ghaemiyeh.com
اشارات 56
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
دستهای قنوتم آن قدر بالا رفتهاند که آسمان را در مشت میفشارم.
بهار در انگشتهایم جوانه میزند و یاد تو بر لبم زمزمه میشود.
خدایا! این رزوها، دلتنگیهایم آنقدر زیاد شدهاند که جز یاد و نام تو پایانی نخواهند داشت.
پروردگارا! هیچ کس جز تو صدایم را نمیشنود.
در مکرّر این روزها و شبها، جز سجّاده نیایشم، پناهگاهی برای رهایی نمیبینم؛ بگذار به لطف تو پناه ببرم.
رشته سپیدهدمان شوق، در پنجههایم میغلتد. هوای پیرامونم بوی شکوفههای سوخته میدهد و چشمهای مشتاقم، هنوز خواب دلتنگیهایش را میبیند. پروردگارا! راهی به من نشان بده که به سنگلاخهای جنون، راهی نداشته باشد؛ راهی که پاهای آبلهام در آن، گمراه معصیت نشود.
راهی که نقطه چین ردّ پایم، تا ماه ادامه یابد.
راهی که فانوسهای شک در آن سو سو نزنند.
معبودا! جز تو، هیچ دستی به یاریام بلند نمیشود و جز تو، هیچ ریسمانی مرا از مرداب دنیا نمیرهاند و جز نام تو، هیچ چراغی، تاریکی شبهایم را روشن نمیکند.
خدایا! صدایم را تو میشنوی؛ شبهای تاریکم را به لطف حضور تو روشن میخواهم.
دستهایم را آنقدر بالا میبرم که صبح، در گودی دستهایم طلوع کند.
شبهایم را بیستاره مخواه! مخواه کوره راههای مقابلم، چشمهای مرا در خود حل کند. سیراب لطف خویشم گردان که سرابهای روبهرو، جاذبه حتی فرو نشاندن خیال عطش را هم ندارند؛ از شورابههای دنیا تشنهترم میکنند.
پروردگارا! هوای نفس، نفسم را بریده است. کمکم کن تا از خویش بُبرم، کمک کن تا به وصل تو خشنود باشم؛ که امید، زندهام میدارد. امید، دستهایم را همچنان تا آسمان عروج میدهد.
سنگینی گناه، شانههای حقیرم را خرد کرده است؛ درهای دعا را به رویم باز بگذار. مخواه، شعله شعله در خویش بسوزم. ندامت، آتشزاری است که چون شاخهای خشک در آن میسوزم؛ سنگینی
این بار را از شانههایم بردار که چشم امیدم به توست. ای پوشاننده عیبها!
الهی، ای عشق!
الهی، ای مهر!
با دیدهای پُر آب و دلی خلیده از خارهای معصیت، به درگاهت آمدهام.
عزیز! کوچکتر از آنم که لایق ذکر تو گردم.
افتادهتر از آنم که در خور عشق بزرگت شوم.
الهی! ای میهماننواز عرصه خوبی!
لایقم بدان!
که پناهمان تویی.
معبودا!
عشقِ به توست که اینگونه ملتهبم کرده است و اینگونه سرشار.
پروردگارا!
عشقِ تو، زیباترینِ عشقهاست.
عشقِ تو خوبی، عشق تو صفا، عشقِ تو انبوه پروانههای سوخته در آتش، عشقِ تو مهر است.
عشقِ تو آتشی است، افتاده در جانِ کائنات.
وَ من، که چونان پرنده گم کرده آشیانم و میسوزم.
چونان کویر تشنه بارانم و میسوزم.
گریانم و میسوزم ای مهربانترین!
آنگونه که هیچم نمانده است؛ جز این لرزان صدایی که تو را میخواند و تو را مویهکنان در روزهای پر از مهر، میجوید.
الهی! ای معبود!
با دلی شکسته تو را میخوانم و میدانم، که تنها دست یاریگر توست که یاریام خواهد کرد.
تو را میخوانم ای یگانه بیمانند!
تو را که آرام بخش دلهای رنج دیدهای!
تو را، تو را میخوانم و سرمستِ عطرِ نامهای تو هستم.
ای نامت از تمامی نامها بلندتر!
ای نامهای جاریات همیشه روشن و زلال!
خوشا دهانی که به عطرِ نام تو آغشته است!
مبارکا زبانی که نام تو را میراند!
زلال و روشنا کسی که نام تو را بر صحیفهها نقش میکنند!
و منی که نام تو را میخوانم، ای نامت از تمامی نامها بلندتر!
کیست که تو را به جان بخواند و از بیکرانْ جودِ تو بیبهره بماند؟
کجاست آن که تو را به شوق بجوید و از آسمان لطفِ تو مأیوس گردد؟
الهی! ای مفتاح!
یا حَیُّ یا مالِک!
عشقِ تمام کائنات!
زیباترین سرود!
میخوانمت، که بخوانیام.
میجویمت، که پذیرایم مشوی، لایقم بدانی و پناهم دهی.
من به خود نیستم، که تو را میخوانم.
ای عشق!
ای سرچشمه خوبیها و التهابها!
در کنارِ نام تو پهلو گرفتهام.
مرا دریاب!
پروردگار مهربانم!
ای که روح نظمت در سر انگشتان شاخساران جاری و قدرت و شوکتت بر قلل رفیع، متجلّی است! به سر انگشت گرهگشای لطفت، مرا معامله با مهر خویش نما؛ نه به دیده عدالتت؛ اِلهی عامِلْنا بِفَضْلِکَ وَ لاَ تُعامِلْنا بِعَدْلکَ یا کریم.
اله بیمثل و مانندم!
رود، پیوسته در حمد تو شتابان میدود تا حلاوت ذکرت را به قلب دریا فرو ریزد و دریا، موج تا موج، قد میکشد. تا قامت نیاز به آستان ناز رساند. جانمان را به هروله حضورت مشتاق فرما و قامت طاعتمان را به آستان وصالت مستقل نما:
چون جنگلی سرسبز سر تا سر قیامم
من تکیهگاهم از رکوعم هست هشیار
در دشت پاکی باغ زیتونم، فقط من
من از جدایی میوزم، از نسل رگبار(1)
معبود یگانه و بیهمتایم!
سرود یکتایی تو را تکثیر نجواهای کائنات، دمادم زمزمه میکنند و به یگانگیات، بیشمار
آفریدهها، سرِ طاعت نهادهاند. سلولهای سرگردان وجودم را به سادگی یکتاپرستی، «اهدنا الصراط
1) . صدیقه سامانی گل مریم.
المستقیم» فرما و قامت عنادمان، به طاعت خود تا گردان تا تاب عشق بیاورد و رنگین کمان انوار الهی گردد.
معشوق سالکان و به مقصد رسیدگان!
تا چند حیران و سرگردان به دور دایره خواهشهای نفس بگردم و شیطان، مرکز پرگار گردش حیاتم را در دست گرفته باشد. مرا از دور باطل غفلت و تسلسل حیرت به شاهراه هدایت رهنمون شو و شاپرک خیالم را پروانه ارادت و شوق خویش فرما تا در تاریکی دنیا نیز به کشش نامرئی عشقت، محفل انس شمع سعادت را بیابد.
ای هدایتگر مشفق و ای هادی جسور!
ای نور روشنگر، یا مبین و یا مُبَیِّن!
عمری دامان محبوب خود به دست گرفتم و اندیشیدم که تو را میپرستم؛ به تذکرهای مرا از رؤیایی دیرین و خیال شیرین رهاندی و دیدم که دامان خود گرفتهام: «افَرأَیْتَ مَنِ اتَّخدَ إِلهَهُ هَواه؟! آیا میبینی کسی را که هوای نفسش را خدای خود گرفته؟!»(1)
عمری تیغ بر دیو و دد و دشمنان کشیدم و هرگز طعم پیروزی، جانم را گوارا ننمود. نگاهم را به جبهه درون برگرداندی و دیدم که: «اَعْدی عَدُوِّک نَفْسُکَ الَّتی بین جَنْبَیْک:(2)دشمنترین دشمنان تو، نفس تو است که در درون تو است.»
«قومی که ز هر چه دون ما پاک زدند
آتش ز نهان دل در افلاک زدند
از هر چه برون ماست چون دور شدند
بر عرش رسیده خیمه بر خاک زدند»
اینک منم، مقرّ و معترف! دست تمنای من و کرم بیمنتهایت مولا!
«لبانم میسوزد به گفتن حرفی که در سینه دارم»/داود خاناحمدی
لبانم میسوزد به گفتن حرفی که در سینه دارم.
مینشینم، سر بر زمین میگذارم و شرم زمین را از حس کردن بدن گناهکارم درمییابم و شرم فرشتگان را از تکراری بودن حرفهام، توبههام.
دستانم استوار نمیشوند به دعا؛ چرا که از خجالت نگاه سرزنش بار آسمان، سوختهاند.
و لبانم میسوزد از گفتن حرفی که در سینه دارم؛ حرفی که آنقدر سنگین است که شانههای
زخمیام را در خود میشکند و چشمانم را یارای آن نیست که دوباره شاهد بخششی و لطفی و...
شرمساری دیگری باشد.
و سینهام - خودت خوب میدانی - که چقدر تنگ است. چقدر لبریز حسّ آن تنهایی عظیم که جز
با نام تو تبخیر نمیشود... و دلم چقدر گرفته از این لحظههای بیتود بودن، پشیمانی، بازگشتن، فریاد زدن و... «بود» شدن؛ این است آن نهایت بلندی که سینهام را آن چنان لبریز درد کرده است.
و آیا حضور تو این اجازه را به لبان سوخته و سینه پر دردم میدهد که از سر تنهایی فریادت بزنم؟
آیا آن چنان نیرویی در من یافت میشود که پس از این همه لحظههای بیهنگامی و بیوجودی،
احساس بودن کنم و در تو حضور یابم؛ در پیشگاه لطفی که لبانم میسوزد و سینهام، شکسته و زخمی، شرم را ضجّه میزند.
با این وجود، چیزی که مرا وامیدارد که صدایت کنم و دوباره احساس کنم که میتوانم باشم، تو را داشته باشم و هستی یابم؛ تو را داشته باشم و آسوده، ترنم جاری دعا را زمزمه کنم، تویی، خود تو، با آن همه بخشایش و مهربانی، با آن همه خدایی و عشق!
آری! عشق تو ما را در ما حضورمان داد و باوری سنگین را دست کثیر ناباوریمان کرد
عشق تو، آن لحظه مقدّری است که تمام دروازههای هستی را به روی این نیستی محض میگشاید؛ ورنه.
«ما نبودیم و تقاضامان نبود
عشق تو ناگفتههامان میگشود»
لبریز یاد توام/اکرم کامرانی اقدام
«یا فارج الهمِّ و الغم»! غمِ از تو دور بودن و وحشتِ بیتو بودن، در دلم رخنه کرده؛ در رگهایم آرامش
یادت را جاری کن.
«یا ذالبهاءِ و المجد»! از عطر حضورت مستم کردی؛ چشم وجدانم را به وجود مقدست منوّر گردان.
«یا کافیَ الفردِ الضعیف»! در ذرّه ذره حیاتم به تو محتاجم و از منتهایِ وجودم نام تو را فریاد میزنم؛ قطرهای از شراب عشقت را به من بچشان و مرا مستِ نگاهت کن.
«یا مجیبَ الدَعَواة»! این منم؛ عاشقی که از نیاز تو لبریزم و اشک ریزان به دامانت میآویزم؛ مرا سرشار از نیازت کن.
«یا مقلب القلوب»! با قلبی شکسته به تو روی آوردهام؛ دلم را معطوف خود قرار ده.
«یا شارح الصدور»! شانههایِ خستهام، توانای حمل این همه بار گناه نیست و تنگنایِ سینهام را وسعت این همه فراق؛ از بار گناهانم بکاه و بر وسعت سینهام بیفزا.
«یا روؤف بالعباد»! تو مهربانی محضی؛ با قطرهای از باران رحمتت سیرابم کن.
«یا ذالمنِّ الکریم»! هر نعمتی که تو را از من میگیرد، تو از من بگیر و هر نعمتی که تو را به من بازمیگرداند، فراوان به من عطا کن.
یا من عوَّد عِبادَهُ قَبُولَ الإِنابة! تو خدای مقدس توبه و انابتی و چشمپوشی از گناهم برای تو آسان است؛ بر من آسان بگیر.
یا غنیُ یا صمد! نیاز من هرچند بزرگ، در برابر کرم تو ناچیز است و کرم تو هرچند اندک، در
برابر حقارتم بسیار؛ مرا از تمام خواستههایی که از تو دورم میکند بینیاز کن.
دلم را به آرامش یاد تو میسپارم و در ساحل راز و نیاز، رو به قبله نورانیات قنوت میبندم.
جاریِ اشکم را نمیدانم «جویبار» بگویم، یا «آبشار» بخوانم، امّا تو هرگونه بنگری، تلاطم آرزویم را در اشکهایم خواهی دید.
دور دستی؛ آن چنانکه وصالت را عاشقان طمع نمیکنند؛ و نزدیکی؛ آن چنانکه عارفان، با تو
آن «دائم در نمازانِ» «در گفتگویِ مُدام»اند.
ای نزدیک! عارفم کن به درک حضورت، یا نه ...! به دیدار روی نیکوترینت، که نظر کنم به وجه
تو ای دوست! آنگاه چنان عاشقم کن که عاقلانه بدانم، حضرت معشوق کجا و عاشق معیوب کجا؟!
ای هویدایی که پیداییات نیز پنهانی است! به کدامین صراحت با تو سخن باید گفت و به کدامین
گلواژه بلیغ، تو را باید خواند؟!
تو را میخواهم؛ ای آن که در نسیم خیالات نمیپیچی، و حتی توفان اوهام نیز به گردت نمیرسند! تو را میخواهم ... تو را.
«اگر تو... دروازههای بخشندگیات را نگشایی»/داوود خاناحمدی
حالا من... روبروی خودم ایستادم؛ رنجور و سرخورده و پشیمان.
روبروی کسی ایستادم که سرکشی را رزوگار درازی است که در برابر دیدگان مهربان و بخشندهای، پای کوفته است. در برابر کسی که مهر دید و رنجاند
بخشش دید و عصیان کرد
بخشایش دید و کفران کرد.
ستّار دید و پرده درید.
غفار دید و گناه کرد
رحمان دید و بر کج راهی پای فشرد؛ و حالا، «پای پر آبله»، از سنگلاخی که چشم بسته پیمود، از
خودش شرمنده است و در برابر او...
آه اگر این اشک نبود و این خاکساری و در درد فرو رفتن و...!
آه اگر این پذیرش بیدریغ نبود...!
حالا من... سنگین و زخم خورده و ناتوان، افسوس خور و خسته و درمانده، بیهیچ ملجأ و پناهی،
بیهیچ دست گیر و بخشایندهای جز تو.
و اگر چشم دل، این بار نیز به سوی گشایشگاهی باز نشود و اگر نوری از پس روزنه دل، به تاریک
خانه روحم نتابد و اگر... و اگر...؟!
و اگر تو مثل همیشه، دروازههای مهرت را نگشایی، چه پیش میآید بر سر این روح رنجور و این جان ناتوان؟ حالا که روبروی خودم ایستادم، به بنبست میرسم که - به ظاهر - بازگشتیاش نیست؛
به چاهی که برون آمدنش را راهی به نظر نمیرسد، اگر تو نباشی؛ اگر تو بزرگ، تو بخشنده، تو مهربان، نباشی؟!
نمیدانم، نمیدانم چه رازی در نام توست که مرا اینگونه گستاخ میکند، هربار پس از این همه سرکشی و گناه، به بازگشت بیاندیشم؛ به صدا کردن نام خوبت، نام بزرگت.
نمیدانم چه سری است در زمزمه «یا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنی» که وقتی تنهایی و یأس، مرگبار و وحشی به سینهام ضربه میزند، وقتی که شرم، روح ناتوانم را در خود میسوزد، بیاختیار چیزی چون خنکای نجات دهنده اذان صبح؛ مثل نسیمی اهورایی، سینهام را شفا میبخشد و بار سنگین گناهم را سبک میکند.
حالا من روبروی تو ایستادهام؛ شرمنده و بیآبرو. بیآن که حرفی برای گفتن داشته باشم و بهانهای برای باز آوردن. فقط سیل اشک است که حرفهای ناگفته را، دردهای نشکفته را و
پشیمانیهای بیواژه را با تو در میان میگذارد.
حالا من سر بر آستان تو گذاشتم؛ بر تربت پاکی که هر روز و هر دقیقه و هر لحظه، نام تو را فریاد میکند. سر بر آستان تو گذاشتم و تو میدانی که جایی دیگر نداشتم و پناهی دیگر.
شرمساری/محمد سعیدی
خدایا! به کلمهای جهان را آفریدی و انسان را آفریدی و کلامش آموختی! جهان در امواجِ مشیّت تو، به تخته پاره کوچکی میماند که به هر سوزانده میشود. پس ما چه هستیم و که هستیم که ظرفیّت آن را داشته باشیم تا قطرهای از دریای حکمتت بنوشیم. همه ما در طلسمِ حیرت دچاریم؛ چون مجنونی که در تالار آینهها، به دنبال چهره نخستین خویش بگردد. تو را در هزار آینه گم کردهایم و حالا با کدام چشم به دیدارت بیاییم؟
حتی اگر چتر آگاهی ما به اندازه آسمان بزرگ شود، باز به عکس لرزانی میمانیم که بر حباب چراغی بیفتد؛ پس ما را چه کار به درک ذرّهای از حکمتِ بینهایتت! کار ما تنها این است که تسبیح
رعد و خشیتِ سنگ و سجود ستاره و درخت را بیاموزیم، تا اندکی از حق عبادتت را بگزاریم که نمیتوان؛ «سُُبْحانَکَ، ما عَبْدناک حَقَّ عِبادتِک»
به قصور در عبادتت معترفیم، هرچند که نام تو آنقدر عزیز و عظیم است که هرکس آن را به بر زبانش جاری کند، آنقدر از «تو» سرشار میشود که میپندارد افلاک را درنوردیده است؛ از همین روست که ما بندگانِ عاجز تو هم از کوتاهی و نارسایی عبادت خود در مقابل تو شرمساریم و هم اعتبا و افتخارمان از اوست؛ چرا که این منّت را بر ما نهادی و این لطف از جانب تو بوده که درِ توبه و عبادت را بر ما گشودهای تا لحظهای در نمانیم و اگر به اشتباهی لغزیدیم، در نیفتیم.
میدانیم که فرصت ما سخت کوتاه است؛ اما آنچه که در سنگلاخ این همه گناه و لغزش، دستِ ما را میگیرد و به صراط مستقیم سعادت دنیا و آخرت رهنمون میسازد، لطف و عنایت توست.
برای شکرگزاری تو، هر مویی بر تن ما، زبانی است.
برای بردن نامِ تو، هر حرفی در دهان ما پرندهای است.
خدایا! میدانم، حتی اگر روزی دنیا به آخر خود برسد، نمیتواند تمامِ نعمتهای تو را بشمارد.
شکایتنامه(1)
یا رب ار نگذری از جرم و گناهم چه کنم؟
ندهی گر به در خویش پناهم چه کنم؟
گر برانی و نخوانی و کنی نومیدم
به که روی آرم و حاجت ز که خواهم، چه کنم؟
خداوندا! از نفس سرکشم که مرا به ورطه لجنزار گناه میکشد، به درگاه تو شکوه و گله دارم؛ نفسی که در میدان خطاها سخت میتازد و تشنه معصیت است و تن ضعیف مرا در معرض بارش تیر خشم و
شلاق قهرت قرار میدهد و دائم مرا به سوی درههای انحراف و هلاکت میکشاند. نفسی که برتن
فطرت پاکم، لکههای خواری و لباسهای کثیف گناه را میپسندد.
1) . الهام از مناجات شاکین امام سجاد، مفاتیح الجنان، ص 119، انتشارات اسوه.
او که در وقت طاعت، هزار و یک بهانه و عذر میآورد و با غرور و دلی خوش، بر اسب چموش آرزوهای دراز سوار شده است.
رحیما! به درگاهت گله دارم از کم ظرفیتی نفسم که هرگاه نسیم ناگواریها به او وزد و سیل ناخوشیها به سویش سرازیر گردد، آهنگ بیتابی، ناسپاسی و ناسازگاری سر میدهد و هنگامی که در آغوش گرم خوشیها جای میگیرد، در پوست خود نمیگنجد و میوههای احسان و بخشش را از دیگران دریغ میدارد.
ای مهربان! از این اژدهای چند سر بدسیرت نفسم به تو پناه میبرم؛ اژدهایی که به دور ارادهام
پیچیده و از کاروان خیرم بازداشته است.
بارالها کرمی مرحمتی امدادی
کاروان رفته و من مانده به راهم چه کنم؟
معبودا! از دشمنی که بیرحمانه، تیر گمراهی و اغواگری بر قلبم مینشاند و از شیطانی که با کمند تزویر و تزئین بدیها، مرا به دام خود میکشاند، به درگاهت شکایت دارم؛ شیطانی که پیوسته خانه دلم را پر از خفاشهای وسوسه میکند و مشت مشت، بذر بدی و ناسپاسی تو را در درشت سبز فطرتم میپاشد و با لشکر هوس و اوهام واهی خود، قلعههای قلب و وجدانم را تسخیر میکند و با سربازان هوسهای پلیدش، از هوای نفسم حمایت میکند. ابلیسی که عروس عجوز دنیا را با نیرنگ خود برایم تلبیس و تدلیس میکند؛ او که میان من و تو، پرده جدائی میافکند «الهی أشکُوُ الیک عَدوّا یُضِلّنُی و شیطانا یُغْوینی قد مَلَأَ بِالوَسواسِ صدری و احاطتْ هَواحِبُهُ بقلبی یُعاضِدُ لی الهوی و یُزَیِّنَ لی حبَّ الدنیا و یُحَولُ بینی و بینَ الطاعةِ و الزُلفی»
خدایا! به تو شکایت میکنم که از دل سختم که مبادات تحت فرمان سلطان ستمگر وسوسهها درآید و زنگار خودسری و لباس بدخویی بر تن کند؛ و از چشمههای چشمانم مبادا
که خشک شوند و در بازار پر زرق و برق دنیا، هرزه گرد شوند و به عشوههای اغواگر خیره
شوند.
پروردگارا! سرمایه قدرتی جز نیروی تو ندارم و ساحل امن رضای تو، تنها راه نجات من از توفان ناگواریهای دنیاست.
از هابیل تا کنون(1)
خدایا! تو بنگر که چگونه فرزندان ابراهیم، اسماعیلوار به قربانگاه ابتلا میشتابند و پیروزمندانه جان میسپارند.
ببین که چگونه اسطورههای شهادت، حیات را به بازی گرفتهاند و مرگ، به اسارتشان درآمده است. ببین که چگونه آیه وجودشان در بستر جاری زمان، حیات را تفسیر میکند.
خدایا! یارانمان! یارانمان! یارانمان
مهاجران رفتهاند و ما بیانصار شدهایم.
دلاوران قبیله نور، در نبرد با ظلمت، به دشت روشنایی هجرت نمودند تا قله فلاح را فتح کنند و چونان ستارهای در آسمان تیره بدرخشند.
خدایا! به ابرها بگو بگریند، به کوهها بگو بشکافند، به دریاها بگو بخروشند، به توفانها بگو بشتابند، به رودها بگو بنالند، به چشمهها بگو بجوشند، به آسمانها بگو ببارند و به کائنات بگو اشک بریزند!
به درختها بگو که برگهایشان را فرو ریزند و به خزان غربت سرزمینمان رنگ ببازند.
به عقابها بگو که بر سوگ یارانمان بنشینند.
به فرشتگان بگو که خلیفهات را در زمین ببینند تا آیه «انی أعلم ما لا تعلمون»، نزولی دوباره بیابند. به محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بگو که پیروانش حماسه آفریدند.
به علی علیهالسلام بگو که شیعیانش قیامت برپا کردند.
به حسین علیهالسلام بگو که خونش همچنان در رگها میجوشد و از آن خونی که در دشت کربلا ریخت،
سروها رویید،ظالمان سروها را بریدند، اما باز هم سروها سر به فلک کشیدند.
به عباس علیهالسلام بگو که دستانش بر پیکرمان آویخته است.
به آدم ابوالبشر بگو که از هابیل تاکنون، همواره شهیدمان کردهاند!
1) . مناجات نامهای از شهید وحید رستمی؛ شهادت: 1360؛ یگان اعزامی: بسیج، استان قم.
خدایا! چه رنج بزرگی است! تو میدانی که ما چه دردی میکشیم؛ پنداری که چون شمع آب میشویم. ما از مرگ نمیهراسیم، اما میترسیم که بعد از ما، ایمان را سر ببرند و اگر دل از سوختن برگیریم، روشنایی نابود شود و جای خود را دوباره به شب بسپارد، پس چه باید کرد؟
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از سوی دیگر، باید شهید شویم تا آینده بماند!
هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید امروز بمانیم تا فردا شهید نشود!
عجب دردی! کاش راهی بود تا امروز شهید شویم و فردا باز زنده گردیم تا دوباره شهید شویم.
خدایا! ماندن چهقدر دشوار است و در غربت زمین، بییار و یاور حضور داشتن، همانند غیبت است. انگار که کمرمان شکسته و زنجیر درد، دستهامان را بسته و غم در سینهمان نشسته است. ما از نبودن یارانمان رنج نمیبریم؛ بلکه از بودن خویش در رنجیم!
ما میدانیم که آنها زندهاند و ما مردهایم!
خدا! ای مهربانترین واژه!
من از توأم؛ «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی»
هر روز، پنج وعده، طنین آسمانی اذان که بانگ ملاقات با نور است، در تمام ذرات وجودم نواخته میشود.
همیشه با منی، ولی این وعدهها را جور دیگری دوست دارم.
با اللّه اکبر، تعلقهایم را از این دنیای خاکی میرهانم. با حمد و سوره، تکلّمم با تو آغاز میشود.
رکوع، تعظیم روح من، مقابل عظمت توست و در سجده که نزدیکترین حالت بنده با معبود
است، پیشانی بندگی به آستان کبریایی تو میسایم.
در قنوت، دستانم را کبوترانه به سوی آبیِ بخشندگیات پرواز میدهم. در تشهد، دوباره اقرار میکنم به یگانه بودنت و شهادت میدهم که تنها تویی که وجودت، پناهگاه تمام لحظههایم خواهد بود.
و سلام میدهم به پیام آور نغمههای آسمانیات؛ به دستانی از نور که مرا به یداللّه پیوند میدهد، دستان پیامآور نور و روشنی.
و سلام میدهم به تمام بندگان شایسته تو؛ «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»
من از توأم و این از تو بودن است که مرا بر زمین، استوار نگاه داشته است.
خدایا! چنان کن که خلیفه تو بر روی زمین باشم و مدار عالم
تا تو فخر کنی بر ملائکه و فرشتگان و من ببالم از اینکه بنده توأم.
به پیشگاه تو آمدهام/خدیجه پنجی
یا توّاب!
دستان شرمسارم را که تا ارتفاع بینهایت مهربانیات به التماس برخاسته، پذیرا باش!
دستانی که هماره مرا در ارتکاب گناه یاری دادند و شریک جرمهای کوچک و بزرگم شدند.
دستهایی که بارها، جز در خانه تو را به تمنّا کوبیدند؛ این دستان گناهکارِ نادم را بپذیر و در باران اجابت و کرامتت، تطهیر فرما!
یا غافِر الخطیئات!
چشمهای خطاکارم را به پیشگاه تو آوردهام؛ چشمانی که بارها و بارها، خود را به تماشای آنچه که تو نهیاش فرمودی، آلوده ساخت و نگاههای هوسآلود خویش را در ردیف تیرهای زهرآگین
شیطان قرار داد
چشمانی که هرگز از تو نهراسید و برای تو نگریست؛ اینک این دیدگان ملتمس را که چشم طمع از همه بریده است و نگاه امید، تنها به کرم تو دوخته را بپذیر و به جلوهای از پرتو غفرانت میهمان
نما!
یا سامع الْاَصْوات!
زبانم را که اوج شرمساریاش را حدّ و اندازهای نیست،
پذیرا باش؛ این زبان مردم آزارِ نادم را بپذیر.
و به حضور اسماء حُسنی خویش تطهیرش فرما!
یا امان الخآئِفین!
این قدمهای لرزان که اینک به آستان تو پناه آورده، این پاهای ناتوان را که همیشه از تو گریزان بود و مرا میبرد به تاریکزارهای بیچراغ، به درههای جهالت و این قدمهای شرمنده بازآمده را پذیرا باش؛ به این پاهای لرزان قوت ببخش و به صراط مستقیم راهنمایش باش!
یا عالِمَ الخَفِیّاتْ!
ای داناتر از خودم به من! ای نزدیکتر از خودم به من! ای آگاهتر از همه به هستی من! چه بسیار گناهانی که بر تنم لباس ذلّت و خواری پوشاندهاند و چه آرزوهای دور و هوسهای درازی که بسیار پریشانم ساختهاند؛ توسن سرکش نفسم، اختیار از من ربوده و به هر کجا که میل دارد میکشاند و در هر چراگاهی سرک کشیده و به چَرا میپردازد؛ خدایا! آیا پریشانیام را سامانی هست، جز در آستان کرم و لطف تو؟!
اینک، این تو و این نفس عصیانگر من! اینک این تو و این بنده گناهکارت!
خدایا! دستهای همیشه بالایِ نیایشم را به کدامین سو، جز درگاه تو بلند کنم؟!
موسیقی وجودم را جز تو، برای که بنوازم و دلم را جز عشق تو، با چه آتشی بگدازم؟!
چشمم را جز امید تو، به کدامین افق بدوزم و گوشِ جانم را جز نوای تو، با کدامین آواز بیارایم؟!
خدایا! سبزههای باران خورده، شقایقهای داغ دیده، درختهای تازه روییده و نغمههای مستانه، همه و همه، آیاتی هستند تابناک که بلندای بامِ عظمتت را هرچه بلندتر مینمایند و ستایش ذات
بیهمتایت را هر چه بیشتر.
هر ذره پرتو ذاتِ تو، نمایانگر همه چیز و همه چیز در برابر عظمت تو ناچیز؛ پس رحمتت را هرچند ناچیز، بر سر ما فرو ریز.
«از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود»
تو آنی که جویبار رأفتت را از سرزمین محبتت به دریای رحمت بیکرانهات جاری ساختی و افق
کرامتت را به ما نمایاندی؛ پس ما را اسیرِ گرمای سوزانِ قهرت مکن.
«یا من اسمهُ دواء و ذکرهُ شفاء» شفای روح و جانم، در گرو نگاه توست و مرا هرچه هست، از آنِ توست؛ پس مرا اسیر غرور و نخوت مکن.
محصول قطرههای اشکم، رویشِ امید در چشمانِ همیشه منتظر من است؛ مگذار این امید از دلِ رمیده من رخت بربندد و رشته خیال من بگسلد.
ای امیدِ امیدواران! مشامِ جانم را با نسیمی از بهشت بنواز و گوهرِ نفسم را از زلال عرفانت سرشار ساز.
خدایا! نبودنم بس است؛ میخواهم باشم و فریاد بزنم که دوستت دارم! از پس تاریکی مکان، در تنگنای زمان و از قلّه رفیعِ نیایش، بیهودگی خودم را بلند فریاد بزنم و عظمت نام تو را بلندتر.
میخواهم حصارها را بشکنم و آنچه را نگفتهام، فریاد بزنم. میخواهم شکر نعمتهای ناطلبیده و حتّی آرزوهای نادیده را به جا آورم.
«در آسانیم شکر اندیش گردان
به دشواری سپاسم بپیش گردان»
خدایا! حقیرتر از خارم، ولی حقارتم هرگز مرا به پستی وانمیدارد؛ پس نه لایق کسی است که تو
اشرف مخلوقاتش خواندی.
همه میگویند، سنگ، اسوه صبر است و مقاومت؛ کاش من سنگ بودم تا هیچ گاه از صبر تهی نمیشدم و هیچ گاه دست به کفران نمیزدم.
خدایا! در آن هنگام که دستهایم را به سوی بیکرانهات بالا میبرم، غبار فراموشی برگناهانم
فرو ریز و نور رحمت بر آرزوهایم؛ گل محبتت را در دلم بیش از پیش شکوفا گردان. ای خدای پاک و بیهمتا! ای یزدانِ یکتا!
«زیر دست تو سرم را راحتی است
دست تو در شکر بخشی آیتی است
سایه خود از سرِ من بر مدار
بیقرارم، بیقرارم، بیقرار»
طاووس جلوهزار هستی/سیدعلی اصغر موسوی
زیبای زیبا؛ با رنگینهگی چشمگیر و با طراوتی سفید و سبز و آبی! گویی بر پرده خلقت، تنها بهانه آفرینش زمین، این بوده که «طاووس جلوهزار هستی باشد؛ طاووس کهکشانها!
طاووس طنازی که جلوهزار رنگ، در کهکشانهاست و با ظاهر فناپذیرش، باطنی فناناپذیر دارد؛ باطنی مثل ضمیر آیینهسان عارفان و عاشقان!
زمین!
زمینی که محل نشو و نمای «عشق» است؛ عاشقترین عارفِ روزگاران چنین توصیفش میکند:
«و زمین را آفرید، که دریایی سبز و روان، آن را بر دو میکشد. زمین در برابر فرمان خداوند «جلّ جلاله» فروتن و در برابر شکوه خداوندیاش همیشه تسلیم است».(1)
زمین؛ زمینی که جلوهزار تجلّی دستهای نقّاش لا یزال ازلی است و مطرب نیایشهای عاشقانه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام!
زمین؛ زمینی که آیینه غروب عاشوراست؛ غروبی که هر روز، آتش دلِ زمین را بر پرده «شفق»
میآویزد و صیحه فرشتگان را بر ساحل دلها میکوبد!
1) . نهجالبلاغه، ترجمه محمد دشتی، خطبه 211، ص 434.
زمینی که یادمان غربت آدم علیهالسلام و یادگار لالایی حزین حواست!
زمین که در قاموس معرفت اللّه، مهد آسایش و سریر آرامش است: «اَلَمْ نَجْعَلِ الْاَرْضَ مِهادا»!(1)
زمینی که معرفت زیباشناسی و جمال توحیدی را به انسان آموخت و هنر لا یزالی حضرت حق «جلّ جلاله» را به تماشا گذاشت؛ «پس زمین به وسیله باغهای زیبا و تن پوش نازک گل برگها، همه را به سرور و شادی دعوت کرده و با زینت و زیورِ گُلها، فخر کنان، همه را به وجد آورده،
شگفتزده کرد.»(2)
گلها را برای مشام آشفته عارفان؛ آبشاران را برای تماشای عاشقان؛ و جادههای سبز را برای رسیدن به آرزوهای کودکان، آفرید! دریا را برای تجسّم عظمت و دشت را ادراک و شهود رنگها
آفرید!
چمن را برای نرمیِ بستر آهوان و درختان را برای موسیقی جاریِ پرندگان!
«وَ جَعَلَ ذلِکَ بِلاغا لِلْاَنام و رِزْقا لِلْاَنْعَامِ، وَ خَرَقَ الفِجَاجَ فِی آفَامِهَا، وَ أَمَامَ الْمِنَارِ لِلسَّالِکِینَ عَلی جَوَادِّ طُرُقِهَا.(3)
... و آفرید جایگاه مناسبی را که «عشق» بتواند به نشو و نما بپردازد! کوهها سر برآورده و جنگلها به سمت آسمان کشیده شدند؛ چمنها، غرق تماشای نگاه آهوان گشته و جویباران، دل به زمزمه سِحرانگیز قناری سپردند. اقیانوسها به «تسبیح توحید» خروشیدند و چشمهها از دلِ عشق، جوشیدن گرفتند؛ تا کسی باشد و بتواند، که بخواند: «هُوَ الَّذی خَلَقَ لَکُمْ مّا فِی الْأَرْضِ جَمیعا»(4)
زمین، آراسته شد به زیباترین رنگها، به زیباترین جاذبهها، به عطرآگینترین هوای جاری در کاینات!
رقص نیلوفرهایش، زمزمه جویبارش، گاهواره دریایش، موسیقی آبشارش، سرود زیبای
پرندگان و سکوت دلانگیز شبهایش، یعنی: «اَلَّذی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشا.»(5)
زمین آفریده شد، تا با خمیره عطرآگین گِلش، «دل»، ساخته و پرداخته شود و دل، «عشق الهی» را در دامان بپروراند.
زمین آفریده شد، تا عاشق از نهایت عشق، سر بر سریر عطرآگین خاک نهاده و آکنده از یاد خداوند «جلّ جلاله» و عطر «نماز» گردد؛ نمازی که میزانِ ارادت عاشق به حضرت دوست است و مقام والای وصل!
زمین آفریده شد، تا کعبه، - این صندوق اسرار خداوند - جهتنمای گم کردگان راه، در کهکشانها باشد!
زمین آفریده شد، تا اجسام ناسوتی، ناراستیهای وجود خویش را از نگاهها پنهان نمایند!
زمین آفریده شد، تا دستهای تاول زده، به صداقت خویش ببالند؛ آنگاه که ترازوی عدالت، برابر نگاهها، قد برمیافرازد!
زمین آفریده شد، تا هرکسی بتواند «بدیها و خوبیهای» خویش را در آیینه خاک، به تماشا بنشیند!
زمین آفریده شد؛ زیبای زیبا، با رنگینهگی چشمگیر و طراوتی سفید و سبز و آبی! تا اینکه جلوهزار هستی را، طاووس رنگهای بدیع باشد؛ طاووس جلوهزار عشق، طاووس آیینه خانه هستی!
زمین، چرخش همواره خویش را بر شانههای پنهان و پایدار آفرینش تکیه داده است.
ستونهای بلند و نامرئی آسمان، راز مکشوف این سالهاست.
فلسفهای بزرگ، بر آستانه دروازههای روشن ایستاده است. ردّ پای دور و دراز خلقت، بر
جادههای بیانجام، آغاز میشود.
فریادهای سخت رها شدهاند و اضطرابی گنگ و عالمگیر، دیوارهها را خواهد شکست.
زمینِ مادر، مهیّای گستردن سفرههای مهر شده است.
آب دریاها بر عطش خاک تشنه میافزاید. سفر بزرگ، ادامه خواهد داشت؛ در جستجوی آفتاب.
سرزمینها آفریده شد و بهار، در سرسرای همیشهشان خیمه افراشت.
آفرینش خداوند بر لبههای پرت و تاریک کرات، تکرار و تکرار میشود.
کهکشانهای نزدیک و دور، کش میآید و پروردگار، به استواری ستونهای پایدار و نامرئی، لبخند میزند. خاطرهای زیر پای من میچرخد و میچرخد. زمین، راز نخست آرامش است؛ اولین
گهواره مهربان پروراندن، دایهای با سخاوت بیحدّ، مهربانتر از دستهای گشاده همگان، یک مادرِ نگران، با جادوی آبهای روان در چشم، با کوهوار صلابت و رنج بر کتف، از دیروزها تا فرداها،
تیماردار اندوه آدمها.
زمین؛ پهنهای لگدکوب - پیشانی کائنات - . با تاول تاختنها و تجاوزها. با تلخی خونها و خیانتها. با چشمهایی لبریز از عاشقی و عبادت در غارها و چراگاهها.
زمین، با چرخش همواره خویش، در فراسوها، گوش به زنگ صاعقههاست.
زبان تازهای میجویم. از زمین باید با لحن آفتابی خاک سخن گفت.
و این مادر کهنسال.../مریم سقلاطونی
... پس نوبت آفرینش زمین رسید...
وَ اِلَی الْاَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ...
سفرهای گسترده از باران و درخت
پرنده و ماهی
سیارهای در همسایگی خورشید
سرگردان و خاموش
که بر کوهوار شانههایش
جنگلها و درهها
خیمه افراشتند؛ اَلَمْ نَجْعَلِ الْاَرْضَ مِهادا!
گاهواری جنبان از امواج
که آرامش توفانی هزار اقیانوس را
یک جا در آغوش فشرد
سیارهای خاموش
به صراحت هزار روشنی رونده در
پیشانیاش
و آگاهی هزار پنجره سبز
در چشمهایش
زنی؛ با طبق طبق سنگ و صخره
و سبد سبد جنگل و شکوفه
و دریا دریا کوزه بر دوش
... این آگاهی روشن
که رنج قدیمی میلیاردها سال
زندگی کوخ نشینی، در بقچه مهربانیاش
پیچیده در کولاک برفهای قطبی و در گرمای طاقت فرسای استوایی
این صبور نگران از توفانهای کشنده
این زن خانه به دوش
که تلاطم هزار دریا خستگی، در چشمهایش نهفته؛ از شمال تا جنوب
و خاطرات دورِ سالهای سال در بدری را
بیابان بیابان، از شرق تا غرب
زیر رگبار گلوله و آتش
دویده است
زمین؛ این کره نیمی سبز
نیمی آبی
نیمی خاکستری و شعلهپوش
این کره نیمی گرسنگی
نیمی تشنگی
زمین؛ این کره مچاله در زخمهای کشنده
همچنان ایستاده در مقابل خون و مرگ
زمین؛ این سیاره همواره سرگردان خوشبختی
این جریان جهنده در پوچی و عصیان
این آرامش فرو رفته در مرگ
این زخم مداوم
این برهنگی ناتمام
زمین؛ این کره ظلمتناک از معصیت
این گورستان همواره زشتیها و خوبیها
انباشته از دفینههای رنج و بدبختی
زیبایی فراموش شده در خاطرات مردابی اکنون
نیمی سیاه و چهره سوخته
نیمی خاکستری و چروکیده
نیمی در خواب فرو رفته و غافل
نیمی دریغ از اندکی شادی و خوشبختی
نیمی سرگرم بازارهای تجارت گناه
نیمی در خیال آرزوهای کوچک
نیمی زیر آوار ایمان و مهربانی
نیمی در آستانه فروپاشی
نیمی در رویای برجهای شیشهای شکننده
و آنگاه زمین را آفرید ... أَفلا ینظرون... ؟
با سر انگشتانی لطیفتر از رود و باران
در طبقاتی فشرده از:
سنگ و خاک
آب و آتش
رنگ و درنگ
نقش در نقش
وَ الْجِبال اَوْتادأ...
چونان میخی کوبنده
در انبوهی از شگفتیها
لبریز از بنفشه و پونه
سرشار از سیب و انگور
زیتون و پرنده
برف و تگرگ
در همسایگی مهربان ماه
دیوار به دیوار آسمان
ایستاده بر بلندای روشنی ایمان
با لذاتی از جنس اقیانوس
درخت، صبح،
فَذَکِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَکِّر...
و شگفت از این آدمی؛
این فراموشی مُدام!
شگفت از این اندیشههای لگام گسیخته،
این دستهای ویرانگر
این قدمهای لگدمال
این زبان آشوبگر،
شگفت از این همه ناسپاسی!
...
پس نوبت آفرینش زمین شد
این خلقت هماهنگ، در پنج قاره پراکنده
این هماهنگی شگرف، در بیشمار جزیرههای پنهان و پیدا
زمین؛ این آغوش مهربان
این آرامگاه ابدی
این رستن گاه گیاه و پرنده و آدمی
و ذرات جور واجور
أَفَلا یَنْظُرُون...؟!
این شگفتانگیز مدوّر پیچاپیچ را
این فرو رفته و بالا آمده نامکشوف را
این زمین ایستاده را رو به آسمان؟!
آیا نمیبینید؟!
... و زمین را آغاز کرد
در «دحو الارض»
از نقطهای به بلندای هستی
از مرکزیت عالم
مرکزیت مهربانی
و زمین
از همان خانه روشن
امتداد گرفت
از نقطهای که ابراهیم
سنگ بنایش را خشت خشت
با جان و دل
بالا برد
نقطهای روشن
نقطهای خاموش
نقطهای سبز
نقطهای یخبندان
و نقطهای بالاتر از تمام مدارها
...
ششمین روز خلقت که پایان یافت، زمین گردیدن آغاز کرد. انسان زاد شده و از همان روز، این گرد گردون، با چهار جامه در چمدان خاطراتش، کوچی همیشگی را همچنان تکرار میکند و ما، مسافران
بینهایت این تکرار بیبار گشتیم.
ما سوار بر دوش سبز زمین، گامهایمان را بر دستهای داغش مینهیم، تا سالیان سال، رنگ زرد خزان را از چهرهاش بزداییم و بر چهره سپیدش سلام دهیم.
و زمین، همدم مسافران، بر آن است تا دل همگان را شاد کند.
گاه به دستهای پینه بسته مردم کشاورز، لبخند میزندو به ضربههای شخم او دل میسپارد و گاه،
گامهای عابران خسته هر روز را میشمارد.
زمین، این پیر سالخورده که خشم او، کوههای استوار را به رخ جهانیان میکشد و دریاهای بیکران، مهربانی و صفای او را به یاد میآورد و این جاست، بر فراز کوهها و در ژرفنای دریاها و در
تار و پود جامه چهارگانه رنگارنگ زمین - بهار، تابستان، پاییز، زمستان - ، که تو میتوانی بوی خدا را احساس کنی
و زمین، این آشنای کهنسال به رنگ خاک، سالها و سالهاست که در آسیابی همیشه گردان، موی خویش را سپید و سیاه میکند، لبهای خشکیده زمین، خواهش بیدریغ باران است و باران،
عاشق افسانهای زمین، با شتاب خود را بر زمین یله میکند، تا به انتظار خاکی خاک، پاسخ دهد و چه زیباست معاشقه آسمان و زمین!
و زمین، این مادر اسطورهای هرچه سبز، بارها و بارها، با لبخندهای گاه و بیگاه، میزبان مهربان باران بوده است و انسان، نامی آشناست برای این کره خاکی.
گوشهای زمین، هر روز تا به شب، لبریز از هیاهوهای این آدمیان است؛ آدمیانی که گاه، زمین آزاد خدا را در حصار میخواهند، تا از همآغوشی با آن، برجهای تازه به تازه برآید، از سنگ و آهن و سیمان. و این جاست که زمین خسته و رنجور، ناتوان از تحمل باری سنگین، چهره در هم میکشد.
درّهها، سنگوارههای فریادهای نهفته این رنج کشیده گردوناند.
زمین، این همجنس خود را خوب میشناسد و در آغوش خاکی خود، جایی برای هر یک از این خاکیان باز کرده است. و این وعده پروردگار زمین است؛ او که روزی، مشتی خاک از همین زمین را جامه جان پوشانید. زمین، در ذهن پیر خود، لحظات تلخ و شیرین بسیاری را همراه با آدمیان پلک زده است. رویش گیاه از زمین، شاید دستهای سبز به دعا برخاستهای است که از خالق یکتا، سبزی و شادابی همیشه را برای خاکیان درخواست میکند.
زمین، مادری مهربان/محمدحسین قدیری
زمین، مجّهزترین و بزرگترین سفینه فضایی هستی است که میلیاردها مسافرش را رایگان به سفر آفاق و انفس میبرد و بزرگترین گاوصندوق بانک جهانی است که سنگهای قیمتی و ذخایر خود
را در دل سخت کوهها پسانداز کرده است.
زمین، راحتترین مهد آسایش است و جوشانترین چشمه معایش. زمین، سیارهای است که جز محبت، سوختی ندارد و تنها در مدار و جاده عشق طواف میکند. و بیهیچ خستگی، از کار شبانهروزی خود، لحظهای دست نمیکشد.
زمین، امنترین فرودگاه بین المللی پرندگان و وسیعترین انبار آذوقه است که حبوبات، میوهها و سبزیهای گوناگون را در جشن چهارفصل ایام، به مخلوقات تقدیم میکند.
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
به هر جا بنگرم کوه درو دشت
نشون از قامت رعنا ته وینم
... و زمین در سینه خویش، آلبومی از خاطرات دیدنی گذشتگان دارد؛ خاطراتی که به تعبیر قرآن، درهای عبرت و درس آموزی را به روی ما گشوده است: «قُل سیرُوا فی الارضِ فأُنظُرُا کیفَ کانَ عاقبةُ المُجْرِمینَ»(1)
زمین، پاکترین سجاده خداپرستان است که عاشقانهترین بوسه سجود را از مُهر عبودیت گرفتهاند؛ عارفان بیریایی که آسمان را سقف و ستارگان را چراغِ خانه تفکر در آیات الهی
برگزیدهاند.
زمین، مادر مهربانی است که فرزندان خود را در آغوش آرام خود گرفته و به عشق آنها، چشمههای اشک از گوشههای چشمان خود به راه انداخته است.
آری! زمین، فیلم مستندی است که سناریوی زندگی خوب و بد ما در آن بازی میشود و برای همیشه در بایگانی ملایک حفظ میشود.
1) . نحل، 69؛ بگو در زمین سیر کنید و تأمل کنید که عاقبت مجرمین به کجا رسید.
علی علیهالسلام کهکشان تنهایی بود.
کم نیستند آنانی که کرامتِ این بزرگ دریا مرد را ستودهاند.
کوچههای کوفه هر شب خوابِ عبورِ این غریبه انبان بر دوش را میبینند.
یا مولا! «من یتیمِ کوی لبخند توأم»!
علی؛ مردی که کائنات، بر سر سفره کرامتش مینشستند؛ چرا که چشمهسار حکمت الهی از سینهاش میجوشید؛ مردی که آنقدر عظمت داشت که حتی اصحابش نیز از درک آن عاجز بودند.
یا مولا! از کرامتِ تو بسیار شنیدهایم، تا خود نیز ببینیم، شفاعتت را شاملِ حال ما کن.
یا مولا! در وصفِ تو چه بگویم و بنویسم، که تمامی کلماتم مدهوش عطر خطبههای سبز تو هستند. ای مردِ بلیغ! آینه کاملِ کرامت!
ولایتِ تو آفتابی است که کسی را یارای انکار آن نیست.
یا علی! تو کهکشان تنهایی بودی؛ هنگامی که در رکوعِ خویش، تکّهای از ماه را به مردِ فقیر دادی. بخشش و واسطه شدن برای رحمت خداوند، همزمان با عبادت دائم و اتصال با ذاتِ حقتعالی، مقامی است که تنها «امام» و «ولی» میتواند دارا باشد و این مقام، جز علی علیهالسلام
را نمیتواند بود...
«ولیّ»، نقطه اتصال آسمان و زمین است، نقطه پیوند سلسله نبوّت الهی و مردم - و علی - ولیِّ راستینِ مردم بود، بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم
یا مولا! همه ما سائل نگینِ کرامتِ توییم، همه ما فقیرانی هستیم که به درگاهِ تو آمدهایم؛ باشد که دستِ تهی بازمان نگردانی، که مولایت میخوانیم و جز خانه تو دری دیگر را در این جهانِ خاکی و پر ستم نمیشناسیم که اینگونه ندای سائلان را پاسخ گوید.
«برو ای گدای مسکین، در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم، گدا را»
درود بر تو علی جان!
سلام ای همصدای شبهای خاموش مدینه
همصحبت ستارگان.
غریبه آشنا
آشنای غریب!
مولا جان!
تمام واژهها را گشتم؛ گوشه گوشه دنیا را، لحظه لحظه زمان را، ذره ذره خاک را، برگ برگ تاریخ را و بود و نبودِ هستی را؛ ولی مظلومتر از تو «واژهای» را نیافتم.
دستهایی که به نام «عدالت»، تو را محبوس تنهایی خودت کردند و منکر شدند، تلفیق جداییناپذیرِ «عدالت» و «علی» را نفهمیدند که:
«عدالت بی علی معنا ندارد»
آری! شکسته باد دستهایی که دستهای مسیحاییات را منکر شدند و با درخشش درهم و دینار، دشمنی تو را به «سقیفه» نشستند و برگ برگ جوهر نوشته را گمراه شدند.
باید که تو را با صمیم دل باور کرد و با چشم تو، اهالی شهر را دید. تو را باید از مسجد و محراب پرسید و از تفسیر «... و هُمْ راکعون»!
ای طلیعه درخشان و ای باعث روز ماندن دقایق! گناه از تو نیست که چشمهای خرابهنشین «خفاشان» از دیدنت محروم باشند و نشناسندت.
«با دیده تر نماز میخواند علی
شب تا به سحر نماز میخواند علی
آن صبح که در سجده خون میغلتید
گفتند مگر نماز میخواند علی؟»!
آنگاه که شبهای غریب شهر، همدوش مولا، تحریف آیات رحمانی، آزارشان میداد و چشمهای شب زندهدار علی علیهالسلام را شاهد بودند که با عشق و شور وافر به «تدقیق» و «دستهبندی» آیات قرآن مشغول است، شاید همان شبها هم تصوّر نمیکردند که جواب این همه رحمت مولا،
جملاتی باشد که جگر مولا را خون کرد: «برگرد و با قرآن خودت باش که ما را با تو و قرآن تو کاری نیست».!
آن زمان که به یُمن قدوم ملکوتیات، دیوارهای شهر سر از پا نمیشناختند و شهر از چهار سو گلباران میشد و باران، صورت خاک گرفته «بکّه» را میشُست و نفخه دلاویز معنویت،
سر تا پای «کعبه» را به رقص وامیداشت، کاش از تقدیرت باخبر میشدند و تو را میگریستند!
بلندا حضورت و وجودت که بود و نبود کرات و سماوات، به خاطر شماست و خاکنشینان، مدیون شمایند؛ حیف که هنوز هم که هنوز است. ناشناختهای!
سنگ صبور تو چرا فقط چاه؟
دقیقههای خسته سحرگاه؟
چرا دوباره غصّه مینویسی
به روی دفتر تبسم ماه؟
دوباره از سکوت سرد کوفه
نوشتهای و از زمان گمراه
تورا غزل سرودهام اگر چه
نمیشود سرودنت از این راه
سرودهام اگرچه تو نگنجی
در این سروده پر از غم و آه
در محضر خورشید پس ابر/مهناز السّادات حکیمیان
حضرت حجّت(عج): «با دعایی که از مَلِک زمین و آسمان پوشیده نیست، ما در پی حفظ شما هستیم؛ پس با این امر، دلهای دوستان ما آرام و مطمئن باشد».(1)
سایه کرامت تو هیچ گاه از سَرِ ما کم نمیشود و این منم که نمیدانم چرا دربهدر شدهام و مثل گدازههای مذاب، رو به چالههای زمین سرازیر گشتهام.
گیسوانم، لابهلای نوازشهایت نفس تازه میکنند، ولی سر میچرخانم و عطر دستانت، ارزانی باد میشود.
میان رخوت و اضطراب، دوان دوان و پریشان خاطرم و نمیدانم آیا فطرت دریاییام بیدار میشود تا عمقِ نگاهت آن را به تموّج وادارد یا نه؟
نمیدانم آیا جادّهای عبور تو را مییابم تا ردِّ پای قدمهایت را ببوسم یا نه؟
تو را دوست دارم، به خودم ایمان ندارم؛ این منِ با خود بیگانه، صداقتم را در برهوت تردید رها میسازد ... با این همه، تو برای این گمشده از خویش، لب به دعا میگشایی، تا خویشتن را پیدا کند.
میفرمایی: الهی! اَحْیِهِمْ فی عِزِّنا وَ مُلْکِنا وَ سُلْطانِنا وَ دَولَتِنا(2)
پروردگارا! آنها را زنده بدار در روزگار عزّت ما، ملک ما، حکومت ما و دولت ما
فردا... عزّتی جاویدان از آئینه روزگار باز میتابد، اقیانوسها آئینه میشوند، آئینهها تاب نمیآورند و از حقارت آب میشوند.
امّا امروز... امروز اگر لحظههامان، دست به دامان تو، التماس نمیکرد و تو اجابت دعایت را بر ما شکوفه باران نمیکردی، نه خورشید در خانه خود مینشست، نه ماه پرتواش را به شب نشان میداد و نه زمین، سر به راهِ خود داشت.
ستارگان، دانه دانه به خواب میرفتند و کسی شب و روز را نمیدانست، ابر و باران را نمیفهمید.
مزرعه، چون پوشال مترسکش فرو میریخت و درخت، سر به خاک تباهی مینهاد. جوانهای لبخند نمیزد و مفهوم گل، هرگز روشن نمیشد.
همه با وحشت از کنار هم میگذشتند و عشق، در اتاقک قلب کسی به دنیا نمیآمد. فقط خدا میداند و بس که زندگی چگونه جامعهای به خود میدید، چگونه میشکست ولای ورقهای فراموشی، فرسایش مییافت.
«آیا نمیبینی که خورشید، نورش همه سو منتشر میشود
حتّی اگر در پس ابرهای عبور کننده قرار گیرد»(1)
أَلَمْ تَرَ أَنَّ الشَّمْسَ یُنْشَرُ ضُوءُها إِذا هِیَ تَحْتَ الْقَزْعِ حِینَ عُبُورِهِ.
چه قدر به تو محتاجم و احتیاج من، فقط تا ارتفاع معرفتم بال میزند!
اگر نیاز من به تو اوج بگیرد، بالهای پروازم، بیکرانی را عاشق میشوند.
1) .
همسایه همیشه صبر/حبیب مقیمی
آرامش آبهای آبی دریا، پس از هجوم بیدرنگ بر صخرههای کرانهها، نبرد قطرههای خشمگین، شاید برای رهایی از حصار صخرهها، به موج سواری آرامی بدل شده است که هیچ کس، فرو خوردن
خشم اندکی پیش را نمیپنداشت و مرد ماهی گیر، با خشم گاه به گاه دریا، چه خوب آشناست! او میبیند که آرامش پس از توفان و لبخند پس از خشم دریا، در همآغوشی بیکران آسمان و دریا، چهقدر چشمنواز است.
او میآموزد که لبهای به لبخند نشسته را دوست بدارد و در لحظات خشم دریا، با اندیشه افق
زیبای پس از توفان، خشم خود را به دریا بریزد و اما برای دیدن این دو چهره دریا، نیمهای خشم و نیمهای لبخند، مجالی است تا تن خویش را همواره در نیمه مهربانی آن شستوشو دهیم و دیگران را نیز با خویش همسفر کنیم که تن به نیمه خشمگین سپردن، درون ما را آتشفشانی میسازد که هر لحظه برای بیرون راندن گدازههای خویش، میکوشد و اگر روزی، آتش گرم درون این آتشفشان، از دهانه خارج شود، خون در رگهای بهار میخشکد و زمین از نفس میماند. و این همه نشانه از دریای
خشمگین و مهربان و آتشفشان خروشان، تلنگری است برای آدمی، تا همواره آتش درون خویش را به آب بیکرانه مهربان دریا فرو نشاند و با دلی به وسعت همیشه، پیشوای بزرگ مهر، کاظم ذهن زمان را در خاطره خویش ثبت کند.
خشم، شرمگین صبر او بود؛ او که درونش، سرشار از خشمهای فرو خورده لحظات مردد زمان بود. او به ما آموخت تا خواهشهای شیطان را به نور خدایی درون خویش بپوشانیم و با حوصله
وسیع آفرینش، هم سو شویم.
هفتمین ستاره که کظم غیظ را در واژهنامه بزرگ هفت آسمان امضا کرد و ما دانستیم که کظم غیظ
یعنی...
یعنی: چشم بر شب فرو بستن و در صبح گشودن.
یعنی: آب تنی در نیمه مهربان دریا
یعنی: همسایه همیشه صبر بودن
یعنی: لحظههای زیبای گذشت را نفس کشیدن.
یعنی: کاشتن گلهای ابدی، در لحظههای زودگذر پر خار
یعنی: آن سوی شب را دیدن، با چشمهایی سرشار از عطر مهربانی و کظم غیظ یعنی نام مبارک امام کاظم علیهالسلام را زمزمه کردن.
تمرین صبر در باشگاه ایمان و گذشت، عضلههای باور و ماهیچههای روح را در مقابل رقیب خشم و
غضب، مقوّی میکند و شانس برنده شدن در مسابقه زندگی را به ما مژده میدهد؛ برندهای که دسته گل عفو الهی به گردن تحملش آویخته میشود و جام قهرمانی غفران خدا، در آغوشش نهاده میشود،
روی سکوی پیروزی و عزت دو سرای میایستد و به افتخار همّتش، پرچم آفرین ملائک برافراشته
میشود.
پیامبر عزیز اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرماید: «برای رهرو جاده سخت ایمان، هیچ جرعهای گواراتر از جرعههای خشم نیست»؛ جرعههایی که او فقط برای رضای خدا از جام بلاهای زندگی مینوشد.
پس خوشا به حال انسانی که در مغازه زندگی، کالای پست و زشت غضب را به انبار بردباری
میفرستند و در عوض، گلهای تبسم را در معرض دید مردم میگذارد!
خوشا به حال آنان که آب خشم خود - که گاهی از چشمه بیتابی روح آنها میجوشد - را با مشک
صبرشان پر میکنند!
خوشا به حال آنهایی که دست دعا بر سر بیقرار غضب خود میکشند و گلهای لبخند را از له شدن حفظ میکنند. در شفا خانه سجاده و سجده، بیمار ناصبور تن را درمان میکنند و خورشید مهر و سلامتی را به پذیرایی روح خود دعوت مینمایند!
خوشا به حال افرادی که با عجله، در آتش سوزی غضب، آتش نشانی یاد خدا را با بیسیم توجه به
قیامت، بر سر حریق دل میخوانند. آنهایی که شیر میدان مردانگی اند و تنها تیر خشم خود را بر سینه دشمنان خدا شلیک میکنند و شمشیر تیر غضب خود را که از لبه آن، خون همه فتنهها و بدیها میچکد، در غلاف زیبای چشم پوشی و کظم غیظ نهان میسازند.
میوه درخت ایمان خود را با سَمّ اعتماد به خدا، از آفتهای شرّ و خونریزی مصون میدارند.
خوشا به حال کسانی که در قرضالحسنه خدا، حساب تزکیه و تهذیب نفس باز میکنند و با سپردن
امانت غیظ و نقد غضب خود، بیمنّت قرعه کشی، از سود با ارزش آسایش و آرامش بهرهمند
میشوند.
آری! رسول خدا فرمودند: اقیانوس جانها سه گونهاند؛ اول اقیانوسی است که دیر، توفان خشم به سراغش میآید و زود، شعلههای امواج غضبش مینشیند؛ دوم اقیانوسی است که تندباد خشم، زود زلف موجش را پریشان میسازد و زود شانه سکوت بر موهای آشفته خشمش میکشد.
و سوم اقیانوسی است که زود مدّ خشم آن قد علم میکند و دیر جذر آرامش بر جای مینشیند آگاه باشید که بهترین اقیانوس جانها قسم اول (دیر جوش و زود خموش) و بدترین آنها قسم سوم (زود خروش و دیر خموش) است.
مهار شعلههای خشم/الهام نوری
عصر عصبیّت را دور میزنیم؛ شاید آن طرفتر از دالانهای دلیل، به برهانی بیبدیل بر سیم و آرامش بر باد رفته زمانه را ترمیم کنیم.
چرا ثانیهها برای انسان آخرالزّمان، غلیظ میگذرند، و آدمها، بیش از آنچه ظرفیت دارند، غیظ میکنند؟!
امّا اینجا آخر دنیا نیست. همیشه برای مفهومِ تغییر، یک قدم برنداشته هست که آخرین قدم نیز
نخواهد بود.
در آیین ما کیفیتی هست از فرو خوردن و فرا رفتن؛ چنانکه هرکس فرو خورندهتر باشد، فراتر
میرود و هرکه ظرفش بزرگتر باشد، کظمی عمیقتر دارد.
کاظمان، در بردباری و سکوت، به گونهای خاموشند که اندوهگین جلوه میکنند.
بیتردید، هرگاه خشمی فرو میرود، هنگام فرا شدن قلبی است با رمز «یا حَلیمْ». و در عمیقترین سطوح ادراک «یا حَلیمْ»، لایههایی از معانی پنهان است که آرامش بر باد رفته زمانه را ترمیم میکند؛ چیزی از جنس دانستن دردها و دیدن زخمهای عمیق.
وقتی در ادراک معانی پیش بروی، میرسی به این حقیقت که: اگر هدفِ تیر و تبرهای خشم دیگرانی و زمانه تو را ناآرام میخواهد، خاصیتی از ایمان به «یا حَلیمْ»، نمیگذارد. دلت بیاشوبد و عصیانگر شوی.
شعلههای خشمت مهار میشود، نه بدان معنا که تو خشمگین نمیشوی و چیزی تو را اندوهگین نمیکند، یا تحمل تو آن چنان است که با کژیها، راست میآیی و ناملایمتها را ملامت نمیکنی؛ بلکه «یا حَلیمْ» گفته، به خود میگویی: باید آرام باشم، سکوت کنم و اندوهگینانه فرو خوردن و فرا رفتن بیاموزم.
شاید این شیوهای دیگر است در مسیر رفتن و نماندن؛ زیرا «سکوت»، همیشه بهتر از «سکون» خواهد بود.
خاطراتت را مرور میکنی. پوتینهای خاک آلودت را در آغوش میگیری. چشمهایت بیجهت به هر سو میدود. به یک گوشه خیره میشوی. خاکریز، زیر پاهایت نفس میکشید. خاکریز بوی خون میداد. آن طرفتر، سنگر را میبینی روی زانو نشسته است و کمیل میخواند.
چشمهایت را میبندی. وقتی پلک میزنی، روبهرویت برجهای سر به فلک کشیده اخم میکنند. روبهرویت خط کشیهای عابر پیاده هم اجازه عبور صندلی چرخدارت را نمیدهند.
به جای زانو، سرت را روی پوتینهای خاک آلودت میگذاری. صدای ماشینها خستهات میکند. کودکی دست مادرش را میفشارد و با دست دیگر، تو را اشاره میکند و مادر او را به دنبال خود میکشد و میبرد.
و تو همچنان روی صندلی چرخدار خاطرههایت، خیابان را دور میزنی.
هیچ کس نمیشناسدت - هیچ کس صدایت را نمیشنود. انگار هیچ کس نمیبیندت؛ یا آنقدر چشمهایشان به سیاهی عادت کرده که نور را نمیبینند، یا خاطراتت آنقدر کم رنگ شده که در صفحه زندگی گم شدهای.
یاد مادرت میافتی؛ قرآن و آب و آینه در دست، اشک میریخت و وقتی برگشتی، تو بودی که برای رفتنش میگریستی.
هوا آنقدر گرفته است که پیرامونت را نمیبینی.
باز چشمهایت را میبندی. همرزمانت را میبینی، سوار بلمها شدهاند و «اروند»، همیشه کبوتران
بیسر تحویل میدهد.
سرت درد میگیرد، بوق ماشینها اعصابت را به هم میریزد. قمقمهات را برمیداری و عطش سالهای از دست رفته را لا جرعه سر میکشی.
سرفه میکنی، آنقدر شدید که هیچ کس صدایش را نمیشنود.
خون بالا میآوری، دستهایت از لختههای خون پر میشود.
نگاه میکنی، کسی برای کمک نمیآید. صندلیات واژگون میشود. خیابان تو را در آغوش میکشد.
همچنان سرفه میکنی.
یک پنجره برای تو کافی است. همرزمانت را میبینی که به تو خوش آمد میگویند. امشب شب عملیات است. «اروند»، خون موج میزند. صدای «یا حسین» در سرت میپیچد
چشمهایت تار میبینند. پلک میزنی، همچنان برجهای سنگی روبهرویت ابرو در هم میکشند و صندلیات را زیر نظر میگیرند که خالی و واژگون، چرخهایش در هوا میچرخد.
هنوز که هنوز است، قاصدکان، نام تو را در ذهن من زنده نگاه میدارند.
مادر میگفت: باد، خبر آمدنش را پیش از او میآورد؛ با غباری از تن خاک گرفتهاش، و لحظاتی
بعد، جوانم در قاب ظاهر میشد؛ با ساکی که داشت توی دستش، عرق میکرد و سایهای که جلوی
پاش نفس نفس میزد.
میآمد میرفت و هربار قد میکشید و چهرهاش نورانیتر میشد و ترکشهای تنش بیشتر.
وقتی قرار بود دیگر نیاید، باد، باران را فرستاد تا این بار خبر نیامدنش را پیش از جنازهاش
بفرستد و آن روز، بوته گلی که با دستان خود کاشته بود، همنوا با هق هق آسمان میگریست و حالا مادر، بوی جوان شهیدش را از بوته گل قد کشیده استشمام میکند.
مادر! بگذار برایت بگویم داستان پرواز جوانت را از زبان باران. هنگامی که اولین قطره خونش
زمین را بوسید، دعایی که تو به او آموخته بودی را زیر لب زمزمه میکرد.
پوتینهای ترک خورده فرزندت، زمین جبهه را چه خوب میشناخت و شب آخرین عملیات، چهرهاش، رنگ منوّر میگرفت؛ روشن روشن.
و او بیتاب لحظه دیدار، سنگر به سنگر، آخرین نشانههای خود را بر خاک به جای گذاشت و سحرگاه، پیشانیبند، «یا حسین» که پیشانیاش را در آغوش گرفته بود، خون میگریست.
حالا او چشمانش را بسته است به روی هرچه خاک، و بوته گل قرمز خانه، هی قد میکشید. مادر میگوید حالا هر پنجشنبه، غنچه گلی از باغچه را به دیدار او میبرم و گلبرگها چه مشتاقانه خود را رها میکنند بر روی سنگ مزارش!
چهار چوب در، هنوز خاطره او را برای هر تازه واردی تعریف میکند. هنوز زمزمههای دعای او
را باد، در گوشمان نجوا میکند و هر سالگردش، آسمان دوباره هق هق میکند.
او رفته است تا بالهای آبی پرواز؛ بالهایی که فرشتگان در آخرین شب عملیات برایش هدیه
آورده بودند.
او رفته است تا پیشکشی پیشگاه خدا باشد و هم سنگرانش، سحرگاه رفتنش، همراه با سو سوی ستارهها بگریند.
اکنون مادر، پلاک خونآلود فرزند را بر گردن فرزند دیگرش آویخته، تا خاطره افتخار و غرور یک مادر، همچنان تکرار شود و پیشانیبند شهید، فارغ از یک همآغوشی مستانه، داستانها برای گفتن دارد؛ داستانهایی از لحظه ترکش و باروت، از خونهای چکان چکان بر زمین و لبهایی که زمزمه شهادتینش هنوز به گوش میرسد و من پس از گذشت سالهای سال، هنوز پلاک خونین تو را بر گردن آویختهام تا سینهام را از بوی تو لبریز سازم و تکرار افتخار مادرم باشم و باز هم هنوز که هنوز
است، قاصدکان، یاد تو را در ذهنم زنده نگاه میدارند.
عشق، سرخترین موجودی قلب توست.
تو زخم آشنای داغهای غریب، ایمان، سبزترین بهار سینه توست.
تو ای زائر سرایِ خدا! چشمه، زلالترین مشبّه وجود توست، تو ای راست قامت خونین کفن! غیرت، ریشهدارترین میلِ روحانی توست، تو ای مرد خدا، ای شهید بیقرار! تو از تبار عشق و نسل فرشتگانی، هم صحبت آفتاب و همنشین مهتاب، هم قرین ایمان و هم آواز قرآنی.
هنوز پس از سالها، ابرهای خاطره را که پس میزنیم، باران شهامتهای شماست که بهارهای زندگیمان را سبز و سبزتر میکند.
زبان تو، زبان الفاظ نیست؛ زبان عشق است، زبان دلتنگی و درد و غرور است. زبان دعاست؛ آن هنگام که فوج گلولههای خشم و خون و جنون به سویت روانه شدند.
«یوسف صفتان مصر غربت
کنعان به شما نیاز دارد
تابوت شما مگر که ما را
از مکر گناه باز دارد»
تو بهانهای هستی برای گریستن، بیرون آمدن از پیله تنهایی، رها شدن، پرواز کردن اوج گرفتن و زلال شدن.
وقتی زشتی و زشتکاری خودم را مینگرم، دلم از ترس میلرزد.
وقتی بیقراریهای تو را از پشت خاکریز مینگرم، شرم در سر تا پای وجودم بیقراری میکند:
وقتی پرچم اقتدار شیطان را مغرورانه در هر سو مینگرم، از لالههایی که مقتدرانه در پای مزارت روییدهاند، شرمسار میشوم. تو وارث خون ستارگانی.
و تکیهگاه شانههای صنوبر و مرهم سینه داغدیده شقایقی.
گلشن راز شقایق چشم سربّی شماست
لالهها زین باده جامه ارغوانی میکنند
وقتی پا به پای نسیم، به دیدار خدا رفتی، دیگر نه صفایی برای چشمه ماند و نه غروری برای
آسمان. آب از کف آبرو فرو ریخت و عشق حوصلهاش سر رفت.
چشمان تو در همهمه سنگر، انعکاس چشمهای حسین بود در عاشورا و دستانت در مصاف، امتداد دستهای ابوالفضل بود در آبهای فرات.
زخمی که بر شانههای صبورت روئید، اشکی که بر گونههای خونینت غلطید و آهی که در سینه سوزانت شکفت، امروز در همهمه آشفتگی و بیسامانی، در دغدغه آب و نان، در لابهلای عشق و هرزگی و در غبار تعلّق و وابستگی گم شده است.
زمین دیگر تشنه حضور شماست، نه باران، زمین شما را کم دارد، نبض زمان بیشما نمیزند و بغض آسمان بیشما میترکد.
ما پایبند خاکیم و ریشه در زمین داریم و شما اصالتتان را از آسمان میگیرید؛ زمین شما را کم دارد.
برای هزارمین بار، خواب پرندگیات را دیدم؛ خواب پرواز سرخت را، خواب آسمانی شدنت را. بالهای بزرگ سبزی داشتی، بالهایی به وسعت رهایی، و تو در حال پرواز بودی و اوج گرفتن.
پاهای من زمین گیر خاک بودند و بالهای تو، مشتاق افلاک.
کم کم فاصله ما زیاد شد؛ زیادِ زیاد. تو، همراه صدها پروانه، صدها قاصدک، صدها... به آسمان
رفتی، به ستارهها پیوستی و من همچنان اسیر خاک، اسیر دلبستگیهای زمینی، اسیر خودم بودم.
اصلاً تو همیشه بلند پرواز بودی؛ عاشق کوچیدن.
یادت میآید، همیشه تابلوی پرواز را میکشیدی؟ تصویر یک کبوتر، نقش یک پروانه، وسعت آسمان! اصلاً همه فکر و ذکرت، شده بود بال زدن، اوج گرفتن، رها شدن!
و من در تمام تابلوهایم، دنیا رابه تصویر میکشیدم.
نقّاشیهای من، پر بود از خیابانهای شلوغ، خانههای بزرگ، مغازههای لوکس...؛ آسمانِ بومهای من، دود زده بود؛ بیستاره، بیپرواز.
شاید شوق پر زدن بود که تو را به جبهه کشاند.
شاید، نه! حتما جبهه به آسمان نزدیکتر بود. و تو راحتتر میتوانستی از بام آن به سمت خدا پر بکشی!
جبهه، محل تمرین پرواز بود. جایگاه، عوض شدن، از پیله خود در آمدن و پروانگی را به شوق زیستن.
جبهه، خواستگاه ققنوسهای جوان و عاشق بود.
آن جا، تا میخواستی، آتش میبارید.
بعد، میتوانستی تمام وجودت را به شعلهها بسپاری و از خاکستر تعلّقها جدا شوی و تولّد ققنوس دیگرت را، ققنوس آسمانیات را، جشن بگیری!
جبهه، هجرت را یادمان میداد؛ کوچیدن را و برای همیشه، خوب بودن و خوب ماندن را. و تو، این حقیقت را فهمیده بودی؛ میدانستی که میتوانی نیمه دیگرت را، آن نیمه بهشتیات را آن جا بیایی!
ولی من درگیر خودم بودم، درگیر منِ زمینیام و غافل از نیمه گمشدهام! من شوق رسیدن نداشتم؛ آرزوی وصال در من مرده بود. گفتی: بیا. و من در جواب فقط خندیدم و بهانه آوردم - مادرم را، پدرم را، زندگیام را - بهانه آوردم.
و تو، شوق زیستن در خاک را، در لحظه لحظه من و در کلمه کلمه حرفهایم دیدی و شنیدی و فهمیدی!
چند سالی میشود که به ستارهها پیوستی!
و من هر شب تو را از پشت پنجره، در آسمان میبینیم، که لابهلای ستارهها، روشنِ روشن روشن به من لبخند میزنی.
شاید بیچارگی را به خنده مینشینی. که هنوز هم دارم بهانه میآورم؛ مادرم را پدرم را - زندگیام را.
و هنوز، درگیرانِ بهانههای پوشالیام!
پرچین نکشید؛ دیوارهای فاصله را این قدر بلند نکنید؛ ما را از خودمان جدا مسازید؛ دیروز، امروز و فردای ما را از ما مگیرید؛ شهدا را فراموش نکنید.
شهدا، پروانههای وادی صداقتند و عاشقان کعبه وصال، که پرهای خود را با اولین شعلههای شمع معرفت و سیر إلی اللّه سوزاندند و مسافر آسمانها شدند تا راه آسمانی شدن برای «من» و «تو» و «فرزندان وطن» باز شود.
نگذاریم که صاعقههای «ابتذال» و «خود گریزی» خرمن «باور» و «اعتقاد» ما را بسوزاند. مامِ وطن، پا گرفته از خون کبوتران حرم عشق است و «کبوتران حرم عشق»، پا گرفته از غیرتِ فرزندان
وطن و غیرت فرزندان وطن یادگار پرتوهای تابان انوار هدایت؛ احمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام و کربلایی مظلوم علیهالسلام است که در روزگاری نه چندان دور؛ از پایِ درخت انقلاب، به معراج خون، بال گشودند و جادههای «ایثار» را ستاره پاشیدند.
با شمایم!... ساحل نشینانِ دریای وصال و کرانهنشینان این وادی!... ما زاده این خاکیم و پا گرفته از خوف و خطر؛ لحظه لحظه دقایق ما، ذره ذره خاک گلگون ما گوشه گوشه آسمانِ همیشه آبی ما، بوی شهید میدهد و معراج.
کربلای ایران، رُستنگاه آلالههای عاشق است و میعادگاه شقایق و آینده «من» و «تو» و «وطن» مرهونِ دیروزِ شبهای بیقراری و «ندبههای» سوزناک آنها و دلهای صاف و پروازِ خون بیدلان است و بارانِ خونی که سینه زمین را میشکافت تا آلالههای سینه چاک قد علم کند و پرندههای
مهاجری که واسطه عرش و «فرش» شدند تا مبادا دستهای مهربان باران؛ لالهزارهای وحشی را نوازش نکند و حرمت شکفتن از بین برود.
و حالا بر ماست که به حرمت بدنهای پاره پاره پرستوهامان و به حرمت دستهای قلم شده
عباس گونه آنها و به خاطر چشمهای همیشه منتظر مادرانمان و به حرمت انتظار پدرانمان، مگذاریم
که یوسفِ این وطنها از یادها برود و دستهای آلوده تمدن خواهی و معیشت زدگی، شهدا ما را از ما بگیرند.
وقتی سنگینی بار امانت، بر دوش تک تک ماست و پرچم نینوانیِ شهدا بر شانههای ما در اهتزاز، مباد آن لحظه که پایمان بلرزد و دستهامان سُست شود. فرهنگ شهید، راه شهید و هدف شهید
مقدس است و جاده حرکت او؛ حلقه اتصال به آخرین شبْ چراغ عالم امکان است.
«بیا که آینهای بیغبار میخواهم
طلوع عاطفه، در شام تار میخواهم
ترنّمی به زبان فسردگان زمین
تبسّمی به لب روزگار میخواهم
دلم گرفت از این ابرهای آتش بار
نزول رحمت پروردگار میخواهم»(1)
ای آینه آبی آسمان! بگذار خاکهای خاک نشینیات راز سرو روی صفحه نورانی نگاهت کنار بزنم. برایم رازِ خاکی بودنت را نگفتی. هیچ گاه سکوت تپههای تفحص را نمیشکنی تا از این تواضع خاکی برایم بگویی.
ای تاج نشین افلاک! ای عرش پیمای روضههای رضوان! چگونه میشود بر تلّی از خاک، با لباسی خاکی، نقشههای آسمان را ترسیم کرد و برای ستارهها، سرنوشت هستی را سرود؟! انعکاس
بارز صفات الهی شد و در صدر مقام خلیفة اللهی جا گرفت؟!
چگونه پروانهها، پیام آور عطر حضورتان در خارستان دنیا بود و شما بیابان نشین نالههای فراق؟!
هرگز نیمه شبهای خلوت حضورتان از خاطر سنگرها محو نخواهد شد؛ حتّی اگر روزگار، کیسههای شنی را از جغرافیای جبهه پاک کند.
مگر ژرفای معنویّت شما به کوچ زمان و مکان و گردش روزگار، از قلب هستی و خاطر کائنات
1) . حمید سبزواری.
پاک میشود؟!
هستی، وامدار نَفَسهای عرش شماست تا حتّی در حیاتِ «عند ربهم یُرْزقون»تان زندگی زیبای بعد از شهادت شما، نیز گردونه معرفت را به یاری شما بگرداند و آن را به صاحب اصلیاش بسپارد.
بهار، هنوز هم از جنوب لالهخیز، سینه فروردین را به ارمغان میآورد.
سپیده تا به پابوس خاکهای جبهه، ضریح جاودانگی شهیدان نرود، صبح روشنی را به روز هدیه نمیبخشد. کسی تقدیر پشت پرده الهی را نمیداند که کارگزاران کارگاه خلقت به راستی چه کسانی هستند؟!
برایم باز هم فاش کن. رازهای سرخت را. چگونه میشود با ندیدن، صاحب همه نرگسهای عالم شد؛ آن گونه که شما ندیدید و چشم بر دیدنیهای دنیا بستید؟!
شما خواستهای زمینی خود را ندیدید تا زمین را زیر پا گذاشته، از افلاک نیز گذاشتید.
شما سدّ محکم دل و خواهشهای نفس را نادیده انگاشتید تا سدّ صعود را شکستید و دل دنیای را
سکّوی پرش به سوی رضوان الهی ساختید.
شما بر روی مقامها، منصبها و شوکتهای این جهان چشم بستید، دیدگانتان را بر مقام اعلی
علیّین گشودند؛ آن جا که برتر از همه بندگان خوب خدا محشور خواهید شد و مورد غبطه مقربین و پاکان خواهید بود.
شما چشم گناه و معصیت را به اشک نیمه شبان خویش، داغِ تقوی زدید که نگین نگاه لقاء اللّه نصیب صدف دیدگانتان گردید و میهمان خاصّ ملاقات مولی شدید.
برایم از حلاوت آن ملاقاتها بگویید؛ از آن نادیدهها که محرم دیدنشان گشته و از آن ناشنیدهها
که مدهوش شنیدنشان شدهاید.
میدانم که نامحرم خلوت انستان هستم و این توفان بیموقع مرا میراند تا بیش از این به حریم
شیدایی شقایقها پا بگذارم، امّا برای این دل سوخته، این خاطر آشفته و این نگاه همیشه منتظر نیز در محفل خود جایی بگذارید که بهارِ پاییز همیشگی ما زمینیان، یادآوری خاطرات شیرین شما عرش نشینان و تماشای ملکوت در آینه حضور معنویتان است.
«شکوه نم نم باران لطف حق، امروز
به باغ هدیه کند جلوهها بهاران را
به کوچ هم نفسانم که رفتهاند از شهر
به دل غنیمت صبر است سوگواران را
مهاجران همه اندر عروج، وه چه صبور
نشستهای به تماشا عبور یاران را!»(1)
1) . سیمیندخت وحیدی.
روی خط مرگ راه میرفتند تا خورشید را هی نمانده بود.
سیمهای خاردار، کوتاهترین سیر پیوند با ابدیت بود.
روی این سیمها میشد عشق را تجربه کرد، ایمان را محک زد، دنیا را به اهل آن واگذاشت و شبیه
رؤیاهای سبز کودکی، در آغوش آرامش خدا جا گرفت.
روی این سیم که میروی، دنیا آنقدر زبون میشود که حاضر میشوی زجر زخمهایش را به جان
بخری و حلاوت مرگ را با تمام زیباییهایش مزه مزه کنی.
عشق، صافی عبور مردانی است که به حقیقت وحی ایمان داشتند و در جهاد با نفس، «اهدی الحسینین» را برگزیدند.
روی خط مرگ راه میرفتند؛ سوارانی که مرکبهایشان دل بود و سلاحشان فولادین.
خورشید، هر صبح به چشمهایشان سجده میکرد؛ چشمهایی که تا سحر میباریدند: «اللّهم ارزقنا
شهادة فی سبیلک»
خاک سرزمین ما، حماسه مردانی را به خود دید که قصه عاشورا را به صحنه تکرار کشاندند.
شهادت، سدّی است که انسان را به ماورا پیوند میزند.
شهادت، بشارت شیرینی است که در قلبهای عاشق به ودیعه گذاردهاند.
خدایا! ما را شهید بخواه؛ شبیه آنان که برزخ دنیا را به بهشت جاودان لقایت بخشیدند، مست و شیدا دست و پا زدند، گلوله خوردند عشق نوشیدند، روی زمین رفتند، پاره پاه شدند، آرام گرفتند، زیر تانکهای بیرحم جان دادند، بزرگ شد، خندیدند، دل دادند، تو را خریدند، و «در قهقهه مستانهشان و در شادی وصولشان، عند ربّهم یرزقون هستند».
گرچه بر ساحل ایثار تو جا میمانم
قایقی کاغذی از دفتر این توفانم
واژهها از پل چشمان ترم میگذرند
تشنهام منتظر جملهای از بارانم
هر زمان لالهای از خاک درآید، آن دم
بر دلم میگذرد خاطره یارانم
سالها در تب پرواز به سر شد تابم
فکر اوج آمده در دغدغه پنهانم
مانده راهی که به جایی نبرد این دل را
گفته ای راه غریب است، خودم میدانم
در نگاه تو نسیمی است مرا میخواند
عاقبت شعر شدی ای که تو را میخوانم
یک روز که آسمان از همیشه آبیتر باشد و خورشید از هر روز درخشندهتر، تو از میان کرتهای کشتزارهای «شبعا» در جنوب لبنان میگذری، به مرز میرسی و بیاینکه هیچ اسرائیلی برای ورود به وطنت گذرنامه بخواهد، از آن میگذری.
آن روز هیچ کس در سنگر لب مرز نیست تا از روی تفریح، پاهای تو را هدف بگیرد، سنگر، خالی و متروک افتاده است و شرم سالها به مانند گرد و خاک بر روی گونیهایش نشسته است.
روزی که تو برمیگردی، سنگهای کنار جاده برای بار اول میخندند. دیگر نیازی نیست که آنها را پرتاب کنی تا با خشم، بر سر و روی غاصبان وطنم ببارند.
پاهای کوچکت از روی خاکریزهای بزرگ و دیوارهای بِتُنی میگذرند و به سوی سرزمین پدری، سرازیر میشوند. در شناسنامهات به دروغ نوشتهاند متولد بیروت، صنعا، تهران، منامه؛ اما روزی که برمیگردی، مامور ثبت با لبخند مینویسند: متولد قدس.
کشتزارهای زیتون، مدتهاست که سیراب نشدهاند.
روزی که تو برمیگردی، خاک تشنه، جشن تولد دوبارهاش را برگزار میکند.
چشمههای جوشانی که با دستهای پینه بسته پدران تو جوشیدن گرفته بودند و حالا خشکیدهاند، دوباره میجوشند.
روزی که تو برمیگردی، من در دروازههای قدس، به استقبالت میآیم.
جنگیدهایم تا وطن تو را آزاد کنیم.
فردا، در بهار آزادی - تمام گوش ماهیها را از ساحل خستهات جمع خواهم کرد و هدیه آنهایی خواهم کرد که سالها از تو دور ماندهاند و تو را تنها گریستهاند؛ به آنها خواهم داد تا دردهای ناگفته خود را با تو بگریند و شادیهایشان را به گوشْ ماهیها قسمت کنند.
تلفیق «قوّت بازوان شیران وطن» و «نفرت مادران»، نوید به گُل نشستن شاخههای درخت پیروزیست.
مرامنامه خشت خشت دیوارهای شهر، زخم و استقامت است و سهم وجب به وجب خاک وطن، به آغوش کشیدن و در سینه فشردن غنچههای پر پر.
فلسطین، همیشه فلسطین است و «طور»، همیشه «وادی مقدس» و «سینا»، همیشه سرزمین «وحی»؛ تا آن زمانی که دستها از آسمان امید، ستاره بپیچند و بر سر لالههای رنگین وطن بپاشند تا در ظلمت خستگی نیفتند.
فلسطین همیشه زنده است؛ تا آن زمانی که شمشیرهای نفرت فرزندانش، در نیام خاموشی فرو رفته باشد و لبه تیغ آنها تشنه خون کفتاران صهیون.
فلسطین زنده است؛ مادامی که سنگی بر زمین باقیست و «رجم شیطان» بر فرد فردِ آنها واجب.
وصل سر دهیم و پینههای دستهامان را با لبخند قطرات ساحلت بشوییم.
«حیفا»! حنجرهات پر فریاد باد، که زیتون را خواب نگیرد؛ چیزی به شکفتن خورشید، بر سینه آسمان آبی قدس نمانده است؛ فریاد کن تا شادیها را بین تمام پروانهها قسمت کنی و حرمت پرواز را از آسمان وجودت خط بزنی که «خفاشها پرواز را بیآبرو کردند».
«دیر یاسین»! چه ساکت نشستهای و سکوتت چه قدر مرگبار است! این روزها چه قدر مظلوم مینمایی. چه قدر بغض آلود نشستهای! نکند پاهایت بلرزد؛ آن سوی صداقت، گرد و غبار شرک بر آینه ایمان نشسته است و بوی عفن گوسالهپرستی، سرزمین وحی را فرا گرفته است، برخیز و مگذار تا دوباره قابیلها پا بگیرند و هابیلها به اتهام صداقت اعدام شوند.
رسالت فلسطین، به بار نشاندن نخل زیتون است؛ سنگ بزن، فلسطین!
نه! هرگز دوست ندارم جایِ آسمان فلسطین باشم، تا هر روز شاهد خیابانهای خونین باشم تا هر لحظه به نظاره بنشینم اوج جنایت «بشر»، این موجود دو پای حقیر را.
آسمانی که از شدّت گریه، آبی زلالش را با رنگ سرخ عوض کرده!
آسمانی که در آن، برای پروازِ کبوترها جایی نیست و در عوض، آهنگ رهایی سنگها به گوش میرسد!
آسمانی که به ستارههایش، هنوز به سنّ بلوغ نرسیده، افول میکنند.
نه! هرگز دوست ندارم جای کوههای فلسطین باشم؛ کوههایی که روزگاری، از آن پژواک دلنشین صدای چوپانان، طنین انداز بود و امروز، تنها صدای شیون و ضجّه مادران پسر مرده را منعکس میکند.
کوههایی که در اوج صلابت و وقار، به نظاره ایستادهاند. تحقیر غرور ملّیِ کشورشان را. نه! هرگز دوست ندارم جای رودهای فلسطین باشم؛ رودهایی که به دریا راه ندارند! رودهایی که به جای
صدفهای مروارید، پر از سنگ و سنگریزهاند!
رودهایی که در آن، ماهیها اصلاً آزاد نیستند.
رودهایی که آهنگ رفتنشان به گریه میماند!
نه! هرگز دوست ندارم، به جای مسجدالاقصی باشم، که تا دیروز، در تار و پودش عطر آسمانی معراج میوزید و امروز، بوی متعفّن کفتارهای بیرحم!
که تا دیروز، خاک ملکوتی قدمهای معراج را توتیای دیدگان خود میکرد و امروز، چشمانش زیر چکمههای آلوده پستترین موجودات خاکی، له میشود.
که تا دیروز، عطر آواز ملایک، در تمام کنگرههایش میپیچید و امرو، قهقهه مستانه کرکسها و لاشخورها!
نه! هرگز دوست ندارم، جای مادران فلسطینی باشم. تا هر لحظه، دلواپسیام را به کوچههای منتظر بسپارم و لحظه شمار آمدن جنازه فرزندم باشم. و به تماشا بنشینم به خون نشستن ثمره زندگیام را و سرو خرامانم را، که تمام هستیام را به پایش ریختهام. به جای حجله، به آغوش مرگ بفرستم.
نه! هرگز دوست ندارم یک فلسطینی باشم و شاهد به تاراج رفتن کشورم، رویای همیشگیام و زیبای جاودانهام. در آغوش بیگانگان؛
شاهد اهتزاز پرچم اجنبی، در آسمان آبی میهنم.
نمیخواهم فلسطینی باشم و آینده وطنم را لگدمال هوسهای سلطهجویانه ببینم.
دشتها را به جای لاله، از خون سرشار، به جای صوت اذان، غرّش اسلحهها و خمپارهها را بشنوم.
من زندگی در چادر را دوست ندارم؛ تحمّل آوارگی، فراتر از تصوّرات من است من هرگز دوست ندارم یک فلسطینی باشم!
تو زمین را میفهمی و عشق را
پیشانیات سنگر چشمان مصمّمی است که مرگ را به انکار برخاستهاند و اسارت را فریبی
میدانند که زندگان بیزندگی به دنیا چسبیده، در تلاشند تا حقیقتش بنامند.
و چشمهایت، از پشت دود و باروت و خون، پایان کارشکست خوردگانی را میبیند که بیهوده میکوشند بر چهرهشان رنگ پیروزی بمالند.
مگر میشود؟ مگر ممکن است شاهین بلند پروازی چون فلسطین، چنین به بند باشد؟!
مگر میشود سرزمینی که با آزادی به دنیا آمد، در خون آزادی سر بر کشید و با خون آزادگان زیست، این گونه در غبار فراموشی مدفون شود؟!
و تو که زمین را خوب میفهمی و راز بلند خون و زخم و زیتون را میفهمی، از پایان شیرین تاریخ آگاهی و میدانی که بلندترین چکاد پیروزی از آن ستمدیدگان است.
تو میدانی - و خوب میدانی - که نزدیک است فریادی که شادی را در دل مستضعفان جهان میرقصاند و زلزله بر اندام ستم پیشگان و جانیان میاندازند.
زمین - مطمئن باش - که یک روز صبرش بیاندازه میشود و قوم خیانت پیشه و عصیان زده اسرائیل را میبلعد و این شکافی که از میانه دریای زمان و مهلت الهی برایشان باز شده است، یقینا روزی بر سرشان آوار میشود.
روزی که صدا، تنها صدای اوست و تمام خطبههای حقیقت و پیروزی به نام او خوانده میشود روزی که فریاد تکبیرش، از تمام اسارتهای فراموش شده و همه فراموش شدگان به بند کشیده شده، بند میگشاید.
روزی که مهلت ستمپیشگان به پایانی میرسد و تندیس غرورشان پیش پای «منصور آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم» به خاک میافتد.
و تو راز این آیت سترگ را میدانی و به روزی میاندیشی که سنگ، به پایان رسالتش لبخند بزند و خون به خشم آمده فلسطین، در رگهای قدس بزرگ آرام گیرد.
روزی که کمترین آیه، زندگی است و کمترین بهانه، عشق؛ روزی که دیگر باروت نیست، و جوخههای ترور، دیگر به منجلاب تاریخ پیوستهاند.
به امید آن روزِ آمدنی!
سلام بر مشتهایت، وقتی که سنگ میشوند.
سلام بر شاخههای زیتونت، هر روز که قد میکشند.
سلام بر خانههایت، وقتی که آوار میشوند. اخبار شهادتت، هر شب، آنتنهای خبری را سرخ میکند. دنیا فکر میکند سهم تو از زندگی باید خون و اضطراب و آتش باشد.
دنیا فکر میکند باید چنین باشد. دنیا سهمی برای تو از این کره خاکی قائل نیست.
دنیا در خواب سنگین بیغیرتی، رؤیای تمدّن و تکنولوژی و حقوق و مبارزه با تروریسم را میبیند.
آهسته فریاد کن! مبادا ضجّه کودکانت، خواب شومشان را بیاشوبد.
آهسته فریاد کن! مبادا قلب نازک مدعیان حقوق بشر، جریحهدار شود.
هیچ کس عمق زخمهایت را نمیبیند.
گلوله، زخم، آتش، شلیک، شهادت...
سالهاست که جوانانت در دارالفنون استقامت، مشق شهادت میکنند.
سالهاست که کوچههایت به بن بست خطر میخورند و تا با سلاح ایمان، قلب خطر را نشانه میگیری؛ با سنگهایی که تاریخ را عوض خواهند کرد.
سنگهایی که هر روز، پیش از خورشید طلوع میکنند.
سنگهایی به قدمت دردهایی یک ملّت. سنگهایی که شب را به سرنوشت ابرهه دچار خواهند کرد.
1) . فراتر از میراث خون، ترجمه موسی بیدج، صص 146 - 147.
یافا، عکّا، مجدل
یا دیر یاسین؟
دیر یاسین را دریا نیست
دریای وطن ما چه رنگی دارد؟
سیاه است
و گاه سرخ
چون دیر یاسین
وقتی هم باران ببارد
دریا
تنها رنگ گِل دارد
و غم - به رنگ آویشن - میروید
باران میبارد
و باروت و نخل و کارگرانی له شده
در دل زمین میکارد
و کودکانی که بسیار عاشقند
و کودکانی که یکه میخورند:
وطنشان از سنگ بود
و از بند
وطنشان از دود شد
و از بازو
و یکه میخورند:
خیمهگاهشان بزرگتر از تصور بود
اردوگاهشان کوچکتر از یک کشتی است
و زیتونشان از سنگ.
وقتی بزرگ شدند
متهم خواهند شد
...
ذهنم به زمین سرازیر میشود
تا دانه باران بردارد
و این جشن است
رویا
بوستانها و نامههای اسیران را
پاره میکند
و اردوگاه و کشتیها
ما را
قسمت میکند
قهوه بسیار میسازیم
و نوکران کشتیها
به فرمان اربابان میآیند
آنان فضای خیمهگاه و کشتی را
در نخواهند یافت
در پس این دریا
از خون جوانان جشنی برپاست
...
و کودکی چون «لینه»
گواه خواهد بود
که خون ما قهوه شده است
و آویشن
چون غمی کهنه
سبز سبز خواهد ماند
و دریا
در دیر یاسین به همان گونه
بزرگ خواهد بود
برخیز و دوباره زخم زیتونها را
با روسریات ببند و در چشمانت
گلبوته اشک خویش را مخفی کن
برخیز و به سوی قدس خون راهی شو
ای صاحب خونهای به ناحق جاری!
برخیز و دوباره در زمین جاری شو
این کشته که روی دستهای میبینی
این کشته خودِ تو است
این تکه تو
پس نام مقدس شهیدان را هم
بر روی تو میتوان نهاد ای بانو!
از دامنت انتفاضهها میروید
از دامنت التهاب خون میروید
در زخم زمین حجنرهات میخواند
در نبض شهادت آیههایت جاری است
ای اوج به آسمان تنیده بانو!
برخیز و دوباره زخم زیتونها را
پیوند بزن به زخم خاک خونین
پیوند بزن به نام سبز باران
پیوند بزن به آب و باد و آتش
پیوند بزن به...
پنج شنبه
4 دی 1382
1 ذیقعده 1424
2003 .Dec. 25
هنوز آهنگ سرگردانی آدم در سرزمینهای غریبه را میشنوی.
سالها گریستن در فراق خداوند، در فراق خویش و در فقدان ثانیههای پیش از این، این لهجه ویران شده آدمی در عرفات است که بوی درد میدهد.
حجّ؛ حرکت به سوی واقعیّتی ناتمام، حرکتی مدوّر. هیچ گاه سر به جدارههای فرجام نخواهی گذاشت. چرخشی بر مدار خویش. دَوَران در سکون. هنوز طعم ضجّههای حوّا و آدم، در بیابانها تفته حسّ میشود.
اینجا دقیق، تیه سرگردانی است. نقطه آغاز و پایان. نه خویشت را میشناسی، نه خویشاوندت
را. جریده خویش را زیر پاهایت میگذاری و میگریزی. همه چیز نزدیک است و دور. نمیفهمی سرت به کدام دیواره درونت میخورد. در خود میغلتی و با محشری در چشم، بلند میشوی. شتابی در گامها میغرّد.
میایستی و به پاهایت که هراسان از تو دور میشوند، خیره میشوی. برزخی پیش روی توست. بهشت را بر کتف میگیری و به احتمال میخندی، امّا از چشمها ترسی شفّاف بر گونههایت میلغزد. چنگ در پردههای خداوند میزنی؛ «اللهّم لبیک»، زمزمهای در دامنت میافتد.
چقدر تنهایی و چقدر همه چیز از آن توست!
مینشینی و در گریبانت میمیری تا راز حیات خویش را به کلمه درآوری.
لبهایت چه تاول بسته است!
نمیتوانی از نفخات بگذری. کسی در گوش تو میگرید؛ سر به شانههای گریزانش گذاشتهای - پدر! - و خداوند تمام اسماء خویش را بر پیشانی بلندت مینویسد. و تو به هر سمتی که بخواهی؛ به خاک میافتی. افراشتهتر از تمام پرچمهای جهان شدهای. دلت، باریدنی شدیدی میخواهد.
از حلب تا حجاز صدای جوشان آدم را میشنوی. پدر، با خشتهای کعبه آمده است. آویخته به روح خویش با پردههایی بلند و لبهایت چه تاول بسته است در فراق خداوند، در فراق خویش و در فقدان ثانیههای از این پیش ...
خار در گلویم! اگر غیر تو را بخوانم
خار در گلویم! اگر درماندگیام را نگریم
خار در گلویم! اگر تو را زمزمه نکنم
«ایاک نعبد و ایاک نستعین»
تنها تو را میپرستم؛ حتی اگر به قیمت جانم باشد
تنها تو را صدا میزنم؛ حتی اگر نگذارند صدایت کنم
کجا پرندگی کنم، خارج از این آسمان سبزگون
کجا سماع کنم خارج از این دایره سپیدگون
کجا حیران شوم خارج از این دایره تحیر
کجا سجده کنم خارج از این سجدگاه مقدس
کجا بندگی کنم خارج از این معبد متبرک جبروتی
ستون ستون ناله تا آسمان میرود
موج موج سر بر شانه خانهات میکوبند
کجا هستیای در همه جا «هست»!
و کجا نیست که تو آن جا نباشی؟!
چقدر خانهات آباد است
و چقدر خوان مهربانیات گسترده!
سرم را بر دیوار خانهات نگذارم چه کنم؟!
دیوانهوار گرد خانهات نگردم چه کنم؟!
بیچارگیام را فریاد نزنم چه کنم؟!
در برابر بزرگیات سجده نکنم چه کنم؟!
از تو نخواهم از که بخواهم؟!
تویی که ذرهای نیکی را کوهی ثواب
و کوهی گناه را نادیده میگیری
درِ کدام بندهات را بزنم که بینند و ببخشد؟!
به من مهلت پشیمانی بدهد
از من رو نگرداند
بدیام را جار نزند
کجا نفس بکشم جز هوای نیایش تو؟!
کجا بسوزم جز در آتش هوای تو؟!
کجا از خود کنده شوم جز در سرزمین محبت تو؟!
کجا روم خارج از قلمرو مهربانی تو؟!
آه، ای دقایق جبروتی!
آه، ای بهشتهای روشن!
ای سکوتهای شناور در سیب ایمان!
ای چراغهای از گُل، باران!
ای زمزمههای ملتهب و سوزان!
مرا روشن کنید
مرا از جا بکنید
مرا بسوزانید
برایم دعای باران بخوانید
صلوات پونه ختم کنید
برایم گره نیاز بزنید
نامم را به گوش گلدستهها برسانید
با زبان نسیم، برایم قرآن زمزمه کنید
اینک منم!
نیمه روشنی از تاریک فرو مرده در خویش
که آمدهام به پای بوسی تمام چلچراغهای عمیق
منم!
از خواب برخاستهای که به زیارت باران آمدهام
کجا بودهاند این لذّات روشن نورانی؟
کجا بودند این نردبانهای نزدیک؟
کجا بودند این سکوتهای معنادار؟
این گامهای شتابان چه میخواهند؟
این دستهای مطیع چه میخواهند؟
از تمام روزنهها، صبح میوزد
صبح آینههای عقیق
صبح چشمه روشنی چلچراغها
صبحِ حرکات مواج دستها
صبحِ سپید پوش طواف
صبحِ نزول باران نیایش
صبحِ دریچههای باز
صبحِ بارش ابابیل
صبحِ سماع و سوختن
صبح مجاورت آفتاب و آینه
صبح مصاحبت یاسین و فاتحه
پرندگیام را به رخ تمام ابابیلها میکشم
دیوانگیام را در گوش تمام زمینیان جار میزنم
سوختنم را تکلیف تمام پروانهها میکنم
روشنیام را قطعه قطعه در گوش بادها آواز میکنم
طواف میکنم و در هر دور
هزار مرتبه جنونم را فریاد میزنم
در هر دور، هزار مرتبه لذت تشنگیام را میبارم
در هر دور، هزار مرتبه شیرینی مذاب شدنم را سر میکشم
آیا کسی هست صدای لذات رسیدنم را آواز کند؟
آیا کسی هست مرا بشنود از عمق روشن پروانهوارم؟
آیا کسی هست دلتنگی عاشقانهام را با خدا بشنود؟
آیا کسی هست تمام شعلههای سرکش چشمانم را تلاوت کند؟
شکوه خانه تو، دل هر کوردلی را ویران میکند و میسازد
خدایا! بیش از این شرمندهام نکن
مگذار غرور دلباختگیام را بر سر جهان بکوبم
مگذار آتش سوختنم را عالمگیر کنم
مگذار زخم تشنگیام را در همه جا بپراکنم
«لَبَّیک اللَّهُمَّ لَبَّیک»
ای پرده رنگی بدنها و نژادها! کنار برو.
ای حجاب لباسهای فاخر و طبقاتی! بیفت.
ای دیوار حائل زبان و لهجهها! فرو ریزید
ای مرز زمینها و زمانها! راه را باز کنید
ای فرزند حضرت آدم! به برادران و خواهران ایمانی خود بپیوند
زیباترین گلهای طواف را به گردن کعبه بینداز. قشنگترین غنچههای بوسه لمست را از گونههای حجرالاسود بردار.
عالیترین معنی واژه پرستش را در فرهنگ حج و عبودیت معنی کن و با نزدیکترین و
قدیمیترین دوست خود نجوا کن.
آری! حج، گلی است که با ظهور آفتاب شریعت در دشت هستی، شکُفت.
حج، بهترین توشه مسافران و سرزمین پر جاذبه تکامل است.
حج، کهربای عشق است که دلهای شیدا را جذب زیارت خانه خدا میکند.
حج، بهار دید و بازدید بنی آدم است.
حج، سنگ بنایی است که مهندس شریعت، آن را برای تقویت خانه ایمان لازم میداند و غفلت از نصب آن، خطر ریزش دیوار ایمان و عزت مسلمانان را به همراه دارد و زلف پریشان امتهای
اسلامی، با بهار حج نسیم فرح بخش و وحدت بخش آن، شانه میگردد و کوه گناهان با خورشید
مناسک آن آب میشود.
حج، پر قدرتترین بمب ساعتی جهان است که به ساعت ذی الحجه و به وقت شرعی ماه قمری تنظیم گشته است؛ بمبی که صدای رعد لبیکهایش، زهره بمب اتم را میترکاند و با انفجار برائتش
موج ستم ستیزی آن، دامن عالم را میگیرد و شعلههای ویرانگر ترکش خود را بر پیکر تفرقه وارد میسازد.
آواز قدمهای ابراهیم را میشنوم
تپش قلب اسماعیل را حس میکنم
صدای لرزش زانوان هاجر را میشنوم
کسی در من نگران ایستاده است
در پی آرامشی از جنس ملاقات
تا از رخوتناکی تمام اندوهانش پرده بردارد
کسی در من فرود میآید
تا از نزدیکترین نقطه به ارتفاع ایمان
سفری آغاز کند از منِ بیگانه خویش تا منِ دوست
کجاست قربانگاه تمامِ منیتهای بت پرست من
کجاست قربانگاه تمام سرپیچیهای منِ سرگردانم
میخواهم بنایی تازه از منی در خویش تدارک بینم
ای دقایق هاجروارانه!
مرا به ایستگاه باران ببرید
میخواهم تمام خودم را بر خاک بیاندازم
میخواهم چشمهایم را در چشمه ایمان بشویم
میخواهم تا سر در عمیقِ سرنوشت انسانی خویش فرو بروم
میخواهم آدموار در سرزمین عرفات انسانیام قدم بزنم
میخواهم اسماعیلگونه از هستی خویش دل بکنم
میخواهم در برابر کسی که هیچ کس مثل خدا نیست زانو بزنم
میخواهم از پائینترین نقطه خویش بلندترین نقطه آسمان را بکاوم
جایی برای من باز کنید
ای ابرهای متراکم ایمان!
ببارید ای چشمهای خالی از تاریکی
میخواهم بدوم تا «لیلة المبیت»
میخواهم زانو بزنم تا صخرههای سنگین جبل الثور
میخواهم خستگیام را بتکانم تا ارتفاع زلال نور
دستهایم را بگیرید!
چند آسمان باید ببارم
چند ستاره باید سوسو بزنم
چند بیابان باید بسوزم
چند کوه باید فرو بریزم
چند دریا باید تشنه شوم
چند رود باید جاری شوم
چند توفان باید خراب شوم
چند آوار باید تلنبار شوم
چند آینه باید بشکنم
چند آفتاب باید ذوب شوم
سبحان اللّه از این همه شور!
سبحان اللّه از این همه دلباختگی!
سبحان اللّه از این همه شیدایی!
سبحان اللّه از این همه زیبایی!
سبحان اللّه از این همه روشنی!
سبحان اللّه از این همه باران!
و تو چه میدانی که این شبهای روشن چیست؟
شبهای روشنتر از هزار صبح
شبهای زیباتر از هزار آفتاب
شبهای شورانگیزتر از هزار مناجات
شبها زلالتر از مناجاتهای مُجیر
شبهای تلبیه خوانی و اشک
شبهای یکدست سپیدپوش
شبهای یکدست سماع و پروانه
شبهای سراسر سکوت و صبوری
شبهای مهربان قنوت
شبهای لطیف «الهی من لی غیرک»
و چقدر نزدیک است هوای خدا!
و چقدر روشن و در دسترس است!
کسی نیست جز کسی که همه کس توست
هوایی نیست جز هوای معطر پونه و پروانه
هوای تازه هزار رکعت نیاز
کجا بودند این دقیقههای سرشار؟
نام مرا در گوش اذانها بخوانید
زیر پایم، هزار چشمه زمزم روان شده است
زیر رگبار مهربان حجرالاسود خیسم کنید
عطر تمام پیامبران را در شوق سلولهایم بپراکنید
«لَبَّیک؛ أَللّهُمَّ لَبَّیک»
گواهی میدهم جز تو کسی را عاشق نشوم
گواهی میدهم سرچشمه همه زیباییهایی
ای خانهات، چشمانداز تمام باب السلامها
ای آسمانت، سایبان تمام پروانههای معطر
تو را به نام تو گواه میدهم؛ یا مَنْ أَظْهَر الْجَمِیل
مرا در هوای روشن پروانههایت شناور کن
فراتر از همه گلهای ساعت در بارش یکریز دریچههای اجابت
اینک من آمدهام/مهنازالسادات حکیمیان
لبیک... اللّهم لبیک... لبیک لا شریک لک لبیک
به بلندای دعوت تو در سعادت اجابتم، در موسمی که به میهمانی نگاهت فرا میخوانیم، هرچند بندگانِ مداوم با تو آشناترند، از غریب نوازیت در اوج امنیت خاطرم.
در کلاس طریقت، دست بر سینه، آداب سفر میآموزم و میدانم مناسک، بهانهای است که منزل
به منزل، سراغ از تو میگیرد.
میخواهم در «میقات» اخلاص مُحرم شوم، روح از لاک تن بیرون کشم و به جامه برف درآورم. اینک، بالاتر از سطح خاک راه میروم و کفشهای تعلق، قدمهایم را سخت و سنگین نمیفشارد.
آهسته آهسته تا وقوف در مشعرالحرام، کسی میخوانَدَم به اجتناب از حریم حرام، به چال کردنِ لحظههای هوسناک و به دفن چشمهای عنکبوتی گناه که همیشه تار میدید.
میخواهم رهسپار شوم؛ رهسپار عریانی صحرا، صحرایی که تکّرر عبور مرا متوقف میکند؛ «عرفات»، آنجا که مرا به خویش میشناساند و نفس از جامه سلطنت عریان میدارد.
... و حال، گاهِ بیتوته است؛ باید درکِ «مِنا» کنم، تا گریبانم از باد منیّتها تهی شود.
آیا حیوانیتِ سرکشی در من قربانی شد که بیتأمل از قربانگاه باز میگردم و میروم تا شیطنتهای نفرینی ابلیس را «رمی» کنم؟ [خدا میداند!]
«سپس، پلیدیها را برطرف سازند، به نُذور خود وفا کنند، و بر گرد خانه گرامی کعبه طواف کنند».(1)
هفت دایره، هفت گردش پی در پی تا مطلع پرستش؛کاش حلقه حلقه پیوند میخورد و بالا میگرفت و آویز هفتمین آسمانِ عروج میگشتم و در یگانگی جماعت، لطافت معانی را در قافیه
الفاظ کشف میکردم!
اِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَکَ وَ الْمُلْک... . لا شَرِیکَ لَکَ لَبَیک
خداوندا! در من کدام هاجر است که به «هروله» مقام «صفا» و «مروه» را «سعی» میکند؟
آیا برای کودک تشنگیام زمزمی جاری خواهد شد، یا عطشباری این کام تا همیشه باقی خواهد ماند؟!
یا مَنْ وَعْدُهُ صادِق وَ رَحْمَتَهَ واسِعْ
اگر باید «تقصیر» کنم، کوهی به بلندای «حرا» در من قیام میکند،... و برای رضای تو، نماز دلم را به جا میآورد.
1) . حج / 29.
امروزه اگر چه پای دل میلنگد
تا دیدن تو فقط دو رکعت راه است
خوب میدانم، اگر چشمانم در طوف کعبه بازیگوشی کنند، اگر زنبورکهای خشم، پوست حوصلهام را نیش بزنند و اگر به آنچه عشق از من میخواهد، اقتدا نکنم، باید دوباره عاشق شوم دوباره نیّت کنم و دوباره حجّی به جای آورم که به «مقام ابراهیم» رسم.
بزرگترین اجتماع مسلمانان جهان/سیدعلی پورطباطبایی
لبیک! اللهم لبیک!
میچرخی و میگردی، و فریاد میزنی: لبیک!
سفید پوشیدهای؛ چرا که باید صاف و پاک، عاری از هرگونه آلودگی، به ملاقات محبوب رفت.
در دریای بیکران مردم غرق میشوی و همصدا با میلیونها نفر فارغ از هر شریکی، در میان
فریاد یا محبوب و یا قدوس، گم میشوی.
لبیک، اللهم لبّیک!
خداوندا! این منم که با کولهباری از گناه، به ملاقات تو آمدهام؛ بارالاها! توبهام را بپذیر که تو ارحالراحمینی و عجز و نالهام را بشنو که تنها تو شنونده آنی!
زمزمه میکنی؛ آنچنان که میلیونها نفر دیگر با تو زمزمه میکنند.
میلیونها گام برداشته میشوند. به سمت صفا، به سوی مروه، برهنه...؛
آنچنان که از مادر متولد شدهای، بیرنگها و آلایشهای دنیایی، به یاد ابراهیم...
لبیک اللهم لبّیک!
به یاد ابراهیم، آن هنگام که کعبه را بر میافراشت؛ به یاد هاجر، آن هنگام که به دنبال آب، خاک مکه را جستوجو میکرد؛ به یاد اسماعیل، آن هنگام که به قربانگاه برده میشد و به یاد محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم،
آن هنگام که پرچم اسلام را بلند میکرد، میگردی و میچرخی و لبیک میگویی.
لبّیک اللّهم لبّیک!
تنهای مجروح و زخمهای کهنه، سر باز میکنند. اینجا حجر اسماعیل است و آن که به نماز ایستاده است، محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، و آن که از آسمان فرود میآید و تو او را نمیبینی، جبرائیل. یا محمد! از این پس به سوی کعبه نماز را برپادار! فریاد میزنی و اشک میریزی. با میلیونها مسلمان دیگر فریاد میزنی و قدس را میخواهی! زخمهای کهنه دوباره سرباز کردهاند.
از تمام جهان آمدهاند. بزرگترین اجتماع مسلمانان جهان! فریاد میزنی:
لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک! هیچ طاغوتی در دعوت تو شریک نیست! همه بتهای جهان را سرنگون میبینی.
انگار همین دیروز بود که علی علیهالسلام بر دوش رسول حق صلیاللهعلیهوآلهوسلم، کعبه را از لوث وجود بتها پاک میکرد...
زخمهای کهنه و تنهای مجروح صدها نفر در این راه فدا شده است. حالا، تو وارث فریادهای خشمگین و حنجرههای زخمی شدهای. تو هم فریاد میزنی و از مشرکین برائت میجویی.
لبّیک اللهم لبّیک
نیمه شب است و در بیابان منا، ستارهها را تماشا میکنی. ستارههای کمنور، ستارههای پرنور. در میان هجوم ستارههای گوناگون، قطره اشکی از چشمهای منتظر تو فرو میریزد. ستارهها دیگر جلوهای ندارند. میدانی که در جایی از این صحرای پهناور، در خیمهای که برای قرنها، هر سال برپا شده است، او نشسته است و به ستارهها نگاه میکند. زمزمه میکنی: لبیک! اللهم لبیک! و میدانی تنها نیستی؛ مهدی علیهالسلام نیز با تو لبیک میگوید.
دارم ذره ذره مذاب میشوم
دارم قطره قطره آب میشوم
دارم بیابان بیابان میسوزم
دریا دریا تشنه میشوم
آسمان آسمان میبارم
دارم کوه کوه فرو میپاشم
ستاره ستاره بر زمین میافتم
صدای شکستن استخوانهایم را میشنوم
صدای فرو ریختن روحم را حس میکنم
دارم آوار بیچارگیام را لمس میکنم.
گلویم خشکیده است
چونان برکهای در معرض خشکسالی
چونان درختی در معرض آتش
چشمهایم میسوزند
چونان چراغی کمسو
چونان زخمی به استخوان رسیده
مرا دریابید
ای منارهای بلند
ای اذانهای یکدست روشن
ای آفتابهای سوزنده بیوقفه
مرا دریابید
ای خیابانهای رو به گلدستههای نزدیک
ای برجهای همسایه با خورشید
منم!
برهنهپایی در جستجوی راه
گرسنهای در جستجوی روزی
تشنهای در جستجوی چشمه
ناتوانی در جستجوی سایبان
فقیری در جستجوی پناهگاه
مرا دریابید!
گناهکاری که اینک خویش را یافته است
بیچارهای که اکنون به خویش رسیده است
دردمندی که خود را شناخته است
رنج کشیدهای که در جستجوی مهربانی است
صدایتان میزنم
ای لحظههای یکسره اندوه
ای دیوارهای یکدست ناله
ای پنجرههای یکدست اشک
صدایتان میزنم
ای شبهای خداحافظی
ای شبهای زیارت عاشورا
ای شبهای زیارت جامعه
صدایتان میزنم
ای مقبرههای غریب
ای مزارهای مظلوم
دستهایم را بگیرید
ای روشنی گلدستههای آسمانی
ای ستونهای مرمری انبوه
ای چلچراغهای ستارهافشان
ای گنبد خضرای معطر از یاس
ای چشمهای پشت درهای بسته
ای دستهای آویخته از پنجرههای مشبک
حج؛ زیارت دل/حبیب مقیمی
«وَ إِذْ جَعَلْنَا البَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْنا؛ خانه را محل ثواب و محل امن دامان مردم قرار دادیم»(1)
گوش بسپار و فریاد لبیک را بشنو و هفت مرتبه جا پای عشق را گرداگرد معشوق نظاره کن.
گوش بسپار تا باد پر شتاب، از کوههای گرم مکّه پیغام بیاورد و از هجوم انبوهی سخن بگوید که حالا یک تن شده است و یک صدا، ارمغان باد است: لبیک اللهم لبّیک.
امروز زمین خواهد ایستاد و هیچ سیّارهای به گرد سیّارهای دیگر چرخد.
امروز به احرام نشستگان، در حریم حرمت پروردگار، گردشی ملکوتی را آغاز کردهاند و جهان و جهانیان، شاهد حیرتزده این گردونه عاشقند.
چه چشمی این شکوه را در خود جا میدهد، شکوه شوکت بندگی را؟! امروز، کوه و دشت و فلک، همه با هم، همراه با انبوهی رها از هرچه رنگ و تعلّق، فریاد یگانگی پروردگار را پژواک میکند و آنجاست که تو میدانی، نه! یقین میکنی که جز آن یگانه هستی، پروردگار مکه و منی، صاحب خانه استوار کعبه، هیچ یاری ندارد، آن خانهای که خاطره اصحاب فیل را برای زایران خویش باز میگوید.
«فجعلهم کعصفٍ مَأْکُولٍ؛ سرانجام خدا آنان را مانند کاه جویده شده گردانید.»
آنجاست که تویی و پروردگارت، تویی و چشمانی به اشک تمنّا نشسته، تویی که از صمیم قلب، دستان پر از خواهشت را در معاشقه خویش فقط به دست خدا میسپاری و دیگر هیچ.
و کمی آن سوتر، خون گلوی خواهشهای نفسانیات را بر زمین میریزی و این قربانی را به پیشگاه خدا تقدیم میکنی تا روز بزرگ عید قربان متولّد شود.
هفت بار به گرد خانهاش چرخیدی و هزاران هزار نگاه، تکرار رد پاهای همیشه در طواف را دنبال میکنند؛ تکرار ردّ پاهای ابراهیم علیهالسلام تا آخرین حضور، آخرین فرستاده خدا و کعبه همچنان
استوار و پرشکوه، نگین هفت حلقه مکرر است؛ حلقهای از انسانهایی با دستهای خالی خواهش،
1) . بقره، آیه 125.
با نگاههای خیس بریده از دنیا و کلامی کوتاه؛ باز هم. «لَبَّیک، اللَّهُمَّ لَبَّیک» و پشت در پشت، انسانهایی که از هر گوشه جهان آمدهاند تا حلقهساز این نگین درخشان عالم باشند.
حج، زیارت دل است، آنگاه که چشم به درون بگشایی
حج، گام برداشتن بر ذهن کهنه زمینی است که در خاطرهاش پیوسته جاپاهای بسیاری حک شده است.
حج، فریادی است از میان هیاهوهای وحشی درون، از میان خواهشهای حیوانی؛ آنگاه که کلام از سیاهچال حنجره آزاد میشود و خود را در طواف خانه نور میبیند.
آری! فریاد تنهایی که تنهایی نمیخواهند؛ یک فریاد، یک لبیک به یک خدا. فریاد آزادی از برتری رنگ و نژاد.
و اکنون کعبه تو را فرا میخواند؛ به توحید، به قیام و به طواف همیشه خویش.
«وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَاْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ صامِرٍ...؛ در میان مردمان صلای حج بده تا همه از هر گوشه عالم بیابند».
از این مجاورت ناب بر نمیخیزم/مریم سقلاطونی
سلام! شهر خدا شهر آدم و هابیل
سلام شهر ابابیل شهر عامالفیل
سلام خلوت معصوم هاجر و زمزم
شکوه خاطرهانگیز تیغ و اسماعیل
سلام! مسجد تنعیم، مسجد سلمان
منارههای به باران رسیده ترتیل
سلام! شهر غریب هزار اقیانوس
هوای عاشق آیات محکم تنزیل
سلام لحظه احرام، لحظه لبیک
دقیقههای قشنگ حرا و جبرائیل
منم که تشنه باران کوثرت هستم
هنوز عاشق احساس هاجرت هستم
هزار آینه، خورشید، آسمان، فانوس
هزار رنگ هزاران هزار اقیانوس
سلام! شهر بناهای مرمر و سنگی
سلام شهر سیاه و سفید و یکرنگی
خوشم که آمدهام باز پشت در باشم
و تا همیشه در این شهر رهگذر باشم
نگاهم از سَیَلان ستاره لبریز است
چقدر منظره خانهات دلانگیز است
هزار سال از این خواب بر نمیخیزم
از این مجاورت ناب بر نمیخیزم
...
پنجشنبه
4 دی 1382
1 ذیقعده 1424
2003 .Dec. 25
ریسمان آسمان، به زمین دوخته شود،
خاک، بوی بالهای شاپرکهای بیآشیانه میدهد. شاخههای خرما، دستهای مریم را جوانه میزنند.
بوی ستارههای سوخته میآید
دردی شگفت، صدایت را بال و پر میدهد.
مسیح! گاهوارهات، تلاطم خاطرات از خاطر پاک نشده است،
صدایت، پژواک کوههای عظیم است که در گاهواره میپیچد.
تمام شهر، تو را به اتهام، به سر انگشت میکشند هوای روزهایشان را بهاری میکنی، بالهایت را میشکنند.
نفس میکشی، خاک جان میگیرد، نفسهایت را میبُرند.
نگاه میکنی، هزار چشم از چشمه چشمانت سیراب میشوند؛ چشمانت را به عطش میکشانند.
صلیبهای سوخته از هر سو، به پیشوازت آمدهاند.
در گاهواره سخن بگو! لب بگشا؛ این دردها، مادرت را از پا خواهد انداخت! چشم بگشا؛ برق دیدگانت، شبهای تاریک شهر را شهابب باران خواهد کرد!
فرشتهها تو را دست به دست، از کهکشانی به کهکشانی دیگر، همراه خواهند برد. هزار انجیل در دستهایت سبز میشوند.
هزار انجیل از دریچههای گشاده چشمانت برمیگیرند.
کلمات مقدّس از دهانت سرازیر میشوند و همچنان شاخههای خرما دردهای مادرت را جوانه میزند.
بر جدار رودخانهها بکوب صدایت را؛ که رود، طنین آوازت را در همه جا موج بزند.
که مقدسترین مریم، عطش سالها انتظارش را جرعه جرعه سیراب کند.
بکوب صدایت را بر سقف آسمانها، تا شهر، در هوای زمزمهاش، جانی تازه بگیرد.
گاهوارهات، هیجانهای عجیبی را خواب میکند. گاهوارهات، بهاری شگفت را به شهر میکشاند.
کلامت، صدای مقدسیست که تاریکی را خواهد شکافت بخوان؛ تا مادرت، عذاب آورترین لحظات را پشت سر بگذارد!
بخوان؛ تا انگشتهای اتهام شهر؛ مادرت را به اشاره نرود!
آیههای انجیل، در چشمانت پر پر میزنند؛ بخوان!
اینک از راه رسیده است .../مهدی میچانی فراهانی
«نخلِ چندین ساله خشک، بارور شده است.» باغدارانِ بین النّهرین، این جمله را در حیرتی تمام بیان میکنند و همه نخلها، با دهانهای بازِ متعجّب، به یکدیگر نگاهی میاندازند. حادثه بزرگ، دیر زمانی است که بر شما فرو نشسته است.
بزرگانِ یهود را بگویید که آن که در انتظارش، قرنها در معبدهایتان به زاری نشستهاید، اینک بر شما نازل شده است؛ پس آیا کدام از شما او را خواهد پذیرفت؟ بیشک، اگر چشم شما به صدق،
منتظر و حقیقتبین باشد، شاید حتی نیازی به نزولِ او نبود. لیکن آنگاه که در میانِ مردُمِتان، کاهنامه به مناجات برمیخیزید و از آسمان، پیامبرِ موعودِ راستین را طلب میکنید، در دل آرزو میکنید که او پیش از آن که به دنیا بیاید مرده باشد.
و آنگاه که در کنیسههایتان هدیه میگیرید و دعا میخوانید، در سینه مشتاق هستید که تا ابد هیچ پیامبری رونقِ این بازار را به هم نریزد.
امّا مسیح، بخواهید یا نه، اینک از راه رسیده است؛ پس خنجرهایتان را صیقل دهید و شبانه در کمین او بنشینید.
تاجِ خار را از هم اینک به اندازه سرِ او بسازید و شلاّقهای خونآلود خویش را دسته کنید و صلیبهای چوبیِ بیشمار را برای فرزندان عیسی علیهالسلام، از هم اینک به درودگران خویش سفارش
دهید؛ چرا که حادثه بزرگ، دیر زمانی است که بر شما فرو نشسته است و بیآن که بخواهید، از جماعت شما نیست.
اینک او در گهواره سخن میگوید. کلام حق را خواهید شنید، اگر گوشی برایتان مانده باشد.
خاطرهای عمیق در دهلیز احساسات زمین سربرافراشته است و شما، تسمههای تیره پولادین را در شکنجه گاهها صیقل میدهید.
آفتاب خسته بیمارتان اینک، عجیب رو به خاموشی نهاده است. این منظومه، خورشید تازهای میخواهد.
متروک و مه گرفته خواهید ماند در تراکمِ آنهایی که خورشیدِ تازه را به نظاره خواهند نشست. تاریخ را دستان دیگری ورق خواهد زد. و شما با شبهای دردناکِ خویش، لبریز سکوت و جنون،
تنها خواهید ماند.
مریم، چون همیشه صبور امّا نگران، حضور بکرش را به شهر میآورد، با آغوشی سرشار از کودکی که حیرت را و عشق را با خویش به سوغات آورده است.
لابلای تهمتها و نگاههای گستاخ،
لابلای زخمهای زهرآگین که از زبانهای عفونتزده برمیخیزد.
لابلای تنهایی و عظیمترین غربتها، عشق و ایمان.
مریمِ بزرگ، کودکش را در آغوش میفشارد و از کوهها عبور میکند. و اینگونه، داستان آغاز میشود ...
من صدای ناقوسهایی را شنیدهام که زمزمههای آیات پیامبرشان را در هیاهوی زنگ زدگی پیام خویش، گم کردهاند.
من سقفهای بلند معابری را دیدهام که در زیر آن، هیچ دست تعبّدی به سوی آسمان بلند نمیشود.
من کتاب مقدسی را خواندهام که «کلمة الله»، در ترنم آهنگین هجاهای ناخواندهاش، فراموش شده است.
من با پیامبری سخن گفتهام که یارانش، او را جز در یکشنبههای تعطیل و در پشت میزهای چوبیِ کلیساهای خالی، فرا نمیخوانند.
مسیح علیهالسلام زنده است!
و روحش به ضیافت مقدس فرشتگان پاکدامنی رفته است که تاج طهارت خویش از دستان مبارک مریم علیهاالسلام، هِبِه میگیرد.
مسیح علیهالسلام باز میگردد!
او رفته است تا برای کوردلی مردمان سرزمین خویش که به کرمهای شب تاب وجودشان پناه بردهاند، یک جفت خورشید از نگاه روشن طوبای بهشتی بچیند.
او رفته است تا برای مردگان در قبرستانهای بیخبری از مقام انسانیت، دمی از نفس پگاه خدای آسمانها را بیاورد تا آن را در آه گناهکاران بخشیده شده قرار دهد و به حیات تازهشان مددی بخشد.
او رفته است تا همه صلیبها را بشکند تا دیگر هیچ یهودایی نتواند پیام نجات بخش رسولانِ الهی را به بند بکشند.
شانههای عیسای ناصری علیهالسلام برای حمل گناهان اصحاب خویش نیست. شانههای عیسی، حامل بار رسالتی هستند که از خداوند به امانت گرفته است تا مردمان آیین خویش را به سوی زلالی
آینههای باصفا فرا بخواند.
مسیح علیهالسلام باز میگردد!
تا در صف اصحاب آخرالزمانی یگانه منجی بشریت غرق شده در عصر توفان زده بیایمانی، اقامه نماز عشق و عدالت کند و با پیام صلح و همدلی، گمگشتگان پراکنده در جزیرههای متروک
ناامیدی را به کشتی لطف الهی هدایت کند و بادبانهای معرفت را در جهت بادهای موافق باز کند تا سکاندار جهانی دلهای بیپناه، آنان را به وادی ایمن، به سلامت برساند.
الواحی غبار گرفته و قومی غبار گرفتهتر و سرزمینی که «ده فرمان» را به بازیچه گرفته دور فتنه خو گرفته بودند قوم موسی، جهالتشان بازگشته بود و گوساله دنیا را به جای خدای موسی پرستش
میکردند؛ قومی که جز سرکشی و خیانت و بهانه، راهی دیگر نمیدانست.
کاهنان، مفهوم خدا را در پستوی فراموشی پنهان کرده بودند و با خدایی مسخ شده - مفهومی مسخ شده از خدا - ، به تجارت دل و دین و خون و مال مردم مشغول بودند.
شهر تاریک بود؛ تاریک تاریک. بیهیچ روزنه امیدی و ترنم رستگاری.
الواح غبار گرفته، از آن سوی طور، باز صدایی در گلو شکسته فریاد میزد: «کشتار مکنید» و مردمان قهقهه میزدند و جام خون برادر به لب میبردند، «فجور نورزید» و چشمان از شهوت
دریده، جز فساد و لذت چیزی نمیدیدند و هر روز، بیشتر از روز پیش، در منجلاب فساد و تباهی
فرو میرفتند و آخرت را افسانهای میپنداشتند که مردی، سالها پیش، برای دلخوش کردن مردمان بر ساختهاش!
دنیا، دنیا و دنیا؛ تنها مفهومی که بنی اسرائیل میفهمید. دین نیز چون بردگان سرِ بازار در دستان تاجران کنیسه، دست به دست میشد و هر روز به لباسی در میآمد برای کسب پول بیشتر.
در این هوای مسموم، این شهر غبار گرفته و در میان این مردم تباه شده، ستمدیدگان را، چشمِ انتظار به بیتالمقدس دوخته شده بود که شاید دریچهای گشوده شود و مسیح، از آن سوی فراموشیها
بیاید.
مریم - معصومه یگانه عمران - در التهابی شیرین میسوخت و دلهرهای عجیب، نویدی بزرگ را در سینهاش نجوا میکرد.
مریم از آن روز که فرشته پاک خدا در برابرش زانو زده و آن بشارت سترگ را در سینهاش جاری ساخت، اندیشه کج و ریشخندهای زهرآگین قوم را میدید که آسودگی از شبهایش دریغ میکرد.
اما نجوای آرام نیایش مسیح به دنیا نیامده، او را آرامشی اهورایی میبخشید که خود نیز در اعجاز این آرامش عجیب مانده بود.
سرانجام، انتظار مریم به سر آمد و کودک، بیرون از مسجد، پای درختی خشک به دنیا آمد. و میوههای شیرین، از درختی خشک، خود، بشارتی بود بر سترگ بودن این راز و نیز نویدی به آمدن آرامش آسمانی در سینه مردم.
و ندایی که زمزمه میکرد که آسوده باش! دختر عمران و از مکر دشمنان هیچ تردید و هراس به خود راه مده؛ چرا که مسیح، پسر مریم، به پاکی مادر گواهی خواهد داد و چه چیز بهتر از گواهی معصومانه طفلی شیر خوار!
آری! مسیح خود حقیقت این راز شگفت را به گوش سنگین زمان خواهد رسانید.
مریم آرام شد، کودک را به پارچهای پیچید و به میان قوم آمد و... معجزه آغاز شد «کودکی که در قنداقه حرف میزند»!
«مسیح: عیسی بن مریم فقط فرستاده خدا و کلمه (مخلوق) او است، که او را به کریم القا نمود و روحی
(شایسته) از طرف او بود».(1)
گاهواره، به حیرت سر میتکاند و میجنبد و شگفتآورترین لحظهها را به یاد میسپارد.
عیسی علیهالسلام، روح شایسته خدا، لب به سخن گشوده و جهان از دیدن نشانه دیگری از نشانههای پروردگار، به حیرت ایستاده است: «منم بنده خدا، او به من کتاب داده و مرا به پیامبری برگزیده است و هر جا که باشم، مرا با برکت ساخته و تا زندهام به نماز و زکات سفارش کرده است». کلمه خدا سخن میگوید تا خواب شکن خواب زدگان زمانه خویش باشد.
عیسی علیهالسلام میآید تا بندگی را برای جهان معنا کند.
عیسی علیهالسلام میآید تا مریم، به اشک شوق روزه بگشاید.
عیسی میآید تا سنگینی نگاه جاهلان، مادر را از پای نیاندازد؛ مادری که بشارت فرزند را از پروردگار خویش شنیده است:
نخل خشکیده خرما میدهد تا مریم گرسنه نماند.
نخل خشکیده خرما میدهد؛ زیرا که میداند از روح خدا در رحم مادر برای رساندن پیام پروردگار، مشق سخن گفتن آغاز کرده است.
مسیح علیهالسلام چشم بر جهان گشود تا چشمان بسیاری را بر جهان دیگر بگشاید.
آمد تا خبر از آمدن خاتمی دهد که نگین حلقه پیامبران است
آمد تا ذهن زمان، واژه عروج و غیبت را برای جهانیان هجی کند
تا شیعه هم این سوتر، در انتظار مسیح بماند
تا در رکاب مهدی(عج) اصلاحگر جهان باشد.
1) . نساء، 17.
مسیح میآید؛ با حواریونی از نور، تا در کلیسای مقدس آغوش مادر جای گیرد و راه تابان آسمان، راهبان او باشند.
عید میلاد حضرت عیسی مسیح، تکرار نزول نبوت بر بندهای برگزیده است که به بر کشیدن مقام انسان در روزگار سیاه جاهطلبیها همت گماشت و کاهنان معبدها، خاطره خوب کلام نوزاد در گهواره
را هنوز تکرار میکنند. سلام و درود خدا بر من باد! من عیسی بن مریم، روح شایسته خدا را بر زمین، آن روز که زاده شدم، همان روزی که بالهای آبی فرشتگان، روح خدا را بر زمین رساندند و همان روزی که مرا مسیح علیهالسلام نامیدند!
سلام و درود بر من؛ بر آن روز که بمیرم، همان روزی که پروردگار، یحیی علیهالسلام را بشارت صحت و سلامت در آن روز را داده است و روزی که جز به نور پروردگار امیدی نیست!
و سلام و درود خدا، بر من، روزی که برانگیخته شوم، همان روزی که نشانههای نبوّت، بر شانههایم سخن خواهند گفت و بر بندگی من شهادت خواهند داد.
صلیبها قد علم کردند/مهدیه ورزنده
نیامده، صلیبها بر سر در معابد قد عَلَم کردهاند. فانوسهای روشنی را میبینم که در چارگوشه شهر مصلوب شدهاند؛ مگر خاموش شوند.
و پرندگانی که راه نفس را بر گلوگاهشان بستهاند و چه بسا به یک دم معجزه آسای، بر تداوم پرندگیشان محتاج.
ستونهایی را میبینم که بیگاه روییدهاند بر درگاه خانهها و معابر.
نیامده، میخهای خود را بر دیوارها و درها میکوبند. این چه خوشامدگویی است برای چون تویی که گستره اعتقاداتت از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب کشیده شده است!
تویی که در هفت بند حنجرهات، فاختهها آشیانه کردهاند و هر پگاه، با پرندگان دیگری که در خود داری، همنوا میشوند و پیکرت را شور زیستن فرا میگیرد. تویی که زادنت شگفت و زیستنت
شگفت است و در این شگفتی زمینی که زیر پای توست، آسمانی که بر بالای توست و هوایی که
گرداگرد توست، سهیماند.
نیامده، التهاب و تشنج، خوابِ پیش از این آرامِ مردان را به کابوس بخشیده است، تا مبادا لاشه مقامها و منصبها را که کرکسانه بر آن فرو افتادهاند و به چنگ و دندان، تکههای بیصاحبی از آن را
میدرند، به دست غیر بیفتد.
نیامده، بر قامتت کفن دوختهاند؛ چرا که مرگ تو را پیشتر از میلادت باور دارند.
نیامده، رفتنت را انتظار میکشند و این انگار بزرگترینِ آرزوهاست برای حقیرترین انسانها.
از زمین، به جای هر رُستنی دیگری، تهمت و افترا میروید. ریشههای بدبینی، خاک این دیار را زیر و رو کردهاند و خاک، آماده کِشتی بارآور است که میوههای آن، کینههایی است آتشین و رسیده.
شهری تو را انتظار میکشد که چونان حفرهای به درون خود فرو رفته و تو را به درون راهی نیست؛ چرا که پوسته ضخیمی به گِرد خود کشیده و این بار به هیچ وجه قصد پوست انداختن ندارد.
خشمی که تو را دربرمیگیرد، از جنس خشمی است که دامان پاک مادرت را هم سوزاند و چهبسا که تو از خاکستر او برخاسته باشی.
ققنوسهای جوان، از آتش نمیهراسند که سرنوشت محتوم آنان سوختی است و خاکستر شدن و زایشی دوباره. تو نیز در شعلههای خشم این قوم خواهی سوخت. اما نه! ... عروجی باید ... و این خدای توست که تو را به خویش خواهد خواند، ای که زادنت شگفت، زیستنت شکفت و...
میآیی؛ در سپیدی زمستانِ انسانهای بیهویّت، ای بهار رستاخیز را در حیات جاودانهات نشانه!
میآیی؛ در یخبندان عاطفه، ای پادشاه مهر و محبّت و راستی!
میآیی؛ در چکاچک شمشیرهای عریان و برهنه که به خون انسان تشنهاند، ای پیامآور صلح و دوستی!
میآیی؛ در هجوم هوسآلود هرزگان دنیا در قلب غرب وحشی، ای یادگان معصومیّت مریم و هدیه نگاه پاک آسمان آبی به زمین قحطی زده!
میآیی؛ در عصر مسخ ارزشها و عاطفههای انسانی، ای حیات بخش مردگان و مسیحا دم روحهای مژده بشریّت! «کریسمس»، کرباس پشمینه بر دوش کشیده تا سرمای قلب منجمد خویش را بپوشاند.
«بابا نوئل»، کالسکه محبّت را یدک میکشد تا آوایی «به یکدیگر محبّت کنید؛ همچنان که من به شما محبّت نمودم»(1)عیسی مسیح را در دلهای دردمند تداعی کند؛ در
عصر مدّعیان دروغهای
بزرگ! مدعیان صلح که مسلخ انسانها و قربانگاه ارزشها را هر روز، خونینتر میسازند.
افسوس!
افسوس که چرخهای ارّابه تمدّن مسیحیّت جدید، بر محور دلهای زخم خورده و جانهای سوخته میچرخد!
افسوس که هدیههای سال نوی «بابا نوئل»، از قطره قطره اشک حسرت کودکان داغدیده فلسطین و عراق و استعمار بردگان سیاه و سرخ تزئین شده!
افسوس که گوزن زرّین کالسکه محبّت نامسیحیان، جامه فریبنده گوساله سامری بر تن کرده تا با زرنگارهای دلربا، زنگارهای قرنها غفلت و انحرافِ شیاطین را بپوشاند!
افسوس که اندک انحراف اعتقادی، سیر حیات مسیحیت مسخ شده را به بیراهه گمراهی کشانده که با خطوط موازی تعالیم مسیح موعود، فرسنگها فاصله یافته است.
شاید روزی در پس این سراب رؤیایی تمدن طلایی، روزگار صداقت آبی مریم فرا رسد؛ آن روز، گلهای عاطفه و نجابت، شکوفه خواهند کرد و مسیح علیهالسلام دوباره ظهور میکند.
آن روز، ارابه تمدن وحشی، فرو خواهد ریخت و گردونه روزگار،به دست مسیح عاطفهها، هدیههای آسمانی برای کودکان به ارمغان خواهد آورد.
آن روز مسیح، کالبد مسخ شده انسان بیهویت را به دم اعجازگرش، حیات طیبه میبخشد و زمان، از حضور تکرار هزار باره مریم مقدس، پر میشود.
برای آن روز، به انتظار مینشینیم و بارها و بارها حسرت عید سال نوی حقیقی را در دلمان تازه نگه میداریم؛ عیدی که همراه جشن جهان اسلام و یوسف زهرا برپا خواهد شد.
آن روز، خواهد آمد؛ روز شکوفایی گلهای نرگس و مریم، روز معطّر شدن مشام آشفته جهانیان.
1) . انجیل لوقا، باب 22، آیه 38؛ پادشاه محبت، کونستانس پادویک.
باران گرفته است باز در خشکزارِ همیشه عرب. پس دروازه رحمت و مهر را امشب باز گشوده است بر زمینیان بیستارهای که هرگز طاقت ستاره بارانی این چنین را نداشتهاند.
شاخساران بید میرقصند، در ازدحام نسیمهای ملایمی که از بهشت وزیدن گرفتهاند و تمشکهای سرخ و مشکی چونان مروارید بر پیشانی شب درخشیدن آغاز کردهاند.
شهابی سپید و کوچک به ناگاه آسمان ظلمتناک را میشکافد و بر خانهای روشن فرو میچکد و صدای گریه معصومی، لابلای شادی اهالی برمیخیزد.
بیگناهترین پدیدهها، معصومترین دختران تاریخ. آری! و اینسان، معصومه زاده میشود. رودخانهها، زیباترین ترانهها را به سرایش خاستهاند و زیر پاهای بلند درختانِ تنومند میچرخند و مستانه آواز برمیآورند.
چشمهها چونان تکّه شیشههای زلال وزنده، هر لحظه، موّاج و ملایم بر سنگریزههای رنگین خویش میلغزند و شادباش میفرستند.
پرنده را میشود شنید، امشب که چه عاشقانه میخوانند و جنگل را نیز، آنگاه که حنجره برگهایش را با نوای پیچش بادها، همگام میکند.
دنیا به شادی، شبی را میسپارد امشب؛ امّا دریغ ...! دریغ که کتاب تاریخ، همواره صفحات روشنی ندارد. برگی دیگر را میگردانم و اشک به ناگاه در زلالی چشمهایم میدود. هر آمدنی،
پیامآور دردناکِ رفتنی است و بیشک، هر هبوطی در خویش روز رجعتی نهفته دارد.
من زنی را میبینم چندان غریب که جز سایههای شبانهاش، شاید هیچ کس او را نشناسد.
شهابی میبینم که در تراکمِ ظلمتِ شبی دیگر، تنها مانده است.
و نیز کویری سوزان میبینم و تیغهای در کمین نشسته و به زهر آب داده به انتظار را.
و قلبهای سنگی میبینم که نمیتپند و هرگز در سینه موجی نیافریدهاند و محبّتی گرم را به تجربه ننشستهاند. اینک تو ماندهای و ازدحام ناجوانمردی در این کشور بیچشمه. تو ماندهای و برادری که فرسنگها دورتر از تو میان همه آنان که نمیخواستندش خفته است. پس آیا جز شیطان، چه کسی
پردازنده همه این سیاهکاریهاست؟
نفرین به دستانی که تو را آواره صحراها خواهد ساخت ...!
بگذار بگذریم، این حدیث ناجوانمردی کویر و کویر یاران را.
امشب را بگذار شاد بگذرانیم، به میمنت هبوطی عظیم، به مبارکی تولّد دختری آن چنان مطهّر و بزرگ که پس از دهها سال، تنها کسی است که خاطره مادری چون فاطمه علیهاالسلام را حیات خواهد بخشید.
ساده و عریان از تو نوشتن و حقیقت شیرین آشناییمان را باز گفتن و از نخستین دیدار، از اولین برق نگاهها، از اولین لرزش دل و دستها و از اولین اشکها حرف زدن، چیزی است که روح را قند مکرر میبخشد و سینهام را عشقی بیقرار.
و من که هنوز بیقرار آن لحظه آغازم، آن لحظه نخست که خسته و تنها، کویر را در ذهن سر در گم خود هزار بار گز کرده بودم و سرابها را یکی یکی مرده بودم... و من هنوز بیقرار آن لحظهام.
آن لحظه که برای نخستین بار، به آب شک نکردهام و به آشنایی و به لبخند و به پرواز که حقیقتوار، دور گنبدی طلایی حلقه زده بود.
ساده و عریان از تو نوشتن و از سپیدی خشم نواز آن لحظه گفتن؛ آن لحظه که تنهایی، دیگر در خود و حق باز ایستادن نمیدید و رنج و درماندگی... انگار که اصلاً نبودهاند؛ چرا که آن لحظهها، همه تو بودی؛ عطر تو؛ حضور تو و شمیم آشنایی که خلوت من و تو را از هیاهوی اطراف دور میکرد.
چرا که دیدگانی در من مینگریست که بوی آشنایی میداد؛ بوی مهر؛ بوی مادر؛ بوی حرم امام رضا و کودکانه گم شدن در همهمه دلنواز حرم؛ در خلوت پر هیاهوی عشق!
دلم میلرزد و دستم؛ که دوباره قصه آشناییمان را بنویسم، ولی حسّ رهایی؛ حسّ عجیب «با یکی بودن» و «با یکی شکفتن»، مرا به مرور آن خاطره سبز میکشاند و مرا وا میدارد تا در تپش عاشقانه قلم، نامت را به هزار زبان زمزمه کنم.
خاطرهای که سبزینه تمام مناجاتها و رُستنهایم شد؛ به گونهای که از آن پس، پشت هر نجوا و نمازی، نام تو و یاد آن لحظه تو هست و عطر حضور مادرانه تو را میشود در لابلای همه قنوتهایم یافت. و من هنوز برآنم، اگر آن تقدیر لطیف و آن اتفاق زیبا نبود و من تو را نمییافتم، چه بر سر دیدگان به شک آلوده و سینه سراب آشامیدهام میآمد...
قم را که آغاز کردم، تنهایی و نومیدی، تنها توشه راهم بود و بار مانده در کوله بارم.
و شک - این پایافزار مرارتزا - که لحظهای از من جدا نمیشد و...
تو را که دیدم، تو را که دریافتم، تنهایی و نومیدی، جایش را به عشق داد؛ به امید؛ به درک شفاف معصومیت مناجات؛ به خلوت زلال شبهای حرم؛ به درد دلهای صمیمی پای ضریح. و شک، درگیر و دار پرواز نجواهای دلسوز حرمات، دیر گاهی است که به سایه رفته است.
و این همه، اکسیر آن لحظه بشکوه است که کسی از اوج صمیمیت، دلهای شکسته را فریاد میزد.
روح معصومی که از پس تمام هیاهوهای پوچ زمان، جستجوگر خستهای را فریاد میزد که دربهدر، به دنبال جرعهای آرامش بود؛ جرعهای عشق؛ جرعهای ابدیت.
و تو، با عصمت فاطمه علیهاالسلام، مهر زینب علیهاالسلام، دستگیری کریمانه علی علیهالسلام، شفاعت سرخ حسین علیهالسلام و شفقت مظلومانه حسن علیهالسلام، ایستاده بودی به دستگیری از تتنهایان؛ به امید بخشی نومیدان و عشق بود که معصومانه و زلال، در ازدحام حرمت موج میزد و صدایی که بوی آشنایی میداد؛ بوی مادر، بوی زهرا، عطر مست کننده حضور!
«یا فاطِمَة اشفعی لی فی الجنة»
ای شهر گلایول و لبخند/مریم سقلاطونی
چقدر باشکوه میشناسمت
ای شهری که ستارگان در جوارت حجره دارند
و تو را با نام معصومه علیهاالسلام میشناسند
ای شهری که درختانِ تمام پیادهروهایت - شال سبز میاندازند
ای شهری که آفتاب، در مقابل گلدستههایت زانو میزند
ای شهری که هر جا بایستم، تو را مهربان میبینم
ای شهری که باغهای ارم، همسایگیات را دوست دارند
ای شهری که به سبک سپیدار، ایستادهای
به سبک باران، قدم میزنی
به سبک بهار، پیراهن میپوشی
به سبک آفتاب، مینشینی
ای شهر همیشگی من!
ای خواب شیرین کودکیهای من!
ای طراوت پیادهروهایت، همواره!
چقدر گلدستههایت روشنند!
چقدر پنجرههایت معطرند!
چقدر چشمان رهگذرانت صمیمی است!
چقدر پشت بامهای بلندت، به آفتاب نزدیکند!
شهر من، سایبان همواره مهربانی!
چقدر قدم زدن در کوچههای شهیدانت زیباست!
چقدر تنفس در رواقهایت دلنشین است!
چقدر پرواز در بلندای گنبدت خاطرهانگیز است!
شهر من!
شهر معصومههای نجیب!
شهر زیارت خوانی و آینه گردانی
ای کوچههای تو در توی آشتیات، روشن
ای همسایگی کبوتر و گلدستههایت؛ نزدیک
ای شهر امروز، فوران مهربانی
ای شهر امروز؛ تا صف فرشتگان ایستادن
ای شهر امروز؛ تا چراغانی ستارهها؛ اوج گرفتن
ای شهر امروز تا مقابل آینهها؛ شلوغ
ای شهر خلوتِ دلتنگی و مناجات
ای پشت بامهای کاهگلی همسایه گلدستههایت؛ معطر
شهر پیادهروهای سلام
شهر پس کوچههای نزدیک از «میدان» تا حرم
از «چهل اختران» تا «آستانه»
شهر من!
ای شهر تمام معصومههای نجیب
ای فرش کوچههایت گُل
هوای تو؛ تنفس هوای بهشتی نزدیک است
هوای قدم زدن در آستانه ایمان است
هوای بال زدن تا فرشتگان است
هوای رسیدن به خانه مهربانِ معصوم علیهاالسلام است
هوای تو؛ هوای چرخیدن در منظومه کهکشان است
هوای شوق تا فصلی تازه از صبح است
هوای تو؛ هوای سلام و صلوات است.
صدای بال فرشته که میآمد، مرد، چهرهاش گلگون میشد و رایحه گلهای بهشتی، سراسر وجودش را که نه... چهار سوی خانه محقرش را عطرآگین میکرد.
اصلاً، وقتی لب به سخن میگشود، بوی سیب از دهانش میتراوید؛ گویی اینکه در باغ سیب نشسته باشی.
کافی بود که دستهایش را به طرف بالا دراز کند و یک «یا الله» بگوید، آسمان دلش فرو میریخت و از صمیم دل، باران بودنش را به زیر قدمهای مرد علیهالسلام میریخت؛ امام موسی کاظم علیهالسلام را میگویم.
تمام گلبوتهها، حسرت این را داشتند که صورتشان، به قدوم این مرد مزین شود و هر پرندهای، آرزوی این را داشت که مرغ آسمان خانه او باشد.
درد ملایمی تمام وجودش را به بازی گرفته بود؛ دردی که برای او خیلی شیرین بود. خورشید، مثل همیشه تنگ غروب، به خون نشسته بود و داشت صورت خونین خود را پشت کوهها مخفی میکرد. جیرجیرکها، از گوشه و کنار باغهای مدینه، سرگرم شادی بودند و
گلهای باغ که خود را آماده میکردند تا برای مسافری که در راه بود، لبخند بزنند؛ لبخندی که صبح یکی از روزهای خوب مدینه شکفته میشد و تنگ غروب یکی از روزهای قم میپژمرد.
آن طرفتر هم - در سرزمین آریائیها - زمین در خود آرام نداشت و بهشت، خودش را آماده میکرد تا فرشی برای زیر قدمهای مهمان تازه باشد.
مولود تازه میآمد تا خدا به خاطر او، یک در از هشت در بهشت خود را به او هدیه کند و «قم»، مدخل بهشت باشد.
قرار بود که «امام کاظم» و «نجمه خاتون» صاحب دختری شوند که شفیع روز قیامت باشد و آبروی دهر و معصومه زمان؛ معصومهای که وامدار مادرش زهرا علیهاالسلام باشد و عمّهاش «زینب» علیهاالسلام. معصومهای که باید مثل یک نگین بدرخشد و بهشت را تقدیم اهالی ولایت کند.
برخیز جبرئیل؛ کلبه با صفای موسی کاظم علیهالسلام را نور باران کن.
برخیز و بگو که فوج فوج، قابلههای بهشتی، برای نجمه خاتون نازل شوند و ملائکهاش عرش، با دستانی پر از «سندس» و «طوبی» خانه امام موسی بن جعفر علیهالسلام را گلباران کنند.
برخیز و زمین را سرشار از نعمت کن؛ که «معصومه» در راه است.
زمین از تمام زوایای آسمان نور باران میشود.
ماه به تمام کوچههای مدینه سَرَک میکشد که مبادا کسی دلخور باشد.
باران، نم نمک میبارد و نسیم ملایمی، کوچه پس کوچههای مدینه را جارو میکشد و «یا کریمها»، نغمه شادکامی سر دادهاند که ناگهان صدای صلوات، سکوت شب را میشکند و فاطمه
معصومه علیهاالسلام متولد میشود.
مرد، وضو میگیرد و قطرات آب با بیمیلی تمام از سر انگشتان مرد به زمین میریزد؛ امام کاظم را میگویم. به خانه برمی گردد. طفل را بین دو دست میگردد و قطره اشکی در صورت او میدرخشد
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِین»
آخر پدر بزرگ میگفت که کبوتران حرم بیبی، دل ندارند. مگر نمیبینی که نمیتوانید جایی بروند؟! او میگفت که کبوترها، دلهایشان را به ضریح بیبی گره زدهاند و به خاطر همین، دیوانهوار، طواف مرقدش را میکنند،
پدر بزرگ میگفت: کاش ما هم کبوتر بودیم و فقط یک بار هم که شده، پرهای اشتیاق خود را روی آسمانش میگستردیم و برای همیشه پروانه او میشدیم.
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطِمَةَ الْمَعْصُومه علیهاالسلام
آمدهام، تا در سایهسار محبت و کرامتت جان بگیرم.
کبوترانه آمدهام تا شاید لحظهای بر گنبد طلایی نگاهت بیاسایم و از دست مهربانیات، آب و دانهام دهی!
حرم، محو تماشای حضور عاشقان است و ضریح، کعبه آمال دلهای سوخته!
همه به دور سفره کرامتت حلقه زدهاند و سفره دل با تو گشودهاند که تو خوبِ خوب میشنوی و خوبتر پاسخ میدهی.
هرکس، به هر زبانی و به هر شیوهای، با تو سخن میگوید؛ نام سبز توست که بر کویر لبها جوانه زده است. وای دختر باب الحوائج!
ای فرزند بهشت، ای فرزند ساقی کوثر، ای فرزند طوبی!
زیارت نامه میخوانم و در هر کلمه، در بزرگیات محو میشوم؛ چقدر عظمت تو جریان دارد!
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ فاطِمَةَ وَ خَدیجِه!
چه اصالتی دارید بانو! شجرهنامهتان عجیب نورانی است، دختر فاطمه علیهاالسلام!
اصلاً چقدر به مادرتان زهرا شباهت دارید!
ای عالمه دوران! شنیدهام که در مکتب آسمانیتان، عالمان بسیاری، جرعه معرفت نوشیدهاند.
شنیدهام. آنقدر مقام ملکوتیتان بیحد بود که پدر، بوسه بر دستانتان نهاد و خود را فدایی تو خواند؛ بوسه یک معصوم بر دست معصومه!
تاریخ، دوباره تکرار شد و تو فاطمه ثانی لقب گرفتی.
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ وَلیَّ اللّه!
هزاران پنجره روشن و هزاران درود بیپایان، ارزانی تو ای دختر حجت خداوند، دختر برگزیده عالم، بریده شده از معصیتها، پاک شده از گناهها!
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُخْتَ وَلیِّ اللّه!
سلام بر تو ای خواهر بزرگوار حجت خداوند! سلام بر تو و بر تمام لحظههایت؛ همان لحظههایی که به جستجوی برادر و به شوق دیدار امام خویش، منزل به منزل، راه وصال پیمودید و درست مثل عمّه بزرگوارتان، پیامبر دیگری شدید تا پیام مظلومیّت برادر و حقّانیت ولایت را به گوش غیرت هستی فریاد کنید!
ای شفیعه روز جزا!
چه میشود، لحظهای کوتاه، میهمان کرامتت شوم؟
چه میشود زیارت مرا هم قبول کنی؟
چه میشود یا کریمه اهل بیت؟!
بگو کیستی؟/محمدحسین قدیری
این بانو کیست که پاکی، از خورشید عفت او جلوه گرفته است و قداست، از کوثر عصمت او آب و تاب؟! این بانو کیست که کویر قم، به قدوم دعای او، به بهار نیایش و ستایش تبدیل شده است و کهکشان امامزادگان قم، در آسمان معنویت و منظومه عشق او اجرام طواف بر قامت ارادت خود
بستهاند و ملایک، بال تبرک و توسل به ضریح آسمانیاش میکشند؟!
این بانو کیست که هر تار و پود لباس مهرش، بوی رضا علیهالسلام به مشام تأمل میرسد و صدف قم، به لؤلؤ وجود او، در حلقه شهرها به خود میبالد و مینازد؟!
این بانو کیستت که معلم و مربی خصوصی او، امام موسای کاظم علیهالسلام، بر سطر سطر تکالیف الهی او
آفرین میگوید و قلم اندیشه او را میگشاید و اسفند جان به یمن دانایی فرزندش، در آتش دعا دود میکند که: (جان پدر به فدای دُردانه خود)؟!
این بانو کیست که جرعه جرعه زیارتنامهاش از سبوی عشق و ارادت برادرش امام رضا علیهالسلام در بزم توسل به جام و جان مشتاقان کرامت او ریخته میشود؛ جرعههای معرفتی که هر قطرهاش لکههای
هوس و آلودگی وسوسه شیطان را از تن فطرت پاک میکند؟!
این بانو کیست که جلوههای دوباره شکوه فاطمه علیهاالسلام و شرف زینب علیهاالسلام و زلال عصمت او نمایان است؟!
«عمه سادات سلام علیک
روح مناجات سلام علیک
عمه سادات بگو کیستی
فاطمه یا زینب ثانیستی
تو، «شفیعه محشری» که شمیم بهشتی شفاعت، از شبکههای ضریحت مشام امید را مینوازد: «یا
فاطمةُ اِشْفَعی لَنا فی الجنةِ فانّ لکِ عندَ اللهِ شأنا مِنَ الشأنِ». و بوی قبر پنهان زهرا علیهاالسلام در لحظه لحظه آئینههای حرمت نمایان است؛ و کوچه باغ یادها، از تو بوی یاس کبود گرفته است.
پرتوی از تلألو زهرا گوهری پربهاست معصومه
تو «کریمه اهل بیتی» که حاتم طائی، هر شب قصههای دست بخشندهاش را از نقرههای تابش مهتاب میشنید و قطره کوچک جود خویش را در مقابل دریای کرم تو ناچیز میشمرد و امروز، ستارهها از پشت پرده شب، دست گدایی به سوی گنج ضریحت میکشند و هر روز خورشید دانش
الهی از فروغ روی ماه تو، از آسمان بلند فیضیه دست پرتوهایش را بر سر افکار جهانی میکشد.
تو «فاطمه معصومهای» که گل نجابت، عشق حیا و عفاف او را در مدرسه شرافت و طراوت، بر روی گلبرگهای غیرت خود تمرین میکند و صادق آل محمد علیهالسلام، به خاطر طهارت روحش، مُهر حرم خود را بر سند عنایت، به قم زد.
آری! تو چراغ فروزان خدایی در شب تار دنیائی
«آیتی از خداست معصومه
لطف بیانتهاست معصومه»
بانوی آب و آیینه!
یادت میآید که تاریخ تولدت، با چاووش خوانی مرغان شب بر روی ماه نوشته شد و عطر نگاه همیشه بهارت در ایوان خانه ستارگان پیچید و از آسمان، پونههای معصوم باریدن گرفت، تا شادباشی باشد برای نجابت خاک، که تو را در گهواره بادهای عاشق، مادری میکرد.
بانوی خنده و سیب!
یادت میآید که زبان باز نکرده، آیههای نورانی وحی را از بَر میکردی؟
بانوی شعر و گل!
یادت میآید که در فصل نوجوانی شقایقها، خواب رواقهای پر از کبوتری را میدیدی که به زیارت ضریح معرفتت آمدهاند و در زیر درختان خرما مینشستی و با شکوفههای صبر و عرفان،
حصیری میبافتی برای پرندگان جا مانده از قافله فضل و دانش، به نذر یافتن کلید آزادی باب الحوائج که هنوز از خشتهای حجره تعبّدش، عطر نمناک نیایش به مشام میرسد.
بانوی کتابت و سجاده!
یادت میآید که وقت غروب گلدستههای باغ، زودتر از ستاره زهره، فانوس چشمانت را روشن میکردی تا دوره گرد بینوای شهر، راه خانه مهتاب را بیاید و زنجیرههای پای چوبه دار، که حنجرهشان از تلاوت نامههای قاصدکهای دربهدری و بازمانده، دوباره آواز زندگی بخوانند، شاید خبری از برادرِ غزلهای بیخوابیات برسد.
بانوی اشک و زیارت!
یادت میآید که از بالهای دختران بهشتی، پلکانی ساخته شد، تا تو، پای بر روی شاپرکهای ساقدوشت بگذاری و به بام نگاه هشتمین رنگین کمان کوچ کرده از کوچههای دلت برسی و از آن جا، با همه ابرهای باردار، برای تنهایی ستاره تبعید شده - برادرت - بگیری و آواز چشمهایت، تا قیامت نگاهها، در گوش کوه پیچید و انعکاس طنینت در آنها جریان بیابد.
بانوی مهربانی و اجابت!
یادت میآید که جوجه پرستوهای زخمی، در دامان پر از گل یاس تو پریدن میآموختند و عطر نان گرم تو، تا هفت محله آسمان میپیچید و گنجشکهای تهیدست را به سوی تو میکشاند. اینک من، پَر باران خوردهای هستم که توان برخاستن از زمین را ندارم.
نیستم نگاه لطفت را بدرقه راهم کن تا دوباره در خیابانهای خلوت بهشت، به پرواز درآیم.
... و مهتابِ منتظرِ نگاهت، با حلول ماه ذیقعده، چشم به جهان گشود؛ در دامان پدر و برادری که مهر زمینی را با محبتی الهی و آسمانی آمیخته و جرعه جرعه در کام تشنه عمّه سادات میریختند.
تو در دامان مادری عصمت پرور و گوهرآفرین پرورش یافتی.
عشق، بند بند دل معصوم و پاکت را با تعالیم غیبی پدر و برادر، ممزوج میساخت تا شاهکار عفّت و عصمت، فاطمه معصومه علیهاالسلام، پر و بال بگیرد و پیامآور صداقتی دریایی، صفایی آسمانی، عبادتی
بهشتی، کرامتی والایی و عصمتی خدایی در بلا و مشتاقان سینه چاک ولای و تشنگان تعالیم امامت باشد.
برای آریاییهای ایرانی از نجواهای محمّدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم بگوید که کاخ کسری و خواب شیرینِ شِکوِه پادشاهان ستمگر را بر هم ریخت.
از نداهای آسمانی هفت نسل ستارههای الهی که شور عاشقی و وارستگی را به این مردم عطش زده هدیه کرده بودند.
اکنون نوبت این خواهر و برادر دلسوز و دلداده بود تا راه غربت پیش گیرند و دسته دسته شقایق
داغ و گلهای معطّر محمّدی را از مدینه منوّره به پروانگان دلسوخته نواهای آسمانی برسانند تا شمیم جان شیفتگان معطّر شود و مرزهای هدایت با هجرت سرخ برادر و کوچ سبز خواهری معصوم، در هم نوردیده شود.
آسمان چشم گشاده تا از انوار الهی معصومه اهل بیت نورانی شود و ظرف دلش را پر از پرواز فرشتگان سازد.
زمین دل گشوده تا همه عطشش را با کرامت کریمه اهل بیت سیراب سازد.
زمان، هروله میکند تا هلال ذیقعده را در آغوش کشد و از خبر ولادتِ نوری از انوار ولایت در
مهد امامت و وصایت، سرشار شور و مستی شود.
سلام بر دیدگان معصومی که عصمت، ناخدای دریای نگاهش بود.
سلام بر قدم مبارکی که قدمت عصر انسانیت و امامت را به بقعه متبرک و مقدس قم و همه مسلمانان پارسی، هدیه نمود!
سلام بر نگاه منتظر و دل شیفتهای که روزها و ماهها، در پی برادر، سرگردان غربت شدند و بسان
شمعی در فراق یار سوختند.
غریب هجرت کوی برادر
تو را در آینه مهتاب دیدم
اگر چه از وصال یار ماندی
تو را خورشید عالمتاب دیدم
سلام بر مزار متبرک کریمه اهل بیت! گردشگاه فرشتگان مقرّب و پاکان و صالحان! محل انس غریبان و دلسوختگان و شمعستانی که پروانه آفرین حبّ الهی شده است.
یا فاطمةُ اشفعی لی فی الْجَنَّةِ فَانَّ لَکِ عِنْدَ اللّه شَأْنا مِنَ الشَّأن
معصومه ...
مدینه، به یمن حضورت نورانی میشود و پنجرهها به شوق رویت، بازند. کوچه پس کوچههای مدینه، به عطر دل انگیزت معطّر میگردند و سروهای آزاد، به احترامت قیام میکنند.
آرام، آرام بر پهنه گیتی حضور پر ولایتت، شکوفه به بار میآورد و نغمه دل نواز بلبلان را به گوش میرساند.
آری! سخن از ولادت بانویی است که همچون زینب علیهاالسلام، که برای قیام، قربانی دارد و خورشید عاشورا را با صبرش تعریف کرد، او نیز با قدمهای پر حیاتش، به سرزمین کویری قم، حیات بخشید و
در رگ ایرانیان، خون حمایت از ولایت را جاری ساخت.
برایتان از بانویی سخن میگویم که بارگاه زیباییش، پناهگاه دلهای عاشقی است که در جمکران بیتوته
میکنند و به نیابت از شیعه، در نتیجه شبهای کویری قم، سر بر آستان حرم حضرت دوست میسایند و برای ظهور گل نرگس، دعا میکنند و از بانوی کرامت، برای شکوفه دادن درخت اجابت، استمداد میطلبند.
آری! از فاطمه سخن میگویم؛ فاطمهای که برادرش رضا علیهالسلام او را معصومه نامید.
معصومه علیهاالسلام، تفسیر معصومیت است که روزگاری در مدینه طلوع کرد.
معصومه علیهاالسلام، اقامت غربت است در روزگار غریب نگاهها
معصومه علیهاالسلام، تفسیر بلند تبعیت است از ولایت
معصومه علیهاالسلام، نگاه سبزی است که از معصومیت سرچشمه میگیرد
معصومه علیهاالسلام، روزگار دلدادگی است و از غربت به قربت رسیدن.
معصومه علیهاالسلام، ترجمان بلند عاشوراست و قصه «با زینب هم سفر شدن»
معصومه علیهاالسلام، فلسفه شیدائی است و غزل ماندن و بودن.
معصومه علیهاالسلام، نگین ایران است که در قم میدرخشد
معصومه علیهاالسلام، ضریب بالای ارادت به ولایت است،
معصومه علیهاالسلام، قصه بلند مدینه تا مشهد است
معصومه علیهاالسلام، انتهای تبلور است.
معصومه علیهاالسلام، سر سلسله تنهائی است و معصومه علیهاالسلام فانی فی اللّه است
و معصومه ... .
روز میلاد تو، کبوترانه مهمان حرمت میشوم، دانههای عشق از صحن و سرایت برمیچینم و دور تا دور گنبد طلاییات میگردم و اینگونه جشن میگیرم.
پیش از خورشید، گنبد طلایی توست که هر روز طلوع میکند.
صبح شهر قم مدیون توست؛ مدیون خورشیدی که شب نیز بر فراز شهر آشکار است.
روز میلاد تو، کبوترانه مهمان حرمت میشوم.
جشنی است که همه در آن دعوتند؛ کوچک و بزرگ، پیرو جوان؛ دور تا دور حرم تو چرم میزنند و چرخ میزنند و نگاه مهربان و نوازشگر تو، پر و بال دلشان را نوازش میکند.
زیارتنامه خواندنِ این روز، حال و هوای دیگری دارد.
روز میلاد توست و تو روشنی به ما هدیه میدهی و ما با دستانی پر از روشنی، از این حُسن بازمیگردیم؛ با دلهایی که در حوضچه چشمانمان با آب دیده تطهیر شده است.
روز میلاد تو هر روز در ما تکرار میشود، ای تکرار روشنی در روح و روان ما!
چشمهایت را آرام باز کن، بانوی نور و عاطفه و کرامت!
چشمهایت را آرام باز کن، چشمهایت چشمههای اجابت خواهند شد.
چشمهایت ضریح دلهای پریشان میشوند، چشمهایت نگاه برادر را خیره میکند.
روی دستهای برادر آرام خواهی گرفت، به نام عشق به او اقتدا خواهی کرد و به دنبال دل، راهی سرزمینهایی میشوی که خاک قدمهای او را لمس کرده است.
بانوی روشناییها! بانوی آینه! بانوی زیارت و غزل و ضریح و کبوتر!
چشمهایت را آرام باز کن! پدرت نگاه تو را میبوسد. بیجهت نبود که نامت را فاطمه علیهاالسلام
گذاشتند بیجهت نبود که خورشید روز میلادت، از افق نگاه تو طلوع کرد.
بانوی اجابت!
چشمهایت را باز کن عطر بهشت، فضای خانه را پر میکند.
خوش آمدی!
در هوای خانهای تنفّس خواهی کرد که نشانهایی از ملکوت در خود دارد؛ خانهای که دریچهای رو به بهشت دارد خانهای که شعاعهای روشن عصمت ناب، بر اهالی سبز پوشش گشوده است. خانهای که حضور هفتمین و هشتمین ستاره کهکشان عبودیت را در جای جایش لمس کرده است.
چشمهایت را آرام باز کن!
دوشنبه
8 دی 1382
5 ذیقعده 1424
2003 .Dec. 29
دوباره سنگ بر سنگ
بر زمین، نشان حضور جاودانهات را بنیان میکند، مردی که جز به حضورِ همیشگی تو نمیاندیشد.
پس دستانش، این قامتان بلندِ تمنّی را چونان درختان سر به آسمان کشیده، میافرازد و کعبه را در آغوش کهکشان بنا میکند. تا این مکعب سنگی، چون ستارهای فرو نشسته بر خاک، تا همیشه
همسایه شبهای تیره زمین باشد، تا همیشه نور بپراکند ظلمانی شبستان خاک را در و خاک نشینان را.
این مکعب سنگی را در دل کویرِ تفتیده، در انبوه جنگلهای دیرین، در میانه دریاها و اقیانوسها، در ورای مرتفعترین قلّهها شاید ... این مکعب سنگی یادآورِ همیشه یک جفت چشمِ عاشق است که تا جاودان، بر ما خواهد تابید.
یادآور ابروان گاهی گره خورده و خشمآلود، یادآور دستان پر مهر و رحمتی که بسیار بر سرزمین کشیده میشود.
یادآور منشأ بزرگی که زمین، بارقهای کوچک است، فقط از تشعشعی که همیشه میتراود.
یادآور وطن، اینکه از کجا آمدهایم، یادآور مقصدی دور، اینکه عاقبت چه خواهد بود، چه خواهد شد و بیشک تنها این مکعب سنگی است که میماند، با تمام آنچه که در آن نهفته است.
پس سنگ سیاهِ بزرگ را خلیل به آغوش میگیرد و با خود میاندیشد که چه کرده است و از این فکر به خویش میبالد.
گویی نیک میداند که بنیان کدام خانه را باز نهاده است!
تصویرِ میلیونها نفر که عاشقانه از همه دنیا گرد آمدهاند تا زائرِ معبد بزرگ باشند، از هم اینک از چشمان خلیل میتراود.
صفوف منظّم و سپیدپوش هزاران هزار کسانی که نماز را آمدهاند تا در سایهسار دیوار قبله خویش بخوانند و صدای اذانِ بلال، در گوشهای ابراهیم طنین میافکند.
ذهن خلیل، آینهای است که عشق را تکثیر میکند؛ عشقی به وسعت همه آینده. پس آنگاه که حجرالاسود را در جای خویش جای میدهد، سر سلسله میلیونها عاشق نهاده میشود که در وسعت
همه تاریخ، پراکندهاند و چون نقاطی روشن، ستارهگونه در متن آینده میدرخشند، ستارگانی که تا ابد حول یک محور نورانی و یک مکعب سنگی خواهند گردید.
آری! تنها یک مکعب سنگی که به قدر امتداد همه کهکشانهای دور از چشم، رمزآلود است و مبهم.
بیشک، تا ابد، همچنان آرام و صبور، در مرکز همه کهکشانها خواهد ایستاد و خورشیدگونه، جهان را بر مدار خویش رهبری خواهد کرد.
یادگار خلیل تا ابد روشن باد!
مرثیهسرای نینوایی/سید علیاصغر موسوی
آسمان، چشم به عروجش دوخته بود؛ عروج ستارهای که در کهکشان سیادت، از بینظیران بود: سیّدی از تبار دلسوختگان، که از نگاه قلمش، گل زخمهای نینوایی میتراوید و از فروغ اندیشههای تابناکش، شکوه معرفتِ حق، جاری میگشت؛ معرفتی که سبب پدید آمدن «الطرائف» شده بود تا
نگاه طالبان حق را به سمت خورشید عالم فروز «حقیقت» سوق دهد؛ حقیقت علوی علیهالسلام!
سیّدی از دودمانِ فقه و تفسیر، حدیث و دعا، ... ؛ سیّدی آگاه، از دودمانی آگاه به گنجینههای علوم الهی که از مکتب شریفش، کسانی همچون: «علامه حلی» بیرون میآیند!
مکتبی سرشار از انوار معرفت؛ سرشار از صحیحترین طریقههای سلوک! گویی مسیر غربت مولا علیهالسلام را ترسیم کرده است! از مدینه تا کوفه؛ از «الطرائف» تا «لُهوف»!
اشکها، تلخ، داغها، جانسوز و تمامی منازل، آکنده از تلخترین غربتهاست؛ تلخترین مرثیهها!
چگونه نامی شایسته مرثیههای نینوایی قلم است؛ قلمی که روایتگر داغهای دردآگینِ دودمان خود است!
«اشک و افسوس بر کشتگان دشت کربلا»! چگونه نگِرید، قلمی که با اندوه تمام مینگارد: فَیالَیْتَ لِفاطِمَة و اَبیها عَیْنا تَنْظُرُ إِلی بَناتِها، و بَنیها، ما بَیْنَ مَسْلُوبٍ و جَریحٍ؛ ...(1)«ای کاش مادرش فاطمه علیهاالسلام و پدر بزرگوارش را، چشم تماشاگری بود تا به دختران و فرزندان خود مینگریستند! چون برخی از آنان عریان، برخی و برخی تیرخورده؛ برخی سر بریده و عده دیگر، روی زمین کشانیده
میشوند»
این نهتنها اعتقاد، که توان معرفت کسی را میرساند که با قلم توانایش، پدید آورنده 60 اثر جاودانه، از جمله «الطرائف و لهوف» است.
یکی در اثبات عظمت ولایت و دیگری در اثبات عظمت شهادت! یکی در وصف غریبانههای عارفانه نخلستان! دیگری در مرثیههای سرخ شهادت!
یکی در غربت گریههای شبانه علی علیهالسلام! دیگری در اندوه ضجّههای پنهان شام غریبان!
یکی در ژرفای سکوت سالهای تنهایی، دیگری در سنگینی اندوهِ بیوفایی طرائف، ترسیم کننده حرکت، از مدینه تا کوفه است و لُهوف، از کوفه تا... مدینه.!
سیّد عظیم الشأن، سید رضیالدین، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن طاووس حلّی رحمهالله یکی از جاودانگان تاریخ «تشیّع» است!
آنگونه که «طرائف، لهوف سعد السعود، ربیع الشیعه، و ...» در قاموس گهربار روزگار ماندگار است! سالگرد عروج لاهوتیاش را پاس داشته و به ارتفاع نامش، تواضع کنان درود میفرستیم.
روحش شاد و یادش فراموش روزگاران مباد!
1) . به نقل از لهوف سید بن طاووس.
5 شنبه
11 دی 1382
8 ذیقعده 1424
2004 .Jan. 1
کریسمس است/مهدی میچانی فراهانی
و ناقوسها به صدا درمیآیند و هیاهوی خیابانها و خانهها نیز.
بابانوئلهای آراسته و شیک، با بستههای هدایا در خانههای گرم... و بیرون برف میبارد.
سال جدید، مثل همه سالهایی که یک روز جدید بود.
آیا سالها کلاههای گشادی نیستند که با دست خود، روی سرهایمان گذاشتهایم؟!
شب کریسمس است و فنجانهای داغ قهوه، پشت سر هم خالی میشوند و صدای خندهها، گوش سقف را به لرزه درآورده است؛ امّا از حرارت شومینهها، چه چیزی جز حسرت، نصیبِ سرمازدگان
خیابانخواب خواهد شد؟!
در شبهای معمولی، وقتی از محل کار یا فروشگاه و سینما به خانه برمیگردند، شاید آنقدر وقت باشد که یک چند «سِنتی» هم به پای ژنده پوشان کنار خیابان ریخته شود؛ امّا کریسمس و هیاهویش همیشه از یادها میبَرَد که شاید پشتِ این درهای گرم، دخترکِ کبریت فروشی باشد که با آخرین چوب کبریتش دارد مادر بزرگِ مردهاش را در کنار یک بخاری بزرگ میبیند.
شب کریسمس است و همه شبکههای تلویزیونی، در رقابت باهم، هر یک هیاهوی بیشتری به راه انداخته است و برای جذب مشتری، هر یک، تا آنجایی که توانسته، اخلاق و ارزشها را بیشتر زیر پا گذاشته است، تا شاید پُر بینندهترین شبکه امشب باشد.
چه معامله مضحکی! حالا پاسخ بدهید، آیا قیمت مقام اوّل برای یک شبکه، بسیار گران است یا اخلاق و ارزشها این قدر بیقیمت هستند؟
آری! سال نو فرا رسیده است و حجم خرید هر شخص، وضعِ او را به خوبی مشخّص کرده است.
پس وای به حالِ آن جا که فروشگاههایش، وضع مردم را مشخص کنند!
بعضیها خجالت میکشند که با خرید اندکشان به سوی خانه برگردند؛ شاید بهتر باشد برای خانه رفتن ساعتی را انتخاب کنند که با هیچ همسایهای روبرو نشوند.
و بعضیها هم که هیچ خریدی نکردهاند... چه سالِ نوِ باشکوهی!
دلقکها سرِ چهار راهها میخندند و مردم را میخندانند، در حالی که به این میاندیشند که آیا هنگامِ بازگشت به خانه، آنقدر پول درآوردهاند که بتوانند برای فرزندشان لباس سادهای بخزند؟
عیدها دیگر، بستههای کادو شده زیبایی هستند که وقتی گشوده میشوند، دودی تلخ، فضای اتاق را میآکَنَد. و امّا هر سال، دُرست در شب کریسمس، صدای ضعیفی در همه جهان شنیده میشود که میگوید: «آقا: کبریت میخرید؟... خانم لطفا... آقا!... آقا!...»
شنبه
13 دی 1382
10 ذیقعده 1424
2004 .Jan. 3
جناب آقای گورباچف!
هشدار، هشدار مرگ نزدیک است و پاهای شرق هنوز در زنجیر شیطان گرفتار؛ زنجیرهایی که جز به نام خدا گشوده نمیشود.
کیست تا روزی، ساعتی یا لحظهای، انجماد سرد زنجیر زمان را از پاهای شرق بگسلد؟
کیست که آواز خوب خدا را بر ذهن خالی شرق بریزد؟ کیست تا لایههای پوسیده هفتاد سال کژی جهان کمونیسم را از چهره تاریخ بزداید؟ که بود آن پیشگوی فراتر از زمان؟
همه در انتظار، که دستی برخاست؛ دستی برخاست و حصارهای نقشه جغرافیا را در هم شکست؛ دستی
به رنگ نور، خواب شکن صبح، تا چشمان آن سوی اقیانوسهای رنگ به رنگ شرق را از خواب برخیزاند.
دستی گویی از آسمان بر زمین آمد، در این اندیشه تا حروف ترسوی کمونیسم را در خویش مچاله کند و سقوط فریادهای مارکسیسم را از پلههای قرن، به نظاره بنشیند، آنگاه، چه شیرین است شنیدن صدای بلند اذان از گلدستههای بلند شرق.
جناب آقای گورباچف!
آن که در ساعتهای قدرت و شوکت، خواب شما را صدا زد، مردی بود با همان دستان آسمانی.
او که سلّولهای پوسیده اندیشههای دور از خدا را در زیر ذرهبین کلام خویش بر شما خواند، سالیان سال پیش، خود، صدای شکستن استخوانهایش را شنیده بود و کمونیسم را در موزههای
تاریخ سیاسی جهان، با چشمهای فراتر از مرزهای جغرافیایی چه خوب دیده بود!
او از حادثه نانوشتهای حرف میزد که ساعاتی چند، آن سوتر سطرهای حیران کتابهای تاریخ را رقم زد.
پیام چنین بود، جناب آقای گورباچف! «باید به حقیقت روی آورد؛ مشکل اصلی کشور شما، مسئله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست؛ مشکل شما عدم اعتقاد به خداست.
او پنجرهای گشوده در دست داشت؛ دستانی که به سوی نور اشاره میکردند و حالا چشمانی را میجست، تا مسیر نور را پله پله بپیمایند تا آسمان.
آقای گورباچف! «وقتی از گلدستههای مساجد بعضی از جمهوریهای شما، پس از هفتاد سال، بانگ اللّه اکبر و شهادت به رسالت ختمی مرتبت صلیاللهعلیهوآلهوسلم به گوش رسید، تمامی طرفداران اسلام ناب محمّدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از شوق به گریه انداخت» و چه باشکوه بود، اگر شرق، همه گوش میشد تا کلام مسیحایی جماران را بشنود؛ کلامی که پر از جان بود برای جسم بیجان در دام ماندگان؛ آنان که سوار بر بادهای گیج اندیشههای مسموم، به این سو و آن سو میرفتند، تا آنچه را گذشتگانشان نیافتند به قیمت فراموش کردن خدا، بیایند.
آقای گورباچف!
ای کاش بارها و بارها، سطر به سطر کلام خمینی کبیر را میخواندید و از برمیکردید تا در قلبتان جای گیرد!
ای کاش لحظهای «کرملین» را ترک میکردید و قدرت را بدرود میگفتید، تا سوار بر موجهای جان بخش پیام دعوتش، آن سوهای آبی بیکران معنویت را به چشم دل مینگریستید!
ای کاش جناب آقای گورباچف، ای کاش!
یکشنبه
14 دی 1382
11 ذیقعده 1424
2004 .Jan. 4
بشارت باد!
ای آسمان، ای زمین، ای مدینه، ای توس! بشارت باد.
میآید از سمت بهشت جاودان، عطر ولایت.
میآید از سوی عمق کهکشان، نور امامت.
میآید از ژرفای آبیِ عطوفت!
میآید از کانون نورانی عصمت!
میآید از محراب عرفانی مشرق؛ آکنده از عطر تبسّمهای طاها!
شور دعا، پیچیده در عطر صدایش، نور بقا پاشیده بر مَهد صفایش، بس که رضایت، در نگاهش خانه کرده! نامیده حق - الحق چه زیبا هم - رضایش! آکنده از عطر پیمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، بوی مکه، سرشار از عطر علی علیهالسلام، انوار کعبه، لبریز از یاد خدیجه علیهاالسلام، عطر زهرا علیهاالسلام همراه با عشق حسن علیهالسلام، شور حسینی علیهالسلام.
میآید او غرق دعای سبز سجاد علیهالسلام! میآید او غرقِ شهودِ علم باقر!
میآید او مثل شگفتیها، کنار حِلم صادق علیهالسلام، میآید او سرشارِ غربتهای بابا.
میآید او آکنده از بغض فرو خورده ز سختیهای کاظم علیهالسلام!
... او میآید، تا سرزمین گل و بلبل را، بهاری جاودانه باشد و از عظمت نامش، «ایران» به خود ببالد!
گویی او سهم ایران از بهشت اولیاء الله است.
میآید، تا عاشقان ولایت را پناهگاهی از نور و امید باشد و ناممکنهای روزگار را نام مشکل گشایش، ممکن سازد.
میآید، تا سینههای سوخته از غربت و دلهای خسته از ستم را نهایت آرزو باشد. میآید، تا تمام غریبان جهان را، در تمام غربتها، «امام غریبان علیهالسلام» باشد.
میآید؛ از سمت مشرقیترین طلوعِ نور؛ تا مصداق کاملی برای عظمتِ عشق باشد؛ عظمت نور، عظمت ولایت، عظمت عطر ناب «محمّدی» صلیاللهعلیهوآلهوسلم.
میآید، تا به قامت آسمانیاش، جنّ و اِنس، از «مدینه تا توس»، تواضع کنند و شیفتگان امامت و ولایت، ناباورانه مقدمش را در «ایران» گرامی بدارند.
میآید، تا در شمالیترین نقطه اسلام، قلههای رفیع «معرفت» را بنا سازد و «عرفان خراسان»، گوی سبقت از دل تاریخ بِرُباید.
میآید، تا در دلها، عشق ولایت علوی علیهالسلام ریشه کند و از یُمنِ حضور سبزش، زمان و مکان از تیرگی جامهها و اندیشهها و نگاههای «بنی العباس»، رهایی یابد.
میآید، تا اهالی «نیشابور»، برای اولین بار و آخرین بار، تبلور بهارانه «امامت» را به چشم ببینند!
میآید، تا خراسان، حرم امنِ آهوان باشد و بیپناهان خسته از روزگار، به حریمِ امن «رضوی علیهالسلام»، پناه ببرند.
سلام بر تو ای امام غریبان!
سلام بر تو که عظمت کشور ما هستی و ضامن سعادت و سربلندی ما!
سلام بر تو و بر خانهای که قدم در آن نهادی!
سلام بر تو و دامانی که تو را بپرورید!
سلام بر تو و زندگیِ سراسر نورانیات.
سلام بر تو و مزاری که وعدهگاه زیارت و التجای عاشقان است! مولا جان، امام رضا علیهالسلام! به خانه دلهای عاشقان خوش آمدید!
مقدمتان گلباران!
در حریم حرمش، بوی گلاب میآید و این همه دست خواهشمند که کشیده شده به سمت پنجرهای با هزاران روزنه به سوی این کرامت محض.
بوی گلاب میآید؛ درست مثل همان روزی که دیوارهای خانه را شاخ و برگ درختانی که بر سر ریشههای نو قد کشیدهاند، پوشانده بود و خوشههای روشنی از آسمانها، آویزان شده بود.
و تا چشم کار میکرد، سیاره بود که بر مدار تازهای میچرخید و تا چشم کار میکرد، پنجره مشبک طلایی بود که از غرفههای بهشت به سوی زمینیان گشوده بود، تا طراوت یک بهار بهشتی را بر اندام تاول زده خاک بگستراند.
گلابدانها پُر میشد و خالی میشد.
دشت پر شده بود از غزالانی چشم به راه ضامن آهو، بر شانههای عرش، کبوتران جَلد حرم، تکیه زده بودند.
مردانی که پوستین بر تن پاره کرده بودند از فرطِ شکم سیری، باور نداشتند که به زمین سخاوت بیدریغ دیگری کرامت شود، تا دستهای خواهشمند را، هیچ گاه پس نزند، حتی اگر آستین
دریدهترین دست روزگار باشد. اصلاً چه کسی میدانست که آسمان سخاوت، نصیب این خاک شود؟
آقا! اگر چه «غریب الغربا»یت میگویند، اما در این سرزمین، در میان امواج ارادت و عشق دلهای پاک، شناوری.
صدای نقاره در حرم پیچیده است.
آنها که همه وجودشان را به مشبکهای صریحت دخیل بستهاند و حلقه بندگیشان، انگشتان گره خورده به قامت سبز ضریح است، در این سمفونی ملکوتی، به سماع عشق مینشینند. آقا! نیازم را میدانی؛ سرشارم کن.
السلام علیک یا غریب الغربا.
سلام بر آقای غریبی که مقربترین و آشناترین است در بزم ملائک؛ او که فرشتگان، بال در بال، گرد حرم محبت او میچرخند.
طبیبی که بیماران غریب عشق را که کنار شفا خانه ضریحش دخیل معرفت بستهاند را مینوازد و درِ شفاخانه پنجره فولادش به روی همه بیماران هدایت و سلامت باز است.
السلام علیک یا معینَ الضُعفا و الفقرا.
سلام بر آقایی که سریر شاهیاش را کنار میگذارد و با غلامان خود پای سفره دلشان، با هم نان غصه میخورند. کسی که عاشقان و ارادتمندانش، دسته دسته احرام تبسم به خود میبندند و در کعبه محبت او، مناسک حج فقرا را به جا میآورند.
السلام علیک یا شمسُ الشموس و انیسَ النفوس
سلام بر خورشید آسمان فقاهت و عالم آل رسالت؛ او که در گود مناظراتش، پشت مأمون را بارها به زمین رسوائی زد. فرزند موسایی که با عصای دانش خود به مصاف مارهای مکر فرعون زمان رفت و دانشمندان، مقابل تخت پادشاهیاش زانوی اعتراف و ادب به زمین نهادند.
سلام بر آقایی که به خاطر بلندی محبت و شکوهش، کبوتران دل، با گلدستههای پر از مهرش انس میگیرند و گل پیچک عشقمان تنها برای دیدن منارههای نورش به گرد کعبه سخنان الهی او میگردد و پرستوی دل، تنها گوشه حرم انس او آشیانه میکنند و شمع دل، تنها در عطش خورشید
نگاهش میسوزد.
سلام بر علی بن موسی الرضا که دلهای شیدا، به عشق نوشیدن شراب طهور قرب، از جام زیارتش، لحظه شماری میکنند.
سلام بر کسی که با نفس بهاری انس او، گلهای لبخند در گلزار حرم او میشکند و پرندههای دعا و مناجات، به عشق دیدن او، در آسمان اجابت پر میگشایند و غنچههای راز و نیاز، به دعای او دریچه اجابت را میگشایند.
سلام بر سلطان خراسان؛ او که غبار قدمگاهش، سرمه دیدگان ماست.
سلام بر او که غزالان دشت هستی، اعتبار ضمانت نامهاش را به رخ صیادان ستمگر میکشند. سلام بر تو ای علی بن موسی الرضا!
آن روزها من فقط یک دختر بچه بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعههایت و آب خوردن از سقاخانهاتْ با کاسههای طلاییاش، دوست میداشتم.
آنچه از تو در خاطر کودکانهام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت بر روی صورتم بود و عطر گلابی که وقت زیارت، لباسم را خوشبو میکرد.
پدر مرا بر روی شانههایش سوار میکرد تا در میان خیل جمعیتی که گرداگرد ضریح نورانیات میچرخیدند، دستم به پنجرههای ضریحت برسد و بتوانم آن را ببوسم. بعد، پدر گوشهای مینشست
و زیارتنامه میخواند و من بر روی سنگهای مرمر صحن آیینهات، لیلیکنان بازی میکردم.
یکبار ضمن بازگشت از زیارت، در حالی که پدر کفشهایم را از کفشداری میگرفت، دستم از
میان دست پدر رها شد و جمعیت مرا با خودش برد. هر چه چشم چرخاندم، پدر را ندیدم.
پای برهنه در حیاط شروع به دویدن کردم؛ آنقدر سراسیمه که کبوترها و یا کریمهایت را که روی زمین مشغول گندم خوردن بودند، ترساندم و یک دفعه یک دسته کبوتر به هوا پرید! چند بار پدر را صدا زدم، اما وقتی جوابی نشنیدم، کم کم فریادهایم به بغض تبدیل شد و گریهام گرفت.
ازا ین که گم شده بودم، خیلی ترسیدم؛ با خودم گفتم شاید چون دختر بدی شدهام پدر مرا از یاد برده است.
از خیال اینکه مرا رها کرده باشند و به حال خود گذاشته باشند گریهام بیشتتر شد.
یک دفعه یاد بیبی افتادم که همیشه میگفت: امام هشتم علیهالسلام، غریب نواز است و دعای در راه ماندگان را اجابت میکند.
یاد قصه صیاد و آهو افتادم که بارها بیبی برایم تعریف کردده بود و پدر عکس آن را در اتاق زده بود.
همان جا که ایستاده بودم، رویم را به طرف حرمت چرخاندم و مثل اوقاتی که مادر با تو حرف میزد و دعا میخوان چشمهایم را بستم و از دلم گذشت: یا امام رضا علیهالسلام! اگر کمکم کنی، قول میدهم که دیگر دختر خوبی شوم!
هنوز شیرین خلوت با تو در دلم بود که جمعیت از هم شکافت و سایه پدرم بر سرم افتاد...
حالا دیگر همه میگویند که من برای خودم خانمی شدهام و به قول معروف سری تو سرها درآوردهام؛ اما هنوز هر وقت کاسههای طلایی سقاخانهات را میبینم و صدای نقارهخانهات هنگام اذان در گوشم میپیچید، به یاد آن قولی میافتم که به تو دادم و از خودم خجالت میکشم.
چون این روزها صفا و صمیمیت کودکانهام را از دست دادهام و از صداقت و معصومیت بچگیهایم دور شدهام و دیگر نمیتوانم با آن خلوص و سادگی با تو حرف بزنم.
احساس میکنم مدتهاست که زیر قولم زدم و دختر بدی شدهام
شاید بهتر باشد یک بار دیگر در حرمت گم شوم.
دلم برای گریستن تنگ است!
چشمانم را برق میانداد، طلائی گنبدت؛ نگاهم از روی آن سُر میخورد و منارهها را صعود میکند و در کشاکش لغزیدن، آویزانِ ریسهها میشود.
از فراز ایوان طلا، تا گلدستههای مسجد گوهرشاد، از وسیع صحن آزادی تا بهشت تالار آئینه.
و بعد از آن که بر مشبکِ آفتابی ضریحت فرود آمد، نرم نرمک به خود میآید و در جشن یازدهمین روز ذیقعده، صحن گونههایم را چراغانی میکند.
صد و چهل و هشت سال پس از هجرت پیغمبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم، سالی که گردش دوران را محور است و روزی که لحظههای رو به شب را متوقّف میکند، مدینه طیّبه، رنگ تازهای بر اندام خود میبیند و برای هشتمین بار، بر شجره طیّبه امامت، جوانهای پلک میگشاید که با غبانِ طبیعت، او را به شکوفه ریزانِ باغستانها، عقیقه میکند و پرندگان، نغمههاشان را به پرواز درمیآورند.
زبده اصفیا، امام اتقیا، پناه غربا و شهید زهر جفا، علی بن موسی الرضا علیهالسلام؛ از دامان خاتون عفّت، قدم مینهد بر دیدگان خاک، و فرمایش امام صادق علیهالسلام به فرزندش امام کاظم علیهالسلام، اینگونه تجلّی مییابد:
«اِنَّ عالِمَ آلِ محمّدٍ لَفی صُلبِکَ وَ لَیْتَنی أَدْرَکْتُهُ فَاِنَّهُ سَمِیُّ امیرالمؤمنینَ عَلیًّ علیهالسلام؛ به درستی که عالِم آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در صلب توست، ای کاش من او را درک میکردم که او همنام امیرالمؤمنین علی علیهالسلام است».(1)
صابر، رضیّ، وفّی، رضا؛ او که سرگردانی کورترین جهالتها را حلقآویز منطق روحانی خویش میسازد و تکلیفِ بیقراری دلها را روشن میکند.
او که هر که را میهمان میدارد، به عدالت میزبان است و غریبی احوال مضطر را به اعتماد وا میدارد.
او که دست ضمانت بر سرم میگذارد و مسمّی به نام ملکوتی رضاست.
1) . بحارالانوار، ج 49، ص 100.
چهارشنبه
17 دی 1382
14 ذیقعده 1424
2004 .Jan. 7
بازوانت عصمت این قومِ بازو به زنجیر است و قامت کوهوارت، تکیهگاه این خاک بیپناه. نامت، سالهاست که غرور ترک خورده این خاک را ترمیم میکند؛ حتی اگر این نام، تنها در کتابهای تاریخ باشد و یا حک شده بر تابلویی در وسط یک میدان.
امّا هیبت همین نام سرشار، هماره خاطره همه پهلوانانِ گمنام این دشتها را در خود تکرار میکند.
کتابهای تاریخ، مشتی کاغذند و تو روح زندهای هستی که در چشمان لغزنده بر کتابهای تاریخ میوزی.
تکّه فلز افراشته در یک میدان، بیشک یادآورِ در شأنی برای تو نخواهد بود که تو، نماد شهامتی حک شده بر سطح همه سلولهای غیر فلزی، در همه قلبهای این قوم. هرگاه پشتِ حریفی را به خاک مالیدی، میلیونها نفر، مغرورتر نفس کشیدند.
پای که بر تشک مینهادی، زمزمه «یا علی» از میلیونها حنجره، به یکباره بر دوش حریف
بیگانه آوار میشد. آری! میلیونها فریاد که از میلیونها گلوی صادق در لحظهای بیرون میپاشید، آنگاه که دستِ پیروز تو، فاتحانه در میدان بالا میرفت.
و هرگاه که بر سکوی پیروزی میایستادی، گویی آن مدال را به گردن تک تکِ اهالی این خاک میانداختند، امّا...
امّا مگر تو آبروی این خاک نبودهای؟! پس چگونه بود که آبِ روی خاکی را به زیرِ خاک فرستادند. و بر سنگِ قبرِ کوچکی حک شد که: «... پهلوان مرده است...؟! مگر میشود که پهلوان بمیرد؟!
پس آن روز تو را خودکشی کردند و اندیشیدند که این بار دیو سپید، بر سینه رستم نشست، بی آن که بدانند آنچه رستم را فاتح کرد، حنجری نبود که بر گلوی دیو نشست، بلکه فتح رستم، فتح نیکیهاست و بیشک از جهان پهلوان، رستم دوران نیز جز نیکی، هرگز ندیدهاند و نیکی هماره فاتح است.
مهم نیست که خنجر، کدام گلو را بریده باشد. رستم به خنجر زدن فاتح است و سیاوش به خنجر خوردن نیز.
اینک تو نیستی و کِشتگاهِ مردان جسور این سرزمین، همچنان به حسرت بارانِ پاکیزهای چون تو انتظار میکشد. و عقابان، در سال مرگ تو، سوگوار میگریند بر فراز قلّههایی که هر یک، نشان از سرفرازی تو دارند.
پس آوازِ دلگیرِ هجرتِ تو را بادها در نیهای بریده نشده خوزستان، غمگنانه به مرثیه ایستادند.
هیچ کس ندانست که صاعقهها - این قاصدانِ توفان - چگونه در بدرقهات، به لحظهای وزیدن آغاز کردند و باری بدین گونه بود که طریقِ تو - طریق مردی و پهلوانی - این میراث رستم و سیاوش، بار دیگر حیاتی دیگرگونه یافت و از نامی در صفحات کمرنگ یک شاهنامه، به طریقی زنده و مجسّم مبدل شد.
آری! این طریق توست و طریق اسلاف بزرگ تو و پیشانی نوشت محتوم دیرینهای که از ابتدا، قلم تقدیر بر مرتفعترین سطر سرگذشت تو مرقوم کرده بود.
آفتاب من، که دیر زمانی است رُخ در نقاب پوشیدهای! بیشک هیچ حجابی حتّی مرگ که متراکمترین و رمزآلودترین ابرهاست، هرگز آن چنان پوشاننده نخواهد بود که نورِ خورشیدها را از زمین بزداید.
اینک سالهاست اگرچه رحل هجرت بستهای، امّا هنوز هستند آفتابگردانهایی که چشم به راه تابشِ خورشیدیِ تواَند؛ گرچه خورشیدِستان این سرزمین، هماره
آفتابهای درخشانی به افق هدیه
داده است و مردان بزرگ، هر یک پس از دیگری سوختهاند و نور افشاندهاند که مباد آفتابگردانی،
بیخورشید، پژمرده بماند.
لیکن حرمت هر آفتابی را آفتابگردانها خوب میشناسند و خوب پاس میدارند. پس روی خورشید خواهِ خویش را اینک به سوی تو گرداندهام و نیک حس میکنم که حتی نامت، هنوز چونان درخشانترین خورشیدها، در حافظه قدرشناس این گلستان، نور میآفریند و عشق.
این بساطِ نور بازی و عشق افشانی تا جاودان، جاودان باد.
تاریخ برایت ضرب گرفته است، زمین میدانیست که در آن، تمام خاک، برایت کل میکشد حریف میطلبی؛ هیچ دستی یارای دست در کمر انداختنت را ندارد.
هزار چشم از روزنههای نیمهباز به تو خیره شده است.
بایست! خورشید بر شانههایت سنگینی میکند، چشمهایت را نبند؛ ذره ذره این خاک، تو را فریاد میکشد.
چشمهایت را نبند؛ میدان، یکپارچه شور است، تمام کوها، پژواک صدایت را فریاد میزنند.
نگذار مرگ، روی پلکهای روشنت سنگینی کند.
چشمهایت، اشکبار لحظهای نیامده است
از خدا کمک میگیری، به میدان میروی.
خاک، رو زانو در مقابلت مینشیند و تو... ، و ایران... ؛ ایران یکپارچه شور میشود.
تو از میدان برمیگردی؛ فروتنانهتر از پیش، و خاک، بوی رکود میگیرد، امّا همچنان خورشید بر شانههایت سنگینی میکند.
امّا همچنان پلکهایت بوی مرگ میدهد.
خون، در شریانهایت آن چنان میجوشد که تاریخ، ضربان قلبت را هیچ گاه فراموش نخواهد کرد.
جهان پهلوان! بازوانت، ساقههای ستبریست که جوانههای اعتقاد میدهد. بازوان قدرتمندت تکیهگاه ایران است.
نامت هیچ گاه از صفحه ذهنِ تاریخ پاک نخواهد شد.
بچرخ! آن چنانکه در سماعی شگفت، خورشید در چشمهایت رسوب کند.
بچرخ! چشمهای روشنت را نبند، نگذار مرگ، پشت پلکهایت تار بتند،
چشمهایت را نبند. نگذار رگهایت سرد شوند، نگذار دستهایت در جنگ خاک فشرده شوند. هنوز میدانها منتظرند.
خداحافظ! بازوان تناوری که آبروی وطن بود.
خداحافظ! فرزند خلف قهرمانی و رنج.
جهان پهلوان! روزگاری نامت را بر تمام گودها و گذرها، عاشقانه فریاد خواهند زد.
پهلوانان جهان، دست و رو در خیال هموارهات خواهند شُست. خشم شیروارت را بر گرده رقیبان باور کنم یا نگاه آهوانهات را بر دریچههای تهران؟
شکوهت را بر اریکههای بلند دنیا بکاوم یا طعم تنهایی و اندوهت را در کنج بیکسی و فقر؟
شانههایت گواه محکم قهرمانی یک ملّت است.
هنوز طعم بوسههایت بر پیشانی فقیر این شهر باقی است. دلاور!
آن روزها که ستم نفس میکشید و درد در استخوانهای این سرزمین میپیچید، تو بودی که کفشهای وصلهدارت را بر سینههای گستاخ ستم سائیدی.
روباهان تا بت نیاوردند؛ داغت را اینگونه بر دل دنیا گذاشتند تا دیگر هیچ کسی دستهای شهر را صمیمانه نفشارد.
غم قدیمیات را هر ساله تازه میکنیم.
یادت چون فانوسی فروزان بر گذرگاههای دنیا روشن مانده است.
میدان، هیچ گاه از تو خالی نخواهد شد. پهلوان یعنی تو.
ای پرچمدار بزرگ عزّت این خاک! ای نگینی سرافرازی بر انگشتری وطن! این بار دستهای قهرمانیات را فرشتگان بالا گرفتهاند. تو بر سکوهای دور از دسترس خورشید، آبرو یافتهای و مدال روشن ماه بر گردن ستبرت، نوازشگر شبهای بیقراری ماست.
آن روزها که شوری دگرگونه در رگهایت موج میزد، چه خوش بود. حال این سرزمین!
چه قدر لبخند میزد لبهای بر آماسیده شهر.
چه قدر سبک پریدی به طاقچهها دور؛ آن جا که نامت را دیگرگونه زمزمه کنند!
نشسته بر شاخههای تناور آسمان، به نجوای همیشه یک ملّت در رثای خویش گوش سپردهای.
خداحافظ، جهان پهلوان! امّا نامت را بر تمام گذرگاهها فریاد میکنند.
و من از پنجرههای پنهان کلمات، تا نفس دارم، فریادت خواهم زد.
زبانههای گناه/حمیده رضایی
در باد چنگ انداخته است دستهای شیطان!
آتش از هر سو زبانه میکشد.
شهر، تاریکیاش را نعره میزند.
هیاهوی باد، شبهای بیفانوس را میوزد.
آنچنان خانهها در هراس به خواب رفتهاند که هیچ روزنی به نور گشوده نمیشود شهابهایِ سرگردانِ خاموش، خاکهای پریشان را نشانه میروند.
چادرهای در باد، کفنهای سیاه تاریخند که از هر سو مسیر گم کرده، در دستهای شیطان مچاله میشوند.
ضجّه زنان، کوچههای شهر را میلرزاند و خنده شیطان، خواب خاک را میآشوبد.
تمام پنجرهها، بستهتر از همیشه، خمیازههای کشدارِ چندین ساله میکشند.
درهای بسته، خواب نور میبیند و کابوس تلخ روزها و شبهای مکرّرشان را مزه مزه میکنند.
چنگ در هوای تازه میزند، دستهای پلید شیطان، هوا مسموم میشود؛ این هوا شایسته نفس کشیدن نیست.
غیرتی پوسیده در رسوبِ رگهای شیطان!
دستی خون آلوده در هوای راکد شهر!
خنجرهای از نیام برآمده در مقابل مشتهای اعتراض!
چادرهایی که فریاد عفاف میکشند و در باد میچرخند و بر خاک میافتند.
صدای قهقهه مستانه شیطان که در زوایای گوش شهر میپیچد و چشمهایی مکّار که در شعلههایش، شبهای شهر را از هیجانِ گناه خط میزند.
هنوز تاریخ، سوگوار این واقعه است و هوای مسموم، روزهای سیاهش را سرفه میکند.
کشف حجاب، لکه ننگ روزهای تاریک گذشته است؛ روزهای سیاه درد و رنج کشف حجاب، چکیده تمام بیعفّتیها و بیغیرتیهاست.
خلاصه رذالتیست که ارکان وجود تاریخ را آنچنان لرزاند که هیچ گاه فراموش نخواهد شد.
رضاخان، برای همیشه در تاریخ مرده است و دستهای شیطانیاش شعلهزاری از آتش است که تا همیشه، زبانههای گناه خواهد کشید.
غیرت، همراه با چشمان هراسان زنان و دختران وطن، اشک میریزد و قطرههای ریزان اشک، چادرهای سیاه خاکی بر زمین افتاده را خیس میکند.
این بار رضاخان، میلیونها میلیون دلار ناموس را هزینه کرده است، تا طرحی نو خریداری کند.
این بار میخواهد شکستن حصار محکم غیرت را ببیند.
او در خواب خام خوش، در پی دزدیدن میراثی است که زن مسلمان ایرانی چهارده قرن، میراثدار آن است؛ زنی که چادر سیاهش را از دستان فاطمه علیهاالسلام به ارث برده است، زنی که با چادرش، غیرت مرد ایرانی را معنا کرده است.
اکنون صدای استعمار، از حنجره بیاختیار خود فروختهای دیگر از نسل سیاه تاریخ شنیده میشود و زن ایرانی، این دانش آموخته مکتب فاطمه علیهاالسلام را عریان میخواهد.
ولی چه باک، حتی اگر دشمن چادرش را زندان بنامد!
یا فریادی متعفّن، دستانی مزدور را دست به کار کند تا لحظههای واهمه و اضطراب را پدید آورد! حجاب، افتخار زن مسلمان است. ایران پر میشود از نفس نفسهایِ گریزی همیشه در کوچه پس
کوچههای پر شحنه شهر، که هم سو با اربابشان چالههای دفن غیرت را عمیقتر میکند.
گریزی همیشه برای پاسداشت میراثی اجدادی، برای پاسداشت حریم مقدس عفّت، برای در امان ماندن از نگاههای زهرآلود هزار هزار بیگانه.
گرههای چادر محکمتر میشود.
و هر گره چادری که محکم میشود، سیلی محکمی است بر تمدّن به اصطلاح مدرن.
شکسته باد گامهایی که برای استقبال از هوسرانی و بیبند و باری، برداشته شد و میشود تا سنگر بزرگ عفت را ویران کنند!
ویران باد اندیشههایی که بر آن بودند و هستند، تا هیبت بلند حیا را در حیاط خانه استعمار مدفون کنند و کودک نارس عریانی را پرورش دهند!
ولی همه دانستند که این وصله ناجور، هرگز بر تن زنانی که چشمانشان همیشه از یاد فاطمه، اشک بار است، دوختنی نیست.
همه دانستند که حجاب، نشانه عفت همیشه زن ایرانی است و فریادی است که گوش بیغیرتان روزگار را کر خواهد کرد.
حجاب، دژ محکم نفوذ ناپذیری است که هیچ دست نیرنگ آلودهای نمیتواند آن را از میان بردارد. حجاب، میراث گران بهای فاطمه است.
آن سال، زمستان سختی بر گل غیرت گذشت؛ سالی که دزد استعمار، دندان طمع به گنج عفت داشت.
آن سال، پدر ناپاک استعمار، در زبالهدان فکر شاه ایران کشته شد و مزدوران داخلی، به آن آب و رنگ روئیدن و جرئت جوانه زدن دادند.
چادر، که سنگر ضد گلوله نگاههای حرام و سپر تیر نظرهای مسموم بود را ممنوع کردند.
گلخانه حجاب، دیگر نمیتوانست در خزان هوسها و سوز نگاههای مریض، بال حفاظت خود را بر سر گل حساس عفاف و شکوفههای پاکی بکشد.
آن سال، پر رنگترین مُهر بیهویت و وابستگی، بر پیشانی شخص اول مملکت، رضاخان، حجاب حلقه به گوشی او را برای همه کنار زد.
کشف حجاب، تشویق عقاب تیز پنجه وسوسهها، برای شکار غزال معصومیتهاست.
کشف حجاب قصه گریه گرگ استعمار برای مظلومیت گوسفندان است.
کشف حجاب، باز گذاشتن دست چنگ و خراشهای نامحرم بر صورت بیصدف و حساس مروارید زن است.
یعنی خارج کردن حلقه پند زهرا از گوش ارادت.
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزندهترین زینت زن حفظ حجاب است
کشف حجاب، جا گذشتن وصیتنامه شهدا در دورترین زاویه فراموشی است.
کشف حجاب، یعنی با کلنگ دین ستیزی، به جان خانه حکمت خدا رفتن.
کشف حجاب، قارچ سمّی خوش رنگی بود که از جام پر زهر استعمار، خبر از مکر ترقی و پیشرفت میداد؛ ستمی که اگر نوشیده میشد، اثرش تا انتهای آبرو و عفت نمایان شد و جگر پاکی را تکه تکه میکرد.
... و زنان ما در آن روز فریاد زدند که اگر سر برود، حجاب نمیرود. ندا دادند که خزان وابستگی،
بهار پیشرفت را تیره کرده نه حجاب چادر.
پنجشنبه
18 دی 1382
15 ذیالقعده 1424
2004 .Jan. 8
اینجا چراغی روشن نیست؛ در شریانهای مه گرفته تاریخ خونی رقیق میجوشد. اینجا چراغی روشن نیست؛ آسمان، ترانههای گمشدهاش را در زمزمههای باد جستجو میکند. ستارهای نیست تا بهار گمشده را نورباران کند.
کاشان، بوی خون میدهد. چشمان توطئه، پشتِ نقابی تاریک، آنچنان میدرخشد که کابوسهای طولانی را به یاد میآورد.
اینجا چراغی روشن نیست؛ دیوارهای دارالفنون، بوی ویران شدن میدهند. کتابهای در باد - ورق ورق - کبوترانه آهنگ قفس دارند.
گام میزند؛ آنچنان سنگین که صدای گامهایش، خواب هزار و یک شبِ شهر را میشکند.
نفس میکشد، آنچنان غلیظ که هوا، بوی رستاخیز میگیرد. رگهایش ملتهبتر از همیشه، جویبار جاری حادثه است.
تاریخ، سوگوار واقعهای است که از این پس، سیاهپوش، دیوارهای دارالفنون را به امید یافتن دستهای سبز و جوانه زدهاش میکاود.
اینجا چراغی روشن نیست؛ شهر در سکوتی ابدی، خواب مکر میبیند.
از این پس خورشید ایران تاریکتر از همیشه میتابد.
هر جانگاهی به خورشید بپیوندد، هر جا دستی ریشههای تاریکی را تبر بزند، هرجا ستارهای شبهای تاریک را خط بزند، هرجا کسی برای کمک، دستی دراز کند، هرجا کسی دهان به اعتراض با مکر بگشاید؛ هزار خنجر پنهان به استقبالش قیام خواهند کرد.
اینجا چراغی روشن نیست؛ اینجا تندباد آنچنان میوزد که هیچ ستارهای را روشن نمیگذارد. اینجا سالهاست جویهای تاریخ، از شاهرگ اتفاق لختههای خون موج میزند.
«فین»، سالهاست باغی از ترانههای تاریک را به یاد میآورد و بر سینه میکوبد و جهان سالهاست... .
«امیر»، تنهاترین موج این دریای بی حرکت بود که گرچه سینه فراخ کرده بود و سهمگین پیش میرفت، ولی همچنان ناشناخته و پنهان بود.
او، نقشه از پیش طراحی شده جهان را بر آب انکار و عقایدش انداخت و طرح سیاهی و نیستی بر بنیاد آرزوهای سر بر آسمان ساییده جهانیان زد؛ چرا که میخواست سرزمینش را، این خاک
بیسامان را، بر فراز دستهای بلند پرواز مردمش بنیان نهد.
زیستنش، هیجان را در رگهای خوابآلوده مردم زنده کرد و به گونههای کبود تاریخ سرزمین کهنهمان، خون امید و ایمان دوانده و همچون فرزند خلفی برای پدرانش، جز خاک سرزمینی که در آن ریشه کرده بود، به هیچ چیز دیگر نمیاندیشید.
او خواب هزار ساله این خاک خشک و بیاستعداد را آشفت؛ اگرچه پس از او، در دوباره بادهای کویری رها شد.
امیر، حسرتِ سالهای بیآفتابمان را فریاد زد و مردم این سرزمین مهآلود را برای رویش و سبز شدن، آماده کرد.
او از نسل درد بود و با مردم همدرد بود.
فقط او میدانست درد کشیدن و فریاد را در گلو حبس کردن چه قدر رجزآور است.
فقط او میتوانست این فریادها را رها و بر سر تاریخ آوار کند.
فقط او میتوانست.
امیر، سایه بلندی داشت؛ آنقدر بلند که بتواند یک ملت را زیر سایهاش پناه دهد، اگر که خورشید را از فراز سرش نمیربودند.
این امیر بود که میتوانست نقشه سرزمینش را که مرزهایش از دامان پاک مادران آغاز میشد و تا دستهای پینه بسته پدران امتداد مییافت، از چنگال فرصتطلبان میراثخوار بازپس گیرد و حرف تقسیم دشتها و کوهها و دریاهایش را از سر زبانها بیاندازد؛ اگر رگهای حیاتش را پاره پاره نمیکردند و رگ غیرت این سرزمین را نمیخشکاندند.
امیر، برخیز و دستان به خون آغشتهات را در چشمان خیس آسمان شستوشو ده، تا امروز، خون تو به پاسداشت همه مظلومان و شهیدان راه دین و وطن از آسمان ببارد! برخیز، امیر که وطن، تو را میجوید و نفس از نفس تو میخواهد.
بر خیز تا همگان بدانند امیر ما مردی است از تبار بزرگان که از چشمه چشمان امامانی آب مینوشد که هرگز تن به ذلّت و خواری ندادهاند و او نیز چنین است.
امروز، وطن داغدار مردی است که میخواست لباس بیقواره استعمار را از نفس بیرون آورد و حریر بافته دست استقلال بر تنش کند.
مردی که تعبیر خواب روزهای سبز وطن بود و باغبان توانایی که میخواست پشت پنجره گرد گرفته هر ایرانی، خورشید امید بکارد.
و دوات بر قلم میخکشد و قلمی که شرمگین و پریشان در دستان مست مردی است که دست در خوشههای غفلت بوی بد تزویر و دسیسه را احساس نمیکند و قلم به خون امیرکبیر میچرخاند تا وطن را به قربانگاه استعمار بسپارد.
تا دستان او، پنجههای خیانتی باشد که بر چهره معصوم میهن، زخمی عمیق نشانده است.
یک روز اندوهگین بسازد و اشکها جاری کند.
تا تاریخ، تصویر او را در سیاهترین نقطه ذهن خویش، به قاب گرد گرفته و شکستهای بسپارد.
امیر، رگ به مرگ پیوند میزند تا سالیان سال، افتخار روزگاران باشد و نامش، همسایه همه افتخارآفرینان ایرانی.
امیر، خشم من بود در سالهای سیاه چپاول.
امیر، خواهش گلوی فشرده ایران بود که بعضی کهنه را در سکوت درون خویش زار میزد.
امیر، همدم لحظههای تنهایی استقلال در هیاهوی خیانت و استعمار بود.
امیر، سردارِ کبیر دانش و دین در لحظههای خود فروختگی و بیدینی بود.
امیر، به بوی خاک وطن زنده بود و روزهای افتخار پوچ قاجارها، آن لحظهای که جرقههای دسیسه خیمه شببازان، به شعله بدل گشت، حمام فین، آخرین نفسهای امیر را بدرقه میکرد.
در ثانیههای خونآلود، امیر با چشمان نیمهباز انعکاس خاطرات بودنش را در آیینههای غمانگیز کاشان میدید.
از زمان کودکی که اندیشههای بلندش، پلههای نردبان زمان را پیمود، تا زمانی که سر به آسمان سایید.
و چه با شکوه بود تشیّع پیکر پاکش، در آسمان آبی وطن!
درود بر اندیشههای بلندش که لحظههای سبز اکنون را برایمان به ارمغان آورد!
درود بر همه شهیدان راه آزادی!
هماره نامت بلند باد ای امیر کبیرِ وطن!
چقدر چشیدن طعم خودکفایی به کام جانِ سختی کشیده و تلخی چشیده مردم شریف ایران شیرین و گوارا بود!
چقدر تکیهگاه استقلال، برای گامهای ناتوانی که عمری به لرزه خمودگی و رخوت و رکود عادت کرده بودند، اطمینانبخش و حرکتآفرین بود!
چقدر طفل ضعیف و هراسان هویّت محکوم به شکست یک ملّت بزرگ، از دست نهادن در دستان ابر مردی صاحب قدرت و شوکت، احساس آرامش و امنیّت میکرد!
چقدر حافظه کهنسال فرهنگی پربار، برای ثبت خاطرههایی که یادآور شوکت و عزّت و عظمت او بود، دلتنگی میکرد!
شیرینی بازگشت دوره شکوه و استقلال ملّتی فرا رسیده بود که سالها در چنگال استکبار و استعمار گرفتار بود.
کسی آمده بود از تبار مردان مرد، که توشه تقوی بر دوش و توان تکاپوی الهی بر دل داشت.
کسی که سینه سرخ عاشقی بر ای خدمت به خلق خدا بود و صفایی خدایی در جان داشت. امیر، حقوق اشرافی را غصب اموال فقرا میدانست و برتری طبقات مرفّه را بیاعتباری قانون برابری و عدالت.
امیر، هنوز به بلندای طلوع روزی میاندیشید که خورشید یکرنگی برابری بتابد و از ستم ستمگران اثری نماند.
امیرکبیر، اقتدار ایران بود و افسوس که در همه وسعت دنیای دنیاخواران و دنیاپرستان، جایی برای این مرد آسمانی وجود نداشت!
آنها که نانخور حق مردم محروم بودند و همه شوکتشان، بر گرده زجر دیدگان معنا مییافت، آنها که راحتی خوردن سرمایههای کلان بیتالمال، عادتشان شده بود، به سختی قناعت با سهم سرانهای
اندک تن ندادند و نتوانستند عزّت مستمندان را ببینند؛ وزیر ارابه حکومت ظالمانهشان، بیشانههای ستمکش، از تکاپو میافتاد.
جیرهخواران استعمار که چشم طمع به هدایا و امتیازات ویژه بیگانگان دوخته بودند، نتوانستند چون امیرکبیر، دریادلی کنند و ناخدای ملّتی مستقل و آزاده شوند.
توطئهگران، دست در دست هم نهادند تا تحقق رؤیای شیرین خودکفایی و خودباوری ایرانی مسلمان را ناکام سازند. و چه تلخ و تأسفبار بود توطئه شوم دسیسهگران درباری، وقتی که به خدمت امیری خزیدند که غسل شهادت کرده و جامه لقای خدا پوشیده بود، پیش از آن که چاقوی فتنه،
شاهرگ حیات او و امید ملّتی آزاده را بریده و شوق جوانه زدن جوانههای بهاری را در زمستان
خودخواهیشان، بخشکاند.
به سوگ لاله گر این مایه داغ خواهم دید
به عمر کوته گل مرگ باغ خواهم دید
هجوم غارت گلچین ندیده بودم هیچ
نگار من بتر از این ندیده بودم هیچ
لهیب شهوت دشنه، نگاه تشنه تیغ
بلا و شور و شهادت دریغ و درد و دریغ(1)
1) . علی معلم؛ به سوگ لاله.
جمعه
19 دی 1382
16 ذیالقعده 1424
2004 .Jan. 9
حتی اگر گلوله بارانتان کنند.../حمیده رضایی
بایستید!
نفسهاتان را در هوا منتشر کنید.
بایستید!
صدای فریادهایتان، دیوارهای شهر را ویران خواهد کرد.
دستان مشت شدهتان، کبوتران رهاییست که اعتقاد را بال میزنند؛ بایستید!
کفری که در صفحات تاریخ حک شده است، جز با خون شما، به گونهای دیگر پاک نخواهد شد.
صدایتان آنقدر رساست که بندبند پیکر شهر میلرزد.
که خوابِ خفاشهای شبزده را میآشوبد.
صدایتان آنقدر رساست که جویها، امواج خویش را از یاد میبرند و صدای شما را موج میزنند.
هوا بوی شهادت میدهد.
شهر، زیر گامهاتان مچاله میشود.
شکستناپذیر گام میزنید، شعار میدهید و در روی هر دیوار، دستی خونآلود، دست شما را به یاری میطلبد.
بایستید! حتّی اگر گلوله بارانتان کنند.
حتّی اگر صدای شلیک رگبارها، آسمان را به گریستن وا دارد.
کفنهای در باد، نقطهچین ادامه دستهای شما در فضا هستند.
گلدستههای حرم، سیاهپوش واقعهای نیامده اند
کبوتران حرم، شال عزا به گردن انداختهاند.
از روبروی صحن، صدای دسته زنجیر زن میآید.
همچنان بایستید. نگذارید خاک، بوی نفسهای ابلیس بگیرد.
قیام کنید؛ آنچنان که هیچ سدّی، جریان جاریتان را از بین نبرد.
بایستید! تا هیچ دست تبرزنی، شاخههای استوار اعتقادتان را از پا نیندازد. آنچنان طنینانداز فریاد بزنید که صدای «اللّه اکبر»تان، گوش تاریخ را کر کند.
گلدستههای حرم همچنان در هوایتان قد کشیدهاند.
روز 17 دی ماه 569، روزنامه اطلاعات، مقاله: ایران و استعمار سرخ سیاه، نویسنده: احمد رشیدی مطلق. موضوع: اهانت، ناسزا، چراغی سبز برای دشمن، وطن فروشی.
و تنها دو روز بعد از آن، وعده دیدار، مدرسه خان، میدانِ آستانه قم
قلم، گاهی با شادی، دستان اندیشهای بر کاغذ میرقصد و گاه، در لحظههای بیماری اندیشه، ناچار است ناپاکی درونش را فریاد کند و آن روز چنین شد.
قلم در دستان اندیشهای بیمار و بیمایه چرخید تا باز هم دشمنان این وطن، گامی به نابودی خویش نزدیکتر شوند و گودال دفن همیشه خود را عمیقتر کنند؛ آنان که نام خمینی کبیر رحمهالله را در اندیشه ناپاک خود میگذرانند تا به خیالی خام و کودکانه، غنچههای منتظر دیدار امام را بخشکانند، تا بهاری را که پشت درهای بهمن ایستاده تا بشکفد و زیباترین گلهای خود را نثار قدمش کنند، از در براند.
و قم، صاحب اولین قطرههای خون انقلاب و پیشگام مبارزه، هرگز تاب نمیآورد.
زمین و آسمان قم، هنوز بوی مرد مبارزه خویش را فراموش نکرده است؛ او که اکنون سربازانش،
انتظار آمدنش را میکشند؛ سربازانی که اکنون، دندان خشم بر هم میسایند و مزه تلخ اندوه از اهانت به سالارشان، چندی است اشک را به چشمانشان میهمان کرده است و خشم و اندوه، دست در دست
هم، پاها را به حرکت وا داشته و با دستها، نمایشی از نفرت آفریده است.
آنان در کنار حوزه علمیه به هم پیوستند تا خطی از خشم را در خیابان «اِرَم» به راه بیاندازند و کمی آن سوتر میدان آستانه، گریان صدها تن لالههای بر زمین افتاده باشند.
نوزده دی، طومار به خون امضا شده وفاداری ملّتی بزرگ به رهبری آ سمانی بود.
در نوزده دی، قاصدکان، بوی شهیدان راه آزادی و ایمان به طواف حرم بردند و کبوتران تسلیت گوی کریمه اهل بیت شدند. و از آن روز... .
شنبه
20 دی 1382
17 ذیالقعده 1424
2004 .Jan. 10
خداحافظ، سرزمین پدری!/حسین هدایتی
خداحافظ پدر! دلم برای باریدن در این آسمان خشک تنگ است. خداحافظ کبوتران گلدسته محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم!
مرا به میهمانی شلاقها و زنجیرها میبرند. میروم که سالها چلّهنشین تنهایی خویش باشم.
ای کوچههای کودکیها! دیگر هرگز چشمهایم را در هیچ صبح مهربانی بر شما نخواهم گشود.
دیگر هرگز گامهایم را بر چشمان بارانیتان نخواهم آویخت. خداحافظ پدر! خداحافظ سرزمین پدری!
این جادههای عطشناک، به کجایم میبرند؟
کدام برکه بیهنگام، پاسخ برای تشنگیهای بیوقفه من خواهد بود؟
نعرههای زمین را کسی نمیشنود و من در خشم بیابان تَف، اوّلین دقایق تنهایی خویش را در بغل میفشارم.
باید تا همیشه، زیر باران گریههای خویش بایستم؛ جایی در ظلمت و زجر.
زیر نگاه عصیانگر اهریمن محتوم، چهارده سال چنگ در حلقههای درد بزنم.
باید چیزی در گوش جادهها بگویم. جادهها خوب میدانند که من تا همیشه، همراز تشنگیهایشان خواهم ماند...
و امّا تو ای خاک تازه من! روزگاری تو را کاظمین خواهند گفت، تا ذرّات فشرده تاریخ را از این خون یخ کرده در رگهایم بشورانی.
سلام بر تو و دیوارهایت، که یک روز بوسهگاه فرشتگان خداوند خواهد بود.
مِهری از تو نمیخواهم؛ که گوشهای از این سرزمین دژخیمی؛ سرزمین بیوفایی و ننگ.
تو را میشناختم که قدم بر چشمهایت گذاشتم.
هیچگاه مرا در آغوش نخواهی فشرد، امّا اندوه چهارده ساله من، شناسنامه تاریخ ناشناخته توست.
اندوه چهارده ساله من، یعنی هزاران سال، نام تو بر لبهای تاولزده انسان.
با توام خاک تازه من! روزگاری تو را کاظمین خواهند گفت تا این همه بیوفایی امروزه را چنگ در پیراهن فردایت بزنی... .
جمعه
26 دی 1382
23 ذیالقعده 1424
2004 .Jan. 16
شهر در خود، هیجانهای پنهانش را میپیچد.
شهر، چشمهای خوابآلودش را باز میکند، دهان غبار گرفتهاش را از پس خمیازهای دو هزار و پانصد ساله، به گِل کشیدن باز میکند، دستهای در بندش را تکان میدهد، شانههای خرد شدهاش را استوار میگیرد، به امید روزهای آفتابی آینده نفس میکشد. روی دو پا میایستد و صدای
خندههایش، سکوت سرد سالها رنج بیاندازهاش را میشکند.
آنسوتر، شیطان، در آتشی سوزان، چشمهایش ذره ذره آب میشوند.
اینجا خانه شیطان نیست؛ اینجا هزار بهار نیامده شکوفه میدهند.
اینجا صدای سیاهی، هیچ دری را نمیگشاید.
نور، رستاخیز درهای بسته است.
پا بر این خاک مقدس نکوب؛ هوای این دیار شایسته مرگ نیست!
به کجا چنگ انداختهای که خراشهای خاک، از پس زخمهای عمیق سالها شکنجه، التیام نمیپذیرد؟
صدایت را بر کدام صخره بی مورد کوبیدهای که هیچ پژواکی نمیشنوی.
هیچ کس نگران تو نیست. هیچ کس هوایت را نفس نمیکشد. هیچکس دستهای خونآلودت را در دست نخواهد گرفت.
جهنّمی در پس چشمهایت زبانه میکشد که خاک را خواهد سوزاند. این خاک، تو را از خود رانده است.
شیطان، پدر اجداد تو، از آسمان رانده شد و تو از زمین نیز بر دار این تاج را از سری که هیچگاه بر پرتگاه به دست کسی فکر نکرد. بردار این چنگی را که تمام خاک را بیرحمانه در مشت فشرد.
نگاهت را از دریچههای باز روبهرو بردار؛ هیچکجا جای تو نیست.
خورشید، آنقدر بی تو شفاف میتابد که شهر،جان تازهای گرفته است.
شهر، یکپارچه غوغاست.
شهر، در خون شهیدان وضو گرفته.
شهر، به نماز ایستاده، یوغ از گردن برداشته و چون کبوتران آزادِ از قفس رها شده، آسمان را پر میگیرد.
شهر، بوی تازگی میدهد و آن سوتر، شیطان، کولهبار گناه بر دوش، راهی راهی میشود که شعله شعله در آن خاکستر شدن را تجربه کند.
حالا وقت آن است که کلّههای سیاه،دست و پایشان را جمع کنند و هرچه زودتر از ذهن تازه آسمان بگریزند.
حضور دیو و فرشته در کنار هم، هرگز شایسته نخواهد بود؛ زیرا دیو میداند که دیر یا زود به نور وجود فرشته نابود خواهد شد. پس بگریز! تا روزنههای و طرح، نفس تازه کنند و بهار بیاید
و برفها، بوی بهار بگیرند و گلهای پیروزی سر بر آرند؛ تا آن سوتر، بیست و دو بهمن پر افتخار را نظاره کنند و بوی خوب پیروزی را به جشن بنشینند.
شب رفت تا طبلهای تو خالی اهالی شب، ساکت بمانند.
توفان اراده یک ملت، پشت ابر قدرت را بلرزاند.
تباهی رفت تا مدالهای دروغین افتخار، سلسلهای بیهویت، در دفترچه خاطرات زنان مدفون شود.
تا چشمهای دوخته شده به خاک میهن، به مشت کوبنده فریادهای استقلال دوخته شود.
آن روز، جماران، شکوه و جلال خود را به رخ کاخهای لرزان و گریزان میکشید و مرد جمارانی،
وعده خداوند را زیر لب زمزمه میکرد:
«آیا کسانی که تدبیرهای بد میاندیشند، ایمن شدند از اینکه خدا آنان را در زمین فرو ببرد یا ازجایی که حدس نمیزنند عذاب بر ایشان بیاید.»(1)
و کدام عذاب، دردناکتر از آن که بر قدرت و با قدرت و با تکیه بر هر آنچه زور و زر و تزویر و در حالی که بر تختهای زرین بینیازی تکیه زده است، اهالی ابابیل سنگهای خشم دو هزار و پانصد ساله را بر سرش بریزند و او با چشمانی نیمهباز از خوابی سنگین، فرار را بر قرار ترجیح دهد؛ او که حالا گرد و غبار برخاسته از گریزش، هماندیشانش را به سرفه انداخته و آنان نیز در تدارک پیوستن به لحظههای ننگین تاریخاند.
خیانت میرود، در حالی که دستانش به خون هزاران هزار خواهان آزادی، آغشته است. آن روز چه شاد بودند، تیتر درشت روزنامهها که فریاد میزدند: «شاه رفت» و بر چهره هر ایرانی مسلمان، خوی اشک جاری میساخت از شادی و شور.
شاه میرود تا چلچراغ حجلههای فرزندان شهید وطن روشن شود و همه بدانند که امام ما، با مشتهای آهنین، «توی دهن» شاه زده است. حالا که بوی خوب آزادی را نفس میکشیم، در قاب
خاطراتمان، هزاران لاله سرخ میکاریم تا هر صبح، یادشان، آغازگر خورشیدمان باشد و ایمان
میآوریم که شب، نفاق و خیانت هرگز پایدار نمیماند؛ چون بهار همیشه سبز، پس از زمستان در راه است.
1) . نحل / 5.
چون دیو تاب دیدار فرشته را ندارد.
چون میداند در سیل اشکهای جاری این مردم دغداران فرزندان به خون نشسته - غرق خواهد شد.
به راستی، چقدر فرق میکنند این دوخاطره تاریخ! مردی میآید و دیگری میرود؛ آنکه میآید پر غرور، با شکوه، در برابرش میلیونها آغوش گشوده و پیشانی بلندش نشیمنگاه خورشید و آن که میرود، لرزان، تنها و با جاپاهای سیاه بر جا مانده و حاصلِ تهوع وطن. آنکه میآید، فرشته است، آنکه میگریزد، دیو.
بر شانههای تکبّر تکیهزده بود؛ در کاخی که طاقهای زرنگارش بر گرده
مستضعفین، سنگینی میکرد.
بر بلندای قصرهای تفاخری که به ارتفاع تبعیض و تمایزی تحمیلی، ثروتهای بادآورده اقوام هزار فامیل را در برابر نان خشک و حلبیآبادهای مردم محروم به تصویر میکشید.
تارهای عنکبوتی تمجید و تحسین چاپلوسان و دورویان درباری، چنان دور تا دور هویّت پوشالی او را فرا گرفته بود که میاندیشید به راستی تاجدار ملک و ملکوت است و همه زمین و زمان، زیر چکمههای پوسیده قدرت وابسته به شرق و غرب او سرخم کرده است !
وقتی میگریخت، فرصت نکرد جامهای بلورین سرمستی از قدرت و شوکتش را خالی نماید و میز مذاکرات مخفیانهاش با اجانب را سر به نیست کند.
وقتی میگریخت، کوه عظمت و شوکت دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی، پشت سرش «کَالْعِهْن
الْمَنْفوش» شد و از شنریزههای آن هیبت خیالی نیز زیر سیل هوشیاری و حرکت همگام ملّت مسلمان اثری جز فسیلهای عبرت باقی نماند.
هان ای دل عبرت بین از دیده عِبَر کن هان!
ایوان مدائن را آئینه عبرت دان!
دندانه هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بُن دندان
کسری و ترنج و زر، پرویز و به وزرّین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
وقتی میگریخت، چشمی خون از وداع با آرام و راحت خان سالاری داشت و چشمی حسرتبار به مردمی که ارّابهرانِ قدرت ظالمانهاش بودند.
وقتی میگریخت، هنوز داشت به تعبیر رؤیاهای چپاول اموال ملّت، برای انبار کردن آن در بانکهای خارجی و بنا کردن قصرهای آنچنانی میاندیشید.
به فرصت حکومتی دوباره میاندیشید و خدا او را برای محکومیتی ابدی، به دامان اربابان بیرحمش تبعید میکرد تا فردای محاکمه در بارگاه عدل الهی، در دوزخی خانمانسوز، تقاص
خونهای بیگناه را پس دهد.
ناله مظلوم در آهن سرایت میکند
زین سبب در خانه زنجیر دایم شیون است
وقتی میگریخت، سرمای سخت زمستان فرا رسیده بود تا قندیلهای فراموشی، بر کالبد بیجان دیکتاتوری سیاه شاهنشاهی ببندد و بوی شکوفههای بهمنِ پیروزی، اشک ندامت بر دیدگان روبهان حریص سلطنتطلب نشانده بود.
وقتی میگریخت، پنجههای به خون هزاران پیرو جوان آغشته بود و کولهبارش همه بیتالمال به یغما رفته. نالههای دردمندان زجر دیده و شلاق خورده از دستان ستمکار او و ایادیش هنوز بلند بود و او هنوز فرصت نکرده بود دریابد که عرِض و آبروی ملّت بزرگش را به راحت و آسایش چه استثمارگرانی فروخته است!... .
شنبه
27 دی 1382
24 ذیالقعده 1424
2004 .Jan. 17
دی ماه، برای آخرین بار سرد است/حسین هدایتی
حلاّجی دیگر در راه است. جوخههای بی رحم مرگ، با ولعی سرشار، خونی سرخ و حکمتی را انتظار میکشند.
«انا الحق، خروشی دیگر دارد.
این روزها، هوای عشق سخت شرجی است. کفتارهای مسلّح، به بال بالِ کبوتری در قفس دندان تیز کردهاند.
گامهایی اینچنین محکم به سمت پرواز. چند قدم فاصله تا آخرین جرعههای جام.
طعم باروت و مرگ، هوا را میشکافد، کفتارها قهقهه میزنند و خون سرخ کبوتری در قفس... استواری به خاک میافتد و مرگ، از شرم، سر به زیر میاندازد.
طغیان آه از گلوگاه خاک، لرزشی در زانوان فصل.
دیماه همیشه سرد است.
فدایی جوان، زیر عبایش دنبال آفتابی برای حوالی عصر میگردد.
برفهای جهان رادر مشت میفشارد.
برای آخرین بار است که دیماه یخ میبندد. درختان به سمت رگبار میچرخند. پرواز در حوالی عصر فرو غلتیده است.
نواب! نواب! صدایی در جمجمه زمان میپیچد.
کتابی در باد ورق میخورد و تصویری در بلندترین نقطهها به قهقهههای مست مینگرد.
آه! نواب! فدایی جوان! چترت را آخرین بارانها، تا همیشه نفس خواهند کشید.
شور و حال غریبی است! دژخیمهای پیاپی، لحظاتِ پیش از رفتن خونش را لگد کردهاند. تنهاییاش غلیظ است. و مرگ چون صاعقهای در حوالیاش میلغزد.
لبخند بزن مرد! این را گلولهای در هوایش زمزمه میکند؛ شروعی در پایان و خروشی در خاموشی.
جوخههای مرگ، با ولعی سرشار، کبوتری را به خاک میکشند. برف سنگینتر شده است و درختان بر زانو نشستهاند.
تفنگداران چه شکار مقابل مینگرند، ولی همچنان تصویری در بلندیها، به قهقهههای مست مینگرد.
تفنگها و درختها چقدر غمگیناند!
تاریخ، سر در گریبان فرو برده است.
لحظات به کندی میگذرد.
پیکری در برف میافتد و خونی که خون کبوترش میگویند.
برف تازه میشود، امّا دیماه برای آخرینبار سرد خواهد بود.
تا جرعهای از جام الستت ندهند
آگاهی از این بلند و پستت ندهند
تا کشته وادی محبّت نشوی
سر رشته عاشقی به دستت ندهند
همچنان صدایت را از بستر اعصار عبور میدهی، از زمین سترون میایستی، چشمهایت را به روشنای خورشید مید وزی و اعتقادات را فریاد میزنی؛ آنچنان میایستی که هیچ تبری توان فرو انداختن را نخواهد داشت.
آنچنان دستانت را در آسمان، به نشانه خالفت تکان میدهی که تمام ستارهها از شاخه دستانت آویزان میشوند.
صدای گلوله، دهان حقیقت گویت را نخواهد بست.
همچنان میایستی؛ آنقدر استوار که حتّی زمین به تو تکیه خواهد کرد.
صدای رگبار، ذهنت را مشنوش نمیکند، صدای رگبار، خاطراتت را کمرنگ نمیکند.
لحظهای مکث نمیکنی.
تاریخ، سوگوار از دست دادنت است.
جسارت، پیش پایت زانو زده است. همچنان ایستادهای، استوارتر از کوه، فریاد میزنی؛ خروشانتر از دریا.
پیکرت گلولهباران میشود به جرم اعتقاد به نور، اعتقاد به روشنی؛ به جرم دشمنی با تاریکی.
صدایت در گوش تاریخ، آنچنان میپیچد که خواب شبزدگان را میآشوبی.
جهاد، رمز عبور از آسمان میشود؛ دستهایت را مشت میکنی، اعتراض، هوای پیرامونت را بهاری میکند، خشمت را فریاد میزنی.
صدایت، پژواک سالها رنج است؛ پژواک سالها سلوک.
رگبار گلوله، پیکرت را رنگین میکند، امّا خاموشیات را هیچکس نمیبیند؛ شکستت را هیچکس
نخواهد دید و بر خاک افتادنت را هیچ زمینی در آغوش نخواهد فشرد.
ایستادهای، ای مقتدای تمام سروها و پیدارها!
سلام بر زلال دریای روحت!
سلام بر امواج بلند عزمت!
سلام بر مدّ خروشان خشمت. سلام بر جذر آرام دریای سجده و تواضعات
سلام بر گرداب غیرت دینیات که رمق توطئهها را گرفت.
سلام بر تو ای شهید عزّت و غیرت، نواب صفوی!
شهید نواب؛ خطیبی که بر فراز پلههای بیان بالا رفت و خطبه وحدت دنیای اسلام را خواند. کسی
که در زلال هشدارهایش، تصویر ترس شاه پژواک میشد و پرچم اندیشه شهدای نهضت مشروطه مشروعه را با تکرار مفاهیمش بر بالای بام بادها، خاطرهها و عبرتها به اهتزاز درآورد.
آمری که پله پله معروف را در آینه خیرخواهی، به «کسروی»ها نشان داد.
پزشکی که عفونت وابستگی فرهنگی را برای سلامتی استقلال، فاجعهآمیز میدانست و همین که دید که نسخه محبت او بر پلنگ تیز دندان، باعث ستمکاری بر گوسفندان شده، به سراغ تیغ جراحی اعدام رفت تا تن و روح جامعه را از خطر غده سرطانی بیدینی نجات دهد.
حامیِ عشقی که گوسفند فربه «جدایی دین از سیاست» که به دست استعمار پرورانده شده بود را در منای مبارزاتش ذبح کرد و احرام کفنش را به رخ تهدید دشمنان نشان میداد.
کشاورزی که بذر اصلاح شده آرای شیعه را از گلهای اندیشه «علامه امینی» و «امام خمینی» رحمهالله، گرفت و با جوی خون خود، آب و آبروی رویش به شاخههای فریادش داد. در تن کتاب جامعه و
حکومت اسلامی او قلب نامه علی علیهالسلام به مالک اشتر میتپد و نبض عدالتخواهی آن در سطر سطر فریادهایش میزند.
از بلندگوی سنگ قبرش، هنوز صدای فاتحه او بر مرده دلانِ بیگانهپرست، به گوش همت و غیرت ملت میرسد. راهش پر از رهروان حق باد!
نگین حلقه ارادت/محمدحسین قدیری
چگونه وداع کند با جدش؟
چگونه از حرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دل بکند؟
با کدام دلِ خوش، بهشت حمایت یاران را رها کند و به دنیای تعارفهای سیاسی نیرنگ مامون قدم بگذارد؟
اما چه باید کرد؟
سیاست شوم مأمون، کوه توقع و امید مردم ظاهربین را تا بلندای اجابت اجباری ولایتعهدی برافراشته بود.
ای اشکها! بریزید
ای بغضها! بشکنید و بشکفید
ای جامهای احترام و تعارف مأمون! جرعههای زهرآلود را دور از عزیزانم به کامم بریز!
ای لختههای جگر پاره پارهام! داستان مهر دروغین دیو سیاست را برای شگفتی مردم تعریف کن و دست نمایش سیاسی حکومت جور را برای همه رو کن. و شما ای قدمهایم! یارییام کنید تا از میان این سیل اشک جدایی به سلامت بگذرم.
تو رفتی و بستگانت، به رسم آداب سفر، کاسههای چشمان خود، اشک وداع و جدایی را پشت پای مسافر محزون خود ریختند.
ای کاروان آهسته ران کارام جانم میرود
آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
بیابان تقدیر را گام به گام گذراندی، تا اینکه از مرز عراق گذشتی.
به ایران که رسیدی، یک دنیا مهر و تبسم را دیدی که با پرچمهای شادی، به پیشوازت آمده بودند و تو غرق در شادی و شعف مردم شدی.
گندمزارها، به عشق آمدنت، سماع دست جمعی، و شقایقها، سر درِ دلشان را با ریشه نور و مهرت چراغانی کردند.
لالهها، طاق نصرت ورودت را بر درب ورودی قلبشان بسته بودند.
بوستان وفا، یک پارچه اشک شوق به راهت میریخت و گلستان ارادت، بیرقهای خوشامدگوییاش را به دیوار محبت میافراشت و بوی عطر صفا در خانههای دل و کوچههای شوق و شور میپیچید.
آقا! تو، خرامان خرامان از میان بوی دلانگیز سلام و صلوات، که به مشام ملک و ملکوت میرسید، گذشتی و سرمه قدمهایت را بر خانه چشمان میزبانان ایرانیات گذاشتی.
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به پاس این همه صفا، زنجیر «سلسلة الذهب» خودت را که از اجداد معصومت به ارث برده بودی را به گردن مهر و تأمل آنها انداختی و با چشمان امیدوارت به گل توجه آنها نگریستی و با صدای داوودیت همه را بر مهمانی خود فرا خواندی؛ ضیافتی که در قلعه زیبای «کلمه توحید و توحید کلمه» برپاست، قلعهای که بر فراز مودّت اهل بیت و قرآن بنا شده است: «کَلِمَةُ لا اِلهُ اِلاَّ اللّه حِصْنِیَ فَمَنْ دَخَلَ
حِصْنیِ أَمِنَ مِنْ عَذابِی... بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَ أَنَا مِنْ شُروُطِها»(1)
1) . حدیث سلسلة الذهب، حدیثی است که زنجیره راویان آنها تا پیامبر و امامان معصوم ما هستند. این حدیث در نیشابور و به درخواست مردم از لبان مبارک امام بیان شد. کلمه لا الله الا الله قلعه أمن من است و هر کسی داخل آن گردد از عذاب در امان است و این مشروط بر این است که شرط نعمت امامت را ضایع نکنید.
مردم به سفرهای از نان و پنیر و محبّت و ایمان، قناعت میکردند و در تمام خانهها، شمع توکّل و «رضا» روشن بود.
پریروزی که در چشمهها، غلیان پری بود و در آیینهها، فوران شهود مردم بر روی اجاق گل شقایق، قوری شبنم را میگذاشتند و چای مهربانی دم میکردند.
هر روز صبح، ارّابههای گل سرخ، از کوچه باغهای روستا رد میشد.
بشر به صمیمیّت آب و علف نزدیک بود. باغ روح داشت و زندگانی انسان، در شاعرانگی بدایت جهان جریان داشت، و هنوز دماغ حواس انسان، حساسیت درک کلمه و ملکوت را در اشیای بدوی
دارا بود و شعور ذاتی آدمیان، محکمترین و صریحترین اشارت به وحدت خداوند بود. آن روز،
عطر موعود در آب و نسیم جریان داشت.
آنروز، آدم در بهشت ازلی خود با دوشیزگان گل و گیاه مشغول گردش بود و هیچ خبر نداشت که دیو وسوسه، دو را از بهشت خداوندی بیرون خواهد راند و او باید آنقدر کوره راههای تاریخ زمین را بپیماید، تا شاید به روستایی برسد و آخرین چراغ را از دست آخرین حجّت خداوند بگیرد و بتواند راه بازگشت خود را پیدا کند.
ای موعود! ای آخرین برگزیده خداوند! ای سایه روشنی که امتداد تمام ردّپاهای پیامبران به تو
میرسد و هرجا که تو قدم بگذاری، آسمان بر آنجا نماز میگزارد؛ چرا که قدمهایت خاک را تبرّک میکند و به سنگها و سنگریزههای راه، شرافت میبخشد. جادهها، قدمهایت را میبویند. بادها، نشانی تو را از در خانه آرزوها میپرسند. همه دشتها، خواب تو را میبینند که با ارّابه باستانی بهار، از راه میرسی و به سرو روی دشت، گل و ستاره میپاشی.
آبپاش ابر را بر میداری و بر هر کویر، هر قدر که بخواهد، باران میباری؛ آنقدر که هیچ واحهای در زمین، بیبوی بهار نماند و هیچ ساقهای، از رنج تشنگی خم نشود و هیچ گلی در وهمِ باران، پرپر نشود و هیچ سنجاقکی در بیآبی برکه نسوزد.
آقای سبزپوش بیا! مگذار که قلبهای منتظرانت، مثل ماهیهای از آب بیرون افتاده بر روی خاک بتپند و تشنه تشنه جان بدهند.
میخواهم آنقدر از تو بنویسم که اشک تمام قلمهای عالم خشک شود و تمام سپیدیهای جهان، از نام تو پُر شده باشند.
میخواهم آنقدر از تو بنویسم که چشم ستارهها از شنیدن موسیقی نام تو باز شود و به سمت این دفتر غمگین بچرخد.
با لحن کدام آفتاب
با صدای کدام پروانه
با آواز کدام سنگ
با ترانه کدام باران
ویرانی هموارهمان را فریاد بزنیم
ای دور از دسترسِ نزدیک
ای سخاوت هر روزه زمین
که نماز مهربانیات را ستارهها، هزار مرتبه اقتدا کردند.
و هر روز، تشنهتر از پیش، سر به کوهوار شانههایِ آسمانیات گذاشتند
چقدر این روزهای بیتو، کش آمدهاند!
چقدر طولانی شده، صدای نیامدنت!
چقدر غلیظ است هوای دلتنگیات!
ای مهربانی بیحدّ!
که روشنی بیوقفه هزار اقیانوس زیر آرامش قدمهایت شناور است و داغ هزار آتشفشان ریشه داده است در چشمهای بینصیبمان
تا چند چلهنشینی این زمستانهای بیاندازه؟!
تا چند دوندگی این سنگلاخهای یکنواخت؟!
تا چند شمارش این ستارگان ارجمند؟!
تا چند چشم به راهی این کوچههای تو در توی تاریک؟!
حلقه کدام در را بکوبیم؟
در گوش کدام جاده، زخمهایمان را بخوانیم؟
تاریکی در خیابانها سرازیر شده؛ مرگ در پستوها نعره میزند
و چقدر از زلال پونه و نارنج، هوا رقیق است!
و چقدر مرگ، در لابلای دیوارها زانو میزند!
و چقدر گرسنگی، در پستوی خانههای حقیر فراوان است!
... فانوسی میخواهد این شبهای در خیال آمدنت
تا دیدار تازه پنجرهها را بر پیشانی روشن دریا بیاویزد
و چُرت تمام خوابهای شیطانی را پاره کند
... بارانی تازه میخواهد این شورهزارهای همیشه
تا خمیازههای کشدار علفها را رشته رشته پنبه کند
و صبحی بنفش را در شریان آسمانها بریزد
نسیمی رونده میخواهد این بیشمار اندوهانِ چشمها
تا آواز پرند هزار پرستو را در شکاف دیوارها بریزد
تا کدام مرتبه از روشنی رودها، چشمهامان را ورق بزنیم
که هیچ پرندهای پرواز را مشق نمیکند
و هیچ درختی، پای زمزمه آبها شکوفه نمیدهد
... زخمی گشوده میخواهد این دقیقههای لایتناهی بیمار
تا جرعه جرعه، شرجی نیامدنت را خالی کند بر سرِ دلتنگی این روزها
ای سجاده نیایشت، رشته رشته در ادامه باران
و ای آرامش آسمانیات در نهایت شوریدگی درخت
با همان سکوت دیگرگرونهات
با همان سخاوت هموارهات
با همان قدمهای افراشتهات
با همان نگاه صاعقهوارت
با همان لبخند حُسن یوسفت
با همان ایستادن روشنانهات
بایست!
در مقابل دلتنگی قدیمی این خاک
روبروی همواره این مسمومیت بیحدّ
خالی کن!
مهربانیات را در سفال تنگدستی این تاریک مخوف
خالی کن!
بهار تازه پیراهنت را در کنج خزانی این دقایق اندوه
خالی کن!
باران بیوقفه آمدنت را در بیابانیِ این فصلهای گرسنه
بتکان!
نگاه روشنت را در ذرات خستگی زمان
بتکان!
دامان ستاره پرورت را در ظلمت این دقیقههای تنگدست
بتکان!
پلکهای آفتابیات را در سبوهای یخ زده و گرسنه
هوای بیتو
تیغی نشسته در شریان رودهای تشنه جهان است
سنگی انباشته بر چشمهای آسمانی است
گردبادی جهنده در روشنی باغچههاست
هوای بی تو
هوای خالی اندوه است
هوای خالی مرگ است
هوای سوزنده از طعم بیعدالتی است
ای مبهمِ روشن!
تا چند زمستان چشمهایمان را روشن نگه داریم؟!
تا چند انگشتانه دلتنگیمان را کنار بگذاریم؟!
تا چند نردبان از دوریات، بالا برویم؟!
تا چند پرنده، چشمهایمان را بگیرم زیر آفتاب؟!
تا چند...؟!
ای تمام چشمههای جهان را فراگیر!
در کدام دامنه بارانخیز خیمه افراشتهای؟
سفرهات را پای کدام دریا پهن کردهای؟
پیراهنت را بر کدام درخت مقدس آویختهای؟
کدام ستاره از سقف خانهات آویزان است؟
کدام دریا در سبویت تهنشین شده است؟
ای گواه محکم آمدنی نزدیک!
تا از نی یخبندان پی در پی برخیزیم
چند آفتاب را نذر آمدنت کنیم؟
و چند نواحی مقدس را تشنه تشنه سر بکشیم؟
ای آفتاب مرتفع مهربانی!
سر بر دیوار شوربختی کدام کوچه بگذاریم
با این همه زمستانی که در کولهبارمان است
و با این همه پائیزی که در راه است
و با این همه جادههایی که به بنبست تکیه دادهاند
تا جمعه آمدنت
چند ندبه فاصله است؟
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
صدایت آشناست. صدایت بوی بهار نورس میدهد. سرشار از آبشارهای جهان است.
بوی صبحهای نیامده میدهی. کتفهای بسترت، آشیانه کبوترهاست. دستهای استوارت، تکیهگاه هفت آسمان.
عاشقانه گام میزنی و صلابت، بر ردّ پایت جان میگیرد.
چشم میچرخانی، نسیم از گوشه پلکهایت، جهان را بیدار میکند.
کجایی تا دستهایم را در خاک بگذارم؛ بیقرار جوانههای استغاثه.
کجایی تا چشمهایم را به آسمان بدوزم و همراه صاعقه نگاهت هزار بار بال بگیرم، هزار بار بمیرم و هزار بار زنده شوم.
هزار جمعه را به انتظارت چشم به در دوختم. کجاست آفتاب نگاهت که در عطش نور شرق، خاکستر شوم؟ دستهای دعایم، رو به آسمان بلند است؛ کدام آسمان را زیر پَر گرفتهای که خورشید، بوی پیشانی تو را میدهد؟
کدام بهار از پرِ شالت به رستاخیز رسیده است که درختهای جهان سرشار از جوانههای سبز انتظار میشوند.
ردّ گامهایت را خوب میشناسم که به آسمان ختم میشود.
صدایت آشناست؛ از خورشید آغاز میشود.
هنوز منتظرم هنوز به جمعه موعود فکر میکنم؛ زمانی که بالهای پروازم، بوی عروج میگیرند.
زمانی که دریچههای بسته، فریاد گشایش میکشند.
هنوز به بهار فکر میکنم؛ به شکوفهها، به آغاز رسیدن به خورشید؛ به نوز فکر میکنم، به رهایی...
هنوز منتظرم... .
باز هم بیتو، پای ضریح ایمان، همنشین عشق میشویم.
باز هم بیتو، با آوازهای غریب، سکوت صبورانه تو را بر بلندای بامِ زمان طنینانداز میکنیم.
باز هم بیتو، با واژههای مضطرب آیه آیه نبودنت را به تلاوت مینشینیم.
باز هم نبودن تو و سرهای بی سامان، چشمهای گریان و گامهای لرزان.
با تو، قلب و لبخند، هم جنس میشوند و بیتو، دل همه لبخندها میشکفد.
با تو، عدالت، جهانی میشود و بی تو، جهانی در عطش جرعهای عدالت، میسوزد.
بی تو بودن ناکامی است.
ما از نگاه ساده تو گرم میشویم
امید بر نگاه تو آیا دوباره هست؟
بیا که موج موج دریا برای تو میخروشد و نسیم مهربانی برای تو میوزد.
بیا که بهارهای پیاپی، برای تو میشکفند و سروها برای تعظیم تو، به رکوع میروند.
این روزها، دانههای تسبیح هم برای آمدنت به ذکر مینشینند.
این روزها، کلمات دیگر از جنس غم و شادی نیست؛ از جنس عشق و انتظار، از جنس تمناست؛ تمنای وصال تو
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
تو با منی؛ چگونه با من نیستی، وقتی از هر سو، صدای گامهای سنگینت را میشنوم و صلابت
نگاهت را حس میکنم. وقتی روشنای وجودت را میبینم و رد پای آفتایات را مینگرم؟!
چگونه با من نیستی، وقتی گرمای دستانت را در دستان همیشه سردم احساس میکنم؟!
چگونه با من نیستی، وقتی در ذره ذره وجودم، متبلوری و مانند حسّی روحافزا، در رگهای ملتهبم جاری؟!
هرچه به ستونهای صبر تکیه کردیم، نیامدی،
هرچه به زیارت چشمان آسمانیات آمدیم، قبولمان نکردی،
هرچه الفبای نامت را واژه به واژه تکرار کردیم، ابرهای کبود را پس نزدی و کنج لبخندت را به ما ننمودی...
... و امروز میخواهم جامه جسدم را بدرم و بر فراز بلندترین اقیانوس بیکران، بالهای وجودم
را به پرواز درآورم.
آه از این بهانه ناپیدا! آه از این تقدیر گم شده! آه از این لحظههای آشفته!
من باید از تو بنویسم.
چگونه از تو ننویسم، وقتی کلمات منجمدم از گرمای نامت آب میشوند.
و لحظات تبدارم در خنکای نسیمت به آرامش میرسند؟!
تو را با کلمات نمینویسند،
تو را با چشم نمیبینند
تو را نباید در زمین جستجو کرد.
سوگند به صلابت کوهها و غیرت آسمانها که تو صبورترین آسماننشینی.
اشاره کن؛ که زیبایی، منتظر اشارت سرانگشت توست.
ظهور کن؛ که با شکوهترین امتداد زندگی، در حوالی دستان توست.
لبخندت را از ما دریغ مکن؛ که صمیمیترین لحظات حیات، در قلمرو لبخند توست.
بخروش؛ که توفندهترین صاعقهها در برق نگاه توست.
طلوع کن!
ای ز جان خوشتر بیا تا بر تو افشانم روان
نزد تو مردن به از تو دور و حیران زیستن
بر سر کویت چه خوش باشد به بوی وصل تو
در میان خاک و خون افتادن و خیزان زیستن
پس این خزان غیبتت با آن سرمای انتظار و این سوز جدایی، کی به سر میآید و آن بهار ظهورت، با آن همه شمیم حضور و عطر عدلش، کی پا بر باغ چشمان ما میگذارد و شاخههای بلند
انتظار و بوتههای پر خار صبوری و امید، کی به شکوفههای دیدارت مینشیند؟
ای عزیز مصر هستی! فقر معنوی، بیشتر فضایل را زرد کرده و کویر ستم، دست جور بر گلوی گلهای باورهایمان میفشارد و ما گدایان کویت، با بضاعت ناچیز محبتمان، پشت درگاه کرمت، یا ایُّها العزیزُ مَسَّنَا و أَهْلَنا الضُرُّ و جِئْنَا ببضعَةٍ مُزجَئةٍ فَأَوْفِ لَنا الکَیْلَ وَ تصَدَّقْ علینا، اِنَّ اللّهَ یَحْزِی المُتَصَدِّقین)(1)
یوسف فاطمه! جسم بینور یعقوب جهان، بهانه پیراهن وصل تو را میگیرد و کنعان زمین، بیقرار آمدن توست و کلبه احزان دلها، تصویرهای جشن حضورت را هر روز بر در دیوار امید
میکوبد.
ای آنکه تویی یوسف و عالم پدر پیر
باز آی که جز عشق تو او را هوسی نیست
1) . یوسف / 88.
ای یای الفبای حکمت و امامت! باز آی و از خزانه غیب پادشاهیات، زر و سیم خالص دانایی در
کاسه گدایی سرها بریز.(1)
ای ماه منظومه عشق! باز آی و در شب تار فراق، در آسمان حضور بتاب.
ای خورشید حسن! باز آی و از پشت ابرهای دلگیر غیبت به در آی.
به در آی و بر سریر شاهی ظهور بنشین، ای وارث تخت پادشاهی زمین، یا خلیفة اللّه!
هان مشو نومید.../داوود خاناحمدی
چو آفتاب تو خواهی دمید و میگویند
دریغ، عاشق تو سایهوار گم شده است
روزی که او میآید و انتظارها پایان مییابد و انسانهای خسته، شادی را به پرواز در میآورند.
روزی که دیگر آن چشم انتظار همیشه کوچههای دیر، آن جوانِ از کودکی آغاز کرده و به پیری
رسیده، بر دهلیز خانه نیست، تا وقتی سواری از افق غبار گرفته میآید، بپرسد آیا تو مولای من نیستی؟! و جواب بشنود، منتظر باش مولای تو خواهد آمد.
و یا وقتی که از رهگذران همیشگی این حوالی، سراغ مردی را بگیرد که هر شب، در خوابش شکوفه میکند و هر صبحگاه در یادش اذان میگوید و آنها از سر بیخیالی به او بگویند
«دل خوش سیری چند»
و پیرمرد سر در خویش - در ژرفای روح خویش - فرو میبرد و روزی را میبیند که آن مسافر همیشگی بیقراریها، آن باید هنوز، از راه میرسد و...
سر بیرون میآورد از خویش و بغض بر گلویش کمند انداخته است؛ او میآید، اما دریغ! دریغ که سایهای دیگر بر درگاه خانه نیست تا بوسههای همیشه منتظرش را بر گامهای معشوق نثار کند!
پیر مرد میداند و یقین دارد که «دوست»، روزی خواهد آمد و همه این کوچهها، درختها، آسمان، کوه و جنگل، او را خواهند دید و عشق، دوباره در رگهاشان جوانه خواهد زد و... حتی درخت گردوی پیر نیز جوان خواهد شد و او... که دیگر نیست تا یار را ببیند.
1) . اشاره است به تکامل عقول دقت حضور.
و فریاد میزند. فریاد میزند تا همه بفهمند که او میخواهد باشد، میخواهد معشوقش را ببیند،
بعد بمیرد.
فریاد میزند، تا این حضور را به ابدیت بپیوندد؛ تا این لحظه را حتی آن سوی مرگ، اسبی سازد تا از قلعه فراموش شده مرگ بگذرد و باز گردد به دیدار یار.
باز گردد به لحظه شگفتن نرگسها؛ به لحظهای که مسیح عشق، مهدی را قامت میبندد و انتظار،
بالاخره پایان مییابد.
جادهها پر از غبار، کوچهها سراسر شوق و شور و هلهله و شهر، غرق در افسون جادویی چراغها و
آفتابی که سر میزند از مغرب دلها... .
خاک میجنبد و به لرزه در میآید.
رازی از زمین میجوشد و چیزی شبیه سایه؛ انسانی به هیأت عشق و رؤیایی که با خود زمزمه میکند.
هان مشو نومید چون واقف نهای از سرّ غیب
باشد اندر پرده، بازیهای پنهان غم مخور
در خواب دیدمش که بر شانههای باران نشسته بود و به زمین میآمد. نوری بود که از روشنای او، قطرههای باران، مسیر خود را پیدا میکردند و نگاه خیس من، سایه به سایه باران، مسیر حیرت را میپیمود.
صف بلند ثانیههای منتظر، ناگهان گرداگرد نور حلقه زدند و دقیقههای نورانی حضور، پدید آمدند.
حالا من بودم و یک خواب پر از نور و چقدر مهربان بود این نور.
من بودم، و پژواک فریادی که آرام آرام بلندتر میشد و ناگهان، انفجار خواب پر از نور و فقط یک قطره اشک بر گونهام، پژواک نام مهدی را بدرقه میکرد.
حال کدام احساس را در آغوش گیرم تا از شور لحظههای گذشته، آرامم کند و کدام کلام را بر زبان جاری کنم، تا جای خالی اشک را پر کند؟
مهدی جان! ای نور تو سوار بر شاخههای خیس اشکهای منتظرانت بر زمین. خواهی آمد و درهای آسمان گشوده خواهد شد و لطف پروردگار نیز سوار بر شانههای اشکهای تو، به سوی ما
خواهد آمد.
هر کودک یتیم، تو را به یاد جدّت علی علیهالسلامخواهد انداخت و چروک پیشانی مادر رنج دیده، اشکهای تو را در غم مادرت فاطمه علیهاالسلام سرازیر خواهد کرد.
مهدی جان! پنجرهها به نام تو باز میشوند و خورشید، هر روز، پلکهای زردش را به آرزوی دیدار تو میگشاید.
من در خواب دیدم که پرندگان، زیباترین سرودها را زمزمه میکردند.
و گلها، خوش بوترین گلان عالم را به چشمهای منتظران هدیه میدادند.
و دستهای ما که از قنوتی همیشه، رنگ آبی آسمان گرفته بود، تو را میخواست؛ دستهای پینه بستهای که سالهای سال، لابهلای دقیقهها و ثانیههای انتظار را جستوجو
میکردند.
ای یوسف فاطمه!
شنیدهام وقتی بیایی، بوی پیراهنت، هزار چشم نابینا را نور میبخشد.
شنیدهام وقتی بیایی، اشکهای ماسیده بر گونههای سالهای سال رنج و محنت را پاک خواهی کرد و شنیدهام....
مولای من! دوست دارم همیشه در انتظارت بمانم و یادم باشد، همین روزهای نزدیک، خواهی آمد و قاب لبخند را در سینههامان مینشانی.
شنیدهام، سلام بر تو، آخرین سین سفره هفت سین عیدمان خواهد بود و کدام بهار خوشبخت چون آن سال، عطر حضور تو را به خود میگیرد؟
خوشا به حال ثانیههایی که دست به دست هم، دقیقههای حضور تو را میسازند.
دوست دارم بیایی و من بر قدمهایت بوسه زنم تا در کنارت بنشینم و خواب شیرین پر از نور خویش را با کلامی بریده بریده، برای تو بازگو کنم و بگویم: مهدی جان! من تورا در خواب دیدم؛ تو را دیدم، دیدم، سوار بر شانههای خیس باران، بر زمین میآیی و...
میخواهم آنقدر از تو بنویسم که متن سیاه این شب قطبی، سطر سطر تمام شود و کلماتم را به سپیده روشن آمدنت پیوند بزنم.
میخواهم آن قدر از تو بنویسم که نام تو از دفترم سرریز کند و به کوچهها و خیابانها بریزد و تمام شهر را عطر حضور پر کند.
میخواهم آنقدر از تو بنویسم که پرندگان در دفتر من آشیانه کنند و رودخانهها، در متن من جاری شوند و شاخه شاخه گل سرخ از کلماتم بروید.
میخواهم آنقدر از تو بنویسم که تمام استعارههای جهان تمام شوند و حقیقت روشنی که جز تو نیست - از نوشتههایم بی هیچ شکّ و ابهام طلوع کند.
میخواهم آنقدر از تو بنویسم که به آن سوی شهر کلمات برسم و در هوای بیواسطگی، عطر نام تو را جرعه جرعه بنوشم؛ آن سوی تمام کلمات و اعداد و تاریخها...
تو کیستی که کلمات، به جستجوی تو پیش میروند و ارقام جهان، به شوق رسیدن به تو به هزار تصاعد بالا میروند؟!
تو کیستی که هیچ حکیمی نتوانسته به رمز غیبتت دست پیدا کند و طلسم حروف نامت، تاریخ را معطّل خود کرده است؟
و این راز را به جز آمدنت، چه کسی خواهد گشود و چه کسی عارف به این رمز خوهد شد؟
آمدنت، میوههای حکمت ودانش را در کوچه باغ تاریخ اندیشه بشر، کامل و رسیده خواهد کرد و گره از معمّاهای ازلی انسان خواهد گشود.
آمدنت، رفتن تمام غفلتها و نسیانهاست.
آمدنت، برفی است که بر گناهان آدمی میبارد و پلیدیهای زمین را میپوشاند، تا فصلی تازه از طراوت و پاکی را بر شانههای زمین برویاند.
تا کی جهان، نشانههای ازلی آمدنت را مرور کند و مظومه کهکشان، به شوق ظهورت بچرخد؟!
جهان تا کی تقویم خاطرات کهنهاش را ورق بزند و خود را در دریاچه تاریخش غرق کند؟!
تا تو برگردی، جهان، جنگلی است که میوههای درختهای آن ساعت و علامتِ سؤال است.
تا تو برگردی، تمام جهان، به شکلی علامت پرسشی به هم گره میخورد و جهان، خود را به دار حسرت خود میآویزد.
تا تو برگردی، که بازگشتت، رجعت تمام خوبیهاست؛
رجعت ترانه و تبسّم است ،
بازگشتت، آرزوی دوردست مردم است... .
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
تمام کوچههای فراق را گشتم. همه دشتهای هجران را دویدم و در سراسر جویبار انتظار را جاری شدم و همه جمعهها را ندبهکنان، دست به دامن نشانههای ظهور و آمدنت زدم و خانه دلم را برای ضیافتت، غبار روبی کردم و کوچههای وجودم را با چراغ پرفروغ دعا و نیایش، آذین بستم و به امید دیدن جلوهای از جمال دلآرایت، غسل در زلال اشکهای دلتنگیام کردم.
چون نی، از درد جدایی ناله سر د ادم و از آستان خدای بینیاز، برای فرجت دعا کردم.
بر آی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک میبینم شب هجر
خدایا! این شب تار و نفسگیر دوری کی سر خواهد آمد و آفتاب حسن (یوسف فاطمه علیهاالسلام)، کی از پشت سلسله کوههای بلند انتظار، بیرون میآید؟
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
میدانم که ابر غیبت، در برابر تابش انوار هدایت مهدیات، سخت نازکاند و میدانم که اگر یک
روز، تنها یک روز از عمر زمین و زمان باقی مانده باشد، او خواهد آمد.
آن روز زیبا، روزی که آفتاب از خودنمایاش در برابر خورشید ولایت شرمسار است، گل نرگس از میان تواضع گلهای هستی میگذرد و گل مریم - حضرت مسیح -، با طراوت و شادابی
جوانی و پاکی همیشگیاش، از نردبان آسمان به زیر میآید و در زلال ژالههای اشک گلها وضو میگیرد و نماز عشق خود را به تو - خاتم امامت و عصاره رسالت - اقتدا میکند.
تو خواهی آمد و مثل نسیم، دستان بخشایندهات را بر سر شکوفههای مظلوم و پژمرده باغ وجود
میکشی و آنها را به جشن تازگی و زندگی میخوانی.
تو میآیی و زلال عدالت را در جاری رودخانه روزگار به جریان میاندازی. میآیی و جشن بزرگ «جاءالحق» را در همایش حضور سبز، افتتاح میکنی. تو میآیی و اشک از چشمهای جمعهها
پاک میکنی و دل ندبهها را به دست میآوری.
تو میآیی و منتظران پاکت را از چاه عمیق انتظار در میآوری و قصه بالا بلند چشم به راهیات را به اتمام میرسانی و آن روز نزدیک است:
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری
بگذار دستهامان بوی وصال بگیرند و «ندبه»هامان معنای اجابت!
بگذار تا دردهای به دل مانده هزار و این همه سال، در بهار قدمهایت شکوفا شوند و چشمهای منتظران، از اشکهای شوق، دریا.
امروز و فردامان پر است از بیقراری
اما دریغ و صد دریغ از یک بهاری!...
کز زیردستان زمستان سر برآرد
تا گل کند تک شاخه امیدواری
بگذار تا نمیریم و در جمعهای که نفحه بارانِ تنگ غروب، با عطر گل گندم در آمیخته، و سراسر وجودِ «مکّه» را عطرآگین کند و عرشنشینان، سر تا پای «مکّه» را گلباران، گرد هم آییم و سرود وصل سر دهیم و فریاد شوق برآریم که: «وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ ذَهَقَ الْباطِلُ» اِنَّ الْباطِلَ کانَ ذَهُوقا».
مولا جان! دلهای سنگی شهر اشباح، سختتر از آن است که فقط برای تو بتپد و چشمهای مردابی آنها، خشکتر از آن که در حسرت دیدار تو دریا گردد.
روزگار عجیبی است! خارها، فرصت شکوفا شدن را از اقاقیها و اطلسیها گرفتهاند و ابرهای آسمان این شهر، آنقدر خیس شدهاند که دستهای بارانی خود را از زمین دریغ میکنند؛ با این همه، دستهای مسیحیایی تو، آخرین بارقه امید است و تنهاترین بهانه برای ماندن و بارانیترین فصل شکفتن که اگر چنین نباشد، سبز بودن و سبز زیستن معنای خود را از دست میدهد.
دریغ از گریز لحظهها و درد انتظار!
افسوس از قصور اعمال و دوری از تو، از عمر کوتاه، که باید عمری در انتظار بنشینیم و نبینیمت!
آنان که به چشمان تو ایمان دارند
گویند که صاحب الزمانی ای دوست!
تنها امید سوسوی ستارگان، تویی که وامدار نسل شقایق هستی و از قبیله یاسهای مظلوم و جانشین خلف خداوند در زمین.
تویی که روشنی از تو نور میگیرد و هزاران قلب، شوق تپش.
تو را باید با دل خواست که در محدوده لغات نمیگنجی.
تو را باید با خون دیده خواست که دلت خون است.
تو را باید با التماس خواست، تا بیایی و ببینی که چه بر سر پروانههایت آمده است.
در انتظار نشستهاند:
تمام آدینههای سخت بیپایان.
تمام ثانیههای منتظر در گلوگاه زندگی
تمام بیتهایی که بیقافیه، به ردیف میرسند
تمام روزهایی که بیطلوع به غروب میخورند
تمام بغضهایی که تکهتکه میشکنند
تمام فصلهایی که در خزان، درجا میزنند
تمام سینههایی که مُلتهب میتپند.
تمام غرورهایی که بیرحمانه میشکنند.
تمام خونهایی که سرخ میبارند
تمام بارانهایی که اشک میریزند.
تمام اشکهایی که زار میزنند
تمام فرداهایی که عطر امید میدهند
تمام دستهایی که بوی اجابت گرفتهاند.
آسمان، نام تو را منتشر میکند!
عشق، در هوایت قیام خواهد کرد
ذوالفقار علی علیهالسلام تکرار میشود.
قاتلین کربلا صف کشیدهاند.
تیغ انتقام را صیقل دهید! دستهای بسته؛ چادرهای خاکی؛ جگرهای پارهپاره؛ لبهای عطشان؛ سرهای بریده؛ کوچههای نامردی؛ بیعتهای دروغین؛ تیغهای آخته؛ نیزههای شکسته؛ دستهای
بریده؛ مشکهای عطش
تیغ انتقام را صیقل دهید!
فردا از آن مردی است که به احترامش، شمشیرها گل میدهند
درختهای شکسته، قامت را سست میکنند. مادران داغدیده، نفسی تازه میکشند.
شهیدان، پا در رکاب کردهاند
مردان افتاده، جان میگیرند.
زمین، در هوای ملکوت تنفس میکشد
آسمان، سقف تمام خانه میشود.
عشق، رایجترین کالای روز
صداقت بهای زندگی و عدالت، محور حکومت صالحان، شعار عصر انسانیّت و حقیقت وعده خدا است.
از پشت کدامین ابر طلوع خواهی کرد؟
با کدامین بهار فرا میرسی؟
کدامین خیمه، تخت پادشاهیات میشود؟
کدام بیابان خیمهگاه توست؟
از پس کدام اجابت سبز، قیام خواهی کرد؟
از دستگیرههای دعا، خواهش فرج میبارد.
از التماس شعرها، نیاز ظهورت پیداست
از چشمهای نجیب، آب ندبه میچکد
از آدینههای منتظر، شاخههای دلتنگی قد میکشد
خط پایان تمام بیقراریها!
قسم به نامت که به نام «اللّه طلوع خواهی کرد، به نام عدالت قیام خواهی کرد و به نام خون خدا از ظلمت دلهای پلید انتقام خواهی گرفت.
به امید فردایی که خدا، روشنترین سیاست جهانی خواهد شد.
و تو منتظر مایی...
میدانم که میآیی، ای سوار سبزپوش! تا در همه قلبها جاری شوی
آقا!
نجوای آشنایت را نمیشنویم و جهنم لحظههای بدون تو را حس نمیکنیم، در حالی که لحظهها، بی تو مردهاند و این ماییم که در لحظهها اسیر ماندهایم و تو منتظر ظهور مایی.
این ماییم که درحصار زمان اسیر ماندهایم.
ما ماندهایم و ای کاشها.
ما ماندهایم و نوای «لَیْتَ شِعْری»ها...
کاش میتوانستیم تو را ببینم و عطر خوشت را که در همه عالم پراکنده است، احساس کنم و صدای آشنایت را بشنوم!
کاش برای لحظهای، حضور سبز تو را احساس میکردم و وجود پوشالیام را پر میکردم از نسیمی
که یک روز جمعه از مکه میوزد و تمام عالم را نوازش میکند! کاش ندبههامان در گوش زمان
میپیچید و ظهور نورانیات فرا میرسید و جهان، پر از آواز حضورت میشد!
ای کاش میدانستم که در کدامین فراسو، به انتظارمان نشستهای!
قاصدکها تو را در جمکران دیدهاند و کبوترها، خبر بودنت را در کربلا دادهاند. پرستوها میگویند که تو در خانه خدا، نور را بین انسانها قسمت میکنی و پروانهها میگویند لای گلبرگهای گل محمدی پنهان شدهای و عاشقان میگویند هر صبح جمعه، بین ندبهخوانان مینشینی و ندبه میخوانی.
ولی احساس من به من میگوید که اینجایی و قلبم گواهی میدهد که تو را میبیند و وجودم خوب میداند که سرانجام یک روز از سمت آسمان میآیی.
مهدی جان! بگو در کدامین گوشه صبر ایستادهای؛ دیگر دلمان تاب این همه تاریکی و ظلمت را ندارد و شانههامان تحمل این همه نامردمیها را.
بیا و ما را از این همه غربت برهان.
اگر با شامه باورهامان بوی حضورت را احساس نمیکردیم،
اگر نام و القاب تو را در آئینه طنین سخنان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، در کوه انتظار نمیدیدیم،
اگر در بیتالاحزانِ نالههای مادرت، پژواک کمکخواهی از تو را نشنیده بودیم،
اگر عطش زیارت تو را در ثانیه ثانیه چشمان امید ائمهاطهار علیهالسلام مشاهده نکرده بودیم،
اگر قرآن شریف، خبر از پایان شاد و خوش شاهنامه هستی نداده بود،
اگر ما مأمور نشده بودیم که در توفان حرمان و گرداب هجران، در کشتی چند طبقه دعا، عمل نیک و انتظار بنشینیم و زخم فراق و سوز اشتیاق را با مرهم ندبهها و گریههای خود التیام بخشیم.
و اگر عکس آمدنت را در تالار جانها و عصاره زمان، با چشم خود نمیدیدیم، باور کن که در بلای دوری و جفای مهجوری، قالب امید تهی کرده بودیم و در بستر احتضار یأس خوابیده بودیم و یقین بدان که گرگ یأس، با دندان تیز ناامیدی، قلب انتظارمان را دریده بود، لشکر غم و سپاه ستم،
تک تک سنگرهای عقایدمان را فتح کرده بود، باد استعمار، با داس تهاجم فرهنگیاش، همه گلهای ندبهها و ریحانهای خوشبوی ارزشهای ما را چیده بود و درخت ایمان، از ترس تبر تیز تزویرها و
تهدیدها چون بید به خود میلرزید.
آری! تنها یاد تو و آرزوی دیدار تو میتواند به دادکشتی وامانده دل برسد و میرسد؛ کشتیای که در غروب غربتها و جمعهها، لنگر حزن تا عمق یأس میاندازند و اکنون، به امید نجات از گرداب ناآرام هجران و امان از آتش و دود زمان، حرز «دعای غریق»(1)را به گردن و ردها و لبهایمان آویزان کردهایم، و برای رسیدن به ساحل وصل تو، دست به تخته پاره توسلهامان در دریای پر تلاطم فراق زدهایم.
آقا جان!
تا کی، منتظرانت، با قدح انتظار، معجون غصه و اشک بنوشند؟!
چقدر با نابسامانی هجران بسازند؟! ای کاش مادر هستی، فراق را نمیزاد و گل زندگی، هیچگاه خاز جدائی نمیرویاند.
فریاد که چون شرح، فراق تو نویسم
فریاد برآید ز دل هرکه بخواند
تیره و تار است این دنیا تو وقتی نیستی
نیست خورشیدی در آن پیدا تو وقتی نیستی
روزها در شب به سر شد باز، در تقویمها
استوا شد همدم سرما، تو وقتی نیستی
بارها این اتّفاق افتاده در خواب آمدی
کردهام دل خوش به این رؤیا تو وقتی نیستی
روزها بی تو کنار ساحل غمها دلم
میکند غم مویه با دریا تو وقتی نیستی
1) . «یا مقلب القلوب ثَبّتْ قلبی علی دینک» دعای غریق است که در زمان غیبت بسیار توصیه شده بخوانیم.