ghaemiyeh.com
اشارات 86
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
هنوز پیشانیام داغ است. من هنوز یک قطره تا بخار شدن فاصله دارم. هنوز تمام نشدهام.
اگرچه تمام جادههای پشت سرم را گم کردهام؛ اما هنوز یقین دارم که راهی هست؛ همیشه راهی بوده. هنوز هیچ چیز به آخر نرسیده است؛ چون تو نمیخواهی. تا تو هستی، همه چیز هست. هرجا یاد تو باشد، بوی زندگی میدهد. همیشه در تاریکترین لحظهها، مرا به سمت نور هدایت کردهای.
من سالهاست که در جادههای گمراهی، فراموش شدهام، بیتو خاموشی، چراغ خانهام شده است. دستهایم را در مهی غلیظ گم کردهام. پاهایم در گمراهترین بیراههها جا مانده است. زبانم سالهاست لال واژههایی رنگارنگند که هیچ راهی به دوستی تو نمیبرند.
جادههای پیش رویم را مهی غلیظ لبریز کرده است. سالهاست که ایمانم در هالهای از شک و تردید، یخ بسته است. تمام ساعتهای عمرم بوی دلواپسی میدهد. از اولین دقیقهای که به یاد دارم، بیتو به پایان رسیدم؛ اما همیشه تو با لطف بیپایانت آغازم کردی. تمام توبههای شکستهام را پذیرفتی؛ گناه کردم، چشم پوشیدی؛ نخواندمت، صدایم زدی.
الهی! اگر گناه کردم، به امید مهربانی بیحد تو بوده. اگر اشتباه رفتم، چشم به دریای کرامتت داشتم. اگر تو نپذیریام، کدام سو سر بچرخانم؟ دستهایم را به سوی تو بلند میکنم تا دستگیرم باشی. با یقین به چشمپوشی و خطاپذیریات، جوانی کردهام. امیدم تویی؛ اگر گاهی پای غفلتم میلغزد.
الهی! نیازمند توام؛ بینیازم کن از غیر.
الهی! از در مرانم و به لطف بخوانم. به من فرصتی دیگر ده تا آغاز کنم راهت را، به من فرصت ده تا با کلماتی که میشناسم، با تو سخن بگویم؛ میخواهم برای یکبار هم که شده، از اولین کلمه به دنبال تو بگردم.
تمامی کلمات، نام تو را در خود پنهان کردهاند؛ این را همه قلمها فهمیدهاند و دفترها خواندهاند. به من فرصت بده که با عشق تو بمیرم.
«همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»
پروانهها دنبال چه میگردند؟ مگر چراغ آفتاب روشن نیست؟ دنبال چه میگردند پروانهها؟ مگر مدار آفتاب پیدا نیست؟ دنبال چه میگردند پروانهها که سر از بیغولههای شب درآوردهاند؟ مگر فرشهای نور را نگستردهاند که پناهگاه فراریان از سیاهی باشد؟ دلیل این همه شبپرستی چیست؟ با این همه رودخانه در همین نزدیکی، رودخانههای دورادور را چه کسی خواهد رفت؟
شاید چشمها را بستهاند که همه جا تاریک دیده میشود! شاید پردهها را کشیدهاند که خورشید به ضیافت پنجرهها نیامده است! چه کسی صدای پیامبرانه یادهای سحر را نشنیده است؟ چرا دریچه قلبها را بستهاند؟ مگر رایحه ریحانی بهشت نمیوزد؟
به اشکهای خشکیده پشت قاب چشمها قسم که طلوع و غروب، نشانههای حضور توست که آسمان و زمین، نشانههای حضور توست؛ «یار بیپرده از در و دیوار» در تجلی است. کوچهها فریاد میزنند که بوی عبور تو را شنیدهاند. میدانها فریاد میزنند که قاصدکهای پیامآورت را دیدهاند. نُه دایره تودرتوی فلک که میگردند، از شوق رسیدن به توست. شاخهها میایستند به احترام تو، برگها خم میشوند به احترام تو، کجاست که خالی از یاد تو باشد؟!
سکوت آنقدر فریادت زده که خسته شده است.
دنبال چه میگردند پروانهها؟ شمع جای دوری نرفته است.
«خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجّت موجّه ماست
به صورت از نظر ما اگرچه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست»
ای هستیبخش! ای که چشمها تو را نمیبیند و تو چشمها را میبینی! ای که قدم به قدم سنگفرشهای زمین از نوازش دستهای تصویرگرت میسوزد! بیاموزمان که نگاه تو را همه جا حاضر ببینیم که بی تو نباشیم حتی لحظهای؛ بیاموزمان که عشق به تو، سرچشمه همه خوبیها را به عیادت دلهای شکسته ببریم؛ به مهمانی سفرههای فقیر، به خدمت دستهای ناتوان. بیاموزمان که عشق بورزیم! یا ارحم الراحمین!
باد میآید. شب در من مضاعف شده است. نوری نیست؛ ستارهای نیست؛ شب از پشت شیشههای بخار گرفته نگاهم، در تمام سلولهایم میدود.
خدایا! دستهایم را بگیر و کمک کن بایستم؛ کمک کن تا زمینگیر روزهای اینگونه نمانم!
کمک کن تا در هوای تازهتری نفس بکشم!
کمک کن تا بندگیام را به شکرانه، سر بر سجده برم! کمک کن تا از سفر رنگها و صداها، مدام کور و مدام کر باز نگردم!
کمک کن تا در خاطرات الست، نفس تازه کنم!
کمک کن تا یادی از روزهای روشن خویش کنم!
خدایا! مرا به خاطر این همه غفلت ببخش؛ مرا به خاطر این همه در خود غرق شدن! کمک کن تا در حوالی باران و بهار قدم بزنم!
کمک کن تا لحظه لحظههایم، بوی نیایش بگیرند!
«عشق توام داغ چنان میکند
کآتش سوزنده فغان میکند
آتش سوزنده به جز تن نسوخت
عشق تو آهنگ به جان میکند»
معبودا که بود و نبودم به دست توست! به آینهها مینگرم تا انعکاس نگاه خویش را بازپس بگیرم. خدایا! کولهباری که بر دوش میکشم، سرشار و سنگین از بیخویشی است؛ کمک کن تا در مسیر شناخت تو قدم بردارم، تا دستانم را به سوی آسمان بلند کنم و از شاخههای دعا، اجابت بچینم!
خدایا! به موازات بندگی قدم میزنم؛ دستم را بگیر تا در سنگلاخهای غفلت رها نمانم؛ دستم را بگیر تا امید رسیدنم ناامید نشود، دستم را بگیر تا در بیهودگیها چشم بچرخانم! لحظاتم را سرشار از نور کن!
پروردگارا! ابلیس آنچنان در من کمین کرده است که زیر بارش سهمگین توطئه، تنها به چتر گشوده خداوندی تو محتاجم. خدایا! مرا آنچنان شایسته بندگی خویش کن تا گردنههای هولناک عمر را به امید وصال تو بکاوم.
پروردگارا! بندگیام را بپذیر و مرا آنچنان از بند تن برهان تا بتوانم سر از گریبان اندوه خویش بردارم؛ تا بتوانم روشنایی ایمان را در ذره ذره خویش تجربه کنم.
خدایا! سایههای وهم را از جانم بیرون کن؛ دستم را بگیر و نجاتم بده از این همه تاریکی.
باز هم آمدهام تا به لهجه عارفان و زبان عابدان تو را بخوانم.
من در روستای پاک نیایش به دنیا آمدهام، اما هیچ لهجهای ندارم. لهجهام را در شهرنشینی گناه از دست دادهام. فطرتم را به آلودگی سمی خیابانهای چند بانده غفلت سپردهام و ضربت خورده دسیسههای شیطان، بازگشتهام.
من شناسنامهام را گم کردهام؛ هویتم را به من بازگردان، ای دامانت پناهگاه من! ای سایه دستانت، سایهسار آسایش من!
وقتی صحیفههای آسمانی دعا را میگشایم، زبانم هروله کنان به جستوجو میافتد و جانم یک نفس میدود در دشت نجواهایی که بوی تو را میدهند. انگار لهجه مادریام را در خواهشهای آسمانی پاکانت مییابم! چقدر این لهجه برایم آشناست!
این ناآموخته نابلد، طفل نگاهش را به اشکهای همیشه ریزانِ سجادِ سجدههای خالصانه دوخته و در قامت قیامت امیرمؤمنان، علی علیهالسلام بیحرکت ایستاده است.
من در کوچه پس کوچههای روستای نیایش، در مفاتیح الجنان و روضههای بهشتیاش، کودکی معصومانه خویش را میجویم.
چقدر به بازوان توانمند و اندیشه عرش پیمای چراغان هدایت تو محتاجم! چقدر به آنها که درس امید و التماس را از تو آموختهاند، نیازمندم!
تو را میجویم و اصالت کودکی خود را.
مرا به خویش باز گردان تا شناسنامه بهشتیام را از دستان مهر تو هدیه بگیرم و به رضوانی رضا و خشنودیات باریابم!
مرا دریاب، ای آفریدگار صبورم، مرا دریاب!
من با تو حرف میزنم، آری منم؛ بندهای که در تمام هستی دری گشودهتر از بارگاه تو و دستی گشادهتر از مهربانی تو نیافتهام، وقتی که خوب مینگرم، نام تو مثل نسیم ناب بهاری، در لحظههای ساکت من جاری است.
آنگاه که مرا به خویش میخوانی، یک حس جاودانه شیرین، دلم را به میهمانی آب و آیینه و عرفان میبرد. وقتی کبوترانه به سمت سبز صدای تو بال میگشایم، حس میکنم رنج تمام غصههای زمینی فانی است، یعنی در تنگنای سینه من تنها نام بلند تو باقی است.
هر چه در گلشن خاطرم به جستوجو رفتهام، ازلیتر از مهر تو نیافتهام و هرجا که به امید رحمت شتافتهام، جز به پیشگاه عدل تو نرسیدهام. نمیتوانم بیتو بمانم و با خود باشم؛ چرا که هیچ لحظهای را بدون تو درک نکردهام و درنگی را با خویش به سلامت به سر نبردهام و در دقایق بیکسی و پریشانحالی، دامان تو امنترین پناهی است که سخاوتمندانه دست نیازم را پذیراست.
این روزها که سینه سوخته و دل گداخته بهایی جز لبخند تلخ عابران زمینی ندارد، آن خوشهها که از باغ مهر تو چیدم و مرواریدها که از صدف لطف تو گزیدم، پشتوانه ماندنم در لحظههای آسمانی دعاست.
خدایا! آنجا که در رحمت تو گشوده است، دست نیازم به آستان سترون کسی نمیرسد و آنگاه که فیض مدام تو ساری است، ترسی از فراموشی نامهای جهان ندارم.
در محضر ملکوتی تو اقرار میکنم که هیچگاه بیتو نبودهام، بیخود بودهام و عصیان من در لحظههای بیخودی و بیسرانجامی متولد شده و به دریای کرامت تو چشم امید دارم و میخواهم که این سرمایه گرانبها، گنجینه بیمنتها و آبشار بیتوقف، این لحظههای با تو بودن را همیشه ارزانیام بداری که من رویگردانی تو را از خودم، هر لحظه و هر جا که باشد، عدم مطلق و تاریکی محض میدانم.
خدایا! بر این بنده کوچک که به درگاه تو مهمان شده است، با چشم عنایت نظر کن. مرا به دقایق آرام نیایش، به بیکران آبی لطف خودت دعوت کن! من تو را میخوانم که آرامش پاینده و نور تابنده تویی. هر بار که دستی به آسمان میبرم و تو را طلب میکنم، سینهام را از عشق تو سرشارتر و اندیشهام را از فضل تو پربارتر مییابم.
ای صمیمیت مدام! آشنای همیشه کبوتران عاشق، دستگیر لحظههای سوز و گداز، منظور نجوای عاشقانه و مقصود گریههای شبانه! نیلوفرانه به بارگاه تو آمدهام؛ بپذیر که اقرار میکنم دستافشانی مهر تو در قلبم ابدی است.
گیاهی کوچکم؛
رُسته بر خاک بکر بیابان،
در واهمه از حرارت بیشکیب آفتاب و تازیانه سخت توفان؛
نه سایه ابری برای آرمیدن و نه قامت درختی که پشت ساقه لرزانم باشد.
هر نفسی، تا ریشه تکانم میدهد.
پای در بند زمینم و دست در رویای آسمان،
در جهانی که نمیدانم از کجا تا کجاست.
در من حسی است که پی کسی میگردد؛ کسی که سایبانم باشد در برابر آفتاب و پناهم باشد در برابر توفان.
نه!... در من حسی است برای دوست داشتن، برای پرستش.
ای خدایی که ریشهام دادی، ساقهام دادی و از خاک بیرونم کشیدی!
دریاب مرا در این برهوت!
این گیاه کوچک وحشی در این سیاره دور از کجا نام تو را آموخته؟
ای خدایی که نامت را میدانم بیآنکه شنیده باشم! دریاب مرا در این سرزمین ناشناخته.
در میان اوهام و تنهایی، تنها با معجزه نام توست که دستانم از لرزش میایستد.
خدایا! دریاب مرا که بیتو میسوزم در جهنم هوای نفس خویش و به باد میروم در هجوم توفان.
خدایا!
برگم که از شاخه جدا شدهام؛ باد مرا سوق میدهد به سمت تاریکی که پیش روست.
قاصدکی رفته بر بادم. به هر سو چشم میچرخانم؛ مگر یاریام کنی. خورشید عظمتت مرا به سمت روشنی هدایت میکند؛ اما سنگینی بار گناهان، چون زنجیری بر پاهایم گره خورده و توان راه رفتن را از من گرفته است، گاهی هم، چنان مرا بر زمین میکوبد که هیچ دستی جز دستان مهربان تو، به من جرئت برخاستن نمیدهد.
خدایا!
تویی فریادرسم در هجوم بیامان گناه.
دستان حقیرم را به پهنای آسمان کبودت دراز میکنم و از روی عجز و ناتوانی، از تو درخواست یاری دارم تا جان تشنهام را از باران رحمت خویش سیراب کنی.
«یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم»
ای بخشندهترین! قلبم را به امواج دریای لطفت میسپارم تا جراعهای از آن بنوشانیام.
یا رفیق!
تنهایم، بیپناهم،
رنجورم؛ تنهایم، در میان غیر تو.
بیپناهم، در میان این همه پناهگاههای پوشالی.
یا حبیب!
میشود که تو مرا در آغوش محبت خود جای دهی و دست کرم بر وجودم بکشی و با دریای جودت مرا سیراب کنی و با سایه مغفرتت مرا از گرمای سوزان عذاب حفظ نمایی و باران رحمتت را بر دل سیاهم فرود آری تا از هر چه پلیدی و عصیان که در خود دارد زدوده شود؟
یا سامع الاصوات!
چه صداهای زشتی که از زبانم جاری شد و تو به آن گوش فرا دادی، تو صدای گامهای مرا که به سوی گناه برمیداشتم شنیدی، حال این صدا را هم بشنو!
مولای یا مولای، اَنتَ الغَفُور و اَنا المُذنِب و هَل یَرُحَمُ المُذنِبَ الا الغَفُور؟
یا حبیب الباکین!
دوست دارم تو سنگ صبورم باشی و اشکهایم را با دستمال آمرزش پاک نمایی.
یا رجاء المذنبین!
امید به بخشش تو، جرئت گناه کردنم داده است؛ پس از گناهم درگذر و یا یاریام کن تا به سراغش نروم!
یا حکیم!
گناهان ما هر چقدر هم که بسیار باشد، نزد تو محدود است؛ امّا صفات تو نامحدود... ادرکنی یا ارحم الراحمین!
من هیچم و جز هیچ ندارم بیتو
افتاده گره، گره به کارم بیتو
یا بشکن و یا ز خویش لبریزم کن
من آینهای پر از غبارم بیتو
گم کرده رهم و چاه، دریا دریا
از غفلتم اشتباه، دریا دریا
از توبه تو کشتی نجاتی بفرست
من غرقهای و گناه، دریا دریا
دست بر زانوان فرو ریختهام گرفتهام و ایستادهام. سرم را به سوی گلدستههای بلند صدا چرخاندهام. هزار کبوتر در من به قصد آسمان بال گشودهاند. بر درگاهت ایستادهام؛ اما امروز صدا طور دیگری مرا در جذبه خویش حل کرده است.
«حی علی الصلوة»! لحظه لحظه از خویش دور میشوم و کسی مرا به مصادر خورشید نزدیک میکند. لحظه لحظه آهنگ عبور از تن را شفافتر میشنوم و ترسی روشن میلرزاندم. ایستادهام از اعماق، شوری شگفت مرا میآشوباند و میشوراند.
باید به بلندای کرامتت بیندیشم. باید این لحظات عزیز را به چشم بکشم. باید بر برکههای آرام نماز، نجوایت کنم. باید این دریچه گشوده را خوب لمس کنم!
لحظات در گذرند. کلمات، بوی باران گرفتهاند. ایستادهام در برابرت به بندگی، به خشوع. تنها تویی که میتوانی مرا از این همه نور سرشار کنی. مرا دریاب! مرا از زمره نیکوکارانت قرار ده؛ «غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّالِّینَ».
من که بر جان خسته خویش نیز ستم کردهام، من که از کوفتن بر دروازههای فراق، سخت بیمناکم. مرا نزدیک کن به خویش، به حق این لحظات عزیز! استوارم گردان به نماز، لایقم گردان به بندگی اینگونه در سجود! مرا نزدیک کن به صدا، به این دریچه نور که مرا از این سیاهی درون رهایی میدهد! مرا زیر چتر پروردگاری خویش، به بندگی سرافراز فرما.
باید پلی بزنم از این سوی بیکسی، تا آن سوی آشنایی؛ پلی رنگین، رنگینکمانی از عشق!
باید خانهای بسازم از درون ویرانههای دل؛ خانهای آباد و ماندگار.
در این صراط هدایت خواهم ایستاد؛ رو به قبله یکتاپرستی و در پی روزنه نور خواهم گشت. دستانم را تا بالاترین قله جسم خاکی بالا میبرم و تکبیرم را فریاد میزنم.
در کعبه یکتاپرستی، طواف توحیدی میکنم تا لایق رکوع پروردگارم شوم. بلندای سرو قامت را به پیشگاه عظمتش میشکانم و کمانی از فروتنی به محضر دوست میسازم و تسبیح بزرگیاش را میسرایم.
این قامت خمیده را به خاک میکشانم.
در میدان نبرد تن به تن، حریف نفس را به خاک میافکنم و برترین قله جسم و روح را به کوهپایه نیایش سرازیر میکنم.
میهمان سجدهای میشوم که زیباترین حالت بنده در پیشگاه ارباب است و تسبیحگویان، کوچکی خود را ناله میزنم.
در این هروله پرستش، در این دویدن هر روزه و هر لحظه، در این تکرارهای تعالیبخش، پلههای کودکی را طی میکنم.
کودکانه دست در دست آسمان، دست در دست خورشید میگذرام تا پلی بسازم در حوالی نور، خانهای در آستانه دوست و راهی به سوی حریم یار. «تا خانه دوست، بیامان خواهم رفت!»
میایستم رو به سوی تو. قیام میکنم در برابرت با تمام وجود. چشم به آسمان تو میدوزم و همه دریچههای رو به نور را میگشایم. در فراسوها تو را میبینم، بعد از این همه فراموشی.
پرندهای بسته به زنجیر عادتها و دلبستگیهایم؛ پرندهای میخواهم باشم آزاد.
میایستم رو به تو. قیام میکنم و به قیامت تو ایمان میآورم.
الهی! پیش از آنکه قهر و غضبت سرم را فرود آورد بر خاک نیستی، تو را سجده میکنم و در پیشگاه تو سر تعظیم فرود میآورم و در هر رکوع و سجودم اقرار میکنم تنها تویی که منزهی از هر چیز، ای پروردگار اعلی.
به بارگاه تو قدم میگذارم و بندهوار میخوانمت.
خدایا! از تو، زلال آینههای معرفت را میطلبم تا کدورت قلب زنگار بستهام را پاک کنی.
تو را میخوانم در هر نمازم؛ آنگاه، فریاد برمیآورم «اللّه اکبر»!
خداوندا! به بزرگیات قسم، دستان التماس را به سوی خویش بپذیر که هیاهوی وجودم آرامش عنایت تو را میطلبد. هنگامی که سجاده عشق را میگشایم و رو به کعبه وجود میایستم، گویی جهان با تمام بزرگیاش، هیچ است در برابر بزرگیات.
لحظههای روشن نیایش، نیلوفرانه بر اندام وجودم میپیچد و عطر تبسمی عاشقانه را بر لبانم مینشاند.
در هر اقامه، شهادت میدهم یگانگی تو را. با تمام سرکشیهایم «تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم» ای مالک یوم الدین!
خدایا! این سر به سجده آمده، این قامت خمشده و این زبان به تسبیح درآمده را بپذیر و از شعلههای آتشت در امان بدار و مرا لحظهای از یاد خویش غافل مساز!
زمان را تا تو راهی نیست؛ تا از هوای تو سرشار شدن، تا آن همه لطف بیپایان، تا همیشه باران، تا سجاده شدن رو به آسمان، تا پاک شدن مثل رودخانهها و تا وقت اذان.
کسی بر دروازه قلبها میکوبد و تو را به شتاب میخواند، درنگ جایز نیست!
صدا تو را میخواند؛... اللّه اکبر!
صدای بال فرشتگان در مأوای آسمانی زمین - در خانه خدا - میپیچد و جریان همیشه نور، از پشت پنجرهها میگذرد و صفی از زلال چشمهسار، دست در دست بهار میایستد.
لحظهها، آواز تو را سر میدهند و سرود عاشقی را زمزمه میکنند. یاد تو در دلها سرشار میشود و عاشقانت نماز را به قامت عشق اقامه میکنند.
قد قامت الصلوة!
خدایا! بندگیام را در مقابل عظمتت جار میزنم.
حمد بیحد را مخصوص تو میدانم و در مقابل عظمت آفرینشت کُرنش میکنم.
آرامش وافرم را در ثنا و سپاس تو میدانم. از قله رفیع اخلاص، خود را به آسمان توحید میرسانم و در حریم امن الهی تو، دلم را پرواز میدهم.
خدایا! چون دست نیاز به سوی تو میآورم از فرش تا عرش، خود را سراپا نیاز و تو را بینیاز میبینم.
گلدسته سبز اجابت را میبویم و مست از بوی ریحان نیایش میشوم.
تنم چونان سفالی، از عرق شرم در مقابل این همه لطف و احسان فرو میریزد.
معبود من! پذیرایم باش تا بتوانم با صفاتت تو را بشناسم.
میچکد بر تاریک و روشن جان تشنهام، چون قطرههای آب، طنین دلنشین اللّه اکبر و میجوشد صبح از میان خواب زنبقها.
چشم میدوزم بر خط روشن و بلند گلدستهها که گویی آسمان سحر را تا صداقت خاک پُل میزنند!
عطر یاس میپیچد در خواب و بیدار خانه و سجادهام پُر میشود از حضوری روشن.
قامت میبندم نمازم را تا اینکه میرسم به ایستگاه «رّبنا آتنا فی الدّنیا حسنة و فی الاخرة حسنة و قنا عذاب النّار».
پروردگارا! پس حفظ کن جان خستهام را از آتش سوزان دوزخ.
و اینک نماز من آینهدار رابطه جان است تا خدا.
چون نیلوفری عاشق میپیچم بر قبلهگاه روشن معبود و چون قطره بارانی آرام و سبک، سر مینهم بر خاک رهش و پیشانی خضوع میسایم بر سجدهگاه مقدسش که پاک و منزه است پروردگارم و به حق که ستایش تنها در خور و سزاوار اوست.
پروردگارا! تو از کدام سو میوزی بر من که از هر سوره روشن نمازم، آفتاب جوانه میزند بر سجادهام؟
«السّلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته».
و سلام بر بندگان صالح خدا؛ آنانکه در سپیده طلوع کردند، در سپیده وضو ساختند و در سپیده مناجات کردند.
از عطر خوش نماز لبریزم کن
از سینه پرگداز لبریزم کن
در هر سجده ز عشق بیپایانت
ای خالق بینیاز، لبریزم کن!
وقتی که پرندهها اذان میگویند
گلها نامت به باغبان میگویند
هنگام نماز، بادها نامت را
با عشق به گوش این و آن میگویند
از شور، دلِ شکستهام را پر کن
از ذکر، لبان بستهام را پر کن
پیش آمدهام اگرچه دستم خالیست
از عشق، قنوت خستهام را پر کن
خمیازههای شب به پایان رسیده است؛ اینک خورشید، سرحالتر از همیشه صورت خود را در آیینه صبح میبیند. چه عطری میتراود از دل مشرق! آسمان، فرا راه خورشید، حریری از احساس میگستراند.
شب، صورت خویش را در چادر نماز گلدار سحر پنهان میکند. گل، تن با گلاب شبنم شسته و چمن از عطر سحرگاه لبریز میشود.
درخت، خواب از تن تکانده است.
صبح است و گاه رسیدن. صبح است و فصل شکفتن. صبح است و گاه باز کردن پنجره امید به سمت کرشمههای طلایی خورشید. صبح است و هنگامه ایمان آوردن به روشنایی، دل سپردن به توکل و جاری شدن در نجوای توسّل.
آی مهربان! پیش از طعم صبحانه، میتوانی طعم «خدمت» را هم بچشی! چه طعمی آسمانی دارد این واژه! خدمت به آنان که تنها فاصله تو با آنان به عرض یک میز است، خدمت به کسانی که برادران یا خواهران دینی تواَند و تو پیش از دیگران در محضر نگاه فرشتگانی؛ فرشتگانی که پروندههای آسمانیات را مینگارند.
چه لذتی دارد، صبحگاهان، لبخند آرزویی را بر لب کسی نشانیدن!
چه بشکوه است، دستی را سحرگاهان برای رضای خدا فشردن!
آی عزیز! اگر رانندهای یا مأمور، اگر پزشکی یا بیمار، اگر معلمی یا دانشآموز، اگر استادی یا
دانشجو، اگر کارفرمایی یا کارگر و اگر مدیری یا کارمند، خورشید طلوع نکرده است مگر برای کامروایی من و تو، خورشید طلوع نکرده است مگر برای دیدن همدیگر!
خداوند دل را نیافریده است جز برای تپیدن برای هم؛ عقل را نیافریده جز برای رسیدگی به کار هم و عشق را نیافریده جز برای دوست داشتن هم. چیست راز این همه شگفتی در خلقت؟ من و تو برای ساختن آمدهایم!
امروز، روز پالایش دل از ناراستیها و پرداختن به راستیهاست.
«دل به ذکر خدا مشغول، لب با تبسم همراه و دست با کار عجین»؛ این است راز شکوفایی ما در جهان؛ جهانی که دشمنِ تلاش ماست؛ دشمن پیشرفتهای آسمانی و زمینی ما!
آی هموطن! به شکرانه دیدن صبحی دیگر و سپاس از موهبت روزی دیگر برای زندگی، کار کسی را نیمهکاره رها مکن و رنج کسی را برای رسیدن به آن، مضاعف مگردان؛ خداوند بسیار دوست میدارد کسی را که گره از کار مؤمنی باز کند:
«صدها فرشته بوسه بر آن دست میزنند
کز کار خلق، یک گره بسته واکند»
طلوع میکند خورشید زندگی، دوباره از روزنه پنجرههای امید.
امروز شروع توست.
فردا با گامهای همت امروزت، سبز خواهد شد.
خود تو هستی که باید این مزرعه بزرگ را لبریز از زندگی کنی.
بلند شو! صبح برایت دست تکان میدهد.
بلند شو! زندگی برای توست و تو برای زندگی.
بلند شو! آستینهای همتت را بالا بزن!
بخند به صبحدم!
بخند به نسیم و گامهایت را محکم بردار و امیدوارانه به سمتِ آتیهای سبز و روشن و به سمت فرداهایی سرشار از رویش راهی شو!
با تو تمام ثانیهها میگذرد، با یاد دستهای سرشارت، با یاد روشنی کلامت.
با تو تمام این روزهای اینگونه میگذرد.
حسرتِ نگاهت را در چشمهایم مرور میکنم. از خویش، از اندوه خویش جهیدهام و به دامان کرامتت آویختهام تا توان آن را به من بدهی که بنویسم از بزرگیات. بال و پر گشودهای ستیغ بلند افلاک را.
راز سر به مهر نگاهت را چاه آنچنان موج میزند که نخلهای پریشان، خواب اندوهان تو را میبینند.
در هجوم حوادث آنچنان در خود تنیدهایم که هیچ دستی بیدارمان نمیکند.
سیاهی، آنچنان زمین را در خود فرو کشیده است که راهی نمیبریم به روشنی چشمهای تو.
کجاست ذوالفقارت تا شبهای تاریک خاک را صاعقهوار درهم بریزد!
کجاست استواری کلامت تا کلمات را ناخواسته به رستاخیز وادارد؟
کجایی تا خوابِ اندوهگین کوفه در مهربانی دستانت، با بوی نان و خرما درهم بپچید؟
کجایی تا عدالت از لابهلای انگشتانت چون رودی جاری ما را در زلالی خویش بیخود کند؟ شرمسارانه از خویش میگذرند لحظات.
تو را نشناختهایم آنگونه که سزاوار بزرگی توست. تو را نشناختهایم و چاه، صدای نجوای شبانهات را فرو خورده است.
تو را نشناختیم و نخلها سر بر زانوی غربت فرو بردند.
تو را نشناختیم و کمر عدالت بیتو شکست.
بلاغتت را به شیوایی و روشنی، نهجالبلاغه، بیوقفه تاب آورده است. بزرگی کلامت نمیگنجد در ذهن کوچکم. کلامت روشنگر، بزرگمرد! تو را پایانی نیست. همواره چون نسیمی سرشار میوزی و عطرت بهار را در ما زنده میکند.
«جنگها دو چهره دارند؛ خون و پیام». رسالت خون، با قدمهای شهیدان نوشته شد نوبت قلمهاست که برخیزند؛ نوبت پیامآوران است.
جاده به پایان نرسیده است. هنوز مانده است تا رسیدن به اوج. قلههای نرفته بسیارند و منتظر نفسهای تازه، منتظر قدمهای چابک، برای نصب پرچمهای افتخار دیگر.
پرچم رزم را به ما سپردهاند شهیدان و بشارت دادهاند که اگر بشتابیم، هُمای سعادت چشمانتظار ماست. نبردی دیگر آغاز شده است و چشمانتظار مردی دیگر است؛ «آیین عشقبازی دنیا عوض شده است».
باید بشتابیم! نوبت ماست که از سیم خاردارهای نادانی بگذریم. زندگی، همه جایش کربلاست و همه روزش عاشورا، یزیدها تکثیر شدهاند؛ یزیدهای ظلم، یزیدهای خشونت، یزیدهای فقر، یزیدهای نادانی. ما که فطرتمان را با رمز «یا حسین» سرشتهاند، آرام نخواهیم نشست. نوبت ماست که برخیزیم. عشق، تمامشدنی نیست هرگز. ما عشق به آزادی را دَرِ خانههای تاریک خواهیم برد. عشق به انسانیت را پای سفرههای بینان خواهیم نشاند، عشق به عدالت را خرج چشمهای خشکیده خواهیم کرد. جهاد عشق آغاز شده است؛ جهاد علم نیز.
زندگی، لحظه لحظههایش غنیمتاند برای تقرب جستن.
«هر کجا شمع است ما پروانهایم
هر کجا عشق است، ما دیوانهایم»
پرچم رزم را به ما سپردهاند شهیدان؛ بشارتمان دادهاند به فضل الهی؛ بشارتمان دادهاند که نهراسیم.
جاده، طولانی است؛ راه درازی مانده است تا برچیدن بساط اهریمنها، تا نفی طاغوتها، تا آرمان مقدس پیامبران الهی. نوبت ماست که «فلک را سقف بشکافیم و طرح نو دراندازیم».
نوبت ماست که راستی را فریاد بزنیم.
«دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روزه نوبت اوست»
ثانیهها سر میرسند یکایک، حادثهها رخ میدهند دمادم، ندای «هل من ناصر» حسینی، از پشت گذرگاههای تاریخ بلند است هنوز.
نوبت به ما رسیده که بجنگیم، که «حیات طیّبه» را به میدان ببریم.
«روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست»
رموز عاشقی را یاد دادی
به درگاه تغزّل سر نهادی
تمام حرف تو «میدان مین» بود
چه زیبا روی حرفت ایستادی!
هر روز صبح زود، بوی غنچهای پرپر، فضا را معطر میکند و هر روز صبح زود، خانهای ایستادن را فراموش. هر روز صبح زود، خانوادهای برای همیشه به خواب میرود و درختان زیتون، برای عابران سیاهپوش، قرآن میخوانند.
هر روز صبح زود، یکی از پرندههای روی سیم کم میشود و پنجرهای در مهی از غبار، محو. هر روز صبح زود... اینجا آخر دنیاست! اینجا هر روز صبح زود، یک اتفاق است. اینجا هر روز صبح زود، با صبحهای زود دنیا فرق دارد! اینجا هر روز صبح زود، بوی سفر میآید؛ این را میتوانید از تمام
جادههای زخمی این حوالی بپرسید؛ هر چند شاید همین چند راه بیراه هم مزه کفشهای مسافران را از یاد برده باشند.
اینجا هر روز صبح زود، آفتاب از خون شروع میشود. آدمها چند پرنده به پرواز نزدیکتر میشوند.
اینجا هر روز صبح زود، یک کودک پرنده میشود، یک کودک به خواب ابدیت میرود و یک کودک سنگهای دامنش را میشمرد.
اینجا هر روز صبح زود... داغترین خبر دنیاست.
رگهای ملتهب سرزمینت آکنده از خون برادران توست.
ذهنت آشفته است.
قلبت سنگین بر جدارههای سینهات میکوبد. سنگ در دستهایت، حیران ایستادهای؛ تانکها نزدیک میشوند. از همه سو نسیم میوزد. از همه سو نسیم میوزد؛ اما به توفانهای داغِ حادثه ختم میشود. باید چشمهایت را باز کنی! باید بر شانههای استوار خاک، محکمتر بایستی!
باید به آسمانهای فرادست تکیه کنی.
راهیِ بیابانهایت کردهاند تا خانههایت را ویران کنند. دور از وطن، سرزمینت را خیره ماندهای.
از بامهای جهان صدایم را به سویت میفرستم. بینهایتِ خورشید در چشمهایت چکیده است. بیت المقدس از تمام روزنهها، چشم در چشم اتفاق ایستاده است. باید فرازِ خاک بایستی! باید صدای فریادت را در جای خاک رها کنی. سنگ آهنگ پرواز کرده است.
به خودت مینگری؛ به رنج کهنسال اجدادت، به سالها اندوه فراگیر در میهنت.
به خودت مینگری؛ به شاخههای شکسته زیتون، به دردی فشرده در چشمهایت.
به خودت مینگری؛ به سنگهایی که سالهاست با خشم در مشت میفشاری و پرتاب میکنی به سوی تانکهایی که میغرّند و صدایت را نمیشنوند.
به خودت مینگری و بیت المقدس که محزون، سخت بر زانوان بیتاب جهان ایستاده است.
به خودت مینگری و گورستانهای پرت تاریخ که روزهای آفتابی میهنت را در آن دفن کردهاند.
به خودت مینگری و چشمهایت مچاله میشوند، باران شدیدتر میکوبد، رگبار اندوه بر جانت تازیانه میزند و هوای جهان بوی رنجهای مستمر تو را میدهد.
بیابان بیابان میدوی تا جذبههای روشن آسمان.
در نیلبکهای اندوه، سخت میدمی. صدایت را میشنوم.
نیمهشبهای فراگیرت ستارهریز! آزادیات نزدیک!
(به حماس و حماسهای که آفریدهاند)
غنچهها در راهند. شکوفهها چشم دوختهاند به روز رهایی از خاکدانها. مباد که یاغیگریهای زمستان، بخشکاند امید را در شریان گلها! فصل، فصلِ روییدن است. تازه لبخند بر لبهای تاریخ نشسته است. تازه خون در رگ زیتونها به جریان افتاده است. کلاغهای شوم را بپایید؛ فتنه در همین نزدیکیهاست و چاقوی جنایت در کمین گلوی پرندگان است. نخلها پا به سن گذاشتهاند. نگاههای دزدانه شکارچی، مباد که در پی صیدی دیگر باشد! تا بوده، این خاکها زیر سُم اسبهای نبرد بوده است، زیر تازیانههای خیانت زخم برداشته، زیر آوارهای ظلم، مدفون شده است. قدمت درد در این سرزمین به شانههای زخمی پیامبران میرسد؛ به بالهای تکیده ملائک. تاریخ عینی رنج اینجاست!
در این سرزمین که خاطرش از خاطره جنگهای صلیبی میسوزد، معبدی که قبله مشترک قلبهاست، میدانِ جنگ قبیله خشم شده است. عطر بادهای اینجا عطر دیگری است و نخل و زیتونش، نخل و زیتون دیگری؛ درخت اینجا شهادت به توحید داده است، آتش اینجا متولد شده است؛ مباد که هجوم ملخها، آفتِ باغهایش شود و سلاحهای هستهای، بلای خانمانسوز بشریت!
فرعون زنده است هنوز؛ اینک اما تکاوران زیتون در راهند؛ میآیند تا میراث پدریشان را پس بگیرند، شناسنامهشان را پس بگیرند.
غنچهها در راهند؛ زمستان نخواهد پایید، زمستان هیچگاه نپاییده است. زمستان همیشه دولت مستعجل بوده است.
فصل، فصل روییدن است. تا بهار راهی نیست!
به میهنت بیندیش، اعتقادت جهان را فتح خواهد کرد.
تو را اندوه آنچنان نواخته که چشمانت در سیری از اشک گم شده است.
تو را دردی است فشرده. سالها وطنت را اشک ریختی، فریاد زدی و در جواب گلولهها، سنگ شدی. دستانت را مشت کردی و ایستادی.
سالها روبهروی بیت المقدس، بغض فشردهات را فرو خوردی و فرو نپاشیدی.
سالها از همه سمت، اندوه در تو چنگ انداخت و دم نزدی جز به مردانگی.
خانههای ویرانت را به دوش کشیدی و پابهپای رنج مادرانت فریاد زدی. سالها از پشت میلههای موازی زندانی که از اندوه برایت ساختند، میلهها را شمردی و لابهلای روزهایت دنبال آزادی گشتی. تکههای غرورت را پای درختان زیتون کاشتی و امروز، غرورت بالیدنی است. سربلند باش و فریاد کن!
از گوشه گوشه سرزمینت، رنج مهآلودت را فریاد کن! به موطن باستانیات بیندیش! بیت المقدس، روبهرویت، لابهلای رنگینکمانی از غرور ایستاده است. تن به جادههای رسیدن سپردهای. گامهایت استوار! بند پوتینت را محکم ببند، اعتقادت را بر دیوارههای دژخیم این روزهای خاکستری بکوب تا بر تن تمام دقیقههای رنج، لرزه بیفتد! سرزمینت را سرود کن!
خشمت را بلندتر فریاد کن تا رایحه آزادی، مشامت را پر کند!
نور را در ذره ذره خویش تجربه کن! با لحن پرواز از دیوارهای پیوسته مقابل عبور کن! بیت المقدس، روبهروی نگاهت ایستاده است با چشمانی غمانگیز. فریاد کن و ابلیس را پشت هر دریچه که کمین کرده است، نابود کن! بشوران شبهای بیستاره سرزمینت را؛ آزادی نزدیک است، صبح نزدیک است، بهار نزدیک است.
پنجشنبه
1 تیر 1385
25 جمادیالاول 1427
2006.Jun.22
پیامبران معرفت که بینش آسمانی بهار را به سرزمینهای آشنا تحفه میبرند، فصلهای همیشه بهارند که در انبان حافظه بشر تا ابد میمانند.
آئین بهار در جویبارهایی که از مدینه میآیند، تا ابد جاریاند و بر کنار جویبار بهار، سروهایی رستهاند که قامت از سرمای زمستان و باد و باران خم نمیکنند و در گرمای تابستان، سایهافکن مردمانند.
راستی، برای آسایش قلب بشر آیا سایبانی لازم نیست؛ سایبانی که معنویت در آن بیارامد تا در کشاکش روزگار و جنگ بدیها، جان نسپارد؟
مبلغان دین، راهیان جاده کربلایند و پیروان مکتب زینب و سجاد.
جویباران علم که از کوهستان بلند وحی سرچشمه میگیرند و در دریای دلهای جماعت مسلمان جاری میشوند و دین مردم، بدون تبلیغ، شورستان است و بس.
درخت دین را شاخههایی است به حرمت تاک و نورانیت شاخههای بلور؛ مستیبخش و روشنگر که در تاریخ نادانی رخنه میکنند و میوه علم و آگاهی میدهند. از کوچههای آفتاب قم تا اقصی نقاط کره خاکی، از بارقههای نور نجف تا شهرهای یخزده اروپا، مسافران آفتاب، کولهباری پر از گرمی عشق میبرند و نام محمد و علی را به شفاعت مردم میسرایند.
پیامبران نور، نور دیده پیامبرانند و وصی فرزندان علی علیهالسلام.
پیراهنی از جنس رسالت بر قامتت، ذرات را به تکاپو فرامیخواند. قدم در جادههای روشن نور گذاشتهای و شیفتگیات را جار میزنی. در حنجرهات صدای خداست که تکثیر میشود.
کفشهایت را به پا کن؛ راههای فراسو، همت بلند تو را میطلبد.
شاید آن دوردست، جانهایی مشتاق در آرزوی بارش نورند و روشنایی. شاید دستان تمنای اذهانی دستنخورده، به دامان پیامبرگونهات چنگ میزنند و رؤیای رویش دارند. صدای خداست که از گلوی تو بیرون میآید.
سر بر زانوی کلمات میگذاری و زمزمه عشق را در گوش ذرات عالم میخوانی.
فانوس روشن واژهها در دست، تاریکیهای جهان را درهم میشکافی. سر در گریبان تفکر فرو بردهای.
پله پله منابر دین، استواری و اطمینان گامهایت را به تماشا نشستهاند.
صدای خدا از گلویت جاری میشود. کلمات، بر شانه ذرات هستی، جهان را میپیماید. صدایت را چون پتکی آهنین، میکوبی بر فرق شیاطین.
صدایت صاعقهوار فرود میآید بر خرمن جهل انسانها!
باید چشمهای پاک را به تماشای راز، مهمان کنی!
ذرات حقیقت، چون نسیم، سبکبال و رها میپیچد در سینه ناآگاهان و تو آسودهخاطر میتوانی سر به دیوار رسالتی عظیم، در خنکای معرفت و عشق، آرام بیاسایی.
«من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم»
خوب که گوش فرا میدهی، صداهایی را میشنوی که فرا میخوانند ما را به شنیدن.
باید شنید آنچه را ناشنیده و باید دید آنچه را نادیده مانده است. صداها را خوب بشنو؛ «تنها، صداست که میماند».
آنجا که من و تو در تلاش ابدی برای باز شناساندن هم خود را فریاد برمیآوریم، آنجا که همه دنیا چشم دوختهاند مرا و تو را که چشم و گوش یکدیگریم تا به اطلاع همه برسانیم آنچه را که هستیم، آنچه را که دیگران هستند، آنچه را که داریم برای بهتر دیدن، برای بهتر شنیدن، برای بهتر شدن؛ این رسالتی است در ادامه رسالت پیامبران؛ رسالتی که از آدم تا خاتم ادامه داشته است. حالا که شانههای زمین، زیر بار بیامان ستم به لرزه درآمده است، این صدا باید به گوش عالم برسد تا تمام زوایای خاک، پر از ترنم شوق شود. صدای آزادگی باید به دورترین نقاط گسیل شود، تا دلهای آزاده و گوشهای شنوا بشنوند و ببینند و بخوانند آنچه را که از ازل به انسان ابلاغ شده است.
تمام عالم، رسولِ دین مبین اسلام هستند؛ گوشهای شنوا کجایند تا پیام الهی را بشنوند از لابهلای نواهایی که در خاک جاریست؟
از آسمان، از افلاک به سمت زمین دری گشوده شده است و جریان سیال نور بر زمین راه یافته. در این غفلتسرای تاریک و وحشتزا و دهشتناک، در این دریای متلاطم و مواج، در این سرگردانی همیشه، در این فوران بیامان آتشفشان جهالت، دهانی کو که فریاد برآورد پیامی را که تجلیبخش انوار خداوندیست؛ پیامی که هیچ کوهی را تاب تحمل آتشناکی آن را ندارد، جز دل انسان آگاه؛ پیامی را که امتداد حنجره تمام انبیا و دنباله صدای سرخ اولیاست در گوش زمان.
خورشید میشوی و میتابی بر هر ذره بیجانی که تو را مینگرد. قدم برمیداری و زمین، زیر پایت به شور و طرب میآید. گوهری را که در جانت نهفتی، فریاد خواهی زد؛ بیهیچ واهمه، بیهیچ دغدغه، بیهیچ آلایش.
بر بلندای اعتقادت میایستی؛ آنچنان که تمام کائنات بتوانند نگاهت کنند. احساس میکنی که کهکشانها خیرهخیره شکوهت را به نظاره نشستهاند و ستارهها تو را به یکدیگر نشان میدهند. صدایت را در گلو میپیچی تا رساتر از همیشه، در گوش «ماسوی اللّه»، پیام پروردگار را فریاد بزنی، آوای آهنین کلامت، چون پتکی فولادین، تمام نمادهای کفر را به تل خاکستر نیستی بدل خواهد کرد.
فریاد میزنی تمام اعتقادت را! فریاد میزنی تا گوشهای دور مانده از کلام خدا، تو را بشنود و در تو خلاصه شود. آنگونه فریاد میزنی که از تمام وجودت، جز صدای خدای نیابند. تو در نام
پروردگارت حل خواهی شد. پس بلندتر او را میخوانی. سخنانت آنقدر زلال است که جهان میتواند چهره مندرس خویش را در آیینه زلال کلمات ببیند.
تو همچنان میچرخی و کائنات، بر مدار چرخشت میچرخد. فریاد میزنی نامی را که زمزمهاش تنها دلیل چرخش جهان است. هیچگاه از فریاد نام او دست برنمیداری. جهان بر شانههایت ایستاده است و تو همچنان فریاد میزنی. پا بر پلکهای روشن زمان گذاشتهای. تاریخ، تو و تأثیرت بر زاویههای تاریک زمان را خواهد نگاشت. آنقدر ساده و بلیغ سخن میگویی که آفتاب را حیران روشنایی سخن خویش کردهای.
بگذار تمام ذرات متراکم عالم، در جذبه کلام تو به طواف درآیند، بگذار با هر واژهای که میگویی، طنین کلامت، خواب غفلت از چشمان خداجوی آدمی بزداید و دلهای شیفته را در تقدس کلامت به زانو درآورد!
بگذار با تو بچرخد تمام ماسوی اللّه!
پنجرهها رو به نور خداوند باز میشود و جادههای منتهی به کورهراههای جهل، به شهرهای روشنی خواهد رسید. رودهای جهان، سمت تو را میپیمایند؛ مگر به سرچشمه زلال کلماتت راه یابند.
تمام آینهها، تجلی تو را تکثیر میکنند. کاری که تو میکنی، ادامه خط سبز پیامبران الهی است؛ پس چگونه عالمی تو را لبیک نگوید؟ سرت را بالا بگیر و بچرخ؛ که جهان این بار با تو میچرخد... .
... و آسمان، شانه خالی میکند از به دوش کشیدن این امانت بزرگ - حتی طور را یارای تجلا نیست؛ چنانکه هیچ کوهی را - .
میایستی به تجلای حضور و گوش میسپاری به صدای خداوندگار!
«یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِدًا وَ مُبَشِّرًا ...».
شانههایت را سنگینتر مییابی. تمام کوچههای دنیا، زیر پایت سینه میگسترند و این کلماتی از جنس نور است که در دهانت و ذهنت غلیان میکند.
تو اینک حبل المتین یک ایل و یک جهان شدهای؛ به رفیعترین پنجرههای آسمان دل میسپاری و در دلت، دلشورهای جاریست. این حضور فرشتههاست که دلت را در بهشت زمزمههای عرشی، دست به دست میبرند.
سر میگذاری بر اندوه بیپایان. دلت آرامش میخواهد. میخواهی آنقدر سبکتر شوی که تمام کوچههای دنیا را زیر پا بگذاری. دل میسپاری به زمزمههایی که در زوایای تنت جاریست و راه میافتی در معابری که مدتهاست از قدمهای همیشگی تو سرشار است.
راه میافتی و سکوتها را به خروش میخوانی. بر روی رفیعترین مأذنههای شهر فریاد میزنی و فریادت را بر شقیقه آنهایی میکوبی که باورت نکردند. دهان میگشایی و از دهانت نور میتراود؛ کلماتی از جنس رودها و سرودها جاری میشود.
صدایت در میادین تکثیر میشوند و تو، شانههایت را سبکتر از دیروزها مییابی.
میخواهی صدای خداوند را به گوش دنیا برسانی و این تکلیف توست. میخواهی رود رود جاری شوی و دریا دریا آبی.
از آبشارهای زلال بالا مینوشی و این بشارت بزرگ را بر زمینیان مینوشانی.
تو پیامبر شدهای تا مشام شهر از عطر گامهای تو سرشار شود.
تو پیامبر شدهای تا کلماتی از جنس نور از دهانت پر بکشد و آینه در آینه تکثیر شود.
میتوانی دست بالا ببری؛ از دامن ابرها باران بیاوری و به کوهها حکم خیزش دهی و به درختان راه رفتن بیاموزی و البته به انسان، انسان بودن را.
اینک، دستهای توست که باید خورشید را بر آسمان این وسعت بتاباند و راه روشن زندگی را بیاموزد.
گامها، چه شتابان، خیابان را میکاوند!
ثانیهها چه پرهیاهو در پی هم میگذرند!
چرخها گرد محور زندگی میگردند و دستها پرچمهای برافراشتهاند؛ پرچمهایی که خود را به دست باد نسپردهاند.
خود را در هیاهوی روزگار گم نکردهاند، قدمهایی که روی ریل روزمرگی، بیهدف نایستادهاند.
نان «حلال» و رزق آبرومندانه، دغدغه این دستان تلاشگر و پاهای پرتکاپوست.
باید بر پای اراده تکیه زد تا زیر سایهبان امید، به آستان عشق رسید.
خرج عشق، تلاش است و تکاپو.
مهر و محبت، بنایی است که معمارش همّت است و توکل. باید دستان رنجدیده را تا آبی آسمان بالا برد و دل به پروردگار بست؛ بسم اللّه و توکلّتُ علی اللّه گفت و پایافراز اراده پوشید!
در هروله قدمهای زحمتکش، در تکاپوی دستان پرتلاش، پارههای نور فرو میبارد؛ نوری که برق آسمانی ایمان است و مینگارد: «اَلکادُّ لِعیالِه کالمجاهدُ فی سبیل اللّه؛ آنکه برای خانوادهاش تلاش میکند مانند مجاهد در راه خداست».
همه در تکاپویند.
همه در لباسهای رنگارنگ، فروشنده صبر و تلاشاند و خریدار برکت نان حلال. همه در دکههای کوچک و بزرگ، با گاریهای دستی یا بدون حتی چرخ کوچکی، بزرگترین گردانندگان چرخهای جامعهاند.
باید در جاده زندگی، یکنفس دوید. جاده برای دویدن است؛ ایستادن، مرگ تدریجی و حرکت، ابتدای پیروزی است.
پیروز باشید و پرتلاش، ای دستان پرتکاپو و قدمهای پرامید!
بزرگی میگفت: «حنظل خوردم و طعم آن چشیدم؛ اما هیچ چیز را تلختر از فقر ندیدم.» و من نیز آن را با بند بند وجودم چشیدهام؛ اما وقتی پیامبر بر دستان پینهبسته کارگر بوسه میزند، جای غصه و اندوه، راه قناعت و صبر برگزیده و سرم را بالا میگیرم. وقتی میدانم که «آنکه قانع باشد، آزاد است و او که طمع دارد اسیر»(1)گنج قناعت را در صدف سینه میپرورانم تا از بینیازترین مردم باشم که فرمودهاند: «کسی که به آنچه خداوند به وی روزی فرموده، قانع باشد، از بینیازترین مردم است».(2)
دستان پینهبسته و کمر خمیدهام را همچون پرچمی برافراشته به سوی پروردگار بالا میگیرم و او را شکر میگویم که به برترین کارها مشغولم داشته است که رسول رحمت فرموده است: «برترین کارها، کسب و درآمد حلال است».(3)
آری! سرم را بالا میگیرم و از خدا میخواهم که مرا کفاف و قناعتی عنایت فرماید که سرافراز فراز و نشیبهای دنیا و آخرت باشم و همیشه پرنده جانم، ثناگوی روزیدهنده و بخشاینده بیمنتی باشد که همواره به فکر بندگان خویش است.
«الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ».
دوشنبه
5 تیر 1385
29 جمادیالاول 1427
2006.Jun.26
مرگ، در لایههای شهر قدم میزند. بوی تعفن میآید، هیولای وحشت، پنجه میکشد به دیوارهای شب... کسی انگار خودش را به تحلیل میبرد، کسی تمام هستیاش را به دوش گرفته تا آتش بزند،
تمام ثروتش را به دود داده است. توسن جهل و حماقتش، چهار نعل میتازد. دستهایش را آغشته است به دودهای سیاه. دستهایش را در خون خودش فرو برده است. کسی انگار زانو زده است تا زار بزند در برابر بتهای ناتوان، تا اشک بریزد به پای سوداگران مرگ!
کسی در آب افتاده است و دست و پا میزند. نه در خانه جایی دارد و نه در دل، از همه جا گریخته، از همه کس فراری است؛ از خودش نیز میگریزد.
چهرهاش آنقدر عوض شده است که خودش را نمیشناسد. پیشانیاش ترک برداشته، چشمهایش گود افتاده، ابروهایش کج افتاده است؛ دیگر بوی خوش گلها را درک نمیکند، هوای سالم شهر را درک نمیکند، لذت خوب زیستن را درک نمیکند.
او همه خوبیها را دریغ کرده از خودش، کنج اتاقهای دربسته مینشیند. از همه دوری میگزیند، چشمهای پرسان و دلهای نگران را دوست ندارد، بیزار است از کمکهای دیگران. خودش را باخته، امیدش را فروخته است. تنها مانده است و هرچه پیشتر میرود، تنهاتر
میشود، بدتر میشود. تبی به جانش افتاده که میسوزاندش. سوز سرما، استخوانهایش را میلرزاند و دریغ که هیچ آتشی توان گرم کردن او را ندارد.
خودش مانده است و تاریکی دور از همه و دودهای حملهور که محاصرهاش کردهاند. خودش را به زنجیر بسته است با مخدّراتی که انرژیاش را به هدر دادهاند.
رو به فنا میرود. باید به خودش برگردد. تا هیولای وحشت، پنجه به اندامش نینداخته است، باید برخیزد.
باید به یاد بیاورد که چگونه فریب خورده است. چگونه با دستهای خودش، حیات را - که تنها دارایی اوست - به تیغ مرگ سپرده است.
فردا دیر است... برای به خود آمدن، فردا دیر است. تا دیر نشده است باید برخیزد. تا آخرین قلعه وجودش را تسخیر نکردهاند، تا مهلت هست باید برخیزد... باید از نو آغاز کند!
زمان، روبهرویت از کار افتاده است. نگاه میکنی و ارتعاش آخرین ضربه عقربکهای ساعت، تنت را میلرزاند. اینجا دقیقا انتهای زمان برای زیستن توست. اینجا دقیقا پای هر ثانیه، صاعقهای تو را ویران
میکند. اینجا دقیقا در پیچ و تاب مه گرفته رود، چشمهایت میسوزد و جهان از مقابلت به تندی میگذرد و تو فرصت پیدا نمیکنی حتی برای خاطرات دیروزت دست تکان دهی.
حتی باران، تو را خیس نمیکند. سرشار نمیشوی. سلولهایت خشکیدهاند. نفست هیچ بهاری را به خاطر نمیآورد. لابهلای برگهای پاییزی، روزهای باقیماندهات را میکاوی و نمییابی.
پیاپی از خود تهی میشوی و در گریبان خویش خاموش، فرومیریزی.
دستانت میلرزد.
خورشید، هوای گرفتهات را نمیشکافد. حلقههای دود، تو را در خود حل کرده است.
تنها گلی که روزهایت را خشنود میکند، خشخاش است. تنها هیاهویی که تو را به وجد میآورد، حلقههای مداوم دود است و تنها میهمانی که برای دیدنت مشتاقانه لحظهشماری میکند، مرگ است.
زمان تو را پشت دیوارهای فروریخته زمین جا گذاشته است. در پیراهنِ مچاله خویش فرو رفتهای و خاکستر شدهای. گامهایت را از جادهها گرفتهای. زبانت تغییر کرده است؛ هیچکس نمیفهمدت. آسمانت سخت تاریک است، آخرین نخ سیگار را روشن کردهای؛ انگشتانت آتش گرفتهاند. تمام تنت میلرزد. از تو چیزی حتی برای نابودی باقی نمانده است. تو با تلنگری از هم فرو میپاشی. موهوم قدم میزنی جاده نابودی را. اعتیاد از تو چیزی باقی نگذاشته است. باید گریخت از این هوای مندرس!
به پشت سرت نگاه میکنی و گذشته سیاهت را مرور میکنی و زندگیات را که بیرحمی روزها و شبهای بیهوده در خود مچاله کرد.
از تو چیزی باقی نمانده، جز شبحی خاکستری که عابر همیشه خیابانهای سرگردانی و حیرت است. چیزی باقی نمانده، جز دو چشم که بیهدف، بر مدار بیخیالی و رخوت چرخ میخورد.
روزهای از دست رفتهات را آه میکشی و بر مزار فرصتهای به غفلت پیوستهات ضجه میزنی. این سرنوشت را خودت ساختهای! این میلههای سربی را خودت تنیدهای؛ یادت نیست - با حلقه حلقه دودهایی که هوای پیرامونت را خاکستری کرد-؟
چیزی نمانده است به فرو ریختن. ستون فقراتت سنگینی آوار را لمس میکند که با اولین پک سیگار شروع شد و تو گوش بسته بودی به قهقهه هیولای خاکستری که پنهان شده بود در حلقههای دود و آرام آرام به درونت میخزید.
تو شیطان را ندیدی که چقدر خوشحال و راضی به چشمهای زندگیات زُل زده بود و برایت نقشه میکشید.
طعم مرگ، زیر دندانهایت غوغا میکرد. هوای مرگ، سلول به سلول وجودت را چرخ میزد و به سیطره خود درمیآورد و تو کمکم قلمرو هیولا شدی و در خوشی بیهودهات دست و پا زدی.
چشمهای بیرمقت، آینده را محو میبیند. خود را انسان فراموششدهای میبینی،گمشده در همهمهها و هیاهوهای پوچ و دروغین. بوی ناآشنایی، وجودت را فراگرفته است. به خودت فکر میکنی؛ به خودت که هیچگاه گمان نمیبردی بهار جوانیات در تیررس ناگهانی خزان بیفتد؛ به خودت که پیکری مچاله شده از تو باقی مانده در پنجههای رخوت، به خودت که تنها آرامش را در سایه بوتههای خشخاش میجویی.
فراموش شدهای به همین آسانی؛ هیچ کجا خانهات نیست. برگی شدهای بازیچه دست بادها. تو فرار میکنی از زندگی یا زندگی میگریزد از تو؟
از تو شبحی باقی مانده که گاه گاه، تنه عابرانی در کوچه و خیابان، حضورش را و زنده بودنش را ثابت میکند.
باید برخیزی!
آیندهات را دریاب، از گذشته پلی بساز به آینده! زنده بودنت را جار بزن در گوش دقیقههای نیستی! تو هنور نفس میکشی و هنوز زندهای؛ زندگی از آن توست! بگذار این شبح خاکستری دوباره جان بگیرد.
بگذار دوباره انسانی متولد شود... خودت را دریاب!
نشسته بود؛ با چشمانی که میرفت در کاسه سر گم شود.
ناتوانیاش را و فرسودگیاش را ریخته بود روی نیمکتی که یادآور خاطرات دور بود؛ آنجا که آسمان آبی بود و دستهایش از زندگی آکنده، آنجا که باران را نفس میکشید؛ بهار جوانهها را نفس میکشید، آنجا که چشمانش تصویر قاب شده زیباییها بود؛ اما اکنون نشسته است روی یک نیمکت رنگ و رو رفته، زیر آسمانی که دیگر آبی نیست، آسمانی که از حلقههای دود آکنده است.
دستهایش حلقههای مفقود است که در نشئگی کاذب خود دنبال آن میگردد.
دستهایش را در دود گم کرده است؛ پاهایش را در کوچهای که تمام دار و ندارش را به آتش کشید، گم کرده است و چشمهایش، چشمهایی که روزگاری تصویر قابشده زیباییها بود، حالا میرود تا در کاسه سر گم شود.
هر چه میاندیشد، نمیداند کجا نامش را، نامی را که همیشه به نیکی بر زبانها بود، گم کرده است. کجا؟ در حلقه کدام دود؟
پاهایش چون خاطرهای از یک شکوه بر باد رفته بر زمین کشیده میشود؛ بیآنکه لحظهای از آن جدا شود.
ای آشنای روزهای بارانی دور! اینگونه نشستن تو را ننگ است؛ ننگی که سالهای دور، هیچگاه بر پیشانیات نبود؟
برخیز! هر چه را فراموش کرده باشی، در بقچهات یک «یا علی» مانده است. برخیز و دستهای مرا بگیر؛ دستهای مرا که به سرافرازی تو میاندیشد. تپشهای قلبم را با تو قسمت میکنم، بهارم را با تو قسمت میکنم و دستهایم را که به سرافرازی تو میاندیشد. برخیز و به پاهایت ایمان داشته باش! پاهای تو را برای پلههای آسمانی آفریدهاند؛ نه برای این پلههای سقوط و سیاهچال و دود.
نفس بکش! ریههایت را از بهار، از کوچههای پر از بهار، پر کن!
بیا تا دست در دست هم، به کوچههای بهار و باران و لبخند برویم!
«عالم محضر خداست...».
... اما زمین، پهنه درد و تباهی است و ریشههای فساد، هر لحظه بیشتر در جان زلال خاک، پنجههای خویش را فرو میبرند. زمین، گستره سیاهی میشود... آرام آرام... آهسته آهسته... .
شب برای تمام زمین، نقشههای شومی را در سر میپروراند. شب در تفکر غصب تمام خاک است؛ خاکی که انسان از آن خلق شده است.
شب ریشه میدواند بر گلوگاه سپیده و چنگ میاندازد بر دهان صبح... تیغ میکشد بر روی سحر در دردناکترین لحظهها، با پستترین روشها.
برای قتلعام انسان کمر بسته است. شب، زمین را انباشته است از گیاهکهای آلوده بدبختی.
زمین، زیر گامهای هر چند سبک اما مرگبار این گیاه شوم، استخوانهایش خُرد خواهد شد. خشخاشها سر برمیآورند از خاکی که انسان روزی از همان خاک متولد شد، تا در جان همان انسان، ریشههای تکیده خود را گسترش بدهد. تا انسان را به خاک سیاه بنشاند.
از لابهلای دود، کمی به خودت نگاه کن! چه میبینی؟ جز موجودی حقیر که خودش را، تنها خودش را زیر پا گذاشته است؛ انسانی که هیچ چیز از او باقی نمانده جز همین چشمانی که هر لحظه گودتر میروند، چشمانی که بر روی همه بسته شده است جز روی مرگ؛ مرگی که خودت در کام خویش میریزی!
خودت را نگاه کن! به دستانت خیره شو و ببین دستانی را که حنجرهات را میفشارد.
به دستانت نگاه کن! این دستهای کسیست که روزی اعتبار تو را به دیگران پیشکش میکرد و امروز حیثیت تو را به باد میدهد.
تو خودت را به فراموشی سپردهای! تو خودت گور خودت را میکنی؛ بی آنکه ببینی، بیآنکه بدانی... .
با دستهایی که بر سنگفرش پیادهروها بیرمق تکیدهاند!
با پاهایی که نای برخاستن از کنج آوارها و ویرانهها را ندارند!
با چشمهایی که بیهویت، دور پیکر خودشان میچرخند و راه به جایی نمیبرند!
با سرهایی که تکیه بر دیوارهای تاریک و فرو ریخته میکنند و به خواب سنگین ابدی تن میسپارند.
تمام راهها را پیمودهای به گمانت! زندگی تو را به خود نمیخواند. با مرگ، همبستر شدهای!
دستهایت بوی افیون میدهد.
چشمهایت تکیده بر رؤیاهای شیرین و دستهایت ماسیده بر دامن تاریک دیوارهای شهر است.
بر جادههای بیسرانجامی دل سپردهای شاید؛ آنجا که مشام انسانیت از بوی مرگ، تخدیر میشود.
هوای آسمانت برای زندگانی سنگین است. هیچیک از رؤیاهایت در پیراهنی از واقعیت به سراغت نیامدهاند؛ چنانکه به حلقههای خاکستری مرگ دل سپردهای و هر روز بر سر معابر میایستی و تکهتکه افتادن خودت را دیگران افسوس میخورند.
ثانیههای تباهی به سراغت آمدهاند. میخواهی خودت را بر تمام کوچههای جهان فریاد بزنی که هنوز هم زندهای.
دریغ که میایستی و پاهایت را یارای ایستادن نیست! شانههایت را خاکستر بدبختی و افیون، به پوچیها سپردهاند. اصلاً نمیخواهی که خاطرات شیرین گذشته را روی زانوهای لرزانت بگذاری و یکی یکی ورق بزنی.
فردای روزنامهها را انتظار میکشی که عکس مات شدهات را گوشهای چاپ کرده و زیر آن نوشتهاند: «هیولای اعتیاد، باز هم قربانی گرفت».
پاهای بیرمقت را کشانکشان بر تمام پیادهروهای شهر میسپاری؛ شاید که پنجرهای به سمت زندگی برای چند روز بیشتر گشوده شود!
شاید دیده باشی کودکی را که دست در دست پدر، با چشمانی خیره نگاهت کرده باشد و یا پیرزنی که از دیدن پیکره ماسیدهات بر گوشه خیابان، آهی از دل برآورده باشد!
آری برادر! هیولا هیولاست؛ حتی اگر پیراهنی از زرق و برق بر تن کرده باشد.
دستهای آلوده را باید برید تا آینده سوختهای را برای هزاران کس چون من و تو رقم نزنند!
سیاه شدهام؛ سرد شدهام و انگار سلولهای خاکستری مغزم قندیل بسته است! در من خاموش شده آن ندای ناگهانی وجدان.
دارم سنگین میشوم. دارم به زمین میچسبم. دارم خاک میشوم و هر روز که به شب میرسم، میترسم از غروبی که هیچ چشم سیاهی منتظرم نباشد.
با وجود بدن لاغر و نحیف، سنگین شدهای و هر وقت قدم برمیداری، انگار افیون گناهت غل و زنجیری به پایت بستهاند و هر قدم برداشتنت را به اندازه تمام مرگهای شب، رنج میکشی.
خستهای؛ خسته از دشمنان دوستنما، خسته از نادانی لحظهای که به اندازه تمام رنجهایت طول کشید؛ لحظهای که تصمیم گرفتی و ای کاش نمیگرفتی! لحظهای که خواستی و ای کاش نمیخواستی!
قدمهای خستهات را تندتر بردار! زمان، زمان «ای کاش» گفتن نیست. بیماری تو از جنس نخواستن است؛ از جنس بیارادگی است و در هیچ بیمارستانی و پیش هیچ طبیبی، اعتیاد به بیارادگی را ترک نمیدهند. داروی تو خودت هستی؛ آنگاه که بخواهی، آنگاه که قدم برداری، آنگاه که درد دارونما را دور بریزی و داروی خودت باشی، آنگاه که خودت باشی؛ بدون عادتهایت، بدون خستگیهایت، بدون چروک صورتت، بدون کبودی گرد چشمانت و بدون چند گرم بمب ویرانگر در جیبت.
تو بیمار ارادهای و دارویت یک کلمه است؛ یا علی!
و باز آن اندوه سیاه تلخ تکراری، کام همه را تلخ میکند و دست برنمیدارد.
در همه جا جاری میشود و شریان زندگی را در سرزمینها میخشکاند.
بارها بر این اندوه گریستهایم و بارها بغض کردهایم؛ بارها نیز چنین خواهیم کرد و تلخترین نالهها را سر خواهیم داد؛ چرا که این اندوه، دستبردار نیست. چرا که جغدهای شوم، سرنوشت خود را با آن گره زدهاند و بر بام خانهها مینشینند و کسی بر آنها سنگ نمیزند تا از این کوی و برزن، برای همیشه بروند و دستان سیاهشان را دیگر از آستین بیرون نیاورند.
باید به سرزمین پاک، آسمان آبی، رگهای پرشریان فکر کرد؛ به دم و بازدم بدون اندوه.
زندگیام تلختر از جام شوکران و بیراههتر از بیراهههای گمراهی شده. کوه برفی تنم ذره ذره آب میشود و چشمه گدازنده آتشم لحظه به لحظه شعلهور میشود. از کوچه پس کوچههای زمان طرد شدهام و از قافله عشق به خانواده عقب ماندهام. چون برگهای درختان فرو میریزم. دریای متلاطم زندگیام ساحل آرام خود را گم کرده است.
ناتوانتر از هر موری، دیگر توان ذخیره توشه زندگی خودم را ندارم.
و این بلای خانمانسوز را کولهبار خود کردهام و هر لحظه بر دوش خود میکشم.
این سطرها، خلاصهای از زندگی بیسر و سامان من است.
از آن شبی که ناگهان تغییر کردی
در ناکجاآباد افیون گیر کردی
هر شب به خوابم آمدی با دستهای گل
هر روز طور دیگری تعبیر کردی
شبهای بسیاری گذشت و سرد شد شام
اما تو با افیون، خودت را سیر کردی
دقمرگ شد مادر ز دست غصههایت
او را در این سن جوانی پیر کردی
خوشحال بودم اینکه رفتی تا نیایی
باز آمدی امشب مرا دلگیر کردی
من باورم شد اینکه بابایی ندارم
از آن شبی که ناگهان تغییر کردی
چهارشنبه
7 تیر 1385
2 جمادیالثانی 1427
2006.Jun.28
تو را بر شانههای سوخته شهر دنبال میکنند، انبوه عزادارانی که فریادشان در حنجره مچاله شده است.
تو را دنبال میکنند و هفتاد و دو پرنده همسفرت را.
طعم خشم در دهان شهر مزه مزه میشود. خورشید، در هرم اندوه خویش، تاب نمیآورد و بر دیوارههای آسمان میکوبد.
تیر ماه، از هفتمین روز خویش بازمیگردد با پیراهنی پاره پاره و سیاه، در جایی از دوردستهای آسمان، هزار فرشته غریب میبارند اندوه سنگینِ نبودنت را. گوش بر دیوارها چسباندهام؛ صدای پای توطئه را میشنوم. این اولین حادثه تلخ نیست. بر بالهای پروانهها، فردای چلهنشینمان را تا آسمانها دنبال میکنیم بر بالهای پروانهها و بر کتفهای سوخته شهر.
زمان بر سر میکوبد، چشم در چشم حادثه، اندوه شهادتت را تاب نمیآوریم. در گریبان خویش میباریم. دستان سیاه دژخیم، روبهرویمان دراز شده است و اتفاق ناگوارتر افتاده است. دیوارها فرو ریختهاند و انفجار، مشام شاپرکها را سوزانده است.
اندوه، سخت تناور شده است و ما بارها گریستهایم؛ حتی با خاطرات تلخ این حادثه.
ما بارها در خود فرو ریختهایم و حادثه را مرور کردهایم.
بر بت جادهها زدهایم و رد پایشان را دنبال کردیم. فانوس به دست، دنبال نگاه تکه تکهشان رفتهایم.
هفتم تیر، فریادهای شکسته خویش را در بزرگی فاجعه، قدم به قدم پرواز دادهایم.
درست ساعت پنج سهشنبه هفتم تیر
نشستهام که تو را در زمان خلاصه کنم
تلنگری به صدای کبوتران بزنم
تو را در آبی آوازشان خلاصه کنم
زندگی قدردان تو نیست، قدر تو را شهادت است که میداند.
شهادت، پایان تو نیست؛ تو آغاز خواهی شد با شهادت و دفتر رازهای بستهات باز خواهد شد.
چشمهایت گواهی خواهد داد به طلوع آفتاب. دستهایت، رویش جوانهها را باور خواهد کرد. قدمهایت امید خواهد بخشید به مسافران جادههای تبعید. شهادت تو موج خواهد زد در اقیانوس خاموش ملت. فریاد خواهد شد در گلوی ساکتِ مردم. بغض خواهد شد و خواهد ترکید در حنجره جلادان تاریخ. شهادت تو، به فرسایش امیدها نخواهد انجامید؛ به پیدایش امیدهای نو خواهد رسید، به حقانیتِ باور مدد خواهد رساند، به قاطعیت اراده کمک خواهد کرد.
شهادت، تو را نمیگیرد از ما؛ تو را برمیگرداند به ما. صدای مظلومیت تو را که در لابهلای حوادث روزها سردرگم شده بود، به گوش ما خواهد رساند، چهره محبوبیت تو را که در جریان روزمرگی ما سایه خورده بود، به ما خواهد شناساند. شهادت تو، غبارافشانیِ دردهای تو بود که سر به مُهر مانده بود؛ غبارافشانی رنجهای تو بود که گوشه کنارِ صفحههای انقلاب جا مانده بود. شهادت تو، تلنگری است به چشمهای خوابآلوده، به دلهایی که فرسوده شده بود.
دسترنجِ بیقراریهایت مرگ نبود؛ شهادت بود.
شهادت تو اعلام خواهد کرد که پایانپذیر نیستی.
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
شهادت، همیشه هنرِ مردانِ مرد بوده است.
«در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتانِ زشتخو را نکشند»
شهادت، معراج عشق است.
حقیقتی تلخ و ناگزیر، تاول میزند بر پوست آفتابسوخته تابستان.
تیر ماه، شناور در خون و خاکستر، ناباورانه ضجه میزند بزرگی فاجعه را.
تیک تاک بمبی ساعتی در شقیقههای زمان تند میزند. نفس دقایق بند میآید. ثانیهها فاجعه راگریان میدوند. هفتم تیر، سمکوب حادثهای دلخراش و خونین است. تیک... تاک... و بعد سنگینی یک انفجار، بغضها را میشکند!
بارانی از بالهای سوخته اینجاست و آسمان، هفتاد و دو کبوتر را در آغوش میکشد. عطر گلهای سرخ، هوای حوالی را معطر میکند. هوا میسوزد، هفتاد و دو پروانه در آتش عشق، شیفتگیشان را زبانه میکشند. چقدر دست قساوت بر گلوی حادثه سنگین است! رایحه گلهای سرخ در شامه زمان باقی میماند.
عصر هنگام، روزنامهها با تیترهای درشت، واقعیتی کشنده را فریاد میکنند و زمان ورق ورق در زیر آواری از مصیبت و درد، مچاله میشود.
شب چه خیال خامی داشت که میخواست خورشید را بدزدد از آسمان اهالی نور.
شب نمیدانست که پرواز، رؤیای همیشگی کبوتر است.
رؤیای دیرینه کودک «محله چارسوق»، آرام آرام پیوند میخورد به سرنوشت خونین مجلس.
بهشتی از آغاز، بهشتی بود؛ ذهن تپنده انقلاب که فلسفهاش عشق بود و منطقش مهربانی. طلبه سادهای که جرعه جرعه معرفت را از سبوی جان امام مینوشید و ساقی مجلس یک ملت بود.
در گرگ و میش حادثه، هوای پرواز به افق شهادت، روشن شد؛ آنقدر روشن و نورانی که جز سوختن، چارهای نداشت! ناگزیر، به طواف درآمد شمع روشن شهادت را و آهسته آهسته سوخت و خاکسترش را به بادها بخشید.
از زیر تل خاکستر و خون، آرام آرم قد کشید و - بهشتی - شد.
شهادت را از آغاز به قامتش دوخته بودند. ای منطق گویای حقیقت از گلوی انقلاب! سرسبزی اندیشهات بهارانه باد و روشنان راهت نورانی و پُررهرو و لحظههایت عاشقانه و ناب.
تو میروی در هوای یکریز سوختن و خون. بر پیشانی تاریخ، داغی بزرگ نقش میبندد و چشمهای اشکآلود، غزلوارههای عاشقی را هفتاد و دوبار بدرقه میکنند تا بهشت.
تاب نور را ندارند؛ تاب انقلاب نور را ندارند، آنان که همواره مدعی بودهاند میزگردهایشان بوی دموکراسی میدهد. تاب نور را ندارند خفاشان؛ آنان که از رمز هفتاد و دو آگاهی ندارند و بیآنکه بدانند یا شاید دانسته، پا جای پای نفرینشدگان تاریخ گذاشتهاند.
اما اینان که اینگونه بر خاکسترشان مینگرید، هفتاد و دو بار عاشق شدند. هفتاد و دو بار سوختند و هفتاد و دو بار پرواز کردند.
هفتم تیر، یادآور هفتاد و دو پرواز خونین در هُرم تابستان، یادآور مردانی که ایستادند و سوختند تا این خاک، این خاک مقدس، بایستد و نسوزد. بایستد و به لبخندهای پشت پرده بفهماند که ایستاده است در مقابل آنانکه چشم دیدن این خاک مقدس را ندارند، آنان که نمیتوانند ببینند «خانه ملت»، خانه این ملت است و جایی برای آنان نخواهد داشت.
هفتم تیر، مظلومیتی را به تصویر میکشد که در آن، طنین هفتاد و دو «اللّه اکبر»، ستونهای کاخ استبداد را لرزاند؛ از گلوی پروانههایی که سوختند در راه وطن.
تقویم این خاک و آب، هنوز به سوختههایش، به پروانههای سوختهاش سوگند میخورد؛ سوگند میخورد که ایستاده است و خانه ملت ایران، همواره زنده است؛ همواره زنده و سرافراز ایستاده است.
خونهای ما چقدر شکوهمند ایستادهاند! جایگاه رفیع عشق، روبهروی «لبیک» ماست. رهایی و رستن و عروج، گلواژههایی آشنایند با نگاه ما. ماییم که شعلههای محبت را در آغوش کشیدیم و در گدازههای جنون تپیدیم. «ما راست قامتان تاریخ» از ازل، لبخندهای «بهشتی» بر طینت ما نقش بسته بود.
«در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
و ما اقتدا کردیم به رسولان درخشان آینه و پاکمردان دشت فضیلت. صدایی فرحناک از بهار در غزلستان روحمان رویید این است که سالها میگذرد و هنوز سرودی از نای سرسبز ما، طربناک در قاب ایام مانده است. ما به نام نامی شقایق زندگی کردیم و دانستیم این قاعده کلی است که تمام رنگهای سرخ اگر عطر کوچه باغ شهادت را به خود بگیرند، سبزترین رهگذرند.
ما «بهشتی»هایی هستیم که روزهای خویش را در اندیشه رسیدن به نقطه پرواز سپری کردیم.
حالا صبح افتخار، پنجرههایی از نور و غرور ماست که میتابد. برای ما، «هفتم تیر»، چه خوش فرا میرسد تا این کوچ دسته جمعی، طعم درستِ «بودن» را به تقویمهای تاریخ چشانده باشد.
تیر میکشد، زوایای تیر ماهِ سالهای خون و حماسه.
تابستان ناگریز، بوی انفجار و سوختگی میدهد.
تهرانِ تیر ماه، حس و حال سوختن پروانهها را گرفته است.
از روزنههای شهر، هوای شبهای هولانگیز جاریست و دقایق، ملتهبتر از همیشه میگریزد.
تیرماهِ بعد از ظهر پایتخت، بر تمام زوایای زمان تیر میکشد و بوی تند فاجعه، نفس شهر را به شماره انداخته است.
کجاست سنجها که بر تن بکوبند و زنجیرهای عزا که بر شانهها جای شوند!
کجاست بازارهای شهر که پیراهن سوگ بر تن کنند و میادین شهر، ردای غربت بپوشند؟
کجاست تلنگری بر ثانیههای گریزان که فرازها و فرشتهها را به بعد از ظهرِ زمین بکشاند؟
... و بوی معراج و پرواز، مشامت را پر میکند. ساختمان مجلس، بوی آسمان میگیرد و کاغذهای نیمهسوخته رها در باد، میروند تا تمام خیابانهای شهر را از مهاجران آسمان آگاه کند!
قلب زمین از فشار درد، به شماره میافتد و دیوارهای مجلس، در لابهلای آوارها و خون و دود، در هم میشکنند.
هفتم تیر ماه پایتخت، هفتاد و دو خوان عشق را در بعد از ظهر سرخ آغاز میکند و هفتخوان عاشقی را زیر پا میگذارد تا به هفت شهرِ وصال برسد.
نبضِ زمان، در میادین شهر میتپد و چشمهای بیشماری را میبینی که هزار پنجره میگریند و از هزار پنجره آسمان، بارانِ بعد از ظهر، بر شانههای سوگواران میریزد.
ترس، تاریخ را میلرزاند؛ آنسان که پسلرزههای زلزلهای مرگبار شوم، زمین را. زلزلهای در ذهن زمین رخنه کرد و ستارگان از آسمان به خاک افتادند و روزنامههای روز بعد، همه خبرها را درشت درشت، خون گریه کردند.
آسمان هر دلی را ابری از اندوه فرا گرفت.
آه، بهشتی!
تو از دستان خاک، دامن کشیدی و با تو ستارگانی آسمانی نیز از خاک رستند؛ تا آنجا که بهشت انتظارتان را میکشید؛ بهشتی که وعده داده شده بود شما را و آنان را که مانند شما در این مسیر سبز گام برمیداشتند. شما سایهای بودید از آنان که قرنها پیش، در این مسیر پا گذاشته و حالا نوبت را به شما وا داده بودند تا در جاده منتهی به صبح قدم بردارید.
خاک، هرم انفجار را در گلوی خویش احساس میکند؛ انفجاری که تو و یارانت را آسمانی کرد.
دستانی نحس، کمر بستهاند به قتلعام ریشههای شما؛ دستانی که افکار مندرسشان هرگز نخواهد فهمید ریشه دلاوریها را نمیشود خشکاند؛ ریشههایی که از سرچشمه وحدت، از سرچشمه لایزال معرفت خداوند و از زلالترین رودهای عشق، آب خوردهاند.
هرگز نمیشود ریشههایی را خشکاند که نهال نوپای انقلاب به پشتوانه آنها جان گرفته است.
تبرزنها را بگو محکمتر تبرهای زنگزده خویش را فرود بیاورند که هر زخم بر پیکر این نهال، پیوندی است با خداوند؛ پیوندی که در پیشگاه خداوند، سندی خواهد شد بر حقانیت اسلام و انقلاب اسلامی.
این نهال را هیچ خزانی نخواهد توانست به زردی بکشاند، این نهال که در آیندهای نه چندان دور، درختی سترگ و ستبر خواهد شد؛ آنچنان سر بر آسمان میساید که با شاخههای طوبی در بهشت گره میخورد؛ آنسان که سایبانی باشد برای بهشتی و بهشتیان.
این درخت، درختی است چنان بالا بلند که ریشههایش تمام زمین را در برگرفتهاند؛ ریشههایی که با خون بهشتی آمیخته است.
بگذار روزنامهها هر روز، سرخترین خبرها را منتشر کنند و حنجرهها سبزترین فریادها را برآورند که دیگربار، زایران انقلاب را به شهادت رساندهاند. باشد که این روزنامهها سند افتخاری باشند برای انقلاب اسلامی ایران.
ای به بازار آمده با عشوههای خونآلود که رسول عشقبازی شیعیان حسینی! در معامله جان و جانان، کدامین سود را بردهای که مغرورانه از «بها» دم میزنی؟
مبارکت باد وصال، ای عارف مجروح که جهان را از پشت بلور سرخ عشق میدیدی، توحید را نبوت را و معاد را!
حجله شاهد وصال مبارکت باد که حتی جنگ را، که حتی سیاست خارجی را از نگاه عشق میدیدی! کدام حلاج را سراغ میتوان گرفت که چون تو، ذرات عالم را بهانه عشقبازی ببیند و در میان خون و آتش به سماع درآید که: «به امریکا بگویید که مردم ایران عاشقند». چه زیباست که انسان در سیاهی غبار تمدن و سلاحهای شیمیایی و اتمی، سلاح رنگین عشق را دست گیرد و با چشمهایش، دشمنکشی کند و با صدای زیبایش که به لحن قرآن میماند، به احتجاج کافران رود!
تو بلال خمینی بودی که جمله آوازت اذان بود که عاقلان را به عبادت میخواند و خوابیدگان عافیت را به جهاد.
تو رسول عشق بودی از بهشت آرزوهای مسلمانان جهان. تو از بهشت آمده بودی. تو بهشتی بودی.
آخرین پروازت در هوای همین روزها بود.
چه زود گذشت آن زمان که بودی و خار چشم دشمنانت میشدی! چه زود گذشت آن زمان که بودی و مظلوم زیستی و مظلوم رفتی؛ چه زود گذشت زمانی که بودی و آماج تیرها بودی و
پس از آن دیگر نبودی تا ببینی که چه خام بودند آنان که میخواستند تو را و نام تو را با حرفهایشان لکهدار کنند! تاریخ، آنان را به فراموشی سپرد و تو بر آستان این سرزمین، بلندقامت، همیشگی شدی.
آخرین پروازت در هوای همین روزها بود.
تو با رنجها و تنهاییها خودت را وقف این سرزمین کردی.
و آنان که نتوانستند تو را به زانو درآورند، این بار خون تو را ریختند تا شاید به زانو درآیی، اما چقدر زود فهمیدند که بسیار خام بودند!
رها شدی، از خویش رها شدی و ابرها را در آغوش بهارانهات به طراوات رساندی. پله پله بالا رفتی از نردبان عبودیت.
پاسخ سؤالهای بیجواب مردم بودی و مرهمِ ابهامهای سرگردان افکارشان.
تو رفتی و نگاه متواضعانهات را از بحثهایِ کلاست گرفتی. تو رفتی و کتابهای روی میزت که مونس همیشگیشان بودی، تنهایی را با تمام وجود حس میکنند.
اتاقت، کلاسهای پُرشورت، بحثهای شیرینت و پاسخهای متواضعانهات تو را به سوگ نشستهاند.
تو رفتی و چشمهای کلاست بارانی شد و کوچههایی که هر روز صدای گامهایت را میشنیدند، غریبانهترین چادر عزاداری را در خویش گستراندهاند.
میخواستی هیچ آفتی افکار مردم را مسموم نکند.
میخواستی هیچ نیرویی، اسلام را از کشورت نگیرد.
میخواستی و آنها بودنت را نمیخواستند.
بهشتی! هنوز نسیم یادت در فضای شهر میوزد.
هنوز چشم چشم پاکی نامت در تمامِ خیابانها جاری است.
هنوز صدای رهایی در کوچهها به گوش میرسد.
هنوز تکیهگاه درختهای قد کشیده تا آسمان هستی. هنوز هم بهشتی هستی، «بهشتی»!
هنوز صدای پای تلاشت پیچیده است در کوچههایِ سربلندی ایران.
قانون اساسی، وامدارِ توست که خالصانه، کلبهاش را ساختی.
سیاست از دستهای تو هنوز آب مینوشد.
هنوز نامت به لرزه میاندازد جان کوههایِ هراسانِ توطئه را.
هنوز حضورت حس میشود در جای جایِ دستگاهِ قضایی که این روزها داغدارِ نبودن توست.
بلند قامت مرد!
دوباره بخوان سرودِ جاودانه اسلام را!
دوباره بلرزان زمین را از فریادِ حقجویانهات!
صدای کرکسها را میشنوی؟
گرگها در کمیناند.
لختی بخند تا دوباره جان بگیرد رگهای خشکیده امید، در پیکر شهر.
بالهایت را دوباره تکان بده تا دنیا حقیقت اعجازانگیز بالهایت را بیشتر درک کند.
هنوز بوی بهشت از خاطرات بهارانهات حس میشود. امروز روزِ توست.
جاودان در صفحه تاریخ.
کسی باز میکند پنجرهها را به سمت عدالت. امروز روز عدالت است؛ روز گریز از دهلیزهای مهگرفته بیداد. بیتابیات را به اینجا بسپار! اینجا شانههایی است که میتوانی رنجهای همیشگیات را گریه کنی! اینجا کلمه به کلمه غمهایت را میشنوند. اینجا دستهایی است که اشکهای پریشانیات را خواهند زدود. اینجا فرشتگان، ترانه آزادی میخوانند بر بامهای جهان. اینجا آستان عدالت است و درگاه دادخواهی. اینجا دادگاه مظلومیت است. امروز روز عدالت است؛ روزی که ستمدیدگی، بیپروا لبخند میزند. ستم به لانه خود میخزد. ظلم، آواره کوچههای تاریخ میشود. عدالت بر اریکه قدرت تکیه زده و فرمان میراند. بیداد را به جرم ستم حد میزنند در مقابل تمام ستمدیدهها! زندگی در سایه
آرامش نفس میکشد آینده روشن خود را. امروز روز عدالت است؛ روز استیضاح ستم، روز تبعید عصیان به دوردستترین حوالی. از تمام دریچههای امیدواری، صدای زمزمه حیات شنیده میشود. جهان نفس میکشد در هوای لطیف عدالت.
فرشتههای مهربان صلح و دوستی، سیبهای نورسیده عدل و برابری هدیه میدهند به تمنای دستان مظلوم. امروز روز عدالت است؛ روز گریز از سیاهچالهای ناامیدی و پیوستن به
جاودانگی و رهایی. جهان، گذشته رنجآور خویش را قدم قدم از راهروهای تنگ بیداد عبور داده است. امروز، روز عدالت است. روز آویختن فانوسهای عدل بر سردر تمام خانههای جهان، روز پرچمهای سفید، روز نفس کشیدن در هوای شفاف «داد».
چشمها، امیدواریشان را گره میزنند به تمام روزنهها.
جهان، سر بر شانههای لطیف عدالت، مظلومیت گذشتهاش را به فراموشی میسپارد. باید اندوه دیرسال بشر را در تمام معابر و میادین شلاق زد، تبعیض ممنوع! استعمار، ممنوع! تجاوز ممنوع!
زندگی، کورمال کورمال از پلکان عدالت بالا میرود. سلسله قضاوت به رکن عدل تکیه زده است! منطق، برابری و عدالت از این پس تنها منطق جهان است که از تمام روزنهها، نور و رستگاری جاری است.
روز جشن مظلومان است. امروز ستم را به دار مجازات میآویزند.
پنجشنبه
8 تیر 1385
3 جمادیالثانی 1427
2006.Jun.29
پیدایی؛ مثل مهربانی خداوند. زیبایی؛ مثل سلامهای گرامی خداوند بر پیامبران عظیم الشأنش.
با تو، درهای زندگی باز میشود و با یاد تو، ماه، تمام شبهای زمین را روشن میکند. آفتاب، شادی مقدسیست که بر زمین، گرمای وجودت را میپراکند. تمام دلتنگیهایت غنچههای سرخی شدند که عاشقانه اتفاق افتادند؛ عاشقانههایی لبریز از عشق خداوند.
بعد از تو تمام اتفاقها به گل سرخ ختم شدند؛ چشمها سرخ شدند، درها سرخ شدند، دیوارها سرخ شدند و روزها کبود، آسمان کبود، ابرها ورم کرده کبود؛ تمام پهلوها شکستند و کبود شدند.
سالهاست که به شوق بوییدنت، قاصدکها تمام دیوارهای مدینه را طواف میکنند. هنوز عطر حضورت از مدینه میآید. بغضهایت را قرنهاست که ابرها در کویرهای بیپایان و دور سکوت، گریه میکنند. «بانو! گریه در کنار شما مرسوم است؛ مگر میتوان پهلوی شما بود و نشکست».(1)
زمین بعد از تو، مدار چرخش را گم کرده است. خاک، هنوز بوی قدمهای رسولانه تو را فراموش نکرده است.
هنوز سالهاست که کلمات، شبها برای از تو سرودن، تا صبح بیدار میمانند. قلمها شرمگین نوشتن تو با این واژههای زمینیاند، با این واژههای خاکی.
1) . حمیدرضا شکارسری.
نه! تو از خاک نیستی؛ این را همه آبها فهمیدهاند. شاید خداوند تو را از کلمه آفریده است؛ چرا که در «آغاز کلمه بود...»
تو زهرایی که دیده در دیده پدر گشودی و با یاد او بزرگ شدی و دلتنگی دوریاش را تاب نیاوردی. همیشه نام تو که میآید، دل نازک پرندهها میلرزد، درها گریه میکنند و دیوارها بغض. خدا کند که باران ببارد! همیشه میشود زیر باران، بیبهانه گریست.
همیشه با یاد تو، تمام کلمات اشک میشوند و دفترها سطر به سطر آه میکشند. نمیدانم کجای بقیع باید دنبال رد پاهای گمشدهات، اشکبار بگردم؟ هر طرف که سر میچرخانم، بوی غربت تو را حس میکنم؛ بوی غربت بانویی دور که نزدیکتر از تمام آینهها، بودنش را میتوان حس کرد.
تو همه جا هستی؛ اما ما سالهاست که به دنبال تو میگردیم. ما خویش را گم کردهایم، ما خویش را در رد پاهای گمشدهات، گم کردهایم. خدا کند یک روز پیش از اینکه دنیا به آخر برسد بقیع، تربت پنهانت را نامه کبوترانی کند که به سمت خانهها پرواز میکنند. خدا کند در پای مرقد ناپیدایت تمام شوم.
نمیدانم کی میتوانم پابهپای تمام چشمههای دنیا برایت گریه کنم. هر گاه یاد تو میافتم، بیاختیار بوی غریبانه عدالت علی علیهالسلام، بغضهایم را دوچندان میکند.
به یاد تو، بغضهایم شبیه دوازده بند محتشم، پیاپی اشک میشوند و بوی پیراهن نمناکم که آغشته به یاد توست، آرامم میکند.
خدا کند که چشمهایم قطره قطره به پای تو بریزند تا من سبکتر شوم! تو تنها ماه آسمان شبهای تاریکم هستی؛ مهتابی که شبهای طولانی برای دیدنش اشک ریختهام.
ای کاش به بادها بسپاری که بوی تربتت را از گریبانم پر کنند!
خم میشوی و آسمان با تو خم میشود زیر سنگینی این بار امانت؛ «آسمان بار امانت نتوانست کشید».
دستان رسول اللّه را میبینی که به سمت تو دراز شدهاند؛ اشک امانت را میبرد. بغضی که در گلو پنهان کرده بودی، در هم میشکند و صدای هق هقات شانههای ملکوت را به لرزه درمیآورد.
دستان رسول اللّه است که به سمت تو دراز شدهاند و تو شرمگین، فاطمه را به دستان او میسپاری و صورت بر خاک میگذاری و قطره قطره اشکت، سینه خاک را نمناک میکند. ماه در چشمان بیقرار تو کبود مینماید، از آن دقیقهای که صورت فاطمهات را کبود به نظاره نشستی.
این شب، تیرهترین شبهاست. امانت را به دست کسی میدهی که روزی در میان خنده همگان، او را به دست تو داده بود؛ امانتی را که خود از آسمانها گرفته بود، امانتی که راز آفرینش بود و حالا که وقت بازپس دادن امانت رسیده است. این، همان دسته گلی است که عطر یاسش، مشام کبریا را نوازش میداد. این همان دستی است که گردنبند عطوفت رسول خدا بود روزی؛ و امشب، کبود و تکیده، چونان شاخهای نحیف در برابر تازیانههای باد خمیده است.
مولا! امانت را به دست رسول اللّه میسپاری؛ اما... .
حق داری اگر بعد از این شبها، همدم بیکسی و سنگ صبورت، چاه باشد و چراغ خانهات، ماه کبود همین حوالی... .
(با الهام از سخنان امام علی در شب به خاکسپاری حضرت زهرا علیهاالسلام خطاب به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله)
برگشت.
مسافر غریب شهر حادثه برگشت.
بسیار زودتر از فرارسیدن خزان پیریاش برگشت.
و چشمهای ناباور من هنوز از انتظار میسوزد.
آفتاب که روزنههای خانهام را روشن کرده بود، دیگر نیست. پرنده که حضورش سیل فرشتگان را به کلبه کوچک ما کشانده بود، دیگر نیست.
چگونه برگردم؟
دیوارهای خونآلود بر سرم خواهند ریخت، در به رویم باز نخواهد شد.
حضورش حالا دیگر در تمام زوایای خانه حلول کرده است، رهایم نخواهد کرد؛ خاطرهاش با من است همیشه. حالا دیگر به زخم تازیانهها بر بازویش که میاندیشم، مظلومیتاش مجسم میشود برایم. فریاد غریبانهاش - که فریاد غریبانه من بود از دست حقکشیها و حقستیزیها - حالا دیگر گاه و بیگاه موج برمیدارد و در حافظهام طنینانداز میشود.
همسفرم برگشت.
از او بپرس که با ما چه کردهاند؟
وصیت کرد شبانه غسلش دهم، شبانه دفنش کنم. محرمانِ دیروز حرفهای ما، نامحرمانِ امروز دردهایمان شدهاند. شکاف انداختهاند در صفوف مسلمانها و برای گرفتن حقی که مال آنها نیست، دختر پیامبر را - که خشنودیاش خشنودی پیامبر و ناخشنودیاش ناخشنودی پیامبر است - نیز نمیشناسند. حالا دیگر برگشت؛ امانتی را که به من سپرده بودی، برگشت.
حالا دیگر مرد تنهای مدینه منم. همسفر زندگیام، با بازوی زخمخورده از تازیانههای ستم، با پهلوی شکسته، با دو چشم خیس که از من دریغ کرده بود، میهمانت شده است. زخمهای گل، بهترین نشان حمله خارهاست.
یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله! فاطمه علیهاالسلام امشب مهمان توست!
امان از جدایی! امان از بغضهای شبانه بقیع! امان از خانهای که خاموش است! امان از داغی که در دل زینب علیهاالسلاماست!
چگونه سر به شانه تنهایی نگذارد کسی که از هستی خویش جدا شده است؟!
چگونه ناله نکند آنکه امانت بیبدیل الهی را شکسته بال و حزین، به آسمان سپرده است؟!
چگونه به تعزیت ننشیند آنکه صبر جمیل فاطمه علیهاالسلام را در کبودترین لحظهها به تماشا نشسته و عاشقانه به شکیبایی مقدس زهرا، ایمان آورده است؟!
این شانههای خیبرشکن کیست که از سنگینی اشکها خم شده است؟!
این دستهای صاحب ذوالفقار مگر نیست که از شدت درد میلرزد؟!
این زبان آتشین خطبهها نیست که بغض، مجال آه از گلویش گرفته است؟!
با کدامین چکامه، این مرثیه را بسرایم که سیل اشک، هستی مدینه را به یغما نبرد؟!
با کدامین نوحه به تعزیت بنشینم که زمین، گریههای آسمان را تاب آورد؟
بانو! ای مادر احساسهای سبز، ای تبلور عصمت، بانوی آب و آیینه و ای شرافت آدمی در خاک و افلاک! اگر برکت دستهایت نبود، آسمان، ما را ریزهخوار کدامین «دستاس» میکرد تا با گفتن «یا زهرا علیهاالسلام» تلخی تمام دردها را به شیرینی درمان بسپاریم؟ یا زهرا علیهاالسلام، ای آیینه لطافت هستی در ضمیر خاک.
خورشید، وضو گرفته از راه میرسد. مجالِ شب، به مناجات کهکشان سپرده شده است و مجال روز، به دعای خورشید؛ خورشیدی که هر روز، شاهد زشتی و زیبایی مخلوقات است؛ زیبایی کودکان خانه زهرا علیهاالسلام و زشتی دستهایی که آتش به همراه دارند.
خورشید، شرمناک از روی محجوب علیست؛ شرمگین خیبرشکنی که به پیامبر قول داده است برابر تمام غمهای عالم شکیبایی کند؛ حتی مصیبتِ زهرا علیهاالسلام! خورشید، هر روز به نیابت از شیعیان، به تربت پنهان زهرا علیهاالسلام سلام میکند و گرمای حضور خویش را از آستانه کبریایی او میطلبد.
سلام بر تو ای دختر عواطف نبوی صلیاللهعلیهوآله، مهربانترین بانو، یگانه هر دو گیتی!
بانو! نامت بلند در نهانخانه تمام گنبدها؛ نامت بشکوه در زلال تمام آبها و آیینهها؛ داغت را بهانهای جز زلال اشکها نیست!
تربت پنهان تو را باید در سویدای دل به جستوجو پرداخت که عصمت عارفانه تو تنها در زلال عاشقانه دل هویدا میشود و بس!
زیارتگاه تو، پاکترین نقطه از دل مؤمنان است که با التجا به نامت، تمامی دردهای بیدرمان را درمان میبخشد و زلال معرفتت با گفتن «یا زهرا علیهاالسلام»، بر نگاهها جاری میشود. چه دردناک است یادآوری شهادت تو! چه جانکاه است غربت تو!
بانو! تو را به غربت بقیع، یاورمان باش در مصایب دنیا!
زخمیترین شکل کلمات، به آینه غزل رو آورده است.
خاطرههایی تلخ، دسته دسته میرویند تا بر لبها نغمههایی از خون بیفتد.
اشکها همچنان ورق میخورند و تنهاییِ ما حکایت میشود.
زمان در ایستگاه غم میایستد و آسمان به پاییزترین صورت ممکن، رخ مینماید.
ابرهای اندوه در «بیت الأحزان» خیمه میزنند.
مدینه با کولهای از دربهدری و درماندگی، در کوچه میچرخد.
خانهای نیمسوخته در گوشهای از خاطرات روزها، ضجه میزند. مرثیههای آسمانی، پهلوی بانویی مینشیند که پر است از ماتم و غربت و هجران پدر. بر دوش بادها، رسالتی از ناله و شیون نهاده شده است. دقیقهها مثل سفالی شکسته، پاره پاره میگریند. از اینکه بر طاقتِ نازکِ گل، دستان زُمخت آتش هجوم آورده است، سینه روشنی زخمدار میشود. باغهای بهار، در بستر درد میافتند. بیقراری به گوشههای دور جهان کشیده میشود. جایی نیست که ردپای بیتابی آنجا نباشد و مسافر «آه»، عبور نکرده باشد.
پژواک «واویلا»، چون طبلی بزرگ، لرزه بر اندام کائنات میافکند.
سکوت دشتها با سوگنامه خیس اشک، شکسته میشود.
کنار هجده شمع، دل عاشقان میسوزد.
با داغِ هجدهمین بهارِ تقویم، بار دیگر رنجمویههای کوچهای باریک در مدینه شنیده میشود. آری! فاطمه علیهاالسلام رفته است.
شب سرخی بر آیینه نشسته
به گرد تن سکوتی تلخ، بسته
صدایِ در... یقین میآیی ای خون
تو از پهلوی بانویی شکسته
(به یاد دلتنگیهای کودکانه زینب علیهاالسلام)
تمام یادگار من از تو، همین جا در خاکی است که عطر بهشت را میشود شنید از تار و پودش.
و همین مهر و تسبیح و دستاس که رایحه دستان تو را میپراکند هر بار که میچرخد. انگار او هم میداند که دیگر نوازش دستانت را حس نخواهد کرد!
مادر جوانم!
در برابر نگاه خردسال من، در هجوم شقاوت و بیرحمی، من شاهد بودم بوسه بیمحابایِ میخ بر سینهات را. من شاهد بودم سرخی خونت را که در و دیوار را شرمنده ساخت.
من شاهد بودم مظلومیتِ حقیقت مطلق را که اگر دستان پدرم بسته نبود، عالم نمیتوانست به تو اهانت کند.
راستی مادر! یادت میآید بعد از بردن پدر، تو و برادرم از خانه بیرون رفتید و وقتی برگشتی، من برایت نامحرم شدم؟
میپرسیدم و پاسخی نمیدادی؟ فقط نیمی از ماه صورتت را از من، از شیفتگی نگاهم پنهان میکردی و بعد که برادرم راز آن سیلی و تنهایی عمیق کوچههای بنیهاشم را فاش کرد، راز قباله پاره پاره فدک را میگویم، دلم شکست. دلم به وسعت دلت سوخت!
آه، مادر جوانم! میدانم تمام باغهای آسمان، تمام انارستانهای بالادست به نام توست؛ ولی دلم میسوزد که بیشرمی این قوم چگونه حرمتت را شکستند؟
آه مادر جوانم!
چه آورد زخم تازیانهها به سر بازوانت؟
مادر جوانم! وقتی پیامبر خدا رفت، دلمان خوش بود که تو - جان بابا - پیش مایی و عطر رسول اللّه را از نفسهای تو میشنویم. چقدر شیوه راه رفتنت به بابا میمانست؛ اما حیف که عمر
دلخوشیهای ما هم به اندازه عمر تو، بسیار کوتاه بود! نمیدانستم اینقدر زود نوازش دستهایت را از من دریغ میکنی. من بعد از این میراثدار رنجهای متوالی تواَم مادر!
من بعد از این، پایم را درست جای پای تو میگذارم. لحظه لحظهام را به لحظه لحظهات پیوند میزنم. میخواهم فاطمه دیگری باشم. میخواهم برای مظلومیت پدر، سنگ صبور شایستهای باشم تا پدر مجبور نباشد، غمهایش را به دل چاه بریزد.
زینب تو میخواهد از این پس «ام ابیهای علی علیهالسلام» باشد؛ به من هم صبوری بیاموز! آن سیلی که امروز صورت تو را نیلی کرد، فردا در کربلا رخسار مرا هم کبود خواهد ساخت. تازیانهای که بر بازوان من و یتیمان حسین علیهالسلام خواهد خورد، ادامه زخمهایی است که امروز بر بازوانت گل کرده است. آتشی که امروز بر در خانه وحی افروختند، فردا دامن خیمههای حسین علیهالسلام را میگیرد. به من صبر کردن را یاد بده مادر!
هرگز از یاد نخواهم برد لحظهای را که فاطمه علیهاالسلام، دست در دست فرزندش بر خاکهای من پا گذاشت.
من کوچهای هستم که روزی شاهد سیاهترین اتفاق عالم بودهام. از مرور خاطرات آن دقیقههای کبود خون در مویرگ ذهنم منجمد میشود؛ ساعات تلخی که از یادآوریشان، قلبم از سینه کنده میشود.
فاطمه که دست در دست فرزندش، آرام و با متانت گام برمیداشت، صدای سلام و صلوات بود که از خشت خشت در و دیوار و از قطعه قطعه هر در و پنجره و از ذره ذره خاک به گوش میرسید.
سلام و صلوات بر دختر رسول خدا و فرزندش، فرزند رسول اللّه.
آفتاب، با طلاییترین طیفهای خویش، بر تن من میتابید و دیوارها با خنکترین سایههاشان، فاطمه و فرزندش را دنبال میکردند. بوی عطر رسول اللّه در هوا جاری شده بود و صدای تسبیح ملائک به گوش میرسید که ناگهان... فاطمه هنوز به میانه راه نرسیده بود که سکوت، همه جا را فراگرفت.
صدایی به گوش نمیرسید؛ غیر از صدای نامیمون گامهایی که هر لحظه نزدیکتر میشدند؛ گامهایی که ترنم هر ثانیه چون گویهای آتشین فرود میآمدند.
صدایی، سکوت را درهم شکست؛ صدایی که نه تن مرا و زمین را که تن هفت آسمان را لرزاند، صدایی که تا آخرین روزهای عمر فاطمه، حائلی شد بر چهره فاطمه و چشمان علی، صدایی کبود که تا ابد مرا روسیاه کرد.
ای کاش که دیوارها به سرم آوار میشدند!
کاش آسمان بر سرم ویران میشد و آن روز شاهد نبودم و نمیدیدم که چگونه فرزندی دست مادر خویش را میگیرد.
پا به خانه که میگذارم، عطر نجیب تو دلم را به درد میآورد.
در گوشه گوشه خانه تو را میبینم، با همان تبسم آسمانیات؛ اما تو نیستی فاطمهام!
دلم در خانه میگیرد. دیگر خانه همان خانه همیشگی نیست که خشت خشت دیوارهایش را نه از گل، که از دل ساختیم.
دیگر خانه، پناهگاه خستگیها و غمهایم نیست که به چهار دیواریاش پناه میآوردم تا تو با آرامش کلامت، تسلی خاطرم شوی.
هر چه شمع روشن میکنم و هر چه چراغ، باز هم نور نگاه تو را کم دارد.
صدای گریه زینب هم که لحظهای بند نمیآید!
صدای مرثیه زینب، خاطرات خوب با تو بودن را برایم تداعی میکند.
محراب خالیات، آتش به جانم میزند بانو!
هر بار حس میکنم از میان در و دیوار مرا میخوانی و من با دستهایی در بند، شرمنده نگاه تواَم فاطمه جان!
خانهنشینیام را تاب نیاوردم؛ صدای گریه ذوالفقار هم که در غلاف بود، به زخمهایم نمک میزد.
از آن به بعد، داغهای سینهام را به گوش چاه میخوانم و فقط چاه، سنگ صبور دردهای من است.
از آن شبی که تابوت تو را به دوش کشیدم. خستگی، شانههایم را رها نمیکند.
هر بار نیمهشب، نان و خرما به دوش، تنهاییام را با یتیمان و بیوهزنان قسمت میکنم.
هر بار که از وسعت دلتنگی کوچههای بنیهاشم عبور میکنم، بغضی نفسگیر، چنگ میاندازد بر گلوی لحظههایم. صورتم در حرارتی گداخته از شرم و خشم میسوزد؛ میسوزد و سرخ میشود و چشمهایم به اشک مینشیند.
فاطمه جانم! هر بار که به خانه میآیم، با خود میگویم میشود فاطمهام پشت در باشد؟ میشود تا نسیم، رایحه دلنواز بهشتیات را زودتر برساند تا پشت در؟ میشود فاطمهام، جواب سلامم را بدهد؟ میدانی که سلامهای علی علیهالسلام این روزها در کوچههای مدینه، اعتباری ندارد.
بگذار و بگذر از این شهر، خاتون! بگذار و بگذر از این نگاههای شوم!
بگذار و بگذر از این اندوه ناپایان؛ از این ثانیههای نامهربان؛ از این برهوت زخمآگین!
بگذار که آنها حرمت هبوط ملائکه را نمیدانند.
آنها آداب ورود به خانه وحی را نمیدانند.
پیشانی شناخت بر سجاده نماز نگذاشتهاند؛ داغ نادانی است که بر پیشانی دارند.
آنها مشامشان به عطر یاسهای بهشتی آشنا نیست.
بگذار و بگذار از این چند روزه درد که بیت الاحزان غصههایت را همنفسی نیست.
بیایید فرزندانم!
بیایید سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و دیگر هیچ!
تابوتِ ماه را بر شانه میکشد خورشید؛
روانه به ناکجاآباد عشق.
چشمهای شهر، به سنگینی این خوابها عادت دارند.
کسی شاید نمیبیند که مرغان آسمان، سرود اندوه سر دادهاند و رودها این داغ را میخروشند و در خود آرام نمیگیرند.
از دورها و فاصلهها، نجوای بغضآلودی در هوا جاری است.
«خدا مادرم را کجا میبرند؟»
دختری را میبینی که چادر خاکآلوده مادر را بر سر کرده و پشت سر تابوتِ مادر، هی میافتد و برمیخیزد و دوباره... .
این صدای کدامین حنجره زخمی است که مشت میکوبد بر ثانیههای زمان؟
این فریاد کدامین نای از نفس افتاده است که ستونهای عرش خدا را به لرزه میافکند؟
این مویههای جانسوز کدام بال و پرسوخته است که ققنوسوار، میسوزد و در لهیب شعلهها گم میشود؟
باز این کدام حادثه جانسوز است که صفحه تاریخ را سیاه میکند؟
باز این کدام مصیبت عظیمی است که بر گلوی ثانیهها چنگ میزند؟
باز این کدام فتنه است که شعله میکشد از سقیفه و اوج میگیرد از در و دیوار خانه وحی؟
کیست که تازیانه خشم و کینهاش را این چنین بالا میبرد و پایین میآورد؟
کیست که غلاف شمشیرش را اینگونه بر پهلو و دست و بازو میکوبد؟
کیست این جسم درهم فشرده مجروح که در زیر بارانی از زخم و درد، مچاله میشود و نام محمد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام را فریاد میزند؟
مدینه! چرا خاموشی؟
ای کوچه بنیهاشم، چرا دیوارهایت را آوار نمیکنی بر سر این نامردمان؟
ای آسمان گرفته و بیقرار! چرا باران سنگهای جهنم را نمیریزی بر سر دوزخیان روی زمین؟
ای ابرها، ببارید!
ای نخلستانها، گیسو پریشان کنید!
ای کوچههای مدینه! زمین دیگر هرگز روی سعادت نخواهد دید و داغ فراق فاطمه علیهاالسلام، تا ابد بر پیشانی تاریخ خواهد ماند.
آه، زهرا!
من به خانه برمیگردم
شاید که تو برای بردن بوی پیراهنت برگشته باشی!
حالا همه همسایهها میدانند
که من پیش از غروب
چراغهای خانه را روشن خواهم کرد؛
برای جستوجوی عطر گفتوگو با تو
هنوز هم یک حس غریب میگوید
که صدای گریه من
در خلوت نگاه تو طنین خواهد انداخت.
حالا بیا و به بهانهای
شب تنهایی مرا
تا انتهای خودت
چراغانی کن!
زهرا! میان ما مگر چند کوچه پرپر شده میگذرد
که از این خانه تا آن کرانه که تویی
هیچ دری به سوی خواب غروب باز نمیشود؟
نمیدانم از کجا مرا رسمی از تحمل اوقات گریه آموختهاند؟
تو بگو، ماه منیرم!
تا کی
پا بهپای بیقراری
نام تو را در کوچههای بیخاطره
فریاد زنم؟
آه! من به خانه برمیگردم
شاید رد پای نگاه تو بر درگاه آن مانده باشد!
ای شب بیسپیده! چادر سیاهت را بر سر نجواهای پریشانیام بگستران!
ای شام بیانتها! سکوت سردت را بر شعلههای فریادم فرو ببار.
ای یلدای اندوه! فانوسهای خاموشت را به دستانم هدیه بده. امشب دستان خیبرافکن علی علیهالسلام توان بلند کردن تابوتی را ندارد.
امشب دستان شیرافکن علی، نای در آغوش گرفتن یتیمان را ندارد.
امشب پاهای استوار علی، بیبهانه میلرزد.
مرا دریاب ای صندوقچه رازهای نهانی! سینهات را شرحهشرحه غصههای ناتمامم کن.
چگونه این جسم زجر کشیده و مجروح را به دست بگیرم و در مرثیه وداع، به آغوش خاک بسپارم؟!
چگونه نالههای خفته کودکان را در آتشفشان گدازههای دردشان ببینم و تاب بیاورم؟!
بیا و پرده بر چشم نامحرمان بیفکن تا چهره نیلی فاطمهام را در حجاب سرد خاک بپوشانم.
فاطمهام، خلوت شبانه عارفان را بسیار دوست داشت و حالا هم از زهر کینه دشمنان ولایت به تو پناه آورده است.
چقدر سخت است وقتی که بر چشمها پرده تاریکی افکنده و دریچه فریاد را بسته، لحظه وداع را تاب بیاوری!
باید باز هم در اقیانوس سینهام، تمام غصهها را غرق کنم و صبورانه سر بر سینه خاک بسایم و با پروردگار خویش نجوا کنم:«لا حول ولا قوّة الا باللّه العلّی العظیم». خدایا! من از دختر پیامبر تو راضیام؛ اکنون تو همدم او باش. خدایا! مردم از او بریده بودند، تو با او پیوند کن. خدایا! بر او ظلم کردند؛ تو برایش حکم کن که بهترین حاکمان تویی.
خدایا! این دختر پیامبر تو فاطمه است که او را ظلمتها به سوی انوار بردی.
«... پرنده جانم، زندانی این آشیان تن شده است؛ کاش جان نیز همراه این نالههای جانسوز درمیآمد».
فدک، بهانه کبودی یاس شد آن هنگام که ایستادی پشت شعله آتش، خوب میدانستی این شعلهها بهانه بغض فرو خورده دشمنان علی علیهالسلام است.
میدانستی؛ خوب میدانستی
«تقدیر زخم خورده غروب غم تو را
در شعلههای آتش این در کشیده است».
سوختی پروانهسان تا تکیهگاهی باشی حقیقت را.
لرزید هفت آسمان به خویش؛ لرزید آنگاه که فاصله در و دیوار، فریادی شد در گوش زمان.
حقیقت، مظلومیتی است در ناگهان فاجعه آن روز؛ آن روز که ریسمان ظلم خویش را به دستان عدالت بستند، آن روز که کوچههای مدینه، بیش از پیش، گرد غربت بر شانههای علی علیهالسلامنشاند.
ایستاده بودی؛ اگرچه تو را یارای ایستادن نبود، میان این همه شقاوت. مگر میتوان پروانه را از اطراف شمع دور کرد، اگرچه بسوزد؟
ننگ این ستم، تا ابد بر پیشانی شهر میماند و هرگز زمان آن را از یاد نخواهد برد. نفسهایت هنوز بوی یاس میدهد. عطر خوشت در اطراف خانه پراکنده است.
میدرخشی نقرهگون بر دریای زلال معرفت و وفاداری. دستهای بیرمقت، هنوز هم میخواهند مهر مادری را بر حسن و حسین علیهماالسلام بکشد. دیگر تمام شد غم مویههای شبانه. دیگر تمام شد نالههای بیت الاحزان.
اکنون نوبت خداحافظی است در دل شب.
بگذار هیچکس نتواند با تو وداع کند، جز عزیزانت! بگذار هیچکس نداند بر غربت کدام خاک بایستد و مویه کند!
امشب شب فراق است و شب وصل؛ «در وصل هجر باشد و در ظلمت است نور» امشب شب خداحافظی است.
بر تابوتی از نور میبرند تو را، انوار الهی. میروی تا بار دیگر پدر را در آغوش بکشی.
میروی و این خاک تاریک را به خویش وا میگذاری. میروی و دور میشوی از این خاک غریب تا به دیار آشناییها بازگردی.
خواستم حدیث کوچه و یاس ارغوان پرپر شده به سیلی را روایت کنم؛
اما نگاهم در دریاهای به خون نشسته چشمان حسن علیهالسلام غرق شد.
خواستم ماجرای در نیمسوخته و پرستوی پهلو شکسته پشت در را حکایت کنم؛
اما بغض فرو خورده حسین علیهالسلام، زبانم را قفل کرد.
خواستم از قبر کوچک و ناشناس شهید شش ماهه و داغ بیتسلایش شعری بسرایم؛ اما گریههای بیبهانه «امکلثوم علیهاالسلام» چشمه شعرم را خشکاند.
خواستم اندوه چادر خاکی و جای پنجهای را بر صورت گل واگویه کنم؛
اما مویههای غریبانه زینب علیهاالسلام بر مزار بینام و نشان، مرا نیز به مرثیه کشاند.
خواستم از غروب زود هنگام ستاره و خاکسپاری گل سرخ در شب، گریه سر دهم؛
اما شانههای لزران تنهاترین مرد عاشق در کنار مزاری غریب، مرا به سکوت وا داشت تا خلوت مظلومانه علی علیهالسلام با فاطمه علیهاالسلام عزیزش بر هم نخورد.
پس ای دل! تو نیز سر بر گریبان خویش فرو ببر و بیصدا و خاموش، ناله سر کن!
«غم تو را به کدامین جداره بنویسم
نمیدانم از این بیشماره بنویسم»
واگویه کن ای داغ!
واگویه کن ای در، دستان یغماگران شبپرست را!
واگویه کن ای دیوار، خشت خشت دلتنگیهایت را و خون ناگزیر پهلویی را که بر صورتت چکید!
واگویه کن ای محراب، خلوت نیمه شبانت را که با زمزمه خاتون بهشت، که رنگ حضور ملائکه میگرفتی!
واگویه کن ای کوچه همیشه غریب بنیهاشم، قدم قدم عطر گامهای بانو را آنگاه که از هجوم سیلی، بر زمین خیمه زد!
واگویه کن ای بیت الاحزان دلتنگیهای خاتون، نالههای گل محمدی را، آنگاه که سر بر شانههایت میگذاشت و پا به پای حزن تو اشک میریخت!
واگویه کن ای یثرب، شمشیرهای آختهای را که به غارت خانه وحی آمده بودند!
واگویه کن ای عبا، آنگاه که بر شانههای پنج تن، چتر مهربانی میگستردی و ملائکه عرش بر این همایش غبطه میخوردند!
و اینک، چگونه آتش نگیرد پیکره کلمات از غمی که بر بانو رفته است؟!
چگونه علی علیهالسلام سر بر دیوارهای شهر نگذارد و اشکهایش بر چهرهاش چنگ نیندازد؟!
«لا خیر بعدک فی الحیاة و انّما
ابکی مخافة ان تطول حیاتی»
شانهای را در فراق تو یارای استوار ایستادن نیست.
چشمی را توان رود رود جاری نشدن نیست.
داغت، کوهها را آب میکند و درد مظلومیتت، سروها را در خود میشکند.
برخیز مولا، اینک تویی و یک غریبستان تنهایی!
سر بر تمام چاههای دنیا فرو ببر و بگو ناگفتههایی را که فقط خودت میدانی و چاهها!
برخیز که عمق دلخستگیهایت، از دریچه نگاهت جاری است!
تنهایی از این بیش، که دیدهست که دریا
در چاه بریزد غم تنها شدنش را
یا غربت از این بیش که دیدهست که خورشید
بر دوش کشد نیمه خاموش تنش را
بوی عطرت میآید، بوی عطری که یادگار نماز شب توست. پدر جان! هر نشانهای که مرا به یاد تو میاندازد، قلبم را در سینه میفشارد. پدر خوبم دیگر همه لحظهها و همه چیزها نشانه یاد تو شدهاند و این یعنی بیتابی قلبم برای جان سپردن.
دارم به سوی تو میآیم؛ خوشحال از وصال تو و غمگین از تنهایی بوتراب. زخمیام پدر جان! پهلوهایم شکسته و تمام تنم خسته و مجروح است؛ اما زخمی که مرا به تو نزدیکتر کرد، زخمزبان مردم بود که نه تنها به غمخواریام نیامدند، که از شهر تو مرا راندند و حتی سایه درختی را برای گریه کردن از من دریغ کردند.
به سوی تو میآیم، چون جایی برای گریه کردن فاطمه نمانده است. به سوی تو میآیم، چون طاقت غربت علی را ندارم. نمیتوانم ببینم مولای مردمان زمین خانهنشین شده باشد.
خستهام؛ خسته و ضعیف. انگار تمام عمرم مریض بودهام، انگار تمام عمرم غذایی تناول نکردهام! روی زرد من نه از فقر و تنگدستی است و نه فریادم برای پس گرفتن فدک.
پدر جان، خستهام! جهان چون بیت الاحزانی است که نخلش را مردم مدینه قطع کردهاند و دیگر سایبانی نیست تا در آن بیاسایم. هرم آتش گناه امتت چون آفتابی سوزان، آرامش را از فاطمه گرفته و دیگر سایهای نیست تا در آن بیاسایم.
دارم با علی وداع میکنم، در حالی که غم امت بر دوشش سنگینی میکند. فرزندانم را به دست پدری میسپارم که نیمهشبها چون کودکی، هایهای گریه میکند و غم دل با چاه میگوید.
پدر جان! خوشحالم از وصالت، اما دلم پیش علی است که بعد از فاطمه، صدای گریههایش گوش نخلستان را کر میکند. خستهام! دستانت را بگشای؛ دختر رنجورت را در آغوش بگیر، بابای مهربانم، بابای دوستداشتنیام!
بغضم را کدام گوشه خاک اشک بریزم، بر خاک غربت گرفته بقیع، یا کوچههای غریب کوفه؟ چشمهایم در جستوجوی قطعهای است که خاک آن را توتیای چشم خویش گردانم. مدینه مدینه در بغض خویش میپیچم و فرو میخورم نالههایم را.
به بقیع میاندیشم و به تو و گمان میکنم گمشدهام را در آنجا یافتهام. چند ستاره اشک بریزم در سوگ رفتنت؟ چند پروانه بسوزم از خاموشیات؟ چند شمع آب شوم از آتش عشقت؟ با تو حرف میزنم، ای خاک، ای غربت همیشه، ای اندوه بیپایان!
با تو حرف میزنم ای بقیع! جایی جز تو را نمیشناسم برای واگویه کردن رنجهایم. جایی جز تو را نمیشناسم برای به پا کردن عزا. بگو چگونه تاب آوردی هق هق فرو خورده حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام؟ چگونه تاب آوردی شانههای خمیده حیدر را؟ چگونه تاب آوردی شب مصیبت را، شب رنج را؟
چقدر خالی است نجوای شبانه تو در گوش حقیقت! چقدر خالی است در خانه، بوی یاسهای دامنت! چقدر خالی است در خانه، آواز دلانگیز کلامت!
بعد از تو، کدام دست مهربان برای کودکان دستاس بگرداند؟ بعد از تو، کدام دست در عبادت همیشهاش تسبیح بگرداند؟ بعد از تو، کدام نگاه مهربان به چشمهای خسته علی سلام بگوید؟ بعد از تو چه کسی مرهم واگویههای مولا باشد؟
بگذار بسوزد این خاکستر باقیمانده از من!
بگذار خون بگریند این چشمهای تهیشده از اشک!
بگذار بر زمین فرو غلتد این زانوان از رمق افتاده.
بانوی من! ای مادر یتیمانم.
تو را کدام آغوش مهربان، کدام جذبه بیبدیل به سوی خود میکشاند که اینچنین عاشقانه به سمت تربت بینشانت بال میگشایی؟
بانوی من! خوب میدانم تنها شوق زیارت رسول خداست که اینچنین بیتابت میکند. تنها آغوش مهربان اوست که اکنون شفای دل خسته توست.
اما با من بگو فاطمه جان! چگونه خانهام را بیچراغ شبافروز نگاهت تاب آورم؟ چگونه خاطره کوچه و سیلی را از یاد و خاطر حسن ببرم؟
چگونه حسین را بینوازشهای مادرانهات آرام کنم؟
فاطمه جان! داغ سنگین تو فراتر از طاقت علی است و هیچ چیز بعد از این تسلای دل علی نخواهد بود. «بعد از تو چشمههای اشک من هرگز نخواهد خشکید و زخم فراق تو بر قلبم هرگز التیام نخواهد یافت».
بعد از تو تبسم عشق، هرگز بر لبان علی نخواهد نشست و پرنده سعادت و خوشبختی هرگز به سمت بام دل علی پر نخواهد گشود.
لا خیر بعدک فی الحیاة و انما
ابکی مخافة ان تطول حیاتی
نفسی علی زفراتها محبوسه
یا لیتها خرجت مع الزفراتی
و خانه از معصومیتی سرشار است.
عطر نان تازه حجم خانه را در خود پیموده است (شاید).
فرزندان بهشت هم که تن میشویند، در بازی کودکانهشان.
فریادی گداخته از عصیان، هوای خانه را میشکافد.
پیراهن نجوای ملائکه از هم دریده میشود.
اتفاقی تلخ در آستانه وقوع است، لابد
مشتهای شعلهور است که بر تن پاره درب گداخته میشود.
کیستند این ناخواستههای شوم؟! ....
خون در رگ زمان یخ میبندد.
در شریان بشریت، شرم دمیده میشود.
خورشید را میخواهند دست ببندند.
و تو نمیگذاری این اتفاق را.
پنجه بر دریچههای در میاندازی.
شاید حرمت پدر را خجالت بکشند.
شانههای آسمان میلرزد و هیزمهای به آتش کشیده شده بر در میکوبد و جان میگیرد.
همچنان پشت در ایستادهای،
با حزنی مالامال از خاطرات دیروز.
بلند ایستادهای و سینه سپر کردهای و بر این یورش.
... و درب که میشکند!...
چشمهایت را به التماس نسیم، نیمه باز نگه داشتهای.
دستهایی به سمت علی علیهالسلام روانهاند.
لحظاتت را به تلخی منتظری.
دستهای خورشید را به طناب بسته میبینی.
آرام چشمهایت را روی هم میگذاری تا لحظهای بیاسایی،
با خاطرات سوخته دیروز!
وقتی باغبانی بمیرد، زیباترین یاس باغچه در هجوم بارانهای پاییزی پژمرده میشود. وقتی باغبانی بمیرد، خارها کنار بوته یاس جولان میدهند و عصرها که باد سیاهی میوزد، خارهای غریبه سیلی به روی یاس میزنند و میگذرند.
وقتی باغبانی بمیرد، قامت یاس سپیدش زودتر خم میشود؛ اندازه یک چشم بر هم زدن، به اندازه وقتی برای دفن کردن باغبان حتی فرصت آه کشیدن به او نمیدهند.
وقتی باغبان رفت، زهرای عزیزش تنها شد و پژمرد و سیلی خورد و قامتش خمید. آهش را و گریهاش را پنهان کرد.
وقتی باغبان رفت، فاطمه تنها شد مثل علی و کسی سایهای به او نداد تا در آن برای گریهای بیاساید و کسی به تسلیتش نیامد. گویی هیچ وقت پیامبری نبوده و هیچ وقت پیامبر به احترام فاطمه از جا برنمیخاسته!
گویی این مردم را کسی هیچ وقت حقشناسی یاد نداده است! گویی هیچ وقت محمد صلیاللهعلیهوآله علی را برادر خود نخوانده بود! وقتی باغبان رفت، پهلوی یاس را شکستند.
تمام فانوسهایم را بر چلههای بیکسی آویختهام؛ به یاد شبی تاریک و بیفانوس خورشید، که ماه را به خاک میسپرد.
تمام شمعهایم را به اشکریزان خاطره تنهایی شبی آوردهام که یلدای اندوه بود بیسپیده.
از تمام گنبدهای مزین جهان، از تمام بناهای باشکوه دنیا، با بغضی که زیر باران اشک خیس خیس شده، به هزار لهجه پرسیدهام.
از همه نشانه داران، نشانه گوهر بینشانم را پرسیدهام.
زیارتگاه مادر خورشید، چشمه مهتاب، آبگیر آسمان کجاست؟
گنبد و گلدسته مادر مهربان من کجاست؟
انگار در این جستوجوی بیپایان، افسوس و اشک تقدیر من است!
میروم به دشت شقایقهای پرپر تا با گلبرگهای سوخته، برای بینشانی مادرم اشک بریزم.
میروم در بوستان یاسهای نیلی تا با نفس باد، مویهکنان مرثیه رنجهایش را بخوانم.
میروم تا ناکجاآباد عشقهای آسمانی تا با گیسوان پریشان فرشتگان، برای آن عشق الهی مویه کنم و از همه بپرسم:«مزار مادرم کجاست؟!»
با تو سخن میگویم و خاموش مرا گوش میدهی، گریه میکنم و اشکهای مرا بر دامان خویش مینشانی و سکوت اختیار میکنی. درد دل با تو میگویم و سنگ صبوری در این تاریکی میجویم؛ سنگ صبور غمهای من شدهای.
ای چاه! تو هم درد علی را درمان نخواهی شد. هیچکس غیر خود علی سنگ صبور علی نیست.
مدینه را گذاشتم و به کوفه آمدم؛ شاید کسی را بیابم تا غمهایم را با او بگویم، اما غیر تو و گوش شنوای تو، کسی را نیافتم. هیچکس تکیهگاهم نشد؛ غیر از شانههای لرزان نخلهای روییده از اشکم.
مدینه را با تمام غصههایش رها کردم؛ با کوچههایش، با مسجدش، با غصههایش، اما نه! غصههایش را هر کجا که بروم، بر دوش خویش میکشم. این غصهها را نمیشود از دل بیرون کرد.
ای چاه! به امید سنگ صبوری، راهی شبهای بیماه کوفه شدهام. تا فاطمه بود، غمی در دل علی خانه نداشت. تا فاطمه بود، علی غیر از شادی هیچ نمیدید از جهان. با فاطمه، دنیای علی دنیای دور از ماتم بود؛ نه اینکه غصه و غم نبود؛ نه! ولی با دیدن فاطمه همه غمها از یاد علی علیهالسلام میرفت.
کوچهای را به یاد میآورم که ناجوانمردانه از من گرفت چهرهای را که در آن نور خدا
میدیدم.
کوچهای را میبینم در اشکهایم که از من برای همیشه مخفی کرد صورتی را که در آن میشد طرحی از تبسم رسول اللّه را دید، صورتی که ماه شبهای غریبی علی بود. با فاطمه، غربت برای علی معنایی نداشت، علی هرگز غریب نبود. تا اینکه ناگهان در همهمه هیمه و آتش، غربت بر سراپای علی زبانه کشید و آتش بر جان فاطمه... .
از آن به بعد بود که علی خود را آماده مرگ کرد. علی آغوش گشود به سمت مرگ. بیفاطمه، جهان، گور علی بود. ای چاه! هر چند غصههای علی را نمیفهمی، هر چند فاطمه را جز از اشکهای غریبی علی نمیشناسی، سنگ صبور ماتم و درد علی باش!
نفسهای آفتاب به شماره افتاده است. زمان رو به خاموشی میرود در غربت خویش. غروب، غربت دیگری به خویش گرفته است. زنجرههای تاریکی به خویش میلرزند. دقایقی فرتوت، در هراس میتپند. نبض زمان رو به ایستادگی است. ملکوت در عزای خویش، نظارهگر این فاجعه است.
کدامین کفر میتوانست چنین ناسپاس، دامن طهارت را به آتش بکشاند. ابرهای تیرگی و ظلمت بر اندام آفتاب سایه افکندهاند. سرپنجههای ستم چنگ انداختهاند بر سر حلقه پاکیها.
خزان است و شاخههای سبز بهار، در اوج تازگی و جوانی، خشک شده است.
توفانی بر ساقههای یاس پیچیده است. سخت است روبهروی حادثه ایستادن و ذره ذره فرو ریختن! شانههای کدام مرد میتواند این غمناکی عظیم را تاب آورد؟
کجاست فریادرسی که آوازهای گداخته مظلومیت را پاسخ بگوید؟
این عابران بیاحساس میتوانند فریاد حقیقت را بشوند؟! این دستها میتوانند لطافت گل را بفهمند؟ نفسهای آفتاب به شماره افتاده است و فروغ بیهمتای چشمهایش رو به خاموشی است.
بانوی سپیدیها، ردای سفر به تن کرده است. غم در چشمان کودکان حلقه زده است. قلبها گویی از تپش ایستاده است. دیوارها به خویش میپیچند. بوی یاس بر اندام شب پیچیده است. این آخرین بار است که عطر خوشش در هوا پراکنده است.
بقیع، چکامهای از اندوه بیپایان توست بانو! این نام توست که بر اندام بیپایان جهان شناور است.
نام توست که از تمام دریچههای آسمان میتراود؛ نامی که با مظلومترین واژهها گره خورده است.
از باغستانها عطر حضور تو جاری است.
تویی که با طلوعی در حریم لبخند طلایی خورشید چشم گشودی و با غروبی در حریم چهره به خون نشسته ماه، تن به رفتن سپردی.
سالهای بعد از تو را دیدند که تمام دریچههای آسمان گریستند و دیوارهای شهر، به آوار نشستند.
داغ فراق تو را باید که دریا، موج موج سر به طغیان بردارد و حجم دلتنگیهایش را بر سینه سنگها بکوبد.
تو به زمین لبخند زدی و از آن دقیقههاست که غمی بیکران بر سینه زمین و آسمان چنگ انداخته است.
بعد از تو، شب، حجم نامحدود دلتنگیهای علی علیهالسلام شد.
چه شبهایی که در سیاهیهای ناآشنا گم میشد و سر بر جادههای دلخستگی میگذاشت و ناگفتههایش را با چاه و نخلستان زمزمه میکرد. چه شبهایی که سر بر دیوارهای بنیهاشم میگذاشت و در نیم سوختهای را به نظاره مینشست!
راوی این روایت هر کسی باشد هیچ فرقی نخواهد کرد؛ وقتی که آخر روایت، اشک در چشمان عالم و آدم حلقه میزند. راوی هر کس باشد؛ در و دیوار، میخ و سینه، علی و...؟!
راوی این روایت هر کس باشد، گونهای کبود خواهد شد. راوی هر کسی که باشد، دستی از گزند تازیانههای وحشی در امان نخواهد بود. راوی هر کسی باشد، شعلهها به در امان نخواهند داد. شعلهها، پشت در خانه وحی، افروخته خواهد شد.
راوی هر کسی که باشد، دیگر علی باید فاطمهاش را از پشت نقاب برقع به تماشا بنشیند و زهرا را تنها در لوح اشک و گریه نگاه کند.
راوی هر کسی که باشد، حسن، شبها خواب کوچه را میبیند و کابوس سیلی را. راوی هر کسی که باشد، زینب باید از این پس چادر خاکی مادر را بر سر بگذارد تا در نماز شبش، همسایهها را دعا کند؛ همان همسایههایی که به اشکهای فاطمه خرده میگرفتند.
راوی هر کسی که باشد، شبانه تابوتی را در غریبترین دقایق، در لوح غربت علی، باید بر شانههای زمین و آسمان حمل شود.
راوی هر کسی که باشد، آخر ماجرا هیچ فرقی نخواهد کرد. راوی هر کسی که باشد، هنوز هم که هنوز است قبر فاطمه مخفی خواهند ماند...
بانو، سلام! از انتها شروع میکنم. مدتی است به این میاندیشم و هر چه بیشتر فکر میکنم کمتر پاسخ مییابم. چگونه بگویم از صبح که فرشتههای ملکوت، با بالهای آسمانی خود اشکهای فرزندان تو را از چهره میزدایند.
دستهای مهربان تو، توان در آغوش گرفتن گلهای باغ رسول را ندارند و امان از چشمهای تو بانو که نه تاب گریستن دارند و نه تاب نگریستن!
حالا که کودکان گرد تو حقله زدهاند، حالا که قلبهای کوچکشان در مشت گره شده تو و پهلوی کبودت میتپد، مثل آن روزها با زبان راز و با نگاهی دلنواز، با علی صحبت کن!
کی تاریخ را ورق زدی، تاریخی که از لحظه مظلومیت تو تا پایان اسارت زینب ادامه داشت؟ من زمینیام بانو! آنقدر که نفهمیدم گریههای علی یعنی چه؟ نمیدانم به داغ دوریات گریه میکرد یا شوق دیدارت با رسول اللّه را به شادمانی نشسته بود؟
هر بار که با نیازی به درگاه تو آمدم، مظلومیت علی، معصومیت حسن، شجاعت حسین و بزرگی علی اصغر شرمندهام کرد؛ چرا که اگر تا ابد هم به نیت تعزیت به درگاه تو بیایم، داغ دل و زخم جگر
تو را مرهم نگذاشتهام. در کوچهها که میگردم، عطر یاس و شمیم سحرانگیز شب بوی دیوار گلی خانهات مستم میکند. هنوز عطری جانفزاتر از نام تو غمی جانگدازتر از زخم تو نیافتهام.
اگر دستم به دامن مزار تو میرسید، تکیهگاهی برای عقده گشودن و پناهگاهی برای مرثیه خواندن داشتم. اسطوره جاودانه نجابت! خاتون خلوت عاشقانه علی و پناه جاوید رنج پدر! هر چه میجویم، زنی به شکوه و بزرگی تو نمییابم.
این بار به حضور تو آمدهام، نه از سر نیاز که دست رحمت تو همیشه گشوده است و بیآنکه بخواهم به من نظر کردهای؛ این بار آمدهام تا پاسخ سؤالم را بیابم: بانو! شاد باش بگویم که به دیدار پدر رفتهای یا تسلیت بگویم که از خانه علی پر کشیدی؟
مدینه خاموش است. صدایی نیست، جز هوهوی غریبانه باد. جز ثانیههایی که میگذرند سیاهپوش و عزادار؛ جز تپشهای تند قلبهایی بیقرار.
مدینه خاموش است. در کوچه پس کوچههای غبارآلودش دیگر نه عطر گل یاس میپیچد، نه رایحه دلنواز گل محمدی!
نه آوای دلنشین مناجات میآید، نه زمزمه تسبیح فرشتگان. گویی تمام غمهای عالم بر سر شهر آوار شده است! گویی تمام بغضهای نشکفته تاریخ در گلوی آسمان قصد شکفتن دارند.
صدایی نیست، جز صدای آرام قدمهایی لرزان بر شانههای سرد زمین، صدای مردانی که آمدهاند تا شعله سرکش فریادهای عزا را در گلو خفه کنند.
چه شبی است امشب! و چه تلخ است شرنگی که زمانه اینک جرعه جرعه در کام علی میریزد. چه کسی دیده است که تابوت عزیزی را اینچنین غریبانه تشییع کنند؟ چه کسی دیده است که بانوی آفتاب و روشنی را در تاریکترین شب روزگار، به سینه سرد زمین بسپارند؟ که دیده است که نهال نوشکفته و میوه دل پیامبری را اینچنین پامال زخمه تازیانه و طعنه غلاف شمشیر کنند؟که دیده است که مزد رسالت رنجدیدهترین پیامبر هستی را اینچنین ناجوانمردانه دهند؟
کیست که بپرسد از مردابنشینان خاموش این شهر: بای ذنب قتلت؟
تمام خشتهای این خانه و کوچهها، صدای گریه آهسته تو را در خود شنیدهاند.
تمام سنگریزهها و خاکها که با هر گام ناتوان تو به هوا بلند شدهاند و دوباره ناامید بر زمین نشستهاند، ضجههایت را شنیدهاند و به خاطر دارند زمانی را که کودک بودی و «ام ابیها» بودی و زمانی که هر روز رسول خدا بر آستان خانهات سلام میداد و تا جوابی نمیشنید، نمیرفت و پس از آن، بارها میگفت «فاطمة بضعه منی...».
این نخلها همان نخلهای مدینهالرسول هستند که حالا از فرط افتادن بر آنها دست میگذاری و فاصلههای بین آنها را با زحمت طی میکنی. دیوارهای همان چینههای گلی مدینه که اینک در فراموشی
فرو رفته و همه از کنارت، رد میشوند و گویی تو را نمیشناسند، گویی یادشان رفته که هنوز عزادار کسی هستند که تو پاره تنش بودی، گویی یادشان رفته که تو فاطمه علیهاالسلامهستی!
اما نه...! فاطمه را همه میشناسند؛ اینان قومیاند که «توبه» شکستهاند.
اینان فراموش نکردهاند... توبه شکستهاند.
بانو! از وسعت بیانتهای پنجرهها، از آن سوی صحرای غربت، تو را میخوانم و سلامت میگویم.
بانو! فاطمیه که فرا میرسد دوباره «محرم» با تمام لحظههای داغدارش زنده میشود و در هر روز غربت خاموشی یک ستاره تکرار میشود. فاطمیه که از راه میرسد، خورشید دوباره راوی عطش و خون میشود و آسمان از سوز دل آل محمد صلیاللهعلیهوآلهحکایت میکند.
فاطمیه که از راه میرسد، قصه غریب گداختن میخ و آتش و سوختن خیمهها و داغ زینب تکرار میشود. فاطمیه که از راه میرسد، تمام غربت عالم را با خود میآورد.
غربت فاطمیه را پایانی نیست، که آغاز غربت کربلاست.
بانو! فاطمیه، نالههای زینب را در کربلا تفسیر میکند.
«فاطمیه دیدهبان کربلاست
فتح باب داستان کربلاست»
آسمون خونه ما چن روزه که سوت و کوره
روزا خورشیدش کبوده شبا ماهش بیحضوره
آسمون خونه ما ابریه همش میباره
آسمون طاقت نداره آسمون چه ناصبوره
بعد اون که مادرم رفت از دل خسته بابا
آه سرد سینه سوزی میکشد همش تنوره
بعد اون که گریهها شو جا گذاش تو بیت الاحزان
خونه همسایههامون غرق شادی و سروره
آیه آیه شو یه روزی پشت در آتیش کشیدن
حالا از مصحف بابا دیگه کم شده یه سوره
غصه بابا زیاده، اما از بس تک و تنهاس
تنها تنهایی شبها واسه اون سنگ صبوره
آدمای شهر با ما خیلی خیلی فرق دارن
دلا مرده، چشا سنگی، بدناشون مثل گوره
توی شهر مرده ما قحطی مردی و مرده
دوستی پیدا نمیشه اما کینه به وفوره
همین آدما یه روزی به ما احترام میذاشتن
اما این روزا دیگه نه... نگاشون پر از غروره
یه روزی به ما میگفتن: شماها مایه فخرید
اما فخر اونها امروز به زر و ثروت و زوره
دست بیعت بابام رو هیشکی جز ما نفشرده
هیشکی انگار نمیدونه عشق اون رمز عبوره
مادرم هر روز روزش از غم غربت بابا
پر شد از اشک و میدیدم که بساط غصه جوره
همین آدما یه روزی بیعت اومدن بگیرن
از بابام کسی که اسمش اعتبار بانگ «صوره»
حالا بعد ماجرای اون روز سیاه و تاریک
رنگ شب گرفته روزا خونَمون چه سوت و کوره
در سکوت قبرستان، ناله میکند مولا
شعله شعله میگرید بر غریبی زهرا
بعد فاطمه آیا با علی چه خواهد کرد؟
روزگار نامردی، کینهتوزی دنیا
پشت مرتضی خم شد، زیر بار تنهایی
هیچکس نمیفهمد، اوج غربت او را
ای مدینه باور کن! بعد از این نمیپیچد
در سکوت شبهایت، استغاثه زهرا
بیبهار میماند، باغ بیپناه عشق
آسمان ببار امشب بر یتیمی گلها
کاش جای پهلویت، میشکست پهلویم
زخم خورده عشقم، ای همیشه عاشورا!
قسمتم شود روزی، تا مدینه خواهم رفت
هدیه میبرم شمعی بر مزار ناپیدا
مسکین، یتیم، در شب سوم اسیر، من
هر مرتبه به خواهش قرصی فطیر، من...
در میزنم همیشه و هر جا که میروم
اما دوباره مضطرب و ناگزیر، من...
شاید همین دو سه شب و هی صبر، صبر، صبر
با این خیال خام ولی دلپذیر، من...
شاید شبیه آن زن توی عروسیات
چشم انتظار پیرهنت در مسیر، من...
بانو! کجاست جای گلوبندتان؟ که باز
آن برده را رها کند و شاد و سیر، من...
گرفته فاجعهای ملتهب نیستان را
به بادها بسپارد مگر بهاران را
بلور اشک به چشمان مرد میرقصد
چگونه میشود از تو تکاند دامان را
به دوش میبرمت سمت ناکجا، بانو!
«گرفتهام به سر دست خویشتن جان را»
تو آیه آیه بهشتی، به هیئت یک یاس
که سِحر میکنی هر خاطر پریشان را
کسی که میشکند پهلویت، نمیداند
زده است آتش، غم سوره سوره قرآن را
دل ویرانهاش آتش بگیرد
خدایا! خانهاش آتش بگیرد
کسی که شمع ما را داد بر باد
خدا! پروانهاش آتش بگیرد
آدمها به جان هم افتادهاند. تأملات فلسفه را بهانه میکنند برای جنگ؛ پیشرفتهای علم را اسلحه میکنند برای کشتن. خشابها را پر کردهاند برای شلیک کردن و انبارها را پر کردهاند از باروت، برای ترساندن آدمها. پیشانی بشر را هدف گرفتهاند. اگر لازم باشد، مرزها را میشکنند، آدمها را هم کنار میزنند؛ اخلاق ابرقدرت، همین است دیگر! جان کسی ارزش ندارد؛ مگر اینکه بردهشان باشد.
زمین را دود گرفته است. فشار دکمهای، برای خشکاندن ریشهها کافی است! خواست ابرقدرت برای میراندن حیات کافی است. چشمهای هیروشیما هنوز میسوزد. خاطرهاش در ناخودآگاه تاریخ، موج برداشته است. بازماندگان جنگ جهانی دوم در شرق چه به ارث بردهاند؛ جز دردهای ناشناخته و بیماریهای مرموز که تکثیر میشود.
آسمان ابری است. روزگار، زیر سایههای شوم وحشت سپری میشود. ترس، تیشه به ریشه شهر میزند. امید، کی به دلها برمیگردد؟ امنیت، کی به خانهها باز میگردد؟
آسایش، کی به مرزها برمیگردد؟ چرا باید محیطزیستمان آلوده باشد و زیرزمینها که محل تولد گیاهان است، مخفیگاه کلاهکهای هستهای؟
نفرت، در کوچه پس کوچههای جهان زوزه میکشد. جز بیاعتمادی در بازار دنیا نیست. کشمکش، آغاز شده است...آیا وجدان در وجود کسی نیست؟آیا انسانیت از این سیاره مهاجرت کرده است؟
چه کسی گفته است در آتش، خشک وتر با هم میسوزد؟چه کسی گفته است هدف، وسیله را توجیه میکند؟
آدمها عزیزند؛ آدمها بزرگند. آدمها میشود کنار هم بمانند و نگاههایشان خالی از تردید و دودلی باشد.
بیاییم دهکده زندگیمان را جارو کنیم!
اینجا، در سازمان ملل متحد تاولهایم، هر روز هزاران اعلامیه جهانی حقوق بشر به نفع دردهای من و تو تصویب میشود.
اینجا همه کابوسهایم برای محکومیت تنهایی و غربت قیام میکنند و همه جلسات، با حضور زخمهای من و تو برگزار میشود.
اینجا سازمان دردهای متحد من و توست. ما در این آسایشگاه، آینده جهان را رقم خواهیم زد؛ جهانی بدون بمبهای تاولزا، جهانی بدون زخمهای بیپایان.
ما اینجا سازمان ملل را با زخمهایمان خریدهایم.
همآوای زخمهایم که از بس با صدای گرفته صدایم زدی، گویی هیچوقت بلند حرف نزدهای، گویی شیمیایی مادرزادی!
همآوای زخمیام که بازدم آه زخمیات، خون است. با صدای گرفته فریاد بزن؛ صدای خستهات رساتر از اعلامیه جهانی حقوق بشر است و رساتر از غرش راکتها و موشکها.
ار روی صندلی چرخدارت پرواز کن، از مرزهای بسته بگذر! فریاد بزن زخمت را، فریاد بزن آرزوهای بر باد رفتهات را! فریاد تو رساست؛ رساتر از نعره مستانه سربازان وحشی تمدن میکروبی.
فریاد بزن! بگو که از بوی سیب سبز، حذر باید کرد! بگو تا بشناسند، بگو تا بدانند همه کارخانههای امریکایی و اروپایی که گاز خردل میسازند! بگو بوی هیروشیما هنوز از کردستان عراق میآید!
فریاد بزن تا گلوی خستهات خستهتر نشده! فریاد بزن؛ تو مؤذن گُردان ما بودی؛ بگو که صدایت با آواز پرندگان مهاجر همآوا بود! بگو که بلبلها به ستایش دعای توسل خواندنت میآمدند!
بگو، غزل خاموش آسایشگاه! بگو مؤذن نماز آخر تنهاییام؛ فریاد بزن!
یکشنبه
11 تیر 1385
6 جمادیالثانی 1427
2006.Jul.2
با نجابت دستانت، گلهای عشق میکاشتی در عمق جانهای دست نخورده و بکر تا بهار درو کنی.
حضورت را محراب میشناسد و منبر؛ جهاد میشناسد و سنگر. از گوشه ردایت شکوفه بهاری میریزی برای گمشدگان در کویر تا راه سبز عاشقی را گم نکنند. پرندگان اندیشهات را رها کردهای در آبی آسمان اذهان و ترانه رستگاری سر دادهای بر شاخسار فطرتهای آگاه.
جانهای مشتاق در حجرههای فضیلت و صداقت گرد هم میآمدند تا اخلاص و تقوا بیاموزند از شیوه نگاهت. طلبههای جوان، از کشتزار اندیشهات خوشه خوشه معرفت دستچین میکردند.
کولهبار سنگین رسالت گذشتگانت را بر تن حس کردی. ردای رسالت بر تن، قدم در راه مبارزه و جهاد گذشتی به قصد«قربة الی الله».
شیفتگان عشق را به پای منبر کشاندی و جهاد و عرفان را در هم آمیختی تا شراب طهوری آماده سازی و همه را میهمان کنی به چند جرعه رستگاری!
تو، مرحله به مرحله، از خود به خدا رسیدی. بلندتر از قامت خود ایستادهای؛ تو که میراثدار صالحان و درگذشتگانی.
از خوان فضایلت، جویندگان و طالبان فقاهت، هر یک روزی برگرفتند به اندازه فهم و شعورشان.
در موج موج حادثههای پرالتهاب انقلاب، در توفان وحشتافزای عصر بیداد، با صلابت و ایمان، موج موج حادثه را درهم شکافتی و در کنار صخره استواری شهادت پهلو گرفتی .
شهادت، آرزویی دیرینه بود که دست عاشقیات را میجست.
ای آبروی محراب! قدم بر آسمان بگذار! تو سزاوار شهادتی و برگزیده خدا برای ملکوت «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ».
شهادت گلهای سرسبد روزگار را میخواهد.
به قیام که میایستی، در اندیشهای سرخ، تکبیر را تلاوت میکنی و با تو تمام محراب به نجوا درمیآید.
حنجره مسجد تو را تکرار میکند؛ آرام آرام و آهسته آهسته. در دل سجادهات شوری به پا شده است. به رکوع که میروی، سایهات بر محراب که میافتد، کلمات تسبیح از نگاهت بر سجاده سرازیر میشوند.
در کدامین رکوع یا در کدامین سجده... چه وقت بود که تلاطم انفجار، رشته ذکرت را از هم گسست و کوثر محراب را شکست، تا تو هم روسفیدتر نزد خداوند خویش به تسبیحگویی مشرّف شوی؟
این محراب گواه است آزادمردی تو را؛ تو که صداقت در کلامت و در نگاهت موج میزد، تو که فرزند عشق هستی و کشته عشق. آه! چه شباهت زلالی است بین تو و مولایت در اندیشه محراب! این محراب و این مسجد، این گوشه آسمانی دنیا، چقدر تو را آشنا میپندارد با چهرهای
که از خون خویش آن را گلگون کردهای! سجده بر سجاده خون آوردی تا سر بسایی بر آستان آسمان ملکوت، تا پا بگذاری بر سر جهان.
پا جای پای مولای خویش گذاشتی! صدای علی علیهالسلام از حنجرهات در جریان است! طنین کلام علی علیهالسلام را میشود در استواری کلامت شنید و گوش فرا داد لحن آسمانی مولایت را در قرائت قرآنت. به نمازی ایستادی که جز سجده بر خون هیچ پایانی بر خویش نمیبیند؛ نمازی که شهادت میدهد شهادتینات را با سرخترین لهجه، بانگ برآوردی؛ آنچنان سرخ که تا ابد بر پیشانی
تاریخ خودنمایی میکند. نمازی را ایستادی به قیام که قیامت به پا کنی در رستگاری از خاک. لحظاتی را چشمانتظار روزی نشستی که واپسین تکبیر الاحرام خویش را بگویی؛ سرخ و
سربلند.
چه ندبههایی که در صبح صادق یزد، سجادهات را از نسیم نیلگون اجابت لبریز میکردی و چه خطبههایی که در مصلا، خشم فراوانت را بر سر نفاقخواهان میکوبیدی.
تو اولین به محراب خون خفته نیستی و آخرین هم نخواهی بود.
ما این گنجینه جاودانه را، این افتخار را از سری خونین به ارث بردهایم که محراب مسجد کوفه را در خون نوردید.
و تو ای دوشادوش خطر تاخته و رؤیای 2500 ساله پهلوی را بر سر حاکمانش آوار کرده!
آخرین وضوی خود را در حریم سرخ پرواز، به نماز ایستادی.
تو پرندهتر از آنی که واحههای کوچک زمین ذهن برای وسعت پروازت بزرگ باشد.
نامت بزرگتر از آن است که در اندیشه کوردلان جای گیرد.
ماذنههای شهر، تو را به خود میخوانند؛ برای اقامه آخرین نمازت در مصلای عشق!
برخیز
که معراج آخرین بر در میکوبد و تجلای حضور تو را به خود میخواند.
برخیز که تو نیز برای آسمانی شدن انتخاب شدهای!
چه کسی اولی به شهادت است از محمد صدوقی که با همه رنجهای یتیمی، از همان کودکی طریق طلب در پیش گرفت؟ کودکی که تنگنای یتیمی، راههای تازه خداشناسی را برایش گشود و پدر و مادر از دست رفتهاش را در دامن آموزههای دینی یافت.
شب کویر، هوایی عاشقپرور دارد و ستارهها رازهای ناگشوده را میگشایند. شب کویر، سکوتی است برای اندیشیدن و پرورش فکرهای بلند. از کویر زیبای یزد، بوی معرفت میآمد، آنگاه که مردی عاشق، قصد دیار علم کرد از یزد تا اصفهان، از اصفهان تا قم تا لامکان اندیشه و معرفت. محمد،
هیچوقت از قم به یزد برنگشت! گویی امام جمعه یزد نشد! گویی نماینده رهبر نشد! او در قلب امام خمینی ماند و جلوههای عشقش در سراسر جهان، قصهگوی عشق به ولایت شد.
از قم تا یزد، با کولهبار معرفت دینی، پانزده سال پیامبر اندیشه روح الله بود.
چه کسی اولی به شهادت است از عارف سالکی که به جای خانقاهها و گوشه در محرابها، عملیات بیت المقدس و در عرصه جهاد، سیر و سلوک عرفانی داشت؟
آیا شهادت، کبوتر جلد چشمان حقبین و دلهای عاشق نیست؟ آیا شهادت، شایسته مردان پیامبرگونه نیست؟
آخرین نماز جمعهات بود.
گامهایت باشکوهتر از همیشه، از پلههای آسمان بالا میرفت.
بالهایت باز شده بود برای پر کشیدن. تو بیقرار، چشمهایت را بسته بودی تا آن دقایق پرالتهاب، زودتر بگذرند.
تیکتاک مضطرب زمان، خبر تلخی را برای مردم یزد میآورد.
شوق پرواز از تو میگرفت خودت را و به قله بلند عشق میرساند.
چیزی نمانده بود به رسیدن.
چیزی نمانده بود که آرزوهای دیرینهات را در آغوش بکشی.
چیزی نمانده بود که کوچههای یزد، چادر عزا به سر بکشند.
چیزی نمانده بود که امام را داغدار کند شهادت مظلومانهات.
سالها بود که در کلاس درس امام، درس عاشقی پس میدادی. سالها بود که اندیشههای امام، روح ملتهبت را آرام میکرد و اشتیاق شهادت، بیقرار میکرد لحظههای پر شورت را.
... و دهم رمضان بود که بالهای ایمانت تو را به آسمان رساند.
دهم رمضان بود که نماز جمعه با دهان روزهدارت به پایان میرسید. ثانیهها اضطراب داشتند.
یزد اضطراب داشت.
حتی سجادهات اضطراب داشت.
اما تنها تو از اضطراب تهی بودی.
دهم رمضان بود که رفتی.
دوشنبه
12 تیر 1385
7 جمادی الثانی 1427
2006.Jul.3
بر خوابهایمان بلند بلند قدم زدی تا آتش، پیراهن روزهای گمراهیمان نشود. تو آمدی؛ چرا که همیشه کسی برای فریادرسی خواهد آمد. همیشه کسی بوده که دست ما را بگیرد و از دوزخ بیرون بکشد. همیشه در انتهای تمام ظلمتهای غلیط، روزنهای از نور درخشیدن گرفته است.
همیشه کسی از جنس مهربانی پیامبران آمده است؛کسی که از تاریکی هراس نداشته باشد، کسی که نور را بهتر از خورشید میفهمد.
همیشه کسی آمده تا نامهای جاودانه را در گوشهای فراموشی ما فریاد بزند.
همیشه کسی بوده که راه را به ما نشان دهد و ما را از عمیقترین چاههای گمراهی، بیرون بکشد... .
و تو آمدی؛ در روزهایی که داشتند نهجالبلاغه را پشت آینههای پر غبار تمدن پنهان میکردند، روزهایی که اسلام داشت در نفسهای تند وهابیت خفه میشد.
تو آمدی تا کوفههای مشرک را خراب کنی، تو در روزهایی به دادمان رسیدی که قرار بود استخوانهایمان را ستون تالارهای کافر تمدن کنند.
روزهایی که هاجرها داشتند تشنگیشان را در بوی ادکلنهای فرانسوی فراموش میکردند، روزهایی که معصومیت مریمها در صدای پاشنه کفشهایشان در پیادهروهای پر از گرگ، خودکشی میکرد.
تو آمدی تا گناه تمام روزهایی را که در خواب غفلت بودیم، با کوثر غدیر بشویی. غدیر را به لبهای تشنه ما رساندی؛ لبهایی که داشتند از زور تشنگی، آب را هم از خاطر میبردند. با غدیر آمدی تا مردابهای کفر، تمام شوند و ابرهای مؤمن، دوباره ببارند و بشویند غبار فراموشی را که بر گرده خیابانها نشسته بود.
شاعرتر از تمام قلمها، از خورشید نوشتی، از روشنی، از روز غدیر، معجزهای شد به زیبایی آوازهای داوود نبی علیهالسلام.
«الغدیر»، درخشانترین ستاره آسمانمان شد که نام علی علیهالسلام را روشن کرد. همانگونه که نام «علی» را میآوردی، هیچ کلمهای بعد از این، نامت را بیوضو تکرار نخواهد کرد و هیچ کتابی، شکوهت را با لکنتزبان نخواهد نوشت. نام تو را تمام کتابها ازبر کردهاند و تمام سینهسرخهای عاشق، در دفترچههای خاطراتشان تو را نوشتهاند.
تمام کلمات، همسایه تو شدهاند تا «الغدیر»، شفاعتشان را بکند. تو خورشید را برای ما به یادگار گذاشتی تا روزهای دلواپسیمان را دنبال فانوس نگردیم، تو قشنگترین انگشتی بودی که آفتاب را به آفتابگردانها نشان داد و روز را از پشت کوههای کافر تمدن تا پشت پنجرههای کودکی شهر کشید.
هر چند سالهاست که رفتهای، اما هنوز آینهها نامت را چشمبسته میدانند و خورشید یادگاریات، گرممان میکند. هنوز هم شیعه، سیاهپوش توست و تو هنوز مثل همیشه، از پشت تمام لبخندهای رستگاری پیدایی.
یک روز از دروازه نجف، آرام عبور کرد. خسته بود؛ راه طولانی را طی کرده بود. کولهبار سنگین را آرام بر زمین گذاشت. دیرسالی رنج بزرگ قبیله را بر شانههای استوارش تاب آورده
بود. او را میگویم که در گستره دلش، هزار چشمه محبت علی علیهالسلام جاری بود. گداخته در آتش عشق، شمعی بود که سراپا میسوخت.
پس، پا در جادههای طولانی سفر گذاشت و راهی شد تا در عمیق لحظههای تاریخ، پیکر هزار تکه حقیقت را بیابد حقیقتی که در شریانهای اسلام، روح تشیع را جاری کرد. حقیقتی که قرنها پیش در«غدیر» شکفت.
چقدر از دهان قلم مظلومیت را فریاد زد. گریست و نوشت، نوشت و گریست. جرعه جرعه ارادتش را به کام کلمات ریخت تا گنجینهای بیافریند. زلال و ناب از اندیشههای شیعه.
و «الغدیر» متولد شد و بعد، در تمام چهارراههای تفکر تاریخ اسلام، چراغی آویخت برای اهل یقین.
کولهبارت را بر زمین بگذار بزرگمرد! از این پس، نوبت شانههای من است که این میراث عظیم را طاقت بیاورم !
ای آبروی تشیع! چه جانهای تشنهای که در بیکرانگی «غدیر» تو سیراب میشوند! از آن لحظهای که «الغدیر»ات متولد شد و در بستر تاریخ جریان یافت، سرابهای دروغ و ریا ناپدید شد.
از رشحات قلمت، بهار میباری.
تو مایه روسپیدی شیعه هستی!
در آینه کلمات و اندیشههای زلالت، تصویر شیعه، واضح و روشن است و ذوالفقار قلمت، چه بیپروا احیا کننده حق و باطل شد!
تو میروی و از این پس، از آتش روشن ارادت، در هر سینهای، شعله سوزانی به یادگاری میگذاری تا راه آسمانی غدیر را گم نکنند.
وقتی بادهای غمگین شمال بر کربلا میوزند و آن هنگام که بادهای خشک جنوب بر فراز خاک کربلا، بوی آبگیر غدیر را میشود شنید.
نگارندگان حدیث غدیر، روضهخوانان حقیقت کربلایند و غدیر، پدر زخمی کربلاست که تاریخ زخمهایش را بر نامههای کوفیان نگاشتهاند و بر طومارهایی که راه مکه را گفته، نیت شام کردند.
علامه عاشق! الغدیرت بوی کربلا میدهد؛ زیرا
«ابتدای کربلا مدینه نیست؛ ابتدای کربلا غدیر
بود
ابرهای خونفشان نینوا اشکهای حضرت امیر بود»
علامه عاشق! چاههای غدیر، هیچ وقت خشک نشدند، زیرا اشکهای امیر، تا آخر تاریخ در آنجا جاری شدند. غدیر، نه آبگیر و چاه و نه جویبار و دریا و اقیانوس، بلکه خونی است که در رگهای شیعه جاری است و تو خونهای پراکنده را جمع کردی، خونهای ریخته و نریخته را تا هر جا بلبلی به عشق گلی جان میدهد، نیت عشق مولا کند.
علامه عاشق! الغدیر تو تنها اثبات امامت علی نیست؛ تو سند حقانیت دین را جمعآوری کردی.
علامه عاشق! افتخاری بالاتر از اینکه هر جای جهان سخن از عشق میگویند، به کتاب تو استناد میکنند و هر جا حدیث بلبلی هست، دیوان عشق تو را میخوانند؟!
کروبیان آسمان، کتاب تو را زمزمه میکنند؛ آنگاه که به زیارت مولا علی نائل میشوند.
علامه عاشق که با واژههای فرشتگان، آواز خدا را تصنیف کردی! صلواتهایمان تقدیم تو باد تا روز فرج و گشایش در کار شیعیان جهان.
دستان توانمند تو، چشمان روزگار را به آن برکه فراموشنشدنی دعوت کرد؛ دستانی از ولایت جاوید ایمان با آن قلمی که یکسره از زیباییها میگفت.
یکتنه به میدان آمدی و همه را کنار اقیانوس فضل مولا خواندی و صدای وسیع ولایت را با حنجره عشق، منتشر کردی.
از تمامی مذاهب آمدند و دیدند که کتاب تو از برکهای به عظمت بینظیر زلالیتها روایت میکند. آمدی و روبهروی موجهای سهمگین و بادهای مخالف، مولایت را معرفی کردی.
میخواستی چیزی پنهان نماند. میخواستی به اندازه ابرهای بهار بباری و دیگران بپرسند برای چه و تو بگویی برای مظلومیت مولا علیهالسلام.
خوب میدانستی چه جهالتی گریبانگیر دنیا شده است؛ برای همین ادامه سطرهای کتاب نفیس ولایت، چشمان همیشه گریان تو بود.
اینک، تو رفتهای و ما پنجرههای دل را میگشاییم رو به صبحدم «الغدیر».
ای همنشین خاکیان و همصحبت قدیسان!
تو شکواییه ابرمردی را نوشتی که خار در چشم و استخوان در گلو، شیوه سکوت و خانهنشینی را برگزید.
تو غبار غربت از چهره آفتابی گرفتی که در هجوم ابرهای تیره جهل و کینه، به غروب نشسته بود.
«الغدیر» تو، تسلای غرور شکسته تاریخی تشیع بود و مرهم داغی که در سقیفه بر دلها نهاده شد.
«الغدیر» تو، فریاد دادخواهی در رثای حق خلافتی بود که به دور از چشم صاحب ولایت، در دستان غاصبان و متجاوزان به حریم امامت، به یکدیگر تعارف شد.
به راستی که تو همه جهل و جفا و بیوفایی تاریخ را در حق علی علیهالسلام جبران کردی و آبروی شیعیان را نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهخریدی.
وقتی پس از قرنها کسی پیدا شود که حق مدفون شده در زیر خروارها خاک فراموشی را زنده کند، شاید بتوان آخرین ولی موعود را به ظهور طلبید؛ به امید آنکه تنها نماند.
در گیجگاه زمان، جریانی به نوسان درآمده است؛ سیال و بیانتها، زلال و روشن، جریانی که تا منتهی الیه ملکوت به پیش میرود با شتابی چونان شهاب که هرگز خاموشی نمیپذیرد.
جریانی که تو به وجود آوردهای علامه! جریانی که از قلم تو جاری شد؛ قلمی که پیوند خورده است با دستی که رگ رگ ریشههایش از ذهن تو جریان گرفتهاند و آب میخورند.
ذهنی که تنها به ارادت قلبت دلخوش است. دلت میتپد، با ضربان مداوم نام کسی که آسمانها را مسخّر کردند در الست عاشقی. نام کسی که آسمانها دلخوشاند به تماشای جمال جلالی او و کهکشانها از جبروت نگاهش به خویش فخر میکنند.
علامه! زبان به مدحت که گشودی، چهل سال را که اینچنین نامت بر پهنه عاشقی روشن میدرخشد، چهل سال ذکر سبز نام چه کسی را به چلهنشینی نشستی که سینههای مشتاق، با شنیدن نامت، به یاد مولای عشق میافتند؟ علی در تمام زوایای وجود تو خانه دارد؛ آنسان که خورشید در
درون سینه تو به تپیدن دلگرم است سینهات مأوای مهر علی است؛ او که حتی در وطن خویش غریب است و غربت، همزاد مادرزادش است.
ای غریبان سفر کرده کدامین غربت
بدتر از غربت مردان وطن در وطن است
علامه! چهل سال کوشیدی تا علی را بشناسانی به آنان که مدعی بودند علی را میشناسند و کمتر از هیچ نمیشناختندش.
چهل سال چشم خودت را از خواب راحت گرفتی تا ثابت کنی که علی، ولی است، ولی الله اعظم و حاصل، چیزی نبود جز«الغدیر» که سندی شد برای اهل ریبه برای اهل شک.
علامه! نام تو را چگونه باید خواند که در سینهات خورشید جمال علی میدرخشد؟
چشم بر هم نهاده است قبیلهدار رنجی عظیم. پشت دروازههای نجف، کفشهای هجرت را از پای درآورده. علامه نستوه، در خنکای سایه سار عشق و ارادت خویش به خواب رفته است.
مسافر راههای طولانی عشق، کشف شهود، مراقبه و محاسبه، تاول جادههای دوردست بر پاهایش بود؛ سینهاش سرشار بود از هوای معطر ولایت.
دستهایش، یقین را به شاخسار غدیر بخشید و شناسنامه غدیر را صادر کرد. از گنبد نگاهش، کبوتران حقیقت، زلال آبی آسمانهای نامکشوف را به پرواز درآمدند و هر یک، ترانهسرای حق شدند به گستره خاک.
ذوالفقار کلامش، نفس باطل را بریده بود و حق غارت شده« ولایت» را به هما شناساند. اینک، پلک بر هم نهاده و آرمیده؛ قلب تپنده عشق که یک عمر، سر بر دامان شیفتگی اهل بیت نهاده بود.
شمعی که سوخت، لمحه لمحه در تب فراق، تا فانوس هدایت روشن بماند بر تمام گذرگاهها و معابر و کوی و برزن.
دلش، از آه مظلومی مولا آتش گرفت. سوخت و قطره قطره به هیئت اشک، از نگاه قلم جاری شد؛ آنقدر جریان یافت تا الغدیر به دنیا آمد. تا تشنگان معرفت از دریاچه «الغدیر امینی» آب حیات بنوشند.
عمری مشعل عاشقی در دست، تاریکنای کوچههای نفاق و دورنگی روزگار را روشن میکرد.
راهدار بزرگ شیدایی، اذهان سرگشته، در کرانه الغدیرش پهلو گرفتهاند.
اینک آهسته آرمیده است؛ خسته از جادههای طولانی هجرت، در جوار مهربانی بیحد و حصر مولایش علی علیهالسلامو رستگاری را تنگ در آغوش فشرده و میراث بزرگش را به دستهای آینده سپرده است تا از این پس، شیعه سر بر شانههای«الغدیر» امینی، راه غدیر علی علیهالسلام را گم نکنند.
علامه عاشق! باده بده؛ جامی از آبگیر غدیر که پاهای استدلالم را محکم کند و سماع فکرم را بارور شده.
از غدیر برایم بگو که شیعه حقیقتم، که پیرو آیین عقلانیت و وحی شدهام، که غدیر، حکمت واعظان شیعه و فطرت شاعران تاریخ است.
علامه! ساقی جرعه نوشان معرفت را به گدایی آمدهام؛ از غدیر برایم بگو؛ از آیههای حقانیت علی که در شورستان جاهلیت مردم مدینه خشک شده، از کوثر ولایت حیدر که سنگهای سقیفه، مدفونش کردند.
می بده ساقیا، تا آتش جانت را در من بشوراند؛ آنگاه که شور ولایت بر سرت جاری میشد.
علامه ساقی! تو با نگاشتن«الغدیر» شیوه عاشقی را نگاشتی، شیوه ولایتمداری فرزندان معنوی بوتراب را.
یک عمر نخوابیدن و دود چراغ، یک عمر سحرخیزی شتاب. عجله داشتی، ساقی!
باده ولایت را چه جذبهای بود که خواب و خوراک را بر تو حرام میکرد؟ عجله داشتی برای خواندن، برای گفتن؛ انگار بار مظلومیت علی، تنها بر گردن اندیشه تو سنگینی میکرد! انگار بغضهای فرو خورده شیعه در اشک قلم مقدس تو فوران کرده بود؛ قلمی که برتر از خون شهداست!
عجله داشتی ساقی! این همه دیر شده بود گفتن آیههای حقانیت علی؟ برای همین عجله داشتی؟ میخواستی از حکمت و ولایت بگویی، از فلسفه اطاعت و از غدیر که حکمت جویبار رحمت است و از غدیر که آیه مظلومیتهای تاریخ است، از غدیر، سنگینترین سوگنامه حق و عدالت.
علی را دوباره تفسیر کن که تو خوب میشناسی مولای نخلهای کوفه را. «الغدیر»، هنوز واژه واژه تو را میستاید و تو هنوز جاری هستی.
در سطر سطر نوشتههایت کمر استقامت را خم کردی و با ارادات متحیّر کردی عارفان درگاه الهی را. هدفت بزرگ بود و تو بزرگتر از آنی بودی که بخواهی دل به دنیا بسپاری.
چقدر حضورت در نجف حس میشود؛ وقتی کنار حرم حضرت علی علیهالسلام میایستم و از او طلب حاجتی میکنم! حضورت حس میشود و صدای زمزمههایت در فضای حرم میپیچد.
علیوار زیستی و علیوار رفتی.
عرفان، در ذره ذره وجودت ریشه کرده بود. عشق، لانه داشت در قلب پرهیجانت شیطان، فرسنگها فاصله داشت از روح آسمانیات که از ولایت علی سرشار شده بود. دنیا شاهد تلاشهای بیامانت بود و کتابها، تنها همنشین تنهاییهایت. چقدر عشق نوشیدی از دست علی که سرمستانه راهش را پیمودی؟
علی علیهالسلام همیشه کنارت بود و دست مهربانش، یاریات میکرد. علی را تو شناساندی به جهانی از ابهام که درک نکرده بودند سیمای آسمانی و شایستگی ولایتش را.
هنوز شیعه افتخار میکند به تو که اینگونه خودت را وقف علی کردی و هیچ ادعایی نداشتی. «الغدیر» را به یادگار گذاشتی برای زمین، و آسمان را غرق نور کلمات الغدیر کردی.
واژهها هنوز تو را میستایند. بالاترین نمره عشق را گرفتی.
«الغدیر»، کتابی علوی است که یادگار مردی از تبار آسمانیان است.
الغدیر، حاصل دستهای تلاش اوست که سالها از علی نوشت و از علی مشق عشق میگرفت.
«الغدیر»، انعکاس غریبانگی بزرگمرد کوفه است که به تصویر میکشاند شکوه روح ملکوتیاش را.
خدانگهدار، ای خورشید درخشان آسمان ولایت علی علیهالسلام!
دریا دریا بیتابی موج میزند بر جنازههای سوخته. پرندهها به آخر خط رسیدهاند. بوی مرگ، تیراژ روزنامهها را بالا برد. مسافران، نرسیده پیاده شدند. خبر پرندههای سوخته، تیتر درشت روزنامههای آن سوی آبها شد. عکاسها از آن سوی آبها، شتابان آمدند تا شاید با ثبت این همه بدنهای سوخته، بزرگترین جایزه سال را نصیبشان کنند، شاید جایزه عکس مجله تایمز، مدال افتخارشان شود، مثل مدال افتخار ژنرال مست امریکایی! پرندهها ماهی شدند؛ این، سوزناکترین خبر سال بود که خلیج فارس را دیوانه کرد. تنگه هرمز، ساعتها خون گریه کرد. این بار، سوغات بازارهای تزئینی دبی، جنازههای سوخته بود.
مسافران، پرواز کردند و خورشید شدند. مسافران، شبیه شهاب سنگها، یکی یکی سوختند تا فرمانده مست ناو آمریکایی، مدال افتخار جنایتش بر سینهاش سنگینی کند؛ مدال افتخاری که بوی مرگ میداد، مدالی که بوی جنازههای سوخته میداد، مدالی که بوی الکلهای تند امریکایی را میداد. لاوان میگرید، کیش ضجه میزند، صدای هقهق قشم خلیج را دیوانه کرده است. سوغات دریا، پرنده ماهیهای سوخته است. خون کبوترهای سوخته، خلیج فارس را همرنگ دریای سرخ کرده است. ابرها گریه میکنند. دریا گریه میکند. نخلها گریه میکنند. اینجا، هیچ چیز عادی نیست؛ از دریا بگیر تا حال ژنرالهای امریکایی.
هیچ وقت ندیده بودم کبوترهای زخمی، بر آب شناور شوند. هیچ وقت نشنیده بودم که کبوتران آسمان را طعمه کوسهها کنند.
شغالها، شادمان زوزه میکشند، رد پاهای سوخته را بر موجهای بیقرار.
این ویروسهای مرگ، دارند دنیا را خفه میکنند. عدالتشان بوی پول میدهد، بوی نفت میدهد، بوی سلطههای مرگبار میدهد.
در دنیای اینها، تمام کبوتران، تروریستند؛ این را تمام کلمات میدانند. روزنامهها همیشه خبر داغ میخواهند؛ چه خبری داغتر از جنازههای سوخته بر دامن خلیج فارس! همیشه خبری مظلومانه وجود دارد که دنیا را بلرزاند و کوهها را بگریاند؛ همیشه خبری هست... .
جغدها، آسمان خلیج فارس را پوشاندهاند. چیزی نمانده است به انتهای سفر.
آبی آبها، زیر پای مسافران موج برمیدارد تا مهماندار بگوید که به خلیج فارس رسیدهایم. چیزی آتش میگیرد، امید در وسط خیابانهای نرفته، نقش بر آب میشود.
صدای مهماندار، به گوش مسافران نرسیده است هنوز که مرگ، سر میرسد. هیچ نمیماند از پرنده آتش گرفته، جز بالهایی که تکه تکه شدهاند.
سرنوشت، چشمانتظار فاجعه است. فاجعه، گناهکار و بیگناه نمیشناسد؛ هدف میگیرد، همه چیز را هدف میگیرد؛ حتی هواپیمای مسافران بیگناه را، در قلب آسمانها.
چشمهای فاجعه، همه جا در کمیناند؛ حتی در خانهات؛ حتی مسافران هواپیما را در وطن خودشان به رگبار میبندد تا کینههای سیریناپذیرش را به رخ دادگاه تاریخ کشیده باشد.
سرنوشت، چشمانتظار فاجعه است. فاجعه، سندی است واقعی بر ماهیت پلید شیطان.
شاهدی است زنده بر ظلم همیشه ابرقدرتهای دنیا که نه رحم در قاموس سیاستشان هست و نه مرّوت.
جان انسانها را درو میکنند، به هم میریزند خیال شیرین آینده را در ذهن مسافران هواپیما. چه میداند کسی؟ دادگاه تاریخ، چشمانتظار جنایتکاران است!
حافظه خلیج، هنوز در خاطره سرخ و خونین پرواز آن روز شناور است؛ روزی که تو آهسته بر پلکان آسمان قدم نهادی بر بلندترین افقهای زمان، کبوتر- رنگیات - را به پرواز درآمدی؛
نه بر شانههای پرنده آهنین که با بالهای سرخ حادثه. کرکسها تاب نیاورند بلندپروازیات را. کرکسها چشم دیدن اوج گرفتنات را نداشتند. من به تو فکر میکنم؛ تو به چه میاندیشی؟
شاید دلت گواهی داده بود سفری بیبازگشت را که پله پله از زمین تا همسایگی خدا قدم گذاشتی! شاید آن روز، که پا گذاشتی به اولین پلههای هواپیما، حس کردی که پرواز رنگ دیگری دارد. سفرت طعم دیگری دارد؛ از بدرقه اشکآلود زمین فهمیدی یا از شوق آبی آسمان؟ نمیدانم؛ شاید آن لحظهای که کمربندت را بستی و آرام آرام، اوج گرفتی تا بلندای خاک، دل بریدی از زمین، فهمیدی که چقدر دنیا برایت کوچک است، فهمیدی که باید از آرزوهای زمینیات اوج بگیری، فهمیدی که باید آرامشت را جای دیگری بیابی؛ جایی که کافی است دستت را دراز کنی تا بتوانی ستارهها را در مشت بفشاری!
هرگز در رؤیاهایت هم نمیگنجید که تا همیشه ساکن دریاها باشی.
خلیج، چون ماری چشم به راه توست و اعماق دریاها، باند فرودگاه روح آسمانیات. میبایست روحت در هوای لطیف و آبی آسمانها، سیر میکرد و به لبخند فرشتگان جواب میداد و بعد در آبی یکدست دریا، آهسته آهسته محو میشدی.
تو شانه به شانه خاکسترت، پابهپای ذره ذره وجودت فرود آمدی و سوختن و شعلهور شدن را به دریاها بخشیدی!
از آن روز خلیج برای همیشه زیبا شد. من هر سال به یاد تو، دلتنگیام را به سواحل خلیج میکشانم و نگاهم را به بیکرانگی آبی دریاها؛ شاید نشانهای از تو بیابم! شاید تصویری از تو، در قاب چشمهایم ماندگار شود! تو از آن روز که ساکن دریاها شدی به جاودانگی رسیدی.
در خاکها دنبالتان میگشتند و در آبی زلال دریاها یافتندتان! خاک را هیچ وقت مأوای خویش نمیدانستید، از خاک بریدن، خاکی نبودن میخواست و شما خاکی نبودید. زلال و صاف و شفاف بودید؛ زلالیت و شفافیت خلیج! از خاک بریدن، اوج گرفتن تا ملکوت میخواست و شما تا ملکوت اوج گرفتید با بالهایی از خون.
ققنوسوار در شعلههای عاشقی خویش سوختید؛ شعلههایی که دست تباه اهریمنان، با کینه توزترین موشکها روشن کردندشان و حالا تلألوی آب است در آینه نگاهتان که خیره مانده است آسمان آبی را؛ آسمانی که هیچ دلگرمی ندارد جز خورشید به خون نشسته دیدگان شما.
چقدر زیباست رگههایی از خونتان بر تن دریا! دریا را صلابت نفسهایتان، صلابت نفسهای سوختهتان جان بخشیده است. رگههای خونتان بر تن دریا رگهایی میشوند که تا همیشه زندگی و زنده بودن را در تن دلمرده دریا میتپد.
خونتان گواه است؛ خونتان گواهی است بر فارسی بودن همیشه خلیج، امضایی است رسا و بلیغ که سند فارسی بودن خلیج فارس را امضا کرده است.
خون شما شاهدی است بینا که در چشم جهانیان مستبد، خیره میشود و زل میزند.
که این خلیج، همیشه فارسی است! این خلیج، همیشه «خلیج فارس» است.
کدام ذهن پلاسیدهای میپندارد که میتوان با یک موشک و یا یک تغییر نام ابلهانه، خون شما را پایمال هوسهای خویش کند؟
هواپیمای شما، ناوهایی که از تهاجم وحشیانه دشمنان و غواصانی که دلاورانه از جان خود گذشتهاند، همه و همه گواهند بر حقانیت این آبی مواج، «این خیلج»، این مکان که حالا آرامگاه شماست.
خلیج فارس، تا همیشه در سینه خود، نام شما را چون رازی سترگ، نگاه خواهد داشت و شما در سینه خلیج، تا ابد چون قلبی بزرگ خواهید تپید، تا به گوش ناشنواترین اذهان برسانید: خلیج فارس تا ابد خلیج فارس است.
این تموّج آبی خلیج است که تو را به خود میخواند. گویی اینکه شراب و شعبده در چشمهای خلیج ریخته باشند! بلیتها را رزرو کنید! باد را بگویید تا با تمام تشنگی، بر تن خسته ساحل بکوبد! خورشید را بگویید تا سبد سبد نور و شفق، بر صورت شیشههای پرنده آهنی بپاشد که امروز، روز نورنوشان پرندههاست.
چشمان بیقرار کودک را بگویید تا رؤیاهای آخرینش را در آسمان جستوجو کند شاید دیگر مهمان رؤیای دیگری نباشد. نگاه آخرین مادر را بگویید تا بدرقه بیبرگشت جوانش شود.
قرآن جیبی پدر بزرگ را بگویید تا آیه آیه تلاوت شود، مسافران را امید دیگری برای برگشت شاید نباشد و چمدان ماه عسل داماد و عروس را بگویید که در دستهای بیقرار آنها آرام بگیرد!
بلندگو، فریادش را بر زوایای سالن انتظار میکوبد و نگاههای آخر، به هم گره میخورد.
پرنده آهنی، از فراز شهر پر میکشد و زمین، در نوازش چشم مسافران ذوب میشود و کوچک و کوچکتر میشود.
لبخندها که با دلهره گره خورده است و دلهرههایی که به امید رسیدن به مقصد، به امید میگراید و ثانیههایی که در محور مدوّر ساعت میگریزد تا به لحظات اتفاق بپیوندد.
این قافله نیز به زیارت خورشید میشتابد که اینگونه آسمان را در آغوش کشیده است.
خلیج، سرخترین پیراهن خود را بر تن کرده است.
طغیان، خودش را بر صخرهها میکوبد و در هوا شعله میکشد.
دریا بر ساحل میکوبد و پرنده آهنی بر فراز موجها و طغیانها میرسد.
صدای تکه تکه شدن هوا، حس خیزش را در رگهای دریا منجمد میکند.
دریا آغوش روی لالههای سرخپوش، میگشاید.
هیچکس نمیداند خاطره لحظهای را که چشمانتان بسته شد؛ هیچکس جز ماهیان سرخ کوچکی که آخرین آرزوهایتان را برایشان گفتید. از ماهی سرخ کوچک باید پرسید خاطرههایتان را.
از ماهی سرخ کوچک باید پرسید که مسافران بیدفاع، به جنگ منافع کدامین کشور میرفتند و یا کدامین ملوان غرب وحشی هواپیمای مسافربری را هواپیمای جنگی میبیند. ماهیان سرخ میدانند جای زخمهای کودکی را که تکههای خونین بدنش چون لالههای سرخ، پهنه خلیج فارس را نقاشی کرد و نقش لالهای را کشید که زیر چکمه سربازان استکبار پرپر شد.
ماهیان سرخ میدانند گناه ناکرده کشتگانی را که گناهشان ایرانی بودن بود و بس. آیا گناهی جز آزاده بودن هست در زمانهای که همه ملتها، پیش پای سربازان امریکایی قد خم میکنند و آیا گناهی بزرگتر از آزادگی هست در زمانهای که جز مکتب تشیع، منادی آزادی در جهان نیست!
ماهیان سرخ میدانند آخرین حرفهای تکراری عروسکی را که از دست کودکی بر فراز آبها رها شد و هیچ وقت به دست صاحبش نرسید، چون صاحبش را دستی باقی نمانده بود.
ماهیان سرخ کوچک میدانند معنای آزادی اهدایی غرب را به مردمان مشرق زمین.
خون شما، پیام غربت ملت ایران بود در هیاهوی تبلیغاتی منادیان دروغین حقوق بشر.
ماهیان سرخ، پیامآوران غربت شمایند و ما هر سال عید، ماهی کوچکی را سر سفره میگذاریم تا برایمان از حقوق بشر بگوید و ناوهای امریکایی که با موشکهایشان حقوق بشر را به مردمان دیگر کشورها هدیه میدهند.
چهارشنبه
14 تیر 1385
9 جمادی الثانی 1427
2006.Jul.5
تمام واژهها را به صف میکنی تا «آزادی» را بنویسی، تا «استقلال» را بنویسی. با نوشتن، سبک میشوی. همه حرفهای ناگفته را مینویسی. درد دلهایت را بر سطر سطر سپید کاغذ نقش میزنی. زبان نوشتن را بهتر از تمام زبانهای دیگر بلدی. خدا را مینویسی، سپاس را مینویسی، اندوه و شادی را مینویسی. فریاد را بلند بلند مینویسی؛ حتی سکوت را هم زیبا مینویسی.
هیچگاه با کلمات قهر نمیکنی. دنیای کوچک تو، همین صفحات سفیدند. خونت را بر پوست کاغذ نقش میزنی. ابر و باد و آب و آتش را مینویسی، خاک را هم. دریا را، ماهیها را و دنیا را در چند کلمه زیبا خلاصه میکنی.
باید تو را در آب دریاها بزنم تا بوی آبی آسمان آزادی را زیباتر از هر کلمهای بنویسم. نوشتههایت بوی درد دارد؛ بوی مردم، بوی عدالت، بوی تنهایی دامنهدار امامان معصوم، بوی کلمه کلمه غربتی که در نهج البلاغه نهفته است، بوی لحظه دلگیری که غربت امام حسن علیهالسلام امضا میشد، بوی جواب نامههای بیوفای کوفیان، بوی دستهای بریده سقایی که مشق عشق میکردند، بوی مناجاتی که در سطر سطر صحیفه سجادیه جاری است.
با تو میتوانم بنویسم که درهای زندگی، هیچگاه بسته نیست؛ میتوانم بنویسم عدالت، حقیقیترین خورشیدی است که بر صفحههای تاریک تاریخ میتابد. میتوانم بنویسم «مادر» که مهربانترین
کلمههاست. سوگند به تو که از بزرگترین سوگندهایی: «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ؛ سوگند به نون و سوگند به قلم و سوگند به لوح نوشتهای که تا ابد پنهان خواهد ماند». تو بزرگترین رازها را در خویش پنهان کردهای، تو تمام اسمهای اعظم را میدانی؛ تو بوی لحظههای نانوشتنی وحی را میدهی؛ بوی کلماتی را میدهی که از دهان مبارک پیامبر صلیاللهعلیهوآله، یکی یکی پرواز میکنند، بوی دوازدهبند محتشم را میدهی، بوی نیهایی که نینوا را گریه میکنند. ابدیت در تو جاری است.
قسم به تو که سطر سطر نهج البلاغه را گریه کردی! قسم به تو که صیحفه سجادیه را کلمه به کلمه دعا شدی! قسم به تو که سطر سطر و کلمه کلمه آیات قرآن را مشق کردی. قسم به تو که با تو، کلمات رستگاری را خواهم نوشت!
قلم ابتدا زبان گشود به وسعت آفرینش و پرده برداشت از جلوه پروردگار و نوشت بر سپیدی بیکرانه جهان، «کلمه» را و راز خلقت فاش شد.
قلم در آغاز برای خدا بود و در دستهای قادر ازلی که نوشت بر صفحه «هستی» آسمان را... زمین را و آنگاه، آیات درخت راایستاده نگاشت و ستاره را بر صفحه گردون آبی آسمان، درخشان کشید. رود را روان و سرور و کوه را استوار رقم زد. قلم، انسان را نوشت بر پیشانی خاک. قلم، متکلم وحده شد در بزم آفرینش و از حرارت تکلم «عشق» جان گرفت؛ بعد از آن بود که خدا، قلم را به امانت سپرد به دستهای«خلیفة الله» تا کلمه به کلمه معرفت را بنویسد بر نگارههای «وجود» و واژه واژه، محبت را هجی کند.
و قلم را سپرد به دست توانای کاتبان الهی تا لحظه لحظه بنگارند خوبیها و بدیهای همسفر زمینیشان را و قلم را سپرد به دستان علی - که هم لوح است و هم قلم - تا آیههای روشن وحی را بنویسد برای آینده دنیا و قلم جان گرفت در دستهای انسان. قلم تپید در لابهلای هیجان و تکاپوی انگشتان و میراث بزرگی شد که نسل به نسل به «من» و «تو» رسید. از عرش به فرش، از حرف تا کلمه.
وقتی قلم را به دست میگیری، دیگر«تو»، «تو» نیستی؟ میتوانی سکوت را بنویسی. بلند بنویسی، میتوان سوختن را به تصویر بکشی. میتوانی درد را بنگاری؛ بغض را، عاطفه را، دلتنگی را.
میتوانی واژه واژه بر سپیدی کاغذ بباری. تو از زمین کنده میشوی؛ رها در ذهن سیّال کلمات، سوار بر شانههای اندیشه.
قلم را که به دست میگیری، میتوانی خالق باشی؛ خلق کنی، بمیرانی، جان ببخشی به اشیا، به سنگ فرمان حرکت دهی و به سکوت اجازه شکستن.
قلم را که به دست میگیری، دیگر دنیای تو از آن تو نیست؛ دنیای کوچک تو جهانی میشود. کلماتت فراگیر! نوشتههایت را میتوانی بسپاری به دست لحظهها، میتوانی مرزها را بشکنی .
... و عشق آغاز میشود از تو، آنگاه که تو آغاز میشوی بر شاخسار درخت آگاهی.
سیاهی ممتد بود و تاریکیها.
سیلان کلمات و واژهها از تو آغاز شد؛
کلماتی از جنس نور از تو چکید و هستی آغاز شد.
از تو روح چکید و بر آب و گل بیجان، زندگی پاشید.
از زبانت باران چکید و خاکهای تشنه را سیراب کرد.
از حضورت بهار چکید و طبیعت را پیراهن سبز زندگی پوشاند.
از تو حس اجابت چکید در شب نیایش.
از تو آگاهی چکید.
رود رود بر صحیفه هستی جاری شدی.
میتوان قلم را برداشت و برای خدا نامه نوشت.
میتوان با اعجاز قلم، رودها را به خروش آورد و کوهها را به قامت استوار آسمان، قامت افراشت.
میتوان قلم را برداشت و بر دوش آسمان بکر، تکه ابری کشید تا دامن دامن قطرههای باران، بر صورت تکیده زمین بوسه بزند.
میتوان قلم را برداشت و آفریدگار قلم را رود رود، سرود.
میتوان مهربانیهای خداوند را نامحدود نوشت و عبودیت به جا آورد.
میتوان خوبیها را بر صحیفه دل نوشت و سیاهیها را خط خطی کرد.
«و در آغاز کلمه بود» و در آغاز قلم بود.
قلم؛ سرآغاز «پله پله ملاقات تا خداست». با خونی که در رگهای بشریت، معرفت میریزد و حکمت جاری میکند. قلم، قلب تپنده زمان، ایستاده در بین انگشتان، میرود تا انسان را با خود ببرد پله پله تا خدا.
قلم؛ فانوسی که روشنی را به دوش کشیده، ادوار تاریخ زندگی را نور میبخشد. دریچهای به ممکنات عالم، دریچهای به گستردگی علم، رو به وسعتی تازه، رو به نفسی تازهتر.
«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ»؛ اینگونه بود که آن دریچه، آن دریچه همیشه زلال، دریچه انوار الهی باز شد و انسان توانست زبان حکمت را بخواند و در رگهای قلم جاری کند و انسان توانست بنویسد خدا، زندگی، عشق.
قلم؛ برداشتن حصار ناتوانیها؛ دوری از جهالتها و تاریکیها. بودن، حتی در کنج خلوتت، آنجا که تنها و تنها قلم میتواند باشد و حرف بزند، میتواند باشد و بنویسد.
اینجا در هر کجای این خاک، تکهای از زندگی نقش میکشد، مینویسد و هست.
هیچ کس گوش نمیدهد؛ تو گوش فرا ده مرا! نمیخواهد سر بچرخانی، نمیخواهد دست از کار بکشی، همان طوری که مینویسی گوش بده! ای قلم، ای همدم وقت خستگیام! من میگریم، تو بنویس؛
من مینالم تو بنویس؛ من میگویم، تو بنویس!
وقتی نان و نادانی، راه بر آزادگی میبندد، سر، هوس بیابان میکند. وقتی از عشق گفتن تحجر باشد، دلم لک میزند برای چاه و شب و گریه.
من میگویم، تو بنویس از دردهای بشر که روی گفتنش نیست و توان اظهارش نیز. من میگویم، تو بنویس از بغضهایی که پیش از لب گشودن، ترکیدند و در لابهلای هقهق کودکان یتیم گم شدند.
من میگویم، تو بنویس از آههایی که هیچ وقت دامن سربازان صهیونیست را نگرفت و در عمق گلوی آوارگان غزه، قندیل بست.
من میگویم از جهان، وقتی ظلم در پس پرده سینماهای هالیوود، هیجان میشود، وقتی استعمار، در هیاهوی تبلیغات رسانهها، آزادی نام میگیرد. فقط تو میتوانی از حقیقت دم بزنی.
ای قلم که سلاح عالمانی! عزم جهاد کن که مبارزه جهانی حق و باطل در گرو علم عالمان است و قلم دانشمندان. بنویس از حقیقت، آنگاه که از پشت حجاب ناآگاهی به درآید.
از آن زمان که بشر ترجیح داد ببیند تا بشنود؛ ببیند تا بخواند، پای مرکب آگاهی لنگیدن گرفت و آنگاه که استعمار نوین بر عرصه تصویر، تسلط یافت، غفلت اساس جهان متمدن شد.
ای قلم! به تو قسم میخورم که خداوند چنین قسم خورد. با تو میگویم که همدم بزرگان اندیشهای، که خواندن، طریق آگاهی است و نوشتن، زکات علم.
درودت باد ای قلم، ای همدم دانایان که تا تو هستی، جهل گریزان است و آینده، روشن و نورانی.
قلم بنویس...
تو را سوگند بر عهدی که با دستان من بستی!
تو را سوگند بر میثاق و پیمانی که با آن آشنا هستی!
حدیث درد را فریاد کن... شوری برآور.
قلم بنویس و پر کن جان دفتر را و بشکف چون گل خورشید!
قلم بنویس!
قلم، بنویس زخم و درد مردم را!
میمانی تو.
میمانی تو از زمانی که «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» بر زبانها جاری شد.
تاریخ، بیتو مانا نیست.
با تو مینویسم لحظههای ناب عشق را.
با تو مینویسم که «مداد العلماء افضل من دماء الشهدا».
با تو مینویسم از آن زمانی که نامت در عرش، طنینانداز شد.
با تو مینویسم؛ چرا که خداپرستان امروز صدای عشق را از نام تو میجویند.
با تو مینویسم تا حقایق در صحیفه هستی حک شود.
حرکات موزون تو تجلی میدهد حقایق را.
بشر، تشنه است؛ تشنه آگاهی و این چشمه جوشان الهی، روشنتر از همیشه آن را تکثیر میکند.
واژه واژه میستایم دستهای توانایت را، ای قلم!
استوار بایست! تو پیامآور اندیشههای تاریخی.
سکوتت را بشکن؛ که سکوتت، فریاد دردهاست.
خدا دمید در تو شکوه اعجاز پیامبران را که به تصویر بکشانی عظمت بیانتهایش را.
تا صدای رسایت حرفهای نگفته و بغضهای دردآلودش را به گوش جهان برسانی.
ای انعکاس حماسهآفرینیهای تاریخ که لحظه به لحظه ثبت کردی دلیریهای بزرگمردان را!
ای حقیقت جاودان زمان که اندیشههای مردم زمین، از تو جریان گرفته است.
ای قلم!
قامتت همیشه استوار!
مبارک باد روزت که بزرگترین روز اصالت اندیشههاست.
مبارک باد روزت که زیباترین روزهاست!
رقص تو بر سفیدی این پهنه، خطوط ماندگار را به صحنه میکشد.
سالها، با تو مشق تکرار مینوشتم و سالها بعد، جریمههای امتحان ریاضی.
سالها بعد، هر آنچه دلم میگفت و سالها بعد هر آنچه از فکر خطور میکند.
تو در این پهنه همواره بودهای و هماره تلاطم درونیام را به روی کاغذها و گاهی دیوارها کشاندهای.
تو در این صحنه چه بارها که رسوایم کردهای وچه بسیار دیگرانی را که با من خنداندهای و چه بسیاری را گریستهای.
طمع نمیکنم که باز هم با تو مینویسم؛ که شریان خونم با تو جوانه میزند و شاید به روی کاغذها تمام میشود.
طمع نمیکنم؛ اگرچه از فراز و نشیب این خطوط سیر نمیشوم.
طمعی در کار نیست... فقط بگذار بار دیگر بنویسمت.
یکشنبه
18 تیر 1385
13 جمادی الثانی 1427
2006.Jul.9
غریبانه میروی؛ میروی تا خاک، غم رفتنت را به دوش بکشد. دنیایی درد را با خود میبری. تو مادر پسرانی که در کمتر از یک روز، پرنده شدند. دامانت، خوابگاه روزهای تنهایی زینب بود. دستهایت، بوی حسنین را میدهد. تو آغاز عاشقانهترین روزهای مادرانه بودهای. خاک مرقدت، قدمگاه عاشقان شده است. کبوترها خاکت را برای شفا میبرند.
غیر از تو، کدام زنی را میتوانم سراغ بگیرم که زیر بار این همه داغ، آنی زانویش نلرزیده باشد؟! اشک روزهای تنهاییات بیش از آنکه بوی باب الحوایج بدهد، بوی لبهای تشنه حسین علیهالسلام را
میدهد؛ بوی بیقراری اسارت زینب، بوی دستهای بریده قمر بنیهاشم. تو مادر زیباترین ماه شب چهاردهم دنیایی! چهار پسرت را قربانی کردهاند و تو شادمانی که سربلند از امتحان بیرون آمدهای. اسماعیلهایت را به قربانگاه فرستادی و کوچه را با اشکهایت پشت سرشان آبپاشی کردی و آههایت بدرقه راهشان شد. دلشوره بازگشت کاروان سفر رفته،تابت کرده بود. عشق در ثانیههای بیقراریات تپید و گلهای معطر، عطر نفسهای تو را شکوفه زدند. تمام غنچهها نام تو را با شبنم بر گلبرگهایشان نوشتند.
نمیدانم خدا تو را کی و کجا آفرید؛ ولی میدانم به بهشت نزدیکتر از فرشتههایی. نمیدانم خدا تو را در باغهای ازل آفرید یا روزهای اردیبهشتی بهشت؟
لبخند تو لبریز شادی شدند و نارنجها، شبیه آفتاب درخشیدند. دستها بوی دوستی گرفتند و خانهها اندوه را فراموش کردند. وقتی قدم به خانه کوچک علی گذاشتی، زندگی یک بار دیگر لبخند زد و عشق، با مهربانی همقدم شد و بهار، خزان باغچه را به دست بادهای رهگذر سپرد.
ماهیها، دریا را برای ابرها سوغات بردند تا یاد صبوری تو را بر دشتهای تشنه لب بگریند.
نام بلند تو را تمام درختها میدانند. تمام آبها از شرم تو سالهای سال لب تشنه گریستهاند.
اندوه تو را آینه آبها کردند تا یادت در لحظه لحظه دریاها موج بزند. صدای رفتنت را تمام بارانها گریه کردند و ماهیها مرثیه خواندند و گلهای سرخ، از اندوه رفتنت پرپر شدند و درختها از خواب پریدند.
پرستوها، دوازده بند محتشم را به رفتنت گره زدند و بادها با نوای «عمان سامانی» هق هق کردند و تو با دنیا، آرام خداحافظی کردی؛ با اندوه خداحافظی کردی، با روزهای دوری و دلتنگی خداحافظی کردی و در ناگهانی از اتفاق، به شهیدانت سلام گفتی، به عزیزان دور از دستت سلام دادی، به خدا سلام دادی.
تمام آینهها با تو خداحافظی کردند؛ با لبخندهایت که زیباییهای بیپایان بودند، خداحافظی کردی.
خداحافظ ای مادر زخمهای بزرگ!
خداحافظ ای مادر کربلا! خداحافظ ای مادر کاروان اسیر! خداحافظ ای....!
خداحافظ صدای صلابت، شیرزن بینظیر طایفه «بنی کلاب»، مادر فرزندان حماسه، همسر مولا!
کتابهای ما چقدر از تو گفتهاند! تو از هستی چند گام پیش هستی و چقدر حقیرند دردهای انبوه ما پیش بردباریات! تقویمها یادشان هست که حادثهها میآمدند و همه چیز برای تو شیرین بود. زادههای رشادت تو، در کربلا شور میآفریدند و در خون میغلطیدند؛ اما تو رو به سمت واقعههای پربلا، استوار ایستاده بودی تا توانمندترین کوه را به زانو درآوری.
چه بگویم بانو؟ آبشارها گوشههایی از فراوانی زلالیت تواند. ستارههای نور و پاکدامنی، تو را میسرایند. خورشید، دلگرم از طلوع همیشه توست.
به جاودانگی نامت، آینههای پاک، غبطه میخورند. چشمهای تاریخ روشن باد از این همه شجاعتهای بکر.
آری! چنین روح بلندی باید در خانه مولا مأوا میگرفت.
خداحافظ، ای الگوی ادب و ولایتپذیری!
همه تو را مادر قمر بنیهاشم میشناسند و این کافی است تا نمایشگاهی از عشق و هر چه خوبی، به فراخور شعور هر کس برپا شود.
تو اما فاطمهای دیگر بودی که با تمام دلاوریات، در قابهای عاطفه نیز خوش درخشیدهای.
... و چگونه معرفت عظیم تو در دنیای محدود ما میگنجد که گفتی نام من «ام البنین» است.
چراغ اشک
کجا پیدا شود «شورآفرینْ دل»
که چون عباس ریزد پای دین، دل
چراغ اشک را امشب برافروز
به یاد مادرش «ام البنین»، دل!
با عشق نورانی
نماد استقامت در زمین بود
دلش با عشق نورانی عجین بود
فضیلتهای غم، معنا نمیشد
اگر لب خالی از «ام البنین» بود
برخیز و دستانم را بگیر!
من آمدهام تا دست در دست تو، تا دارالقرای فاطمه در بهشت بروم، به زیارت امام باران؛ همان قتیل العبراتی که دستهایم را به شمشیرها سپردم تا علمش بر زمین نیفتد و مشکش را آب نبرد.
نگاه کن مادر! دستانم نمناک است؛ اما نه به آب فرات؛ وگرنه، علی اصغر علیهالسلام گلوی عطشناک به تیر سهشعبه نمیسپرد و رقیه، لب ترکخوردهاش به خون نمینشست.
این جای بوسه آغشته به اشک پدرم علی مرتضی علیهالسلام است که هنوز بر دستانم باقی مانده.
به راستی که یداللّه بود. چه گرمایی داشت دستانش، وقتی مرا مشق شمشیر میآموخت تا رکابدار پسر فاطمهاش باشم.
بیا مادر و دستانم را بگیر!
از چه میهراسی! مگر نه اینکه در تمام عمرم، با این دستها یا علم حسین علیهالسلام را بلند کردم، یا برای سوار شدن زینب علیهاالسلام بر مرکب، رکاب گرفتم یا موهای پر از یاس رقیه علیهاالسلام شانه زدم، یا قطره قطره آب بر دهان علیاصغر علیهالسلامریختم، یا غبار غربت و غم از چهره مولایم پاک کردم و...؟
مادر! نکند از اینکه دل به دریای عطش کودکان کربلا زدم و به علقمه رفتم و دستهایم باقی نماند تا در دفاع از حسین علیهالسلامشمشیر بزند و نجنگد، دل به یغمای غم سپردهای؟
اما تو که آن غنچههای یاس را ندیدهای که چگونه در هجوم آتش آفتاب و عطش آب، پرپر میزدند!
من اگر کوه بودم، در مقابل آن لبهای سوخته و ترکخورده به لرزه میافتادم، چه برسد به اینکه من عباسم، عمویم، برادرم و... .
نه مادر! از ابتدای تقدیر، ناف حیات مرا با عطش بریده بودند.
تو که خود شاهدی، کودک بودم و شبها از تشنگی حسین علیهالسلام از خواب میپریدم.
حالا برخیز و دستانم را بگیر!
از چه رو دریای چشمانت اینچنین به حیرت و شگفتی متلاطم شده است؟
پیش از این نیز عطر غریب دستهایم را در جایی دیگر شنیدهای؟
در گوشه و کنار همان خانه نیمسوخته در مدینه که به نام فاطمه علیهاالسلام متبرک است و تو برای کنیزیاش در آن قدم گذاشتی.
این دستهای معطر به بوی فاطمه علیهاالسلام، خود را به زیر پای نگاه زهرا پهن کرد تا مادر حسینم علیهالسلام قدم بر خاک علقمه نگذارد. ببین دستهای پسرت چه میزبان خوبی بودند برای میهمان دلشکسته کربلا!
پس دیگر دستهایت را به دستهایم بسپار!
نترس مادر!
اینها را که میبینی، بالهایی است که خداوند به جای دستهایم به من بخشیده است.
دست در پر و بالم رها کن تا بینهایت عشق فاطمه علیهاالسلام پرواز کنیم.
سر به دیوار بقیع، اندوه تو را مویه میکنم. اینجا بقیع، بیت الاحزان نالههای همیشگی توست.
اشکهای تو با خاک بقیع در هم آمیخته است. من بیقراریات را حس میکنم بانو! هنوز از غربت دلتنگی این خاک، غم مویههای آشنای تو میآید. دنیا، مصیبتنامه میخواند پا به پای تو، برای دستهای سقا.
ای اندوه مجسم!
چگونه نبودنت را تاب بیاورد روزگار که سر بر دامان فضیلت تو، ادب آموخته است؟
در حاشیه غربت بقیع، آرام گرفتهای و آرامشی غریب از تو قد کشیده و هوای پیرامونت را احاطه کرده است.
ای غربتنشین اندوه فاطمه! چه کسی میتوانست جز تو، سکوت خانه علی را مهمان شکوفههای لبخند سازد؟ چه کسی میتوانست جز تو چتر مهربانیاش را بر سر فرزندان فاطمه بگستراند؟ چه کسی میتوانست محرم دردهای زینب علیهاالسلام باشد و اشکهای بیمادریاش را بزداید؟
بانو! در ناگهانترین دقایق، تو انتخاب شدی تا مهربانی فاطمه علیهاالسلام را تداوم بخشی، تا حسنین علیهالسلام در آینه نجابت چشمان تو مادر را به تماشا بنشینند.
چه پناهگاه خوبی است آغوش مادرانهات برای گریستن!
چه ساده و مادرانه گوش میسپاری به رنجهای من.
چقدر نامت بزرگ است بانو!
ای مادر چهار داغ! مدینه در مدینه حزن و اندوه عاشورا را ضجه زدی تا کربلا ناتمام نماند!
«ام الادب»! اگر عباس، پروردگار ادب و وفاداری است عجیب نیست که از مشک وجود تو سیراب گشته.
مادر فضیلتها، ای مرثیه همیشه جاری غربت و اندوه بنیهاشم!
«اشکهایت هفت دریا را به جان آورده بود
نالههایت را زنان هفت کشور داشتند(1)»
سایه مهربانی نگاهت را مگیر از کودکان فاطمه. بمان که دل داغدیده زینب را مرهم باشد حضور مادرانهات. بمان که خانه علی بیحضور تو سوت و کور است.
«دستهایت در میان خانه مولا وزید
کودکان فاطمه انگار مادر داشتند
مادر پروانههای بیقرار نینوا
سنگها پروانهات بودند اگر پر داشتند»(2)
سلام بر صبر!
سلام بر استقامت ام البنین!
آسمانی که چهار قرص ماهش را بیهیچ چشمداشتی تقدیم کربلا کرد، مادری که چهار ستون قامتش فرو ریخت؛ اما باز ایستاد و پژواک کربلا را در مدینه انعکاس داد!
این بقیع است و اینکه آخرین قدم زمینیاش را بر آن گذاشته، «ام البنین» مادر «وفاداری»، مادر «صبر» و «استقامت»، مادر «چهار قرص ماه»، دامنی که ادامه دامن فاطمه بود تا حسین علیهالسلام سر بر
آن بگذارد، تا زینب، بیهیچ دغدغه، غصههایش را در آن مویه کند، تا عموی تشنگان کربلا، وفاداری را و گذشت را از آن بیاموزد.
امالبنین، مادر داغدار مدینه بود، اما ایستاد؛ ایستاد و کربلا را در مدینه، پنجره در پنجره سرود. کربلا را در کوچههای مدینه جاری کرد. دستهایش، آشناترین داغ کربلا بود.
حالا مدینه مویه میکند و بقیع، ماتمی دیگر را در دامن میکشد و اشک میریزد. آن روز هم که قبری در مدینه گم شد، بقیع اشک میریخت.
بقیع، اشک میریزد و چهار ماه کامل در آسمانش میدرخشند؛ چهار ماه پاره پاره.
بغضی خفقانآور در گلوگاه زمان رخنه کرده است. اشک، در چشم سنگ هم بیتابی میکند. آسمان، ستارههایش را بر خاک ریخته است. هیچ صدایی از هیچ حنجرهای جرئت سر برآوردن ندارد... تنها سکوت است که پابهپای تابوت تو پیش میرود و تنها اشک است که لب به سخن گشوده است. پسرانت را هیچکس خبر نکرده است؛ خبر مرگ مادر، برای فرزندانش، برای پسرانش ناگوار است؛ مادری که در دامانش آسمان به تکاپو پرداخته بود و ماه بر زانوانش بزرگ شده بود. تابوتت تا کنار قبر، آرام آرام گام برمیدارد... پیکرت را به دست خاک میسپارند؛ بیآنکه پسرانت....
خبر را خود تو زودتر از هر کسی به آنها داده بودی؛ همان زمان که راهی کربلاشان میکردی. چهار فرزندت را جمع کردی و گفتی که همه شما پیشمرگ پسر فاطمه هستید؛ ولی به آنها نگفتی که تا آخرین لحظه داغشان را در سینهات نگاه خواهی داشت؛ بیآنکه دم برآوری و شکوه کنی.
تو مادر ادب هستی و دریای بیکران معرفت!
تو مادر آب هستی، مادر احساس هستی. فرزندان تو، خادمان اهل بیت بودند و خود تو....
خودت گفتی که من کنیز فرزندان فاطمه هستم؛ همان روزی که به عنوان تازه عروس، به خانه علی قدم گذاشتی. به زینب گفتی که من برای کنیزی شما آمدهام... و حالا که پیکرت را به دست خاک میسپارند، هیچکس نیست در این غربت بیانتها که بر مزارت اشکی بریزد؛ غیر از سکوت که آرام آرام بر خاک مزارت گل اشک میکارد.
چرا از یاد نمیبرم؟
وقتی از مشک پاره و چشم ستاره خون میچکد، تمام کوزههای سرشکسته صدای تشنگی تو را با خود دارند.
چرا از یاد نمیبرم؟
دامانم پر از بوی یاس پرپر و رنگ عنبر است.
بعد از تو عادی است: همیشه پیش از غروب، پیاله آبی پای عَلَم شکسته تو میریزم.
چرا از یاد نمیبرم؟
من از کرانه تازیانه و زخم ترانه آمدهام؛
بیقرار از عطر آلاله و داغ سه ساله.
چرا از یاد نمیبرم کبوتر بچهگان بال بریده و رازقیهای کوچک رنگ پریده را؟
بگیر این معجرهای سوخته را و بر تیغ برهنه آفتاب بیاویز!
برای نزدیک شدن به عطر غروب نگاهت چقدر فاصله است؟
ماه پسرم!
چیزی نمیخواهم؛ فقط پیش از شکستن شب یا نزدیک نماز ارغوان، نزد مادر خورشید شفاعتم کنید!
آمدی و گفتی که نیامدهام جای فاطمه علیهاالسلام را برایتان پر کنم. آمدی و گفتی که مرا فاطمه نگویید؛ من امالبنینم. آمدی که غبار غم از صورت زینب علیهاالسلام بزدایی. آمدی تا حسنین علیهالسلام از داغ غم از پای درنیایند. آمدی و به خانه غم خوش آمدی! هر چه میگذشت، همه بیشتر به تو عادت
میکردند و پسرانت را به فرزندان فاطمه حواله میدادی. پسرانت هم تو را امالبنین صدا میزنند. خودت میگفتی که تو مادر پسرانی، پسرانی که سالها بعد، سرهای بریدهشان را پس از غوغای کربلا برایت آوردند و تو حال زینب علیهاالسلام را پرسیدی و حال برادرش حسین علیهالسلام را.
بانو! غم مادری که تنها پسرانش را از دست بدهد سنگین است؛ تو نمیتوانی این غم را پنهان کنی؛ هر چند اشکهای خود را پنهان کنی از زنان قبیله. پس بهتر است دیگر نمانی!
میکنن سینه خاکُ کوهُ بسپارن به دستاش
آسمون ابری و تاره گم شده انگاری «فرداش»
کوهی که سنگ صبور همه غمهای دنیاس؛
هر چی رودِ سر به راشه کوهی که مادر دریاس!
سخته کوهُ دفن کردن زیر تلّی از مصیبت
کوهی که شبا رو زانوش میخوابیده «ماه» راحت
ماهشُ اما یه روزی توی خاک و خون کشیدن
بعد از اون سه تا ستاره - هستی شباشُ - چیدن
کوهی که چهار تا داغُ داره عین سنگ و شیشه
کوهی که آتیشفشونه اما لب بسته همیشه
حالا خوابیده روی خاک کوهی که مادر دریاس
خاک میریزن آروم آروم رو تن مادر عباس علیهالسلام
سهشنبه
20 تیر 1385
15 جمادی الثانی 1427
2006.Jul.11
وسوسه خلافت، لحظهای دامن وجدانشان را رها نمیکرد. این بار، دست شیطان از آستین طلحه و زبیر بیرون آمد تا خیانت، ساکن کوچههای خلافت باشد و نفاق و عصیان، سوار بر شتر سرخموی، راه دوزخ بپیماید.
دستهای آلوده به خون خلیفه، به قصد خونخواهی عثمان پیراهنی خونی را علم کردند و سپاهی فراهم آوردند و افسار هوسهایشان را به دستان طلحه و زبیر سپردند؛ طالب خونی بودند که خود بر زمین ریخته بودند.
این بار نعره شیطان از گلوی شتری سرخموی برخاست. قد علم کردند در برابر کسی که پیامبر فرمود: «حق با علی است و علی با حق است».
تاریخ ورق میخورد؛ گویا گوساله سامری است که قد برافراشته تا نفاق و خیانت را راهبر شود.
حتی وعده پیامبر هم نتوانست گره کور تغافل عرب را بگشاید. باید شتر را پی کرد تا لشکر باطل پراکنده شوند. ذوالفقار، فرمان میراند. ذوالفقار، میخروشد از خشم: «که برایتان حوضی
فراهم خواهد ساخت که آب آن را علی خود کشیده است و هرگز از آب آن حوض سیراب برنخواهید گشت و آب گوارایی از آن نخواهید آشامید»(1)
افسوس که افسار عقول خود را به دست لجاجت دادهاند این قوم! میدانستند و باز شمشیر کشیدند.
بهانههای مکرر؛ گاه در هیأت پیراهن خونی عثمان قد علم میکند، گاه قرآن پارههایی میشود بر سر نیزه. افسوس که تشنه جان گرفته بود و نبض وسوسه تند میزد! طلحه، آخرین تردیدهایش را سر میبرید. و «زبیر»، آخرین حلقههای خویشاوندیاش را میگسست.
«عاقبت، ستیزهجویی، صاحب خود را درمانده میکند»؛ ماندند و به نادانی خود پای فشردند. نصیحتهای پدرانه علی علیهالسلام را نشنیدند و کوره راه پرپیچ و خم دوزخ را برگزیدند و در گودال هوسهایشان مدفون شدند!
آتش فتنه زبانه میکشد. ای چشمهای همیشه بیدار تاریخ! نوبت توست که عدالت را به میدان ببری.
جمل در راه است با اسبهایی که زین شدهاند برای ریختن خون مسلمانها. قلعههای بصره را دوره کردهاند. شرنگ میریزند در کام زنان و مردانش. امنیت گریخته است.
جوی خون از دروازه جاری شده است.
بیت المال را بو میکشند. زرق و برق خزانههای شهر، چشمهایشان را کور کرده است.
ریختهاند به خانههای مردم تا به چنگ آورند حکومت بر دلها را به زور. چه گمان کردهاند؟ حکومت بر دلها مگر جز به عدالت شدنی است؟!
ای افتخار همیشه جاوید امامت! برخیز که حقوق مسلم مظلومان را در میدانهای شهر، به خاک و خون کشیدهاند. پلکهایشان در حسرت رسیدن به کرسی خلافت میپرد. بر شانههای
1) . نهجالبلاغه، خطبه 137.
قتل و غارت سوار شدهاند تا زودتر برسند به کعبه آمالشان؛ تا زودتر جان و مال شهرنشینان را در ید قدرت خویش بگیرند.
ای فریاد همیشه بلند مظلومیت! برخیز؛ صاعقهها پیدرپی میآیند؛ «جمل»، «صفین» و «نهروان».
ای امید همیشه برقرار آزادی! جهان، آبستن آشوبی دیگر است. گونههای سیلی خورده زمان را ببین. نالههای داغدیده زمین را بشنو! جمل در راه است! شتر انتقام، بیابانها را درمینوردد؛ بوی تلخ دنیا میآید از این کاروان، از این لشکر که پیراهن خلیفه را علم کردهاند.
شکاف افتاده است در صفهای مسلمانان. بذر نفاق، جوانه زده است؛ نمیخواهند عدالت حقیقی را بر تخت خلافت ببینند.
ای نفس همیشه زنده انسانیت! روزنههای شهر را مسدود کردهاند؛ نوبت توست که شجاعت و مردانگیات را به نمایش بگذاری. نوبت توست که عدالت و فرزانگیات را به تصویر بکشی.
آنان با خورشید میستیزند و تو با تاریکی؛ آنان برای شیطان میستیزند و تو برای خدا.
جمل، میدانی دیگر است برای تو؛ امتحانی دیگر است تا بدانند که عدالت حقیقی، در محراب عبادت اشک میریزد و در میدان رشادت میستیزد.
ای صدای همیشه رسای عدالت! برخیز؛ نوبت توست که عدالت را به میدان ببری.
از کدامین سرزمین سر برآورد این شتر سرخموی که صحرا از تعفن گامهایش دامن برچیده است و در هیئت گردبادی بیخانمان، بیابانگردی میکند؟!
از کدام حنجره پوسیده فریاد برمیآورد که این چنین اصحاب نفاق گرد او حلقه زدهاند و دستافشانی میکنند آرزوهای مکدر خویش را.
این شتر سرخمو، پیام بر کدامین حادثه است؟
این دمل چرکین، ریشه در کدامین اندیشه دارد که سر به طغیان برداشته است.
آیا چشمی نبود که ببیند آینه تمامنمای اسلام علی است؟
آیا گوشی نبود بشنود فریاد «من کنت مولا فهذا علیٌ مولاه» غدیر را؟
این دستها روزی دست علی را میفشردند؟!
آه! هم چشمها دیدند و هم گوشها شنیدند؛ اما چه باید کرد که این گرگ، خانگی است. این فتنه از درون است، این زخم از خودی است که اینچنین خون چکان شده است. این رنج و عذابی است که از درون بر جان اسلام لطمه وارد کرده است؛ آن سان که موریانههای موذی بر تنه درختی سترگ چنگ میاندازند تا از پا درش بیاورند، آنسان که کرم هایی حقیر بخواهند سرزمین آبادی را از درون بجوند و نابود سازند و پایمال آمال خود قرار دهند... .
این شتر سرخموی، از کدام کرانه پست سر برآورده است با محملی از حیله و مکر که بر دوش میکشد...؟
آیا علی نگفته بود سرانجام این قوم حیلت کار را... آیا علی اتمامحجت نکرده بود یاران فتنه را... آیا علی... ؟
... و حالا که شتر سرخمو در میان سرخی آتش به دست باد سپرده میشود تا خاکسترش را به ناکجا آباد ببرد، دیگر خیلی دیر شده است... اسلام ضربهای را خورد که تاوان آن را باید از «در» خانه علی
پرسید، باید از مسجد و محراب کوفه پرسید، باید از طشت لبریز پارههای جگر پرسید. باید از کربلا پرسید، باید....
یکشنبه
25 تیر 1385
20 جمادیالثانی 1427
2006.Jul.16
آفتاب از لبخند تو آغاز میشود و بهار، در دامنه روح تو گل میکند.
جهان از تو آغاز میشود. شروع «بودن» از صدای گرامی و گرم توست. دنیا با بوی مقدس تو چشم میگشاید تا زندگی آغاز شود. خاک بر خویش میبالد، از اینکه سر بر قدوم مبارک تو نهاده است.
باد با خود قسم خورده است تا عطر ماندگارت را به دورترین جادهها برساند.
ابرها به شوق تو باریدن گرفتهاند. دریا خودش را در وجود بینهایت تو میجوید. آسمان در دستهای صمیمی تو تاب میخورد.
نفسهایت نسیمی است که آرامش را در جان زمین جاری میکند.
رودها نام تو را با خویش همراه میکنند.
نوشتن، از نام تو آغاز میشود. جان زمین از کوثر زلال تو آب میخورد. دستهایت آغاز مهربانی است.
زمانی که چشم گشودی، همه نرگسها به پیشوازت آمدند و تمام پرندهها نامت را تا بینهایت پرواز کردند. ابرها، بوی تو را به جان تشنه زمین باریدند تا دشتها سبزتر و سبزتر، خبر آمدنت را منتشر کنند. پرستوها خبر آمدنت را شهر به شهر بردند تا شادی در لبخندهای بیپایان زمین تکثیر شود.
آینهها را برای تماشای مهربانیات ساختهاند.
با آمدنت، تمام پیلهها بوی پرواز گرفتند.
زیباتر از آنی که کلمات، قادر به بیانش باشند.
سالهاست که برای از تو گفتن، قلمها دنبال واژهای دیگرند. هنوز هیچ آهنگی زیباتر از آهنگ نامت نشنیدهایم.
تو زهرایی که عصاره زیبایی تمام واژههای جهان است. عشق در چشمهای تو پلک گشوده است. در عاشقانهترین دقیقههای جهان، چشم در چشم پدر گشودی. ماه به شوق زمزمه عاشقانه نامت، سالهاست که شب زندهداری میکند. بهشت معصومیت گمشدهای است که در رد پاهای کوچک تو پیدا شد. تمام آسمانها طعم تو را کاملتر از آفتاب چشیدهاند.
عشق، با تو به تکامل رسید و مهربانی با تو تمام شد. تمام زیباییها را میتوان در نامت خلاصه کرد. قنوتت، نورانیتر از تمام چهرههای نورانی مؤمنان است.
نفسهایت، نهایت صداقت است و لبخندت وسعت کرامت.
با تو میتوان به زلالترین سرچشمههای جاری خداوند رسید. هیچ دستی گرهگشاتر از نامت سراغ ندارم؛
چرا که تو از نام فرشتههای مقرب به خداوند نزدیکتری.
تو نتیجه نهایت مهربانی خداوندی که شبیه باران بر ما نازل شدی.
در شأن بزرگیات، آیههای کوتاه با کوتاهترین سوره نازل شدند تا ابدیت ماندگاریات را با آوازهای زلال و طولانی سر دهد.
بانو! از همان لحظه که چشم به جهان گشودی، جهان به عصمت نگاهت سلام گفت و آسمان به فرشتگانش اجازه داد تا به پایبوسیات بیایند.
از همان لحظه که خداوند اراده فرمود عطر تولدت، مشام آسمان را بنوازد، دیگر خدیجه علیهاالسلام تنها نبود؛ خدیجه بود و خیل فرشتگان الهی، خدیجه بود و خدمتکارانی از جنس آیینه.
چه نادان بودند زنان قریش که خود را از دیدارت محروم ساختند!
چه جاهل بودند زنانی که به خدیجه علیهاالسلام خرده میگرفتند و چه ناسپاس!
چه روزی زیباتر از اینکه هم آسمان به شادی بنشیند و هم زمین!
سلام بر تو که تنها بانوی شایسته تعلیم اسرار آسمان بودی و خانه نبوت و امامت از نور عصمتت عطرآگین میشد!
سلام بر تو که مادر پدری که لب میگشود و میفرمود: «فداها أبوها»!
سلام بر تو که اقیانوسها به پاکی مرامت اقتدا میکنند و کهکشانها به تبلور نامت دخیل میبندند!
سلام بر تو که خاکیان و افلاکیان در وصف مرام و نامت، ناتوان از توصیفاند؛ ناتوان از هر تفسیر و تأویل!
سلام بر تو که فرزند برترین پیامبر الهی هستی و به مقام خاکی و افلاکیات همگان رشک میبرند!
سلام بر تو که همسر شگفتانگیزترین مرد تاریخی؛ همسر علی علیهالسلام حیدر کرار!
سلام بر تو که مادر فرزندانی از جنس نوری؛ از جنس «نورٌ علی نور»!
ای عظمت آل عبا علیهالسلام! ای تفسیر طاها و یاسین و کوثر!
تو «کوثری»؛ عظمتی بیکرانه در قالب خلقت که عشق و مهر و عطوفت از یک سو و ایمان و عصمت و نجابت از دیگر سو، ریزهخوار سفره عارفانه تواند. خرد، هیچگاه سبقت از احساس تو نخواهد گرفت و احساست هیچگاه مجال معرفت به بلندای عشقت نخواهد داد. تمام آنچه در مکتب «دین» باید آموخت، وامدار شکوه توست؛ تو که صفات بیشمار نامت تنها آینه گردانِ سایهای از ذات توانَد. حاشا که حروف بتوانند بیانگر عظمت تو در القاب باشد!
نامت بشکوه که با التجا به عظمت «زهرایی»ات، تمام آرزوها برآورده شدنیست!
میهمانی باران است و یاس. تمام جهان را به میهمانی فرا خواندهاند. در بارش یکریز رایحه بهشت، گونههای دنیا خیس خیس است. پنجرهها، روزنهها، تمام کوچه پس کوچههای شهر، امشب به میهمانی میروند!
امشب دستهای زمین از بلندترین شانه آسمان نور میچیند.
شب میلاد توست بانو! چقدر هوای حوالی سرشار است از عطر نجابت تو! امشب تمام پنجرهها چشم به راه آمدن صبحاند؛ تا در سحرگاهان حضورت نفس تازه کنند. تو از راه میرسی. پلک میگشایی و سرگردانی جهان سروسامان میگیرد.
جاری میشود در ذهن زمان و طغیان آبها را فرو مینشانی به خنکای نگاهت.
مهر تو ولولهای انداخته در یاختههای هستی. مهر تو، غوغایی به پا کرده در ذرات کائنات. گلدانی میشوی برای بهارهای از راه نیامده.
گلدانی میشوی به وسعت یازده گل سرخ. حجاز، لبخندت را کل میکشد. آفتاب را از روشنی نگاهت، هدیه میکنی به تاریکی خاک. همسفر کوچک پدر در جادههای پرفراز و نشیب رسالت!
رنجهای بزرگ و دیرسال پیامبرانه، سر بر شانههای صبوریات دارند!
ای مهربانی ممتد در توالی روزهای رفته و نیامده! سرنوشت خاک را بهارانه دستان تو رقم میزند.
فراتر از فهم و شعور توفان خطبهات، شوری برانگیخته در راهروهای اذهان روزگار.
ای معجزه سیال! حضورت تا همیشه، عطش لحظههای نیلی را سیراب خواهد کرد!
روز میلاد تو، روز صدور شناسنامه عشق است؛ روز هویت فرامونش شده زن در جهالت عرب.
بانو! از آن روز که انوار نگاهت تابیدن گرفت، تمام گلهای آفتابگردان به سمت تو چرخیدند.
بردار پردهها را! بگذار حقیقت نفس تازه کند در هوای کلماتت و پرندگان خطابهات پر بکشند تا دوردستترین افقهای حقانیت! میآیی و دنیا از این پس در سایهسار محبت تو به آرامش خواهد رسید.
شهر، بوی تو را میدهد؛ بوی تو را که بهشت در نفسهایت آمد و شد دارد.
دستت را میگشایی؛ سوسوی یازده ستاره در آن است؛ یازده ستاره که در بام دنیا، جاوید و پرفروغ میماند.
شهر، عطر حضور تو را پنجره در پنجره جشن میگیرد. جهانی که به دستهای تو به دستهای پرستاره تو امیدوار است، لبخند میزند؛ لبخند میزند و آسمان به دستهای تو خیره میشود.
مادر یازده ستاره تابان! مادر رودهای خروشان زمین! اسطوره نجابت و پاکدامنی! آه... مادر پدر! سلام! سلام، هجده بهار بینظیر زمین! نفس بهارانهات را جاری کن؛ زمین میخواهد زندگی کند، شکوفه باران شود.
همه جا پردهها صدای تو را نجوا میکنند؛ صدای تو را که کربلا را در خویش دارد.
سلام، بانوی آب و آفتاب! بوی بهشت را در شهر میپراکنی و پدر در چشمهای تو آرام میگیرد؛ آنگاه که زخمهایش بیشمار، آنگاه که دردهایش سنگین است. در چشمهای تو آرام میگیرد و تو با دستهای کودکانهات نوازشش میکنی. دستهای تو آرامشبخش دل پیامبر است.
تو را هجده بهار سرود؛ هجده بهار بیپایان؛ تو را که در دستهایت یازده ستاره بود و دنیا با تمام خوشبختیاش به دستهای تو دلبسته بود.
مادر یازده ستاره، شهر بوی تو را میدهد فرشتگان بال میزنند و عطر تبرک میگیرند و آسمان همچنان به دستهای تو با یازده ستاره درخشان، با یازده ستاره جاوید خیره شده است.
ثانیهها، آشنا میگذرند در عبور زمان؛ دقایق، با شور از یکدیگر سبقت میگیرند... خبر، بسیار شیرین است.
سرزمین، تجلی انوار خداوندی دیده میشود.
خاک، آغشته است به بوی باران و نور. خانهای در تلاطمی از عود و اسفند لبخند میزند و چشمها به دری دوخته شده است که در پس آن قرار است خورشید، گام بر خاک گذارد.
قرار است در این خانه وحی نازل شود؛ با بلیغترین بیان در رساترین گفتار. آسمان به زمین چشم دوخته است.
خبر بسیار شیرین است. قرار است کسی گام بر خاک بگذارد؛ کسی میزان خیر و شر خواهد بود؛ او که عرش، تحفهای است بر خلقتش.
کسی قرار است بیاید که آمدنش، زمین را، زمان را، ملکوت را، کائنات را و هستی را بهانه است.
بهانه خلقت است و بهانه عشق؛ کسی که محشر را به یمن ورود او گلستان خواهد کرد. او که قیامت، هماکنون تمام قامت، پیش پایش قیام کرده است؛ قرار است بیاید! خبر بسیار شیرین است.
یا رسول اللّه چشمتان روشن! اینک این تو هستی که عالمی را در آغوش گرفتهای. اینک این تو هستی که عرش را بر سینه میفشاری و تو هستی که فاطمهات را میبوسی.
بخند و گریه کن!
چشم بگشا دختر آفتاب تابان!
چشم بگشا و بخند تا غصههای پدر، رنگ شادی گیرد!
چشم بگشا که جهان به امید آفرینش تو، دیری است منتظر است. ستارهها به امید دیدن تو در گردشند!
چشم بگشا، طفل کوچک خدیجه! آسمان! دیری است به شکرانه پاکدامنی تو، لباس آبی پوشیده. چشم بگشا و غمهای خدیجه را پایان شیرینی باش که تا تو هستی، غم به خانه خدیجه سرک نمیکشد.
چشم بگشا، دختر زیبای رسول خدا تا جهان را با همه خوبیها و بدیهایش ببینی که به خاطر تو آفریده شده و زمین و زمان به طواف روی تو در گردشند!
دختر خدیجه! تولد تو، تولد آبهای روان است که مطهرند؛ مگر مطهره نیستی؟!
جویبارهای جهان، دیری است در انتظار تولد تو، بر پهنه خاک جاریاند و گلهای سرخ و سپید، تمثیلی از جمال ذاتی تواند.
خوش آمدی به دنیای تنگ قریش و هنگامه سختی محمد که بودن تو، امید محمد را برای تبلیغ اسلام دوچندان میکند.
چشم بگشا؛ دیری است ستارههای آسمان، در انتظار شنیدن صدایت بیقرارند!
ای تنفس جاری در لحظههای زمان!
ستارهها چشم به دیدار تو دارند و زمین در تاب و تب رسیدنت، تو را به انتظار نشسته است.
قرار است بهار از سر شانههای تو به این خاک برسد و عشق با نسیم عطر تو، در قلبهای عاشق شکوفه دهد.
بگذار مژده آمدنت را در تبسم گلها جشن بگیریم!
تویی که پروانهها با بوی تو از هوش میروند.
زمین شنیده است که فرشتگان در انتظار کودکی هستند که الگوی زنان عالم و اسوه شهامت و دلیری است.
تو را در همه جا زمزمه میکنند.
طنین خوش گامهایت، معراج را هلهله باران کرده است.
به خانه پیامبر خاتم خوش آمدی، بانو!
خدا خواست تو بیایی تا از دامانت، حسن علیهالسلام به خلق نیکو ببالد و زینب علیهاالسلام الهه صبر شود و سید الشهدا، اسوه آزادگان عالم.
بانو! رودها جریان نام تواند؛ نامی که به پاکی هر چه اقیانوس، طعنه میزند.
تو از کدام آفتاب آمدهای که نور یا قدّوس در رخسارهات به تجلی نشسته است.
بگو کدام فرشته در بهار نفسهایش پیامآور پاکدامنی تو نیست؟!
چشمانت را باز کن تا نور اعجاز خدا، زمین را در بر گیرد و پلکهایت در خاک، روشنایی نامحدود مهربانیات را به جریان درآورد.
تمام پنجرهها از روزنه نیایش تو به نسیم میرسند.
«ای بهترین نام که خداوند تو را و شیعیان تو را از آتش جهنم دور دانسته است».
«تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی»
امشب، بانوان بهشتی میهمان محمد صلیاللهعلیهوآله هستند.
ساره زوجه حضرت ابراهیم علیهالسلام، آسیه علیهاالسلام دختر مزاحم، مریم علیهاالسلام دختر عمران و کلثوم علیهاالسلام خواهر موسی علیهالسلامامشب آمدهاند تا در به آغوش کشیدن نور الهی از همه پیشی بگیرند.
این طفل بهشتی، فرزند محمد صلیاللهعلیهوآله است، آخرین سفیر خداوند.
میآید تا مشرکان و سیهدلان بدانند که نسل خورشید، ادامه خواهد داشت.
صدای هلهله ملائک که در آسمان میپیچد، آمدنش را بشارت میدهد.
نام زیبای دردانه پیامبر وخدیجه، «فاطمه» شد.
«فاطمه را فاطمه نام نهادند؛ ازاینرو که مخلوقات از درک معرفت او عاجز میباشند و فراتر از ادراک بشری است».
ای یاس خوشبوی آل طه.
بشارت بهشت است؛ خوش آمدی!
ای منتهای فضیلت و پاکی! ای بهار گلزار مصطفوی! تو زلال نوری، زمزم سروری، کوثر شور و شعوری.
عطوفت و مهربانی، بارانی است که از دیدگان تو میبارد و آفتاب تنها شعاعی از وجود توست.
آری! تو را همیشه به یاد دارم، ای نگاهت چونان سپیدهای بر آینه!
تو را همواره میخوانم، ای آفتاب برج عصمت و عفاف!
ای یادگار رسول! با تو تاریخ مرور میشود. با تو خاطرههای خطیر به یاد میآید، با تو عشق و ایثار معنا میشود و با تو ایمان مؤمنان محک میخورد.
ای مظهر اطاعت و دینباوری! ای روشنای زلال ایمان! دامان مبارک تو، گلزاری است که شکوفههایی چون حسن و حسین از آن برآمدند.
ای معنای بهشت! ای خلاصه خوبیها! ای شمیم گرم نفسهای تو پیچیده در گلهای یاس!
خورشید و ماه، چلهنشین کوی توانَد و آیینهگردان روی تو.
هر صبح و شام، به یاد تو به تسبیح مینشینیم و با زبان تو، خدا را به بزرگی یاد میکنیم.
تو را میستاییم و تسبیحگردانِ کویت میشویم.
ای دختر آفتاب! این روزها به نام و یاد تو، جشنی فرخنده داریم جشن میلاد نور، جشن باشکوه کوثر، جشن جاری شدن دریایی از لطافت و رحمت، جشن حضور مداوم تو در تمامی اعصار تاریخ... خوش آمدی به جهان، ای بانوی آب و آینه!
ملکوت، سرشار شور است. عاشقان صف بستهاند و تولد نور را نظاره میکنند. عطر کوثر در عرش پراکنده است. فرشتگان، تهنیتگوی خاتم کمالند. فاطمه، پیچیده در حریر ناب عصمت و طهارت، از مادر زاده میشود؛ مادری که خود اسوه است.
فاطمه در آغوش اسوه پاکان، آرام گرفته است. فاطمه نور است و کوثر جاری در زمان.
وجودش عالمی از رازهاست.
او برگزیده خداست؛ کسی است که «اگر مرد بود، نبی بود».(1)
نام فاطمه علیهاالسلام جاری در جان هاست. جهان با نام او رنگ عشق گرفت.
او همدم تنهاییهای خدیجه و یاریگر سختیهای رسول است.
وحی آمد و سورهای عجیب آوردند
یک مژده به یک مرد غریب آوردند
یک دسته فرشته، روی بال و پرشان
از عرش به سمت خاک سیب آوردند
یک سیب سرآغاز همه هست خدا
پروانهترین بندگان، مست خدا
یک سیب که شد کوثر پیغمبر عشق
یک سیب که بود قسمت دست خدا
1) . صحیفه نور، ج 6، ص 185.
نمیدانم تا کی میتوانم تو را بیشتر از همه کس دوست داشته باشم؟ نمیدانم بهشت تا کی ادامه خواهد داشت؟ نفسهای تو، بوی بهشت میدهند. تو از جنس بهشتی؛ بهشت زیر پای توست. تو مهربانترین ستارهای هستی که من داشتهام. تو از تمام درختها پرندهتری. نمیدانم تا کجای دنیا میتوانم از مهربانی تو بنویسم!
من سالهای دلواپسیام را سر بر شانه تو گریستهام. من دلهرههایم را در فشار آغوشت فراموش کردهام و تمام کودکیام را با آوازهای عاشقانه تو خوابیدهام. لالاییهایت، طولانیترین خوابهایی است که به یاد دارم.
هنوز دوست دارم ساعتها در آغوش مهربانیهای تو بگریم. هنوز دستهای خستهات،بوی لالاییهای آرام میدهند.
تو تنها پرندهای هستی که من توانستهام سالهای سال، پیشانیاش را ببوسم.
هر روز آینه، تصویر لبخندهای تو را برایم قاب میگیرد تا تنها دلخوشیام در این روزهای سراسر دلتنگی باشد. صدای تو، آشناترین کلامی است که میشناسم.
تو روح تمام شعرهای عاشقانهای که باید بسرایم؛ حتی واژهها برای از تو گفتن کم میآورند. میخواهم برای یک بار هم که شده، تو را زیباتر از تمامی کلمات بنویسم. باید برای نوشتن تو، واژهها را عوض کنم. کاش میشد واژهای تازه به دنیا بیاید؛ واژهای که بتوان تو را با آن سرود،
واژهای که در هیچ کجای جهان، به گوش هیچ شاعری نخورده باشد. تو تنها فرشته دنیایی هستی که من میشناسم.
همه مهربانیها به لبخند تو میرسند. دستهایت، زیباترین مکانی است که برای خواب بوسههایم سراغ دارم. خداوند تو را از جنس زیباترین سلامهایش آفریده است.
خدا کند بتوانم تمام روزهایم را از تو بسرایم؛ تویی که ادامه بهشتی، تویی که تازهترین سلامها هستی، تو اولین و باشکوهترین نعمت خداوندی که من دیدهام. بگذار تا بوسههایم بر دستهای رنجورت گریه کنند.
پیدایی؛ پیداتر از روشنایی، پیداتر از آفتاب، پیداتر از نهایت امید.
عشق و حماسه، ادامه مهربانی تواند. از دامان توست که مرد به معراج میرود.
سرچشمه تمام پاکیها، دامان توست.
جانهای پاک را در دستانت به تماشای آفتاب دعوت میکنی. روحت از تمام آینهها زلالتر است.
فرشتههای خداوند، به کرامت انسانی تو سر به سجده میسایند.
عفت، بلندترین قلهای است که پرچم زنانگیات را بر آن افراشتهای.
گرمی آغوشت، امنترین پناهگاهی است که برای روزهای پر از دلهره کودکانه سراغ دارم.
دورترین رودها، زلالی تو را به دریاها سوغات میبرند.
بوی عصمتت، دلنوازترین نسیمی است که زمستانها را به بهار نزدیکتر میکند، تو وارث پاکدامنی مریمی؛ میراثدار شجاعت آسیه در تالارهای کافر مصر؛ تکهای از بزرگواری خدیجه علیهاالسلام در روزهای فقیر بعثت هستی؛ جان آزاده سمیه شهیدی؛ همپای روزهای صبور زینب علیهاالسلام هستی. تو آمیزهای از عشق و صبر و شجاعت و مهربانی و معصومیتی. تو از تمام غنچههایی که میشناسم پاکتری. کرامتت را در عصمت گلبرگهای بهشتی پیچیدهاند.
تو سربلندترین درختی هستی که من سراغ دارم؛ درختی که از تمام توفانهای گناه، پاکدامن گذشته و از بادهای وحشی دامن گرفته تا به خداوند نزدیکتر شده است.
غرورت، کوه هیبتی است که هفت پشت چشمهای هوسآلوده را میلرزاند و کلام محکمت، خیالهای خام را میشوید و میشوراند. درود بر تو که معصومترین فرشته خداوندی.
صدای پای تو را به تمام دنیا نمیتوان فروخت. سلام تو، عین خداحافظی از دردهای فرو ریخته بر دیوار دل است. آفتاب چشمهای تو، زودتر از آفتاب پشتبام سر میزند، سرازیر میشود از پنجرهها به اتاق.
صدای آب، با صدای نفسهای تو جاری است در خانه.
خروسخوان صبح را که بیدار میشوی، صدای پای تو، بلای جان تاریکی است. حضورت خاطره هر چه سختی را خط میزند؛ خاطره هر چه اندوه را نیز. تو قلب خانهای. تو ریشه دواندهای در شاهرگ باغچه و حیاط، در گلوی ناودانها و گوشه گوشه قابهای روی دیوار. عشق، لانهاش را روی شانه تو بنا میکند. شانههای تو، یادمان مهر الهی است در زمین. چه صبورند شانههای تو! چه پرغرور ایستادهاند تا تندیس مهر، نشکند در برابر توفانهای روزگار! ساحل دریای متلاطم روزهای زندگی تویی و ما ساحلنشین محبتهای توایم.
نبض امید، با دستهای تو میزند. قدر تو را نشناختن، ظلم است به خاطرههای خود، به روزهای شیرینی که میتوان ورق زد.
خندههایت را دریغ مکن؛ انرژی میدهد به کالبدهای خسته.
تو قلب خانهای مادر! چشمهای اهالی، گرداگرد تو پرسه میزند. تو به قدمهایمان راه رفتن آموختهای. تو به لبهایمان سخن گفتن آموختهای.
ما در دامن تو بزرگ شدهایم.
دستهای تو بوسیدن دارد.
پاهای تو بوسیدن دارد؛ چرا که بهشت زیر پای مادران است.
صدای پای تو را به تمام دنیا نمیتوان فروخت. تو قلب خانهای مادر!
بهار من صدای توست مادر
رضای حق رضای توست مادر
مرا بوسیدن پای تو کافی است
بهشت، زیر پای توست مادر
با خاک گفتم از مقام مادر؛ اقیانوسها را نشانم داد.
با آب گفتم از مقام مادر؛ کهکشانها را نشانم داد.
با باد گفتم از عطر آغوشش؛ مشام بهشت را مست شمیم خویش کرد.
با آتش گفتم از حرارت عشقش؛ عرق شرم بر جبین خورشید نشانید.
کیست مادر؟ آنکه دستت را گرفت.
کیست مادر؟ آنکه پروردت به جان
کیست مادر؟ آنکه مهرت یاد داد
کیست مادر؟ آنکه نامش، نامی از نور خداست.
کیست مادر؟! ...
مادر، واژهای لاهوتی است که حتی در فضای ناسوت هم عطر آسمانی خویش را از دست نخواهد داد!
مادر تفسیر آیه آیه ایثار در قاموس عشق و وفاداری است.
تأویل سوره سوره اخلاص، در فرقان مهر و محبت است.
مادر تحلیل صفحه به صفحه کتاب زندگی، از تولد تا مرگ است.
مادر یعنی، شمع، یعنی تبسمی گرانبها در آیینه عشق الهی!
شعلهای در وجودستان محبت که از گرمایش، خورشید جان میگیرد! شراری در دل عشق که اشکها را بر گونهها میرویاند.
مادر یعنی؛ خاطرهای کوتاه در سکوتِ غبارگرفته عکسها!
تو نام خداوند را به من آموختی تا قدردان نعمتهایش باشم؛
تو چگونه بودن را به من آموختی تا چگونه زیستن را خود، یاد بگیرم!
به نام دستهایت قنوت میگیرم و با یاد اشکهایت به اجابت آسمان، دل میبندم.
چگونه میتوانم به پاس هزاران روز، تنها «یک روز» را به نام تو جشن بگیرم؟!
نامت بلند باد در قاموس تمام خوبیها!
روزت مبارک و نام و یادت گرامی!
روز شکوفایی زمزمههای عاطفه است. روز پیوند با دستان آبشارگونه مهربانی. زیباترین گلها آمدهاند و به چشمهای خیره شدهاند که پاکیها را در خود پرورش میدهد.
فرصتی است تا رؤیایی از کودکی را همراه با جوانههای لالایی، به تماشا بنشینیم و با حس حضور این روز، گرمترین خورشید را بسراییم که:
«تا هستم و هست دارمش دوست».
... و امروز، هر طرف که مینگری، عطر شیفتگی پیچیده است. سرمستترین تصنیفها از متن دقایق، امروز میچکد. نام مادر، چشمانداز روشنی است که چون کوهی استوار، در مقابل بهار عمر ماست.
از همان نخست، در خواب گهوارهها، نوازشهای محبتآمیزی نهفته بود که بوی مادر میداد.
خندههای او به روزهای ما طعم ایمان میبخشید و چراغ نیایش او بود که شبهای ما را روشن نگاه میداشت.
از هیچ آموزشگاهی جز دامنِ پاک او، عشق را نیاموختیم. تمام مکتبها به گوهرهایی که از نگاه پرمهرش میریخت، غبطه میخوردند.
هنوز هم شاگرد مکتبخانه اوییم و به تمنای گوشهای از آن نگاه، دنیای خود را محتاج میدانیم. هنوز با بدرقهای از دعای او، راه ما هموار است و سرنوشت ما به نیکویی رقم میخورد.
بهشت را زیر پای تو باید جست!
از اینجا که تو ایستادهای تا آنجا که خداوند، بهشت موعودش را برقرار ساخته، به اندازه یک قدم فاصله است.
قصور از ماست که به زیر پای تو، سر خضوع و احترام خم نمیکنیم؛ وگرنه بهشت نزدیک است.
فقط کافی است مادری قدم بر رواق چشمان فرزندش بگذارد تا سرای جاویدان بهشت شود.
این مقامی که به مادر عطا کردند، همه از لطف آن «ام ابیهایی» است که برای عالم هستی، مادری میکند.
یادت نرود، هر جا بوته عشقی از دل مادری سر زد و درخت محبتی به بار نشست، ریشهاش به باغ مینوی وجود زهرا علیهاالسلام باز میگردد که اگر نبود، رشته پیوند میان آسمانیان و زمینیان از هم میگسست و نقطه اتصال عقل و عشق کور میشد.
پس وقتی به چشمه کوثر زیر پای فاطمه علیهاالسلام راهی نیست، برای طهارت وجود خویش باید بر خاک پای مادر تیمم کرد.
مادر، ای طراوت نامت توالی نوبهاران تازه در راه! در امتداد نگاه تو زندگی جان میگیرد. عطوفت محض را از سرانگشتان مهربانیات عشق جوانه میزند. با تو، راه آسمان برایم کوتاه است؛ وقتی طراوت نگاهت با من است.
مادر! نامت، بند بند وجودم را به آتش میکشد.
فرشتهها سر به دامن مهر تو دارند.
بگذار پرندهای شوم رها و مرز لاهوتی نگاهت را بال بزنم تا بیکرانگی عشق!
تمام عاشقانهها، شرح یک لحظه مهربانی توست.
از بلندای پیشانیات، آفتاب طلوع میکند.
مادر! زندگی سر بر شانههای عاطفه و احساس تو دارد! شقیقههای حیات، با ضربآهنگ نفسهای تو میزند. تو که باشی، همه چیز جان میگیرد. آرامشی غریب دارد با تو بودن و در کنار تو بودن. تا همیشه عمرم سر از دامن مهر تو برنخواهم داشت!
چقدر پیراهن عاطفه، قامتت را برازنده است!
درست از اولین لالایی شبانهات، زندگی جان میگیرد و نبض حیات میتپد.
در قاموس تو عشق حرف اول را میزند! رایحه بهشتیات، فضای خانه را پر میکند و هوای اطراف را، معطر میسازد.
خوابهای آشفتهام را به آرامش یک تبسم میهمان کردی و لحظههای دلتنگیام را خیس نوازشهای مادرانهات. قدم برمیداری و بهشت، زیر گامهایت شکوفه میکند. تو شاهکار بیبدیل خداوندی در عرصه آفرینش! همه چیز در تو معنا میشود؛ درخت که استواری قامتت را به امانت گرفته است، گل که رنگ و بو از رخسارت ربود، اقیانوس که زلالیاش را وامدار روح پاک و بزرگ توست.
مادر! در کوچههای دلتنگیام قدم بزن و مرا مثل همان زمان کودکیام در آغوشت بگیر؛ میترسم از هیاهوی دنیا، میترسم در شلوغی و بیخیالی جهان پیرامون گم شوم.
مادر! به لهجه خدا برایم لالایی بخوان؛ تو لهجه خدا را بلدی؛ من این را از گفتوگوی محرمانه و نیمه شبهایت فهمیدم.
مرا با خود به کوچههای آسمان ببر!
مادر! هر بار که سر میگذاری بر شانه مهربانی خدا، در خلسههای عاشقانهات مرا هم یاد کن؛
بگذار دعایت بدرقه راهم شود!
دعای تو کلید دروازه خوشبختی است.
بگذار کولهباری داشته باشم برای جادههای پرپیچ و خم زندگی!
واژهها دست زیر چانه درماندگی زدهاند توصیف نامت را.
شکوه مهربانیات آنچنان است که هیچ جملهای را توان شرح آن نیست.
در ذهن کوچک مدادم، هیچ واژهای نیست تا در خور مقام آسمانیات باشد.
دستانت پیوند خوردهاند با رودهای در جریان؛ رودهایی جریان گرفته از سرچشمههای زلال مهر و عشق.
عشق، واژهای است کوچک؛ آنقدر کوچک که قادر نیست بیتو حتی بر پای بایستد.
«عشق» کودکی است که سر عجز به دامانت نهاده و انگشت حیرت به دندان گزیده. بهار، در دستانت به بار مینشیند سرخترین گلها را. شاخههای هر درخت سیب، با نام متبرک تو میوه میدهند. شکوفههای سپید، طرحی مبهم از لبخند تواَند. خنده با توست که به اوج زیبایی میرسد. گل در دستانت همیشه بهاری میماند؛ به دور از خیال سرد خزان.
با توست اگر زندگیام در جریان است؛ در جریانی شاد و نیز سایهات بر سر زندگی من است که اینچنین آفتابیام. من با توام که در حرکت سیّال عمر، تا منتهی الیه دلدادگی پیش میروم. من با تو هستم؛ بودن من با توست. بودن من، سایهای از بودن توست، مادر!
سر بر زانوانت که میگذارم، پا بر فرق جهان گذاشتهام. دستانت را که میبوسم، پیشانی ملیح آسمان را بوسیدهام در آفتابیترین روزش. این تو هستی که در رگهایم جریان پیدا کردهای؛ آنچنان که جان در رگ تن... .
واژههایم را صدا زدهام تا تو را به توصیف بنشینم.
غزلهایم را جمع کردهام تا تاجی بسازم از آنها و بر سرت بگذارم؛ هر چند تو خود، مادر بهاری! معنای آفتابی و اوج زندگی!
خوشبختی من در دستان توست. دستان نوازشت را چونان سایهبانی گسترده بر سر خویش احساس میکنم، مادر!
جاودانه باد روزی به نام زن، به نام او که در حریم حیا، حصار بسته جهل را شکست.
به نام فاطمه علیهاالسلام، بالانشینِ تاریخ عفاف؛ هماو که هجوم پیمانشکنان، اندامش را فرو ریخت؛ بیآنکه توانسته باشند پرده از بلندای قامت حجب او براندازند؛ مادرِ دستهای تنها و شانههای خسته بابا.
«زهرا اگر نبود محمد یتیم بود
پربار نخل سبز ولایت عقیم بود»
به نام زینب علیهاالسلام، بانوی اول کربلا که در مقام خواهری، ولایت مولایش را در سینه جای داد و جاده سفر، زیر اقتدار گامهایش هموار شد و استقامت نینوا را در خیمه صبوریهای خویش معنا داد.
به نام خدیجه علیهاالسلام، اولین بانوی اسلام، اولین ذهن و زبان و دلی که به اسلام زنده شد و شخصیت زنده به گور زنان را احیا کرد.
بانوی سخاوت که از دامنه ثروت خود، دامانی محض حیات بالنده اسلام پدید آورد.
به نام مریم، بانوی درک و معنویت که تقدس جانش، او را در نوع مادری یگانه ساخت و در توفانی از خاک و خاشاک تهمتها، چشم شفاف نجابت را روشن کرد و خداوند، شایستگی جان او را عظمت داد تا مأمن نورانی پیغمبر دوستی و محبت شود.
به نام معصومه علیهاالسلام بانوی کرامت که در غریبانهترین روزهای بارانی، غربت دلها را در شبستان آشنایی پناه میدهد.
آفتاب بزرگواریاش، گرمای برکتی آسمانی را در دل ذرات خاک میکارد و روشنای حضور و ضریح و آستانش، عشق زائران را تا «اشفعی لنا فی الجنّه» پرواز میدهد.
... و به نام زن که نشانی «معراج» را باید از دامان پاکش سراغ گرفت.
جاودانه باد روزی به نام زن؛ به نام او که در حریم حیا، حصار بسته جهل را شکست.
سپیدی روز را در تو میبینم. پاکی حقیقت را بر اندام تو تماشا میکنم.
روح مهربان جاری، مادر! تو را سپاس میگویم در شب زندهداریهای بیوقفهات؛ آن هنگام که از وجودت گذشتی، آن هنگام که هر گام کودکیام دست در دستانم گذاشتی و قدم به قدم یاریام کردی، آن هنگام که در اولین ایستادنم، فریاد شادی برآوردی.
تو را دوست دارم به اندازه همه مهربانیهایت. تو را عاشقم به اندازه تمام مهر مادریات. تو سپیدترین اتفاق دنیایی. پیچیده در هالهای از رنجها، آمدی بسان فرشته.
خلق شدی در چشمهسار زلال مهربانیها، چون کوثر پاک.
رنجها را به خود خریدی و انبوه دردهای طاقتفرسا را تاب آوردی. در هر تپش قلبت، دردها را به جان خریدی، تا ساقههای ضعیف جانم تنومند شود.
تو نسیمی هستی در خیال دلانگیز صبح، پرستویی سبکبال در آسمان خوشبختی. دستهای مهربان تو را آن هنگام که بر سرم میکشیدی به یاد خواهم داشت در تمام پیروزیهایم. صدای جاری تو را و زمزمه دلنشینت را با تمام وجودم میشنوم.
تو صبح سپیدی هستی در زندگیام و آرامش شبانگاهیام هستی در خستگیهایم!
همیشه به یاد خواهم داشت، «کسی که ناز مرا میخرید مادر بود».
کسی که هیچگاه بهانههای من خستهاش نکرد، مادر بود.
مادر، نیلوفری پیچیده بر اندام حیات و زیبایی زیبنده به دامان زندگی است.
مادر! تویی که چون پروانه میسوزی تا پیلههای پرواز را برای پروانه کوچکت بشکافی.
امروز که ایستادهام، فراموش نخواهم کرد تکیهگاه روزهایی را که به زمین میافتادم. امروز که ایستادهام، تو را میبینم با تمام فداکاریهایت. رنگی از نوازشهایت را در تمام زندگی میبینم که چه زیبا نقش بسته است. دستان لطیف تو را میبینم که معنای بلند مهر را به تصویر میکشند در هر محبت و نوازش مادرانه.
مادر! تو زیباترین رنگ هستیام هستی!
از چه بگویم؟ از اینکه تو آغاز ایثاری؟ از اینکه دستهای مهربانت، ادامه دستان خداست و زاده محبتی و از بهشت آمدهای؟
تو نجوای نگاه بلند عشقی که از سرانگشتان محبت میباری و لبریزی از یک حس آشنای نزدیک، از یک آغوش پر از بخشش، کاش همیشه در آغوشت جای آرمیدن بود و یکدم از آن فارغ نمیشدم! در آغوش تو، بهار تا تشعشع پرتو عشق، تن زمستانزده آرزوها را بیدار میکند و امید، در اولین تکبیر مؤذن لالایی نماز، مهربانی را یادم میدهد و محبت را.
کاش گم نمیکردم صدای ملکوت آهت را در خستگی روزگار سرد و غربت ازلی انسان! تو را قرابتی بود با عهد ازلی، با فطرت پاک بشر. راست میگویم مادرم!
از آغوشت، بوی خدا را میشنیدم؛ بوی آفریننده بیمنت را.
از چه بگویم، وقتی گفتن، کوچک شمردن راز مگوی عشق توست که دستان ترکخورده زمستانت را کرسی گرمی ساختی تا قلب کوچکم، تا ابد عاشقانه بتپد و اشکهایت معلمی دلسوز بود که خنده را برایم هجی کرد و من هجا به هجای لالاییات را هنوز به یاد دارم.
از چه بگویم، وقتی مهربانیات برهان قاطع توحید است؟
تو به دنیایم آوردی تا دوستم بداری، همچون او که آفرید تا عاشقم باشد و عاشقش باشم.
اشتیاق درونم را با کدام جمله میتوانم ابراز کنم؟
کوچکیام را با دستهای خالیام فریاد میزنم.
چشمهایم سوسو میزند به سمت آسمان رضایت نگاهت.
لختی بخند تا جان بگیرد در من شور زندگی!
کمی نوازش کن گیسوان رها شده در بادم را که من نیازمند محبت خداییات هستم.
امروز روز توست؛ دستکم امروز برای خودت باش!
هیچ وقت میان دوراهیِ من و خودت گیر نکردی و همیشه من را به جای خودت برگزیدی.
تو هنرمندترین زن روزگاری که خودت را وقف هنر پرورش من کردی.
آرزوهای دوردستت و حرفهای نگفتهات، در سکوتت موج میزند.
در برابر کوتاهیهایم هیچ شکایتی نکردی و با عفو متواضعانهات مرا شرمنده کردی.
مادر!
دستهای حقیرانهام را که سبد سبد شکوفه سپاس برایت هدیه آورده است، بپذیر!
«مادر» روزت مبارک!
روشنتر از تمام ستارهها که در آسمان سراغ داشتیم، بر شبهای تاریکمان تابیدی.
آمدنت را تمام رودها حس کردند؛ همچون نیل که آمدن موسی را حس کرد.
نامت را بادها در گوش دشتها خواندند.
عشق، فراموش شدهای بود که با آمدنت سینههایمان را پر کرد. تو آزادی را با آفتاب، به شبهای تارمان تاباندی.
تمام آینهها به دنیا آمدند برای دیدن تو.
نام تو را تمام رودها، چون شوق دریاهای آبی زندگی کردهاند. دستهای تو برای دستگیری دستهای گمشده ما آمدند. ما روزهای طولانی در مهی غلیظ گم شده بودیم؛ مهی باستانی.
تاجهای سلطنتی، جیبهایمان را فقیر کرده بودند. ماه شب را در بزرگراههای تمدن پنهان کرده بود. ما سالهای سال به شوق دیدن تالارهای شکوهمند نمرود، گرسنه مانده بودیم. ما آزادیمان را در روزهای فقیر تمدن گم کرده بودیم. ما خودمان را هم گم کرده بودیم در جشنهای چند هزار ساله سلطنتی. پیش از تو، تمام کلماتمان لال بودند. قلمها نای نوشتن نداشتند. پیش از شبانی تو، برهها تن به شبانی گرگها داده بودند.
اما همیشه کسی برای دستگیری آمده است. همیشه کسی بوده که ما را به مهمانی آفتاب ببرد. همیشه کسی بهار را به باغهای بیپرچین آورده است. همیشه کسی از جنس نور، ما را به تماشای روز خواهد برد.
و تو آمدی همچون موسی، آمدی تا ستونهای سلطنت نمرودها را بلرزانی، آمدی تا همچون خلیلاللّه، بتهای بیدین را گردن بزنی. آمدی تا ناخدای روزهای کافر و توفانی ما باشی. با تو خاک، بوی اردیبهشت گرفت و فروردین، کوچههای «خمین» را در دل تابستان از عطر تو آکند.
با تو بهار، قدم به کوچههای دلتنگ خمین گذاشت و عشق، دوباره با تو متولد شد.
وقتی که تو آمدی، لبخند، مهمان آینههای فراموش شده شد و غبار از چهرههای غمگین رخت بربست.
درختها با آمدنت دوباره با پرواز آشتی کردند و کبوتران، تصویر تو را در آسمان کشیدند. گنجشکها باز زندگی بر پرچینهای کوتاه را آواز کردند. تو که آمدی، سحر آغاز شد و روز، تمام تاریکیها را خط زد و ستارهها برای دیدنت صف کشیدند و ماه، شبهایمان را مهتابی کرد. کلمات عاشقانه، ترانه شدند تا تو را بسرایند و شعرهای عاشقانه، دفترهایمان را پر کردند.
با آمدنت، بهار با زمین مهربان شد و برکت با سفرهها آشتی کرد.
ابرها سالهای نباریدنشان را با بارانهای رحمت جبران کردند. گلهای شمعدانی زیبا شدند و پنجرهها به سمت آفتاب چرخیدند. تو متولد شدی و عشق با تو آغاز شد دیگر بار.
آبشاری از نور، روی دوش بهار میریزد. گلهایی از شوق بر بام دنیا، طلوع رویش را سر میدهند. باد با پیراهن شادی که بر تن کرده است، خرامان میآید از حنجره سکوت، تصنیفهای «مبارک باد» برخاسته است.
مردی آمده است که همه غزلها میدوند به سمت خورشید نامش. همه ساعات صبح، به او سلامی نو میدهند. عشق، در گوشهای از عبای او مأوا خواهد گرفت.
همه نگاههای سبز، به نورانیت عمامه او خیره خواهند شد. چشمههایی از اردیبهشت در کلام او جاری میشود. فرازهایی مهم از هویت انسان، در آستین روزهای اوست.
او آمده است تا بلم تاریکی از شط نور، رانده شود و همه چیز سر جای خود قرار بگیرد. تهمانده صدای طاغوت، در زبالهها ریخته شود.
آمده است تا چهارستون کاخ جور، به لرزه درآید. فردایی روشن در سرنوشت دستان او نهفته است؛ اوست که ساختمان جذاب قناعت را مقابل جهانیان بنا میکند.
گامهای اقتدار، به او میبالند. عطوفت، شاگردی از مکتب او خواهد بود. در کلاس درس او حدیث گلبرگهای جوان، به سرعت منتشر میشود. تیراژ نگاههای مهربان افزایش مییابد. قنوتها پررنگ میشوند. سفرههای عدالت در دهکورهها و نقاط دور جغرافیا، گسترده میشود. مردی با مشعلی فروزان از ایمان، شناسنامه سیاهیها را باطل میکند تا تمام سپیدهخواهان با نفسی آسوده، جاده زندگی را بپیمایند. اسوهای یگانه آمده است تا لباس تقوا را به عریانترین کوچههای فساد بپوشاند. ادامه راه ابراهیم علیهالسلام، رسالتی است از شکستن بتهای روزگارش.
تاریخ، با یک صلوات، به استقبال بزرگمردی میرود که نامش «خمینی» است.
از دامان «خمین» عطری خوش میوزد بر وسعت خاک. شاید بهاری تازه در راه است که جوانهها آمدنش را قیام کردهاند و سروها مقدمش را صف کشیدهاند؛ بهاری که در آستین، معجزه شکوفایی و رویش دارد، بهاری که هزار پروانه بر لبانش ترانه رهایی سر میدهند.
امروز در آسمان «خمین» ستاره دنبالهداری ظهور میکند؛ ستارهای که با شعاع نورانیاش، طالع منحوس پهلوی را درهم میپیچد.
بهاری که کلید تمام قفسها را در دست دارد. به گمانم قناریها فهمیدهاند که اینقدر بیتاباند.
بهار، آهسته در آستانه دنیا ظاهر میشود و از رایحه خوش قدمهایش، خاک وطن را معطر میکند. جهانی در سایه عظمت نامش میآساید. روح اللّه میآید؛ آرام و مطمئن.
قدم میگذارد بر خواب چندین ساله خاک تا روزی کابوس 2500 ساله شیطان را درهم آشوبد.
در طغیان بیامان موجهای سرگردانی و حیرانی، درست کنار«شریعت» لنگر میاندازد تا توفان حوادث را چون نوح، کشتیبان شود.
دیرسالی بود که تازیانه استعمار متمدن بر گرده این سرزمین، فرود میآمد و کسی را یارای اعتراض نبود.
چشمهای منتظر، ظهور مسیحایی را به انتظار نشسته بودند تا فروغ را به نگاهشان بازگرداند، تا غیرت و جوانمردی را دوباره زنده کند؛
مسیحایی که بر کالبد بیجان وطن روح شهادت خواهد دمید و روح اللّه آمد!
گویا از دل تمدن ایرانی و باستانی، از لایههای زیرین ایران زمین مردی قد کشید رستم وار تا شاهنامه دیگری خلق کند، تا افراسیاب زمانه را از خاک وطن بیرون براند؛ حتی به قیمت خون سیاوشها.
برای مردگان اندیشه، بشارت زندگی میآورد. برای شکستن جادوی چندین ساله شیطان، معجزهای بزرگ آورد.
«خمین» چشم به راه تولد کودکی است که قرار است سرنوشت یک ملت را رقم بزند.
روزها گذشت... هفتهها گذشت... ماهها گذشت. قرنها گذشت... تا اینکه نوبت به تجلی تو رسید.
وقت طلوع تو از کرانههای امید آمده است، خورشید خاکی! خورشید خاکی عالم! دنیای بیقرار ما، تلاطم نگاه تو را سرک میکشد از پس دیوار زمان.
اسلام، یک بار دیگر نیاز دارد به «قد قامتی» تا قد خمشده زیر بار استکبار را راست کند و سینه سپر کند در برابر بادهای سر به طغیان گذاشته.
نوبت آمدنت شده است با چراغی از امید در دست و قلبی از نور در سینه. قلبی که فقط برای خدا تپیدن آغاز کرده است.
خانه را آذین بستهاند، درست در روزی که بهترین انسانها، پا بر خاک گذاشته است، او که مادر هستی است؛ مادرت فاطمه را میگویم. خون فاطمه در رگانت جاری است که پس از سالها، قد علم خواهی کرد در برابر تیرهترین شبها.
نوبت آمدنت شده است. وطن، آمدنت را انتظار میکشد.
نبض آسمانها تو را میتپد.
انقلاب ما، انتظار دستان گرهگشای تو را میکشید تا نامت اعتباری باشد بر لوح زرین او.
تنها نام توست که مانند امضایی روشن، سند انقلاب را به جهانیان میشناساند؛ این انقلاب تنها نام تو را انتظار میکشید.
«انقلاب اسلامی ایران بینام خمینی شناخته شده نیست».
سواد شهرها را بنگرید! پشت هزار کوه در هزار شهر، طاق ایوان هزار کاخ شکسته است. در جادههای پیچ در پیچ، راهزنهای دین و دنیا از اسبها فرو فتادهاند.
بالای برجهای بلند، صدای مؤذنی به اللّه اکبر بلند شد.
سلام بر پیامهای کودکی که صدای حیدرگونهاش جهانی را به لرزه درمیآورد!
سلام بر گامهای کودکی که صدای شکستن استخوانهای استکبار را به گوش پابرهنگان جهان رساند!
سلام بر گامهای کودکی که پیشآهنگ حکومت مستضعفان بر جهان شد؛ آنگاه که ستم بر جهان مستولی گشته و دین در لابهلای کتابهای آسمانی، در گوشه مسجدها و کلیساها خاک میخورد!
سلام بر گامهای کودکی که احیاکننده فطرت مردمان در عصر غریزههای زمینی گشت و نوید حکومت دین را به واماندگان مغاک دین و دنیا داد!
سلام بر بوی خدا در عصر آهن! سلام بر آغازگر حیات نوین بشر! سلام بر روحاللّه!
طنین صندلی چرخدارت میپیچد در سکوت و خلوت راهروهای دلتنگی.
میدانم حسرتی بزرگ در دل داری در نداشتن پاهایت.
میدانم چقدر در خیالت جادههای زندگی را دویدهای بیهیچ خستگی.
دوست دارم پاهایم را به تو ببخشم تا از این پس، کوچههای رؤیاهایت را با پاهای من قدم برداری.
نشستهای پشت پنجره یکدست سپید و پلک میزنی دنیای یکرنگت را.
دنیای سراسر سپیدت را و در ذهنت خورشید را به تصویر میکشی و گلها درختها را.
من دوست دارم از دریچه چشمهای تو جهان را به تماشا بنشینم.
دوست دارم زوایای گمشده تماشا را از نگاه تو پیدا کنم.
پنجره نگاهت را باز کن به سمت دنیای رنگارنگ و شلوغ من.
بگذار تا شفاف بنگرم کوه را و خورشید را!
پشت درهای بسته و لال، انتظار میکشی؛ انتظار لبها و دستهایی را که به آهنگ حرکات، با تو صحبت کنند. در خلوتی عمیق شناوری. صدا در جهان تو مفهوم دیگری دارد. تو حرفها را میبینی، لمس میکنی؛ موسیقی اشیا، چقدر شنیدنی است در دنیای تو! من در آینه روبهرو،
کودکی را دیدم که دست نداشت؛ اما حل میشد در رؤیای نقاشی و آرزوهایش را مجسم میکرد؛ کودکی که در رؤیاهای دوردست و شاید نیامده، سالم بود.
امروز روز توست؛ روز شکوفایی تمام تواناییهایت. «وجودت» را به یاد زندگی بیاور! خودت را رها کن در اندیشه «بودن». تو زندهای، نفس میکشی... .
فرار کن از چهاردیواری ناتوانی! تو از استعدادهای خداداده سرشاری! اندیشههایت را فریاد بزن!
باز کن دریچههای درونت را رو به چشمهایی که قادر به دیدن نیستند! پردههای ظاهر را برانداز!
بگذار تو را بفهمند، تو را بشنوند، تو را ببینند! فریاد بزن!
بگذار نقاشیهایت به جای تو صحبت کنند؛ بگذار لحظهای دنیا چشمهایش را ببندد و از نگاه تو خود را ترسیم کند!
امروز روز توست؛ روز رویش تمام خواستنهایت، روز پرواز روح و اندیشهات! عطر خوش حضورت را به تمام کوچههای شهر نثار کن. لبخندهای ساده و صمیمیات را به قلب خسته شهر هدیه کن. بگذار دنیا بفهمد بزرگی انسان به وسعت روح اوست؛ هر چند این روح بلند و باعظمت، در کالبدی ناتوان محبوس باشد.
در انتهای راهروی بیکسیهایت، کسی ایستاده است؛ کسی که سایه دستانش از این سوی اندوه، تا آن سوی امید گسترده شده و تو را در پناه سایهسار امنش به صبر و بردباری فرا میخواند و شکیباتر از همه، جام دلش را جایگاه واگویههای پریشانی تو کرده است. تو بسیار دیدهای که آسمان نگاهش در شکوفایی همیشگی لبخند، بارانی دردهای مددجویان است.
تو نمیدانی این راز شگفت همنوایی چیست؟!
چرا کسانی در بالادست سلامت و عافیت، سرچشمه عاطفه و احساس را به سوی سینه گرم تو روانه کردهاند و در هیاهوی رنجهای تو. دلسوزانه به طبابت نشستهاند بیهیچ چشمداشتی.
انگار سالهاست تو را میشناسد! سالهاست که ناگفتههایت را برایت هجی میکنند.
انگار سالهاست که سایه روشن آسمانیشان، دسته صندلی چرخدارت را میگرداند و بر چروک چهره سالخوردگان، دست مهر میافشاند!
نوازش دستان گرمشان حسی آشنا را در جان تشنهات تداعی میکند و همه مهربانیهاشان عطر دلآویز بهاری دوست داشتنی را به خاطر میآورد؛ عطری که در باغ احساست همیشه شکوفاست. بوی بهشت در امتداد قدمگاه مددکاران، جاری است.
چقدر مادرانه نگاهت میکنند و مادرانه به یاریات مینشینند. تو چه کودکانه خود را در آغوش مهرشان گم میکنی!
سهشنبه
27 تیر 1385
22 جمادیالثانی 1427
2006.Jul.18
این جام را مینوشی تا مرهم بالهای زخمی کبوتران شوی. اگرچه تلخ، مینوشی؛ بیش از این تاب زخم کبوترها را نداری. دیری است که سایهها کمر به قتل گلها بستهاند. دیوارها از زور دلتنگی، گلوی گلدانها را میفشارند.
اینجا آخر خط نیست. تمام میکنی تا اینجا آغاز باشد. همه چیز باید از نو شروع شود. همه زخمها مرهم خواهند شد. لبخندهای تو، کیمیاترین مرهمی است که برای این زخمها میتوان یافت.
تا وقتی که تو باشی، هیچ اندوهی دلمان را به درد نخواهد آورد. تو بلندترین سروی هستی که با سرشاخههایت آسمان را به تماشا گذاشتهای؛ با تو تمام پرندهها به پرواز نزدیکتر شدند.
عادلترین حاکمی که میشناسیم تویی. نامه را امضا میکنی؛ هر چند با دلی پردرد، هر چند با جهانی آه؛ اما نه! روزهاست که بغضهایت را فرو خوردهای، ولی مصلحت دیگران را بیش از مصلحت خویش میپسندی. راضی هستی به رضای دوست. اسلام را بر همه چیز ترجیح میدهی. بیدرنگ، امضا میکنی، چرا که روزها و ساعتهاست که با خیال بد و خوبش قدم زدهای، تمام راهها را مرور کردهای، هیچ راهی پسندتر از این سراغ نداری. امضا میکنی به امید خدا. خدایی که با هر دم و بازدم میخوانیاش تا دستگیر روزهای سختیمان باشد.
امضا میکنی تا عرق شرم بر پیشانی دشمنان بنشانی، تا نشان دهی که به صلح نزدیکتری از همه کسانی که داعیه دارند.
امضا میکنی تا به دنیا نشان دهی که حقیقت اسلام چیست، تا نشان دهی که قدم جای پای مقتدایت علی علیهالسلامگذاشتهای.
امضا میکنی تا باد، بار دیگر بوی خنجرهای پنهان در آستین را برای تاریخ رسوا کند.
سر به دیوار دلتنگی، ضجه میزنم تمام اندوه و رنج توامانم را.
هشت سال عاشقی را میدوم تا پشت خاکریزها، تا شبهای نورانی عملیات.
هشت سال شهادت را فریاد میزنم پشت دیوارهای بلند اجابت!
این شوکران را باید نوشید؛ هر چند تمام داغهای دنیا را در سینهات انباشته کند، هر چند وجودت تاول بزند.
ای پیر! هنوز جانها سر به زانوی اطاعت تو دارد!
ای پیر خردمند! میدانم چشمهایت آینده کودکان این سرزمین را دلنگران است.
میدانم قبول این آتشبس، چه آتشی انداخته بر جانت.
میدانم دغدغه مادران داغدیده لحظهای رهایت نمیکند؛ خیال پدران آرزومند هم آرامش را گرفته. امتحانی بسیار بزرگ بود و تو چه زیبا ابراهیموار، اسماعیلهایت را به مسلخ عشق بردی تا قربانی دوست شود و چه زیبا هاجرهای روزگار، بزرگی مصیبت را شکیبایی کردند!
باید پذیرفت که این قطعنامه رشته پرواز مرا به آسمان قطع میکند.
از این پس، سر به فرمان تو، افق دوردست و روشن را مینگریم. جدال ما با شیطان هرگز آتشبسی ندارد؛ چه در پشت خاکریزها و در سنگرها، چه در راه جهادسازندگی میهن.
راهی دراز، پیش روی ماست.
و گامهای استوارمان هدایت و حلاوت کلامت را میطلبند.
از جرعهنوشی شهادت میآیند این لحظههای واپسین. سایههایی از حسرت پرواز افتاده است بر دفترچه خاطرات خاکریزها.
آخرین فشنگ که میآید، سفیری است که از جداییها حکایت میکند.
بوی تلخ خداحافظی، به قطعنامه سنجاق شده است.
کاسههای ناگزیر زهر در دستان تقدیر، وداع ناگهان را ترجمه میکنند و هشت بهار جامانده یعنی پشتوانه روشن این خاک.
هشت بهار، هاتف خوشالحان نبرد، صحنههایی از اعجاز را سر میداد.
سالها هر چه میدیدیم، خوننامههای قشنگ «جنوب» و «غرب» بود.
از این پس، پرپر شدن درون خویش و بغض آرزوهای کربلایی.
نگاه کن! آخرین جلوههای گلوله و آتش، در جبهه به پایان رسید و ما هنوز در آغاز راهیم.
نگاه کن! پرتو بالهای آسمان در کنج خانه دل افتاده است و هنوز تکبیر یکهتازی غیورمردان صفشکن، از تمامی صفحههای تاریخ، بلند است.
در تاریخ قطور ایستادگی ما، نام نامآوران دور از القابی میدرخشد که در عرصههای سرخ، ماندن سبز را تجریه کردند.
هنوز پیرامون ما زمزمههای شور و عرفان و حماسه شنیده میشود.
کافی است اندکی دل را به سمت بندر شرجی جنون بگیری و نغمههای «یا حسین» را از کنارههای «اروند» بشنوی.
اینک، ماییم و خاطرههای ماندگار آن روزها؛ خاطره «اشکهای چکیده ازمناجات در شبهای حمله»، «خونهای جاری در کانالها و معبرها»، «جانفشانیهای مکرر در نقاط گلگون»؛ «خاطرههای سرخ» «فکه و فاو و قلاویزان و دوعیجی» و...
چه نوشدارو... چه شوکران... این داروها هیچگاه هیچکدام افاقه نمیکنند، این زهر تلخ چیست که جریان پیدا کرده است در رگان ملتهب انسان؟ زهری که ذره ذره رسوخ میکند در یاختههای به خون نشسته... چه شوکران... چه نوشدارو....
اینها هیچیک اثر نخواهند کرد و آب بر آتش هیچکس نیستند.
سر برمیداری و میشنوی از رادیو. از تلویزیون که تمام شد. درهای شهادت را بستند.
«در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یارب شکستند؟»
و این تویی، با حسرتی بر دل و غصهای سنگین بر دوش. بغضی بر جدارههای تبدار حنجرهات میکوبد و اشک در چشمانت سر بر آشوب میگذارد. خبر تلخ است. خبر بسیار تلخ است چون شوکرانی که در رگ رگت جاری میشود. روح تو را آرام آرام میپوساند. این شوکران سهم مردانگی نبود!
ما از دفاع خسته نشدیم... آنها از خودشان شرم میکردند که پیشنهاد این چنینی دادند.
آنها از خویش خجالتزده بودند که دست صلح دراز کردند. ما از دفاع خسته نشده بودیم. ما جنگی را آغاز نکردیم که به پایان آن بیندیشیم - این جنگِ آنها بود و دفاع مقدس ما... دفاعی که در عین سختی شیرین مینمایاند به واسطه شهادت. چقدر مجنون که سر بر آستان شیرینی شهادت ساییدند و چقدر خسروان عشق که بر پای لیلای شهادت جان را به ارمغان آوردند.
ما هرگز از دفاع خویش خسته نشدیم.
نه شوکران... نه نوشدارو... اینها هیچکدام افاقه نخواهد کرد.
شیشههای غبارگرفته، آفتاب را از خانهها دریغ میکنند و پنجرههای بسته، بوی بهار را.
گناه بهار چیست اگر ما هنوز در خواب زمستانی هستیم؟!
بهار، روحِ «گل نرگس» است که از مشرقی سبز طلوع میکند و تاریکی کوچهها را آفتاب میبخشد.
گلپوشترین بهار، روزی از راه میرسد؛ طنین سبز قدمهایش صحن دلها را آینهکاری میکند و جانهای خزانزده را خرم و سبز در سبز.
کرامت و لطف بهاران با اوست؛ که بهار حقیقی، با آمدنش آغاز میشود و او حقیقت بهار است:
«السلام علی ربیع الانام و نضرة الایام».
کاش خانهای داشتیم، با پنجرههای رو به دریا!
کاش دیوارهای فاصله بلند نبود و زمان، کوتاه میشد!
کاش، فانوسهای بیداری را در شبهای بیستاره و جادههای مهگرفته میافروختیم و در جستوجوی «موعود آخر» پنجرهای رو به روشنایی میگشودیم!
کاش «حضور» او را درک میکردیم و فقط چشمانتظار «ظهور»ش میماندیم!
کاش به «خورشید پنهان» ایمان میآوردیم و در سایهسارش به آرامش میرسیدیم!
کاش در آیینه «آدینه»ها به بام تماشا دست مییافتیم و گریههامان تمام میشد.
کاش هر روز «ندبه» میسرودیم و هرگز «عهد» نمیشکستیم!
کاش معنای «انتظار» را میفهمیدیم؛
و... ناگهان، بهار از راه میرسید!
ستارهها یکییکی از شب آویزان میشوند. آسمان سیاه، طاقباز روی پشت بامها میافتد. شمعهای سقاخانهها یکییکی آب میشوند. باد، شمعها را یک در میان خاموش میکند.
دیوارها، دلتنگی کوچه را نمیفهمند.
همیشه عصرهای پنجشنبه دلم میگیرد. چند سال است که مادربزرگ، شمع نذر آمدنت میکند. روسری سفید مادربزرگ، همیشه بوی عطر جانمازی را میدهد که به یاد تو هر روز صبح زود، پر از اشک میشود.
اینجا هیچ پیراهنی بوی یوسف را نمیدهد؛ همه چیز بوی دلتنگی دارد، همه چیز بوی اشکهای فراق مادربزرگ را میدهد. حتی لباسهای توی صندوقچه، همیشه از عطر اشکهای قدیمی سرشارند.
بر تاقچههای اتاق کوچکمان عکسهای غبارگرفتهای است که حسرت ندیدن تو از چشمهایشان پیداست. نمیدانم کدام دقیقه باید به احترام آمدنت بایستم؟ چقدر این شمعها آب شوند و تو نیایی! دنیایمان بوی شمعهای سوخته گرفته؛ مثل سینههای سوختهمان.
روزهاست که از تنهایی، سر در گریبان فرو کردهایم. میترسم از اینکه روزی صدای خودم را هم فراموش کنم در این دنیایی که هیچ صدای آشنایی جز بوقهای ممتد ماشین شنیده نمیشود.
نمیدانم از این همه کوچه و خیابان تو در تو، کدامیک به خانه تو میرسد. پس کی میخواهی شمع دل مادربزرگ را روشن کنی؟ پس کی این خانهها از عطر سلام تو بیدار خواهند شد؟
ما داریم تمام میشویم. ما به آخر خط نزدیک شدهایم. دیگر نفس هایمان هم حال این همه بیحاصلی را ندارند؛ بیا تا پس از قرنها، با عطر نفسهایت هوای تازه استنشاق کنیم.
سالهاست ستم، بیمحابا بر در میکوبد.
سالهاست از شوکرانهای پیاپی اندوه سرشار میشود جانمان.
سالهاست بدون اینکه ببینیم، در تاریکی قدم میگذاریم و شوریدگی شبها، جانمان را میآشوبد.
سالهاست هراسناکیم و ما را یارای این همه تاریکی نیست.
کجایی تا بر شانههای فروریختهمان بنگری رنجی را که سالهاست بیتو بر دوش کشیدهایم؟
کجایی تا پلک بر صبحی گشوده روشن کنیم و چراغ آینه را برافروزیم؟
کجایی تا از سایههای وهم، در پناه تو بگریزیم؟
کجاست دستان عدالتت تا ظلمی را که در خاک ریشه دوانده است ریشهکن کنی؟
اینجا حتی برای نفس کشیدن نیز امانی نیست. با چشمهای مشتاق، آمدنت را فریاد میزنیم. اگر این جمعه در راه، صدای گامهایت را در مسیر آمدن بشنویم، از پشت تمام پنجرههای گشوده و ناگشوده چشم میچرخانیم و چراغ در دست پیراهنت را از غبار راه میتکانیم و توتیای چشم میکنیم.
بر شاخههای نور چنگ میاندازیم و خورشید را به میهمانی گامهایت فرا میخوانیم. کدام روز پس از این، امیدمان را ناامید نمیکنی؟
سرنوشت زمین در دستهای توست. کدام بهار در راه، دستهایمان را شکوفهریز میکنی؟
کدام بهار نزدیک، ما را به نور و رنگ میهمان میکنی؟
سربلند از مرز آسمان میرسی و شبهای سهمگین این حوالی را پایان میدهی.
سربلند میآیی و بر باغستانهای مهآلود و انتظار، هر چه چراغ در دستهایت آوردهای میآویزی تا غرق در نور و روشنایی شویم.
دستهایمان را به بارگاه نور فرستادهایم برای خواستنت. تنفس زیر سقفهای مقرنس آسمان، انتظار را تمام کائنات میتراود. کدام جمعه نزدیک؟
چون ابر بهار، از غمت گریانم
چون رعد، ز هجر روی تو نالانم
خونی که دلم در غم هجرانت خورد
از دیده، فرو ریخته بر دامانم
ابرها را دوست دارم و باران را که فرصت پروازم میدهند.
اشک را دوست دارم و تنهایی را که مرهم زخمهای کهنه و عمیقم هستند.
غزلهایم را دوست دارم که فقط از چشمهایت میگویند، و سکوتهای شبانهام را که سرشار از عطر یاد توست.
جز تو، در کهکشانهای بیکسیام کسی نیست و دلتنگی غروبهایم را سلام هیچ دستی پاسخ نمیگوید.
جز تو، هیچکس در امتداد غیبت من حضور ندارد و دیوارهای خانهام را لبخند هیچ کبوتری آرامش نمیبخشد.
جز تو، هیچکس فریاد سکوتم را نمیشنود و سماعهای شوریدهام را باور نمیکند... .
بیا و روزهای بیلبخند را آفتابی کن!
بیا و باغهای تنهایی را آبی کن!
بیا و پنجرههای رو به دریا را مهتابی کن!
بیتو، حجم دستها سنگین است؛ هیچکس آسمان را نمینویسد و با پروانهها قدم نمیزند.
بیتو، پنجرهها خسته میشوند؛ گلها غروب میکنند و تمام خانهها، ابریاند.
بیتو، آرزوها پژمرده میشوند؛ هیچکس با ستارهها آشتی نمیکند و به خلوت آیینهها سر نمیزند... .
آه! با تو اگر باشم، غروبهایم دیگر احساس غربت نمیکنند و شبهایم تمام میشوند.
با تو اگر باشم، پر، باز میکنم؛ آغاز میشوم، پرواز میکنم.
اما بیتو،
هر روز، دلم بهانه میگیرد؛
و اگر نیایی،
میمیرد!
روبهروی دلتنگی جمعه نشستهام؛ درست در ساعت غروب.
سرگشتگی و مدهوشی، در محیط عشق بیداد میکند. دستان هفتمین روز، جانماز اشک و انتظار را در بیابانهای جمکران میگستراند. نیزارهای غربت، دل را فرا میخوانند. بغض و بوی تنهایی، جمعه را فراگرفته است. دوبیتیهای فراق بر دفاتر خاکیان میچکد؛ اما همچنان چشمها به عرشیترین نقطه دوخته شده است؛ باید امید داشت؛ زیبایی آسمانی با این خاک چشم به راه، روزی به تلاقی میرسند.
کائنات به تولدی از همیشه میرسند. اقیانوسی از پاکی در کویر تفتیده روح انسان جاری میشود. تقویم، برگهای شگفتی را به ارمغان میآورد. واژههای سبکبال، شهد دیدار را در کام خویش احساس میکنند.
آن روز، لبخندی روشن بر لب ما شکوفه خواهد داد؛ در مقابل چشمان شبنشینان دره انکار.
مولا! ندبه که میخوانم عطر دلتنگی در تمام کوچه پس کوچههای دلم میپیچد و بوی باران در تمام دهلیزهای خاک خورده جانم پراکنده میشود.
ندبه که میخوانم؛ حس میکنم دستهای نوازشت، آینه چشمهایم را غبارروبی و سینه تنگم را در وسعت مهربانیاش غرق میکند.
مولا! آدینه اگر نبود، به کدام بهانه میشد پلی به سمت آبی آسمانت زد؟
ندبه اگر نبود، به شوق کدام نجوای عاشقانه میشد از بستر راحت برخاست و همنوا با تمام ذرات هستی، نام بلندت را فریاد زد؟
و تو اگر نبودی، به کدام امید این همه دلهای منتظر، دست به دعا برمیداشتند و تعجیل در فرجت را تمنا میکردند؟
ای وعده محتوم خدا! منتظرانت هنوز چشم به راه آمدنت هستند. آینهها هر روز به پیشواز نگاهت میآیند و پنجرهها هر صبح، به سمت جادههای فراسو آغوش میگشایند.
بیا و طومار ستم را برچین و خنکای ایمان و عاطفه را بر لبهای تشنه و تاولناک بچشان!
بیا و بهار را به میهمانی دلها بیاور و شوق زیستن را دوباره در رگهای بشر جاری کن!
منم؛ ستارههای به بهت نشسته سامرا، قلب شکسته مدینة النبی، باراننشین کوچههای غرق در یاس؛ تا تو برگردی و دست خسته شهر را بگیری.
منم؛ دیدهبان نابینای فلسطین، دستان زخمخورده بوسنی، سینه به خون تپیده عراق و نوعروس به حجله خفته حلبچه!
منم؛ فرزند نخلهای سوخته خرمشهر، آوای رسای عشق در کارون، همزاد با شقایقهای پرشراره ایمان که سالهاست بهاری ندیدهام.
منم؛ دستهای تاولزده انتظار، پیچک پیر شکیبایی، گلوی دریده هجرت و همسفر خسته فراق!
منم؛ زلال اشک یتیمان سوسنگرد، هایهای سرخ خانههای سوخته اهواز، سرهای بریده برنی خوزستان و تنهایی اروند رود؛
آری، چشمهای منتظرانی دلشکسته، دستان پرتمنای فرج و مویههای شبانه انتظار، ساحل تشنه عشق!
مجنون سالها شب زندهداری، فرهاد هزاران فریاد بیقراری.
چنان قیامتی در دلم برپاست که فقط آرامش آبی حرفهای تو، مرا به باغ سبز ایمان میکشاند.
منم و این آسمان غمزده شب که برایم از ستارههایی میسراید که رستاخیز عشق را در سجدههای شبانهات به انتظار نشستهاند.
و کوچه پس کوچههای شهر که به دنبال ردپای تواند و هر چه دوبیتی غریبی است، سر دادهاند برای کبوتر قدمهایت تا بر چشمهای تا سحر بیدار عشق بگذری.
این شهر غمزده، ثانیهشمار خلوتی است که شاید مسیح کلام تو، نیلوفران به مرداب خفتهاش را از خواب ابدی غفلت برهاند و دوباره بر سجاده سپید ربّنا بنشاند.
تمام پروانههای باغ، کوچه گرد «بیتو بودن»اند، تا تو برگردی و گلبرگهای قدومت را بوسهباران کنند، تو بر شانههای شهرنشینی و ستارهباران شود راهی که از آن برمیگردی!
تو همان سواری؛ با ردایی ستارهریز.
یاکریمهای خسته در کنج چشمهای تو مأوا گرفتهاند تا تو لبخند بزنی و مردم شهر، دوباره ایمان بیاورند که اشتیاق برای همیشه نمرده است.
غروب که میرسد، کودکان انتظار که در کاسههای احتیاجشان باران مهر میریزی و به پای همه جمعههای انتظار در کنارشان دعای سمات میخوانی...