ghaemiyeh.com
اشارات 57
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
به نام خدوند یکتا
خدا را سپاس گزاریم که توفیقمان داد، گامی - هر چند کوچک - در راستای رسالت فرهنگی - دینی خویش برداریم.
ارجمندان!
همه دغدغه همسنگران فرهنگی شما در ماهنامه ادبی «اشارات» این است که پا به پای نیازهای اصیل یک رسانه متعهد، پیش برود. میدانیم، راه دشواری پیش روی ماست و باور داریم
که بیمدد شما برنامه سازان ارجمند صدا و سیما که زبان رسانه را خوب میشناسید و بیواسطه،
با نیازهای اصیل مخاطبان عام درگیرید، راه دشوارتری خواهیم داشت؛ از این رو، نیازمند آنیم:
1 - نقدمان کنید تا ضعفهایمان را بیابیم و برطرف کنیم
2 - نقاط قوتی اگر داریم، به ما بشناسانید تا در تقویت آن بکوشیم
3 - راه کارهای سودمندتان را به ما پیشنهاد بدهید تا آنها را به کار بندیم.
مدتی بود، از اینکه «اشارات» برای کودکان و نوجوانان هیچ نداشت، رنج میبردیم و البته، به همه برنامه سازان ارجمند حق میدادیم که در این خصوص، از ما گلهمند باشند؛ از این رو،
کوشیدیم جای خالی این بخش را پر کنیم.
خوشبختانه به مدد و یاری خداوند، تلاش دوستان شما در ماهنامه، ثمر داد و انشاء اللّه از این شماره - بهمن ماه - به بعد، بخش کودک و نوجوان، به صورت ضمیمه «اشارات» تقدیم شما خواهد شد. چنانچه علاقمند به استمرار انتشار این بخش هستید. یاریگر ما باشید تا گامهامان
استوار بمانند.
تنهامان نگذارید و از نقدهای اثر گذارتان بینصیبمان نکنید.
خدا نگهدار
سردبیر
گردآوری: نزهت بادی
گزیدهای از مناجات شهید «حسن میوهچی»:(1)
ای یزدان پاک! روا مداار که همچون دنیاپرستان، از درگاه تو عمر بسیار خواهیم و در هر نفس، در پی نفسی دیگر؛ و به دنبال هر روز، روزی دیگر و گام دیگر و کام دیگر، تمنّا بداریم.
ای ایزد مهربان! میان ما و مرگ الفتی برقرار کن که به رویش لبخند زنیم و سایهاش را برای خویش مأمنی مطمئن بشماریم تا آن زمان که به سراغمان میآید، مشتاقانه به آغوشش درافتیم و زیر سایهاش بیارامیم.
ای خدای محبوب! چنان کن که در فروغ نیکیها و جلوههای جمال، مرگ را بپاییم و همچون مرغی که در قفس، در اشتیاق آزادی، پر و بال میزند، از دام طبایع به درآییم و به سوی تو پرواز کنیم.
ای پروردگار بزرگ! مقدم مرگ را بر بستر وجود ما مسعود و مبارک گردان و میهمانی او را برای ما خجسته و فرخنده نما تا ضیافت مرگ برای ما شقاوتآمیز نباشد و در دیدارش، خسته
دل و شرمسار نباشیم.
ای معبود ستودنی! مقدّر فرما که وقتی هاتف مرگ، نام ما را خطاب میکند، خشنود و امیدوار او را پاسخی نیکو دهیم!
1) . اداره پژوهش و تحقیق بنیاد شهید انقلاب اسلامی قم.
گردآوری: نزهت بادی
گزیدهای از مناجاتهای شهید «مهدی مقدس»:(1)
خدایا! چه باشکوه است لحظات ملکوتی غیر قابل وصفی که انسان، خویشتن را در تلاطم سهمگین امواج یک انتخاب بزرگ و غرور آفرین مییابد!
چه زیبا و مسرت بخش است آن دمی که انسان - خلیفه تو بر روی زمین - هفت خوان پر زرق و برق زندگی زودگذ را فاتحانه سپری میکند و در آستانه درگاه عظیم کبریاییات مشتاقانه
میایستد و اذن دخول میطلبد!
خدایا! در این زندگی، همگان قربانی سرنوشت محتوم خویشند و هرکس چه بخواهد و چه نخواهد در راهی قربانی میشود؛ ولی میتوان با یک انتخاب ساده، اما بسیار بزرگ و دشوار، در راه تو قربانی شد.
آیا توان این انتخاب کوچک در این سلوک بزرگ را به من حقیر خواهی داد؟!
آیا آن شکوه و عظمت و جلال مقام یک شهید را از من دریغ نخواهی کرد؟!
خدایا! تو شگفتیهایی را در وجود انسان به ودیعه نهادی که زبان، توان بیان آن را ندارد. تو به انسان گفتی که اگر بخواهد میتواند آن چنان اوج بگیرد که با تو ملاقات کند و من این
عظمت خیره کننده را با چشمانم دیدم ولی باز هم اندیشه محدود و فکر کوتاهم آن را باور
نکرد.
من نیازمند کمک توام تا از این رنج دائمی رهایی یابم!
آیا اشکهای چشمانم نمیتواند دل مهربان تو را به رحم آورد تا مرا از نگاه لطفت محروم نکنی؟
1) . اداره پژوهش و تحقیق بنیاد شهید انقلاب اسلامی قم.
معبودا، دستهای خواهشم را به کدامین سو، جز درگاه تو بلند کنم؟ محبوبا، دلم را جز عشق تو با چه اکسیری جلا دهم؟ بزرگا: چشمم را جز امید تو، به کدامین افق بدوزم. الها، گوش جانم را جز نوای تو با کدامین آواز بنوازم.
خدایا، سبزههای باران خورده و شقایقهای داغدیده، همه و همه آیاتی هستند تابناک که بلندای بام عظمتت را هر چه بلندتر مینمایند و ذات بیهمتایت را هر چه بیشتر میستایند.
رحیما، هر ذره، در پرتو ذات تو، نمایانگر همه چیز است و همه چیز در برابر عظمت تو ناچیز؛ پس رحمتت را کریمانه بر ما فرو ریز.
خدایا، قطرههای اشکم، امید را در چشمان همیشه منتظرم میپرورد. مگذار این امید از دل رمیده من رخت بر بندد و رشته خیال من بگسلد. ای امیدِ امیدواران، مشام جانم را با نسیمی از یادت بنواز و گوهر نفسم را از زلالِ معرفت سرشار ساز.
خدایا، میخواهم فریاد بزنم، از پسِ تاریکی مکان و تنگنایِ زمان و از قلّه رفیعِ نیایش، خودم را و عظمت نام تو را.
مهربانا، نه به آنچه میخواستم، رسیدم و نه به آنچه رسیدم، میخواستم؛ مرا به آن جا برسان که آگاهی و چنانم کن که تو میخواهی.
زیر دست تو سرم را راحتی است
دست تو در شکر بخشی آیتی است
سایه خود از سر من برمدار
بیقرارم بیقرارم بیقرار
یا رب، نام تو، توازن بخشِ نثر بیوزن من است و عدل تو میزانی است برای زندگیِ ناموزونِ من.
الهی، به من کمک کن با پلکان عروج، از فرشِ خاک رها شوم و در آسمان بیکرانت میهمان نور گردم.
پروردگارا! مرا چون سلیمان، فرش نشینِ عرش؛ و چون نوح، جودی نشین کشتیِ عشقت کن. مرا چون یوسف، سوار بر بالهای زرّینِ نجابت؛ و چون ابراهیم؛ تفتیده آتشِ جانْ سوزِ عشق کن. خدایا، مرا چون موسی، با عصای ایمان و ید بیضای تقوا پیروزمند فرعونِ نفس؛ و چون
ایّوب، با سلاح صبر پیروزمند توفان بلا و سیلاب غم گردان.
مرا چون ابراهیم، نابود کننده بتهایسنگی وجود؛ و چون یونس، غریق در دریای ژرفِ معرفتت ساز.
الهی، هر روز با دلی آکنده از مهر، در فراسویِ دو رنگیها، در لابهلای سرد مهریها، و در پسِ نامهربانیها، مهر تو را میستایم؛ ای مهربانِ بنده نواز، مگذار آینه روحم بیش از این غرق غبار بماند.
«بر دلم گردِ ستمهاست خدایا مپسند
که مکدّر شود آیینه مهر آیینم»
خدایا، هر سحر دستهای تهی از راز و سرشار از نیازم را به سوی تو بلند میکنم؛ در این هوای مه آلودِ ناکامی، نسیمِ روح افزایِ کرمت را نصیبم کن.
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
ای محبوب، در هنگام ستایش نیایش، چنانم به آفتابِ عنایتت برسان که در نور معرفتت محو شوم و در هنگام غرور و تعصّب، چنانم به خاک مذلّت بنشان که نسیتی و پوچی خودم را به همه ذراتِ وجودم دریابم.
خدایا، هر روزِ زندگی قصهای است پر غصه، وقتی با سر انگشتان لرزان، دفتر قصههای زندگیام را ورق میزنم، خودم را غرق در گناه و زندگیام را تباه میبینم.
«یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
وین ماجرا به سر و لب جویبار بخش»
الهی، تو حامیِ دستهای تکیده، قلبهای شکسته و چشمهای گریانی.
دل مبتلایم را صفا، چشم بیمارم را شفا، و جان فسردهام را جلا ده.
افق کرامتت را به ما بنما و ما را اسیرِ گرمایِ سوزانِ قهرت مکن.
خدایا! عظمتت را چنان در اندیشهام جاری کن که ترس از هر کسی جز تو در دلم بمیرد، و جز شکوه و شوکت تو، شکوه همه ارباب عظمت و قدرت در نظرم رنگ ببازد تا در گفتن سخن حقّ و عمل به عدالت و راستی دچار واهمهای نشوم و جز رضای تو در نظر نیاورم.
پروردگارا! مرا از مردمانی قرار ده که دنیا در نظرشان بیقدر است و فریب و مکر دنیا، هرگز دیده حقیقتبینشان را کور نمیکند. از آنهایی که دنیا را به اهل آن وا مینهند در حالی که آخرت، هر لحظه پیش دیدگانشان مجسّم است و یاد تو هر لحظه، در تمام حیاتشان متجلّی.
پروردگارا! تو از اطاعت من بینیازی؛ از تو میخواهم اطاعتم را قبول فرمایی. از نافرمانیام در گذری و بر من لطف ازلی و ابدیات را ببارانی.
خدایا! چنانم کن که دست تمنّا جز به درگاه تو بلند نکنم و با تمام وجود ایمان بیاورم که روزیرسان من تویی و بس، و روزی من تنها در گرو تلاش من و کرم توست.
خدایا! مرا از آنان مکن که عمرشان را کابین نانشان میکنند، و بر یاوران خود مینازند؛ من جز تو هیچ کسی را ندارم، و بیتو، هیچ کسم.
خدایا! اگر شک بر جان و دلم سایه میافکند، از نابردباری من، و کم لطفی و گاه ستم بندگان توست؛ تو خود هر شائبه شک و تردید را از دلم باز گیر، روزیام را وسعت بخش، ایمانم را قوی کن، بر یقینم بیفزا، و در هنگامه تنهایی و غربت و یأس و واماندگی، دستم را بگیر.
با تو سبز خواهم شد!
من از هیچستان لحظهها میآیم
خالی از راز هستی
و آفتزده از روزمرگیهای یأس آلود!
در این زمانه، دلتنگی زیاد به سراغت میآید،
هر چند هیاهوی زندگی، مجالی به تو نمیدهد برای گریستن!
من از قحطی اشک میآیم
از کویر خشک و خالی چشمها.
نگو که چاه بزنم، به آب میرسم
من تا انتهای دلم را کندهام
و جز شورهزار ترک خوردهای ندیدهام!
اینجا که من هستم
بسیار دورم به دریاهای آزاد
به اقیانوسهای پنهاور!
مرا به حوضهای کوچک و کمآب شهرمان دلخوش نکن!
من آمدهام تا نماز باران بخوانم،
باران اشک!
بگذار خیس شوم،
نه! بگذار غرق شوم
در زیر بارش قطرات جود و کرمت!
شاید من نیز دوباره راه و رسم گریستن به یاد آورم
و سبز شوم!
اینک این منم! بندهای حقیر، اسیر دست غفلتها، دل سپرده به عصیان و خسته دل از وسوسه شیطان و وا مانده در کویر عمر، تشنه و حیران!
معبودا! در این وانفسای بیکسی، در این لحظات دلواپسی، جز تو پناهی و تکیهگاهی ندارم.
ای مهربانترین یاور! گرفتار نفس امارهام، رهایم کن! رهایم کن تا پایم در پرتگاه زندگانی نلغزد.
محبوبا! اینک این منم! بندهای در نهایت شرمساری که عاشقانه نامت را نجوا میکند؛ که «أَلا
بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»
نام تو، لحظههای تنهایی را کمرنگ میکند و عطر یاد تو هر صبح و شام جان و دلم را مینوازد.
رحیما! عبادتی نصیبم کن که لحظه لحظه آن سرشار از یاد تو باشد.
آفریدگارا! دلم را به جریان زلاال توبهات زنده نگه دار؛ من اینک با بالهای تواضع، سر تعظیم به آستان کبریاییات فرو آوردهام و در انتظار لطف و مرحمت الهی تو نشستهام تا لحظههای
زندگیام را از عشق و ایمان به خودت سرشار کنی.
اینک این منم
مهربانا! ای آن که به اراده تو، قلب انسان تپیدن آغاز میکند. ای آن که به تقدیر حکیمانهات، با آخرین نفس، مرغ جان از قفس تن به پرواز میآید! و ای آن که زبان از تو گویا میشود و جهان از فروغ تو گرم و پویا!
خدایا! مرا ببخش
الهی! به سوی تو آمدهام، با تمام گناهانم، با تمام اشتباهاتم. به سوی تو آمدهام، با رویی که از شرمندگی سیاه گشته و سری که از شرمساری به زیر افتاده!
به سوی تو آمدهام، آمدهام، تا رهایم کنی از این همه گناه، که لحظههای زندگیام را، به پوچی
کشانده. آمدهام، تا با اشکهای ندامت، روسیاهیام را جبران کنم، تا با سجده بر درگاهت سرافراز شوم.
الهی! من ذرّهای از آفریدگان توأم، با گوشه چشم تو به آفتاب میرسم. الهی! بر من آن گونه که
سزاوار توست، نظر کن.
پروردگار من!
در حقّ خود ستم کردهام، در حقّ چشمانم، که به گناه آلودم؛ در حقّ زبانم، که به خطا گشودم؛ در حقّ دستانم. که به خطا گشادم؛ و در حقّ قدمهایم، که به بیراهه کشاندم. من بندهای ستمکارم! اینک به درگاه تو آمدهام، بیچارهتر از همیشه، درماندهتر از هر کس، و به سوی تو پناه آوردهام به عدالت تو، به کرامت تو، به بخشش تو.
الهی! نیم نگاهی که غرق رحمتم کند و گوشه چشمی که هدایتم کند، و نسیم عنایتی تا کویر وجودم را، گلستانی از معرفت سازد.
فَقال اللّه عَزَّ و جَل: اِنّی ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِیَةً و لا أرضا مَدْحِیةً و لا قَمَرا مُنیرا و لا شَمسا مُضیئةً و لا فَلکا یَدوُر و لا بَحْرا یَجْری و لا فُلکا یَسْری الاّ فی مَحَبَّتَهِ هوُلاءِ الخَمْسَةَ اَلزَّینَتةُ هم تَحْتَ الکِساءهُمْ فاطمةُ و اَبُوها و بَعْلَها و بَنُوها(1)
خدا بود و هیچ نبود.
خدا خواست و زمین و آسمان و ماه و خورشید و دریا را آفرید.
زمین را زهدان آفرینش قرار داد
آسمان را شاهراه بارش
ماه را آبگینه نقرهای ستایش
خورشید را مادر زایش
و دریا را گنج خفته بخشش!
خدا بود و هیچ نبود.
خدا خواست و پنج کلمه مقدس را از نور خویش آفرید.
1) . فرازی از حدیث کساء.
تا گاهواره زمین در نوسان عجولانه خویش، آرام گیرد.
و سقف آسمان با ستونهای لرزان خود پابرجا بماند
و پیشانی ماه از طلعت زیبایی بتابد
و طالع خورشید بر مدار سعد بدرخشد
و سینه دریا از رقص پریان بخروشد
بر مدار محبت آل کساء!
وَ بکَتِ السَّماءُ و سُکّانُها و الهِضابُ و اَقْطارها و البِحارُ و حیتانُها ...(1)
خدا بود و هیچ نبود.
و خدا خواست که حسین علیهالسلام را کشته خویش ببیند.
چشمهای عقیم زمین از اشک باردار شدند.
و ماه، رخسار رنگ پریده خویش را در زیر شولای ابرهای غصهدار پنهان نمود. و خورشید گیسو طلایی، سر بر شانه کوههای کمر شکسته، قبای سیاه شب بر سر کرد. و شمعهای کوچک
آسمان در شام غریبان نینوا، آب شدند.
و چون نشانههای هستی، در رثای ثاراللّه گریستن آغاز نمودند،
خداوند دریاها را آفرید!
موزه هستی
محمدحسین قدیری
دریا، موزهای است که غرفه غرفهاش دست عقل را از کوچه پس کوچههای تحیّر میگیرد و به خانه حکمت و عظمت خالق میرساند. موزهای که در کُنج طراوت و سینه شگفتیهایش، گنج
1) . فرازی از «زیارت ناحیه مقدسه».
معرفتبه حق یافت میشود.
دریا برگی از کتاب بزرگ آفرینش است که هر سطرش، موجی در تفکر و تأمل بشر میاندازد و از نوای هر غرشش صدای عشق به گوش دل میرسد. سفره پر نعمتی است که دست بخشاینده هستی بخش، در برابر روح و جسم گرسنه ما گسترده است و آینههای صافی است که جلوههای
خدایی از آن جلوهگری میکند.
دریا قویترین مأمور خالق است؛ که با بازوان امواجش، شوکت مغرورترین شاه عالم، فرعون، را در هم شکست کسی که دعوی خدایی میکرد. دریا مهربانترین میزبان است که در
تالار مهر خود از حضرت یونس پذیرایی کرد و آشنا به ذکرهای یونسیه گشت و با زمزمه «و
ذوالنون» امواجش را جنباند و اشک حضور ریخت.
دریا شگفتترین داستان خلقت است. قصههایی که انگشت حیرت را مهمان ماندگار فکرت میکند و هر قصهای پردهای از معمای حکمت و خلقت کنار میزند.
دریا نشانه بزرگ خداست (یا من فی البحارِ عَجائُبه) خدایی که عجائب خلقت و حکمت و قدرتش در دل نمایشگاه اقیانوسهاست؛ که امام معصوم میفرمایند، هرگاه خواستی به وسعت و عمق دریای حکمت خداوند پی ببری و بدانی که علم مخلوق او چه قدر کم عمق است و ناچیز.
چشم تأمل بر سطر سطر کتاب دریاها بدوز.
دریا تنها در آب و آبی خلاصه نمیشود. آبروی زمین و آیینه آسمان است. سرزمین اسرارآمیزی که جهان گردانِ اندیشه از ثانیه ثانیهایش عکس و فیلم یادگاری میگیرند، و چمدان چمدان سوغات تازگی از اسرار خلقت میآورند؛ و غواصان خرد در لحظه لحظه دیدنیهای تمام نشدنیاش غرق در تحیر میشوند.
دریا بزرگترین مدرسه هستی است که موجش، درس زندگی و پویایی؛ غرشش، صلابت؛ وسعتش مهربانی؛ و عجائب درونش، درس خداشناسی به انسانها میدهد.
نشاطی نامحدود
محمد کامرانی اقدام
دریا آفریدهای است فریبا و آفرینندهای فریبنده.
دریا نشاطی است نامحدود و نگاهی نامتناهی.
دریا عاشقانهترین فصل است و موج خیزترین لحظات. وقتی چتر تماشای خویش را بر گسترهاش باز میکنی، غرق در یکرنگی و بیکرانگیاش میشوی.
وقتی ناخنهای دریا صخرهها را میخراشد و نوای لطیف آب، موسیقی حیات مینوازد، زبان شوق به تکلّم و تکریم درمیآید و واژههای مبهوت چون موج بر زبان جاری میشوند.
دریا؛ ای نگرانی آبی رنگ و سیّال و ای مهربانی آرام و رها! وقتی به یکدستیات مینگرم، شکوفههای شکوهی شگرف، چون موج از لابهلای چشمانم سر برمیآورد و در امتداد آفتاب شکوفا میشود. دریا! وقتی صدای مرغان دریایی با صدای موج درهم میآمیزد و در پولکهای
طلایی و نقرهای ماهیان منعکس میشود، باید تنها سر بر آستان خشوع نهاد و واژهها را چونان سنگها از بستر رودخانه تنفس شستوشو داد و به آستانه یکرنگی و شکوه رساند که: تا آسمان
هست، دریا میماند، تا آبی هست دریا میماند.
تا پرنده هست دریا میماند، تا نگاه هست دریا میماند.
آری! دریا میماند، دریا میماند تا خاطرهای هست، تا شوری هست و تا عشقی هست.
دریا میماند تا یکرنگی، این رنگ جاودانه تاریخ در جریان است.
آری دریا میماند تا...
بیکرانه مثل عشق
سید علیاصغر موسوی
ببر تا عمقِ اقیانوس چشمانت، دلم را؛ آی دریا! آی دریا!
آی آبیِ تا بینهایت روشن! آی زمزمه روشن هستی، پیچیده بر قامتِ ابریشمین ساحل! موجهایت بلند باد! بلند؛ مثل تمام آرزوهایی که در سینه داریم! مثل تمام حرفهای عاشقانه! مثل روزهای قشنگ انتظار!
«حرف» بود، حرکت گرفت، «کلمه» شد! حجمی پیچیده بر هم بود! جان گرفت، جاری شد و زیباترین رنگ هستی را به قامت خود پوشانید؛ رنگ احساس، رنگ شادی، رنگ آرزو، درست
مثل آسمان.
بیپایان و بیکرانه بود؛ مثل شکوهمندی عشق؛ مثل عظمت محمّد صلیاللهعلیهوآله؛ مثل وجود علیّ علیهالسلام؛ امّا محدود شد، خاکی شد و در دلِ خاکستریِ زندگی، بدیعترین تصاویر خلقت را به وجود آورد. آسمان، آیینهای میخواست تا ستارگان، پرتو نگاهشان را به تماشا بنشینند، قاب شد و در انوار لاجوردی عشق، غوطهور: کَبَسَ الْأَرْضَ عَلَی مَوْدِ أَمْوَاجٍ مُسْتَفْحِلَةٍ وَ لُجَجِ بِحَارٍ زاخِرَةٍ،(1)...
زمین را آماج امواج خروشان، و خروش موج دریاهای پر تلاطم کرد! تا این موسیقی جاری در ذهن زمان، شتاب و سکونِ حیات را در «نماهنگی» زیبا، بر چشمها و گوشها بکشد.
تا کسی باشد و با دیدنِ یالهای پریشان امواج - که هنر خروشیدن را به ساحل نشان میدهد - پی به مفهوم «وَ کَاَنَ مِن اقْتِدَارِ جَبَروُتِهِ، وَ بَدیِعِ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ...»(2)ببرد.
تا کسی باشد و بداند که «قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَادا لِکَلِمتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْقَدَ کَلِمتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدادا» هیچ اندازه محدودی برای شمردن نعمتها و ستایش وجود بیزوال حضرت
خداوندی نیست؛ یعنی:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست
کهتر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم
یعنی: ای ماهیگیر! قبل از آن که به تورت نگاه کنی، نگاه به خلقت دریا کن تا به نقطهای از وسعت بیکرانه نعمتهای خداوند پی برده باشی!
یعنی: ای کشتیبان! به دستهایت مغرور مباش، که سکّان باد، تنها به فرمان خداوند
میچرخد، نه توانایی و دانایی تو!
یعنی: ای نقّاش! عظمت خلقت را در بومِ محدود خود خلاصه مکن و لاجوردِ احساس را، با غرور رنگها میالای که آنگاه، بشر زیانکار نخواهد فهمید معنایِ «وَ إِذَ الْبِحَارُ سُجِّرَتْ» را!
حرفی بود، کلمه شد، جاری شد، و دلهای شیفته «دریا»یش نامیدند!
چشماندازی با دو طبع متفاوت: مهربانِ خشن! گاه، به آرامی نگاه مادران؛ گاهوارهای از حسّ زیبای آرامش! گاه به خشم و خروش یک شمشیر، سخت بیرحم و خون ریز!
گاه، زیبای صبور! گاه، پابند غرور! گاه، نجوای لطیف، گاه، فریاد سخیف! آسمان آیینه
میخواست، تا ستارگان در پولک ماهیها بدرخشند و فانوسهای دریایی، رقص نورِ ماهیها را به تماشا بنشینند.
آسمان آیینهای میخواست تا ماه، چهره نیم رخ و تمام رخِ خود را، دو برابر کند. آسمان آیینهای میخواست تا رنگهایش را تکثیر کند، و هر ماهیِ عاشق، مشتریِ سیارهای از کهکشان
بشود.
روزی، دریا هم آسمان خواهد شد؛ آن روز در ذهن تمام ماهیها، رستاخیزِ وصل است و مصداق آسمانیِ آیه «وَ إِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ»!(1)
دریا؛ ای وسعت ژرف!
داوود خان احمدی
آسمان در تو، عشق در تو، مادرانگی زمین در تو ...! ابّهتی مغرور، در تو موج میزند.
دریا؛ ای شکوه بیکرانه؛ ای زنده! مرا به خود بخوان و در بیکرانگیات وسعتم ده. مرا به خود بخوان دریا! و رنگ صداقت را به من بیاموز؛ رنگ یک رنگی و راستی را.
دریا؛ ای بخشنده بیچشم داشت؛ ای ایثار بیانتظار! شیوه روشن بخشندگیات را به من بیاموز و شعر عشقت را در گوشم زمزمه کن... وقتی که قایق را نانِ سرود خوان را با موسقی
سکوت میرقصانی.
دریا؛ ای تجلی آسمان در زمین؛ زمزمهگر شعر آرامش!
دریا؛ ای وسعت ژرف؛ ای نمایان پوشاننده! دستم را بگیر و در ژرفای پذیرندهات به تفکرم وادار.
دریا؛ ای آرامش شکوهمند و غرش زیبا! تو مادر تمام رودخانههای زمینی.
ابرها فرزندان خلف تواند که از مادرانگی و عشقت درس رحمت و بارش گرفتهاند.
دریا؛ ای مادر؛ ای درک شگرف هستی؛ ای دریچه آبی رو به فهم بیکرانه حقیقت!
ای راز نهفته در دل زمین؛ سرگردانیام را بزدای و چیزی از آن راز مگویت برایم فاش کن.
دریا ای نشانه همیشه زنده آفریدگار؛ ای زیبایی؛ ای رها! مرا دریاب، به خودت بخوانم؛ به شویندگیات به پاکیزگیات، و پاکم گردان، صاف و بیآلایش.
1) . تکویر: 6 .
در تو خدا حضور دارد و ابریشم لطیف نیایش؛ روحت پر از کبوتران سپید سجده است که هر صبح و شام رو به عرش به پرواز درمیآیند.
دریا! جامت پر و سینهات بیملال! مرا چیزی از سکوتت ببخش، چیزی از غرورت، چیزی از پوشانندگی و بخشندگیات و... . مرا چیزی از توفندگیات، چیزی از غرّش و قاطعیت چیزی از دریاییات بده.
دریا! ساحل هر چند که بوی آرامش میدهد، رنگ سکون دارد و مرگ؛ به برکه میماند؛ به ماندن و یک جا ماندن ... اما من اهل ساحل نیستم، اهل سکون و آرام گرفتن نیستم، اهل دریایم،
اهل موج.
ما زنده به آنیم که آرام نمانیم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
وقتی قرار است سر فرود آوریم و قامت اراده و اختیار، به تسلیم دو تا سازیم؛ وقتی قرار است افسار آزادیمان را به کسی بسپاریم؛ وقتی قرار است کلید صندوقچه دارایی دنیایمان را برای
نگاهبانی، به کسی بسپریم و بنای آمال و آرزوهامان را، به دست معماری بدهیم؛ وقتی قرار است طفل اندیشه را به مکتب معلّمی بفرستیم و چوب تأدیب نفس را به مربّی دلسوزی بدهیم؛ چه
خوب است چشم و گوش جان باز کنیم و در پی ولایت کسی باشیم که امانتدار دل باشد نه غارت
گر خاک و گِل، دلسوز جانها باشد نه حسابگر زرها، میزان عدالت و مدافع مظلوم باشد نه باج گیر و خراج گیر بیچارگان و حامی ثروتمندان!
رعایت رعیت و شیوه حکومت را از امیر مؤمنان باید آموخت که میفرماید: «به عدل و انصاف رفتار کنید، به مردم درباره خودتان حق بدهید، جسور باشید و در برآوردن حاجات مردم تنگ حوصله نباشید که شما گنجوران و خزانه داران رعیّت و نمایندگان ملّت و سفیران حکومتید.»(1)
1) . نهج البلاغه، نامه 51.
او آیینه حقیقت را در برابر دیدگان حاکمان سرزمینهای اسلامی مینهد تا تفسیر «کُلُّکم راعٍ وَ کُلُّکُم مسئولٌ عن رعیَّتِه»
را در خدمتگزاری و حرمتداری مردم بیابند، نه در خلعت خواهی و حرمتطلبی و زیاده جویی خود: «مبادا پنداری که حکومتی که به تو رسیده یک شکار است که به چنگت افتاده، نه، (بلکه) امانتی است که بر گردنت گذاشته شده است و مافوق تو، از تو، رعایت و نگاهبانی حقوق مردم را میخواهد، تو را نرسد که به استبداد و دلخواه خود در میان مردم رفتار کنی».(1)
چنانکه در فرمان معروف خود، به مالک اشتر، والیان را به مهربانی و محبّت امر میفرماید: «در قلب خود حس مهربانی، محبت و لطف به مردم را بیدار کن... که مردم تو یا مسلمانند و برادر دینی تو یا غیر مسلمانند و انسانی مانند تو...»(2)
مولاجان! میخواهم ردای حکومتت را بر هستی و حیاتم بیفکنی و مرا رعیّت مهربانیها،
پندها و حتّی سرزنشهای انسان ساز خویش فرمایی.
مولا جان! هر چند رعیّت ناسپاس و قدر ناشناسی بودهام؛ امّا بگذار این چند صباح عمرم نام ولایت تو بر شناسنامه جانم بدرخشد و بر محراب قلبم تنها تو به پیشوایی دل تکیه زده باشی.
بگذار سر یتیمیِ سعادتم را بر زانوی پدر مهربانی چون تو بگذارم و سوز غریبیام را با دریای آرامشت فرو بنشانم. افسار حکومت کشور دلم را به تو میسپارم که به فرموده پیامبر دلها: «علیٌ تَفسیرُ کتابِ اللّه و الدّاعیِ إلَیْه: علی، مفسّر کتاب خدا و دعوت کننده به سوی اوست.»(3)
سیل دوستداران سرزمین جانم را به سوی ساحت کبریاییات گسیل میدارم که پیامبر اکرم فرمودهاند: «ولایت علی بن ابیطالب، ولایت خداست و دوست داشتنش عبادت او، پیروی از او واجب الهی است، دوستدارانش دوستان خدا و دشمنانش دشمنان خدا هستند.»
فارغ از هر دو جهانم به گل روی علی علیهالسلام
از خُم دوست جوانم به خُم روی علی علیهالسلام
طی کنم عرصه ملک و ملکوت از پی دوست
یاد آرم به خرابات چو ابروی علی علیهالسلام(4)
آن مهربان خدای، برنینگیخت محمد صلیاللهعلیهوآله را جز برای بخشش و عطا. از بخشش او بود که دلهای مرده جاهلیت زنده گردید و تا ابد جاوید ماند.
خداوند، جود و کرم را کلید گشایش درهای بسته میداند و خسّت و تنگ نظری را پلهای به سوی جهنم که خود فرمود: «کسانی که بخل میورزند، و آنچه را خدا از فضل خویش به آنان داده، انفاق نمیکنند، گمان نکنند این کار به سود آنهاست؛ بلکه برای آنها شر است؛ به زودی در قیامت آنچه که بدان بخل ورزیدهاند، طوق گردنهاشان خواهد گردید.»(1)
حب دنیا چراغ جود و بخشش را خاموش میسازد و دندان طمع را تیز. باعث درماندگی
انسان میشود و رویگردانی خداوند؛ که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «بخل، مانند درختی است که ریشه در آتش دارد و کسی رهسپار دوزخ نمیشود، مگر بخیل.»
و نیز فرمود: «بخل و ایمان، در یک دل، همنشین هم نمیگردند.»
آن رسول بر حق، از بخل، به معبودش پناه میبرد و سالک طریقت بندگی را آن کس میداند که
در وجودش ذرهای از شرنگ بخل و بدخویی یافت نشود.
1) . آل عمران 180.
هر سحر از بیکرانه آسمان، دو فرشته بال در بال هم میگسترانند و چنین زمزمه میکنند.
«خداوندا، مال هر بخیل را تباه گردان و هر آن کس که در راه تو انفاق میکند، عَوَض به نیکویی ده».
و رستگار کسی است که تنها بخل میورزد بر نَفْس خویش تا حریص بر گناه و زشتی نگردد.
باشد که در زمره رستگاران قرار گیریم.
گفتم: از خاک مزارت بوی گلاب به مشام میرسد و هر لحظه دیدار تو مستم میکند.
گفت: من هم هرچه دارم، از بوی خوش لحظه دیدارست. همان لحظهای که نخستین قطره
خونم، خاک زمین را بوسید.
گفتم: بوسه خون تو بر خاک، گونههای زمین را گلگون کرد. میدانی از خون تو چه نشاطی گرفته این زمین خاکی؟
گفت: سهم زمین از من جسم من بود. تن خاکی بوسه بر خاک میزند، روح، بوسه بر آسمان.
گفتم: چه بود رمز پروازت؟ چه دیدی که مین به آغوش کشیدی، تن وا گذاشتی و جانان
خریدی؟
گفت: آن ثانیه حراج عشق بود در بازار معشوق. تن را اگر رد نمیکردم، جانان نمییافتم. مین بهانه بود، بهانه پرواز برادر.
گفتم: چه شد که در پنجمین کربلای جبهه، دست آسمان را فشردی و بر نردبان نور نشستی تا ابدیت؟
گفت: دیدار معشوق آسان نیست. باید پنج کربلا حسینی میشدم، آنگاه، روانه دیدار حسین.
گفتم: شانه به شانه خیالت، به یاد روزهای آتش و باروت، نامت را زمزمه میکنم. نگاهت شور جوانیام را دزدیده. هر بار که بر مزارت مینشینم و شمع روشن خلوتم را در برابر قاب چشمانت میگیرم، تو مرا به خویش میخوانی. هزار هزار بار، ستاره شمار یاد تو بودم تا شاید خواب، نشانی از تو برایم بیاورد؛ ولی هر بار خواب، با دستانی خالیتر از هر شب، چشمانم را در آغوش میکشید. اکنون میخواهم راز نگاهت را که خیالم را هر لحظه به طواف کعبه چشمانت
واداشته است، بدانم.
گفت: برادر؛ خواستم چشمانم آموزگار روزگارت باشد و با هرم نگاهم باورهایت را بیافرینم. بدان برادر، غروب جسم خاکی من، طلوع خورشید آزادگی توست و اکنون من، در نگارخانه خواب تو طرحی از عشق رسم خواهم کرد. برادر، خواستم بوی خاک جبهه، عطر اطلسهای امروزت باشد. خواستم در فواره اندیشهات نام شهید، جاودانه بماند. خواستم با
بادبان ایمان به ساحل سرسبز بودن گام نهی و خواستم پلاک درخشان لحظههای باروت را همیشه بر سینه بفشاری. خواستم بگویمت، اگر موجی از دور فرا رسید، در سنگرهای هویزه و
شلمچه پناه بگیر، تا با دیدن سجادههای همیشه گشاده برادران شهیدت، از موج گرفتگی یک
شبیخون رهایی یابی. خواستم...
حالا چشمانم باز شده و اشک، راه خود را پیدا کرده است. صبح آمده و من در نگارخانه
بیداریام، در پی عشقی گم شده میگردم.
ما ایستادهایم
تیمور آقا محمدی
ما ایستادهایم؛ آن گونه که تو ایستادی.
اگر باد و اگر توفان بیاید، ما ایستادهایم؛ آن گونه که تو ایستادی، ای مرد!
آه... ای مرد روزهای ارغوانی جبهه!
دیروز با تمام غربت خود ایستادی و امروز، نوبت ماست که عاشقانه بایستیم و پاسدار خون پاک تو باشیم...
تا یادت ای شهید! در میان قلبهای ما جاری است،
تا بوی نخلهای سوخته در کوچههاست،
تا خونِ سرخ تو در آسمان رهاست،
تا شور تو در «هویزه» و «مجنون» به پاست؛
ما ایستادهایم!
چونان تویی که ایستادی و جنگیدی، سرفراز و مطمئن.
چونان تویی که پشتِ پا به علایق زدی، و ما یک روز صبح زود،
به دنبال چفیههای خیس تو، در بادها رها شدیم.
باکت مباد ما ایستادهایم.
آخر چگونه میشود از پا نشست، وقتی هنوز آسمان، عبور سرخ دُرناهای مهاجر را به خاطر دارد؟!
وقتی که عشق، نام دیگر «بسیجی» است، و هوای شهر ما آکنده از هق هق و باروتهای نیمه سوخته است، مگر میشود از پا نشست؟!
شرم بادمان اگر آن همه شور و سلحشوریِ تو را از یاد بریم!
ننگ بادمان اگر ننویسیم که روشنای این خانه را مدیونِ ایثار دستهای تو هستیم!
مرگ بادمان اگر این روزهای ممتد بیباران، ملولمان کند، و بنشینیم از پا، سرد، خسته و بیروح!
و اینک ایستادهایم و از تو میگوییم.
نام بلند تو را میخوانیم و شعله شعله گُر میگیریم.
هرگز سرخی آسمان را فراموش نخواهیم کرد، یاد آوردِ گفتوگوی تو با معشوق را.
عبادتی شگرف و عاشقانه داشتی، آن گونه که تمام فرشتگان، تو را به نام میشناسد، ای شهید!
ای جاودان و ای بزرگ!
ای با حسین و خون خدا آشنا!
حال و هوای «ندبه» و «کمیل» گریههای بیصدا، و زخمهای پنهانی، جانمان را به لب رسانده است. چشمانمان سراسر اشک است؛ دلهای داغدیدهمان، هنوز هم گرفته است.
ما ایستادهایم و از تو میگوییم. مباد که بنشینیم و بییاد تو زندگی کنیم!
از تو میگوییم، که دستهای سرخت را پشت خاکریزهای «خیبر»، کنار پاهای بیرمقت، جا گذاشتی، پُر غرور و شاد.
از تو میگوییم، که با دهان خونآلود، نام معشوق را زمزمه میکردی.
از تو میگوییم، ای شهید!
تا زندهایم، یادت از سینهمان خالی مباد!
«من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر شهر، ابن ملجم شد»(1)
سوارانِ آسمان
اکرم کامرانی اقدام
از کدامین روز سخن میگویی؟ دیروز روز حماسه بود و امروز ...
دیروز شما نجواهای غریبانه خود را با خدای خاکریزها، در پس غبار جنگ و جنون، خاک
پوش کردید و امروز مشتی غبار غریب با ما است که به بوی شما آغشته است.
دیروز اشکهای شما کدورت زمین را میزدود و به شفافیت زمان میافزود و امروز جای
خالی شما را اشکهای سوزان مادران و انتظار همواره فرزندانتان پر کرده است.
دیروز با پاهای استوارتان از روی شانههای زمین گذشتید و امروز با دستهای هم
سنگرانتان سوار بر دوش آسمان بازگشتید.
دیروز شما با شانههای سبک رفتید و امروز ما سنگینی امانتتان را بر شانههایمان میکشیم. دیروز شما دل به دریا زدید و با لهجه دریاییتان آواز شهادت سرودید امروز بیشما دل دریا گرفته است. دیروز شما پایافزار ایمان به پا و جامه ریاضت بر تن، پرچم همت به دست گرفتید و سوار بر مرک
راهوارغیرت، در امتداد خط سرخشهادت تاختید تا امروز گردان عشق و پارگان ایمان از شما خط بگیرد.
1) . شعر از: محمد کاظم کاظمی.
دیروز آراسته رفتید و امروز پوتینهای پوسیده و پوشیده از خاکتان را در پای زمینهای
سالخورده و پیر جنگ یافتیم.
دیروز شما گام به گام با خارهای عشق از روی مینهای خنثی نشده تجاوز گذشتید و امروز...
دیروز شما سرو قامتانی بودید که نگاهتان لرزه بر تن شب میافکند و امروز تابوتهای کم حجم شهادت، شما را در خود گنجانده است.
دیروز شما از شراب الهی مست شدید و جام شهادت سر کشیدید و امروز ...
«پس از قرنها ای امید رهایی
بلند است در رادمردی صدایت»
هرم تاریخ هر روز بلندتر، تنفس گیاه هر روز سختتر و نیاز زمین به شما بیشتر میشود.
امروز قلبهای رو به افول و زندگیهای رو به سقوط ما، شما را کم دارد.
تکلیف معلوم است، دیروز شما حماسه آفریدید، امروز روز پاسداری از نام شما و راه
شماست و فردا...
از کدامین روز سخن میگویی.
اشک و لبخند
زهرا احمدی
از چشمه نور وضو گرفته بود تا رکعت عشق را قامت بندد. میخواست راهی به آسمان
بگشاید، راهی به سوی بهشت...
باز از تو میگویم! ای همیشه جاودان، ای همراز آسمان، ای شهید ...
تا تو بودی، بهار زیبا بود. تا تو بودی، آسمان دلم هرگز بارانی نبود.
تو سرداری از قبیله خورشید بودی، عاشقترین ستاره...
دلاوری که با دل سپردن به منادی عشق، از کمینگاههای خطر گذشت، و ره آوردش از آن لحظات سرخ، از آن روزهای ماندگار، از سرزمین عطرها و نورها، از سرزمین عشقها و شورها،
چفیهای بود خونین، خونی که نشان از عشق داشت، عشق حسینی...
و تکه پلاکی رها شده در خاک، و تنی صد چاک و صد پاره.
کجا میتوان از تو و عشقهای آسمانیات نشان یافت؟ کجا میتوان شوری دوباره در سرها انداخت؟ چگونه میتوان یاسها و لالههای عشق را بویید؟...
ما، در کوچههای مزیّن به نام تو، دنبال رد پایی از عشق هستیم. رد پایی از تو و عشق آبیات دنبال آن روزهای صمیمی.
بعد از تو و همرزمان دلاورت، ما در حصار زمان گم شدهایم. فصلها، فصل حزین تنهایی است، فصل خزان عشق... کاش میشد آن روزها را برگردانند! کاش میشد دلمان را در آیینه
عشق، بسراییم! کاش میشد گریه را بر کاغذ نوشت!
باورمان پر از عطر حضور توست، عطر گلهای سیب! آری خون تو خاک را طراوت بخشید و به ما درس ایثار و استقامت داد.
تمام پنجرهها، تمام خاطرات سبزت، پرواز هزاران پرنده را تکرار میکنند. هزاران کبوتر خونین بال، نواهای عاشقانه میخوانند. نام تو حماسه سبز زندگی است، و شهادت، مرهمی بر
زخمهای کوچههای بینشان. ای افتخار سبز! ای شهید! بعد از طلوع تو، جوشید شعر سرخ؛
خورشید رنگ باخت و عشق آغاز شد...
معجزه عشق
حورا طوسی
«تو از کجا به زمین آمدی کجا رفتی؟!
غریبه آمده بودی و آشنا رفتی
کدام عشق به سمت خودش تو را میخواند
که مثل رود از این خانه بیصدا رفتی
غروب بود و لبان تو در عطش میسوخت
به یاد قافله سالار کربلا رفتی»(1)
چه اعجازی است، مهر آسمانی، که خاک زادهای را به تبار ستارگان میرساند و خورشید
نشانش میکند؟!
1) . قربانعلی اوحمالی زاه؛ از طراوت سرخ.
چه سنجری است در غزل عاشقی که پابند آب و گِل را رهاتر از سیمرغ، به آسمان وصال
میفرستد، و از هر تعلّقی میرهاند؟!
چه قدرت شگفتی است در حبّ ولایت حقّ که نفس دنیا مدار را از خویش بیخویش میکند
و به قربانگه دوست میبرد تا دایره وجودش حقّ مدار گردد؟!
شهید شمع شبستانی است که به نور عشق پرتوافشانی میکند و یوسف وجودش به یُمن شیدایی و به برکت دلدادگی، سجدهگاه ماه و ستارگان میگردد.
عشق و ایمان، پلاکهای آهنی را شناسنامههای برگزیدهترین انسانها میکند، پلاکهایی که زیارتگه اهل دل میشود و بسان آیات الهی از بندگان وابسته و مخلص خدا، بر زمین به یادگار
میماند.
عشق و ایمان، چفیههای راه راه را به بدنهای معطّر شیداییانِ شهید متبرک میکند تا پیامآور اشک ریزان شبهای بیشکیبی و عرقریزان روزهای خستگی ناپذیری این مبارزان دلاور باشد.
عشق و ایمان، ریسمانهای تعلّق زمینی را چون تارهای عنکبوتی، از پای عقابان بلند پرواز میسترد تا انبوه بیپایان وارستگان دنیا، به شادی شهادت، تعبیر به خیر شود و مژده رهایی
پرستوهای مهاجر، پاداش خستگی بالهایشان شود.
عشق و ایمان، چنان به جاذبه مهر نهانی، دل دلداده را به سوی محبوب میکشاند که میوههای زندگی و فرزندان دلبندش را به خدای عشق میسپارد؛ از نیمه تکامل زمینی، همدم و مونس
همیشگی، همسر و یاورش میگذرد؛ اشکهای مادرانه را به نسیم بردباری میسپرد؛ کمر شکسته و قامت خمیده پدر را به تکیهگاه صبر وا مینهد و فریاد مهلاً مهلای خواهرانه را بیجواب میگذارد تا بر قلب تپنده حیاتش پا بگذارد و نبض زندگی ابدی در شریانهای وجودش بتپد، ققنوس سعادت، از خاکستر ارادت او به محبوب، سر بر آورد و به سوی لقاء اللّه و میهمانی خلوت انس الهی پر گشاید.
تنها، دل خسته، غبارآلوده، پامال
ای عشق! حوِّل حالنا تا احسن الحال
ای عشق! کاری کن که بال و پر بگیریم
تا بار دیگر خویش را از سر بگیریم
آه، ای جنون، ای جوهر ناب تجرّد!
ای شرح مبسوط سفر از خویش تا خود!
دور از تو تا کی رو به اضمحلال باشیم؟!
در ما تجلّی کن که اهل حال باشیم(1)
1) . عباس رضایی: از طروات سرخ.
و ما هنوز اندر خم یک کوچهایم، در چاه حسرت دنیا؛ و اسیر پژواک آواهای خودپرستی
خود، در بند ریسمانهای تعلّق. با چشمانی بسته، در میان هوسها و غفلتها، کورمال کورمال، در پی مقصد حیات و سعادت ابدی میگردیم و از معجزه عشق؛ بیخبر ماندهایم...!
در حوالی عشق
زهرا احمدی
«شهادت هنر مردان خداست».
این روزها که میگذرد، احساس میکنم هنوز راه زیادی تا تو باقی مانده است؛ درد پرواز را ما چه میفهمیم؟! درد پرواز را آسمانها بر دوش میکشند و رهگذر کوچهای که سر میشکند
دیوارش و تو، ای از نژاد نسترنها! و تو، ای سراپا وسعت دریا!
دلهامان را به یاد عشقهای آسمانی، سنگر به سنگر به شوق ردپایی، روانه جزیره مجنون، دوکوهه، خونین شهر، و دهلاویه کردیم؛ امّا گویی جز لحظههای بینشانی، ما را نصیبی نخواهد
بود.
دلهامان داغ هزاران لاله دارد، درد هزاران خورشید. دلتنگیم، دلتنگ کوچههای پر از خط مقدّم، دلتنگ نیزارها، پیشانیبند و چفیه! ما از سفر چه میدانیم؟ از تلاقی درد و خط؟! یاد آن روزها به خیر! آن روزهای حماسه و تکبیر، آن روزهای عشق و ایثار و شهادت ... شبهایی که هاله مهتاب از خون موج میزد و جام شهادت از چشمه خون لبریز میشد.
به دیار شهدا رفتیم، رکعتی حماسه خواندیم،جان دل را از گرد غبارشان متبرک کردیم، و داغ تازه را با زبان اشک و حسرت سرودیم. پرندهای پر کشید، بغض غربتم ترک خورد.
آری! میدانم «مرگ پایان کبوتر نیست»؛ امّا، امّا با تنهایی دلهامان چه کنیم؟!
تو رفتی و حسرت پرواز، یار همیشگی ما شد؛ دریغ و درد که فرصت بیداری از دست رفت.
همرزم دلاورم! در بزم عاشقانه آن روزهای سبز، جز عشق نبود، عشق به زیباییهای خدایی،
عشق به خوبیها.
افسوس! افسوس! که ما با تمام خاطرههایمان از خون، ایثار، شهادت و از غروری که هیچگاه خود را چنین حقیر نمیکرد، در انتهای فرصت خود ایستادهایم.
نمیدانم!
آیا زمان آن نرسیده است که این دریچه باز شود و آسمان ببارد؟
ردّ پای سرخ
حورا طوسی
ستارهها را میشمارم و کهکشان شیری را دنبال میکنم. ای کاش دامن نور تا همه آسمان گسترده میشد!
وقتی گلهای گلستان را تک تک از دوربین چشمانم میگذرانم، به قطحی باران میاندیشم.
ای کاش باران فراگیر میشد و تبسم نسیم، تن تبدار زمین را نوازش میکرد! آن وقت گلها پا بر زمین پینه بسته بیابان مینهادند و دنیا گلستان میشد.
مادربزرگ دوباره کنار قاب عکس، خوابش برده. حتما ساعتها با تصویر بابا درد دل کرده که خستگی، چنین پلکهایش را بیاجازه میهمان خواب کرده است. کاش چاره اشکهای سفره جاودانه همیشه خیس مادر و مادربزرگ را میدانستم!
شاید این دل ابر گرفته و غمگین، برای کویرِ جان بعضی انسانها که با غفلت و فراموشی،
خارستان بیحاصلی شده است، بارانی میشود.
شاید مادر برای رد پای سرخ لالهها، که از روی شنزار سست هوا و هوس بعضی خود فراموش کردهها، پاک شده، اشک میریزد.
شاید این غمباد دردآلود که گلویم را همیشه میفشارد، برای پژواک فریادهای سینه سرخانی باشد که در بوستان پاییزی شده دیگر جایی ندارد.
دنیا هر چه قدر از نفس پرستوهای عاشق، دور میشود، به همان اندازه پای آدمها در مردا
دنیا بیشتر فرو میرود، و آیینه بندان تجملاّت زمین، دلها را از آسمان، دیدهها را از سادگی هیبت خورشید، دور میکند.
به شبی که بابا را در هاله نور میان لالهزاری رویایی، سبکبال در خواب دیده بودم میاندیشم. هر چه میگردم، گلزاری بدان با صفایی و زیبایی نمییابم.
برجها و باروها، دیوارهای رنگی و تبلیغات لوکس، چشمانی با قابهای سیاه عینکهای
دودی، قدمهای تندی که فرصت ایستادن ندارند، تا چه رسد به اندیشیدن، آن هم درباره آسمانی
شدن! بوقهای گوشخراشی که صدای آواز مرغ حق را در روزمرگی حرکت تند ارابههای صنعتی گم کردهاند...
چه قدر سریع آسمان پر از سیاهی شب میشود و ستارهها کمتر حضور مییابند! اگر نباشد شعله شهابهایی که گه گاه قطعهای از زمین و آسمان را روشن میکنند، چه بر سر دلهای
بیفانوس ما خواهد آمد؟!
تیک تاک ساعت و زنگ کوتاهش مرا هم همراه مادر بزرگ بیدار میکند. نیمه شب شده و این قدمهای لرزان اوست که به سمت طاقچه میرود. همیشه ساعت را کنار قابل عکس لاله سرخش
میگذارد تا به قول خودش اولین سلام هر روز را به بابا بدهد. عطر محمدیهای بهشتی فضا را پر کرده، انگار در میان این همه دود و دمِ شهر خاکستری ما، روزنهای به سوی بهار باز شده و شاید بهار آمده و دامان ستارهها تا همه آسمان گسترده شده که این همه نور و سرور میهمان کلبه محقّر ماست؟!
اشک از گونه گلی رنگ و چروکیده مادربزرگ سُر میخورد. و روی روسری سپید او پهن
میشود. آرام و صبور به افق نگاه میکند، دل نگرانی مرا ندارد، مثل من بیقرار نیست؛ گویی با این نور باران معطّر، «قرار قبلی» داشته.
اشتباه نمیکنم، چشمانم به من دروغ نمیگویند. این حضور بهار نیست که مرا شگفتزده
کرده است، باباست که آمده تا پاسخ سلام مادرانه را بدهد. و یک کهکشان نور به همراه خود
آورده: سلام بابا! سلام، بهار آور دلهای خسته! سلام، ای زنده همیشه جاوید!
آن طرفها
دور نخلستان لیلی
یک جزیره است به نام مجنون
پشت آن جاده آبی
عشق، جز کلبه درویشی نیست
دَرِ آن سبز
فرش آن قرمز و نیلی فام است
پلاک خاکی آن ثبت شده
صاحب خانه ولی گمنام است
آنان که در مسیر ولایت قدم زدند
در زیر تیغ ملجم، از دوست دم زدند
«فهمیده»های مکتب و اندیشه «حسین»
در زیر تانک، کرب و بلا را رقم زدند
«عباس»های حادثه، پا نیز دادهاند
چندان که در مسیر ولایت قدم زدند
جتها به ذوالجناح نمودند اقتدا
تا در رکاب عشق، جهان را به هم زدند
آن جا، بلالهای بسیجی، صلاة ظهر
تکبیرگو، به قلب سیاه ستم زدند
فرقی نمیکند که «ژ 3» یا که ذوالفقار
اصلاً به فرق خصم، تفنگ دودَم زدند
«یا أَیُّهَا الْمُزَمِّل»! سنگر ردای توست
دانم که بر ردای تو خمپاره هم زدند
از خود برون بیا که شهیدان کربلا
بیرون ز جسم خویش، حریم و حرم زدند
دیروز هاشم، فاصله میان خود و خدایش را پیمود، و فردا رشید، نارنجک میبندد تا در ازای آن، دو بال پرواز از فرشتگان آسمان دریافت کند. اینجا سرزمین خاطرههای مکرر پرواز است. اینجا قطعه شلاق خورده زمین، اینجا فلسطین است. زمین هر لحظه با صدای گامهای مسافران
شهادت به خود میلرزد و قدس همچنان در غم اسارتی ناخواسته، پیر میشود. اشک در انتظار
است، در انتظار روزی که حرف اضافه غم را به کناری نهد و شوق را همسایه همیشه خود کند.
آری، اینجا فلسطین است، سرزمینی که هر روز خون منتظران آزادیاش بر زمین میریزد تا در میان هجوم سر نیزههای اشغال، گلهای امید برویاند. اینجا فلسطین است؛ سرزمینی که ذهن خویش، تصویر به خون نشسته فرزندانش را قاب میگیرد. سرزمین پروازهای سرخ خود خواسته، فلسطین اشکریز حجلههای فرزندانش، امروز جای خالیشان را احساس میکند و در
غروبهای غم گرفته، آغوش در آغوش قدس غمگین، نوحهسرایی میکند:
کجاست خورشید خندان بیت اللحم و اورشلیم که هر روز با دستان بلندش درختان زیتون را نوازش میکرد؛ کجاست لبخندهای مادرانی که قصه شیرین سرزمین اجدادی را برای کودکانشان باز میگفتند؛ کجاست سایههای شاد رقصان بر دیوار کوچهها و کجایند زایران آزاد بیت المقدس؟
من خویش را میخواهم. در کدام قانون جهان، نمیتوانی خویشتنت را بخواهی؟!
من خویشتن را میخواهم؛ تا سنگینی قدمهای هاشم و رشید را بر دوشهایم احساس کنم؛
فریاد شادی کودکان فلسطینی، گوشهایم را بنوازد. اکنون فلسطین زخمی است، با پیشانی شکسته و تن خسته؛ فلسطین غمگینی است با چشمانی به اشک نشسته.
آری، اکنون فلسطین با دستهای پینه بسته از سالهای سال مبارزه، خاطرات خوش گذشته
را در پس سنگرهای سنگی، پنهان میکند تا مبادا چنگال وحشی اشغال، آنها را نیز برباید.
فلسطین یقین دارد که روزهای خوش آزادی را خواهد دید و شادی کنان، هوای پاک رهایی
را نفس خواهد کشید. فلسطین یقین دارد که بار دیگر خویشتن خویش را در نقشه جغرافیا خواهد یافت و آنگاه با همان دستهای پینه بسته از سالها مبارزه، بر مزار پرندگان مهاجر
خونین بالش، زیباترین گلها را خواهد رویاند.
چشمانشان حریصانه میگردد، خاخامهایی که در پی خام خواریاند. برق زر و زیور، پوشال تهی مایه احساساتشان را به جرقهای سوزانده، و برای تغییر نقشهها و مرزها به نفع خودخواهیشان، نقشههای شوم در اندیشهشان افکنده است.
نعرههای غرورِ استکبار، چنان در دهلیزهای وجود صهیونیست پیچیده که نالههای جانسوز
مادران داغدار و کودکان یتیمِ سرزمین نخلهای مقاوم، به آستان احساسشان نمیرسد!
نالههای حقیقتجویی و حق طلبیِ صاحبان ارض مقدّس، زبان زمین را به شکایت گشوده و صبرِ روزگار را به ستوه آورده؛ اما زیادهخواهی صهیونیسم غاصب، چنان دیوارههای بلندی بر تیرگی هستیشان کشیده که از دیدن خورشید درخشان حق مظلومان، کور ماندهاند.
اینجا همه سلاحهای مرگبار و همه جنگجویان جانی و بیوجدانِ جهان جمع شدهاند. دنیاطلبان و پول پرستان جنایتکار، در جهان، اردوی جنگی به راه انداختهاند: یک سو دشمنی تا
دندان مسلّح، یک سو مبارزانی با دستهای خالی؛ یک سو تانکها و زرهپوشان مجهّز، یک سو مشتهای گره خورده و سنگریزههای دفاعی؛ یک سو قلبهای سنگی و دندانهای درندهخو، یک سو دلهای مؤمن و جانهای حق طلب؛ یک سو همه دنیا پشتوانه ستمی آشکار و بزرگ، یک
سو حقّی روشن پامال بیتفاوتی و دشمنی؛ یک سو چشمان دریده گرگ سیرتان، یک سو نگاه معصوم زنان و کودکان؛ یک سو کاخها و سفرههای رنگین از ثروتهای بادآورده ملّتی بزرگ،
یک سو کوخها و خیمهها و سفرههای خالی و آههای جگرسوز؛ یک سو گروه گروه یهودی غاصب در خانههای فلسطینی، یک سو موج موج فلسطینی خیمه نشین در بیابانها!
هرچند همه شب پرستان میخواهند خورشید را از سرزمین مادریاش برانند؛ ولی تا زمانی
که حق برجاست و فلق، از خون مبارزان حق جو به سرخی نشسته است، مبارزان راستین آزادگی
و رادمردی از پا نخواهند نشست. در فلسطین باشد، یا عراق یا هر جای زمین پهناور اسلام؛
جدال سیاه و سفید، نور و ظلمت، شب و روز ادامه خواهد داشت تا به لطف الهی، حق بر بسیط
زمین گسترده شود و شب ظلمت ردای خویش برکشد: «جاءَ الْحق و زهقَ الْباطل اِنَّ الباطلَ کانَ زَهوقا»(1)
1) . سوره اسراء: آیه 81 .
پنج شنبه
2 بهمن 1382
29 ذیقعده 1424
2004 .Jan. 22
خورشید کم کم به غروب نابهنگام خویش نزدیک میشد، فضای «بغداد» را، هالههای غم در خویش فرو میبرد. گویی تمام هستی رستاخیزی را در زمین انتظار میکشید، رستاخیز سوگ بهار! بهاری که سخاوت دستهای آسمانیاش، زبانزد همگان بود؛ عطر فروردین، شمیم از بهارانه تبسّمش میگرفت؛ و گل، از عطر نسیمش میشکفت! بهاری که در خزانیترین فصل روزگار، روزگارِ «سیاه رویانِ سیاه جامه»، سرسبزی و طراوتِ «ولایت» را به ارمغان آورده بود، بهاری که مصداق جوانترین «امام» آل اللّه علیهالسلام و جوانترین عالم از ائمه معصومین علیهالسلام است.
جوانی که یگانه فرزند بینظیر امامت بود، فرزندی که از پیشانی بلندش، انوار همیشه تابان
نبوی صلیاللهعلیهوآله، میتراوید و یاد پیامبر صلیاللهعلیهوآله را در اذهان مؤمنین زنده میکرد. جوانی که آفاق «مدینه» عاشق قامت دل انگیزش بودند و در گوشه گوشه آسمان، ستارهای نبود که به تحسین قامتِ پر از وقارش، نپردازد.
جوانی که پرتو نور نبوت بر چهره داشت و دشمن تیره روی، بر عظمت و نورانیّت وجودش رشک میبرد. جوانی که در علم، بالاترین؛ در تقوا، والاترین؛ در سخاوت، برترین؛ و در پاکی و نجابت، بهترین الگوی مردمانِ روی زمین بود، الگوی تمام خوبیها.
جوانی که مشکلترین مسایل، نزد اقیانوسِ «علم لَدُنیاش»، سادهترین بودند و کمالات ربّانیاش، فراتر از ادراک بشری بود، فراتر از تمام علوم عقلی و نقلی. هیچ گاه از بسیاریِ
پرسشها، خسته نشد و از پاسخ آنها وا نماند.
نوری از انوار الهی بود بر تارک زمین که جلاّد سیه رویِ سیه جامه، فراتر از «بیست و پنج» سالگی امانش نداد و زمینیان را از فیض دیدار جسمانیاش، محروم ساخت.
... آن روز، فضای بغداد، با حسرت، غروبِ خورشید جهان تاب ولایت را به تماشا نشسته بود و غربتی جانکاه بر دل شهر، چنگ زده بود، غربتی سخت جانکاه. آسمان با خودش زمزمه
میکرد! امان از تنهایی در شهری غریب! امان! امان از دردناکیِ غربت! آنگاه که نگاه میچرخد؛ امّا دریغ از آشنایی؛ دریغ از همزبانی! امان از غربت، آن هم در میان کسانی که آتش از چشمهای
سرخ و بیشرمشان زبانه میکشد! آسمان توان فرو بردن بغض خویش نداشت و در حیرتی عظیم، حتی گریههایش را از یاد برده بود! خورشید، سر به دامان شرم فرو برده و ستارههای
اشکریز کهکشان به مرثیه خوانی غروب نشسته بودند. نجوایی حزین در دل آسمان میپیچید:
وای از شهری که حرمت میهمان نداشتند، میهمانی که افتخار کائنات الهی است!
وای از خانهای که «شربت»اش «زهرآگین» است؛ مثل صاحبِ خانه!
آه که چه قدر دردآگین است روزه روزهداری را با «زهر» بشکنند!
... آری؛ غروب نابهنگام خورشید، «بغداد» را در هالهای از غم فرو برد و شهادت، نقش سرخی دیگر، بر صفحه ولایت زد!
مولا جان! امام جواد علیهالسلام! ای یگانه فرزند غریبِ امام غریبان علیهالسلام! سلام و درود خداوند و تمام
بندگان مؤمنش بر نام زیبای تو باد که از سخاوت نامت، تمام دردهامان شفا مییابند؛ و ما، این دل شکستگان، با التجا به نام شکوهمندت، حاجت روا میشویم.
مولا جان! سلام و درود ما نثار لحظههای غریبانه شهادتت باد که اندوهبارترین لحظهها بود! درود بیکران بر تو باد که «جوانترین امام شهید» از دودمان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله هستی.
فرزند غربت
حورا طوسی
سینه بگشا و ذرّه ذرّه وجودت را به استقبال خورشید، متبرّک کن. آماده باش ای خاک مقدّس کاظمین! ای میزبان غصّههای سینههای سوگوار!
بیا که خورشید میآید، غریبانه؛ امّا سرفراز، بر دستانی دردمند! بیا تا خورشید در سینه تو هبوط کند، جوانهای از بوستان ولایت که در بهار عمرش به امامت درخشید و به کینه خزان
زدگان، جامه شهادت پوشید.
دست تسلّیات را برآور که جگر جواد الائمّه هنوز از زهر معتصم ملعون، شرحه شرحه است و سوزناک عطشی خون آلود.
جوانترین حجّت حق را به ناجوانمردانهترین عداوت شیطانی به شهادت رساندند؛ همان حجتی که از کودکی بار سنگین هدایت مردم بر دوش کشیده، سوز غربت پدر چشیده و طعنه تلخ
نامحرمان شنیده که سرزنشگرانه از پدر بزرگوارشان میپرسیدند: «بعد از شما به فرزندتان با این سن کم رجوع کنیم؟!» و پاسخ حکیمانه میشنیدند که: «خدای متعال عیسی علیهالسلام را حجت خویش قرار داد در حالی که سه سال هم نداشت.»(1)
سنگینی بار غصّههای پدر را حس میکرد وقتی در تنگنای آزارهای کمرشکن مأمون، سر بر آستان حق میسایید و صبورانه شکوا مینمود: «الفرجُ بَعدَ المأمونِ بِثَلاثِینَ شَهْرا؛ که دو سال و نیم بعد از مأمون، در کارمان گشایش خواهد بود».(2)
معتصم تیغ بر کشیده و زهر انتقامی ناجوانمردانه، مهیّا نموده است؛ امّا ستم مأمون چنان سینه مبارک جواد الائمّه را آزرده که این ستم را فرجی بعد از ظلم بیامان مأمون میداند. خداوند دعای امام جوانههای جوانمردی و مروت را در بهار عمرش اجابت کرد، دست ستم پیشگان ظالم، به
خون حجّت الهی آلوده شد.
آغوش بگشا، ای خاک مقدّس! که غریب زادهای نجیب! دردمندی بیشکیب! یا جگری سوخته از زهر ناسپاسی، به گاهواره زمین سپرده خواهد شد. در جوار جدّش، امام موسی کاظم علیهالسلام، که خود زجر کشیده زندانها و زنجیرهای سنگین بود و باب الحوائج دردمندان است. محرم صبور این اجساد متبرّک باش که زیارتگه اهل دل هستی و خواهی بود. زیارتگه شیعیان که به عدد زخمهای جسم و جان ائمه علیهمالسلام، اشک در مشک دیده دارند. آنان که قرنها به سوگواری سینههای سوخته، خاکستر افشانی خواهند کرد و سیاه پوش غصههای ناتمام فرزندان زهرا علیهاالسلام خواهد ماند.
غریب در خانه
داوود خان احمدی
در چشمانش تاریکی خیانت بود و در دستانش زهری که به کشتن آفتاب آورده بود. شعلههای کینه درونش را میسوخت؛ از چند روز پیش از شهادت آن خورشید، ام الفضل به قصر
معتصم برده شده بود و در میان حرم او زندگی میکرد؛ گویا شیطان طعمهاش را ربوده بود تا آن دریچههایی که در خانه امام در دلش رو به روشنایی باز شده بود، کور کند، تا دیگر حتی زمزمهای در درون پر آشوبش به اعتراض زنده نشود و لب نگشاید.
زن با دستانی لرزان، ظرف انگور را به سوی امام میبرد، ظرف را پیش روی آن حضرت میگذارد و با صدایی که از شدت ترس و دلهره بوی مرگ میدهد، میگوید بفرمایید. نگاه امام به سوی چشمهای زن بالا میآید و بالاتر. دست در امتداد چشمان از حدقه درآمده وی، لبخندی
تلخ بر لبان امام نقش میبندد و با نوری عجیب، حرفی نگفته را به زن خیانتکار میگوید و بعد...
«بسم اللّه الرحمن الرحیم» شهد شهادت که در تلخی انگور آغشته به سم، پیچیده، روح جواد را به دریای پاکیها پیوند میزند. دیگر غربت تمام شد... مردی که در خانه خودش نیز غریب بود، حالا پدرش رضا را میبیند که آغوش باز کرده تا او را برای همیشه از این درد غربت برهاند.
تو را صدا میزنند، ستارههای به عزا نشسته در عمیق آسمان. تو را ضجّه میزنند، آبشارهای بیقرار. جوانی تو را به سوگ نشستهاند. ماهیانِ دریاها، پرندههای غمگین، ریگهای بیابان.
مظلومیِ تو را شیون میکنند؛ چشمهای منتظر؛ دستهای ملتمس، شانههای لرزان.
حضور تو را آرزو میکنند، تمام کوچههای غریب، دیوارهای سوت و کور، خانههای به مصیبت فرو رفته؛ تو را که در بهار جوانی، به پاییز نشستی!
آن باد مسموم، چه به روز گلستان وجودت آورد که در آغاز جوانی، در ابتدای زندگانی، انتها را برگزیدی و پایان را ترجیح دادی؟ امّا نه! اقیانوس که ابتدا و انتها ندارد!
چه قدر حقیر بودند، چشمهایی که بزرگیات را، کوچک شمردند! چه قدر بیچاره بودند،
دستهای که از دامنت کوتاه شدند! چهقدر سست بودند، ارادههایی که شهادت را بر تو پسندیدند؟
گلوی تو، چه نسبتی با زهر داشت؟ آن حنجره آسمانی، که طعم خوش بهشت میداد و بوی ملکوت!
چه راحت، پا از گلیم خویش فراتر بردند، چه راحت، قلمروِ قداست و پاکیات را از آنِ خود شمردند و چه راحت، پرده حیا را دریدند و مقام شامخت را ندیدند!
کاظمین، چگونه این غم بزرگ را بر دوش کشد؟ دنیا چگونه، یتیمی خود را باور کند؟
شیعه، با مصیبت بیپدری چگونه سر کند؟!
آه! امام جوانم!
دنیا چه زود از خوان کرم وجودت محروم شد، و خدا چه زود سایه لطف تو را از سر عالم برداشت! کتابِ زندگیتان هنوز به نیمه نرسیده بود، آقا!
انگار همین دیروز بود، که عطر حضورت، مشام دنیا را، معطر ساخت و گل وجودت در دامن «خیزران» شکست، و امروز ... ، شاخه نورس عمرت، در محاصره حیله «امّ الفضل» چه زود میپژمرد! میروی و قرآن را، در حسرت تفسیرهای دل انگیزت میگذاری!
میروی و عالم، برای همیشه گدای یک لحظه کرامتت میشود!
آه، امام جوانم!
به سوگ مینشینم، غروب جانگداز آفتابِ حیاتت را، همراه با کائنات به ضجّه میایستم وداع غمانگیزت را، و میگریم جوانیِ از دست رفتهات را.
زهر در کام آفتاب
زهره نوربخش
سلام بر تو ای نور چشم پدر؛ ای میوه دل رضا؛ ای جواد الائمه؛ ای بینایی دیدگان بیرمق و تار؛ ای دانای علوم پنهان؛ ای کاشف اسرار پوشیده!
مگر میشود با زهری که در کام آفتاب میریزند، نور را از او برگیرند؟ تو خلاصه عشقی، تو فیضان رحمت و مهری.
مدینه، سخت و سنگین، دیده میگشاید و در میان نخلهای ساکت و مغموم، هالهای از ماتم و درد و دریغ میبیند. آسمان و زمین، سنگها، کوهها و صخرهها بر خود میلرزند و رودها در میان اشک و دریغ، غوطه میخورند. نسیم صبحگاهی، گیسوی درختان را برمیآشوبد و باد، خاک ماتم بر چهره کوچه پس کوچههای غریب مدینه میپاشد.
پیکر پاک هادی ایمان، مردی از تبار نور، پایه جود و کرم و فضیلت، را تشییع میکنند. در سوگش آسمان خون میبارد و فرات شیون میکند.
در ماتم اقیانوس چه میشود گفت؟ در سوگ سخاوت چه میتوان سرود؟ آیا میشود به زهرِ کین، اقیانوس معرفت را آلود؟ هرگز! زهر، حیله دون صفتان مزدور است که تلألو نور را در نگاه اقیانوس کرم و سخا برنمیتابند؛ و اقیانوس، موج در موج، وسیع و شگفت و ماندگار و پابرجاست، و در هر منظره غروبش، طلوعی دیگر نهفته است.
در آن سکوت بغضآلود، کدامین دست، کام عطش آلود تو را با مهر پیوند زد؟ و محبت را بر
جگر زخم خورده از جور و جفایت مرهم گذارد؟ غریبانهترین غزل تنهایی را پیش چشم ناپاک نامحرمان زمان، سرودی و عاشقانه عروج به روشنایی را استجابت کردی.
تو مقتدای حقیقت ایمانی و آینه طریقت یقین. سخاوت از فراز نامت متجلی بود و صداقت از عطر یادت میتراوید. در قاموس بندگی و طاعت، یگانه بودی و با ظلم و تباهی بیگانه، سینهات مخزن اسرار الهی بود و مَحرم اذکار خدایی. جرعه نوشان تقوا و فضیلت را سیراب کردی و خود شهید جهل و کینهها گشتی. اندیشههای غبار گرفته را صیقل دادی و ذرهای از آن دریای بیکران علم الیقینت را بر جانها جاری ساختی.
چه زیبا پدر، تو را حائل میان حق و باطل خواند! امّا افسوس که زمانه بیمقدار تو را قدر ندانست و خورشید پُر فیض حضورت را در پس ابرهای تیره ظلمانی خویش مخفی ساخت، تا مبادا بیش از این روشنایی را بر یادها و خاطرهها به ارمغان آری؛ امّا حقیقت تو همیشه جاوید است و فضیلتت هماره جاری. پس از گذشت قرنها هنوز کبوتر یادت از اوج اندیشههایی که
جستوجو گر نورند و تشنه کرامت باران سخاوت، گذر میکند و ملتمسین به مهربانی را از
انتظار به درمیآورد.
جمعه
3 بهمن 1382
1 ذیحجّه 1424
2004 .Jan. 23
اینجا خانه کیست که این قدر بوی خُلود میدهد؟ فرشتگان از کدام واقعه بزرگ به وجد آمدهاند؟ اینجا جشن کدام آفرینش دوباره است که فرشتگان سجده بردهاند؟
خانه نور است، خانه وحی، خانه محمد، و آن که به دامادی این خانه میآید، علی است. خورشید میآید به پیوند خورشید و ستارهها نُقل میپاشند. راه آسمان را با عطر گُل محمدی
فرش کردهاند. خدیجه از بهشت میوه زیبای خود را در جامه سپید عروسی نظاره میکند. عشق به حُرمت این لحظات سکوت کرده است، و دستهای خورشید به دستهای خورشید پیوند خورده است.
فرشی از پر ملائک، از خانه نبی تا خانه علی، به یُمن قدمهای زهرا پهن میشود. آسمان بر سرِ زمین گل میپاشد، عشق میرقصد در حلقه نور، و حُسن با تمام وُجود از علی و فاطمه رو
میگیرد.
پیامبر مرکبی از جلال و شور به خانه عدل روانه میکند. علی چشمهایش را به باران بیانتهای
مهر فاطمه میدوزد. مدینه غرق سرور است، ماه خوشحال از اینکه نورافشان بزمی است که انبیا، میهمان آنند و اوصیا، مدیحهگوی آن.
فاطمه پا میگذارد به خانهای که پر است. از عشق و سفال و ظرفهای گِلی، خانهای که نه دیبای روم دارد، نه طلای هند و حبش و جز دو پوست پاره، فرشی در آن نیست؛ امّا عرش، فرش
آن خانه خواهد بود؛ و علی میماند و ودیعتی به بلندای عصمت، به عظمت شهادت.
دستهای خورشید با دستهای خورشید پیوند میخورد و آسمان جلوه دو خورشید را میبیند که تا ابدیت میدرخشد! و آسمان چه خوشبخت بود آن شب!
خانهای به اندازه آسمان، میهمان گامهای مرد و زنی میشود که تمام جهان، بسته گامهای صبورشان خواهد شد! و تاریخ تازه از همین لحظه آغاز خواهد شد و ملایک تا ابد در سجده
جاودان خود خواهند ماند! حالا لحظه آغاز ابدیت است.
عشق ساده نیست!
نزهت بادی
از آب میگویم
که مهر تو را با خود دارد
و از علی علیهالسلام
صاف و زلال و روشن
چونان خورشید
که ایزد مهرورزی است!
سکوت میکنم
تمام عمر
به احترام آن نور مقدس
که شما دو عزیز را به هم پیوند داد
سپر علی علیهالسلام را دوباره میخرم
و پیراهن عروسیات را بازپس میگیرم
به ده قطره اشک
که از ته دل جاری شده باشد
هر دو را به آب خواهم سپرد
تا همگان بدانند
که تو و علی علیهالسلام
عشق را برای همه میخواستید
نه خودتان!
عاشق میشوم،
فقط با یک شاخه نبات ویک جلد کلام اللّه
به همین سادگی!
مثل تو
که بر سر سفره خالی علی علیهالسلام نشستی
اما میخواهم بگویم
که عشق ساده نیست!
باید تاوانش را پس داد
تاوان پس خواهم داد
هر چه باشد، باکی ندارم!
برای رسیدن به آن انحنای روشن دل،
راه تو را میپویم، ای ماه مهربانم!
یا فاطمه علیهاالسلام بنت نبی صلیاللهعلیهوآله!
عرق شرم و حیا بر پیشانی علی علیهالسلام نقش بسته است. این، بارِ اولی نیست که در محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله زانو میزند؛ امّا این بار حاجتی دارد که شرم حضور و حیای معصومانهاش زبان سخن گفتنش را میبندد. پشت چشمهای روشنش آرزویی نشسته است. پیامبر صلیاللهعلیهوآله راز چشمهای علی علیهالسلام را میخواند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله میداند این چشمها دریچهای رو به بهشت دارند.
«لَعَلَّکَ جِئْتَ لِخُطبِ فاطِمَةَ؛ شاید به خواستگاری فاطمه آمدهای؟»
آری
ای علی علیهالسلام پیش از تو نیز مردان دیگری به خواستگاری فاطمه علیهاالسلام آمدهاند؛ امّا هیچ کدام از آنها شایستگی همسری فاطمه علیهاالسلام را نداشتهاند.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نزد فاطمه علیهاالسلام میرود. فاطمه علیهاالسلام، علی علیهالسلام را خوب میشناسد. کمالات و فضایل علی علیهالسلام، سابقهاش در اسلام، و نزدیکی برادرانهاش با پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر کسی پوشیده نیست. فاطمه علیهاالسلام سر به زیر میاندازد.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله منتظر پاسخ زهرا علیهاالسلام
است؛ اما پاسخ او جز سکوت نیست؛ سکوتی از سر رضایت.
پیامبر فریاد برمیآورد: «اللّه اکبر! سُکُوْتَها اِقْرارُها» جبرئیل بر پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نازل میشود. او
مأمور شده است فاطمه را به عقد علی علیهالسلام درآورد. فاطمه علیهاالسلام بهترین انتخاب خداست برای علی و علی شایستهترین مردی است که مِدال همسری زهرا علیهاالسلام را بر گردن میآویزد.
«لَوْ لَم یُخْلَقْ عَلِیُّ ما کانَ لِفاطِمَةَ کُفوٌ؛ اگر علی علیهالسلام خلق نشده بود برای فاطمه همسری نبود.»
علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام با کولهباری از کمال و فضل و افتخار، دل به پیوندی میدهند که حاصل آن عصارههای ناب ایمان و انسانیّت میشود. پایههای خانهای را بنا میکنند که مسیر آمد و رفت ملکوتیان میشود. علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام رو به راهی دارند که به آسمان ختم میشود.
خانه کوچک علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام کهکشانی میشود که یازده خورشید تابناک از مدار نورانی آن سر برمیآورند و عالمی را در نور عظمت خود غرق میکنند.
پیوند علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام عرش را مَسرور میکند و پایههای دین خدا را استوار.(1)
1) . با استفاده از کتاب زندگانی حضرت زهرا علیهاالسلام، نوشته سید هاشم رسولی محلّاتی.
چهارشنبه
8 بهمن 1382
6 ذیحجه 1424
2004 .Jan. 28
زمان، زمان یکی شدن بود و هنگام دیدار. به «لا» نشسته بودند که «الا» او چیزی نبینید و از هر کفر و شرک و نفاق برائت جویند. برائت از هر چه جز اوست؛ برائت از شیطان و هر چه از شیطان
بر جان و ذهن آدم خاکی مینشیند. از راههای دور آمده بودند؛ به تسلیم و رضا، به عشق و عبودیت. باکشان نبود که کرکسها پرواز عاشقانه کبوترها را برنمیتابند. از راههای دور به یکی شدن رسیده بودند، به نقطهای که فراتر از خاک بود. چیز کمی نبود دوری جستن از هر چه سیاهی و رمی همه پلیدیهای دنیا...
و سیاهی تاب دیدن جامه سپید احرام را نداشت و پاک شدگان را نمیخواست. و سیاهی آمد، با داس و تیغ و گلوله و باتوم... و سوزاند و شکست و درید، تن و دست و سینههایی را که زمزمه ملکوت میکردند. کبوترها پرواز را آغاز کردند و از انحنای آسمان به بلندای نور رسیدند؛ راه
خانه عشق را در پیش گرفتند و صاحب خانه آغوش گشود و آنها را در عرش خود جای داد. بارانی از نور آمد و کبوترها یکی یکی ققنوس شدند - جامه احرام سپید بر تن -
پاره پیراهن خونآلود یوسف به یعقوب میرسید؛ اسماعیلها در مسلخ عشق قربانی میشدند؛ در سپیدهای که سُرخ میزد! آسمان هم آن روز خودش را نمیشناخت و خجالتزده و
رو سیاه شده بود! هر چه کبوتر میپرید، کرکسها سیاهتر میشدند. نور هم خودش را از آسمان مکّه دریغ میکرد. هنگامه برائت بود و آنها که میپریدند، از جان خود هم بری شده بودند که جان، حجاب رسیدنشان بود به عشق؛ و خدا آغوش عاشقانه خود را گشوده بود و دریچههای ملکوت برای کسانی که «نه» بزرگ زندگی خود را گفته بودند، باز شده بود...
روز برائت؛ روز خون و بیداری
مهدی میچانی فراهانی
کنار ابرها میایستم. در ارتفاعی بالاتر از همه برجها و ساختمانهای شیشهای. بالاتر از مسیر پرواز همه هواپیماهای مسافربری که در زیر نور آفتاب داغ مکّه میدرخشند. خیابانهای شهر، هوای دلگیری دارد. از این بالا که نگاه میکنم، خیابانهایی را میبینم که در هر نقطهاش پیکری فرو افتاده، با لباس سپید احرام که لکّههای سرخ، آذینش بستهاند؛ صدها کبوتر سپید رنگ، باا بالهای زخمی از تیر صیّادان. چه شکارگاهی برای خود ساخته است، ابلیس!
روز برائت، روز بیداری، روز خون، روز مصیبت، روز شرم، روز لکّههای سرخ و لباسهای سپید؛ و جشن صیادان و فتح گلولهها است. هیچ کس نیست که امروز بتواند، مکّه - شهر مقدّس
خدا - را از یک کشتارگاه بزرگ تشخیص دهد. کجایند خادمان و پردهداران حرم مقدّس پروردگار؟! هم ایشان که میپندارند کعبه، ویلای خصوصی نیاکانشان بوده است؟!
بیشک قریش و قریشیان هنوز زندهاند. امّا آن روز پردهداران بتخانه بودند و امروز خادمان متعصّب بیت اللّه. خادمانی آن چنان غیرتمند که حتّی گلوله هایشان حرمتِ ماه حرام را نگاه نداشت. اینک ابوسفیانیانند، همانها که روزگاری دل به جواهرات بتها خوش کرده بودند و امروز چشم به دست و دلارهای زیران دارند. پس چه خادمان مخلص و
مؤمنی!
آنان را بگویید مغرورتر و راضیتر به نماز بایستند، و ببالند به این همه ثوابی که به حساب آخرت خویش گذاشتند. چه ثواب عظیمی!! خون برادران مسلمان خویش را ریختن، به دستور چشم سبزهایی که خدا را حماقتِ بزرگِ کلیساها و جهان سوّمیها میدانند.
بیشک زمین سرزنوشتی چنین غمانگیز را هرگز برای خود نمیپنداشت که تقدیر جانها و خونها را یک روز، کشتیهای نفتکش رقم بزنند. حتی کدام پیشگو توانسته بود، ببیند که روزی در سایهسار کعبه، مسلمانان به دست خویش کشتارگاهی خواهند آفرید که در آن، خود هم سلاّخند، هم قربانی؛ آن هم فقط به خاطر اینکه خوراکِ سفره کفتاران را مهیّا کرده باشند.
پنج شنبه
9 بهمن 1382
7 ذیحجه 1424
2004 .Jan. 29
نامش محمّد بود، کنیهاش ابوجعفر و لقبش باقر.
اهل مدینه بود و ساکن خانه وحی. از کودکی، همبازی علیاصغر بود و ستون خیمهگاهِ زین العابدین. شاهد عشق بود و در آغوش شکفتن. دلش یادگاری بود از عاشقانههای کربلا. کوچه
کوچه، غم در دلش بود و با زخم و غربت، الفتی دیرینه داشت.
امام لالهها بود و شقایقها. پیشوای شکوفههای عشق بود و مقتدای مهربانیها.
از گوشه عبایش آسمان میچکید و در زیر گامهایش تمام ادّعاهای بزرگ به خاک میافتادند.
در پای درسِ چشمهایش، آفتاب اوّلین شاگرد سحرخیز مکتب مهربانی بود.
ستارههای سالخورده علم و دانش، در حضور پر فروغش رنگ میباختند و خویش را به زیر گامهایش میافکندند. اینک در آستانه غروب غربتزای خویش، شور فراگیر کربلا را با رایحه
لبخندش، در لحظههای تاولزده مدینه میپراکند.
سر تا سرِ مدینه کربلا شده بود؛ سیاه و سفید، «هشام بن عبدالملک» آخرین تیر خویش را از
ترکش عناد و کینهورزی بیرون آورد و روشنی فزاینده امام را نشانه گرفت.
یا محمّد! کمان را بگیر و تیری روانه کن. امام امتناع کرد و روی از چهره ناهمگون هشام برگرفت. امّا لجاجت هشام چونان مگسهای موذی امام را به انجام آنچه خداوند میخواست، وا میداشت.
هشام چونان خفّاشی در چشمهای تیره خویش این سو و آن سو را مینگریست. انتظاری سیاه، سایه بر سر هشام انداخته بود. شاید، این بار امام را مغلوب دسیسه خویش سازد. امام کمان را برگرفت و تیری بر چلّه آن نهاد تا چلّه نشین سیاهی را بر جای خود میخکوب کند. تیر را رها کرد، درست به جایی که هشام خیره بود.
این بار خیره سریِ چشمهای هشام، هدف تیر امام قرار گرفت. نُه تیر را یکی پس از دیگری بر طاق تیرهای نخستین نواخت تا بار دیگر هشام انگشت حیرت و تحسین بر زبان بگیرد و در
انزوای خفّت بار خویش فرو رود.
خشم و کینه سر تا سر قلبِ سیاه هشام و خاندان او را فرا گرفته بود. او میدانست که حقیقت، زندگانی آنان را به باد خواهد داد، آن چنانکه روشنایی، خفّاش صفتان را کور میکند.
امام آرام آرام، در کوچههای مدینه رها میشد، درست مثل گریههای علی در بین کوچهها. میرفت تا زهرِ کینه ظالمان را چونان آتشفشانی از سینه بیرون اندازد. امام میرفت تا حقارت، برازنده همیشه نام بنی امیه و بنی عباس بماند.
غروب بود و پیشوای عالمان و عاشقان به پیشواز لحظههای سبزتر از بهار میرفت، و زمزمه «اللّهم لا تَمْقُتْنی» در گوش دشمنانش میپیچید، چونان گردبادی شعلهور در بیابانی مهجور.
ای بزرگ!
زهره نوربخش
تو را میستایم ای بزرگ
ای شگفت
که در نگاه پر مهرت
هزار آهوی سبکبال میخرامید
و در دشت دل
نافه عشق میشکفت
پس از قرون بسیار
کلامت نرمتر از باران
بر شیروانی احساس مینشیند
و منطقت
باغ پر رویای اندیشه را
بارور میکند
تو را چه بنامم که بر ضریح بلند تفکرت
هنوز دانه چین معرفتیم
و رایتِ بشکوه علمت
در موجاموج نسیم اشراق
در تلألؤ کشف و شهود آفتاب
هنوز بر گنبد اعصار، پر میساید
و هر بار که از شطّ پر شوکت اندیشهات
جرعهای برمیگیریم
مست از صهبای الست
بیخود شده از آب حیات
سر بر مصطبه خمخانهات مینهیم
و در باغهای بهشت
از ملک تا ملکوت
پرواز میکنیم
قدیمیها میگفتند با تولد هر انسانی، ستارهای نیز در آسمان، درخشیدن آغاز میکند و با مرگ او، ستاره همزادش خاموش میشود؛ اما من زودتر از آن که فروغ چشمهایت را از مردم دنیا دریغ کنی، در انزوای غربت تو، بینور شدم.
تو چون کودکان دیگر نبودی که شبهای بیخوابیشان را با شمارش ستارگان و بازی با ابرهای پاره به صبح میرسانند. در آسمان نگاه آبیات، ختم ستارگان به هفتاد و دو شاخه نور میرسید و اگر وقتی برای بازیهای کودکانه مییافتی، با تکه پارههای خیمههای سوخته،
معجری برای عمه کوچکت میساختی که دیگر در هفت آسمان هم یک ستاره نداشت!
چندین بار تلاش کردی تا از نردبان نگاه پدر که به آسمانها متصل بود، بالا بروی و ستاره کوچک عمرت رابچینی و به گیسوان نیم سوخته عمه سه سالهات بیاویزی، تا شاید بر شب چشمانش برق زندگی باز گردد؛ اما هنوز معراج نگاه پدرت را طی نکرده بودی که چشمان پدر از فروغ میافتاد و از حال میرفت و تو که سراپا خیس از اشک مناجات نیمه تمام او بودی، برای چیدن ستاره زندگیات نافرجام میماندی.
به یاد ندارم هیچ گاه چون طفلان دیگر، کودکی کرده باشی! مصیبت کربلا آنقدر بزرگ بود که تو به ناگه در پنج سالگیات به بلوغ درد رسیدی و شور طفولیتت را در پشت خرابه دلتنگ شام جا گذاشتی. تمام کودکانی که گریههای سه ساله خرابه را به پای سر پدر شنیدند، کودکی خویش را فراموش کردند.
بعد از آن که ستاره بخت عمه کوچکت شبانه، در ویرانههای بیکسی دفن شد، تو نیز ستاره همزادت را گم کردی. گویی در شب نگاهت، آسمان دیگر بعد از خاموشی هفتاد و دو ستاره کربلا، هرگز ستاره باران نشد و دنیای خیالت تیره و تار باقی ماند.
اکنون که وقت غروب غربتت سر رسیده و رشته تنهاییات پاره شده، وصیّت کردهای که «النَّوادِبُ تَنْدِبُنی عَشْرَ سِنینَ بِمنی اَیّامَ مِنی»(1)
اما ما ستارگان آسمان نیّت کردهایم که تمام شبهای عمرمان را احیای اشک بگیریم و مزار غریبت را در بقیع نور باران کنیم!
1) . بحارالانوار، ج 49، ص 220، ح 25.
صدای لا اله الا اللّه فرشتگان بلند میشود. تابوتی روی شانهها به سمت بقیع تشییع میشود. باز هم بقیع، چه قدر این خاک قداست دارد! چه قدر این نقطه از زمین، مطهّر است! آرامگاه
آسمانیان زمینی، مأمن افلاکیان خاک نشین.
وای اگر لب باز کند، چه عقدهها که میگشاید، چه رازها که فاش میکند و چه گنجهای پنهانی که آشکار میسازد!
امروز چه قدر مدینه بوی غربت و بیکسی میدهد! انگار خاک بیپدری بر سرش ریختهاند. از هر نقطه، صدای ناله میآید. کوچهها، خانهها، دیوارها، پنجرهها همه و همه آرام آرام، مظلومیت کسی را میگریند.
لا اله الا اللّه، صدای فرشتگان است، صدای قدسیان که همناله با زمینیان، تابوت - خورشید پنجم - را به میعادگاه میبرند.
در تابوت، آرام خفتهای، و هیچ کس نمیداند که زهر با جگرت چه کرده است!
لب فرو بستهای و کسی از داغ جگر سوزت خبر ندارد.
چشم از زشتیها بستی و اینک میروی، در حالی که دل نگران قرآنی!
که دیگر تغییرهای دل انگیزت را نخواهد شنید!
میروی و هنوز دلواپس اسلامی که زنده ماندنش را مدیون دلسوزیهای معلّمی چون تو بوده است!
میروی و میدانی که شیعه، هنوز تشنه آموختن است!
ای کاشف قلمروهای نامکشوف معرفت! شاگردانت، این نوآموزان مکتب آسمانیات را به که میسپاری؟! تنها سر انگشتان دانش تو، گره از اسرار حقیقت میگشاید! ای شکافنده بینظیر دانشها!
بمان و درد نادانی بشر را، به کلمهای از دانش الهیات، شفا ده، و طومار نافهمی انسان را مچاله
کن که بیحضور تو، انسان در تاریکزار جهل به عصیان میرسد.
صدای لا اله الا اللّه در سکوت تیغ میپیچد، و پیکری مطهر، سوخته از نازیباییها میهمان بهشت میشود، و هنوز بعد از گذشت سالها، همنوا با عرفات، ضجه میزنیم مظلومیت امام
غریب شیعه را.
تو را خواهم گریست تا ابد
سید علیاصغر موسوی
بپوش جامه عزایت را مدینه!
بپوش! که باید سوگ نشین لحظههایی تلخ باشی، لحظههایی اندهبار.
باید به سوگ بنشینی تکرار تاریخ را؛ تکرار سوگواری پیامبر صلیاللهعلیهوآله، در آن روز فراموش ناشدنی را! باز هم مدینه به سوگ «محمّد» مینشیند؛ «محمّد»ی از تبار «محمد» صلیاللهعلیهوآله.
بپوش جامه عزایت را مدینه، که غربت نشین داغی غریبانه خواهی شد! آغوش بگشا، ای حریم گهربار نبوت که اینک «باقر علوم نبوی علیهالسلام» میهمان توست. آغوش بگشا، ای «بقیع» که سروِ عالم آرای دانش، همجوارت خواهد شد. آغوش بگشا، ای تربت پنهان زهرا علیهاالسلام که فرزند مظلومی دیگر، به «غربت آباد بقیع» میپیوندد. آغوش بگشا که اینک آخرین یادگار لحظههای
ارغوانی عاشورا را به دامان خواهی گرفت.
آه! ای بقیع! ای غربت همیشه نشسته بر دل زخمی تاریخ!
تصویر غروبت را با کدامین حنجره فریاد بزنم آنگاه که خورشید، برای بوسیدن تربتت سر به سریر خاک میگذارد؟!
با کدامین حنجره، آرامش نشسته در اندوهم را فریاد بزنم تا بغض فرو مرده در گلو، جانی دوباره بگیرد؟! امان از این گریستنِ خاموش! امان از این سکوتِ بارانی!
آه، ای بقیع؛ ای آیینه عرش الهی! بگذار قبیله نامرد، تجاهل کنند فروغ لا یزالیِ آستانِ حضرت امام محمد باقر علیهالسلام را؛ که آسمانیان التجا به بلندای آستانش میآورند و زمینیان، توسّل به نام شریف و آسمانیاش!
مولا جان؛ یا محمد بن علی علیهالسلام! سوگند به غربت لحظه لحظه بقیع که روزگار چنین نخواهد ماند؛ شمشیر شب شکن فجر، پردههای سیاه جهالت را کنار خواهد زد و آسمان غبار غربت را از آیینه نگاه بقیع خواهد زدود.
مولا جان! سوگند به نام زیبا و شکوهمندت که تو را تا ابد، خواهم گریست! و تمام آرزوهای غربت کشیدهام را به دستهای توانمندت خواهم سپرد. تو را خواهم گریست. هرگاه به یاد
مدینه باشم، هرگاه به یاد بقیع.
تو را خواهم گریست، هرگاه به یاد کربلا باشم، هرگاه به یاد مظلومیّتِ آل اللّه.
«از زبان مدینه»
علی لطیفی
مرا دریاب، مرا که این چنین در غم جانکاه تو سوگوارم. مرا دریاب که تلخیِ بیتو به صبح رساندنِ این شب سنگین را نمیتوانم که بنوشم.
من از بهت جادهها و خیابانهایم شرم دارم؛ از سنگینی سکوت غمبار کوچههایم به اضطراب افتادهام.
مرا دریاب مولا؛ وگرنه، سنگ روی سنگ در زمین سوگوارم بند نخواهد شد.
چگونه باور کنم که دیگر قدمهای نوازشگر تو را بر خاک خویشتن احساس نمیکنم؟
چگونه باور کنم که دیگر عطر صدای تو در هوای سحرهایم نخواهد پیچید؟
آنگاه که تو تبعید شدی، در هجوم اضطراب و پریشانی، بارها و بارها لحظات را مرور کردم و به جان، خواستار ناز قدمهایت شدم... و تو آمدی، حال چگونه باور کنم که برای همیشه از دیدار تو محروم میشوم و نگاه مهربان تو را بر کوچه باغهای دلم احساس نمیکنم؟
چگونه بیوجود تو زنده باشم و یتیم؟ من در پرتو آفتاب دانش تو میبالیدم و با تو به قله عرفان صعود میکردم، از جلسات علمی تو به نشاط میآمدم و روحم را در نگاه تو غسل میدادم؛
به حلقههای چند نفره شاگردانت خو گرفته بودم، به شهرهای دیگر فخر میفروختم؛ از مناظرهها
و گشایش درهای علم به دست تو، لذت میبردم.
آنگاه که دانشگاه بزرگ اسلامی از زمین من سر برآورد، جشن شادمانی گرفتم و همه ستارهها را به جهان خودم دعوت کردم؛ یاد و نام تو را بارها و بارها به شیرینی زمزمه کردم، و از اینکه دیگر کسی جرأت نمیکرد جدّ تو را نفرین کند، سجده شکر به جا آوردم؛ به خاطر آزادی نقل
حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله، بارها شادی کردم. روزی که فدک به تو برگردانده شد، شادی من به فلک رسید... .
حال باید بنشینم و تمام آسمانها را بنگرم تا باور کنم که باز آن روزهای غمانگیز به کوچههایم پا گذاشته است؟
مرا دریاب مولا، مرا دریاب...
جمعه
10 بهمن 1382
8 ذیحجه 1424
2004 .Jan. 30
حجّ نیمه تمامت قبول، خلیل آل محمد صلیاللهعلیهوآله! گویا قصد منا داری! امّا نه، آن سمت، راه کوفه است. حج رها میکنی که به کوفه بروی؟! در کوفه آتش کینه و نامردی، زبانه میکشد. در کوفه «نمرود» به انتظار نشسته! لااقل زنها و بچّهها را با خود مبر!
میترسم شعلهای بر دامن کودک سه سالهات بیفتد! میترسم، آتش گلستان نشود! در کوفه هیچ چیز زیبایی، انتظار تو را نمیکشند؛ هر چه هست نازیبایی است، نامردی است؛ تو به مردم کوفه اعتماد میکنی؟!
حجّ بگذار و با ایل و تبارت به جایی برو که دست هیچ کس به تو نرسد!
بگذار بتها حکمرانی کنند، بگذار مردم بمانند و این خدایان جور واجور!
همه میدانند که تو بیعت نکردی! همه میدانند تو، «حسین»، پسر علی و فاطمه علیهاالسلام، فقط خدای یگانه را میپرستی؛ دیگر نیازی به جنگ و خونریزی نیست!
خوب! اگر میخواهی بروی، برو؛ ولی فقط با مردان؛ زنان و کودکان را در این راه طاقت فرسا
با خود همراه نکن!
آنها که رحم ندارند، انصاف و حیا نمیدانند، آنان که از مروّت و مردانگی بویی نبردهاند!
خواب بدی دیدهام! نه، کابوس بود. خواب دیدم در صحرایی، تو را محاصره کردهاند.
یک سو تو هستی و یاران اندکت، و یک سو سپاهی بزرگ. خواب دیدم، لبهای کودکانت از تشنگی ترک برداشته بود. خواب دیدم، گلوی کودک شش ماههات را یک تیر سه شعبه دریده بود.
خواب دیدم تو را؛ تو را در گودال؛ با یک خنجر بر گلو. خواب بدی دیدم، خیمههایت را به آتش میکشیدند.
دختران کوچکت را تازیانه میزدند، زنان و خواهرانت را به اسارت میبردند.
خلیل آل محمد صلیاللهعلیهوآله! آتش برای تو گلستان نشد. آتش همچنان میسوزاند؛ دامن کودکانت را، خیمه فرزندت را، نکند خوابم تعبیر شود؟!
و حالا شما قصد دارید، به کربلا بروید... ، شاید شما هم همین خواب را دیدهاند که این قدر بیقرارِ رفتنید! چه میشود بازگردید، خدا که در دوستی شما شکّی ندارد! همین که میخواهید
بروید، خود دلیل عاشقی است، اثبات نمیخواهد!
زبانم لال کربلا، منای شما میشود! این همه قربانی!!
ذبح عظیم آل محمد صلیاللهعلیهوآله! میدانم، که نمیتوانم شما را از تصمیمتان منصرف کنم! که حضرت دوست، انتظارتان را میکشد.
میدانم که باید بروید، برای احیا دین جدتان و برای امر به معروف و نهی از منکر.
باید بروید وگرنه دنیا برای همیشه زشت میماند و زشتی برای همیشه رخ مینماید.
میدانم، که خون بهای این آزادی، فقط خون شماست؛
و خوب میدانم، که زنها و کودکانتان دلیل بر حق بودنتان است؛
و خوب میدانم، که میدانید چه سرنوشت غریبی در انتظار شماست؛ پس خدا نگهدارتان، که کربلا منای جاودانه شما، خلیل آل محمد، خواهد بود. و بیگمان در این امتحان سربلند
خواهی شد.
کوله بار سفر را بسته ای؛از مکه میروی؛مقتل در انتظار طواف سرخت نشسته است.از مکه می روی،«تلّ و گودال»«مروه»و«صفای»خواهرات خواهد شد.از مکه می روی،زمزم عطش، لبانت را سیراب خواهد کرد.تیغ جهاد را صیقل می دهی، دین خدا در سایۀ شمشیرت جان خواهد گرفت.
امسال حجّة الوداع تو در کربلاست،خودت را برای عید قربان عاشورا آماده کن.تمام هستی ات را در کاروان جا می دهی،کاروانی که تاریخ را متحیّر خواهد کرد؛
کاروانی از زنان و کودکان،کاروانی از مردترین مردان زمین،انسان هایی از جنس آسمان،شبیه امواج نادیدنی نور.
از مکه میروی،مرگ از سیمای تو آبرو می گیرد،«رمی جمرات»تو،صحنه کربلا خواهد شد.خیمه های ظلمت،شیطان مجسم است،سنگ را بر سینۀ ابلیس نشانه خواهی رفت.مقام اخلاص و بندگی می آوری؛حجة الوداع تو سرخ ترین طواف تاریخ خواهد شد.
در حجة الوداع تو هفتاد و دو قربانی به مسلخ خواهند رفت؛فرشتگان،خون سرخت را در تمام اعصار منتشر خواهند کرد.
دین خدا و امداد شجاعت توست،آسمان هر روز مرثیه ات را زار زار می گیرد و زمین قرن هاست که بعد از تو خاموش و خسته،در انتظار مانده است؛در انتظار تیغ برّان انتقام،در انتظار مردی که تقاص کربلا را از شب پرستان خواهد گرفت.
کولهبار سفر را بستهای؛ از مکه میروی؛ مقتل در انتظار طواف سرخت نشسته است. از مکه میروی، «تلّ و گودال» «مروه» و «صفای» خواهرت خواهد شد. از مکه میروی، زمزم عطش، لبانت
را سیراب خواهد کرد. تیغ جهاد را صیقل میدهی، دین خدا در سایه شمشیرت جان خواهد گرفت.
امسال حجّة الوداع تو در کربلاست، خودت را برای عید قربان عاشورا آماده کن. تمام هستیات را در کاروان جا میدهی، کاروانی که تاریخ را متحیّر خواهد کرد؛
کاروانی از زنان و کودکان، کاروانی از مردترین مردان زمین، انسانهایی از جنس آسمان، شبیه امواج نادیدنی نور.
از مکه میروی، مرگ از سیمای تو آبرو میگیرد، «رمی جمرات» تو، صحنه کربلا خواهد شد. خیمههای ظلمت، شیطان مجسم است، سنگ را بر سینه ابلیس نشانه خواهی رفت. مقام اسماعیل را رها میکنی و خود ابراهیمی میشوی که اسماعیلِ «أَشْبَهُ النّاسِ بِالرَّسُولِ» را به قربانگاه اخلاص و بندگی میآوری؛ حجة الوداع تو سرخترین طواف تاریخ خواهد شد.
در حجة الوداع تو هفتاد و دو قربانی به مسلخ خواهند رفت؛ فرشتگان، خون سرخت را در تمام اعصار منتشر خواهند کرد.
دین خدا وامدار شجاعت توست، آسمان هر روز مرثیهات را زار زار میگرید و زمین قرنهاست که بعد از تو خاموش و خسته، در انتظار مانده است؛ در انتظار تیغ برّان انتقام، در انتظار مردی که تقاص کربلا را از شب پرستان خواهد گرفت.
... و حسین علیهالسلام باید میرفت
محمدسعید میرزایی
یا مولا! چه شوقی در نگاهت موج میزند؟ آیا تو ابراهیمی که فرزندت را به مذبح میبری؟
امّا تیغ که گلوی فرزند ابراهیم را نبرید.
آه؛ این چه مردمانی هستند! پیش از این فرق پدرت را شکافتند، امروز قصد خون تو و فرزندانت را دارند؛ اما تو خوب میدانی، حالا شهادت تو تنها راه حفظ حریم دین خداست.
تو باید سفرت را آغاز کنی، نه به خاطر نامههای دروغین کوفیان - که هنوز خاطره غربت پدرت را به یاد داری - که به خاطر زنده نگه داشتن دین جدّت. تو باید سفرت را آغاز کنی،
کاروانت را مهیا کن و روشنترین دعای گریه را به سمت آسمانها نجوا کن.
میان مکّه و کربلا راهی است که خواب گذشتن کاروانی سبز را میبیند که به سمت افقهای
سرخ، در حرکت است. کاروانی که در همه زمانها در حالِ سفر است، و تنها هرکس را که دلش از جنس آفتاب باشد، با خود میبرد.
... و اکنون از خانه خدا بازمیگردی، ای ارتفاع توکّل! در چشمانت ایمانی راستین موج میزند، و در دلت آشوبِ تمام دریاهاست؛ که از خانه خدا میآیی و لبریز از شوق ملاقات
خدایی.
چشمان راسخت، امتداد صحرا را میبیند، راهی که به سرزمینی پیوند میخورد که از خونِ تو رنگین خواهد شد.
مولای من! آنجا سرزمینی است که آب را نیز از شما دریغ خواهد کرد و خون تو و فرزندانت بر آن ریخته خواهد شد و زنان و فرزندانت در آن به اسارت خواهند رفت.
مولای من! به آن جا فرود آی، آنان میدانند که جدِّ تو رسول خداست، میدانند که تو فرزند علی بن ابو طالب هستی، میدانند که ...
و حسین علیهالسلام رفت؛ و باید میرفت؛ که خداوند این چنین خواسته بود.
شنبه
11 بهمن 1382
9 ذیحجه 1424
2004 .Jan. 31
عرفه بیتاب بود و بیتابتر از آن، مشتاقیِ محض حسین علیهالسلام بود.
عرفه، سرشار از اشک ریزان شورانگیز حسین بود و چشم انتظار نگاه نگران نرگسهای مدینه.
احساسها به اوج حرارت عشق رسیده بودند و حسین میآمد تا شکوهمندترین همایش شِکوه و شُکوه را با اشکهای خویش افتتاح کند. حسین میآمد تا تاریخِ رسوب کرده در لایههای زیرین فراموشی را از پس طولانیترین شبهای ظلمت و تباهی، به طلوعی دوباره
برساند.
حسین میآمد و صحرای عرفات، غرق رایحه خوشِ نفسهای حسین میشد.
حسین میآمد و اشک، از عمق وجود واژهها جاری میشد.
حسین لبان شکوفه پوش خویش را گشود: سلام ...
سلام به آسمانی که هرگز از یاد ستارگان نمیرود. سلام به صحرایی که سفرهاش گسترده
است و گستردگیاش غمفزا.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی لَیْسَ لِقَضائِهِ دافِعٌ وَ لا لِعَطائِهِ مانِعٌ
حسین اینک از خیمه خود بیرون زده بود و در نهایت خشوع، دستها را غرق در آسمان میکرد، و چشمها را از دامنه کوه روانه کعبه میساخت.
لحظهها غرق در سوز و گداز حسین بودند و اشکها در ازدحام اذن دخول و زیارت ضریح منبر چشمهای حسین، عاشوراییترین عرفه را میآفریدند.
اشک از لبههای صخرهها سر میخورد و در التماسِ ترک خورده خاک، محو آغوش گرمِ آفتاب میشد. سر تا سر صحرا به گوش و هوش بود تا آخرین صدای حسین را در خلوتِ حضور درک کند: «اللّهُمَّ لَکَ الْحَمدُ کَما خَلَقْتَنی فَجَعَلْتَنی سَمیعا بَصیرا وَ لَکَ الْحَمْدُ کَما خَلَقْتَنی فَجَعَلْتَنی خَلْقا سَوِیّا رَحْمةً بی وَ قَدْ کُنْتَ عَنْ خَلْقی غَنیا»
پروانههای نیاز بر گرد لبهایش بال و پر میزدند و از شیرین شهد شورانگیزش برمیگرفتند و پر میگشودند. باران شروع شده بود و لحظههای رسوب کرده در دامنه کوه را میشست و
میبرد، و حسین در پردهای تازهتر از اشک، نغمه لاهوتی نیاز را تا دور دستترین نگاه
ستارههای دست نیافتنی میپراکند.
یا مَوْلایَ اَنْتَ الَّذی مَنَنْتَ، انتَ الَّذی انْعَمْتَ، أَنْتَ الَّذی أَحْسَنْتَ، أَنْتَ الَّذی احْمَلْتَ، انتَ الَّذی افْضَلْتَ،
انتَ الَّذی اکْمَلْتَ، أَنْتَ الَّذی وَفَّقْتَ، أَنْتَ الَّذی اعْطَیْتَ، أَنْتَ الَّذی اوَیْتَ»
تویی که پناه دادی، ... و خورشید هنوز سر برهنه بر کرانه کبود آسمان مینگریست تا حسین را به یاد خیمههای نیم سوخته بیندازد.
عصری که حسین یک بار دیگر میبایست فرازی از دعای عرفه را، با لبانی تشنه در کنار رود زمزمه کند: «أَنْتَ الَّذی اوَیْتَ؛ تویی که پناه دادی».
لحظههای سنگین، تنها با اراده و همراهی اشکها گام برمیداشتند. آفتاب به آخرین فراز دعای عرفه ایستاده بود و با نغمه رود، از میان پلک سنگین لحظهها غبار ملال را شستوشو
میداد. لبان حسین هنوز لبریز زمزمه و سوز بود و سرشار از گداز. «إِلهی انَّ رَجائی لا یَنْقَطِعُ عَنْکَ
وَ اِنْ عَصَیْتُکَ کَما اَنَّ خَوْفی لأیزایِلُنی و اِنْ اَطَعتُکَ فَقَدْ دَفَعَتْنی اَلْعَوالِمُ اِلَیْکَ و قَدْ اَوْقَعنی عِلْمی بِکَرَمِکَ عَلَیْکْ».
عرفه رو به اتمام بود و «بشر» و «بشیر»، پسران غالب اسدی، خیمههای کربلا را در نگاه حسین علیهالسلام میدیدند که چشم انتظار بازگشت حسین از گودی قتلگاه است؛ گودالی که جز به خون حسین پر نخواهد شد، گودالی که آفتاب عاشورا از آن طلوع خواهد کرد، گودالی که لبریز از
زمزمههای عرفات است و سرشار از «اَنتَ الذی اوَیْتَ».
روز بخشیدن گناه
خدیجه پنجی
صدای زمزمه میآید. سوز دل، اندوه و غم، صدای راز و نیاز عاشقانه. چه حال خوشی دارند این جماعت، این جماعتی که دعوت شدند و اجابت کردند و اکنون، آمدهاند تا میهمان مهربانی
خدا شوند؛ میهمان بخشش بیاندازه خدا. هر کس در گوشهای نشسته و زانوی پشیمانی در بغل
گرفته و سر در گریبان اندوه فرو برده است و دانه دانه دلتنگیاش را با اشک و حسرت به تسبیح میکشد. همه خود را از یاد برده و غرق در دلخوشیِ یاد خدا شدهاند.
چه قدر این جماعت شبیه هم هستند! حرفهایشان شبیه هم است، سوز دلشان شبیه هم است، حتّی خلوتهایشان هم شبیه هم است. آمدهاند، تا بزرگی خدا را به خودشان گوشزد کنند. آمدهاند تا خودشان را پیدا کنند، آمدهاند تا چشمها، دستها، پاها و پیکر گناهکارشان را مجازات کنند.
آمدهاند تا صادقانه به اعتراف بنشینند، گذشته پر از گناهشان را. آمدهاند تا از درگاه خدا، بخشش گدایی کنند و رستگاری بخواهند. آمدهاند تا خود را تسلیم مهربانی و سخاوت خدا کنند.
خدایا! این جماعت، فقط تو را میخواهند، تو را صدا میزنند.
حرف دل و زبانشان تویی، دلیل اشکهایشان، سوز مناجاتهایشان آه و نالههای بیصدایشان. اینک آمدهاند تا از باغ عرفه، گلهای معرفت بچینند. آمدهاند تا تو را بشناسند، تو را ببینند، تو را بفهمند.
پروردگارا! شاخههای خشکیده روحمان را به میهمانی باران رحمتت بخوان. دستان التماس دلهایمان را، با دستهای اجابت بفشار و برفهای هوس نشسته بر بام احساسمان را به هُرم یک نگاه مهربان آب کن.
خدایا! امروز را، روز عرفه تو و ما قرار ده، روز شناسایی بزرگیات، مهربانیات، کرامتت، و روز بخشیدن بیچارگی ما، درماندگی ما، گناهان ما...
قنوتی از ستارهها
سید علیاصغر موسوی
گویی هنوز در «عرفات» رو به جلوهزار «کعبه» ایستاده و از پرتو چهره نورانیاش، صحرا غرق نور شده است! گویی ایستاده و دستهای پر از اجابت خود را به آسمان گرفته و ملکوت
الهی غرق شنیدن عاشقانههای اوست: اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی لَیْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ وَ لا لِعَطائِهِ مانِعٌ و...
ستایش از آن خدایی است که قضایش را دفع کنندهای و عطایش را منع کنندهای نیست.
اَللهُمَ إِنّی اَرْغَبُ اِلَیْکَ وَ اَشْهَدُ بِالرُّبُوبِیَةِ لَکَ مُقِرّا بِانَّکَ رَبّی، وَ اِلَیْکَ مَرَدّی،...
الهی، اینک من به سوی تو روی میکنم و به پروردگاریات گواهی میدهم؛ اقرار میکنم که آفریدگار من تویی و بازگشت من به سوی توست، ...
گویی در «کربلا» ایستاده است! و تصویر لاجوردی آسمان، شگفتانگیزتر و بشکوهتر از همیشه، در ازدحام سپید فرشتگان، گم شده است!
پرتو قنوتش، حتی دورترین ستاره را به تماشا میخواند و تسبیح کلمات آسمانیاش غلغله در عرش میاندازد؛ نگاه حقیقت شناس فرشتگان پر از ستاره است و نغمه «یا حسین» با اشکها و آمینهای پی در پی، گوشه گوشه آسمان را فرا گرفته است.
امروز، روز عرفه است، روز نیایش، روز ستایش واقعی و توحید محض.
امروز باید عظمت خداوند متعال «جلّ جلاله» را بیپرده دید!
امروز باید غیر از آسمان، برای خود سقفی نساخت!
امروز باید سجاده بر خاک نهاد، باید محراب تماشا را تا افق گسترد، باید وسعت لا یتناهی اندیشه و احساس را به هم آمیخت!
امروز، روز طولانیترین نیایشهای عاشقانه با خداست!
امروز، روز همایش رحمت خداوند است، روز نا امیدی اهریمن، از نارسایی ترفندهایش.
امروز، روز سخاوت حضرت حق «عزّ و جل» است، روزِ «اَللهُمَّ یا اَجْوَدَ مَنْ اَعْطی وَ یا خَیْرَ مَن سُئِلَ وَ یا اَرْحَمَ مَنِ اسْتُرْحِمَ».
امروز، روز اوجگیری نور صلوات است که منزلت خاکیان را بر افلاکیان ثابت میکند.
امروز، روز استجابتِ «یا مُجیبُ دَعْوَةِ الْمُضْطَرّینُ» است!
امروز، روز عرفه است است، روز نیایشِ خونین حضرت مسلمبن عقیل علیهالسلام، روز استجابت دعای پیر فرزانه کوفه، شهید عشق حسین علیهالسلام، هانی بن عروه رحمهالله است! امروز، روز دعا و اشک و «یا حسین» در تمام صحراهای آغشته به عطر کربلاست!
امروز، مؤمنین در سایهزار چتر رحمت، دلهای عاشق خود را به امتحان عشق میسپارند.
امروز، روز معراجِ دلهای کربلایی است که همنوا با کاروان سالار عشق عاشورا، میخوانند: لآ اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الْمُوحِّدِینَ،...
امروز، روز همراهی و همصداییِ متیقن با «یا ربّ یا ربّ»های امام حسین علیهالسلام است!
امروز، روز زیبای سیر و سلوک عارفانه در عالم بالاست، روز عارفان حقیقی، روز معراج دل، به اعلی علیّینِ تسبیحِ حضرت پروردگار!
امروز، روز پالایش وجود از هر گونه تعلّق و شرک و گناه است، روز توبه!
الهی، به حق امروز که روز نیایشهای عاشقانه و عارفانه امام حسین علیهالسلام است، به شرافت «روز عرفه»، در طول سال، ما را از مغفوران درگاهت قرار بده، نه از محرومان!
الهی، به حق امام حسین علیهالسلام، و به حق مسلم بن عقیل علیهالسلام، شناخت قدر و حرمت روز عرفه را به ما بیاموز تا روزیمند از رحمت واسعه تو گردیم!
الهی، به حق عبادت اولیای درگاهت در این روز مبارک، زیارت حجتِ(عج) پنهان از نظرت را در دنیا و شفاعتش را در جهان آخرت نصیبمان گردان. آمین!
روز به نیمه رسیده است، شعلههای خورشید تن تبدار زمین را میسوزاند. بر بال نسیم، فوج فوج فرشته فرود میآید. نُه روز از ماه مبارک ذیحجّه، میگذرد و روز عرفه، روز بخشش و
غفران، عشق و عرفان فرا رسیده است.
روز آبی اجابت است و درخشان توبه و انابت، روزی که توبه دست بهکار خواهد شد تا پروندههای سنگین گناه و غفلت را سبک کند و دلهای سیاه معصیت زده را سپید.
نالهها دیوار صورتی دل را میشکنند و راه به آسمان میگشایند.
زانوان برهنه بر خاک گرم، به یاد گرمای نور قیامت، لرزان و هراسان به رکوع و سجود کمر بستهاند تا عنایت الهی شامل حالشان شود و بر صراط هدایت، ثابت قدم بمانند.
جسم و جان از خانه انس و عادتهای همیشگی، پا بیرون مینهند تا مگر برای همیشه از پوستین اخلاق ناپسند و گناهان خو کرده، بیرون بخزد.
سرهای برهنه به سقف آسمان رو میکنند و از سایهسارهای دنیایی رو میگردانند تا تکیهگاههای خیالی فرو پاشند و به بیپناهی خود، نزد پروردگار متعال معترف شوند: «سُبْحانَ الَّذی لا مَلْجَأَ وَ لا مَنْجَأَ مِنْهُ اِلاّ إِلَیْه؛ پاک و منزّه است پروردگاری که جز به درگاه او پناه و راه نجاتی نیست»(1)
امروز روز عرفه است، روزی که به نیایش و ستایش الهی آبرو گرفته است، روز نیلوفران خواهش دلهای زمینی که بر داربست ایمان پیچیده و تا آستان اجابت بالا میروند.
روز قاصدکهایی که آرزوهای بزرگ دلهای شکسته را با گلواژههای دعا به آسمان میبرند. روز فریادهای صادقانه از عمق دریای مواج جانهای سوخته: «إِلهی! إِنّی کُنْتُ مِنَ الْمُسْتَغْفِرینَ، إِنّی کُنْتُ مِنَ الْخائِفینَ، إِنّی کُنْتُ مِنَ الْوَجِلینَ، إِنّی کُنْتُ مِنَ الراجینَ؛ پروردگارا! من از استغفار کنندگانم، من از ترسندگانم، من از زمره هر اسناکان، من از امیدواران.»(2)
روزی که دیدهها در گردشگاه چشم سرگردان میگردند و به یاد وحشت و هراس روز حشر اشکافشانی میکنند که: «إِلهی إِلی مَنْ تَکِلُنی؛ خدایا مرا به چه کسی وا میگذاری؟!»(1)
بهار نیایش و خجسته روز پیوند خالق و مخلوق، با بهاری در زمستان که رستاخیز نیایشهای صادقانه یک ملّت بود، همزمان شده است و چه همنوایی زیبایی! خورشید پا به سرزمین لبها
مینهد و شقایقها رو به قبله عشق مشغول نیایشند. پیروزی آستان گشوده و دلاور مردان میدان مبارزه با نفس و جهاد اکبر در جبهه سجاده، مناجات میخوانند، و آسمان برای هر دو بهار،
شکوفه تبریک میفرستد: برای بهار دلِ و بهار بهمن، برای جهادگران عارف و شیران روز و
زاهدان شب.
باران
امیر مرزبان
آدم رانده شد از بهشت تا در دل عرفات، به گناهش اعتراف کند. حوّا به زمین آمد تا در عرفات دوباره با آدم آشنا شود. روز، روز آشنایی است و حج یعنی عرفات آشناییها...
امروز عشق با دوازدهمین خورشید تابناکش به عرفه میآید و تو میدانی که باید آنقدر التماس کنی تا تو را به خانه راه دهند. آی جبل الرحمة؛ ای شمالیترین ارتفاع عشق! کجای تو باید با حسین دُعای عرفه خواند؟
امروز در عرفات محشری برپاست. وقتی به فکر چشمهای نورانی امامت میافتی، وقتی میدانی که امروز مهدی(عج)، میهمان این سرزمین داغ و پرشور است، دلت میلرزد، اندوه هزار نخلستان از علی تا فاطمه، از فاطمه تا کربلا، از کربلا تا مشهد و از مشهد تا سامرا، دلت را میجوشاند و بر چشمهایت، آیه باران میریزد. زیبانت گُر میگیرد از تلاوت نام مقدس مهدی، از ترنم حسین و از شکوه عرفه. از محشر عرفات تا خدا یک قدم بیش نیست، به آغاز خانه رسیدهای و با عشق زمزمه میکنی: «خدایا من در توانگری خود نیازمند توام، چگونه نیازمند تو نباشم در فقر خودم»
«خدایا! تفکر من در آثار تو مایه دوری دیدار توست مرا به خدمتی گمار که به تو برسم»
باید برسی تا بفهمی، که عرفات یعنی رسیدن! باید جواب بگیری و داخل حریم خانه شوی...
حال گریه داری و باران اشک از گونههایت فرو میریزد؛ تو ماندهای و تنهایی و بوی موعود... دلت از کربلا به کوههای حجاز میرود و میآید؛ با دلتنگی آمده، با معرفت به گناهانت، و با اینکه تازه آشنای اینجا شدهای. کاش چشمهایت چیزی از جبروت او را میدید! کاش میفهمیدی او
کجای این صحرا خانه دارد! کاش بارانی از عطش، تو را با قطرهای عشق جواب میداد! کاش، ای کاشهای تو این قدر نبودند و تو میدانستی جواب تنهایی غریب و بیوقفهات را! بارانی از گریه بر عرفات میبارد
1) . همان.
امروز؛ بارانی از شور و شعور؛ بارانی از عطش؛ بارانی از موعود.
چشمه عشق
مرضیه کامرانی اقدام
یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
دستهای پر از نیازمان را بر آستان مهربانیات میگشاییم و با سر انگشتان پر از التماسمان تنها بر درگاه تو میآویزیم.
خدایا؛ تو همانی که «لَیْسَ لِقضائِهِ دافِعٌ وَ لا لِعَطائِهِ مانِعٌ».
خدایا، تو همانی که در شداید و مصائب تو را خواندم، اجابت کردی، و اگر شکرت کردم، افزونم دادی. خدایا، تو را به کدام نامت بخوانم که تمام نامهایت مقدس است؟ تو را به عطایت بخوانم یا به جلالت، به رحمانیتت، به مهربانیات یا به معبودیتت، به جود و کرمت یا به عفو و بخششت؟
ای خدای کعبه! ما را از خودمان برهان و به خودت برسان.
اکنون که ما را در مقام ابراهیمت جای دادهای، اکنون که لباسی محرمیّت را به تن کردهایم و وجودمان را از پلیدیها زدودهایم، اکنون که میان صفا و مروه فقط یا رب، یا رب زمزمه میکنیم، و اکنون که در چشمه زمزم ایستادهایم و صدای لبیک از این چشمه میجوشد؛ اکنون که در
عرفات مناجات، در مقام تعظیم در برابر تو ایستادهایم، به ما نشان ده که چه بودیم و چه هستیم.
یا قابِلَ التَّوْباتِ، من اینجا نیامدهام که توبه کنم و توبه بشکنم، من آمدهام که در مقام بنده ناچیز، در برابر جلال و بزرگیات به خاک بیفتم و وجودم را از تاریکیها بزدایم و تنها نیازمند تو باشم.
دستهایم را در مقام سپاس در آستان تو بالا میگیرم و فریاد میزنم أَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ فقیر و خسته به درگاهت آمدم، رحمی! که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز.
چشمه عشق
مرضیه کامرانی اقدام
به تهایی میندیش که آسمان با توست!
به تنهایی میندیش که تنهایی تو با سرنوشت کربلا، گره خواهد خورد! به تنهایی میندیش...
کوفه را به دوزخِ خیانتهای بیشمارش بسپار! بگذار شرف بیوفایانش، پایمال غلامانِ ابن زیاد «لعنة اللّه علیه» شود!
به تنهاییات میندیش که آسمان در انتظار ورود تو، تمام پنجرهها را به تماشا گشوده است.
سفیر عشق را ترسی از فرجام نیست؛ آن هم فرجامی زیبا و شگفت؛ همچون شهادت! شهادتی که در نهایت غربت، به سفاکی خنجرها خواهد خندید و آسمان را با تمام توان در آغوش خواهد گرفت.
«مسلم»! این تقدیر توست! همان گونه که تقدیر «هانی» است! هانی، مرشد راه رفتهای که از «تب عشق» تمام تنش به سرخی شهادت، مبتلا خواهد شد و از «قالُوا بلی»ای که در روز ازل گفته است، به خود خواهد بالید!
به خود خواهد بالید که در عشق آل اللّه علیهالسلام سرافراز و پیروز از امتحان بیرون آمد. به خود خواهد بالید که جوانمردانه رسم میهمان داری به جای آورد.
به خود خواهد بالید که شرافت انسانی را به مقام و ریاست کاذب دنیا و سکههای بیعیار ابن زیاد نفروخت.
به خود خواهد بالید که نامش را در کتیبه تاریخ - در صف مردان - ثبت کردهاند.
دارالاماره در بخار نفسهای گندیده، گم شده بود و جاسوسان بنده دینار، برای دروغ گوییهای بیشتر، از همدیگر سبقت میگرفتند. بوی خیانت مثل بوی مردار تا دور دستها
میپیچید و مشام سکّه پرستانِ کوفه را تحریک میکرد.
صاحبان هزاران نامه، اکنون برای دستگیری سفیر عشق، سفیر آزادی، سفیر ولایت علوی، پستوی خانهها را جستوجو میکردند. در باور آسمان و زمین نمیگنجید که آن جا کوفه است.
کوفه! شهری که از زلال معرفت علی علیهالسلام نوشیده بود و صبح و شب دیده به جمال دلارایش گشوده بود، امروز برای کشتن پسر علی علیهالسلام، شمشیرهایش را صیقل میداد! کوچههایی که زمانی بوسه بر قدمهای مردانه علی علیهالسلام زده بودند؛ امروز مسلم علیهالسلام را با تمام سنگ دلی، آگاهانه از خویش طرد میکردند!
از آن همه یارانِ به ظاهر پرشورِ تهی از شرافت، کسی باقی نمانده بود و خانهها ناجوانمردانه، یکی پس از دیگری، به رویش بسته میشدند!
گویی، این تقدیر تنها به نام «طوعه» ثبت شده است تا خداوند پرده از چهره خیانت بارِ «پسرش» برگیرد که مسلم را به خاطر چند دِرهم، به ابن زیاد لعین بسپرد.
چکاچک شمشیرها، فروکش کرده بود و روزگارِ سفله پرور، دستهای مردانه حضرت مسلم علیهالسلام را بسته بود!
جیره خواران یاوه بافِ ابن زیاد ملعون، هر یک گناهی برای بیگناهی مسلم علیهالسلام میتراشیدند و شیرمرد مرد مکتب حسینی علیهالسلام بیباکانه پیش میرفت. پیش میرفت... تا شهادت، تا خدا! گویی از ازل سرنوشت «هانی رحمهالله» با سرنوشت مسلم علیهالسلام؛ گره خورده بود، عروجی عاشقانه در یک روز! عروجی عاشقانه، در نهایت جسارت، در نهایت اشتیاق به شهادت و رسیدن به مقام قرب الهی و جاودانی حقیقت در جوار آل اللّه علیهالسلام!
سلام و درود خداوند بر حضرت مسلم علیهالسلام و پرواز عاشقانه روحش از فراز دارالاماره کوفه که چشمهای ابری آسمان را به گریه وا داشت و فرشتگان الهی، پرواز خونینش را با چشمهای
اشکبار مشایعت کردند!
سلام و درود خداوند بر جناب هانی بن عروه که شهادت در راه خدا را به ذلّت و خیانت ترجیح داد و سر مبارک خویش را تقدیم مکتب سرخ حسینی علیهالسلام کرد! روحشان قرین صلوات، و شفاعتشان دستگیرمان، در روز جزا باد!
«نامههای بر باد رفته»
نزهت بادی
پدر روی تپهای نشسته و به غروب انتهای جادهای که به کوفه میرسد، خیره شده است. پدرم با، باد حرف میزند. میگوید این باد از جانب کوفه میوزد. مشتی از خاکی که باد بر روی
گیسوانش نشانده، برمیدارد و میبوید؛ هنوز عطر غربت علی علیهالسلام را با خود دارد.
نمیدانم چرا هرگاه نامی از کوفه برده میشود، چشمان عمهام از گریه به سرخی مینشیند.
من با همه بچگیام، خوب میفهمم که عمه، کوفه را دوست ندارد و کاروانمان هر چه به کوفه نزدیکتر میشود، دلواپسیهای او بیشتر میشود. انگار کوفه خاطرات تلخی برای عمه داشته
است.
پدر میگوید: کوفه با ما بد کرده است، از کوفه جز بیوفایی نصیبی به بنیهاشم نخواهد رسید. و من ناخوداگاه دلم برای پسر عمو که در کوفه است، شور میافتد. نکند رسم میهمان
نوازی یادشان برود و عاقبت مسلم بن عقیل علیهالسلام به آوارگی در کوچههای تنگ و تاریک کوفه ختم شود!
مبادا عهد و پیمانشان را بشکنند و سفیر امامشان را اسیر تنهایی کوفه کنند!
دلم برای دختر مسلم بن عقیل علیهالسلام میسوزد. از وقتی که آن دو مسافر که از کوفه آمدهاند، با پدر خلوت کردند، با نگرانی چشم به دهان پدر دوخته؛ انگار خبری به پدر رسیده است که اشک در
چشمانش جمع شده و نگاهش از اندوه باردار شده است. خدا کند، خبر هر چه هست، درباره پسر عمو نباشد!
مادرم برای دلخوشی دختر مسلم میگوید: ان شاء اللّه خیر است؛ اما خودش هم خوب میداند که ما را از کوفه خیری نخواهد رسید؛ که اگر کوفه راه و رسم جوانمردی میشناخت، با علی علیهالسلام آن گونه نمیکرد که سر از نخلستانها دربیاورد و با چاه حرف دل بگوید. گویی خشت خشت دیوارهای شهر کوفه با رنج علی علیهالسلام آمیخته شده است.
من میدانم که پدر هنوز از کوفه دلتنگ است. اگر چه او به باران بهاری میماند که نگاه لطفش را از لجنزارها هم دریغ نمیدارد. وقتی پدر، پسر عمو را به نام سفیر خویش به کوفه فرستاد، امید نجات اهالی سیاه بخت کوفه را در دل میپرواند که شاید جبران کنند جفاهای روزگار گذشته
خویش را؛ اما اینک که نامههای کوفیان را به دست باد میسپارد، آخرین رگ امیدش نیز قطع
میشود و کوفه برای همیشه در نظر پدرم میمیرد!
حالا من نیز از کوفه دلگیرم!
«فرستاده»
داوود خان احمدی
فرستاده، مکثی کرد و با نگاهش آسمان را کاوید... آیا شهادت را از من دریغ میکنی و پرواز را شایسته دو بال شکسته من نمیدانی؟ من به عشق کربلا زیستهام، به عشق کربلا نفس کشیده و به امید کربلا آمدهام.
کی از آن سوی روشنای صبح، زمزمهای به سینهاش ریخت که: کربلای تو کوفه است، کوفه با تمام غربت و نامردمی و تزویرش، کوفه با تمام تنهایی و ستم و پیمان شکنیاش.
تو به کوفه میروی تا پرده از رازی بگشایی که خداوند پیشتر، بر مولا و پسر عمت، حسن علیهالسلام، گشوده بود. تو به کوفه میروی تا دروغ بودن همه ادعاها و شعارهای پوشالی کوفیان را افشا کنی آنان که پیشتر محاسن عمویت، علی را به شرماب پیمان شکنی خضاب کرده بودند.
تو به کوفه میروی تا کربلا را ببینی. به سرزمینی که پیمان شکنی بر پیشانیاش نوشته شده است. به کوفه میروی و هجده هزار - به ظاهر - مرد تو را حلقه میکنند و هر کدام در تو نشانی از حسین که خود ساختهاند، میجویند. یکی حسین را میبیند در حالی که پس از شکست دادن شامیان، بر اریکه قدرت تکیه زده و کوفه را بر فراز شام، به حکومت رسانده است.
یکی حسین علیهالسلام را میبیند که در حال تقسیم غنایم؛ سران کوفه را به غارت و پر کردن شکمها و جیبها میخواند؛ و گروهی، در چهرهات از حسینی نشان میگیرند که انتقام زبونیشان را از شامیان بگیرد؛ و تو... از هیچ کدام از این حسینها که اینان میخواستند و میشناختند، نشانی نداشتن.
حسین - مولای تو - فرزند علی علیهالسلام بود؛ فرزند عدالت، فرزند ستم ستیزی و جاری کننده حدود. حسین علیهالسلام فرزند فاطمه علیهاالسلام بود، فرزند محمد که زندگی و پرواز و کمال را برای همه میخواست و کوفی و شامی، عرب و عجم، و سیاه سفید برای او فرقی نداشت. فرزند کسی که کینه را صفت موروثی جاهلیت میدانست؛ فرزند «رحمة للعالمین».
حسینی که تو سفیرش بودی، حسین شهادت بود، حسین شجاعت و شرافت و غیرت، حسینی که دل به شهادت میسپرد و ذلّت سرسپردگی و تحمل ستمگر را بر خود نمیخرید.
و... در میان این مردم - جز اندک مردان تربیت شده مکتب علی علیهالسلام - که نشان از کربلا
نمیگرفت؛ کسی حسین کربلا را نمیشناخت. آنان حسین علیهالسلام را نمیخواستند، سر کردهای میخواستند که در برابر شامیان قد علم کند و غرور شکستهشان را مرهمی بخشد. حسین علیهالسلام را نمیخواستند تا دینشان را راست کند، او را شمشیری میخواستند برای برآوردن دنیاشان.
فرستاده به مردانی که از شدت احساس دروغین، کف به لب آورده بودند، رو کرد.
غوغایشان نشانی از شجاعت نداشت و عربدهشان بوی یاری نمیداد. حبابهایی بودند که احساسی زود گذر ناپایدار، آن چنان، فربهشان ساخته بود؛ مردانی که نامردیشان را پشت شعار و هلهله و غوغا پنهان کرده بودند.
صدا در صدا میپیچید و فضا، در بند دهانهایی بود که هی باز میشد و بسته میشد و هر یک میکوشید خود را به اثبات برساند؛ «من»، «قبیله من»، طایفه من، گذشته و تبار و... من.
فرستاده، از این همه دورویی و دروغ، در هم شده بود و زیر لب زمزمه میکرد: «بار خدایا! هر چند میخواهم که احساسم نادرست باشد و این مردمان را همان گونه دریابم که خود مینمایند؛
ولی هرگاه میخواهم دل به فریادهای حمایتگرشان بسپارم، تنهایی علی علیهالسلام به یاد میآید که در کوچههای خاک گرفته کوفه، فریاد یاری سر میداد و پاسخی نمیشنید. به ستیز میخواندشان،
میگفتند: تابستان است و گرما آشوبگر، و طاقتمان اندک؛ بگذار بهار درآید و این دلمردگی سر آید؛ و چون تابستان سپری میشد، میگفتند: اکنون خزان است و سرما دست را از بوسیدن شمشیر باز میدارد... و صدای علی علیهالسلام به اعتراض بلند میشد: «... هرگاه دستهای از مهاجمان شام به شما یورش آورند، هر کدام از شما به خانه رفته، در خانه را میبندید و چون سوسمار در سوراخ خود میخزید و چون کفتار در لانه میآرمید. به خدا سوگند! ذلیل است آن که، شما یاری کنندگان او باشید. کسی که با شما تیراندازی کند، گویا تیری بدون پیکان رها ساخته است. به خدا سوگند! شما در خانهها فراوان، و زیر پرچمهای میدان نبرد، اندکید... .»(1)
دوباره به مردان چشم میدوزد؛ دهانها هنوز در جنبشند و فریادها همدیگر را به نبرد میخوانند. فرستاده، قلم بر میدارد و از آنچه که میبیند دیده است، به مولایش، حسین،
مینویسد: اینان «کرهایی با گوشهای شنوا، گنگهایی با زبان گویا و کورهایی با چشمانی بینایند که نه در روز جنگ از آزادگانند و نه به هنگام بلا و سختی برادران یک رنگند... چون اشتران دور مانده از ساربان... اگر از سویی جمع شوند، از دیگر سو پراکنده میگردند...»(2)
سفیر نینوا
ابراهیم قبله آرباطان
با اینکه دلت راضی نیست، باید بروی؛ باید بروی و حجّت را بر آنها تمام کنی؛ باید بروی و شمشیر تزویر و دروغ را از پشت بیعتهای آنها آشکار کنی. تو بر این دیار قدم میگذاری تا
ثابت کنی در کوفیان وفا نیست.
مسلم باید برود تا تاریخ پا بگیرد؛ او باید برود تا کربلا متولّد شود.
آنگاه که امام علیهالسلام سفیرش را در آغوش میکشید و پیشانی بلند او را میبوسید، میدید که مسلم بوی شهادت میدهد؛ میدید که رفتن مسلم، برگشتی ندارد. امام سفیرش را میفرستاد تا اولین
فدایی و مفتاح واقعه عاشورا باشد.
قدم به قدم خاک شوره بخت عراق، نخل به نخل باغهای سوخته کوفه، و نفر به نفر اهالی سرزمین ریا شاهدند که پیشانی پیران کوفه، پنبه بسته درهم و دینار است و جاه و مقام. آسمان شاهد است که ذرّهای صداقت بر این سرزمین نباریده است و خِشت خشتِ دیوارهای کوفیان از
نیرنگ بنا شده است. این قوم، مسلم را میخواهند، ولی نه برای بیعت که برای ریختن خونش.
عطش اینها با خون امام زمان خودشان فرو مینشیند و بس. آنها با عهد بستتن و شکستن عادت کردهاند، آنها علی علیهالسلام را به درخشش سکّههای معاویه فروختند، آنها زهر نافرمانی بر جام ولایت حسن مجتبی علیهالسلام ریختند.
اینک مسلم است و صد هزار دست، صد هزار بیعت دروغین. دست روی دست؛ ولی دلها و شمشیرها علیه آن گواهی میدهد. آنها را... دستهای لرزانشان را از مأذنههای مساجد کوفه بپرسید، از اذانشان که بر دل هیچ بیدار دلی نمینشیند. اذان آنها فقط کلمه است، فقط تظاهر است، فقط به خاطر عادت است؛ پس مُسلِمی لازم است تا صد هزار دروغ را رسوا کند. حیف است که قدوم عرش آسای حسین علیهالسلام، بر این خاک گذاشته شود؛ حیف است که باد جهالت نخلهای کوفه، بر سر و صورت مولا حسین علیهالسلام بوزد، و حیف است که لبان حسین علیهالسلام بر آب این سرزمین بخورد؛ کوفه باید که رو سیاه بماند.
چه قدر وعده؟! ... چه قدر نامه؟!... چه قدر تمنّا؟!... :
به کوفه بیا که دریاها از ماهیها پر شده است، و رودخانهها از آب سرشار؛ درختان از سنگینی میوهها قد خم کردهاند و فقط یک پیشوا میخواهند که با تو بیعت کنند. یا امام، حَیُّ علی الکوفه که تا نیایی، دلمان آرام نمیگیرد.
فقط سیاهی یک شب کافی بود که مسلم بن عقیل دریابد که همه آن پیمانهایی که بستند، خدعه بود. یک شب کافی بود که مسلم تنها بماند و برای امامش بگرید.
شایعهای همه پیمانها را شکست، همه دلها را برد، باز هم چهره کوفیان را شناساند.
از صمیم دل وضو میگرفت، به نماز صبح که ایستاد، مسجد کوفه مالامال جمعیت بود. مسلم که احرام بست، همه دستها یک باره برای تکبیرة الاحرام بالا رفت: «اللّه اکبر» لحن قرائت او چهقدر دلنشین بود؛ «سُبحانَ رَبِّیَ الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ»؛
غلغله جماعت برپاست، چند نفری از میان صفها با صورت گرفته، بیرون میروند؛ «سُبحانَ رَبِّیَ الْاَعلی وَ بِحَمْدِهِ»؛ جمعیت اندک اندکتر میشود؛ «السَّلاامُ
عَلَیْکُم وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُه»؛ مسلم به عقب که برمیگردد، مسجد را خالی از جمعیت میبیند. از صد هزار، فقط یکی دو دست برای تهیّت نماز جلو میآید که آنها هم در کوچه پس کوچههای کوفه گم خواهند شد. کسی میگوید: یا مسلم! بهتر است رمز شبانه را پشت بامها جار بزنیم، شاید برگشتند؛ مسلم با دل گرفته پاسخ میدهد: آنها که در روشنایی روز رفتهاند، در سیاهی شب برنمیگردند».
میگیرند؛ او را سنگسار میکنند و از دارالاماره شهر خدعه، پیش خدایش میفرستند؛ با لبی عطشان تا همدرد تشنگی فردای مولایش، حسین علیهالسلام باشد.
خنجر ز پشت میزند این قوم گرگخو
منیره صفاری
کوفه شهر هزار چهره است و دستان منافق، حنجرهایشان را تیز خواهند کرد تا از پشت فرود آورند زخم دو چهرهگیشان را.
ای مرد! بازگرد. به وعدههای تو خالیِ این گرگ صفتان اعتمادی نیست؛ نامههای مهربانیشان در آتش ترس از خلیفه خواهد سوخت.
مسلم، برگرد! این مردم نمایِ گرگ صفت، پنجههایشان را برای خراشیدن، تیز کردهاند و دندانهایشان را برای دریدن.
... و تو میایستی؛ با تمام استواریت.
چشمهای شهر به خواب میروند و صدای گامهایت را دیگر کسی نخواهد شنید؛ کشتزار پنبه بر گوشهای این نامردمان روییده است. دیگر کسی دستش را برای بیعت بالا نمیآورد که بیعت اینان، از همان اول بیعت نبود و قلب ایمانشان از ترس، همواره لرزان تپیده است.
نگاه کن به آسمان! اینجا آسمان هم رنگ آسمان شهر تو نیست و هالهای از تزویر، هوا را در هم فشرده است.
پسر عقیل! اعتماد نکن به نامههایی که با مرکب دروغ و قلم ریا نوشته شدهاند.
بوی نفاق از دهن کوفه میوزد
این نامهها به جوهر عصیان کثیف شد
اعتماد نکن به بیعت اینان، که ایمان این مردم؛ مثل ستونی موریانه خورده است.
اعتماد نکن به کمانهایی که تیرهایش را به سوی تو هدف رفته است.
اعتماد نکن به لبخندهایی که ضجههای کودکان غریبت را به دنبال دارند.
اعتماد نکن به کلماتی که مقدمه فاجعه عاشورا را خواهند نوشت.
مسلم! به شهر زجر علی اعتماد نیست
خنجر ز پشت میزند این قوم گرگ خو
ای طلایهدار قیام خورشید! عروج قاصدکوار تو، سر فصل رستاخیزی عظیم است که تاریخ
را تا همیشه با خون خورشید، عجین خواهد کرد.
چه غریبانه آمدی مسلم!
خدیجه پنجی
چه غریبانه قدم برمیداری، سردار! ضرباهنگ گامهایت تنهاییات را جار میزنند.
دلت از این شهر گرفته! دلت هوای - حسین علیهالسلام - کرده! میدانم دوست داشتی کبوتری میشدی و عاشقانه تا آستان مولایت بال میزدی، یا نه، ذره ذره غباری میشدی و روی دوش
باد، تا کف قدمهای سرورت، میشتافتی؛ ولی اینجا نمیماندی. در این شهر همیشه بدنام! به اطرافت نگاه میکنی، اشتباه نکردهای، تنها هستی، هیچ کس دوربرت نیست، خودت هستی و خودت. مگر میشود؟! پس آن جماعت عظیم کجا رفت؟ آن دستهایی که برای بیعت از هم سبقت میگرفتند، چه شد؟!
دیروز دوازده هزار تن تو را مثل نگین انگشتری، احاطه کرده بودند و امروز در سرگردانی
کوچهها، تنها رهایت کردهاند... .
باورت نمیشود! آدم میماند به این همه کینه توزی و نامردی چه بگوید...
هر چند انتظارش را داشتی! منتظر بیوفاییشان بودی، بیمهریشان.
میدانستی باغهای خرم، جویبارهای زلال، میوههای رسیده، هیچ کدام با کوفه نسبتی ندارند.
چه قدر دلتنگیات بزرگ است سردار! به چه میاندیشی؟ لابد در فکر مولایت حسین علیهالسلام
هستی: اگر حسین علیهالسلام به کوفه بیاید چه؟
برق خنجرهایشان را دیدی؟ از هم اکنون، تیغهایشان را صیقل میدهند، صدایت را بلند
نکن، فریاد نزن! گوشهای کوفی جماعت سنگین است گوشهای کوفی جماعت به شنیدن این صداها عادت ندارد!
گوشهای اینها، صدای سکّههای بنی امیه را دوست دارند!
رهایشان کن! بگذار در جهل و نادانیشان بپوسند، بگذار در مرداب بیخیالی غرق شوند،
بگذار بمیرند! اینان شایسته زندگی نیستند، اینان لیاقت آزادی را ندارند باید چوب ظلم بنی امیه همیشه بر سرشان بماند، سایه رحمت حسین کجا و این مردم پست کجا!
چه غریبانه قدم برمیداری مسلم! به این کوچهها اعتمادی نیست، هر آن، ممکن است از پَسِ کوچهای، از سایه دیواری، شجی بیرون خزد. هر آن ممکن است در تاریکی برق تیغی، پشتت را
نشانه رود...
پس کجاست آن پیر زن تا تو را میهمان کند؟ و کجاست فرزند ناخلفش تا دین و آخرتش را به کیسهای زر بفروشد؟ و کجایند سپاهیان ابن زیاد، تا شهامت و آزادگیات را به نظاره بایستند؟ و کجاست، دارالاماره کوفه، تا ورودت را به شوق بنشیند؟
آه! که تو چه قدر انتظار آن لحظه را میکشی! که تو از آغاز، فقط به شوق شهادت، به کوفه آمدی!
مبارک باد بر تو، لحظه عروج سرخت، و طواف فرشتگان بر پیکرت!
مبارک باد بر تو، لحظه برگزیده شدنت!
مبارک باد بر تو، سردار بزرگ، پیروزی جاودانهات!
تنها آمده بود
امیر مرزبان
تنها آمده بود! شهر لبریز بود، از هر چه نامرد، هر چه پیمان شکنی.
دستهای بییاور او، دستهای سبز بود که ریشه در بازوان آسمان داشت و آسمان آن روز چه قدر اندوهگین بود! توفانی بر گرده کوفه ریخته بود. کوفه امّا، مثل سنگ... کوفه امّا، مثل خاک... .
نیا خورشید! اینجا شب زدهها و خفاشها منتظرند؛ اینجا شب پرهها کورند و تو را نمیبینند! نیا عشق! اینجا، دیری است صدای گام علی را از ذهن بیمقدار خودش تارانده! با بوی فاطمه غریب است، با هر چه که گفتند و میگویند؛ نیا! مسلم میداند که اینها چه قومی هستند! مسلم میبیند که اینها از نمازی تا نمازی دیگر بر پیمان خود استوار نمیمانند. کاش مسلم را دیده بودی آن وقت که بر کنگره قصر شب رجز عشق سر میداد!
آفتاب، نیا! شب با مسلم نمیدانی چه کرد؟ هیچ نمانده است از آن همه حرف و دعوت، از آن همه تندیسهای ریا. اینجا فقط حکومت شب است... نیا خورشید!
یکشنبه
12 بهمن 1382
10 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 1
اینک ابراهیم اندیشناک است. اندیشناکِ امتحانی هولناک، که خداوند در پیش رویش نهاده است. هاجر خاموش است و اسماعیل رویاهای کودکانهاش را خواب میبیند؛ امّا ابراهیم، اندیشناک است. صبحدمان باید دستِ اسماعیل را بگیرد و خانه را ترک کند.
خدایا! اگر در آخرین لحظه دستم لرزید و مهر فرزند، مرا از تو غافل کرد، چه کنم؟ آن وقت، سیاهروی ابد خواهم شد. خدایا! به من قدرت بده تا نفس خود را و آنچه را دوست دارم، در راه تو و فرمان تو، فدا کنم!
ابراهیم همچنان به پیش میرفت. آسمان نیز خاموش بود، گویی به صدای قدمهای ابراهیم و نفسهای اسماعیل گوش سپرده بود؛ امّا دل اسماعیل انگار از دل پدر، آرامتر بود، شاید ندایی در دل او، او را آرام میکرد. آهسته با چشمهای خود، پدرش را لبخند میزد.
ابراهیم! این فرزند توست. این ثمره تلاشهای تو و هاجر است. اگر او کشته شود، شما تا ابد اندوهگین خواهید بود!
این ندای ابلیس بود که به وسوسه، در جان ابراهیم خوانده میشد؛ امّا دل ابراهیم - پدر ایمان - قویتر از آن بود که با این وسوسهها به لرزه بیفتد.
ابراهیم همچنان به پیش میرود. آسمان خاموش است و تمام کائنات، نگران قدمهای او هستند. امروز خداوند بر ملائکهاش آشکار خواهد کرد راز إِنّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ را و راز بار امانتی که بر دوش آدم نهاد، باری که آسمانها و زمین توان حملش را نداشتند... . و امروز باید ابراهیم، از امتحان بزرگ خداوند، سربلند بیرون بیاید تا خداوند به آفرینش خویش مباهات کند و این روز را عید قرار دهد.
قربانی یادگار عشق
امیر مرزبان
میهمان آمدهای، میهمان کرامت دستهای میزبان و لطف و سخاوت جاری و آسمانی او هستی، خانه، خانه عشق است و صاحب خانه، خود عشق، عشقی به گستره تاریخ و تاریخ، ابدیتی
به اندازه حضور.
حضور، یعنی تداوم هیچ شدن، تداوم ایثار، از خود گذشتن. به میهمانی این خانه که میآیی باید چشمهایت را چراغان حضور کنی، باید منتظر باشی، باید از خود بگذری و از هر چه داری،
با دو پاره احرام بر تن، و آنی شوی که نبودهای، که نیستی.
مگر میتوانی آن جا کسی باشی؟ پیش دریایی از حضور، پیش اقیانوسی از منهای فراموش شده، پیش آن همه خنده و گریه... ؟ تازه اول عشق است، چشمهایت را که باز کنی، چیزی جز
دریایی مشتاقِ یکی شدن که نه حتی! محتاج هیچ شدن از خود و همه او شدن نمیبینی، و تازه از دریا که بگذری، اول طلب است.
... چیز غریبی است! همه آمدهاند تا تکرار کنند حُرمت این سوره زیبای صبوری را، این انفجار خلود، و این ازدحام توکل راه. چه زیباست آنگاه که فرشتگان فدیه میآورند! و چه زیباست آنگاه که خدا قبول میکند از تو و میخواندت کهای برگزیده، قبول شدی!
قربانی یعنی تجدید ابراهیم در نَفَسهای ما، تکریم اسماعیل در گلوها و حنجرههای ما، و حضور صبر هاجر در دلهای ما. عید است، روز شادی از رستن و پیوستن و با تو یکی شدن.
اینک، میروی؛ امّا خودت را جا گذاشتهای. خنجر بر نفست کشیدهای، حالا تویی و لحظههای آخر این تشرف نورانی به محضر عشق، قُربانی شو! بقای هر دو جهان را در لحظه یکی شدن دریاب! در فنای عشق و در عیدی که تسلیم، اولین شرط شادمانی آن است. عیدی که فرشتهها را برای بار چندم به سجده عشق وادار میکند! عید انسانی که به مرتبه ملکوت میرسد و از خود میگذرد.
«آزمون بندگی»
حسین یونسی
اکنون ابراهیم است و فرزند دلبند او، فرزند انتظارهای طولانی، میوه دل او، پاره جگر او...
و فرمان حقّ: اسماعیلت را ذبح کن!
اسماعیل را همچون قربانی، به قربانگاه ببر، سرش را بر مذْبَح بگذار، کارد بر گلویش بنه، خونش را جاری ساز... و بکش، بکش اسماعیلت را... قربانی کن هر آنچه میان تو و حقیقت
مطلق است، به قربانگاه ببر هر آنچه را که میان تو و «او» فاصله میاندازد. ای بت شکن تاریخ! اکنون... اکنون، اسماعیل، فرزند دلبندت را به قربانگاه ببر!
ای ابراهیم؛ ای قهرمان توحید؛ ای آزموده؛ ای گذشته از آتش؛ ای برگزیده خدا؛ ای وارث رسالت؛ ای پیامبر پاکی؛ ای رسول روشنی! آنک آخرین آزمون بندگی است. اسماعیل تو، جاه
توست، مال و موقعیت و مقام و شهرت و قدرت و مکنت توست.
اسماعیل تو دنیای توست و هر آنچه در دنیا به آن دل بستهای. اسماعیل تو، نفس توست؛ اسماعیل، تویی؛ و تا از میان برنخیزی، به وصلِ حقّ نمیرسی.
پیرمرد یک عمر، بار انتظار فرزند به دوش کشیده بود؛ سارا را توان فرزند آوردن نبود. در نشیب حیات، ناباورانه، فرزند را از هاجر جُست، و شگفتا که یافت؛ و اینک پس از سالها انتظار و رخ نمودن ابرهای تیره نومیدی، خورشید میلاد اسماعیل، آتش در نهادِ شبستان سرد او نهاده بود.
اسماعیل هدیهای بود از سوی خدا به صبر ناگزیرِ بت شکن تاریخ. اما اراده خداوند، بر توحید محض خود استوار شده بود. باید تمام بتها میشکستند تا جان ابراهیم، به حریم خلوت
عشق راه مییافت.
و آنک آخرین بتِ نَفْس، آخرین خواست دنیا، آخرین تصوّر حایل میان خود و خدا، اسماعیل بود. قلب مضطرب ابراهیم را تأیید اسماعیل آرام میکند: به فرمان خدا عمل کن پدر!
اشک در چشمان پیر سال ابراهیم شعله میکشد. برای آخرین بار سر تا پای اسماعیل را مینگرد. دیگر تاب و توانش نیست. دیدگان را بر هم مینهد و دلش آرام میگیرد.
عزیزترین ذبیح خدا سر بر تخته سنگ منا مینهد و تیغ ابراهیم بر رگ گردنش مینشیند که ناگاه... گوسفندی... و فرمان خدا که گوسفند را ذبح کن!
ابراهیم در جان خویش، اسماعیل نفس را کشته بود؛ و فرشتگان شاهد حماسه شگفت توحید بودند.
برف میآمد؛ امّا این بار عید بود؛ سرما معنا نداشت، وقتی رگهای ما از خونی تازهتر و هوایی پاکتر سرشار میشد. شب از خاک صبح پای میکشید و صبح، مهربانتر میآمد. خدا با ما به چلهنشینی آمده بود و در نفسهایمان جاری بود؛ روزهای خدا بود.
ما بهار را در زمستان تکثیر کردیم. صدای بال پرستو میآمد و آهنگ ملکوتی بهار ... عشق، بالهای خود را ده روز نورانی بر این سرزمین کشید و صبح روز دهم، ما آغاز شدیم. دنیا سپید شد، فصل بهار آمد و ما خنده زنان، هوای دلگیر خانه را بیرون دادیم، دشتهای استغنا به روی دلهای مشتاق گشوده شد و زمزمه عاشقان آزادی کوهها و دشتها را فرا گرفت. عالم
پیر، جوان شد و در هر سوی زمین نوای روشنی پیچید. پرچمهایی که افراشته میشدند، ریشه در خون هزاران کبوتر سر بریده داشت. که پرواز را یاد ما دادند. دشت سبز پر از شقایق،
به روی ما لبخند زد. معجزه «بهار در زمستان» را باور کردیم و به تمام زیباییهایش لبخند
زدیم. بهارِ آزادی، بهار عشق، بهار تازه شدن، و بهار انقلاب، در جانهای خستهمان روحی
تازه دمید.
آن روزها، روزهای استغاثه و شهادت بود. آن شبها شبهای قیام و تکبیر بود. مردی به میان خیل عاشقان و جانبازان آمده بود که خود سر حلقه عشاق جهان بود. باغبانی به آبیاری
گلهای تشنه باغ انقلاب آمده بود تا این باغ، سبز و پر طراوت بماند و عطر گلهای آن، در دور دستترین نقاط جهان بپیچد و قلب آزادگان دنیا را بنوازد؛ و چنین بود که شمیم معنویت
انقلاب، با نام نورانی امام، جهان را به تسخیر درآورد.
آری، در آن شبها، هر مشت گره خوردهای به ستارهای نورانی میمانست. که به ستیز با ظلم و ظلمت آمده بود. هر تکبیری، کاخهای ستمگران را به لرزه درمیآورد. مردی در میان مردم بود که دلهاشان را قوی میساخت و ایمانشان را چون کوه، استوار میکرد. حالا خیلِ مشتاقان، چون جویبارهای کوچکِ به هم پیوسته، دریایی به وجود آوررده بودند که دستگاه ظلم را در خود
میبلعید، دستگاهی که قرنها ساقه نهالهایِ اعتراض و قیام و عدالت خواهی را با تبر ستم، شکسته بود و حالا ریشهها از خواب تاریخی خود بیدار شده و به هم گره خورده بودند و از عمق خاکهای تیره جهل و تاریکی سر بر آورده بودند و فریاد میکشیدند، تا بهار دیگری را درطلوعی
دیگر به تماشا بنشینند، بهاری که سرشار بود از گل و آواز پرنده و رنگین کمان و شکفتن و رستن و پویایی. در آن روزها و شبها، جنگلی از درخت و پرنده به راه افتاده بود تا خزان را برای همیشه از مرزهای این سرزمین بیرون کند. جنگلی که از هر گوشه آن، چشمهای میجوشید و
درختهای جوانش به حفاظت از حریم بهار برمیخاست.
در آن روزها و شبهای دهگانه، دلها یکی بود، «کلمه» یکی بود، هدف یکی بود و امام یکی بود تا مردم تجلّی درخشانترین معنای وحدت را در خود و با خود بیابند، و پرشورترین روزهای همدلی و برادری، و شور و اشتیاق را در تاریخ این سرزمین، به یادگار بگذارند.
کبوتر بزرگ از دور پیداست. افق را که نگاه کنی، میبینی که چگونه هوا را میشکافد و پیش میآید؛ اما نگرانی؛ آیا چه خواهد شد؟ میلیونها چشم، اینک ساقه نگاه خویش را به آسمان
فرستادهاند، به انتظار بهار. آنگاه که نسیم سبز بالهای کبوترِ موعود، پیغام بهار را نجوا کند، ساقهها در کنار ابرها خواهند شکفت و آسمان را گلستانی خواهند کرد مفروش از رنگینترین
آفتابگردانها که هماره چشم در چشم خورشیدی دوختهاند که بر دوش کبوترِ بزرگ پیش میآید و معجون زندگی را بر خاک این سرزمین فرو میپاشد؛ و این ارمغان بازگشت خورشید
است. فریادهای شوق، فرودگاه را آذین بستهاند. پُشت در پُشت ایستادهاند مشتاقان مهجوری که هر لحظه انتظار شنیدن صدای هواپیما، بیتابشان میکند.
و تکّه پارههای پیکر عنکبوت پیر، امّا هنوز در حال جان کندن است. وای که اگر درهای فرودگاه بسته بماند! و چه کوشش مضحکی است که هنوز در بدن عنکبوت میجنبد! عنکبوتی که واپسین نفسهایش را نیز سالها پیش فرو داده بیآن که بازدمی کرده باشد. و امّا کدام عنکبوت است که بتواند در مقابل غرّش توفان بالهای کبوتری بزرگ، همچنان بر جای بماند؟!
فرودگاه گشوده میشود و پرنده آهنین بر زمین مینشیند. در هجومِ آن همه اشتیاق بکر و سر به مهر - که اینک چونان انبار باروتی منفجر شدهاند - پیرمردی جوان، پای بر سرزمینی میگذارد که سالها تشنه و عطشناک، قدمهایش را انتظار میکشیده است.
آغوشها گشوده است، پیرمرد! خوش بازگشتی که بازگشت تو، پاسخ آن همه خونهای بر زمین ریخته و آن همه ارواح به آسمان پیوسته بود. اینک میدان ژاله میتواند خاطرات سرخ رنگ خویش را آزادانه تعریف کند؛ و خیابانهای همه شهرها شادند که هر یک میتوانند خود را به نام رفیع شهیدی مزیّن کنند.
خوش بازگشتی که بازگشت تو، نگذاشت آن فریادها در عمق بغضهای پنهان خفه شوند! فریادهایی که آزادی را برای این قوم نعره میکشید؛ پس اینک میدان آزادی معنا خواهد گرفت.
خوش بازگشتی که بازگشت تو، خطّ خم شده اخمها را خواهد شکست و سطر مستقیم لبخندها را بر همه چهرههای این سرزمین خلق خواهد کرد! آغوشها گشوده است، پیرمرد! خوش آمدی ...
«کل ارض کربلا»
داوود خان احمدی
«اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقوْمٍ حَتّی یُغیِّروا ما بِأَنْفُسِهِمْ (رعد: 11)
دستانش به روح سرخ «کلمه» ایمان آورده بود و چشمانش رازی شگفت را در خویش زمزمه میکرد. کلمه، «حسین علیهالسلام» بود؛ و روح اللّه، ستارهای که بدرخشید و ماه مجلس شد. جمع رهیدهای که به کلمه وحدت رسیده و شعلهور شده بود، محو کلام روح اللّه بود؛ و شهادت رازی که چشمها را طرحی جاودانه زده بود.
دستها هنوز به لرزشی شدید مبتلا بود و سینهها، نه آن چنان گرم که آتش بیفروزد. ایران آتشزنه میخواست و مردی که شعله بیفروزد و چون شمعی فروزان، راه بنماید. چه کسی میتوانست دستان ما را بگیرد و به دورنمای تاریکمان با رقه امید ببخشد، جز خداوندگار کلام کلمه، جز سلاله پاک حسین علیهالسلام - روح اللّه؟
او میدانست که خداوند، سرنوشت را به دستان خودمان سپرده و تغییر جز با جنبش گامها، غرش فریادها و خشم کوبنده آغاز نمیشود. پس فریاد زد، غرید و با شعلههای روشنگرش، بر نابودن ستم دست گذاشت تا، رهایی را پایه بگذارد.
و «فجر» آغاز روشنایی بود؛ آغاز باور، آغاز دانستن؛ دانستن اینکه فرجام ناگزیر، در انتظار ظلم است و سپیده، پایان به حقِّ تاریکی.
با فجر بود که دستانمان دوباره به شهادت ایمان آورد و به حسین، زینب و کربلا.
در حلقوم فجر بود - گویا - که کسی فریاد زد: «کُلُّ یَومٍ عاشورا وَ کُلُّ اَرضٍ کَربلا» و صدا پیچید، همه گیر شد و گر گرفت و به جان نابود شوندگان افتاد تا بودن را نصیب ما کند(1)چرا که ملتی که
حسین را داشته باشد و به باور شهادت برسد، هرگز با ظلم نمیتواند زندگی کند. ملتی که علی علیهالسلام را داشته باشد، با تاریکی کنار نمیآید.
اینک ای وطن، تو در کنار تاریخ نبودهای و مرگ شایسته نامی چون تو بزرگ که حماسه را میراث خود میداند، نیست. پس افتخار کن، سرت را بالا بگیر و به فرزندانت، به روح اللّه که با سرخی خون حسین مشق کرده بود، ببال! سرت را بالا بگیر و مباحات کن به فجر، به دمیدن روشنایی، از افق همیشه سربلندت، افقی که پر است از نام سیاووشان به خون خفتهای که با
«علی اکبر» حسین علیهالسلام، پیمان بستهاند و در کربلا زندگی میکنند؛ چرا که برای آن کس که حسین علیهالسلام را بشناسد و باور کند، همه جا کربلا و هر زمان عاشوراست.
نویدبخش آزادی
سید علیاصغر موسوی
هر چند تأخیر داشت؛ امّا میآمد!
میآمد، از پسِ سالها انتظار تا در زمستان، بهار «صلوات» را بر لبها بنشاند! میآمد تا با التجا به تبار معصومش علیهالسلام، نویدبخشِ استقرار احکام الهی شود! میآمد تا لبخندهای خاموش را به روشنی «آزادی» فرا بخواند!
میآمد تا برای واپسین روزِ «انتظار»، «احترام به طلوع خورشید» را به امّت خویش بیاموزد! میآمد تا نگاه پیر و جوان را به گلدستههای نیایش، آشنا کند!
میآمد تا مفهوم «استقلال و آزادی» را در مکتب «جمهوری اسلامی» معنا کند!
میآمد تا مکتب «شهادت» را به نقطه نقطه این جهان عصیان زده، بشناساند!
1) . ان الباطل کان زهوقا...
میآمد تا از اقیانوس «فقه آل اللّه علیهالسلام» جویباری به مردابهای خود باوری بگشاید!
میآمد تا اولین «بزرگراه انتظار» را در جهان، به نام نامیِ «حضرت ولی عصر(عج)» افتتاح نماید!
میآمد تا پرده از چهره «نفاق و استکبار» توأمان بردارد!
میآمد تا نگاه دوربینهای جهان را به «قلب تپنده جهان اسلام» معطوف کند!
میآمد تا نامش، عطر صلوات بر پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآله را در فضای دلها بپراکند
میآمد تا دلها با چهره زیبا و روحانیاش الفت بگیرند و نامش را هم وزن «تکبیر»، بر زبان بیاورند! میآمد تا کفّار به عظمت «اسلام» ایمان بیاورند و به نام و مرام «رهبرانش» احترام بگذارند!
میآمد تا نوای مظلومیّتِ «تشیّع» را بر بام جهان، به فریاد عزّت و آزادگی بدل کند!
میآمد تا بشارتی بر ظهورِ «فرزند راستین عدالت» منجی شب زدگان جهان، «حضرت حجة بن الحسن عسکری(عج)» باشد! و با پشتیبانی حضرت، تمام ظواهر استکبار و قدرت پوشالیاش را به تمسخر گیرد!
میآمد تا از ایران تا لبنان، از لبنان تا بوسنی، از بوسنی تا اریتره و یمن و افغانستان، ... احیاگر
تعالیم ناب نبوی صلیاللهعلیهوآله در اندیشههای زلال علوی علیهالسلام باشد!
میآمد تا فریاد مظلومیّت «نهج البلاغه» را، و زلال نیایشهای «صحیفه» را، همراه با عظمت آسمانیِ کلام وحی «قرآن»، به گوش تمام جهانیان برساند!
میآمد تا فراخوان و همایش «وحدت اسلامی» را با درایت «موسوی»اش، رهبری کند!
میآمد تا نام «روح اللّه موسوی الخمینی» را تاریخ جهان، برای همیشه به حافظه بسپارد!
روح ملکوتیاش قرین درود و سلام باد و راه گرانسنگش، آلوده به ناراستیها مباد!
با چشمهایی عمیق
عاطفه خرّمی
آرام، ساده، نجیب، با چشمانی که دنیا را مبهوت کرده است، با دستانی که قصه ابراهیم علیهالسلام را
تکرار میکند، با دلی به وسعت آسمان، و اندیشهای به فراخنای درک حقیقت، روی صندلی
نشسته است. هواپیما روی زمین مینشیند، عبای سادگیاش را روی دوش میاندازد، امواجی از
دلهای مشتاق و آغوشهای گشوده او را انتظار میکشند، پلههای هواپیما پُلی میشود تا او را به سیل جمعیت پیوند دهد.
آرام، ساده، نجیب، با همان وقار همیشگی؛ از پلهها که پایین میآید، زمین زیر پایش گل میدهد. اشک شوق فرشتگان را میشود دید. در چشمهایش رازی است که دل را میلرزاند. سیمایش آفتابی است که اشعههای زلالش، تمام مرزهای ادراک انسان را درمینوردد.
بهشت زهرا علیهاالسلام سالهاست قدمهای او را انتظار میکشد. یارانش تشنه کلام او، گرد شمع وجودش جمع میشوند. فضا در عطر نفسهایش متبرّک میشود. لحن ساده کلمات او دلها را به آتش میکشد و تا عمق روح و جان انسان نفوذ میکند. ابرمردی که با نفوذ چشمهای عمیق،
واژههای ساده، دل بیپروا و عزم پولادینش تاریخ را دگرگون کرد. ابر مردی که با اعجاز
محمّدی صلیاللهعلیهوآله، بر جاهلیت مُدرن شورید و «بوی ساده خدا» را در مشام انسان عصر آهن و فولاد منتشر کرد. ابرمردی که تاریخ وامدار اوست. ابرمردی که ارزش رفته انسان را زنده کرد. ابرمردی که تکههای اراده ملت را به هم پیوند زد و سَدّی از جنس آزادی و استقلال بر مرزهای حیثیّت و شرف بنا کرد. ایران با نام خمینی اسطورهای شد که تمام افسانههای حماسی تاریخ را از یادها زدود.
طلیعه نور
حمزه کریم خانی
روزی که با هودج نور آمدی و به مهرآباد دلهای اهل قیام رسیدی، رواق هر دیده به فانوس اشک آذین شد: السَّلامُ عَلَیْکَ یا رُوحَ اللّهِ...
روزی که از مشرق اشتیاق، خرامان برآمدی، ستارههای سپید امید در آسمان آبی انتظار طلوعی دوباره آغاز کرد و روشنایی و نور از الماس دیدهها تابید. در هنگامه زمستان، پنجرههای
عطوفت به سوی نسیم بهاران گشوده شد. فرزندان انقلاب و مجاهدان نهضت با دستانی آکنده از
یاسهای سپید و گامهایی به شکوه کوه، به آغاز موسم آزادی بالیدند و به استقبال خورشید
هدایت امت، خمینی کبیر آمدند. صدای آسمانیان در گستره سرزمینمان غلغله عشق آکند. از
کوچهها و خانهها تا مسند مهر روح خدا، رنگین کمان ارادت کشیده شد.
خمینی، زیباترین واژه کتاب عصر که سیمای زیبایش را هاله قدس و قیام فرا گرفته، به میهنمان روشنایی و رستگاری آورد. آمد آن مهر دهر و امیر حماسه و حضور تا آیین سپید رسول
و حماسه سرخ عاشورا را زنده گرداند و آفتاب عزت و افتخار را به آسمان کشورمان برگرداند.
راز مبحث محبت و ذکر حلقه وارستگان از پگاه نهضت تا شام ابد، نام زیبای خمینی است و اینک دوازدهم بهمن برای هماره تاریخ در صحیفه قلبهایمان ماندگار خواهد شد.
دوازدهم بهمن سرآغاز عزت پایدار ماست، طلیعه فجر نور در افق جاودانگی و نظارهگر سیمای دلربای خمینی بر لوح جانهای ماست.
زادروز فضل و شرافت امّت ما دوازدهم بهمن است؛ پس خجسته باد این میلاد و مبارک باد این فضل و شرافت!
دوازده عدد مقدسی است
طیبه نداف
جمعیت فوج فوج خودش را به فرودگاه میرساند. ایران دریایی شده بود خروشان که میخواست در اقیانوس قلب تو حل شود. چشمها آسمان را نگاه میکرد همچون منجمّی که میخواهد مهمترین ستاره را پس از سالها دوباره رصد کند.
ایران قلبی شده بود که هر لحظه در انتظار این واقعه سرنوشتساز میتپید. خیابانها با دسته گلهای مردم تزئین شده بود.
زمین از شور این دیدار در پوست خود نمیگنجید. آسمان آنقدر پاک نفس میکشید که گویی آزادترین لحظه را به خود میبیند. زمان، دوران ستم را به عقب و عقبتر میراند تا به آخرین دقایق خود برساند. عقربهها هم انگار طاقت حتی یک دقیقه را نداشتند. همه چیز و همه
کس میخواست زودتر خود را به لحظه موعود برساند. به آن لحظات
باشکوه، به آن لحظات به یاد ماندنی، لحظه دیدار یک پیر با مریدانش، لحظه پیوستن دریا به اقیانوس، لحظه رهایی
پرندگان، لحظه شکستن زنجیرها، لحظه به پایان رسیدن سالهای دوری و غربت.
آری، تو آمدی با آن نگاه نافذت، با همان ابهت همیشگیات و با آن کلام شیوایت.
ای روح بلند، خدا را در تمام زندگیات دیدیم و پاکی را در تمام وجودت یافتیم. ای سراسر پاکی؛ ای سراسر ایمان! نمیدانم آن لحظهای که آرام در آسمان خدا پرواز میکردی، چه نیرویی ترس را در نظرت هیچ شمرد؟ و چه قدرتی تو را همچون پرندهای سبکبال به آشیانه رساند؟ آن روز فوج فوج مردم مرواریدهای اشکشان را تقدیم تو میکردند و تنها حضور تو، پاسخ این همه اشتیاق بود.
آرام و مهربان از پلّههای هواپیما پایین آمدی؛ قدم در بوستانی میگذاشتی که باغبان گلهایش خودت بودی. آری! اینها همان «یاران در گهوارهاند» که امروز با پای برهنه سر از پا نمیشناسند. اینها همان جوانانی هستند که «امید و آینده این کشورند».
ای میلههای سرد تحکّم خدا حافظ ...
منیره صفاری
کوچهها، بوی انتظار پانزده ساله میدهند. آسمان ایران عقدههای تلنبار شدهاش را میگرید، خورشید از پشت ابرهای سیاه استبداد بیرون میآید نبضها تندتر از همیشه میزنند، مهرآباد در انتظار هواپیمای مهربانی است که آباد خواهد ساخت ویرانی شهر ستم زده را.
مردی که میآید، روح خداست که در کالبد بیجان شهر خواهد دمید تا زندانیان استبداد ابلیس، آزاد زندگی کنند.
دیگر خیابان انقلاب جای تندیسهای شیطانی نیست، دیگر هیچ پایی جرأت لگد کردن شکوفههای سبز را نخواهد داشت، دیگر هیچ دستی سیلی زدن به چهره خورشید را جرأت نخواهد کرد، دیگر هیچ پنجهای جسارت خراشیدن گونه آفتاب را به خود نخواهد داد.
و ایران سرزمین آزادگی خواهد شد وقتی آزاد مردی از تبار آفتاب، کسی که قلههای استبداد
پایمال صلابتش شدهاند، پرچم آزادی را بر فراز قله استقلال به اهتزاز درآورد، تا جمهوری
اسلامی از گلستان خونهای راه آزادی به عمر نشیند.
و آفتاب چهره میگستراند بر ابریترین آسمان تاریخ، آفتاب میتابد تا قطبهای تحکم را مذاب کند،
آفتاب میتابد تا جوانههای انقلاب ریشه بگیرند، آفتاب میتابد تا آسمان ایران را سیاهی ابرها تاریک نسازند و آفتاب میوزد تا ... .
ای چشمهای ابلیس نشان؛ ای میلههای سرد تحکم؛ ای زنجیرهای دو هزار سالهای که بر بدن درختان سبز زخم زدید؛ ای پنجههایی که صورت جوانهها را خراشیدید؛ ای ابرهایی که سیل
ستم را فرو ریختید تا شهر ما را خراب آباد سازید؛ اینک نقطه پایان شماست.
اینک ما میرویم با کوله باری از عشق تا قلّه آرمانهای پیر جماران را فتح کنیم.
مرد آسمانی
محمدسعید میرزایی
امروز مردی آسمانی به ایران میآید. این خبر - با همه سادگیاش - تمام دلهای عاشق را بیقرار کرده است. حالا نبض تمام ساعتها تندتر میزند.
امروز مردی به ایران میآید؛ مردی که چشمانش باران و دستهایش کرامت بهار دارند. عجیب نیست که نهالهای خردسال باغ، این قدر بیقراری میکنند و نام این آقای نورانی را از پدرها و مادرهایشان میپرسند. عجیب نیست که همه کبوترهای شهر، بر لبِ بامها کِز کردهاند و آمدن این مرد را انتظار میکشند. بازگشتن این مرد، توفانی است که رخوت مرداب را میآشوبد،
توفانی که پاییز را از این سرزمین بیرون خواهد راند و مقدّمه ظهور سبزترین بهار خداوند را فراهم خواهد آورد.
مردی که عکس او در حافظه کودکان فردای این سرزمین، قاب خواهد شد و نامش، مث
رازی روشن، سینه به سینه در دلِ آزادگان جهان خواهد ماند.
مردی که به نام علی علیهالسلام آمد تا برای عدالت بجنگد، و قسط واقعی را بر پایه شریعت الهی برقرار سازد. مردی آسمانی که دلهای مردم ما را به سادگی تسخیر کرد، به سادگیِ افتادنِ عکسِ ماه در دلِ حوضهای کوچکِ خانههای شهر؛ با تواضع و صداقتی که باور کردنی نبود، صداقتی
که رو در رویی با دشمنان خدا، با صراحت میآمیخت و به تیزترین شمشیرها بدل میشد. مردی
که از لبانش سلام و تبسّم میریخت، و آمده بود تا پیامآور وحدت و همدلی برای مردم سرزمینی
باشد که سالها در زیر چکمههای زور گویان و استعمارگران به اسارت رفته بودند. مردی که از مردان این دیار، هزاران شهید ساخت، تا بیرق عزّت و آزادگی را در عالم به اهتزاز درآورند.
امروز، مردم، کوچهها و خیابانها را با گلهای سرخ فرش کردهاند تا آمدن بهاریترین مرد را جشن بگیرند، مردی که میخواهد ورق گردان تاریخ تاریک این سرزمین مه زده باشد.
مردی که مسیر زمان را به سمت روشنترین روزهای موعود، تغییر خواهد داد و سفرههای خالی این مردم را از نان و گل سرشار خواهد کرد.
این مرد، پدر مهربان تمام کودکان دیار ماست. آقای مهربانی که همه ما را دوست داشت و دارد. مردی که هرگاه به نامش توسّل بجوییم، پاسخ ما را میدهد. مردی که همواره با ماست.
جمعه
17 بهمن 1382
15 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 6
گلاب و عود و اسپند بیاورید، سیبهای سرخ را در سینیها بچینید! بیارایید اینک کوچههاتان را؛ بیارایید باغ و بوستانها را! بیارایید دلهای همیشه سبز باور را؛ بیارایید،به گُلخند تبسّمها؛ به لطف آیههای آبیِ شادی! بیارایی با عطر گلهای محمد صلیاللهعلیهوآله!
کسی میآید از آن سوی آیینه! کسی میآید از ژرفای انوار الهی!
میآید، شُکوهِ ماندگار امامت؛ میآید، صداقت انوار ولایت؛ میآید، چلچراغ همیشه روشن هدایت! میآید، عبای رسالت بر دوش، شمشیر عدالت بر کف، سرود کرامت بر لب، شور شهادت در دل و نور عبادت بر پیشانی.
میآید، صداقت صادق علیهالسلام در جان، نجابت کاظم علیهالسلام بر چهره، تبسّم رضا علیهالسلام بر لب، و سخاوت محمد علیهالسلام در دست! دستی که برای همیشه حبل المتین مسکینان خواهد شد. میآید تا کهکشانی از نور هدایت، فرا راه گم کردگان راه، بیفروزد.
میآید تا زمین با وجود نورانیاش، به ملکوت لا یتناهی فخر بفروشد.
میآید تا بیپناهان را پناه، دردمندان را شفا، عاشقان را سعادتِ نجات، و عارفان را غایت کمال باشد! میآید با آغوشی از عطر کوچههای بهشت، تا با توسّل به نام و یادش، مشام جانها آرام گیرد. میآید با آغوشی از گلهای تبسّم، تا «مدینة النبی» دوباره آکنده از عطر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهشود.
مدینه! مبارکت باد! مبارکت باد، لحظههای سبز ولادت! اینک به خود ببال که خورشید را به میهمانی آوردهای. به خود ببال که اینک تمام آسمان مهمان توست.
مدینه! به خود ببال که اینک عرش به خاک گران بهای تو رشک میبرد. کسی را که به دامان گرفتهای، امام هدایت، فخر عالم امکان، «علی بن محمد النقی علیهالسلام» است؛ سرور مردمان و افتخار تمام اولیاء اللّه!
مدینه! خوش به دامان گرفتهای، گوهری را که در تمام هستی، بیهمتاست؛ و غربت نوازِ دل غریبان؛ آرامش دل یتیمان؛ خلوت فروز سینه بیپناهان؛ و فروغ دیده دردمندان است!
مدینه! دیگر بار، خورشیدی از منظومه «کوثر» را به دامان گرفتهای، خورشیدی که انوار الهیاش از «سامرّا» تا شرق و غرب عالم سایه خواهد افکند و درماندگان طریق سعادت را به رستگاری رهنمون خواهد شد.
مولا جان! یا ابالحسن علیهالسلام! سلامت باد!
سلامت باد، هر لحظهای که با یاد خدا به سر میبریم!
سلامت باد، در ذکر و تشهّد؛ در رکوع و سجود، در قنوت و سلام!
سلامت باد، در توسّل و کُمیل، در «یس» و «کوثر»، در عطر لحظههای «قدر»، و «الرحمن»!
سلامت باد، در لحظه لحظهای که نفس میکشیم و در سایه شما اهل بیت علیهمالسلام، سرافرازترین مردمان زمینیم! سرافراز از پاکیِ جسم و جان، و زلالی روح و روان!
مولا جان! علی بن محمد علیهالسلام! سلام و درود خداوند بر لحظهای که خاک «مدینه»، بوسه بر قدمت زد، و لحظهای که تربت «سامرّا» تن شریفت را در آغوش گرفت!
درود خداوند بر لحظهای که دیگر بار، مبعوث خواهی شد و در آستان قرب الهی، ما شرمندگان آستان آسمانیات را، شفاعت خواهی کرد!
یکشنبه
19 بهمن 1382
17 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 8
سلام، آی رها دلان آسمانی!
سلام به شما که در اوج زیستهاید و بر لطافت نامتناهی نگریستهاید.
روزتان فرخنده باد و نامتان پاینده! تا آسمان هست و پرواز، شکوه شما برقرار باد و تا شهامت هست و افتخار، بلندی از آن شما باد!
آن هنگام که غرّش رعد آسای پرندگانِ آهنین بالتان، در صبحگاه چشمها طنین میاندازد، آن زمان که در افق دید شما تنها شهامت است و شهادت، آن زمان که در یک پلک بر هم زدن در پشت کوههای سر به فلک کشیده، از چشم منتظرمان، پنهان میشوید؛ لطف خدا با شما باد، که تا بوده، آسمان از آنِ پرندگان آزاد دل بوده.
آن زمان که نگاه غرورآمیز ایران و ایرانی بر مهربانی چشمهای آسمانگونِ شما دوخته شده بود
و تمام برجهای مراقبت ایثار، شما را زیر نظر داشتند؛ افتخار آفریدید و حماسه، حماسهای
که چون آسمان همیشه پابرجاست.
سلامی دوباره به شما باد که راه و رسمِ زندگیتان چگونه زیستن بود و آرزویتان همیشه به پرواز در آمدن در آسمان آبی ایران.
سلام به شما، رها دلانِ در اوج زیسته!
دوشنبه
20 بهمن 1382
18 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 9
نوایی حزنآور در تکاپوی کاروان میپیچد. تمام اشیاء، سر در گریبان خویش فرو بردهاند و کاروانیان، زانو در آغوش زمستانی خود گرفتهاند. هیچ کس را یارای چرخیدن نیست؛ طواف،
رنگ ماتم گرفته است.
دستها و دهانها یخ کردهاند و شهر سنگی را تمنّای پذیرفتن این همه نیست. اشتران ماتم زده بر سنگفرشهای ساییده ظهر میکوبند. قلب شکسته جهان در سینه ستبر عربستان میتپد.
آن مرد با چشمهایی از باران آمد و با چشمهایی از باران خواهد رفت. این آخرین بار است که لبخندهایش نوازشگر دریچههای بیت اللّه خواهد بود. رنج خداحافظی گلوی گسیخته زمین را
میفشارد. رگبار مشتها بر دیوارها، آوار سرها بر زانوها و باران اشکها بر دامنها...
شهر آرام آرام میشکند در خویش. الوداع، ای کوچههای بیکسی، ای خاطرات کودکیها و تنهاییها! خداحافظ، شهر پدر؛ شهر مادر! خداحافظ، ای عطر نافراموش ابیطالب؛ ایهای
و هوی سالخورده عبدالمطلب! الوداع، ای راههای بیراه، دقیقههای گذرنده و گرده حجرا، ای
بوسهگاه شلاقهای سوزان خورشید!
ظهر ثانیهها بر تنها عرق کرده است. مسافران برزخِ وداع، چشم از رسول صلیاللهعلیهوآله برنمیدارند. این پرده آخر را باید آن چنان زار زار گریست که سیلاب خون، دیوارههای لجوج فاجعه را در هم بکوبد. هوا سخت نفس گیر است. کوچهها و دریچهها سراسیمه به خاک میافتند؛ آخرین بوسهها بر قدمهای آسمان. زمین دلتنگی میکند و آدمها در گریبان دم کرده خویش فراموش
میشوند.
او میرود مثل لبخندهایی که از لبها خواهد رفت و کعبه میماند با قطرات اشکی که در چشمههایش مانده است. خداحافظ، ای پنجره تنهاییام، حرا! خداحافظ، ای دامنههای مهربان؛
ای جادههای نیمه شبان! و خدا حافظ، ای تربت خدیجه! آخرین همدرد و اولین پناه در ثانیههای
ستیهنده وحی!
لبخند بزن، امام!
امیر مرزبان
برخاست و رسالتش را تکمیل کرد؛ میدانست باغ فردا را چه گلهایی روشن میکند. غمگین علفهای هرزه بود؛ و سرمست از عطر گلهایی که در راه بودند.
آهای، مردم! این، آخرین ودیعتی است که عشق بر شانههای خسته ولی صبور من گذاشته؛ مژده میدهم شما را به پیوند خدا و ملکوت با زمین، به پیوند بیوقفه نور و رنگین کمان، به بارانی که ریشه در خاک دارد و آسمان به شستن سر و روی خودش با آن، مباهات میکند.
خورشید نورش را از چشمهای صبور این مرد میگیرد. ستارهها تلالؤ آسمانی خندههای او هستند. هر چند این مرد غمگین کم میخندد؛ امّا باور کنید وقتی بخندد، دنیا را بهاری میکند!
بخند علی! تو میدانی تمام پیامبران قبل از منی! تو ادامه همه دلتنگیهای من و حرا هستی! تو معنی دهنده تمام گریههای شبانه نوحی! تو هیبت موسا داری! تو نفس عیسا داری! تو از خون
ابراهیمی، از تبار اسماعیل، از سلاله عشق، تو محمدی! تو من هستی و من توام؛ در آیینه وحدت ازلی!
بخند علی و دستی را که بالا میبرم، ایستاده نگه دار! تا تاریخ زیر سایه آن بخندد، تا فردا از سر انگشتهای تو اجازه ورود بگیرد، تا عشق حق داشته باشد از این همه باران بیوقفهای که بر این
دلهای خسته باریدیم، بگوید! حالا رنگین کمان چشمهای تو معنای همه بارانهاست. حالا منم و دستهای تو و تویی دست نیاز این خاکِ مشتاق!
آن سوتر از برکه، در صحرا غلغله برپاست. شاد باش گویان از راه میرسند؛ امّا کائنات به
تهنیت مردی میآید که صبوری سالهای سخت فردا از چشمهایش هویداست و به همه دشنههایی که در راهند با لبخندی به وسعت این کویر مینگرد...
بگذار سکوت علی پایانی باشد بر همه زخمهای تاریخ؛ امّا فریاد آسمان از همین دقایق جاری برمیخیزد. لبخند بزن علی! عید لبخند است، هر چند دلت اندوه کوهها را بکشد... لبخند بزن مولا! لبخند بزن امام! لبخند...
همایش سبز ولایت
سید علیاصغر موسوی
نوری سبز، از عمق کهکشانها درخشیدن گرفته بود و مثل ابر دلانگیز بهاری، بر بیکرانههای آسمان گسترده میشد.
زمین در بُهت نوروزی شگفت، خود را میآراست و آسمان غوغاییترین روز خویش را در ازدحام فرشتگان نظاره میکرد.
جشنی بینظیر در راه بود، جشنی که عطر دلانگیز نوروز را، لحظه لحظه، به مشام آسمانیان میرسانید و آنها را از رستاخیز زمین، شگفت زده میکرد.
حتی تمام پیامبران، نشسته بر ارّابههای نور، از آسمان، راهیِ سرزمین «حجاز» بودند تا در جشن بزرگ و بیهمانندِ «ولایت» شرکت کنند. یعنی
همان حلقه اتصال نبوّت و امامت؛ یعنی
همان ادامه راه انبیاء؛ یعنی آغازی زیبا و بشکوه، در مسیر هدایت مردم؛ یعنی تحقق حکومت
صالحان بر زمین؛ یعنی کاملترین عیار، در امتحان اهل تقوا.
نخستین جشن ولایت، در مکانی برپا میشد که تشنگانِ بیشماری، به دنبال اکسیر اعظم معرفت بودند تا از زلال آسمان کوثرش، بهرهمند شوند.
چه مکانی شایستهتر از «غدیر خم» تا خمار آلودگان عشق الهی را از خمّ محبت بنوشاند؟! باز هم مثل همیشه، جبریل علیهالسلام بود و پیشگاه ادب مصطفوی صلیاللهعلیهوآله؛ این بار پیامی آورده بود که پیامبر صلیاللهعلیهوآله، سالها انتظارش را میکشید. زمان، زمان امتحان بود، امتحانی سخت و شیرین برای هر آنچه لاهوتی و ناسوتی است. باید ذر ذره هستی به فراخوانِ فخر کاینات، اشرف مخلوقات،
حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله لبیک میگفتند! به انتخاب حجّتی که حتی عرش الهی، برابر قامت دلارایش عاجزانه، تواضع و فروتنی میکند!
مردی که فراتر از پندارهای بشری و فراتر از تمام معیارهای ظاهری انسان خاکی است.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود تا جایگاهی فراهم کنند تا حتی کوتهبینترین انسانها، قامت آسمانی و دلانگیز حضرت را ببینند؛ تا آنگاه که دست نورانی حضرت، امانت ولایت را به دستان با کفایت امامت میسپارد، همه شاهد باشند. همه شاهد باشند که چگونه در ازدحام انوار سبز الهی «نورِ ولایت» راه به دلهای مؤمن میگشاید و نامِ نامیِ «علی علیهالسلام» را برای همیشه، بر سینه عاشقانش حکّ میکند، و جدایی ناپذیریِ «امام» از «امت» را نوید میدهد.
اینک دستهای توانمند علی علیهالسلام، به بلندای حقیقت، بر فراز تمام نگاهها به احتراز درآمده است تا محرومان تاریخ به عدالت الهی ایمان بیاورند.
به دستی ایمان بیاورند که در هم شکننده غرورِ عُتبه و ولید و عَمرو و مرحب است. به دستی ایمان بیاورند که گشاینده در خیبر است و مشکل گشای تمام گرفتاریها. به دستی ایمان بیاورند
که با مهربانی، لقمه برای یتیمان خواهد گرفت. به دستی ایمان بیاورند که برای همیشه، بازوی
توانای محرومان خواهد بود.
... صدای محبوب قلوب عارفان، حضرت ختمی مرتبت صلیاللهعلیهوآله در سراسر هستی طنین میاندازد: «مَنْ کُنْتُ مَولاهْ، فَهذا عَلیٌّ مَولاهْ» آی مردم! اینک این دست مولای شماست، این همان وعده عظیم الهی است؛ این همان «نَبأُ العظیم» و «آیتُ الکبری»ست؛ این همان تصویر روشنِ إِنَّمَا وَلیِّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ... در قاب قرآن است؛ این همان تفسیر آسمانیِ «والفجر» و «و العادیات» است؛ این همان آیینه تمام نمای اولیای الهی است؛ آیینه حقیقت نمای خَلیفةُ اللّه فِی الاَرض؛ ... آنگاه، دستهای پیامبر صلیاللهعلیهوآله به دعا گشوده میشود:
الهی! دوستش بدار، آن که علی را دوست خواهد داشت و دشمن بدار، هر که با او دشمنی خواهد کرد! یاریاش کن، کسی که او را یاری خواهد کرد و وا بگذار، هر که او را، وا خواهد
گذاشت! آمینِ فرشتگان، در ذره ذره هستی انعکاس مییابد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله خشنود از ادای رسالتش،
با نگرانی به آینده مینگرد؛ آیندهای که اطمینان بخش به نظر نمیرسد. هلهله مردمان، شادی زمین و آسمان را باهم پیوند میدهد و دستها از همه سو، به بیعت با ولایت گشوده میشود، ...
امّا کسی هست و خوب میداند که جز اندکی، این دستهای ریاکار، به زودی بیعت خواهند شکست.
سالها صبر و سکوت
حمیده رضایی
صحرا در پوست خویش نمیگنجد. برکه اشک شوق میریزد و جریان اشتیاقش را موج میزند. دستهای آفتاب و ماه در هم فرو میرود، آسمان از شوق، دستی بر پیشانی میکشد.
ستارهها بر مدار دستهای قد کشیده میچرخند، بهار پشت پنجرهها دف میگیرد. بهار پشت
پنجرهها ایستاده است، کل میکشد و دست میافشاند.
تبریک میگویند و با برق چشمهای کینهتوزشان خنجرهای کهنه دشمنی را تیز میکنند. نگاه میکنند و در زوایای شب، به دنبال روزنهای میگردند تا خشم دیر سالشان را فریاد بزنند.
همچنان دستهای آفتاب و ماه در هم فرو رفته است و در آسمان میدرخشد، همچنان کوهی از
صبر زیر بار سالها نامردمی، آن چنان استوار ایستاده است که پژواک صدایش را آسمان نیز
میشنود.
درهای بسته تاریخ نعره میزنند و سر بر قفلهای زنگ زده میکوبند. صحرا دو زانو نشسته و پلکهای حیرت خویش را آن چنان گشوده که از چشمهایش خورشید مذاب جاری است. صدای زنگ شتران مست، صحرا را میلرزاند. همهمهها فروکش میکند؛ قافله زیر سایه خورشید نفس تازه میکند؛ ریگزارهای سوخته بوی حادثهای شگفت میدهند و این در دستهای به هم پیوسته آفتاب و ماه تکمیل میشود.
دستها پیش میآیند، تبریک میگویند. دستها میکوشند تا به آسمان برسند. دستها در زیر آستین خویش، نفاق میپرورانند. دستها دستهای شیطانی است که در مشت، حنجر میفشرد.
چشمها لبخند میزنند، نظاره میکنند و فراموش میکنند. چشمها پلک میزنند و خواب
آشوبانگیزِ سالها کفر خویش را مزمزه میکنند. چشمها آنچه میبینند، کتمان میکنند، همچنان ملائک بر تف ریگزارها بال گستردهاند، دستهای آفتاب و ماه در هم میپیچد و تا آسمان هفتم قد میکشد؛ حادثه اتّفاق میافتد و آن سوتر سالها صبر و سکوت در حنجره ماه نطفه میبندد.
دست در دست خدا
نزهت بادی
ولایت امیر المؤمنین علیهالسلام، چشمه حیات لازَمان و لا مکانی است که در جوشش همواره خویش، هیچ کس را از آن بیعت تاریخی محروم نمیکند.
از رحمت خدا دور است هرکه این باب فیض الهی را بر مشتاقان حق ببندد و نعمت ولایت را از آنان دریغ نماید.
آن منبری که در غدیر خم ساخته شد تا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر فراز آن دست علی علیهالسلام را در دست خویش بفشارد، تندیس اهورایی پیوند ولایت به نبوت بود که هنوز در عرصه تاریخ ماندگار
است و انعکاس آن صدای ملکوتی حضرت خاتم که آیه حقانیّت وجود امیر المؤمنین علیهالسلام را قرائت فرمود، هر لحظه در گوشهای زمانه تکرار میشود.
یاران! شتاب کنید، مبادا از میوههای آسمانی این شاخه طوبی دستمان کوتاه بماند که درخت ولایت، ریشه در بوستان وحی دارد و شاخ و برگ در آسمانها گسترده است.
میدانم توانی بسیار باید دستمان را که بتواند با دستِ خدا(1)بیعت کند و آن همه عظمت را در خویش بفشارد؛ ولی هراسی به دل راه ندهید! بگذارید دستمان زیر فشار قدرت علی علیهالسلام بشکند؛ اما بیعتمان استوار بماند!
دریاترین برکه
اکرم کامرانی اقدام
این بار هم، سفری دیگر، چونان گذشته، و بازگشتی دوباره از آخرین سفر، بیشباهت به گذشته؛ حجة الوداع، برکه نزدیک است و حقیقت نزدیکتر، در چند قدمی.
سیل کاروانیان، خاک سوزانِ حجاز را در مینوردند.
تاریخ سالخورده حجاز، گرد زمان بر پلکهایش، با چشمهای نیمه باز انتظار حماسهای دیگر را میکشد و باز هم...
امین وحی از پس پردههای غیب، از ورای ابرهای کبودِ آسمان حجاز، از جانب او...
امّا این بار با سبزترین پیام، با زلالترین نزول میآید «یا ایها الرّسول بلِّغ ما اُنزل إِلَیْکَ من ربک»
زبان بلیغ رسول در آشوب میافتد و باز هم پیامی سبز، حجم وجودش را پر میکند؛ یا ایها الرّسول بلِّغ ما انزل إِلَیْکَ من ربک» سخت در اندیشه است که چگونه و این بار... پیام دوباره، کاخ اندیشهاش را فرو میریزد.
«فَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رسالتَه»، دل آشوبهاش، زدوده میشود و... به خواست رسول، قافله میایستد، درست کنار غدیر، دریاترین برکه، حماسیترین جایگاه تاریخ.
1) . اشاره به اینکه امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهج البلاغه، خویش را «ید اللّه» میخوانند.
اینبار حقیقت دین، در قلب صحراهای حجاز، از ورای جحاز شترانی که تا چندی پیش راه به سوی مدینه میبردند، بر دیوارههای زمان طنین افکن میشود.
نوای «من کُنتُ مولاهُ، فهذا علیٌ مولاه» در گوش زمان میپیچد.
«الهم والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ؛ بارالها، آن کس را که دوستیاش کند، دوست باش و آن کس را که با او دشمنی کند، دشمن شو و آن کس را که یارش
باشد، یاری کن و آن که او را خواری خواهد، خوار ساز.»
این بار امانت خدا و رسالت رسول، بر دوش علی فرود میآید و علی پا بر جای نبی میگذارد.
علی که امام عشق است و «حقیقتی بر گونه اساطیر» و افسوس که تنها پنج بهار با خنکای عدالت شکفت و افسوس که کوفه نشینانِ بیکفایت دچار کفر شدند و قلب دریاییاش را شکستند.
روزهای طعنه و تبعید
حسین هدایتی
گردن کشان کوچه و بازار، شب به خیر!
دشنامهای از در و دیوار، شب به خیر!
امروز سمت قافله فریاد میکشم
ای بغض تا همیشه تلنبار، شب به خیر!
من ایستادهام که خداحافظی کنم
یاران یک مکان - مثلاً غار - شب به خیر!
ای روزهای طعنه و تبعید، روز خوش!
شبهای مهربان بیافطار، شب به خیر!
زهرای من ستاره بیمادرِ پدر
دردانه همیشه گرفتار، شب به خیر!
دیگر فرشتهها پدرت را صدا زدند
تا چند ماه بعد به ناچار، شب به خیر!
باران گرفت و چتر تماشا که باز شد
از هر گلی به سوی تو دستی دراز شد
چشمان توست در همه جا موج میزند
در چشم تو شکوه خدا موج میزند
چشمت اگر اشاره کند بیقرار و مست
دریا بدون چون و چرا موج میزند
در آسمان خشک و تَرَک خورده غدیر
فوج پرندههای رها موج میزند
از پشت شانههای تو از پشت کوه نور
خورشیدی فضای مرا موج میزند
صحرا به دستهای تو اصرار میکند
دریا در التماس دعا موج میزند
وقتی به آفتابی تو خیره میشوم
در نقرهای اشک، طلا موج میزند
باران گرفت و چتر تماشا که باز شد
از هر گلی به سوی تو دستی دراز شد
«اَتْمَمْتُ نعمتی»، و به شکرانهاش همه
«حَیّ علی الصلوة» که وقت نماز شد
دریای چاک خورده ز سطح نگاه تو
با آستین پیرهنت، هم تراز شد
دستت نیاز هر شب اندوه کوفه بود
دستی به غیر دست تو کی چاره ساز شد
باران گرفت و چتر تماشا که باز شد
از هر گلی به سوی تو دستی دراز شد
مولا تویی که منتظرت هیچ کس نبود
جز ابر و ماه و چاه، به جز آبشار و رود
مولا تویی که عشق چو نام تو را شنید
نام تو را به خاطر عشق تو برگزید
مولا تویی که از نفست دم نمیزنی
حرفی خلاف گفته خاتم نمیزنی
مولا تویی که هیچ مردّد نمیشوی
هرگز ز روی حق کسی رد نمیشوی
هرگز برای صبح نگاهت غروب نیست
در چشمهای تو اثری از رسوب نیست
نامت علی است، شهرتت امّا نگفتنی است
صدها هزار در دلِ دریا نگفتنی است
در ذهن ذرهها همه نام تو جاری است
موسیقی ملایم گام تو جاری است
آب است روشنایی و چشمان تو ترند
فانوسهای در جریانی شناورند
آیینهدار اشک تو ماه است و آفتاب
گرد و غبار گام تو آیینه گسترند
شبها گم است صورت تو در ستارهها
تا مردم از نگاه تو سر در نیاورند
وقتی به آسمان غزل بال میدهی
گنجشکهای شعر من از جای میبرند
مینوشد از نگاه تو پی در پی آفتاب
تا کی ستاره گریه کند، تا کی آفتاب
ای نقطه شروع پریدن بدون بال
ای خالِ آسمانی و ای آسمان خال
میخواهمت برای تماشا هزار چشم
تا بنگرم شکوه تو را با هزار چشم
باران گرفت و چتر تماشا که باز شد
از هر گلی به سوی تو دستی دراز شد
برای غدیر
محمدسعید میرزائی
یک برکه است و همهمه رودها در او
آواز رودهای جهان، یکصدا در او
چشمی گشوده است زمین، رو به آسمان
هفت انعکاس آینههای خدا در او
چون مریم است، تشنه به صحرا نهاده سر
باشد جنین واقعه کربلا در او
صحرا دهان گشوده به تأیید آفتاب
تأویل محض آیه «قالوا بلی» در او
در خلوتی غریبتر از غربتت علی
تصویری از حقیقت یک ماجرا در او
یک ماجرا که هم غزل و هم حماسه است
هم ابتدا در اوست و هم انتها در او
قابی به رنگ نقرهای از جنس آسمان
یک عکس، از پیامبر و مرتضی در او
فرشی شد از ستاره و گسترده شد به دشت
تا ماه و آفتاب، نهادند، پا در او
ختم تمام معجزههای نبوّت است
افکنده است حضرت موسی عصا در او
ای نقطه تلاقی دریا و آسمان
ای جان آخرین قدم انبیا در او
روشنترین دلیل ولایت غدیر بود
تنها گذاشتند علی را چرا در او؟
... کوهی از آتش در برابر نگاههای شعلهور از آتش خشم، زبانه میکشید و نعره شوم اهریمن با صدای آتش در هم پیچیده بود.
جاهلانه انباشته بودند، هیزم کینههای خود را، در مساحتی شگفت، به وسعت جهالتشان! قصدشان شکستن آیینه الهی بود؛ آیینهای که با پرتو حقیقت، سعی در زدودن تیرگیها و جهالت
«نمرودیان» داشت؛ آیینهای که گویای اوصاف خداوند یکتا و فراتر از تصویرها و تصوّرها بود و سرافرازیِ خویش را در تعلیم بندگان خدا به راه راست میدانست!
با هر گونه «بت» صامت و ناطق مبارزه میکرد و اولین درسِ «صُحُف» شریفش «لا اله الا اللّه» بود. تنها زبانِ توحیدگوی خداوند در زمین؛ تنها دوست خداوند در عالم ناسوت؛ تنها جوانمردی که فراتر از تمام نگاهها، سعی در رفع جهالت داشت.
جاهلانه جاهلانه! انباشته بودند مردمان، هیزم کینههاشان را، در مساحتی شگفت، و اهریمن متکبّر، از تماشای آن لذّت میبرد! لذّتی شوم، به شومی وجود خود نمرود؛ نمرودی که دست
پرورده احسان خداوند بود؛ خداوندی که او را از تلاطم امواج حفظ کرد.
آتش زبانه میکشید و زمان پرتابِ تنها توحیدگوی زمین، به میان آتش رسیده بود.
گویی اهریمنِ متکبّر، نبوغ خویش را با ساخت «منجنیق» امتحان میکرد! تا بتواند به پیروان جاهل و هوس پوی خویش بیفزاید، و سدّی در برابر پرتو انوار الهی ایجاد کند؛ امّا حاشا که هیچ اهریمنی را توان مخالفت با خواست خداوند نیست و هیچ موجودی بیرون از دایره اراده خداوند
نیست؛ نه باد، نه خاک، نه آب، و نه آتش!
«قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْدا وَّ سَلاما عَلی إِبْراهِیمَ» (انبیا: 69)
سرد شو، ای آتش این آیینه را!
در نگاهش پرتو انوار حق تابیده است.
او خلیل علیهالسلام است و دلیل رحمتِ بیانتها -
از برایش سرد شو، مثل نسیمی که سحرگه میوزد از سمتِ رود!
فروکش کرد آتشهای کینه، و خاکسترنشین شد خیل چشمان شرر بار!
وه! که خداوند چه زیبا با یارانش صحنه میپردازد؟!
جشن شعله و شکوفه
حمیده رضایی
هوای پیرامون گُر میگیرد، صدا در سکوت میآمیزد و اضطراب در سینه زمان میتپد، آن چنانکه صدای گامهایش را کسی نمیشنود، آن چنانکه چشمهای مطمئنش را کسی باور نخواهد کرد.
هیمهای آماده است و زبانههای شرک آسمان را در هم میسوزاند.
هزار چشم، منتظر واقعهای شگفتند و آن سوتر ایمان بر استواری گامهای خویش ایستاده است و خداوند در همه جا...
باد میوزد و شعلههای آتش را آشفتهتر میسازد، دود در هوا میپیچد و چون پیچکی سیاه بر تن آسمان میپیچد و بالا میرود.
شعلهها در هم میغلتند و آسمان در خویش میپیچد، زمین بوی فاجعه میدهد.
ابراهیم نزدیک میشود، آن چنانکه هرم نفسهایش، آتش را بیتاب میکند، اعتقادش را فریاد میزند و آتش بیرحمانه زبانه میکشد.
صدای هلهله از حلقوم نامردان شهر شنیده میشود، و ابلیس ایستاده است تا این واقعه را با چشم بکشد، ابلیس ایستاده است تا صدای قهقهاش، خوابِ سنگین زمین را بر هم بزند.
استوارتر گام برمیدارد و خدا آن چنان به او نزدیک است که هیچ کس را نمیبیند.
آرامتر از همیشه دعا از لبانش بر خاک میریزد و سپس به سمت آسمان برمیخیزد.
آتش هر لحظه بیشتر زبانه میکشد؛ و آنگاه ابراهیم پای در آتش مینهد، آتش از هم میشکافد، آن چنانکه نیل بر موسی. آتش آن چنان سرد میشود که هزاران شکوفه نورسته از
چاک گریبان ابراهیم بیرون میریزد، چشم میگشاید آتش گلستان میشود؛ گام بیرون مینهد، از آنچه به فرمان خدا بر او مقرّر شده بود؛ و آنگاه ابلیس صدای فرو ریختن خویش را در پیکر شهر میشنود، آن زمان که از زیر گامهای ابراهیم به جای شعله، شکوفه میجوشد و خدا بزرگتر
است...
... سر فرود آرید!
عاطفه خرّمی
در میان شعلهها حقیقت را فریاد میکند؛ تکههای یقینش در میان آتش نمیسوزند؛ نور خدا جانش را مشتعل کرده است؛ جامه اخلاص بر تن، با جوشنی از جنس ایمان، پارههای چشمش را
به شعلهها ارزانی میکند.
جسمم را به آتش بکشید! یقینم از آتش تردید در امان است.
جسمم را به آتش بکشید! آتش دوزخ ارزانی شما! جسمم را به آتش بکشید! این، پاداش مردی است که خدایان سنگی را انکار میکند، این پاداش «مرد تبرداری» است که هیبت خدایان
سنگی را با اراده توحیدیاش در هم میشکند و شوکت پوشالی آنها را به باد استهزا میگیرد.
جسم او را به آتش بکشید! در میان آتش غنچههای اعتقاد او گل خواهند کرد. شعلهها گلستانی خواهند شد که شمیم روحبخش گلهاشان فضای تاریک ذهن انسان عصر غفلت را پر خواهد کرد.
شعلهها گلستانی خواهند شد که جلال نمرودیان را به آتش خواهد کشید و حقیقت روشن کلام ابراهیم علیهالسلام را در تمام تاریخ منتشر خواهد کرد.
بتهای سنگی! سر فرود آرید! خدایان چوبی! در هم شکنید! اعجاز روشن خدا را به تماشا بنشینید! این نابترین حقیقتی است که چشمهای بسته غفلت زدهتان را به سمت سبز ملکوت
میخواند.
در محاصره دود و آتش چه دیدی؟
امیر مرزبان
به تولا اگر برسی، رمز از خود بیخود شدن را میفهمی. نور میشوی و بیوقفه میتابی. غرق میشوی در جبروت و نور و حتی همهمه بالهای ملایک را نمیشنوی؛ و در حضور خدا، دنیا
برایت هیچ میشود.
ابراهیم در منجنیق، با کلام استعاره خدا را دیده است که پلک دلش هم نمیپرد از این آتش که عالمی را گرفته؟!
او خلیل است و خلود در عشق، از چشمهایش و از پیچاپیچ گیسوان سپیدش پیداست. این آتش او را نمیترساند. آنگاه که این آتش تمام وجودش را در بر گیرد، تازه اول عشق است! او میماند و خدای او و دیگر هیچ... حتّی فرشتگان نیز حایل آنها نمیشوند. آی، ابراهیم! بگو در محاصره دود و آتش چه دیدی، آنگاه که حتّی جبرییل سر به شانه شک نهاده بود؟!
ابراهیم! تو خدا را آن جا چگونه دیدی که هنوز از پس قرنها، نوای لبیک تو به گوش میرسد؟ با تو در آن لحظه زیبا چه گفت که اینگونه شاکر، از میان آتش بیرون آمدی؟
من هنوز مبهوت پرندگانی هستم که در منقارهایشان آب میآوردند که تو یکباره نهیب آتش را به دریا وصل کردی. من هنوز در بُهت غریب خودم ماندهام؛ هنوز معنی آتش خلیل را
نمرود شکن
محدّثه رضایی
بت شکن، نمرود شکن و هر چه غیر از خدا شکن! ابراهیم! جای تعجب نیست اگر شعلههای سوزنده خاکی، او را که آسمانی و از جنس زلال آیههای مطهر خداست، نمیسوزاند. شعله شعله
گل میکند لطف خداوند بر او و چشمهای حیرت نمرودیان ناتوان از درک این حقیقت است. حقیقت در میان آتش! مگر حقیقت میسوزد؟
گلهای معجزه از خاکستر میروید و تبسمی شیرین بر لبان پیامآور عشق میشکفد.
آتش، دستهای او را که آیههای محکم نورند، نمیسوزاند. آب و باد و آتش و خاک دستهای زمین را میشناسند، هر چند با اراده نمرودیان علیه ابراهیم حملهور شوند. میشناسند
دستهای بتشکن و کعبه ساز او را.
شعلههای آتش اوج میگیرند، اوج میگیرند و بزرگ میشوند و گلستانی بزرگتر از خود به جای
نمیفهمم، کاش با من نیز از ورای این همه شعله سخن بگویی؛ شاید عظمت چشمهای اسطورهای تو را دریابم! کاش گره ابروان من صلابت و استواری تو را داشت! کاش آتشهایی که امروز بر عالم میبارد، نیز... نه، هیچ کس خلیل اللّه نمیشود و هیچ آتش دیگر سرد نمیشود...
میگذارند و این عظمت ابراهیم است، ابراهیمی که هنوز بتها از طنین نام بلندش سقوط میکنند.
مزد رسالت
ملیحه عابدینی
با ترس بیگانه بود، آن زمان که تبر بر دوش، کمر سنگی بتها را دو نیم میکرد و پیشانیشان را با خاک بندگی آشنا. غربت نور را در آن تلاطم شرک، به سرانجام رساند و روشنایی را در آن ظلمتکده، میهمان اندیشهها گردانید. ابلیس را مقهور پایداریاش کرد و دست پروردهاش، نمرود را با ذلّت به زانو درآورد.
ابراهیم قبله آرباطان
اندیشهاش حقیقت ناب و پیشهاش ایمان به روشنی بود که به مردمان فراموشی، ارزانی میداشت. او آمده بود تا چشمها را از پرستش ماه و ستارگان باز دارد و بر افق روشنایی پیوند زند. او آمده بود تا دیگر، صدای گوش خراش تراشیدن سنگهای جهل از فراز بتکدهها به گوش زمان
نرسد و فطرت پاک الهی را از چنگال ابلیسِ انسان فریب، رها سازد. او آمده بود تا در هم پیچد طومار ظلم و جور نمرود را از سر مردمانی که در عطش عدالت دست و پا میزدند.
و آن روز او را میبردند تا با آتش، بهای مردانگی و دلدادگیاش را بپردازند؛ و ابراهیم مُزد رسالت راستین خویش را شراره آتشی میدانست که او را با محبوب پیوند میزند. او تار و پود جانش را ارزانی معبود گردانده بود و یادش را لبریز از نامش، و خدای ابراهیم این همه را شاهد و ناظر بود. آن روز عقل و عشق، رقیب یکدیگر بودند و دل و جان همراه هم.
غلغلهای در آسمان برپا بود و هلهلهای در زمین، او را آوردند تا دیگر فطرت را فریاد نزند. او را آوردند تا در آتش گناهشان بسوزانند.
نَفَسها در سینهها حبس گردیده بود و چشمها به او دوخته شده بود. ابراهیم نگاهی به آن قوم تباهی کرد و سرانجام خود را در آغوش آتش عشق به پروردگار جای داد؛ امانه، شراره آتش را توان سوزاندن نبود؛ یکباره پیش چشمان باطل گرایان، از سینه سوزان آن کوه آتش، گلستان
زیبای عنایت خداوندی نمایان گشت و ابراهیم دوباره طنین نام پروردگار را تا اوج فریاد زد.
و تا زمان باقی است، فریاد توحیدی ابراهیم بر زبانها جاری خواهد ماند.
... و ناگه ابرها باران گرفت
ابراهیم قبله آرباطان
زمانی سایه افکن دیو و دد در شهر سنگستان
زمین شب، آسمان شب
تارهای جهل و ظلمت گشته آویزان
هوای شهر، سمّی، اطلسیها پر پر از بیآبی ممتد
دقیقا هر چه دریا، راهشان سد
خدا؛ تندیس زرّین خیابانهای خو کرده به تاریکی، به خاموشی
زمین جولانگه صدها هزاران سایه مرموز
و آن سو ...
آسمانها زیر بال نحس کرکسها، و احساس شکفتن زیر دستان زمستان، منجمد
تمام کوچههای شهرِ سنگی، خالی از هر عابری کز دستهایش عشق برخیزد
دل دریا پر از مرداب خاموشی و...
خوابی سهمگین در چشمهای تک تک آنها
کوچههای تشنه را سیرابِ دریا کرد و ابراهیم علیهالسلام
تبر بر دوش،
او که از پس دیوارهای سنگی اشباح میآید
از این پس، خطّ بطلان روی سنگ و چوب و بت...
به پایان میرسد این عصر رِخوت، عصر یخبندان
به پایان میرسد این قرن پژواک صدای خندههای شوم کفتاران
به نام ربّ باران، ربّ ابراهیم، ربّ هر چه نیلوفر
از این پس کوچههاتان کعبه کعبه نغمه اللّه اکبر
بهار دستهایش غنچه دادست از دل آتش
گلستان شو، گلستان شو، گلستان
بهاری از دل آتش
به رنگ سبزِ سبزِ سبز،
هلا اهل قبیله! چشمتان روشن
به نام ربّ باران، ربّ ابراهیم
از این پس سینههاتان مملو از گلهای نیلوفر
مهدی میچانی فراهانی
و آسمان و زمین قرار گرفت و آرام آرام جهان، آب را مکیدن آغاز کرد. پس آلودگی قرنها را یکباره به خویش درکشید. آنچه ماند، تنها یک کشتی بود و یک کشتیبان پیر، و آنان که ایمان آورده بودند؛ و بدینسان خشم آسمان فرو نشست و فصل بهار - آغازین فصل - برای نخستین بار پس از قرنها آفریده شد. جنگلها آرام سر برآوردند، پرندگان تک تک زاده شدند و رودهای
جاری و آفتاب گرم درخشان شد.
همواره به این جماعت مغرور شب پرست میگفت: «ایمان بیاورید»، پاسخی نمیشنید جز مشتی سنگ از کودکانی که دیوانهاش میشناختند و تمسخر و نیشخند از آنان که او را نیک
میشناختند؛ امّا چشم بر آگاهی بسته بودند.
همواره میگفت: «خدای شما آن است که در آسمانها شاهد قدرتمند و آگاه شماست»، در پاسخ او، سر به آسمان بلند میکردند و به مسخره میگفتند: به خدایت بگو مراقب خویش باشد
که به ناگاه از آسمان نیفتد و دست و پایش نشکند؛ و قاه قاه خندههایشان گوش ابرها را آزار میداد. بدین گونه بود که رسول، درمانده از جهل این جماعت و آزرده از عصیان قوم خویش به سجده فرو افتاد.
پس دروازههای وحی گشوده شد و صدای یقین آور همیشگی بر قلب نوح باریدن گرفت. چهل سال... تنها چهل سال، و این آخرین مهلتی بود که خداوند بر قوم عاصی خاک نشین ارزانی
داشت، باشد که از ایمان آورندگان قرار گیرند. پس نوح طی سالیان، چنانکه امر شده بود، بر قلب خاک درخت کاشت، دل به پرورش آنها بست، و کمر به هدایت تاریکزار جماعت خویش، تا شاید این آخرین فرصت، چارهای بسازد؛ اما...
... و کشتی بزرگ آفریده شد، به دست پیرمرد و مردمانِ اندکی که وعده باران را یقین دانستند. پس جفت جفت از هر آنچه بود، برگزیدند.
«آی پسر! ایمان بیاور! باران در راه راست. آی پسر! هلاک میشوی! ...»، و پسر فقط خندید و اینگونه «خاندان نبوّتش گم شد». پس باران گرفت. فرمانروای آسمان و زمین اگر غضب کند، از زمینیان چه ساخته است؟ و زمین با آب یکسان شد.
هر کفری و رذالتی پایانی دارد و هر صبری نیز؛ پس آنگاه که مهلت تمام شود، چه کسی راه گریزی خواهد داشت؟ ایمان تنها راه است که میشود ابرها را آرام کرد و صاعقهها را فرو نشاند و موجها را بیگزندی عبور کرد. تنها سرپناه، ایمان است. ایمان، کشتی نوح است، لابلای امواج بلند و مرگزا که عاقبت از توفانها بیهیچ صدمهای خواهد گذشت و بر سرزمینهای پاک شده فرو خواهد نشست.
اینک ای کوه! ای کوه بزرگ! که میزبان کشتی ایمان خواهی بود، ایشان را عزیز بدار که از ایمان آورندگانند.
آنگاه که مهلت تمام شود، بارش صاعقهها را هیچ گریزی نیست. آیا ما از ایمان آورندگانیم؟ و اگر نه، مهلت ما کی تمام خواهد شد؟
نوح همچنان شاکر بود
امیر مرزبان
غم، آسمان را گرفته بود و گناه، تمام زمین را. گناه زمین، از تنوری جوشید، و از ابرهای بیکران، و از چشمهای مردی که هزار سال غم مردم دنیا را فرو خورده بود. غمِ تمام آسمان،
بارانی شد، بیوقفه، و گناه تمام زمین، سیلی که همه دنیا را گرفت
... و کشتی بر آب میرفت و نوح، حمد خدا میکرد، با همه یاورانش و همه موجوداتی که در کشتی بودند... روزها میگذشتند و دریا بالاتر و بالاتر میآمد، آنها که ماندنی بودند، ماندند و دیگران، غرقه گناهان خود. نوح شاکر بود و اندوهگین. آسمان تاریک بود. زمین وجود نداشت و تنها روی آب، یک کشتی میرفت با همه آنچه مانده بود. و...
کلاغ، پیامآور خوبی نبود؛ پس کبوتر رفت و پیامآور زمین شد، و دُعای نوح مستجاب.
پس کشتی فرود آمد تا زندگی از نو آغاز شود و انسان دوباره در خاک ریشه بگیرد. پس کوهی برگزیده شد تا حضور دوباره انسان را تاب آورد.
آرام آرام دریا پایین میرفت و آرام آرام زمین برمیگشت.
پس کشتی به کوه جودی فرو آمد و همه انسانها و جانوران پیاده شدند و کوه، خرسند که باری چنان سترگ بر دوش کشیده... و نوح همچنان شاکر بود، تنورها دوباره نان میپختند! و مردم برگشته بودند و زندگی آغاز شده بود و نوح همچنان شاکر بود!
جودی نشینان رحمت او
اکرم کامرانی اقدام
زمان، زمانِ تحقق وعده الهی بود. پیامبری از نسلِ آفتاب، سرودِ دیدار خدا را میسرود و در پس کوچههای خواهش و نیاز، نجات قومش را میطلبید.
نوحِ نبی؛ همان که بلندای عصای ایمانش به اوج میرسید و عددِ بهارهای ممتدِ زندگیاش سر به فلک میسایید؛ نوحی که هزار بهار، با انگیزهای استوار به تجربه زندگی نشسته بود.
پیامبری که در دریای ژرف خشم و قهر الهی، جودی نشین رحمت او شد. سالها، برای زدودن
نسل سیاهی، همه را به خدا خواند؛ ولی عنودان و تنگ نظران، گستاخانه هشدار او را - وعده خدا را - به سخره گرفتند. از روی حرمتِ نوح عبور کردند و نابخردانه به خدایان دروغینشان پرداختند.
اکنون نوح آماده بود، و یاران اندکش. پناه گاهی ساخته بود از چوب. ابرهایِ آبستن از خشم، مهیای خروشیدن بودند تا دهان باز کنند، برای بلعیدن زمین.
هنگامه وداعی تلخ بود. فریادهای «ما را به خویش وامگذار» از هر سو به گوش میرسید. نوح آنها را مینگریست ولی نمیگریست؛ که آنها را خواند، آنگاه که از او گریختند و اینک زمانِ خشم خدا بود بر گستاخی آنها. اکنون زمینِ گناه آلود در تلاطم زمان غرق میشد... و خدا جهان را زنده میکرد در تکاپویی دوباره.
و وعده محقق شده خداوند، آغازی دوباره بود برای حیات، بر بلندای کوه جود و سخاوتش. این بار شکوفههای ایمان در دامنه کوه شکفتند و عطر گلهای عشق، از دلهای توفان زده
تراویدند.
آری! وعده خداوند محقق شد، آغازی دوباره برای حیات.
چهارشنبه
22 بهمن 1382
20 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 11
تاریک بود، شب رَجَز میخواند، سوسوی ستارهها را ابر تیره میسترد. خورشید، تبعیدی فردا بود، و شب در صحراها و کوهها و دشتها، در میان باغ و بر فراز رود و اقیانوس، حکم میراند و نفسها را میبرید، به چار میخ میکشید و خون سرخ ستارهها را بر چهره آسمان
میپاشید.
صدای غل و زنجیر میآمد، و جز آن، دیگر سکوت بود که کران تا کران، در گوشها فریاد میکشید. درختها یخ زده بودند، رودها منجمد شده بودند، ماهیها خواب بودند، و پنجرههای
رهایی یکی پس از دیگری بسته میشدند. دستها آنقدر پنجه به دیوار کشیده بودند که فرسوده
بودند. یاد باران کم کم از ذهن زمین پاک میشد، قندیل سکوت و وحشت و هراس در سردابه
تاریخ، هر رهگذری را به خواب ابدی فرا میخواند؛ و این چنین شب رجز میخواند، و یکهتاز
میدان بود تا اینکه چاووشان از آمدن صبح خبر دادند.
خبر در اندام شب پیچید. شب به خود نالید، تلألو نور خورشید از کرانههای دور، بر ذهن
خفته جهان تابید. رودها به راه افتادند، ترنم باران بود و رقص جوباران، هلهله درختان بود و لبخند زمین و بازی گنجشکان و بال و پر گرفتن قناریها، چکاوکها و پرستوها. اکنون صدا،
صدای بارش باران بود تا اینکه در میان گرگ و میش صبح، خورشید برآمد و پایان انجماد زمین را اعلام کرد.
و صدای اذان بلال زمان آمد
ابراهیم قبله آرباطان
آن روزها که زلال جاری «فرهنگ اسلامی»مان را با «فرهنگ فرنگی» سدّ میکردند تا از آنچه بر سرمان میآید، غافل باشیم؛ و آن روزها که «دین» را در مسلخ «تمدّن» قربانی میکردند تا بازار غارتشان هر چه بیشتر رونق بگیرد، سالهایی بود که همه پنجرههای امید به دیوارهای
سنگی باز میشد؛ و تمام کوچه پس کوچههای رسیدن، به بنبست منتهی میشد.
سالهایی که سنگینی سایه «خانها» و «اربابها»، قلب زمین را میفشرد؛ روزگاری که شب، چتر تاریک و «از خود بیگانگی» را بر چشمهای آسمان شهر کشیده بود و خورشید، خانه نشین
تنهایی خود شده بود؛ ماه، به علامت عزا، هر شب خون میگریست؛ «دکّههای گمراهی» از وجب، وجب خیابانها، تاراج شده بود و بیگانگان، فرزندان پاک وطن را به قیمت گوهر معصومیتشان، میخریدند.
شب، معنای کامل زیستن شده بود؛ و خورشید را جرأت دمیدن از پشت کوههای صعب العبورِ «خودباختگی» نبود؛ و سزای دمیدنِ گاه گاهِ ستارگان، یا افول در گورستان بود، یا غروب در پای دارها.
روشنایی را از کور سوی مشعل «مجسمه آزادی» میجستند و خورشید را از نور شمع.
خوشههای طلایی گندم امید، به آتش نیرنگ خائنان میسوخت و خاکستر آن بر چهرههای شکسته و رنجور مردم مینشست.
آن روزها، حاصل تلاش مستضعفین، یا به چنگ شاهان میرفت، یا زیر دندان غارتگران.
کفر را لباس «تجدّد» پوشانیده بودند تا مردم را از دینشان جدا کنند؛ و قرآن در گنجههای غربت خانهها خاک میخورد.
صدای أذان بلال زمان، از مأذنههای خاموش شهر برخاست و نوای بیداری را در گوش همه
خفتگان نواخت. او آمد و با دستهای گرمش، راه دریا را نشان داد و سد راه جاری شدن را برداشت. آری، او آمد و پیراهن زرّین آزادی را، بر قامت افراشته تک تک لالهها پوشاند. او آمد و عاشورایی دیگر برپا کرد و حسین زمان خود شد. او آمد و خون بهای سنگین لالههای پر پر را، از
شیطانها گرفت و نهال خونین انقلاب را در دل فرزندان وطن کاشت. و این چنین بود که گل انقلاب از دستهای مهربان مام وطن شکوفه داد و عطر افشانی کرد.
... و سالها چنین بود تا اینکه:
... ابرهای رحمت، باریدن آغاز کرد و خورشید، - بعد از آن همه سکوت - دستهای مهربان و گرم خود را بر سر شقایقها و اطلسیها کشید.
مردی از سلاله محمد مصطفی تبر ابراهیم بر شانههای مردانهاش، خشم موسی در سرش، مهر عیسی در قلبش، تقوای علی علیهالسلام در سینهاش، مظلومیت و صلابت حسین علیهالسلام در تقدیرش، و کتاب خدا در دستش، آمد. مردی با پاهایی به استواری کوهها و قلبی مالامال از عشق به دمیدن و شکفتن.
جمعه
24 بهمن 1382
22 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 13
حسین هدایتی
چشم به آخرین پروانهای دوختهای که غریبانه از لبهای تو پر کشیده است. به پلکانهای شتابان پرواز مینگری که قرار است تو را به آن بالا دستها برسانند. دارها اندازهات نیستند. بوی خرما و آه از ثانیههای بلندت سرازیر است. دلت را دریا دریا به خاک میتکانی. چه آسمان بزرگی بر شانههایت سنگینی میکند! میخواهی پر بکشی امّا زمین ویران به دامنت دخیل بسته است.
همه چیز در نگاهت تازه میشود. عطر مولایت را از اعماق، نفس میکشی. جایی میان اندوه و عشق گریزگاهت خواهد شد.
در دورترین نقاط سرنوشت خویش پناه گرفتهای و ملائک بر پیشانیات به نماز ایستادهاند. دارها اندازهات نیستند. آخرین دانههای خرمایت را به تسبیح کشیدهای. جهانت ویران و
آسمانت سنگین شده است. پیامبرانه بر درگاه تجلّی اعظم ایستادهای، مسیحوار به صلیبت میکشند، و تو مولایت را با جذبهای عمیق نفس میکشی.
بوی ماه در گلویت میپیچد، از حنجرهات توفان میوزد و تاریخ انسانهای بزرگ از لبهایت سرازیر میشود. تو پر کشیدهای! امّا هنوز گوشههایی از دلت بر دیوارهای خانه مولا
میتپد. رنج تو بزرگترین استغاثه آدمهاست. مانند ابراهیم در آتش ملاقات ایستادهای، مطمئنّ و آرام.
دارها اندازهات نیستند، دارها هیچ وقت اندازهات نبودهاند. صدایت در منارههای ملتهب و نمناک میغلتد. اذان مقدس چنگ در نالههای پریشانت میزند.
در فرازها آواز میخوانی. در هوای تازه خویش دست و پا میزنی و آخرین پروانهها سفرت را بال میتکانند.
پلّهها را تا آخر شمردهای. بر قدمهایت محکمتر میایستی. پلّهها پرنده میشوند. چه قدر چشم هایت دریاست! ای نشسته بر لایههای سنگین درد! میخندی و نفسهایت رودخانه میشوند. هوای روشنت را خوب میشناسم. آن چنان بلند ایستادهای که پرندگان دوره پروازِ
شهر به افراشتگی پیشانی تو نخواهند رسید. عمیقتر از پیش، عطرهای فرا رو را نفس میکشی.
فرشتههای خدا بر گونههایت میخندند، و تو آرام آرام بر پاهایت که هیچ گاه زانو نزدند،
میایستی.
دارها اندازهات نیستند. و خرماهای تو بر شاخههای آواز و اندوهِ شهر کبوتر میشوند.
قامت آسمانی شهادت
سید علیاصغر موسوی
روز وعده داده شده، کم کم نزدیک میشد و طاقت «میثم» هر لحظه از کف میرفت.
اسرار دلش هر روز، سر ریز میشد؛ ولی چشم و گوش بستههای امّت، رفتار و گفتار او را حتی هذیانی از «تب عشق» نمیپنداشتند، چه رسد به «آیات و کرامات الهی»!
همیشه اینگونه است! کویریها، قادر به درکِ حتی بِرکهای نمیشوند؛ چه رسد به دریا! آنان که خود، خورشید وجود علی علیهالسلام را نشناختند، چگونه میتوانستند از آینه وجود میثم، او را بشناسند؟!
دفتر تقدیر میثم را مولا، پیشتر برای او خوانده بود و او منتظر ورود به هفتمین «شهر عشق» یعنی «شهر شهادت» بود! شهادت بر فراز «نخلی» که بارها آن را با دست خویش آب داده بود!
شهادت پیش روی تمام باورها، باورهایی که آن روز تنها بوی «دارالاماره» میدادند! و تنها منتظر شنیدن کلمات شیطانی از حلقوم «ابن زیاد» (لعنة اللّه علیه) بودند. ابن زیاد، مدتها به دنبال میثم بود و هر روز خاک پاک پای او را بو میکشید تا خائن حق نان و نمک شکستهای
را به شکارش بفرستد!
... اینک پلههای دارالارماره بود و قدمهای راستین میثم! که فارغ بال از نگاه خیانت بار ساکنانش به سوی مسلخ میرفت! مسلخی که بارها وصف آن را از مولایش شنیده بود و اینک
شادمانه به پای آن میرفت.
عشق در وجودش تکثیر میشد و نوای عاشقانه شهادت در ذره ذره وجودش میپیچید؛ گویی موسیقی وصال، آرام آرام آغاز میشد! صدایی غیر از صدای عشق برایش اهمیّتی نداشت؛
و نگاهی غیر از نگاه مولا علیهالسلام را آرزو نمیکرد! پیش روی تمام اهریمنان ایستاد، و گفت و گفت آنچه باید میگفت! گفت از آنچه قرار بود بشود! قواعد زمان و مکان را به هم ریخت و از «شهودی» سخن گفت که از اسرار الهی بود! هر چند آن اسرار، دلیل حقانیّت مولا بودند؛ امّا سزای عاشقی که اسرار هویدا کند، جز این نبود:
گفت آن یار، کزو گشت سرِ دار، بلند!
جرمش این بود که اسرار، هویدا میکرد!
... آوردند و بستند به نخلی که «نخل آرزوی میثم» بود! نخلی که پلکان عروجش برای رسیدن به خدا بود؛ برای پیوستن به حلقه باده نوشانِ کوثر علوی!
دیگر سخن از سر ریزی اسرار نبود! که خُم صبر، بر زمین زده بود و طوفان کلماتش لحظه لحظه پرده از رخ «بیداد امویان» میکشید! پرده از رخ نوادگانِ «لات» و «هُبل» و «عزّی»؛ پرده از رخ دست پروردگان «هِند و مرجانه» و فرزندانِ آتشین مزاج اهریمن!
دریغا، دریغا که مردم کوفه، هرگز شنیدن سخن حق و حقیقت ناب علوی علیهالسلام را تاب نداشتند.
... دهانش را بسته بودند و باریکههای خون از محاسنش جاری بود؛ امّا او خاموش نمیشد؛ سخن میگفت؛ امّا کسی را توان فهمیدن نبود!
چشمهایش عاشقانه سخن میگفتند؛ امّا کسی نبود که «عشق» را بشناسد!
آخرین دژخیم رسید و آخرین ضربه را زد!... دریچه آسمان برای پرواز گشوده شد و دستی از فراز «دار» با دست «میثم» گره خورد! انتظار عاشقانه پایان یافته بود و آسمان به «جناب میثم تمّار» خوش آمد میگفت! و دستی که عطر «نان و خرما» داشت، به گرمی برایش آغوش میگشود.
درود بیکران الهی بر روان محرمِ رازهای علی! درود بر روان آسمانی کسی که جانش را عاشقانه در راه محبت امامت و ولایت باخت! روحش شاد و شفاعتش نصیبمان باد!
شنبه
25 بهمن 1382
23 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 14
حسین هدایتی
خاموش! ای زبان جسور! ای زاده شکست خورده عصیان! ننگ بر تو که قلم را اینگونه خائنانه حرمت شکستهای! ضحّاکانه بر مغزها میشوری و مارهای سمّیِ طغیان از انگشتهای
پلیدت سر میکشند. عقدههایت را بر سر کلمات میکوبی. دهانت جهنّمی است که بافتههای
ننگ از آن زبانه میکشد.
میایستی، راه میروی؛ امّا این تنها جنازه کرم خورده توست، موریانهها از درون تو را جویدهاند. از تو هیچ چیز باقی نمانده جز سالهایی که از دست رفته است. خیابانهای شهر چون افعیهای مهیبی بر دست و پای لرزانت پیچیدهاند.
چشمهای گستاخت در مصادره هیولاهاست. از همه چیز گریزانی و از همه کس. در لجن زاری که خودت آفریدی، دست و پا میزنی و هر لحظه بیم درد آورترین شکل مرگ، گلوی دژخیمت را میفشارد. چون گرگی گرسنه از پشت جلد کتابهایت زوزه میکشی و ابلیسهایی
که فریبت دادهاند، صدایت را هرگز نمیشنوند.
شهر در سکوت فرو رفته و صداها در نطفه پیر شده است. طنین قهقهه ابلیس، دیوارههای شب را میلرزاند. از هیچ کس هیچ صدایی نمیشنوی. نفسها حبس و دهانها مُهر شدهاند. تنها صدای زوزهای از دور دستها میآید. آرام آرام نجواها شروع میشوند. در گوشها تنها یک زمزمه میلولد: «اهانت»!! آیات شیطانی به گوش میرسد. مشتها به آرامی گره میشود و
گریبانها بیامان چاک میخورد. دندانها در هم میغلتد و فریادها سیلابوار بر جدارهها
میکوبد. سیاهی، رگبار گرفته است و چشمها از حدقههای فرو رفته فراریاند. هیچ کس را
یارای تحمّل نیست. طاقتها در گُردهها لِه شده است. باید بُرید. باید زنجیرهای محکم سکوت را در هم شکست.
ناگهان فریادی عقابوار در آن اوجها بال میگیرد. ستونهای آرامش امام رحمهالله فرو ریختهاند. حسینیّه سخت در هم شده است. ابراهیمیانِ تبر به دوش در جستوجوی بُتی تازهاند. هُبل این بار تکانی به خویش داده و قلم به دست گرفته و تاخته است.
سکوت شهر میشکند و مشتها باریدن میگیرد. سربازان بر جنازه آرامش هبل رژه میروند؛ هبل، بت کوچکی که دستهایش را به دامن شیطاین گره زده است.
پشت به عشق نمیکنیم
امیر مرزبان
دستی که دستکش نفاق پوشیده و از پشت پرده سیاهیها بیرون خزیده تا ساحت خورشید را لکهدار کند، باید شکسته شود. این، کلام مردی بود که از ماورای تاریخ دیده بود دست ابن ملجم دیگری را که بر فرق علی میزد، و صلیبی را که جنگهای صلیبی دیگری را به راه میانداخت.
آیات نور را، شیطانی، میخواستند. میخواستند خورشید را شمع کوچک و بیمقداری جلوه دهند. و مرد ایستاد و دهان شب را با مشتی به وسعت نور کوبید و فرمان داد که «خفاش باید بمیرد»!
اینک خفاش در گور تنگ خود، در غارهای تنگ و تاریک، گم و گور شده است. و مرد ایستاد، روبروی دنیا ایستاد و از پیامبر روشنیها دفاع کرد. مرد، روح خدا بود بر کالبد پوسیده زمان و روح خدا تاب نیاورد خورشید را بسوزانند؛ برخاست و خروشید.
اینک سالهاست که مرد، بین ما نیست؛ امّا آتش همواره روشنی در قلبهامان افروخته تا به خیل شب و خفاش پشت کنیم و به عشق لبخند بزنیم و اگر کسی تبار عشق را دشنام داد، او را
حلقآویز خشم عشق کنیم و مرد باقی بمانیم.
به حضور روشن نامت میاندیشم که هر روز در یاد هزاران نفر جاری میشود.
به حضور آسمانی قلمت میاندیشم که صبح و شب در نگاه هزاران نفر، مرور میشود.
به همّت روحانیات میاندیشم که بلور یادت را در دلها، همچنان شفاف و زلال حفظ کرده است.
ای بنده مخلص خداوند؛ ای روح صفا یافته در اقیانوس معرفت!
چه وجود با برکتی بودی که تراوشهای قلمت را - که مثل چشمهای تا ابد جاری است - ساکنان آسمان و زمین، پاس میدارند!
چه شکوهی بالاتر از «سقّاییِ» جانهایی که تشنه نیایشهای عاشقانه و معارف عارفانه هستند تا جایی که التجا به چشمهسار کوثرانه «مفاتیح» میبرند؟!
درود بر نامت که همنامِ «سقّای» شکوهمند «علقمه» است! همنام «علمدار» سپاه عشق!
درود بر همتت که تشنگانِ کاروانهای زیارت را، با زلالِ «کمیل و ندبه»؛ و میهمانان سفره الهی را، با کوثرانه «افتتاح و سحر» سیراب میکنی!
عطرِ شبهای «قدر» را با «جوشن کبیر»؛ و سحرگاهان جمعه را، با گل واژههای انتظارانه «ندبه» میآرایی ومشام عاشقان را با آنها، آشنا میسازی
از «بسم اللّه» تا «آمین»، از دعای «توسّل» تا زیارت «عاشورا»، از جمکران تا بقیع، از خراسان تا قم، از قم تا کربلا و مدینه، ... مؤمنان را با امواج نور همراه میکنی و در مسیر قرب الهی قرارشان میدهی! ابدی باد نامت!
ابدی باد قلمت که افتخار تألیفِ انوار الهی یافت! تنها «مفاتیح الجنان» نیست که در کهکشان پرفروغ معارف میدرخشد که برای بیانِ توانایی قلمت، همان «نفس المهموم» کافی است تا چه رسد به کتاب پر فروغِ «منتهی الآمال»!
تو را میشود در عطر آرزوهایی یافت، که مصداق نگارشِ منتهی الآمال بودند و جان شیفتهات را هر روز مهمانِ خوشیها و مصایب یکی از ائمه علیهمالسلام میکردند!
تو را میشود در صداقتِ تمام نوشتههایت جستوجو کرد! نوشتههایی که همیشه رنگ آسمانی و ابدی به خود میگیرند؛ از مقاتل تا تمام مدحها و مرثیهها!
تو را میشود در خلوت سوزناکِ زائران؛ در عطر یادواره سرخ شهیدان، در اعتکاف شبانه عارفان، در بلور نگاه عشاقان، و تبسّمِ پر از آمین فرشتگان، جستوجو کرد! هیچگاه، فقدان
جسمانی تو، از حضور روحانیات نخواهد کاست:
یادش به خیر! آینه روشنِ دلت
حالا که بینِ عطر و گل و عود، خفته است!
میپیچد از حریم مزارت طراوتی!
گویی هزار غنچه به یادت، شکفته است
از دیروز «جبهه»هامان، خاکریزها و سنگرهامان، پیرها و جوانهامان، تا امروزِ دعا و نیایشِ حوزهها و دانشگاههامان، مسجدها و حسینیههامان، اشکهای عاشقانه مملو از رشحات قلم تو، هم نفس هموارهمان بوده است.
روح ملکوتیات همجوار آل اللّه علیهالسلام و دست شفاعتت، هوادارمان باد!
راز هزارههای انس
حمیده رضایی
ای دستهایت تکیهگاه دعاهای مستجاب؛ ای چشمهایت نوازشِ جاریِ احادیث! لبانت
بوی شکوفه میدهد وقتی بهار را به شکفتن میخوانی.
فانوس راههای شک زده، اهتمام توست. دعاهای فراموش شده، بر مدار چشمهایت میگردند. آسمانی فراتر میخواهی تا در آن بال بزنی. تاریخ تو را از یاد نمیبرد حتّی اگر این چشمها...
گامهایت از سرزمین اجابت میآیند. جادهها در هم میپیچند وقتی فانوس به دست در آنها گام میگذاری. از لبانت اذکار مقدسه جاری است، آن چنانکه از چشمانت حقایق نامکشوف و از دستان سرشارت، تسبیح سپیده دمان.
صدای مناجاتت آنقدر رساست که پژواک بیبدیلش را کوهها نیز به نظاره مینشینند. چشمهایت را نبند، سنگلاخ جنون، پایمان را در خود فرو خواهد کشید.
مفاتیح الجنان - راز هزارههای انس - در دستان تو میتپد. تپش کور قلبهایمان را خوب میشنوی، شهر پشت پلکهایت نفس میزند، بگذار سیراب از دعا دست بر آسمان برآوریم، بگذار تا ابد خاطراتت جاودان بماند. گام بردار در این راهی که تا همیشه به خورشید ختم
میشود، گام بردار در این هوای تازهای که تو را تا ملکوت بال و پر میدهد.
ما همچنان ایستادهایم. دعا میخوانیم و صلوات میفرستیم، دریچههای مناجات باز است، هزار پنجره تو را تا آسمان همراهی میکند.
چشمهایت رستاخیز بنفشههای کبود است، نفست خنکای نسیم صبحگاه، شریانت آتشفشانی از کلمات، و دوستانت برزیگر دعا و مناجات.
میبینمت، در سجّاده نیایش، اوراد مقدّس میخوانی و اذکار فراموش شده قرنها سرگردانی
را زمزمه میکنی. فانوس انگشتهایت بر صفحات سوسو میزنند، ردّ گامهایت خورشید را تا
زمین کشانده است، کلمات مقدس، تو را هیچ گاه از یاد نخواهند برد.
یک شنبه
26 بهمن 1382
24 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 15
ترس در چشمهای عصیان
حسین هدایتی
خداوند بر دلهایشان مُهر زده است. نور تو را نمیبینند؛ و حقیقت را درنمییابند. نه میدانند
و نه میخواهند بدانند. این سوختگان در شعلههای دوزخیِ عصیانِ خویش، تو را به مبارزه
میطلبند. راهبان گوشههای تزویر و نیرنگ، چشم در چشم تو ایستادهاند، بیآنکه خروش دریا را در بیابان بفهمند. هوا به شدّت میغرّد، آسمان غضب کرده است. آرام آرام نزدیک میشوی.
زمین زیر پای تو و همراهانت تکان میخورد. علی علیهالسلام بر گریبان مهربانی خویش سر نهاده است. فاطمه علیهاالسلام نگران پیشانی توست. حسن علیهالسلام آهی از جگر میکشد و حسین علیهالسلام سر به شانههایت میگذارد.
ای ایستادگان در تیه گمراهی! بگویید محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامبر راستین خداوند است. سنگها به صدا درمیآیند؛ امّا از گلوگاه فکر صدایی نمیرسد. زانوهای ننگ بر زمین مینشینند تا آتش نفرین خویش را شعلهور سازند؛ امّا زبانها خشک شدهاند و دندانها در هم پیچیدهاند.
تو بلند و پایدار ایستادهای بر پیشانی جبروت. تمام زاویهها از خداوند پر شده است و تو از
تمام زوایا آکندهای. دستهایت را بر گلوی حسین میسایی؛ آسمان بر سر و سینه خویش میکوبد. شیاطین عقب نشستهاند. دهانهایشان از حیرت باز مانده است. دست میکشی بر پیشانیات. صفحات زمین در هم میلغزند. قیامتی در صحرا نطفه بسته است. مسیح علیهالسلام عاشقانه به تماشایت ایستاده است.
ترس در چشمهای عصیان شفّافتر میشود. قدمها سُست و رجزها ویران شده است. بیابان سخت میلرزد. بوی وحشت میآید. مرگ در یک قدمی است. خداوندگاران زور و تزویر بر زانوهای حسرت میکوبند. چه کسی چنگ در حلقه گیسوی بادها زده است؟ خیره میشوی در پیشانی امیر علیهالسلام. فرشتگان واویلا کنان به راهت ایستادهاند. بوتههای بیابان مهیّای زبانه کشیدن است؛ و هنوز حسن علیهالسلام آهی از جگر نمیکشد؛ و فاطمه علیهاالسلام! که اگر لب از لب بگشاید، سرنوشت زمین در خون و تاول خواهد غلتید. طنین همهمه میآید. در پیراهن دریده زمان چنگ میزنند.
شنها هوره میکشند و راهبان گریزان، طعم خفّت خویش را از لبها میمکند. هنوز میآیید و زمین زیر پای همراهان تو میلرزد. زمین جان میکَند. خداوند باران حمایتش را بر تو چنین
میبارد:
«پیامبرم! به شکوه تو سوگند، هرگز مُهر را از دلهایشان بر نخواهم داشت» روز به پایان خویش نزدیک میشود. و تو لبخند زنان، دستی به بازوان حسن علیهالسلام، دستی به شانههای
حسین علیهالسلام، فاتحانه به راه میافتی. علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام قد و بالای بلندت را از عمق جان، عاشقانه نفس میکشند.
سید علیاصغر موسوی
مثل سحرگاهان پرندین بهار، سرشار از عطر رضوان، پیش روی نگاهها طلوع میکردند؛ میآمدند، با آرامشی آسمانی، تا تردید «کویر» را رنگ باور ببخشند و عظمت «بهار» را به
حافظهها بسپارند!
میآمدند؛ امّا از سمتی که به خدا، خیلی نزدیک بود و این را درخشش جبینشان نشان میداد
که در هالهای از انوار ملایم ربّانی بود!
میآمدند، از سمت بهار، با منطق لطافت؛ مثل باران! با استدلال زلالی؛ مثل آب! با برهان عطوفت؛ مثل نسیم! با رسالت شکوفایی؛ مثل گل! با صداقت محبت؛ مثل آسمان! میآمدند، تا در آیینه روزگار؛ مثل بهار؛ زیبایی، عشق، و شکوه شکوفایی آنان را، ناباوران به چشم خود تماشا کنند!
آسمان به خرامیدن نجیبشان مینازید و فرشتگان از خاک پایشان؛ سُرمه به «تبرّک» میبردند! شگفتا! شگفتا که خزان برای مقابله و «مباهله» با بهار، نازیباییهای پوسیده خود را آراسته بود و میپنداشت که زرق و برق «صلیب»هایش، معجزه خواهد کرد! میپنداشت که دستهای لرزان «ابوحارثه» را توان مباهله و مقابله با «سرور کاینات و اشرفف مخلوقات، محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله خواهد بود!
میپنداشت که «عاقب» را یارای مواجههِ با معجزات علوی مولا امیر مؤمنان هست!
میپنداشت که خداوند «جلّ جلاله»، «عبد المسیح» را بر میوههای دل «زهرا علیهاالسلام» ترجیح خواهد داد!
حاشا که خداوند برگزیدگان خویش را، معصومان «آل کساء علیهالسلام» را تنها بگذارد! حاشا که
خداوند به انتشار انوار خویش نپردازد! آن هم انوار جاودانه وجه اللهی! آن هم انوار «آل عبا»!
آری! هیبت بهار، آیینه خودنمایی خزانزدگان را فرو شکست و ترس و پریشانی، سراسر وجود کویریشان را فرا گرفت!
آری اوست «جلّ جلاله» که گردنکشان را با شمشیر مولا علیهالسلام، جاهلان را با صبر پیامبر صلیاللهعلیهوآله، و خودبینان متحجّر را با انوار آل عبا، ادب میآموزد تا راه به مکتب معرفت بیابند! چگونه میتواند خداوند (عزّ و جلّ) کسانی را فرو گذارد که خود درباره آنها فرموده است: إِنَّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُم الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْت وَ یُطَهِّرَکُم تَطْهیرا؟! (احزاب: 33)
چگونه میتواند کسانی را که شرافت نبوّت و امامت عنایت کرده است، در خطرات تنها گذارد و عظمتشان را به دیگران ننمایاند؟!
«نصارایِ» خودخواه «نجران» که خزانزدگی، وجودشان را گرفته بود، چنان جذب وجود
بهاریِ «آل اللّه» شده بودند که راهی جز تواضع و ادب، در برابر انوار الهی نداشتند! پس با تواضع
و ادبِ تمام، تسلیم رضای پیامبر میشدند! تسلیم سروری که حکمش بر تمام موجودات عالم: از نباتات و جمادات و... ، جاری بوده و هست! و اوصیای معصومینش علیهالسلام حُجج خداوند در آسمان
و زمینند.
عطوفت و صبر مصطفوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و پرهیز از نفرین به آنان، صلابت بهارانه و رحمت کریمانه اهل بیت علیهمالسلام را به آن گروه خودخواه نصاری، نشان داد و از رفتارشان پشیمان ساخت و سبب «هدایت» عدهای از آنان به جاده سبز «سعادت» شد!
سایه نشینان اراده حق
مهناز السادات حکیمیان
پلک بر هم نمیگذارد و میگذرد از نوازش پرهای خواب آلود... و ستارگان را در مشت میفشارد تا در جادههای شبزده، روشنی اندازد.
میخواند: لا اِلهَ اِلاّ هُوَ خالِقُ کُلِّ شَیءٍ فَاعْبُدوه... و سفیران حقیقت، بالهای سفر میگسترند تا پیام او را تا بیراهههای زمین فرود آورند.
از مکّه تا کوچههای مدینه و از مدینه تا کلیساهای «نجران»، آن جا که عالمان مسیحیّت، تردید را در کولهبار خود تا شهر پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به دوش میکشند و با دشنه ناباوری، قناریهای کلام او را ذبح میکنند. آن هنگام است که سینهاش رواقِ نزول آیه «مباهله» میشود:
«فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبینَ؛ (ای رسول ما!) هرگاه پس از علم و دانشی که (درباره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها؛ بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را فرا میخوانیم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله میکنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»
امیر مرزبان
... از دور دست، در غلظت هُرم جاده نمایان میشود. حسین را در آغوش و حسن را دست در
دست دارد، علی شانه به شانه او و فاطمه پا به پایش گام برمیدارد. به میدان میرسد، رِدا از دوش برمیگیرد و بر سر انگشتان درخت میآویزد. خود و اهل بیتش سایه نشینِ اراده حق میشوند.
چشمان منتظر، «آل عبا» را در خیمه معصومیت میجوید، در دامانِ گرمِ اطمینان و دست بر سینه مباهله.
نمایندگان نجران، از تپههای شگفتی تماشا میکنند؛ لبهای ادّعایشان بسته میشود و دستهای عهد بستهشان، شکسته. نگاههایشان پشت پلک شرم افول میکند، گامهایشان به خویش فرمان عقبگرد میدهد و از حریم بیروزنه، از زیر سقف ترک خورده میگریزد.
خاندان خورشید
امیر مرزبان
به پنج خورشید سوگند! به پنج ماه، به پنج آسمان، به پنج دریا!
... نه! اینها خاندان نفرین نیستند؛ همیشه هر چند با دلِ خون، به این جماعت گستاخ دعا میکنند.
امّا آمدند تا کسی نگوید این محمد صلیاللهعلیهوآله است که نمیآید؛ محمد صلیاللهعلیهوآله میترسد. آمد و با خود آورد همه هستیاش، همه دلخوشی سالهای زندگی و نتیجه تمام تلخیها و شادیهایش را. میآید، استوار، و دو ماه و دو ستاره با او میآیند: فاطمه و علی، حسن و حسین؛ و آسمان
چشمهایش را میبندد، زمین میلرزد، ابرها در خروش، و بادها گوش که از زبان عشق چه بیرون
خواهد آمد.
کدام هیمنهای پاسخ این همه جلال را خواهد داد؟ کدام کهکشان میتواند زیر نگاه این جماعت استوار از هم نپاشد؟ کدام کوه، هیبت گامهای مهربان امّا محکم این پنج گنج را تاب خواهد آورد؟
باران بیوقفهای است که دنیا را توفان نوح، غرق خواهد کرد.
گویی تجلی خدایند در طور، آن جا که «لن ترانی» پاسخ موسی میشود.
میآیند، و زمین و زمان همه تن چشم شده است دیدن تجلیشان را.
دست نگه دارید! ما دُعا و نفرین نمیکنیم! اینها که میآیند، یعنی همه نور، همه خدا؛ ما به رویش خدا در این بیکرانگی ایمان آوردیم. نفرین نکنید که دُعای شما دامن تمام تاریخ را میگیرد! نفرین نکنید، هر چند زخمهای بسیار دارید. نفرین نکنید... و سکوت میکنند و به احترام، واپس میکشند...
سید علیاصغر موسوی
سجّادهاش همیشه رو به عرش، باز بود؛ امّا نزدیک بینانِ تنگ نظر، ابوتراب را از آنِ عالم ناسوت میدانستند، عالَمی که عطرآگین از قدوم مبارک حضرتش بود و از همراهی جنابش مسرور!
وقتی سجادهاش را میگشود و آماده نماز میشد، «عطر لا فتی»ی حضورش، فضای خاک را فرا میگرفت و ساکنان آسمان برای اقتدا به حضرت، از همدیگر سبقت میگرفتند! تا مگر تواضع
کلامش، مشام جان آنان را با عطر عاشقانههای «علی علیهالسلام» آشنا سازد؛ عاشقانههایی که تنها میتوانست از بیانِ خاشعانه علی جاری شود؛ علی!
علی و نماز؛ دو یار جدا ناشدنی، دو آیت عظیم الهی، و دو اقیانوس بیکران، آکنده از گل واژههای: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤمِنُونَ؛ الَّذینَ هُمْ فی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ (مومنون: 1 و 2)
خدا را چون علی روح نماز است
در رحمت به سوی شیعه باز است
علی آیینه عشق الهی
علی مصداق اعجاز «نماز» است
رکوعش شاهد انفاق، کایشان
نگاهش هر زمان مسکین نواز است!
محنت کشیدهای از راه میرسد؛ پروانهسان به دنبال عطر سخاوت و دست توانای کریمی میگردد که خداوند به خصلت آسمانیاش مینازد: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ
امیر مرزبان
یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ. (مائده: 55)
خوشا چنین اولیایی: خداوندی که زندگی را، بودن را، و افتخارِ انسان بودن را به ما ارزانی داشته است!
پیامبری که آیینه رحمت خداوندی است، و چلچراغ هدایت بشر به سوی سعادت، به سوی رهایی از تمام ناراستیها و زشتیها!
و «سرور ولایت مداری» که در نماز، برترین؛ در انفاق و زکات، سخیترین؛ و در امامتِ امت، صبورترین؛ و در برقراری عدالت تواناترین مردم بود. جوانمردی که حتی در رکوع، همنوع نیازمند خویش را بیبهره از بخشش نمیگذارد:
برو ای گدای مسکین، درِ خانه علی علیهالسلام زن!
که نگین پادشاهی، دهد از کرم گدا را
درود بیکران و هماره خداوند (جلّ جلاله) بر مولایی که سریر خاک را به دیبای کاخ ترجیح داد و هم کلامی مسکینان را برگُزید تا در سایه عنایات علویاش کسی احساس غربت ننماید!
نگین انگشترت آفتاب است
امیر مرزبان
ولی یعنی صاحب و ولایت یعنی سرپرستی
ولی یعنی محب و ولایتی بودن یعنی دوستی
ولی یعنی...
تا تاریخ هست، معنای این کلمه را باید جست؛ که در آغاز تنها کلمه بود. کلمه ساحتی است به اندازه همه آنچه هست و نیست یا آنچه باید باشد و نباشد! و کلمه چه بگوید آن زمان که میبیند حتنی خدا هم به کسی مباهات میکند که معمای ناب اوست! جبرییل، شادمان به گسترش کلمات
خوانده میشود. زمین با چشمهای خودش بارش کلمه را بر جبین آفرینش خواهد دید.
ساعت گلچرخ به مدار جذبه رسیده است! این تپشهای دل جبرییل است وقتی قنوت عشق را میبیند؛ این سکوت عرش است، پیش دریای سخا، و خدا میداند کدامین لحظه را انتخاب
کند. خم که میشود، صدای دردمندی مسجد عشق را میآکند، و او که بیخود و با خدای خود است، بیآنکه از اتصال به مبدأ جدا شود، با رقهای از کرم، و شهابی از جود و سخا را به چشمان مشتاق ما میریزد.
چه کردی ای مرد که نگین انگشتر تو میشود آفتاب، و ما چرخ میخوریم در سایهسار دستانت؟ چه دلی داری مرد! و خدا چه خوب میدانست کدام لحظه را انتخاب کند و جبریل چه
سرمست آمده بود و آیه آیه تکلم میکرد رازی را که جز او و خدا و فرشتگان، فقط محمد صلیاللهعلیهوآله میدانست و علی...
بگو محمد! از علی بگو و از کرم بگو؛ از علی بگو و قنوت؛ از علی بگو و ولایت. بگو محمد! از رکوعی بگو که پشت آسمان را خم میکند! بگو، از علی بگو، و مژده ولایت او را که جبرییل
آورده، با جانهای ما قسمت کن! بگو! اینک زمان گفتن همه حرفهاست! بگو: «إِنّما ولیکم...
دو شنبه
27 بهمن 1382
25 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 16
محدثه رضایی
«انسان» قبل از خلقت انسان نازل شد، در پاداش کسانی که بیانتظار پاداشی، مسکین و یتیم و اسیر را از دستهای بخشنده خود، سیر کردند.
«إِنَّما یُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ»، فقط برای خدا؛ و خدا خود، دستهای بخشنده خانواده نور را پاداش داد. اخلاص در روح و جان ستارههای مدینه متبلور شد و عشق بر آسمان مدینه نازل شده دستهای بخشنده از خانه کاهگلی پر گشودند و به اوج رسیدند.
فرشتگان زیر لب خواندند: «إِنَّ الْاَبْرارَ یَشْربُونَ مِنْ کَأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُورا». خورشید، گستردهتر
از هر روز، تابش گرمای مهر را بر سر آنها، چشم گشود؛ آنها که برای رضای خدا دستشان را در پاسخ به تمام تمناها گشوده بودند. خدا اریکههای بهشتی را مهیا ساخت و سایهبانهایی که نه گرما میشناسند و نه سرما، و شرابی از جنس چشمههای بهشت؛ مانند زنجبیل گرم و عطرآگین.
«إِنَّ هذا کانَ لَکُمْ جَزاءً وَ کانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُورًا؛ این بهشت، با این همه نعمت و عظمت، پاداش اعمال
شماست و سعی و کوشش شما در راه اطاعت حق مشکور و مقبول است». و این بهترین پاداش است برای
خانوادهای که از خداوند پاداش نمیطلبد و این سوره تا انتهای هستی، شأن ایشان را خواهد ستود.
سه شنبه
28 بهمن 1382
26 ذیحجه 1424
2004 .Feb. 17
حسین هدایتی
در دستهایت شمشیری است که تنها بر پرده گوشها میلغزد. هوای تجرید، نفسها را حبس کرده است. چگونهات کشف کنم؟ چون پیراهن گُر گرفتهای بر خویش پیچیدهام، تنم شعلهور است. صدایم شعلهور است. امّا هنوز هوای حرفهایت را نفس میکشم. «اخلاق» بر
پلّههای اوّل تو ایستاده است و «کلام» در، یافتههای بیبدیلت رجز میخواند. سنگرهای دفاع از آسمانها را محکمتر کردهای. شبهات، از در و دیوار بر سرت میبارند و تو «چون جهانی بنشسه در گوشهای» در معرض صاعقههای بیرحمی. صدایت نرم میشود و گوشها دریا. پروانههای
شک را به گلستان «تجرید الاعتقاد» راهی نیست. اینجا همه ستونها محکم و تناورند. نفست بر دهکدههای آخر آرام میگیرد - بر دهکدههای حیرت و آه - . رنگها بیرنگ شدهاند و نفسها
زلال. چشم از خویش برنمیداری. در این آسمان بلند در تکاپوی رصد کدام ستارهای؟ ستارهها
بر انگشت تو میرقصند. ستارهها را زیر دندانهایت بارها و بارها فشردهای. در دستهایت
رازی است که کائنات را به هراسی تاریک و دور بدل میکند امّا چشمهایت رازِ زدودگی تمام
رازهاست.
پیروزمند و فاتح بر قلعههای تردید میتازی و پرچم سرخ کلامِ امامیّه را بر منابر میافرازی. چگونهات بخوانم؟ هیچ موریانهای را دیگر در کمین کلمات نمیبینم. هوایت در نفسها میلغزد. در آسمانی که جولانگاه تو بود، به تماشای ستارههای چشمت آمدهام. در آن فرازها
همچنان ردا میتکانی. آن گونه که تو اقیانوسی. دیگر هیچگاه پیراهنی بر تنها نخواهد سوخت و هیچ صدایی شعلهور نخواهد شد. من زوایای کور ذهن خویش را از کلام تو فانوس باران کردهام. راهها بیراه نیستند و سنگلاخها به زانو درآمدهاند. سستی گامهای من بر پلّههای مطمئنّ تو محکم خواهد شد. آنقدر از این نردبان بالا خواهم رفت تا مثل تو چنگ در انوار ماه بزنم، تا چنگ بزنم در گیسوی ستارگان فرا دست، تا در کنارت بایستم و طعم نگاهت را لا جرعه از صمیم
خویش سر بکشم. «تجرید» همچنان در سلّولهایم میلغزد و من مثل پروانهای تنها نمیتوانم
شاخههای پنهان این باغستان را آواز بخوانم.
سید علیاصغر موسوی
شب تمام ستارههایش را صلا داده است؛ کهکشانها دست در دست هم، در سماعی بشکوه، در آسمان «سامرّا» میچرخند و در انتظار سپیده، ثانیه شماری میکنند تا پرتو از رخسارِ مهرِ عالم فروز «علوی» گیرند!
مهرِ فروزندهای، که هفت آسمان پرتوی از آیینه نگاهش و کاینات ماتِ قامت دلارای اویند! نامش حق! مرامش حق! کلامش حق! و وجودش نمادِ حق و حقیقت الهی است! و حق را، روزی بالای تمام گلدستهها، آشکارا، جار خواهد زد و از پرتو عنایاتش؛ تیرگیها لباس روشنِ هدایت خواهد پوشید!
بگو با من! بگو از صبح نوروزی که در راه است! مولا جان!
بگو با من، بگو از عطر ناب لحظههایی که نگاهم بر پرچم سبز تو خیره خواهد ماند! و من شرمنده دستهایم نخواهم شد! دستهایی که عمری در قنوت یادت، غریبانههایم را عاشقانه
سرودهاند! دستهایی که سالها با عطر یادت بر ضریح اجابت گره خوردهاند؛ و تو را در لحظه لحظه دل، هر صبح جمعه، به جستوجو نشستهاند!
مولا جان! شب است و تنها ناله خاموش عشاق، در آسمانها شنیده میشود؛ ولی مهر تو امشب در دل من عجب غوغایی به پا کرده است! غوغا! مولا جان یا صاحب الزمان علیهالسلام!
آخر خودت قضاوت کن! بعد از خدا، چه کسی را دارم که به او پناه برم، غیر از تو؟!
چه کسی اصلاً به خواستههای عاشقانه من، اهمیّت میدهد، غیر از تو؟! تویی که یک عمر، پناه من بودهای! تویی که همیشه با عطر نامت، «یا غیاث
المُستغیثین» گفتهام! تویی که همیشه در لحظه لحظه زندگی، مرا در سایهزار عنایتت قرار دادهای!
مولا جان! خوشا نگاهی که جمال کبریایی تو بیند و صدای دلربای تو شنود:
بشکن به تجلّی، شب دیجورِ زمان را
با جلوه بیارایْ به آیینه، جهان را!
بگذار به لبها بنشاند، گل نامت!
عطری که ربوده است، دل پیر و جوان را
نوروز تماشای تو، آغاز نگاه است
در چشم دل انگیزِ سحر، شب زدگان را
ای مشرق توحید؛ که خورشید جمالت!
برداشته از آینهها، وهم و گمان را
محتاج نگاهیم، به چشمان تو سوگند!
بشکن به تماشا، شب دیجور زمان را
مولا جان! بگذار در سایه نگاهت باشم! خوشا دلی که به عشق تو گرفتار و به دیدار تو امیدوار است! خوشا دلی که از عاشقانههای جهان تو را برگزید و سرشار از قنوتِ یادت؛ شب و روز شد! خوشا دلی که دوای خویش را، در ابتلای عشق تو یافت!
مولا جان! از محاق «غیبت» برون آی! که توان دلها از دست رفته است.
مولای آفتاب و آیینه
حبیب مقیمی
«مضی الزمانُ و قلبی یقولُ انک آتی»(1)
ثانیهها، قرنهاست در پی تو به گرد خویش میچرخند. مؤذن هر روز با صدایی به وسعت نام پروردگار، تو را میخواند، و من نیز هر صبح و شام تو را میخواهم. سالهاست به پرندگان که به
1) . غزلیات، نظامی گنجوی؛ [زمان میگذرد و قلب من میگوید بیشک تو خواهی آمد].
سوی افق پرواز میکنند، رشک میبرم؛ به بالهایشان، پر پروازشان. پرندگان مهاجر، سالهای
سال است، در پی تو میگردند؛ از این به آن سو.
سرنوشت من به انتظار تو گره خورده است. آقاجان، به چشمانم وعده دیدار تو را دادهام، که هنوز بیدارند و همچون هزار رونده خاکی به خواب نرفتهاند؛ به دستهایم وعده دادهام که با خاک پای تو تیمم خواهند کرد که همچنان رو به سوی آسمان دارند؛ و به پاهایم گفتهام که قدم بر جا پای تو میگذارند که همچنان در پی تو میگردند.
ای صاحب الزمان! هزاران جمع آمدند و غریبانه، آغوش در آغوش غروبی دلگیر گریستند و
رفتند و تو را ندیدند.
ای بهانه امید! در انتظار تو بودن، یعنی شانه به شانه امید، از پلههای زمان بالا رفتن، از ثانیههای تردید گذر کردن، دقیقههای آرزو را پیمودن، ساعتهای یقین را پشت سر گذاشتن و به سودای انتظار رسیدن. در انتظار تو بودن؛ یعنی با چشمانی خیس، لبخند بر لب داشتن.
در انتظار تو بودن، یعنی کنار نبودنت، آرام گرفتن و حقیقت را از احساس وجودت رصد کردن.
من انتظار را میشمارم، تا آن جا که شمارهها به نفس بیفتند، تا خیال تو، تا نور؛ میشمارم تا آن
جا که تو را در بیداری، در خواب، ببینم؛ تا آن جا که داغ انتظارت را بر پیشانیام حس کنم؛ تا بیایی آقا جان.
روز همچنان در روشنایی خورشید، اعماق را میکاود و تو را میجوید و در پایان همه خستگیهایش به دالان تاریکِ شب میرسد و تنها آثار حضور تو را برای زمینیان به ارمغان
میآورد. ماه و ستاره و ... خستگیناپذیر، قرنهاست که چنین میکنند.
مهدی جان! ای مولای آفتاب و آینه! میآیی.
میآیی و شمارهها جان میگیرند، و من این بار لحظههای با تو بودن را میشمارم. از پلههای روزهای انتظار پایین میآیم به ساعتهای ناباوی، به دقیقههای حیرت و آنگاه به ثانیههای
همراهی و شوق میرسم. چشمانم باز هم خیس خیس میشود از شوق و لبهایم همچنان خندان به شکرانه دیدارت.
مهدی جان! میآیی تا زیباترین نقش را بر بالهای پرندگان مهاجر منتظر خال کوبی کنی. میآیی تا خاک قدمهایت بر دستانم بنشیند و پاهایم مسیر درست گام برداشتن را بیابد.
اینک، پردهای از امید بر دریچه انتظارم آویختهام، و هر روز و ساعت به بیکرانه آسمان زل میزنم. آری، مهدی(عج) ماهی است که تا ابد پشت ابر پنهان نخواهد ماند؛ او خواهد آمد، در آن لحظه موعود.
«مضی الزمانُ و قلبی یقولُ انک آتی»
پناه انسان
داوود خان احمدی
«إِنی أَمانٌ لِأَهْلِ الْأَرض؛ همانا من پناه اهل زمینم».
زمین نگران ایستاده است، غریب و سوخته و گر گرفته. زمین به نام تو خوش است و به انتظاری که از روشنی دور دست وادی ایمن خبر میدهد؛
«شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست»
داد، در دست بیدادگران، شمشیری شده است که گردن ستمدیده را مینوازد؛ و حق، مومی که
هر لحظه به شکلی درمیآید. (هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد). زمین آشفته و سرگردان است، و زود است که سرنوشت را محتوم بداند و به این واقعیت سیاه گردن نهد.
زمین تنها به یاد تو دل خوش کرده است و به انگشتری که بر سلیمان دستان رهایی بخش تو بوسه میزند. زمین: آوردگاه از پس آوردگاه: خون از پی خون (هویتی که انسان مسخ شده برایش
ساخته است) و انسان پژمردهای بیپناه، بیچارهای که به دست همنوع خود، هجو شده و دیگر سر برآوردن از این شرم خفه کننده را نمیتواند.
آری! غرور انسان زیر پای کسانی که خود به «بل هم اضل» رسیدهاند له شده است، و تو میدانی، تو خوب میدانی که در این وادی سرگردانی، جز «خودت» امانی و پناهگاهی نیست که بشود در آن بیدغدغه انسان بود و انسان زیست.
تو خود خوب میدانی که شریان زندگی در دستان توست و عبور دشوار انسان از این خراب
جای تاریک جز با دستان مهربان تو شدنی نیست؛ تو، که خورشید به نامت میشکافد و میدرخشد و میدرخشاند، و بهار حقیقت، تنها آنگاه از پس خزان سر بر میآورد که چشمش به چهره تو روشن شود، و زمین تنها گاه آمدن توست که لبخند میزند و به بودن خود میبالد.
ای حاضر همیشه غایب! با اینکه هیچ نشده است که حضورت را حس نکنیم و در سبکی روح تو شناور نباشیم؛ اما جز تو کسی را نداریم که حقیقت دردمان را بگوییم؛ حقیقت آلودگیّ زمین را و نیازی که کویر به باران دارد؛ و چرک بودن زمین آنگاه رو میشود که باران بیاید:
«آخرین برگ سفرنامه باران این است
که زمین چرکین است»(1)
یا مهدی؛ ای جان پناه اهل زمین؛ ای کسی که اگر انتظارش نبود، چشمان وحشت زده انسان
هر لحظه به سیاهی «هیچ» میرسید!
یا مهدی! کودک بیپناه زمین را ببین که چه نومیدانه و دلتنگ انگشت خود را میمکد و چه عبوس خفته و تنها در آغوش بیپناهی جان میدهد.
یا مهدی؛ ای امان اهل زمین! به درد تنهاییات قسم اگر نبود صبر زیبایی که در جان باورمند تو رها شده است، و اگر نبود سوسوی امید بخش وجودت که از پشت ابرهای مشوش به زمین میتابد، انسان - این کودک بیپناه زمین - در دل زمان از یاد میرفت و زمین اهلش را در خودفرو
میبرد.(2)
صبر کن ای دل که صبر، سیرت اهل صفاست
چاره عشق احتمال، شرط محبت وفاست
مالک ردّ و قبول هر چه کند پادشاست
گر بزند حاکم است ور بنوازد رواست
گر چه بخواند هنوز، دست جزع بر دعاست
ورچه براند هنوز، روی امید از قضاست
صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست
یک دم دیدار دوست، هر دو جهانش بهاست
اکرم کامرانی اقدام
سالهای متوالی، ماههای پی در پی، روزهای ممتد، ثانیههای بیدرنگ...
کدام سالِ دیر تاز، بهارش را غرورآمیز، تقدیم تو میکند؟ کدام ماهِ نیک اختر در تارکِ سپهر، نور از تو میجوید؟ کدام روز ناپیدا در تقویم زمان با همه لحظاتش از آن تو میشود؟ کدام ثانیه باشکوه، با مشعلی از نور، به استقبال قدومِ با صلابتت میآید؟ کدام جاده بیانتها و سبز خاک راهت را میستاید؟
شب فراق تو ای آفتاب عالمتاب
لبالب است چو گردون ز داغ سینه ما
ای خورشیدِ همیشه سوزان عرش؛ ای ماهتاب همیشه تابان هستی؛ ای تمامِ دین و ای ایمانِ تام؛ ای اصیلترین اصالتها و ای لبریز از مهر! تو کیستی که نه عاشقی و نه معشوق؟! تو خودِ عشقی، با هیبتی عاشقانه و تبسّمی معشوق پسند، تو یک طلوع عجیبی و یک غروبِ غریب.
ما در جستجویِ یک جفت چشم گمشده، یک مشت تبسم عمیق، سالهاست که نگاهمان را از همه بهارها دزدیدهایم، و در بیغولههای وحشت زایِ زندگی و تیه سرگشتگی، نظارهگر بر گریزان زندگی و منتظر رؤیت چشمان گمشده، و تبسم عمیق تو هستیم. نظارهگر مردابهایی که بیتو، برای بلعیدن بالهای زرین آفتاب عمیق تر میشوند. نظارهگر لحظاتی که پر است از عطر تو و خالی است از نگاه تو. نظارهگر زخمهایی که نیستی و مرهم مینهی، و بغضهای در گلو ماندهای که فریاد میکنی.
خارهای عداوت از زیر پوستِ نازک زمین سر بر آورده، و عدالت، زخمیِ خنجرِ عداوت است. زبانههای غرور و نخوت همه جا را به آتش کشیده، چشمهای رنگ و نیرنگ، نگاههای
معصوم را به مسخره گرفته، و ته ماندههای صداقت، در دستهای ریا نابود میشود.
از کنجِ لبها به جایِ مهر و صفا، واژههای مهمل و بیهوده تراوش
میشود. قلبهایِ فسرده و چشمهای یخ زده، همه هستی را به ورطه انجماد کشانده است. تارهای تاریک ابتذال، دریچههای ایمان و عشق را مسدود کرده است.
داس دروگر ریا، خوشههای زرّین محبت را از مزارعِ دلها چیده است؛ ولی...
از چشمان تو آبی دریا تراوش میشود و از دستانت صلح و صفا میبارد. از نگاهت نور میریزد و از صدایت آواز عشق شنیده میشود.
قانون عدالت تو صد بار کاریتر از خنجرِ عداوت، و شمشیر انتقامت صد بار برّا از داسِ ریا
است. ما در حضیض زمینیم و تو در صدرِ آسمان، ما در لجّه زوال و نیستی و تو در جرگه جاودانگی و هستی.
بیا که تو آن بهانه معهودی، با شولایِ نبوی و هیبت حیدری.
چنگ در هوای حوالی
حمیده رضایی
صدایت را میشنوم. آسمان روبهرویت سر خم میکند. چشمهایت را میشناسم، فانوسِ کوره راههای مقابل است. پنجرهها آهنگ گامهایت را ضرب میگیرند. خورشید از شوق، پیراهن نور میدرد و شهر، هیجانهای خویش را دف میزند. زمین انبساطی از شوق میشود،
جمعههای در راه، آب میپاشند و اسفند دود میکنند؛ جمعههای در راه، بال میگیرند و پلههای هزار سالهشان را میشکافند؛ جمعههای در راه، بوی پونه میگیرند؛ باران آرام میزند، آن گونه که خاک بوی عروج میگیرد.
میآیی، لبخندی پنهان، آسمان را میشکافد، دستهایت آنقدر نوازشگرند که خاک، جوانههای یقین میزند. میآیی با هر چه بهار در گریبان؛ با هر چه ستاره در چشم؛ هر چه رود در زمزمه جاری بیان؛ هر چه شکوفه در آستین.
میآیی، صدایت رودها را به خروش وا میدارد؛ آن چنانکه سر بر جدارههای امکان میکوبند؛ پلکهای روشنت کابوس شبهای نیامده را بر هم میزند؛ بر شاخه انگشتهایت هزاران پروانه بال میکوبند؛ در چشمهایت رنگین کمانها آوار میشوند و ستارهها بر مدار چرخش چشمهایت میدرخشند.
میآیی؛ امّا کدام جمعه وعده داده شده؟ این روزها بوی غربت میدهند، وای از این شبهای ناگزیر!
آه از این درهای همیشه بسته که هیچ صدایی، خواب هزار سالهشان را نمیآشوبد! تقویمها خوابِ آمدنت را در روزهای متوالیشان، زیر دندانهای بیرحم یأس میجوند. هنوز دروازههای شهر باز است. هنوز خورشید کمرنگی نورش را میگرید. هنوز هرگاه سمات خوانده میشود، جادهها سکوت را میکاوند و در خویش میپیچیند، شاید ضرب گامهایت هوای اطراف را مطنطن کند.
چنگ در هوای این حوالی میبرم، بوی عود میآید. فردا جمعه است.
چشمهایم را نمیبندم، خواب زیر پلکهایم طعم فراموشی میگیرد؛ صلوات میفرستم، دهانم بوی یاسهای سوخته میدهد. پنجرهها بازند، صدایت را میشنوم، آنقدر نزدیک که
حس میکنم همین فردا میرسی؛ امّا کدام فردا؟
آسمان چشم دوخته به روزی که نگاهت خورشیدوار همه جا و همه چیز را در خود شناور میسازد. کدام آیینه را روبه رویت بگیرم؟ راهها در هم میپیچند، مسیرها در فانوسهای شکسته سو سو میزنند، ترانهها بر مدار یأس میگردند. جمعهها میآیند و میروند میآیند و میروند؛ امّا کدام روز...
«گفتهاند کسی میآید»
حمزه کریم خانی
گفتهاند کسی میآید که نوازش آهنگ صدای مهربانش بغضهایمان را به گریه بدل خواهد کرد و ما سر به دستان یتیم نواز او، همه عقدههامان را سیر خواهیم گریست. گفتهاند کسی میآید که در نگاه نخست، همه در عمق چشمان هاشمیاش غرق خواهیم شد و به حبل المتین تار موی
سیاهش دل خواهیم سپرد؛ به یک تبسمش، انتظارمان را به سر خواهد آورد و به تیغ مژگانش
دلهای سوختهمان را نشان خواهد رفت. خاک پاک مرکبش مرهم زخمهامان خواهد شد؛ در زیر
یک نیم نگاهش هزار شهید خواهیم داد و به مشهد یک کلامش همه دنیا را فدا خواهیم کرد.
گفتهاند کسی میآید که به اندازه همه دریاها آبی است و بیشتر از همه سروهای استوایی، سبز؛ کسی که طلسم پروانهها را میشکند و راهی از دایره چرخش عشق به بیرون میگشاید، و گریه شمع را به قیمت همه اقیانوسها میخرد و دسته گلی هدیه آیینهها میکند.
گفتهاند کسی میآید که زیباتر از آسمان است و مهربانتر از ابر.
گفتهاند کسی میآید که رحمت را به عدالت میان قطرههای باران تقسیم میکند و به دست هر مظلومی عصای موسی میسپارد تا حق خویش بستاند. گفتهاند کسی از طور فرود میآید که زیر
گامهای بلندش همه دژهای ابلیس فرو میریزد، کسی که سجدههایش طولانیتر از عمر همه
کهشانها است.
گفتهاند کسی میآید که راهی میان نیل تا سرزمین موعود میگشاید و فرات را تا کنار خیمهها جاری میکند و همه افسانههای پاک کودکانه را در رویای صادقانه پیران جهان دیده تعبیر میکند، کسی که بهشت را زیر سایه ذوالفقاار میگیرد تا از شرار آتش دوزخیان پاس بدارد.
مژده ای دل...
طیبه نداف
امروز هم مثل دیروز از خواب بیدار شدم و ساعت روزمرگیام را برای یک روز کامل تنظیم کردم.
امروز هم مثل دیروز از خواب بیدار شدم و صبحی دوباره را بیتو آغاز کردم.
امروز هم مثل دیروز آنقدر مشغول کار خویش گشتم که فراموش کردم «تو نیستی» و ما هنوز نماز صبحمان را فُرادی میخوانیم.
امروز هم مثل هر روز، و هر روز هم مثل امروز، و باز تکرار و تکرار و تکرار.
بعضی وقتها آنقدر در این تکرارها حل میشوم که جمعهها را فراموش میکنم، جمعههایی که، آن وقتهای بچگیام انتظارش را میکشیدم تا باز با پدر به خانهات بیاییم.
و همین که چشمم به گنبد سبز و با صفایت میافتاد آنقدر سبک میشدم که انگار پرندهای هستم در آسمان حرمت.
آن روزها چه اندازه تو را حس میکردم! آن روزها چه اندازه پیش من بودی!
حالا که فکر میکنم میبینم تولدم را بیتو، کودکیام را بیتو بودم و اکنون جوانیام را بیتو زندگی میکنم؛ و چه قدر دلم میگیرد از اینکه روزهای شادابی و نشاطم را بیتو سپری کنم! این روزها به هر طرف که نگاه میکنم میبینم نگاهها به هر دلیلی تو را جستوجو میکند.
یکی ناتوان است و توانگری جستوجو میکند، یکی مظلوم است و دادگری میطلبد.
آری، این روزها که غروب را پشت ساختمانهای بلند سیمانی شهر پشت چراغهای شهر، گم میکنم، دلم بیشتر میگیرد. این زرق و برقها عجیب خانمانسوزمان کرده است.
چشم میبندم، مثل همیشه حافظ را برمیدارم و نیت میکنم. باز هم همان غزل:
«مژده ای که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید»
نمیدانم تا کی باید برای آمدنت فال بگیرم، تا کی باید قلم بردارم و از روزهای بیکسیام بنویسم. آنقدر نوشتهام که دیگر کلمات مرا یاری نمیکنند.
آنقدر برای آوردن بهترین واژهها فکر کردهام که دیگر تمام واژههای خوبِ ذهنم تمام شده است.
ای سبز پوش مهربان! با زبان بیزبانیام و با قلم شکستهام هنوز در انتظار روزی هستم که بیایی و تمام اشکهای جاری مظلومان را با دستهای عدالت گسترت پاک کنی. ای مولای مهربان؛ ای عدالت مطلق! هنوز هم به شوق دیدن صفای حرمت، جمکرانیام.
مثل نام بهار
محمدسعید میرزایی
موعود، ایمانِ سبز خاک است، موعود، بهشتی است که چشم آینهها را تا ابد گشوده است. موعود دریاست، آن جا که رودخانه خوابهای جهان به هم گره میخورد و رؤیای صادقانه «آمدن» را خواب میبیند.
موعود، موعودِ کلمات است؛ تمام کلمات جهان، در جستوجوی موعود از کتابها، دفترها
و روزنامهها سر ریز میشوند، به خیابان میریزند و تبدیل به «شعار» و «انقلاب» میشوند.
موعود، حسّ انفجار است در شقیقه دنیا، تا دنیایی دیگر بر فراز ویرانههای خاموش و ستم زده دنیا بنا شود. شهری سبز، مثلِ نام بهار.
اگر موعود نبود، دنیا به سر گیجهای ابدی دچار میشد.
اگر موعود نبود، شانههای خاک ترک برمیداشت، دریا تمامِ جادههای جهان را در خود فرو میکشید.
اگر موعود نبود، منظومه ابدی خورشید و ماه و ستارگان از مدار خود خارج میشد و دنیا به شبی عظیم دچار میآمد.
اگر موعود نبود، هیچ روزی، فردا نمیشد و همه روزهای زمین به «یأس و اندوه» گره
میخورد.
موعود! عطر گامهایت شانههای کدام جاده را نمناک میکند که چون مه صبحگاهان بر آن جاده سر بگذارم؟
موعود! در جستوجوی تو که ماه پنهانی، سینهام بندری مه آلود است که کشتیهای اندوه در آن پهلو گرفتهاند و چشمانم بارانیترین شبِ دنیاست.
برای فریاد کردن نامت توفان از دهانم میوزد.
موعود! یک جرعه از نامِ تو را اگر در دهانِ تشنه دریا بریزند، آنقدر مست و متلاطم خواهد شد که کهنترین مرواریدهایش را نثار خشکیهای زمین خواهد کرد!
هوای نُدبه
امیر مرزبان
هوای نُدبه گرفتم، نیامدی، مولا!
باز جمعه شد ولی چشمهای تو با نگاه سوخته من تلاقی نکرد. آی، ثانیههای بیرحم جنون، پای تغزلم را کجا میکشانید؟
اندوهان من اگر دشتها را پُر کند...
گفتهای که شب نمیماند دیر پا... دشتها دریا شدند؛ امّا چشمهای تو با من تلاقی سادهای نکرد.
چه قدر ندبه؟! چه قدر اندوه درختان انارِ بیبار؟! چه قدر کمر شکسته تاکهای بیانگور؟! سیبها، بیتو بوی کربلا نمیدهند. پرندهها با لکنت آواز میخوانند و دریا چیزی برای دریا
شدن کم دارد. کُجایی بغض جمکرانیام؟ کُجایی اندوه حجازیام؟
یادت میآید به حافظ پناه بُردم از دست بیتو بودن؟ گفتنی طفیل هستی عشقیم... ؛ ارادت آوردیم، مولا؛ امّا سعادت دیدار را نیافتیم.
داغ از این سالهای سوخته، آنقدر میریزد که دیگر برای مویه کردن، حاجت به هیچ
تلنگری نیست. کافی است چشمهایمان بارانی شود. کافی است فقط به زمستان بیتو بودن بیندیشیم. سنگ که نیستیم آقا جان! دل ریشه در گِل دارد!
آقا جان! بیا و ثانیههای ما را با ملکوت پیوند بزن!
دیرگاهی است جمعهها بوی هبوط میدهد، بوی سقوط و روزمرگی و مرگ. پس کی میشود
بیایی؟ کی زمان صعود ماست؟ کی زمان وصل و رهایی است؟ به حُرمت هر چه عشق، به تو سلام
میدهم، مولا!
سلام بر درختان دلتنگ که سر انگشت آسمانی تو، لبریز از گُل و شکوفهشان میکند!
سلام بر چشمههای آب که شیرینی نگاه تو شیرینشان میکند!
سلام بر ابرهای بیپایان و رودهای بیبرگشت که به فرمان تو میبارند و میروند!
سلام بر آفتاب، اشک یکریز زمین دلتنگ، روشنی بخش راه انتظار!
سلام ای همه اندوه ما؛ ای شادی دور از دست؛ ای فردای به یقین؛ سلام ای همه عشق؛ سلام ای صاحب زمان و مالک زمین؛ سلام مولا جان! پس کی جواب سلامت را ما و کوههای دلتنگ میشنویم؟
ص:161
ساعت ضمیمه کودک و نوجوان
به کوشش: علی باباجانی
ص:162
ص:163
ص:164
ای خدای خوب
خدای گلهای سرخ
خدای پرندهها
در این دنیا آدمهایی بودند که
همیشه نام تو را بر زبان
و یاد تو را در دل داشتند
آنها مثل گل
در خون غلتیدند
و مثل پرنده
به سویت پرواز کردند
ای خدای شهیدان
کمک کن
تا مثل آنها باشیم
ص:165
تا نام تو را
بر زبان
و یاد تو را
در دل
داشته باشیم
و راه آنها را ادامه دهیم.
ای خدای آسمان
تیمور آقا محمدی
پروردگارا!
ای آفریننده نور و روشنی!
ای خداوندِ خورشید و ماه و ستاره!
دلهای ما را به هم نزدیک گردان و خانههای ما را با نور وجودت، روشنایی بخش!
خداوندا!
ای آفریننده مهربانی و طراوت!
ای بخشایشگر عزیز!
ای خدای آسمان و کوه و دریا!
پدر و مادر و معلمم را حفظ کن و به من توفیق قدر دانی از زحمات آنان را عنایت فرما!
آفریدگارا!
ای آفریننده دوستیها!
ای صفا بخش دلها!
ای خالق باغ و بوستان و شالیزار!
به من و دوستانم، دلی پُر از مهر کرامت کن تا هرگز باعث آزار یکدیگر نگردیم.
ص:166
میگویند یک روز میآیی؛ یک روز دوباره میآیی و دلهای کوچکمان، بهارِ بودنت را جشن میگیرند. میگویند بودنت آنقدر بزرگ است که تمام دلهای جهان را در خود میگیرد. میگویند
بودنت، پایان تمام تنهاییمان است و اگر بیایی، دلهایمان یکی خواهد شد. با تو، تمام بهارها، ستودنی است؛ بیتو امّا، جهان، کلبهای در حال فرو ریختن است. میگویند زندگی، بیتو، خالی است.
اما من فکر میکنم وقتی بیایی، دیگر بهانهای برای گریه کردن نخواهم داشت؛ آن وقت دستهای کوچکم آنقدر بزرگ میشوند که بتوانند مهربانی دستهای تو را با تمام بزرگیاش
حس کنند.
ص:167
مدادهای رنگیام را بدهید.
میخواهم پرندههای سرزمینم را نقاشی کنم.
میخواهم پرندههایی را که برای مردن وقت ندارند،(1)پرندههایی که آوازهایشان را در «کرانههای باختری» از یاد بردهاند و دیگر روی بامهای ما نیز نمینشینند، نقاشی کنم.
آه ... فلسطین!
ای سرزمین تلخ گنجشکهای بیآشیان!
ای سرزمین آتش و سنگ!
بگذار دلتنگیهای پُر بهانهات را به تصویر بکشم.
بگذار کوههای در محاصرهات را به تصویر بکشم.
بگذار خواهرانم را که سمتِ بادهای جنوب مویه میکنند، نقاشی کنم.
بگذار مادرم را که بر مزارهای گم شده میگرید، نقاشی کنم؛ مادرم را، که وقتی پیکر غرقِ در خون پسر همسایه را آوردند، پا برهنه تا میان کوچه دوید و پیراهنش را چاک داد و مشتْ مشتْ
ص:168
1) . سمیح القاسم؛ برای مردن وقت نداریم.
خاک به هوا پاشید؛ و من کنار گلدانهای ترک خورده ایوان، به مشتهای گره خوردهام نگاه کردم و برای غربت سرزمینم گریستم.
آه ... سرزمین در بادها رها!
ای نقاشیِ بیلخند من!
ای تصویر شعلهور دستها و سنگها!
همشهریان من از دستهای تو بالا میروند، تا دلتنگیهایشان را برای آسمانِ بیستاره بگویند.
آه ... فلسطینِ کوچک من!
بگذار کوچههای باریک «ناصره» را با کودکان سنگ به دست، نقاشی کنم.
بگذار تصویری از سنگ بکشم، بگذار خودم را برایت نقاشی کنم.
از تمام درختهای شکسته باغچهمان کوتاهترم، ولی مرگ کودکان بیشماری را به چشم دیدهام و برای ظهور مهربانترین انسان، اشک ریختهام.
ای ترانه ناسرودهام!
میخواهم نقاشیات کنم؛ افسوس که جز مداد سرخ، مدادی برایم نامده است...
فرصتی برای گریستن
تقی متقی
چرا کسی نمیرسد
به داد غصههای ما؟
مگر به گوش آسمان
نمیرسد صدای ما؟
هراس، مثل خنجری
شکسته در گلویمان
ص:169
و مرگ، مرگ ناگهان
نشسته رو به رویمان
در این فضای سوخته
پرنده پر نمیزند
بهار هم در این فضا
گلی به سر نمیزند
اگر چه عمق درد را
چو گریه، کس، بیان نکرد
به اشکهای ما کسی
نگاه مهربان نکرد
... و باز ما و بیکسی
در این فضای سوخته
و یک جهان بیپدر
و چشمهای دوخته.
ص:170
چند ماهی میشد که درخت سدر تنها بود. دیگر هیچ برگی بر شاخههای خشکیدهاش نمیرویید و پیراهنش سبز نمیشد. گاه چند گنجشک بر دستهای زردش مینشستند. همسایه تنهاییاش میشدند و برایش جیک جیک میکردند. اما او هیچ وقت خوشحال نمیشد. غم از دلش پر نمیزد و اشک از چشمهایش نمیرفت؛ چون خشکیده بود. دیگر میوه نمیداد و مردم
شهر هم به او اعتنا نمیکردند. او میترسید، ترس از اینکه یک روز آنها به سراغش بیایند و دست و پایش را با تبر، تکه تکه کنند.
یک روز بوی خوبی در لابهلای شاخههای سدر لانه کرد. سدر حال عجیبی گرفت. حس کرد فرشته بهار با او دوباره دوست شده است و باران از این پس میخواهد برای او آواز دوستی
بخواند.
درخت سدر در حیاط مسجد «مُسیّب» زندگی میکرد. مسجدی که در سر راه محلّه «باب الکوفه» به بغداد قرار داشت. هنگام غروب بود که صدایی شنید، صدای نمازگزاران بود. اما مثل همیشه آنها آرام نبودند، زیاد بودند و با هم تکبیر سر میدادند.
درخت سدر دید که آن جمعیت زیاد به حیاط مسجد آمدند. جوانی در میان آنها بود. جوان، چهرهای زیبا و پر نور داشت. او امام جواد علیهالسلام بود، اما درخت سدر او را نمیشناخت.
ص:171
امام جواد علیهالسلام نزدیک درخت سدر که رسید، ایستاد. نگاهی به او انداخت. دلش سوخت و چینهای صورتش نمایان شد. مردم با تعجب به امام جواد علیهالسلام نگاه کردند.
امام رو به یارانش کرد و گفت: «برای من آب بیاورید، میخواهم وضو بگیرم!»
ی-کی از ی-اران ک-وزهای پر آب آورد. امام کنار او رفت و در باغچه کوچک آن وضو گرفت.
هیچ کس از کار حضرت سر در نمیآورد. درخت حس کرد آب گوارایی که تا آن وقت مثلِ آن را در ریشههایش ندیده به کامش ریخته شد.
درخت سدر ذوق کرد، در دلش حس عجیبی افتاد. احساسِ سبز شدن، احساس بال درآوردن و قد کشیدن.
وضوی امام جواد علیهالسلام تمام شد. حضرت تبسّم کرد و همره یارانش به مسجد رفت. نماز مغرب و عشاء اقامه شد. درخت سدر هنوز غرق در شوق بود. حالا باورش شده بود که انگشتهایش پر از عطر بهار شده است. تنش مور مور بود و دلش پر از آرزوی برگ و میوه. امام جواد علیهالسلام به حیاط آمد، مردم هم همه پشت سر امام در مقابل درخت ایستادند. سر و صدای مردم با حیرت زیاد بلند شد.
اللّه اکبر!
چه معجزه بزرگی!
درخت پیر سدر به این زودی سبز شد و میوه داد.
بر حق بودن مولای ما دوباره اثبات شد!
درخت سدر داشت از سر شادی گریه میکرد. مردم شگفتزده بودند و برای تبرک به تنه آن دست میکشیدند.
از بوی خوش درخت سدر، گنجشکها هم آرام نداشتند. امام آماده رفتن به مدینه شد و درخت سدر همچنان برایش اشک میریخت.
شهادت امام جواد را تسلیت میگوییم.
ص:172
کوچه را چراغان کرده بودیم. مادر و خواهر هایم خانه را تمیز کرده بودند.من که سر از پا نمی شناختم .با برادرم رفتیم و سیصد کارت خریدیم. کارت دعوت مهمان.خانه ما شلوغ بود.هر کسی کار می کرد. پارچه نوشتۀ بزرگی هم سرکوچه نصب کردیم که روی آن نوشته بود:
پدر عزیز،زیارت خانۀ خدا و تشریف فرمایی تان را از مدینه منوره و مکه معظمه گرامی می داریم.
بالاخره روز موعود فرا رسید.حاجی ها یکی یکی از مکه می آمدند؛اما از پدر من خبری نشد که نشد.بعد فهمیدیم که پدر من در مکه شهید شد.آخر پدر من و دیگران چه گناهی کرده بودند که به دست ماموران سعودی شهید شدند؟دیگر شور و حالی در خانۀ ما نبود.اشک بود که بر گونه ها جاری می شد؛روز بعد پارچه نوشته سیاهی به جای پارچه نوشته قبلی قرار گرفت:«پدر جان!نوشید شهد شهادت در خانه خدا توفیقی بزرگ برایت بود.شهادتت مبارک.»
شهدت مظلومانه زایران خانه خدا را به دست ماموران سعودی تسلیت می گوییم.
شیعه
علی مهرنوش
ابو اسماعیل در محضر امام باقر علیهالسلام بود. به امام گفت: «در آنجایی که ما زندگی میکنیم، شیعیان بسیار هستند.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «آیا ثروتمندان آنها نسبت به مستمندان، مهربان هستند و به آنها توجه دارند؟ آیا نیکوکاران نسبت به گنهکاران گذشت دارند؟ آیا آنها نسبت به همدیگر همکاری و برادری دارند؟»
ص:173
ابواسماعیل پاسخ داد: «نه، این ویژگیها در میانشان نیست.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «اینها شیعیان نیستند؛ شیعه کسی است که این ویژگیها را داشته باشد.»
شهادت امام محمد باقر علیهالسلام را تسلیت میگوییم.
جعفر ابراهیمی شاهد
مهربان بود و نسیم نفسش
هر زمان جان به جهان میبخشید.
هرچه در سینه خود داشت ز علم
به دل پیر و جوان میبخشید
حامی و همسخن مظلومان
دشمن هرچه ستمکاری بود
بر زمین دل مردم، حرفش
مثل یک رود روان جاری بود
او شکافنده دانشها بود
و گلی پاک ز گلزار بهار
شاخساری پر از آواز و سرود
باغی از میوه دانش، پربار
در کتاب پر از آلاله ما
پنجمین برگ امامت او بود
مهربان بود و همه رفتارش
خوب و زیبا و خوش و نیکو بود
شهادت امام محمدباقر علیهالسلام را تسلیت میگوییم.
ص:174
علی مهرنوش
میلیونها نفر از مردم با در دست داشتن دست نوشتهها و عکسهایی از آیتاللّه خمینی در مسیر عبور اتومبیل ایشان ایستادهاند. آسمان صاف و آبی است. پرندهها در پروازند و آرام و سبکبال بال میزنند... افکار نگران کننده، یک دم، دست از سر جمعیت بر نمیدارد. نگاهها در هم گره میخورد. انگار در ذهن همه یک چیز میگذرد! انگار همه را اندیشهای مشابه آزار میدهد:
«اگر امام نیاید، اگر جلو آمدنش را بگیرند، اگر قصد ترورش را داشته باشند، اگر ارتش شاه دخالت کند، اگر کودتا شود...»
زمان به کندی میگذرد. اضطراب لحظه لحظه بیشتر میشود. ناگهان صدای غرش هواپیمایی شنیده میشود. میلیونها سر بهسوی آسمان میچرخد و میلیونها چشم هواپیما را میبیند. این پیک شادی است.
هواپیما بر زمین مینشیند. نفسها در سینه حبس میشود. همه با بیصبری منتظر دیدن رهبرشان هستند. قبل از خروج آیتاللّه خمینی از هواپیما صد و پنجاه نفر از خبرنگاران و فیلمبرداران خارجی از هواپیما خارج میشوند. چشمها در هواپیما خیره شده است. آیتاللّه
طالقانی به داخل هواپیما میرود و ورود امام را به خاک وطن خوشآمد میگوید. ساعت 30/9
است. قلبها به شدت میتپد. امام در حالی که مهماندار هواپیما ایشان را همراهی میکند، پله پله از پلکان هواپیما پایین میآیند. با پایین آمدن آیتاللّه خمینی از پلکان هواپیما، فریاد شادی مردم به هوا بر میخیزد.
اللّه اکبر، خمینی رهبر
خمینی به خاک گلگون وطن خوش آمدی
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
12 بهمن، روز ورود تاریخی حضرت امام خمینی رحمهالله به ایران گرامی باد.
ص:175
مصطفی رحماندوست
ای خدا، ای خدای پاک و بزرگ
ای خدا، ای خدای بیهمتا
ای خداوند آسمان و زمین
ای خداوندِ درّه و دریا
از تودارد توان جنبیدن
پر و بال پرندگان قشنگ
مرغ و مرغابی و کبوترها
همهجا گونهگونه رنگارنگ
جسم من قلب و جان و هستی من
اثری روشن از خدایی توست
زین جهت سعی و کوششم شب و روز
همه در راه آشنایی توست
من فقط بنده و مطیع توام
ای خداوند قادر و دانا
از ره لطف و مهربانی خود
توبه من راه راستی بنما
روز عرفه بر شما مبارک باد!
ص:176
نزهت بادی
مادر میگوید: «پدر به آسمانها رفته است!»
و من فکر میکنم مثل همیشه، او سوار بر اسب سپید بالش به خانه باز میگردد و برایم از ابر و ماه و ستاره قصه میگوید.
مادر میگوید: «خدا به پدرت دو بال هدیه کرده که در آسمانها پرواز کند!»
و من با خود میگویم: «خوشا به حال پدر که مثل پرندهها میماند.»
دلم برای پدر تنگ شده است!
همیشه وقت فرود سفینه پدر بر سیاره زمین، قلبهایمان فرودگاه مقدم او بود.
اما نمیدانم چرا این بار زمین دلم میلرزد.
دیشب در اخبار گفت که چند مرغ هوایی تیر خوردهاند. اشک درچشمان مادرم حلقه زد.
از مادر میپرسم: «نکند که هواپیمای پدر سقوط کند؟»
و او میگوید: «فرشتهها نگهبان خلبانان هستند.»
میخواهم بادبادکی را به هوا بفرستم تا شاید خبری از پدرم بیاورد.
مادر میگوید: «پدر در بهشت فرود آمده است!
و تا خانه خدا در آسمانها! فرشتگان او را همراهی کردند.»
بادبادکم را رها میکنم تا بالا برود، آنقدر که به دست پدرم برسد.
آسمان حیاط خانهمان از سفینههای دوستان پدر پر شده است که جای خالی پدرم را گلباران میکنند.
حالا دیگر پدرم یک پرنده واقعی شده است!
ص:177
معصومه حیدری
بادی، نسیمی میوزد و ثانیههای مُرده را ورق میزند. این ثانیهها، روز، سال و عمر را به یادگار میآورد؛ عمری که پیش از این در جهالت، خزان میشد و جز ظلم و سیاهی و سرما سرنوشتی برایش رقم نخورده بود؛ اما همین ثانیهها و یاد و خاطره آن پلیدیها، عزمها را جزم کردند و گلی را دردامن خود پروراندند که نویدآور بهار بود و آزادی. گلی که سرما را خشکاند.
آری او همان غزل سرای سفید سکوت، رهبر کبیر ما بود که با اراده بلورینش با پلیدی دست و پنجه نرم کرد و روشنایی و زندگی را برای سرزمین گلها به ارمغان آورد و این ثانیه، نابترین
لحظههای عشق است. امروز به یاد آن لحظهها سجده شکر به جا میآوریم و جای خالی گلمان را با یاد لحظههای شیرین با او بودن پر میکنیم به امید چراغ زندگی بهاریمان.
مرد اسب سوار
مرتضی دانشمند
مرد اسب سوار به مدینه رسید. کوچهها را یکی یکی پشت سر گذاشت. تاکنون پیامبر صلیاللهعلیهوآله را ندیده بود؛ اما چیزهای زیادی دربارهاش شنیده بود. به او گفته بودند: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله مردی خوشرو و مهربان است. حرفهای آسمانی و زیبا میزند. هرکس او را ببیند همان اول با او دوست
میشود.»
مرد آمده بود تا او را ببیند. به مسجد رسید. نگاهش به چند نفر افتاد. سراغ پیامبر صلیاللهعلیهوآله را از آنها گرفت. آنها مردی را به او نشان دادند. تنها ایستاده بود و به آسمان نگاه میکرد؛ انگار میخواست از آمدن ظهر باخبر شود!
ص:178
مرد با اسبش به طرف پیامبر صلیاللهعلیهوآله رفت و سلام کرد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله رو به او کرد و گفت: «سلام بر شما.»
مرد تعجب کرد. به اطراف نگاه کرد. جز او و پیامبر صلیاللهعلیهوآله کسی آنجا نبود. به پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت: «من یک نفر هستم؛ اما شما گفتید «سلام بر شما».
پیامبر صلیاللهعلیهوآله به اسب او اشاره کرد و گفت: «بر تو و بر اسبت!»
مرد چند لحظه با تعجب به چهره پیامبر صلیاللهعلیهوآله نگاه کرد. بعد یکدفعه خندید. اسب هم سم بر
زمین کوبید، شیهه کشید و ایستاد؛ انگار او هم احساس غرور میکرد!
مرد آن روز فهمید چرا مردم پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دوست دارند.
علی مهرنوش
پدر بنده که مردی جهان دیده بود و سخن مردمان گوناگون را شنیده بود، مرا به تحصیل فنون علم و شنیدن سخنان بزرگان مذاهب و نوشتهها تشویق میکرد. روزی شخصی به نام کمالالدین
محمد حاسب که در انواع علوم، بهخصوص در فن ریاضی مهارت داشت و با پدر بنده چندان سابقه دوستی نداشت، گذرش به دیار ما افتاد و پدرم مرا به استفاده از محضر او راهنمایی کرد. من در نزد او به تعلیم فن ریاضی مشغول شدم.
آن شخص سفر کرد و پدرم نیز فوت کرد. من هم به حکم وصیت پدر مسافرت کرده در هر فنی که استادی مییافتم استفاده میکردم.(1)
علی مهرنوش
علاقه و عشق زیادی به مطالعه داشت. احساس خستگی نمیکرد. همیشه با وضو بود و بیوضو دست به کتاب نمیزد و هنگام مطالعه دو زانو و رو به قبله مینشست. بعضی از
ص:179
1) . از رساله سیر و سلوک خواجه نصیرالدین طوسی.
تالیفاتش
یادگار اوقات و لحظههایی است که در سفر بود. بیشترین استفاده را از وقتش میکرد.
آن روز «شیخ عباس قمی» با دوستانش غذا میخورد. وقتی غذا خوردنشان تمام شد، دوستان شروع کردند به حرف زدن. اما شیخ عباس قلم و کاغذ و کتابی آماده کرد تا مشغول مطالعه شود. یکی از دوستان گفت: «ای شیخ، صبر کن کمی با هم صحبت کنیم. وقت برای مطالعه زیاد است.»
شیخ عباس به آرامی گفت: «نه، باید مطالعه کرد. ما همه میرویم، ولی اینها میماند.»
لقمه خاری در گلو
علی مهرنوش
آذربایجان روزهای سختی را میگذراند. مشکلات فراوانی بر آذربایجان سایه افکنده بود، قحطی، بیماریهای مختلف و خطرناک، آسیبهای ناشی از جنگ جهانی اول و...
با این حال «خیابانی» قهرمان اول سیل مبارزات مردمی با مزدوران داخلی و خارجی بود.
شیخ محمدخیابانی این مبارزات مردمی را هوشیارانه رهبری میکرد. با وجود او آذربایجان استوار و پابرجا، مانند لقمه خاری بود که هیچ گلویی نمیتوانست آن را فرو ببرد.
شیخ محمد خیابانی همیشه به مردم میگفت: «لقمه خاری باشید تا هیچ گلویی نتواند شما را فرو ببرد.»
شهادت شیخ محمد خیابانی را تسلیت میگوییم.
ص:180
معما
افسر پلیس راننده تراکتوری را دید که در یک خیابان یکطرفه بر خلاف جهت مجاز عبور میکرد؛ ولی جلویش را نگرفت. چرا؟
جواب: راننده تراکتور پیاده از این خیابان رد میشده است.
چیستان
گهی بر دست و گه بر میز باشم
به دیوار اتاق آویز باشم
به روی صورت من هم دو دستم
اگر گفتی که من اکنون چه هستم
جواب: ساعت
هدیه تولد
مادر جان، اگر گفتی برای جشن تولدت چه چیزی میخواهم به شما هدیه بدهم؟
نه عزیزم، چه چیزی؟
یک «قوری» قشنگ.
ص:181
ولی عزیزم، من که یک قوری خیلی قشنگ دارم.
نه مادر جان، ندارید. همین الان از دستم افتاد و شکست.
امروز
معلم ادبیات: «سارا، با «امروز» «یک جمله بساز.»
سارا: «خانم اجازه، امروز نمیتوانم جمله بسازم. اگر اجازه بدهید، جلسه بعد یک جمله خوب با امروز میسازم، چون امروز حالم خوب نیست.»
سیب
معلم علوم: «چرا نیوتن از افتادن سیب تعجب کرد؟»
شاگرد: «چون او زیر درخت گلابی نشسته بود.»
فیل
معلم جغرافی: «فیل در کجا پیدا میشود؟»
دانشآموز: «استاد، فیل حیوان بزرگی است و گم نمیشود که پیدایش کرد.»
موز
معلم: «وقتی میگویم آن مرد موز میخورد، فاعل چه کسی است؟»
دانشآموز: «یک آدم پولدار.»
ص:182
مریم ربّانی
زنگ ورزش بود. بچهها وسایل بازی را برداشتند و به حیاط رفتند. هرکس به کار خودش مشغول بود، مخصوصا مورچهای که یک دانه بر دوشش بود و وسط حیاط راه میرفت. یکی از بچهها وقتی داشت میدوید، مورچه را لگد کرد. مورچه آخ و اوخ کرد اما چیزی نفگت. و گفت: اشکالی نداره!
بچهها به طرف کلاسها میرفتند، زنگ ورزش تمام شده بود. همه دویدند، مورچه بیچاره که چشمش سیاهی میرفت به سرعت دوید تا سیل بچهها او را له نکنند. او راه افتاد و وقتی به لانهاش رسید گفت: دیگه پامو توی حیاط مدرسه نمیذارم.
دوست
من طرفدار تیم سبز هستم؛ ولی تو طرفدار تیم سفیدی. من دوست دارم سیب را پوست کنده بخورم، اما تو دوست داری سیب را همینطور گاز بزنی. تو دلت میخواهد همیشه دوچرخهسواری کنی، در صورتی که من دلم میخواهد همیشه بدوم. من خیلی چیزها را دوست دارم که شاید تو نپسندی. تو خیلی چیزها را میخواهی که من دوست ندارم. با این حال این دلیل نمیشود که من و تو با هم دوست نباشیم.
ص:183
بعضیها فکر میکنند برای دوست بودن باید حتما همیشه سلیقهها یکی باشد، ولی فکرش را بکن، دو انسان شبیه هم ممکن است باز هم تفاوتهایی با هم داشته باشند. ما مثل کتابی هستیم که هر کدام چیزهای متفاوتی داریم. اگر اینگونه نبود، ما کپیِ هم بودیم.
بعضی وقتها دانستن مطالبی برای انتخاب دوست کمک بزرگی میکند. برای پیدا کردن دوست باید بدانیم که ما انسانها تفاوتهای زیادی با هم داریم و باید آن تفاوتها را بشناسیم بعد اینکه انتظار نداشته باشیم زیاد شبیه هم باشیم. ولی با این همه اختلاف باید دنبال چیزهایی بگردیم که بین ما مشترک باشد و همین نقاط اشتراک کوچک میتواند پیوند ما را محکم و استوار سازد.
کتاب زندگی
قیصر امینپور
در کتاب چار فصل زندگی
صفحهها پشت سر هم میروند
هر یک از این صفحهها، یک لحظهاند
لحظهها با شادی و غم میروند
آفتاب و ماه، یک خط در میان
گاه پیدا، گاه پنهان میشوند
شادی و غم نیز هر یک لحظهای
بر سر این سفره مهمان میشوند
گاه اوج خنده ما گریه است
گاه اوج گریه ما خنده است
گریه، دل را آبیاری میکند
خنده، یعنی اینکه دلها زنده است
ص:184
زندگی، ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند: شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
ص:185
امام علی علیهالسلام
امام علی علیهالسلام
امام رضا علیهالسلام
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
امام صادق علیهالسلام
امام علی علیهالسلام
امام علی علیهالسلام
ص:186
ص:187
ص:188