ghaemiyeh.com
اشارات 63
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
خدایا!
آسمان آفریدی از دود و به کلماتِ ستارهاش مزیّن ساختی.
زمینی آفریدی از آیات درختان و روایات رود.
کوهها را برافراشتی تا نشان کوچکی از «عظمت» تو باشند.
پرندگان را به «رحمانیت» خود در جوِّ آسمان شناور ساختی، این گونه جهان را سرودی
و به هر یک از آدمیان دو آینه عطا کردی.
تا آیات تو را بنگرند و عاشقانه عباتت کنند.
ای بزرگترین!
عبادت انسان، تو را چه رسد که تو بی نیاز مطلقی و انسان سراپا نیاز!
سُبْحانَکَ ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِک
آن چنانت که باید، حق عبادت به جا نیاوردیم.
شرمندهایم از تمام نمازهایی که در هیاهوی دنیا، به شتاب بر درگاهت گزاردیم، و همه تسبیح هایی که به افسون خواب، ناتمام رها کردیم.
اما مگر میتوان از آستان رحمت تو به ناامیدی پای بیرون نهاد؟
مگر میتوان هر سحر که درهای آسمان به مهربانیات گشوده میشود، با سبدِ «نیایش» به میوه چینی باغِ «حضور» رفت و با میوههای «اجابت» بازنگشت؟
«الهی و ربّی من لی غیرک»
آهسته میگذرم از توالی این روزهای سرد، بیتوشهای.
دستهایم محتاج نوراند.
هزاران فانوس بی فروغ در سرانگشتهایم خاموش و روشن میشوند و چشمهایم عطشناک رسیدناند.
هر چه برهوت، برپاهای عبورم میپیچد، هر چه دیوار، بر شانههای حقیرم آوار میشود؛ خدایا! دریچهای برای پرواز میخواهم به سمت بیکرانگیات، باید از خویش بگسلم به هوای تو که سرشارم از خویش بریدن را و به تو پیوستن را.
هوایم آبستن حادثه است، روزهایم بوی تکرار میدهند در پیوستگی مداوم هیچ، باغستانهای دور خیالت، مرا به خویش میخواند و من شیفتهتر از پیش، از خاک، میل گذشتن دارم.
نگاهم میکاوند کرانههای غم گرفته آسمان را؛ آن گونه که پرندهای در قفس، روزنههای باز را به سوی پرواز.
بر دوش میکشم بار گناهانم را؛ آن چنان که زانوان بی رمقم درهم شکسته میشود و طنین فریادم آسمانها را میشکافد، دستی کجاست تا بتکاند غبارمانده بر بال و پرم را؟ دستی که پرواز دهد مرا تا بی کرانگیِ عبور از مرز مکان و زمان، نگاهم میچکد از انتظار بیهوده لحظات.
پروردگارا! کدام دریچه، دهان آرزوهایم را میبندد؟
تا بالهای پروازم گسترده است، کدام آسمان مرا به خویش میخواند؟
روزمرّگی و روزمرگی، پاهایم را در باتلاق تنهایی کشیده است؛ جانمازی گسترده میخواهم روبه لطف سرشار تو.
پروردگارا! تویی که لحظاتم سرشار میشوند از تو و تهی از خویش.
هر لحظه تو را فریاد میزنم در هوای متراکمِ پیرامونم، شاید طنین صدایم از آسمانها بگذرد.
معبودا! دست مرا بگیر که بسیار نیازمندم به تو، دستِ مرا بگیر که هیچ دستاویزی نمیبینم برای چنگ بردن، جز ریسمان محبّت تو.
خدایا! کمکم کن تا از این پیراهنِ چرک مرده تن، روحِ بیقرارم، پرواز در بی کرانگیها را تجربه کند.
کمک کن تا نگاهم بال بگیرد در افلاک رها شده از بند خاک، سرشارِ از خویش گسستن.
پروردگارا! صدایت میزنم و صدایم ارکان خاک را میلرزاند.
دستهای نیازم را بگیر.
خدایا! ما را نگهدار تا پریشان نشویم و به راه آر تا سرگردان نشویم.
تو بساز تا دیگران نسازند و تو بنواز تا دیگران ننوازند.
علمی بده که در آن آتش هوی نباشد و عملی بده که در آن رنگ ریا نباشد.
یافتن تو آرزوی ماست و دریافت تو به بازوی ما.
مخلصان به محبت تو مینازند و مشتاقان به سوی تو میتازند.
به تو پناه میآورم از نفسی که سیر نمیشود و دلی که خاشع و پریشان نمیگردد.
هر نعمتی که ما بندگان داریم از جانب توست!
پس از تو طلب بخشش داریم و از گناهانمان، به سویت باز میگردیم.
«الهی کیف أَدْعوک وأنَا أنَا وکیف أقطع رجائی منک و أَنْتَ أَنْتَ»
سرتابه پا شرمساریام. چون خودرا میبینم، و پای تا بهسر شوقوامید، چون رحمتترا فریادمیآورم.
چشمهها تسبیحِ روشنِ خاک هستند، نسیم، ذکرِ مدامِ درختانِ در این میانه، انسانِ فراموشکار را ببخش که سرانگشتان خاکیاش، گاه تسبیح تو را از یا میبرد.
دریغا که گاه، آینه فطرت آدمی آن قدر غبارآلود میشود که جلوهای از جلال عبادت نمییابد.
دریغا که مشام ذوق ما از بوییدن عطرِ بهشت، در لحظههای عبادت ناتوان است.
دریغا که گاه آن چنان درگرد باد نفس به گرفتار میآییم، که خود نیز از رسیدن کشتی شفاعت ناامید میشویم.
با آن همه، باز تو را میخوانیم به «اخلاص» و «تضرّع» و باز میگردیم...
پس خداوندا! بگذار کشتی وجود ما بی لنگر «توصیه» و «اخلاص» و بی بادبان «ولایت» در دریای زندگی شناور باشد. خدایا! ما را به خود وامگذار، که هر چه میکشیم، از خود است.
خدایا!
آن لحظه که با خود میگذاریام، در عینِ شرمساریام.
پس مر از من بگیر و نظر رحمتت را از من مگیر!
به صد امید نهادیم در این بادیه پای
ای دلیل دلِ گمگشته فرومگذارم
الهی! به مقامِ نیایشت دلخوشم و به بنده نوازیات.
آمدهام به درگاهت تا به دور از رنگ و روزمرّگی فریاد برنم:
«الّلهم اِغْفِرلِیَ الذّنوب الّتی تَهتِکُ العِصَم - اللّهم اِغْفِرلِیَ الذّنوبَ الَّتی تُنزِلُ النِقَم»
تا در زیر گامهای خود بینی، خویشتنم لگدمال نشود.
آمدهام به درگاهت تا در میانِ معانیِ «الهی کیف ادعوکَ و انا انا و کیف اقطَعُ رجائی منک و انتَ انتَ» غرق شوم.
بار عصیان و سرکشیام را به زمین نهم و سبکبار، از آسمان معرفتت اوج بگیرم.
آمدهام به درگاهت؛
دستانِ سپید قنوتم را در روشنای نیایش به پرواز درآوردهام تا بگویم:
«الهی، هَرَبْت الیکَ بنفسی یا ملجأ الهاربین، باثقالِ الذنوب اَجْملها علی ظَهری»
یا رافِعَ الدّرجات:
«بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
کز بهر جرعهای همه محتاج این دریم»
که مهربانتر از تو کیست و کریمتر از تو کجاست؟
«به عنایت نظری کن که منِ دلشده را
نرود بی مددِ لطفِ تو کاری از پیش»
که من پناه آوردهام به عفو تو و آمرزش تو، به حریم تو و عزت تو، به دارایی تو و وجه باقیِ تو.
سربه مهرِ اجابتت میسایم و پیشانی به خاک سجودت.
و از تو میگویم که:
«اَنتَ الرّووفُ الرحیم اللّه الکریم»
«اللّهم اِنّی اعوذُ بِکَ مِن سطوات الیل و النهار..
جز تو چه کسی مرا از یورشهای شب میرهاند و در حریمِ امن خود پناه میدهد.
وقتی از تو مینویسم
واژگان در ذهنم میجوشند
کلماتم برای وصفت به صف مینشینند
در ذهنم همهمه میشود
و من در هیاهوی یادت گم میشوم.
ثانیههایم با اشتیاقی عجیب، در ذهن لحظهها جاریاند و گونههایم از هُرم حضورت شعلهور.
الهی! شانه به شانه نور، مرا به حریم حَرَمت برسان و لحظاتمان را پر کن از عطر خوش بوترین نرگسِ ایمان.
نفس که میکشم، ریه هایم اشتنشاق هوای پاییز را درد میکشند.
اینجا کوچهها را که قدم میزنم، فصل در فصل، خزان به پیشوازم میآید. اینجا پشت شیشههایم پاییز نفس میکشد.
آهای بهار! ای بهار پشت جادههای نزدیک! تو را با زبان میلههای قفسی که برتنم بافتهام، آواز میکشم.
دریاب! که باورم نمیشود این پائیز؛ این پائیز در خوابِ جوانههایم خزیده، همیشگی باشد.
ای باخبر از دل صخرههای دل گرفته! آب کن باری را که بی تو بودن، بردوش شانههایم نهاده است.
واکن دری را که گدای این کوچهها را شوق تو به اینجا کشانده.
ای در خواب شبهای تار، بیدار!
ای که روزنهای از تو، خورشیدی است بر ظلمت جهان تابیده!
ای جمالت را شمهای ماه در پیشانیاش به ارث برده!
آنک رسیده وقت رستاخیز در بندبند وجود من؛ در من قیامتی کن که قطره قطره نفسم عالمی را سیراب گرداند بمن بچشان نفسهای ملایم اردیبهشت را تا از بندبند وجودم بهشتی پا بگیرد.
ای ردپای رفته از این جاده!
من را ببر به فرصت بعد از این
مرا سینه سرخی کن که از این مرداب خداحافظی میکند؛ از خواب صخرههای گرفته عبور میکند و به آنچه در فکر هیچ کس نمیگنجد میرسد.
آری! عبورم دهای جاده گذشته از این وادی! من را به اویی برسان که از عهد الست، رسیدنش را چله نشستهام.
ای ماورای باور هر چه هست
ای فصل فصل دفتر هر چه هست
ای بودهای در اولِ هر چه بود
ای هست باز در آخرِ هر چه هست
ای جرعه وزیده به پیمانه
ای مست کرده ساغر هر چه هست
به یأس میماند، به بیهودگی و سردی؛ اگر نگاه تو بر بالای هر چیز و همه چیز به تلألو نباشد.
بودن بی حضور تو، خیال وارهای است در خواب: جهان را باید آن گاه در آینه کرد و در آینه زیست.
تا بتوان تو را بی شایبه انگاری دید در آینه روح. «تا در آینه پدیدار آیی، عمری دراز در آن نگریستم»
تو را دیدم به جای خودم، به جای جهان، به جای تمام آن چه که جز سایهای نبود، جز وهمی که به حقیقت مینمود.
تو را که به جای هر چیز گذاشتم، همه چیز، همان چیزی شد که باید باشد و من دریافتم که باید باشم. بودنم را - چرا که - نیازی نبود این گونه به تکاپو، چارچوبه لحظه را به پشت گذاشتن و در مسیر همیشه، پرسه زدن.
هستی اینک، با حضور همیشه تو در پهنای قلب، شادی شده است، نماز شده است، سماع و سرور شده است. هستی، اینک در من بروز یافت و در گوشم خواند: «یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم»
شک نمیتوان کرد هرگز - شک به این که باید باشم. باید زندگی کنم؛ چرا که تو همچون مسیری سبز در پیشاپیش زندگی میدرخشی و جانم را به تکاپو میخوانی.
شک نمیشود کرد، هرگز؛ چرا که میدانم شاخههای شکسته، به اشک دوباره سبز خواهند شد، به بار خواهند نشست و نوبهنو خواهند شد.
پلهای خراب شده، به «توبه» باز ساخته میشوند و انسان تاریک، با ذکر تو روشن میشود؛
چون شب با آمدن آفتاب.
قدر است باید کرد دیگر (و دیگر تشویشی نیست) چرا که توفان وسوسه را در بروز ناگهان تو میتوان زدود.
قدراست باید کرد و باید که قامت بست بازگشت دوباره را.
بازگشت دوباره به آغوش نیایشهای رویاننده، به آغوش نماز را.
سفره دل را باید گسترد و تمام دغدغه را پیش تو باید باز کرد.
چرا که تو خود گفتی «ای کسانی که باورمند شدهاید، از رحمت من مبرید، چرا که خدا همه گناهان را میبخشد.»
همه گناهان را میبخشد...
«پروردگارا! چه کسی تو را خواند و تو خواهشش را پاسخ ندادی و چه کسی از تو درخواست نمود و به او عطا نفرمودی؟ چه کسی با تو مناجات کرد و او را ناامید ساختی، یا خود را به تو نزدیک کرد و او را دور ساختی» (1)
ما را از خود دور مساز!
یارب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اوّل زخودم بیخود کن
بیخود چو شدم زخود به خود راهم ده
الهی ای یکتای بی همتا! ای قیّوم توانا! ای آن که بر هر چیز بینایی و در همه حال دانایی!
تشنهام و لبریز. آغشته به بارانِ نیاز تو، مشتاق روئیدنم.
الهی، ای خالق بی همتا! در شب بلندِ ذهن کوچکم چون همیشه غفلت کردم و نگاه به گناه فروختم.
بارالها! بیزارم از رؤیاهای سرابی، مرا بپذیر! مرا بخوان! تو خود گفتی: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را، اینک این من؛ بندهای شرمسار، خدایا! به قدرت خداوندیات دست بر زخم بندگیام
1) . حدیثی از امام زمان، شرح چهل حدیث از حضرت مهدی، علی اصغر رضوانی، ص 58.
بکش تا با ضمیری جز طمع به وعدهگاه نیاز تو قدم گذارم و لرزش سجدههای نامفهومم، رنگ سکون به خود بگیرد.
بارالها! با لحظهای شرم آلود و سینهای به فراخی گناهستان عمرم میخوانمت:
«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْلِی أَمرِی...»
بار خدایا! قوّت و عزّت خاص توست. ما بیچارگان ضعیف، از فرط دل باختگی به دنیا، دست و پای خود را گم کردهایم و از نور فطرت مهجوریم.
بینیاز! دل هر جاییِ ما را یکجایی کن. کریما! من از سکوتی تیره با تو حرف میزنم؛ از صداقتی خفته و از رویایی خاموش.
غفورا! آشفته شکفتنم، اما ابرهای نیازم خالی از بارانند.
پروردگارا! دوست دارم مثل باران باشم، سرشار از سکوت پرمعنی و پنجرهای بگشایم به سوی بندگیات.
کریما! «فَبِعزتِکّ استَجِبْ لی دُعائی و بَلغنی منای»
الهی!
من بنده عاصیام رضای تو کجاست
تاریک دلم نور و ضیای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
آن بیع بود لطف و عطای تو کجاست
پروردگارا! دست نیازم به سوی تو دراز است و چشم امیدم به درگاه کبریایی باز.
ای یگانه بیهمتا! از تو میخواهم نسیمی از باغ ملکوت را به فضل خود به من عطا کنی.
یارب به شراب عشق سرمستم کن
در عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هر چه زعشق خود تهیدستم کن
یکباره به بند عشق پابستم کن
الهی! ای آن که نامت بلند است و وسعت نگاهت بی منتها!
ای آن که تمام هستی از آن توست و خوان رحمتِ خداوندیات همیشه گسترانیده بر عرش و فرش است!
ای آن که عزیزی و محبوب، شفیقی و دلسوز!
ای آن که جمیلی و دوست دار جمال!
ای آن که پناه هر بی پناهی در هنگام گرفتاری و ای دادرس هر چه دادخواه به وقت سختی!
با تو سخن میگویم! ای آن که معبود عارفانی و معشوق عاشقان!
با تو سخن میگویم! ای آن که شنوای هر رازی و دانای هر نهانی!
با تو سخن میگویم! ای آن که رحم کننده بر اشکهای دیدگانی و ای آنکه اجابت کننده هر دعایی!
اکنون این منم! عبد گنهکار سرافکنده که بر پیشگاه خداوندیات فریاد «ادرکنی الأمان» را بلند کردهام و جز دستانی تهی، چیزی دیگر ندارم. دلم هراسان است و وجودم را هالهای از زشتی و ظلمت فراگرفته است.
خداوندا! به سویت آمدهام و تو را ای مهربانترینِ مهربانان! به عزت و جلالت سوگند میدهم به اینکه دل هراسانم را کفایت نما و وجودم را بانوری از یقین و با روشنایی ایمان احاطه کن!
پروردگارا! دلم را از جنس نفاق و دورویی پاک کن و کردارم را از ریا وارهان!
الهی! زبانم را بر دروغ ببند و چشمانم را از رؤیت خیانت بپوشان!
ای صاحب جلال و کرامت! حصار دنیا عرصه زندگی را بر من تنگ نموده؛ تو را به مقرّبین درگاهت سوگند میدهم که امیدم را از هر که جز توست قطع نمایی، تا در این دنیای وانفسا، امیدوار به دیگری نباشم و آن گاه، دل خویش را سرشار از مهر بیپایانت نمایم.
ای مهربانترین مهربانان!
اکنون من آمدهام تا باز با دیده عزت مرا بنگری و تاج عزت بر سرم نهی و لباس تواضع و تزکیه را بر وجودم بپوشانی تا من نیز با بهرهگیری از کرامت انسانیِ برگزیدگانت، آنگونه شوم که دوست میداری! به درستی که تو بر هر چیز، قادری و توانا.
روز و شب تو را میخوانم، نه فقط برای آن که نامت را خوانده باشم، تو را میشناسم به اندازه تمام روزهایی که زیستهام.
تو را میبویم در لابهلای گلهای همیشه سبز توحید.
حضورت را احساس میکنم در خانه همیشه روشن خوشید.
بند بند گل وجودم را به هم پیوند زدهای و از آن کوزهای ساختهای، در نگارخانه آفرینش خویش، آن را با گلبوتههای عشق نگارگری کردهای تا از آن، آب زلال معرفت بتراود.
مهتاب مطمئنه، ارمغانی است که تو آن را به شبهای تاریک نفس من پیشکش کردهای تا در کوچه تارک منیت خویش، راه به تو رسیدن را گم نکنم.
اگر در کویر وجودم شقایق ایمان جوانه زد، از باران کرامت تو بوده است.
در سوز و گدازهای شبانهام، در راز و نیازهای عاشقانهام، بیخود از خویش، پاک و درویش، با قطره قطره اشک چشمانم به ضریح سجدگاه تو دخیل میبندم.
وقتی در یک صبح بهاری دلانگیز در کوچههای وصال تو قدم میزنم، در حاشیههایش درختان یقین را میبینم که از آن، گلهای ایمان شکوفه زده است و از بوی دل آویزش بیتاب میشوم و مدام اکسیژن «تطمئن القلوب» را دم و بازدم میکنم تا ریههای مطمئنهام سرشار از طراوت ایمان شود.
هر وقت در سجدگاه تو مینشینم، شکوفه نام تو از لبم میتراود و آن گاه میگویم: الهی! تنها تویی که به فریاد میرسی در لحظههای تنهایی و بیکسی.
الهی! مگذار که صاعقههای غرورمان ساقههای خضوع ما را بسوزاند
الهی! اگر لحظهای ما را به حال خویش رها سازی، در باتلاق منیّت خود فروخواهیم رفت.
الهی! دریای ایمان ما را متلاطم کن؛ آن گونه که حتّی با جزر و مدّ یقین، ساحل تردید ما را نیز آبهای دریای ایمان فراگیرد.
الهی! هر جا که غرق شویم نابودیم، جز دریای نامتناهی یاد تو که هر چه بیشتر غرق میشویم، بیشتر خویش را خواهیم شناخت.
الهی! مناجات خویش را شکوفه باران لحظه هایی میکنم که پربارترین لحظات زندگیام حساب میشود؛ چرا که با تو سخن گفتن، با تو شکفتن است.
الهی! هر که «صراط المستقیم» را که راه به تو رسیدن است برگزیند، شیشه سیاه دیو امّاره را خواهد شکست.
خدایا! هر کس که عاشق تو شد، از هست و نیست دنیا فارغ است و دل، تنها به تو میسپارد.
الهی! در بلوار اشراقی شهر بلوری ما، چراغهای ازلی تو میدرخشد که مسیر ما را تا انتهای سرنوشت، تا وعدگاه بهشت، روشن کرده است.
الهی! هیچ گاه بارش باران کرامت خویش را از ما دریغ مدار که بی تو، کویری خشک و مردهایم، گویی که خود را به آتش دوزخ سپردهایم.
یارب! ما را دریاب که با تو جاودانیم و میمانیم.
الهی، ای که غفاری و ستّار! این بار نیز مناجاتم را به خیال رسیدن به تو، به مروارید دانههای اشک میآلایم.
خدایا! میدانم که تو معبود منی و یقین دارم که مرا برتر از سایر مخلوقاتت آفریدهای. آن جا که به فرشتگان فرمودی: «من در روی زمین جانشین قرار خواهم داد و فرشتگان گفتند: (پروردگارا) آیا کسی را در زمین قرار میدهی که فساد و خونریزی کند؟»
و تو، «إِنّی اَعْلَمُ مالا تَعْلَمُون»!(1)
فرمودی.
بارالها! اینک این منم؛ خلیفه تو در روی زمین! بی پناهم و پناهی جز درگاه پروردگاریات نیافتهام! دل از همه بریدهام و مِهرت را به مصداق آیه شریفه «وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الوَرید»(2)در دل جا دادهام و نگاه ملتمسانهام را
به آسمان عفو تو دوختهام!
خدایا! هنوز در حیرت آنم و نمیدانم که چرا هر گاه نام زیبایت را از صدق دل و عمق وجود، بر سجاده نیایش میخوانم، بیاختیار، بارانی از دانههای زلال اشک وصال بر گونههایم فرو میچکد و از ورای بارانِ دیده، دل شکستهام بهاری میشود و غنچههای امید، بر باغچه خشکیده دل شکوفه میکند؟ گویی اشک و یاد تو دل را زنده میکند و وجودم را روشن!
عزیزا! نمیدانم چرا هر گاه به خود میاندیشم، ترس، بی مهابا وجودم را فرا میگیرد، از خود و کرده خود بر خود میلرزم و در همان لحظه، این یاد توست که به مصداق «اَلا بِذِکْرِ اللّه تَطمئن القُلُوب» آرامم میکند.
مهربانا! وقتی افق دیده را به سمت تو باز میکنم و تابش خورشیدیات را بر دل احساس میکنم، به این میرسم که این نگاه بخشش توست که مانند تابش اشعههای نورانی خورشید، دل پژمرده انسان را زنده میکند.
پروردگارا! تو آن قدر مهربانی که همه جا و در هر شرایطی مرا همراهی میکنی و من شرمنده از آنم که در مقابلت و از ورای این شرمندگی و پشیمانی، دلم میخواهد فریاد برآورم تا تو نیز از قرارِ پروردگاریات، اشعههای خورشیدی عزت را بر سرم بریزی و با توجه پروردگاریات، دل سودازدهام را به گستردگی توجه تماشاییات گره بزنی!
مهربانا! به اطرافم که نگاه میکنم، هستی را مییابم و هستی را که یافتم، درمییابم که وجودِ هستی برای انسان است و میفهمم که هر چه در زمین و آسمان و دریاست، عظمتی است بر پیشگاه خداوندی تو که از حیث رحمتت، آنها را آفریدهای و از حیث فضلت، آنها را بخشانیدهای و از حیث مهرت همه و همه را به انسان نسبت دادهای!
معبودا! دستهایم را به نشان ستودنت بر آستان بینیازت، نیازمندانه بالا میبرم و نام زلالت را با ذکر (سبحان اللّه) در کوثر نیایش میپیجانم و با دستانی تهی از مقام بلندت طلب مغفرت مینمایم.
عزیزا! از تو میخواهم که در اندیشهام حلاوت خودشناسی، که همان خداشناسی است را آن گونه قرار دهی که مسیر زندگی را پیدا کنم و با اندیشهای سرمست، جهان را لبریز از زیبائیهای انسانی کنم و لحظههایم را با زیستنی عاشقانه مبارک گردانم.
مهربانا! اینک این خلیفه تو، مستمرانه جام تهی عمل خویش را در دست گرفته و بر آستان زلال نیایشت، بر خوان سفره کرمت زانوزده و بر سجاده نیایش، عاشقانه اشک میریزد و
شوریده حال، تمنای جرعهای از سبوی معرفت تو را دارد!
ناز پروردهای که خداوند، آفرینش او را به خود تبریک گفت و ملائک را به سجدهاش فرمان داد.
او که پس از هبوط نیز خلیفه خداوند در زمین شد.
او که جسم خاکی اش نیز آیت قدرت پروردگارش است.
پس آن گاه انسان در زمین فرود آمد، خاک را چنگ زد و بر سرانگشتان خاکیاش نگریست.
آری، انسان هر چند در کوره راه هبوط و «حیرت» سرگردان شد،
اما خداوند، کلمات توبه را بر زبانش جاری ساخت:
«فَتَلَقّی ءآدَمُ مِن رَبِّهِ کلمات فَتابَ علیه...»(1)
و چراغ هدایتش را برای او فرو فرستاد:
«فَامّا یَأتِیَنَّکُمْ مِنّیِ هُدی فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفَ عَلَیهم ولا هم یَحزنون»(2)
که پیامبران نیز چون او بشر بودند، قل انّما أنا بشرٌ مثلکم.
و از این گونه انسان، اشرف مخلوقات لقب داده شد.
«تن آدمی شریف است به جان آدمیت»
سه کلمه، بزرگترین کلمهاند؛ «خدا»، «انسان» «هستی»
انسان، به راستی اگر نبود، نه زمین رنگ و بویی داشت، نه جریانِ رو به راه زمان، سمت و سویی.
جهان هستی با آن همه عمق و وسعت، اگر میهمان حضور انسان نبود، چه معنایی میتوانست داشته باشد؟ اصلاً همه چیز برای انسان خلق شده، ولی خود انسان برای خدا آفریده شده است. عجیب است، نه زمین گنجایش درک وجود خدا را دارد و نه آسمان. خدای بزرگ را فقط دلهای بزرگ مؤمنان در مییابد.
«گفت پیغمبر که حق فرموده است
من نگنجم هیچ در بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز
من نگنجم این یقین دان ای عزیز
در دل مؤمن بگنجم ای عجب
گر مرا جویی از آن دلها طلب»
چگونه است که نه آسمان بار امانت خدا را توانست کشید، نه زمین و نه کوهها، با آن صلابتشان. تنها انسان است که حامل بار امانت الهی است. شگفتا! آدمی میتواند به منزلتی دست یابد بالاتر از فرشتهها، بدانجا تواند رسید که جز خدا نبیند. تنها آدمی است که از میان آن همه موجود در هستی، جانشین خدا در زمین میشود و بهواسطه عقل و ارادهاش - که دو صفت الهی است - از دیگر موجودات تمایز مییابد. میگویند کلِ هستی پنج مرتبه دارد و مرتبه پنجم، مقام انسان کامل است و انسان کامل چهار مرتبه پیشین را در خود دارد. یعنی انسان به مقامی میرسد که کل هستی را در خودش جای میدهد.(1)
رودخانههای دنیا، همچون رگهایش میشوند که آب حیات در آنها جاری است، گیاهان و جانوران، سلول هایش میشوند و مرکز زمین، قلب او.
1) . انسان و قرآن، آیت الله حسن زاده آملی و شرح دعای سحر، امام خمینی رحمهالله.
«چه میگویم حدیث عالم دل
تو را سر در نشیب و پای در گل
جهان آن تو وتو مانده عاجز
زتو محرومتر کس دیده هرگز
میان دربند چون مردان به مردی
درآ در زمره «اوفوا بعهدی»
تو را از بهر این کار آفریدند
اگر چه خلق بسیار آفریدند
پدر چون علم و ما در هست اعمال
به سان قرهالعین است احوال»
زیباترین توصیف انسان، توصیف خداست، آنجا که در سوره انسان میفرماید: آیا بر انسان روزگاری نگذشت که چیز قابل ذکری نبود. ما انسان را از نطفهای مخلوط آفریدیم او را آزمودیم و سپس شنوا و بینایش گردانیدیم. راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد و خواه کفران بورزد.
جهان با شوقی جدید متولد شد
حنجره سکوتِ خاک، فریادی شد که از گلویِ انسان برمی خاست و او را تا دوردستِ جاودانگی به اوج میبرد و سکوتِ سنگین فضا را میشکست.
و انسان، این زمین نشینِ خاکی، این خاک نشینِ زمینی، این پویاییِ پروانه وار و این عصاره رنج دیده قرون اعصار.
قدوم به عرصه خاک نهاد.
انسان آمد،
با روحِ دمیده خدا در وجودش،
با جوششی تمام نشدنی،
چونان موجی سرکش؛
با هزار رنگ و صد لهجه
آمد تا زیر بارانِ رحمتِ خدا، خیسِ محبت شود.
آمد تا بر کرانه کرامتِ جاودانش غرق در شادی شود.
آمد تا ثانیههای وهم آلودِ جهان را به روزهایِ پر از نجابتِ یوسف گره زد؛ و به سالهای صبوری ایوب، و بهارهایِ ممتدِ نوح.
آری! انسان جرأتِ جوانه زدن یافت.
مباد بر تو لبخندهای چروک خورده!
مباد بر تو چشمهای رسوب کرده!
مباد بر تو فرصتهای از دست رفته!
مباد بر تو چکه چکه در امتداد وسوسه فروریختن.
مباد بر تو قطره قطره در لبخندهای غرورآفرین غرق شدن!
آی انسان!
از «لب طاقچه عادت» پایین بیا،
چشمان کج بین و کوته نگرت را بشوی،
چشمانِ شهود را بگشا،
چشمانداز جاودانگی را بنگر،
با آبِ تبسّم چره بشوی
از چشمه معرفت بنوش،
در آیینه مهر، خود را صفا بده،
گلهای دوستی را تعارف کن،
چتر تردید را ببند.
بگذار بارانِ حقیقت بر تو ببارد.
چشم چشمه تو را از کوهِ حقیقت جاری سازد!
باور کن ستاره از سمتِ نگاهِ تو جوانه زد،
آی، انسان!
سری هم به خودت بزن
اصالتت را به خاطر بیاور
خود را با روزهای رنج و محنت «محمد صلیاللهعلیهوآله» به یاد بیاور،
به روزهای «غصه و صبوریِ» فاطمه علیهاالسلام پیوند بزن
ستونِ دیوار بی همتی را بشکن.
خود را غرق در لذات معنوی کن.
پردههای سیاه بی شرمی را بدر.
حصار خودبینی را پاره کن.
از نردبانِ لجاجت پایین بیا.
خندههای همدلی را بر لبانت بگستران.
کاسه نور را بردار و یک جرعه سرکش.
خدا تو را دوست دارد.
دریچههای عنایتش را برای تو گشوده است.
پیچک ایمان را بر ساقه وجودت بپیچان.
نکند از شتاب نسیم عقب بمانی!
نکند با پشت کردن به خدا رویت سیاه شود!
نکند با آشتی با شیطان، اسیر قهر خدا شوی!
نکند در زیر گامهای خودبینی، خویشتنت لگدمال شود!
نکند دستانت رنگِ آبِ پاکی را فراموش کند!
خدا تو را دوست دارد و دریچههای عنایتش را برای تو گشوده است.
آی انسان! سری هم به خودت بزن.
ریا، بندگی اهریمن است. ریا، گام نهادن در مسیر شرک است؛، چرا که آن که تنها از خدا میترسد، هرگز چشمه روشن دلش را آلوده ریا نمیسازد.
«ریا» روح آدمی را ویران میکند.
ریا، فریب خویشتن است.
ریاکار، قلبی بیمار دارد که خداوند روز به روز بیماریاش را زیادتر میکند؛ «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْیَوْمِ اْلآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤمِنینَیُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ ما یَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا ... (1)
ریا، گیاه هرزهای است که بر گرد تنه و شاخ و برگ درخت «عبودیّت» میپیچد و آن را میخشکاند.
«ریا» پنجره بصیرت آدمی را به درک نور میبندد، تا جایی که خود نیز دیگر نتواند جلوهای از حقیقت را نظارهگر باشد.
آدمی باید مواظب قدمهای پنهانی و خاموش ریا، در کوچههای «نفس» خویش باشد که نفس آدمی فریبکار است و بسیار به بدی فرمان میدهد. خدایا! یاریمان کن در اخلاص.
1) . بقره / 8، 9، 10.
«گر دَهر دو روی و بخت ده رنگْ است
باری دلِ تو یگانه بایستی»
چشمانم را در لابهلایِ رنگ و روزمرّگی میگشایم.
چهقدر در لابهلای رنگ و ریا غرق شدن؟
چهقدر در میانِ واژهها و معانی معلق بودن؟چهقدر در حصارِ زور و تزویر اسیر گشتن؟
کاش همه میتوانستند پیراهنِ دو رنگِ ریا را از تن درآورند و خویش را به «لباس تقوی» و حجابِ یکرنگِ صداقت بیارایند!
کاش همه میتوانستند افکارشان را بیپرده بنگارند!
کاش دو رویِ چهرههامان یکی بود!
تفکراتمان آسمان مثل آب زلال بود!
نگاهمان مثل نور یکرنگ بود!
کاش صافی ضمیرمان با گل و لایِ گناهآلود نمیشد!
کاش سپاهِ صداقت به دستِ «ریا پیشگان» اسیر نمیگشت!
کاش در جادههای رنگ و ریا، راه برای عبور صداقت باز بود!
بیایید با داسِ صداقت خوشههای ریا را از مزارع دلها بچینیم.
بیایید دو رویِ دستانمان را در چشمه پاکی و صداقت بشوییم تا رنگِ ریا از دستانمان زدوده شود.
بیایید همه باهم در زیر پرچم یکرنگِ صداقت، فریادِ برائت از ریا را سر دهیم که:
«چون شب و چون روز دو رنگی مدار
صورتِ رومی رخِ زنگی مدار»
تا باران پلیدی و پلشتی ما را در خویش غرق نسازد.
پردههای ریا را با تیغ یکرنگی بدریم.
فریاد یکرنگیِ خویش را از بلندای منبر راستی بپراکنیم. و باور کنیم که نسلِ صداقت، ماندگارتر است از ریاکارانِ پوشیده از رنگ.
باور کنیم که سلامهای صادقانه، زندگی را آسانتر میکند.
کاش هرگز شرنگِ کشنده نیرنگ را ننوشیم!
کاش هرگز در سایه تزویر و دو رنگی نیارامیم!
«گر چو نرگس نیستی شوخ و چو لاله تیره دل
پس دو روی و ده زبان همچون گل سوسن مباش»
«صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست»
... و مرد
تمام عصمت خود را
به پای عافیت و نام و نان خود گم کرد
و در حوالی ابلیس،
دست حرص آلود
بلند کرد و هوای خرید گندم کرد
ولی نمای دروغین پینهای که به پیشانیاش چروک انداخت،
که هُرم مُهر نمازش
تنوری از تب تزویر بود و داغ ریا،
میان کادویی سجدهاش نهاده
و نذر فریب مردم کرد
میپیچی در نور، دستهایت را بلند میکنی تا خورشید را در مشت بفشاری، عطشِ نور شدن تو را سیراب میکند.
دستهایت را تکان میدهی در هوا، بوی بهشت منتشر میشود، روبهروی چشمهایت، چشمهایت را میبندی، نفست به شماره میافتد، خیابانهای مجاور در هم میپیچانند گامهایت را.
خیابانها، ماشینها، ازدحامِ سرد برجها، سرت رابه دوران میاندازد، سرفه میکنی اندوه روزهای از دست رفتهات را.
پایت را در میدانِ مین جا گذاشتی، با کولهباری از خاطره برگشتی با بالهای نیمه باز رد میشوی. لبخند کمرنگی، خطوط صورتت را که از سالها رنج حکایت میکند نورانی نشان میدهد.
روبهروی مغازهها میایستی، سرفه میکنی، پلاکت را در مشت میفشاری، صدای رگبار و گلوله در سرت میپیچد، سیمهای خاردار روبهرویت رژه میروند، عقربهها از انفجار یک بمب ساعتی خبر میدهند، دستت را روی سینهات میگذاری - یک دانگ از بهشت - پیشانی بندت را باز میکنی و در هوایِ مسمومِ شهر رها میکنی تا خبر پروازت را به پرستوها بدهد. تا با دستهای
دیگر از پرستوها کوچ را زیر بالهایت بگسترانی، تا خاک را به سمت لایتناهیِ افلاک، زیر بال و پر بگیری، هوایت هوای سرشاریست، آغشته از عطر اقاقیا.
حس میکنی هزار کارون خون در شریانهایت موج میزند. کدام بَلَم، کبوترانِ بیسر به ساحل آورده؟
شب منوّر و باروت، شب دود و خاکستر، شب موجکوب کارون بر صخرههای عبوس. سنگر، روبهرویت به سجده میافتد، گامهایت را سریعتر برمیداری. باید از خاک بگذری، دریچههای آسمان، روبهرویت باز میشود، تمام سپیداران به قامتت اقتدا میکنند، میایستند به سبک ایستادنت، به سبک ایستادگیات، چفیهات در باد بوی خون میآورد.
سرفه میکنی، خیابانها درهم میپیچد، آسمان در گودی چشمهایت فرو میریزد، حس میکنی بالهایت گستردهتر از پیش است، نفسهایت به شماره میافتد، لبخند میزنی دردی را که قلبت سالهاست از آن فشرده است،از خاک میگذری، روی خاک میافتی. در خود میپیچی و سرفه میکنی، عطشِ نور شدنت را سیراب میکنی، میگدازی، خورشید میشوی، ردّ میشوی از مرز مکان و زمان، جرعه جرعه سیراب میشوی از شهدِ وصال.
چه شکلهای عجیبی دارد این عشق؛ گاهی چون آتش که راه میبرد انسان را تا به خاکستر تا از خاکسترش پرندهای شود که دوباره آواز عشق را سر دهد.
چه شکلهای گوناگونی؛ گاه به هیأت آب که بر کفه دو دست سنگینی میکند و بر سینه تاریخ، نشان ایثار را به سرخترین کلمه شهادت میدهد و گاه به هیأت نجوای نیمه شبی که در گوشه تنهایی خاکی را به زر مبدّل میکند؛ وه که چه شور آفرین است عشق!
انسان؛ پرندهای که فرود آمده از بلندا تا که دوباره گم شدهای را بیابد.
به خاک برآمده تا از میان ذره ذره آن آفتابهای بلند تمنا را دریابد و در جانش خورشیدی بنا کند که فرشتگان در سایه آن خدا را دیگرگونه بشناسند.
انسان؛ این آبشار بلند آویخته از عهدی در بیزمان. به زمین میآید تا خشتها را بر هم گذارد، از سکوت، آواز بسازد و از خاک، دوباره سجودی که خدایش بر خود آفرین بفرستد از چنین جستوجوگر عاشقی... چه شکلهای عجیبی دارد این انسان، که گاه از فرشته فراتر میرود به عشق و گاه از چهارپایان فروتر، به فراموشی.
با خود میاندیشی که چه شمایلی خواهند یافت اشکها؛ وقتی که خنیاگر تنهایی کسی باشند که به جستوجوی خویش پا بر زمین نهاده است ... تکیه تنها بر چه میتواند کند انسان؛ انسان یکّه و رها شده بر خاک؟
تکیه بر چه؟ جز آواز غریبی که نه از دوردست دامنههای سنگلاخ و نه از بیسرانجامی تکاپوی چشمهای تاریک که از درون انسانی عاشق برمیخیزد. انسان؛
این موجود جستوجوگر بر چه میتواند تکیه کند جز عشق، که گاه آتش است و گاه آب. گاه خمپاره است و گاه گاز خردلی که سینهاش را ذره ذره میخورد تا از صافیّ روحش نوای نایی را بیرون کشد که ناله عشق است.
سروده نمیشود، نه که سرایندهای توان ادراکش را ندارد.
خوانده نمیشود، نه؛ که خوانندهای، چشمانی نیست که بتواند دید و دستانی که هیأت بلند آبشار عشق را تواند لمس کردن. مگر که انسان باشد با جوهره جوشان عشق (که گاه به آب میماند و گاه خمپاره در خمپاره آتش است).
تکه تکه باید شد و در خاکستر به انتظار زادن دوباره انتظار باید کشید.
ذره ذره باید شد و در سوزش شیرین خردلها، ذره ذره سوختن.
ذره ذره باید سوخت؛ تا توان آن را داشته باشی که انسان را دریابی (که در عشق سوخت و با خمپاره وضو کرد و در سوزش شیمیایی کفن شد).
چه گوناگون است این عشق؛ به چه میماند؟ به آب؟ به آتش؟ به پرواز واژگان سرخ بر تفتیدگی صحرا؟ به عطش جوشان شمشیر بر کف؟ به دو کفّه که از سنگینی ایثار از هم میپاشند و آب بر آب میریزند؟
به چه میماند انسان (که در عشق شسته شده است) به کدامین خمپاره؟ به کدامین پرواز؟ به کدامین خاکستر منتظر؟ به کدامین فریاد؟
تو از تبار میعادهای شبانه هستی که شالِ سبزِ ارادت را بر شانههایت میبینم.
سلامم را چه بینهایت چشمانِ صنوبرهای سرخ برسان.
بر آنانی که در عصر مفقود شدن نور و فلج شدن عاطفه، آبِ آرامش آنان را مینوشیم.
و یک جرعه از دلتنگیهای خاک را برایشان به ارمغان ببر.
برای آنانی که در روزگار فقدان عشق و نوسان ایمان، خونِ سرخشان همچنان در رگهای خاک میجوشد.
راست قامتانی که با خاطره نخلهای سوخته، یک تکه از قلب آسمانیشان را در خاک، جای گذاشتند.
به آنانی که «رفتند و بصیرتهای خویش را بر سلاحهای خود نشاندند و باطل را نشانه گرفتند».
و ما هنوز، پشت حصار روزمرگی اسیریم.
آنان در هیأتی اسطورهای از خطِّ مقدم دلها، به خطِّ آخر خمپاره رسیدند.
و ما هنوز در سایه خودبینی خزیدهایم.
دشتهای پستِ زمین را طی کردند و به تپههای معراج رسیدند
و ما هنوز پیله نسیان به گردِ خویش تنیدهایم.
در غوغایِ شباهنگام و التهاب مناجاتشان فریاد میزدند:
«ما راست قامتانِ جاودانه تاریخ خواهیم ماند»
و ما هنوز به التهاب روزهای پر تپش خیرهایم.
در چشمه معرفت، خود را شستشو دادند.
با دستانِ اشتیاق سیب سرخِ شهادت را از سبدِ یقین برداشتند و ...
و تنها در آیینه شهود میتوان شورِ شهادت را دید.
تنها در دور دستِ جاودانگی میتوان حدیث سرخِ اخلاص را شنید.
امروز در گذر از همه دقایق و ثانیههای پر شور و حماسیِ جنگ،
هنوز هم چشمانِ حقیقتمان ضعیف کار میکنند.
هنوز هم نهرِ زمان، ثانیههایمان را با شتاب میبرد و آفتِ غفلت از زندگیمان بالا میرود.
هنوز هم زمینگیرِ کابوسهای کبودیم.
بیهودگی را با خویش میکشیم
واژههای یخ زده را تنفس میکنیم
به بیحاصلی خو کردهایم
با سرگردانی مأنوسیم
نه عشقی نه شوری، نه آوازی، نه پروازی
خاکریز عشق، مبارزان با شور میطلبد.
قصه شوریدگی شنیدنی است.
هنوز حرفهای روشن و زلال، قطره قطره از ابرهای خاطره میچکد
هنوز در ذهنِ لحظهها، در پشتِ درهای بسته نسیان و فراموشی
در تکرار این همه بیحوصلگی - در لابهلایِ این همه تناسُخ و تردید
عطرِ یک سیب سرخ به مشام میرسد که از سبد یقین برداشته شده است.
با دستانِ اشتیاق، جستجو کن.
نه زمین، خاک همان روزهاست که بوی عشق و باروتِ سوخته و صداقت بدهد و نه هوا، هوای همان روزها که شهادت در آن موج میزد و لبریز از نفسهای گرمِ مردانِ عاشق، «باکری»، «کوچکی» «فهمیده» و ... باشد.
این روزها، آنقدر فراموشکار شدهایم که حتی خودمان را هم فریاد نمیزنیم و در لابهلای «تمدنِ کاذب» گم شدهایم.
میدانیم و از خود نمیپرسیم که چرا دستهای ما - دیگر- حرمت اجابت ندارد و سجّادههایمان بوی عشق نمیدهد.
شاید به خاطر اینکه، آن روز که اسلحه را زمین گذاشتیم، گریههامان را هم زمین گذاشتیم.
مناجاتهامان را هم زمین گذاشتیم.
باورهامان را هم زمین گذاشتیم، ایثارمان را هم زمین گذاشتیم.
چهقدر بد شدهایم که با دست خود، بین آن روزها و امروز، حصاری از جنس فراموشی کشیدهایم و از دیروزِ احساسها و اعجازها دور افتادهایم!
شاید به خاطر اینکه نمیتوانیم مثل آنها باشیم.
شاید به خاطر آن که ما آن روزها و و آن شبها را باور نکردیم.
و این چنین، دیروزِ عشق مملکت را در قابی بیاحساس، روی دیوار خانه چسباندهایم و خاطرات نجواهای راهیان نور را در دفتری زندانی کردهایم که خروارها خاکِ فراموشی بر آن نشسته است.
مگر نه اینکه ما مدیون سینههای زخمی و دستهای قلم شده شهدا هستیم؟ مگر نه اینکه مام وطن، مدیون بالهای خونینِ فرشتگان کوی عشق است؟
پس مبادا که مدیون آنها باشیم و خود!
مبادا فردای حضور، شرمنده آنها باشیم و خود!
تنفّس در هوای این خاکهای سرخ، دلم را جلا میدهد، روحم جانی تازه میگیرد، دیگر هوای آلوده شهر سنگینی نمیکند.
روی رملها که راه میروی، دنیا در نظرت کوچک میشود.
«فکّه» هزاران خاطره خاموش دارد.
«فکّه» تمام غرور مرا زیر هیبت مردانهاش لِه میکند.
تا دو کوهه راهی نمانده؛ سکوی پرواز درست همین جاست.
حسینیّه «حاج همّت»، هنوز عطر کمیل و نافله و سجّاده میدهد. اگر خوب گوش کنی، آوای «اللّهم ارزقنا الشّهادةَ فی سبیلک» هنوز هم دیوارهای حسینیه را میلرزاند.
اینجا آرامترین پادگانی است که سربازانش پرشورترین و مشتاقترین رزمندگان جهان میشوند.
کاش دوباره صدای گرم «حاج همّت» سکوت شبهای دوکوهه را میشکست!
کاش همه آنها دوباره جمع میشدند، نوحه میخواندند، سینه میزدند، عاشق میشدند، حماسه میآفریدند، شهید میدادند!
... و شلمچه «قطعهای است از بهشت» که به زمین پیوند زدهاند؛ درست شبیه کربلا.
قدم که برمیداری، زیر پایت خالی میشود. احساس میکنی از خودت خالی شدهای
آرامشی عجیب، لحظههای توفانزدهات را احاطه میکند.
نمیدانی دنبال چه میگردی؛ خاطرهای، پلاکی، قطره خونی، یا یک قرآن جیبی سرخ... ؟ مواظب باش پایت روی مین نرود!
آنها رفتند تا جای پای تو را پاکسازی کنند.
آنها رفتند تا تو در هوای دود و آتش نفس نکشی، آنها رفتند تا تو بمانی و قصّه عاشورا را در گوشهای خفته فریاد کنی.
شلمچه، روشنترین برگ تاریخ مردانگی است؛ دفتری از خاطرت خون گرفته، سرهای جدا، دستهای پاره پاره، پیکرهای صد چاک و سینههای بیباک...
سرت را بالا بگیر، عرق شرم را از پیشانیات پاک کن! شهیدان تو را سر فراز میخواهند؛ تو که باید در جهانی سراسر «ایسم»های باطل و دروغ و نیرنگ بایستی و حقیقت مردان مرد دیروز را فریاد کنی.
حقانیت خونهایی که مظلومانه سینه خاک را شکافتند.
حقانیت چفیههایی که خط اتّصال زمین و آسمان میشدند و ساکنان زمین را به اهالی آسمان پیوند میدادند.
خوب نگاه کن! ذره ذره این خاک، هنوز عطر «کل ارض کربلا» میدهد و لحظه لحظه این روزها هنوز در حقیقتِ «کل یوم عاشورا» موج میزند.
عمری است میدویم و به پایان نمیرسیم
زنجیر شک شدیم و به ایمان نمیرسیم
پایان راه ما به کجا ختم میشود
چیزی که روشن است به باران نمیرسیم
یک آسمان، ستاره و دستان ما تهی است
از بخت بد به هیچ یکشان نمیرسیم
وقتی تبر زبان شماهاست، روشن است
هرگز به فکر سبز درختان نمیرسیم
حتّی زمین به غربت ما گریه میکند
یعنی به خاک پای شهیدان نمیرسیم
علی خیری
پرسانم هنوز. بیقرار و پا برهنه بر سنگ ریزههای حیفا، پرسانم هنوز.
پرسان سنگی گم شده. پرسان دستی گم شده. پرسان نامی که تنها از حادثهای ماند؛ جوانی سنگ در دست و خمپارهای کور و دیگر هیچ.
در قلمرو ایستادگان نشستهام به تصویر تو. به تصویر سنگهای گم شده در دستان گم شدهات. به تصویر مادرت که هرو روز هزار فرزند تکه تکه شدهاش در چشمانمش دفن میشوند.
چه سرد است این باد! بوی خون میدهد، بوی باروت، بوی جنایت میدهد... سمت دستهایت را گم میکنم. سمت سنگهایت را... گم کردهام... چه تلخ است این باد... بوی وحشی دارد؛ بوی باروت، بوی جنایت، چه بیسایهام؛ بیسایه و گنگ... تا تو را بیابم چه بگویم؟ چه بپرسم؟ چه بخواهم؟ چگونه بنالم».
با خودم میگویم: فاتح این لحظههای سنگی کیست؟ که باد، همان باد شوم میآید (که بوی شیپورهای جنایت میدهد). بر دل سنگ، این همه دلتنگی از کجا ریخت که اینگونه زار میگرید (یا به حال من، یا به حال تو، یا به حال مادرمان، که روزی هزار مرتبه در چشمانش گلهای پرپر سوخته دفن میشوند).
با خودم میگویم: یار، کجای زمان ایستاده است ... اکنون که مکان در اختیار دود است و باروت؟ یار، با ماست میدانم، اما چشمههای خون تا کی باید اینگونه زخمهای بیالتیام را، دشت دشت در سینه قدس بکارد؟ ... یار، در کجای زمان ایستاده است؟
فاتح این لحظههای سنگی کیست؟ (و اکنون باد گذشته است و بر جمجمهام کوبیده. که خون در راه است، که خمپاره در راه است، که تجاوز در راه است) اما من ... در قلمرو ایستادگان نشستهام؛ با امیدی که نمیدانم از کجا و باور دارم از همین نزدیکی به یقین، در سینهام شکوفه کرده است.
با امیدی که اگر چه میپرسد از زمان، ولی آنگاه که در بیزمانی باورش فرو میرود، همه چیز را نزدیک میبیند... پیروزی را، آزادی را و زاده شدن دوباره ققنوسها را.
زنجیرها را میبیند که از پای قدس برداشته میشود. باد را که دیگر بوی جنایت نمیدهد و نه بوی باروت.
و سوالی که خود به خویشتن پاسخ میدهد: (فاتح این لحظههای سنگی کیست؟): آینده با ستم دیدگان است که به پاکی باورشان و به حقیقت روز باشکوه معهود، باور دارند.
چه راست ایستادهاند این سروها! چه راست قامتانند این باورهای شکفته در انتظار و امید.
گویا میبینند زمانی را که آن فاتح بزرگ، سرودی خوش بر لب دارد و فریاد پیروزی سر میدهد.
روزی که زنجیرها، از پای همه ستمدیدگان در بند باز میشود... روز پیروزی بزرگ، روز سرافرازی آنان که ضعیف نگاه داشته شدند، در حالی که پارسا بودند و باورمند.
انتفاضه، ای قلب تپنده حماسه! تو را میشناسم،
آه خالد! «خوشههای خشمت» را بر خیره سری جنایتکاران فرو ریز و روشنایی یکدست را تقدیم افقهای مجروح «فتح» کن، که فلسطین، چشم به راه حماسههای توست.
آه، خالد! انزجار خود را منفجر کن تا صدای موج آن، مدیترانه را به جنب و جوش درآورد!
آه، خالد! یک چفیه فانوس بردار و اهالی دور دست دور از ذهن باور را بیدار کن. حرفهایت را نه با زبان بیزبانی که با زبان بینیازی، با زبان بومی انتقام بزن، خونت را پخش کن که تمام آبگیرها، تشنه ماهیهای قرمز رنگ خون توأند.
آه، خالد! آه، انتفاضه! آسمان «معراج» را از بند غاصبان غضب آلوده غزه و الخلیل آزاد کن و بیرق فتح را بر بلندای نام «رفح» به اهتزاز درآمد!
آه، انتفاضه! نگران نیل به اهداف نیلگون اهریمنکوب مباش که نهضت حماسه تا همیشه توفندهتر و خروشندهتر از خشم خصم ستیز، تمام لحظههای اشغالگران را در برخواهد گرفت.
آه، فلسطین! ای قبله قیامتها! ای در محاصره مخاطرهها! مطمئن باش که آسان تو یک روز، شاهد فرو ریختن سقف سکوت خواهد شد و پرندگان بیپروای آزادی از قلب غرندّهترین رعد و برقها، بال در بال میآیند و تا همیشه در کنار تو میمانند.
آه، فلسطین! میدانم که یک روز مردانی از قبیله تو حقارت حرامیان را به احتراق میکشند و فتیله تمام حادثهها را روشن میکنند.
آه، فلسطین! اگرچه آتش در مغز استخوان تو ریشه کرده است، امّا همچنان سبز میسوزی، ایستادهای و سبز میسوزی، ایستادهای و میدانم که یک روز، یک قبیله ققنوس از خاکستر تو بال میگیرد و یک آسمان چشم روشنی را به همه هدیه میدهند.
... و راحت نفس میکشی،
وقتی که مال خودت باشی
آرامش را در دهان گلولههای وحشی که نمیشود پیدا کرد!
و خنده را در زوزه سوزناک آر پی جیها.
و وجدان را در نیشخند شوم خرابه پرستانِ صهیون.
مگر نه اینکه آرامش امروزِ قدس، زیر آوارِ چپاول است؟
مگر نه اینکه خندههای معصومِ فرزندان وطن،
از روی کاشیهای خیابان،
بر بالهای فرشتگان مینشیند
مینشیند و شهادت را میبوسد.
چه قدر میگذرد!
از آخرین تنگ غروب
که دست در دست دریا، سرود میخواندی.
چه قدر میشود که دیگر از حال گرفته «حیفا» نپرسیدهای؟
چه قدر میشود که اشکهای مادرِ پیرت را پاک نکردهای و برای پای کنده شده عروسکِ خواهرت، پای چوبی درست نکردهای؟
چه قدر میشود که از خودت دور افتادهای؟
و هنوز با تمام خستگیهایت، از پا نیفتادهای،
وقتی که زیتون، تکیهگاهت باشد.
زُل میزنی به کوچههای یکپارچه آتش و بوی باروت
خاطرات کودکیات را در آن نمییابی
جز قاب تَرَک خوردهای که عکس خاک خورده خانوادگیات را در آغوش کشیده است.
دلت میگیرد.
و دستهای تاول زده خود را به دست سنگ میدهی.
و قسم میخوری، استقامت خود را
برای فردایی که دست در دست دریا
تمام گلدانهای دم پنجره را سیراب کنی
و در ساحل دریا
همصدا با چکاوکان عاشق
سرود آزادی سر دهی.
دیروز ...
بر پشتههای سنگ به دنیا آمدیم و مادران برای ما از سنگهای ما لالایی خواندند و وقتی بزرگتر شدیم، بر پشتههای سنگ مینشستیم تا به قصّه گوی پیر گوش کنیم که برای ما از سرزمینمان سخن میگفت؛ سرزمینی چون یاقوتی سبز بر ساحل
دریا. او میگفت و ما گوش میدادیم، از عطر پرتقالهای «حیفا» میگفت. از گلهای سرخ «اریحا» میگفت که چگونه قلب انسان را به نیش وا میدارند و چگونه وقتی باد در میان باغهای زیتون میپیچد، گویی صدای زمزمه فرشتگان به گوش میرسد.
و برای ما از کشتزارهایی میگفت که روزگاری، طنین گامهای پیامبران را روی خاک خود شنیدهاند...
و ما این خاطرات را همچون گنجینهای گرانبها در سینه خود نگاه میداشتیم و بارها مرورشان میکردیم.
امروز ...
شما خانهها و باغهای ما را ویران میکنید! امّا هرگز نخواهید توانست قلبهای ما را ویران کنید. امروز گریه کودکانمان را میشنویم و ضجه زنان خود را چون داغی بر دلهای رنجورمان مینهیم. امروز بیابانهای تبعید را، با پاهای برهنه طی میکنیم و سالهای غربت را با یاد بهارهای سبز سرزمینمان یک به یک به پایان میبریم. حسرت گذشتههای دور دست را چون بغضی در گلو میفشاریم و در انتظار میمانیم تا فردا ...
فردا...
خواهیم آمد، به خشم خداوند سوگند که خواهیم آمد، چون گردبادهای توفنده خواهیم غرّید و چون آذرخش؛ قلبهای سنگیتان را خواهیم شکافت. جهنمی خواهیم ساخت و شما را چون بتهای چوبین، در آتش نفرت خود خواهیم سوزاند و آنگاه بر ویرانههای شما خواهیم ایستاد و فریاد خواهیم زد: اینجا سرزمین ماست.
سرزمین من، فلسطین! تاریخ تمام اندوه و خشم خود را در تو خلاصه کرده است.
امروز نفرت سیم خاردارها تو را احاطه کرده است، امّا قلب تو نمرده است،
قلب تو در سینه من، هنوز میتپد.
به شکوه گذشته، استقامت امروز، و روشنی فردا سوگند، با تو دوباره زیستن را لبخند خواهیم زد.
یکشنبه
4 مرداد 1383
7 جمادی الثانی 1425
2004 .July. 25
من زیر نور مهتابی مینویسم، تو زیر نور مهتاب مینوشتی.
من برای سفر بلیط میخرم، تو بال میخری.
من دفترچه سپیدم را سیاه میکنم، تو بر دفتر سیاه شب، خطوط نقرهای و سپید میکشی.
من سوار قطار میشوم، تو بر قالیچه پرنده خیال مینشینی.
من راه میافتم، تو راه میافتی. ما همسفر و همراه میشویم.
من به چهل سالگیات سلام میکنم، تو نیز تولّدم را تبریک میگویی. تو نامت رابه من میگویی. تو در جادههای زمان، یعنی رودخانهها قدم میزنی. تو در زمین پر میگشایی و در آسمان شنا میکنی.
تو کلمات شناور را به اندیشه ماهیان میبخشی. کلمات حباب میشوند. ما در سفر سُفره دلمان را باز میکنیم. ما باهم دوست میشویم. تو ناصرخسرو قبادیانی هستی و من ملازم سفرت
من میگویم سفر دو وجه دارد؛ رفت، برگشت.
تو میگویی سفر چهار گونه است؛ سفر از خود به خدا، سفر از خدا به خلق، سفر از خلق به خلق، سفر از خلق به خدا.
من سکوت میکنم. تو سکوت را میشکنی. ما به سرزمین هند میرویم.
تو هندوانههای ریاضت را قاچ میکنی.
ما به سیبری میرویم، تو در سیبری سیبهای سرد تعقّل را گاز میزنی.
ما به چین میرسیم، نقشی از چین و چروک بر پشیمانیات میافتد.
به مصر میرویم، تو مصرع به مصرع، غزل میسرایی.
آنگاه قدم به عراق میگذاریم و عرق گلهای دریایی را مینوشیم.
من و تو در عربستان، ارّابههای جهل را به ارباب تاریخ میسپریم.
تو و من در یَمن، به یُمن آمدن باران، آواز میخوانیم؛ آواز بومی مردمِ یُمگان را.
ما یادمان نمیرود که از قندهار و سمرقند، برای طوطیان معتکف، قند بیاوریم. ما همچنان در رودخانه زمان قدم میزنیم.
اسم تو ناصرخسرو قبادیانی بود.
ما راه میافتیم. تو به فلاسفه گرسنه یونان، نان میدهی و در بلخ، تلخیهای سفر را فراموش میکنی حالا ما به بخارا میرویم و در پشت شیشههای بخار گرفته، مِهْ میشویم.
ما همسفر باد میشویم و سفر به ابدیت را آغاز میکنیم.
دوشنبه
5 مرداد 1383
8 جمادی الثانی 1425
2004 .July. 26
آنگاه که آیه إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصاد» در تنگه «چهار زبر» طنین انداخت.
آنگاه که دسته دسته منافقین در آتش خشم مردان الهی گرفتار آمدند.
آری، آنگاه همگان دیدند که چگونه آنان که بذر «نفاق» و کینه را در سینههاشان پرورده بودند، با پای خویش، به سوی کمینگاه «مکر» خداوند شتافتند.
آنگاه که همه میپنداشتند آخرین صفحه تقویم دفاع مقدس ورق خورده است، حماسه آفرینان میهن ما، هوشیارانه و دلاورانه راه را بر شبیخون مزورانه روباهان سد کردند.
«وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ»
و از اینگونه بود که دیدگان منافقین، بصیرت آن را نداشتند که «حقیقت» کشور بهار را
دریابند.
آنان با تانک به جنگِ خانههای بیدفاع آمده بودند.
آنان با سرنیزه به نبرد گل سرخ آمده بودند.
غافل از آن که در چنگ تقدیر باز میایستند...
و از اینگونه بود که برگ درخشانی دیگر از دفترِ افتخارات انقلاب، رقم خورد.
«که تباهی از درگاه چشمان بیفروغشان آغاز شد...»
پرندگان آسمانی آتش در منقار، رو سوی شکستن سپاه ابرهه دارند.
اینکه در دستان جان بر کفان دلیر، به هیأت مسلسل درآمده است، تقدیر پرشکوه خداوند است.
آری، تقدیر خداوند است.
آسمان سیاه میشود و زمین از غرّش شیران میلرزد و روز سیاه میشود بر سر سیاهدلانی که به کشتن چراغ آمدهاند؛ بیآن که بدانند خورشید را با این نفسهای بریده نمیتوان کشت.
اکنون پرندگان ابابیل، با آتش سنگی بر منقارهاشان روسوی شکستن سپاه ابرهه دارند.
اکنون وسوسه کوری رو به تباهی آغاز کرده است. تردید، جایگزین اطمینانی کور شده است. دلهای کور میلرزند و دیدگان نابینا به دیدن توفان آتش مجبور به باز شدن میشوند.
«فصبَّ علهیم ربک سوط عذاب» «و اِنَّ رَبِّکَ لبالمرصاد».
و آن هنگام است که یاری خدا به گروهی میرسد، که فرمانش را پاسخ گفتند و دعوتش را لبیک. و هنگامی که یاری او میرسد، پیروزی نیز فرا میرسد و «فتح» الهی هم غلبه بر مشرکین است و هم گشایش سینههای باورمندان، تا از یاری او خوشنودتر گردند.
آسمان سیاه میشود. زمین، زیر پای شیرمردانی که به شکافتن سیاهی آمدهاند میلرزد و آسمان، سراسر فریاد یاری است و شکوه نصر.
گودالی از آتش و عذاب؛ این پایان شومی است برای کوردلانی که گمان میکردند زمان آن رسیده است تا آنان نیز دستی در خوان آشفته داشته باشند؛ غافل از اینکه در وعده خدا هیچ تخلفی نیست.
جاده پولادپوش بود و حادثه در جنبوجوش و افق در افق منافق ابلیس سیرت در راه. اسلام آباد مغرب، در مشرق استقامت ایستاده بود تا این بار، تجاوز و تهاجم جانیان بیروح را به آتش بکشد.
منافقان کوردل و ابلیس سیرت میآمدند تا به یکدستترین نیستی خود دست یابند. منافقان کوردل میآمدند تا در مرتفعترین خیال خام خویش، متوقف شوند.
گورستان در گورستان، چشم به راه جمجمههای جنجال آفرینشان بود و آتش در آتش منتظر تاریکی تبخال زده آنها.
آرام آرام در شب راه میپیمودند، تا مرگ خویش را در تیرگی پنهان کنند و عصیان خویش را به فراموشی ابدی بسپارند.
کتفهایشان بوی ضحّاک میداد و دستهایشان بوی دسیسه.
چشمهایشان شورترین «شومی» بود و اعتقادشان بر باد رفتهترین ایمان.
دشمن در خطّ اول تیره روزی بود و ایمان در خطّ مقدم عشق.
این بار اسلام آباد بود که میخواست در صدای آشنای «یا علی» شناور شود.
این بار فتوای آفتاب فتوت بود که در رواق واقعه، حماسه میآفرید، که چشمهای کوررنگ و کوتاه بین مکر صفتان، از درک بلند اراده رادمردان بلندنظر، غافل بود و عاجز.
این بار مردانی از قبیله کربلا و یارانی از عشیره عاشورا در راه بودند، تا نَفَس فتنه منافقان را در اوّلین ایستگاه صلواتی متوقّف کنند.
منافقان میآمدند تا معدوم معرکه کینهتوزی و مکر ورزی خویش شوند و فدای زیاده خواهی نفس خویش.
گردان گردان ایمان و لشگر لشگر جهادطلب در راه بود، تا درس سنگینی به دَرَک واصل شوندگان کوردل دهد. دشمن میآمد تا با کولهباری از عجز، در سایه سیاه خود مدفون شود.
دشمن میآمد تا با غرور اغراق آمیزش غرق در غفلت شود و گرفتار مگسهای موذی قناسهها.
پندارهای پوچ، پشتیبان و پندافند پی در پی منافقان بود و در گمان خود میپنداشتند که میشود عشق را به آتش کشید، فریاد را تبخیر کرد و آسمان را به صلاّبه کشید.
میپنداشتند که میشود تبسّمهای تقلّبی را جایگزین لبخندهای ملایم «حاج همتها» کرد. زیر سرشان سنگین بود و مغزهاشان تهی، چون میکروب از رگ جاده میگذشتند تا به قلب تپیدن برسند. امّا غافل از آن که عشق، نیروی ناشناختهای است.
به مرصاد نشستگان رصد کننده دلها! مردان حاک و آتش و باروت. آنان که در کمینگاه دلهاشان نام دوست را رصد کردند. آنان که ستاره شمار لحظه دیدارند.
به مرصاد نشستگان، نشستهاند بر کنار ساحل آرام دلشان، بیپروا از آتش وزنده لحظه به لحظه و بر لبهاشان زمزمه میکنند، اِنَّ ربِّکَ لَبِاْلْمِرصادْ.
پس کیست که خبر دهد به غافلان آن سوتر، که اندیشهشان را در آغوش دسیسههای مست افکندهاند، بیکه بدانند در کمینگاهی چند لحظه آن سوتر گرفتار خواهند شد.
مردان عاشق پرواز، مردانی که آشنا بودند تا جان خویش را در جشن شهادت نثار کنند و میدانستند رفتن تا خدا، بهایی جز جان نمیخواهد. مردانی با کوله پشتیهایی پر از خالی نگاه و قهقهههایی سرشار از تشنگی به یاد کربلا. در کمینگاه کسی سخن نمیگوید. و چشم در چشم فریاد است که زیباترین لحظهها را رصد میکند. مردانی که به خاکریزهای آسمانی میاندیشند و
پرواز. آن جا که نوری رصدشان میکند و ندایی میخواندشان. حمله حمله تا فتح سدرة المنتهی. تا نزد صیاد صیدها، زیباست که جان میسپاری و به جانان مینگری.
مرصاد آغاز میشود. منور فضا را نور باران میکند. گویا جشنی بزرگ در پیش است. مرصاد آغاز میشود. پلاک بر پلاک، رستم آهنگ سفر چقدر غمانگیز است!
مرصاد آغاز میشود و لبخند صیاد، تکه تکه میشود بر روی لبهای مرصادیان و هر لبی به تکهای لبخند و هر چشمی. به جرعه اشک؛ همین توشه سفر.
حمله حمله تا فتح سدرة المنتهی...
حمله حمله غزالان زیبای صیاد!
پنج شنبه
8 مرداد 1383
11 جمادی الثانی 1425
2004 .July. 29
با شتاب آخرین کاروان میروی که سر به تیغها بسپاری. چه قدر راه آسمان برایت کوتاه بود!
بیهنگام آمدی و بیهنگام خواهی رفت. چرخی زدی در هوایی که هیچ کس را نبود.
بیاندکی درنگ، پرده کشیدی بر طارمیهای مه آلود وهم، آن جا که گیسوی خرد پریشان است.
سالهای کوتاه، با قلبت اندیشیدی؛ قلبی جهنده و تنها.
شیخ جوان! جهانِ زلزله خیزی است نامت. سینهات سوخت از اشراقِ اوّلین پردگیان بالا دست.
«شهاب» بودی و شهاب، چه کوتاه و سوزان میگذرد! آسمان دنیا را دریدی و غلتید در خوابهای نادیدهات.
با سر انگشت افلاکی تو بر چهره ویران خاک، فرصتی برای گرتههای جهل نمانده است.
تو همه جهان بودی که چون آغوشی، به روی مرگ گشوده شدی.
بیخردانِ فراسویت حتّی به اندازه سنگها نمیفهمند.
چنان برخاستی از آواز جبرئیل که تا آخرین دم، بر صفحهها پلک نزدی.
یک چشم به خاک و یک چشم به افلاک.
راه تو چه قدر برای «هوهو» زدن هموار است! هوای وصال نزدیک است؛ هوایی که با عقل و عشق نفس کشیدی.
روح حیوانی انسان از خواب هزاران ساله برمیخاست و این تو بودی که دریچهها را بر انوار اسپهبدی گشودی.
لبانت از «ذکر» و گریبانت از «فکر».
تا چند پلّه دیگر، دهکدههای بیسراب، با چشمههای سرشار و هوای واشده صبح، نمایان است. ملتقای خِرد و محبّت همین جاست. روباهان را راهی به دهکده امن نیست.
باید کولهبار سرشارت را برداری و بروی؛ بروی به کلبههای دوری که با کلمات ساختهای. در پردههایی که بر طارمیهای مِه آلود وهم کشیدی.
تو هیچ گاه جان در بدن نداشتی. تنها باقیماندهات را کشتند. آنچه را که بر خاک مانده بود، تیغ زدند و تو در فرادستها همچنان در تکاپوی وصل بودی.
تو حقیقتی هستی که هیچ گاه پلکهای اشراقیات را نخواهی بست.
خیس در نوازش فرشتگان
پرندگی آغاز کردی
تا چشمهای ناتوان و حسود
زیبایی پروازت را
ذره ذره
شعله بگیرند
و در عمیق باورهای اشراقیات
ذرات
قطره قطره
شناور شوند
بیهیچ نشانی از خویش
تمام راههای آشفته را
فانوسی کاشتی
تا نشانی میعاد هموارهات را
بادها
کوچه به کوچه معطر کنند
خاک
در مقابل بزرگی بیاندازهات
حقیر مانده بود
ای مرد آسمانی شکوهمند! که بر پیشانی رفیعت باران گشایش نازل گشت و تمام دریاچههای عطشناک فلسفه سیراب شدند از ریاضت صوفیانه نگاهت.
نسیم
از تار گیسوان اشراقیات
آوازهای ملکوتی را
هزار مرتبه نواخت
و شعاع نامکرر پروانهها
مرز لاهوتی نگاهت را
دویدند
آفتاب
هر صبح ردای خلیفة اللهیات را
در حیات جاریه نور
شسته بود
ای زلال ته نشین شده از شهود!
آواری گزنده بر شانههای شهر
فرو ریخت
آواری گزنده بر شانههای شهر
فرو ریخت
آواری از حجم اندوهان بریدنت از دریچههای ناامن
برای تو رسیدن رازی بزرگ بود
رازی به وسعت مرگهای عاشقانه
رازی به اندازه تمام راههای ناگشوده و مبهم
تمام کوچههای حوالی غرب
پیچش صدایت را
که از جزء جزء اشراق بالا رفته بودند
و طعم لبهای جادوییات را
که تا پلههای مرتفع آسمان
دویده بودند
و چشمهای روشنت را خاطره کردند.
دیوارهای بلند حلب ناگزیر شدند، شاخههای رونده «آواز پر جبرائیلیات» را که با «عقل سرخ» تمام ذرات عقیق آمیخته بود، بچیند و صدای شوریدگیات را خاموش کنند؛ صدایی که بند بند ذرات را در نوردیده بود و پای آبله
عبورت را ببندند؛ پایی که تا ناکجاهای عرش را چون جفتی پرنده خوشبخت دویده بودند.
اینک:
تو رفتهای و لهجههای فلسفیات
از تمام دریچههای خاموش
گذشتهاند
و اندیشههای رخوتناک را
خاک جهل گرفته است.
یادت هموار مانا!
در «سهرورد» به دنیا آمد / اما اهل دنیا نبود / در «حلب» از دنیا رفت /
سهروردی جوان / درست شبیه سالکی که در کتاب «قصه غربت غریبه»(1)
تصویر کرده است، مسافر بود / و بیتاب که باید از تنگنای تاریک عالم خاک بگذرد تا به فراخنای روشن «عالم مثال» برسد / سهروردی مسافر / هجرتش را از «مغرب» آغاز میکند / یعنی از عالم خاک که قرارگاه ظلمت است / و در نهایت «به مشرق» میانجامد / یعنی عالم نور / آدمی مسافر است / و راهنمایش در این سفر هم «عقل» است و هم «دل» / چرا که نه عقل به تنهایی حقیقت را درمییابد و نه دل / سهروردی فیلسوف / که ابتدا روی به مکتب مشّایی ابن سینا آورده بود بعدا از آن روی برمیگرداند / و با تلفیق «مکتب مشّایی»، «حکمت ایران باستان» و «عرفان صوفیانه» فلسفهای تازه پی ریخته و آن را «حکمت اشراق» مینامد / حکمت اشراق، نسب نامدارش» ادریس پیامبر، «پدر فلسفه»(2)
میرسد که معرفت الهی از جانب خداوند به قلب او افاضه میشدهاست و پس از او / حکمای راستین آنانند که اهل دلاند / نه آنان که از حکمت، به ظاهر آن بسنده کردهاند بدین گونه «زرتشت» و «افلاطون» در اندیشه اشراقی به هم میرسند /
سهروردی عارف / دو گوهر نور و ظلمت را از «حکمت خسروانی» میگیرد / و هستی را بر همین دو مبنا تفسیر میکند / عالم ماده را ظلمانی محض و مغرب مینامد / عالم ملکوت را نورانی محض و مشرق / و «عالم مثال» را - که مابین آن دوست - آمیختهای از نور و ظلمت / خدای سهروردی
«نورالانوار» و نورانیترین نورهاست / و آنقدر از شدت زلالی و پاکی میدرخشد که هستی را سرتاسر پر کرده است /
سهروردی متألّه / آدمی را غریبهای میداند در تبعیدگاه، در مغربِ ظلمت / اما از این رو که میل به عالم بالا دارد / قفسِ خاک را برنمیتابد / و هر لحظه در تب و تاب است تا راهی به رهایی بیابد / راهی که راهنمایش دل است و بارقههای الهام که از جانب خدا به سوی او فرود میآیند آدمی مسافر است / و با شنیدن «آواز پر جبرییل»(1)رهسپار «نا کجا آباد میشود / پس حقیقت دارد آن ندایی که هر دم از درون، ما را به دور دستها فرا میخواند / میآموزدمان که از این جهان سه بُعدی برتریم / و از ملایک هم بالاتریم /
سهروردیِ شهید / که اینک او را «شیخ اشراق» میخوانند / در نهایت و پس از سالها مسافرت و به دوش کشیدن رنج بیقراری / در «حلب» از دنیا رفت / تاریخ هنوز هم نمیداند که او را چگونه کشتند / اما میداند که معلمانِ حقیقت کم نیستند / شاگردانِ حقیقت کماند /
باید نزدیک شد. دست داد شاید روزی که با تو هم خانه که نه همخوان شاید شویم. پی سوزها را خواهم کشت. بازمیگردم سوی دستهای تو ... شاید پناه بگیرد آشفتگی درهم ذهنم.
اسطورهات را از طاقچه ذهنم برمیدارم، ورق میزنم؛ گرد ناآشناییهایش به هوا برمیخیزد. باید نزدیک شد، نزدیکتر. از دریچهای که شاید رو به سوی تو داشته باشد یا رو به سوی دریچهای که راهی به دروازهای که تو از آن رد شدی.
باکی نیست. غریبگی دستهایت را باکی نیست. ناآشنایی خطوط ذهنت را و لبخند محو دورت را ... باکی نیست.
1) . نام کتاب است از سهروردی.
باکی نیست، باید نزدیک شد به آشناییهای اندک، به دورنمای جا مانده از حضور سالیان.
ستارهها را باید رصد کرد، یکی یکی. به ویرانهها باید خوابید. از کوچههای تکرار باید گذشت. باید دوید تا انتها، تا دستان آتشدان تو، تا نیایش شکوهمند تو. باید گریخت از این روزمرگی. باید نزدیک شد به شرق، به خاستگاه آفتاب، به خاستگاه نیایش و شعر جاودانگی و خدای را در نزدیکترین فاصله عشق دید.
اسطورهات را از طاقچه تاریخ برخواهم داشت، ورق خواهم زد و زندهتر از همیشه و رویندهتر از همیشه، با تو به نماز خواهم ایستاد.
اشراق چشمان تو - مرده که نیست - زندهتر از همیشه به جلو میکشاندم، به سوی آتشدانهای که بوی مرگ نه، بوی سروری ابدی میدهد. بوی شور جاودانگی.
با اینکه زمانه رنگی از تو به خود ندارد و جهان آنقدر از تو دور شده است که تو را به غربتتی عمیق کشانده، به شب میروم و به سمفونی رقص ستارگان و سجدهگاه سحرآمیز ماه.
به سحر میروم و و هم نفس شکوه عاشقانه مؤذنان عشق، به نماز میایستم و قامت سرخ میبندم.
باکی نیست. غریبگی چشمانت را باکی نیست و گم شدن نام بلندت در میان برجهای فراموشی را. تو از نسل آنانی هستی که نماز عشق را با سرخترین واژگان قامت میبندند و هر لحظه در شکوه عشقی آتشین شهید میشوند.
تو را نخست به شاعرانگی شناختم؛ چرا که تو سرخترین شعر هستی را و فلسفه بودن را به شعری سرخ باز گفتی.
با اینکه مرا به بلندای حقیقت سرخت راهی نیست، با اینکه گستره پروازت آنقدر از من
دور است که حتی پرنده خیالم را یارای رسیدن به آن نیست، اما در فضای افسون نام تو میشود پرید. سرخی شعرت را میشود نوشید و «صدای پر جبرئیل» را میشود شنید.
باکی نیست! باید نزدیک شد. باید هر چه نزدیکتر شد به هُرم سوزاننده وجود تو و تو را در سرخترین کلمه، آواز داد؛ هرچند که «عرصه سیمرغ» را «جولانگاهی» نباشد.
شنبه
10 مرداد 1383
13 جمادی الثانی 1425
2004 .July. 31
اینجا بقیع است
درست با چشمهای سُست که از پشت پنجرهها پی در پی مینگری، در یک مرثیه
مواج فرو میریزی.
دیگر نه خود را به جا میآوری و نه جز اشک را مینگری. تا احساس بیقراری، طعم شور چشمها را میچشد، بغضهای بهاری خود را میتکانی، عباس علیهالسلام را میبینی که ایستاده است. عباس ایستاده است و خاک ام البنین، بوی مشک عباس و عَلَم ابوالفضل علیهالسلام را میدهد.
اینجا بقیع است، چند قدم اشک که جلوتر میروی، عباس را در ناگهانترین عظمت میبینی که چشم به بیانتهاترین مفهوم گمنام، دوخته است.
آه، پنجرههای دیوار بقیع! آه از این بیقراری مجسم!
آه از این شیدایی آتش افروز! اینجا بقیع است. هنوز آفتاب بر نتافته است که غربتی گره خورده، به گوشه بقیع را مینگری که رنگ و بوی عباس را در امتداد کوچههای مدینه، در بقیع میپراکند.
ما میرویم و دیده ما بین کوچههاست
چون دامن نسیم رها بین کوچههاست
آه، بقیع! یا مرا آتش بزن، یا نالهام را به گوش ام البنین، برسان.
بقیع! نمیدانم چرا به قبر ام البنین که میرسم، عطشی شدید سراسر احساس را فرا میگیرد.
ای مأوای مهربانیهای پر پر!
ای دغدغه غربت!
ای که نامت رعشه بر اشکهای من میاندازد! میخواهم یک آسمان بغض در تو درنگ کنم و دریا دریا و باران باران و ناله ناله در تو جاری شوم.
آه، بقیع! انحنای نحیف نگاه من، طاقت درشتی اشکهای مرا ندارد.
ای پاییز پرستوهای یکپارچه آتش! تکیه بر غربت مدام تو میزنم و سلام میفرستم به مادر عباس، به مادر حماسه.
سلام، ام البنین! سلام بر تو که در حاشیه سکوت بقیع آرام گرفتی، تا چون همیشه، حاشیه نشین و قدم سوز غربت تربت مخفی فاطمه علیهاالسلام باشی.
همسر عدالت! این منم که از پشت پنجرهها، به هوای تو دخیل میبندم؛ چونان غنچهای که به نسیم شکفتن دخیل میبندد.
این منم که گلدان خالی دستهایم را به سمت تابش شکوفایی تو دراز کردهام تا در این خشکسالی رخصت، ترانه در ترانه، جوانه بزنم و بهانه در بهانه از تو بگویم.
«ای که هر صبحی که از مشرق بتافت
همچو چشمه مشرقت در جوش یافت
در دل من تا سپیده روشنی است
بایدت گفتن هر آنچه گفتنی است»
ای که کنیهات «ام العشق» است و لقبت «ام الوفا»!
کاروان در کاروان اشک از پشت پنجرههای بقیع، رهسپار کربلا میشوم، تا از گذرگاه گریه بگذرم.
آفتاب در جستجوی رنجوری خویش تا سطح سپیده دم کبود شده است. ای طاقتت قاطع! در غروب رنجوری جان مجروح خویش، چشم انتظار کدام بیقراری بودی که این چنین، عزلت نشین عزّتی و عظمت.
ام البنین! معجزه پیامبر صلیاللهعلیهوآله شق القمر بود و معجزه تو «ماه پاره پاره». هنوز که هنوز است، عطر دستهای عباس به گردن گلهای یاس مانده است.
ای کربلای ممتد مهرورزی! ای شکوه شِکوهناپذیر! ای حرمت بیحدّ! در مدینه ماندی تا دوشادوش عشق، حجم سنگین و رنگین داغ را از شانههای پیامبر برداری!
ای نقطه کانون کربلا و مدینه! در مدینه ماندی تا دوش به دوش شیون و شیدایی و پهلو به پهلو بیقراری، سنگ صبور فاطمه علیهاالسلام باشی.
ماندی تا چون همیشه، فاطمه را در این داغ غم گستر، دستگیری کنی.
ام البنین، «ای همسر فضیلت! ای مادر شجاعت! ای که تمام زنان حجاز رنجبران توأند و تو رنجبر فاطمه علیهاالسلام، درود بر تو که تا آخرین لحظه، دست از ایمان خود بر نداشتی!
درود بر تو که یک عمر، فاطمی زیستی و یک مدینه، کربلا گریستی!
بارورِ باوری زلالتر از اقیانوسها بودی و چشم به راه ستارهای روشنتر از فانوسها
مدینه در مدینه ماندی و چشم به راه بیرق بیقرار عباس، غربت بقیع را با اشکهای زلال خویش شستشو دادی.
ام البنین، ای قرینه غریب «ام المصایب»، ای که پشت تنهاییات خم شد، امّا خم به ابروان بارانی خویش نیانداختی - که تو مادر عباسی و همسر علی علیهالسلام - !
چهار ستون پیکر تو - «عباس، جعفر، عثمان و عبدالله» - قطعه قطعه شد، امّا ایمان تو استوار ماند و قلب تو قرصتر از ماه شبهای مدینه!
اگرچه در کربلا نبودی تا حزن هزار دلهرگی را از دوش حسین علیهالسلام برداری، امّا در مدینه ایستادی تا نبض عاشورا را در مدینه به جریان اندازی.
اینجا بقیع است.
درست با چشمهای مست که از پشت پنجرههای پی در پی مینگری، در یک مرثیه مکرر و مواج فرو میریزی؛ دیگر نه خود را به جای میآوری و نه جز اشک را مینگری.
نام شما را که میبرم، بیاختیار دلم هوای مدینه را میکند، دلم پرنده میشود و تا پشت دیوار بقیع، یک نفس بال میگشاید. نام شما را که میبرم، هوا معطّر میشود و سکوت از عظمت نامتان جریان میگیرد.
گاهی آنقدر، خود را - با تمام بزرگیات - به من نزدیک میکنی که حس میکنم سر بر دامنت نهادهام و تو با دستان سبز و گره گشا، اشک از چشمانم پاک میکنی، سر بر دامنت نهادهام و بوی خوش بهشت را، ذرّه ذرّه، نفس میکشم.
«چادر سیاه پاک، که انداخته خدا
ماه شبچهاردهم را به دامنت»(1)
گاهی آنقدر بلند و رفیع میشوی که دیگر پرنده خیالم هر چه بال میزند، به گردِ حضورتان هم نمیرسد!
گاهی آنقدر نزدیکی، که به یک قدم، کنار شما میایستم؛ کنار مهربانیتان، خوبیتان.
گاهی آنقدر وسیع و دور و ناممکن که هر چه میدوم، دورتر میشوی و در ابتدای راه، فرو میمانم!
باید خودت دست دلم را بگیری! خودت قدم به قدم به دلم راه رفتن بیاموزی!
من کجا و مادر ماه بنی هاشم کجا؟!
چه قدر پیش خدا حرمت داشتید که شایسته این انتخاب بودید!
چه قدر پاک و مطهّر بودید! افتخار بیشتر از اینکه ما در فرزندان فاطمه علیهاالسلام باشی؟! قداست بالاتر از اینکه محرم دردهای علی علیهالسلام باشی؟!
بانو! دیگر شنیدن قصّه فرات و ادب سقّای تشنه لب، مرا به شگفتی نمیخواند، آن سقّا که از مشک ادب تو، سیراب شود و عبّاس نشود، عجیب است.
شنیدهام، زمزمه روزها و لالایی شبهایت این بود: «عبّاسم، مبادا فرزندان زهرا علیهاالسلام را برادر صدا بزنی؛ فرق است بین فرزندان فاطمه علیهاالسلام و ام البنین علیهاالسلام» شنیدهام که بارها و بارها، الفبای وفا و ادب را حرف به حرف، به گوش عبّاست هجی کردی. حالا گر ماه بنی هاشم، خدای ادب باشد عجیب نیست؟!
1) . بیت از خانم نجمه زارع.
آموزگار عشق و ارادت! آنقدر در لحظههایت شگفتی
آفریدی که تاریخ، انگشت تحیّر به دندان میکرد. کدام ماجرایت را بگویم؟ کدام لحظهات را بسرایم، که لحظههایت، آنقدر مقدّسند که در واژهها نمیگنجند. در هر ماجرا، عشق و ارادت و اخلاص میآموزی، آنگاه که قنداقه عباست را، روی دست میگیری و برای صدقه سری حسین علیهالسلام، دور سر مبارک ابا عبدالله میچرخانی... ، اگر فاطمه علیهاالسلام، عبّاس تو را «پسرم» نخواند، عجیب است ...
تو آمدی؛ در یک روز خوب و قدم به خانه علی علیهالسلام نهادی و سایه مهربانیات را پناه کودکان داغدیده زهرا علیهاالسلام کردی.
تو آمدی و خشتْ خشتْ خانه پر شد از بوی تنت. و تو لبریز از بوی فاطمه علیهاالسلام.
بانوی چهار داغ! محبت از این بالاتر، که به همسر بگویی: «مرا فاطمه مخوان، چون حسن و حسین و زینب با شنیدن این نام محزون میشوند» و تو، ام البنین یگانه روزگار شدی.
دسته دستاس، با دستهای تو خو گرفت و...
تو میروی و خانه، داغ رفتنت را ضجّه میزند.
تو میروی؛ با تمام مهربانیات؛ با سینهای که داغ چهار کوه را به سوگ نشسته!
و من، هنوز پشت دیوار بقیع، مهربانیات را ضجّه میزنم.
و من هنوز پشت دیوار بقیع، در جستجوی دستهای گرهگشای توام ...
و من هنوز حس میکنم که سر بر دامن تو نهادهام و بوی یاس را از دامن تو میشنوم.
یا ام البنین ... !
شیر زن بودی و شیر پرور.
دلیر بودی و دلیرپرور.
غیور بودی و غیورپرور.
وقتی پا به خانه علی علیهالسلام نهادی، خود را نه بانوی خانه، که کنیز کودکان یتیم فاطمه دانستی و از این خاکساری عاشقانه، ادب و عشق به دردانههایت آموختی.
وقتی غبار بیکسی از روی زینب میزدودی، مهر خواهرانه و وفای برادری را به پسران رشیدت میخوراندی، تا سایهسار عقیله بنی هاشم و سپر بلای خون خدا باشند.
وقتی دستان رشید عباس را در دستان حسین علیهالسلام مینهادی، علمداری یک انقلاب را در سایه اطاعت از ولایت به او
میآموختی.
وقتی قدم به قدم، لحظه به لحظه و نفس در نفس، کودکانت را پای کلاس درس فرزندان زهرا بزرگ میکردی، جانهایشان را به قلههای رفیع امامت میسپردی تا تیز پروازان وادی معرفت و راهیان صراط هدایت شوند.
تو در اوج صفا و صداقت، بانوی کلبه غمزده علی علیهالسلام شدی؛ بانوی کلبهای که بیت الاحزان فرزندان فاطمه بود و یادآور غصّههای دختر پیامبر.
تو انتخاب شده بودی تا از گنجینه ایمان، عشق و احساست، این کلبه را دوباره گرم کنی.
انتخاب شده بودی تا از خزانه رشادت و شهامتت، علمدار وفاداری به کربلای حسین تقدیم نمایی.
انتخاب شده بودی تا در قیام سرخ عاشورا و در انقلاب مظلومانه خدا، سهیم باشی؛ همراه چهار پسر، چهار شیر مرد، چهار دلیرمرد غیور.
تو آمده بودی تا همدم تنهاییهای مظلومترین سردار عالم باشی. چه خوب توانستی مادر غصههای فرزندان فاطمه و مرهم زخمهای کهنه مولا باشی!
ای همنشین علی و فاطمه!
ای چراغ بیت الاحزان فرزندان زهرا! شفاعت حسین علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام شاه بیت غزل عاشقانه زندگیات خواهد بود و ماه درخشان وجودت، سرو رعنای امیدت، عباس، سرمایه جاودانه دنیا و آخرتت. خوشا به سعادتت ای مادر پسران دلیر! ای مادر شیرمردان شهید!
چهار مرتبه بانو! برای تو خبر آمد
چهار بار دلت کوه شد به لرزه درآمد
تو منتظر، تو گدازنده بر معابر خونین
مسافر تو نیامد مسافری اگر آمد
چهار مرتبه شنزارهای ظهر، تنت را
گریستند و تو را داغهای مستمر آمد
چنان گریستهای روزهای خستگیات را
که تکّه تکّه خاک بقیع نوحهگر آمد
از آن گلایه تلخت به گوش علقمه بانو!
هر آنچه رود از آن لحظه سر به زیرتر آمد
چهار بار پسر رفت و اسب رفت و تو بودی
چهار بار تو بودیّ و اسب بیپسر آمد
تو کوه بودی و از پشتِ شانههای بلندت
چهار مرتبه خورشید سر بریده برآمد
رودها چشمان خیست را برابر داشتند
آسمانها را نفسهایت مکدّر داشتند
دستهایت در میان خانه مولا وزید
کودکانِ فاطمه انگار مادر داشتند
موجها از بسترِ چشمان تو برخاستند
ابرها از سوز دامان تو سر برداشتند
خانه بیسقّا و چشمت خیس و اندوه تو را
آن سحرگاهان بیفانوس باور داشتند
بیعلمدار است صفهای خیالت سالها
سالهایت حال و روزی گریهآور داشتند
اشکهایت هفت دریا را به جان آورده بود
نالههایت را زنان هفت کشور داشتند
مادرِ پروانههایِ بیقرارِ نینوا
سنگها پروانهات بودند اگر پر داشتند
نگیر از شب من آفتاب فردا را
نبند روی من آن چشمههای زیبا را
تو گاهواره ماه و ستارهها هستی
خدا به نام تو کرده است آسمانها را
تو در ادامه هاجر به خاک آمدهای
که باز سجده کنی امتحان عظمی را
خدا سپرده بدستت چهار اسماعیل
که چشمه چشمه گلستان کنند دنیا را
چه کردهای که به آغوش مهربانی تو
سپردهاند جگر گوشههای زهرا علیهاالسلام را
بگو چه بر سر بانوی آب آمده است
که باز میشنوم رود رود دریا را
تبر چگونه شکستهست شاخه و برگ تو را
چطور خم شدهای بر زمین، سپیدارا!
بخوان! دوباره بخوان با گلوی مرثیهها
حدیث تشنهترین دستهای صحرا را
از آسمان به زمین آمده است گیسویت
که سربلند کند دختران حوّا را
دوشنبه
12 مرداد 1383
15 جمادی الثانی 1425
2004 .Aug. 2
تب پست حکومت بالا گرفته بود و وسوسه خلافت، سر به اوج جدال نهاده بود و طلحه را مسحور کرده بود. خیانت در حوالی خلافت پرسه میزد که: «الغِشُّ سَجِیَّةُ المَرَدَة وَ الحِقْهُ شِیمَةُ الحَسَده» که خیانت، رفتار سرکشان است و کینهتوزی، خصلت حسودان.
فرامین الهی را نافرمانی کردند و فریب نفس هوسباز خود را خوردند، میدانستند و نمیفهمیدند که: «المَعصیَةُ تَفریطُ الفَجَرَة و المکر سیمَةُ المَرَدَة؟
نافرمانی خدا انحراف گنهکاران است و فریب، رفتار پلیدان».
آنان که بیرق امر به معروف و نهی از منکر را بر فراز منبر مال اندوزی و آتش افروزی به اهتزاز درآوردند، این بار خود را آواره جهل میدیدند و بیسر و سامان ثروت. اسیر سرزنش و گرفتار طاعون طلحهها.
روانه فتنه شدند تا مدینه را به کام شهوت و عصیان فرو ببرند؛ غافل از آن که «شهوت فریبنده است و دنیا پرستی، گمراهی آورد».
بسیاری را رام مرام فتنهانگیز خود کردید، غافل از آنکه؛ «هوس، مرکب فتنه و آشوب است» هنوز به مفهوم سخن علی علیهالسلام نرسیده بودند که: «بپرهیزید از اینکه هوس در درونتان جای گیرد که اوّل آن فتنه است و پایان آن رنج.»
و چه رنجی بالاتر از آن که خود را بر زمین ذلت افتاده ببینی.
«و آن که از عهد شبابش تا به شیب
میل سوی فتنه جویی بود و بس
در جهان زد آتشی از ظلم و زان
حاصلش بیآبرویی بود و بس»
لشگریان کور بَصَر، راهی بصره میشدند. غافل از آن که: «اللَّجاجُ یَنْبُو بِراکِبِه»؛ ستیزهجویی، صاحب خود را درمانده میکند».
دست از لجاجت بیجرأت خود بر نمیداشتند و به نادانی خود اصرار میورزیدند که: «نادان از رفتار خود دست برنمیدارد و خردمند فریب میخورد.»
دو لشگر از دو اعتقاد رو در روی حادثهها ایستادند، اما این عشق و ایمان بود که همنفس حماسه بود و بیقراری.
و علی علیهالسلام با تمام سیاهیها اتمام حجت کرد.
و یکی از یاران خود را فرستاد تا رسالت و سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به انجام رساند، اما هزار حیف و افسوس که گوشها ناشنوا بودند و چشمها نابینا، که «هوسرانی همراه کوری است و منحرف و خیانتکار برابرند.»
فرستاده علی علیهالسلام قرآن به دست گرفت و حکم قرآن را در برابر اهالی جمل خواند، امّا هزار افسوس که آنان صفّین صفت بودند و خوارج طینت! به راستی کسی که دنیا او را به امیدهای غیر
ممکن و به آرزوهای دروغین بفریبد، او را نابینا کرده و لباس کوری به او پوشاند. و از آخرتش باز دارد و به هلاکت رساند؛
مولا، زره پیامبر را پوشید و ذوالفقار جهاد را به دست گرفت. بیرق بیتابی را برافراشت و در راه حق و حقیقت شمشیر زد و شمشیر خورده تا آنگاه که جمل فتنه را پی کردند.
قوم ثمود، ناقه صالح پیامبر صلیاللهعلیهوآله را که معجزه نبوت بود و حجّت آسمانی، سر بریدند تا جاده بیسرانجام انکار حق را به سهولت بپیمایند.
و قوم عرب که در جاهلیت و تغافل شهره بودند، شتر پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآله را مرکب جهل و نادانی زنی از نسل بغض و حسد کردند و افسار آن را در دستان چپ و راست شیطان که از آستین طلعه و زبیر بیرون آمده بود، گذاشتند و گوش به صوت جهنمی مروان بن حکم دادند و پیراهن عثمان را جامهای کردند برای پوشاندن زخمهای چرکین کینه و حسادت و قدرتطلبی اصحاب جهل!
میگویند عقل مردمان به چشمشان است، اما من عجب دارم از امتی که دامان طلحه و زبیر را به خون عثمان آلوده دیدند و بعد برای خونخواهی خلیفه، دست بر دامان قاتلان او آویختند و رهبر خود را زن جمل نشینی قرار دادند که پیش از آن، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله او را هشدار داده بود. اما
گویا امت محمد صلیاللهعلیهوآله، افسار عقلشان را به دست بادهای هرزه سپردند و عجیب نیست اگر میبینی درخت دین بیریشهشان، از دلهایشان کنده شده و آنان میان زمین و هوا در انتخاب حق و باطل معلق ماندند. وگرنه، انکار حقانیت علی علیهالسلام در ماجرای قتل عثمان، بسان انکار خورشید در روز روشن است. چه سود، وقتی بنی آدم علیهالسلام با زبان، شهادتین میگوید با دل، راه کفر و شرک را میرود! با دست، بیعت میکند و عقل را در طریق فتنهگری و عهد شکنی رهبری میکند.
به راستی علی علیهالسلام با جهالت و سفاهت قوم آخرین پیامبر علیهالسلام نجنگد، چه کند؟ ضربههای ناجوانمردانه شمشیر طلحه بر درخت اسلام را با ذوالفقارش درهم نشکند، چه کند؟
وقتی مردمان زاده کینه و غضب، از شیر دروغین گاو نری که شاخهایش پیخ خورده، ارتزاق میکنند و با دست یهودی مروان بن حکم که هنوز گرمای بیعت با علی علیهالسلام را با خود دارد، از جا بر میخیزند
باید عاقبت آنها را در میدان نبرد با حق و جنگ با ولایت اعظم دید.
اینکه حیدر کرّار سربلند میدان نبرد جمل است، برای او به تلخی شرنگی است که در کامش میریزند.
هنوز صدای گریه امیرالمؤمنین علیهالسلام بر جنازه زبیر و کلام اندوهبارش در کنار جسد طلحه، از دل تاریخ به گوش میرسد: «به درستی که طلحه به روزی درآمده که در این مکان غریب، به خاک افتاده است، به خدا قسم من از اینکه او را زیر شکم ستارگان افتاده، ببینم کراهت دارم».
پیشگویی پیامبر صلیاللهعلیهوآله، به حقیقت پیوست، خبر، موریانهای شد و به پایههای سست ایمان و عقیده سپاه شبیخون زد. خبر، تلنگری شد و وجدانهای خواب زده را، صدا زد.
خبر، پتکی شد و بر فرق غفلت زده گمراهان فرود آمد.
خبر، خوره شد و به جان سپاهیان افتاد...
شمشیرهای صیقل خورد، در غلاف، تردید کردند.
دستهای نیرومند لرزیدند و یقینها، جای خود را به شک و گمان دادند،
سوالها، کم کم شروع شد زمزمهها بلند و بلندتر شدند به راستی این وعده خدا و رسولش بود؟! ما با که میجنگیم؟! چه کسی بر حقّ است؟! آیا علی باید خون بهای، خلیفه مقتول را بپردازد؟! ...
خبر پیچید و توفان شد؛ توفان سهمگینی که طنابهای جهل را، از پای وجدانهای بسیاری، گشود.... .
خبر، درست بود.
«اصحاب جمل بیرون آمدند و همسر پیامبر را مانند کنیزی که برای خرید میکشانند، به بصره کشاندند»(1)بر امام مومنان شوریدند... ، بیعت شکستند و طالب خونی شدند که خود بر زمین ریخته بودند ... ، جنگ جمل از عمیق جهالتها قد کشید و در بدعتها و عقاید سست و بیپایه ریشه دوانید و «قطعی است که بدعتهای ضدّ دین که شباهت ساختگی به دین دارند، عوامل تباهی انسانهایند؛ مگر آنچه خداوند مردم را از آنها حفظ نماید».
علی محور حقّ است، علی عدالت مجسّم است، علی با حقّ است و حق با علی است.
میدانستند و باز خود را به نافهمی زدند.
میدانستند که پیراهن عثمان بهانه است؛ بهانهای که گاه، پیراهن خونی عثمان میشود، گاه حکمیّت، گاه قرآنهای بر نیزه و ...
میدانستند و باز شمشیر کشیدند ... و جمل، اسطوره جنگی شد به ناحق! آغازی شد برای باطلها و باطل پرستها، و جمل، بهانهای شد برای کینهتوزیها و کینهورزیها!
«آنان برای امری گردن کشیدند که شایستهاش نبودند و گردنهایشان نرسیده به آن امر، شکسته شد» و حقیقت همیشه پیروز است ...
«خدا لعنتش کند که چهقدر شبیه بود به گوساله بنی اسرائیل.» علی علیهالسلام این جمله را در حالی گفت که شتر به پهلو بر زمین افتاده بود و «چنان صدایی از خود بیرون کشید که مانندش دیده نشده بود.»
خبر جنایات بصره به گوش امیرالمؤمنین علی علیهالسلام رسید، علی علیهالسلام به همراه لشکری به سمت بصره به راه افتاد. سپاه حق و لشکر تردید، در مکانی به نام «قصر عبید اللّه بن زیاد» باهم روبهرو شدند.
1) . نهج البلاغه، خطبه 247.
علی علیهالسلام برای اتمام حجّت آمده بود. سه روز بدون جنگ، نامه و پیام و پیغام رد و بدل میشد. «... و شما پنداشتهاید که من عثمان را کشتهام ... ای پیرمردان! اینک از این رأی نادرست خود بازگردید که اکنون (اگر
بازگردید) بزرگترین ضربهای که به شما میخورد، تنها عار و ننگ است (بازگردید) پیش از آن که عار و نار باهم جمع گردند.»
پاسخی برای احتجاج مولا علیهالسلام نداشتند پس چارهای جز تیغ و شمشیر ندیدند.
طلحه، جز منطقِ لجاجت، استدلالی نمیفهمید، کینه امروز، بیعت دیروزش را بر باد داد و جز به انتقامی نمیاندیشید.
زبیر، عمّه زاده علی بن ابی طالب علیهالسلام خواسته و ناخواسته، آتش فتنهای را دامن میزد که او را از صف «سیف الاسلام» به اردوی «سیف النّفاق» درآورد.
«عَرّفتنی بالحجاز و اَنکرتنی بالعِراق فما عدا ممّا بدا؟» علی علیهالسلام برایش پیام فرستاد: «تو در حجاز مرا میشناختی و اکنون در عراق مرا نمیشناسی، آیا چه مسئلهای پیش آمده؟»
سپاه کینه و تردید، حریف احتجاج علی علیهالسلام نبود، پس شمشیر از غلاف کشیدند و حقیقت پلید خود را نمایان کردند. آتش جنگ بالا گرفت. شتر فتنه در میان سپاه خودنمایی میکرد. تمام سعیشان این بود که جمل بر زمین نیافتد. چه دستها که در پای آن بریده شد و چه خونهایی که در حمایتش ریختند. تا جمل برپاست، پرچم عناد و بیعت شکنی در اهتزاز است.
بروید و این شتر را پی کنید که تا این شتر زنده است، آتش جنگ خاموش نخواهد شد؛ اینان این شتر را قبله خود قرار دادهاند.»
«مالک»، «عمّار» و جمعی از جوانان قبیله مراد، پیش رفتند، ضربتی کاری بر «جمل» فرود آمد، به پهلو بر زمین افتاد و «چنان صدای مهیبی از خود بیرون کشید که مانندش دیده نشده بود.» «خدا لعنتش کند که چه قدر شبیه بود به گوساله بنی اسرائیل»(1)
1) . اقتباس از زندگانی امیرالمؤمنین علیهالسلام، سیّد هاشم رسولی محلّاتی.
شنبه
17 مرداد 1383
20 جمادی الثانی 1425
2004 .Aug. 7
سلام بر تو ای مادر مهربان بارانها! قانون شناور خاک را سر انگشتهای آسمانی تو نوشته است. ای فراتر از فهم! جریان خروشانی که از دامان تو برخاسته است، تمام دشتهای کبود را سیراب خواهد ساخت.
از تمام پردهها نوایت را میشنوم. نجوای ملایمت در باد جریان دارد. صدایت از شور سالها آکنده است. میلادت چراغی است که در کوچهها ولوله میاندازد. بوی تابستانهای سرشار میدهد دستانت.
زمین، وامدار سخاوت بیمرز توست.
گونههای خیسِ شبانگاهیات عطش کائنات را میخشکاند. دلت برای کیست که میتپد؟
یاریگر کوچک پدر! حتّی تمام سالیان کودکیات را بزرگ زیستهای. دستهایت تکیهگاه رنجهای پیامبرانه است. از طائف تا یثرب، از یثرب تا مکّه، کولهبار خستگیهای پدر را به دوش کشیدهای.
فاطمه زیستهای امّا محمّدوار، علیوار، زهرا بودهای.
شکوفهای بلند بر شاخساران همواره رسالت. هوای جهان از عطر تو آکندهست. شتاب گرفتهای تا ریشههای خاک قد بکشد.
چتری بزن بر سر آسمانها. نجوای کبودت در تمام کنارهها منتشر است. در این کوچههای پر از شیطان، صدای قدمهایت خوابها را خواهد شکفت.
گل محض! گلدان محض! یازده گلبوته سبز و سرخت را از جویبار کدامین دامان سیراب کردهای؟ کلمات در رکاب نام سیلی خوردهات بیتابتر از همیشهاند.
حرف که میزنی، همه موجودات را به تکان وا میداری. دلم در مهرِ تو میپیچد. توفان به پا کردهای میان یافتههایم. هوایم از پَرهیب خیالت معطّر است.
چشمهایت را به جهان پیرامون میگشایی. لبخندهایت تا همیشه بوی گل محمدی میگیرد.
خوشا سقفهایی که حجم نگاهت را به دوش گرفتهاند!
چشمهایت از شرقِ حجاز طلوع میکند. خدیجه علیهاالسلام منتظر است.
با تمام کوچکیات - کوهوار - تکیهگاه پیامبر شدهای.
خوشا هوایی که نفس میکشی؛ هوایی که از دشتستانهای دامن خدیجه بزرگ برمیخیزد!
خوشا بوی مادر! خوشا خندههای آسمانی پدر!
بانوی آیینهو راز! برمیخیزی و جهانی با تو برمیخیزد. و تو هیچگاه چون دریچههای باز و بسته شهر، بیکبوتر و پرواز نخواهی ماند.
فاطمه، ای نامکشوفترین نام! ای دل خوشی پیوسته پیامبر!
فاطمه! کیست که بتوان مهربانی بیوقفه دستهای تو را احساس کند و یک عمر بیقرار نباشد؟
فاطمه! «آسیه» آسیمه سرآمد و «ساره» سراسیمه و «مریم»، مشتاقتر از اشک، آمدند تا قنداقه تو را تبرّک کنند و تبریک و شاد باش به آخرین رسول خداوند بفرستند.
جبرئیل به آستانه سلام ایستاد، تا اجازه اجابت از دستهای نجیب و مهربان تو بگیرد.
فاطمه! خدیجه، خود را رو به روی اشکهای ریخته و نریخته دید، آنگاه که انگشتهای ظریف فاطمه، ظرفیت یک بهار بغض را نشان محمد صلیاللهعلیهوآله میداد.
فاطمه! آن روز هم گذشت و تولد تو در توالی روزهای تبسّم سوز و عاطفه گداز، از خاطر معرفت به فراموشی سپرده شد.
آن روزها گذشت و تو خود را هجده ساله یافتی، آنگاه که حرکات تو بوی پیامبر را میداد و کلمات تو عطر تنهایی مولا را.
ای فرشته فطرت و ای بهار الفت! آنگاه که نه بیم بود و نه نوید و آنگاه که در کوچههای کوچآلود مدینه، نام مولا را به زبان میراندی، این لحظهها بودند که در پای تو میافتادند و خود را به فریاد تو میرساندند.
فاطمه! هر قطره اشک تو منظومهای است و هر بُعد نگاه تو کهکشانی.
از سلام تو سپیده سر برآورد و از مهر تو خورشید از خواب نیستی به بیداری روشن بینش تو رسید.
ای بهشت برین حجاز و ای حجاز بیقراری پیامبر! چه قدر دلگیر میشوم وقتی پلکهای خود را هزار و چهارصد افسوس به عقب برمیگردانم؛ که انسان فراموشکار، این وحشت مجسمِ عصیان، بساط بسیط آتش فتنه را بر درِ سرای وحی حقیقت گسترانده است. چهقدر دلگیر که نه! چهقدر مشوش میشوم و بیخود، آن زمان که میبینم لجاجتهای کینهتوزانه، جرأت جریحه دار کردن آبیترین احساس را به خود دادهاند.
فاطمه، ای تجلی جهاد پیامبر،تجلی فریاد جلّی علی و ای تجلّی نور خدا!
ای آن که در همیشه زمان و در هماره تاریخ به نام جاودان تو، نقطه نامتنهای آرزوهاست.
چگونه شد که دستهای دسیسه پرور، آتش را همنشین روز واپسین خویش برگزیدند؟ فاطمه! آنقدر، نَفَس تو لطافت زاست که غلظت غیض شبهای شوم سرشتان نیز نتوانستند لطافت عمیق تو را زمینگیر عجز و ناله کنند.
دسیسه در دسیسه و نیرنگ در نیرنگ، حق تو را غصب کردند و غضب و غیض خدا را بر خود خریدند.
فاطمه، ای اقیانوس تبدار، ای آگاهی همیشه بیدار و ای همیشه همدوش علی علیهالسلام!
چشمهای تو روشنترین روش شیدایی بود و گیراترین دل خوشی حضرت امیر علیهالسلام. تنها تو بودی که در غزوه غیض علی علیهالسلام، دوش به دوش و شانه به شانه او شمشیر حمایت بر حمایل حرمت بستی.
فاطمه! صد دریغ و هزار افسوس که کوفیان شامی سرشت، حجازیان شامی مسلک و ناسپاسان غیرت گریز و نامردمان نمک نشناس، در ازدحام بیحرمتی، نه قدر تو را شناختند و نه احترام تو را به جای آوردند.
ای میراث گمنام و ماندگار مولا در مدینه! درود بر توکه ایستادی تا علی از پا نیافتد.
ای رحمت خدا بر پیامبر!
افسوس که قوم پدرت، سنت سپاسگزاری را به جای نیاوردند و در حق تو بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله، آنچه ناروا بود را به جای آوردند.
فاطمه! سلام سایه گسترت را بر بالهای بیقرارم احساس میکنم که اینچنین پابهپای قلم میدَوم و میگریم.
میدانم که نسیان و نیستی و ناسپاسی، دست به دست هم دادند تا دستهای تو را از محبت علی علیهالسلام جدا کنند. امّا تو در اوج جرأت بودی و علی علیهالسلام در بلندای بینش!
فاطمه،
ای سابقه تمام سپاسها، اصالت صداقت، نیکی همواره و ای خوبی بیشماره! نور نام تو بود که در ذات هر ذرهای تابیده شد و شور نهفته در شوق تو بود که کائنات را لبریز از روشنایی رو به رشد کرده است.
فاطمه! دیگر هیچ نمیگویم، امّا ای کاش میفهمیدم که در هروله اشکهایت، چه از خدا میخواستی؟!
دروازههای آسمان، گشوده میشود و بارانی شگفت، زمین را فرا میگیرد.
مدینه، لبریز عطر یاس، با چشمانی گشادهتر از هر روز، بیستمین روز جمادی الثانی را دیدار میکند.
دروازههای آسمان گشوده میشود و فرشتگانی بیشمار، هلهله کنان فرود میآیند.
چشمان خدیجه علیهاالسلام، خیس لبخند میشود و محمد صلیاللهعلیهوآله، شادمان و بیقرار، کودک را در آغوش میکشد.
فاطمه علیهاالسلام متولد میشود؛ دختری که مادرِ پدر است و خیر کثیر.
خورشیدی که یازده ستاره دنبالهدار را در آسمان امامت، مادری کرد.
مشرکان، پیامبر را ابتر خواندند و خداوند، فاطمه را کوثر نامید؛ اِنّا اعطیناک الکوثر فَصَلِّ لِرَبِّکَ واْنْحَرْ * اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَر.
فاطمه متولد میشود؛ کسی که سپیدهدمان، دیدگان روشنش را سجده میکنند و کوهها قامتِ قیامت را به احترام برمیخیزند.
زنی شگفت که عفتش سرلوحه همیشه زنان تاریخ است. درختی تناور که ریشه در آسمان داشت و پرندههای نور، بر شاخههای سبزش آواز خواندند. فاطمه میآید.
دوشیزه ماه، بر پیشانی بلندش دامن میگسترد.
از شانههای زمین، یاسهای سپید؛ چون پیغامهای بشارت، بالا میروند.
کوهستان، صدای نفسهایش را ترانه میشود و کهکشانها، نزول ستارهاش را شاعری میکنند. او میآید و کوچههای مدینه، طلوع گامهایش را به پیشواز میآیند.
او میآید. رودخانههای یخ بسته جهان، ترک برمیدارند و سپیدارهای جوان به سمت نور، قد راست میکنند.
بانویی بزرگ که قبیلههای زمین، شکوه اساطیریاش را به نماز میایستند.
او میآید تا دخترانِ زنده به گور شده عرب، غرور زن بودن را از بین خروارها خاک، حِس کنند.
فاطمه، فریادی سرخ است در کوچههای مظلومیت علی علیهالسلام.
میایستد تا خانه نشینی علی علیهالسلام را نبیند و اینگونه است که پرهای سپیدش در هجوم تیرهای کینه به خون مینشیند.
فاطمه میآید، میایستد و میماند تا زمینیان، حضور ملکوتیاش را آسمان شوند.
«انّا اعطیناک الکوثر» ما آن سرچشمه فزاینده را به تو بخشیدیم؛ / نومید مباش، پیوند آسمان و زمین قطع نخواهد شد، حبلالمتین، گسستنی نیست. / شاخههای وحی و پرستش، ریشه در خاک فطرت آدمیان دارد. / سرچشمه فزاینده هدایت در دستهای توست پیامبر! / نومید مباش / اینک که از امتحان الهی سرافراز بیرون آمدهای و اندوه فقدان فرزندانت - قاسم، عبدالله و ابراهیم - ذرهای از ایمانت به راه، نکاسته است، خدا کوثر را به تو ارزانی میدارد. /
«فصلّ لرّبک وانحر» نماز به پای دار و قربانی کن / تنها در اتصال با مبدأ آفرینش است که این چشمه فزاینده بیشتر و بیشتر میجوشد / یاد خداست که رنجهای کشیده و ناکشیدهات را برایت آسان میسازد / چشم به خدا داشته باش که چشم زدهای گمراهان اثری ندارد / زمام کارها همه در دست اوست / و اوست که از فیض لایتناهی خویش، کوثر را به تو ارزانی داشته است /
«انّ شانئک هو الابتر؛ همانا سرزنش گران تو ابترند». آنان نمیدانند که همچون کفهای روی آب، دیری نمیگذرد و آفتابشان غروب میکند / نمیدانند که با «نور» میجنگند و دشمنِ نور، دشمنِ خویشتن خویش است / آنان زیر آوارهای تاریخ، مدفون خواهند شد / اما آنچه میماند، خداست و مشیّت او / از سرزنشهایشان مهراس و میندیش / که تو خدا داری و خدا پشت و پناه توست / آنان ولی درمانده و بیپناهند / گمان میکنند که دولت تو دیری نمیپاید، ولی نمیدانند که رفتنی، ابر است و ماندنی، خورشید / خورشید چشمهای تو جاودان خواهد درخشید / نومید
مباش / ما «فاطمه علیهاالسلام» را به تو ارزانی داشتیم / و این کوثر ماست که به تو میبخشیم از این پس شاهراهِ کوثرِ وجود فاطمه علیهاالسلام است که آیههای رسالت تو را به جهانیان پیوند میزند.
از این پس لوح محفوظ جان و ضمیر پاک فاطمه علیهاالسلام است، راضیه و مرضیه، نفس مطمئنه زهرایی است که وقتی از صحرای محشر میگذرد، همه باید سرها به زیر افکنند.
از این پس فاطمه علیهاالسلام است که مادر آفرینش است و از دامان عصمت و مادری اوست که موعود آخرالزمان زاده میشود. فاطمه علیهاالسلام را سرمشق قرار دادهایم تا بدانند که زن بودن یعنی فاطمه علیهاالسلاموار زیستن.
فاطمه علیهاالسلام را یک مادر آفریدهایم
فاطمه علیهاالسلام قلب خاندان نبوی است و از اوست که حیات، در رگهای رسالت و پیامبری جریان دارد.
تا وقتی که یک زن، زنی به عظمت فاطمه علیهاالسلام، زیر عبای
آل کسا نباشد، اهل بیت علیهمالسلام کامل نمیشود
فاطمه علیهاالسلام مصراعی جداییناپذیر قصیده بعثت است.
نومید مباش پیامبر صلیاللهعلیهوآله!
ما فاطمه علیهاالسلام کوثر را به تو ارزانی داشتیم.
پیامبر، تمام راه به این فکر میکرد که چگونه خدیجه مهربان را از این راز آگاه سازد، چگونه باید خبر این جدایی را به خدیجه بدهم؟ چهل روز دوری، چهل روز فراق! چهل روز جدایی از خدیجه، امّا گریزی نیست؛ باید گفت: محمد صلیاللهعلیهوآله، لب به سخن گشود و خدیجه، بانوی خردمند حجاز، افتخار زنان مکّه، آرام و سر به زیر، دل به نسیم روحبخش کلام همسر سپرد و امر خدا را به جان پذیرا شد.
و آرام گفت: «با اینکه دلم لبریز از عشق و محبت به شماست و یک لحظه زیستن، بیحضور شما، برایم از هر عذابی سختتر است، ولی چون اراده خداوند بر این امر واقع شده، من تسلیم خدا و رسول خدایم».
و چهل روز، چلّه نشینی آغاز شد.
باید پیامبر، چهل روز و چهل شب در خلوت، سر به آستان قدسی پروردگار مینهاد.
و یک دختر، پاداش چهل روز و شب، دوری خدیجه از محمد صلیاللهعلیهوآله است.
یک دختر، سرانجام خوش این جدایی است.
آه، خدیجه بزرگ، بانوی دلتنگیهای رسول، بانوی صبوریها، برگزیده زنان!
کوثری از نور، کوثری از بهشت، و این چهل روز، آغاز یک تاریخ بود.
فاطمه، بریده شده از گناه است و آغوش تو، تنها آغوش گرمی بخش عصمت خداست.
فاطمه، ستاره دنبالهداری است که تا آخر دنیا، ادامه دارد.
فاطمه، مادر یازده ستاره نورانی است.
مادر یک تاریخ جاودانه.
امشب، پنجرههای شهر بسته نخواهند شد.
امشب، پنجرهها به میهمانی ابرها میروند. ابرهای آبی - ابرهای باران زا -
امشب، پلک پنجرهها از دخیلهای شبنم، تَر خواهد شد.
امشب، حنجره پنجرهها، پنجبار پنج تن را صدا میکند.
امشب شب پنجره است، شبِ پونه، شب پرواز، شب پری، شب پرنیان ...
امشب، شبِ شکست رسمهای جاهلیِ عرب است، شب تکامل زن، شب تولد کوثرِ نور.
امشب، شب رسیدن سیبهای سرخ دشت آرزوست،
شب پرواز درخت.
شب گل دادن کاج.
شب عطر و شب یاس.
امشب، خانه نبوت، رسالت میلاد را نوید میبخشد.
امشب، درختها میوه تجلّی میدهند، گویی آئینههای شهر را با عطر گل یاس صیقل دادهاند که این چنین از بهشت سرشارند. راستی! آئیینهها میوه بهشتاند، آنگاه که عطر یاس میدهند، آنگاه که طعم باران دارند. آئینهها زائیده اشکهای متوالی تواَند.
آئینهها از سجاده مکرّر تو جان گرفتهاند آئینهها، دانه دانه تسبیح تواند.
آئینهها منشور آفتابی فردایند.
امشب شب تولّد توست بانو جان! نه فقط امشب، که شبهای پیش از این نیز شب میلاد تو بود؛ شبهای بعد از این هم همینطور.
ای کوثر حُسن! تو در رودخانه زمان جاری شدهای.
از شرق تا غرب جهان، انتشار حضورت را دیدهام؛ حتّی در اروپا، آنگاه که بر هفتاد هزار تن از مردم شهر «فاطیما» ظاهر شدی.
من میشناسمت، ای سرشار از همیشه خورشید.
تو راز ایجاز حروف مقطعهای، تو الفبای عربی را به اوج میرسانی، کلمات را دِرو میکنی؛ آنگاه که کبوتران خطبه از لبانت پر میکشند. برای کشف تو باید کفش شهود بپوشم. تو انوار فصیح صبحی
تو را در ماورای آینهها باید یافت.
صدای شیشهای تو در آن سوی گلخانهها به گوش میرسد،
گلهای مخملی رؤیا دربارش نسیم به نماز میایستند و به تو اقتدا میکنند.
تو مرجح گلهای سرخِ ایمانی. تو راز شکفتنی، راز شکستن. راستی! پیچکهایی که همواره پشت در خانه از درد میپیچند، به یاد پهلوی شکسته تو میپیچند. بانوجان! تو بغض مرا همیشه تکمیل میکنی در سطرهای آخرینم ...
شعر از تو شروع شده بود؛ پاک بود و مثنوی کوتاه غمی عاشقانه.
جریان از تو شروع شد که تو چشمه بودی. سرچشمه تمام پاکیها، روشناییها و آفتاب هر صبح، به درگاه چشمانت سجده میکرد.
«انا اعطیناک الکوثر»؛ این بود آن راز جاودانگی. بگو به آنان که پیامبر را تمام شده میخواندند. به آنان که محمد را «ابتر» میخواندند. به آنها از راز جاودانگی بگو. از راز کوثر. از کوثر زاینده پاکیها.
بهار از تو شروع شده بود - هرچند کوتاه بود و با پایانی غمانگیز - اما بهار را یادمان داد و رنگ معصوم شکوفه را و سرسبزی جاودانه را آموخت.
زن را آموختی - تو با زنانگی بشکوهت.
مادر را آموختی - با دستان مهربان مادرانهات که حتی پدر را مادر بودی و «ام ابیها»
همسر را آموختی: با صبر ایوب وارت و عاشقانگی سر انگشتان تاول زده به دستاس و سوزن و ریگ. تو تنها زن نبودی یا تنها مادر یا تنها همسری فداکار و مهربان؛ تو الگوی انسانی؛ سزاوار بلندترین مقامها و زیباترین ستایشها.
سخن را نمیرسدم آن جا که تو را وصف کند و از تو چیزی بنویسد که شایسته چنان بلندایی باشد.
از صبرت بگوید، ایثارت را ناگفته میگذارد. از مهرت بگوید، شور جانانه دفاع و جهاد را چه کند؟ از شب زفاف بگوید که جامه عروسی به فقیر دادی و خود بر نیم بند جامهای به خانه بخت رفتی. یا از روزی که پهلوی شکسته، تکیه داده به بازوان فضه، به مسجد رفتی و چنان خطبهای کوبنده در دفاع از امامت خواندی؟
از دستهای ظریف کودکی بنویسم که هر شب، تیمارگر جراحتهای تنهایی و غربت پدر بود و چون مادری، پدر را پرستاری میکرد، یا از شجاعت مردانهای که جان در پشت در مینهد تا نگذارد به امامش آسیبی برسد؟
شعری شروع شد و شادی آسمان بود و ملایک به شادباش گفتن بر زمین از یکدیگر پیشی میگرفتند. خداوند، «کوثر» جاودانگی را به محمد داده بود؛ تا آنان که او را بیدنباله و ابتر میخواندند، معنای حقیقی جاودانگی را دریابند.
آری، تو شعر جاودانه خلقت بودی؛ تو آن کوثر زایندهای که دوازده چشمه پاک و پاکیزا از آن جوشیدن گرفت.
تو زهرایی؛ مادر زینب؛ مادر صبر و شجاعت در غربت.
تو زهرایی؛ مادر حسین و ایثار و مظلومیت و مادر حسین علیهالسلام بودن بس است از برای انسانی، تا به ملایک فخر
بفروشد. تو زهرایی؛ مادر مهدی(عج)، که روزی از دریچه ناگهان میآید و به نام بزرگت سوگند میخورد که تا غلبه پاکی، دست از سر ناپاکی و ستم برندارد.
و میدانم که تو هم منتظری تا دوباره بهار بیاید و بهار کوتاه زندگانیات تکرار شود.
به امید آن روز.
نخستین ظهور اسم اعظم،
اسم رحمت است که آن را از مظاهر اسمای جمال الهی میدانند.
و فاطمه علیهاالسلام را در «کلمةُ الله هِیَ الْعلیا» بشناس که اسم رحمت به تمامیّت در او تجلّی یافت.
او را اُمّ ابیها بخوان که نسبت به رسول رحمت میبرد.
و زوجه ولایت خطاب کن که سبب اتصال او به امیرالمؤمنین علیهالسلام میشود.
و اُمّ الحَسَنیْن صدا بزن که کنایه به سَبَق فرزندانش بر او میزند.
و او را به نامی بخوان که ذات اقدس، با آن، او را میشناسد و مینامد
آن همه کُنیه و صفت که تو فاطمه علیهاالسلام را به واسطهاش میشناسی، همه فضایل اوست که فقط گوشهای از آن حقیقت فاطمی علیهاالسلام را به تو عیان میکند.
کاش ما را چشمی بود و حجابها را میدرید و آن حقیقت عینی فاطمه علیهاالسلام که در اسما و صفاتش پنهان شده، بر ما ظاهر و مکشوف میگشت.
فاطمه را حجابی است ظاهری که نگاه دارنده عصمت و عفاف ملکوت و ناموس کبریاست.
و از آن عمیقتر، آن حجاب کُبرایی است که با اسما و صفاتش، ظهورات تامّه و مطلقه حقیقت وجودیاش را میپوشاند.
و از این روست که به ما آموختهاند تا او را به واسطه پدر و همسر و فرزندانش بشناسیم! زیرا آن «یَغُضّوا من أبصارهم» که شنیدهای، خطاب به چشمهایی است که با شمایل فاطمه علیهاالسلام روبهرو شدهاند. نه شمایل آن فاطمه علیهاالسلام که در بیستم جمادی الثانی در مدینة النبی تولد یافت، که انعکاس تصویر آن حقیقت فاطمی علیهاالسلام که خداوند پش از آن که دست به آفرینش عالم کثرت بزند، نور او را در عالم توحید خلق کرد.
تو فاطمه علیهاالسلام را همان فاطمه بنت نبی صلیاللهعلیهوآله بشناس.
اما بدان که او را در میان اسمای حُسنی، مقامی است خارج از درک و فهم ما
جز آن که مَحْرم و واصل به اسم رحمت شده باشد.
پس با زبان دعا، خدا را به فاطمه علیهاالسلام سوگند میدهیم
تا اندکی از آن کوثر نور را به ما هم بنوشاند،
شاید ما نیز بتوانیم سیر مِنَ الظُلُمات اِلَی النُور بکنیم.
اللهُم انّی أسئلکَ مِنْ جِمالِکَ بِأجْملِهِ
بارالها! به حق نیکوترین مراتب زیباییات، از تو مسألت دارم.
آسمان آینهای شده است تا تصویر فرشته فرود آمده در خانه محمد صلیاللهعلیهوآله را در آغوش گیرد؛ تصویر دختری که فرشتگان، گرداگردش حلقه زدند تا مبارکترین روز از روزهای آفرینش را به جشن بنشینند.
کوثر، بانوی همیشه لحظهها، آمده تا مشرکان، بولهبوار انگشت حیرت بر دهان برند و از وهم خویش باخبر شوند.
کوثر آمد و جاری شد در جری زمان و با زلالی خویش، درخت عشق را آبیاری کرد.
جاری شد تا منفورترین انسانهای روزگار را زیر آسیاب کلام خود، از پای درآورد.
جاری شد و آمیخت با اشکها و نالههای علی و آنگاه، کوثر، همه تن گریه شد در بیمناکترین لحظههایی که خواهد آمد.
بگذار پدر ببوسد گونههایی را که روزی روزگاری سایه ارغوانی کینهای بر آن میافتد! بگذار نوازش کند پدر، چشمانی را که روزهای نه چندان دور، در غم پروازهای مکرّر، در غم مظلومیت همسر بارانی میشوند!
آرام باش کودکم؛ فاطمه، آرام باش که زمانه، ناآرامترین لحظهها را برای تو تدارک دیده است. آرام باش در آغوش مادر!
حالا کوثر، همچنان جاری است. جریان دارد در رگهای هزار و چهار صد ساله من، تو و ما.
کوثر همچنان جاری است، در بلندترین قلههای اندیشه تا آبیاری کند همچنان درخت عشق را.
فاطمه من زیباترین نام جاری در ذهنم، با آمدنش، چشمی را لبخند میآفریند و چشمی را به اشک مینشاند.
فاطمه علیهاالسلام، خوش آمدی!
کوچهها آرامشی عجیب داشت و تمام چشمهای آسمانی، زمین را به تماشا نشسته بودند؛ اشتیاق در چشمان همه موج میزد؛ ستارهها گونه گونه، اشتیاقشان را به پنجرههای پشت پلکهای زمین میریختند؛ چه خبر بود؟! شاخههای تمام درختان، انارریز شده بود و در امتداد چشمان تمام پرندگان، دانه دانه شوق چیده میشد.
پاسی از انتظار گذشته بود و حوصله زمین، آمدنت را مرور میکرد.
مادر آماده بود که کوثر را در دامن زمین به جریان درآورد و پدر، خوشه خوشه سلام از چشمانمش میریخت.
پدرم آرام تو را انتظار میکشید و چشمانش را به دریچههای آسمان دوخته بود و سپاسش را قنوت قنوت زمزمه میکرد. بوی آمدنت، دامن مادر را پر کرده بود؛ ستارهها، از آسمان تا زمین را کهکشانی کشیده بودند که به دامان مادر ختم میشد. «انا اعطیناک الکوثر».
پروانهها ریختند و پنجرهها لبریز شدند. صخرهها لبخندهایشان را به سینه آسمان پرتاب میکردند و درودها بسترهایشان را رها کرده به سمت دستان تو روی آورده بودند. مهتاب، خوشه خوشه باران نور میبارید.
حالا دستان زمین قنوتی شده بود، سپاسگذار آمدنت.
حالا کوهها، سجده میکردند و تمام رودهای جهان سلامت میدادند:
ای دریچه دریچه، نور خدا
السّلام السّلام یا زهرا
سلام، کوثر خدایی جریان گرفته در بستر زمین!
سلام، گوهر یکدانه محمد و خدیجه!
سلام!
سفره دستهات گندم ریز!
کاسه جود و بخششت لبریز!
دامنت ماه ماه مروارید!
از تو خورشید راه را میدید
ای کلامت چکیده باران
اشکهات آب دیده باران
از تو جاریست یک زمین دریا
با تو زیباست هر چه یا زهرا
سلام بر تو ای قداست محض، ای نابترین واژه آسمانی، طهارت ناب و ای جاری تطهیر!
سلام بر تو ای بینهایت عشق در دامانِ هستی، ای شکوه قامت سبز حیات، اسوه مهر و محبت و ای الگوی عفاف!
سلام بر تو ای همنشین آفتاب، بانوی کرامت، گنجینه اسرار امامت و ولایت وای آیینه تمامی نمای عصمت! سلام بر تو ای کوثر ولایت، چشمه زمزم و صفا، سوره صبر و ایمان، روح زلالِ روشن آب وای آبروی مهتاب!
سلام بر تو ای منظومه عشق، سحر عرفان و ای قبلهگاه دل و جان!
سلام بر تو که اگر نبودی، خلقتی نبود!
فاطمه جان! تو ازلی و ابدیترین آفتاب آفرینشی که از افق مکّه طلوع کردی. ای سخاوتت چون خورشید، ای شکوه نام بلندت بیهمتا!
میلادت خجسته باد.
«انا اعطیناک الکوثر»
و ما به تو کوثر عطا کردیم...
سلام بر خورشید آفرینش، فاطمه! او که مهتاب آسمان خلقت و دریای بیکران عترت است. ای پاره تن پیامبر، چگونه از تو سخن بگویم؟ ای عزت خیر النسا! تو را گیتی به کدامین خواب پریشان میتواند ببیند؟ گل سرسبد آفرینش، زهرا، ای جدا شده از آتش، ای عصاره مظلومیت علی و ای التیام بخش جگر زخم خورده علی! کوهها آفریده شدند تا سجده کننده پای تو باشند. آبها آفریده شدند، که مصداق تو باشند. تو بهترین زنان عالم امکانی
از تو گفتن زبان را قاصر میکند و بیان را ناقص؛ تو نمونه کاملی از آفرینش هستی و هستی از تو بود که موجود شد. چگونه میتوانم وصف تو کنم؟
بینور رویت، خورشید، قطره قطره به پای تو آب میشود.
تو فاطمهای؛ بانویی که تبسم را به لبهای علی علیهالسلام میبخشد.
«فاطمه، فاطمه است»
فاطمه! هیچ روزی خورشید طلوع نمیکند، مگر آن که بر لبش ذکر نام تو باشد.
هستی از آن توست.
فاطمه!
اگر آسمان وجود تو نبود، آیههای همیشه سبز و همیشه زلال کوثر چگونه تفسیر میشد؟ آمدنت، تولد دوباره جهان است.
بیستم جمادی الآخر، وقتی شکوفه باغ محمّدی شکوفا شد، جهان، رنگ عشق گرفت و عشق از آن زمان مقدار خویش را پیدا کرد.
با آمدنش، تصویر همه خوبیها در قاب خاکی دنیا نقش بست.
زمین از شوق قدوم مبارکش سبز شد و خورشید، پرتو افشان زیباترین لحظات بود.
رنگین کمان لبخند، بر آسمان لبهای پیامبر صلیاللهعلیهوآله و خدیجه علیهاالسلام نشسته بود.
کودکی از تبار نور به دنیا میآمد که با مادر، همراه و همصدا بود و با او صحبت میکرد.
چهل روز کنارهگیری پیامبر صلیاللهعلیهوآله از خدیجه به خاطر آن بود که در شب ملکوتی معراج، در شب آمیخته شدن نور ستارگان بر زمین، شبی که با شکوهترین لحظه را نوید میداد، فرا برسد.
شبی که پیامبر به معراج رفت و در میان آسمان و قصرها، باغها و ایوانهای بهشت گردش میکرد، از آن سیب معطّر بهشتی که خداوند آن را به وسیله فرشتگان نور به او هدیه داد تناول فرمود و...
دیگر وقت آمدن بود، کاسه صبر همه لبریز و در انتظار حضور یک مسافر بودند که از سرزمین عاشقانهها و عارفانهها میآمد.
چهار زن نورانی، خدیجه را هنگام وضع حمل یاری مینمودند؛ حوّا، آسیه، کلثوم و مریم.
... و به دنیا آمد
دیده به جهان گشود و دل از عاشقان خویش ربود.
خانه پیامبر صلیاللهعلیهوآله،
رنگ و بوی حضور گرفته بود؛ حضور دختری که پیامآور پاکیها بود.
دختری که بوی بهشت میداد و از تبار بهشت بود
دختری که قرار بود، ماه همیشه روشن آسمان شبهای پدر باشد.
لحظهها در پوست خود نمیگنجیدند و دیدهها از شادمانی، دست و پای خویش را گم کرده بودند.
بوی اسپند و عود میآمد و شادی، میزبان لحظههای بهترین بندگان خدا بود.
نامش را برگزید؛ نامی که برگزیده خدا بود، «فاطمه».
... و پدر، سپس فرمود: «من تو را به علم و دانش ممتاز نمودم و از ناپاکی به دور نگه داشتم».
فاطمه علیهاالسلام نور است و نور، فاطمه علیهاالسلام
فاطمه علیهاالسلام، کلید درهای بسته انسان است؛
از ابوالبشر تا پایان
فاطمه علیهاالسلام، سالار کاروان عشق، حقیقت زندگی به توان انسانیّت، حوریه بهشتی بر زمین، دختر محمّدِ امین و بهانه آفرینش است.
فاطمه، ای ولادت تو تبلور احساس، ای وجود تو معطّر از گل یاس، ای ابتدا و انتهای کاملترین زنان عالم و ای دختر نبی خاتم! چشم بر جهان گشودی تا دنیا را بینصیب از حضور آسمانی خویش نگذاری.
پا به عرصه خاک نهادی و تا دنیا دنیاست، در سراسر کوچههای انسانیت، نور معرفت تو پرتو افشانی میکند تا همیشه زمین، معطّر از بوی بهشت تو باشد.
به دنیا آمدی، تا عفتِ به رنگ گل سرخ، برای همیشه در میان زنان، با طراوت بماند.
قدم بر خاک نهادی تا رسم همسرداری را به پیران خویش بیاموزی.
به دنیا آمد تا عطر بوی گلِ مادر را در سراسر باغ محبّت جاری سازی.
سلام بر تو که بوی بهشتی «مادرانگی»ات، دلهای ما را به آسمان میبرد. سلام بر تو که مهر و عطوفت تو در جامه پرستاری، دلِ کودکان معصوم را شاد میکند، تو هر کجا که باشی، تمثیلی روشن از نجابت و مهربانی هستی.
سلام بر تو که در کسوتِ آموزگاری، دستِ کودکان غریبه را میگیری و آنها را به سرزمین کلمه و روشنی میبری.
تو مادرانه به کودکان، حروف مهربانی را میآموزی.
تو گل را معنا میکنی، درخت را معنا میکنی.
تو رودخانه را بخش میکنی و به کودکان میآموزی که چگونه هجاهای آب را حفظ کنند، تا فردا بتوانند آنان نیز زمین خشک دلهای خالی از محبت را آبیاری کنند.
ای عطوفت نجیب!
ای قامتِ مادرانه بهار!
کبوتران از دامنِ تر پر میگشایند.
ای زن، ای چکیده عفاف!
بگذار عطرِ نجابتت را تا دور دستِ افق بپراکنم.
بگذار روحِ بلندت را در تارکِ عرش فریاد بزنم و مقام والایت را پاس دارم.
ای زن، ای سپید پوشِ آسمانی!
مردانِ راست قامت، از قامتِ نحیف و رنجدیده تو به پا میخیزند و در دامانِ تو پرورده میشوند.
دامانت جایگاهِ خوشبوترین نرگسهای ایمان است و بالهای سپیدِ نجابت تو روشنترین برهان برای عشق.
تو اقیانوسی از عظمتی که گوهرِ عصمتِ خویش را در صدفِ نجابت، از چشمانِ تنگ نظر و مسموم حفظ میکنی.
فرش سبز بهشت، زیر گامهای تو گسترده است.
ای تو از بطنِ بهار، ای پر از بنفشه و بابونه.
بیتو خانه، غم نبودنت را فریاد میزند و لالایی مادرانهات را میطلبد
و تو با سخاوتی عظیم، دستانِ لرزانِ خویش را بر هرمِ پیشانی طفل کوچکت مینشانی تا از خوابهای آشفته رهایش کنی.
پیشانیات خیس از احساسِ مادرانه است
و تو گوش به آواز گلدستهها میسپاری.
چشمانت رنگِ عاطفه دارد و نگاهت طعم بنفشه و دستانت حسِّ لطیف دوست داشتن.
و گام که برمیداری، بوی آشنای بهشت ...
چه سادهای، ای پیچیدهترین واژه در قاموسِ اصطلاحاتِ بیپایان!
لبخندت کافی است، برای گذشتن از تردیدهای مکرر.
و برای پیوندِ نگرانترین لحظات به روشنی و نور
روزِ ارج نهادنِ حریمِ امنِ تو را گرامی میداریم.
مادرم!
ای آیینه زلال وای گنجینه بهشتی! چگونه تو را که لطافت محضی، توصیف کنم؟
ای الهه ناز، هستی من، ای بیکران واژه عشق در افق نگاه! دوستت دارم!
مادر، ای دریای آبی صداقت و ای برگ سبز متانت! بارش تگرگ زیر تازیانههای زمان، چه قدر قامت استوارت شکستهاست؟!
من با کدامین قلم بر چهره صحرا، بارش باران عشق را بنویسم؟
مادر! وجود تو خونِ حیات در رگ من است.
بیتو، گلی بیبرگ، شمعی بیشعله، کویری سوزناک، خندهای بیصدا، زندهای بیروح و سرانجام، نقطهای بینشان در دریای پر تلاطم زندگیام هستم.
مادر، ای زیباترین واژه آفرینش! هر صبح و شام که نگاهم به نگاهت گره میخورد، غرق در مهربانیهای نگاهت میشوم.
کاش میتوانستم تو را پاس دارم!
چشمهایت مرا به یاد خورشید میاندازد. وقتی به نماز میایستی، عطر خدایی از دامن سجادهات منتشر میشود که بهشت را زیر گامهای تو نهاد.
ستایش، خداوندی را سزاست که مادر را آفرید، «فتبارک الله أحسن الخالقین».
امروز کودکی به دنیا میآید که رؤیای آمدنش، خواب فرعون عصر را برآشفته بود.
امروز کودکی به دنیا میآید که «امام» بهار خواهد شد،
تا جنگل به نام او اقتدا کند و به نماز بایستد.
کودکی که چون ستاره نامش درخشید، فرشتگانِ «مقسّم امر» گفتند که این گهواره تولد موعودی دیگر است.
کودکی که چون جدّ گرامیاش، برای برقراری قسط و عدالت قیام خواهد کرد و پرچم حکومتِ گل سرخ را برخواهد افراشت.
کودکی که اگر امروز در گهواره میگرید، فردا به لبخندی، دلِ جهانی را تسخیر خواهد کرد، فردا سیلی در پیاش به راه خواهد افتاد که کاخهای ستمکاران را از جای برخواهد کند.
امام عزیز!
تولد تو، تولد مهربانی بود،
تو به دنیا آمدی تا توکل را تجسم ببخشی، که هر که بر خدای توکل کند، هیچ قدرتی را توان رویاروییاش نیست ...
امام! ای اسطوره قیام! ای شکوه توکّل!
و سکوت بیگاهان، ناگهان ترک برداشت و آواز خوش چکاوکان منتظر، جهانی را فرا گرفت. روح اللّه، وقتی که آمد، باران نشست روی خاطره خشک مرداد و زمین که نامش را شنید، نفسی تازه کرد و بیدرنگ، سبزترین روزهای رویش بیوقفه خود را در ذهن خویش مرور کرد.
روح الله آمده بود و با چشمهای مستجابش با پدر سخن میگفت؛ سخن میگفت از باران، از اشک و از حماسه لحظهای که خواهد آمد.
خمین، امروز خمینی فردا را در آغوش میکشد تا نام خویش را جاودانه سازد. تا بر خود ببالد که تاریخ، بوی تن روح الله را از پیکر او استشمام میکند.
روح الله آمده بود و دستان کوچکش مشق مهرورزی میکرد در دستان پدر.
روح الله که آمد، زمان در ناخودآگاه خویش، ابراهیم بت شکن را به خاطر آورد، آنگاه که تبر در دست، طاغوت روزگار را در هم میشکست.
او آمد تا امام ما باشد در تباهی روزگار.
چه زیبا آمد! چه زیبا آمد که هر سال، در مرداد خشک سوزان، نگاه منتظر عاشقانش به دریچههای خمین سرک میکشد و گوشها در انتظار شنیدن صدای گریه کودکی است که با آمدنش چشم و گوش ما را صفا داد.
درود بر آمدنت!
امشب انعکاس نفسهای تو در فضا، پایههای ستم و تزویر شاهانه را سست میکند.
دنیا چشم انتظار مردی است که هیبت کلام و تأثیر نگاهش، حادثهای شگرف را در قرن آهن عصیان، رقم میزند. قرنی که تشنه فریاد است.
قرنی که حنجرهاش را دوختهاند، زبانش را بستهاند و بر لبانش مهر استبداد نشاندهاند.
طفلی که امشب در خمین چشم به جهان گشود، آینده ما را با همّت محمّدی صلیاللهعلیهوآله اش عوض خواهد کرد. او پردههای عصیان و نفاق را بالا میزند و حقوق انسان را به یاد حافظههای خسته و ذهنهای فراموش میآورد.
بتکدههای عصر جاهلیت، دوباره جان گرفتهاند و این کودک، فردا «مرد تبردار»ی میشود که خدایان عصر «جاهلیت مدرن» را در هم میشکند.
سنّتهای از یاد رفته را زنده میکند.
مردان از پا افتاده، از حرارت کلامش جان میگیرند و مادران، فرزندانشان را اسماعیلِ حقیقت راهش میکنند.
در چشمهای این کودک که نگاه میکنی، رازی است که بر تمام جانت شرر میافکند.
پیشانی نورانیاش، آیینهای میشود و دورنمای آینده را میتوان از معصومیت نگاه روحانیاش فهمید.
در دستهای کوچکش، اعجاز موسی علیهالسلام نمایان است.
شهر کوچک «خمین» امشب نور باران میشود.
عطر «روح اللّه»، تمام فضا را متبرّک کرده است.
عطر «روح اللّه» در تمام فضای قرن بیستم منتشر میشود. تمام آنتنهای خبری، هیبت نگاهش را پخش میکنند و عظمت کلامش را دست به دست، نسخه به نسخه و سینه به سینه حفظ میکنند.
امشب انعکاس نفسهای او، نفسهای از پا افتاده را جان میدهد و در شریان خموده ایران، پس از 2500 سال تحقیر، خون عزّت و استقلال و ایستادگی تزریق میکند.
مبارزه با نام «خمینی» آبرو میگیرد و مرگ در راه حقیقت، شهدی میشود که یاران او را مست و بیقرار، شهره آفاق میکند.
بلندای نام «روح اللّه»، تاریخ را تکان میدهد و خدایان خیانت را نابود میکند.
در دامن شهر کوچک «خمین»؛ در چنین روزی، مردی به دنیا آمد که جهان را به سمت بهشت برد. مردی که آمدنش را پیامبران احساس، گواهی داده بودند و کودکان پا برهنه، رُویایش را تازه نگه میداشتند.
مردی که دوباره بت شکنی کرد.
با آمدنش، عقربهها برای رسیدن به ساعت قیام، از مدار خارج شدند. و زمین با سرعتی شگفتانگیز، از عادت هر روزهاش فاصله گرفت؛ تا آن جا که خورشید؛ به تعداد شهیدان بارید و در قلب این پیر روشن ضمیر ذوب شد.
وجودش سرشار از بشارت عیسی بود؛ برای مردگان گورستان اندیشه.
نگاهش معجزه موسی بود؛ برابر سحر کودکانه ساحران.
کلامش تفسیر قرآن محمد صلیاللهعلیهوآله بود.
مردی که در عصر غیبت، همه کسمان بود و با او، بوی ظهور را استشمام کردیم.
ناگهان سر زد از مرز باران
مژده خرّم و سبزِ رُستن
گفت با ما طلوعی دوباره
باید از تیرگی دست شستن
آمد او از افقهای روشن
روح آزادگی در زمین شد
با فروغ امید و رهایی
زندگی تازه شد، دلنشین شد
او که چون کهکشانها سرافراز
او که چون آسمان بیکران بود
با شما غنچههای محبت
مهربان، مهربان، مهربان بود
کودکیهای او خوب و شیرین
سرو آزادهای در جوانی
نیکمردی در ایّام مردی
پیری آئینه دل، آسمانی
ای امام ای کلید درِ صبح
ای پیام آور روشنایی
ما تو را همچنان دوست داریم
مثل فصل بزرگ رهایی
آنگونه که اخبار باغ را نسیم مخابره میکند.
آنگونه که آفتاب، ساعت جهان را اعلام میکند،
تو از سرزمین داغ خبرها میآیی.
تو انسانها را از حال همه آگاه میکنی،
تو خبر قصه دلتنگی گل سرخ را برای شبنم تعریف میکنی،
تو به بهار خبر میدهی که تگرگ دیشب، چند شکوفه معصوم را سر بُرید.
تو برای جنگل سبز تعریف میکنی که هنگامی که ارّابه پاییز از دشت رد میشد،
چند ساقه جوان شکسته شدند و نام چه گلهایی از دفتر چمن خط خورد
تو خبر خونریزی لاله را هنگامی که او را از قتلگاه پاییزی دشت، به بیمارستان خصوصیِ گلخانه میبردند، به باد میگویی،
تا نهالهای جوان را از قیام سرخ بهار، اطلاع دهند.
تو گزارش باد را از جدال ریشههای درختانِ در بند با سیمهای خاردار، به مقصد دلهای آزاده جهان میفرستی. تو گزارش میدهی که در کجای جهان، آشیانه پرندهای در آشیانه بیعدالتی به آتش کشیده شده است.
تو مثل قاصدکها «حقیقتِ» فصل را انتشار میدهی.
تو، گیاهان هرزه دروغ را از اندام درخت تناور حقیقت میزدایی.
تو، آیینه به دست، در معابر جهان قدم میزنی تا تصویرهای سرگردان را جمع کنی، تا با نشان دادن مظاهر امید، دل مردان جهان را شاد کنی و با به تصویر کشیدن مناظر بیعدالتی، جهانیان را هشدار دهی.
امید که بتوانی از عهده رسالت خطیر خویش، برآیی.
خبرنگار، ای روایتگر روشن خرد! زیر چتری از انفجار، انزجار خویش را از بمبهای خوشهای خشم اعلام میداری.
خبرنگار، ای امتداد مدید رسالت صلحجویی و خیرخواهی! برایم بنویس از کودکان شاعری که شاهبیت غزل عمرشان را مردّف به خداحافظی کردند و آغشته به شقاوت و غضب عصیانگرانِ انسان نما.
خبرنگار! از یادگاریهای مانده در کوچهها و خیابانها عکس بگیر و آن را به صندوق پستی انسان عصر نوین بفرست تا خاطرات خفته در خروارها خاک و خاکستر را نشان وجدانهای خفته و شعارهای آشفته دهی.
خبرنگار! ای کاش میشد تا دست دسیسهپروران را میگرفتی و تا نزدیکترین نقطه منتهی به ناامنی و نیستی، پیش میبردی، تا معنای موج و زخم، آتش و فریاد انتقام را به نَفسهای خفته انتقال دهی.
آه، خبرنگار! تنها لنز توست که میتواند پرده از مافیای منفور فقرآفرین بردارد و چهره مچاله شده آتشآفرینان را نمایان سازد.
قلم به دست بگیر و خاطرات خمپاره خوردهات را بنویس تا وجدانهای خفته انسان، این نفرتهای روبه رشد را به بیداری وا داری.
قلم به دستگیر و اراده دردمند انسانِ در بند را ورق ورق در نسیم آزادی رها کن.
قلم به دست گیر و از قداست انسان بنویس. تنها تویی که میتوانی حقیقت را از لبههای مغناطیسی بی واهمگیها پخش کنی. وقتی جهان در تلاقی آتش و نیرنگ، متنفّر از نیک نامی و نیک سرانجامی است، تنها حضور توست که میتواند پرده از چهره واقعیتها براندازد و حقیقت را بر ملا سازد.
خبرنگار!
تویی که میتوانی مخاطره را مخابره کنی.
تویی که میتوانی رادارها را ر ام مرام و جسارت جنگستیز خویش کنی.
تویی که میتوانی با یک تلگراف، تبسّم را به دورترین نقاط زمین، به دورترین نقاط تاریخ، هدیه دهی.
خبرنگار!
تویی که میتوانی سَر از سِرّ تبعید اطلسیها درآوری.
وقتی پنجرهها را به غل و زنجیر میکشند و نور را با سرعت سرمست جنون به آتش میکشند، وقتی که در پشت دیوار شب، سپیده را اعدام میکنند، تنها تویی که مجوز عبور از این همه هراس را داری.
تنها تویی که میتوانی بغض ترکیده گلوی گلدانها را به تصویر کشی.
تنها تویی که گزارش لغزش بشر را از متن خندههای اهریمنان صلحنما، فریاد میکنی.
خبرنگار!
برایم بنویس از ستارگان مفقود الأثری که ارثیه آنها زخم بود و داغ. برایم بنویس از گلهای شیمیایی شدهای که در آخرین نفس خویش پرپر میشوند.
خبرنگار!
برایم بنویس؛ اگرچه دورِ واژه بیطرفی، سیم خاردار کشیدهاند و زمینه دفتر را مینگذاری کردهاند.
برایم بنویس که سیاهی در تمام سلامها نشست کرده است و این فواره سرخ آتش است که دامن نسیم را فرا گرفت.
برایم بنویس که چه اتفاقی برای تفاهم انسان افتاده است که اینگونه تضادها در تزایدند برایم بنویس...
قلم، دوربین، بلندگو و یک واکمن کوچک؛ اینها همه امکاناتی است که تو باید از قلبِ ابزاریشان، حقیقت رسالتت را نمایان کنی.
تو مسوول انتشار حقیقت از پشت پردههای هزارلای دروغ و خیانت و تظاهری.
بینشی عمیق، فکری روشن، نگاهی نافذ و دستی خالی از کینههای سیاسی، خودت را بر ابزار شعور و معرفت مُجهّز کن.
پیش از هر چیز، راهت را بشناس و با خودت صادق باش.
در خلوت وجدانت خوب میدانی که مردم از دریچه دوربین و تراوش قلم تو پدیدهها را میبینند و ارزیابی میکنند؛ پس تو رسول ارسال حقیقتی.
به امید روزی که سبزترین خبر را درجمعه موعود، به همه خبرگزاریهای عالم، مخابره کنی!
دوشنبه
26 مرداد 1383
26 جمادیالثانی 1425
2004 .Aug. 16
هنگامی که بازگشتی، عکس تو هنوز در انتظارخانه لبخند میزد.
تو تمام مدت دوریات نیز برای ما تمثیل امید بودی.
هنگامی که بازگشتی، پسر کوچکت، جوانی تو شده بود.
وقتی که آمدی، خانه جوانتر شد.
گلها در خوابِ گلدان بیدار شدند و به احترام تو قد راست کردند.
پیش از آنکه قامتت در انتهای کوچه ظاهر شود، دودِ اسفند، به استقبالت مسیر کوچه را پیموده بود.
دیروز با کولهبار «توکّل» از زیر قرآن گذشتی و مادرت پشت سرت کاسهای از نور ریخت، امروز با صبح و سلام و صلوات بازگشتی تا هوای خانه به این آمدنت بهاری شود.
دیروز گلویت از آن همه غربت، بغضآلود بود، امروز چه صمیمانه با گل نرگس چشمانت، سوره «حسنِ یوسف» را تلاوت میکنی!
ای سرو سرافراز! آزادگی تو اعتبار باغ ماست.
مبادا که دلِ مهربان تو از هیاهوی غفلت ما آزرده شود!
حالا که آمدی، سایه کریمانهات را از سر نهالهای جوان شهرمان بر مگیر.
بمان و برگ برگ خاطرات سبزت را برایمان تعریف کن.
ای سرو آزاده!
بگو که چگونه شانههای مظلومت، تازیانه بیرحمانه سالهای اسارت را تاب آورد.
بگو که چگونه یاد میهنت را روزها و شبها چون فانوسی درخشان، روشن نگاه داشتی، تا شبهای انتظار ما بیتلألوی امید نماند.
«ناگهان در ناگهانی از گل و لبخند، باز میگردند...»
میآیند، شیر آهنکوه مردانی که فریاد سرخشان، جهان را به سکوت وا داشت و بلندای گامهایشان کوه را به سخره گرفت.
باز میگردند با دستانی که بوی آسمان میدهد و چشمانی که لبریز طلوع هزارباره خورشید است. مسافرانی نستوه، که جادههای مهآلود خطر را پیموده و حالا با خاطراتی پر غرور، باز گشتهاند؛ خاطراتی که لحظه لحظهاش لبالبِ دردها و رنجهای بیشمار است.
خیابانها دست تکان میدهند و درختان در هیأت بیرقهایی سبز، با صدای دفِ باد به رقص بر میخیزند. شهر، کمر راست میکند و ترانههای عاشقیاش را بر سر و روی فرزندانش میپاشد.
شهر، وسیع میشود، بِشْکوه و اساطیری. از هر کوچهاش خورشیدی قد میکشد؛ آنگونه که آسمان، شکوه ستارگانش را از یاد میبرد و خداوند، فرشتگانش را به هلهله میخواند.
میآیند؛ از پس سالها ایستادگی و پایمردی. شال سبز بهار بر گردن و پیشانیبند عشق بر پیشانی. سکوت در چشمهای آبیشان ترانه میشود و بهار در کمرِکشِ غرورشان به شکوفه مینشیند.
میآیند و دریاچههای شوق از گونههای مادرانشان سرزیر میکند و آسمانْ بیقرارِ این همه شکوه، ابرها را به زایش میخواند.
ایستادند؛ آنچنانکه دماوند به احترامشان برخاست و ماندند، همچنانکه عشق میماند و تاریخ را سروَری میکند. من زخمهای کهنهشان را دخیل میبندم و کبوترانه بر بام عزّتشان، آشیان میسازم.
ای صبور مردان میدان صلابت!
ای بازماندگان شیفتگیِ از شتاب نیافتاده!
ای اسیران عشق!
ای آزادگان توفان زاد! آن قدر زخمهایتان ملموس است که عطر عطوفت کلامتان راحتی سیمهای خاردار نیز میفهمند.
آمدید، دورتر از دسترس احساسها و رفتید،
فراتر از عافیتهای عاقبتاندیش!
ای همگونِ ترانهها و همخون کرانهها!
فرسنگها دورتر از دلتنگیهایمان، از پشت میلههای مالامال زندان، سلامهای خویش را نذر اسلام کردید و عافیت خود را فدایی راه امام نمودید.
ای دلیرمردان عرصه عشق!
فرسنگها مانده به مهربانی، شلاقهای شقاوت پیشگان را به تنهای مجروح خویش خریدید، امّا هیچگاه رمز «یا زهرا علیهاالسلام» را به تازیانههای دوباره تاریخ نفروختید.
ای صبر مردان جاودانگی پیشه!
آمدید، بال در بال رهایی و اوج در اوج حماسه، بازگشتید، چون پرندههای بیپروا از درد سرِ زخم و فراغ.
آمدید تا بقچه بغضهای خویش را باز کنید و خاک ایران را آغشته به آغوش خود کنید.
آمدید تا سلامهای دست اوّل صمیمیت و ارادت به اهل بیت را دست به دست به امام خود برسانید.
ای همسنگران سرافراز!
ای سرداران بشکوه!
ای نیکنامان نام آشنا! فصل فصل فراغ را پشت سر نهادید؛ بازگشتید تا راویان حماسهای حیرتزا و شگفتی فزای یاران باشید و رهپویان مسیر شهادت.
آزادگان!
هنوز که هنوز است، خاطرات خاک خورده شماست که رنگ و بوی عشق از آن در تراوش است.
هنوز که هنوز است، صدای تفدیده شما را میتوان شنید که هم ناله و هم درد با مولای خود، موسی بن جعفر علیهالسلام، به لبخندی اکتفا میکنید. سلام بر شما ای غیورمردان غریبنژاد، که بیقراری شما تا بلندی دیوارهای بازداشتگاه، قد میکشید، تا یک چفیه سلام را روانه کربلای شیدایی کند.
رفتید، اما هرگز کوچهها و خیابانها، خالی از خیال شما نشدند.
رفتید و مادرانِ منتظر، گوشه روسری خود را به اشک گره زدند و چشم انتظار غبارشویی غربت شما غیور مردان عرصه ایستادگی شدند.
«رفتید و رفتید و رفتید، ماندیم و ماندیم و ماندیم
آنقدر از نان سرودیم تا حرفهامان کپک زد»
درود بر شما که در خیمههای خون و حادثه ایستادید و مقاومت کردید و نماز جماعت را به امامت اشک به جای آوردید، که هنوز در عمق سلولهای انفرادی، فریاد و سرشک شماست که گل سرخ زیارت را آبیاری میکند.
ای همسنگران سالهای حماسه و حریت! رفتید با سلام و بازگشتید با صلوات. پاداش مردانگی و مرز داریتان را از سلامهای بد خط خویش، گرفتید که لایق یک تاریخ، سلامید و یک حماسه، درود.
هنوز که هنوز است، «مرز خسروی»، خاطرات خاک خورده شما را به خاطر دارد که حلقه حلقه گل در سماع اشک و دود اسفند در پایتان ریخته میشد و شما چه سبکبال و راحت، گامهای خویش را به این خطّه خونین مینهادید و اشکهای شوق را به چشمهای منتظر این مرز و بوم هدیه میدادید.
بوی پیراهن یوسف میآید.
پلک بگشا، ای شهر منتظر.
نفس بکش، بوی خوش پیرهن یوسفانت را
بگذار ریههایت از عطر خوش دیدار مست شود.
دیگر تو را به گل چه حاجت است که این بو، شمیم هزار بهار را دارد.
پلک بگشا، کنعان در فراق فرو رفته!
«دور گردون گردو روزی بر مراد ما نگشت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور»
بوی پیراهن یوسف میآید.
قافله، قافله عزیز است که رها گشته از چاه اسارت، به آغوش تو میآیند.
ای شهر! امروز روز تولد دوباره توست!
تو از عمیقترین لایههای تاریخ برخاستی و خاکستر از شانهها تکاندی
تو امروز مصداق قشنگترین قصّه زمانهای، امروز ایران، کنعان است.
بوی پیراهن یوسف میآید...
میگویند: پرندگان مهاجر، با آغاز فصل بهار به خانه باز میگردند....
من میگویم بهار با بازگشت پرندگان میآید... و پرندگان بهار را با خود میآورند...
دیری است، آشیانههای سرشار از شوق حضور، انتظار بهار را میکشند.
دیری است آسمان از بوی پرواز تهی است.
دیری است، کوهها، مشتاق تماشای غرور و سربلندی سروهای آزاده است.
و شهر از بوی بهار آکنده است
فصلها، تغییر کردهاند.
انگار زمین جوان شده است. شهر، آشیانه خالی از پرستو، اینک به شوق و انتظار نشسته است، بازگشت با شکوه پرندگانش را.
صدای آواز بال آزادی میآید.
گمانم پرستوهای عاشق به خانه باز میگردند.
ای رودهای خسته سالها دوری! ای تشنگان آغوش بیکران دریا! اینک این شما و این آغوش پر مهر سالها انتظار؛ مبارکتان باد آغوش گرم این سرزمین همیشه سرافراز.
مبارکتان باد سر بلندیِ آزادگی!
شما که صبرتان را به رخ زنجیرهای آخته کشیدید و آنها را در ناکامیِ ابدیِ به بند کشیدنتان گذاشتید.
اگر دستهایتان بسته باشد، اگر پاهایتان بسته باشد، اگر قفس را بر پرهایتان گره بزنند، باز هم شما آزادید و پروازتان تماشایی است.
و اکنون این سرزمین افتخار میکند به شما.
آسمان تازه، هوای تازه، پرواز تازه مبارکتان.
مبارک باد مادرانتان را چنین فرزندانی؛ مبارک باد همسرانتان را چنین همسرانی، فرزندانتان را چنین پدرانی و برادران و خواهرانتان را چنین برادرانی. و مبارک باد شما را چنین مادران و
همسران و فرزندان و برادران و خواهرانی که صبر را آنگاه میتوان فهمید، که لغتنامه دلهای آنها را گشت.
کوچههای پس از تو را عمری
مادرت با عصا ورق میزد
دلخوشیهاش عکس دوری بود
که نگاه تو را ورق میزد
و اکنون تو آمدهای؛ خروشان تراز همیشه.
هرچند گَردی گونههایت را گرفته، امّا عطر لبخندهایت مثل گذشته، کوچههای قدیم را پر کرد و از خواب گلدانهای شمعدانی و یاسهای روی دیوار گذشته است.
«اکنون تو اینجایی؛ گسترده چون عطر اقاقیها»
تازیانه خوردی، زخم زدند، آتش گرفتی، تحقیر کردند، هوز هم ردّ سرخ تازیانه روی شانههایت، یادگار سالهای ایستادگی است.
هنوز هم میشود در کف پاهایت، آتش تاولهای گُداخته را حس کرد و سوخت.
فکر میکردند میشود قلبت را به زور شکنجه، از ایمان خالی کرد و فکرت را با فشار گرسنگی و تنهایی و غربت تغییر داد.
هیچ چیز نتوانست پایههای یقینت را بلرزاند.
هیچ واهمهای نتوانست تو را از مسیر روشن حقیقت جدا کند. تو مردتر از آنی که روح گرانبهایت را به وعدههای پوچ «بعث» بفروشی.
تو محکمتر از آنی که غربت اردوگاههای مخوف و سلولهای سیاه، تو را از خودت بیگانه کند.
... و آزادی، پاداشی است شایسته مردانگیات.
تو را برای ادامه عاشورا آفریدند.
تو را برای روزهای بعد از شهیدان خلق کردند.
تو را برای تجسّم شهادت در روزگار فریادهای خاموش و خاطرههای فراموش، باقی گذاردند؛ امروز آزادی تو و سرفرازی ما، بهای سنگین سالهایی است که جوانیات را به اسارت خون و زور و شکنجه درآوردند.
سرت را بالا بگیر!
خاطرات مردانگیات را در گوش نسلِ دیروز ندیده امروز، فریاد کن.
برای ما از حقیقتی بگو که پایههای ایمانت را زیر باران تازیانه سُست نکرد؛ حقیقتی که جرأت عاشوراییات را تبلور بخشید و آوازه پایداری جوانان کربلای ایران را در تمام عالم منتشر کرد.
عطرِ عود و گلاب میآید.
دودِ اسپند همهجا را پر کرده است.
قرآن هم آیه آیه در انعکاسِ زلالِ اشکها جاری است.
کولهبارها پر است از شبنمِ اشک
چشمها پر از سلام و ترانه
دستها پر از اضطرابِ نیامدن
همه جا رنگِ بهار و بوسه گرفته است.
ابرها، گام هایِ خسته شاعرانِ حماسیِ سرزمینمان را تا دروازههای وطن بدرقه میکنند و غربتشان را نم نم میگریند.
کوهها، هیبت آسمانیشان را به استقبال میآیند.
کوچهها را خلوت کنید
پیراهن غربت را از تنشان درآورید.
ترانههای تبعید را فراموش کنید.
خاکِ وطن را التیام زخمهای پریشانشان کنید.
بهار در راه است
با همان چفیههای ایمان بر شانه، با همان سربندهای عشق بر پیشانی.
خوب نگاه کن، بهار برگشته است!
لب که باز میکنند، نسیم غرور بر پرچم وطن میوزد.
چشم که میچرخانند، بیدهای مجنون، لیلای نگاهشان میشوند.
و از آن حادثه سبز میگویند.
این بادِ مست، زایر پیراهن تو است
در هر قدم، مسافر پیراهن تو است
عطر تو در تمام جهان موج میزند
انگار، باد، ناشر پیراهن تو است
کنعان به بوی خوب تنت زنده میشود
این برکتِ معاصر پیراهن تو است
صد قافله نگاه - زلیخای دیدنت -
این روزها، مهاجر پیراهن تو است
بوی تو را تمام جهان، چشم، میشود
این معجزه به خاطر پیراهن تو است
ای قهرمان قصّه زیبای «بازگشت»
دنیا همیشه شاعر پیراهن تو است
چهارشنبه
28 مرداد 1383
1 رجب 1425
2004 .Aug. 18
زان ازلی نور که پروردهاند
در تو زیادت نظری کردهاند
خوش بنگر در همه خورشیدوار
تا بگدازند که افسردهاند
بهاری تازه در گریبانِ زمان نفس نفس میزند - جوانهها و شکوفههای جاری در شریان تاریخ - هوایی منبسط سرشار از نور و لبخند
کدام مسیر، به سرانگشتِ تاریخ پیچیده میشود تا چشمهای از تحیّر گشوده آسمان به پیشواز آمدنش خاک را به تپش وا دارد؟
ملایک، دست افشان کدام حادثه شگفتاند که گاهواره غرق نورش را در عرش، دست به دست میچرخانند؟
کدام نهر در توازی قدمهایش بر دیوارهها و جدارهها میکوبد؟
کدام خورشیدِ روشن در پیشانیِ میلادِ شکفتنش آسمان و زمین را در نور شناور میسازد؟
دستهایش ستون هفت آسمانند که شکوفههای یقین دادهاند.
دریچههای بسته جهل، روبروی نگاهش به سمت آسمانی از معرفت گشوده میشوند و تمام منابر، بوی حکمت میگیرند تا کلمات، بال و پر بگیرند در هوایی گسترده.
میآید و چشمهای روشنش میجوشد از بطن آسمانها و جاری میشود بر گستره خاک لابلای نارنجستانها، عطر گامهایش میپیچد.
انارستانهای دوردست، در سرانگشتهایِ اشارتش روشن و خاموش میشوند و درختان گیسو رها در نسیم میپیچند از اشتیاق آمدنش.
دریچههای آسمان باز میشود تا آبروی زمین، «باقرالعلوم» هرچه روشنایی را با خویش به ارمغان بیاورد. هرچه پروانه بر پیلههای هیجان بال میکوبند و در آسمان جاودانگی، پرواز را پر میزنند.
میآید؛ با دستاری از سبز، از جوانه، از رویش، با بهاری شکفته در آستین، با خوشههای سرشار شکوفه در گریبان.
کبوتران رها در کنار چشمه مهتاب، در سرشاری لطفش غبار از بالهای پرواز میشویند و بر آستانِ کرامتش بال میگسترند. نفسهایش مردگیِ خاک را به حیات وا میدارد.
میآید؛ هوا بوی پونههای باران خورده میگیرد و هر آنچه روزن، رو به آسمان پر میگیرند و نور را در آغوش میفشارند.
جذبه نگاهش نور است و نور؛ زان ازلی نور که پروردهاند...
ابوجعفر، آمد تا خواب را در چشمهای زمین مچاله کند.
جمعه بود و نخستین روز ماه رجب
جمعه بود و نخلستانهای مدینه، چشم امید بر میلاد میوه دل پیامبر صلیاللهعلیهوآله داشتند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله، چشم به راه تولد باقرالعلوم بود.
«رسیدن من و اقبال آن همایون فال
چنان فتاد مطابق در آن خجسته حریم»
نوزاد نور میآمد تا هادیالرشاد همه باشد.
باقرالعلوم، او که از دو سو به پیامبر میپیوست، میآمد تا علم ظنون را مسحور علم و فنون خود سازد.
میآمد تا عِلم لدّنی را علی التفصیل و علی التحقیق در دسترس تاریخ قرار دهد.
ابوجعفر، او که وارث هاشمیان است و علویان و فاطمیان، میآمد تا راستگوترین لهجهها و جذابترین چهرهها را نشان بشر بی ریشه و بی شرم زمانه دهد.
میآمد تا کوربختان و شور چشمان کور دل را محو تماشای عرفان «علیالیقین» خود سازد.
ابو جعفر میآمد تا سلاممحمد صلیاللهعلیهوآله را به کربلا برساند. میآمد تا بار دیگر، جابر بن عبد الله انصاری را مست از رایحه هستیبخش محمد صلیاللهعلیهوآله کند.
درود بر تو یا ابوجعفر که علم نبوی و فطرت علوی را در هم آمیختی تا بزرگان و مهترانی چون «حَکَم بن عَتَیْبه»، مُهر خاموشی بر زبان زنند و مُهر مِهْر جویی بر گمان.
درود بر تو که در برابر حشمت تو، هشام بن عبدالملک، ناگزیر به گریز میشد که گرمای چشمان تو گیرا بود و منطق تبسّم تو، توفنده و خروشنده.
مدینه از بوی بهشت آکنده است، از بوی خوش افلاک، انگار تمام ملایک، یکباره از آسمان به زمین هبوط کردهاند و زمین را به عطر خوش انفاس قدسیشان میهمان
شاید آمدهاند تا بالهایشان را به قدوم آسمانی پنجمین آفتاب ولایت، متبرک سازند.
شاید آمدهاند تا زمین، با شکوه هرچه تمامتر، به پیشواز گل برود.
سال، سال 58 هجری است، ماه، ماه رجب، ماه بخشش و مغفرت
شهر، شهرِ پیامبر رحمت و خانه، خانه چهارمین خورشید امامت...
چه اصالتی، چه پیشینه مبارکی، چه تباری!
پدر، حجّت خداوند و مادر، دختر بزرگوار امام حسن مجتبی علیهالسلام
پدر، خورشید و مادر، ماه
پدر، نور و مادر، نور، و تو، فرزند دو نور؛ نور علی نور
و تو ذوالنّورین و تو فرزند بهشت و تو فرزند زمزم.
دیری است، دنیا، گوش خوابانده و صدای دلنواز آمدنت را بیتاب گشته
دیری است زمانه، لحظه مقدّس شکوفایی بهشت وجودت را به انتظار نشسته.
دیری است، وعده آسمانی آمدنت، دلها را مشتاق کرده.
نمیدانم چه رازی در حضور تو جاری است که قرنها پیش، وعدهات دادند...
تو آن واقعه بیبدیلی که لحظه وقوعت را دقیقهها و ثانیهها، چشم انتظار بودند...
تو از قدیم، حضور داشتی و اینک به زمین هدیه شدی...
تو آن ستاره دنبالهداری که از قرنها پیش، آسمان در هیجان ظهورت میسوخت... و امشب همان شب است؛ شبی که باید اتّفاق بیافتی، شبی که باید پلک بگشایی و آینده انسان را به موازات نگاه روشنت، به نور ختم کنی...،
درست لحظه رویش گل وجودت، پایههای جهل، به خود لرزید و تارهای سست نادانی از هم گسیخت.
تا که نام بلند تو را، فرشتهها زمزمه کردند، گمراهی به پایان رسید و نور دانش، جهان را به روشنی فرا خواند که تو باقرالعلومی و شکافنده همیشه علوم!
ای وارث بر حقّ علم نبوی! خدا، جرعه جرعه علم خویش را در درونت ریخت و دروازههای بسته معرفت را تو در تو، بر روی سینهات گشود و تو را عالم اسرار عیان و نهان، قرار داد. تا به معجزه انگشت خرد خویش، گره از جهل و نافهمی بشر بگشایی
ای پنجمین حجّت بزرگ خدا! روز میلاد تو، میلاد تمام خوبیهاست!
روز میلاد تو، مرگ تمام نادانیهاست
روز میلاد تو، معلومی تمام مجهولهاست، انقراض نسل نداشتنها و شروع فهم و ادراک
روز میلاد تو، روز بلوغ انسانها و روز کمال اندیشههاست
روز میلاد تو، الفبای دانش بشر، تکمیل شد.
30 مرداد 1383
3 رجب 1425
2004 .Aug. 20
همه میدانستند که از تو تا تولد صاحب آن دولت کریمه که در آخرالزمان به وقوع میپیوندد، فاصلهای نیست، مگر به اندازه صُلبی که نور تو را به او انتقال دهد.
از اینرو، جامه عمر تو را با خنجر قساوتشان پاره کردند، شاید آن حلقه اتصال مهدوی گسسته شود و بطن امامت عقیم گردد و ولایت اهلبیت معصوم، اَبْتَر بماند.
آنان گمان میکردند که اگر ولایت ظاهری و مُلکی تو را در پُشت میلههای زندان اسارت و تحت محاصره مأموران، به تسخیر و استیلای خود بکشانند، میتوانند نور امامتت را خاموش کنند؛ غافل از آن که ولایت باطنی و ملکوتی تو، انسانها را چون شب پرههایی که گرداگرد نور جمع میشوند، در مدار جاذبه هدایت تو میکشاند.
کوششهای آنان فقط به آنجا رسیده بود که توانسته بودند، خلافت و منبر ظاهری را از تو بستانند و تو رادر گوشه عزلت قرار دهند، اما تو بر منبر و قلبهای شیعیانت خطابه عشق میخواندی و حکومت میکردی و از راه دل، با دو دستانت مراوده و حشر و نشر داشتی.
تو میدانستی که مقدّر شده است تا ظهور آن ولی اعظم علیهالسلام که حق مغصوبتان را بطلبد، شما باید در نهان و باطن، بر عالم هستی ولایت داشته باشید.
امشب که دنیای حقیر و سخیف را برای اهلش وا میگذاری و به سوی پروردگار خویش رجعت میکنی و فرشته مرگ را اذن میدهی تا روح تو را استیفای کامل کند، میدانی که از خود، هیچ بهجا نگذاشتهای، جز فرزندی که از او ناجی عالم تولد خواهد یافت؛ همان امام منصوری که با یک دست بر عالم مُلک و خاکنشینان، ولایت میکند و با دست دیگر، بر عالم باطن و اهل دل!
و خداوند با ظهور او، دعاهای خفیّه امامت را از علی مظلوم علیهالسلام تا حسن عسکری علیهالسلام که بعد از تو، چهره در نقاب میلههای زندان میبندد، به اجابت میرساند و حجّت خویش را بر عالم هستی تمامیّت میبخشد.
به خانه خدا خوش آمدی!
اینجا ارتفاع عشق است
دور از همه برجها و باروها
دور از همه کنگرهها و آهنها
دور از همه پرچینها و سیمانها
اینجا لحظههای شکوهمند پرندگی است
پرندگی با حرکات منظم نیاز
سیر در آفاق اشراقی توحید
اینجا خانه خداست!
با همان مقرنسهای قدیمی و کاشیهای فیروزهای
و همان مرمرهای خنک و ستونهای گرم
بلند و با شکوه
افراشته و مطلاّ
با ضربانی شتابناک از تپش کلمات
بر لبهای معطر
و بر پیشانی مبارک خاک
اینجا دقیقههای روشنپذیر مهربانی است
جایگاه مرتفع نور است
اینجا خانه قدیمیترین دوست
نزدیکترین فاصله تا آسمان است
گرم رفتن تا هوای غلیظ مهربانی
سیراب شدن در هوای موزون نیاز
سوختن در حلقههای پیچنده لذت
شتاب گرفتن در حوالی «کسای» توحید
اینجا آغاز است
آغازی برای تهی شدن از لذات بیهنگام سکوت
آغازی برای بیدار شدن از خوابهای آشفتگی و رنج
آغازی برای همخوانی با فرشتگان دم صبح
آغازی برای قیام تا کرانههای انبوه مناجات
سکوتی رونده و زلال در گوش طاقهاست
این طاقهای نزدیک به اوج
اینجا حوالی دامنههای سلوک است
حوالی پرواز تا قلههای بیحدّ ملکوت
اینجا حوالی نجوای فرشتگان است
چشمها چکه چکه در لذات کلمات توحیدی فرو میچکند
دستها شاخه شاخه از شروههای نیایش، شکوفه میریزند
خونی به رنگ پرواز در شریانها اوج میگیرد
اینجا خانه آرامش است
آرامش در آوازهای کهنسال سکوت
با نغمههای معطر اذان
گوش خواباندن به نسیم بیصبرانه ذکر
با آوازهای سبز دعا
تا خواب گلدستهها راهی نیست
تا پیادهروی به انبوهان روشن نماز
تا پیچیدن در دایرههای تکثیر
تا جستجو در صدای صاف خداوند
و رها شدن در نجواهای ابریشمی ظهر
اینجا آبی فیروزهای است.
با عطر گلدستههای بلند و موزون.
مسجد، باغ نیایش است.
مسجد، تمثیل عاشقانگی و نیاز است
مسجد، تجسّم برابری و برادری است.
مسجد، عاشقان را به خود فرا میخواند تا هنگام عبادت، خداوند را از یاد نبرند.
مسجد، بهشتی است که در آن، درختان «شهود»، شاخ و برگ میکنند.
مسجد، آیینه خانه «حضور» است.
ابراهیم علیهالسلام در مسجد «خیف»، نور تجلّی نوشید.
معراج پیامبر صلیاللهعلیهوآله از مسجدالحرام به سوی مسجد الاقصی بود.
مسجد، مقام توبه و شهادت است، دری است که بر روی هیچ کس بسته نیست.
مسجد، معماری «عبودیّت» است؛
با دو گلدستهای که در نیایشِ ابدی هستند.
باید انس خویش را با مسجد، هر چه بیشتر کنیم تا از باران این همه لطف و کرامت، بیبهره نماییم.
مسجد، خانه خدا و مردمیترین پایگاه پارسایی است و پاکیزگی نَفْس.
مسجد، تکیه گاه تزکیه است و مدرسه سلوک.
آن جا که خداوند، از مسجد به عنوان خانه خود یاد میکند و آن را پناهگاه بندگان خود مینامد، دیگر چه میتوان در فضیلت فیض فزا و نهفته در گوشه و کنار سخن گفت!
مسجد، حیات بخشترین طبیعت و تنفس ایمان است.
قدم در مسیر منتهی به مسجد میگذاری، عطر تهذیب نَفَس، از تنفّس منارههای اجابت جاری است.
مسجد!
ای نخستین پناهگاه و پایگاه پیامبر! ای مبدأ عبادت! به سوی تو میآیم و چون مولایم حسن بن علی علیهالسلام، بهترین لباس خود را به تن میکنم و به نماز میایستم تا در مقابل عظمت الهی، سر به سجده شکر و اشک نهم.
مسجد، ای خانه خدای مقتدر و حیّ قیوم! هر جا که حضور تو سایه افکن است، عطر معرفت و بوی محبت در آن موج میزند.
مسجد! ای مقر تقوا، سنگر دلهای مؤمنین، منبع زلال ذکر، حضور مستمر ایمان، تکیه گاه و پاسدار ارزشهای والای اسلامی!
وقتی طنین طربانگیز اذان، از گلدستههایت به آسمان میتراود، وقتی کبوتران از کنگره گلدستههایت بال میگشایند و افق «فلاح» را نشانه میروند، وقتی که با تمام اشتیاق، در حریم تو داخل میشوم، امنیتی مرا احاطه میکند و شوقی زلال در من به جنب و جوش میآید.
مسجد، ای منشأ تمام پاکیها! ای قداست بیقرار! وفور فوریت استجابت، همیشه در گوشه و کنار تو موج میزند که انسان را اینگونه مجذوب گیرایی خود میکند.
مسجد!
آنگاه که در حریم تو قدم و غرق در عطر استجابت میشوم، پیشانی بر مُهْرِ مِهْر سپهر عبادت و بندگی مینهم تا از تمام آلایاشها و آلودگیها مبرّا شوم.
مسجد!
بلوغ دستهای برهنهام را در صفوف استغاثه رو به کمال «کریم» میکنم و زمزمه میکنم که
«عمری است که در میزنم ای بنده نواز
موسیقی استجابتم را بنواز»
وقتی بهار با سپیدی شکوفههایش از دریچه چشمانم سرک میکشد، موج اشکی از درون سینه تنگم به دیواره دل میکوبد و تو را صدا میزند. بهار زیباست، لطیف است، دوست داشتنی است، امّا بیتو ای زیباترین، ای لطیفترین، ای بهار جان و ای طراوت بهار(1)، هیچ زیبایی دلم را برنمیانگیزد که دل در فراق تو سوخته دارم و نگاه در راه تو خیره.
ای بهاریترین، ای سبزترین بهار، دور از نگاه مهربان تو، دور از عنایت رحیمانه تو و دور از سر انگشت لطف تو خزانیم و سرد، خشکیم و عطشناک. فراق تو برف سپید کهولت بر چهرهمان مینشاند. بیا که با تو بهاری شویم. بروییم و بیدار شویم که روییدن فقط به زلال عشق تو معنی دارد و باقی روئیدنها، ماندن است و پوسیدن.
بیا این شادابترین جوانی، دست کدام خزان پیری است که جرأت آزردن گل وجودت را داشته باشد؟(2)گرچه سالها و قرنها از حضور زلالت بگذرد. چهره زیبای تو ای نورانیترین که را مجذوب نساخت و چشم اشتیاق که به راه منشاند؟ کدام چشم بود که به نگاه نافذ و گیرای تو لرزید و سپس از آن اشک فراق خالی ماند؟ کدام زبان است که بتواند از حسن ثنای تو بگوید؟(3)
و کدام قلم است که تاب چرخیدن در وادی وصف تو داشته باشد؟(1)جمال روی ماه تو در کدام کلام میگنجد و جلال خورشیدی تو در کدام وصف میآید؟(2)
ماه را ببین که چه مبهوت روی تو مانده و خورشید را که چگونه به عشق دیدارت هر صبح از افق سرک میکشد. سبزهزار بهشت که رستنگاه هر چه زیبایی است به دلبری طاووس چون تو دل میدهد.(3)
سلام بر تو ای فخر آفرینش، ای نگین خوش نگار خلقت، ای مهدی، چقدر شیرین است نام تو!(4)فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنَ الخالِقین(5)، مبارک باد بر خدا خلقتی چنین نیکو، گنجاندن تمام خوبیها و زیباییها در ظرف وجود یک نفر آن هم در معنای تمام و کاملش در تصور که میگنجد؟ کدام چشم نیالوده به غبار دنیاست که رؤیت تو را انتظار نکشد؟ کدام زبان بازمانده از بدیها و کژیهاست که از ذکر دمادم نام تو باز ماند؟
همه دلهای آسمانی به انتظار لحظهای دیدن روی تو تمام عمر را غرق در خون شدند، چهرهای گندمگون، نگاهی نافذ، خالی سیاه بر گونه راست، دندانهایی گشاده، پیشانی بلند و نورانی و قامت سخت به اعتدال،(6)
عصاره همه خوبی و سرچشمه همه نیکیها، امام دلهای عاشق، چشمهایی که به راه تو مانده سالهای بودن را با اشک میگذرانند تا پاکیزه و شفاف بمانند برای دیدن تو، و دلها لحظهای دست از دعا نمیدارند تا خدا آن طلعت رشیده را با آنها بنمایاند.(7)
ای زیباتر از هالههای سپید یاس و نسترن، ای خوشبوتر از شکوفههای نرگس، ای لطیفتر از نور بیا، بیا تا پیامبر بیاید. بیا و ما را که از لذّت دیدار پیامبر بیبهره و محرم ماندهایم به لذّت دیدار خود سیرابمان کن، ای شبیهترین به پیامبر خدا(8)، بیا که در خراب آباد دنیا بر امید وصال تو تاب آوردهایم و زنده بودنمان به امید دیدن و بودن توست. بیا که:
خیال روی تو در هر طریق همره ماست و جمال چهره تو حجّت موجه ماست.
1) . همان: و لا ابلُغَ مِنَ المدحِ کنهکم.
2) . مفاتیح الجنان، زیارت حضرت صاحب الامر: السلام علی الشمس الظّلام و البدر التمام.
3) . منتهی الامال، ج، ص 428.
4) . مفاتیح الجنان - زیارت جامعه کبیر: فما احلی اسمائکم.
5) . سوره مؤمنون، آیه 14.
6) . تپش قلم - عباسعلی کامرانیان، ص 57.
7) . مفاتیح الجنان - دعای عهد: اللّهم ارنی الطلعة الرشیدة.
8) . نجم الثاقب، میرزا حسین طبرسی نوری - باب سوم - ص 99.
ای ناگهان نزدیک!
نامی وسیعتر از نام تو نیافتهام
تا داغ همواره این دل کوچک را سرازیر کنم در خویش
در ستیهندگی این سالهای دهشت
و در خمودگی این خاکِ آلوده
هیچ صدایی روشنتر از صدای تو نایستاده بر بامهای بلند بیحدّ
و هیچ کلمهای رساتر از سکوت تو آواز نخوانده است بر قلههای جهان
تمام گلهای زمین، خواب تو را دیدهاند؛ با همان ردای سبز که بر قامت بلندت میتابید و همان نگاه آبی روشن که تاریکیها را میشکست.
پروانهها گفته بودند که بهار، همان طعم آوازهای پیراهن توست
و رودخانهها، همان ادراک زلال نگاهت
هیچ دشت بنفشی، نجوای ملایم صدایت را نگریسته، نشنیده است
و هیچ درختی بیلبخند شاعرانهات بالا نرفته است
از هر نقطه خاک که رد شدهای، چشمهای جوشان سر برآورده است
و به هر قطعه از زمین که نگاه کرده باشی مسجدی بنا شده است
این را تمام پروانهها گفتهاند؛ پروانههایی که با عطر نگاه تو مانوسند
پروانههایی که روشنیات را هر صبح سجده میکنند
پروانههایی که آمدنت را در گوش زمین پچ پچ کردهاند
کجایی، ای روشن محض، تا عطش دیرسال ذرات زمین را بخشکانی
و دشتستانهای مینو را در تمام جهان تکثیر کنی
جهان امروز، داغی است که تنها با شمیم حضور تو فرو مینشیند
ای مهربانی بیاندازه!
هوای جهان، هوای رنج است
کجایی، تا همه کوهها کمر راست کنند؟
کجایی، تا همه آبها در صبحگاه آمدنت
نماز شکر بخوانند؟
فردا که بیایی،
روز آغاز گل است؛ روز اسفند و باران
فردا که بیایی
تمام درختان آواز میخوانند
تمام گلها صلوات میفرستند
تمام رودهای جهان، خنیاگرانه، تا باغستانهای روشن، پیادهروی میکنند
فردا که بیایی
بر بام خانهها، ستارهای روشن است
پردههای تاریک جهان، آواز تو را خواهند نواخت
آه!
ای روشن بهنگام!
هوای تازه پیراهنت را بتکان بر سرزمین
و در تمام آبادیهای جهان، قیامت کن
ای روز خورشیدیات فراگیر!
ما را از تزاحم این آهن و سیمان نجات بده!
در نمازهای شبانهات دعایمان کن
فردا روز آفتاب است
فردا روز جهانی سلام است
فردا همه جا صبح است
فردا عکس تو صفحه اول روزنامههاست
فردا تریبونهای جهان صدای توست
فردا که بیایی
میادین جهان تمثال توست
...
سری به کوچههای غمگین ما بزن!
سراغی از دشتستانهای ما بگیر!
حالی از چشمهای خونین ما بپرس!
دلتنگ آمدنت هستیم ...
صدای تو روشن است
نگاهت بیاندازه زلال است
پروانهها که خواب تو را دیدهاند میگویند
کی میرسد هنگامه آوازهای تو؟
سلام بر رودخانههایی که در آن وضو میگیری
سلام بر سنگی که پیشانی بر آن میگذاری
سلام بر درختی که تکیه میدهی
سلام بر خیابان که محل گذر توست
سلام بر بارانی که به خاطر تو میبارد
سلام بر دقایقی که قرآن میخوانی
سلام بر سجادهات
سلام بر مهر و تسبیحت
تمرین انسان بودن میکردم، تو به خاطرم آمدی. آدمی زادهای گزیده که «پنهان ز دیدهها و همه دیدهها ز اوست» آدمی زادهای که باور گم شده انسان بودن را دوباره به زمین باز خواهد گرداند و بوی تو که اینجا و هر کجا گسترده است، باوری سترگ به گمانم میدهد ...
انسان به امید زیسته است و زیستن، تنها هنر آدمی است؛ هرچند دیر گاهی است که آن را فراموش کرده است. چرا که
انسان از میانه خاسته است و پوششی ضخیم از تاریکی فراموشی در برابر دیدگانش فرش گسترانده است. بروز میکنی - میدانم - روزی از دریچه فردا. با بیرقی که به زندگی میخواند انسان را و روشنایی رمز بروز حتمی توست.
روشنایی اکنون - با رنگ خاکستریاش و دیدگان کم فروغ نیم زندهاش - باور دارم که سوسوی چشمان ابری توست. و میدانم و باور دارم که اگر تو نبودی - حتی در پس پرده غیبت - هرگز تاریکی راهمان نمیداد تا باور گم شدهمان را بیابیم و خورشید وجودت را فریاد زنیم.
انسان به امید زنده است و تو امید زندگانی انسانی، در این برهوت بیانسان. در این برهوت بیخدا. در باران و به شب که گوشهای ما را نجوای تو میگیرد و به صبحگاه که اذان نشانه فریاد توست، برمیخیزیم، به سجده مینشینیم و... تمرین بودن میکنیم؛ تمرین انسان بودن و انسان زیستن.
مرگ - اینگونه سیاه و چشم دریده - بیهوده چشم میدراند که در حضور بیتردید تو، زندگانی فراتر از آن است که به نومیدی برسیم، به مرگ و به یأس بیروزن تاریک.
اعلام حضور میکند چشمانت، هر آدینه و هر صبحگاه. قلبم را به آیینه میدهم، به آب میدهم و به صبح تا از گذار آینهها که بگذری، نشانی از تو بر او نشیند و دوباره راهش را به او بدهی.
وقتی عبور تو را میبینم - هر صبح و هر آدینه - به کوچه میروم - به کوچه تاریک و امید را فریاد میزنم. نفس کوچه گرم میشود... انگار کوچه امانی یافته است. شاید دریچهای گشوده ن
شود، اما درهای آسمان باز میشود، آسمان آبی لبخند میزند و دلم امان مییابد؛ چرا که پناه چشمان تو را یافته است. و به جای همه نومیدان گریه میکند، جای همه سر در گمیها اشک میریزد و به جای همه تردیدها یقین مینوشد.
میبینم آن روز را که آواره از آوارگی برمیخیزد. مرده، مردگی را وا مینهد و زندگان نیم جان تند و تند به جانب چشمه راه میافتند.
میبینم آن دستان را که زمین را دوباره آغاز میکند. سترگی تاریکی را پس میزند و آفتاب را از قلبش طلوع میدهد. آفتابی که شاید پنداشته بود - آدمی - که مرده است سالها.
میبینم شهر را که و لولهای به بیداریاش میکشاند و پا بر گورهای کهنه مینهد... و در صدای اذان تن میشوید... اکنون باید به لبیک زندگی پاسخ داد و تکاپوی سیریناپذیر
زیستن را از سر گرفت. زیستن و انسان زیستن را. زیستن و در همیشه زیستن را.
و در آن دم که آدمی، ساحل جاودانگی را رصد میکند و خدا را که روشنتر از همیشه در سینهاش روشن است.
آه ... تمرین انسان بودن میکردم که تو به خاطرم آمدی... آدمی زادهای گزیده که «پنهان ز دیدهها و همه دیدهها ز اوست».
و سواران قبیله، تک سوارشان را انتظار میکشند تا شیهه اسبان در کوهستانها بپیچد و سمّ اسبان دل صخرهها را بشکافد و تازیانه عدالت، بر پیکره بیعدالتی فرود آید تا همه باور کنند که آن سوار سبزپوش موعود آمده است.
مولاجان! تو میآیی تا قرار نباشد که در ازدحام سایهها، خودمان را گم کنیم.
تو میآیی تا خط بطلانی باشی، بر سیطره اوهام.
تو میآیی تا تقویم را بر روی «جمعه» تنظیم کنی؛ جمعهای که در آن، عدالت پاکِ علوی برای تمام ناباوران تفهیم خواهد شد.
جمعهای که دعای «فرج» ثمر داده است و گلایهای از نیامدنت نیست.
جمعهای که زیر صداقت باران، در شرقیترین نقطه کعبه خواهی ایستاد و عدالت را با تمام وجود، فریاد خواهی زد.
و تو میآیی.
تو میآیی تا زندگی، معنای زیستن پیدا کند.
تو میآیی تا دین جدّت را احیا کنی. تو که بیایی، گویا دستهای پینه بسته علی علیهالسلام، چتر مهربانی، بر سر بیپناهی فقیران است.
تو میآیی تا باز هم عطر دین واقعی و صداقت، در فضای شهر بپیچد و عدالت خانه نشین، در نقطه نقطه کره خاکی اجرا شود.
تو میآیی تا بعد از این همه سال، لاله عاشق، معنای مهربانی را بفهمند و از دستهای دریایی تو سیراب شوند.
تو میآیی تا صوت دلنشین «قرآن» را از دهان تو بشنویم.
بیا تا ستارگان آسمان، بر شانههای خستهات بریزند و بهارِ تکیده، زیر قدمهایت شکوفا شوند.
بیا تا نخلهای مدینه، محرم سرّی پیدا کنند و فدک بیوارث نباشد.
بیا و اشکهای زلالت، لالههای عاشق را سیراب کن و از وجود گرم خود به آنها بتاب.
منتظرم ... و میدانم آغاز میشود «روزی» به تجلّیِ رویت.
خورشید، به آینه گردانیات بلند میشود و ابراهیمِ قدمهایت، آتشکده دلها را گلستان میکند. آنگاه که آفتاب عدالت، از پشت شانههایت طلوع میکند.
... و ایمان دارم به طلاییترین روز خدا در گرگ و میشِ هست و نیست! چرا و چگونه؟
ایمان دارم به رِدای خلیفة اللهی آدم بر دوشت، به اعجاز عصای موسی در دستت، به مسیحایی دمِ عیسی در نفست و به جاریِ حیات خضر در جانت.
لحظههایم به انتظار تو قد میکشند.
دلم در حواشی جاده استقبال، نرگس شادی میکارد. مژگانم، در غزلخوانی چشمانت چراغانی است و قلبم، ضرباهنگ گامهای تو را میتپد.
میخواهم گره از پای بسته خویش برگیرم و به پیشواز وعدههای هزار ساله تاریخ آیم.
ای شکوهمندترین قامت، از کران به بیکرانگی! من جز به اشارتِ آفتابیات خورشید را نمیفهمم. ای دلیل پیوستگی از خودسویی به فراسویی! حالا که بیابانهای سرگردانیام به اتمام رسیدهاند، هرگز نمیتوانم تو را آن سوی فاصلهها پندارم.
وقتی که تنپوشت، آوار دلواپسیهاست؛
وقتی که امتداد چشمهایت، بیهویتی امتداد جادههاست؛
وقتی که شانههایت، خمیده یوغِ بهانههاست!
وقتی دستهایت، گره خوره یائسگی ابرهاست!
وقتی که شمعدانیهای دمِ پنجره انتظار، منتظر از دست بیرحمِ شنْ باد، سیلی میخورد و وقتی که نمیتوانی خودت را برای فردای رویش گره بزنی،
آیا نه اینکه باید باران ببارد؟
آیا نه اینکه دستی لازم است تا بر سینهات بنشیند و تلاطم اضطراب را در دریای خروشانِ دلت، رام کند؟
آیا نه اینکه چتری از جنس مهربانی لازم است تا بر سر بیپناهی منتظران سایه گسترد؟
آیا نه اینکه لبهای خشکیده بهارِ باور ما، تشنه جرعه وصال است؟
... و حتما چنین است
او میآید و دل گرفته عاشقان را آرام میکند.
او میآید و گره کورِ باور بعضیها را با دستهای گرم و اعجازگر خودش باز میکند.
او میآید و تفسیر صادق «ندبهها» و «مناجاتها» خواهد شد.
او میآید و بر پیکره بهار زرد، سبزینگی میپاشد.
او میآید و بتهای عصر تمدن را در هم میشکند
و او میآید و با دستهای آسمانی خود، اشکهای دوری را از چشمان تمام عاشقان پاک میکند، تا همه باور کنند که «رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند».
در هوای بیقراری انتظار، منتر نسیم وصال تو هستیم تا بیایی و حضور ما را شکوفه باران کنی.
روزی که خورشید تابناک تو از سمت مشرق جغرافیایی دلها طلوع کند، دیگر برای همیشه، سیاهی شب را از یاد خواهیم برد و زلف وصال خو را به نسیم حیات بخش تو خواهیم سپرد.
قدمهای نگاه دل را به سمت جادهای رهسپار کردهایم که در انتهای آن، دریایی از دل بیکرانه تو باشد. حجم احساس ما فشرده از لحظههای سبزی است که با حضور قدمهای تو متبلور خواهد شد.
با آمدنت، بر کویر وجودمان باران عاطفه میبارد و آنگاه، رنگین کمانی از عشق، بر آسمان آبی زندگیمان نقش خواهد بست.
قرنهاست که در سه راهی انتظار منتظر ماندهایم و زمان، در سرازیری خاکی دنیا به نفس نفس افتاده است، اما از حرکت نمیایستد تا به لحظه موعود برسد.
نگاهها خیره ماندهاند تا با حضور تو قفل حیرتشان شکسته شود.
دریا، هنوز بر شانههایش سنگینی متلاطم توفانی خویش را تحمّل میکند، تا کشتی نجات تو به ساحل دیدارها برسد.
آفتاب، لحظههای خود را به شب وام داده است تا هنگام آمدنت، لحظهای از پرتوافشانی مضایقه نکند و شب به این باور رسیده است که روزی باید کولهبار خود را برای همیشه ببندد.
درختان، زمستان را به بازی گرفتهاند و بهار، نوید ماندن را سر داده است؛ لحظه موعود نزدیک است.
علفهای هرزه، دیگر جایی برای ماندن ندارند و گیاهان سبز، اصرار به روییدن دارند تا سبزترین لحظههای خود را زیر قدمهایت نثار کنند.
اتوبوس زمان، در خیابانهای انتظار در حرکت است و مسافران، به ساعتهای خویش نگاه میکنند، اما هنوز عقربهها به ساعت ظهور نرسیدهاند.
آقا! چشم به راه روز «پادشاهی عدالت» هستیم.
یک حسِّ تازه، کنج سرم تیر میکشد
دیوانه میکند و به زنجیر میکشد
هر نیمه شب، شکسته و گمراه میروم
هِی روبروی چشم خودم راه میروم
جا ماندهام، به این همه آدم نمیرسم
دیگر به گردِ پای خودم هم نمیرسم
آه، از کجاست این همه بوی خوش بهشت؟
گویی کسی دو مرتبه نامِ تو را نوشت
چشمم دوباره داغ و مه آلود میشود
با جُرمِ انتظار، سرم دود میشود
از تو سرودن، آتشِ بر دامن است، مرد!
این بار هم که قُرعه به نام من است، مَرد!
یک صبحِ انتظار، تو را خواب دیدهام
من صد هزار بار، تو را خواب دیدهام
دیدم که آب در نظرم شعله میکشد
گویی زمین، درون سرم شعله میکشد
دیدم جهان درون خودش آب میشود
فریادها به سمتِ تو پرتاب میشود
دستانِ التماس، به سوی تو آمده است
یک دشت، عطرِ یاس به سوی تو آمده است
دیدم که رودهای جهان گُر گرفته است
در چشمِ من زمین و زمان گُر گرفته است
این تکّه پارهها که به منقارِ کرکس است
دروازه شکسته بیت المقدّس است
آه ای غریبه! دشتِ گلایُل بگو کجاست
افسانه دریده کابل بگو کجاست
اطفالِ پا برهنه سرد پریده رنگ
یک مشت قلبِ ساخته از چوب و سُرب و سنگ
انکار میشوند، خدایانِ آبها
دنیا مکدَّر است از این منجلابها
دنیا سراسر آتش و اجبار و خون و درد
موعود من، دوباره به ساعت نگاه کرد
ساده اما، شبیه شب بوها
خوب، مثل تمامی قوها
دست در دست آبیِ دریا
چشم در چشم سبز آهوها
مملو از حرفهای ناگفته
خسته از این همه تکاپوها
حرفهایی که کاش میگفتند
از زبانت شبی پرستوها
با توام، با تو، تا بدان روزی
که میآیی از آن فراسوها
تا زمین را پر از شکوفه کنی
مملو از یاسها و شببوها.