ghaemiyeh.com
اشارات 55
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
به نام خدوند بخشنده و مهربان
ضیافت «فطر»
سی روز، دل به عشق سپردیم.
سی روز، چشمها را به ضیافت اشک بردیم
لبها را به زیارت ذکر
دستها را به آستان قنوت
و قنوتها را به آسمان اجابت.
سی روز
خود را از اسارت نفس رهاندیم
آئینه دل را از غبار فراموشی تکاندیم
شیطان را از حوالی خویش راندیم
و تو را به هزار نام مقدس خواندیم.
سی غروب را با شیرینی ذکر تو افطار کردیم
سی شام، به بزم با شکوه «افتتاحیه» دل رفتیم
سی شب، به چشمها، تمرین بیداری دادیم
سی شب، ساعت دلمان را با نوای ملکوتی «قُم اللَّیْلَ إلا قَلیلاً» تنظیم کردیم
سی سحر، همراه «ابو حمزه» «دعای سحر» خواندیم
و سی سپیده به دعوت «وَ رَتِّلِ الْقُرْءَانَ تَرْتیلاً»، لبیک گفتیم.
شبی، نورافشانی خانه علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام را به تماشا نشستیم و کریم اهل بیت را به شفاعت طلبیدیم.
صبحی، به مسجد کوفه رفتیم و فریاد سرخ محراب را شنیدیم
در سوگ خورشید عدالت گریستیم و چشمهای خیسمان را به ضیافت «شب قدر» بردیم
تا در زلال اشکهامان تطهیر شویم
تا دوباره متولد شویم
تا سربلند، به ضیافت «فطر» برویم
پروردگارا!
اینک که شبها و روزهای آسمانی «رمضان» را پیمودیم و به آستانه صبح «شوال» رسیدیم
اینک که سپیده «عید فطر» را پلک گشودیم،
دلهامان را همچنان، مهمان یاد خویش نگاه دار،
چشمهامان را همچنان بیدار
و دستهامان را همچنان، قنوت خوان؛ «أللَّهُمَّ أَهْلَ الْکِبْرِیاءِ وَ الْعَظَمَه...»
خدایا!
اگر تقدیرمان آن بود که دوباره به سفرهخانه تو دعوت شویم،
چنان کن که آلوده دامان، مهمان «رمضان» نشویم و شرمسارت نباشیم
و اگر این «رمضان»، آخرین «رمضان» در پرونده سرنوشتمان بود، پس به برکت این روز شادمان،
زمزمه «... أنْ تُدْخِلَنی فِی کُلِّ خیر... و أنْ تُخْرِجَنیِ مِنْ کُلِّ سوء...» ما را به آسمان اجابت نزدیک ساز و ما را از چنگال شیطان برهان و از نجات یافتگانمان قرار بده!
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
سردبیر
ای آن که دوای دردمندان دانی
رازدل زار مستمندان دانی
حال دل خویش را چه گویم با تو
ناگفته تو خود هزار چندان دانی
پروردگارا! دردهایم را تو درمانی و ناگفتههایم را تو میدانی، صدایم را تو میشنوی و دستهای ناتوانم را تو میگیری تا در پرتگاههای غفلت نابود نشوم.
صدای مهربانت آنقدر آشناست که جز آن، صدایی نمیشنوم. این روزها، تنهایی بدجور ارکان وجودم را نواخته است. امید به لطف توست که شبهای بیچراغ زندگیام را در خود مچاله نمیکند.
هوای این حوالی خوب است و عطر جانماز گشودهام، از خود، بی خودم میکند؛ عجیب عطر رنگین کمانهای سوخته میدهد! هوای این حوالی خوب است، جاری همیشه اشکهایم دلیلی زیبا
یافتهاند؛ مقصدی که تنها صدایم را تو میشنوی و اشکهای نیمه شبم را تو میبینی.
خداوندا! نردبانی استوار میخواهم تا از خویش بپرم و به ملکوت برسم؛ آنجا که نزدیکتر است به گستردگی آسمان.
صدا میزنم، دست میبرم و در سیاهی پیرامونم، شاخههای ایمان را در پنجه میفشارم و به آن پناه میبرم.
معبودا! نخواه این امید بسته به درگاهت ناامید شود، نخواه تا این دیدگان اشکبار، آرزوهایش را چون گرهای کور، در کولهبار عمر، تا فرجام، به دوش بکشد.
خدایا!
نخواه تا گمشده کوره راههای باطل شوم. نخواه تا دیوارهای وحشت، بر شانههای حقیرم آورا شوند. من کوچکتر از آنم که بتوانم شانههای خرد شدهام را استوار بگیرم. نگذار گناهان، تا ابد مرا زندانی خویش بخواهند.
خدایا تو نزدیکتری از همه به من، سایبان رحمت تو، آرامش بخش لحظههای بیقراری مناند و ذکر تو، عطر ملایمی است که از جانماز رو به روشناییام بر میخیزد.
خداوندا! مرا به اصل روشن خورشید هدایت کن!
به اجابت سوگند
کویر خشک نگاهم سیراب میشود
آن دم که رحمتت، بغض ابرهای دلم را شکسته بخواهد.
بیابان زندگی / یک قدم بیش نیست / در جستجوی تو، مجنون صفت، دشتهای کهکشانها را زیر و رو کردهام / و تنگنای ذرات را پشت سر نهادهام.
ایوانهای شگفت طبیعت را / مدام در عبورم / به تماشای قدرت بیمثالت.
بین شاخ و برگ درختان / ذکر قنوتی نهفته است که در من / توفان به پا کُند.
مویههای سوزناک باد هم / بیقراریِ مرا / تا پریشانیِ همیشه میکشند.
از قلههای کوه / تا قعر درهها / تسبیح تو جاری است؛ / حتی... / و رای آنچه که خود ساختم / تویی! / ای هستی آفرین!
در گردش منظومهوارِ ذرههای خاک / یا در مدار چرخش افلاک / میتوان هماره زائر تو بود / تنها اگر نگاه من و ما / در امتداد کوره راه تفکر / به سمت تو باشد.
تنها اگر... / تنها تو باشی / - بی هیچ امّا و شاید و اگر... .
کدامین سکوت را بشکنم؟
کدامین توبه را فریاد زنم؟
به کدامین قبله نگاه کنم؟
وقتی زبانم آنقدر بی تو حرف زده که دیگر نمیتواند زمان از تو سرودن، واژهها را جاری کند و بیاختیار، درمانده دست به دامان سکوت میشود.
به کدامین توبه تو را فریاد زنم که شرمنده از تمام توبههای شکستهام!
کدامین قبله را باید نگاه کنم که چشمهایم هنوز در سیاهی مردمک خویش مانده است؛ آنقدر که کعبه را در میان این همه قبلههای مجازی، گم کردهام.
خدای من، معبود تمام لحظههای زندگیام،
ای بینهایتِ قادر،
ای رحیم!
لحظههای تاریک زندگیام را با نور عنایتت روشنساز
و از نغمههای آسمانیات و کلام جاری قرآنت به لحظههای پر از سکوت من ببخش.
معبودا!
از چشمههای روشن بصیرتت به تاریکی چشمهایم ببخش تا با زلال اشکهایم، نظارهگر کعبه حضورت باشم.
ای بخشنده مهربان!
درهای رحمتت را بگشا تا به گدایی بخشش وجودت، به درگاهت رو آورم.
قسم به لحظههای روشن صبح، امید مرا ناامید مساز.
قسم به خودت، ای فریادرس فریادرسان، بار دیگر مغفرت خویش را بر من ارزانی بدار.
جلوهگاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
... و تو در همهجا متجلّی هستی
به هر طرف که بچرخم، مقابلم هستی!
یا رب! در حیرتم از کار دل، که تو را نیک میبیند و دیده فرو میبندد.
در عجبم از کار عقل، که حضورت را در تمام ذرّات عالم میفهمد و سر نمینهد.
الهی! بر من مگیر، اگر تو را نادیده گرفتم و به معصیت دست آلودم وبه عقوبت کار نیاندیشیدم.
خدایا! افق نگاهم را آنچنان وسعت ببخش و تطهیرش کن که جز تو هیچ نبیند!
چشمهایم را تماشاخانه جلوه خویش قرار ده و تنها به نور خود روشناییاش بخش؛ که تو، «نور علی نوری» و غیر از تو، همه، تاریکی و ضلالت است!
خوب من! سینهام را بیکرانه ساز و دلم را به دریای صبر خود متصل کن.
ای مهربان قدیمی! گذشته اندوهبار مرا، به دیده عفو بنگر و مسیر آیندهام را به خیر ختم کن!
به باران رحمت خویش، گناهان فراوانم را بشوی و به نسیم لطف و عنایتت، کویر وجودم را گلستان معرفت و عشق فرما!
ای یگانه در احسان!
مباد، مرا در زمره آنانی قرار دهی که در خلوت، تو را نادیده میگیرند و در جمع، لباس ریا بر تن میپوشند.
بر من مپسند، که تنها در اندوه و گرفتاری، به تو پناه ببرم و در شادیهایم از تو گریزان باشم!
مباد که در شمار آنانی قرارم دهی، که کاشانه خوشبختی خویش را بر ویرانههای دیگران بنا میکنند!
خدای من!
چنانم کن که سزاوار دوستی تو گردم و تو را دوست بدارم!
یا رب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اوّل ز خودم بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود به خود راهم ده
الهی! رشته تعلقات زمینی، تارهای عنکبوت هوسند و شبهات غرور و جهل، نسوج نازکی که باد حوادث آنرا از هم خواهد تنید.(1)
سیل مصائب، جانم را مالامال ماتم کرده که: «ما مِنْ نُکْتَةٍ تُصیبُ الْعَبْدَ اِلاّ بِذَنْبٍ؛ هیچ گرفتاری به انسان نمیرسد، مگر به سبب گناه».(2)
پروردگارا! پایههای منزل آخرتم، بر زمین سست هوس قرار گرفته و سیل گناه، ستونهای امیدم را ویران کرده است.
این بنده عاصی را دریاب که غنچه حرمتش با توفان معاصی پرپر گشته و حریم آسمانیاش به هرم نافرمانی الهی سوخته است!
حفاظ بال فرشتگان را و هاله حمایت قدسی را دریده و اکنون میان زمین و آسمان، هراسان به امید نگاه کرامت تو ایستاده و «امیدوار به بخشش پروردگار»(3)، در سیاهی ستم به نفس خویش، چشم
امید به هاله ناهید ندبه و انابه دوخته تا شاید به سنت آسمانی «ادعونی استجب لکم»(1)پاسخی در خور غفران و رحمت الهی بشنود.
پروردگارا!
آیا این طایر بلند پرواز بلند آشیانِ بال و پر شکسته را امیدی به بال و پر گشودن هست؟!
ای شنوای نالههای نجواگران تنهایی! این صاحب آههای جگر سوز را که از قعر چاه حسرت و ندامت تو را میخواند، دریاب که هرچه تو فرمایی همان مراد ماست!
در ملکوت نیایش/امالبنین امیدی
ای سرپناه همه دردمندان و دلخستگان!
اینک به سمت تو آمدهام، با دستهای التماسی که رو به آن بالاهاست؛ آنجا که آسمان، پاکترین آغوش ستارهها است.
جاودانه مهربان!
اینک در این گوشه خاکدان، حقیرترین و نیازمندترین بندهات به تو چشم دوخته است.
با دلی درمانده به پیشگاهت آمدهام تا عذر نیامدنهایم را بپذیری که بیش از این، تاب بییاد تو نفس کشیدن، در جانم نیست. تمام دلخستگیهای دنیا بر شا نههای ضعیفم سنگینی میکنند و من با جسمی ضعیف و ناتوان، ولی روحی سرکش و گستاخ، همچنان جاهلانه میتازم و میتازم.
نه مهار نفس سرکش را دارم و نه یارای دور ماندن از تو. عشق تو زنجیری است بر روح سرکش من که با اشارهای میرود و دوباره کبوتر جلد بام نیاز تو میشود
خدای مهربان! از درگاه لطفت مرانم که جز آستان نوازشت، سرپناهی ندارم و نشناسم.
این دنیای پست، حتی برای نفس کشیدن هم باج میخواهد. هوای این دنیا، بر سینه تنگم سنگینی
میکند. بار گناه، یوغ اسارت را چنان بر دست و پای دلم بسته که مجال رفتن و اوج گرفتن ندارم.
خدایا! دام گناه، بالهای پروازم را شکسته و همه دریچهها را از هر سو به رویم بسته.
1) . مؤمن، 60.
مخواه که بیش از این در گرداب نیستی غوطهور شوم و در برابر دریای بیکران عشق تو، همچنان
مرداب بمانم.
خدایا! نمیدانم کدام لذت بیحاصل، شوق راز و نیاز با تو یگانه معبودم را از من گرفته و برق کدام جاذبه فانی، آتشی بر خرمن جانم افکنده که چنین، خاکستر دلم را بر باد میدهد.
هرچه میگذرد، جسم و روحم درخاک این خرابآباد، عمیقتر ریشه میکند و درخت عمرم، پریشانی و پشیمانی به بار میآورد. چه سخت است، مهربانی چون تو داشته باشم و چشمهایم اینقدر به تاریکی خو گرفته باشند و حتی به اندا زه پلک بر هم زدنی، با تو نباشم.
چه سیاه است دنیا و چه فریبکارانه، اهل دنیا ...!
خدایا! روحم را از زنجیر دنیا آزاد کن که بیم دارم در شمار اهل دنیا و فریبکاران و دورویان قرار گیرم. معبود بیهمتا! به دلم فرصت آسمانی شدن ده تا در ملکوت نیایشت بال گسترم و هزاران بار پیشانی بندگیام بر درگاهت بسایم.
بارالها، این دست خالی من و این بیکرانگی تو! این دل شکسته من و این جای خالی تو!
پروردگارا! ای که شماره نفسهایم را میدانی و از آنچه گذشته، میگذرد و خواهد گذشت، آگاهی! بگذار با واژههای از جنس خودم، با تو سخن بگویم.
نامم بنده است؛ بندهای حیران، شهرت از خاک گرفتهام، آغازم، نطفهای بدبو، پایانم لاشهای
متعفن؛ خدایا! هر روز که به شب میرسد، با خود میگویم، کاش امشب دلم خدا را بهانه بگیرد! ای بهانه اشکهای نیمه شبان هزاران هزار چشم عاشق.
خدایا!
به آشفتگی از که جویم پناه
که را جز تو باشد به کارم نگاه
الهی! گرهگشایی جز تو نمیشناسم، بنواز بندهات را به ناز نگاهی. ای پروردگار رازها، بنگر این خاکی پر نیاز را.
خدایا! ای که خشمت: «لا یُخَفَّفُ عَنَ أَهْلِهِ لِأَنَّه لا یَکوُنُ إلا عَنْ غَضَبِکَ و اِنْتِقامِکَ
سبک کی شود آن بر اصحاب نار
که سخت است خشم خداوندگار
اینک در مییابم که چرا چشمه اشک را در وجود بندگانت جوشاندی. ای مهربان، که قطره اشکی آتش فروزان دوزخت را خاموش میکند و دریای بیکران رحمتت را به خروش میآورد! اشکهای شبانهام، قطرههایی که آرام آرام گونههای به سوی تو را در مینوردد، فریاد خواهشی است که هر شب تکرار میشود.
ای کردگار عالم! ماییم کشتی نشستگان امید بسته به نسیم رحمت، مهربانی و کرامتت. پس به خداوندگاریت ما را به نسیم رحمتی بنواز.
الهی!
به من جرأت ببخش تا از تو اطاعت کنم؛ اطاعتی مطلق، در نهایت خشوع و خضوع.
خدایا!
آفریدگارا!
مرا از زندان زندگیِ بیتو بودن برهان و به خودت برسان.
الهی!
بگذار در دامنههای سر سبز نگاه تو، کودکانِ اشکم، آنقدر رشد کنند و کودکانه به دنبال صدای روشن تو بدوند، تا سرشار از نور و نجات و نیازی و نجوا و نیاز شوند.
الهی!
ای بیشمار مهربان وای مهربان جاودان! میخواهم قدم در قریه قرب تو بگذارم و چند نفسِ قُدسی مهمان تو باشم و همنشین مهربانیِ سرشار از شیرینیِ تو باشم.
خداوندا!
هرزگی، لحظههایم را بر باد میدهد، دهانم بوی کلمات مرده میدهد، از من، مرا بگیر و این نیست مرگآفرین را طعمه آتش کن.
آسمان آفرینا!
هرچه بیشتر به من رو کردی، بیشتر بی چشم و رو شدم و هرچه بیشتر به من بخشودی، نعمتهای تو را ناسپاستر و نالایقتر شدم.
خوری روزی از خوان فضل خدای
چرا ناوری طاعت او به جای
به کوی وفا سُست اساسی مکن
ببین نعمت و ناسپاسی مکن
بزرگوارا!
اگر برپایم، تکیه بر عصای عشق تو دارم و اگر بینایم، دیدار تو را چشم در راهم
تا آخرین لحظهای که عشق در خونم جاری است، مرا برپادار و ایستاده بمیران و چونان سروی
که با آغوش گشوده رو به آسمان، به استقبال آرامش ابدی میرود.
آفتاب آفرینا! ای دستِ روی تمامِ دستها! ای برتری بدون چون و چرا! ای در همه اندیشهها رخنه کرده! ای تمام قامتها رو به تو صف بسته!
ای تمام ستارهها لبریز از تو! از تو اجازه میخواهم، تا زبان به ستایشت بگشایم.
الهی!
رویم سیاه است و بختم سیاهتر؛ آوازه تباهیام بر همهجا رسیده و بلندای سیاهبختیام، سر به فلک کشیده، ولی کسی را میشناسیم که تویی، کسی که تمام سیاهیها، در روشنایی مطلقش محو میشوند و تمامِ بختهای سیاه، در ارتفاع اقبال همیشگیاش غوطهور میشوند و رنگ و بوی روشنی میگیرند.
الهی!
من آنی نشدم که خواستم، مرا آن کن که نتوانستم؛ که هر آن چه تو بخواهی، همان شود.
الهی!
چون مردابی، سرشار از سکون و سکوتم و لبریز از موجهای مرده؛ بر من ببار و ببار، سهمگین و عطرآگین، بیدریغ و بیدرنگ؛ که سخت محتاج لحظههای بارانی کرامت و محبّت توأم.
پروردگارا!
نای نالههای جگرآلودهام خشکیده و نفسهایم تاول زده است، ولی نام تو بر زبان و یاد تو بر دل دارم و خوب میدانم که تنها نام تو غنچههای زبان مرا باز میکند و شکوفههای یاد تو را میرویاند.
تا نام تو بر زبان بیفتاد
دل، مُهر تو بر زبان نهاده است
الهی!
کلماتم تشنه شنیدن نام توأند و لحظههای تاریکم، چشم انتظار ستارهباران محبت تو. دست نیاز به سوی تو بلند میکنم تا تمام خویش را با آبیِ نامحدود نگاهت پیوند دهم و قطره قطره با ستارهها، درهم آمیزم.
خدایا!
در چاه تنهایی و تزویر گرفتارم؛ دستهایم را آشنای صمیمیّت کن و از روزنه امید، رسن نوری بر دستهای لبریز از نیازم برسان.
پروردگارا!
در دامنههای دعا، دستهایم را برویان و از خاکسترِ بر باد رفتهام چشمه جوشان اشک بشکوفان.
الهی!
اشکهای بیپردهام، را پی در پی کن و در چشمهسار بیداریام، شستوشو ده و زنگار عصیان از تنم بزدای تا سبکبار و سبکبال، در اوج تماشا، محو تو شوم.
الهی!
تو به قلم قسم خوردی، اینک، این قلم من است که به تو سوگند میخورد که جز تو ننویسد و جز راه تو نپوید.
معبودا!
خواب پریشانِ خویش را دیدهام، اجلِ خوابهای پریشانم را برهان و مرا از خوابِ خرگوشی خویش برهان! که آشفتهام و جز آشفتگی در خاطرم نیست.
کی پریشان میکند خواب اجل صائب را
من که در بیداری این خواب پریشان دیدهام
خدایا! این روح بیتاب، جان مشتاق ودل شیفته و سر به وادیِ عشق و جنون نهاده را دریاب! من تنهای زمانهام؛ در غربت و بیکسی گرفتار و به رحمت واسعهات امیدوار!
پروردگارا! تو عیانی و عیان را جستن، شگفت است.
خدایا! به ما توان درک حقیقت آفرینش و راز بزرگِ هستیمان، عطا کن تا در نخوت پوچیها نپوسیم، اسیر حصارهای تنگ کوتهفکری نشویم و راه را از بیراهه باز شناسیم و همان را برگزینیم.
خدایا! مرا از حماقت خودخواهی و گرفتاری در حصار غرور و نخوت که زاییده نادانی و جمود است، مصون دار.
پروردگارا! اندیشهام را بارور کن، دلم را صفا بخش و روحم را از اسارت تن، رهایی ده.
خدایا! خستگی و درماندگی و واماندگی و احساس حقارت و پوچی، گاه دلم را چون ماری در خود
میپیچد و من مانند کلافی، در خود گم میشوم و تیرگی و سیاهی، همه وجودم را فرا میگیرد. تو خود، پوچی و واماندگی را از جانم بشوی.
الهی! شادی بی تو معنا ندارد و اندوه، با تو.
خدایا! آن که تو را دارد، تنها نیست و آن که تو را ندارد، حتی در میان همه، تنهاست.
خدایا، ای دستگیرنده ضعیفان و چراغ هدایتِ ره گمکردگان! آنگاه که مردمان از همهجا نومید گردند، سر بر آستان مِهر تو میسایند، و آنگاه که از همه جواب ردّ شنوند، به درگاه تو سجده بَرَند. ای کریم بندهنواز! ای که خورشید لطفت کران تا کران هستی را غرق نور خود کرده است! ای لطیف، ای ارحمالراحمین! این دل شیفته، این جان بیقرار، در هیچجا قرار نمییابد، آرامش از حریم او دور است و تنها آرامشش، لحظهای قرار گرفتن در حریم آن نور است.
خدایا! پرچم شکوهمند توحیدت را بر فراز قلّه روح و جان و اندیشهام برافراز و مُهر خدا محوری را بر همه کارها و اندیشههایم بزن.
شب و سکوت!
شب وسکوتی پر از هیاهوی عشق!
شب و آیینهای به وسعت تمام اقیانوسها! شب و حیرت!
شب و فانوسِ آخرین کوچه تا ابدیّت روشن!
شب و یک دشتْ سرود! شب و تنهایی چندین دل عاشق!
شب و یادآوری عشق و مردی عاشق، که خلوت خود را فقط با چاه، با فضاهای پر از خلوت و تنهایی و سکوت، تقسیم میکرد!
و اینک بعد از سالها، گویی صدای مرد میپیچد به نخلستان، که شب یعنی: أَمَّا الْلَّیْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ، تَالِینَ لِأَجْزَاءِ الْقُرآنِ یُرَتَّلوُنَهَا تَرْتیلاً، یُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسهُمْ وَ یَشْتَثیرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ.(1)
«شب پرهیزکاران؛ شب قرآن، شب خواندن، خواندنِ جزء جزءِ اندیشههای ناب، که اندوه
جانها را، دوایی بهترین است!»
1) . نهجالبلاغه، خطبه 193، صفحه 402، مرحوم دشتی.
...شب؛ عالمی فراتر از روز، با شگفتیهایی افزونتر از آن! شب، حاصل جمع تمام اندیشههای روز!
شب، فرصتی برای تمرین و مرورِ آخرین واژه هایِ عاشقانه! شب...
وَ جَعَلَ شَمْسَهَا آیَةً مُبْصِرَةً لِنَهَارِها، وَ قَمَرَهَا آیَةً مَمْحُوَّةً مِنْ لَیْلِهَا، وَ أَجْرَاهُمَا فِی مَنَاقِلِ مَجْرَاهُمَا، وَ قَدَّرَ سَیْرَهُمَا فِی مَدَارِجِ دَرَجِهِمَا لُِیمَیِّزَ بَیْنَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ بِهِمَا، وَ لِیُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِینَ وَ الْحِسَاب بِمَقَادِیرِهِمَا...(1)
«آفتاب آمد دلیل صورت زیبای روز؛
ماه هم با پرتوی اندوه شبها را شکست.
هر دوبا هم در مسیری مشترک؛
دقتِ آیینه سبز تجلّیها شدند؛ تا تفاوت جلوهگر باشد میانِ صورت و گیسو، همین!
تا شناساند دلِ عاشق، چه هنگامی میسّر میشود جشن وِصال!
ماه یا سال،
هفته یا روز و شبی فرخنده فال!»(2)
شب و سکوت... .
و روز، متولّد شد! کم کم در بلوغ رنگینهگی توانایی گرفت؛ توهّمها به واقعیت رسیدند و بازوان پر تلاشِ کار؛ گرمی نان را دردستهای تاولزده حس کردند. مادران به لبخند کودکان، عاشق شدند و کودکان به آروزهای بلند، امیدوار! آنهایی که عاشق شده بودند، تمرینهای عاشقانگی را امتحان کردند و آنهایی که با «شب پرهیزکاران» همراه بودند، در شمارِ: وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحْلَماءُ، أَبْرَارٌ أَتْقِیاءُ(3)... درآمدند؛ که قامتهاشان به افتادگی بید مجنون و رنگهاشان به زردی سپیدهدمان بود! شب بود، روز شد و نقّاش قلم دردست، دورنمای برکه را به تماشا نشست! شب بود، روز شد و سایه هواپیما،
ذهن چوپان را با آسمان پیوند زد!
شب بود، روز شد و سوت قطار، پنجرههای روستا را به سمتِ تماشا، وا کرد! شب بود، روز شد و صدای مؤذن، از گندمزارها و شالیزارها گذشت و آفتاب را در وسط آسمان تنها گذاشت!
شب بود، روز شد،...
شب بود، شبی که تشویش علی علیهالسلام را همراه داشت و تا سحرگاه در حیرانی عشق، غوطه خورد.
روز شد، روزی که تشنگیِ ظهر عاشورا، از دل خورشید میترواید و دنبال واژهای اندوهبار برای غروب میگشت!
شب بود، یا روز! فرقی نمیکند، باید شنید: وَ الشَّمْسِ وَضُحیهاَ، وَ الْقَمَرِ اِذَا تَلیهَا، وَ النَّهَارِ اِذا جَلّیهَا، وَ اللَیْلِ اِذَا یَغْشیها(1)
جلوهگاهِ رخ او، دیده من، تنها نیست
ماه و خورشید، هم این آینه میگردانند!
روز و آفتابِ عالمافروز؛ شب و سیمای نور افشان مهتاب.
روز یعنی رونق و تلاش و شب یعنی شوقِ چشمک ستارگان؛ یکی خاموش و یکی پرهیاهو.
چه زود گذشتند، شهابهایِ آتشین شبهای کودکی! و چه زود بیرونق شدند، روزهایِ پر رونق کودکی!
من با عطرِ روزهای بارانی بهار و التهابِ روزهای گرم تابستان، تا برهنگیِ شبهای مهتابیِ پاییز، با بُنبست روزهای سردِ زمستان و با تمام خوابهای خیالی خود در نیمهشبهای عریان، مأنوسم.
هرگز آرامش ناب شبهای مهتابی را به سکهای خورشید نمیفروشم و هرگز هیاهوی روزهای پر تپش را به ذرهای مهتاب نمیدهم.
1) . قرآن کریم، سوره شمس.
من نفسهای به شماره افتاده زمین را در گلویِ عطشناکِ روزهای گرمِ تابستان و شبهای منجمد
بلند را در چشمانِ رو به مرگِ زمستان میبینم. هر روز که به پایان میرسد، برگی است که از تقویمِ زمان جدا میشود و هر شب که آغاز میشود، حلقهای است که بر زنجیر بر هم تابیده حیات
افزوده میشود.
چون روز به من نشانِ پیری بنمود
این صبح که از شبِ جوانی زاده است
زنگار در پروازِ شبپرهها و رویشِ شببوها و بالیدن شب تابهاست.
شباهنگ چون برزد از کوه زود
بر آهنگ شب مرغ دستان نمود
وقتی کرانه بر آسمان، شفق به شفق شب را به روز گره میزند و روز با صد هزار کرشمه از صدفِ صبح سر بر میآورد، تمامِ پیچکهای خوشبو به تکامل میرسند و تمامِ گلهای وحشی به تفاهم.
وقتی سحر، آرام آرام به دنبالِ رویای نور از شب میگذرد و مهتاب، از پسِ پر چینِ خورشید، عزم عبور میکند، بوی امید و زندگی در همهجا پخش میشود و روزی تازه آغاز میگردد.
زمین، آغوشِ همیشه بازش را به روی خورشید میگستراند و آفتاب، دروازههای نور را فتح میکند.
روز به آخر شد و خورشید دور
سایه شود بیش چو کم گشت نور
وقتی سایه ابرهای کبود بر گونههای خاک میافتد و خیمه سکوت برپا میشود، زمین را شبِ سیاهی در بر میگیرد و وسعتِ تیره شبی آرام، همراه نسیمی روحافزا در خاموشیِ برکهها جان میگیرد.
بدان گه که خورشید برگشت زرد
بگسترد چادر شب لاژورد
آری! شب آغاز میشود؛ بارانی از سکوت و سقف آراسته به «شبنشینانِ سحرخیزِ سراپرده چرخ»
و زمین، پیاپی، نقاب خود را عوض میکند و روزها در غبار زمان محو میشوند و شبها در آرزوی آفتاب، یکی پس از دیگری میمیرند.
روزها روزنه امید و زند گی و روزند و شبها سرشار از خیل
خوابهای خیالی.
و ما غافل از حال خویش همچنان میخونیم:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
نشانههای خدا/حمیده رضایی
میایستی، چشمهایت را به سقف آسمان میدوزی. سرت را آنقدر بالا میگیری که شب، روی دوشت سنگینی میکند. ستارههای به نخ کشیده، حول محور چشمهایت میچرخند و ماه، شکفتن در شب را شروع میکند.
بوی دستهای دعا میآید؛ تاریکی، ارکان شب را مینوازد.
زمین، زیر گامهای سنگین و سیاه آسمان لَه لَه میزند و تصویرهای قد کشیده، روی ذهن شب، تسبیح سپیدهدمان در دست، ذکر میگویند. خدا نزدیکتر است؛ خدا درست بین لحظات، جاریست.
سکوت، صدای گویای سجادههای باز است و اشکهای نیمه شب.
لحظه لحظه چشمهای خورشید، رو به کائنات باز میشود.
هیاهو در رگان زمین میجوشد و آسمان، نگین انگشتریاش را میتابد، خورشید، شعاع هیجانهای منبسط است.
روز، آغاز تلاش است؛ آغاز روشنایی، آغاز حیات، زندگی پس از مرگ، ایستادن پس از فرو افتادن، چشم گشودن بعد از چشم بستن، نور پس از سیاهی، روشنی پس از تاریکی، حیات پس از ممات.
گردونه میچرخد، زمین در مدار بیخویشی میگردد، آیه آیه نور در زمین منتشر میشود. زمین روی پا میایستد و خورشید را در مشت میفشارد، جامه سیاهش را میدَرَد و چشمهای خمیازهاش را نورباران میخواهد.
«خدا بزرگتر است». خدا بزرگتر از آن است که در وصف آید، بزرگتر از آن که صفت بزرگ را برایش بر زبان رانیم. خدا بزرگ است، نور است؛ نوری که پایان و آغازی ندارد. میایستی،
سرت را بالا میگیری؛ عظمت آفرینش، روی مغزت فشار میآورد، مثل غبار در وزشی. آنی از
تفکّر، نابود میشوی.
همچنان زمین میگردد، روز پس از شب و شب پس از روز، و تو همچنان، چشمان حیرتت را آنچنان مبهوت باز کردهای که در روزها و شبهای متمادی حل میشوی، سرت به دَوَران میافتد و با خود میگویی «خدا بزرگتر از آن است که در وصف آید».
در گرگ و میش سحر، جدال تاریکی و روشنی، به سود سپیده پایان میپذیرد. ستارهها از ترس خورشید، روی پنهان میکنند. شب، جای خود را به صبح میدهد، در حالی که هنوز سرمای قدمهای
شب، بر پیکر زمین احساس میشود.
خورشید، نفس نفس زنان از پشت کوهها سر بر میآورد و با گیسوان طلاییاش، گلها را از خواب بیدار میکند. زمین در گردش همواره خود، خورشید را از مشرق پیدایش، روانه آسمان میکند تا شیپور پویش را به صدا درآورد و روز آغاز شود.
حالا یک روز خوب خداست. و تو با دلی پر از ایمان به روزآفرین، و در پی روزی خویش، ثانیهها را ورق میزنی. روز، هنگام ملاقات دو چشم باهم و هنگام ساختن سقفی از محبت بر فراز آرامش شبانگاهی است و شب، فرصتی برای راز و نیاز است. چادر شب، خیمهگاه آه همه دل سوختگان است؛ آنها که در این تاریکی بر خویشتن خویش چشم میبندند تا تنها نور خدا را
ببینند.
«و الیل اذا یغشی و النهار اذا تجلّی؛ قسم به شب، آنگاه که بپوشاند و به روز، آنگاه که روشن شود.»
چه زیباست تکرار همیشه سپید و سیاه، دریدن سیاهی برای رسیدن به سپیدی و آبتنی سپیدی در دریاچه سیاه شب، برای درنگی کوتاه! اما دریغ...!
چرخ زمان، با اوّلین نسیم خلقت چرخید و خداوند، چتر صمیمیّت خود را بر جهان گسترد.
شب - گاهواره آرامش - چون لباسی به تن خستگیهای زمین آفریده شد و روز را - چشمخانه مهربانی را - مثل پردهای روشن از جلَوات پروردگار، بر سر کائنات کشیدند.
شب - جشن ستاره و ستایش - با لبخند عروسوار مهتاب، بر پنجرههای کهکشان بیدار است تا راه وصال به دامان آفریدگار، روشن بماند.
تا جایی باشد که سوزهای آشنایی، از روزنههای شبانگاهی، دور از نگاه غریب نامحرمان به «تماشاگه رازها» برسد.
روز - بزم هلهله و تکاپو - با سماع ملتهب آفتاب، چون خون تازهای در عروق ممکنات میدود تا قدمهای بیمهابا، فرصتی برای پرداختن به جادههای معرفت، دست و پا کنند.
شب، مثل پرنیانی است که خداوند نوازشگر، بر چهره ممکنات میساید و روز، چون شولایی است بر تن برهنه خاک.
رنجهای جهان، در پیشگاه بلند شب به زانو در میآید و خداوند است که در حواللی بلند زمان، آغوش اجابت و محبّت گشوده است.
ملائک بر درگاه میکوبند و انسان، بر گونههای بارانی خویش آفریده خواهد شد.
این شب است که از سوره «والعصر» آغاز میشود.
شب خیز که عا شقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند
هرجا که دری هست به شب میبندند
الاّ در دوست را که شب باز کنند
و خداوند روز را آیینهوار برای مشّاطهگران ارواح خفته فرستاد تا دست بر دایره نعمتهایش
بزنند و پایکوبان و عرقریزان، بر جنازه رخوت خویش هلهله کنند.
شب که نفس میکشد، شب بوهای خاطرهام در شهر به پرواز در میآیند و تا آن سوی دروازههای تاریک، ره میسپارند.
پاسی از راه دراز شب را با پای خیال میپیمایم و در میانه راه، دست همه بیداردلان را میگیرم و تا سایههای صبح، همراهشان میشوم.
شب، همایش همه نورهای روز است
شب، تجلّی دیوارههای فریادِ سکوت است
شب، صدای عبور زمان از کنار پرچین لحظههاست.
شب، طلیعه طلوع آبادی پگاه و آبادانی نگاه است
از کناره گونههای سیاه شب است که چهره سرخ شفق و سیمای سپید فلق، رخ مینماید و اتصّال
تنفس انسان را به اکسیژن تلاش، میسّر میسازد.
اگر شب نبود، بالش خواب پروانهها پریشان میشد.
اگر شب نبود، بالهای پرواز دعا، بر تن آدمی نمیرویید.
اگر شب نبود، صدای «تنفس صبح» به گوش نمیآمد.
اگر شب نبود، روح، پلّکانی برای صعود و عروج نمییافت.
قهرمان «لیلة المبیت»/حورا طوسی
شبی که خوابیده بودی، بیدارتر از همه بیدارمردمان خواب رفته دل، شبی که سکوت کرده بودی، آرام و مطمئن در برابر غوغای سردرگمی قومی معاند که برای قتل پیامبر رحمت و هدایت، دسیسهها
چیده بودند، شبی که چهل شمشیر عریان را با سینهای بیسلاح، پیشواز کردی و دریای آرامش روحت، توطئههای قوم غافل را بیاثر ساخت؛ لیلهالمبیت را میگویم که تورا مصداق این آیه قرآن ساخت:
«وَ مِنَ الناسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتغاءِ مَرْضاتِ اللّهِ و اللّه رؤُفٌ بالْعِباد؛ برخی از مردم با خدا معامله نموده و جان خود را برای رضایت خدا از دست میدهند خدا به بندگان خود مهربان است.(1)
میفرمودی: «وَ اللّهِ لَوْ تَظاهرتِ الْعَرَبُ عَلی قِتالِی لَما وَلَّیْتُ عَنْها؛ به خدا سوگند اگر همه عرب بر قتال من پشت به پشت هم دهند از پیش رویشان به عقب بر نمیگردم.(2)
یلان و نامآوران قریش، در میدان نبرد با تو، گریزان، به کوره راههای هراس پناهنده میشدند و میگفتند: «گویا ملکالموت در جایی است که علی حضور دارد.»(3)
ای آفریننده حماسه بیهمتای لیلهالمیت! ای مهاجم بیبازگشت و ای رزمنده رو در روی جبهههای نبرد! ای خیبرشکن و ای فاتح بدر و خندق! ای شکافنده صفهای سپاهیان بیشمار
دشمن! ای تکیهگاه قدرتمند اسلام در میدانهای مبارزه! ای سینهگشاده رویارویی با مرگ سرخ!
برایم از تفسیر این واگویههای درد بگو! وقتی با چاه به گلایههای دردآلود مینشستی و میگفتی: «نگاه کردم دیدم غیر از خاندان خودم نه معینی دارم و نه مدافعی و نه مساعدت کننده و یاوری... چشمان پر از خس و خاشاک را روی هم گذاشتم و استخوان در گلو، آب دهان را فرو بردم و با فرو بردن خشم، بر امری که تلختر از حنظل و دردآورتر از نوک شمشیر برای قلب بود، صبر کردم.»(1)
چشمان نمناک از غصههای تدریجی امّا سهمگین سکوت تلخ 25 ساله را در گلو نگه میداشتی و جریان موّاج کلام بلیغ و روشنگرت را در دریای تعهّدت محو میساختی.
حنظل صبر بر جهل حا کمان جاهلِ مدّعی دین را میچشیدی و دم بر نمیآوردی. زیر شمشیر دشمنان قسم خورده که در کمین یل خانهنشین کوفه نشسته بودند، همان رو به صفتانی که گروه گروه یال و کوپال پوشالیشان را به رخ فاتح خیبر و صاحب ذوالفقار میکشیدند، بر دیو خشم غلبه
میکردی تا شیرازه شوکت اسلام از هم نپاشد.
ای یگانه ترازوی اعتدال دین در جاذبه و دافعه، نبرد و سکوت، سطوت و سخاوت، اقتدار و مهربانی، قهر خدایی و مهر الهی!
بگذار با نجوای «صعصعه»، دلنوشتهام را به پایان برسانم، آنگاه که بر بالین جنازه مولایش، دستی بر قلب سوگوارش نهاد و با دست دیگرش خاک بر سر پاشید و گفت: «با تو پشت مؤمنان
محکم شد و راهها روشن گشت و سنتها به پا ایستاد و با ذوالفقار، به گاه ترس و وحشت حمله میبردی و پشت ستمگران را میشکستی. بنیانهای شرک و سستی را در هم فرو میریختی و گمراهان را در خاک و خون میکشیدی. به خدا سوگند، که زندگیات کلید خیر بود و قفل شر. اگر مردم از تو پذیرفته بودند، از آسمان و زمین نعمتها برایشان میبارید، اما آنان دنیا را بر
آخرت برگزیدند».(2)
اِنَّ قَوْما عَبدوا اللّهَ رَغْبةً فتِلْکَ عبادَةُ التُجّارر و انّ قوما عَبَدواللّهَ، رَهْبَةً فتلکَ عبادةُ العبید و انّ قوما عبدواللّه شُکْرا فتلکَ عبادةُ الاحرار؛ همانا گروهی خدای را به انگیزه پاداش میپرستند، این عبادت تجارت پیشگان است؛ گروهی او را از ترس میپرستند، این عبادت برده صفتان است و گروهی او را برای سپاسگزاری میپرستند، این عبادت آزادگان است.»(1)
آزادگان، قیدهای تعلق دنیا و آخرت از دست و پای جسم و جانشان پاره شده و به بالهای آسمان پیمای زهد و تقوی، راه معرفت الهی میپیمایند، تن به خواهشهای مادی نفرسوده و جان از لذتهای اخروی پالودهاند، که جمال دلدار دیده و آرزوی وصال یار در سینه دارند:
نی از تو حیات جاودان میخواهم
نی عیش و تنعم جهان میخواهم
نی کام دل و راحت جان میخواهم
هر چیز رضای توست آن میخواهم(2)
علی علیهالسلام را که دنیا را سه طلاقه کرده و بالاترین منصب آن یعنی خلافت و حکومت را به عطسه بزی برتری نمیدهد، با تجارت تاجران و سود و زیان آخرت چه کار؟
علی علیهالسلام را که خود سرور آزادگان است و گردن از بند طاعت جن و انس آزاد ساخته و از دنیا به نان خشک و خرما بسنده کرد و دسترنج خود از کندن قنات باغهای کوفه، را با یتیمان و مستمندان
تقسیم میکند، با عبادت عبیدان و بندگان چه کار؟!
علی علیهالسلام، خزانهدار کائنات را با نعمت و لذت ناپایدار چه کار؟! «ما لِعَلیٍّ و لِنَعیمٍ یَفْنی و لِذَّةٍ لا تَبْقی؟!»(1)
وقتی خود در عطش عشق الهی، جان شَرحه شرحه از فراق بر دست میگیرد و میفرماید: «الهی ما عَبَدْتُکَ خوفا مِنْ نارِکَ و لا طَمعا فی جنّتِکَ بَلْ وَجَدتُکَ اهْلاً للعبادَةِ فَعبْدتُکَ؛ پروردگارا! من تو را به خاطر بیم از کیفرت یا طمع در بهشتت پرستش نکردهام؛ من تو را بدان جهت پرستیدهام که شایسته پرستش یافتهام.
روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست
کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست(2)
مولای متقیان، علی علیهالسلام، عاشق عبادت پروردگاری بود که شایسته پرستش و ستایش است؛ عبادتی که دنیا به خود ندیده و در قلب و خاطر کائنات نگنجیده است. فرشتگانِ همیشه تسبیحگوی
الهی، غبطهخور یلداهای عبادت علی بودند و نخلستانهای دنیا، محو نجواهای پریشانی و شیدایی مولا.
امن و اشتیاقش در سایهسار بهشتی طاعت حق و آرامشش در وصال معبود بود که هم آرزوی شهادت مینمود و هم میفرمود: «پروردگارا! تو از هر انیسی برای دوستانت انیستری و از همه آنها که به تو اعتماد دارند، برای کارگزاری، کارگزارتری... اگر تنهایی سبب وحشتشان گردد، یاد تو مونسشان است و اگر سختیها بر آنان فرو ریزد، به تو پناه میبرند.»(3)
و پیامبر چه نیکو این اسطوره عشق و عبادت، علم و تقوی و معرفت الهی را ستوده و فرموده
است که:
«هرکه خواهد علم آدم، عبادت نوح و خلّت ابراهیم، سطوت موسی و زهد عیسی علیهالسلام را ببیند، به علی بن ابیطالب نظر کند.»(4)
علی ای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی، همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیّرم چه نامم شه ملک لا فتی را(5)
به دنبال واژهای میگردم که سالهاست هنگام بهار، آن را از سکوت گلهای تازه روییده و بلبلان بر شاخسار درختان سبد نشسته شنیدهام؛ آن جا که جهان، سایبانی میگستراند یک دست و یکرنگ و هرچه دو رنگی را در پاکی و زلالی محو میکند و جهان، پر از گلهای همیشه بهار قرنها، لبخند میزند.
در باغچه خوشبوی زمان، گلهای زیبایی روییدهاند که برگ برگشان را اگر بشکافی، سرخ است و سرخ. در این باغچه، هرگز گلی رنگ نمیبازد. همه گلها به هم لبخند میزنند؛ لبخندی که از صمیم قلب بر میخیزد و آنگاه، واژه صداقت، زاده میشود.
صداقت، نگاه صمیمانهای است از اعماق جان. صداقت، رسوب هرچه دورنگی است در حافظه مردد زمان.
صداقت، پرواز شهیدی است در لحظه نثار جان.
صداقت، کاشتن گلهای یکرنگی است در باغچه بیزوال جهان. صداقت، دستهای فشرده به هم و لحظههای جذاب با خدا سخن گفتن است.
صداقت، دل زنگار گرفته از گذر زمان را از خواب برخیزاندن است.
صداقت، دیدن بیواسطه خورشید از پشت پنجره دوستیها است.
صداقت یعنی سلام در شعور سبز ستارهها، سلام بر آبی یکرنگ آسمان، سلام بر قانون زوجیت دلها، لحظه ملاقات دو دل، یکی در این سوی عالم و دیگری سوی دیگر، صداقت یعنی... و صداقت
یعنی امام بودن و نان جو خوردن.
پروردگارا! از نور خویش در وجودمان بتابان تا پاک پاک شویم و آیینه چشمهامان را به زیبایی صیقل ده تا هرگز در کسی به تندی ننگریم.
خدایا! زبانمان را از هر چه دروغ و ریا است، بزدای
ای آفریننده راستی و صداقت!
صداقت، نسیمی است که غنچه دل را شکوفا میکند و سکهای است که در کشکول گدایان محبّت میافتد.
صداقت، یعنی بهار، یعنی باران، یعنی بلور. از صبح صادق که از پسِ غبارِ شبهای تیره، هر آنچه
هست و نیست را مینمایاند، تا ثانیههای ساعت که زمان گذار را صادقانه از پیش روی ما میوزد، از باد صبا که همیشه صادق است، تا شنهای کنار ساحل که در وجودشان صداقت دریا متجلّی است؛ همه و همه هشداری است بر آینه زنگار گرفته وجود ما که تنها صداقت صیقل دهنده این آینه است.
کدام شرنگ، کشندهتر از نیرنگ و کدام شهد، شیرینتر از صداقت است؟!
با زنده دلان نشین و صادق نفسان
حق دشمن خود مکن به تعلیم کسان
چه چیز جز صداقت میتواند دلهای رمیده را پیوند دهد و دستهای عشق و ایمان را صادقانه
در هم بفشارد؟!
وقتی صدق، جای خود را به ریا میدهد و صفا جای خود را به تزویر، من از تمام صداقتهای بیحساب میترسم و از تمام نگاههای مهربانی که پی در پی از چشمها میریزند، میگریزم.
چه واژهای است صداقت! استعاره از دریاست و نمادِ صبح.
صداقت، آینه است و آینه، ایهام صفاست و تلمیحی از آیههای قرآن.
وقتی خورشید، صادقانه هستیاش را وقف زمین میکند و خود را تباه میسازد، وقتی قلبِ خاکی
ولی مهربانِ زمین، صادقانه زیر پای ما میتپد؛ من از فریبکاری خودم شرمنده میشوم و در لابهلای کلمات ساده ذهنم، به دنبال صادقانهترین واژه میگردم.
صدق در سینه هرکس که چراغ افروزد
از دهانش نفسِ صبحدم آید بیرون
سخن وقتی بر دل مینشیند که از صافی صداقت عبور کند و تبسّمهای ریشهدار، وقتی بر لب میشکفند که صدای صمیمی صداقت، بر گوش جان طنین بیفکند.
چه قدر ساده و زیباست صداقتهای کودکانه و چه صفایی دارد سلامهای صادقانه!
گر قرب خدا میطلبی دلجو باش
و اندر پس و پیش خلق نیکوگو باش
خواهی که چو صبح، صادق القول شوی
خورشید صفت با همه کس یکرو باش
خدایا! صدف وجودم را از مروارید صداقت تهی نگردان که: «مهر با این همه زر، از تو ستاند صدقه» و صفای راست گفتاری و صداقتِ در ایمان را همیشه با وجودم، عجین.
«حرف» بود، حرکت گرفت؛ جاری گشت و «کلمه» شد.
مفهومش آسمانی بود و ریشه در راستی داشت!
تا روزی که رشکِ اهریمن، برابر آیینه زلالش، غبار «دروغ» را منتشر کرد.
بهشت، که طاقت شنیدن حرفی غیر از «صداقت» نداشت؛ تنهایی را به «بیصداقتیِ» دوستانش ترجیح داد! و...
... زمین بود و نوبت انتخاب! و نیکان صداقت را برگزیدند، که: «اَلصّادِقُ شَفَا مَنْجَاةٍ وَ کَرَامَةٍ»، «راستگو، در راهِ نجات و بزرگواری است»، تا به آیینه زلالِ «تُخَلَّقُوا بِاَخْلَاقِ اللّه» برسد.
صداقت یعنی: اولین تبسّم خورشید، بر لبان سحر؛ یعنی سپیدهای که پایان تمام تیرهگیهاست!
صداقت یعنی: خون سبز جاری در رگ گیاه! یعنی: نجوای آرام نسیم، لابهلای شاخهها!
یعنی: زمزمه یا سُبّوحِ جویبار یعنی: رنگِ روییده بر شاخههای سپیدار! صداقت یعنی: من! یعنی: تو!، من و تویی که برای صداقت و به خاطر صداقت آفریده شدهایم.
صداقت یعنی: گرمای دستهایی که با تبسّم و سلام، هر روز، همنوع بودنمان را تذکّر میدهد!
صداقت یعنی: ایستادن من و تو پشت چراغ قرمز زمان!
صداقت یعنی: دوبله پارک نکردن افترا و غیبت، در خیابان تنگدلها! صداقت یعنی: به رشته تحویل دادن سخن به کودکی که از پشت پیشخوانِ نگاهمان، قدّ کشیده است !
صداقت یعنی: صفحه سفید و بلورینی که از ازل به روی آینهها کشیدهاند، تا فقط به راستگویی
بیندیشد و بس!
صداقت یعنی: قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ و صِدْقُهُ عَلی قَدْرِ مُرُوْءَتِهِ»(1)که ریشه تمام جوانمردیها از راستی و راستگویی است!
صداقت یعنی: دو کفه همسنگ ترازوی عشق و عدالت! یعنی: عیار مطلقِ حقیقت و مجاز! صداقت یعنی: «پسندم آنچه را جانان پسندد»!
صداقت یعنی: پلکان سرخ عروج! یعنی: واپسین زمزمه: «اَشهدُ أَن لا اله الاّ اللّه» یعنی:، رشد حقیقت در نیمروزی خونین که تاریخ مصرف «آزادگان» را بیمه کرد! یعنی: تبلور حسّی آسمانی، در آخرین وداع غریبانه زینب علیهاالسلام!
یعنی: پرتوی از صلابتِ خطبههای آتشین زینب علیهاالسلام در دارالاماره کوفه!
صداقت یعنی: وجود مظلومیّت زهرا علیهاالسلام! ثبت شده تا ابد بر کتیبههای زرین تاریخ! یعنی: لحظهای از لحظات زندگی علی علیهالسلام! یعنی: تقسیم غذای خویشتن با قاتل! یعنی: قسمتی از تبسّمهای عطرآگین پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم! صداقت یعنی: تجلاّیی از انوار ذات مقدس پروردگار (جلّ جلاله)؛ آفریدگاری که زبان، در توصیف «صفاتش» فرو میمامند، تا چه رسد به «ذات»!
آفریدگاری که «صداقت» را برترین معیار «انسانیت» قرار داد و بهترین صفات پیامبران و رسولان خویش، خواند!
آفریدگاری که در مقابل تمامیِ کلمات مقدسش، فقط باید خاشعانه گفت: صَدَقَ اللّهُ الْعَلّیُ العَظیمُ.
1) . نهجالبلاغه، حکمت 47.
«صداقت»، «برادر عدل است» و «ستون محکم خانه ایمان»، «لباس زیبای کمال و جمال انسان»، گلی است که تنها در خاک پاک دلهای وارسته میروید.
چه واژه بلند و پاکی که همه ژالهها به خلوص و زلالیاش رشک میبرند و همه گلهای اخلاق،
عطر و طراوت او را به سر و سینه میزنند.
مثل رکوع همیشگی شاخههای بید مجنون، بیریا و افتاده است.
عکس عروس صدق در آلبوم خوبیها، از زیباترین تصاویر زندگی به شمار میرود. یاس از رایحه دلانگیزش مست میشود و آواز خوش باران، از خاکی و مردمی بودنش حکایت میکند.
رویش گلبوته صداقت در فصل سبز توجه و دعا، به باغ زندگی، صفا و تازگی میبخشد. پیچک انحراف دروغ و ریا، در سایه این گلبن زیبا جان میدهد و میمیرد و برعکس پژمردگیِ راستی، باعث و یرانی دامنه سرسبز کوهپایه فطرت و رشد قارچ سمّی بدیها و تبسم شیطانی علفهای تلخ، بدمزه و بدمنظر صفات زشت میشود؛ علفهایی که با قهقههای نموّشان، جامهای زهر و شوکران خود را به کام گشوده گلهای فضائل میریزند و چون گرگ گرسنه به دسته گلبرگهای نیکیها حمله میکنند و قلب نازکشان را میدرند، علفهایی که با تلخی خود، جان شیرین مناجات را از حلقوم تنگ
غنچههای راز و نیاز بیرون میکشند.
با پرواز پرستوی صدق درآسمان دل مؤمن، مژده فصل شادی و بهار رزق و برکت به زندگی داده میشود؛ پرستویی که با حضورش، خبر از رسیدن دسته دسته کبوتران سفید ملکات اخلاقی به فضای آبی حرم خدا - قلب مؤمن - میدهد و خداوند رحمان، چه خوب پرده از تندیس زیبای صدق برداشته، آن جا که میفرمایند: ای گلهایی که در باغ ایمان نفس میکشید! نماز عشق و بیریای خود را به گلی اقتدا کنید که قبای نازک و سفید صدق و صفا را بر تن دل و جوارح خود کرده است؛ آن که صندوقچه قلبش، گوهر نفیس «راستی» را در آغوش خود گرفته: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقینَ».(1)
1) . توبه، 119.
پلاکت، مُهرت، تسبیحات، پیشانی بندت، چفیهات و قمقمه خشکیدهات، همه را همراه خود ببر!
سالهای رفته، رو به روی لحظههای نیامدهات رژه میروند و خاکریز، روبهرویت دراز میکشد. صدای خمپاره میآید؛ مسلسلت را محکمتر در آغوش بفشار - «یا حسین» - و بعد، پلاکت بوی خون میگیرد و دستهای از پرستوها در آسمان بال میگیرند.
بالهای پروازت باز میشوند و باران، تندتر از همیشه میزند؛ بوی خاک باران خورده میآید.
چشمهایت سیاهی میرود. آسمان را زیر نظر میگیری، منوّرها را میشماری و آنطرفتتر، شطّ در خون میجوشد و موج میزند. بلمهای سوخته، بیهدف در ساحل، پیکرهای بی سر و خونین
و کبوتران بال و پر زخمی در آسمان، ناآرام، پر میگیرند.
هنوز صدا میآید و زمین میلرزد؛ بند پوتینت را محکم میبندی. سیمهای خاردار، تنت را میآزارد، بدنت میسوزد، سرت درد میکند، صدای خمپاره در سرت زوزه میکشد، نخلهای سوخته، روبهرویت بر خاک میافتد، چشم میچرخانی، آن دورها، لابلای دود و خون و مه، گوشهای از خاک، آتش گرفته است؛ گویی آه ملائک، خاک را خاکستر خواهد کرد.
چشمهایت را میبندی، دستی روی پیشانیات میکشی، پیشانیبندت محکم است. خاک، زیر پایت مچاله میشود، مادرت، روبهرویت اشک میریزد، آب و قرآن و آئینه در دست، تو را به خدا میسپارد و تو خوشحالتر از همیشه، به خدا فکر میکنی.
آسمان، دستهایش را به سویت دراز کرده است، ملکوت، تو را صدا میزند، صدای «کمیل»، قلبت را میلرزاند.
از خاکریز دور میشوی، در سیاهی، شبحی میجنبد، صدای گلوله، یا حسین و بعد در بیانتهایی
مرز، کبوتران، اوج میگیرند و بالا میروند، امّا هنوز پلاکی خونی روی خاک، مهری شکسته، نامهای نانوشته، تسبیحی پاره پاره، پیشانی بندی خونی، قمقمهای خشکیده و چفیهای در باد تو را صدا میزند.
«وَ لا تَحْسِبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ اَمْواتا بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون»
از کجا آمده بودی، که اشکهای تو در چشمهای من بود؟!
گاه دود و باروت، تا قلب خونین میدان رفتی، میدنی که هنوز بوی تو را میدهد. چفیهات در
دستان من است، چفیهای که هر روز برایم با من هم سخن میشود، هروز قصه میگوید.
میخواهم خاطرات تو را بنویسم پس اکنون حافظه خاکی سنگر را به شهادت میخوانم و قدمهای تو را تا خط مقدم دنبال میکنم، بوی خوب پرواز و پلاکی خونآلود...
اینک در مییابم که این خط مقدم بود که تو را تقدیم خدا کرد. آنگاه که خشاب خالی تفنگت را با ذکر زیر لب پر میکردی و با هر «اللّه اکبر»ت، قلب دشمن را میشکافتی.
سجادهای پهن کردی به وسعت شلمچه، در سجده ات سر بر زمین گذاشتی و بر پیشانیات خون تفش بست و تو را به دیدار پروردگارت رساند و من حالا، پر غرور، آن لحظات را که تو آفریدی،
نظاره میکنم.
نیمه شبها تو را خوب میشناسند و هنوز دلشان هوای تو را میکند، که بارها و بارها با تو قنوت خواندهاند. حالا من خورشید را میشکنم واز تکههای آن، ستارههایی میسازم، برای شبهای
تنهایی تو با پروردگار.
میخواهم خاطرات تو را بنویسم و جار بزنم تا همگان بدانند که نفسهاشان را وامدار قطره قطرههای خون تواند.
برادرم! اکنون چفیه به خون آغشتهات، وصیتنامه نانوشته تو است و قطرههای خون چکیده بر آن، کتابی که با من از استقامت و پایداری سخن میگوید.
برادرم! وقتی که رفتی، سینهات بوی خوب خاک میداد. آهسته و سینهخیز، به سوی شهادت رفتی تا مبادا از دستانت بگریزد. چه شبها که در انتظار ماندی و خواب را به چشمها راه ندادی تا لحظه دیدار فرا رسد و آسمان، تو را در آغوش گیرد و در کنار آبیتنان به رقص نشستهات،
بنشاند.
اکنون هر بهار که پرندگان مهاجر از جنوب خاطرهها میآیند، سرود جاودانه تو را زمزمه میکنند
و من باز به سراغ چفیه به خون آغشتهات میروم تا داستان تو را برایم تکرار کند و با چشمانی که غرور در آن شناور است، در خیالم تو را به نظاره مینشینم که مرا و برادران مرا به پایداری
فرا میخوانی.
در گیر و دار ترکش و باروت
وقتی که چشمهای پلیدی
اهریمنانه نام تو را باد میدهند
برخیز و شعلههای فروزان خشم شو
بر پیکر نزار پریشانشان بریز
برخیز... برخیز.
واژهها بوی باروت و باران میدهند و باروت و باران، بوی بهار به آتش کشیده شده. سراپا آینه
پوشیم و در کوچههای حیرانی، در تشییع پیکر رودها، جاری میشویم.
هنوز گلولهبارانِ گلوگاه تشنگی، یادمان هست! اما صد حیف و هزار افسوس که چه زود خویش را از یاد بردیم و چه دیر به خاطر آوردیم، زمزمههای زلال یاران را؛ و اینک این ماییم، وامانده در مرداب مخاطره و محنت.
اینک این ماییم، فرو رفته در فریب و فسق و فساد و باز این ماییم که پُشت به پست بازرسیِ وجدان خویش کردهایم تا محمولههای مشکوکِ مصلحت و مصالحه را ندیده بگیریم.
هنوز، سرب مذاب در چشمانِ آفتاب میجوشد و شبها، خاطره بر روی مین رفتن ماه، دست به دست تا دورترین نقاط ستارگانِ محزون، میچرخد میگردد.
یادش به خیر! روزهای آینههای خطشکن؛ آنهایی که دود میشدند ولی نابود نمیشدند.
یادش به خیر! روزهایی که سکه رایج بازار دلهایمان صمیمیت بود وهمدلی.
رمزِ شبهای حمله را هنوز به خاطر دارم، رمزی که راز آنرا کوچههای مد ینه میداند و چاههای
غربت اندود و نخلستانهای کوفه. یا زهرا، یا فاطمه، یا حسین و یا علی، روزهایی بودند که هیچ رادار و گیرندهای نمیتوانست رد آنها را دنبال کند که پایگاه عشق، تنها دل است.
یادش به خیر! آن روزهایی که همسنگرانم، قمقمههای خویش را، نذرِ دشت عباس میکردند و جز صدای روشن دیدار، هیچ نمیشنیدند و هیچ نمینوشیدند. چشمهای با شکوهِ عاشقانه، شیفته شبنم نور بود و آشنایِ شب و شاهد صبح.
ای کاش میشد گردونه تاریخ را یک بار دیگر به عقب میبردیم و به تماشای تبسمهای به سر
چشمه خورشید رسیدگان، مینشستیم؛ به تماشای آنانی که دردانشگاه عشق و ایثار، به تحصیل زخم پرداختند و به آموزشِ آفتاب پیشگی، دل باختند.
یادش بهخیر! که چه زیبا همسنگرانم، از سجّاده ستیزگاه، سیب سرخِ سپیدرویی و شهادت را چیدند.
اینک میخواهم، خطاهای خط خطی شدهام را از دفترچه خاطراتم جدا کنم و آن را به دست جریان خیسِ خداحافظی بسپارم. میخواهم شبِ تاریک و تباهی را به رگبار ببندم و از فرازِ دکل دیدهبانی اشک، برای تمام پرندهها دست تکان دهم.
میخواهم فاصلهام را با نور کم کنم و با خویشتن زیاد.
میخواهم با کولهباری از جرأت و جسارت، جبین بر خاک نهم و جبهسایی کنم و کف دستی اشک به یاد سقای کربلا، نذر پرندهها کنم.
«چون جان به لب رسید و دل از غم خراب شد
تن نیز گو نمان و بکاه از فراق یار»
میخواهم به نور باز گردم و با صدای چروکیدهام فریاد بزنم که:
«زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیرهای سینهزنی را بیاورید»
میخواهم، چشمهایم را به سمت واقعیت بگشایم و دستهایم را در دست حقیقت بگذارم و سخت بفشارم، که دلم از تمام تکرارهای تلخ گرفته است. میخواهم پوکهها را پُر از پونه کنم و در پشت پنجرهها بگذارم، تا هر شب، به همراه چفیهام به هواخوریِ اشکهای مهتابی بروم.
میخواهم به روی تمام عقربهها بایستم و در انفجار لحظههای مرگ، ثانیههای ترکش خورده را از پیکر زمان بیرون بکشم. میخواهم به روی تمام عقربهها بایستم و بگویم: «زمان را نگاه دارید، میخواهم پیاده شوم».
زنجیر اسارت را پاره کردی، شهد شهادت را چشیدی.
با توام ای محبوب تاریخ! از کدامین پنجره رو به آسمان شهود و شهادت پرواز کردی؟!
از کدامین معبد گذشتی و گِرد غربت بر چهره خود پاشیدی؛ دل در گروِ کدامین دلگشا نهادی، که این چنین دلشادی؟! با توام ای عرشنشینِ سرخپوش!
دیروز تو بودی و ما و امروز تنها ما هستیم و فردا، وای بر ما!
چگونه تو را ستایش کنم و چهسان عظمت تو را بستایم؟!
هیچکس آرامش واپسین نگاهت را نفهمید و هیچ کس فریادهای نهفته در دلت را نشیند.
از تمام تو، تنها همین مانده؛ کوله و پوتینت را به مادر همیشه منتظرت میدهم و چفیه و سر بندت را به همسر همیشه گریانت، پلاک و قمقمهات را به که بدهم؟ سجاده و تسبیحت را چه کنم؟
تو کیستی که یک آسمان پرنده اسیر پرواز تواند و یک افق خورشید، شگفتزده از حماسه جاودانت؟!
تو کیستی که یک گلستان شببو، مدهوشِ عطر توست و یک دنیا ایوب، متحیّر از صبر تو؟!
با کولهباری از جسارت و شهامت، با یک مشت تعصّب و غیرت و با یک بغل ایمان و عشق، خود را به خاکریز زدی و آیههای ایمان را به تلاوت وا داشتی.
هنوز هم شهرهای شهامت در سوگ تو میگریند و آیینههای تقدیر از یاد تو ترک میخورند.
دیروز تو بودی و ما و امروز تنها ما هستیم و فردا وای بر ما!
ای شهید ایمان، ای شهید سبکبال و ای صبور زلال!
تو گواه گل زخمهای «اُحُد» و «حنینی» و شاهد بالهای زخمی کبوتران آسمان «دوکوهه».
همه قلهها، بر شان بلندت بوسه میزنند و همه وسعتها، سینه وسیعِ تو را میپویند.
در پیچ و تابِ عطش تو مگر عشق غبطه نخورد و آرامش آخرین لحظههای نگاهت مگر دریا غوطه نخورد!
در برابر شوق چشمان تو میخندیم و در برابر سینه سوزانت میگرییم و هرکجا که بوی سبز حضور تو باشد، خندهکنان میگرییم.
تو سرخ زیستن و سرخ مردن را در رفتنی سوزناک و ملتهب و سرخ به ما آموختی.
شعله شعله، سرخ بودن را آموختی و نسیم به نسیم پرواز را.
تو در مقابل انفجار مینهای جهالت، مقاومت کردی و در برابر متلاشی شدن خمپارههای عداوت ایستادی.
چه کسی با تو بود، وقتی پیشانی خونینت را بر خاکِ داغ خاکریز ساییدی و چه کسی میدانست که در خوابهای کودکیات هم خواب جبهه میدیدی؟!
من در خون سرخ تو، ایمان سبزت را دیدم و از خاکسترت، آوازهای آسمانی و ملکوتی را شنیدم.
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم، نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش دلاورا کسی چون تو، شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت
رگبار نگاهت، بارانی بود از نیاز که بر سر خاکریز فرو میریخت؛ آری خاکریز! که بهارهایش سرخ بود و به جای باران، آتش بر سرش فرو میریخت. آنگاه که او بود و فریاد فشنگها و هجومِ ترکشها و شلیک تکبیرها و رگبارِ زخمها.
چگونه تو را فراموش کنیم که تو «قلبِ تاریخی» و چگونه خون تو را پایمال کنیم که تو حیثیت زمانی؟!
اگر به درد اشتیاق دچار نبودی، چگونه این چنین مشتاقانه قطره قطره خویش را بر خاکریزها ریختی!
و چگونه در زیر بارشِ آتشهایِ سرخ، مشتاقانهتر به دنبال سجاده رو به آسمانَت بودی؟!
ما دور ماندهایم از تو که تو نزدیکترینی و به زانو درآمدهایم در برابر تو که تو بهانهترینی.
«وا نمیکردی اگر دروازههای آسمان را
بند از بالِ پرستوهای عاشق وا نمیشد»
کوه، استواریاش را از تو آموخت.
بوی باروت و تُربت، التیامی بود بر زخمهای کهنهات و چه زیبا بود، وقتی پایکوبان، خندههای پیروزی را بر لبان عطشناک و همیشه خشکت جاری میساختی!
در این دیار پهناور، هرکجا که آسمان آبی است، هر کجا که شهامت، قد علم میکند و هرکجا که مردانگی چهره مینمایاند، عطر ایمان توست که در کوچههای شهر میپیچد و خون پاک توست که چونان شقایقهای داغدیده، در هر گوشه میروید، ای شهید سبکتاز!
«بر دوش زمانه لحظهها سنگین بود
خورشید و زمین و آسمان غمگین بود
از خوف و گل و شکوفه تابوتِ شهید
بر موج بلندِ دستها رنگین بود»
چه عاشقانه با چشم یقین، روشنی فرداهایت را نظاره کردی و با قلبِ شکستهات، آبیِ عشق را
حس نمودی! چه زیبا دستهای سرخت، مرکب سفر عاشقانهات را زین میکرد و نگاههای ممتدت،
بهارهایِ زندگیات را وداع میگفت.
تو
«ریشه در سبزترین سجده زهرا داری
نفسی پاکتر از روح مسیحا داری
آسمان حسرت بوسیدن جا پای تو داشت
تو که در شهر غزل منزل و مأموا داری»
رفتید، بی آن که لحظهای تردیدکنید... ، بی آنکه لحظهای درنگ کنید... ، در رفتن یا ماندن! بی آن که، دلبستگیهایتان را مرور کنید و آرزوهایتان را بارور... ، در رفتن، شتابی عجیب داشتید و در ماندن، اکراهی عمیق.
مطمئن بودید راه، درست است، ازجا ده، از سفر، از... نمیترسیدید، «فهمیده» بودید آخر این جاده، دل کندن از خاک، بلند شدن، اوج گرفتن و پرواز است.
شما در آتش جنگ، گلستان میدیدید؛ یقین میدیدید که اینگونه خلیلوار به پیشواز رفتید، امّا... آتش برای شما گلستان شد، آتش در هرم عشق شما سوخت.... آتش مذاب شد. و شما گُر گرفتید...
شما از دهانه تاریخ زبانه کشیدید، فوران کردید و بر سر دشمن آتش باریدید. از دلبستگیها دل بریدن از وابستگیها رها شدن خیلی سخت است! باید پای عشق بزرگی در میان باشد. حتما باید پای عشق بزرگی در میان باشد و شما یقینا این عشق را فهمیدید. یقینا میان دل شما و عشق او، سر و سرّی بود.
حتما برگزیده عشق بودید...، که عشق انتخاب میکند، عشق گلچین میکند، عشق هر کس را سزاوار نمیداند و شما، حتما سزاوار بودید که رفتید؛ که رفتن را بهترین ماندن دیدید که رفتن، همیشه به معنای «رفتن» نیست.
گاهی مرگ، جاودانهترین زیستن است! و شما، چه خوب، این راز را فهمیدید!
آن سوی خیال خود، خدا را دیدند
از جام وصال او بلا نوشیدند
خورشیدترین ستارههای عاشق
پیراهنی از غروب را پوشیدند
به راستی راز آن همه عشق چیست؟ دلیل از جان گذشتن؟! جبهه با شما چه کرد؟! جنگ چه به روز دلتان آورد؟ جبهه شما را عاشق کرد یا شما جبهه را؟ جبهه نیاز شما بود یا شما نیاز جبهه؟ اصلاً، مگر جبهه کجاست؟ این واژه، این چهار حرف ساده، چهقدر وسعت دارد؟ قلمرو جبهه تا کجاست؟
جبهه، عاشقپرور است، یا عاشقان جبهه میسازند؟ واقعا نمیدانم! چه رازی در این کلمه نهان است که هنوز در خاطرههای بسیاری جریان دارد، در قلبهای بسیاری خانه دارد و هنوز نگاههای بسیاری را به دنبال میکشد!
شاید جبهه، دروازه بهشت است! شاید شهدا باید جبهه را لمس میکردند! شاید...
ولی از یک چیز مطمئنم! که جبهه شهید نمیسازد! جبهه، همیشه شهید نمیسازد! جبهه، عاشق نمیکند، جبهه دل را هوایی نمیکند، جبهه به تنهایی هیچ کاری از دستش بر نمیآید؛ جبهه باید پر از هوای شهادت باشد تا دل را هوایی کند..
جبهه باید حریم خدا باشد تا جان را عاشق کند.
جبهه باید حق باشد تا شهید بسازد».
آن دو غیرت(1)...
ای تبسّم آبی، سبزپوش علیّیین
از بهشت میآیی، پیش ما کمی بنشین
ای برادر توفان، در تو نوحه میخوانند
بادهای آبان ماه، ابرهای فروردین
1) . عشق علیه السلام، صص 60 - 61.
اینکه گریه میخندد، از تبار یعقوب است
آن دو غیرتِ نایاب، یوسفند و بنیامین
آن دوآشنا هریک، شعلهای دگر بودند
آفتاب یعنی آن، ماهتاب یعنی این
صد کلاغ، یک شاهین، رعد! رعد! صف! یاسین!
یک فرشته بفرستید، ماه رفته روی مین
بعد از این در این بازار، ضرب عشق باید کرد
هم به نام «خرازی» هم به نام «زینالدین»
عمر لالههای واژگون، زیر خشم آسمان تمام شد
با وجود چشم منتظر، حرفهای عاشقان تمام شد
کاروان و راه و ماندگی، سایهها غریبوار رو به مرگ
جاده تا غروب آفتاب، پا به پای کاروان تمام شد
روزهای سرخ واپسین، شامگاه درد، گونههای خیس
زیر باری از سکوت رفت، تا شکست و ناگهان تمام شد
ماند در مسیر خاطره، ردِّ بیثباتی از قصیدهها
بی مَرام! مردمان حرف! مدح و ذمِّ این و آن تمام شد؟
ما به احترام زخمها، زخمهای «قُرْبَةً اِلی جَمیلْ»
بیت ناتمام شعرمان، روزه سکوتمان تمام شد
دیگر سنگها فقط سنگ نیستند؛ ثابت میکنیم.
به دشتها و کوهها مینگرم و به صخرههایی که یکپارچه از سنگهای سیاه، روی هم انباشتهاند.
آری! همگی از سنگند؛ سنگهای بیمصرفی که یک روز از صخرههای یکپارچه، شاید به صاعقهای زاده شدهاند و عاقبت، روزی هم در مسیر جویباری به خاک بدل میشوند. میآیند و
میروند؛ بی آن که بدانند چه کاری انجام دادهاند.
اما من سنگهایی را میشناسم که دیری است اینگونه نیستند. پاره سنگند، اما چونان صخرههای مخوف، از آسمان نازل میشوند و فرو مینشینند بر گردههایی که سنگنشین باید باشند. من سنگهایی را میشناسم؛ سنگهایی که با دستها دیری است خو گرفتهاند و با مشتهای گره کرده. سنگهایی که به اشتیاق خویش پرتاب میشوند؛ آنچنان که دست مبدأ، حتی وزن آنان را حس
نخواهد کرد.
من سنگهایی را میشناسم که هر یک، چونان گلولهای از تفنگ انگشتانی زخمی شلیک میشود، سنگهایی که مسیر و مقصد خود را خوب میشناسند. تنها کافی است دستی یاریشان کند، پس آن گاه در مسیر خویش، صاعقه را معنا میکنند.
من سنگهایی را میشناسم که با قطرات باران، گاهی مشتبه میشوند. پس چنان یکریز و بیفاصله فرود میآیند، گویی که خشمگینترین و سیاهترین ابرهای زمستانی، زمین را مغضوب
تگرگهای هولناک کرده باشند. پس چنان خوفناک بر جمجمه شیاطین کوچک فرو خواهند نشست که از فرط خشم، خود نیز متلاشی خواهند شد.
سنگها و دستها، ترکیب زیبا و دهشتناکی خواهند بود. پس بدین زیبایی، جمجمه حقیر شیاطین، هرگز آرامشی نخواهند داشت.
آری! من سنگهایی را میشناسم که رنجها را بیشمار دیدهاند و معنای مرگ و شهادت را خوب میفهمند.
سنگهایی را دیدهام که میدانند گرسنگی در اردوگاه یعنی چه. میدانند هر شب برای صبح فردا نخوابیدن یعنی چه.
من سنگهایی را میشناسم که گاهی با سنگ قبرهای قدس، درد دل میکنند و گاهی پایههای مسجدالاقصی را دلداری میدهند.
سنگهایی را میشناسم که همیشه تسبیح میگویند و دستان دعایی به آسمان دارند.
آری! سنگهایی را میشناسم که دعا میکنند. سنگهایی که سنگرند، اما قلبشان، ملایم و خونین میتپد. سنگهایی که شوق توفان در وجودشان تیر میکشد.
عاقبت روزی توفان خواهد شد و این، زمزمه همواره سنگهاست.
اینک علفهای هرزه، سطح سنگستان عظیم را پوشانده است و مبادله دائم چشم آفتاب و نگاه سنگیان، دیری است که هر روز دشوارتر مینماید.
کجاست توفان عظیم که ریشه علفهای هرز را از بنیان برخواهد افکند؟
انتظار، فرسایش دشواری است، اما بیشک، سنگها هرگز تمام نخواهند شد و دستها هر روز زاده میشوند و سنگها پرتاب.
آری! سنگها گلولهاند، سنگها صاعقهاند، توفانند و امواج، غضبناک، که سراسر میکوبند به گرده صخرههای متجاوز به حریم اقیانوسها.
سنگها، باران و تگرگ و خشم ابرهای زمستانی هستند که بر جمجمه شیاطین حقیر متلاشی میشوند.
سنگهایی هستند که میفهمند، اردوگاه و شهادت را و میتوانند نوشته سنگ قبرها را بخوانند و میتوانند با قدس درد دل کنند و ...
گفتم که دیگر سنگها فقط سنگ نیستند.
و ثابت کردیم.
اینقدر مروارید چشمهایت را به آسمان ندوز.
ستارهها، شرمنده تلألو اشکهایت میشوند.
اینقدر تیرگی روزهایت را آه نکش.
تقدیر پروانه شدن، اسارت است.
پیله شبها را به دور خود بِتَن.
تا حرارت شعلههای روز، تو را آسیبی نرساند.
این روزهای اسارت را آنقدر تکرار کن تا
زمانِ پروانگیات فرا برسد.
زمان، کوتاهتر از آن است که چهل سال
صبر تو را به سخره بگیرد، امّا بزرگی تو آنقدر زیاد است که میتواند تمام این سالهای سنگ را هیچ شمارد.
خانههای الخلیل، شاید پنجرهای برای باز شدن
نداشته باشند.
اما هنوز رو به روی آفتاب نفس میکشند.
و روزی را انتظار میکشند که پروانهها
از پیلههاشان بیرون بیایند و زخم کهنه این درختهای سبز را مرهم نهند؛ مگر نه اینکه
درختهای زیتون، وامدار سرسبزی این سرزمین
مقدسند و هر لحظه آماهاند طراوت خود را به زیبایی ورود هر پروانه هدیه کنند.
این سرزمین هنوز ایستاده است و آیههای
مقدس إِنَ اللّهَ مَعَ الصّابِرینَ را بر خشت خشت خانههای ویرانش، فریاد میزند
که بیتالمقدس یعنی عشق،
که بیتالمقدس یعنی استقامت.
و فرا میرسد روزی که
پیلههای اسارت پاره شوند و تو آزاد گردی، ای چشمهای خیس!
خانهها این جا حکایت دیگری دارند. آجر آجر، روی هم رفتهاند تا بلندای پناهگاه مبارزان فلسطینی باشند. خوابگاه آرامش مردان شور و شهامت و غیرت.
خانه فلسطینی، مقر فرماندهی انتفاضه است.
خانه فلسطینی، مأمن دلسوختگان و پناهگاه مادران فرزند از دست داده است.
خانه فلسطینی، دریاچه کوچک اشکهای کودکان یتیم است.
خانه فلسطینی، دشت حاصلخیر بذرهای مقاومت امروز و فرداهاست.
خانه فلسطینی، پرچم برافراشته حقانیت یک ملّت در قلب غصب صهیونیستها و در احاطه شرمآور شهرکهای یهودینشینِ اسرائیل است.
خانه فلسطینی، پایههای مستحکم شهرهای ویران شده از ظلم و جور است.
تابلوی شعارهای حماسهآمیزی که با ردّ پایی از خون، بر در و دیوار آن حک شده است، خواب خوش را بر چشمان خاخامهای یهود، حرام میکند.
خانه فلسطینی، طور سینای تجلّی عشق و اراده و محبّت و غیرت یک قوم است.
تجلّی معامله جان با جانان.
حالا این خانهها را هم شهید میکنند! صدای حرکت تانکهای ویرانگر، تپش قلب خانوادههای مظلوم فلسطینی را آرام میکند؛ گویی ضربان حیات در پس این همه تهدید و تجاوز، قصد ایستادن دارد.
خانهای فرو میریزد، غبارز مظلومیت ملّتی دردمند، جلوی دیدگان نامحرمان غاصب را میگیرد. پشت این غبارها، قلبها دوباره تپیدن آغاز کرده و دستها و دلها در هم گرده خورده تا طومار توطئه دشمن را در هم بریزد؛ خواه در خانههای آجری، خواه در خیمهها و...
جوانی روی دیوار چادر اردوگاه، زیر سایه ماه مینویسد: «ماشِین عَلَی الْاَرْضِ الدّوارة، حلی حبل النّار...: بر زمین دوّار، بر ریسمان آتش ععبور میکنند..».(1)
خیمههای برافراشته، خانه موقت آنهاست.
روزی این قوم غاصب که بر ریسمان آتش غضب مردم غیور فلسطین و بر زمین ناهموار جگرهای سوخته و دلهای دردمند عبور میکنند، به قعر چاه ندامت و بدبختی فرو خواهند افتاد.
روزی خانهها دوباره قد علم خواهند کرد و شهرها آباد خواهندشد.
بایست ای فلسطین غیور! تا پیروزی راهی نمانده است.
آیا این خواهش بزرگی است برای من؟! منی که دست دراز کردهام تا فقط خاک وطنم را فرا چنگ آورم؟!
فلسطین هزاران سرود غمناک را از بر کرده است و هر روز در عزای فرزند شهیدی، نوحههای نو میسراید. ذهن کهن فلسطین از آن هنگام که پای بیگانه را بر خویش دیده، دیگر ترانههای شاد سالهای آزادی را از یاد برده است و آهنگ گوش خراش تجاوز، با وحشیانهترین ملودیها در
1) . «به حیفا بازمیگردم، غسان کنفانی و حسن حمید، ترجمه محمدعلی عسگری، ص 107.
گوشهایش زنگ میزند.
صهیونیسم آمده تا سرگردانی خویش را در این سرزمین بنشاند و جهان، چشمان خود را در پشت عینکهای سیاه تردید پنهان کرده و خود را به خواب زده است. هر روز، روزنامهها، خوابهای
آشفته آنان را در سکوتی بهتآور، برای هم بازگو میکنند.
آیا هراسندگان نقاب بر چهره، هرگز فریادهای «محمدالدوره» را نشنیدهاند و لکههای خون بر زمین ریختهاش را ندیدهاند؟! قطرههای خون هر فلسطینی، سالهاست که بر عینک آنها میپاشد و جامهاشان را خونین میکنند، ولی آنان، هرگز لحظهای سر بر نمیگردانند تا جنازههای کودکان و جوانان راه آزادی قدس را که بر دستان فلسطین تشییع میشود ببینند.
آری! شما که اندیشههاتان را همسو با باد میچرخانید و در اندیشه بنیان دهکده بزرگ جهانی، همگان را به سوی خویش فرا میخوانید! پس جای من و جای وطنم در این دهکده جهنمی کجاست؟!
آری! من و تو ای وطن! با فریادهایی که بوی خون میدهند، در این دهکده، جایی نخواهیم داشت.
کور باد چشمان به ترس آلوده، از پشت عینکهای سیاه تردید!
من از فریاد نخواهم نشست تا ذره ذره خاک وطنم را در آغوش بگیرم.
من هر روز، تن زخمی فلسطین را مرهم مینهم تا برای روزهای آزادی، جانی تازه داشته باشد و اینک، سنگ که به سخت دلی مشهور است، چه یار با وفایی برای من است!
کلید دریا(1)
این روزا سنگا دارن کار خدایی میکنن
با همه شکسته دلها هم صدایی میکنن
سنگا میگن که ما هم مثل شما زبون داریم
1) . عشق علیه السلام، صص 89 - 9.
ما میگیم کلید دریا رو تو دستمون داریم
سنگا این روزا کار سلاح جنگی میکنن
سورههای قرآن و چاپهای سنگی میکنن
این پرندهها که میپرن همون ابابیلن
اونایی که دستشون آهنه اصحاب فیلَن
اونا میخوان صدای بهار نپیچه تو زمین
سیم خاردار میکارن به جای یاس و یاسمین
ما میخوایم که کوچهها غرق محمدی باشه
نمیخوایم خوبی بمیره، نمیخواهیم بدی باشه
سنگا تودست شما ستارهها شهاب میشن
آهنا پیش شما با همه سختی آب میشن
عاقبت سنگا یه دسته گل میشن، بهار میآد
میوه درخت آزادیمون به بار میآد
چهارشنبه
5 آذر 1382
1 شوال 1424
2003 .Nov. 26
بخوان! به شکرانه توحید. بخوان! به شکرانه این عید!
بخوان، به پاس سرافرازیات در بندگی و خاکساری حضرت حق (جلّ جلاله)، بخوان:
اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکِبرِیآءِ وَ الْعَظَمَةِ، وَ اَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ،...
الهی، ای عظمت بیپایان وَ ای دارنده هر دو جهان! ای ذات بیمثال سخاوت! ای کمال بیزوال قدرت! ای بخشندهترینی که معنای بخششی! و ای آمرزندهای که پدید آورنده تقوایی!
أَسْئَلُکَ بِحَقِّ هذَا الْیَومِ الَّذی جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیدا؛
از تو میخواهیم به حق این روز مبارک، که برای دلهای مؤمن، عید قرار دادهای: درود و
سپاسمان را نثارِ پیامبر عشق و رحمت، حضرت ختمی مرتبت، مُحمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت طاهرینش علیهاالسلام نمایی!
الهی! در این روز مبارک، از تو میخواهیم که ما را در سایه امنیت چترِ نورانیّت محمد و آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار دهی.
الهی! از تو میخواهیم که به پاداش طاعتمان، ما را از ترفندهای رنگارنگ اهریمن محفوظ بداری الهی! ما را عبادتی بیاموز که بتوانیم شُکر نعمتهایت را پاس بداریم.
الهی! عبادت خاصّانت را به ما بیاموز؛ عبادتی که توأم با عشق توست، عشق!
الهی! به پاداش عبادتمان، به پاس روزههایمان، ما را استقامت در راهی ببخش که راه انبیا و اولیای توست!
ما را در راهی هدایت فرما که رضایت تو و پیامآور راستین تو در آن است.
الهی! به بهروزی این عید که روز سرافرازی در امتحان تو بود، تواناییمان بخش، تا بار دیگر از عهده امتحان تو برآییم!
الهی! به پاس یک ماه برخورداری از نعمتهای «ویژهات» که مخصوص «ماه مبارک رمضان» است، چشم ما را هرچه زودتر به نعمت نهایی حضرتت - ظهور حضرت موعود(عج) - روشن فرما!
الهی! یک ماه با میزبانیِ ویژهات، امساک از گناه را به ما آموختی و نگاه ناسوتیمان را روشن از انوار لاهوتی خویش کردی؛ در حالی که کمتر قدر چنین نعمتی را میدانیم!
رمضان سایه مهر از سرِ ما میگیرد
بال رأفت که فرو داشت، فرا میگیرد
چون نگیرد دلم از رفتن ماهِ شب قدر
که خدا سایه مهر از سرِ ما میگیرد
رمضان دار شفایی است که هر جان و دلی
داروی دردی از این دار شفا میگیرد
روزه با فطره، امان است و بَراتِ شب قدر
هر که شد در دو جهان کامروا میگیرد
... و ما امروز، ماه مبارک رمضان را در حالی بدرقه میکنیم که لبهای خشکیده خود را با تسبیح
نامت صفا دادهایم و با امیدی بیشتر، قدم در راه زندگی نهادهایم؛ امیدی که با پالودگی از گناه، چون بذری، در دل ریشه میکند و در هوای رسیدن به غایتِ مُراد خویش.
الهی! ما را در ادامه این راه خطیر، راهنما باش و از فریب اهریمن قسم خورده دورمان بدار!
الهی! چشممان را به جمال دلارای مهر موعود(عج)، در هم شکننده ظلمت و تاریکی، روشن کن، تا نماز عید را، با ایشان و در فضای عطرآگین ولایت، به جای آوریم!
نمازی که آکنده از روح اجابت باشد؛ آکنده از قنوتهای سبز آرزومندی!
الهی! هر روزمان را در سایه آقا امام زمان(عج) عید بگردان! عید!... .
بر دریچههای آفتابی صبح/حسین هدایتی
نجوای رستگاری بر لبهاست. سقف آسمان، کوتاهتر از پیش است. میهمانان جبروت، شکوهِ خداوند را حس میکنند. عید است؛ عید انفاق و عشق.
شیطان، زیر قدمهای نمازگزاران مشتاق، دست و پا میزند.
شیطان در تکاپوی برخاستن است، امّا خروش گامهاست که میکوبد - بر چشمهای شیطان - .
دلها به هم گره خورده است. واقعهای بزرگ دارد اتّفاق میافتد.
صبح چقدر تازه شده است!
چشم عاشقان بر درگاه و فرشتگان عشق در هیاهو، عید است؛ عید اتفاق و عشق.
لحظهها بوی لاهوت میدهد.
یا کریمها، بال بر آسمان پهناور دور دست میسایند.
فصل، در شتابی سبز افتاده است. بوی نارنجستانهای غریب میآید. کسی خبر از روضات موعود میدهد. - عید انفاق و عشق - لبها از شرابی پاکتر، شده است.
کسی بر دریچههای آفتابی صبح میکوبد. لهجه ترکخورده قبیله، سخت گرم است. فطر بر شانههاست؛ دوش به دوش هلهلهها پیش میرود. در خوابهای طلائی جماعت، دست به دست میشود. فطر بر پیشانیهاست. دستها تهی میشود و مالامال. آرزوها میشکند، میایستد و در چشم آدمها میخندد. نفسهای کودکانه، طعم آفتاب میگیرد. آسمان نزدیک است. نسیم خنک،
شراب پاک و عید است - عید انفاق و عشق - .
خداوندِ نوازشگر، به پلّکان اوّل کائنات ایستاه است. عطری همهگیر، در فرازها میپیچد - الحمدللّه
عَلی ما هَذانا - سنگها رجز میخوانند. - و لَه الشُّکر - ولولهای در خاک افتاده است. بوی زیتون و ماه، نفسها را در هم میپیچد. رنگها رقیق و دقیقهها دیوانهاند. «خدایا! شکر که ما را هدایت کردی و سپاس که از دیگران برترمان آفریدی». فطر بر پیشانیهاست. حتّی بوتههای مصلّی، دست در
آغوش ملکوتاند و سنگها آنچنان مشتاق، که چشمان رو به آسمان جماعت.
خورشید آن قدر بزرگ است که ذرّات نور بر شانههای ویران زمین سنگینی میکند.
عید است؛ عید فطر، عید انفاق و عشق ...
خوشا کسی که به روی تو میگشاید در
که از بهشت به رویش گشادهاند دری
سی روز خواستن و توانستن، مبارک باد!
اکنون یک ماه است که درهای بهشت را به رویمان گشودهای. و رحمت واسعهات را بر ایمان مهیا کردهای. بر لبهایمان نجوای أَسْتَغْفِرواللّه رَبّی وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ را زمزمه کردیم و رمضان را با عشق، با شبهای قدر و افتتاحهای سبز دعا پشت سر گذاشتیم.
خدایا! در مهمانسرای رب الاربابیات، پذیرای استغفارهایمان باش و ما را بر ضیافتِ مهربانیات به معدن نور برسان و از عطر یاسهای افطار جدا مکن.
در ماه تحمل و صبر، پلیدی را از وجودمان زدودی و از لغزشها و خطاهایمان چشم پوشیدی. عزت نفس را بر هوای نفس پیروز، برکاتِ بیمنتهایت را بر ما نازل و در قلبهایمان، شکوفههای
توکل رویاندی. اینک خدایا! حلاوت و شیرینی یادت را از ما مگیر.
پروردگارا! اکنون که ماه ضیافت الهی به اتمام رسیده، ضیافت عشقت را بر ما تمام مکن و در هر حال، ما را از گناه و خطا مصون دار.
خدایا! در این ماه، درهای رحمتت را بر هر فقیر و غنی گشودی و رحمانیتت را بر ما تمام کردی.
یا «رب شهر رمضان»! به ما فرصت ده تا در رمضانی دیگر تمام وجودمان را از بدیها بزداییم و بار دیگر، سجاده عبودیت خود را بگشائیم و در برابر عظمت تو و در آستان مقدست، بندگی خود را به خاک بیفتیم.
حافظ منشین بی میو معشوق زمانی
کایام گل و یا سمن و عید صیام است
چه دیر آمدی و چه زود رفتی!
تو آمدی و ما را به ضیافت چشمه آفتاب بُردی تا تن و جان را در تلاطم امواجی از نور، پاک و مطهر گردانیم.
تو آمدی و غبار غفلت را از عقلمان و زنگار شهوت را از جانمان زدودی؛ آنگاه، سجود شبانه را در لحظههای عاشقانهات پرواز دادی و به عروج رساندی.
روحمان را بر گناه، روزهدار کردی و با چراغ هدایت کلام پروردگار، از حصار تن رهاندی.
پرده عفاف و عصمتمان را که به تیغ عصیان دریده شده بود، دوباره از نو برافراشتی و از ورای
صورت گناه آلودمان، سیرتی آراسته آ شکار کردی و دوباره ما را لیاقت خلیفه بودنِ بر زمین عطا کردی؛ «اِنِّی جاعِلٌ فِی الْاَرْضِ خَلیفَةً»(1)
سراسر لحظههای روشنت، رنگ خدایی داشت
از طراوت دعای سحرت بگویم، یا از سفره با کرامت افطارت که هیچ کس را بی بهره و نصیب نمیگذارد؟!
در شب تقدیر، دوباره احیای حیات را برایمان مقدّر کردی و مطلع چشمان سیراب شده از اشکمان را بر روشنایی گشودی.
1) . بقره، 30.
زیبِ دستان غفلتزده مان، نیلوفر دعا بود و زینت رخساره خاکآلودمان، مروراید اشک؛ و تو،
چه کریمانه بهای اشک و دعا را بخشیدی!
زنجیر گناه از پایمان گسستی و بر زمره پاکانمان آوردی. چشم استجابت پروردگار را بر دعایمان
گشودی و در مرز آشنایی با محبوب، ما را به معراج سپیده رساندی.
چه دیر آمدی و چه زود رفتی و جانمان را در خلوت تنهایی بی تو بودن پژمردی! امّا نه! تو دوباره ما را از فطرت مطهر آیینه بودن، از نور شکوفا کردی. به امید، منتظر میمانیم تا از پس صدای پای عبور فصلها و ماهها، روییدن روشنی را در نگاه مهربان تو دوباره ببینیم.
عید است؛ عید فطر و شادیِ ترک برداشتن...
شکستن... گسستن و فراز آمدن.
ای ایام اللّه...! هر روز صبح زود، پیش از دمیدنِ آفتابِ عالمتاب، آفتاب حضورت در جانمان
دمید و خانهمان به نور معرفت روشن شد، و اکنون چه زود کولهبارِ سفر بستهای! اما تا سالی دیگر، بیقرار باز آمدنت خواهم ماند؛ باشد که باز آیی و شور و شوقی تازه در جانهای افسرده، باز دمی.
نمیدانم تو را چه بنامم، میزبان یا میهمان؟! تو میهمانِ ما بودی و ما میهمانِ خدا.
برای بندگان چه سرافرازیِ بزرگی است، میهمان خدا بودن!
تو آمدی تا به یادمان بیاوری که هر روز و هر لحظه، میهمان سفره حضرت حقّیم و خود نمیدانیم.
این خداست که هر لحظه از مائدههای زمینی، توانمان میبخشد و از مائدههای آسمانی، جانمان را سیراب میکند و ما میان خواب و خیال و وهم، پرسه میزنیم.
اکنون در هنگام وداعت، آنچنان بیقرارم که کودکی خردسال در هنگام وداع مادر. بیقراریام
را فقط امید باز آمدنت تسکین است.
تو به من آموختی که دیدگانم را به بد نیالایم و زبانم را به یاوه نسپارم. تو روح مرا در هفت دریای عشق شستی، مرا در کوچههای تنگ و تار کوفه گرداندی و در نیمه شبهایم، طنین گامهای مردی را به گوشم رساندی که انبان نان و خورشتِ یتیمان بر دوش داشت و با کفش وصله دار، تمام کوچههای
تاریخ را در مینوردید و تا خانه یتیمان ره میسپرد.
در شبهای پر ستارهات، بار دیگر بر مظلومیت عدالت مجسّم و بر تنهایی و غربت کودکانی که
دیده بر ماه میدوزند و ستاره میشمارند، گریستم تا شاید بار دیگر طنین گامهای او، موجی در افکند بر پلک خوابآلود کوچهها؛ این کوچههای خاکی مهجور.
ای نگارگرِ روح! جانم را در شطِّ پر ستاره شبهایِ قدر شستی و اکنون، پاک و طاهر، در آستانه
سالی ایستادهام که مبدأش تویی؛ چرا که من از تو آغاز شدم و در تو روییدم و قد کشیدم.
اکنون عید میلاد من است؛ عید تولّد انسان؛ انسانی که به هفت دریای عشق گذر کرد و اکنون تولّد
خود را جشن میگیرد.
عید فطر، روز تولّد فضیلتهاست؛ روز جلوه دادن، به بار نشستن و از شهدِ شیرینِ عشق نوشیدن.
ای فطر!
عید رهایی انسان
از قید و بند شرک و تظاهر
از قید و بند نان و نام و تفاخر
ای حُسن ختام یک غزل زیبا
دامنکشان و بلند و طنّاز
در سی بیت
ای شاه بیت قصیده ایمان
در روزهای شیرین رمضان، هر روز از سپیده دمان تا شام، بتهای هزار رنگ هزار شکل را میشکستیم؛ بت شرک را، تا هرگز ثروت و مُکنت و قدرت را بر آفریدگار بیهمتا، شریک قرار ندهیم.
بتهای جهل را، تا هرگز اندیشه و طریقه بودن را به جهل نیالاییم و با خود آگاهی و شناخت عمیق دین، به سوی هدف غایی ره بسپاریم.
بتهای خودخواهی را، تا به یاریِ هم خیزیم و نان را قسمت کنیم و به کودکان کوچههای تنگ فقر هم نصیبی بدهیم.
رمضان آمد و در سی فصل، انسان در زنجیر را، از فکر آب و دانه رهایی داد، بند خاک را از پر و پایش گسست و از دخمههای سیمانی قرن فراتر آورد، روز مرگی را شکست و جانها را به خدای
مطلق نزدیک کرد و به معراج معصومیت و انسانیت برد.
آنجا که روح، از بند نفس رهایی مییابد و در هوای بیکرانگی تنفس میکند.
در فطر، پرواز در دشتهای بیکرانه آزادی را، آزادی از بند نان و نام و تفاخر و آزادی از بند بتهای هزار رنگ را جشن میگیریم و در آبی بیکرانه به پرواز در میآییم.
اکنون در کویر تشنه و بیرمق جانمان که در هُرم داغ عطش میسوخت، از پس سی روز نم نمِ باران، شکوفههای نورَس عشق روییده است.
اکنون کویری که حتّی درخشش ستارهای را در آسمان تار و بیستارهاش نمیدید، ستاره باران شده است و کدامین عید زیباتر از عید رهایی است؛ عید شکفتن و به مرگ و بار نشستن؟!
سی روز عاشقان و رهروانِ مسیر الهی، دفتر معرفت را ورق به ورق خواندند و سی شب، اشک ریزان، سحر به سحر، به تسبیح و تنزیه او پرداختند و اینک کشکول گدایی خود را بر درِ خانهاش افکنده و چشمِ امیدشان را به لطف و کرم او دوختهاند که:
«اَیْنَ عَفْوُکَ الجمیل؛ کجاست آن گذشت زیبایت، اَیْنَ عطایاکَ الفاضلة؛ کجاست هدیههای ارزشمندت و اَیْنَ مواهبکُ الهنیئة؛ کجاست جایزههای شایانت؟!»
محبین خداوند، آخرین سحرگاه را سر بر محراب دعا میسایند و حلول ماه نو را به انتظار مینشینند.
و ماه نو، بیتابانه از مدار رمضان سرک میکشد و در آسمان جلوهگری میکند و ابرو مینماید. و همه عاشقانِ منتظر عید را با نور جمال خود عیدی میدهد.
اذان از بام فطر بر میخیزد و نماز عید فطر اقامه میشود. پس از «شهر رمضان» و «ماهِ پرهیزکاری»، همه به آغوش خالق خود پناه میبرند و عفو و رحمت از دامان او میجویند، که: «خدایا! تو اهل کبریا و بزرگی، جود و جبروت، بخشش و معرفت و پرهیزکاری و کرامت هستی؛ به حق اینروز که برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد ذخیره و فزونی، بر محمّد و آلش رحمت فرست و مرا در هر خیری که محمّد و خاندانش را وارد کردی، وارد کن و از هر شری که محمّد و آتش را بیرون آوردی، بیرون آور».
نسیم سیّال و نرمِ صبحِ عیدِ فطر، فضا را سرشار از عطر ملکوت میکند و دلها را وسعتی دوباره
میبخشد. خط نگاه فطریان، پر است از نیاز و نماز. دلهایشان صاف و بیریاست؛ به صافی بالهای پروانه و به شفافیّت آینه. به هرکجا که بنگری عید فطر شکوفه کرده و سر برآورده، همه، پای ضریحِ قرآن، با عشق خلوت کردهاند و دل در گرو گُهر افشانیاش نهادهاند.
«روز بس خرّم و موسم ز همه خوبتر است
عید فطر است که عالم همه پر زیب و فراست»
امروز به آخرین منزل سیر سی روزه روزه رسیدهایم و به رمضان، بهار نیکان، به چشم دل مینگریم. رقص غنچههای اشتیاق در چمن سبز حضور، چه دلانگیز است! لئالی لاله و کرشمه بنفشه و عشوه اقاقی و خروش خداجویان، زیب محفل روزهداران است و چه تماشایی است!
سپاه سپیده بر ظلمت نفس هجمه آورده و رایت ظفر در بلندای قلوب اهل بصیرت به اهتراز آمده است.
قندیل سرد روزمرگی، در پرتو آفتاب بی بدیل رمضان ذوب گشت و قطراتش در اقیانوس دلدادگی منجذب شده است.
دستهای سبز نیایش و عبادت، بر زلال نهرهای بیداری روییده است و اینک، هزاران هزار بنفشه و یاس و نسترن و اقاقی و نرگس، به مبارک باد قدوم فطر، عطر اردت میافشانند.
خوشههای محبت و جامهای مودت، در دستان اهل نیاز به گردش درآمده و گامهای عطشناک وصال، از شهد مصفای صیام، به حلاوت رسیده است.
اکنون در ساحت سپید فطر و بر ماه دلارای غفران درود میفرستیم که عشق را برایمان ترسیم کرد و مشتاقان علی را به ضیافت قدر رهنمون ساخت.
فطر، عشوه عرش است بر ساکنان خاک و قصیده رسای معرفت است بر مقیمان مدینه فطرت
فطر، آیتی از حشر است و فرصتی برای دلبستگان ولایت.
آری! چشمه عنایت یار، دوباره جوشیدن گرفت و میهمانان لطف دلدار فزونی یافت، تنفس مسیحایی صبح، بارانی از کرامت و عطری از عطا را به ارمغان آورد. خوشههای خوشگوار رحمتِ
ملکوت بر تاکهای بوستان زمینیان رویید.
فطر، چشم و چراغ عابدان، آمد و رونق باغ فرا رسید.
فطر، سروش آسمانیان و حماسه احساس کروبیان، خجسته باد!
به شکوه عشق میمانی؛ مثل ترنم شبنم.
تو دیگر از آن خود نیستی، وجودت چون مهتاب میدرخشد و بر لبانت آیههای عاشقی جاری است؛ تو از آن سوی آسمانی.
شمیم دلانگیز وجودت و لطافت روحت، آسمانها را در نوردیده است. آفاق، در حضور دوست داشتنیات به خود میبالد، دلدادگیات در شبانگاه نیاز، قصهای است که هنوز فرشتگان در
گوش هم زمزمه میکنند.
میدانی تو دیگر ازآن خود نیستی؛ از آن روزی که پای از خرابآباد دنیا بیرون نهادی و در بهار قرآن، به میهمانی خدا رفتی همنشین خدا شدی؟ تو مثل بهشت زیبا شدهای! تو دیگر بوی «الرّحمن» میدهی. رایحهای از جنس ملکوت.
هنوز هم میگویم، تو مثل بهشتی؛ چرا که در خنکای سپیده، سر از بالین غفلت بر میداشتی، از چشمه کوثر وضو میگرفتی و در سجاده میشکفتی.
سحر که از راه میرسید، تو بودی و یک دل عاشق و پر از احساس خوب خدایی شدن.
باران اشکت، سوز مناجاتت و خلوت عاشقانهات، همه برای این بود که ناز وجودت را خریداری باشد. و معشوق، در آن لحظات عاشقی، تو را پسندید و تو آفتاب شدی؛ سرشار از حس دوست داشتن.
... و اکنون عید است. تو لباس سپید بندگی بر تن کردهای و در کوچه باغهای عشق، لبیک میگویی و با خیل عاشقان، نماز میگزاری.
تو آمدهای تا در عید فطر، با فطرت الهیات میثاقی دوباره ببندی.
صمیمانهترین احساسات در نماز میشکفد؛ وقتی رحمت خدا میبارد. عطر خاک خیس خوردهای را میدهی که نشان از تواضع تو دارد و ملائک همه خرسندند که تو آسمانی شدهای.
باور کن که در این تکرار زیبای بندگی، وقتی دستانت را به قنوت فرا میآوری، بهشت به رویت میخندد وخدا با تمام لطفش بر تو میبارد.
باور کن تو خدایی شدهایی... .
آخرین شب ماه آسمانی خدا، بدون ماه بود!
انگار تن هلالیاش از غصه وداع، آب شده باشد که هیچ جای پای نورانی از او، در سیاهی شب به
جای نمانده بود.
شاید رفته بود تا در وقت خداحافظی، در دستهای کوچکی که در دعایشان آیینه را گم کردهاند، یک دسته گل حُسن یوسف هدیه کند.
شاید رفته بود تا در وقت خداحافظی، درکاسه خالی چشمان فقیر، که نگاهشان طعم گرسنگی میدهد، یک کهکشان راه شیری هدیه کند.
شاید رفته بود تا دروقت خداحافظی، به مؤذنِ پیر و دلشکسته مسجد که پول درمان حنجره بیمارش را ندارد، یک سبد آواز چکاوک هدیه دهد.
شاید رفته بود تا در وقت خداحافظی، از سقف ترک خورده خانههای پایین شهر، به دیوارهای فرو ریخته دلهای شکسته، سلامی هدیه کند.
شاید رفته بود تا در وقت خداحافظی، برای پرندگان گرفتار در قفس که آواز آزادی را از یاد بردهاند، مهربانی هدیه برد.
شاید رفته بود تا در وقت خداحافظی، برای نگاههای بیمار که از پشت پنجرههای مهآلود، به آسمان، دخیل امید بستهاند، یک خوشه أَمَّن یُجیب هدیه دهد.
شاید رفته بود تا در وقت خداحافظی، آخرین دعاهای زمینی را به آسمان برد و آخرین بازماندههای ماه مهربانی را در بین آنانی که چشم به آسمان دوختهاند، تقسیم کند تا هیچ دستی که بالا آمده است، خالی به زمین باز نگردد.
شاید ماه تمام شده باشد، اما همیشه شب دلهای مؤمن به نور، مهتابی خواهد بود؛ زیرا آیینه نگاهشان به عید قبولی دعاهایشان روشن شده است.
یک ماه تمام، روزهای سبز مناجات را در آغوش کشیدیم و ردای نورانی راز و نیاز را به دوش انداختیم.
یک ماه تمام، زمزمه مناجات و دعایمان، هر سحرگاه به آسمان تو بلند بود، یک ماه، انتظاری
شیرین را تا وعدهگاه اجر و پاداشمان پشت سر گذاردیم و با اشک چشمهایمان، دانه دانه تسبیح
درست کردیم تا امروز که بگوییم: «وَ لِلّهِ الْحَمْدُ الْحَمْدِ لِلّهِ عَلی ما هَدانا وَ لَهُ الشُّکْرُُ عَلی ما أَوْلینا»
و چه نیکو بخشیدنی و چه نیکو راهنمایی!
امروز، سجادههای حضورمان را در مصلاّی دیدارش پهن میکنیم تا نماز شکر به جای آوریم؛ به شکرانه روزهای میهمانی، روزهای با شکوه مناجات و راز و نیاز، روزهای عشق و ملکوت.
چه سحرهایی که دلهامان را به تو سپردیم تا در گرو عهدی که با تو بستیم، اهریمن نفس را به زمین بزنیم و تا لحظههای مناجات غروب، لب از هر سخنی جز ذکر تو فرو بندیم و بی هیچ وابستگی، دل را در هر کاری به یاد تو مشغول داریم و هیچ نخوریم و هیچ نیاشامیم تا آنگاه که تو دستور داده باشی و امروز تو را سپاس میگوییم و میخواهیم که میهمانی ما را بپذیری.
و اکنون دو رکعت نماز عشق به جای میآوریم و در هر قنوت، تو را میخوانیم که: «أَهْلَ الْکِبریاءِ وَ الْعَظَمَة وَ أَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوت» هستی، که: «آمرزش از آن توست»؛ پس «از تو میخواهیم به حق این روز که برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، مبارک گرداندی، ما را در هر خیری داخل گردانی و از هر بدی بیرون آوری وَ أَعُوذُ بِکَ مِمّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُکَ الصّالِحُونَ».
آری! در تکبیرمان تو را فریاد میزنیم: «یا أَهْلَ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ» به خاطر همه رحمتی که در ضیافتمان قرار دادی. به راستی کدامین میزبان بی هیچ منّتی و بی هیچ شرطی تمام رحمتش را بر هر کس که به میهمانیش بیاید ارزانی میدارد؟! به وسعت تمام آسمانهایت قسم که تنها تو بخشاینده به همه موجودات هستی و رحمت تو دائم به سوی ما میآید. و فطر رحمتی است و اجری است که به
پاس ضیافتمان ارزانی داشتی.
میرود... عروس ماههای سال با تمام برکتهایش! با تمام خوبیهایش، با تمام صفایش...
سی روز پیش، مثل نسیمی آمد و جان ما را نواخت... ، پردههای غفلت را، کنار زد، پنجرههای
روح را باز کرد! آینههای زنگار گرفته دلها را، صیقل داد... ، مثل نسیمی آمد و در زد، آمد و یکی
یکیمان را صدا زد. به یک میهمانی بزرگ دعوت کرد... ، کنار سفرههایمان نشست... ، و
خوبیهایش را بی هیچ منّتی، تقدیمان کرد... و حالا میرود... آرام و بی صدا، درست همان طور که آمده بود.
خداحافظ، ای روزهای پاک بودن و پاک شدن! خداحافظ، ای لحظههای دلانگیز سحر! خداحافظ، ای لبهای روزهدار! خداحافظ، ای دستهای سرشار از دعا و اجابت! خداحافظ، ای
دقایق مقدّس! خداحافظ، ای لحظههای صمیمی افکار! خداحافظ، سفرههای با برکت! خداحافظ، ای روزهای آفتابی ایمان! ای شبهای ستاره باران قرآن! خداحافظ، رمضان! خداحافظ، بهار قرآن!
هنوز... حلاوت آن روزها، آن لحظهها، آن یکی شدنها، همسایگیِ خدا، در دل و جانمان باقی است!... صفای روشن شبهای قدر! صفای اشکهای توبه! صفای جانهای پشیمان! صفای راز و
نیاز با خدا...
چه زود گذشت... روزهایی که بهترین روزها بودند و شبهایی که برترین شبها! از هر خانهای عطر قرآن میشنیدی و بوی خدا! معرفت. همگانی شده بود...، چه زود گذشت...، ماهی که حتی نفس کشیدن هم در آن عبادت بود!
ماهی که جانها همه میهمان خدا بودند ودلها همه در جوار خدا.
به سرعت برق آمد و رفت همه را دعوت کرد و هر که را که لبیک گفت، به یک میهمانیِ با شکوه برد، به میهمانی خدا و کولهباری از سعادت ارزانیاش کرد.
رمضان، مثل نسیمی آمد و شاخههای روح را تکان داد، و گناهان را مثل برگهای پاییزی بر زمین ریخت.
رمضان مثل رودی جاری شد و جانها را شست، هر چه ناخالصی بود، برداشت و با خود برد. رمضان با خود، هرچه خوبی را آورد، و هرچه بدی را برد!
و امروز، پایان میهمانی است.
پایان امتحان است.
امروز، مهر روزه از لبهای روزهداران برداشته میشود. ودست، از عطر اجابت سرشار میگردند! امروز، روزهداران سر بلند، از دست خدا، عیدانه میگیرند! امروز عید فطر است!
عید رستگاران!
سی روز لب فرو بستن و چشم بر هم نهادن، سی سحر میهمانِ خدا بودن. روزها به عبادت نفس کشیدن و شبها «اللهُم تَقَبَّلْ صِیامِنا» گفتن و امروز آخرین روز ماه رمضان است. فردا با بانگ الصلوة، از خواب بر میخیزی و بزرگترین عید خدا را به نماز میایستی. به شکرگذاری روزهایی که میهمان خدا بودی.
عید فطر داغ مسلمانی بر پیشانی مسلمانان است، عید فطر بزرگترین همایش پر شوکت شکرگذاران به درگاه پروردگار و نامه بلند خواهندگی است. خواهش بندهای از معبود تا بار دیگر سفره گسترده خدا مهمان باشد. عید فطر زیباترین تصنیف وحدت است که همه مسلمانان، چشن
بزرگ سرفرازی را به نماز میایستند. جشن پیروزی، پیروزی در امتحانی بزرگ و جشن تولد دوباره انسان که سی شبانه درهای توبه را کوبیده و اکنون پاسخ پروردگار بخشاینده و مهربان را به رحمت و لطف میشنود. عید فطر ثبت نام دوباره انسان برای بندگی است؛ فریاد بلند شهادت بندگان به یکتایی پروردگار. عید فطر بیدارگر ضمیر خفته انسانها است؛ روز لبخند محمد است و روز امید، امید به بخشایش.
عید فطر فرصت کاشتن لبخند بر لبان کودک مستمندی است که چنین روزی را انتظار میکشد و زکات و فطریه، پاکی جان است.
اکنون به شکرانه این لطف پروردگار، دست در دست هم سرود بلند وحدت سر میدهیم و بر محمد و آل محمد درود میفرستیم.
بسیج عطری است آسمانی که از جوانههای تراوش میشود و پایگاهی است برای مُشتهای گره شده.
بسیج حنجرهای است سوزان بر ای سرودن حماسههای سترگ و خورشیدی است تابناک برای شبهای سرد و تاریک و وحشتزا.
بسیج سپاهی است مسلّح به ایمان و مجهّز به عشق و ریسمانی است برای بالا رفتن از شانههای خیس آسمان.
بسیج لشگر حسین مظلوم است در روز عاشورا و رگبار اللّه اکبر و فریاد تکبیرها.
بسیج میعادگاهی است برای کبوتران سرخ دلی که دلهایشان برای پرواز در اوج میتپد و بسیجی همان کبوتر سرخ دل است.
بسیجی چکیده عشق است و نماد غیرت. سمبل تعصب است و پاسدار مکتب.
بسیجیان، سرو قامتانی هستند که سرو در توصیف عظمتشان خمید و دریادلانی که دریا برای تفهیم وسعتشان خشکید. پروانه صفتانی که شمع از سوز و جمالشان آب شد، غیرتمندانی که کوه از هیبت غیرتشان فرو ریخت و طلایهدارانی که حق در سیمایشان متجلّی است.
چه خالصانه جان در کف مینهند و چه عاشقانه زندگی را در طبق اخلاص.
مگر جز این است که همه رنگها، در حضور سبز و عشق سرخ و رویِ سفید و نگاه آبی بسیجی خود را میبازد و همه فریادها از هیبت نام بسیج، در گلو خشک میشوند؟!
مگر جز این است که: «سر مردان حقگو پیش غیر و آشنا بالاست».
بسیج! همه مظلومان ایران با نام تو آشنایند و همه مردم این مرز و بوم وامدار تواند.
تو دریای خروشانی از قدرتی، بخروش که پناه مستضعفانی و امید محرومان!
تو پایههای استوار سرزمین پهناورمان هستی، برپا باش که تو تکیهگاه شانههای خسته مظلومانی! تو همان «بسیجیده رزم با ترجمانِ» فردوسی و «نبرد آزمای ایران سپاهِ» نظامی هستی و ما همه تلاشهایت را در راه عمران، آبادی، امنیت و آزادی کشور اسلامیمان به قدمت هزاران بهار، ارج مینهیم، که این همه شکوه و عظمت و این همه مردانگی و غیرت را چگونه ببینیم و چگونه پاس نداریم، ای بسیجی سلحشور!
تو سینهای وسیعتر از اقیانوس داری. شانههای سترگت تابِ تحمّل تمامِ مظلومیتهای تاریخ و محرومیتهایِ مظلومانه را دارد. در صنوبرِ قلبت هر لحظه جوانههای ایمان میشکفد و در تاریخِ توفانخیز سرزمینمان هر لحظه شکوه شان حماسه میآفریند. تو فاتحِ دروازههای حقیقت و فاطر کاخهای خیالی هستی.
و هرگز فراموش نمیکنیم که چگونه با دست توانا و پای پویای تو به اوج رسیدیم.
و هرگز فراموش نمیکنیم ایستادن بدون سپرت را در برابر دنیای دونِ استکبار.
ما و همه مظلومانِ میهن همیشه یاور توایم ای پایمرد صحنههای ستُرگ، ای بسیجی!
قالب تنگ لفظ، تاب دریای خروشان و پر موجش را ندارد.
سینه تنگ واژهها را گنجایش عظمت صفات عالیاش نیست.
نام و نشان زنجیری بر پر پرواز در آسمان بیکران معنویتش است. تنها اقیانوس بیپایان معنا، آسمان نامحدود مفهوم و آیینه وسیع باطن و مضمون میتواند جلوهای از جمال سیرت و خورشید
صورت «مدرسه عشق»، بسیج را به تماشا بگذارد. فقط قاب عالیترین مضامین و صفات انسانی میتواند، عکس زیبای لحظههای ماندگار، زلال و پاک «لشکر مخلص خدا» را در سینه و آغوش گرم خود بگیرد.
آری، بسیج دایرهالمعارف عشق و معرفت است. کتاب سبز ایمان است و قاموس سرخ عشق. کتابی که به قلم حکمت امام بسیجیان، خمینی، نگاشته شد و با شور همت و شعور غیرت بسیجیان امام منتشر شد. امامی که خود معلم و مبلغ فرهنگ بسیجی بود و دغدغه بسیج فرهنگی تا آخر عمر مهمان ذهن آسمانیاش بود. معلمی که با مشی و خط زیبای سیاست و گچ سفید دیانتش روی وجدان سیاه
دنیای استبداد و ظلم نوشت: «بسیج لشکر مخلص خداست».
که دفتر تشکّل آنرا همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضاء نمودهاند... بسیج میقات پابرهنگان و معراج اندیشه پاک اسلامی است که تربیت یافتگان آن نام و نشان در گمنامی و بینشانی گرفتهاند».
معلم و مبلغی که به صفا و خلوص شاگردان بسیجی خود غبطه میخورد و خود را کوچکترین دانشآموز «مدرسه عشق» به حساب میآورد و دعا میکرد که در روز رستاخیز در صف شاگردان
این مدرسه به سوی بهشت قرب حرکت کند.
بسیج، دیوان شعر انقلاب اسلامی است که پیر جماران در اوج شعلههای آتش جنگ تحمیلی، سرود و به زیور طبع و چاپ پایداری و مقاومت بسیجیان آراسته شد. دیوانی که پر از غزلهای
عاشقانه وداع فرزندان و همسران و پدران و غربت اشک و آه مادران و یتیمان است. دیوانی که پر از قصیدههای بلند اسارت، سوختن و ساختن و انتظار و مشحون از مثنوی حماسهها و رشادتها و شهادتهاست. دیوانی که سوز ابیاتش، دل دو بیتیهای باباطاهر را آتش میزند و جگر رباعیهای
خیام را کباب میکند. دیوانی که قطعههای زمینی «بهشت زهرا»یش با پارههایی از بهشت و ملکوت خدا برابری میکند.
طنین بانک خوش عاشقی رسد به گوش
بیا به مدرسه عشق ثبتنام کنیم
و بسیجی مفسّر اندیشمند حماسه حسینی است. شاگرد مدرسه عشقی که دست تک تک تکالیف استاد پیرش را میبوسد. مجنونی که در دشت شیدایی و عمل و بیابانهای غربت با قلم اندیشه و اسلحهاش مشق نام لیلی را تمرین میکند و قهرمانی که در گود ورزش باستانیاش علیگویان به گرد
تکلیف، وظیفه و حق میچرخد. «بسیجی کسی است که نورش، خورشید را، موجش دریا را، استواریش کوه را، عزمش آهن را، وسعت روحش جهان را، صفتش واژهها را، بینامیش نام را،
سوزش آتش را، سرعتش باد را و شهرهاش تمام اسطورهها را خجل کرده است».(1)
ای صحراها وامدار گستردگی اندیشه تو! ای نامت عمیقتر ازد ریا! فرشتگان، با دیدنت به راز آفرینش انسان پی بردند چرا که ایمان را، عشق را، صداقت و صمیمیت را، بخشش و سخاوت را و مدارا و شجاعت را در هیأت یک انسان دیدند.
ای روح متلاطم خروشان، ای پیشانی تو به بلندای افق! ای بر دمیده از مشرق نور، ای که در عصر قساوت تکنیک، در عصر توحّش مدرن، در قرن مجسمههای بیروح، در قرن آد مهای کوکی، ساعتهای دیواری و شمّاطهدار منظم بی روح؛ دست مهربانِ نوازشی و لبخند
سرشار از طراوتی! در نگاهت یخ قرن ذوب میشود و در نسیم رفتارت هوای عشق میوزد. ای که در قرن التهاب و هراس و عصیان و خشم و اضطراب، در قرن اتم و ماشین عصر خلأ روحی و از خود بیگانگی و یأس و دلمردگی و التهاب و احساس خفقان روح و در قرن قندیلهای یخ بلندترین حماسهسرای عشقی!
در میان نقشهای بیرنگ امروز، نقاش عطوفت و مهری! در میان قرن سرسام، قرن بهت و بیباوری، نویسنده نوری! شاعر شور و شعوری.
ای که در میان خانههای خسته مغموم، ای در میان کوچههای سرد سیمانی، بنا کننده حوض سبز ماهیها و برافرازنده گنبد نیلگون اخلاصی! ای که در زمان مرگ نیلوفر و خواب شبدر، باران خوش
1) . صحیفه نور، ج 21، ص 194.
بر پیکر سرو و لبخند مهر بر چهره یاسی!
در باغچهها، گل مهر میکاری، درختان گیلاس و سیب، دستان تو را میبوسند و در شکوفهزاران نگاهت، ساقههای طلایی گندم قد میکشند. تو در همهجا، در دل حفرههای عمیق معدن، در میان سواحل خزر، در گرگ و میش صبحگاهان، در میان مزرعه و گندمزار، در کارخانهها، در مغازهها در ادارات، در خانهها، در کنار فرزندان،در همهجای شهر و روستا، مهر میکاری و عطوفت درو میکنی، کینه را از دلها میشویی، و همچون آفتاب به شبهای تار و فشرده بیگانگی نور و گرمای
وحدت میبخشی.
ای نگاهت شور گندمزارها
در میان چفیهات جوبارها
نام پاکت در میان سینهام
یاد یاران، یاد آن ستوارها
جمعه
7 آذر 1382
3 شوال 1424
2003 .Nov. 28
سلام برشما که قلبهایتان دریای شجاعتومردانگی و جانهایتان، کمینگاه شکار شرک است و شرارت.
سلام بر شما! که همسفران آفتابید و همراهان ماهتاب! شبهایتان پر از شکوه است و روزهایتان لبریز از حماسه. چشمهایتان دریایی خاموش است و گامهایتان توفانی پر خروش.
سلام بر شما! که دریا تبارید و دریانورد. ایستادهاید بر افق ماه مالامال از روشنی و چشم دوختهاید به فردای پر فروغ.
سلام بر شما! که بُرد نگاهتان، دورترین نقطه پایانِ دریاست و عمق تماشایتان بلندتر از بیقراری بیدهای مجنون و سروهای سر به زیر.
سلام بر شما! که کولهبارتان جرأت است و جسارت.
ایستادهاید تا مینهای مکر را که چون غبار بر چشم دریا خلیدهاند، بزدایید و پیش برانید. ایستادهاید تا غیرت، پشتِ واژه ترس پنهان نشود و ایثار در پشت چهره تملّق، رنگ نبازد.
سلام بر شما دریا دلان که در هیچ کجای حادثه، جایتان خالی نیست؛ نه از مینهای شناور
میهراسید و نه از آشوب توفانهایی که رام نگاه شمایند.
پهنه نگاه نیلگون خلیج فارس و گستره نامتناهی خزر، مأنوس با نگاه آبی شما است.
سلام بر شما! شمایی که خوب میدانم، هیچگاه چشمهایتان شور غزلهای بارانی را در خویش پنهان نمیکند. وقتی که دل به دریا میزنید و سوار بر تلاطم آب و خروش موج میشوید، وقتی که حتی یک ذره و یک قطره هم از افق دید شما جا نمیماند، چگونه حماسه، مدح شما را نگوید و دلیری، زبان به ستایش شما نگشاید؟!
سلام بر شما که خونِ در جریان خویش را به دست تلاطم میسپارید، تا نگاه مسافران امید، سرشار از سوسوی رسیدن و لبریز از زمزمه زلال زندگی گردد. درود بر شما! که گره به گره موج را طی میکنید تا گرهِ پنجرهای امید را باز کنید و روشنایی را تقدیم صبح آفتابی ایران زمین کنید.
درود بر شما! که به ستارگان، مدار محبت را میپیمایید و آفتاب و ماه مأنوس عقربه نگاه شمایند، ودریا، این همیشه آبی، خوب میداند که تنها نگاهِ شما میتوان سکونِ ستارههای قطبی را ذوب کند.
وقتی دستهای بدرقه خود را تکان میدهید و باد، اشکهای شما را به دورترین نقاطِ خداحافظی میبرد، وقتی آنقدر خیره میشوید که جز سطح آب هیچ چیز جزیره چشمانتان را
نمیپوشاند، وقتی در لحظههای تنگ و تاریک تنهایی، تصویر عزیزان خود را میهمانِ خلوت
خویش میکنید؛ تنها واژه همیشه در کنار شما و تنها توجیه تنهایی شما عشق است و عشق. خوشا به حال شما که دریا همیشه عرشه نگاههتان را شستوشو میدهد.
خوشا به حال شما! که دریادلانِ ساحل گریزید و شیردلان بیشه پهناور عشق و شجاعت و شهامت. خوشا به حال شما! که در چشمهای فیروزگونتان محبت و ارادت موج میزند.
و سلام بر شما که معطّل هیچ تردیدی نیستید، میروید چونان شمشیری آبدیده و دریا را میشکافید و به هیچ نمیاندیشید، جز عقیده و ایمان.
سلام بر شما که هر صبح، پیکر مجروح سپیده را تا آسمان بدرقه میکنید و زمزمههای آسمانی را از لبانتان جاری میسازید و زمزمههایی که آغشته به عشق است و پیراسته به محبت. نه پیشرویتان
جادهای است و نه پشت سرتان، پناهگاهی، آنچه پیش رو دارید دریاییاست و آنچه پشت سر
دارید، زندگی و چشمهای نگران.
با این همه، احساس خویش را در مینوردید و پیش میروید؛ نه سرمای زمستان سدّ راهتان
میشود و نه گرمای تابستان. میروید به تکرار توفان، تا دریا بداند که از تبار تندرید و از نژاد گردباد.
آبی، رنگ آرامش است؛ رنگ آسمان و رنگ دریا.
کنار ساحل که بایستی و به افقهای دور دریا که نگاه کنی، میان آسمان و دریا فرقی نمیبینی.
آبی آسمان، داخل دریا میشود و با آبهای آبیتر دریا یکی میشود؛ آرام و بیدغدغه.
کنار خلیج فارس ایستادهام و همراه بچههای آبادان و خرمشهر - که هرروزشان با دریا شروع میشود - قامت استوار مردانی را مینگرم که آرامش همیشگی دریا و آسمان، مدیون حضور قدرتمندانه ایشان است؛ مردانی که حتی امواج سرکش دریا، از شهامت آنان، آنگاه که سینه امواج را میشکافند و برای مقابله با دشمن به پیش میتازند، افسانهها ساختهاند.
از این سوی «تنگه هرمز» تا «دریای عمان»، از «جزیره هنگام»، تا «تنب کوچک و تنب بزرگ» و تا هرکجا که آبهای بیکران الهی، مرزهای ایران اسلامی را ساختهاند، شیرمردان نیروی دریایی، سوار بر دعای ملت ایران، دیوارهای آهنینی ساختهاند که متجاوز، به هیچ روی از آن گذر نخوهد کرد.
اکنون، تا زمانی که آب در دریای عمان و خلیج فارس جریان دارد و خورشید بر اعماق آن میتابد، یاد و خاطره حماسههای دلیرمردان نیروی دریایی زنده خواهد بود و جهانیان، دلاوریهای
اینان را از یاد نخواهد برد!
یکشنبه
9 آذر 1382
5 شوال 1424
2003 .oct. 30
صدایت را کسی نمیشنود اینجا گوشها پنبه زاری از رذالت است، اینجا صدای بال زدن کبوتران را به سنگ میبندند، اینجا خواب ملائک را به رقص شیاطین تعبیر میکنند.
اینجا تمام پنجرهها را به دار میزنند، سنگسار میکنند، دستهای یاری ات را دستی نمیفشرد. چشمهای مشتاقت را کسی نمیبیند، کوره راههای مقابل، پاهای استقامت را آبله خواهند زد، اینجا خنجرهای زنگ زده با برق چشمان از حدقه مبهوت، تیز میشوند و در هر آستین، هزار خنجر برای رو در رویی با تو پنهان میشود. اینجا کبوتران نامه بر هم کذب بر پای خود میبندند، سنگ میپرانند و به پنجرههای بسته سر میکوبند.
اینجا قبلهای برای ایستادن نخواهی داشت.
کوفه، دهان حریص مرگ است که روبرویت خمیازه میکشد.
کوفه، ناهماهنگترین نبضِ شومِ تاریخ است.
هیچ دری باز نخواهد شد، این کوچههای بیرحم، ردّ گامهایت را خواهند بلعید صدایت را کسی
نمیشنوند، حتّی اگر آن قدر بلند فریاد بزنی که تمام سلولهایت در هم بشکنند حتی اگر تمام کوههای جهان، پژواک صدایت شوند و تمام رودهای جهان، خروشِ بیسابقهات را موج بزنند.
حتّی روزنی به سویت باز نخواهد شد. اینجا کوفه است؛ شهر نامردی، شهر نامردمی، شهر سکوت و سیاهی؛ مردههای بیکفن از خواب هزار سالگیشان بر نخواهند خاست. اینجا در هر
مسیر، تو را به جرم عشق سنگسار میکنند.
تصویر گنگ گامهایت آن قدر در سنگلاخ این کوچهها پر رنگتر خواهد شد که شهر را سراسر نفرین میکند. همچنان یاری میطلبی و همچنان کوفه صدایت را نمیشنود.
دشنامها آزارت نمیدهند و نیز سنگهایی که پیشانی بلندت را شکستهاند.
خونِ بسیار رفته از پیکر تنومندت باعث ضعف زانوانت نیست چیزی که نفسهایت را به شماره انداخته، بیشک کثرتِ شمشیر زدنهایت نبوده است. آن چه تو را به جنون میکشد، حیرتِ توست؛ حیرت از این همه ریا کاری و سُست عنصری که از در و دیوارِ کوه فرو میبارد، حیرت از این همه نامردمی و دو رنگی. آن چه تو را به جنون میکشد، دغدغه توست به خاطر فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که با کاروان کوچک اهل بیت خویش، بیهیچ سپاه و همراهی، اینک به سوی این شهرِ غبارآلود در
حرکت است و کاری از تو ساخته نیست که باز داریاش.
فریادهای دردآلودت از دیوارهای ضخیم کوفه عبور نمیکند تا به کاروان امامت برسد و نمیتوانی بال بگشایی و از فراز باروها بگذری تا پسر عمویت را بگویی که بازگردد؛ گرچه خود یقین داری که حسین علیهالسلام، نیک میداند که در این شهر چه میگذرد. امّا میآید؛ نه به خاطر اینکه فریب خورده باشد، بلکه رسالتش این گونه برایش رقم زده است. و تو بیم داری؛ نه از جانِ خویش - که هر آینه به اشتیاق، با پای خویش به سمت شهادت، گام بلندتر برمیداری - ، بلکه بیمِ تو از
نامهربانی و جفا کاری این خاک است با کاروان کوچکی که هر لحظه به قتلگاه خویش نزدیکتر
میشود، بیآن که هیچ کاری از تو برآید.
فریاد برمیآوری: ای ریا کاران! آیا شما نبودید نویسندگان صدها نامه حزنآلود که او را به ای
شهر میخواندند؟!
آیا شما نبودید که اصرار به آمدنش کردید؟!
نیک این منم؛ فرستاده حسین علیهالسلام، کدام یک از شما به یاریِ من شمشیری خواهد برداشت؟!
هیچ پاسخی به گوشت نمیرسد و غمی بزرگ در دست جان میگیرد؛ اینان که با رسول حسین علیهالسلام
چنیناند، با حسین علیهالسلام چگونه خواهند بود؟ و ای که اگر کاروان به دروازه این شهر برسد!
خانه «هانی»، پیرمرد کوفی، تنها پناهی است که فرستاده حسین در این شهرِ سراسر نیرنگ یافته است.
اینان، لحظهای مشتاق حسین و ساعتی بعد، مسحورِ سَکّههای یزید و مرعوب برق شمشیر پسرِ مرجانهاند. مگر جز این است که حسین علیهالسلام، به خاطر رهایی اینان از یوغی که سالها بر گردههایشان سنگینی میکرد، تن به سفر میداد؟ ورنه، مدینه، شهر دلپذیرتر و وفادارتری برای خاندان
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بوده است.
از کوفیان، بیش از این انتظار نیست. مگر از جفای همین قوم نبود که علی7 سر به چاه فرو میبرد؟
مگر این قوم، نهروانیان نبودند؟
مگر بانیانِ حکمیّت در صفین، جز اینها بودهاند؟
مگر همانها نیستند که حکمِ جهادِ مولا را ردّ میکردند، چون تابستان بود و هوا گرم؟
آیا میتوان انتظار کشید از قومی که با پدر، این چنین بودهاند با پسر، دیگرگونه باشند؟! بوی لجنزارِ نفاق را از بازدمِ کوفیان میتوان استشمام کرد.
هوای کوفه، بوی مرداب به خود گرفته است؛ مرداب، آری! شاید «مرداب» بهترین صفتی باشد که بتوان برای مردگانِ ایستاده کوفه پیدا کرد.
این جُغدِستانی که مردمانش همچنان که با زبان، مدحِ یزید را میگویند، قلمهایشان برای حسین علیهالسلام نامه مینویسد. و در انتها، آن کس که سکّههای طلای سنگینتری به کمر بسته باشد، وفاداریِ کوفیان را خواهد خرید.
امّا حسین علیهالسلام، وفای یارانش را خرید و فروش نمیکند. وفا را در ایمانِ مردم میخواهد، نه در کیسههای زر و برق شمشیر خوش.
و بدین گونه بود که جماعت کوفی، یزید را برگزید.
پس اینک ای مسلم! دل به یاری کوفیان قوی مدار؛ این شهر، شهرِ امامِ تو نیست. ای کاش میشد که بازگردی! امّا گویی که تقدیر، تو را چنین خونآلود خواسته است.
نفرین بر دروازههای شهر کوفه، نفرین بر دروازههای مرگ! نفرین بر شهر هزار چهره. شهر نامردمیها، شهر کینهتوزیها، شهر نیرنگها و تزویرها! ای کوچههای دربهدری! ای کوچههای
تنهایی! ای کوچههای غربت و بیکسی! ای پنجرههای بسته! ای چشمهای در کمین نشسته! ای
خنجرهای درنده! ای دارالاماره! ای نقطه پرواز! ای رقصگاه حماسه! ای قلّه شهامت!
منم! مسلم، پسر عقیل!
اینکه بر آستان تو ایستاده! اینکه به استقبال مرگ آمده! اینکه عاشقانه به سویت میشتابد! منم مسلم! کوفه، مرا خوب میشناسی! من از قبیله شهادتم! من برادرزاده ناشناس کوچههای توام!
نامههای تو مرا به اینجا کشانده! نوشته بودی، باغهایت سرسبزند! شاخههایت لبریزند! میوههایت رسیدهاند! جویبارهایت پر آبند... ، نوشته بودی، همه در انتظار قدمهای تواند. همه گوش به فرمان تواند، همه دستها، برای بیعت با تو لحظه شماری میکنند! من آمدهام، تا از نزدیک بشنوم!
من آمدهام، به فرمان همان که شما دعوتش کردید! از دستهای اشتیاقتان اثری نیست! در نگاههایتان برق حیله میبینم!
شما از میهمانتان به جای میوه تازه، با سنگ پذیرایی میکنید! با نیزه و خنجر به استقبال میآیید! شاید این رسم مردم کوفه است! بخوانند و از پشت، خنجر بزنند!
دعوت کنند و با شمشیر به پیشواز بیایند، این میزبانی، فقط شایسته کوفه است!
منم! سفیر تنهای امامی غریب!
آمدهام بیعت بستانم! پنجرههایتان را به رویم مبندید! غریبه نیستم! به اصرار شما قدم به این دیار غریب کش گذاشتهام! رو از من برگردانید! سنگ نثارم مکنید!
من مسلم ام! سفیر حسین! ناخوانده نیامدهام، درها را بگشایید! درهای بسته سزاوار من نیست! کوچههای سرگردانی، شایسته سفیر حسین نیست!
«حسین» به کوفه نیا! کوفه هنوز رسم مهمانداری را یاد نگرفته! در کوفه هنوز، بیغیرتی و سست عهدی رواج دارد: کوفه هنوز بوی خون میدهد!
«حسین» به کوفیا نیا! ترس آن دارم که سرگردانی نصیبت شود!
ترس آن دارم، که تقدیری چون تقدیر پدر داشته باشی!
برگرد، پسر فاطمه! که کوفی جماعت بویی از وفا نبردهاند! سطر سطر این نامهها، دروغ و ریاست! قدمهایشان، تیغهای بران است و مرکبهایشان، خون غریبان از پشت خنجر خورده!
به کوفه نیا! سیّد جوانان اهل بهشت!
به مردم این دیار اعتمادی نیست!
به خدا که کوفه هنوز هم ابن ملجم پرور است!
هنوز هم، در سایه دیوارهایش، سنگهای به خون تشنه، کمین کردهاند!
کوفه همان کوفه است!
برگرد حسین!
این منم! مسلم، پسر عقیل!
کاش، بادها صدای مرا به تو میرساندند!
و حکایت تنهاییام را برایت میخواندند!
که چطور به سفیرت پشت کردند و چگونه، دارالاماره را برای ورودش، مزیّن نمودند!
«غربت فراگیر»/طیبه نداف
بغضی سنگین گلویت را گرفته بود. غربت، فراگیرتر از آن بود که بتوانی غم سنگین بیوفایی را
فراموش کنی، بار دیگر به کوچههای این شهر نگاه کردی، تا شاید اندکی از آشنایی روزهای واپسین را بیابی. هنوز یادت هست روزی را که جمعیت هزار رنگ کوفیان، فوج فوج میآمدند و شور دیدار را بر جای جای شهر میپراکندند. آن روز، همه جا روشن بود، خورشید محبت، گرمای خود را بر قلبهای تک تک مردم میتابید و زمزمه عشق بر لبان هر چکاوکی جاری بود. آن روز تو آمدی
قلبت سرشار از عشق مولایت زبانت مشتاقِ از او سخن گفتن و اندیشهات، تنها رساندن پیامی بود که به خاطرش عاشقانه سفر کرده بودی. و حالا راه میروی، چهره ات را پوشاندهای، کوچه به کوچه گذر میکنی، گام به گام جلو میروی، اما انگار نفسهای آتشینت هرگز سرمای این سرزمین را نابود نمیکند. یکی یکی خانهها را دقّ الباب میکنی، امّا! انگار گورستان، بیشتر از مردم این شهر تو را میشنود.
گویی غربت، تقدیر هر آزادهای است و تو در تقدیر این آزادگی غریب پرواز کردی. ای کاش آن زمان که قلمها را در دست گرفته بودند، میدانستند جوهر نامههایشان تا ابد سند نامردیشان را بر صفحه تاریخ مینگارد. ای کاش کاغذهایشان پاره میشد، ای کاش قلمهایشان میشکست ای کاش
خون در رگهایشان خشک میشد، ای کاش بیش از این، مرده بودند، آن قدر که دیگر جانی برای
نامردمی نداشتند.
ای پرنده آزاد، روزگار رسم عجیبی دارد، در پی گذشتهایش از مدار زمان میرسد به نقطهای که انتقام تو را خواهد گرفت. انتقام تمام لحظههای بیکسیات، انتقام تمام فریادهای حق طلبت، انتقام خیانتی که به تو کردند.
آن شب که ماه بالای آسمان نشسته بود، خوب میدانست سیاهی این شهر را نمیتوان هرگز از چهرهاش پاک کرد و برای همیشه فهمید تابیدن بر این سرزمین کاری بیهوده است. مهتاب آسمان
این شهر زمانی معنا داشت که هنوز نور حق خاموش نگشته بود.
تو باید کولهبارت را از میان این مردمان بوقلمون صفت برداری و بروی. شایستگیات بالاتر از آن است که اسیر این زمین بمانی.
ای مرد مسلم! بدان که هر قطره از خونت، شهادتی است بر لحظه لحظه مسلمانیات.
دوشنبه
10 آذر 1382
6 شوال 1424
2003 .Dec. 1
ای صدای ایستاده! ای فریادِ در فراز! ای کوهوار!
شهادت را بر پیشانیات نوشته بودند و تو کوله بر دوش، بر جادههای دور و نزدیک در پیاش دویدی. صدایت هنوز در گوش شهر میپیچد.
رنجهای این سرزمین را سالها بر گرده کشیدی و جای جای این خاک، ستایشگر اندوه عمیق توست. ای صدای محکم! ای دماوند خاموش! شبی که غارتگران آرزوهای این خاک، گلوی خروشانت را فشردند، ستونهای وطن لرزید، آسمان یک جور دیگر شد و شیون خیابانها برخاست؛ ولی پنبه در گوشان، همچنانت سخت در پنجه وحشی خویش داشتند.
سلام بر تو که خفتگیهای بیگاه سرزمینیات را تاب نیاوردی و آه مظلومان بر شانههایت سنگینی بود!
ای مدرّس! کدامین درس را کودکان وطن از تو آموختند که زنجیر طغیان، هیچ حلقه مفقودی نداشت؛ طغیان در مقابل رنج. در برابر اهریمن. در مقابل آتش دهنان سفّاکِ زمین.
درود بر تو ای استقامت به تاراج رفته، ای شناسنامه خروش یک ملّت! درود بر تو ای زمزمه پنهان در گوش یک سرزمین! به راستی در کدام ترانهات آواز کنم که سوزد درونم را بنمایاند؟
در کدام فریادت جامه بدرم تا انتقام خونت را از تنِ پرورده خویش بگیرم؟
ای رفته از دست! وطنت تا کدامین ساعت کُشنده، سر بر دیوار شوربختی بگذارد - این مادر فرزند مرده - ؟
«رفتی حدیث سبز حضور تو گم شدهست
در شعر شب قصیده نور تو گم شدهست»
چگونه شهر، فراموشت کند؛ با صدای پیر عصایت در برف، با عطر گداخته چهرهات در آفتاب.
ای پیر! نامت بلند باد که هیچگاه در پیشگاهی، زانو نزدی.
نامت بلند باد که اگر سر گذاشتی، چون آسمان، بر شانههای کوه گذاشتی...
... و مدرس، در مکتب امام صادق علیهالسلام آموخته بود که «هرکس ریاستطلبی کند، نابود میشود» مدرس اهل ریاست نبود.
مگر نه آن که مولای مدرس فرموده است «ابتدای زهد، سادهزیستی و بیآلایشی است»؟ پس چگونه مدرس میتوانست ساده زیست نباشد؟!
وقار و هیبتش در مواجهه با مستکبران و مستبدان، تداعی کننده «اِنَّ التَّکبُّرَ مَعَ الْمُتَکبِّرین عِباده»
بود و تواضع و فروتنی اش در برابر مردم، معنای «وِ عِبادُ الرَّحْمَنُ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْنا» و چه کسانی میتوانند چنین باشند، جز آنان که در مکتب سیاسی اهل بیت علیهمالسلام پرورش یافتهاند؟
سینه، مصداق «اَلْمُؤْمِنُ کَیِّسٌ ...» بود. در زیرکی زبانزد خاص و عام بود؛ چرا که به قول مولای موحدان، امیرمؤمنان علیهالسلام: برترین کسانی که ایمان آوردهاند، زیرکترین آنها هستند».
شهید آیت اللّه مدرس، در دو عالم، روسفید و رستگارشد. و مگر نه اینکه مولایش، علی علیهالسلامفرمود: «کسی که به آداب الهی تربیت یابد، آن تربیت او را به رستگاری همیشگی میرساند.»؟ و شهید سید حسن مدرس، به آداب الهی تربیت یافت، رفتار کرد. سخن گفت، زیست و به رستگاری همیشگی رسید.
یادش در بوستان سیاست و دین همیشه سبز باشد!
سهشنبه
11 آذر 1382
7 شوال 1424
2003 .Dec. 2
عبا کوتاه بود و قامت بلند! عبا میخواست قامت شهادت را بپوشاند؛ تا نامحرمان، مسلخ عاشقانه را در حجله عشق نتوانند دید! عبا کوتاه بود:
مثل باورهای زودگذر پیروزی!
مثل اندیشه کسانی که سنگر را به قصد «غنیمت» رها کردند!
مثل ایمان آنهایی که جان خویش را به جان «پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم» ترجیح دادند!
عبا، هرچند عبای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود، امّا به قامت شهادت کوتاه بود! به قامت جوانمردی که نهتنها جانش را فدای ایمانِ به خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم کرد؛ که قطعه قطعه اعضای بدنش، در حراج عشق، به تاراج رفت! به تاراج رفت! به تاراج «ناپاکی» که دنیا را به اندازه پوزهاش میدید و حس انتقام، قلادهاش را به دستهای چرکین «اهریمن» سپرده بود.
در راه عشق اگر از خون «دل» و زخم «جگر» نتوان گذشت؛ عاشقی مفهومی نخواهد داشت!...
دامنه شفق آلود «اُحُد» که سرشار از لحظههای ارغوانی مردان عروج کرده، بود؛ گل زخمهای زره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را تماشا میکرد، غافل از رفتار «وحشیانه» و ناجوانمردانه دشمن! دشمنی که سینه عشق را، سینه شهادت را، سینه مهربان «حمزه رحمهمالله» را نشانه رفته بود.
«حمزه رحمهمالله» جوانمردی که خون پاک «هاشم» در رگ داشت و سیرت آسمانیاش تندیسی از مروّت و رشادت از او ساخته بود.
«حمزه رحمهمالله» در نگاه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، تلفیقی از مهربانی و شجاعت بود: مهربانترین، در بین خویشاوندان حضرت رسول6 و شجاعترین، در دفاع از پیامبر و مقابله با ناراستیهای نامردمانِ «قریش»!
حضرت حمزه رحمهمالله: «شهید سرافرازی که لیاقتِ «سیدالشهدایی» یافت! شهیدی که در لحظههای غریبانه شهادت جز خدا، مونسی نداشت و هنگام تعزیت؛ عزاداری، جز «فاطمة الزهراء علیهاالسلام». تا جایی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تأسف تمام فرمودند: وَ لکِنَّ حَمْزَةَ لا بَواکیَ لَهُ الْیَوْمَ:(1)شهدای اُحد را گریه کنندگانیست امّا، برای حمزه، امروز گریه کنندهای نیست! آنگاه! دلهای مؤمن گریستند و بسیار گریستند! بر شیرمرد بیشه ایمان، که تا آخرین لحظه زندگیاش، از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اعتقاداتش دفاع کرد! و بهای وفاداریاش را به خوبی پرداخت:
السلام علیکَ یا عَمَّ رَسولِ اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛
السلام علیک یا خَیرَ الشُّهداء؛
السلام علیک یا اَسَدَ اللّهِ وَ اَسَدَ رَسُولِهِ؛ اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ جَاهَدْتَ فِی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَجُدْتُ بِنَفْسِکَ وَ نَصَحتَ رَسُولِ اللّهِ و کُنْتَ فِیمَا عِنْدَ اللّهِ سُبْحَانَهُ راغِبا:(2)
در مفاتیح الجنان.
سلام بر تو، ای وفادارترین عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ وفادارترین!
سلام بر تو، که بهترین در بین شهداء؛ بهترین!
سلام بر تو که شیر بیشه ایمان، شیر خدا و شیر میدانهای نبرد، در رکاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی!
به خدا، که تو در راه دین خداوند (جل جلاله) و پیامبر6؛ با بهترین توان جنگیدی و از اعتقادات خود و پیامبر خود دفاع کردی! دفاعی جانانه تا هنگام شهادت! آن هم شهادتی، شایسته تو! درود خداوند و پاکانِ عرش کبریاییاش؛ بر روان تو باد، که تسبیح ذکر حضرت فاطمه3 از تربت آسمانی تو بود!
درود بر تو که مرثیه «اُحُد» با سوگ تو وصفناپذیر شده است و داغ سوگ تو؛ سختترین داغها در دل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود!
پیامبری که وجود پر مهرش را، بیاحترامی قریش، نمیآزرد؛ ولی نحوه شهادت تو خشم حضرت را برانگیخت! دست شفاعتت، ما را در روز جزا، فراموش نکند، ان شاء اللّه.
آنگاه که نعرهات، لرزه بر اندام شیران بیابانی میانداخت و چکاچک شمشیرت، لالایی دشتهای جنگدیده بود و گامهایت، درهها را عمیقتر میکرد، تو را میشناختم. نامت آشناست به گوش کوهها و صحراها، بارانها و شهرها. بیشک کوه احد، به خاطر داشتن تو، قرنهاست که خود را رفیعتر از همه کوههای حجاز میداند.
نامت شکوه اُحُد است و اعتبار همه دشتهایی که گامهای توفانوارت را از خویش عبور دادهاند و نیز همه صخرههایی که زلزلهار، بر دوش ایشان ایستادهای و کمان کشیدهای؛ آن چنانکه صدای کشیده شدن زه کمانت، پوست همه ببرها را میلرزاند. چگونه میشود تو را سپاس گفت و چگونه
میشود که فراموش کرد روزهایی را که یک تنه در برابر قوم مشرک و خاصم، سینه سپر میکرد و برادرزاده نورانی خویش را چونان رفیعترین کوهستانها و چونان استوارترین دژها و باروهای سر به فلک کشیده به حراست میایستادی.
جای سیلی تو حتی هنوز چهره اخلاف ابوسفیان را میآزارد.
و عاقبت نیز تیر کینه همان جگرخواران بر جگرت نشست.
از قلم خون میتراود، آنگاه که میخواهم از آن لحظه دردناک، سخنی بنویسم؛ آن لحظهای را میگویم که نیزه زهرآگین وحشی، سینهات را آلود و جگرخواران، چونان کفتاران گرسنه بر پیکرت هجوم آوردند؛ هم ایشان که تا ساعتی پیش، حتی در همه عمر وقتی نام تو را میشنیدند لبانشان از کفرگویی قفل میشد و به خانههایشان میخزیدند و در پستوها میلرزیدند. آری! هم ایشان اینک کرکسان شجاعی شدهاند که بر بدنِ هنوز گرمت هجوم میآورند.
آری! هم ایشان که عمری دریدن جگر تو را زیر دندانهای خونین خویش، رؤیا گونه خواب میدیدند، اینک به آرزوی کهنسال خویش رسیدهاند و آتش حسرت ایشان گویی آب سردی ریخته
باشند، با ولع، خنجر از نیام میکشند، در حالی که آن چنانکه بر روی سینهات نشستهاند. اما هرگز نخواهند دانست که آن چه میماند، نام بزرگ حمزه است و همه خواهد گفت: دلاوری که ناجوانمردانه به خاک افتاد.
آن چه دریده شد، عصمت جگرخواران کینهتوز بود، نه سینه حمزه؛ که بیشک تا دنیا دنیاست نام حقیر ایشان جز به پلیدی برده نخواهد شد.
گاهی میاندیشم که بعضی گویی زاییده شیطان باشند، چنانکه فطرت ایشان شیطان گونه است و هرگونه که راه کج کنند، جز به سمت و سوی زشتی و خباثت گام بر نخواهند داشت؛ آن چنانکه گویی رسالت ایشان شیطان گونه زیستن باشد. اما تا وقتی که شیطان باشد و رسالتهای شیطانی، بیشک خون دلاورِ احد در رگهای دلاوران همه عصرها خواهد چرخید و قلبش در سینه هزاران دلاور گرم خواهد تپید. دیگر چه باک اگر جگر از سینه حمزه بیرون کشیدند! بیشمار جگرآوران دیگر هستند و خواهند بود که روح حمزه در بدن ایشان جاری است تا همواره رعشهای دایم، پیکر کرکسان و کفتاران را آسوده نگذارد.
جنگلها هرگز از نعره شیران تهی نخواهند بود. حمزه اگر رفت، علی زنده است. و حسین زنده است و ابوالفضل العباس زنده است و اینگونه است که سلسله دلاوران، چونان زنجیری قطور به هم بافته همواره در حالی تاریخ امتداد خواهند داشت؛ زنجیری که هرگز گسسته نخواهد شد.
ستونِ استوار دستهایت کجاست تا آسمان بدان بیاویزد؟
چشمهای نافذت کدام غروب غمانگیز را به نظاره نشسته است؟
صدای رسایت در کدام دهلیزِ خواب خواهد پیچید؟
صدایت را پرواز بده تا شمشیرهای کفر از چکاچک بیفتند. رازی که در سر انگشتت به حیرت اشاره میشود، ادامه ضربات شمشیر توست. بایست! اُحُد، استقامت تو را میطلبد.
گامهای استوارت، خاک را به زانو درآورده است. صدای شیهه اسبان مست، خاک تاریک را میلرزاند. کفر، شمشیر کشیده است و همنوای نعرههای مستانه شیطان فریاد میکشد. کفر تکرار فاجعهای را میطلبد که تاریخ را تا ابد عزادار میخواهد.
بوی خون میآید. تمام رودهای جهان به خروش میافتند، کوههای استوار فرو میپاشند ستبرین سینهای دریده میشود؛ آنگاه که آسمان خون گریه میکند، شیطان دست در آستینِ اُحُد، جگر کوه را به خونخواهی غزوههای فراموش شده بیرون میکشد. هوای واقعه، روبهروی خاک نفس میزند،
تاریخ، چشمهای مبهوتش را میبندد.
تقویمها صدای محزون اسبی را در گوش میشنوند که در کوره راهها، مسیر گم کرده است و سوار دیرین خویش را میطلبید.
صدای قهقهه ابلیس، خاک را سرشار بوی خون میکند. کوه، روی خاک فرو میپاشد، امّا همچنان طنین صدای اللّه اکبرش از پس قرنها شنیده میشود.
اُحُد، آغاز ایستادن است؛ آن چنانکه فرو افتادنی از پسِ آن نخواهد بود و دریغا شیر آهن مردا؛
که تو بودی؛
و کوهوار
پیش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی
ضربههایش هر کدام کاری تراز دیگری فرود میآمدند و با هر ضربه مشرکان مانند برگ خزان زن بر زمین میریختند. سرا پا چشم بود و سرا پا گوش، بازوهایش خستگی را حس نمیکرد. به هر طرف که گام برمیداشت. سپاه دشمن از هم میپاشید، هیبت نگاهش در دل مشرکان رعب و وحشت میانداخت و
سینه ستبرش گواه صلابت او در برابر ظلم بود. با هر ضربه بر لبش «اللّه اکبر» نقش میبست و در چشمهایش «لا اله الا اللّه» برق میزد و بعد از هر ضربه شمشیر به «محمّد»6 مینگریست تا با نگاه، با مولایش بیعت تازه کند و با زبانِ نگاه بگوید در این راه از هیچ کاری فروگذار نیست.
در کشاکش نبرد در میدان اُحد و در حال مبارزه علیه سیاهی، ناگهان تیزی نیزه را بر سینهاش حس کرد، دردی سراپای وجودش را فرا گرفت، برگشت و نگاهی انداخت «وحشی» بود، غلام «هنده»،
آن که در دو دنیا روسیاه بود.
حمزه، پشت و پناه اسلام نوپای محمّد بود، حامی دین خدا و رسول اللّه بود. مثل شیر در برابر مشرکان ایستاد تا این قوم روباه صفت جرأت نکند، گزندی به رسول خدا و امین اسلام برساند، به دین برادر زادهاش گروید تا اسلام نوپا در پناه رشادت و صلابت و موقعیّت اجتماعیاش به بار نشیند. تا محمّد بتواند در کمال آرامش و به دور از دغدغه خاطر، دین مبین اسلام را ابلاغ کند، حمزه سهم بزرگی در پایداری و پیروزی اسلام داشت. این را پیامبر خوب میدانست که بعد از شهادتش بسیار گریست و فرمود قاتلش را به سزای عملش برسانند. ولی باز قاتل حمزه را بخشید تا ثابت کند که اسلام دین صلح و رافت و بخشش و آزادگی است نه دین جنگ و جاه و ظلم.
چشمان کینهجوی هند به دستان غلام حبشی دوخته شده و غلام حبشی، با زوبینی شکافنده، در دست، در کمین حمزه نشسته است. حمزه، عموی فداکار پیامبر، گرم پیکار در راه دین است و هرگز اندیشههای مسموم کینهتوزان را نمیبیند. همانان که زخمهای حمزه بر بدن پدران مشرکشان در بدر، آرام و قرارشان را ربوده است. حمزه همچنان به پاسداری از محمد، خون دشمنان خدا را بر زمین میریزد و لحظهای بعد زوبینی در دستان غلام حبشی، مضطرب از تقدیر شوم خویش است که باید بر قلب عموی بزرگ پیامبر بنشیند. آنگاه رودی از خون، چکان چکان، تو را به نعش به خون آغشته
سیدالشهداء رهنمون میشود و از آن پس، تاریخ، نام زنی جگرخواره را بر دوش میکشد. احد نامی
جگرسوز در خاطره مبارک پیامبر بود که با شنیدن نام عموی خویش، اشک از دیدگان مبارکش سرازیر میشد.
حمزه نشانه ایمان راستین مسلمانی از جان گذشته است، بهترین نمود ایثار حمزه سیدالشهداء سردمدار کاروان شهیدان پس از خود بود، سلام بر سید شهیدان، آنگاه که جگرش دریده کینه
شومترین انسانهای روزگار شد!
تو را میشناسم. سالهای سال است، از آن روزگاران جهالت قوم عرب، آنگاه که فطرت انسانی لگدمال امیال نفسانی شده بود و از زمان زنده به گور کردن عاطفهها و از وقتی که حجم احساسات را در قعر زمین چال میکردند.
تو را میشناسم، مردی آسمانی، همنشین آفتاب و هم صحبت مهتاب، به یاد دارم زمانی را که حضرت عشق تنها بود و حصار تنگ کینه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را فرا گرفته بود و تو در اوج تنهایی، او را یاری دادی.
تو حمزه هستی که بر فراز تاریخ درخشیدی، درخششی از جنس عشق. سکوتت پر از فریاد بود، فریادی که بر تیغه شمشیرت میدرخشید.
در آن روز وقتی جنون میداندار معرکه شد و جانت لبریز از یاد حضرت دوست، تو هروله کنان به مسلخ عشق، رفتی تا نقد جان، در طبق اخلاص گذاری.
و تو را در آن روز بیشتر شناختم، مردی اسطورهای با روح بلند عرفانی، مردی که تند باد حوادث قامت چون سروش را خم نکرد، و در معرکه، ترس بنیانش را سست نکرد. چه شکوهمند بود، رقص شمشیرت به هنگام نبرد! و چه زیبا بود، قهقهه مستانهات به هنگام لقاء! در آن لحظات جان کندن. آنگاه که ذکر از لبانت شکفته بود و نگاهت به آفتاب خیره شده بود، به گاه دست و پا زدن در خون، هنگامی که سپهر سپید ملائک فرش راهت شده بود، دستانی پلید، سینهات را شکافت و آیههای عشق از سینهات جاری شد. و تو در ابدیت خندیدی.
سهشنبه
11 آذر 1382
7 شوال 1424
2003 .Dec. 2
خش خش برگهای زرد جنگل تار و پود کلبه چوبی و بند بند پل منجیل خاطره حضور مردی را مرور میکنند که روزگاری فرمانده بیمثال جنگل بود و حالا جنگل سالهاست فریاد، پشت فریاد میرزا کوچک خان خود را میجوید. برگهای پایبندی، سایه تابستان درختان بلند جنگل، برفهای
نشسته بر مسیر راه و پرندگان بهاری همه و همه میرزا کوچک جنگل را سوار بر اسب، با قطار قشنگ بر سینه و تفنگی که میراث عدالت خواهان پیش از او بود، دیده بودند.
صدای فشنگهای میرزا دلشان را گرم میکرد به آزادی از همان هنگام که خصم در وطن سایه دوانید. میرزا بر پا خاست تا با یارانش خورشید را برگرداند و این سایه ننگین را محو کند. چه قدر برگهای درختان جنگل، بر شانههای زخم خورده میرزا بوسه زدند، با شادیهایش خندیدند و در غمهاش لبخند را به خاک سپردند! آن روزها نام «جنگلی» برابر بود با مقاومت، مردانگی و تن دادن به سختی و سرما برای آزادی. میرزا هرگز چهره غمگین وطن را تاب نمیآورد و سوار بر اسب، قطار
فشنگ بر سینه و دستها به سوی آسمان، بر آن بود تا چین از پیشانی ایران بردارد ولی چه چاره از
دست خیانتی که از آستین چرکین نمک خردهای بیرون آید و با خنجری از پشت، فریاد میرزا، مرد بزرگ جنگل را خاموش کند!
شاید میرزا، این آزادیخواه بزرگ وطن، هفتاد و سومین فرا خوانده حسین باشد! حالا جنگل چه پر غرور مجلس ترحیم شهید خویش را برپا میکند!
خجسته باد نام تو ای بزرگ
و تسلیت باد عروج سرخت در راه آزادی وطن
خجسته باد سرود خوانی جنگل پس از سالهای سال
به یمن نام بلندت
اکنون چه سرافرازیم ما و درختان همیشه سبز
به سرخی خون تو
وقتی که نام تو را پرندگان روزهای مبارزه زمزمه میکنند.
درود بر تو و بر یارانت.
درود بر تو و اندیشه بلندت.
چهار شنبه
12 آذر 1382
8 شوال 1424
2003 .Dec. 3
آه، که چه قدر غربت «مدینه» سنگین است، وقتی به «بقیع» میاندیشم!
به مظلومیتی که در طول تاریخ، خورشید را غبارِ غم، به آیینه نشانده است!
غم! واژه آشنایی که نماد تصاویر بقیع و «چهار تربت» نورانی و آستان کبریایی است؛
غم؛ همان حبل المتینی که در غروبهای غمگین جمعه، دل بدان تمسّک میجوید و قطره قطره، اندوهان جاری از نگاهش را، به تماشا نمینشیند.
غم؛ همان عصاره عشقی که در نهاد «شیعه» نهادهاند و اندوهی را، جز غمِ «آل اللّه»، برایش مکروه دانستهاند!
... غروب جمعه از راه میرسد. هنگام دعا و استغاثه است: اَللّهُمَ إِنّی اَسْئَلُکَ بِحَقِّ فاطِمَةَ وَ أَبیها، و بَعْلِها وَ بَنیها، وَ السَّر الْمُسْتَودَعِ فیها؛ أَنْ تُصَلّیَ عَلی مُحمَّدٍ، وَ أَنْ تَفْعَلَ بی ما أَنْتَ اَهْلُهُ، وَ لا تَفْعَلَ بی ما اَنَا اَهْلُهُ.
دلت را رهسپار مدینه میکنی و از دیوار بقیع ردّ میشوی؛ با تمام غربتت میخوانی: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا مُحمَّدٍ یا حَسَنَ بنَ عَلی...
اَلسَّلامُ عَلیْکُمْ اَئِمَّةَ الْهُدی، اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَهْلَ التَّقْوی، اَلسلامُ عَلَیْکُم اَیُّهَا الْحُجَجُ عَلی اَهْلِ الدُّنْیا... ؛ غریبانه سر به زانوان میگذاری، وقتی به خود میآیی، در ذهنِ تصاویری گُم شدهای؛ که نشانِ مظلومیّت خاصِّ آل اللّه است. «بقیع» مظلومترین نگاه تاریخ، در آیینه اسلام است! مظلومترین نگاهِ به یاد ماندنی! مظلومیّت تصاویر بقیع، تنها مربوط به چهارده قرن پیش نیست! زخم، زخم امروزی است! و داغ، تازهترین داغ است! بر سینه زمان!
در عصر گفتوگوی مذاهب - گفتوگوی تمدّنهای بشری - امّا دریغا! که قصرهای کوتاه و بلندِ «بِن ریالها» و «بِن دینارها» با دُلارهای بوسفیانی و بوجهلی، هر روز، رنگ و رویی تازه میگیرند و آستان کبریایی چهار امام معصوم مظلوم را - که نواده پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستند - به حوادث تاریخ سپردهاند!
به حوادثی مربوط به گذشته! گنبدی جز گنبد لاجوردی آسمان و شمع و چراغی، جز چلچراغ کهکشان ندارد! حقّا! که: تَبّتْ یَدا أَبی لَهَبٍ وَ تَب!
بریده باد، دستی که ادامه ابوجهل و ابولهب است!
بریده باد گلویی که دغدغههای شیطان را، با حنجره یهوداییِ صفتیها و خطیبها، بازگو میکند! بریده باد پایی که عظمتِ تاریخ اسلام را زیر پا میگذارد، تا نقشِ «لورَنس عربستان» را، در صحنه تمایلات غرب، بازی کند!
بریده باد نفسی که با سرمایه «حرمین شریفین»، کلوپهای «مک دونالد» را وسعت میبخشد!
بریده باد، حیات کسانی که بوی دهلیزِ خلفهگاهها را به عطر ملکوتی و لا یتناهیِ «اهل کَساء» ترجیح میدهند!
بریده باد رشته علایقشان؛ که «اسلام» را محدود به چاههای «نفت» کردهاند!
... آن روز، ریزه خوارانِ دستگاه استعمار، تیشه به ریشه دینی، نهادند که با نام نامیِ حضرت صادق علیهالسلام در تمام جهان شناخته شده است!
آن روز، آنها ناشیانه، عظمتِ «حَرمی» را مورد تعرّض قرار دادند که شریعت نبوی، مدیونِ علم و حِلمِ ساکنانِ آن حرم است!
دریغ از نادانیِ قومی که بزرگان خویش را - که بزرگانِ جهان علم و دیانت هستند - نمیشناسد، دریغ!
دریغ از کوته فکری کسانی که با بیلیاقتی و بیکفایتی، پرچم سبز هدایت را به دوش میکشند - آن هم در عصری که به تمدّنِ نیاکانش ارج مینهد - ! دریغ! نپاید حیاتشان! که حیات دین را، تمدید میکنند!
امشب به پشت بام بروید/مهدی میچانی فراهانی
ابلیسانِ بغض و کینه را ببین که چگونه بر گرده عقل جاهلانِ عرب نشستهاند و افسار به دست میتازند.
آیا معصومین ما را چه حاجتیست به آرامگاهی از خاک؟ که ایشان سراسر نورند و نور در خاک نمیگنجد. و مگر جز این است که آرامگاه ایشان زیارتگاه ماست و درگاه توسل و استجابت و بهانهای برای آمرزش گنهکارانی که گاه ارادتی میورزند.
بگذار کینهتوزان وهابی هر چه میخواهند، مشتی خاک را زیر و زِبَر کنند و بر سر بریزند که عرصه سیمرغانی چنان، جولانگاه مگسانی چنین نخواهد بود، جزاینکه آبروی واداده خویش را از چهره فرو خواهند ریخت، ولی دردا از نمک نشناسانی که هنوز هم از مرحمت زائران بقیع، نان
میخورند و از نوری که از مزار متبرک میخیزد چگونه دست یازیدند به معصیتی که تمام بدکاران
تاریخ از آن شرم کردند و چگونه ابلیس، این چنین بر اینان فرو نشست!
مدینه خون گریه میکند که خاطرات گرامیاش را باز آشفتند. شهرها خاطرات متبرک خویش را دوست میدارند.
بقیع، این شهیدستانی را که مدینه، قرنها چونان نگینی مقدس در خویش محفوظ داشته بود، اینک به تاراج نشستهاند، ابلیس صفتانی که خود را خادمان کعبه بزرگ پنداشتهاند.
خون باید گریست؛ چنانکه گریستیم بر غربت بزرگانی که این قوم افسار گسیخته جهد باطل امّا بیدریغی در تحقیرشان دارد.
غریب زیستن، غریب شهید شدن و غریب ماندنِ مزارشان، در بین جماعتی که حتی به مزارهای صدها ساله رحم نمیکنند، مردانی آن چنان بزرگ که اینک پس از صدها سال، هنوز شیطان، آتش
خشم خود را از ایشان نتوانسته است فرو بنشاند.
بگذار ابلیس تا ابد در آتشی که خود افروخته است بسوزد و از بیقراری، قبرستانهای کهن را بشکافد تا شاید اندکی بیارامد.
اما فریاد از این همه مظلومیّت! میگویند شبهای بقیع را حتی چراغی کوچک روشن نمیکند و سنگ قبری ساده را نیز از مزارها دریغ میورزند، امّا چنین قبرستان تاریک را چه نیازی به چراغ که خود منشأ درخشانترین آفتابهاست.
چشمان معیوب وهابیون نمیبینند؛ بگذارد در خود بپندارند که بقیع را تاریک نگاه داشتهاند، بگذار هرچه میخواهند بیندیشند، مهم این است که هر شب که بر پشت بام میایستیم، شهابهای
سبز درخشانی را میبینیم که از مدینه برمیخیزد و به آسمان فرو میرود. مهم نور است و نوری که از نورالانوار سرچشمه میگیرد. پس کدام شبِ تاریک قدرتِ خاموش کردن چنین نوری را خواهد
داشت. بقیع متبرک، همواره نگین کوچکتری خواهد بود که در جوار مدینه النبی، تا ابد در حلقه کهکشان میدرخشد. باور نمیکنید؟ امشب به پشت بام بروید.
ستارههای سوخته، یک به یک به خاک میافتند. صدا، صدای سکوت است و صدای غمانگیز نالههای نافرجام چاه.
صدا، صدای فرو شکستن شاخههای نخلهای سوخته است.
صدا، صدای دردی فروخورده است. صدا، صدای سیلی است و زنجیر، صدای دردی که در اعماق خاک ریشه دوانده است. صدا، صدای بهاری سوخته است که پا برهنه در کوچهها میدود و بر سر میکوبد.
کجای خاک، بوی عروج میدهد؟
کجای خاک، فرشتهها به سجده افتادهاند؟
کجا خاک، بالهای پروازش را گسترده است؟
کجای خاک، تکرار مصیبت است و رنج؟ چشمهایی بارانی، دردهای همیشگی را آه میکشند. چگونه شهابهای بیمدار، دور خاک میگردند؟ چگونه ستارههای سیاهپوش، بر سینه میکوبند؟
سنگ، سکوت عمیق درد است؛ سنگها را زیر و رو نکنید.
این خاک مقدّس را فرو مپاشید، کبوتران آواره را سنگسار نکنید، بهار در سر انگشت تاریخ، به حیرت مچاله میشود؛ نگذارید خاک بوی عفن گناه بگیرد، دستهای عصیانتان را دراز نکنید.
بقیع، تکّهای از بهشت است؛ از بهشتِ خدا، خود را برانید. هزار ابلیس در چشمهایتان به سجده افتادهاند، هزار دهلیز به دوزخ ختم شده، راه عبور گامهای شمایند؛ پا بر قداست این خاک مگذارید.
ستارههای پاره پاره، ستارههای خرد شده، ستارههای صد چاک را زیر گام نفرسایید.
آه از این رنج که اعماق جانِ خاک را به پنجه میفشارد.
بقیع، بوی رنگین کمانهای سوخته میدهد. بقیع، شبهای درد و داغ است بقیع، ادامه مظلومیّت طنین نالههای چاه است؛ ادامه سکوت فراگیر شهر. بقیع، جریان جاری خونیست که در رگان تاریخ میجوشد. دست از عصیان بردارید هزار کبوتر، تنهایی این خاک مقدّس را بال میزنند. آه از این ...؟
آیا تا به حال شبی در بقیع بودهای؟
آن جا که باد آه میکشد و خاکهای بقیع را در هوای تبدار شب میپراکند؛
آن جا که ماه با دستان ابر، صورت گریه آلودش را میپوشاند و بقیع در هالهای از تاریکی گم میشود؛
آن جا کوچکترین ستاره آسمان، پای بر زمین میکوبد و بهانه نوری را میگیرد که یک شب در عمق خاکها مدفون شد؛
آن جا که فاخته دلشکسته شب، آوازهای از یاد رفته مدینه را برای غمهای شکستهاش، لالایی میخواند.
پیش از آن که بقیع ویرانهای شود، به دست خفاشانِ وارونهای از سقف مغاره تاریک وهابیت! غریبستانی بود که خاکستر نیم سوخته شمعهای خاموشش، داغ غربت بر دل هر رهگذر میزد و
نگاهش را به آتش میکشاند.
بعد از اینکه قابیل زادگان، حرمت آب و گل مزار عشق را هم شکستند، از بقیع چیزی نماند. جز چند نشانه بر مزار نجیب زادگانی غریب و همان مرد ناشناسِ خاک نشین که با شبهای دلتنگ بقیع انسی دیرینه داشت.
هنوز از بقیع صدای گریه میآید!
گویی خواب از سر فاخته تنهای بقیع پریده و قصد آن کرده که تمام شب را با زمزمههای غریبانه مردی که حدیث کسا میخواند، هم گریه شود.
آیا تا به حال شبی در بقیع بودهای؟
اگر شبی گذرت بر بقیع افتاد، شاید بتوانی جای پای اشکهای زائر بینام و نشانش را دنبال کنی و مزار ناپیدای فاخته پر و بال شکسته مدینه را بیابی که بوسهگاه دو چشم نرگسی شاهینِ تیز بال آسمان حیدری است که بر زمین فرود نمیآید مگر به قصد سجده بر خاک متبرک مزار بینام و نشان یاس علوی علیهالسلام!
زمین و زمان رنگ غم و ماتم و اندوه به خود گرفته است. آسمان نفس نفس میزند و از شرم خاک بر سر میکند. خاک، سینه چاک میکند از این فاجعه دردناک و غمانگیز که بر خود میبیند. فاجعهای که رنگ ننگ بر پیشانی تاریخ زد و مصداقی شد بر آیه «تَبَّتْ یَدا أَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ».
قوم خفّاش صفت و تاریک اندیش دست به کار میزدند نهتنها زمین که عرش خدا را به لرزه
انداخت. سیاه طینتان مدینه عملی را انجام دادند که روز در چشم شهر، از شب، تیرهتر شد. مدینه عمق این فاجعه را میفهمد و درد این جراحت را حس میکند. مدینهای که آشنای لحظه به لحظه رسول اللّه است، شهری که بارها از زبان فرستاده خداوند شنیده است:
«إِنّی تاِرِکٌ فیکُمْ الثَّقَلَیْنِ، کِتابَ اللّهَ وَ عِتْرَتی»
«من در میان شما دو چیز گرانبها را به یادگار باقی میگذارم، کتاب خدا و اهل بیتم» مدینه میفهمد بقعههایی که امروز این چنین گرد ویرانی بر گوشه و کنارشان مینشیند و همنشین خاک میشوند، بدنهای مطهر چه کسانی را در قلب خود جای داده است، کسانی که از سلاله رسولند،
فرزندان علی هستند و جگر گوشههای فاطمه.
مدینه میداند، ولی لب فروبسته و خاموش مینگرد تا روزی که ثابت شود معصومیّت، مظلومیت و حقّانیّت اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم.
دخیل به سنگهای پراکنده/حمیده رضایی
بگذار سر بر خاک بگذارم و چشمهای بارانی ام را در سکوت بچرخانم!
بگذار دردهای ناگفتهام را اشک بریزم!
شانههای سکوتِ شهر سنگین است؛ جایی برای سرشارِ دلتنگیهایم نخواهد داشت.
بقیع، سراسر نور است، بقیع خاکِ عروج است بال پرواز است، تشعشع سکوتی مظلوم است.
بگذار دستهای دعایم را بلند کنم و تکّه تکّه آب شوم.
این دره مرا خواهد کشت. این عذاب آورترین لحظه زیستن است، آنگاه که خاک را نیز خاک میکنند آنگاه که خود را از بهشت زمین محروم میکنند.
آنگاه که چشمهای جسور خویش را دور بقیع، دیوار میکشند. چه دردی است اینکه در جانم میپیچد؟!
چگونه زنده بمانم، وقتی از بهشت رانده میشوم؟ وقتی بهشت زمینیام را از من میستانند؟ وقتی دستهای محتاجم را هر قدر دراز میکنم، ضریحی نمییابم تا دعاهای مستجاب نشدهام را به آن گره بزنم؟
هر چقدر بال میزنم، گنبدی برای مأوا نمییابم. آسمان تکه تکه میشود و بر خاک میغلتد.
آسمان بوی افول میگیرد و خاک، بوی عروج.
شکستن در بالهایم معنا میشود، آنگاه که خورشید، عزادار لحظههای آمده است، آنگاه که
شهر، زیر گامهای ظلم له میشود. دخیل میبندم به خاک، به سنگهای پراکنده به حرمتهای شکسته.
دخیل میبندم با رشتههای اشکم، با دستهای کوتاهم با امیدهای ناامیدم.
دخیل میبندم و پا به پای خاک، سکوت را ضجّه میزنم تا دردهای همیشگیام تسکین یابد.
آه از این روزهای سکوت و درد!
باید تمام سکوتِ شهر، چاهی شود تا صدای دردهای خاک را در خود فرو بخورد.
چرخ ویلچر میچرخد و چشمانی آینده را میپیماید.
پاهای مردد و چشمانی تاریک، خبر از حضور روشن دلی میدهد با یک سبد طراوت و امید.
آنسوتر مردی به نماز ایستاده که تکبیر او را فرشتگان، احرام میبندند و هزار بار بر جای خالی دستانش بوسه میزنند.
و حالا اشارههای دست دخترکی، دنیایی پر از فریادهای سکوت را به تصویر میکشد.
با چرخیدن چرخ ویلچرت، جهان نیز میچرخد. جهانی که تو خود ساختهای، جهانی زیبا که حتی انسانهای بدون ویلچر، آنان که بر پا ایستادهاند، هرگز طعم شیرین آن را نخواهند چشید. جسم نشسته تو، بلندتر از قامت هر ایستادهای سر به آسمان میساید و تو چرخها را میدوانی تا قصیده بلند تواناییات را برای چشمهایی که تو را ناتوان میبینند، بخوانی، ای قافیه خوش وزن شعر پویش و امید. تو در تقدیر خویش انسانی را دیدهای که پاهایش به امانت نزد خدا مانده است. هم چنان چرخ را بچرخان، تا جهان زیبای تو بگردد.
تو را مینگرم، نه آن چنانکه دیگران تو را میبینند. کیست همچون تو که نور خدا در درونش جاریست؟! چشمانت را بستهای تا مبادا با ارمغان نور خدا، زشتیها را ببینی. تو با گامهایت
دالانهای طولانی پر از نور امید را میشکافی. تو در درونت قصرهای سر به فلک کشیده از روشنی ساختهای که دست بینایی به آن نمیرسد. قصرهایی که خشت خشت آن را با چشم دل دیدهای و بر هم نهادهای. با توام! بنشین و ساعتی جهان نورانی درونت را برایم بازگو، برای منی که سالهاست چشم میچرخانم و هیچ نمیبینم.
برایت قنوت میبندد، دستهایی داری با انگشتری ماه نشانی و در حلقه تسبیح تو سی و چهار ستاره سو سو میزنند. من دستهایی میخواهم چون تو به وسعت آبی آسمان.
با من سخن بگو، ای گویای خاموش! که خستهام از هیاهوی آدمهای رنگ رنگ. با من سخن بگو که حرفهایت را با تمام وجود احساس میکنم. چشمهایت چه خوب راز درونیات را فاش میکنند.
همیشه چشمها بهتر از زبان سخن میگویند. با چشمانت با من سخن بگو که چشمها هرگز دروغ
نمیگویند.
ای معنی صبر! خوشا به حالت که قطعهای از وجودت نزد خدا به امانت مانده است. چشمههای روشن امید در وجودت جوشانِ جوشان باد!
یک شنبه
16 آذر 1382
12 شوال 1424
2003 .Dec. 7
سه قطره همیشه جاری/سیدعلی پور طباطبایی
قربانی میخواهد!
از راه رسیده و نرسیده، گامهای آلودهاش را بر خاک ایران گذاشته و حالا قربانی میخواهد. گرگی است که بر گله خواهد زد و چوپان، به افتخار همنشینی با او، بهترینها را قربانی میکند.
سه قطره خونی که 16 آذر 1332 به پای نیکسون ریخته شد و سنگفرشهای دانشگاه تهران را نگین کرد، هنوز هم زنده و جاری است.
هنوز این قطرههای سرخ، بخار بلند میشود و اگر نبود که برای حفظ سنگر ایستادهاند، جاری میشدند و دانشگاه و تهران را با خود میبردند.
بوی تازگی که از عصاره جان دانشجو برمیخیزد، همراه با بوی سنگفرشهای لگدمال شده دانشکده فنی، در خیابانهای دانشگاه میپیچید، از زیر در میگذرد و تمام ایران را فرا میگیرد. آن وقت به یاد میآوری که در 16 آذر، خشم و اعتراض دانشجویان را با گلوله پاسخ گفتند و تنهای
نحیفشان را پیش پای نیکسون، به خاک و خون کشیدند.
قلمهای شکسته و دفترهای پاره را به یاد میآوری که اینجا و آن جا، روی پلههای دانشکده فنی افتاده بودند و فریادهای فرو خفتهای که از آن به بعد، هر سال، فضای دانشگاه را پر میکند.
هنوز هم اگر لابهلای دیوارهای دانشکده فنی را خوب بنگری، زخمهای گلوله را میتوانی ببینی؛ گلولههایی که 16 آذر، پیکر دانشگاه را خراشیدند و آذر اهورایی را به بهمن جاویدان پیوند زدند.
خوب گوش کن! هنوز هم در راهروهای دانشگاه، صدای فریاد حق طلبانه دانشجویان شنیده میشود. مرگ را به ذلت ترجیح دادند و امروز، فریادی که برآوردند، به موجی عظیم تبدیل شده است که همچنان زنده و جاری به پیش میرود.
از اقیانوس ابدیّت به سمت ساحل وزیده و عطر نامش خِطه «بعلبک» را، «بهایی» دیگر بخشیده بود.
جان شیفتهاش را هجرتی میبایست و اقیانوس معرفتش را آینهای، تا جمال و کمال علوم اسلامی را به معرض تماشا بگذارد.
آسمان لاجوردی اصفهان و ایوان فیروزهای تمدّن اسلامی، جایگاه و منزلتِ «شیخ» را کم داشت، تا کرسی «شیخ الاسلامی» را با قامت وی بیاراید. مثل ابری بازانزا، با کولهباری از بهاریترین معارف و علوم اسلامی، بر آسمان ایران بال گسترد و از قطره قطره باورش، در فلسفه و عرفانِ تشیّع، سروهای تنومندی مانند حکیم ملاصدرا رحمهمالله به بالندگی رسیدند.
چنان فراتر از باورها میاندیشید که به «تشریح الافلاک» میپرداخت و «کشکول» معرفتش از حُسنِ سیرت، همیشه آکنده از تبسّم و طنز و شوخی بود.
مثل خورشید، در منظومه دانشمندان و مثل ماه، در مجموعه مسایل لا ینحل بود. چنان با اشراف به
علوم مینگریست، که تواضع حضورش، قبل از منزلتِ دانشش، توجّه مِحافل علمی را به خود جلب میکرد.
پیش از آن که زمینی باشد، آسمانی بود! حتی امروز، حتی فردا! حتی حضور تمامِ ناراستیهای جوی؛ اثرِ فراموشی بر نامش نخواهند گذاشت! بگذار «عالی قاپو»ها به ارتفاع ناپایدار خویش
بنازند؛ امّا نامِ شیخ الاسلامِ تمدن شیعه در ایران، نخواهد فرسود!
رفتی و رفتن تو، آتش نهاد بر دل
از کاروان، چه ماند؟ جز آتشی به منزل
از کاروانها، جز خاکستر، به جا نمیماند؛ امّا از آسمان و آسمانیان، همیشه نور به خاطر میماند و بس؛ نور! همان پرتوی که خداوند از ذات خویش به کاینات بخشید، که: اللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاَرْض ...
همان نوری که اگر جان آدمی را بنوازد، از جسمیّت ناسوتی خارج شده و لاهوتی میشود! تولّدش آکنده از نور، زندگیاش لبریز از نور، و عروجش پیوستن به ذاتِ آسمانی خویش میشود!
یعنی همان نور، یعنی: جوار آستان کبریایی ثامن الحُج علیبن موسی الرضا علیهالسلام!
امروز منزلتِ «شیخ بهاء الدین، محمد بن حسین عامِلی رحمهمالله»؛ در جوار آستان کبریایی مشهدالرضا علیهالسلام، نشان دهنده زندگی سراسر معرفت و خالصانه اوست!
نشان دهنده همت کسی که علم را ابزار حکومت قرار نداد، بلکه، حکومتِ مقتدرِ صفوی را ابزاری برای ترویج علوم «تشیّع» کرد.
هنوز آسمان لاجوردی اصفهان، بُهتِ نگاههای فیروزهای کاشیها را، به یاد دارد؛ که تشییعِ مرد فناناپذیر اندیشه اسلامی را، مینگریست! و کاروانِ اندوه، سنگین و غمزده، راه خراسان را پیش گرفته بود!
«آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم، ای ناقه، پای بردار!
در کیش عشق بازان، راحت روا نباشد
ای دیده اشک میریز، ای سینه باش افکار!
با زائران مَحرم، شرط است آن که باشد
غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار»(1)
روان فنا ناپذیرش شاد و آرمانهای بلندش، ماندگار باد.
1) - شیخ بهایی.
سهشنبه
18 آذر 1382
14 شوال 1424
2003 .Dec. 9
به پیش میآید؛ با تانکها و هواپیماها و مسلسلهایش.
به آنها مینازد و فکر میکند که کسی جلودارش نیست. در حالی که از شادی به رقص درآمده است، تانکهایش را به جلو میراند.
قول داده است که مصاحبه بعدیاش را در تهران انجام دهد و حالا به تنها چیزی که فکر نمیکند، شکست است.
به پیش میآید و میپندارد جوانان و شیرمردان، خفتهاند و یا شاید برای خود، حقی قائل است؟ حقی که پیش از او، صدها تن دیگر برای خود قائل شدهاند و هر بار، تکهای از این خاک را برای خود بردهاند و حالا شاید به طمع «ترکمان چای» یا «گلستان» دیگری جلو میآید!
به پیش میآید و به ناگاه، از میان کوچههای خاکی خرمشهر، کنارههای سرسبز کارون و رملهای تفتیده هویزه، هزاران نفر برمیخیزد و سینههایشان را سپر میکنند.
لبخند متجاوز بر لبانش خشک میشود و تانکهایش در باتلاق خشم دلاوران فرو میرود.
متجاوز دیگر نمیرقصد، دیگر قصد ندارد که در تهران مصاحبه کند یا خلق عرب را آزاد کند؛ کاخ آرزوهایش فرو ریخته است.
وجب به وجب، به عقب میرود، محاصره آبادان شکسته میشود؛ خرمشهر و کوچههای از خون سیرابش، آزاد میشوند؛ هویزه که با خاک یکسان شده است، از میان خرابهها سر برمیآورد و پیکر «علم الهدی» را تقدیم میکند؛ قصر شیرین، شیرینی آغوش وطن را میچشد و اروند، تنهای زخمی و پاره پاره را غسل میدهد. متجاوز به عقب نمیرود، رانده میشود.
متجاوز دوباره میخندد.
کیست که او را به تجاوز متهم کند؟
کدام مرجع بینالمللی جرات میکند که نام او را به عنوان قاتل نخلها و انسانها، در دفتر تاریخ ثبت کند؟
حامیان متجاوز هم میخندند. چه کسی آنها را به جرم قتل عام دختران سوسنگرد، پسران هویزه و کودکان مدرسه راهنمایی پیرانشهر، محاکمه خواهد کرد؟
دژخیم متجاوز، تا کی قهقهه خواهد زد؟ این سوالی است که کودکان یتیم و زنان بیشوهر، تکههای خاکی که زیر پوتینهای او لگدمال شدهاند و خونهایی که به زمین ریختهاند، میپرسند.
و بعد، خنده بر لبان متجاوز خشک میشود.
فرشته عدالت، گریبان او را میگیرد و بر پیشانیاش، داغ ننگ تجاوز را میکوبد و بار میلیونها شهید و مجروح را بر دوشش میگذارد؛ باری که تا ابد با خود حمل خواهد کرد.
چهار شنبه
19 آذر 1382
15 شوال 1424
2003 .Dec. 10
میوزد سرخ باد آتشین از سمت دوزخ!
آی چکاوک! بیگناهی کم گناهی نیست! بال بگشا، پرواز کن، فراتر، فراتر... این جنگلی که میبینی، با سپیدارها، «مصنوعی» چهره آراسته است! مصنوعی! مثل تمام «قطعنامهها»، مثل تمام گفتوگوهای «صلح طلبانه»! به «حقوق تو» تنها خدا آگاه است و بس!
آی خوش باور! کبوتر سفیدی که هر روز به دیدنِ «مجسمه آزادی» میرود، از نژاد کرکس است! به خود آی! که تمام آتشین بادهای دوزخی، همیشه از «غرب» وزیدهاند! از کدامین حقوق
سخن میگویی؟ که حتی آینده «حیات وحش» را «صهیونیزم» تهدید میکند! وای از فردایی که
فرمانروایان بیشتر زمین، «میمونها» هستند! وای! میپرسم: آی ارباب سفید! کشتیات را کجا لنگر اندختهای؟
اینان، که سالهاست خود را فروختهاند! فروختهاند:
چهرههایشان را، به روسیاهیِ خیانت! خیانت به زنان و کودکان فلسطین
نفتهایشان را، به بهای لحظهای «دست تکان دادن»، جلوی دوربینهای «سی ان ان»!
شبهایشان را، به بهانه کمی تا قسمتی بیخیالی! آن هم با ثروتهای بادآورده ناصواب!
حتی، رنگ چشمهایشان را، که آرزو میکنند؛ کاش سبز یا آبی، یا زرد عسلی بود!...
ارباب سفید، امروز؛ حتی در «کلبه عموتُوم» دنبال «تسلیحات کشتار جمعی» میگردد! و بیچاره «فرزدق» با آن لباسهای وصلهدار، هنوز نگرانِ «کاریکاتور»های «ناجی علی» در تاریخ فراموشکار فلسطین است.
آن چکاوک! مگر کسی میتواند، به حیات خلوتِ «عموم سام» حتی، نگاهی بیندازد؟!
یا، میانِ «زبالههای اتمیِ اسراییل» دنبال قوانین «حقوق بشر» بگردد؟!
نمایشِ تِله تئاتر «برجهای دوقلو» در کارنامه سیاهِ «سیا» که چیزی نیست!
عمق فاجعه را باید از واپسین سکوتِ آن کودکِ شش ماهه، در «حِلّه» پرسید؛ که طول قنداقه خونینش، یک بیستمِ «موشکهای کروز» بود!
آی چکاوک! آی چکاوک، من این غم با چه کسی بگویم: که چشم داریم و نابیناییم! که گوش داریم و ناشنواییم! که حسّم داریم و گرمایی در اِدراکمان نیست!
که دل داریم و جرأت را، سالهاست فراموش کردهایم!
آی چکاوک! دیگر با خوردن «پپسی» هیچ معجزهای رخ نخواهد داد و هیچ، «سایت اینترنتی» حقوق بشر را به «رسمیّت» نخواهد شناخت!
انگار، تنها نمایندگان کشورهایی که چُرتهای هزار ساله آنها، هنوز پاره نشده؛
برای سخنرانانِ «مجمع عمومی سازمان ملل» و «شورای امنیت» کف میزنند و هورا میکشند! آه! وقتی که «شیطان» برای اثبات خودش، «آدم» میکشد؛ آخر کدامین قطعنامه میتواند، از
«جانی» یک «مُصلح» بسازد؟!
آخر کدامین «کلیسا» میتواند از جنایتکار جنگی، «اعتراف» بگیرد؟! و در قبال یک «چک» سفید امضاء از بانکهای «سوئیس» قسمتی از «بهشت» را بفروشد!
آخر کدامین «فرمان» میتواند از «متجاوز» یک «حامی» بسازد؟! و از «صهیونیست» طرفدار حقوق بشر! آن هم بشری از نژادِ «عرب» یا «مسلمان»، یا...؟!
آی چکاوک!
میوزد بادهای سرخ آتشین، از سمت دوزخ؛ مرا با خود، مگذار تنها!
که برای گذشتن از پُل پوسیده زمان؛ به آیینهای شفاف و زلال نیازمندیم!
آیینهای که با نفس اهریمنان، به غبار ناتوانی ننشیند و از پرتو رنگین کمانِ آسمانیاش، شب را، برای همیشه، به فراموشی بسپاریم!(1)
روز ویرانی آخرین پناهگاه/حمیده رضایی
هیچ چشمی نمیبیندت، هیچ گوشی صدای زاریات را نمیشنود، هیچ دستی دستانت را به یاری نمیفشرد، صدای گلوله باران زمینهای زیر کشت میآید، صدای گامهای فرسوده خاک، صدای
شلیک آخرین سربهای مذاب، بیهوده گام میزنی!
حقوقت را این گونه رعایت میکنند: تاریکی پوستت را شوم میدانند، دستهای پر قدرتت را ستون خیمههای آرامش خویش میکنند.
حقوق بشر، یعنی مرز، یعنی جدایی.
حقوق بشر، یعنی پوتینهایی نظامی که روی پیکر جامعه گام میزنند.
حقوق بشر، یعنی روزِ جشن کفنهای سرگردان در باد.
روز جهانی حقوق بشر، یعنی دستهایی که به نشانه اعتراض، از هر گوشه بلند میشوند و لگدکوب میشوند. یعنی رقص کرکرسهای گرسنه بر هوای زیستن.
واژههایی رام، تریبونهایی که پژواکِ سکوتِ سالها کذب را در همه جا میگسترانند.
1) - واژه نامه: 1 - کلبه عموتوم: نوشته خانم هرییت بیچر، اِستو - در مبارزه با بردهداری - نویسنده آمریکایی قرن 19. 2 - فرزدق: آدمک آواره کاریکاتورهای ناجی علی، کاریکاتوریست معروف و فقیر فلسطینی. 3 - حِلّه: یکی از شهرهای عراق و کودک شش ماههای که در موشک باران آمریکا به شهادت رسید.
بایست! روی پاهایت بایست! دستهایت را به آسمان گره بزن و چشمهایت را به دورها بدوز،
ستارهها، روی شانههایت فوران میکنند
صدای شلیک گلوله میآید؛ صدای ضجّه کودکی که گرسنگیاش را اشک میریزد، صدای کبوتری که با بالهای خونین، به دریچههای بسته آسمان میکوبد.
روی پاهایت بایست! دندههایت را بشمار! جمجمه برادرت را جامی کن که عطش فرو نشستهات را سیراب کند. هوای پیرامون، بدجور عذاب میدهد.
خوشحال باش، تنهاییات را پایکوبی کن.
روز حقوق بشر، روز توست؛ روز گرسنگیات، روز ویرانی آخرین پناهگاهت، حتّی خاک از پذیرفتن گامهایت سر باز میزند.
لبخند بزن! شاخه گلی در دست بگیر و خشمت را پنهان کن، عکست را میاندازند تا پوستر دیوارهای برجهای بلندشان شوی.
لبخند بزن!
به همین راضی باش، روز جهانی حقوقت مبارک!
تقویم را ورق میزنم.
روزها و هفتهها را میگذرانم تا به خندهآورترین روز سال برسم؛ روز جهانی حقوق بشر! دیگر تقویم را ورق نمیزنم و به صفحه خالیای که جلوی رویم باز مانده است، خیره میشوم. کمی بعد، از لابهلای سطرهای سفید، خطوط نانوشته آشکار میشوند.
در خط اول، کودک گرسنه آفریقایی را میبینم که بر گور کوچک برادرش میگرید، اما فقط تا نیمههای خط، صدایش را میشنوم؛ به انتهای خط که میرسم، او نیز ازگرسنگی جان داده است.
به مضحکترین روز سال میخندم؛ در حالی که گوشهایم از نالههای مردم دهکدهای در
افغانستان پر شده است. بمبهای ده تنی از آسمان، خانههای گلیشان را نشانه رفته است و آنها هنوز
بر کشته شدگان بمباران روز قبل میگریند.
حالا دیگر قهقهه میزنم، پژواک قهقهه من با صدای شلیک موشکی در خلیج فارس همراه میشود؛ موشکی که چند لحظه دیگر 290 نفر را به کام مرگ خواهد فرستاد؛ عددی مناسب که باید به اندازه آن برای جشن گرفتن روز جهانی حقوق بشر، شمع روشن کرد!
مضحکترین روز سال، هر سال مرا به خنده میاندازد.
مگر میشود من با آن سرباز آمریکایی که اسلحه برداشته است و برای دفاع از منافع ملیاش عازم کشورهای همسایه من شده است، برابر باشم؟ نه! این خلاف حقوق بشر است.
مگر میشود کودک افغانی که در زیر بمبهای اهدایی طرفداران حقوق بشر جان داده است، با سرمایهداری که در برجهای دوقولی تجارت جهانی کشته شده است، برابر باشد؟ نه! این خلاف
حقوق بشر است.
مگر میشود سیاهپوست آفریقایی که تنها به جرم سیاه بودن، محکوم است؛ با ارباب سفید پوستش که هر سال برای شکار به آفریقا میآید، برابر باشد؟ نه! این خلاف حقوق بشر است.
در پایان مضحکترین روز سال، روی میز را از مضحکترین اوراق قرن پاک میکنم و سطل آشغال را زیر بار عظمت اعلامیه جهانی حقوق بشر، دفن میکنم.
جنونهای مطلق در یک لحظه دیوارها را فرو میریزند و بوی مرگ را در فضا میپراکند. شعلههای درد و نفرت زبانه میکشند و نیستی و فنا را به انسان تزریق میکنند.
صدای انفجار جهان از هر سو به گوش میرسد و زندگی، شمارش معکوس خود را شروع میکند.
حامیان حقوق بشر جنایات و قساوتهای خود را در پس نقاب فریبنده صلح و نامههای سیاسی پنهان میکنند. وقتی هر روز قهقهه بمبهای خوشهای، و رگبار جنایت، گوش زمین را کر میکند،
چگونه میتوان حقوق کودکان فلسطینی و افغانی را محقق کرد؟!
وقتی در برابر فریادهای اعتراض، زنجیر خشم بر زبانها کوبیده میشود، چگونه آزادی بیان معنا مییابد؟! وقتی مبارزان راه آزادی نفر به نفر زیر سنگهای شکنجه جان میبازند، چگونه میتوان مرزهای قومی را شکست؟! وقتی دنیای محنت آلود بردگان به دست اربابانِ خودکامه و نژادپرست،
به گورستان تبدیل میشود، چگونه میتوان دم از عدالت زد؟! وقتی در ترازوی زمان، کفه ناعدالتی سنگینتر از کفه عدل است، چگونه میتوان مساوات را برقرار کرد؟! وقتی به جای گندم در هر سو، خوشههای خشم و خاک و خون میروید و به جای باران، در هر گوشه، بمب و باروت میبارد،
چگونه میتوان فریاد آزادی بشر را از لبِ همیشه خندان مجسمه آزادی شنید؟!
وقتی در یک سویِ زمین وسوسه قدرت بیداد میکند و سوی دیگر آتش و ستم و فقر، وقتی حق در نطفه خفه میشود و زمین در عطش یک جرعه عدالت میسوزد و زمان در انتظار یک لحظه آرامش میمیرد چگونه میتوان دم از حق زد؟! وقتی سلامت جسم و امنیت روح دستخوش قانونهای به ظاهر بشردوستانه شود و شکنجه و تبعید، جنگ و خون و اسارت و محنت، از هر سو موج میزند، چگونه میتوان دم از حق زد؟!
مگر جز این است که همه ما از نژاد خاکیم و فرزندان آدمیم و از تیره بشریم؟! پس چرا دیدن صحنههای رقتبار جنگ و جنایت دیگر، دلِ هیچ کس را حتّی به اندازه شنیدن یک موسیقیِ غمناک به درد نمیآورد؟!
به امید روزی کارنامه سیاهتر از شب جنایتکاران خون آشام، از پس نقاب فریبنده حمایت از مظلوم رو شود!
آی انسان! کدام دست، از کدام سوی گم شده عاطفه، خواهد توانست مرهم زخمهای تو باشد؟ وقتی هنوز کودکان فلسطینی، طعنه طمع عروسک سازانِ مرگ هستند، وقتی فطرت، دچار بیماری
فراموشی شده است، وقتی سیب بوی بمبهای «ناپاک» میدهد؟ کدامین «حقوق بشر» قادر به
التیام زخمهای پیوسته انسان است؟
آری! قلب انسان، تاریک خانهای شده است که در آن نه تصویر خویش را میبیند، نه پنجرههای رو به آفتاب را. ای کاش انسان میتوانست به تفاهم عمیق دریاها و رودها بپیوندد و به آبی آسمانی ملحق شود! ای کاش زمانه یک بار دیگر فریاد علی علیهالسلام را به خاطر میآورد که:
«مَنْ کانَ فی ذِمَّتِنا فَذِمَتُهُ کَذِمَّتِنا وَ دِیَتُهُ کَدِیتِنا» که خون یک فرد ذمی هم چون خون یک مسلمان است. ای کاش، جامعه جهانی میدانست که تنها فریاد علی علیهالسلام در سازمان عدل الهی رسمیت دارد!
وقتی انسان تنهاترین زندانی اتاق 24 میشود و ساعت به ساعت و روز به روز تنها، سیاهی و تاریکی را ملاقات میکند، حقوق بشر، ترکیب تیره و تاری است که چونان عنکبوت، بر تمام
روزنههای امید، سایه میافکند و تمام واژههای مأیوس را به یاد انسان میآورد.
حقوق بشر، ترکیبی است که انسان، آن را در تقویم گنجانده است. تا سرپوشی به سرپنجههای خونین انسان نماها باشد. وقتی انسان معطّل یک تبسم و منتظر یک تفاهم است، وقتی انسان چشم به راه یک ذره مهربانی و یک سرِ سوزن ستاره است! وقتی انسان از راه رفتن روی ریل حادثهها لذت میبرد، وقتی صداقت، پول خردی است در جیبِ جناب زادگان؛ چگونه میتوان دم از حقیقت زد و صحبت از حقوق بشر کرد؟!
آی انسان!ای خطای همیشگیِ بر گردن خویش افتاده! جفا پیشگان و جفا پرستان و جفا پسندان در جعبه جانِ تو مارهای شعبده بازی خویش را ریختهاند، تا تو را مأیوس مارهای مرادِ خویش سازند و بازیچه دنیای مکر و غرور و تکبّر خود کنند.
آی انسان! به نام حقیقت، قفل بر قلب و قلم و قانون میزنند، تا تو را به چند نفس دل خوشیِ بادآورده محدود کنند تا به نام حقوق بشر، به ظلم مشروعیت بخشند و به ستم تقدس؛ تا پرچمهای
خون در قاه قاه جهان خواران به اهتزاز درآید.
ای کاش! داعیان حقوق بشر، گفته گوهربار ابوعلی سینا را آویزه گوشهای گرفته خویش میکردند که: «ناگزیرترین چیزها برای بشر، قانونی الهی است که حقوق آنان را مبین میسازد و میان عدل و ظلم، حدی فاصل میگذارد».
و به راستی در دنیایی که حقوق انسان، چونان گیاهان بهاری پامال پلیدیها میشود، در دنیایی که
اخلاق در گِل و لای لاابالیگری فرو رفته است، میتواند معنای آینه را در ذهن مرداب منعکس کند؟
در دنیایی که در جای جای آن، تبعیض به چشم میخورد و یکدستی و یک رنگیاش به دست فراموشی سپرده شده است، چگونه میتوان دم از تساوی حقوق زد؟!
و در دنیایی که در آن، قانون، پشت پرده معامله میشود، به راستی حقوق بشر را تنها علی علیهالسلام به اوج بلوغ حقیقی خویش رساند و حقوق واقعی بشر، از حنجره زخم خورده مولا علیهالسلام برمیخاست، صدایی که از هیچ تریبونی و از هیچ صدا و سیمایی پخش نشد، جز منارههای مسجد کوفه و شریانهای بریده و پاره پاره علی علیهالسلام.
وقتی حساسترین گیرندههای الکترونیکی قادر به شنیدن فریاد مظلومیت انسان نیست، وقتی عنکبوتهای خیالباف که در آستانه گوشها، پردههای مرگ میبافند، کدام حقیقت قدرت نفوذ در حساسیت سلولهای ناشنوا را دارد؟!
آن جا که «شرح اللفظ» و «ترمینولوژی» حقوق بشر رعایت نمیشود، چگونه میتوان ماهیت و محتوای آن را درک کرد؟!
وقتی که تعالیم آسمانی، دستآویز رسیدن به تقدّس طبقاتی است، کدام حقوق بشر میتواند از پلکان تعصب، خود را به روح حقیقت برساند؟!
ای کاش جامعه جهانی میدانست که تنها فریاد علی علیهالسلام در سازمان عدل الهی رسمیت دارد! و این نهج البلاغه است که منشور روشنی و عشق است.
وای کاش! انسان میفهمید حقیقت همانی است که از حنجره زخم خورده مولا برمیخاست، صدایی که از هیچ تریبونی جز منارههای مرتفع مسجد کوفه پخش نشد!
پنج شنبه
20 آذر 1382
16 شوال 1424
2003 .Dec. 11
پایان برگ ریزان، آغاز حکایت سرما بود؛ سرمایی که همیشه با بهار و سرسبزی نوای مخالف زده است! سرمایی که زاده کولاک است و همیشه سعی در خشکاندنِ سروهای آزادی و آزادگی دارد!
ظهر جمعه بود و مثل همیشه؛ سرشار از صلابت ایمان، برای اقامه نماز جمعه، قامت «علوی» میآراست و عطر حضورش، مشام نمازگذاران را با «صلوات» پیوند زده بود. مثل نوری که در طلایه طلوع بدرخشد؛ وجود آسمانیاش پیش روی نمازگزاران میدرخشید. از دولت عشق، منزلتش خارج از وصف، و مقامش برتر از تصور بود! او یک عمر شهادت را، تا واپسین منزل وصال؛ همراه
خویش، منزل به منزل همراهی کرده بود، هیچ طاغوتی قدرتِ مخالفت با او را نداشت! هیچ زندانی
قادر به محدود کردن حضورِ حضرتتش در محافل دینی نبود!
آزاده سروی بود، که تمام سروهای آزاد مبهوت ارتفاعِ جوانمردیاش بودند و سر به ستایشِ ایمانش، فرود میآوردند!
پیش از آن که او به شهادت ببالد؛ شهادت به او میبالید و عظمتش را میستود! وجودش،
عبادتش، زندگی و شهادتش، «شگفتانگیز»تر از آن بود که در «داستانهای شگفت»اش، جمعآوری کرده بود!
بریده باد، دستهای زمستان پروری که سعی در خاموش کردن چراغ بهار میکنند! بریده باد دستی که شال سبزش را، آغشته از داغ شقایقها کرد!
بریده باد، دستی که دستهای پر برکت قنوتش را، با حنای خون، خضاب کرد!
... آن روز، ظهر جمعه بود و شیراز عطرآگین از واپسین اذان او میشد؛ اذانی که ملکوتی الهی را به تماشا خوانده بود و خیل ملایک، خویشتن را برای همراهیِ نماز مؤمنین، آماده میکردند.
عشق از هر طرف باریدن گرفته بود؛ عشقی، که شِمّهای از آن را حافظِ خلوت نشین، سروده بود:
شِمّهای از داستانِ عشق شورانگیز ماست!
این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند
نِکهتِ جان بخش دارد، خاک کوی دلبران
عارفان، آن جا مشامِ عقل، مُشکین کردهاند!
عشق میبارید و پای احساس در سبزهزار نیایش فرو میرفت، گویی غوغایی شگفت در دلها افکندهاند و منادیان ملکوت، صلای «وصل» میدهند!
و این شور، در دلِ حضرت عاشق؛ «سید عبدالحسین دستغیب رحمهمالله»، حال و هوایی دیگر داشت! او شهادت را حس میکرد! شهادتی که عرفانِ دیرینه شیراز را، به اوج، به نهایت بالندگی؛ به نقطه پایانی معنا، میرسانید!
شهادتی که مفهوم بهترین اشعار عرفانی حافظ و آخرین برداشت الهی از عاشقانههای سعدی بود!
شهادت! شهادتی هم چون تبار مظلوم خویش، به دست کسانی که، اوج نفاق و سِفلهزادگی بودند و «الخناس» به وجود چنان فرزندان منافق، افتخار میکرد!
در آن ظهر زیبای جمعه که یادها از نام حجت(عج) لبریز بود؛ شهید حضرت آیت اللّه دستغیب رحمهمالله، به اقتدا از مولای خویش، با عمامه و محاسن خونین، به ملاقاتِ حضرت صدیقه کبری، فاطمه زهرا علیهاالسلام رفت؛ تا سندی دیگر باشد بر مظلومیّت آل اللّه.
گویی هنوز بعد از سالها، نوای خواندنِ دعای کمیلش، ما را به زیارت آسمان میبَرد! روح و
روان آسمانیاش شاد و راه خونینش، آکنده از عطر شقایقها باد.
«دست غیبی که به شیراز، عَلَم شد به شهادت
خود شهیدان سزدش شاهد طناز بخوانند»
«محراب عروج»/طیّبه نداف
آن شب آسمان شود دیگری داشت. ستارهها سرخ شده بودند. ماه از شرمش در پس ابرها پنهان شده بود، انگار قرار بود میزبان درخشانیِ دیگری شود.
آن شب حال عجیبی داشتی. وقتی آستینهایت را بالا زدی تا وضوی عشق بگیری، حس کردی سبکبالتر از یک مرغ عشق شدهای. تسبیح گویان سجادهات را پهن کردی تا سجده شکر به جای
آوری. میدانستی فردا آخرین تسبیح خود را در خاشعانهترین حالت روحت به جای میآوری.
پروانهوار در التهاب رسیدن به سرچشمه نور پر میزدی و خود رابه آتش میکشیدی. ذکر لبت هر لحظه شوق درونت را بیشتر میکرد و روح متلاطمت را از توفانیترین لحظات دریایی متلاطمتر. و بودی و ماندی و زمزمه کردی تا سپیدهدم تا طلوع صبح که نزدیکی تو را به نور بشارت میداد. طلوعی که همیشه آیههای روشن حق را برایت تداعی میکرد. که «اللّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ»
با اشتیاق به استقبال صبح رفتی و آمدی با تمام مهربانیات عظمتت، متانتت و ایمانت تا عبای بلند علم را به تن کنی و عاشقانه محراب را در آغوش بگیری. آمدی تا گوهر وصال را با تمام
زندگیات در زیباترین لحظه عروج معامله کنی.
فرشته خصال، داراییات را از هر چه علم بود، از هر چه ایمان، از هر چه تقوا و پرهیزگاری، در طبق اخلاص نهادی تا بهای لقاء اللّه را بپردازی. قیام کردی، قعود کردی و به سجده رفتی تا در زیباترین لحظه حیاتت سر به آستان حضرت دوست بسایی و آخرین خواستهات را که رسیدن به
آسمان شهادت بود، از او بخواهی.
هنوز لب باز نکرده بودی که انگار دعایت مستجاب شد و تو نور شدی و در انفجاری عظیم از نور حل شدی. شاید این بمبهای بیمقدار نبود که تو را پرواز داد، که روح تو وسیعتر از آن بود که در
جسم بگنجد. ای عظیم سربلند؛ محراب، مقدسترین جایی بود که میتوانست فرودگاه پرواز تو باشد. تویی که، همانند مولایت ساده زیستی و صادقانه برای ایمانت مبارزه کردی و هر چه داشتی در راه هدفت فدا کردی. ای آیت خدا در زمین، آسمان بیش از این تاب دوری تو را نداشت و زمین،
گنجایش این همه عظمت را. ای تجلّی ایمان! شهادت تنها بهای جان تو بود.
پیر شیراز/محمدحسین قدیری
کدام دادگاه حقی کسی را به جرم پاکی، سزاوار نابودی میداند. کدام محکمه عدلی، صفا و درستی را محکوم میکند و کدام قاضی و آدم با انصافی، حکم صید کبوتری را میدهد که در اندیشه آزادی از قفس تارِ تن است. آری
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاکش کنج زندان میرود
و شما ای تکه تکههای تن آسمانیاش، مثل ستاره در آسمان افشاگری بدرخشید. ای محاسن سفید و غرق به خونش، بگویید که همه پروانهها به عشق پاک او رشک میبرند و به اسم او سوگند میخورند.
ای پاره پارههای عمامه سیاه پیر شیراز، چون قاصدک سبک بال به پرواز درآیید و به محراب
نگران و چشم به راه او بگویید که: دستغیب صد پاره شد، دیگر نمیآید.
پیر شیراز چو پروانه ز شوق رخ دوست
خوش در آتش شد و آتش به همه عالم زد
تا شد آن آیت تقوی و یقین غرقه به خون
به دل عارف و عامی شرر از این غم زد
بار دیگر دست جهل و کینه از آستین مکر استکبار بیرون آمد و بر عاشقی دیگر آن پیر مناجات
سید عبدالحسین دستغیب حملهور شد. او که مثل ابرها پاک بود و چون نسیم لطیف؛ مردی که چون ستاره سرشار از روشنی و تازگی بود؛ غنچه به طراوتش غبطه میخورد و گل از موعظههایش معطر بود.
آثار علمی و عملی این انسان فرشتهخو، چونان فانوسی، گمشدگان دریای پر تلاطم و توفانی
زندگی را در شب تار تحیّرها، ره مینماید.
«قلب سلیم» و آرام او با «قلب قرآن» مأموس بود و «حقایقی از آفتاب قرآن» بر جانش تابیده بود و نماز سرشار از نیازش تصویر «صلاة الخاشعین»، نمازگزاران فروتن، را به رخ آیینه ذهنها میکشید. نمازی که دل بیقرارش را به مهمانی قرب الهی و «معراج» دعوت مینمود.
«داستانهای شگفتِ» عشق او، نقل محفل صاحب دلان بود. و فکر روز «معاد» و توسلش به «صدّیقه کبری» و «سیدالشهدا» بوستان دل باصفایش را معطر از رائحه حضور کرده بود و از تعفن غفلت و خارهای «گناهان کبیره» زدوده بود.
شد شهید از ستم فرقه نادان، مردی
که چنُو گام کسی در ره تقوی کم زد
پیر شیراز رفت و برای همیشه، مسجد جامع عتیق را تشنه گوارای تفسیر، زلال بیان و عطر دلانگیز موعظههایش گذاشت. او با شهادت خود، دستِ غیبی شد و بر سینه نامحرمان انقلابمان زد و با خون خود سند حقانیت و مظلومیت مکتب شیعه را مُهر کرد. یاد این گل سفر کرده از گلزار خمینی گرامی باد!
یاد تو که رمز پایداریست
چون خون به رگ زمانه جاری است
جمعه
21 آذر 1382
17 شوال 1424
2003 .Dec. 12
معجزهای در راه بود، معجزهای شگفت! فراتر از تمام باورهای بشری! کمی بالاتر، فریاد دهشت آفرین حضرت جبریل علیهالسلام بود و به هم لرزیدن گیسوان باد! گویی عناصر اربعه، به هم ساخته بودند تا بنیاد خودخواهی را براندازند.
توفان خشمگین آسمان، خیمهها را هم چون بادبادک؛ به این طرف و آن طرف میبُرد و غرور سُفیانی اعراب، بازیچه دست باد شده بود؛ تا اگر چشم عبرتی لابلای گرد و غبار باز شد، از خودخواهی، به خدا خواهی پناه ببرد!
صدای آمدنشان زودتر از همه، پرده دل «منافقین» را میلرزاند!
امّا کسی بود که تمام تجربههایش را نور معرفت «محمدی» صلیاللهعلیهوآلهوسلم تکمیل کرده بود و عطر نامش فراتر از آسمانها، در بهشت دل رُبایی میکرد. تدبیری فراخور نامش اندیشید؛ این اولین تدبیر جنگی از سوی سپاه اسلام بود که از حکمتِ «سلمان» رحمهمالله بهره میگرفت: خندق! خندقی به وسعت تمام بیمها و امیدها!
بیمها: از حضور ده هزار اهریمن مست و تاریک و امیدها: از چلچراغ حضور حبیب خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و جمال تبارک اللهیاش!
کسانی که به شرط مزد برای خدا کار میکردند،درست جایی از «تکلیف» را واگذاشته بودند که عَمرو بن عبدود و مردان فرصت جویِ عرب، از همان جا؛ وارد حریم قدسِ «مدینة النبی» شدند! - زخمها، تنها زخم احد نبود، که نامردمان بنی قریظه هم، پیمان شکسته بودند. این باریکه خندق، همیشه در اسلام فاجعه آفریده است!
اسلام همیشه از «کم فروشانِ» دین و جهاد، دِرایت و تدبیر، ایمان و اخلاص، ضربه خورده است!
عَمرو، اُشتر بهدستِ عرب، غول دلهای ناپخته شده بود و غرور را با فریادهای «هَل مِن مُبارزٍ» نمایش میداد! امّا دریغ از حرکت گامی یا قرار گرفتن دستی بر قبضه شمشیری!
آدمکهای خشکیده بر جالیز تماشا؛ با حرکت گامهای سترگ و عرش پیمای علی علیهالسلام جان گرفتند، بهت و سکوت و تماشا؛ آیینههای عرش و فرش را، به هم دوخت!
نگاه امیدوار پیامبر بود و تبسمی که یعنی: «یا علی، این عَمرو بن عبدود است»!
اینک مصاف تمامی «ایمان» در برابر تمامی «شرک»، اینک مصافِ «تواضع» با «غرور»! مصافِ «بیم و امید»! و بیم: آن که خاک خواهد شد.
و امید، آن که «عطر لافتی»ی وجودش مشام آسمان را خواهد نواخت.(1)
«شتابت چیست؟ ای عَمرو!
که میآید به سویت مردِ صاحب نیّتِ صادق
که صدق منجیِ تمام رستگاران است او صدای نوحه مرگ را بر نعش تو بلند خواهد کرد.
وقتی که سرت را، ذوالفقار عبرت، از همسایگی با شانهها محروم خواهد کرد
و خواهد ماند در ذهنِ فلک باقی! صدای تکبیر علی علیهالسلام در آسمانها تکثیر میشود و تمامی ایمان برتری خود را به تمامی شِرک، ثابت میکند!
هم پالگانِ عَمرو، مردی از یاد برده، به سمت خندق میگریزند و بر جا ماندگانِ خشکیده از
1) - منتهی الآمال، مرحوم محدثی قمی، ج 1.
حیرت، به دستهای حقیرشان مینگرند!
یا علی! ای دست قادر ازلی! تو حقیقت محضی، تو آیینه «قادرٌ عَلی ما یُرید» هستی! تو سمبل صداقتی ایمانت کامل، شمشیر برّان و کلامت نافذ است، نافذ! چنانکه آیینه رفتار توست!
... و غزوه خندق با دعای همیشه مستجاب نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایمن از مقاتله و با جوانمردی تو، به نصرت نهایی رسید، همان گونه که به آن شکاکِ دیر باور فرمودی:
فَإِنَّا لَمْ نَکُنْ نُقَاتِلُ فِیمَا مَضَی بِالْکِثرَةِ، وَ إنَّما کُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَةِ!(1)
ما در جنگهای گذشته با فراوانی سرباز نمیجنگیدیم، بلکه همیشه با یاری و کمک خداوند (جلّ جلاله) مبارزه میکردیم.
یا علی، ای دست قادر ازلی، دستِ فرو مانده در درماندگی ما را هم بگیر!
هان! سپاه بیارایید و هر چه که دارید از پیلان و اشتران جنگی، روانه سازید.
برقِ شمشیرهایتان تنها چشمانِ خودتان را کور خواهد کرد. آیا چه کسی را میترسانید؟ آنک مدینه، سرشار از ایمان آورندگان، در انتظار رجزهایتان لحظه میشمارد.
آماده و منوّر. و دیوارهای شهر، راستتر ایستادهاند گروه گروه از همه قبایل عرب، خویش را به مسخره گرفتهاید. خندقی که به دستان پیامبر حفر شود، بیشک آن قدر عمیق خواهد بود که سپاه حقیر شما را در خویش بگنجاند. و ذوالفقارِ علی علیهالسلام هنوز آن قدر قوّت دارد که پهلوانانِ پوشالی شما را به خاک افکند.
قومِ مدینه نشین را در دغدغهای غریب میبینم از آن که تمامِ عرب بر ایشان خواهند تاخت. سپاهی که خشمگین، رو به سو مدینه گذارده است. پس مردان یثربی شمشیر میسایند و زره از
رخوت دیوارهایشان برمیگیرند، در حالی که هیچ رعشهای، دستانشان را نمیلرزاند و سرداران، محکم و سردارانه به مدافعان شهر مینگرند و آسوده و لبالب از یقین، آرام میاندیشند.
1) - نهجالبلاغه، مرحوم دشتی، خطبه 146، ص 268.
خندق کنده میشود. سپاه عرب از راه میرسد و فاتحانه، شهر را به محاصره مینشیند و در بزمهای شبانه خویش، مستانه میخندند. جسورترین آنان که در خوابهای شیرین خود هر شب
غنایم بیشتری را به چنگ میآورد، از خندق توانست بگذرد امّا از تیغ علی هرگز.
آیا چقدر میتوان کور بود که چنین آیتی رفیع را مشاهده کرد و ایمان نیاورد.
آیا چقدر میتوان اصرار بر جهل داشت، چقدر میتوان وانمود به کری کرد؟!
بیشک عبرتی است جاودانه که باید دانست.
ایمان، عظمتی است که کوهها در برابرش جز مشتی خاک و سنگریزه نیستند و قدرتی است که عظیمترین توفانها در مقابلش به آرامی فرو خواهند نشست. باید دانست آن که همواره تو را به ایمان فرا میخواند، هرگز قومِ برگزیده خویش را در چنگال خونین شیاطین رها نخواهد کرد، بیپناه و بیگریزگاه.
هان! سپاه بیارایید. هرچه که دارید از اشتران و پیلان جنگی روانه سازید. ما را چه هراسی است؟ که امروز هم خداوندگار ما زنده است.
هنگامهای برپاست!
گرد و خاک، تمامی بیابان حجاز را پوشانده است!
زمین زیر پای هزاران سوار میلرزد و از زیر سم مرکبهاشان، گرد و خاکی به هوا برخاسته است؛ گویی تمام شبه جزیره عربستان، سوار بر اسبان و شتران، به سوی مدینه روان است.
این تمامی کفر است که برای محو تمامی اسلام از همه شبه جزیره عربستان، از مکه، طایف و خیبر گرفته تا آن سوی دریای سرخ، لشکریانش را گرد آورده است.
همه دست به دست هم دادهاند تا نهال تازه رسته اسلام را از ریشه بر کنند.
اولین پیکها به مدینه میرسند و وحشت را در جان تازه مسلمانان، خانهنشین میکنند.
یا رسول اللّه! به حبشه بگریزیم؛ آن جا پادشاهی دیندار و مقتدر فرمانروایی میکند و ما را پناه خواهد داد، تا بار دیگر با سپاهی گران و عظیم برگردیم.
یا محمد! از مرگ نمیهراسیم و حال که کار به اینجا کشیده است، به استقبال ایشان برویم تا همگی در راه خدا کشته شویم.
از گوشه و کنار، هرکسی چیزی میگوید و در این میان، سلمان ساکت نشسته است؛ بردهای بزرگزاده که به عشق اسلام، از ایرن هجرت کرده و حال، زیر سایه عنایت پیامبر، دوباره آزاد شده است.
ساعتی میگذرد و ناگاه سلمان جرأت میکند و سربرمیآورد. پیامبر با لبخند گوش فرا میدهد و میپذیرد.
ضربه پشت ضربه! چهرهها زرد شده است و شکمها به پشت چسبیده. همه به کار مشغولند؛ حتی فاطمه علیهاالسلام هم غذای مردان خندق را میآورد. ضربه پشت ضربه است که بر زمین میخورد...
اکنون سپاهیان کفر، در گلوگاه مدینه خیمه زدهاند. مردان، بهتزده بر جای ایستادهاند.
در جایی که از آن بارها و بارها برای چشیدن خرمای یثرب گذشتهاند، گودالی ژرف خودنمایی میکند. سپاه کفر زمینگیر شده است. کلید نصرت خداوندی، این بار بر زبان مردی ایرانی جاری شده است!
دسته دسته از هر گروه آمده بودند تا نهال تازه رسیده اسلام را به باد فتنه خویش از جا بر کنند. در خیال خام خود به ویرانی کلام خدای میاندیشیدند. پی آهنهای تیز خشونت بر کمر بستند و
سرودهای دروغین پیروزی سر دادند تا در سراب خیال خود، کار پیامبر را یکسره کنند. آن سویتر، گوشها به دهان مردی از فارس دوخته شده بود که آیههای پیروزی اسلام را زمزمه کرد: خندق.
فریاد او بود که شادی را به دلهای مسلمانان فرا خواند. زمین آماده بود تا تن خاکی خود را به دست مبارزان اسلام بسپارد. تا خطی حفر کنند میان پاکی و پلیدی آنگاه که میشنوند ندای پروردگارشان را.
«و اذ یقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض ما وعدنا اللّه و رسولهُ الا غرورا؛ به خاطر بیاورید زمانی را که منافقان و آنان که در دلهایشان بیماری بود، میگفتند خدا و پیامبرش جز وعده دروغین نداده است.» و لحظهای بعد رسول خدا، بر خندق پیروزی، بشارت نصرت بر دشمن را از خدای خویش میشنود؛ بشارت پیروزی بر قصرهای سر به فلک کشیده «حیره» و «ایران»، بشارت وزش نسیم خوش اسلام بر کاخهای سرخ «شام» و «روم» و بشارت فتح
برجهای سر به فلک کشیده «صنعا» و «یمن» و جرقههای خشم خدا که بر سر کافران فرو میریزد و اینها را، جبرییل بر پیامبر خوبیها محمد فرو میفرستد.
در آن سوی مردان جبهه تزویر در پی نفاقی چندباره به شکستن سپاه خدا میاندیشید. «و اذ قال طائفة منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا؛ هنگامی که گروهی از آنان گفتند، ای مردم یثرب (مدینه)
دیگر جای درنگ و ماندن در میدان جنگ، نیست به خانههایتان بازگردید»
دلی که به نور پیامبر روشن گردید هرگز ناامید نخواهد شد، که آیههای درخشنده وحی همواره پشتیبان مؤمنان است.
اینک فریاد علی که شمشیر از خون پلید عمرو بن عبدود پاک میکند، فریاد پیروزی دین خداست.
و خندق دهان باز زمین برای بلعیدن کافران بود؛ خندق شکافی میان اسلام و کفر، خندق رمز پیروزی بندگان پاک خدا و خندق گورستان ابدی دشمنان دین خدا بود.
سهشنبه
25 آذر 1382
21 شوال 1424
2003 .Dec. 16
پژوهش، پژواک آیینه ادراک است. پژواکی که تمام نقاط کور و دور افتاده ذهن را، از سایههای شک و تردید میزداید. پژوهش، پرواز با بالهای اندیشه در اقلیم قلم و عشق است.
پژوهش، زدودن غبار نشسته بر تفکر و دمیدن روحی تازه بر شکوفههای شور و شوق است.
پژوهش، رسیدن به فروغ صبح دانایی و دسترسی پیدا کردن به ضمیر ناخودآگاه واژههای روشن است. پژوهش، پیراهنی است از جنس روشنی بر پیکر زنگار گرفته زمان.
ای کاش انسان، این واماندهترین واژه میتوانست یک بار دیگر به تلاطم درآید و به تکاپو برخیزد و در ژرفای فانوسها غوطهور شود! ای کاش میشد که برق تجلّی در آینه جانهایمان به جریان درآید و انگیزه خفته در پیکرمان را بیدارد سازد!
پژوهش پلی است که با آن میتوان با قارههای پهناور علم و عشق ارتباط برقرار کرد. پژوهش، پویایی پروانهواری است که جرأت تمام شمعها را به آتش میکشد، تا بالهای بیپروای خویش را بالاتر از تمام احساسها به دست احساس جستجوگر بادها دهد.
پژوهش، یافتن کلید معنی در عمق تفکر و تصوّر است. پژوهش، شوک دادن به پیکره بیجان واژهها و تزریق چند سی سی، نور به روح خفته انسان است. پژوهش، اجازه بهرهبرداری دادن از معدن تفکر و خالص کردن در صدد تأمّل است. پژوهش، نائل شدن به کشف دنیای درون نگاه و پی بردن به راز پشت پرده اشکها است.
ای کاش میشد انسان را به تکاپو واداشت، این تا چنین از پای نفتند.
«آن جا که یقین، قدر سر مو باشد
از پای نیفتی از تکاپو باشد»
پژوهش، احساسی است که در ذهن ذرهها و در غلافِ غلات جاری است. پژوهش، پی بردن و رسیدن به آواز سمفونی ستارگان است و رسیدن به معنای شگرف شکوفایی است.
ای کاش میشد همه انسانها به سر یک خط بایستند و نفسهای آسمان گستر خویش را در رگهای تکاپو به جریان اندازد، تا بتوانند رکورد جدیدی از شناخت و آگاهی را نصیب خویشتن
کنند!
ای کاش میشد چونان ساقههایی رونده و دونده، دوید و خاک را در هم کوبید و کاوید، تا ته مانده روشنی را از اعماق خاک خورده ضمیر انسان یافت!
پژوهش، آرزوی «آن چه یافت مینشود را» بر آورده ساختن است.
پژوهش، نامنویسی کردن برای اعزام به جبهه علم علیه جهل است. پژوهش، نشستن روی بالکن تفکر و لم دادن به پُشتی پیشرفت و تکامل است.
پژوهش، دعوت از یک صبح مرتفع، برای تماشایِ تکامل و گسترده نگریستن است.
پژوهش، پاک کردن مزرعه علم و باغچه عشق، از علفهای هرز شبهه و کجبینی و اشتباه است.
پژوهش، تسلیم کردن سیاهی و تباهی و به زانو درآوردن جعل و عصیانگری است.
پژوهش، مداوای گمراهی و کوردلی انسان است. پژوهش کشف ذائقه کلمات و پی بردن به روحیه ذرهها است.
پژوهش، یافتن پاسخِ پرسشهای پی در پی و پشت سر هم انسان و یافتن و پرداختن به علّتهای در حال تکثیر، و ساختنِ دنیایی است متفاوت از آن چه در آن نفس میکشیم و قدم
میزنیم.
پژوهش، عقربه قطبنمایی است که ما را به سمت قبله قاموسها و قانونها رهنمون میشود و در دریای پر تلاطم تردیدها، به ساحل امن شهد و عشق میرساند.
پژوهش، مسیری است که بوعلیها و ابن خلدونها و افلاطونها، در آن قدم زدند و در پایان راه، دم از تهیدستی زدند. پژوهش، اختراع بینشی نو، از جنس نور و کشف حقیقتی تازه از جنس شهود
است.
پژوهش، عرقریزی و کم کردن وزن نادانی است. پژوهش، پی بردن به اسرار سر به مهری است که تا آن را نکاوی و جستجو ننمایی، سر به مهر سکوت میماندند.
«سر به مهر سکوت میمانند
رازهایی که خود نمیدانند»
پژوهش، پاک کردنِ علامتهای سؤال و تعجب از ذهن واژهها و جواب صریح و صحیح دادن به سئوالات مسکوت تاریخ است.
پژوهش، جنجالی است که انسانهایی چون «ژان مولیر» و «وان گوک» در گوش خاموش و خالی لحظهها ریختند. تا زمان را به تفکر و تعجب برانگیزند. پژوهش، پویایی پیوستهای است که در پوست خود نمیگنجد، لبخندی است که «لئوناردو داوینچی» بر روی لبان «ژوکوند» نقش کرد، تا تکاپوی «انسان» به دست فراموشی سپرده نشود.
اندلس منتظر شنیدن نام محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و اسلام آمد و تاریکی تاب خورده، طنابی گشت برگردن خفاشها و عنکبوتهای کفر و دسیسه.
اسلام آمد تا آنان که «عبدالبطون» بودند، «عبدة الابصار» شوند. اسلام آمد تا بازار ایمان و اعتقاد در کوچههای ویران آندلس، رونقی دوباره یابد و مسیح، در فضای آلوده تحریف، مجال
تنفس یابد.
اسلام آمد تا صدای زنگ خورده ناقوسها و نگاه پژمرده کلیساها، در بهار اسلام رنگ و بویی تازه یابد و سرشار از شوق و شعف و عشق گردد. اسلام آمد، تا نشان دهد که باید به صمیمیت اقتدا کرد و حقیقت متعلق به هیچ قومی و محدود به هیچ زمان و مکانی نیست.
اسلام آمد و چونان آفتابی فروزان از پشت کوههای «پیرنه» طلوع کرد، تا آندلس را ازا انزوای آفتزای خویش برهاند و بازماندگان جزیره جهل را از چنگال تعصب و تاریکی نجات بخشد.
اسلام آمد تا پادشاهان قصرهای پوشالی را از تخت زرین به زیر آورد.
اسلام آمد تا تاجهای غرور از سرها برداشته شود.
اسلام آمد تا مسیح از پشت تنفس تیره و تاریک تحریف و تثلیث، دستی برای زندگی تکان دهد.
اسلام آمد و قلبها را به غنیمت گرفت و جانها را آزاد کرد، درست در آخرین لحظه غروب غنچههای غبار گرفته غیرت و انسانیت.
آمد تا قلب سیاهِ ستمگری و سرکشی را از سینه جهالت بیرون کشد. آمد تا قصه نسبتهای بلند عصیان را کوتاه کند.
اسلام آمد و صدایی شد که قلبها و قرنها را پیمود و ارتفاعات بلند پیروزی را فتح کرد. اسلام آمد آن زمان که اروپا غرق در اعراق و دغل و خرافه بود و غوطهور در غارت و چپاول. و این صدای اسلام و سلحشوران سلمان بود که آندلس را لبریز از سلسلههای سرور و شادمانی کرد، سلسلههایی که تا کوههای پیرنه کشیده میشد.
اکنون دروازه اروپا است که به روی مسلمانان گشوده میشود!
فتحی خجسته و پیروزی بزرگی فراروی مسلمانان است؛ پاداش مجاهدانی که به پا خاستند و ننگ خانهنشینی را به جان نخریدند.
سالهای پایانی قرن اول هجری است. مسلمانان که هنوز رهنمودهای رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در گوش جان دارد، به سرعت، مرزهای جهان را در مینوردند و پیش میتازند.
شهرها و کشورها، یکی پس از دیگری فتح میشوند و پرچم سبز اسلام، بر کنگره کاخها برافراشته میشود.
سپاهیان اسلام، دسته دسته وارد سرزمینهای جدید میشوند و عدالت و صلح را به ارمغان میبرند.
اکنون بر دروازه اروپا ایستادهاند: اندلس؛ تنها تنگهای؛ میان ایشان و مرکز جهان مسیحی باقی مانده است.
«طارق بن زیاد»، سردار آفریقایی تبار، بر کناره دریای مدیترانه ایستاده است و ساحل مقابل را مینگرد.
اندک زمانی از دوران بردگی و ذلت همنژادان او نمیگذرد و اکنون آنان که باتقواترند، گرامیترند؛ چرا که اسلام، تبعیض نژادی را به تاریخ سپرده است.
اندکی بعد، بادبانها برافراشته میشوند و 900 مرد جنگی برای فتح سرزمین سبز اندلس، به پیش میتازند.
باد موافق و فرشتگان فتح و پیروزی، کشتیها را به آن سوی تنگه رهنمون میشوند.
طارق، سپاهیان مسلمان را جمع میکند و سخن میگوید: «اینک کشتیها را در هم بشکنید و شمشیرهایتان را آماده کنید. همانا اکنون هنگام جنگیدن و دندان بر دندان ساییدن است. باشد که پس از این، فتح و پیروزی را در آغوش بکشید.»
این بار نیز سرزمین دیگری در انتظار آزادی و عدالت نشسته است و مگر کسی جز سیه کاران، در مقابل عدالت و آزادی، باب مقاومت دارد؟
سپاه اسلام، به سادگی، طلایهداران دشمن را در هم میشکند و بعد، اندلس، گنجهای خود را به پای ایشان میافشاند!
شهرها و دهکدههای سر راه پایتخت را آذین بندی میکنند و در میان شادی همگان، نخستین ندایی که به رسالت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم شهادت میدهد، از فراز کاخهای سر به فلک کشیده به آسمان میرود.
اینک وعده رسول خداست که تحقق مییابد و امپراطوریهای گردن فراز، در پیشگاه مسلمانان به زانو درمیآیند. اکنون مسلمانان بر آستانه فتح تاریخ ایستادهاند!
پنج شنبه
27 آذر 1382
23 شوال 1424
2003 .Dec. 18
تو روح بیقرار بهشتی بودی که از انزوای خاک گذشتی و بر تارک عرش نشسستی. تو آبروی آب و آیینه و انعکاس رویش مهتاب بودی.
دل به دریای دانشگاه زدی تا با جلیقه نجات وحدت دین و دانش، جوانان پاک و گرفتار گرداب «جدایی دین از سیاست» را، رها سازی. شناگر ماهری بودی که در دریای مواج و توفانی حکومت
ستمشاهی، بر پشت موجهای تفرقه و توطئه سوار شدی و بر کوس پوچی و رسوایی آنها دمیدی.
تو ای منادی پیوند دو پایگاه اندیشه (حوزه و دانشگاه): مسافر غریب و عزیزی بودی که از سرزمین سبز حوزه علمیه قم، با کولهباری پر از سوغات معارف ناب اسلام پا در میدان گرم دانشگاه گذاشتی و با اسلحه ایمان و آگاهی به زمان و مکان، در برابر تند باد تبعیدها، شکنجهها و کارشکنیها ایستادی و پایداری و استقامت و عزم و ارادهات را به رخ طوفان ستم کشیدی. تو ارزندهترین سرمایه وجود دنیاییات، جان و خونت، را به جشن بزرگ پیوند حوزه و دانشگاه هدیه نمودی.
دکتر مفتح، پزشک روح جامعه دینی بود که برای درمان تن و قلب بیمار اجتماع آن روز و همه زمانها نسخه شفابخش تعهد، تحولِ اندیشه و پیادهروی از دره تاریک جهل تا فتح قله آگاهی را تجویز کرد. مفتح، رژیم غاصب اسرائیل را انگل مزاحم برای سلامتی مزاج و رژیم اخلاقی بدن
انسانیت، آزادی، استقلال فرهنگی و فرهنگ استقلال میدانست.
خوانیم ما بلند در سه جمله این سرود
بر روح پر فتح تو استادمان درود
دین و دانش/محمدحسین قدیری
آفرین بر زلال اندیشه آسمانیات، ای امام!
آفرین بر انگشتان تدبیرت که به آسانی گرههای کور و مشکلات جهان اسلام را میگشاید. اندیشههای پاکت همیشه بهار بوستان انقلاب است. مرحبا به عقد اُخوتی که میان دو پایگاه اندیشه و فرهنگ؛ حوزه و دانشگاه، بستی:
گفتار تو از سینه سوزان خیزد
کردار تو از حکمت و عرفان خیزد
و ز دست تو ای امام وحدت، یکسر
گلهای ظفر ز ملک ایران خیزد
اتحاد دانشگاه و حوزه، درخت پر ثمر و تنومندی بود که به دست اندیشه باغبان جمهوری اسلامی، پیر جماران، در بوستان انقلابمان نشانده شد، درختی که اگر در باغ تعهد و تخصص به ثمر عزت بنشیند، شکوفههای تعالی، آزادی، خودکفایی و توسعه را به جشن اقتدار و سربلندی ایران فرا میخواند و میوههای شیرینِ، «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» را به کام جامعه ایران میریزد.
وقتی دستان پر توان دین و دانش، همدیگر را به گرمی بفشارند و تعهدنامه و توافقنامه همکاری امضاء کنند و زمانی که بازوان نیرومند حوزه و دانشگاه تبر وحدت را به دست همت خود برگیرند و به مصاف درختان بیثمر تفرقه و گیاهان هرز بیدینی بروند. علفهای هرز تفرقه در سایهسار این درخت تنومند گرانسنگ برچیده میشوند و که پرنده ترقی و سعادت با دو بال این و دانش در فضای
عزت این جهانی و آن جهانی، به پرواز درمیآید و تا اوج قله موفقیت پیش میرود.
فکر وحدت حوزویان و دانشگاهیان، تیر خلاصی بود که از اسلحه تدبیر و سیاست، امام راحل رحمهمالله بر مغز استعمار مادیگر و حیلهگر شلیک شد، توطئه گرانی که با مکر پلید خود، سالها آب زلال وحدتمان را کدر میکردند و از آب گلآلود تفرقه، ماهی استثمار و منافع خود را میگرفتند.
آری!
کوبندهترین سلاح اسلام
نبود به جهان سوای وحدت
کتاب اتحاد حوزه و دانشگاه مصحف وزین و نفیسی است که با جوهره تعالیم امام و جوهر خون شیدایی چون مفتح، مطهری و بهشتی تدوین شد، کتابی که با کیاست تمام در ضد و ردّ سیاست شوم «تفرقه بینداز و حکومت کن» نگاشته شد، کتابی که فرهنگ استقلال و استقلال فرهنگی، تنها یک فصل شیرین و امید بخش آن است. بیایید از این گروه و میراث آسمانی، محافظت کنیم و شکوفهها و گلهای شکر و دعاهایمان را نثار وحدت و وحدتبخشان کنیم که:
بر قلب لطیف استجابت
تأثیر کند دعای وحدت
شنبه
29 آذر 1382
25 شوال 1424
2003 .Dec. 20
دیوار منظّم دقایق ویران شده است. هوای شهر به شدّت میتپد. با این زمستان جهنده در استخوانهای مدینه چه باید کرد؟ آسمانِ نازک، سر بر کرانههای بارانی خویش گذاشته است. چگونه دست بر یالهای گرفته زمان بکشیم؟ بغضهای محکم آماده انفجارند. بایست! ای شب محزون! ای دم گرفته خیس! جنازه عشق در تابوت است. ستونهای تاول زده ایمان میلرزد جایی میخواهم که دست در حلقه اندوه خویش بزنم. بوی هجران و درد میآید. کبوتری مکدّر بر شانههای گداخته بقیع سر گذاشته است.
بر خاک داغ، پیکر باران شنیدنی دست!
خداحافظ ای هوای ویران! خداحافظ ای مزار پیامبر! دیگر بر منابر تنهایت کتابی نخواهم گشود. دیگر بر مدار کوچههای فقیرت کوله بر دوش نخواهم چرخید. دیگر حلقهای بر مدار کوچههای
فقیرت کوله بر دوش نخواهم چرخید. دیگر حلقهای بر درگاه مدرسههایت نخواهم کوفت. خداحافظ
ای طعم غلیظ تنهایی و صبر!
شب گستاخ، دامن قهر خویش را برچیده است. صبح با بغضی در گلو از راه میرسد. آسمان رجز میخواند. آفتاب بر پیکر ساقهها، دیوانهوار میپیچد و خلقت، سر در گریبان سوگوار خوش فرو برده است. خورشید، یک بار دیگر غروب خواهد کرد. غروبی طاقتستیز خورشید، یک بار دیگر
از پلّکان اندوه زمین بالا خواهد رفت و در آن سوی ستارهها بر اهالی آسمان فرود خواهد آمد. خورشید در حوالی بیچون خویش خواهد درخشید. شب گستاخ، دامن قهر خویش را برچیده است.
آغاز بارانهای جهان نزدیک میشود. شیون سپیدهدم، در گوش تا گوش خاک میغلتد. باد نعره
میکشد و دشت بر مزار خزانی خویش، مادرانه میمیرد. خورشید، یک بار دیگر غروب کرده است - غروبی طاقت ستیز - با این زمستان جهنده در استخوانهای مدینه چه باید کرد؟!
... باز هم، بغضی پریشان میکند اندیشهام را؛
باز هم، غربت سرای چامههای جانگدازم!
باز هم، آیینه چشمان من ابریِ ابریست!
باز هم، در غربت تاریخ میپویم؛ شکوهِ مصرعی از اشکهایم را!
بخوان سمتِ غمت، حالا که در لذّت اشکی، به عشقِ جاودان خویش میبالم! بخوان سمتِ غمت، مولا!
بخوان! با یاد تو؛ زیباترین پاسخ به احساسم، فقط اندوه است!
تو را من دوست میدارم؛ به قدر آسمانهایی که چتر نور خود را بر مزارت؛ باز میسازند
روز و شب!
مولاجان!
مولاجان، امام مهربان! گیتی فروز علم الهی! ای منبع صداقت انوار مُتّقین!
جاریترین زلال ازل تا ابد، تویی
نامیده کردگار جهان، چون که «جعفرت علیهالسلام»
ماییم و داغ حسرتِ عُمری سفر، که دل
آید کنار تربت پاک و معطّرت
ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم!
تا جان فدا کنیم ز غیرت، برابرت!
مولاجان، یا اباعبداللّه، یا جعفر بن محمد علیهماالسلام!
ای «ضمیر پاک صداقت» از وجود تو گشسته پیدا!
ای نهایت ایمان و عشق و علم و عالمِ تقوا!
ای افتخار کوثر و یاسین و فجر و طاها!
دین از توانِ علم تو محکم، مذهب. به نام پاک تو زیبا!
مولاجان، یا صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم! چگونه مویه نکنم؟! در سوگ مولایی که عظمت نامش، آسمان را به تواضع وامیدارد! چگونه به این اشکهای ناقابل بسنده کنم، که وسعت مصیبتت، فراتر از ادراک خاکیِ ما ناسوتیان است!
مولاجان به روزهایی میاندیشم؛ که مردمان در حق تو کوتاهی کردند! تا جایی که نااهلانِ حکومت «عباسی» حریم حرمتت را شکستند!
مولاجان! شرمنده! کسانی که آن روز، قدر تو را نفهمیدند و شرمنده؛ امروز، کسانی که از حسادت، توان دیدنِ این همه شکوهِ تربتت را ندارند!
مولاجان! قسم به بقیع! قسم به فجر! قسم به اولین سپیده عدالت، که معجزه مهدوی علیهالسلام، به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای همیشه؛ در آغوش آرزومندان خواهد بود!
ما را بگیر دست، که از پا افتادهایم
آقا! به حق تربت پنهان مادرت علیهاالسلام!
اندوهی جانکاه بر تار و پود مدینه چنگ میزند و حُزنی غمانگیز، افلاک را میآشوبد. آسمان سیاهپوش میشود و فوج فوج، فرشتههای عزدار، در نقطهای به نام بقیع، فرود میآیند! و بقیع، با دیده گریان، انتظار ورود عزیزی را به سوگ مینشیند!
در کوچه کوچه یثرب، بوی غربت و یتیمی میوزد! از درها، دیوارها، پنجرهها، ملال و ماتم میبارد! سینهها، داغ بزرگی را به دفترش میکشند و جانها، در آتش مصیبتی عظیم میگدازند!
چشمها به خون مینشینند و دستها، بیتابیشان را به سرها میکوبند! شاید بلایی بزرگ نازل شده؟ شاید خورشید نقاب بر چهره افکنده؟
شاید ماه برای همیشه در محاق افتاده؟ یا عرش ترک برداشته، که این گونه آشوب در ذرّات عالم به پا شده است.
بقیع! ای گنجینه دردها و اندوهها، ای نهان خانه اسرار آسمانی!
لب باز کن! از ناگفتنیها بگو! از دردهای نهانت بگو! امشب میزبان کدام عزیزی؟
امشب، کدام بهشت گمشده در تو پدیدار خواهد شد؟ کدام آفتاب، در خاکت طلوع خواهد کرد؟
لب باز کن، مهبط فرشتگان! زیارتگاه قدسیان! آرام جان افلاکیان!
با من سخن بگو! آن چه را که تو میدانی و ما نمیدانیم! از اندوههای بیشماری که جگرت را به آتش میکشد! از زخمهای فراوانی که بر پیکرت نشسته است! بقیع! ای سرزمین اندوههای آسمانی!
امشب، سر به دامان کدام عزیز خواهی گذاشت! در ذهن لحظههایت، حضور افلاکی کدام مهربان
جاری است! امشب، گویا میهمان عزیزی داری!
چشم به راهی امشب پایان میگیرد! انتظارت به سر میآید! امشب او حتما خواهد آمد! صدا
گر را نمیشنوی؟ صدا از خانه ششمین خورشید زمین است! صدا از خانه فرزند فاطمه است!
میآید ... ، با جگری سوخته از زهر کینه!
ساغر جان امام غریب و بزرگ، لبریز از آتش زهر روزگار شده است!
میآید! معدن رسالت، دریای سخاوت، کوه حلم، اقیانوس معرفت... میآید!...
دنیا همیشه برای درک وسعت آسمانیان حقیر است، اندک است.
بقیع! آماده باش! بزم پذیرایی بیارای! دیده را فرش راهش کن!
آغوش بگشا! و جسم بیجانِ جان عالم را، در برگیر! آرامتر! که این پیکر مطهر، زخم فراوان دیده است! زخم کینهتوزی دنیا! زخمِ نامردمیها! زخم اسلام نمایان بیدین!
زخم نابرابریها! شقاوتها!
صدای گریه میآید!... صدای ضجه فرشتگان!
بقیع، امشب دوباره، در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستارهای به آسمان خواهد شتافت!
مدینه از برکت نفس او سبز میشد و آفتاب صداقت از منزلگاه اندیشهاش برمیتابیدد. با کلامش حق را بالنده میکرد و با قیامش در نیمه شبهای تاریک و با کولهباری از هدیه، مستمندان و بینوایان را دلشاد میساخت. بیل در دست میگرفت و به تلاش معاش میایستاد و عشق به زندگانی والا و پر معنا را در جانها زنده نگاه میداشت.
کوهی از وقار بود، دریایی از علوم، اقیانوسی از حکمت و فضیلت، گسترهای از رحمت و عبادت. که لحظه لحظه حیاتش از یاد و نام خدا، سبز و سرشار بود.
چهرهای دوستداشتنی، رفتاری سنجیده و متین، سینهای انبوه ازیقین و تلاشی گسترده درراه دین داشت.
آری! نخل وجود والای آن پیشوای، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خویشتن مزیّن کرد. شهادتش تسلیت باد!
باز تکههای ابر سیاه در دل آسمان، میخواهند حکایت تلخی را بسرایند، نوری بر دستان مدینه تشییع میشود. اینک امام علم و دیانت و سراینده سرود زیبای خدا پرستی، به سوی معبود میشتابد. اکنون فرزند دیگری از خاندان آل عبا و عالم دین خدا زهر تلخ دسیسههای پلیدان را مینوشد، او امام همه خوبیها و خانه همه دانشها، امام جعفر صادق علیهالسلام است.
اندیشه تشیع در پله ششم، تاریخ را به ماتم میخواند، ماتمِ چشمه جوشان کلام شیعه ماتم خزانهدار علم علی، فاتح قلههای بلند دانش خداوندی، وارث بزرگ پدر، هنوز آخرین حرفهای امام، در گوشهای زمان پژواک میکند:
«اِنَّ شَفاعَتَنا لا یَنالُ مُسْتَخِفّا بالصَّلوةِ»؛ همانا شفاعت ما به کسی که نماز را کوچک بشمارد، نخواهد رسید. بقیع همیشه گریان، امروز خورشید را در خود جای میدهد. درود بر تو ای ششمین پیام خدا بر زمین!
امروز اشکهای تمام عاشقان خاندان علی از ابرهای غمگین آسمان بقیع میبارد و هر باربه یاد آن لحظه که زهر خصم را نوشیدی، جگرهامان به خون مینشیند و با چشمانی نمناک فریاد میزنیم:
اِنّا تَوَجَّهْنا وَ اسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلْنا بِکَ اِلَی اللّه - یا وَجیها عِنْدَ اللّه، اشفع لنا عند اللّه
نامش به صداقت آسمان میماند .../حسن رضایی
امشب غریب آباد دل سیهپوش عزای توست. امشب بر گلوی آسمان بغضی سخت بر جای مانده، امشب ابرها صیحه میزنند، زمین بر خود میلرزد و ضجههایی غریب بنیان مدینه را از هم میپاشد. مدینه در تب غم میسوزد، آه سردی بر چهره شهر نقش بسته است، مردی از کنخ خانهای
ساده چشم از جهان فرو میبندد. گویی امواج خروشان علم در ساحل ابدیت آرمیده است، گویی
عشق با تمام وسعتش در دل خاک جای گرفته است. همه جا سخن از اوست، نامش به صداقت آسمان میماند، مدینه روزهای با او بودن را خوب به یاد دارد، لطافت روحش مدینه را بهشتی میکرد، و سوز مناجاتش به خاک بها میداد. کرسی درسش اندیشهها را بارور، عقلها را متحیر و دلها را مبهوت میکرد.
او از سلاله لو کشف الغطا است. میدانی از چه کسی میگویم و در ماتم که میسوزم، هم او که نامش بر سر در ابواب جنت نوشته شده است. مردی که به نور او بهشت را آفریدند آسمان برای او میبارد، و زمین برای او میبالد و گلها برای او میخندند.
نامش جعفر است و لقبش صادق، که به صدقش ملائک گواه بودند. او کوثری بود که هر که از زلال حکمتش نرسید حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد، خطیبان، به بیان او خطبهخوان شدند؛ هم او که به فرداها روشنی داد، و انسانها را از جهل رهانید، امشب در سکوت شب، بر صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم میگریم و بر غربت او اشک میریزم. امشب تا سپیدهدمان، هق هق
گریهام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند.
یکشنبه
30 آذر 1382
26 شوال 1424
2003 .Dec. 21
هنوز هم بخار گرم چای و عطر هِل و دارچین، موسیقی جاری زمان را زمزمه میکند: «تو ای پَری کجایی؟! که رخ نمینمایی! از آن بهشت پنهان، پری نمیگشایی! در این شب «یلدا»، ز پیات پویم! ز خواب و بیداری، سخنت گویم! تو ای پری کجایی؟!» هنوز هم، سینههایی هستند که سرشار از قصههای زیبای مادر بزرگند. هنوز هم، دستهایی هستند که گرمای دست پدر بزرگ را به خاطر
میآورند. هنوز هم، صدای کوبه در، فریاد شادی کودکان را برمیانگیزد! هنوز هم، سخن از طراوت سرخ «هندوانه» است! که گویی تنها برای شب یلدا، آفریده شده است و تاریخِ عشق و مهربانی
خانوادهها را رقم میزند.
چه زود، به خانههای لانه زنبوریِ «آپارتمانها» عادت کردیم! حتی اجازه نمیدهیم، کودکی از هیجانات درونیاش بگوید.
آه، چه زود خاطرات تمام روز و شبهای قشنگ - حتی شب یلدا - را به حجم سرد و خاموشِ «خانه سالمندان» سپردیم!
یادش به خیر، دیوار کاهگِلی! یادش به خیر کوچههای خاکی! یادش به خیر سماورهای زرد و نقرهای؛ یادش به خیر، اناری که مادر بزرگ در کندوی آرد، مخفی کرده بود! یادش به خیر، دیوان قدیمی حافظ؛ که با تمام سادگیاش، فالهایش همیشه راست بود و پدر بزرگ هم، گاهی کمی از خودش در آن اضافه میکرد تا دل کسی را نشکند!
اگر آن شبها، میشد همه در کنار هم باشند؛ چرا امشب نشود؟!
اگر آن وقتها میشد از قصههای قرآن، تا افسانههای پَریان، صدها نکته و پند و عبرت به همدیگر آموخت! چرا حالا نشود؟!
اگر پدر بزرگهای چندین سال پیش، از دوران سربازی و تفنگهای قدیمی تعریف میکردند؛ چرا پدر بزرگها و پدرهای امروزی از دوران شکوهمند دفاع مقدس، خاطرهای تعریف نکنند؟!
نباید اجازه دهیم فنآوریِ جهان غرب، تمام سُنتهای زیبا و ارزشمند و اخلاقی ما را، از ما بگیرد و به جایش؛ انزوای «رایانهها» را تحویلمان بدهد؟! هنوز هم، میشود به بهانه استکانی چای! بُرشی هندوانه! قطعهای کِیک! یا گفتن کمی از خاطرات؛ در کنار هم جمع شد و ثوابِ «صله ارحام» برد!
میشود به بهانه «شب یلدا»، غزل خواند، حدیث گفت؛ عبرتهای روزگار را شنید و در ازدحام لحظههای خاطرهانگیز، شبی، حداقل شبی، دسته جمعی شُکر نعمتهای «خدا» کرد!
در این جهان ناباوریها، در این جهانِ تصاویر دروغین تمدّن؛ در این سرازیری اخلاق بشری؛ در این گرایشهای ناخودآگاهِ خودمحوری؛ در این وفور فرهنگِ مسخ شده غربی! بسیار جای شُکر دارد که هنوز هم؛ به فکر همدیگر هستیم و هنوز هم در ورای همه رنگها؛ دل به آبی آسمان
دوختهایم!
هنوز هم بهاری فکر میکنیم؛ حتی در شب یلدا، حتی در آغاز زمستان سراسر سرد؛ شکوفههای تبسّم را، با مهربانی هر چه تمامتر، جشن میگیریم.
شب یلدا، «شب عاشقان بیدل» آکنده از عطر مهربانی، سرشار از ترنّم عشق و لبریز از تبسّمِ آینده باد!
شب روشن/مهدی میچانی فراهانی
اینک لبههای شب چنان گسترده است که گویی فردا، مفهوم بسیار دور و غریبی است که هرگز از راه نخواهد رسید.
شبهای زیبا، شوق دیدارِ خورشید فردا را از یادها خواهند ربود، که مهتاب، خود جلوه بشکوه دیگری است.
و شب، خود گاهی کلامی است به عظمت روشنایی.
تونلِ تاریک و پایان ناپذیرِ شبانِ زمستانی را اجدادم قرنهاست که به کور سوی چراغهای کوچک و فانوسهای دستی، روشن نگاه داشتهاند.
یادش به خیر! حرارت نگاه مردانه پدر، سرمای زمستان را به خانه راه نمیداد و شور خنده مهربان مادر، هر لحظه گرمترمان میکرد.
و مادربزرگ پیر که به سنت دیرینهاش، قصّهای طولانی را برمیگزید و با صبر و حوصله، به شیوایی میگفت و میگفت و ما را از دلِ طولانیترین شبها به سرزمین اسطورههای روشنِ دور و قهرمانان همیشه پیروزِ قصّههایش میبُرد. قصّه امیر نامدار و درختی که از سر شاخههایش میشد ستاره چید.
سینیهای چای، پشت سر هم خالی میشد و صدای شکستن تخمه آفتابگردان، صدای آزار دهندهای نبود. هندوانههای زمستانی، سرخ و سرشار در وسط اتاق میدرخشیدند و عموها و عمهها و... چه روشن است این تاریکی طولانی.
پشتِ پنجره دانههای برف، آرام آرام و بیصدا فرو مینشینند بر شاخههای لخت درختان، بر شمشادهای وسط بلوار، بر سنگفرش پیادهرو و... و به محض اینکه قصّه مادر بزرگ تمام شود،
تصویر یکپارچه سپید شهر هم مثل صحنههای رؤیایی قصهها خواهد بود.
تیرهای چراغدارِ برق، عبور ذرّات برف را زیباتر نمایش میدهند، و حجمِ سپیدی که سطحِ خیابان را پوشانده است، مژده آدم برفیهای صبحِ فردا را در گوش کودکان شوقآلود، هر لحظه دلفریبتر نجوا میکند.
حالا از نیمه شب «یلدا» پاسی گذشته است. قصه مادربزرگ تمام شده و دیگر خبری از هندوانه سرخِ زمستانی نیست. پشتِ پلکها برای خواب چه اشتیاق فراوانی دارد. مادربزرگ به خواب
میرود خوشحال از اینکه هنوز هم قصّههایش شنیدنی است. کودکان به این میاندیشند که فردا، صورتِ آدم برفی را شبیه چه کسی بسازند.
پدر، پاروی خسته کننده پشت بامِ فردا را از هم اینک در دستانش حس میکند: «... پدر نیمی از برفها را پایین ریخته است که مادر با سینیِ چای و لبخند از راه میرسد و...» ذهن پدر از این تصوّر، لذت میبرد.
و چه زیباست شبی که در آن، هرکس تصوّر زیبایی از فردایش داشته باشد.
امشب آخرین دقیقه آذرماه را ورق میزنیم و شمعهای روشن زرد پاییز را فوت میکنیم. شب آغاز زمستان است، چراغ خانهها هنوز بیدارند و خانهنشینان گرد آتش گرم دوستی، نشستهاند و خاطرات دیروز را پلک میزنند. آن طرف هندوانهای که ضربات چاقو خون سرخش را جاری کرده
و این طرف مادر بزرگ که تسبیح فیروزهای رنگش را بارها مرور میکند. همه گرد هم آمدهاند تا از روزهای خوب خدا سخن بگویند و به بهانه یلدا این طولانیترین شب سال، فارغ از پیچ و خمهای
زندگی همدیگر را به شنیدن خاطرات خوب خویش میهمان کنند.
یلدا فرصتتی است برای دیدارها، وقتی کشاکش روزگار تو را از دیدار آنان که به چشمان تو نیازمندند، بازمیدارد. آتش گرم و کرسی خانه مادربزرگ ما را به گرد خویش آورده و گرمایش را با
ما تقسیم میکند تا در زمستان سر در راه، به یاد چون امشبی همیشه گرم گرم بمانیم، در میان تقویم ورق خورده پدر بزرگ، سیاووش را میبینیم که از آزمون آتش سربلند بیرون میآید و پدربزرگ
چه باشکوه داستان او را میگوید.
شب ماه و ستارههای بیدار و سرودن غزل غزل ترانه برای شب بیداران است:
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
چندان ز فراق در فغانم که مپرس
چندان ز غمت بسوخت جانم که مپرس
چندان بگریست دیدگانم که مپرس
گفتی که چگونهای؟ چنانم که مپرس
پاهای آبلهام درد میکنند و چشمهای انتظارم میسوزند.
بیابانهای روبهرویم از عطش، ذوب میشوند و هنوز با هر ضرباهنگ گام، چشمهای مشتاقم، رو به صدا میچرخند و بینتیجه، مات میمانند. صدای سم ضربههای اسبی نیست تا کوچههای یأسم را در خود فرو بریزد.
چند جمعه دیگر، چشم به راهی، در شریانهای بدنم بجوشد؟!
چند جمعه دیگر، انتظار، زیرِ پوست منبسطم برود؟
چند جمعه دیگر، جادههای منتظر، بیتو در خویش بیتابانه بپیچند؟!
چند جمعه تا آمدنت، دهانم را به پنجرههای مه گرفته بچسبانم و تنهاییام را فریاد بزنم؟!
زمین، خوابِ آمدنت را دیده است و آسمان، گریبان چاک دیدنت است.
نگذار چشمهای اشتیاقم، بیپلکی در مقابل خورشید نظاره کردن، مرگ را مزه مزه کنند.
بگذار بهار، روی ذهن تقویم ریشه بدواند. چقدر منتظرم!
چقدر نرگسهای نورسته چشم به راهت بمانند؟!
شب در کالبد زمین رخنه کرده است، هنوز ثانیهها بیقراری خویش را میدوند، عطش در تمام
تنم زبانه میکشد؛ چقدر تشنه نورم!
این جمعهها کی در روشنایی پیشانیات چشم میگشایند؟ این تاریخهای ناآرام کِی روی صفحات غیبگو جان میگیرند؟
هنوز پنجرههای بسته را مینگرم
هنوز چشمهایم خواب دلشوره میبینند. این درها روزنی به روشنایی خواهند دید؟ این پنجرهها
فرازی برای گشوده شدن خواهند یافت؟ انتظارم کی به فرجام میرسد؟
سالهاست چشمانداز دعاهایم را به ضریح یادت بستهام.
سالهاست تنهایی و چشم انتظاریم را اشک ریختهام.
سالهاست هر جمعه غروب، با دعای سمات، دستهایم را آن قدر بالا بردهام که کرانههای آسمان در دستهایم فشرده شدهاند.
نبض روزهایم بیتو نمیزند و تپش ثانیههایم رو به خاموشیست.
این انتظارها...
جمعههای انتظار/حمیده رضایی
ایستادهای به قامت افراها؛ به سبک سپیداران.
میآیی، سبکتر از نسیم صبحگاهان، سرشارتر از پونههای باران خورده
دستهایت به موازات تاریخ قد کشیدهاند، تکیه گاهی استوار برای قرنها چشم انتظاری.
بوی بهار میدهی و نگاهت، باران یکدست عاطفه است بر کویر خشک دلها. چشمهایت آهوانه، مسیرِ سالها اشک را دنبال میکند و شمشیرت، برّانتر از صاعقههای بهاریست چراغی در سر انگشتانت سوسو میزند و خورشیدی بر پیشانیات. کلامت، بوی ستارههای بیمدار میدهد و
نور، فوّارهوار از پیرامونت ذهن تاریک شب را شهاب باران میکند.
آیه آیه وحی در دستانت میشکوفد؛ همراه صوت قرآن میآیی.
آیه آیه میشکوفد، آنگاه که زمین به پیشوازت، در پوست نمیگنجد، آنگاه که درهای آسمان
باز میشود، آنگاه که ملائک، سمات میخوانند و صلوات میفرستند.
شب برای همیشه در پشت روزهای روشن محو میشود و ستارهها در مقابلت به سجده، سر بر خاک میسایند.
بهار، بوی گریبانت را میدهد، چشم تمام ثانیهها روشن میشود و زمان از حرکت میایستد؛ مبدأ
زمان نبض هماهنگ تو با طبیعت میشود. آه از این جمعههای رفته و نیامده!
آه از این ثانیههای بیقرار!
چقدر چشم انتظاریام را به در بدوزم؟!
چقدر گلهای نرگس در باد پر پر شوند؟!
دستهای مهربانت کجاست تا زخم سالیان بیقراریام را مرهم شود؟
عقدههای پوسیده در گلویم میشکند و شهر بوی خاک باران خورده میگیرد.
این جمعه نیز بیتو...
و من همچنان...
روزی آینههای روبرو، صدای خوب گامهای استوارت را منتشر خواهند کرد، آنگاه که چشمهای بیطاقتم را سنگفرش عبورت خواهم ساخت.
همه هست آرزویم که بیینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننمودهای و ببینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
میآید، دروازههای شهر باز میشوند، باران، تندتر از قبل میزند؛ آن چنان تند که گویا میخواهد
تمام سیاهیها را بشوید.
بوی پونه میآید، بوی نرگس، بوی نسترنهای تازه رُسته باران خورده، بوی گامهای روشنایِ
نور بر ایوانهای ایستای جهان.
صدا میآید؛ صدای شر شر باران، بر سقفهای بستر عالم، صدای دف، صدای کل کشیدن شهر، صدای بال در بال کوبیدن ملائک صدای سم ضربههای اسبی که نور را به کمال، بر بال میکشد و آرام آرام، کوچههای شهر را گام میزند.
بهار روی درختان ریشه میدواند، روی دیوارها جوانه میزند، روی خاک شکوفه میکند، بهار، آسمان را در آغوش میفشارد.
مردی میآید آئینه پوش؛ آن چنان سرشار، که تمام رودهای جاری جهان، به گودی چشمانِ دریاییاش سرازیر میشوند، آن چنان استوار که شانههایش تکیهگاه کوههای سر به فلک کشیده میشود، روشنتر از خورشید، درخشندهتر از ماه.
ردّ گامهایش سپیدارهای کهن را به سجده میاندازد.
ردّ گامهایش، نور را به زمین میکشاند آسمان را در زمین خلاصه میکند، صدایش خروش رودهای زاینده است و برق شمشیرش، خشمگینتر از آنی که شب را نشکافد، خشمگینتر از آنی که به تاریکی رحم کند. نفس میکشد؛ آن چنان مسیحایی، که خاک مرده به سماع مینشیند، که خاک مرده چون غباری در مقابل خورشید به رقص میایستد.
جمعههای رفته به پیشوازش میآیند و سماتهای زمزمه شده به ثناگوییاش.
میآید؛ سبزپوشی که سالهاست انتظار در نامش خلاصه میشود و سالهاست چراغهای خانه را روشن گذاشتهایم تا وقتی میرسد، بیدار باشیم
تا وقتی میآید، بفهمیم، بدانیم، برویم، برسیم و در نور حل شویم.
بیش از این دچارمان مخواه
هنوز هم
اوّلین و آخرین پیچ کوچههای انتظار
در هوای مبتلا به تو
تاب میخورد؛
و باغ، بیترانه بلوغِ با تو بودن است.
هنوز هم، شمیم رایحه، در مشامهای سیب آشنا، شکفته میشود.
هنوز هم، تو هستی و تمام هستی از وجود نازنین تو معطّر است.
تو خسته نیستی، اگر چه هر شب از عفونت گناهمان گریستی.
بیا ببین که ما چه قدر بیقرار و ناتوان، به خستگی نشستهایم!
رگ حیاتمان فقط، به شوق بوی سیب میتپد.
سلام ما به سیب مهربان صورتت، به سیب قلب نازنین تو، ای دلیل بودن و تپیدن همه!
آسمان بعد از ظهر و روزمرگی کسالت بار شهر...
کجاست مرد جاودانه خورشید؟ کجاست همسایه آسمانها و همخانه ملکوت؟
کجاست فرزند گریههای غریبانه نخلستان؟ کجاست فرزند نیلوفر کبود علی و صاحب عزای عرش؟
کجاست دستهای نوازشگر مردی که طراوت رفته را به نرگسهای پژمرده شهر بازگرداند؟
دیری است اسبهای سپید بر دروازههای شهر، در انتظار رسیدن چابک سوارشان چشم به افق دوختهاند.
همه کودکان شهر قصه مردی را میخوانند که اگر بیاید تمام چوپانهای دروغگو میمیرند و آدمهای فداکار سرزمینشان دوباره زنده میشوند. آخر قصه هنوز نرسیده است. اما سیاهیها و نامردمیها صحنه به صحنه تکرار میشود. فصل چندم قصه، این سرگذشت را به تصویر خواهد
کشید؟
آسمان نم نمک لب به شِکوه گشوده است، شِکوههای عاشقانه از پشت یک سکوت شکوهمند، قطره قطره گلایه بر سر نرگسها میبارد اما زبان نرگسها به گلایه آشنا نیست؛ که نرگس، فرزند
زمستان است و همزاد صبر و سکوت! مژده آمدنش را فرشتگان هفت آسمان دادهاند.
آسمان بعد از ظهر و روزمرگی کسالتبار عابران. خمیازههای شهری میگذارد.
تنهاترین مرد آسمان، کجاست؟
برآ ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
کی میشود صبح، با پرتویی از رخسار دل آرای تو بیدار شود؛ و این جهان خواب زده؛ این دنیای در تاریکی محض، مچاله شده؛ این زمین در ضلالت فرو رفته؛ این انسان در شام تیرگی و عصیان رها شده؛ از خورشید سیمای تو، چشمش روشن شود؟!
خورشید جاری در زمین!
تو باشی و خورشید از کوهها سر بزند؟!
تو باشی و آفتاب، مدّعی صبح شود؟! مگر میشود؟! فرسوده است چرخ زمان، از این همه گشتن؛ قرنها جستن و نیافتن! پژمردهاند نرگسهای نگران؛ نرگسهای چشم به راه، نرگسهای منتظر!
خمیدهاند سروهای عاشق
تمام آینهها، از بس که شوق تماشای تو را به حسرت نشستند، چشم دواندند و تو را ندیدند و نگاه چرخاندند و فقط بینصیبی، نصیبشان شد، شکستهاند.
پوسیدهاند؛ آرزوهای خاک خورده! رویاهای به حقیقت نرسیده، جانهای غمگینِ به سوگ نشسته!
کاش خداوند مرا ریگی از ریگهای آن بیابانی قرار میداد که بوسه بر قدمهای تو میزند.
کاش خدا مرا دانهای از دانههای آن تسبیح قرار میداد، که نوازش دستهای تو را بر سرشان میبارد!
کاش، نسیمی بودم که از عطر دلانگیز زلف تو، معطّر میشود.
کاش ستون خیمه سبزت میشدم، آقا!
کجاست ایوب، - قهرمان قصّه صبر - تا به تماشا و تحسین بنشیند. صبر شیعیانت را؟! کجاست یعقوب، تا به تحیّر و شگفتی بایستد انتظار شیعیانت را؟!
«یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور»
کجاست یوسف، تا در چاه هجران، ندبه و زاری شیعیانت را عاشقانه بشنود؟!
کجاست؟!
صبر تا کی؟
ندبه و اشک تا کجا؟
انتظار تا چه وقت؟
میترسم؛ از روزی که نیایی و فریادهایم در مگو بمیرند!
نیایی و اشکها، شوق باریدن نداشته باشند!
نیایی و نگاهها، در غبار انتظار ببوسند!
بازگرد، ای تنها محبوب دلها! دنیا سخت به تو نیازمند است!
این هوای مسموم فقط با نفسهای تو مطهّر میشود!
این باغ خزان زده، فقط با حضور سبز تو بهاری میشود!
این جمعههای دلتنگی، فقط با ظهور تو به آرامش میرسد!
بازگرد! قیام کن! قیامت، «قیامت» میکند!
موعود هزارههای تاریک بشر! ای وارث پیامبر بشارت آمدنت را پیامبران نخستین داده بودند؛
پس کی زمان تأویل خوابهای زمین فرا میرسد؟ در کدام واحه سبز از تاریخ چشمهای حقیقت خواهد جوشید و پردههای تردید کنار خواهد رفت و وعدههای الهی متحقّق خواهد شد؟
انتظار تو، مکاشفهای است که هرگز پایانی ندارد. سفری است که سرشار از مناظر نورانی است.
در این سفر، میتوان در دریاچههای عبودیّت، دست و رو شست و میوههای حکمت را از درختان کنار راه، چید.
در این سو، آدم میتواند آن قدر بگرید که دلش صافترین آیینه جهان شود.
انتظار تو، جهاد است؛ جهاد سلاحها و قلمها. انتظار تو، کتابی نیست که در گوشه کتابخانه دنیا خاک بخورد.
انتظار تو، حقیقتی زنده و جاری است.
انتظار تو، در برگ و آب و گیاه روان است. انتظار تو، ذهن خاک را پر از خوابهای بهاری میکند. چشمهساران زمین، انتظار تو را میگریند.
انتظار تو، انتظار دانهای در دل خاک تیره است؛ برای رستن و روییدن و بالیدن.
انتظار تو، انتظار پروانهای است برای پر کشیدن از پیله انزوا و کهنگی.
ای بشارت نخستین پیامبران ای وعده عظیم الهی! خیال آمدنت، کوهها را ذوب میکند و دریا را به تلاطم وامیدارد. غصّه نیامدنت، صخرهها را بر زمین آوار و چینی ماه را دو تکّه میکند.
بیا تا پرنده خوشبختی در آسمان همه مردم، پرواز کند.
بیا تا «عدالت»، تنها مفهومی مجرّد در ذهن و خوفناک جهان نباشد.
بیا تا عشق، مثل خون تازه در عروق جهان جاری شود.
بیا تا لبخند، مثل نسیم بهاری، بین همه تقسیم شود.
بیا تا «عرفان»، واژهای دشوار برای مردمان ساده آبادی نباشد. بیا تا تغزّل، چراغ هر خانهای باشد.
بیا تا حکمت، در طاقچه فیلسوفان قدیم نماند. بیا تا خورشید «تجلّی»، جهان را «حیرت» بنشاند و مردم سرگردان جهان، بر مدار «تسلیم»، بر گرد دایره «وحدت» به نماز بایستند.
بیا و «توحید» خالص را مثل آب زلال، به مردمان تشنه روزگار بنوشان.
بیا و کوره راههای «ضلال» راه کور کن، تا تنها جاده روشن، صراط مستقیم، خداوند باشد.
بیا تا دنیا به «فطرت» اصیل خود برگردد و هیچ کس در جهان به گلهای مصنوعی دلخوش نباشد و نخواه که دلهای منتظر تو، مثل پرندههای کاغذی، جرأت پرواز نداشته باشند.
خون پرواز را در بالهای خوفناک این پرندگان خاکی جاری کن، «عروج» را معنا کن. و «شهادت» را چون پل رنگین کمانی ابدی، بر افق آسمان بیاویز. مخواه که کفشهای مسافران
عاشقت، از «وصال» ناامید شوند و در سنگلاخهای مصیبت و انتظار، کهنه و فرسوده شوند. نسیمِ «هدایت» را به همراه عطر «ولایت»، به سمت پنجرههای منتظر ما روانه کن و به ما شوق رسیدن را ارزانی دار.
جهانی بیتو، جهان رفتن است.
روزگار بیتو، روزگار ذوب شدن است؛ روزگار فریاد، روزگار سکوت.
بیتو، جهانمان یکسره ابریست و درختان دلمان، پاییزی. بیتو، در گردونه ملال آور خویش اسیریم.
بیتو، دردی نمایانتر از درد غریبی و بیکسی نیست.
سینههامان از عطش انتظار، لبریز است. ای تنها فرصت هستی! من از قاف بند آرزوهایم، آمدنت را به انتظار نشستهام.
روزها در پی هم درگذرند.
روزها نیز بیقرار لحظه موعودند؛ ای کاش جهان مشتاقمان را با عطر مسیحایی نَفَسَت لبریز میکردی!
در روزگار مرگ انسانیّت، دلمان را به زمزمه ندبه گره زده و آمدنت را به دعا مینشینیم. کجاست آن که رایحه دل انگیزش، هر صبح جمعه، جانهای مشتاق را مدهوش حضور سبزش میکند؟
کجاست آن که گلدستههای هستی، شب و روز، آواز رسیدنش را زمزمه میکنند؟
کجاست آن ماه نمونه؟
کجاست آن سبزپوش صبح آدینه
ای یوسف زهرا!
بیا که جهان، دلتنگ روزهای با تو بودن است.
بیا و دستهای عاطفه را بیدریغ، بر سر بیپناهمان بِکش.
مهدی جان!
بیا، بیا که خورشید، چشم به آمدن تو دوخته است.
آقا جان!
پروانه دلمان، با یاد تو بال و پر میزند؛ به امید روزی که از دامن نرگس، گل محمدی شکوفا شود و صبح بهشتی خدا از راه برسد.
جمعه که فرا میرسد، دلتنگی، بیتابمان میکند و چشم به آسمان کعبه میدوزیم و گوش به آوای قاصدک که آمدنت را مژده دهد.
ای دلیل آفتاب!
بیا که جانمان مشتاق طلوع خورشید است.
«اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَجَ»
جهان، قلمرو دلتنگی است، زمین، خانهای متروک با پنجرههای تاریک است. تا تو نیایی، تمام این کلمات، به اندوه گره میخورند؛ اندوه، مثل پیچکی بر دست و پای دنیا میپیچد و دیگر نه گل مجال روییدن دارد و نه پرنده شوق پرواز.
کدام دست فصل آمدنت را از تقویمهایمان قیچی کرده است؟!
کدام راه به روستای تو گره میزند، کفشهای خاکخورده دنیا و در کجای زمین، عطر ردّ پای تو، جادههای جهان را بیدار خواهد کرد، تا پس از قرنها دریدن و نرسیدن و از پا افتادن، به دنبال تو
جاری میشوند و گردی از گامهایت را بر شانه خستهشان حس کنند؟
تو عطر گلِ سرخی که باد با خود خانه به خانه و کوچه به کوچه میبرد؛ نه هیچ کس میتواند تو را ببیند و نه هیچ پنجرهای عطر تو را میتواند انکار کند.
پیش از این میشناختمت؛ در دعای مادر بزرگ تو بودی، در سکوتِ مادر و سلام پدر، تو بودی و من در خوابهای کودکیام تو را میگریستم. تو همان آقای سبزپوشی که در خوابهای کودکیام، به دامان او چنگ میزدم.
پس کی تمام میشود این خواب عظیم، که دنیا را در خود بلعیده است؟
پس کجاست انتهای این دقایق دلتنگ، این ثانیههای غمگین؟ در کدام روز پلک پنجرههامان را باز کنیم و گرد نشسته بر آینههامان را پاک کنیم، تا آفتابِ کامل، طالع شود؟!
در کدام روز روشن، این همه علامت پرسش را سبد سبد به دریا خواهیم ریخت و با ما ماهیان مکاشفه و مشهود به خانههایمان باز خواهیم گشت؟
پرنده در قفس، استعاره کهنهای است که دنیا را پیر میکند، امّا اگر تو بیایی، نه خورشید استعاره است و نه بهار. تو بهشت را پیش روی مردمان مجسّم خواهی کرد.
در شهر گرسنهای که هر چه میخورد سیر نمیشود، تو زنبیلهای مردم را پر از نان و گُل خواهی کرد و دیگر هیچ کودکی بدون سیب و عروسک، به خواب نخواهد رفت و هیچ پرندهای در قفس انتظار نخواهد مرد.
روزی که پرندگان سرود آمدنت را بر تمام معابر جهان خواهند خواند، روز رجعت بهار رو گل سرخ است و در آن روز، دیگر هیچ خانهای بینان و رؤیا، شب را صحیح نخواهد کرد.
جهان در بین حضور و غیبتت سرگردان است؛ اگر غیبت تو رنگی از حقیقت دارد، پس چیست این عطر سرگردان که خواب پنجرههای شهر را آشفته است و اگر حاضری، پس این همه عاشق آواره، به دنبال چه میگردند؟!
تو میآیی، ایستاده بر بامِ تاریخ.
تمامِ خورشیدهای گم شده رابه طلوع وامیداری و تمامِ طلوعهای دروغین را به غروب. تمامِ مردابهای راکد را به جوشیدن و تمام گلهای پژمرده را به شکفتن. تو آن همیشه خوبی که دشنه
دشنه خشم خود را نثار ظلم میکنی و خوشه خوشه محبتت را به پای صلح میریزی. تو خوب میشنوی نبضهایی را که در انتظار آمدنت به شماره افتاده و رازهای سر به مهری که در محراب جمکرانت به نماز ایستاده و من خوب میدانم تو آن پیرمرد ریش سفیدی هستی که جمعهها ندبه
میخواند، همان جوان رعنایی که به خواب همه میآید، شاید آن درویشی که هرگز نقش لبخندش را از یاد نمیبرم یا آن کودکی که هنوز پشیمان از نخریدن گلهایش هستم.
... و تو میآیی و آغاز میکنی قیامت را به عظمت قیامت و پایان میدهی امامت را با خون و شهامت. وقتی تو بیایی شانههای سالخورده زمان و پشت خاک خورده باد، نه شباهت به یک اتفاقِ
عجیب دارد و نه رابط با حادثهای مهیب.
بیا و پایان بخشِ شب و سیاهی باش. بیا که تمامِ چشمهای بینا در غبارِ نیامدنت کم سو شدند و تمام چشمهای کم سو به عشقِ آمدنت خیره به هر سو.
«هم چو نور دیدهها از پرده بیرون نه قدم
ای تو نورِ دیدههای اولین و آخرین»
بیا که ذره ذره عالم و شرحه شرحه وجودم در جستوجوی توست. کوچه به کوچه و آینه به آینه.
در این روزگار غریب که پر از واژههای تاریک خوابهای آلوده و و دست هایِ خشکیده است، همه حضور تو را میطلبند، همه نگاه تو را میپویند.
حتما میآیی! شبی در شبستانِ تیره بشریت، میآیی با شمشیری و اسبی و جهانی را به خاک میافکنی، میآیی و تاریخ هستی سوز را هستی ساز میکنی. میآیی و با تلاطم آبیات، ماهیها را به رقص وامیداری و با صدای آسمانیات پرستوها را به بازگشت میخوانی. میآیی و سیطره حکومتت پیوندگاهِ زمین و آسمان میشود و نقشِ لبخندت پناهگاهِ زمین و زمان و صدای روحانیات، روحشبخشِ هر مکان. تو میآیی و دنیا آخرین امتحانش را پس میدهد.
دیگر تکرار بیهوده زندگی هیچ تازگی ندارد. بازگرد که جای تو خالی است، در نبض سیبهای
رسیده و در قلب شببوهای پیچیده. تو نوح زمانی و باید بیایی، تو یوسفِ گم گشتهای و یاد بیایی.
تو باید بیایی. سنگریزههای کنار ساحل، نرگسهای کوهی، پروانههای بیخیال و دانههای انار هم تو را میخوانند. من از لرزش برگها و گریه بادها فهمیدم که تو میآیی...
... تو میآیی، دیگر نه جغدی میخواند، نه باری میوزد و نه ظلمتی میماند.
نماز حکومتت یاقوتهای اشکی است که از چشمان آسمان فرو میریزد و پرچم عدالتت، برگهای سبزی است که بر تنِ گیاهان میروید، تو حتما میآیی، میآیی با شمشیری و اسبی ...
چهل چله گذشت و منِ چله نشین، باز چشم انتظار چلهای دیگر. چهل قنوت با اشک و ندبه، که بیایی. بیایی و چشمان سرگردانیام را آرامش همیشه باشی.
آقاجان! این روزها آسمان هم به دیدنت بیتابی میکند. خورشید هر روز به امیدی در دل آسمان، سبز میشود و تمام آسمان را میپیماید و در پایان روی زرد و شرمگینش را در دلگیرترین
افقها، در نقاب میکشد و غروب میآید. آسمان در قنوت خویش ستارهها را و ماه را میآفریند.
مهتاب، گماشته آسمان است شاید شبی نشانی تو را برایش به ارمغان بیاورد.
مهدی جان، ای خواهش همیشه دستهای رو به آبی آسمان! مولایم، ای بزرگ نشاندار بینشان و ای خواهش جستوجوهای من در کوچههای انتظار! تو را ندیدهام ولی میدانم وقتی بیایی آسمان، عقده سالهای انتظار را میگشاید و ما نیز با آسمان و زمین، گام به گامت را خواهیم بوسید.
ای موعود! قاب خالی عکست را بر دیوار خانه خیالم آویختهام و هر صبح و شام با اشکی که با نام تو معطّر است، غبار از آن برمیگیرم. مولایم، نشستهام تا بیایی و کشور جانم را پر از بوی مهربانی کنی. میخواهم با دیدن تو، مظلومیت علی را ببینم و نجابت مادرت فاطمه را.
مولایم، بیا و خاکستریهای عالم را در هم شکن. بیا و گل همیشه بهارمان باش. بیا تا هزاران هزار جمعه به یمن آمدنت باهم نماز شکر بخوانیم.
مولایم! ای فریاد در گلو خشکیده مظلومان!
مهدی جان، ای باعث التهاب ستاره و ای نور مخفی از نظرها و ای انتظار صبحدمان! باز هم چهل چلّه دیگر به انتظار خواهم نشست و یقین دارم که تو سبز، خواهی آمد.
آن سویتر سپیده نشسته است
در انتظار صبحدمان گریه میکند
هر صبح ندبهخوان آمدنت خواهیم بود تا بوی خوب تو ای غایب حاضر، جانمان را جلا دهد.
از پشت کوهها
از لای نیمه باز پنجرههای آرزو به دل
بر بام خانهها
چشمان منتظر
سوسو زنان وعدهای از نور
فریاد میزند
فریاد از دلی که بشکسته است
و از حنجری که خسته خسته است
چشمان منتظر خیس
در انتظار یار فریاد فریاد میزنند
«أَمَّنْ یُجیب» خالق یکتا
أَمَّ مَنْ یُجیب بوی گل و بار صبحگاه
أَمَّ مَنْ یُجیب
خواهش من از تو این دعا
تا کی به دشتها
تا کی به چار راه زمان پشت کوهها
تا کی از لای نیمه باز پنجرههای آرزو به دل
فریاد برکشم / باز آ، امید آینهها، بوی یاسها!
باز آ و بر دو چشم منتظرانت قدم گذار.
چشمهایم را میبندم. صدای دقیقهها را خوب میشنوم. زمان اگرچه تند حرکت میکند امّا انگار،
ایستاده است. ثانیهها با دقیقهها رقابت میکنند امّا هیچ کدام به مقصد نمیرسند! هی دور میزنند و هی
میدوند تا شاید به جمعه موعود برسند، جمعهای که از پس آن تمام دلهرههای رسیدن، تمام میشود؛ جمعهای که وعده داده شده روزی از میان این همه روزهای سخت، انتظار را به پایان میرساند.
چه قدر خستهام؛ چقدر منتظر! چه قدر چشم به راه!
هر جمعه، آخر هفته که میشود، اطلسیها را آب میدهم؛ کوچه را از عطر یاس پر میکنم و دسته
گل نرگسم را در دست میگیرم تا شاید...
اندوه این جادههای منتظر را چگونه طی کنم؟ که راه بس ناهموار طولانی است. ای کاش پنجرهها
باز شوند و فریادم را تا سرزمینهای دور برسانند! من کبوتر غمگینی را سراغ دارم که هر غروب جمعه، آواز غربت را در رویای وصل خویش زمزمه میکند.
ای مسافر غریب، ای غریبه آشنا! در کدامین باغ! کدامین بستان!
کدامین بیابان تو را جستوجو کنم!
بعضی وقتها که روزگار قصد میکند، نیمه جانی را که در بدن دارم، از من باز ستاند، یاد تو و رویای شیرین وصل توست که آرامم میسازد.
من دلم پیرتر از آن است که بیش از این سالهای جدایی را دوام بیاورد. ای کاش زودتر میآمدی، ای کاش زودتر میآمدم، ای کاش فاصلهها کوتاهتر میشد!
در ابتدای هر هفته میایستم و عطشناک، سراب جمعهها را درمینوردم. اگر قصه انتظار، نوشتنی
بود، شاید میتوانستم قصه اشکهای مذاب را تا لحظه رسیدنت بنویسم.
من در ابتدای هر هفته جمعه را انتظار میکشم تا با چشمه وصلش عطش مرا خاموش کند. ای امام
زمانها، دقیقهها، ثانیهها، ای امام موعود! زودتر ظهور کن!
غبار چرخ زمان، اینه انتظار را تیره نکرد. ظهور هزار ستاره از شکوه حضور تو نکاست. کودکانهترین بهانههای دل، تو را آرزومندند؛ پیران تو را میجویند و جوانان تو را فریاد میکشند.
امروز بهانه گریستن، تویی؛ بهای بودن تویی؛ سرزمین اجابت، دعای توست.
آه! که فرشته انتظار، چه پَر بسته و شکسته بال است.
آه! ای شکوهمندترین قله رجا! انگشت مهر به لب لعل تر کن و صفحهای چند از برابر چشمم بگذران. نمیخواهم امروز را که فردا نیست بیش از این روی در روی نشینم.
و فردا را چه زیبا به نام تو آذین بستهاند! من همیشه فردا را بیشتر از دیروز دوست داشتهام، و صمیمیتر از امروز.
بیا که شاهنامه عمر، پایانی بدین خوشی و زیبایی نخواهد داشت. بیا که شهد حیات حقیقی به جان
انسانها ریخته خواهد شد:
بیا تا زندگی معنا یابد و امید، رنگ بگیرد.
بیا تا بهار از راه برسد و پرستوهای عاشق، هلهله سر دهند.
بیا تا برهوت زندگی به ظهور لاله حضورت آباد شود.
بیا تا در بهار گرم حضورت، هستیمان سبز و خرّم گردد.
بیا تا زمینِ ستمزده، در سایهسار عدالت تو، بهشت شود.
بیا تا قامت خمیده اسلام با ذوالفقارت، قد راست کند.
بیا تا چشم گنهکارمان به خورشید جمال الهیات روشن گردد.
مرکز کهشان هستی/حورا طوسی
چراغ به دست، در وادی حیرت و سرگشتگی، از او میپرسم. کسی عطش روشناییام را سیراب نمیکند. حیران و هراسانم تا اینکه نوای آسمانی تو دستگیرم میشود که میفرمایی: «وَ امّا وَجْهُ الاِنتِفاع بی فی غَیْبَتی فَکَالْاِنْتِفاعِ بالشَّمسِ إِذا غَیبَها مِنَ الأَبْصارِ السَّحابُ: کیفیت استفاده از من در زمان غیبتم مانند استفاده از خورشید پشت ابر است».(1)
ای قلب کهکشان هستی و ای مرکز پرگار عشق! ای که سیارههای حیات، نازکِشِ جاذبه وجود تواند و از شر شهابهای ویرانگر شیاطین، درپناه دافعه تو! به مهر و قهر توست که گردش دوران، دوام دارد: «بِبَقائِهِ بَقِیَت الدُّنْیا وَ بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَراءُ وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَت الارض و السَّماءُ».(2)
شمس الشموس طلعت و دلربایت بیپرده، الطاف الهی را بر سفره فقرِ خاکنشینان شب زده هدیه میکند. ابرهای غیبت، دیدگان گنه کرده ما را پوشانده نه جمال یوسف زهرا علیهاالسلام را. این
دستهای ناتوانی ماست که در برابر تابش نور اصیل آسمان، میان چشمان نور ندیده ما و خورشید
حایل شده و ما را در شب غیبت نور، ماتم زده کرده است:
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بستان تا نظر توانی کرد.(1)
اگر از ابرهای مادیت، منیّت نفس و هواپرستیمان بتوانیم با سفینه تقوی بگذریم، بر فراز آسمان
اخلاص و صفای معنویت، سیر تماشای نور، مسیر ایمان خواهد کرد:
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا به کوی طریقت نظر توانی کرد؟(2)
صدرنشین کائناتی و بر ذره ذره عالم امکان نظر لطف داری و من چهقدر خوشبختم که مولایی همیشه حاضر و ناظر احوال خویش چون شما دارم:
«با که توان گفت این سخن که نگارم
شاهد هر جایی است و پرده نشین است!»(3)
مولای خیمهنشین خلایق! شبهایم را نذر اشک کردهام تا روز ظهورت را زیارت کنم. نمازم را قامت استغاثه بستهام تا ظهور فریادرس هستی فرا برسد.
روزهایم را روزه زهد میگیرم تا به حضور سرور پاکان افطار کنم.
دریچه ظهور بگشا و به آوای رسا، با همه کائنات حجت خدا را تمام کن. بخوان به آیه روشن الهی، آنگونه که سر بریده جدّت در تشت طلا به آهنگی حزین خواند: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ اَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَبا»(4)آری چهقدر برای دشمنان اهلبیت شگفت خواهد بود روزی
که خورشید ولایت همراه سیصد و سیزده ستاره فروزان، شام بزمِ ظلم وجودشان را در نوردد و افق مهآلود درد بشر، فریادرسی آسمانی را نظارهگر باشد. آن روز الهی و آن روز موعود فرا خواهد رسید. روزی که دشمنان آنرا دور و ما آنرا نزدیک میپنداریم: «اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیدا و نَراءُ قَریبا».(5)
فصل شکوفه بار انتظار/حسین یونسی
در اعماق سرد جنگلهای بکر، انتظار را میتوان دید. بر قطرههای درشت و زلال شبنمهای صبحگاهی، انتظار را میتوان خواند؛ انتظارِ دست نوازشگر خورشید را، تا قصه پرواز را در گوش این مرواریدهای غلطان زمزمه کند.
انتظار را در نغمه پرندگان به هنگام بهار، در نگاهِ سبز دشتها و باغها در فصل شکوفهبار، و در نفس نفس زدنهای زمین - درخت، کوه، جنگل و صحرا - و در زیرِ هُرمِ داغ تابستان میتوان دید.
انتظار دست نوازشگرِ نسیم است و، رعد و برق و نم نم باران.
ای منجی انسان سرگشته امروز، بیا و دل دردمند انسان را مرهمی از عشق بگذار تا شاید خورشید
ایمان را در آسمان لاجورد هستی ببیند. ای نمونه قسط و عدل بیا که خانههای محقّر، کودکان یتیم و گریههایِ شبانه مادران، در هر نفس، لحظه آمدنت را شماره میکنند.
انسان امروز در میان قید و بند ایسمها محصور مانده و حقیقت را فراتر از مرزهای لیبرالیسم و کاپیتالیسم جستجو میکند و در سرسام پول و ثروت و در قرن اصالت اقتصاد، به دنبال منجی
بزرگی میگردد که از معجزه عشق بگوید؛ از اصالت معنویت، از اصالتِ ذاتِ الهی انسان.
ای نسیم گرد قدسی! کویر تشنگیِ مداممان، در انتظار باران ظهورت لحظه شماری میکند، تب و تاب از کف داده است؛ سر بر آستان جنون میساید و نماز باران به جای میآورد؛ نماز باران عشق،
باران ایثار، باران خلوص، باران ظهور.
ای برطرف کننده تردیدها و ترسها و نگرانیها! ای مایه تسکین، ای باران نور، ای نور باران!
شیدای یک لحظه دیدنت هستم؛ مست و لایِ تو و هستِ ولای تو. بیا،و دل مضطرب مرا و دیدگان
منتظرم را به بارانِ عنایتت سیراب کن.
آقای سبزپوش! شاید جهان هنوز تاب حضور تو را نداشته باشد.
شاید چهارچوب این پنجرهها هنوز نتوانند ردّ پای روشنی از تو را قاب بگیرند.
شاید حجم خواب این آیینهها برای درک آمدنت کوچک باشند،ا مّا تو آنقدر مهربان و بزرگی که میآیی؛ میآیی در تمام این فصلهای خاکستری، رنگهای سبز و نارنجی میپاشی.
میآیی و دوباره تسبیح ستارهها را برای ذکر آسمان نخ میکنی.
میآیی و سینی ماه را پاک میکنی تا آسمان بتواند به مردم جهان، چای شهود تعارف کند.
تو کیستی که بر بال پروانههای بهشت نیز، نام تو را نوشتهاند؟ بیا تا زمین را با مخمل برگ گل شقایق، به راه آمدنت فرش کنیم. کوچه باغی از سروها و سپیدارها برایت برپا کنیم و سایهبانی از گلهای رنگارنگ بر سرت بیاویزیم، تا تو بیایی و بر منبر کوهساران، خطبه بهار را بخوانی.
بیایی و تمام مسائل بنفشه را حل کنی؛ پاسخ خردهگیریهای نسیم را بگویی؛ مرجع تمام مشکلات باغ باشی؛ فتوای برائت از پاییز را صادر کنی و به لشکر گلهای سرخ و تیغهایشان، اذن جهاد بدهی.
آمدنت برکت باغ و بهاران است، باران است.
آن روز در نخلستانها، هر نخل، فوّارهای است پربار از خرما؛ در انارستانها غلیان انار است؛ از
دشتها، گل سرخ سرریز میکند و جویباری از گل سرخ به راه میافتد و تمام دشتها، و دهکدهها و شهرها را سیراب از عطر گل سرخ میکند.
آن روز هر قلبی عاشق است و هر دستی گل سرخ دارد و میزان حرارت قلب عاشقان را با عطر سنج گل سرخ، اندازه میگیرند.
گل سرخ، اوّلین حرف عشق است، اولین سلام متبسّم.
گل سرخ، خون لخته شده شهیدانِ موعود است، بر سنگ فرشهای جهان.
هر کسی که به تکلّم گل سرخ رسید، شاعر شد
و هر کسی که به دریاچه گل سرخ پیوست، شهید شد.
اوّلین کسی که گل سرخ، ادامه رد پایش بود، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و آخرین کسی که رمز گل سرخ را با لهجه روشن، برای جهانیان تلاوت خواهد کرد، موعود است.
موعود من! آقای سبزپوش معطّر! بیا و با جهان، به زبان گل سرخ سخن بگو.
بیا و ببین که هر روز در سینه منتظرانت گلهای سرخِ زخم میروید.
بیا و قتل عام گلهای سرخ را ببین.
زمین، به گور دستهجمعی گلهای سرخ بدل شده است، پس از گذشتن تانکهای پاییز.
بیا و انتقام خون گلهای سرخ را بگیر، بیا و خوابهای ارغوانی ما را ببین، ای سبزترین بهار تا هنوز در راه!
بیا و رودخانههای سرگردان گل سرخ را از ملکوت، به سمت کویریهای زمین هدایت کن، تا خون مکاشفه از چشمهای خشکیده این مردمان گرسنه بجوشد.
بیا و سفره گل سرخ را پهن کن و همه موجودات را به مهمانی بزرگ خودت دعوت کن.
بیا و سجّاده گل سرخ را در مصلاّی بهار بگستر تا بزرگترین نماز جماعت تاریخ را به امامت تو برپا داریم، ای امام گل سرخ، آقای سبزپوش!
میآیی از راهی به استقبال فردا
این جاده را بسپار دستِ آل فردا
گردد فلک حتّی بلا گردان ظلمت
چشمی نمیگیرد سراغ از حال فردا
خفّاش غفلت در سیاهی میزند چرخ
شاید نشاند زخمها بر بال فردا
کو برق شمشیری؟ طلوع شبستیزی؟
آید، بتابد نور در تمثال فردا
هرچند این شبها شکیباتر زِ یلداست
خطّ فلق را دیدهام در فال فردا
دست بهار آتش زند اسفندها را
میآیی از راهی به استقبال فردا