ghaemiyeh.com
اشارات 96
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
زمزمههای آسمانی
آمدهام تا قبولم کنی / معصومه داوودآبادی··· 1
چگونه برگردم؟! / میثم امانی··· 2
ای پناه بیپناهان /رزیتا نعمتی··· 3
از شوق تو لبریزم / حسین امیری··· 4
آشفتگی / رزیتا نعمتی··· 5
صلوات (برای سال پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله)
نگاهی به صلوات شعبانیه(8) / منیره زارعان··· 6
با من سخن بگو / مصطفی پورنجاتی··· 7
صبح و سلام
همین امروز / مصطفی پورنجاتی··· 10
پوشه صبح، پر از عشق و صفاست/ محمدکاظم بدرالدین··· 11
با شقایقها (پابهپای شهیدان دفاع مقدس)
دشتهای شقایقپوش / معصومه داوودآبادی··· 12
مکتب خون / رزیتا نعمتی··· 13
خط خون / رزیتا نعمتی··· 14
زخم زیتون
سنگهای پیروز / محمدکاظم بدرالدین··· 15
تو، بوی زیتون را به همه دنیا صادر خواهی کرد / عباس محمدی··· 16
از دریچه زمان
روز بزرگداشت سعدی شیرازی
سعدیه بوی عشق میدهد / میثم امانی··· 18
سحر کلام سعدی / سودابه مهیجی··· 19
با گلستان و بوستان / رقیه ندیری··· 21
سخنِ دوست / حمید باقریان··· 22
درگذشت سهراب سپهری
با کولهباری از کلمه و رنگ، شعر نو ساخت / مهدی خلیلیان··· 23
پیِ آواز حقیقت میگشت / معصومه داوودآبادی··· 25
شاعرِ نقاش / نزهت بادی··· 26
زلال چون آب، سهراب / محمدکاظم بدرالدین··· 28
سهراب؛ شاعر عارف / رزیتا نعمتی··· 29
آرمانشهرت را در «هشت کتاب» نوشتهای / رقیه ندیری··· 30
حجم سبز / حمید باقریان··· 31
تولد حضرت عبدالعظیم حسنی علیهالسلام
لالهای از سلسله اهلبیت: / محبوبه زارع··· 33
حضرت عبدالعظیم، گوهر محبت آل علی در سینه داشت / مصطفی پورنجاتی··· 34
روز جهانی کتاب
مشکل کتابخوانها / مهدی خلیلیان··· 36
دوست خاموش و گویای بشر / سیدحسین ذاکرزاده··· 37
پیامآور دانایی / معصومه داوودآبادی··· 39
به بعضی کتابها نباید نگاه کرد / مهدی خلیلیان··· 40
حرف به حرف سخن میگویی / میثم امانی··· 41
سوار بر بال سپید کتاب / سودابه مهیجی··· 42
تو را بر چشمهایم میگذارم / مهدی خلیلیان··· 43
روز تأسیس و آغاز به کار رادیو
صدا، مقدس است / محبوبه زارع··· 45
«صدا»یت آرامم میکند / عباس محمدی··· 46
امروز، روز تأسیس رادیو است / نزهت بادی··· 48
و «صدا»، آغاز شد / سودابه مهیّجی··· 49
شکست حمله نظامی آمریکا به ایران در طبس
خواب شیطان / عباس محمدی··· 50
آمریکا، روی شیطان را سپید کرده است / معصومه داوودآبادی··· 51
فصل مهاجرت ابابیل / حسین امیری··· 53
آمریکا؛ طاغوت زمان / روحاللّه حبیبیان··· 54
ما زخمهای زیادی از آمریکا خوردهایم / فاطره ذبیحزاده··· 55
ولادت حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام
یازدهمین چراغ، روشن شد / معصومه داوودآبادی··· 57
کوچههای بیمهر سامرّا / سیدحسین ذاکرزاده··· 58
به پیشواز نفسهای بهاریات / عباس محمدی··· 60
مدینه، قلمرو روشن عشق است / محمدکاظم بدرالدین··· 61
وفات حضرت معصومه علیهاالسلام
سر در زیر عطر چادر پرترانهات / نزهت بادی··· 62
کوچههای سیاهپوش قم / محمدکاظم بدرالدین··· 64
پس از تو... / حسین امیری··· 64
قم، آشیانه آل محمد شد / روحاللّه حبیبیان··· 65
مقدر نبود نگاهت به نگاه رضا7 گره بخورد / فاطره ذبیحزاده··· 67
روز جوان
بهار زندگی / مهدی خلیلیان··· 69
اسب گریزپای جوانی / نزهت بادی··· 70
این مجال گریزپا / سودابه مهیجی··· 72
جوانی، تنها مجال من است / عباس محمدی··· 73
دیگر بزرگ شدهای / روحاللّه شمشیری··· 75
روز جهانی کار و کارگر
بازوان غیرتمند / معصومه داوودآبادی··· 76
پیراهن جهاد به تن کردهای / سیدحسین ذاکرزاده··· 77
دستمزد / حسین امیری··· 78
سلام بر دستان تو! / رزیتا نعمتی··· 80
کار، جوهر مرد است / فاطره ذبیحزاده··· 80
نان حلال / رزیتا نعمتی··· 82
شهادت استاد شهید مطهری رحمهالله
سخن از عاشقی است که سینهاش، منزل اشراق نور حق بود / مهدی خلیلیان··· 83
استاد مطهری را از عشقی که به حقیقت داشت، میشناسیم / محبوبه زارع··· 85
اگر مطهری نبود... / نزهت بادی··· 86
روز معلم
در کلاس درس / مصطفی پورنجاتی··· 88
دوستت دارم، معلم! / سیدحسین ذاکرزاده··· 90
تاروپود لباست، از جنس ردای رسالت است / سودابه مهیجی··· 90
صحبت از معلم است / محمدکاظم بدرالدین··· 92
امروز، روز توست / رزیتا نعمتی··· 92
هنوز صدایت را از میان نیمکتها میشنوم / روحاللّه شمشیری··· 93
هرگز فراموشت نمیکنم / روح اللّه حبیبیان··· 94
عطش داناییمان را فرونشاندنی / نفیسه بابایی··· 95
صفر شدم در همه چیز / رزیتا نعمتی··· 96
روز جهانی مطبوعات
هر نشریه، یک آینه است / مصطفی پورنجاتی··· 97
آخرین خبر / حسین امیری··· 99
لغو امتیاز تنباکو به فتوای آیت اللّه میرزای شیرازی رحمهالله
مرجعیت؛ میانبُر جادههای بلوغ / محبوبه زارع··· 101
بنویس، میرزا! / میثم امانی··· 102
میرزای مرد / حسین امیری··· 103
روز بزرگداشت فردوسی
قلب ایران، در سینه توس میتپد این بار / میثم امانی··· 105
کلامش، از جنس پولاد و آب و آتش و ابریشم بود / رقیه ندیری··· 107
شاهنامهای از جنس دین و دانش / حسین امیری··· 108
روز برزگداشت خیام نیشابوری
«جهانِ گذران» را گذراندی تا به خدا نزدیکتر شوی / عباس محمدی··· 110
جام عرفان خیام / رزیتا نعمتی··· 111
تو را من چشم در راهم / (به آستان حضرت ولی عصر(عج)
بیتو، کور بیعصاییم / میثم امانی··· 114
انتظار آمدنت، دست تنهاییام را میگیرد / عباس محمدی··· 115
چشمهای خیس منتظر / رزیتا نعمتی··· 116
دل از دست دادهایم / حسین امیری··· 117
صدای پیر شدن یه عاشق جَوون میآد / سودابه مهیّجی··· 118
اگر سوار بیاید / رزیتا نعمتی··· 118
ظهور / رزیتا نعمتی··· 119
دلخوش / حسین امیری··· 120
خلوت لحظههایم را با یاد تو پُر میکنم و امیدوارم الطاف خداوندیات را.
خدایا! تویی که گره از بغضهای حنجرهام میگشایی و در دشتهای وسیع معرفت جاریام میکنی. تویی که هستیام را با روشنترین ثانیهها رقم میزنی و پنجرههای آگاهی را بر چشمهای شب گرفتهام باز میکنی.
ای خوب زوالناپذیر! معاصرم کن با آینهها، تا زاویههای وجودم را به خانهتکانی رخیزم.
آمدهام تا در هرم آسمانی لبخندت بسوزانیام. آمدهام تا قبولم کنی. من به گشودن درهای رحمتت امیدوارم.
آسودهام کن از این همه سیاهی!
پروردگارا! چون پرندهای اسیر، بر میلههای خویشتن میکوبم و جان ابریام را به استغاثه خورشیدها، فریاد میکنم؛ مرا که سمت دور افتادهترین راهها سرگردام، دریاب!
جهل گرانبارم را ببخش و آسودهام کن از سنگینی این همه سیاهی!
صدایم، خاموشتر از آن است که ارتفاع آفتابیات را دریابد و دستهایم کوتاهتر از آن که حجم مهربانیات را درک تواند.
هستی مچالهام را پناه بده که تار و پودم را به آسمان کرامتت سپردهام.
بگذار رودخانهای باشم!
در پیچ و خم مهآلود شبهایم، به تو میاندیشم که وسعت مهتابی عظمتت را شبانهروز، به سجده میآیم. با تو آمیختهام امیدها و دلتنگیهایم را؛ با تو قدم زدهام جادههای پرتپش قلبم را.
بیتو، راه را در هیاهوی ثانیههای مأیوس گمکردهای غریبم.
ای آنکه هستم چون تو میخواهی و زندهام چون تو رقم زدهای! رفاقت چشمان مهربانت را از لحظههایم مگیر و مرا به این بخبندان بیهوده وامگذار.
دستم را بگیر؛ بگذار رودخانهای باشم که ثانیه به ثانیه، یاد دریا را به ترنم میآید.
چگونه سر ز خجالت برآورم بَرِ دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
نفسهایم را به ذکر تو دخیل بستهام؛ ترس گناهان گذشته، از یک سو میکشدم؛ امید ثوابهای آینده، از سوی دیگر. دست از هرکه بکشم، از تو نمیتوانم کشید... که «توام نور دیدهای»، «آرام جان و مونس قلب دمیدهای».
بیقراریام نفس نفس زنان و گام زنان، مرا کشانده است به رواق آشیانه تو؛ چگونه برگردم؟
«از دامن تو دست ندارند عاشقان»
چگونه برگردم؟! با آن همه گوهر کرم و بنده نوازی که در خزانه توست.
مست توام
چشم از تو چگونه توانم نگاه داشت که هرچه گل، هرچه بوته، هرچه درخت، انگشت اشارهای
شدهاند به سوی تو. آنجا که کبکها بر درختها و مرغها بر زمین و جغدها در کوه، به نالش درآمدهاند، من آدمیزاده کیستم که نوا به نیایش برندارم؟ «ای همه هستی ز تو پیدا شده»! جدا مشو از من؛ که زندگیام، سراسر تیره خواهد شد و تاریکی.
قدم از هستی بیرون بگذارم، از مستی تو بیرون نخواهم گذاشت. از دست خویش، مناره خواهم ساخت، از سر خویش گنبد و از قلب خویش محراب؛ تنها به این سودا که بود و نبودم برای تو باشد.
خودت بگیر دستم
چگونه خاطره فقیرنوازیات را از یاد ببرم که از «نیست»، به «هست»ام آوردهای؟ و تا بوده است، لطف تو با من بوده است. «بر در دیرم گدایی نکتهای در کارکرد / گفت بر هر خوان که نِشستم خدا رزاق بود».
جانِ مورچه را سعی و عمل آموختهای و نیش زنبور را به آن تیزی، شهد و عسل؛ چگونه نستایمت که تو شایسته ستایشی؟ هر چند که «سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم»، ولی چگونه بنشینم و ناامیدانه صبر بگزینم... «چگونه مگس از پی شکر نرود».
بر در سرای تو خواهم نشست و از تو مراد خواهم طلبید.
با بودنِ تو، حرام است که استعانت از غیر گیریم.
همنفسی اگر هست من نفسی ندارم
به دستهای خود نیز دسترسی ندارم
خودت بگیر دستم، خودت به من کمک کن
غریبهام، خدایا! جز تو کسی ندارم
ای مهربان به جز یاد و پناه تو برای این بنده روسیاه، سایهبانی نمیبینم. آنجا که خسته از روزمرهگیها، به دامان تو چنگ میزنم، مرا دریاب تا وسعت تو را در خویش احساس کنم. دستهای
دعا را که فوارّههای خواهش من است، بپذیر، تا آنها را به یاد تو متبرک کنم و بتوانم در قفس بیصبری خود، تا رسیدن به تو - که نهایت آزادی است -، بال و پر بزنم.
میدانم، رحمت بیمنتهایت مرا در آن سوی نیز تنها نخواهد گذاشت؛ چرا که تو ارحم الراحمینی؛ ای پناه بیپناهان!
از من درگذر!
صدای اذان که میآید، هیاهوی ضمیرم به خلوت با تو کشیده میشود. جانمازی که بوی عطر خراسانی را به یادگار دارد، میگسترانم و آماده میشوم تا وقت دیدار دوست فرارسد. همین که
قلبم میتپد و خون در عروقم جریان دارد، یعنی هنوز هم میل داری بنده تو باشم و فرصت میدهی تا گفتوگویی دیگر را در بال بالِ فرشتگان، از گنهکارترین بندهات بشنوی.
از من درگذر و مانند همیشه، مرا در حیرت غیرممکنها قرار ده.
ناتوانیام را ببخش!
خدایا! حقارت من، پشت چهره نقاب زدهای پنهان شده که حقیقت آن را فقط تو بصیری. ناتوانیِ بندهات را که به آنچه وعده میکند، کمتر وفا کرده، به قدرت لایزالیات، ببخش کمکم کن تا نگذارم وعده شیطان که قسم یاد کرد تا بندگانت را گمراه کند، به تحقّق بپیوندد.
ارادهای عنایت فرما تا از محبان درگاهت باشم!
محرابم، هزار فرسخ بالاتر از آسمان است
هر صبح که با ساغری از حیرت، از خواب میپرم، دلم را با شاخه بیدمجنون، مسواک میزنم. هر صبح، صدای مرشدی را میشنوم که در زنگ زورخانهای مصلوب شده و مؤذنی که پابرهنه به کوچههای دلم میدود. وضوخانه مسجدی را دارند میسازند که میقات پا برهنگان است و محرابی را
دست مهندسی مجنون سپردهاند که به جای نیم متر پایینتر از زمین، هزار فرسخ بالاتر از آسمان ساخته است. هر صبح، با چشم تعجب، در خلقت شاعرانهات مینگرم و در ابتدای غزل ملکوتیات، به همراه همه بندگان نیازمند، ردیف میشوم.
هوای گفتوگو با تو
من از هوای تو لبریزم، ای به دست نیامدنی و از دست نرفتنی! شوق تو را دارم. لبریز سجادهای هستم که بر تمامی سلولهای بدنم پهن شده است. شیدای مُهری هستم که از خاک پای نگاری ساختهاند.
نیمه شب، بوی شراب طهور، به دماغ افکار بکرم میپیچد و به مستی، بتشکن میشوم. نیمه شب، به شوق وصال تو، هزار بت زیر پای برهنهام در خیابانها میشکند و هزار خار مغیلان، بر هفت نقطه از بدنم میماند تا یادم نرود از زمین خستهام و هوای گفتوگو با تو را دارم.
ای دستگیر عذرپذیر!
به سویت آمدهام؛ سوار مرکب بیپناهی. سادگی نمازم، در غربت عصر غیبت، شکسته و دنبال کوزهگری میگردم که بهجای دل، کوزهای شکستهام دهد و خمرهای که آبروی ریختهام را در آن پنهان کنم. به درگاه تو آمدهام؛ پابرهنه از دنیا و ترسان از آخرت. دیدهام که کفشهای رفاه دنیا، مرا سودی نداد و ردای ریا، بر قامت وجدانم سوخت. نمازم را رنگ بهار ده که مدتی است زمستان زده گناهم. دستم بگیر، ای دستگیر عذرپذیر!
به سرم یاد تو افتاد و دلم ریخت به هم
همه، تکرار تو کردم، همهام ریخت به هم
من و یاد تو به همصحبتی هم مشغول
خانه را همهمه صبحتِ هم ریخت به هم
به عطشناکترین حالت صحبت با تو
آن قَدَر گفتم و گفتم که حرم ریخت به هم
تو که هستی که به هر شکل تجسم کردم
دست بردم که به اندیشه رِسَم، ریخت به هم
ز غمت هرچه نوشتیم، مرکّب پس داد
جوهر و آه من و اشک قلم ریخت به هم
خواستم شعر نگویم دگر و باز، نشد
قلم توبه شکستیم و قسم ریخت به هم
چو ردیفی تو که از مصرع پایان غزل
رفتی و شعر من و شاعریام ریخت به هم
قطرهای شفاعتِ مقبول
الهی، این بنده ناتوان تو، از خویش باخبر است. نه راه را میشناسد و نه با بیراههها آشناست. نه تاب ایستادن در برابر گردباد را دارد و نه یارای مقابله با شیطان؛ به امید نجات و رهایی، در آرزوی سعادت و رستگاری، پا در راه سنت رسول تو نهاده و به منش پیامبرت اقتدا کرده است.
الهی، امیدم همه تویی. هر نفسم به مدد تو برآید و هر قدمم به یاری تو به کار آید. یاریام کن که در اقتدا به رسولت، سرافراز درآیم و در عمل به سنّتش فرو نمانم! مددی کن تا در راهی هموار، به سوی تو آیم و در مسیر پیروی از راهنمایی که تو برایم فرستادی، قدم گذارم!
به شفاعت رسولت، روسیاهیام را بشوی، تا آن دم که گاه ملاقات تو فرا رسد و روز قیامت را ندا کنند، روسفید نزد تو آیم.
الهی، از دریای مهر و رحمت پیامبرت، قطره شفاعتِ مقبول نصیب من ساز، تا در آندم که همه، هراسان و وحشتزدهاند، تو از این بندهات خشنود باشی، بر گناهش پرده اغماض کشیده باشی و نشان لطف و رحمت بر من زده باشی، تا سربلند و رستگار، در منزلگاه ابدی خوبان و نیکان جای گیرم و از رحمت جاودانه تو سیراب شوم!
سلام به دفتر دستهای گشوده تو،
که رو به سرزمینهای شمالی
آفتاب میپاشد!
سلام به عطر مهربان نفسهای تو
وقتی که خدیجه را
میهمان میکردی؛
به باران، به آیه،
به نسیم
و سلام به اسلام.
ناموارههای نقرهکوب تو
بر صحیفه سوخته دلها
میدرخشد
و به شور و شیداییهای ما
در جشن عسل
شکوه میبخشد.
معنای پنهان تاریکی
خجول از روی روشن همنورد اذانهای توست:
بلال
و شبها
با یاد لحن مخملین نوای گرم او
چه مهتابی میشود
این همه سال!
آینهها
از نام زیبای محمد
محو میشوند
و جایی
برای عبور دل از آبگینه اشک عشق
میدانم
زمزمه تصلیه
با طعم تداعی تو
چیزی از طواف
کم ندارد
و به آشیانه گرم فرشتهها
در سرزمین وحی
زندگی میبخشاید.
سلام؛
سلامی که از عمق طلاییرنگ آفتاب
تا متن جریان ملتهب دریاها
هیچ فاصلهای باقی نمینهد.
معنای سلامهای من
حماسه هم هست
شاهنامه هم هست
بوی بدر و حُنَیْن و اُحد میدهد
و تصویر دارد؛
تصویر
چکاچاک شمشیرها
وقتی که در بستری از فریاد و خون
شستوشو میشوند.
ای جان محبت،
ای نیروی آرامی!
از کتابت لبهای تو
پاپیروسها
سبز میشوند
و کوهها
تسلیم کمند نگاه رقصانت، میآیند.
با من سخن بگو!
خیابانها را شستهاند. درختها، شاخهها و برگهایشان را بیدار کردهاند. گنجشکها بیتابی میکنند. خورشید از همان طلوع صبح، به عالم و آدم لبخند میزند.
شب، در آغوش ماه به خواب رفته است. جادهها با خاطره قدمهای تو بیدار میشوند.
دو رکعت شبنم بهجا آوردهای و روشن شدهای. برای نوشیدن بوی اطلسیها، تو هم بیتابی کن.
بر پل فردا قدم بگذار. اگر برای زیستن، همین امروز، بهترین روز تو باشد، پس درنگ نکن.
مسابقه خوبیها به دست تو برگزار میشود. تو هم یکی از پیشروها باش. من هم با تو همقدم میشوم:
دست در دست هم دهیم به مهر
میهن خویش را کنیم آباد
دست آفتاب را بگیر!
باور کن که دیر میشود. قدر این همه بهار را بدان. دلانگیز شو. به روی ماهِ خدا، عشق پیشکش کن. بسماللّه؛ یا علی بگو و بلند شو!
دیوارهای قد راستنکرده این شهر، منتظر توست. کودکان مدرسهای، کیفهای پر از مداد رنگی، همه و همه، امیدهای رنگارنگ پیشرفت میهناند. به آن افق خوب نگاه کن. چه پرندگانی که برای پریدن، بالاترین نقطه آسمان را انتخاب کردهاند.
چه پروانههایی که برای شادی، نشکفتهترین گلها را و چه زنبورهایی که هنوز در جستوجوی خوشطعمترین شهدهایند. دست آفتاب را بگیر. امروز منتظر توست.
مهر، طلوع کرده است. خورشید فرخبال، پرتو میگستراند. دنیا، محل عرصهپیمایی روشنایی است. زمین، از همان لحظههای آغازین تولد صبح، محیط را برای پذیرایی گنجهای طلاییاش، آماده میکند.
در پنجرهها، شعر پرمحتوای صبح دمیده است.
پوشه صبح، پر از عشق و صفا است.
هر صبح که میآید، انگار آلبوم پرخاطره انس را ورق میزنیم! همه چیز زنده میشود و بیدار.
پایدار باد این درخشش بیوقفه که نامش، صبح است. ایستگاه پگاه، از حضور عطر فرشتگان میگوید؛ از بیداری خورشید، در سقف آسمان. همه چیز از تکاپوی صبح بهره میگیرد؛ از امیدی که در صبح نهفته است.
هر صبح که میآید، تمدید آهنگ نور است و تکثیر چراغهای امید.
قلمها که به نامِ صبح میرسند، طراوتی دوباره میگیرند. دلشان میخواهد مدح کنند و شَعَف بریزند بر صفحهها. صبح، سخاوتی است فراگیر.
کافی است در هر پسکوچهای، پا گذاری و طعم روشنی را بچشی. صبح، کالسکهای از شکوفه و لبخند است که در حین عبور، برای دنیا دست تکان میدهد. مهم این است که ما خود را در معرض بارانهای عاطفهاش قرار بدهیم.
اگر کسی به صبح دل ندهد، بویی از زندگی نمیبرد و یکنواختی، وبال گردنش خواهد شد. اگر کسی صبح را سرسری بگیرد، در شیونگاهِ عادت، اقامتی ناگزیر خواهد داشت.
باد میوزد و ساعات سرخ حماسه را در گوش درختان، نجوا میکند. من، در باور خیس دریاچهها، پرواز آخرت را پلک میتکانم. به نیزارهای خاموش دل میدهم.
ای بزرگ! با ما که اینچنین مچاله خویشتن ماندهایم، از وسعت روشن افقهای دور بگو و از صدای عشق، تا به قلههای بلند رهایی بیندیشیم و در رویای سپید ملکوت، دشتهای شقایقپوش وطن را، دفزنان به شور آییم.
باورمان، چشمان آسمانی توست
باورمان، چشمان آسمانی تو است که کوچههای شهر را خورشید میپاشد. تو آن اسطورهای که شبهای بیشمار، سر بر شانههای ماه، شاعرانهترین واژهها را گریستهای.
پنجرههای منتظر، نگاه ستارهپوشت را بسیار تجربه کردهاند. خونت که بر خاک ریخت، اندوه رفتنت، سینه سرخان زمین را زمینگیر کرد. نیستی، اما سالهاست شهر، یاد تو را نفس میکشد و نامت، نشانی جادههای باران را هجا به هجا، به یادمان میآورد. اقتدار روزهایمان را در تو یافتهایم؛ در رد گامهای
مقاومت.
سرفراز ایستادهایم و پیام بلند تو را با فرزندان وطن، زمزمه میکنیم.
اگر در هوای استقلال نفس میکشیم
نیستی؛ اما نوباوگان وطن، هر روزشان را پلاک میخوانند و چفیه مینویسند. اینان، روایتگر حماسه تواند؛ آنگاه که با شمشیر صدایت، عربده بادهای هرزهگرد را به دریدن برخاستی و هجوم بیوقفه شب و حضور دامنهدار کویر را ایستادگی کردی.
تو ماندی تا قلههای میهن، با آفتاب سربلندی، به صبح سلام بگویند.
تو رفتی، تا خیابانهای شهر را گامهای نامردمی، آلوده نکند. اگر در هوای پاکیزه استقلال نفس میکشیم، اگر ایستادهایم و روشنی را ادامه میدهیم، یعنی دریافتهایم بزرگیات را؛ یعنی هنوز بر پلکان دلهامان نشستهای و چشمان شمعدانیها را لبخند میزنی.
نگاه کن، چه بارانی میبارد!
با تو، بر کتیبههای عشق حک شدیم
چشم میگشایم بر پنجرههای آفتابی و نور منتشرت را مینوشم. تو از خورشیدزاران دور آمده بودی؛ از دامنههای ستاره.
خاطرههایمان را آبی تفکر تو آسمانی کرده است. تو را در گردنههای برفگیر، به پاسبانی بهار دیدهاند و من به درختان بلندی میاندیشم که از پس گامهای آخِرت، قد برافراشتند و به کوچههایی که نامت، شکوهمندشان کرده است.
از تو میگویم که نگذاشتی جادههای آوارگی، دلتنگمان کند؛ نگذاشتی سردر گریبان شبانههای سیاه یأس شویم. میستاییمت؛ که با تو، بر کتیبههای سرخ عشق، حک شدیم.
چه میشد بازمیگشتیم گاهی مثل اولها
دوباره دسته گل میزد کسی روی مسلسلها
و گاهی پای اعلامیهای هشدار میآمد
که شبنم یخزده در باغ، برخیزید مشعلها!
اگر فهمیده باشی میشود با عشق و نارنجک
خیابان را چراغانی کنی در زیر تاولها
صدای بهمن پنجاه و هفت انقلاب آمد
تلاطم میکند در خویش اقیانوس مخملها
شنیدم لای صحبتهای گرم مردی از آتش
که دیگر میرزا کوچک نمیسازند جنگلها
نشد تعطیل درس مکتب خون جمعهها حتی
خوشا بر حالتان ای مردها! شاگرد اولها!
پلاک خانه آن یار مهربان چند است
پدر! بیا و نگه کن کدام فرزند است
وصیتی که کمی سوخته به جیبش بود
نوشته: عرض سلام ای پدر! دلم بند است
رسیدم از سفر و یک تولد دیگر
بکار دانه من را که فصل پیوند است
و چند خط دگر سوخته، نمایان نیست
سپس نوشته: مکن گریه؛ جای لبخند است
به روی نامه او چند خط خون میگفت
که تابلو، اثر دست یک هنرمند است
ای آنکه میروی از این مسیر، خانه دوست
پلاک خانه آن یار مهربان چند است
زیتونهایت توجه سبزی است؛ نه برای چشمپوشیهای سازمان ملل، بلکه برای شاعرانی که امروز به بلوغ میرسند.
وظیفه، سنگین است. سنگهای پیروز تو را، دانه دانه باید فهمید! فلسطین، یعنی اقلیم توانمند رهایی.
ای شایان ارج! اگر شاعران هم از تو نگویند، به کلمات خودشان لطمه میخورد و از بزرگیات نمیکاهد.
تو به کار خود ادامه میدهی و از جان مایه میگذاری برای حیاتی شریف و عزتمند؛ این، یعنی حدیث ممتاز اسلام را به کار بستن.
از جان مایه میگذاری؛ با مشتی سنگ که بضاعت عرشیِ توست. سنگهای تو لحظه درستِ غیرتند.
زبان تو، شکیبایی است
رسانهها، گروه گروه، بُرِشی از تنهاییات را پیش چشمان روزهای ما میچینند و ما همه این تصاویر را میبینیم و میسوزیم، اما هنوز هم زبان محاورهای ما و تو، شکیبایی است. استوارترین شعر، از آنِ
زیتونهای توست که همچنان در رثا، سبز ماندهاند.
قداستی است مختصات عشق؛ وقتی جغرافیا به نام تو برمیخورد و تاریخ، سلامت میگوید، وقتی شدیدترین هجمهها، به ثبتی سیاه میرسند، بیپروا از تیغ غم، مقاومتی زلال از رفتارت میجوشد؛ چندانکه از کوه، چشمه.
درود بر تو!
درود بر تو ای حقیقت شفاف که در زندگی ما جاری هستی!
درود بر تو ای شیوه سپید رهایی، با زیتونهای زخمیات؛ آن بُنیههای پایندهای که بر درختها، بودن را سرسبزتر از هر شعر دیگر، جار میزنند.
درود بر تو که گلویت در مصاف شب، یک روشناییِ همیشگی است.
ماه، هر شب، بغضهایش را فرومیخورد و ستارهها، اشکهایشان را در ابرهای همیشه تشنه پنهان میکنند.
سقف آسمان، آنقدر پایین آمده است تا فریادهایتان به گوش هیچ باد سرگردانی نرسد.
دارند با دیوار حائلشان، آسمان کبوترانت را حصار میکشند؛ اما هرقدر هم که دیوارها ضخیم شوند، بوی پرواز کبوتر، هوای شانههای مشتاق را خواهد بوسید.
بگذار جادههایتان را ببندند، باغهایتان را بسوزانند و پنجرههایتان را به سمت آوارها بچرخانند، اما تو بوی زیتون را با اشکهایت، بر شانه همه نسیمهای عاشق، به سراسر دنیا صادر خواهی کرد. خوب میدانم که تو... .
عطر سیبهای سرخ
هر صبح، بوی بابونههای وحشی، صدای مدیترانه را با آواز مرغهای دریایی، به بیروت ارمغان میآورند. و بیروت، عطر سیبهای سرخش را لای نسیم میپیچد و تا مرز غزه میفرستد.
هر نفسی که شهید میشود، پرندهای به پرواز درمیآید و عطر سیب را بر شانههای آسمان زخمی فلسطین تو، میتکاند.
چقدر آینهها، بیقرار دیدن لبخندهای فراموش شده تواند!
دموکراسی دارد زیر آوارهای خانهات خاک میخورد.
نامههای ننوشتهات را در کدام پرونده سازمان ملل، بار سنگین آسودگی جهانیان خواهی کرد؟ ای کاش ابرها، اشکهایت را بر شانههای زمین بنویسند!
دلتنگیهای اردوگاه
میبینم که هر شب، چشمان آبی دریاها و گیسوی سبز جنگلها، با چشمهای تو گریه میکنند و هر صبح، با سینه تو میسوزند.
با هر قطره اشک تو، شقایقی شکوفه میزند و لالهای قد میکشد.
پیادهروهای تنها، خیابانهای خلوت و مغازههای بیمشتری، همه تشنه صدای پای تواند، اما تو دلتنگیهایت را در اردوگاههای دلتنگ، بغض میکنی و به یاد کوچهها و پیادهروها و مغازهها و خیابانهای بیتالمقدس، آه میکشی. آفتاب، به یاد روزهایی که از پشت پنجره خانهات به آن سلام میکردی، گریه میکند.
روزی که نزدیک است...
روزی خواهد آمد که دروازههای آسمان، دوباره گشوده خواهد شد و دستهای تو، در کهکشان راه شیری، جریان پیدا خواهد کرد.
میآید روزی که لبخندهای تو، آیینه شادی همه پرندهها باشند.
میآید روزی که نقشههای جهان، نام فلسطین را دسته جمعی آواز کنند؛ روزی که زندگی، با رودهای
شادمانه، جریان پیدا کنند در هوایی که سرشار از نفسهای توست؛ آن روز، نزدیکتر از همه فرداهاست.
شنبه
1 اردیبهشت 1386
3 ربیعالثانی 1428
21.Apr.2007
شیراز، با عطر بهار نارنجها، زنده مانده است و ادبیات، با ترنم غزلهای تو.
«سعدیه»، بوی عشق میدهد هنوز. بر پلههای پارک ملت ایستادهای؛ خیره بر دوردستهای هفت قرن دیگر و چیره بر نقش و نگارهای تاریخ شعر.
با مرکّب سپید خویش، بر کتیبه «سازمان ملل» نوشتهای: «بنیآدم اعضای یکدیگرند.» دیگر همه جا با باغ جهاننمای تو، میشناسندمان؛ با چراغ حکمت و شهر آیینیات که در میانه «گلستان»، سوسو
میزند.
از گلستان تو برم ورقی
غزل، با تبسم عاشقانه تو زنده مانده است؛ رونق داده است به بازار صمیمیت دلهای سوخته و در کوچهباغها جاری است.
در شهر ما، در مَثَلها، پندهای حکیمانهات لبخند میزند. ارسطو را مینگرم که تجسم عدالتِ
گمشدهاش را در تو یافته است. به خیابان آمدهای؛ سالهاست که میدانها و مدرسهها را به نام تو
شناختهایم؛
آفرین بر زبان شیرینت
کاین همه شور در جهان انداخت
حکمت با حکایت تجربههای تو زنده مانده است. سیاحت غرب تو، چه ارمغانها که به دروازههای شرق، ارزانی نکرده است!
گسترههای تاریخ را به «تنگ اللّهاکبر» آوردهای. قدمهای بیقرارت، از زیر «دروازه قرآن» رد شده بود، چشمهای بیقرارات، به جستوجوی لقمان حکیم، تا سرزمینهای سیاه رفته بود؛ فلسفه زندگیات، دویدن بود؛ در پی آواز حکمت که گمشده مؤمنان است.
قناعت را در قافلههای ثروتمند بازرگانان یافتهای، تواضع را از قطره آبی در مواجهه با دریا؛ عبادت را در خدمت خلق یافتهای و زندگی را در غنیمت شمردن دمها و دقیقهها.
ادبیات، دو زانو نشسته است هنوز و به تو گوش میدهد:
به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
پیامهای کوتاه:
سعدی، پیامبر غزل پارسی است.
غزل یعنی سعدی و سعدی یعنی غزل.
لشکر عشق، سعدیا! غارت عقل میکند
تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلی
آنجا که فصاحت و شیرین زبانی، دست در دست واژگان، سربه فلک میکشد و عشق، این سرمایه جاودان آفرینش، سلطان تمام لحظههاست، بر بلندای قله غزل، خداوندگار سخن، «سعدی» ایستاده است.
صدای عاشقیِ او را هنوز بیپروا میتوان شنید. گاه از «یار جفا کرده پیوند بریده»، نالههای بیشکیب سرمیکند و گاه، آنچنان زخمههای آتشین عشق را میستاید که از سِحر کلامش، «فریاد در نهاد بنیآدم
اوفتد» و با هر زبان و در هر مجال، «دلسِتان نازنینِ» خویش را با هزار جلوه ابراز میکند.
این پیر طریقت، این سپیدمویِ راه عشق، هر آنچه میگوید، آیههای محکم کتاب هزار برگِ دلدادگی است که باید واژه واژه خواند و به او ایمان آورد. باید پا در رکاب اندرزهای بیشبهه او بود:
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
صدای رسای سعدی
این، صدای مؤمنانه رسول غزل است که تو را زنهار میدهد: «عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است» همان دلِ آیینهوارِ موحدی که در هرچه مینگرد، حیران صنع آفریدگار میماند:
من نه آن صورتپرستم کز تمنای تو مستم
هوش من دانی که بردهست؟ آنکه صورت مینگارد
کلام دنیا دیده سعدی را در همه اهالی خاک، از شرق تا غرب، میشناسند. صدای رسای او، به گوش همه اهل زمین، آشناست. نَفَسش، آنجا که غزل میشود و «شب عاشقان بیدل» را میسراید، چونان «ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد»، روحنواز و زندگیبخش است. تمام مردمان زمین، سعدی را از بَرَند؛ آنجا که صدای عدالتْخواهش، وحدت آفرینشِ بنیآدم را بر آستان عمارت عدل جهان، فریاد میزند.(1)
امیر تغزل و قافیه
خاکِ این جغرافیای سربلند، این دیار ادب و عشق و شوکت، این ایران غیور، کیمیای این همه ذوق و هنر را از کجا آورده است که چنین هزاردستانِ بلند آوازهای بر شاخساران ادبش میروید و نغمهسرایی میآغازد؟
سعدی، «کاروان شکر» خویش را از شیراز، به تمام مرزهای این خاک، سیر داد و همه جا حدیث روحافزای عشق و شبهای ستاره شمردن هجران(2)خویش را با قلم پارسیگویش به گوش عالمیان رساند. این امیر تغزل و قافیه، فرزند خاک ایران زمین است؛ تندیس افتخاری که تا ابد، بر جبین خاک ایران میدرخشد.
سعدی به پاکبازی و رندی مثل نشد
تنها در این مدینه که در هر مدینهای
شعرش چو آب در همه عالم چنان شده
کز پارس میرود به خراسان سفینهای
آن زمان که تمدن و فرهنگ، در آتش مغول میسوخت و انسانیت، در کوچه و بازار، قتلعام میشد، آن روزها که خون خلیفه بغداد، در دجله جاری بود و هر کس که رمقی در خود سراغ داشت، سرگردانی و تنهاییاش را به سرزمینهای دور میبرد، سعدی قلم به دست گرفت، تا به جای سوگواری کردن بر خاکستر کتابخانهها، گلستان و بوستانی بیافریند که قدم زدن در آنها، آرامش را به جانهای خسته بازگرداند.
سعدی، طبیب دردهای مردم بود
سعدی، موعظه و تحقیق را در قصیده ریخت. عشق، از غزلهایش جوشید و با عرفانی معتدل، همراه شد و واقعگرایی، در مثنویاش به اوج رسید. در گلستان، دنیا را آنگونه که هست، نشان داد و در بوستان، آرمانشهری ساخت که کنگرههایش، از پس توفان مغول پیدا بود. بوستان؛ با قلعههای امن که هنوز هم در راه ماندگان را پناه میدهد؛ قلعههایی که مشعل فضیلت و معرفت در آنها روشن است؛ با پیری که افراد را به سوی هدف غایی خلقت میبرد، کسی که با قدرت روحی و نیروی عقلانی خود، فلسفه و حکمت و اخلاق را درهم آمیخته است تا دنیای بیمار و محتاج هدایت را به سرمنزل مقصود برساند.
سعدی، به جای شِکوه از روزگار، کوشیده است تا عاشقانههایش، کمی از درد مردم بکاهد و سرمای رکود را با حرارت عشق، فرو بنشاند. سعدی، فیلسوفی هنرمند است که دردهای بزرگ بشر را به گونهای شگرف، مداوا کرد.
سعدی! «از هرچه بگذریم، سخن دوست خوشتر است» و اشعار تو، همان سخن دوست است که چون خورشیدی مهربان، افق جانها را مینوازد و آن را لبریز از نور عشق میکند.
از جام احساست، چه شعرهای نابی تراویده است!
واژه واژه شعرهای تو، دریای بیکران معرفت است که غواصان خِرَد، در اعماق آن، مرواریدهای حقیقت را صید میکنند.
در آیینه اشعار عارفانه و در زلالی غزلهای عاشقانهات، میتوان نور حقیقت را به تماشا نشست.
هنوز که هنوز است، عطر گلهای گلستانت، کوچهباغهای روزگار را پر کرده و هستی را مست از وجود خویش کرده است.
بوستان تو، یک دنیا طراوت و شادابی است.
آثار تو، تجلیخانه نور و حقیقت است.
حکایتهای دلنشین تو، گنجی است بیپایان در گنجینه ادب پارسی که ما را به ثروتی عظیم رسانده است.
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
و تو، دلبر را دیدی و چشمهایت بینا شد؛ آنگاه، حقیقت را سرودی و حقیقت برای همیشه در دلها جاودانه خواهد ماند.
و چقدر ثانیههایش پُر از یأس و ناامیدی بود که چنین میسرود:
«دیرگاهی است در این تنهایی
رنگِ خاموشی، در طرح لب است
بانگی از دور، مرا میخوانَد
لیک پاهایم در قیرِ شب است».(1)
و آنقدر رفت و رفت... تا در فرجام، چنان آفتاب، در سپهر عشق دمید و به روشنایی رسید:
«داخل واژه صبح
صبح خواهد شد»(2)
سهراب، با کولهباری از «کلمه» و «رنگ» آمد و «شعر نو» را به «زبان محاوره» پیوند زد.
بینشِ شاعرانهاش، برتر از حساسیتهای زبانیاش بود؛ چنانکه جوشش در او، بیشتر از صنعت و کوشش است. آری، از مولانا، نیما، اخوان و... تأثیرها پذیرفت، اما بسیار حرفها گفت، که بر فراوانی از شاعران تأثیر نهاد و به سرودههاشان بسیار «وام»(3)داد!
به تماشا سوگند
سهراب، نجیب، صمیمی و مهربان بود و استدلالهای سادهاش، یادآور استدلالهای توحیدیِ قرآن:
«چرا مَردُم نمیدانند
که لادن، اتفاقی نیست».
و باز میگفت:
«و نترسیم از مرگ
مرگ، پایان کبوتر نیست».(1)
و با شعر او، میتوان رفت به شهر پشت دریاها، تا «سوره تماشا»؛ که همچون نامش یادآور سوگندهای قرآن است:
«به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر، در ذهن...».
و آشکارا به نوع بیان قرآن، نزدیک میشود:
«سرِ هر کوه، رسولی دیدند
ابرِ انکار به دوش آوردند».(2)
دیگران از «سراب» میگفتند و سهراب از «صدای پای آب»:
«و خدایی که در این نزدیکیست
لایِ این شب بوها، پای آن کاجِ بلند».(3)
خانه دوست کجاست؟
سهراب، همصدا با آیینه و آب، ما را به کعبه میبَرَد؛ به محراب:
و سهراب، روزی خواهد آمد
و به ما خواهد گفت:
«تو اگر در تپشِ باغ، خدا را دیدی، همت کن
و بگو: ماهیها، حوضشان بیآب است».
او به ما خواهد گفت:
«خانه دوست کجاست».
پیِ آواز حقیقت میگشت(1)
معصومه داوودآبادی
«بزرگ بود / و از اهالی امروز بود / و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید / و با تمام افقهای باز نسبت داشت».(2)
از دریچههای روشن معرفت آمده و جانش، رشحه آفتابی شعر را، سلول به سلول، حس کرده بود. چشمانش را شسته بود و جور دیگر میدید.
دلش، راز مگوی آفرینش بود و نفسهایش، اتاق آبی عرفان را به تکرار مینشست.
از فراسوی افقهای باز مهربانی میآمد.
صدای پای آب را میشنید و همسفر بادهای هماره، به جستوجوی هیچستان میرفت. واژهها، چینی نازک تنهاییاش را میشناختند. او در روح شکیبای درختان، زیسته بود و میان گل نیلوفر و قرن، پیآوار حقیقت میگشت.
به درختان حماسی پیوستی
سهراب! تو در مسیر نبض عناصر، زاده شدی؛ با انگشتانی که عشق مینوشت و خورشید میسرود.
یادت بود که در تنهایی، کاری نمیکردی که «به قانون زمین بر بخورد.» از فاصلهها آزرده میشدی و سیب سرخ زندگی را با مسافران زمین، قسمت میکردی.
مشتاق روشنایی و رویش، چترها را میبستی و زیر باران میرفتی. تو خیس لحظههای شاعرانهات، به انسانیت میاندیشیدی و اینچنین بود که چمدانت را برداشتی و به درختان حماسی پیوستی.
«باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد / بردارم / و به سمتی بروم که درختان
حماسی پیداست».(1)
پنجرههای دلش را رو به حقیقت گشوده بود
... و نمازش را وقتی میخواند، که اذانش را باد، سرگلدسته سرو گفته بود.
بالشش، پُر آواز پَر چلچلهها بود و نیلوفر جانش، به سوی آبیها، در پیچش و حرکت.
صدای پر مرغان اساطیر را در باد شنیده بود. یگانگی آفتاب و باران را دریافته بود و ایمانش، در نزدیکی سحر، وجودش را به دورها میخواند. با حس غریب مرغان مهاجر خو کرده بود، و در شهری پشت دریاها، پنجرههای دلش را رو به حقیقت گشوده بود.
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی میدید و در جستوجوی خانه دوست، ذهن سبز سپیدارها را در کوچهباغی که سبزتر از خواب خدا بود به ثمر نشسته بود.
پیامهای کوتاه
با یاد شاعر آبیها و نیلوفرها، کوچهباغ آبی عرفان را قدم میزنیم و صدای پای آب را میشنویم.
بزرگ میداریم یاد شاعر آب و گل سرخ را؛ او که در اندیشه شستن اندوه دلی، آب را گل نمیکرد، با سپیدارها مهربان بود و از زندگی میسرود.
سهراب، شاعر دورهگردی بود که پابرهنه، به خوابهای ساده و معصوم آیینهها هجرت میکرد. عطر و رنگ گریزپای شعرهایش، از زندانی شدن در حصار عادات روزمره، میگریخت.
1) . از سهراب سپهری.
شاعر نقاشپیشه ما، طوری بر ساز کلمات مینواخت که نغمههایش تا شبستانهای دور ادبیات پرمیکشید و طوری بر صفحه هستی نقش میزد که نگارههایش، خاطرات ازلی انسان نخستین را تداعی میکرد.
زمزمه آب قناتهای مقدس، سادگی عمیق اقلیمهای بدوی، خلوص دیوارههای پرنقش معماری و روح ناب ایرانی، در جوهره کلماتش موج میزد.
روح روستایی و ناآرام سهراب، در چارچوب دیوارهای دلتنگ دخمهای که شهرتش مینامند، همواره در تمنای بازگشت به طبیعت بکر و آزادی بود که در شعرهایش آرزو میکرد.
سفر به روشنایی
سهراب، میخواست چون انسان «پریروزهای بدوی» در «کوچهباغی که از خواب خدا سبزتر است» به «موسیقی اختران» از درون «سفالینهها» گوش فرا دهد.
او میخواست کبوتر دستآموز اندیشه را از بام تکرارهای همیشگی بپراند تا به جاهای ناشناخته سفر کند و به بلوغ روشنایی دست یابد.
سهراب، جهاندیدهای بود که روحش، جز در خاک و آب آشنایی زادگاهش آرام و قرار نمییافت. برای رسیدن به آن «رستگاری نزدیک» که «لای گلهای حیاط» پرپر میزد، «لب آبی، گیوهها را کند و نشست» و «زندگی را دزدید» تا «میان دو دیدار قسمت کند» و بعد دور شد «از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق، قهرمانان را بیدار کند».
او به سرْ وَقتِ خدا رفت
سهراب «رفت قدری در آفتاب بگردد» و «دور شود در اشارههای خوشایند» با «چمدانی که به اندازه تنهایی من جا دارد».
«او به سر وقت خدا رفت.» خدایی در همین نزدیکیها، «لای شببوها، پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب».
او که «دستش از سرود پرنده پر بود» زیر چراغ روشن باغ همسایه وصیت جاودانهاش را سرود که «شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند».
اکنون او بیآنکه بیندیشد «ما میان پریشانی تلفظ درها، برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم» بر بالشی پُر از «آواز پر چلچلهها» خفته است، «زیر بارش شبنم، روی پل خواب».
طوری که هر بار «چینی نازک تنهایی» او، با فرو افتادن سیبی از درخت ترک برمیدارد.
شبی که از ساعات روشن یکدلی سرشار است، به شعرهای سهراب نزدیک شده است و با دریا ارتباط برقرار کرده است. معمولاً در چنین شبی، میخواهی کنار بومِ ساکت خود، سفره دل را باز کنی. اما نه؛ سهراب، خودش همه چیز را برای تو میگوید؛ درونت را میسراید فقط باید شنونده خوبی باشی و نگاه کنی به ماهیهایِ تاقچه که به تشنگیِ عشق و شور، تُنگ را دور میزنند.
زلال میشوی و لطیف؛ وقتی طرحی از دریا، روبهروی شیرینیِ سهراب آذین بسته میشود. موج و زلالی از شعرهایش، یادگاری به جا میگذارد.
دقایقی در اتاق آبی سهراب
تکلیف همه چیزها، در شعر سهراب روشن است. اینکه چقدر میخواهیم با بهار بمانیم، چقدر بهاری شدهایم. صدای سهراب، هیچگاه خاک نمیخورد؛ همیشه تازهتر از پیش تو را میخواند.
وقتی وارد اتاق آبیاش میشوی، میبینی عطوفت و مهربانی روی میزش چیدهاند. اوراقی از مشقهای جوانش، ما را به سرزمینی از برف و ستاره میبرد. نَفَسهای درخت را از متن دستنوشتههایش میشنویم. دست در دست سهراب، در هشت کتاب او، تفرّج میکنیم و پرثمرترین لحظهها را میسازیم.
همیشه با پرندگانی نو میآیی که واژههای بهاری، به منقار دارند؛ با لذّت سبزی از درخت و موسیقی پر سرور، لابهلای شاخههایش. حادثههای یکنواخت را دور میریزی و پاکِ پاک، از شعر میگویی و نگاهِ نو. تو هیچگاه از سرِ اتفاق، شاعر نبودهای. جور دیگر دیدنت، از تو شاعری برای همیشه ساخت.
و ما اینک، پنجرهها دلهامان را میگشاییم روبه خورشید هشت کتابت. و تو صدای پای آب را به ما هدیه میدهی؛ یکساننگری تو در روزگار تفاوتها، یادبودِ فرخندهای است.
سهراب سپهری، شاعر عارف مسلک کاشانی، دیرگاهی است که در حافظه شعر ایرانزمین و در صمیم قلبها نشسته است.
او در اشعارش، میان خود و خداوند ارتباطی برقرار کرده، طبیعت را بهتر میبیند و برای رسیدن به اوج شعر، خود را در مسیر عرفان قرار میدهد.
کشف و شهود در شعر سپهری، انسان را به مرحله عالی عرفان، نزدیک میکند.
بهترین شاهدی که میتوان برای عرفان، در شعر سپهری آورد، شعرِ «نشانی» است که شرح یک سفر روحانی به سوی خانه دوست است و میتوان آنجا را به جایگاه محبوب ازلی تعبیر کرد. در شعر نشانی، یک سالکِ تازهکار، میخواهد از لانه نور (که تجلیّات حق تعالی است)، چیزی بردارد و شاعر، آن را به اسم جوجههای لانه نور توصیف میکند.
رنگ آبی در اشعار سپهری، تجسم مفاهیم عرفانی است.
حجرالاسود او روشنی باغچه است؛ جانمازش چشمه و کعبهاش بر لب آب است.
سهراب میگوید برای برقراری ارتباط با معبود، بایستی اندیشه و تصویر و اسباب عبادت، در قلب انسان باشد تا در همه حال، حضور قلب داشته باشد و به هر سو مینگرد، محبوب واقعی
را ببیند. «میوه کال خدا را آن روز میجویدم در خواب، آب بیفلسفه میخوردم، توت بیدانش میچیدم» همه اینها به ناآگاهی انسان در پارهای از امور زندگی اشاره دارد و سهراب، آگاه شده بود.
شاعری مبتکر
رمز ماندگاریِ شعر سهراب این است که با تکیه بر سنتهای پیشینیان، فرهنگ مرز و بوم خویش را به خوبی شناخته و شعرش ریشه در باورهای اعتقادی مردم دارد.
او شاعری است که با ذکاوت خود، به اصل جهان رسید و مبتکرانه، زبان جدیدی را در میان همعصران خود، برگزید.
سهراب، وجود تشنه آدمی را که در تقلای بیپایان خود، سرگردان، در جهان هستی به دنبال گمشدهای
میگردد، به سمتی راهنمایی میکند که زاییده تفکر بکر و خلاّق اوست.
روحش شاد و یادش همواره گرامی باد!
به راه میافتی، تا رهسپار جاده معرفت شوی؛ با چمدانی که به اندازه پیراهن تنهاییات جا دارد. مثل احساسی که فوران میکند، به راه میافتی. مقصدت، جایی است که درختان حماسی پیداست. در راه، راهبان پاک مسیحی، نگاهت را به پرده ارمیای نبی میکشاند و تو بلند بلند، کتاب جامعه میخوانی و گاه، روزنامههای جهان را مرور میکنی.
مرور میکنی: روشنی، من، گل، آب.
بر تاریکی جهان، پلک میبندی. منتظر میمانی تا بره روشنی بیاید و علف خستگیات را بچرد. پلک بر هم میگذاری؛ در حالی که روستا را به تن کردهای، بر بالشی از انجیل، آرام میگیری و در بستری از تورات، خواب بودا و عشق میبینی.
خواب میبینی صبح شده و تو در حرارت یک سیب، دست و رو میشویی. دقیقاً آرمانشهری را خواب میبینی که فضاهایش را در «هشت کتاب» منتشر کردهای؛ شهری که تو کلیددار آنی و هر وقت اراده کنی، میتوانی به دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفت بدهی و او را به تکامل برسانی.
میتوانی دستور بدهی آب گل نشود و مردم، تو را بخوانند و تفسیرت کنند؛ بیآنکه ترک بردارد چینی نازک تنهاییات؛ چرا که تو آواز چکاوک زندانی نیستی؛ تو نغمه پرشور آفرینشی، تو سهرابی.
سهراب! در «حجم سبز» شعرهایت، میتوان شکوفا شد. از آهنگ جویباری شعرهایت، «صدای پای آب» را میتوان شنید.
شعرهای تو چون نسیمی، از کوچههای احساسم میگذرد. در آیینه شعرهایت، میتوان سبزی و تازگی
را به تماشا نشست.
در گلستانه شعرهایت، چه بوی علفی میآید! من در آبادی شعرهایت، پیچیزی میگردم، «پیخوابی شاید، پینوری، ریگی، لبخندی».
شعرهای تو «کوچهباغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق، به اندازه پرهای صداقت آبی است».
شعرهای تو شهری به وسعت احساس است «که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است».
در حوضچه شعرهایت میتوان «گردش ماهیها، روشنی، من، گل، آب» را دید.
در هوای شعرهایت «ابری نیست، بادی نیست».
آسمان شعرهایت همیشه آبی و آفتابی، روشن و مهتابی است.
بیشه نور
سهراب! در شعرهایت، جریان دارد نور، جریان دارد طیف، جریان دارد عشق. در شعرهایت، حقیقت موج میزند.
در دل تو، چیزی است «مثل یک بیشه نور» که از آن به حقیقت میرسی.
چشمهایت را شستی، دنیا را جور دیگر دیدی؛ در «تپش باغ»، خدا را دیدی.
با اندیشه زلالت، «خانه دوست» را پیدا کردی، از این «خاک غریب» دور شدی. نه به آبیها دل بستی، نه به دریا. به شهری سفر کردی که در آن «دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است» به شهری سفر کردی که در آن «عشق پیدا بود، موج پیدا بود».
سهراب! «گوش کن، دورترین مرغ جهان» تو را میخواند. «جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را».
... و تو رفتی «تا ته کوچه نور، تا هوای خنک استغنا»، رفتی از «پله مذهب بالا» تا رسیدی به خدا.
«تو مسلمانی، قبلهات یک گل سرخ / جانمازت چشمه / مهرت نور / دشت سجاده تو / تو وضو با تپش پنجرهها میگیری».
تو خدا را همه جا میبینی، زیر این آبی آرام بلند، پیش یک چشمه نور.
راستی! چه کسی بود صدا زد: سهراب؟ باید امشب بروی.
و تو رفتی به «سر تپه معراج شقایق» تا «نسیم عطشی در بن برگ»
نرم و آهسته
به سراغت خواهم آمد.
یکشنبه
2 اردیبهشت 1386
4 ربیع الثانی 1428
22.Apr.2007
عجیب نیست از این سلسله، لالهای به وسعت قرون روییدن، و از این تبار، مردی به بیکرانگی حضرت عبدالعظیم، زیستن! عجیب نیست؛ وقتی تاریخ، تنفس حیات علی علیهالسلام و زهرا علیهاالسلام را در زیر این سقف لایتناهی، تجربه کرده باشد.
و آنگاه که خدا سوگند خورده باشد «إِنّا نَحنُ نَزَّلنا الذِّکرَ و إِنّا لَهُ لَحافِظُون»، هیچ جای شگفتی نیست که در حفاظت از ذکرهای ناطق خود، مردی دیگر، به نام عبدالعظیم حسنی علیهالسلام را به رسالت زیستن در زمین، برانگیخته باشد.
حضرت عبدالعظیم، فرهنگ محمدی را انتشار داد
ایمان، در گستره حضور این مرد، سرزمین ری را به حیاتی آسمانی نوید میداد؛ مردی که جرعههای وحی، جام وجودش را در زلالی عرش، غرق کرده بود و فراسویی سرشار از ماورا را به جهان عرضه میداشت؛ مردی که آیین اسلام را در سایه فرهنگ محمدی صلیاللهعلیهوآله، انتشار میداد و معادلات مادی اهل خاک را بر هم میزد.
حقیقت، دامنه بالغی است که در ماهیت الهی حضرتش گسترده میشد.
بهای حقیقت
تشیّع، نه در لفظ یک فرقه، بلکه در معنای فرهنگی بالغ، سرمایه حقانیتش را وامدار تحلیلها و تفسیرهای خاندان نور و روشنایی است و عبدالعظیم علیهالسلام، از بهترین و مقتدرترین سکانداران کشتی نور است؛ از خطه آن سبکبالانی که بهای حلاوت حقیقت را به قیمت شهادت میپردازند؛ از وادی آن نورنژادانی که باطل را در هر لباس و طینتی، طرد میکنند و لحظهای همسویی با آن را تاب میآورند.
صبح تجلی حقیقت است
این، فقط صبح میلاد فرزندی از خاندان آب و آیینه نیست؛ این، صبح شکفتن در گستره تاریخ است؛ صبح تثبیت ایران در صحیفه خلود؛ صبح رویش (شرق) تا ابدیت؛ صبح تجلی حقیقتی جسور که هیچ خرافهای را برنمیتابد و هیچ آیینهای را در غبار، روا نمیداند.
و سلام بر این میلاد که شکوه انسانیت را به ارمغان آورده است.
وقتی ابرهای سیاه فتنه، آسمان دین را بپوشاند، گستره دینداران اندک میشود و وقتی سختگیری و دشواری، قانون زمانه میشود و عرصه بر مهربانی به رفیقان خدا، تنگ، آنگاه باید حامیان آیین امامان پاک را شمارش کرد.
عصر عبدالعظیم حسنی علیهالسلام، نواده رسول خدا و پرورشیافته دامن دوستان معصومان، دوران ظلم عباسیان به ساحتِ آینههای روشن بود و بستری از ستیز، با هر آن کس که از محبت علی و آل علی علیهالسلام گوهری در دل داشت. نیکخواهی و انسان پروری، آزادگی و دیندوستی، جرم خوانده میشد و کسی را یارای آن نبود که از اقتدا به قبیله آفتاب، حرفی بر زبان آوَرد.
آقای کریم، عبدالعظیم، در کوهساری از هول و هراس مردمانش از زندان و تیر و سنان خلیفه عباسی، پروایی جز حفظ نام و نشان خاندان نبی نداشت و جز رضایت امام هادی علیهالسلامچیزی نمیجست.
در دشت تیره رفتارهای دشمنی، او به نمازی دل خوش میداشت که با ولایت همراه شده باشد و به قیام و صومی که از کلام و امر امام، خوشبو گشته باشد.
وقتی میدان ارادت علوی در مدینهاش تنگ شد، روبه دیار ایران نهاد.
کرامت، میراث اجدادیاش بود
کرامت، میراث آبا و اجدادیاش بود و چنین شد که پیروان علی علیهالسلام در روزگار وی، در ری، روشنای شعله جان او را آشیانه گرما و زندگی و آرامی مییافتند.
فخر و سرفرازیاش، بر دل داشتن حدیث بود و اینگونه تا امروز، رشتههایی بلند از مرواریدهای سخن پیشوایان معصوم علیهمالسلام با دستان او به دامان ما ریخته شده است. دفتر نسیم و باران، آکنده از حضور روایتهای اوست؛ مانا و جاویدان تا پایان.
سفارش پیشوای دهم
وقتی در باغهای بهشت تنفس میکرد، اینجا، روزی زمین و خاک، کسی به زیارت سَروَر شاهدان و امام عاشوراییان رفت و از دیدار صحن او، متبرک گردید. آن وقت بود که امام علی النقی علیهالسلام به او فرمود: «آگاه باش که وقتی در شهر خود، ری، سکونت گرفتهای، تو را نَسزد که به کربلا رخت برکشی. به سروِ بلندِ عبدالعظیم حسنی دخیل شو تا زیارت حسین را درک کرده باشی و حاجت خود، چنانکه خواهی به دست آوری».
روزی مثل امروز
روزی مثل امروز، کسی به دنیا پا نهاد که بعدها با آمدنش، به شهر عاشقان امامت، به سرزمین سبز رنگ سیادت، یک دنیا فانوس و پروانه دل دل ایرانیان گذاشت؛ همان سروِ بلندِ زیارت که هنوز به دل عاشقان، سبزی و زندگی پیشکش میکند: آقای کریم، عبدالعظیم.
دوشنبه
5 اردیبهشت 1386
5 ربیع الثانی 1428
23.Apr.2007
من هیچوقت دروغ نمیگویم؛ اما اگر راستش را بخواهید، فکر میکنم که مشکل «کتابخوانانِ» ما، یکی - دو تا نیست؛ سه تا است!
اول اینکه: «کتابشناس» نیستند. اجازه بدهید من اول گلیمم را پهن کنم؛ مطمئن باشید پایم از این
درازتر نمیشود.
میخواهم با شما راحت باشم! میخواهم بگویم خیلی از اینهایی که همینطوری - بیخیال - ، سرشان را پایین میاندازند و در خیابان به دنبال کتاب، راه میافتند، هیچ وقت نمیتوانند گمشده خود را پیدا کنند. به نظر من، اینها باید پیش از «کتابخانه»، به یک «کتابنامه» سر بزنند؛ یعنی «خانه کتاب».
به نظر من، همه بچه کتابخوانها، باید به کتابهای «مادر» احترام بگذارند. باور کنید که مراجع تقلید هم از کتابهای «مرجِع» بینیاز نیستند!
من از دانشجویانی که با «پایاننامه»هایشان به «خط پایان» کتابخوانی میرسند، زیاد خوشم نمیآید. البته من هم قبول دارم که بعضی از «فرهنگ»ها، خیلی «بیفرهنگ» هستند. برخی
کتابهای «راهنما» آدم را «گمراه» میکنند. بعضی آثار «تحقیقی» هنوز «تقلید» میکنند. برخی «دیوان»ها، آدم را «دیوانه» میسازد. بعضی «فصلنامه»ها به دردِ هیچ «فصلی» نمیخورد، و... .
اما این طور هم نیست که همه کتابهای «ادبی»، «بیادب» و همه «گزیده»ها، «گزنده» باشند.
قدم در حوالی روشها باید زد
اهالی کتاب، هیچوقت در حوالی «روش»ها، قَدَم نمیزنند! روشِ مطالعه، روش یادداشتبرداری، روش خلاصهنویسی و... نمیخواهم حرفهای حرفهایها را تکرار کنم؛ اما باید کمی هم به فن «تحقیق»، حق داد وگرنه به راه باطل رفتهایم.
باور کنید، دست آدمی که «روشمند» نیست، به هیچ جا، بند نیست و فقط روش تحقیق است که آدم را «صاحب نظر» میکند؛ صاحب یک اندیشه نَقّاد و دیدگاه عمیق، مثل دریا!
من مطمئن هستم که آشنایی با روشها، بالاخره - یک روز - کارِ خودش را میکند؛ آنگاه تمام دانشگاههای ما دانشمند میشوند و روشنفکرنماها، دیگر به دنبال «ارتجاع»، خودشان را خسته نخواهند کرد.
دست از کتاب خدا برنداریم
و سرانجام اینکه: «کتابخوانان» باید در «انتخاب کتاب» بیشتر دقت کنند؛ مثل انتخاب دوست و...
انگیزه کتابخوانی را، با دستیابی به «مَدرک»، «شغل» و... از دست ندهند.
باید هیچوقت، دست از دامانِ «کتاب» برنداریم؛ کتابِ اندیشه، کتاب وجود، کتابِ آفرینش و کتابِ خدا!
دهانت را بستهای و مدام، ذهن جهان را با کلمات آسمان، هوایی میکنی.
خاموش نشستهای و گویا، مینگری و دیگران را به اندیشیدن دعوت میکنی.
ساکتی، اما در برگْ برگِ بیصدایی اوراقت، دنیایی از موسیقی حرکت، موج میزند. یکجا آرام گرفتهای و بال رفتنت، همه جهان را سیر میکند.
از روی آبها و خشکیها میگذری و به هر زبان سخن میگویی و ساکن هر کوچه تاریخ میشوی و در کوله تجاربِ سفرهایت، از هر گذری، روزنهای داری که به دیگران بتابد. تو خیلی چیزها میدانی، دوستِ خاموش و گویای بشر؛ کتاب.
با همه داناییات، فراموشت کردهایم
با همه بزرگیات، با همه صداقت و مهربانیات و با همه داناییات، تو را فراموش کردهایم.
تو مستأجر مبهوت قفسهها شدهای؛ قفسههای چوبی، شیشهای و فلزی. تو مهمان بیصدا و بیآزار همیشگی اتاقهایی! مثل وسیلهای که باید باشد، اما هیچوقت از آن استفاده نمیشود و مثل چراغی هستی که میدرخشد، اما پردهای از غبارِ فراموشی، جلوی روشناییاش را گرفته باشد. ما قدر تو را نشناختهایم و برای همین، با تو احساس غربت میکنیم و هر روز از تو دورتر میشویم؛ آنقدر دور که حضورت، برایمان سنگین شده است. تا میآییم ساعتی با تو خلوت کنیم، دست هزار کار فراموش شده، ما را از هم جدا میکند. انگار همه دست به دست هم دادهاند تا بینمان جدایی بیندازند، اما با این حال، هر کس تو را بشناسد و بخواهد، میتواند زمانی را برای خلوت با تو ایجاد کند؛ هر کجا که باشد.
با تو میشود سفر کرد
با تو میشود سفر کرد. با تو میشود مهمان دقایق روشن و تاریکِ تاریخ شد.
با تو میشود در شهر ذهن ارسطو و افلاطون، خانهای گرفت، میشود کنار شب زندهداریهای بوعلی نشست و به نغمههای غیبیِ لسانالغیب، دل داد.
میشود پای به پا ناصرخسرو، از این دیار به آن دیار گذر کرد. میشود با سهراب، به گلستانه رفت و از بوی علف، مست شد. میشود به سرزمینهای دور، هجرت کرد. میشود کنار سجاده مرطوب سید ساجدین، به لهجه ملکوتی فرشتگان عادت کرد.
میشود کنار خندق، نظارهگر نبرد مقام حق در برابر باطل شد.
میشود زیر آفتاب سوزان شعب، کنار رسول صبور نشست و دانه دانههای تحمل را در سبوی تکامل ریخت.
میشود چهل منزل، با دست خالی جنگید؛ پس حالا که میشود با تو، به همه جا سر زد، باید چشمها را باز کرد و انتخاب کرد. با تو باید به بهترین مکانها سفر کرد.
میگشایمت؛ چون پنجرهای که رو به آفتاب گشوده میشود. با تو، در نور آگاهی و معرفت، تار و پود جانم را شستوشو میدهم. تو مرا به دوردست آبی اندیشه میبری؛ به کوچههای مصفای ادب و دانش؛ بیهیچ چشمداشت.
با تو، درخشان بینش، در وجودم ریشه میدوانند.
سطر به سطرت، جادهای است بیانتها؛ پیامآور دانایی.
خاموشیات، چراغ لحظههای تنهاییام را میافروزد؛ آنگونه که مهتاب، تاریکی شبها را.
فتح ارتفاعات روشن دانش، با کتاب
به دستانی میاندیشم که حروف جاودانه اندیشه را بر صفحههای سپید ذهن، حک میکند؛ به چشمانی
که با این سطور روشن، دست رفاقت دادهاند؛ باید به آن قلمی دل داد. به آن حروف میاندیشم که در جستوجوی بیوقفه، خاک را با افلاک پیوند میدهد و انسایت را مرور میکند.
کتاب میتواند به ارتفاعات روشن دانشمان برساند؛ اگر دوستیاش را پاس بداریم.
پیامهای کوتاه
روز جهانی کتاب، بر اذهان جستوجوگر علم و دانایی و پویندگان جادههای معرفت و آگاهی مبارک باد!
پیش رویمان، افقهای روشن بینش و تعقل گشوده میشود؛ اگر با سطور عالمانه کتاب، دست رفاقت دهیم و کوچهها پرتپش را از حرکت نایستیم.
با کتابخوانی، صفحه به صفحه، به مرور روشنایی مینشینیم و در هوای پاکیزه پرسشگری و اندیشه، نفس تازه میکنیم.
به همه کتابها نباید به یک چشم نگاه کرد! برخی کتابها، به هر رنگی درمیآیند، تا آدم را رنگ کنند و هر چیزی که رنگ الهی نداشته باشد، زود رنگ میبازد.
به بعضی کتابها اصلاً نباید نگاه کرد حتی اگر مصوّر باشند. بعضی کتابها آدم را بازی میدهند؛ این کتابها معمولاً آدم را راضی نمیکنند. آدم باید خودش قاضی باشد.
بعضی کتابها یک «دام» هستند و برخی دیگر «صد دام». کتابهای گمراهکننده، مثل غذاهای مسموم هستند؛ با این تفاوت که غذاهای مسموم، فقط با «جسم» آدمی سر و کار دارند، اما کتابهای گمراهکننده، «روح» را فاسد میکند.
با اینکه خاموش هستند
آدم نباید خیلی «ظاهر بین» باشد؛ همانگونه که برخی کتابهای «وزیری»، ممکن است بسیار «فقیر» باشند، بعضی کتابهای «جیبی» هم امکان دارد واقعاً «غَنی» باشند.
با بعضی کتابهای سرگرم کننده نباید زیاد گرم گرفت و حرف زد. به بعضی دیگر باید احترام گزارد و دوست شد. از بعضی کتابها باید ترسید و فرار کرد؛ از بعضی دیگر باید درس گرفت. بعضی کتابها را باید خوب فهمید، هضم کرد و خوبتر بلعید!
بعضی کتابها - با اینکه خاموش هستند - یک دنیا حرف برای گفتن دارند؛ به آنها باید نزدیک شد. بعضی کتابها هم از راه قیمت پشتِ جلد، به آدم، خنجر میزنند، با کتابهای زورگو، نباید کنار آمد!
آدم نباید هیچ وقت با کتابهای «بد» خلوت کند؛ آنها فقط خلوت ما را غارت میکنند!
بعضی کتابها مِثل «سراب» هستند؛ آنها هم فقط اوقات فراغت آدم را «خراب» میکنند.
به نظر من، آدم - همیشه - خودش باید دوستِ خودش را انتخاب کند و این را بداند که فقط کتاب خوب میتواند دوست خوبی برای او باشد... آدم که به سراغِ دوستانِ بد نمیرود!
حرف به حرف، سخن میگویی؛ زیر هر سنگِ کلمههایت، دنیایی است که تاریخی را در پی خویش میکشد.
جملههایت، دنیایی است که خاک و آبی دیگر دارد؛ آسمان و آفتابی دیگر و هر یکیشان فراخوان گسترههایی است گسترده از رمز و رازهای بشکوه خلاقیت.
نقطههایت پشتهها تجربه ژرف و شگرفت به پشت گرفتهاند و حاصل عمرند؛ حاصل عمر که با هزار مرارت و سختی، گرد آمده است.
خواندن تو ثواب دارد
دعوت شدهایم که زیر و بم گفتههایت را به جان بشنویم و زانو بزنیم در پیشگاه والاییات.
خواندن تو، ثواب دارد؛ به دیگری رساندن تو ثواب دارد. هر که بمیرد و یادگاریاش، دفترهای مرکب نوشته و قلمهای کارْ کِشته باشد، بهشتی خواهد شد.
آفرینش، کتابخانه است
آفاق و انفس، هر دو پر از کلماتند.
انسانها، کتابدارند و آفرینش، کتابخانه بیکرانه معناست.
«توحید مفضل»ها، در این کتابخانه نوشته شده است؛ «جابر بن حیان»ها، «خوارزمی»ها، «ابنهیثم»ها و «بیرونی»ها، بزرگ شدههای انجمن پژوهشی عشقند و شاگردان مکتب قرآن و دانشجویان دانشگاه اهلبیت که گفتهاند: بیندیشند و بیاویزید به دامن علم، تا گوهر حکمت بیابید، «علمجو، علم اگر دانش و بینش خواهی».
پیامهای کوتاه
کتاب، دستگاه تنفس انسانهاست.
کتاب خوب، معلم زندگیِ خوب است.
مطالعه کردن است که انسان را سرِ پا نگه میدارد.
روزی که با تو به سر نشود، در صفحههای تقویم عمرم، جایی ندارد. لحظههایم اگر از درک تو غافل باشند، بر باد رفتهاند. تو را در دلتنگیهایم، هرگز نادیده نمیگیرم؛ که تو همیشه حرفهای سبزی برای گفتن داری و من، شنیدن هستم. در تمام سالهای شتابان عمر، اگر دستم در دستهای راهگشای تو نبود، غفلتها و خطاهای بیسرانجام، مرا به تباهی میبرد و از ذهن و اندیشهام، هیچ ردی بر جا نمیماند.
تو، مهربانی ناتمامی هستی که به هیچ عشقی شبیه نیست؛ دوست بیادعایی که هرگز گلایهای ندارد؛ معلم وفاداری که هیچگاه درسهایش، پیراهن کهنگی به تن نمیکند... و پرنده مأنوسی که مرا به بالهای سپید و لطیفش مینشاند و با خود به هر کجا میبرد.
کلمهها که واژه واژه در قلب تو خانه دارند، آهنگ مقدس دانشند که با تو رونق دارند و تو از آنها معنا مییابی... . حرفهای بسیار و ناتمام تو در سکوت سحرانگیزت مرا با خویش میبرد در طلسمی
طلایی بیآنکه گزندی به من برسد. من با تو از تمام گزندها، از فتنه بطالت لحظهها در امانم.
کتاب؛ اعجاز رسول آخرین
کودک بودم هنوز که «کتاب» را فهمیدم؛ همان اعجازِ معصومانهای که کودکیام را سخت در آغوش فشرد و من یکشبه، با او قد کشیدم.
تمام دار و ندارم، از کتاب است. خدای بیهمتا و همیشه حاضرم، ایمان به هر آنچه مقدس است و آرامش حیات و همین معرفت اندک خویش را، وامدار همصحبتی با نفسهای گرم کتاب هستم.
کتاب، اهل زمین است، اما ریشه در آسمان دارد. از آسمان به زمین میرسد که اندیشه را به پرواز میبرد و چنین است که اعجاز بیبدیل رسول آخرینِ خداوند، «کتاب» است و تمام آنچه از ازل تا ابد هستی، آدمیان را در آغوش دارد، در برگ برگ آن کتاب یگانه رقم خورده.
کتابهای خواندنی
کتاب، یعنی حقیقت؛ و آنچه حق نیست، مکتوبی است که رنگ اندیشه صلاح ندارد و اصلاً کتاب نیست؛ هرچند برگهای فراوانش بیشمار باشد.
کتاب، آن هنگام که تو را از غفلتها بیرون کشید و به رازهای شگرف هستی و حق و حقیقت تأکید کرد، بهترین کتاب است... .
اگر عشق، اگر ردپایی از تعقل، اگر نشانی از اشارات حقیقت در برگهای پر از واژه نباشد، کتابی نخواندنیست.
بسیار دوستت دارم و هرگز تنهایت نمیگذارم.
تو، مونس شبهای تار و در این دنیای پُر فتنه و آشوب، تنها غمگسارم هستی.(1)ای دوست باوفا! همه
برگ و نوایم از توست. کاشکی میتوانستم آنگونه که هستی، تو را بسرایم. دلم با تو آرام میگیرد و به گاهِ غربت و تنهایی، دور از تمام اندوهها، در بستری از آرامش میآساید. تا تو در کنارم هستی، غم و رنج، هرگز به سراغم نمیآید. هماره در انتظارم تا پنجرهها زودتر خاموش شوند و شب و سکوت از راه برسند؛ آنگاه، تو را بر چشمهایم میگذارم و در آغوشم میفشارم!
1) . روزگارِ پُرآشوبی فرا میرسد که در آن، مردم جز با کتابهای خویش، اُنس نمیگیرند. از گهر گفتههای امام صادق علیهالسلام؛ ر.ک: اصول کافی، ج 1، ص 52.
بوستان دانشمندان
چقدر بیتکلف و بیطمع و ادّعایی؛
چقدر زلال و مهربان و باصفایی؛
چقدر به رنگ آسمان و دریایی!
ای میراث جاودان!(1)
ای بهترینِ سخنگویان!(2)
ای بوستان دانشمندان!(3)
تو را بسیار دوست دارم و هرگز تنهایت نمیگذارم.
1) . پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «هر کس بمیرد و میراثش دفتر و مداد باشد، بهشت بر او واجب میشود.» ر.ک:ارشاد القلوب، ص 176.
2) . امام علی علیهالسلام فرمود: «نِعْمَ الْمُحَدِّثُ الْکِتابُ؛ چه سخنگوی خوبی است کتاب.» ر.ک: غررالحکم و دررالکلم،ح 991.
3) . و باز فرمود: «الکُتُب بَساتینُ العُلَماءِ؛ کتابها، بوستانهای دانشمندانند.» ر.ک: غررالحکم و دررالکلم، ح991.
سهشنبه
4 اردیبهشت 1386
6 ربیع الثانی 1428
24.Apr.2007
صدا، بستر حیات کلمه است که مقصدی به سمت عمق ادراکها میپوید.
صدا، مقدس است؛ آنگونه که پیامبران در لحظه بعثت، به وسیله آن مخاطب شمرده شدهاند.
صدا، مقدس است و آنچه جریان دهندهاش باشد، مقدستر!
رادیو فقط یک جعبه کوچک نیست، بلکه جبهه فرهنگی است.
امروز، رادیو، رسالت ابلاغ کلمه در محمل صدا را بر دوش دارد؛ جعبهای کوچک، با محتوایی بیکران؛ درست مثل قناتی کوچک که با جویی ظریف، کیلومترها جویبار را پاسخی طراوتبخش میدهد.
رادیو، یک جعبه ساکن نیست؛ یک جبهه پر از حرکت است. آنان که این جعبه را به جبهه فرهنگسازی تبدیل میکنند، سربازان تعقل و شعورند.
اصحاب صدا، نسیمند
ارتباط زیبایی در تشبیه اصحاب صدا، به نسیم، وجود دارد.
نسیم، میوزد تا با ملایمت روحانگیز خود، جان طبیعت را بیدار کند و اصحاب صدا، با رسالتی آگاهانه، روح انسانسازی را در طبیعت مخاطب، احیا میکنند. نسیم میوزد و پایان مییابد، اما نفس اصحاب صدا، در محضر خدا، تا ابدیت جریان دارد؛ چرا که شعاعی از امانت پیامبری را در مدار خلقت، پیاده کرده است.
تبریک!
از قویترین و مؤثرترین حواس انسان، قوه سامعه است و اینکه اشتهای این قوه، چگونه پاسخ بیابد، رسالتی است که میزبانان عرصه صدا، با تأسی به فرهنگ جبرئیلی که همانا آیین ابلاغ و بلوغ است، بر خویش پذیرفتهاند. پس مبارک باد این روز بر آنان که نفس جبرئیل را در جان خود ملهم نمودهاند.
تمام هفته را با من حرف میزنی، صدایت، آرامم میکند. مرا در گرد و غبار رؤیاهایم، تنها رها نمیکنی. روحم را تا اوج پرواز میدهی. من با صدای آشنای تو، در زیباترین آسمان زندگی میکنم. سهشنبه عصرها با تو و رودخانهها به زیارت میرویم. صدایت، صمیمیترین آشنای من است، ای قدیمیترین دوست! تولدت را تبریک میگویم: «ای صدای دوست، ای دور از دست نزدیک!» همدم شبهای بیخوابیام!
وقتی پیچ تو را میچرخانم، همه ستارهها با شوق، لب ایوان خانهمان صف میکشند.
تو، آموزگار منی
ای همدم بشر دیروز و امروز و فردا! تو همچون آموزگاری که از دیرباز، با باران آوازت، جانهای تشنهمان را سیراب میکردی و به رستگاری میخواندیمان.
تو چون آموزگاری سازنده و خیرخواه، به سمت فرداهای روشن هدایتمان کردهای و به رستگاریمان خواندهای.
سلامت زندگی فردی و اجتماعی را با هدایت و روشنگری، تضمین میکنی. تمام ثانیههای گذران را دلنگران دوستانی هستی که در تنهایی خویش کز کردهاند. صدای تو، دست دوستی و راهنمای سربلندی است.
ستیزنده با غربزدگی
صدایت را سدی ساختهای در برابر سیل تهاجم فرهنگی و غربزدگی.
امواج صدایت، فرهنگ شناوری است که چون رود، همه جانهای تشنه را همراه میکند همانند
ماهیهای کوچکی که به سمت خوشبختی شناورند.
تو چون صدای پیامبران و زلالی لحن مؤذنان، آرامش جانهای خسته میشوی و برکت را همراه زمزمههای مدام، تسبیح میگویی.
هر بار که صدایت در خانه طنینانداز میشود، یاد روزهای مقدس هشت ساله جنگ را در خاطرهمان زنده میکنی تا فراموش نکنیم رنجی را که برای این انقلاب به بار نشسته، کشیدهایم. این درخت سراسر شکوفه، این انقلاب سربلندی. دعای تو، بدرقه راه روزهای آمده و نیامدهمان میشود تا شکرگزار باشیم این دستآورد روزهای دور و دیر را.
پرندههای خوش آواز
هنوز تپش قلبم را با ضرباهنگ صدای تو تنظیم میکنم.
صدای تو، بوی موجهای پرشور دریا را به اتاق کوچک من سوغات میآورد.
صدای تو، با لهجه مرغهای دریایی و آواز گوشماهیهای دلتنگ، روحم را تازه میکند.
سالروز تولدت را تبریک میگوییم و به شما پرندههای خوشآواز که هر روز، زندگی را برای ما آواز میکنید، خسته نباشید میگوییم و آرزو میکنیم تا همیشه صدای بالهای شما، در اوج آسمانها طنینانداز شود و لالایی ابرهای بارانی.
آرزو میکنم که صدایت، همیشه در کوچههای اندوه، قدم بزند و شادی را با عطر گلهای شمعدانی و بابونهها، نی نوازی کند.
پیچ رادیو، همواره موجی از خاطرات قدیمی را که در انزوای پستوخانههای ذهنمان متروک افتادهاند، زنده میسازد؛ خاطره نخستین روز مدرسه که با صدای «شیر خدا»، حس مبهم قدم گذاشتن در یک مسیر ناشناخته و آشنایی با دوستان جدید را دامن میزد.
سخنرانی تاریخی حضرت امام خمینی رحمهالله در دوازدهم بهمن که همسایههایی را که سالها به قهر
دیرینه یکدیگر خو گرفته بودند؛ شانه به شانه هم نشاند تا شادی بزرگشان را به رادیوی کوچک و مشترک محله پیوند زند.
روزهای پرالتهاب جنگ، که صدای رادیو، تنها همدم زنان چشم به راهی بود که به واسطه وی، از حال عزیزانشان در جبههها، خبری دریافت میکردند.
شور جمعی ملتی که با شنیدن صدای پرخاطره آن خبرنگار عاشق، رادیوها را به هوا پرت کردند تا همه دنیا بشنوند: «شنوندگان عزیز! خرمشهر آزاد شد».
دعای سحر نیمه شبهای ماه رمضان که از رادیوی پشت پنجره رو به قبله، خواب را از یک محله میربود. قصههای بعد از ظهرهای خلوت و ساکت که تمام بچههای غریب یک شهر را دور هم جمع میکرد.
تلاوت نابهنگام قرآن که با بغض گویندهای قطع شد تا خبر ارتحال آن پدر آسمانی را بدهد که سایه دست بابرکتش، همچون باران، بر همه فرود میآمد.
سکوت سحرآمیز همراه با ثانیه شماری پیش از تحویل سال و صدای ترکیدن توپ سال نو، به پای رادیویی که از تمییزی برق میزند.
غریو صدای «گل» از گزارشگر فوتبال جام جهانی که در صدای بوقزدنهای پیاپی رانندگان در پشت ترافیک گم میشود.
بیخوابیهای عاشقانه کسانی که با برنامه «راه شب»، برای محبوبشان پیغام دلتنگی میفرستند.
و صدای آشنای گوینده برنامه «تقویم تاریخ» در صبحهای زود که میگوید «امروز روز تأسیس رادیو است».
یک روزِ ناگهان، صدایی در گوش تمام شهر پیچید و به همه سلام گفت. صدا، نابههنگام بود، اما از مدتها پیش، تمام مردم انتظار او را - در لحظههایشان - میکشیدند. جای او خالی بود تا سکوتِ پینهبسته مردم را به سمت نغمهها و واژههای مسرور، پل بزند.
ناگهان، آغاز شد و از آن روز، صدا، بیوقفه با تمام اهالی این سرزمین، در تمام لحظهها، با تمام لهجهها و لحنهای رنگارنگ سخن گفت. از آن روز، «صدا»، میهمان خانههای هر کوی و برزنی شد.
جاری در لحظههای ما
گاه، از هنر نغمهها سروده و گاه، واژگان خرم شاعران را در گوشمان زمزمه کرده است.
خدا را در لحظههای سبز اذان فریاد کرده؛ دستها و سجدهها و سجادهها را در لحن دعاهای مؤکد خویش نشانده؛ حدیث سوره به سوره حق را تلاوت کرده است.
رادیو، دلها را به اُنسی مرسوم، زندگانی را به تداومی شورانگیز و خستگیها را به امیدی روشن، فراخوانده است.
سلام بر اصحاب «صدا»!
این صدای فراگیر، این بشارتِ نامرئی و این هاتف همیشه نزدیک، از حنجره کدام نَفَسِ مهربان برمیخیزد؟
از لحنهای مأنوس کدام لبهای آشنا و ناشناس، در گوشمان مژدهای نورسیده را زمزمه میکند؟
فرسنگها آنسوتر، آن سوی بامهای هرچه خانه و سقفهای هرچه زندگی، چشمها و گوشهایی شبانهروز، دست به کارند تا این «صدا»ی شنیدنی، هرگز خاموش نشود.
کاش خستگیِناگزیر، از این دستهای مهربان دور باشد!
سلام بر اصحاب این «صدا»! این روز صمیمی، روز میلاد «صدا» بر شما مبارک!
چهارشنبه
5 اردیبهشت 1386
7 ربیع الثانی 1428
25.Apr.2007
شیطان، خواب دیده بود؛ خواب بهشت وعده داده شده.
شیطان، هر شب خواب بهشت را میبیند. خواب چاههای نفت را؛ خواب معدنهای دست نخورده افغانستان را؛ خواب طلای آبی خلیج فارس را؛ خواب خاویارهای دوستداشتنی خزر را؛ اما نخلهای خوزستان، قد کشیدهاند تا چشم دوربینهای شیطان بزرگ را کور کنند و خلیج فارس، با موجهای پرشورش، کشتیهای بیگانه را پس میزند.
شیطان که لبخند میزند، جگر لبنان خون میشود. عراق تکه تکه منفجر میشود، افغانستان وَبا میگیرد و آفریقا، از گرسنگی میمیرد؛ اما شیطان بزرگ، دارد در مشتهای گره شده خفه میشود.
حقوق بشر آمریکا، تانکهای اسرائیل است
دم میزنند از عدالت، حقوق بشر و دموکراسی و عمل میکنند با گورهای دسته جمعی در عراق، بوسنی، افغانستان.
عمل میکنند به حقوق بشر، در سلولهای طاقتفرسای گوانتانامو و اردوگاههای قحطیزده فلسطین.
عدالت آمریکا، شنی تانکهای اسرائیل است که بر جنازههای شهیدان فلسطینی میرقصد، حقوق بشر آمریکا، نفت عراق است که در جیب شرکتهای چند ملیتی یهودپرست، سرازیر میشود. عدالت آمریکا یعنی مرگ مظلومیت و آزادگی.
کویر طبس، خواب شیطان را آشفت
شیطان، خواب بهشت را دیده بود؛ خواب سرزمین عشقهای ازلی را، خواب دیده بود ایران را، تخت
پادشاهیاش خواهد کرد، اما نمیدانست کویر طبس، چون بهشت شداد، تمام نقشههای شومش را خواهد بلعید و ایران، کابوسی شد که خواب هر شب کاخ سفید را بیاشوبد. شنریزههای طبس، ابابیلی شدند تا پنج گوشه پنتاگون را مثل اضلاع مثلثهای ستاره داوود، درهم بریزند.
انقلاب، خاری شد در چشم دشمنان ایران و اسلام. آیه رستگاری ایران و ایرانیان شد. آنچنان که از پس سالها غبار، خورشید نامش از پس ابرها بیرون آمد.
هر روز، تشت رسوایی شیطان، از بام دنیا میافتد
میخواهند بتپرستی را در جلوهای دیگر حاکم کنند.
فرعونیان، تالارهای کافریشان را اریکه حکمرانی بر جهان میدانند. گمان میکنند کاخ سفید، خانه کدخداست؛ اما خدا را فراموش کردهاند. هر صبح که آفتاب از پشت کوهها سرک میکشد و تشت رسواییهای جدیدشان، از بام دنیا میافتد.
هر صبح رسواییهایشان، تیتر درشت روزنامهها میشود. هر صبح، خبر دسیسههایشان، پرفروشترین روزنامهها میشود. گمان نمیکنند، اما این خداست که هربار، مشتهایشان را باز میکند و به بادها میسپارد رسواییشان را در سراسر دنیا جار بزنند؛ مگر نه اینکه فرموده است: «وَ مَکَرُوا وَ مَکَر اللّه وَاللّهُ خَیرُ الماکِرینَ»؟!
جهان و زمان را ورق میزنم. به فلسطین اشغال شده میرسم؛ با چفیههای خونین در باد. از لبنان میگذرم؛ با داغهایی بیشمار بر دل.
میگریم، صورت خراشیده افغانستان را در عبور پنجههای تعصب و جنگ. در چشمان بیپناه زنان و کودکان عراقی اردو میزنم و خون هر روزه مردانش را به زانو درمیآیم. به آسمان
فکر میکنم که از هجوم این همه داغ، دیگر بارانی ندارد و به دلهای سیاهی که بار این همه ظلم را بر شانههای زمین، تحمیل میکنند. جهان را ورق میزنم و پیشانی ایالات متحده را از غبار این همه بیعدالتی و
ناجوانمردی، سیاه میبینم. نفرین بر آنان که حجم کینه و عداوتشان حتی روی شیطان را سپید کرده است! نفرین بر آنان که ثانیههای سبز بشر را زمستان میخواهند!
زمان را ورق میزنم و ویرانی پایههای ظلم را آرزو میکنم.
ایالات خون آشام
... و آنان که کرامت انسان را در آوار بیعدالتی دفن میکنند، آنان که کوچههای جهان را زیرچکمههای زمستانی خود، بهار ندیده و ویران میخواهند، برای آیندگان عدالتجو و نسلهای آزادیخواه آینده، چه پاسخی دارند؟
به سالهای سرد زمین فکر میکنم و انگشتان نازک کودکانی که در زمهریر سیاهی و ظلم، مچاله میشوند. به چشمهای اشکآلود و پنجرههای شکسته و به گیسوان بریده عدالت در چنگال ایالات خونآشام متحده میاندیشم و دردی سنگین، قلبم را میفشارد. به آزادی میاندیشم؛ واژهای دستمالی شده که اهداف شوم استکبار را توجیه میکند و سر بر شانههای زخمیاش، روزهای سیاه زمین را میگریم.
از این عصبانیت بمیر!
ما آمدیم در زمستانی که عطر هزاران بهار با خود داشت.
آمدیم تا ایمانمان به عدالت و روشنی را فریاد بزنیم. اینچنین شد که دلت را لبریز کینهای کهنسال کردهای. چشمانت، سالهاست خار بدطینیات را تحمل میکند و ایستادن ما را رشک
میبرد. حقیر بیدادگر! کولهبار شرمساریات را ببند و در کوچههای ناامیدی قدم بزن! مردمان سرفراز این سرزمین، دیری است نفسهای ظلم را بند آوردهاند و سمفونی استقلال را به ترانه ایستادهاند. از ما ناراضی باش و از این عصبانیت بمیر.
خداوند، به غروب خورشید راستی، راضی نیست
و آمده بودند تا روزهای روشنمان را بدل به تیرگی شب کنند. آمده بودند تا سرافکندهمان در سیاهچال
بیهویتی رها کنند، اما خداوند، دلهای سیاهشان را شنبادی از خشم فرستاد و مکرشان را به خودشان بازگرداند.
آمده بودند که ثانیههای پروازمان را به سالهایی مردابی آلوده کنند.
میخواستند که نخواهیم رفتن و رسیدن را و در سکوت و سرما، به پوسیدگی تن دهیم، اما آسمان، پرندههای سپیدش را در کولاک باد و برف، تنها نمیگذارد. خداوند یاریگر دلهای مؤمن و زلال، به غروب خورشید راستی، رضایت نمیدهد.
پس توفان نگاه تاریکشان را درهم شکست و جنود خداوند، بار دیگر حقانیت آفتاب را به اثبات رساند.
فصل مهاجرت ابابیل است. آسمان کویر، تشنه حادثه و زمین، حامل پیام آسمان! در لم یزرع طبس، جابهجا دشنه کاشتهاند.
بوی ملائک بدر را میشنوم. سپاهیان خواب، گرفتار شب افکار خویشند، سپاهیان شام تجدد، دارند در هوای آشفته طبس، خواب سیاه ابرهه میبینند.
باور کنید طلوع آفتاب بدر را!
باور کنید طلوع آفتاب بدر را! باور کنید هجوم ستارهها را به بخت چلهنشین ایرانیان! آفتاب عشق، به سرزمینی میتابد که باور مردمانش را مِه نگرفته باشد و ستارهها به خواب کودکان شهری میبارند که دست پیر قبیلهاش، در دست آفتاب باشد.
هجوم شب را چه سود، وقتی پشت سپاه، به آتش خورشید گرم است؟! رجزخوانی استکبار را چه فایده، وقتی در ایران، وادی به وادی، صحرا به صحرا، حتی شن، با ولایت عهد و پیمان بستهاند.
آمریکا؛ سدّ راه عدالت و آزادی
فرقی نمیکند، یمن باشد یا ویتنام؛ ابرهه باشد یا آمریکا. از وعدههای رئیس جمهور بالا دست دنیا،
بوی نفاق میآید. عدالت آمریکایی، یعنی قانون جنگل پست مدرن. فلسفه آمریکایی، ساندویچ آزادی است. آیا میشود برای کودکان گرسنه پائیندست دنیا، لقمه آزادی آمریکایی گرفت؛ آن هم با طعم بمبهای خوشهای و موشک قتل و خونریزی؟! ما نمیگوییم، خودشان مینویسند؛ خودشان واژه میشوند تا همگان بخوانند. مینویسند بر صحراهای سوزان آفریقا، در کویر خاطرههای طبس، در روستاهای زخمی ویتنام، همه جا جملهای نوشتهاند که برای رسیدن به آزادی، برای نیل به عدالت، تنها سدی که باید شکست، آمریکاست.
اینجا ایران است
هرجا دستی بر دستی میخورد و صدایی برمیخیزد، هر کوچهای که کودکانش شادمانه، بازی نور و نوا میکنند، هرجا که داستان، داستان شاه و گدا نیست، هرجا نامی از رهایی نوشتهاند، بوی انقلاب خمینی را میشود از شکفتن واژهها شنید و هرجا بوی انقلاب باشد، صدای شکستن استخوانهای آمریکا میآید.
اینجا، ایران است. اینجا، آمریکا و هر قدرت مستکبر، به اندازه ریگ بیابانی، عرصه خودنمایی ندارد. اینجا طبس است؛ صفحه تکرار تاریخ ابرهه و فیل است. کعبه افکار خمینی، تا ابدیت باقیست. اینجا ایران است؛ میقات حج مسافران آزادگی و دینداری.
... و سنت خداوند، همواره چنین بوده و خواهد بود که سر راه انسان، در مسیر کمال و دستیابی به کرامت انسانی، سدهایی قد علم کند. مگر نشنیدی که شیطان، همه همت خود را جمع کرد تا بنیآدم، به سر منزل مقصود نرسد؟! پس در برابر هر موسایی، فرعونی و در برابر هر خلیلی، نمرودی خواهی یافت.
تو مپندار که شرایط این دوران که آخرالزمانش مینامند، دیگر گونه است؛ مگر ما در مسیر سعادت و رسیدن به کرامت و رستگاری نیستیم؟ پس بدان که فرعونیان زمان و طاغوتیان عصر
جدید، در
کمیناند. هرگاه ملتی، گام در مسیر حق و حقیقت و طی طریق فضیلت نهاد، طاغوت زمان - آمریکا - همه ظلمت و کینه و غَدَر خود را جمع کرد تا سدی در برابر رسیدن آنها به مقصود گردد.
آری! اگر در برابر این مانع عظیم تن به ذلت ندهیم، تا سعادت راهی نیست... .
خار چشم آمریکا
تقویم 27 ساله انقلاب را که مرور کنی، چه فراز و فرودها و چه غمها و سرورها که نخواهی یافت؛ از شهادت یاران و پیشقراولان گرفته تا ذلت مخالفان و هلاکت معاندان؛ از جنگ هشت ساله گرفته تا تسخیر لانه جاسوسی و ذلیل شدن طاغوتی که خود را ابرقدرت جهان میخواند؛ از موشکباران شهرها و بمبگذاری اجتماعات گرفته تا نصرت ویژه الهی در حادثه طبس؛ همه و همه، خاطرات تلخ و شیرین ملتی است که با دست خالی، در برابر تمام هیمنه کفر ایستاد و مصداق: «اَلَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ استَقامُوا» شد.
ولی تو از همه این حوادث، یک حقیقت را به خوبی درمییابی: «انقلاب اسلامی ایران، خار چشم آمریکاست».
فصل بلندی از خاطرات ما پیچیده است در تزویر و نیرنگ شومِ شیطان بزرگ. ما تجربه کردیم کودتای سیاه 28 مرداد را که چگونه، دسیسه و حیله ارباب آمریکایی، آرمان آزادی و جمهوری را از افق دیدگانمان ربود. در قلب اتحادمان، بذر نفاق پاشید تا حکومت خودباخته و دستنشانده پهلوی دیگر، سایه شوم شاهنشاهی بر سرمان بگستراند. نفتمان، به بهای ناچیز، برای گردونه استعماری غرب، به تاراج رود و زاغهنشینی، در حلبیآباد شهرهایمان لانه کند.
ما به چشم خود دیدیم زندانهای سیاه و وحشیانه ساواک را که در کلاسهای شکنجه سیا و موساد تعلیم دیده بودند. ما تجربه تلخ و ننگین کاپیتولاسیون را در تاریکخانه ذهنمان ثبت کردهایم که چگونه عزت و آبرویِ یک ملت پرآوازه و باشرف، تا پای پستترین هوسرانیِ ارباب آمریکایی، به
مسلخ رفت.
فریادی که برخاسته بود، لهیبِ یک خشمِ مقدس بود که از عمق جانمان زبانه میکشید.
انقلاب که پیروز شد، بلور خوابهایِ خوش ارباب مزدور، ترک برداشت. ملت، برای رویارویی با او ایستاده بود. دیدگان تیزبینِ جوانانش، چشمهای خائنی را دیدند که از پسپرده سفارتخانه آمریکایی، منافع ملیمان را نشانه رفته بود و تسخیر لانه جاسوسی، اوج اقتدار و بیباکی ملتی سرفراز در برابر چشمان متحیر غرب بود.
باید ما را باور میکردند!
سران آمریکایی به مذاکره نشستند. برایشان باور کردنی نبود که ملتی که تا چند روز پیش، به زور سرنیزه شاهنشاهی، برای آیندهشان تعیین تکلیف میکردند، امروزه در برابر قدرت پوشالیشان، قد علم کردهاند. به فرموده امام رحمهالله، «شیطان بزرگ» بودند و در همه جای عالم، کوس سروری و آقایی مینواختند. تمام مکرها و حیلههاشان را یک کاسه کردند و همگی امکانات مادی را برای یک نمایش پرهیاهوی قدرت، به صحنه آوردند.
باز هم ابرهه شکست خورد
سپاه فیل سوار دیگری آمده بود. این بار، استواریِ ایمان و عقیده یک ملت، هدف انتقام سپاهیان ابرهه بود. هلیکوپترها و هواپیماها و گروه گروه سرباز کارآزموده و تعلیم دیده، شبانه در بیابان طبس فرود آمدند. همه حسابهای دنیایی، دقیق و موبهمو پیش میرفت؛ مثل همان روزی که لشکر فیلسوار وارد شهرِ کوچک و بیدفاع مکه شد و در نظر ابرهه، همه چیز ساده و شکستپذیر آمد. آن روز، پیرمردِ ساربان به ابرهه گفت: «من صاحب شترانم و از آنها حفاظت میکنم و خانه کعبه نیز صاحبی دارد که آن را حفظ خواهد کرد».
و در بیابان طبس، خداوند، یکبار دیگر در برابر بزرگترین نیروی مادی و پوشالی ظلم، همان ریگهای کوچک و حقیر بیابان را به کار گرفت: «تَرمِیهِم بِحجارَةٍ مِنْ سِجِّیل.» باد، به فرمان الهی وزید و توفانی از شن، تمام وسایل پیشرفته نظامی را درهم کوبید.
واقعه طبس در برابر چشمان حیرتزده جهانیان به نمایش درآمد تا بدانند که این مرز و بوم اسلامی صاحب توانایی دارد که از آن حفاظت خواهد کرد.
ص56
آمدی و رودخانههای صداقت، از رد قدمهایت جاری شدند.
نگاهت، نور میپاشید، پنجرههای بیشمار را.
آسمان، چرخی زد و آبی چشمانت را خیره ماند. تو، یازدهمین ستاره منظومه عشقی.
کلامت، دلهای کویری و جاهل را باران هدایت بود و لبهای متبرکت، نور را زمزمه میکرد.
روشنای اندیشهات را هیچ خورشیدی تفسیر نمیتواند.
تو آمدی و کوچههای مدینه را باران شکوفه پوشاند؛ آمدی و آینهها، به پابوسیات، آبهای جهان را به انعکاس برخاستند. آمدی، تو یازدهمین چراغ پرفروغ ولایت باشی.
آمدی، تا امانت را به دست آخرین حجت بسپاری
زمینِ عدالت را دستان با کفایتت به بار نشاند.
حضورت، برکتافشان سفرههای مهرورزی و راستی بود.
بالهایت، میلههای قفس را تجربه کردند، تا ما پرواز را از خاطر نبریم و آسمان، همچنان شکوه آزادی را به تصویر بنشیند.
نفسهایت مروج دین محمد بود؛ آن هنگام که زمستان تفکر عباسی، جهان اسلام را قبضه کرده بود.
ایستادی تا امانت خداوند را به دست آخرین حجتش بسپاری. کوران ستم را تاب آوردی؛ به پاسداری کرامت انسان؛ که سوره سرخ عشق، اینچنین تلاوت میشود.
عزیزت میداریم
به آفتاب میاندیشم که جهان، قرنهاست انتظارش را تاب آورده است؛ به سپیدارانی که از پس عمری خزان، به بهار میپیوندند. ای بزرگ، ای پدر آخرین حجت خداوند! عزتمان را با گامهای دوباره فرزندت، معنی میکنیم و روزهای روشن آینده را در نگاه آسمانیاش میجوییم. تو آن رودخانهای که دریا میزاید و اقیانوس میپرورد؛ آن ستارهای که چشماندازش، کهکشانی بیبدیل است. عزیزت میداریم؛ که شانههای تنهاییمان را پناهگاهی و چشمان مهآلودمان را به جادههای آفتابی ایمان میرسانی.
پیامهای کوتاه
میلاد یازدهمین حجت خداوند، پیامآور آیینه و روشنی، بر رهروان صدیقش مبارک باد!
او میآید، تا به سرمشق آسمان برخیزیم و پرواز را هجا به هجا بخوانیم؛ میآید، تا شیشههای جهان را، غبار ستم آلوده نکند.
دست بیفشانید و عود بسوزانید که یازدهمین مسافر بهار، از راه میرسد؛ قدمهایش را شکوفهباران کنید!
چه هوای گرفتهای داشت، دورانِ امامت شما! چه فضای بسته و سینههای پر کینهای! حتی زوال و بیپایگی عمارتِ حکومت فرزندان عباس هم سبب نشده بود تا بیدغدغه، مجالی برای روشنگری داشته باشید.
چه بسیار نامردمانی که حضور ملکوتیتان، آزارشان میداد و شما را سدی بر سر راه خواستههای نامشروع و هوسرانیهای بینهایت خود میدیدند، از بنیعباس گرفته، تا تُرکان و پیروان آیینهای دیگر.
آفتاب وجود شما، سوسوی فانوسشان را بیفروغ میکرد.
کلامتان، کاخ آرزوهایشان را به ویرانهای مبدل میساخت.
هر چه سالها با دروغ و نیرنگ رشته بودند، پنبه میشد. حتی عبورتان از کوچههای بیمهر سامرا، هنگامی که برای اعلام حضور، نزد حکومت میرفتید، دلشان را میلرزاند و نَفسشان را به شماره میانداخت.
به تو محتاج بودن؛ ولی تو را تاب نمیآوردند
وقتی میدیدند هزاران نفر به بهانه امور روزمره در کوچهها به انتظار دیدنِ آفتابِ روی شما ایستادهاند و پابهپا میکنند و با آمدنتان، هیاهویشان را مینشانند تا اگر کلامی از میان دو لبِ آسمانیتان عروج کرد، از دست ندهند؛ احساس هراس میکردند. آنها میدانستند که باید از شما بترسند؛ میدانستند که نقطه مشترکی برای جمع شدنشان با شما وجود ندارد تا دلِ سیاهشان را به آن خوش کنند؛ میدانستند شما را حتی با تحت نظر قرار دادن نمیتوانند محصور مرزهای دیدنی کنند؛ چرا که بر دلها خانه داشتید و حکومت شما فناناپذیر بود. با این همه، هرگاه از دانایی پوشالی خویش ناامید میشدند و اسیر گردابی، به سایهسار حکمت و علم شما پناه میآوردند و دست یاری شما را میطلبیدند؛ وگرنه حیله مذبوحانهای دین ناداشتهشان را در لحظهای به باد میداد و عقیده مردمان را به ورطه هلاک
میکشید.
به جنگ آفتاب شتافتند
آنها همه چیز را در مورد شما و پدرانتان میدانستند؛ با این حال نتوانستند بین نور و تاریکی، روشنی رضوان را برگزینند و به جنگ آفتاب شتافتند و مردم را از فیضِ وجودِ مبارکِ امام جوان و شایستهشان محروم کردند.
وای که چه دوران سختی داشتید، امام بزرگوار، ابا محمد، حسن بن علی العسکری علیهالسلام!
با آمدنت، مدینه، دامنی از عطر گلهای محمدی پر کرد. کوچهباغهای مدینه، به پیشواز نفسهای بهاریات آمدند تا خاطره عبور عطر پیامبر صلیاللهعلیهوآله را از دلتنگیهایشان مرور کنند.
تو آمدی تا آفتاب رویت، قبله آفتابگردانها شود.
آمدی تا شبهای بیستاره را در ماه غرق کنی و دستهای تنها مانده را بگیری و تا خدا بالا بکشی.
آمدی تا تکیهگاه باشی، غربت شیعیان را و فانوس شوی، جادههای مِهزده را؛ تا کسی گمراه نشود و در چاه نیفتد و این، میراث پدرانت بود و حکمت دین و زلال اندیشه و دانشی که آموخته بودی.
شش سال امامت تو
آرامش تو، خواب آرام درختان بود که تکیه بر شانه نسیم کردهاند.
در آن قحطسال آغوش، لبخند تو، دلگرمی زندگی بود.
تو که آمدی، بهشت، گلدان کوچکی شد که بیلبخند تو، بهارهای همیشگیاش را گم خواهد کرد و گلهای سرخ، در آستانه جهانی شدن گلهای محمدی، لب به آوازههای عاشقانه گشودند. امامتت، سخاوتمندتر از ابرهای بهاری، خاک تشنه زمین را سیراب و اقیانوس مهربانیات، ماهیهای تشنه سرگردان را به بازی موجها دعوت کرد.
برکت، نان سفرهها شد و عشق، زمزمه مدام لبها. شش سال امامت تو، گرمتر از حرارت عشق بود.
موعود؛ یادگار ماندگار تو
با آنکه 28 بهار بیشتر به زیارت تو نیامده بود، خورشید، غروبت را به تماشا نشست تا شبهای بلندی را بیهم صحبتی ماه، سپری کند. آمدن و رفتنت، کوتاهتر از همه خاطرهها بود، اما یادگاری ماندگار از تو، پیشانی تقدیر زمین را با خوشبختی نوشت. صاحب عصر(عج)، واپسین حجت ابدی خداوند بود که یادگار تو شد.
موعود(عج) که بیاید، هیچ دستی، تنها نمیماند و هیچ امیدی به یأس نخواهد رسید و هر روز، امید شکوفههای تازهتری میدهد.
فقط صبر کردی
سالهای کوتاه عمر را پشت میلههای تنگنظر زندان، صبوری کردی. دینت را به دنیا نفروختی و عدالت را به ظلمت نسپردی؛ هرچند دیوارهای دلتنگ زندان، زندگی را بر تو سخت میگرفت. از ارمغان عشق، سربلند بیرون آمدی. تو خود، هم ابراهیم بودی و اسماعیل.
تو موسی بودی که عشق را از وحشت نیل گذراندی و مهر را به سرمنزل مقصود رساندی.
خواسته تو، پرواز بود و خواستنیتر از رسیدن، نمیخواستی و جز سربلندی، خواسته تو نبود.
شعرها، از عاقبت به خیریِ خود میگویند که یازدهمین عطر را بوییدهاند؛ عطشناک و مشتاق.
زمین، امروز متبسم است و آسمان، طرحی از نشانههای یکریز، از سوی فرشتگان مسرور دارد. همه آراستگیها، بر صفحه امروز باریده است.
چه تابناک میتوان از مدایح امروز، پیاله برگرفت و با مستانگی، تا آخرِ دنیا، به عشق و شور و خلوص پرداخت.
مدینه، بار دیگر، در اندامی قُدسی ظاهر شده است؛ ایستاده بر درگاهِ صبح.
جماعت شاید نیز صف کشیدهاند پشت خانه رونق شکوفایی. تولد چکامههای اردیبهشتی است.
مدینه، قلمرو روشن عشق است؛ بافتِ محکم دلدادگی.
چیزی به عشق نمانده است
با نام «حَسَن»، باب یازدهم کتاب امامت نگاشته میشود و این، مژدهای است برای ما که چیزی به کلیّت روشنی نمانده است. چیزی نمانده به سرزدنِ یگانه گوهر عشق و اتمام حجت. از هماکنون، دنیا چشمان پرفروغش را به انتظار مینشیند.
پنجشنبه
6 اردیبهشت 1386
8 ربیع الثانی 1428
26.Apr.2007
شنبه
8 اردیبهشت 1386
10 ربیع الثانی 1428
28.Apr.2007
بیخبر نیامده بودم که بهانه بیاوری؛ قول و قرار هر روزمان بود.
دیگر تمام خشتهای نمناک بیتالنور نیز صدای پای مرا میشناختند.
آن شب نیز آمدم؛ آمدم تا همان کاشی لب پریده آبی
تا همان کاشی باران خورده شب آشنایی.
اما جز پرهای فروریختهام بر بام خلوت و عطر غریبی از چادر پرترانه تو، چیزی نبود.
آمدم، در زدم.
بوی خرمای نارس و سوره الرحمن میآمد.
تو نبودی و تمام همسایگانت، پشت پنجرههای خیس، نگاه پر سکوت خود را بر پهنای تنهایی کوچه میریختند.
دیگر از آن همه کاشی
از آن همه آیه، کبوتر و بوی یاس
هیچ نشانه امیدی نبود.
کسی از کوچه نمیگذشت
تنها سیدی آمده از محرمترین لحظه تو
آواز گریههای پنهانیاش را
در خلوت پر از سؤال چشمهایم ریخت.
ادامه عطر یاس گمشده
گونههایت، به ارغوان اندوه نشسته بود،
دلت از فراق برادر پرپر شده بود،
خواهر غمگینترین خاطرات آفتاب هشتم بودی،
رنج سفر غربت، همدم شبهای تنهاییات بود،
عمر کوتاهت مجال دیدار نداد،
اما قول و قرار هر روزهمان چه شد؟
میدانم قولمان پابرجاست.
کوچه، همان کوچه قدیمی و کاشی، همان کاشی باران خورده شب آشنایی است.
خانه، همان بیتالنور است و بغض من که سراسیمه از راه میرسد،
و سجادهات، خالی است.
حالا میدانم تو نیز ادامه عطر یاس گمشده و دنباله آن معجر نیم سوختهای.
دیگر نه بیخوابی به پای کبوتران پر بستهات و نه ترانهخوانی برای گلدانهای شکستهات.
سرِ قرارمان نشستهایم
من و تو، وابسته دیر سال اندوه و علاقهایم.
گلایه نمیکنم که بیخبر، از بام نگاهم پر کشیدی.
لابد من هم اگر جای تو بودم، در آن برگریزان پر اندوه جدایی، پارههای دل را در شولای مرگ، پنهان میکردم.
تو ای زلالتر از ستاره، نازکتر از نسیم، معصومتر از فرشته، بیبی جان!
هنوز رو به آن پنجرههای طلایی، در زیر گلدستههای بلندتر از دل من، نزدیک به همان میل پر از ملاقات، بر سر قرارمان نشستهام؛ این چشمهای خیس از غروب غربتت را دریاب!
دستان سرنوشت، گلاب عزا بر مرثیههای امروز پاشیده است.
چشمان خونبار و غمانگیز «قم»، فراقنامههای اشک را در قالب مثنوی ریخته است و به محضر حضرت نجابت آورده است. در حیاط حرم، آهی سوزناک میوزد. گِرد گنبد، نورهای معصوم، به سوگ نشستهاند. کبوترهای این کوچ غریبانه را پر میسوزانند. میوه ساعات امروز قم، شروههای آتشناک است. طرحی از سفر بانویی از تبار قرآن، کوچههای دل را سیاهپوش کرده است.
خیل بیشمار اشک، پشت در حرم، «اذن دخول» میطلبند تا بیایند و بر نقرههای ضریح، دخیلی از شفاعت ببندند.
امروز، در «مسجد بالا سر»، بیتهایی در حریق افتاده است که سرشار از زیارتنامهخوانیهاست. بیتهایی که حسبالحال دلهای زائران است. قم، جگر گوشهای از دیار سبز امامت را در خاک خود،
به افتخار نگهداشته است تا توجه همیشه باران برکت را جلب کرده باشد.
شکری است بسیار، اینکه امروز، حریمش پناهگاهی است برای دلهای گنهکار.
امروز، همه، گدای آستانه سپید عفتاند؛ با جانسوزترین مثنویهای تیرهپوش بر لب. امروز...
... و همیشه در انتها، دو سه بیت نگفته از بغض باقی میماند.
روزها میگذرد بیتو؛ نه کبوتری به آشیانهای رسیده و نه پرستویی به سرزمین آفتاب. تو در نیمه راه دیدار برادر، جان سپردی؛ در حالیکه بیماری، تمام جادهها را گرفته بود. بعد از تو،
مسافران شیعه را حج غربتی است مدام و جادهها را بوی اشکی غریب. بعد از تو، شاید دانه اشکی در گونه برادری، تا ابد بماند؛ برادری که در غربت توس، مدفون است.
قم، به یمن قدومت، پناهگاه اندیشه شیعه شد
دلم به هوای گنبدت، راه دوری را پیموده است.
ای نگین انگشتری کویر خسته قم! به ستارهچینی آمدهام؛ شبهای آسمانیات را و باران را بهانه کردهام به هنگام بهار؛ بال خیسم، تمنای سرپناهی دارد و پای خسته افکارم، امید مأمنی. اینجا به یمن قدوم تو پناهگاه اندیشه شیعه شده است. اندیشهام را نورانی کن، ای دختر نور، ای خواهر نور!
کریمان، نخواسته میبخشند
در انبوه عزادارانت، کبوتری خستهام که نیمه دلم، در حرم رضا و نیم دیگر، زائر اختالرضاست. منم، ذرهای، گردی و غباری از خیل جمعیت عزادارانت که روز پر کشیدنت را بهانه یادآوری رنجهای سفر و زخمهایت کردهاند.
منم، این ناچیز به میقات آمده. به چه زبانی باید شفاعت کریمه اهل بیت را خواست که کریمان، نخواسته میبخشند و نگفته میدانند. تمنای صله دارم. منم؛ این شاعر غزل خداحافظی باران. کویر دلم، چون تاول پایم، ترک خورده است. به بارگاه کریمه آمدهام؛ بانوی صدرنشینی که جمله زمانها و
مکانها، بار عام اوست. به تمنای صله آمدهام؛ منم، شاعر عشق نافرجام بشر؛ مداح پادشاه سر کرده زمین. تحفه اشک آوردهام و نامه آرزو.
... و چه جانسوز است رحلت بانویی که سالهای کوتاه عمر خود را در غم فراق گذراند؛ سالهای کودکی را در فراق پدر و سالهای جوانی را در فراق برادر. کیست چون فاطمه معصومه علیهاالسلام که ولی خدا و حجت زمان خود را با بصیرت علوی، بشناسد و مشتاق درک محضر
او باشد، ولی از جور ظالمان زمان، همنفس حرمان و مبتلای فراق برادر گردد؟! مگر سختی راه و دوری مسافت، میتواند در عزم دختر موسیبن جعفر علیهالسلام، خللی ایجاد کند؟!...
اما چه میتوان گفت از قساوت و کینه دشمنان اهلبیت علیهمالسلام و ترسی که از اراده فرزندان فاطمه علیهاالسلام به دل دارند... .
آه این جسم نحیف، در این راه پر خطر، چه سختیها کشید و چه غمها بر داغهای بیشمارش افزون شد؛ چنانکه تاب رسیدن به مقصد نیاورد و در نهایت رنجوری خود را به قم کشاند. پرنده جان گرامیاش به آسمان پرکشید، ولی جسم نحیف و رنجیدهاش را ارزانی قم کرد تا آشیانه آل پیغمبر را آباد کند و یتیمان امت، زیر پر و بال رحمت و کرامتش مأوا گزینند...
حرمت، پناهگاهی امن است
دلت از این همه سیاهی، به تنگ آمده است. گویا تاب ماندن در این دنیا را نداری. به هر سو نظر میافکنی. عصیان میبینی و ظلمت؛ گویی جهان، سیاهچالی شده است پر از نکبت و فتنهها از در و دیوار، بر سر این مردم غرق در غفلت و فراموشی میبارد.
ناگهان میشنوی که: «هرگاه فتنهها، همه شهرها را در برگرفت، به قم پناه ببرید که همانا بلاها از این شهر، دفع شده است».(1)
چشم که باز میکنی، نگاهت به گنبد زیبای حرم میافتد و بیاختیار، اشک از دیدگانت جاری میشود. تو گویی آغوش پر مهر حضرت معصومه علیهاالسلام را حس میکنی که تو را زیر پر و بال خویش گرفته، بر زخمهای سینه خستهات مرهم مینهد. نگاهی به آسمان زیبای حرم میکنی و آهسته میگویی: «الحمدللّه رب العالمین».
پیام کوتاه
سالروز رحلت غریبانه برترین بانوی زمان خود، کریمه اهل بیت، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام، تسلیت باد!
1) . ر.ک: بحارالانوار، ج 57، ص 214.
انگار همین دیروز بود که قدم گذاردی در افق بیتاب چشمهایمان!
دلمان میتپید برای ورود کجاوه سبز و پرنور تو. هلهله و شادی، میهمان خانه دلهای اهل قم شده بود. چه زود گذشت این هفده روز حضور زمینیات!
چه زود از میهمانی مردم قم، به میهمانی خدا رفتی!
آن روز که آمدی، پای قدمهایت، قربانی میکردیم تا بلا از وجود نازنین تو دور شود و کریمه خاندان موسوی، حرارت خورشید رضا علیهالسلام را برایمان سوغات بیاورد.
ولی بهار جوانیات، چه زود در ناباوری چشمانمان به خزان نشست! گویی قسمت نبود دیدگان مشتاق تو، به چشمان منتظر رضا علیهالسلام گره بخورد! انگار تو به میهمانی بیتالنور نیامده بودی؛ مقدر بود که خانه باصفای تو، میزبان هر روزه دلهای اهالی قم شود.
قم، چشمهسار کرامت تو شد
ای عمه جوادالائمه علیهالسلام! حرم تو، حرم پاک همه خاندان نور است که پای زائر عارف تو را تا نهرهای جوشان بهشتی میکشاند. گوهر وجودت، در صدف خاندانی که معدن علم الهیاند پرورده
شده و کوثر معارف آسمانی از وجود عالمه و محدثهات میجوشد!
قدم بر خاک قم نهادی و از فوران علم آسمانی و عبادات روحانیات، چشمههای علم و زهد، بر قلب نورانی قم جوشیده است.
به یاد مزار پنهان مادرت
«سلام بر تو ای دختر ولی خدا، سلام بر تو ای عمه ولی خدا، سلام بر تو ای دختر موسی بن جعفر علیهالسلام»!
ما خستگان و راه ماندگان طریق عشق، به شفاخانه تو پناه آوردهایم تا به آیین کرامت، از دریای شفاعت سیرابمان کنی!
معصومه جان! بغض دلتنگی در هوای بارانی چشمهامان شکسته شده است. یاد بانوی تنهای کوچههای مدینه، صبر از کف احساسمان برده است و برای زیارت قبر پنهان مادر مظلومهات، تاب نداریم. پس به سایه امن حرم تو میشتابیم تا در کنج خلوت حریمت آرام بگیریم.
ای خواهر کریمه رضا علیهالسلام! چقدر گلدستههای حرم تو، به آستان آسمانی رضا علیهالسلام نزدیک است! انگار طنین صدای او، هر لحظه در هوای قلبهایمان میپیچد که: «هر کس معصومه علیهاالسلام را در قم زیارت کند، گویی مرا زیارت کرده است».
ص68
«جوانیام به سمندِ شتاب میشد و از پی
چو گرد، در قدم او دویدم و نرسیدم»(1)
جوان، دلی شاداب دارد و جانی بیقرار و بیتاب.
جوان، دلی بیکینه دارد و جانی همچون آیینه.
جوان، زنگارِ دل، آسودهتر میزداید و عشق و مهربانی را میسراید.
جوان، بر بلندای قله اندیشه و ایمان مینشیند و حقایق را نیکوتر میبیند.
و جوانی، بهار زندگی است و هنگام رَستن از بردگی و بندگی.
جوانی، دوران شکفتن است و گل گفتن و شنفتن... .
افسوس، این گنج شایگانی - سرانجام - از کف میرود و بهارِ عمر و صفا و شادمانی، بر آدمی، خزان عجز و ناتوانی میشود؛ که امام علی علیهالسلام فرمود:
«شَیْئانِ لایَعْرِفُ فَضْلَهُما اِلاّ مَنْ فَقَدَهُما؛ الشَّبابُ وَالْعافِیَةُ».(2)
و ما کاشکی جوانی و سلامت را - پیش از آنکه از باغ زندگانی، رَخت بربندند - غنیمت بشماریم و عزیزشان بداریم.
مگر جوانان ما، هشت فصل عشق را طی نکردند؟!
جوانان امروز، مردان و زنان سرنوشتساز فردایند و هرگز در تارهای تنیده و غرور لحظهها و تلاطم عصیانها. گرفتار نمیآیند؛ که نیک میدانند «سعادت» و «کامیابی»، یعنی: «هدف» را شناختن؛ ابزار و امکانات رسیدن به آن را فراهم ساختن و با «توکل به خدا» و «اعتماد به نفس» به سوی آن، تاختن.
جوانان، ارادهای سترگ دارند و دلهایی دریایی و بزرگ؛ که میتوانند در آرامش سرسبز عشق، نیکیها و زیباییها را بسرایند و دری به خانه خورشید بگشایند.
فقط باید با ستارهها آشتی کرد و روی به آستان عاشقترین معشوق آورد.
فقط باید بر بال عنقای «وحدت» نشستن، از دامِ «کثرت» رَستن، زنجیر هواها و هوسها را گسستن و دل به خدا، بستن.
مگر دیگران، چه دارند؟ تنها و تنها فلسفههایی پوشالی و مکتبهایی که هیچگاه پاسخی برای
خواستههای واقعی و بنیادین آدمی ندارند! و مگر جوانان حماسهآفرین ما، هشت فصل عشق را، طی نکردند و «رهایی» و «امنیت» را برایمان به ارمغان نیاوردند؟! آنان رفتند تا ما بمانیم و با کولهباری از عشق و امید، تا قله توحید بِرانیم.
فرصت را از دست ندهیم
این فرصت طلایی را از دست ندهیم. اگر چشمهایمان را به صداقتِ «دیدن» و پاهایمان را به شُکوه «دویدن» عادت بدهیم، «رسیدن»، عاقبتِ محتومِ همه ماست. فقط «جورِ دیگر باید دید»(1)باز هم باید رفت، تا رسید!
همواره غبارروبی از فطرت جوانی و پاکسازی در دوران شوریدگی، آسانتر است؛ زیرا هنوز پیوند انسان از ملکوت، بریده نشده و جای پای وی بر زمین، محکم نگشته و اُنسش به خاک، او را زمینگیر نکرده است؛ پس به رهایی و پویایی نزدیکتر است.
1) . از زندهیاد سهراب سپهری.
هر چقدر ریشه تعلقات آدمی در دنیا قدیمیتر باشد، درخت عادات نیز در آن تناورتر و پربارتر است. آنگاه هَرَس کردن آن، به سختی و دشواری از پای انداختن اژدهای هفت سری است که هر یک از سرهایش را قطع کنی، سر دیگری بلند میشود.
درست است که یک درخت کهنسال، لرزش، تزلزل و سستی یک نهال جوان را ندارد، اما از سوی دیگر، قدرت و شجاعت کنده شدن از زمین بایر محل رویش خود را نیز ندارد؛ چون هر چقدر دلبستگیهای آدمی، سابقه بیشتری داشته باشد، به همان نسبت تغییر در جهت افق خواستهها سختتر است.
توبه جوان
توبه، چیزی جز رویش مجدد و تولد دوباره نیست. فرد توبهکار، باید دل را از گناه خالی سازد. اظهار پشیمانی کند و با عزم راسخ، برای ترک گناه خویش قدم بردارد. همیشه این تغییر و تحول، برای «جوان» که قرابت کمتری با گناهان دیرینه خاکنشینی دارد، آسانتر است، اما آنچه باعث محبوبیت جوان توبهکار در نزد خدای تعالی میشود، این است که اگرچه فصل جوانی، با دلبستگیهای کمتری همراه است، اما وقت بیپروایی، کنجکاوی، لذتطلبی و تنوعپروری است که جوان خام و راه نیازموده را به وادی خطرناک تجربههای ناشناخته میکشاند.
جوان، در وادی سیر و سلوک، همچون کودک نوپایی است که برای درک لذت کشف محیط پیرامونش، به هر جایی سرک میکشد؛ بیآنکه به خطرهایی که تهدیدش میکند، واقف باشد و شاید در این مسیر، بارها سرش به سنگ بخورد و پایش بلغزد و در معرض سقوط قرار گیرد. پس مهار نفس در بحبوحه جوانی که فوران و غلیان هیجانهای سرکش و احساسات آشوبگر را با خود دارد، به اندازه بستن پای همان کودک سخت است؛ گویی آدمی بخواهد دور اسب چموش و تازه نفس و افسار گیسختهای حصار بکشد و به تعلیم او بپردازد.
اما اگر کسی بتواند بر این سختی عظیم فایق آید و بر رودخانه پرخروش جوانیاش، سد محکمی بزند و اجازه طغیان به امیال و غرایز جوانی خود ندهد، خداوند او را بیشتر از دیگران دوست میدارد و آنچنان او را زیر سایه لطف خود قرار میدهد که تمام سختیهای متحمل شده در این طریقت، جبران شود.
تمام هستی، در دستهای من است و آرامش و اطمینان بیپایانِ گامهایم بر عرصه خاک، به هر سو میرود. تمام آرزوها، همه امیدها و باورهای آسمانی، در من به یقین میرسند و شادمانیهایم را هیچ هراس آیندهای به لرزه نمیاندازد؛ زیرا که من جوانم... .
جوانی، سرمایه بیبدیل هستی، بر شانههای من نشسته و مرا به آیندهای روشن میبرد. جوانی، با دستهای توانمندش، هیچ آرزویی را محال نمیداند و چشمهای خوشبین همیشهاش، هیچ مقصدی
را دور نمیانگارد.
این لحظههای سبز، این نفسهای طلایی، اما از جنس بادند که شتابان، مرا با خود میبرند و روزهای تقویم مرا بیدرنگ، پشت سرمیگذارند.
جوانی، این پرنده سبکبال تیزپرواز، این مجال گریزپا، بیوقفه، در حال رفتن است. اگر بنشینم، اگر لحظهای غفلت در من رخنه کند، اگر نفسی سستی و لغزش، گامهایم را وسوسه کنند و مرا به سکون وادارد، او میگذرد و من با حسرت و خسران، سرافکنده خویش، با دستهای تهی، با آرزوهای برباد رفته و مقصدهای به دست نیامده، تنها خواهم ماند.
من، جوانم
من جوانم؛ از نسل باور به توحید؛ از تبار روشن تاریخی که همیشه، سر بر اوج تمدن و عدالت و سربلندی میساید؛ از سلاله هر آنچه ایمان و خداخواهی و تسلیم و مسلمانی است.
آرزوهای دور و نزدیکم را بر دوش صبر و توکل خویش میگیرم و زیر سقف آسمان آبی وطن، با دلی سرشار از خداوند بیهمتا، رهسپار آینده مواج خویشم. آینده من، یعنی فردای این سرزمین و فردای این سرزمین، یعنی فردای من... .
من، پا در رکاب فردای روشنی هستم که در این خاکِ شقایقخیز، مرا به خدا برساند و لبخندهای مکرر خوشبختی را در لحظه لحظه روزگارم بنشاند.
در این مسیر، هیچ تهدید بیش و کمی و هیچ خط و نشانی، مرزهای سرزمین مرا از من نمیتواند گرفت.
من با تمام جوانی خویش، با پیراهن روئینتنی که جوانی بر پیکرم پوشانده، در جستوجوی آرزوهای خویشم و از این میان، وطنم را با هرچه غیرت و خدایم را با هرچه استقامت خواهانم.
به یاد لالههای جوان
هرگز از یاد جوانیِ من نخواهد رفت که لالههایی، در رهگذار باد ایستادند و پرپر شدند تا من نهراسم و قد کشیدنهایم را هیچ توفانی، بیبرگ و بر نکند.
تا هستم، از راه سبزی که سروهای در خون تپیده، با انگشت شاخههای مؤمنشان نشان دادند، به بیراهه نخواهم رفت.
خدایا، دلم را مثل درخت سیبی که در کوچهباغ بهار ساکن است، سبز فرما و دستهایم را در رودهای عاشقانه دعا که به دیدار تو میآیند، شناور کن!
بارالها، مخواه شکوفههای جوانیام، پرپر شوند؛ پیش از آنکه از جبرئیل به تو نزدیکتر شده باشم!
الهی، بگذار روزهای جوانیام را با نفس فرشتههایت شماره کنم! جوانیام را خوشبوتر از پیراهن یوسف کن! روزهای جوانی، دلنشیناند؛ دلنشنتر از نگاه لیلی؛ خوشآواتر از صدای تیشه فرهاد و خواستنیترند از عشق. جوانی، روزگار ماندنیترین خاطرههاست.
الهی، در جوانی بخوانم که مجالی جز جوانی ندارم.
من نگران جوانیام هستم
من نگران رسیدن سیبهای سرخم. میترسم، پیش از آنکه جوانی کنم، خزان، شکوفههای سیب را بتکاند.
فرصت زیادی ندارم؛ میدانم که بهار جوانی، همین دو روز است. اگر این دو روزه جوانی، از عطر عبادت تو لبریز نشوم، خزان عمر، مجال بوییدن عاشقانه تو را به من نخواهد داد. کاش بتوانم همین چند نفس را با یاد و رضای تو شماره کنم؛ کاش...!
خوشبوتر از گل محمدی
ای خوشبوتر از نفس گلهای محمدی، ای سکوت بهتر از همه کلمات، ای کلام عاشقانهتر از همه ترانهها! عطر نفسهایت، بوی مسلمانی عمار و سمیه میدهد و لبخندت، بوی لحظات رضایت اسماعیل از قربانی شدن.
پیراهنت، سفیدترین ابرهاست که غبار خاک را از چشمان ناپاک پاک میکند.
ای جوان مسلمان! کوچههای دلتنگیام را با عطر دعایت لبریز کن.
در باغ ایران شکوفه دادهام
من، جوانیام را در خاک باغ ایران شکوفه دادهام و تمام شکوفههای جوانی - این روزهای گذران را - پیشکش آوردهام تا حصار این باغ کنم.
علمم را عَلَم سربلندی این خاک خواهم کرد و فرهنگ ایرانی را زنده نگاه خواهم داشت، تا جاویدان کنم این ماندگار فرهنگ را.
باید با هر نفسم، بسرایم این خاک مقدس را؛ این آسمانی خاک را. من همه جوانیام را با شوق آینده روشنتر از خورشید، برای ایران شکوفه خواهم زد.
به یاد جوانهای شهید
خاک لالهگون، هر صبح، عطر سرشار از نفسهای جوانیتان را بر دوش نسیم میریزد. لالهها، هر بهار، دامنه کوهها را با یاد خزان شما، سرخ رنگ میزنند و باد، هر عصر، سرگردان شما، کوه به کوه و دشت به دشت، هجرانتان را مویه میکند.
ای راست قامتتر از الوند، ای مردان حماسه، ای شهیدان خدایی! ما هنوز سوگنشین شما سیاوشانیم.
ای آرشهای حسینی مکتب ما! تمام روزهای جوانی خود را با پرهیزگاری و مردانگی و غیرت شما مشق میکنیم.
یاد شما جاویدانتر از همه خاطرههای ماندگار ماست.
ای خاطرههای خوش ماندگاری، ای شهیدان جوان ایران، یادتان جاوید!
عطر زندگی، تو را فرامیگیرد که بر این موهای به هم تافته کودکی، شانهای زنی و بهپا خیزی؛ بزرگ شدهای. دیگر نه آنی که در کوچهها میدویدی و کسی متوجه او نبود. امروز، همه تو را میبینند که در این میانه زودگذر، چگونه پیکار میکنی و چه از خود به جای میگذاری تا روزگاری که توانت
فرسوده شد و به کناری نشستی، به نظاره آن بنشینی.
وقت تنگ است
عطر زندگی اینگونه تو را فرامیگیرد و از این پس، تو هستی که شانههایت برای به دوش کشیدن بار زندگی، مهیا شده است.
نوبت پدرانت گذشته است و نوبت کودکانت نیز میرسد. مشتهایت را گره کن، روی پایت بایست که تا توان داری، تکیهگاه بسیاری هستی و خاطره این روزها، برای روزهای ناتوانیات، مایه سرخوشی و سرمستی است و عطر زندگی را در آن هنگامه هم به مشامت میرساند. برخیز، وقت تنگ است.
سه شنبه
11 اردیبهشت 1386
13 ربیع الثانی 1428
1.May.2007
در گردنههای مخاطرهآمیز تلاش و همت، مییابمت؛ با بازوانی غیرتمند و گامهایی استوار.
دلت، دریایی است گسترده و مواج که توفانهای بسیاری را از سر گذرانده است.
با تو میآیم؛ تا نزدیکی سنگلاخهای پرفراز و نشیب از خودگذشتگی؛ با تو که افقهای دوردست خودکفایی را نزدیک کردهای.
ورق میخورم، با سخنی از پنجمین حجت خداوند، امام باقر علیهالسلام که میفرماید: «مداومت بر کار، سختتر از خودِ کار است.» و تو مداومت کردهای بر کوشش مؤمنانهات؛ آنگونه که اکنون، نهالهای بینیازی وطن، به درختانی تنومند و سایهگستر بدل شدهاند. تو را بزرگ میداریم و حضور ارزندهات را میستاییم.
جهادگر جادههای سازندگی
بر دامنههای کوهستانی وطن، نشستهام و آفتاب عزت را بر شانههایت، گسترده میبینم.
به تو فکر میکنم که دستان پینه بستهات را وقف سربلندی این سرزمین کردهای.
تو، سرمایهای بیبدیلی؛ آنچنانکه اولیای خاص خداوند، به تکریمت، سفارش کردهاند و حضور شکوهمندت را ستودهاند.
ای جهادگر جادههای سازندگی! تو، روزهای سرد و مهآلودمان را به آبیهای آفتابگستر، پیوند میدهی.
ما را ببخش، اگر لحظههای دشوار مجاهداتت را قدر ندانستهایم.
لقمههای حرام، بیبرکتاند
در رودخانههای خیر و روشنی، تن و جان خواهد شست؛ او که به تلاشی پاکیزه همت میگمارد.
سفرهاش، برکتخیز است و سرانجام لحظههایش عاقبت بهخیری؛ او که از برکههای گلآلود، طلب روزی نمیکند. آنان که بر دریای طمع میرانند و جز به لقمههای حرام رضایت نمیدهند، راهی مرداب تیرگی میشوند و ریشههای بیبرکت جانشان، به خاک سیاه پوسیدگی خواهد نشست. این کلام روشن خداوند است که رباخواران، با خدا به جنگ برخاستهاند؛ مردمانی اینچنین، پایانی جز
نابودی و سرافکندگی نخواهند داشت.
پیامهای کوتاه
روز جهانی کار و سازندگی، بر جهادگران عرصه تلاش و پویایی، مبارک باد.
بازوان خستهات، افتخار روزهای خودکفایی است و چشمان بلندنظرت، چون خورشید، برفهای وابستگی را به رودخانههای عزت و سربلندی بدل میکند.
دستانت، کورههای روشن علم و صنعت را آشتیگر آب و آتش است.
تو آمدهای تا آسوده خاطرمان کنی از کابوس نیازمندی.
عزیزت میداریم، که به عزتمان کمر بستهای.
وقتی که با انحنای همت انگشتان، عرق خستگی را از پیشانی تلاش روزانهات برمیگیری، وقتی که برای سربلندی خود و خویشانت، به محنت کار تن میسپاری و به دریای امید دل، وقتی
که از بالشِ خواب آلوده سستی میگذری و بازو به بازوی همت، «لا حول ولا قوة الا باللّه» گویان، قدم برمیداری؛ در راه خدا قدم برداشتهای و پیراهن جهاد به تن کردهای.
مگر جهاد، چیزی جز مبارزه است؟! مگر جهاد، چیزی جز کشاکش برای تصاحب قلّه سربلندی و عزّت است؟! پس چه سربلندی و عزتی بالاتر از بینیازی و چه پیروزی و فتحی بالاتر از غلبه بر نفس خموده؟!
تو با انگشتان هنرمندت، با بازوان پرتوانت، با زانوان پر همتت و با سینهای که برای تلاش میتپد، به کارزار رفتهای و اگر در همین حال، پیراهن زندگی را از تن درآوری، به شهدا پیوستهای.
امان از لقمههای حرام!
وای بر آنان که خونابههای پلید را بر لقمههای خود نمیبینند و آه سینههای سوختهای که پشت سرشان اوج میگیرد و سینه بیحسشان را نمیلرزاند!
وای بر آنانی که در تلاطم و آشفتگی روزگار، به دنبال تن نیمه جانی میگردند تا با خونخواری تمام، پاره پارهاش کنند! مگر آنها انسان نیستند که دسترنج پررنجِ دیگران را به آسودگی جرعهای آب، مینوشند و خونِ محنت دیگران را مزمزه میکنند؛ کفتارهایی که بر نعش بیجان ضعیفان و از پاافتادگان، رقص و پایکوبی میکنند و دشمنانی که نه به جنگ مردم، بلکه به جنگ خدا رفتهاند؛ ربا خواران.
این لقمه سالم، به همه جهان میارزد
این تکه نانِ بیرفیق، جانی تازه میبخشد مرد را؛ لقمهای که حاصل زحمت است و میوه باغِ غیرت؛ جرعهایست، اما پاک و زلال و معطر. حبهایست، اما سالم و زودرس و بارده. این تکه نانِ بیادعا و هیاهو، به همه جهان میارزد.
تاولهای دستم را نشمارید و زخمهای دلم را؛ بر دستم جای بوسهای میبینم که رنگ نور و نبوت دارد. با پای خسته که به خانه میرسم، ملائک، سرمست، بال بر زیر پایم میگذارند؛ روی گلیم کهنه قدیمیمان، برای همیشه، بال فرشتهای جا مانده.
ساعت پنج عصر، وقت خشک شدن عرق خستگی هر روز، دستمزدم را اول از او میگیرم که گفت تلاش برای روزی خانواده، عبادت است.
همت تو، سرمایه توست
خیز و کمر ببند و رهسپار شو! از چارق و کولهبار هم بگذر؛ از توشه هم بگذر؛ برای تو که ذره ذره وجودت سرمایه است، زر و سیم را چه سود؟! خیز و کمر ببند، بر باره بنشین، رجز بخوان برای آنان که سرمایههاشان، تیغشان است. بگو به رباخواران و شکمبارگان که من، سرمایهدار همه ادوار تاریخم و خاک زمین و هوای آسمان، سرمایه من است؛ همتم، سرمایه من است.
باید جهاد کنی
جهان، مغاک ستیز حق و باطل است. خونخواران زمین، گاهی به لباس گرگ، پادشاهانند و گاهی به لباس میش سرمایهداری رباخواران. تو، مظلوم همیشه تاریخی. خونت، شیشه ظالمان را رنگین کرده است. باید تو باشی تا جامعه را از فساد پولخواران رها کنی. جهاد تو، تلاشت و شمشیر تو تاول دست و خستگی پای توست.
پابه پای معصومین علیهمالسلام
نامت را در حماسه زندگی خواندم. حماسهات را ژرف کاویدم. سحر، چون رسولان صبح، از خواب پریدی؛ گویی که خواب ستاره شدن دیدی. پشت سر آفتاب، نماز خواندی. با علی علیهالسلام، از خانه بیرون زدی؛ پیش از آنکه خورشید، از پشت کوهها برآید. با حسین علیهالسلام، به جنگ نفس اماره رفتی. و همراه باقر آل محمد، بر مزرعه زندگی، به کار مشغول شدی و با صادق آل محمد، به طلب دنیا رفتی، در حالیکه طلب مال دنیا، به نیت ارتزاق خانواده، تصدق، صلهرحم و حج میکردی و غروب، هنگامیکه برمیگشتی، پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله را دیدم که بر دست تو بوسه میزد.
از امام صادق علیهالسلام نقل است که در پاسخ کسی که از او پرسید من طلب مال دنیا میکنم برای روزی عیال، حج، تصدق و صلهرحم؛ آیا گناه میکنم؟ امام صادق علیهالسلام فرمود: «اگر برای این اهداف کار میکنی، طلب آخرت است نه دنیا».(1)
1) . ر.ک: حلیة المتقین، فصل نهم، باب سیزدهم.
سلام بر دستان تو که رسول خدا بر آن بوسه میزند و به قدمهایت که عطر نان حلال را به سفره نگاه منتظر اهل خانه هدیه میکند!
سادگیِ نگاه رنجور و قانع تو، پشتوانه چرخش چرخهاییست که دستهای گمنام و عرق ریزِ تو، آنها را به حرکت درآورده است و اگر نبود همّت والای تو، جهان از حرکت میایستاد. نامت گرامی و
روزت فرخنده باد، ای کارگر.
رزق حلال
با خودم فکر میکردم آنجا که پیامبر، نام کارگر را در زمره نام شهیدان یاد میکند و برای هر شب و روزش پاداش هزار شهید را مکتوب و برای هر قدمی که برمیدارد، ثواب حج و عمره را برابر میداند، آیا دیروز که ترازوی آن مرد کمفروش، روی عدالت نایستاده بود، همین دیروز که زیرمیزیها، پل عبور از کارها بودند و انبارهای احتکار کالا، باد کرده بود و انگشتان رباخوار، بیصبرانه به شمارش پولها مشغول بودند، چند دستِ پینه بسته، ناامیدانه به خانه بازگشتند و حاصل تلاش و رنجشان، جز اندکی نبود و با وجود این، پا را از مسیر کرامت انسانی، آن سوتر ننهادند؛ این قلبهایِ علیگونه کم نیستند که برکتِ نان اندکشان ثمرات بزرگی را در هر دو جهان، شاملِ حالشان کرده است.
خداوند که انسان را آفرید، جوهرهاش را با کار و تلاش درآمیخت. دنیا را با تمامی نعمتهای بیکرانش، در خدمت او گذاشت و بیرون کشیدن گنجِ مواهب از دل طبیعت را در گرو تلاش و همت او نهاد.
طفلی که پا در میان گسترده دنیا مینهد، به قدر تواناییاش، مدام در تلاش و جستوجوست.
مگر نه اینکه خداوند میفرماید: «برای انسان، بهرهای جز سعی و کوشش او نیست»؟!(1)
روزی حلال
وقتی ایمان داری به رحمت بیمنتهای پروردگارت و میدانی که از فضلِ خود، روزی تو و اهلت را از کسب حلال برایت مقدر فرموده، دلت را از ناپاکیِ هوا و هوس میشویی و حرص و طمع را از خانه
دل بیرون میکنی. آنگاه، فرشتهای بر تو گمارده میشود تا هر لحظه برایت طلب آمرزش کند(2)و درهای رحمت و بخشش خداوند را به رویت گشوده خواهی یافت.(3)زنگار لقمه حرام که از آینه دل بزدایی، به یقین، گرمای تابش نور الهی را حس خواهی کرد؛ چراکه پیامبر خدا فرمود: «کسی که چهل روز از حلال بخورد، خداوند قلبش را نورانی میکند».(4)
خستگی در تاول دستهایت آب انداخته است
صبح زود که از خانه بیرون زدی، برای لقمهای نان، کودکانت هنوز آرام، خفته بودند و شاید شب که برگردی، خستگی، رمق بازی با آنها را از تو گرفته باشد، ولی دلخوشیات این است که بار سنگین خانواده، بر شانههای مردانه و پدرانهات تکیه دارد.
صبح، که با پای توکل و امید از خانه بیرون میروی، چشمان خدا را در آسمان دلت میبینی و لبخند رضایت او، توان تازه در بازوهایت میدواند.
ایمان داری که تلاش تو را در روزهای سرد زمستان و عرق نشسته بر پیشانیات را در گرمای جانفرسای تابستان، میبیند.
میدانی که برکت، بر سفره امشب تو میهمان خواهد شد.
آری، تو هر روز، برای جهاد با نفس سرکشی که زرق و برق کسب حرام را جلوی چشمانت میآورد، برمیخیزی. و مبارزه میکنی برای روزیِ حلال که سفره قناعت تو را پربرکت خواهد کرد و خدا تمام تلاش و همت تو را نظاره میکند!
پیام کوتاه:
دستهای تو بهار است و چروکیده شده
آخرین چکه ابری است که باریده شده
دستهای تو هنوزم غزلِ ساختن است
تکه نانِ حلالی است که ساییده شده
همه عمر از این کوچه به آن کوچه - چقدر؟
این سؤالیست که در ذهن تو پرسیده شده
نوبهاری تو که در زحمت آن موی سپید
برگهای گل تقویم دلت چیده شده
تو همانی که به فرموده پیغمبر عشق
جای صد بوسه به بازوی تو پیچیده شده
1) . ر.ک: میزان الحکمه، ج 2، ح 5529.
چهارشنبه
12 اردیبهشت 1386
14 ربیع الثانی 1428
2.May.2007
سخن از عشق است؛ از پرواز با بالِ شقایق، در حریم دشتهای پُر آلاله، و از غریبانه نِشستن در معبدِ عشق، و در انتظارِ بازتاب راز، ماندن... .
سخن از عشق است و از عاشق که با بال و پَری شکسته، بازمانده از پرواز، به امید اعجازِ عشق، پروانهوَش به گِردِ جمال یار میسوزد، تا گره از کار دل، باز کرده، چشم احساسش از عشق یار، بینا گردد.
سخن از عاشقی است که پهندشت سینهاش، منزل اِشراق اَنوار حق بود و فضای درونش از شبنم مهر محبوب، لبریز. همو که خواب مردابها را آشفت و هماره نوشت و نوشت و گفت. دفترش سرشار بود از: آفتاب، ستاره عشق، شوق، درد، امید و سطرهای سپید. دلی داشت سربلند، و سری سر به زیر که بر سری چند، سایه میگسترد، گُل میداد، بَرمیآورد.
انسان کامل
مطهری، شیفته خاندان «وحی و نبوت» و مظهر «جاذبه و دافعه علی» بود و «الگوی سیمای انسان در قرآن»
ص83
او «هدف زندگی» را، چیزی جز «تکامل اجتماعی انسان» و رسیدن به «زندگانی جاویدان با حیات اخروی» نمیدانست. فریادهای او بر «تحریفهای عاشورا» نشاندهنده آشنایی عمیقش با «حماسه حسینی» «ختم نبوت» و برداشتهای صحیحش از «قرآن و تاریخ» بود. او ضمن تفسیر بسیاری از «سورههای قرآن» به «جهاد» با نَفس پرداخت و «سیری در نهجالبلاغه» را آغاز کرد تا با استفاده از «امدادهای غیبی در زندگی بشر» به مقام «انسان کامل» دست یابد. وی معتقد بود: «خورشید دین هرگز غروب نمیکند» و تنها در پرتوِ «آشنایی با قرآن» و آشنایی با علوم اسلامی» میتوان به «جهانبینیِ
توحیدی» و «دیدگاه توحیدی»(1)دست یافت.
از نگاه دیگران
روحی بزرگ داشت؛ از همان گاه که بسیار «کوچک» بود، «بزرگ» مینمود. در سه سالگی، کُتی بر شانههایش میانداخت و در اتاقی خلوت که کسی او را نمیدید! - در حالی که آستینهای کُتش به زمین میرسید - نماز میخواند.(2)
«مطهری از دور، به «منطق» شبیه بود (خیلی آهنین)، از میانه راه به «فلسفه» و «حکمت» شبیه میشد و اما از نزدیک، عین «عرفان» بود».(3)
«مَرد بسیار دقیق و ظریفی بود و به شدت، تحت تأثیر هیجانات عرفانی و معنوی قرار داشت. با دیوان حافظ و اشعار عرفانی، مأنوس بود... تصور میکنم این طور بود که هر شب... تا مقداری قرآن نمیخواند، نمیخوابید».(4)
او را، همه گفتند و خواهند گفت؛ که نَه تنها «ده گفتار»(5)و «بیست گفتار»،(6)بلکه:
«آثار قلم و زبان او - بیاستثنا - آموزنده و روانبخش است و نصایحِ او که از قلبی سرشار از ایمان و عقیده نشأت میگرفت، برای عارف و عامی، سودمند و فَرحزا است».(7)
1) . عناوین برخی آثار و نوشتارهای استاد، در گیومه برجستهنما آمده است.
2) . ر.ک: مطهری، مطهر اندیشهها، ج 1، ص 19. با تلخیص و تصرف بسیار
3) . دکتر حداد عادل؛ به نقل از: پیام انقلاب، سال شانزدهم، ش 337، ص 10.
4) . مقام معظم رهبری، مأخذ پیشین، ص 9.
5) . عناوین آثاری از استاد مطهری رحمهالله.
6) . همان.
7) . از: پیام حضرت امام خمینی رحمهالله به مناسبت دومین سالگرد شهادت استاد رحمهالله.
نامش هرگز فراموش نمیشود
... و آنگاه که دشمنان، بر وی هجوم میآوردند و کار را بر او سخت میکردند، به امدادهای الهی، امیدوار بود. استقلالِ شخصیت، گریز از مریدپروری و شهرت، پرهیز شدید از دروغ و غیبت، اهل صفا و صمیمیت، مبارزه با کجروی و بدعت، روح تعبد و تقید به کتاب خدا و عترت، تلاش دردمندانه برای هدایت و... در وجودش موج میزد و نامش از صحیفه تاریخ و جریده جاودان معارف اسلام،
هرگز فراموش نمیشود.
پیامهای کوتاه
دفترش، سرشار بود از: آفتاب، ستاره، عشق، شوق، درد، امید و سطرهای سپید.
دلی داشت سربلند و سری به زیر که بر سَری چند، سایه میگسترد. گُل میداد، بَرمیآورد.
مطهری رحمهالله، خوابِ مردابها را میآشفت و هماره مینوشت و مینوشت و میگفت.
خلود، تقدیر روشنی است که جز بر صحیفه وسعتیافتگان، رقم نخواهد خورد.
میشناسیمش؛ نه از نام سبزی که در عرصه ابلاغ و تبلیغ و شکوه به جا گذاشته؛ نه فقط از نسیم روحانگیزی که صفحات داستان راستانش را نوازش میدهد؛ نه فقط با اندیشهای تابناک که «آزادی معنوی» را تفسیر میکند؛ نه از شفافیتی که بر «سیره ائمه اطهار علیهمالسلام» رقم میزند؛ نه فقط در «فلسفه حجاب» و نه در هیچ یک از واژههایی که قلم تابناک استاد را به اذهان بایر زمان، رویش میدهد.
میشناسیمش؛ فقط از عشقی که به حقیقت در وجودش مشعشع بود و تلالؤ داشت.
فرهنگ مطهری
آرام بود و بیادعا که خاصیت کوه، همین است. درست مثل بارانی که حرمت بیابان را پاس میدارد و به شنهای گُر گرفته صحرا، اخم نمیکند. مظهر اخلاق بود و جریاندهنده شکوه اهل بیت در بستر زمان خویش. بیجهت نیست اگر رمز تطهیر قلم را در فرهنگ مطهری بجوییم.
اولین اصل عاشقی
بیداری، اولین و مستحکمترین اصل عاشقیاش بود و رساترین فریادی که از حنجره توفانی او؛ جان زمانه را طنین میداد. رمز حیات را بیداری میدانست و رمز بیداری را عشق.
سلام بر او که...!
چه کسی گفته با یک انفجار در عالم ماده، میتوان دانشمندی را از ملتی گرفت؟!
این شایعهای بیش نیست که با ذره ذره کردن جسمی، میشود شهید ساخت. استاد، از روز قلم به دست گرفتن، شهید شده بود و از لحظه شهادتش، جاودانگی یافت.
سلام بر او که مرز اتصالدهندهاش تا خدا، فقط قلم بود و اندیشه!
سلام بر قلم، آنگاه که در دست دانشمندی متعهد، به قیامی عابدانه، لبیک گوید!
در سال 58، هنگام روزهای آغازین انقلاب، دیگر آن حدیث متواتر معصوم، به تمامی تعبیر شده بود و دین، در میان تیغ دودم عالمان متهتک و جاهلان متنسک، زخم برمیداشت. هرچند صبح روشن انقلاب، به شام دو هزار و پانصد ساله طاغوت پایان بخشیده بود و روح آزاده آن بزرگ مرد تاریخی، حضرت روحاللّه، در کالبد مرده زمان، نفس حیات دمیده بود، اما چشمههای اندیشه، کور بودند و آیینههای فطرت را غبار گرفته بود.
بادهای مسموم تفکرات التقاطی و انحرافی، نهالهای ایمان را میشکست و آفت ترس و تردید، به ریشه نوپای جوانان چنگ میزد. اسلام، محجوب ابرهای سیاه جهل و غفلت بود و انقلاب، جولانگاه گرگهای گرسنهای که دندان طمع برای قدرت و سیاست تیز کرده بودند.
اگر استاد مطهری نبود، خورشید اسلام، سرد میشد و دیگر در آفاق ظلمانی مکاتب و ایدئولوژیهای کفرآمیز، نشانی از نور دین، در دلهای طالبان حقیقت باقی نمیماند. استاد مطهری، ستارهای از منظومه درخشان آن پیر فرزانه بود که همچون شهابی، راه خروج از ظلمت به سوی نور را بر جویندگان آزاد اندیش گشود.
از نور، جز نور زاییده نمیشود
از نور جز نور زاییده نمیشود. نور حکمت استاد مطهری، همچون صاعقهای ناگهانی، خرمن جهانبینیهای دشمنان اسلام و انقلاب را به آتش کشاند و داعیهداران مکاتب غربزده، همچون
عقربهای گرفتار در آتش، به نیش زهرآلود دشمنی خویش، از پای درآمدند. آن کس که تفاوت نور و ظلمت را میشناسد، میداند که در آن خفقان و انجماد فکری و فرهنگی آغازین انقلاب که نسل جوان، میان هزاران حزب و فرقه سرگردان بود، «نورانیت فکری» و «عمق دانش» و «طهارت روح» مطهری، سببساز جریان اندیشمندی شد که به شکوفایی و آزاد اندیشی جانهای تشنه انجامید.
خدمتی که استاد به انقلاب اسلامی کرد، ریشه در قیام حسینی علیهالسلام دارد که اگر نهضت کربلا نبود، دین محمدی صلیاللهعلیهوآله، در هجوم تحریفات و انحرافات و بدعتهای طاغوتیان، تکهتکه میشد. خون استاد مطهری، حیات انقلاب اسلامی را تثبیت کرد و پایداری و ثبات حکومت دینی را تضمین.
چراغ راه اندیشمندان بیچراغ
شهادت، از نور مطهری نکاست، بلکه بر تلالؤ و درخشش آن، جلوه بیشتری بخشید؛ آنچنانکه سالها میگذرد، نسلها تغییر میکند، اما هنوز کتابهای او، تجدید چاپ میشود و تفکرات او، راهگشای اندیشمندان بیچراغ است.
هنوز ندیدهایم عالم متفکر و آزادهای را که آن روح آسمانی، او را پاره تن خویش بنامد و آثار زرینش را بیهیچ کم و کاستی، انسانساز، گرانقدر و ارزشمند بداند.
خداوند، روح استاد مطهری را قرین حضرت اباعبداللّه علیهالسلام فرماید که در رگهای منجمد و یخزده دین، در میان جوانان صدر انقلاب، خون تازهای دمید.
ردیف نیمکتها، با نظم و ترتیب، در سکوت، منتظر نشستهاند. آن مستطیل سبز رنگ، در کنار گچهای بریده بریده، به اتفاقی فکر میکنند که ناگهان، دیوارها و کفپوش و سقف آبی اتاق پُر میشود از شادی و هیاهو؛ سرشار میشود از فریاد زندگی و رنگارنگ میشود از دویدن آن همه کودکِ سرخدل.
کیفها و کولهپشتیها، زنده از حضور کتاب و دفتر و مداد، از روی شانههای کوچک، آرام روی میز فرود میآید و دستان تُرد ساقهها، روی سرزمین درس و مدرسه نقاشی میکند.
شکوهِ معلم
حالا، همه چیز مکث کرده است. همه صورتهای خندان و دستهای پرشور، انگار چیزی دیگر تمنا دارد. آن پاسخِ محو، آن حضور صمیمی و آن زمزمه محبت، یک «معلم» است.
در باز میشود. قلم و کتاب و دست و پا، به احترامِ شکوه «معلم» قیام میکند. دیوارها هم ایستادهاند. همه باید به حرمت لبخند آموزگار برخیزند و به مهربانی و علم، سلام کنند.
جشن آموزش
کلاس، آغاز شده است. باران دانش، قطره قطره و پیوسته افشانده میشود. آموزگار، وجود نازنینش را واژه واژه میکند. او دهقان شده است. به مزرعه پاک قلبِ بچهها، به صحرای ذهن و جانِ آنها، بذر به بذر میآموزد. چه سبزهزاری میشود! دهان معلمها، پر از یاقوت است؛ ریز
و درشت. او از همه آدمهای دیگر، سخیتر است. او رایگان، بیهیچ ارمغان، دستهای کوچک را از آن همه یاقوت بنفش، پُر کرده است.
سهم معلم از جشن آموزش، یک رضایت است که در دل او ماندنی میشود. فکرش را کردهاید: تا دنیا دنیاست، هر روز و هر شب، وقتی معلمِ خوب مینشیند به پای تماشای ساقههایی که خود بر دلِ خاک نشانده و حالا درخت شده است، چقدر لذت میبرد.
دستهای معلم، بوسیدنی است
دانشآموز ایرانی! معلم تو، شبیه پیامبر خداست. چون که شکل مادر و مثل پدر، به شکفتن تو، به روشنایی تو و به سرفرازیات اندیشه میکند.
قدر معلم تو، از هدیه روز معلم خیلی بیشتر است. امروز برایش گل ببر و تا فردای همیشه، از بوی زندگی و خوشبختی، از رایحه علم و خدایی آموزگار، پُرنشاط شو.
امروز یادت نرود: دستهای معلم شاید گچی باشد، شاید هم جوهری، ارزش بوسیدن دارد!
او یک معلم بود
یک نفر بود که به اندازه بزرگی ایران و به اندازه اهمیت دین اسلام، زحمت میکشید. شبها کمتر میخوابید و بیشتر میخواند تا روزها بیشتر بنویسد و عطر کلام را در کتاب و در دانشگاه جاری سازد.
او آنقدر اشتیاق آموختن داشت که دوستی جز اندیشه و نوشته نداشت. چند سال که گذشت، همه کتابها، عاشق او شدند و دانشجوها، پروانههایی شدند که دورِ شمع آبیرنگ او طواف میکردند. با صدای گرم او، روح میگرفتند و با جملههای ارغوانیاش آهسته آهسته بیدار میشدند.
او هم یک «معلم» بود؛ بهترین معلم. وقتی پرهای پروازش خوب اوج گرفت، غیر از کتابها و دانشجوها، حتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هم عاشقش شد و یک نیمه شب، به خواب او آمد. به او تبسم کرد و او را بوسید.
وقتی معلم ما بیدار شد، فهمید که قرار شده است، جایزهای بزرگ به او بدهند و کمی که زمان عبور کرد به وصالش رسید.
افتخارِ گرفتن مدال طلایی شهادت را به او دادند. چون او هم تمام هستی و داراییاش را به دانشآموزها داده بود.
امروز، روز آموزگار بزرگ، شهید مرتضی مطهری است. به یاد او، قدر معلمهایمان را بیشتر میدانیم.
بیادعا چراغِ روشنِ دانش، صبور پیامبرِ خستگیناپذیر تعلم، مهربانْ پدرِ تأدّب؛ معلم، دوستت دارم و
بر دستان پرمهرت بوسه میزنم. بر همت بلند و غیرت بجایت آفرین میگویم و بر تلاش بیوقفه و هدف والایت رشک میبرم.
آب و آیینهدار دقایق تُرد کودکیام، فانوسْ به دستِ کوچههای پُر خَم حادثه، راهدان و راهشناس! قدمهای ملکوتیات بر چشمانم و بلاگردان تن رنجورت، جانم؛ معلمم، نشانه رحمت آسمان! دوستت دارم.
ادامه حرکت انبیا
چه خوب فرمود مولای آب و آفتاب، در بلندای قامتِ مقامت که «بنده آنم که مرا حرفی آموخت»؛ چرا که دانش، نوری است که از میان دستان تو، بر سر دیگران میریزد و تو حالا شدهای واسطهای میان خورشید و ما؛ پلهای که میرسد به ایوان بلند فکر؛ چشمه رحمتی که جرعههای معرفت را از میان دلِ سختِ زمین، به دیگران هدیه میدهد؛ ابری که میبارد و تمام میشود؛ نسیمی که میوزد و پیام بهار را به خوابِ صبح باغ میرساند؛ شمعی که آب میشود و نورانی میکند دلها را.
آموزگارم! شغل تو، ادامه حرکت انبیاست و تو، وامدارِ رسولانِ نوری. پس قدر خود را بشناس.
لباسی را خدا بر قامت تو پسندید که شبیهترینِ تار و پودها به ردای رسالت بود.
با سینهای که رازدار علم و اشارت، با صبری از جنس صبر رسولان و با شمشیری به نام قلم،
رهسپار کارزار خویش شدی و تو را «معلم» نامیدند... . دشمن لحظههای نبرد تو، از نسل سیاه ابلیس بود و نامش جهل... .
پای مکتب تو
طفل گریز پای بیقرار، در سایهسار دانستههای مهربان تو، آرام و قرار میگیرد و در چارچوب بایدها و نبایدهای ناگزیر دانش مینشیند و میآموزد.
تو از لحظه لحظههای هستی خویش، در کام کویری دل او، جرعه میفشانی و یک تنه، ذهنش را شخم
میزنی، بذر میپاشی و از صحرای لم یزرع، باغ به بار میآوری.
واژه انسان اگر در مکتب تمدن تو نمینشست، به هیچ دستاویز بلندمرتبهای راه نداشت.
دلِ ندانسته اگر بیبضاعتیِ جهل خود را به تو اقرار نمیکرد و تو دستهای تهیاش را در دست لبریز خویش نمیپذیرفتی، آدمی هیچ معنایی را نمیآموخت؛ حتی بندگی در آستان پروردگارش را.
حدیث «سعی» تو را با لهجه تسبیح باید گفت. تو را باید به تقدیس صدا کرد که معیار اعتقاد و سنجش فهم و ادراک بشر هستی.
اگر دستها، آیین سجده را فرامیگیرند، اگر زبانها میآموزند که چگونه به تکبیر کردگار، خویش را ابراز کنند، اگر ایمانِ نوظهور، ریشه میدواند و پابه پای کودکی میبالد و قد میکشد، اگر دانش، شوق سراسیمهای میشود و در سینه، کبوتروار، آرزوی پرواز به هر چه بالا دست را دارد، اگر تجربهها به شعور و شور و کمال بدل میشوند، همه از محضر فراگیر توست. در سایه نفسهای تو - این آموزگاران همیشه - «انسان»، مهیا میشود و راه زندگی را در پیش میگیرد.
تو بمان!
نخستین بار، خدا از نام خویش، نام تو را آفرید. از رسالت برگزیدگان خویش، سهم شانههای بردبار تو قرار داد. فانوس شبانهروزِ علم را در دستهایت نهاد و تو را روشنگر جادههای هستی رقم زد.
تو ناگزیری از این خطیر بیپایان. تو گماشته پروردگاری، فراروی آدمیان نابلد... .
واژه واژه آموزههای سبز تو، آنچه از لبهای دانشمند تو میتراود و برگ برگ آنچه به دلها میآموزی، دستهای دعای بیوقفهاند تا منزلت بلند بالایِ تو را نزد پروردگار، والاتر کنند. پس
در این مسافت دشوار، صبور بمان و در جادهها جاری شو و راه را روشن کن که خداوند، تو را به رستگاری نزدیک، رهسپار میکند.
تو بمان، تا هیچ حدیث خداگونهای ناگفته نماند!
تو بمان، تا هیچ تاریکِ بیروزنی از نسلِ جهل، در دلها ادامه نیابد!
عطر گرم خورشید، از ابریشم کلامش شنیده میشود.
تکیه بر سلیقه دریا، پیرامون را به رنگهای آبی، پیوند میزند. در چهار گوشه کلاس، گلهایی از بهارستان صبح اردیبهشت میکارد تا زیباییهای آن سوی مرز تماشا را لذت ببریم.
لب که میگشاید، نور مینوشیم از واژههای آینهگونش.
صدای باران، در ما طنینافکن میشود؛ مقابل مهربانیهایِ ممتد او.
خنده که میزند، جشن رویش غزلهای نگفته است.
صحبت از معلم است و نام آمیخته با روشنی او که خوشبوترین رایحه دلهاست.
معلم، جدیتی است تمام، برای برداشتن رکودها و تیرگیها.
یگانه فکوری است که در ادامه بهار، نکات سبزش همیشه جذاب است و دلنشین.
امروز، میآید و تمامی مدیحهسرایانِ ادب، اینچنین بوسه بر دست معلم میزنند:
بالاترین نقطه نور، جایی است که نخستین خوبی تو آغاز میشود.
چه شیرین است لذتِ زانو زدن در مقابل تو، ای آموزگار، وقتی در مستطیل سبز تخته سیاهِ ذهن من، آنچه را که نمیدانم، با سپیدی سرانگشتان مِهر خود نقش میبندی! آنچه را که یاد میدهی، با همه سیم و زرِ دنیا عوض نخواهم کرد.
امروز که روز توست، به دستهای جوهریام که از هر هدیهای خالی مانده، نگاه میکنم تا تو را بیابم.
فرشتگان برای معلم بال میگسترند
نیمکتهای چوبی، بیشتر از درختان سرسبز جنگل، میوه میدهند؛ وقتی که ریشه در نگاه معلم داشته باشی و گوشِ دل، بر کلام او بسپاری؛ چراکه او خود، درختی است که هر لحظه، با کلامش، شاخههایش را به جان تشنگان دانش، پیوند میزند.
محبت مادر و استواریِ پدر را در تو دیدم. شایستهترین کلام در وصف تو، سخن رسول خداست که
فرمود: کسی که برای علم از خانه خارج میشود، فرشتگان، بالهای خود را زیرپای او میگسترانند و حتی ماهیان دریا برای او طلب آمرزش میکنند... . روزت گرامی باد، ای مسجود فرشتگان، ای معلم!
معلمان گمنام مساجد
میخواهم چشمهایم همیشه محصل بماند.
بوسه میزنم بر اَبر که ایثار را به من آموخت.
بوسه میزنم بر دستان خاک که رستاخیز را برایم مجسم کرد.
من در برابر آفتاب، تعظیم میکنم.
جهان، سراسر تعلیم و تعلم است؛ کافی است شاگرد درسخوانی باشیم.
یاد میکنم از پیر روحانی مسجد کوچک محله که پس از نماز از منبر چوبی بالا رفت و فکر مرا هم با خودش بالا برد.
آقا معلمان گمنام مساجد! چه بیادعا عشق را از کودکی به ما آموختید؛ روزتان مبارک.
میان نیمکتها، ردپای توست که هزار بار این میانه را طی کردهای، روی تخته سیاه، مملو از دست خطهای پاک شده توست و دیوارها هنوز انعکاس میدهند صدای تو را و صدای سرفههایت از غبار گچهای تخته سیاه را.
تو، در میان همین خطوط گچ، همه چیز را به من آموختهای و ذرات وجودت را به من بخشیدی و من شادمان، زنگهای تفریح را برای آموختن، در آن حوالی میگشتم و میدیدم که
هر روز، پیرتر و شکستهتر میشوی، اما با دیدن گامهای من، لبخند میزدی. حالا میفهمم که رضایتت از آن چه بود، تو میخواستی سینه به سینه، جاودانه شوی و این را وقتی فهمیدم که حرفهای تو را، میان خطوط گچ، برای شاگردانم باز میگفتم؛ صدایت را هنوز میشنوم.
نمیدانم! شاید اگر اسمم را هم بشنوی، نشناسی. قیافهام را که حتماً به یاد نمیآوری؛ چون از آن کودک بازیگوش سالها پیش، اثری در این چهره مردانه باقی نمانده است. اما من هیچگاه تو را از یاد نخواهم برد. نمیدانم چه میکنی و در کجایی؛ اما آهنگ کلامت، همچنان در گوشم زمزمه آشنای مادرانه را تداعی میکند. هیچگاه نمیتوانم فراموشت کنم؛ حتی لباسی که به تن میکردی و مقنعه رنگ باختهات، انگشتر سادهات و چتر زیبایت، اینها همه زیباترین خاطرات نقش بسته بر صفحات اول ذهن منند. یادش بخیر! همیشه تو را با مادرم اشتباه میگرفتم و مادرم را با تو؛ شاید به یادت نیاید؛ اما من خوب یادم هست که بارها و ناخودآگاه تو را «مادر» خطاب کردم و البته مادرم را هم «خانم اجازه!»
خدا میداند، شاید هیچگاه دیگر نبینمت؛ اما هرگز تصویر مهربانت را از طاقچه اتاق خاطراتم برنخواهم داست.
اگر نبودی، بزرگ نمیشدیم
ورود به دورهای جدید و حال و هوای تازه، برای همه جذاب بود و حسی شیرین در وجود همه همکلاسیها، تداعی عبور از دوران کودکی و ورود به نوجوانی و جستوجوی جایگاه اجتماعی میکرد؛ حسی که ناخواسته از کودکان دبستانی دیروز، نوجوانان دوره راهنمایی ساخته بود و احساس دلپذیر گفتن «آقا دبیر!» بهجای «آقا معلم!» را تو بهتر از هر کسی از آهنگ کلام نپخته و سؤالات بیدر و پیکر ما میفهمیدی و چه نیکو این حس را پرورش میدادی!
یادم نمیرود، وقتی میگفتی «شما دیگه دانشآموز ابتدایی نیستید»، میخواستم از خوشحالی فریاد بزنم و تو خوب میدانستی که در چه زمان این حس را در درون ما به جوشش
درآوری و اگر نبود آن تحریکها و تمجیدها، شاید هیچگاه ما جوجههای محبوس در پوستههای دوران کودکی، جرئت سربرآوردن و رهایی از آن تنگنا را نمییافتیم!
خدا میداند سخنان روز اول دیدارمان را نه من و نه همه بچهها، هیچگاه از یاد نخواهیم برد که با نگاهی سراسر مهر و عاطفه گفتی: «بچهها این را بدانید که پیش من، تکتک شما با پسر نوجوان خودم
هیچ فرقی ندارید» و من هنوز بوی صداقتِ این کلام را از پس سالها، احساس میکنم... .
پیام کوتاه
روز معلم بر همه «پیامبران گمنام تبلیغ علم و درستی» مبارک باد.
از پشت کوچه پس کوچههای کودکی، در میان گامهایی که راهش را به سوی بزرگ شدن میپیمود، مدرسه، سرای دوممان، به پیشواز قدمهای کوچکمان آغوش گشود.
چشمان گرم و مهربان تو، تسکین غربت نگاهها و کلام شیرین و شیوایت، سیرابکننده عطش دانایی وجودمان شد.
همراه با تو، سجادههای عبادت را در کلاسهای درس پهن کردیم.
دنبالهرو و ادامهدهنده جاده پرنور و روشنی هستی که آموزگاران الهی، برای هدایت بندگان طی کردند و هزاران هزار پروانه از تاریکی و ظلمت گریخته، در گرما و روشنایی دانشت پناه میگیرند و زنگارهای تاریک و نادانی وجودشان را با عطر داناییات میزدایند.
گلهای سپاسم نثار تو!
دیروز، امروز و فردای این سرای پهناور، ساخته کلام شیوای توست.
هر کس، در هر مقام و رتبهای، روزی در کلاس درس تو نشسته و زمزمه کلام شیرینت را در گوشهایش به یادگار دارد و زینتبخش آسمان زندگانیمان، ستارههای روشن و پرفروغ علم توست.
آموزگارم! تمام شکوفهها و گلهای سپاس را نثار قدمهای پرمهرت میکنم؛ چرا که مولایمان علی علیهالسلامفرمود: «هر کس کلمهای به من بیاموزد، مرا بنده خویش کرده است».
پیام کوتاه
معلم، باغبان صبور بوستان دانش است.
زنگها را زدی و در سخنی میشکنم
و مرا هیچ نفهمید کسی از سخنم
دستهای همه کس مشق مرا خط زده است
پُرَم از ترس معلم که چه راهی بزنم
بادبادک شده بودند ورقهای دلم
باز در درسی از این مدرسه انداختنم
گفت استاد که تکلیف تو امشب درد است
باز صد مرتبه بنویس که نشناختنم
بروید عقربهها آخرِ این زنگ کجاست؟
به عجب مدرسهای در قفس انداختنم
سرِ تنبیه مرا چوب نگاهی کافیست
به صدای نفس گل بزنی میشکنم
زنگ را میزنی و صفر شدم در همه چیز
ز همان نقطه آغاز تهی ساختنم
باز پای ورق نیستیام امضا شد
باز کندم ورقی را و نوشتم که منم
ز درت راندی و این اول مهر است هنوز
باز رد میشوم و باز نگه داشتنم
دلم از پشت درِ بسته دستور زبان
صرف میکرد تو را میشکنی، میشکنم
پنجشنبه
13 اردیبهشت 1386
15 ربیع الثانی 1428
3.May.2007
هر روزنامه و هر نشریه، یک آینه است. آینهها به همان اندازه که خود، روشن هستند، روشنیها را هم نشان میدهند و روشنیها را تنها باید، روشن نشان داد. تیرگی، از شأن آینهها دور است. پس دروغ، از ساحتِ قلمِ روزنامهنگار، فراری است.
صدا
هر نشریه، یک صداست؛ صدایی که پُر از آواها، نواها و هجاهای گلوی یک ملت است. ملتها از آدمیانِ متنوع و گونهگون برخوردارند؛ پس صدای واحد آنها، نشریه و مطبوعه آنها نیز چیزی نیست جز یک نغمه که از لبانِ نمایندههای فکر و فرهنگ مردم در روزنامهها برخاسته است.
بیبزرگنمایی و فریب
هر نشریه، یک رود است. از قلههای پُر از برفِ اتفاقها و حادثهها، از خوب و از بد، از شاد و از غمگین سرچشمه میگیرد و به راه میافتد؛ بیهیاهو، بیبزرگنمایی و بیفریب. این رودِ
آهسته، دامنههای خبر و گزارش را میپیماید و میگذرد. به کوهپایه میرسد؛ نوشته و طبع میشود و به دشت میرسد؛ به دشتِ بیانتها و بیکرانه چشمهای مردم. این است که هر صبح و هر عصر، بخشی از صبحانه و عصرانه آدمها، «آگاهی» است، «خبر» است؛ زیرا گرسنگی و تشنگی، فقط با آب و غذا رفع نمیشود؛ با «دانستن» هم فرو مینشیند.
ریشه درخت، در خاک بیگانه نباید باشد
هر نشریه، یک تک درخت است؛ سرفراز، کشیده قامت، سر در آسمان و مستقل. ریشه هر نشریه، در خاکِ مستعد و بومی یک کشور است که میزیَد؛ نه در خاک بیگانه و بیگانهپرست، نه حتی در خاک همسایه! درختهای حقیقی و پُرثمر، آنهایند که آزاد از حصار و از تیرگی، در هوای آبی آسمان سرکشیدهاند. پس نشریه حقیقت هم جز در سرای آسمان و با نظر پاک و با قصد خدمت به خلق، رشد نمیکند، نَفَس نمیکشد.
دوان دوان تا دلِ صداقت
هر نشریه، یک شهاب است. شهابها در سیاهی شایعهها و حیلهها، در شبِ توطئهها و انسانستیزیها از جانِ یک کهکشان متولد میشوند و دوان دوان به دلِ صداقت و حقجویی انسان میرسند.
شهابها، نشریههای خوب، خط سرخی از نور در صفحه ظلمتِ ظالمانند.
مطبوعات، گُلاند
هر مجله، یک گل است؛ گاهی زرد، گاهی نارنجی، گاهی سفید و گاهی صورتی؛ از هر رنگ. بوستان فرهنگ ملتها از جمله با نَفَس و رنگ و جلوه این مطبوعات است که پرشکوه و دیدنی و افتخارآمیز میشود.
هر مجله، هر روزنامه، یک معلم است؛ آموزگار راستگویی، خداترسی، فرهیختگی و ادب. معلمها انسان میسازند و نشریهها انسانیّت میآفرینند. دستهای معلم، عالِم میآفریند و قلمِ هر روزنامه، عِلم میپروَرَد.
هوای سرد شهر، تمام دندانهای بشر را به هم میکوبد. لرزش اندام دخترکان بیپناه، چون توهّمی در دود بخاری اهالی بالا دست، گم میشود و تمام آرزوی دستهای سرد بشر، یک(ها)ی بیمنت است و سر هر خیابان، کودکی شبیه دیگر کودکان، با لرزش صدایش داد میزند: روزنامه، آخرین خبر.
از حقیقت آزادی بگویید!
صدا به صدا نمیرسد؛ در هجوم بلندای صدای استکبار. اگر همه قلمها به جیب رسانههای صهیونیستی اقتدا کنند، صدای آه مظلومان، زیر چکمه ارتش ماهوارهها لگدمال میشود. اگر همه صداها، از حنجره مردوخ و مردوخها بیرون بیاید، باید روزنامه منتشر کرد با سرمایه خون خبرنگاران کوچه ایثار و شجاعت! باید انصاف رسانهای را به همت مردان مرد خرید. رسانههای صهیونی، منادی غفلت اختیارند.
در زمانهای که گفتن از آزادی، بهانهای برای چپاول ملتهای مظلوم است؛ در زمانهای که لیبرالیسم، شمشیر دو لبه حاکمان مستکبر نظم نوین جهانیست، از حقیقت آزادی بگویید که «آزادی یعنی گشودن راه، یعنی آزادی در تعالی، نه در غفلت».
شما، سربازان حقیقتید
سربازان لشکر سخن که بر لشکر سیاه نادانی میتازید! چاپاران آخرالزمان تراکم و غفلت که تحفه خبر به گوش مردمان میبرید! از ما به مردمان دوردست بگویید از شکستن استخوانهای مردان و زنان در فلسطین؛ از گرسنگی کودکان در افغانستان؛ در روزنامههایتان بنویسید که در عراق، آزادی زیرپای مجسمه آزادی لگدمال میشود. اصحاب سخن، سربازان دروازه حقیقتند؛
نکند جاسوسان عمروعاص
دروغ و نیرنگ، از دروازه بگذرند. نکند شهرِ آرامش امت، بازار توطئهفروشی اهالی نیرنگ باشد!
باید بر سر بازارها، حقیقت را جار زد!
باید به نام پادشاهان آینده زمین، نوشت
بالشی از فلسفه زیر سر و تاجی از هنر بر سر، کفشهای فولاد مکاشفه بر پا، باید نوشت؛ نه آنچنان که شایسته صله خودکامگان باشد و نه از بیم تیغ جلادان؛ باید نوشت. به نام قلم و به کام مستضعفین، پادشاهان آینده زمین.
دوشنبه
24 اردیبهشت 1386
26 ربیع الثانی 1428
14.May.2007
دین، به عنوان محور پیوند دهنده دنیا و آخرت، هماره، اساس تعالی بشر بوده است. مرجعیت دینی، میانبُر جادههای بلوغی است که انسان را به نهایت مطلوب میرسانند. مرجعیت، وارثان فریاد رسالتند
و میراثداران حریم ولایت.
میرزا فریاد زد و بیدار شدیم
میرزا، با تعقلی که بیتردید، ثمره اتصالش با عالم ماورا بود، به تشخیص زمانی و تفسیر به روز احکام وحی پرداخت و رسید به آن نقطه که استعمال توتون و تنباکو را در حکم محاربه با امام عصر(عج) دانست؛ استعمالی که استعمار را به دنبال داشت؛ استعمالی که سرسپردگی به طاغوت شیاطین و سرفرو بردن به یوغ استبداد و انجماد در زنجیر حیله کفار را در خود نهفته بود.
او دید و فهمید. شکافت و برملا کرد. فریاد زد و بیدار کرد و بیدار شدیم.
ولایتمحورانه
مردم، بوی جانبخش ولایت را با شامه ادراک دینی استشمام کردند و تشخیص فقیه زمان را دستور مستقیم امام عصر(عج) پنداشتند و با باوری عاشقانه و ولایتمحورانه، به مبارزه منفی علیه استکبار، بهپا خاستند؛ آنطور که شایسته شیعه باشد و در شأن عشق، تنباکوی حلال را با حکم مرجعیت دین، بر خود تحریم کردند تا حریم آزادگی خویش را پاس داشته باشند.
روح سپید به دود سیاه، مجال نداد
تحریم تنباکو، بهانهای بود تا مردم، عزم خود را در حمایت از حقیقت دین و ولایت، به نمایش بگذارند. روح سپید تبعیت، دود سیاه تنباکو را اجازه وجود نداد؛ تا آنکه زلالی اطاعت از ولایت، تا ابد در آسمان تشیع بارور بماند.
بنویس میرزا؛ بنویس که من نخواهم گذاشت ایران، خوانِ یغما شود و حشرههای استعمار، خون مردم را بمکند.
بنویس که من آمدهام تا تبر، روی دوش بت بزرگ بگذارم و طومارهای سیاه نوشتهشان را به آب
بشویم.
ملت، با تمام خشم خود آمده است و من، پژواک فریاد مظلومان خواهم بود تا پردههای گوش استبداد را بلرزانم!
بنویس که پرچم انگلیس را از بام خانه نوچههایش پایین خواهم آورد. با فتوای خویش، «امتیاز رژی» را به باد خواهم داد و خاطره ظلمستیزی تشیع را زنده خواهم ساخت.
تو تشیع را به مکتب سامرا بردهای
نامهها، پی در پی از سفر آمدهاند؛ از اصفهان، از شیراز، از تهران، از تبریز، چشمها به دستهای توست. تو جداییناپذیر بودن دین و سیاست را در خطابههای «مدرس» آموختهای.
تو تشیع را به «مکتب سامرا» بردهای تا فلسفه انتظار را بیاموزد. «خاندان قجر» یوسف ما را به زر ناسره فروختهاند و تو باید بازگردانیاش به کنعان، به زادگاه خویش.
چشمها به توست که با دین خویش، دنیای «عیش و عشرت و خوشی» شاهانه را بلرزانی، تا بدانند که حکومت بر این سرزمین، ودیعهای است و باید در نگهبانیاش بکوشد؛ نه بفروشند به بیگانگان!
فتوای تو
فتوای تو، درختچههای شرافت و استقلال ایرانی را نگه خواهد داشت؛ به رغم میل همه تند بادها که از غرب میوزد و نهالچههای عزت و افتخار را پرورش خواهد داد، به رغم زخم تیشهها و تبرها. فتوای تو، سر ارباب جفا را خواهد شکست.
شکستن قلیانها، به خاکستر نشستن چپقها، وجدانهای خوابآلوده را بیدار خواهد ساخت. هوشمندی تو، سرمستان افسون و افسانه فرنگ را به هوش خواهد آورد و آبی خواهد ریخت به دستهای آلوده استعمار.
زیرنویس:
میرزا؛ میرزای مرد؛ مرجع تقلید همت و دلدادگی! در احوال تو نوشتهاند که بسیار میگریستی. شاید گریه عاشورایی، گریه توست؛ گریهای که قیام میآفریند. نوشتهاند، با صدای بلند گریه میکردی. آری، گریه شیعه، گریه اعتراض است؛ اعتراض آرام و بیصدا، معنی ندارد. میرزای مرد! کاروان تاریخ عاشورا وقتی از صفحه زندگانی تو میگذرد، لبخند رضایتی بر چهره زینب علیهاالسلام میبینم که گریه و فریاد تو را میستاید.
فقها؛ حاکمان حقیقی دلهای مردم
از وقتی که برگزیدگان امت محمد صلیاللهعلیهوآله، از نقل حدیث و ظاهر دین و از انزوا و اعتزال، به اجتهاد روی آوردند؛ از زمانی که شاهد زیبای تشیع، لباس اجتهاد پوشید، فقهای امت رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله، حاکمان حقیقی دلهای مسلمین شدند؛ حاکمانی که تاج سرشان، آرمان انتظار و ابزار حکومتشان، معلم به قرآن، سنت و عقل بود.
ناصرالدینها و رضاخانها
دیگر شیران عَلَم بودند و مترسکهای سر جالیز. گوش دل شیعه، به فرمان فقهای امت رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله بود، روزی میرزای شیرازی و دیگر روز روحاللّه.
سکه به نام محمد صلیاللهعلیهوآله است
اینجا، سکهای جز به نام دین نمیزنند. شاه از فرنگ برگشته، هر سکهای میخواهد بزند؛ اینجا سکه به نام محمد صلیاللهعلیهوآله است. شاه، هر قراردادی میخواهد ببندد؛ اینجا گوشها به فرمان میرزاست.
صدای روح القُدس شیراز، از نجف میآید. فتوا، شکستن بت است. امروز، قلیانها را باید شکست! باید تبر برداشت؛ باید ابراهیم شد!
تهران، همان تهران بود؛ مکه نبود. سپاهیان محمد صلیاللهعلیهوآله، به فتح مکه نیامده بودند.
پیامبر نبود، ولی فقهای امتش بودند. بت نبود؛ ولی استعمار، از هر چه میخواست، بت میساخت تا تجارت ابوسفیانی خویش را برجا نگه دارد. بتی نبود، ولی مردم بت شکستند. پیامبر نبود، ولی از ندای مرجعیت شیعه، بوی ردای محمد صلیاللهعلیهوآلهمیآمد.
سهشنبه
25 اردیبهشت 1386
27 ربیع الثانی 1428
15.May.2007
قلب ایران، این بار در سینه توس میتپد. دهقان، قلم به دسته گرفته است تا روح یک سرزمین الهی را در کالبد یک کتاب بریزد. دهقان، مشعل به دست گرفته است تا آتش پارسی نمیرد؛ تا حکمت پارسی زنگار نگیرد؛ تا آوارهای ریخته بر ایرانِ ویران را کنار بزند و روایت آریاییان نیکنهاد و نیکنژاد را در خاطرههای خسته برانگیزد.
قلب ایران این بار در سینه توس میتپد؛ دهقان قلم به دست گرفته است تا پیکر مرمرینه پهلوانان را بتراشد؛ تا قهرمانان را به میدانهای ستیز با ظلم بیاورد؛ تا در عصر غارت و آدمکشی، عبرتهای روزگار مردانگی را بیاموزد.
دهقان، برخاسته است تا خاطره جوانمردان تاریخ را برگرداند؛ تا به ارادههای سرمازده، نهیب بزند که اجاق شقایق هنوز گرم است و «ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم» باید به جنگ اهریمن برخیزیم.
قلب ایران، این بار در سینه توس میتپد؛ در سینه دهقان که پیشاپیش کاروانِ فضیلتهایفراموش شده میرود و قلم به دست گرفته است؛ تا نقطه نشسته روی کلمه «زحمت» را بردارد و به جایش «رحمت» بکارد؛ تا پنجرههای دود گرفته حقیقت و راستی را از دروغ بپیراید؛ تا بیاموزد به پادشاهان تازه رسیده که صلح و عدالت، آرمان حکومت واقعی است.
دهقان، برخاسته است تا زندگی برادرانه و سعهصدر راستین را به یادِ همروزگاران خویش بیاورد.
قلب ایران این بار در سینه توس میتپد؛ در سینه دهقان که کتیبهاش، خودباوری رستموار را به نمایش گذاشته است. دهقان، قلم به دست گرفته است تا مروت و دلاوری را به میدان جنگهای نابرابر ببرد؛ با بیداد بستیزد، نه با بیگانه، تا دلهای رستمگونه را آنقدر جرئت و دلیری بیاموزد که در برابر نیرنگهای تورانیان و نبردهایشان، از پا نیفتند و هرجا که دیوی، دیوزادهای، به حوالی ایران نزدیک شود، به ستیزه و جهاد بشتابند.
مالامال از عشق به اهلبیت علیهمالسلام
قلب ایران، این بار در سینه توس میتپد؛ در حوالی «شمس الشموس»، در سینه دهقان که مالامال از عشق به خاندان علی علیهالسلام است. دهقان، قلم به دست گرفته است تا بگوید که «خاک پِی حیدرم»؛ که دانش جستن از گهواره تاگور را از پیامبر آموخته است؛ تا بگوید در عهدش که نام علی علیهالسلام، در گرد و خاک فرقهها، رنگ باخته بود، افتخار میکند شیعه علی مرتضی است؛ تا بگوید که آموخته است، آدمها همگی با هم برابرند و برادر؛ عرب و عجم ندارد و رستگاری، شایسته کسی است که پیام پیامبر را به جان، نوشیده باشد.
از دهقانزادهای خواهم گفت و از میراثی که مرا به گذشتگانم پیوند میدهد یا از کسی که کلامش از جنس پولاد و آب و آتش و ابریشم است؛ کلامی به بلندای البرز که بر قلهاش سیمرغ آشیانه دارد. تا نفس در من جاری است، از کسی خواهم گفت که هویت ایرانی را از اعماق تمدن، تاریخ و رفتار ایرانیان، استخراج کرد و آن را در برخورد با دیگر فرهنگها و مدنیتها، به بوته نقد کشید.
شاهنامه
شاهنامه، نُقل نَقل قهوهخانه است.
شاهنامه، کاخی است که باد و باران، آن را فرونخواهد ریخت.
شاهنامه، حدیث آزاداندیشی و اعتماد به نفس است که مردم کشوری را روی پای خود نگه داشت؛ کتابی که آکنده از پهلوانیها و عواطف و احساسات مردم یک روزگار است و مظهر دیندوستی و پیکار با تباهیها.
منظومهای که ما را در برابر گیلگمش و ایلیاد و ادیسه، سربلند میکند.
آنچه ذهنها را بیشتر به ارج نهادن به شاهنامه متمایل میکند، زیباییهای فرهنگ شاهوار ایرانی است. درخشش تخت و تاج، آنسان نمیتواند چشمها را خیره کند.
شاه غزنین، چه میدانست ارزش زبان و فرهنگ پارسی را؛ آن هنگام که مرواریدهای به نظم کشیده فردوسی را مهملاتی یاوه نگریست؟!
پایان آفرینش شاهنامه، پایان آزاداندیشی سامانیان و آغاز جهل و تعصب و عناد بود. شاعران مداحپیشه غزنین، شعر و حماسه را ندیمهای میدانستند که بتواند شاه را تیمار کند و همزمان،
مایه ارتزاق سرایندهاش باشد. در این میان، مقبول نیفتادن درفش کاویانی دهقانزاده پاژ، دردی بود که بیدردی و نابخردی محمود غزنه را به اهتزاز درآورد.
دست مستمند بشر، نیازمند دست رستگاری است از بالا دست. اندیشهای از ورای هستی، باید شوری
از نسل سفر باشد، باید شاهنامهای از جنس دانش و دین باشد و دهقانی خردمند، تا آرمان ملتی را بنویسد که نیکی و راستی، در ضمیر مردمانش از سپیدهدم تاریخ، موج میزند.
فردوسی، غرق نشد؛ نه در هراس شمشیر و نه...
جهان، دریای متلاطم امواج است؛ صدای خروش توفان و هفتاد کشتی بیلنگر و هفتاد راه نرفته، اشاره انگشت دهقان پیر، کشتی آراستهای را نشان میدهد و از اشاره انگشتش، غربت متلاطم بشر میگذرد و به سوی مصباح هدایت میدود و دامان نبی صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام را میگیرد. دهقان پیر، غرق نشد؛ نه در هراس شمشیر و نه در حرص الماسهای هندوی محمود.
من، ایرانیام
رگهایم پر از خون شاهنامه است و از صدای چکاچاک شمشیر، نعره رستم را از حنجره غرورم بشنوید.
من ایرانیام؛ سرسپرده خدایگان عشق و دلدادگی.
محبوبهام، دانش و خرد است و تکیهگاهم، راز و نیاز ایزد بیهمتا. من ایرانیام؛ از نسل اندیشه فردوسی و از پشت سرهنگان سخن و اندیشه.
قصه تو، در آینده اتفاق میافتد!
اندر پیخاک حیدر میرود چون سایه و همسایه و برتخت پادشاهی هنر مینشیند. صدایش میکنم: ای مرد، دهقان دلداده! از شیر کدامین شیرزن خوردهای که اینچنین در عصر سلطه دشمنان علی علیهالسلام، دم از خاک پی حیدر میزنی؟ کدامین اشارت چشم مرتضی را دیدهای که اینچنین دم از یقین عشق او میزنی که:
منم بنده اهلبیت نبی
ستاینده خاک پای وصی
ابا دیگران مرمرا کار نیست
جز این مرمرا راه گفتار نیست
حدیث غدیر از شاهنامهات میشنوم، ای پیر خرد! یاریام کن که گوش بر راز دلت بسپارم. حدیث غدیر، حدیث حماسه است.
حدیث حکومت پاکان بر بشر، راز دل پاره جگر مصطفی بود؛ حدیث حکومت خدا بر زمین.
عهد ازلی را از نامه باستان تو میشنوم. ای پیر توس! سی سال به اندازه سی هزار جگر پاره پاره، خون دل را سرودی تا قصه حکومت شایستگان و برگزیدگان بگویی. قصههایت نه در گذشته ایران که در آینده جهان اتفاق میافتد.
قهرمان شاهنامه، خودِ تویی
قهرمان شاهنامه، نه رستم است و نه زال و دستان ... . اولین قهرمان شاهنامه، خود تویی؛ دهقان خراسانی عاشقی که فرزانگیاش را از میان هزار جنگ خونین، به سلامت میگذراند تا در شب تاریک بیهویتی، به گوش پر هیاهوی مردمان ایران، زمزمه کند.
جمعه
28 اردیبهشت 1386
1 جمادیالثانی 1428
18.May.2007
آمدی تا شاعرانگی کنی؛ سادهتر از آسمان صاف.
آمدی تا به همه رؤیاهای دوردستتر از خورشید برسی.
در برابر روزگار و ناملایماتش ایستادی؛ دشوارتر از همه سنگلاخهای وحشی.
شاعرانگیات، بکرتر از رؤیاهای کودکی بود و شعرهایت، خوشآوازتر از لهجه همه رودهای فصلی.
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است
آیین بندگی را جز بندگی حق نمیدانستی
به دنیا، پایبند نبودی، اما به اخلاق بسیار.
ای سادهتر از حرفهای دل من! زلال بودی، چون آسمان آبی و بیابر نیشابور.
با رنج دنیا پیوسته بودی و شادمان میسرودی:
از رنج کشیدن آدمی حُر گردد
قطره چو کشد حبسِ صدف، دُر گردد
گر مال نماند، سر بماناد به جای
پیمانه چو شد تهی، دگر پُر گردد
آرزوهایت را به باد گره نمیزدی؛ چراکه روانتر از رودها میسرودی:
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نَبُد، هیچ خلل
زین پس چو نباشیم، همان خواهد بود
تو فقط شاعر نبودی
آوازه نامت را بادها، به گوش همه جزیرهها دوردست رساندهاند.
نامت بلندای دماوند و روشنتر از خورشید، در آسمان علم و حکمت تابیدن گرفت.
ستارهها، هر شب به جستوجوی گیسوی تو، کهکشان را زیرپا میگذارند.
همه کهکشان تو را میشناسد. تو آشناتر از ماهی و نامت روشنتر از مهتاب.
تویی که با زبان همه ستارهها، آشنا بودی و شبها با کائنات سخن میگفتی.
آوازه علمت را همه پرندهها، آواز کردهاند. زبان اعداد را به زیبایی شعرهایت میدانستی و با اعداد، بر صفحات سفید کاغذ، حرف دلت را مینوشتی؛ چرا که میدانستی یک روز، اعداد و ستارهها و ریاضی و شعر، گواهی خواهند داد که «حکیم عمر خیام» پرنده شادی بود که نامش بر همه ابرهای سخاوتمند، حک شده است.
جامی که در عرفان خیام از آن یاد میشود، نوعی سرمستی همراه آرامش است. چه زیبا، مصداق آیه «اناللّه و انا الیه راجعون» را به تصویر میکشد:
از واقعهای تو را خبر خواهم کرد
و آن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک فرو خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک برخواهم کرد
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش؟
اشعار خیام در نکوهش دلبستگی به دنیای فانی کم نیستند؛ آنجا که میگوید:
چرا که در نصایح اخلاقی این اندیشمند فرزانه انگشت عبرت، همواره پایان مسیر را اشاره میکند:
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش
و چه زیباست که برای دلبستن، بهترین را انتخاب کرد و غبار جسم را شست و بر افلاک قدم نهاد:
ای دل ز غبار جسم اگر پاک شوی
تو روح مجرّدی بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو، شرمت ناید
کایی و مقیم خطّه خاک شوی
بیشرع کسی رَوَد، طریقت نبود
عالم محضر خداست و در حضورش، معصیت نارواست. این نکته را به زبانی شیرین در شعر خیام میخوانیم که:
با نَفْس همیشه در نبردم چه کنم
وز کرده خویشتن به دردم چه کنم
گیرم که ز من درگذری خود به کرم
زین شرم که دیدهای چه کردم چه کنم
رسیدن به کمال روحی، ظرایفی دارد که بایستی آنکه قدم در این راه میگذارد، نه از راه ریاضت صوفیانه و نه آنچه دل میگوید، مسیر را انتخاب کند؛ چرا که:
رفتن به هوای دل شریعت نبود
بیشرع کسی رود، طریقت نبود
هر چیز که نادان ز ریاضت بیند
آن وهم و خیالست، حقیقت نبود
و اینگونه است که حضور قلب و تسلیم در برابر معبود را به زمزمه مینشیند:
با خود به خرابات همی گویم راز
به زان که به محراب کنم بی تو نماز
ای اول و آخر تو و جز تو همه هیچ
خواهی تو مرا بسوز و خواهی بگداز
عفو تو امید است که دستم گیرد
در نگاه خیام، دریافتن حقیقت، سفری باطنی میخواهد که تفکر و تعقل را به جستوجو در جهان مادی، ترجیح میدهد؛ آنجا که میگوید:
ای مردِ رونده، مرد بیچاره مباش
از خویش مرو برون و آواره مباش
در باطن خویش کن سفر چون مردان
اهل نظری، تو اهل نظاره مباش
خیام، مثل شیفتگانِ یکدل و مردم آزاده، از این عالم گذران چشم میپوشد و چشمانش باز است و میبیند که مرگ، حقیقتی است روشن:
گر من گنه روی زمین کردستم
عفو تو امید است که گیرد دستم
گفتی که به روز عجز دستت گیرم
عاجزتر از این مخواه کاکنون هستم
رسیدهایم به فراز فقر؛ دستهایمان، بوی نیاز گرفته است. چشمهایمان تشنه، قلبهایمان گرسنه و قدمهایمان، خسته شدهاند از قافلههای بیسرپرست. خیابانها، مهآلودند؛ بدا به حال ریههای بیمار! بیابانها، ظلمات شدهاند؛ بدا به حال کورهای بیعصا و چشمهای بیچراغ!
رسیدهایم به «وادی ایمن». «آتش طور کجا موعد دیدار کجاست؟» بیقراری تا به کی؟ بردباری تا به
چند؟... . دعایی بکنیم، «غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم».
طلب سایه میمون همایی بکنیم
صدای شکسته شدن دلها، موج برداشته است؛ مگر بیمار شدن، نشانه آمدن پزشک نیست؟!
دل بیمار، شد از دست، رفیقان مددی
تا طبیبش به سرآریم و دوایی بکنیم
عشق، در بزرگراهها انتظار میکشد. دست به دامن شمعها شدن، سودی نکرد؛ شمعها دیری نپاییدهاند، شمعها را کجا توانِ برابری هست با خورشید؟!
سایه طایر کمحوصله کاری نکند
طلب سایه میمون همایی بکنیم
رسیدهایم به مرزهای ظهور
هوز خفاشاناند که پرسه میزنند گرداگرد تیر برقها. خبری نیست از کبوتران صلح، از پرستوهای بهار. از این همه «کوتاه»، از این همه «قلیل»، از این همه «کوچک» دلزده شدهایم. سرمای اندوه، چنگ انداخته است بر پوست شهر. ناله میبارد از نیها و نایها.
در کوچهها قدم بگذاری، دیوارها بر سرت آوار میشوند؛ قاصدک کو؟ باد صبا کجاست؟
خشک شد بیخ طرب، راه خرابات کجاست؟
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
ای گوهر نفیس دلهای تهیدست، ای سپیدیِ پایان شبهای سیاه، ای آفتاب فردای غیبت کبرا... رسیدهایم به مرزهای ظهور. تاریخ به تکامل رسیده است. عقل، چشم انتظار معنویت است؛ شیعه چشم
انتظار مهدویت.
من، تمام طول هفته را با سایه درختان حرف میزنم.
من، در تنهایی خویش، در حال غرق شدنم؛ اما انتظار آمدنت، دست تنهاییام را میگیرد و از خود بیرون میآورد.
من تمام روزهای هفته را در هوای شنیدن صدای مهربان تو، کنج این پنجره کز میکنم؛ مثل همان گنجشکی که هر صبح، لب این شمعدانی تنها برای دلش عاشقانه میخواند.
صدای تو، صمیمیترین آشنای من است. من، به دنبال صدای تو، با همه پروانهها، از پیله تنهاییام بیرون زدهام و به ابرهای سخاوتمند، سلام دادهام.
همه ثانیهها سراغ تو را میگیرند
هر شب که نام تو را با خود زمزمه میکنم، ستارهها را میبینم که لب پنجره، با من تو را میخوانند. کاش همه ستارهها، در مسیر خانه تو، صف میکشیدند تا من هم همچون نسیم، بتوانم به سوی خانهات روانه شوم! همه ثانیههایی که میآیند، سراغ تو را میگیرند؛ افسوس که
ساعتهای رفته بیآنکه به زیارت تو بیایند، جان میدهند! چقدر چشمه که در انتظارهای بلند ندیدنت کویر شد؛ کاش آسمان، دست مرا هم مثل ابرهای تشنه بوییدنت، بگیرد و بباراند.
اگر سایه دستهای تو نبود...
هر بار که پشت چراغهای قرمز ولیعصر گیر میکنم، عطر تو را حس میکنم که از شرق، بر گرده بادها میوزد.
اگر سایه دستهای بلند تو نبود، زمین در تاریکی غرق میشد و خورشید، پشت کوهها تا ابدیت به خواب میرفت. ما به امید دیدن تو، هر شب، در خواب باغهای ازل قدم میزنیم و با همه پرندهها،
آوازهایی را که از تو سرشارند، نفس میکشیم. درختهای ولیعصر، گیسوهایشان را پریشان میکنند و بر شانه خیابانها میریزند تا سنگفرش پیادهروها، به آسمانهای زیبای دوردست بروند.
ردپای تو
دریا، گوش ماهیها را از خود میراند؛ همان گوشماهیهایی که رازهای نگفته دریا را برای ساحل، آواز میکند.
در صدای گوشماهیها، رد پای تو را میتوانم پیدا کنم.
ردپای تو، بر موجها میرقصد.
ماهیهای قرمز کوچک، خوشبختی را در روزهای آمدنت، آواز میکنند. خاک، دامن گسترده است تا قدمهای مبارک تو را با عطر صلوات، بر غنچههای گلهای محمدی، پیوند بزند.
بگذار شانه کوچهباغها، با شنیدن صدای قدمهایت، لبریز از رُزهای سرخ شود و انگورها، مستیشان را به کوچههای تشنه دیدن تو بدهند.
میدانم وعده خداوند، محقق خواهد شد و روزی، ندای تو، آسمانها را درمینوردد. روی همین زمین، زیر همین آسمان، یکی از روزهای تقویم، ماندگار خواهد شد و تو ای محبوب
دلهای مسلمین! چشمهای خسته منتظران را به جمال نورانی خود روشن میکنی. آرامشِ گناهآلودِ پیش از توفان تو، ناپایدار است و تو روزی آرامش حقیقی را به بیعدالتی زمین، هدیه خواهی کرد.
خدایا! دستهای دعایمان و چشمهای خیس منتظرمان را هر غروبِ جمعه، ناامید مگذار!
روزی ظهور میکند
جمعهها، روز استجابت دعاست و خداوند، پاسخ دلهای شکسته را زودتر میدهد. دلهایی که از پی گذشتن هر جمعه بیپاسخ، شکستهتر میشوند، حاجتی دارند و دعای جمع، در حقِ دیگری،
پذیرفتنیتر است. پس میدانم که نالههای کمیلخوانانِ شبهای جمعه و ندبههای زاریکنندگان درگاهت، روزی به استجابت خواهد رسید و موعود کتابهای آسمانی، ظهور میکند تا شر ابلیس را از فرزند آدم کوتاه کند.
تمام دلخوشی من به چهرههای عابران
که فکر میکنم تویی؛ که اشتباه میشود
دیگر حاجتی به صحرایم نیست تا سر به صحرا گذارم که بی تو نه آبی میبینم که تشنگیام بنشاند و نه سایهای که تنم در آن بیاساید. چه حاجتم به بیابان که اینجا بیتو، دری به روی عاشقانت گشوده نمیشود و رهگذری، حال بیکسانت نمیپرسد. بیا که بیکسان دل از دست دادهایم یا مولا.
به تو شکایت میکنم
خدایا! به تو شکایت میکنم از دوری مولایم و از شدت تنهاییام و شکایت میکنم از کثرت گناهانم و کوتاهی فکرم و ناتوانی خیالم.
خدایا! از فکرم شاکیام، اگر لحظهای از یاد مولایش غافل شود و از خیالم که حتی نمیتواند نگار سفرکردهاش را تصور کند، یا قاضی الحاجات.
جمعهها بیتو میان و همه دَس به سر میشن
جمعهها بدون تو یکی یکی هدر میشن
تو که نیستی، جمعه از تقویمامون خط میخوره
روی گونههای گریه، مُهر عادت میخوره
تا کجا دلای افسرده توی چنگ خزون
هی تو رو گریه کنن تو غربت وقت اذون؟
تا کجا دنبال دستای شفابخش بهار
سر به صحرا بذاریم این همه عمر آزگار؟
گوش کنی، داره صدای هق هقم تموم میشه
کم کَمَک صبر نگاه عاشقم تموم میشه
گوش کنی، صدای نالههای نیمه جون مییاد
صدای پیر شدن یه عاشق جوون مییاد
داره آروم آروم از اومدنت دل میبُره
این دلی که خیلی وقته جمعهها رو میشمره
بهشت میرسد اینجا اگر سوار بیاید
اگر که مرغ مهاجر سرقرار بیاید
چقدر دانه اشک از میان دیده چکیدم
دلم چگونه بگو با غمت کنار بیاید؟
دویده کودک چشمم چقدر کوچه به کوچه
بدون تو دل کودک چگونه بار بیاید؟
دلم بریده بریده چو تور ماهی دریا
خدا کند بزند بخت و او شکار بیاید
رسیده موقع آنکه رسیدنی شده باشی
به جوّ حادثه گفتی: اگر فشار بیاید
بزن به ریل موازی بزن که من شب تارم
خدا کند که به گوشت صدای تار بیاید
چقدر سوت خیالت کشیده در کلماتم
اگر قطار بیاید! اگر قطار بیاید!
بوی عطر چمدانهای سفر میآید
مهربان باش که از دست تو برمیآید
میرسی یک شبی از دور به دادِ دل من
کعبه جایی است که بوی دو نفر میآید
دانهای کاشتم امسال که تا سال دگر
شاخه قند ته قلب تو درمیآید
صبر کن متن لغتنامه عوض خواهد شد
واژه سبز شدن جای تبر میآید
صبر کن میرسد آن روز که تو باز آیی
پدر غصه از این حادثه درمیآید
زمین به ماه دلخوش است و من به یار دلخوشم
تمام سال را به دیدن بهار دلخوشم
به وقت گل، هَزارها به سیر بوستان خوشند
دریغ من که وقت گل، به انتظار دلخوشم
کجاست یوسف من آن عزیز مصر بیکسی
برای دیدن رخش به چشم تار دلخوشم
هزار هفته جمعه شد، هزار سال عید شد
و من به دیدن غبار آن سوار، دلخوشم
به در، به جاده خشک شد دو چشم بینصیب من
همین که گفتهاند میکند گذار، دلخوشم
فتاده گرچه ساغرم، سبو به دست مانده باز
به جان یار ساقیا که می بیار؛ دلخوشم
صبح و سلام
مبلّغ نشاط/محمد کاظم بدرالدین
کتاب فضایل، باز میشود و بهترین حالات انسان، در پاورقی، به صبح، ارجاع داده میشود.
صبح، مبلّغی است آراسته و وارسته، تمام نشدنی از هرچه خوبی و نشاط. تیرگی روزمره فقط در زلالی چشمه صبح، شسته میشود.
شبشکن
صبح که میوزد، زیبایی، از سر گرفته میشود و ما به طرز قشنگی از عشق میرسیم.
میخواهیم مرتب از درخت صبح، آسمان بچینیم.
هیچ مشکلی سرِ راه زندگی نیست؛ وقتی که صبحدم، چون فاتحی سرمست، دژها را یکییکی میگشاید.
صبح، از قماش تصاویر شاد است که اندوهزدگی را به سپیدی بالهای غزلش گره میزند.
صبح، صدای خشنِ شب یأس را میشکند.
ترنم بهار
صبح شده است و دستانِ خورشید، خواب ریخته روی شهر را میزداید. صدای آفتاب، در رگان کائنات میدود. هر وقتِ سال که باشد، با صبحاش، گنجشک و بهار مترنم میشود. بیاییم چشمها را رو به آفتاب صبحدمان بگیریم و تا شب، از این آرامش ذخیره کنیم.
زیرنویس:
نگاه ما به در دوخته شده تا صبح، از راه برسد و برای دل مهربان، شعر فروغ و چراغ بیاورد.
عمده محصولات صبح، عشق است.
سلام، طلوع آکنده از خندههای اردیبهشتی است.
نور، از کمرکش کوچههای صبح رد میشود تا به دلها و منزلگه عشاق برسد.
صبح، شاعری است که با غزلهای خود، «سپید» میخواند.
صبح، دورهگردی است با نرمترین صدا که زنبیلها را به خود جلب میکند تا از شعف پر شوند.
ص: 126