ghaemiyeh.com
اشارات 66
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
حرف اول··· 1
زمزمههای آسمانی
«ضیافت مرگ» / گردآوری: نزهت بادی··· 3
«انتخاب مقدّس»/گردآوری: نزهت بادی··· 4
معبود سبزههای باران خورده/محمد کامرانی اقدام··· 5
مهربان/اکرم کامرانی اقدام··· 5
بیتو هیچ کسم!/حسین یونسی··· 7
با تو سبز خواهم شد!/نزهت بادی··· 7
اینک این منم/زهرا احمدی··· 8
خدایا! مرا ببخش/خدیجه پنجی··· 9
آفرینش
و خداوند دریاها را آفرید!/نزهت بادی··· 11
موزه هستی/محمدحسین قدیری··· 12
نشاطی نامحدود/محمد کامرانی اقدام··· 13
بیکرانه مثل عشق/سید علیاصغر موسوی··· 14
دریا؛ ای وسعت ژرف!/داوود خان احمدی··· 16
بر شاخههای نور
سیمای خورشید
رعیت مولا/حورا طوسی··· 18
جلای جان (بخل)··· 20
گناه نابخشوده/ملیحه عابدینی··· 20
شهد وصال
مین، بهانه پرواز بود/حبیب مقیمی··· 22
ما ایستادهایم/تیمور آقا محمدی··· 23
سوارانِ آسمان/اکرم کامرانی اقدام··· 25
اشک و لبخند/زهرا احمدی··· 26
معجزه عشق/حورا طوسی··· 27
در حوالی عشق/زهرا احمدی الْحَسَنُ أَشْبَهَ النّاسِ بِرَسُولِ اللّهِ خَلْقاً وَ سُودداً وَهَدْیاً»؛(1)
حرف اول
خداوند، چشمان آئینه و خورشید - فاطمه علیهاالسلام و علی علیهالسلام - را به طفل آفتاب روشن کرد.
حسن علیهالسلام آمد تا چهارمین عضو ملکوت «کسا» باشد و نخستین «آقای جوانان بهشت»، «پرچم هدایت بشر باشد و نشانه روشن پرهیزکاری».(2)
زاد روز سبط اکبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، کریم اهل بیت علیهماالسلام، امام حسن مجتبی علیهالسلام را شاد باش میگوییم.
سلام بر شبهای آسمانی و خورشیدافشان «قدر»؛
شب هایی که قنوت دست هامان، پلی است به ملکوت
شب هایی که برای چشمهای شرمگین «مجال» است و برای خداوند، «بهانه»؛
بهانهای که همه مسافران «حاجت» را به مقصد «اجابت» برساند،
همه دلهای «پشیمان» و «مغفرت خواه» را به بارگاه ملکوتی «توبه» فراخواند، آن گاه، بپذیرد.
سلام بر شبهای ستاره باران «تقدیر»، «ابرام» و «امضا» (4)
گمانم ابن ملجم «یاعلی» گفت»
نفرین بر دست هایی که تیغ بر فرق عدالت زد
دست هایی که ماه را دو نیم کرد
آه، علی!
روزی که قرار بود به زمین بیایی، کعبه از میان شکافت و نخستین میزبانت در زمین شد و تو در همان پلک اول، بوی خدا گرفتی.
حالا که شصت و سه سال از آن روز میگذرد و تو مسافر آسمانی، تقدیر این است که این بار،
تو با فرق شکافته، از «محراب» نماز، به ملاقات خدا بروی.
1) الارشاد، ج 2، ص5.
2) . امام حسن علیهالسلام: «به جانم قسم که ما پرچمهای هدایت و نشانههای روشن پرهیزکاری هستیم»؛ تحفالعقول، ص 233.
3) . امام صادق علیهالسلام: «قلب ماه رمضان، شب قدر است»؛ بحارالانوار، ج 58، ص376.
4) . امام صادق علیهالسلام: «مقدّرات، در شب نوزدهم تعیین، در شب بیست و یکم تأیید و در شب بیست و سوم ماه رمضان امضا میشود» ؛ الکافی، ج 4، ص 159.
«آه، ای یتیمها! تا پدر نرفته است
زودتر بیاورید، کاسههای شیر را»
ای «قصر بهشتی خداوند بر زمین» (1)!
تو سهم شیطان نخواهی شد،
این سنگها را دست کم نگیر
این سنگها پرندهاند؛ پرندههای «ابابیل»
به دستهای ما نگاه کن؛
به خشم انباشته در مشت هامان، به فریاد رها از حنجرههامان.
به این سیمهای خاردار نگاه نکن
بوی آتش و باروت منتشر در حوالیات را تاب بیاور
یک روز - که دور نیست -
تو غرق در یاس و یاسمن میشوی و کوچه پس کوچههای اطرافت، سرشار از عطر گلهای محمّدی میشود.
آن وقت، هر روز، روز توست.
هر روز، «روز قدس» است.
شبهای روشن نیایش!
بدرود، فصل اسارت شیطان
فصل دسترسی انسان به ملکوت!
فصل چشمهای ستاره ریز،
1) . امام علی علیهالسلام: «چهار قصر از قصرهای بهشت در دنیا هستند؛ مسجدالحرام، مسجدالرسول، مسجد بیت المقدس و مسجد کوفه»؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 380.
دستهای اجابتچین،
دلهای روشن به «ذکر»!
بدرود، افطارهای ملکوتی،
سحرهای خورشیدْ باران،
شبهای «استغفار» و «مغفرت»،
شبهای آسمانی «برتر از هزار ماه»!
بدرود، رمضان!
سلام، جشنواره اجابت
بارش یکریز رحمت
قنوتهای به آسمان نزدیک
سجادههای شکوفه باران!
سلام، خط پایان مسابقه بندگی
جشن پیروزی بر شیطان
عید رمضان
جشن فطرت انسان!
سلام، عید فطر!
خدایا!
در پایان سفر آسمانی سی روزه، نام ما را در ملکوت پذیرفته شدگانت ثبت کن
خدایا! امروز را برای ما هم «عید»(1)
قرار بده!
1) . امام علی علیهالسلام: «امروز تنها عید کسی است که خداوند روزهاش را پذیرفته و شب زندهداریاش را سپاس گزارده است» ؛ نهجالبلاغه، حکمت 428.
سردبیر
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفهخور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری؟
پروردگارا! از خویش بریدهام. سرگردانِ کوچههای غبارآلود، چنگ میبرم بر آسمانِ کبود.
مجالی برای عبور، دستی به سمتِ اشاره و آسمانی گسترده برای بال گشودن.
باید بگذرم از هر چه جز تو.
ریسمانی که برپایم بسته است و زندانی از جنس خاک، باید بگذرم از تن؛ از منِ سرگردان، از کالبدِ خاکی بیهوده.
باید بگذرم؛ آسمان مرا میخواند؛ کرانههای آبی این گستره پهناور.
حس میکنم ملایک میچرخند در هوای فراسو.
حس میکنم بالهای عبورم گستردهاند.
باید بگذرم از مرز مکان و زمان.
نزدیکتر از همیشه به تو که سرچشمه جاری نوری یا لطیف.
پروردگارا!
کمک کن دستهایم را گره بزنم بر شاخههای نور.
کمک کن صدایم بپیچد در هوای منبسط این حوالی.
کمک کن تا از خویش ببرم.
کولهباری که بر دوشم سنگینی میکند، زانوانم را شکسته است، کمرم را خم کرده؛ کوله باری از گناه، کولهباری از سیاهی، نور میخواهم، تشنهتر از همیشه، من تشنهام؛ در کاسهام شبنم نخواهی ریخت؟ این قلعه اندوه را درهم نخواهی ریخت؟
باید سیرابم کنی از نور، از منشور رنگ.
خدایا!
بی هیچ اختیاری، کلمات میگردند در زبانم و جویده جویده بیرون میریزند.
جنونم را اختیاری نیست.
سجّادهای و دیگر هیچ، سجّادهای و چشمانی با جریان مداوم اشک، سجادهای رو به خورشید تا قطره قطره زوبچکم در خویش، بی خاک، ذرّه ذرّه نور شوم در عطش خورشید.
دستهایم که میلرزند و آسمان که مچاله میشود روبروی چشمهایم.
باید صدایم بلرزاند ارکان خاک را باید صدایم بپیچد در آسمان، بپیماید افلاک را و صدایم که میچرخد و بر خاک میافتد تکّه تکّه و در سماعی شگفت بال میگیرد، در حزنی سرشار، در آسمانی سرشارتر و خدایی که نزدیکتر است.
الهی! دستهایم را بلند میکنم، باید به آسمان برسد.
نوری که در چشمهایم سوسو میزند میشکافد تاریکیِ تنیده در اطرافم را.
این لطف بیحدّ توست.
تویی که میشنوی زمزمهام را.
لطف توست که میرهاندم از ظلمت.
نور تو رهاییست.
یاد تو از خویش جداییست.
خدایا!
کمک کن تا ببُرم از خاک، بپیوندم به خورشید که نسوزاندم، ذرهام کند در عطش نور شدن.
کمک کن سرگردانیام را در کوچههای غبارآلودِ تن.
کمک کن بالهایم را برای اوج گرفتن و دریچهای که از آن هوایی تازه سرشارم کند.
یاد توست که میتراود در لحظاتم.
یا لطیف ارحم عبدک الضعیف.
ای خدای پروانهها! از باغ گلهای پرپر میرسیم. خستهایم و تشنه؛ گلهای دشت روبرو را شکوفا کن.
ای خدای گلها! قرنهاست که میروییم و نشکفته پرپر میشویم؛ باغمان را به حضور باغبان مشرّف کن.
ای خدای شکوفهها! بهار آمد و رفت و ما هنوز افسردهایم؛ نسیم شکوفا کنندهات را به سمت دلتنگی ما بِوَزان.
ای خدای سروها! تا دستهایمان تنها به سوی تو دراز است، سرفرازیم؛ شرمنده خاکیانمان مخواه.
ای خدای بیدها! بار هزار گناه برگردههایمان سنگینی میکند؛ پریشانتر از اینمان مپسند.
ای خدای سبزهها! گناه ما چیست که سربلند و رنگارنگ نیستیم؟ به بارانت بگو به تشنگی ما پایین نشینان هم ببارد.
ای خدای کبوترها! تو بیکرانی و فرصت پرواز کوتاه؛ بالهایمان را از ما مگیر.
ای خدای آسمان! خورشید پشت ابر، گرممان نمیکند؛ دستی برآر و لکّههای ابر را از صورت آفتاب پاک کن.
ای خدای زمین! این تبعیدگاه ویرانه بدجاذبهای دارد؛ زنجیر خاک را از دست و پای دلمان باز کن.
ای خدای خاک! خاک را گِل کردی و گِل را آدم؛ با این دل چه میکنی که به غیر تو راضی نیست؟ عشق را از ما مگیر.
ای خدای آتش! دل نازکمان طاقت قهر تو را ندارد؛ ما را هیزم آن آتش که گفتهای مپسند.
ای خدای جادهها! خسته بودیم، خوابیدیم. بیدار که شدیم، کاروان رفته بود؛ به پاهایمان توان دویدن عطا کن.
ای خدای ستارهها! هزار سال است که در شب تیه سرگردانیم؛ خورشید رابرسان.
ای خداص صبح! میدانیم روز، آمدنی است؛ مگذار چشمان ما به تاریکی عادت کند.
ای خدای دریاها! مرواریدها در صدفها پنهانند و صدفها در آب؛ به دلهایمان غوّاصی بیاموز.
ای خدای کوهها! مقصد قلّه است و زیرپایمان دهان گود درّهها؛ راه صعب است، دستمان را بگیر.
ای خدای آینهها! رنگارنگی جهان از خالق بیرنگ جهان غافلمان کرد؛ آینهای مرحمت کن تا تماشایت کنیم.
ای خدای عقربهها! دقایق از رمق افتادند؛ در رساندن ساعت ظهور تعجیل کن.
ای خدای انسانها! آدمت هنوز آواره زمین است و امنیت هنوز اسیر دست شیطان؛ ما را به عصیانمان مگیر.
از جهالتمان درگذر و فرصتی دوباره به دلهایمان عطا کن.
من انسانم؛ متولد خاک، رهسپار بینهایت.
هم زندانی زمینم، هم زندانی درخود.
روزنم تنها دو چشم است.
من این چشمها را برای دیدن تو میخواهم / اسیر دست و پا بسته را جز لبخند آشنای تو، کدام داروی مسحورکننده تسکین میبخشد؟
دو دست دارم و تنها دو دست / من این دستها را برای رسیدن به دستهای تو میخواهم / دستهایم را بگیر / دستهایم را بلند کن؛ هر چه بلندتر / تا شبیه دو مناره، راز و نیازم را هر چه زودتر به تو برسانند / از هر چه خط فاصله است گریزانم / رسیدنمان را به تأخیر میاندازند / قدمهایم را میلرزانند / من این قدمها را برای دویدن از پی تو میخواهم / در سنگلاخهای تردید، ثابت قدم بدار / در گردنههای سقوط، مگذار که بلغزم / اگر نمیخواستم به تو برسم، نه چشم میخواستم، نه دست و نه پا.
«مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانه عشق تو سراز پا نشناخت
هر کس به تو ره یافت ز خود گم گردید
آن کس که تو را شناخت خود را نشناخت» (1)
فاصلهام با تو طولانی است / نگاهم فراتر از مرز جادهها و بیابانها نمیرود / اما میدانم که نهایت همه حسرتهایم به لذت دیدن تو ختم میشود / مگر مخاطبم نساختی که «یا ایها الانسان انّک کادحٌ الی ربک کدحاً فملاقیه؛ ای انسان، حقا که تو به سوی پروردگار خود به سختی در تلاشی و او را ملاقات خواهی کرد» (2)
عشق، ریسمانی است تا گره خوردن به حلقه اتصال با تو وزندگی نردبانی بیش نیست.
تا گذشتن از دیوارهای سخت جداشدن از تو، هر چه فریاد است، به سوی تو راه میسپارد و هر چه چشم عزلت نشین است، نگاهش غریبانه به دنبال تو میگردد.
هستی را تو به تکاپو واداشتهای.
خورشید، از حرارت شوق توست که میسوزد.
ماه از دوری توست که ذره ذره به تحلیل میرود.
به من نیز نگاهی کن / دریچههای قلبم را بازگذاشتهام تا نفس نفس رایحه حضورت بر من بوزد / ای حقیقت هر چه زیبایی است / ای آرامش هر چه دل است.
«آنی تو که حال خسته حالان دانی
احوال دل شکسته بالان دانی
گر خوانمت از سینه سوزان شنوی
ور دم نزنم زبان لالان دانی» (3)
تا رسیدن به تو یک قدم بیشتر راه نمانده است.
دریغا که چشمهای همیشه بیدار تو سایه به سایهام میپیماید؛ من اما در خوابم.
زیر سایهبان پلکهایم خانه داری، اما چشمهای دلم کورند / تنها یاد توست که امیدوارم میکند. لذت ذکر خودت را از من مگیر.
و این صدای من است. صدای پرندهای در قفس تن گرفتار. هق هق مسافری در خاک تعلقات دنیا اسیر.
این منم که در کوچه پس کوچههای سرگردانی، راه رسیدن به تو را گم کردهام.
دستم در دست بادهای هرزه است و به هر سوی دلخواه سرخم کرده و میروم.
آه، چه بیراههها را که دست در دست بادها پیمودهام و جز سرگردانی و دوری از تو هیچ عایدم نشد!
چه قدر سر بر دیوار این قفس کوبیدم و رهایی را چونان خوابی در پشت پلکهایم گریستم!
آه، فراموش کردهام نشانیات را و این کوچههای سرگردان، دیوانهام میکند.
من کدامین گم کرده را جستجو میکنم، کدامین نیافته را؟ مگر نه این که گفته بودی از رگ گردن به من نزدیکتری؟ پس در همه این سرگردانیها، تو همراه من بودی و قدم به قدم، بیراهههایم را مینگریستی.
باورم نمیشود این قدر نزدیک باشی و دوردستها را دنبالت بدوم.
باورم نمیشود، تو در خودم باشی و من از بیگانهها بخواهمت.
دریاب، سرگردانیام را!
آه که تا تو فاصلهای نیست و من چه قدر دویدهام تا از تو دور شدم!
دریاب که در این قفس، جز داغ تنهایی چیزی نصیبم نمیشود، جز فرورفتن در گرداب دنیا، توشهای بر نخواهم چید. بقچهام را نگاه کن؛ جز گناه، چیزی در آن ندارم. کوله بارم پر از غروری است که حاصل یک عمر فریفتن خود است.
مرا دریاب!
مرا دریاب که بیش از این بیراهه رفتن را نمیخواهم.
یاریام کن تا به خاطر بیاورم روزی از من اعتراف گرفتی خداوندی خودت را. یاریام کن تا پرواز آغاز کنم و از این تنِ خاکی رهاشوم.
زیر باران فضل خداوند(1)
خداوندا! تو را سپاس میگویم.
تو را سپاس میگویم، به شکر آن که تا امروز هیچ حادثهای تندرستیام را زایل نکرده بود.
تو را سپاس میگویم، به شکر آن که امروز تنم دستخوش بیماری شده است.
خدایا! به راستی نمیدانم که شایستهتر آن است که تو را برای کدام یک از این دو حال سپاس بگزارم و کدام یک از این دو وقت برای شکر تو مناسبتر است.
هنگام تندرستی - آن هنگام که روزی پاکیزهات در مزاق طبعم شیرین مینشست؛
آن هنگام که برای رسیدن به فضل و رضای تو نشیط و سرزنده بودم؛
و آن هنگام که برای انجام آن چه از طاعات و عبادات که قسمتم میکردی توانایی داشتم.
یا اکنون - هنگام بیماری، که با آن مرا میآزمایی؛
این نعمتی که به من هدیه دادهای تا به برکت آن، بار اشتباهاتم را که بر پشتم سنگینی میکند از دوشم برداری و پلیدی گناه را که روحم را آلوده است از جانم بزدایی، و مرا با محو لغزشهایم به صراط مستقیم توبه رهنمون کردی.
در بحبوحه این بیماری، چه بسیار نیکیهایی که نگارندگان اعمال در کتابم نوشتند، در حالی که آن نیکیها، نه از جوارحم سرزده بود، نه بر زبانم جاری شده بود و نه حتّی فکر آنها از قلبم گذشته بود. میدانم که این نیکیها تنها و تنها فضل و احسان توست که بر من نازل شده است.
بارالها! بر پیامبر و خاندانش درود فرست و آن چه را که بر من پسندیدهای، محبوب من قرار ده،
1) . برداشتی از دعای پانزدهم صحیفه سجادیه.
آن چه را که برایم پیش آوردهای بر من سهل و آسان کن و وجودم را از آن چه از این پیش به آن آلوده شده است پاک گردان.
بدیهایی را که به سوی تو فرستادم از میان ببر، شیرینی عافیت و خنکای سلامت را به مذاق جانم بچشان و بیماریام را پلی از رنج و گرفتاری به سوی بخشش و گذشت و گشایش ومهربانیات قرار ده.
تویی آن که با مِهر و احسانت بر بندگان منّت میگذاری؛
تویی بخشنده مهربان؛
و تنها تویی شایسته بزرگی و کرامت.
الهی!
صبح که میرسد، ریههایم پر میشود از هوای تازه یادت!
چشم که میگشایم، ذرات خاک، زیرگامهای اشتیاقم زنده میشوند.
هر لحظه قلب زمینیام با ضربانِ هدایتِ تو میتپد!
«سُبْحانَکَ ما أَحْلَمَکَ وَ أَعظَمْکَ وَ اَکْرَمَکْ»!
چه پاک و منزهی!
چه بردبار و صبور!
و چه بزرگ و مهربان!
و من چه آلودهام و زیانْ کار،
مرا به خود وامگذار!
خدایا!
با کدام واژه زمینی میتوان تو را سرود و با کدام کلامِ کلیدی میتوان از تو نوشت که کلمات در برابرت کم میآورند.
الهی!
چگونه حیا نکردم و از تو بریدم و تو مرا باز به خویش میخوانی!
چگونه شرم نکردم و گناه کردم و تو آغوش مغفرت به رویم میگشایی.
«میآیم و با دلی سیه میآیم
سرگشته و افتاده زره میآیم
ای پاک زآلودگیام پاکی ده
کالوده به انواع گنه میآیم»
من گریزنده از خویشم و پناهنده درگاهت.
ای عیب پوش!
پرده ستّاریات بکش بر خطاهایم!
بگذار سر بر شانههای محبّتت بگذارم وهایهای بگریم!
بگذار با دستان نیازم کوبه درگاهِ بخشایشت را بکوبم.
و برای روزهایِ حَسرت زدهام بگریم!
بگذار دمی بر کرانه کرامتت بیاسایم، در این هیاهوی روزمرّگی!
مگذار گیاهانِ هرزگی از تنَ یاسهای سپید بالا رود!
مگذار در پیِ امروز و فردا دیروزمان را از دست بدهیم.
بگذار در پایانِ زندگیِ ما آغاز مسیر مستقیم تو باشد و پایان تمامِ سرگردانیها و سرگرانیهای ما.
دست هایی به رنگ آبی آسمان و چشم هایی نمناک از خواهشی همیشه. حالا دیگر نه فقط دستهام و چشمهام که سرتا سر وجودم تو را میخواند.
ای بزرگ! چشم بر هر راهی که دوختم، گوش بر هر نوایی که سپردم وصالم را بر هر باد وزندهای نشاندم، پایان راه، جز تو را ندیدم. پس بگذار پژواک نام تو همواره گوشهایم را بیاراید.
مسافر لحظه به لحظه کویت باشم سوار بر بادهای همیشه وزنده.
بارالها! اگر تو آفریننده بیهمتا، گیرنده دستهای برخاسته به سویت نباشی، روی به که آورم؟
خدایا! وقتی به تو و دریچههای گشوده بر بندگانت میاندیشم و ناسپاسی خویش را میبینم، جای خالیات را در دلم احساس میکنم و آن زمان میخواهم صدایت کنم.
ای نور مطلق! آیا مهر و رحمتت را بر من نثار خواهی کرد یا مرا دور از خویش در عذابی جانکاه رها میکنی.
پروردگارا! هر گاه دلم راهی به سوی تو مییابد اشعههای جاری از دریچه مهرت را در آغوش میگیرم و نور تو ای
همیشه نورانی، از شکنهای دل افسردهام راه به درون مییابد و همین است که تو در دلهای شکسته مینشینی حالا دیگر میدانم جز به سوی توام راهی نیست، ای انتهای همه راهها.
خدایا! ببخش بیهودگیهایم را در ساعات فراموشی و غفلت و بیامرز مرا ای آمرزنده مهربان، به خاطر همه ظلمهایی که بر خود روا داشتهام.
الهی! اینک که در دریای لطف و بخشش تو به سر میبریم و دستهای نیاز خود را به سمت تو دراز میکنیم. عنایتی بر ما کن و دلهای نیازمندمان را با رحمت خود شستشو ده.
الهی، دست نیاز به آستان تو دراز کردهایم و طلب یاری از تو میکنیم. اینک که پای در دام گناهان خویش داریم و زنجیر غفلت بر دستان خویش بستهایم، ما را چه توانی است برای ره پیمودن به سوی تو؛ تو دستگیرمان باش!
الهی! شکستهتر از آنیم که بی مدد تو بال از زمین برگیریم و هفت آسمان معرفت را به پرواز درآییم.
هفت شهر عشق تو را یافتهایم، ولی پای دویدن مان کجاست؟! کولهبار گناهان بر دوشمان سنگینی میکند و آن قدر آهسته میرویم که عمرمان کفاف نمیکند.
ای کریم! بگذر از کرده ما که اینک محتاج این دریم؛ ما را از مغضوبین خود قرار مده!
خداوندا! ما را از جمع ضالّین قرار مده و از درگاهت بیرون مران.
ای آمال عارفین و عاشقین! ما را به نهایت وصل خود برسان و در زمره عابدان خود قرار بده؛ ایاک نعبد و ایاک نستعین.
ای ستّار! پرده بر ما بپوشان که آبروی ما در گرو پردهپوشی توست.
آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمدهایم.
«کلمه لااله الاالله حصنی...»
گواهی میدهم که این منم، دستهای نوازش خدا در خلقت.
وقتی که تن این شب سیاه، از گریههای من خیس میشود و ماه، تنپاره خستهاش را در زلال اشکهایم میشوید، احساس میکنم که مانند مرغان عشق، هوهویِ عاشقی میزنم و آسمانها را برای شنیدنم، زیر پاهایم میکشانم.
الهی مرا توانی ده که پای طاعت خود را از تمام باتلاقهای گناه کنار بگذارم.
خدایا! دنیا آن قدر بی نفس شده است که تمام حنجرههایش، از هوای آلوده گناه پر شده است و در این هیاهو، باز، از پشت پرچینها و دیوارها سربلند میکنم و تو را فریاد میزنم که راهنمایم باش.
... و من شانههایم را زیر باران رحمت تو میگیرم تا از تمام گناهان غسلم دهی و پاکم سازی که به دستهای بخشش تو ایمان دارم.
پروردگارا! روزهایم بوی خاک سوخته میدهد و لحظاتم در آتشی از پشیمانی سوزان، بر چشمهایم رنگ خاکستر نشسته است و دستهایم حرمت اجابت را از دست داده است چه میشود که بر بالهای زمینگیرم، وسعت پرواز بریزی و سینهام را آنقدر گشایش دهی که تو را، مثل کوهها و قاصدکها بپرستم.
الهی! دستهایم کاسههای لبریز از نیاز را به سوی تو آورده تا بیانتهای وسعت کریمانهات، مرا همسفر کرامات تو کند و عنایات تو مرا مهمان خوان نعمت اولیا.
الهی! تمام اسباب عالم، تجلی تواند و ای بر من که عمر را خرج شناخت نشانهها کردم و از تو باز ماندم؛ مانند کسی که چهره ماه را در عکس افتاده به مرداب جستجو میکند.
الهی! از تو دور شدم و گردن کشی کردم؛ به هر که جز تو پناه بردم و از همه کس جز تو یاری طلبیدم؛ اینک تنهاتر از همیشه، به درگاه همیشه پذیرایت ندای «الهی و ربی من لی غیرک» سردادهام.
الهی! رنجها طاقت اندکم را رو به نابودی کشاندهاند و ذهن کوتهبین من بی پرندهترین آسمانها را به تصویر میکشد. چشمهایم واژه آرامش را از یاد برده و سوسوی نگاهم بیهدفترین تلاش را برای بیدار ماندن تجربه میکند.
الهی! دریچهای در این ظلمات بفرست تا نور تجلی تو را به نظاره بنشینم و زخمهای بیصبری را مرهم گذارم و جادهها را لگدکوب اشتیاقم کنم و به راستی چه غمی است مسافری را که مقصدش تویی!
الهی! مرا بیشتر از پیش لبریز سجاده و محراب کن تا به زلال نامت ایمان بیاورم و بر سفره معرفت خویش میهمانم کن.
الهی! نجاتم بده از خودبینی و چشمهایم را به نور خویش روشن کن.
در آغاز همه چیز
از جنس خاک بود
و از جنس آب
کوه
درخت
گیاه
رود
انسان
سپس خداوند آسمان را
قلمرو پرندگان کرد
پرندگانی از هزار آواز
پرندگانی از هزار رنگ
و خداوند
فاصله انسان تا عرش را
با پرندهها پرکرد
با پرندهها و آوازهای رنگارنگ
علامتی برای رسیدن
علامتی برای کنده شدن از خاک
علامتی برای اوج گرفتن تا قاف
... و انسان
پرندگی را تجربه کرد
پاک و منزّه است خداوندی که آفریدگار آسمان است.
و آسمان
مساوای اندیشههای دور
آدم شد
و آدم به پرواز دل بست
و آدم
کم کم
آسمانها را درنوردید
و پرندهوار
در قلمرو رفیع انسانیت
پا در حریم خداوند گذاشت
پرندگان
صدای خداوند را به زمین رساندند
و آدم
غرق در لذّت موسیقیِ طبیعت
آواز رنگ رنگ پرندگان را
در جان مردهاش
ریخت
پرندگان
سکوت آسمان را شکستند
و تا دورترین نقطه جهان
هستی را نواختند
پرده پرده
تار به تار
و آدم
کم کم روحش را از خاک
برچید.
و به سیمرغ پیوست.
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از مهر سرودی بسرایم
و آن گاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پرگیرم و آن گاه به سوی تو بیایم
این کدام قلم ساحریست که میلغزد بر صفحات آسمان؟
ورق میخورد در باد، کتاب آفرینش، بال میگیرد در هوایی رقیق، یله بر دوش خاک.
این کدام منشوری از رنگهای درهم آمیخته است که کشیده میشود به صنع خدا بر بالِ پروازِ پرندگان؟
این کدامین دریچه گشوده است که آسمان را میگسترد زیر پر پرواز و اوج گرفتنشان؟
گیسو رها در باد درختاناند و آشیانه مرغان، هوای لبریز و صدای روحنواز پرندگان و این شگفتیِ سؤال برانگیز... آفرینش.
باید کدام صفحه را به دنبال کلمات سیاه کرد؟
باید این ذهنِ تاخورده را از قفس رهانید، از مرز مکان و زمان با بالهای گسترده پرندگان و جستجو کرده واژهای را که در آن بگنجد حمد و ستایش پروردگاری که این گونه ما را به شگفتی، انگشتِ حیرت به دهان وا میگذارد در فراز و فرود پرواز پرندگان، این جثّه کوچکِ سبکبال.
بال و پر میشویند در آبی بیکرانه.
خط میزنند ابرها را.
میگذرند چون نسیم.
زمین، این حجم خاکی زیر بالهایشان و آسمان، این گستره ارغوانی پیرامونشان، رودها و دریاها، جنگلها و کوهها،
سبزهزاران و مزارع، همه و همه مچاله میشوند زیر بالهایشان.
آفرینش
حیرت و جادهای که انتهایی ندارد جز ستایش و خدایی که نمیگنجد در کلمات و بزرگتر است از همه واژهها که نمیآید در تصوّر خاکیمان.
که نمیآید بر زبان قاصر و ذهن شاعر.
و خدایی که قلم آفرینش کشید بر آسمانها، آن گاه، دو بال گسترده به هیأت پرندگان پر گرفتند.
آسمانها را که آسمان، حریم اوج گرفتنشان است و خدا بزرگتر از آن است که در وصف آید.
زیر پر بگیر دریا را، دشت را، کوه را و زمین را
زیر پر بگیر عرصهای را که در آن، تمام چشمها تو را خیره شدهاند.
کدام زمین را پرواز نکردهای؟ جولانگاه توست آسمانی که تاروپودش را بالهای زلال تو به هم پیوند داده است. صخرهها سر بر سینه دریا میکوبند و قهقهه امواج، ترانه سرودنت میشود.
راستی، بالهایت را کدام دست این چنین اوج بخشیده است.
کدام آفریننده، اینگونه نقاشیت کرده؟
هنر دستهای کیست که این گونه صیقل داده بالهایت را تا دریا زیبائیاش را در بالهای تو، دیوانه وار، به تماشا بنشیند؟
باز کن! بالهایت را باز کن که این آسمان بلند، دل گرفتگیش را با پرواز تو عقدهگشایی کند!
زمین چه قدر تماشایت را لذّت میبرد!
صخرهها چه قدر تماشایت را لذّت میبرد!
بالهایت را به پهنه نامکشوف آسمانها بسای.
ترانه پرواز را از حنجره بالهایت جاری کن و بنوشان ابرهای تشنه را از بالهای سیرابت.
به تمام قفسها بگو، پرنده یعنی پرواز، یعنی اوج، یعنی آزادی. بگو پرنده یعنی، معنی تازهای از زندگی، یعنی معنای دست نخورده زندگی، یعنی آزادترین معنای زندگی.
پنجرهها دیدنت را عاشقند. و ایوانها نشستنت را انتظار میکشند تا بر شانههایشان قصه پروازت را بریزی.
بالهایت ادامه آبشارهای دنیاست که هم بالا رفتن را تجربه میکند و هم پایین آمدن را. به راستی که اینگونه آفریدن، شایسته سرانگشتان کیست؟
این بالهای کشیده مرا به کدام سمت هدایت میکنند؟ آه، این بالها ترانه کدام حنجرهاند؟
کدام نقاش، این گونه زیبا نقاشیات کرده است؟
حضرت عشق به انسان نعمت دست را عطا فرمود تا کلام اوّل را بنویسد و به پرنده پر داد، تا پرواز را بیاموزد. خدا به انسان موهبت شعور و شعر را هدیه کرد و به پرنده ترنّم و آواز را.
و خدا انسان را روی زمین آزاد و رها آفرید و پرنده را در قفس ابرها و حصار آسمان.
و تو ای انسان که دانههای معرفت را جلوی کبوترخانه ذهنت میپاشی، آیا هنوز حسرت پرواز داری؟ آیا هنوز پروبال شکسته پرستو وبال پرده نازک خوابت میشود؟
بیا به کوهسار برویم، به گلزار، به منطقالطیر عطّار. بیا در لغتنامه زیر کلماتِ آسمانی خط بکشیم. بیا مترادف پرنده باشیم و هم خانواده پرواز. بیا در آسمان خیال، بال و پر بزنیم.
بیا دقیقههای دفترمان را پر از هوای گنجشک کنیم.
بیا به لبخند ساده مرغان عشق سلام کنیم.
تو از پنجره چشمهای مرغ مهاجر، بارها جهان را دیدهای و زیر لب زمزمه کردهای.
تو به پرندگان میاندیشی و قمریانِ آهت ذکریا کریم بر لب دارند.
تو پروانهها را خشک میکنی، ولی پروانهها در ساعت صفرِ عاشقی، دور شمع طواف میکنند. پروانههای بیپروا، نقشهای مینیاتوری بالهایشان را به نگارخانه آتش میسپرند. و تو شاپرکهای شعرت را به سمت سطرهایم رَم میدهی. من به کلماتِ کهنه کاغذ فوت میکنم، صدها قاصدک به هوا بلند میشود. قاصدکها میچرخند، میرقصند؛ تا به غزلهای مولوی میرسند.
«ای مطرب خوش قاقا تو قی قی و من قوقو
تو دق دق و من حق حق تو هی هی و من هو هو
ای شاخ درخت کل ای ناطق امر قل
تو کبک صفت بوبو، من فاخته سان کوکو
چون مست شوم جانا، در هجر سخن گویم
من کانَ ولو کانا، یامن هُوَ الا هو»
تو صدای بال چلچلهها را به وضوح میبینی که در نازکای انگشتانت پیچیده شده:
«جان ریخته شد بر تو آمیخته شد در تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم»
تو داشتی برای پرندگان شعر میگفتی که بلبلان ترانه حسّت را دکلمه کردند.
تو داشتی برای قفسها کلید میساختی که فنجهای دلشده در شب شعرِ چشمانت به پرواز درآمدند.
تو اصلاً از رویا آمدهای.
تو همان پرنده ناممکنی که بالش خیالت پُر از پَر طاووس است.
تو بدون این که بخوابی، خواب عاشق شدن میبینی.
و باز بنویس؛ بیشتر بنویس از پرنده و پرواز که در این مقال مرا حس و حالی دیگر است.
پرنده، حرف ذهن من است که کلمه میشود و از دهانم بیرون میپرد.
پرنده دستانِ من است هنگام دعا.
پرنده همخون فرشته است و هم خانه گلها.
پرنده همان انسان است؛ اسیر آمده در خاک.
«پرنده مُردنی است، پرواز را به خاطر بسپار.»
پر از لطافت و سرشار از اقتدار در آستانِ آسمان پدید آمد.
«تا در آن اوج پرکشد پروبال
پرورش یابد از نسیم شمال»
و به قدر گستردگیِ بال هایش خندید، به زمین این وادی تعلق و وابستگی و به انسان که:
«قفسِ تنگِ چرخ و طبعِ حواس
پروبالت گسست از بن و بار»
جهان که آفریده شد سکوت بکر فضا را نوایی میبایست برای شکستن و این گونه بود که صدای پرِ پرندگان همه جا را پرکرد.
و پرنده که آفریده شد، انسان تمام زیبایی جهان را درک کرد.
پرنده که آفریده شد، آسمان پر از احساسِ پرندین پرواز شد و زمین به تجربه مهربانیهایِ خداوند نشست. همه جا به رنگِ پرنده درآمد.
اکنون طراوت طبیعت و زیبایی پرندگان به هم گره میخورد. و تابلویی زیبا از آفرینش در ورایِ دیدگانِ انسان نقش میبندد؛ انسانی که به قدرِ یک زمین تا هفت آسمان با پرنده شدن فاصله داشت.
گویی خدا بالهایش را به گیسوی باد بسته بود که اینچنین، امتداد نسیم را میپیمود و به دور دستِ رهایی میرسید.
آرام و رها! فارغ از هیاهویِ پوچِ انسان بودن!
کاش میشد روزی به دنیای پاکِ پرنده بودن پاگذاشت و بر گرد دایره انسانیت چرخید - چه زیبا بود زمین از پشتِ این همه هیاهو و زیبایی.
از های و هویِ هوبرهها گرفته تا جیک جیک جوجه اردکهای تازه سربرآورده.
از قیل و قالِ کلاغان گرفته تا طنّازی طاووسهای پرجلوه و خرامان!
و چه زیبا بود رقصِ شاخساران، زیر پای پرواز پرندگان!
گویی نقّاشِ طبیعت از ابتدا درخت را قامت بسته بود برای پرندگان.
و یا شاید پرنده آفریده شده بود تا هشداری باشد برای زمین نشینانی که پابند خاکند.
پرنده یعنی خوابِ نیزارهایِ سبز را دیدن و به سمت آبی پرواز کوچیدن.
پرنده یعنی پیوند زمین و آسمان و رسیدن به شفافترین نقطه جهان.
کاش انسان از چشمانِ کینهجویِ عقاب، پندِ دوستی میگرفت!
کاش زبان گنجشک را میفهمید.
و افسانه ققنوس شدن را درک میکرد!
کاش هرگز به آواز دلنشین قناری محزونِ در قفس دل نبندیم.
و نغمههای حق طلب جُغد را شوم نخواهیم!
پر پروازِ فنجهای کوچک را فلج نکنیم. خاطره پرواز را از هوبرهها نگیریم.
کاش هرگز با دستانِ تجمّل گرا، پرِ طاووسها را ضمیمه دیوارهایمان نکنیم و نگذاریم آسمان در عطش پرواز بسوزد.
بزرگ باد همیشه تاریخ نامت!
گرم باد حنجرهات و خیبرشکن باد همیشه تاریخ، قامت استوارت.
و صبح سیاهی که روی دستهای فرشتگان، آسمانی میشدی و صدای پاره پاره باد بر تنپاره درختان خشکیده کوفه نهیبِ ننگ میزد، دوباره سنگینی سکوت و حضور سایههای وهم، بر دیوارههای پر از پرچین کوفه احساس شد و تمام کوچهها
تنهاییِ حضور عشق، به بنبست رسید. آن روز تمام چشمها، حقیقت را جز در جهالت خود ندیدند و تو را نفهمیدند.
هزار و چهارصد سال میگذرد و هنوز هم خیالهای محالِ شب پرستان، کولیهای کوچهنشین شاعران بی غزل شدهاند.
... و نهجالبلاغه - این توشه همیشه جاودانت و هدیه همیشه ماندگارت - چلچراغ ما اگر نمیشد، شکی نیست که همسفره کوفیان میشدیم در جهالت.
ایکاش همه میدانستند که امروزِ بودنمان را مدیونِ دیروز شب گریهها و شانههایزخمی تو هستیم!
ای سرود ناتمامِ خوبیها، ستارههای آگاهیام، روشناییِ یگانه پرستی را از انوار تو سرشارند و اشکهای شبانهام، از تنهاییهای شبانهات، جاری. آن زمان که زیر نخلهای سوخته، سجّاده دل میگشودی، با اینکه ندیدمت، اما نگاههای خواستنیات را از واژه، واژه گفتههایت یافتم و مرز جاودانگی را در کلمه کلمه نهجالبلاغه.
کاش ساکنان سکوت، باور میکردند شب بیداریهای تو را از دهان لحظاتی که زیر لبخند مهتاب با اشک و عشق، زبان سوخته قلم را روی صورت کاغذ میگذاشتی و سعادت فردای آنها را روی سینه ثانیهها ترسیم میکردی.
سخت است از تو نوشتن.
سخت است ادراکت، با گوشهایی که نمیشنوند و چشمهایی که عدالت ذوالفقارت را نمیبینند.
شب را زیر قلمِ عشق فرا میخواندی و آن گاه تمام ستارگان را در صفحات نهجالبلاغه میریختی. چرا چنین نباشد که نهجالبلاغهات، تفسیر انوار آسمانها و کهکشانها در واژه است و تفسیر زیباییهای ممکن بلاغت و استواری کلمات در حیطه لغات.
من تو را باور کردهام در زلال اشکهایت و شانههای همیشه ناآرامت.
کاش وسعت بال پرستوها، آن قدر بیکران بود که ابرهای آسمان را میباریدند در بالهایشان و رنگین کمانها را در رنگارنگی بالهایشان میریختند. تمام وسعت کره خاکی و اذهان منجمد را آن قدر میباریدند تا باور همه شود که عرش برای توست که زیباست و برای توست که حرمت «عرش» بودن دارد. کوچههای خاطرمان، منتظر عطر گامهای توست و در حسرت یک کلمه از دهان تو.
«زیر پلک شب نوشتم نام تو.
کوچهها در حسرت یک گام تو.
یک بغل دلواپسی جامانده است.
در میان کیسههای شام تو
مسجد کوفه! چه کردی با سحر
که نمیخواند بلال از بام تو
آن طرفتر منتظر مانده هنوز
کوچهای در حسرت یک گام تو»
چه کسی میتواند پابه پای علم تو، عرش را زیرپا بگذارد و با یقینِ سرشار از صداقت فریاد بزند که:
اگر پردهها برداشته شود و خدا را ببینی، هیچ بر یقینت نسبت به خدا تغییری نمیکند.
... و بزرگ باد نامت و آسمانی باد دستهای گرمِ تو.
روز در کسب هنرکوش. که مَی خوردنِ روز
دلِ چون آینه در زنگِ ظلام اندازد
آن زمان وقتِ مِی صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد...
روشنایی روز، پرده دار جلال خداست
خدای زمین و آسمان، روزها پردهای نورانی بر چهره رازآلود آسمان میکشد تا شام زمین روشن شود.
آدمیان به تماشای زمین مینشینند و به تکاپو برمی خیزند تا از مزرع خاک، گُلِ معاش بچینند.
امّا شب که فرا میرسد، خدا پرده از آسمان برمیگیرد و ساعتی چند، چراغ آسمان را خاموش میکند. آنان که تنها چشم به سفره زمین دارند، خانه خاک را میبینند که تاریک شده است و بازار دنیا را که تعطیل؛ چشم میبندند و در بستر غفلتی رخوتناک غوطه میخورند.
امّا آنان که چشم دل به کتاب آسمان دوختهاند، ژرفای آسمان خدا را بیپرده میبینند و از هیبت جلال برخود میلرزند.
سجادهای رو به سمت بینشان ملکوت پهن میشود و پیشانیِ عبادت برخاک مذلّت فرود میآید.
شهابهای ذکر، شیاطین هوس را از آسمان سینه میرانند؛ خانه دل از غریبه خالی میشود تا پاکیزه و آراسته، پذیرای حضور بیانتهای خدا باشد.
شب هنگام وقت توزیع آن شراب آسمانی است که گفتهاند. آنها که فریب خواب را خوردهاند از قافله فیض جا میمانند و آنها که بر سجّاده بیداری نشستهاند، پیاله وقتشان را پیش میآورند تا به نوبت از شراب اجابت بنوشند.
تن، بوی جان میگیرد و... سپیده سرمیزند.
خورشید آسمان دنیا شبها خاموش است و روزها روشن. امّا خورشید آسمان سینه شب زندهدار شب و روز بیدار است و نور میپراکند.
حافظا! سرزکله گوشه خورشید برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد.
باید بشویم غبار مانده بر شانه هایم را در غلظت شب.
باید رها از خویش بال بگیرم در گستردگی تراکم تاریکی.
هوایی یله در ریهها و مجاور دستهایی تا همیشه بلند به سوی آسمانها.
مگر نه این که این چشمها چون دو فانوس گرگرفته باید تاریکی پیرامون را بشکافند؟
مگر نه این که جویبار اشک است که میشوید دل را از زنگار درخویش گم شدن و رها شدن در هیچ؟
کدام آئینه را روبهروی دهان دقایقم بگیرم؟
شب گسترده است و چشمهایم گستردهتر.
فوّارهوار امداد مقدس از دهانم سرازیر میشوند.
نگاه میکنم و دست میبرم و در سکوت و تاریکی شاخههای نیایش میچینم.
باید در این خلوت بُرید از خویش و پیوست به ذات عرش خویش.
زمزمه ملائک است و صدای بال عرشیان.
شب است و سکوتی فراگیر.
باید بگذرم از خویش.
باید غرق شوم در گستردگی سجّادهای روبهسوی نور.
خورشید در تمام وجودم ذرّه ذرّه به طلوع نشسته است.
باید بگذرم از ذرّه و رسیدن به ذاتِ نور را تجربه کنم.
هیچ صدایی نیست جز غلتیدن خوشههای اشک بر گونههای ندامت.
این بهترین فرصت است.
این بهترین لحظات است که نه چشمی از روزنهای میکاود و نه دستی میکوبد درها را به قصد کاوش.
این بهترین دقایق است «سرشار از تهی، جویبار لحظات» و هنوز ایستادهام به قامت افراها.
چشمان شب زندهداریام سوسو میزنند در تاریکی و دستهایم چون دو شاخه شکسته بلند میشوند تا فراسوی آسمان، تا جستجوی خورشید.
زانو میزنم در آستان دوست، نه چشمی که ببیند و نه گوشی که بشنود.
هیچ کس نیست.
هوایی متراکم سرشار از تاریکی و پیرامون همه نور است و نور.
باید بگذرم از خویش.
باید حل شوم در سجّادهای به وسعت نیایش.
باید بالهای پروازم را بتکانم از غبارِ رکود.
این نردبان نوری است در تاریکی که مرا میرساند تا ملکوت و این طنین نالههای من است که میشکافد شب را چون شبهای سوخته و گذران.
بگذار بگذرم از خویش، پاهای معبودم کشیده میشوند بی ردّپا؛ چون غباری سرگردان در شب.
این بهترین لحظات است.
باید چشم هایم زوایای شب را بچرخند.
باید بگذرند از تاریکی.
باید ببینند تو را - نور محض - ، این دو فانوس بیهوده سوسوزن.
دیده را فایده آن است که دلبربیند
گر نبیند چه بُوَد فایده بینایی را؟
خواب را سربریدهام.
شب میوزد آرام.
حل میشوم در آرامشی عجیب، سجادهای روبه نور، تسبیحی از سپیده دمان.
شب و چشمانم که جریانِ جاری اندوهی شگفتند تنیده در وجد.
شب، بوی تندِ خویش بریدن و خورشید قطره قطره در دستهای قنوتم.
میخواهم امشب طعم شیرین خواب را از چشمهایم بگیرم. میخواهم فقط برای تو چشمهایم را نذر باران کنم، نذر سجاده، مُهر، تسبیح، نافله...
نذر یک راز و نیاز عاشقانه! امشب دوباره شاعری میشوم که «ترجیع بند تمام بیتها»یش سُبّوح و قدّوس است.
نام تو تمام دریچههای خواهشم را به سمت بیانتهای اجابت میگشاید. نام تو «تطمئن القلوب» دل بیمارم میشود.
در برهوت تنهاییام ببار، که باران نگاه تو از هر چه زیبایی است سرشارم میکند. در سکوت این شب - این شب تا سحر روشن - دستهای گرم بنده نوازیات را برانجماد شانههای بیتابم حس میکنم. شانههای شکسته، شانههای خسته از بار سنگین معصیت.
و اینک منم در سکوت این شب - این شبِ تا سحر روشن - در مدار عبودیّت تو... ذرّهای که به نام مبارکت قیام میکند، قنوت میخواند، قعود میکند و به عشق بندگی بر خاک
آستان بزرگت سجده میآورد. بر من ببار، که روح بیمارم را به پنجرههای گشوده شفاخانه رحمت، دخیل بستهام.
دنبالت میگردم. چشمانم را میبندم. آسمان را دور میزنم.
حالا چشمهایم را میگشایم.
یک ستاره در ذهنم جدا میکنم.
با دستانم خطّی دورش میکشم؛ از جنسِ امید - آرزو - ، دلتنگی.
حالا غُصّههایم را نصف میکنم. نیمی را به خاک میسپارم و نیمی را به تو!
دیگر هیچ وقت چراغ شب هایم را به سرعتِ عبور یک شهاب نمیکُشم!
شب، زندهاش زیباتر است.
«ورتو مردِ زاهدی شب زنده باش
بندگی کن تا به روز و بنده باش»
آن موقع معنایش را نفهمیدم، ولی حالا میفهمم. وقتی آدمها، تمامِ های و هو و قیل و قالِ خود را به بسترِ شب میبرند.
بهترین فرصت است برای شکستن و فروریختن!
برای بی بهانه گریستن،
بهترین فرصت است تا انسان به واژگان واژگون ذهنش نظمی دهد.
و غمهایش را میانِ سوسوی ستارگان پنهان کند.
چه راحت میتوان اینگونه دلتنگیها را به سویِ تو فرستاد.
و به دور از رنگ و روزمرّگی فریاد دلسپردگی سرداد.
میهمانِ لحظههای سبز، بی خویشتن شد.
بیمحابا بارید.
چه راحت میتوان اینگونه پیشانیِ غفلت را در پیشگاهِ حضورت بالا گرفت و بال گرفت تا مدار عشقت، تا دور دستِ تکامل و عرفان.
و لحظاتِ گریزنده را با صفای اشک، مصفّا کرد.
چه راحت میتوان موجی شد و سر بر صخرههای استغاثه کوبید.
آکنده از احساسِ شکننده ستایش شد.
دستانِ سپید قنوتم را بالا میبرم، در روشنایِ نیایش
و شانه به شانه نور تو را میجویم.
و در میان معانیِ «کَیْفَ اَقْطَعُ رَجائی مِنکَ» غرق میشوم.
و زمزمه کنان میخوانم
«صبوحی ملوکانه تا صبح راند
همی داشت شب زنده تا شب نماند»
شب، زندهاش زیباتر است.
سالهاست که صبح به صبح، خورشیدهای مصنوعی طلوع میکنند و زندگی واره آدمنماها شروع میشود.
سالهاست که صبح به صبح، زالوی روزمرّگی درخیابانها و کوچههای شهر میلولد و آخرین قطرههای خون را از رگ و پِیِ انسانیّتِ انسانها میمکد.
من امّا روح کوچکم آن قدر معصوم است که نمیتوانم با خود به خیابان بیاورمش.
هر صبح که با او خداحافظی میکنم و در امنیّتِ چهاردیواریِ اتاقم تنها میگذارمش، نعشِ جسمم را به دوش میگیرم و پیش از خارج شدن، تمام درهای قلبم را قفل میکنم.
به خیابان که میرسم، زجر میکشم؛ مردم نماها آنقدر تکثیر شدهاند که دیگر نمیشود مردم را شناخت. به تعداد تمام پاهایی که از پیادهرو رد میشوند، لِهْ میشوم و هزار زنجیریِ زنجیر گسیخته در مغزم به جان هم میافتند و نعره میکشند.
صبح یعنی: دوباره و دوباره یک روزِ خفقان آورِ دیگر، که باید هزاران صدای گوش خراش را به خورد گوشهایم بدهم و هزاران منظره مشمئز کننده را به خورد چشمهایم.
و دریغ و درد که چشمها و گوشهایت را که ببندی، «کر» و «کور»ت مینامند و چشمها و گوش هایت را که نبندی، شرمنده زمین و زمان میشوی که چرا آن چه را که نباید، میشنیدهای، و آن چه را که نباید، میدیدهای. و این چنین صبحی و اینگونه روزی، یعنی که وای بر ما که بودنمان جهنّمی بیش نیست.
پس هزاران سجده شکر و بینهایت سپاس بر او که اگر روز را برای معاش و برای اهلِ آب و گِل خلق نمود، شب را نیز آفرید برای خلوت نشینی و برای بیدلانِ اهلِ دل.
شب که میشود، دیگر نه شرمنده چشم و گوشَت میشوی و نه شرمنده روحِ کوچکِ معصومت.
شب که میشود، اکسیژنِ خفقان آور روز و تعفّنِ ناشی از عبور و مرورِ انبوهِ مُردههای متحرّک، رخت برمی بندد و فضای معطّرِ شب و رایحه روح نوازِ نجواهای عاشقانه زمینیانِ آسمانی از راه میرسند. و دیگر نه از صداهای گوش خراش شهر خبری هست و نه از مناظر جانگدازش؛ هر چه صدای انزجار آور، جایش را به صدای بال ملائک میدهد.
شب که میشود، سکوت: بلندترین صدای کائنات است و دلِ بیداردلان: نورانیتر از خورشید و آسمانِ تاریک: آبیتر از روزِ روشن. امّا کجایند گوشهای شنوا تا که بشنوند
نشنیدنیها را و کجایند چشمهای بینا تا که ببینند ندیدنیها را؟!
تقدیم به شهید سید رضا قویدل که خاکستر دلسوختهاش به خاک غربت فاطمه علیهاالسلام پیوست!
میخواهم در رثایت مرثیهای بسرایم، اما نه با قلم عقلم که نمیتواند پا را از حصار مادّیات و ظواهر جلوتر بگذارد؛ بلکه آن چه را که دلم دربارهات گواهی میدهد، به تجلی برسانم و این کار، آن همه دشوار است که جز با رمز «یا زهرا علیهاالسلام» نتوان آغازش نمود.
گلولهای از راه میرسد و در پهلویی که نشان از خاطرات مدینه دارد، فرو مینشیند و ترنم یا زهرایی علیهاالسلام شنیده میشود و یکی از همان جوانان سادهای که هر روز از محلهمان میگذشت، در خون خویش فرو میغلطد... اما در آن سوی حجاب چه میگذرد؟
سید جان!
یادت میآید آن شال سبزی که در اواخر عمرت به نشان عزاداری برای جدّه سادات، دور گردنت میانداختی، چگونه همگان را به حیرت وامیداشت؛ به طوری که با خود واگویه میکردند مگر «رضا» سیّد است که این چنین رشته سبز جوانی خود را به چادر سیاه فاطمه علیهاالسلام گره زده است؟
ظاهر، واقعیت بر این دلالت داشت که تو از نسل سادات نیستی، امّا حقیقت باطن چیز دیگری را حکایت میکرد، تا این که شهادتت حجابها را درید و نور سیادتی که همه در چهرهات دیده بودند، چشم همه خانواده را روشن کرد و ظاهر و باطن یکی شد و با کشف شجرهنامه حقیقیات، ریشههای خانوادگی تو به شاخه سبز طوبای فاطمه علیهاالسلام وصل شد و نامت در زمره سادات، در صحیفه فاطمیه علیهاالسلام ثبت گردید.
ای نامدارترین در کوی بینشانها!
آن هاله مهآلود غربتی که مهتاب وجودت را در آسمان گمنامی پوشانده بود. حتی مانع از آن شد که رازهای نهانی نگاهت بر مادرت که محرمترین بود، فاش شود و سکوتت، بهانهای بود برای کتمان عشقی که جز بر دلسوختگان ارزانی نخواهد شد.
کاش ما را به خلوت شهدا راهی بود تا درمییافتیم در مناجاتهای شبانهشان با خدا چه میگفتند که آنان را در زیباترین هیأت مرگ به حضور میطلبید؟!
تو از خدایفاطمه علیهاالسلام چه خواسته بودی که تو را با پهلویی شکافته به دیدار خویش فراخواند؟
آن ترکشها را به خاطر داری که دعای تو را به مرحله اجابت رساندند و صورتت را مورد اصابت قرار دادند تا بر ظاهراندیشانِ دنیامدار، حجت تمام شود که مظلومیّت فاطمه علیهاالسلام، نسل به نسل بعد از هزار و چهارصد سال، به فرزندان او رسیده است و این حقیقت بر همه عیان شود که شهادت، رشتهای از تاروپود چادر خاکی فاطمه علیهاالسلام است!
ای اندوه نشین بیت الاحزان فاطمه
علیهاالسلام!
تو را به عصمت زهرای مرضیه علیهاالسلام سوگند میدهم که میان ما و مادرت، راهی از شهادت را نشانهگذاری کنی، تا ما نیز سهمی از آن عطر غریبانه مزار گمشده ببریم.
به پا خاستهای، فریاد شوی.
به پا خاستهای تا ایستادن «معلم شوی» تا ایستادن را در برگ برگ تاریخ تثبیت کنی.
چه هراس از بادها! تو سرو شدهای تا بایستی.
تو سرو شدهای تا سرخم نکنی.
تو کوه شدهای تا قدم پس نگذاری.
صدایت را در گوش این کوهها بپیچان!
فریادت را به سمت ابرهای دور، جاری کن!
فریادت، دل کدام کوه را به لرزه نینداخته است؟!
تفنگت را بر سینه میفشاری تا با آن انس بیشتری بگیری؛ چنان محکم گرفتهای که انگار از تو جدایی ندارد.
عزیزانت را که پیش چشمانت پرپر میشدند به خاطر میآوری، امّا این فقط عزمت رابیشتر میکند و هراس را در قلبت ذرّه ذرّه آب.
چه قدر بر سر پیمانت استواری! خودت را دوختهای به ذرّه ذرّه خاک این سرزمین تا مبادا جدایت کنند از سرزمینت، از سرزمین آباد و اجدادیت.
تا مبادا تو زنده باشی و وطن نباشد.
باسرپنجههایت بر تمام کتیبهها حک کردهای:
«چو ایران نباشد، تن من مباد»
مگر میشود این خاک را به یغما برد؟! خاک یعنی اعتقاد، خاک یعنی ایمان، یعنی خون؛ خاک یعنی عشق.
برزمین میافتی، امّا خاکت را بر سینه میفشاری، سرزمینت را در آغوش میگیری تا مبادا از تو جدایش کنند.
بر زمین میافتی، امّا پنجههایت را بر خاک میکشی تا با خون ریختهات فریاد بزنی؛ تا با آخرین قطرههایت سرزمینت را بسرایی.
ترانهات در گوش خاک میپیچد.
درگوش وطن میپیچد.
خاک، دامن میگشاید و بر روی زانو میگیردت.
رودها برایت لالایی میخوانند.
سروها سرخم کرده و میبوسندت.
خونت آرام جاری میشود و به خون برادر و پدرانت میپیوندد.
رودخانهای میشود و در بستر تاریخ، با جوش و خروش پیش میرود و بسترش را پهناورتر میکند. حالا خونت در رگهای تاریخ جریان گرفته است.
حالا تاریخ، با خون توست که زنده است.
تو در تاریخ جریان داری؛ تو نبض تاریخ شدهای؛ قلب تاریخ شدهای؛ آری! «شهید قلب تاریخ است».
«پیموده است چشمه تو راهی در اوج را
بدجور خیره مانده پگاهی در اوج را»(1)
دستان ملتمسم به بلندای نگاهت نمیرسد؛ ملکوتی در افق چشمهایت خزیده که تو را از عالم و اهلش جدا میکند. تو از این اهالی نیستی. ملکوتیان، مأوای دیگری دارند و ما خاکیان از تصورش عاجزیم.
چگونه است که انسانی عاجز و دچار به کالبدی محدود، به ملکوت دست مییابد و به بینهایت انعام الهی - که رضایت محبوب است - میهمان میشود.
نگاههای به تاریکی دچارمان، تو را زمزمه میکند، تو را میخواند و از قامت رسای همتت، عنایت طلب میکند.
«چیزی برای عشق بیاور - چه میکنی؟
این رنجِ گاه اندک و گاهی در اوج را»(2)
ای خدایی شده! ای ساکن ملکوت «عند ربهم یرزقون»
بالهای پروازم حتی شعاع تلألوی تو را حس نمیکند ولی، تو از ما بودی، اگر چه ما گرفتار. خیابانهای ذلتیم و تو بر شولای آسمان سوار؛ اما اگر حقی است همسفران را، صدایم را بشنو!
«بشنو صدای دلهرههای دل مرا
آواز این کبوتر چاهی در اوج را»(3)
از کوچت هنوز پروبال سوختهای به یادگار، در صندوقچه سینهها باقی است. چه قدر آرزومند جایگاه تو بودیم؟ چه قدر زمزمه عروج سردادیم. بغض گلویمان همنشین پینه فریادهاست. ما بر کمرکش این کوه واماندیم و تو بر
بلندای قله ساکن شدی و حسرت را هدیه نگاهمان کردی و حسرت را... و حسرت را...
«این مرد - اینکه در کمر درّه سنگ شد
با خویش داشت حسرت راهی در اوج را»(4)
میدانم، ما که راهی را نمیشناختیم و حتی نمیدانستیم که میتوانیم به خورشید و تمنای بلند آسمان، عشق ورزیم.
ما نمیدانستیم که باید از این همه روزمرگی فرار کنیم و گام در رام شدن و حرکت به سوی کمال برداریم.
ما تنها بودیم و کسی با ما لحظهای سخن نگفته بود تا دست کم به شقایق که نگاه میکنیم، بدانیم که او نشانی از آسمان بر برگ خونین خود دارد و با هزار زبان ناگفته با ما در سخن است.
و تو بودی که آغازگر راهی بودی که به دشت بزرگ لالههای سرخ پایان میگرفت.
ما را به کهکشانی از نور که با گلهای سرخ محمدی زینت شده بود، راه بردی و شکوهوارگی مسیرهای پویندگی و رویش را به ما نشان دادی.
چگونه میتوان در راه دوست، آن سان شیفته گام برداشت که چون کبوتری شعفناک شد و
مستانه سربر آستان جانان نهاد و آن سان چون پروانه خود را در پای یار پرپر کرد که دیگر نشانی از خویش برجای نماند.
ما نمیدانستیم که ملکوت یعنی چه و نخستین بار از نگاه تو و از پنجرهای که به رویمان گشودی، به ملکوت آسمان روکردیم و دانستیم که از خاک تا افلاک فاصله بسیاری است.
و اکنون میدانیم که شهید یعنی شقایقی که به آسمان میرود و برنمی گردد.
بوی عطرش بالانشینان ملکوت را دلبرده زمین میکند و دانستیم که دیگر برای توصیف عشق، چندان نیازی به آن همه قصیدههای بلند و واژهپردازیهای شیرین - خسروانه نیست. ما را دیگر نیازی به تکاپو برای یافتن کلمههای خوش تراش و زیبا نیست. بلکه تنها با یک کلمه میتوان آن همه معنا را ترجمانی بود نیکو و جاودان؛ شهید.
و تو ای آغاز مهرورزی و ای نخستین کلمه عاشق! ای آغاز اشتیاق!
ما با نام تو، با شهید آشنا شدیم و با یاد تو از بی سامانی رها شدیم.
اکنون پس از آن هنگام، شایستگی آن را پیدا کردهایم تا بر سر گلزار نورانیات بنشینیم و به چراغ و شمع و سبزی بارگاهت به عشق نگاه کنیم و جان خویش را لبریز عطر آستان جانان کنیم.
ای بزرگ! ای آبروی حماسه!
ما را یاری کن تا لیاقت تماشای آن گستره آسمانی را پیدا کنیم و توان یابیم تا از پنجرهای که به رویمان گشودی، تماشا کنیم آن همه زیبایی و شکوهناکی را. ای جاودانگی زیبا!
ما را توفیق ده تا هر بار که به کلمه شورآور «شهید» نگاه کردیم و نام بلندت را زمزمه کردیم، لختی درنگ کنیم و همه دلبستگیهای خویش را دوباره مرور کنیم.
با توام ای به اقیانوس نور پیوسته و ای آغازین کلمه مهربانی!
با خود میگوییم ما را توان وصفِ تو نیست، آن گاه به حافظ نگاه میکنیم نیز اینسان میسراید که:
«کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز!
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از میلعل حکایت کن و شیرین دهنان.»
برای شهید سید مرتضی آوینی
مرغ دلم از قفس تنگ سینه رها شده و به سمت سیمرغ آرزو میرود.
سیمرغ نشان از شهیدان دارد.
سیمرغ داستان بلند جنون است.
سیمرغ با قلم شمع برای پروانهها نامه عاشقانه مینگارد.
سیمرغ هم خود میسوزد و هم میسوزاند و این چنین رسالت شهید با قلم پیوند دارد.
از سید شهیدان اهل قلم با کدامین گداز عارفانه بنویسیم که او خود به گاه سحر درُدی کشِ میخانه بود.
آوینی کارگردان پروانهها بود و از ورای دوربین، کوچ پرستوها را نظاره میکرد.
آوینی خواب ستارگان را مینوشت و تعبیر میکرد.
آوینی به سرزمین پاک فرشتگان پاگذاشته بود؛ به سرزمین شب بوها، به سرزمین پوپکها.
شهید آوینی صدای تلاوت قناریانِ قاری را شنیده بود.
او بهشت گمشده زمین را در خاک گرم جنوب یافته بود.
آوینی از رؤیای مطهر ماهیها فیلم میگرفت و از غربت آهوان، مستند میساخت.
سید مرتضی آوینی سوره فتح را روایت میکرد و با مشعلِ روشنِ فکر، ترجمانِ پُررنگی از روشنفکر دیندار بود.
آری، آوینی اُلفت عمیق آینهها بود با کتاب مقدس، پیوند پونه بود با پندار پرندگان، تصور لطیف عشق بود با لحن کوهها.
آوینی شعرهای سپید سپیدار را به زبان چشمه سار ترجمه میکرد.
آوینی فصل شکوفایی شکوفههای سیب بود و دستانِ شیشهای اش از زُلال انارها سرشار.
آوینی از متن گیلاسهای باغ تخیّل آمده بود و به باغ مه پوشِ غزل تعلق داشت.
شهید آوینی در برکههای شیرین و شفافِ ذهنش تفکر بلند بسیجی را چون مرواریدی میسرود و میسفت.
جامه بلند و پرشکوفههای شهادت لایق جانش بود. امید که قطره قطره خون او در رگ گلهای فکر هنرمندان امروز جاری باشد.
تقدیم به شهید عباس دوران
او یاد گرفته بود که «قفس» با «زندگی» نمیسازد. «عباس» یاد گرفته بود که آسمان شهر، در بحبوحه خطر، تشنه بالهای سرخ رنگ پرستوهای عاشق است. مرد، درس عشق را در دانشگاه سینهْ سرخانِ عاشق خوانده بود که «آزادی»، تمام تاروپودش را پرکرده بود.
وقتی تکّهتکّههایش میتوانست «ماندنِ وطن» در حریم «آزادی» را تضمین کند، وقتی که گذشتن از ریههای تنگِ شب مرده، میتوانست فردای روشن را در جوار گلسنگها به وطن هدیه کند، چرا برای شهادت لبخند نزند؟
میخواهد آسمان باشد و سبد سبد ستاره بر روی لبخند فرزندانِ عشق ببارد.
میخواهد سینه سرخی عاشق باشد که با کوله باری از خاطرات خوش خود، آلبوم افتخاری باشد که فردایِ دختر شش ماههاش را روشن کند.
پدر میداند که امروزِ دختر شش ماههاش، محتاج چتر دستهای اوست. ولی فردای سیاه را چه کند که سیاه ماندن این همه فرزند، دردناکترین زخم بر پیکره ایمان است. این سنگینی چکمههای تجاوز است که واکس خورده برابر کاخهای رفیع بغداد ردیف شده است.
این چشمهای خون آلود جنایت است که در یک گروه، عکس یادگاری میگیرند.
این دستهای خیانت است که زنجیر میشود، برای اسارت آزادی، و حالا تکلیفِ مرد چیست؟! آیا جز این است که هوا برای تنفس سنگین شده است؟
آیا جز این است که پرواز، حق پرستوهای عاشق است؟
زندگی زیر سایه وطن، زمزمه جاری رودهاست.
زندگی، لبخند آبی امواج دریاهاست.
زندگی یعنی این که دستهایت را آن قدر بالا ببری که ابرها را در سینه آسمان بتکانی و قطرات زلال باران را روی شانههای زخمی گلسنگها بریزی.
تا خاک سوخته وطن، مدیون بالهای عاشقان نباشد.
خود را در آغوش پرنده آهنی میاندازد و به سمت تقدیر سرخ بال میگشاید. تا دهان تمام کفتارها بسته شود، از طمعی که برای دریدن شکوفهها دارند.
«هواپیما» آسمانها را زیر پا میگذارد و خورشید از روی شیشههای هواپیما سُر میخورد و با زلال اشکهای مرد درهم میآمیزد.
نم نم باران، لبخندهای گم مرد را وضو میگیرد، برای لحظاتی دیگر که با خون غسل خواهد کرد. پرواز میکند و مرز جنون را پشت سر میگذارد و میاندازد خودش را بر پیکره کاخِ خیانت.
تب لرزه، «غیرمتحدها، را فرا میگیرد. تار تنیده سیاهی، از هم گسیخته میشود و «عباس دوران» شهادت را در آغوش میگیرد و راهش را در مسیر سرخ آسمان ادامه میدهد. خورشید، پیکره سرخ خود را پشت کوهها مخفی میکند.
مادر چادر نمازش را سر میکند و اذان از مأذنه مسجد محله بلند میشود. «اشهدانلاالهالاالله».
جمعه
1 آبان 1383
7 رمضان 1425
2004 .oct. 22
این کدام آهنگ حزنانگیز است که میتراود از گلوی لحظات.
خاک دچار رکود است.
میکوبند رودها بر صخرهها.
هیچ صدایی نیست جز تکرّر غم، هوایی یله در آغوشِ فشرده آسمان.
کجاست دستهای حامیات که بشکند تنهایی انبوه پیامبر را؟
کجاست چشمه چشمهای روشنت که فانوسِ راه ایلاندو شب چراغهای کوچههای کودکی پیامبر؟
کجاست دست هایت، این دو سرپناه تا همیشه استوار؟
هیچ کوهی چنین ایستادگی قامتت را تاب نخواهد آورد و صدای مهربانت را که میپیچد در لحظات سکوت و صبر پیامبر.
ای پدرانه نگاهت نوازش روزهای جاری در جریان تاریخ، بزرگ مرد قبیله، خورشید زاد که بهار از گوشه ردایت میچرخید در فضا، هنوز لحن خوشایند کلامت میچرخد در پیوستگی مداوم نسیم و ایل را میگرداند به سوی نور.
تویی و داغ توست که خم میکند کمر آسمانها را.
سیاهپوش تواند آسمان و زمین.
تو را از کدام آینه بپرسم؟ و راز مگوی چشمهایت را؟
خطوط صبر بر پیشانیات را؟
سالهای اندوهت را؟
ایستادگی سرشارت را؟
دستهای مهربان پدرانهات را؟
و نگاهت را که هزاران دریا آرامش در آن موج میزد؟
تو را در کدام کرانه آسمان جستجو کنم که چشمهای کاوشم، بیهوده میگردند بلندای پرزدنت را.
کجای افلاک قدم میزنی تنهایی پیامبر را؟
کدام کرانه عرش را زیر بال گرفتهای که خاک، سوگوار از دست دادنت است، سالهای بیپدری، دستهایت سرپناه سالهای اندوه پیامبرند.
کجای خاک فروخمیدهای بی هیچ دغدغهای از این دست؟
به کدام فراسو چشم دوختهای فارغ از روزهای خاکستریِ عرب؟
بی تو چراغ قدم سوسو میزند.
این محمد صلیاللهعلیهوآله است که میکاود با چشمهای اندوهگین، بستر خاک را برای پیداکردن تو، با آن دستهای مهربان پدرانه، آن دستهای حامی.
میشکنند کوهها از عظمت داغ تو و تاب نمیآورند شانههای تاریخ، زیر بار این اندوه عظیم و این کدام آهنگ حزنانگیز است که میتراود از گلوی لحظات، بعد از رفتنت؟
دارند داغ تو را ضجّه میزنند پرندگان به سوگ نشسته بر شاخسارها. دارند اندوه تو را صورت میخراشند، زنان در ماتم فرورفته. هجران تو را بر سنگ میکوبند، آبشارهای بیقرار. داغت بر شانههای عالم سنگینی میکند. چگونه نبارد چشمهای پیامبر صلیاللهعلیهوآله؟ حال آن که بادها همه نوحهگر دوری توانَد. از این پس چشمها بهانهای برای گریستن دارند و جانها آتشی برای
سوختن.
آرام خوابیدهای، سید قبیله قریش. آیا تو همان آتشفشانی نیستی که هر گاه لب میگشود، به گدازههای آتشین کلامش، خرمن جهل و شرک و نفاق قریش را میسوزاند؟!
تو همیشه سایه مهربانیات را چتر وجودِ مقدّس پیامبر میکردی و همیشه نوازش دستان گرمت مرهم خستگیهای برادرزاده عزیزت بود. چشمهای تو یک عمر، مراقب محمّد صلیاللهعلیهوآله بود. درست از همان لحظه که پیامبر یتیمیاش را به آغوش پدرانهات پناه آورد. باران یکریز و بیامان محبّت و لطفت را نثارش کردی.
خدا آن قدر وجودت را از عشق و نبوّت لبریز کرد که در این راه از هستی خود نیز گذشتی.
حق دارد، پیامبر در سوگت این چنین بیتابانه مویه کند. تو همه خویش و قبیله پیامبری.
آرام خوابیدهای، ابوطالب!
گویا بهشت را میبینی که آغوش گشوده و تو را میطلبد و شاید صفوف به هم پیوسته فرشتگان را که گلاب و اسپند در دست به استقبال تو آمدهاند. بال بگشا به ملکوت، تو پرندهای هستی سبکبال که وسعت دنیا برای پرندگیات بسیار کوچک است.
آسمانت را مکدّر میخواهند.
کدام دست است که بلند میشود در فضا و روزهای روشنِ این حوالی را با تلنگری مرموز فرو میپاشد؟
آسمان کمر خم میکند و زانوان خاک ساییده میشود از سنگینی این داغ.
تو را میشناسند با بویِ سرشار بهارت.
تو را کوهها میشناسند به استقامتت.
رودها موج میزنند اندوه جاریات را.
این کدام مکر است که چشم میچرخاند در زوایای شب؟
این کدام جام لبریز زهر است که میچرخد در دستهای ابلیس و بیرحمانه میچکاند در کامت.
قصرهای ویرانه، وعدههای ظاهری، جامهای پیاپی و نگاهت که خرد میکند ارکان این هنگامه را.
آسمان، خیره مینگرد حادثهای را که نطفه میبندد در خاک.
توس روی دو زانو مینشیند، بر سینه میکوبد این عصیان را.
خلافت ... ولایت عهدی... گوشهای تاریخ را کر میکند، و یادهای دروغین بیعت با تو که هر دست، خنجری است در نیام.
که میشکافد روشنی پیرامون را به مکر.
که در گودی هر دست، هزاران شیطان رقص جنون میکنند از این توطئه.
روزهایت را به یغما میبرند بی رحمانه.
درد تو را سالهای پیش، چاههای کوفه خون بالا آوردهاند. تازیانه زمان، وحشیانه برگرده خاک میکوبد.
سکوت تو دنیایی است از فریادهای در گلو مانده.
سکوت تو دریایی است آن چنان موّاج که خرد میکند هر آن چه صخره را، هر آن چه کوه را.
زهری که در کام تو ریختهاند، تاریخ را به زانو درآورده.
شوکران این هذیان، این فکر پوسیده در ذهن تاریخ، هوایت را مسموم میکند.
نگاهت دردی است عمیق آن چه را که نباید از آن چه نخواستی. ناخواسته تحمیل میکنند خرابههای این ویرانه کاخ را بر شانههای استوارت آسمانت را مکدّر میخواهند. خورشید تاریک نمیشود، حتّی اگر هزاران تکّه ابر، حتّی اگر شب.... خورشید تو سر میدرخشد پرفروغ، حتی اگر این زهر...
شنبه
2 آبان 1383
8 رمضان 1425
2004 .oct. 23
باز کردن تقویم و نگاه کردن به امروز، شجاعت بسیاری میخواهد. البته نه برای من که هر روز صفحات تقویم را ورق میزنم و به تماشای عظمت نامهایی مینشینم که صفحات آن را زینت دادهاند. این شجاعت را تو باید داشته باشی تا در سالروز تأسیس نهادی که خودت دبیرکل آن هستی، به تقویم نگاهی بیاندازی و میدانم که این شجاعت را نداری. اما چرا؟ شاید من بتوانم کمکت کنم تا علت ناتوانی خودت را بفهمی.
تقویم را ورق بزن. بدون این که به روز شرمآور سالروز تأسیس سازمان ملل متحد نگاه کنی، کمی عقبتر بیا. به روزی میرسی که در مناسبتهای آن نوشته است: «بمباران شیمیایی سردشت» حتماً این روز را به یاد نمیآوری. با این که برای فردی که پیش از تو این جا نشسته بود،
نامههای زیادی نوشته شد تا توجه این سازمان به ظاهر متعلق به ملل را به کشتار مردم بیگناه جلب کند، اما کسی جوابی نداد. حتی عکسهای مجروحان این حادثه در نشریاتی که طبقه پایین سازمان ملل فروخته میشوند، هر بازدید کنندهای را متأثر کرد، ولی... .
باز هم تقویم را ورق بزن. بدون این که از روز تأسیس سازمان ملل متحد که عرق شرم بر پیشانیات مینشاند عبور کنی؛ به روزی میرسی که در مناسبتهای آن نوشته است: «شلیک موشک به هواپیمای ایرانی در خلیج فارس توسط آمریکا» دستمال در کشوی دوم سمت راست میزت است. با آن میتوانی عرق روی پیشانیات را پاک کنی. 290 نفر را در یک لحظه کشتن، خود جنایتی است که در ظاهر به سازمان تو مربوط نمیشود، اما آیا سکوت، همدستی با جنایتکار نیست؟ نفر پیش از تو حتی مانند حاکم رومی که - به خیال خویش - مسیح را به صلیب کشید، دستهایش را از این جنایت نشُست و با پوزخند به تماشای مدال گرفتن جنایت کاران نشست و حالا که حتی خود جنایت کاران زبان به اعتراف گشودهاند، خندهدار است که حامی ساکت آنان، همچنان سکوت کرده است.
اگر میتوانی، اگر شرم اجازه میدهد، اگر وجدانت اجازه میدهد، باز هم تقویم را ورق بزن. خون میخواهد از لابلای بعضی صفحات بیرون بزند و دفتر تو را که در بالاترین طبقه سازمان ملل متحد واقع شده است، پر کند؛ بعد از پلهها به پایین سُر بخورد و وارد اتاق محرمانه جلسه اعضای شورای امنیت بشود، جایی که جنایتکاران واقعی بر سر سفره نشستهاند و جهان را تقسیم میکنند. پس دست نگهدار، تقویم را محکم در پوششی بپیچ تا نتواند دامنگیر تو شود؛ بعد پشت میزت بنشین و نامهای تنظیم کن و در آن از تمام
کشورهای جهان بخواه که سالروز تشکیل سازمان ملل متحد را از تقویمهایشان حذف کنند. کاری که من قبلاً با تقویم خودم کردهام.
یکشنبه
3 آبان 1383
9 رمضان 1425
2004 .oct. 24
تولدت را باد بر ابر مینویسد، ابر بر آسمان و ملائکه از تخته سیاه آسمان میخوانندش.
قرار شده است زمین کاروان سرای تو باشد.
ستارهها رد عبورت را میپیمایند.
باید چشم به زمین بدوزند.
چند روزی مهمان سفره درویشها شدهای!
پیشانی بلندت، لوح نانوشته سرنوشت آدمهاست.
قصیده عشق را تو غزل باش تا هر مصراعی از نگاهت، نیمدری باشد به فراسوی دیدهها!
کلبهات تنها کلبهای است که پنجرهاش رو به دریا باز میشود؛ رو به رهایی.
روزنه چشمهایت تنها نقطه تلاقی زمین با آسمانهاست.
چشمههای قلب تو تا فروکش نکند، زمین آرام نمیگیرد.
چه عاشقانه غسل در اشکهایت کردهای تا تنها «پاکی» را به نظاره بنشینی / خانه «زکریا» را تو شمع باش تو وارث خلوتها و مناجاتهایی، وارث آیهها!
تولدت را آب مینویسد بر حاشیه برگهای ریحان.
میهمان زمین شدهای تا رایحه ریحانیات، یادمان بازگشایی باغهای بهشت باشد.
قبای آل یعقوب را تو به تن میکنی تا از شانههای زکریای پیر نیفتد/
شیار دستهایت، ادامه خط انبیاست.
نبوت مسیح علیهالسلام را تو مژده خواهی داد / تولدت را زکریا بر ستونهای معبد مینویسد / تو آفرینش را حیاتی نو خواهی بخشید.
حیات و یحیی از یک ریشهاند.
... و تو «یحیی»، یعنی مظهر اسم «مُحیی» خدایی در زمین!
دوشنبه
4 آبان 1383
10 رمضان 1425
2004 .oct. 25
وقتی که ابر باران زای وحی، با آن همه کرامت دریایی، خسته و سرخورده از سختی دلهای سرد و سنگی به خانه برمیگشت. تنها کوه صبر تو بود که شانههایش، تکیهگاه گریههای تنهایی او میشد.
وقتی که آسمان آبی عدالت غرق در تنهایی و تهیدستی خود، گوشهای نشسته بود، تنها دریای سخاوت تو بود که دستهای خالی او را سرشار از سکّههای زرّین عشق و محبّت میکرد.
وقتی که تنها حاصل آفتاب توحید از تابیدن بر کوچههای شهر بُتها، خاکستر بود که بر چهرهاش مینشست، تنها نسیم عاطفه تو بود که گرد از سیمای سوختهاش برمیگرفت.
امّا اکنون آن روزهای روشن گذشتهاند و محمّد، آخرین سفیر آسمان در زمین، تنها و بی سرپناه، زیر تیغ آفتاب بیحیای شعب ابی طالب هجران تو را به گریه نشسته است.
تکدرخت تناورخانه محمّد پس از دیری که قامتش تکیهگاه و سایهاش سرپناه آخرین باغبان باغ خدا بود، در تب سه ساله توفان غارتگر شکست و فروافتاد.
و امروز باغبان خسته در این برهوت بی همزبانی، دل به غنچهای بسته است که تنها یادگار آن سرو شکسته است.
از امروز این فاطمه علیهاالسلام است که باید مادر پدرش باشد.
تو یار پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودی
تو اولین زنی بودی که اسلام آوردی
تو اولین زنی بودی که به قلمرو «تسلیم» قدم نهادی
سالها، پیامبر صلیاللهعلیهوآله را یاری کردی و آن گاه که بیتاب، از کوه فرود آمد، با ردای نبوّت بر دوش، ندایش را به جان پاسخ گفتی.
تو تا آخرین لحظه زندگیات، به پیامبر صلیاللهعلیهوآله خوبیها وفادار ماندی.
بی تو اما سینه مهربان پیامبر صلیاللهعلیهوآله به اندوه، سنگین میشود و ابرهای غصه، آسمان مکه را خواهد پوشاند.
تو مادر مهربان زنی بودی که سرور تمام زنان جهان است.
... و اکنون مکه زنی را وداع میگوید که تا آخرین نفس، «امانتِ» «محمّد امین» را پاس داشت.
چشمهای پر از تغزلت را به فاطمه علیهاالسلام ببخش، عطر بهار نارنج چادر نمازت را برای سجادهنشین کوچک خانهات به ارث بگذار و از آبی فیروزه نگاهت، دامان دخترت را دریایی کن!
بگذار زهرای تو برای پیامبری که در شهر خاکستر و تهمت، فقط در چهاردیواری خانه دل
تو آرام میگرفت، خاطرات کوچه باغی را داشته باشد که از دیوارهایش، یاسهای مهربانی سرازیر شدهاند. میبینی که حوریان سیه چشم بهشتی، دامان اهوراییشان را در زیر پای تو پهن کردهاند و تمام راهت، از ناسوت تا لاهوت را آراستهاند.
امّا تو هنوز دلت در تب و تاب اندوه مردی است که مردمان زمانهاش، پیام رسالت او را هذیان شبهای بیخوابیاش در دامنه کوههای افسونگری میخوانند و مهتاب چشمهای سیاهش را که راههای آسمان را چراغان میکند، سنگ جفا میزنند.
و تو میاندیشی به شبهایی که دیگر برای نوازش چهره خاکسترنشین پیامبر، بال شکستهات که از پرواز در آسمان مهآلود خفاشان ظلمت نشین باز میگردد، دستی به مهربانی تو نیست!
تو خوب میدانی که کوچ نابهنگام تو در فصل خزان زده تنهایی رسول خدا، یک بال پرواز او خواهد شکست، همانگونه که از دست ابوطالب علیهالسلام، بال دیگرش را میشکند؛ آن هم در هنگامهای که هنوز زخمهای شعبابیطالب بر شاخه نورسیده اسلام، مرهمی نیافته است، جز خون دستهای تاول زده رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که در این سه سال بار رنج همه را بر دوش کشید.
هیچ کس به اندازه تو، همسایه دیوار به دیوار دل، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبوده است و مظلومیت و تنهایی او را ندیده است؛ جز علی مرتضی علیهالسلام که جان پیامبر صلیاللهعلیهوآله است.
میدانم که برایت سخت است؛ گل وجود پیامبرت را در میان سنگدلان تنها بگذاری و سیر «اِنّا لِلّه»ات را به «الیه راجعون» پایان بخشی!
اما دل قوی دار به ذوالفقار نگاه علی علیهالسلام که در طواف کعبه وجود پیامبر صلیاللهعلیهوآله میچرخد و دختری که شبها چشم به راه پدر میماند تا با شهد شیرین کلامش، عطوفت و وفاداری تو را به خاطر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیاورد و جای خالی حمایتهایت را پر کند.
آیا این کوهی که قطره قطره در پایِ خویش فرو میچکد محمّد است؟
این دلِ دریاییِ اوست که این گونه ابری شده و میبارد؟
این صدای لرزنده، لحنِ آسمانیِ اوست که این گونه زمزمه میکند:
«مرا خاری نهاد از هِجر خویش آن یار همچون گل
که دریای دل سرگشته هر دم میخَلَد خارش»
مگر نه این که محمد صلیاللهعلیهوآله سالها رویِ خارِ ناسپاسی مردمِ کفراندیش مکّه به دنبال حق دوید و دم برنیاورد؟
پس این کدام خار است که عاقبت پایِ احساسِ او را شکافت و در گذر از تمام کوچههایِ جهالت مکه و بامهای بلندش، چشمانِ محجوب محمّد را شوراند.
این چه آتشی است که از درونِ محمد زبانه میکشد و او را در خویش میسوزاند و خاکستر میکند و به اوج میبرد؟
این چه زخمی است که بر قلب مجروح محمّد صلیاللهعلیهوآله فرود آمده است؟
اگر خواهشهای مکرّرِ خدیجه و خنکایِ عشقش نبود... .
خدیجهای که هر روز صبورتر از دیروز در افق چشمانِ محمّد صلیاللهعلیهوآله طلوع میکرد.
خاتونی که هر لحظه خیالِ خسته محمّد صلیاللهعلیهوآلهرا شکوفه پوش خندههایش میکرد.
بانویی که تمام هستیِ خود را وقف محمّد صلیاللهعلیهوآله میکرد و با رسالت راهپیمای او به دوش میکشید کوه غصههای محمّد صلیاللهعلیهوآله را در مهربانیِ نگاهش آب میکرد.
کیست جز خدیجه که دریابد قطره قطره ذوب شدنِ محمّد صلیاللهعلیهوآله را.
کیست جز خدیجه که پابهپای او بشتابد برای رواجِ دین خدا.
چگونه با غربتِ این مردم کنار بیاید؟
چگونه به تنهایی سنگینیِ نگاهِ بتهای سنگیِ کفر را با خویش بِکِشد.
چگونه عامُالحُزنِ بیخدیجه بودن را سرکند.
محمّد صلیاللهعلیهوآله باز اندیشید، به آخرینِ لحظاتِ با خدیجه بودن.
مگر میتوان تمامتِ خوبی و بردباری و صبوری را به یکباره به خاک سپرد.
انگار دردی که خدیجه را از او گرفت این بار دردی شده بود و بر قلبش فرود میآمد و گرمای مهرِ خدیجه را بر تمامِ پیکرش میپاشید.
محمّد صلیاللهعلیهوآله چگونه صبوری کند؟
ثروتمندترین بانوی مکه بودی، امّا مکه آن روزها پاکدامنی را همواره در تو میدید. گوهری بودی که فساد آن روزگار کلمهای بردامنت نداشت.
ثروتمندترین بانوی مکه بودی، امّا در پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثروتی دیده بودی که در هیچ کس و هیچ چیز نبود؛ ثروتی که بازار پررونق آن روزهای مکه در خواب هم نمیدید.
مردم خوابهایشان را در بستر شبانهروز پهن کرده بودند. مردم به هیچ، جز روزمرّگی نمیاندیشیدند، امّا تو بانوی عرب، در ناخودآگاهت به آیندهای نگاه میکردی که چندی بعد، نقطه عطف جهان میشد.
سالهایت را با پیامبر قسمت کردی وبی پیرایه، آن چه را داشتی، به پای نهالی ریختی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در سرزمینی خشک میکاشت چه افتخاری از این بیش که محرم خلوت فرستاده خدا باشی؛ جایت در قلبی باشد که مهد آیات الهی است!
دستهای تو تکیهگاه قدمهای اول اسلام بوده چه رنجها که در این راه کشیدی، ولی همواره آلام پیامبر صلیاللهعلیهوآله را تسکین میدادی.
کوثری که از دامنت جاری شد، آن قدر زلال بود که تا وقتی تاریخ نفس میکشد، تشنگیش را به این چشمه پناه خواهد برد. به راستی اگر تو نبودی، کدام زن میتوانست مادر فاطمه علیهاالسلام باشد؟!
اول زنی که اسلام به او عرضه شد و این زلال را نوشید تو بودی؛ افتخاری که تاریخ، در چهار فصلش آن را سبز خواهد نوشت.
تو را کدام چراغ این گونه هدایت کرد؟ تو را کدام لطف، شایسته این مقام کرد؟ چه قدر نزد خدایت عزیز بودی که این گونه ردای عزت برقامتت پوشاند.
چه قدر خدایت را خواسته بودی که این مقام را برای تو خواست؟
نمیدانم رفتنت چند دنیا غم بر سینه پیامبر گذاشت.
پیامبر چه قدر رفتنت را گریست، چه قدر دلتنگی نبودنت را زجر کشید؟
نمیدانم فاطمه علیهاالسلام چه قدر تنهاییاش را آه کشید؟ چه قدر تنهاییاش را اشک ریخت؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله تکیهگاهی را از دست میداد که سالها سختیها را مردانه ایستاده و هیچگاه شانه خالی نکرده بود.
خورشید، خانه پیامبر علیهاالسلام را ترک میگفت و پیامبر صلیاللهعلیهوآله دلتنگیهایش را آرام و بی صدا میگریست.
چه قدر تنها شده بود...!
میغرّد آسمان؛ آن گونه که بغضی عمیق در گلو و خشمی ناگفته در چشمهایش خط میزند سیاهی اطراف را.
هوایی متراکم و سایه روشنی از خشمیِ پاگرفته از جنس صاعقه.
هزار حنجره در گلوی زمان فریاد میزند.
هزار دست بالا میرود و هزار گلوله خشم نشانه میرود.
دهلیزهای تودرتوی سیاستی کهن را؛ آن گاه که مینوشند در جامهایی از جنس کاسه سرهایمان گواراترین جریان خون سیاه را از شریانهای گرمِ خاکمان.
آن گاه که پا میکوبند بر اجسادمان و ردّ میشوند از جنازهها و زیرکانه مینگرند و بیهوده میخندند اتفاقِ مقابل را.
صدایی و دستی که بلند میشود به اعتراض، درها به هم کوبیده میشوند، فیضیه بلند میشود، دست هایش را مشت میکند و صدای نعرهای آتش گرفته بیدار میکند خوابِ هزارساله آشفتگی این دیار را.
شقیقههای زمان ملتهب میشود.
هیچ چشمی نمیتواند اینگونه حریصانه دوخته شود بر پارههای ناگسیخته این خاک.
هیچ دستی نمیتواند درهای آبی این ثمر را بشکند.
این غرور سرشار قومی است که میشکافد سیاهی پیرامون را چون شهابی آتش گرفته.
دستی که بلند میشود سبز و هزار دست به اشارهاش بال میگیرند در هوای اعتراض.
موج کوبی که خرد میکند صخرههای غرب را.
موج کوبی که میکوبد بر جدارهها و دیوارهها و صدایی که طنین میاندازد در گوش مردم که هیچ دستی نمیتواند سایه بیندازد بر این تکّه از خاک، جز یداللّه. حنجرهای که آتش میگیرد از هرم این داغ و فریادی که خرد میکند قلههای نرسیدنشان را.
رعدوبرقی آن چنان جهنده که میشکافد خاک را تا بیاشوبد خواب سنگین اهالی را.
هزار چشم که میچرخند در زوایای پیرامون و هزار دست که گلوله میشوند و فریادی رسا که میپیچد در گوش زمان، «من اعلام خطر میکنم...»
فریاد تو ذوالفقار انقلاب بود، وقتی در جنگ نابرابر استکبار ایستادی و همه حقارت تحمیلی مردم مظلوم ایران را چونان پتکی بر سر زیادهخواهان کوبیدی.
وقتی سلطه جویان آمریکایی در دادگاههای کبر و خودکامگیشان غرور ایرانی مسلمان را به زنجیر کشیده، افسار بردگی بر گردنش افکندند، وقتی ارزش انسان را از قلّاده هواخواهی خود پستتر دانستند.
وقتی حاکمان بیخبر و عشرت طلب، در کاپیتولاسیون حیله و نیرنگ، مهر تأیید بر تافتههای عنکبوتی بیگانگان زدند و افتخار و عزت ما را به هراج گذاشتند. وقتی گراهای داخلی در هرج و مرج درگیریهای فتنه و تفرقه، علامت خطر انفجار سهمگین استقلال کشور اسلامیمان را گم کرده و مستأصل مانده بودند، تو فریاد برآوردی.
تو با نینوای ایثار و اخلاص، پا بر کربوبلای تعهد و وظیفه الهی نهادی و یک تنه برای افشاگری سرخ عاشورا قیام کردی.
تو برخاستی تا مردم قیام کنند.
تو فریاد زدی.
تو فریاد زدی بزرگی امیرکبیر، اقتدار و غرور ایران را.
تو فریاد زدی عظمت میرزا کوچک خان جنگلی و غیرت میرزای شیرازی را، تو همه گذشته افتخار و عظمت ما را فریاد زدی تا سرمای سلطنت ستم، جوانههای عزت و غیرت ایرانی مسلمان را نخشکاند و از پیکره شلاق خورده ما، موج بلاخواهی و عزت طلبی بپاخیزد.
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
فریادت هنوز راه گشاست.
اعلام خطر هوشیارانهات، هنوز در گوشهای مدافعان انقلاب سبزمان طنینانداز است. هنوز در گردنههای دشوار انقلاب، آینهگردان درایت تو هستیم و در دشواریهای مبارزه و محاصرههای طاقت فرسای دشمنان، قامت افراز غرور پیر فرزانهای که خورشید خاطراتش از آسمان یاد خدا بر سرتاسر لحظههای قیام و قعودمان پرتو افکنده.
هنوز ما را به بیداری فرا میخوانی و برای همیشه، توطئهها را افشا میکنی و سقیفههای سلطنت طلبان خودفراموش را که به دامان کاخ سبز شامنشینان شب پرست سقوط کردهاند، آوار میکنی؛ آنها که از کاپیتولاسیون، صلح و مدارا و مساوات را دیدند و از زنگیهای مست تنها خط و خال آراسته را.
پیک از پی پیک، نامه در پی نامه، هجده هزار نامه، هجده هزار دعوت، هجده هزار خواهش...
قلم هایشان را با جوهر نفاق سیراب کردهاند. از کلماتشان زهر دروغ میتراود. در پس دستهای بیعت، خنجرهای خیانت نهفتهاند.
اینان اهالی پیمانهای شکستهاند، اشباهی سرگردان.
مردمانی که با غیرت بیگانهاند، جرأت ندارند و از شجاعت چیزی نمیفهمند.
مردمانی که دینشان را موریانه دنیا پوشانده نامههایشان را نوشتهاند. نامههایشان روشنترین سند مظلومیت خون خداست.
هجده هزار امضاء، هیجده هزار نام...
صاحبان امضاء فردا بر روی حقیقت خنجر میکشند.
از خنجرهایشان زهر خیانت میچکد؛ آنچنان که دیروز از قلمهایشان جوهر نامردی میتراوید.
اینان روسیاهترین قوم تاریخ بشریّتاند.
کوفه ننگینترین شهری است که در کوچههای تاریکش گرگهای فرصتطلبی زوزه میکشند. از دخمه خانههایش روبهان پلید سرک میکشند؛ روبهانی که امروز نامه میدهند و فردا شمشیر میکشند.
روبهانی که میهمان را به مسلخ میبرند.
وقتی در هوای این شهر نفس میکشی، تمام حجم ریههایت را هوای سنگین ریا پُر میکند.
آسمان این شهر چه قدر دلگیر است.
روی دیوارهایش جای چنگالهای مرگ مانده، کوچههایش پر از رویای دروغ است.
مراقب باش! به ایمان این مردم اعتماد روا نیست. ایمانشان را از ترس جان در خانه نگهداشتهاند.
از بلندی دیوارهای دارالاماره میترسند.
از نعرههای پسر مرجانه بیم دارند.
حسین علیهالسلام را با فریب نامههایشان خواهند کشت.
چهارشنبه
6 آبان 1383
12 رمضان 1425
2004 .oct. 27
اعراب جاهلیت که روزی به خون هم تشنه بودند و در قتل و غارت و تجاوز، گوی سبقت را از هم میربودند، امروز به یمن این ناب احمدی صلیاللهعلیهوآله هم کیش و هم دل و هم خانه میشوند.
خانه محقرشان را به وسعت اخوّت گشودهاند.
کینههای دیروز را به بار فراموشی دادهاند و دست در دست هم، نهال این نوپا را آبیاری میکنند.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میان هر دو تن از اصحاب، پیمان اخوت بست؛ پیمانی که صلح را جانشین جنگ میکند. عطوفت را به جای خشونت مینشاند و یکرنگی را مهمان سفرههای ساده اخوتشان میکند.
تمام مهاجر و انصار در زمره این عقد جا گرفتند، جز علیبنابیطالب صلیاللهعلیهوآله که...
... و محمد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام، چشم در چشم دوختهاند و دست در دست هم دارند.
حقیقت برادری را در دستهای فشرده پیمانشان میشود دید.
جمعه
8 آبان 1383
14 رمضان 1425
2004 .oct. 29
ردّ میشوی از خاک با آن پاهای نوجوان، با آن سیزده سالگیِ عمیق که مشق میکردی جنون را در تمام دفترهای خونین جهان.
تو هنوز کوچکتر از آن بودی که سنگینی پوتین، پاهایت را بیازارد.
دست هایت را گره میزدی بر آسمانها و چشمهایت میچرخیدند در عرش.
بوی بهشت میوزد از گودی دستهای کوچکت و این صدای توست که طنین میاندازد در خوابِ خاکریز.
ضربِ گامهای مصمّم تو و خونی که در شریانهایت غیرت را موج میزند.
خاک، بوی عروج میداد و تشنگیات را هیچ بارانی سیراب نمیکرد، جز شهدی که در جامِ وصال نوشیدی و بیخویشتنت
کرد، محکمتر از همیشه گام میزدی، خدا را نزدیکتر از همیشه حس میکردی.
با آن دستهای کوچک و با آن نوجوانی نورس، بوی بهار میدادی؛ بوی بهاری پرپر، بوی بهاری سوخته.
صدای تانک و باران که تندتر از همیشه میکوبید، صدای تانک و تیک تاک عقربههای زمان، تو را به رسیدن نزدیک میکرد.
هنوز بوی شکوفههای نارنج میدهد. سیزده بهار در آغوش تو تنگ افتادهاند میبندی نارنجکها را دانه به دانه، نفس نفس میزنی، بالهای پروازت را گشودهای، به دنبال دریچهای میگردی رها، چشم میچرخانی در زوایایِ آسمان غبار گرفته، صدای تانک به مغزت فشار میآورد، سرت درد میکند، دست هایت را بلند میکنی، به آسمان پیوند میخوری، گامهایت را میکشی بر خاک و سعی میکنی آسمان را بفشاری در مشت، نارنجک و صدای تانک هر لحظه نزدیکتر میشود، بوی بهشت را حس میکنی، در یک قدمیات بهار پرپر میشود، سنگینی نارنجکها سرعتت را کم کرده، آرام آرام نزدیک میشوی، غرّش تانکها و یک آن آسمان میشکافد و خاکسترت را باد با خود میبرد تا ملکوت.
ملایک پیشانیات را میبوسند. کودکیات را فراموش میکنی، مردی شدهای ایستاده به قامت سپیداران، هزاران بهار در آغوشت، سیزده سالگیات را فراموش کردهای، بالا دست میگذری پیچیده در منشوری از نور، سیزده سالگیات را مردانه لبخند میزنی.
کوله پشتی یقینت را بردار! مرگ سرخ منتظر گامهای کوچک توست. پیشانیبند ایمانت را ببند.
«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»... قاسم بن الحسن علیهالسلام دوباره مرگ سرخ را «أَحْلی من العسل» در آغوش میکشد.
و تو بر او اقتدا خواهی کرد؛ با دستهای مردانه کوچکت.
کاش میدانستم آرزوهای بلند نوجوانیات را به کجا فرستادی که چنین سبکبال، نارنجک شجاعت را تا بهشت با خود حمل کردی، کاش میدانستم تو در این سیزده بهار کوتاه، چگونه سیصد سال طریق عبودیّت را طیالارض کردی و یک شبه راه صد ساله پیمودی.
ایمانت را در کوره کدامین یقین گداختی که اینچنین واله و شیدا، شیطنتهای نوجوانی را رها کردی و مردانه به میهمانی خون و آتش و شهادت رفتی؟
نارنجک یقینت را محکم کن!
تاریخ شهادت تو نقطه عطفی است بر مدار مردانگی.
شانههای کوچکت بار دردی بزرگ را حمل میکند؛ درد بودن، رنج ماندن!
روح بزرگت «خواهش پرواز» دارد و گامهای کوچکت، استوارترین ردپای یقین را به جا خواهند گذارد. کوله پشتی یقینت را بردار!
غول آهنین پیکر، با تمام حجم زُمختش در انتظار پارههای تن نحیف توست. پارههای تنت، روشنترین حقیقت حقانیّت ایمانت میشود.
تو مرگ سرخ را با تمام زوایای روشن و پنهانش، فهمیدی و در اوج فهمیدگی، نام بلندت بر تارک پیشانی شجاعت، تا همیشه تاریخ خواهد درخشید.
آسمان ستاره باران است، فرشتگان صف به صف ایستادهاند؛ آبیتر از همیشه.
زمین آماده سوگواری است و تو سبک میشوی و سبکتر؛ آن قدر که راحت پای از زمین برمیکشی، جسم خود را پاکتر از همیشه به روی خاکریز میکشانی.
دستهایت به بالهای یک پرنده میمانند.
یک راه بیشتر نمانده است. باید خودت را آماده پرواز کنی.
اطرافت را دود و خون آتش گرفته.
امواج پیدرپی صدای دوستانت را در خود گم میکند.
تنها تو ماندهای و خدای خودت! یک دل به رفتن سپردهای و یک دل به ماندن، به یاد دستهای رنجور مادرت میافتی، خستگیهای روزانه پدرت.
در کشاکش رفتن و ماندن، در سرنوشت خویش، دوستانت و شهر ماندهای.
هر لحظه حلقه محاصره تنگتر میشود.
شیاطین، کمر به قتل شهر بستهاند و تو باید کار را یکسره کنی.
از خاکریز بالا میروی، نگاهی به صحرای روبه رویت میاندازی، لبهایت ترک خوردهاند. تنت خسته و رنجور است، تشنگی تمام وجودت را رنج میدهد.
به هر طرف که نگاه میکنی، مجروحی را میبینی که در حال جان سپردن است.
انگار تنها تو ماندهای! آسمان وزمین برایت یکی شدهاند. احساس میکنی میتوانی روی آسمان راه بروی. هر چه نیرو داری در دستهایت جمع میکنی. هر چه نارنجک که داری به خود میبندی، عزمت را جزم میکنی، تردید را از خود دور میکنی و چشم انتظاریهای پدر و مادرت را به خدا میسپاری.
تو دور میشوی از خاکریز، از دوستانت، از زمین و به سمت تانک میروی، روی زمین دراز میکشی.
جانت را در طبق اخلاص گذاشتهای و عزیزترین داشته زندگیات را آماده فدا کردن.
نوری تمام دشت را فرا میگیرد. این نور از توست یا از انفجار؟
تو دور میشوی از زمین، از خاکریز و از دوستانت؛ احساس میکنی آسمان و زمین برای تو یکی است.
احساس میکنی میتوانی در آسمان راه بروی و از آسمان، آزادی شهرت را به نظاره بنشینی.
از زمانی که ضامن نارنجک را کشیدهای تا موقعی که منفجر بشود، ده ثانیه وقت داری.
ده ثانیه برای این که تصمیم بگیری، زمان خیلی کمی است. اصلاً قبلاً تصمیم گرفتهای که ضامن را کشیدهای. این زمان فقط به درد این میخورد که فکر کنی چرا؟ نُه ثانیه،
هشت ثانیه، و بعد هفت ثانیه و... قبل، ضامن نارنجک را کشیدهای. حتی به درد این که خودت را به گوشهای پرت کنی تا در انفجار کشته نشوی هم نمیخورد. اصلاً تو برای این که اثر نارنجک را بیشتر کنی، نباید خودت را به کناری پرت کنی، بلکه باید نارنجکها را محکم بگیری تا در اثر موج انفجار، از هدف اصلی دور نشوند.
اما این ده ثانیه فقط برای تو نیست. سربازی که ناباورانه سرش را از برجک تانک روبهروی تو درآورده است و تو را که ضامنها را میکشیدی، دیده است هم ده ثانیه زمان دارد تا خودش را نجات بدهد. این زمان برای او هم کمتر از اندازهای است که برای عکسالعمل فوری کافی باشد. شاید موفق شود داخل میکروفون کلاهش دو سه بار فریاد بزند: نارنجک، نارنجک، اما ده ثانیه راننده تانک پنج ثانیه از فریاد او عقبتر است. در این ده ثانیه سربازی که تو را دیده است، فقط میتواند به این فکر کند که چرا به این جنگ پا گذاشته است؟ از روی اجبار؟ نه! من هم مثل تو فکر میکنم؛ شاید برای غارت و نابودی آمده است. شاید هم از این کنار رد میشده است!
این ده ثانیه زمان اگر چه برای تو و آن سرباز کافی نیست، اما شاید به درد کسی هم بخورد و برای او کافی باشد. شاید به درد شهری که پشت سر تو به تماشای حماسههای ده ثانیهای زیادی نشسته است، میخورد؛ حماسههایی که به او کمک میکند، تا در چنگ اشغالگران نیفتد و حماسه تو و سایر همرزمانت را نقل کند.
این ده ثانیه حتی برای فرشتهای که مأموریت دارد ده ثانیه دیگر تو را غسل بدهد، زیاد هم هست. در این ده ثانیه او میتواند از زلالترین بخشهای کوثر، آب غسل تو را فراهم کند.
ده ثانیه زمانی که تو داری، زمان محدودی نیست. زمانی است که میزاید و از داخل آن سالها و قرنهای جدیدی متولد میشود؛ سالها و قرن هایی که اشغالگران برای دزیدن آن از چنگ مردم حمله کردهاند و این ده ثانیه تو از جنس همان زمانهایی است که سالها و قرنها آزادی را تضمین میکند.
این همه که از ده ثانیه تو گفتم. فقط یک ثانیه از ذهن تو را مشغول میکند.
هنوز نه ثانیه دیگر وقت داری تا بیشتر زیر تانک فرو بروی و تاثیر انفجار را بیشتر کنی.
من باید بروم تا جایی دیگر ده ثانیه حماسه دیگر را ضبط کنم؛ ده ثانیهای که شاید سالها و قرنهای دیگری را به ارمغان بیاورد.
نارنجکت را محکمتر ببند.
نارنجکت را - این آتشفشان در انتظار فوران را - محکمتر ببند.
خواب چه میبینی؟
پیک بیقرار در سنگر ایستاده؟
کدام شوق، این گونه به تلاطمت واداشته؛ کدام دریا، ساحل به ساحل آرامشت را در نوردیده و موج در موج، شانههایت را به رقص کشانده است؟
نارنجکت را محکمتر ببند.
شوق چشمانت را به تماشا نشستهام. ماندهام پرچمت را بر روی کدامین آتش به اهتزاز درخواهی آورد؟ کدام آتش، نردبانِ به آسمان رفتنت خواهد شد؟
پنجرهات را سمت بیکران کدام آتش خواهی گشود؟
دیدن چه چیز را میاندیشی که پلکهایت سنگینی خواب را به رقصی در آتش بدل ساخته است؟
نارنجکت را محکمتر ببند.
حالا که یقین پیدا کردهای آن سوی آتش، پنجرهای پروازت را منتظر است، نارنجکت را محکمتر...
نارنجکت را محکمتر ببند.
گُر بگیر و شعله ور شدن را به آتش بیاموز.
گُر بگیر و پیراهنت را - بیرق آزادی و سربلندی ملتت را - به اهتزاز درآور.
گُر بگیر و آتش را در حسادتی جاوید بسوزان.
حالا تو ایستادهای برفراز قلههای سربلندی و باد، در آستینت وضو میگیرد و ترانه میخواند.
و آتش که پلک بر هم نمیزند و پروانه شدنت را زارزار غبطه میخورد.
بیابان، پیروزیات را بر دوش کشیده، جاده تاریخ را میپیماید.
هر چند سبکتر از پروانهها رفتی، امّا ردّپایت برگُرده تاریخ سنگینی میکند. تاریخ، دلیریت را بر دیوارهای جهان چسبانده، چشمها را میخکوب تماشایت کرده است.
راستی، دورترها چه میدیدی؟ چه چیزی را «فهمیده» بودی که هر بار تاریخ ورق میخورد، تیتر رشادتها، درخشش دلیری توست. زبان باز کن و آن چه را از دریچه آتش نگریستی، ترانه
کن. بگو که:
میتوان پروانه شد، پرواز کرد
میتوان در لحظه آخر خدا را دید و رفت
خاکریزها از که سخن میگویند و سنگرها یاد چه کسی را در آغوش گرفتهاند؟
خاطره سرخ کیست که هنوز پشت دشمنان را میلرزاند و کیست که فاتح دلهای هزاران هزار عاشق است؟
این جای پاهای کوچک مانده بر خاک، قصه پرواز نوجوانی است که ناگهان از خود جدا شد تا خدا.
کیست که این چنین، جست و خیز کنان به سوی پروردگار میشتابد تا معبری بگشاید از نورِ فراراه هم رزمانش؟
کیست بزرگمرد کوچکی که تنش بوی خدا میداد.
حسین، فهمید که لحظه دیدار نزدیک است.
صدای غرش تانک، لبخندهای کودکی را بر لبهایش نشاند تا انعکاس آن لبخند در آیه زمان جاودانه بماند؛ لبخندی که هرگز از لبانش محو نخواهد شد.
«فهمیده» فهمید که بر خاک نمیتوان زیست، که جای چون فهمیدهها بر افلاک است.
پس با صدای غرش تانک، حسین دانست که باید تن خاکی به خاک بسپارد، تا خونش در رگهای هزاران هزار نوجوان دیگر جاری باشد.
اکنون جاری خونت، آبیار گلهای سرخ وطن است.
هر جا که گل کند، تقدیس خاطره تو خواهد بود و هر خونی که در راه وطن جاری شود یاد تو را زنده میکند.
حسین، به نام تو که میرسیم در خاطرمان زینب گریه میکند. نام تو خاطره سرخی است که هزاران هزار سال تکرار میشود.
به نام تو که میرسیم وطن بر خود میبالد و پیشانی وطن نقش ماندگار یاحسین میگیرد.
هنوز رد پایش را که دنبال کنی، پر از خاک تا افلاک را به تو مینمایاند. و چه با شکوه است آغوش بر عروجی این چنین گشودن که حسین فهمیده گشود.
سلام بر روح بزرگمرد کوچک وطن، همان رهبر سیزده ساله.
کلاس درس و تخته و نیمکت برای حضورش بیتابی میکردند و شاید...
و شاید هنوز آغوش مادر نیز برای لالایی کودکانهاش هروله میکرد، امّا حسین، ابتدای عشق را بر آسایش کودکی ترجیح داد.
او از آغوش گرم مادر و شیطنتهای کودکانه دل کند تا پاهای کوچکش، مهاجر آسمان شوند و دستانش اگر چه قطعه قطعه، ولی بالهای آسمان پیمای دلدادگیاش باشند.
و اسبهای تازه نعل کرده بر زخمهای مظلومیت علی اکبر میتازد.
وقتی کلاهخود و سلاح رزم، از درک بزرگی حسین جاماندهاند.
و پاهای جوان رشید حسین به رکاب اسب، سواری نمیدهد.
وقتی غیرت الهی در چشمان معصوم او موج بلاخیز میشود.
و این جاست که کام تشنه علی اکبر، عطش رشادت و غیرت جوانان را تا همیشه روزگار سیراب میسازد. و بدن قطعه قطعهاش بر دستان حسین علیهالسلام، چونان پتکی بر فرق ستم فرود آمده، فجر پیروزی را به سرخی طلوع مینشاند.
بزرگمرد کوچک ما همه قالبهای زمان را میشکند و در جنوب همیشه بهار ایران، جوانه میزند و هزاران بهار سرخ میآفریند.
بلوغ را به ابلاغ ایثار و رشادت بالغ میکند. حسین برخاسته بود.
حسین ایستاده بود تا قامت خمیده سنگر بر گرده غیرت و شجاعتش پابرجا بماند.
با رمزِ: «روح، حادثه، باروت، استخوان»
اندام سرد و خاکی پوتین گرفت جان
پوتین نشست و بند خودش را دوباره بست
وَ رفت سمتِ حادثهای در دل زمان...
اطراف جاده پُر شده بود از غبار و دود
از انفجار و خون و بدنهای نیمه جان
از التهاب، پوست تاول زده، عطش
گرما و حجمِ قمقمه خالی ودهان
از پشت خاکریز صدایی بلند شد
(سرد و مهیب و مرتعش و تند و بی امان)
پوتین به سمت برجک بیدیدهبان دوید
امّا همین که رفت به بالای پلکان -
با چشمهای بهت زده دید: خسته وُ
آرام و سینه خیز، جوانی کشان کشان -
خود را به زیر تانک رسانید و بعد: آه!
آتش گرفت تانک، به همراه آن جوان
دنیا سیاه منوّرِ رنگی در آسمان.
نوجوانی یعنی شکفتن، پاگرفتن
نوجوانی یعنی شور، حرکت، اشتیاقِ رسیدن
نوجوانی یعنی پاکی، آینگی، مهربانی، صمیمیّت
نوجوانی ابتدای «شدن» است
نوجوانی، آغاز راهی است که خداوند، بار «تکلیف» را بر دوش آدمی مینهد.
نوجوانی هنگامی است که انسان، علاوه بر «تکلیف مدرسه»، «تکلیف» دیگری نیز پیدا میکند؛ تکلیفی که برای به انجام رساندن آن، باید از تمام نعمتهایی که خداوند به او ارزانی داشته، بهرهمند شود.
نوجوانی است و هزار دفتر تکلیف نانوشته، هزار داستان نخوانده، هزار راه نرفته...
نوجوانی، فصلی سبز از زندگی انسان است.
نوجوانی، یعنی کفشهایی که خواب سفر میبینند.
نوجوانی، یعنی دستهایی که به رویش میاندیشند
نوجوانی، یعنی چشم هایی که با تمام امید، فردایی روشن را چشم انتظارند...
تو قد کشیدهای؛ آن قدر که میتوانی به «نردبان» بگویی «ارتفاع حقیر»
آن قدر که میفهمی پنجره سهم کمی است که جهان بیرون برایت کنار گذاشته است.
آن قدر که میفهمی کوچه برای دویدن، سیر کوتاهی است و میخواهی تمام جهان، مسیری باشد برای عطش دویدنت؛ برای شورِ پرسه زدنهایت. حالا پنجره سهم کمی است از جهان بیرون، و این اتاق یعنی چهار چوبی انباشته از روزمرّگی.
میخواهی بودنت را به رخ بکشی؛ به رخ تمام چیزهایی که نفس میکشند و هستند.
قد کشیدهای؛ این دیوارها اعتراف میکنند؛ دیوارهایی که تا دیروز ارتفاعشان به ابرهای سرگردانِ بالای سرت ختم میشد.
آری! پنجرههایت به هوای سهمی بهاریتر، آن سوی کوچه و حیاط را بازوبسته میشوند و نردبانت سرک میکشد به ارتفاعی که دغدغهای تازه در آن باشد.
دستهایت چهارفصل زمین را کاوش میکنند تا نیافتهای تازه را لمس کنند.
تو قد کشیدهای؛ روح تو قد کشیده؛ در تُنگ، تنت تاب نمیآورد.
دلتنگیهایت دریاتر از این تُنگ را میخواهد. دریاتر از این حجم کوچک بیموج.
تو عاشق موجی و تُنگ هیچ وقت تجربه موج و صخرههای باصلابت را نداشته است.
روحت پرواز میخواهد. حالا آسمان، وسعت نامکشوف بالای سرت نیست؛ میتوانی پرواز کنی و آسمان را وجب به وجب زیر بالهایت بگیری.
میتوانی شبها راه شیری را قدم بزنی.
تو در مرحله تازهای از تکاملی؛ تکاملی که صحنه بایسته زندگی است، تکاملی است که لازمه حرکت روح، به سمت بالاست به سمت نامکشوف تاریک روشنهای حیات.
امروز تو پادربهار زندگی گذاشتهای، شکوفه میکنی و به بار مینشینی.
آری! امروز تو قد کشیدهای و میتوانی زوایای ناشناخته زندگی را از دریچهای تازه بنگری. میتوانی به پنجره، به کوچه، به آسمان و به خدایت سبزتر از دیروز سلام کنی.
شنبه
9 آبان 1383
15 رمضان 1425
2004 .oct. 30
حُسن نگاهت بی زوال باد.
که پرده از شور و جذبه نهانی چشمان فاطمه علیهاالسلام برانداخت.
و نقشی از آن نجابت لاهوتی رازواره را زد!
تا پیش از آن که نور اخترنشان فاطمه علیهاالسلام در وجود تو جریان یابد،
آن فروغ آسمانی در پشت هزاران ابر حجاب،
جز با چهرهای مه آلود و رمزگونه بر اهل زمین رخ نمینمود و عالمی را در تب و تاب دیدار رخساره مهتاب سرشتش، به رؤیاهای دور میکشاند!
و خداوند میدانست که آن مصباح الوهی و مشکات قدّوسی جز به مصباح سبّوحی تو بر
مردمان عارض نمیشود.
پس آن احسنالخالقین بر خلایق احسان نمود و از آن حُسن کبریایی فاطمه علیهاالسلام، حَسَن را آفرید.
که نور پاکش، تحسین انوار مقدسه و ارواح مطهره عوالم معنا را به دنبال داشت.
ای آیینه تمام نمای وجود زهرای مرضیه علیهاالسلام!
ما در گشایش پنجره چشمان تو و در فتح باب لبهایت
به آن مخزن سرّالاسرار غیبالغیوب رسیدیم.
و گوشههایی از حقیقت ناپیدای وجود نامتناهی فاطمه علیهاالسلام را یافتیم.
تو برای ما کلید قفلهای صندوقچه هفتادهزار بطن زهرا علیهاالسلام بودی که ما را به آن کنز خفیه الهیّه رهنمون میکرد.
ای آغازترین مطلع شعر خورشید!
سالها بود که نور وجود فاطمه علیهاالسلام بر چشم نامحرم ما نمیتابید و نقاب از رخ برنمیانداخت.
اما وقتی حلاوت وجودت از فاطمه علیهاالسلام ساطع شد، گویی روشنای نگاهت، ما را تا خانه بیحصار آفتاب کشاند و حقایق بر ما آشکار گشت!
پس ای ابیات عاشقانه غزل چشمان فاطمه علیهاالسلام!
لب بگشا و در اوزان هستی، خودت را بسُرای
تا ما نیز در ردیف اصحاب سرّ شما قرار گیریم.
و هم قافیه با روح توحیدیتان شویم!
نیمه رمضان بود!
ماه باز هم از هیبت و صلابت نگاه محمّد صلیاللهعلیهوآله به دو
نیم شده بود.
نیمی که پایکوبی عرشیان را مینگریست و نیمی که در کوچههای تنگِ بنیهاشم، به ضیافت خانه کوچکِ علی علیهالسلام، سرک میکشید؛ خانهای که خشت خشتش با لبخندهای گرم علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام آکنده بود.
نیم شبِ سه شنبه بود.
ستاره ما از فرطِ شادی تا نزدیکی سقف خانه علی علیهالسلام پائین آمده بودند.
فرشتگان به یاریِ چشمانِ نجیب فاطمه علیهاالسلام میشتافتند.
آن شب از آسمان مدینه باران شادمانی جاری بود و همه غمها و دلهرههای علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام را میشست و میبرد؛ بارانی که نم نم سلام و تحیّت را از بهشت برایشان به ارمغان میآورد.
آری، نیمه ماهِ رمضان بود و محمّد صلیاللهعلیهوآله چشم به راه ثمره عشق دو نورِ الهی و «حسن» علیهالسلام آمد.
مردی که:
«بر زبانش به جز از نامِ خدا ناید هیچ
هر که نظاره آن حُسْنِ خداداد کند»
ماه از پیشانیِ بلند فاطمه علیهاالسلام تابید.
محمّد صلیاللهعلیهوآله دیگر صدای قلبش را نمیشنید.
کهکشانها به وجد آمده بودند.
پیچکها کنجکاوانه از دیوار خانه سرک میکشیدند.
شورِ چشمانِ علی و شوقِ نگاه فاطمه علیهاالسلام و آشوب دلِ محمّد صلیاللهعلیهوآله در ساحلِ چشمانِ حسن علیهالسلام آرام گرفت.
ثانیهها به استقبال نفسهایِ پاکِ نخستین نورِ رسالت میرفتند.
علی علیهالسلام پیراهن سپید پاکدامنی به کودکش میپوشانید،
و محمّد اذانِ عشق در گوشش زمزمه میکرد!
هر بار که محمّد صلیاللهعلیهوآله به حسن علیهالسلام مینگریست، اشک در گوشه چشمش میدرخشید؛ اشکی که دلِ کوچک فاطمه علیهاالسلام را میلرزاند.
گویی همه میدانستند سرانگشتانِ کوچک این طفل، هرگز سلطه خنجر را نخواهد پذیرفت.
گویی همه میدانستند سوار بر مرکب عشق، در امتداد خطّ سرخِ رسالت خواهد شتافت و به فتح نور خواهد رفت.
گویی میدانستند نخلِ کوچکشان خمیده میشود، که این مردمِ خارپرست، تابِ سرسبزیِ نخلها را نداشتند.
آه، ای کوه استوار مدینه آرزوهای علی و فاطمه!
چگونه این چنین، مروان - خدای ظلم - را به زانوی اعتراف نشاندی که:
«به خدا من هر چه کردم با کسی کردم که بردباریِ او از کوههای مدینه هم بیشتر است»
آه ای اولین ستاره آسمانِ ولایت علی علیهالسلام.
کاش بودم و در راه خانه دوست، چشم بر زیر گامهای برهنهات میگستراندم.
شبهای بی شام سر بر بالین گذاشتنت را در ذهنم مرور میکنم. اشک تنهایی که از گونههایت سرازیر شده دلم را به درد میآورد. بغض نگاهت روحم را آزرده خاطر میسازد.
تاب و توان اندیشیدن به نداشتههایت را ندارم! به داشتههایت میاندیشم... چقدر سنگین و متین است... نگاهی عمیق و بغضی پاک! دستانم را لبریز از محبت به سویت روانه میسازم به امید لبخندی از جانب تو!... بوی لبخندت فضای بیریای پر از صمیمیتمان را عطرآگین ساخته است. سرشار از سکوتی اما انگار با نگاهت حرفها داری... انگار میخواهی از روزهای بیکسیات بگویی... انگار میخواهی بگویی چه شبهایی را به مهمانی اشک و گریه رفتهای... شکوفههای پرمهر نگاهت بیانگر شکفتنی تازه است... دستانم را در دستانت بگیر تا آغاز کنیم بودنها را و به پایان برسانیم تنهاییها و شبهای بیکسیات را!
به استقبالت میشتابیم تا دیگر در ذهنت آن شبها و روزهای کرخت نبودن ما را مرور نکنی و پیاپی تا به هم عشق بورزیم.
سکوت خسته نگاهت حکایت از غمهای پینه بسته دلت میدهد. دستان زبر و خشنت را در دست میگیرم و انگار تمام دنیا را به من ارزانی کردهاند! شصت سال... هفتاد سال... سالها
نالههای خاموشت را در دل فریاد کشیدهای... فقر کمرت را خم کرده است. چه شبها که خواستهای شرمنده خانواده نباشی... چه شبها که آرزو کردهای ای کاش همه چیز فرق میکرد! مثل همیشه با هم به سوی تو میآییم و فرزندانت را در آغوش میکشیم تا دیگر طعم محرومیت را تجربه نکنند! لبخند لبانت حکایتی دیگر دارد... قیمتیترین لحظه را با هم تقسیم میکنیم تا شاید اندکی از بار خستگیهایت کاسته شود! ما میآییم تا نسل خنده لبهایت را برای همیشه آبیاری کنیم و شمعدانی نگاهت را بچینیم و در گلدان دلهایمان بکاریم و با شکوفه هایش مسرتی دیگر را برای روح و روانمان به ارمغان بیاوریم. امروز روز تابش خورشید امید است... روز شکفتن گلهای ایثار است و روز بارش باران سخاوت از ابرهای یکدلی! امروز روز تپیدن
دل من و تو برای یکدیگر است! تپیدن دلها برای سربلند و آبرومندانه زندگی کردن!
دو شنبه
11 آبان 1383
17 رمضان 1425
2004 .nove. 1
چه نیم شب رازاندوزی بود،
و چه دقایق گستردهای!
نسیم آن شب شوریده و شتابناک از زیرِ نورِ لرزنده مهتاب میگذشت و خوابِ ستارگان را میشکست.
فرشتگان شانه به شانه نور، رقص شادی میکردند.
آسمان غرق در عطرِ گلهای «محمّدی» خوابِ نیم شب میدید.
ماه امواجِ پراضطرابش را بر چهره زمین میپاشید.
مکّه آن شب به دور از مکر و دسیسه دوزخیان، پر از بوی بهشت شده بود.
محمّد در حصارِ تنهایی، سرشار ستایش بود که امینِ وحی با کولهباری از روشنی از راه رسید.
«که ای بلند نظر شاهبارِ سدره نشین
نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آباد است»
نور فانوسِ فرشتگان، فضای دیدگان محمّد را پرکرده بود.
هر لحظه نور و روشنی در زاویه نگاهش گل میکرد. «... أَسْری بِعبْدِهِ لَیْلاً...» هر لحظه آتش اشتیاق، وجودش را میسوزاند. «لقد رای من آیات ربه الکُبری» از گوشه چشمانِ محمد صلیاللهعلیهوآلهمهتاب میچکید و در دستانش شکوفههای ایمان و امید میشکفت. و محمد خداجویانه طناب نور را گرفت و بالا رفت.
رفت تا حصارِ آسمان را بشکند از مسجد الحرام به مسجد الاقصی! رفت تا از بارانِ نگاهش نم نم ملکوت ببارد.
رفت تا از روزنههای نور بگذرد. رفت و رسید به آن جا که:
«سدره نشینان به سویش پرزدند
عرش روان نیز همین در زدند»
سبکبال شانههای صبورش را با سنگینی هزاران زخم بالا میکشید.
میرفت و خطوطِ مبهمی از خاطراتِ تلخ و شیرین، افق دیدگانش را پر میکرد.
آری! محمّد صلیاللهعلیهوآله در انتشار شب میشتافت به سوی تفسیر تازهای از خدا.
تمام کلمات را گم کرده بود ندا میآمد: «همه ایام و اوقات ناظر و مستمع تو بودی.
تنها به محبوبش میاندیشید و خوب میدانست عشق است که او را به این وادی کشانده و به «معراج عزت» درآورده عشقی که محمّد صلیاللهعلیهوآله را این چنین مشتاقانه از زمین جدا میکرد و هر لحظه در وجودش زمزمه میکرد.
... و معراج محمّد صلیاللهعلیهوآله تولدی بود در توالی روزهایِ تاریخ سازِ مکّه!
محمّد صلیاللهعلیهوآله قدم به پایگاه پاکیها گذاشته بود.
مجالِ نگریستن این همه، در طاقتِ آسمان نمیگنجید. آری، محمّد صلیاللهعلیهوآله به آفتاب خوبیها مینگریست و با چشمان اشتیاق میگریست که: «دنا فتدلی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنَ أوأَدنی»
سه شنبه
12 آبان 1383
18 رمضان 1425
2004.NOV.2
سال هاست که شبهای قدر میآیند و میروند و ما هنوز قدر شب قدر را آن گونه که باید نمیدانیم.
شب قدر، شبی است که آسمان به زمین نزدیکتر میشود، ماه پایین میآید و فرشتگان، ستارهها را بین پنجرهها تقسیم میکنند.
شب قدر، هوا از عطر بالِ ملایک سرشار است.
در شب قدر، درهای «شهود» بازند و صاحبان بینش، در کرانههای «اشراق» شناورند
در شب قدر، خیل مشتاقان، سبد سبد گل اجابت میچینند.
در شبقدر، دروازه توبه، تا آخرین لحظه به روی آخرین دلی که شوق باز آمدن دارد، گشوده است.
در شب قدر، دعا طعمی دیگر دارد.
شب قدر، شب جلوه قرآن است، شب قدر، شب نزول کلمات روشن خداست،
در شب قدر، هزار پنجره به روی خدا گشوده است و عاشقان با هزار نام، او را میخوانند،
چه شبی است شب قدر، که نمیتوان به قدر یک پلک زدن از آن غافل شد.
آسمان و تمام فرشتگان، شب قدر را تا سپیده میسرایند.
شب قدر، شب سلام و ستاره و تسبیح است.
در شب قدر، عطر «سوره قدر» جاری است، عطر قرآن جاری است.
شب قدر، شب «دعا و توسل» است،
و خوشا به حال آنان که در این شب به دوستان خدا توسل میجویند،
تا مگر از «چشمههای امامت»، آب «شفاعت» بنوشند.
منم!
همان گدای سراپا نیاز
همان صدای همیشه غافل
همان اشک همیشه جاری
همان درمانده از همه جا رانده
منم!
همان پیراهن عصیان بر تن
همان کشکول گدایی در دست
همان قیافه ترسناک
همان قیافه غمگین
منم!
همان پیمان شکن
با همان جسارتهای همواره
و همان لهجههای سوزناک
صاحبخانه!
ای ثروتمند کریم!
ای صاحب گنجهای بی شمار
ای پادشاه بخشنده
در خانه را باز کن!
چشمهایم روزه اند
دهانم روزه است
قلبم روزه است
گوش هایم روزه اند
ریه هایم هوای غلیظ محبت توست.
خالی آمده ام
سبکبال از کوله بارهای سنگین
در خانه را باز کن!
قرار است فرشته ببارد!
زیر باران فرشته آمده ام
زیر باران دعای افتتاح
زیر باران جوشن کبیر
زیر باران الغوث
صاحبخانه!
خیسم! خیس گریه و اندوه
چشم هایم خیس اند!
پشت این در هوا سمی است
پشت این در گرگها در کمینند
پشت این در...
صاحبخانه!
در خانه را باز کن!
شب، رازآمیزترین هنگامه است، آن گاه که آسمان، لباس بلند سرمهای اش را بر تن میکند با انبوه ستارگان نقرهایاش
شب معیار عاشقان الهی است
شب هنگام، سجاده زرافشان دعا بر تارک آسمان پهن میشود و ماه اجابت طلوع میکند
و در میان این شبهای بسیار، شبی را باید بیش از همه «قدر» دانست.
شب قدر، شب تکامل انسان است؛ شب معراج، شب وصل، شب از خود خالی شدن و از خود سرشار گشتن.
شب قدر، شب تقدیر انسان است، شب فرشته و نور، شب نزول و حضور است، شب شگفتی، شب شعور، شب قرآن، شب...
شب قدر، شب نیایش است، شب هم آوازی با مرغان مهاجر، هم آوازی با مرغ عشق، شب یا کریم، شب یا «هو»
در شب قدر، درهای آسمان باز میشود؛ و ما مفتاح «مفاتیح» دردست، به سراغ درهای ملکوت میرویم. دقّ الباب ما، «سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلّصنا من النّار یا رب...» است.
«مفاتیح الجنان» را که میبندیم، ناگاه درهای بهشت باز میشود و ما قرآن بر سر میگیریم، چرا که کلمات نورانی قرآن، از ملکوت آمده است. با این کلمات روشن، به ملکوت راه خواهیم یافت.
هنگام دعا، کبوتر دستانمان را به آسمان پرواز میدهیم، به ضیافت گل و آئینه و نور
و شب قدر، شب تضرع و توبه است، شب شکفتن، شب نیاز
شب قدر، شب خالصانه هاست، شب عاشقانهها، شب استغاثه، شب زمزم، شب زمزمه، شب رویش...
شب تولد دوباره است
شب پیمانهای ناگسسته
شب قرارها و بی قراریها
شب باران فرشته بر زمین
شب باران روح
شب باران رحمت
شب باران توبه و تسلیم
الغوث الغوث الغوث
این چشمهای خشکسال چه بارانی دارند؟
و این دلهای در حال فرو ریختن
و این دستها که بالا میروند و نمیرسند
الغوث الغوث الغوث
چهقدر دور ماندهایم از تو؟
چهقدر هوامان سمی است؟
چهقدر در خودی بیخودیمان غرقیم!
چقدر انسان در نیسان و فراموشی
چقدر حسرت و اندوه!
تلاشی برای رسیدن به حلقه تو
تلاشی برای رهایی از این سنگلاخهای انبوه
تلاشی برای ریشه دادن
تلاشی برای شکفتن
خدایا!
این کوزهها را لبریز کن!
آتش این عطش را سرد کن!
باران باران باران
خدایا!
تشنه باران رحمت توأیم!
ما این بیابانهای خشک انبوه
ما این گیاهان پژمرده و پرپر
ما این گلدانهای بی گل
شب بارش روشنی است
شب آیههای لبریز
انا عبدک الضعیف!
و هل یرحم الضعیف الاّ القوی...
خدایا!
توان سر بلند کردنم نیست
توان گریستنم نیست
مبادا
این شبها را غافل بمانم!
مبادا طعم این نورانیت زلال را نچشم!
مبادا
نامم از دفترت خط بخورد!
خَلَّصْنا مِنَ النّارِ یا رَب!
میترسم از آتش خشمت
میترسم از نگاه غضبناکت
میترسم از مکرت
میترسم از شعلههای عذابت
یا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنی...
سلام بر شب قدر که شب سلام است!
سلام بر شب فرود آمدن فرشتگان خداوند!
سلام بر شب نیایش، اشک!
سلام بر شبی که چنان بزرگ است که قرآن در او نازل شده است!
سلام بر چشمان شب زنده دار!
سلام بر دستهای گشوده به آسمان!
سلام بر قامت هایی که در رکوعند!
سلام بر سرهایی که در سجدهاند!
سلام بر لب هایی که قرآن میخوانند!
سلام بر دل هایی که در آستان حضور دوست حاضر شدهاند!
و سلام بر این همه «سلام» که در این شب روشن، در پروازند!
سلام بر جانهای مقدسی که این شب را نظاره گرند!
و سلام بر آن که نامش عطر گلی است در رگهای این شب جاری است؛
آن که صاحب این شب است.
آری، شب قدر، شب سلام است.
اما مبادا هنگامی که با آن وداع میگوییم، هنوز طعم میوههای عنایت را نچشیده باشیم و پنجرههای توبه را نگشوده باشیم.
فرشتهها گردا گرد شب را گرفتهاند. شب نزول برکات است. سفرهای به وسعت کهکشانها گستردهاند و هر کس به اندازه قابلیتش از آن بر میدارد.
تمام پنجرهها باز، کوچهها بیدارند و از تردد این همه انسان و فرشته، خسته نمیشوند.
سر شاخههای درخت همسایه، به شانه مهتاب رسیده است.
ماه، لبخندش را قسمت میکند و سهم هر پنجره، یک آسمان روشنایی است. امشب شبی است که سینه پیامبر صلیاللهعلیهوآله، پذیرای آیات الهی میشود، «انا انزلناهُ فی لیلة القدر»
آری، برنامه سعادت بشریت بر قلب پیامبر فرود میآید.
امشب، راهی آغاز میشود که به سعادتی بزرگ ختم خواهد شد.
فرشتهها، دست هایشان را بر گستره زمین میکشند، زمین بارور میشود.
دشتها جان میگیرند و کوهها نفس میکشند.
نردبان خانه ما به ابرها رسیده، در ابرها گم شده است.
پیچکها به دور ساقه ماه پیچیده، بالا میروند.
آن قدر سفره خداوند گسترده شده است که هر کجای زمین را که دست میبری، بوی بهشت در انگشتانت لانه میکند.
در شیار دستانت، بوی بهشت، بوی فرشتهها میپیچد.
سرم را بالا میگیرم، به ابرها میخورد و هنوز دستم را دراز نکرده، شرمنده میشوم.
به این میهمانی، جز شرمندگی چیزی نیاوردهام.
لیاقت سفرهای را که پیش رویم گسترده است، ندارم.
بر گرده زندگی، جز معصیت بار نکردهام و حالا با بقچهای لبریز شرمندگی، ایستادهام تا با بخشش دوباره، شرمندگیام صد چندان شود.
سرم را پایین میاندازم. ابرها پایینتر میآیند و باران میگیرد.
بعد از این که سیر گریه میکنم، سبک میشوم.
فرشتهها زیر دستم را میگیرند و من... آه
چه قدر پرواز زیباست...!
بیدار بمانید، چشمهای سیاه روی من
امشب را آبرو داری کنید.
یک عمر، خواب آلوده بودید و یک عمر درگیر نگاههای هوس آلود
برانید خواب را و بیداری را به شوق بنشینید.
شب زنده داری امشب شما، روسپیدی فردای من است امشب تا میتوانید ببارید.
شما اگر بخواهید، راه بر اشکهای من بسته میشود.
انا انزلناه فی لیلة القدر
میخواهم نزول بی دریغ رحمت را از نزدیک لمس کنم
خدا در همین نزدیکی است. نمیخواهم از قافله جا بمانم. این قافله، راه سعادت میپوید
قافله قدر، به رستگاری میرسند. یک عمر، خواندند جوابی نشنیدند
یک عمر، پنبه در گوش عقل نهادم و خود را به نشنیدن زدم
این بار، حتماً همراه قافله خواهم رفت...؛ پرونده سنگین گناهانم پیش روی من است، باید ورق بزنم، باید بسوزانم گناهانم را.
باید به آتش پشیمانی، دلم را تا میتوانم بسوزانم، آن قدر بسوزد که چکّه چکّه از چشم هایم سرازیر شود.
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی، دفع صد بلا بکند
لیلة القدر خیرٌ من الف شهر:
میبینی؟ فرشتگان را میگویم، نمیبینی، که میان زمین و آسمان به تسبیح ایستادهاند، پروردگار جهانیان را؟ اگر قرار باشد دعایی اجابت شود همین امشب است.
اگر قرار باشد گرهای باز شود، همین امشب است.
تا صبح باید بنشینی و ستاره ستاره بباری و شعله شعله بسوزی؛ امشب رستاخیز توست.
از خودت به خودت شکایت کن! از خود خودسرت که جرعه جرعه گناه در کامت ریخت
از نفس سرکشت، که تا توانست عصیان کرد و تو را به بیراهه کشاند.
از چشم هایت، از دست هایت، از قدمها و زبانت، از تمام وجودت گلایه کن، که تو را همیشه از قافله رستگاری باز داشتند.
شب قدر است؛ شب استغاثه و اجابت.
خدایا؛ این صدای ناله سوزناک من است، این صدای استغفار دل دردمند است.
اشک میشوم و میبارم
میسوزم و خاکستر میشوم
این تمنّای عاشقانه من است که از بند بند «جوشن کبیر» میبارد؛ الغوث الغوث الغوث
دستم را بگیر و از عمق تاریکی رهاییام ده
بگذار امشب دوباره زاده شوم از نو.
خدایا! به قداست مصحّف مقدّس و آسمانیات که تاج سرم گشته سوگند میدهم، مرا لحظهای به خود وا مگذار، بِکَ یا اللّهُ بِکَ یا اللّهُ!
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
خدایا!
ذکر توبه بر لب، آتش ندامت بر دل، اشک استغفار بر چشم، به سوی تو میآیم تا شب قدری را سر بر دامن مهربانی و عفو و گذشت تو بگذارم،
آیا این بنده خطاکار پشیمان را میپذیری؟
بی صدا گریستن صفایی ندارد.
امشب میخواهم به «قدر» تمام تردیدهایم ببارم و خودم را به یقین «قدر» گره زنم.
میخواهم دریچههای «شهود» را بیابم و به «مکاشفه» نور بپردازم.
دیری است هوای از خود گریختنم در سر است.
امشب باید بگریزم از این زندان تن.
میخواهم رکن زندگی ام را بر دو رکعت نماز عشق شب قدر بنا کنم و جوشش نور را در «الغوث»های «جوشن» به چشم یقین بنگرم.
میخواهم:
«در حلقه زلف تو زنم دست توسّل
زان رو که مثالی ز شب قدر برات است
میخواهم تقدیرم را در قنوتهای قدر رقم زنم و سرافرازانه سر از سجده بر آرم.
فردا شاید دیر باشد.
«شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد»
امشب باید خودم را به درک دعا دعوت کنم.
سوره سوره به اعجاز الهی سلام دهم.
دست آشتی به سوی یاقوتهای خاک خورده تسبیحم دهم.
ذکر نور بگویم:
یا - نورُ یا نورُ یانور -
دیری است دستانم رنگ آب پاکی را فراموش کرده.
امشب باید پنجه بر ساقههای یقین گیرم و خویش را بالا کشم.
از این همه پوچی رها شوم و خویشتنم را بیابم.
چه قدر زمین گیر کابوسهای کبود بودن!
باید طوق بندگی ات را به خویش بندم تا شرم کنم از این همه طغیان و سرکشی
امشب میخواهم دلم را هوایی تو کنم
دیری است که هوای از خویش گریختنم در سر است.
چه بزرگ است امشب!
«إنّا أَنْزَلْناهُ فِیَ لْیَلةِ الْقَدُرِ»
شبی که بهترین شبهای خداست.
شبی که ستارگان رحمت، در آسمان سخاوت میدرخشند.
شبی که شکوفههای گلستان قرآن شکوفا میشود.
«وَ ما أَدْریکَ ما لَیْلَةُ الْقَدُرِ»
و ما وسعت همیشه سبز بیانتهای شب قدر را نظاره گریم؛ شبی که در آن گلهای هدایت را بوئیدهایم و سرشار از طراوت ایمان شدهایم.
«لَیْلَةُ الْقَدُرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»
شب قدر، با فضیلتتر از هزار ماه است.
ماه بر شب تار نفسانیمان میتابد و جاده مطمئنه ضمیرمان را روشن میکند تا به «نورٌ علی نور» برسیم؛ آنگاه، آسمان وصالمان ستاره باران خواهد شد.
«تَنَزَّلُ الْمَلئِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنَ کُلِّ أَمْرٍ»
شب قدر، از آسمان تقدیرمان باران سرنوشت میبارد.
فرشتگان، تصویر سیاه و سپید سرنوشت را بر بوم عمرمان خواهند کشید... و افسوس اگر آسمان چشمهای امام زمانمان«عج» از مه آلودگی قلبهامان بارانی شود.
«سَلامٌ هِیَ حِتّی مَطْلَعِ الْفَجٌرِ»
شب قدر، درهای رحمت خانه دوست باز است و ما با فانوس «صراط المستقیم»، از جاده شب به سمت صبح رستاخیز خواهیم رفت؛ صبحی که برای همیشه، خورشید حقیقت طلوع خواهد کرد.
بوی رمضان پیچیده است.
شمیم معطّر عبادت.
ماه سبز استجابت و اجابت است.
رمضان است، مساجد بوی حضور گرفتهاند.
گلبوتههای محراب عبادت، لحظههای عشق را شکوفه باران میکنند.
اقاقی عرفان در سراسر کوچه رمضان عطر افشانی میکند.
رمضان است.
دل را خانه تکانی کردهایم و خود را مهیّای مهمانی.
رمضان است؛ ماهی که کوله بار خویش را بستهایم و سفر نور را آغاز کردهایم.
ماهی که میهمان خانه خورشید شدهایم.
ماه پرده نشینی افلاک، ماه رهایی از خاک، ماهی که همسایه خورشید شدهایم.
رمضان است.
از آسمان حضور، باران نور میبارد و در صبح نیایش، شبنم عبادت به گلبرگهای ایمان طراوت میبخشد.
رمضان است؛ ماه آذین بندی آینهها
ماه روشنایی دلها.
ماه به خدا پیوستن و از خود گسستن
ماه انتشار روشنی
ماه حضور
ماه «نورٌ علی نور»
ماهی که بهار راز و نیاز است ماهی که درهای رحمت باز است.
سلام بر «شهر اللّه» و شبهای آسمانی «قدر»؛ شب هایی که نیایش، در حرارت اجابت است.
بیا. از داخل این کوچه میتوانی بگریزی. میتوانی از این کوچه بگذری، به خیابان بعدی برسی و از آن جا سوار یک تاکسی شوی. باید از راننده بخواهی که تو را به سمت یکی از مخفی گاههایت ببرد. امّا همه اینها وقتی انجام میشود که بتوانی از جایت بلند شوی، عینکت را پیدا کنی و به سمت من بیایی.
پیراهنت خونی شده است، آن را هم برایت عوض میکنم. الآن باید گریخت، چند روز دیگر پزشکی را برایت میآورم تا گلولهها را از تنت در بیاورد. راستی چند گلوله به طرفت شلیک کردهاند که ده تای آنها به تنت خورده است؟
میدانم. سخت است که با این زخمها از جایت بلند شوی، امّا باید بلند شوی. میبینی که مأمورها با این که ده گلوله به بدن لاغرت خورده است، هنوز هم جرأت ندارند تا جلو بیایند. فکر میکنند که مثل دفعه قبل که به طرفت شلیک کرده بودند و تو هنگامی که خوشحال برای دستگیریات میآمدند، همهشان را به رگبار بسته بودی؛ باز هم توان داری.
برای بلند شدن هنوز هم دیر نشده است. اصلاً میدانی برای چه این قدر اصرار میکنم که بلند شوی و چرا نمیخواهم تو را دستگیر کنند؟ شاید ندانی امّا نام تو و حتّی پیکر غرقه به خونت که این طور روی آسفالتهای داغ افتاده است هم ترس را در دل بعضیها صد چندان میکند، تا وقتی که تو باشی، خواب به چشم کاخ نشینان نمیآید و در پس هر چهره، تو را میبینند که پوزخندزنان، آنها را نگاه میکنی.
چه کار میکنی؟ چرا به جای بلند شدن، باقی مانده انرژیات صرف ور رفتن با آن دفترچه یادداشت میکنی؟ به جای پاره کردن کاغذها، سعی کن «یا علی»ای بگویی و حتّی سینه خیز هم که شده به طرف من بیایی. نه مثل این که تو راه دیگری را انتخاب کردهای. خیلی خوب، حالا که میخواهی باقی مانده اطلاعات همراهت را از بین ببری، کاغذها را خونی نکن، میتوانی این چند تکه کاغذ را بخوری تا داغی دیگر را به دل مأمورها بگذاری. این داغ که هیچ چیز، حتّی یک کلمه از تو به دست نخواهند آورد.
میدانم، دیگر نمیتوانی از جایت بلند شوی، حتّی سینه خیز هم نمیتوانی بروی. مأمورها کم کم جرأت میکنند و به
طرف تو میآیند. من دیگر باید بروم. میروم تا به همه بگویم سیّد علی اندرزگو حتّی در آخرین لحظه هم چیزی نگفت و مأمورها آرزوی زنده گرفتن او را با خود به گور بردند.
چهارشنبه
13 آبان 1383
19 رمضان 1425
2004.nov.3
این بار هم از «فرق» مردی مینویسم که چون آسمان صاعقه زده از هم شکافته شد.
این بار هم از سجادهای مینویسم که چون آسمان سپیده سرخ شد.
این بار هم از مظلومیتی مینویسم که به خون آغشته شد.
و اکنون، هنگام ضربت خوردن سر آسمان مردی است که همبازی یتیمان بود.
مولا! این سحر کوفه، هوای غریبی دارد.
و دل تمام جهان، هوای غریبی دارد.
حالا که میخواهم از فرق سر شکافتهات بنویسم، تک تک کلماتم چون دسته مرغابیان، راه تو را میگیرند!
مولا جان!
کدام کلمه پاکی است که غربت تو را شهادت ندهد و کدام دل زلالی است که شیعه غربت تو نباشد؟
مردی چون تو در همیشه تاریخ، کجا میتوان یافت که برای نخستین بار، سجده و شهادت را با هم گره بزند؟
تو رو به قبله کردی و پشت به تمام تعلقات جهان
و همه میدانند که نماز تو، سراسر «حضور» است.
یکی به هنگام نماز، پیکان از پایت بیرون میکشد، دیگری شمشیر بر فرقت مینشاند
و اکنون، دیگر از چه بنویسم؟
از خانه هایی که از این پس چشم انتظار باز آمدن آن مرد ناشناس میمانند؟
از اندوه یتیمانی که دیگر مرد مهربانی را پیدا نمیکنند که همبازی شان شود؟
یا از کودکانی بنویسم که با کاسههای شیر، به در خانه مولایشان میآیند؟
اما میدانم که دیگر هر چه از غربت کوفه بنویسم کم است.
حالا هر غروب که خورشید، در خون مینشیند، آسمان، داغ سر شکافته مولا را میگرید.
در گستردگی این اندوه باید به کدام دریچه چنگ برد؟
گیسو رها در باد، شیون میکنند هر آن چه درخت، هر آن چه نخل
موج موج خون بالا میآورد چاه در سکوتی که از این پس...
این ردّ گامهای کیست که در سیاهی شب کشیده میشود تا تباهی؟
این ردّ گامهای ابلیس است؛ با شمشیری زهر آگین شعله میکشد در نیمه شب کوفه
این ردّ گامهای ابلیس است که کشیده میشود در التهاب و اضطراب، در خاک آلودگی کوچههای مصیبت زده کوفه باید به کدام دریچه چنگ برد؟
بالهای پرواز خورشید شکسته است
این شب بیهوده را پایانی نیست.
این تاریکی میپیچید در ارکان خاک، در بدآهنگی لحظات، خبر از شومی حادثهای تلخ میپیچد در افلاک، عرشیان بال میکوبند بر دریچههای بسته و همهمهای میپیچد در راستای زمان.
این ردّ گامهای شیطان است بر زمین، به دنبال خط زدن نور
تاریکی متراکم میشود در هوای خفه شب. ماه بیهوده چرخ میخورد در آسمان و سراسیمه ذوب میشود و قطره قطره فرو میچکد بر رکود چاه.
آسمان میپیچد در دود، در غبار، در سیاهی- بوی خون، بوی حادثه-
هیچ صدایی نیست جز تکرّر درد
کجاست دستهای مهربان فاطمه«س»؟
این حادثه است که میکوبد بی محابا بر خانه مولا
این حادثه است که میتازد افسار گسیخته بر کشیدگی خاک؛ اتّفاق نزدیک است.
این آخرین نماز تاریخی مسجد است.
کوفه میلرزد از این حادثه
کوفه بر زمین مینشیند و چهره بر خاک میساید
زانوان بی رمق کوفه و سردی خاک، این دریچهها به هیچ سو باز نمیشوند، جز تاریکی.
«فزت و رب الکعبه» صدای نعره افلاک میپیچد در گوش خاک
این کدام دست است که توان بالا بردن شمشیر را دارد؟
این کدام پنچه کینه توز شیطانیست که میشکافد فرق مولا را؟
این کدام حادثه است که نفس نفس میزند در هوای پیچیده کوفه؟
صدای شیون شهر است که رنگ میگیرد با ضربهای از دستهای شیطان، بهار پرپر میشود. در مسیر رسیدن و خط میخورد شب با رنگی از خون مولا.
صاعقهای درخشید: فزت و رب الکعبه...
و خورشید خاموش شد.
دستی از آستین مکر بیرون آمد و تیغ جهل را بر فرق آفتاب عدالت فرود آورد.
امّت آفتاب بار دیگر یتیم شد.
حرامیان، دست خدا را قطع کردند، چشم خدا را از زمین گرفتند و خون خدا را بر خاک ریختند.
درهای ملکوت باز شد و خورشید به ماه پیوست که پیش از او از آسمان دنیا به آسمان ملکوت کوچ کرده بود
پس از چهل سال، بار دیگر خورشید و ماه قرین یکدیگر شدند.
عزای خورشید را تنها شب پرههای شام جشن گرفتند؛ همانها که روز را انکار میکردند و سیاهی شب را میپرستیدند، همانها که از زور ظلم، شکم هایشان ورم کرده بود و دلهای سیاهشان به هیچ صراطی مستقیم نبود.
زمین، طاقت عدالت آسمانی علی را نداشت.
زمینیان دست در گوشهایشان کردند و هر چه آفتاب از آسمان برایشان گفت، خود را به نشنیدن زدند.
آفتاب بر آنان تیغ کشید و آنها زیر سایهها پنهان شدند و به انتظار ساعت غروب نشستند.
زمینیان، زمین را برای خود میخواستند، در حالی که خود طعمه زمین بودند.
مردمان معنای خورشید را آن گاه فهمیدند که شب فرا رسیده بود.
تا آسمان روشن بود، نفهمیدند روز یعنی چه؛ و تازه آن گاه که شب، سایهاش را بر دلها مستدام کرد، فهمیدند که تمام روز در سایه آفتاب بودند و نمیدانستند.
و آسمان در شگفت ماند که چرا زمین از چرخش باز نایستاد و خاک، ساکنانش را نبلعید.
و چه نادان بودند آنها که نمیدانستند خورشید غروب میکند تا فردا از سویی دیگر سر بر آورد.
تا سایهها را به عدم بفرستد و نور را به عدالت تقسیم کند!... فردایی که هنوز فرا نرسیده است.
پلکها را که بر هم بگذاری، قطرهای اشک، خود را سزاوار چکیدن مییابد و رد فریادی سرخ تو را به صف کوزهای پر از شیر خواهد کشاند.
کوزه در آغوش کودکی است که خیره به زخمی سرخ، دیروز را به یاد میآورد؛ دیروز و دیروزهای مردی ناشناس با کولهای از نان و خرما.
از که حکایت میکند این نگاه به درمانده و چه میگوید قدمهای کوچک مضطرب؟
زخم کدام زخم است که بر دلهاشان نشسته و کدامین خون چنین در دلهاشان میجوشد؟
از سحرگاهی خونین تا در این خانه گلین، دلهایی سخت پریشان صف بستهاند.
خاموش! اکنون فرشتگان بر گرد سرای علی در پروازند و علی بر اوج ایستاده تا پروازی سرخ را آغاز کند.
از خانه علی تا ملکوت راهی نیست؛ راهی کوتاه که فاطمه نیز پیموده است.
امشب فریاد مرغان و کوچهها و یتیمان و چاه، آسمان کوفه را به بغضی پیوسته فرا میخواند.
آسمان میبیند تاولهای بیست و پنج سال سکوت را بر لبهای مرد زخم دیده و میشنود پژواک آه علی را از چاه بنی نظیر.
امشب باد، فریاد ندبه یتیمان را به دوش خواهد کشید و تا تاریخ هست، با هزاران هزار ناله و افسوس، همچنان این نالهها را در گوشهای زمان زمزمه میکند.
سحر بود و از پشتِ کوههای کوفه شیطان طلوع میکرد.
سحر بود و موریانههای کینه از پیکر پلید شهر بالا میرفتند
و دستانِ کینه توزی که زهرِ عَداوت بر خنجرِ خیانت میریخت
و نگاه شعلهورِ شبی که غربتِ مولا را مینگریست
و دستانِ دسیسه پرورِ شهری که وارثِ بغضهای مولا بود.
سحر بود و یک محراب دلهره،
یک کوچه ماتم،
هزار کوفه خیانت
و مولا در پس کوچههای بی کسیِ کوفه، در سکوتِ سیاه شب
که با چشمانی پر از اشتیاق گام بر میداشت.
خوب گوش کن،
این صدا، صدای نبض زمین است.
این قلب خاک است که در زیر گامهایِ پر صلابت و رهایش، هر لحظه فشردهتر میشود.
خوب نگاه کن.
این تابش لرزنده مهتاب است. ماهِ کوفه امشب پر اضطراب میتابد.
کاش همه میدانستند در دل برای یک جفت چشمی که از کینه کور شده، دعا میکرد میگفت: کینه توزی فتنهها انگیزد که برقِ کینه مردمانِ صد چهره فتنه شد و فرقش را شکافت.
کوفیانِ بی کفایتی که سالها در پس پرده، صلیبِ مسیح زمانِ خویش را به دوش میکشیدند. میگفت «اگر پردهها برداشته شوند بر باورِ استوارم چیزی افزوده نگردد» که خنجر خیانت پرده غمهایش را درید و باورش را استوارتر ساخت که:
«مولای گل و آینه حیف است ببینند
در سیطره شوم، کلاغان چمنش را».
میگفت: «کج اندیشی درد نهان است» که کج اندیشان کوردلِ کوفه آشکارا به صلیب خیانتش بستند
«نماند کَفّه میزانِ مرتضی به زمین
در آسمانِ چهارم مسیح شد به شتاب»
و پایان گرفت ماجرایِ دنباله دار سالها سکوت و صبوری،
پایان گرفت داستان مکّررِ مولا و نخل و چاه
پایان گرفت قصّه پر غصّه «قرص نان» و «قرص ماه»
هزار فریاد از این همه تعصّبهای نیرنگ زا.
هزار فغان از این شهر یکپارچه رنگ و ریا.
هنوز ردّپای مهربانیهایش در کوچههای شهر به چشم میخورد که بار خیانت پشتش را شکست.
هنوز عطر نان از گوشه عبایش به مشام میرسید که تیغ عداوت قلبش را درید.
هنوز چشمان زینب از غم زهرا خیس غصّه بود که بر شانه هایش سنگینی یک داغ دیگر جا گرفت.
هنوز نگاه ناباور حسن و حسین غرق غم بود که کینه کوفیان یک جرعه دیگر ماتم و غصّه در جامِ تقدیرشان فرو ریخت.
و در گوش شهر پیچید که: «تَهَدَّمت وا... ارکان الهُدی و انطَمَست اعلامُ الهُدی قَتَله اَشْقِیَ الاشْقیا» سنگینی یک کوفه ماتم بر دلها چنگ میزد.
و امروز تاریخ چهارده بار ورق خورده است و ما غربتت را نسل به نسل به دوش میکشیم.
و به قدر مظلومیتت نفرین میکنیم چشمهای دو رنگی را که پس از تو بر خیانت خفّت آفرینِ خویش خندیدند و فانوسهای
نیمه جانی را که پس از تو بر مزار بیوفاییهایشان آویختند.
که اعتبار تو را به زنجیر خیانت کشیدند.
و نگاهت را شلاّق کینه بستند.
و صولتِ حیدریات را با دستانِ دسیسه شکستند.
امروز چهارده بار تاریخ ورق خورده است،
و ما هنوز قبله ایمان را نیافتهایم.
مولا جان!
کاش در کوچههای کوفه دلمان ردّی از تو مییافتیم.
افسوس که تنها پنج بهار با خنکایِ عدالتت شکفت.
افسوس که کوفهنشینان بیکفایت دچار کفر شدند و قلب دریاییات را شکستند.
آری سحر بود و محراب و علی که چون قطره اشکی بر زمین میچکید.
مردم همان مردم،
کوفه همان کوفه،
امّا در حوالیِ محراب بوی مدینه میآمد.
بوی فاطمه
بوی پیمبر.
شمشیر کینهات را بر کمر بیاویز. در تقدیر نخست تصویر شقیترین مردمان را میشود دید.
سحرگاه نوزدهمین روز رمضان است.
برخیز! وعده شومت را به انجام برسان،
کاش میدانستم آن وقت که علی علیهالسلام برای نماز صبح صدایت کرد، چگونه از نجابت چشمهای معصومش شرم نکردی.
علی علیهالسلام همیشه دنبال شهادت میدوید و تو ننگ همیشگی قتل علی علیهالسلام را بر پیشانی نحس خود حک کردی.
شمشیرت را به چند دینار زهر دادی؟ ولایت علی علیهالسلام را به کدامین نگاه هرزه فروختی؟
تردید، تمام زوایای ایمانت را پر کرد؛ ایمانی که از ابتدا بوی خیانت میداد.
دستار خشمت را محکم ببند نامرد!
شمشیرت تو را به دوزخ میرساند و علی علیهالسلام را به لقای پروردگارش.
شمشیرت "پایههای هدایت را فرو میریزد" و ارکان عرش را میلرزاند.
از چشمهای نجیب علی علیهالسلام شرم کن.
از آن روز که دست بیعت در دست او گذاردی و علی علیهالسلام برای بار دوم و سوم تو را فرا خواند تا پیمانت را محکم کنی.
دستار خشمت را محکم ببند نامرد!
شعلههای دوزخ در انتظار «اشقی الاشقیا» زبانه میکشند.
طیبه تقی زاده
غربت، تمام شب را فرا گرفته و بر تنهایی نخلها سایه گسترده است.
ستارگان، سر در تاریکی آسمان فرو بردهاند و سوسومی زنند.
حال که یتیمان، در اشک و سوگواری خود تنها ماندهاند، دیگر چه کسی مرهم زخم هایشان باشد؟
کدام مرد با کوله باری از محبت، شبانه از کوچه پس کوچههای یتیمی بگذرد و دست نوازش بر سر هر چه یتیم است بکشد؟
کیست که برای کودکان یتیم کوفه پدری کند؟
دیگر کدام مهتاب بر تاریکی و خلوت نخلها بتابد و زمزمه غربت خویش را در چاه بیکسی با خدایش درد دل کند؟
دیگر کدام امام برای کمیل دعا بخواند؟
دیگر کدام سجده را فرشتگان تا عرش کبریایی پروردگار بالا برند؟
دیگر کدام قنوت را به اجابت پروردگار برسانند؟
دیگر کدام سائل، انگشتری از دست نماز گذار بستاند؟
دیگر کدام شانه تکیه گاه حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام خواهد بود؟
کدام عدالت، دست برادر را به هرم شعلههای آتش نزدیک خواهد کرد؟
کدام دست بیت المال را بیهیچ مصلحتی به صاحبانش خواهد رساند؟
باید زمین از هم فرو بپاشد و ارکان آسمان در هم شکند.
باید کدام جهالت را قصاص کرد و شمشیر بر فرق کدام یک از نامردیها کوبید.
آه ازین جماعت جاهل و دو رنگ!
آه از این همه نادانی که قرآن ناطق را بر سر نیزه و رأی ناصواب خویش گذاشت و عقل ناقص خود را ترازوی قضاوت خویش نهاد.
اُف بر نمک نشناسی این قوم!
او امشب میهمان دختر است، امشب، حال و هوای دیگری دارد. انگار، انتظار چیزی را میکشد، بیتاب است بی قرار، دخترش «ام کلثوم» دل نگران؛ بی صبری پدر را مینگرد، چه
واقعهای در پس پرده غیب، چنین علی را بی تاب ساخته که لحظه به لحظه به آسمان مینگرد و آه میکشد، انگار، میخواهد برای آخرین بار، با همه چیز وداع کند، با در و دیوار، با خشت خشت خانه، با آسمان، با ستارهها...
علی، بی تابانه، آمدن سحر را به انتظار ایستاده! گوش به زنگ صدای پای سحر است. سحر گاهی که او را به آرزوی دیرینهاش خواهد رسانید...
کوفه لبریز از اشباح مرموز و نقاب بسته است. چه قدر امشب کوچههای کوفه، هراس انگیزند؟! چه قدر امشب هوای کوفه سنگین است؟ چه قدر امشب احساس غربت میکند، ماه را میگویم! چه قدر احساس دلتنگی میکند، خرابه را میگویم! شبحی شوم، نقاب به چهره دارد و شمشیری که زیر ردایش، به شومی میدرخشد.
امشب شب 19 ماه مبارک رمضان است، شبی که فقط علی از راز بزرگش خبر دارد
فرشتگان هم میدانند، که این گونه بیتاب و دل نگران قیامت لحظههای وداع را، به نظاره نشستهاند.
ماه، هم میداند که کم فروغتر از دیگر شبها، شرمندگی کوچههای کوفه را پنهان میکند.
نخلستانها هم میدانند، از سوز مناجاتهای علی، از وداع آخر امیر...، چاه هم میداند، از ضجّههای بی قراری علی
امشب شب پایان دردهای علی است، شب پایان دلتنگیها.
سه دست، پیمان بستند تا سحرگاه نوزدهم ماه رمضان، به ضربت شمشیر سه نفر را بکشند...، و شومترین دست، دست شقیترین انسان روی زمین ابن ملجم بود، دستی که، به ضربت شمشیر زهر آگین خود تا همیشه سرنوشت روسیاهی را برای خویش رقم زده، ابن ملجم مرادی، خروج کرد دین و ایمانش را به برق نگاه دنیا فروخت، عطش شمشیر خود را به زهر فرو نشاند؛ شمشیری که اینک در غلاف به انتظار نوشیدن خون نشسته است.
ابن ملجم در گوشهای از مسجد کوفه به خواب رفته است.
لحظه لحظهی وداع است. علی، آماده رفتن به مسجد است. رستاخیز این دقایق را واژهها، توان تغییر ندارند. چگونه میشود از نگرانی عمیق دختری نوشت که به اصرار از پدر میخواهد صبح را به مسجد نرود.
چگونه میشود از بیتابی و بیصبری مرغابیانی نوشت که با اضطراب میخواهند مانع از رفتن علی شوند؟ چگونه میشود از دلهره کوبه در نوشت که به التماس، دست به دامن مولا شدهاند
کوچهها آرام دل سپردند به طنین تنهای شاهکار خلقت، هوا باولع، عطر مولا را نفس کشید. علی، به شهادت نزدیک میشود!
سلام، مسجد کوفه جان پناه خستگیهای علی!
سلام، محراب مسجد کوفه، جایگاه پروازهای عاشقانه علی!
سلام، سجاده مهر تسبیح!
سلام، خشت خشت دیوارهای مسجد!
تا میتوانید علی را نظاره کنید یک دل سیر، علی را به تماشا بنشینید که این آخرین لحظه دیدار است.
صدای اذان میآید برخیز، شهر فرو رفته در خواب!
طنین صدای گرم علی را به گوش جان بشنو؛ این صدای وداع علی است.
ابن ملجم در کمین نشسته تا در لحظهای مناسب سرنوشت شوم خود را رقم بزند. محراب، غرق در مناجات علی و چه لحظهای زیباتر از سجده، اوج پرواز مولا.
علی، در همسایگی خداست
برق شمشیری تمام آسمان را تیره ساخت.
سوره سرخ شهادت تا خدایت قد کشید.
و جبرئیل، سر برهنه در وسط هفت آسمان ندا در داد: که ارکان دین لرزید و عدالت در محراب کشته شد. و صدای علی، در کنگرههای عرش طنین انداخت؛
«به خدای کعبه، که رستگار شدم»
در ساعتی که هول مکرّر داشت
دیوارهای خانه ترک برداشت
ممنوع بود رد شدن، امّا زن
در دست، حکمِ «رد شو و بگذر» داشت
حسّی لبالب از «شعف» و «وحشت»
حسّی «شگفت» و «دلهره» آور داشت
در قلب او جوانه یک گل بود
یک سینه آرزوی معطّر داشت
هر چه ستاره مست شد و رقصید
شب را صدای شادی و دف برداشت
صد صف فرشته سجده به کودک کرد
آن لحظه عرش حالت دیگر داشت
(شصت و سه سال بعد) همان کودک
یک روز صبح زود که از در داشت -
میرفت سمت کوچه، زمین نالید
(از آنچه روز فاجعه در سر داشت)
بانگ اذان شنیده شد از مسجد
مردی برای دفعه آخر داشت...
:«پاشو غریبه!»
:«کیست؟»
:«منم!»
(یعنی:
اصرار بر هر آنچه مقدّر داشت)
:«قد قامت الصلّواة!»:
:«نه، وقتش نیست!»
(در سجده، ضربه حالت بهتر داشت)
:«سبحان رَبْ...»
(و وقت مناسب شد
این سجده حکم وقتِ مقرّر داشت)
:«فُزْتُ وَ رَبِّ...»
(کعبه به خود لرزید
دیوارهای کوفه ترک برداشت).
این لانه سیاه
این لانه تباهی
این لانه کثیف
این لانه
لانه شیطان است
اینک:
صدای قدمهای روشن باران را میشنوید
صدای قدمهای محکم توفان را میشنوید
این صدا، صدای خروش سیلاب است
صدای پای خیابان را میشنوید
صدای پای خیابان فلسطین
صدای پای انقلاب
صدای پای ولی عصر
صدای پای فرشتگان را به سمت لانه جاسوسی شیطان؛ کوبنده و ستبر.
این صدا، صدای رهایی است
صدای گره خوردن مشت ها
صدای کوبنده خشم
صدای موج خروشان
این صدا، صدای ویرانگر لانه شیطان است
مرگ بادت ای شیطان!
این است لحن خیابان ها
این است لهجه فرشتگان بیرق بر دوش
لانه عفریت، ویران باد!
مشتهای گره شده! خشمهای شعله ور! غیرتتان را میستایم، که مشت میشود و بر دهان طمع خونخواران فرود میآید.
چنگ هایتان را میستایم که بر گرده شب چهره گان کشیده میشود.
زخم هایتان را میستایم که فریادی میشود تا مرگ را در کام بر سفره نشستگان بیدرد، شرّه کند.
قلمهایتان را بر دارید! بر صفحه سیاه شب بنویسید. روز را نقاشی کنید. روی شبها دریچه بکارید.
به بچههایتان بیاموزید که ترانه هایشان را فریادی کنند بر سر استکبار.
به بچههایتان بیاموزید که تلاطم را نقاشی کنند، موج را بیاموزید که آرام ننشینند. بیاموزید که مشت هایتان همواره گره کرده باشد.
به راستی که سهم ما از زندگی این نیست که دیگران در کاسه هایمان میریزند؛ آنها که از سفره خودمان بر میدارند و ته مانده هایشان را به ما میدهند.
سهم ما دریچهای نیست که آنها روی دیوارمان میکارند. ما میتوانیم نور را به خانههایمان بیاوریم. این زمین مال ماست. این آسمان مال ماست. نمیخواهیم کوچههایمان را به سمتی که بیگانه میخواهد بکشیم.
نمیخواهیم آسمانمان را آنها نقاشی کنند. سهم ما از زندگی این نیست.
فریاد شوید! این ظلم را فریاد شوید! این زخمها را، این دردها را فریاد شوید! تا بگوییم ما خود زمینمان را نقاشی میکنیم. آسمانمان را رنگ میزنیم، سفره هایمان را خودمان قسمت میکنیم. چنگ شوید بر گرده دیوهای شیطان صفت! چنگ شوید بر گرده این شب سیاه تا از زیر خراشها، سپیده طلوع کند! مشت شوید و این قامتهای به زور ایستاده را به زمین بکوبید! مشت شوید! میستایمتان؛ با ثانیه هایم دردهایتان را میستایم و با کلماتم، فریادتان را هجی میکنم.
پشت نیمکت نشستهای و به تخته سبز مینگری.
آموزگارت با گچ سفید، دانه دانه کلمه در ذهن تخته میکارد.
«ابر» را که مینویسد، هوای کلاس کمی گرفته میشود.
«خورشید» را که مینویسد، شیاری از نور در گوشه تخته جاری میشود.
میدانی که روزی از پس این کلمات، به درک حقیقت جهان خواهی رسید
روزی معنای واقعی روشنایی را در آسمان «عبادت» در خواهی یافت و خواهی فهمید که «سبز بودن» یعنی قدم نهادن به دشتهای همیشه بهار «ایمان»؛ دشتهایی که به کرانههای ملکوتی «یقین» میرسند.
میدانی که هر چه درست نوشتن را بیاموزی، باید از «چه نوشتن» را نیز فراگیری.
باید بدانی که این کلمات، راهی روشن دارند که به آفتاب منتهی میشود و گاهی آنان را به یاد میآوری که هم سن و سال تو بودند، اما روزی نیمکتهایشان سنگر شد و گچ هایشان فشنگ.
آنان که در آسمان سبز شهادت، پرنده شدند و این گونه همدسته مرغان معرفتآموز الهی گردیدند.
آنان که تخته سبز را به جستجوی بی کرانهترین وسعتهای سبز رها کردند و خود، ستارههایی شدند که باید درس روشنایی از آنان آموخت...
پنجشنبه
14 آبان 1383
20 رمضان 1425
2004 .Now. 4
ثانیهها از توقف بیزار بودند،
که محمّد آمد؛ سوار بر مرکب همت، و علی، با ذوالفقار غیرت.
باید این سکوت مطلق میشکست.
مکّه دیگر آن مکّه نبود که محمّد صلیاللهعلیهوآله با چشمانی بارانی وداعش میکرد.
پر بود از مکر و حیله.
پر بود از عنکبوتهای مرگباری که بر دروازههای شهر، تار خدعه تنیده بودند.
و محمّد آمد!
تا قطرهای دانایی در جام جهل، فرو ریزد.
خاک مکّه صدای گامهای محمّد را روی قلب خویش حس میکرد.
و میرفت تا در زلالترین لحظات اذانهای سبز بلال، غرق شود و بر سبزترین سجدههای محمّد سلام دهد.
محمّد میآمد، به یاری شانههای خمیده و بت زده.
میآمد تا چشمانِ سیاه بلال را با قلب سپید خویش پیوند زند.
سالها بود که شکوفههای محمّدی مکّه بیحضور او میشکفتند.
سالها بود که بازار جهالت پر رونق بود و داغ
وقتی همه در تخیّل یخ زده خویش، از مهره مردگان، جهل میساختند و بر گردن میآویختند.
و اکنون مکّه زیر و رو میشد.
نسیم پیروزی بر آسمان مکّه وزیدن گرفته بود.
یکرنگی از دور دست کوچههای تجّمل زده مکّه دست تکان میداد.
شهر، بر سر انگشتان اراده محمّد میچرخید.
ملکوت در آسمان مکّه جاری شده بود!
پایتخت پاکیها باز هم تکیه بر ستونِ همّت علی و غیرت محمد میزد. محمّد میآمد تا روزهای وحشت زای رسوب کرده در دامان شهر را بشوید و نسیم عدالت بر پیکر شهر بریزد.
میآمد تا بر کوچههای شبزده مکّه، نم نم خورشید ببارد و ضیافت نور و روشنی بر پا کند.
میآمد تا رگهای بادیه نشینان را یک بار دیگر پر از کلمة الله کند.
سالها گذشته بود از روزی که قطره قطره دریای کعبه چکید
آی ابوجهلهای جهل آفرین، چه شد روزهایی که محمّد از حق میگفت و شما با سنگ کینه پاسخش میدادید؟!
آی ابوسفیانهای کج بین و کفر اندیش، امروز مکافات عدل را به دست خویش میکشید.
ثانیهها محو میشدند شتابناک و شوریده.
اکنون در پشت جهل پوشالی مکّه، تنها لبخندهای شیشهای علی پیدا بود و نگاه ملکوتیِ محمّد.
صدای نفسهای جبرئیل، همه جا را پر کرده بود.
جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطلُ کانَ زهوقا...
صدای بال فرشتگان را میشد شنید.
و محمّد باز هم یک شهر نامهری را در مهربانیِ نگاهِ خویش ذوب میکرد و در توالیِ تبسّمهایش به سجده میکشاند.
آری، محمّد صلیاللهعلیهوآله میبخشید،
که بخشندگی را از او آموخته بود.
ترس، سایه هولناکش را بر اهالی شهر گسترانده است.
شلاقهای بو لهبی در دستان عناد خشکیده است.
حالا کاروان محمّد صلیاللهعلیهوآله در راه است
کاروان شلاق خورده دیروز، کاروان رنج کشیدهها، طعم غربت چشیدهها، آنها که روزی جز پیراهنی که بر تن داشتند، چیزی برای همراهی سفری دور و دراز به سوی مدینه نداشتند و در اوج بی کسی، به پناهگاه الهی پناهنده شدند.
و چه پناهگاه امنی!
حالا همین کاروان است که با ابهت و شهامت، پا بر سر در شهر نفرین و تردید و تحقیر مینهد.
پا بر سر در خانقاه بتان و بت پرستان.
ابو جهلهای سر بر کشیده از ترس چه میدانند که پیامبر رحمت، بی هیچ سلاح انتقام و خشمی، به فتح شهر خواهد نشست و جای شکمبههای نفرتی که بر سرش میریختند، و استخوانهای شکستهای که بر گونه هایش مینواختند، لبخند رحمت و بخشایش، هدیه طلسم شدگان کفر خواهد کرد.
«دلت کتیبه خورشید روزگاران است
صدای خون تو در آیههای قرآن است
تو از دیار کدامین ستاره میآیی
که از نگاه تو دریای نور جوشان است
ز ابر دست تو باران مهر میبارد
به دیدگان تو صد آفتاب پنهان است»(1)
1) . نصراللّه مردانی.
و علی علیهالسلام بر شانههای توحید بالا خواهد رفت و یداللّه، که برتر از همه نیروهاست بتها را به خاکساری خواهد نشاند.
کعبه از غبار شرک زدوده و به سیمای ابراهیمی آراسته خواهد شد و آوای ملکوتی «لا اله الا الله» آسمان مکّه را در هم میپیچد تا دلهای سوزان تردید ما به سوی یکتا پرستی مهر و عشق، پروانه وار پرواز کند و مهمان تنها و سختی کشیده دیار مشرکان، به شکرانه حضور نور، لبیک ایمان و عقدههای خفتهشان را آشکارا فریاد زنند.
وقتی ابوجهلهای توطئه و شک، خزیده در تنگ و تاریکترین روزنههای گریز، هنوز بر خاک میسایند و از وحشت، سرخ و سیاه میشوند، فرشتگان به لبخند بشارت، برای مؤمنان پیام میآورند که: «جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلَ اِنَّ الباطِلُ کانَ زَهوُقاً»
جمعه
15 آبان 1383
21 رمضان 1425
بگذار خون بگرید کوفه!
بگذار کاسه گدایی بدست بگیرد شهر!
این شهر خواب زده و خاموش!
این شهر غبار گرفته و نیرنگ!
بگذار بعد از این هوای جهان ابری باشد و دلگیر!
بگذار باران سنگ ببارد بر سر این شهر!
بگذار مردان یاوه و نیرنگ، بینصیب از میزان عدالتت شوند.
بگذار کوچههای دلمرده، صدای نیلوفرانت را نشنود
بگذار ویران بماند این شهر! این شهر نا اهل
بگذار این بامهای کاهگلی و کوتاه فرو بپاشد.
بگذار این شهر نفرین شده، روی خوش نبیند.
صدای پای تو آرامش این شهر بود
صدای پای تو؛ تقسیم کیسههای نان و خرما بود.
صدای پای تو؛ امید لبخندهای کودکانه بود
صدای پای تو؛ تقسیم مهربانی بود و عدالت
صدای پای تو؛ خواب از سر کوفیان میپراکند
بگذار بینصیب بماند این شهر! این شهر از نفس افتاده
از صدای پای تو
از لبخند مهربانه تو
از پیشانی معطر تو...
آنان که به کوفه رفتهاند
این شهر را پس از تو؛ ویرانهای بیش نمیبیند
شهری یکبارچه گرسنه و رنجور
شهری یکپارچه سیاه و خاموش
شهری با دیوارهای فرو ریخته
شهری با قیافههای کریه
شهری که هنوز چشم به راه نان و خرماست
شهری که هنوز نیازمند لبخند است
شهری گرفته و مرده
شهر کوچههای تو در توی گم راه
با نخلهایی که حاضرند به مهربانی تو قسم بخورند
شهر کوفه
بعد از تو
شهر ارواح است
شهر ارواح گرسنه و محتاج
شهر ارواح کاسههای گدایی در دست
کوفه؛ دیگر کوفه نیست
شهری است با آرزوهای مرده
شهری که باران ندارد
فراتر از انسان به سوی مرگ سرخ آغوش باز کرد.
پنهان نمیتوانم کرد این را که دیر سالی است وسوسه یافتن آن را از همیشگی در من میتپد.
این را که دیر بازی است با این راز زیستهام و دیر هنگامی است که تا آستانه نومیدی و دست کشیدن پیش رفتهام، اما چون به تبسم جاری نام تو رسیدم، باز گشتم... و آغازی دوباره بر کاری جان فرسا ردّ خون را میگیرم... از کوچههای تنگ کوفه میگذرم، به آستانه نان و نمک میرسم؛ آن جا که شیر از نان و نمک جدا میشود.
بیصدا میگذرم از کوچههای غربت. سکوت شاید بتواند چند گامی به پیشم ببرد؛
بی صدا میگذرم از کوچههای کوفه... از سنگها صدا میآید که تنها بود و من مفهوم غریبی از تنهایی در ذهنم شکل میگیرد؛ چیزی مثل دلتنگی شاعرانه در غروبی پاییزی یا سرخوردگی از حسادتی کودکانه و... میگذرم.
به چاه میرسم... پر از سکوت است و غربت. سر در چاه فرو میبرم تا نشانی از آن همه یگانگی و بیگانگی بیابم.
چاه در خود فرو میریزد «او تنها بود» و تصویری از مردی پیش چشمانم میگستراند که انسان را آنگونه میخواست که خود دریافته بود؛ آنگونه که شایسته «احسن الخالقین» باشد.
ردّ خون را میگیرم... به درد میرسم و به استخوانی که در گلو میشکند و فریادی که بر نیامده در سینه خفه میشود. واژه از ذهنم فرار میکند... انگار فضایی نیست اصلاً تا در واژه نشیند و آنگاه وصفی شود در توصیف مردی که تنها میدانم که بود و باید میشد.
ردّ خون را میگیرم و به تنهایی میرسم. (چیزی که حالا تصویر کهنه پیشین از ذهنم پاک شده است)
چیزی که مثل انزوا نیست، مثل سرخوردگی یا دلزدگی نیست.
تنهایی. یگانگی و بیگانگی. در فهم نیامدن و در سینهها نگنجیدن.
حالا تنهایی شبیه شعر نیست. شبیه دلتنگی یا بیحوصلگی رایج واژهپذیر.
تنهایی از همه واژگان جدا میشود. از همه صداها و اصوات و حروف میگذرد و تنها شایسته کسی میشود که
زمانهاش نتوانست ادراکش کند. کسی که در سینه زمان نمیگنجید؛ چرا که فراتر از انسان بود.
از من مپرس راز دل سپردگی را؛ راز کسی که مرگ، آغاز رستگای اوست.
هر چند دیر سالی است که در پی این راز دویدهام و هر بار تا آستانه یأس رفتم.
اما هر بار با شنیدن نام او بیاختیار به سراغ گشودن این راز میروم... کاری شاید به عبث....
در تقویم، صفحه دیروز را میدیدم که در پسِ روزان و شبان بسیار، گم شده بود.
دیروز، شرمگینتر از همیشه تاریخ، خنجر خونین ملجمها را مدفون میکرد.
دیروزها گذشت و امروز به خون خواهی حضرت عشق برخاسته است.
کجاست خنجره عدالت که بر بام تاریک تاریخ، فریاد حق برآورد.
کجاست ذوالفقار، تا از نیام در آید و رجز قیام بخواند؟
کجاست بازوان جوانمردی که قلعهگشایی میکرد؟
کجاست دستان مهربانی که برای یتیمان شهر، عطر حضور پدر را تداعی میکرد؟
این همه کاسه سفالی در حوالی شهر، که را میجویند؟
این آسمان مه گرفت، سر گربستن دارد.
نخلهای کوفه خون گریه میکند این ارتعاش آه علی علیهالسلام است مانده در ته چاه.
سر بر دوش کدامین دیوار فرو ریخته گریه کنم؟
در کدامین خرابه، در خانه کدام سائل و مسکین، تو را بجویم؟
مولا! ردّپای تو را باید در اقیانوسها دنبال کنیم؛ با فانوس روشن نهجالبلاغهات، با خطبههای فصیح باورت.
امشب، شب آغاز یتیمی انسان است.
آسمان چشمها پوشیده از ابرهای سیاه باران زاست.
موجهای سهمگین سر بر صخرهها میکوبند.
مولا، سراغ تو را باید از کدامین پرنده بگیریم؟
ای وسعت گلهای یاس ارغوانی در چتر نگاهت!
ای خوبتر از خوبی!
پلک بر هم مگذار مولا!
یتیمان شبهای نان و لبخند، چشم به راهند
مگذار بعد از این، زمین رنگ آفتاب نبیند.
مگذار کوفه گرد مصیبت همواره بگیرد
پلک بر هم مگذار مولا!
بعد از این چه کسی انسان خرما بر دوش، خانههای گرسنه را دق الباب کند.
چه کسی شانههای خستگی زینب شود
چه کسی لرزه بر جان شیطان بیندازد.
چه کسی سوز «یا رب یار بّش» نیستان را آتش بکشد
نخلهای بعد از این، شبهای بیتو را تاب نخواهند آورد
خرماهای پس از تو زهر است
خرماهای پس از تو طعم تلخ نفرت است
خرماهای پس از تو اشک است
پلک بر هم مگذار مولا!
چاه بعد از این، کوره زخم است
آتشفشان خون و اشک است
چاه بعد از این، لختههای آه است
شبهای کوفه بعد از این روی صبح را نخواهند دید
شادی از کوچهها رخت خواهد بست
بعد از این، هر چه نسیم بوزد، آه است
هر چه آفتاب بتابد، زخم است
هر چه گل بشکفد، بغض است
پلک بر هم مگذار مولا!
کوفیان، تیغ جهالتشان را تیز کردهاند
شمشیرهاشان را برق انداختهاند
تازیانههاشان را گرد گرفتهاند
خنجرهاشان لبخند میزند...
شبهای کوفه، با خود غربتی را دارد که تا از کوچههای وفایش نگذری، آه نیمه شب مرد بیخواب نخلستانها را نخواهی فهمید!
کوفه، وقتی که سایه خسته علی علیهالسلام را بر دیوارهایش داشت، شهر دلتنگیها بود. حال که نگاه پر از خون علی علیهالسلام از بام شهر پر کشیده است، از کوفه، جز بادهای سرگردان غربت، عابر دیگری نمیگذرد.
کوفه، تا وقتی که طنین صدای پای علی علیهالسلام از نفس نیفتاده بود، سنگ جلوی پایش میانداخت و راهش را ناهموار میکرد.
اکنون که جز ردی از خون آبلههای پای او بر جای نمانده است، تازه پای همراهی با علی علیهالسلامرا پیدا کرده است.
کوفه، تا وقتی که فریادهای شکوهآمیز علی علیهالسلام در لابلای تاریخ مظلومیتش گم نشده بود، پنبه در گوش میکرد و خود را به ناشنوایان مادرزاد شبیه میساخت و انعکاس صدای عدالت خواهی علی علیهالسلام، به سوی خویش باز میگشت.
اینک که جز چاههای کوفه، کسی از رازهای شبانه علی علیهالسلام آگاه نیست، تازه همچون کودکان ناقص العقل، در پیری و کهن سالی اش، زبان به تکلم و گوش به استماع باز کرده است. اما چه سود که مرگ در انتظار کوفه نشسته است!
کوفه را از این پس، شهر اموات و مردگانی بدان که برای همیشه، راز حیات را گم کردهاند و خانههاشان، قبوری است که آنان در خود مدفون کرده است.
نفرین به شهری که دریای دل علی علیهالسلام را به خون کشاند، داغ غربت بر پیشانیاش نشاند و عاقبتش را به محراب دو نیم شده ختم کرد.!
آسمان تیره و تار است و زمان بیقرار.
کوفه بیتاب است.
سحر به خود میپیچد.
ماه به خود میلرزد.
تقدیر، دست و پای خویش را گم کرده است.
زمان در جا میزند.
مرد، باید برود.
کسی او را میخواند.
کوچههای کوفه را میپیماید، تا مسافر جادههای نور شود.
کوفه مضطرب است.
زمین نفس نفس میزند.
گل حضورش، در گلستان مسجد شکوفا میشود.
شبنم نماز صبح، از گلبرگ لبانش میتراود.
ناگهان، قلب محراب میتپد... «فزْتِ و رب الکعبه»... فرق آسمان، شکافتند.
چهره آفتاب را خون گرفت.
شفق گریست و زمان فریاد برآورد:
«بَأیِّ ذَنْبِ قُتِلَتُ» افسوس، کوفه تو را نفهمید!
برخیز مولای من! برخیز ای غریبه آشنا! کولههای نان و خرما هنوز گرده آشنا تو را جستجو میکنند. این کوچهها
قدمهای ترا میشناسند. کولهات را بردار یتیمان منتظرند. بعد از تو چه کسی فریاد رس کودکان کوفه خواهد بود، چه کسی پدر یتیمان خواهد شد و دست نوازشش کودکان را آرام خواهد ساخت؟
برخیز! نیمههای شب است چرا دیگر نخلستانها صدایت را نمیشنوند؟
فریاد بزن مولا! صدا ضجه تو را فرشتگان دوست دارند؛ بخوان «مولای یا مولای انت الغنی و انا فقیر و هل یرحم الفقیر الا الغنی».
برخیز! مگر چاههای کوفه را دیگر محرم نمیدانی، چرا درد دل نمیکنی؟
برخیز مولای من! صدای نفس آشنایت را در کدام نخلستان جستوجو کنیم؟
آه، وقت نماز نزدیک است. اذان چشمهای شب زنده دارت را هرگز در خواب ندید. مسجد کوفه منتظر است. برخیز، وقت نماز است، نماز... علی علیهالسلام جان! چرا بر نمیخیزی؟ تو که دغدغهات نماز بود! چرا محراب را منتظر میگذاری؟
فجر تا سینه آفاق شکافت چشم بیدار علی خفته نیافت.
برخیز مولای من! سفرههای نان جو نمک، انتظارت را میکشند.
برخیز مولای من! برخیز و بگو زینب علیهاالسلام، بعد از تو، سر بر شانه که بگذارد.
برخیز و «حسن علیهالسلام» را میان این همه طعنه و دشنام تنها نگذار.
برخیز و به شمشیرهای آخته کوفه بگو با حسین علیهالسلام مدارا کنند. شاید این مردم نمیدانند گلوی حسین علیهالسلام، بوسگاه رسول خدا بوده است.
به بامهای کوفه، زینب را نشان بده تا خوب تماشایش کنند.
تا مبادا او را با کافر و خارجی اشتباه بگیرند.
برخیز و با هر لقمه نان که در دهان کودکان میگذاری، از حرمت زینب علیهالسلام با آنان سخن بگو.
برخیز مولا، برخیز!
نگاه تو را به دو نیم میتوان تقسیم کرد؛ نیمی مهر و نیمی دیگر خشم.
مهر تو پرتو افشان درختان کوچک احساس، خشم تو، توفانی هست بر پیکره خارها.
تو از خانه نورآمدی
خورشید نجابت چشمهایت در آسمان چهرهات میدرخشید
قطره قطره اشکهای شبانهات، نهر نخلستان صبر توست.
وقتی یاس تو را پر پر کردند، قامت آبشار تو بر سنگ سیاه زمین شکست و غبار اندوه، بر شیشههای احساست نشست.
بعد، آسمان نگاه تو ابری شد
ابر چشمان تو شب و روز گریست
روزها گذشت و گذشت...
چشمهای تو به انتها نگریست
به روزی که زندگی را با عبارتی تفسیر کردی؛ «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبه».
صدای ناله شب را دگر نمیشنوم
زبان حادثه لال است اگر نمیشنوم
دو چشم کوفه به خوابی عمیق رفته مگر
که ضرب گام تو را هر سحر نمیشنوم؟
دو دستِ چاه به هفت آسمان بلند شده
و سوزِ ناله از این بیشتر نمیشنوم
صدای ضجّه آتش گرفتهات را باز
میانِ حنجرهای شعله ور نمیشنوم
تو ماندی و غمِ لبریز لحظههای صبور
صدای فاطمه را پشت در نمیشنوم
طنین نالهای از کوفه بر نخواهد خاست
مرا به خانه مولا ببر، نمیشنوم
به دست باد میافتد چراغِ بعد از تو
به دستِ حادثه نهجالبلاغه بعد از تو
تو را از کدام دریچه فرا خواندهاند که هر چه بهار، رو به روی گامهایت بر خاک میافتد؟
تو را از کدام دریچه روشن فرا خوانده که منشوری از رنگ، تو را تنگ در آغوش کشیده است؟
تو را آسمانها صدا میزنند با بوی سرشار شکوفههای خرما.
تو را مریم به نظاره مینشیند با آغوشی گشوده از جنس نوازشهای مادرانه از پس سالها دوری.
تاریخی آتش گرفته، کوهی شعله ور از عصیان و تو بالا دستِ آسمان، سماعِ نور میکنی.
این سو هزاران چشم از پس تاریخ خیره بر آسمان، این سو دم مسیحایت موج زن در هوای متراکم پیرامون، این سو نفسهایت آغشته به بوی رسیدن.
میان آنچه نور، به تماشا نشستهای خاک را، صلیبهای آتش گرفته، چشمهایی مبهوت که خیره مینگرند و پلک میزنند آسمان را، جولانگاه پروازت را.
میگذری آهسته، بوی شکوفههای سیب میدهی.
تاریخ، سکوت میکند، حیرت میتراود از نگاه زمان.
این شهر نمیداند دستهای تو پیوستهاند در آسمانها، پیوند خوردهاند با خورشید.
این شهر نمیداند ردّ گامهای تو تا ابرها میرسد.
این شهر که از دم تو بینا شده، چشم میبندد بر روشنی دستهای تو، بر روشنی چشمهایت و بر روشنی کلامت.
این شهر طغیان زده صلیب تو را بر دوش میکشد و بیمحابا بالا میرود از کوه.
این شهر روی شانههای خویش حمل میکند گور خویش را، این شهر...
و تو هم چنان میپیچی در نور؛ در ردایی از جنس بهار.
صدایت را نمیشنود گوشهای شهر که پنبه زاری از غفلت، گوشهایشان را کر کرده است.
دستهایت تا کمرکش آسمان میرسد.
دستانت را میفشارد مریم و چشم میچرخانی در آسمان بالاتر از همیشه.
بالهای پروازت را ملائک به پیشواز آمدهاند.
پیشانی بلندت تاریخ روزهای نیامده است.
کدام روز روشن باز میگردی در رکاب نور؟
این سو صلیب و چهار میخ
این سو سکوت و سیاهی
آن سو هوایی سرشار از عطر بالهای ملایک، لبخند رقیق مریم پیچیده بر شاخههای تاریخی خرما و دستهای تو که میشکافند آسمان را به قصد رسیدن
کدام دقیقه لبریز، بهار را میشکوفانی با ردّ گامهایت در رکاب نور؟
تو را از کدام دریچه...؟ تو را از کدام آسمان...؟
تراژدی تکرار خواهد شد
دیری نمیگذرد که رنج هایت را به دوش خواهی کشید و از دروازههای ملکوت خواهی گذشت
تو مرگ و زندگیات هر دو آیههای تجلی بودهاند؛ پدر نداشتی و از دامن معجزه تولد یافتی، مادرت که روزه سکوت گرفت، به زبان آمدی و جبرئیل، گهوارهات را تاب داد تا پیامبر مهر و مهربانی شدی... اما دریغ که ایمان نیاوردند.
صلیب آوردهاند تا اطلسیهای هدیه آوردهات را از آن بیاویزند.
میخواهند قاصدکهای منادی سعادت را پرپر ببینند و پاره کنند نامه خدا را... نمیدانند که کوهها نیز در برابر خواست الهی کاه میشوند.
کیست که بخواهد حقیقت را به زنجیر بکشد؟
میخواهند نگذارند صدای کهکشانها به گوش فسیلهای خاک نشین برسد
نمیدانند که به زودی در محکمه وجدانشان به زانو در خواهند آمد.
تراژدی تکرار خواهد شد.
ناودانهای نزول باران بسته خواهد شد
پنجرههای نوازش نسیم بسته خواهد شد
پلکهای خسته حضور بسته خواهد شد
«طلوع خورشید را برگشت خواهیم داد».
هر پیامبری که فرستاده شد یا نشنیده گرفتند یا صداقتش را با سنگ جواب دادند
انگاری آدمی زادهها را میلی به برخاستن نیست!
قلبها آن قدر خاکسترنشین عصیان بودهاند که نور توبهای تاریکیشان را روشن نمیکند
هر پیامبری که فرستاده شد یا جسورانه زبان به طعنهاش گشودند یا پرده گوش هایشان را کشیدند تا نشنوند صدای خدا را...
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
تراژدی تکرار خواهد شد
ما تو را باز پس خواهیم گرفت
فردای قیامت، گلایهات را فریاد خواهی زد
منزلگاه تو نه کوچکی زمین که بهشت ابدیت خواهد بود
به آسمانها خواهی رفت
تو رسالتت را پا به پای خطر و عاشقانه دویدی
دیگر نه نیش خندها و ریش خندها که پیالههای تبسم و مدالهای سرور به استقبالت خواهند آمد
انجیل را بردار تا دست نوشته هایت را به غارت تحریف نسپارند
دیری نمیگذرد و تراژدی به پایان خواهد رسید
حجت خدا تمام خواهد شد و تو «مسیحا» میشوی؛ همگام با موعود(عج) و همنفس با آخرین ندای رستگاری!
جمعه
22 آبان 1383
28 رمضان 1425
2004 .Nov. 12
هم صدا با توایم، هم نوا با تو، این دردها، این داغها و این کشتههای انبوه بر شانههای تو، کمر تاریخ را شکسته است فریاد میزنیم، هم صدای حنجره تو از گلوگاه تو، آواز میخوانیم رنجهایت را.
چنگ میبریم تمامی حصارها را تا پاره کنی تمام زنجیرها را.
شب آواره از آغوش تو بالا نرود
خون پاک تو به حلقوم یهودا نرود
صدایت باید بپیچد در ارکان خاک، باید بلرزاند افلاک را، این داستان دردهای توست که سینه به سینه میگردد و نسل به نسل، شکوفاتر از همیشه عطر پاک قربانیان تو را دارد.
میپیچد صدایت در دهلیزهای زمان «از سالها پیش، تاریخ را با سنگ رقم زدهای و امروز، هر درخت به پاس ایستادگیات جوانههای سنگ میدهد.
پاره کن این زنجیرهای پیچیده بر پایت را، بال بگیر در گستره آبی بالا دست، این جا فلسطین است زادگاه تو، نگذار علفهای هرز بپیچند بر شاخههای استوار کشورت. چه سال هاست که این عقده مگوی گره خورده در گلویت میلرزاندت و دستانت گلوله میشوند و هر سنگ، ریگستان ریگستان داغهای سرشار تو را بال و پر میدهد.
چه سال هاست که رنجهای نهانت را فریاد میزنی و آسمان میغرّد، با هر صدای نعرهات! چه سال هاست که درختان زیتون گیسو پریشت در باد، میوههای خون و جنون میدهند و چفیههای در باد، نالان خبر از زخمهای کهن پدرانت میدهند.
بایست!
قامت ببند نمازهای تاریخی اجدادت را روبروی قدس.
بایست!
نعره بکش تا ماه
بایست و ایستادگی ات را بال و پر بده در آسمانی غم گرفته
این رمی جمرات است، باید بیندازی آن چه بت را بچرخ گرد بیت المقدس، این قبله گاه دیرین، که هنوز در سجده پیشانی بر خاک میساید.
خونی که در شریانهای تو موج میزند، غضب عرب است
دست هایت را بلند کن
بگذار چشمی که در چشم هایت نطفه بسته است، بشکافد هوای متراکم پیرامون را.
طوری بایست که قامتت را خم نکند
هر آن چه توفان، هر آن چه سیلی از باد
هم صدا با توایم، هم نوا با تو...
این جا اردوگاه مرزی اریحاست
این جا همان نقطه پایانی است که هر کس در شهر خود، مهاجر به حساب میآید.
این جا پرندگانی که روی سیمها نشستهاند نیز پناهندهاند، آخر از زیر بمباران خون و آتش آمدهاند. من خیل پرستوهایی را میبینم که از توفانی سهمگین برگشتهاند.
این جا قطارها فقط بلیط «رفت» میدهند؛ بی هیچ برگشتی.
این جا فلسطین است که کلمات سبز مردمانش چونان زیتونهای رسیده این سرزمین است.
در این جا گل سنگ به میهمانان ناخوانده تعارف میکنند و مردان مبارز، قرائتی دیگر از تورات را میخوانند.
آه، ای سرزمین مقدس، امروز نام معطّرت را بارها شنیدهام، امروز روز جهانی توست و این ساعت: ساعت پرتاب سنگها.
نطفه کریه صدایتان، پاره پاره باد، ای شوم دژخیم که ما فردا به آینههایمان نیز درس انتفاضه را میآموزیم. همانطور که به گهواره کودکانمان در این روزها در قلب بهار نارنجها، باروت جاسازی میکنیم و در عملیات استشهادیِ پرتغالهای خونی حضور خواهیم یافت آهای قدس، ای قبله اول قلب عاشق من. شبانگاهان، آواز مه گرفته رهائی را میخوانم و صبحدم در هوای عاشقانه تو تنفس میکنم من در افسوس مرز ایستادهام و در آنسوی علفهای هرز و تو فراتر از سیم خاردار قد کشیدهای من یقین دارم که شانههای نوجوانانت در زیر یورش پوتینها نمیشکند ای سرزمین مقدس من امروز در راهپیمائی گلهای همیشه بهار
انتفاضه شرکت میکنم و برای زخمهای عمیق تنت، خونِ گلهای سرخ باغچه را میفرستم - بگذار اهریمنان در تلآویو به خواب زمستانی بروند که ما چون کابوس به خوابشان شبیخون خواهیم زد، روز عملیات نزدیک است و من به سپیده فردا ایمان دارم.
بنویس من یک فلسطینیام؛ غریب در وطن، آشنا با سالهای آوارگی.
سرزمین خاکهای تفتیده ارض موعود است.
سرزمین من جغرافیای متبرک وحی است که اقامتگاه گرد بادها و بادهای سیاه شده است.
سرزمین من بهشتِ به غارت رفته زمین است که دیری است جهنم دره گرگها و پلنگهاست.
قطعه قطعهاش فرودگاه فرشتهها بوده است.
سنگهای بیت المقدس ما را سلیمان پیامبر علیهالسلام چیده، خشتهایش را عیسی مسیح علیهالسلام بوسیده و شناسنامه «الخلیل» ما را ابراهیم خلیل علیهالسلام امضا کرده است.
سرزمین من تخت سلطنت ابلیس زادهها نیست، دیو نشین سلاحها و سیم خار دارها نیست.
صاحب خانه خودش از حرمت خانهاش دفاع خواهد کرد.
پرندگان ابابیل در راهند.
سپاه ابره یک بار دیگر سنگباران خواهد شد.
ما سرزمینمان را باز پس خواهیم گرفت.
بنویس من یک فلسطینیام.
پدرم کشاورز بود و سالهاست که شهید شده است.
مادرم مرا با نان و اشک بزرگ کرده است.
به اندازه سنّم زخم در بندم کاشتهاند.
بدنم شهادت خواهد داد که تفنگها ترحم نمیشناسند.
چکمهها آنقدر سینهام را لگد مال کردهاند که بلال گونه، فریاد رسی جز خدا نیافتهام.
خنجر به حنجرهام گذاشتهاند؛ من اما آزادیام را به هیچ نامردی نمیفروشم.
کرامت من کالا نیست که بتوانند هدیهاش بدهند.
بگذار آوار بر سرمان بریزند، بگذار آوارهمان کنند.
وطن من ریشه من است.
هیچ درختی از ریشه خویش نمیبُرد.
من از هجوم سیلها و صاعقهها مقاومت را خواهم آموخت.
بنویس من یک فلسطینیام؛ میراثدار شهید «فتحی شقاقی» میراثدار «شیخ احمد یاسین». راه مرا «شیخ عزالدین قسام»
با مرکّب خونش نوشته است: «همچون شهیدان بمیرید»(1).
قسم به چفیههای بر باد رفته.
قسم به مظلومیت شانههایی که هنگام گریه کردن میلرزند.
قسم به خونهای خشکیده بر آستانه خانهها.
قسم به قلبها، به باورها که آخرین هدف نگاههای زهر آلودند.
قسم به چادر خاکی مادر که یکبار نشده با لبخند از خیابان برگردد و زنبیلش همیشه پر از اشک است.
قسم به کفن خون آلود شهیدانمان، نخواهیم گذاشت کرکسهای دندان تیز کرده، آشیانهمان را به هم بزنند و کفتارهای مرده پرست، جان داد نمان را انتظار بکشند.
خوابشان را خواهیم ربود، آبشان را به زهر خواهیم آمیخت.
نخواهیم گذاشت این عشیره عناد و این قبیله قساوت راحت بنشینند و دلهای ما از انفجار خشمشان بلرزد.
ما فرزندان خلف بیت المقدسیم؛ استوار مثل سنگهایش که یادمان تاریخاند و امیدوار مثل گنبد طلاییاش که رو به آبی آسمانها دارد.
ما به وعده خدا ایمان آوردهایم.
خدا دستهای یاریگرش را تنها نخواهد گذاشت.
«إنْ تَنْصُرُ اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکْمْ»
1) . ریشههای ما هنوز زندهاند داستان مردم فلسطین، ترجمه محمد حکیمی، ج 2، ص 33.
در جنگهای تن به تن آغاز میشویم
این رسم ماست، در کفن آغاز میشویم
از ابتدای خون گلو، از شروع عشق
از انتهای خویشتن آغاز میشویم
ققنوس وار آتشمان میزنند و باز
از لابلای سوختن آغاز میشویم
آرام در قلمرو شب رخنه میکنیم
همپای صبح دفعتاً آغاز میشویم
بازی ادامه دارد، نوبت به نام ماست
ما تازه بعدِ باختن آغاز میشویم
آری، به رغم سایه سنگین سامری
یک روز از همین وطن آغاز میشویم
این شعرها طلیعه شورند، صبر کن
وقتی تمام شد سخن، آغاز میشویم
چه کرد با دل سر سبز تان خزان یهود
چه رفت بر سرتان، ای اراضی موعود
چه دوخت پیرهن از تار و پود بخت این شب
که دختران شما را یکی قواره نبود
زهی در این شب بیبخت بیستاره شگون
که بختک است شگون ستاره داوود
از آسمان، یله شاباش سرخ میبارد
به حجله میرسد این ردّ پای خون آلود
ای زخم و شعله رخت و رداتان، خطر کنید
احرام بستهاید که رمی جمر کنید
کفر از شب ستاره داوود میوزد
با دستهای معجزه شقّ القمر کنید
فرعونیان از آب گذشتند، وانگهی
موسی پیام داده که عزمی دگر کنید
خون است اگر، برای خدا بیشتر دهید
عشق است اگر، معاشقه را بیشتر کنید
«بودن» که نقض نظم نوین است، خویش را
قربانی قدوم حقوق بشر کنید
گفتند نیل را دل پر خون شکفته است.
گفتند زخم تازه زیتون شکفته است
این خاطرات سرخ کلیم است کاین چنین
در چشم خون گرفته هارون شکفته است
خاک مقدسی که جراحات کهنهاش
این بار زیر چکمه قانون شکفته است
امید پا گرفتن و زیبا شدن کجاست
با غنچهای که در شب طاعون شکفته است
عیسی مگر بیاید و مرهم بیاورد
زخم هزار ساله زیتون شکفته است
وقتی سپاه ابرهه با فیل میرسد
نوبت به سنگهای ابا بیل میرسد
کوهیم ما که هستی ما غیر سنگ نیست
متن مطنطنی که به تأویل میرسد
آب از سرش گذشته، عنان میکشد هنوز
ما را تلاطمی است که با نیل میرسد
«تلمود» را هوس هوس از شب نوشتهاند
کی صبح عاشقانه انجیل میرسد؟
بگذار بگذریم چه بر شاعران گذشت
آوخ به استخوان افاعیل میرسد
یکشنبه
24 آبان 1383
30 رمضان 1425
2004 .Nov. 14
پله پله تا رهایی / هفت شهر علم را دوره کرده بود / انگشتهای چروکیدهاش نه چند سال، که عمری مزرعههای فقر را بیل زده بود(1)
/ تحملش را گره زده بود به امید و توکلش، تا دانه دانه گندم بکارد و خوشه خوشه عشق بچیند کوچه باغهای تبریز میدانند که یتیم نو رسیده(2)را تنها دستی از غیب راه میبرد / و او که از تبریز آمده بود، آزاد بود از هر چه رنگ تعلق داشت.
آمده بود تا نفسهای ملاصدرا را در قم زیارت کند و حکمت را به نهایتش برساند.(3)
هم حجره درس شده بود و همسایه درد.
کوله بار خلوتش را تنهایی به دوش میکشید و شب تا صبح، چلیپای زندگی اش را مشق میکرد.
زمین، با این کوچکی چگونه مردانی با آن بزرگی را تاب میآورد؟
قرآن را آیه آیه، روی سطرهای سینهاش نوشته بودند. پشتنگاه نافذش، دریا دریا معنی بود که صف بسته بود / وقتی به دور دستها مینگریست، از هر چه افق فراتر میرفت.
رسیده بود به اصل روشن خورشید / وقتی مینگریست «خدا» میدید / وقتی میخواند، «خدا» میخواند / وقتی مینوشت،
«خدا» مینوشت / طولانیترین سخنش سکوتش بود که حرفها داشت با تو
وقارش هر چه اراده را که در حوالیاش بود، خجل میکرد.
راه میرفت، اما نه روی زمین، بلکه اندک اندک از سیم خاردارهای دنیا میگذشت.
به راستی، زمین با این کوچکی، میعادگاه چه مردان بزرگی بوده است!
مردانی که «جبر» را به زانو در آوردند، «رنج» را معنی کردند و به «زندگی» در خودشان زندگی بخشیدند / یتیم تبریز، بعدها فیلسوف شرق شده بود؛ فراتر از زمانهاش میزیست و دو بال «عشق و رنج» را پرواز داده بود تا از وسعت هر دو جهان بگذرد.
اینک او فراتر از حجمها و اندازهها ایستاده است در بیکرانهها، در بینشانهها و اندوختهها و آموختههایش را ثواب میبیند
امتداد نگاه اوست انگاری در افق که مدار طلوع و غروب خورشید شده است. عظمت روحش را اینک شانههای ابدیت حمل میکند.
اندیشهها چه میدانند؛ اما صدای «علامه» است همچنان در کرانهها موج بر میدارد:
«من به سر چشمه خورشید نه خودم بردم راه
ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد»
چه شرافتی از این بالاتر که در مقام سیادت، نسب به هر دو سیّد جوانان اهل بهشت میبری و شجره طبیه وجودت از سبزترین شاخههای طوبای جنت ریشه میگیرد.
پدرت که از نسل سر سلسله خوبان عالم - امام حسن مجتبی علیهالسلام - بود، از یک سو و مادرت که از اولاد سیدالشهدا علیهالسلام، از سویی دیگر، تو را به اهل بیت نبوت پیوند میداد.
اما این پیوند، یک انتساب خونی وارثی محض نبود، بلکه بندبند وجودت در اتصال به ولایت عظمی و خلافت کبری بود و همین اتصال و انتسابت به خاندان وحی، سینه ات را مُلهم از حقیقت آیات کریمه نمود و نورش، سینهات را شکافت و راهی از ظاهر به باطن، لفظ به معنا و کثرت به وحدت را در پیش دیدگانت گشود.
و تو که حتی در کلام روزمرهات، جز به زبان قرآنی تکلم نمیکردی، پرده از راز و رمز کلام اللّه برداشتی و تا قلب قرآن پیش رفتی و اسرار نهانی آن را کشف نمودی.
اگر چه تو از رازداران خزاین غیب الهی بودی که سرّ خدا در دل نگه میداشتی و رازهای سر به مُهر را از اغیار و رهزنان کتمان میکردی، اما گویی نشانههای از آن رموز غیبیه، در پیچ و خم خطوط خوشنویسی تو نشأت پیدا کرده است که تو را تا هزار توهای شیدایی میبرد.
اگر بتوان بر دهان قفلی زد تا سر اللّه را فاش نسازد، دست را چه باید کرد که بیخودانه در انحنای خطوطش، عشق را متجلی میسازد؟!
ای کاش ما را نیز الفتی با ستارگان آسمان شب بود یا اندکی از علم هیات و نجوم در سینه ما نیز به ودیعت نهاده بودند، تا شاید در نجوای با اختران آسمانی، بخشی از آن تهجّد و نیایشهای سحرگاهیات افشا میشد، تا ما نیز در مییافتیم تو را با کدام نردبان فضایلت به سفرهای روحانی و معراجهای نورانی میبردند؟
اگر چه تو را با آن شاهپرهای دلت، نیازی به نردبان نبود که تو، سیرا نفس و آفاق میکردی و تمام زمانها و مکانها را در مینوردیدی؟
ما تو را بسیار اندک میشناسیم و از تو هیچ نمیدانیم!
مردی که در کولهبار حیاتش، زاد و توشهای از فضایل دارد و راههای ناشناخته را پشت سر نهاده است؛ از فقه و اصول، تا فلسفه و حکمت؛ از خوشنویسی تا شعر، این ریاضیات و هندسه و نجوم تا ادبیات عرب و منطق و کلام.
پس چه تلاش بیهودهای دارد این قلم که میخواهد پرده از ظرائف ناشناخته روح مطهرت بردارد!
حال آن که برای پرده برداری از یک روح کامل، ارواح ناقصه را نشاید!
کتاب، گنجینهای است آسمانی، که کاتب هستی روز ازل آن را نگاشته است کتاب، آن قدر مقدس است که با کلمات کدر نباید رؤیایش را آشفت. کتابها در قفسه همچنان منتظراند.
هوای اتاق، آفتابی است.
با دستمالِ نسیم، گرد و خاک کتابها را پاک میکنم - بارانی از جنس نور، فضای کتابخانه کوچکم را در بر میگیرد کتابی را ورق میزنم و از عطر کلماتش سرشار میشوم.
کتابی دیگر را میخوانم؛ آواز پرندگان در رودخانه ذهنم جاری میشود در باغ کتابها قدم میزنم و کلمات، هم چون
برگهای رنگ به رنگ، در مقابل چشمانم سبز میشوند. بعضی کلمات سبزند و ریشه در بهار دارند و بعضی از کلمات پائیزی ورزد؛ اما کلمات همیشه نجیب و معصوم میمانند؛ چرا که از بهشت آمدهاند
دوباره به رؤیای کتابها سرک میکشم و در بوستان کتابخانه، سرگرم چیدن میوههای تابناک اندیشه میشوم
گاهی در سَرسرای تالار فلسفه، با جامههای فاخر تفکر، به باید و نبایدها میپردازم
گاه از محمل شعر و بزم به میدان حماسه ورزم میشتابم
آری، هر کتاب، حریمی دارد که در آن حریم، فلسفه ورخوت جایی ندارد.
آن هنگام که خداوند به آفرینش انسان نشست، اشاراتی به لوح و قلم فرمود و قرآن - کتاب مبین - را برای تعالی انسان نگاشت و کتاب، نیمه گمشده حضرت آدم بود که در بهشت جا ماند و پیامبران الوالعزم بر زمینش آوردند.
کتابها را از قفسه در میآورم، ناگاه کتابها کبوتر میشوند و در گلستان گلهای خیال پرواز میکنند... .
کتابهای نانوشته و ناخوانده بسیارند / نه کتاب زنده هستی هنوز کاملاً ورق خورده است، نه صفحات کتاب انسان به انتها رسیده / سواد آدمی گیج میماند / آفرینش را هر چه ورق میزنی، از یک سو به کهکشانهای بینهایت میرسی و از سویی، به ذرههای بینهایت / چشم اندازهها تا کجا گسترده خواهند شد؟ / چشمها تا کجا را توانند دید؟ / هستی پُر است از کلمه و هر کلمه، ژرفنای رازهای مگو / اگر درختها قلم شوند و دریاها مرکب، تا کلمات خدا نوشته شود، دریاها تمام میشوند و کلمات خدا تمام نشده است هنوز / تو در توی هر کلمه، میدان اسرار الهی است.
«دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی»
رسالت آدمی، خواندن است؛ خواندن دست نوشتههای کاتب هستی.
آفرینش را هر چه ورق میزنی. نسخههای خطی عشق است و هر چه بیشتر ورق میزنی، نستعلیق زیبایی است.
ما انسانها نیز هر یک کتابی دیگریم؛ با چشمهایی که قلم داناند، مژههایی که مینویسند و سطرهای سینه که دفتر زندگیمان است
هستی، کتابی کوچک است؛ آدمی اما کتابی عظیم.
«مرا به هیچ کتابی مکن حواله دگر
که من حقیقت خود را کتاب میبینم»
کتابها هر چه نوشته میشوند، تنها و فقط صفحهای است از کتابی که ماییم
آدمی چه مینویسد جز خودش را و چه میخواند جز خودش را؟!
کتابها بسیارند، اما کماند آنهایی که میخوانند تا بیاموزند؛ هم بیاموزند که کیستند و هم بیاموزند که چگونه باید زندگی کرد؟
در کلاس هستی دانشآموز، آدمی است، معلم، خدا و آفرینش، کتاب درسی ماست کتابها، سیاه مشقهایی بیشتر نیستند. بدلهایی از کائناتاند / کتاب «اصلی» را بخوان تا «حقیقت» را خوانده باشی / خودت را بشناس تا خدا را بشناسی!
دوشنبه
25 آبان 1383
1 شوال 1425
خدا حافظ ای شبهای سرشار!
خدا حافظ ای هوای معطر فرشته و روح
خدا حافظ ای مجال گریستن
ای لحظههای روشن قرآن و مناجات
ای دقیقههای دعای سحر
ای سفرههای لبریز
ای شبهای تا صبح روشن
ای شبهای تا صبح فرشته
ای شبهای تا صبح سلام
ای شبهای تا صبح تسلیم
خدا حافظ ای شبهای تا صبح مناجات
خدا حافظ ای هوای گریستن
ای خلسههای تا اوج
ای شبهای مجاورت با فرشتگان
ای سحرگاهان سراسر نور
خدا حافظ!
اشک وداع میریزیم،
و با شهر خوبیها و افطارها و آیه آیه در پای سجّاده چکیدنها وداع میکنیم.
سی روز بادستانِ خلوص، غبار از دل زدودیم!
سی روز با پای اشتیاق، دشت معرفت را در نوردیدیم.
سرشار از حسّ سبز سجده شدیم و لبریز از نسیم سحر آفرین سَحَر.
دلهایمان را بر مهر ازلی پیوند زدیم، از او گفتیم و از او.
چتر تردید را بستیم و خویش را زیر باران یقین شستیم.
سه روز همه با هم یکی شدیم و یکی گفتیم و یکی دیدیم.
از نردبان غفلت پایین آمدیم و از پشتِ دیوار خدا بینی به خویشتن خویش رسیدیم. تقدیر خویش را در منزلت «لیالیِ قدر» رقم زدیم.
از رحمتِ واسعه پروردگاریات چشیدیم.
سی سحر تسبیح استغاثه دست گرفتیم و زمزمه کردیم.
«اَعَنّی علیه بِاَفْضِلِ عَوْنِکَ و وَفِّقْنی فیه بطاَعتِکَ»
سی روز پاک و پیراسته، بلندای بام عظمتت را پیمودیم و از تو خواستیم
«به حق تمام مراتب جمالت» و «والاترین مقام فرازت» که: تَقَبَّلْ منی شَهر رمضان وَ تکْتُبْنی مِن الوافِدین الِی بیتِکَ الحَرام»
و تو را خواندیم از نامهای عیان نوشته شده در سراپرده عرشت.
سی روز از سبوی عشق جرعه دل بستگی نوشیدیم.
و سلام تحیّت به رسول پاکیها فرستادیم.
چشم دل از دنیا شستیم و گوشه گیرِ عشقِ تو شدیم
امروز دلهای ما برکات سی روز با تو بودن را با خویش میکشد.
سی روز خواستن و توانستن.
چشم میگشاییم،
همه گلدستهها هم صدا شدهاند:
«اللّهم انّی اَسْئَکَ خَیْر ما سَئَلَکَ عبادکَ الصالحون....
و اعوذُبک ممّا استعاذَ منه عبادکُ المخلصون»
چشم میبندیم و نم نم اشک میریزیم.
چه زیبا همه دلها «فطری» شدهاند!
پروردگارا! هلال محرابی رمضان به محاق نشست و اندوه فراق بر نهان خانه دلدادگان صیام و غفران یار، نازل شد؛ و اینک داس ماه نو، کشتگاه صالحان را به غمزه میدرَوَد.
معبودا! آوای منادی سعادت و صبر را شنیدیم و مشتاق و بیتاب بر خوان احسانت نشستیم و با ساغر دل، باده وصل نوشیدیم. اگر با آداب ضیافت بیگانه بودیم و حریم عظمت
میزبان را نشناختیم، بر ما ببخشای که بیبصیرتیم و بر «اعمی» کسی رحم نمیکند الا «بصیر».
از این که بر ما ضعیفان منّت نهادی و در میهمانی ملکوت، فراخواندی شاکریم و شرمسار. ذرهّ ای بودیم که در توفان رحمت رمضان به سماع وجد در آمدیم؛ قطره بودیم که با سیلاب لطف و عطوفت در نهر نور به اقیانوس عشق رهسپار شدیم.
خدیا! از صالحان نیستیم؛ اما مباهاتمان، دل سپاری به دوستان توست،
پروردگارا، خطا کردیم، نادیده انگاشتمی، گریختیم به راهمان آوردی، دل را سیاه کردیم سفیدمان نمایاندی. تنها امیدمان این است که شمّهای از عطش عاشورا چشیدیم و همصدا با نای یتیمان کوفه، بر انشقاق خورشید ولایت گریستیم.
ای پروردگار اهل کبریا و عظمت! صاحب جود و جبروت و عفو و رحمت! ما را از ثمرات صیام و افطار و سحر و استغفار و غفران که به اولیا و خاصّان آستانت عطا کردی، نصیبی رسان و «فطر» را برایمان مقام «عرفان» و جایگاه درک «ولایت» قرار ده!
ای فاطر زمین و آسمان، ای آفریننده رمضان و فطر! دیدگانمان را بینای حقایق و قلبمان را پذیرای نور قرآن و عترت نما و احساس و اندیشهمان را ولایی و والا فرما.
جمعه
29 آبان 1383
5 شوال 1425
2004 .Nov. 19
پای بر زمین میکشی
زمین چه بیمهر قدمهای محکم ولی خسته تو را میشمرد!
شب بر کوچههای کوفه میوزد.
نه فروغی هست، نه مهری؛ تو تنها ستارهای هستی که آهسته آهسته از کوچه پس کوچههای شهر نامردی عبور میکنی قلبت مالامال از عشق امام است و انبوهی از درد و زخم
از هر کوی و بر زن که میگذری، خنجری تازه بر پشتت میزنند.
و تو تنها جوانمرد غریب این شهری که باید تاوان جوانمردیت را پس بدهی.
بر هر در که میزنی. درهای بسته را به رویت قفل میزنند.
شاید نمیدانند که یار امام بی دعوت، پا بر حریم و میهمانی کسی نمیگذارد، شاید نمیدانند، بر عهدی ننگی است که تا ابد بر پیشانی شهرشان میماند و از آن پس کوفه نماد نیرنگ میشود. نامرد مردمانی که با کاسههای زهر از میهمان خود پذیرایی کردند؛ زهری که با هر بار دست رد زدن بر سینهات به تو نوشاندند.
تو راه میروی و غریبانه غربت مولایت را حس میکنی و همه ذرات وجودت علی علیهالسلام را یاد میکند.
تو میروی و آیه آیه اشک میریزی برای مولایت.
تو میروی و کوفه کوفه نامردی بر شانههایت سنگینی میکنند.
تو میروی...
آه، غم غربت تو را هیچ کس جز مولایت نمیفهمد.
خورشید در پشت کوههای مشرق زمین غروب کرده است / مشرق زمین سالهاست که در زوایای انزوا به تماشای غروبهای ابدی مینشیند، اما همچنان طلوعِ ازلیِ دیگری را انتظار میکشد
وجب به وجب خاک مشرق زمین، قدم گاه جوش و خروش هایی است که روزی روزگاری حاکمیت ظلم را بر نمیتابید
باید تبرکش کرد
میعاد گاه قیامهای متبرک بوده است
وجب به وجب خاک مشرق زمین، بوی دستهای «سید جمال الدین اسد آبادی» را میدهد که روزی روزگاری بیرق اتحاد و همدلی به دست گرفته بود تا یک تنه، حیثیت مسلمانان را باز گرداند و یخهای استعمار پیر را آن قدر معطل نگه دارد که آب شوند.
تقویمها صدای توفانی سید را خوب میشناسند
«صفحه روزگار، حرف حق را ضبط میکند»(1)
1) . ر.ک: نامهها و اسناد سیاسی سیّد جمال الدین اسد آبادی.
قلب تاریخ در سینه ارادههاست که میتپد.
از ایران به عثمانی، از عثمانی به مصر، از مصر به افغانستان، مشعل به دست، اراده سید بود که خستگی را خسته کرد
فریادش روایتگر رنجهای فرو خورده مردمی بود که روزی روزگاری کتابچه تمدن را با دستهای خودشان مینوشتند، حکایتگر فتوحاتی که همیشه پیشقراول آنها قرآن بود.
سید گفته بود که «مدینه فاضله انسانی و صراط المستقیم سعادت بشری قرآن است»(1)
و به نام قرآن به پا خاسته بود.
خاکهای مشرق زمین، متبرکاند؛ متبرک به نامهایی که قرین نام آزادی است، نامهایی چون سید جمال الدین اسد آبادی - بیدارگر مشرق زمین - که از چهار دیواری کتابهایش بیرون آمده بود تا هرزههای روییده به گرد دین را بپیراید.
گفته بود، نگاههای آلوده به جان دین خدا افتادهاند.
او را چشمهای بیداریاش بود که راه میبرد.
بیدارگر مشرق زمین غروب کرده است
سالهاست که غروب کرده است، اما ققنوسها نسل در نسل تکثیر میشوند.
حقیقت هیچگاه غروب نمیکند.
دیگر به کدام نامت بخوانم؟
1) . میرزا لطف اللّه خان اسد آبادی، شرح حال و آثار سید جمال الدین اسد آبادی، ص 28.
حالا هنگام آن رسیده است که دنیا پس از مرور این همه روزنامه خونین، از نیمکت «غفلت» خود بلند شود و قدمی به سوی سپیده بردارد.
موعود!
از تو نوشتن همیشه هوای حرفهایم را تازه میکند.
هر بار که از تو مینویسم، دهانم پر از عطر تکلم میشود؛ حالا نبض کلمات با نام تو میتپد.
میدانم که با این کفشهای خاکی نمیتوان به نور قدمهایت رسید.
مگر تو خود، راه را نشانمان بدهی و به نسیم عنایتت هدایتمان کنی.
من ستارهای را میبویم که در مسیر قدمهایت به جای مانده است.
موعود!
تو نیستی و قافلهها در کوچه پس کوچههای تاریک تاریخ سرگردان ماندهاند.
تو نیستی و بتهای بزرگ و کوچک - که این روزها هم راه میروند و هم حرف میزنند - تبرهای چوبی ما را مسخره میکنند.
تو نیستی و مارهای زهر آگین شعبده بازان، برق تیغ داندانهایشان را به ما نشان میدهند.
موعود!
آب از تنور خانههایمان جوشیدن گرفته است، امّا هنوز از تو و آن کشتی افسانهای نشانی نیست.
خوره به جان دلهایمان افتاده است، امّا هنوز از تو و آن نفس مسیحایی اثری نیست.
در چشم دلمان سویی باقی نمانده است، امّا هنوز از تو و بوی پیراهنت خبری نیست.
چشم دلمان کور شده است...
آری؛ وگرنه تو را میدیدیم که هر روز از کنارمان میگذری، سلاممان میکنی، از کار و بارمان میپرسی، آزمونمان میکنی... و خسته به خانهات بر میگردی.
گوش جانمان کر شده است...
آری؛ وگرنه صدای تو را میشنیدیم که هر سپیده فریاد «انا المهدی» سر میدهی و به انتظار مینشینی، اما پاسخی نمیشنوی.
نمیدانم که را باید انتظار بکشیم؟... تو را؟ یا خودمان را؟
موعود!
روزی تو خواهی آمد...
امّا اگر قرار نیست من از امتحان آن روز بزرگ سر بلند بیرون بیایم،
اگر قرار نیست آن روز من یکی از سپاهیانت باشم
از خدایت بخواه که تا فرا رسیدن آن روز جانم را گرفته باشد.
میآیی، میدانم؛ اما طوری بیا که چشمهام قدرت گریستن داشته باشند.
بعضی از ما که در آرزوی دیدار تو آواره شدیم، سوختیم و خاکستر شدیم. ققنوس وار از خاکسترمان بر میخیزانی با دستانت کدورتهای زمان و ناآراستگیهای لغزش را میتکانی.
میآیی و از پی گم شدگان میگردی که حالا فراموش شدهاند. کم بودهاند از اول به ظاهر؛ گم نام و گم یاد.
من حالا هیچ نمیگویم؛ نه کلمهای، نه کبوتری نه کلامی جز همان نام قدیمیات را که لابهلای فراموشیهام ذخیره کردهام.
بینشان نمیجویمت... نام خودم را گم کردهام حالا. نام همه کسان نزدیکم را، نام دریا را، آب را و علف را نام ستاره را که حالا مصنوعی چشمک میزند من... بااین همه، بینشان نمیجویمت... نامت را میدانم هنوز (و میدانند هنوز آنان که مثل من نام خودشان را از یاد بردهاند).
تو بینشان نیستی. زلالی همه رودها نشان توست. آبی تمام ترانههای آسمان. ترنم آواز تمام کبوتران... نشان توست.
اصلاً بیا فراموش کنیم زمان را بیا زمین را که اینگونه با هیاهو و هیچ خو کرده است.
میخواهم به جایی همین نزدیکها خیره شوم. تو را بیابم و عاشقانه با تو نجوا کنم، لحظه را آتش بزنم و در آن زندگی کنم.
میخواهم در پناه اجاق آن اتفاق، تو را بیابم و شعری برایت بخوانم؛ بیهیچ وزنی... سپید سپید.
میآیی، میدانم؛ اما آیا آنگاه که جز خاکستری از این شعلههای سوزنده نباشد؟ میآیی و از پی گم شدگانی میگردی که حالا فراموش شدهاند گم بودهاند از نخست در یاد تو... گم نام اما آیا در میان این گمشدگان، دو چشم نیم باز را پیدا خواهی کرد که بر آستانه در دوخته شدهاند؟!
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
غروب جمعه که میشود، صدای غریب دعای سمات در غربت دل هایمان مینشیند.
آقا! دل را با کدام دعا باید به حضورت آورد؟
قلب را با کدام زمزمه باید زلال کرد؟
تو را در کدام سمت میتوان یافت؟
کی باید منتظر آمدنت باشیم؟
کجا به استقبالت بیاییم؟
وقتی زمان میگذرد و ما باز هم گرد تنهایی را بر ساعتهایمان میبینیم، آرزو میکنیم آقا بیاید و این زمانهای مرده و غبار آلود، برای همیشه از حرکت بایستند.
قرن هاست که چشم هایمان را بستهایم.
آن قدر گریستهایم، که دیگر هیچ سویی در چشم هایمان نمانده است.
کاش بیایی و گره از بغض فرو خورده انسان باز کنی!
کاش بیایی و عدالت مولایمان علی را برای تمام مظلومان و یتیمان به ارمغان بیاوری!
دیوار کعبه مدتهاست آماده آمدنت شده است؛ کاش بیایی و فریاد «انا المهدی»ات به تمام جهان برسد!
هنوز پرچم سرخ انتقام بر فراز گنبد طلایی حسین علیهالسلام ایستاده است.
هنوز مظلومان جهان دادخواهی تو را انتظار میکشند.
صدای پای کیست، اینگونه پیچیده در جادّهها؟
صدای پای کیست که اینگونه راهزنان در کمین نشسته را به وحشت انداخته است؟
صدای پای کیست که گوش و چشم پنجرهها را به سمت دور دست جاده خیره کرده است؟
صدای کیست که شوق را در چشمان کعبه کاسته است!
خاک، جان گرفته و کوهها، سر تعظیم فرو میآورند.
آسمان فرش میشود تا بوسیدن قدمهایش را لذت ببرد.
روزی خواهد آمد که وعدهاش را پیشترها داده بودند روزی که گستره جهان را عدالت فرا میگیرد و تاج و تخت ظلم بر چیده میشود.
خروشی در دلِ دریاها افتاده است و کشتیها بر پیشانی صخرهها میکوبند.
ای مظلومین عالم! این مهدی است؛ با پا خاسته به خونخواهی مظلومین داغ دیده. به پا خاسته تا پیاده کند دینی را که سالهای سال، در انزوا نفس میکشید.
به پا خاسته تا دست پا برهنگان را بگیرد؛ تا شادی را در سفره یتیمان قسمت کند، آفتاب را کاسه کاسه به دست گلهای سایه زار بدهد و دامن گلدانهای خشک را از باران پر کند.
این مهدی است؛ آمده تا اشکها را با دستهای مهربانش پاک کند و گوش به حرف دل بچههای محلّه پائین بدهد.
آمده تا خانهها را قسمت کند. تا هیچ سری بیسقف نماند. و سفرهها، از لبخند و نان، سیر شوند.
منت بگذار بر خاک نشینان و کره سراسر تاریک را مملو از نور کن.
منت بگذار بر تمام شاخههای خشکیده باغِ انتظار و شاخههای تکیده را، لباس زندگی بپوشان.
منّت بگذار بر شانههای خسته از انتظار و چشمهای اهالی عشق را مملو از نور گردان.
منت بگذار بر سکوت دریا و اقیانوسها و بر پیکره سکوتِ آنها تو خان باش. کی تمام خواهد شد این یلداترین شب؛ این رگههای سخت رسیدن به تو؛ این پرده آویخته به آسمان دلها؟
کی به پایان خواهد رسید، انتظار دستهای دعا؟ تا کی باید سوزِ شلاقَ زمستانها را بر پیکره بهار تحمل کرد؟
تا کی باید زرد، زرد، زیر تازیانههای بادِ پاییزی، روی زمین سوخته ریخت و دم بر نیاورد؟
من از حنجره زخمی فردایِ حضور را فریاد میزنم.
وقتی که فرادی عدالت، فرادی فریاد ذوالفقار است.
وقتی که فردای عدالت، فردای مرگ تمام خندههای شوم شیطان است.
وقتی که فردای عدالت، فردای التیام زخمهایِ ناعلاج است.
فردا، خودم را روی بالهای باد میکشانم و سیطره حکومت علوی را بر چهار گوشه جهان فریاد میزنم.
امروز را نمیخواهم بی تو باشم که بی تو، زندگی خبر بیهویتی، معنایی ندارد؛ فردا اگر نباشی، دستهای زمین ترک خواهد خورد.
میخواهم از خودت بپرسم که آقا جان! «الی متی احار فیک یا مولا و الی متی»
به پایان میرسد این روزهای سرد و توفانی
تو میآیی و در دستت پر از یاس و فراوانی
کدامین روز، از دست کدامین جمعه موعود
نمیدانم، نمیدانم، نمیدانی، نمیدانی
ظهور خورشید رویت، در تاریکترین شبِ ممکن، چه قدر دلچسب و زیباست، آنگاه که بغض تمام قاصدکها و پروانههای وادی عشق خواهد ترکید و در حریم امنِ دستهایت، لذت زندگی را خواهد چکید.
چه خوب میشود که زخم تن منتظران، با دستهایت مرهم گذاشته شود و بهای این همه انتظار آنها گوشه لبخند شما باشد!
چه خوب میشود که تنهایی خود را در سحرگاه جمعه، به لبخندهای تو گره بزنیم
چه قدر از خودمان دور افتادهایم و از تو نیز!
جمکرانی میشویم و جز آراستگی الفاظ، چیزی نصیب ما نمیشود. مولای هر چه عاشق! بریز ستارههای قشنگ وصال را بر دامنهای سوخته عاشقانت.
بریز عطر حضور صمیمیات را بر جادههای پر از دستهای نیاز و شکوفههای دعا.
میدانی که شهر، بیتو بوی غربت میدهد؛ بوی یاسهای تنهایی.
اگر نباشی، دلتنگیهای خود را با که قسمت کنیم؟
این روزها لحظه لحظه زندگیمان عطر تو را گرفته است و تمام پنجرههای بسته، به دستهای بهاری تو امید بسته است.
شهر افسون و سایههای سیاه
مملو است از تنیدههای گناه
کاش بر گردد آن سوار بزرگ...
کاش برگردد آن سوار بزرگ.
کاش برگردد و بر بام کعبه فریاد بزند که: این منم، دستهای پُر توان مرتضی، شانههای خسته جدّم، رسول تفسیر حقیقی عدالت، پایان شب انتظار زبان بُرنده ذوالفقار منتقم مظلومان، مهدی(عج) موعود.
این روزها تمام لحظات را گویی گرد غربت پاشیدهاند که این چنین فرو رفته در بهتی عظیم، سر بر زانوی انتظار گذاشتهاند.
چشم که بچرخانی، گویی نیمی از زمین مرده است و نیمی دیگر در خواب.
دیگر برقِ گیرای اشیای لوکس و کالاهای جذاب نمیتواند دلِ کسی را به دست آورد، وقتی چشمها از یاد خدا غافلند و دلها از درکِ دعا.
دیگر تکرار این همه مکرّرات قادر نیست روحِ ناآرام بشر را آرامش بخشد.
دیگر جهانی شدن نمیتواند پلی باشد برای پیوند دلها.
مدرنیته نمیتواند مرهمی بر دلها بگذارد.
این روزها همه، جای خالی حضور یک ضرورت ناب را در خانههایشان حس میکنند.
در لابهلای قالیها و تابلوهای رنگارنگ!
هر کس در جستوجویِ نیمه گم شدهای از خویش است.
گویی گُم گشته همه، کسی است که گامهای جستوجوگر باد هم به گَردِ پایش نمیرسند.
گویی آرام جانِ همه، کسی است که عظمتش در این دنیا نمیگنجد.
هر صبح انسانها، آدمکهایی میشوند که تنها «هستند»؛ بی هیچ تلاشی برای «بودن».
زیر سقفی از دود و آهک و آجر.
و شب که میشود همه دستها تُهی،
همه قلبها افسرده،
همه چشمها اسیر،
سر بر بالینِ بیتفاوتی میگذارند.
هَر از گاهی، در لحظاتی عجیب، در لابهلای کابوسهای کبود،
همهمهای در دلها بر پا میشود،
ولی آن هم چنگی به دل نمیزند.
دیگر «غالب» انسانیّت در حال «تُهی» شدن است!
قلب مضطرب زمین در حال ایستادن است!
دیگر هیچ کسی نمیتواند ترانههای خوشبختی را به لبها بازگرداند.
پلکهای سنگین خاک از فرط متمّدن شدن، رو به پژمردن است!
دیگر در حوالی کوچههای روز مرّگی نمیتوان بوی بال فرشتگان را شنید.
انگار تمام کشتیهای عالم غرق شدهاند!
انگار کاسه صبر زمان لبریز شده است!
اصلاً یک پای همه چیز میلنگد.
آقا!
دروازههای زمین را گل آذین میکنیم.
شقایقها گیسو به بالا میسپرند.
آقا جان، نمیآیی؟
آفتاب از نام تو تکثیر شده است و تمام جهان را فرا گرفته؛ اگر نه، آفتاب، ذرهای بیش نبود.
آسمان، وام دار لحظههای مهربانی توست و ابرها، میراث دار لحظههای غم آلودت شمیم معطّر بهار از حضور همیشه سبز توست.
ای جهان از وجود تو سرشار! دیری است در کوچه باغهای بیقراری، عابر لحظههایی شدهایم که یک روز از حضور تو شکوفه باران خواهد شد.
به شوق انتظار روزی که صدای قدمهایت را از سمت قبلهگاه، به گوش جان بشنویم و با آمدنت کوچههای بیفروغ، روشن شود.
تو دریای حضوری و ما کویری خشک که تشنه حضور دریایی تو هستیم ما در بی کسی و حصار تنهایی خویش اسیر و در خود شکستهایم.
لحظههای انتظارمان، طعم تلخ فراق گرفته است و تنها با شهد شیرین حضور تو دلپذیر میشود.
بی تو اشک، محفل نشین خانه چشمهامان شده است ای مسیح دلهای مرده وای باغبان گلهای پژمرده!
با آمدنت رنگ تبسم بر لبهای بیرنگمان خواهد نشست و ترنم زیبای حضورت، دلنشینترین موسیقی زیستن را خواهد نواخت.
هر شب، بیتاب حضورت، مویه کنان رو به قبله نیاز مینشینیم و تو را نیازمند میشویم؛ به امید روزی که وجود مهتابی تو، شبهامان را نور باران کند.
اندوه انتظار، غروب جمعه را تنگ گرفته. دلهای روز مرّه، خیره نقطهای سپیدند که تازگی را به تجربه بنشینند.
دنیا عطر آگین بهار اوست که بیاید و به یکباره، پایان آههای دنبالهدار آینه و ثانیه شماری زمان آغاز میشود.
به ناگاه، نگاههای فریاد شده جهت مییابند و لبهای خاموش، گلخندههایی از جنس صبح نوید. صدایی ریشه دار در بیکران، درخت - این استوار پا بر جا - را خَم میکند و خاک - این حقیرتر از همیشه - را به احترم بر میخیزانَد. با دست افشانیهایی ذخیره شده، هستی به استقبال میرود و دریا، اشک شوقی خواهد بود که از جلوههای ویژه جغرافیایی چشم به راهی میگوید. بر سنگفرش آسمان غزلهای انباشته شده ریخته میشود و ستارههای پاشیده شده را بچههای تماشا جمع میکنند. آن دم که نگاه شرقی پر بار او میوزد، فرهیختگان تُهی بودن خویش را برای جرعهای مستی و هشیاری به صف میکشاند. دشنههای کمین کرده سر تسلیم فرو میآورند و سیاهیها زیر فشار چراغ ردیابی میشوند و تو میبینی انبوه انبوه ظرائف نهفته از قبیله خورشید رو میشود. کلام بهشت آفرین او پاسخی هست بس زلال بر ذهن پرسشگر و روح عطشناک این سرا و فوج اعجاز واژگان از دهان عرش، شاعرانگی فرش را بر میانگیزاند. چنین دلبستگی مقدس، عشقهای مرفّه و آلوده را پس میزند تا دوره عاشقان فهیم فرا رسد. گُل آذین شدن گیتی به یک نام سبز، سیر صعودی هر چه بُهت است.
فرهمند فروغ آل سبزند
مهیّای حلول سال سبزند
بر آتش خیزِ این اوقات، سوگند
همه در انتظار شال سبزند
معطر از چراغ آسمان باش
به فکر آینهسازی جان باش
اگر حالی، صفایی روی آورد
شبِ «ایّاک نعبد» جمکران باش
ای که رفتهای! پدر شهید شد، نیامدی
گیسوان مادرم سفید شد، نیامدی
هفتهها و ماهها و سالها گذشت... آه
قرن هم، هزاره هم جدید شد، نیامدی
صد هزار آرزوی زخم خورده مُرد و باز
انتظار آخرین امید شد، نیامدی
ای تمامِ آرزوی ناتمامِ بیکسان!
گریههای بیکسی شدید شد، نیامدی
در کجای این زمین نشستهای، خدای را؟
وعدههای آسمان وعید شد، نیامدی
ای که ذوالفقار آخرین غذا به دست توست!
کوفه باز هم پُر از ولید شد، نیامدی
آسمان! تو شاهدی، بگو به ماه من، بگو
یازده ستاره ناپدید شد، نیامدی