ghaemiyeh.com
اشارات 59
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
حرف اول··· 1
زمزمههای آسمانی
جهنّمی که خودم هستم / مهدی زارعی··· 3
باران نعمت / محمدحسین قدیری··· 5
دستهای نیاز / ابراهیم قبله آرباطان··· 6
گریه سحر / زهرا احمدی··· 8
ناامید نیستم / معصومه داوود آبادی··· 9
سرزمین سبز عنایت / اکرم کامرانی اقدام··· 10
سُبحانَکَ / معصومه داوود آبادی··· 11
بیآسمان نمیرانم! / معصومه داوود آبادی··· 12
آفرینش
آتش و سایه / محمدسعید میرزایی··· 14
طعم اولین شکوفه / سید علیاصغر موسوی··· 15
شاد و سربلند / مهنارالسادات حکیمیان··· 17
طراوت همیشه جاری / اکرم کامرانی··· 18
صد شاخه شعر / داوود خان احمدی··· 19
بر شاخههای نور
سیمای خورشید
در عمیق عظمت مولا / خدیجه پنجی··· 21
یک جرعه آفتاب
در بند پشیمانی و اندوه / امیر خوشنظر··· 24
واقعه در پیش است / امیر خوشنظر··· 25
حقیقت روشن / مهنازالسادات حکیمیان··· 26
شهد وصال
درک روشن هستی / داوود خان احمدی··· 28
... و من به تو میاندیشم / اکرم کامرانی اقدام··· 30
و در همه ستارگان چهره تو بود / داوود خان احمدی··· 31
زخم زیتون
مرهمی میخواهد این خاک / حمیده رضایی··· 33
پرندهای میپرد / داوود خان احمدی··· 34
فریاد حیفا / اکرام کامرانی اقدام··· 36
از دریچه زمان
عید نوروز
«سینِ سلام» / محمدسعید میرزایی··· 37
بهار با صدای سنج / مریم سقلاطونی··· 38
صدای پای بهار / امیر مرزبان··· 40
من هنوز پشت پنجرهام / سیده فاطمه موسوی··· 42
... بهار غزل عاشقانه خداست / مریم سقلاطونی··· 43
عید یعنی چه؟ / مهدی میچانی فراهانی··· 44
ما را دگرگون کن / طیبه ندّاف··· 46
بهار هست، ولی یک بهانه کم دارد / حمیده رضایی··· 47
آغاز عملیات فتح المبین
به رمزِ روشن یا زهرا / محمدسعید میرزایی··· 49
«تحویل» سال و برگههای شهادت / محمدسعید میرزایی··· 50
هجوم ماموران ستمشاهی به مدرسه فیضیه
گناه ما چه بود؟ / مهدی میچانی فراهانی··· 52
منارههای سرخ / حمیده رضایی··· 54
عبای سرخ، خاکی! / خدیجه پنجی··· 56
ورود کاروان امام حسین علیهالسلام به شام
مرکبهای بیکسی / عاطفه خرّمی··· 59
قیامت شام / خدیجه پنجی··· 60
ذوالفقار زبان زینب / محمد کامرانی اقدام··· 61
وقوع جنگ صفین
صفین؛ خنجر خیانتی از پشت / امیر خوش نظر··· 63
تولد ابن سینا
خوشآمدی / امیر مرزبان··· 65
وفات حضرت رقیه علیهاالسلام
تا پای بوسی شکنجه و زخم / مریم سقلاطونی··· 67
شهرِ ستمهای پیاپی / حمیده رضایی··· 71
شعله بر دامان سوخته / حمزه کریم خانی··· 72
ولادت امام موسی کاظم علیهالسلام
مجمع الانوار عشق / سید علیاصغر موسوی··· 74
رحلت آیت اللّه مرعشی نجفی
محو در جمال جبروت / محمد کامرانی اقدام··· 77
وفات سلمان فارسی
دریای بیپایان حکمت / سید علیاصغر موسوی··· 80
مردی با اندوه شرقی / داوود خان احمدی··· 82
روز جمهوری اسلامی ایران
انقلاب دلها / اکرم کامرانی اقدام··· 84
شهادت عمار یاسر
شهادت؛ شیرینتر از عسل / امیر خوش نظر··· 86
روز طبیعت
«در جشن طبیعت» / محمدسعید میرزایی··· 88
به زیبایی بیاندیش / سید علیاصغر موسوی··· 89
دستهای خیس باران / اکرم کامرانی اقدام··· 90
شهادت شهید آوینی
«روشنترین کلمات گریه» / محمدسعید میرزایی··· 92
چشمهایت هست / مهدی میچانی فراهانی··· 93
«روایت فتح خورشید» / حمیده رضایی··· 95
«سفر سرخ» / زینب ملکزاده··· 96
کمی واژه بفرست! / مرضیه رجبی طوسی··· 97
روایتی دیگر / طیبه ندّاف··· 98
شهادت شهید صیاد شیرازی
«که گفت باغ شهادت به روی ما بسته؟» / محمدسعید میرزایی··· 100
اربعین حسینی
«حالا تمام تقویم بوی عاشورا میدهد» / محمدسعید میرزایی··· 102
چهل شام چله نشینی / مریم سقلاطونی··· 104
اندوه اقیانوس / مهدی میچانی فراهانی··· 110
بغضهای بریده بریده / محمد کامرانی اقدام··· 111
اربعین شمعستان / نزهت بادی··· 113
منم؛ زینب! / خدیجه ینجی··· 115
سالروز تولد آیهاللّه نجفی
تولد شهابی در آسمان نجف / محمد کامرانی اقدام··· 117
روز بزرگداشت عطار
عطار / امیر مرزبان··· 119
مِی خالص ایمان / محمدسعید میرزایی··· 121
روز ارتش جمهوری اسلامی ایران
گامهای استوار / اکرم کامرانی اقدام··· 123
رحلت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم
سنگینترین اندوه عالم / امیرخوش نظر··· 125
نسیم صلوات محمّدی / مریم سقلاطونی··· 127
ای شهر نشسته در غم / سید علی اصغر موسوی··· 129
من میروم، ستاره بی پشتوانهام! / حمیده رضایی··· 132
تو را من چشم در راهم
سلامهای پُست شده / مهدی زارعی··· 134
نمیآیی چرا / سید علی اصغر موسوی··· 135
باور نشاط آور / محمد حسین قدیری··· 136
تنفس در هوای یاد تو... / معصومه داوود آبادی··· 137
تا تو بیایی... / اکرم سادات هاشمی پور··· 138
با پرچم سبز عدالت بیا! / ابراهیم قبله آرباطان··· 139
خواهش تماشای تو / عاطفه خزمی··· 140
ارتفاع ناپایدار ظلم / اکرم کامرانی··· 141
خسته از دعای بی تو / ابراهیم قبله آرباطان··· 142
روزی که درنگ نیست و نه دل شوره... / داوود خان احمدی··· 144
... تا روزهای آفتابی دیدار / حمزه کریم خانی··· 145
از هفت خوان ذوالفقارت... / ابراهیم قبله آرباطان··· 146
خواهد شد / ابراهیم قبله آرباطان··· 147
به نام خدای بهار آفرین
بهار
از گرد راه رسید
با رنگ و بویی از پرچمهای سیاه
که بر شانههای شهر پیچیدهاند
و با صدای سوزناک زنجیرها.
بهار از گرد راه رسید
بهاری که آمدنش
عطر تازه با بونهها و نیلوفرهاست
عطر تازه ریحان و ابریشم است
بهاری که آینه رستاخیز است
و تولد دوباره خاک
و رویش دانههای تُرد معرفت.
برگهای تقویم را ورق زدیم
و به روزهای فروردین رسیدیم
روزهایی که در حوالی ساعت تحویل سالش
چشم به راه سپیده ظهوریم
و گوش به زنگ
گامهای بلند موعود
که میرسد از راه
با دامنی از گلهای معطر
از جادههایی که متبرک آمدنش هستند
بهار از گرد راه رسید
دل هامان را تکاندیم
چشمهامان را شستیم
پیراهن معرفت پوشیدیم
سلام کردیم به تدبیرکننده شب و روز
و به باران و درختان
که شعر موزون طبیعتاند.
بهار از گرد راه رسید
اما، چهقدر بهارگونه میاندیشیم؟
چهقدر حالمان حال خوش اجابت و دعاست؟
چهقدر ذکرمان حسینی است؟
و چهقدر رنگ و بوی بهار موعود گرفتهایم؟
چقدر دلهامان دگرگون شده است؟
بهار از گرد راه رسید
و کاش بهار موعود هم از راه برسد!
و کاش چشمهای معرفتمان را شستوشو دهیم!
و کاش خانه دلهامان را آب و جارو بزنیم!
تا دیدار تازه گل نرگس
به امید آن روز عزیز!
«یا مقلب القلوب و الابصار»
درخت کجا و تبر کجا؟ باغبان کجا و تبردار کجا؟!
آخر چه نسبتی است میان شاخههای تُرد و شکننده درخت با دسته سترگ و تیغه فولادین تبر؟
کدامین باغبان است که از تبار تبرداران باشد و از نسل آنان که سبز بینی و سبز اندیشی را به مسلخ تیرهبینی و تیره اندیشی کشاندهاند؟
مگر میشود بهار بود و بهاری نبود، شکوفهزار بود و ریشه در مرداب داشت، گل بود و تعفنِ گنداب را بر عطرافشانی ترجیح داد، یاس بود و معطر نبود؟
مگر میشود خورشید بود و آفتابی نبود، ماه بود و مهتابی نشد، آسمان بود و باران را انکار کرد؟
کدامین دریاست که قطره بودن را تاب آوَرَد و در حضور تلاطم، سکون را برگزیند؟
به راستی چه نسبتی است میان روشنایی و تیرگی، ابدیّت و زوال، انسان و نا انسان؟
آخر درخت کجا و تبر کجا؟ باغبان کجا و تبردار کجا؟
پس دریغ و فریاد و فغان بر آن زمان و آن مکانی که شاخههای درختانش دستههای تبر باشند و باغبانانش، تبرداران!
و جز من کیست آن که چنین تقدیری را برای خود رقم زده باشد؟
این منم که تبردار درختِ وجود خویش شدهام و نَفَس به نَفَس، تبرِ فولادین نَفْسم را بر ریشههای تُردِ روح خود فرود میآورم و خود، باغبانِ خیانتکارِ باغِ هستیِ خویش شدهام!
این منم که اندک سرمایه انسانیام را به مسلخ سرکشیهای جسم و عصیانهای خانمانسوز نَفْسم بردهام و آتش قهر کائنات و آفریدگار کائنات را با میل و اراده خویش به خرمنِ روح خود کشاندهام!
کیست بیچارهتر از آن که با دست خود، زهر نادانیها و ندانم کاریها را به کام خویش بریزد و خود، تنها مسبِّب تلخکامیهای خویش باشد؟
کیست بیچارهتر از آن که خطاکار است و به اشتباه، اشتباهِ خود را درست میپندارد، و به اشتباه، اشتباهکاری خود را درستکاری؟
کیست بیچارهتر از آن که عطش و خشک سالی، تمام وجودش را فرا گرفته و پنجههای مرگ، گلویش را فشرده است و او در هالهای از اوهام و ابری از تصوّرات، خود را سیراب
میپندارد و بینیاز از آب؟
آری! این منم که اینگونهام و این منم که این چنینم؛ این منم که بیچارهتر از خویشم و به خاک نشستهتر از خود!
این منم که آن چنان در منجلاب خودبینی فرو رفتهام که چشمهایم هیچ کسی را جز خود نمیبینند و این در حالی است که چشمان شاهدان، در همه جا و همه زمانها مرا دیدهاند و میبینند!
این منم که تبردارِ درختِ خویشم و مردابِ شکوفهزارِ خود!
این منم که دیروزهایم را به باد دادهام و امروزم را به آتش کشیدهام!
و اکنون، من ماندهام و دستانی از بیبضاعتی پُر و چهرهای از اندوه غبار اندود و چشمانی از اشک و شرمْ بارانی!0
پس ای آن که آفریدگار چون من تیره روز و چون من به مصبت دچار شدهای هستی!
به راستی، بیبهشتِ بخشایشت چه سرنوشتی در انتظار چون منی است؛ منی که خود با دست خود، سرمایهام را به یغما بردهام و از قافله غارت زده عمر خویش، مطاعی بر جای نگذاشتهام،
جز جهنّمی که خودم هستم؟
باران نعمت
محمدحسین قدیری
پروردگارا! ریزش پیاپی باران رحمتت، مُهر غفلت بر لبان شکرم زده است و جوشش و فیضان فضل و کرمت، زبان ستایشم را گنگ ساخته است.
معبودا! سیل لطفهای پیوستهات، راه سپاسگزاری را بر راه یاد صفتها و بیان نامهای نیکویت بسته و اقیانوس بیکران رحمتت، ذهن مرا از شمارش الطاف و نیکیهایت خسته ساخته است.
«بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیاش
کس نتواند که بهجای آورد»
خداوندا! تو آن قدر کریمی که هرگز سدّ راه ناامیدان به دریای بیکران رحمتت نمیشوی. و دست آرزومندان کرامت را خالی از درگاه عطاهایت برنمیگردانی.
ای محبوب من! قامت کوتاه سپاس من در برابر عظمت نعمتهایت ناچیز است و قطره حمد و ثنای من در برابر دریای وجود و لطف تو بسیار اندک.
مهربانا! نعمتهای بیحدّت، زیور باور و جلوه و فروغ ایمان بر پیکر قلبم آراستهاند و موهبتها و مهربانیهایت، تاج عزت بر سر بندگیام گذاشتهاند و احسان و نیکیهایت، زنجیر
افتخار و شرف بر گردن خاکساریام انداختهاند. پس ای بخشنده! باران نعمتهایت آنقدر
بیشمارست که زبان حسابم را بند آورده و عقل معاد و معاشم را به سجده، و تا آن جا رسیده که مغز ادراکم از حساب آن ناتوان گشته و به زانوی عجز از شمارش آن درآمده است. پس ای
بزرگوارترین! چگونه منِ کمترین، زبان به شکرت بگشایم که هر شکرت نیاز به شکر دیگری خواهد داشت.
«از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش بهدر آید»
ای زیباترین! همانگونه که در آغاز، دست نیازمان را به خوان لطفت گشودی و دست تربیت و عنایت بر نهال کوچک وجودمان کشیدی، اکنون نیز از خوان کرمت بر ما ببخشای و ما را از تیر خشمت در امان دار و پیوسته از خزانه عنایت دو سرای خودت بهرهمند ساز.
و اینک ای دوست! از صدق و صمیم دل میگویم که «منّت خدای را عزّ و جلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت.»
خدایا! نهتنها بر نعمتهایت شاکرم که بر بلاها و آزمایشهایت نیز تو را سپاس؛ سپاسی که در خور رضا و پروردگاریات باشد. ای مهربانترین، یا رب العالمین!
دستهای نیاز
ابراهیم قبله آرباطان
ای مهربان! زمانی که پیچکهای گناه، تمام کرانه زمین را فرا گرفتهاند و هوای سمی گناه، حنجرههای شقایقهای دشت صداقت را پر کرده است. زمانی که زانوی زمین در منجلاب هرزگی فرو رفته است، چهقدر دلنشین است که لحظاتی در مجاورت مهربانی شما نفس بکشیم و فارغ از هر چه بود و نبود، دل به آبی آسمان رحمتت بسپاریم!
الهی! همتم را بلند گردان، روحم را طراوتی ده تا از انزوای در سکوت فرسودن، برهیم.
خداوند! نه در تن من توانی هست که بازیچه شعلههای قهرت شوم و نه در باور من گنجایشی، که دستهای پر از امید، خالی به سینهام برگردد.
مهربان پروردگارا!
در حالی دستهایم را به بهشت اجابتت بلند کردهام، که به شکوفههای بهار نارنج رحمتت ایمان دارم. در حالی که نیازمندیام را به بینیازیات گره زدهام. با اینکه خو کرده به اسارت تنم و بال و پر بسته قفس بدن، اما خوشم که زیر چتر آسمان مهربانیات نفس میکشم.
الهی! میترسم از آغاز کامرانی و پایان ناکامی. میترسم از فردایی که منادی، بانگ کوچ سر دهد و کولهبارم خالی از توشه راه باشد.
«رقص دانههای بیشمار باران، طلوع نقرهای خورشید و غروب خونین آن، تلالوی افسانهای رنگین کمان، نسیم جانبخش سحر، هوای دلکش کرانهها، بازی امواج اقیانوسها،
طاق یکدست آبی آسمان. تراکم دلانگیز مهر، فرش شنی کویر، کوههای دوش تا دوش، هیبت درختان سربرآورده به طاعت، افتادگی سواحل دل به دریا زده».
همه و همه، قطرهای از دریای بیکران نشانههای توست و هر کدام، به زبان خود ثناگوی تو.
خدایا! چهقدر بدبختیم که حتی صداقت کوهها و دریاها را هم نداریم؛ صداقت چکاوکان و یا کریمها را، صداقت اطلسیها و شمعدانیها را.
«هر کس به طریقی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه»
ای ساحل رسیدن!
زورق کوچکی هستیم در تلاطم توفانها و گردابها؛ چونان شاخه گلی که در تهاجم شلاقهای سهمگین باد پائیزی باشد.
کشتی توفان زده ما را به ساحل آرامش خود برسان.
الهی!
از گرمی بازار بیعدالتی میترسم. از علفهای هزر گناه که چهار سوی گشایش پنجرهها را گرفتهاند.
خدایا! حالی که توفیق کعبه دست نمیدهد، طواف دلمان ده که:
«کعبه خود سنگ نشانی است که ره گم نشود
حاجی! احرام دگر بند، ببین یار کجاست»
برای دستهای نیاز، شب را برگزیدم که رو سیاهیام را در تاریکیها پنهان سازم و آسودهتر
بخوانمت. دل شب را برگزیدم که از تو بخواهم تا با جام محبتت، لذت نماز را جرعه جرعه به ما بنوشانی و دستهای دعای ما را از باغهای رفیع اجابتت پر کنی.
خدایا! ندانستیم و سفره دل را پیش اغیار گستردیم، رهایمان کردند. نفهمیدیم و دردهای
خود را به درهای زیادی گره زدیم، بیجواب ماندیم و حالا به درگاهت مینالیم و از تو
میخواهیم که لذت گناه را از سینههایمان جدا کنی که مژده خودت هست که:
«یا اَیُّهَا الَّذِینَ ءامَنُوا لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا»
گریه سحر
زهرا احمدی
یا رب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه سحرگاهم ده!
الهی! به یادت دلم زنده است و به مناجاتت ترس و دردم آرام میگیرد. آی آرزوی من و ای بالاترین خواهش دلم! مرا جدا کن از گناهی که نمیگذارد مطیع تو باشم.
معبود من! به آن امید همیشگی که به تو داشتهام، از تو میخواهم، در آن لحظهای که عذرها و بهانههایم کمکم نمیکنند، به من رحم کنی... به عزتت سوگند، اگر بیرونم کنی، نمیروم... دست از التماس نمیکشم؛ چون قلبم اندازه بزرگواریات را فهمیده. محبوبا! یک بنده اگر رو به مولایش نیاورد، به که باید رو آورد؟
بارالها! اگر مرا به زنجیر کشی، اگر رسوایم کنی و فرمان دهی به آتش ببرندم و از خوبانت جدا کنی، از تو امید نمیبُرم، از عفوت دل نمیکنم.
معبودا! مهرت از دل بیرون نمیرود، فراموش نمیکنم که در دنیا چه بخششهای شیرینی به من کردی و چطور سیاهیام را پوشاندی.
مولای من! من همانم! صاحب گناهان بزرگ! همان بندهای که جسورانه بر مولایش شوریده.
خدایا! گناهم از سر انکارت نبود...
از سربازی گرفتن دستورت نبود. نمیخواستم گستاخانه رو به روی عذابت سینه سپر کنم ...
فقط خطایی بود که ناگهان پیدا شد، نفسم توجیه درست کرد، هوی و هوسم پیروز شد و شقاوتم به کمک هوسهایم آمد.
امید بزرگ من! در این لحظه اوج فقر، مرا پس نزن... به خاطر نادانیام جوابم نکن، به ناتوانیام رحم کن، انا عبدک الضعیف.
الها! به تو تکیه کردم، اعتماد کردم، امید بستم و اطمینان کردم و به مهربانیات دل بستم.
معشوقا! ای یگانه بیهمتا، ای مهربانترین فریادرس! مرا امید لطف تو زنده میدارد و عشق به تو به زندگیام وا میدارد.
یا رب، از کمال سبحانی تو و جلال رحمانی تو آیا میتوان ناامید شد؟ آیا میتوان دست خالی بازگشت؟! (خدایا! وجود حقیرم را لایق رحمت خود کن، معبودا! امید به احسانت بستهام تو
خود گفتی بخوانم تا اجابتم کنی؛ یا واسع المغفرة)
الهی، گل بهشت در چشم عارفان، زاهدان و سالکان خار است؛ کسی جوینده توست، جوینده رضای تو را با بهشت چه کار است؟!
«بنمای رهی که رَه نماینده تویی
بگشای دری که در گشاینده تویی»
مرا امید وصال تو زنده میدارد...(1)
ناامید نیستم
معصومه داوود آبادی
تو را که میگویم، عطر باغهای بهار نارنج، جانم را پر میکند
تو را که میخوانم، بوی تغزل همه جا را میگیرد.
میخواهم همسایه دیوار به دیوار تو باشم؛ هر صبح با صدای تو برخیزم و هر شب با توبه خواب بروم.
1) . با اسفاده از دعای ابوحمزه ثمالی.
خداوندا! دلم میخواهد هر روز چون کودکی بازیگوش، از نردبان مهربانیات بالا بروم، به
درخت دوستیات برسم و از گلبرگهای دور، غنچه ستاره بردارم.
الهی! مهتاب هر شبت ظلمت را به من گوشزد میکنند و آفتاب هر روزت نهیبم میزند که تاریکی هم هست. خدایا! نکند در ظلمت بخوابم و مهتاب را نبینم.
در تاریکی بمانم و آفتابت را حس نکنم.
بیراهه بروم و جاده رسیدن به تو به را گم کنم.
اسیر امواج بمانم و ساحلت را نشناسم!
خدایا! توفانهای معصیت، کلبه جانم را ویران کردهاند.
پس لرزههای گناه، خانه وجودم را میلرزانند و کرکسهای وحشت، بر اندام بیهودهام منقار میسایند و میگذرند.
پروردگارا! درماندهام و تنها؛ خستهام از این روزهای بیحاصل، از این لحظههای سترون به هر کجا مینگرم، بیابان است و برهوت.
باغ انار قلبم را گردبادهای ناامیدی به غارت بردند.
خداوندا! نکند آنقدر در پیشگاهت کوچک شده باشم که خوارم بداری و نگاهم نکنی!
خدایا! اگر دست نوازش تو نباشد، این درمانده از همه جا در پناه کدام پناهگاه بیاساید و به خواب رود؟!
خدایا! یاریام کن تا فرمانبردار باشم و امیدوار به لطفت که ناامیدی از لطف تو، شیوه کافران است.
سرزمین سبز عنایت
اکرم کامرانی اقدام
چشمانم، این سرمایههای خیس را میگشایم.
پنجرههای آسمان، رو به باران باز است و دریچههای خاک، رو به رحمت لا یزالت.
باز هم چشمانم را میبندم و زمزمه میکنم
«روز باران است میرو تا به شب
نی از این باران، از آن باران رب»
آسمان، بیمحابا، خویش را میبارد و من نیز.
اینک، منم و یک دریا تمنا و یک آسمان بغض، خود را در برابر زلال آسمان حقیر میبینم و تنها. «اِذا دُعِیَتْ بِهِ عَلی مَغالِقِ اَبْوابِ السَّماءِ للففَتْحِ بالرّحمةِ اِنْفَتَحَتْ ... .
چشمان خیس نیازم را گه میگشایم، در افق دیدم تنها تو پیدایی.
یا بدیع السموات و الارض!
مرا بپذیر که رو به سمتِ ساحلِ محبتت آوردهام و خویش را با امواجِ عنایتت درآمیختهام.
«اِذا دُعِیَتْ بِهِ عَلی کَشْفِ البَأساءِ و الضَّرّاءِ اِنْکَشَفَتْ...
مرا بپذیر که با گامهای لرزان، قدم به سرزمینِ سبزِ عنایتت نهادهام و صحرای معرفتت را درنوردیدهام.
«فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولایِ توام نیست هیچ دست آویز»
مرا بپذیر که سوسویِ فانوسِ رو به مرگِ ابلیس، مرا به بیراهِ غفلت کشانده و شعلههای شمع وجودم را به خاموشی نشانده.
مرا بپذیر و دریچههای عنایتت را به رویم بگشا.
سُبحانَکَ
معصومه داوود آبادی
خدایا! روزهایم چون انار ترک خوردهای میماند که از ارتفاع غربتی، به زمین خورده باشد و شبهایم از بارانهای گریه لبریز است.
لحظههایم، غروبهای غم انگیزی است که بییادت غمانگیزتر میشوند.
ای تنهای بزرگ! مرا دریاب و تنهایی بزرگ را مرهم باش
مرا دریاب و کوچههای دلم را از صدای گامهایت بیاشوب.
پروردگارا! پاییزهای گناه، برگهای وجودم را سوزاندهاند. من چون پرندهای وحشی، در باد
آشیان ساختهام.
تارهای غرور، پنجره جانم را پوشاندهاند و دریای متلاطم روحم از آرامش بازمانده است.
خدایا! دلتنگ خویشم، دلتنگ بهار، دلتنگ توام، دلتنگ آرامش، وحشت بیابان زدهای را دارم که به هر سو میدود، جز سراب نمیبیند. به هر سو میدود، جز اسکلتهای هراسانگیز، چیزی
میهمان نگاهش نمیشود.
قلههای نیازم را از برف رحمتت بپوشان! معبودا!
دستم را در دست آفتاب معرفتت بگذار تا گرمای ملکوتیات را حس کنم و کبوتر جانم را از دام خودخواهی رها کنم تا دیگران راهم دوست بدارم.
الهی! من از غروب گندمزار میآیم و همسایه دیوار به دیوار شبم؛ یاریام کن تا خورشید محبتت را بیابم و در آغوش بفشارم که عمری است رصدخانه نشین آسمان توام.
سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاَّ أَنْتَ.
بیآسمان نمیرانم!
معصومه داوود آبادی
من در این جزیره متروک، در انتظار کدام کشتی، اسکله فرسوده جانم را قدم بزنم؟
کدام ساحل، نشانی گامهای تو را برایم پُست خواهد کرد؟
در بارانداز کدام بندر، بار تنهاییام را زمین بگذارم؟
خدایا! این ملوان خسته در این جزیره بینشان، سراغ کدام ناخدا را بگیرد؟!
اینجا پرندگان همه به تعطیلات رفتهاند.
این آسمان پر از نقطه چین است، پر از خط فاصله، پر از هیچ. من در این غروب مهآلود گم شدهام؛ نشانی سرزمین تو را از چه کسی بپرسم.
هر روز بر تخته پارههای این اسکله تو را صدا میزنم و با چشمان کم سویم، کشتی نجات تو را جستجو میکنم.
الهی! دلخونم از این روزهای بیپیغام،
از این غروبهای بیهنگام
از این غریبگی و سپیده ندیدن.
خدایا! مخواه در این بینشانی بمانم.
مخواه که بیآسمان بمیرم که من عمریست زمینگیر خویشم.
پروردگارا! میدانم که هیچ صیادی از دریای رحمتت دست خالی باز نخواهد گشت.
میدانم که تو بر خانههای ابری بندگانت، خورشید میتکانی و بر سفرههای خالی
درماندگانت، برکت میافشانی.
میدانم که هیچ بندری از کشتیهای نجات تو خالی نخواهد ماند. این دریازده بیساحل را اجابت کن که هر روز و شب، تو را میخواند.
درخت، دختر خاک است.
درخت، ایستاده میخوابد و خوابِ فصول را میبیند.
پاییز که میآید، برگهایش را کریمانه به خاک میبخشد تا تن سردش را بپوشاند. پاییز که میآید، درخت، برگ برگ میگرید. آنقدر که اشکهای زردش فرشِ پای پاییز میشود. پاییز که میشود، رگ به رگِ برگِ درخت، رنگ میشود.
درخت، عروسِ زمستان است. درخت در زمستان لباسِ برف میپوشد و چراغ قندیل در دست میگیرد تا کلاغها و گنجشکها راه آشیانه را در مه گم نکنند.
بهار، تأویلِ رؤیای سبزِ درخت است.
درخت در بهار بیدار میشود. در بهار، شکوفه شکوفه میخندد.
شکوفهها کلماتِ سپیدِ درختند.
پس به تاکها در تابستان نگاه کن که رندانِ پیاله به دستند. ببین چگونه درختهای گیلاس، از گوش، گوشواره میآویزند.
و بیدِ مجنون، گیسو در آب میشوید.
رودها سجاده درختانند، هنگامی که در آب خم میشوند و عکس جمال را سجده میبرند. و النجم و الشجر یسجدان. و شاید سجده درخت از آن باشد که به خاک برمیگردد و از خاک برمیآید.
و بارها درختان بلند را در شبِ مهتاب دیدهایم که دستهای مناجاتشان تا ماه قد میکشد.
درخت، صمیمانه به پرندگان مهاجر و آشیانه میبخشد.
پس خداوند از درخت سبز، آتش برای ما قرار داد.
آری، درخت به آدمی آتش و سایه میبخشد.
امّا مبادا که رؤیای هیچ درختی را بر لبِ رود، تبر بزنیم. و مبادا شاخهای تر از درختان را بشکنیم.
طعم اولین شکوفه
سید علیاصغر موسوی
دنیای نهفته، در دانهای کوچک! روان در اقیانوسی به وسعت هستی! جستجوگر ساحلی برای نجات! برای رشد، برای رسیدن به آسمان! بر ساحلی پوشیده از مِه قدم گذاشت و «زمین»، اولین
میهمان مهربان و نجیب خود را به تماشا نشست؛ میهمانی که آیینه تمامنمای هستی بود و عظمت دستهایش؛ آسمان را به زمین پیوند میزد.
«حرف» بود، «کلمه» شد، جان گرفت و طاووس جلوهزار برگهایش را در لاجورد بلورین آسمان به تماشا گذاشت! گویی کم کم به هوای ملایم زندگی عادت میکند: عطر حضورش، ترنّم
نجوایش، مهربان صدایش و تواضع وجودش، گذشتِ زمان را به لحظاتی سبز نوید میداد. لحظاتی که ترجمان زیبایی خلقت در آغوش سیارهای به نام «زمین» باشد! زمین! همین زیباترین سیاره کهکشانِ مادر، با زیباترین احساس مادرانه! و جوانترین چشماندازهای
بلوغ!
حرف بود، کلمه شد و «درخت» نام گرفت؛ درخت!
کم کم شمالیترین نقاط زمین، قطب احساس سبزینگی درخت شد و از آن جا شروع به گسترش قلمرو سبز حیات کرد! اولین شکوفه گیلاس، طعم فرشته میداد و اولین پرنده، در آغوش «سرو» به دنیا میآمد. شاید به همین خاطر مردم، تمام پرندهها را «میوه»های رنگارنگ
سروها میدانند!
کوهها، دشتها و صحراها، برای بریدن از تنهاییِ طاقتفرسای بودن، دل به همصحبتی درختان سپردند و آسمان برای گریستن، بهانهای تازه یافت! بهانهای که ابرهای دلتنگیاش دیگر، فاجعهآفرین نبودند و سیلاب، به دیوار پرنیانیِ دریا، رنگ تیره خشم نمیپاشید؛ درختان آغوش میگشودند و آسمان گریهکنان سر به شانه آنها میگذاشت.
احساس آبی آسمان با نجابت سبز درخت، پیوند میخورد و جویباری از حسّ و عاطفه، روانه دریا میشد.
کم کم با وجود درختان، زمین داشت به بهشت رؤیایی آسمان، شبیه میشد و تنها «انسان» کم داشت! عاقبت بعد از سالها همجواریِ خاک و آب و درخت، انسان از راه رسید!
انسانی که افسوس! هیچ وقت، «درخت» را نفهمید!
نه خود را توانست بشناسد، نه درخت را!
... و درخت هر روز با کولهباری از رنج، در وفور دلتنگیها، افسرد؛ زرد شد؛ پژمرد و در آتش کینهتوزی «شیطان»، تمام سلولهایش را به تاریخ پیوند زد! گاه به خشم بیانتهای توفانها، نگریست و گاهی به نیشخند زهرآگین «تبرها» گریست!
در رستاخیزی نابههنگام درخت به «گناهِ بیگناهی» سوخت و خاکسترش را کویر با خوشحالی، به سردرِ خانه آویخت!
«انسان آمد» و «درخت» از آمدن، پشیمان شد! ...
ای درختها که شاد و سربلند
در حضور گرم آفتاب ایستادهاید
روز و شب قنوت سبزتان
رو به آسمان دویده است.
رودهای سر به راه
در نیاز ریشههایتان خزیده است
آفرینش از محاق سایهتان عبور میکند
دانه از شیار شاخهها ظهور میکند
ای دریغ!!
هر نَفَس که میهمانِ یاری شماست
تیشه یا تبر به دوش میکشد
با وجود این شما
از زمین فروتنی به ارث بردهاید
بیصدا و سر به زیر
دل به دستهای ما سپردهاید.
ریشهها، آرام، آرام خاک را میگیرند.
شاخهها امّا به سرعت، قلب آسمان را میشکافند و پیش میروند.
شاخهها میروند تا معنای برگ شدن را درک کنند و حسِّ به بار نشستن را.
آری! اینک نوبت رسیده به فصلی جدید از آفرینش.
درخت، این سبزگونِ ستودنی، این سایهسارِ سرسبزی و این سراسر سخاوت.
بزرگ است و باشکوه؛ سالهاست که در زمین فرو رفته و با زمین آمیخته.
درخت، طراوتِ همیشه جاری طبیعت است و تفسیرِ سبزی است برای بیتابی پرندگان. درخت، پیامی دیگر است از آفرینش برای زمینِ خاکی و خاک نشینان زمینی.
بیشک، زلال «وَجَعَلْنا فِیها جَنّاتٍ مِنْ نَّخیلٍ وَ أَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فِیها مِنَ الْعُیُون» است که درختان را به بار مینشاند و ریشههای دوندهشان را در مسیرهای خاکیِ زمین، به تکاپو وا میدارد.
اینک زمستان و بادِ وزان، با سر انگشتانِ لرزان، میوزد و میوزد و چهره یخزده درختان را میآزارد. شاخهها به پنجههای طبیعت سپرده میشوند.
برگها سوارِ مرکبِ باد میروند و میروند.
و بهار میرسد که سرآغاز شکفتن است و سهم درختان است از زندگی.
زمین، پذیرای سبزی است و طراوت و درختان، قامت بستهاند برای تماشای بهار.
اینک، بهار با تکیه بر دوشِ درختان است که معنا یافته و طبیعت بر شانههای درختان است که برپا ایستاده.
چترِ درختان بر سرِ خاک گسترده و حسّی روح افزا بر شاخههای خشکیده به بار نشسته. و افسوس که بشر تبر در دست، میآید.
... و درخت، این طراوتِ همیشه جاریِ طبیعت...
«برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار»
صد شاخه شعر بر اندامت و هزاران هزار ترانه ستایش بر شاخههایت!
عرفان آبی آب، از آوندهایت بالا میآید و در رگهایت، شعر موزون آفریدگار را زمزمه
میکند. برگهایت، هر یک دفتر بزرگ یاد خداست؛ اگر هشیاری پیدا شود و در ظرافت شگرف
آن نظاره کند.
بهار که میآید، جان دوباره تو از سر انگشتان بخشنده طبیعت به رگهایت برمیگردد و تو را به تنفسی دوباره میخواند. بهار با تو شروع میشود. با نفسهای ستایشگر تو که مرگ را به عمق زمستان بازپس فرستادی و خود، زنده و سرشار در دامن بهار زنده شدی. تا کودکان آبی بخت را در سایهسار زندگی بخشت به سرود شادی بخوانی.
درخت، ای نشان زندگی و بخشندگی، ای آیت همیشه حضور خدا و ای رستخیز و دوباره زنده شدن مجسّم!
تو را که میبینم - در بهار - ، به یاد زنده شدن دوباره میافتم. به یاد وقتی که پس از مرگ، باید که چشم وا کنم و از آنچه که کردم، حساب پس دهم.
تو را که میبینم - در زمستان - ، به یاد لحظه جدایی از داشتهها و خواستهها و آرزوهایم میافتم و بیدرنگ زنگ هشدار در گوشم صدا میکند که دل بستن تا کی؟ دل بستن به چیزی که باید روزی رها شود و چیزی که از آن تو نیست ... چرا؟
نگاه زنده و پرسشگر تو در بهار، تلنگری است بر فراموشی کهنه شده انسان که بعد از مرگ، زندگی دوباره در کار است. و حزن پاییزانه تو و برگریزان یکبارهات، پتکی بر سر بیخبران است که آنچه در دستان شماست، حتی اگر لباسی بر قامتتان باشد، روزی به ناچار باید گذاشت
درخت ... پس دل بستن به ناپایداری چرا؟!
درخت، ای شعر و موعظهها عارفانه هستی و ای درک پر معنی طبیعت که هر برگ و شاخه تو کتابی عظیم از ستایش و هشدار و پند است ... ! هر بهار که عرفان آبی زندگی، در شاخههایت
موسیقی زیبایی زندگی را زمزمه میکند، خدا را میبینم که در جان هستی، مرا به خویش میخواند؛ به چشم باز کردن و دیدن و فهمیدن و آنگاه دل سپردن و سجده کردن.
«کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود»
دلم هوای تو را میکند... دلم همیشه هوای تو را میکند، باید به جستجویت بیایم، باید تو را بیابم، تو را بفهمم، تو را بشناسم، نهج البلاغه را میگشایم... درست از صفحه اول، از سطر اول و از آغاز اولین کلمهها، تو را میبینم ...
تو را در هیبت بندهای میبینم که لب به ستایش پروردگار هستیبخش میگشایی «و شهادت به یگانگی مطلق میدهی، «شهادتی که خلوصش از حد آزمایش گذشته و حقیقت نابش در دل و جان نشسته».(1)
تو را، میبینم که در شمایل یک ستمدیده دادخواه، شمشیر بنده کلماتش نفسها را میبرد و سینهها را مالامال از حسرت میکند - آن هنگام که که فرمودی: «سوگند به خدا، کسی که پیراهن خلافت را به تن پوشید، خود قطعا میدانست که موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت مرکز آسیاب به آسیاب است که به دور آن میگردد».(2)
تو را، عاشقی میبینم که میگدازد و میسوزد و میگوید. نهج البلاغه را که ورق میزنم قلبم فشرده میشود اینجا واژهها از، بزرگی و مظلومی تو ضجه میزنند.
هر کلمه پتکی است که بر فرق بیخیالیهایم فرود میآید. با هر واژه، عظمت تو... برایم مجسم میشود. تو را میبینم، که ایستادهای، چونان پدری دلسوز و مهربان... و باران یکریز
مهربانیهایت را بر سر این مردم ناسپاس فرو میریزی... «من نگهبانی شما را در راههای حق که در میان جادههای ضلالت کشیده شده است، به عهده گرفتهام، شما ای مردم! به وسیله ما دودمان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، از تاریکیهای جهل و فساد رها شدهاید و راه هدایت را در پیش گرفتهاید و گام بر فراز اعتلا نهادهاید. شبهای تیره و تار جاهلیت را به وسیله ارشادهای ما پشت سر نهادهاید تا فروغ بامداد اسلام بر عقلها و دلهای شما درخشید».(1)
اشکهایم میجوشند و از چشمهایم قطره قطره فرو میریزند، مگر یک انسان چهقدر عظمت دارد؟! باور میکنم؛ تو همان هستی که کوچههای کوفه را نیمه شبها، با انبان آذوقهای بر دوش معطّر میساخت و بیداری در جانشان میریخت... تو همان هستی که با آن
دستهای آسمانی، که افلاکیان آرزوی بوسیدنش را دارند، لقمه در دهان پیرمرد نابینا میگذاشتی.
تو همان هستی که صورت بر تنور بیوهزن میگرفتی...
تو کیستی؟! که عدالت هم از عدل تو، انگشت حیرت به دندان میگزد.
واژه واژه تو را میجویم. خود را به امواج کلمات میسپارم؛ به دریای بیانتهای نهجالبلاغه.
دامن روحم را پر از گوهر معرفت مییابم.
با هر جزری، در بینهایت بزرگیات فرو میروم.
و با هر مدّی، در عمیق عظمتت، غرق میشوم.
ایستادهای؛ محکم و پا برجا...
1) . نهج البلاغه.
استواری از شانههایت سرازیر میشود، صاعقه کلامت، میدرخشد و میغرّد: «املاک مسلمانان را به آنان باز میگردانی... حتّی اگر مهریه زنان قرار گرفته باشد، حتّی اگر با آن اموال کنیزها خریداری شده باشند».(1)
آه! علی ... علی ... علی!
تو همچنان در وسط پرگار هستی، ایستادهای و آفرینش بر مدار وجودت پروانهوار میچرخد. تو دوباره و هزارباره، بیهیچ تکراری، متولد میشوی. برای تو هرگز آغاز و پایانی
وجود ندارد. تو فراتر از ذهن روزگارانی و با هیچ زبانی تفسیر نخواهی شد.
1) . نهج البلاغه.
در بند پشیمانی و اندوه(1)
بندگان خدا! از خدا پروا گیرید و به کردار نیک، پیک مرگ را به پیشواز روید و به آنچه از دست میرود، آنچه را که پایدار است بخرید. به تدارک توشه، آهنگ کوچ کنید که به کوچتان
میکوشند. و مهیا باشید که سایه سیاه مرگ بر سرتان افتاده است.
کسانی باشید که به بانگ بیدارباش برخاستهاند و دریافتهاند که فناآباد دنیا قرارگاهشان نیست؛ پس به عوض آن دیار باقی را برگزیدهاند. پروردگار پاک، مُهمل نیافریدتان و بر
خویشتنتان وانگذاشت. میان یکایکتان تا باغ بهشت یا دَرَک دوزخ مگر مرگ نیست که بر سرتان
فرود خواهد آمد.
گاه کوتاهی که لحظههای دمادم از آن میکاهد و پنجه آهنین اجلش به آنی در هم میکوبد؛ به کوتاهی سزاست. مسافری که روز و شب، نو به نو به پیشش میرانند و شایان بازگشتی زود است،
رهنوردی که مخیّر است تا به سبیل سعادت روی آورد یا به کوره راه کفر گام گذارد، روا است که
1) . برداشتی ادبی از خطبه 64 نهج البلاغه.
برترین توشه برگیرد؛ پس از خوان دنیا، در این روزگار توانمندی، تمتّعی بردارید تا فردا روز، بدان خویشتن را پاس دارید.
بنده را بایسته آن است که پروردگار را پروا گیرد، بر خویشتن خیرخواهی کند، توبه نصوح به پیش اندازد و برخواسته نفس چیره آید. که مهلت بر او پوشیده است و آرزو، نیرنگباز است و شیطان بر دلش دستانداز، تا گناهش را بیاراید و بر او سیطره یابد.
به تا خیر توبهاش وامیدارد تا آن را به فرداها سپارد. و چون مرگ بر او هجوم آورد و آوار نیستی، هستیاش را در کام کشید، غوطهور در غبار غفلت رهایش میکند.
آوخ بر فراموش کاری که زندگانیاش، گواه زشت کاری او بوده باشد و روزگارش، مَرکب نگونساری او!
خدا را خواهانم تا ما و شما را به زُمره آنانی درآورد که به نعمتی مغرور نمیگردند و از بندگی به بهانهای قصور نمیورزند و پس از مُردن، در بند پشیمانی و اندوه گرفتار نمیآیند.
واقعه در پیش است(1)
مردمان! دنیا را به چشم زهدورزان رویگردان بنگرید که خدا را سوگند! دنیا پس از چندی، سکنی گرفته در خویش را بد زوال میکشد و یله ایمن را اسیر ملال میکند.
آنچه را آدمی از دنیا دوست گرفته، چون از دست رود باز نگردد و آنچه در پیش است، ناآشکار و ورای انتظار است.
سرور دنیا، اندوهآمیز است و صلابت مردان در آن به حضیض. پس فریب فراوانی غرورآورش را مخورید که اندک زمانی، همراه شما خواهد بود.
خدایش بیامرزد آن که اندیشه کرد و پند گرفت و دیده گشود و بینا گشت که به حقیقت، بودِ دنیا به زودی نابود و هستِ آخرت از آن پس پایدار است.
1) . برداشتی ادبی از خطبه 103 نهج البلاغه.
هر آنچه شمارش پذیرد، پایان گیرد. واقعه در پیش است و هر پیش آمدی نزدیک.
دانا آن است که ارزش خویش شناسد. آدمی را ننگ نادانی همین بس که خود را قدر نشناسد.
نزد خداوندگار، منفورترین آن است که خدایش به خویشتن وانهاده تا سر از راه نجات برتابد و در برهوت گمراهی، بینشان بتابد. اگر به ثمن دنیایش بخوانند از نای جان بکوشد و اگر به ثمر آخرتش بخوانند جامه سستی پوشد. روزگاری است غریب که کسی را در آن رهایی نیست، مگر باورمندان گُمنام در میان مردمان ذکری از ایشان نگردد و از جانبشان آزاری به خلق نرسد. اینان روشنای هدایتند و نشانه شرافت. نه فتنه میانگیزاند و نه در جانها بذر فساد میریزند و نه سخن به کلام عبث میآمیزند.
مردمان! روزگاری میآید که اسلام چونان جامی واژگون از جانمایه تهی میگردد. مردمان! خداوند امان داد که بر شما جفا نکند؛ لیک ایمن نکرد که به آزمونتان مبتلا نکند. که این سخن از آن ذات کبریایی است: «در ماجرای نوح آیاتی است و ما مردمان را میآزماییم».
حقیقت روشن
مهنازالسادات حکیمیان
امیر مومنان علی علیهالسلام: «درشگفتم از کسی که این آیه از سوره نور را میخواند ولی آن گونه که شایسته است بدان معرفت ندارد. این آین همان آیه «نور» است که خداوند تعالی، حقیقت وجود
ما را برای شما بیان میکند.»(1)
سوره نور - آیه 35: «خداوند نور آسمانها و زمین است. مَثَل نور خداوند [اینگونه است]: مشکاتی که در آن چراغی پر فروغ باشد. چراغ در حبابی قرار دارد، شفاف، همچون ستارهای
فروزان. این چراغ با روغنی افروخته میشود که از درخت پر برکت زیتون گرفته شده که نه
شرقی است و نه غربی. [آنچنان صاف و خالص] که نزدیک میباشد بدون تماس با آتش، شعلهور
شود. نوری است بالای نوری. و خدا هرکس را بخواهد به نور خود هدایت میکند».
1) . تفسیر البرهان - [به روایت از: جابربن عبداللّه انصاری].
اللّه نور السموات و الارض مَثَلُ نوِرِه کمشکوة... و مشکات حضور جاودان خاتم انبیاست در رسالت خط به خط شریعت. فیها مِصْباحٌ، تلالؤ نوریست که در مشکات وجود محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم
الماس فشانی میکند و او را مولی الموحدین خوانند. فی زُجاجة، بالا نشین معنا در این مقام دو قامت بلورین ایمان، امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام محفلداران نورند. کَاَنَّهُ کوکبٌ دُرِّیٌ، ستاره سجده بر پیشانی عبودیت کامل، همان زینت عابدان و سیّد ساجدان درخشان است. یُوقَدُ مِنْ شجرةٍ مُبارَکَة، این نور، فروزان از عصاره درختی است که به چشمان خاموش ظلمت شکاف
میزند و نظر به محمدبن علی، باقرالعلوم علیهالسلام است. زَیْتُونةٍ، گوشوارههای زیتون بر شجره
مبارکه، دانههای بهشتی زمرّد در صدق گفتار امام صادق علیهالسلام است. لا شَرقیةٍ، به جانب راست فرو نریخته، موزون و معتدل، در حلقه حلقه زنجیرهای درد، موسیبن جعفر علیهالسلام باب حاجات بندگان
را میگشاید.
لا غَربِیةٍ، به جانب چپ نیاویخته و در صحن اعتدال رو به آسمان روشن عشق، «رضا» به رضایت حقیقت داده است.
یَکادُ زَیْتُها یُضی، این عصاره شاخهها و ریشههای سخاوت است که از دستان کریم جواد الائمه علیهالسلام تا گونههای یخزده افروخته میشود.
وَ لَو لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ، بیهیچ نشانی از آتش، فانوسِ خورشید در دست، هادیِ جاودانههای سرور است. نورٌ عَلی نورٍ، نور بر فراز نور، از ساق عرش تا هیاهوی فرشتگانِ ملکوت، زمزمه نامِ امام عسگری است. یَهْدِیَ اللّهُ لِنورِهِ مَنْ یَشآءُ، ... و در ازدحام ضلالت و وحشت، در سایه روشنِ شبهه و تردید، تنها خداست که کودک سر در گریبانِ دل را با اشراق آخرین محبّت خویش، به
آغوش وصال، هدایت میکند و از تب و تاب ضجّه انتظار، به گاهواره آرامش و قرار، میرساند.
آنگاه که قیام قائم بر قامت شب استخوانهای سیاه ظلمت را در هم میشکند.
به روح عشق رسیدن و درک روشن هستی را نوشیدن...
یادم میآید که نوشته بودی: زمین را خواندهای و قسمتی از دل خاک را شکافته و به روح زمین رسیدی.
دیدی که بوی خاک، تمام روحت را گرفته است.
دست بردی به دل؛ تشنه بودی و گاهی که هوس راه رفتن به سرت میزد، روی عمق زمین، پشت پرچین اضطراب، پاهایت میگرفت، کرخ میشد؛ مثل دو تکه چوب. شاید این اضطراب نبود و نه ترس و نه دلواپسی، که دلهرهای بود شیرین، پشت لبخندی ژرف و چشمی که به بسته
شدن تن نمیداد...
من مضطرب بودم و حرفهای تو را نامفهوم میدیدم... چیزی که تو را به لبخند وامیداشت و آهسته و آرام میخواندی: «اَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب»
بزرگ بودی و عاشق و از اهالی این دور و بر نبودی که بشود به تو دست یافت. و یا نشانی که با آن بشناسمت... نشانهایت همه بینشانی بود؛ زخم، پیرهنی تکه تکه و سوخته و لبخندی که از
آن، بوی آرامش میآورد. و دل آدم را به تپش وامیداشت.
من با درک اندکم، مرگ را تصور میکردم که هیچ لبخندی نمیتوانست بیاورد و مرده که اصلاً مرده بود... و یا درد را که جز چندشی در آدمی به یادگار نمیگذاشت - و نمیتوانست غیر از این -
... ترسم میگرفت و بعد، لرزشی که به لرزش تو نمیمانست.
چشم دوختم به لبخندت و تنی که آرام خفته بود... بلند شدی و در سردرگمیهایم پا گذاشتی.
دستت که روی شانهام خورد و لبخندت که: «ما زندهایم و نزد روزی ده همیشگی، روزی میخوریم»، تردیدهایم ریخت و سراب اندیشهای که رفتنت را مرگ تصویر میکرد و بعد که تو گفتی: شهادت چیزی مثل شکفتن است؛ چیزی مثل سرخوشی پرندگان بهار. شهادت، زندگی بیآلایش انسان است.
روحت میجنبد و لبانت که جاری واژگان سپیدی بود که مرا به دور دست کودکیهایم میبرد؛ پای عَلَمی که گریههای مادرم را به نظاره نشسته بود و دو دست که پرچمها را به هالهای از عشق فرو برده بود. مادرم صورتم را پر کرده بود از عطر «یا ابوالفضل» و تو... باز خندیدی. بدنت آرام خفته بود...
به روح عشق رسیده بودی و درک روشن هستی را نوشانده بودنت. - که اینگونه خندیدی - دو سیال پر شکوه، با دو بال فرو رفته در مه، دست مرا گرفته بودند و رو به حقیقت بودن تو میکشاندند. دلم نمیلرزید و دستانم نیز، ولی دلواپس بودم، دلواپس؛ دلواپس چیزی که نداشتم و پرسشی که... تا به کی؟ داشتن تو خودش نهایت خوبی بود.
داشتن لبخندت و آرامش بشکوهی که سوار میکرد بر کودکیهای لبریزم. کودکیهایی که خیلی بیشتر از حالا بوی خدا میداد. بوی تو را میداد؛ خیلی بیشتر از امروز.
دستت به سوی قلم رفت و نوشتی: زندگی اینجاست. حالا که ابرها کنار رفتهاند و لبخندها و خوبیها از ابهام تهی شده، حالا که درک روشن هستی به آدم نوشانده میشود از دستی که بوی
خدا میدهد، بوی آشنایی.
اینجا زندگی پر از جاودانگی است؛ پر از کوثر. وقتی که کاسه کاسه عشق از دستان مردی میخوری که خود سیرش را رو به رستگاری تمام کرده و به بالاترین عشقها رسیده است.
به سکوت رسیدهام. ذکر، تمام وجودم را دربرگرفه است.
«اَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب»
با این همه، هنوز از تو دورم... هنوز از روح بزرگ تو... هرچند حالا که مفهوم لبخندت و معنای پروازت را میدانم.
دستم را بگیر و دلم را که اینگونه هوس تو را کرده است؛ هوس بوی خاک تو را، عمق نگاهت را.
دستم را بگیر. کمی پایینتر بیا و سوختگیها و خستگیها را از روحم بتکان. گم شدنهایم را، رنجم را از من بگیر و جرعهای از دردت را به من بچشان. دلواپسیام را بمیران و اضطرابی که بوی ماندگی میدهد، بوی مردار، و دلهره شیرینات را به جایش بنشان. همان دلهره که مثل
کبوتری در قفس بال و پر میزد و تو را هوایی کرده بود. به من پر پر زدن بیاموز - اگر پرواز نمیتوانم -
بیقراریام ده و دردی که بوی عاشقی دهد؛ بوی دلدادگی، نه دلبستگی.
دل بستنهایم را از من بگیر و وابستگیهایم را قطع کن. کمی پایینتر بیا! دستم را بگیر و بعد... مرا هم با خودت ببر!
... و من به تو میاندیشم
اکرم کامرانی اقدام
درست همین دیروز بود که از اقیانوس تنت، پارههای زخم میچکید و از بیکرانِ نگاهت، حرفهای سرخ میبارید. ترجمانِ نگاهت را تنها خدا میفهمید و رازِ ایستادگیات را تنها
نخلها؛ که «نخلها همه ایستاده میمیرند».
ای خداگونِ جاودان، رو به کدام محراب، نماز شهادت گزاردی؟
به کدام افق، چشم گشودی و حماسه آفریدی؟
در دستهای توانایت، دریا طغیان میکرد.
خورشید در چشمانِ تو موج میزد و ستاره از سمتِ صدای تو میدرخشید.
هنوز هم کبوترانِ سرخ دل، بر فرازِ مزارت به پرواز درمیآیند که پرواز، میراثِ توست.
مرگ سرخت، روی شرافت را سفید کرد و رنگ از رخ شقاوت برگرفت.
چشمانت رنگ وداع دارد و سخنانت طعم شیرین اشتیاق میهد.
فردا از خاکستر دستانت لاله میچکد و از چشمهایت شکوفههای اشک.
و من به چشمانِ تو میاندیشم که از بین زخمها و داغها، آرام و رها، فارغ از هیاهوی روزها و شبها، قرار فردایشان را با ستارگان گذاشتند.
شب است و یاد تو در چشمانم موج میزند.
به تو میاندیشم که شجاعانه، وجدانِ خفته تاریخ را با دستانِ ارادهات بیدار کردی و صداقت لهجهات را با یکدستِ آسمان آمیختی.
هنوز هم از جایِ پایت، زخمها بر چهره خاک مانده و هنوز از صلابت نگاهت، باری بر دوش زمین جا مانده. امروز من از حصارِ خاک به تو میاندیشم و تو از هفتمین ضلعِ آسمان...
آینهها هنوز از آیینِ چشمانِ تو، زلالِ عرفان را میآموزند. لبخند بزن و لبخند بزن. هنوز هم در ذهن لحظهها جریان داری. ای حماسهات باشکوه.
«ای مرغ سبکبال که چشمانِ اسیرت
جز تلبیه جذبه سیمرغ نگفته است
در زمزمه دلکش تسبیحِ شقایق
آمیزه اسرارِ عروجِ تو نهفته است»
و در همه ستارگان چهره تو بود
داوود خان احمدی
«با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدانِ کهاند این همه شیرین سخنان»
نومید نیستم؛ چرا که میدانم راه جهان، روزی از کوچهای میگذرد که تو عطر همیشه آن هستی.
دستهایم آنجاست، آن جا که دستهای تو را دفن کردهاند و روحم آن جا که روح تو به شادی نشسته است.
با حضور تو است که گریه، سبز ماند، غم هنوز رقصان و زمانه - برخلاف همه سیاهیها - سربلند. حکایت تو، حکایت باران است که کویر و جنگل و دریا - همه - به خاطر دارندش.
نومید... نه نیستم؛ که قصهات نام تمام زندگان را بر خود دارد. نام تمام آنان که زندهترند، لبخند
بر لب تر، عاشق تر، و خشنود تر.
عاشق؟! عاشق بودم که تمام نشدم. عاشق بودم که رنگ دانههای تمام سیلیها را به صورتم میزنم تا کسی درنیابد که بیتو رنجورم و سرشکسته. عاشقم که طعنهها را به جان میخرم و حتی وقتی پیش تو میآیم هم لب از لب نمیگشایم گله را. که «زهر باید خورد و انگارید قند»
قدیمترها - که هنوز این همه گرد بر پوتینهایت نشسته بود - ، میشد صدای گامهایت را از آنها شنید و صدای تکبیرهایت را که نشان میداد ردّ استواری عجیب را.
آیا به یاد داری آن غربت دور را که باهم نوشیدیمش و بعد تو رفتی که یک جرعه دیگر بنوشی که خودت میگفتی مزّه آن در برابر این، مثل مزّه کوثر است با آب جنت آباد.
و من از ته دل آهی کشیدم و گفتم: خوش به حالت... پس من چه؟!
و تو گفتی: غربت معنا ندارد برای کسی که «علی» را دارد. برای کسی که زینب را میشناسد. برای کسی که امامش حسن است و حسین پیشوایش.
دوستت دارم؛ آن گونه که تو پریدن را (و کاش میتوانستم بالی از تو قرض بگیرم تا بگویم که پرواز میکنم و دوستت دارم یا دوستت دارم و تا پیش پای تو میپرم ...)
ای یار، ای همیشه پا در گریز، ای مسافر! به یاد داری وقتی که میخواستی پا در گذر بگذاری، به اشکهایم نهیب میزدی و سر به زیر میگرفتی... «آه اشکهایت چه بیتابم میکند...»! اکنون، با اینکه آسمان خاکستری و کوچه خاک گرفته است، اما میشود باز هم تو را دید، بوی تو را شنید و در موسیقی حضورت نماز کرد.
دیشب، آسمانی پر از ستاره را خواب میدیدم که جامه شهاب به تن کرده بودند و در آتشی غریب میسوختند و میرقصیدند و همه ستارگان چهره تو بود و لبخند بیقرارت که بر لب آسمان میسوخت.
و دریافتم که مرا تا تو تا چه اندازه دوری است و اندکی دلم گرفت و تا میخواستم که ناامید شوم، یادم آمد که من هم روزی از کوچهای میگذرم که حضور تو، عطر همیشه آن است و...
امیدوار شدم.
مرهمی میخواهد این خاک از لبخندهای سوخته، از بالهای شکسته، از ترانههای پر پر، مرهمی میخواهد این خاک از دستهای به خون آغشته.
دیواری از سنگ، روبروی چشمهای زمین قد میکشد، آنگاه که فریادهای تند، شهر را در هم میلرزاند، درختان رها در باد، زمزمه شکستن سر میدهند، زمزمه دردهای ناگفته، بغضهای
در گلو نهفته، زمزمه زیتونهای نارسِ پیچیده در دود.
هزاران چفیه در باد میچرخند تنهایی بیت المقدس را، هزاران چفیه در باد میچرخند خاک تازیانه خورده فلسطین را، اشک میریزند قهقهه ابلیس را در زوایای متروک شهر. صدا نزدیکتر میشود، گامهای سنگین اهریمن، شهر را فرو میریزد. دستی بلند میشود با پنج
انگشت از سنگ، با زخمهای ناسور، از رستخیز خاک بلند میشود، در مشت میفشارد آسمان
را، این بیکران فرو خمیده در اندوه را، خورشید قطره قطره ذوب میشود و از انگشتها تا شریانها جریان پیدا میکند، جوششی عظیم؛ صدایی که هر آن بلندتر میشود، رگبار گلوله، خاک را از خواب هزار سالهاش بیدار میکند. پرواز سنگهای بیسامان، هوا بوی تند باروت و خون میدهد. بیت المقدس، اندوه سالها دربدری فلسطین را در نقشههای جغرافیا اشک میریزد،
هنوز شهر، رؤیای دیروز و کابوس امروزش را زیر پلکهای نیمه بستهاش مزه مزه میکند، هفتاد بار پیرهن در باد میدراند و بر سینه میکوبد، هفتاد بار اندوه دیر سالش را چون پتکی بر سر خاک فرود میآورد، هفتاد بار کبوتران زخمیاش را به نشانه آزادی در آسمان بال و پر میدهد و هزاران بار آماج گلوله میشود.
مرهمی میخواهد این خاک از نورستگی پونههای باران خورده، از دستهای نوازش خورشید بر تاریکی لحظات، مرهمی میخواهد این خاک تا ردّ چنگال ابلیس، بر دهان ثانیهها التیام گیرد، تمام جویها بر دیوارههای سنگی مجاور میکوبند امواجِ محزون دردهایِ سالها دربدری شهر را.
بیت المقدس ایستاده است به نماز؛ آن گونه که دستهای قنوتش، افلاک را تکیه گاهیست. ایستاده است؛ بیتوجّه به تاریکی پیرامون، به امید فانوسهای در راه، دستهای استغاثهاش،
آسمان را به تضرّع در چنگ آورده است.
هنوز این سنگ است که در خاک ریشه میدواند و جوانه میزند و این رگهای انتقام است که اندام خاک را در موج موج غیرت مچاله میکند.
فلسطین! کابوس شبهای طولانیات را خورشیدی در راه خواهد شکست.
پرندهای میپرد
داوود خان احمدی
تو، زبان برفها را خوب میفهمی و زبان ستم را که دشنه را در پشت گلهای خرزهره پنهان کرده است. تو به حقیقت آگاهی و پایان شوم سازش را میدانی.
و میدانی که فردا که دستها بالا رود، خنجرها از آستینهای قلم به دست بیرون میآید و گلوی برادرانت را خواهد برید.
پرندهای میپرد، ضربهای به پنجره میخورد، مادرت از خواب میپرد و حضور مردد تو را در بستر میجوید. همین چند شب پیش بود که تو را با ریسمان محبت به دلش بسته بود و به
محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم سوگندت داده بود که بیاجازه او از خانه بیرون نروی. آخر داغ پس از شهادت پدرت و مجید و مصطفی، تنها تو بودی که چشمانش را رو به فردا باز نگهداشتهای؛ تنها تو. و بعد از رفتن تو دیگر چیزی برای زندگی کردن نداشت؛ هیچ انگیزهای، اما تو که زبان برفها را خوب میدانی و زبان چرب این نیرنگ بازان گرگ سیرت را. نگاهت بدجوری به افق خیره شده است؛
به همان جا که برادرانت - یک روز - رفتند و دیگر برنگشتند.
پیر مردها چشمانشان پر از تنفر است. وزنها نفرینی تلخ بر لب و سختی ابدی در سینه دارند. و تو پنج نارنجک که کمربندات شده است، سرودی خوش بر لبانت جاری است. سرودی سرخ که جز تو و نارنجکهای بسته شده به کمرت، کسی رازش را نمیداند.
«لندرور» یادگار پدرت را تنظیم میکنی؛ روغن، بنزین... همه چیزش آماده است.
و تو که آمادهتر از هر روز، به سوی گزینشی شیرین میروی.
مادرت همیشه نگرانتر است. انگار که چیزی غیر طبیعی در چشمانت میبیند. حرفی که نگرانش میکند لبخندی که میلرزاندش و چشمی که دلش را میفشرد.
به درون خانه میروی - اتاقی که دیوارهایش عکسهای برادرانت را بر سینه دارند - .
چیزی در گوش هر کدام از برادرانت - جداگانه - میگویی... تا مادرت دل نگران نشود، زود عکسها را میبوسی و از تاق بیرون میآیی.
حالا تا پاسگاه اسرائیلیها چند صد متری بیشتر نمانده است. زنها و مردهایی را میبینی که از ایست بازرسی میگذرند... پیرمردها چشمانشان پر از تنفر و زنها دلهایشان پر از نفرین و تو سرودی سرخ در سینهات میتپد...
پا را بر گاز میفشری و سرعت میگیری... ایست... چند تیر هوایی و...
پدر، مجید و مصطفی، هر کدام با یک دسته گل به پیشوازت آمدهاند
خوش آمدی یاسر!
فریاد حیفا
فلسطین، یعنی: تپشهای قلب مضطربِ «الخلیل» در زمهریر جنون و طنین گریههای «اورشلیم» در سوادی وطن.
فلسطین، یعنی: فریاد آتشین «حیفا» برای رهایی از صلیبِ اسارت و تمنّایِ پیکر رنجدیده و زخم خورده «قُدس»، در هنگامه غارت گندمزارهای زرّین، در سکوتی سرخ.
فلسطین، تجربهای است پنجاه ساله از جنونی ناب و بهانهای است برای سرودنِ نسلِ خاک.
فلسطین، یعنی: رشادتهای شگرفِ «ماجد» و شهادت شورانگیز «عبدالله»؛ یعنی، حمله صف شکنانه رحیم و شهادت شیرین «خلیل».
فلسطین، قصهای است پر غُصه که یاسمینها و شببوها را به خوابِ مرگ فرو میبرد و زیتونِ صلح را بر شاخه زمان میخشکاند.
فلسطین، صدایی است مبهم در لابهلای هیاهو و همهمه حقوق بشر، جغرافیایی است سوخته از جور و جفا.
فلسطین، فضایی است فراموش شده در اندوهی مبهم و حماسهای است جاودان.
سرزمین هزار دستان و کشتزارهای کبود.
فلسطین، یعنی: اعجاز الهی، یعنی نگاه ممتد امید بر امتداد مقاومت. یعنی ازدیاد لالههای سرخ پوش و ازدحام شکوفههای سبزپوش.
فلسطین، یعنی: فریاد فشنگها و هجوم سنگها، یعنی فوج فجایع.
فلسطین همزاد مکّه است و فاو. فرزند چوپانانی است که از فرشتگان خط میگرفتند. فلسطین، نفسهای به شماره افتاده زمین است.
فلسطین یعنی: شکسته شدن شمعدانیها، زیر پای «شمعون»های شب صفت.
یعنی انگیزهای استوار برای تفسیر صبح و تجربهای پایدار برای تفهیم صلح.
یعنی ایستادگی زمان در تلاطم ثانیهها و استقامت زمین در فراسویِ حیات.
فسطین یعنی تپشهای قلب مضطرب «الخلیل»، طنین گریههای «اورشلم»، فریاد آتشین «حیفا» و تمنای پیکر رنجدیده «قدس».
شنبه
1 فروردین 1383
28 محرم 1425
2004 .Mar. 20
مادر به بازار میرود تا سینها را بخرد.
مادر با زنبیلی از «سین»های کوچک به خانه میآید.
سیبها در آیینه، رنگ میگیرند. سبزهها قد میکشند.
به مادر میگویم: این قدر دنبال «سین»ها نگرد. سینی را بیاور، «سلام»هایمان را در سینی بگذاریم. «سلام»های ما «سین»ها را زیاد میکنند.
«سلام»، عطرِ سیب دارد. مادر سیبها را در آیینه میچیند.
سیبها جوانند. چیزی نمانده که یک سال دیگر به سنّشان اضافه شود.
خواهر کوچکم میخواهد یکی از سیبها را گاز بزند. میگویم صبر کن، بگذار سال جدید بیاید، سیبها سرخ میشوند.
سال، تحویل میشود. سیبها به سال جدید میغلتند.
خودم را در آینه میبینم؛ هنوز جوانم.
پدرم قرآن میخواند.
مادرم آهسته گریه میکند. سوره الرحمن، سوره مهربانی است.
سوره الرحمن، دو باغ خیلی سبز است که ما در آن راه میرویم و سیب میچینیم.
«فبایّ الاء ربّکما تکذّبان...»
حالا عید است.
درختها، یکی یکی خرقه سبز بهار را میپوشند.
لباسهای ما جوانند. ما لبخند میزنیم. پدر، عیدیهای ما را میدهد. همه ما ثروتمند میشویم. خاکِ فقیر را از یاد میبریم.
زمین ثروتمند میشود. هنوز کمی «زمستان» پشت در خانه است. با او خداحافظی میکنیم. زمستان پشت در سال جدید جا میماند. پنجره را باز میکنیم. در حیاط، غلیان چلچله و شکوفه
است. توحیدِ بهار، خاک را تسخیر کرده است.
بهار! ای رستاخیز سبز! ای رحمتِ معطّر!
دیروز، آخرین برگ زرد از شاخهای درختان افتاد و امروز، تو تمام سبزیها را نقاشی میکنی.
دیروز باغ از بیپرندگی پُر بود و امروز پرنده میچکد از تن درختان.
بگذار تا با تو سبزترین کلمات توحید را بسراییم!
بهار با صدای سنج
مریم سقلاطونی
بهار آمده است
با همان شال گردن سبز
با همان قطیفههای رنگی
با همان دستان لطیف
با همان سر انگشتان مهربان
با همان سبدهای لبریز
با بویی از نیستانهای تشنه
با رد پایی از کوچه باغهای مصیبت
با عطر دلانگیز نی نوا
بهار آمده است
سبز، امّا سرخ...
سپید، امّا سیاه...
درختان هنوز سیاه پوشند
دریاها هنوز متلاطمند
خورشید هنوز از تب تشنگی میسوزد
پنجرهها هنوز پریشانند
نسیم به استقبال سنج زنان رفته است
باد زوزه کشان
چراغ شادی شهر را خاموش کرده است
کوهپایهها شقایق در آغوش، آمدهاند
چلچلهها
شمع در منقار
فروردین را به چله نشینی اشک و اندوه نشستهاند
قاصدکها
پای خاکستری زمین بال میسایند
چشمهها میسوزند
با صدایِ آب آب
بیابانها در تفِ تشنگی، پا برهنه میدوند
فروردین
چلهنشین گنجشکهای کربلاست
چلهنشین کبوتران مسجد النبی است
چلهنشین پرندههای غریب دمشق است
فروردین
آمده است با پیراهنی از اندوه بر تن
و با شال سبزی بر گردن
و با قطیفههایی سرخ و سبز... نیلی و کبود...
صدای پای بهار
امیر مرزبان
از صدای پای عطر گلهایی که میآیند، شاید طراوتی در روح خسته زمین پیچیده که لباسهای میهمانی بر تن میکند. چادر گلدار، شکوفه میپوشد و میهمانی خورشید را آغاز
میکند. بهار، جوشش خون فصلهاست در رگ جویبارها و رودها، گویی که در صور دمیده باشند. جانی تازه در همه جهان میپیچد و رخوت زمستان را، مرگی را که برف سپید پوش این
کفن سرد بر اندامهای کوه و دشت و جلگه و درخت پیچیده، ناگهان از بین میبرد و از زیر جامه برف، زندگی جوانه میزند،
و نوروز آغاز بهار است. میراث گذشتگانی که حرمت این میلاد دوباره را پاس میدارند. نوروز و بهار یعنی تو باشی و رُستن، و تو باشی و رفتن و تو باشی و جوشش، یعنی که یاد بگیری مثل برگهای تازه درختان، جوانه باید زد، یعنی که آموخته باشی، شکوفههای سیب که درمیآیند، رسالتی دارند. یعنی تو وجودت را راهی تابستانی سرشار از میوههای زیبا خواهی کرد.
بهار یعنی حرکت از نوزایی به بارآوری و از بارآوری به اعجاز آنچه که آن را مهر مینامند. بهار، محبت را در جانهای بهاری افزون میکند. مگر در اسطورهها نخواندهای که روزهای اول سال نو، گذشتگان نیز به کنار خانوادههایشان میآیند و تقاضای اکرام و دعا دارند؟
مگر این همه آیین مهربانی و عشق، جز برای این روح تازه است که حتی مردگان خاک را میانگیزاند.
شاید از پس قرنها و سالها، خورشید، همان جوری بتابد که هزار سال پیشتر، در آسمان میرقصید و پرتو گیسوان زرافشانش را به زمین میفرستاد. امّا هر بهار، رجعتی تازه میکند و حرفی تازه میزند.
خورشید هم در این تولد تازه شریک است. و تو باید بیاندیشی که بهار یعنی نوروز و نوروز یعنی روز نو، روز جدید، روز آغازی جدید، روزی تازه، روزی روزتر از روزهایی که پشت سرت بودند و روزی که منشأ روزهایی میشود که خواهد آمد. یک نقطه آغاز، یک مبدأ حرکت.
جایی که تو از او طلب حرکت میکنی... یا مقلب... ای تغییر دهنده قلبهای ما و چشمهای ما، ما را به آنچه میخواهی، راهنما باش. اگر میپذیری که راهنمای ما در این حرکت، آن سرچشمه
جوشان ازلی است.
«یا مُدبّر لیل»: ای آنکه تدبیر کننده روزها و شبهایی! در این روزهای ما از سرچشمه فیض جوشانت اندیشهای کن تا به تو نزدیکتر شویم. اگر یافتهای که نزدیکی او عشق است... یا مُحَوِّل... ! حالا نوبت حل شدن میشود در آنکه از او خواستهای تو را به بهترین حال ببرد. میخواهی مثل بهار که در رگ زمین حلول میکند، تو هم آغازی نو داشته باشی و در عظمت
بیانتهای او حل شوی و میخواهی هیچ شوی در همه او. میخواهی مثل برگهای تازه جوانه زده درختها، از نو، راه رسیدن به او، به نور مطلق و جاودانی عشق را تجربه کنی،
میخواهی در کوله بارت از اندوختههای او برگیری و مسیری را که او فرمان میدهد بپیمایی،
میخواهی بارآور باشی و بارده، میخواهی طاعت و اطاعت و عبادتت با خدمت و خشوع، رنگی تازه بگیرد. میخواهی جوانه بزنی، ببالی، میوه بدهی و میخواهی بروی، میخواهی حتّی
برای او بمیری، میخواهی بمیری در پایان راه تا به او برسی. تا دوباره زندهات کند. تا دوباره آغاز
شوی... تا دوباره بهاری باشی و... تا دوباره بیایی و اوست که از لبهایت میخواند این آرزو را: حَوِّلْ حالَنا إِلی أَحْسَنِ الْحالِ
من هنوز پشت پنجرهام
سیده فاطمه موسوی
یک روز دیگر را نیز در کنار پنجره میگذرانم - هنوز برفها آنقدر زیبا هستند که چشمان مرا از کنار پنجره برندارند - روزهای آخر زمستان است، موقع خانه تکانی - گنجشکها نیز روی شاخه در تکاپویند، شاید آنها هم خانه تکانی میکنند - و من از پشت پنجره تصمیم گرفتهام خانه دلم را رفت و رو کنم - آخر بهشت کوچک زمین در راه است - بهشت، نوید الهی است و ما هر
سال بهار، آن را تجربه میکنیم. بهار، چند روز دیگر از قطار فصول پیاده خواهد شد - مادر برای همه لباس نو خریده است - مادر میگوید امسال عید باید ماهی بخریم، برای سفره هفت سین،
سبزه واجب است؛ همین طور سیب و سنجد و سمنو...
من هنوز پشت پنجرهام و به صدای مبهم پرندگان گوش میدهم - من به نوروزهای گذشته فکر میکنم، بدون اینکه چیزی یادم برود
همینطور پرندگان، وقتی عاشقانه در آسمان آبی بال میسایند. بهار هم مثل همه فصلها قشنگ است
و امسال عید بر سر سفره هفتسین فکر میکنم، به سیب به سرکه، به سنجد به سمنو به سبزه به سکه و به قرآن به سفره هفت سین فکر میکنم و به قاب عکس پدر که هر سال در سفره هفت
سین حضور دارد و ما را مهربانانه نگاه میکند
من هنوز پشت پنجرهام و به نوروز امسال فکر میکنم...
... بهار غزل عاشقانه خداست
مریم سقلاطونی
و تاریخهای جهان، شعله شعله آب شوند
و تا خبری از برفهای سنگین نباشد
و تا کوهپایهها دامن دامن شقایق وحشی شوند
و طعم نورسته گیاهان بگیرد خاک
و تا رودخانهها به راه بیفتند
درختان قامت راست کنند
هوای دشتها، عطر صمیمی گل و سنگ شود
... یا مُقَلِّب القلوب و الابصار
صدای سبز تو در جان کائنات پیچیده
عطر روشن تو، لایه لایه خاک را معطر کرده است
خواب از سرزمین پریده
چلچلهها آمدهاند
سقفها حریر گیاهان نورسته است
و آواز تو در شریان نازک ابرها پیچیده
یا مدبِّر اللّیل و النهار
آسمان، بساط دستهای کریم توست
زمین، سفره سبز مهربانی توست
و سر انگشتان لطیف تو شب را صیقل دادهاند
روز را پای خنکِ رودخانهها کشاندهاند
فانوس از خانههای گلی آویزان است
پرچینها، ردّ انگشتان لطیف باران است
هوا، خنکای رقیق نور است
جادهها، هوای لطیف علفهاست
یا محوّل الحول و الاحوال
اما هنوز دلهامان موسیقی زنجیر و سنج است
دلهامان رنگ و بوی اندوه دارد
پرچمهای سیاهمان هنوز برپاست
نقارههامان هنوز مصیبت است
شانههامان زخمی عَلَمهاست
هنوز پا برهنهایم
اشکهامان گرم و تازه است
کوچههامان عزاپوش است
حوّل حالَنا إلی أَحسنِ الحال
عید یعنی چه؟
مهدی میچانی فراهانی
هیاهوی بازار، یافتن دستان مادر را دشوار کرده است. برای کودکان اشتیاق آلودهای که وسوسه خریدها، قلب کوچکشان را میفشارد. که لذت خرید اشیاء نو، لذت سرشاری است و کالاهای براق، در تابش نورافکن ویترینهای بزرگ، جذابتر مینمایند.
میگویند بهار در راه راست. چیزی نمانده است که به دروازههای این سرزمین پا بگذارد. پس نو نوار و شادان باید به استقبالش شتافت. و من فکر میکنم که بهار یعنی همین.
بیشک، سبز شدن تعدادی درخت و داغتر تابیدن خورشید، حادثه چندان مهمی نمیتواند باشد، آنگاه که حس بهار خواهی در قلب زمینیان نمیتپد. و عید چه معنایی دارد؟ در روز عید هم مثل همه روزهای دیگر، خورشید در ساعتی مثل دیروز طلوع میکند، ظهر میشود، عصر میشود و غروب و شب. و مثل همیشه بادها میوزند و جادهها را میپیمایند و دریاها به ساحل حمله میکنند و پس میزنند. و یعنی اینکه در روز عید هم دنیا مثل همیشه بر سنّت خویش
جاری میشود، بیتغییری. پس امّا چه چیز است تفاوت نوروز و چرا آفتاب عید، گویی زندهتر و معطّرتر میتابد؟
من مردمانی را میشناسم که گلها را میستایند و رودخانههای یخ بسته را دوست نمیدارند. پروانهها را زیبا میدانند و عطر باغات را با جان استشمام میکنند. مردمانی را میشناسم که بادها را معتدل میخواهند و سوزناک سرما، دستانشان را میخشکاند. مردمانی که لذت میبرند، آنگاه که تن به آبهای گرمِ کرانهها میسپارند و عطر شکوفههای وحشی، ریههاشان را پر میکند و تصویر ردیف درختان تازه سبز شده، چشمانشان را آیینهوار، غبار میزداید.
آری! آنگاه که موسمِ روزگاری چنین باشد، نامش را بهار مینهند و آغازین طلیعه خورشیدش را عید. پس حجله بر ورود عروسی چنین میآرایند و پاکیزه و تن شسته، جامه نو
میکنند و بر سنّتی کهن، یکدیگر را فرا میخوانند و بیکینهای، مهربانی به پای هم میریزند و عیدانههای به قرآن متبرک، بر فرزندان باریدن میگیرد. و من فکر میکنم که بهار یعنی همین. و فکر میکنم که اگر سالی طبق تقویم، بهاری فرا رسد، امّا جشنی بر ورودش نباشد و برای مردمان، رودخانه، یخ بسته یا جاری تفاوتی نکند و عطر شکوفهها با بوی دود بخاریهای کهنه سوز
زمستانی فرقی نداشته باشد، بیشک بهاری از راه نرسیده است؛ حتی اگر همه باغات، به لحظهای
بشکفند و همه بادها، مرطوب و زنده بو زند و همه قناریها، یکباره سرودن بیاغازند و همه
رنگین کمانها، به لحظهای در آسمان ظاهر شوند.
امّا این خاک، مردمان گل پسندی دارد؛ مردمانی که عطر بوستانهای بهاری راحتی در میانه تاخت و تاز زمستان حس میکنند. شمیم نسیمهای برخاسته از کرانه جنگلهای سرسبز، حتی
در پاییزترین قسمت سال، در مشام ایشان وزیدن دارد. مردمانی که طلوع خورشید گرم بهاری را از پشتِ ماههای سرد زمستانی گرامی میدارند. پس اینگونه قرار گرفت که آغاز بهار، آغاز سال خورشیدی باشد. که ذوق عطرآگین زیباخواهان خورشید طلب، احترام خود را به روشنایی، اینگونه بیان داشته است.
باری، تمامی زمین، هر سال بهار میبیند و میگذرد؛ بیتأملی. امّا اینجاست تنها جایی که رنگین کمان بهاری که تابش میگیرد، رودخانه زندگی، چندین برابر جاری میشود.
تنها اینجاست که شاهکار آفریدگار را، بهار را، ارج مینهند.
تنها این جاست که به نظاره هر سال مینشینند، زنده شدن جهان را و حس میکنند نفس کشیدن زمین خواب آلوده تازه بیدار شده را.
اینجاست که قیامت را هر ساله، خوب میبینند و چنین آیتی عظیم را آگاهانه، گرامی و محترم میدارند.
اما هیاهوی بازارهای نزدیک عید، مبادا که جایی نگذارد برای اندیشیدن به آنانی که بهار و زمستان ایشان یکی است!
مبادا که نورافکن ویترینهای بزرگ که تنها رسالتشان بلعیدن دسترنجهای چندین ماهه و پس انداز سالیانه است، آنقدر مبهوتمان کند که پسر بچّه کوچک را نبینیم که نورافکنی ندارد و ویترینی، و در حالی که از سرما به خویش میلرزد، با چشمانش از شما میخواهد که روی ترازوی کوچک کنارش بایستید و بعد، سکّهای شاید...
ما را دگرگون کن
طیبه ندّاف
هفت سین دلهامان را به سرسبزی درختان بهاری گشودیم تا روشنایی مهربانیها را در آیینه بهاری چشمهها نگاه کنیم.
حالا که بهار، آهسته با کولهباری از سرسبزی و طراوتْ بارانِ پاکش را بر سر کشتزارهایمان میریزد، خدا را سپاس میگوییم. که برکت را به سفرههایمان آورد.
دلهامان را اگر پاک بود، پاکتر و اگر پاک نبود، پاک میکنیم از هر کینه و دلخوری.
مثل همه درختانی که شکوفههای دوستی را جوانه زدند، ما نیز به خود میگوییم: باید جوانههای دوستی را در دل پاس داشت تا عطر وجودشان، همه چیز و همه کس را معطّر کند.
حالا که آسمان، به آبی شفّاف و روشنش رسیده است، حیف است ذهن ما به صافی و پاکی آن نرسد!
یا مُقَلِّبَ القلوب و الابصار، یا مدبّر اللّیل و النهار یا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوالِ. حَوِّلْ حالَنا إِلی اَحْسَنِ الْحالِ.
ای خدایی که تغییر دهنده شب و روزی.
ای پروردگاری که چشمها و قلبها، به اراده تو تغییر میکنند! دلهامان را به سمت بهترینها ببر و قلبهامان را متحوّل کن.
بهار هست، ولی یک بهانه کم دارد
حمیده رضایی
«بهارا تازه کن شیداییام را
بگیر از من غم تنهاییام را
زمین گیرم تو برگردان بهارا
توانِ آسمان پیماییام را»
میآید از هزارههای دور، از لابلای تقویمهای پیچیده در برف
میآید از اساطیر گنگ، از تاریخ باستان
میآید، با دامنی از شکوفه، با جامی از چکیده رویش، بر خاک میریزد باده سبز روئیدن را
خورشید، بر دیوارههای آسمان میکوبد نورافشانی خویش را.
جریان جویها، سر بر جدار نهرها میکوبد و میجوشد.
هوا بوی نسترنهای نورس میدهد، بوی بابونههای باران خورده، بوی اقاقیا در پیچیدگی بادها.
«یا مقلوب القلوب و الابصار»، میپیچید در لابلای گیسوان بلند بید، میجوشد در منافذ خاک، در رستخیز زمین
ورقهای غیبگو، رسیدنش را مژده میدهند، آنگاه که میرسد با ردّ پایی از گلهای سپید، با خوشههای شکوفه آویخته بر گردن، با لباسی از حریر آسمان
ورق میخورند پنجرهها و چون کبوتران رها، بال میگیرند در آسمانی فرادست، در آسمانی یکدست
زمین، پارهای از بهشت میشود، با درختان سر به فلک کشیده؛ درختانی با ردایی از سبز، از سفید، از هفت رنگِ رویش بر آسمان دوخته میشود رنگین کمانهایی تازه.
بهار میرسد؛ دست افشان و پایکوبان، بر تیره خاک افسرده و وامانده از فصل خمود برف.
میآید و پوست خاک کشیده میشود بر پهنای زمین، با جوانهها و سبزهها.
خورشید، تا بندگیاش را بر صفحه آسمان غزل میسراید
هوا، بوی رسیدن میدهد
تازگی در زوایای خاک جوانه میزند، امّا:
بهار هست ولی یک بهانه کم دارد
بهار یک غزل عاشقانه کم دارد
مسیرها در خویش میپیچند از بوی بهار، امّا کجاست شمیم آمدن بهاری تازهتر که مشام زمین را پر کند؟
پنجرهها باز میشوند با رسیدن آغاز فصلها، امّا آسمان، مجال بال گشودن نمیدهد
بهار میرسد، امّا نه آن بهاری که باید.
یک شنبه
2 فروردین 1383
29 محرم 1425
2004 .Mar. 21
در این بامداد گشایش، به رمز روشنِ «یا زهرا»، درهای استجابت را میگشایند.
این نوروز، نوروزِ حماسه و شهادت است.
نوروزی است که باید سپاهیان سبزِ بهار، به پیش بتازند.
و خاکِ غصب شده را از چنگال پاییزیهای زمین برهانند.
در این بهار، شکوفههای سرخ شهادت میشکفند.
در این بهار، شاخههای دعا، گلِ استجابت میدهند.
رمزِ روشنِ «یا زهرا»، کلید فتح دروازه سپیدهدم است.
رمزِ «یا زهرا»، منوّری ابدی است که خاطرهاش تا همیشه، شبهای «دزفول» و «شوش» و «اندیمشک» و «تنگه رقابیه»، را روشن خواهد کرد.
خاطرهای که تا همیشه رودخانه «کرخه» را به تلاطم درمیآورد.
این نوروز، نوروز پرواز و رهایی است، نوروزِ رفتن و پیوستن است.
این نوروز، رستاخیز خون و شکوفه است.
شکوفههای این نوروز، از خون و آتشند. همرزمان، یکدیگر را با گریه در آغوش میفشارند.
همه دلها آماده شنیدن رمز عملیات است.
همه، پوتینها را محکم بستهاند. شوقی عظیم و شکوهمند، در دیدگانِ منتظر میدرخشد.
در این بامداد، به رمزِ روشنِ «یا زهرا»، درهای شهادت را میگشایند...
«تحویل» سال و برگههای شهادت
محمدسعید میرزایی
اکنون کبوتران عاشق، فوج فوج آماده پرواز میشوند.
اکنون شوری الهی در سینهها موج میزند.
برگههای «شهادت»، یکی یکی، همزمان با سال جدید، «تحویل» داده میشوند. حالا عطر کربلا، تمام منطقه را فرا گرفته است.
دلها خود را آماده معاملهای بزرگ میکنند. معاملهای که یک روی آن ظفر است و سوی دیگرش شهادت.
هر کسی در فتح مواضعِ خفاشان دشمن، دستی و تفنگی برداشته باشد، به افتخاری بزرگ دست یافته است و هر کس قله «شهادت» را فتح کرد، به افتخاری بزرگتر. آری! هنگامی که «فتح» و «شهادت»، با هم در میآمیزند، فتح المبین، فتح المبین میشود.
فتحی که آنقدر آشکار است که هیچ کس نمیتواند انکار کند. و این فتح، نخست در جانِ عاشقان است، که چون جان عاشقان گشایش یافت، درهای آسمان نیز گشاده میشوند و خداوند،
آنان را با لشکریانی که کسی نمیتواند شان دید، یاری میکند.
و از اینسان است که خداوند فرموده است: «إذا جاء نصر اللّه و الفتح»
هنگامی که «نصر» و یاری خدا فرا رسد، «فتح» نیز فرا میرسد و «فتح» الهی، هم غلبه بر مشرکین ظاهر است و هم گشایش قلبها و جانهای مردمان است: «و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجا»
تا پذیرای دین خدا گردند و در آن داخل شوند...
و اینگونه است که امروز نیز خاطره «فتح المبین»، فراموش ناشدنی است، فتحی آشکار، که فوج سبز پرندگان سبکبال، آن را آفریدند.
«فتح المبینی» که عزّت را در دنیا و آخرت برای آن عاشقان دریا دل به ارمغان آورد.
جرم من چه بود؟ جرم ما چه بود؟ مگر من و ما، فرزندان این خاک، مگر من و ما نیز هموطن نبودیم؟ مگر آنان که آن روز به خون کشیده شدند...
جامه مذهب بر قامت ما شاید چشمان کسانی را آزرده بود و بیشک چنین است؛ امّا این نیز گناهی نیست مستوجب چنان مجازاتی.
ما فروشنده نبودیم و جرم، همیشه این بوده است. همیشه خریداری هست و کالایی، امّا من و ما، بازرگانی نمیدانستیم.
همیشه خریداری هست، امّا ما کالایی برای فروش نداشتیم یا آنچه آنان میخریدند، فروختنی نبود.
گناهی نابخشودنی در مکتب آنان که کهکشان را خریدنی میخواهند.
و ما به حراج نبردیم، خود را، مذهب را، عقل و وجدان و ایمان را و جامهای را که رسالت ما را چنین مقرّر ساخته بود.
و میگفتیم، چنانکه مقتدای ما همیشه گفته است، از انسان و فطرت آزاد الهی، از ظلم، از کفر
و گفتیم که باید برخاست.
و گفتیم که این سرزمین و این مردم، کالای تجارتی نیستند.
و گفتیم که از آن روز که در گوشهایتان اذان خواندهاند، بار رسالتی بر شانههای شماست مردم! پس آن که «اشهد» میگوید، تن به ظلم نمیسپارد،
آن که «اشهد» میگوید، میخانه را در کنار مسجد برنمیتابد.
آن که اشهد میگوید، شرافتی را میشناسد که غیر، هرگز نخواهند شناخت.
آن که «اشهد» میگوید، تن به سیطره آنانی که اشهدگویان را خواب میخواهند و یکسره لای لای میخوانند، نمیسپارد. پس هرگز به گهواره جنبانی دایهگانِ خنجر نهان کرده در آستین چشم نمیبندد و کودک ایمانش را برای ارتزاق، به سینه زهرآگین نامادران نمیسپارد.
باری! گناه من این بود.
من - علم خواهِ فیضیّه - حقیقتجوی جوانِ مدرسه ایمان، هرگز از یاد نخواهم برد آن ساعتی را که خون، حوض حیاط مدرسه را سرخ مینمود؛ چندان که ماهیان قرمز راحتی لحظهای نمیشد پیدا کرد، ماهیانی که هر روز در زلال سالم آب و در زمینه آبی رنگ حوض چونان عقیقی
سرخ رنگ میدرخشیدند.
هرگز از یاد نخواهم برد سرهای شکسته را و عمامههای سرخ که روزی سفید بود.
و سینههای شکافته از حجم سربهای آتشین.
و از یاد نمیبرم سلولهای نمور و سردِ پیش از حادثه را و شکنجه گاهها و آنان که هرگز از سلولها بیرون نیامدند و نیز آنها که هرگز به سلولها وارد نشدند و پیکرهای شهید آنان که بیتفاوت، در حیاط سرخ رنگ فیضیّه رها شدند.
و از یاد نمیبرم رفیقانی را که از ایوانهای فیضیّه به حیاط پرتاب میشدند؛ چنانکه صدای شکستن استخوانها، هنوز گوشهایم را میخراشد و از چشمانم زلال، بیرون میپاشد. و مگر
میشود از یاد برد دستهای خالی بیدفاعی را که فقط کتاب را میشناختند و قلم را، در مقابل آن همه باتوم و اسلحه و ناسزا و آن همه دژخیم مهیّا و مترصّد.
حالا گذشته است، سی سال. جز لوح یادبودی و مراسم دو ساعته سالانهای... امّا زمان در من گویی متوقف مانده باشد، سی سال. و یا انگار که ثانیهها؛ همان ثانیههایی که حادثه را در خود حمل میکنند، آن ثانیهها گویی در من کشدار و آهسته میگذرند؛ چنانکه سی سال، زمان در من کشیده شده باشد. از مبدأ فیضیّه تا بینهایتی که نمیدانم کجاست. گویی که خاطرات حادثه،
آنقدر بزرگند و جاری که در قفسِ روزها و سالهای گذشته نگنجیندهاند و در سراشیبی تاریخ،
جاری شدهاند و هر چه فروتر میآیند، سیل گونهتر و سنگینتر اعلام حضور میکنند. باید
دانست که خاطرات بزرگ، هرگز میرا و فانی نبودهاند، بهویژه آن حوادثی که به ثمری نشسته
باشند. اهالی فیضیّه، هرگز بار رسالت بر زمین نگذاشتند و شهیدان خود را با گمنامی ماهیان قرمز رها نکردند. چنانچه عاقبت، همه آن خونها و شکنجهها، همان طنابی را تنید که بر گردن
مجسّمه هیولا، روزی پایینش کشیدند.
و اینک من هنوز زندهام و نفس میکشم. هنوز زندهام به انرژی حیات بخشی که خاطرات افتخارآمیز در من به ارمغان آوردهاند. و بیشک یاد آن یادها، با من و بیمن و بیحتی هیچ کس، همواره در عمیقترین قسمت ذهن این سرزمین جاری خواهد بود. و خونهایی که اینک چونان
ماهیان قرمز، در پس زمینه آبی این آسمان، تا جاودان خواهند درخشید و بیشک، این ترکیب،
همان رنگین کمانی است که پس از هر توفانی در آسمان طلوع میکند، آنگاه که خورشید گرم
نیمروزی، دوباره دامن میافروزد.
منارههای سرخ
حمیده رضایی
و چشمهای جاری در آسمان، سخت در هم گره میخورند، دیوارها بر سر میکوبند، خاک مچاله میشود اندوه بینهایت خویش را
درها بسته میشوند از واهمه،
بر دیوارها کوبیده میشوند کبوتران تازه بال و پر گرفته،
خاک بوی طغیان میدهد،
بوی خون خاک تکّه تکّه در هم فرو میریزد، حادثهای تلخ در یک قدمی پرسه میزند.
دستهایی شوم، با جوانه پنج خنجر از نیام کشیده، بر خاک چنگ میاندازد؛ دستهایی سرشار از شب، سرشار از گناه.
ردّ چنگالهای ابلیس، بر خاک کشیده میشود.
در لابلایِ پیچیدگیِ صدای بهار، با خاک کفتارها روی خاک ریشه میدوانند؛ آن گونه که علفهای هرز.
هزاران خفّاش، فیضیّه را بال میزنند. هزاران کفتار میدرند دیوارهای نورس فیضیه را. درد، در ارکان خاک میپیچد. خورشید تیره میشود، آنگاه که شب، او را در دهان باز خویش هضم
میکند.
تندبادی میوزد، چراغهای آویخته بر دیوارها طغیان میکنند و مشتِ باد، گلویِ شعلهزادشان را میفشارد. هوا بوی فاجعه میدهد، کتابها ورق ورق در باد میچرخند، صدای
قهقهه ابلیس که در تاریکی چشم میچرخاند، در زوایای تاریخ میپیچد. درهای حجرههای فیضیّه به دیوارها کوبیده میشود، شیشهها میشکند و فیضیّه زیر چکمههایی از جنسِ شب
مچاله میشود.
فیضیّه در خون میتپد و هزاران کبوتر خونین بال در آسمان، سیاهی روز را بال میگیرند. صدا نزدیکتر میشود، منارهها بوی خون میگیرند، فروردین بوی خون میگیرد، بوی رسیدن،
امّا در خون موج زدن.
دستهایی خونین، دیوارهای فیضیّه را مُهر شهادت میزنند.
قطره قطره خون فیضیّه در رگهای شهر میدود، میجوشد و اندوه دیر سالش را موج میزند.
آسمان رسوب میکند در تیرگی خاک.
صدای زوزه کفتارهای وحشی، خوابِ خاک را میآشوبد. درهای فیضیّه بسته میشود و خون میجوشد از در و دیوار فیضیّه؛ آن گونه که فردا جنون میجوشد از هر گوشه شهر.
لحظهها، آبستن واقعهای شومند
هوا، طعم خون میدهد ... ، مرگ، در دستهای فاجعه زاده میشود، تا وقاحت بیشرمانه، بشر را به تماشا بنشیند ...
مرگ، میآید و فاجعه میآفریند... و این بار «فیضیه» در قهقهه مستانه کرکسها گم میشود
فاجعه، سایه نفرتانگیز خود را بر بام فیضیه، میافکند ...
کرکس خونآشام، به رقص درآمده و فوج فوج کبوتر را از بام فیضیه، به تقدیر خونین مرگ فرا میخواند ...
دسته دسته پرستو، در چنگال کرکسان مچاله میشوند.
از بام، ستاره ستاره نور، افول میکند و فیضیه به این میاندیشد که بیشرمی تا کجا؟
خون، بر سنگفرش جاری میشود
خون، به در و دیوارها نفوذ میکند
خون به اعتراض، به آسمان بلند میشود، خون قد میکشد ...
خورشید، یک روز تمام، از صبح تا غروب، غم انگیزترین جنایت انسان را خون میگرید
یک روز تمام، کرکسها میچرخند و میرقصند و میکشند و... .
به گمانشان بال پرواز از کبوتران را شکستهاند ...
به خیالشان، تیر به ریشه اندیشههای سبزشان زدهاند...
میپندارند که با کشتن کبوتر، پرواز تعطیل میشود.
خون، خشک نمیشود... ، خون به ناحق ریخته شده، هرگز خشک نخواهد شد. خون حرکت میکند... خون قیام میکند... .
یک روز تمام، کرکسها، چرخیدند و در قهقهه مستانهشان، خون کبوتران را سر کشیدند...
و عصر هنگام! «فیضیه»، مرگ فرزندانش را، زانوی غم بغل میگیرد...
و غریبانه ضجّه میزند... عباهای خاکی به خون نشسته و پرستوهای در خون غلطیده را و پرواز سرخ کبوتران عاشق را ...
محدثه رضایی
فیضیه در خون، فیضیه زیر چکمههای ستم زمان
علم و دانش و ایمان و معرفت در چنگال زور جهل
زمان در آستانه ایستادن، نفسها در سینه حبس و تاریخ، شاهد ورق خوردن یک حادثه دیگر؛ حادثهای در بطن خون، حادثهای در اوج نابخردی حکومت شیطان.
قلب معرفت فرو ریخت، معصومه علیهاالسلام قم، اشکآلود و پرندگان حرم، شاهد به خون غلطیدن پرندگان همسایه خود و زمین فیضیه، پر از پرهای سفید کبوتر.
گنبد طلایی حرم، سرخ و نالههای کبوتران معصومِ همسایههای حضرت معصومه، در اوج مظلومیت.
خون جوشانِ حقیقت بر روی دیوارهای فیض الهی، فیضیه.
سخنها در گلو ناتمام و بحثها در خون این حادثه شناور و چکمههای بیرحم و دستهای ستمگر و استغاثه کبوترانه و... . و فیضیه سرخ.
و مدرسه خونین.
درس آن روز، با خون تدریس شد.
آن روز، همه شاگردان، مدارج نور را با رتبه خونین خود با موفقیّت طی کردند.
و آن روز، فرشتگان برای تشییع سرخ آسمان، به زمین هجرت کردند.
آن روز، قم قیام کرد
پرندگان حرم، روح پرندگان همسایه را دور تا دور گنبد طلایی طواف دادند و گلدستهها، پیشانی خود را به آبی آسمان کوبیدند
حرم میگریست در سوگ کبوترانه همسایههایش؛ همسایههایی که هر روز صبح، بر روی بال ملایک، مسیر خانه تا مدرسه را به شوق «لقاء اللّه» میپیمودند.
و پرواز، جواز ورود آنها به آسمان شد
و پرواز، آسمانی بودن آنها را اثبات کرد.
و پرواز، راههای ناشناخته آسمان را به آنها نشان داد.
و آنها، جغرافیای آسمان را شناختند و تاریخ آسمان را خواندند و فلسفه آسمان را به تفسیر نشستند و کلام آسمان را بحث کردند وفقه آسمان را فهمیدند و اصول آسمان را دانستند و صرف و نحو آسمان را صرف کردند و تفسیر آسمان را نوشتند.
در آسمان حل شدند؛ خود آسمان شدند
و آسمان، آن روز، روی دستهای عزادار تشییع شد و کبوترانِ حرم، آن روز، هزاران بار در آسمان، در عزای آسمان، به رسم کبوترانه خویش چرخیدند تا اینکه آسمانیها را به خاک
سپردند.
آسمان و خاک یکی شد و «آسمانْ خاکِ» جهان، سرزمین جدیدی بود که به دست نور کشف شد و در اشراق آینهها به ثبت رسید.
سه شنبه
4 فروردین 1383
1 صفر 1425
2004 .Mar. 23
کودکان خورشید را بر مرکبهای بیکسیشان سوار کن!
تکههای دلت را در میان دشت بگذار و خاطرات زخمیات را در میان نیزههای شکسته!
میدانم بغض وداع در گلویت سنگینی میکند و داغ غربت بر دیوارهای سترگ سینهات چنگ میزند؛ امّا چشمهایت، تفسیر سوره صبرند که از چشمه کوثر جاری شدهاند.
نگاهت، آرامترین نگاه خیره به سرنوشت است که ریشه در باور «ما رأیت الاّ جمیلا» دارد.
کودکان خورشید را بر مرکبهای اسارت سوار کن! چشمهای نانجیب کوفیان و دلهای بیمار شامیان در انتظار نشستهاند. کاروانی کوچک که آئینه غربت دین خداست، کاروانی کوچک
با سینههایی صد چاک، کاروانی کوچک با زخمهایی عمیق، زنجیرهایی سنگین، مرکبهایی بیجهاز.
این کاروان، راز سرخ عاشورا را تفسیر میکند، حکمت عشق را مینمایاند، بساط تردید را در هم میریزد، حقیقت خون حسین علیهالسلام را فریاد میکند.
این کاروان، مسؤول انتشار سختترین واقعه تاریخ است، بازتاب سرخترین خون، مظلومانهترین سرنوشت، غریبانهترین حقیقت.
کودکان خورشید را بر مرکبهای بیکسیشان سوار کن! اسارت، فریاد آزادی است که از خنجر زخمی کاروان میتراود. اسارت سیمای عزّت است، امتداد شهادت است، تفسیر رشادت است، در منطق کاروانی که تمام دردهای عالم را در سینه معصومش جا داده است.
قیامت شام
خدیجه پنجی
یک دنیا مصیبت پیش رویتان به انتظار نشسته است. شام، با تمام تیره روزیهایش
شام با تمام غمهایش.
شام، برای شما آغوش گشود! حکایت پریشانیتان در این دیار به اوج خود خواهد رسید. قافله بلا کشیده! به سرزمین آوارگیها خوش آمدید.
بازماندگان قبیله شهادت! به وادی غم خوش آمدید. اینجا شام است
در این خاک، رد پایی از ایمان نخواهید دید.
در این خاک، نامردمی رواج دارد
در بازارهای شام، مردانگی را به هیچ میفروشند.
مردمان این سرزمین، همه کورند و کر. میبینند و خود را به ندیدن میزنند. میشنوند و خود را به نشنیدن میانگارند.
اینجا شام است؛ سرزمین گرگهای انساننما.
هوای این دیار، مسموم است.
این سرزمین رو سیاه تاریخ است ... ، لحظه لحظهاش با زجر و غم رقم خورده
حکایت پریشانیتان در این دیار به اوج خواهد رسید ... خود را برای مصیبت آماده کنید ...
قصر یزید، برایتان آغوش گشوده
هنوز امتحان شما ادامه دارد ...
صبور باشید، چشمانتان را به صبر دعوت کنید؛ قرار است شاهد چوب خیزران و دندان باشید،
این ماجرا، پشت آسمان را بشکند عجیب نیست!
صبور باشید... ! خرابه شام پیش روی شماست ... صدای گریه طفلان بیقرار اگر لرزه بر کائنات بیافکند، عجیب نیست!
محکم بایستید که از ماجرای سر بریده در طبق، اگر عرش خدا بلرزد، عجیب نیست!
شام، با تمام تیره روزیهایش به انتظار شما نشسته و ورودتان را به هلهله و شادی ایستاده! بازماندگان قبیله پرواز! اینجا شام است؛ نقطه عروج شما! آغاز رسالت آسمانیتان!
قصّه هنوز به اتمام نرسیده. کربلا هنوز ادامه دارد. عاشورا به ظهر ختم نگشته، لحظه لحظه شام، بند بند اسارت شما، ادامه عاشوراست.
خون حسین علیهالسلام، در شام خواهد جوشید.
خون حسین علیهالسلام، در شام قیامت خواهد کرد.
خون حسین علیهالسلام، هرگز راکد نمیماند.
ذوالفقار زبان زینب
محمد کامرانی اقدام
شبی بیشکیب بود و لحظههایی غریب. زینب میبایست بر فراز فریادها میایستاد و درخشش خونین آفتاب را به خفتگان در خرقه خوف خزیده نشان میداد و یزید، این واژه اضافی
را از قاموس تاریخ حذف میکرد.
اوّل ماه صفر است و آغاز محرّمی دیگر. زین العابدین علیهالسلام حسین گونه، شهادت را به ذلت
ترجیح میدهد. رقیه، جای خالی برادر شش ماهه خود را پر میکند.
آفتاب طلوع کرده است و هفتاد و دو خورشید آفتاب گستر، بر فراز ایوان آراسته و تخت مرصع و کرسیهای زرین و سیمین یزید، چشم انتظار توفانی هستند که از جانب خرابه شام بوزد
و چون آتشی متلاطم و خشمی خروشان، شکوه پوشالی شامیان را در هم کوبد.
شام، منتظر زینب است؛ منتظرِ ذوالفقار زبان زینب که: «وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا ایُّ مَنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.
اوّل ماه صفر بود و آغاز محرّمی دیگر. کاروان کربلا بود و هفتاد و دو حماسه جاوید که در پشت دروازههای دمشق ایستاده بودند. کاروان کربلا بود و هفتاد و دو آفتابِ بیتاب. هفتاد و دو خورشید آمده بودند تا تاریکی شام را نشان تاریخ دهند. کاروان کربلا آمده بود تا شرارت و شقاوت شهر را به آتش کشد. کاروان کربلا آمده بود تا نقاره زدنها و دف زدنهای شامیان و
کوفیان را در نفرین ابدی دفن کند. شام نیز مثل کوفه، سرشار از شوق بود و شعف.
زینب شکیبا و بیپروا، چونان شعلهای تند و تیز، تمام افسونها را به آتش کشید. در
رگهایش غیرت حسین بود و در کلامش آتش عشق علی. زینب که بغض نهفته در نگاهش را تا شام نگاه داشته بود، اینک توفانی و کوبنده، بیتاب و بیقرار به ملاقات حادثهها میرفت. از صلابت و صبر زین العابدین، صدای زنجیرها بلند بود، و غل و زنجیر، از هر م تن تب دارش،
مذاب. فریادش بلند شد که: «اِنّما یُریدُ اللّه لِیُذهِبَ عَنْکُم الرِّجْسَ اهل البَیْتِ و یُطَهّرَکُمْ تَطْهیرا».
چه دردآور است بر دلهای مجروح و سینههای پرسوز یاران، یاد روز صفین؛ روزی که خشک مغزان، گلوگاه باطل را از پنجههای عدالتِ تو، به درآوردند، روزی که عصبیّت کور، در برابر ذوالفقار آختهات سپر شد تا دشمنی کهنه سفیانی را - با نفسهای مسمومش - هنوز دمی دیگر، مجال آلودن روان انسانها باشد. تا حِزب شیطانی بنی امیّه، فرصت مسخ دین محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بیابد.
تا دیگر بار، فرزندان صَخر و عاص، آموزههای نبوّت را به سُخره گیرند.
... و خدعه؛ زهدفروشان را باید به ظاهری فریبا غُرّه کرد، پس کُفر برای ماندن، فریاد «وا اسلاما» سر داد و ورق نوشتههایی چند را به نام «قرآن» بر نیزههای تزویر برکشید. آنگاه، چشم بصیرت را ناوک نخوت آزُرد و عفریت فتنه، قلب حقیقت را نشانه رفت.
فریاد برآوردی: «بنگرید که از نَفَس خصم، دمی بیش باقی نمانده، بر آن بتازید که نه اهل دینند و نه مرد قرآن، دعوت اکنون ایشان به حکم خدا، سخن حقّی است که از آن باطل را اراده کردهاند،
اینان کتاب خدا را بر نیفراشتهاند، مگر بر آهنگ نیرنگ». کج اندیشان، تو را در چنبره خشم خویش گرفتند و تیغ به کف و کف به دهان، به کُشتنت تهدید کردند و از به سرانجام رساندن امر الهیات بازداشتند.
ندای دجّالوش تفرقه، این بار از حلقوم آن سیه دل کِندی، اشعث، درآمد که: «اگر از پیکار باز نایستیم، گرد مرگ بر چهره دودمان عرب مینشیند و حُرمتها از میان میرود و زنان و فرزندان،
به تیره بختی گرفتار میآیند.» و چنین یارانت را پراکند و جانت را از زهر زبان خویش آکند.
خاندان جگر خوارگان، از دست انتقام الهی رها گشت و مجالی دوباره یافت تا خدنگ کینه خویش را روزی دیگر به خون پاک فرزندان زهرا علیهاالسلام رنگین کند. و «دَوْمَةُ الْجُنْدلْ»، دامی بود گسترده که کور باطنان پر مدعا به آن در غلطیدند و از آن بیرون نیامدند، جز آن که عزت و شرف مسلمانان را به حماقت و کوتهنگری خویش فروختند و اسیر چنگال هوس آلود امویان شدند.
در این میانه، همان وادادگان حکمیت خواه، تو را تُهمت کفر بستند، تو را از نخستین ایمان آورنده، ای هماره سر فرود آورده بر آستان جلال و جمال خدا!
پیش نگاه دردمندانهات، نیشخند دسیسهگر شام، بسی زجرآور بود، امّا تو خار در چشم و استخوان در گلو، شکیبایی ورزیدی.
شکیبایی کردی، امّا به تاریخ آموختی که نیک بنگرد چگونه کوتهبینی و قشریگری، چون آفتی به جان اُمّت میافتد و از شجره طوبای شریعت، جز قالبی تُهی باقی نمیگذارد و زلال جاری اندیشه را به مرداب عَفَن جمود مبدّل میسازد.
رنج صحبت متعصبان را بر جان خود هموار کردی تا به بشریت آشکار کنی در گریزگاههای ایمان و کفر، چگونه الحاد و زندقه، عَلَم دین برمیفرازد و منافقانه، خداییترین مردان را رَمی به ارتداد میکند و نفرینشان را روا میدارد.
و چه مظلوم بودی تو ای بزرگ مرد!
پنج شنبه
6 فروردین 1383
3 صفر 1425
2004 .Mar. 24
به «قانون» تو اگر «شفا» بگیریم، از دستهای توست و رازی که در چشمهای کودکی اهل ماوراء نهر جوشید و درختی شد بارآور که سایهای بر کل ارکان علمی جهان دارد.
ای نام جاودانه، ای علم بیدریغ ... تو در آینه آموختن چه دیدی که شمعوار سوختی و آموختی و آموزاندی؟
58 سال آتشی بر وجود پور سینا بود که کائنات و هیأت، پزشکی، حقوق، فقه، عرفان، و حتّی عشق هم آرامش نکرد. بادیهای بود که او با پایی رنجور از ستم جهل و تیغ ظلم، به موشکافی در ارکان هستی و تدبّر در آفرینش میپرداخت.
پور سینا خسته بود آن روز که در همدان سر به بالین خاک میگذاشت؛ خسته! زخمهایی که تن ایران زمین را تکه تکه میکرد روح او را سوزانده بود و خسته از همه چیز، یاد روزی میکرد
که زمین، پذیرای چشمهایش شد.
و او میدانست دنیا هرگز از آن کسی نخواهد بود.
او را حسین نام نهادند. پسر عبدالله بود و از دودمانی اهل فضل. امّا ماندن را به شیوه اجداد خود نمیخواست و رفتن را راهنمای خود کرده بود، وگرنه جامه امیری و وزیری، بارها بر تن او نشسته بود و بیرون شده بود... و بنده خدا، هیچ جامهای را جز خدمت به خلق و تفکر و تعبد در او، دوست نداشت.
پور سینا بود و سالها دربدری، سالها هجرت و اندوه، فقط به خاطر اینکه نمیخواست مثل دیگر اندیشمندان زمان خودش، طوطی دربارهای رنگارنگ سلاطین جاهلی باشد که قصرهایشان را از دانشمندان بزرگ پُر کرده بودند، در حالی که خود از حسد و جهل و ظلم، مدام روی دستهای هم بلند میشدند.
و رفتن، سرآغاز حرکتی شد که تا روز مرگ او را رها نکرد؛ آنگونه که حتّی اگر لحظهای فراغت نصیب او میشد، ولولهای در جانش میافتاد، شوری ناگزیر او را به رفتن میکشاند و باز میرفت تا آن جا که خورشیدهایی را که در دلش میتابیدند، راهنمایش باشند و رفتن، میراثی
است که پور سینا برای ما نهاده است ...
شنبه
8 فروردین 1383
5 صفر 1425
2004 .Mar. 27
گوشوارههایت کو رقیه؟
چرا صورتت نیلی است؟
گیسوانت چرا بوی آتش میدهند؟
چرا پیراهنت پاره است؟
چرا دستهای کوچکت زخمی است؟
چرا بازوانت کبودند؟
چرا آهسته آهسته قدم برمیداری
مگر پاهایت زخمیاند
مگر انگشتان کوچکت شکستهاند
چرا چشمهایت را میبندی؟
سرت را بر زانوان عمه بگذار، رقیه!
چشمهایت را مبند!
بگذار تا باران خون رنگ چشمانت
آبروی این شب سیاه را ببرد
بگذار تا ردّ تازیانه بر بازوانت
پرده از چهره ستم بردارد
بگذار تا صدای روشنت
گوش شام را کر کند
بگذار تا پاهای برهنهات
کمر شام را بشکند
بیابان را شعله شعله بسوزاند
بگذار برق چشمان خونبارت
زمین را یک جا چنگ بزند
بیدار شو!!
ببین چه بر سر کاروان آمده است!
ببین چه بر سر خیمهگاه آمده است!
رقص شمشیرها و تازیانهها را تماشا کن!
ببین چهقدر کوچهها سنگدل شدهاند،
چهقدر آسمان گرفته است،
چهقدر مرگ میبارد!
زخم تازیانههایت را بپوشان رقیه!
دیگر سراغ گاهواره را از من مگیر
دیگر دل سوختهام را آتش نزن
لبهای خونیات را بپوشان!
اینجا شام است
شام بیحرمتیها
شام نیرنگها و دسیسهها
شام کسالتآور رنج
شام بدبختی و پریشانی
شام زنجیرها و شلاقها
شام تهمت و مصیبت
شهر بامهای سنگ انداز
شهر کوچههای دشنام
ما به پای بوسی شکنجه آمدهایم
به پای بوسی تازیانه آمدهایم
مگذار تا صدایت را خفاشها بشنوند
مگذار زخمهایت را شماره کنند
چشمهایت را منبد رقیه!
مرا مسوزان!
از خرابههای شام سراغت را بگیرم یا از تلّ زینبیه؟
در کاروان اسیران جستجویت کنم یا در گودی قتلگاه؟
که چشمهای تو، هم خرابههای شام را زیابت کردند و هم تلّ زینبیه را به تماشای خون نشستند و هم در کاروان اسیران، زیر باران شکنجه و سنگ، خون گریستند
کربلا از نگاه کودکانه تو زیباتر است
که چشمهای تو هم گودی قتلگاه را
هم به آتش کشیدن خیمهگاه را
هم تازیانه بر بدن پاره پاره شهیدان را
و هم زخم زنجیر و تهمت را به تماشا نشستند
چشمهایت را مبند رقیه!
ما را به میهمانی شلاق و شمشیر آوردهاند
برایمان جشن خون و گریه به راه انداختهاند
مجلس دشنام و تهمت ترتیب دادهاند
ما را بر سر سفره خون نشاندهاند
با سنگ به استقبالمان آمدهاند
با تازیانه تحویلمان گرفتهاند
مصیبت تو را در گوش کدام سنگ بخوانم که
ذره ذره بشکند.
ای صوبر سه ساله!
که خداحافظی تو
سر آسمان شام را بر جادهها کوبید
و استخوان پیشانیِ زمین را
رشته رشته کرد.
که خداحافظی تو
پیراهن مرگ بر تن دریا کرد
اندوه تو، گریبانگیر عالم شده است
ای طعمه تازیانههای بیرحم
ای هوای گُر گرفته اندوه
ای بنفش دقایق دمشق
ای شام! ای دیوارهای تا همیشه نامرد! صدایت، آهنگ ناموزون دشمنیست، خاک در هم خواهد پیچید آن چنانکه نعره میزنی
چشمهایت گودالهای جهنّم است که شعله میکشد بر خاک
هوایت دوزخیست، آبستن حادثههایی تلخ.
ای شام! ای پیچیده در حرارت عصیان! محکمتر بزن این تازیانههای پی در پی را که فردا از جای تازیانهها، هزاران بهار جوانه خواهد زد. خرابههایت، آرامگاه ملایکیست که بر دیوارههای ویرانِ شرم سر میکوبند
چشمهای گستاخت، گردباد دوزخی است که ویران میکند
به پیشوازمان آمدی، با هزاران دسیسه، با چشمهایی از آتش به پیشوازمان آمدی، با خنجرهای از نیام برآمده، با شلاقهای بیرحم
این خاک، مظلومیتمان را در خود خواهد پیچید.
به باروهای شهر، کمند انداخته پنجههای در خون شناور ابلیس. کجاوههایمان را به کجا میبرید؟ از شهر صبر آمدهایم
از کوفه، از دردِ چاههای نخلستان شریانهایمان موج میزند به کجا میبرید کجاوههامان را؟ کربلا روبرویمان تکرار میشود، آنگاه که دروازههای شهر، به استقبالمان، با پنجههای نامرد، چنگ بر چهره تاریخ میکشد
هنوز خورشید، عزادار واقعههای دیروز است.
آه ای دوشیزه شبهای شیون و شعر! از این پس بر آغوش خسته ویرانهها، خوابِ پروانههایی را میبینی که بر شاخههایِ نازکِ احساست یخ میزنند.
گریه نکن! خرابههای شام، گهواره توست
هزاران فرشته برایت آغوش گشودهاند، گریه نکن! ارکانِ این هنگامه، روزی بر صخرههای تاریخ نوشته خواهد شد
فردا، اشکهایت بر شاخههای خشک شهر شکوفه خواهد داد
فردا خرابههای شام، فرشتهای را تا آسمان عروج میدهند و ملایک، او را دست به دست میکنند.
فردا خورشید در کنج خرابههایِ سفّاک شام غروب میکند.
شام، شهر ستمهای پیاپی! هوای لبریزت بوی گستاخ حادثه میدهد
کربلا روبروی خرابهای خاموش نفس میزند
هیچ بارانی سیاهیات را نخواهد شست که هر چه شب در منافذِ خاکت رسوب کرده است
ای شام! ای دیوارهای تا همیشه نامرد!
شعله بر دامان سوخته
حمزه کریم خانی
چه قدر بیتابی دخترم! این همه بیقراری و دلشکستگی چرا؟ مگر با دستان کوچکت در امتداد نیایش عمّه، تنها از خدا، آمدن بابا را طلب نکردی؟ اینک آمدهام در ضیافت شبانهات، در آرامش خرابهات ای کوچک دلشکستهام!
پیشتر نیز با تو بودم؛ آنگاه که شعله بر دامان و سوختهتر از خیمه، آه میکشیدی و در آمیزه خار و تاول، آبله و اشک، با پاهای خونین، صحرای سرگردان را به امید سرپناهی، میدویدی.
تو را میدیدم، آنگاه که در سنگباران دروازه کوفه، جویبار کوچک خون از لابهلای موهای پریشانت چکه چکه بر محمل میچکید و از گوشه پیشانیات، با گونه ارغوانی سیلی خوردهات
همسایه میشد.
نازدانهام! امشب طولانیتر از شب یلداست؛ فرصت خوبی برای قصه گفتن است. مگر هر شب، با قصّههای شیرین بابا، پلکهای مهربانت را با لبخندی نرم نمیبستی؟
حال یک شب، تو قصه بگو؛ بگو چند روزه سفر، بیهمراهی بابا چگونه گذشت؟ دخترکم!
حالا چرا گریه میکنی؟ نیامدهام تا اشکهایت را ببینم. در راه، صبوریات را میدیدم، شکیبائیات را میستودم.
دیدم که گرسنگی و تشنگی، بهار چهرهات را پاییزی کرده بود که ناگهان، سیلی سنگین نامردانهای بر گلبرگ گونهات نشست. دمی چشم فرو بستم؛ چهرهات دیگر پاییزی و خزان زده
نبود ارغوانی و نیلی، امتزاج بهار و خزان شده بود. دخترکم! بابا را ببخش اگر در آن لحظهها
یاریات نکرد؛ دستی نبود تا سپر تازیانهها شود
اگر نزدیکتر بودم، با همین لبها که گل بوسه بر پیشانیات مینشاند، خارها را از پایت میگرفتم، گونههای سیلی خوردهات را میبوسیدم و خط کبود تازیانهها را مرهم مینهادم.
دخترکم! بابا را ببخش، اگر در هنگامه افتادن از شتر، آغوش وانکرد و دستهای کوچکت را از دستان خشنِ قساوت پیشگانی که بر زمینت میکشیدند رهایت سازد. دخترکم! بابا را ببخش.
دو شنبه
10 فروردین 1383
7 صفر 1425
2004 .Mar. 29
بیارایید اینک کوچههاتان را؛ که از ره میرسد آن وعده حق، «امام رحمت و باب حوایج»! بیارایید اینک کوچههاتان را به گلخند تمام غنچههای سبزِ سبز!
بیارایید اینک لحظههای هر چه زیبای زمان را، اینکه محرابِ بلند آرزوها، پرتوافشانِ حضور سبز خورشید است؛ خورشید!
از دودمان صداقت، کودکی متولد میشود که «مجمع الانوار عشقِ صادق علیهالسلام» است و حقیقت همیشه فروزان ولایت! برابر تمام ناراستیهای روزگار، «صابر» و برابر تمام ناسپاسیهای مردم،
«کاظم علیهالسلام» است.
برابر تمام مسایل لا ینحل، «علیم» و برابر تمام مصایب، «حلیم» است.
آزادگی، شرمنده قامتش و هستی، محوِ اسرار امامتِ اوست.
آسمان «مدینه»، پرتوافشان نور امامت او و حرم ولایت، خرّم از انوار پیشانیِ اوست.
آری! ستودنیست؛ موسای دیگری پا به عرصه وجود نهاده است که نور تک تکِ انگشتانش، خاطره «ید بیضا» را در ذهن کهکشانها تکثیر خواهد کرد و برابر تجلّی جمالش، هزار «طور»،
خاکساری خواهند کرد!
تمام دعاها، با عظمت نامش اجابت و تمام قنوتها به صداقت کلامش خواهند پیوست.
مهربانی نگاهش را با «فقرا» تقسیم و عطر دستهایش را به حسرت «یتیمان» خواهد بخشید! هیچ دردمندی، از اجابت نامش دور نخواهد ماند و هیچ آرزومندی، بینصیب از آستان کبریایی
«کاظمین»اش باز نخواهد گشت!
خداوند، آستانش را «باب حوایج» و آسمان، زایرانش را به میهمانی «عرش» خواهد برد؛ به مهیمانی بهشت، به میهمانیِ سبزترین آرزوها!
سر حلقه عشق و عاشقترین «امام»، در جمع عاشقان خداوند است؛ که نجوای نیایشهای عاشقانهاش - حتی دشمن را - ، مجذوبِ اندیشیدن به خداوند میکند!
ای رحمت بیپایان الهی! ای اجابت واپسین آههای برآمده از سینه غمگینان! سلام بر لحظهای که «مدینه»، عطر حضور تو را به کاینات بشارت داد!
سلام بر لحظهای که قنداقهات، آغوش نوازِ بالهای پرندین فرشتگان شد و عرش الهی، نام زیبایت را بر «معصومیّت» نُهمین شاخه طوبی آویخت!
سلام بر تو ای «هفتمین» چلچراغ هدایت، که نام شکوهمندت، محراب «اجابت» است و مکارم اخلاقت، آیینه زلال بصیرت!
سلام بر تو، ای آزادهترین، که «آزادی»، به وجود «لاهوتی»ات میبالد و حضور مهتابیات را میانِ رشک آلودگانِ «ناسوتی» میستاید!
سلام بر نام سترگ و بشکوهت، که همانند آفتاب، شب زدگانِ «سیاه جامه» را به رشک و حسد
وا میداشت و «فرعون» نفسشان، دایم از زلال جاری «نیل»ات، واهمه میکرد!
سلام بر تو و این روز خجسته!
روزی که آفاق هستی، معطّر از تجلّی جمالِ «موسوی»ات، شده است و آفتاب از شوق تماشا، «شال سبز» بر دوش، کوچههای آسمان را میپیماید.
مولا جان! ای وجودت، دعاهای اجابت شده! اینک که آسمان، سرشار شادمانی است، شادمانی ما را نیز اجابت کن و بر توفیق دوست داشتنات بیافزای!
میلادت خجسته و نام گره گشایت، آرامش دلها باد!
هفتم ماه صفر بود و آخرین میقات مرجع بزرگ عالم تشیع، سید شهابالدین مرعشی نجفی. دقیقهها، به دقّت، چشمهای او را میپاییدند.
هیچ صدایی از رفت و آمد ثانیهها به گوش نمیرسید. لحظهها، نفسهای خویش را در سینه حبس کرده بودند.
سید شهابالدین مرعشی نجفی، در آخرین میقات خویش به نماز ایستاد و محراب عبادت را سرشار از زمزم زلال شکفتن و لبریز از عطر شوق و حضور و بوی وصل نمود. زمزمههایش آهسته بود و آرام. گوشه عبایش بوی پرواز میداد و هق هق گریههاییش، بوی
وصل را.
مردی که هشتاد سال از ایمان و اعتقاد خویش را صرف تدریس و تربیت و تألیف کرده بود، غرق در عبادت و نیایش بود و محو در جمال جبروت.
با خویش چه میگفت و از دوست چه میخواست؟ شاید آخرین آرزویش، یافتن دوباره رؤیای شیرین و دیرین خویشتن بود.
شاید چشم به راه آن عبور بارانی سبز پوش بود.
سرآغاز نیایشش سوز بود و پایان بخش آن، گداز.
درد را به بهای جان خویش خریده بود و در جستجوی حقیقت مطلق، عمر او به سر رسیده بود. اینک آن صدا و آن گفتار فصیح و بلیغ، گمشده خویش را به خاطر آورده بود.
نه از منطق و کلام میگفت و نه از تفسیر و رجال، نه سودای درایه را بر سر داشت و نه فکر علم انساب را. میخواست این لحظههای حشو را کنار بزند و بیپرده، آرزوی هشتاد سالهاش را دریابد.
آتش شوق در درونش زبانه میکشید و با دریای متلاطم اشک، آمیخته میشد و چنان سوز و گدازی در وی به راه انداخه بود که عاشقانه و بیاختیار، چون اشک در کوچههای مدینه قدم
میزد و مرثیه وداع را زمزمه میکرد. راه طول و درازی را پشت سر نهاده بود، امّا میخواست
آخرین گامهایش را با پای پیاده، به اشک بردارد؛ اشکهایی که شاهد شیدایی او در حجرههای
نجف بود و قم
اشکهایی که همراه لحظههای تنهایی او بودند
اشکهایی که پا به پای او، در محضر اساتیدش به خاک افتاده بودند
اشکهایی که «ابوالقاسم موسوی خوانساری» را دیده بودند
اشکهایی که در برابر علامه متکلم، سر به خاک نهاده بودند
اشکهایی که معرفت را از «آخوند خراسانی» آموخته بودند
اشکهایی که تواضع و ادب را از «شیخ عبدالکریم حائری» آموخته بودند
اشکهایی که تکلم را از «میرزا علیاکبر حکمی یزدی» آموخته بودند
اشکهایی که...
آری! چیزهای بسیاری از آنها آموخته بود. اشکهایی که با آن در سرداب سامرا، دل خویش را بدرقه میکرد.
و... شامگاه روز چهارشنبه، هفتم صفر 1411 بود و سید شهابالدین میخواست در آستانه یک سلام دلپذیر، از دست نود و شش سال جدایی خلاصه شود. آخرین نگاهش را به سمتی که قطب عالم در آن جا ایستاده است، روانه نمود و مرغ جان از قفسِ جسم او رها شد تا همجوار اوج باشد و همنشین خُلد برین.
قلبش از تپیدن ایستاد، امّا اندیشه و عقیده او هرگز از تپیدن باز نایستاد.
قلبش از تپیدن ایستاد، امّا عشق به او هرگز از تب و تاب نیفتاد.
و عاشقان، چه غمگنانه او ا بر دوش گرفتند و با اشک بدرقه نمودند!
او رفت، امّا دلهای ما به خویش آمد.
او رفت تا به یاد ما بیاورد: که ستارههای میروند، امّا هرگز نمیمیرند.
سه شنبه
11 فروردین 1383
8 صفر 1425
2004 .Mar. 30
تشنه بود؛ تشنه زیباترین لحظههای «مسلمانی»؛ لحظههایی که از «خندقِ» بیگانگیها گذشته و به کانون آشنایی، پا نهاده بود.
جوهر وجودش از گوهری بهره میبرد که - فخر کاینات، امانت دار علم الهی - حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهاش میفرمایند: «سَلمانُ بَحْرٌ لا یُنْزَفُ، و کَنْزٌ لا یُنْفَد، سَلمانُ مِنّا اَهْلَ البَیْتِ یَمْنَحُ الحِکمَةَ و یُؤتِی الْبُرْهانَ؛ چنان دریای بیپایان، چُنان گنجی که پایانناپذیر است ...
... جناب سلمان رحمهالله به مدینه رسید و سلوک جسمانی شبنم، به خورشید پیوست، از پرتو آفتاب جمالِ «محمّدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم»، سلمان هم «محمّدی» شد و از پرتو کمال مصطفوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم، زبانش
گویا به «حکمت الهی» و دلش آکنده از «اشراق عرفانی» گردید
چنان غوّاص و دریانوردِ «معرفت» گردید که گوهر وجودش را - باقر علوم نبوی حضرت محمّدبن علی علیهالسلام - چنین میستایند:
«اَدْرَکَ سَلمانُ الْعِلْمَ الْاَوَّل وَ الْعِلْمَ الاخِر؛ وَ هُوَ بَحْرٌ لا یُنْرَحُ و هُوَ مِنّا اَهْلَ الْبَیْتِ»: چُنان دریا که پایانناپذیر است؛ دلش آکنده از علم نخست و آخرین بود! و او از ما «اهل بیت» طاهرین میباشد.
دستهای مولا علیهالسلام به موازات تکبیر اوج میگرفتند و روح سیّال سلمان رحمهالله، در شهود تبسّم، نظارهگر جسم خویش بود؛ جسمی که در سایه عنایات پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چون شبنم، راه به کانون آتشین و بشکوه خورشید برد. به مرحلهای از بینیازی رسید که بهشت، مشتاق و آرزومند همنشینیاش
و فرشتگان، ستایشگر نام بلند و آسمانی او شدند.
تشنه بود؛ تشنه جرعهای «معرفت»! تمام تلاش خویش را در راه «لب» نهاد و شوق رسیدن به «مطلوب»، در نگاهش وادی به وادی افزونتر شد؛ تا رسید به «مدینه»؛ به سرچشمه همیشه جوشان معرفت!
تشنه بود؛ تشنه نابترین اندیشه، تا غبار از آیینه دل برگیرد؛ تا حجم بسته تردید را به بیکرانگی یقین بسپارد!
تشنه بود، تشنه دیدار کسانی که عطر وجودشان را، از ازل استشمام؛ و مثل پروانهای سرگشته، برای دیدنشان، تجربههای تلخ سفر را آزموده بود.
تشنه بود؛ تشنه سفرههای آسمانی، تا در کنار «اهالی نور»، از عطایای «نبوّت و ولایت» بهرهمند گردد.
از هفت وادی «حیرت»، از هفت شهر «عشق»، از هفت میدانِ «تجربه» به هفتمین کوچه «معرفت» رسید و دل به صفای آخرین منزل؛ منزلِ «یقین» سپرد! دلش آکنده از عطر یقین، حرمت
همجواریِ آستانِ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت علیهالسلام را برگزید و بهشت، به شوق مشتاقی، آرزومند میزبانیاش شد!
دستهای مولا علیهالسلام به موازات تکبیر اوج میگرفتند و آسمانِ «مداین»، به احترام آن روز،
آکنده از اندوه بود.
لبهای سرشار از اندوه مولا علیهالسلام، نجوایی غریبانه داشت و چهره آرامِ «سلمان رحمهالله»، متبسّمتر از همیشه، خرسند از حضور مولا علیهالسلام بود.
فوج فوج فرشته در تبلور نگاههای بارانی و ستارهریزان اشکها، با جسمِ لاهوتی حضرت سلمان رحمهالله، وداع میکردند؛ وداعی بسیار شگرف! همان گونه که سزاوار اولیای خداوند است.
آسمان غمگین! زمین غمگین!
دستهای مولا علیهالسلام بود و تربتی که برای خوشآمدگویی به سلمان رحمهالله، آغوش گشوده بود، ...
درود و رحمت خداوند بر روح آسمانی و جسم پاک بهشتیاش باد!
مردی با اندوه شرقی
داوود خان احمدی
شاید، آن سوی دریا، هنگامی که از دریا به دشت برمیشدی، سرود عشق، از قلب پریان عاشق دریایی به قلبت فرو ریخت. یا نه! آن هنگام که مادرت در پناه اهورامزدا تو را زاد، عشق محمد را از نفس گرم زردشت راستین دریافتی. یا نه! آن هنگام که موبد، خطبه عقد مادرت را با «گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک» میخواند، شور عشق محمد در سینهات افتاد.
هرچه بود، خوش لحظهای بود چشم گشودنت «روز به»!
اندوه شرقیات یک لحظه آرامت نمیگذاشت. بهار بود و تو در اندیشه اینکه آیا اندیشه بیقرارت را روزی از راه میرسد نشاط بهارین؟ بهار بود و تو در اندیشه باوری سبز که در کجا توانیش یافتن؛ قراری که به بیقراریات کشانده بود.
اندوهت، شیرین بود و پر تلاطم و تو را انگار که جدا کرده بود
از شادی هماهنگ گل و نوروز و جویبار به آتشکده برشدی؛ موبد نشسته بود به ورد خواندن و ستایش زردشت. پیشتر رفتی تا شاید آرامشت را در «تسلیم» نامفهوم زانوان موبد ببینی یاظ
قرارت را در شعلههای رقصان آتش.
اما چیزی نبود؛ نه در زانوان خمیده و چهره مبهم موبد و نه در رقصندگی بیقرار آتش؛ چرا که قرار تو آن سو بود. آن سوی آبها؛ از کوهستان که بگذری به دریا میرسی و از دریا که بگذری به عشق!
کسی انگار در گوشهایت آوازی انداخت. اهورا بود گویا که با سروش آسمانی، به تو فرمان میداد: «برخیز تا آسمانت را رهتوشه کنیم، با کاروانهای استوار. برخیز تا شورت را آتشزنه کنیم و دلت را با بلوغ ایمان بیاراییم. برخیز آرام خواه، برخیز! که به راستی در بهترین روز زاده شدی و به بهترین روز خواهی زیست و در بهترین لحظه خواهی مرد. برخیز آرام خواه، برخیز!
پاهایش بیآن که درنگ فرمان او را کشند، به راه نهادند روی، و جانش پیش از آن که این جسم خاکی بتواند منزلی بپیماند، خود به حوالی نسیم عشق رسیده بود... این بار برخیز تا آسمانت را رهتوشه کنیم، در کاروانهای استوار حقیقت...
مردی با اندوه شرقی و شوقی اهورایی به مدینه وارد میشود. شور دیدار یار، دیوانهاش کرده است.
«محمد کجاست، کسی که همه گوش به فرمان اویند، کسی که راز هستی در چشمانش به یادگار مانده است. محمد کجاست؛ آن که خوش داروی درمان همه دردهایم در دستان اوست.
«روزبه» به محمّد میرسد و «سلمان» میشود و آرام مییابد و اندوه بیقرار شرقیاش در آغوش اندوهگسار حقیقی، به شادی برمیگردد.
روزبه به محمد میرسد و از خاندان نور میشود؛ یکی از اهل بیت «که خداوند خواست که ناپاکی را (برای همیشه و از هر چیز) از آنها بزداید و پاکشان گرداند». سلمان عزیز شد؛ چرا که به دنبال پاکی و حقیقت، از همه چیز خویش گذشت و راهی دیار یار شد. «پس درود بر روان پاک
عاشقاش و سلام بر اهل بیت پاک»!
چهار شنبه
12 فروردین 1383
9 صفر 1425
2004 .Mar. 31
آسمان، پشت پلکهای پر از خوابش را پاک میکند.
12 روز از بهار طبیعت گذشته. روز، روزِ انقلاب قلبهاست و انقلابِ اسلام.
اسلامی که حکومتِ گماشته پهلوی را در شراره ابتذال خودش سوزاند و عنکبوت مرگبارِ فساد را در تارهای تنیده خویش نابود کرد. اسلامی که خندههای شادی را بر لبانِ خشک و
عطشناکِ خاکِ میهن بازگرداند.
یک بار دیگر، اعجازِ الهی را در سرزمین اصالتها زنده کرد.
یک بار دیگر، شکستِ ناباورانه ظلم را در تاریخِ زخم خورده مردم ثبت کرد.
یک بار دیگر ارتفاعِ ناپایدار ظلم را فرو ریخت.
اینک همه به تجربه زیستنی دوباره نشستهاند. پرچم پیروزی، در آسمانِ وطن به اهتزاز درآمد و شکوه اسلام - این نگین گم شده - در قلب شبها به رسمیت شناخته شد.
حنجرههای سوزان، مشتاقتر از همیشه، حماسه سترگِ آزادیِ ملّت را میسرایند.
شکوهِ لبخندِ انقلاب همه جا را پُر کرده است.
کشکولِ دستها پر است از هجاهای ماندگارِ آزادی و آزادگی.
دوازده فروردین است و در دستانِ توانایِ ملّت، جوانههای ایمان شکفته و چشمها، رو به افقهای امید و ایمان دوخته است.
امروز، بر ماست تا قطره قطره باورهایِ انقلاب را بارور سازیم و ریشه ریشه اصالتش را به بالندگی برسانیم.
بر ما که از نسلِ انقلابیم و اصالتِ خویش را از آزادی میگیریم.
پیرمرد، باریک عُمر فراق را به دوش میکشید، امّا سبک گام برمیداشت و بدین سوی و آن میدان میتاخت.
میدانست، دیری نخواهد پایید که مشام جانش، سرشار از بوی لالههای بهشتی خواهد شد.
اندکی صبر میبایست تا شاهد وصال را در آغوش گیرد، ساعتی بر سالیان دراز شکیبایی، افزون.
سرانجام، به پایان خواهد رسید.
خشنود از آن بود که دلش به باوری صادق آرام است و اکنون در رکاب حق، میرزمد و چنان تیغ میزد، گویی سلسله از دست و پای جانِ اسیر خویش میگسلد، یا دیوارهای زندان روح را میشکافد.
و چه حریص بودند قریشیان، بر آزار عمّار یاسر، آنگاه که او خدا را میخواند و تازیانهها و داغها را برمیتافت! امّا این بار، دشمن دیروز، به تزویر، لباس دین بر تن کرده بود و نقاب نفاق، بر چهره بسته بود و از پس سپر تظاهر، کمان کفر برگرفته بود و تیرهای کینه دیرینه خویش را به قلب حقیقت میافکند.
چشمهای نافذ عمار، پرچم سپاه شام را مینگریست، در حالی که میگفت: به خدا سوگند، در سه معرکه بر ضد این رایت ننگین جنگیدهام؛ روزی شما را بر ترتیل قرآن میزدیم و امروز بر سر
تأویل آن با شما میجنگیم.» و راست میگفت؛ روز بدر، روز اُحُد، روز خندق، روزهایی که شرک و بتپرستی، عریان و آشکارا به روی توحید و خداخواهی تیغ آخته بود و امروز، روز
صفین، روز انتقام بود؛ انتقامِ وارثان بوجهل و بوسفیان از علی علیهالسلام از عمار و... برای دلاوریشان در نبرد حق و باطل، برای پایمردیشان در راه عدالت.
پیرمرد، چندی در میدان رزمید، تشنه کام بود و عرقریز، امّا همچنان به صف راهیان دوزخ هجوم میبُرد.
در گیراگیر نبرد، نیزه «ابوالعادیه» به پهلوی او نشست.
دردی شیرین، وجود پیرمرد را آکند.
خم شد و بر زمین افتاد.
اندیشید: «دیرگاهیست که به انتظار این لحظه بودهام؛ امروز، محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و یارانش را دیدار
خواهم کرد.»
بر بستر خاک، آرام گرفته بود، نفس نفس میزد، سوی چشمش میرفت و میآمد.
غلامش، راشد را دید که با جامی از شیر، بر بالینش نشسته است؛ زیر لب زمزمه کرد: «حبیبم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفته بود که آخرین بهرهات از دنیا، جرعهای شیر است».
جام را به لب برد و اندکی نوشید. آرام چشم بر هم گذاشت و پَر کشید.
گرد و غبار معرکه خوابیده بود و خورشید، آخرین پرتوهایش را بر تنی میپراکند که سرش را «ابن حوی سکسکی» جدا کرده بود.
پنج شنبه
13 فروردین 1383
10 صفر 1425
2004 .Apr. 1
درختان، پیامبران خاموش زمینند. آنان به زبانی که ما نمیفهمیم، عظمت خداوند را تسبیح میگویند که «یُسبّح لِلّه ما فی السموات و ما فی الارض...»
پرندگان در زمزمه دائم خویش، ذکر ابدی دوست را میخوانند.
رودخانه، آیینهای ابدی که به هیچ سنگی شکسته نمیشود.
آیینهای که هم ماهِ شبانه در آن شنا میکند و هم آفتاب، گیسو در آن میشوید.
ای کاش میتوانستیم با زبان «نسیم»، با جنگل سخن بگوییم!
ای کاش میتوانستیم کلمات ماهیها را لب خوانی کنیم!
ای کاش زبان «دارکوب» را بلد بودیم، وقتی که آرزوهای درخت را نقطه چین میکند!
ای کاش همچون حضرت سلیمان علیهالسلام، زبانِ مورچگان را میفهمیدیم!
ای کاش با زبان طبیعت آشنا بودیم!
ای کاش میتوانستیم رازهای طبیعت را درک کنیم!
آن وقت، از روی هیچ ساقه تردی با بیاعتنایی رد نمیشدیم،
روی حریم هیچ گلی پا نمیگذاشتیم، خلوت روشن هیچ چشمهای را گِل آلود نمیکردیم، هیچ پروانهای را لای کتابهایمان خشک نمیکردیم، هیچ سنجاقکی را در دفترهایمان سنجاق نمیکردیم،
زندگی هیچ مورچهای در زیر کفشهایمان له نمیشد، هیچ کس با تیشه به میهمانی درخت نمیرفت.
هیچ کس به فکر تجزیه رنگهای رنگین کمان نبود، هیچ کسی موشها را در شیشه آزمایشگاه نمیانداخت، هیچ کس آهوها را اذیت نمیکرد، هیچ کس عاج فیلها را نمیدزدید.
هیچ کس بیهوده موهای «بید مجنون» را نمیکشید...
ای کاش همه ما با طبیعت مهربان بودیم!
ای کاش همه ما با طبیعت دوست بودیم؛ آنقدر صمیمی که میتوانستیم بدونِ کارت دعوت، در جشن طبیعت شرکت کنیم.
به زیبایی بیاندیش
سید علیاصغر موسوی
به زیبایی بیاندیش! به لحظههای سبز و آبی و سپید!
به آسمان بیاندیش، که در آغوش پرندین خویش، لالایی بودن را به گوش زمین میخواند! به کهکشانی بیاندیش، که گهواره زمین را با آرامشی تمام میگرداند! به لحظههای سبز چمن! به ترنّم باران! به تبسّم گلهای سوسن!
به آواز سرخ قناری! به پرواز سبز پرستو! به غوغای شادی لک لک! به آرامش رنگ طاووس. به زیبایی بیاندیش!
به جاریترین رودها، به پرواز ماهی از آبشار! به خال خیالانگیز پلنگان! به رقص تپشناک
آهو! به بازیِ پروانگان روی گلها، به زیبایی بیاندیش! به آرامش شادیانگیز ساحل، به گیسوی
ابریشم آبشاران؛ به زیبایی، به زیبایی، به زیبایی بیاندیش!
چنان گم شد، در ازدحام دودها، آسمان! که پرواز کبوتر را به کلاغها نسبت دادند و لاجورد آسمان را با پرده سیاه شب به اشتباه نشستند! چنان گم شد، نگاههای آهوانه! که شاعران، غزلهای عاشقانه را افسانه خواندند!
چنان گم شد در ازدحام دودها، احساس! که تمام تصاویر را تب شب فرا گرفت و ردّ پای برف، در سیاهی آسفالتها ناپدید شد!
چنان گم شد، سپیدی کوهها در سیاهی ابرها؛ که حتی عکسهای سپید و سیاه، در تاریک خانههای غفلت سوختند.
... اینک فراتر از این کوچههای دودی و در آن سوی افقهای مه آلود، سرسبزی درختان بادام، دوامِ ما را آرزومند است و کاجستانها را به استقامتی تمام سبز، فرا میخواند.
در این یک لحظه از مرگِ هزاران لحظه سبز، من و تو، - این دو چشم بیدار - آیا زندگی را در مسیر سالم خود، آرزومندیم؟!
«طبیعت»، پلکی از خوش رنگیِ آیینه ماست! همان آیینهای که انعکاسِ «زندگی»هاست!
به زیبایی بیاندیش! به لحظههای سبز و آبی و سپید و فردایی که سرسبز از بهار است؛ سرسبز از پرستو؛ از قناری، از رودهای جاری.
دستهای خیس باران
اکرم کامرانی اقدام
«بهار و گل طربانگیز گشت و توبه شکن
به شادیِ رخِ گل، بیخ غم ز دل بر کن»
یک دشت شقایق وحشی، یک دست سبزه نورسته، هزار فرسنگ شکوفه، محصولِ بازوانِ توانای طبیعت است.
اینک حیاتِ و حشی و ناآرام، رامِ نگاه خورشید است.
زبان چلچلهها، زبانِ گلها، زبان خاک، همه یکی است.
چشم میچرخانم؛ دستانِ نیازمند طراوت را میبینم که برای چیدنِ گلی دراز شده.
کودکان، پا برهنه میدوند.
به شاخهها میآویزند و آوازِ شوق سر میدهند.
و زمین میشکفد و خوشههای سبزِ طراوت را به باغ چشمها هدیه میکند.
نسیم میوزد و بالیدن زندگی را از ژرفای خاک نظاره میکند.
و آب میخروشد و از جویِ سبزِ بهار، جاری میشود.
از بطنِ خاک، هستی میجوشد. در برگ برگِ درخت، حیات جریان دارد.
و زندگی جاری است، چون چشمههای درگذر.
آسمان، حریری است از لطافت، احساسِ شکنندهای است از باران.
و باران میبارد؛ به رنگ صبح، روی فرشی از چمن و زمین سبز میشود و قصیده بلند آفرینش تکرار میشود.
بویِ تازه باران، بیهیچ وقفهای میپیچد و جویبار، بیهیچ واهمهای میجوشد.
در هیچ روزی از سال، زندگی، هستیاش را چنین صادقانه وقف زمین نکرده و هیچ یک از روزهای سال، به این زیبایی و طراوت نبوده است.
دستِ خیس باران، هنوز بر شانههای سبز زمین است. خاک، پر از زندگی است. جوانههای مکرّر تکامل از تنِ زمین روییده. خواب، چشمانم را پر کرده است.
از این همه شکستن بیدرنگ سکوت، از این همه طراوت باید بگویم و بنویسم که خدا در تمام این لحظهها جاری است.
پنج شنبه
20 فروردین 1383
17 صفر 1425
2004 .Apr. 8
تو مرثیهخوان آنهایی بودی که بامدادان پیش از این در مه گم شده بودند.
تو ردّ پای روشن آن سفر کردگان را در سرزمین رؤیاهایت جستجو میکردی.
در صدای محزون تو، یک دسته پروانه آواره بود که در تمام جنگلها، کوهپایهها، دشتها و کویرها سرگردان، ردّ عِطرِ گلهای قتل عام شده را میگرفتند.
نگرانی تو از رفتن آنان نبود - که آنان را ماندگارترین میدانستی - که از ماندن بود، آری، تو این را گفته بودی و هرکس که معنای حزنِ صدای تو را میدانست، میفهمید که دلت نیز از جنس
همان پروانههاست، که میروند و در مه گم میشوند... حالا که تو نیستی، چه کسی صدای آن همه
مهدی میچانی فراهانی
غربت «تنهایی» خواهد شد؟ چه کسی دلِ آن همه داغ و تحمّل آن همه غربت و صبوری آن همه مصیبت خواهد شد؟
امروز صدای تو غایب است، اما سکوت تو حقیقتی است که رساترین فریاد زمانه است. حالا سکوت توست که همچنان قصه میگوید. تو راز سوگند خداوند به «قلم» را با جان دریافته بودی. عطر کلماتِ تو همچنان در کوچههای شهر شهیدان جاری است.
شبها که شهر به خواب میرفت، تو بیدار بودی و روایت «عشق» را مینوشتی. تو کلمه به کلمه، پلک پلک میگریستی. گفتم سکوت توست که همچنان قصه میگوید، حالا میگویم صدای تو هرگز از نوار حافظه مردمان این دیار، پاک نخواهد شد. همه ما وقتی که به احترام
شهیدانمان سکوت میکنیم. صدای تو در اعماق وجدانمان میشنویم.
حالا صدای توست که همچنان در ما روایتگر عشق است.
چه سالها که با کولهباری از یاد شهیدان، از درّههای اندوه میگذشتی و از عظمت قلّهها مینوشتی.
تو عقابوار به کوتاهی آسمان خراشهای شهری نگاه میکردی که دامانش بلندای عشق را نمیدیدند - و تو مینوشتی تا پنجرهها گشوده شوند و حقیقت مثل آفتاب در مقابل چشمان بهت
زده شهر، قد بکشد. و چه دلهایی که در اندوه صدایت میگریستند. وقتی که روشنترین کلماتِ
گریه را زمزمه میکردی و حالا ماییم و رودخانه روشنِ صدایت همچنان جاری است.
چشمهایت هست
چشمان شیشه دوربین، حرمت پاهایت را نگاه نداشتند. دوربینهای کنجکاو بر شانه اشتیاق تو، آنقدر بیحواس تو را با خود در پی حقیقتی میکشانند که دیگر برایت مهم نیست که
قدمهایت کدام تکه از زمین را لمس میکنند و میاندیشی وقتی در جستجوی حقیقت باشی، دیگر چه فرق میکند که پاها کدام قسمت جاده را برای رفتن انتخاب میکنند و بدین گونه زنجیر
حرکت به دست پاها سپردی و خود، سراسر چشم شدی برای دیدن و سراسر، گوش شدی برای شنیدن صداها و نالههایی که هنوز از بقایای خاکریزها برمیآمد. از لابلای خاطرات به پایان رسیدهای که تو را هرگز رها نکردهاند.
زنجیر به پاها سپردی و امّا، خود غافل که پاهای تو مشتاق قدم
زدن در آسمانها هستند و این خاک آلودگی زمین، نفسهایشان را بریده است. پس لحظهای را غنیمت شمردند و به ناگاه به
آسمان گریختند و تو را نیز...
چشمانت اگر چه از شیشه، امّا قلب بزرگت سید! چندان زنده بود و گرم و تپنده که عمیقترین حسها و رفیعترین شهامتها، چونان خوشرنگترین خونها، هر لحظه در آن جاری بوده است. قلبی که هر لحظه، عشق از دریچهای وارد و از دریچهای به سلّول سلّول پیکرت جریان
پیدا میکرد. عطر اخلاص، شریانهایت را آغشته بود سید! حالا گیرم که چشمهایت شیشهای
باشد، امّا باید دانست که این شیشهها پیغامبرانی هستند که صادقانه، حقیقت حادثه را با تو در میان میگذارند و تو نیز با میلیونها کسانی که خاطرات خود را زنده میخواهند. میلیونها کسانی که میخواهند بدانند، باید بدانند که آن بالاها چه خبر بوده است.
مینهای بعثی، تلاشهای مقدس را نمیشناسند، حتی اگر جنگ، سالها پیش تمام شده باشد. مینهای کینهتوز منفجر میشوند و نمیفهمند که پاره کردن قلب عاشق یعنی چه. و
نمیفهمند که شهامت یعنی چه. و چشمان شیشهای را میشکنند، بیآن که برای یک بار حتی آن را دیده باشند. مینها فقط شروع جنگ را میشناسند و در ذهنهای فلزی سراسر باروت آنها،
واژه صلح، واژه بیمفهومی است. مینها فقط میدانند که باید منفجر شوند، به محض اینکه
پیکری برای تکه تکه کردن یافتند. پیکر مردان بزرگ در ذهن مینها ناشناختهاند. مینهایی که حرمتِ پاهای آسمانی را نگاه نمیدارند.
تو نیستی مرد! امّا عاقبت، چشمان شیشهای آنچه را که از تو دید، به یادگار نهاد. پس چگونه میشود گفت که تو نیستی. تو زندهای، لابلای تصویر تصویری که آفریدهای. لابلای همه
واژههایی که از فتح، روایت میکرد. واژههایی که تو نوشته بودی. تصویر خاکریزها از صفحه تلویزیونها، بوی تو را در فضای تنفس بینندگانت پخش میکند. پس تو زندهای و زنده خواهی
ماند تا وقتی که خاکریزها همچنان حرفی برای گفتن داشته باشند.
هزاران کلمه از سرشاری ذهنت فوران میکند آنگاه که فانوسهای قلم را بر جادههای
پیچیده کاغذ به سوسو وا میداری. دستهایت جوانههای یقین زدهاند با پنج انگشت روشنتر از ماه. بعد از این قلمت جوانههای خاطره خواهد زد آنگاه که در خاکهای در هم پیچیده جبهه
ریشه بدواند. این خاک سالهای درازیست عروج ستارهها را تا افلاک نظاره میکند، این خاک با بوی خون همرزمانت شقایق میرویاند و از مینهای منتظر سراغ تو را میگیرد. سراغ بالهای
گسترده است را.
قلمت را در فرو رفتگی خاک جا مگذار، بگذار بنویسد از هوای آن روزها از خاطراتت، از جبهه، جنگ، خاکریز، شبهای منوّر و باروت، بگذار بنویسد ایمانت را، اعتقادت را. دهانت را به سقف آسمان بدوز و آفرینشت را از بند بند تنت فریاد بزن، چفیهات را به دوش بادها بینداز و دفترت را به تاریخ بسپار. یادت از خاطر تاریخ فراموش نخواهد شد.
هیچ کلمهای بزرگواریات را شرح نخواهد داد، هیچ پنجرهای قدرت بال در بال تو پریدن را نخواهد داشت. خورشید بر پیشانی بلندت فرو میچکد آنگاه که روزنی به سوی پرواز مییابی.
از جنگ که آمدی، گریبانت بوی لالههای سوخته میداد، دستهایت آسمان را در مشت میفشرد. استوارتر از همیشه، گام میزدی خاک پوسیده را، پلاکت را از گردن برنداشتی، هر غروب پرستوهای مهاجر را اشک میریختی، هوای پرواز در سرت جریان داشت، مینوشتی، میخواندی خاطرات روزهای رفتهات را، تمام پنجرهها به احترامت باز میشدند و تو را به افق میکشاندند، نگاه میکردی روزنهای گشوده به سمت خورشید را و خود ذرّه ذره خورشید میشدی پا بر خاک میگذاشتی، امّا هوای حوالیات بوی بهشت میداد، قلمت قلّههای تاریخ را فتح میکرد آنگاه که روایت میکردی فتح بزرگ خورشید را.
پلک بر هم نگذار، مینهای این اطراف حادثهای ناگزیر را ضجّه میزنند، پلاکت همچنان بر گردنت آویخته است و قلمت همچنان در دستهای سرشارت مچاله میشود. اعتقادت تو را به آسمان میرسانند آنگاه که کلمات قادر به شکوفایی احساست نسبت به آسمان نیستند.
«سفر سرخ»
زینب ملکزاده
روزی از کوچه پس کوچههای ذهنم عبور میکردم؛ در اضطراب لحظههای سرگردانی، در تار و پود هزاران احساس گمشده، لابهلای حرفهای ناتمام آوینیها.
شاهد مشهود تو، پلاک خاکی پرندگان مهاجری بود که روزی چون تو به پایان دنیای منیتها رسیدند، بهانه بودنشان در تنگنای تاریکی، به ارمغان آوردن دشت ارغوانی انسانیت بود.
اندیشههای پایداری که پشت خاکریزهای قلبشان، گریههای هشت سال مظلومیت پر تپش را در
قیام حسینی پروراندند.
دوربین این بار بر شانههایت سنگینی نمیکرد؛ چرا که بیخیال، با نوازش نسیم، سایههای شب را میپیمودی تا بوی بهشت، مدهوشت کند.
سیم خاردارهای بیرحم، تن هزاران چفیه را پاره پاره کردند.
کربلای ایران، مشهد سیمرغهایی بود که میراث عشق را به دوش میکشیدند و حجله سبز جوانان شده بودند.
نارنجک خاموش، عینک شکسته، پیشانی بند سبز، نامه مادر و پیکرهای به خون تپیده، همه را به چشم میدیدی و این درد کمی نبود تا تو را هم آسمانی کند.
... و سرانجام، روزی قاصدک، پیغام وصل تو را در رستاخیز لالهها خبر آورد و سفری سرخ را در پیش گرفتی و این بود که وصل جانان، در «روایت فتح» تو معنی شد.
میخواهم از تو بگویم و سری به واژههای ملکوتی ذهنم بزنم.
احساسی نو در من جان میگیرد و فضا چه شاعرانه است!
بوی باروت همه جا را فرا گرفته و من پر میشوم از نیاز رهایی.
رهایی از چه؟ از خودم از سردرگمیها و هر آنچه گمنامم میسازد.
سید! گفتم گمنام نه! یادم هست همیشه میگفتی آنان گمنام نیستند.
و من بر گمنامی خود گریستم و دلم سالهاست در سوگ بینشانیام سیاه میپوشد و سیاه میسراید.
سید! تا تو بودی، خیابانهای پر ازدحام تمدن، هنوز رنگ و بوی آبادی داشت.
از سنگرهای به آتش کشیده شعر میگفتی؛ گویی قافیههایش را از خیمههای سوخته شام غریبان وام میگرفتی.
و با ردیف قمقمههای تیر باران شده، قصیدهای از جنس مشک خونین سقا میسرودی.
سید! تویی که هنوز نشناختمت! و امروز شاه بیت غزلم هستی.
حرف بزن، که طنین صدایت، خاک شلمچه را به چشمان بیاشک و سرهای بیسود امان تبرک میدهد. تحمل این همه سنگینی را ندارم.
کاش آسمان هم کمی هوای دلم را داشته باشد و دست در گردن هم، غریبانه بسراییم و بباریم!
تو بازمانده نسل جهان آرا، شیرودی، زین الدین و... بودی.
نشانیات را در فاو میدادند، ... در بستان ... در هویزه ... دو کوهه.
سید!
کمی واژه بفرست تا آسمانی حرف بزنم!
روبهروی کبوتران ایستادی، قلبت را آسمان کردی، چشمهایت را دریا، و به پاکی همه خوبیهایت خاکریزها را پشت سر نهادی و قدم به قدم، به دروازه بهشت نزدیک شدی.
آن روز، رملهای فکّه زیر پاهایت حسّ دیگری داشتند. خاطرات را یک به یک در ذهنت تصویر کردی؛ آنقدر به تو نزدیک بودند که فکر کردی واقعیّت است چهره تمام بچههایی را
میدیدی که پیش از این یک بار بازیگر «روایت فتح» تو بودند.
صداها، اطرافت را فرا گرفته بود. همه چیز و همه کس با تو حرف میزد، حتی شنهای زیر پایت.
دوربین روی شانهات بود و این بار احساس میکردی قرار است خودت را روایت کنند.
آن روزها چه خوب این چهرههای پاک را در لحظههای عرفانی مناجاتشان ثبت کردی! آن دستهای سرما زده که محکم، سلاح را به دوش میکشیدند. وجب به وجب این خاکریزها که با
قدمهای تو آشنا بودند.
آن روزهایی که به خانههای عزیز داده سر میزدی و حرف دلشان را مطْلع روایتهایت میکردی.
چشمهایت آن روزها به دنیا از زاویه همین دوربین مینگریست.
از زاویه دوربینی که تمام این لحظات را ثبت میکرد و نگاهش را به دور دستترین اتفاقها میانداخت که مبادا از قلم بیفتند!
تو متن تمام وصیت نامهها را خط به خط ساختی و پرواز تمام لحظههای عروج را بر صفحه صفحه متنهایت نوشتی.
دوربین را روی شانهات گذاشتی. گامهایت تو را سریعتر از همیشه به جلو میبرد. رملهای زیر پایت آنقدر نرم بودند که احساس میکردی بر روی بال فرشتهها قدم میگذاری.
صدای ضربان قلبت را از شدّت هیجان میشنیدی؛ انگار چیزی به لحظههای روشن وصال نمانده بود!
هر لحظه که میگذشت، فکر میکردی سبکتر میشوی.
وزن دوربین را روی شانهات احساس نمیکردی، به سمت قتلگاه شهدای فکّه پیش میرفتی، این بار قصد داشتی فقط از جای خالی بچّهها فیلم بگیری.
احساس عجیبی داشتی؛ حس میکردی قرار است در کنار آنها بایستی و با آنها روایت شوی. تپشهای قلبت حرف دیگری را به زبان جاری میساخت؛ نه آنچه که تو برای متن فیلمنامهات
آماده کرده بودی. آخرین گام را برداشتی، امّا این بار نه بر روی شنها... ! که انفجار روشنی از نور تو را در برگرفت و دوربین، روایت سید شهیدان اهل قلم را برای همیشه ثبت کرد.
جمعه
21 فروردین 1383
18 صفر 1425
2004 .Apr. 9
کسی گذاشته پشت در بهار، کلید
که هر که خواست بیاید، بگو بیار کلید
درون باغِ مهآلوده، مرد گم شده است
و مانده پشت در از او، به یادگار، کلید
شهادت است درختی که در جهان دارد
به جای برگ و شکوفه، به شاخسار، کلید
بیار نام شهید و بخوان شهادت را
در آن زمان که نمیآیدت به کار، کلید
شهید تازه عشق است، اینکه میبینید
کرامتش زده بر قفل انتظار، کلید
هنوز از غم تو بغض شهر، وانشده است
بگو به ابر که از آسمان ببار، کلید
که گفت باغ شهادت به روی ما بسته؟
کسی گذاشته در پشتِ در، هزار کلید ...
یکشنبه
23 فروردین 1383
20 صفر 1425
2004 .Apr. 11
و اکنون چهل روز از آن واقعه عظیم گذشته است. چهل روز... چهل سال... چهارده قرن گذشته است و کربلا همچنان کربلاست و تازه گذشتن از روز چهلم آغاز یک سالِ کربلایی است...
کربلا صبحی از عقیق و آینه است، دریچهای گشوده است به کرانههای برفی ملکوت. این خاک، خاکِ گریه و توسل است.
ابرها دخیلهای سپید فرشتگانند که بر افقِ خاک آویخته شدهاند - شش جهت کائنات، ضریح قبر شش گوشه حسین علیهالسلام است.
کربلا در زمین نمیگنجد، کربلا در روز نمیگنجد، کربلا وسعتی است، به اندازه تاریخ. درختِ سرخ تشیع در کربلا به شکوفه مینشیند. کربلا کویر نیست، بهار روحانی شهود است.
رودخانههای کرامت در کربلا جاری است. چشمه «ولایت» از کربلا میجوشد. نسیم «شفاعت» در کربلا جریان دارد.
کربلا نبض غیرت زمین است، آن روز که زمین به خروش درمیآید و دریا به تلاطم میافتد و کوهها از هم میپاشند... و آه از آسمان که پس از کربلا، چگونه بر ستونهای خود ایستاد و از بار این همه مصیبت شکفته شد؟
و خورشید - که پس از در گرفتن آن طوفان سرخ، با چه روی، چهل روز دیگر بار، برآمد؟
آری، چهل روز است که از کربلا میگذرد، امّا داغ حسین علیهالسلام همچنان تازه و تازهتر شده است.
کربلا انارستان شهود است. رستاخیز شبنم و گلِ سرخ پر پر است.
خورشیدها در کربلا غروب کردند. آیینهها در خاک کربلا مدفون شدند.
کربلا آنجاست که خیمه خاندان عشق را آتش زدند و خاک را با پَرِ پروانههای عاشق فرش کردند.
کربلا داغی است که بر پیشانی تاریخ مانده است.
کربلا بغضی است که در گلوی زمین سنگ شده است، بغضی که روزی خواهد ترکید و چشمه چشمه خونِ مولا از صخرههای خاک، فوّاره خواهد زد. کربلا رودخانهای است که به
دنبال قدمهای موعود جاری است، تا روزی که غرامتِ این خون قطره قطره از یزیدیان گرفته
شود. کربلا بیعتی است که تا آمدن موعود همچنان باقی خواهد ماند.
کربلا غیرتی است که خون آزادگان عالم را به جوش میآورد.
کربلا خاطرهای نیست که در حافظه خاک، فراموش شود.
کربلا منظری است که آسمان را تا قیامت قاب گرفته تا روشنترین گواه موعود باشد.
حالا تمام تقویم، بوی عاشورا میدهد.
کربلا وجدانِ خاک است که هیچگاه نخواهد خفت، حتی اگر چهل روز... چهل سال... چارده قرن... از آن بگذرد...
و الطّور
سوگند به طور
به سرزمین فرود آمدن تو
که تمام سیاهیها را نورانیت تو یکجا به آتش کشید
ای نجم ثاقب
که نگاه تو تمام ظلمات زمین را شکافت؛ به یکباره
و بریده بریده
لایههای پلیدی را خاکستر کرد
و السماء و الطارق
... سوگند به آسمان
و به کوههای مضطرب و خورشید رنگ و رو پریده
و ماهیانی که از آب بیرون آمدند.
و مرغانی که از آسمان سقوط کردند؛ برای تو. و چلچلههایی که برایت چله نشینی کردند.
و النجم اذا هوی
... سوگند به ستاره هنگامی که فرود آید
و سلام بر تو آن هنگام که در تمام ذرات نور پاشیدی از پیکرت
و سلام بر پیکر پاره پارهات
که آیههای مقطعه عشقند
چونان
یس، ص، الم، ق ...
و الشمس و الضحی
سوگند به خورشید نگاه آسمانی تو
که با خون و خاک آغشته شد
ناگاه سر برهنه و غبارآلود
در شب درخشیدن گرفت
چون ماه چهارده
و فَدیناهُ بِذِبْحٍ عظیم
ای کشته اشکها
از آن پس دریاها پیراهن سیاه پوشیدند
از همان هنگام که دیگر روی خوش ندید زمین
اِذا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزالَها
زمین به لرزه درافتاد؛
در هموارگی مرگ و آتش و خون
زیر سمّ ستوران بیافسار
وَ الْعادِیاتَ ضبْحا
... سوگند به دوندگان به ستوه آمده
فَالْمُورِیات قَدْحا
... پس آتش افروزندگان به نواختن سُمها بر زمین
و الصافات صفا
سوگند به آنان که صف ببندند صف بستنی
کربلا؛ معراج عاشقانه توست
ای آیه آیههای کهف از لبانت روشن!
ای صاحب بروج، که باران، به برکت تو نازل میشود؛ از برجهای بلند رحمت
و آب که مهر مادر توست، عطر مشام تو را دارد!
ای صف در صف به استقبال پیکر پاره پارهات، فرشتگان!
ای ذبح عظیم، که منای تو عاشقانهترین است
و کربلای تو
آیات روشنگر تسلیم!
سلام بر قطعه قطعه پیکرت
و بر زبان مجروحت که سائیده شد بر زمین
و بر چشمهایت که از تشنگی تاریک شدند
و بر جگر پاره پارهات
و بر انگشتان بریده بریدهات
و بر دندانهای خیزران خوردهات
و بر تن عریان خون آلودت
... موسی در طور آتش دید و به قومش گفت
صبر کنید تا برای شما جذوه بیاورم که گرم شوید
و تو
در کربلا
نور دیدی و به قومت گفتی
با من بیائید که خداوند
خواسته شما را اسیر ببیند
... و از آن روز به بعد
دریاها، سرکش شدهاند
وحوش، سرگرداناند
کوهها، رشته صبرشان از هم گسیخته
درختان، هر صبح نوحه سر میدهند
پرندگان، سراسیمهاند
اِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَت
... و از آن هنگام، زمین، آب خوش از گلو پایین نبرد
آسمان در غبار همیشگی شناور است
سیاه و کدر
خاموش و سرد
باران زجر بر خاک باریدن گرفت
باران تاول و زخم
و سه روز پیکرها بر زمین تبدار
برهنه و خونآلود
نیلی و بنفش
لهیده و قطعه قطعه
بیابان لب تشنه را
از جلوههای عشق سیراب کردند
از خیمهها، خاکستری به جا بود و تلّی مرگ
از فرات؛ شبحی مانده بود و زخمی گُر گرفته
خون تو تکثیر شد
در ذرات آسمان و زمین
درخت شد؛
باران بارید
هنوز خاک را در آرامش جبروتیات دامن نگرفته بودی
که مزارت را ویران کردند
شخم زدند؛
زیارت کنندگانت را دست و پا بریدند
دار زدند
و از آن روز هر روز کربلا
عاشوراست
اینک:
چهل وادی هروله کردیم
چهل وادی خون گریستیم
چهل وادی باران اشک باریدیم
چهل وادی مصیبت خواندیم
چهل وادی زخم زبان شنیدیم
چهل وادی با پای پیاده و آبله
رنج راه؛ غربت و دربدری
زیر باران نیشهای گزنده
زیر باران زخمهای کشنده تهمت
زیر باران تازیانه و اشک
زیر باران سیلی و دشنام
تا به زیارت مقدس تو بیاییم
چهل شبانه روز در رود رودِ گریه و زخم
چهل شبانه روز در حیرت و سکوت
چهل شبانه روز در آوارگی و اسارت
هر لحظه بیتو، هزار سالِ سیاه گذشت بر ما
هزار سالِ مصیبت
هزار سالِ اندوه
و امروز آمدهایم؛ با خاطرات سرخ تو
که هر لحظه از قتلگاه تا دروازههای شام را
در مینوردند. از کجا بگوئیم؟!
بالای نیزه خدا را چگونه یافتی؟
در گودی قتلگاه، خدا را چگونه دیدی؟
در طشت طلا، با عطر مشک و کافور، کدام حقیقت را به تماشا نشستی؟
با دیر راهب، رنج کدام مصیبت را مویه کردی؟
بر کدام زانوی مهربان سر گذاشتی؟
در تنور خولی، کدام دریا را شعله گریستی؟
کدام منزل از منزلهای عاشقانهات را گریه کنیم؟
هنگام آویختن سرت بر خانه یزید
یا هنگام چرخش پیکرت در دریاچه خون
یا هنگامه نمایش سرت بر دروازههای شوم شام
یا هنگام لخته بستن خون چشمانت بر یالهای عزیز ذوالجناح
صدای قهقهه مرگ میآمد
خون تو، جریانی شگفت از زندگی بود
کجاست گهواره علی اصغرت، برادر!
کجاست دستان آبآور ابالفضلت، برادر!
کجاست قاسم و علی اکبرت؟
داغ کدام عزیزت را مویه کنم؟
در این پریشانیِ اندوه
از کدام دلتنگیام بگویم؟
چهل شبانه روز. چهل شبانه روز ناله کودکان ویرانهنشین بی آنکه دستی باشد که به مهر، اشک از گونههاشان برگیرد. دخترکانی که بهانه پدر را چونان تیزترین خنجرهای به زهرآب داده شده در قلب شیرزنِ کاروان سالار فرو میبرند. چهل شب، همهمه خون آلود و آبستن مصیبت
که خواب را بر خواب رفتگان کوفه و شام حرام ساخته است. چهل شب، بادهایی که بی توقّفی
تسلیت و فغان مومنین بنی هاشم را از مدینه به سراسر حجاز میگستراند.
چهل شب، نیایش آخرین مردِ بازمانده حادثه، وارث بزرگ رسالتی دیرین، که اینک چهل شب است که بر شانههای بیمار، امّا مصمّمش، سنگینی میکند.
آری، چهل شبانه روز. چهل روز پاهای زخم دیده و تکه تکه شده کودکان و زنان از جفای
خارانِ بیابانی. چهل روز درد از هجوم تازیانههای بیتعطیلِ بافته از چرم، با دستههای استخوانی، تراشیده و نگین کاری شده، صله امیر سپاه خلیفه به دژخیمترین سفّاکانی که رحم و عطوفت،
کلامی است در اندیشه ایشان؛ چونان دوردستترین جزایر نامسکون اقیانوسها ناشناخته.
چهل روز زخم، امّا نه از جنس خنجر و خار و تازیانه، بلکه زخمی بر جگر، لب گشوده و چرکین، زخمی نشأت گرفته از تیغ مصیبت، زخم یتیمی، زخم بی برادری، زخم بی فرزندی، زخم بی حرمتی، زخمی که هر بار از دیدن سرهای بریده بر نیزه لب میگشاید و تازه میشود.
زخمی عمیقتر از همه زخمهای پیشین، بیآنکه هرگز آنرا مرهمی باشد، بی آنکه لحظهای از سوزش آرام شود، بی آنکه ذرهای بهبودی یابد. زخمی جاودان که تا جاودان بر سینه نه فقط
کاروان حسین علیهالسلام که تمامی آنان که نام او را به نیکی یافته باشند، در طول همه قرنهای تاریخ از این زخم مقدس سوزناک، طعمی بر جگر خواهند چشید.
آری، چهل شبانه روز. چهل شب و روز گذشت. و اگر زمان، حجم مصیبت را میتراشد و هر روز داغی را کمرنگتر میکند، امّا این بار شعلههای زبانه بر آسمان کشیده حادثه سرخ، نه تنها
فرو ننشست، که ابرها را سوزاند و ستارهها نیز هر شب به دنبال گریزگاهی میگردند. هر لحظه که میگذرد گویی دنیا بیشتر در عمق فاجعه، آرام آرام فرو میرود. آنان که جاهلانه و بی اندیشهای با سپاه خلیفه همراه بودهاند، فرصت اندیشیدن را تازه یافتهاند و حاصل چنین اندیشیدنی بی شک جز ندامت و پشیمانی عظیم نخواهد بود که وعده زرد رنگ دنیای طلایی را، در چشم ایشان هر
لحظه کمرنگتر میکند. و نیز ندامت را - این مجازات محکمه وجدان را باید تا انتهای عمر با خود به همراه برند، چونان نقره داغی بر پیشانی که گویی هر روز تازهاش کنند. امّا باید دانست که ندامت، فرزند ناگزیر جهل و بی اندیشگی است.
باری، چهل روز گذشت و داغ، هر لحظه داغتر شد. و جز این نباید باشد؛ چرا که حادثه بزرگ، اندوه بزرگ میآفریند و سوگ نشستن عظیم میطلبد، آنگونه که چهل روز که سهل، هزار و
سیصد سال گذشته است امّا هنوز چهلم حادثه که فرا میرسد، حزنی آنگونه که در نخستین روز بوده است بر کرانه همه اقیانوسهای زمین، فرو مینشیند.
بغضهای بریده بریده
محمد کامرانی اقدام
کاروان، از پرتو پاییزی آفتاب و پریشان خاطری پنجرههای پی در پی زینب، سرشار بود و از بیتابی و بیقراری پیوسته او لبریز.
کاروان، پا به پای اشکهای زینب میآمد و اربعین، در چند قدمی شیون و فریاد، میزبان خاطرات تلخ بازگشته از سفر بود.
کاروان، پابهپای اشکهای زینب میآمد تا حماسه ماندگار و همیشگی او را زیارت کند.
کاروان میآمد تا کربلا، زخمهای خویش را مرور کند.
زینب از کجاوه پایین آمد و به زلالی فرات نگریست.
فرات همچنان بود بیقرار. همچنان متلاطم بود و ناشکیب.
زینب نگاه خویش را از رود برگرفت و برخاک نگریست.
لاله در لاله، داغ، در زمین روییده بود.
کاروان، نیازمند هیچ ترقی نبود.
کاروان، منتظر هیچ گریهای نبود، که کاروان خود، قافله اشک بود و آتش.
زینب در سمت راست مرثیه بود و زین العابدین بر طرف دیگر آن.
این قافله و کاروان کودکان بود که در میانه مرثیه به خاک میافتادند و باران شیونشان بر سر کویر خونآلود میبارید و غبار محنت و غربت را از چهره خاک خورده و چاک خورده حادثه
شستشو میداد.
صحرا منتظر بود تا پاسخِ هفتاد و دو علامت سؤال را بیابد.
صحرا منتظر زینب بود.
صحرا هنوز منتظر بود... که سلامهای خیس کودکان و فریادهای خاک و توفانی زینب، حنجره بغضها را پاره کرد و چونان نالهای شکوفا از عمق درد و داغ سر بر آورد.
سلام بر حسین!
سلام بر برادر!
سلام بر حماسه عاشورا!
تمام واژهها از هوش رفته بودند و تمام بغضها، بریده بریده به خاک میافتادند. کاروان در کانون کربلا ایستاده بود، اما بدون رقیه.
سیلاب نور در چشمهای زین العابدین راه افتاده بود.
کاروان، در عبور آشکار یک صحرا دلهره و دلواپسی، به کربلا رسیده بود.
دشت، هنوز بوی تازه پرواز میداد.
دشت، هنوز بوی بال و پرهای سوخته میداد.
حادثه، هنوز در آینه فرات موج میزند.
هنوز مویههای سوخته و چشمهای به آسمان دوخته در دشت در جریان بود.
هنوز عشق تداوم داشت.
اربعین بود و کاروان سینه سوخته، در جستجوی صمیمیّت سیال هرگوشهای سر میکشید.
اربعین بود و هر کسی به راه خویش ادامه میداد.
کاروان به جستجوی آفتاب سربریده خویش و فرات، به دنبال اقبال ناگزیر خویش.
اربعین بود و دشت، غرق در تابش نیایش زین العابدین بود و محو در طلوع تنهایی و تماشایی زینب.
اربعین بود و زینب، عطش را سپری کرده بود.
زینب آمده بود تا با چادر مشکی خویش، خیمه خاطرات خویش را برپا کند.
آمده بود تا شبی دیگر را با حسین علیهالسلام به سر کند. آمده بود به جستجوی پیراهنی کهنه، به جستجوی داغی تازه.
زینب آمده بود، با روشنی هزار فانوس دریایی، با بی قراری هزار لاله صحرایی، با رؤیای هزار پنجره تنهایی.
زینب آمده بود، با یک نگاه طولانی، با یک قافله توفانی.
آخرین غبار عاشورا را به خاطر آورد. لحظهای را که آفتاب فتوت و امامت بر فراز نیزه،
فرازهایی از زیارتنامه شوق را زمزمه میکرد.
زینب در آیینه فرات، خاطرات خویش را مرور میکرد و نگاه خیره حسین را میپیمود لحظهای که دشت، مالامال از نرمی نگاه مهربان حسین بود.
زینب، خاطرات را مرور میکرد و به کربلا باز میگشت، به اربعین باز میگشت.
آری! اینک زینب به اربعین رسیده بود. آنگونه که حسین علیهالسلام به آرزوی خود رسیده بود زینب
به مقصد رسیده بود، آنگونه که حسین علیهالسلام به مقصد رسیده بود.
اربعین شمعستان
نزهت بادی
در محله قدیمیمان، سیدی بود که میگفت اگر کسی برای بازگشت مسافر گمشدهاش نذر کند که یک اربعین، در سقّاخانه اباالفضل علیهالسلام شمع روشن کند، پایان شب چهلم، پروانهای از راه خواهد رسید که برای او خبر گمشدهاش را میآورد.
اما برای تو، هیچ سقاخانهای نبود تا به آن دخیل عطش ببندی، جز یادی از یک مشک تیر خورده که هنوز قطرات خون دستان ساقی بر آن خشک شده است.
تو اگر شمعی داشتی تا نذر دلشکستگیهایت بکنی، دختر سهسالهات را در تاریکیهای خرابه به خاک نمیسپردی.
با خودت میاندیشی آن سیّدی که از اربعین شمعستان سقاخانهها سخن گفته، اولادی از نسل مادرتوست که خوب میداند، هر شمع سرپریدهای که قطره قطره آب میشود، پروانهای دلسوخته را به دنبال خود خواهد کشاند.
اما تو فقط یک پروانهای، که خاکستر نشین هفتاد و دو شمع خاموش گشتهای!
هنوز از پرو بالت، بوی دود خیمههای سوخته به مشام میرسد.
زینب جان!
در این اربعینی که گذشت، تو شمعهای زیادی نذر بازگشت مسافر غریبت کردی: کودکانی
که در شام غریبان در زیر بوتههای خشن بیابان جان سپردند، کودکانی که در زیر دست و پای اسبان، از نفس افتادند، کودکانی که از روی ناقههای بی محمل بر زمین خوردند، کودکانی که با طوفان تازیانهها گل زندگیشان چیده شد و... و آخرین شمع تو که نذر تشنهخانه کربلا کردی، سه سالهای دلشکسته بود که با دستان کبودش، خاکستر از سر و روی شمع نگاه پدرش پاک میکرد و با لبان خونیاش، آب چشم آن را میمکید!
اما با پایان چلهنشینی تو، هیچ پروانهای به ویرانههای دل تو نیامد!
چون دیگر تو خودت پروانهای شده بودی، تا خبر بی بازگشت مسافر مظلومت را به هر کوی و هر منزل ببری و به هر سقاخانهای که زائرانش لبتر میکنند، با سلام بر حسین علیهالسلام سری بزنی و حاجت دستهایی را که به ضریح چشمهای ابوالفضل علیهالسلام دخیل بستهاند، اجابت نمایی.
پروانه خاکسترنشین شمعستان کربلا!
اگر وضو به اشک چشم مُباح نیست، چارهای نمیماند جز تیمّم بر خاکستر آغشته به خون! که اگر در کربلا آب پیدا میشد، رفع عطش شیرخواره، واجبتر از نمازهای یومیه بود.
صدای اربعین میآید امشب
که یعنی میرسد از راه زینب
منم زینب! برخیز کربلا، برخیز و بر پیشواز بیا! من از راه دوری میآیم! رنج راههای سختی را به یادگار آوردهام. منم زینب علیهالسلام! قافله سالار پرستوهای از اسارت آمده، برخیز کربلا. خودت را برای پذیرایی مهیا کن! این کبوتران داغدیدهاند...، این پرستوها، مصیبتها کشیدهاند...، قصّه ما قصه زجر و صبر است! قصّه عشق و هجر. قصّه وفا و جدایی، امروز روز وصال من است.
چهل فصل از شقایق دور بودم
و از تنهای عاشق دور بودم
کربلا! کدام تکهات، بهشت مرا در آغوش کشیده! آفتاب من، در کدامین نقطهات، دیده فرو
بسته!
آرامگاه بهشت من کجاست؟ نشانم بده! تا قصه خویش آغاز کنم! باید رنج سفر با او بگویم! تنها، او به لحن بیانم آشناست! لهجه دردهایم را میفهمد! میخواهم سفره دل پیش او باز کنم! باید امانتیهایش را نشانش بدهم:
کجایی ای گل بیخار زینب
نمیآیی چرا دیدار زینب؟
رفیق نیمه راهت باز برگشت
به شوق یک نگاهت باز برگشت
حسین من! منم خواهر داغدیدهات! برخیز عزیز دل مادر. تا سر بر شانههایت بگذارم و دریا دریا آوارگیام را ضجّه بزنم. از کجا ماجرا برایت بگویم! از چندمین زخم برایت درد و دل کنم.
حسین من! میشنوی. منم زینب. شانههایم زیر بار امانت. خم گشت. مرا نمیشناسی؟ این خمیده قامت محزون. خواهر توست!
من از دروازههای کوفه تحقیر دیدهام. من از خرابه شام لحظه لحظه مصیبت چشیدهام. من در قصر یزید، کوه کوه، صبر و استقامت ساختهام.
ماجرای دلدادگی من، آوازه شهرها شده است.
برخیز! تا سر بر شانههایت بگذارم و چهل فصل غربت و در به دری را زار بزنم.
میخواهم از سوزش تازیانهها برایت حرف بزنم، از سیلیِ و کبودی صورت، براتِ قصّه
بخوانم. از غل و زنجیر، از دندان و چوب خیزران. از تنور و خاکستر از خیمههای آتش گرفته. از سه ساله در خرابه جان داد. از کجای ماجرا برایت بگویم که خود ندیده باشی.
برخیز حسین من! به خواهر غم دیدهات نگاه کن!
منم زینب که اینگونه غریبم
غم و درد سفر گشته نصیبم
فلک، بنگر چه کرده با دل من
به خاکستر نشانده محمل من!
هنوز، ردّ خون را به چوبه عمل خواهی دید. هنوز، جای تازیانه را بر بازوهایم خواهی دید، من زهرا بودن را به تجربه نشستم. من زینب بودن را عاشقانه زیستم.
آسمان بیست صفر 1315 قمری، چشم به راه طلوع ستارهای بود که در دل، دریایی از کرامت و اندیشه نهان داشت.
مردی که افقهای فقه و فلسفه، علم و اعتقاد، ایمان و عرفان، در چشمهای جاودانش موج میزد.
سید شهاب الدین مرعشی نجفی، چونان آفتابی فروزان در حجره تنهایی طلوع کرد و مهربانی و روشنایی را تقدیم پنجرههای نگران و منتظر پدر نمود.
تا پنجرههای امید پدر را، سرشار از فروغ مهربانی نماید.
نجف، آن شب طلوع ستارهای را نگریست که چشم و چراغ اهل فضل خواهد شد.
نجف، آن شب سرشار از شوق بود و لبریز از عاطفه کودکی که استوانه محکم دین الهی خواهد شد.
دستهای پر محبت مادر را با تمام وجود خویش حس میکرد. حوزه نجف اشرف، بی صبرانه چشم به راهِ به راه افتادن این کودک بود و منتظر قامت کشیدن این سر و سرافراز اسلام.
عشق به حسین و محبت به فاطمه، یک لحظه از احساس متلاطمش فاصله نگرفت.
آتش شوق، روز به روز در او جان میگرفت و به او جان میداد.
کمی که بزرگتر شد، فهمید، بزرگی به تواضع است که «بَرَکة العِلم فی تَعظیم الاُستاذ»
آموخته بود که عشق، از دل به ارث میرسد و ایمان از عشق.
آموخته بود که باید جهان را سرشار از رؤیای رودپرور خویش کند.
حوزه نجف، بی تاب بود و بی قرار، تا زانو زدن او را در برابر تواضع و شکوه احساس کند.
حوزه نجف، بی تاب بود و بی قرار، تا خاکی شدن گوشه عبای او را احساس کند.
سید شهاب الدین مرعشی نجفی، میآمد و گویی شیخ علوی، در آستانه حوزه نجف ایستاده بود تا صمیمت گامهای او را تحسین کند.
ایستاده بود تا لبخندهای خویش را تقدیم او کند!
کوچههای نجف، طراوتی تازه مییافت و آسمانش، افقی گستردهتر، که سید شهاب در راه بود. او میآمد، تا چونان شهابی ثاقب، سینه سیاه نادانی و تاریکی را بسوزاند و درهم بکوباند.
سه شنبه
25 فروردین 1383
22 صفر 1425
2004 .Apr. 13
میگفتند او سیمرغ دیده بود...
خراسان همواره زادگاه نادره مردانی است که شور و شیدایی را به هم میآمیزند و چنان مانا بر تارک آسمان پر ستاره ایران میدرخشند که هیچگاه در هیچ جای دنیا، انسانهایی اینچنین ظهور نکردهاند.
خاک نیشابور پر است از غزل و کرت کرت گیاهانش از کلمات مردانی به لطافت ابر و صلابت کوه و درخشندگی خورشید پُر میشود.
اینجا از هر که سراغ قاف را بگیری، به سوی گنبدی فیروزهای میراندت که زیر سایه ستبرش، سیمرغ آشیان دارد.
سنگی بر مزاری جای دارد که روزی روزگاری پیری، مرادی، عشقی، نوری آن جا را برای خوابی ابدی و شیرین برگزیده بود. اینجا زادگاه سیمرغ است، به قاف که بخواهی برسی، باید از جلال چشمهای مردی بگویی که هزار بار قلمههای نورانیاش را فتح کرده بود.
میگفتند او سیمرغ را دیده بود، امّا واقعیت را باید در دستهای او دید؛ جایی که هزاران پر سیمرغ را نثار جانهای مشتاق و عطشی سوخته میکرد. اصلاً خوبتر اگر نگاه کنی، میبینی او خود سیمرغ است؛ به تمام و کمال، به تفسیر و تحمید، به مناجات، به تعزل، به اشک، به خنده، به شور، به شیدایی ...
مرحبا ای هدهد هادی شده
در طریقت پیک هر وادی شده
ای به سرحد سبا سیر تو خوش
با سلیمان منطق الطیرتر خوش
و این چنین شیدا و این چنین، هادی، سیمای مردی است که از جامهاش بوی هِل و کاسنی میآمد. پیشهای دارد که با گلها و درختان، پیوندی مهر آگین و رازآمیز میجوید... عطار آمده بود تا عطر گلهای بهار نارنج را بر جذبه خلود آیات قدسی قرآن بپیچاند و معجونی از خلسه را به کامهای مشتاقان بریزد.
با اولیای خدا هر که بنشیند، ذرهای از پرتو جمال الهی بر کالبدش مینشیند و هر که با عطار بنشیند، بوی خدا خواهد گرفت؛ زیرا او با همه اولیای پنهان و پیدا، ساغر مستانه میزد و مستی کار دیگری برای مرد داشت. مستی میخواست «او نباشد» را بفهمد، حیرت را بگذراند، عشق را بجوید و وادی به وادی، سر به سر، لبریز از خون جگر به جایی برسد که سیمرغ، انتظارش را
میکشید.
و از آسمان، ابرهای سیاه میآمدند از شرق، با چشمهایی کوچک و مژههایی تنگ، سوار بر اسبانی از آتش و سوارگان مردانی از عمق صحراهای تنیده...
مغولها میآمدند، میسوختند و میکشتند و میبردند و... با تقدیر الهی که نمیشود جنگید! - بلای آسمانی است؛ خدا قهرش میگیرد. و ایستادند بر جای و نگاه کردند تا همه
خاک ایران پر شد از چکاچک شمشیرهایی که مژه خون را بیشتر از هر چیزی در دنیا میفهمیدند
... و سیمرغ خسته بود، آنقدر خسته که بالهایش را هم
نمیتوانست باز کند... مغولها آمدند و آنقدر بر تن خسته سیمرغ زدند که نور شد و به قاف پرید... حالا از پس این همه سال، هنوز پرهای سیمرغ، در دستهای ماست و چشمهای او نگران...
تا سی مرغ دیگر به جذبه راهی شدن دچار شوند و به مدد دستهای او به قاف برسند و سیمرغ، از نو زنده و جوان بر بلندای آسمان ایران بدرخشد،...
خویش را دیدند سیمرغ تمام
پس سخن کوتاه باید والسلام
مِی خالص ایمان
محمدسعید میرزایی
عطار، نمادی از فرهنگ عرفانی سرزمین اسلامی ماست.
عطار، عطر فروشِ بازار «حکمت» و «معرفت» است.
عطار، عارفِ منازلِ طریقت است. دریا مردی که سلیمان وار به معرفتِ «منطقالطیر» دست یافته بود. عطار در منطقالطیر، منازل عشق را مرحله به مرحله شرح میدهد، تا آن مقام که سالک، به بارگاه وصال حضرت دوست قدم مینهد.
عطار در مصیبت نامه، از مصایب عشاق میگوید و حکمتهای عشق.
عطار در «الهی نامه»، رودخانه نیایش است.
غزلهای عطار، سراپا آتشند؛ از جنس همان آتشی که در جانِ مولوی گرفت و «آتش به خرمن سوختگانِ عالم زد»
معرفت عطار تنها در عظمت کتابهای او نیست.
هنگامی که در ظهر قتل عام نیشابور، در حمله مغول، به رویارویی دشمن، سینه سپر کرد و در حالی که موی سر دشمن را در چنگ فشرده بود، جام شهادت را انوشید.
«به یکی دست، میخالص ایمان نوشتد
به یکی دست دگر طرّه کافر گیرند»
آری! او در مقابل دشمن ایستاد؛ آنچنان که در مقابل «نفس» خویش ایستادگی کرد و اینگونه بود که چشمههای حکمت از دلش میجوشید و رودخانه ذوق عطار، همواره جاری بود.
بیشک، حجم زیاد آثار منظوم عطّار، گواه همین مطلب است.
تذکرة الاولیای، عطّار، روایت عارف مردانی است که قدم در راه دیدار دوست نهادند «اویس قرنی»، حبیب عجمی و بسیاری دیگر از عارفان بزرگ، نامهایی هستند که در تذکرة الاولیای
عطار میدرخشند.
عطار، از گنجینههای ارزشمند فرهنگِ پارسی است که آثار او همچون «منطق الطیر»، شهرت
جهانی دارند.
خوب است که سری نیز به دیوان عطار و منطق الطیر او و دیگر کتابهایش بزنیم و عطر
کلمات سوزناک او را ببویم و شاخه شاخه گلهای معرفت بچینیم.
شنبه
29 فروردین 1383
26 صفر 1425
2004 .Apr. 17
امروز از آنِ شماست؛ شما سبزپوشانِ سرخ دل.
شما که ایستایی این مرز و بوم در چرخش گامهای استوارتان است.
شما که با چشمان پویای خویش، امنیت - این گنجِ گم شده بشر - را حفظ میکنید.
شما که سالهاست به پاسِ دیوارهای دیرسالِ وطن نشستهاید.
شما که سالهاست با گامهای استوارِ اراده، به چپ میچرخید و به راست. به عقب میروید و به جلو. شما که برای رسیدن به شاهراهِ هدف، از روی شانههای آسمان میگذرید. سینه کوه را میدرید، آبیِ آسمان را در مینوردید، به اوج نزدیک میشوید و به خدا نزدیکتر.
شما سپید دلان، که هر روز خانههای خاکیِ خود را به مقصد افق امنیت و آزادی ترک میکنید و سوار بر شانههای خطیرِ مسؤولیت، میثاق سرخ خویش را مرور میکنید.
شما رزم آزمایانِ ایران زمین که طلایهدارِ میهنید و در صفِ ارتش.
ارتشی که با روحِ مقاومت آمیخته و با هیاهو و تکاپو عجین است.
ارتشی که سالهاست دست در دستِ آزادی به پیش میرود و از خنکای تلاشش، نسیم عدالت همواره بر پرچم وطن میوزد. ارتشی که زخمِ دیرسالِ وطن را مرهمی دوباره نهاد و
خاکِ مسمومِ سرزمین را از غبار مینِ ناامنی پاک کرد.
ارتشی که سالهاست با دستانِ مستعدِ تلاش، سرنوشت مردم را در آسمان آبی به تصویر میکشد
ارتشی که تنها چراغِ روشنِ شبهایِ مسکوت و تاریک جنگ و جنون بود.
ارتشی به وسعت اقیانوس که هنوز از پهنای پیکرش شکوفههای زخم میچکد.
هنوز چون درختی کهنسال رشد میکند و میبالد. پیش میرود و پیش میرود. چون رعد میلرزاند، چون توفان میخروشد و چون آسمان، تکیهگاه است.
آری! امروز از آنِ شماست. شما که از شرمِ همتتان، دریا در عَرَق، غَرق است. شما که چشمانِ وسیعتان، انعکاسِ بیکرانه افق است و نگاه نجیبتان از نسلِ نسیم. هرکجا که تاروپودی از خاکِ وطن گسیخته میشود، دستانِ توانای شماست که آن را پیوندی دوباره میبخشد.
به یاد آن روزها، خطِّ مقدَّمِ آسمان، آفرینشِ حماسه هایِ جاودان، در آسمانِ آبی وطن، در پاکترین سویِ حیات، حماسه آفریدند.
چونان حماسههای دشمن شِکن جنگ.
و تو هر بار مشتاق تراز پیش، خود را به دستانِ فرتوتِ حادثه میسپاری.
تا آسمان پا برجاست، نامِ تو در تارک سپهر میدرخشد.
دوشنبه
31 فروردین 1383
28 صفر 1425
2004 .Apr. 19
در روزگاری که «کرامت انسانی» به تاراج «قومیّت» میرفت
در آن زمان که «عبودیت» را عفریت «جهالت»، به بر هوت «شرک» رانده بود و شکوفههای «عاطفه»، ناشکفته در گور «نخوت» دفن میشدند و شعر و شراب و شهوت، متاع بازار «عکاظ»
بود، آمدی؛ با دستهایی از بوی بهشت
با نگاهی به وسعت عشق و تبسّمی به زیبایی محبت
و هدیهای آوردی، به گرانقدری «توحید».
و چه پُر بها بود لحظههای با تو بودن!
بردباری تو، مرهم زخمهای دیرینه ما بود، کلامت، شفای دردِ نادانی ما، دست هایت سایهبان بی یاوری، و هستیات، بهانه آفرینش ما. و امروز، یارانت تلخترین جرعهها را از ظرف زمان
مینوشند و سنگینترین اندوه عالم را بر شانههای دل میکشند.
نبودنت، بینشهای نهان شده نفاق را بر جگر سوخته خاندانت مینشاند.
فقدان تو، فرصت فوران فتنههای کمین گرفته در پس پوستههای تظاهر است.
دردآور است که ثمر سالها جَهد و جهاد تو، به ارزانی، گرفتار چنگال طمع میشود و وجدانهای خفته در آغوش عافیت خواهی را، فریاد بیدارگر وارثانِ بر حق تو به انصاف و
عدالت میخواند، امّا پاسخی جز نگاههای سنگین و بی اعتنا و پژواک سکوت مرگ بار بی عملی
نمیگیرد.
باکی نیست؛ روز داوری در پیش است و پروردگارت بر مرصاد ستمگران.
گفتی، صحیفه و قلمی بیاورند تا راه و رسم هدایت را به فرمانت در آن بنگارند؛ امّا به بهای گمراهی امّت، از امر تو سرباز زدند و از وصیت بازت داشتند؛ اما برای آنانکه ضمیرشان سرشار از عطر نبوّت است، حقیقت، آشکارترین است. چه نیازشان به صحیفهای و قلمی؟!
اینان بر لوح دل نگاشتهاند که «علی علیهالسلام با حق است و حق با علی علیهالسلام است.» این باوردارانِ آگاه، به بصیرت، «شهود» کردهاند که «امیر»شان کیست و نشانه جانشینش چیست.
حقیقتی را که در نگاه تو آشکار بود، در آینه چشمان مرتضی به تماشا گرفتهاند. چنین است که خنّاس شک و تردید را به ایمانشان دسترس نیست؛ به شمار اندکند، امّا به حق باوری
بسیار.
درود بر تو ای پیام آور راستی، که آنچه شرط بلاغ بود، به جای آوردی و هرچه آزار روزگار، بر خود هموار کردی!
درود بر تو که خُلق عظیمت، مکارم اخلاق را به تمامت رساند!
زیان کارند آنانکه بر میراث تو، بر کتاب وحی و عترت پاکت، ستم روا داشتند و فرجام نیک، از آن پرهیزکاران است.
بگذار تا آسمان فرو پاشد
تا زمین از غصه درهم بپیچد
تا کوهها رشته رشته پراکنده شوند
تا کوچهها شعله شعله به آسمان پرتاب شوند
خاک مرگ بر سرزمین ببارد
بگذار تا بعد از این، رنگ خوشبختی نبینند
این کوچههای نیشخند و دسیسه
این خانههای حماقت و کوته نظری
چگونه ایستادی؟
در برابر جهلِ مردان شهر
که کوه را از پای انداخت
آسمان را مچاله میکرد
و رشته صبر دریاها را پاره مینمود
در برابر قومی کوردل و ناشنوا
کنگ و سنگ دل
که با تو از سر ستم بر آمدند
کمر به قتل شبانهات بستند
تو را زیر سنگ باران کودکانشان گرفتند
گفتند: جادوگری؟! شاعری؟!
دندانت را سنگ زدند
روح آرامت را صیقل دادند
شمشیر به رویت کشیدند
بر سرت شکمبه گوسفندانشان را خالی کردند
کودکان را در مسابقه سنگ زنیات جایزه دادند
محاصرهات کردند
تو که شهر را روشن کردی از عطر خداوند
دختران زنده به گور را فرصت زیستن بخشیدی
اندیشههای مردابیِ عفنشان را بارور کردی
تو که
زنان تیرهبخت را عاطفه دادی
مردان کوردل را مهربان کردی
تو که
کوههای سر به فلک کشیده
در برابرت زانو زدند
درختان با موسیقی آیههای نورانیات بالنده شدند
خورشید به واسطه تو ظهور کرد
ماه به واسطه تو زیبا شد
آسمان بهواسطه تو بخشنده شد
تو که دریا بهواسطه تو کریم است
خاک بهواسطه تو ارزش یافت
اینک آرام آرام
ایستاده و صبور
سر بر دامان جبروتی خداوند میگذاری
در بال بال معطر جبرائیل
با نسیم صلوات محمدی
بگذار تا شهر، غم بیتو بودن را مویه کند
خاک مصیبت و اندوه بر سر بریزد.
چنگ بر دامان خاک بزند
بگذار تا شهر بایستد از زندگی
بگذار تا دیگر صدای قدمهای مهربانت را نشنود
صدای صوت قرآنت را نشنود
لبخندهایت را نبیند
روزگار ملال آورت را نبیند،
بگذار تا شهر؛ این شهر خفته در خفقان
این شهر خاموش در تب جهل
بعد از تو روزگار خوش نبیند!!
ای شهر نشسته در غم
سید علی اصغر موسوی
ای زمزمه نشسته بر اندوه! ای زمزم گریسته بر خلوت غبار!
ای نالههای فروخفته در نای لحظهها؛ اندوهتان بلند!
هان بگویید، اینک این رستخیز نا به هنگام، از پی چیست؟!
این که بنشاندهست بر آیینه دلها، غبار؟!
این که برده از دل پیروجوان، اینک قرار؟!
ترجمانِ داغِ عالم سوز کیست؟!
ای مدینه!
اینک تو و این سکوت مُصحف!
اینک تو و این غم مضاعف! ای شهر نشسته در غم یار!
با رفتن آفتاب مگذار! از خاطرهها رود حضورش! آیینه حق نمای نورش!
ای مدینه!
بشتاب که میرود امیدت!
امیّد همیشه رو سفیدت!
بشتاب که میشود فراموش!
در خاطر روزهای عیدت!
اینک تو و این غم مضاعف!
ای مدینه!
سرد است نگاه مسجد امروز!
آیینه دل نشسته در سوز!
بغضی به گلوی خسته دارم!
آتش به دلم بیا، بیافروز!
اینک تو و این غم مضاعف!
ای خانه وحی یاریام کن!
پروانه وحی، یاریام کن!
سرمایه رحمت جهان رفت!
آن نورِ زمین و آسمان، رفت!
آیینه، غبار غم به دامان!
گرید به هوایِ روی جانان!
گوید به زبان بی زبانی!
شاید به اشارهای بدانی.
ای شهر نشسته در غم یار!
با رفتن آفتاب مگذار!
از خاطرهها رود حضورش!
آیینه حق نمای نورش!
آیینه حق نمای سرمد!
فرزند حجاز کو، نیامد!
آن روح نماز کو، نیامد!
محراب نهاده سر به زانو!
گر مرثیهخوان و گه سبب جو!
آکنده دل از غم صدایش!
گوید به میانِ نالههایش: ای شهر نشسته در غم یار!
با رفتن آفتاب مگذار!
از خاطرهها رود حضورش! آیینه حق نمای نورش!
آشفته اگرچه قلب زهرا علیهاالسلام!
ما را به شرارهای بسوزان!
با مرثیه وارهای بسوزان!
شاید به زبان بیت الاحزان!
نالیم، که در فراق جانان: ای شهر نشسته در غم یار! با رفتن آفتاب مگذار
از خاطرهها رود حضورش!
آیینه حق نمای نورش!
ای زمزمه نشسته بر اندوهم!
ای کعبه برده از دلم آرامش! ای گریه آسمانی جبراییل علیهالسلام! ای ناله نای تنهاییها! بغضی به گلوی خسته دارم!
آن روز در آن غروب غمگین
با رفتن آفتاب دیدم.
در چهره عاشقانِ توحید، غم بود و...
من میروم، ستاره بی پشتوانهام!
حمیده رضایی
خداحافظ ای شهر، ای دیوارهای تا همیشه پیوسته، ای درهای به روی آسمان بسته، ای کبود سیلی خورده!
تمام زوایای پیچیده در آهنگ مرموز چشمهای گستاخ شهر خداحافظ، ای سکوتِ شبهای سجاده و نماز!
خداحافظ، ای خاک، ای صدای منتشر در هوای مهآلود شهر!
خداحافظ، هوای نا اهلِ این حوالی!
خداحافظ مکّه، مدینه، شعب!
خداحافظ، خنجرهای کشیده دشمنی، دستهای مشت شده چشمهای نا مهربان!
خداحافظ ... !
سلام أسمان پیوسته، جبروتِ گسترده!
سلام ای ترانه گمشده در خاک آسمان!
سلام پنجرههای تا همیشه روبروی نور دهان گشوده!
سلام، جریان جاری لطف،
سلام جبرائیل
سلام ای تمام فرشتگانِ نزدیک، ای ملایک!
سلام، هفت آسمان! بوی بهار میآید.
خداحافظ ای مکعب نور، ای طلایه چشمهای مشتاق، خداحافظ!
صدای بالهای جبرائیل را میشنوم.
خداحافظ اُحد، خندق، احزاب!
خداحافظ، روزهای طعنه و تبعید، روزهای نخلستان، روزهای روزه و شبهای بیافطار!
تمام پنجرههای باز به سوی آسمان صدایم میزنند، خورشید در منافذ خاک فرو میچکد.
سلام، سپیده تا ابد مستدام صبح! سلام ترنم تا همیشه جاری دعا!
سلام درهای گشوده آسمان! بوی بالهای ملایک میآید،
سلام عرش! سلام نور محض!
سلام روزهای نیامده جدا از خاک!
سلام پهنه یکدست آسمان!
سلام خدیجه، بانوی شبهای بی قراری! سلام تکیهگاه تنهایی، سلام!
خداحافظ، ستاره بیمادرِ پدر!
خداحافظ، چهره کبود و پهلوی شکسته!
خداحافظ ای دست هایت مرهم دردهایم!
خداحافظ ای صدایت منتشر در چاههای در حال طغیان، خداحافظ!
خداحافظ، دردهای ناگفتنی، زخمهای ناسرودنی، خداحافظ ای شهر، ای تمام نامردمی.
تا کِی شب به شب، به نیّتِ سرودن غزلی عاشقانه برایت، مرثیهای سوگوار برای خود بسرایم؟
تا کِی غبار طعنهها و نیشخند منکرانت، تبسمهای معصوم روحم را به زهرخندی تلخ مبدّل کند؟!
تا کِی کودکان بهانهگیر چشمانم را با لالایی نامت به دنیایِ رؤیاییِ خواب بکوچانم و با کابوس نبودنت تنها بگذارمشان؟
تا کِی مدار عقربههای ساعت را به سمت طلوع جمعهای زُلال بچرخانم و غروبهای خاکستریِ جمعهها را شماره کنم؟
تا کِی امیدِ آمدنت را بهانهای سازم برای ادامه حیاتِ گلهای حیاطمان، وَ تو نیایی؟
تا کِی صبح به صبح، چمدانِ آمدنت را ببندم و به نیّتِ همراهیاَت، جنازه روحم را به تک تکِ ایستگاههای جهان بکشانم و شب به شب، چمدانِ نیامدنت را به خانه برگردانم؟
تا کِی سلامهایم را برایت پُست کنم و نشانیات را پشت پاکت ننویسم؟
تا کِی شمعهای قلبم را نذر آمدنت کنم و حاجت نگیرم؟
تا کِی کفشهای سرسختِ زندگیام، پرسه زدن را تجربه کنند و کوچه باغ بودنت را رد نشوند؟
تاکِی چارچوب قاب عکست را، بی وجود عکسی، بر چار دیواری تنهاییاَم میخکوب کنم؟
تاکِی چتر پلکهایم را در بارشِ یکریزِ بارانهای طولانی نبودنت بگشایم و ببندم؛ و تو نیز نباشی و نیایی؟
«تا کی به تمنّای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه»؟
تا کِی؟ تا کِی؟ تاکِی...؟
نمیآیی چرا
سید علی اصغر موسوی
تو را من چشم در راهم
در این کولاک نامردی، که میپچید صدای زوزهها از «مغرب و مشرق»!
در این آیینه آبادی که زنگار از دلِ «خودباوریها» میدهد بیرون!
در این «جولان» ناپاکانه (صهیون) که مثل اژدهایی در پیِ بلعیدنِ مُلک سلیمان علیهالسلام است!
در این فصل همایش خانههای سازش و لبخندهای شوم اهریمن؛ که بوی قهوهها پیچیده در دودِ سبک روحان!
در این فصل همیشه زخمی فریاد انسانهای آزاده
تو را من چشم در راهم! نمیآیی چرا؟! ای آفتاب عالم آرای عدالت!
سحر، خالیترین احساس یک پروانه بی شمع و فانوس است!
سحر، پژواک تنهاییِ فریاد قناری در قفسهای شب آلود است
سحر، آیینه داغ شفق در سینه اندوهگین آسمانِ خسته و دلگیر!
سحر محراب خونآلود صبحِ واپسینِ مسجد کوفه است!
سحر، نزدیک و تو دوری! نمیآیی چرا ای آفتاب عالم آرای عدالت؛ تو را من چشم در راهم، سحرگاهان! تو را من از تو میخواهم، سحرگاهان!
به درگاهت اگر مثل غباری، سخت ناچیزیم!
ولی احساس خود را بر قدمهای تو میریزیم!
بیا، تا کی به دامان سحرها، دل بیاویزیم!
بیا، تنهاتر از یک چلچله، در فصل پاییزیم!
نمیآیی چرا؟! ای آفتاب عالم آرای عدالت! تو را من چشم در راهم، سحرگاهان! تو را من از تو میخواهم، سحرگاهان!
باور نشاط آور
محمد حسین قدیری
میدانم که سرنوشت عصر حاضر به رشته دراز انتظارت گره خورده
و میدانم که سختترین سؤال کنکور هستی، انتظار واقعی و عمل به وظیفه است امتحانی که پذیرفته شدگانش پای حضور و توجه به دانشگاه وصالت میگذارند.
امّا باز میدانم که انتظار تنها حکایت از زخم دل و بیقراریهایش نمیکند، انتظار تنها خواب
را از چشم سلولهای عاشقان نمیگیرد و اقیانوس پر موج انتظار تنها کارش نا آرامی و دلواپسی
کردن دل نیست. انتظار تو، سینه تحمل را سینای صبر میکند. بهاء مروارید اشک را در بازار عشق و معرفت چندین هزار برابر میکند. انتظار تو، لحظههای جدایی را رنگ خدایی و جاودانی
میزند و ظرف ثانیه ثانیه دل شوره را لبریز از شور و معنی میکند. انتظار تو، حساب جداگانهای
برای امید، بودن و حتی دیدن باز میکند. آری درخت انتظار باید روزی به ثمره وصال بنشیند و باید یک فصل کام چشمهای چشم به راهت به مشاهده جمالت شیرین شود.
«دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را»
آری انتظار باوری شورآور و شوری در باورست.
انتظار، کلید طلایی وصال و حضور دائمی است. عصاره پیام شیعه برای یک دنیا ناباوری و بی یاوری است. انتظار، تپیدن دل تاریخ برای ثبت یک معجزه دیگر است. انتظار، بوی طلوع دوباره
خورشید از نزدیکیهای باورهاست. انتظار، پایان داستان ابر غیبت و شروع تابش شبانه روزی
خورشید ولایت و امامت است.
آقا! ما به لحظهای فراق خرده نمیگیریم. چرا که بخاطر انتظار طولانی و تلخ است که شیرینی وصال زیادتر میگردد و میدانیم که تو خود بیشتر از هر کسی دلت برای آمدن میتپد امّا... امّا وای بر ما اگر غیبتت بخاطر عمل زشتمان باشد.
آقای من! تو خود فرمودی که انتظار قشنگترین گل عبادت در سرزمین سرسبز بندگی است
گلی که خزان یأس هم نمیتواند با کولاک بی مهریاش موی از کاکل گلبرگهای ارزشمندش بکاهد و باز گفتید که چشم عمل به آئینه حضور بدوزید به فکر تأمل و آرزوهای پوچ.
ندارد یار من بر خود حجابی
نه بر صورت نه بر زلفش نقابی
حجاب از بی صفائی دل ماست
نباشد آسمانش را سحابی
و ما به خاطر تو تن به شعلههای انتظار و فراغت میدهیم تا طلای محبتمان در آتش انتظارت خالصتر گردد و با قدمهای دلتنگی شباشب در حالی که منتظر صبح آمدنت هستم در راهروی
دراز انتظار گام امید به وصالت بر میدارم.
تنفس در هوای یاد تو...
معصومه داوود آبادی
تو نیستی؛ بوی برف میآید، لک لکها لانههایشان را ترک گفتهاند و آسمان، خودش را بر زمین میپاشد.
شهر در هالهای از مه فرو رفته است، کودکان، هر شب با رؤیای آمدنت به خواب میروند و هفتهها با چشمهایی سرخ و گونههایی خیس، جمعهای دور را نفس میکشند.
نیستی، نیامدهای، اما این کوچهها به نبودنت خو نکردهاند، این کوچهها در انتظار آن صبح زود، پر از پروانهاند.
تو آن اتفاق بزرگی که یک روز در شهر کوچک ما میافتد و من آن برگم که هر پاییز، دیدنت را به خاک میافتد و هر بهار، آمدنت را جوانه میزند.
برگرد، با بوی کوهستان، با بوی رودخانه و گندمزار بیامیز، بگذار زمین در هوای تو تنفس کند!
بگذار آفتاب، دست و روی دشت را بشوید و عدالت، شاهین ترازویش را پرواز دهد.
برگرد و این چشمهای مه آلود را بباران
برگرد تا آسمان، باران به دنیا بیاورد و چشمان خاک روشن شود.
این ابرهای آبستن، آمدنت را انتظار میکشند.
تا تو بیایی...
اکرم سادات هاشمی پور
در انتظار آمدنت، هزار سینه یخزده گرم شد و هزار غنچه، شکوفا. زمین زنده ماند و نفس کشید، خاک سبز شد و درخت میوه داد و ستاره دنبالهدار، آمد و رفت، پرنده شاد شد و پرواز
کردن آموخت، تا تو بیایی.
تو خوب میدانی که روزی هزاران هزار ستاره تنها بر زمین و آسمان جمکرانت به بار مینشیند، هزاران هزار دلِ غریب و هزاران هزار چشم گریان، تا تو بیایی.
مولای من! مشت مشت ستاره ارزانی شاپرکها و شب بوها. بر سر کدامین جاده ثانیه بشمارم آمدنت را که دلم بیقرار خاک پای شماست.
یک صبح خواهی آمد، یک صبح آدینه. تمام ثانیه هایم آدینه باد تا یک صبح، پس از انتظاری دیرینه از پس زلالترین آبها و آینهها دلم را به مبارک باد آمدنت، شادباش گویم.
دل عاشقان که میگیرد، گلایه از دستهای خالی از برکت اجابتشان میکنند و لحظات، که خسته شدهاند از این همه تپیدن و نرسیدن.
همه، دلشان تو را میخواهد، تو را تمنّا میکنند و برای آمدن تو دعا میکنند؛ مگر نه این که آمدنت نزدیک است؟ پس با پرچم سبز عدالت بیا و طریقه سبز بودن را به کویر نشینان اهالی
انتظار بیاموز، بیا و با شمشیر عدالت، احکام واقعی دین محمدی را در روح زمین جاری کن و به قامت خمیده ذوالفقاری، قامت اسلام را راست کن.
کاش بیایی و قبیله کوچه انتظار، طعم وصال را از دستان تو بچشند و زیر قدمهای تو شکوفا شوند.
چه لذّتی دارد که فقط یکبار، زیر چتر ولای تو، نماز را به شما اقتدا کنیم و با دستهای سبز و بارانی تو خدا را بخوانیم! چه آرامشی دارد که از دریای چشمانت، مهربانی بنوشیم و سیراب
شویم!
آیا زمان آن نرسیده است که بیایی، وقتی که دل کسی برای همنوعاش نمیگیرد وقتی که بازار ناعدالتی گرم و گرمتر میشود و وقتی که همه چیز برای رسیدن تو مهیّاست. آه! شاید این گمان من است؛ من از مصلحت و حکمت چه میدانم؟!
میگویند دوران آخر الزمان است و نشانههای ظهور از چهار سوی جهان ظاهر.
میگویند در نزدیکترین جمعه ممکن، از راه خواهی رسید. کاش هرچه زودتر، سوار بر بلندای آسمانها و در مشایعت پیامبران، بر زمین و زمینیان نازل شوی و پاسخ این همه زخم زبان را بدهی!
«مثل شروع خنده مریم معطّری
مثل بلوغ گریه باران مطهرّی
مانند حس عشق، پر از بوی زندگی
مثل نفس کشیدهترین صبح باوری
در ذهن مِه گرفته پاییز بر گریز
اردیبهشت عشق و بهار مکرری».
این روزها، تمام لحظههایم را به انتظار آدینه مینشینم و تمام آدینههایم را به انتظار جمعه موعود، ندبه میخوانم برای غصههای دلم، قصه امیدی میخوانم و فردایی را بشارت میدهم.
به امیدی نشستهام که نخوت شبهای سرد زمستان را به طلوع خورشید فروردین میرسانی.
روزهایی که سهم ما از آن، گل و لبخند و عاطفه است.
روزهایی که فصلهایش در بهار در جا میزنند و هفتههایش، هفت عید آدینه دارند.
هیچ یتیمی گرسنه سر به بالین نمیگذارد و هیچ سینهای به جرم فریاد حقیقت، مظلومانه
دریده نمیشود.
هیچ گرگی روی زمین باقی نمیماند و با اشارت چشمهای تو، تمام کاخهای سفید و سیاه استبداد فرو میریزد به انتظار روزی نشستهام که انتقام بهار را از تمام خزانهای زندگی ام بگیری.
انتقام لالههایی که سرخ روییدند
انتقام سینههایی که درد نوشیدند
اینجا هیچ کس جای تو را پر نمیکند.
هیچ چشمی روشنی نگاه تو را منتشر نمیکند
نگاه کن! این روزها دلم سخت گرفته است.
خواهش تماشای تو بعد از هر نماز، «اللهم کن لولیک» میشود و همراه با قطرات دلتنگیام
روی سجاده مینشیند خواهش تماشای تو ایمانم را محک میزند.
عطر اجابت در تمام فضای خواهشم منتشر میشود.
عطر اجابت، بشارت تماشای تو است.
نوید فردایی است که زمین، زیر گامهایت گل میدهد و طومار خار و خاشاک، برای همیشه
در هم میپیچد.
پلکهایم را میگشایم
باز هم نگاه منتظرم را به افقهای دور میدوزم.
این روزها، دیوار غفلت بلندتر از آن است که کسی خود را از پشت آن بنگرد و خویشتنش را دریابد. این روزها سایه یک یأس مبهم بر سرِ خاک خیمهزده و زمین در برابر تاریخِ زخم خورده سر فرود آورده و من باز هم دستانِ مشت کردهام را بر برهوت زندگی میکوبم و فریاد سر میدهم.
«زمان با نامِ تو پیوند خورده است
زمین بی رویِ تو سرد است و مرده است
بتاب ای آفتاب از مشرقِ عشق
خدا ما را به دستِ تو سپرده است»
آری! «تو را من چشم در راهم» به اندازه هزار شکوفه بهار.
روزهایم همیشه تو را کم دارد، نگاهم همیشه در جستجوی آرامشی ناب است.
کاش دستانِ نیازم سرشار از عنایت شود و چشمان اشتیاقم، گرم نگاهِ تو، تو که تعبیر رؤیاهای سبزی و تفسیر آیههای ایمان.
تو که «عین الحیاتی» و «السفینه النجاة»
صبحی که بیایی، تمام روزهای منتظرم را با ریسمان محبتت نخ میکنم و برگردن میآویزم.
هزار فریاد از فراسوی دشتها بر میآورم تا فروغت را نصیبم کنی.
هزار گلخند نذر قدمهایت میکنم تا لبخندت را بر کنج دلم فرود آری.
هزار نگاه نگران در چشم مینگارم تا مرا بنگری و هزار مطلع قرن میسرایم تا در طالعِ نگونم طلوع کنی.
زمانه پر شده از صحنههای نا زیبا
تو ای بهانه زیبا، طلوع کن و بیا
روزی که بیایی، زمین به سکوت مینشیند و من بی شک فریاد بر میآورم...
... السّلامُ علیک ایُّها المُهَذِب الخائف، السَّلام علیک ایُّها الولیُّ النّاصح. و این تلاطم آسمانی توست که سکوتِ سنگین فضا را میشکند.
روزی که بیایی، ارتفاعِ ناپایدارِ ظلم فرو میریزد و بنایِ عدالت سر به آسمان هفتم میساید.
روزی که بیایی، قفلِ غفلت از قلبها گشوده میشود و هجاهایِ ماندگارِ زندگی بر دیواره زمان حک میشود.
آری! تو در یک غروب غبار آلود میآیی و بن بستِ تجاهل را به شاهراهِ معرفت پیوند میزنی و تکامل و گسترده زیستن را تکثیر میکنی.
بیا که نبودنت زمین را بر هوت کرده و قاصدک نیازمان را همسفرباد.
تمامِ جادهها چشم انتظارِ مقدمت هستند
سوارِ سبزپوشِ وادی بطحا نمیآیی؟
ببین در انتظارم تا نثار مقدمت سازم
دلم راهستی ام، دار و ندارم را نمیآیی؟
خسته از دعای بی تو
ابراهیم قبله آرباطان
دخیل میبندم، به دستهایت که وسعت دریاها در آن جاریاست.
دخیل میبندم به چشمهایت، که صداقت آسمانها در آن پیداست.
دخیل میبندم به سبزینگی فضای جمکران و حرمت هوایی که جمعههایش وجودم را مالامال عشق میکند،
جمعهای که لبریز از دعا میشوم و التماس.
جمعهای که لبریز از تمنّا میشوم و سرشار از ندبه و توسل.
دخیل میبندم به تمام یاسها و شقایقهای که تو را به یادم میآورد و دخیل میبندم به هر آنچه که بهانهای باشد تا بیشتر با تو بمانم و بیشتر بخوانمت
«ای هم سفر! قبیله ما را صدا بزن
مردان این قبیله پریشان و خستهاند
آغاز کن ترانه زیبای خنده را
امشب چکاوکان دلم، دل شکستهاند»
خستهایم از این همه خواستن.
خستهایم از این همه بهانه
خستهایم از این همه مرثیه فراق سر دادن
خودت فرمودهای، بر آن که جرعه وصل تو را سر کشیدهاند، به آنان که لحظاتی دست در دامن وصالت داشتهاند و حضورت را شایسته شدند.
خودت به آنها فرمودهای که زیاد دعا کنیم، زیاد ندبه بخوانیم.
این بار دم فرو میبندم و با زبان دل میخوانم که «اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیکَ الْفَرَج».
آقا! عصیان، پنجههای خود را بر چهره عدالت کشیده است.
شانههای زخمی زمین، دیگر تاب دوریات را ندارد.
پرستوها، همچنان مهاجر مکانهای دور هستند و حرمت پرواز شکسته شده است.
آبی آسمانها زیر بال کرکسها و خفّاشان، سیاهپوش است. بهارِ باغها، رویش خار و خس است و شقایقها غریب این دشتند.
تنور بی عدالتی و نامردی همچنان دمیده میشود و عشق، کالای بازاری شده است.
اما من ایمان دارم به صبح صادقی که از دل شام تیره بر خواهد آمد و خورشید، دستهای طلایی، گلهای تکیده از انتظار را نوازش خواهد کرد.
حس غریبیاست که به صدها بهشت میارزد؛ حس با تو بودن، حس برای تو بودن، حس قد کشیدن زیر قدم هایت، حس آرامش زیر بارش لبخندت و حس سر زندگی در پناه نفسهایست.
«اِنّی اَمانٌ لِأَهْلِ الاَْرْضِ کَما اَنَّ النُّجُومَ اَمانٌ لاَِهْلِ السَّماء»، من ایمنی بخش ساکنان زمینم همان گونه که ستارگان، ایمنی بخش ساکنان آسمان هستند...(1)
ساکنان آسمان آنگاه که کتاب وحی در دست، ذوالفقار حیدر در کمر، مهر مسیح در سینه، خشم موسی در سر خواهی آمد، نسیم سبز عدالت - چون وزش نسیم بهاری - جان عاشقانت را خواهد نواخت. آن وقت است که پرستوهای مهاجر، به آغوش بهار همیشگی برخواهند گشت و پاییز ماندن و زرد زیستن، در لابهلای برگهای تاریخ، فسیل خواهد و با فرمان تو، مدینه فاضله پا خواهد گرفت و اسلام جدّت از تمام تحریفها پیراسته خواهد گشت.
1) . بحارالانوار، ج 75، ص 380.
تو را باید بخوانم. تو را آن قدر باید بخوانم تا جوابم بدهی...؛ چرا که کوبههای بی تعداد نشسته بر دروازههای حضورت مرا به این کار میخواند.
تو را باید از درون این مه آلودگی بی روزن بخوانم؛ از درون این جنگل در التهاب آتش، از میان این برزخ چشم انتظاری.
تو را باید از میان های و هوی بی هنجار زمین بخوانم... و این یعنی انتظار، یعنی زیستن برای حضور یعنی زیستن برای تو.
با این همه، تو را میخوانم. تو را میخوانم و درونم غوغایی است.
در دستانم گل امید سبز میشود و دامانم پر میشود از سپیدی روشن فردایی آمدنی.
تو را میخوانم؛ چرا که به اعجاز صدایت آگاهم؛ هرچند که میدانم که پاسخم را خواهی داد.
میدانم، میدانم که صدایم را میشنوی -... حتی زمزمههایم را، حتی صدای شکستن بغضم را - بهتر از خودم صدایم را میشنوی.
در این روزهای پر از اندوهم، تنها بوی تو آرام میشوم.
دیروز یکی از زمزمهها دلتنگیات را خواندم؛ کسی در حنجرهام فریاد میزد «کجاست آن دریچه (گسترده) الهی که همگان از آن وارد میشوند، آن زیبایی خداوندی که همه، رو به سوی او دارند و آن ریسمان (میان) آسمان و زمین کجاست».(1)
و دلم گرفت. دلم مثل هوای دی ماه گرفت... آه «آه! که چه قدر این تشنگی بر ما طولانی شده است. پس کی میشود که لب لب بر چشمه وجودت بگذاریم و غم دل با تو بگوییم. کاش ای کاش
میدانستم کجایی تا دل و جان بیقرارم با تو آرام گیرد.
به کدامین سرزمین، در کدام خانه اکنون به دعا نشستهای؟ در کدامین مسجد نمازت را به پا میداری؟ یا دست کم کاش میدانستم کجا قدم میگذاری تا گرد قدمهایت دوایی باشد بر این درد
1) . مفاتیح الجنان، دعای ندبه، ص 968.
بی دوا... کاش میشد عشق را یک لحظه دید. فقط یک لحظه و غم هزاران ساله را از دل بیرون ریخت.
(گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی)
آه... هر جمعه میآید. غربتی سنگین در کوچهها سایه میافکند و رهگذران، خسته، تنها و عبوس سر در کار خویش دارد و من میمانم در برزخ ندیدن تو، چشم دوخته به جادهای که دیری
است، بوی هیچ سواری از آن به مشام نمیرسد و تکاپوی هیچ گامی که نشانی از رهایی با آن
باشد. گویا جاده خود میداند که تنها یک سوار است، که شایسته تاختن بر چشم انتظاری اوست.
بچههای انتظاریم، ما و چشم دوختن را خوب میدانیم. گریختن از هرزگیها و بی هودگیها،
رها شدن از هوای دیگر مرداب، دل بستن به طلوع سپیده و به روشنی که یک روز خواهد آمد.
آری... دل کندن از چراغهای کاذب شب آلود. گستن زنجیرهای بندگی و رهایی، برای گام زدن در جاده فردا و امید به روز آمدن تو، تا ساقههای خشک شده چشمانمان را با باران پاک بهارینت سبز خواهی کرد.
«روزی که مهربانی دست زیبایی را میگیرد
و مهربانی با زیبایی یکی میشود»
روزی که دیگر نه درنگ است و نه دل شوره و اضطراب
روزی که آرامش از پنجرههای همیشه هستی جاری خواهد شد.
به امید آن روز.
... تا روزهای آفتابی دیدار
حمزه کریم خانی
روزی خواهی آمد! همراه با نفحات گل سرخ، قیام سبز سرو، عاطفه لبریز باغ و پرواز پرندههای احساس در آسمانی آبی شوق.
روزی بر خواهی گشت، تا گلهای باغ سجاده را بشکفانی و قناتهای روستایی فطرت را از قنوت لبریز سازی.
روزی باز میگردی، تا ستارههای زخمی دل را با دستان مهربانت مرهم باشی و به برگهای پژمرده باغچه، طراوتی دیگر ببخشی.
روزی میآیی، تا خش خش پاییزهای سرد را به بهاری پر از قناری برسانی و به پرندگانِ نگاه، بال و پر شهود هدیه دهی، تا آسمان حضورت را اوج بگیرند.
به پاکی سپیده سوگند! شبهای چشم به راهی، طاقت از ما گرفته باران، در چشمانمان فراگیر است.
به طراوت باران سوگند! کویر تشنه روحمان - بی تو - از رویاندن ناتوان است و برهوت فراق تو را به سوگ نشسته. به کوچ پرندگان مهاجر سوگند! پرستوی روحمان در دوری تو، هوای سفر
دارد و اشتیاق دلمان، هنوز به روزهای رجعت تو، باور. به بارش پرتو آفتاب سوگند! از پسِ ابر طلوع کن.
ای صبح! از پسِ کوههای انتظار به در آی تا «وَ الصُّبح اِذا تَنَفّس» را تفسیر کنی، و حیات را در
همیشه بهار جاری کنی.
از هفت خوان ذوالفقارت...
ابراهیم قبله آرباطان
ای مهربان! زیباتر از رنگین کمانها
میخواهمت، قدرِ تمام کهکشانها
ای حرمت دستت پر از حس شقایق
ای وسعت چشمت پر است از آسمانها
با پرچم سبز عدالت خواهی آمد
بالاتر از اسطورهها و قهرمانها
آن لحظهای که زیر فرمان تو باشند
خورشید، دریا، دشتها، آتشفشانها
جرأت ندارد بگذرد، جرات ندارد
از هفت خوانِ ذوالفقارت، نهروانها
میخوانمت هرچند با دستان خالی
ای بیکرانِ بیکرانِ بی کرانها...
امّا تو را مثل خدایم دوست دارم
میخواهمت قدر تمام کهکشانها
خواهد شد
ابراهیم قبله آرباطان
شکّی ندارم، عن قریب اعلام خواهد شد
شمشیر پایان نامه ارقام خواهد شد
سالِ هزار و... بینهایت، سیصد و... چندم!
این که جهان، بازیچه ارقام خواهد شد
صدها هزاران فتنه، شر، پشت سر کعبه
با ذوالفقار مرگ استعلام خواهد شد
چشم تمام این خداوندان خون آشام
مشمول نفرین نامه اَیتام خواهد شد
شکّی ندارم، قصّه سنگ و پرستوها
با ابرهه، تکرار ناهنگام خواهد شد
...