ghaemiyeh.com
اشارات 58
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
حرف اول··· 1
زمزمههای آسمانی
نه از تو، با تو /مهدی زارعی··· 3
یک لحظه دست از تو نمیدارم /حمیده رضایی··· 4
مرا به خود بخوان /پانتهآ صفایی··· 5
من هستم که نیستم! /مهدی زارعی··· 6
لحظههای شناخت /سید علیاصغر موسوی··· 7
در به رویم مبند /حبیب مقیمی··· 8
آرامش آبی /محمد کامرانی اقدام··· 9
«از زلال نیایش» /محمد کامرانی اقدام··· 10
نگاهم را باران بیاموز /معصومه داوود آبادی··· 11
زمزمههای مشرقی /علیرضا اطلاقی··· 12
«شب را دوست دارم» /حبیب مقیمی··· 13
... برای من کافی است /ابراهیم قبله آرباطان··· 14
آفرینش
تا خورشید هست ... /سید علیاصغر موسوی··· 15
اسرارآمیز /علیرضا اطلاقی··· 16
عروس سرخ صبح /حبیب مقیمی··· 17
بر شاخههای نور
سیمای خورشید
دنیای با تو، دنیای بیتو /مهدی زارعی··· 19
یک جرعه آفتاب
از کلام علی علیهالسلام تا خدای علی علیهالسلام /مهدی زارعی··· 21
شهد وصال
هنوز یاد تو جاری است /حمیده رضایی··· 23
عاشقترین مرد شهر /حبیب مقیمی··· 24
پرستوهای مهاجر /علیرضا اطلاقی··· 25
کیسههای استخوان /سیدحمید مشتاقینیا··· 26
ماندن /سیدحمید مشتاقینیا··· 27
زخم زیتون
«دستهایت یخ میزنند» /داوود خاناحمدی··· 28
فردا که بزرگتر شوی /حمیده رضایی··· 30
من ایستادهام /حبیب مقیمی··· 31
آهنگ رهایی /خدیجه پنجی··· 32
سنگهایم را ذخیره میکنم /سیدعلی پورطباطبایی··· 33
شناسنامه سنگ /علیرضا اطلاقی··· 35
نماز در رواقهای بیتالمقدس /علی دیرباز··· 36
دلیران سنگستان /سیدحمید مشتاقینیا··· 37
در خاک ما ترانه باران سیاسی است /محمد سعید میرزایی··· 38
آیات فتح /سیدعلی محمودی··· 40
از دریچه زمان
آغاز محاصره پیامبر در شعب ابیطالب
از عهدنامهها، چه باک؟! /مهدی میچانی فراهانی··· 42
روز تجلیل از اسرا و مفقودین
از تو مینویسم /مهدی میچانی فراهانی··· 44
روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی
سلسله جبال عشق /حسین هدایتی··· 46
درگذشت سید رضی (گردآورنده نهجالبلاغه)
با دهانی از بوی بهشت /حمیده رضایی··· 48
روز جهانی مبارزه با تبعیض نژادی
تولد دوباره /سیدعلی پورطباطبایی··· 50
انفجار بمب در حرم امام رضا علیهالسلام
بلیط یک طرفه دوزخ ارزانیتان! /مهدی میچانی فراهانی··· 52
نفسهای داغ اتفاق /حمیده رضایی··· 53
روز احسان و نیکوکاری
بیا تا گل برافشانیم /سید علیاصغر موسوی··· 55
روز درختکاری
جرأت جوانه زدن /محمد کامرانی اقدام··· 58
درگذشت علامه حلّی
صاف در چشمان بیوصف خداوند /حسین هدایتی··· 60
درگذشت حاج سیداحمد خمینی
بر آخرین پردههای آه /حسین هدایتی··· 62
بمباران شیمیایی حلبچه توسط رژیم بعثی عراق
مرگ خانهها را یتیم کرده است /مریم سقلاطونی··· 64
شهر، این شهر مسموم و خاموش /مریم سقلاطونی··· 66
بیچتر در باران باروت /حسین هدایتی··· 68
عبور مرگ از خرابهها /حمیده رضایی··· 69
روز ملی شدن صنعت نفت
آغازی از دل یک پایان /سیدعلی پورطباطبایی··· 71
سرنوشت فراموش شده وطن /حسین هدایتی··· 72
آرامش دکلهای نفت /حمیده رضایی··· 73
تو را من چشم در راهم
این نامه، نامه نیست /مهدی زارعی··· 75
او میآید... /علیرضا اطلاقی··· 76
میر مهر /سید علی پورطباطبایی··· 77
تمام چیزهای ناتمام /مهدی زارعی··· 78
به خدا خواهم گفت /مجید خبازی··· 79
من از صبح منتظرم که بیایی /پانتهآ صفایی··· 81
آخرین سوار در راه /حبیب مقیمی··· 82
نیمی لبخند و نیمی جذبه /حمیده رضایی··· 83
جمعه به مهربانی تو فکر میکنم /محمد سعید میرزایی··· 84
زخمنامه کربلایی (ویژه محرم)
سال تحویل عشق
آغاز همایشهای عاشقانه /سید علیاصغر موسوی··· 87
دروازه سال جدید /مهدی میچانی··· 88
کاروانی در راه
شکیبایی شعلهور /محمد کامرانی اقدام··· 90
پلک خونین زمین /سید علیاصغر موسوی··· 91
سرزمین موعود /عاطفه خرّمی··· 92
حج أعلا /حسین یونسی··· 93
آینه و اسپند و زخم ...
شهر نفرین شده /سیدعلی پورطباطبایی··· 95
آتش متلاطم /محمد کامرانی اقدام··· 96
سپاه سبز
خون تو ... /محمدسعید میرزایی··· 98
فردا بهار خون تو از خاک میدمد /محمدسعید میرزایی··· 99
تو را چه حاجت است به فرات /مهدی میچانی فراهانی··· 99
بلندتر از آفتاب بر فراز قلهها /مریم سقلاطونی··· 101
مرثیهای برای صحیفه /سید علیاصغر موسوی··· 102
بازمانده قبیله شهادت! /خدیجه پنجی··· 104
هفتمین روز ... /حبیب مقیمی··· 105
ردّی از ذوالفقار /عاطفه خرّمی··· 106
زیر بارش تیغ /مریم سقلاطونی··· 107
ایستاده بر بلندای گودال /مریم سقلاطونی··· 109
تو ایستاده بودی ... /پانتهآ صفایی··· 111
وارث کربلا /اکرم کامرانی اقدام··· 112
بر تو چه گذشت؟ /حمزه کریمخانی··· 114
پلک بر هم نگذار /حمیده رضایی··· 115
آرزوی قشنگ «بابا» /سید علیاصغر موسوی··· 116
یادگار برادر /محمد کامرانی اقدام··· 117
سلامها سر به زیر حرّ /محمد کامرانی اقدام··· 119
تشییع وجدان خاموش /محمد کامرانی اقدام··· 120
حُر /امیر خوش نظر··· 121
یازدهمین بهار سرخ /سید علیاصغر موسوی··· 124
از سماع تا شهادت /سید علیاصغر موسوی··· 125
مجنونترین لیلی /سید علیاصغر موسوی··· 126
این متن را با تأخیر نوشتهام! /مهدی میچانی فراهانی··· 128
مرکز منظومه جهان /محمد سعید میرزایی··· 129
شهادتین /محمد سعید میرزایی··· 130
از تاول پاهاش خون میریخت /ابراهیم قبله آرباطان··· 131
بوی پیراهن در آب /محمد کامرانی اقدام··· 132
اشک و مشک /محمد کامرانی اقدام··· 133
... سپاه سیاه
توفان سرخ انتقام /مریم سقلاطونی··· 134
سیاهترین وسوسه انسان /محمد کامرانی اقدام··· 135
دستهایت را زنده به گور کن! /نزهت بادی··· 136
«فقط به خاطر یک خوشه گندم» /نزهت بادی··· 138
آب را بستند!!
تشنه رفتن تا جوار دوست /سید علیاصغر موسوی··· 141
آب بر اهل بیت باران بستند! /عاطفه خرمی··· 142
دو رکعت عشق
عاشورا /مهدی میچانی فراهانی··· 144
شمعی به یاد تو /سید علیاصغر موسوی··· 145
باز هم فراوانی یادت /سید علی اصغر موسوی··· 147
از فردا که سخن میگویم ... /مهدی میچانی فراهانی··· 149
عاشورا... /حمزه کریم خانی··· 150
جهنمی از طاعون مرگ /مریم سقلاطونی··· 151
با صدای شیون ستارهها /مریم سقلاطونی··· 154
غروب بود... /محمد کامرانی اقدام··· 156
زمان حال ساکن است /داوود خان احمدی··· 157
سرنوشت زمین /علی رضا اطلاقی··· 159
همواره پرنده باش! /محمد کامرانی اقدام··· 160
بیآن که کنی مرا صدا... /محمد کامرانی اقدام··· 161
قاری، قرآن /محمد کامرانی اقدام··· 161
مهتاب /محمد کامرانی اقدام··· 161
از خیمهگاه تا قتلهگاه...
هم آواز با ذوالجناح /مریم سقلاطونی··· 162
چشمان خسته ذوالجناح /محمد کامرانی اقدام··· 163
حضور آفتابی حسین علیهالسلام /محمد کامرانی اقدام··· 164
بوی گل یاس /محمد کامرانی اقدام··· 165
نفرین /زهره نوربخش··· 167
ساعت (ویژه کودک و نوجوان)
لحظه لحظه تا خدا
ای خدای آسمان و دریا /تیمور آقامحمدی··· 171
از طلا بهتر /محمد کامرانی اقدام··· 172
ساعت انتظار
شادی آور همیشه زمین /نیلوفر حسینی··· 173
رهبر آسمانی /سعید عسکری··· 174
نگاه گرم او /رضا جمالی··· 175
لحظه موعود /تیمور آقامحمدی··· 176
ساعت دیروز
آن آیههای روشن /تیمور آقامحمدی··· 177
دستهایت فرشتگان زمینند /تیمور آقا محمدی··· 178
لغت نامه عاشورا /عرفان یوسفی··· 179
ما آب نمیخواهیم، برگرد! /تیمور آقا محمدی··· 180
فرات بخشنده /عرفان یوسفی··· 181
طوفان کربلا /سعید عسگری··· 182
ماه بنی هاشم /حبیب مقیمی··· 183
برخیز! عموجان /حبیب مقیمی··· 184
نامهای به علی اصغر علیهالسلام /حبیب مقیمی··· 184
سرباز کوچک /حبیب مقیمی··· 185
مهمانی خدا /حبیب مقیمی··· 185
رنگ دریا /محمد کامرانی اقدام··· 186
همبازی پروانهها /سعید عسگری··· 187
باید به فکر زمین بود /عرفان یوسفی··· 188
کتاب روشنگر /عرفان یوسفی··· 189
مثل باران /سید سعید هاشمی··· 190
نیکوکاری /سعید عسکری··· 191
کودکان جهان
من یک فلسطینی مبارزم /عرفان یوسفی··· 192
طعم زندگی /معصومه حیدری··· 194
میلاد تازه /تقی متّقی··· 195
مرا در شب آفریدهاند /تیمور آقا محمدی··· 196
در آسمان هرکجا /علی باباجانی··· 197
به نام خدوند یکتا
آخرین برگ فصل سرد را ورق میزنیم و ساعتمان را برای صبح بهار تنظیم میکنیم، تا از خواب سنگین زمستانی بیدارمان کند و شادمانه، برخیزیم و دو رکعت نماز طراوت بخوانیم.
بهار را در مجالی دیگر سلام خواهیم داد؛ اینک گوش میسپاریم به مرثیه قلم؛ قلمی که سوگوار است؛ سوگوار فصلی که اگرچه آغاز سالی است نو، اما فروردینش عاشوراست و اردیبهشت آن، اسارت اهل بیت عشق. فصلی که در هر سینهای، یک حسینیه برپاست و دستههای سینهزن عشق، در صحن حسینیه دل، دَم میگیرند و خداوند عشق - حسین علیهالسلام
سلام بر حسین علیهالسلام!
سلام بر آقای عشق و حماسه، که از مُشتی خاک، کربلایی آفرید که همه آزادگان عالم، به مشبکهای ضریحش، دخیل بستهاند!
سلام بر او که باطن کعبه است و هستی بر مدارش در طواف!
سلام بر سجاد علیهالسلام!
سلام بر خورشید در زنجیر کربلا که خداوند، او را برای فردای سرد و تاریک زمین ذخیره کرد!
سلام بر چشمهای از شرم به زیر عباس - آنگاه که وارد خیمه مشکها شد و کودکان خورشید را دید، در حالی که از هُرم عطش، شکمها را بر زمین نمدار خیمه چسبانده بودند تا تشنگی فرو بنشانند - !
سلام بر دستها وفاداری که بر زمین افتاد تا دست اهل بیت عشق، به آب برسد!
سلام بر بانوی زخم و صبر و خطبه - زینب علیهاالسلام - !
و سلام بر یاران و یاوران خورشید که حجّشان نه اینکه نیمه تمام نبود، که تمام حجّ، همان بود که در کربلا کامل شد!
توفیق یارمان بود که اسفند امسال هم رنگ و بوی «اشارات» را محرّمی کنیم و چشمان خیسمان را به ضیافت دل نوشتههای عاشورایی ببریم. «زخمنامه کربلایی» مان را به صورت
ویژهنامه، پس از ستون «تو را من چشم در راهم» آوردهایم؛ از همه شما ارجمندان دعوت میکنیم به حسینیّهای که از واژههای داغدار بنا کردهایم، سری بزنید و پا به پای عزاداران، اشک بریزید.
خدا یارتان!
سردبیر
کدامین قطره ناچیز است که نه از دریا، با دریا، سخن بگوید و از شرم بیمقداری خویش آب نشود؟!
کدامین ستاره شب زده است که خورشیدْ بودن را بفهمد و کور سوی بیسوی خود را دل ببندد؟!
کدامین لحظه فانی است که در آستانه ابد بایستد و به نیستی نپیوندد؟!
کدامین درخت خشکیده است که در ابهت هیاهوی سبزِ جنگل، از خش خشِ زردِ برگهای بیمقدار خویش دم زند؟!
اگر قطره، ناچیز است و دریا، بیکرانه؛ اگر ستاره، شب زده است و خورشید، روشنایی بخش؛ اگر لحظه، فانی است و ابد، بیپایان؛ اگر درخت، بیمقدار است و جنگل، انبوهی از ابهت؛ کدامین «منِ» ناچیز است که نه از «تو»، با چون «تو»یی سخن بگوید و از شرم بیمقداریِ خویش آب
نشود؟!
کدامین «منِ» شب زده است که چون «تو» خورشیدی را بنگرد و کور سوی بیسوی خود را دل بندد؟!
کدامین «منِ» فانی است که در حضور وجودِ ابدیِ چون «تو»یی بایستد و به نیستی نپیوندد؟
از بند این بیمقداریِ «وجود» و حقارتِ «فنا» نمیتوان گریخت، مگر آن که مهربانی دستانت پلی شود تا قطره ناچیز را به بیکرانگی دریا، ستاره تاریک را. به روشنایی خورشید، لحظه فانی را به ناتمامیِ ابد و خشکیدگیِ درخت را به سبزِی جنگل پیوند زند.
پس، ای آن که نه خورشیدی و نه جنگلی و نه دریا!
ای که در حضورت، خورشید، ستارهای است شب زده؛ جنگل، درختی خشکیده؛ و دریا قطرهای ناچیز!
ای که همه چیز را «خدا»یی و من را «همه چیز»!
اگرچه حنجرهام را حسرتِ از خود با تو گفتن، به حجمی متراکم از بغض بدل میکند، در حضور چون «تو»یی چگونه از «من» بگویم؛ که بیتو و بیمهربانیات، سرنوشتم را جز تاریکی و نیستی در انتظار نیست ...؟!
یک لحظه دست از تو نمیدارم
حمیده رضایی
صدایم را کسی نمیشنود، سر بر خاک میگذارم، سردی خاک، پیشانی گناهانم را میپوشاند. شعلههای گناه، تمام وجودم را سوزانده است؛ کولهباری که بر دوش خستگیهایم میکشم،
آنقدر سنگین است که زانوانم تاب نمیآورند. خاک، فرو شکستنم را حس میکند؛ دستهایم را بلند میکنم، به آسمان نمیرسد؛ پیچک یأس بر دستهایم میپیچد، - چشمهایم - این فانوسهای بیفروغ - ، خواب شبهای بیستاره را سوسو میزنند.
خدایا! کلمات در دهانم میچرخند و فوّارهوار بیرون میریزند، دهانم بوی کلمات سوخته میدهد. هیچ کس هوای این حوالی را فرو نمیکشد، این خاک فرسوده را کسی گام نمیزند، باید بازگردم، باید دستهایم را به خورشید گره بزنم، باید بازگردم ...
خدایا! به تو پناه میبرم که جز تو پناهی نیست. درهای توبهات باز است و آغوش لطفت گشوده؛ حس میکنم هوای بهاری نشکفته در ریههایم میدود. تمام ستارهها روشنتر از قبل
میدرخشند. امید به تو، زندهام میکند، امید به تو، دریچههای زیستن را روبهرویم میگشاید. پروردگارا، یاد توست که ارکان تنهاییام را مینوازد.
یاد توست که دیوارهای ناامیدی را در برابرم آوار میکند. یاد توست که بهار را به دستهایِ خشکِ احساسم پیوند میزند. یاد توست که لحظههایم را سرشار میکند.
معبودا! تو را در دورها جستوجو میکردم، در خویش یافتم؛ اینک راهی جز در خود فرو شکستن برای به تو رسیدن نمیبینم. پروردگارا، کمک کن تا از خویش ببرم تا به تو برسم، از خویش بگریزم و به تو بپیوندم. دستهایم را بلند کردهام، خورشید در گودی دستهایم قطره
قطره فرو میچکد، آسمان را در مشت میفشارم، هوا بوی رسیدن میدهد، بوی مناجات میدهد، خدا نزدیک است، خدا در همه دقایق جاری است، جریانی که تنم را در موج موجش به
لرزه وا میدارد.
خدایا! به من شایستگی از خویش بریدن ببخش.
مرا به خود بخوان
صدایم کن! همه ذرات وجودم را به شنیدن حرفی از شبهای تو بیدار کردهام؛ صدایم کن! همانطور که آسمان، پرندههای نشسته در آشیانه را صدا میکند، و دریا چشمههای خفته در آغوش کوه را به خود میخواند ...
من در آغاز این جاده ایستادهام، مرا به خود بخوان! بخوان تا به سماع برخیزم و چنان آتشفشانی، گدازه حرفهای ناگفتهام را به زبان آورم، سر بر سکوت شانههایت بگذارم و همه شعرهای نانوشتهام را برایت اشک بریزم ...
با که بگویم؟ جز تو، حرفهایم را با چه کسی واگویه کنم؟
به بیابان که نگاه میکنم سایه سرگردان خود را نشسته بر هر سنگ خاموشی میبینم و در کوهها، منم که تنهاییام را فریاد میزنم ... پژواک همه فریادهای تنهایی فرزندان آدم شدهام ...
روزهایم را پر کردهای از سرگردانیهای هر روزه و شبهایم همه از جنونی مقدس آکندهاند. دیوانهام کردهای!؟ زندگیام سوختن است، من لهیب آتشی هستم که تو در من انداختهای.
بارانی بر من ببار که شعلههایم را نمیراند. چنان سیرابم کن که به خاموشی و فراموشی نیفتم. در من آتشی روشن کن که در شعلههایش، درختان بهشت به شکوفه بنشینند، ای مهربانترین
مهربانان!
من هستم که نیستم!
مهدی زارعی
بیش از هزار سال بود که هیچ اتّفاق تازهای در من نمیافتاد و هیچ مسافری از بنبست سوت و کور روحم نمیگذشت.
در من هزار چشمِ منتظر، گم شدهای را انتظار میکشیدند و هزار دستِ ملتمس، بودنش را میجستند. تو نبودی و عزای عمومیِ نبودنت، ذرّه ذرّه وجودم را مچاله کرده بود؛ بودنت یعنی همه جشنهای عالم.
بیتو هزار سالِ بغض و ضجّه و زجر را به انتظارت مرور کردم تا دریافتم که این تو نیستی که نیستی؛ آن که نیست منم و آن که هست تویی.
بیش از هزار سال، دستانِ ملتمسم تو را میجستند و این خود بودند که نبودند. چه سالها که عبور چرخ دندههای ساعت را بر گوشت و پوستم زجر کشیدم و ندانستم این تویی که مرا انتظار
میکشی و این منم که در کوچه پس کوچههای متروک روح خود، گم گشتهام.
به خود که مینگرم، همه کابوسهای عالم در من رژه میروند و این یعنی که من، بیتو، شبی بیش نیستم؛ شبی به ترسناکیِ نبودنت.
با این خیال که نیستی و باید بیابمت، آنقدر تلاش کردم که تمام خستگیهای عالم را بر خستگیهای خود افزودم؛ هرچه بیشتر جُستمت، کمتر یافتم و هرچه بیشتر به خود امید داشتم،
ناامیدتر شدم.
اگر میجستمت، از آن بود که خود محدود به مکان بودم و از درکِ لامکان عاجز.
اگر به خود امید داشتم، از آن بود که «وهم» را «حقیقت» میپنداشتم و «سراب» را «آب».
حال که از تو میگویم به «میگویمِ» خود شک میکنم؛ که یقین دارم جز تو گویندهای نیست و به این باور رسیدهام که جز تو شنوایی نیست.
در من هزار چشمِ منتظر، گم شدهای را انتظار میکشیدند و هزار دستِ ملتمس، بودنش را میجستند؛ و نیافتندش مگر آنگاه که دریافتند آن که را میجویند، منتظر آنهاست؛ و آنان که میجستهاند، گم شدهای بیش نبودهاند.
لحظههای شناخت
سید علیاصغر موسوی
رشته آرزویم را به درگاه عنایتت، دخیل بستهام:
الَلّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمَّدٍ وَ الِ مُحمَّدٍ، وَاسْمَعْ دُعائی اِذا دَعَوْتُکَ، وَاسْمَعْ نِدائی اِذا نادَیْتُکَ، وَ اَقْبِلْ عَلَیَّ اِذا ناجَیْتُکَ، ...(1)
خدایا! بپذیر دعایم را، وقتی که تو را از سرِ نیاز میخوانم، و آنگاه که عاشقانه سر به آستان اجابتت میسایم. خدایا! بپذیر ندایم را وقتی که به درگاه تو مینالم، و آنگاه که به امید اجابت، اشک میبارم.
خدایا! مرا بپذیر، مرا که در تمام هستی جز «تو» ندارم! تو که زشتیهایم را میبینی؛ ولی با من به زیبایی رفتار میکنی!
تو که بزرگ میشماری، هرچند من، خویشتنم را به مرداب خواری بیفکنم. تو که حتی بیآنکه بخوانم، به فریادم میرسی؛ در سختی و رنج؛ در بیماری و درد؛ در گرسنگی و غم!
خدایا! کجاست آیینه ادراکی که «شناخت» مرا به کمال برساند و منِ گم کرده خویش را به من بنمایاند؟!
الهی! مرا وامگذار! در برهوتی که سایهسارش جهل، میوهاش شکّ و آبشخورش وسوسهگاه شیطان است!
1) . از مناجات شعبانیه.
الهی! مرا بیاموز، آنچه را که صلاح من در آن است، و آنچه را که مرا از تنزّل و سقوط از «مقام
انسانی» میرهاند!
الهی! دستم بگیر که سخت تنهایم! تنها؛ مثل وامانده از کاروانی که واپسین لحظههای ارغوانی خورشید را با حسرت مینگرد!
الهی! دستم بگیر، در جهانی که دستها گرمای خویش، از یاد بردهاند و نگاهها جز به بهانه «داد و ستد» به روی کسی وا نمیشوند!
الهی! دستم بگیر که نواختن افتادگان، شیوه کریمانه توست!
خدایا! تلاشم را در راهی قرار ده که به رضای تو میرسد؛ نگاهم را در جادهای جاری ساز که مقصدش تویی!
الهی! همّتم را در مسیر ارادهات قرار ده، مسیری که به جوار قرب تو راه برد!
الهی! آغاز و انجام هر کارم تویی؛
تو نیز مرا به فرجامی بهتر و زیباتر، برسان.
در به رویم مبند
حبیب مقیمی
بارالها، ای «خداوند بخشنده دستگیر
کریم خطابخش پوزشپذیر»
الهی! ما گدایان به رزق و کرم تو پروردهایم و به انعام و لطف تو خو کردهایم.
بارالها! ای که تنها تو عزیزی و هر که را بخواهی، عزت میبخشی و هر که را بخواهی، به خواری میکشانی!
پروردگارا! ای شنونده ناله سوزناک نالندگان، و ای مقصود تمام سرایندگان!
ای سرد کننده آتش بر خلیل، و ای راهنمای موسی در نیل!
ای پدید آورنده هر چه هست! ای که شمارندگان، شمارش الطاف تو را نتوانند و جویندگان از درک بلندای معرفتت درمانند، چگونه گمان برم که مرا از خوان کرم تو نصیبی نخواهد بود؟!
بار خدایا! کدام تهیدستی از سوی تو تهیدستْ بازگشته؟ و کدام ناله امیدواری در درگاه تو بیپاسخ مانده؟!
بار خدایا! قسم به مردان راهت، قسم به پیران خمیده پشت از عبادتت، قسم به سجادههای خیس از اشک عاشقانت، قسم به های های طالبان لطفت، قسم به قطره قطره خون شهیدان درگاهت، قسم به پیامبران بارگاهت و قسم به نور دیدگان معتکفان حرمت و قسم به پروردگاریات، ای جبار، و ای قهار، و ای ستار! در آن آخرین نفس، در آن لحظه پایانِ ماندن و آغازِ بال گشودن، به فریادم رس و زبانم را از هر چه غیر خود بیالای.
خدایا به عزت که خوارم مکن
به ذلّ گنه سرشارم مکن
خدایا! دیدگانم را از نادیدنی بپوشان و دستانم را از ناکردنیها کوتاه کن.
خدایا! «أَنْتَ الْغَنِیُّ وَ أَنَا الْفَقیرُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْفَقیرَ إِلاّ الْغَنِیُّ؛ بارالها! تویی غنی و من فقیر، و چه کس جز غنی بر فقیران رحم میآورد؟»
بار پروردگارا! اگر از روی نادانی چند صباحی سر از فرمانت پیچیدم، اکنون که آمدهام، در به رویم مبند و مرا بپذیر.
ای خدایی که از خورشید لطف تو تنها شعاعی مرا بس است، ای معبودی که جز در شعاع تو نخواهم پرورد، ای نور! اگر سایهای از تو بر سرم افتد، آسمان و هر چه در اوست، از چشمم برافتد.
الها! چگونه غمگینی باشم و از ضعف حالم بگریم، چون پناهم پروردگاری توست؟!
الها! چشمانم را بر روی سعادت و زبانم را به وقت شهادت مبند.
خدایا «چراغ یقینم فرا راه دار
ز بد کردنم، راه کوتاه دار»
آرامش آبی
محمد کامرانی اقدام
مهر آفرینا! دستهای سرشار از تمنا و چشمهای لبریز از تشنگیام را چونان نرگسهای نگران به سوی آرامش آبیرنگ مهربانی تو دراز کردهام تا لحظهای غرق در پیوند صمیمیّت و صداقت و نیاز شوم.
پروردگارا! تو خود در زمین وجود من بذر نیاز افشاندی، اینک آفتاب محبتت را آنچنان بر من بتابان که خوشه خوشه اشکهای مرا سرشار از تماشایِ گستردگی حضور تو کند.
آفتاب آفرینا! ایمان غبار گرفته مرا در باران رحمت خویش شستشو ده، تا در هوای بارانی معرفت افزای تو چهرهای تازه کنم و در کنار شفافیت و روشنایی حضورت بیپرده از تو بگویم و همه تن تو را بینم.
ای قادر متعال! نه قادرم که از تو بگویم و نه توان آن دارم که در برابر این همه مهربانی تو، زبان به ثنای تو نگشایم، آنچه در دل دارم، بر زبانم جاری کن که آنچه بر زبان میرانم، حاصل عمری دل دادگی و دل سوختگی است.
الهی! از تو میخواهم مرا از خویش نرانی؛ که من رانده از خویشم و مانده در کار خویش.
الهی! از تو نیرو میخواهم تا از آتش نفس رهایی یابم و دل به موسیقی آرام مهربانی تو بسپارم که دیر زمانی است گُر گرفته از لهیب نفس حیوانی خویشم.
الهی! لهجه اشکهایم محلی است و در طرز نگاهم، نابترین نگرانی، موج میزند مرا در سایه آرامش عمیق خویش، به خواب یاسها و پونهها ببر که دیری است لحظههایم، آلوده اضطراب کلاغهای سیاهی و تباهی است. خدایا! ناسپاسی فراگیر ما را به لطف فراگیرت عفو کن.
«از زلال نیایش»
محمد کامرانی اقدام
الهی! از چنگال نفس گریختهام و به دامان معرفتت پناه آوردهام؛ پناهم ده که از همه کس رانده و از همه جا ماندهام. الهی! در استجابتی بارانی، دعوتی پنهان، نگاه مرا به سوی تو میخواند. الهی! گلخندی از مهر تو بر لب شکفته دارم و آتشی از اشتیاق تو در دل نهفته، دستهایِ مرا در
استجابت جاریات شکوفا کن.
الهی! با نَفْسی دست به گریبانم که مرا از نَفَس انداخته، امّا تا شوقِ تو در شکیبایی من موج میزند، دل به هیچ نقشی نمیبندم و بیهیچ لبخندی خرسندم. الهی! به سوی تو دست نیاز
برآوردهام. تشنه جلوهای از ناز توام و چشم به راهِ استجابتی بلندتر از دستهای نیازم.
الهی! تو را سوگند میدهم، به آنچه دوست داری و آنچه رضایتت در آن است، مرا دوستدارِ مهربانی کن. الهی! هر بار که مرا به خویش میخوانی و به مهر مینوازی، شوقی مضاعف در
نگاهم غوطهور میشود؛ و آنگاه که بیاختیار تو را میخوانم، سرشار از شکفتن شگفتیآور
شعور میشوم و لبریزِ آمیزهای از بهار میگردم.
الهی! پای لغزش مرا لنگ کن و آیینه زنگار خورده دلم را به زلال یادت، روشنی بخش.
نگاهم را باران بیاموز
معصومه داوود آبادی
الهی! کوچههای دلم دلگیرند؛ دلتنگم از سکوت، از تاریکی، از غبار.
خدایا!ا میترسم از این افتادنها و برنخاستنها؛ میترسم از خودم، از این تارها که وجودم را گرفتهاند؛ میترسم از اینکه رهایم کنی و به خویشم واگذاری!
یا لطیف! نور عنایتت را بر پنجرههای غبارآلود دلم بتابان، سکوت لبهایم را فریاد بیاموز و نگاهم را باران.
معبودا! میخواهم به گلستان سرسبز رحمتت قدم بگذارم. خستهام از این پس کوچههای بینام و نشان، از این چهرههای غریب، از این درد مُزمن غربت.
دستم را بگیر تا برخیزم که به خاک نشستن را عمریست میبینم و نمیخواهم.
دستان بستهام را پرواز بیاموز تا کبوتران استغاثهام آسمان حضورت را تجربه کنند.
مرا از خویش رهایم کن و به خود بخوان، به خود بخوان و در خود بمیران.
الهی! سپاس تو را که با یادت آرام میگیرم و با نامت قدم برمیدارم.
با تو میشود کوهها را درنوردید و به قلههای روشنایی رسید؛ در جنگلهای دور از دست اُتراق کرد و از چشمههای زلال برکت، نور نوشید. با تو میشود زنجیرها را گسست و رها شد.
یا ستّار! تویی که دامن آلودهام را میبینی و رسوایم نمیکنی؛ تویی که پاهای فرسوده از گناهم را میشناسی و نمیشناسی؛ چه بگویم که هر چه هست، تو میدانی یا علیم!
خدایا میدانم که شانههای زمین از سنگینی تنم مجروح است، تو خود، سبکبارم کن. میدانم که چهره عبوسم پرندگانت را آزار میدهد و درختانت را میرنجاند، تو خود از پرتو بیانتهای
رحمتت، چهره جانم را فروغی بخش.
زمزمههای مشرقی
علیرضا اطلاقی
بارالها! اینک که فرصتی دیگر بر من ارزانی داشتی تا دلتنگیهایم را با تو زمزمه کنم، سپاست میگویم.
بارالها! لحظهها از آن توست، شور نوشتن را تو دادهای، ذهن و کلماتی که بر آن جاری میشود، از توست.
بارالها! کلماتی را که لایق ستایش توست، بر زبانم جاری ساز، و لحظههایم را آن چنانکه سزاوار توست، استمرار بخش.
بارالها! وصف تو گفتن، آن چنانکه باید، از عهده هیچ دانشی بر نیاید، و عبور از دریای پهناور تحیرت را، هیچ پویندهای نتواند.
یگانه معبودا! اگر چشمی به خطا مینگرد و پایی به خطا میپوید و دستی به خطا مینگارد و گوشی به خطا میشنود و زبانی به خطا میگوید؛ در آفرینش تو خللی نیست؛ که هر چه کاستی و ناراستی از ما است، و هر چه کمال و راستی از تو.
بارالها! دستم به گرهگشایی دردمندی نمیرود، پایم به جهدی و جهادی گام نمیزند؛ ارادهات را در دست و پایم جاری کن، تا در راه رضامندی تو قدم زنم.
الهی! بر چشمم بپوش، اگر به خطایی مینگرد؛ مرا چشم دیگری عطا کن که ضمیر را ببیند.
بارالها، خشم و شهوت و هول و هراس، هر یک به اشاره حکمت تو در کارند، مرا از آتش خشم و مرداب شهوت دور بدار و هول و هراس از غضبت را در من برانگیز.
بارالها! چشمانم را جویبار اشکی عطا فرما که در تمنای تو جاری باشند، و غبار کدورت را از
حبیب مقیمی
آیینه ادراکم بزدای؛ و زنگار خودبینی را از چهره جانم برگیر تا تجلّی جمال تو را در بلورینههای ذهنم به تماشا بنشینم.
خدایا! تو را خدایی سزاوار است و مرا بندگی؛ به خداییات که مرا به بندگی خاص خود برسان.
الهی، در کمال تو سیر کردن، راه تکامل است، و در جمال تو حیران ماندن توتیای زیبایی روح.
الهی؛ بیاراده تو، نه هلالی کامل میشود و نه چشمی به جمالی واصل.
الهی؛ از نور خویش بر دلم بتابان تا زمزمههای مشرقیام به سوی تو بال بگشاید.
«شب را دوست دارم»
حبیب مقیمی
بار خدایا! دلم برای تو تنگ است. پروردگارا! سکوت شب را دوست دارم، شبهایی که سراسر، بوی تو را میدهند؛ که رقص ستارهها مرا به یاد تو میاندازد. شبهای بارانی را دوست دارم؛ که تو را از قطرههای باران سراغ میگیرم.
ای خدای ایمان آورندگان! گفتی تو را بخوانم تا اجابتم کنی. گفتی دستهایم را به سوی تو پرواز دهم تا آشیانشان دهی. اینک، این منم که در این تاریکی شب، کولهبار اعتراف بر دوش نهادهام و از پنجرههای نیمه باز امید، شاخه شاخه، گلهای نیاز میافشانم.
ای باعث یقین ابراهیمی، ای راهنمای موسی در کوه «طور»! تو را به برگزیدگانت، این دوستداران همیشه شب، قسم میدهم امشب دلم را بخوانی و مرا به بندگی بپذیری.
ای آن که زودتر از هر کس خشنود میشوی! کیست جز تو که صدایم را این چنین شنوا بشنود و حال نزار مرا، این چنین بینا، ببیند؟!
خدایا! من از پستترین مکان با تو سخن میگویم، ای بزرگ، فریاد خواهش این خوارترین بندهات را بشنو، فریادی از سیاهچال حنجره برآمده، فریادی از ورای تارهای لرزان! ای کاش شبها قد میکشیدند و سوسوی ستارهها و مهتاب، مجال از نورافشانی خورشید میگرفتند. ای کاش، شب میماند و من نیز همچنان، دل شکسته! تو را میخواندم! ای کاش شب میماند و
تاریکی نمیرفت تا چهرههای آشفته از گناهانمان را کسی نمیدید، و آغوش شیطان هماره بسته میماند. ای کاش شب میماند و یاد تو همیشگی میشد!
ای صدای نشسته در دلهای شکسته به شب را دوست دارم که انعکاس نجوای علی علیهالسلام را با خود دارد. شب را دوست دارم که خاطرههای مادر پهلو شکسته را در خود دفن کرده است. شب
را دوست دارم که آخرین مناجات حسین را با تو، زمزمه میکند.
خدایا! امشب دلی میخواهم شکسته، و چشمهایی به اشکهای بندگیات شسته، و حالی لبریز از مستانگی شبانه.
خداوندا! به من بچشان لذت شوق دیدارت را و قلبم را آن چنان جلا ده تا تنها پذیرای عشق تو باشد و زبانم را چنان گویا ساز که تنها ذکر تو را زمزمه کند و قدمهایم را توانی ده که تنها در راه تو گام بردارد. ای خدا! «برسان مرا به جایی که به جز تو را نبینم».
... برای من کافی است
ابراهیم قبله آرباطان
همیشه، پارهای از حرفهای من با توست
همیشه، دست نیازم، خدای من! با توست
من از دریچه شبهای قدر، لبریزم
ولی گشودن زنجیر پای من، با توست
مرا ببر به تماشای باغهای بزرگ
به قصرهای رفیعی که جای من با توست
نه من توام، نه تو من، هم تو در منی، هم من
که ابتدای من و انتهای من، با توست
همین که از تو بگویم، برای من کافیست
همین که پارهای از حرفهای من با توست
آسمان بود! ستارگان بودند، ولی سرد و خاموش؛ درست مثل بتهای «مکه»، هیچ کدام شوق تماشا نداشتند!
آسمان چلچراغی برای بیکرانگیاش میخواست و زمین فانوسی برای سماع عاشقانه پروانههایش. دورترین نقطه مشرق انتخاب شد و از پرتو ازلیترین رخسارِ «حبیب اللهی» نوری شروع به دمیدن کرد؛ نزدیک و نزدیکتر شد؛ درست به آیینهای از چهره «حقیقت» میمانست:
روشن و گیرا، در نهایت درخشندگی و بخشندگی؛ آتشین دل و آتشین مزاج؛ که با تبسم نگاهش،
گلها لاله رخساره میافروزند و لالهها رخساره به عرق شرم میشویند!
نخستین بامدادِ زمین، تولّد «خورشید» را به مام شکوهمند کهکشان، تبریک میگفت و تمام ستارگان به دور مولود زیبا و دلربایِ «جوانترین کهکشان» حلقه زده بودند. آسمانیان با حسرت به تابناکیِ چهرهاش مینگریستند! رسالتی بس عظیم او را همراهی میکرد. اولین آیه از کتاب رسالتش، پیروی از «نور» بود، و اولین بامداد وظیفهاش را برای انتشارِ نور، با کلام «بِسمِ اللّه النُّورِ» آغاز میکرد؛ درست از دلِ «کعبه»! درست از جایگاه همیشگی نور!
همه میگفتند: «... تا شقایق هست، زندگی باید کرد» و شقایق میگفت: «تا خورشید هست، میباید بود! تا سپیدهای در افقهای فردا خواهد دمید؛ تا پلکی به غروب واپسین مانده؛ تا شمارش معکوسِ رستاخیز؛ میباید بود!
همه میگفتند: باید «آبها را گِل نکنیم» امّا، آب میگفت: وقتی خورشید هست، هیچ آبی گِل نخواهد شد! حتی در تصاویر غبار گرفتهترین نقاشیها!
همیشه تمام سخنان ابری، با حضور واژه «خورشید» به پایان رسیدهاند! و کاروانی، راه را بهتر دریافته است که به سمتِ «خورشید» حرکت کرده؛ به سمت «حقیقت»!
یا، رقص آبشار نمیتواند انعکاس گرمای حقیقت، در تن سرد رود، باشد؟!
و یا پرواز کبوتر نمیتواند شعور جاذبه در لحظههای سرشار از حقیقتِ خورشید باشد؟!
آسمان بود، ستارگان بودند؛ ولی تمام نقاشیها در دل کودکان یخ زده بود! دست هیچ نو عروسی به سمت پنجره نمیرفت! و هیچ شاعری سحرگهان به آسمان سلام نمیکرد! خداوند برای گرمای دل «ماهیها» و رویشِ عشق در دلِ «من و تو» خورشید را آفرید!
اسرارآمیز
علیرضا اطلاقی
سلام؛ ای ستاره بزرگ اسرارآمیز!
ای اسطوره التهاب و سوختن و گداختن؛ آینهدار جمال و شکوه خداوند!
گیسوان طلاییات را تمام کائنات بر خود پیچیدهاند، و اگر نباشد این جلوه همیشگی تو، جنبندهای را حیات ممکن نخواهد بود.
آنچه ما به آن انرژی میگوییم، در حقیقت، روح عشقی است که تو در دلهامان میتابانی. گیاهان در سایه پرتوافشانی تو قد میکشند. دریاها خیال انگیزترین افکار خود را به حرارت
لطف تو تا اوج آسمان میرسانند؛ و وقتی بادها صورتت را به ملایمت مینوازند، ابرها گریه
شوق سر میدهند، و قطرات باران از آسمان به زمین فرو میچکند.
ای ستاره بزرگ اسرارآمیز!
دستان قدرتی که تو را به افق پرچ کرد، از دستهای ما بیعت گرفت تا هماره در چهره تو، جمال او را حیران باشیم.
شبها که از ما رخ برمیتابی، چشمهامان را به آسمان میدوزیم و جای خالی تو را تا طلوع سحرگاه فردا با لبان نگاه بوسه میزنیم؛
همه ستارهها و خویشاوندان تو شاهد هستند که ما در غمت چگونهایم؟! ما تو را از کتاب دوست برگرفتهایم؛ ای واژه متعالی؛ ای ستاره اسرارآمیز؛ ای خورشید ... .
عروس سرخ صبح
حبیب مقیمی
هر روز، پس از جدال گرگ و میش، در انتهایی وسیع و بیکران، وقتی به رسم گردش روزگار، صبح زاییده میشود، گویی رقصان، از پشت کوههای شرق سرک میکشد، خروس میخواند و پرصداترین زنگ بیدار باش آفرینش به صدا درمیآید. گویا از دیدار دوباره اهالی زمین،
شرمگین است که چنین چهرهاش به سرخی نشسته.
جامه بلند شب را از تن آسمان بیرون میآورد و پیراهنی به رنگ سوز میپوشاند. چیست این آتش زرد ناتمام، گوی غلتان در پهنه آسمان، مسافر همیشه مشرق و مغرب در سفری بیپایان؟!
این عادتی همیشگی است که صبح و شب با خورشید آغاز میشود. یکی، آمدن و یکی به رفتن. و او در ذهن خود، هر روز زمان را دوره میکند. خورشید، مانند پادشاهی است که با جامه زربفت
خویش، بر اریکه آسمان حکم میراند و قصر آبی بیکران خود - آسمان - را قدم زنان میپیماید و
در لحظات ناپاکی زمینیان، آنگاه که او دیگر تاب دیدن گناه بندگان به درگاه آفریدگارش را ندارد، با تکهای ابر، چشمان خود را میپوشاند؛ و باران، شاید اشک دیدگان خورشید است که از شدت غم فرو میبارد.
ستارگان، هر سحر، هراسان از آمدن عروس سرخ صبح، دزدانه میگریزند تا در پس درنگی شبانه باز ملکه آسمان، خورشید، بر فراز زمین پرواز کند، و با دست نوازشگرش، زمین را از مهر خویش بارور سازد و زمین از شوق دیدار خورشید، سبزترین چهرهاش را بیاراید.
پس چیست این گوی غلتان ناتمام جز نشانهای از قدرت ناتمام پروردگار تو که قرنهاست زمین و زمان را مرور میکند؟!
از تو که میخواهم بنویسم، مغزم از کا میافتد؛ قلبم میایستد و قلم در دستم به لرزه میافتد.
از تو که میخواهم بنویسم، نمیتوانم بنویسم؛ آخر چگونه آن که «هیچ» نیست، از «همه چیز» دم زند؟!
حتّی نوشتن نامت، تک تک ذرّههای وجودم را به وجد میآورد؛ نامت را مینویسم و مست میشوم!
نامت را که مینویسم، آسمان رنگ دیگری به خود میگیرد؛ همه چیز، چیز دیگری میشود؛ نامت را که مینویسم، دنیا دنیای دیگری میشود، دیگر نه زمین همان زمین است و نه زمان همان زمان.
نامت را مینویسم و کاغذهای کاهی دفترم در گل و لبخند غرق میشوند.
نامت را مینویسم و سقف ترک خورده اتاقم را بارانی از شکوفه فرا میگیرد.
نامت را مینویسم و به تمام زلزلههای قلبم خاتمه میدهم.
تو کیستی که نامت اینگونه معجزه میکند؟!
تو کیستی که «هیچ» با تو «همه چیز» است و «همه چیز» بیتو «هیچ»؟!
تو کیستی که دنیای با تو، هیچ شباهتی به دنیای بیتو ندارد؟!
من هیچم؛ هیچِ هیچِ هیچِ؛ هیچی که هیچ وقت، هیچ نبوده است و حال که از تو مینویسد و از تو میگوید، دیگر همان «هیچ» هم نیست، که با وجود چون تویی، همه چیز، هیچ نیست.
این نوشته، واگویههای شیفتهای از انبوه بینهایت شیفتگان تو نیست؛ اعتراف تاریخ است، تاریخی که بودنت را و نبودنت را با تمام وجود درک کرده است، تاریخی که شنیدن صدایت را و نشنیدنش را تجربه کرده است، تاریخی که طنین استوار گامهایت را بر پیکره زمین به خاطر دارد و قرنهاست که سکوتش را به سوگ نشسته است، تاریخی که میداند بودنت مساوی نبودنت نیست.
تویی که در عصر همه بدیها و زشتیها، عصاره همه خوبیها و زیباییها بودی و در خفقانآورترین برهه تاریخ، یگانه بشارت دهنده گل و لبخند ...
این نوشته، واگویههای شیفتهای از انبوه بینهایت شیفتگانت نیست؛ اعتراف تاریخ است؛ اعتراف تاریخ است به اینکه دنیا بدون «علی علیهالسلام» ظلمتی است ابدی و با «علی علیهالسلام» رحمتی ازلی.
این نوشته، اعتراف تاریخ است به اینکه «علی علیهالسلام» هدیه خدا به زمین بود و هدیه زمین به آسمان.
یکی از بیپاسخترین پرسشهایی که از دیر باز، ذهن پرسشگر بشر را به خود مشغول کرده این است که چگونه میتوان به ذات بیآغاز و بیپایان الهی پی برد.
پاسخ این پرسش را اندیشمندان جهان، هرچه بیشتر جستهاند، کمتر به گوهر مقصود دست یافتهاند. پس به میهمانی نهجالبلاغه میرویم و دل به شیوایی کلام امیر علیهالسلام میسپاریم:
«سپاس خداوندی را که سخنوران از ستودن او عاجزند و حسابگران از شمارش نعمتهای او ناتوانند، و تلاشگران از ادای حق او درمانده. خدایی که افکار ژرفاندیش، ذات او را درک نمیکنند و دست غوّاصان دریای علوم به او نمیرسد؛ پروردگاری که صفات او بیحد و مرز
است، و در چارچوب تعریف نمیگنجد برای خداوند زمانی معیّن، و سرآمدی مشخص نمیتوان تعیین کرد. مخلوقات را با قدرت خود آفرید، و بادها را با رحمت خود به حرکت
درآورد و به وسیله کوهها اضطراب و لرزش زمین را به آرامش تبدیل کرد».(1)
1) . نهجالبلاغه، خطبه 1.
امیر مؤمنان در فرازی دیگر میفرماید:
«... و کسی که خدا را نمیشناسد، به سوی او اشاره میکند و هرکس چنین کند، او را محدود کرده و (در قالب تنگ) شمارش درآورده است. آن کس که بگوید «خدا در چیست؟» او را در چیز
دیگری پنداشته، و کسی که بپرسد «خدا بر روی چه چیزی قرار دارد؟» به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته است، در صورتی که خدا همواره بوده، و از چیزی به وجود نیامده است. با همه چیز هست، نه اینکه همنشین آنان باشد؛ و با همه چیز فرق دارد، نه اینکه از آنان جدا و بیگانه باشد.
انجام دهنده همه کارهاست، بدون حرکت و ابزار و وسیله؛ بیناست حتّی در آن هنگام که پدیدهای وجود نداشت، یگانه و تنهاست، زیرا کسی نبوده تا با او انس بگیرد، یا از فقدانش
وحشت کند».(1)
از تعمّق در مفاهیم آسمانی کلام آن بزرگوار، چنین برمیآید که هر جوینده حقیقتی و هر سالک طریقتی که ذات بیهمتای الهی را وصف نانشدنیتر بداند، او را بهتر وصف کرده و هر خام ناآزمودهای که ذات اقدسش را وصفپذیر پندارد، بیش از همگان سرگردانِ ناکجاآباد حیرت
گردیده است.
1) . همان، خطبه 2.
کجای آسمان را سیر کردهاید، با بالهایی از نور؟! زخمهایتان شکوفه میدهد آنگاه که خورشید بر چشمتان قطره قطره فرو میچکد.
بوی باروت میآید، خاک در هم میریزد، صدا بلندتر میشود، و یک آن، چشمهایت بسته میشود؛ هوای دور و برت بوی شقایقهای سوخته میگیرد، دهانت بازمیشود، کلمات بریده
بریده بیرون میآیند، خاکریز زیر پایت به سجده میافتد، نفست بند میآید، قمقمه از کمرت
بازمیشود و بر خاک میغلتد، خاک سیراب میشود؛ دستت را بلند میکنی، روی سینهات میگذاری، ضربان قلبت آنقدر کند میشود که میتوانی بشماری! یک ... دو ... و هنوز دستت
روی سینهات است که گرم میشوی، خون از لابلای انگشتانت میچکد، چشمهایت میسوزد، سعی میکنی پلک بزنی، امّا تمام تلاشت بیهوده است، چشمهایت ...
هنوز مادرت سیاهپوش توست، هنوز سر کوچه نام تو را روی تابلو میبیند و سعی میکند اشک نریزد، به آن جایی میاندیشد که از این پس...
نامت را که میخواند، دلش میلرزد؛ دستهایش هم، و تو لبخند میزنی، هیچ کس تو را نمیبیند، نزدیک میشوی، دستهای مادرت را میبوسی، نگاهش میکنی، باید بروی،
حبیب مقیمی
پیشانیبندت را جا گذاشتهای، جبهه بوی نفسهای تو را میدهد، آسمان در پیشانیات خلاصه میشود، بالهای عروجت بوی بهار میدهد.
هنوز پلاکت روی خاک افتاده، هنوز قمقمهات تشنگی خاک را سیراب میکند، و هنوز پارههایی از استخوانت ...
و خون توست که بر خاک شقایقهای سوخته جاری است. هنوز در برابر چشم سنگرهای مبهوت، صدای رگبار گلوله، خواب خاک را میشکند و سنگر به اتفاقهای افتاده، فکر میکند و به بالهایی که سالهاست سایهگستر خاک شدهاند.
عاشقترین مرد شهر
حبیب مقیمی
شهر، خالی از عشاق بود، مردی آمد که شهر را دیوانه کرد، زمین را دیوانه کرد، زمان را دیوانه کرد. او که آمد، از هر طرف عاشقی پیدا شد که از خویش برون آمد و کاری کرد. در پس چشمانش
نوری بود که او را از ما جدا میکرد، نگاهش همیشه به آسمان تکیه داشت، گویی در جستوجوی گمشدهای، صفحات آبی آسمان را ورق میزد و نمییافت ...
در شهر خالی از عشاق، صدای آن عاشق، گوش و هوش از همه میربود. انتظار پر از سکوت پایان یافته بود، چه حس غریبی داشت چهرهاش، آن گونه که با دیدنش آرامشی عجیب، قلبهایمان را دربرمیگرفت! شاید اگر در آغوشش میکشیدی، دو بال پرواز را بر دستانش،
حس میکردی ... ذکری همیشگی، نقش لبانش بود، انگار رمز عبور را با خود زمزمه میکرد؛ رمز عبور از آسمان، و ما نمیدانستیم، گویا با ابرها، ستارهها و آنچه آسمانی است نسبتی دیرینه داشت و باز هم ما نمیدانستیم.
چفیه را که بر گردن انداخت، شهر گریه کرد، ما نیز با شهر گریستیم. حالا عاشقترین مرد شهر را - که روزی با آمدنش شهر دیوانه شده بود و زمین و زمان دیوانه - با کاسههای اشک بدرقه
میکردیم تا روزی از همین روزها، باز بیاید و شهر، بیعاشق نماند. عاشق که از زیر قرآن
گذشت، باران باریدن گرفت، ما نیز چنان باران باریدیم. در لحظه آخر، نگاهمان کرد و باز همان آرامش همیشگی تمام وجودمان را در خود گرفت.
دوباره در آغوشش کشیدیم، بوی خوب یک حادثه ریههامان را پر کرد و دوباره دو بال پروازش را حس کردیم که شوق پریدن داشت. او رفت تا ما را پشت سر بگذارد. او رفت تا با یک بغل ستاره بازگردد و روزی، شهر را با آمدنش ستاره باران کند؛ رفت تا جای دیگر، شهر دیگر، خالی از عاشق نماند. او رفت تا آسمانی بودن را برای جسم خاکی معنا کند، تا بخواند در گوش زمان معنای
جاودانگی را. او رفت تا شلمچه بیافریند، تا مسیر سرخ کربلا را قطره قطره تا هویزه ادامه دهد ...
این را خودش برایمان گفت وقتی نامهاش را که بر پای کبوتری سفید بسته بود، گشودیم چنین نوشته بود: «اینجا پر از عاشق است؛ عاشقانی که پیش از من، رمز عبور آسمان را از بر کردهاند، عاشقانی که بال پروازشان را سالهای سال است که گشودهاند، عاشقانی که در زیر نور منور با خدایشان سخن میگویند و در شهرهایشان هر روز باران میبارد».
اکنون او بازگشته است، با بغلها ستاره و شهر ما سالهاست که ستاره باران شده است. اینک هر روز بر مزارش بوی خوب یک حادثه را مرور میکنیم و در جستوجویش صفحات آبی آسمان را ورق میزنیم. اینک او رفته است و شهر که روزگاری خالی از عشاق بود، مردانی دارد که صدای او را پس از سالهای سال میشنوند؛ مردی عاشق با همان چفیههای لحظه وداع با
مردانی که همواره میآیند و با آمدنشان شهر دیوانه میشود، زمین دیوانه میشود، زمان دیوانه میشود.
پرستوهای مهاجر
علیرضا اطلاقی
مژههایش، چشمهایش و چهرهاش را از زمزمی که در در تانکر به زمزمه بود، شستوشو داد و قامت بست تا با عطر نماز و نیایش فوج فوج رایحه کبوتر به آسمان بفرستد.
جوان و چفیه، چفیه و جوان در هم حل شده بودند. عشق این بار به این شکل به جلوه آمده
بود؛ جسور و دلیر، با کلاشینکفی که بیشتر به عصای موسی میمانست، اسلحهای که چونان اژدها، ازکام، آتش برمیآورد و گلولههای سربی را به قلب سامریان شلیک میکرد.
جوان بزرگ، بزرگ جوان، هراس مردان را در چشمهای شیطان دمیده بود؛ و وقتی مانند آسمان، خود را ستاره باران نارنجک کرد، بر بالهای جبرئیل سوار شد، و رهسپار عالم بالا شد.
به سمت اهریمن هجوم برد.
چونان گردبادی، گرد و غبار تعلق را به هوا سپرد و خویش را در هیأت شهید در زیر تانک متلاشی، به تماشا نشست.
اسم او مانند مولایش حسین بود و فهمیده بود که «فهمیده» بودن، تنها شهرتی نیست که بیسببی، به او سپرده باشند.
پرستوهای مهاجر، شانههای بلندش را تا عرش خداوند بال گشودند.
کیسههای استخوان
سیدحمید مشتاقینیا
هنوز
جای زخمهای کتفم
از سنگینی آن تابوتها
درد میکند
... آنها
سوز مرا که دیدند
تا امروز صبر کردند؛
امروز که کیسهای خالی
برای استخوانهایشان کافی است.
قدیمها
اسطورهها را مومیایی میکردند
... زمانه دیگر عوض شده
امروز، ماندن
مخصوص شیمیاییهاست.
داوود خاناحمدی
برادرم! دستهایت یخ میزنند، اینگونه که لابهلای برفها به دنبال سنگ میگردی، به دنبال همدمی که اندوه دردت را با او بگویی. سنگ صبور است و دیر آشنا با دستهای یخزده، دیر آشنا با سینههای پر از خشم و دلهای پر از خون. آه! تنها سنگ است که جستوجوی بیپایان تو را میفهمد.
آن طرف برفها، همبازیهای تو همهشان رفتهاند؛ حسن، قاسم، صدیق، و تنها تو ماندهای با آن دو چشم نگران؛ با آن دو چشم که برفها را میکاوند، به جستوجوی سنگی که نشانی از
دستهای حبیب بر آنها باشد. یا لکهای از خون محمود، یا جوهر خود کار یک همکلاسی دیگر.
دیشب خواب تو را دیدم. آمده بودی پشت حیاط مدرسه و همبازیهایت را به صف کرده بودی؛ دست هر کدام از شما یک شاخه نور بود، یا نه، شاید یک شاخه زیتون که از آن خون
میچکید، و در دست دیگرتان سنگی که شعلهور بود و میسوخت. آمده بودی و دستهایت را
روی بخار نفسهای من گرم میکردی. قاسم دستهایش را گذاشته بود روی گونههای من، گونههایم سرخ شده بود و از آنها شرم میچکید...
زمین شده مثل آینه؛ هوا بدجوری خراب شده است. برفها هم خودشان را چسباندهاند به شاخههای زیتون، و به دیوارههای نازک چادر، بعضیهاشان هم قندیل بستهاند به پلکهای تو و همکلاسیهایت.
به تو گفتم: دستت را به من بده، زمین شده مثل آیینه، کفشهایت هم که عاجشان خورده شده است. دستکشهایت هم که انگار هیچ وقت انگشت نداشتند، هرچند دستکش بیانگشت سنگ را بهتر پرتاب میکند؛ خندیدی و گفتی: در تمام این دنیا، تنها زمین اینجا آینه مانده است و چشمهای تو؛ و من از شرم، روی یخها، آب شد. برادرم! آن سوی برفها - همانها که آدم برفیهای ما را دزدیدند و از آنها مترسک ساختند - دارند سرسره بازی میکنند؛ اسکی روی یخ قرمز! آن جا هم زمین آینه است، یک آینه سرخ سرخ که در ذره ذره آن نام برادران تو نوشته شده است، هر کدام با خون خودش.
برادرم! مرا سرزنش نکن. من شسته شدهام، و رفتهام. مرا با بارانهای اسیدی شستند؛ مثل لکهای که از پیراهن میشویند. به من گفتند - همان همبازیهای دیروز تو که چندتاشان از میان برفها تونل زدند و از آن سوی برفها (که چراغهایش رنگ وسوسه است) سر درآوردند - همانها به من گفتند که مادرت و برادرها و هملکلاسیهایت خسته شدهاند و دیگر کسی توی
برفها به دنبال سنگ و خشم نمیگردد.
برادر جان! آدم برفیها مرا شستند؛ مثل لکه خون برادرهایت، قاسم، حسن، صدیق؛ مثل سنگها که حالا از تمام کوچههای شهر جمعشان کردهاند. بر من خرده نگیرد برادر که سنگهایم
گم شدهاند. که دیگر...
میخواستم بمانم، پیش دستهای یخزدهات. میخواستم با تو باشم و با خاطراتت سنگ بسازم، نارنجک بسازم و حتی بمب؛ و به خود ببندم و شعلهور شوم.
میخواستم با تو باشم، اما نگذاشتند. آنها تو را تکه تکه کردهاند و هر تکه را برای خاموش کردن صدای سگی ترسو که تنها از روی ترس پارس میکرد، قربانی کردهاند.
برادر جان، دستهایت یخ میزنند ...
دیشب خواب دیدم که دیگر هراسی نیست و نه سگی که شب را پارس کند و صبح به بوی خون شامهاش تیز شود. خواب دیدم که یک نفر - یکی از همان آدم برفیها - پیدا شده و پا پیش گذاشته و تکههای تن تو را از پیش پوزه سگها برمیدارد، میبوسد و خاک میکند.
... و دستهایت به سنگ میرسند، میخندی و فریاد میزنی که «من زندهام، حتی اگر همه مردمان دنیا نخواهد».
رودهای جهان، سنگ موج میزنند، درختان زیتون، میوههای درد میدهند.
فریاد بزن در آغوش مادرت، کودک فلسطین، کودک سالها آوارگی پیش از این و بعد از این! فریاد بزن یتیمیات را و آوارگیات را، فریاد بزن کشورت را.
فریاد بزن آنچه را در انتظار توست؛ رنج پدرانت را اشک بریز! اشک بریز، امّا نه از غم نان، نه از گرسنگی. آغوش گرم مادرت را اشک بریز؛ بیپناهیات را، پای درختان زیتون، رو به بیتالمقدس اشک بریز!
هوا در خود میپیچد همچنان، اتفاق تکراری سالها اندوهت را. ضجّه بزن! خونی که در شریانهایت میجوشد، غیرتی است که تو را هم صدای پدرانت به خروش وا میدارد.
ضجّه بزن، هم صدای خاک، نگذار فراموش شود ظلمی که چون تازیانه، بر شانههای استوارتان فرود میآید. پلکهای بلندت را نبند، بگذار خشمی که چشمهایت را در خود میفشارد، زمین و آسمان را در هم بریزد؛ بگذار از صدای فریادت گوش آسمان کر شود.
اینجا صدایت در دهلیزهای تو در توی تاریخ پیچیده است؛ صدایت هوای این حوالی را به گریستن وا میدارد.
خاک بوی خون میدهد، هزار ابلیس بر خاک کشورت پای میکوبند و چنگ در سکوت و آرامشش میفشرند.
نه از غم نان که از غم بیسرزمینی اشک بریز. دستانت را بلند کن حتی اگر هیچ ستارهای در گودی دستان کوچکت نیفتد. اینک درختان زیتون به ثمر نشستهاند. استوار، بایست برای مبارزه،
برای ایستادگی؛ بایست برای تکیهگاه شدنِ خاک پا خورده کشورت. نقشههای جغرافیا را به هم بزن؛ بایست، بیتالمقدس، در حصاری از اندوه، منتظر است. هنوز نمازهای پدرانت از زوایای
تاریخ رو به این خاک قامت بسته میشود.
دستهای کودکیات را برای مشت شدن آماده کن، خواب شیاطین را با فریادهای خویش بشکن، خون در شریانهایت میجوشد و خاک کشورت یکپارچه فریاد میشود.
فردا که بزرگتر شدی، راه پدرانت را ادامه میدهی، امّا نه در آغوش مادرت که در آغوش سرزمینت - سرزمین زیتونهای خونین - سرزمین درختانِ بالغِ گیسو رها در بال، سرزمین سنگ
و خون و فریاد.
فردا که بیاید، بیتالمقدس بهار را مشتاقانه در آغوش خواهد فشرد.
ای قدس! ای تمام خواهش من از سنگ، از مشت، از فریاد!
ای قدس! ای زخم خورده سالهای سال اسارت در زیر سایه دژخیم!
ای قدس، ای پیر سالخورده غمگینی در سوگ دیر یاسین و طاها!
ای قدس! ای زندانی زجر و زنجیر زیاده خواهان؛ و ای تن خراشیده به پنجه بدخواهان.
اینک که شب تا سحر، ناگزیر هزار هزار بار دشمن را پلک میزنی، اینک که بر گونههایت جوی خون جاریست و درختان زیتون از خون دیدگان تو سیراب میشوند، اینک که نقش تجاوز در دفتر خاطرات ذهنت حک شده است، اینک که صدای خشن بیگانه، هر صبح و شام گوشهایت را میآزارد و اکنون که در باغچه خانهات فلسطین، سالهای سال است گلهای غمگینی میرویند؛ کجاست اسحاق پیامبر که با همان دستانی که خشت خشت تو را بر هم نهاد
نوازشت کند؟! کجاست فریادی که سقف هجوم را بر سر خانه نشینان تجاوز فرود آورد؟! کجاست حتی سایه حقوق بشر تا تو را برهاند؟! کجایند ابابلیلیان خشمگینی که با سنگهای
آتشین خود، سپاه ابرهه را از خواب تصاحب قبله اول من برخیزاند؟! کجاست آرزوهای شیرین
کودکانت که هر شب در رؤیاهاشان به جای سنگ، زیتون میچینند؟! کجاست لبخندت ای قدس! ای بلندترین فریاد شکایت زمین؟!
من ایستادهام بر درگاه تو با سنگ، و مشتی که سنگ میشود، من ایستادهام تا بار دیگر صدای نفس آزادی به گوش رسد و سالهای سنگسار شیطان پایان پذیرد، من ایستادهام تا سوار بر
خورشید اولین روز آزادیات، از شرق برآیم و همراه با اشعههای خورشید در آغوشت گیرم، من ایستادهام و همچنان میمانم تا رقص درختان زیتون را در جشن تولد دوبارهات ببینم. میخواهم بمانم و بشنوم فریادهای پر از اشک را، و آغوشهای با بوی تند باروت را نفس بکشم. میخواهم
یک بار، لبخند تو را در لحظه آزادیات نقش همیشگی قاب ذهنم سازم. ای قدس؛ سرزمین پاک
من!
من ایستادهام ...
فاصلهای نیست، قطرههای خون آخرین پرنده، تنها یک کوچه آن طرفتر بر خاک نشسته و هزاران تن از فرزندانت، ردّ خون او را تا رسیدن به تو دنبال میکنند و پرواز سرخشان را تا گسستن زنجیر ادامه خواهند داد. ای قدس، بمان، استوار، و دیگر اشک مریز و با دستان مهربانت
اشک از گونههای دیر یاسین و غزه و... پاک کن؛ بمان و مرهم باش بر زخمهای زیتون؛ بمان و با قاصدکان، بشارت پیروزی را به سراسر فلسطین منتشر کن؛ من ایستادهام و پرواز همچنان
ادامه دارد.
نگاه نگرانت را خوب میفهمم! دلواپسیات را درک میکنم، خوب میدانم با چه اندوهی سرنوشت کودکانت را مینگری! آهنگ تولد کودکانت، جرعه جرعه غم در دلت میریزد، تو گهواره خونین آنهایی.
من تو را درک میکنم، از جگر پر خونت خبر دارم، از راه نگاهت، که فردای تار جوانانت را، با پریشانی، میکاود.
محکم بایست! که قدس درست، بر شانههای ستبر تو ایستاده است! محکم بایست! تا زانوان مسجدالاقصی بر شانههای صبوریات، نلرزد، هرچند میدانم داغ کوچههایت را بر سینه داری،
کوچههایی که از پژواک قدمهای اشباح نفرتانگیز میلرزند؛ کوچههایی که نفسشان، از دلهره و ترس به تنگ آمده است؛ کوچههایی که مدّتهاست رویاهایشان به بنبست میرسد؛ کوچههایی که دل نگران، نوجوانان و جوانان مبارزت را بدرقه میکنند؛ کوچههایی که منتظر یک صدای آشنا هستند...
اما، غم مخور... که یک روز - شاید در همین روزها - تمام کوچههایت پر خواهد شد از آهنگ رهایی. تو که بایستی، تو که باشی، کوچههایت هم هستند، میایستند و امیدوار، آزادی را به انتظار مینشینند. من تو را درک میکنم، یک جنگ نابرابر چندین ساله، حتما خستهات کرده
است! من با اندوه تو بزرگ شدهام، هر روز، اخبار غمانگیزت را شنیده و بر خود لرزیدهام، قلبم با قلب تو تپیده است، با ویرانی هر خشت از خانههایت، دلم خراب شده و اشک بر گونههایم آوار. با صدای هر گلوله که در فضای تو پیچید من لرزیدهام، مثل گنجشکهای کوچکت، کودکان معصومت. من با تو بزرگ شدهام، من با اندوه تو پیوند خوردهام، تو را دیر سالی است که
میشناسم، نامه نوجوان فلسطینیات را بارها در کتاب فارسی خواندهام و حسّ آوارگی را، به تجربه نشستهام. گاهی همراه مادران صبورت، یک شبانه روز، به در خیره شدهام و انتظار برگشت فرزند را کشیدهام؛ گاهی شبیه پدران نجیبات، آزادی از دست رفتهام را شبیه یک بغض کهنه، در گلو به زنجیر کشیدهام، گاهی مثل پدربزرگها و مادر بزرگهایت، حسرت رهاییات را به گور بردهام... گاهی...
تو باید بایستی، تا من... ، او، ما، همه بایستیم.
سنگهایم را ذخیره میکنم
سیدعلی پورطباطبایی
به آرامی و با دستانی که با دستکش پوشیده شدهاند، دکمه مقابلت را میفشاری و سپس انفجاری را میبینی که درست در زیر پاهای تو اتفاق افتاده است. بعد، پیامی به مرکز فرماندهی
میفرستی که مأموریت انجام شده است. ساعتی بعد، در فرودگاه نظامی بیتالمقدس، تل آویو، حیفا، الخلیل یا... فرود میآیی. به خانه میروی و خستگی یک روز کار و تلاش را با یک حمام از تن بیرون میکنی.
بعد به کنار بچههایت میروی، روی مبلی مینشینی و با آنها اخبار را تماشا میکنی. مجری با لحنی شاد از پاسخ شدید به حملات فلسطینیها سخن میگوید و تصاویری از شاهکار امروز تو
را نشان میدهد. دیگر خوابت میآید. تلویزیون را خفه میکنی و میخوابی.
اما وقتی که تو خوابیدهای، من و هم خانههایم که امروز صبح در زیر پای تو بودهایم و تو بیهیچ احساسی بمبهایت را بر سرمان ریختهای، بیداریم.
حنظله گریه میکند. از صبح تا حالا گریه کرده است؛ اما هنوز اشکهایی برای ریختن دارد. او امروز دو فرزندش را در اثر انفجار یکی از بمبهای تو از دست داده است. حتی عروسکی که
برای کودکش خریده بود تا با آن بازی کند هم تکه تکه شده است.
احمد مدتهاست که گریه نمیکند؛ از زمانی که تو یا یکی از همقطارانت - چه فرقی میکند؟ - خانهاش را ویران کردید و حتی اجازه ندادید مادر پیرش از خانه خارج شود، دیگر قطره اشکی هم نریخته است. او اشکهایش را دو ماه قبل که برادر کوچکش را با گلوله کشتید، ریخته بود.
صالح قرآن میخواند. نذر کرده است که برای شادی روح پدرش که حاضر نشد از مقابل شنی تانکهای تو و دوستانت کنار برود، یک ختم قرآن بگیرد.
و من، تنها به این فکر میکنم که تو چطور میتوانی بخوابی؟
در کتابهایی که از تنها کتابخانه محلهمان - آن هم قبل از اینکه بمبهای تو خرابش کند - میگرفتم، نوشته بود که حتی خلبانی که بمبهای اتمی را بر روی شهرهای ژاپن انداخت نیز
وجدان داشت و اکنون در یک آسایشگاه روانی زندگی میکند. اما تو اکنون با خیال راحت خوابیدهای و خواب سرزمین موعود را میبینی.
تو را حتی نمیشناسم. همهتان یک شکل هستید. با اونیفرمهای زیتونی و جلیقههای ضد گلوله. پلاک اسمهایتان را از روی سینه کندهاید تا یک وقت شما را شناسایی نکنم.
اما من برای تو و دوستانت، برای هر کدامتان، یک شماره گذاشتهام. هر شب با تمام چهارده سالگیام در کنار کپهای از سنگ - که در گوشه اتاق خانه دسته جمعیمان انبار میکنم - مینشینم و
به هر سنگ شمارهای میدهم و همیشه به یادم میماند که یکی را برای تو، یکی را برای همقطار تانک سوارت و یکی دیگر را برای سیاستمداران کشورِ به زور تشکیل شدهات، کنار بگذارم.
تو خودت را در میان سیم خاردارها، سگهای نگهبان و دیوارهای بتونی زندانی کردهای تا بتوانی هر شب راحت بخوابی؛ اما مطمئن باش که خواب آرام تو چندان طول نخواهد کشید. سنگهای من روزی از لابلای تمام موانع خواهد گذشت و تو و بچههایت را بیدار خواهد کرد.
و من به انتظار آن روز، تمام سنگهایم را ذخیره میکنم.
شناسنامه سنگ
علیرضا اطلاقی
اگر نبود واقعه ابابیل و سنگهایی که سپاه ابرهه را در هم شکست، شاید مشکل بود باور پیکار نابرابرِ شما. امّا تاریخ جهاد و شهادت این چنین در گوشمان زمزمه کرده است که کثرت باطل را نهراسیم و بدانیم که حق چه بماند و چه شهید شود، پیروز است.
در شناسنامه سنگ رازی است شگفت و دیرپای. سنگ در تمامت خود سنگ است، نه قلب دارد، نه زبان و نه چشم. سنگ اگر به بیکرانگی پیوند خورد، میتواند «قبله» شود؛ سنگ اگر به دست مظلومی، برای جدال با ظالمی بیفتد، قلب و چشم و زبان پیدا میکند، هجوم میبرد؛ فریاد برمیآورد، شکننده میشود، میسوزد و گدازان برمیآید.
مگر شهاب غیر از سنگ است که آسمان نامتناهی را شعلهبار در مینوردد؟! سنگ تا از کدام منجنیق پرتاب شود، ذات خود را بروز میدهد.
سنگ از همه طرف سنگ است، کسی را به درون خود راه نمیدهد، حتّی اگر ذرّه ذرّه شود، فقط از بیرون او را درک میکنی و وظیفهاش را از پیشانیاش میتوانی بازخوانی.
و تو این راز را دریافتی؛ که دستانت را به سنگ گره زدی و چون ابابیل بر بال هجوم نشستی تا ابرههها را از پای درآوری و به خاک افکنی.
شهامت و شهادت، در خون تو سرشته شده است که از حالت لاله میدهد و لحظههایت این چنین جسورانه پیش میرود.
برادرم؛ دستانت را از دور میبوسم و عرق شرم میبارم که در کنارت نیستم. نیستم، تا دلتنگیهایت را همد میباشم، و زخمهایت را مرهمی.
نماز در رواقهای بیتالمقدس
علی دیرباز
سلام فلسطین! ای سرزمین از دست رفته؛ ای یادگار حضور مسیحای ناصری! سلام ناصره! هنوز دستان تو بوی خون و باروت میدهد، هنوز جغرافیای سبز تنفس برای تو رؤیایی است دست نایافتنی. هنوز قصیدههای بلند آزادگی از حرارت چشمان کودکان یتیم، چون دریا موج
میزند، هنوز هق هق شبانه بچههای آواره، گوش صاعقهها را مینوازد تا حجم در خون نشسته
سرزمینشان باران بگیرد. آن سوتر دخترکان یتیم، از پشت دریچههای زخمی و خونآلود سیم
خاردار، سرزمین از دست رفتهشان را به گریه میشویند؛ اما هنوز لبخند بر لبانشان جاریست؛ آنها هنوز سرزمین امید را میبینند. آری، تا خون در رگان وارثان فلسطین جاریست، امید نفس خواهد زد.
در این دشت، هر قطره اشک کودکی، بذر فریاد مردی بزرگ است. ای سرزمین عصیان زده؛ و ای تشعشع ایمان! ای کبوتر مجروح و خونین بال؛ ای آرزوی کودکان منتظر! هنوز با تو، با یاد تو، با حس دویدن بر تن تو، و دست کشیدن بر دشت و گندمزار تو نفس میکشم.
سلام بیتالمقدس، مسجدالاقصی! با تو، زیر رواق تو و با حضور تو نماز خواهم خواند. من برای با تو بودن نماز خواهم خواند؛
چرا که تو را دوست میدارم
تو را مثل کعبه میدانم
برایت هر کجا که باشی
نماز عشق میخوانم
ای مسجدالاقصی، من رؤیاهای سبزی در سر دارم که دشوار، اما ناممکن نیست! روزی بلال از مأذنه، اذان خواهد گفت، مسیح بر محمد اقتدا خواهد کرد، و صبح آن روز همگان با تو نماز خواهند خواند، نبض حیات معنویت با تو خواهد تپید، و تو منبع بزرگ نور خواهی شد. از تو
نیرو خواهیم گرفت و در راه تو، بیهیچ چشمداشتی به انسان حرکت خواهیم بخشید: آن روز
نزدیک است.
صبا به تهنیت پیر میفروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن، سروش آمد
دلیران سنگستان
سیدحمید مشتاقینیا
این روزها، سنگها گفتنیهای بسیار دارند. سنگها، دیگر فاصلهها را کم کردهاند. تمام راهها را هم که ببندند، سنگها کار خودشان را میکنند. حتی دیوارها نیز سنگسار، میشوند!
این روزها فلسطینیها در پذیرایی از میهمانان ناخوانده خویش، سنگ تمام گذاشتهاند! آن طرف، قلبها همه سنگی است، مغزها هم؛ و سنگ، مولد فتنه آنهاست. و در این سوی، فلسطینیها سنگها را به همانها برمیگردانند، به کاخهای شیشهای آنان که سنگ بنای فتنه را گذاشتهاند، و اینک با تلنگر خاکستری سنگها، از خواب خوش زمستانی برمیآشوبند.
رویای سلطه صهیون، به کابوس سرد پریشانی بدل گشته است؛ تو گویی چکمههای سیاه کبر و ظلمت نیز زیر پای سنگها له میشوند.
دلیران سنگستان فلسطین در غربت انتفاضه، سنگواره مقاومت برپا کردهاند. سنگها، ناگفتهها بسیار دارند.
بشنو... که سپاه محمد صلیاللهعلیهوآله در راه است؛ لشکر توحید میآید؛ لشکریانی که دیر یا زود با مشت کلیم اللهی خویش، سینه پیروان شیطان را به زمین خواهند کوفت و پژواک آسمانی «یا زهرا» و «یا حسین» بنیان یهود را به باد خواهد داد: «.... جَیْشُ عَلیٍّ سَوْفَ یعود.» تا آن روز که قدس شریف
همچنان قامتِ افراشته خویش را خم نکرده، ستیز نابرابر سنگ و گلوله ادامه خواهد یافت.
روز موعود نزدیک است؛ روزی که کوه صهیون، در مقابل عظمت آن، سر تسلیم فرود آورد.
سنگها، راهها را نزدیک کردهاند. تا قدس فقط یک تکبیر، فاصله است. یک «یا حسین» کافی است.
در خاک ما ترانه باران سیاسی است
محمد سعید میرزایی
... روزی شما حسود شدید و جهنّمی
تنها به فکر سود شدید و جهنمی
آنگاه جمع طایفه کردید و آمدید
شب بود، ماه را خفه کردید و آمدید
گفتند: دزد آمده باز از هزارهها
خالی شده است کاسه چشم ستارهها
گفتند: آب چشمه خورشید کم شده است
پاییز حکم داده و گل متهم شده است
شب، شکل دو مثلث در هم رسیده است
اضلاع ناگزیر جهنّم رسیده است
ما اعتنا به این دو مثلث نمیکنیم
ما رحم بر شیوخ مخنّث نمیکنیم
ما صلحنامههاتان را دور ریختیم
برگ اقامههاتان را دور ریختیم
ما حمله میبریم به امنیت شما
باطل شده است برگه رسمیت شما
ما صورت شما را عفریت میکشیم
بر پرچم شماها کبریت میکشیم
در خاک ما به جز علف هرزه نیستید
آیا در انتظار زمین لرزه نیستید؟
قطع گیاههای یهودی شروع شد
احداث قبرهای عمودی شروع شد
با جرم آنچه رفت، به آتش کشیمتان
با بشکههای نفت به آتش کشیمتان
چندی است گرچه جای شما مبل راحتی است
امروز در شقیقه ما بمب ساعتی است
یک روز صبح، موقع از خواب پا شدن
آماده نشستن و صرف غذا شدن
کبریتهایتان همه تابوت میشود
سیگارهایتان پُر باروت میشود
یاران اگر دو روز مدارا کنندتان
فردا ولی زباله دریا کنندتان
مانند یک مجسمه کج میشوید باز
در گردباد سنگ، فلج میشوید باز
آن زخم کهنه چرک شده است و دمل شده است
امروز، هر ستاره به سنگی بدل شده است
امروز، هر درخت، چریکی است خشمناک
که گرچه تیر خورده، نیفتاده روی خاک
در خاک ما تمام درختان نظامیاند
نارنجک است میوهشان، انهدامیاند
نارنجک است میوه دست درختها
این خاک نیست جای شما، تیرهبختها!
در خاک ما ترانه باران سیاسی است
خورشید هم به چشم درختان سیاسی است
موسی! حدیث فتح چه شیرین است!
موسی! چه دوست دارم
«انا فتحنا ...» را!
موسی! چه دوست دارم
با دوستان عربم
در قدس جشن بگیرم!
موسی! چه دوست دارم
دستان خویش را
با دستهای کودکان عرب بالا برم
وقتی خبر دهند که پیروز گشتهاید!
و با برادران عربم
شادی کنم، پای بکوبم
آنگاه قرآن بیاورم
قرآن بیاورم و تلاوت کنم
آیات فتح را
آتش به پا کنم
شعر بگویم
شعری که بوی عود، شعری که بوی عنبر و زیتون،
شعری که بوی عشق میدهد
و در ضیافتی که به پا میکنم
مهتاب را دعوت کنم
گلهای سرخ را به یاد شهیدان دعوت کنم
باران و آب و نور و شقایق را
با غنچههای نقرهای میخک
با پونههای وحشی صحرا دعوت کنم
و قاصدکها را
از دست باد بگیرم
و عطر یاس را که نسیم
با خود به جشن آورده پذیرا شوم
در شادی بزرگ آینهها
ابدیت پیروزی را بنگرم
و پیروزی ابدی را باور کنم
یکشنبه
3 اسفند 1382
1 محرم 1425
2004 .Feb. 22
تو را چه باک وقتی که موریانهای، از دشمنان تو قدرتمندتر باشد! حالا بگذار هرچه میخواهند عهدنامهها بنویسند و پیمانها ببندند. آنگاه که خداوندگار پیمانها و عهدها، تو را برگزیده باشد، پیمان نامههای حقیر ایشان به چه کار خواهد آمد، جز به جویدن موریانهها؟!
گرچه این صحرا سخت تشنه است و سوزان؛ اگرچه پیشنهادها و توفانهای رنج، تو را محاصره کردهاند؛ امّا اراده استوار و قلب صخره وار تو رنج صحراها و شنبادها را، از میان آتش سنگی، بیگزندی، پشت سر خواهد گذشت و روح ایمانت در سوهان حوادث صیقل خواهد خورد و چونان خورشید، برّاق و شفاف تابیدن خواهد گرفت. بلا، تقدیر ناگزیر هر معشوقی
است. فرصتی است برای عشق ورزیدن. بلا، پیش از آن که سنگ مَحَکی برای معشوق باشد، شیوه زیبایی برای خودنمایی عشق است. پس اینک ای مرد! این، بلای بزرگ تو و قوم توست که
چنین بر شما فرود آمده است. چنین مجالی بر شما غنیمت باد!
تو را و قوم تو را چه باک از گرسنگی؟! چه باک از آتشی که آسمان به صحرا فرو میبارد؟! اینک اگرچه بر آذوقهای اندک، بسنده میکنید؛ امّا دور نیست آنگاه که روشنای ظفر بر چشمان شما بتابد. بگذارید این رنجها چونان آتشی، پولاد دلهای شما را آبدیده کند؛ دور نیست زمانی که دروازههای مکّه را بر شما بگشایند، از هراس تیغهایتان که به شجاعت آب دادهاید، و دور نیست که بتخانه بزرگ حجاز، معبد یگانه پرستان مؤمن شود. دور نیست زمانی که میراث شکوهمند ابراهیم علیهالسلام، بار دیگر عظمت خفته خویش را باز یابد. دور نیست که کعبه رفیع، تا قرنهای بیپایان نگین ارجمندی شود در حلقه عاشقان زایر.
تنها به چنین مژدهای وامیدی است که میشود نهتنها سه سال، بلکه تا هر زمان که لازم باشد، در صحرای خشک، تاب آورد بیآن که لحظهای پای ایمانی بلغزد، و کلامی به گلایه، در گوش
خاک مسجد ...
حجم صحرا سراسر سرشار از ایمان است و عشق. حتی غلیظترین شنبادی که از این صحرا بگذرد، زلال خواهد شد. نسیمان صبحگاه، هر سحر که تاختن میآغازند، ابتدا سری به شعب
ابیطالب میزنند.
تا از موج بازدم ایمان آورندگان نفسی برگیرند و از این نصیب، فضای حجاز را عطرآگین کنند.
درود به قومی که عاشقانه ایستاد و به زانو ننشست! آری، وقتی که زانو را به قدرت ایمان محکم کنی، وقتی که عشق را نفس بکشی، داغترین صحراها به بازدمی گلستان خواهد شد.
و... از عهدنامهها چه باک، آن جا که موریانهها نیز تسبیح میگویند؟!
پرندهوار از این سرزمین برخاستید؛ چونان لطیفترین بخارها از سطح دریاها. سرزمینِ بیابر را جز خشکسالی نصیب نیست. آنگاه که نسیم تقدیر، به سوی افقتان کشانید، ما مینگریستیم و میدانستیم که روزی برخواهید گشت که هیچ پرندهای، برای همیشه در خط افق
ناپدید نمیماند. توفندهترین توفانها، مگرتا چه وقت میتوانند ابرها را در اعماق افق، به اسارت نگاه دارند؟ سالها این سرزمین، تکّه گمشده خویش را میخواست و خاک خشکسال، ابرهای بر
باد رفته را میخواند.
از یاد نمیرود. فراموش نخواهیم کرد سالهایی را که کارنامه فرزندانت را کسی نبود امضا کند. و آنگاه که در ازدحام خریدهای سال نو، کودکت، تو را پیدا نمیکرد تا دستش را به دستت بسپارد. فراموش نخواهیم کرد اشکهای پیر زنی را که مادر تو بود و لرزش دستان مردی سپید
موی را که اشکهایش را برای خلوتِ نیمه شبان، نگاه میداشت. از یاد نمیرود، غربت و بیتکیه گاهی زنی که در برابر قاب عکس تو، ساعتها مینشست و میگریست و با تو سخن میگفت. سالهای سال نه فقط پدر و مادر، نه فقط فرزند و همسر و برادر، که میهنی تو را به خویش فرا میخواند. آسمانی بدون تو میگریست همه بهار و پاییز زمستان را و سرزمینی که فصلهایش را در دلتنگی نبودنِ تو یک به یک پشت سر میگذاشت.
و اینگونه بود که عاقبت، ای ابر سپید! بادهای موافق، هجر تو را تاب نیاوردند و از پشتِ افق، از زنجیرِ توانها و صاعقههای افسارگسیخته رهایت کردند. اینک حضورت آذین آسمان این
سرزمین است. آخر مگر میشود که نوشت و از تو ننوشت؟ مگر میشود که خاطراتی که در حافظه جمعی این قوم است، با یاد تو به هم تنیده نشده باشد؟ نمیدانم، شاید هم بشود؛ امّا این را خوب میدانم که قلم من، زبان من، حافظه من و هزاران چون من هرگز بیتو کامل نخواهند شد.
حقّ تو دیر سالی است که بر گرده این قوم، سنگینی میکند. باید دانست که ورای همه بودنها و نبودنها، ماندنها و رفتنها، و همه لحظهها و سالهایی که میگذرند، در فراسوی همه آنچه گذشتنی است، تنها ایثار است و حماسه و ایمان که جاودانه خواهد ماند، بیآن که هیچ توفانی و صاعقهای هر چه هم افسارگسیخته باشد، توده این ابرهای پاک را از آسمانِ این کهکشان برباید.
زمان فرمانروای مطلق همه چیزهای ناپایدار است؛ امّا کسانی هستند که هرگز زیر فرمان حکومت زمان نمیروند. قفس ثانیهها، تنها بالهای شکسته را میتواند در خود نگاه دارد؛ امّا عقابان آسمانخواه، بر مدار قانون دیگری بال میزنند. پس، پر شکسته، پشت میلههای زمان، و در بند ساعتم که چونان زنجیری دورِ دستهایم تنیده شدهاند، مینشینم و تا آنگاه که باشم، به حسرت و تحسین، تو را ای عقاب بال گسترده! تماشا میکنم و رویا میپردازم.
سهشنبه
5 اسفند 1382
3 محرم 1425
2004 .Feb. 24
حصارهای بابِل در طغیانی تازه فرو میشکنند. شهر به هیاهوی جاودانهای خیره مانده است. نجف از دیوارهای جهان بالا میرود. شیخ، فانوس به دست، منارهها را میکاود. بنیان یک
حماسه بزرگ، در خیال آسمانیاش جان گرفته است، شانه قلّهوارش را از ستونهای حرم میگیرد و به آسمانِ فرا دست خیره میماند، عاشقانه در خویش به تکاپو ایستاده است. شیخ،
چراغهای دنیا را میخواهد به کوچههای نجف بیاورد. حرم در هوایی تازه نفس میکشد. اولین
خشتهای حوزه نجف را بر شانههای او گذاشتهاند. با اوّلین اذان در گوش حجرهها، شیخ،
فانوسش را بر منارههای تنهای امیر علیهالسلام میآویزد.
جادوی عشق استخوانهایش را به درد آورده است. یاد استادش، «شیخ مفید» را تنگ در بغل میفشارد. در رگهایش خون هزارهها جاری است. رویای باستانی هزاران قبیله خاموش بر گونههایش برق میزند، چشمهایش بر ردیف کبوترهایب حرم خیره مانده است. خیابانهای خیالش چراغانی است. او سلسله جبال عشق است، و «تهذیب» و «تمهید» و «استبصار»، قلّههای
بلندش. هیچ کس را یارای رسیدن به آن فرازها نیست. تا هنوز بوی بیحدّش مشام مقرنسها و کاشیها را مینوازد.
جمعه
8 اسفند 1382
6 محرم 1425
2004 .Feb. 27
پیراهنهای سیاه در باد میچرخند و همصدا با سنج عزاداران بر سر میکوبند. راههای روبهرو در هم میپیچند.
دهانت بوی بهشت میدهد، پلکهایت را نبند، خورشید در یک قدمیات خاموش میشود. هوای حوالیات بوی عبور میدهد، بوی ستارههای سوختهای که از شاخه دستانت آویزانند. این پنجرهها رو به غروبی که در چشمهایت میسوزد، همیشه برای پریدن باز است. بگذار هر آنچه
واژه واژه عشق، از دهانت فوّارهوار بیرون بریزد. آسمان بر شانههایت استوار ایستاده است. در خاک، فرو خمیدگیات را نمیخواهم. در خاک، چشمهای روشنت را بسته نمیخواهم. دستهای تلاشت را خشکتر از شاخههای پاییز خورده نمیخواهم. نگذار هوا بوی گریستن بگیرد؛ تاریخ، بوی اتفاقهای ناگوار!
نگذار فاجعه بر دیوارها تار نبند. کنجی برای گریستن نیست؛ آسمانی برای بال گشودن، و افقی برای طلوع. چشمهایت را بستهای، هیچ پروانهای از این پس، چون مدار چشمهایت
نمیچرخد. پروانههای خشک، بر خاک فرو ریختهاند، آن چنانکه ستارگان از آسمان.
به دست باد نیفتدِ چراغِ بعد از تو
به دست حادثه نهجالبلاغه بعد از تو
و تو ایستادهای اگرچه قامتت، در خاک خمیده نگاه میکنی، اگر چه چشمهایت در خاک خاموش شده. تاریخ، وامدار توست، مدیون چشمهای تا سحر نخفته. تاریخ وامدار توست، آنچه در تو بود، آنچه در تو هست، اگرچه در خاک باشی.
اوراق پراکنده سالها سکوت علی علیهالسلام؛ اوراق پراکنده سالها استقامت و ایستادگی؛ سالها موج موج، خون دل خوردن؛ و در چاه، اشک ریختن؛ سالها بزرگواری مولی در دستهای تو گرد آمده است، نگذار خاک، چشمهایت را در چنگ بفشارد. پلک بر هم نگذار، هنوز چاه دردهای ناگفتهاش را برایت موج نزده، هنوز راههای زیادی پای عبورت را صدا میزنند.
یکشنبه
10 اسفند 1382
8 محرم 1425
2004 .Feb. 29
بار اول که از کنارم رد شدی و دماغت را گرفتی، فکر کردم حتما سرما خوردهای. بار دوم، گفتم حتما بوی بدی به دماغت خورده است و فقط برای بار سوم بود که از خودم پرسیدم چرا این طور میکنی؟ مگر من چه فرقی با تو دارم؟ آن روز هشت ساله شده بودم. به خانه که رفتم، مادرم گفت که ما سیاه هستیم. اول خندیدم. کافی بود جلوی آینه بروم و ببینم که ما سیاه هستیم. مادرم دوباره گفت ما سیاه هستیم، و تو سفید. و این چنین صبح روزی که هشت ساله شدم، یاد گرفتم که من و میلیونها نفر دیگر سیاه هستیم و تو و میلیونها نفر دیگر سفید هستید، و این، یعنی اینکه تو از من برتری.
حافظه کودکانهام به عقب برگشت، یاد آمد بچه که بودیم، کسی سفید یا سیاه نبود. من و تو، باهم از عرض خیابان میگذشتیم. دست یکدیگر را میگرفتیم و زبان سرخمان را - که اتفاقا
همرنگ بود - برای عابران بیرون میآوردیم. لباسهایمان، کیفهایمان و حتی غذای داخل
سبدمان هم، یک شکل بود.
صبح روز هشت سالگیام چیزهای دیگری هم یاد گرفتم. یاد گرفتم که تو حق داری هر کاری را انجام بدهی و من باید به دستهای تو نگاه کنم تا لقمهای برایم پرت کنی. لقمهای از غذای خودم که به زور از دستم گرفتهای. تو سفید بودی. همیشه حق با تو بود.
و بعد تو هشت سال، ارباب من شدی. تقصیر تو نبود. همه میگفتند که تو ارباب هستی. وقتی از مقابل خانه ما رد میشدی، مادرم فریاد میزد:
یا وقتی یکشنبهها از آن سوی خیابان با پدر و مادرت به کلیسا میرفتید، پدرم دستور میداد:
شاید پدر و مادر تو هم میگفتند که تو ارباب هستی. تو سفید بودی.
اما صبح اولین روز شانزده سالگیام چیزهای دیگری آموختم. وقتی که شرههای خون، روی صورت تو به راه افتاد، فهمیدم که خون تو مثل خون من قرمز است، نه بیشتر و نه کمتر.
یاد گرفتم که سر اربابهای سفید هم با سنگ میشکند و اصلا سنگ برای شکستن سر اربابها ساخته شده است. صبح اولین روز شانزده سالگیام، وقتی تو سگت را به سوی من رها
کردی، باز هم فهمیدم که سگ تو هم از سنگ من میترسد.
از صبح اولین روز شانزده سالگیام، دیگر سنگ را رها نکردم. تو از سنگ میترسیدی، و عجیب اینکه سنگ سفید در دستهای سیاه من، ارباب سفید را میترساند.
هشت سال گذشت و من یاد گرفتم که صبور باشم. صبح اولین روز بیست و چهار سالگیام، دیگر یاد گرفته بودم که سنگ را به زمین بیندازم و به فکر ارباب بودن تو در دلم پوزخند بزنم.
صبح این روز را با این فکر شروع کردم که من و تو باهم برابریم. نه تو ارباب هستی و نه من برده. کسی روز قبل در گوشم خوانده بود: «آن که باتقواتر است، برتر است».
صبح اولین روز بیست و چهار سالگیام، بار دیگر متولد شدم. این بار با این آگاهی پا به جهان گذاشتم که کسی بر دیگری برتری ندارد.
سه شنبه
12 اسفند 1382
10 محرم 1425
2004 .Mar. 2
به ناگاه، غرّشی مهیب و امواجی ویرانگر، آن حرم مقدس را در هم کوبید. هوا را دیدم که میشکافت و پیش میآمد، و کبوتران را که یک به یک از گلدستهها فرو میافتادند و لحظهای به خود میلرزیدند و... آری، کبوتران فرو مینشستند، امّا این بار نه به خاطر گندمهای مرحمت زایران، بلکه با گلوی خشک، بیبال و بیپر میافتادند بیآن که دانهای برچینند یا آبی بنوشند.
امواج ویرانگر، در ناگهانی، غریدند و بینشان رفتند؛ امّا یادگارانی چنان مصیبتانگیز و ردّ پایی چنان عمیق - که حوضی شد لبالب از خون - به جا گذاشتند؛ حوض سرخترین خونهایی که
هرگز لخته نخواهند شد، خونهایی که هرگز از خاطره ضریح مقدس پاک نمیشوند و از ذهن ملّتی که قرنها به ضریح بوسه سپردهاند.
آن مزدوران زشت سیرت که افسار به ابلیس سپردهاند، نه حرمت ضریح میشناسند و نه بهای جانِ بیگناهان را. آنچه میشناسند، بوی خون است که مشامشان را لذّت میبخشد و تصویر
پیکرهای پاره پاره از هم دریده که روحشان را سیراب میکند. ایشان میخندند، اگر بگویی که
امواج ویرانگر بمب حقیرشان، دهها فرزند را یتیم کرده است، و میخندند اگر تصویر خونهای کوبیده شده بر دیوارهای حرم را نشانشان بدهی؛ و میخندند اگر بدانند که ماه عسلِ زوجی
عاشق را به فصلِ سوگواریِ خانوادههایی مبدل کردهاند. زوج عاشقی که تنها جرمشان این بود که میخواستند زندگی را از کنار ضریح، با راز و نیاز و زیارت آغاز کنند. آری، به همه اینها
میخندند. و لذّت میبرند آنگاه که تصویر فرو ریختن و شکستن آینه کاریهای حرم را در ذهن پلید خود یادآوری میکنند. لذّت میبرند از به خون نشستن انسانی عاشق که چهرهاش را برای دعا به سمت بالا گرفته بود و هر دو دستش به نشانه نیاز و خواهش، شعلهوار به آسمان قد کشیده بود.
ای دژخیمان منافق! اینک از شرم بمیرید و از هراس کابوسهای شبانهتان؛ چرا که آن دستان بریده از آرنج که هنوز انگشتر به دست داشتند و تسبیح هنوز از انگشتهایش آویزان بود و انگشتها هنوز از ضریح، همان دستانی که عاشقانه پنجه در ضریح افکنده بود، آن چنانکه
انفجاری آن گونه هم نتوانست از ساحت معشوق جدایشان کند، آری، همان دستان که خلاصه شده میلیونها دست در این سرزمین وسیعاند، یک شب در اوج کابوسهای مخوفتان، حنجره تک تک شما را در یک لحظه خواهد فشرد و بلیط یکطرفه قطار دوزخ را برای همه شما یکجا رزرو خواهد کرد.
نفسهای داغ اتفاق
حمیده رضایی
کجای خاک را نشانه رفتهاید، ای دستهایتان پیوند خورده با چنگالهای شیطان؟!
چگونه خورشید را به قصد فرو ریختن نشانه رفتهاید؟ کبوتران خونین بال کدام واقعه شوم را به نظاره نشستهاند؟ حریم کدام خاک مقدّس را شکستهاید؟ این دستهای شوم، چنگ در کدام پیوستگی ملکوت برده است؟ چه خوابی صفحات آرام خاک را خواهد آشفت؟ نبض حادثه
تندتر از همیشه میزند. خورشید مضطرب میتابد. هوا بوی اتّفاقی تلخ میدهد. این اتّفاق،
ارکان استوار خاک را در هم خواهد ریخت. ستون کائنات آن چنان خواهد لرزید که ثانیهها را از حرکت باز خواهد ایستاد.
هوا بوی فاجعه میدهد. مشام تاریخ لبریز میشود. نفس خاک بند میآید و همچنان کبوترانِ زایر، صحن را میان دود و خون و غبار، طواف میکنند.
صدای سکوت، عمق فاجعه را خاکستر میکند. دستان شیطان، چنگ در هوا میبرد، و قهقهه ابلیس، خواب شبهای ستاره باران حرم را در هم میشکند. این بار، توس، شوکرانی شگفت
جرعه جرعه در کام، فرو میکشد. این بار، هزار کبوتر، بالهایشان را به ضریح گره میزنند و در فرو ریختگیاش بال میگشایند.
چهره شهر در هم کشیده میشود. نقاب از چهره ابلیس فرو میافتد و هوا در بغضی عمیق، در لحظههای صبر و سکوت، در هرم نفسهای داغِ اتفاق در هم میپیچد. تاریخ، سوگوار اتّفاق
است، و خورشید، تاریکتر از همیشه میتابد و هزاران کبوتر از ضریح، پر میکشند.
پنج شنبه
14 اسفند 1382
12 محرم 1425
2004 .Mar. 4
... در چشم کودکان میرقصد، برقی از شور شادمانیها! کودکان را بهار میفهمد! کودکان هم، بهار را؛ مثل اولین غنچه از شکوفه گیلاس!
آه! امّا من و تو، جز خود را؛ سالها هست، از یاد بردهایم! ...
از یاد بردهایم، همسایهای را که همیشه تنها بود و ما قادر به درک دنیای نگاهش نشدیم. همسایهای که همیشه خستهتر از پیش، تاول دستهایش را در تاریکی شب مخفی میکرد. همسایهای که خداوند، بسیار سفارشش را به من و تو کرده بود؛ ولی او هیچ گاه، به رویمان
نیاورد. او از حال ما غافل نبود، ولی ما از حال او غافل شدیم.
بیا! بیا تا مثل کودکان، بهار را بفهمیم! کودکانی که به نو شدن و نو پوشیدن، بیشتر از هر چیز اهمیّت میدهند و دنیای تبسّمشان را از هیچ کس دریغ نمیکنند. آی جوانمرد! کجایی تا تبسّمی
به لبها بنشانی، به شکرانه داشتن؟! به شکرانه دستهای سخاوتْ دوست و بازوان توانمندت؛
به شکرانه گرمای زندگی. آی شادمان از آمدن بهار! در خزانستانِ دلها، بهاری بیافرین! که سزاوار آنی! با دستهای خویش بپوشان، بر قامتِ «یتیمان»، لباس دلنوازی را! با دستهای گرم، بپوشان بر پای «سرما زدگان»، پایافزار مهربانی را!
با دستهای سبز، بپوشان پیراهن آبی آرزو را بر تن نیلیِ آوارگان!
«بیا تا برآریم، دستی ز دل
که نتوان برآورد فردا ز گِل»
بیا تا به شکرانه بهاران لبریز شادی - بهارانی که همیشه خاطرات خوشی به همراه داشت - قسمتی از صداقتمان را، قسمتی از تبسّمهای سبزمان را، قسمتی از اندوختههای «این جهانی»مان
را، به حساب محرومان از شادمانی، واریز کنیم!
بیا به خاطر آنانی که زمانه، هیچگاه فرصتِ شکوفایی به آنان نداده، بهار را تنها برای خودمان نخواهیم! همان گونه که بهار، خود را از آنِ همه میداند و دوست دارد که عطر فروردین را به تک تک خانهها ببرد.
بیا در آستانه «نوروز»، سفیر شادمانی کودکانِ آن سوی دیوار باشیم! کودکانی که سالهاست، آه دلشان را دود مطبخ انگاشتهایم.
بیا تا در آستانه بهار، سفیر لحظههای رنگین کمانیِ آرزوها باشیم! آرزوهایی که در دل «بچههای یتیم»، شکوفا نشده، پژمردهاند.
بیا تا در آستانه فروردین، اقتدا به سرسبزترین سَروْ آزادگی، سرور سخاوت پیشگان جهان، مولا امیرمؤمنان، علی علیهالسلام نماییم که میفرمایند:
برآوردن نیازهای مردم پایدار نیست مگر به سه شیوه: نخست، کوچک شمردن آن تا خود بزرگیاش معلوم شود؛ سپس، پنهان داشتن آن تا خود آشکار شود؛ و آنگاه، شتاب در برآوردن آن تا به کامت گوارا آید.»(1)
بیا تا «گل برافشانیم» و به تماشای صفای «انفاق» بنشینیم! صفای زیباترین عمل، نزدِ خداوندی که میبخشد، همیشه تمام مهربانیاش را به دشمن و دوست، به فقیر و ثروتمند، به زن و مرد، به کودک و جوان و پیر، و به دست اوست کلید هر گنجی.
1) . نهجالبلاغه، حکمت 101.
اینک، زمان امتحان سرافرازی من و توست. امتحانی در آغازین روزهای زیبای بهار، در
آغازین بامدادان عطرآگین «عید»، عیدی که از «عطر سیب»، «عطر کربلا»، و عطر کاروان «زینب» کبری علیهاالسلام، سرشار است. عیدی که «اندوه» و «شادی» را در قاب رنگارنگ زندگی معنا بخشیده است و باید «همه» را به تماشای لحظاتش فراخواند.
بیا تا با کاروان دل همراه شویم و تمام صداقتمان را، میان درماندگان تقسیم کنیم! درماندگانی که همیشه «صورت»، از سیلیِ عزت، سرخ داشتهاند و در انتظار «منّتِ» دو نان نماندهاند.
جمعه
15 اسفند 1382
13 محرم 1425
2004 .Mar. 5
درخت! ای سبزترین شکوفایی استوار؛ و ای ریشه کرده در تنفس لحظهها!
درخت! از سرشارترین شگفتی طبیعت؛ و ای سرشاخههای نیازِ زمان و زمین!
درخت! ای سایهات روح بخش؛ و ای طراوتت هستی فزا!
درخت! ای تندیس باران خورده استوار؛ و ای برگ برگ دفتر بیقراری!
درخت وقتی که تو نیستی، تمام هستی من در تنفسی سیاه گم میشود و به خواب عمیق فراموشی میپیوندد.
درخت! وقتی که تو نیستی، کدام شوق را جرأت جوانه زدن است و کدام مهر را توان روییدن.
درخت! کدام زیبایی وامدار تو نیست و کدامین حیات و میهمان خلوت سبز رنگ برگهای تو نیست؟!
درخت! وقتی بهار میهمان پنجرههای تو میشود و آفتاب از روزنه نگاه به کوچههای خلوت تو راه میپوید، کدامین دست به خود اجازه میدهد که این همه احساس مالامال را سرنگون
کند؟!
درخت! نگاه ساقههایت را به سمت آواز پرندگان بگردان که دیر زمانی است هیچ چشمهای در ذهن زمین نروییده است و هر آنچه پرواز است، بیتو کوچیده است!
درخت! رایحه جوانههایت را به من ببخش و دستهایم را شکوفا کن تا در یک تولّد بارانی، تو را در باغچه شکوفایی، میهمان لحظههای بهاری کنم.
درخت! تو را در زمین میکارم و مهرت را در ضمیر وجودم، تا نشانه سرسبزی تو را همیشه با خود داشته باشم.
شنبه
23 اسفند 1382
21 محرم 1425
2004 .Mar. 13
شتاب کلمات بر لبهایت، تداعی ضرب آهنگ تشیّع است. شمشیر «کلام»ات، راهِ تمام گردنه گیران عقاید را بسته است. درست بوی خواجه نصیر از دستارت میآید. خورشیدوار از
دریچههای زلال «کشف المراد» سر میکشی. چشمهایت مثل ستارگانی در آسمانهای نگران میدرخشند. طنین قدمهای استوارت خوشبختی جاویدان کتابخانههاست. قلم در دستهای خستگی ناپذیرت عصایی است که بر نیل طغیانگرِ شبهات میشورد تا بزرگ و کوچکِ این جماعت، سرِ عشق و ایمان بر دیوار شریعت بگذراند.
ای جاودانه! «کلام شیعه» از نگاه تو جان میگیرد. در شریانت خون باستانی عقلانیّت و فلسفه
جاری است. با چشمان خیس ریاضت، سر در گریبان تأمّل میبری. رهپویان، مرید، کشف المراد، تواَند. بر شانه بلند ممکنات، در حوضهای قدیمِ اشراق و تحیّر غرق میشوی. چشمهای
تو ماهیان ناآرام گردابهای حیرتند. چمدانهای عروجت را بر «باب حادی عشر» گذاشتهای.
در انتظار کدامین توسن اساطیر ماندهای؟ چراغی زیر پلکهایت میلرزد.
هوای بیرنگ در دلم تکان میخورد. بزرگ میشوم، بزرگتر میشوم و صاف در چشمان بیوصف خداوند، خیره میمانم. حسّ میکنم تابوت تفکّر است که بر شانههای خمیده شهر
میگذرد. هوا سخت در هم افتاده است. هیچ نسیمی را یارای یال افشاندن نیست. چشمهایت در آغوش شهر و دستهایت در بیکرانهها است. تو هیچگاه بر بامهای بیپرواز نخواهی گنجید.
دست افشان و پایکوبان در ماورا میچرخی. شاهدان آسمان با زمزمههای سوزناکت آرام میگیرند. هیچ کس را یارای پیمودن راه درازت نیست. پرندهوار با بالهای سترگ عقل و نقل، آسمان پهناور «کلام» را در مینوردی. و آیینههای زلال، بر سنّت همیشگی طاقچههایت آرام
میگیرند.
دو شنبه
25 اسفند 1382
23 محرم 1425
2004 .Mar. 15
بهاران نزدیک است؛ امّا خزان با هیبتی تلخ به کمین ایستاده است.
«بهار آمد که غم از دل برد، غم در دل افزون شد
چه گویم کز غم آن سرو خندان جان و دل خون شد»
این شوربختی فراگیر را چه کسی تاب خواهد آورد؟! جماران این بار تنهاتر از همیشه ایستاده است. هوا گرفته، و زمستان، سوزناک و استخوانکوب میتازد. اوّل و آخر خاک، بوی
مرگ میدهد. جریان زندگی در رگ حیات ایستاده است و کلماتِ وارونه، منتشر میشوند. مرد
روزهای سخت انقلاب، گنجینه اسرار امام رحمهالله، در تکاپوی رفتن و بودن، به چشمان تقدیر مینگرد. خیابان بر زانوی پژمرده خویش خم شده است. از لبهای خبر، غمی میتراود. شهر،
یکسر تبدار است و خبرگزاریها شرمگین. بهار بر پلّههای اوّلین خویش یخ میزند، چیزی به پایان اسفند نمانده است که زمستان دوباره آغاز میشود.
بر بام دلها سایه غم گسترده میشود. کلمات را یارای سرودن این فاجعه نیست، سرمای اندوه در استخوان جماعت چنگ انداخته است.
جایی میان حادثه و عشق، دست و پایت را گم میکنی. فوران اندوه خویش را در گریبان خواهی ریخت. حیرانیات را با تمام دهان فریاد میکشی. هیچ کس جلودارت نیست. گونههای
اندوه را در دستهای سرد و فرو ریختهات پنهان میکنی. در شریانت رودی از گدازههای غصه و استیصال میدود. در شریان خویش شناور میشوی، و آرام آرام بر دامان شب گرفتهات فرو
میچکی.
زمستان، بیرحمانه آغاز شده است؛ چکمههایش را بر گلوی فروردین میفشارد، و تو با دستانی از حسرت، بر سر تمام کوچههای خاک، آوار میشوی. سرت را بر دامان امام رحمهالله میگذاری و زار زار از هم فرو میپاشی. پنجه در نردههای حسینیه انداختهای و کلمه کلمه شعر میشوی امّا... جهان در تو سنگین و سرد میگذرد. بزرگ مردی دیگر کبوتروار از آسمان شهرت
پریده است. خورشید چون کودکی یتیم در کوچههای آسمان مینالد، و تو طعم سرد خاک را بر
شانههای لرزانت میچشی. با دستهایت که از نردههای جماران فرو ریخته است، در خویش
گره میخوری. این هراسِ نورس، با تو آشناست. این وحشتِ نفس گیر را یکبار دیگر بر دیوارهای بهشت زهرا علیهاالسلام گریستهای.
«غم فراق تو در باورم نمیگنجد». آخرین نفسهایت را بر شیشههای شهر حس میکنی؟ جماعت بر مدارِ بیطاقتی خویش میچرخند. چهرهات خاموش است. حس میکنم تمام وجودت به نماز ایستادهاند.
حاج سیداحمد! رنج ناتمام قبیله، بینام بلندت بر آخرین پردههای آه تبخیر خواهد شد.
مرگ خانهها را یتیم کرده است
مریم سقلاطونی
دهانهای سوزنده
بغضهای شعلهور
قدمهای ورم کرده
کجاست روشنی انبوهِ زیستن؟
کجاست تنفس پنجرههای باز؟
کجاست هوای تازه درختان خرما؟
کجاست طراوت گلدانهای معطر؟
چه آمده بر سر این خیابانها؟
چه آمده بر سر این اجساد متراکم؟
چه آمده بر سر لبخندهای کودکانه شهر؟
چه آمده بر سر گنجشکها؟
چه آمده بر سر درختان پیادهروها؟
چه آمده بر سر درختان پیادهروها؟
چرا گندمزارها بیجاناند؟
کشتزارها خشکیدهاند؟
چرا آبها راکدند؟
چرا ماهیها تاول زدهاند؟
کجاست هوای پریدن؟
چه آمده بر سر شهر؟
زخم، بر گونهها گر گرفته است
گلوی کوچهها را جرقه مرگ روشن کرده است
دیوارها در آغوش ویرانی فرو ریختهاند
بوی تند باران میآید
بارانی سمّی و کشنده
... بوی مرگ میپراکند در حوالی خیابانها
پشت پنجرههای شهر، زیر تیرهای چراغ برق،
حلبچه
شهری افتاده بر خاک
شهری در هم پیچیده از مرگ
با دهانی کف آلود
لبهایی تاول زده
چشمانی متورم
شهری در پناه ابرهای متراکم مسموم
زیر بارانهای یکریز خردل
زنی بیپناه در آغوش مرگ
کودکی در خواب شیرین زنده ماندن
مردی مچاله شده در خاک
حلبچه
مرگ در خیابانها قدم میزند
شعلههای ویرانگر، از بامها بالا میرود
دیوارها لباس سیاه میپوشند
کسی نیست مصیبت بخواند
کسی نیست تابوتها را بر شانه بگذارد
کسی نیست بر تن بیجان شهر کفن بپوشد
دستی نیست شمع بگذارد سر خیابانهای حجله نشین
هیچ کس بیدار نیست
مرگ اسب میتازد و شیهه میزند
مرگ پیراهن عزا بر تن؛ بیرحمانه در خانهها در رفت و آمد است
حلبچه
پرندهای مرده بر شاخههای سوخته
آرامش ابدی، فرو مرده در زمین
زخمی همیشگی بر تن ویران جهان
سرفههایی کشنده در گلوی گُر گرفته آسمان
حلبچه
قصهای تلخ و همواره خاکستری
هوای مجروح و اشکبار از خردل
تاریخ سرنگون شدن انسان
داغ مجسّم و دامنگیر
... صدایی در شهر نمیوزد
آفتاب یخ زده است
زمین در خویش مدفون است
کفتار مرگ به جان شهر افتاده است
دیوارها خراش زخم است
چراغها خفهاند
بادی نمیوزد
مرگ روی زمینهای بایر ما سیده است
درختان پف کردهاند
آبها جگر سوزند
کسی در کوچهها قدم نمیزند
هیچ کس سراغ از زندگی نمیگیرد
زندگی از شهر کوچیده است
از چشمها خبری نیست
لبخندی جوانه نمیزند
مرگ، شیون زنان سر بر آسفالت خیابانها گذاشته است
مرگ، پنجرهها را بسته است
مرگ، خانهها را یتیم کرده است
مرگ، در تمام پیادهروها پرسه میزند.
کودکان شهر چشمهاشان را بستهاند
زنان، مهر مادریشان را فراموش کردهاند
مردان در جستوجوی نان و زندگی نیستند
کسی در شهر نیست؛
... نبض شهر نمیزند
کوچهها در هم میلولند
شهر مرده است
شهر؛ این شهر شیمیایی و مسموم
این شهر بیتحرک و رنج افروز
...
بیچتر در باران باروت
حسین هدایتی
پیشانیات طعمه خاکها شده است. ای رنج مجسّم! برخیز! فراوانی تاولهایت شناسنامه بهاران در زنجیر است. خزان در رگهایت میدود. زلفهایت رهاست در خاکستر، و دهانت فراموشخانه فریادهاست. نفس از جادههای سینهات پا پس کشیده است.
دور خودت میچرخی و «حلبچه» دور سرت به دَوران افتاده است. با تمام شهر ویران میشوی و با تمام شهر در خون و تاول میرقصی. بوی جذام و زجر، تمام تنت را میکاود.
چشمهایت را یارای گریستن نیست. هوای فراموش شده حوالی، چون هیولایی تو را میبلعد.
و تو، ای حلبچه! فرزند نفرین شده زمین! ثانیهها قطره قطره از زخمهایت بر خاک میریزند. به پایانِ خویش نزدیک میشوی، در خون. به آخرین سرشاخههای امید چنگ میزنی، در خاکستر.
همه جهان در تکاپوی استخوانهای توست. میروی و به مرگ میرسی، میایستی و مرگ در قفایت چنگ میاندازد. همه چیز در اطراف تو، یعنی مرگ.
باید آسمان سمّیِ فرادست را با تمام وجود، نفس بکشی. تو را گریزی نیست. باید بمیری؛ مثل همه کسانت که مردند. دیگر حتّی خانهات هم تو را نمیشناسد. خاک سرزمینت را در آغوش
بکش. مثل پناهگاهی ویران شده بر سر بوتهها و شِنها. چون جنازهای در کوچهها، دنبال
آرزوهایت میگردی. بیچتر و بینفس در باران باروت قدم میزنی. سنگین و تلخ بر خاک میافتی. آرام آرام تمام میشوی. هنوز آخرین رمقها در تنت باقی است که کفتارها با دندانهایی
وحشی و با چشمهایی حریص و گرسنه نشانهات میروند. این خاک سمّی، ما در آلالههای دنیاست. لاشخورها بر پیکرت میرقصند و تو ققنوسوار بر خاکسترت تکثیر میشوی. چشمهایت بر افقهای دور خشکیده است. آنقدر بلند ایستادهای که عطرهای پنهان بر پیشانیات میلولند. طعمه خاکها شدهای و در آخرین پردهها چنگ در زلف خونین خویش میزنی. بلند بایست! لاشخورها میمیرند و تو زنده میشوی. مثل همه کسانت که زنده خواهند
شد.
عبور مرگ از خرابهها
حمیده رضایی
دهان باز دقایق، بوی حادثه میدهد آنگاه که شهر در خود میلرزد، آسمان فرو میریزد، دیوارهای شهر آوار میشود، و عنکبوتهای شهر سکوت ابدیاش را سرفه میکند، مسموم میشود، بر خاک میغلتد. شهر جان میدهد و صدای زوزه کفتارها پیکرش را میدَرَد. پنجرهها
به امید باز شدن، خمیازه میکشند و بر دیوارهای زخمی میخورند و فرو میریزند. ردّ پای مرگ بر خاک کشیده میشود، با کفشهایی از آهن، با کفشهایی آن چنان سنگین که خاک را در هم فرو میریزد.
ساعت، تک ضربههای فراموشی مینوازد، ساعت، وقوع حادثهای وحشیانه را خبر میدهد که هزاران لاشخور بر آن بال گستردهاند. سایههای وحشت بر تمام شهر میخزد و شهر را سیاه میکند، آن چنانکه هیچ چشمی پیرامونش را نمیبیند. یک آن، با شمارش معکوس، آسمان فرو
میریزد، خاک در خون میغلتد، ساعت شکسته شکسته میچرخد و عقربههای زمان روی مرگ لنگر میاندازند. صدایی نیست جز زوزه کفتارها، و جز بال زدن جغدهای شوم بر خرابههای
شهر. صدایی نیست جز ضرب گامهای مرگ بر خرابههای شهر، بر خاک میغلتد صدایی که تا ساعتی پیش در گوش شهر میپیچید، هوا در سموم شیمیایی میلولد، رودها میخشکند، درختان میپوسند.
دیوارها، خانهها، آسمان، زمین، انسانها، همه و همه نابود میشوند... دیگر سراغی از حیات نیست، عنکبوتها زوایای شهر را خط میزنند.
صدای خنده شوم شیطان، خواب خاک را در هم میشکند. صدای قهقهه شیطان بر خرابههای شهر؛ ردّ گامهای شیطان بر سکوت شهر؛ خراش چنگهای شیطان بر چهره شهر... و بوی مرگ فضا را پر میکند.
هیچ دستی بلند نمیشود؛ هیچ صدایی نیست؛ هیچ چراغی سو سو نمیزند؛ هیچ پنجرهای از این پس، باز شدن را در ذهن خود تصویر نمیکند؛ هوا، بوی فاجعه میدهد؛ هیچ کس هوای این
حوالی را نفس نمیکشد.
هنوز صدای بال جغدها بر خرابهها، هنوز صدای زوزه کفتارها؛ هنوز خنده شیطان در هر گوشه از شهر؛ و هنوز سموم شیمیایی بمباران حلبچه، بر صفحات تاریخ پژواک میشود.
جمعه
29 اسفند 1382
27 محرم 1425
2004 .Mar. 19
آخرین برگ تقویم هر سال را که ورق بزنی، قرمزی 29 اسفند دیدگانت را به خود میخواند. دستانت از ورق زدن باز میماند و نگاهت به آرامی برروی پایین صفحه میلغزد: روزی ملی
شدن صنعت نفت!
در پنج کلمه عظمت واقعهای را پنهان کردن، هنری است که تنها از تاریخ نویسان و تقویم سازان برمیآید. پنج کلمه که هر سال وظیفه منتقل کردن سعی و کوشش هزاران نفر را به سال بعد به دوش میکشد. هزاران شهید، مجروح و زندانیانی که سالیان دراز، تنها به جرم شرکت در ملی کردن صنعت نفت، رنگ آفتاب را ندیدند، و دستان رنج کشیده کارگرانی که نان شب خویش را
فدای استقلال اقتصادی کشورشان کردند.
این پنج کلمه در دل خود حرفها دارند. در 29 اسفند 1329، از دل پایان سالیان دراز غارت، و در روز پایانی سال، آغازی رقم خورده است که امتداد آن را باید در 15 خرداد و 22 بهمن دید.
فرزندان کارگران زحمتکش آبادان و خرمشهر که آن روز نمایندگان دولت را بر دوش خود
سوار کردند و ملی شدن نفت را جشن گرفتند، بعدها جوانانی برومند شدند و ادامه راه پدران را آن چنان پیش بردند که هماکنون ثمره دسترنجشان به بار نشسته است.
در آن زمان گفته بودند که ملی شدن صنعت نفت، بدون ما ممکن نیست؛ اما این پنج کلمه در دل تاریخ ثبت کرد که بیوجود آنان نیز چرخهای صنعت نفت ایران میچرخد.
قرمزی 29 اسفند تو را به یاد خونهای ریخته شده میاندازد. اشکهای سیاه و سنگین زمین که در سوگ از دست دادن جوانان برومند به گریه نشسته است، هنوز هم از دل چاههای عمیق
جنوب میجوشد.
آخرین برگ تقویم را مثل هر سال ورق میزنی و از گذر یک پایان، سالی جدید را آغاز میکنی و همراه با تو عطر هزاران یاد و خاطره در دل سال جدید جاری میشود.
سرنوشت فراموش شده وطن
حسین هدایتی
شیطان از غضب، بر در و دیوار میکوبد. عقدههایش را بر میزها و دیوارها خالی میکند. شیطان هرگز نمیخواهد بیداری این ملّت را باور کند. کامش تشنه و استکانش از خون و نفت
خالی است. مشتهای گره کرده این سرزمین را بر دندانهایش مزه مزه میکند. باران خشم و خشونت در هوایش باریدن گرفته است. خیابانها امروز به شکل دیگری بیدارند. چشم این خاکِ به تاراج رفته جور دیگری برق میزند. هیولاهای دژخیم و استعمارگر آرزوهای دراز و نامشروع خویش را پیچیده در شولای باد میبینند.
ملّتی بزرگ در خروش آمده است. با شناسنامه هویّتش در مشت، در تکاپوی غرور از دست رفته خویش! بر جادهها میکوبد. شیاطین از وحشت، پشت بر دیوارها میسایند. خزانی فراگیر
در زیر پوستشان میدود. پایان سرمستیشان فرا رسیده است. آنها در خواب و جماعت بیدارند.
چاهها به روی سوداگران بسته خواهد شد. دکلهای نفت طغیان کردهاند. خونآشامان، شورش
آرامش دکلهای نفت
حمیده رضایی
دکلهای نفت، بندر، صدای موج موج خلیج، طلای سیاه، آفتاب، و ابلیس که نگاههای جستوجوگرش خاک را میکاود و برهم میریزد. چاههای نفت، میراث باستانی پدران، و سرمایه سرشار فرزندان ایران، بازیچه میشوند. ابلیس چنگ بر خاک میاندازد، نفس میکشد؛
بوی نفت را میشناسد، چشمهایش برق میزند.
نفت، خون، مرگ، گرسنگی و بیسرپناهی مردم، ویرانی و حتّی نابودی کشور، چه اهمیتی دارد تنها دکلهای نفت، موج موج خلیج و طلای سیاه در دستهای ابلیس باشد؟!
خورشید، بیرحمانهتر، تازیانه میکوبد بر گرده خاک و درهم میپیچید چاههای عظیم نفت را. خاک، چهره درهم میکشد، جام ابلیس از نفت پر میشود، سرمیکشد و هزاران مرتبه، مست،
در خود میرقصند.
پنجرهها باز میشوند، فریادها رنگ میگیرند، در دود و آتش چاهها میپیچند نفتکشهای بیگانه ...
مینوشند به سلامتی کشورهایشان عصاره شریانهای کشور!
صدای فریاد، چکیده درد سالها سکوت، در فضا منتشر میشود. ابلیس نگاه میکند، و زجر میکشد از صدایی که روز به روز بلندتر میشود.
خورشید میتابد؛ امّا نه آن چنانکه خاک را ذوب کند. خورشید میتابد بر امواج خلیج، بر ترانههای سوخته جاری از دهان دریا.
از این پس هیچ دستی قادر نخواهد بود گلوی خاک را آن چنان بفشارد که چاههای نفت سر باز کنند. هیچ دستی قادر نخواهد بود میراث باستانی خاک را تصاحب کند. آرام موج میزند دریا خوابِ سنگینِ خاک را.
این بار هیچ صدایی نیست جز آرامش دکلهای نفت، بندر، طلای سیاه، آفتاب و دستهایی که به نشانه اعتراض بلند نمیشوند بلکه حصاری میشوند حصین، و نفت از این پس ...
مرزها در آرامش، نفس میکشند. بوی نفت مشام خلیج را سرشار میکند و آفتاب همچنان میدرخشد.
با این دوگانگی چه کنم که قلبم را تابِ از تو یاد نکردن نیست و قلم را تابِ از تو نوشتن
مگر میشود فکر کرد و به تو فکر نکرد؛ دید و تو را ندید؛ شنید و تو را نشنید؟!
مگر میشود دوست داشت و تو را دوست نداشت؟!
مگر میشود نوشت و تو را ننوشت؟!
چگونه شعلههای دوست داشتنت در دلم زبانه بکشد، و یک یک یاختههای قلبم را به خاکستر ننشاند؟!
چگونه قلم به نیّت نوشتن نامت بر صفحه دفتر فرود آید و دفتر را به آتش نکشاند؟!
نمیدانم این دفعه چندمی است که نامهای را نذر ضریح دستانت میکنم و نمیدانم چندمین بار است که آن را برای همیشه، در کشوی بیحاصلیهای عمرم بایگانی میکنم.
هنوز خاطرات موهومی را از سواحل چشمانت. از ازلیترین لحظههای حیاتم، به خاطر میآورم و همین خاطراتاند که فرضیه پوشالی منکرانت را در ذرّه ذرّه وجودم منسوخ میکند.
این نامه، نامه نیست؛ این نامه، مرثیهای است ابدی از روحی سرگردان؛ که جز تو کسی را ندارد و تو را هم...
در تمام سالهایی که کولهبار نبودنت تنها رفیق شانههایم بود؛ روز به روز، شب هایم ابدیتر شدهاند.
اگر از اتاقم ببپرسی، سالهاست که پنجرهها حال و روز خوشی ندارند، ساعت، مدّتهاست که در مداری از سرگردانی، نبودنت را، ضجّه ضجّه، تیک تاک میکند.
راستی واقعاً جایت خالی بود هنگامی که در عید امسال، هفت سین سفره اتاقم را به رسم باستانی نبودنت چیدم:
«سرمای لحظهها»، «سوز دقیقهها»، «سنگینی روزها»، «سیاهی ماهها»، «سکوت سالها»، «سماجت ضجّهها» و بالاخره هفتمین سین سفره، یعنی همین «سفره دلم» که جز خودت برای هیچ کس بازش نکردهام. حالا که این نامه را برایت مینویسم، ساعت حدوداً چند دقیقهای از نیمههای درد گذشته است و چیزی تا طلوع شکستن بغضهایم نمانده؛
این را گفتم تا اگر روزی پاکت بی نشانیِ نامهام به دستت رسید و نیمه کارهاش دیدی، بدانی که حتماً گریه امانم نداده تا...
او میآید...
علیرضا اطلاقی
او میآید و طلوع میکند؛ آنگونه که خورشید از میان سیاهی شب میدمد و جهان را غرق نور میسازد.
آن هنگام که ظلم و تاریکی، سراسر جهان را فرا گرفته است و ذهن زمان یخ بسته است. آن هنگام که مظلومان را یارای مبارزه با ظلم نیست، آن هنگام که فساد، مانند آفتی بزرگ، تمام مزارع بشریت را فرا گرفته است و به تاراح میرود تمام حیثیت انسان، آن هنگام که دانش به بیراهه
میرود و محصول کنکاشهای او، جای شناخت احدیت، به جنگ و تیرگی میانجامد.
او میآید، آن هنگام که زن، نقش خود را در جامعه فراموش میکند و مرد، هویّت خویش را ارزان میفروشد، پسران و دختران زمانه به گمراهی قدم بر میدارند، و....، و....، و.... .
او میآید، او که زیباترین و بزرگترین ستاره تابناک منوّر است، از مشرق عشق طلوع میکند، او میآید و زمستانِ حاکم بر زمین را در تابش حرارت خود ذوب میکند؛ او میآید تا جوانههای
جدیدی از ریشههای کهنسال حیات جوانه کشد.
او میآید و سپاهی عدل گستر که در سایه تیغ ادراک او قد میکشد، جهان را به نور و روشنایی بشارت میدهد، مردی سبز که در دستی قرآن و در دست دیگر زندگانی را به ارمغان میآورد، او میآید و مسیح، او را به نماز میایستد، او میآید و تمام جهان، عطرآگین به سمت بهشت عدن پیش میرود.
سیّاره را دورانی دیگرگون ایجاد میگردد، زمین را سماعی در ذهن جولان میافتد که در حلقه چرخشش، تمامی جنبندگان، رایحه عشق را با تمام وجود حس میکنند، او میآید و طلوع
میکند، آنچنان که خورشید از میان سیاهی شب میدهد و جهان را غرق نور میسازد، او میآید...، او میآید... .
میر مهر(1)
سید علی پورطباطبایی
اگر او بیاید، فقیران را دستگیر، بی خانمانها را سامان، بی کسان را همدم، بی همسران را همراه، غافلان را تذکر، گمگشتگان را راه، دردمندان را درمان خواهد بود و در یک کلام خاک نشینان عالم را تاج نشین خواهد کرد.
وَ نُرید أَن نَمُنَّ عَلیَ الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئَمَّةً وَ نَجْعَلهُم الوارِثینَ!
مولای مهربانی، که رحمت واسع حق است و در دلش، عشق به انسانها موج میزند، «میر مهر» است؛ پدری مهربان، همدمی شفیق و همراهی خیرخواه است؛(2)
امام، همدلی همراه، پدری دلسوز، برادری همزاد، مادری مهربان نسبت به فرزند خردسال و پناه مردم در حوادث هولناک است اصول کافی، ج 1، ص 200؛ تحف العقول، ص 324.
در حجم نگاه سبز او، افق رنگ میبازد. او شاهد همه دردها و آلام انسانها است. دل او، دل بیداری است که همراه هر تازیانه و هر قطره خون و هر فریاد، حضور دارد و درد و رنج مرا بهتر و بیشتر از من احساسمیکند.
از غدیر تا سقیفه بنی ساعده، از تیرباران جسد امام حسن علیهالسلام تا ورود کاروان اسیران به شام؛ مهدی (عج) حاضر و ناظر بود. مصیبتهای شیعیان را در دل خویش نگاه داشت تا روزی با اذن
خداوند متعال برای تسکین آلام دل ایشان، در یک دست شمشیر و در دست دیگر قرآن، به پا
خیزد و با سینهای لبالب از محبت و چشمانی سرشار از عاطفه، همه را میهمان مهر کند.
آن روز، چشمها به دیدن روی نورانی او روشن میگردد، همچون چشمهایی که به دیدن پیراهن یوسف بینا شدند و دلها با ندای حقطلبی او محکم میگردد، همچون موسی که به یاری
هارون مطمئن شد و قلبها از سخن گفتن او آرام میگیرد، همچون عیسی که در گهواره سخن
گفت و مریم علیهالسلام را آرامش بخشید.
او جامع امتها و ختم کلامهاست!
مهدی (عج)، مظهر اسمای حسنای الهی و رحمت بی منتهای الهی است.
در وسعت سینه او، دریاها هم به چشم نمیآید. کران تا به کران، عشق به همه انسانها موج میزند.
اللّهُمَّ هَبْ لَنا رَأفَتَهُ وَ رَحْمَتَهُ وَ دَعاءَهُ وَ خَیْرَهُ.(1)
تمام چیزهای ناتمام
مهدی زارعی
کوچههای به هیچ خیابانی منتهی نشدن، جادههای به هیچ شهری نرسیدن، درختان هیچ گاه شکوفه ندادن، شکوفههای هیچ وقت میوه نشدن، میوههای هیچ زمانی نرسیدن... دنیا، دنیای
نیمه کارهها، ناتمامها و به انتها نرسیدنهاست.
آسمانِ این جا، همیشه ابری است؛ بی آن که بارانی در میان باشد؛ ابرها رسالت خود را انکار میکنند.
اینجا زمین است؛ با مردمی که لبها و سرهایشان میجنبد و تکان میخورد، بی رد و بدل شدنِ سلامی و لبخندی.
1) . بار پروردگارا! بر ما رأفت و رحمت و دعا و نیکی او حضرت مهدی (عج را عنایت فرما. (دعای ندبه)
اینجا دنیای تمام چیزهای ناتمام است: کوچهها، شهرها، ابرها، انسانها و سلامها...
اینجا سرزمین انسانهای شهریِ دهکده جهانی است؛ سرزمین کهن سالان نابالغ؛
سرزمینی به نام زمین، که دیری است در انبوهی از خاطرات متشنّج، حتّی آخرین ملاقاتش را نیز با آسمان، از یاد برده است.
اینجا چیزی کم است؛ اینجا نفس کشیدن سخت است؛ خلأ همه جا را فرا گرفته است؛
کوله باری از نبودن چشمانت، بر شانههای زمین سنگینی میکند.
اینجا هیچ چیز به انتهای خود نمیرسد، بی آن که آغازش را چشمانت نظارهگر بوده باشند.
جادهها برای رسیدن و ابرها برای بارش و لبها برای لبخند، گم شدهای دارند؛ گم شدهای شبیه چشمانت.
اینجا بدون چشمهای تو هیچ ناتمامی تمام نمیشود؛ چشم هایت یعنی: رساندن همه نرسیدهها به تمام نرسیدنیها!
به خدا خواهم گفت
مجید خبازی
یا ابا صالح!
ای پرده نشین حجابهای ما!
ای رایت بر افراشته صبح!
و ای سپیده دم شام تاریک فراق!
با خدا خواهم گفت:
که در این تاریکستان انتظار و بی مهری؛
و در این گرداب خودپرستیها و خودبینیها؛
در این واحه خشک و خزان زده دلهای غافل و جهلهای مدرن امروزی!
انتظار، دردی است بیرون از طاقت فرسوده ما.
با خدا خواهم گفت:
که چه اندازه اشتیاق تبسم مهربانت که گلهای شوق از آن میتراود، بر دلم مانده است؟
با خدا خواهم گفت:
که چگونه شبهای جمعه را، آماده سر بر بالین خواب میگذارم تا شاید سپیده دم، با آن ندای آسمانی موعود، به پا خیزم تا بشارت آمدن تو را بشنوم؟
دیگر قفل از زبان میشکنم؛
و از همه رنجهای منتظران، شکوه به خدا میبرم؛
از نامردیها و نامردیها؛
از طعنههای گزنده؛
از درد دینداری عاشقانی خار در چشم و استخوان در گلو؛
از غربت غریب و انجماد فریادهای مأیوس؛
از این همه عصیان و ناپاکی.
با خدا خواهم گفت:
که بغض، حنجرههای زخمی را میفشرد؛
و در این گرداب بی رحم دنیاخواهی، جز صبر و شکیب و انتظار چه میتوان کرد؟
با خدا خواهم گفت:
که دیگر نماز ما، گریه انتظار است، قیاممان، سر کشیدن به انتهای آسمان، آنجا که خورشید سر بر شانه کوهها میگذارد، رکوعمان، رکوع اشتیاق دیدارت و سجدهمان سجده بلند نیاز، و دعایمان، دعای مسئلت حضور؛
که تو بیایی!
و فریادهای متراکم ما را از سینهها رها کنی.
بیایی تا بغض فرو خورده ما، در اشک شوقمان شکوفه کند.
بیایی و امواج خسته نگاهمان را در ساحل حضورت بشکنی و ما را به جنگل سبز ایمان فراخوانی.
از خدا خواهم خواست:
که زنگ قافله ایمان در گوش دلم طنین انداز شود و این من باشم که در سیمای دلانگیز آسمانیات محو میشوم.
یا ابا صالح!
من از صبح منتظرم که بیایی
پانتهآ صفایی
سفره پهن میکنی و گنجشکها به صبحانه نشینند در سخاوت دست هایت. همه پنجرهها را باز کردهای، همه حیاط خلوتها را آب پاشیدهای و آب همه حوضها را تازه کردهای با «صبح به خیر»ی که به خورشید گفتهای، اول صبح...
صبح به خیر! ای مردِ مرد مرد! صبح به خیر!
امروز از پشت کدام کوه طلوع میکنی؟ آفتاب اول فروردین! امروز از کدام کوچه میگذری؟ از کدام محله؟ کدام شهر؟... به کبوترهای کدام حَرَم دانه میدهی و اذان کدام مسجد را اللّه اکبر میگویی؟
امروز کجای جهان ایستادهای؟ بر کدام قله به تماشای کدام گوشه این شهر شلوغ؟ کدام خانه را امروز زیر نظر گرفتهای؟ به کدام باغچه سر میزنی تا غروب؟ حال کدام گل را از کدام پرنده میپرسی؟
امروز دلواپس کدام صورت تبداری؟ به عیادت کدام مریض بد حال میروی؟ در گوش کدام نوزاد، اذان عشق میگویی؟ امروز درِ کدام خانه را به دل جویی منتظرانت میکوبی؟
در محراب کدام مسجد به عبادت نشستهای؟ برخیز! صبح جمعه است امروز! نگاهی به ساعتت بینداز. تقویمت را ورق بزن شاید امروز آن جمعه موعود است! برخیز!... نگاه کن، ببین آیا این آسمان به آسمان لحظه موعود شبیه نیست؟ آیا زمین در آن مدار مقرّر نمیچرخد؟
آیا هنوز خورشید به آن مکان مشخص نرسیده است؟
من از صبح منتظرم که بیایی و قرص نانی در دامن تنهاییام بگذاری...
امروز هم نبود آن جمعه موعود که میگویند... و همچنان به انتظار، ایستادهام.
در هیاهوی باد، آوای مبهمی است که نام کسی را زمزمه میکند.
در طراوت باران غمی نهفته است که نشان از دلِ سوخته آسمان دارد.
در طلوع خورشید، نگاه نگرانی است که هر روز به دیدار کسی از پشت کوه سرک میکشد.
پس گوش خواهم سپرد به هیاهوی باد که هر روز نام تو را به آوای مبهمی زمزمه میکند و خود را در پژواک نام تو در باد رها خواهم ساخت تا نام تو، در صخرههای ذهنم، هر ثانیه، هر ساعت و هر روز تکرار شود.
ای از نسل بهار! باران در سفرنامه ترخویش، نام تو را ترانه میخواند. قرنهاست آسمان در انتظار تو میبارد و در جستوجوی قطرهای اشک، خویش را سوار بر موجهای دریا به این سو و آن سو میپراکند تا شاید لحظهای و ساعتی از تو نشانی بیابد.
ای ستاره دوازدهمین! آسمان شنیده که تو در بهار میآیی، پس هر بار با اشک شوق، هر چه سرسبزی را فرش قدمهای تو میکند، جهان را آذین میبندد و بلبلان را به ترانه خوانی میگمارد.
باران در انتظار تو، هر سال جهان را جلا میدهد. چشم آسمان، قرنهاست در انتظار تو به اشک نشسته و همواره با تو میگوید: مولای من بیا و بر نگاه بارانیام ببار.
ای آخرین سوار! دغدغه انتظار تو از ثانیه به دقیقه و ساعت و ماه کشیده شد و تو نیامدی. آقا بیا و این سکوت سرد را بشکن. صخره باران خورده دلم، در انتظار فریاد رعدآسای توست تا
بیایی و با لهجهای آفتابی فریاد کنی أنَا بقیة اللهِ فیِ ارضِهِ.
«پرنده بیتو چه کم صحبت، بهار بیتو چه بیرنگ است!»
آقا بیا که بی تو بر اوج غربت ماندهام، بیا که قفل غم، تنها به دستان تو گشوده خواهد شد. بیا ای رنگین کمان بهشت آرزوها! بیا ای جان و جهان فدای یک قدمت!
میآیی، آن چنان که خورشید بر پیشانیات طلوعی شگفت را دنبال میکند. خطوط گامهایت ادامه ستارههای روشن است که بر خاک کشیده میشود. ردّ انگشت هایت هوای حوالی را به
شکوفه مینشاند. ثانیههای راکد دنبال تو میدوند. تمام جادهها آمدنت را در خویش میپیچند و دف میزنند. بوی باران میآید، آن چنان که تمام شب را در شفافیت خود حل کند.
کبوتران بی آشیان بر شانههای ستبرت بال میگیرند. نگاهت تمام آینهها را در جذبه بی بدیلش فرو میشکند. هزار رنگین کمان از نور، تو را در خویش میگیرند. ملائک بار بر راهت
میگسترند و نفست خاک را به تپش وا میدارد.
میآیی، با قرآنی در کلام و ذوالفقاری بر کف.
میآیی، کعبه رو به رویت میایستد، صدای تو در صدای شهر میپیچد. نبض خاک میزند که گویی تمام نیلوفران نو رسته را بر ستونهای آسمان میپیچاند.
تو میآیی، نیمی لبخند و نیمی جذبه. میآیی، با یک دست بهار را در مشت میفشاری و با دست دیگر، هر چه سیاهی را بر خاک فرو میاندازی. میآیی آن چنان که از پر شالت، هزار
شالیزار، بوی آمدنت را در فضا میپراکنند. میآیی جهان از واژه عشق در پوست خود نمیگنجد.
میآیی با لبخند و دشنه، از جادههای آسمان.
میآیی تا دیدگان بیفروغ خاک، نوری تازه بگیرند؛ شب، تیرگیاش را از یاد ببرد؛ روز قرین خورشید شود، و خورشید قرین شکفتن. هزار جمعه، پنجرههای باز تو را فریاد بزنند؛ هزار
جمعه، سماتهای خوانده و نخوانده، چون فانوسهای روشن، بر جاده آمدنت سوسو بزنند؛ هزار جمعه، صدای استغاثه دستان در فراز، تو را به آمدن بخواند.
هنوز منتظرم! صدای بال کبوتران خبری تازه میدهد، شاید جمعهای دیگر...
گفتی که میرسی ولی از راه آسمان
با سفره عدالت و با کیسههای نان
ای حسرت رها شده در کیسههای شهر
رؤیای آسمانی قدیسههای شهر
ما عاشقان بی سر و بی دست کیستیم
آیا رفیق راه قیام تو نیستیم؟
آهای کلید جادویی فتح قصرها!
بی تو چهقدر گریه کنم جمعه عصرها؟
جمعه برای غربت من روز دیگری است
با من عجیب دغدغه گریه آوری است
جمعه به مهربانی تو فکر میکنم
به عهد باستانی تو فکر میکنم
بغض تمام هفته من جمع میشود
پس دفترم مزار و قلم شمع میشود
تاریک میشوند تمام نوشتهها
تشییع میکنند دلم را فرشتهها
من در میان دفتر خود دفن میشوم
با شعرهای آخر خود دفن میشوم
نام تو در برابر من برق میزند
در شعرهای آخر من برق میزند
من میشوم شهید تو، دفتر مزار من
مو میکنند دخترکان بر مزار من
جمعه همیشه چشم مرا زخم میکند
با جرم پرسش از تو به من اخم میکند
بی صبرم آن چنان که به آخر نمیرسم
حس میکنم به جمعه دیگر نمیرسم
زخمنامه کربلایی (ویژه محرم )
... گویی همه چیز برای یک همایش سراسر شگفتی، آماده شده است.
آغاز سالی دیگر! آغازی که همیشه با شگفتانگیزترین «ماه»ها شروع شده ست. ماهی که همیشه حسّی غریب و عطری عجیب دارد، حسّ غریبانهترین غروبهای لبریز از اندوه، و عطر
عاشقانهترین گریههای آکنده از غربت.
... و باز هم، آغاز میشود، سالی تازه و لحظاتی تازه که مثل صفحهای سفید، در انتظار یادداشتهای گوناگون است، شاید هم یادداشتهایی سراسر سرخ!
جهان خونریز بنیاد است، هشدار
سر سال از «مُحرّم» آفریدند
آغاز میشود، سالی دیگر که باز تمام نگاهمان را به «کربلا» و لحظات «عاشوراییاش» خواهد دوخت. آغاز میشود سالی دیگر که همیشه پیوند خود را با آغازین روزهای سال 61 هجری حفظ کرده است. تاریخ، زیباترین تصاویر عاشقانه را در آیینه هستی نقش میزند. تصاویری
همیشه جاودانه و نغز:
تصویر پرچمهای سبز و سرخ و سیاه که آسمان را میانِ عشق و امید، و اندوه و آرزو، متحیّر؛ و حجم نگاههای ابری را از لطافت واژه «یا حسین علیهالسلام» پر خواهد کرد.
تصویر دستهایی که موسیقی اندوه را از سر تا «سینه» جاری خواهند کرد و تمام داغهای جهان، در نغمه نینواییشان گم خواهد شد.
تصویر گهوارههایی که با تمام سرسبزیشان، قنداقههای سفید را مهمان لحظات خونین «علیِّ اصغر علیهالسلام» خواهند کرد، لحظاتی سرشار از تبسّم و اشک و حسرت. تصویر شمعهایی که عطرآگین از اشکهای همزمانِ «شام غریبان» خواهد شد تا تلخترین خاطرات ناگفته «رقیّه علیهاالسلام» را بازگوید.
تصویر نادیدنیهای پنهان در دل اشکها که تنها با یاد «زینب علیهاالسلام» تدوین میشوند.
.... آغاز میشود سالی که دلهای همیشه عاشق را، دوباره متوجه «مکتب سرخ شهادت» خواهد کرد، مکتبی که از «فلسطین و لبنان» تا «عراق و افغانستان»، نشان از پویایی و جاودانگی
شهادت دارد؛ شهادت: میوه همان درختی که ریشه در «هَیهات مِنّ الذلّة» دارد و ارمغان ماه محرم به تمام آزادگان جهان است.
آری! «هَیهات منّ الذّله» کلید اسرار و رموز ماه محرم است. ماهی که چلچراغ آویخته فرا راهِ گم کردگان راه است.
ماهی که آرمان انسانهای آزاده در گذشته و حال و آینده، بوده و هست و خواهد بود.
ماهی که هر بار با حضور دوبارهاش به تفسیر شرافت و عزّت انسانی میپردازد و دلِ انسانهای آزاده را به دقایق عارفانه عاشورا میسپارد.
آغاز میشود، سالی که با یاد و نام امام حسین علیهالسلام، آغاز و با یاد و نام ایشان، پایان خواهد پذیرفت.
آغاز میشود سالی که باز هم تجربهای تازه برای درک «انتظار» خواهد بود. انتظارِ ظهور آخرین یادگار از مکتب آسمانیِ عاشورا.
دروازه سال جدید
مهدی میچانی
زمان فوران میکند، و شادی از همه قبایل عرب. دست دراز میکنم و دروازه سال جدید را میگشایم، تصویر بیچشمهترین کویرها چشمانم را میآزارد. آری، دروازه سال جدید را
میگشایم؛ اما هلهلهزار شبکه «الجزیره»، ضجههای عطشناکِ کاروان سرخ کربلا را در گوش من کمرنگ نخواهد کرد.
دروازه سال جدید را میگشایم. خواننده عرب، آهنگ جدیدش را به مناسبت عید با آرایش غلیظتری در چشمهایت فرو میکند و سیاستمدار چاق، با عینک دودیاش پیام تبریک میفرستد. مجریهای رنگارنگ و خیابانهای روشن از لامپهای کم مصرف که تجّار خیرخواهِ
مردم دوست، به تازگی وارد کشور کردهاند. امّا ... امّا...
امّا در ازدحام بازارها و خریدها، پشت آهنگهای جدید و لبخند مجریها، پشت نوار کاذب لامپهای کم مصرف، پشتِ نیّت تجّار خیرخواه، ... نیک اگر گوش بسپاری، صدای پای شتران
قافلهای را میشنوی که آرام، به سمت فرات گام میگذارد.
نیک اگر گوش بسپاری صدای پای صدها اسب را میشنوی، کوبنده و کینهتوز که به سمت فرات پیش میتازند.
نیک اگر نگاه کنی، نیزههای افراشتهای میبینی، پیشاپیش کاروانی و در پس لشگری آری دروازه سال جدید را میگشایم ... ای کاش میشد این دروازه تا ابد بسته بماند! ای کاش هیچ سالِ جدید آغاز نمیشد! ای کاش سالها از نیمه آغاز میشدند! آخر چه شادیای، از آغاز سالی که با محرّم آغاز میشود؟ چه شادیای، وقتی که در آغاز سال، وزش تیر «حرمله» از حنجره علیاصغر، حلقه حلقه در هوا موج میپراکَنَد؟! آخر چه شادیای، وقتی که سالها از ابتدای
خویش، یادآورِ تلخ مصیبتهای بزرگند؟
بگذار شبکهها هرچه میخواهند همهمه کنند و مانیتورهای پیشرفته، هر روز تصویر خوانندههای عرب را با کیفیّت بهتری منعکس کنند؛ امّا من آخرین برگ تقویمِ کهنه را اوّلین برگِ سال تازه نفس از دیوار جدا میکنم و به این میاندیشم که این دیوارِ نیمه بر پای تا کی خواهد توانست تقویمها را ورق ورق، از پای درآورد؟
دوم محرم الحرام سال شصت و یک هجری بود. زمین کربلا تشنه قدمهای بارانی حسین علیهالسلام بود و غرق در زمزمه زلال «اللّهُمَّ إنّی اعُوذُ بک مِنَ الکربِ وَ البَلاءِ». ستارههای آسمان معرفت و
فضیلت یکی یکی به سرزمین ترک خورده کربلا گام مینهادند و خیمههای خیس اشک برپا میساختند. از شش سوی حادثه، بیقراری موج میزد و بیتابی سر به اوج میسایید؛ که کربلا
منزلگاه خون است و آوردگاه نور و ظلمت. کربلا اعجاز سر انگشتان ولایت است و وعدهگاه رسالت.
کربلا گلواژهای است که نور را در منشور نیزهها، جلوهای تازه میبخشد.
کربلا ترنمی است که آب را در زیر پلک عطش به جریان درمیآورد.
کربلا، نبض شجاعت است و خون جوشان غیرتهای مالامال.
کربلا گستردگی عرفان است و تلاطم همسایه.
کربلا فرصت بارانی آخرین دیدار است.
کربلا اندیشهای است شگرف و شکیبا، که هیچ واژهای را توان تفسیر آن نیست.
کربلا شکیبایی شعلهوری است که سیراب از دامن کودکان حسین علیهالسلام است.
کربلا حیرت جاودانه تاریخ بر مدار اشک است و گریه.
کربلا کاروانی است از گل و بهار. کربلا تاریخی است ماندگار و فریادی است برقرار.
حسین میآید و گام در سرزمینی مینهد، جلوتر از تاریخ و خیمههایی برپا میکند، افراشتهتر از آسمان.
پلک خونین زمین
سید علیاصغر موسوی
... گویی عطر شهادت را از گودال قتلگاه میبوید!
میپرسد: اینجا کجاست؟!
میگویند: «کربلا»
با تمام اندوهِ نشسته بر صدایش میفرماید: اَللّهُمَّ إِنّی أَعُوذُ بِکَ مِنَ الْکَرْبِ وَ الْبَلاءِ!
کاروان را بگویید بایستد: اینجاست همان وعدهگاه جدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله. اینجا همان جاست که آسمان، تصویربردار لحظات ارغوانیاش خواهد شد. همان جا که شفق از دل لالههایش خواهد رویید. همان جا که شاعرانِ آسمان تشنگیاش را مرثیه خواهند سرود. همان
جا که نسیم، عطر دستهای آبآور «سقّا» را تا کنار خیمه «سکینه علیهاالسلام» خواهد برد. همان جا که واژه سراسر خونین شهادت، به قاموس دیوان عاشقان، افزوده خواهد شد. همان جا که یاسمین
جمالِ «قاسم علیهالسلام» را به چنگال خونریز خزان خواهد سپرد. همان جا که «حنجره» سپیدترین شکوفه احساس را زخمیِ شرنگ خوارترین خار، خواهد کرد. همان جا که تک تک خیمهها را با
عطر ارغوانی «شهادت»، خواهد آراست. همان جا که آخرین تصویر وداع را بر آیینه نگاه «زینب علیهاالسلام»، خواهد آویخت. همان جاست که گودال قتلگاهش؛ پلکان عبور انسان از عالم خاک به «سدرة المنتهی» خواهد شد.
اینجا، همان جاست که نواده وحشیِ «هند» جگرخوار، گرمای دل آفتاب را، به زهر نیزهها خواهد سپرد. اینجا، همان جاست که، این بار، به جای پوستهای موریانه خورده «صفین»؛
سیبهای سرخ آکنده از عطر قرآن را، به سرنیزهها خواهند زد. اینجا همانجاست، که خاطره
طولانیترین «شام غریبان» را به ذهن خسته تاریخ خواهد سپرد. اینجا، همان جاست که عطر
گلهای صد چاک شده، مشام عرش را با خاک کربلا آشنا خواهد کرد. اینجا همان جاست که ظهر عاشورایش، زیباییِ رکوع و سجود یک عاشق واقعی را به نمایش خواهد گذاشت. اینجا، همان
جاست! همان جایی که تک تک سنگهایش فریاد خواهند زد:
اَمان از دل زینب علیهاالسلام!
چه نجوای غریبی!
چه اندوه جانکاهی!
گویی زخمه به تار دل آسمان زدهاند!
نجوایی که تاب و طاقت از دل زینب علیهاالسلام میرباید:
یَا دَهرُ أُفٍّ لَکَ مِن خَلیل
کَم لَکَ بِالإِشراقِ وَ الأصیلِ
مِن طالبٍ وَ صَاحِبٍ قَتیل
وَ الدَّهرُ مَا لا یَقْنَع بِالْبَدیلِ
وَ کُلُّ حَیٍّ سالِکُ سَبیلِ
ما أَقْرَبَ الْوَعْدَ مِنَ الرَّحیلِ
وَ إنَّما الْأَمْرُ اِلی الجَلیلِ(1)
مگر چه دیدهای؟! مگر چه شنیدهای؟! مولا جان! ابا عبدالله علیهالسلام!
آسمان صدایت ابری، و دلت پژواک فرو خورده فریاد است!
دور باد تماشای غم، از نگاهت!
دور باد پلک خونین زمین، از تماشای قامتت! ای آفتاب لحظههای سبز! ای جاودانهترین افق سبز حاجات!
سرزمین موعود
عاطفه خرّمی
اینجا همان سرزمین موعود توست. قطعهای از بهشت که به زمین پیوند خورده است. از مرکبت پایین بیا! رحل اقامت بیفکن! این خاک میخواهد اعجاز عطش را تماشا کند؛ قرنهاست
1) . سید ابن طاووس، لهوف، ص 102.
درانتظار حضور توست. میخواهد درعطر نفسهایت مُتبرک شود. این خاک مهر سجود عالمی خواهد شد.
از مرکبت پایین بیا! رحل اقامت بیفکن! خیمههای بیکسیات را برپا کن! به کودکانت مشق عطش بیاموز! این خاک از خون تو آبرو خواهد گرفت. خون سرخت در شریان عزّت و آزادگی انسان تا ابد جاری خواهد ماند.
سینهات را به پهنای تمام دردهای عالم وسعت دادهاند. تو امروز حماسیترین مثنوی تاریخ را با تکههای پیکرت خواهی سرود. در بیت بیت شعر تو حقیقتی جاری است که راز ماندگاری
مثنویات خواهد شد. قافیههای شعرت چشمهای عبّاس است، قامت رعنای اکبر، حنجر نازک اصغر. قافیههای شعرت، تمام وزن سیاه دشمن را به هم میریزد. «هل من ناصر» غریبانهات تمام دشت را به آتش میکشد. ذوالجناح از درد به خود میپیچد. حجم هوا سنگین است هر چه قدر
چشم میدود سیاهی است، نیزههای آخته، شمشیرهای برهنه، روبهان پلید، گرگهای درنده، و مردی که سینهاش به اندازهتمام زخمهای نامردی بیانتهاست. سینه صدچاک او تمام تیرهایتان را برخواهد تافت، با تمام سپاه نیرنگ خود به پیش بیایید! به نام دین و به نام آیین محمّد صلیاللهعلیهوآله! کلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآلههنوز در حافظه تاریخ مانده است: «احبّ اللّه من احب حُسینا» «هرکس حسین علیهالسلام را دوست بدارد خداوند دوستش دارد».
حج أعلا
حسین یونسی
موسم حجّ است، مردم از هر سوی، به سوی کعبه روانهاند. مکّه پذیرای مردمانی است که آمدهاند عشق و ایمانشان را به صاحب این خانه مُکَرَّم طواف بدهند. از هرسو میآیند. هر روز به خیل جمعیت افزوده میشود؛ اما شگفتا! کاروانی در این بحبوحه آمدنها، عزم رفتن کرده است.
کاروان از دروازه شهر میگذرد، گام از حریم حرمت و قداست شهر بیرون مینهد.
آی، مقدس مآبانی که زیر سیطره حکومت یزید، به دور خانه کعبه میگردید و در پاداش این
مناسک، جوی شیر و عسل بهشت، و باغهای پر طراوت و زیبای آن را چشم دارید! حجّ در زمانه حکومت زور و جهل و خدعه و فریب اموی، جز در موازات گامهای حسین نیست.
حسین - این نماد آزادگی و حریّت - حجّ را نیمه تمام رها میکند، تا حج اعلا را در سرزمین تفتیده کربلا به جای آورد.
حسین و تسلیم؟! حتی تصوّر زیستن در زیر یوغِ اسارت حکومت یزید، حکومت ظلم و جور، حکومت فریب و چپاول، برای او غیر قابل تحمّل است، حتی تصور آن برایش دردآور است. لحظهای درنگ را بر خود جایز نمیبیند، اکنون که به مدارا حجّت را بر خلق تمام کرده است، بهسوی نینوا گام برمیدارد، بهسوی عطش کودکان، بهسوی خیمههای سوخته، دلهای
دردمند، و روحهای عاشقی که به عشق حق، جان را در طَبَق اخلاص مینهند و به روشنایی و درخشش خون خود، شب سیاه ظلم را از هم میدرند.
تاریخ به شگفتی، در گامهای حسین علیهالسلام، مینگرد، دباره مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است و جهان منتظر حماسه اوست ... کاروان در کربلا فرود میآید و جانها در اشتیاق وصل،
لحظهشماری میکنند، فرود آمدن در کربلا فرا رفتن تا اوج آسمانهاست.
دیگر، کوفه روز خوش نخواهد دید. بعد از آن شبهایی که علی علیهالسلام کوچههای کوفه را میپیمود و یتیمان و درماندگان را مینواخت. بعد از آن که مسلم، خانه به خانه، درمیکوفت تا همراهانی پیدا کند، و بعد از آن که کاروان اسیران را در این شهر نفرین شده، گرداندند، دیگر روز خوشی برای کوفه پیدا نخواهد شد.
خاک سفلهپرور کوفه، خانههایی که جز پستی و ذلت، نپروردند و آب کوفه که بوی خیانت میدهد، و مردمانی که کاروان اسیران اهل بیت را با شادی و هلهله استقبال کردند، دیگر
شایستگی آن را ندارند که یک نفس راحت بکشند.
مگر علی علیهالسلام نبود که نیمه شبها برای یتیمان و غریبان غذا میبرد؟ اکنون کوفه برای جبران، فرزندان او را نظاره میکند که این چنین غریبانه از کوچهها میگذرند و کسی نیست که از ایشان دستگیری کند. چه فراموشکارند اهالی منافق کوفه! انگار همین دیروز بود که سپاهیان پیروز
علی علیهالسلام از نهروان برمیگشتند و مردم کوفه به استقبالشان رفته بودند. چهقدر زود گذشت! اکنون روزهایی رسیده است که فرزندان و نوههای او، غل و زنجیر بر گردن، پا بر همان کوچهها
میگذارند و همان مردم، هلهله کنان به استقبالشان میروند.
مردم بوقلمون صفت دو رو، در چشم علی علیهالسلام نگاه کردند و دروغ گفند و او را به ستوه آوردند؛ به حسین علیهالسلام از پشت، خنجر زدند و حالا برای فرزندان او فریاد شادی سر دادهاند.
همان بهتر که این کاروان در نیمههای شب، کوفه را ترک کند. همان بهتر که چشم زینب علیهاالسلام در چشمان همسایههای جفاکار سابقش نیفتد. منافقانی که نمک خوردند و نمکدان را شکستند!
چند رو بعد که این کاروان از کوفه میرود، تنها یک چیز برای کوفه خواهد ماند: داغ ننگ ابدی؛ نفرین علی علیهالسلام چیزی نیست که از بین برود!
آتش متلاطم
محمد کامرانی اقدام
کوفه با چلچراغهای اشک، آذین شده بود و کاروان آهسته آهسته به دروازههای شهر، نزدیک میشد. اهل بیت حسین علیهالسلام در میان هلهله کوفیان، زخمهای خویش را به روی نیزهها مرور میکردند. هول و هراس بر کوچههای کوفه سایه انداخته بود و طعنه و تهمت، فضای شهر
را مسموم کرده بود.
چون بیکسان آل نبی در بدر شدند
در شهر کوفه ناله کنان نوحهگر شدند
سرهای سروران همه بر نیزه و سنان
در پیش روی اهل حرم، جلوهگر شدند
از نالههای پردگیان، ساکنان عرش
جمع از پی نظاره به هر رهگذر شدند
بیشرم امتی که نترسید از خدا
بر عترت پیمبر خود پرده در شدند
دست از جفا نداشته، بر زخم اهل بیت
هر دم نمک نشان به جفای دگر شدند
فضای کوفه لبریز بود از زخمخندهای کوفیان، کوفیانی که نان و نمک از دستان پر مهر علی علیهالسلام خورده بودند و اینک نمک پاشِ زخمهای فرزندان علی شده بودند. پرندهها، همه از کوچههای کوفه کوچیده بودند و تنها خفاشان لشگریان شام بودند که تاریکی حضورشان، کوفه
را شامی تاریک کرده بود.
کوفه عاری از هر مهر و محبتی شده بود و سرشار از هر کینه و عداوت.
قافله حسین در مسیر گریه ره میسپرد.
زینب اندوه فراوان خویش را با شکستههای دلش اشک میبارید! «مِنْ اَیِّ الاْساری اَنْتُنَّ؛ شما از اسیران کدام مملکت و قبیلهاید؟» سنگینی زخم زبان، تمامی وجودش را گرفت. هیچ چیز جز اشک، جلودار زینب نبود. زینب میدانست که کوفه نه جای ماندن است و نه جای دل سپردن، که اشکهای رقیه تا شام باید جاری شود. زینب میدانست که کوفه غرق در کفر و نفرت است؛ نفرتی که باید آن را به آتش بکشد، کفری که باید آن را بسوزاند.
تیغ زبان خویش را از غلاف سکوت بیرون کشید تا نفسهای منفور کوفیان را در سینه سیاهشان حبس کند. زینب کوفه را به آشوب کشید و فتنه کوفیان را به خویش برگرداند، زینب،
کوفه غرق در نشاط و لبخند را عزادار خویش کرد، زینب کوفه را به آتش کشید و اینک این اشک بود که به روی هر گونهای میدوید و از هر چشمی میچکید.
سراسیمگی و آشفتگی، لشگریان شام را فرا گرفته بود. صلابت و صبرِ زینب، تمام لحظهها را به زانو زدن در برابر اشک، واداشته بود امّا زینب هنوز بیتاب بود و خوب میدانست که
میبایست اشکهای رقیه تا شام ادامه یابد.
این خون از آن کیست؟ این خون که در گلوی زمین، لخته بسته است؛
این خون که در مشام بادها وزیده است؛ این خون که خواب آینهها را سرخ کرده است. خونی که چهارده قرن، راه پیموده است و «درختان حماسی» را سیراب کرده است. هر بامدادان، خورشید برمیآید تا به این خون مقدس سلامی دیگر دهد؛ خونی که در خاکی غریب ریخته شد،
خونی که خاک را متبرّک کرد.
این خون از آنِ کیست؟ این خون که از پشتِ پلکهای جهان بالا آمده است و خوابهای مردم دنیا را ارغوانی کرده است. این خون که در عروقِ رخوتناک اهالی خاک، روح «حماسه» و «قیام» میدمد و درخت «شهادت» را آبیاری میکند.
به یاد دارم که شهادت درخت بلوطی بود، بلوطی کهنسال - که ما میوههایش را فشنگ یافته بودیم - ما به نام این خون، و صاحب این خون، به این درخت، هزاران دخیل سبز بسته بودیم. ما دعاهای سرخمان را در پای این درخت میخواندیم. ما زیارتنامه ارغوانها را در پای این
درخت، زمزمه میکردیم. و این درخت، سایهای کریم داشت. گاه صدها دخیلِ بسته شده را به
یک اشاره بازمیگشود، و همه اینها به برکت این خون مقدس بود - خونی که بر خاکی غریب، ریخته شده بود ...
فردا بهار خون تو از خاک میدمد
محمدسعید میرزایی
خون تو میدود، در رگهای خشک خاک؛ خون تو جاری است.
امروز در دلم دستههای سینهزنی به راه افتادهاند.
مولا! درختها؛ نشانههای سبز لشکر تو هستند.
امروز، در باغ، هر برگ، دست بریدهای است که ندای تو را لبیک میگوید.
نسیمی که لابهلای شاخهها و برگها میپیچد، نوحهخوان مصیبت تو است. توفان به طبل عزای تو میکوبد.
در آسمان، ابرها، سقّای خیل تشنگان تواند.
حالا تمام سنگهای زمین نیز میدانند: فردا، بهار، خون تو از خاک میدمد.
... و هر غروب، خورشیدِ در خون نشسته، سر جدا از تن توست، آن هنگام - که در مجلس یزید - در تشت خون نهاده شد ...
آه ... این همان لب و دندانی است که بوسهگاه پیامبر بود. این همان سری است که در دامان فاطمه علیهاالسلام جای داشت.
تو را چه حاجت است به فرات
مهدی میچانی فراهانی
آخر تو را چه حاجتی میتواند باشد به فرات و غیر فرات؟ تو که چشمانت، خود، طرح عمیقترین و زلالترین اقیانوسهاست، و کلامت رودی است که فرات، تنها موجی کوچک از
آن میتواند باشد، و دستانت سرچشمه شفافترین برکههایی است که زایران تشنه مقصد دریا، از آن سیراب میشوند. آنان که میاندیشند با بستن فرات تشنهخواهی ماند، خود، از همه آبهای جهان، تنها به قدر کف دستی بضاعت دارند و هرگز نمیتوانند راز دریا بودن تو را دریابند.
تو را چه حاجت است به فرات و غیر فرات؟ بگذار فرات را از ریشه بخشکانند، دشتی که تو را در خویش داشته باشد، برایش چه فرقی میکند که قطرهای چون فرات از آن بگذرد یا نه؟
تو را چه حاجت است به فرات و غیر فرات؟ تو را که هرگاه تشنه بودهای، جز به گشایش چشمه معرفتی آسمانی سیراب نگشتهای. آبی که از خاک بگذرد، بیشک در پیکر آسمانی تو راهی نخواهد داشت. وجود تو، خود، معجون شرابهای مطهّر بهشتی است، آخر آبِ خاک خورده فرات را چه به لبهای آسمان چشیده تو؟
تو را چه حاجت است به فرات و غیر فرات؟ که کاروان کوچک تو، خود، رودی است سرشار از سرکشیدهترین موجها که چون میگذرند، همه فرات در تلاطم همهمه ملایم کاروان تو محو
میشود. رودی چندان جانبخش که چون پا به این صحرا گذاشت، این بیابان تا ابد به رفیعترین
خاکهای مقدّس و آباد زمین مبدّل شد.
حالا بگذار هرچه میخواهند فرات را از تو دور کنند. ایشان هرگز نخواهند دانست که آنچه تو را و کاروان تو را سیراب خواهد کرد، جز رسیدن به سرچشمه آفرینش چشمهها نخواهد بود.
پس به زودی سیراب خواهید شد. شمشیرهای جهل عرب به زودی قفسِ خاکی پیکرهای شما را خواهد دَرید. پس آنگاه آزاد و سیراب، بالهای پنهان بسته خویش را خواهید گشود.
شما بلند پروازان آسمان، میروید و آنچه که میمانَد، حدیث ناجوانمردی جماعت کوفی و بیمروّتی شمشیر کشانی است که آب، این مَهر مادر را بر فرزند روا نداشتند. آنچه میماند،
داستان ناسپاسی قومی است که در پناه تدبیر و شمشیر علی علیهالسلام زیستند و زیستن را به شمشیر خویش بر فرزند علی علیهالسلام حرام کردند.
و نیز آنچه میمانَد، قصّه حماسهای است حک شده بر پیشانی این دشت که جاودان بر چهره این خاک خواهد درخشید؛ قصّهای در نهایت ایجاز، حادثهای در چند روز، امّا جاری در وسعت
بیکرانگی، حماسهای که در گوش نسلها و عصرها میپیچد و بر دوش بادها به دیاران میوزد و در «خش خش» بلندترین درختان نجوا میشود.
رگهای گردنت را بریده بودند
سرت را از بدن جدا کرده بودند
پیکرت را تکه تکه کرده بودند
انگشتانت روی تن داغ صحرا میسوخت
دستانت را قطعه قطعه به غنیمت میبردند
تو آنقدر بزرگ شده بودی که آفتاب نمیدانست بر کدام چشمت بتابد
تو آنقدر بزرگ شده بودی که زمین نمیدانست چگونه برایت آغوش بگشاید
تو آنقدر بزرگ شده بودی که آسمان نمیدانست چگونه تماشایت کند
تو آنقدر بزرگ شده بودی که ستارگان نمیدانستند چگونه بر بدنت نماز بخوانند
صدای ضربان قلبت در تمام ذرات جهان پیچیده بود.
خیزران با بوسه بر لبهای تو زیبا شد
گودال با در آغوش گرفتن تو عزیز شد
صحرا با رد گامهای تو به شکوفه نشست
و تو نبودی، که آدم، نینوای تو را گریست
و تو نبودی، که خاک تشنگیات را در گوش دریاها گفت
و تو نبودی، که آسمان غربت تو را به غروب نشست
و تو نبودی، که فرشتگان، گهوارهات را مقدس شمردند
عاشورای تو مظلومیت تاریخ انسان است
بزرگترین واقعه جغرافیای بندگی است
عاشورای تو، عشق است
تو خدا را آن گونه که سزاوار است به تماشا ایستادی
مرگ را آن گونه که سزاوار است در آغوش گرفتی
زندگی را آن گونه که سزاوار است تجربه کردی
صحرا از آن روز جانی تازه گرفت
خون به ارزش واقعیاش رسید
و تو بلندتر از آفتاب ایستادی بر قلههای سرخ مردانگی
امام سجاد علیهالسلام
مرثیهای برای صحیفه
سید علیاصغر موسوی
ای زیباترین روح پرستنده! ای تفسیر کامل عاشورا!
«خوشا فرزدقِ اشکی که عاشقانه دل به مرثیه نگاهت بسپارد!» آنگاه که سخن از گودال قتلگاه میگفتی و شانههایت فراوانی گریه را همراهی میکردند!
مولا جان! چگونه میشود تو را جدای از «کربلا» انگاشت؟
چگونه میشود با یادآوری نامت، دل به نی نالههای نینوایی نسپرد؟
حتی شهادتت! با حوادث کربلا پیوند خورده بود. حتی تاریخ، روز شهادتت را در ردیف روزهای عاشورایی قرار داده است.
مولا جان! با کدامین داغ عاشورایی، همراهیات کنم؟ با کدامین گریه شرح دهم، زخم نالههایم را؟ به کدامین شعر، بسپارم آخرین آه غنچه را؟! در کدامین نوحه بریزم، اشک آتشین لاله را؟! چگونه میتوانم، تنها اندوهگین سوگتان باشم؟!
چگونه میتوانم سیراب از کنار «شطّ» بگذرم و با مرثیه ناتمام خویش نخلستان را شعلهور نسازم؟!
چگونه میتوانم نگاهم را از قنداقه خونینی بازگیرم که گناهش حضور در معرکه عشق بود و صداقت کودکانهای که بر تبسّمش نقش بسته بود؟!
چگونه میتوانم به قامت دلارای «علی اکبر علیهالسلام» دل نبندم، هنگامی که هنگامهای شگفت انگیخته بود؟!
چگونه میتوانم فریاد «قاسم علیهالسلام» را که هنوز در گوش تاریخ طنین انداز است؛ فراموش کنم؟
چگونه میتوانم به وداع واپسین «امام علیهالسلام» در لحظههای سراسر خونین گودال قتلگاه؛ در فریاد جگرسوز خیمهها و در لحظههای ارغوانی وحشت و آتش، نیندیشم؟! چگونه میتوانم،
شام غریبان را پایان یافته بدانم؟! چگونه؟!
این تو بودی، که، لحظه لحظه، در گوشه گوشه کربلا جاری بودی و تلخترین روز زندگیات را نظاره میکردی.
مولا جان! کربلا یعنی، تفسیر «صحیفه» دلت. صحیفهای که آیه آیهاش، آکنده از عطر دستهای توست. دستهایی که جسم گلگون «پدر» را به آغوش کربلا سپردند. صحیفه یعنی: ستارهریز بیشمار اشکهایت؛ یعنی، آسمان همیشه ابری مدینه؛ یعنی، تحمّل نامردمانِ ناچیزی
چون، یزید و مروان و هشام. صحیفه یعنی، آرزوهای سبز پیامبر صلیاللهعلیهوآله که عَلَمِ علم و اندیشه را بر قلّههای تیره جهل افراشت؛ یعنی، سایهسار سبز ولایت؛ یعنی، چلچراغ توانمند و نورانیِ
هدایت. مولا جان! هنوز دلهامان آکنده از عطر اندوه کربلاست و سینههامان سرشار از داغِ
شهادت تو. شهادتی که تقارن با مویههای نینوایی دارد و یاد عاشورا را در اذهان زنده میکند.
مولا جان؛ یا علیبن الحسین علیهالسلام! اگر نبود حضور «حیدریات»، غرور و تکبّر خیبریِ امویان شکسته نمیشد و آرمان عاشورا در سیاه چادرهای جهل و گمراهی، تنها به افسانهای بدوی
تبدیل میشد؛ هرچند خدای عاشورا، صداقت ولایت را در ادامه عاشورا و حماسه کربلا قرار
داده است.
مولا جان! این تو بودی که فانوسهای معرفت را در کوچههای تنگ و تاریک اعقادات آویختی و دین حقیقی خداوند و سنت واقعی حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله را جار زدی و در مسیر درست خویش جریان دادی.
مولا جان؛ ای تفسیر عاشورا؛ ای حقیقت پایدار ولایت؛ ای صحیفه داغهای نینوایی! تو را به غریبانههای شام غریبان قسم میدهیم که در قیامت و یوم الحساب، ما را از عنایتِ شفاعت
محروم نگردانی.
بازمانده قبیله شهادت!
خدیجه پنجی
چشمهایم سوگ غمانگیز تو را، میگریند. دستهایم وداع سرخ تو را، بر سر و سینه میکوبند. تو را ضجّه میزنم و چشمهای اندوهگین تو را، که سی سال گریست!
سی سال تمام گریستی و گریاندی. هیچ وقت، فرات چشمهایت، خشکسالی را تجربه نکرد! هیچ وقت، مشک اشکهایت، تهی نگشت. هیچ وقت، توفان اندوهت، فرو ننشست!
پلک که میگشود، کربلا را میدیدی، واضح و روشن، درست مثل سی سالِ پیش! آب را که میدیدی، لبهای ترک خورده به یادت میآمد ... عطش را میدیدی که از کویر لبها، جاری
بود. آب را که میدیدی، تصویر پدر، در آینه چشمهایت، میدرخشید که در گودی قتلگاه، با لبی تشنه، جان میداد ...
میدیدی و میگریستی و میگریاندی!
صدای گریه هر کودکی، تو را به یاد برادر شش ماههات میانداخت ... لالاییِ هر مادری، اندوه و تشنگیِ علی اصغر را تداعی میکرد ... ، یادِ غنچه پرپری میافتادی که، در آغوش پدر،
شکوفایی را به شوق نشست ...
در سینهات، آتش جریان داشت. شعله شعله درد در سینهات، زبانه میکشید ...
تاریخ از تو مینویسد، از دردهایی که فزونتر از ستارههای آسمان است و بیشتر از ریگهای بیابان؛ از زخمهای مکرّرت، زخمهایی عمیقتر از تمام درّهها و بلندتر از تمام کوهها.
بازمانده قبیله شهادت!
تو را میگویم! غمهای تو را میسرایم! تو را که یعقوبوار، فراق هفتاد و دو یوسف را، صبورانه به سوگ ایستادی! تو را که سی سال گریستی و گریاندی!
خارهای بیابان را میدیدی، زخمهایت تازه میشد. خارهای بیابان تو را به یاد آتش و خیمه میانداخت؛ به یاد فرار دخترکان خردسال، در لابهلای خارهای مغیلان.
مشک که میدیدی، یاد عمو میافتادی، یاد سقای مهربان گلهای محمّد! یاد دستهای بریده در کنار علقمه!
آه! زینت بخش عبادت کنندگان!
مدینه، داغ هجران تو را بر سینه دارد. مدینه، فراق تو را آه میکشد! دیگر صدای گریهاش نمیآید. کوچهها دلتنگ قدمهای توأند؛ میروی با اندوهی بزرگتر از تمام عالم!
آقای من! سجادّهات، هنوز طعم اشکهایت را میدهد. باد هنوز، معطر از مناجات توست. تو میروی و دنیا، فرزدقوار، به ستایش نشسته است آن همه عظمت را.
تو میروی و چشمها، به سوگ مینشیند رنج سی سالهات را،
که همیشه میگریستی و میگریاندی... تا عاشورا... فراموش نشود!
حضرت ابالفضل علیهالسلام
هفتمین روز ...
حبیب مقیمی
ثانیههای تشنه، در جستوجوی آب، ساعات کربلا را قدم میزنند. هفتمین روز، تشنه از راه میرسد، خسته و شرمگین؛ خسته از دلهرهای شش روزه، از اضطراب کاروان کربلا؛ و شرمگین
از مشکهای بیآب.
حالا مشکها در دلشوره بینهایت خود، آبی نمییابند تا کودکان خیمهگاه حسین را سیراب کنند. حالا سقا، در هالهای از شرم، دستان خود را خالی میبیند و فرات، چند لحظه آن سوتر، جای دستان خود را خالی میبیند. حال زمین کربلا از لرزش شانههای حسین، میگرید و آسمان بر خود میلرزد، وقتی زبان خشکیده مادران بر لبان عطشان کودکان فرود میآید، تا شاید کمی از تشنگیشان بکاهد.
آسمان میلرزد و چه چاره که باری ندارد برای باریدن! هفتمین روز، اشک، غلتان غلتان خود را بر لبان خشکیده یاران حسین میرساند، اما اشک چه کند جز شکوه از شوری خویش؟! هفتمین روز، آغاز اسارت فرات است و قحطی مردانگی. هفتمین روز، آغاز عطش زمان است و درماندگی زمین. هفتمین روز، سراب آب است در چشمِ در راه مانده کاروانیان کربلا؛ روز فریاد فرات.
بگذارید لبان خشکیده را به قطرهای از خویش سیراب کنم. بگذارید بار دیگر به دستان مقدس عباس متبرک شوم. بگذارید از آب روی آل علی آبرو گیرم.
او مینالد چرا که میداند به زودی علی اکبر سراغش را از پدر خواهد گرفت: «ای پدر! تشنگی مرا کشت؛ آیا قطرهای آب پیدا میشود، تا رفع عطش کنم و باز گردم؟».(1)
او مینالد چرا که میداند فرات، به زودی از قطرهای خون عباس رنگین خواهد شد. و اکنون هر غروب، فرات، خون شهدای نینوا را به خورشید هدیه میکند. اکنون هر محرم، فرات، هفت
روز میگرید و در هفتمین روز، آبی در چشمهایش باقی نمیماند.
و چهقدر زیباست عروج 72 عطشان از زمین خشک به سوی دریای آسمان!
ردّی از ذوالفقار
عاطفه خرّمی
... در چشمهایش، دردی غریب موج میزند؛ زیباییاش خیرهات میکند، و برق عشقی که از چشمهایش میتراود، عقل کودکانهات را به مسخره میگیرد؛ دستهایش یادآور هیبت مردی
است که هیئت «خیبر» او را خوب میشناسد، ردّی از خشم ذوالفقار در نگاهش موج میزند.
احساس میکنی او را میشناسی ...
صدای کودکان حرم تو را به خود میآورد: «عمو! عمو! العطش ...»
مشک خالیاش قصه غربت دین خداست؛ او را میشناسی ... همه تاریخ او را میشناسند ...
1) . سوگنامه سیدالشهدا، ص 101.
عشق و غیرت در بازوان مردانهاش گره میخورند و شمشیر و مشک و عطش توشه راهش میشوند.
به حقیقت راهش ایمان دارد و به حقّانیت مردی که غریب و تنها از بیابان ماتم زده کربلا فریاد مظلومیت آیین محمّد صلیاللهعلیهوآله را در سراسر عالم منتشر میکند.
با کولهباری از یقین به پیش میتازد. تاریخ، هیبت مردانهاش را به نظاره نشسته است، تاریخ بر رشادت جانانهاش گواه خواهد بود: «گواهی میدهم که تو سستی نکردی و رو برنتافتی و با آگاهی و بصیرت در کار خود درگذشتی».
احساس میکنی، علی علیهالسلام است که خاطره بدر و اُحد را در هیئت عباس علیهالسلام تکرار میکند.
«خدا را گواه میگیرم که تو به همان روشی درگذشتی که پیکارگران بدر و مجاهدان راه خدا درگذشتند. چون آنانی که با خیراندیشی در راه خدا با دشمنان خدا مبارزه کردند و در یاری
اولیای الهی کوشا بودند و از دوستان خدا دفاع کردند...» شمشیرت را با آب ایمان و اعتقاد سیراب کردی، شمشیرت مرز حدود خدا شد. شمشیرت سرنوشت تو را به شهادت پیوند میزند، شهیدان به سرنوشت سرخ تو غبطه خواهند خورد که: «همانا برای حضرت عبّاس علیهاالسلام نزد خداوند تبارک و تعالی مقامی است که همه شهدا روز قیامت بر مقام او غبطه خواهند خورد. «امام سجاد علیهالسلام».(1)
زیر بارش تیغ
مریم سقلاطونی
نسیم، بوی خون گرفته بود
صحرا در تب هراس و شکنجه میسوخت
اسبها، از پا افتاده بودند
خیمهگاه نفس نفس میزد، در چنگال شوم گرگهای گرسنه.
1) . از امام سجاد علیهالسلام.
کودکان زانوی مصیبت در بغل گرفته بودند
روز سیاهی بود
روز وحشتناک زخم و نیزه بود
زمین رنگ عصیان و سرکشی گرفته بود
نخلها گواهی میدادند که تو عاشقانه با فرات زمزمه کردی
نخلها گواهی میدادند که مردان قسیّ القلب، مشکهایت را نشانه رفتند
نخلها گواهی میدادند که چشمان مهربانت را تیغها سوزاندند
نخلها گواهی میدادند که دستانت را شمشیرها دریدند
روز سیاهی بود
شام غریبی بود
خاکستر مرگ بر سر صحرا باریدن گرفت
تو به تماشای داغهای بزرگی رفتی
زیر تاخت و تاز وحشیانه گرگها
زیر تابش صورتهای نیم سوخته کودکان خیمهها
ترس بر اندامها افتاد
دیوارهای شرم فرو ریخت
تو سیراب شدی، از جاودانهترین اندوه
ماهِ پیشانیات زیر آوار تیغها ماند
با جنازههای بریده، حرف زدی
با چشمهای زخمی، قرآن خواندی
زمین، تاول زخمهای تو را دانه دانه شمرد
آب، فریاد روشن تو را قطره قطره سوخت
هیچ روزی، روشنتر از آن روز، ویران نبود
هیچ چشمی، سوختهتر از آن چشمها، خداوند را ندید
و تو بر زمین افتادی
نه ... زمین تو را بر شانههای زخمی خویش گرفت
مشکی خالیات، هوا را پر کرد، از نسیمی که بوی خون گرفته بود ...
... ماه دیگر از آن روز، روشن نتابید ...
... ماه دیگر از آن روز، در مُحاق خون افتاد، تشنه و زخمی.
حضرت زینب علیهاالسلام
ایستاده بر بلندای گودال
مریم سقلاطونی
بالای گودال ایستادهای
گودال؛ این بهشت کوچک
گودال، این روشنی همیشه
صدای تازیانههای فدک را میشنوی
صدای شکستن دندان را میشنوی
صدای ضربات سیلی را میشنوی
صدای فرو ریختن در و دیوار را میشنوی
صدای شعلهبار خیمهگاه را میشنوی
صدای آب آب کودکان را میشنوی
صدای غرش تیر و نیزه را میشنوی.
صدای شیهه ذوالجناح میآید
باتلاق خون و نیزه است صحرا،
چشمهایت بیرمق شدهاند
دستانت را بالا میگیری
چشم به کدام سو دوختهای؟
داغ کدام لحظه را بر سینه میزنی؟
بالای گودال ایستادهای
صدای ضجه کاروان را میشنوی
صدای ضربه خیزران را میشنوی
صدای قطعه قطعه شدن دستها را میشنوی
صدای تشنگی مشکها را
صدای شعلهو تنو خولی را
صدای داغدار خرابههای شام را میشنوی
صدای هلهله زنان دمشق میآید
چشمهایی در کاخ یزید تو را صدا میزنند
تازیانهها در جستوجوی بازوان تواند
تیرها سراغ شش ماهه را از تو میگیرند
مردان جامهای شراب؛ لبخند زنان، زخمت میزنند
نیش خندههای شکنجه سر باز کرده است
بالای گودال ایستادهای
ذوالجناح در خویش میپیچد
ذوالجناح برهنه و زخمی برمیگردد
زخمهایت سر باز کردهاند
بیابان، بیرحمانه زیر شلاق سوزان عطش است
صحرا زیر بار سنگین خنجرهاست
تنهای عزیزانت در عطش میسوزند
فرشتگان، چهره میخراشند
بیرقها، سرنگون، بر تن بیابان افتادهاند
صحرا، تلّی از دستها و چشمهاست
صحرا از تپش افتاده است
بالای گودال ایستادهای
بوی عمامه برادرت میآید
بوی انگشت میدهد خاک
بوی باران اندوه میپیچد در چشمهایت
و تو فقط زیبا میبینی
و زیبا، تمام خاطرههای تلخ را میچشی
تو ایستاده بودی ...
پانتهآ صفایی
صحرا از هم میپاشید با صدای شیهه اسبهای سرخ. صحرا سرخ بود. و تکههای خورشید گداخته، کویر را آتشفشانی کرده بود، ز زخمهای مذاب ...
ستارهها یک یک فرود میآمدند و فرشتهها، دسته دسته به عرش میرفتند... و تو ایستاده بودی، بر بلندای تپهای که به نام تو سربلند کرده است، از پشت هزار و چهار صد سال تاریخ
شرمساریِ انسان.
و تو ایستاده بودی، بر بلندای تپهای، و تپه ایستاده بود بر گُرده صحرا، و صحرا به هم میآمد و از هم میپاشید و شیهه میکشید و میتاخت ... و تو همچنان ایستاده بودی ...
و دشت کتابی بود، گشوده، در برابر چشمانت که ورق ورق میسوخت و به خاکستر مینشست، و تو برگ برگ میخواندی و با انگشتهای کشیدهات ورق میزدی... و خورشید روبهروی تو بود، و تو رو در روی خورشید ...
ملایک به گرفتن رخصت نبرد، به عرش رفته
بودند. زمین از فرشته خالی بود و تو بودی: انسان! ایستاده در برهوت زمین، بر شانههای برهنه
زمان، و نگاه میکردی: ... صحرا نقاشی بزرگ خدا بود - که ستاره ستاره میافتاد و فرشته فرشته برمیخاست - و خورشید روبهروی تو بود - که میسوخت و میرقصید و آتش میانداخت به جان تشنه صحرا و چه میکرد خورشید! ...
و خون بود که قطره قطره میچکید و دانه دانه بلند میشد در دل زمین، و جوانه میزد، و میبالید و برگ میداد ... و خون بود که درخت درخت، جنگل میشد و جنگ جنگل، زمین سرخ
را سبز میکرد، و سبز میشد ... و خورشید بود که میگداخت و ذوب میشد و میچکید در دهان تشنه خاک و خاک بود که مینوشید و روشن میشد ...
... و تو ایستاده بودی که خورشید افتاد، و خوشید افتاده بود که فرشتهها به زمین برگشتند، با
رخصت جنگیدن در نبردی که به پایان رسیده بود؛ با رخصت دویدن در رکاب سواری که دیگر سوار نبود ... با رخصت یاری کردن سپاهی که دیگر سپاه نبود؛ تکه تکه پیکرهای سرخ بود، در زیر پایِ اسبهای کهر؛ و خورشید خورشید، فانوس سبز بود، بر فراز نیزههای شب.
... و سپاه دیگر سپاه نبود. سپاه یک تن بود؛ یک زن! و آن زن تو بودی؛ ایستاده بر گُرده صحرا؛ خیره در تقاشیِ بزرگ خدا؛ چشم در چشم خورشید ...
و تو ایستاده بودی به تماشای دشت؛ و خدا ایستاده بود به تماشای تو؛ و فرشتهها به تماشای آنچه نمیدیدند ...
صبح شد، و تو لب گشودی، و شیهه اسبهای پریشان و شیون دشت فروکش کرد. و تو لب گشودی: «مَا رَأَیْتُ إِلاَّ جَمیلاً» و خدا لب گشود: «فتبارک الله أحسن الخالقین ...» و فرشتهها به سجده فرود آمدند و هیچ نگفتند ...: «سبحانک ما علم لَنا إلاّ ما علَّمتَنا» و ابلیس هم هیچ نپرسید! ...
وارث کربلا
اکرم کامرانی اقدام
چشمانمان را از پس غبار قرون میگشاییم و هزاره رنجهایش را به سوگ مینشینیم، و میستاییم خاتون اشک را، بانوی کوفه را، مادرِ صبوری را و روحِ کربلا را؛ او را که اسطوره رنج
است و مقاومت، و اسیر دستانِ هزار کوفه خیانت؛ زینب را در فصلی، سرخ، کبود، سبز، در کوچههای تحقیر و تبعید، در لابهلای زنجیر و اسارت، با پیکر زخم خورده بر فراز واقعه ایستاد و وارث عطشهای کربلا شد و نگارنده غمهای عاشورا.
طنین فریاد نخلهای سوخته از شقاوت، و آفتابِ سر بریده از عداوت، به گوش میرسد:
بانوی غیرت، خواهر خورشید، زینب
مجموعه مردانگی در هیأتِ زن
باید خلاصه در سه معنا کرد و صفت
ماتم کشیدن، زخم دیدن، صبر کردن
بغضهای در گلویش را جرعه جرعه فرو کشید، و قطره قطره خویش را بر اندوه سوزانِ
کربلا بارید. داغ برادر، سنگ صبورش را ذوب کرد، آتشفشان شد و گدازه گدازه از سینهاش
جوشید و بر زبانش جاری شد و بر دارالاماره فرو ریخت. از ورایِ خاکستر خیمهها و جنون
نیزهها، فریاد شِکوه بر لبان دردناکش جاری ساخت: «لَیْتَ السَّماءُ تطابَقَتْ علی الارض ...». فریادهای عطشناک کربلا را میشنید، که:
من گفته نمیتوانم اندوهم را
یک بار دگر به خطبه بنشین زینب
از پسِ پرده حجاب، منطق آسمانیاش را در نطقی کوبنده سرود و زمزم ایمان از سنگ صبورش جوشید؛ معصومیت نگاهش، یزید را به مسخره گرفت و یزیدیان را محکوم کرد.
زینب! خیمه پایداریات هنوز پابرجاست و جامه صبوریات هنوز بر تن، در آن هنگام که تو بودی و کربلایی ماتم و دریایی غم؛ در آن هنگام که تو ماندی و فریادهای نینوا و خاکستر
خیمهها؛ قلبت شکسته بود مانند پهلوی مادر، زهرا علیهاالسلام؛ و تو مانند مرغکی در ساحلِ آرام و خونین کربلا، بیتاب از سکوت سرخِ صحرا، میان موجهای خون و جنون، بیپروا، تمام آسمان
را گریستی؛ فریاد خشم از گلوی حق برآوردی و بلندای حقیقت را بر ارتفاع زخم خورده زمین، - کربلا گنجاندی؛ بار غصه پشتت را رخم کرد و تو نشسته به نماز ایستادی ...
تو شیر زنِ دیار عاشورا و اندوه همیشه جاری کربلایی که «از عصر عاشورا تجلی کردی» تویی که با حدیث توفان، قلب یزیدیان را شوراندی و حادثه آفریدی، چونان کربلا.
یک روز تمام کوفیان میفهمند
روح تو و بوتراب همزاد همند
چشمانمان را از پس غبار قرون میگشاییم و هزاره رنجهایت را به سوگ مینشینیم و
ناباورانه، تو را میستاییم و رنجهایت را میسُراییم:
کجاست آن که بفهمد غم نگاهت را
دلم گرفته به یاد غریبیات امشب
هزار قافله دردم، بیا مرا دریاب
فدای صبر و شکیبایی تو ای زینب
ای دریای صبوری که آفاق خسته دلها را با آرامش آبی خویش تسلّی میبخشی! بر تو چه گذشت آن هنگام که ایستادن قلب زمان را از بالای گودی قتلگاه مینگریستی؟
بر تو چه گذشت آن هنگام که در لحظههای سرخ عاشورا، از گونههای به سرخی نشسته رقیه اشک میزدودی؟ بر تو چه گذشت آن هنگام که هفتاد و دو مسافر خورشید را بدرقه کردی؟ و آن هنگام که سکینه در کرشمه آسمانی نگاه تو، آرامش خویش را جستوجو کرد.
ای شکیب مجسم! اندوه بینهایت قلبت را در چادر سیاه خویش فرو بر؛ که رقیه تازه به خواب رفته است و امشب شام غربت غریبان است.
زینب! نمیدانم آن شب چگونه گذشت بر یتیمانی که هنوز چشم به راه پدر بودند؛ بر
کودکانی که آتش عطش خویش را با اشک فرو مینشاندند و به یاد تشنهها در زلالی آب، اشک
میریختند.
فردا روضه آسمانی تو شیطان را در قفس استخوانی وجدان به زنجیر میکشد. فردا واژهها در گفتار تو، خویش را گم میکنند و هر واژه که از لبهای خشکیدهات میتراوند، شیون جانسوز
قلبها را برمیانگیزد. فردا حادثه نگاران تاریخ، عاشورا را از خروش سهمگین فریاد تو
درخواهند یافت؛ و نقاشان، اندوه بیپایان عاشورا را از توفان آن کلمات خروشان تصویر
خواهند کرد.
آری! بغض نهفته در گلویت شعله بر آسمان احساس میزند. فرشتگان هنوز سر بر سینه
صبورت، درد خویش را فریاد میکنند و تو ای آینهدار مصیبت، بلور خانه اشکت را در خلوت صحرا لبریز مکن که قلب زمین منتظر بهانهای برای گریستن است.
حضرت علیاصغر علیهالسلام
پلک بر هم نگذار
حمیده رضایی
آتش از هر سو زبانه میکشد، خورشید کوچک میشود، آنقدر که در صفحه آسمان گم میشود. ابرها در هم میپیچند، خاک بوی خون میدهد، فرشتهها مصیبتی را که در برابر
چشمهایشان اتفاق میافتد، بر سر میکوبند و اشک میریزند. ستون هفت آسمان به لرزه میآید،
بال پرواز کبوتران قدرت گشوده شدن ندارد، هیچ دریچهای اینجا باز نیست جز به دوزخ.
دستهای شیطان در خاک ریشه میدواند، فرات، خون لختههای جگرش را موج میزند، و اندوهی عظیم بر شانه لرزان امواج میکشد.
خیمهها در آتش میسوزند و دود میشوند، بیابان در تف آه ملائک گُر میگیرد، و در دستان خورشید، بهاری نورس پر پر میشود؛ بهاری که عطش، جوانههایش را خشکانده است؛ بهاری که هنوز صدای گریهاش، آسمان و زمین را از اندوه، به هم میریزد؛ بهاری که هزاران پروانه بر پیکرش بال گستردهاند تا ظهر عاشورا پیکرش را آزار ندهد.
خون، قطره قطره بر خاک میچکد از گلوی تشنه بهاری که هنوز نشکفته است؛ بهاری که در راه رسیدن، تیر باران میشود. خون، قطره قطره بر خاک میچکد و هزاران شقایق سر برمیدارند
از خون گلوی بهار.
پلک بر هم نگذار که آسمان، وامدار گوشه چشم توست که به اشارهای در هم بپیچانیاش!
لبخند تو خلاصه خورشید است، خلاصه تابش، نگذار قطرات اشک، گونههایت را شیار بیندازد.
دستهایت شاخههای آسمان است که ستارهها بر آن آویزانند، بهار تویی، بهاری که در ظهر عاشورا پر پر شد؛ تشنه کامیات را فرات موج میزند، با اندوهی به عظمت شانههای خورشید.
این دشت از این پس، بوی بالهای سوخته میدهد، بوی حادثه، بوی اتفاقی که نباید.
قنداقهات را ملائک از کهکشانی به کهکشان دیگر بر سر دست میبرند. گاهواره آرامشت،
فراتر از آسمان بالا دست است. بالهای پروازت آماده است، بوی عروج میدهد.
میچکند از نگاهها، پنهان
اشکها، یادگار دریایند
آسمان هم به گریه میآید
وقتی از چشم «کودکی»، آیند
کودکی مانده در دل غربت
خفته امّا درون ویرانه
آن که روزی نگاه زیبایش
شد حدیث هزار پروانه
جرم او را کسی نمیدانست
جرم پروانه را نمیدانند
آنچه مردم شنیده میگویند
رسمِ جانانه را، نمیدانند
چشمها را گشوده، مینالید
در فضای غریبِ ویرانه
مثل شمعی که اشک میریزد
در سکوت حزینِ یک خانه
عمّه، این خانه، آسمان دارد؟!
آسمان را گرفت در آغوش
مثل یک عقده در گلو، افسرد!
آرزوی قشنگِ «بابا» هم!
در همان آخرین نگاهش، مُرد
حضرت قاسم علیهالسلام
نالههایش، اگرچه میگفتند:
«غربت خانه کرده بیتابش»
دور میزد درون تاریکی
لحظه لحظه، نگاه بیخوابش
جستوجوهای او، نشان میداد
انتظار کسی، به جان دارد!
سر به بالا گرفته، میپرسید:
یادگار برادر
محمد کامرانی اقدام
یادگار برادر بود و پاره جگر حسن علیهالسلام. شوقی شگفت در چشمهای شیدایش موج میزد. رنگ چشمهایش «اَحْلی مِنَ العسل» بود. سیمایش شکفتهتر از گل بود. با عاطفهتر از هر آغوشی،
عطشناک، رو در روی تنهایی عمو ایستاد و هیچ نگفت. فرات در آن طرفِ فتوت موج میزد و دریای وفا در این طرف حادثه، سر به زیر و عطشناک، تشنه یک جرعه نگاه رضایتمند حسین علیهالسلام بود.
«عمو جان تشنه خوناب تیغم
مکن از باده عشقت دریغم»
ص:116
نگاه حسین علیهالسلام بر قامت بالای قاسم دیری نپایید و چونان ابری بارور و بهاری، در ناگهانی از بغض شکفت و بارید. نگاه قاسم یادآور مدینه است و غربت اندوهبار کوچههای آن. نگاه قاسم
موجخیز است و با سیاهی در ستیز. نگاهی است ژرفتر از زخمهای عمیق تنهایی و غربت.
قاسم همچنان سر به زیر انداخته است و چشم انتظار لحظه تلاقی تبسّم و اشک است.
«از پشت آسمانتْ فلک میکند خطاب
کای به ز روی مَه، مَه روی زمین تویی
اینک این حسین علیهالسلام است که غرق در این همه زلالی و زیبایی، دست در آغوش تماشای قاسم میکند و زیبایی زیبنده او را مرور میکند.
زیبایی زیبنده قاسم را مرور میکند و با یک پلک زدن، به پس کوچههای مدینه میرسد، به لحظههای تنهایی برادر. نگاه حسین از بقیع میگذرد و در جوار روضه پیامبر صلیاللهعلیهوآله، خیمه میزند. به یاد میآورد زمانی را که بر شانههای پیامبر مینشست و غرق در لبخندهای معطر پیامبر میشد. حسین علیهالسلام، چشمهای خیس خود را که گشود، بیتابی قاسم را در آغوش خود یافت. کدامین اجازه میتواند رنگ شیرین چشمهای قاسم را از حسین علیهالسلام بگیرد؟
کدامین اجازه است که باید از دل حسین علیهالسلام بر زبانش جاری شود؟! که عشق، گذشتن از وابستگیها است، و سلوکی است بیتوقف. و حسین علیهالسلام سکوت کرد و سکوت، سکوتی که علامت رضایت است و نشانه دلتنگیهای ناگزیر.
سکوت، علامت رضایت است و رضایت حسین علیهالسلام سرمایه سعادت ابدی. قاسم که پاسخ را در سکوت عمو یافته بود، آسیمه سر، در آغوش حسین علیهالسلام شناور شد. چشم در چشم حسین علیهالسلام دوخت و با زبان بیزبانی، ایثار ماندگار عمو را ستود.
قاسم، این یادگار بهار زخمی برادر، لباس رزم به تن میکند. تا به بزم شوریدگان درآید. قاسم میرود، و با او رودی از نگاه حسین علیهالسلام جاری میشود. قاسم میرود، گویی دل و جان حسین علیهالسلام
میرود.
ای منظری که میروی از چشم تر بمان
در قاب چشم منتظرم یک نظر بمان
آفتاب روز عاشورا به سرخی کامل خود نزدیک میشود و آسمان با غزل بارانی خویش به
بدرقه قاسم
میشتابد. زخمها، آغوش خود را به پیشوازش میگشایند. تا چند لحظه بعد، قاسم
مهمان تبسّم عمو خواهد شد. حسین در آن سوی واقعه، لحظههای تماشایی و سرشار از تمنای
قاسم را مرور میکند، تمنایی که آتش بر دل حسین علیهالسلام میزند، تمنایی که:
«عمو جان تشنه خوناب تیغم
مکن از باده عشقت دریغم
سرم دارد هوای نیسواری
سرم را بر سر نی میگذاری
عمو جان گر به صف افتادهام من
چرا پس از قلم افتادهام من
بده جامی که دست افشان شوم من
به جشن تیغها مهمان شوم من
و حسین علیهالسلام برخاست و دید که انتظار، در چشم منتظر قاسم موج میزند. و زمان آن رسیده بود که شربت شهادت را بر کام قاسم ریزد.
حرّ بن یزید ریاحی
سلامها سر به زیر حرّ
محمد کامرانی اقدام
چرخی زد و شمشیر را دایره کرد. چرخید و چرخید و چرخید. با شتاب از خویشتن برون زد؛ خالی از خویش شد و تهی از حضور پریشان و آشفتهاش. گریزان از خویش، پندارهای پوچ و پریشان را چون غباری پشت سر نهاد و رو در روی آفتاب، تمام شرمساری و پشیمانیاش را به
خاک افتاد. حادثه در آستانه اتفاقی تازهتر از خون رگهای غیرت حرّ بود. حادثه در تماس
تبسمهای حسین علیهالسلام و اشکهای حر، سرشار از شکوه شده بود. حادثه، چشم به راه یک اتفاق بارانی بود. نگاه حسین علیهالسلام چونان آفتاب، بر نگاه جاری حرّ تابید. حرّ بیقرار و بیتاب، سر به زیر انداخت که آیا از این هزار توی شرمساری مرا توان گریزی هست؟!
آیا از این همه بیقراری، به اندازه یک لبخند مهربانی، سهم من خواهد شد؟!
در اندیشه «آیا»ی دوبارهای بود که شکفتن شانههای خوش را در ناگهانی از گل و لبخند احساس کرد. هنوز به خویش نیامده بود که حسین علیهالسلام، مهربانی خویش را به او بارید.
حر هنوز باور نکرده بود که عاشق شده است!
حر هنوز باور نکرده بود که سرافراز شده است!
حر هنوز باور نکرده بود که غرق در آغوش مواج حسین علیهالسلام شده است!
آفتاب روز عاشورا در امواج حرارت جنون بود، و شمشیر برهنه حرّ، چونان آینهای زلال و صیقل خورده، غیرت خروشان حرّ را به سماع برخاسته بود.
آفتاب روز عاشورا در اوج حرارت جنون بود و فرات، سرشار از نگاه سرشار حرّ.
تشییع وجدان خاموش
محمد کامرانی اقدام
خاطرهاش را خاطره لحظهای که آب را بر روی حسین علیهالسلام بست، میآزرد و بغضش را لجوجی اشکهای بیتابش میفشرد. بیتاب بود و بیقرار، به خویش میاندیشید که کدام احساس و کدام واژه به استقبال تشییع وجدان خاموشش خواهد آمد. به فرات مینگریست، به
پیام متلاطمی که آتش در دلش برپا کرده بود و او را به سوی خیمه حسین علیهالسلام میخواند. هنوز تلخ
کامی خویش را در آینه اشک مینگریست و میگریست. سر تا پای خود را مرور کرد، جز نگاهی
خشدار و تصویری زنگار گرفته در آینه حضور خویش نیافت. سر تا پا غرق عرق شرم بود و پا تا به سر پشیمانی. به آن طرف خیمهگاه نگریست. به لبخندهای تشنه حسین علیهالسلام که منتظر سلامهای
سر به زیر حرّ بود. تلاطم تردید بر سینهاش پای میکوبید و او را به کنارههای آرامش آغوشش حسین علیهالسلام میخواند. شعاع آفتاب، چونان نیزههایی سرخ، از زره ضخیم زینهار دارش بر تنش میخلید و زخم و داغی را که در کنار فرات، بر قلب شکسته حسین علیهالسلام زده بود، به یادش
میآورد. به پشت سر خود نگاه کرد، یک عمر جوانمردی و آزادگیاش را فرات با خویش برده بود.
به حال خویش نگریست و گریست؛ سرمایه یک عمر را، به لحظهای غفلت، بر باد رفته میدید.
مزمهای زلالتر از فرات بر لبانش جاری شد که:
«یک رکعت دل پای خم باده نشستن
بهتر که همه عمر به سجاده نشستن!
چرخی بزن ای مست که این جرم بزرگی است
در مجلس شور و طب و باده نشستن
فصل سفر سرخ که گویند رسیده است
تا کی دو دل و خسته لب جاده نشستن
از خویشتن خویش طلوعی کن و برخیز
ننگ است برای چو تو آزاده نشستن
یک یا علی علیهالسلام ای مرد فقط فاصله دارند
آماده به پا بودن و آماده نشستن»
حُر
امیر خوش نظر
آرام آرام از لشکر سیاهی کناره میگرفت و به سوی وادی نور پیش میرفت. مصمّم، امّا خجلت زده، در این اندیشه که آیا فرزند فاطمه علیهاالسلام او را میپذیرد؟ و اگر نپذیرد، بر کدامین سو راه در پیش گیرد؟ میرفت و دستار از سر باز میکرد تا شرم چهرهاش را بپوشاند؛ امّا نگاه مضطربش را چه کند؟! چشمهایش را بست: «خدایا! ای خدای توبهپذیر!»
گویی، نه مرکب، که جذبه الهی او را میکشید، کششی از جنس آتش طور.
فصلی میان او و دیگر کوفیانِ در بند بنیامیه بود که به جُرگه آزادگان پیوندش میداد؛ او هم حُرّ بود و از هر دو جهان آزاد و هم بنده عشق.
این چند دقیقه راه، از اردوگاه اموی تا حَرم حسینی، یک عمر، سلوک بود و یک عالم، سیْر. شمیم بهشت به مشام جانش رسید. به وادی ایمن وارد شده بود، از حضیض خودخواهی به درآمده بود و به اوج خدا خواهی
برآمده بود. بر خود نهیب زد: «حُرّ! تو اکنون به حَرَم قدس حسین وارد شدی؛ از آنچه رنگ تعلق پذیرد، خویشتن را آزاد کن».
و چه بدبخت بود «هرثمه فرزند سلیم» که عُذر آورد: «ای حسین! من زن و فرزند خویش باز
نهادهام و بر آنان از گزند پسر زیاد، بیمناکم.»
و هرثمه عافیت طلبانه گفت: «نه با توام و نه بر تو». و چه بزرگ بود حسین علیهالسلام که فرمود: «اکنون از این میدان شتابان بگریز که سوگند به او که جان حسین علیهالسلام در دست اوست، هیچ کس نیست که امروز تماشاگر کشته شدن ما باشد و به یاریمان نشتابد، مگر اینکه خدا او را در دوزخ افکند». و او به سوی چند صباح، سر در سایه شوم اموی بردن، گریخت.
حُرّ به دیدار مولا واصل میشد؛ امّا دیده بر زمین دوخته بود و سر به زیر انداخته: «من ... من حُر، پسر یزید ریاحی هستم؛ همو که ... اول بار راه بر تو بست و دل کودکانت را شکست، اکنون به پوزش خواستن آمدهام، آیا ... مرا بازگشتی هست؟»
یک آن نگاهش با نگاه امام علیهالسلام تلاقی کرد. چشمهای مولا نجیب بود و مهربان. گویی حسین علیهالسلام به انتظار او بوده است. لبهای خشک امام علیهالسلام به سخن باز شد و جان تشنه حُر را سیراب از زلالِ رحمت الهی کرد: «آری، پروردگار آنان را که به سوی او بازگردند، میپذیرد».
چه شیرین و سبک بود آن احساس که با ترنّم این کلامِ روحفزا در رگهای ملتهب حرّ دوید و او را به وجد آورد! بگذار تیغها او را در برگیرند و تکّه تکّهاش کنند. بگذار سینه مالامال از محبت حسینیاش را دشنههای کینه اموی بدرند. چه باک! این جان و هزاران چون این جان، فدای
حسین علیهالسلام.
و مولایش رخصت رفتن داد. چنان بر مرکب تاخت زد که گویی به دروازه بهشت میتازد و خوف آن دارد که راه آسمان را به رویش ببندند. لختی در برابر سپاه تبهکاران ایستاد:
«ای کوفیانِ مادر به عزا نشسته! ای خیانت پیشگان رسوا! حسین را به خود خواندید و به یارایاش امید دارید و اکنون دست از او کشیده و به رویش درآمدهاید؟! بر او چون ددان حلقه زدهاید و آب فرات را که یهود و نصارا و مجوس از آن مینوشند و سگان و خوکان در آن
میغلطند، بر او و خاندان پاکش حرام کردهاید؟! چه بد، حق محمد صلیاللهعلیهوآله را درباره فرزندان او به جای آوردید! خدای، در روز عطشناکی، سیرابتان نکناد!»
امّا باران تیرهاشان بر سرش فرود آمد. اندکی به سوی خیام حَرم عقب نشست و بار دیگر رجز خوان به سویشان حمله بُرد:
منم حُر جنگآور صف شکن
که راهست یارای بازوی من؟
به یاری فرزند خیر النّسا
زنم تیغ بر گردن اشقیا
و چنان بر فوج دشمن میزد که شهابی به سینه شب. چندی کارزار کرد و چندی از تیره روزان به خاک افکنده از نَفَس افتاده بود که گروه نامردان در میانش گرفت و آماج تیر و نیزه و سنانش ساخت. خشنود، با خود میاندیشید که «تمام دردها و زخمها را به تن خریدارم تا مولایم حسین را شرط جانبازی به جای آرم.
گرگها، نیمه جان رهایش کردند، نفسهایش به شماره افتاده بود. میدانست تا دمی دیگر روحش قالب تهی خواهد کرد. از هر جای تنش زخمی دهان باز کرده بود و به مرگ میخندید.
سعادتمندم اگر باری دیگر چشمان مهربانش را ببینم». ضرب آهنگِ با وقارِ گامهایی را شنید که به سویش میآمد. چشم باز کرد حسین علیهالسلام را دید که بر بالینش نشسته و سرش را به دامن گرفته تا زخمش را با پارچهای ببندد. امام، حرّ را از کوثر تولاّی خویش چنین لبریز کرد:
«خدایت رحمت کناد ای حرّ! تو آزادهای چونان که مادرت نامید. گوارایت باد شربت شهادت در برابر خاندان پاک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله».
نگاه شکرگزارش را به چشمان آقایش دوخت؛ گو اینکه میگوید: «آقای من! رسم آقای تمام کردی که بر بالینم آمدی». میخواست، امّا نفسش برنیامد که بگوید «جانم هزار بار فدای تو، یا اباعبداللّه».
عَمروبن جُناده
یازدهمین بهار سرخ
سید علیاصغر موسوی
نهال قامتش را بهار، تنها یازده بار به تماشا نشسته بود؛ اما خورشید به تابندگی جبینش رشک میبرد.
هر روز برای رسیدن به برومندی و جوانی، مشق شمشیر میکرد و تمرین محبّت. هم مادر،
عاشق او بود، هم او عاشق مادر، به اندازهای عشق در وجودشان جاری بود که روزگار به آن همه عطوفت و مهر، رشک میبرد و خزان ناجوانمرد، حسادتش را با شمشیر کین در کمین نشسته بود
تا زخم جدایی بر پیکرشان بنوازد. آفتاب عاشورا کم کم به نیمه آسمان میرسید؛ مادر و فرزند، گویی از نگاه هم جدایی را خوانده بودند. دل کندن از نگاه یکدیگر سخت شده بود؛ امّا، منادی «منای کربلا» قرعه عاشقانگی را این بار به نامِ «عمروبن جناده انصاری» رحمهالله زده بود؛ کودکی که بزرگی نامش، خردسالیاش را پوشانده بود.
او برای جنگیدن نمیرفت که رسالت سفیر لحظههای زیبایی شهادت، نشان دادن عظمت
عشق، بود؛ عشق به جلوهزار وصال دوست؛ عشق به آرمان آسمانی ثارالله علیهالسلام! خنجر جدایی، ناجوانمردانه، رشته امید مادر را بُرید و آسمان با اندوهِ تمام، «مرثیه شهادت» را زمزمه کرد:
هدیه شد دسته گلی از همه گلها، خوشتر
به سزاوارترین مادر عاشورایی
آتشین، سرخ، که خورشید ز خلوتگاهش
با تبسّم نظری کرد بر آن زیبایی
مادر، آن هدیه به میدان شهادت پس داد
گفت: از آنچه که دلتنگ شوم، دل کندم
من که پرواز پسر، در دل توفان دیدم
لنگر عشق خود از دامن ساحل، کندم
یازده سال، به پرواز پسر، اندیشید
تا مگر اوج بگیرد، برود بالاتر
مثل آزادهترین سَروْ، به بیهمتایی
«عمرو» او جلوهکنان قد بکشد زیباتر
فارغ از دغدغه کودکیاش، مردی شد
رفت تا مثل پدر او به سعادت برسد
عشق مادر، سببِ عشق خداوندی شد
رفت تا تشنه به دریای شهادت برسد
صحنه اوج پسر، آه، عجب زیبا بود!
موج زد در دل مادر، غم و شادی باهم
گفت: مادر به فدای تو، عزیزم، ای کاش!
وقت جان کندن تو، من به کنارت بودم!
عمرو؛ ای تکامل عشق الهی در نگاه مادر، ای دل انگیزترین تصویر عاشورایی!
گوارایت باد! شربت شهادتی که در جوار سقای کربلا و خورشید حقیقت فروز دریای هستی - حضرت سیّدالشهداء علیهالسلام - نوشیدی!
شفاعت دستان آسمانی و دیدگان آفتابیات را در قیامت از ما دریغ مدار!
عابس بن ابی شبیب
از سماع تا شهادت
سید علیاصغر موسوی
گویی جذبه عشق، چنان شور در او انگیخته که جز «وصال» اندیشهای ندارد! آری وصال! وصال دوست! آن هم در جوار کسی که عشق از آیینه جمالش پرتو میگیرد و خورشید، بر آستانش خاکساری میکند.
اینک، گاه جانبازی است؛ جانبازی در راه عشق؛ در راه طلب؛ در راه رسیدن به «غایَةَ آمالِ العارِفین». سر از پا نمیشناسند، این صوفیِ عاشورای عشق.
نیازی به طور و تجلّی ندارد که او غرق شهود تماشاست. «خُود» از سر وا میگیرد و زره از تن؛ سبکبال و مطمئن، رو به مسلخ عشق میکند و چشم ناباوران، چنبره بر بهت میزند:
چشمها حلقه زده، دل به تپش افتاده
آن جوانمرد، مگر باز، دل از کف داده؟
زره از تن به در آورده و خود از سرِ خود
یک نفر نیست بگوید: چه شدهست، آزاده؟!
رسم میدان نپسندد، که بیفشانی زلف
هیچ کس، حلقه چنین از دل غم، نگشاده
میبری زَهره دلهای پریشان، هر دم
میشوی زخمهترین، نغمه هر دلداده
... آه از آن لحظه، که در آینه شب دیدم
تاری از حلقه آن، دست کسی، افتاده
نعره پرداز لحظههای سترگ عشق، آتشفشانی از غیرت میشود و میدان را عرصهگاهِ بروز
«مردانگی» میکند.
جذبه عشق، هنگامهای دیگر برافروخته است. شعله عشق به ولایت، عشق به آرمانهای
آسمانی علی علیهالسلام و زهرا علیهاالسلام، و عشق به صداقت آموزگار مکتب عاشورا، در دلش زبانه میکشد و گامهایش را برای جانفشانی محکم میکند.
مصاف، مصافِ مردانه «عابس» با اهریمنان کوفی و شامی است؛ یک تن در مقابل بیشمار
مردمانِ دون و پست و نژند که مثل اشباح و ارواح خبیثه شیاطین، در هم میلولند. مصاف، مصافِ
صاعقهای از ایمان با ابرهای تیره جهل است؛ مصاف کسی که برای گذشتن از مرز تعلّق، ثانیه
شماری میکند و «سعادت» خود را در صفای «شهادت» میبیند. صفای رفتن به میخانه که یک
جرعه از شربت لایزالیاش، تمام عیشهای دنیا و آخرت را کفایت میکند.
گلچرخ زنان به سماع عاشقانهاش میپردازد؛ میچرخد و میچرخد ... و آخرین غزلهای وداع از زندگی را با پیکری خونین، میسراید. اینک در آغاز تولّدی دیگر، پایان زخمها فرا رسیده است. خنجر اهریمن به زیر گلویش بوسه میزند و آخرین تبسّم عاشقانگی، بر لبانش نقش میبندد.
... نسیم آرامی وزیدن میگیرد و تارهای خونین گیسوانش، آرام آرام به «سماع روحانی»
ادامه میدهند:
وقت آن آمد، که من عریان شوم
جسم بگذارم، سراسر، جان شوم
همسر شهید وهب بن عبدالله
مجنونترین لیلی
سید علیاصغر موسوی
مجنونترین لیلیِ صحرای نینوا بود؛ با دلی سرشار از عشق. گویی عشق لحظه به لحظه در وجودش تکثیر میشد. دلش، گاه در گرو محبت بود، گاه در گرو عشق؛ محبت وصفناپذیر
«وهب»؛ و عشقی فراتر از تمام محبتها، به شهادت! به تنها آرزویی که مردان خدا، همیشه انتظارش را میکشیدند. او عاشق شهادت بود تا از کوفه و مردمان بیوفایش، به کانون مهر و وفاداری پرواز کند و همجواری فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله را برگزیند.
نگاهش معطوف میدان، و دلش معطوف عشق یزدان بود. وهب را میدید که عاشقانه بال و پر از شعله عشق افروخته است و لحظه به لحظه به محراب وصال نزدیک میشود.
آشوب دل، قرار از او گرفته بود، دیگر مجالی برای ماندن نمیدید، آسیمه سر خود را به بالین پروانه نیمجانِ شمع وجود حسین رسانید و تمام محبتش را در نگاه عاشقانهاش ریخت و با
همراهی اشک، نجوایی آرام آغاز کرد:
چگونه زین گل رعنا، دو چشم برادرم
که هم بهار نگاه است و هم خزانِ نگاه؟!
موسیقی مهر، آهنگ دلنواز عشق مینواخت و آسمان به آرامش واپسین «وهب و همسر مهربانش» میاندیشید. اهریمنان تیره روز با آن چشمهای آتشین، تاب تماشای عشق را و زیبایی را نداشتند. دست پلید اهریمن بالا رفت و... پروانگان چلچراغ حقیقت، آغوش نیاز به ناز شهادت گشودند!
رفت و آغوش، به آغوش تماشا وا کرد
در دل حادثه فریاد زنان، غوغا کرد
پیکر زخمی خود را به تماشا سوزاند
مثل ققنوس، که آغوش به آتش واکرد
سخن از وحدت محضی است، که در یک توفان
قطره کوچید و شتابان سفر دریا کرد
صحبت از یک زنِ دریا دل دریا روح است
که به همراهی همسر، گذر از صحرا کرد
قدرت عشق، چنان مرحلهای ساخته بود
لیلی غرق جنون، فرصت حق، پیدا کرد
همسر خوب وهب، طاقت پاییز نداشت
سهم آیینه خود، وسعت عاشورا کرد
سلام بر تو، ای بانوی شهید! سلام بر تو و صداقت خونین نگاهت!
سلام بر تو و عظمتِ شهادتت که سرشار از عظمت آسمانی «عاشورا» بود!
سلام بر تو و لحظهای که در جوار میوه دل طه، زهره زهرا علیهاالسلام و زینب کبری علیهاالسلام، رهسپار بهشت رضوان خواهی شد!
گوارای لحظههای عاشوراییات «کوثر» عشق؛ ای خاتونِ عشق و شهادت!
دفن اجساد شهدای کربلا
این متن را با تأخیر نوشتهام!
مهدی میچانی فراهانی
با من اگر اندکی همنوا شوید و کفش تخیّل به پای کنید و با توشه ارادت و عشق، پابهپای کلماتم، به راه بیفتید، چند سطری که بپیمایید و از رودها و جنگلها و صحراها که بگذرید، آن سوی فرات، به ناگاه خود را در آغاز صحرایی میبینید، خشک و داغ؛ گویی فرات هزاران فرسنگ دورتر جاری است. همراه متن من از تپّههای کم ارتفاع شنی بالا میآیید. انعکاس
چشمسوزِ خورشید، هر دو چشم شما را، ناخودآگاه، نیمه بسته میکند؛ امّا دست را که بالای
چشمها بگیرید، به لحظهای ناگهان، هر دو چشم شما از هم میدرند از تصویرِ صحنهای که مثل تیری زهرآگین، به چشمان شما شلیک میشود.
حیرت شما را متن من، دیگر نمیتواند به تصویر بکشد که این سطور، خود، حیران، به فاجعه چشم دوختهاند. آنچه میبینید خیمههای نیم سوخته و خاکستر شده است، خون است؛ اما نه
قطره قطره، که برکه برکه، از پیکری که در کنارش فرو افتاده است. پیکری که حتّی در هبه خون خود بخل نورزیده است و تا آخرین جرعه رگانش را به پای درخت ایمان و حماسهاش فرو چکانده است. چهره این پیکر را هرگز نخواهید دید؛ چرا که سرش بر روی نیزهها همراه
کاروان اسیران راهی شده است. خون از چشمه چشمانتان میجوشد و پیش از آن که برکه خشکیده را جانی ببخشد، در خاک فرو مکیده میشود.
سوار کلماتم، پیشتر بیایید. بیرقی افتاده، در مشتی همچنان بسته. مشتی متّصل به دستی بدونِ پیکر. این کیست که حتی دست فرو افتادهاش، بیرق ایمانش را رها نکرده است؟
پیشتر میرویم. تصویر دهها نیزه که همچنان عمود، فرو رفته بر سینهای ماندهاند. تصویر تیرهای شکسته که در گردنها فرو رفتهاند. تصویر مقطّع حنجرهها که هنوز خون تازه از آنها میچکد. دیگر کاری از چشمه جوشان چشم شما برنمیآید. دیر رسیدهایم. این متن را دو روز
با تأخیر نوشتهام. حالا تنها چیزی که باقی است، یک دشت سرخ، هفتاد و دو پیکر بخشنده که حتی سرهای خویش را به نیزهها هبه کردهاند و یک کاروان اسیر است که حالا دیگر زنگ شترانش را هم نمیتوان شنید.
در ورای همه این تصویرهای هولناک، تنها یک خاطره، آری، یک خاطره سرخ، روشنی یک جاده را از دور پیش چشمانمان مینشاند. جادهای که برای آشکار شدنش، باید این خاطره سرخ، رقم میخورد.
اینک کفشهای تخیّل را از پاها بیرون کنید تا دیگر نه بر دوش کلمات من، بلکه سوار بر بالهای عشق و ایمان، همراه همبال گشاییم به سمت آن جاده روشن. بیشک این تنها چیزی
است که اسطورههای این صحرا از ما میخواهند.
پَر که میکشیم، لحظهای سر برمیگردانم. در آن دشتِ ساکت و ماتم گرفته، اینک مردانی را میبینم که آرامگاهانی را مهیّا میکنند. در میانه ایشان مردی روشن - آخرین بازمانده عاشورا - بر پیکر شهید بزرگ نماز میگذارد.
دوباره کلماتم را میفرستم تا سطر سطر، زانو بزنند کنار آرامگاههای بزرگ و به زیارتِ حرف به حرف، آنقدر بگریند تا کاغذم دوباره کاملاً سفید شود.
مرکز منظومه جهان
محمد سعید میرزایی
وقتی به مقتل، آن شه توفانْ سوار شد
هفت آسمان به گرده توفان، سوار شد
هنگام ثبت واقعه چشم خدا گریست
دست فرشته نیز به لرزش دچار شد
وقتی که تاخت اسب قیامت غبار او
دنیا به رنگ آینهای در غبار شد
در خود ز گریه چاه جهنّم خراب شد
آیینه بهشت، ترک خورد و تار شد
آن سر، که بود مرکز منظومه جهان
آن سر، که اختران فلک را مدار شد
دیروز، روی دامن زهرا به خواب رفت
فردا به چوب نیزه شکفت و انار شد
خورشید، در قیاس چنان غرق خون سری
فانوس گل در آینه زار بهار شد ...
شهادتین
محمد سعید میرزایی
قلم زدند به خون سر بریده تو
فرشتگان نگارنده جریده تو
شب از دعای درختان روشن ملکوت
گذشت، کفترِ آهِ به خون تپیده تو
شب از دعای تو خون شد، وصیّتت را هم
چکید خون تو، بر کاغذ سپیده تو
دوید خون تو تا ظهر، ظهر خونین شد
پس آفتاب گذشت از سر بریده تو
و ظهر بود و مفاتیح غیبی باران
زمان چیدن گلهای برگزیده تو
صلات ظهر درختی شدی، اذان گفتی
شهادتین تو، خونِ به لب رسیده تو
صلات ظهر، درختی شدی، به خاک افتاد
سر بریده تو، میوه رسیده تو
و خونِ تو، که گلوبند ارغوانی شد
برای یاس کبود گلو بریده تو
و شب که شد، سر زد، ماهِ منبعث، خونین
به شام غربت تنها گلِ نچیده تو
ظهور رایت سبز تو را درختانند
به روی خاک، علامات قد کشیده تو
همان بهار که شاید دوباره میجوشد
ز ننگهای زمین، خونِ آرمیده تو.
از تاول پاهاش خون میریخت
ابراهیم قبله آرباطان
وقتی که میخندید، از لبهاش خون میریخت
از بازوان کوچک و زیباش خون میریخت
میساخت در رویای خود، دریا و باران را
باران نمیبارید و بر دریاش خون میریخت
میدید، بابای خودش را یکّه و تنها
از زخم زخمِ پیکر باباش خون میریخت
میخواست اصلاً لج کند، تا شام بگریزد
هر یک قدم، از تاول پاهاش خون میریخت
با دستهای کوچکاش، هر دم دعا میکرد:
«از آسمان کربلا، ای کاش خون میریخت»
تا گریه میکرد از دو چشماش سیل جاری بود
وقتی که میخندید، از لبهاش خون میریخت
بوی پیراهن در آب
محمد کامرانی اقدام
ماه جاری کرده چشمان تو را روشن در آب
رو به نخلستان باقی مانده از شیون در آب
چیست این فریاد، آیا این صدای فاطمه است
اینکه حل کرده است در خون بوی پیراهن در آب
زیر لب میگفت زینب با برادر این چنین
یا تو در آتش شناور گشتهای یا من در آب
لحظهای تأخیر کن تا بار دیگر بو کنم
دسته گلهایی که خواهی داد از دامن در آب
آسمان، این بغضِ جا مانده در اندوه نجف
گاه میزد تن در آتش، گاه میزد تن در آب
تشنه بود و شمع گونه از سرِ خود میگذشت
تا بیابد از درون خویش یک روزن در آب
روی خاک از خنجر سرخش قناری میچکید
در نگاه او شناور بود یک گلشن در آب
شعله شعله میگذشت از چشم او تصویری از
ذرههای زخمیاش در حال رقصیدن در آب
آب نه، آتش نه، زخمش طاقت او را نداشت
بس که خونِ گل فرو میریخت از دامن در آب
جز شرشر آب مشک چیزی نشیند
جز چشم به خون نشسته خویش ندید
آن لحظه که مشک، گریه را پایان داد
با دست بریده، از خودش دست برید
لب تشنه برون شده است دریا ز فرات
او آمده دست خالی امّا ز فرات
پیداست ز حنجرش که در اوج عطش
نوشیده فقط کمی از آواز فرات
محمد کامرانی اقدام
خبری از قصرهای باشکوهتان نیست
خبری از حکومت پایدارتان نیست
خبری از تخت پادشاهیتان نیست
کجاست ستونهای مرمری درالخلافه؟
کجاست تاج پادشاهی کوفه و شام؟
کجاست اسبان و شتران و خنجرهاتان؟
کجاست انبوه سپاهتان؟
برق شمشیرهاتان چه شد؟
زخم زنجیرهاتان چه شد؟
نیش تازیانههاتان چه شد؟
خندههای مستانهتان کجا رفت؟
نیشخندهای هموارتان کجا رفت؟
... و خداوند کافران را مهلت نمیدهد ...
گورهایتان را زمین نپذیرفت
کاخهایتان را نفرینها ویران کرد
پادشاهیتان را مرگ درهم پیچید
تاجهایتان را توفان انتقام درهم شکست
بوی مردار گرفت قصرهاتان که آوار شدند
ستونهای مرمری و تالارهای آینهتان تلّی از خاک شد
خبری از بنی امیه نیست
خبری از یزید نیست
خبری از خولی و شمر نیست
زمین، نام و یاد کاروان حسین علیهالسلام را زنده کرد
زمین، سربلند، خاطره فرات را جاودانه کرد
زمین تولد آفتاب عاشورای حسینی را به قنوت ایستاد
زمین گلدستههای کربلا و شام را در آغوش گرفت
اندوهتان باد!
ای چشمهای حریص خلافت
ای مردان کوردل شکنجه
ای زبانهای طعنه و تهمت
شمر بن ذیالجوشن
سیاهترین وسوسه انسان
محمد کامرانی اقدام
در سایه سیاهش، خفاشان آویخته به آشفتگی موج میزنند و در نگاه نفرت انگیزش کوفه دف میزند و شام میرقصد. نامش شمر است، شیر خورده از پستان عداوت. نامش شمر است و شقاوت، شهرتش. خرقه خیانت بر تن دارد و فتنهای خفته در دل. قلبش به تیرگی شبهای تار
است و چشمش به سرخی شعلههای شرربار. حسین را میشناسد و با علی آشناست؛ امّا نه حسین را میفهمد و نه علی را.
چشمش همیشه دوخته به خونهای ریخته است و دستش همواره در چاک زخمهای شکافته. در هیچ درختی ریشه نکرده است و در هیچ لحظهای جز لحظه خیانت نشکفته است. نه
خود را میشناسد و نه خدای خود را. در هفت آسمان هیچ ستارهای به چشمهایِ خاموش و عصیانگرش رو نمیکند و هیچ کبوتری در حوالیاش پرواز نمیکند.
گلها از نگاهش پژمرده میشوند و لحظهها در حضورش افسرده، هیچ حُسنی در او جوانه نزده است و هیچ باوری به جز خون در رگانش ندویده است. شمر، وسوسه سرخ خنجر است و انگیزه و جرأت خیانت.
شمر، حقارت در هم ریختهای است که تنها دل خوشیاش خم شدن و خموشی در برابر شمشیر یزید است. شمر، تنگترین نگاه نفرت است و حریصترین حوصله سر رفته فتنهها.
شمر، غایت سیاهی است و آخر پلیدی. شمر عین حقارت است، حقارت در برابر حقیقت دامنهدار حسین. شمر، لحظهای است که باید آن را با تمام خنجرها، در آتش شیون آب کرد. شمر، سیاهترین وسوسه انسان ست.
دستهایت را زنده به گور کن!
نزهت بادی
دستهایت را زنده به گور کن
ولی بدان
که چیزی از خاک گور تو نخواهد رویید.
حتی اگر همه آبهای فرات را به پایش جاری کنی!
من تبر نیستم
که اگر بودم
با دستهایت همانی میکردم
که با درختان بی ثمر میکنند!
نگاه کن
دستهایت را میگویم
ببین که چهقدر بی ریشهاند!
بیهوده صورت خاک را با ناخنهایت چنگ مزن
خاک، دستهایت را نخواهد پذیرفت!
شکایت نمیکنم
اما آیا کسی نیست که به من بگوید
چرا تقدیر من باید در دستان تو باشد؟
چه بی چراغ و به ناروا
راه بر عبور آواز حنجره خورشید بستی،
با من!!
به که بگویم که من غلاف نشین کمر تو بودم،
دست و پای بسته،
بی آنکه بتوان راه گریزی یافت.
آه! چرا من - اولاد آب و آتش -
باید در ملازمت مردی باشم که از خاک هم پستتر است؟
جه میشد
که سرنوشت مرا با دستان حضرت ثاراللّه علیهالسلام گره میزد!
شنیدی چه گفتم؟
خون خدا!... خون خدا که به تیغ من بر زمین ریخته شد.
وای بر من!
که افسار سرنوشتم در دستان تو به بازی گرفته شد، و من در ناخواستهترین انتخابم، آلوده
اندیشه پلید تو گشتم.
یادت میآید
آخرین نگاه مظلومانهاش را
که آهن دلم را آب کرد
اما دست تو را نلرزاند
و تو،
با من
عشق را سر بُریدی!
اینک
با پای خویش
به سوی آتش خواهم رفت!
تا ننگ دستان جهنمی تو
از تقدیر من پاک شود.
تو باور نکن
اما من عاشقم!
و پسر فاطمه علیهاالسلام گناه عاشقان را میبخشد!
دست هایت را زنده به گور کن
اما بدان
که چیزی از خاک گور تو نخواهد رسید.
عمر ابن سعد
«فقط به خاطر یک خوشه گندم»
نزهت بادی
ای کاش میتوانستی
از عمق سیاهچال چشمانت،
گندمزاری را ببینی
که چگونه برکت از خوشههای آن پر کشیده است!
من نفرین شده یک معامله شومم!
نگاه کن
پیش رویت، رقص خوشههای طلایی من است،
که دل تو را به دست افشانی و پایکوبی کشانده
و پشت سرت، خورشیدِ به کسوف نشستهای که، در هجوم ابرهای سیاه لشکرت تنها مانده.
و خورشید را پشت سر نهادی!
آب را میبندی
به روی زرد و عطشناک کودکان آفتاب!
رضایت میدهی
«که خدا نسل تو را قطع کند و هیچ کاری را بر تو مبارک نگرداند
که قرابت حسین علیهالسلام را با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نادیده گرفتی»
و داغ علی اکبر را بر دلش نشاندی!
تیر سه شعبه در کمان حرمله مینهی
و میبینی
که هیچ قطره خونی به زمین باز نمیگردد!
لشکرت را در هجوم به خیمههای داغدیده
نوید بهشت میدهی!
با نگاهت،
شمر را تا مقتل حسین علیهالسلام بدرقه میکنی
و به استقبال سر بریده بر بالای نی میروی!
اسبان تازه نفس را
در گناه خویش،
جرمی دیگر میبخشی!
در مقابل تیر خشم نگاه دختر شیر خدا
از پا میافتی و گریه میکنی!
میبینی که حصیر کهنه، از زیر تن تبدار حجت خدا میکشند،
و گوشواره از گوش پاره
و خلخال از پای سوخته
به غنیمت میبرند،
و گهواره به آتش میکشند،
و دست و پای تازیانه خورده، به زنجیر میبندند،
و هلهله میکشند و میخندند و میرقصند و...
و تو را امیر گناهان خویش مینامند.
و تو سکوت میکنی
فقط بهخاطر گشت و گذار در گندمزاری!
ولی بدان
که تو را از من خیری نخواهد رسید.
من آغشتهام به خون و اشک!
عمر سعد!
نگاه کن
به پیش رویت،
گندمزارهای رؤیای شوم تو آتش گرفتهاند
و آن سری که بر نیزه
در کوچههای کوفه
هدف سنگ کودکان شده است،
سر مردی است که میخواست دروازههای شهر ری را به نام خود فتح کند
اما در کوچه بن بست آرزویش گم شد.
چیزی نخواهد گذشت
که مختار، نفرین امام را
برای تو به تعبیر خواهد نشاند.
رود: مغرور و سرکش، فرو خفته در باور ناآرام خویش؛ به سمت افقهای ناآشنا، جاری! و آب: مثل لهجه شامیان، ناآشنای ناآشنا با زبان پرندین صبح! فاصله به فاصله، نیزههای قد برافراشته، برابر احساس آبی آسمان، خودنمایی میکنند و کمی پایینتر، صورتکهای خشونت
و جهل، رذالت و طمع، حماقت و خشم، به قهقهه نکبتبار فرماندههان چشم دوختهاند.
نبردی در راه است، نبردی که این قوم در آن، «آب» را به بهای «خون» خواهد فروخت. نبردی که تیرگیاش آسمان را به عزای «خورشید» خواهد نشاند. نبردی که شقاوتش، برای همیشه زمین
را دچار نفرین ستارگان خواهد کرد. فاصله به فاصله غبار است و پای کوبیِ اسبان مست از باده خودخواه که مثل صاحبشان مستشان، در تیرگی غبار جهالت و خودبینی، دست و پا میزنند. گویی رود نیز، دچار شکّ اینان شده است؛ در تردید میان ماندن و رفتن!
نگاه آرام و شتابنده خویش را به ساحل میدوزد و از فراوانی نیزهها و صورتکهای خشن و بیروح، وحشتزده میشود.
فریادی سینه آسمان را میشکافد و طنینش در بلور لحظههای میپیچد که:
آی آسمان! اینان - این قوم ناآرام مست - آب را برای همیشه گلآلود میخواهند!
دیگر هیچ آیینهای در دل این رود نخواهد تابید!
دیگر ذوق هیچ شاعر دلسوختهای را نخواهد انگیخت!
دیگر هیچ تصویرگری را مجذوب لحظههای لاجوردی خویش نخواهد کرد!
دیگر هیچ تشنهای سیراب از زلال گوارایش نخواهد شد!
آی آسمان! این رود، دیگر به زلال ابدیّت نخواهد پیوست؛ همان بهتر که بخشکد؛ رودی که عظمت خویش را، بقای ناچیز خویش را، در فنای فرزندان «کوثر» بداند، و خنکای نینوایی خویش را از کام برترینهای زمین، دریغ نماید!
بگذار بگذرد، به شتاب از کنار دشت!
بگذار بسته بماند، به سمت گُلها، نگاه آب! گل زخم سینهها که از فضای عطش، جلوه میکند. بگذار بسته بمانند، تمام جادهها، تمام رودها، تمام راههای منتهی به دنیا: وقتی که قاسم علیهالسلام فرصتی برای بستن بندهای نعلینش نمییابد! وقتی که علیاصغر علیهالسلام، تبسّم خونینش را هدیه به آسمان میکند! وقتی که عرش، به بالهای سپید حضرت عباس علیهالسلام، رشک میبرد! وقتی که واژه آب، برای رباب علیهاالسلام، غمبارترین سخن دنیاست! وقتی که آخرین بدرود در کام خشکیده امام علیهالسلام، فراموشِ زینب علیهاالسلام نخواهد شد! بگذار ببندند راه فرات را! وقتی که آب هم، سلاح ناجوانمردانه این قومِ بُتگر است!
چه زیباست، تشنه رفتن تا جوار دوست! که هیچگاه عرقِ شرم، نخواهد داشت بر جبین.
آب بر اهل بیت باران بستند!
عاطفه خرمی
فرات هر روز در یک خجالت ابدی غوطه میخورد، فرات شرمندهترین رود جهان است که هر روز از شرم چشمان نجیب عبّاس علیهالسلام در خود میشکند، فرات قرنهاست که خاطرات عطش را نسل در نسل، در سینهاش حفظ کرده است.
کاروان به نینوا میرسد، کاروانی کوچک از سوارانی که خورشید هر روز از مشرق نگاهتان طلوع میکرد و ماه هر شب در مغرب سجودشان گم میشد، کاروانی که پرچم عزّت انسان را تا
فراز بام دنیا حمل میکند.
بایستید! اینجا ابتدای راه است، عشق را با عطش بیامیزید!
آب بر هرکس که از جرعههای عشق مست است حرام میشود! آب را بر اهل بیت باران میبندند!
آب را از نسل کوثر دریغ میکنند، حنجرهها میخشکند، زبانها از عطش بر کام میچسبند، لبان سرخ، داغ میزنند، سینهها در دریای اشتیاق، موج میزنند و کودکان با همه سلولهای
احساسشان، درد را لمس میکنند. غمناکترین تراژدی تاریخ شکل میگیرد، با اسطورههایی که عین حقیقت میشوند، با بغضهایی که در گلو میخشکند، با مردانی که مرگ را زیر گامهایشان له میکنند، با مادرانی که قامت فرزندانش را، برای آخرین بار طواف میکنند، با فرزندانی که آئینه نسل خورشیدند ...
... اینجا ابتدای راه است، آب را از کودکان بیگناه مضایقه میکنند. آب بر اهالی معصوم این کاروان حرام میشود. آب را بر اهل بیت باران میبندند!
بادها شیهه میکشند در وزشِ گامهای اسبانِ خیرهسر که هلهله کنان بر پیکران بی سر تاختن گرفتهاند. جادوگر پیر - ابلیس همیشگی - کنار معرکه ایستاده است و فاتحانه سواران خویش را یاری میدهد و هر لحظه در گوش هر یک طلسمی زمزمه میکند تا دلهای سنگی را سختتر و
افکار پلید را شعلهورتر سازد. غباری غلیظ، سراسر دشت را پوشانده است و تنها برقِ گاهگاهِ شمشیرهای برهنه از آن میان مینماید.
مردانِ باقی مانده در خیمهگاه کوچک، پیکرانِ چاک چاک عزیزانشان را یک به یک کنار هم خواباندهاند بی آن که کسی مرثیهای برایشان بخواند، بی آن که تابوتی باشد، بی آن که کفنی...
سرزمین شگفتی است این جا، میشود به خون غسل کرد و به شمشیر، تیمّم و به اشک، وضو.
شنبادها، دیدگانم را میآزارند. بر فراز تپههای کوچک کنار معرکه میایستم و مینگرم. پشتِ نیهای سر خمیده فرات میایستم و به مرثیه جاری در امواج فرات گوش میسپرم که هر لحظه
پیش میآیند و از داغ، سر به کناره میکوبند در ازدحام امواج داغدار فرو میروند. قطرههای
خونی غلیظ بر کرانه فرات میدرخشد. دنبال میکنم. دستی قطعه قطعه و افتاده؛ امّا همچنان گره خورده. بیشتر میروم. شمشیری خونین در مشتی که هنوز خشم و جسارت از مقطعِ پُر
حرارتش میجوشد. پیشتر میروم. مشکی سوراخ شده به جورِ تیرهای به کینه رها شده. سر بالا میآورم، مردی - پهلوانی - با رخی رنگین از سرخترین خونها که از شریانش هنوز میجهد. شیری شرزه که همچنان میغرّد امّا بی دست، بی مشک، بی شمشیر؛ و کفتارانی که هر لحظه هنوز میگریزند و در هر فرصتی از پُشت، ناجوانمردانه زخمی و ضربتی فرو میآورند و در انتظار
فروپاشیِ علمدار، لحظه میشمارند. دستان اشک، گریبانم را به سختی میفشارند. میگذرم...
آنسوتر، دودی غلیظ فریاد میکشد و بالا میرود و سر به باد میکوبد. و همچنان که میچرخد و میتابد، اشاره میکند به خیمههایی که هر لحظه شعلهور میشوند. دخترکان محجّبه فریادکشان پناه میآورند به تنها مردی که مانده است. آخرین مرد، قفل زره به تن محکم میکند. ذوالجناح سُم میکوبد و زمین میساید. آخرین مرد پا در رکاب میکند و به نگاهی، آخرین وداع را به چشمان عزیزانش میریزد.
روبهرو: اندیشه پلید نیزهها و شمشیرها؛ خیمههای رنگی بزرگ و سردارانِ به خود غرّه و سربازان جاهلِ رجزخوان.
پس به لحظهای، ذوالجناح به هیئت صاعقهای میتابد و میشکافد، در وسعتِ مه گرفته مقابل که اینک انتظارش را میکشند فرو میرود... .
شمعی به یاد تو
سید علیاصغر موسوی
شمعی به یاد تو، در این شبانه دلگیر اندوهت!
شمعی به یاد تو، ای دختر سه ساله خورشید که گونههای نیلیات را به شفق دلگیرترین غروب سپردی!
شمعی به یاد تو، تو که دستهای کوچکت، مشکل گشا است!
شمعی به یاد تو، تویی که با تلنگر نامت، میشود تمام غریبانههای جهان را گریست!
شمعی به یاد تو، هر چند، شرارههای دلم، جاریاند مثل ستاره از چشمانم!
با من بگو، از کدامین سمت تابیدهای، ای شب؟! ای آرمیده در شکیبِ فراموشی!
چگونه میتوانی فقدان خورشید را، به نظاره بنشینی؟!
چگونه میتوانی حرمت حرمهای سبز آسمانی را نادیده انگاری؟!
چگونه میتوانی جاهلانه ازکنار کاروانِ «یس و فجر، و طه» بگذری، با اینکه بر هفتآسمان تابیدهاند؟!
آه، ای شب! با من بگو از گریههای گهواره خالی؛ با من بگو از رویای شیرین کودکان!
با من بگو از نغمه «لالاییِ» مادر!
بانوی تنهایی که خود آسیمه سر، دنبال اشک کودک خویش است!
با من بگو از او!
از مادری که داغ فرزندان خود را در نگاه خسته شب میکند پنهان!
با من بگو؛
از طاقتِ ایوب وارِ آن که دیگر نه برادر، نه پدر، نه همسفر دارد، برای رفتن!
رفتن به سمت رسالت سبز ولایت که کوله بار «صحیفه»اش، تربت خونین پدر است!
با من بگو از وحشت تاراج آتش!
با من بگو از ناله تلخِ رسیده تا به عرش؛ از روح زهرا علیهاالسلام
به کدام غم بسوزد، دل پر شرار زهرا علیهاالسلام
که بهانه کم ندارد، غم بی شمار زهرا علیهاالسلام
... امشب به نام تو روشن میکنم اولین «شمع شام غریبان» را! به نام تو؛ تویی که بیت الاحزان غمت به وسعت تمام غریبانههای «کربلا و مدینه» است.
تویی که اولین شمع شام غریبان را به نامِ «حسینت» علیهالسلام در کنار گودال قتلگاه روشن کردی، آن هم کنار پیکری که هیچ شباهتی به میوه دلت نداشت!
و شمعی به یاد «زینب» علیهاالسلام! آه! امان از دل زینب علیهاالسلام! و شمعی به یاد «سکینه» علیهاالسلام! و شمعی به یاد آنکه با تکرار نامش، همیشه تمام حاجتهایم، روا شدهاند!
آه؛ به نام تو روشن میکنم شمع نیم سوخته دلم را! ای دختر سه ساله خورشید!
در لحظههای اشک و آتش و خاکستر! تو را به نیلیِ لحظههایت، قسم! قبول کن این همراهی ناچیزم را، به یاد لحظههای آکنده از گریه و بی تابیات
به نام تو روشن میکنم، شمعی را که زبانِ حال تمام مرثیههای عاشورایی است.
به نام تو روشن میکنم، شمعی را که سالیان سال، در نگاه مظلوم «شیعه» سوخته و مجمره گردانِ عشقِ سراسر سرخِ «ثاراللهی» شده است.
به نام تو روشن میکنم؛ نامی که تمام «سقّاخانه»های جهان را متبرّک کرده است و حاجت مندان عاشق، حاجت روا از کنارش گذشتهاند.
بهنام تو روشن میکنم؛ که نامآسمانی و روشنت، شامِ تیرهتاریخ را روشن کردهاست. یا بِنتَ رَسولِاللّه!
سلام بر تو و مشهدِ مطّهری که تو را در بر گرفته است!
سلام بر تو و تمام خاطراتی که از تو در جهان باقی مانده است!
سلام بر تو و لحظههای تلخ عاشوراییات! و لحظههایی که حتی غربت جانکاهت را، خالی از «شهادت» نخواست!
سلام بر تو ای سه ساله مظلوم حسین علیهالسلام، رقیه!
دست کوتاهِ ما و آستان بلند شفاعتت،
باز هم فراوانی یادت
سید علی اصغر موسوی
فصل یادت فرا میرسد و عطر چشمهای بارانی، دلم را با غربت ضریح شش گوشهات پیوند میزند. همه از تو میگویند و از تو میخوانند؛ در جای جای شهر؛ در تکیهها و حسینیهها؛ در مساجد و مصلّیها؛ در کوچهها و خیابانها؛ حتی در گوشه گوشه دلها و نگاهها.
آه که چه میکند غمت با دلها، یا ابا عبداللّه علیهالسلام!
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟!» شگفتا از این همه شور و مستی! شگفتا از پاس داشت اندوهی چنین سنگین! «شور حسین علیهالسلام است؛ چهها میکند»؟!
هر نفسی که میکشیم، تنها با عطر یاد و نام حضرت تو است! مگر میشود شیعه بود و با
نغمههای غریب نینوا، کاری نداشت؟ مولا جان، ما را از ازل شیداییِ عشق تو آفریدهاند.
فصل فراوانی یادت از راه رسیده است و من نوبرانههای اشک را از نگاهم چیدهام. آه که چه قدر سنگینی اندوهت میآزاردم! غمی سترگ بر دلم چنگ انداخته است؛ غمی به وسعت غروب عاشورا؛ غمی به اندازه پریشانی «زینب» علیهاالسلام هنگام وداع؛ غمی به بلندای فریاد «قاسم علیهالسلام» از دل میدان، غمی به وسعت زیباییِ علی اکبر علیهالسلام آنگاه که تصویر دلانگیزش در نگاهِ نامحرم تیرها و نیزهها تکثیر شد و من در لغت نامهها به دنبال معنایی درست برای واژه «اِرْبا اِرْبا» میگشتم!
غمی به نازُکای حنجره «علی اصغر»، آنگاه که حتی، تاب نوازش خنکای نسیم را نداشت چه رسد به شرنگ تیر سه شعبه.
غمی به وسعت «شام غریبان»؛ همان شامگاهی که فریاد مظلومیت خیمهها، از گلوی زخمی تاریخ برخاست و بر تیرگیِ دل دشمنان، صحه گذاشت. غمی به دردناکیِ دل «یتیمان»، غمی که از مرور خاطرههایش، سرشک دیدگان آسمان جاری میشود و باز مرثیه از سر میگیرد.
غمی به ارتفاع «تلِّ زینبیه»؛ هنگامی که زینب علیهاالسلام دیگر صدای «لا حول و لا قوة إلاّ باللهِ را از حنجر امام علیهالسلام نمیشنید و آخرین تبسّم «برادر» را در ذهن خستهاش، تجسّم میکرد. آه! که این داغ، این بی نهایت اندوه، چهقدر در نوع خود زیباست! وقتی که با گفتنِ «یا حسین علیهالسلام» آغاز میشود و همراه با فرود قطرههای اشک، اوج میگیرد! میگویم «یا حسین» و روح بلورینه اشک، دلم را تا آن سوی لحظههای آکنده از حضورت همراهی میکند! گویی شمعی کم سو در محفل تابناک و نورانیِ تو هستم؛ سوخته در حسرت جانفشانی، از «شب عاشورا تا وداع»!
از «وداع تا شهادت»، تمام مرثیهها را مرور میکنم و به دنبال واژهای در خور نامت میگردم؛ امّا هیهات که جز «یا حسین» از کودکی نیاموختهام! چرا دریغ این جا محل دریغ و افسوس نیست یا حسین بالاترین الفاظ هستی است بعد از کلمه توحید
غزل غزل غزل از نامت کنار قافیه میچینم
و عطر یاد تو میسازد، لبالب از گل نسرینم
به رغم داغِ فراوانم، قسم به غم، که نمیخواهم
کنار نام دل انگیزت، بدون زمزمه بنشینم
به نام نامی تو سوگند، که جان به راه تو خواهم داد
اگر بهانه شود این عشق، به جان فشانیِ چندینم
شهود عشق تو میگوید: بخوان زیارت عاشورا
و من، حضور تو را در دل، بدون فاصله میبینم
باز هم از راه میرسد، فصل فراوانی یادت؛ مولاجان! دلهای شکسته ما را برای همیشه با داغ مرثیههایت پیوند بزن، تا به مفهوم واقعی «عشق» برسیم.
از فردا که سخن میگویم ...
مهدی میچانی فراهانی
تصویر سواران جانباز فردا، از همین امروز یال خشک اسبان عطشناک را به آتش کشیده است. کویر خشک، آبستن هزاران چشمه خون است که فردا که جوشیدن آغاز کنند، فرات را در
خویش غرق خواهند ساخت. وقتی از فردا سخن میگویم، واژههای سردرگم از یاد میبرند که
باید چگونه کنار هم بنشینند. واژهها زبانه میکشند و این متنِ در هم ریخته شعله ور، دفترم را میسوزاند آنچنان که قرنها، میلیونها قلب را.
از فردا که سخن میگویم، کلمات، روی زبانم میغلتند و چون خاردارترین بوتههای خشک، زخم میزنند و خونآلود، در فضا پرتاب میشوند؛ آنچنان که همه بادهای رهگذر را قرنهاست
که به خون آغشتهاند.
از فردا که سخن میگویم، چکاچک صدها شمشیر، صدای مرا در حنجرهام تکه تکه میکند و شیهه صدها اسب سرکش، فریادم را در برابر چهرهام لگدمال میکنند. پس چگونه از فردا سخنی
میتوانم گفت؟ بگذار از امروز بگویم، گرچه حدیث عطشناک امروز، خود مصیبت دیگری است. بگذار از امروز بگویم که تلاطمِ امواجِ شوری غریب، آرامش این دشت خونچکان را میپیماید و باز میگردد. آرامشی آبستن دشوارترین حماسهها، غمانگیزترین مرثیهها؛ آبستن پلیدترین فاجعهها و دستها و نیزهها، و سنگترین قلبها. آری، آرامشی اینچنین، سراپای این صحرای زخمی را در آغوش کشیده است.
از آن خیمهگاه کوچک که ذهن خاک را به شعله نشانده است، تنها، صدای نیایشی بغض آلود و آتشین به گوش میریزد. تنها، کلمات غریبانه وداعی که اهالی کاروان در آغوش یکدیگر نجوا
میکنند. تنها، موج دغدغه و دلواپسی که از سینه کاروانیان میخیزد. برادری به دستانش نگاه
میکند، به دستانی که شاید فردا بر این پیکر نمانده و به مشکی خیره میماند که مدتی است شرمنده لبان عطشناک خیمهگاه است؛ هر چند، سقّا شرمگینتر از اوست.
مادری اشک بار به دو کودک در خواب خود که فردا تکه تکه خواهند شد، مینگرد و به زنجیرهایی میاندیشد که فردا دستان دخترکان را به هم پیوند خواهد زد. جوانی به تنهایی و غربت پدر میاندیشد و تیغ خویش را محکمتر صیقل میدهد. تازه دامادی، بیش از آنکه نگران
عروسش باشد، میاندیشد که فردا چه پُر افتخار سینه سپر خواهد کرد در برابر دشنهها و
شمشیرهای برهنهای که پیکر عمویش را - امامش را - نشانه گرفتهاند.
و در این میان، امّا، مردی هم هست که چونان خورشیدی میدرخشد. نه اندیشه خنجری که فردا بر گلویش خواهد نشست، دارد و نه اندیشه تیرهای زهرآگین که انتظارش را میکشند.
مردی که اگرچه دغدغه دستان بریده برادر و کاروان اسیران و لبان عطشناک و پیکر تکه تکه
یارانش، آزارش میدهد؛ امّا به این میاندیشد که رسالت بزرگش را چگونه به انجام خواهد
رساند؟ مردی که تصویر کودک شش ماهه که در آغوشش، خونین بال، پَر خواهد گشود، گرچه بر
او مصیبت گرانی است؛ امّا هر لحظه دلواپس این است که دین و سنّت جدّش، از میان این همه
کفتار و گرگ درنده چگونه به دست قرنهای بعد از او خواهد رسید؟
نگران است. نگرانِ حتّی همه آن دژخیمانی که در برابر او صف آراستهاند؛ در روزی که دور نیست، چه پاسخی خواهند داشت برای فاجعهای که به دست نامروّت خویش آفریدهاند.
به این میاندیشند که مردمان پس از او آیا حقیقت رسالت او را در خواهند یافت؟ و آیا هرگز به اندیشه امروز او خواهند اندیشید؟ و راه و رسم تازگی را خواهند دانست.
عاشورا...
حمزه کریم خانی
عاشورا، تولد دوباره حیات آدمیّت و حماسه جاودان عشق و تجلّی زیبای توحید است.
عاشورا، نقطه اوج ادای امانت انسان است. عاشورا، نمایش قدرتِ روح در کوران حوادث و
عاشورا، گلستانی است با سَروْهای سرخ شهادت و نخلهای ارغوانی ایثار و خون، و دانشگاهی است که هر سالک الی اللّه باید آن را ببیند.
عاشورا، طراوت جاودانه روح انسان، تجلّی یاد خدا، و جدا کننده نور و ظلمت از هم است.
آری! از آن زمان که فریاد سرخ خون از گلوی عاشورا برخاست، پژواکی در قلههای بلند اعصار و قرون در افتاد که تا آن سوی مرز ابدیّت طنین افکند و در سینه سوزان عاشقان ایثار و شهادت جاودانه شد.
نشانه آرامش در توفان بلاهاست.
عاشورا، تجلیگاه آرامش و اطمینان نفوس مطمئنه است، مشعل فروزانِ معرفت، فرا روی انسانها است.
عاشورا، آینهای است که تمامی مفاهیم انسانی را با ابعاد حقیقیاش در خود متجلّی ساخته است.
عاشورا، رستاخیزی است که پرده از چهره همه زشتیها میکشد و پلیدان را رسوا میسازد.
جهنمی از طاعون مرگ
مریم سقلاطونی
داندنهای درّنده مردان برق میزند
مردانی که خیانتشان معروف است
بندگان کنیز
پس ماندههای کثیف احزاب.
نوادگان اعراب جاهلی
چونان ملخهای گرسنه
به جان صحرا میافتند
آفتاب، مستقیم میتابد
ابرهای نفاق آبستن باران شدهاند
بارانِ تیر، زمین را میپوشاند
مرگ در قبضه خنجرهای گرسنه است
خیمهها در کام تشنگیاند
دیوار سرکشی فرو میشکند
زمین گیج و سرگردان
در خویش
کودکان به استقبال مرگ آمدهاند
زنان نماز واقعه میخوانند
چشمها زیر نیزهها پلک میگشایند
فرات
خاک عزا بر سر میریزد
گهوارهها با وزش شمشیرها میرقصند
بیابان تشنه و سوزناک
طعم بوسههای زخمی باران میدهد
تنها، در وسط میدان میایستد
زیر سنگینی این آشفته بازار
سهم غربت خویش را بر میدارد
پارههای تنش را زمین در آغوش میفشرد
صدای سم اسب سواران
گوش جانش را مینوازد
مردی قطیفهاش را بر میدارد
دیگری کلاهش را به خانه میبرد
و آن دیگر کفشهایش را میدزدد
مردی دیگر انگشترش را
و آن یکی شمشیرش را
سرش را به تاراج میبرند
چونان تاراج درختان در پاییز
سر، بلندتر از آسمان؛ زیر لب میخواند
سر، شیفتهتر از آفتاب میتابد
ناگاه
... آتش، خیمهها را فرا گرفت
اسبان رم کرده، بر بدنها تاختند
زنان سراسیمه، آواز گریه سر دادند
سرهای مبارک
در کوچههای کوفه
در میان قبایل بی شرم
گردانده شدند
مردان مژدگانی گرفتند
خانههای بنی هاشم، غرق در شیونِ زنان عزادار شد
زنان
ام هانی
اسماء
رمله
زینب
سر بر زانوان نهاده، داغدار گریستند
خورشید بر تپههای «جیرون» زانو زد
سرها؛ در میان هلهله، وارد دمشق شدند
خورشید گریبان چاک
در خویش غلتید
دود از کاخهای بلند بنی امیه برخاست
رشتههای صبر از هم گسیخت
آسمان به عزا نشست
باران مرگ بر سر شهر بارید
شهر، یکپارچه رنگ شوم گرفت
شهر، جهنمی از طاعون مرگ شد
شهر، زیر غرش خندههای قصر بنی امیه، ویران گشت.
... و خورشید آرام آرام از باتلاق خون طلوع کرد...
با صدای شیون ستارهها
مریم سقلاطونی
شمع بگذارید...
فانوس بیاوزیرید...
امشب شب شام غریبان است
شب سیاه ستم
مشعلهاتان را روشن کنید
امشب زنان خیمهگاه چراغی ندارند
امشب کودکان آب، بیسر پناهند
امشب شب یتیمی جهان است
صحرا از تب میسوزد
آسمان میخواهد فرو بریزد
شب شام در بدریهاست
شب شام رنج است
شب شام زنجیر است
شب شام رملهای داغ و خارهای برّنده است
شب شام تازیانه و شمشیر است
صدای شیون ستارهها را نمیشنوید؟
صدای جرس شترها را نمیشنوید؟
صدای شیهه اسبها را نمیشنوید؟
کاروان اسیران به شام میروند
تازیانه غم بر دوش قافله فرو میآید
پیشانیِ بیابانها گداخته از غم است
زخم، تن کاروان را پوشانده است
شام، در بُهت فرو رفته است
صدای همهمه و زنجیر، غرور کوچهها را شکسته است
دیوارها نای ایستادن ندارند
پنجرههای پلید، چنگ انداخته بر دامان کودکان
چنگ انداخته بر چشمان خون بار زینب
چنگ انداخته بر چهره زخمی قافله
چنگ انداخته بر بازوان کبود کاروان
فانوس روشن کنید
شمع بگذارید!!
امشب شب یتیمی کوچههای دمشق است
شب یتیمی کاروان کربلاست.
غروب بود و خیمه زد شراره روی خیمهها
دوید شعله باعطش به جستوجوی خیمهها
غروب بود و آسمان به سر هوای گریه داشت
چو داشت چشم حادثه، نظر به سوی خیمهها
غروب بود و نسیم شعلهور شبانگاهی، اخگر جان هفتاد و دو کبوتر عاشق در خون غلتیده را میافروخت و ترنم سوزناک پروازهای پرپر شده را در آغوش دشت، میپراکند. چشم آفتاب هنوز به ندامت بود و خیمهها هنوز در شعلههای شرارت میسوخت. از هر طرف حادثه، لالهای
روییده بود. از هر سوی نگاه، نیلوفری به خون غلتیده بود. زمان، بوسههای خویش را نثار زمین میکرد و زمین مهد تلاطم بود و بی تابی میکرد. آرمان زلال حسین، در نگاه بلند زینب جاری بود؛ بهار، همجوار پاییز بود و عطش همسایه فرات.
زاویه دید زمین میچرخید و میچرخید، تا لطافت پرپر شده، طفلی شیرخوار را بیابد. ستارهها، سر زده، خویش را آفتابی میکردند تا در عزای سرخترین حادثهها، ببارند. واژهها همه سیاه پوشیده بودند، و لبخندها همه از لبها کوچیده.
زاویه دید زمین میچرخید و میچرخید تا معنویترین لحظه به خاک و خون کشیده شده را بیابد، لحظهای را که عشق، نثار دوست داشتن کرده بود، لحظهای را که عشق، نذر دوست کرده
بود، لحظهای را که عشق خود را فراموش کرده بود و همه تن، او شده بود.
نفس از سینه تنگ لحظهها برون نمیآمد و سکوتی سبز بر سرتاسر دشت سایه میافکند، سکوتی که مبدل به بی تابترین بغض توفانی خواهد شد، سکوتی که آبشاری از آتش را در خویش نهفته است. فریادی سرخ بر لبان حسین خشکیده بود و نگاهی سبز، آن سوی افق را میکاوید، نگاهی که عصر شورا را به نام او رقم میزد، نگاهی که بیمار بود و بی تاب.
زاویه دید زمین میچرخید و میچرخید تا زمزمههای تبدار زین العابدین را بیابد.
زمزمههای تب داری که میبایست غل و زنجیرها را آب کند و به شانههای پوشالی شامیان بریزد. غروب بود و کربلا سهمگینترین لحظه تاریخ را در آغوش گرفته بود.
غروب بود و از گلویِ سپیدههای سرخ رنگ، سرودِ سبز رهایی به گوش میرسید
غروب بود و خیمهها، خالی از خویش بودند و سرشار از آتش
غروب بود و نگاه تمام نیزهها به آفتاب ختم میشد، آفتابی که میبایست در ناگهانی از زخم و لبخند، گل کند؛ آفتابی که میبایست طلوع کند و شبهای تاریک رقیه را با نگاه خود منوّر کند.
زمان حال ساکن است
داوود خان احمدی
«زمان حال ساکن است»(1)و من پیرامون خویش میگردم، به جستوجوی تو؛ در ابهامی که خود در آن گم شدهام.
همیشه به نام تو که میرسم، میمانم، گیج میشوم و شانه هایم انگار زیر پا له میشوند.
به نظرم میآید، درد اکنون زاده شده است، در من. به سکوت پناه میبرم و در نام تو رازی را جستوجو میکنم که دیر سالی است که زمان را ساکن کرده است؛ «کل ارضٍ کربلا و کل یومٍ عاشورا»
به کربلا میروم و تا کوفه با باد هم قدم میشوم. باد در من میپیچد، میگرید و بغض آلود، سر بر شانههایم میگذارد و از تو حرف میزند از غربتی که جانکاه است و عظیم؛ «لا یومَ کیومک یا ابا عَبداللّه»(2)و دیر گاهی است که زمان را با خود برده است و هر روز با خود به دنیا میآورد؛ هر روز
و هر ساعت، و هر مکان که دیدهای ببیند و دلی به ادراک برسد. به کربلا بر میگردم - کوفه را گم شده دیدم، غرق در نیستی که خود چالههایش را در عمق تاریخ کنده است؛ سیاه و نفرین شده.
(و من چه شادم که از کوفیان نیستم و میتوانم این گونه، این سوی خط زمان بایستم و داوری کنم...
نفرین کنم و آرزو کنم «کاش در کربلا بودم یا در کوفه و با فریاد هل من ناصر تو یاریات دهم)
فریاد میزنم، فریادم از تونل زمان میگذرد و در گوش تاریخ مینشیند - که زمان حال ساکن است - «با دست خود شما کوفیان. چگونه به هلاک جانتان بر آمدید. با دست خود چگونه روحتان را در آتش نفرین ابدی سوزانیدهاید. مگر نه شما بودید که عهد بستید و نامه نوشتید و دعوت کردید. دعوت کردید و وعده یاری دادید و بعد شمشیر انکار به کمربستید...»
فریادی بر میخیزد، کمانه میکند و در من فرود میآید (گویی فریاد خود من است که جوابم را میدهد) به عمل کار برآید... به سخن دانی نیست... و من انگار که صدا را اصلاً نشنیدهام به انکار بر میخیزم که اگر من بودم چنین میکردم و چنان میشد. خورشید را آدمی ببیند و در تاریکی گم شود. قرآن سخن گو در میانه باشد و به تردید دچار شود.
... در کوفه هستم. بی قرارم و سرگردان و تردیدی که جانم را به آشوب کشانده است... من باید چه کنم، رفتن یا ماندن؟ رفتن به حقیقتی که گران است؛ جان میخواهد از آدمی و اسارت زن و فرزند و بی خانمانی میآورد و اکثریت ریش سپیدی که تو را مصلحتطلبی میخوانند و خورشید را به انکار بر خاستهاند... «خورشید هم اگر منفعت نداشته باشد خورشید نیست. اصلاً خورشید تا زمانی منزلت دارد که با آدمی باشد نه بر آدمی».
کرخت میشوم. بهت زده و دودل معلق در ازدحام پیامها و وسوسهها و... نوری که در همین نزدیکی است مرا به خود میخواند... وای خدایا چه گزینش سختی. چه امتحان گرانی - و من در کوفهام؛ چرا که زمان حال ساکن است و از امروز تا دیروز تنها یک فراموشی فاصله است یک
گریز؛ فقط همین!
به فراموشی پناه میآورم و دست التمام میبرم به سوی چرخ زمان که «حال، این گوشه، این تکّه از تاریخ... نه! از آن من نیست. من ساکن آن سوهایم و در لحظهای دیگر باید داوری شوم... .
به خود میآیم... عرق، تنام را شسته است. هنوز از انعکاس فریادم در منحنی زمان میترسم
و از این که آرزو کنم «کاش با تو بودم... با تو در کربلا، با تو در کوفه. با تو در حجاز و اسب
اراده را به سمت سرخ شهادت میکردم»(1)با خود میگویم «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کارما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم»(2)
و به خودم میخندم و به ادعاهای پوشالیام که وای اگر روز امتحان فرا برسد... چه میماند از من؟ چه میماند از آرزوهایی که هیچ وقت به برآورده شدن شان در کربلایی دیگر فکر نکردم و دل خوش و مطمئن از این که زمان گذشت و تنها حسّی از واقعه ماند» خودم را فریب میدهم و طوطیوار با خود زمزمه میکنم.
«ای کاش با تو بودم در کربلا، در کوفه و ای کاش با تو بودم».
به خودم نهیب میزنم - خودی که پیش روی داوری ساده وجدان مچاله شده است -
که تا کی، تا کی باید این گونه بود... این گونه ناخالص و کوچک. خود فریبی تاکی؟!
باید برخاست. تیشهای برداشت و این ویرانه کژ پایه را ویران کرد و بنایی دیگر گونه ساخت دلی که شایسته نام او باشد. روحی که تنها به حسّی زودگذر بسنده نکند و جانی که هر لحظه آماده کربلایی شدن باشد.
و با این انسان است که حسین زنده میماند. حسین حقیقی. حسین کربلا.
نه با آرزوهای مطمئن از برآورده نشدن!
سرنوشت زمین
علی رضا اطلاقی
و سرنوشت زمین، سوار بر اسب عرش پیما، فریاد «هل من ناصرٍ ینصرنی» سر میداد. خورشیدهای کوچک و بزرگ پیرامونش را احاطه کرده و فرشتگان بالهایشان به ترنّمی، نسیم را به نوازش خورشید بشارت میداد.
و او حسین است، و واقعه، واقعه کربلاست، و روز، روز عاشورا، و مسیح، میعاد دوبارهای
دارد بر فراز صلیب.
زمین بادیه آستان داغ که اسبان را بیقرار میکند و آب در حنجره کبوتر تبخیر میشود، خیمهها در حرارت تب گداخته و چشمهها مه آلوده تب بی امان، کودکان تشنه، بانوی بزرگ
نگران، علمدار بیتاب و خداوندگار عشق در آغوش نیایش. صدای العطش کودک، علمدار را تا
پای شط میبرد و آب بیقرار در مشک بیتوته میکند، و پایان ماجرا، در آغاز اتفّاق میافتد. تیری بر مشکی، خنجری بر گلویی، نیزهای در سینهای و دستهایی که به خاک میافتند تا مرد
آسمانیتر باشد.
تلخی حادثه، گلوی کودک شش ماهه سردار را میشکافد، خون بر آسمان، شتک میزند و اشک امام بر زمین میبارد.
هول روز قیامت در صحرا دویده است، جنبندگان بیقرار، ستاره بزرگ بر پهنای آسمان بیقرار. آب در گرو اهریمن، نبرد سپیدی و سیاهی، جدال نور و تباهی، هنگامه، هنگامه سرنوشت.
نیلوفرانی که بر نیزه طلوع میکنند، سرهایی که از جسم، فراق میطلبند، انسانهایی لایتناهی و قیامی که به افلاک سر میکشد و گذشت زمان، او را هماره عظیم و عظیمتر میسازد، و
سرنوشت بشریّت اینچنین رقم میخورد، خون پیروز بر شمشیر، و این فتح، فتح حق بر باطل
است... .
با خیل ستاره فوج در فوج بمیر
طغیان کن و با ترنم موج بمیر
این است به روی نیزه پیغام حسین
همواره پرنده باش و در اوج بمیر
آزاد و سبک بال و رها میآیم
بی آن که کنی مرا صدا میآیم
در قافله جا اگر نباشد چون اشک
با پای برهنه، کربلا بر میآیم!
محمد کامرانی اقدام
سرش در آسمان تن در بیابان
به زیر آفتابِ داغ و سوزان
برای بار اول دید جبریل
به روی چوب نی، قاری است، قرآن
محمد کامرانی اقدام
گذشت از زیر پایش رود، مهتاب
نگاهی خیره را پیمود مهتاب
همه دیدند روی نیزه آن شب
که قرص کامل خون بود مهتاب
محمد کامرانی اقدام
چه کسی از چشمهای تو خبر داشت؟
چه کسی میدانست چه آشوبی برپاست در شیهههای پی در پی تو؟
چه کسی میدانست چه آتشی سرباز کرده از زخمهای تو
شمشیرها تو را نادیده گرفتند
تا زیانهها دلت را آتش زدند
روز سردی بود
روز دل مردهای بود
هیچ کس نفهمید زخمهای تو را
زیر باران مصیبت رفتی
مرگ در نزدیکی تو چنبره زد
تو با چشمهای نافذت دیدی که چگونه قافله از هم پاشید
تو دیدی چگونه تنها برهنه و لگدمال شدند
تو دیدی چگونه چشمها لهیده شد
تو دیدی چگونه شیون از تلّ زینبیه برخاست
تو دیدی چگونه آب نافرمانی کرد
تو دیدی چگونه جهان درهم کوبیده شد
تو دیدی؛ با چشمهای خودت دیدی خون خدا در شریان زمان دوید.
تو دیدی چگونه مرگ به زانو در آمد
بوی معطر خون خدا پیچید
تو دیدی سرها، سربلند، قامت افراشتند
تو زیر باران خون و نیزه رفتی
خیس شدی از خون گریههای علقمه
خیس شدی از گریههای گودال
غریب برگشتی
زیر باران تندِ کمانهای بی رحم
غبار غروب فرو نشست
و تو سرگردان ایستادی در بیابانی که
یک سو گودال مقابلت بود
یک سو کاروان در زنجیر
یک سو بدنهای پاره پاره
یک سو فرات
یک سو خیمهگاهی که خاکستر شده بود
چشمان خسته ذوالجناح
محمد کامرانی اقدام
ذوالجناح نزدیک و نزدیکتر میشود و در حوالی بیتابی اهل خیمه میایستد.
یال توفان خیزش، غرق خون است و چشم مضطربش حکایت از حادثهای ژرف و شگرف دارد.
شیههاش آتشین است و بیتابی گامهایش فرو رفته در بغض زمین.
نگاهش راوی نامهای است شورانگیز و بیقراریاش حکایتی است جان سوز. نه توان گام برداشتن دارد و نه جرأت سر برافراشتن. با اشکهای ناشکیبش میخواهد آتش دل رقیه را مهار
کند، امّا خون، پرده به روی باور بارانیاش میکشد. میخواهد سر به زمین بکوبد تا بیتابیِ
چشمهایش فروکش کند و از شرم، چون عرقی سرد، بر پیشانی ترک خورده زمین نقش بندد.
به ناگه رفرف معراج آن شاه
که بازین نگون شد سوی خرگاه
پر و بالش پر از خون دید، گریان
تن عاشق کشش، آماج پیکان
به رویش صیحه زد دخت پیمبر
که چون شد شهسوار روز محشر
کجا افکندیاش، چون است حالش؟
چه با او کرد خصم بدسگالش
هنوز زینب زبان به سخن نگشوده بود که ذوالجناح، سنگینی تاریکی را در چشمهای خسته
و خنکای خون را در یال پریشانش احساس کرد.
هنوز کودکان حرم، چشم به چشمان ذوالجناح دوخته بودند که ذوالجناح با یال به خون
نشسته و چشمهایی خیس به زمین افتاد و فریاد «وامحمدا» به آسمان برخاست.
حضور آفتابی حسین علیهالسلام
محمد کامرانی اقدام
غروب بود و لحظههایی سرخ بر دامن دشت خیمه زده بود. غروب بود و خیمهها چونان آتشفشانی سرشار از شکوفههای آتش، میسوختند، آسمانِ سیاه پوش کربلا را غرق در روشنایی ژرف و شگرف خویش میکردند. غروب بود و بیرق بهارآور حسین، بر بلندای بام بادها به اهتزاز در میآمد و کودکان - این زخمهای زبان بسته - در تکاپوی تند لحظهها، غرق حیرت و اضطراب بودند.
هنوز چشم خیمهها، بر تکبیرهای حسین علیهالسلام بود و بی قرار و بی تابِ زخمهای پژمرده علی اصغر. غروب بود و تلاطم تمنای طفلان حسین، در کرانه فرات پهلو گرفته بود و تاریخ، این
زندهترین خفته در خرقه خوف خویش، نگاه نامتناهی حسین علیهالسلام را نظاره میکرد.
خیمهها لحظه به لحظه به التهاب نزدیک و نزدیکتر میشدند. کار حسین یکسره شده بود. تنهایی تاریک قتلگاه و حضور آفتابی حسین رنگ میباخت و در
حرارت جنون افزای عشق
میگداخت. اینک نوبت خیمهها بود که سرافرازی حسین علیهالسلام را شعله شعله در نگاه فرات بنشانند. کوفیان آهنگ خیام حسین کردند و چونان راهزنان، شیهه آتشین خویش را شلاقوار بر لطافت خشکیده خیمه ریختند. که غارت و عصیان و طغیان، اولین شرط نامردی است و آخرین منزل شرارت.
«به دست آن گروه نامروت
به یغما رفت میراث نبوت
هر آن چیزی که بد در خرگه شاه
فتاد اندر کف آن قوم گمراه
زدند آتش همه آن خیمه گه را
که سوزانید دودش مهر و مَه را
من از تحریر این هم ناتوانم
که تصویرش زده آتش به جانم»
غروب بود و آسمان، نیزه نیزه خون میگریست. غروب بود و خیمهها... آری! غروب بود و خاکستر خیمهها بر باد رفته بود و آخرین قطره اشک از گوشه چشم حسین علیهالسلام، در گودی قتلهگاه به خون میغلتید.
غروب بود و شوری چشمان شمر، به آخرین حدّ حود رسیده بود و زلالی نگاه کودکان به
بالاترین مدّ مواج فرات.
غروب بود و هیچ اثری از خیمهها به جا نمانده بود، جز آهی برخاسته از عمق لحظههای
سوخته. غروب بود و زمزمه زلال فرات، سر بر دامن اشکهای شورانگیز و متلاطم رقیه نهاده
بود، و زینب در جستجوی پارههای دلِ سر به بیابان نهاده خویش، بی تاب و بی قرار به تمام
ستارهها سر میزد و ناله سر میداد.
بوی گل یاس
محمد کامرانی اقدام
قتلهگاه در عمق حادثه فرو رفته بود و چشم انتظار به آغوش کشیدن حسین علیهالسلام بود.
از ناودان نگاه حسین علیهالسلام خون جاری بود؛ خونی که به قتلهگاه رنگ و بویی تازه میبخشید. آفتاب در اوج حادثه میسوخت و فرات چشم به زلالی لبهای ترک خورده حسین علیهالسلام دوخته بود.
قتلهگاه در تکاپوی تازهای از خون، تلاطم داشت و سر به اوج میزد. آخرین خواسته حسین، پیرهنی کهنه بود، پیرهنی که یادگار سالهای غربت و تنهایی بود، یادگار سالهای کودکی و شیدایی. جامهای کوچک و کهنه، امّا سرشار از لطافت شفاف
جامهای که بوی دستهای مجروح فاطمه را میداد؛
جامهای که بوی گل یاس را میداد
جامهای که ناگهانیترین نبض بارانی حسین علیهالسلامرا شکفت. قتلهگاه لبریز از بوی گل یاس شد و سرشار از خون حسین.
قتلهگاه، سرخترین راوی حماسه بود که غرق در شکوفایی شگرف حسین علیهالسلام شده بود.
لباس کهنه بپوشید زیر پیرهنش
که تا برون نکند خصم بد منش ز تنش
لباس کهنه چه حاجت که زیر سمّ ستور
تنی نماند که پوشند جامه یا کفش.
حسین همچنان میجنگید و میخروشید و زمزمه میکرد. بسم اللّه و باللّه و علی ملة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله
و قتلهگاه چشم به راه لحظه پایانی منتهی به حسین علیهالسلام بود.
قتلهگاه چشم به راه شیدایی سرشار حسین بود تا جان بی قرار حسین علیهالسلام را در آغوش خویش جای دهد. و حسین همچنان میجنگید و میخروشید و زمزمه میکرد: «اللهُم اَمْسِک عَنهُم قِطرَ السَّماءِ و اَمْنِعْهُمْ بَرَکات الأرض».
از هر طرف حادثه، شمشیر به حسین میبارید، از زخمهای حسین علیهالسلام اشک شوق به سمت قتلگاه جریان مییافت.
قتلگاه، تبلور نگرانی زینب بود، قتلگاه تجسم بغض زینب بود که در خویش فرو رفته بود. قتلگاه منطقه اوج حادثه بود، نقطهای که بالهای هیچ پرندهای به آن نمیرسد. قتلگاه لحظه نیست، تاریخی است که لحظه به لحظه تکرار میشود، آشوبی است که موج به موج در جریان است.
قتلگاه محل شکفتن است و روییدن. قتلگاه، بهاریترین نقطه هستی است.
قتلگاه رفتن تا آخرِ راه است.
قتلگاه قرارگاه حسین است و میعادگاه روشنی و تاریکی. قتلگاه...
شهر یأس و دلمردگی
در میان خاکستر مرگ و فریب و هراس
میلولید
و گلوی کودکان تشنه خیمهها
از پیکان تیرها و دشنهها
سیراب میشد
در حریق صحرای تف
دست و مشک
با هم فرود میآمدند
تا برای همیشه ببالند
پاکترین سرها
بر فراز نیزه بیداد
قرآن میخواند
و شهر در قهقه مستانه شب و شراب
رجز میخواند
جامهای حیله و تزویر
به هم میخورد
تا سلامت ایشان را
به نفرینی جاودان، تضمین کند...
ساعت (ویژه کودک و نوجوان )
به کوشش: علی باباجانی
ای خدای بزرگ!
امروز معلممان میگفت که تو از همه مهربانتر و تواناتری.
میگفت تو همه ما را خلق کردی و نعمتهای زیادی را به ما دادهای و ما باید از تو تشکر کنیم.
معلممان میگفت که تو، ما کودکان را خیلی دوست داری.
ای خدای مهربان و خوش قلب!
از تو میخواهم مرا در درسهایم یاری کنی، تا هر روز چیزهای تازهای بیاموزیم.
ای خدای پاک و عزیز!
از تو میخواهم معلمم را دوست داشته باشی، چون او خیلی مهربان و خوش اخلاق است و به ما چیزهای زیادی یاد میدهد.
ای خدای آسمان و دریا!
از تو میخواهم، پدر و مادرم را حفظ کنی و آنها را از ما نگیری؛ پدر و مادرم همیشه برای ما زحمت میکشند.
ای خدای خوب و دوست داشتنی!
من هر روز در نمازهایم دعا میکنم که به من نیرو دهی تا فرمانبر تو باشم و تو را به خاطر همه نعمتهایت شکر کنم.
ای خدایی که هر کجا هستی
آشنای تمام ما هستی
ای خدایی که دوستت دارم
در زمانی که خواب و بیدارم
ای خدای عزیزتر از جان
ای خدای تمامی خوبان
با وجودی که من بدم، من بد
دوست دارم تو را زیاد از حد
تا که وا میکنم کتابم را
نام تو میشود در آن پیدا
مادرم گفته یک خدا داریم
به خداوند خود وفاداریم
آن خدایی که هست او هر جا
دوست دارد تمامی ما را
مادرم گفته که خدای تو
میدهد هر زمان به تو کادو
کادوی توست از طلا بهتر
نیست از کادوی تو بالاتر
کادوی تو، سلامتی باشد
کادویی خوب و قیمتی باشد
محمد کامرانی اقدام
خیلی وقتها منتظر میشویم
منتظر یکی از بهترین دوستانمان
و یا منتظر یکی از کسانی که خیلی دوستش داریم
اما مادرم همیشه میگوید:
بهترین انتظار موقعی است که منتظر کسی باشی که
بیاید و تو را از خستگیها و رنجها نجات دهد.
مادرم میگوید: بهترین انتظار انتظار مولایمان مهدی است.
او که بیاید، خیلی از اتفاقهای جدّی به وقوع میپیوندد.
او که بیاید، همه جا امن و آرام میشود؛ همه جا عدالت برپا میشود و آن وقت، هیچ ستمگری در روی زمین باقی نخواهد ماند و همه کودکان جهان، در صلح و صفا زندگی میکنند و سرانجام،
کودکان فلسطینی شادی همیشگیشان را جشن میگیرند.
ای روشنی تمام دلها
ما منتظریم تا بیایی
ای ماه و شکوه آسمانها
ای خوبترین بگو کجایی
بی تو دل آسمان گرفته
دریا نگران و بی قرار است
گلها همه تشنه نگاهت
پروانه دل، در انتظار است
ای رهبر آسمانی ما
ما گمشدگان این زمینیم
ما را برسان به آسمانها
تا روی گل تو را ببینیم
ما منتظریم تا بیایی
هر جای زمین گلی بکاری
ما منتظریم مثل باران
بر تشنگی زمین بهاری
ناگهانی، یک نفر از جادهها
میرسد تا خلوت سجادهها
مهربانتر از تمام خوبها
همدم بیچارهها، افتادهها
بقچهای دارد پر از خرما و نان
تکه نانی را تعارف میکند
در نگاه عابران تنگدست
با کمی خرما توقف میکند
دستهایش بوی خوب اطلسی
بوی گلهای نوازش میدهد
خوب میدانم نگاه گرم او
گرگ را با گله سازش میدهد
خواهی آمد، ای سوار سبزپوش!
فصلهایم را بهاری میکنی
با نگاه خویش در متن زمین
عشق را هر لحظه جاری میکنی
خواهی آمد، خوب میدانم، هنوز
مینشینم روزها چشم انتظار
خیره بر بی انتهای جادهها
مینشینم، با نگاهی اشکبار
ای بهار آخرین! کی میرسی؟
من غریب و خسته اینجا ماندهام
در عبور بی دریغِ لحظهها
در کنار خویشتن، جا ماندهام
لحظهها را باز هم پُر میکند
گریه من، شیون من، سوز من
تا ببینم لحظه موعود را
جمعه میشد کاشکی هر روز من
ما تشنهایم
دل خسته، بی قرار
سقّای تشنه لب!
نامِ همیشه جاری تو با ماست
مشکت پُر از تبسم دریاست.
در روزهای ما
صد کربلا به نام تو تکرار میشود.
بر شانههای ما
هفت آسمان به یاد تو آوار میشود.
کو بازوانِ سبز ستبرت؟
ما تشنهایم
کو ابرهای جاری اندوه؟
سقّای تشنه لب!
ما کودکان خسته قرنیم
ما قامت شکسته قرنیم.
ما تشنهایم.
دل خسته، بی قرار
کو دستهای سبز علمدار؟
دستهایت فرشتگان زمینند
تیمور آقا محمدی
عموجان!
مگر آسمان خواب بود،
مگر آفتاب مرده بود که این گونه دست هایت را جدا کردند؟
چه لحظه شومی،
چه وقت نامبارکی،
چه هنگامه نحسی بود، آن لحظه که دستهایت را به زمین بخشیدی.
آه... دستهایت، فرشتهای است که بر خاک افتاد.
دستهایت کوه،
دستهایت دریاست.
دستهایت از جنس نور، از جنس عشق است.
عموجان، عباس علیهاالسلام!
چگونه دستهایت را جدا کردند؟
آیا از گریههای بی پایان کودکان،
از گدازههای شیون زنان،
از گونههای خیس پیامبر صلیاللهعلیهوآله و از کمر شکسته بابا، حیا نکردند؟
به خدا کوفیان، بدترین موجودان جهانند؛
نمک نشناسترین میزبانند!
پروردگارا! شدیدترین عذابها را بر ایشان نازل کن.
این کوفیان وحشی و خونریزند!
خدایا!
دستهای عمویم را، مشک تیر خوردهاش را به آسمانها ببر،
از دست این کفتارها نجات بده!
خدایا، عمویم!
عمویم از دست رفت...
لغت نامه عاشورا
عرفان یوسفی
امروز، روز شگرفی است.
امروز، ماندگارترین روز در ذهن تاریخ است.
امروز را هیچ موجودی، یک ذرّه هم نمیتواند فراموش کند.
امروز، غمی بزرگ بر سینه زمین سنگینی میکند.
امروز، جهان در عزای مظلومترین انسان، داغدار است.
امروز، آسمان غیرتش را کنار آبهای «فرات»، کنار «علقمه» دفن میکند.
امروز، زمین محلِّ نزول فرشتگان میشود، فرشتگان ماتم زده مغموم.
امروز، آفتاب دوبار غروب خواهد کرد. یکبار هنگام ظهر و یکبار نیز وقت عصر.
امروز، ماه، حیرانیاش را روی زمین میتکاند.
امروز، آسمان و زمین سیاهپوش است.
امروز، روزِ عاشوراست.
عموجان!
برگرد!
ما آب نمیخواهیم، لب هایمان را نگاه کن!
اشک هایمان را پاک کردهایم،
بی تابی هم نمیکنیم، قول میدهیم.
فقط،
تنهایمان مگذار!
عموجان!
تو را به خدا برگرد.
ما هیچ نمیخواهیم، باور کن!
فقط،
این گونه به میدان نرو!
دلهایمان را به آتش میکشی.
برگرد! بدون تو، چه کسی ما را از دست این گرگها نجات میدهد؟
چه کسی مثل شیر از خیمهها مراقبت میکند؟
بدون تو، چه کسی غیرتش را به رُخ آفتاب میکشد؟
عموجان!
بعد از تو علمدار کیست؟ برگرد!
به خدا ما آب نمیخواهیم.
این گونه به میدان نرو، برگرد!
ما هیچ نمیخواهیم.
ما فقط تو را میخواهیم.
عموجان، عباس علیهاالسلام!
فرات بخشنده
عرفان یوسفی
«فرات»!
تشنگی امانمان را بریده است.
چشم هایت را باز کن!
به سوی خیمهها،
بههایهای کودکان تشنه لب،
به چهرههای آفتاب سوخته ما،
ای «فراتِ» دور از دست!
به لبهای چاک چاک ما نگاه کن!
تشنگی امانمان را بریده است.
به خدای بی همتای حسین علیهالسلام
به خدای عمه زینب علیهاالسلام سوگند میخورم،
اگر آسمان و زمین،
آفتاب و ماه و ستاره،
کوه و صحرا،
اگر ابرو درخت و سنگ،
قطره اشکی در چشم داشتند، بی گمان بر چهرههای تبدار ما سرازیر میکردند.
اما، امروز آنها همه، خون میگریند...
«فرات»!
ای آب مقدس زمین!
بگذار تماشایت کنیم.
بگذار تنهایی را
بگذار بیکس شدن را در موجهایت مرثیه بخوانیم.
ما آب نمیخواهیم.
این همه دشمن از جان ما چه میخواهند!
این کوفیان بی وفا را از مقابلت کنار بزن!
«فرات»!
ای «فرات» بخشنده!
اندکی دستهایت را به سمت ما کودکان دراز کن! تنها اندکی!
تشنگی امانمان را بریده است.
طوفان کربلا
سعید عسگری
دیروز کوچه ما
انگار کربلا بود
قلب تمام مردم
با درد آشنا بود
ص:183
دیدم علی اصغر
بر روی دست باباست
با گوش خود شنیدم:
«دیگر حسین تنهاست.»
از دور آتش و دود
در خیمه دیده میشد
فریاد کودکان هم
دایم شنیده میشد
یک مشک، مشک زخمی
عباس بر دهان داشت
با آن لبان بسته
صد حرف بر زبان داشت
آن تعزیه شبیهِ
طوفان کربلا بود
این صحنهها برایم
بسیار آشنا بود
ماه بنی هاشم
حبیب مقیمی
صورتش زیباتر از ماه بود. بارها شنیده بودم که ماه بنی هاشم صدایش میکنند. وقتی لبخند میزد به یاد گلهای زیبای تازه شکفته میافتادم. چقدر خندههایش را دوست داشتم. چقدر
دوست داشتم تا بر شانههایش بنشینم و از آن بالا دنیا را نگاه کنم. همیشه دستهای بزرگ و مهربانش را بر سرمان میکشید و بر ایمان از مهربانیها حرف میزد.
همیشه با مشک پر آبش لبهای خشکیده ما را سیراب میکرد.
برخیز! عموجان
حبیب مقیمی
عموجان! عباس، چه کسی صورت زیبایت را به خون آغشته کرده است؟
چه کسی دستهای پر قدرتت را از بدن جدا کرده است؟
عمو! حالا دیگر چه کسی نگهبان خیمهها خواهد بود؟
حالا چه کسی به داد کودکان بر زمین افتاده میرسد؟
چه کسی اشکهایشان را پاک میکند؟
آیا دیگر کودکان کربلا تو را نخواهند دید؟
برخیز عموجان! برخیز تا لبان خشکیده کودکان را سیراب کنی؟
نامهای به علی اصغر علیهالسلام
حبیب مقیمی
ای کاش! آن روز پیش تو بودم. آن وقت دستهای کوچکم را به سوی آسمان بلند میکردم و از خدا میخواستم: تا برای تو و پدرت و همه لب تشنگان صحرای کربلا، از آسمان باران نازل
کند. پدرم میگوید: دعای بچهها زود اجابت میشود. من امروز به خاطر تشنگی تو و گلوی
نازکت که تیر خورده است دلم گرفته است. از خدا میخواهم تا همیشه مرا دوست دار تو و همه شهیدان کربلا کند.
ای سرباز کوچک! ای علی اصغر شش ماهه! میدانم وقتی پدرت خون گلوی تو را به سوی آسمان پاشید آسمان هم خون تو را در آغوش گرفت تا سالها برای تو خون گریه کند. تو همیشه
زندهای. من هر محرم به یاد تو لباس سیاه میپوشم و برای تو شهید کوچک کربلا سینه میزنم.
هر بار به یاد تو میافتم اشک در چشمانم حلقه میزند. تو آن روز با لبهای تشنه، دشمنانت را سرزنش کردی، با همان صدای کودکانهات که تا امروز میشنوم.
مهمانی خدا
رقیه در آغوش عمهاش زینب علیهاالسلام آرام آرام گریه میکند و سراغ پدر را میگیرد و میگوید: پدر که بیاید، جای تازیانههای دشمن را که هنوز بر شانههایم مانده است نشان خواهم داد. پدر که بیاید، در آغوشش مینشینم و به او میگریم که هرگز از من جدا مشو.
امّا همین که متوجه میشود پدرش شهید شده است فریاد میزند:
ای پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟
ای پدر! چه کسی رگهای تو را برید؟
ای پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟
ای پدر! چه کسی بعد از این موهای پریشان مرا شانه میزند؟
ای پدر! کاش من فدای تو میشدم!
رقیه کوچک، در حالی که سر بریده پدر را در آغوش میفشارد، به سوی او پرواز میکند. رقیه سه ساله به میهمانی خدا میرود...
صورت او قشنگتر از گل
دامنش از بهار زیباتر
چشمهایش به رنگ دریا بود
خندههایش ز گل شکوفاتر
نام زیبای او «علی اصغر»
شهرت او ولی جهانی بود
دستهای لطیف و زیبایش
پر از احساس مهربانی بود
آن زمان که حسین تنها شد
تشنه بود و غریب و بی یاور
هیچ کس را نداشت در لشگر
هیچ کس را به جز علی اصغر
تا بیاید به رحم یک ذره
دل تاریک لشگر دشمن
طفل خود را حسین در دستش
برد نزدیک لشگر دشمن
ولی انگار یک نفر آن جا
معنی آب را نمیفهمید
زل زد آن مرد بر علی اصغر
بر گلویش که از عطش خشکید
تیرانداز لشکر دشمن
حرمله بود، حرمله آری
بود تیر سه شعبهاش معروف
بعد از من که زخم آن کاری
تیری از بین تیرها برداشت
رو به سوی علیِ اصغر کرد
رو به سوی گلوی سرخ او
تیر خود را به سوی او در کرد
روی دست حسین خون پاشید
از گلوی بریده اصغر
پر زد او چون پرنده، امّا ماند
روی دست پدر گُلی پرپر.
همبازی پروانهها
سعید عسگری
باز مانند قناریهای شاد
توی باغ خانهمان پر میکشم
میشوم همبازی پروانهها
به تمام غنچهها سر میکشم
با دو دوست کوچک خود میکَنم
بوتههای هرز را از توی باغ
کرتها را آبیاری میکنم
آبها را میبرم هر سوی باغ
میشود لبریز از بوی بهار
بار دیگر باغ زیبا و قشنگ
میچکد از گونه گلهای آن
باز بوی شور و شادی بوی رنگ
باید به فکر زمین بود
عرفان یوسفی
درخت، مایه آرامش است.
هر چه تعداد درختها زیادتر شود، هوا زودتر اضطراب و نگرانیاش را کنار میگذارد و لبخند طراوت میزند.
درختها پالایشگاه سرسبز و روشنی هستند که موجب از میان رفتن غبارها و سیاهیها میشوند.
ما با هر نهالی که میکاریم، اکسیژن و طراوت را به همنوعان خود هدیه میدهیم. بی شک بدون جنگل و درخت، بدون هوای تازه و باران خورده، زمین هرگز قابل تحمل نخواهد بود
ما با هر نهال تازهای که میکاریم، شمعی در قلب زمین روشن میکنیم.
من فکر میکنم باید در کنار خیابانها، بلوارها، میادین شهر و در باغچه هامان، آن قدر درخت و سبزه و گل بکاریم، که دیگر هیچ کس از دود خودروها به سرفه نیفتد.
باید به فکر زمین بود، باید درخت کاشت...
کتاب روشنگر
عرفان یوسفی
«سید شریف رضی رحمهالله» فرزند «طاهر ذی المناقب» از دودمان مبارک امام حسین علیهالسلام؛
گرد آورنده خطبهها، نامهها و پندهای گوهر بار امام علی علیهالسلام، در قالب کتابِ روشنگر
«نهجالبلاغه»؛ شاگرد مکتب علامه دهر، «شیخ مفید رحمهالله».
«سید رضی رحمهالله»
متولدِ 359 ه. ق در بغداد و متوفی به سال 406 ه . ق در کربلاست.
«نهج البلاغه» این کتاب عظیمِ انسانی را در دست میگیرم.
علی علیهالسلام را میبینم که سر در چاهِ دل گرفته «مدینه» کرده است و دانههای مروارید را در دل زمین میکارد، دانههایی زلالتر از تمام آبهای جهان.
علی علیهالسلام را میبینم که تنها و بی کس، در گنج خانه تنهاییاش را برای دیوار میگوید.
علی علیهالسلام را میبینم که در سیاهی شب، راه خانه یتیمان را میجوید.
علی علیهالسلام را میبینم که قلبش نهانخانه درد است. اما کلامش دریای حکمت است.
«نهج البلاغه» را ورق میزنم
تجلی معرفت را، علی علیهالسلام را نگاه میکنم...
رحلت یادگار امام رحمهالله، سیداحمد خمینی
مثل باران
سید سعید هاشمی
لابهلای گریهها پرواز کرد
چون پرنده رو به سوی آسمان
ناگهان بوی خدا، بوی گلاب
موج زد در آسمان کوچهمان
مادرم آهی کشید و اشک او
مثل باران ریخت روی دامنش
گریه کرد و ناگهان خاموش شد
آفتاب چشمهای روشنش
روی دیوار اتاقم توی قاب
خنده میزد باز پی در پی امام
من شدم خیره به آن عکس نجیب
خوش به حالت، خوش به حالت ای امام!
اتل متل بهاره
عید اومده دوباره
رضا برای عیدش
لباس نو نداره
رضا خجالت میکشه
تو کوچهها نمیره
وقتی مامان رضا
حال اونو میبینه
خیلی دلش میگیره
کاشکی رضا
لباس نو میخرید
مثل تمام بچهها با شادی
تو کوچهها میدوید.
ای ترانه ناسروده من!
تابلویی از تو خواهیم کشید، با هیبت تمام شیرهای جهان.
فلسطینِ زخم خورده!
شهرهای پُر آوازهات را دوباره خواهیم ساخت، با همان نام اصلی.
از تو کشوری میسازیم، بالندهتر از روزهای گم شدهات، سرسبزتر از چمنزارها و یا باغهای زیتون و شهرهای خون گرفتهات را آبادتر از هزار بهار خواهیم ساخت، با عطر روزهای
فتح.
در چهرهام خوب بنگرید!
من یک فلسطینی مبارزم.
ای فلسطینِ کوچه پس کوچهها!
ای فلسطین دور و نزدیک!
از خون شهدایت، مدرسهای بنا میکنیم، با شاگردانی از فولاد و سنگ، شاگردانی کوبندهتر از توفان و گردباد؛ شاگردانی که لحظهای آرام نگیرند و به یاد آسمان گرم «نابلس» مبارزه کنند.
بعد از پیروزی پشت میز چوبی مدرسه، کتابهای درسی را ورق بزنند و کودکانِ بی مدرسه و کلاس را فراموش نکنند.
هوای پاکِ «فلسطین» را تنفس کنند و در خاطرشان باشد که ما، در آرزوی نسیمی خالی از بوی باروت و خاک، سرکردیم.
آزادانه و بی واهمه در خیابان قدم بزنند و بدانند که این جا هرگز از خونهای تازه، خالی نبوده است، و از خاطرشان نرود که اردوگاهها، زندان آرزوهای ما بود.
از تمام درختهای شکسته شهرمان کوتاهترم، ولی به قدر کوههای غم گرفته وطنم، سختی کشیدهام.
من نوجوانی پانزده سالهام، ولی مرگ کودکان بی شماری را به چشم دیدهام، آن قدر که کودکی از یادم رفته است.
من نوجوانی پانزده سالهام و روزی نبوده است که برای ظهور مهربانترین انسان اشک نریخته باشم.
ای پیامبر روشنی و شکوه!
ای فریاد رسِ نزدیک!
یا ابا صالح المهدی (عج)!
شبی نبوده است که بی یاد تو خوابم برده باشد.
صبحی نبوده است که با نام تو بر نخاسته باشم.
روزی نبوده است که آسمان اردوگاهها را فریاد امداد خواهیم، پُر نکرده باشد. ساعتی نبوده است که برای ظهورت به پروانههای دور شونده، به یاد کریمهای خسته «قدس» دخیل نبسته باشم.
دقیقهای نبوده است که آمدنت را در چشمهای لرزان مادرم ندیده باشم.
کدام جمعه خجسته است که به نالههایمان پاسخ میدهی؟
کدام روز مبارک است که پرچم مقدست را بر فراز «قدس» به اهتزار در میآوری؟
کدام لحظه شیرین است که انتقاممان را از صهیونیستهای حریص میگیری؟
فرزند آبهای «فُرات»!
ای روشنای پایانناپذیر!
ای منجی «قدس»!
پس کی فرمان جهاد میدهی؟
طعم زندگی
معصومه حیدری
برای تو مینویسم؛ برای تو که هر روز صبح، در میان خانههای ویران شده به دنبال عروسک خواهر کوچکت میگردی. آری! تو که تحمل اشک ریختن خواهرت را نداری و آنقدر بزرگ شدهای که بهانه بازی را در دل پنهان کنی.
تو که در گوشهای مینشینی و به یاد روزهای خوشی، بغض میکنی و یاد خانواده، بادکنک خاطراتت را میترکاند و آنقدر گریه میکنی تا به خواب میروی.
با تو سخن میگویم، ای بزرگ مرد کوچک! میدانم دوست داری هر چه بدی در دنیا وجود دارد تمام شود و دوباره توپ به دست در کوچه به دنبال دوستانت و با خیالی آرام، شبها در کنار خانوادهات چشم بر هم بگذاری.
و من هر شب از پنجره کوچک دلم به آسمان آبی کشورم نگاه میکنم و دعا میکنم که آسمان آبی دل تو هم ستارگان چشمک زن داشته باشد و شبها با شمردن آنها به رؤیایی خوش فرو روی و طعم خوش زندگی و خانواده را بچشی.
به امید آن روز!
نگاهت شعلهور از آتش خشم
دلت نارنجکی ضامن کشیده است
مبارک بادت این میلاد تازه
که شور زندگی در ما دمیده است
فلسطینی! در این دنیای وحشی
غریبی، بی کسی، تنهاترینی
شکستی شوکت نمرودیان را
چو ابراهیمی و آتش نشینی
اگرچه دست تو خالیست، امّا
دلت لبریز ایمان و یقین است
«شهادت» رمز و راز بودنِ توست
نخستین گام پیروزی، همین است
صدایت میکنم از پشت دیوار
در این غوغای شور و همصدایی
تو در آن سو برادر جان! من این سو
نبود ای کاشی دیوار جدایی!
آیا خدا مرا در شب آفریده است
که پوستم تیره است؛
و موها و لبهایم با همه شما فرق میکند؟
وقتی به دنیا آمدم، سفید پوستها در گوشم نجوا کردند:
«تو هیچ حقی نداری، تو انسان نیستی.
تو فقط، یک کاکا سیاهی!»
ولی مادرم میگوید: «حق ما را خوردهاند.»
آیا خدا مرا در شبی تاریک آفریده است؟
من یک سیاهپوستم؛ یک سیاهپوستِ مسلمان.
پدرانم در کنار ریلهای قطار، در معادن زغال سنگ به دنیا آمدهاند و همانجا مردهاند.
مادران ما در آشپزخانه رستورانها، در مزارع موز و قهوه بزرگ شدهاند.
اجدادم هیچگاه از زخم زنجیر و یوغ، از تاولِ تا زیانه در امان نبودهاند. نیاکان من، برده بودهاند.
میدانی برده چیست؟
برده یعنی: تمام و کمال در اختیار ارباب باشی.
برده یعنی: آنها همیشه اربابند و این تویی که باید کار کنی، در سختترین شرایط زیر برف و بوران، در داغترین هوا - و اگر مزدت را طلب کردی، به داغهای آهن، به شکنجه، به مرگ فکر کن.
برده یعنی: میتوانند ما را خرید و فروش کنند و کودکانمان را از ما بگیرند. برده یعنی: ما هیچ ارزشی نداریم، ما را به شلاق میبندد. این حق ماست؟!
برده یعنی: من کاکاسیاهم و آنها سفید پوستِ محترم.
آه... در طول تاریخ، این نیاکان من بودهاند که بردگی کشیدهاند!
آیا خدا مرا در شبی تیره خلق کرده است؟
بگذارید نفس بکشم، زندگی کنم.
بگذارید درس بخوانم، من یک سیاهپوستِ مسلمانم.
میخواهم به جهانیان ثابت کنم که دین من، بهترین ادیان است.
پیامبرم به عدل و قسط، به برابری و برادری، به انسانیت دستور داده است.
در دین ما هیچ رنگی، هیچ نژادی، بر دیگری برتری ندارد.
همه ما یکسانیم، مثل هم، دارای یک امتیاز و مرتبه.
در دین من، فقط تقوا و پرهیزگاری، برتری میآورد، نه رنگ پوست.
در آسمان هرکجا
علی باباجانی
نام مرا شاید بخوانی توی صحرا
بوی مرا شاید بیابی بین گلها
طعم مرا در ذهن خرمالو و کاهو
یا مزهام را در میان باغ آلو
نام مرا شاید بجویی در سرابی
یا در مسیر خشکِ رودی، یا در آبی
من از اهالی گلم همراه بادم
من همصدای بچه گنجشکان شادم
روی درختی که پر از حرف است و آواز
من شاعر آن لحظهام در اوج پرواز
در آسمانِ هر کجایم، آفتابم
بر دستهای کوچک تو من کتابم.