ghaemiyeh.com
اشارات 50
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
شایانِ شکوهِ تو چیست؟ این را به من بگو. مگر نه اینکه زبانِ ما از ستایشت ناتوان است؟ پس کدام زبان تو را به حقیقت ستایش میکند؟
آری! تو هنوز هم آن چنان که شایسته است، پرستیده نشدهای و ناشناخته ماندهای: «ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک و ما عَبَدناکَ حَقَّ عِبادَتِک».
ای تمامتِ عرفان! مردمانِ روستای فطرت را به کوچه باغهای سر سبزِ معرفت خود برسان و در تماشای جمال و جلالت مبهوت گردان.
کانون دلهاشان را سرشار عشق خودساز و پرنده اندیشهشان را از قفس اوهام وا رهان.
درِ باغ مکاشفه را به روی عاشقانت بگشا و عطر خوشِ حضورت را میهمانِ خانههاشان گردان.
اگر نبود پیاله پیاله مهر تو، دل به ساغر کدام میخانه باید میسپردیم؟
اگر نبود بیکرانه لطف تو، سر به کدام صخره باید میساییدیم؟
اگر نبود آبیِ مهربانی تو، به کدام آسمان پر میگشودیم؟
اگر نبود احساسِ با تو بودن، قناری روح را چگونه به آواز وا میداشتیم؟
اکنون که مرهم آلام و دردهایمان، یاد توست، ما را به دریای «أَلسَّابِقُونَ السَّابِقُون» برسان و به بهشت «أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» امیدوارمان ساز. درختان مناجاتت را در سرزمین دلمان بکار تا در فردایی سبز، شکوفه شکوفه تو را فریاد بزنیم.
تاریکی تردیدمان را بزدا و به صبح روشن یقینمان برسان.
سینههامان را از مالامالِ یاد خودت فراخ کن و با سحری پر از زمزمه، آرام بخش.
به ما خرّمی بده؛ آن گونه که به خوبانت عطا فرمودی و دلشان را از هر چه غیر یادت بود، بریدی.
به ما شوق بده؛ آنگونه که به مشتاقانت ارزانی داشتی و سینهشان را لبریزِ آن ساختی.
به ما شیرینی بده؛ آنگونه که به عبادت کنندگانت هدیه دادی و حلاوتِ عبادت خود را در کامشان فرو ریختی. «و به ما آن دِه که آن بِه»!
دستهایم را در هوا بلند میکنم و چشمهایم را چون دو گودی تاریک، در زوایای متروک شب میچرخانم؛ چقدر تنهایی در تنم ریشه دوانده است!
چقدر روزهای مکرّرم تاریک و سردند و چقدر شبهای مکدّرم از بوی رخوت سرشارند!
پروردگارا! صدایم در تهیگاه حنجرهام رو به خاموشی میرود و دستهای بیهدفم، دست آویزی برای چنگ زدن نخواهند داشت.
خدایا!
دریچههای روبرویم پر پر میشوند و بالهای پروازم بوی زخمهای ناسور میدهند و جرأت گشوده شدن ندارند.
دیوارها امتداد آوارشان را تا شانههای خستهام ادامه میدهند و رقص تازیانه عبور، زانوان مقاومتم را بر خاک میساید.
چقدر دیوار روبرویم تکثیر میشوند و چقدر پنجره روبرویم بر خاک میافتند!
چقدر روزهای نیامدهام از آهنگِ مسمومِ مرگ به سماع مینشیند!
خاکستریِ آرزوهایم در انبوهیِ تلاقیِ روزها و شبها، چون ضربههای ممتد سنج، گیج میرود.
معبودا!
مرا از این همه روزمرّگی نجات بده؛ طنین صدایم را کسی نخواهد شنید و فریادهای لالم، خوابِ سنگین شهر را نمیآشوبد.
بگذار تنهاییام را برایت ضجّه بزنم.
بگذار در رستاخیز کلمات، از خواب هزار ساله غفلت بیدار شوم.
دهانم بوی پائیزهای سوخته میدهد و کفشهای عابرم خمیازههایِ کشدارِ خیابانهای انبوه را مزه مزه میکند.
پای سفرم بوی آبله میدهد و ذهن کوچه از تکرار گامهای بیفرجامم فرسوده است.
بالی برای پرواز میخواهم و دریچهای که از آن به سویت پر بزنم.
دهانی میخواهم تا جسارت فریاد داشته باشد و چشمی که در تیرگیها، ازدحامِ غبار را بشکافد و به نور برسد.
در ضرباهنگ نبضم عطش رسیدن به لطف تو تکرار میشود.
سجّاده نیایشم سالهاست که بر ایوانهای باران خورده باز است و سالهاست عطر اطلسیهای نورسته از جا نمازم بر میخیزد.
بگذار دستهایم را در هوا بلند کنم!
بگذار چون غباری در وزش نسیم، محو و نابود شوم.
معبودا! به تو پناه میبرم که جز تو پناهی نیست.
الهی! بیزارم از رؤیاهای سرابی
تو را میخواهم که حقیقت مطلقی و روشنترین نور نمای نجوا و نیایشِ نیمه شبهای عاشقان.
الهی! خدایان خفته در وجودم را خاکستر کن و «من»های دروغین و چرکین را از من بگیر و خود را به جای «من» بگذار و مرا سرشار از روشنایی اطراف کن.
الهی! مرا که محدود به حضور خود هستم و مجبور به وجود خویش، از خود جدا کن و در بینهایت مهرت رها کن.
الهی! اراده کن تا با اختیار به خاک افتم و اشاره کن تا ستارهوار، با تمام سالهای نوریام به آتش مهر تو ملحق شوم.
«گر حکم کنی ز تن در آید جانم
فتوا بدهی رود به باد ایمانم»
الهی! خوشنودی تو را برای خویش میخواهم و خشم تو را برای نفس بد اندیش.
الهی! هرگز خودم را نخواهم بخشید، جز به بخشش تو و اگر هم مرا ببخشی، خودم را نمیبخشم، جز به مهرت؛ که اگر چه گناهکاری بزرگم، امّا بزرگ شده مهر توأم.
«گر آب دهی نهال، خود کاشتهای
ور پست کنی بنا خود افراشتهای
من بنده همانم که تو پنداشتهای
از دست میافکنم چو برداشتهای
الهی! میخواهم آن قدر عاشقت باشم که هر چه «چشم» بگویم، خم به ابروانم نیاید.
الهی کودکانه عاشقم کن
ترانه در ترانه عاشقم کن
الهی! بیبرگ و بارم و سرا پایم عریانی است، برگ و بار عریانیام را بریز.
ز دستم بر نیاید هیچ کاری
به جز اظهار عجز و شرمساری
الهی! مرا غرق در محبت خویش کن که وابسته به محبت دیگران نگردم.
الهی! دستهایم را آن قدر غرق نیاز کن، که همواره از نیاز به تو سرشار باشد.
الهی! میدانم هر آنچه دارم از لطف و احسان توست که جز تو دهنده بیمنتی نمیشناسم.
کریما! پناه گرفتن جز در پناه تو بیپناهی بزرگ است؛ ما را معرفتی عطا کن تا پناهگاههای ظاهری فریبمان ندهند.
پروردگارا! چه بیراهه میروند آنان که جز راه تو میپویند و چه بیپاسخ میمانند آنان که غیر تو را نجوا میکنند!
استوارتر از تو تکیه گاهی، مهربانتر از دستانِ کریم تو دستانی و امید بخشتر از نگاه تو نگاهی نیست؛ هنگام تحیّر و سختی دستمان گیر تا در راه نمانیم.
بارالها! به ما توفیق عنایت کن که جز به مقام قرب تو نیندیشیم و جز به ریسمان محبّت تو چنگ نزنیم و جز رضای تو آرزویی نکنیم.
مهربانا! به ما بینشی عطا کن تا از سیاه دلی، سیاه اندیشی، کدورت و نفاق که ریشه محبّتها را میخشکاند بپرهیزیم و صراط مستقیم را بپیماییم و در پناه مهربانی تو پناه گیریم.
«محبوبا! آن دل که در گروه مِهر تو باشد، هرگز خانه محبّت دیگری نخواهد شد.
آن چشم که جز الطاف تو نبیند، هرگز معشوق دیگری نپسندد.
آنکه گرمی دستان تو را حس کند، هرگز نوازش دستانی دیگر، او را از تو دور نخواهد ساخت».
معشوقا! ما را چنان شیفته خود ساز که هیچ نگاهی، نگاهمان را از تو باز نگرداند و هیچ عشقی، به جای عشق تو، خانه دل را تصرف نکند.
الهی! سرمایه عاشقانی و آرزوی عارفان و سرمشق مشتاقان؛ چگونه لب از ستایش تو بندم، که بند بند وجودم لب به ستایش تو گشوده است.
الهی! از دست من کاری بر نیاید جز خطا، ولی از دست تو هر کاری برآید جز خطا.
الهی! در هر آینهای مینگرم تو پیدایی.
الهی! همه ذرات از آفتابی تو پُرند و تو مهر بیکرانهای، تو نوری و من دیجور.
الهی! چون به خود نزدیک میشوم، از تو دور میگردم و چون نزدیک تو میشوم؛ به خود نزدیکتر میشوم، مرا به خویش و خودت نزدیک کن.
الهی! میخواهم آن قدر وجود داشته باشم که با تمامی وجودم، به وجد آیم و در حوالی مهر تو آفتابی شوم و پیرامون نور تو خویش را به خاک اندازم، که بیتو، یک ذره هم نخواهم بود.
«در هجر تو کار بینظام است مرا
شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا
در عالم اگر هزار کار است مرا
بینام تو سر به سر حرام است مرا».
خدایا! ای همدم تنهایان! تنهایم و در هیاهوی آدمها، کسی را برای بازگویی رازهای ناگفته ندارم؛ پس ای بزرگ! مونس و همدمم باش.
پروردگارا! ای آفرینشگرِ فیروزه بلند! چگونه میتوانم این همه عظمت و زیبایی را ببینم و تو را به یاد نیاورم؟ چگونه سپهر لاجورد را ببینم و شکوهناکی اسمِ اعظم تو را در ذهن حقیر خویش مرور نکنم؟!
ای مهربان! یاریام کن تا در هوای لحظههایِ با تو بودن، مهرورزی و اشتیاقهایِ عاشقانه را در سر بپرورانم.
الهی! تو چقدر بزرگی، که به این قلم ضعیف و دستِ ناتوان اجازه دادهای تا از تو بگویند و بنویسند!
ای بخشنده بزرگ! به من توان آن ده تا انگشتانهای از اقیانوس بیکران مهربانیات را به قلم در آورم.
بارالها! انسان امروز هم گرفتار هوای نفس است و نام و یاد تو را از یاد برده است؛ از خویش خبر ندارد و گرفتار غفلت است؛ تنها مَرْهم دردهایِ ویرانگر تویی؛ عنایتی کن تا دیگر بار، شکوهِ اسم اعظمت را به یاد آوریم و با ذکرت، قلبهای بیمارمان شفا بگیرد!
خدایا! در تاریکی و ظلمت اسیریم؛ نوری برای دلهای خسته ما بفرست!
پروردگارا، ای امیدِ قلبهای شکسته!
در تمنّای وصالت، دلهای فرسوده خویش را لبریز از امید کردهایم؛ به ما نظری از لطف کن، تا سرشار از نورانیّت و لطافتت گردیم.
ای قادر متعال! دستهایِ عاجز ما را نیرویی عطا کن تا به سوی آسمان به فراز در آیند و نام تو را زمزمه کنند؛ نامِ تو شیفتگی و شَعَفناکی ما را فزونی میدهد.
الهی! تقلید کردم که عاشق شوم، نتوانستم؛ آن را به قلبم تلقین نما.
الهی! با اینکه فقر، ایمان مرا مندرس، و موریانه شک، استخوانهای اعتقاد مرا پوک کرده است، امّا هنوز قلبم دست نخورده است و برای تو میتپد.
الهی! عطرِ نامت را که بر آسمان جاری مینمایم، تمامِ ستارگان، برای سر کشیدن چشمانم طلوع
میکنند.
الهی! با بالهایی بسته، سالهاست در تنهایی مرطوب و مردابی خویش فرو رفتهام؛ بندِ بالهایم را بگشا و مگذار آسمان - این جریان آبی رنگ - در بالهایم متوقف شود.
الهی! جز فقر، چیزی در بساط ما نیست؛ دست نیازمان را از سفره کرامتت خالی برمگردان.
الهی! مرا آنگونه بسوزان که تا همیشه، زمزمه سوختنم در خاطر باد بماند و مرا از نو برویان که رگ و ریشهام، تا همیشه در باران به دنبال گم کرده خویش بدود.
الهی! زخمِ زبان خوردهام، امّا به زمین نخوردهام؛ روی ایمان خویش ایستادهام، مرا در ایمان سرشارِ خویش شناور کن و زخمهایم را التیام بخش که:
این زخمها برادر ایمانی منند
عریانترین دلیل مسلمانی منند
وقتی که سیاهی شب آسمان را در آغوش میگیرد و بر پیراهن سیاهش ستاره میروید، نگاهم را به
افقهای آن سوتر میدوزم و فراتر از هیاهوی شهر، نجواهای شبانه را با نغمه یا قدوس پیوند میزنم:
الهی، ای آفریدگار جهان! شب، با یاد تو نورانی میشود؛ شب، این نهایت رنگها!
«اِلهی مَولایَ، کَمْ مِنْ قَبیحٍ سَتَرْتَهُ و کَمْ مِنْ مَکْروُهٍ دَفَعْتَهُ»
آه، که اگر چراغ دلم را نمیافروختی با تمامتِ شب چه میکردم!
آه، که اگر به اشکهایم شور عشق نمیدادی، هیچ ستارهای برایم زیبا نبود و گناه، این ناعاشقانگیِ
مذموم، برای همیشه تاوان ناسپاسیهایم میشد.
خدای من، ای آفریدگار لحظههای آبی! تو را به پروازهای سرخ سوگند میدهم که دلم را از عشق تهی نگردانی و نگاهم را با افقهای سبز نیایش پیوند دهی!
الهی!
تمام سلّولهایم را با پرتو ایمان، سرشار ساز تا به معنی «قَوِّ عَلی خِدْمَتِکَ جَوارِحی» برسم!
الهی!
خونِ عشق را در رگهایم جاری ساز، تا ضرباهنگِ «وَ اَنْ تُلْهِمَنی ذِکْرُکَ»، موسیقی هیجان را در دلم جاری سازد.
الهی!
نگاهم را تماشا بیاموز؛ تماشای رنگین کمان عشق، تماشای هفت رنگ معرفت؛ تا خیالم را به آن سوی اجابتها ببرد!
الهی!
هَیْهاتَ! اَنْتَ اَکْرَمُ مِنَ اَنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَیْتَهُ...
چگونه میشود از تو جز «رحمت» امید داشت...
خدایا! تمام لحظههایم را به تو میسپارم.
تو اگر آنی از من چشم بپوشی، تمام وجودم غرقِ در عصیان میشود.
خدایا! دستهایی را که فقط لایق گدایی تواند، به آسمان بلندت دراز میکنم.
پروردگارا!
مرا در ژرفای بیکران الفت خود، همنشین کن.
خدایا! مرا در اقیانوس پلیدیها تنها مگذار.
به من نیرو بده تا برای زیستن برای تو اندیشه کنم.
خدایا! مرا در درگاه عبودیت خود بپذیر و لایق آن گردان که در محراب بندگیات سر به خاک بسایم.
ای غایت آمال!
ای که آرزوی وصالت در اندیشههای همیشگیام رخنه کرده!
ای که بر دیدههای پشیمان بندگانت، نگاه رحمت فرود میآوری! نیست جز تو مأوایی و نیست جز تو پناهگاهی.
خدایا! چگونه قلم جز تو را بنویسد؟!
چگونه میتوان نام تو را بر زبان نیاورد؟!
چگونه میتوان در ناکامیها و ناامیدیها، تو را فراموش کرد؟!
چگونه میتوان تو را در تنگناها، به یاد نیاورد؟
یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغیثین! دست رحمتت را از ما دریغ مدار و در سایه الطاف آسمانیات، دیدگانمان را با نور ایمان روشنایی بخش!
خدایا! خیانت بر امانت نمیکنم و همسفره عصیان شیطان نمیشوم.
میدانم که علفهای هرز گناه، تار و پودِ وجودم را از مرحله تعالی دور افکنده است و گرد و غبار
غفلت، چشم حقیقتم را کور کرده است، و میدانم که شاید شفافیت دلم از طراوت همیشگی افتاده
باشد و غبار نادانی بر آینه دل نشسته باشد؛ ولی...
اما پنجره امیدم همیشه رو به باغ اجابتت باز است.
الهی! تو کریمی و من یقین دارم که از آستان رحمتت مأیوس نباید بود.
خداوندا! سر بر آستان ملکوتیات میگذارم و با تمام وجود، با تمام شرمندگی و با تمام صداقت، از
حنجره دل فریاد بر میآورم که:
با تمام گنهکاریام و با تمام عصیانهایم، باز بنده توام و به مغفرتت امیدوار.
مولا جان! یا علی! دلم تشنه جرعهای از دریای عارفانههای توست؛ که در این کویر آباد احساس، یاران تشنه لب را، آبی نمیدهد کس
گویا ولی شناسان، رفتند از این ولایت...
و به جادهای میاندیشم که با سبزیِ نامت و آبیِ یادت، نگاه مرا به ابدیت پیوند میزند؛ پیوندی که با یک «یا قدوس» آغاز میشود و دلم را به معراج آسمانها میبرد؛ جایی که نام بلندت را با عطر سلامها آراستهاند: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمیرَالمؤمنین...
آه! دلم سالهای سال، با تمام تشنگی، در آرزوی جرعهای از زلال کوثر سوخته است!
مولا جان! دلم را با زلالِ «نَهجُ البَلاغَة» سیراب کن تا به مفهومِ «قارِنْ أَهْلَ اَلْخَیرْ تَکُنْ مِنْهُم» برسم و وجودم با معارف و حکمت جاودانیاش آرامش ببخشم.
اگر مفهوم «زنده بودن» در چگونه زیستن است، تو زندهترین مردم این کره خاکی هستی!
برخیز! تا ندای «وَ العادیات» فرا گیر شود.
برخیز! تا فریاد ذوالفقار، تردید «مرحب»ها را بشکند.
برخیز! تا «مالِک»، یا «علی» گویان، معرکه کفّار را در هم بریزد.
برخیز مولا جان، برخیز! تا فرزندان یهودا، به قساوتهای دیرین خویش مغرور نشوند.
برخیز مولا جان! تا سئوال تنهاییِ بشر را «جواب» باشی.
برخیز مولا جان! تا وا ماندگان حیرت، «سَلُونی قَبْلَ اَن تَفْقِدونی» تو را سوال باشند.
برخیز ای صداقت محض، که تمام وجودت، مصداقِ «قَوِّ عَلی خِدْمَتِکَ جَوارِحی» بود و از سر ریز نگاهت، «وَ الشمس» طلوع میکرد!
آسمان، مبهوت خیبر گشاییات و زمین ماتِ نجواهای غریبانهات بود؛ وقتی که سالها سکوت مدینه را تجربه میکردی!
مولا جان! به روزهایی میاندیشم که محراب، به حماقت نااهلان میخندید و کعبه، تو را قبلهگاه نگاهش ساخته بود.
به روزهایی میاندیشم که آسمان، تو را فریاد میکرد، ولی گوشهای ناشنوا را لیاقت شنیدن نبود.
به روزهایی میاندیشم که نگاه نامردمان، پوستهای خشکیده بر نیزه را به آیه آیه تبسّم تو ترجیح میداد و تلألو خورشید حقیقت را انکار میکرد.
به روزهایی میاندیشم که نگاهها، پوسیده بود و زبانها مثل سنگِ «آتش زَنه»، در دهانها کینههای دیرین را شعلهور میکرد و تو، تنهاترین مردِ زمین، کوله بار اندوهت را پای نخلستانهای کوفه باز میکردی!
به روزهایی میاندیشم که...
ای برتر از ترانههای بیمنتهای اندیشه!
ای فراتر از قلل دست نایافتنی بینش!
کاش ذرّهای از حجم عظیم معارف روحت، در وسعت همه مکان و زمان میگنجید!
همه زمین و زمان منتظر لحظه درنگ تو بر کالبد حقیر خویش بودند، تا از جرعه لاهوتی عشقت جامی بیاشامند؛ افسوس که در همان زمان اندک حضورت در میان زمینیان، کسی نتوانست تو را
بشناسد! هنوز در آسمانی بودن تو شک داشتند و بر نماز خواندن شهید محراب شگفت زده میشدند.
از اولین روز آفرینش، همه در انتظار جرعه نوشی جام کلام آسمانیات بودند.
زمزمهها خاموش بود، تا تو از آن همه فصاحت و بلاغت خویش، مرزهای عقل و احساس را در نوردی. افسوس که بیخبران، شقشقیهها پدید آوردند و کلام ناتمامت را تفاسیر خود پسندانه کردند!
فرشتگان، غبطه حضور در محضر نورانی تو را میخوردند تا به گرد و غبارهای پشمین تو تبرّک جویند.
وقتی شمع بیت المال را برای مصارف شخصی خاموش میکردی و انبانهای حرص و طمعشان را خالی از حق الناس، با سرزنش به آنها باز میگرداندی
وقتی منصب حکومت اسلامی را عادلانه به اهلش میسپردی و دست جاه طلبیِ دوست و دشمن را از کرسی عدالت کوتاه میکردی
وقتی همه اندوختههایت را که حاصل عرق جبین و کدّ یمین در نخلستانهای کوفه بود، کیسه کیسه بر دوش میکشیدی و شبانه بر در خانه یتیمان و مستمندان میگذاشتی، به ترسیم حکومت عدل الهی در مدینه فاضله ولایت و امامت همّت گماشته بودی و افسوس که بادیه نشینان خرابات دنیا، آرزوهای
آسمانی تو را درک نکردند و تصویر درخشان کرامت و عدالتت، در قالب کوچک دنیا نگنجید.
کاش همه اهل زمین، گوش و چشم میشدند و خرد همه خرد ورزان جمع میشد تا در اوج فرزانگی و فهمِ ابنای بشر، گوشهای از معارف معراجی تو میگنجید و در این همه آینههای هزار توی قصرهای مجلّل کائنات، تنها خم ابروی دلربایت نمایان میشد!
آن هنگام که دستان قدرتمند امام حسن مجتبی علیهالسلام قهرمانانه پیمان صلح را امضاء کرد و آن گاه که چشمان آسمانیاش، حکیمانه، یاران نه چندان زیاد را به سوی صلحی معنا دار هدایت میکرد، پیکان ملامت و سرزنش برخی به سوی آن بزرگقهرمان تاریخ نشانه گرفته شد و آنان که در ژرفنای وجود خویش حقیقت امامت و ولایت را در نمییافتند، انبوه «چرا»های خود را آغاز کردند.
امام علیهالسلام، روشنگرانه و آگاهانه فرمود:
«وای بر شما! آیا نمیدانید آنچه من کردم بر شیعیانم بهتر است از آنچه خورشید بر آن طلوع یا غروب میکند؟
... آیا نمیدانید که چون حضرت خضر علیهالسلام کشتی را سوراخ نمود، پسرک را کشت و دیوار را بنا کرد، موسی بن عمران علیهالسلام خشم آلود شد، چرا که حکمت این اعمال را نمیدانست...؟»(1)
امام مظلوم و قهرمان از تاریخ پیشینیان و حکمت سخن میگوید و آن گاه که چشم شیعیان به کلام و پیام آن بزرگ روشن میشود، پنجرهای به سوی امید و انتظار میگشاید و مردم را به پشت آن پنجره و باغ دلگشا دعوت میکند.
1) - اکمال الدین، شیخ صدوق، ص 316.
او غم و داغ مردم را با خنکای ظهور امامی که بیعت هیچ کس بر گردن او نیست تسلی میدهد؛ با نسیم ظهور حضرت مهدی(عج).
امام حسن علیهالسلام مردم را به فردا دعوت میکند و به آمدن مهدی امت؛ او میفرماید:
«آیا نمیدانید که کسی از ما نیست، مگر آنکه بیعتی از طاغوت زمان خود را بر گردن دارد؛ جز قائم که حضرت روحاللّه، عیسی بن مریم، پشت او به نماز میایستد. این مسأله (نداشتن بیعت طاغوتیان) از آن روی است که خداوند متعال ولادت او را پنهان میدارد و حضرتش را از دیدهها غایب میسازد تا به هنگام ظهور، بیعت کسی را به گردن نداشته باشد.»(1)
امام حسن مجتبی علیهالسلام میفرماید:
«خداوند عمر او را در زمان غیبت طولانی میگرداند و سپس به قدرت خود، او را به صورت جوانی کمتر از چهل سال ظاهر میسازد تا بدانند که خداوند بر هر کاری تواناست».
پس غیبت امام و طول عمر او و ظهورش همه و همه نشانه قدرت لا یزال الهی است.
او آخرین ذخیره الهی است برای هدایت بشر و آخرین امید برای بهشتی کردن انسانی که با عصیان و طغیان در آمیخته است و نیازمند عنایت پاکان است و شفاعت نیکان.
1) - پیشین.
برنده مزایده عشق/محبوبه کاویان
بار دیگر، دلهای بیتابمان هوای شهدا دارد؛
هوای اهالی آسمان را که نور میخورند و نور میآشامند
هوای زخم دارانی غریب که فرسنگها از آنان دوریم.
هر چه باشد، در قلبهای تیره و تارمان، روزنه کوچکی از عشق به آنها باز است؛ هر چند پلههای ناسوت، به گودال بیخیالیمان کشاند و آتش گدازنده منطق معاش، بالهای سبکباریمان را سوزاند.
میخواهم از شهید بنویسم
از رازی که با خون فاش میشود
آن گاه که یار، راز آفرینش را از فرشتگان کتمان میکند - إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون -، مگر فرشته، تاب اعتراض «وَ یَسْفِکُ الدِّمَاء» را دارد؟
و اگر سرّ «... مَا لا تَعْلَمُون»، شهدا نباشند، پس کیانند؟
شهید، برنده مزایده عشق است
پرنده سبکبال آسمان شهادت
بقیه کربلای خداوند عشق؛ یعنی: حسین علیهالسلام.
مگر حسین علیهالسلام، جز ایثارگران جان، کسی را پذیرفت در ظهر آتش و عطش؟ - «ألَّذِینَ بَذلُوا
مُهَجَهُمْ...» -
«بیمعرفت مباش که در «مَن یزید»
عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند».
حکایت شهید، حکایت غریبی است که فقط شهدا آن را میشناسند
«بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان میشناسند»
اما حکایت شرمساری خود را چه کنیم؛
حکایت خود فراموشان را
حکایت غیرت فروشان عصر بیخیالی را؟
ما را چه شده است؟
مبادا از مسیر عشق، به بیراهه برویم!
مبادا صمیمیت خاکی جبهه را به دود و سیمان و آهن بفروشیم!
نگذاریم چشمانی را که ستارههای خشوع از آن میبارید، شرارههای شهوت بسوزانند!
دستان قنوت خوانمان را که نردبان عروج بودند، با زنجیرهای بیغیرتی قفل نزنیم!
لباسهای خاکیمان را که نشانه خلوص بود، در مقابل جامههای چرکین لذات ناسوتی، ارزان نفروشیم!
بگذاریم پیشانیهامان، بوی پیشانی بند «یا زهرا» بدهند؛ بوی پیشانی بند «یا ثاراللّه»
باید پلاکهای بیتاب را ببوسیم!
نباید «ایمانمان» را به «نام» و «نان» بفروشیم.
از آنها نباشیم که: «همتشان، شکمشان است».
باید به پیشانیهامان خصلت سجود بدهیم.
به دستانمان حرارت نیایش بدهیم تا قنوتهامان، رنگ اجابت بگیرند.
سلام بر قنوتهایی که عطر «أَللَّهُمَّ اْرُزْقنِی تَوْفِیقَ الشَّهَادَة» میپراکند!
خاکریز زیر پایت میلرزد، آسمانت بوی لاله میگیرد و چشمهایت سیاهی میرود.
گوشهایت را میگیری و روی خاک میخوابی.
در دو قدمیات خاک از بوی خون نفس میزند؛ سرشار میشوی، چشم باز میکنی، دستهایت را تکان میدهی، میایستی روی دو پا، امّا قلبت آن طرفتر روی خاک صد پاره میتپد.
پیشانی بندت را باز میکنی، پلاکت را روی زمین جا میگذاری و بالهایت را آن قدر باز میکنی که زمین زیر بالهایت مچاله میشود؛ هنوز صدا میآید...
خمپاره، گلوله، مین، صدای مسلسل و آرپیچی و تو آن طرفتر، روبرویت هزار دریچه برای بال گشودن به پرواز در میآیند.
هزاران شکوفه از چاک گریبانت بیرون میریزد.
بالهایت بوی عروج میدهند و خاک در گودی چشمهایت ناباورانه له له میزند.
رنگین کمانها سوخته بر شانههایت قد میکشند و بالا میروند و تو سرمست از شهد وصال، بال میگیری و آسمان، تو را در خویش میفشرد.
چقدر صدایت آشناست!
چقدر بوی شکوفه میدهی!
چقدر بهار روی پیشانی بلندت جوانه زده است.
جبهه را بخاطر میآوری؟
آن تکّه از زمین که تو را آسمانی خواست به یادت مانده است؟ کربلای چند؟
شانههایت بوی خاک میدهد؛ امّا چگونه در افلاک بال میگیری؟
تکّههای قلبت را کنار کدام خاکریز جا گذاشتهای؟
چقدر شهادت برازنده توست!
از هر طرف که چشم بچرخانی، روزنهایی برای بال گشودن روبرویت باز میشوند. بالهایت را باز کن، پیشانی بندت را بر دارو بند پوتینت را محکم کن!
هنوز صدای آرپیچی در سرت زوزه میکشد و هنوز آسمان برای تو...
رو به روی تیغها(1)
با پیکری از زخم و پیراهنی از باد
از خواب سنگی زمین بر میخیزم
و دلم را در گرد باد هزار حادثه میپیچم
تا رو به روی تمام تیغها
با خون وضو بگیرم
کدام ناقوس
خواب اقیانوسی این دقیقههای ملول را بر میآشوبند؟
روگردان از قبیله مرداب
چگور شکستهام را بر میدارم
و کولیوار بادیهها را طی میکنم
غروب غمبار جاده را در شولای شب میپیچم
و با گلوی بریده ماه، غم نامه تبارم را میسرایم!
کجای این روز داغ ایستادهام
وقتی قصیده بلند اندوه
دو گام بیش از انتهای دالان نمیگذرد؟
تنها قهقهه بیخیال قراولی مست
در حافظه میدان میپیچد و با گلولهای
در شقیقه، خطابم میکند
شاخههای ترد باغ تکان میخورند
و صبح، با بوی باروت گریه بیدار میشود
تبرها، سایهام را اندازه میگیرند
1) - سفرنامه آسمانی، مجموعه شعر دفاع مقدس، صص 131 - 134.
آه! این جادهها به کجا ختم میشوند؟
این قدمها ما را به کجا میبرند؟
این دانههای اندوه که در سینهام ریشه میزنند
بیگمان، روزی آتشفشان قهری خواهند شد
و چار سوی این باغ را به آتش میکشند
مردان محلّه ما میدان را گم کردهاند
و با اسبانی خسته از کوچههای متروک میگذرند
آن جا که هر روز
خطی کبود کنار چهرهام رسم میکنند
سواران دریا دل ایل، کفن میشوند
و قبیله، بیذکر مصیبتی
مردانش را به خاک میسپارد
بوی اولین تیر
و اولین مردی که به خاک افتاد
هنوز، در ذهن عشیره میپیچد
این جا، کدام شهسوار شهید
در خواب شبانه دیوان، ظهور خواهد کرد؟
یادت را بر سینه طبل میکوبم
موعود بالا بلند بادیهها!
این جا، مردانش بعد از تو رکاب را پاس میدارند
مردانی که دیری است عتاب نامه به خواب نمیبرند
و سازشان را با نور و لوسترها کوک میکنند
باد از کدام سو طرح یک آشوب را خواهد ریخت
بر میخیزم و غبار از شانه میتکانم
امّا اسبها به عسرت اصطبلها تن دادهاند
میدان
بوی مرد و معرکه نمیدهد
و شمشیرها در تن دیوار میپوسند
با این مترسکهای کاغذی
دردی تلخ
تمام استخوانم را دود میکند
و صحنه، صحنه هیچ حادثهای نیست
وقتی پهلوانی نباشد که پشت او را به خاک بمالیم
مرگ تو باور کردنی نیست
در سرزمینی که پهلوانانش پشت به توفان کردهاند
سفر بس است
وقتی بر گرده اسب نخواهی مُرد
بالا بلند!
میترسم حقیر بمیری
میترسم تا باز گردی، چنان پیر شوی
که عشیره تو را از یاد ببرد
1) - هفتمین فصل غزل، مجموعه شعر دفاع مقدس، ص 85.
اینک
پیراهن تو
بر شاخههای درختی است
که سر در ابرها برده است
آه!
خون تو چه کرده است
بهار آمد و تقویم خانه زیبا شد شبی گذشت، سه تا شاخه گل شکوفا شد سه تا پسر (سه گل بینشان) و مادر که تمام جسم و جوانیاش، وقف گلها شد شبی - شبیه به شبهای قبل - مادر، باز: برای جشنِ عروسیشان مهیّا شد سه سفره چید و سه آیینه شمعدان و سه گل و بعد (توی خیالش) سه جشن بر پا شد سه تا عروس خیالی گرفت و (در ذهنش) به خنده گفت که گلهای خانه شش تا شد و این چنین همه روزهای آن مادر به رنگ آبی روشن - به رنگ رویا - شد
ولی سه ابر به سمت خیال مادر رفت وَ تویِ صفحه تقویم خانه، فردا شد
بهار بود، ولی چرخ آسمان چرخید و فصل، فصل شکست و سکوت و سرما شد و در شبی که هوا تا همیشه ابری ماند سه رعد و برق زد و پشت آسمان تا شد سه تا برادر، باهم، سه تا پرنده شدند سه تا پرنده پریدند و خانه تنها شد دو چشم مادر ماند و سه تا دریچه که هر کدام، سمتِ تنِ سردِ یکپسر وا شد جنازههاشان را که زمین مصادره کرد و روح آنها هم، سهم آسمانها شد دو چشم مادر ماند و سه قاب عکس و سه شمع و حجم درد مساوی حجم دنیا شد برای گریه ولی حجم چشمها کم بود و آن دو چشم، دو تا برکه، نه! دو دریا شد! و بعد آینه عقدشان ترک برداشت سه بار بعله، سه تا جشن مرگ برپا شد
سه تا پسر ولی از آن سه تا، کدام یکی عصای موقع پیری برای بابا شد؟! و کار مادر هم، جای پخش شیرینی میان مجلس ترحیم پخش خرما شد
بگذار گنجشکهای فصل تابستان درو شوند
بگذار کفشهای خیس، زیر باران تیر بمانند
بگذار دهان پنجرهها را گِل بگیرند
بگذار آفتاب را از دریچهها بدزدند
بگذار آبها را دریغ کنند
زندگی را دریغ کنند
خنده را دریغ کنند
ما حاضریم ویران شویم، امّا بر پا بایستیم
شکسته شویم، امّا دوباره برویانیم
بمیریم، امّا آوازمان زنده بماند
ما از نسل هزار آینه روبروی سنگیم
از نسل هزار بهار در برابر زمستانیم
از نسل هزار سپیده در کنار شبیم
بگذار
دستهامان را درو کنند
چشمهامان را شخم زنند
کفشهامان را بدزدند
درختانمان را بسوزانند
کوچههامان را ببندند
بگذار صدامان را گاز اشک آور بگیرند
دهانمان را سنگ بزنند
جانمان را بگیرند
دنیامان را ویران کنند
زیتونمان را غارت کنند
پنجرههامان را گلوله ببندند
عروسکهامان را تاراج برند
اردوگاههای را خیمه مرگ بزنند
بگذار هر چه گلوله را آتش بگیرانند
شعلهور کنند
بسوزانند
ما مرگ را به خاک میسپاریم
و زندگی را بر بام خانههامان پرچم میزنیم
سیاهی را لگدمال میکنیم
و روشنی را بر پنجرههامان میآویزیم
ما میایستیم به قیمت خون، به قیمت عشق.
برای همه گنجشکهای افول ناپذیر مینویسم
برای همه خیابانهایی که شهید شدند
درختانی که از ریشه سوختند و سبز ماندند
برای چشمهای کوچکی که
زیر گلوله متولد شدند
برای همه درختانی که پرنده شدند
برای همه سنگهایی که باران شدند
حتی اگر بادی نوزد
حتی اگر رودی نماند
حتی اگر خانهای باقی نماند
حتی اگر پشت میلهها هوا همیشه خاکستری باشد
من تمام آوازهایم را قصه میکنم
من تمام رنجهایم را فریاد میزنم
من تمام زنجیرها را به آواز زنجرهها گره میزنم
بگذار بمیرم
امّا میمانم... سرخ.
فلسطین، سرزمین زخمی، اما استوار؛ که در آرزوی آزادی و رهایی به سوی نور و روشنی در حرکت است.
فلسطین، مظهر عشقِ یک ملت مقاوم است به میهن.
فلسطین!
ای سرزمین نور و زیتون! فرزندان غرور آفرین تو هر روز که به خاک میافتند، مردانی چند، به جای آن میروید. و هر سرو قامتی که به زمین میافتد، درختی تناور از زیتونهای همیشه سبزت جای آن سبز میشود.
هر روز مرور میکنیم زخمهای عمیق و کهنهات را و هر شب شمشیر انتقام را صیقل میدهیم.
هر روز بر میخیزیم؛ به امید آنکه همه شب پرستان دیارت سنگ شده باشند و صبح صادق از فراسوی گلدستههای سرفراز بیت المقدس سر زده باشد.
خورشید، از آن سوی سروها و زیتونهای استوارت سرک میکشد؛ تپندگی و حماسه شما را میبیند.
زخم و خون بیگناه شما را میبیند
کودک و خانه ویران شما را میبیند
و تنها... انتظار میکشد.
روزی، ای فلسطین نستوه! بر میخیزی و دیگر باره روزهای شادابیات را تجربه خواهی کرد و پرندگان، در کوچههای معطرت، سرود فتح و رهایی سر خواهند داد و منارههای شکوهمندت تا
گلوگاهِ آسمان، تا فیروزه گنبد مینا و تا خورشید، قد خواهند کشید.
و کسی از آن فراز و بلندایِ پیروزی، ندایِ عشق و مهر ورزی، و سپیده سحر را نوید خواهد داد.
آن روز کبوترهای عاشقت، آزادانه در فضای عطر افشانِ کوچه باغهایت به پرواز در خواهند آمد و...
آن روز، شکوه وارگی رهایی را، به شایستگی تجربه خواهی کرد.
مادر! من امشب خواب به چشمانم راه نمییابد. تمام شب را در این اندیشهام که چرا سنگ یک پایِ ثابتِ زندگیِ ماست؟
آیا مردم همه دنیا سنگ را این قدر دوست دارند؟
مادر! چرا دیشب و شبهای قبل خوابِ سنگ و ستاره میدیدم؟ کجای سرنوشت ما به سنگ گره خورده است؟
این سنگ به پیشانی چه کسانی خورده است؟
«مادر! سنگ، سنگ است؛ فرقی نمیکند، کوچک یا بزرگ...
سنگ سنگ است؛ فرقی نمیکند از کجا پرتاب شود؛ هدف این است که به پیشانیِ دشمن بخورد».
این حرفهای برادرم است.
مادر! صدایِ هق هقِ تو هر شب کنجکاوم میکند، دعایِ شبانه پدر و اشکهای پنهانی که پدر سرش را بر سنگ میگذاشت و بر گونهاش جاری میکرد.
حالا میدانم، که سنگ سرنوشتِ ماست.
ما زندگی میکنیم تا سنگ داریم.
زنده هستیم تا سنگ در دسترس ماست.
این سنگها که ما به سوی دشمن پرتاب میکنیم، تکه تکههایِ خانههایِ ماست.
ذرّه ذرّههایِ قلبِ ماست. قطره قطرههایِ خونِ ماست.
اشکهایِ توست مادر! چین و چروکِ صورتِ پدر است، حلقه حلقههای زنجیرِ پایِ برادر است.
مادر! سنگ به سرنوشتِ ما نخورده است؛ با سرنوشتِ ما گره خورده است.
هر سنگ نفرتی است از سیاهی شب.
مادر! دوباره خوابِ سنگ و ستاره خواهم دید.
سرزمینِ من - فلسطین - سنگوارهای است از درد و رنج باران سنگ، سرزمین خشکیده ما را نجات خواهد داد.
این سنگها خانه ما را خواهد ساخت.
قصرهایمان را بر مزار این سنگهای کوچک بنا خواهیم کرد.
این سنگها، ذره ذره، آزادی به ما باز میگرداند.
پرندگانِ کوچک ما را آزاد خواهد کرد.
برادرم پدرم و دوستانم را نجات خواهد داد.
سرزمین کوچک من - این طفل مظلوم - در هوای این سنگها زنده است...
کفر قاسم(1)
این حماسه را شنیدهای؟
کشتار مردم را
چون کشتار دام؟
حکایتی را
که در دیدن سرهایش میخوانند
صحنه
دهکدهای است بنام کفر قاسم
ماجرایی که گمان میشد
خوابی هولناک است
پاسی از شب گذشت
و چشمهای خوابناک و گوشههای و هم آلودمان را
شیون زنان عزیز از دست داده
و استغاثه کودکان
در خود پیچیده
غریو جوانان بر آستان مرگ
قد افراشت و طغیان کرد
و باران سرکش گلولهها
سینههای برهنه
و دستهای پینه بسته را وا پس زد
1) - مردگانتان را به خاک بسپارید و برخیزید، توفیق زیاد، ترجمه موسی بیدج، صص 58 - 60.
فریادها
در ملتم
آتشفشان کینه را افروخت
آتشفشان اعتراض و دشنام تلخ را
فریادها
وجدان بشر را میلرزاند
دل سنگ را میشکافت
چون اجل سراسیمه میرسید
چون رعد دیوانهوار میغرید
و پژواکش
در کرانهها طنین میانداخت
چون پژواک اسطورهای
از عهد باستان
امّا حقیقت بود
این داستان.
صدایی از بیشه(1)
از بیشه زیتون صدا آمد
و من مصلوب بودم روی آتشها
میگفتم: ای زاغان
1) - شعر معاصر عرب، محمدرضا شفیعی کدکنی، صص 259 - 260.
بس بادتان شیون!
شاید که برگردم به خانه خویش
شاید
افق
یک لحظه، بارانی شود،
شاید
وین شعله درنده را، یکباره بنشاند
یک روز
میآیم فرود از این صلیب خویش
وانگه مرا، آن روز
خواهی دید
عریان و با پای برهنه باز گردیده
در تابش خورشید
پنجشنبه
5 تیر 1382
25 ربیع الثانی 1424
2003 .Jun. 26
چشمانم سیاهی میرود، سرم گیج میخورد و دنیا دورِ خود میچرخد.
پاهایم دیگر به نَفَس نَفَس افتادهاند.
آرام، چشمهایم را میبندم و خاطرات کهنه و پوسیده را دوره میکنم و پرسه میزنم در کوچههایی که پیش از این در آنها گام بر میداشتم؛ جرأت از چشمانم فوران میکرد و اعتماد به خویش، کلماتم را محکمتر ادا مینمود، ولی حالا...
حالا من ماندهام و روزگاری که به سر آمده است.
تاریخ مصرف من، مدتهاست که گذشته است.
من مردهام پیش از آنکه بمیرم و خود را دفن کردهام لابلای سالها دودی که حلقه حلقه بر من پیچیده است. قبرِ من، قفسی سیاه رنگ و متلاطم است که به دست خویش آفریدهام.
چشمان گود افتادهام دیگر قدرت دیدن هیچ چیزی را ندارند، جز آتشی که ذرّه ذرّه مرا به کام میکشد و اژدهای غلتانِ سیاه رنگی که هر لحظه به کام فرو میکشم.
ائتلافِ دود و فلز سرخ؛ این تمام زندگی من است.
هر روز نزدیک ظهر که خسته و کوفته، در حالی که همه استخوانهایم در هم فرو رفتهاند و ماهیچههایم ضعیفتر شدهاند، از خواب بیدار میشوم؛ نه! بیدار نمیشوم، که سالهاست در خوابی عمیق فرو رفتهام.
ای کاش عاقبت روزی برخیزم!
کفشهایم بی آنکه کاملاً به پایم کشیده شده باشند، پرسه میزنند در تمام شهر، تا شاید کسی را بیابم که گردنی برایش کج کنم به امید آنکه شاید...
گاهی میاندیشم به فرصتی برای بازگشت، فرصتی برای برخاستن، فرصتی برای سر بلند ماندن، فرصتی برای عاشق شدن، نفس کشیدن و فرصتی برای زندگی کردن؛ آری زندگی کردن! که دیری است
مردهام.
فرصتی هنوز هست.
فرصتی برای تبدیل شدن به آنچه که در کودکی آرزو میکردم.
یادش به خیر! پدرم همیشه میگفت: میخواهی چه کاره شوی؟ میگفتم: دکتر... حال همه دکترها جوابم کردهاند.
این روزها یک جنازه به دردِ هیچ کس نمیخورد.
یک کالای تاریخ مصرف گذشته را تنها زباله دانیها میتوانند در خویش بپذیرند.
خاطره دوستانی که دیگر ندارم، عذابم میدهد و احترامی که دیری ست برایم نمانده است.
روزگاری بود که اگر کسی، سخنی با من میخواست بگوید، چشمانش را به زمین میدوخت، امّا حالا...
حالا نیمه شب است؛ یک نیمه شب سیاهتر از همه روزهای من.
بازگشتهام از خیابانها به خانهای که دیگر هیچ کس در آن منتظر من نخواهد بود.
کم کم چشمانِ ناتوان شدهام سنگین میشود و خوابی کاذب میربایدم؛ در حالی که به این میاندیشم که فردا چه کسی از روی ترحم و دلسوزی، چند اسکناسِ مچاله شده را با چند دقیقه نصیحت و سرزنش، در پیش پایم خواهد انداخت.
امروز ما در جهانی زندگی میکنیم که زیر سلطه عنکبوتهای سیاهی در آمده است که در هالهای از دود اغوا کننده خویش، شاپرکهای لطیف و جوان را به دام میاندازد و نفس حق آنها را آلوده میکند!
شاپرکهایی به قصد تجربه پریدن و بزرگ شدن، پای از حریم امن خانه خویش فراتر گذاشتهاند، اسیر افسون عنکبوتها میشوند و خود را در آتش جهالت خویش به تباهی میکشند و چون بال و پرشان میسوزد، دیگر هر چه دست و پای میزنند، راه رهایی را نمییابند و تارهای نازک اعتیاد، محکمتر آنها را در بند میگیرد.
این روزها، عاقلانی که موی خویش را در سیاهی روزگار سپید کردهاند، در بُهتی عمیق فرو رفتهاند که این عنکبوتهای سیاه و کریه چه دارند که شاپرکها، این چنین شتابان به راهشان دل میسپارند؛ جز دامی فریبنده که آدمی را فرا میگیرد!
هر چه در این گرداب لذت جلوتر میروی، فقط به مرکز «هیچ» نزدیک میشوی؛ البته اگر در پیچ و خم این گردش تهوع آور، حالت به هم نخورد و طاقت بیاوری!
هنگام بلعیده شدن توسط عنکبوتهای بیرحم، شاهد نابودی خویش میشوی و میبینی که زیر پایت خالی شده و تو، به جای پرواز در آسمان آبی، معلق و آویزان بین زمین و هوا ماندهای!
لحظهای سرت را به عقب بر میگردانی تا گذشته نه چندان دور خویش را از نظر بگذرانی، اما جز سیاهی و دود چیزی نمیبینی!
در این بیراهه هر چه جلوتر رفتهای، پلهای پشت سرت را خراب کردهای و اکنون چگونه با بال و پر سوخته و دود زده، خودت را از اسارت آنچه در تار و پود وجودت گرفتارش شدی، نجات دهی؟!
چه کسی معرکه بیار این آتش گمراهی شده است؟
شاپرک باید پر در مطاف آتش عشق بگشاید تا جاودانه شود؛ نه اینکه بال در هوای آلوده هوس بزند! اکنون چارهای نیست؛ جز اینکه جهان آلوده به دام عنکبوتهای ویرانگر را یکسره نابود کنیم.
همه شاپرکهای معتاد و گرفتار باید سرا پا دل شوند و از دلشان هیچ نماند؛ جز «تمنای رهایی»!
آن گاه همه باهم، سرشان را بالا بیاورند و خورشید را از میان هجوم سیاهیها ببینند و به سوی او پر بگشایند و تارهای عنکبوتها را با خود به هوا ببرند.
عنکبوتهای نور ندیده، از درخشش حق میگریزند؛ شیاطینی که اگر حیلهشان فاش شود، به سوراخهای تاریک خویش میخزند! پس باید نور ایمان و حقیقت و پاکی، بر بال و پر سوخته
شاپرکهای معتاد بتابد تا روشنایی زندگی، زخمهای روحشان را ترمیم نماید.
جای شاپرکهای زیبا در دشتهای شقایقهاست! پس در مسیر حیات خویش، مراقب عنکبوتهای سیاه بد اندیش باشیم که بر سر راهمان دام گستردهاند و به آنها نزدیک نشویم؛ مگر به قصد «مبارزه»!
سپید یا سیاه.../سید علیاصغر موسوی
سیاهی بر افق زندگیاش چتر گسترده است و دستهای ناتوانش همیشه لایِ آتش و دود گم میشوند!
گاهی حتی خودش را فراموش میکند و سعی دیگران در پیدا کردنش بیفایده میماند!
از وقتی که او دستهایش را به دود سیگار فروخت، ثانیههای ویرانگرِ مرگ به رقص آمدند و لحظههای ناگزیرِ سقوطش را شتاب بخشیدند.
فریادهای مغشوشِ دیوانهوار، صدای شکستن آرامش را با چکیدن آرام آرامِ اشکها همراه میسازد و مادر، مثل کبوتری غریب، کودکانش را زیر بال و پر میگیرد!
آسمان زندگی او همیشه ابری است و تصویر نگاه کودکانش همیشه پر از حسرت! آرزو برای بچههای یک «معتاد» گناه است!
تمام زندگی در نظر او، بسته کوچکیست که او را لحظهای به نشئگی میرساند!
... برخیز، مرد!
برخیز و دستهایت را به من بده! تا دشمنِ نامرد، به اشک کودکانت نخندد! برخیز مرد، برخیز! «تا شقایق هست، زندگی باید کرد»
برخیز، مرد! سمند سپید زندگی در انتظار عبور تو از تمام موانع است!
ما نسل فراموش شدهای نبودهایم که تو میخواهی خودت را، زندگی را و وطنت را فراموش کنی. برخیز! با نام خدا، با نام نامی آنکه گره گشای سختیهاست.
آغاز کن این روز زیبای تابستانی را!
برخیز تا در این گرمای طبیعت، از خنکای لبخند و از سایه شکوهمندت، خانه عطر آرامش بگیرد!
برخیز، مرد! تا دشمن نامرد به راه رفتن تو نخندد
مگر نه اینکه «ایرانی» هستی؟ مگر نه اینکه «مسلمانی»؟
مگر نه اینکه همیشه «یا عَلی» میگویی؟
با یک «یا علی»، دستهایت را به دستهای آسمان بسپار و مردانه، مقابل این همه ننگ و زبونی بایست! یا علی!
در گذرگاه بکر آفرینش قدم میزنم؛ میبینم خوشه زاری طلائی را که تموّج ریز پای نسیم، مادرانه شانهاش میزند، نیزاری در ترادف اتّحاد که شکوه ایستادن را مینوازد
لاله زاری که طراوت رنگین خود را در گلوی دشت میچکاند و شالیزاری سرا پا سبز و شفّاف؛ آن
چنان که ساقهای باریک و باران خورده شالیها برق میزند. و این سخاوت الهی است که از سر انگشتان لطیفِ لطف سرازیر میشود و بر اندام خاکیان میریزد...
میگذرم؛ اینک در بطن دقیقههای تمدن ایستادهام.
این کدامین قریه سوخته در تاریخ است؟ نمیخواهم ببینم شن زاری را که میتوفد و گامهای لرزان مسافری را در کام وحشی خود فرو میکشد.
نمیخواهم ببینم لجن زاری را که تعفّن رکود در جسم بیجانش میخزد.
و این حیاتِ مردابیِ بشریت است که خویشتن برای خویش ساخته و در آن رسوب گشته است؛ در گره خوردگی کلاف دود و غبار، در مه آلودگی هجوم سموم که باغ هم حریم طراوتش را گم کرده است.
افیون، در عصر التهاب و جنون، اندیشه را به تخدیر میپژمرد و آرامش دروغین خود را با سرنگِ نیرنگ، در بیرنگی و پوچی بشر تزریق میکند و او را تا گورهای خاموش و فراموش اعتیاد به زنجیر میکشد. آیا دستانی هست تا عشق را در خماری و خمودی جانها و تنها به شور آورد؟
آیا خروش اِراده نمیتواند سکون برکه دل را فوّاره کند؟... که معمار آفرینش به باز آفرینی فرو ریختگان بر خواهد خاست.
... مبین که مثل زمین پای در لجن شدهام
که دسترس به گواراترین زلالم هست
شنبه
7 تیر 1382
27 ربیعالثانی 1424
2003 .Jun. 28
این نسلِ ماندگار را هُرمِ کدام انفجار، زیانی تواند بود؟
این هفتاد نامِ سرخی که سوختند امّا نه به آتشِ هرزه بمبی مضحک.
عشق است آن آتشی که میسوزاند و آنچه که جاودان میکند.
خاک، گر چه خود هرگز معشوقی نبوده است، امّا به امرِ معشوق، عاشقانه حراستش باید داشت و این رازِ جاودان شهادتی است که چون گرد بادی، هفتاد گل سرخ را با خویش به کهکشانها سپرد.
وسیعترین مرغزار بهشت ارزانیت باد، بهشتی!
اینک دستان پر ستاره توست که رمزِ روشن بودن را برایم باز میگوید و گامهای استوار توست که رسیدن را این چنین به وضوح، معنا میکند. پس این گونه است که دروازه رستگاری گشوده خواهد
شد...
و من خواهم آمد، ما خواهیم آمد.
مگر میشود به چنین جاده ستاره بارانی که تو هموار کردهای، بیاعتنا نگاهی کرد و پای در راه ننهاد؟
مگر میشود که نیامد؟
بگذار شاگرد کوچکی باشم در مکتبی که نسل پر افتخار گلهای سرخ بنا کرده است.
... و این گونه بود که سراسرِ این خاک را گلستانی آفریدیم که جای هر گام خونینی، گل سرخی آفریده شد که بر هر برگش چونان شبنمی، قطره خونی آرمیده است. پس قصّهای نگاشته شد که تا جاودان، در سینه همه گلهای سرخ زمین، نسل به نسل تکرار خواهد شد.
هر نور افشانی تازه بنیان، پنجرههای شفاف تازهتری میخواهد. پس آن گاه که خورشیدی دمید و «انفجار نور» حادث شد، لحظه به لحظه، پنجرههای بسته، یکی یکی گشوده شدند؛ بیواهمه آن همه سنگی که از پیش تدارک دیده شده بود.
پس سنگها به حرکت درآمدند و پنجرههایی که یکی یکی شکسته شدند.
امّا باید دانست در پنجره زاری این چنین، هر شیشهای که فرو ریزد، صدها آینه هزار تو، گشوده خواهد شد؛ حتّی اگر تمام زمین، سراسر سنگ باشد. و این گونه هفتاد و دو پنجره، سر آغازِ ماندگارِ هزاران آینه روشن شدند که تا ابد بر سینه آسمان خواهند درخشید. من از اجتماع آن همه شمعِ روشن سخن میگویم.
از همان آتش عشقی که میسوزاند و جاودان میکند. و اگر چه هر شمع قطره قطره از خویش میچکد و فرو میغلتد، امّا شمعستانی اگر در کار باشد، چکّه چکّه، سیلابی خواهد آفرید؛ چندان سوزان و خروشان که آلایشی در وسعت جریانش به جای نخواهد ماند.
شمعستانِ شهید را درود!
«و در شهادت هر شمع، راز منوریست که آن را، آن آخرین و آن کشیدهترین شعله خوب میداند».
«بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان بود».
تو عاشقانهترین تفسیر آیه انقلاب بودی که در کویر ذهنها، خیمه سبزت را بر افراشتی و بر سریر دلها نگاشتی.
تو قطرهای از مظلومیّت جدّت حسین علیهالسلام بودی که در صدف جان انقلاب اسلامی ایران نشست و درّ شاهوار تاج افتخار انقلاب شدی.
تو، شناسنامه انقلاب اسلامی ایرانی.
تو، سبزترین و خوشبوترین گلبرگ انقلاب بودی که تمام صفحات این کتاب عظیم و باشکوه را معطر نمودی.
تو، شرابا طهورا در کام آزادگی نوشاندی؛ آزادگی سرمست شد و با تو از خاک به افلاک رسید و نرگس شهلای عشّاق و شهره آفاق شد.
گمراهان نفهمیدند که چه میوهای را از شاخه جدا کردهاند؛ اگر میدانستند، تو را انکار نمیکردند.
ای آینهترین آینهها! انقلاب اسلامی ایران، مظلومیت خود را از دریچه چشم تو به دنیا نشان میدهد.
آن تیشه که تو را شکست، تو را تکثیر کرد؛ تو را زنده همیشه تاریخ ساخت.
سیدالشهدای انقلاب! «هفت» آسمان برایت گریستیم؛ وقتی که «تیر» کینه دشمن، هفتاد و دو لاله سرخ را با تو، کربلایی کرد.
ای سبزترین بهار آرزو! با یاد و خاطرهات، همارههوای شهرمان بهاری است.
همه پنجرهها چشم به تو دوختهاند و دیوارها رو به سوی تو ایستادهاند و استقامت را از تو میآموزند و عظمت را در تو میجویند.
پنجرههایی که به روی شهر گشودی، هنوز باز باز است و نور چراغ خانهات، شبهای تیره نگاهمان را روشن میکند.
تو خال رخسار دوستان و خار چشم دشمنانی؛ یادت هماره سبز باد!
چگونه شرح تو را در بیان خلاصه کنم. حدیث حادثه را بر زبان خلاصه کنم. نمیشود که تو را ای تمام هستی شعر
میان دایره واژگان خلاصه کنم که شعر مرهم شیداییام نبوده و نیست تو را چگونه در این ناتوان خلاصه کنم و در توالی این واژههای خاک آلود چگونه دفتر هفت آسمان خلاصه کنم بگو چگونه غروب ستاره ریزت را به خاطر دل خونین دلان خلاصه کنم
درست ساعت پنج سه شنبه هفتم تیر
نشستهام که تو را در زمان خلاصه کنم
تلنگری به صدای کبوتران بزنم
تو را در آبی آوازشان خلاصه کنم
تویی چکیده چشمان آسمانی عشق
مگر همیشه تو را در همان خلاصه کنم...
سه شنبه
10 تیر 1382
1 جمادی الاولی 1424
2003 .Jul. 1
هنوز چشمهای شوم شیاطینِ شب پرست، مست از عرق تنهای رقص آلود بیگانه پرستان بود و شراب روسی در کام هرزهگیها، رو به گسترش.
هنوز خشت خشت این خاک بوی خون میداد و کوچه کوچه این سر زمین، به مهآلودهترین خاطرات سفاکان ستمگر ختم میشد که رضا شاه، این چنگیز زمانه، با چنگالهایِ «تیمور تاشِ»
خویش از ریشه عصیانِ شدادها و فرعونها سر بر آورد و قد کشید.
رضاخان میآمد تا تاریخ شیعه، زخمهای تازه خویش را در مسجد گوهرشاد به نظاره بنشیند.
میآمد تا «گوهرشاد»، داغهای کُهنه در خاک خفته را در آتش و خون و دود تجربه کند و عاشورای حسینی را در کربلای رضوی به تماشا بنشیند.
داغ، پشت داغ و زخم، روی زخم، در انتظار حنجرههای آزاد و پنجرههای تو در تو بود، تا گوهرشاد غمگنانهترین اذان غربت و اندوه را از گلدستههای آزاد خویش فریاد کند و کبوتران حرم، در بارقه باورت، بال در بال هم به پرواز در آیند.
سلام بر تو ای گوهرشاد، که هیچ گاه گوهر تاج و تخت خائنین خبیث به مملکت نگشتی!
سلام بر تو که در صحن نور، پیرامون خویش را به آتشی کشاندی و رنگ سیاه خفقان را در خاک مدفون کردی!
سلام بر تو که سرشار از سینه سرخان بودی و لبریز از سینههای سربی!
سلام بر تو که نشان دادی توپ و تفنگ رضا شاهی به قدر یک شاهی نمیارزد و نمیتواند در ایمانِ استوار مردان اسطورهای خللی وارد کند!
سلام بر تو که نشان دادی به آنان که همواره با فروغ ستاره، راه خویش را در مسیر باز سرخرگها یافتهاند، تن به تفنگ نمیدهند و دل به این آب و گِل نمیسپارند!
سلام بر تو ای مظهر ظهر عاشورا، که با تمام کوچکیات، مردان بزرگی را در دل خویش پروراندی؛ آنگونه که دریا، صدف صدف گوهر، در دل خویش میپروراند!
چهار شنبه
11 تیر 1382
2 جمادی الاولی 1424
2003 .Jul. 2
دستان نجیب تو شقایق عشق میکاشت و شمیم گلاب شهادت بر میداشت.
ای فخر محراب و ای شریعه شیدایی! تو از جنود مخلص سپاه نور بودی.
امواج هدایت از دریای کلام ربوبیات به سوی ساحل سعادت متلاطم و پر شکوه راه مییافت و دلها و اندیشههای خدا جویان را به شکوفایی فطرت میخواند.
خطبهها و خطابههای رسایت بر جان مشتاقان مینشست و همهرا بهپارسایی و اخلاص توصیهمیکرد.
در حوزههای دانش و نور، در اوج آبی تعالی، پرواز با بالهای سپید ایمان و یقین را تجربه کردی و ارمغان سلوک خویش را به راهیان کمال عطا نمودی.
ای پروانه شیدای ولایت، ای محو تماشای سیمای حق، ای بزرگمرد قرب و قیام و ای مجاهد طریق حقیقت!
عروج سرخ غمگنانهات، زخم بر شانه اسلام و جراحت دل یاران توست.
ای وارث صالحان و مؤمنان و ای فانی در ولایت ملکوت! تا بقای روزگاران، نام تو باقی است.
آنگاه که از کنار ما به سمت سپیده رحمت یار شتافتی، صورت سپیدار آرزو به زردی گرایید و شمع شوق خاموش شد.
اشک و نیایش عاشقان هماره بدرقه راهت باد!
پنج شنبه
12 تیر 1382
3 جمادی الاولی 1424
2003 .Jul. 3
بگو! گونه نیلی جمعه، سیلی خورده کدامین کینه است، که چنین سر بر کرده؟
خونی که از پیشانیش میچکد، حکایت دست کدام دشمن است؟
شنبه، از تو میپرسم؛ از تو که بعد از جمعه نوبت آمدنت بود و یقین دیدی که بر او چه گذشت؟
ساعت صبح بود که فریادی جانکاه از آسمان، خواب زمینی را صدا زد و صدایی نه انگار صداهایی که از اوج در آب فرود آمد؛ با تکههای از من، با تکههایی از تو؛
و ساعتی بعد، آب فقط میتوانست خون گریه کند. تمام ماهیها آن روز، یک دقیقه سکوت را نفس کشیدند.
و من دیدم بر روی تابلویی آن سوتر نوشتهاند؛ «شکار پرندگان مهاجر ممنوع است.» و من فریاد بر آوردم: «آبی، با شما هستم! آیا هیچ کس نمیخواهد بداند چه کسی خواب زمینی را صدا زد؟ آیا هیچ کس نمیخواهد بداند کدام قهرمان، با طرحی نو، بارانی از آدم بارانید؟»
ساعتی بعد، دانستیم و دیدیمش؛ با مدالهایی حلق آویز شده بر گردنش؛ به پاسداشت این شگفتی که آفرید.
اینک: در پس سالها که هنوز ماهی گیر خلیج، گاهی، لحظهای و ساعتی، در تور، به جای ماهی لبخند خشکیده بر لبی را مییابد؛ تکههای من و تکههای تو، دوباره فریاد میزنند.
آه! خلیجِ خاطراتِ من چقدر امروز هوای گریه دارد!
دستهایت را رو به آسمان بلند کردی و پای از زمین برداشتی و در لایتناهی آبی عشق به پرواز در آمدی! آنچه تو را در هوای صاف و ساده زندگی به پرواز در میآورد، جسم سنگین و بیاحساس
هواپیمای مسافربری نبود، بلکه سبکباری دست، تو را از جاذبه زمین میکند و رو به بالا میبرد؛ بالاتر از همه خطوط هوایی!
نخستین بارت نبود که به آسمان میرفتی! اهل سیر و سیاحت در راههای ناشناخته آسمان بودی و همیشه به جای اینکه جلوی پایت را ببینی، سر به هوا راه میرفتی و پایت میلغزید و زمین
میخوردی؛ گویی که راه رفتن بر روی زمین را یاد نگرفته بودی!
دستی در آسمان و پایی در زمین داشتی، اما این بار که پایت را از روی زمین بلند کردی تا بر پلههای هواپیما بگذاری، احساس کردی زیر پایت خالی شده است و تو آن قدر سبک شدهای که
میتوانی در آغوش باد، به هفت آسمان خدا سر بکشی و هیچ گاه سودای بازگشت به زمین به سرت نزند!
اما وقتی که هواپیمایت اوج میگرفت، گویا زمینیهایی که هیچ گاه نمیتوانند بالاتر از نوک بینیشان را ببیند، حسودیشان شد و خواستند که مسافران آسمان را به زمین برگردانند، تا هیچ کس نتواند به نقطهای بالاتر از آنان دست یابد!
جسم آهنی هواپیما متلاشی شد و تکههایش به زمین بازگشت؛ به همان جایی که تعلق داشت و ساخته دست ساکنانش بود، اما تو در آغوش فرشتگان آسمان، به سمت خانه خورشید برده شدی؛ بی آنکه کسی بتواند سقوط تو را بر زمین ببیند!
حالا میتوانی سلام همه زمینیهایی را که دلشان برای آسمان تنگ شده است، به فرشتگان برسانی و بر دلمشغولیهای حقیر آدمهای از آسمان دور شده، اشک بریزی تا شاید باران چشمهای آبیات، سیاهی دلهایشان را بزداید و آنها نیز بتوانند گاهی به آسمان نگاه کنند!
... عروسکی با موهای سیاه و چشمهای زیبای شرقی که آکنده از غزلهای عاشقانه بود، آرام آرام روی آب حرکت میکرد و ماهیهای رنگارنگ در اطرافش به جست و خیز میپرداختند...
گویی خلیج برای بیرون رفتن از وا ماندگی، نگاهش را بر ساحل مرور میکند و آسمان از بُهت آن انفجار خونین، سرگردان است...
مهماندار هواپیما، ورود مسافران را به آسمان، تبریک میگوید.
عطر شهادت مشام جان را میآشوبد و این بال جبریل علیهالسلام است که مسافران شهادت را در آسمان به پرواز درآورده!
نجابت لحظهها، فضای سبز و سرخ پرواز را با آبی دریا پیوند داده بود و ثانیهها برای جاودانگی شتاب میکردند.
اهریمنان در کمین کبوترانی بودند که تنها گناهشان پرواز در لحظههای آبی بود؛ پرواز در مسیر آزادی، پرواز در آسمان سرزمینی که به ایمان و شهادت و عشق و آزادی ارج مینهد و آسمانِ دل مردمانش همیشه مالامال عشق پرواز است!
غریو رعد و برقی در آسمان طنین انداخت و انفجار، جانهای شیفته را با آغوش فرشتگان پیوند زد.
خلیج، عطر بهشت گرفته بود و موج خون، عصر عاشورا را در نگاه تداعی میکرد.
قهقهه ابلیس از ناوگان آمریکاییها به گوش میرسید و سرمستیشان را از کشتار ناجوانمردانه آن روز، نشان میداد. دستهای قاتلشان که بوی «ویتنام» میداد، ای کاش بریده میشد تا آسمان آبی را با شفق خون شهیدان، رنگین نمیکردند!
آه! از عنکبوتهای سیاهی که «خلیج فارس» را با تارهای فریب کارانه خویش مسدود کرده بودند.
برادران یزید، صدها کودک و جوان و پیر را در آتش «نمرودی» خویش سوزاندند، امّا غافل از اینکه «شهادت»، بالاترین درجه ایمان عاشقان عاشوراست!
درود و رحمت الهی بر شهیدانی که در اوج آزادی شهادت را در آغوش گرفتند و آسمان بیکران خلیج فارس، مزار غریبانه آنها شد!
درود بر نام و یاد و خاطرههایشان باد!
آیینه غدیر/سید علیاصغر موسوی
سالها بود که آیینهای نبود تا تصویر تمام نمای «غدیر» را در آن به تماشا بنشینیم.
ناگهان یک مرد، مردی پایمرد در عشق ولایت، یا علی گویان، پای در میدان گذاشت و شهر به شهر، آفاق اندیشهها را کاوید و تمام آبگینهها را محک زد؛ تا از دل اندیشههای سبز اسلامی، آیینه تمام نمای غدیر خم، «الغدیر» - به گنجینه معارفِ «تشیّع» افزوده شود.
الغدیر، آیینهای است که میتوان مظلومیّت و سکوت «علی علیهالسلام» را در آن دید!
میشود حقّ به تاراج رفته «ولایت» را در آن نظاره کرد!
میزانی است که میتواند صداقت آسمانی امامت را به اثبات برساند!
بازتابِ صدها سال غربت مولاست؛ مولایی که اگر معارف کلامش نبود، کسی میان عشق و توهّم فرقی نمیگذاشت اسلامِ بیهویت اُمویان، جهان را به تباهی میکشید!
ای بزرگ! صداقت دستهایت جاودانه خواهند ماند؛ دستهایی که بازتاب حقیقت تشیّع در حماسه غدیر شدند،
دستهایی که نشانه عشق ولایی و معرفت علوی در عصر حاضر بودند و یا تپشِ هیجان قلمت، مثل «ذوالفقار»، حق و باطل را از هم جدا میکرد.
دستهایی که فانوس معرفتِ «الغدیر» را بر چهار راه تفکّر اسلامی آویخت!
تو با آن صداقتِ انبوه، اندوهِ قلمهایی را زدودی که ناتوان از نوشتن حقیقت بودند. تو عشق را به تمام مرارتها ترجیح دادی و انگیزه این عشق آسمانی، جز وجود و عنایتِ مولایت نبود؛ مولایی که آستانش، کوثر حقیقت است و تشنگان معرفت را زلال عشق مینوشاند.
سالروز سوگ تو را - که میسوزاندمان - ؛ پاس میداریم و اجر همتت را به مولای متّقیان، حضرت علی علیهالسلام میسپاریم.
روح عاشق و جان شیفتهات در جوار رحمت الهی، برخوردار تمامی نعمتها باد:
پشت دو تای فلک راست شد از خرّمی
تا چو تو فرزند زاد مادر ایّام را!
دولت جاوید یافت هر که نکو نام زیست
کز عقبش ذکر خیر، زنده کند نام را
علامه مجاهد ما، اینک
در مرقدش به خاک نجف خفته است
یادش به خیر باد، که هرگز نمرده است
گسترده سینهاش
از چشمه سار عشق علی علیهالسلام پر بود
نامش ز قلبها
مهرش ز یادها
هرگز نرفته است و نخواهد رفت
سیمای آسمانی و پر نورش
همواره تابناک و فروزان بود
عشقی بزرگ داشت به آن پیشوای عدل
او زندگی به راه علی بنهاد
صد نکته در نگاه عمیقش بود
در چهره خدایی و جذابش
خطّ نهان عشق هویدا بود
در راه عشق پاک علی علیهالسلام چون شمع
عمری دراز سوخت
در کوره راه پر خطر تاریخ
شمعی برای اهل نظر افروخت.
گنجینه «الغدیر» گرانقدرش
میراث جاودانه او، باقی است
آن قدر ماه و سال، تولّد یافت
در دستهای او،
آن قدر گشت اشک قلم جاری
تا اینکه «الغدیر» نگارش یافت
در زاد روز این اثر پر ارج
دریاچههای کذب و ریا خشکید
بتهای اتهام، نگون گردید
اکنون محقّقان
با دست پر نیاز و سری پر شور
در ساحلِ «غدیر امینی» نشستهاند
تا از غدیر ناب «امینی»،
آب حیات عشق بنوشند.
دیگر چه تشنگی؟
کس را دگر ز ظلمت این ره، هراس نیست،
با مشعلی که آن دلِ روشن
افروخت در کرانه افکار.
شنبه
14 تیر 1382
5 جمادی الاولی 1424
2003 .Jul. 5
بشارت باد حضورت را، ای ادامه کربلا!
بشارت باد خانه زهرا علیهاالسلام را؛ که شور تو موجی از عاطفه به فضای خانه خواهد بخشید و آغوش فاطمه علیهاالسلام از عطر کربلاییات آکنده خواهد شد!
بشارت باد آمدنت را، که لحظههای تنهایی پدر، با تو رنگین خواهد شد و غریبانههایش را با اندوهان زهرایی علیهاالسلام تو پیوند خواهد زد!
بشارت باد بر عاشوراییان مقدم نورانیات!
قدم بر خاکی بگذار که پاکیِ گامهای تو را آرزومند است، بانو!
بانو!
ای گویاترین خطبه عاشورا!
بشارت باد آمدنت را، که افتخار رسالت و امامتی! بانو، ای ادامه کربلا در کویر جهالت جاری شدی و سرابهای روییده بر اذهان را از زلال حقیقت سیراب کردی!
کسی پرستاریِ زخمهای عاشورایی را به تو آموخت؛ به تو که جز به زیباییِ ایثار نیندیشی و میان زخم و خون و آتش، صبر را برگزیدی که: «اِنَّ اللّه... مَعَ الصّابِرین».
تو مسیر عاشورا را به ابدیت سپردی؛ حتّی داغ فرزندانت را نِگَریستی و نگریستی، که مبادا احساس خویش را به وظیفه الهی ترجیح داده باشی!
آه! زینب، زینب علیهاالسلام، ای زینتِ تنهایی پدر!
ای میوه دل مادر!
ای وقار خانه همسر!
ای سفیر کربلایی مادر!
درود خداوند بر تمام لحظههای تنهاییات که اگر مادر زنده بود، به خاطر تو، بیت الاحزانش را در محفل تو برپا میکرد!
تو عینیّت تمام معنای صبری؛ صبری که برای همیشه معنا از تو گرفت.
بانو!
شادی و غم را به هم آمیختهام و شعرهایم تنها عطر کربلاییِ نام تو را زمزمه میکنند. گویی نسیم یادت، شقایقهای عاشق را به خویش میخواند و داغ ثانیهها را حتی در روز تولّدت تازه میکند.
بانو!
ای صداقت عشق، ای تجسّم صبر، ای آیینه وقار و ای عصمتِ متجلّی!
درود بر تو و لحظههایی که تو در امتحان الهی قبول شدی!
درود بر کربلا، درود بر شهادت و درود بر تو که فاش کردی راز آفرینش را: «اِنّی اَعْلَمُ ما لاتعلمون»...
خجسته باد مقدمت!
خجسته باد، لحظه بلند ورودت!
خجسته باد، دقایق مقدّس حضورت!
خجسته باد، شب نیکوفایی بهشت وجودت!
میآیی و ذرّات کاینات، با شوق به تماشا نشستهاند. شکوه آمدنت را دریاها به خروش ایستادهاند و کوهها، به احترام قدمهایت، قیام کردهاند.
گلها، آراسته شدهاند، تا به پیشواز روند، بانوی گلهای دنیا را
دنیا با حضورت تماشایی میشود.
آسمان در برابر وسعت و بیکرانگیات، کم میآورد.
دریاها پیش پای اقیانوس صبرت حقیرند؛ بانوی زخم و صبر!
حجابهای آسمان کنار میرود.
زمین در نور گم میشود.
از تمام پنجرهها حیات جاری میشود.
هستی، آیه آیه «زینب» را با لهجه شیرین «صبر» تلاوت کرد، تا دنیا، برای همیشه به تفسیر بنشیند عظمت این نام را.
آمدی! به سبک نور؛ دنیا طلوعت را جشن میگیرد...
آمدی! به شیوه صبر، تا در رستخیز صبور لحظههایت همه هستی، انگشت به دهان بمانند.
ای نامت اسم اعظم صبر! خوش آمدی.
ای شیرازه کتاب آفرینش!
خدا تو را آفرید، تا سنگ صبور فاطمه علیهاالسلام باشی
زینب همیشه علی علیهالسلام
و درد آشنایی دیرین حسین علیهالسلام.
خدا تو را آفرید
تا کربلا همیشه تازه بماند
تا پرچم عاشورا بر زمین نیفتد.
تا حسین علیهالسلام، برای همیشه حسین علیهالسلام بماند.
چه خوب شد که آمدی!
اگر نیامده بودی، علی علیهالسلام با اندوه کوچههای بنی هاشم چه میکرد؟
چه کسی بر زخمهای بیشمار علی علیهالسلام مرهم میگذاشت؟
چه کسی رنج غربت حسن علیهالسلام را روایت میکرد؟
چه خوب شد آمدی!
اگر نیامده بودی، «کربلا در کربلا میماند»
شام در تاریکی جهل میسوخت
و کوفه در نافهمیِ دیرینهاش مچاله میشد.
خدا تو را آفرید؛ در یک شب بینظیر.
تو را بزرگ داشت؛ با اصالتی بینظیر.
تو را به پیامبری مبعوث کرد - پیامبری عاشورا - ؛
دریک روز بینظیر
تا اولین پیام آور عشق باشی
تا همیشه تاریخ.
میگویند فرشتگان گریه نمیکنند؛ چون چشم تماشای عشق را ندارند!
اما امروز وضوی اشک میگیرم تا طهارتی یابم برای بر گرفتن بوسهای از محبوبه خدا!
بعد از هبوط تو، به زمین، باز هم تنها میشوم؛ مثل همان زمانی که به بهانه آفرینش خلقت، مرا از مونس دلتنگیهایم - مادرت - جدا کردند.
بعد از فاطمه علیهاالسلام، شب و روزم یکی شد.
چشمهایم را بسته بودم و در تاریکی تنهایی خویش میگریستم، تا اینکه نوری از جنس خورشید وجود زهرا علیهاالسلام، عمق ظلمت هجرانم را شکافت و دیدهام با شفق سرخ نگاهت روشن شد؛ مثل آفتابیترین روزهای خدا!
بعد از آن، من بودم و بازی با نور! همنشینی با مهربانی! رفاقت با عاطفه و پرسیدن از عشق!
شاید همان روزها بود که مردمان زمینی برای طلب باران رحمت خدایی، دست خالیشان را در صحرای نیاز دلشان دراز کردند و نماز باران خواندند تا خداوند از رأفت و رحمانیت خویش، به آنان رزقی معطر و طیّب عطا کند.
آن رزق، ریحانه خوشبوی بهشتی من است که به نام خویش، دل بزرگترین مرد عالم - علی علیهالسلام - را میآراید!
زینب جان! اکنون که تو از بهشت خیال انگیز من؛ به سوی اهالی کره خاکی میروی تا مهتاب شبهای گمراهیشان شوی، مرا دیگر شوقی برای سیر و سیاحت در ملکوت خاطرات تو نیست!
گویی که بال و پر خیس شده از اشکم، توان پریدن را از دست دادهاند!
بگذار، ساکنان زمینی، از باران اشکهای فرشتهای که او را از همسایگی با آفتاب محروم کردهاند، به وجد آیند و در رنگین کمان تولد تو، هفت رنگ عشق، صبر، ایثار، شجاعت، عرفان، عصمت و کرامت را بینند و دل خوش دارند که دعایشان به اجابت رسیده است!
فقط خدا کند که سنگهای زمین، در عصر بیوفایی مردمانش تمام شده باشد، تا با تو همانی نکنند که با چلچراغهای هدایت خویش در گذشته کردهاند!
... آری، درود بر تو، ای بانوی شجاعت و ای زینت پدر!
ای آبروی روی علی، عشق فاطمه!
آری! درود بر تو و بر دستهای تو
بر خاک پای تو.
دیدگان خویش را که گشودی، زهره و ناهید در اندرون آبی حیدر و زهرای پاک درخشید و اَلماسهای سیرت و صورت آن دو تابناک، بیدریغ بر همگان تابید.
خوش آمدی، ای امید حیدر و آرزوی مادر!
... و باز امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، در انتظارِ پیام آورِ خورشید ماند؛ برای نامگذاری افلاکیِ این فرشته آدمیزاده.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که آمد، دختر ماه را به آغوش پرنیانیاش سپردند و باز پیامبر خورشید، در انتظار امین وحی خدا، جبرائیل... .
اهالی آسمان غرق در شور و شعور و پای کوبیاند و به تنزیه و تقدیس پروردگار یاس و آب و آیینه، آسیمه.
جبراییل که بر پیامبر لبخند نازل شد، عرض کرد: نام این زیور حبل المتین را «زینب» بگذار! زینبی که زینت پدر، بهشت مادر، آبی بیکرانِ حسن و شریک غمهای حسین است.
پس رسول رحمت خداوند فرمود: «همگان، دختر اقیانوس آرام را رعایت کنند و آبیِ زلال این خدیجه ثانی را بپایند، که او مرهم زخمهای خورشید حسین است و آبی عنّابی کربلا». خوش آمدی ای بانوی آیینه، ای سرو سپید، ای پرستار!
تو که آمدی، دل اندوهگین بشیر رحمت، از اندوه زخمهای حسین، سرخ بود، امّا آبی شد.
تو که آمدی، عبداللّه جعفر طیّار، در طواف ضریح چشمهای تو شفا گرفت.
تو که آمدی، ای تهلیل گوی خداوند ابرها! علی در شگفت ماند؛ آن جا که به تو عدد میآموخت: بگو یک! گفتی: یک؛ بگو دو! و تو، از زلالِ جانت کوثر حقیقت جوشید که «پدر جان! کسی که گفت «یک» چگونه میتواند بگوید «دو».
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الاّ هو
و خورشید تو را بوسید و به سینه چسبانید و فدای تو شد.
خوش آمدی ای زبان یکتا گوی خدای بیهمتا! ای سرو پاکباز! عالم فدای تو که غرق عنایتی.
ای «عالمه غیر معلَّمه»، استادِ بیاستاد، آموخته به علم لدنّی که «سجّاد» معرفت و «زین العابدین» عشق، درّ و یاقوت سخن فرو هشت و به سینه روزگار سپرد که: عمه جان زینب! بحمداللّه دانش تو دانشی الهی است نه آموختنی و قابل وصف و چشمه فهمی که در قلب شریف تو جاری است از منبع
فیاض الهی است، «اَنْتِ بِحَمْدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَیْرُ مُعَلَّمَةٍ وَ فَهِمَةٌ غَیْرَ مُفَهَّمَةٍ»
نازک خیالِ علی! تو نازنین گلی، که شهد وصال را از لعل انگبینی پیام آور عرش و از سفره رنگین
کمانِ مادر توحید و از جاریِ همیشه مهتاب امیرالمؤمنین حیدر، در کشیدی و بر جا نماز بانوی ذوالفقار، «عارفه» شدی.
در عصر زعامت آفتاب و درخشش مهتاب، برای زنان کوفه تفسیر نور داشتی و قندیل بلور در دلشان میگذاشتی.
ای مفسّر قرآن و معلّم عرفان! مصر نجابتی و خلف یوسف عفاف که همسایه خاکیات حتّی، یک بار تو را ندید و صدایی از تو نشنید؛ شگفتا از تو و اللّه اکبر.
همراهِ آن بیاندازه فلک پرواز، قربانی عظیم خداوند، آن لاله لاله پرور و آن مه جبینِ سپهر نشین، به سفر آسمان تن سپردی و پروانه شمع برادر به آتش نینوا میغنودی!
مرحبا و مریزاد!
در کشتی شکسته توفان کربلا، چه نیک پرستاری کردی از معجزه بیدریغ حضرت سبحان و امانت ارجمند حسین؛ یعنی سلامت خلفِ امامت؛ آن هم در خیمه نیم گداخته آذرین.
از آن ترسم که آتش برفروزد
میان خیمه بیمارم بسوزد
خوش آمدی، ای بهوَرزِ ساقههای شکسته کربلا!
بیا تا شفق گرفته آسمان، یتیمان جگر سوخته را گِرد آوری و خار مغیلان از دامن و پایشان بچینی و دست ناز به نیازِ سرو رویشان کشی و زنان مویه کُنِ موی کَن را دل آرام گردی و سنگ صبور.
ای عزیز خاندان هاشم، «عقیله» بانو!
ای مرهم مهر، پر شکیب! ایّوب زخم از بردباری تو در شگفت است.
ای سرپرستِ اسارت! چه بودی که سیاه دلان خون ریز کوفه در کویر عقل و عاطفه، از زمرّد احساس و درّ نجف بلاغت و عقیق عشق و فیروزه آرامشت، در جاری کربلا و چهل منزل کوفه و شام، انگشت به دهان ماند و مبهوت شد؛ «فَبُهِتَ الَّذی کَفَرَ»!
صاحب کرامتی، ای صاعقه قهر خداوند بر پیر زن ناصبی شام!
صاحب کرامتی، ای لاجوردی پوش حیات و شفا بر لاعلاج کور، ای بانوی صبور! صاحب کرامتی
از آبی زلال اطلسیات، از سرخ فام مهرت و از عطر یاسِ انفاس قدسیات، سرشارمان کن!
در سکوت جاری لحظهها، غنچهای رو به آسمان عشق میشکفد و خانه کوچک و گلین باغبان عشق را سرشار از عطر خوش ملکوت میکند.
بوی گل یاس، دوباره در کوچههای مدینه میپیچد و دلهای عاشق را به وجد میآورد. صدای همهمهای در گوش شهر میپیچد؛ طوبای رسالت دوباره به بر نشسته و ستارهای دیگر بر خانه وحی فرود آمده است.
لبخند بر لبان علی و زهرا شکوفاست و گرمیِ بوسههایشان گونههای طفل را گلگون کرده است.
قلب کوچک حسین غرق در شادی است؛ التهاب درونش را نمیتواند مخفی کند. چشمها به غنچه لبانِ علی علیهالسلام دوخته شده تا بشکفد و نامی برای کودک برگزیند، امّا علی فرزندِ ادب است؛ او در انتظار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و در این کار بر او پیشی نمیگیرد.
چون پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از سفر باز میگردد و خبر را میشنود، شتابان به خانه علی علیهالسلام میآید؛ دیدگانش که به نوزاد میافتد، اشک در چشمانش حلقه میزند و او را در آغوش میکشد؛ گویی رازی بزرگ در سینه رسولِ وحی سنگینی میکند!
نام او زینب است؛ این صدای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود که در فضایِ عطر آگین خانه علی پیچید و تشنگان را سیراب کرد.
پیامبرِ وحی چه زیبا بر او نام نهاد! «زینب»، زینت پدر؛ زینتی برای علی علیهالسلام که خود، آئینه تمام نمای زیباییهاست و این نام در کربلا تفسیر شد.
کربلا از آغاز تا انجام، صحنه تجلی زینب بود.
تمام هستی من خاک پایتان بانو! و جان عالم هستی فدایتان بانو! جهان خلاصه سبزی ز راز خلقت توست و صبر گوشهای از جلوههایتان بانو! کویر جسم زمین پر شکوفه میگردد که میوزد نفس دل گشایتان بانو فدک طلوع دلانگیز ظهر عاشوراست و شرح سادهای از کربلایتان بانو! شکست خواب خدایان سنگیِ تاریخ به دست خطبه سبز و رسایتان بانو! به زهد مثل علی، در کمال همجو رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم شمیم فاطمه دارد وفایتان بانو هزار مرتبه گفتم و باز میگویم تمام هستی من خاک پایتان بانو
دوشنبه
16 تیر 1382
7 جمادی الاولی 1424
2003 .Jul. 7
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی؛ تنها چرا؟!
سکوت، معراج شاعر است؛ از خاک به افلاک، از افلاک تا جوار حضرت دوست «جلّ جلاله».
با سکوت شاعر، این بار، دیگر شعر است که بر زبانِ زمان جاری میشود و با ضمیر ناخودآگاهِ شاعر شروع به گفتن میکند:
«کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبانِ من همی گوید سخن»
مرگ شاعر، آغازی دوباره است؛ آغاز در طول زمان! آغازی به وسعت آینده!... و اینک، سوگ شاعری که هنوز نغمههای سه تارش، گیسوان سپید «حیدر بابا» را به رقص وا میدارد! بگذار
دخترکان سرخ پوش تابستان، سیاه پوش مرثیههای سوگ تو باشند، ای رفته تا آن سوی آبیها!
چشمههای جاری، از «سهند و سبلان»، غزلهای تو را زمزمه میکنند و پیچکهای بنفش، با نسیم تابستانی به استقبال سماعِ عارفانهات میروند!
ای رفته تا آن سوی آبیها! با ما بخوان، آخرین غزل نورانیات را که بیت بیتش، پلکانی برای
«عروج» بود و تو با تمام عاشقانگی آن را سُرودی!
برخیز، ای روح نامیرای عاشق! برخیز و بخوان «علی ای همای رحمت» را تا در سایه رحمت او، دل به آستان کبریای نجف بسپاریم!
برخیز و بخوان لالایی زیبای مرثیه را!
برخیز و بخوان شعر خونین شهیدان را! برخیز، که آسمان، آبیست و عشق، در نهایت اشتیاق، دلهای عاشق را میزبانی میکند! برخیز، ای روح نامیرای عاشق! دشت آماده غزل سرایی است و جویباران، مثل صداقت نگاهت، جاریاند.
اکنون زمان سرودن است؛ سرودن غزلهای زیبای شرقی که در آن، لهجههای پرندین احساس موج میزند و بازتاب نمادینِ عاشقانههای «سعدی و حافظ» است.
شهریارا!
چه کسی میتواند جای خالیات را در فصلهای غزل خیز، پر کند!
ای اوج احساس در سینه زمان!
ای شکوه راستین عشق و تغزّل!
غزلهای جنون خیزت را نه تنها «حیدر بابا»، که آهوانِ قلّه و دشت و جنگل و کویر، میفهمند و
رقص خویش را با ضرباهنگِ چامههایت، شور و هیجان میبخشند.
تو زندهای؛ آنگونه که دشتهای پر از لاله زندهاند!
تو زندهای؛ آنگونه که قلههای برف گرفته زندهاند!
تو زندهای؛ آنگونه که چشمه سارها زندهاند. بعد از این، تو هستی و فصل غزلهای زیبایی که احساس تو را ادامه خواهند داد و به استقبال از «علی ای همای رحمت» تو، سرود ولایت را در آسمان غزل مترنّم خواهند کرد.
بعد از این ماییم و یاد تو در لحظههای آبی شعر؛ لحظههایی که در همه ایران نام تو را خواهند
سرود و بر مزارت، عاشقانههای عشق و معرفت را نثار خواهند کرد!
از چوپانهای «دشت مغان» تا جاشوهای «هرمزگان»!
از پیرمرد «بلوچ» تا کودکان چوب سوار «تُرک»!
از آواز «عشایر» تا آهنگهای زیبای «آذری»؛ غزلهای توست و ادامه تو...
روح نامیرای عاشقت فراموش ناشدنی است؛ نام و یادت فراموش روزگاران مباد!
چهارشنبه
18 تیر 1382
9 جمادی الاولی 1424
2003 .Jul. 9
از خاک فقیهخیز جبل عامل برخاست؛ آن جا که مهد تشیّع ناب علوی است
آن جا که تشیع را وامدار ابوذر است.
در دامان علم و فضیلت پرورش یافت
از خوان گسترده علوم علوی بهرهها گرفت و عطش جانش را با زلال کلمات اهلبیت علیهمالسلام فرو نشاند و در مدرسه عشق شکوفا شد.
در آسمان بیکران فقاهت، خورشیدی درخشید که آثارش، هنوز گرمی بخشِ حوزههاست.
نخستین کسی است که فقه ناب شیعی را از بافتههای بیارزش عامّه پالایش کرد.
او را با «لمعه» میتوان شناخت که عصاره فقه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و هنوز، طالبان علوم دینی، از خرمنش، خوشهها میچینند.
او را با «دروس» و «ذکری» و «الفیه» میتوان شناخت که هر یک، سفرهای است گسترده برای تشنگان وادی فقاهت.
فقاهت را با درایت و درایت را با شعر و ادب در آمیخته بود.
آوازهاش به زودی جهان اسلام را فرا گرفت و نامش بر سر زبانها رفت، اما حسدورزان کینهتوز که چون خفاش، روشناییِ اندیشهاش را بر نمیتافتند، با اتهاماتی پوچ، او را به بند کشیدند و سرانجام او را پس از اسارت، به جرم پاسداری از مکتب سرخ علوی، به شهادت رساندند و از کینه و حسد، بدن پاکش را به دار آویخته، سنگسار کرده و سرانجام سوزاندند. به رغم گمان باطلشان، نامش و آثارش برای همیشه جاویدان ماند.
او نخستین شهید فقاهت نبود، امّا در شمار برترین آنها بود و این چنین شد که شهید اوّل نام گرفت.
خاندانش، بستری برای فقاهت شد که هنوز جوانههای فقاهت از آن سر بر میآورند.
پنج شنبه
19 تیر 1382
10 جمادی الاولی 1424
2003 .Jul. 10
فتنه جان گرفته بود و هالهای از ناسپاسترین مردم، به دور کسی میچرخیدند که روزی خلوت نشین حریم رسالت بود!
فتنه جان گرفته بود و صدای عربده جویانِ مست از باده خود خواهی؛ در همهمه چار پایان میپیچید!
فتنه جان گرفته بود و «طلحه»، نماز پر از شکّ خود را بدونِ «سلام» پایان میداد!
فتنه جان گرفته بود و «زُبیر»، آخرین حرمتِ خویشاوندی را بدرود میگفت!
فتنه کم کم به جنگ تبدیل میشد و حق و باطل، هر کدام آرزوی برتری بر دیگری داشت! اکنون، پس از سالها سکوت، نوبت ذوالفقار بود تا با زبان عدالت، عظمت دیرینِ «بدر و خیبر و حُنین» را به نمایش بگذارد!
اکنون نوبت مولا بود تا شجاعت علوی را بار دیگر به «منافقین» گوشزد کند! سالها ذوالفقار گَرد مصلحت خورد و در غلافِ فراموشی آرمید!
حالا نوبت کسانی بود که به طمع خلافت، جان ناقابل خود را در کف ذوالفقار مینهادند و نفرین تاریخ را به جان میخریدند. فتنه «طلحه و زبیر» باید خاموش میشد؛ مثل همان شمع؛ شمعی که مولا آن شب - شب حضور طلحه و زبیر در خانه مولا - پیش روی آنان خاموش کرده بود!
دستهای ناسپاس آنها رنگین بود؛ رنگین از ناراستیهای اهریمنانه!
رنگین از خون یاران ولایت، که سایه علی علیهالسلام را به تمام نعمتهای دنیا ترجیح میدادند!
آنها که کوچههای بصره از آنها برای همیشه به خوبی یاد خواهد کرد.
دشمن ناتوانتر از آن بود که بتواند گزندی به حکومت ولایت و امامت برساند! مولا میفرمایند: فَوَاللّهِ لَوْ لَمْ یُصِیبُوا مِن المُسلمینَ اِلاّ رَجُلاً واحِدا مُتَعمِدینَ لِقَتْلِهِ، بِلا جُرمٍ جَرَّهُ، لَحَلَّ لِی قَتْلُ ذلِکَ الْجَیشِ کُلّهِ(1)
«به خدا سوگند، که اگر جز به یک نفر هم دست نمییافتند و او را عمدا بدون گناه میکشتند، کشتار و قتل همه آنها برای من حلال بود...
مولا جان!
چه سخت گذشت آن روز برای تو؛ آن روز که با آن عده حقیر و سُست پیمان مصاف کردی و تاریخ، برگی دیگر به «مظلومیّتت» افزود!
مولا جان! چه نگون بخت مردمی بودند آنان که لذّت با تو بودن را درک نکردند! چه بیچاره مردمی که غافل از سرّ «لَولاکْ» شدند و طمع ورزی را به اطاعت از مولایشان ترجیح دادند! آن روز خداوند، همانند روز بدر، پیروزی را در دستهای با کفایت و خدایی مولا علی علیهالسلام قرار داد و «ناکثین» جز مرگ و زبونی و ننگ، بهرهای از جسارت خود نبردند...
1) - نهجالبلاغه، ترجمه محمد دشتی، خطبه 172، ص 326.
چقدر تاریخ، کم حافظه شده!
چقدر آدمها رنگ عوض میکنند!
دیروز برای بیعت با علی علیهالسلام هجوم میبردند و امروز برای کُشتن علی علیهالسلام سر و دست میشکنند! دیروز علی علیهالسلام حقیقت مطلق بود و امروز...! تا دیروز گوش به حرف علی علیهالسلام میدادند و امروز، دل به شیطان سپردهاند!
سند جهالت این قوم فقط یک پیراهن خونین است؛ نه! سند نادانی این قوم، عقاید سست دیروز و امروزشان است.
هیچ کس نیست به این نافهمان بگوید: به جنگ که برخاستهاید؟!
شمشیر برای که تیز کردهاید؟!
بشکند قدمهایتان، که در هر گام، قداست عشق را میشکنید!
فرو نشیند نفسهایتان، که در هر نفس، حرمت حق را میشکنید!
چقدر تاریخ کم حافظه شده است!
هیچ کس کلام روشن رسول آب و آئینه را به یاد نمیآورد که فرموده بود:
«علی علیهالسلام با حق است و حق با علی علیهالسلام است»
اگر حق با علی علیهالسلام است، پس شما به اشاره کدام حق، بر او شمشیر میکشید؟
به فرمان کدام حق، خون علی علیهالسلام را مباح میدانید؟
آه، از وجدانهای مرده!
این قوم، نادانیشان را در تیز کردن تیغها خلاصه میکنند!
تنها به استناد یک پیراهن خونی، حق را به فراموشی نشستهاند!
شب پرستان را با سپیده سحر چه کار است و خفاشان را با آفتاب چه کار؟!
اسیران قفس نفس چه میدانند عشق یعنی چه؟
چه میفهمند بوتراب کیست؟
دیوانگان شهوت و قدرت چه میدانند امیرالمؤمنین کیست؟
دستهای پیمان شکن چه میفهمند غدیر یعنی چه؟
آنان که روزی به بیعت امیر غدیر آمدند و روزی دیگر پیمان شکستند
آنان که با دست بیعت کردند نه با دل
آنان که راه را از بیراهه نشناختند و آفتاب را به تاریکی فروختند
نیامدند که بمانند.
آنان که به بهانه طواف کعبه، به طواف شتر سرخ موی رفتند
آنان نمیدانستند با علی علیهالسلام در بدر بودن، شرط جهاد نیست.
نمیدانستند جمل، چه آشتی بر خرمن ایمانشان خواهد افکند.
نمیدانستند... امّا نه...! خوب میفهمیدند؛ نیک میدانستند که علی علیهالسلام با حق است و حق با علی علیهالسلام، امّا... چه دنیای عجیبی است! معاوضه آفتاب با تاریکی! سودای دین با دنیا!
یکشنبه
22 تیر 1382
13 جمادی الاولی 1424
2003 .Jul. 13
با تو سخن میگویم، ای بانوی آبهای زلال، ای بانوی عشق!
اینک تمام درهای زمین، در ماتمی جاودان میسوزند و ضجّه میزنند و دستان بیشرمی که چهرهات را نیلی کردند، قرنهاست که در عظیمترین آتش جهنّم، هر لحظه خاکستر میشوند.
شب تلخی است امشب.
کاروان کوچکی از مدینه خارج میشود؛ همراه تابوتی که بر شانه سنگینترین بادهای زمین میدرخشد و پیش میآید.
نالههای علی علیهالسلام قلب سیاهترین شب مدینه را میشکافد و هر قطره اشکی که از چشمان کودکانت فرو میچکد، چون سیلابی عظیم، تا عمق زمین فرو میرود.
آیا چه کسی خواهد فهمید که چه آتشی آن شب، قلب مولا را میگداخت و چه کسی آیا خواهد فهمید که نالههای بیصدای زینب، چه حرارتی را آن شب به دورترین کهکشانها میکشاند.
تمام فرشتههای هر هفت آسمان، امشب همچنان که میگریند، با درخشانترین ستارهها، گنبد سبز را زینت میدهند و راهی میسازند، مفروش و نورانی، که از زمین به عمیقترین و نورانیترین
نقطه لاجورد کشیده شده است.
دستان علی علیهالسلام، چندان که پیکر ملکوتی را غسل میدهند، میسوزند و شانههای بلندش که عمری چون کوه، پایههای آسمان بودند، اینک از گریه پنهان علی علیهالسلام به لرزه در آمدهاند.
سیّدتنا! تو را به خاک میسپاریم... نه! خاک را به تو میسپاریم که عظمت تو در خاک نمیگنجد. آیا چگونه میشود باور کرد، بانو! تو که زندهترین زندهها بودی و تو که تمام آنچه که در حیات میگنجد، به پاس وجود تو هستی گرفتهاند، چگونه میتوان باور کرد که تو زنده نباشی؟
مگر میتوان گفت که تو زنده نیستی؟ هم چنان که تو پیش از تولّدت، از بدو حیات زاده شدهای، بیشک پس از وفات نیز، همچنان تا جاودان زنده خواهی بود.
مگر جز این است که بر عرش ایستادهای و اعمال قوم پدر را مینگری و واسطه حاجات میشوی و مگر برای آمرزش، قوم تو به کار به تو متوسّل نمیشوند و مگر قرار نیست که تو شفیع گنهکاران رستاخیز باشی؟
ای مادرِ هر چه پاکی و مهر! این سطور را بپذیر که به نامت سوگند، این کلمات جز از ماتم جانسوزم بر نخاستهاند.
و از آغاز جز به نام تو قلم بر نداشتهام.
چشانم را که میبندم، میتوانم به وضوح ببینم: شبهای مدینه آن قدر بزرگ بودهاند که حتی امروز هم میتوان تصورشان کرد.
گوش میکنم، دیوارهای خانهات ناله میکنند.
این دیوارها شاهد لحظه لحظه حضورت بودهاند بانو! شاهد لحظه لحظه درد و عشق و اشک و مناجاتت که آتش به جگرهایشان میریخته است. این دیوارها شنیدهاند کلمات سوزانندهات را و آن همه گلایهای که از این قوم داشتی و اینک، جای خالی تو را میگریند؛ جای خالی دستانِ تو را که هر وقت میخواستی در خانه حرکت کنی، از دردِ پهلو باید دست را به دیوار تکیه میدادی. اینک وقت وداع است.
تو میروی، امّا در انتظار باش؛ دیری نخواهد پایید که مولا با فرق شکافته به تو خواهد پیوست و آن گاه، همه چاهها خواهند گریست.
اینک به آسمان که نگاه کنی، پدر را میبینی که گریان و خندان به استقبال تو آمده است.
دروازههای بهشت گشوده است.
جاده مفروش از ستارگان، گامهایت را به خویش میخواند.
بال بگشا! دیگر زمان درد و اشک به پایان رسیده است.
بال بگشا بانو! بال بگشا...
نزدیک سحر، ناخودآگاه دلم هوای روضه فاطمه علیهاالسلام را کرد.
به یاد دلشکستگی همه دور ماندگان از بقیع، دو رکعت نماز استغاثه مادرم را خواندم. روبروی حرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشستم و شروع کردم به خواندن زیارتنامه گل: «اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَرَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآلهوسلم»
ناگهان پروانهای را دیدم که با بال و پری خیس از اشک چشمهای سیاهی که با طلوع آفتاب، به سرخی میگرایید، بر روی نام فاطمه علیهاالسلام نشست؛ گویی با این نام غریب انس دیرینهای داشت و مثل دل من، هوای دعاهای شبانه زهرا علیهاالسلام را کرده بود!
مگر میشود کسی راه به خانه نیم سوخته فاطمه علیهاالسلام بیابد و دور اتاقهایش بچرخد و زیر سقفش بنشیند و در و دیوارش را ببوید و صدای چرخش دستاس خونیاش را بشنود، ولی جام بلورین
احساسش ترک نخورد و نشکند و اشکهای خونیاش فرو نریزد؟!
وقتی روی شال سبزم نشست، دیدم که یک بالش شکسته است؛ خواستم تا او را در عکس جاودانهاش کنم، اما آرام و قرار نداشت! هیچ کس در جای خالی سجاده مهربانیهای زهرا علیهاالسلام، دل آرام نمیدارد!
وقت اذان، دوباره گوشهای از بقیع یافتمش؛ بیرمق و زخمی! خودش را به سختی بر روی خاکهای بقیع میکشید تا شاید جراحت قدیمی بالش شفا گیرد و یا تیمّمی کند برای آخرین نمازش!
او را به روی شال سبزم گذاشتم؛ همان جایی که دوستش میداشت!
او جان میداد و من میگریستم! دلم بیش از جان دادن یک پروانه را دید! مؤذن آن بامداد اندوهگین، شهادتینی بود که بعد از آن چشمهای مهتابی پروانه، از گریستن باز ماند! نمیدانم بر شکستگی دلش بوسه زدم یا جراحت بالش؟! اما بر هر کدام که بود، لبهایم را به خون نشاند.
او را بر دستانم بلند کردم؛ آن قدر که خدای عشق را به غربت او سوگند دهم!
در مشایعت نسیم اندوهی که از روی قبور بقیع بر میخاست، او را بین صفحات قرآنم گذاشتم تا یادگاری شود برای شبهایی که با خیال بقیع به خواب میروم و رؤیای دلانگیز خانه فاطمه علیهاالسلام را میبینم.
اما در غروب وداع مدینه و ترک کوچههای دلتنگش، وقتی قرآنم را گشودم، اثری از آن پروانه نیافتم، حتی خاکستری هم از او باقی نمانده بود، عکس هم «سوخته» بود؛ بیهیچ نام و نشانی!
راستی، چه کسی میداند «مدفن پروانهها» کجاست؟ من نیز پروانه گمشدهای دارم!
پدر که رفت، گمان میکردیم جان پدر در میان ماست.
گمان میکردیم از این پس شمیم گل محمدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم، با عطر گامهای تو فضا را آکنده خواهد کرد.
نمیدانستیم چند سپیده بیشتر در میان ما نخواهی ماند.
نمیدانستیم نخستین پیوسته به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو خواهی بود.
نمیدانستیم زودتر از سرنوشت، گرد و غبار بیمادری بر سر و رویمان خواهد نشست.
آن روزها که غم، تنها همراه همیشهات بود و اشک، همرکاب غصّههای ناتمامت
آن روزها که بغض بیت الاحزان با مرثیههای جانسوزت در هم میپیچید
آن روزها که «فدک»، آوردگاه حماسه پر شکوه تو بود؛ نماد حق خواهی انسان در گستره بلا کشیده تاریخ.
ای مادر بیکسیهای پدر!
ای شانههای استوار علی!
برخیز! برخیز و آهنگ مسجد کن.
برخیز و با شرارههای کلامت، کاخهای ستم را ویرانه کن!
برخیز و دستهای یاری علی علیهالسلام را بفشار!
برخیز و شبهای بیسحر علی علیهالسلام را به سپیده صبح، پیوندی دوباره بزن!
برخیز و گیسوان پریشان زینب را شانه بزن!
برخیز و با نوازشهای مادرانهات، حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام را در آغوش بگیر!
آتش نزنید!
این جا خانه فرشتگان خاک نشین است.
شعله بر در نزنید!
این جا مهبط آسمانیان است.
اندکی شرم کنید! مگر چند روز است که رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، این خانه را دق الباب نکرده است؟
مگر چند روز است که داغ فراق پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، بر جانها نشسته است؟
اینک چه میکنید؟
شعله بر در نزنید!
شعله بر برگ شقایق نزنید!
در باغ را به آتش نکشید!
گلهای یاس را لگد کوب ستم نکنید!
«بر حاشیه برگ شقایق بنویسید
گل تاب فشار در و دیوار ندارد»
مدینه!
هنوز کوچههایت بوی بهار سوخته را میدهد و خشت خشت خاطراتت، خیس از زلالی آینههای مالامال فاطمه علیهاالسلام است.
هنوز داغ، همان داغ است و نسیم، همان نسیم!
هنوز اتفاق تازهتری از زخمهای تو نیافتاده است! کوچههای مدینه، کوچههای مدینه، و باز هم کوچههای مدینه؛ چه رازی است که در تو نهفته است، که این گونه دل هر رهگذری را شعلهور میکند!
صدای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که اندوه فاطمه را بدرقه میکند، یا شیون شمشیر زنگ خورده علی علیهالسلام است؟
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، دستهایش را با تمام مهربانیها تقسیم کرد و تو تمام مهربانی پیامبر بودی که: «یا
فاطِمَه! مَنْ صَلّی عَلَیْکِ، غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَ أَلْحَقَهُ بِی حَیْثُ کُنْتُ مِنَ الْجَنَّة(1)»
«دخترم، کسی که بر تو درود بفرستد، خداوند او را میآمرزد و او را در بهشت، در هر کجا که باشم، به من ملحق میکند».
سلام بر تو، که روشنایی و نور، تسبیح تو را میگویند و آب و آبشار، زلالی اشکهای تو را زمزمه
میکند!
سلام بر تو، ای غربت درخشنده شبهای علی علیهالسلام!
سلام بر تو، ای تبسم کوچیده از لبان علی علیهالسلام!
سلام بر تو، که تمام فرشتهها، فدایی نام تو هستند!
سلام بر تو، ای هانیه، حورا، عذرا، سلام بر تو «ام ابیها»!
سلام بر تو، که زهرایی و شکفتن شکوفههای نور، با دستهای پیوسته تو میسّر است و زمان و مکان با بودن توست امکانپذیر!
1) - بحارالانوار، ج 43، ص 55.
سلام بر تو، که اولین کلمهای که تو را توصیف کرد، نور بود و آخرین کلمهای که تو را دریافت،
آتش اشتیاق!
وقتی که در محراب میایستادی، تمام ستارهها به پاهایت میافتادند و ماه در مقابل معصومیت
مواج تو، مه گرفته، زانو میزد.
سلام بر تو، ای یادگار روزهای تنهایی پدر و ای شاهد روزگار تنهایی علی علیهالسلام!
سلام بر تو،!
ای صداقت سیال و ای دریای پهلو گرفته در ساحل دریای علی علیهالسلام! هزار پنجره تبسّم، نثار ایثار تو!
هزار چشم معرفت، فدای اشکهای بیدریغ تو! ای گزینه برتر و آخرِ زنان نیکوی جهان! هنوز بوی بهشت از سمت و سوی تو میوزد و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، چشم به راه مهربانیهای فراتر از دستهای کوچک توست، تا آغوش فراموش نشدنی تو را در فرصت کوتاه لبخندهایت حس کند.
ای شبیهترین صورت به چهره پیامبر! آتش چگونه توانست به حریم حریر لبخندهای تو نزدیک شود و زخم، با چه جرأتی توانست درب خانه تو را بکوبد!
سلام بر تو، که در آتش و عصیان برافروخته ناسپاسان حریم ولایت و نبوت سوختی و زمزمههای روشن خویش را جز برای تنهایی و خلوت خویش بازگو نکردی.
فانوس زخم خوردهام و روشنم سوز
باری ست زخم آتشتان در تنم هنوز
هفت آسمان سکوت شکست، آینه ببین!
سنگ تو را به سینه خود میزنم هنوز
ای کوچههای منتظر و منتهی به من!
سرشار از تبسّم و از شیونم هنوز
خاموش اگر چه رفتهام ای زخم! مانده است
روشن چراغ آبله بر مدفنم هنوز
هر شب کنار پنجرههای سوخته، اندوههای روشن خویش را جز برای خلوت و تنهایی خویش بازگو نکردی و از زخمهای علی علیهالسلام فاصله نگرفتی و پا به پای غربت مولا گریستی، تا قلب مولا در توالی و تکرارهای تلخ تاریخ، پر سوز و گدازتر در جریان باشد.
شب و سکوت و تنهایی... و سری در چاه و واگویههای یک مرد، در هجوم سایههای نامرد.
آه! چه درد غریبی است، «غریبی»! فدای غربتت، علی!
وقتی تمام دلت را غسل و کفن کنی، وقتی خونابه پهلوی دار و ندارت را بشویی و گونههای یاست
را ارغوانی ببینی، اگر علی علیهالسلام هم باشی، پشتت خواهد شکست. اُف بر تو ای روزگار!
زمانه، چه ناجوانمردانه غربت را میان آشنایان وحی قسمت میکند! به خدا اگر علی علیهالسلام، علی علیهالسلام
نبود، میشکست، که علی علیهالسلام، علی علیهالسلام بود و در سوگ فاطمه علیهاالسلام شکست.
دیگر علی علیهالسلام تنهاست، وقتی که زهرا میان خاک خفته باشد؛ که هیچ کس نباشد تا بر زخم سینه علی مرهمی نهد.
... و علی علیهالسلام مانده است و مدینه بیزهرا و خلوت بقیع. ای بقیع مطهر! مزار یاس کجاست؟
غمی غریب بر شانههای مدینه نشسته است
مدینه بوی غربت میدهد
هوا اندوه میبارد
لحظهها سوگوار و داغدارند و کوچههای بنیهاشم، در سکوتی غریبانه، خاطراتی تلخ را به نظاره
نشسته است!
خانه وحی، خانهای که فرشتگان، بیاجازه صاحب خانه وارد نمیشدند،
چگونه است که حالا حضور پلید و گستاخ عدهای ناپاک را به تجربه نشسته است؟!
مدینه از این پس، هرگز صدای مناجات فاطمه علیهاالسلام را نخواهد شنید!
مدینه از این پس، عطر حضور فاطمه علیهاالسلام را حس نخواهد کرد!
و در این میان، علی علیهالسلام غریبتر از همه، نهایت تنهاییاش را فقط با یک چاه قسمت میکند!
هنوز در گوشه گوشه خانه، بوی زهرا میوزد!
علی علیهالسلام چگونه قدم به خانهای بگذارد که بیفاطمه علیهاالسلام است؟
درِ نیم سوخته، تلخترین حادثه تاریخ را بازگو میکند!
دَرِ نیم سوخته، حکایت رنج فاطمه علیهاالسلام است.
درِ نیم سوخته، آتش به جان علی میزند...
شب است و ماه
ماه است و علی علیهالسلام
علی علیهالسلام است و خدا و یک چاه!
چاهی که گوش به دردهای دل صبور علی سپرده است!
آه! اگر فاطمه زنده بود...
کاش یاس کبودِ علی علیهالسلام هیچ گاه هیجده ساله نمیشد!
شب است و ماه...
ماه است و علی علیهالسلام و...
امان از این شب که خورشید را از ما گرفت!
امان از این شب و امان از...
ما میرویم و دیده ما بین کوچههاست مثل غبار سر به هوا بین کوچههاست ما میرویم و خاطره سوختن هنوز چون دامن نسیم، رها بین کوچههاست ای آینه! ببین که غبار نگاه ما در جستجویت آبله پا، بین کوچههاست از این سکوت ریخته در پای نخل و چاه پیداست اینکه رد صدا، بین کوچههاست
میپرسم از تو باز که از مسجد النبی آیا چقدر فاصله تا بین کوچههاست دنبال آن حقیقت گمنام، چشم ما یا در بقیع مانده و یا بین کوچههاست
کجاست، فاطمه آیا؟ انار گم شده است مدینه در مِهی از انتظار گم شده است خمیده قامت گلهای عشق؛ پاییز است و یا خدای نکرده بهار گم شده است؟ در آسمان ولایت، قیامتی برپاست مگر ستاره دنباله دار گم شده است؟! و رفت فاطمه و بعد رفتنش این جا میان نان و هوس، ذوالفقار گم شده است بلال! محض رضای خدا اذان سر کن مقام فاطمه در این دیار گم شده است و بعد رفتنتان قحطی آمده خانوم! نشان مرد در این روزگار گم شده است کدام فاجعه بدتر از اینکه حرمت عشق میان این همه گندم تبار گم شده است؟ برای شرح غمانگیز غربتت کافی است همین که نیمه شبی یک مزار گم شده است هنوز آخر این قصّه نقطه چین مانده است... چون از تبار شما یک سوار گم شده است
جمعه
27 تیر 1382
18 جمادی الاولی 1424
2003 .Jul. 18
این جام شوکران را پدر! باید نوشید، گر چه تیغهای ما همچنان آخته و سرفراز، تشنه اذن تو ماندهاند. هشت سالِ خون و شجاعت، هشت سالِ شهادت و پرواز، هشت سال فصل کبوترانی که از قفس گریختند و هشت سالِ عشق. هشت سال چیزی نیست پدر! فرمانی بده تا نَفَس نَفَسِ زیستنم را وقف صیقل دادنِ شمشیرها کنم. تنها فرمانی، پدر! که سینه من هنوز تشنه گلوله و ترکش، از عطش به خود میپیچد.
تنها فرمانی، پدر! تا ایمان، از دلِ تمامِ آتشفشانهای این سرزمین به طغیان خیزد.
تنها فرمانی، پدر! بادها لبریز از حسّ توفانند هنوز. تنها فرمانی، پدر...!
امّا فرمان این نیست؛ پس جام شوکران را چندان که سر کشیدی، گویی زهری هزار ساله را در کامِ من ریخته باشند.
بیشک گردن به فرمان باید نهاد؛ پس ما چنین کردیم.
چشم میبندم؛ خاطراتم چنان زنده میشود که گویی هنوز پشت جلوترین خاکریزها هستم. مردی را میبینم؛ همچنان که شلیک میکند، صلوات میفرستد. پیر مردی که آب و آذوقه تقسیم میکند و
ناگهان گرد و غباری غلیظ، اطرافش را میپوشاند. گرد و غبار که فرو مینشیند، دیگر پیر مردی دیده نمیشود؛ آن چنان که گویی از ابتدا از مادر زاده نشده بود. نوجوانی که تنها سیزده سال داشت، تکههای پیراهنش از زیر تانکِ آتش گرفته، همراه ترکشها پرتاب میشوند و آمبولانس سوراخ
شدهای که زمانی آمبولانس بود و رانندهاش که زمانی بود و حالا دیگر...
چشمانِ پیر زنی منتظر که هنگام مرگ، آخرین تصویری که بر چشمانش خشکید و با او دفن شد، تصویر درِ چوبی و قدیمیِ خانهاش بود که هرگز باز نشد و هرگز فرزندِ همیشه چفیه بر دوشش، آن را نگشود.
و تختهای بیمارستان که مملو از پیکرهای شیمیایی شده که هر روز، یک تخت خالی میشد و یک قبر، پُر از خاک
من از آن همه داغ سخن میگویم و از آن همه مزار یاد بود برای مفقود الاثرهایی که همیشه مفقودالاثر ماندند.
من از آن همه سوگ سخن میگویم و از همه آن ضجّههای سینه گدازی که از جگرِ پدرانِ بیپسر بر میآمدند.
از خویش میپرسم، آیا بیهوده بود؟ یک قطعنامه روی یک کاغذ با کلمات مشکی لاتین، آیا همه قطراتِ خونِ مقدس را به باد داد؟ امّا چه میشود کرد در محاصره خیل لشگر شیاطین؟ مگر این خاک تا کِی طاقتِ خون را داشت؟ و پدر باید چند فرزند خویش را به آسمان میسپرد؟
بیشک، اندوه همیشه پیر جماران جز این نبوده است؛ پس جام شوکران را خود نوشید تا مردمانش آسودهتر عمر کنند و آسودهتر بخوابند؛ بیدغدغه هیچ موشکی که شاید بر خانه آنها بنشیند و هر صبح، پدری که از خانه خارج میشود بداند که شب هنگام که باز میگردد، فرزندی دارد که هنوز زنده است و خانهاش ویران نشده است. جام زهرا را پیر سر کشید تا قطره قطره در گلوی مردمانش فرو نریزد.
تاوانِ حراست از این خاک را این قوم پرداخته بود و چه بهای سنگینی!
اینک گاهِ آرامش است و میشود شبهای تابستان به آسمان و ستارگان خیره شد؛ بیهراسِ هیچ بمبی و موشکی، بیهراس هیچ داغی و سوگی. ای وطن! آسوده باش، فرزندانت به آغوش مهربانت
بازگشتهاند.
... و حسین بن علی علیهالسلام، این بهای سنگین عدالت و انسانیت، چشم به دروازه آسمان دوخته و امیدوارانه از تو میگوید که: «خداوند توسط او زمین را بعد از مردن آن زنده میسازد و دین حق را بر تمامی ادیان چیرگی میبخشد؛ هر چند مشرکان را خوش نیاید».(1)
آمدن تو، ای همه عدالت وای تمام حقیقت هستی! ترجمان رفتن حسین علیهالسلام است و تفسیر خونهای پاکی که بر زمین و آسمان ریخته و پاشیده شد.
آمدن تو یعنی سبز شدن و جوانه زدن شعاری که هزار و اَندی سال پیش، از انبوهه دلاوریهای پروا نشناخته به گوش میرسید.
آمدن تو ای بزرگترین آرزوی بشریت! یعنی بزرگ شدن «اصغر» تاریخ و آرامش یافتن «سکینه»ای که نگرانی از چشمان بیقرار او و هویدا بود.
آمدن تو یعنی کاشتن لبخند بر لبان «عباس» که ناامیدانه آخرین نفس را در این دنیا کشید.
و یعنی انتقام از همه زخمهایی که بر تن غمستان کربلا نشست و التیام نالههایی که شعله آشنا سوز آن، هنوز چهره تاریخ را میسوزاند؛ نالههای کودکان حسین علیهالسلام.
1) - اکمال الدین، شیخ صدوق، ص 317.
ما در انتظار تو هستیم، ای درمان تمامی دردهای انسانیت! اگر چه تیغ تیز نیشخند آنان که در خمخانه بیخبری سر سپردهاند، بر تنِ روحمان نقش زخم اندازند.
ما منتظریم؛ اگر چه آنگونه که امام و مولا شهیدان، حسین بن علی علیهالسلام میگوید، ما را به تمسخر گیرند و باورهایمان را با خندههای ننگین خود انکار کنند.
آری! امام ما میفرمود:
«او را غیبتی است که گروههایی از مسلمانان در آن مرتد میشوند و دستهای بر دین خود ثابت میمانند و مورد آزار قرار میگیرند و به آنان [از روی تمسخر] گفته میشود: این وعدهای را که میگویید - اگر راست است - چه هنگام واقع خواهد شد».(1)
ما در برابر این طعنههای غبار آلود خواهیم ایستاد و از تو خواهیم گفت.
ما باور داریم که میآیی؛ حتی اگر تنها یک روز به قیامت مانده باشد.
میآیی و در دستان مهربان خود برای ما عدل و قسط و عشق را ارمغان خواهی آورد و مرهمی میشوی برای زخمهای کهنه شریعت و بشریت.
ما میایستیم و منتظر میمانیم؛ چرا که مولایمان حسین علیهالسلام در پایان سخنش فرمود: «آگاه باشید! کسی که در برابر این آزارها و تکذیبها در زمان غیبت امام خود استقامت ورزد، همپایه مجاهد شمشیر زن در رکاب رسول خداست».
آقای من و مولای منتظران! آرزوی ما این بود که نام خود را در «بدر» و «خیبر» و «حنین» میدیدیم و در رکاب رسول حق شمشیر میزدیم؛ اکنون در برابر زخم زبان بیخردان و دشمنان تو میایستیم تا نام خویش را در میان جنگاوران صدر اسلام ثبت کنیم.
در روزهای ناگزیر غیبت
در قرنی که شانه زمان، گرفتار تازیانههای زخم بیعدالتی است،
1) - اکمال الدین، شیخ صدوق، ص 318.
لبهای زمین در تب خشکسالی میسوزد،
چشمههای عاطفه یخ بستهاند
و درختان سردشان شده است،
چگونه دل به تیغ ذوالفقار عدالتت نبندیم،
باران ظهورت را به استغاثه ننشینیم،
زلال مهربانی حضورت را ندبه نخوانیم
و در انتظار آفتاب نگاهت نمانیم؟!
آقا!
کدام چشم، به راه آمدنت خیس نیست؟
کدام گوش، دل به طنین گامهایت نسپرده است؟
کدام لب، با لبهای «أمْ مَنْ یُجِیب» خوان تو همراه نیست؟
کدام دل عاشق برای تو نمیتپد؟!
تو در قنوت کدامین دست جاری نیستی؟
کدامین چهار شنبه، بوی جمکران تو را ندارد؟
کدامین جمعه، طعم ندبه را نچشیده است؟
کدام ستم را به شکوه بنشینیم؟
با کدام لحن درد دل کنیم؟
از اضطراب کدام صبح جمعه بگوییم؛
از حسرت کدام عصر جمعه
از دلتنگیهای کدام غروب؟!
میدانم که میآیی
میآیی و بهار را با خود میآوری
لبهای غنچهها را به لبخند شکوفا میکنی
طراوت را به عدالت میان درختان تقسیم میکنی
همه دلها را در مهربانی سهیم میکنی
به آئینهها فرصت تماشا میدهی
میآیی و آدینهها دیگر ندبه نمیخوانند
قنوتها رنگ اجابت میگیرند
دیگر دلی شکسته نمیماند
لبی به شکوه باز نمیشود
زمین از چنگال نابرابریها میگریزد
جهان ناگزیر عدالت میشود
ریشه هیچ ستمکاری در زمین نمیماند
شوکت متجاوزان در هم میشکند
رشتههای نیرنگ و فریب گسسته میشود
خستهایم؛
از چهار فصل یکنواخت
از زمستانهای پی در پی
از لحظههای بیبهار
از این روزهای گرفتار
از تکرار این همه تکرار
چشمانمان
به ضریح گامهایت دخیل بستهاند؛
قدم بر چشم ما بگذار!
جمعه صبحها بر میخیزم و چشمهایم را به پنجرههای انتظار آلود میآویزم، تا در نسیم نوازشگر ندبه، خنکای اشک و التماس را حس کنم.
جمعه صبحها، بر میخیزم و اشک میریزم؛ در تکاپوی تماشاییِ ترانههایِ تمام نشدنی.
ندبه، نیاز صبح جمعه من نیست
ندبه، نیاز نسترنها و نارونها است
ندبه، نیاز دنیای نارنجی انسانهاست.
ندبه، آفریننده لحظههای باران است
ندبه، آبیترین ترنم روحانی است.
من با ندبه بزرگ شدهام و با اشک، این هم بازیهای کودکیام، رشد یافتهام.
ندبه، خلاصه یک صبح بارانی است.
ندبه، سحر خیزترین رابطه است و لبریزترین عاطفه.
ندبه، تکلّم نور است و تبسّم ظهور.
ندبه، شیون شعور است و آیینه ظهور
ندبه، انتظاری مه آلود است و تصوّری نامحدود از تصویری آفتابی.
ندبه، صمیمیت سیّال و ساده باورهای ساده ماست.
و ندبه، بیمانندترین ماندگار روشن تاریخ است در سیاهی فراگیر انسان نماها.
میگریزم؛ به دورترین غارهای زمین، در صعب العبورترین کوههای سر بر ابرها کشیده.
میگریزم؛ در عمیق جنگلهای دور، هنگامی که در تاریکترین ساعات شب فرو غلتیدهاند.
فریادِ نقرهای من، حنجرهام را میخراشد و بیرون میپاشد؛ آغشته به کشندهترین زهرها.
درد چندان به استخوانم تنیده که گویی از آغاز، همزادِ جاودان من، متولّد شده است.
اینک این منم؛ بیخویش و از خویش مانده. هر دو دستِ شعلهورم را از انتها بر میخیزانم، عمود به سمتِ لا یتناهیترین افقی که چشمانم توانِ دیدنش را دارند؛ گر چه هر دو چشمانِ ناتوان من، هرگز افق وسیعی را نیافتهاند.
شعله میکشم؛ تمام قد و ایستاده، چونان درختی که صاعقهای بر آن نشسته باشد. در خویش میگدازم و از خویش میچکم.
ای آخرین نامی که در سوختنم تکرار میشوی! ای ناجی! هُرم گدازندهام جز به خنکای نسیم آوای تو فرو نخواهد نشست.
با من بگو، فریادی که از گلو سر دادهای، آخر چه وقت به گوش مجنون من خواهد ریخت؟
دیریست که ستارهها را ندیدهام. تابلوهای نئون، درخشندگی چشم نوازی نیستند.
مدّتیست که مهتاب، پشت ویترین فروشگاههای رنگارنگ، اجناس گران قیمت را تبلیغ میکند.
ایمان را جستجو کردم؛ در هیچ فروشگاهی نبود؛ گورستان را نشانم دادند. بیشک، از وقتی که ایمان را برای قبرستانها گذاشتیم، تنها برجهای چند طبقه، ما را به آسمان نزدیکتر کردهاند؛ اما باور کنید، من هنوز دلواپس ماهیهای قرمزِ حوضِ حیاتِ مادربزرگ هستم.
من و مادر بزرگ، هر دو متروک ماندهایم و همه ماهیهای قرمزِ دنیا نیز.
این سطورِ آشفته یک مالیخولیایی نیست. به درد دل ساده من گوش کن آقا! من با تو سخن میگویم به زبانی که عمری با تو گفتهام، به زبانی که نیک میدانی.
من نمیدانم مولا! امّا تو خوب میدانی آنچه که بر قلمِ من ریخته، لاجرم از عمیقترین نقطه قلبم برخاسته است. بر ما بتاب ای آخرین خورشید! بیشک روزی طلوع خواهی کرد. پس در انتظار،
چشم میدوزم به آخرین افقی که همچنان گشوده مانده است.
بیشک، این آخرین طلوع، هرگز غروب نخواهد کرد و عشق، تنها واژهایست که در زمین جاودان خواهد ماند.
ای بادهای عاشق! معشوق بیدریغ خویش را از کدامتان سراغی باید بگیرم؟
بیشک، ابرهای سیاه، همیشه فاصله بین خورشید و جنگل بودهاند.
من باران نمیخواهم؛ که دیریست سرشار از آبهای راکد و مسموم ماندهام.
خورشید را نشانم بدهید که سالهاست، تشنه یک قطره روشنایی داغم.
هزار اسفند را به بهار گره زدیم
هزار تابستان را در سبدها چیدیم
هزار پائیز را چشم دواندیم
از هزار دریچه بوئیدیم
از هزار پرنده پرسیدیم
و هنوز همان سالهای سیاه در بدری است
و هنوز همان روزهای تلخ بیپناهی است
و هنوز همان جمعههای دلتنگی است
و هنوز همان ندبههای بیاجابت است
و هنوز همان رازهای ناشناخته است
و هنوز همان عصرهای گنگ
و هنوز همان امیدهای ناچیز
و هنوز همان دل خوشیهای اندک
و هنوز همان بدبختیهای فراوان
و هنوز همان تاریکیهای بیشمار
و هنوز همان عدالت خاموش
همان گرفتاریهای مداوم
همان نسیمهای پایدار
همان تهمتهای ناروا
همان غیبتهای پی در پی
خار در چشم این کوچهها، اگر برای آمدنت جارو نشوند!
خار در چشم این دقایق، اگر تو را آرزو نکنند!
خار در چشم این روزگار، اگر امید آمدنت را ناامید شود!
خار در چشم این جادهها، اگر تو را چشم به راهی نکنند!
تو متعلق به تمام جهان ناشناختهای
تمام جهان کتابهای آسمانی
تمام جهان انسانیهای زمین
تمام جهان فرشتگان
تمام جهان کلمات
تمام جهان برابریها
تمام جهان نابرابریها
تمام جهان برادریها
تمام جهان نابرادریها
تو متعلق به تمام کوچههای خستهای
در انجیل، آمدنت بشارت داده شده
در تورات
در زبور دارد
در کتاب دانیال نبی، اشعیاء پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم
در کتاب شاکهونی هندوها
در باسک
تو متعلق به تمام جهان جانهای تشنهای.
دریغ از این همه شمعدانیهای غبار گرفته
گلدانهای تهی
گورستانهای لبریز
و قیافههای خشک!
دریغ از این همه بارانهای بیهدف
بیابانهای بیدلیل!
دریغ از این همه
سرنوشتهای گنگ،
مجالهای بیهودگی!
دریغ از این همه نیامدنهای طولانی
سرنوشتهای درهم!
کجایی، ای روز اجتنابناپذیر!
کجاییایی اجابت دقایقهای عمیق!
کجایی ای مهربان بیوقفه
محبت بیدریغ!
کجایی، ای نسیم همه طرف
سپیده همه سو!
کجایی، ای چشم انداز پراکنده سبز!
کجایی، ای روز توامان لبخند!
آیینهها اگر غبار نگیرند، چه کنند؟
خوشبختیها اگر ناچیز نباشد، چه کنند؟
دلها اگر خراب نشوند، چه کنند؟
باران اگر مستقیم نزند، چه کند؟
خورشید اگر راست نبارد، چه کند؟
خیابانها خمیدهاند.
زانوان زمین خسته است.
رمقی در جان باران نیست.
چشمها طعم تماشا ندارند.
دریچهها بیچارهاند.
سقفها بیچلچلهاند.
زمین، زمین بدبختی است
آوارگی است
شرمساری است.
زمین مرگ است.
مرگ باد این هنگامههای هنگفت بیمار!
مرگ باد این سالنامههای فقیر!
مرگ باد این دقیقههای شرارت!
مرگ باد این حرفهای عقیم بیدرد!
مرگ بادمان اگر تو را صدا نزنیم!
مرگ بادمان اگر برایت دعا نخوانیم!
مرگ بادمان اگر زیارتت را آرزو نکنیم!
مرگ بادمان اگر به یاد هر چه غیر تو باشیم!
مرگ بادمان اگر برایت دست بالا نگیریم!
زالوها به جان زمین افتادهاند
موریانهها به جان دین افتادهاند
گرگها دندان تیز کردهاند.
روزنهها را مارها گرفتهاند.
چشمها، هار شدهاند.
آبی در کوزههامان نیست.
دستهامان تهیست.
زبانهامان نیشگون است.
خندههامان کشنده است.
مرگمان باد اگر تو را عاشق نباشیم!
«لا یُجَلّیها لِوقْتِها اِلاّ هو»؛ جز خداوند، زمان آن را روشن نخواهد کرد.
دستها در انتظارت، تا ستارههای دور دست کشیده شدهاند و تمنایِ تماشای تو، در چشمهای عاشقان موج میزند.
شب، بیشتر از حد انتظار طولانی شده است.
شب بیتو، جرأت عبور از خود را ندارد
شب بیتو، «جرأت فردا شدن ندارد».
شوریدگیِ دریاها، به بالاترین حدّ مد رسیده است و دل شورگی، بیابان در بیابان موج میزند.
تمام اجازهها بر روی لبها خشکیدهاند، تا تو بیایی.
تمام گوشها منتظرند، تا تو «ترانه خوشبختی جهان» را بخوانی؛ در حالی که مِه به راه خویش ادامه میدهد، به سمت دهکدهای بارانی، به سمت دهکدهای شکل آه.
بهار، بستگی به میزان بارش چشمهای تو دارد.
جمعه عصرها به تو میاندیشم که میآیی و با نغمه داوودی خویش در صور میدمی که: «وَ لَقَدْ کتَبْنا فی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أنَّ الأَرض یَرثُها عِبادِیَ الصّلِحُون».(1)
1) - اعراف / 187.
جمعه عصرها به تو میاندیشم؛ به قامتِ بلند نیازی که به پای تو میافتد، به دستهای آسمان پرورت، به تو که اثر انگشتت، گرد بادی است که گرداب را در خویش حل نموده است.
جمعه عصرها به تو میاندیشم که میآیی و به جای اسپند، برای تو ستاره دود خواهم کرد و دیگر هیچ انتظاری وجود نخواهد داشت.
جمعه عصرها به تو میاندیشم؛ به تو که باید اندیشهای برای جمعه عصرها بکنی.
تو که باشی، هستی بر پا خواهد بود.
تو که بتابی، از پرتو نورانیات، سفرهها لبریز میشوند.
آسمان و زمین از یُمن وجود توست که بر جای ایستادهاند.
راستی تو کیستی که کلیدهای هستی همه در دستان توست؟ من در خلوتی عاشقانه، با نام و یاد تو به ملکوت پرواز کردم و از آنجا - آنجا که تنها عشق و عرفان سوغاتش است - ، برای همه آنان که قلبشان وقتی میتپد، عطر انتظار را میپراکند، سوغات آوردم.
من در آن جا دیدم که رشته تمامی آفرینش در دستان نورانی تو بود و وقتی بازگشتم و چشم به سطور کتابهای دعا گشودم، پنجرهای از فراسوی قلبم به روی تو باز شد. من دیدم و شنیدم که کسی در دعاهایش میخواند:
«... ثُمَّ الْحُجَّةُ الْخَلَفُ الْقائِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدیُّ، اَلْمُرجَی اَلَّذی بِبَقائِهِ بَقَیتِ الدُّنْیا».(1)
یعنی: ... و پس از او (امام عسکری علیهالسلام) حجّت آشکار خدا، امام منتظر، حضرت مهدی(عج) است که چشم امید به سوی اوست؛ آن کسی که به ستایش دنیا باقی است.
و دیدم که از ژرفای وجودش اعتراف میکرد و باورهای آسمانزادش را بر زبان جاری میکرد که: «و بِیُمْنِهِ رُزِق الْوَری وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الاَرْضُ وَ السَّمَاءُ وَ بِهِ یَمْلَاُ اللّهُ الارضَ قِسطا و عدلاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْما و جَوْرا».
1) - فرازی از دعای عدیله، مفاتیح الجنان، ص 165.
یعنی: و به برکت اوست که مردم روزی میخورند و به وجود او زمین و آسمان پای برجاست و به سبب اوست که خداوند، زمین را پر از عدل و داد میکند؛ پس از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.
به راستی که بر مدار تو میچرخد هستی و به گوشه چشم تو پا بر جاست کائنات.
به پاسخ لبخند رضایت تو، جهان هستی مستانه میخندد و به برکت سایه نگاه توست که خورشید میتابد، گیاه میروید و دخترکان آفتاب، دست در دست یکدیگر، سرودههای شادمانی میخوانند.
صبح، به امید دیدار تو چشم بر پرتوهای خورشید میدوزد و لحظهها را یکی یکی عقب میراند و شب برای ظهور تو، تا طلوع فجر سرود میخواند و خلق را میشکافد و برای آمدن صبح ظهور، لحظه شماری میکند.
بیا، بیا ای آبروی آفرینههای الهی، ای زنجیره اتصال هستی!
تو که بیایی و لبخند تو که بر چهره گیتی نمایان شود، هیچ رنگی از سیاهی بر طبیعت نمینشیند و هیچ نیرنگی، صفحه سفید یکرنگیها را غبار آلوده نمیکند.
بیا، ای آبروی آفرینههای الهی، ای هسته هدایت خداوندی!
آقای چشمههای زلال! سالارِ دشتهای غریب افتخار چشمههای روشنِ آشنایی!
این کوچههای غریب، به احترام نام تو هرگز پیر نمیشوند و تشنگان آسمانی، سیر.
تبرک است نامت بر کوهها و رودها.
وجود تو، ایجاب عشق است در سرزمین برهوت هستی.
حریم نام تو، جایگاه امنی است برای دلهای شکسته و غریب که جز تو تکیه گاهی نداشتهاند.
هر جمعه که آفتاب غروب میکند، خورشید یاد توست که در ذهن خستهام طلوع میکند. این چشمهای غریب را دریاب؛ این چشمههای خشکیده را...!
نمیشود نام تو را بر زبان جاری کرد و نایستاد.
نمیشود بی یاد تو، غروبهای جمعه گریست!
ای زلال آفتاب! بر پیکر نحیف احساس من بتاب
مولای آشنای جمعهها! هرگز غریب نمیمانی در شهر خویش. این منم که در دیارِ آشنای خود غریبم، میسوزم و آب میشوم و اگر دست نوازشگر تو نباشد، زیستنم را بهانهای نیست.
بهانه زیستن جمعهها تویی؛ جمعه بی تو معنایی ندارد، جمعه بی تو جمعه نیست؛ مجموع غمهاست.
غمهای غروبهای جمعه، شبیه و مانندی ندارد ای تفاوت بارانی!
غروبهای جمعه لبریزم از ترنم و ترانه و سرشار از آواز رودخانه و به آسمان مینگرم تا از نگاه تو جا نیفتم، ای هزار مرتبه بارانیتر از هزارههای بارانی!
به خویش مینگرم؛ به اشکهایی که تو را در جستجویند.
ای هزار مرتبه بارانیتر از هزارههای بارانی! بارانی از ستاره را بر سرو رویم بریز که:
«بارانی از ستاره مگر خیسمان کند
از کفرمان بشوید و قدیسمان کند».
به دوردستها مینگرم، با اشکهایی که پا به سن نهادهاند و لرزان لرزان سرمایههای کوچک خود را روانه مهر افزونتر از بی شمارت میکند تا بیایی و کوتاهترین شب تاریخ را رقم بزنی و سلامهای از نفس افتاده را در مجال کوتاهی از گل کردن، فرصتی دوباره بخشی.
به سمت تو جاری میشوم، سرازیرتر از شیب ناگهانی گریه
بیا که اندیشهها از ریشه که نه، از تیشه سبز شوند.
بیا که تبسّم بر روی لبها پژمرده و ترک خورده است و نور در آستانه پنجرهها شتک زده است!
بیا که دوست و دشمن از تو میگویند و نزدیک و دور تو را میجویند!
بیا که تمام نیزارها، گوش به زمین دادهاند تا از صدای گامهایت نفسی تازهتر گیرند!
بیا که روزگار، مویهها و واگویههای ما را درگیر کلاف کلافگی نموده است!
بیا و پوشههای پوشالی و پرندههای پوشیده فاسقان را به جریان انداز؛ آن سان که دست الهی،
فرعون را در جریان نیل، به نیستی کشاند!
بیا و معرفت را به تمام چراغها بیاموز و چراغ معرفت را بیافروز!
دوست دارم اولین کسی باشم که به دست و پایت میافتم.
بیا و نشان بده که حق با علی علیهالسلام است و «علی مع الحق» را در بارقه ذوالفقارش به نمایش بگذار!
بیا و جهان را تحت پوششِ دستهای مهربان خویش قرار ده!
بیا و تمام سالهای نوری را به جشن تولّد باران دعوت کن! بیا و اجازه بده تا واژهها - این
زبانهای بسته - به سخن در آیند و زبانهای تلخ، این تیغهای واژه پرداز و زندان ساز، به بند کشیده شوند!
بیا و اجازه بده تا واژههای بیواهمه، نام تو را در ذهن تمامی ذرات منتشر کنند!
بیا و دریا را با سطح تماشای خویش هم طراز کن و اختلاف نظرها را در زلال آبی رنگِ محبت خوش محو نما!
بیا و در فردایی بارانی، روشنایی فانوسهای گرفته را در پاهای توفانی بسپار؛ فردایی که ابری
است و توفانی.
این چه رازی است که غمگینترین غروبهای جهان با جمعه عصرها پیوند خورده است؛ آنگونه که گمان میکنی هر چه اندوه در عالم سراغ داری به سینهات سرازیر شده است.
گمان میکنی باید جامه فراق را بر دل چاک بزنی و خود را به دایره وصل نزدیک کنی. گمان میکنی باید دل به دریای انتظار بزنی و در پی یافتن اکسیر حضور، غرقه شوی. باید قیام کنی و گوشه نشینی را به خاک بسپری.
چاره در انتظار است و انتظار یعنی دعای عهد را با ندبه گره زدن.
یعنی تمام راههای جهان را با پای دل دویدن.
یعنی چشم به جاده دوختن، رفتن و رسیدن.
چاره در انتظار است و اگر چشم دل باز کنی، میبینی که عدالت با قامتی دو تا، چشم به راه موعود
دارد.
بیا و پنجرههای بسته را به روشنایی سپیده پیوند بزن.
بیا و پلکی بزن تا آسمان پُر از ستاره شود.
بیا و بر سینه کویر، شکوفه بنشان.
بیا و انتقام خونهای عاشورا را بگیر.
بیا و شعلههای غربت و دلواپسی بقیع را با شبنم نگاهت خاموش کن.
ای آخرین یادگار وحی!
ای محکمترین آیه خدا بر خاک!
ای روشنترین تفسیر آفتاب!
اینک مرگ و نیستی بر همه جا سایه افکنده است و آهنگ غم، تنها موسیقی حاکم بر جهان است.
برخیز و با لحن داوودیات، آهنگی دیگر ساز کن و بر سر هستی گل بریز.
شب، شر شر چشمهای مرا مینوشد و صبح، لخته لختههای خون دلم را از پشت پنجرهها به تصویر میکشد.
هر روز در تب و تاب میسوزم؛ به امید آنکه در سراشیبی یک صبح بارانی، چشمهایم را روانه
تماشای تو کنم.
دستهایم بلند شدهاند؛ به بلندی گامهایت. اشکهایم جاری شده است؛ به سمت و سوی سیال تو.
ای روشنایی کامل، ای آرزوی بزرگ! با تمام کوچکیام، رشته اشکهایم آن قدر درشت است که از هیچ سوزن مژهای رد نمیشود.
تا تو باشی، اشک با من است.
تا با اشک به خود مینگرم، تو را چند برابر نزدیکتر از خود به خود حس میکنم.
تو را که مینگرم، پشت سرم را نمیبینم؛ که جز تو چیزی برای تماشا نیست. تو را میجویم؛ با اشکهایی که بیتابی تماشایی مرا تعقیب میکنند، ای سمت و سوی همیشه سیال!
زمان ایستاده است، تا بهترین سال تحویل خویش را تحویل تو دهد و زمین در گردش است تا زمینه تماشای تو را سبز در سبز شکوفا کند.
سلام بر تو!
چون نفس میکشی، آتشفشان زخمی سینهات، مست و بیقرار، گدازههای گُل را در دامن همیشه بهاری تو به جریان در میآورد.
سلام بر تو که میآیی و با تمام احساس ما همدردی میکنی و تمام ستارهها را دعوت به جشنواره
سراسری نور.
وقتی که در کوچهها گام میزنی، باران به احترام تو در آسمان میایستد و نور در جریان سیال
خویش، در نزدیکترین نقطه به چشمانت، از حرکت باز میایستد تا پروانههای دعا و نیاز بر حریر مواج نور، شالی از پروانه را به سمت بیکرانگی پرواز منتشر کنند. سلام به تو!
تو میآیی و تمام واژهها، به دنبال ستاره دنبالهدار تو میآیند تا روشنایی را از تو بیاموزند.
آه، که دردی شکیب سوز و آرام گداز، مرا در خود میفشارد؛ دردی که درمانش، جرعهای امید است!
زمین را سرد میبینیم و زمان را دلسرد.
جمعهها از پی هم میآیند و چشمهای به آسمان دوخته ما، عصرهای جمعه در اشک غرقه میشوند و در آه میسوزند؛ پس کجاست آن یکّه سوار حجازی که با یک غمزه پیامبرانه خود، معجزه آسا دلها را زیر و رو میکند و زمین و زمان را بر کرسی عدالت مینشاند؟
طومار انتظار تا به کی باید با اشک چشم و خون جگر امضا شود و ندبهها و گریهها، آن را در هم بپیمایند؟!
مگر نه اینکه گاهِ سرکشی دنیا، او میآید؟ پس با این همه زخم که بر تن فلسطین است و این همه داغ که بر دل افغانستان نشسته است، چرا هنوز صدای پای عشق به گوش نمیرسد؟
مولایم در نهجالبلاغه فرمود: «دنیا پس از سرکشی به ما روی میکند چونان شتر ماده بدخو که به فرزند خود مهربان میگردد».(1)و سپس همان آیه را که آرامش همیشگی قلبم بوده و هست تلاوت کرد که «وَ نُریدُ أنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُصْفِعُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ».(2)زمین از آنِ خوبان است و ستمدیدگان.
اکنون که کلام مولایم بر دلم نشست، قرار یافتم و بیش از پیش در انتظار آمدن او خواهم بود تا این سرکشیِ بیقرار، دنیای آشفته و در هم ریخته در برابر آن بزرگ، زانو زند و مهربانانه سر به دامانش نهد و درد خود را درمان کند.
سلام!
سلام بر تو ای آرزوی همیشگی سلامها!
جمعه است و در مقابل لبخندهای گم شده خویش نشستهام و با یاد تو، نوازشهای صورتی رنگ گلها را در خیال خرد شده خویش حس میکنم. جمعه است و کسی با اطمینان در خاطر من موج
میزند و طنین گامهایش سر به اوج.
سلام بر تو ای غایت همیشگی سلامها!
با تمام سطرهایی که برایت مینویسم، میگریم و با تمام صفحههایی که پُر میشوند، خشک و
لرزان به پایت میافتم.
میخواهم همیشه در زیر دو دریا مدار، به دور چشمهای تو گردم.
وقتی تو بیایی، تمام خشونتها پامال میشوند و من به استقبال سلام سبز تو شهری میسازم؛ با
ردیف هزار چشم.
میخواهمت برای تماشا هزار چشم
تا بنگرم شکوه تو را با هزار چشم
تو میآیی تا تمام مهربانیها از کوچههای روشن دستهایت عبور کنند و تمام دلهرهها به بنبست نیستی ختم بشوند.
تو میآیی و تمام بارانها در تو مکث میکنند؛ که تو آکندهای از شمالیترین خاطراتِ سرزمینهای شمالی.
تو آکندهای از پرندگان زلال که فوج فوج، در چشمهای تو موج میزنند.
تو میآیی و من میدانم تمام آنچه که گفتهاند میآید و تمام واژهها، لب به سخن میگشایند و همه آرزوها خود را به تو ملحق میکنند.
فردا، با تمام آنچه که شنیدهایم، میآید تا صدای شُر شُر باران در گوش تمام صدفهای دریایی به جریان درآید و آسمان را در مسیر عبور تو به خاک ریزند. تو میآیی و در آن لحظه موعود میدانم که برای تماشای تو فقط باید دست به دامان باران شد.
«ای آخرین ترانه و ای آخرین بهار
باز آ که بیحضور تو تلخ است روزگار
مولای سبز پوش من، ای منجی بزرگ
تعجیل کن که تاب
ندارم در انتظار»
کجاست آنکه رایحه فتح و آزادی را در بسیط زمین منتشر کند؟
کجاست آنکه کشتی به گل نشسته آدمی را بر امواجِ هدایت استوار کند؟
کجاست بر افرازنده پرچم فتح و انتقام گیرنده شهیدانِ حقیقت؟
دلهای عاشق به زیارتِ جمکرانِ نگاهش میشتابند، جانهای شیفته، در عرفاتِ صفایش هروله میکنند و پر کشیدگان به بامهای معرفت، او را در زیر قبّه محبوبش میجویند؛ آن جا که اجابت، پاسخ هر دعاست.
ای طاووس اهلِ بهشت!
کی از شرابِ گوارای وصالت جامی مینوشیم که تشنگیمان به طول انجامیده است؟
کی چشمانمان به دیدارِ آن طلعتِ رشید و آن پیشانی ارجمند روشن خواهد شد؛ «مَتی تَوانا وَ نَراک»؟
میآیی و زمین، استواری گامهای مردی را لمس خواهد کرد که روزها، شبها، دقیقهها و ثانیهها به شوق دیدار او سپری شدهاند.
بیا، ای دلیلِ راه مشتاقان!
ای ماهتاب نیمه شعبان! بیا و از دل هستی چون نور تجلّی کن و پرچم سبز ظهور را به اهتزاز در آور.
ای یوسف زهرا!
وقتی تو بیایی، دشتها همه سبز و بلبلان عاشق، ترانههای وصل سر میدهند.
وقتی تو بیایی، نهالِ عشق را در باغچه زندگی، بادستانِ عاطفه و با آب شوق در میان خاکِ امید میکارم و با نگاهت هر روز آن را آبیاری میکنم.
وقتی تو بیایی، پرستوهای مهاجر دوباره بهار را به سرزمینهای یخ بسته نوید میدهند
کاش آن روز فرا رسد که در صورِ ظهور بدمند و تو در هلهله فرشتگان ظهور کنی و کام بیقراران را با شراب طهورِ وصل تازه کنی.
کاش!
جمعهای که میآیی، تا چند کهکشان آن طرفتر، جای چشم انداختن نیست و از دورترین کهکشانها، دسته دسته برایت گل فرستاده میشود و تو، تمام واژهها را به تماشای شوق میخوانی و ترانههای تبعید شده را بر زبان اشکها، جاری میکنی.
جمعهای که میآیی، من در اولین فرصت بارانی، به خاک پای تو ملحق میشوم و با تمام ذرههایم رهسپار آفتاب نگاه تو میشوم و تمام آینهها، در چشمهای تو، یکدیگر را ملاقات میکنند.
جمعهای که میآیی، مدّ ماه، در چشمهای تو محقق میشود و تمامِ ستارهها تو را مدّ نظر خواهند داشت.
و تو میآیی و شب تیره به صبح منجر میشود.
تو میآیی و در اولین دقیقه تبسّمت، تمام خیابانها شلوغ میشوند.
تو میآیی و در حرم حسین علیهالسلام، برای کبوتران عاشقش، دانه دانه اشک میریزی.
با هر نگاه، دُر دری پخش میکنی
پروانه پشت پلک پری پخش میکنی
تو میآیی و تمام سلامها برای تو انجام وظیفه میکنند.
ای عدالتِ فراگیر و ای عطوفت دست گیر!
سلام بر تو که روح توفنده دعبل را ندیده به آتش کشیدی و او را تا چشم به راهیِ همیشگی همراهی کردی.
سلام بر تو که هزار و چند صد سال اندوه را در سینه خود ریختی و عاشقیات را برای هیچ کس باز
نگفتی؛ جز تنهاییهای خود و خلوت خویش با خدا.
وقتی بیایی، هیچ کس به پشت سرش نگاه نخواهد کرد و شانهها، زیر بارش باران نگاهت خالی از
بار فراق میشوند.
سلام بر تو که میآیی و تمام زنگها برای تو به صدا در میآیند!