ghaemiyeh.com
اشارات 76
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
شهر، فراموشخانهای است سرد و سیاه. وسعتی است سیمانی، تهی از نور و لبخند و آینه.
شهر، مجال تنفّس را از خاک و آدمی ربوده است؛ الهی، به آبادی فطرتمان برگردان.
کبوترهای خاکستریِ شهر، راهی به آسمان آبی پرواز ندارند و سقف پروازشان را ارتفاع پشت بامها معیّن میکند. بهار رفته است و کوچه سرشار از صدای زرد کلاغهاست؛ الهی،
دریچههای آسمان معنا را به روی جانمان مبند.
آسمان، قطرههای باران را از خاک تشنه دریغ میکند و آفتاب، بیپروای تمدّن جدید، پوست روحمان را سوزانده است؛ الهی، ابری از اقیانوس هدایتت بفرست تا درمان لب تشنگی جانمان
را بر این خاک شوره ببارد.
پرستوهای مهاجر رفتهاند و در دیار بهار مأوا کردهاند، برگهای خشک، یکایک ریختهاند و سوز سرمای سیاه زمستان، تن برهنه درختان را سوزانده است؛ الهی، کَرَم کن و بهار رفته را برگردان.
پنجرهها قاب تماشای غروبی ابدی شدهاند و مشرق انتظار، بی حضور روشن خورشید، روزهای سیاهی را پشت سر میگذارد و شب بر تمام آینهها سایه افکنده است؛ الهی، ما را به حضرت صبحی تازه مهمان کن.
سروها شکستهاند و بیدها پریشانتر از همیشه، در خاک تشنه ریشه پراکندهاند، خرزرهها آنقدر تکثیر شدهاند که سهمی از آفتاب برای لالهها نمانده است و باغ در هجوم ملخهاست؛
الهی، باغبان این باغ بیبرگ مانده را برسان.
الهی، به امید دمیدن خورشید شام آخرالزمان، به تحمّل نشستهایم؛ امیدمان را از ما مگیر!
بزرگیات آنچنان است که واژههای بیشمار، از تصور وصفش به خاک میاُفتند.
ای پروردگارِ پرندگان و رودخانهها! ای آفریدگارِ نگاهها و صداها! رهایم کن از هر آنچه به زمین نزدیکم میکند، که روح متلاطمم در حجم این همه مرداب، مچاله مانده است. خدایا!
فریادهایم راه به جایی نمیبرند و گلوی مجروحم را پاسخی جز سکوت نیست.
ای اطمینان قلبها! جانم در اضطرابی مزمن، دست و پا میزند. کوچههای چشمانم بی فانوس نگاهی، تاریک و دلگیر ماندهاند.
آرامش بر باد رفته وجودم را از تو میطلبم و میدانم که ظلمات هزار توی نگاهم را تنها چراغ رحمت تو روشن خواهد کرد.
عمری است بر دامان مهربانیات بزرگ میشوم و روشنی مینوشم. دستان نیازم را میشناسی و خالی نمیگذاری.
خدایا! قدمهایم اگر استوارند، از آن روست که به سمت قلههای معرفت تو در حرکت و تکاپویند.
درگاهت را به بندگی میایستم و بر آستان جلالت سر مینهم؛ که تو ذوالجلالی و قائم بر ذات.
«شب فرو میافتد / و من تازه میشوم / از اشتیاق بارش شبنم نیلوفرانه / به آسمان دهان باز میکنم / ای آفریننده شبنم و ابر
آیا تشنگی مرا پایان میدهی؟
تقدیر چیست؟
میخواهم از تو سرشار باشم»(1)
میخواهم مهآلود یأس را مشتاق و شتابان، پشت سر گذارم و به دامان مهربانیات بیاویزم.
آه ای معبود! میدانم که شایسته عفو و بخشایشت نیستم؛ اما تو خود بگو، این بنده درمانده، جز درگاه رأفت تو به کدام پناهگاه روی آورد؟! کدام در را بکوبد که ناامید بر نگردد؟!
با من بگو این پرنده بیآشیان و آواره، به کدام درخت پناه برد جز شاخسار کبریایی محبت تو؟!
دلتنگیهای هر روزهام را تو محرمترینی و بغضهای همیشگیام را تنها تو باران آرامشی. «یا ارحم الراحمین».
رئوفا!
رحمت توست که به درگاهت کشانده است مرا.
عفو توست که امیدوارم کرده و مهربانی توست که شرمسارم کرده است.
یا غافر الخطایا!
به اقرار گناهانم پای پیش نهادهام
به عذرخواهی غفلت از قدرت فرا گیرت.
روزگارم خالی از عطر ایمان توست
لحظه هایم همه به سیاهی عصیان میگذرد.
با هر گناه، پردهای از پردههای حجبی که میان من و توست میافتد
هر بار رو سیاهتر از پیش میشوم و دور نیست آن واپسین حایل؛ وای از آن روز و از آن لحظه!
وای که آخرین پرده نیز کنار رود و نگاه شرمسارم در فروغ رحمانیّت تو افتد!
وای که از من و سیاهی این دیدگان روی برگردانی!
1) . شعر از سلمان هراتی.
چه سخت لحظهای است که از خود برانیام و در ظلمت خویش تنهایم بگذاری.
بار الها!
کریم توبهپذیر!
تویی که شهره به عفو و بخششی
تویی که خیر الغافرینی و این نام تنها برازنده توست.
تو را به مهربانیات که ناامید از رحمتت بازم مگردان!
این آخرین پرده را حایل میان خود و گناهانم گردان!
باشد که به مدد عنایتت، به جبران این همه سیاهی برخیزم.
درمداری مدوّر، سرگردانی ام را دوباره تجربه میکنم.
در محدودهای حقیر، پریشانی ام را به سرگردانیام گره میزنم، گنگتر از همیشه. در زوایایی که هیچ نشانی از آنها ندارم، من گم کردهای دارم که هیچ نشانی از او ندارم، بدون حتی یک نشان در پی بینشانی میگردم؛ به هر سمت که رو میکنم، نشانی از بینشانیاش را به چشم میبینم،
کجا؟ کدام سو؟ باید در کدام جهت گام بر دارم؟
تو را میجویم در تنگنای خودم.
تو را میکاوم در عمق سردترین لحظات تنهاییام. تو را میجویم در امتداد تاریکترین نشانهها؛ تو را که نور محضی، تو را که در زوایایی مبهم، به جستوجویت برخاستهام.
بیصبرانه، به دنبال دیدن افقی نورانیام، در سیاهترین خورشیدی که از پشت سرخوردهترین کوههای وجودم سر برافراشته است، در محدوده کوچک جانم به دنبال بزرگی تو هستم.
هر گوشه را به التماس، دست دراز کردهام تا آیتی از کراماتت را ببینم.
افسوس! غرق در رویا هستم و هنوز و همواره در تلاطمی نافرجام، دریا را طلب میکنم، بر کناره ایستادهام و تشنگی امانم را بریده است.
جادهای را پیش رو دارم که مقصدش را چراغهایی همیشه فروزان راهنما شدهاند و من به خیالِ مقصد، پا در سکون و رخوت استوار کردهام.
پا به پا میکنم ایستایی لحظاتی را که در مدار زمان، تا همیشه سرگردان میآیند و سرگشته میروند؛ در مداری بیفرجام ماندهام تنها به امید جذبه جاذبه خورشیدی که تویی.
خدایا! دستهای تنهاییام را به دستهای تو میسپارم.
دردهایم را ذره ذره مویه میکنم و میگریم.
تنها تویی که از سکوت فریاد آجینم خبرداری؛ تویی که پنهانترین زخمهای درونم را میشناسی.
صدایت میکنم همیشه و همهجا.
تپشهای قلبم آهنگ بندگی تو را مینوازند.
میدانم که پناه بردن به غیر تو، تکیه بر باد است.
شورهزاران و شالیزاران، درختان و رودها، ابرهای سپید و پرندگانِ ترانهخوان، همه و همه سرود پرستش تو بر لب دارند.
خدایا! کوچههای عاطفه بنبستاند و خیابانهای آینه، مسدود.
پنجرههای غبار گرفته دلم بارانی بیوقفه را آرزومندند.
مویرگهایم توان تنفس ندارند و سلولهای جانم با زندگی بیگانهاند.
بی تو، به پایان خویش نزدیک میشوم؛ اینگونه که من تبر به دست، بر ریشههای وجودم خیره ماندهام.
این هوای ناآرام، این آسمان رها شده در صاعقه، تنها با باران نمنم مهربانی تو آرام میگیرد.
مرا دریاب تا از بند این همه بیهودگی به بندگی غرورآمیز تو نایل شوم.
با من بگو با این لحظههای خاکستری، این ثانیههای بیهوده و بیجوانه چه کنم؟
آن روز که از بهشتم راندی و بر خاکم افکندی، آن روز که بوی تنهایی در رگرگ جانم پیچید، تنها به افقهای نگاه تو اندیشیدم و امیدم به خورشیدِ بخشایشی بود که سپیده دمی از روزهای
جهان، دیدارش خواهم کرد.
بی تو هر دم، دره هایی نامحدود، زیر پاهایم دهان میگشایند.
یادت، روشنیبخش شبهای بیچراغ و بی ستاره من است.
پروردگارا! میترسم از این روزهای خلوت و بیعبور، از حجم این همه قفس که پرواز را به سرزمینی دور تبعید کردهاند، از زمستانهای مداوم توفانهای پیدرپی و بیپایان، از این تارها که پنجرههای وجودم را آکندهاند.
یک جرعه از نگاه تو کافی است تا پر و بال خستهام جان بگیرد و پرواز را به آزمون آید.
سرشار از تو سرودنم، ای رحمت بیکران، ای احسان بزرگ!
همیشه حنجرهام گر گرفته ار نام و یاد توست، ای کرامت بیپایان و مهربانی لایتناهی!
کدام دستی است که به درگاهت بلند شد و خالی به سینهها برگشت؟!
کدام پایی است که صراط مستقیم را پیمود و تا قله رسیدن به الطاف تو نرسید؟!
کدام چشمی است که از زلال کلام تو لبریز شد و باغهای بزرگ بهشت را در آسمان دلش ندید؟!
میدانم و آگاهم از اینکه تنپوشی از خطایا دارم و تنپارهای مالامال از غفلتها و پشیمانیها؛
ولی آگاهم از وسعت بیکران رحمت شما.
خدایا! حمد و سپاس تو را که نعمتهای بیکرانت را ارزانی ما انسانها کردهای و وسعت کریمانهات برای همیشه، سر پناه بیپناهیهای ما بوده است.
خدایا! سپاس و حمد تو را که در سختیها و تنهاییها رهایمان نمیکنی و دستهایمان را میگیری تا از خاکهای سیاه زمینگیریمان برداری و به اوج حریم پاک خودت ببری.
الهی! ای عطا کننده خوبیها، ما را آسمانی کن و نگذار تا زمینگیر شدنمان را به سوگ بنشینیم.
پروردگارا! بخواه تا دستهای نیازمان، سینه آسمانها را بشکافد و از دل نور و شفق، ستارگان رحمتت را بچیند.
«هرکه روزی ز سر کوی تو منزل گیرد
دل ز اندیشه هر مجمع و محفل گیرد
ذره وارم مگر ای مهر درخشان زمان
پرتو مهر تو در رحمت شامل گیرد».
میخواهم آنچنان باشم که خواست توست؛ نه تمنای من.
میخواهم چنان زندگی کنم که فردایم را پشیمان نگردم و سر افکنده کوی یار نباشم.
ای مهربانترین مهربانها! میترسم از فردایی که زمین از ترس آشکار شدن اسرار نهانی در خود نمیگنجد، شرمنده کردههایم باشم.
میترسم از فردایی که سخت نزدیک است و کولهبارم خالیاست.
میترسم از فردایی که تمامی چشمها در انتظاری تلخ، از حرکت بایستند و میترسم از
فردایی که مبادا نامه اعمالم به دست چپم داده شود و سیاهبخت کردههایم شوم.
کاش امروزم را چنان زندگی کنم که در فردای آشکار شدن اسرار، سر بلندم کنم و آسمان بالای سرم را نظارهگر باشم و به خود ببالم.
الهی!
کمکم کن تا پاهایم توان آن را داشته باشند که از مردابهای گناه بگذرم و دستهایم آنقدر حرمت داشته باشد که از سینه آسمانها بالا رود و از دستهای ستارگان نور بچیند.
ای نامت زمزمه هماره هستی!
تو را از ورای هزار توی این دنیا صدا میزنم!
تو را از دورترین نقطه، از پر فاصلهترین مسیر ممکن فریاد میزنم!
میبینمت ای روشنتر از نور!
میکاومت ای پنهانترین پیدا!
میخوانمت ای دورترین نزدیک!
و میدانم که تو میشنوی نجواهای همیشگیام را ای شنواترین!
در پایت افتادهام؛ چونان برگ زردی که از توفان حوادث به دامان پر مهر تو پناه آورده است.
الهی! توفان زدهام؛ بگو ساحل امن ایمانت کجاست؟
ای مهربانترین! سرم بر سجاده نیاز و دلم در سوز و گداز است؛ کجاست رحمت واسعهات که در برم گیرد؟
کجاست انوار بیدریغِ آفتاب محبّتت که از حس شکفتن سرشارم کند؟
ای تَپش دمادم قلبم دلیل وجودت! دریاب مرا.
بگذار شیرینی تسبیحت را بچشم!
بگذار من هم در تمام ثانیهها، همگام با تمام هستی، زمزمهات کنم و هروله کنان به سویت بشتابم.
معبود من، ای تمام بود و نبود من! مرا بپذیر و نگاهم کن از سر لطف.
آرامشم بخش که تنها تو آرامبخش دلهای بیقراری.
بار خدایا! توانم ده تا گام در راه تو نهم و آن کنم که پسند تو باشد.
گناهانم سد رسیدن به سوی توست؛ قدرتم ده تا سد گناهانم را بشکنم و از پلّههای حضورت بالا روم.
الهی! از چشمه حقیقت سیرابم کن تا چشم بر دهان دیگران ندوزم و لب بر ندانستهها باز نکنم. ثانیههای عمرم به روی ریلهای زندگانی در حرکتند، بی هیچ توقف؛ ارادهای راسخ به من عنایت کن تا بتوانم توشهای از نسیم داشته باشم و آنجا که هوایی نیست، از عِطر جانبخش ایمان مدهوش گردم.
در کوی گمراهی گم شدهام؛ مرا به سوی کوی هدایت رهنمون باش.
ای مهربان!
خود از ضعف و ناتوانی من آگاهی؛ به دیده فضل بر اعمالم بنگر و مرا از آتش دوزخ برهان.
آنگاه که تو اراده کنی، اوتاد زمین به سوی تو میآیند، دریاها حضورت را فوّاره باران میکنند، زمین از مشاهده قدرت لایزالت، انگشت حیرت بر دهان میگیرد و لب وا میکند،
پرندگان به پیشواز آسمانها میروند و انسانها به استقبال گورها روان میگردند.
ناپیدای بیهمتا! تو که امتداد رحمتت، ناکسان را نیز در نور دیده، یاری کن مرا تا شکرگزار تو باشم و بندگی تو را به جاآورم.
پروردگارا!
ای آنکه رحمتِ بیکرانت، تمام ذرّاتِ جهانِ هستی را فرا گرفته است، ای آنکه هیچ ذرّهای از دایره علم تو بیرون نمیباشد و ای یگانهای که عالَم وجود، به تسبیحِ تو مشغول میباشند! مرا از آنانی قرار ده که بامدادان و شامگاهان، به یادِ تواند و تسبیح و ستایشِ تو بر لب دارند.
خدایا! گوهرِ مِهر و عشقِ خودت را ارزانیام دار و کامِ تشنه مرا از جامِ وصلت سیراب فرما.
«مِهر تو به مُهر خاتَم جَم ندهم
وصلت به دم مسیحِ مریم ندهم
عشقت به هزار باغ خرّم ندهم
یکدم غم تو به هر دو عالَم ندهم»
بار اِلها!
خوشا به حالِ کسی که عاشق توست و تو معشوقِ اویی؛ زیرا گر عاشق محتاج توست، تو نیز مشتاقِ او هستی و سایه تو بر سرِ او گسترده است.
«سایه مشعوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود»
ای یگانه بیزوال!
مرا از حجابِ خودپرستی نجات ده و سرمستیِ نوشیدن از بادههایِ خاصت را عطایم کن!
«چه شود کز خودم خلاص دهی
جامی از بادههای خاص دهی»؟
ای قادر متعال!
ای آنکه مصلحتهای مرا بهتر از من میدانی و خیر و صلاحِ مرا فقط تو تشخیص میدهی! آنچه که برایم بهترین است، مقدّر فرما.
«وصالِ او ز عمر جاودان بِه
خداوندا مرا آن ده که آن به»
خدایا!
مرا بر رنجها و مشقّتها توانایی نیست و تحمّل مصیبت و فقر را نیز ندارم؛ پس رزق و روزیِ خودت را از من دریغ مدار و مرا به خلق واگذار مفرما؛ بلکه خودت به تنهایی، خواستهام
را بر آوردهساز و امورم را کفایت فرما.
خدایا! عاشقان خودت را از وصالت محروم مفرما و صبحِ وصالت را برای آنان نزدیک فرما.
«ای شاخِ امیدِ وصل عاشق، به بر آ
ای ماه، ز بُرج بیوفایی به در آ
ای صبح وصال دوست، یک روز بر آ
ای تیره شبِ فراق یک ره به سرآ»
ای عزیزِ شکوهمند و ای خالِق بیمثال!
«در هجر تو، کار بی نظام است مرا
شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا
در عالَم اگر هزار کام است مرا
بی نام تو، سر به سر حرام است مرا»
پروردگارا!
تو را سپاس که به ما نعمتِ «وجود» بخشیدی و ما را در نعمتهایِ گوناگونت غرق ساختی، در حالی که نه از ما استحقاق دیدی و نه تمنّایی:
«ما عدم بودیم تقاضامان نبود
لطف حق ناگفتهمان میشنود
پیش از استحقاق بخشیدی عطا
دیده از ما جمله کفران و خطا»
آنجا که ستارگان و کهکشانها از سرِ شیدایی، به سویِ تو سیر میکنند و آنجا که بلبلانِ بیقرار، سرمست از روی گلها، به یاد تو میسُرایند، از من چه انتظار خواهد رفت، جز آنکه چنان در اندیشه اوصافِ تو حیران گردم که - نه به سبب فراموشی - به خاطر اوج این حیرت، غرق شدن در دریایِ حیرت را تجربه کنم.
«نه فراموشیام از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصافِ تو حیران بودم»
خدایا!
«چه به دست آورد آنکه تو را از دست داد و چه از دست داد آنکه تو را از آنِ خود ساخت»؟!
پروردگارا!
چگونه عذر به پیشگاه تو آوریم و حق تو را ادا کنیم که همواره از تو وفا هست و از ما جفا؛ از
تو عطا هست و از ما خطا و تو ما را میخوانی و ما تَعلُّل میورزیم؟!
«ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظنِّ بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا»
ای بخشنده مهربان!
تو را سپاس که درهای توبهات همواره باز است، تو را سپاس که «سریعالرِّضا»یی و خیلی زود و به سادگی از بندگانت راضی میگردی و تو را شکر که با ما همنشین میشوی و درد دل ما را میشنوی.
ای مُصَوِّر و ای نقّاشِ جهان هستی!
اگر گُهر باشم و یا سُفال، اگر آهوی خُتَن باشم و یا سیاهِ حَبَش، چه جایِ اعتراض، که «از آن دست که میپروردم میرویم»:
«من گر گُهرم و گر سفالم
پیرایه توست روی مالم
گر تن حبشی سرشته تُست
ور خط حُتنی - نبشته تُست»(1)
ای گشاینده کارها!
به بیماران شفای عاجل، به فقرا رزق و روزی، به غمگینان نشاط و شادی، به از پا اُفتادگان توانِ برخاستن، به جوانان عفاف و خویشتنداری، به دشمنان انصاف و به دوستان وفاداری عطا فرما.
1) . نظامی.
خدایا!
«غلامِ همّتِ آن نازنینم
که کار خیر، بی روی و ریا کرد»(1)
الهی!
آنچه از ما شنیدی، در حدّ بضاعت ما بود و نه در شأنِ کبریای تو؛ چگونه میتوان با این قصور در عقل و فهم و دانش، حقِّ تو را ادا نمود و چه نسبتی است خا ک را با رَبّ الارباب؟!
ما همواره از تو انتظار رَحْم داریم و چشمپوشی.
«ای برون از وهم و قال و قیل من
خاک بر فرقِ من و تمثیل من
رحم فرما بر قصور فهمِ ما
ای ورای عقلها و وهمها»
الهی! تن خسته و رنجورم را به نسیم نوازش دستانت میسپارم تا بنوازیاش که بسیار درهمشکسته از توفانهای سخت و مهیب روزگاران است.
روح و جانِ بیتابم را پیوند میدهم به بیکرانگی وجودت، تا آرامش کنی در سایهسار مهربانیات. خدای من!
دستان بیچیزم را فراز آوردهام به سویِ بینهایتِ کرمت تا دریابیاش و سرشارش کنی ازجود و رحمتت.
کویر دلم را قرار دادهام زیر آسمان عطوفتت، تا شبنمی از زلالِ عشق بر آن بنشانی.
مهربانم! پُرم از هوای با تو بودن و حس قطرهای را دارم که آرزویش رسیدن به دریاست.
محبوب!
بیقرارم؛ بی قرارِ لحظهای که تنها به نگاهی بنوازی روح خستهام را و سامان بخشی پریشانیام را و جای دهی مرا در حریم مهربانیات.
ای نهایت آرزوی من! به آرزویم میرسم اگر حلاوت عفوت را پس از آن که تلخیِ معصیت، کامم را آزرده کرده، بچشم و جامه عزّتت را پس از آنکه گناه، ردای خواری و ذلت بر تنم پوشانده، بپوشم.
1) . حافظ.
الهی! شکوفه باران کن بوستان محمّد صلیاللهعلیهوآله را؛ شکوفهبارانِ سلام و صلوات؛ و باغ خزانزده وجودم را به بهارانههای گلستان محمّدی صلیاللهعلیهوآله سرسبز دار و بباران بر من بارانِ محبتت را، ای مهربانترین مهربانم!
پروردگارا!
از میانِ دهلیزِ هزار توی جهان خاکی و مَحبَسِ تاریک عالَم مادّی، در اوجِ اضطرار و بیچارگی و از ژرفنای سقوط و هبوط در کره خاکی، دست نیاز به سوی تو دراز کرده و تو را میخوانم و میدانم که دعایم را اجابت میفرمایی؛ زیرا که خود فرمودی:
«اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوْءَ(1)کیست (جز خدا) که دُعای بیچارگان و درماندگان را اجابت نموده و گرفتاریِ آنها را برطرف میسازد»
خدایا! تو را بندگانی است شایسته و سر خوش که در مجلسِ اُنسِ آنان با تو، از «رَحیقِ مَخْتُوم» تو (شرابِ طهور دست نخورده تو) میآشامند، ما را نیز به آن جمعِ قُدسی بار ده.
«گوشِ ما گیر و بدان مجلس کشان
کز رَحیقت میخورند آن سرخوشان»
بار الها! خوشا به حال کسی که عاشقِ توست و تو معشوق اویی.
«همین بس شاهد یکرنگیِ معشوق با عاشق
که بلبل عاشق است و گُل گریبان پاره میسازد»
ای یگانه بیهمتا!
دلی خوش عطایم فرما و بدنی سالِم تا به برکتِ آن، حیاتِ مادّی در کامِ من گوارا و شیرین گردد.
پروردگارا!
رزق و روزیِ حلالت را بر من گسترده و فراوان فرما تا از ذلّتِ - مَسئلت و درخواست از انسانها، خاصّه آدمیانِ فرومایه و بخیل، رَها باشم و آبرویم همواره محفوظ بماند.
1) . نحل: 62.
خدایا!
مرا از نعمت اشک و آه برخوردار ساز، که میتوان به برکتِ اشک، برقِ دولتِ از کف رفته را باز گرداند.
«دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم باز آید»
ای قادر بیهمتا!
نعمتهایی را که ارزانیام داشتی، به واسطه ناسپاسی و لغزش من، از من سلب مفرما.
پروردگارا!
توفیق شکرگزاری از تمامِ نعمتهایی که عطایم فرمودی، به من عنایت فرما.
ای خدای بیزوال!
به من دلی قانع و راضی نسبت به آنچه به من لطف کردی عطا کن.
بار الها، ای آن که به فضل و احسانت، حوائج ما را روا میکنی، ای آنکه سزاوار نیست که با وجود کسی چون تو، به یاد دیگران باشیم! گناهان ما را عفو کن و از معاصیِ ما درگذر.
«ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچکس نَبْوَد روا
عفو کن زین بندگان تنپرست
عفو از دریای عفو اولی_'feتر است»
الهی! تو را میستایم که سزاوار ستایشی.
تو را میستایم، به پاس همه مهربانیهایت، به پاس رحمت بیکرانت که مرا از نعمتهای بیشمار، لبریز کردی.
تو را میستایم که دستان نیازم را در آستان بینیازت، سرشار از مهری بیکران کردی و هر لحظه که از یادت غافل شدم، هر لحظه که خطا کردم و پشیمان شدم، قلم عفو را بر گناهان
بیشمارم کشیدی و باز هم مرا به سوی خود خواندی.
«دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کردهای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من»
معبودم! تو را میستایم که در هر حال و حالتم، در عصیان نفسم، در پشیمانی روحم و در چشمان اشکبارم باز هم مرا به سوی خود خواندی؛ مرا به سوی خود خواندی:
«اگر درها به رویت بسته شد دل بر کن و بازآ
دَرِ این خانه دقالباب کن، وا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه میخواهی، مهیا کردنش با من»
یناه من، ای مهربان بیهمتا! تو را میستایم و سپاس میگویم که بسیار «دشواریها که از من دور کردی و چه بسیار نعمتها که چشمم را بدان روشن کردی!» تو مرا خواندی و من لبریز از احسانت، شرمسار و پشیمان، به درگاهت آمدم. باز هم با چشمیگریان و امیدی به احسان - به احسان و لطف بیکرانت - آمدم و تو را خواندم: ای مهربان! «پاسخم ده که جز تو با کسی راز
نمیگویم و به کسی امید نمیبندم و تو را میخوانم به نام نهانت، به شکوه پنهانت» به طاعت نکوکارانت به لطف بیپایانت که مرا خواندهای به سوی خود:
«بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبهنامه را بنویس، امضا کردنش با من»
وضو میگیرم و به نماز میایستم.
نگرانِ گناهانم هستم.
یادِ آنها عرق شرم بر پیشانیام جاری میکند و شرمندهام میسازد.
تکبیرهالاحرام میگویم و با خود میگویم: خدا بزرگتر است از گناهانم. اندکی امیدوار میشوم. به یادِ سخنش که میافتم:
«باز آباز آ؛ هر آنچه هستی باز آ»
نیرو میگیرم؛ «بسماللّه» میگویم و او را ستایش میکنم و بعد میگویم «الرَّحمنِ الرّحیم»؛ این آیه را رمزی پنهانی بین عاشق و معشوق میبینم و آن را تبسّم خداوند در آمرزشِ بندگانش میدانم.
میخواهد بگوید به رحمتِ من نگاه کن، نه به گناهانِ خویش؛ خاطر جمع و آسوده میشوم.
«هاتفی از گوشه میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کارِ خویش
مژده رحمت برساند سروش
لطفِ خدا بیشتر از جُرم ماست
نکته سربسته چه دانی خموش»
سرمست از باده آمرزشِ اِلهی، حمد را میخوانم و سوره را.
آن همه لطف و مهربانیاش و آن همه صفاتِ زیبایش، مرا بیاختیار وادار به تعظیم میکند.
به رکوع میروم، «سُبحانَ رَبِّیَ العظیم و بحمده»
به سیرم ادامه میدهم. شوقی دیگر در دلم میجوشد، چون میبینم معبودم در کنارم حضور دارد:
«یار نزدیکتر از من به من است
مشکل این است که من از وی دورم»
میخوانم که خدا با من است و از «دور، خدایا نمیگویم»:
«بیدلی در همه احوال، خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد»
عاشقانه میگویم: «سَمِع اللّهُ لِمَنْ حَمِدَه»
امّا آن همه خوبی و زیبایی، آن همه جمال و جبروت و کبریایی، تعظیم در برابرش چیز اندکی است؛ باید در مقابلش به خاک افتاد و خاک شد، تا همه او شد و چه لذّتی از این بالاتر برایِ یک عاشق که بگذارد همه او باشد؛ همه معشوق. نیست میشوم تا به هَستْ برسم و چون شمع، منیّتهایم را میسوزم؛ تا به سرچشمه روشنی راه یابم:
«تا نیست نگردی رهِ هستَت ندهند
این مرتبه با همّتِ پستت ندهند
چون شمع قرار سوختن ار ننهی
سرچشمه روشنی به دستت ندهند»
در سجده، رمز پرواز را در مییابم:
«جان گشوده سوی بالا بالها
تن زده اندر زمین چنگالها»
میبینم تن خاکی خود را چون سنگی بسته بر بالِ جانِ من؛ آن را بر زمین میگذارم و اوج میگیرم، حمد و سورهای دیگر میخوانم؛ امّا این بار تجلّیِ نور، برایم بینقاب است؛ زلال و روشن.
هوس تمنّار و خواستن در من اوج میگیرد، از او میخواهم؛ ولی بیحجاب، بیواسطه. گرانبهاترین چیز را از او میطلبم: «او را میخواهم» و چنین به قنوت میایستم:
«اِلهی وَ اَلْحِقْنی بِنُورِ عِزِّکَ الْاَبْهَجِ فَاَکُونَ لَکَ عارِفا وَ عَنْ سِواکَ مُنْحَرِفا(1)پروردگارا مرا به نور عزّتت که بهجت افزاترین چیزهاست، ملحق نما، تا تنها، شناسای تو گردم و از غیر تو فارغ گردم»
«جمالِ حور چه باشد، رضای دوست طلب
که حیف باشد از او غیرِ ا و تمنّایی»
رکوعی دوباره و جامی دیگر و سجدهای تازه و ساغری دیگر.
«زهی شربت زهی لذّت زهی ذوق
زهی دولت زهی حیرت زهی شوق»
1) . مناجات شعبانیّه.
مینشینم و عطر ستایشِ او را میپراکنم؛ «الحُمدلِلّه».
وقتِ دم زدن از وحدت و توحید میباشد و باید بر ورقِ انس و جان، خامه توحید کشید:
«چون دم وحدت زنی حافظ شوریده حال
خامه توحیدکش بر ورقِ انس و جان»
«اَشهدُ اَنْ لا اِله اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لا شریکَ له»
امّا نباید از یاد بُرد که بی نورِ وحی و رسالت و امامت، چگونه میتوان در این ظلمات، به خداوند رسید و رستگار شد؟ «وَ اَشهدُ اَنَّ محمّدا عبدُه و رسوله «اَللّهُمّ صَلِّ عَلی مُحمّدٍ و آل مُحمّدٍ»
امّا افسوس!
«چو پردهدار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیمِ حریم حرم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند»
باید با آن همه شکوه و زیبایی و تجلّی وداع کرد!
«از دستِ غیبتِ تو شکایت نمیکنم
تا نیست غیبتی، ندهد لذّتی حضور»
امّا معبود، ناگهان بر آن همه زیبایی و نور نقاب نمیکشد؛ او را به نوری پایینتر از نور خود میسپارد؛ «السّلام علیک اَیُّها النّبیُّ و رَحمة اللّه و برکاته»
با پیامبر نیز باید تا دیدار بعد، وداع کند. به انواری پایینتر میرسم؛ انوارِ صالحین: «السّلام عَلَینا
وَ علی عِبادِ اللّه الصّالحین».
و سرانجام، به حکم معیشتِ مادّی، دوباره باید به میان خاکیان برگردم؛ خاکیانی که سلامتی آنها را نیز از پروردگار مسئلت مینمایم:
«اَلسّلام عَلَیْکُمْ و رحمةُ اللّه و بَرکاتُه»
نامت را که میشنوم، حسی شبیه پرواز در دلم جوانه میزند.
نامت را که میشنوم، از بهار با تو بودن سرشار میشوم.
چشمانم شکوفه اشک را به بار مینشینند و دستانم تو را تسبیح میشمارند. سجادهام، طعم اشتیاق دارد و دلم در محراب نور، قامت بسته است. آوایی از سمت او مرا میخواند؛ مرا که در این لحظههای مقدس، به اشک رسیدهام.
از التهاب میسوزم و باران اخلاص بر کامم میبارد.
شوقی شگرف، آیینه جانم میشود و من از انعکاس عرش، آب میشوم.
بوی نور میآید؛ بوی بهاری جاری، بوی اتفاقی سبز.
بالهای پروازم، شوق آبی آسمان را دارند.
از تو سرشارم و از خویش خالی به تو رسیدم و از هرچه جز توست آزاد. دستانم طعم «ربنا»های عاشقی میدهد و چشمانم دریادریا استغاثه را پلک میزند.
من در این دقایقی که نور میبارد، تو را به تلاوت نشستهام.
من در آسمان نیاز بال میگشایم تا تو را در بلندترین اتفاق به تماشا بنشینم.
ای بیکران ابدی!
دستهایم را نذر نوازش ضریح عفوت میکنم؛ مرا به وسعت نورانیِ بارگاهت راه ده.
میخوانیام.
به زیباترین کلام میخوانیام؛
به «حیّ علی الصلاة»
به ندای ملکوتیِ «حیّ علی الفلاح».
پروردگارا!
شرمسار لطف و عنایت توام
شرمسار مهربانیِ بیمنتهایت که غرقِ خویشم کرده است.
رحیما!
به رسولت «محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله» سوگند که جز از درگاه تو چشم امید به درگاه دیگری نبستهام. به ولیّت «علی» که تنها تویی آن یگانه ربّی که میپرستم و به سویش گام بر میدارم. اکنون آمدهام تا بار دیگر در برابر عظمت کبریاییات به زانو درآیم.
تا سر بر خاک بندگی فرود آرم و تو بار دیگر به مددِ لطف و کرمِ خویش از من دستگیری کنی. آری! آمدهام تا فارغ از هیاهوی اطراف، در خلوتِ انس تو پناه گیرم.
و بار دیگر «تکبیرهالاحرام»، میهمانِ رحمت توام میکند.
یا رحمان!
تو را به رحمانیّتت که دیگربار، صراط مستقیمت را بر من بنما؛
صراط مستقیمی که در برابر بندگان صالحت گشودهای
صراط مستقیمی که ختم به روضه رضوان تو میشود.
ای بزرگ!
ای صاحب جمیع کرامات!
نماز، لحظه پرواز عاشقانه ماست
شبیه یک سفر خوب، با هواپیماست
مسافران گرامی! همه سوار شوند
که قصد قربت او آخرین توقف ماست
و شرط اول پرواز عاشقانه وضوست
وضو به منزله یک بلیط، یک ویزاست
حضور قلب من و تو، شبیه یک خلبان
به فکر بردن این تن به عالم بالاست
خلوص نیّت تو مثل باند پرواز است
مجوز حرکت، ذکر سبز «بسماللّه» ست
رکوع، شکل دو بال بزرگ و نیرومند
برای اوج گرفتن و ترک این دنیاست
و سجده، شدت پرواز آدم خاکی است
و جا گرفتن دل در حریم پاک خداست
سلام آخرت، یک فرود جانانه است
رضای حضرت حق هم، فرودگاه شماست
و اوج لذت و آرامش الهیِ ما
زمان گفتن تسبیح حضرت زهراست
نماز، گام بلندی است سمت حضرت دوست
و قطره قطره شناور شدن در آن دریاست
خدا من از تو و از هدیه تو ممنونم
که یک تولد دیگر برای انسانهاست
میتراود نفس باد صبا، از دم صبح
باز آهنگ دلانگیز اذان میآید
در دل چشمهای از نور، وضو میگیرم
گل دیدار، شکوفا شده در باغ دلم
کوچههای دل من پُر شده از عِطر نیاز
اعتقادم چه وسیع!
میوزد باز نسیمی که حیات است مرا
بوی عرفان چه طراوت دارد!
سحراست
وقت آن است که پرواز کنیم
سمت سجاده، پری باز کنیم
جام صبح، از نفس باد صبا لبریز است.
باز آهنگ دلانگیز اذان میآید
سلیمان کتّانی، شاعر و ادیب مسیحی لبنان از تو میگوید، مولا:
«تو زیبایی؛ ولی نه به خاطر چشمان سیاهت، بلکه به خاطر بینش شعلهورت.
تو زیبایی؛ نه به خاطر جمال سیمایت، بلکه به خاطر صفای سرشتت.
تو زیبایی؛ نه به خاطر گردن بلورینت، بلکه به خاطر جبروت خصلتها و خوی شکوهمندت.
تو قهرمانی؛ ولی نه به خاطر پیچیدگی مچهایت و نه به خاطر پهنای شانهات، بلکه به خاطر چشمه فیضی که نخست بر قلب و زبانت و سپس به گفتار و رفتارت سرازیر شده است.
در میان نخستین مهاجران، تو از همه نامدارتر و برتر بودی و بیش از همه در دل پیامبر صلیاللهعلیهوآله جاداشتی.
تو نخستین کسی بودی که ایمان آوردی و تواناترین مدافع دین و دلیرترین مبارز، پایدارترین جنگاور، هوشمندترین حادثهپرداز، شیواگوترین دانشمند سخنور و موفقترین پیکارگر به شمار میرفتی.
چه چیز در نهجالبلاغه فرود آمده که تصویر راستین آن روحی نباشد که بهسان پرتو خورشید
در جام بلورین، در تن والای تو فرود نیامده باشد؟ کدام کار است که در حیات نورانیات انجام داده که تعبیری کاملاً درست از تمایلات عالیه و گرایشهای ملکوتیات نبوده باشد؛ گرایشهای
عالیهای که از روح پاک و مقدّست برخاسته است»(1)
1) . برگرفته از سیمای نهجالبلاغه، ص 50؛ با اندکی تصرّف.
دل تاریخ برای تو تنگ است؛ برای تو که تاریخ را شرمنده صبر و سکوت غریبانهات کردی، برای تو که سیمای شفّاف عدالت را هنوز هم پس از چهارده قرن فاصله، برایمان تازه و زیبا و روشن تصویر میکنی و ذوالفقار حق مدارت را در امتداد مسیر وحی و حقیقت به چرخش میآوری تا کوردلان خفته را از خواب شوم شیطانی برهانی.
دل تاریخ برای تو تنگ است؛ برای تو که علم را با عدل و عمل در هم آمیختی و تصویر انسان کامل را برای همیشه در دایرهالمعارف انسانشناسی ثبت کردی.
ایمانت را با عشق و یقین گره زدی و در روزگاری که آئین حق، یاوری نداشت، مصداق «اَوَّلَ مَن اَسلَمَ مَعَ رَسول اللّه» شدی.
تو برادر وحی و جانشین او شدی؛ آنگونه که سزاوار ایمان محکم و یقین استوارت بود.
خداوند تو را برگزید تا میراث گرانقدر محمّد صلیاللهعلیهوآله را پاس داری؛ آنگونه که تو حقیقت رسالت او را دانستی و آیین نیکویش را برگزیدی.
دل تاریخ برای تو تنگ است؛ برای تو که نام بلندت همچون هیبت ذوالفقاریات، هنوز هم کام جان شبپرستان را تلخ میکند و جام جان حقمداران را از کوثر ناب ولایت سرشار.
چقدر دستان کوتاه ما تا آسمان بلند نگاهت فاصله دارند! کاش تقویم زندگیمان در تقدیر تاریخ تو بود! کاش تو را میدیدیم بالای منبر سادگیات که با همان خرقه پشمینه پادشاهی
نشستی و مسجد کوفه را مست موعظه میکردی!
کاش تو را میدیدیم کنار جاههای عمیق بیکسیات، با همان صدای «های های» غریبانه؛ آنجاکه نجوا میکردی: «انا عبدک الضعیف الذلیل المسکین المستکین»!
کاش دنیا تو را میفهمید؛ دنیایی که حجم کوچکش، هیچگاه قدر هیبت ملکوتیات را
آنچنان که شایسته نام بلند علی علیهالسلام است ندانست و نفهمید!
نیامده بودند که باز گردند؛ جاودانگی را میخواستند. آنروزها که تمامِ آسمان بر وسعتِ حقیرانه زمین چکیده بود، دستهاشان تا خدا میرفت و فرشتگان - حتّی - در همسایگی چشمانشان اردو میزدند در اشراق نگاهشان کهکشانی از عشقهای گداخته را میدیدی.
حضورشان کافی بود تا یک مشت پنجره مهآلود را شفاف کنند و عطر شکوفههای گیلاس را در چارچوبش بپراکنند.
از آنهایی بودند که باید «در رگ حرفهایشان خیمه میزدی»
از آنها که: «وسیع و سر به زیر و سخت» بودند.
واژههاشان همه از جنس باران بود. خوب یادت هست که همراه با حریقِ آوازهایشان - که عطرآگین پرواز بود - به تولدی دیگر میرسیدی.
خوب یادت هست که شانه به شانه آنان در پلکریزههای مناجات غرق میشدی و پابهپای آنان از آبی آسمان هم فراتر میشدی!
و حالا آواری از غروب بر شانههایمتلاطم توست و دنیایی از خاطراتگریخته در مقابل چشمانت.
رستاخیز عاشقانه کلمات در برابر گلواژههای نابشان زانو میزد.
عارفانی بودند که خورشید، روشناییاش را از پیشانی آنان وام میگرفت.
سالکانی بودند که زمزمههای یکرنگیشان را هنوز آئینهها به خاطر دارند.
پاک طینتی و صداقتشان را...
نه! ما شهیدان را نمیشناسیم؛ «شهیدان را شهیدان میشناسند».
پیر ما گفت: آنانکه دست اندر خم زلف نگاری دارند در آوردگاه مبارزه حق و باطل تیغ از کف نمیاندازند.
پیر ما گفت: عشق چون خط پرگار است؛ هر نقطه از آن که باشی تو خود، عشقی، عاشق و معشوق و عشق در جوهر واحدند.
و گفت: جهان جملگی عشق است و هر آنچه غیر از عشقْ، نیستی.
اگر عاشق نباشی وجود نداری، گرچه خود را هست انگاری.
پرسیدم ای پیر چگونه عاشق باشم؟
گفت: اگر هستی؛ پس عاشقی.
پرسیدم: چه عملی عاشق را شایسته باشد؟
گفت: نماز! نماز ورد عاشق است، ساز عاشق و آواز اوست تیشه او مرکب او، سلاح و جملگی همه کارش!
و گفت: نماز عشق دو رکعت است؛ مانند نماز صبح؛ که نیت شهادت کنی، حمد و توحید گویی، رکوع و سجده کنی.
گفتم: و وضوی خون؟!
فرمود: نماز خون را شایسته است که جعد گیسوی نگاری بر دست و صورت بریزی و شایستهتر که غسل گیسو کنی.
و فرمود: هر آنکه در کمند گیسوی نگاری بمیرد از دروازه جهاد وارد بهشت میشود.
چه بود در هیجانی که شعلهور میشد
چه بود رمز نگاهت که کوه پَر میشد
ترا برای خودش بُرد او برای خودش
عجیب بود، خدا عاشقانهتر میشد
«دوباره سجده کنید، این شراره قلب من است»
و چشمهای ملائک دوباره «تَر» میشد
یقین به چشم ملائک خطور کرد و زمین
پُر از غریبی مردی بدون سَر میشد
صدای بغض گلویی به آسمان میرفت
و با گلوله غم طفل بیپدر میشد
تمامِ خاطرهها روبروی مادرها
هزار مرتبه تصویر یک پسر میشد
دلیلِ تانک، دلیلِ گلوله، تیر، تفنگ
میان آبی چشم تو مختصر میشد
که رودهای جهان سمت چشمهای تو بود
و با دعای تو شبهایتان سحر میشد
هنوز هم که هنوز است این گلوله پُر است
اگرچه با هیجان تو شعلهور میشد
دلت با ضربان زیتونزاران میتپد؛ همچنانکه آنان غربتت را در عمق ریشههایشان مویه
میکنند.
پنجرههای نگاهت را اگرچه غبار حسرتخیز آزادی پوشانده؛ اما میدانم که سلول سلول جانت از عطش رسیدن به رهایی لبریز است. داغها بر دل داری و دردها در سینه؛ اما امیدوار
شکفتنی و رُستن.
شبهای دراز گلوله و دلهره را با آرزوی دمیدن سپیده موعود به صبح میرسانی و بار دیگر دفاع نابرابر سنگ و آتش آغاز میشود. تو سالهاست اینگونه از خواب بر میخیزی؛ سنگ در مشت و مصمم. آنان که سرزمینت را بیبهار میخواهند، یقین دارند که باید روزی سوار بر
اسبهای آهنینشان، این خاک پیغمبرخیز را به صاحبان اصلیاش وا گذارند. میدانند که ظلمت وجودشان با تک ستارهای موهوم، روشن نخواهد شد .
فلسطین، ای دیار پرندگان در خون تپیده! ما را ببخش که شانههای زخمیات را آنگونه که باید یاوری نمیتوانیم.
ما را ببخش که ناله ثانیههایت را، فریاد کودکانت را، ضجه مادرانت را میشنویم و جز گریستنمان کاری نیست.
شغالها زوزه میکشند و تکه تکهات میخواهند.
لاشخورها با بالهایی سیاه، آسمان آبیات را محاصره کردهاند.
آیا کدام دست، یاریگر لحظههای کبودت خواهد شد؟
کدام سحرگاه بر چهره خمودهات شبنم تبسم خواهد پاشید؟
ای تار و پودت تنیده در اندوه و خون! تو آن خاکی که نفسهای سلیمان در هوایت جریان دارد. نخستین قبلهای که مسلمین زمین، رو به سویش نماز گزاردهاند و حالا اینچنین اسیر و بییاور، خیره بر دور دست افق، حجم سنگین داغهایت را مویه میکنی.
اما نه! مویههایت را بگذار و برخیز.
تو میتوانی با دستان سپیدت، خورشیدِ اتفاق را بر آسمان باران ریز لحظههایت حک کنی.
میتوانی این هوای مهآلود را با سرانگشتان روشنت پس بزنی و بهار را به کوچههای سرزمینت دعوت کنی.
برخیز، سنگهای نفرتت را بر پیشانی ترک خورده صهیونیست بکوب!
غرور سرخت را در عزمی پولادین بپیچ و بر سر و روی آنان فرود آورد که درختانت را خزان زده میخواهند.
ریشههای عصیان دشمنانت سستتر از آن است که این خاک توفان دیده را از علفهای هرزه شقاوت لبریز کند.
برخیز! بگذار زندگی در دستهای کودکانت نفس بکشد و مردمانت طعم شیرین آرامش را در دهانهای تلخ روزهاشان، مزه مزه کنند.
من ایمان دارم که گامهای استوارت جاده سپید آزادی را در خواهد نوردید.
شما فرزندان صبرید! شما فرزندان استقامتید! شما فرزندان شهامتید و شما فرزندان شهادتید! این سرزمین با اشکهای پنهانی و فریادهای آشکار شما آشناست. فریادهایی که در
طنین زلزلهخیزش، روح استقامت یک ملّت جریان دارد. ملّتی که پای در سرزمین خویش، پای
در خا ک موطن مادری خویش استوار کرده است و دست افراشته است به دادخواهی خود در برابر ظلم و بیدادگری مهاجمان.
فریادهایتان را گوش عالم میشنود! اگرچه واژههای نشنیدن را زمزمه میکنند، لبهای به هم آمدهیشان.
فریادهایتان هر کدام سنگی است که بر پیشانی سیاه اشغالگران میخورد.
شما فرزندان صبرید! صبری که ثمره درختان پربار روح شماست، آنسان که زیتونها گواهی میدهند باروری درختان و خاک حاصلخیز فلسطین را.
صبر شما گواهیست برای صلابت روح شما، در برابر تندبادهای مخالف. فلسطین، بینام شما، هیچ وقت استیلای خویش را درک نخواهد کرد. شما فلسطین را معنا میکنید با واژههایی
بلیغ و با خون خویش که بر سنگفرش کوچهها و خیابانهایش جریان دارد.
شما فرزندان شهامتید، که اینسان سینه سپر کردهاید در برابر گلولههای سرکش طغیان. شما فرزندان شهادتید، خون شما شهادت را به رساترین تعابیر معنا کرده است، شهادت، استعاره
است از نگاههای مشتاق شما.
شما فرزندان فلسطینید! شما فرزندان صبرید! این خاک با اشکهای شما با فریادهای شما آشناست.
سهشنبه
1 شهریور 1384
17 رجب 1426
2005.Aug.23
... باید آموخت تا برای «شفا»ی دل، به فراتر از «قانون» اندیشید؛ فراتر از تمام نسخههای خاکی.
برای دست یازیدن به بلورینههای افلاک، تنها باید از «اشارات» مدد جست و به «الهیات» پرداخت؛ به درک آنچه ورای پردههای چشم است.
باید گذشت از شش جهت امکان، تا به لامکان دست یافت. باید آزمود «حکیم» بودن را، عارف شدن را، پر رنگ بودن و بیرنگ شدن را. باید رسید به آنجا که جز «خدا» نشود دید و جز «خدا» نشود شناخت.
... و زمانه میخواست بوعلی، «طبیب» باشد.
زمانه میخواست بوعلی، «حکیم» باشد.
زمانه میخواست بوعلی، «وزیر» باشد!
... اما بوعلی میخواست عارف باشد؛ عارف به آنچه میبیند، به آنچه میشنود، به آنچه میگوید و از آنچه لمس میکند در عمق ذرات؛ «هو الحق» گوی آب و آیینه. از خراسان تا گرگان، از گرگان تا ری و اصفهان، بوعلی بود و گریختن از محدوده فرمانروایی جهل.
آنچه نابسامانش کرده بود، گریختن از سلطه جهل بود که شهود «سینایی»اش پر از جلوه تجلّی یار بود.
او از جنس خاصانی بود که دستهای توانمندش، فراتر از فهم عامّه را لمس میکرد. او از جنس کسانی بود که خدا را میدید و میشنید و حس میکرد؛ در پیچیدگی سلولهای آدمی، در
نجوای آرام نسیم، در لطافت چشمهای زلال.
حکمتش، پایبند تنگ نظری اهل «جدل» و عرفانش، منقبض در زاویههای بست رباط و خانقاهها نبود.
پرنده دلش، عشق را از مکتبی آموخته بود که چشم لایزالی «ولایت» است و شاگردان این مکتب، استادان توانمند معارف متعالی بشر هستند.
بوعلی، آنچه را که آموخت، برای آموختن آموخت؛ آنچه را اندوخت هم برای آموختن اندوخت.
طول و عرض کاخ، باعث جداییاش از مردم نشد و صدارت و وزارتش جز خدمت به خلق، مفهومی دیگر نیافت.
از طبابت تا حکمت، از فلسفه تا عرفان، از درس و بحث تا وزارت و حکمرانی، بوعلی بود و رضای حضرت دوست(جلجلاله)؛ بوعلی بود و دلواپسی دانش؛ دانشی که سربلندی ایران و اسلام، پیامد آن بود.
نام بلند آوازهاش چنان به تسخیر مرزها پرداخت که «جهان غرب»، هنوز هم سر به آستان یادش مینهد و فرمانش را پاس میدارد.
سلطان الاطبا، شیخ الرئیس، صاحب «شفا»، کاتب «قانون»، فخر «اشارات» و صدها لقب بلند و با شکوه که همانند نامش - حسین - شکوهمند و رسایند!
پزشک بود که دردهای جسمی و روحی را با ایمان و اعتقاد، معالجه میکرد و درس آموختگان مکتبش، گویی دست به اکسیر اعظم یازیدهاند؛ همانند نامش به مانایی و جاودانگی رسیدند.
یادش گرمابخش محافل علمی و نامش جاودانهترین افتخار تاریخمان باد!
عظمت نامت را بادها میوزند؛ گوش به گوش، نجوا کنان. سینه به سینه نقل کنان، مرز به مرز، از دوردست تا به اکنون، در دوردست تاریخ.
تو را میبینم که در جغرافیای انسانی، چون پدیدهای شگرف ظهور کردی و «بوعلیسینا» نام
گرفتی.
از هر پدیدهای عمیقتر، قلمرو تاریخ را لرزاندی، مرزها را شکستی و در زمان جاری شدی.
تو - «بوعلیسینا» - از بخارا شروع شدی و آرام آرام، قاره به قا ره، از آسیا تا اروپا، از اروپا تا آمریکا و آفریقا، منتشر شدی.
در نگاه تو شهود موج میزند.
نگاهت، طبیبانه میشکافد کالبد بیجان ذرّات خلقت را و به تماشا مینشیند جبروت خفته در وجود آنها را و به تفسیر مینشیند فلسفه شگفت خلقت را. بوعلی سینا، طبیبی است که عشق و شهود را در هم آمیخت، فلسفه و شعر را به هم پیوند زد و الهام را به علم.
بوعلی سینا از «قانون» معرفت، «شفای» وجود طلب کرد.
شوریدهای که عارفانه، اذهان پریشان جهان را به جذبهای، مداوا میکرد.
هنوز نامت، در تارک علم، روشنتر از همیشه میدرخشد و عظمت نام با شکوهت، افتخاری است بر افتخارات جهان اسلام.
و تو تا همیشه اعصار، زنده و جاوید میمانی.
چهارشنبه
2 شهریور 1384
18 رجب 1426
2005.Aug.24
پیراهنت در خون موج میزند.
باران یکریز گلوله بر پیکرت، آرام آرام فرود میآید.
تو در محاصره شبپرستان، در اندیشه رهایی دوستانی.
به تو میاندیشم که در خفقان شوم لحظهها، خاری شدی در چشم طاغوتیان و استخوان در گلوی حرامیان درنده و تیغی بر حنجر خفاشان؛
در هر جا و هر مکان همچون نسیم، آسوده از مکان و زمان، رها در همه سو و چون توفان ویرانگر. در هر جا به شکلی و هیبتی در اندیشه یاری دین خدا «هر لحظه به شکلی بت عیار
برآمد» در هزار چهره و هزار رنگ، گاه روستازادهای ساده و جویای کار، گاه معلّمی در حال تدریس و هر بار تیشهای به ریشه ناجوانمردی و کفر و ظلم جماعت مکّاره!
هر چه بیشتر تو را میجستند، کمتر نشانی مییافتند.
تو همه جا بودی و هیچجا.
اثری از تو نبود.
چون صاعقه ناگهان فرود میآمدی بر فرق بیخیالیشان و یکبار، ناپدید میشدی در عمق لحظهها.
کوچه پس کوچهها تو را میشناختند و فرارهایت را پنهان میکردند.
سایههای دیوار، سایهات را در آغوش میگرفتند و محو میشدی از چشم ناپاکان.
میدانم چقدر سخت است لحظه لحظه در اضطراب به سر بردن!
سخت است خانه به دوشی و آوارگی زن و فرزند؛ تو امّا مجاهدی بودی، غرق در هجرتی عاشقانه که ره صد ساله را یک شبه پیمودی.
از سلاله پاکان بودی و از قبیله شهادت.
اینک در خلوت یک کوچه، گرداگرد تو را گرفتهاند!
سرخوش از پیروزیِ خیالیشان، تو را به تسلیم فرا میخوانند؛ آنها که خواب را مدّتها بر چشمهایشان حرام کرده بودی.
آنها که رویای دستگیریات، آرزوی روز و شبشان شده بود.
آنها که جانشان از دست تو به لب رسیده بود.
پیراهنت خونی است؛ امّا تسلیم نخواهی شد.
تو مشتاق شهادتی و شهادت مشتاق تو.
میخواهی داغ بزرگتری بر دل طاغوت بگذاری.
نه حرفی از تو خواهند شنید؛ نه کلمهای از تو خواهند یافت.
کاغذ اطلاعات را میبلعی تا کاخنشینان همچنان نگرانی و دلواپس اندرزگوها باشند.
و قصه تو گوشوار گوشِ تاریخ خواهد شد.
سیدعلی! امروز روز توست، پایان گمنامی است.
سهشنبه
8 شهریور 1384
24 رجب 1426
2005.Aug.30
زمان گم میشود در تیک تاک تلخ فاجعه.
زمان وحشت زده گوش خوابانده به اضطرابی عمیق که قد کشیده از لحظههایی شوم.
حادثهای تلخ در بطن شهریورماه شکل میگیرد. از تمام زاویههای شقاوت، بوی تند توطئه و مرگ میوزد. ابلیس، بر تلّ اذهان پوسیده و غبار گرفته میخندد. بالهای آتش گرفته میوزند،
میبارند، از ابرهای مشتعل، از شعلههای نفرت و کینه. همهجا پر میشود از بوی بالهای
سوخته.
هوا، بوی سوختگی میدهد.
هوا تاول میزند. هوا در شعلههای کینه میسوزد و بادها، بوی پروازها را خواهند وزید... .
حادثهای شوم، ذهن تاریخ را میآشوبد.
نفس ثانیهها بند میآید.
در جام جان زمان، شوکران مرگ سرازیر میشود. فاجعه متولّد میشود.
دستان ابلیس خونآلود است.
دو پروانه در آتش عشق میسوزند؛ در آتشی که شعلهور است از کینه ابلیسیان.
«باهنر» و «رجایی»، اسطورههای بینظیر عشق، دو واژه نامآشنای تاریخ. یک جفت پروانه عاشق رها شده از پیله تعلقات دنیا، محو جمال دوست، به آسمان قد میکشند.
از «رجایی» میگویم، همان معلّم ساده و مهربان که اندیشیدن را میآموزد. او که شهرت و محبوبیت، ذرهای از تواضع و فروتنیاش نکاست.
شمعی که در اندیشه عشق به خدا، ذرهذره سوخت.
پروانهای که در طواف عاشقانهاش گرد روشنایی شعله عشق و معرفت، به عروجی سرخ رسید.
و «باهنر» هنرمند عرصه شهادت بود که «شهادت هنر مردان خداست»!
8 شهریور 1384
24 رجب 1426
2005.Aug.30
پنجرهها خاک میشوند و آرزوها، کبود.
درختهای زیتون، به میوههای رسیده میاندیشند و کودک گم کرده عروسک به شَبَح وحشتناک بولدوزرها!
اینان در فلسطین به دنبال گور کدامین «بنلادن» میگردند که اینگونه خاکها را میکاوند و اینگونه درختان را از ریشه میکنند؟
چیست این واژه همیشه آشنا که معنای خویش را این روزها در قامتِ «حزب اللّه»، در قامت «حماس»، در قامت: ایرانی، عرب و... مسلمان! میگردد؟
چه شده است که پدیده فناوری سازمان جاسوسی امروز، گشمده خویش را در جیبهای خالی کودکان عراقی و فلسطینی میگردد؟
عجیب است از «شارون» که مثل «عموسام» کم حافظه شده است!
عجیب است از «بوش» که همزاد گم کرده خود را در عراق و افغانستان میگردد!
عجیب است که اینان؛ درخت حماقت خویش را میخواهند در نقطهای از عالم بکارند که باورهایش همیشه صاف و زلال بوده است!
گویی اینان فراموش کردهاند ویتنام را، هیروشیما را، صبرا و شتیلا را، آرزوی نگفته مردم «شیلی» را، زخمهای سیاهپوستان و سرخپوستان را، کودکان بیگناه قانا را، غزه و الخلیل را، صور و صیدا را، حلّه و بغداد و کربلا را، نجف و بصره و سامرا را و کابل و هرات و قندهار را!
چه زود فراموش کردهاند که به دستهای هیولایی خویش نگاهی بیاندازند! چه ابلهانه بهای حماقت خویش را از کودکان بیگناه افغان و عراقی و فلسطینی مطالبه میکنند و برجهای
چنگیزی خود را در ویرانه آرزوی کودکان بنا میکنند! هنوز نگاه خورشید از خونهای خشک
شده بر دیوارها شرمناک است.
هنوز تاریخ از تکرار روزهای شمارش شدهاش میهراسد که آبستن چه فتنههایی از سوی صهیونیزم خواهد شد؛ آن وقت، هر کودک مسلمان، تازه تولد یافته، «تروریست» نامیده میشود!
عجب دنیای وارونهای است!
هنوز آسمان از مراسمِ «بردهکُشان» یانکیها دلگیر است؛ امّا نوجوانان آفریقایی، آدمکش نامیده میشوند!
هنوز چنگال پر زور شارون از خون اردوگاههای فلسطین آلوده است؛ آنگاه «حزباللّه» کانون وحشت، گفته میشود!
چه ابلهانه میاندیشند اربابهای سفید که فکر میکنند هنوز هم میتوان از کشتیهای بادبانی خود پیاده شده و زنجیر در گردن جهانیان انداخت!
امروز هر انسان آزادهای میتواند نیت گرگ را از دوستی با چوپان بفهمد!
بگذار امثال بوش و شارون گرگ باشند و امثال بلر، شغال!
این صبح فرداست که روشن میشود، وقتی آفتاب حقیقت سر از کوههای بلند «مشرق» زمین بر میآورد، چه کسی «تروریست» است.
... آن روز دیر نخواهد بود که «خشم خداوند» فراگیر شود و طومار حیله و ترفند آنها را درهم بپیچد؛ طوماری که امروز با نام «دموکراسی»، تنگ تنگ بر گلوی جهان پیچیده است و خونش را مثل زالو میمکد.
به امید آن روز، روزی بدون ترور؛ روزی بدون خون و خونریزی!
8 شهریور 1384
24 رجب 1426
2005.Aug.30
محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامآور رحمت بود تا خویش و بیگانه بر سفره مهر و محبّتش بنشینند و لقمههای هدایت برگیرند. اهل کتاب نیز بیگانه نبودند، پیروان برادران او بودند؛ تابعین زردشت و موسی و
عیسی که - اگرچه به دعوی - اهل توحید بودند و خداوند اوستا و تورات و انجیل را به نیایش مینشستند.
و خداوند قرآن فرموده بود که سیمرغ آسمان رأفت، سایهبالهای بلندش را از سر آنان نیز دریغ نکند.
امّا چه باید کرد با ناسپاسانی که در سایه سیمرغ مینشستند و به او سنگ میزدند؟
چه باید کرد با نمک ناشناسانی که بر خوان مینشستند و مهر میدیدند؛ امّا سفره را میدریدند و به روی صاحب سفره تیغ میکشیدند؟
چه باید کرد با فرزندان سامری که تیغ عداوت را از رو بسته بودند و یاران محمّد را از پشت خنجر زده بودند؛ با احباری که محمّد را میشناختند؛ همچنان که پسرانشان را، با شبپرستانی که آفتاب را میدیدند و زیر چادر انکار میخزیدند، با آنها که تورات را به قلم تحریف نگاشته بودند و دندانهای کینهشان را زیر لبخند نفاق و زرق، پنهان ساخته بودند؟
و خداوند پیامبر مهر را به قهر فرمان داد.
فرمان داد که کتاب را بگذارد و شمشیر بردارد که پاسخ خیانت را باید به قهر و شدّت داد.
و آفتاب، یارانش را به محو سایهها گسیل کرد. قلعه شب در برابر تیغ آفتاب قد علم کرد و به خاک نشست.
خیبر ویران شد تا کینهای بر سر کینههای یهود افزون شود و آتش حسدشان چنان بر افروخته گردد که خاکستر ایمان سوختهشان هم به باد کفر و ناسپاسی رود و اینک پس از هزار سال، ماییم و قلعه تازه شبپرستان.
ماییم و انتظار فرزند حیدر، تا به یاری تیغ قهرش خیبر صهیون را نیز بر سر قلعه نشینانش ویران کنیم.
«فردا، پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند»
سایه خیال و اوهام، دلهای اصحاب را فرا گرفت.
صدای همهمه بلند شد؛ او کیست؟ دلخوش بودند که علی نیامده؛ پس علی علیهالسلام نیست.
اگر، علی نیست، شاید - من - باشم؛ نه! قطعا منظور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله من هستم!
و خیبر، آن سویتر، مغرورانه و متکبر، قدرت برج و باروهایش را به رخ سپاه اسلام میکشید و به سنگها و دیوارهایش دلخوش کرده بود.
خیبر، جان پناه یهودیانی شده و در خیال خام خویش، خود را دست نیافتنیترین نقطه عالم میپنداشت.
سال هفتم هجرت، یهود، شکست و خواری سخت خود را از لشکر اسلام، کشان کشان به امنیت خیبر رسانید و خیبر، زادگاه توطئه و کینهتوزیها شد.
بسیار فرماندهان سپاه اسلام، برخیبر تاختند و سرافکنده بازگشتند و فرارشان را هر یک به بیانی توجیه کردند.
و محمد صلیاللهعلیهوآله، شب را تا صبح در اندوه و غم گذراند.
آنگاه که آفتاب بر عالم تجلی کرد، از خیمه بیرون آمد و سراغ کسی را گرفت. گفتند: یا رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله! علی علیهالسلام به چشم دردی مبتلا گشته. فرمود: بیاوریدش که طومار خیبر به قدرت بازوان حیدریاش پیچیده خواهد شد!
بیاوریدش که ملائک، مشتاق تماشای جنگیدنش هستند!
بیاورید آن سبقت گرفته در ایمان را که آسمانها شهامت صفدریاش را به انتظار نشستند و علی آمد و اندیشههای سستدلان نقش بر آب شد و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عطر دعایش را آرام جان آسمانها ساخت که «خدایا، چشم درد و گرما و سرما را از او دور گردان و بر دشمن یاریاش ده که او بنده توست و تو را دوست دارد و رسول تو را دوست دارد و هرگز فرار نمیکند»
پرچم به رقص آمد در آسمانها؛ از شوق نوازش دستان یدالله.
التهابی غریب در دل زمانه چنگ میزد و سایه شک بر نگاه همیشه مردّد.
نمیدانم، صدای دعای ملائک بود که در آسمانها، میپیچید یا درود پیوسته خدا بر عزیزترین آفریدهاش.
اقتدار پوشالیِ خیبر، کی دوام خواهد آورد در برابر قدرت الهی؟ دست در حلقههای درب آهنین خیبر، بارش یکریز یقین از جان و دل و یک «یاعلی».
و خرد شدن غرور خیبر در برابر عظمت «علی»؛ «لا فتی الا علی، لا سیف الاذولفقار» کاش چشمها به معجزه ایمان بیاورند!
به چشمها بگویید خوب بنگرند این صحنهها را که این دستها از آستین قدرت و عدالت خداوند، بیرون آمده است. که این دستها سرنوشت احد و بدر و خندق را رقم خواهد زد.
که این دستها، کلام وحی را خواهد نگاشت.
که این دستها، دست غدیر است که روزی برای بیعتش سر و دست میشکنید و دیگر روز، ریسمان و بند بر آن مینهید.
که این دستهای خداوند است که از آستین علی علیهالسلام بیرون آمده.
کاش چشمها کم حافظه و فراموشکار نبودند!
دستانت را که به هم میزنی، گرد و خاک برخاسته از آنها به سمت آسمان صعود میکند.
منظره عجیبی است؛ چشمهایم را میبندم و دوباره نگاه میکنم. نه، آنچه را میبینم باور نمیکنم؛ امّا آنها همه حقیقت دارد، گرد خاک به زمین نمیریزد.
آسمان در جذب گرد دستانت بیتاب است. ناگهان میبینم فوج فرشتگان را؛ فرشتگانی که مشتاقانه دور و برت بال گشودهاند در تکریم سرفرازی تو.
ملائک، بال و پر خویش را هر گوشهای گستردهاند و ذرات گرد و غبار دستانت را بر دستان خویش، به آسمان میبرند تا توتیای چشم آسمان شود.
گرد و غبار فرو نشسته دستان یل بنیهاشم، پشت پناه اسلام، فاتح بزرگ خیبر، کسی که زمین، گامهایش را به بوسه پذیرا شود، کسی که علی است.
علی یداللّه است.
دستان او بالاتر از همه دستهاست. این دستان علی است که درِ خیبر را بر گرفته است؛ بی آن که خم بر ابرویش بنشیند.
علی یداللّه است.
هیچ دستی قدرت چنگ انداختن در دامان او را ندارد.
هیچ یلی جز علی علیهالسلام، تاب شکستن حریم بیحرمت فرزندان یهود را ندارد.
هیچ گامی استوارتر از قدم نستوه علی علیهالسلام، قادر نیست بلندترین قلههای فتح را بگشاید و هیچ تیغی جز ذوالفقار علی علیهالسلام نیست که بتواند حدود حق و باطل را مشخص کند؛ تیغ علی حدّ عدل
است. هیچ تیغی را تاب آن نیست که در دست ولی خداوند قرار گیرد؛ جز ذوالفقار.
علی دست خداوند است در زمین.
دست او ستون آسمان است و افلاک بر بازوان سترگ او تکیه زدهاند.
علی یداللّه است و بالاتر از تمام دستان؛ چرا که «یداللّه فوق ایدیهم».
چهارشنبه
9 شهریور 1384
25 رجب 1426
2005.Aug.31
خوش به سعادت واژههایی که از زیارت میلهای بیگناه میآیند؛ از ملاقاتِ نواهای مغمومی که عطر تلاوت آینهزار را بر قلبهای نقرهگون میگستراند! خوشا قطرههای بلورین اشک برای بدرقه دریا دلی از تبار نورهای یکپارچه! و ما سوگوار توایم، ای که نجواهای رقّتانگیز
شبانهات، بند بند تن زندانها و زندانهای تن را به لرزه در آورد.
سوگوارِ تو که بادهای سمّی مخالف، اوقات رویش را از تو باز نستانْد، حاشا که تراکم شکنجه گاهها، تناسب اندام نیایشت را به هم بریزد! شکیبائیات را آئینها و کتیبههای مقدّس حک کردهاند.
آری! بازوان قوی تقواست که تنگناهای دنیا را اینچنین به زنجیر میکشاند. استقامت تو در تسلسل زندانها، فلسفه بافی فرومایگان و مترصدان را باطل کرد. لاطائلاتِ نسنجیده دونان را پشت سر میریختی و آنگاه، تکبیرهالاحرامِ آزادی، پیکره سکوتِ زندان را میشکست.
یا موسی بن جعفر علیهالسلام تمثالِ دنیا در قاب حقیقت به چشم تو بیش از دیگران آشنا بود که: «الدّنیا سجن المؤمن»
تو با تسبیحی از سپاسِ شبانگاه، روزهای مانده را زنجیروار به عروج تازه میرساندی و به تدریج، پارههایی از ملکوت را بر جزایرِ تنهایی انسان ریختی تا اینکه کنار خزانزدگیِ
عاطفههای بغداد، با دستانی از بهار، مشیّت شیرین را در آغوش کشیدی.
یا بابالحوائج! هنوز قصیده کوهپایههای روحانگیز و دامنههای فَرَحریز از طبیعتِ ترتیلگونه اشکهات میتراود.
«اللهم صَلِّ علی المُعَذَّبِ فی قَعْرِ السُّجون و ظُلَمِ الْمَطامیرِ ذی السّاقِ الْمَرضُوضِ بِحِلَقِ القُیُود؛ خدایا! درود بفرست بر شکنجه شده در قعر زندانها و تاریکی چاهها؛ همو که ساق پای نازنینش بر اثر
حلقههایِ زنجیر کوبیده شده بود».
«کشتگان خنجر تسلیم را
هر زمان از غیب جانی دیگر است
عقل کی داند که این رمز از کجاست؟
کین جماعت را زبانی دیگر است»
عود میسوزد در این باغ کبود.
باغ میسوزد در داغ آخرین صبوری. صبوری پیراهن را میدرد در مرثیه رضا.
هارون، خلاصه همه خفاشهای مبتلا به نفرت از نور است.
آتشی در آتش هیمه این ریگها نخلهای ستبری بود که روزی علی در سرتاسر این دشت بی مهر کاشت.
ریگهای این بیابان هم شهادت به عشق میدهند؛ شهادت به نور مطلق پیچیده در چهارسوی کائنات. آه، بغداد! زندانی صبور لحظههای توسل را چه کردی؟
زنجیرها شرم دارند از این همه ملکوتی که در بر گرفتهاند.
در و دیوار این حصار سیاه، مینالند؛ شروه میزنند، میلرزند، نُدبه میخوانند؛ همراه مردی که سبزتر از همه درختان میخندد، مردی که هر کجا میرفت، گُل تبسم میکاشت و ستاره
احساس، مردی که از نهایت خورشید آمدهبود، مردی با لطافتباران. بغداد، هرچه میخواهی از او بگیر.
اینکه داری غریبانه میفرستیش به ملکوت، کریمترین ثانیههای دنیاست.
درهای بخشایش است و مهربانترین مردم.
خشم نمیگیرد و خشم دیگران هم فرو مینشاند.
او کاظم علیهالسلام است؛ شیرینترین ستاره در این آسمان مهآلود. آه، بغداد! نگذاشتی این خلسه یکدست در تنمان باقی بماند.
نگذاشتی حلاوتش جهان را پُر کند کبوترهای آسمانت برای چه پر میریزند؟ چرا شیون از هر خانه گنجشک بر میخیزد؟ چرا درختها خشک میشوند؟
این پیکر خاکآلود چیست که بر شانههای چهار غلام سیاه میآید و پشت سرش، ملایک، مویهکنان از هوش میروند؟
این پاهای خونآلود کیست که هنوز سنگینی زنجیر را برخود دارد؟
این شناسنامه درد همانی نیست که دستهای رئوفش را کاینات میفهمید؟
چقدر غریب، چقدر دلتنگ، چه داغ بزرگی که منارهها، نیمه شب اذان میگویند، بی آنکه کسی در بلندای مأذنهها باشد!
تابوتت کو، ستاره دنبالهدار، بی بهانهترین آغوش سلوک، متقیترین شناسنامه خُلُود؟
آقای ابریترین اندوههای باریده بر خشکی دلهامان! تابوتت کو؟
دلم تاب این اندوه را نمیآورد.
چشمهایم محاصره گُرگها را نمیبیند؛ ازدحام کفتارها را، یورش خفاش را. دلم تنگ است، امام غریب؛ تنگ مرثیهخوانیِ خون و اشک.
میخواهم به تشییع غریب ستاره بیایم؛ به خداحافظی خورشید. دلم برای گریه تنگ شده است.
گمان میکرد میتواند وسعت بیکرانگیات را به چهار دیواری زندان بکشاند!
گمان میکرد میتواند معصومیت محض را در پشت میلهها به زنجیر کشد!
گمان میکرد میتواند نور خدا را در تاریکی زندان پنهان کند!
چهارده سال رنج مکرّر؛ چهارده سال از پشت میلهها تابیدن!
تو خورشیدی و خورشید هرجا که باشد میتابد؛ میلهها نمیتوانند مانع نورافشانیاش شوند.
یا بابالحوائج! دیرگاهی است که این میلهها، شاهد سجدههای آسمانیات هستند.
دیرگاهی است که خشت خشت دیوارهای زندان به سوز نالههای شبانهات، دلخوشاند.
میلههای زندان، بزرگترین دلیل مظلومیت تو و غل و زنجیر دست و پاهایت، بهترین راویِ مصائب توست.
یا بابالحوائج!
چهارده سال در عمیقترین سیاهچال جور و ستم هارون، کورترین گرههای ناممکن را به یک اشاره گشودی و با سوز مناجات عاشقانهات، سیاهترین قلبها را به لرزه در آوردی!
یا بابالحوائج!
هنوز در گوش غیرت «صفوان»ها، فریاد آزادگیات طنینانداز است.
هنوز قدرت پوشالی «هارون الرشید»ها، در هم میریزد از شکوه و جبروت ملکوتی است.
«فدک» در کلام تو زیبا تفسیر میشود.
از نگاه تو «فدک» یعنی تمامیّت ارضی اسلام.
ای قوممحمد صلیاللهعلیهوآله را موسی، ای اقیانوس خشم و غیظ را کاظم، ای پروردگار عالم را عبد صالح!
فرشتگان، به تسبیح در آمدند مقدمت را. آسمانها و زمینیان، خون گریستند فقدانت را.
چهارده سال رنج مداوم تمام شد!
دنیا میماند و یتیمی تا همیشه مکرّر!
میگویم: یا بابالحوائج و در قنوتم یک آسمان التجا گل میکند.
کیستی ای روح نیایش، نیاز حاجتمندان، سبب ساز رحمت واسعه الهی.
کیستی تو که میشود با التجای به تو، تمام نابسامانیها را سامان بخشید، تمام دردها را درمان کرد و تمام غصهها را از دل زدود؟ کیستی تو ای روح نماز که حتی دشمنت به خاکساری نیایشت
غبطه میخورد؟ حضور آسمانی تو را چه کسی میتواند انکار کند؛ حتی در زندان، حتی در تنگنای تمام «سیاهچالها»؟!
بریده باد دستی که زنجیر را به ملازمت پاهایت برگزید!
آخر چگونه میشود مفهوم ناب آزادی و آزادگی را به بند کشید؟
مولا، شگفتا از صبر تو؛ صبر مقابل سیهکارترین ستمگران روزگار، صبر مقابل تمام نارواییهای زندان و زندانیان! بریده باد دستی که تازیانه بر پیکر کبریاییات نواخت! بریده باد دستی که با زهر خنده نگاهش، سمّ هستی سوز حسادت را به جام جان تو ریخت!
مولا جان، ای اسطوره شکیبایی! ما رابه التجای تو نیازی است که در طول زندگی بدان محتاجیم و خداوند دعای تو را بهانه اجابت بیواسطه کرده است.
ای باب رحمت و اجابت! چگونه میشود در عین درماندگی از یاد تو غافل شد؟
اینک، این غروب غمبار شهادت توست که آسمان «کاظمین» را فرا گرفته است؛ غروبی که یادآور روزهای تاریک زندان است؛ روزهای تلخ تازیانه و خشم، روزهای سرشار از خلوت غریبانه مناجاتهایت.
مولا جان، چگونه میتوانم عبادتهایت را بسرایم؛ ولی برای زخمهای غریبانهات سکوت کنم؟
چگونه میتوانم به شکیبایی بینظیر بیاندیشم؛ ولی به شکنجه دژخیمان توجه نکنم؟
چه نامرد مردمانی بودند، آنان که شمع وجودت را خاموش میخواستند!
چه وارونه اندیشانی که وجود آسمانیات، تاب تماشا از آنان گرفته بود.
مولا، ای خورشید فرو نشسته در محاق زندانها! امروز دل ما تنها به اندوه نشسته است که شمع جان به یاد روزهای بیچراغت، سوزان و اشک غم به یاد نالههایت فروزان است.
سلام بر تو، در همه حال!
سلام بر تو در همه روز!
سلام بر تو و شکیباییات در زندانهای تاریک هارون!
ما و دریای کرمت یا بابالحوائج!
تقویم، روی سیاهترین برگههای خود ورق میخورد و به هزار و چهار صد سال پیش بر میگردد؛ به شبی که غم، به شبنشینی کوچههای تاریک کاظمین آمده است.
شب، خجالت زده از لابلای انگشتان سیاهی، در خاکها فرو میچکید. خورشید، خودش را پشت غروبها و کوهها پنهان کرده است؛ گویی این که در خیابانها مرگ پاشیده باشند!
مرگ در قالب تعارف خرما تقدیم امام موسی کاظم علیهالسلام میشود .
یک لقمه دیگر از این خرما و ریحان میل کن، اگرچه به زهر آغشته شده باشد!
... و چقدر هارون به دستهای سیاه و جنایت وحشیانه خودش افتخار میکرد!
افتخار به شکستن حریم حرمت ائمه!
افتخار به خانهنشین کردن عدالت و زمینگیر کردن ساقههای پیچکهای عاشق!
ای کاش طاقهای آسمان میشکست و باران بلا بر زمین نازل میشد و این اتفاق ناگوار نمیافتاد!
چشمهایت که به گنبد طلایش میافتد، بیاختیار اشک به شبنشینی چشمهایت میآید!
«السلام علیک یا عَلَم الدین و التّقوی
السلام علیک یا خازن علم النبیین
السلام علیک یا نائب الاوصیاء السابقین
السلام علیک یا مولی موسی بن جعفر و رحمهاللّه و برکاته»
خداحافظ ای دستهای پاک عبادت!
خداحافظ ای پیشانی پینه بسته از تهجد شبانه!
خداحافظ ای نور خدا در تاریکیهای زمین!
خداحافظ ای درهای رحمت الهی، از دستهای شما جاری بر روی خاک!
خداحافظ ای معدن انوار علم و وارث سکینه نیاکان پاک!
خداحافظ ای کوچههای غریبه کاظمین!
خداحافظ ای سالها زندان، سالها غل و زنجیر!
خداحافظ ای سالها انتظار!
بگذار و بگذر؛ خشت خشت دیوارهای تاریک زندان را و لحظه لحظه تنهاییات را!
بگذار و بگذر؛ تمام دلتنگیها و بیکسیهایت را!
بگذر از این شهر که مردم قدر تو را نمیدانند و خورشید عالمتاب را بر بالای سرشان نمیبینند!
ما در ظلمت هارونالرشید جهانیم.
ای از زندان پر کشیده رازهایی را بر ما ببخشا!
شیعیانت را دریاب، ای غریب زندان بیکسی که درد بیکسی، ما را زمینگیر کرده است.
قصه تنهاییات در زندگی ما جاری است؛ غربت را با نام تو میشناسیم و از ظلمت، به اسم اعظم تو پناه میبریم.
هر وقت در ظلمت تنهایی دلمان میگیرد، بیاختیار میگوییم: «یا موسی ابن جعفر علیهالسلام» ما زنجیری زندان نفس گناهکار خویشیم؛ گذشتن از غضب را به ما بیاموز تا عقل الهی رهنمون
تصمیمهامان گردد، ای کاظم!
ای مهار کننده اژدهای نفس و ای ید بیضای علم!
ای موسی خاندان علی علیهالسلام! جهان به سخنان گهربار تو و پدران و فرزندانت محتاجتر است تا علوم خاکی.
شیرینی کلامت را بر ما بچشان!
اشکهایمان را رنگ معرفت بخش.
عزای فراقت را به صبر عالمانه مبدل کن!
دعا کن تا شیعیان رنج چندین سالهات باشیم و علمِ ابدیات.
اینجا کاظمین است و این روزها، روزهای رجب.
وقتی عقربه تاریخ به بیستوپنجم آن نزدیک میشود، دوباره ثانیهها به فریاد میآیند.
از نگاه دیوارهای شهر، غم میچکد.
ناله حزین مرغان عاشق است که به گوش میرسد: امشب پس از چندین سال روز، چندین سال شب، هفتمین ستاره به آسمان هفتم میرسد؛ ولی غافل از آنکه این مردم، غفلت، سایهگستر
چشمهایشان شده است.
دریغ و صد افسوس که نمیدانند اینجا دیگر تازیانهها شرمِ باریدن دارند!
چه سخت است و دردناک، دیدن چشمان خیس و بارانی و منتظر دخترت!
او سالها سال چشم به راهی را تحمل کرد تا تو از سفر برگردی؛ امّا غربت تو با تو عجین بود و سرانجام این چشمها را برای همیشه منتظر و داغدار گذاشت.
معصومه تو، خود هم این غم را به دوش کشید؛ امّا... .
حال که دستهایم در جستجوی نگاه خدایی توست، فقط میگویم: ای کاش کبوتری بودم در حریم حرم کاظمین تا بالهای خود را آنقدر در آسمان گرفتهاش میتکاندم که تمام غمهایم
در پنجره فولادش گره بخورد!
کاش پرندهای بودم و بالهایم آنقدر وسعت داشت تا به اوج آسمانها میرفتم و پرده سیاه غم را از صورت گرفته خورشید کنار میزدم تا شاید اینطرفتر، دل گرفته دختری آرامتر شود!
کاش...!
پشت غزل شکست و قلم شد عصای او
هرجا که رفت، رفت قلم پا به پای او
شاعر «سکوت - ضجّه» زد و خُرد شد، ولی
نشنیده مانْد مثل همیشه صدای او
بعدش نوشت از غم مردی که میرسید
هر شب به گوشِ سردِ زمین، نالههای او
پس واژه واژه، شعر به زندان بدل شد وُ
سلّولِ سرد و ساکتِ هربیت: جای او!
مردی که در زمانه ارواحِ شبپرست
خورشید بود و حبس شدن هم سزای او
زندانیِ عجیب و شگفتی که میشدند -
جلاّدها به شیفتگی، مبتلای او
(نقشه کشیده شد)
:«زنِ طنّاز و فتنهگر
از خود بساز لکّه ننگی برای او»
:«رسوای عشق خود کُنَمَش تا به کام تو
ورد زبانِ شهر شود ماجرای او»
(نقشه شروع شد)
دو - سه روزی گذشت و زن -
مانْد و حضور عرشی و حُجب و حیای او
پر شد تمام روحِ زن از انعکاس آن -
هِیْ ناله، ناله، ناله و هِیْ هایْ هایِ او
پس در خودش شکست و شکست و شکست و گفت:
هر که تو نشکنیش و نسازیش، وایِ او!
ذرّات روحِ خاکیِ زن رنگ باخت وُ
کم کم طلای ناب شد از کیمیای او
(نقشه کشیده شد)
:«زنِ محراب و اشک و آه!
نوبت رسیده است به مرگ و عزای او»
:«او آن پرندهای است که بال پریدنش:
روح است و مرگ: دانه و بام و هوای او»
(نقشه شروع شد)
شبحی شوم آمد وُ
خود را دمید در «قَدَر» و در «قضا»ی او
خرمای مرگ را به دهان بُرد و مستِ وصل
مرگی غریب آمد و شد آشنای او.
چارده بار، چارده پاییز، میچکید از بهار و خون میشد
چارده سال از حضور کسی، آسمان داشت نیلگون میشد
پای زنجیر زخم بر میداشت، طاق میشد تحمل زندان
داشت دلتنگ میهمان خودش، داشت دلواپس جنون میشد
«مرگ» آمد شبیه خرما شد، تازیانه تعارفاتی کرد
روح مثل پرندهای زیبا، از حدود قفس برون میشد
گرگ و میش سحر، پرستویی تا همیشه به خواب تن میداد
بغضهای شکسته باران روی تابوت سرنگون میشد
مرگ خرما نه...، مرگ ریحان نه...، مرگ مادر شد و بغل وا کرد
تا در آغوش تنگ بفشارد، سینهای را که داشت خون میشد.
جمعه
11 شهریور 1384
27 رجب 1426
2005.Sep.2
تیرگی گسترده، چشمها تار!
سرها بی ذوق و دلها بیمار! نه کسی به آسمان مینگرد؛ نه آسمان سر شوق کسی دارد.
شبحهای زشت؛ شبحهایی از جنس چوب و سنگ و استخوان.
شبیه مردگانی که عدهای زنده مثل ارواح خبیثه به دورش حلقه زدهاند.
انگار نه انگار که خانه، خانه خداست، تنها خانه خداوند در زمین؛ هر کژ اندیشی، با تکه استخوانی به گردن، درونش پا میگذارد!
زمانی بس تیره بود؛ تیره مثل جهالت، تیره مثل سنگدلی، تیره مثل خشم. نه حرمتی برای پیران بود، نه کودکان، نه عصمت دخترکان به چشم میآمد و نه شرافت زنان.
بوی تعفن متکبران، سراسر حجاز را آلوده بود.
گویی خداوند، نگران شرافت بندگان خویش است؛ نگران آن همه کژی و ناراستی و جهل.
تلنگری میبایست این قوم را تا به خود آیند و به گوهر وجودی خود دست یابند. اینک نوبت رسالت بهترین مخلوق خداوند، برگزیده خلقت و گلچین شده گلستان انبیا است که باید این
رسالت را بپذیرد!
... و بهترین و امینترینِ مردمان برای هدایت نااهلترین مردمان، انتخاب میشود. حتّی نامش، جانمایه رحمت است؛ جانمایه ادب و احترام؛ محمّد صلیاللهعلیهوآله!
... آنگاه، محمّد صلیاللهعلیهوآله باید به تزکیه بپردازد؛ چه جایی نزدیکتر به خدا از غار «حرا»؛ خلوتگاهی که میشود با معشوق اولی خویش به خلوت و گفتگو نشست!
گویی این بار دیگر معشوق، زبان به گفتگو گشوده است: اِقرأ؛ بخوان!
بخوان به نام خداوند!
بخوان به نام آن که خلوتنشین دل پر آشوب توست! بخوان به نام او که تو را حبیب خویش خوانده است و محبوب تمامی کاینات!
... بخوان به نام خداوند:...
... و این خواندن سرآغاز «قولوا لا اله الا اللّه تُفْلِحوا» شد که کژاندیشان، برای رهایی از جهل باید به «تفلحوا» بیش از پیش بیاندیشند! بار دیگر ارتباط آسمان و زمین برقرار شد و وجدان عرب و
عجم از چوب و سنگپرستی، به خداپرستی گرایید.
بار دیگر نوح کشتیبان علیهالسلام، قوم خویش را از توفان بلا رهانیده، به ساحل نجات خواهد رسانید.
بار دیگر موسای کلیم علیهالسلام، قوم خود را از قید ذلت فرعونی رهانیده، به دیار آرامش و صلاح خواهد رسانید.
بار دیگر ابراهیمخلیل علیهالسلام، قوم خویش را از چنگال آتش نمرودی رهانیده، به زمزم رستگاری خواهد رسانید!
بار دیگر سلیمان محتشم علیهالسلام، قوم خویش را از ذلت در یوزگی رهانیده، به عزّت سرافرازی خواهد رسانید.
بار دیگر عیسای مسیح، قوم خود را از امراض خودپرستی رهانیده، به عشق خداپرستی خواهد رسانید.
بار دیگر آسمان و زمین دست در دست همدیگر برای رهایی انسان از ذلّت، لبیکگویان، نوای محمد صلیاللهعلیهوآله را همراه شدند: «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا!»
خجسته روز آزادگی انسان از قید جهل، روز بعثت رسول گرامی اسلام مبارکباد!
... و تو را برانگیختند تا انسان دوباره خلق شود و انسانیّت نفسی تازه کند.
تو را برانگیختند تا به نام مقدس «او» تندیس هزاران ساله شرک را بشکنی و حقیقت توحید را برای دلهای جهلزده جهان معنا کنی.
تو را برانگیختند در ادامه مسیر ابراهیم، در صراط روشن هدایت و با کولهباری از حجم سنگین رسالت.
صدایت را میشنویم گرم و آسمانی، سرشار از عطر خوش وحی؛ از «حرا» که پایین میآیی، آسمان با همه عظمتش زیر پاهایت کوچک میشود.
پیراهنت عطر بالهای جبرئیل را گرفته؛ نگاه کن! چشمهایت درخشانتر از همیشه حقانیت حقیقت را نمایان میکند.
انگار زمین جان میگیرد و مرز میان مُلک و ملکوت کوتاه میشود!
از «حرا» که پایین میآیی، صدای گامهایت نبض این عصر منجمد را به تپش در میآورد، لات
و عزّی تاب هیبت ملکوتیات را نمیآورند.
زمان در انتظار انقلابی عظیم است؛ انقلابی که پایههای زُمخت ستم را میریزد و نوای دلنشین کرامت انسان را در گوش نسلهای امروز و فردا فریاد میکند.
صدایت را میشنویم گرم و آسمانی، سرشار از عطر خوش وحی، در امتداد قرنهای متمادی، سینه به سینه، نسل به نسل، پیام آشنای حرا جانمان را جلا میدهد.
در سایهسار نام مبارکت ایستادهایم و پرچم سبز توحیدیات را میبینم که پس از قرنها در آسمان سینههامان میدرخشد. هنوز هم «حرا» بوی بال ملائک میدهد و کعبه آئینه خاطرات
توست. هنوز هم نقش روشن «لا اله الاّ اللّه» بر گنبد دلهای بیشماری که توفتح کردهای، همدوش حقیقت قدسی «محمّد رسولاللّه» میدرخشد و پیام مرد امین عرب را پس از قرنها فاصله، اینچنین پاس میدارد.
بخوان!
با صدایی آسمانی بخوان!
آنچه را بر تو گفته شده است، بخوان؛ صحیفهای را که برگ برگش ورق ورق با کلماتی از جنس بلورِ ستاره به نگارش در آمده است!
بخوان که کوه را بلرزه درآورد طنین نهفته در صدایت؛ طنینی که از حنجره آسمان نشأت میگیرد و در رگ آفرینش جاری میشود.
بخوان تا مباهات کند آفریدگار تو بر آفریدههایش، حضور تو را که نور محضی!
تویی که در دستان تو انسان به آدمیّت محض خواهد رسید.
بخوان آیات سبز - آبی نور را!
بخوان به نام آن که آفرید تو را تا آفرینش تو، بن مایه آفرینش هستی باشد. تو سرآغاز هستی، هستی؛ تو سرسلسله آفرینش، هستی، تو اوج کمالی در خلقتی.
بخوان...
و تو لب میگشایی.
و تو میخوانی،
کلمات آهنگین نور، از دهانت بر آسمانها فوران میکنند.
ملائک، صدایت را دست به دست میبرند تا بالاترین طبقات عرش و آسمان آسمان بر تو فرود میآورند درود بیکران پروردگارت را.
این صدای توست که در اقصی نقاط کائنات به گوش میرسد. این صدای توست که گستره شرق و غرب آسمان را شکافته است و به پیش میرود.
این صدای توست که دعوت میکند مشتاقان قرب إلیاللّه را به وعدهگاهی که تو در مرکز آن قرار داری.
تو شمع بزم آفرینشی و همه هستی، پروانههای گردنده به دور تو.
میخوانی و به همراه تو زمین و زمان زمزمه میکنند یکتایی پروردگار تو را.
با تو تمام آسمانها و ستارگان مقیم در آنها شهادت میدهند به یکتایی او که خالق زمین و
آسمانهاست؛ او که گفت بخوان و هماکنون این تویی که میخوانی:
«اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ»
خواندی؛ نه آن سان که کائنات میخوانند.
او را خواندی با صدایی که طنین هر آوایش، تن زمان را میلرزاند.
او را خواندی؛ جبرییلوار حرا را به سجده درآوردی و پیشانی بلندت را بر سطرهای عشق ساییدی او را خواندی؛ نه آنسان که ملائک او را میخوانند.
تو زمین و آسمان را - به کلامی - به همه رساندی و تمام ابرهای مقدس را به ثانیههای بیباران بخشیدی.
تو از بلندای رستاخیز وجودت، شور و عشق و روشنایی را فریاد زدی و همصدا با واژههایی روحانی، غزلواره جبرییل را تکرار کردی.
ای زلال محض! ای زمینی آ سمان تبار!
تو آبروی گلهای محمدی، تو زیبندهترین واژههایی.
نامت، اصالت چندین هزار ساله تاریخ است و نت نگاهت، شور شیواترین سازها.
جاری نگاهت حرای عاشقی است و امتداد انگشتانت، آفتابِ هستیبخش. تو مرد ثانیههایی؛
بیکران و بیپایان، تو مطلع نابترین شعرهای عالمی. واژهها شاعر بودنت را کم میآورند. تو حُسن ختام عرشیانی.
تو حُسن مطلع آسمانیانی.
حرای نگاهت، جاری لحظههای مقدس است.
نامت محمد است و کنیهات ابوالقاسم. تو را آفتاب نامیدند؛ به حق که آفتابی. تو را آسمان نامیدند؛ به حق که آسمانی. نعلین تو را زمین بوسهگاه است و پیشانیات، آسمان را سجدهگاه. بر بام کدامین آسمان ایستادهای؟
تو از ملکوت کلام، نابترین واژهها را در گوش ما زمزمه کردی و سکوت خسته ثانیههای نبودنت را شکستی.
ای برترین نام!
امروز، روز رقص حراست.
امروز همه آسمانیان به شکرانه برگزیدنت کِل میزنند و تمام خاکیان، آسمانی شدنت را پای میکوبند. تو هلهله شادباش زمینی؛ تو بیکرانگی معنا، تو ابدیت واژههای شعری. حرا، واژه واژه اشک شد و غزلباران اذان جبرییل را به تماشا نشست. حرا از خویش برآمد و به آسمان شد.
زمین شکافت و خاکهای ترک خوردهاش، سجدگاهت شد، ای از تبار نور و روشنی! حرا، قندیل روزهای بی خدا را شکست و در نور بارانی نجیب، ثانیههای مقدس را سجده کرد. زمان
ایستاد و تو به تلاوت آیههای نور نشستی و خواندی به اذن پروردگارت؛ همان پروردگاری که تو را به زخمه زیباترین آواها نواخت و معراج را برایت تفسیر کرد.
امروز روز تکوین آیههای رسالت است. روز تجلّی رحمت الهی.
باران نور، دستان خسته تاریخ را روشن کرد و طلیعه ایمان بر بلندای انسانیت درخشید.
برترین تجلّی خدا در کسوت آفتاب، معراج را زمزمه کرد و برگزیده شد برای خواندن اولین آیات نور:
«إِقْرَاءَ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِیَ خَلَقَ...»
«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئلهآموز صد مدرّس شد»
زمین در شبی دیجور از شبهای تاریخ غوطهور است.
سفیران صبح که هر یکی پیغامی دیگر از ملکوت برای اسیران ناسوت آورده بودند، روی در نقاب خاک کشیدهاند و شب پرستان بر اریکههای خالی آنان تکیه زدهاند.
کعبه، اوّلین خانه خدا بر خاک، موزه نمایش بتهای رنگارنگِ سنگ و چوبپرستان است و میراث ابراهیم را در صندوقْ خانههای نسیان، به دست غبار غفلت سپردهاند...
و محمّد صلیاللهعلیهوآله چهل ساله شده است.
امشب در آن غار رازآلود چه خبر است؟
خلوتهای محمّد در حرا به طول انجامیده است و قلب مهربان خدیجه را التهابی عجیب در خود فشرده است. محمّد صلیاللهعلیهوآله، مُهر ختام طومار نبوّت و متمّم بیانیّه بلند رسالت است. از فردا محمّد صلیاللهعلیهوآله آخرین سخنان خدا با آدمی را در گوش تاریخ فریاد خواهد کرد؛ آنچنان که پژواک جاودانهاش تا قیامت در رگهای هوا طنین بیندازد.
از فردا محمّد امین، رسول اللّه خواهد بود تا حقایق ازلی و ابدی را بار دیگر در راستای زمان منتشر کند.
و اینک محمّد صلیاللهعلیهوآله به شهر بازگشته است؛ با رعشهای که از ملاقات با خدا در تار و پود روحش افتاده است.
با چهرهای که از سرخی به شفق میماند و با کولهبار رسالتی که از هم اکنون بر پشتش سنگینی میکند.
خدیجه! محمّد را با ردایی گرم فرو پوشان که از امشب، یتیم مکّه پدر تمام آدمیان گشته است.
«کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که عشق بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
طرب سرای محبّت کنون شود معمور
که طاق ابروی یاد منش مهندس شد».
پیراهنِ سفیدِ ستاره سیاه بود
تابوتِ شب، روان و بر آن نقش ماه بود
خورشید: کوهی از یخ و هرچه درخت: سنگ!
بی ریشه بود هرچه که نامش گیاه بود
دنیا مکرَّر از عبثِ هرچه هست و نیست
در خود زمین تکیده، زمانه تباه بود
بی شک «هُبَل» خدایْترینِ خدایگان
«عزّی» برای جهلِ عرب تکیهگاه بود
کعبه پر از شکوه و شعف، شور و زندگی
اما برای روحِ بشر قتلگاه بود
شهری پُر از کنیزک و برده که هرچه مست
خَمرش به جام و عیش مدامش به راه بود
با هر پسر: ولیمه و شادی، ولی چه چیز
در انتظار دخترِ یک «روسیاه»(1)
بود
در چشمهای وحشی بابا دو دست گور
تنها پناه دخترک بی پناه بود
بابا به روی ننگ قبیله که خاک ریخت
تنها سؤال دخترکش یک نگاه بود
لبریز بغض، بر دو دهانی که میشدند
هر بار باز و بسته «دعا»؟ نَه، دو «آه» بود!
روشن: سیاه و خوب: بد و هر چه خیر: شر:
عصیان: ثواب و صحبت از ایمان: گناه بود!
سیر و سقوط، معنیِ سیر و سلوکشان
اوج صعودها همه در عمق چاه بود
سالک اگر که کافر، یا کفر اگر سلوک
کعبه نَه قبله گاه، که یک خانقاه بود
1) . و چون یکی از آنها را به فرزند دختری مژده آید، از شدت غم و حسرت، رخسارش سیاه و سخت دلتنگ میشود.
اینگونه شد که نعره زد ابلیس: ای خدا
حق با من است، خلقت تو اشتباه بود!
فوجِ مَلَک به ظنِّ غلط، در گمان شدند
با طرحِ نکتهای، همگی نکتهدان شدند
طوفانِ شک وزیر و ملایک از آسمان
با کشتی شکسته به دریا روان شدند
عرش از درون به لرزه درآمد که بس کنید
از این به بعد، اهل زمین در امان شدند
شک شد یقین و «کن فیکون»(1)
بانگ بر گرفت
بود و نبود، آنچه نبودند، آن شدند
برقی زد آسمان و زمین غرق نور شد
یک یک ستارگان همگی کهکشان شدند
مردانِ گوژپشت و درختان پیر و خشک
قد راست کرده، باز نهالی جوان شدند
بر قبرهای کوچک و بی نام و بی شمار
حک شد که بعد از این پدران مهربان شدند
هر سنگ: شاخهای گل و هر صخره: جنگلی
انبوه رنگها: همه رنگین کمان شدند
«کسری» شکست و آتشِ «آتشکده» نشست
«رود» از خروش ماند و علائم عیان شدند
اهل زمین، بدون پر و بال پر زدند
مردم، تمام سالکِ هفت آسمان شدند.
1) . فرمان نافذ خدا چون اراده خلقت چیزی کند، به محض این که بگوید موجود باش، موجود خواهد شد. آیه 82 سوره مبارکه یس
پنجشنبه
17 شهریور 1384
3 شعبان 1426
2005.sep.8
فُطرس، آویخته بر مژگان، فریاد برآورد: «به کجا چنین شتابان؟»
آسمان پوشیده بود از پیکرههایی روشن و فضای جزیره پر شده بود از هلهله آنان. نگاه فطرس آغاز و انجامی برای خیل ملائک نمییافت؛ ملائکی که...
«به کجا چنین شتابان؟»
سحرگاهی درخشان بود و روز، روز سوم شعبان. چند صد سال گذشته بر فطرس؟ به شماره نمیآمدند، روزان و شبانی که از جزیره عبور کرده بودند. انگشتان فطرس سینه فضا را شکافت.
چه کوتاه بود دستش. چه شگفت سحرگاهی بود! درونش چیزی، تمنایی شاید تاب میخورد. مسیحایی دیگر یا مصطفیای دوباره! هر که بود قدمش مبارک بود که اینگونه ملائک را به جوش و خروش در آورده بود. افسوس در دلش چنگ انداخت. چه خالی بود جایش! آنجا که فرود میآمدند
و جبرئیل به مبارک باد بانگ بر میداشت و او نیز در میان انبوه ملائک گرامی میداشت قدوم... .
«مرا نیز با خود ببر! شاید از برکت این کودک، خداوند آتش خشمش را که در بالهایم شعله میکشد فرو نشاند تا دیگربار در رکاب تو - جبرئیل امین! - بگشایمشان!»
«او فرزندم حسین است. شُبیر! امانتی که نینوا از من خواهد ستاندش. او فرزندم حسین است: همو که شصت و یک هجری به نامش در همه دورهها فریاد خواهد شد. فرزند من! فرزند سپیده
دم سوم شعبان! فرزند غروب غمبار عاشورا! خنکای تن او که در چشمههای بهشتی شستوشو داده شده، بالهای سوخته تو را مرهم خواهد بود.»
فطرس بال گشود و به پرواز درآمد: سلام بر حسین! سلام بر دستان مبارکش که گلگون خواهد شد از خون پسرش «سلام بر حسین! بر گلویش که بوسه باران خواهد شد با لبان خواهرش. سلام بر قدمهایش که سوی قتلگاه خود خواهد شتافت. سلام بر سینهاش که خنجر کین آن را خواهد شکافت. سلام بر سرش، آن هنگام که بالای نیزههاست. سلام بر چشمانش آنگاه که نگران خیمههاست. سلام و صلوات خدا بر ذره ذره وجود حسین که من آزاد شده اویم و زین پس سلام بر عاشقانش به محضر او..»
سالیانی دراز پیش از تو، زمین به خود بالیده است که میآیی و پیشاپیش، میلاد آزادگی و رادْمردی را به خویش تبریک گفته است.
... و ناگاه مشام تاریک پنجرهها از نورانیت تو آکنده میشود و میآیی.
از آغاز پر برکت تو روشن است که مکتب سرخ عزّت، به سرانجامی سبز میرسد. آن بیابانها که بعدها رد پای عزت و آبرومندی تو بر صفحه وجودشان نقش بست، پایان که نه، شروع سبز را جار زدند.
اینک نگارستانها بیایند به تماشایی از رعنایی قد قامت مناجاتت؛ به نظاره یلداترین اذکار
عشق، به مشاهده حلاوت بیرون ازوصف دلدادگیات. زیور بزمهای شبانه آسمان، فرازهای
ادعیه تو خواهد بود و حلقههایی از فرشتگانِ اشکِ شوق، آیات چشمان تو را در بر دارند.
دعای عرفهای که بعدها یادگار میگذاری، درسِ شیفتگیِ انحصاری به تنهایی معبود را تعلیم میدهد.
تصمیم رهگشایی که بعدها میگیری، معیاری خواهد بود به دست بلاتکلیفی روزگارِ سردرگم.
راههایی را نشان میدهی که ذهن سیّال مدرن را جوابگوست.
اینکه آغوشِ زندگی پر است از رهنمودهای تو، تحمّلپذیر مینماید و اینکه تمامِ عمر ما برایِ سجده شکر کردن کم است، اعترافی است همگانی.
هر کس با افزونیِ چراغهایی که در مکتب کاشتهای، روشن میشود و هر تن به فراخورِ اندیشهاش، خوشهای از درخت تناور شناخت را میچیند. دستهای قدسیان، حتّی بسانِ فوارههای نیاز، به سمت آسمانِ دست نیافتنیِ معرفت توست. ... و تو بالاتری از آنچه شعرها تو را پنداشتهاند و برتر از آنچه که چکامهها آوردهاند. جهانِ فردا میآید تا به آفتاب نام تو سلامی دوباره کند .
و چه سرنوشتِ مبهمی دارند آن دسته از شبها که بدون سلام بر تو، خفتهاند!
یا حسین علیهالسلام! جشنهای حقیرانه بشر، چون کارت پستالی خاکْ خورده و فرسوده، یکی پس از دیگری فراموش میشوند؛ امّا سهم میلاد تو با گذشتِ قرنهای دیگر - حتّی - ، درخشندگی
است و تازگی.
بیحضورت، دنیا روستای متروکهای بود.
السلام علیک یا اباعبداللّه!
السلام علیک یا سبط یاسین وطه!
السلام علیک یا مولود لؤلؤ و مرجان!
سلام بر تو ای صاحب فجر و شبهای دهگانه!
السلام علیک، یا عشق!
سلام، سومین انعکاس عکس خدا در آیینه خاک!
سلام، خون منتشر خدا در رگهای زمین!
سلام، معنای مرد!
سلام، تجسّم صبر!
سلام، اسطوره شهادت!
کربلا قلب زمین است و عاشورا قلب زمان.
و تو زاده شدهای تا در نقطه عطف جهان، خون گرمت را به رگهای خاک بسپاری و قلب عشق را به تپیدن وا داری.
سلام، ای آن که طنین نامت، چشمههای اشک را بیدار میکند.
سلام، ای آنکه سبزی باغچهها از سرخی خون توست!
سلام، ای آنکه قبلهنمای حقیقت، تا ابد سمت مزار تو را نشانه رفته است!
سلام، ای ناخدای سفینه نجات!
سلام، ای هادی رودهای سرگشته!
سلام، ای فانوس دریای هدایت!
سلام، شعر سرخ خدا!
سلام، خطبه بلیغ شهادت!
سلام، پرچم برافراشته شعر و شمشیر!
سلام، ای سپیده لیله قدر!
سلام، ای تشنهترین رود، سربریدهترین شمس!
سلام، ای سرمست از شراب طهور شهادت!
سلام، ای سرسپرده به تیغ یار!
سلام...
ما این سوی زمان نشستهایم و تو از فراسوی زمین و زمان، نشستگان را به برخاستن
میخوانی و ایستادگان را به رفتن.
در این سوی زمان، هنوز ماییم و خاطره تپنده فریادت که قلبهای مرده را روح میدمد و خاک تیره را سرخ میکند.
سلام، ای ذبیح خدا!
سلام، ای وارث امتحان ابراهیم!
سلام، ای آیینهدار یحیی!
تو زاده شدهای که در نزدیکترین نقطه از زمین به آسمان کشته شوی؛ تا خورشید سربریدهات از فراز نیزهها شام سیاه ظلم را رسوا کند.
السلام علیک، یا ابا عبدالله!
شب و ستارگان و مهتاب
عود و اسپند و گلاب
صدای سبز چاووشی که طراوت دلهاست
«هرکه دارد هوس کربُبلا بسماللّه»
من هم زائر دیار عاشقانه توام
با بال و پری به وسعت پرواز
میآیم از سمت سالهای دور
سالهای چشم انتظاری و حسرت.
میآیم تا پنجره چشمهایم را رو به دیار غریبانه تو باز کنم.
میآیم تا مهمان حضور مهربانیات باشم.
با عبور از میان کوهها و صخرههای تنهایی
در اندیشه سبز وصال
به دیار موعود، دیار عشق
دیار آسمانی تو، کربلا میرسم.
ناگهان دخیل چشمهایم به ضریح شش گوشهات گره میخورد
از گلبرگ لبم شبنم عشق میتراود
«اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبداللّه»
هنوز باور ندارم که زائر سرزمین کهکشانی توام!
شمیم معطّر «یا حسین، یا حسین»، فضای ملکوتی حرم را پُر کرده است
اینجا بهشت روی زمین است؛
بهشتی که بهار خانه دلهاست.
ای از ازل تا ابد در گستره خلقت، ساری و جاری!
تو آفریده شدی از نور و روشنایی و منتشر شدی در عمق ذهن زمان، تا ظلمات را برچینی و طومار تاریکی را در هم پیچی. آهنگ موزون قدمهایت میپیچد در عرش و ذرات کائنات را به
سماعی عاشقانه بر میانگیزد که وجود تو شمع محفل عشاق است و خم ابرویت، محراب
شیفتگان عشق.
خنکای امواج مهربانیات، تلاطم سرگردانی دنیا رابه ساحل آرامش و راحتی میکشاند.
ای وجودت نیاز بشر! تو پیش از اینها بودهای در علم خداوند؛ جاری و ازلی. تو پیش از خلقت آدم حضور داشتی؛ «نور بودی که میوزیدی و میچرخیدی در کائنات و افلاک و خاک و
در گوش فرشتگان تسبیح خداوند میخواندی»، پیش از توفان نوح، سایه امن حضورت بر سر جهان گسترده بود. پیش از معجزه موسی، پیش از تولد مسیح، تو در علم خداوند، «حسین علیهالسلام» بودهای.
امروز، روز تجسّم آن نور است در هیئت یک انسان.
و تو نازل میشوی بر عالم.
و فرمانت همهگیر میشود و کرامتت همه وقت.
و عالم یکپارچه دیوانه تو.
امروز روز آفرینش توست؛ روز حلول بیکرانگیات در پیکری مطهر، روز میلاد شکوه تو.
ای حلقه گشمده آل کسا! با آمدنت، انسان تکمیل شد. در طریق تو، گل، پروانه و شمع، جان میگیرند.
در طریق تو مهربانی، حرف اوّل را میزند.
در طریق تو، معرفت، شروع راه است.
در طریق تو، عشقبازی الهی است.
ای تلاقیِ دو نور آسمانی، مادر نور، پدر نور، نور علی نور! تو جذبهای از پرتو جمال خداوندی، تو تلاقی دو اقیانوس، عاطفه و مهربانی. نامت، راحتی جان عالم است.
کنگرههای عرش به ذکر نام تو آرام میگیرند.
روح ناآرامی جهان را، جز کشتی امن و مهربان وجود تو، چه کس به ساحل نجات خواهد رساند؟
ظلمات جهل و نادانی بشر را جز نور ذات مقدّست چه کس خواهد شکافت؟
ای حسن مطلع تمام ترانهها! ای دلنشینتر از همه عاشقانهها! حسین علیهالسلام»!
کرامت محض! از راه میرسی و خوان محبّت را بر افلاک و خاک میگسترانی و هستی و آنچه در دل هستی است بر سفره مهربانیات حلقه میزنند.
تو میرسی و از تو امامت، بلند میشود. تو میرسی و دنیا یکسره از تو لبریز میشود.
میرسی و تا آخرالزمان، میمانی. و دنیا همچنان دیوانه و شیفته نام تو.
تمام ذرات هستی در هر گوشه از کائنات به وجد آمدهاند.
نوری زلال، فرش را شکافته است و رو به سمت عرش کرده است. خاک را شب منزلتی است أولی از تمام افلاک. ستارگان، از آسمان چونان دانههای تسبیح به ذکر خداوند، دهان گشودهاند و
ستایش میکنند او را؛ الله اکبر... سبحان الله...
هلال ماه است که از زاویه تاریک خویش پای بیرون گذاشته است. ملائک با جامهای شیر و شکر، از آسمانها فرود میآیند تا اهل زمین را سیراب کنند؛ از جامهای لایزالی و لمیزلی.
ملائک جام در دست، تشنگان را مییابند تا به هر کدام جرعههایی را بنوشانند. امشب هیچ بندهای نباید تشنگی را احساس کند.
امشب شب سیرابی از کرامت بیکران خداوند است؛ به یمن آمدن کسی که خویش، لبالب لبریز است از عشق؛ او که در دستش سبوی بندگی میگیرد.
او که تشنگیاش را هیچ شراب لاجرعهای، جز جرعه جرعه شراب آتشناک عطش نتوانست سیراب کند. او که حسین است. او که فرزند علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام است.
حسین پسر عشق است و پدر عطش. فرزند علی: پدر خاک و فاطمه: مادر آب.
حسین علیهالسلام سلیمان عشق است.
رسول دلدادگی است.
امشب شب میلاد کسی است که به درگاه خدای خویش روزی در کربلای بندگی، نه تنها خویش، که خانواده خویش را به قربانگاه کشاند. هفت پشت عطش از صلابت نام حسین گرم است. این حسین علیهالسلام است که بوسهباران میشود و این لبان پیامبر صلیاللهعلیهوآله است که بر لبان حسین علیهالسلام، بر خاتم عشق و بر نگین هستی بوسه مینشانند.
و این لبان علی علیهالسلام است که پیکر حسین علیهالسلام را غرق بوسه میکنند و او را همچون جان، در آغوش میفشارد... و این لبان فاطمه علیهاالسلام است که بر گلوی حسین علیهالسلام بوسهای نثار میکند
بر آن نقطهای که روزی در التهاب عطش آماجگاه خنجر خواهد شد. فاطمه میبوسد گلویی را که از آن صدای خداوند، کلام نورانی عشق را به گوش عالم تلاوت میکند و از فراز نیزه...
«چون دید عیان جمال محبوب
از حدّ مکان به لامکان شد
قصه چه کنم وجود پاکش
زین مرتبه برگشت و آن شد»!(1)
1) . خواجه عبداللّه انصاری.
گفتم این شرح عشق را نهایتی باید؛ گفت در هر نهایتی آغازی است و آغاز همه ماجراها تویی... .
سلام، عشق، حضرت عشق، معنای عشق! قرنها قرن، طلیعه نامت، روشنایی راه مردانی است از تبار آزادی و عشق و هر بار و هر سال باطنین سُرخ و سبز نامت، عشق، متکثر جانهای اهورایی میشود.
از سُرخ نمیگویم؛ ای لاله قد کشیده بیسر ملکوت، ای چراغ روشنایی و راهنمایی، آقا همه محرمهای بارانی چشمهایم! از سبز میگویم؛ از میلاد، از آنکه میآید تا عشق، جنون بگیرد، تا عشق عاشق شود و تازه بفهمند که تو اولین و آخرین لحظه عشقی. تو شاه بیت عشقی، دلم میخواهد این کلمات را فقط برای تو عاشقانه بخوانم. دلبر هزاره عشق، آقای خوبم! اجازه
میدهی اینبار از تو بگویم؛ از تو که میآیی شیرینی و دلبرانه و ملکوت صف بکشد تا گلوی
سُرخ را ببیند؟
حسین، نام اول عشق است و عشق به دنیا آمد تا در حسین علیهالسلام بجوشد.
بیابان در بیابان طرحی از شوری غریب دارم تا به زیرگامهای معطّر تو برسم؛ مثل یک ذره غبار ساده.
امروز برایت مدینه گلباران است.
بانوی نور است و هفتاد فرشته که دست در دست، دورش را گرفتند تا همسایه خستگی دنیامان شوی. و علی بر آستانه در، نماز شکر میخواند.
آمدهای به سِیْر سیره گُل، به تهنیت اقاقی و لاله، به سایبان عرفان و به نهایت عشق.
«در عالم عشق اگر به کار آیی تو
در دفتر عشق در شمار آیی تو
جبریل امین رکاب دار تو بود
بر مرکب عشق اگر سوار آیی تو»(1)
آقا! اجازه میدهی این عشق کهنه را ارادتی کنم؛ قدر تمام گلهای جهان و به پایت بریزم؟ ستاره سعد همه مهرها و ماهها، خدای سجده طولانی بر سجاده خون، پیامبر روشنایی و عشق، امامِ... امامِ... امامِ هرچه بگویم... امام همه لبریزهای نورانی نور و خلود... امام شیرینترین شهادتها، امام گُلها و
شکوفهها! داری میآیی. امام اشراقهای طولانی! اجازه میدهی به مقدمت گُل بریزیم؟!...
1) . سعید ابوالخیر.
آسمانها را آراستهاند.
پرچمهای سبز و سرخ، در کوچه کوچه کهکشان، با نسیم دلنواز صلوات به حرکت در میآیند و کاینات، منتظر آمدن کسی است که نام مبارکش را بر تارک عرش آویختهاند؛ حسین!
مشتاقتر از تمام آسمانیان، آنکه در کالبد روحانی خویش نمیگنجد، جبریل علیهالسلام است. اوست که آغوش پرندین خود را به سمت نوازشش گشوده است.
امروز تمام آسمان را سرود «فتبارک الله» فرا گرفته است.
وه چه زیباست کودک زهرا علیهاالسلام! وه چه زیباست میوه طاها!
گویی تبسمش آکنده از عطر سیب است؛ عطر سیبی که هنوز هم بهترین خاطره مدینه و دلانگیزترین عطر پگاهان کربلاست. چون نوری که از دل خورشید برآید. قدم در عالم خاک
میگذارد و آغازین شگفتی حضورش را با سجده در برابر محبوب و حبیب خویش به تماشا میگذارد. و لحظهای بیش نیست که سر ارادت خاکستان به آستان حضرت دوست نهاده است؛ سری که در نهایت، قربانی کوی او خواهد شد.
گویی تمام افلاکیان نامش را میدانند و مرامش را میستایند!
گویی تمام عرشیان، از روز ازل منتظر تولّد او بودهاند. پرچم غیرت را در کویر نامردمیها به اهتزاز درآورد!
او میآید از ازلیترین نقطه آفرینش که چراغ هدایت باشد و کشتی نجات.
او میآید تا عاشورا به عظمت خویش ببالد.
او میآید تا کربلا، مشام جهان را با «عطر سیب» آشنا کند. او میآید تا ولایت، اوج غریبانگی خود را حس کند.
او میآید تا صبر را، ایثار را، شهادت را... معنا کند.
او میآید تا کسی «غیرت دینی» را به فراموشی نسپارد.
میآید تا سفارش به امر به معروف و نهی از منکر بر زمین نماند.
آری، میآید، نقطه اوج رسالت و ولایت؛ نقطهای که قله کمال آدمی و نزدیکترین فاصله با خداوند است؛ آنجا که حتی فرزند مانع این قرابت نمیشود!
مولا، ای عظمت شهادت! چقدر نامت دلنشین است؛ حتی برای شهادت!
چیست پنهان در نامت که اشک را مجال تأمل و درنگ نمیدهد و عشق را حیران عاشقانگی خویش کرده است!
مولای عاشقان جان باخته! چقدر یادت برای عارف شدن مغتنم و نامت برای عاشق شدن زیباست!
کربلا تنها با تبسّم تو جان گرفت و عاشورا تنها با ترنم عاشقانگیهایت نامی شد.
مولای عاشقان!
سلام بر تو باد تا واپسین روز آسمان و زمین!
میلادت مبارک!
کوچه پسکوچههای مدینه امروز دوباره عطرآگین شده است.
بوی بهشت میوزد از خانه علی علیهالسلام.
بوی بهار میآید از دامان فاطمه علیهاالسلام.
بوی ریحانه هستی و گل سرسبد جوانان بهشت میآید از آغوش گرم پیامبر صلیاللهعلیهوآله!
حوریان، تمام شهر را آذین بستهاند با گل مریم.
عرشنشینان همه به یُمن آمدنش، میهمان علی و فاطمهاند.
فوج فوج ملائک میآیند و طواف میکنند گرد شمع وجود حسین علیهالسلام.
آسمان، سرشار از کرامت دستانش دامن دامن باران میتکاند بر سر شهر و پائیز با شنیدن صدای خندههایش، برای همیشه کوچ میکند از قلب پیامبر صلیاللهعلیهوآله!
آری! این حسین است.
سبب اتصال زمین و آسمان، کشتی نجات، سلطان عشق و سید جوانان اهل بهشت.
نزدیکتر بیا فُطرس!
نگاه کن به چشمان شکوهمند حسین علیهالسلام! نگاه کن به کودکی که سرخترین حادثه تاریخ از قطرات خون او وام خواهد گرفت! نگاه کن به پاسخ تمام پرسشهای بیجواب!
بالهای شکستهات را بر گلبرگ وجود او بزن!
او مرهمِ زخم تمام بال و پرهای شکسته است.
اینک، شادمانه لبخند بزن که تو آزادشده حسینی!
بال بگشا و تا بیکرانهترین سمت آسمان پرواز کن، فُطرس!
بال بگشا و بشارت آمدنش را به تمام هستی بده و هر صبح و شام، بر او بر خاندان با کرامتش درود و سلام بفرست!
فطرس بود و ششصد سال تنهایی.
فطرس بود و ششصد سال دوری از بارگاه ربوی.
فطرس بود و عبادت به امید شفاعت.
آسمان جزیره پر ابر بود.
فطرس نمیتوانست خورشید را ببیند.
بالهای شکستهاش توان پرواز را از او گرفته بودند.
فطرس تشنه خورشید بود؛ بی تاب پرواز.
آنروز امّا آسمان رنگ دیگری به خود گرفته بود.
خورشید در میانه آسمان میدرخشید.
فطرس، چشم در چشم خورشید دوخته بود:
«آیا دوباره بال خواهم گشود؟»
دوباره به مطلق نور دست خواهم یافت؟»
و جبرئیل همراه هزار فرشته در آسمان جزیره پیدا شد.
فرود آمدند.
فطرس نزد جبرئیل رفت:
«کجا میروی با این خیلِ فرشتگان؟»
جبرئیل لب به سخن گشود:
«نزد رسول خدا، به شادباشِ مولودی که خداوند به او عنایت کرده.»
برق امید در چشمهای فطرس درخشید:
«مرا هم با خود ببر، شاید که رسول خدا دعایم کند!»
و پیامبر صلیاللهعلیهوآله که به تقرّب مولود خود در بارگاه الهی آگاه بود، فرمود تا فطرس، شهپرهایش را با این مولود متبرّک کند.
و به برکت حسین علیهالسلام، مولود پاک زهرا و علی، دیگربار، فطرس شهپرهایش جان گرفت.
آن روز خورشید از شرمساری، سر در گریبان داشت و نسیم در گوش نخلها نغمه شادی سر میداد.
زمان، به نظاره عصاره قرآن و سالار سلاله پاکان مینشست.
همه قلبها سرشار از شور و شعف بود و عطر و بوی شکفتن ایمان، مشام جهان و جانهای آزاده را نوازش میداد.
آن روز بر گلبوته خوشبوی محمدی، غنچه معطر و زیبای دیگری رویید. آری! مردی آمد که خورشید در چشمهایش میخندید و ماه از پیشانیاش میخرامید.
گیسوانش سایبان جهان و دستهایش عطوفت آشکار خداوند بود.
راز پنهان حقیقت در سینهاش و معنای جاویدان بودن از نگاهش میتراوید.
او مردی از سلاله پاکان، عصاره ایمان، خلاصه اخلاص، پاسدار حریم روشنایی و نور، آفریدگار حماسه و شور، سرفصل کتاب عقیده و جهاد، زندهترین انسان انتخابگر، راهنمای راه
رشد و شرافت، اسوه تمام، حضرت حسین بن علی علیهالسلام بود.
سلام بر تو ای عطیه کوثر!
ای پاسدار حریم خدا!
در قحط سالی حق و حقطلبی و در اوج ستمسالاری که همه فضای تاریخ را به کام خویش کشیده بود، این تو بودی که قامت به قیام بستی و تازیانه فریاد را فرا بردی و پیکره ضخیم ستم را نشانه گرفتی و بیداری و بصیرت را برای بشریت به ارمغان آوردی.
ای خون خدا!
تا در رگ زمین و زمان جریان یافتی، لالههای سرخ شرف و شقایقهای زیبای هدف روییدند و به اوج آسمانها رسیدند، طلوع خجستهات بر همگان مبارک باد!
17 شهریور 1384
3 شعبان 1426
2005.sep.8
نخلهای سوخته، مرا خواندهاند!
عزم سفر دارم؛ باید بروم، باید نمازی بخوانم به نیت عشق، به سوی نخلستانِ نخلهای بیسر.
خوشا نخلهای بیسر که حتی به اندازه داشتن یک شاخه سَر خم نمیکنند. نخلهای بیسر، پاسدار حرمت خاکند و تو پاسدار حریم نخلستان.
آخرین بار که نخلستان تو را دید، سر نداشتی؛ سرت به سودای سربازی رفت. دلت پاسدار غیرت معشوق ماند.
عشق را با قلم تفنگ نوشتی و نوشتی که خط تفنگ پاک شدنی نیست. قدمهایت لرزه به جان
دشمن میاندازد.
هنوز هم نامت سهمگینترین رویای شیاطین است .
آخرین بار تو را در نخلستان دیدهاند که سرت را به نخلها تعارف میکردی.
علامتهای تعجب، تورا باور ندارند؛ چون گذشته تو در آینده مبهم آنها ناپیداست. تو در زمان بیداری فطرت زندگی میکنی و آنها در غروبِ مدنیت مریض قرن. جهاد، برای تو مفهوم
زندگی است و برای آنها آفت حیات.
تو از سلاله کسانی هستی که عمری چوبه دارشان را به دوش میکشیدند و به راستی که مرگ چنان از تو گریزان است که خفاشان از نور.
چه با شکوه است که تو در پی شهادتی؛ چنان که «صید در پی صیاد»!
تو بر تمام ارتشهای جهان پیروز خواهی شد؛ چون بر نفس خویش فائق آمدهای و مرگ را در نطفه خفه کردی.
آخرین بار که تو را دیدهاند، نخلهای بی سر، در انبوه تو گم بودهاند. قصه شجاعت تو را نخلها به فرزندانشان خواهند آموخت.
17 شهریور 1384
3 شعبان 1426
2005.sep.8
کدام باد سرد در این میدان وزیده است که درختان اینچنین خزان زده و زرد، به خاک افتادهاند؟ این پرهای خونین، رهآورد شلیک چقدر گلوله میتواند باشد؟
اینان که سرخوش از باده ناجوانمردی اینگونه وقیح، کلید پرواز را دست به دست میکنند، آیا نمیدانند که قفس، سرنوشت محتوم خودشان است؟ نشنیدهاند که:
«با سنگها بگو که چه اندیشه میکنند
حتی بدون بال، کبوتر کبوتر است»؟
صدای رگبارهای پیاپی، فضا را میآکند و بعد، جسدهای به خون تپیده است که سنگفرش خیابان را میپوشاند. حالا تنها سکوت است که حرف میزند؛ سکوت چشمهای آزادهای که بر
بلندیهای روشن افق، خیره ماندهاند. سکوتِ شانههای سترگی که بار عشق و ایثار، زخم
آجینشان کرده است.
پرستوهای عاشقی که بهار را ندیده کوچیدند.
میلهها حقیرتر از آن بودند که وسعت آسمانی پرهایشان را دریابند.
آنان رفتند در جمعهای سیاه و سرد؛ در شهریوری برفی و مهآلود.
نفیر فریادشان هنوز در گوش تاریخ، طنینانداز است.
هنوز سمفونی خونآلود گامهایشان، گلهای داغدار ژاله را به گریه میاندازد.
سبز زیستند و سرخ رفتند؛ چون شهابی که لحظهای کوتاه بر آسمانی بیستاره بگذرد.
ریشه سپیدار آزادی از رگهای جوشان آنان آب میخورد.
پنجرههای وطن هر صبح به سمت پرواز آنان، چشم حسرت میگشاید.
باد، بویشان را میآورد پیچیده در درد و داغ.
کبوتران مرثیهخوان، رفتنشان را بر زخمهای هفدهمین روز شهریور، بال میسایند و آسمان میدان ژاله را ابرهایی در هم تنیده فرا میگیرد.
آه ای باران! دلتنگیهایمان را بیوقفه ببار که ما بیقرار این همه اندوه، در سوگی غریبانه، دست و پا میزنیم.
سنگین و سیلآسا ببار تا بارانهای گلوله و باروت از یادمان نرود. تا یادمان نرود شبهای یلدایی ظلم و اسارت را؛ شبهای ناتمام دلواپسی و دلهره، شبهای بیچراغ و بیستاره و
بیروزن را.
«آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد
کز می جام شهادت، همه مدهوشانند
نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند»
و جمعه بود و انتظار عشق...
مرد به پا خاست
بار دیگر به میدان رفت
مشت را گره کرد:
«پردههای سیاه را بردارید!»
«شاید که خورشید در راه باشد!»
زخمِ نیشخند و گلوله سایههای سیاه، با هم عجین شد.
مرد با مشتهای گره کرده بر سنگ فرشِ میدان افتاد.
خون از رگها جاری شد.
هر قطره، مشتی؛
هزار هزار مشت در هم گره خورد:
«هیهات منا الذله»
«سیاهی ظلمت از سپیدِ همّتمان به دور است»
و حماسه جمعه آغاز شد.
غریو اللّه اکبر از هر سو برخاست.
فریادها یکصدا شدند:
«پردههای سیاه را بردارید!»
«شاید که خورشید در راه باشد!»
سایههای سیاه هجوم آوردند.
خون بود و گلوله و فریاد.
و میدان ژاله قربانگاه عشاق شد؛
قربانگاهِ اسماعیلیان رفته به مسلخ عشق.
این همه قربانی،
تنها به پاس قدوم تکسوارِ سبزپوشِ جمعه
پس آنگاه، میدان ژاله میدانِ عشق شد.
قامتِ افراشته جمعههای منتظر
تجسّم عینی شیدایی
و میدان ژاله
میدانِ منتظران خورشید شد؛
میدان شهدا.
جمعه
18 شهریور 1384
4 شعبان 1426
2005.Sep.9
طعم گوارایِ «وجود» سرخوش میکندش.
دستهای شفا، نسخهای از نقشه جهان را میگستراند روبروی دردهای انسان.
اقیانوسها همچون آوازهای آبی، حضورِ تو را به جشن مینشینند.
آبهای پراکنده، مدح جسته و گریخته تواند و ارثیه آنها همه روشنی است از نام تو.
سفینههایی از نور را ببین، قطارهایی از غزل؛ غزلهایی که با قوافیِ زلال ردیف شدهاند.
این چنین است که سر انگشتان بارانزایِ شعر و شعور از نازکای خیال، دسته دسته کرامت میآورند.
بنگر که «ایثار» و «وفا» و «غیرت» به لباسهای روشن ایمان افزوده شدند و «فتوّت» و «رشادت» و «ادب»، کنار کتابهای در خور انسان چیده شدند. چه زیبا و شاعرانه، برگهای طنّاز مسرّت، دور تا دور ستونِ دلیری پیچیدهاند و باید از هماکنون دنیا را به وسعت نظر خاک عادت داد.
از هم اینک باید با خوشخوییِ آبها خو گرفت.
شب چه دارد اگر زیر آفتاب نگاه تو بیتوته نکند؟!
روز چه میارزد اگر برای جوانمردیات برنخیزد؟!
آمدنت جلسه معارفه تمام پاکیها به تمام دنیاست.
از بیلیاقتی است کسی اگر گامی برندارد به سوی تو.
پس رفتگیِ زمانه است که نامت عادی بُرده میشود.
یا قمر بنی هاشم! واژهای که از لبان مقدس تو خارج شود، دیگر عطشناک نیست. لحظهای که آرامش تو در آن وارد شود، دیگر خطرناک نیست.
دریاها، شطهایی که نام تو را زمزمه نکردهاند، از مقوله پاکی بیرون رفتهاند.
تنها قلمهایی که دستهایت را ستودند و سرودند، در قیام روسپیدند.
یا اباالفضل العباس علیهالسلام! این دنیا که من میشناسم، یقین که تو را نشناخته.
سلسله جبال اندک زمین، چه ناتمام، عطش تو را به روایت کشیده است و به حکایت نشسته است چه بیهوده، مهربانی تو را، هزار و یک شبِ یلدای زمان!
لبهای ولایت تو را شناخت که بر اوایلِ دستانت بوسه زد.
و ما همچنان از دریای عطوفت تو آب بر میداریم؛ با تمام محدودیتمان.
مقیم آبیِ احساس، عباس
مقامِ گُلچراغ یاس، عباس
بگو با ذرّههای تشنه جان
به عشق حضرت عباس، «عباس علیهالسلام»!»
زیباتر از زیبا... غزال اینجا که میآید، سرش را به آستانه در میساید و بر میگردد... دارند قشنگترین چشمهای دنیا رابه زمین میآورند.
آهو در آهو، شیر در شیر... مگر میشود این همه زیبایی زُلال، همنشین آبیِ آن همه سطوت و غرور شجاعت باشند. سلام بر تو ای عشق اهورایی!
سلام بر تو ای آقای قامتهای بلند عرش، امامزاده بوسه و تبسم، ماه من، ماه مهربان من، عزیز من!
پیشانیات خندههای خورشید است و لبهایت تولید زیبایی.
از چشمها نمیگویم که پیچیده در حریر و اطلسی معنای دقیق عاشق است.
عباس، اسمش عباس است برای دشمنان خونی این قبیله مهر؛ عباس برای من پدر همه کرامتهاست، فضل دایم است؛ خنده تمام، ملاحت محض؛ این دستهای صبوری، فردای همه تشنگیهاست. بیتابی است در حدود عطش.
صبوری و بیتابی؟ چطور میشود این تقدیر دوگانه را فهمید؟ گریه نکن آقای من! تو میدانستی که راز نخلهای فرات، در چشمهای این غزال صحراهای نجد است.
تو میدانستی اسطوره آب را باید با این دستها نوشت.
گریه نکن مولا؛ اباالفضل شرفنامه همه بزرگواریاست.
اباالفضل، اسطوره همه کرامتهاست؛ پاسدار همه رشادتها. قامتش از قیامت رشیدتر.
غیور است؛ مثل غیرت سرخ و شکسته کوچههای مدینه... «غیرت معشوق زینت عاشق است و عشق، خلاصهاش میشود. سینهای غیور و مهربان که داری، آرام اذان در گوشش میخوانی.
بیدارتر از هر بیداری، هر کلام تو را در جان میبرد و با تو شهادت میدهد؛ به خدایی که دور و نزدیکی هیچ خدایی نیست جز او، به بزرگتر از همه. شهادت میدهد؛ به نبوت عشق، نبوت
آسمان، نبوت خورشید، نبوت محمد صلیاللهعلیهوآله. و شهادت میدهد با تو به ولایتت که ولایت تو خلاصه همه هستی اوست. شهادت میدهد تا فردا تمام نیزهها بدانند این همان مردی است که ولایت عشق را بر پیوندهای جان و زمین خرید؛ مردی که در شناسنامه ازلیاش نام برادر،
نه! که ولی را چنان بر غیرت عاشقانه مُهر کردهاند که حتی ستارهها هم غبطه نور جمالش را دارند.
من نمیدانم این روز قشنگ چرا دلم مدام تشنه گریه میشود، چرا اندوه رهایم نمیکند!
جشن تولد ماه است اما دارم آرام آرام به شروه میرسم.
زمان شتاب میگیرد در رساندن پیغامی به ادوار تاریخ.
بشارتی بر دوش بادها به سراسر دورانها گسیل میشود.
رودها در زمزمه جاریشان نام کسی را تلاوت میکنند که چشم دنیا به احترامش به باران نشسته است.
کوهها به احترام قامت بشکوهش سراپا ایستادهاند و قامت بستهاند احرام عاشقی را در آستان او.
آسمان سر بر آستان سائیده است.
آسمان آغوش گشوده است قامت ماهش را؛ ماهی را که بر زمین گام بر میدارد.
ماه از دل آسمان بر چهره او مینگرد و تسبیح میگوید خداوند را، جهان سرمست از نظاره چشمان مست اوست.
خورشید در ستمی از آسمان قامت کشیده است به تماشای او. به راستی قیامتی برپاست؛ قیامتی که قامت رعنای عباس را به تماشا برخاسته است.
«برداشت سپیدهدم نقاب از طرفی
بگرفت نگار من حجاب از طرفی
گر نیست قیامت از چه رو گشته عیان
ماه از طرفی و آفتاب از طرفی»
شوری خانه علی علیهالسلام را فرا گرفته است و لبخند شوق بر لبان علی علیهالسلام به تلاطم درآمده است. امّا دریغ که این لبخند دیری نمیپاید و قطرات اشک، آرام آرام تبسم علی را در خود
حل میکنند.
«یا امیرالمؤمنین! گریهات برای چیست؟ مگر کودک من نقصی دارد»؟
علی برای جواب گفتن چه دارد جز اشک؟ چشمان علی، گویاترین پاسخ را برای ام البنین دارند.
ام البنین در آینه چشمان علی میبیند دقیقههایی را که فرزندش، ماه بنیهاشم بر خاک ... میبیند دستانی را که از پیکر جدا شدهاند؛ امّا هنوز دست از دامان ولایت نکشیدهاند. میبیند
مشکی را که اشک میریزد بر مظلومیت و غربت فرزندش؛ مشکی که اشک میریزد بر چشم خونفشان عباس علیهالسلام.
میبیند خیمهای را که کم کم به خاک نشینی دچار میشود.
ام البنین میبیند در چشمان اشکبار علی علیهالسلام، کوهی را که کنار قامت خونآلود عباس، از کمر شکسته است.
در خانه علی علیهالسلام تمام لبخندها در اشک حل شدهاند و فقط قطرات اشک هستند که زبان به سخن گشودهاند و خوشآمد میگویند؛ آمدن ساقی سرمستان عشق حسین علیهالسلام را...
«الا یا ایها السابقی، ادر کاسا و ناولها»
که عشق ... ، این بار میخواهد بیافشاند، تمام نور خود را در قدوم سبز عباس.
چه بشارتی!
خبرش کنید؛ علی علیهالسلام را خبر کنید که به پایان رسید، انتظار. اینک این عباس علیهالسلام است؛ ماهتاب آسمان ولایت که از پرتو عنایات نبوی صلیاللهعلیهوآله و انعکاس قرابت علوی علیهالسلام تا همیشه تاریخ در آسمان کربلا میدرخشد و راهیان سرزمین نور را با تبسّم آسمانی خویش؛ بدرقه میکند.
خوشا نسیمی از دیار عنایتش که تشنگی غربت از کام جهان زدوده و غبار غم از دل بشوید! بوالفضایلاش خوانند تا سپهسالار فتوّت را به فضیلتی بشناسند که بیبدیل و بینظیر است؛ آنجا که تشنهکامی شهادت را به زلال عافیت ترجیح میدهد تا عظمت فتوت و وفا را به نمایش بگذارد.
تشنگی را به بهای عشق، به جان میخرد و سرافرازی خویش را در درس مولا علیهالسلام میآزماید. او فرزند علی علیهالسلامست و فرزند خاتون سرافراز مدینه، ام البنین علیهاالسلام.
او وارث شجاعت علی علیهالسلام، صداقت زهرا علیهاالسلام و کرامت حسن علیهالسلام است؛ وارث
تمام فضایل. تنها زبان ذوالفقار نیاموخته؛ که عارف تمام دقایق هستیبخش عشق است؛ عشقی
که عظمت کبریایی او را تا جایی اوج داده که عرش، مقابل فتوت مرامش تعظیم میکند و بهشت از تکرار نامش به وجد میآید. او مشکلگشای تمام گرههای فرو خورده در کلاف زمان است.
پدر مروت را چه نیازی به توصیف که دریای کرمش را پایانی نیست و اقیانوس اجابتش، مسلمان و غیرمسلمان را شربت شفا نوشانده است.
«غیرت»، واژهای است که حرمت خویش را از نام «عباس» گرفته است.
دل دریاییاش را جز «صبر»، دارویی تسکین نمیبخشید و اندوه بیقراریاش را جز پرتو جمال آسمانی «برادر» نمیزدود.
... سالها گذشته است؛ اما هنوز زمزمههای فطرت را که آکنده از شعر وفاداری است، میشود شنید که تکرار میکند: «الا یا ایها الساقی، ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها!»
مولا جان، ابوفاضل!
کریم باوفا، آقا ابوالفضل
خداوند سخا، آقا ابوالفضل
دلی دارم که نذر مرقد توست
ببر تا کربلا، آقا ابوالفضل!
مولا جان!
آمدی تا جهان، خالی از جلوه فتوت تو نباشد.
آمدی تا ماهتاب، به زیبایی فانی خویش بنالد.
میلادت مبارک!
دست ما و دامان کرمت، یا باب الحوایج.
قنداقهات را گرد سرش طواف دادهام به علامت تعظیم، به علامت یک عمر پاکبازی.
تو را نذر نگاه پاک او کردهام.
نذر کردهام عاشق به دنیا بیایی.
نذر کردهام اگر سالم باشی، دستهایت را قربانی برادر کنم.
برادر که نه! او مولا و سیّد توست. هیچگاه او را برادر نخوان؛ او فرزند زهرا علیهاالسلام؛ سیّد جوانان
اهل بهشت است و تو فرزند من، فرزند شیرین زبان ام البنین.
نذر کردهام اگر سالم به دنیا بیایی، هر شب برایت لالایی آب و عطش را زمزمه کنم.
پسرک ماهروی من! دستهای کوچکت را که میبوسم، عطر بهشت مستم میکند.
میان دستهای کوچک تو با چشمان مهربان برادر رازی است که من هنوز نفهمیدهام.
خندههای شیرین کودکانهات دلم را میبَرَد. هرکس تو را میبیند، میگوید انگار پارهای از ماه است که در دامان امّ البنین علیهاالسلام آرمیده.
ماه مهربان مادر! از راز عجیب چشمهایت با من بگو؛ از قصّه دستهایت، از فردا، از مشک، از عطش، از عشق برایم بگو.
پسرک ماهروی من! وقتی در دامان حسین علیهالسلام میروی، چقدر آرامش سیمایت تماشایی است! چقدر این بستر آرام را دوست داری!
وقتی تو را میبینم که روی دستهای برادر آرمیدهای، انگار فوج ملائک است که فضای ساده خانه را منوّر میکند.
پسرک ماهروی من! نذر کردهام اگر سالم به دنیا بیایی از تو شهیدی بسازم که فردا تمام شهدای عالم به جان او غبطه خورند.
آقای آبهای جهان!
آبها کوزه به کوزه در انتظار تو بودند
چشمهها چشم به راهِ آمدنت
رودخانهها به جستجوی دستانت
و تشنگی، مَشک در مَشک تو را میخواند.
بالا بلند!
عمود خیمههای فردای حسین علیهالسلام قامتِ افراشتهات را به انتظار نشسته بود.
کودکان حرم، دست به دعا برده بودند میلادت را
و تیرها بیتابِ بوسه بر چشمانت
و تو آمدی...
تو آمدی و چشم باز نکرده، دنیا حیرانِ مردانگیات شد
علی اشکریزان بوسه بر سخاوت دستانت زد
و ام البنین
تمام عشق را پیشکش حسینِ فاطمه کرد.
علمدار حسین!
خجسته باد آمدنت که عَلَم عاشورا جز بر شانههای ستبر تو آرام نمیتوانست بگیرد.
بیقدوم مبارکت،
میدان از طنین «وَ اللّه أن قطعتموا یمینی»ات خالی بود
خجسته باد آمدنت؛ خجسته باد، علمدار!
آمدی و لبخند مهر را بر لبان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نشاندی.
دعاهای شبانه روز ام البنین را مستجاب کردی!
ابوفاضل!
تو که آمدی، انگار خیال همه هستی راحت شد. تو که آمدی، چشم بنیهاشم به نور جمالت روشن شد. تو که آمدی، آسمان بنیهاشم مهتابی شد؛ قرص ماه بنی هاشم کامل شد.
دستهای تو بیتردید کلید درهای بسته عالم و گره گشای گرههای کور است. چشمهایت،
زلالترین چشمه جوشان محبت است که میجوشد و قلب سختترین دلها را میشکافد و
لبهایت از هماکنون تشنه لبهای حسین علیهالسلام است. اینک ای سقّای کودکان حسین علیهالسلام! بیا و برای خستگان عشق خود آب حیاتی بیاور.
بیا تا مظلومترین مرد تاریخ، بوسه بر دستهای کوچکت بزند،
خوش آمدی، آبروی غیرت!
دیشب، ماه را به خواب دیدم که گریه میکرد و میخندید.
مادرم لالایی تو را برایم خواند.
پدرم نامت را بر زبان آورد.
ماه را که میبینم، یاد تو میافتم؛ راستی، چرا تو شبیه ماه بودهای؟
دلم که میگیرد، سراغ ماه میروم و قصه تو را برایش میگویم.
هیچ وقت اسمی برای قصهام انتخاب نکردهام:
ماهی که پسر علی بود؟ مردی شبیه ماه بود؟ ماهی که مشکش خالی ماند؟ ... نمیدانم!
راستی، امروز روز ولادت توست؛ میخواهم برای ماه تولد بگیرم. همه شمعها را فوت میکنم. تا فقط نور ماه بماند؛ آن وقت آرزوهایم را برایت میگویم
برای ماهی که باب الحوائج است.
تو به تمامی خوبیها میمانی، به زیبایی ماه، به بالا بلندی سرو.
به استواری کوه... و آنها که توان گفتنش را ندارم.
ماه بلند آسمانم! تمام فقر و ناتوانیام را برای تو هدیه آوردهام.
ماه بلند آسمانم! دل کوچکم از سنگ غصهها شکسته؛ امشب شب عید است، عیدی میخواهم.
شکوه چشمهای زیباست را به دل غمزده ما ببخش، آن زمان که در غرور اطاعت از امام دوران، غرق میشدی.
ماه بلند آسمانم! آنان که از ولایت اطاعت میکنند، سرور جهانند. دستهای مهربانت را بر
یتیمان شیعه ارزانی دار، که در زیر شلاقهای سربازان خارجی، بدنشان کبود شده است.
روزی از روزهای زیبای خدا، در قداست دقایقی مبارک، در بحبوحه لحظاتی آسمانی، در
خانهای کوچک، بوی عرش میوزید، ماه، به دنیا آمد.
ماه، پلک گشود بر روی جهان همیشه خاموش.
ماه، پلک گشود، به روی چشمهای خفته در فراموشی.
منظومه عشق، یک ماه کم داشت که از راه رسید و عباس، نام گرفت.
سلام، قمر تابنده بنی هاشم!
سلام، روشنان نور خدا در ظلمات زمین!
سلام، رشادت محض!
چقدر ماه به تو ماننده بود، اگر چشمهایی مهربان داشت!
چقدر ماه به تو شبیه بود، اگر دستهایی معجزهگر داشت!
چقدر ماه به تو ماننده بود، اگر شانههایی کوهوار داشت.
چقدر ماه به تو نزدیک است، اگر قامتی سرو و رسا داشت!
تو از راه رسیدی و در مدار منظومه عشق قرار گرفتی؛ همان گونه که ماه، در آسمان جا دارد.
ماهآسمان، از خورشید نور میگیرد و تو ماه بنیهاشم، از آفتاب وجود «حسین علیهالسلام» نور طلب میکنی.
ستارههای آسمان، از ماه، کسب نور میکنند و شهدای منظومه عشق از روشنان وجود مقدس تو!
ماه، گاه در محاق است و گاه در پرده خوف، ماه، گاه کامل است، گاه هلال؛
اما تو، تا آخر دنیا، در هیچ لحظهای در محاق نیستی.
تو تا نهایت هستی، در بین هیچ پرده خوفی، پنهان نمیمانی!
تو، همیشه کاملی و تا همیشه دنیا، ستارگان زمین، از وجودت نور طلب میکنند.
ای نگاه نورانی ماهتاب در مشایعت آفتاب، ای مهربانترین سرفصل عاطفه در سراپرده عاشورا، ای تبسم خونین دستهای عاطفه، در بریدگی خنجرها، ای زیباترین طلوع عشق و ای
دستهای بریده احساس! تو فصل بزرگی و نوری.
تو حماسیترین صفحات کتاب عشقستان کرببلایی. تو کیستی که تمام لبهای ترک خورده
و تشنه که از ساحل آتشین عشق آمدهاند، بر گِرد ضریحت میگردند؟ تو سینه سینای عشق در سرزمین سبز سیادتی.
تو صاحب بالهای آسمانی در بهشت برینی.
تو سرخترین ترانه انتظار رهایی هستی. تو چونان شمشیر آختهای بودی بر فرق خفتگان ستم.
همّت تو، پای پایمردی را بلندتر کرد و مشک آبی که بر دوش کشیدی، عطش مردمان را برای ساحت خورشیدیات افزون ساخت. ولادتت خجسته باد.
با هر امام بوده و مأموم بوده است
امّا یقین کنید که معصوم بوده است
از چند سالگیت که شب را ورق زدی
ماه از میان چشم تو معلوم بوده است
آب از فراتِ تشنه نخوردی، فقط هموست
کز فضل بیحساب تو محروم بوده است
یا دست یا که بال؛ همین است، از ازل
اوج و فرود لازم و ملزوم بوده است
ای خاک تیره! رحم نکردی به صورتش
این رسم در کجای تو مرسوم بوده است؟
پایان تو مقدّمه فصل تازهایست
فصلی که پُر ز خنجر و حلقوم بوده است.
این مشک خالی نیست دریای وفای توست
زمزم درون مشک باران مبتلای توست
حالا که آتش شد نگاه مشک در چشمت
تنها نجات بچهها دست دعای توست
پای تو جرعه جرعه تابیانتها رفته است
در دست تو تصویر زیبای خدای توست
دارد زمین آرام میگیرد و میخوابد
وقتی که در این خانه اندوه، جای توست
یک چشم بر هم خورد و دنیا خواب شد آری
آرامش دنیا فقط از ماجرای توست
سرگیجه میگیرد دو چشمت در هبوط آب
سیل بزرگ حادثه در چشمهای توست
تا لحظه آخر برایت سبز میبارد
اشک زمین - دریاچههای غم - برای توست
18 شهریور 1384
4 شعبان 1426
2005.Sep.9
از جانبازی تا شهادت فاصله چند گام بیشتر نیست؛ چند گام... از شریعه علقمه، تا گودال قتلگاه.
در هشت ساله عشق، هر که هر چه داشت پیش آورد. عاشقان پیوند و سرو زر و جسم و جان را بر طبق پاکبازی نهادند و پیش روی معشوق گذاشتند و معشوق از هر طبقی تحفهای برگرفت؛
از شهدا تمام جان را و از جانبازان تکّهای از تن را.
و هیهات که جانباز را در امتحان عشق مردود بپنداری، که معشوق، او را برای آزمونی دشوارتر برگزیده است: آزمون صبر.
اینجا عرصهای نیست که ضعیفان را تاب استقامت در آن داده باشند. جای خالی دستان و پاهای جانباز، بوسهگاه فرشتگان الهی است که هر سپیدهدم از آسمان نزول میکنند و پاداش
صبرش را بوسهای از مهر هدیه میآورند.
جانباز اگرچه در زمین ناتوان است، اما راههای آسمان را به او شناساندهاند، پایش را گرفتهاند و در عوض، بال به او دادهاند تا در روز محشر، بال در بال شهیدان، آسمان ملکوت را مزیّن کنند.
جانبازان، یادگاران روزهای عشق و حماسهاند؛ خاطرات مجسّم سالهایی که درهای آسمان به روی عاشقان باز بود و فرشتگان در آسمانِ زمین گرم گلچینی بودند.
جانبازان، گلهای جا مانده از قافله نسیم بهارند که ماندهاند تا در بهاری دیگر، تن به نسیم شهادت بسپرند و به یاد دوست پر پر شوند. جانبازان، شهدای زندهاند که دو روزی میهمان باغ خزان زده مایند. قدر این میهمانهای پر قدر را بدانیم.
نگاهت میکنم؛ از پس خاکریزهای معطّری که سوی پرواز مسافران آسمان بود. میبینمت که سرفراز و پر هیبت، از سفر نیمه تمامت بازگشتهای.
خدا میخواست تو بمانی تا نشانههای مقدس دفاع از یادمان نرود.
تا بدانیم پرندگی کردن، چیزی ورای مکان و زمان است. تو باید میماندی تا چشمان روشن و حماسه خیزت، دور دستهای مهآلود را فانوس بشارت باشد. غرور مردم این سرزمین، در آستینهای خالیات خلاصه میشود.
بودنشان را صدای گامهای تو به سمفونی ایستاده است. ای بزرگ! عشق در نفسهای نیمه نیمهات شناور است.
زمستان، خلع سلاح میشود؛ این گونه که تو چون سیاوش، بر شعلههای بیگناهیات میدوی.
پاییز، دم بر نمیآورد وقتی تو را این چنین سبز مییابد.
با ما سخن بگو؛ شنیدنت متبرکمان میکند.
میدانم که اگر لب بگشایی، بوی سیب، آسمان و زمین را بر خواهد داشت.
حرفی بزن تا این فصلهای خشک، سرود باران را به زمزمه آیند. لبخندهای آبیات این کوچههای پیر را جوان میکند.
قامت بهاریات را کهنسالترین درختها به تکبیر ایستادهاند. تو آن چراغ روشنگری که بادهای هرزهگرد تاریک، توان خاموشیات را ندارند.
ای کوهستان درد! میدانم که در قلب تو رازی است که اگر به زبان آوری، پیش رویمان خورشیدی ابدی تابیدن خواهد گرفت.
ایمان دارم که این ثانیههای خاکی را وسعت افلاکیات بر نمیتابد که بال و پر زخمیات را جز پرواز، مرهمی نیست.
نام بلندت دهان به دهان میچرخد.
پیشانیات را نورانیترین ستارهها سجده میکنند.
تمام سیارهها بر مدار نگاه تو میگردند.
پرندگان جهان گواهینامه پرواز از دستهای تو میگیرند.
تو آن پنجرهای که خورشید حضور «باب الحوائج» را بر شیشه جانت حس کردهای؛ گویی دستهای عباس علیهالسلام را بر جاری فرات دیده بودی که این گونه بیقرار، دستهای عاشقیات را به قربانگاه بردی! کوچههای وطن، حضور سربلندت را میستاید.
فرزندان این خاک، چگونه زیستن را از تو میآموزند و در رکاب تو پر غرور و امیدوار، از دروازه خورشید میگذرند.
سالها پیش، عهد کرده بودی که از هفت خان سیاهی شیطان گذر کنی و به دیدار خورشید بروی؛ ولی اکنون خورشید با تو همسفر است و شما باهم پیمان بستهاید.
سالها پیش، چشم جانان از دوربین زندگیات نظاره میکند تو را، هنگامی که یاکریمها، پیغام دوستیات را نزد خدا میبردند.
همان دم که خدا فانوس دلت را روشن کرد، من تو را احساس کردم. تبسم و سکوت چهرهات، غوغای سالها جنگ شیطان است؛ این را از چهرهات میتوان فهمید.
حیای چشم تو را فهمیدم؛ وقتی که رنگ سکوت بر چهره زدی و تا همیشه با چشم دل پرواز کردی. تو به استقبال بهاری رفتی که در میان برف زمستان ناپدید گشته بود و وقتی آن را یافتی،
چون در کولهبارت جز ایمان چیزی نداشتی، نیمی از وجودت را به نشان فتح بهار جا گذاشتی.
اکنون بهار به استقبال تو میآید؛ چون تو ثمره این فصلی.
جلو آینه، روی یه تاقچه نمور
دو - سه تا ماهی تو یه تُنگ بلور
ماهیای شب عید بیگناه
یکی از یکی قشنگتر، مث ماه
تنشون مهتابی رنگه ماهیا
دلشون انگاری تنگه ماهیا
ماهیا تنهایی رو دوس ندارن
ماهیا طاقت کابوس ندارن
حباب چراغو مهتاب میبینن
ماهیا دریا رو تو خواب میبینن
ماهیا تُنگارو باور ندارن
کی میشه یه روزی سر در بیارن؟
شیشهها انگاری نیستن، ولی نه -
ماهیا باید بایستن، ولی نه -
سرشون هی میخوره به شیشهها
کارشون همینه از همیشهها
کارشون فقط نفس کشید نه
عکس دریا تو قفس کشید نه
ماهیا لباسشون مبدّله
پولکاشونو ندیدین؟ تاوله.
شب پیش تُنگو شکستن ماهیا
از قفس یه باره جَستن ماهیا
حرف دریا رو شنفتن، خودشه
ماهیا دیدن و گفتن: خودشه.
ماهیا دریا رو دیدن یه دفه
این همه راهو رسیدن یه دفه...
گفتم اسم تازه ماهیا رو؟
بردارین جنازه ماهیا رو.
شنبه
19 شهریور 1384
5 شعبان 1426
2005.Sep.10
دشتهای سرسبز عرفان، خوشامدگویِ اشراقِ پیشانیات هستند و ما به همایشی از درختچههای تبسّم و امید و تغزّل دعوت شدهایم.
آمدهای و تنها با اندوختهای از دعاهای تو به تماشای بقیهای از جهانِ فرتوت میتوان رفت، فاصلههای پوچ را پر کرد، خویش را از دغدغه و تشویش خالی کرد. باید تبریک گفت: امّا تبریک همیشه درختانِ اندیشه چه حاصلی دارند، وقتی ایمانی از نو نیاورده باشند به برگ برگِ
«صحیفه»ات؟
صحیفه تو شهد سجدههایت را در ذائقه تلخ ثانیههای دنیوی میریزد.
کلمات برافراشته از صبح لبانت، صدمههایِ پسینگاه غربت انسان را مرهم است. تمامیِ دلهرههای برآمده از عصر تجمّل و دود را عبارات گرانقدرت به آرامشی ژرف و مقدس گره میزند.
گاهی که از فاجعههای مردافکن، نستوه و بیگلایه باز میگردی، تازه روزگار به دردهای حقیر خویش پی میبرد؛ تازه در مییابد که برای از تو گفتن هر چقدر وقت بگذارد، کم است.
صدایی از استواریِ سکوتت محکمتر نیست، ای پیام سبز آتشزا.
این تنها صلابت در گفتار توست که دل سنگ و سنگدلان را نرم میکند. آمدهای تا در متن آوارگی خویش، به کج فهمان شام و همآغوشانِ شب سامان بخشی که این بخشی از رسالت عظیم
توست.
یا زین العباد علیهالسلام! کسی به استعداد ایمانت و توانایی پارساییات آگاه نیست که کافی است با لبخندی از روی اراده، کاخ شام ستم را در هم شکنی و با اشارهای، قصر شب را فرو ریزی.
سفیهانِ نسنجیده در گفتار، تو را بیمار خواندهاند و حال آن که خودِ این بیمارْدلان، محتاج نیم نگاهی از تواند تا شفا یابند.
السلام علیک یا علی بن الحسین علیهالسلام!
مرا سلوک به حدی رسیده در جانم، که از تو گریزی نمیشود و نمیتوانم به سرمنزل برسم؛ بیآنکه بارانیِ قنوتهای روشن تو، راهنمای این همه تیرگیهای تنم و شکستگی اندوهبار
روحم باشد.
من خودم را گم کردهام، خدایم را میجویم؛ کدام عبادت جاری در رگهایم افسرده که اینطور میخواهم از امام عبادتها، شفاعت بگیرم؟
مهربانترین یار سلام! میخواهم اگر لایق باشم، پشت سرت قامت به استقامت افراها بیاویزم. میدانم آقا! شانههای صبوریام قدر شمشادها هم نیست؛ امّا چشمهای تو معراج
سلوکم میشود؛ اگر بگذاری پای بیکرانههای نمازت فقط وضو بگیرم و زل بزنم به همه نماز... . آقا! امروز میلاد توست؛ میلاد ششمین قافله معصوم، چهارمین اشراق امامت، اولین زینت نماز...
سجاده سجاد، پر میشود از بوی خلسه روزهایی دیگر... تو دم به دم بر آسمان دعا، ستاره میپاشی، ماه مهربان.
میگویم آقا! یادم میدهی «بسم اللّه» را چطور بگویم که شانههایم از برکات حرف اولش بلرزند؟ یادم میدهی صحیفه کدام درخت طور عاشقی است؟
امروز میلاد ققنوسهاست در آتش عشق تو.
خاکستر کدام سوره خوانی سبزت بودهاند که اینگونه به آسمان بال تازه میزنند؟
شنیدهام پیاده میرفتی به خانه عشق، از این سوی سرزمین وحی تا به دوست برسی!
آقا! این همه مرکب داریم و پاهایمان نمیکشد! نشان بده که تولاّ چگونه است؟ از توکل، کولهبار عنایتمان را پُر کن و با عشق آسمانیات، ما را شفاعت!
میدانم تو آمدهای تا بفهمم خورشید چقدر کوچک است! آمدهای تا شهابهای ثاقب ذکر بر جان دیو و شیاطین بنشیند.
آمدهای که تقدیر ملکوتی دستهایت بر سر غریبههای غمگین بنشیند.
امام صبور گریهها و رکوعها، امام مهربان سجدهها و سلوکها، سجادهها دارند یاس میپاشند و گل محمدی؛ به برکت این که تقدیسشان خواهی کرد.
حالا که میآیی، بگو در عبای تو چندین هزار پروانه لانه دارند؟
بگو پرستوها از کدام اشاره سر انگشت تو به خورشید میروند؟
امروز میخواهم جواب همه سؤالهای چشمهایم را از دستهای تو بگیرم.
ای کرامت جاری در ثانیههای آغاز! میخواهم برای خودم قصه تولد مردی را بگویم که با دُعاهای او هزاران بُلبل شیدا متولد میشوند.
میخواهم از آغاز مردی بگویم که وارث هزاران زخم است؛ امّا شکر، آستانه دستهایش را میبوسد. میخواهم بروم یک گوشه دنج مسجد، صحیفه را باز کنم و به شکرانه چهارمین امام
اشراق سجده کنم.
گویی نماز، دلتنگ عبادت اوست و خاک، دلواپسِ سجدههایش!
گویی دعا منتظر ترنّم اوست و صحیفه، در انتظار تبسّم دستهایش!
گویی جهاد، آیینه ایمان اوست و واژهها در انتظار جلوه خطبههایش!
گویی شام غریبان، دلواپس نالههای عاشورایی اوست و «زینب علیهاالسلام»، دل نگران زخم دلش!
گویی عاشورا منتظر حضور اوست و کربلا منتظر ادامه نگاهش؛
نگاهی که نورانی دیدن و نورانی اندیشیدن را به نسلهای خاموش بیاموزد!
سروش آسمانی، بشارتی را به «شهربانو» میدهد؛ بانویی که آسمان، مقابل عظمت نامش تواضع میکند و خورشید، به جمال معنویاش رشک میبرد.
بانویی که نام مبارکش همچون «صحیفه»، مقدس و همچون «کربلا» معطّر است.
بشارت میدهد طلوع نوری را که از مشرق عرفانی ولایت طلوع میکند و رنگین کمان هدایت خویش را ارزانی آسمان «ایران» میکند!
نوری که فصلی جدید از ایمان و اعتقاد در دل «پارسیان» پدید خواهد آورد تا شاهد ظهور عظمتی بینظیر در تاریخ باشند؛ ظهور مشرقیترین حکومت الهی.
مولای صحیفههای عاشقانه عبادت میآید تا آسمان به وجود فرزندان «نبوت» ببالد؛ به وجودی ببالد که عبادتش پیامبروار و حلمش علی وار است.
کرامتش حسنی علیهالسلام و شهامتش حسینی علیهالسلام است.
خطبههایش، آیینه سخنان زهرا علیهاالسلام و کلمات آتشین بیانش، بتشکن است.
وقارش وقار خلیل علیهالسلام و کلامش کلام کلیم علیهالسلام است.
از انفاس قدسیاش، مسیحا علیهالسلام در شگفت و از شکیبایی وجودش، ایوب علیهالسلام درسآموز است.
حضورش، ترکیببند حماسه کربلا و صحیفه کلامش، آیینه بشکوه عاشوراست.
درویشترین امیر کشور دل که عارفانهترین غزلها از تبسّم نگاهش میتراود و عاشقانهترین دوبیتیها از ترنّم دعایش.
میآید تا آسمان را درس تابندگی بیاموزد.
میآید تا زمین را از آسیب جهالت حفظ کند.
میآید تا دلهای مؤمن، بینیایش نمانند.
میآید تا کربلا بهانهای برای ادامه زندگی داشته باشد.
میآید تا شام به وسعت تیرگی خویشتن بنالد.
میآید از مشرقیترین لحظات شیرینِ خلقت، تا فرصتی تازه برای شادمانی ما باشد.
مولا!
سیر عابدانِ حقیقت افروز!
ای چلچراغ ایمان در فصلی از احاطه جهل! حضورت مبارک و ظهورت روشنیبخش سایهزار زمین است.
حضورت مغتنم و سایه لطفت بر سرمان مستدام باد!
پردههای دقایق کنار میروند و «حقیقت محض» متولد میشود.
از باغهای فرا دست، بوی تازهای میآید؛ بوی مطبوعی آسمانی.
نسیم از سوز عارفانهای سرمست است. بهشتی در دامان «شهربانو» میشکوفد که تمام پروانههای دنیا را، به رهایی فرا میخواند از پیله تنهایی و رکود.
سلام، مهربانیات همهگیر!
سلام، اندوه همیشگیات در دل زمان جاری!
سلام، جاری نیایش در عمیق لحظات!
پلک میزنی، در زلالیِ یکدست و شهودی سیّال، در ذهن جهان تهنشین میشود.
پلک میزنی و بر حاشیه نگاهت، شکوفهها میشکفند.
پلک میزنی و صدها یاکریم، از بلندای مهربانیات، اوج میگیرند.
به محض ورودت، گلهای شیپوری، مژده آمدنت را تا دوردستها اعلام میکنند.
به محض ورودت، قلب غزلها میتپد.
آمدهای تا در پنبهزار گوش جهان، فریاد کنی شعله شعله صحیفهات را.
شانههایت، استواری کوههای زلزلهخیز را به تصویر میکشد و خطابههای سوزندهات، گدازههای جاری آتشفشانهای در حال فوران را.
امروز روز توست؛ روز نیایش مطلق در سکوت دقایق خفته تاریخ.
امروز روز توست؛ روز مهربانی ممتد در بارش یکریز کینهها و نفرتها.
امروز روز توست؛ روز فریاد مظلومیت در بیخیالی و بیقیدی اهالی.
آمدهای تا عاشورا بیمفسّر نماند.
ادامه اشکهایت، اندوه همیشگیِ نینواست.
ادامه اشکهایت، تصویر مظلومیت، هفتاد و دو پروانه است.
تو زیبایی پنج بهار هستی؛ وارث تمامیّت آل کسا!
هنوز مرثیه سی سالهات، گدازندهتر است از هرم آفتاب ظهر تابستان. ای اقتدار کربلا در جریان لحظهها! دیری است زمین چشم انتظار آهنگ عاشورایی قدمهای توست. خوش آمدی!
کسی غوغای دل مرا به چنگ و دف میزند.
نمازم رنگ موسیقی گرفته.
دو صد قیام آواز میخوانم؛ دو صد نیاز در سماع آمده و دو صد سجده در ترنم و غزل مینشینم.
سجده میکنم به درگاه خدایی که تو زیبا سجدهاش کردی.
ای تاریخ کربلا! ای پهلوان شام و ای معنای علوی بودن!
تو پیغام حسین علیهالسلام بودی و چه زیبا پاس داشتی آخرین نماز او را.
به راستی پناه جستن از خدا در برابر ستم و نادانی، بهترین فریاد مبارزه است؛ آن هنگام که نان و نادانی، مردم را در بند عافیت گرفتار میکنند و استبداد، بر غیرت دینی و انسانی مردم افسار میبندد.
سلام خدا بر حسین علیهالسلام و بر تو علی بن الحسین و بر یاران تو و پدر شهیدت، ای فرزند نماز و ای پدر دعا.
روز میلاد تو، روز پیوند نماز و جهاد است و روز یگانگی دین و حکومت. تو زندگی را با
رنگ دعا در کام بشر ریختی؛ آن گاه که جماعت مسلمانان یا از ترس ظلم و استبداد بنی امیه، راه
زهد و گوشهگیری پیش گرفته بودند و با دنیا کاری نداشتند و یا در علاقه دنیا و غنائم جنگ غرق بودند و معنویت و عبادت را با زندگی بیگانه میدانستند.
میلاد تو میلاد راز و نیاز است.
میلاد تو معنای زندگی عاشقانه است.
میلاد تو میلاد عشق است.
یک شنبه
20 شهریور 1384
6 شعبان 1426
2005.Sep.11
دیروز، نسیم ملایمی، گونههای سبز درختان را نوازش میکرد و «آذر شهر»، در گرمای ملیح خورشید، خودش را در آغوش بهار انداخته بود و این پیچکهای همیشه عاشق بودند که از گونههای کاهگِلی دیوارهای شهر بالا میرفتند.
صدای اذان که در مأذنههای شهر پیچید «اسد اللّه» در میان طنین صدای اذان و نجوای ملکوتی قرائت قرآن پدر، چشم گشود. و با عطر سجاده مادر و صداقت خالصانه پدر، بزرگ شد
و پا به پای انقلاب نفس کشید و قد کشید و مقتدای مردمی بزرگ شد.
و سالها گذشت و تقویم روی سالهای 1360 ورق میخورد تا به شهریورِ خون و شفق میرسد.
جمعه، پیراهن سپید خود را به تن کرده و شاپرکهای عاشق را دور خود جمع کرده است تا ساعاتی دیگر، فرشتهای زمینی با بالهای آنها به سمت آسمانها تشییع شود.
خورشید شهریور ماه، با تمام توان خود گرمای طاقتفرسای خود را بر صورت سوخته خیابانهای «تبریز» میپاشد و درختان، برگهای زرد خود را به دست بادها سپردهاند.
«اسد اللّه»، پیراهن سپید بر تن کرده و برای نماز آخرین خود وضوی حضور ساخته است و به سمت مصلای بزرگ شهر به راه میافتد؛
برای اجتماعی بزرگ
برای اقامه فریضهای متعالی
برای به رخ کشیدن قدرت اسلام
برای تجدید دیدار و تجمع مردمانی از نسل آب و آفتاب
برای اعلان همبستگی و اعلام حضوری ملکوتی
برای ادای نماز جمعه
تاریخ، همیشه مملو از نانوشتهها و ناگفتههای بسیاری بوده است.
و مرد به راه افتاد؛
به سمت تقدیری سرخ
به سمت محراب خون و شفق
به سمت پروازی سراسر سرخ و رنگین
به سمت جایگاهی که چهارده سال پیش، مقتدایش، امام علی علیهالسلام در مسجد کوفه به آنجا رهسپار میشد.
و او را «اسد اللّه» نام نهادند که مثل «اسد اللّه» قرار بود در محراب عبادت شربت شهادت سر بکشد.
قرار بود که در جایگاه پاک خدا در دستهایش حنای شهادت مالیده شود.
مرد در دلش غوغایی برپا بود و گویی صدای بال ملایک را میشنید؛ که آمده بودند تا با بدن
پاره پاره و با لباسهای خونین به بهشت تشییع کنند.
صدای دلنشینش در عمق جانها مینشست:
«اوصیکم بتقوی اللّه و نظم امرکم...»
و نترسیدند از قهر الهی و محراب را از خون گرم مرد رنگین کردند.
ذکر کلام الهی بر لبهایش تکید و خون بر لبها ترکیدهاش یخ بست و قطره قطره بر سجاده نمازش پاشید.
خورشید همچنان تازیانههای گرمایش را بر سر مردم «تبریز» میکوبید و این بار نجوای حزین مرغان مهاجر و صدای ناله بود که گوش آسمان را کر میکرد.
آیت اللّه اسد اللّه مدنی، لاله زیبای اسلام بود که به دستان پاییزی منافقین کوردل پرپر شد و به سمت خاکهای مقدس قم تشییع شد تا در جوار بی بی دو عالم به خواب ابدی برود و لکه ننگی
بر چهره سیاهپوشان منافق باشد.
جمعه
25 شهریور 1384
11 شعبان 1426
2005.Sep.16
در کوچه باغهای کهنسال زمین، آسمانیترین عاشقانههای یک جوان است که جاری است و در جسم خاموش شب، یاد دوبارهای از خورشیدِ مهرانگیز پیامبر است که روان.
نگاه تقویمها پر از بهار میشود، دلاویز؛ و کتاب خاطرات دنیا، بوستانی میشود عطرافشان.
گنجایش هستی از این بیش نیست و این همه از نام اوست در مدینه. به رنگ همیشه میآید تا گامهای جوان امّا جامانده را به خدا بکشاند و دستهای پر تحرّک امّا درمانده را به دامان سبزنیایش برساند.
... تا رعناییِ خویش را به پای برترین محبّت نهد و دور از خوشایندِ این سرا و ستایشهای پوچ، شکفتگی خویش را فدای والاترین عشق نماید. سر نهادن او به دُرّ واژههای پدر، ترسیم
واقعی ادب و درس مهمّی از احترام است.
او آمده تا به موازات همین سپاسگزاری، پا در رکاب پدر، فضای بسته شب را به مذلّت
بیفکند، تا تشعشعی دلنواز وزیدن بگیرد. آمده تا ندای سبز عرفان را در شریانهای زیست
بپراکند و رگههای شفاف قرآن را حتّی از سکوتش بشنویم.
در این تفرجِ همه گیر و مراسم برانگیخته از شور نوزا، چه تبسّمهایِ شیرینی تعارف میشود!
در این ناگهان پر از شادباش، چه خاکهای خشکی که بَر میدهند و همین طور میوههای کال ذهن است که به روشنیِ پر رنگ میرسد.
او آمده تا نام سپیدش که از تمامیِ گیتی پیشی گرفته، نوید بر خاکی باشد که همه رقم سیاهه عصیان در آن انباشته شده.
هنوز مفاخر «بنی هاشم»، نیکیها و مناقب و کردار زلال او را برمیشمرند. ایدههای جوان و نوین او، اندیشههای تازه و پر طراوتش، هماره زبانزد است.
رخسارههای تابان، پاکْ نهادی و خوشخویی و منطق ارجمند او را به پیامبر عطوفت شبیه میدانند.
این جاست که باید انگشت حیرت گزید از خورشیدهای تکثیر در پنجرههایِ رو به اشراق.
باید شگفتزده شد با منظرهای از این دست که تا بینهایت زیبا میرود.
ارزانی آینهها برق این نگاههای نرم و گرانسنگ
و تقدیم لحظات انسان، وجد و سرور در این گلگشت مفرّح.
حماسه از چشمهای تو آغاز میشود در روزی داغ و خونآلود.
رشادت یعنی «تو»؛ وقتی که در رکاب پدر، تار و پود حادثه را شمشیر زدی.
امروز میآیی؛ عَلَم عشق بر دوشت، با نشانهای از آن سوی آسمان، و زمین با خندههای نخستینت، شکفتن آغاز میکند.
در وجودت تکهای از بهشت جا مانده است؛ آن گونه که از چشمانت عطر یاسی عجیب میتراود.
روشنای چهرهات با اُفقهای دور و درخشان نسبت دارد. ریشهات از مقدمترین رودخانه
آب میخورد.
نخلها، پیش قامتت کوچک مینمایند، ای بزرگِ دوست داشتنی!
نامت از دهان زمین نمیافتد.
آزادگی، دوست دیرینه تو، خورشید، همبازی کودکیات و عشق، همسفره همیشگی توست.
قبایل عرب از گندمزار شجاعت تو نان میخورند.
پرندگان، چشم بر قانون رهاییات دوختهاند.
میآیی و پنجه در پنجه کوه میافکنی و فرو میریزیاش.
میآیی و از جای گامهای سپیدت، درختانی از آینه قد میکشند.
بر اسب که مینشینی، بارانی از ستاره باریدن میگیرد.
مهتاب، امواج نگاه توست که بر دامن آسمان میریزد.
تو علی اکبری؛ علوی سیرت و محمّدی صورت.
آئینت جوانمردیست. صدایت، لرزه بر اندام آنان میاندازد که نفسهای شیعه را بریده بریده میخواهند.
در آغوش باران زاده شدهای و از سینه بهار، شیر نوشیدهای.
از عشیره گل سرخی و از تبار آفتاب.
کوهستانها، هوای پاک نفسهایت را به عاریت گرفتهاند.
شاعرانهترین واژهها، شعر بلند حماسهات را سرودن نمیتوانند. محرم در محرم تصویر تابناک توست که بر صفحه خونرنگ عاشورا میدرخشد.
لبهای ترک خوردهات، سالهاست فرات را سر در گریبان نگه داشته است.
صفحات آن ظهر سرخ را که ورق میزنم، ردّ نگاههای پر هیبت توست که بر جا میخکوبم
میکند. تو اردیبهشت فصلهای جهانی.
خاکستریترین روزها را خورشید کلامت به تپش وا میدارد.
امروز میآیی و ما فانوسهای عاشقی در دست، میلاد خجستهات را نور میپاشیم.
میآیی و چکاوکان روشنی، روز آمدنت را به ترانه مینشینند و رودهای زمین، بهار آمدنت را آواز میخوانند.
هنوز میآید نوای کربلاییات از عمق میدان، ای آفتاب غروب کرده در ظهر عاشورا! هنوز میآید غریو فریادت از بلندای آسمان؛ فریادی که دژخیمان کوفی را به مبارزه میخواست و نهیبش، رشته جانشان را از هم میگسیخت.
هنوز میآید عطر حضورت، از حوالی خیمههایی که آکنده از نگاه سکینه علیهاالسلام بود.
امروز، روز ولادت توست، مولای جوانمرد!
روزی که خداوند خواست تا چهرهات آیینه جمال نبوی صلیاللهعلیهوآله بشود.
روزی که خداوند خواست تا از تبسم نگاهت، آفتاب بر شوق آید.
روزی که خداوند خواست تا نبیره علی علیهالسلام، سیرتی همچون او داشته باشد.
روزی که خداوند خواست مشام مدینه از عطر حضورت آکنده گردد.
امروز، روز توست؛ روز تولّدی شیرین که طعم نبوت و ولایت را توأمان دارد. غوغایی در دل آل الله است. عطر صلوات، شش جهت آسمان و زمین را فرا گرفته است.
امروز، سروش آسمان، تهنیت گوی مولودی است که روزی همت بلندش، او را از ناسوت خاک به لاهوتستان افلاک خواهد برد. او نام بشکوهش را بر تارک عرش جای خواهد زد.
... و روزی ورق برمیگردد و کربلا رقم میخورد.
تصویر در تصویر، کوفیان و غلتیدنشان در خاک مذلّت!
شمشیر به شمشیر، دست یداللهیِ تو بود و یادآوری حماسه ذوالفقار!
جلوهزار هستی در شگفت نقشی بود که تو ایفا میکردی؛ نقشی بدیع که ایمان و حماسه را به هم پیوند میداد؛ همانگونه که قامت دلآرایت، زیبایی نبوت و ولایت را به تماشا گذاشته بود.
علی جان، جوانمرد مولای جوان! میدان کربلا چه بیفروغ میشد، اگر به میدان نمیآمدی! هنوز هم
وقتی خورشید به آسمان کربلا میرسد، درنگ میکند و به یاد فروغ چهرهات، اشک حسرت میریزد.
چهرهای که عاشقانه، سرخی خون، در شفق نگاهش نشست و افلاک را سوگوار تبسّمهای دلنشیناش کرد.
امروز، روز ولادت توست.
تویی که عشق از یادآوری نامت به خود میبالد و آسمان، شکوه تو را هماره با عطر صلوات، میستاید.
مبارک باد بر عاشقان کوی حضرت دوست «جل جلاله» حضور عاشقی که زندگی را شرمنده ایثار خود کرد و بیمهابا: «نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد».
بوی خوش نسیمی دلنواز از دور دست میآید.
شاید محمّد صلیاللهعلیهوآله است که در هیبت «علی اکبر» از دامان لیلا بر میخیزد و دنیا را به شوق وا میدارد. ذرّات خاک، بوی خوش قدمهایت را به سماع در آمدند، آنگاه که پلکهای کوچکت،
دنیا را بر هم زد! مردانگی از همین نگاه آغاز میشود.
تو پلک میگشایی تا روزها و شبها بهانهای داشته باشند برای آمد و رفت.
غیرت «علی علیهالسلام»، در رگهایت میدود و رحمت «محمد صلیاللهعلیهوآله» در رفتارت.
عشق و عقل در تو به هم رسیدهاند.
کودک دلبند حسین علیهالسلام، خدا میخواست تا دنیا دوباره محمد صلیاللهعلیهوآله را به تماشا بنشیند در رفتار و گفتار تو.
پلک گشودی و آفتاب از نگاه روشنت، طلوع کرد.
هر تکان گاهوارهات، قلب زمان را میلرزاند؛ که تو یک قدم به کربلا نزدیکتر میشوی.
از دامان لیلا، چون واقعهای بزرگ بر میخیزی و دنیا را، به شوری عاشقانه فرا میخوانی.
کربلا، دیری است قدمهایت را به انتظار نشسته است. تکیه بر گامهای استواری و غیرت تو دارند، ستونهای خیام عشق.
علی جان، ای مؤذّن اذان سرخ شهادت در گستره ظهری شورانگیز! تو عشق را تفسیر کردی؛
آن لحظه که قدم بر میدان نبرد نهادی.
شنیدهام هیچ کس تیغی از غلاف بیرون نکشید.
گمان کردند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به میدان آمد؛ مگر نه این که تو شبیهترین فرد به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
بودی؟
صدایت، خاک را بارور کرد.
صدایت، در کنگره افلاک پیچید؛ «انا علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب» و این یعنی عشق؛ یعنی اصالت.
صدای گامهای عشق است که در هفت آسمان پیچید!
قنداقهای از نور، در آغوش حسین علیهالسلام است.
و حسین علیهالسلام، مشتاق دیدار جدّ بزرگوارش، محمد در چهره زیبای کودک!
میلاد تلاقی دو نور در یک آینه، تکثیر دو اقیانوس، حضرت «علی اکبر علیهالسلام»، مبارک!
یک شنبه
27 شهریور 1384
13 شعبان 1426
2005.Sep.18
... آرزوی «شهریاری» داشت، دل به زلال آبی روستا سپرد و در سایه چترهای سبز احساس، دست به دست حیدربابا داد تا به بیکران لاجوردی آسمان برسد!
از دامنههای پر بنفشه حیدر بابا که نجوای جویبارهایش، شعر بهار میسرودند، آغاز به سرودن کرد؛ سرودن تغرّلهای سبز، تغرّلهای آبی، تغرّلهای سرخ؛ به سبزی جوانههای گندم؛
به زلالی آب چشمهها، به سرخی لالههای وحشی. آغاز به سرودن کرد؛ سرودن از نگاه مهربان
پدر بزرگ و تبسّم دلنشین مادربزرگ از گرمای دستهای پدر! از آغوش پر محبت مادر.
سرودن از خوشههای طلایی خرمنها.
سرودن از کوزههای صف کشیده کنار چشمه.
سرودن از گونههای آفتاب خورده کودکان!
سرودن از هیاهوی پیچیده در دل کوهسار؛ از نی چوپان عاشق.
از شرمناکی دلنشین نوعروسان، از صدای ساز، از بوی نان عروسی.
از خانهای که بوی نان، بوی بهشت و بوی دست آسمان میداد...
از روستا کوچید.
شهری شد؛ اما چگونه با دل عاشق کنار میتوانست بیاید؟
چگونه میتوانست تبلور آن همه عاشقانگی را از دل خود بزداید؟
باید مینوشت؛ باید میسرود؛ باید تکرار میکرد در خود زندگی را، بودن را؛ بودن در کنار زیباییهایی را که هیچ گاه فراموش نمیشوند.
نوجوان «روستایی» در سر هوای «شهریاری» داشت؛ شهریاری بیزوال، شهریاری بدون سریر؛ شهریاری که قصر آرزوهایش را از خون دل مردمان نسازد، شهریاری که گرد یادش در دلها نشیند؛ نه خار ستمش بر چشمها.
... و «سید محمدحسین»، شهریار شد؛ «شهریار شعر ایران»، شهریاری که از رشحات قلمش، جز عطوفتِ مهر، جز شیداییِ عشق، جز تبسّم وصل، نتراوید و جاودانگی غزلهایش، ماندگارترین اثر روزگار شدند.
و امروز در جای جای فلات گسترده ایران، یاد و نامش باشکوهی همراه است که دماوند دارد.
با عظمتی همراه است که الوند دارد، با صلابتی همراه است که سهند و سبلان دارند، با عطوفتی همراه است که حیدربابا دارد.
امروز، یاد و نام «شهریار» بر دلهایی حکومت میکند که تاول دستهاشان آیه آیه عبادت
است و سوره سوره نجابت.
امروز شعر شهریار، باز هم محفل آرای کسانیست که کلبههای احساسشان هنوز هم دَم از همدلی و همزبانی میزند.
امروز روح شهریار، باز هم با مردمی همراه است که سالها در کنارشان بوده؛ در غم و شادی، در جنگ و صلح، در نوش و نیش روزگار، در توانایی و ناتوانی آنها. امروز روز شهریار شهریاران ایران است؛ روز شعر، روز تغزّل.
آفتاب دهکده دارد غروب میکند
ماه کم کم دارد از پشت ابرها سر برون میکند.
و من قصّه تو را برای کودکان آبادی میخوانم؛
قصه «خان ننه» که رفت و غصه دارت کرد
قصه «خاله فاطمه» و مهربانیهایش
قصه «ملا ابراهیم» و مکتب و بچهها
قصه «خشگناب» و اهالی باصفایش.
پسرم!
«حیدر بابا» به یاد توست.
به یاد توست وقتی که امواج رودخانههایش غرش کنان روی هم میغلطند و میروند وقتی دخترانش صف بسته و به تماشای امواج دل دادهاند.
وقتی باغچههایش پر گل و شکوفه است.
وقتی سوز کلامت، پا به پای ناله ساز «عاشیقها» تا دور دست میرود.
پسرِ روستازاده عاشقم!
پشتم به مهربانیات گرم است و دلم خوش به سادگی و صفای قلمت.
کاش نسیم، دسته گلهای وحشی را که کودکانم برایت چیدهاند به تو برساند!
جوانمردِ همیشه زنده آبادی!
راهت از من کج نشده که اکنون پیش چشم من ایستادهای.
خاطره شیرینت هر زمان با من است.
بیگانه و آشنا، هر که از پای من میگذرد، آهسته در گوشش زمزمه میکنم:
«پسر شاعرِ من شهریار
عمریست که غم روی غم میگذارد.»
میخواستی فرهاد کوه عشق شوی و افسانهای دیگر بیافرینی؛ اما توفان عشق، تو را در دورترین ساحل تنهایی رها کرد و تو از تنهایی به راه شیری عشق رسیدی؛ به کهکشان خویشتن
خویش.
آنجا عشق، به رنگ خاک نبود؛ به رنگ آبی افلاک بود.
در سرزمین تنهاییات رویش سبز احساست را به تماشا نشستی.
آن گاه، سرودی شعرهایی که از جام جانت میتراوید. شهریارِ مُلک شعر شدی و شاعر شیرین سخن. بیرق سبز غزلهایت بر فراز آسمان ادب پارسی به اهتزاز درآمد.
شهریار! هم صحبت خلوت شبهای شاعرانهات ماه بود که به آن مویه میکردی و میسرودی؛
«امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخِر ای ماه تو همدرد من مسکینی»
و گاهی واگویههای خویش را با تارهای سهتارت میساختی و مینواختی و میسرودی؛
«نالد به حال زار من امشب سه تار من
این مایه تسلی شبهای تار من»
غزلهایت رنگ سبز غزلهای خواجه است و پرندگان عشق، در آسمانش پرواز میکنند و خیال، موجیست که از بیکرانه شعرهایت بر میخیزد و بر ساحل دلها مینشیند.
شهریار! شعرهای تو ماندنیست و تو حافظ زمانه مایی که جاودانه خواهی ماند.
«در وصل هم ز شوق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل، آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم»
چگونه بیچارهگیات را باور کنم که هر کس که عاشق شد، دنیا بیچارهاش میشود؛ آن سان که همانند مرگ، ناگزیر گردد. عاشق هیچ تدبیری جز وصل ندارد و تو که به وصل رسیدی خوب
میفهمی چه میگویم:
«بیچاره دچار تو را چاره جز تو چیست
چون مرگ ناگزیری تدبیر تو محال»
عاشق ابدی! چشمهایت را به کدامین افق دور دست گشودی که دنیا در انحصار کلمات آتشناکت قرار گرفته است؟
کدام ورد را زمزمه کردی که ابیات در طنطنه کلامت به رقص آمدهاند شکوهی ابدی را؟
شعر در دستان تو معجزهای است بیبدیل، گواهی است بلیغ و سترگ بر عشقی که در اعماق روحت ریشه دوانده است.
عاشقتر از آن بودی که بخواهم عشق را در کلامت جستوجو کنم.
سینهات وامدار دلی بود که جز در تلاطم عشقی ازل ابدی غوطهور نبود.
در رگ رگ ذهنت و در مویرگهای تپنده روحت، هیچ چیزی جریان نداشت؛ جز عشقی زلال؛ آن چنان زلال که ماهیان سرخ فام دلدادگی در آن شناور بودند. از آغاز الهام کلمات بر روحت تا پایان تولد پرشورترین اشعار، تو عاشقانه میسرودی و عاشقانهتر مینگاشتی آنچه را در روحت برخلاف حرکت زمان اتفاق میافتاد.
به مستی گام برمیداشتی که جز معبود و مقصود ازلیات در آن مأوا نداشت؛ تا آنجا که سایهای از همای بالابلند و بلندمرتبه عشق، آنجا سایه افکنده بود بر ارکان و جودی کائنات. آنجا بود که به تو وحی شد واژگان سیّال آیاتی زمینی که از آسمان نشأت گرفته بودند؛ به یاری دستان سترگ
کسی که در ازل خود جام رسالتت را به دست تو داد. همان که ساقی ابدیست. این گونه بود که سرودی و خوش سرودی ابیاتی را که در جهانی و لوله انداختند و آوازه نامت را تا دور دست
زمان به همراه خویش بردند؛ بردند تا ابدیات کنند؛ تو را که عاشق علی بودی:
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه هما را»
«پیش و پسی بست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا»
شاعران، گزارشگران حقیقتند و مترجمان رازهای آسمان؛ نه همچون انبیا که حکمتهای حق را آن چنان که شنیدهاند به زبان بیاورند و نه همچون اولیا که نور حق را چونان آینههایی
تمامنما بر لوح خاک بتابانند.
شاعران، گُنگ خوابدیدهاند، در برهوت دنیا پرسه میزنند تا صاعقهای بر جانشان فرود آید و کلماتی چند از غیب در صفحه دلهایشان نقش ببندد.
شاعران، میان آسمان و زمین سرگردانند. نه چندان آسمانی اند که از خاک و خاکیان رسته باشند و به افلاکیان پیوسته باشند و نه چندان زمینیاند که آسمان را از خاطر برده باشند و دل به خاک سپرده باشند.
شاعران، اخبار آسمان را در گوش زمینیان نجوا میکنند. دریچهای میشوند تا خاکیان را به تماشای گوشهای از افلاک مهمان کنند.
شاعران، همچون حکیمان و فقیهان از عقب کاروان انبیا و اولیا در حرکتاند. گَرد گامهای
آنان را بر میگیرند و صیقل میزنند و چون مرواریدی در دامان مردمان میافکنند.
«شاعران همه لسان الغیباند».(1)مینشینند و با کمند خیال، کلماتی را از غیب شکار میکنند و
در قفسی از سخن برای تبعیدیان خاک نمایش میدهند. برخی، کلماتشان را از ملائک هدیه
میگیرند و برخی از شیاطین میدزدند. برخی آینه رحمان میشوند و برخی پنجره شیطان.
شعرای رحمانی، واصلان به مقام عشقاند و شعرای شیطانی، گم گشتگان برهوت وهم.
شعرای رحمانی، هادیان طریقاند و شعرای شیطانی، قاطعان طریق.
شعرای شیطانی تا ابد زیر یوغ خطاب «و الشعرا»(2)یند و شعرای رحمانی، تا ابد مفتخر به نوازش «الا الذین».(3)
حتی فراتر از بوی جوی مولیان، فراتر از رودکی، فراتر از بوذرجمهر.
حتی فراتر از رنج سی ساله آن که گفت: «عجم زنده کردم بدین پارسی».
فراتر از زمزمه نخستین واژه فارسی.
شعر بود و زمزمه نسیم در گوش درختان.
شعر بود و لحظاتی ناب؛ گره خورده در بغض پاییز، گره خورده در پای پیچک، گره خورده در گیس زنبق.
شعر بود و مستی صد تاک که از خاک تا افلاک، شیشه در بغل میرقصید.
شعر بود و سماعی بشکوه که در هر چرخیدن، طعنهها به بوسعید و مولانا میزد.
شعر بود و نجوای هزاران جویبار که ترنّم به حافظ و سعدی میآموخت!
پیش از آن که ارسطو باشد، دریا شعر میسرود.
پیش از آن که نظامی بیاید، شعر، مجنون لیلی بود.
پیش از آن که سنایی غزل بسازد، چشمان آهو، غریبانههای عشق را مینواخت.
پیش از آن که، «بیدل» از آیینه بسراید، شعر، آیینه خانهها را با پر طاووس آراسته بود. پیش از آن که «صائب» شاعر شود، شعر از دستها، پل عاطفه ساخته بود.
پیش از آن که شهریار عاشق شود، شعربه «حیدر بابا» دل داده بود.
پیش از آن که، «نیما» قالب شکنی کند، شعر، شانه به گیسوان «شالی» کشیده بود.
پیش از آن که «شاعر» به دنیا بیاید، «شعر» تولّد یافته بود.
شعر، موهبت بینظیر الهی و قسمتی از عاشقانههای خداوند است که انسان آموخته است.
... و شعر، این ظرافت پنهان در دلها، این عطوفت جاری در نگاهها، از نخستین روزهای وداع «آدم» با «بهشت»؛ با روح و جان بشر همراه و با غریبانگیهایش عجین شد.
تمام غربت خویش را به «شعر» سپرد و سرودن آغاز کرد؛ سرودن از بهار جاودانه بهشت، سرودن از آزادی پرندگانش، زلالی رودهایش و سرسبزی درختانش.
... و امروز، برای بازگشتن به آن روزهای آسمانی خویش، میسراید از رود، میسراید از درخت، میسراید از گلهای پر پر که آدمی برای زیادهطلبیهایش هر روز در هر نقطه جهان
مرتکب میشود!
میسراید از نوجوانان فلسطین، از کودکان عراق؛ میسراید از محرومیت سیاهان، از دردهای جاری در جان زمان. میسراید از دردهای پنهان در کالبد این جهان به ظاهر بیدرد؛ جهانی که از بین رنگها، رنگ تجاوز به حقوق دیگران را برگزیده است.
شعر امروز؛ شعر «انتظار» است؛ انتظار موعودی که عدالت از برق شمشیرش خواهد چکید. شعر امروز، شعر دستهای به هم گره خورده «وحدت» است تا دوباره به داد گل و قناریها
برسد، تا دوباره دل به نجوای جویباها بسپارد.
شعر امروز، رسالتی فراتر از تمام باورها دارد؛ رسالتی سبز. چون رسالت پیامبرانی الهی علیهالسلام روز سبز آیین شعر و ادب فارسی، بر سبزاندیشان مکتب ولایت مبارک باد.
سه شنبه
29 شهریور 1384
15 شعبان 1426
2005.Sep.20
«آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش»
از اولین سطر این نوشته بوی گریه میپیچد در کلمات.
آقا! غریبم؛ غریبتر از آن که بدانم کُدام روز ناممکن در تقدیر سیاهم پیچیده.
چهارده قرن است به آستانه اجابت میآیم و با دستهای خالی بر میگردم.
میدانی باران، این چندمین نامه عاشقانهای است که برای تو نوشتهاند؟ گلایه نیست؛ آن هم امروز که از مُلک تا ملکوت، حجاب بر میدارند و نورافشان منجی موعود فصلها و نسلها
هستند. نمیدانم این عبارت قشنگ را از چه کسی شنیدهام؛ امّا زیباست - امام جمعه جهان -
آقا! نمازهایم شکستهاند؛ شکستهتر از قامتم. امروز میخواهم پُل بزنم کنار تغزل و برای میلاد بخوانم مثل بُلبلهای شید؛ ولی پای صبوری کجا و دیده مستعضف من!
میدانی امام! این روزهای دلتنگِ غریبه، بیتو دارد یاد همه زندانها و میلههای تاریخ را آوار شانههایم میکند.
میلادت مبارک شاهزاده آزادی و عرفان!
میلادت مبارک، شاعر آخرین بیتهای آفرینش!
میلادت مبارک، ای سخاوت جاری در رگهای زمین، صاحب همه ما - صاحب زمین و زمان... صاحب دلها، انگشتها، کلمات! قلم دارد برای خودش میدود آقا! آخر دل دارد این
قلم؛ میفهمد چه مینویسد، از که مینویسد!
از تو که مینویسم، شیشههای چشمم شفاف میشوند و باغهای تجرید را میبینم.
هر وقت دلم تنگ باران میشود، برای آمدنت به آسمان استغاثه میکنم.
تو بارانی که میآیی و روی سرم نور میریزی. آقا! اجازه میدهی به سر انگشتهای سبزت، دلم را ببندم بروم؟
امامزادهها هم دیگر کفاف دلتنگی غریبهام را نمیدهند.
جانمازم را کجای این خاک بیاندازم. که تعفّن نگیرد. از این روزهای قِی کرده مسموم؟
قنوتهایم دارند بوی گلایه میگیرند. مهربان! امروز که روز تولد توست.
امروز که دامن نرجس معطّر از کمال و کلام وحی است، ترا به لحظه بیملاحظه شاد امروز، غربتم را بشکن.
چند رکعت دیگر نافله بخوانم تا شانههایم بیتو تکمیل شود؟
اجازه میدهی این جا بمانم؟
اجازه میدهی برای آمدنت روزه سکوت بگیرم؟
اجازه میدهی خاک پایت شوم؟
امروز روز شادمانیهاست؛ اجازه میدهی امام لطیف عشق، به اُمید روزی که میآیی لبخند بزنم؟
میآیی؛ با کتاب و تیغ و ترازو.
با عمامه و ردای پیامبر، تکیه داد به دیوار خانه توحید.
با صدایی چون رعد که نام خدا را فریاد کنی و با سیمایی چون ماه، که شبزدگان را به سفره ای از نور مهمان سازی.
میآیی؛ با سفینه نوح، تا پیروان آخرالزمانی پیامبر خاتم را که در بحر پر تلاطم زمان، اسیر دست بادهای بیسرانجامیاند، به ساحل امن هدایت رهنمون شوی.
میآیی؛ با عصای موسی، که امواج کفر و تباهی را که چونان کوهی بلند پیش چشم ایمانیان قد
برافراشته است، بشکافی و جاده نور و ایمان را برای تمام رهروان بگشایی.
میآیی؛ با جمال یوسف، که بوی پیراهنت را به دست نسیم بسپاری و دیدگانی را که از فرط گریههای هجران سپید شدهاند، به امید دیدارت روشن کنی.
میآیی؛ با صدای داوود، که فریاد فرو خفته عدالت را که چون بغضی گلوگیر در سینه ضعیف ماندگان عالم گره خورده است، در گوشهای پنبهاندود ظالمان طنینانداز کنی.
میآیی...
عقربههای ساعت با اضطرابی شیرین، به سوی ساعت موعود میدوند و از هم پیشی میگیرند.
زمین، تشنه سبز شدن است و آسمان، مشتاق باریدن.
و زمان در انتظار است تا برگی دیگر از تاریخ را ورق بزند و دوری دیگر آغاز کند؛ دوری که در آن اسم حق بر تارک تمام دلها بدرخشد و پرچم هدایت بر فراز بام جهان به اهتزاز
درآید.
و همه چشم به راه حکم تواند.
میآیی.
آمدهای؛ اما نه آن چنان که چشمهای کور ما تو را به تماشا بنشیند و گوشهای کرِ ما صدای روشنت را بشنود.
آمدهای؛ اما در حجاب هالهای از نور که چشمان تاریکبینان که به دیدار نور عادت نکرده است، محجوب حجاب هجران بماند.
و فردا میآیی؛ آن چنان که تمام چشمها تو را ببینند و تمام گوشها صدایت را بشنوند و تمام جهان از تماشای تو سرشار شود.
«در عشق گریههای شبانه ضرورت است
این سنّت همیشه شبهای غربت است
شب چشمهای پنجره را کور کرده است
دیوار خانه نیز شریک جنایت است
مثل تمام پنجرهها سهم چشم من
از خاطرات دوره خورشیدْ حسرت است...»
باز شب است و گریههای شبانهام را نهایتی نیست.
اشکهای سرخ از چشمخانهام میجوشند و بر خاک تیره مینشینند و این رسم، رسم کهنه فراق است.
شب، چشمهای پنجرهها را از حدقه بیرون آورده است و بر آینهها زنگار سیاهی نشانده است.
افق ناپیداست و وعده دیدار در مه غلیظ ابهامْ نامعلوم.
دیوار شب تا آن سوی ماه بالا رفته است و ستارهها حتّی جرأت سوسو زدن هم ندارند.
از خورشید، تنها خاطرهای گنگ و دور دست باقی مانده است و روز گویی آرزویی بر نیامدنی است. گروهی در خواب گرم غفلت خویش غلت میزنند و گروهی دیگر خسته و نومید چشم به انتهای محو جاده دوختهاند.
... از خوابی عجیب برمیخیزم.
مدهوش از رویارویی که دیدهام فریاد میزنم: «آی، یاران! برخیزید، زمین سبز خواهد شد. زمین سبز خواهد شد. ستارهها را ببینید. ستارهها روزنههای صبحند. شبها را بنگرید.
شهابها پیامآوران سپیدهاند که از آسمان به زمین سرک میکشند و ما را که خفته میبینند نومیدانه میسوزند و خاک میشوند. ببینید...»
خفتگان همچنان خفتهاند. برخی خمیازهای میکشند و در بستر میغلتند و منتظران، چشم به دهانم دوختهاند.
«یاران! جامههای سپیدتان را بر تن کنید. برخیزید. تا ساعتی دیگر به دیدار حضرت آفتاب خواهیم رفت. برخیزید تا چاووش خوان سپاه سپیدهدم باشیم. شمشیرها را صیقل دهید. تا فردا
به یاری تیغ آفتاب بشتابیم و خون لشکر شب را بر کرانههای جهان بپاشیم؛ برخیزید! ...»
و مینشینم... عقربهها همچنان میچرخند. تیک تاک ساعت گویی صدای پای اسبی است در
دور دست. مینشینم و چشم به انتهای محو جاده میدوزم.
شهابی دیگر شیشه تاریک شب را میشکند و فرو میافتد.
«آن آخرین شهاب که بر آسمان گذشت
خندید و گفت: دولت این شب موقّت است...
تا کی سپیده سر زند از پشت انتظار
چشمان خیس منتظرم محو ساعت است».
سکوتم را در هزار فریاد شعلهور میپیچم و منتظر میمانم.
به روزی دلخوشم که میآیی و دیوار بلند انتظار، فرو میریزد. آدینهای بزرگ که به اندازه تمام روزهای جهان، وسعت دارد؛ آن گونه باشکوه که تصورش تمام جانم را به غلیان میآورد.
آن روز که خشکیدهترین رودها به جوشش میآیند و زمین؛ خیسِ بارانی از شکوفه و لبخند،
سربلندترین لحظاتش را جشن میگیرد.
میآیی و تقدس کلامت آسمان را روشن میکند و قانون نگاهت را دور دستترین افقها، به پذیرش، تکبیر میگویند.
میآیی و عدالت از پشت پرچینهای نا امید سر بر میکند، پنجرههای مهربانی گشوده میشوند و دختران دشت، خالیِ کوزههایشان را از چشمه خورشیدیات پر میکنند.
ای آخرین مسافر علوی! حالا که نیستی، در سرگردانی خویش مچاله میشویم و توان شکستن بغضهایمان نیست.
جاده رفتنت را روزی هزار بار مرور میکنیم و دست خالی باز میگردیم. مولا! نیامدنت، تیر سرکشی است که هر جمعه در چشمهای مهآلودمان فرو میرود.
تقویمها، پنجه بر صورت کشیده، غیبتت را مویه میکنند. روزها از پی هم میگذرند و کسی نمیآید تا غرور پایمال شده سینه سرخان زمین را اعاده کند.
ای موعود! دریا دریا گلایه در دل داریم و نیستی تا به شنیدنمان بنشینی.
خاک دوریت بر دامن تنهاییمان نشسته است و برخاستنش جز با توفان گامهای تو ممکن نیست.
قدم بگذار بر چشمهای منتظری که به راه آمدنت سپید میشود.
بازگرد تا در ناگهانِ صدایت، شیشه سکوت زمین، شکسته شود، تا ما حول محور عاشقیات بگردیم و از آسمان چشمانت، دامن دامن ستاره به تبرک برگیریم.
هنگامی که تو بیایی، سپیده، حضوری دیگر باره میآغازد و روزی جاودان از دستهای درخشانش متولد میشود.
آن روز، تمام پرندگان در بیکران آبی عدالتت، پرواز را دوباره میآموزند.
درها همه به باغ تجلّی باز است؛ به فرصتی بیمثال از خوش طبعیِ طبیعت. تا چشم کار میکند خجستگی است و سبز.
دشتهای معرفت، لباسی از جوانه و باروری تن کردهاند و غنچههای الفاظ محبّت، به فصاحتی گرهگشا نمایان شدهاند.
موسم مبارکباد چلچلههاست.
فصل پنجمی از تقدس هلهلههاست.
شادیهایی که از شش جهت به «سامرّا» رو آوردهاند، هجاها و کلماتِ نورانیِ شاعران را نیز به گلخندههای فراگیر کشانده است.
هستی به سمت اعتلای خویش دیگرگون شده. جهان به بازدهیِ مفید خویش در کارنامهاش میبالد.
بر سطح زرد خستگی بشریت، دقایق دلبازِ بهاری پخش میشود و رویِ سنگفرشِ خشکِ زندگی، اوقات تولد باران پاشیده میشود. آینهها با قابلیت انعکاسی از جنس همیشه، به
دستبوسیِ نور رفتهاند و قبایلِ رنگارنگِ گلها با استعداد انتشار غزلپردازی به پابوس زیبایی در «سامرّا» شرفیاب شدهاند.
پا به عرصه گیتی مینهی و حدیث بامدادی چشمانت، شبانگاه غم را برکنار و سیاهی ماتم را رسوا میکند. راه رسیدن به رهایی، نگاههای تو خواهد بود که امتداد یافته است تا نواحی دلنوازِ آسمان. ستردن غبار اندوه و دلواپسی از صورت آینهها تنها به دستان تو صورت میگیرد. به گوشهای از کرامتت، هر چه از هم گسیخته، پیوند میخورد و هر چه آشفته، انسجام مییابد.
بهرههای به یغما رفته از سارقان گوهر نایاب انسانیت، باز پس گرفته میشود و مردانِ اصطلاحا هنگفت، ریزهخوارِ سفره پر نعمتِ قناعت خواهند شد.
در گذرگاه الطاف تو، بغل بغل شعر است که پیشکش میشود و سبد سبد تصنیفِ گل محمّدی.
امان از مَرْکب طاغی و سرکش گناه!
امان از پردههای ضخیم لغزش!
امان از موانعِ پیش پا نهاده شده امّاره - که نمیگذارند تو را ببینیم - !
امان از ثانیههای سوزان انتظار که نمیگذرند!
میآیی و درهای بسته با دستهای اساطیریات گشوده میشوند.
زمین، پانزدهمین روز شعبان را شاعرانه میچرخد.
چشمهای بیقرار نرجس علیهاالسلام، آمدنت را اشک شوق میریزد.
آمدهای تا از آسمان برایمان بگویی و از آفتاب.
خداوند، بازوبند عدالت را به دستهای تو سپرده است تا کبوتران تشنه را بر چشمه مهربانیات مهمان کنی.
تو آمدهای تا این جادههای سوت و کور را هیاهوی سواران خورشید پر کند؛ تا باران، بوسههای بهاریاش را بر سر و روی درختان بپاشد.
ای دوازدهمین نشانه عشق! امروز که قدم بر چشمهای خستهمان میگذاری، دلتنگ قرنها
دوری، آمدن دوبارهات را انتظار میکشیم. امروز قلب جهان، تندتر از همیشه میزند و در رگهای منتظرش، روشنترین خونها در جریان است. جمکران، دست به سینهتر از همیشه بر
مسیر استقبال خیره مانده است.
امروز میآیی. نگاهت عدالت مدار است و بلند. بر لبهایت تبسمی علوی گل کرده است. آینهها چهره روشنگرت را به سخن میآیند و کوهها، شانههای شکوهمندت را مرحباگویان به لرزه میایستند.
حالا که آمدهای، پرندهها بام خانهات را رها نمیکنند.
خورشید با چشمان اردیبهشتیات حرفهای بسیار دارد.
رایحه جانت، خوشبوترین عطرها را از سکه انداخته.
ای خوب! آیههای عدالت را در گوش بادها زمزمه کن تا کوچههای زمین را بوی یاس و
نرگس لبریز کند.
این دنیای مسکوت، لحظاتی چنین خوش آهنگ را به خوش آمدگوییات میدود.
آمدهای با دوازده کلید سپید.
بیسبب نیست که ضربان قفلهای زنگار گرفته جهان، اینگونه تند میزند.
من یقین دارم که تو مرهم دستهای پینه بسته خاکی.
میدانم که غرور معطر بهار، وامدار نفسهای آسمانی توست.
ای موعود! بازگرد و این سکوت سنگین را فریادی ابدی باش.
قوهای سپید، برکه در برکه، دوریات را با یکدیگر مویه میکنند.
رودخانهای نیست که شبانه روز، جاریاش را با زمزمه نامت سر نکند.
این شبهای بیستاره، این روزهای خوابآلود، سپیده دیدارت را حسرت میکشند.
با ما بگو سالهای بیتو، سالهای درماندگی و دربهدری، این سالهای زمستانی و سرد، کی به پایان میرسد؟
امروز آسمان به چشم روشنی خورشید آمده، سامرا را موسیقی ورودت به هلهله برانگیخته است و ما چشم به راه آمدن دوبارهات، پانزدهمین بامداد شعبان را به جشن ایستادهایم.
همه تو را زمزمه میکنند و برخی نمیدانند. در ذهنِ این خاکِ عقب مانده، باز هم تو هستی.
انسان اگر در ضمیرش یاد تو را نمیپروَرْد، رنجوارهای بیش نبود.
از بیداری لحظههای اندیشه و اراده فعّال توست که کارِ زمین نمیخوابد، که نبض ساعت هنوز کار میکند، درخت تقویمها برگ دارند.
گاهی امّا گوش میسپاریم به آبشار امید پیش رو که تغزل سپیدش، همه ما را تشنه کرده، که میآیی و کلمات، جامه نو میپوشند. با کتابنامه بهار در دست، رد پای آب گوارا، نه در سینه کش کوه که در کویر مرده اذهان دیده میشود.
افقهای دور دست به دست میآیند و همه چیز به توازن میرسد.
عشق، این اجازه را به خودش نمیدهد که بیایی و کنار نروند؛ چرا که بیانیه بهاری عشق اصلی از دهان معطر تو صادر میشود و همان است که: «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر».
آقا! دیگر از این جمالهای ناپایدار خسته شدهایم؛ از سبزهایِ موقّت. گرایشهای سطحی.
دنیا پر از فواحش قشنگ است که جاذبهاش، ما را به جادهای میکشاند که تابلوی «خطر مرگِ» آن را نمیبینیم. تنها این نیست؛ خیلی چیزهاست که نمیبینیم و در صدر این لیستِ عظیم و بلندبالا، ندیدنِ تو به چشم میخورد.
شاید همچنان ما هنوز به آن مرحله از رؤیت نرسیده که رویت را ببینند؛ لبخندت را، شیوه خداگونهات را.
شاید گوشهای ما هنوز به آن مرتبه از شایستگی نرسیده که حرفهای بهشتْزای تو را که پایان مناقشه در کلام انسانهاست، بشنوند. پیشانی ما - شاید - هنوز به آن درجه از تب عشق نرسیده که به مجرّد دیدنت، عاشقانه و خالصانه و صادقانه، برای سجده شکر به سطح متواضع خاک برسد.
تیک و تاک ساعتها.
... و میاندیشم به آن ساعاتِ شوربختی که بیتو میگذرند؛ مثلِ همین ساعت.
و میاندیشم به آن ساعت خوش اقبال و فرّخ روئی که قطعا یکی از همین ساعات است که بر
ما میگذرد، آن لحظهای که در آن رخ مینمائی؛ «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست» بنمای رازهای ممهوری که در سینه نهفته داری.
راستی، آن سینه رئوف چقدر از دروغ ما را تحمل کرده است که گفتهایم: منتظریم؟
اگر بودیم که میآمدی امّا یک چیز هست برای تسریع درآمدنت و آن افزونیِ ظلم است که - جهانِ ارقام - حتّی - از شمارش آن فرتوت شده.
خدا کند تولد ظهورت نزدیک باشد؛ خدا کند که بیایی!
دلواپس چه هستی بانو؟ آن که میآید، مشکلگشای تمام دلواپسیهاست، «دست قادر ازلی» است. این تنها تو نیستی که نگرانی.
تنها تو نیستی که دلواپسی؛ نبض کاینات از این انتظار کُند شده است!
اندکی به صبح مانده، بانو! واپسین وعده الهی تأخیر نخواهد کرد.
میآید سپیدهای که با آیینه جمالش، جهان ملکوت پرتوافشان خواهد شد.
میآید آیینهای که تجلی جمال و جلال و کمال، حضرت باری (جل جلاله) است و شبهای ظلمتآفرین زمین را، چلچراغ معرفت خواهد شد.
میآید؛ سروری که قبیله «عشق و ایمان» را از نیل خطرها به ساحل آرزوهای متعالی، عبور خواهد داد.
فرمانروایی که نور عدالت از دستهای نورانیاش، مثل ید بیضا، خواهد تراوید!
میآید؛ مرد با احتشامی که هزاران سلیمان، بر رکابش زانو خواهند زد.
پیامآوری که پیامش سبز، پرچمش سبز، سلامش سبز و مرامش به سرسبزی تمام سروهای آزاده خواهد بود و قید جهل و بردگی را از پای آدمیان خواهد برداشت.
سلام بر تو ای جلوه جاری در نگاه آسمان که بیاذن نامت، هیچ ستارهای در مدار خویش قرار
نمیگیرد!
سلام بر تو ای آیینه صفات الهی که زمین از عطر یادت سرشار و آسمان از شکوه نامت متواضع است.
سلام بر تو، مادام که زمین با حضور نورانیات در دل افلاک به سرسبزی خویش میبالد و فرشتگان به قبله نگاهت، سر سجده میسایند.
مولا جان! زمانه بیتو یعنی کویر، یعنی برهوتی از ظلم و جهالت.
یعنی روزهای بدون امید و شبهای بدون آرزو.
مولا جان! این تویی که امید را در دلها سبز کردهای و تحمّل رنجها را آسان.
روزی تمام آرزوهایمان را با عدالت آسمانی تو برآورده خواهیم دید.
دیگر آن روز، غمِ نان، دل پدران را خون نخواهد کرد.
آن روز، روز بیپایان آسایش است. آن روز، روزش سبز و شامش نورانی از حضور آسمانی تو خواهد بود.
آن قدر فرشته به زمین خواهد بارید که عطر صلوات، همه جا را فرا میگیرد.
به امید آن روز و به امید آمدنت ...
اللهم عجل لولیک الفرج
پچ پچه نگاه باد، باز ناامید بر میگردد. روزی دگر و هفتهای دیگر، بینصیب. کاش! زمان فرا رسد هیاهوی انتظار بخوابد و تو بیایی. چند هفته در سکوت سه شنبه شبها، صدایت نزدیکتر
از هر زمان دیگر به گوش میرسد و امیدوارمان میکند. چند هفته است؛ صبحهای جمعهآویزِ
چشمانمان از درها کنده نمیشود و عصرها چنان خالی میشود دلهای گرفتهمان که گویی زمین
تمام شده است و آسمان نمیخواهد دیگر ستارهای به شب لباسش بدوزد، خون به دلمان مینشیند آن وقت چرا که چشمانمان را از صبح زردی انتظار پر کرده بود.
کاش بیایی! بیایی زودتر و تمام شود سرخِ زاییده از زردی.
و آنگاه شاخههای بهار نارنج
آنگاه که عشق به شب نشینی گلسنگها آمده باشد!
و آنگاه که شاخههای بهار نارنج امید در باور اهالی شکوفا شود!
و آنگاه که مردان قبیله، سرخ بپوشند و سبز برویند!
و آنگاه که اسبان وحشی سُم بر سنگها بکوبند!
و آنگاه که باران تنگ غروب، دستهای خشکیده عدالت را بوسه باران کند!
و آنگاه که پیچکهای دعا، از دست پنجرههای نیاز بالا روند!
و آنگاه که گلِ لبخند بر لبهای ستارگان بروید
و آنگاه که کوچههای دلتنگی، عطر خاکهای باران خورده بگیرند!
و آنگاه که سجادههای نماز، عطر گل یاس بگیرد!
و آنگاه که خورشید، زلفهای طلایی خود را بر سر شبنمهای سحرگاهی بپاشد!
او خواهد آمد.
با کلماتی از سرودن لبریز و جملاتی از پیوستن سرشار
با کمال صفوت آدم و جلال رفعت ادریس
سکینه نوح در سینه و حلم ابراهیم در تنواره
شدت موسی در سر و بهاء عیسی در وجود
صبر ایوب در کف و اشک یعقوب در چشم
قرآن محمد صلیاللهعلیهوآله در دست و ذوالفقار علی علیهالسلام به بر
و پرچم خونین کربلا در شانههایش، او خواهد آمد.
و ما منتظریم
با حجمی از دلواپسیها و ندبهها
در وسعتی از باورهای بهارانه
در تنگنای خواستنها و نرسیدنها
در خنکای دستهای روح افزای سحرگاهان
با کولهباری از دلتنگیها.
... و تا همیشه، پنجره چشمانمان به سمت جادههای خاک آلوده و انتظار گشوده است.
... و تا همیشه دستهایمان، بوی خاک باران خورده خواهد داد و افق باورهایمان از جام بلورین اشتیاق وصال سرشار خواهد بود.
و تا همیشه، تقویم روی سیاهی برگ برگ تاریخ رقم خورده است و به روشنایی رسیده است
و هنوز هم، در ازدحام ثانیههای سر در گم و در پیچ و خم کوچههای سرگردانی منتظر رویش خورشیدیم.
تا جرعهای حضور از چشمهای روشن آفتاب بنوشیم و در جمعهای نزدیک، در شرقیترین نقطه و کعبه، صدای منادی آسمانی را به گوش جان بشنویم که
«جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا».
آقای جمعههای عشق!
با واژههایم عهد بستهام این بار تنها از آمدنت بگویم.
از فردای روشن با تو.
هر چه جمعه تلخ و هر چه ثانیه سرد است، کنار گذاشتهام تا تنها از شکوه آمدنت بسرایم.
از چراغانِ عاطفه و عشق
از تولد دیگرباره زمین
میآیی!
در جمعهای به رنگ یاس
در فوران عطر نرگس
میآیی
آیینه به دوش میآیی
آن روز که دیگر چشمها تصویر روشن خورشید را از یاد بردهاند.
آن روز که عطر گل در مشام دنیا غریبه است
مسافر سبز!
تو میآیی و دیگر بار شیرینیِ تبسّم به لبها باز خواهد گشت
تو میآیی و دوباره دشت ردِّ پای سرخ لاله به خود میگیرد.
ردِّ پای سبزِ حضور.
آری،
جمعهها آینهبندان تواند
تا کی پشت به دیوار کعبه ندا دهی.
«یا اهل العالم! انا المهدی».
شعله بگردان در این هوای سراسر سوخته!
برخیز و حضورت را در تن خشکیده شاخههای بهار نارنج جاری ساز!
شولای باران بر دوش بیفکن و باغهای پاییزی شهر را بهار جاودانه باش!
آری! تو خواهی آمد آن زمان که اسبان وحشی سُم بر سنگها بکوبند.
تو خواهی آمد آن زمان که عشق به شب نشینی یاسها و یاسمنها بیاید.
تو خواهی آمد آن زمان که عدالت خانه نشین شده؛ در باغچههای باور مردم شکوفا شود و گل دهد.
تو خواهی آمد؛ آن زمان که مردم بر این باور برسند که بیدست سبز تو هیچ بهاری ماندگار
نخواهد شد و با دستهای توست که تمام کره خاکی، از عشق و لبخند سرشار باشد.
ای دوست و موعود! طنین صدایت در امتداد جادهها جاریست.
عطر گام هایت در کوچههای دلتنگی پیچیده است.
میشود صدایت را در زمزمه جاری رودها و نجوای شبانه مرغان حق و چشمهای انتظار
عاشقان و عطر بالهای پروانهها احساس کرد.
میشود حضورت را در شادی قاصدکها، در دامن بهار و اشتیاق پیچکهای بیقرار برای رسیدن به آسمانها دریافت.
آنگاه که باران دستهای نوازش خود را بر سر پونهها کشد و بوی پونههای باران خورده، سراسر دشتها را فرا بگیرد!
آنگاه که شبهای تاریک ناباوری، در میان نور و نوازش گم شود!
آنگاه که ثانیههای خسته از بیجهت چرخیدن، از حرکت باز ایستند!
آنگاه که شکوفههای انار در آغوش باغها، به عابران کوچهها لبخند بزنند و سلام کنند!
تو خواهی آمد!
خواهی آمد و تمام ناگفتهها را تفسیر خواهی کرد
تو خواهی آمد و با ذوالفقار جد خود، عدالت را بر چهار سمت جهان حاکم خواهی کرد
مولای سپزپوش! برگرد که دلهای عاشقان سخت تنگ است.
برگرد که قبیله درد، در بیسر و سامانی خود نمیرد.
بیا که جمعه موعود تعبیر شود و ندبهها و توسلها به بار بنشیند.
بیا که بیتو روزگار برایمان سخت میگذرد.
نگاه منتظران عاشقانه میخواند
که آفتاب شب انتظار در راه است
سلام بر تو ای وعده داده شده دورانها!
سلام بر تو ای یوسف گم گشته!
سلام بر تو که اسلام، یعقوبوار در انتظار توست!
آن روز که تو میآیی، خورشید از کدامین سوی آسمان سر بر میآورد؟ آن روز که تو میآیی؛ درختان چه رنگی به خود زدهاند؟ آن روز که تو میآیی، هوا بوی کدامین فصل را میدهد؟ آن روز که تو میآیی؛ کدام دریچه پنهان باز میشود... ؟
سالهاست که زمستان را به شوق رسیدن بهار سپری کردهایم و صدای زوزه گرگهای گرسنه را به وحشت گذراندهایم.
سالهاست که در فراغ و حسرت بوییدن یاس، دشتها را دویدهایم، ولی جز شقایق گلی نبوییدهایم.
سالهاست که نوای کلاممان از ساز شکسته دل بیرون میآید و دستهای قنوت کردهمان رنگ اجابت به خود ندیده است.
صبح جمعه، فرشتگان پر و بال میگشایند در جمکران دل تا منتظران ظهور، نوای ندبه سر دهند، آیا یاوری هست تا به همراهش در فراغ ناله و زاری کنم.(1)
جمعهای دیگر شد و عطر جمعه دوباره در هوای انتظار پیچیده است، کاش میشد دل شکسته من بال بگیرد در فضای ظهورت!
ای منجی عالم!
لحظات جمعه بوی تو را میدهد، ثانیههای جمعه صدای تپش قلب منتظران ظهور است، بیا و با ظهورت عهدی تازه ببند، بیا و امضا کن عهدنامه وصال را.
بیا که دیدهام از انتظار لبریز است
کویر تفتیدهام عطش خیز است
ای مهدی موعود، بیا که کعبه هم منتظر توست.
بیا که دلهای عاشق منتظرند تا گرد کعبه طواف کنند تا سیمای دردانه خلقت را نظاره کنند.
از عرش صدای هلهله میآید.
حوریان کِل میکشند دمادم در هوایی معطر از گل محمدی!
بهشت، دامن دامن گل و ریحان میتکاند بر سر و روی زمین!
1) . هل من معین فاطیل معه العویل و البکاء.
و فرشتگان فوج فوج نازل میشوند بر آسمان سامراء!
گویی همه ذرات هستی به رقص درآمدهاند امشب! پای میکوبند و هلهله میکنند آینهها! عطر اسپند و عود میپیچد در مشام زمان تمام چشمههای زمین، شادمانه و فریادزنان، سینه خاک
را میشکافند و خنکای لبخندشان را نثار بیابانهای تفتیده و عطشناک میکنند. تمام آینهها از شوق و شعف میگریند و بر گُلهای گونههاشان، گلاب اشک میافشانند. تمام دلهای فشرده
میشکفند و جوانه میزنند.
و نرگس عاشقانه میخندد! آغوش مهربان او اینک آفتابیترین نقطه زمین در لیلة القدر زمان است. چشمهای خستهاش زیباترین نگاه مادرانه را به تصویر میکشد و مولود مبارکش لرزه بر کاخ ظلم و ستم شیاطین میافکند. صدای ناله ابلیس گم میشود در تسبیح مکرّر مهدی!
بهار مهربانانه لبخند میزند، بر شاخههای یخزده ایمان!
سامرا سرخوشانه میخندد در هوای معطّر نیمه شعبان.
گهواره سراسر نور مهدی، دست به دست میچرخد در آغوش اولیای خدا و تمام هستی یکصدا فریاد میزنند: وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ!
صدای بال ملائک ز دور میآید
مسافری مگر از شهر نور میآید؟
امشب خواب، اهل خانه امام حسن عسگری علیهالسلام را تا سحرگاه بدرقه نمیکند.
نرگس! آرام باش؛ آرامتر از سکوت.
امشب «تو سعادتمندترین بانوی عالمی»
این حوریان هستند که اطراف تو را محاصره کردهاند.
نرگس! بخوان انا انزلناه را و بشنو که این جنین نیز با تو زمزمه میکند آیات عشق را.
بخوان! که این کودک نیز با تو همنوا شده است.
نرگس! بنگر که هالهای از نور، اطراف تو را در برگرفته و بنگر طفلی که از این هاله برمیآید.
بنگر که چگونه سوی نور سجده کرده و میگوید:
«اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له و اشهد ان جدی رسول اللّه و ان ابی امیرالمؤمنین وصی رسول اللّه». نرگس! نگاهت را به سوی غنچه لبان فرزندنت جاری کن و ببین که فرزندت
چگونه از پروردگارش قدمهایی ثابت و استوار میطلبد، که به وسیله آن جهان را پر از عدل و داد
کند.
نرگس! نگاهت را به سوی آسمان دراز کن و بنگر که مرغان بهشتی کِل میکشند تولد فرزندت را.
بنگر که چگونه از کرانههای نور، به روی زمین فرود میآیند و فرزندت را با خود به اوج میبرند.
نرگس! نگران نباش که این روح القدس، محبوب خداست، کودکت را به او بسپار.
نرگس! اینک محزون مباش و اشک مریز که روح القدس، عنقریب او را نزد تو میآورد
سلام بر تو ای مصلح دوران.
مبارک باد زاد روزت، مبارک باد، گاه آمدنت و مبارک باد، گاه ظهورت!
گمکرده راه خویشتنم در هزاره دلواپسیها.
در باورم جز این نیست که او در مشایعت باران و ترانههای ناب خواهد رسید.
او میآید، اما زمانی که:
زمین در هالهای از دروغ و ناباوری گم شود
دستهای بخشش خشک شود و خوب زیستن در پستوی خانهها پنهان شود
چشمها دیدن را باور نکنند و دستها تا سینه آسمان بلند نشوند.
سجادههای نماز، از عطر پونه و گلهای بهشتی خالی شود. فردا که در کمتر باغچهای گلهای نسترن مجال شکوفایی پیدا کنند و خار و خس، از دیوارها بالا روند و پنجرهها برای همیشه بسته بمانند.
فردا روی تمام ماذنههای شهر، صدای بلال طنینانداز خواهد شد و تمام خیابانها، با دستهای آرامش بخش باران، نوازش خواهد شد.
فردا، زندگی مفهوم حقیقی خواهد یافت و چشمها آنقدر حرمت دیدن پیدا خواهند کرد که خنده وصال را روی لبهای منجی خواهند دید.
فردا باران خواهد بارید و زمین سنگینی بار سیاهی را زیر باران خواهد گرفت. حنجرههای
گُر گرفته مجال فریاد پیدا میکنند و ناگفتههای این همه سال را بازگو خواهند کرد.
فردا که تمام بغضها خواهد ترکید و شانه مهربان مرد(عج)، سرپناه بیهمنفسیها و بیکسیها خواهد شد.
فردا روی تمام تقویمها نوشته خواهد شد که «... جاء الحق و زهق الحق الباطل ان الباطل کان زهوقا».
فردا، گاه به ثمر رسیدن دستهای دعا است و زمان به بار نشستن ندبهها و استغاثههای شبانگاهی.
فردا زمان رسیدن به تمام آرزوها و نویدهاست.
فردا زمان تولد عدالت خانه نشین شده در بطن تاریخ است.
فردا زمان خنده لبهاییست که سالیان دراز، اندوه فراق بر آن نشسته است.
فردا روزگار رویش گلها در دامن مهربانیهاست.
امروز تمام خیابانهای دلم را چراغانی کردهام و کوچههایش را با نام مبارک تو آذین بستهام.
امروز دوباره فانوس هزار ساله انتظارم شعلهور شد و تب دیدار تو تاب لحظههایم را بُرید. کاش همه، نیمه شعبان امسالمان را در خیمه سبز تو جمع میشدیم و در سایه نگاه دلنشینت شادی
حضورت را به جشن مینشستیم! سُرور لحظههامان گرد شمع وجود تو رنگی دیگر میگیرد. نگاه کن! حالا سالهاست وقتی که شعبانهای منتظر زندگیمان به نیمه میرسند،
عطر نام و یاد تو تمام فضای شهرمان را پر از بوی خوش گل و اسپند و نور میکند. روز میلاد
تو پس از قرنها هنوز عطر طراوت و تازگی را به روزهای راکد و منجمد زندگیمان ارزانی
میکند.
روز میلاد تو، ابتدای سعادت انسان عصر سیمان است. روز میلاد تو، بهار تمام درختان خشکیده است و بشارت کوچ زمستان در تقویم هزاران ساله تقدیر انسان.
روز میلاد تو، ابتدای شوکت حق است در جهانی که باطل را به حق رنگ میزنند و حق را در
پیچ و خم هزار لای باطل گم میکنند. تو تجسّم حقیقت حقّی، معیار کرامت انسانی و نماد هیبت اهالی ایمانی.
امسال دوباره تمام جادههای منتظر را چراغانی کردهایم و به تمام قاصدکهای شهر سپردهایم که هرگاه عطر حضور تو را احساس کردند، فضای خالی دستان ما را هم پُر از بشارت ظهور کنند
و تمام درختان شهر را گفتهایم برای قیامی عظیم آماده باشند؛ سخت بایستند و سبز بمانند. به آسمان التماس کردهایم. سجّادههامان را رنگ اجابت بخشد و فردای فرج را برای دلهای دردمند
نزدیک کند. به آسمان التماس کردهایم غربت طولانی اهل ایمان را بشکند و رؤیت سیمای نورانی تو را پس از سالها انتظار و بیکسی جلای چشمهای مشتاق و منتظر گرداند.
به آسمان التماس کردهایم این آخرین شعبان انتظار تو باشد.
آیینهها، غبار گرفته و غمگیناند...
روزها، خستهتر از همیشه روزگار، آوازی حُزنانگیز سر دادهاند...
تمام فصلها، یک رنگ شدهاند؛
خزان بر همه فصول چیره شده،
بهار، سالهاست که مرده است.
مدتهاست که جوانهها یخ بستهاند و جانی برایشان نمانده تا شکوفا شوند.
سالیان درازی است که خورشید نمیتابد،
ماه پرتوافشانی نمیکند،
ستارگان سوسو نمیزنند،
آسمان، آبی نیست.
تنِ آسمان، کبودِ تازیانههایِ رعد است و سوخته صاعقههای برق.
آسمان، پیراهن مندرس کبودی از ابرهایِ سیاهِ غمگین پوشیده، آبی آسمان مرده است...
چشمها خستهتر از همیشه افق را مینگرد.
پاها بیرمقتر از همیشه، در راه مانده است و دستها خالیتر از همیشه، به سوی آسمان دراز شده است و تو را میطلبند؛
تو را ای بهار دلهای خزان زده!
تو را ای شادی آفرین!
ای خورشید هستی!
ای همه آرزوی من!
همه هستی منتظر ظهور سبز تو است.
برگرد... برگرد تا بلبلان و هَزاران نغمهسرایی کنند آمدنت را.
برگرد تا رودها و چشمهها شادمانه بخوانند بودنت را.
برگرد تا شکوفهها و جوانهها بشکفند و فریاد برآورند مهربانیات را.
برگرد تا خورشید، به زمین یخ بسته، هدیه کند گرمای وجودت را.
و ماه به ظلمت زمین بتاباند نورانیتت را.
موعود! برگرد... آینهها غبارگرفته و غمگینند...
تو را با کدام واژه سرخ تکلم کنم؟
تو را با کدام لحن سبز دعا بخوانم؟
تو را از دریچه کدام پنجره، از افق آبی کدام کرانه بیانتها بنگرم؟
ای جهانی از تو روشن! آدینهها هر بار نَفس نفس زنان از راه میرسند؛ اما سراغی از تو نمیگیرند. قاصدکها هر روز از گوشه و کنار جهان به کوچه پس کوچههای دلتنگی میآیند؛ اما خبری از تو نمیآورند.
پرستوهای مهاجر، مدتهاست که در کوچ زمستانی خویش از شهر دلهای یخ زده سفر کردهاند و بیصبرانه منتظر دیدن بهار چشمهای تواند.
آخر بگو، در پس کدامین ابر تیره غربت پنهان شدهای؟
ای غریبترین غریبه شهر! بگو اکنون در کدام کلبه احزان به انتظارِ لحظه موعود نشستهای؟
بگو نشانیِ کوچه مهربانیات کجاست؟ بگو آستانِ سراسر نور و نجابتت در کدام خطه این خاک است؟
ای آفتابِ در حجاب! اندوهات، جاودانهترین اندوه است بر قلب زخم خورده تاریخ. فراقت، جانکاهترین رنج فراق است بر جان خسته روزگار!
و انتظار ظهورت، تنها روزنه روشن امید است در قلبهای منتظر عاشقان!
ای وارث تمام خوبیها! زمین از بدی سرشار است و زمان سوگوارانه در انتظار آمدنت لحظهشماری میکند. آسمان، بیتابتر از همیشه، چشم به سوی کعبه دوخته است تا شاید آفتاب پیشانیات را به نظاره بنشیند و قلبهای دردمند شیعه، خستهتر از همیشه نام مبارک تو را فریاد میزند. بیا ای آینهدار آدینههای پس از این!
بیا ای بهار واپسین!
موعود!
چگونه باور کنم روزی را که تو بیایی و من نباشم؟
چه بر سر دلم میآید اگر دستان مهربانت گرمابخشِ دیدگان منتظرم نباشند؟
چه میشود اگر به گوشهای نگاه، مرا جواز زندگیبخشی تا از نعمت حضور کریمانهات فیض بیپایان، مرا ارزانی شود؟
زیباترین حضور!
گرچه پاکی نگاه و زلالی دل میخواهی از من و قلب ویرانم تشنه عصیان و نافرمانیست؛ لیک میدانم تنها با توست که گرمترین الطاف الهی، مرا میرباید، که شرف حضور تو نوریست
بر ظلمت گناهان تاریکم.
تو را به عرش ملکوتی خداوند که فرشتگانش همه ثناگوی تواند، مرا نیز نوری از کمترین هوایت نصیب فرما تا آسمانی شوم.
مولا!
مرا به گستاخی کودکانهام ببخش که لابههایم همه از دلتنگی است و گریههایم همه از داغ دلی است که بر لوح وجودم خورده است.
عزیزا!
مرا به تیغ عاشقی بکش که با تیغت میرسم به نقطهای که عشق را نشاندهای.
اینجا خبری هست به وسعت تمام گلخندههای جهان و به حرمت تمام سجادههای نماز.
اینجا خبری هست به وسعت تمام برگههای سبز تاریخ.
نیمهای از بودنش را به دست دیروزهای دلتنگی سپرده است و در نیمه دیگرش، هیاهویی برپاست.
تمام پنجرههای پریدن به سمت نور و رسیدن گشوده شدهاند.
تمام زاویههای باغ بهشت به روی شانههای زمین باز شده است.
تمام گردنههای سرکش کوهها برای آمدنش سر فرود آوردهاند.
تمام وسعت دریاها برای دیدنش به خیزش برخاستهاند و تمام پروانهها در انتظاری سبز آمادهاند تا به آسمانها بال بگسترند و آمدنش را جشن بگیرند. اینجا خبر آنچنان مهم است که «سامرا» در وسعت محدود خودش نمیگنجد.
خنکای بالهای ملائکه، چونان نسیم ملایمی گونههای داغ شهر را نوازش میکنند و پیچکهای خیال، از دستان باور دیوارها بالا میروند و دست در دست پنجرههای باز، به سمت آسمان دست میگشایند.
تنگ غروب است و نم نم باران ملایمی روی خاکها میریزند.
کوچههای شهر از بوی خاک باران خورده و ساقههای گل گندم لبریز میشود.
پروانهای رنگارنگ با رقص بالهایشان، شوری و شوقی دیگر به «سامرا» میپاشند.
... و آن طرفتر، قاصدکها، بال و پری آراستهاند تا این فرخنده میلاد را به سراسر دنیا خبر دهند.
اتفاقی مهم در راه است!
اتفاقی مبارک که تاریخ را مجذوب خود کند!
اتفاقی مبارک که نوید آن را در «زبور» و «تورات» دادهاند!
اتفاقی مبارک که خبر آن را سالها قبل، پیامبر صلیاللهعلیهوآله به جابر داده است!
اتفاقی که باید بیفتد تا زمین به سمت نور و زندگی بچرخد
تیشه بر ریشه پاییز زمانی زدنیست
مطمئنیم که یک روز بهار آمدنیست
کوچهای مملو از احساس گل و خنده و عشق
در حریم حرم باغچهها زیستنیست
و امشب کودکی از نسل آفتاب چشم میگشاید تا در فردایی که عدالت، خانهنشین بیعدالتی شده و گلبوتهها از بیآبی خشکیدهاند و تمام پنجرههای رسیدن به سمت آسمان بسته شده است. برخیزد و بهار گمشده در لابلای زمستان را بر باور اهالی بنشاند و لذت زندگی در حریم عصمت را بر قبیله درد بچشاند.
«از تبار لالههای پرپری
صاحب عصری امام آخری
آه آقا جان! نمیدانم ولی
من گمانم از علی تنهاتری»
اینجا سامرّاست؛ سرداب مطهّر.
نمیدانم که به کدامین گناهِ آدمیان، حجاب غیبت بر چهره نورانیاش زده است و چرا دوران پرده نشینیاش طولانی شده است.
و اکنون تنها بوی عطرآگین او و حضور پنهانی ولی گرم اوست که این شکسته آواز حیات را، هنوز هم، دل خوش کرده است.
مهدی جان! حجاب را برافکن و بتاب، که خرمن تیرگی اینجاست. شتاب کن و درهای
نا امیدی را بشکن و یأس را دو نیمه کن.
اندوه مرا بچپین که رسیده است. نسیمی بر وجود گُر گرفتهام ایثار کن
دیری است که از دست خویش در رنجیم و روزن آشتی را بسته میبینیم.
آن سرداب مقدّس که قرنهاست جمالِ تو را در پس پرده غیب نهان کرده است، اکنون در آتشِ اشتیاق میسوزد. آن خشتهای خانه خدا که تو معنایش بخشیدی، در انتظار شنیدن آوای
دلنشین توست که بر آن تکیه داده و به جهانیان آواز دهی:
«یا اَهْلَ العالَم اِنّی اَنَا الهدی»
مهدی جان! لبخند تو یعنی آفرینش هزار فرشته و ظهور تو یعنی ظهور هزار برکت.
انفاس مسیحایی تو مرهم زخمهایِ بیالتیام و نگاه تو برانگیزاننده هزاران مرده بیجان است. پردهنشینی تو یعنی معنا دادن به زیبایی و جمال؛ یعنی زایش و رویش همواره آتش اشتیاق:
«دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
بازار خویش و آتشِ ما تیز میکنی»
بیا و مرا انسانی آن سویی کن.
صدایم کن تا هستی از خواب بیدار شود و بپا خیزد و چهره این انسان رنگ پریده و این طبیعت افسرده، دوباره بشکفد و سرسبز شود تا بار دیگر خدا را ببینیم و حسّ کنیم در پیکر
بشریّت و در اندامِ این طبیعتِ نیمه جانِ به یغما رفته.
«دِی میرود و بهار شاداب رسد
گُل میدمد و چهره پر آب رسد
با آمدنِ نگار فرخنده ما
رُخ میشکفد طراوت ناب رسد»
بیا و پا بگذار بر جنگلهای سوخته و خرمنهای باران خورده تا دوباره درختان خشکیده، قامت برافرازند و خرمنهای بر باد رفته، انبوه و سرشار گردند و بیش از هر زمانی دیگر، چشمان منتظر را خیره سازند.
«سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی اْلآفاقِ وَ فی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»
... و صدای آسمانی که در جهان بپیچد، نوید آمدنش، اشک شوق را در چشم منتظرانش به ارمغان خواهد آورد.
کمال صِفْوَت آدم علیهالسلام را دارد این منجی.
جلال رفعت ادریس علیهالسلام را دارد این منتظَر.
سکینه نوح علیهالسلام را در سینه دارد این سوار سبز پوش.
حلم ابراهیم علیهالسلام در تنوارهاش، جاری است این ایلیای موعود.
بهای عیسی علیهالسلام را دارد این «ماء معین» هستی.
صبر ایوب علیهالسلام را دارد این حجت حق تعالی.
و چقدر شباهت پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله را دارد این جانشینِ آخرین.
چشم تمام منتظرانش به جمعههاست و بوی ندبه از کوچههای دلتنگی به مشام میرسد. فردایی را منتظرند عاشقانش که او میآید و عدالت خانهنشین شده جدّش را دوباره احیا میکند و به اسلام، جانی دوباره میبخشد.
به پایان میرسد این روزهای سرد و توفانی
تو میآیی و در دستت پر از یاس و فراوانی
کدامین روز، از دست کدامین جمعه موعود؟!
نمیدانم، نمیدانم، نمیدانی، نمیدانی
میترسم از فردای تاریکیها و بیسرانجامیها.
گمان و توهّم در تن و جان کوچهها ریشه کرده است و چشمهای تردید، گشاد شده است.
پرندگان آسمان نیلگون، زمینگیر شبهای تاریک شدهاند و وسعت بالهایشان را، حرمت آسمانی نیست تا بالگشایی کنند.
رودهای زلال، از بهار بریدهاند و هم آغوش مردابها شدهاند و راهی به دریا نمیبرند.
روزها و لحظهها پشت سر هم، بیمحابا میگذرند و خبری از آمدنش نیست.
... و با این همه تردیدها، چشمهای منتظری هستند که عطر گامهایت را انتظار میکشند.
ای صاحب الامر!
تو را میخوانم ای موعود بزرگ، ای وعده داده شده از زبان معصومین.
«المهدی طاووس اهل الجنّه وَجْهُهُ کَالْقَمَرِ الدری عَلَیْهِ جَلابِیبُ النُّورِ عَلَیْهِ جُیُوبُ النُّورِ تَتَوَقّد بِشُعاعِ ضِیاءِ الْقُدس».(1)
1) از سخنان امام علی علیهالسلام نهج البلاغه.
آری! زیباروی بهشتیان است و چهرهاش، ماه را پرده نشین میکند. لباسهایش از جنس نور است و خلعتهای نورانی ربّانیه که میدرخشد از شعاع انوار فیض.
کاش زنده باشیم و نوید تأویل آیه: «وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِی مِنْ مَکانٍ قَرِیب» را نظارهگر باشیم.
در حصار غریبی خویش خشکیدهام؛ چون کویری تفدیده و تنها، وجود منتظرم، تشنه بارانی است که با حضور تو، بهار شکفتن را به ارمغان خواهد آورد.
آقای من!
در این شبهای تنهایی و بیکسی، در این لحظههای دلواپسی که شبنم «اَمَّنْ یُجیب» از گلبرگ لبم میتراود، کی طعم اجابت را خواهم چشید؟
همیشه گفتهاند و گفتهایم که زمین، تشنه رویش سبز حضور تو است و قلب زمان برای طلوع دوبارهات میتپد.
هر جمعه، غروب که میشود، کبوتران چشمهای منتظرم، پرواز خویش را نذر ضریح آمدنت میکنند تا آبیترین لحظههای حضور آسمانیات را به تماشا بنشینند.
وقتی که بیایی، زلالی لحظههای حضور تو دل غبار گرفته ما را خواهد شست.
بیا و در غروب ساحل نگاهمان طلوع کن.
بیا و با آفتاب جمال خویش، پرتوافشان شبهای تار تنهاییمان باش.
آقا! کی میشود که بیایی تا ما بوی خوش رستگاری را از لابهلای گلهای همیشه سبز ایمان احساس کنیم؟
ای مسافر کهکشانی دلهای منتظر! عمری است که دخیل دیده خویش را به راه تو بستهایم تا از راه شیری عشق، از راه برسی و زیر پایت فرشی از شکوفه و لبخند بگسترانیم.
من برای روزی که صبح را در سرزمین دلهای منتظر به پرواز در خواهی آورد، لحظه میشمرم.
«ای مَدَنی بُرقَع و مکّی نقاب
سایهنشین چند بُوَد آفتاب
منتظران را به لَب آمد نَفَس
ای ز تو فریاد به فریاد رس
ز افت این خانه آفت پذیر
دست برآور همه را دست گیر»(1)
بارها که دنبال ردِّ پایِ دلِ غائبِ خود سراغ دل را میگرفتم، او را میدیدم در طوافِ تو؛ میدیدم که بیقرار و بیتاب، میرود و میآید، بیاذن من.
دلتنگ و افسرده میرود؛ امّا خشنود و دستافشان بر میگردد؛ با دامنی از گُل و ریحان، با نیرویی دوباره و حیاتی تازهتر.
شبی که پروانه خیالم به شوقِ تو به سویت به پرواز میآید، پیچیدن بوی مُشکینِ زلفت را در سرزمین جان خویش احساس میکنم و هر شب که با خیال تو هم آغوش میشوم، سحرگاهان، بوی خوش تو را در اطرافِ خود پراکنده میبینم.
«نسیمی کز بُنِ آن کاکُل آید
مرا خوشتر ز بوی سنبل آید
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گُل آید»(2)
ای نازنینی که فراتر از بهشتی! در نگاهت همه مهربانی، در نَفَسهایت همه حیات و زندگی و در سکوتت همه اسرار ناگفتنی موج میزند.
پسر فاطمه! از کدامین آب و خاکی که چنین دلربا و دلآرایی؟
از کدامین دیاری که خداوند حُسن و مَلاحتی.
«با چنین حُسن و ملامت اگر اینان بشرند
ز آب و خاکِ دگر و شهر و دیار دگرند»
از کدامین جرعه نوشیدهای که انفاسِ مسیحایی تو مرهم زخمهای بیالتیام و نگاه خداییِ تو برانگیختنِ هزاران مرده را در پی دارد؟
ای همیشه بهار! زمستان در تنگنای یخبندانش و در سوزِ سرمای به تعویق افتادهاش، گامهای بهاری تو را التماس میکند.
ای لبخندِ تاریخی حکومت عدل و ای رؤیای تعبیر نشده همه آنان که سحرگاهان، پایکوبی نور را به خواب میبینند و به تو تعبیر میکنند، از چشم به راهتر از ما که همواره از خدایت فَرَج را میطلبی، تا مگر خاکستر دلهای سوخته را طراوتِ رویِش بخشی و شادابیِ
جاودانه عطا کنی! ما نیز همیشه هنوز چشم به راهیم؛ چشم به راه گامهای بهاریات، چشم به
راه عدالت آسمانیات.
ماه به نیمه رسیده است و «ماه» در کاملترین صورت ممکنِ خویش در سینه آسمان، همانند چشمی بیدار و روشن به نظاره نشسته است خانهای را که میزبان قدمهای خورشید است؛ خورشیدی که نه تنها بر عالم ظاهر که بر «هستیِ» هستی نیز سایهافکن شده است و جلوات
بیکران نورش، تمام زوایای تاریک و موهوم شک و دودلی را روشن میکند.
خورشیدی که از مشرق عشق سر برآورده است.
خورشیدی که از دامان امامت قامت برافراشته است تا چراغ هدایت حسین علیهالسلام را فروزنده نگاه دارد.
این خورشید را تلاطم بیفرجام هیچ غروبی نخواهد توانست در نوردد و خیال پوچ و تیره
هیچ ابری، تاب و توان جدایی انداختن این خورشید را از نگاههای روشنبین ندارد.
هیچ ابر تیره پوشی نخواهد توانست چهره نورانیاش را مخفی کند.
خورشیدی که از درون خانه دلها طلوع میکند و از درون به بیرون، نور گسترانی میکند.
ماه به نیمه رسیده است؛ امّا امامت کامل گردیده است.
آخرین امام نیز قیام میکند در نیمه ماه تا کامل شود؛ ادامه نویدی که حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله به شیعیان داده بود.
او قامت برافراشته است تا دلهای مشتاق، بر شاخساز بالابلند عشق به ولایت آشیانه بسازند و دانه برچینند از کرامت دستانش.
در نیمه ماه، خورشیدی قدم بر خاک گذاشته است که قیامتی به پا میکند، روزی که قامت به قیام ازلی خویش راست کند.
دور نیست آن وعدهگاه موعود و آن سحرگاه وعده داده شده.
روزی طلوع خواهد کرد از پس شانههای افراشته خورشید برج امامت، از پس شانههای
مهدی قائم آل محمّد(عج)، خورشید ظهور طلوع خواهد کرد.
او خواهد آمد؛ شاید در نیمه دیگری از ماه؛ همان زمان که ماه در کاملترین صورت ممکن، چشم بر خاک دوخته است.
هر روز غروب از گردنههای انتظار عبور میکنم تا به سمت ساحل وصال میرسم.
رو به دریای مشرق امید مینشینم و بر امواج متلاطم عشق مینگرم که شاید امروز کشتی نجات تو از سمت آبی بیکرانههای عشق در آیینه چشمهایم منعکس شود.
از زیباترین غزل عاشقانه زیستن، میسرایم با واژههای سبز باغ وجودم، رویش حضور تو را؛ تو که طراوت دلهایی و بهار شکوفایی گلها.
کی میشود بیایی تا ما از چشمه زلال حضورت سیراب شویم؟
مولای من، وقتی تو بیایی، دنیا را با دست نوازش مهربانیات به آبیترین لحظههای مهرخواهی سپرد.
بیا که نفسهای بارانیات، طراوت بخش کویر دلهایمان خواهد بود.
بیا و جهان را مست از بوی دلآویز اَقاقی حضورت کن.
رودهای خروشان لحظهها به دنبال تواند.
عقربههای ساعت انتظار، آهنگ حضورت را کوک کردهاند.
ساعت ظهور تو، صبحی است که بشارت عشق را میدهد.
تو میآیی و با آفتاب حضورت، جهان غرق در ظلمت را نورافشانی میکنی.
با تو جهان شکفته میشود از حقیقت و عدالت و برادری؛ یا صاحب الزمان!
عرش را گلباران کنید! طبق طبق نرگس و یاس، سبد سبد ستاره و ماه، کران کران عشق و نور و
شادمانی نثار زمین و زمینیان کنید!
امروز، در شعبانیترین نیمه ماه، نوری میآید؛ نوری که شمیم آمدنش، رؤیای پوچ زمین را به یکباره به «جاء الحق و زهق الباطل» پیوند میزند. موعد میآید. «وعده داده شده» از پس ابرهای تیره فراق، از شامگاه ظلمت، با خود نور میآورد.
منتظری میآید؛ به کوی سبز انتظار، به سوی منتظران.
زمین تا آسمان، کران تا کران، آسمان تا آسمان را بیارایید که آفتاب حُسنی میآید؛ همدوش ملائکه؛ همپای جبرئیل، در میان هلهله ملائکه.
داغ حسرتم بر دل است و خاک محنتم بر سر. آدینه آدینه لغزشم. وای بر این عصیانْ آلودگان! ما را چه شد که لحظههایمان بی تو سپری میشود؟ شامها را به سحر میبریم در حالی که
نمیدانیم کجا مقام داری؟ ساعتها میگذرد، هربار که به ساعت مینگرم؛ ماه رخسار تو در نظر میآید و میگویمت بهارستان من!
از چه تنها گشتهای؟
مرد صحرا گشتهای
چه سنگین است عاشق را این داغ که معشوق، غایب از دیدهها باشد! چگونه هر روز سه وعده غذا بخورم؛ وقتی نمیدانم عزیز دلم، محبوب سرگردانم گرسنه است یا سیر؛ یا چون اسلافش
غذایش را به دیگری بخشیده یا خود تناول کرده... .
مولای عشق! تو معنای افلاکی در زمانی که خاک، فلسفه همگان شده. سالار من! حکومت تو اجرای فرامین حق است و چه دیر میشود چون ثانیهها میگذرد! آه، چه بیرحم است زمان که لحظهای برای انتظار تو مهلت نمیدهد و چه بیوفاست جهان که بی تو از هم نمیپاشد.
جهان به سوی جهل میرود؛ الهه علم، برگرد!
میروید امشب آخرین یاس از باغ فدک بر روی گلدانها
میپیچد عطر یک انار سرخ در وسعت دست خیابانها
های ای زمین سرد بیباران!های ای بهار سرد پاییزی!
گلسنگها را مژده باران، گلپونهها را مژده؛ بارانها
بدرود تقویم بلا تکلیف! بدرود تقدیر زمستانی!
پیراهنی از جنس آویشن، ارزانی تنپوش ایوانها
بعد از خزان یازده لاله، بعد از غروب یازده خورشید!
این آخرین خورشید میتابد، بر باور سرد زمستانها
سال دویست و... عشق - یک کوچه، لبریز لبخند و گل و باران
سال هزار و... بینهایت - عشق سهم خیابانها و میدانها
خورشیدِ شب آرمیده بر میگردد
شور دل و نور دیده بر میگردد
تقدیر جهان دور و تسلسل دارد
شب میرود و سپیده بر میگردد
یک روز خدای خوب بر میگردد
بسپار به سنگ و چوب: بر میگردد
یک چند جگر به دست دندان بسپار
خورشید پس از غروب بر میگردد
خورشیدِ شبِ وجود بر میگردد
بر اجدادش درود - بر میگردد
آن یار که گفتهاند غیبت دارد
با این که نرفته بود بر میگردد
جانم به لب رسیده از این انتظار کی؟
ای ناگهانِ حتمیِ پروردگار، کی؟
بیش از هزار سال، گذشت و نیامدی
کی؟ رویت ستاره دنبالهدار، کی؟
باران گرفته، مرد، ولی دیر کرده است
خانه در انتظار، که مردِ سوار، کی... .
ازراه میرسد که جهان را عوض کند
از دور دست این همه گرد و غبار، کی؟
آرامش همیشگیِ از ازل رها
روح گریز پای جهان را قرار، کی؟
حس ختام یازده آغاز تا ابد
حسن شروع سبزیِ صدها بهار، کی؟
در غم عشق تو پژمرده ترینیم، بیا
کی شود صورت زیبات، ببینیم، بیا
گر نگنجد به غزل قامت عشقت، به خدا
در دل از شوق تو فرهاد ترینیم، بیا
جمعههایی که افق رنگ شفق میگیرد
تا کی از چشم و دل آلاله بچینم، بیا
بیتو در حجم زمان، در گذر آتش و آب
ما دل آزردهترین قوم زمینیم، بیا!
تو که با مردم این شهر سخنها داری
در حریم حرم باورشان جا داری
دل این قوم به چشمان تو تنگ است هنوز
ندبه، هر جمعه سحرگاه قشنگ است هنوز
نه یک امشب، که من این حس دمادم دارم
روزگاری است که از آمدنت سرشارم
میچکد کم کمَک از باورم ایمان دریاب
«چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب»
عدهای معتقدند عشق شکوفا نشود
یاسها در بغل پنجرهها وا نشود
پیچک از دوری خورشید زمینگیر شود
باغ در پنجه پاییز فقط پیر شود
«مژده دادند که بر ما نظری خواهی کرد»
حتما از کوچه ما هم گذری خواهی کرد
التیام غم دوری است نگاهی گاهی
لذتی هست در این چشم به راهی گاهی
مصلحت هر چه که باشد تو یقین میآیی
به بهارانه فردای زمین میآیی.
من مطمئنم ناگهان اعلام خواهد شد
اینکه جهان بازیچه ارقام خواهد شد
سال هزار و... بینهایت، سیصد و... چندم!
لبخند پایان نامه اسلام خواهد شد
حتما هزاران ظن و وهم و باور تاریک
با ذوالفقارش، جمعه استعلام خواهد شد
چشم تمام آن خداوندان خون آشام
مشمول نفرین نامه، آیتام خواهد شد
شکی ندارم قصه سنگ و پرستوها
با ابرهه، تکرار ناهنگام خواهد شد
روزی برای خرقه پوشان تبر بر دوش
دنیا سراسر جوخه اعدام خواهد شد
از آن زمان که عشق تو را برگزیدهام
در این زمانه جز غم و محنت ندیدهام
باور کن ای بهار که بوی تو میدهد
این غُنچه شکفته بغضی که چیدهام
دیگر نمانده تاب و توانی برای من
بنگر چگونه از غم هجرت تکیدهام
ای یوسفی که بُردی از این دل قرار را!
زیباتر از تو در همه عالم ندیدهام!
عُمری است زیر هجمه توفان فتنهها
در سایه عنایت تو آرمیدهام
چون چشمه صاف و ساده و جاری است در جهان
لُطفی که در زُلال نگاهِ تو دیدهام!
با من مگو که دل ز تو بردارم ای عزیز!
این عشق را به قیمت جانم خریدهام
آن چشمها که با غم عالم برابرند
دارند اشکهای مرا در میآورند
باور کنید مردم این ایل و این تبار
از دروی نگاه قشنگت مکدّرند
گلهای یاس و نسترن از شوق دیدنت
لبریز عشق، از تنشان جامه میدرند
من عاشقم و دوریم از دستهای تو
دارند اشکهای مرا در میآورند
تو آن سپیده زیبایی که عاشقانه، تماشایی
گل از نگاه تو میگیرد، شمیم شهد شکوفایی
تو آن بهار دل انگیزی که زَمهریر قفسها را
گشوده با نفس شبنم زدوده از غم تنهایی
تو آن ترنم بارانی که در کویر عطش پرور
نشانده زمزمه دریا، کنار لاله صحرایی
تویی که دستِ دعا هر کس گرفته سوی تماشایت
شبیه آینه میخواهد، تو را همیشه تماشایی
تویی که میشکنی آخر، سکوت سرد شبستان را
و رنگ جاذبه میگیرد، حضور آن یَد بیضایی
ردیف ناب غزل هرگز، بدون نام تو زیبا نیست
قسم به نام تو مولاجان، قسم به وسعت زیبایی
شبیه پرتو آزادی، بیا غرور قفس بشکن
که ذوالفقار تو پس گیرد، دوباره قامت کالایی
تمام قدرت ایمانی، مرام پاک علی هستی
شکوه دست خداوندی، همیشه سبز و اهورایی
بیا که مثل دلم تنگ است، همیشه دست غزلهایم
بیا که میرود از دستم، هماره شور شکیبایی
من خواب ندیدهام ... !
من خواب ندیدهام
من میدانم...
من میدانم که، کسی میآید:
«کسی که مثل هیچ کس نیست»
با قامتی بلند
و گامهایی سترگ
با صورتی نجیب
و دستهایی کریم
که نابترین لحظهها را
برای زیباییِ آیینهها
از درخت و آسمان خواهد چید
بگذار امروز...
دستهایم را روی سر بگذارم
و زانوانم را بر خاک
فردا، در دل صبحی بلورین
تو را عاشقانه خواهم سرود!
خواهم سرود از آبی آسمان!
خواهم سرود از دشتهای سبز!
از کوچههای پر شده از شوق زندگی
از خانه پر از عطر سادگی
... و من
... و ما
... و آنهایی که نیامدهاند و خواهند آمد.
به طلوع سپیده سلام خواهند داد!
سلام ای خورشید سبز! درود ای پنجره آبی!
با توام،
آی پر از تنهایی!
عشق را باور کن
داغ را باور کن
داغ تنهایی آیینه بسی سنگین است!
آه از وقتی که شب مهتابی است!
باز هم میل به آغوش غزلها دارم
میل دفهای پریشان گیسو
میل چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن و پرواز، به سمتی که فقط نزدیک است.
باز هم یک نفر از دورترین نقطه شب میآید
کوله بارش: فانوس!
پنج شنبه
31 شهریور 1384
17 شعبان 1426
2005.Sep.22
جنگ یا صلح؟
کدام است راه صلاح و طریق فلاح؟
برخاستن و سلاح برگرفتن و کشتن و کشته شدن، یا نشستن و در امن خاطر و فراغت زیستن؛ کدام یک؟!
جنگ، منفورترینِ پدیدههاست؛ مادر خرابی و خشونت است و هراس؛ زاینده مرگ است و ویران کننده آبادانیها.
آری، جنگ، منفورترین پدیدههاست؛ امّا نه آنجا که باطل به روی حق شمشیر میکشد و ستمپیشگان، پشت در پشت یکدیگر به عزم اطفای نور عدالت در شیپورهای هجوم میدمند.
نه آنجا که ملخهای کفر به حصار ایمان میتازند تا نام خدا را در زمین به دست غبار فراموشی
بسپارند؛ که اینجا «شمشیر، کلید بهشت است»(1)و صلح زیباست،
بسترِ گرمِ راحت زیستن است و پرورنده امنیت و آزادی و آبادانی.
پیغامآور حیات است و سفیر نشاط و طراوت.
آری، صلح زیباست؛ امّا نه آنجا که بنای روزگار بر آن باشد که ظالمان، پاسبان صلح باشند، نه آنجا که هراس از برق دندانهای گرگهای درندهخو، انگیزه صلح باشد و سایهسار نحس کافران،
بر فراز بسترهای امن و آرامش ایستاده باشد؛ که اینجا صلح، داغ ننگی است بر پیشانی شرف و مردانگی. صلح با باطل، خو کردن با سکونت مردابی است.
رودها را نمیبینی که چون به صخرهای میرسند، آن چنان سر به آن میکوبند تا از راه دریا باز نمانند و تا دریا رود بمانند؟
قطرههای باران را نمیبینی که چکّه چکّه بر سنگها میریزند تا در خاک فرو روند و ننگ مرداب شدن روی خاک را به خود نپذیرد؟
جنگ و صلح را باید در دایره حق و باطل معنا کرد.
جنگ زشت است؛ اما جهاد و شهادت زیباست.
صلح زیباست؛ اما ننگ و اسارت زشت است. مردانگیِ مردان مرد، تنها در عرصه جهاد است که مجال شکفتن مییابد؛ وگرنه، در روزگار صلح و سلم، مردان و نامردان، همقدر و همترازند.
جهاد، غربالی است که مرد و نامرد را از هم تمییز میدهد و قاعدین و مجاهدین را باز میشناساند. اگر نبود هشت سال جنگ مردانه و خون صدها هزار شهید سرفراز، در این قحط آب
و آفتاب، درخت انقلاب از کدام چشمه مینوشید و میبالید و سر به آسمان میافراخت.
فلسفه جنگ را اگر صد سال هم عمر کنی، نخواهی دانست. آخرِ شهریور، آغازش بود. تفنگی برداشتی و به اصطلاح جبهه رفتی، همین؟
1) . السیوف مفاتیح الجنه؛ نهج الفصاحه، حدیث 1787.
حقیقتش را که میبینی، فراتر از این است. به راستی جنگ چگونه بود؟ ظریفی میگفت: «اگر
جنگ نبود جای بوسه امام رحمهالله آیا بر بازوان «بسیج» میدرخشید».
وارد محوطهای میشوی و مینگری به عکسها؛ همه لبخند بر لب دارند.
در دل میخوانی: «مست از خانه برون تاختهای یعنی چه؟»
نباید فراموش کنی که اینجا نمایشگاه عکس نیست؛ گلزار است و هر چه میبینی گُل.
گُر میگیری با دیدن کاروانی از الست و قیافههای معصوم.
برای چندمین بار با خود میگویی: آسمان هموار بود و آبی فراوان. فرق من امّا این میان بالهایی شکسته بود.
زمزمه میکنی:
«به هرکس قسمتی دادی خدایا
شهادت قسمت ما میشد ای کاش»
آرام آرام از کنار سنگهای پاک میگذری. مواظب باش روی گلها پا...
حق هم داری؛ تنفس در فضای کسالتآور بعد از «قطعنامه» چنان که میدانی آسان نیست.
598 بار تا آن سوی غربت آدم میروی و بر میگردی.
یاد «سیدمهدی» میافتی با تمام شوخ طبعیهایش.
عبارت بالای عکسِ «حاجی» غریبانه در قاب نگاهت مینشیند.
ما سبز قامتان، صفحه سپید تاریخ را با خون سرخ خویش رقم زدیم و تو یاد پرچم مقدسی میافتی که با اهتزاز در روز نخستینِ جنگ، رسالت مهمش را فریاد کرد.
امروز آخر شهریور است
هجوم آتش و خاکستر و گلوله تداعی میشود.
و شگفتا از تحمیل صدای ناهنجار شب به صبح لطیف!
امروز آخر شهریور است؛ پایانی که تو را باز میگرداند به ابتدای خویش.
باز میگردی به خانه. باز دیوارهای یکنواخت و ماندنی. احساس میکنی هنوز در اول جنگ ماندهای. زخمت را التیامی نیست.
از بس در سکون ماندهای، میخواهی پوست بیندازی.
میخواهی بدوی در خویش. از این همه حصار به ستوه آمدهای.
دلت عجیب گرفته است. کتابی در دست؛ آن را باز میکنی، میآید:
«کفشهایم کو؟»
چه روشنایی روز، چه تاریکی شب، چه روز آفتابی، چه هوای ابری، چه سرما و چه گرما؛ شگفتا از این حضور آسمانی!
چقدر این مزارها گفتنیهای فراوان دارند!
کیستند صاحبان این تربتها که از مزارشان عطر زندگی میدمد؟
کیستند اینان که مزارشان آکنده از شمیمِ «لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» است؟
کیستند اینان که از مزارشان عطر «لبیک» میدمد؟
کیستند اینان که «لاله» افکنده سر از شور عشقشان، از خاک میدمد؟
کیستند اینان که خورشید، هر سحرگاه به پابوسشان میآید؟
یاران پاکباز خدا را با چه عظمت باید شناخت که در حیات دنیوی و اخروی، بوی بهشت از قامتشان میتراود؛ عطر سیب میدهند، کربلاییاند و خداوند، جاودانگی را به وجود جاریشان
هدیه کرده است: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ».
حاشا که نام و یاد شهید به منطقهای، محلهای و گلزاری محدود شود!
شهید، جاریترین زمزمه آسمان در دل هستی است.
شهید، آیینه تمامنمای ایمان در قاموس روزگاران است.
ایمان شهید، یعنی انعکاس «اِنی اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونْ».
شهید یعنی نجابت انسان زمینی، در آیینه آسمان.
شهید یعنی صداقت در حفظ امانتی که انسان آن را به عهده گرفت.
شهید یعنی برکت زمین؛ زمینی که اگر وجود شهیدان نبود، شاید نعمت خویش را از ساکنانش، دریغ میکرد!
شهید یعنی افتخار اهالی خداوند، مقابل نااهلان!
شهید یعنی تفسیر «ما رأیت الاّ جمیلاً»
این روزها، عطر یادشهیدان است که در آسمان «ایران» پراکنده است؛
شهیدانی که در سختترین شرایط زمینی، آسمانی شدن را برگزیدند و سایه برکت خویش را بر همجواران زمینی خود گستردند.
خوشا شهیدان و خوشا آنان که با یاد شهیدان زندهاند!
آسمان ناآرام بود
عطر و بوی غریبی در فضا پیچیده بود
بوی خون میآمد، بوی باروت، مرزها را پر کرد بود.
آسمان مه گرفته خبر از آغازی ناهنجار میداد و رویاهای کودکانهمان را غرشی رعدآسا در هم ریخت.
یکباره خون دیدیم و دود باروت و دشمن را که وحشیانه به مرزها هجوم آورده بود.
برگهای سبزِ این سرزمین طلایی، یک به یک به دستِ تیرهای ناآشنا، بر زمین میافتاد.
خیانتی سر از پرده بیرون میآورد.
و ما هنوز در گیجی این خواب تیره دست و پا میزدیم.
جنگ، تنها ظلمی بود که در خیالمان نمیگنجید.
هنوز از ظلم سیاه شاه نفس تازه نکرده بودیم که تازیانهای وحشی بر قامتِ نونهال انقلابمان خورد.
... و ما بار دیگر خروشیدیم و سینه بر تیر دشمن سپر کردیم.
خروشیدیم تا همگان بدانند که ایمان، سر به تیغ دشمن میدهد؛ امّا تن به ذلّت نمیسپارد.
آن روزهایِ رشادت و شهادت، از پشت کوه خاطرهها طلوع کرده است؛ روزهایی که سرو استقامت، فریاد سبز استقلال را سر میداد.
شکوه آن روزهای دریایی، هنوز در یادمان متلاطم است؛ روزهایی که مردان دریای ایثار،
امواج جانفشانیشان تا آسمان عشق اوج میگرفت؛ روزهای جنگ را میگویم.
روزهای آتش و خون، روزهایی که آسمانِ ظلمت شب را ستارههای شهامت، نورباران میکرد.
روزهای جنگ را میگویم.
روزهای جانبازی و سرافرازی، روزهای عشقبازی، روزهایی که فصل همیشه بهار سنگرها، شکوفهباران نیایش بود.
روزهایی که راز و نیازهای عارفانه و زمزمههای عاشقانه، چراغ محفل مردان خدا بود.
روزهای جنگ را میگویم.
و روشن میداریم چراغ یاد شهیدان را.
و شکوفه باران خواهیم کرد مزار همیشه جاودانشان را.
طلوع یاد سرخشان در سرزمین سبز خاطرهها جاودانه باد!
ما به عشق مبتلا شدیم هشت سال
از طلسم تن رها شدیم هشت سال
بعد هشت قرن انزوا درون شعر
قهرمان قصّهها شدیم هشت سال
از مسیر خاکریز تا مقرّ مرگ
دسته دسته جابجا شدیم هشت سال
قطره قطره، واحه واحه در کویر [خشک]
رودخانه خدا شدیم هشت سال
هشت سال عاشقانه بود هر چه بود
رو گرفت، رونما شدیم هشت سال
مُرده بود زندگی در آرزوی ما
پیشمرگ زندهها شدیم هشت سال
این ترانه نیست، قصّه نیست، شعر نیست
ما به عشق مبتلا شدیم هشت سال.