ghaemiyeh.com
اشارات98
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
باد، اذان تو را در گوش برگها آواز میخواند و شاخهها از شکوه حجم این آواز، به هر سو در سماعی رها، غرق میشوند. آنگاه، ریشهها، چنگ در سینه زمین فرو میبرند تا مگر مخاطبی در برابر این عظمت پایدار، بیابند. افسوس که ادراک وجود تو، نه کار هر موجودی است!
کاش که این فاصله را کم کنم!
ای روشنای محض! آیا صدا زدن تو، اعترافی عاجزانه نیست، بر اینکه هنوز بین من و تو، فاصلهها حاکم است و جداییها، مستولی؟!
دوست داشتم حلاجترین ادعاها را در تار و پود ایمان خود رشد میدادم و «انا الحق»ترین احساسها را در باور زمین، به شگفت وامیداشتم؛ تا شاید گوشهای از ابهامات درونم را از گستره عرفان تو، به ورطه پاسخ میکشاندم!
در ما چه دیدهای
چیزی نمییابم که آن را از تو خواسته باشم و عطایم نکرده باشی! صدایی نمیشنوم که از حنجره نیاز برخاسته باشد و بیپاسخش گذاشته باشی!
مهربانا! در بضاعتِ هیچِ ما چه دیدهای که دست از ما نمیکشی؟! تو منتهای خوبی و رأفت بودهای و ما هنوز هم در ابتدای بندگیات قدم ننهادهایم!
بیتو، هیچیم
خورشید، برگی از کتاب کرامت توست که هر روزه، بر سفره نیاز زمین میگشاییاش. سوگند به پرتوهای رحمتت که بیدلالت تو، چشمان ما را یارای تشخیص راه از چاه نیست؛ پس ای
فیض لم یزلی! دستگیرمان باش که بیاجابت این استغاثه هماره، آنی نخواهیم بود که تو بدان مفتخر باشی و فرشتگان را به تسبیحمان واداری.
ای صاحب هر ستایش! تنهایمان مگذار که مخلوق، جز با نوازش و رحمت خالق، امیدی به بودن ندارد.
بیطاقتترین مرثیهها را در عزای خویشتن میسرایم؛ آن هنگام که گرد و غبار غفلت از تو، جانم را درمینوردد.
خدایا! دلگیرم از خودم که روشنای دریچههای مهربانیات را نادیده گذاشتهام.
دلگیرم از خودم که تکلیف بندگی را شانه خالی کردهام، که به بیراههها، از صراط مستقیم مشتاقترم.
ای خوب! به من دانایی ده تا چشم بگشایم بر مناظر نورانی رحمتت. آگاهم کن که رها شوم از این همه مرداب؛ تا جاری شدن را در کوچههای آفتاب، از سر گیرم.
توانایم کن بر وسوسههای ابلیس، تا بند بندم، خورشیدهای غروب را قد راست کند.
ای گرداننده فصول
دریا، در امواج بیآرامش، تو را صدا میزند. کوه، بر درگاه بندگیات، انعکاس هرچه فریاد است. تویی که ستاره پاشیدی، شانههای سورمهای آسمان را. تویی که پنجرههای سبز جنگل را با نفسهای خداوندیات، هاشورِ باران زدهای. رودها، آرام و سر به زیر، تو را میخوانند. ای گرداننده فصول! درمییابمت در برفریز زمستان و برگریز خزان.
میستایمت در شکوفههای معطر و ثانیههای دَم کرده. تنهاییام، دوردست برهوتی است که یاد واحه نزدیک تو، تحمل پذیرش میکند و اضطراب شبانهروزیام را نام تو، منزل آرامش است، «یا ارحم الراحمین»!
دل میدهم به تو
دل میدهم به لحظات شکوهمند تو؛ به ثانیههایی که باران خداوندیات، ملکوت را به زمین میآورد. تو گویی در هر قطرهاش، فرشتهای سپید پنهان است؛ اینگونه که خاک به طرب برمیخیزد.
دل میدهم به تو و مویرگهای مچالهام، تسبیحگویان ارتفاع آستانت میشوند.
میستایمت و گسترده میشوم در ابعاد مهربانیات.
به تو میاندیشم که امین رنجهایم هستی و تکیهگاه بیپناهترین دقایق. زندهام؛ تا آن هنگام که تو مقدّر کردهای و نخواهم بود؛ از آن هنگام که تو نخواهی.
«آنکه نمرده است و نمیرد تویی
وانکه تعلّق نپذیرد تویی»
نام توست بر زبانم هر روز و یاد توست که هر شب مونس روانم است. بی تو، نمیتوانم زیست. دست به دامن هر دوست شدهام، پریشان شدهام آخر. از روزگار به سر بردن با غیر تو، پشیمان شدهام؛ آخر از گلهای بوستان، جز شکستن، هیچ حاصل نگشت و از پیمان دوستان، جز گسستن هیچ بهره نداد.
بیتو، اگر خود بخواهم نیز نمیتوانم زیست.
من اندکم و تو بسیاری؛ مرا خواب میبرد و تو بیداری؛ در همه احوال، چشم به من داری؛
آنی تو که حالِ خستهحالان دانی
احوال دل شکستهبالان دانی
گر خوانمت از سینه سوزان شنوی
وَر دم نزنم زبان لالان دانی
تو، چیز دیگری
کتیبههای از سنگ، ساخته دستخط گذشتگان را با خود دارند و قلب من، نام تو را؛ «ای کارگشای هرچه هستند»، ای «نام تو کلید هرچه بستند»! قفلهای قلب من، با کلید نام تو باز میشود و به کلید نام تو، بسته خواهد ماند.
«گشتهام در جهان»، دشتها دویدهام و کوهها درنوردیده، جز یاد تو هیچ به کامم نبوده و هیچ آرامم نکرده است.
«گرد جهان گردیدهام / مهر بتان ورزیدهام / بسیار خوبان دیدهام / اما تو چیز دیگری» از این همه خوب به «خوبآفرین» رسیدهام. از این همه محبوب به «محبوبآفرین».
مگذار نامت از دهانم بیفتد!
«یا غایة امال العارفین».
ای که دلهای خروشان و درونهای جوشان، رام میشوند در آستانه نام تو؛ ای که قدمهای خسته و قلبهای شکسته، آرام میشوند به بهانه یاد تو! «لذتِ اِنعام خود را وامگیر».
نباتِ حیات را بر زبانم گذاشتهای، مستیِ هستی را در روانم؛ شهد شیرین یاد خود را وامگیر.
محرومم مساز از شوقِ عبادت، محرومم مساز از حلاوت دعا؛ که پرنده دلم را آب و هوای کوی تو ربوده است و برنمیگردد. محرومم مساز از سرخوشی مناجات!
دلم دیوانه یاد توست؛ مگذار که نام تو از زبانم بیفتد؛ مگذار که یاد تو در روانم بمیرد!
نه آب و دانهای دارم خدایا!
نه از خود لانهای دارم خدایا!
پرستویی غریب و خستهام که
دل دیوانهای دارم خدایا!
نعمتی والاتر از یاد تو نیست
حکمتی گویاتر از یاد تو نیست
یاد یاران گرچه لذت میدهد
لذتی بالاتر از یاد تو نیست
اگر برای آمدن به سوی تو، قدمهایم در لرزش تردید همیشگی خود، آهسته راه را طی کند، ازاینروست که سنگینی بار گناه من بر دوشم لنگر انداخته است، و گرنه، کشتی نجات تو همیشه
آماده است. تنها قطرهای از آب وضو، میتواند در مسلک تو، سیلابی از خلوص به راه اندازد تا ناپاکیهایم را بشوید.
اینک ایستادهام در برابر تمامیِ تو تا حرارت نگاهت، یخهای اعماقم را ذوب کند و مرا تا خاکستر شدن به پای تو، پیش ببرد.
«دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیمشبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بِکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند»
جز تو پناهی ندارم
امروز، عاشقانه به جهان مینگرم که دستْسازِ توست و آنچه را محبوب لمس کرده باشد، بویی خوش خواهد گرفت.
چرا رنجیده باشم و رضا به رضای تو نباشم؛ که مصایب نیز پلکانِ هفتخوانِ گسترده توست؟
طعم تسلیم را چشیدهام و میدانم مِهر تو، آن سویِ پوستههای تلخِ پیشآمدها، هسته شیرین نوازش و رحمانیت تو را جا داده است، خضوعم را بپذیر و رکوعم را باور کن.
گرچه مرغ حواسم از شاخهای به شاخه دیگر میپرد، ضعف مرا در تمرکز پذیرش رابطه با خود بیامرز که جز تو پناهی ندارم.
دستهای رو به تو
بار الها! چگونه دستهایم را به آسمان نزدیک کنم و خالی برگردانم؛ حال آنکه از آن همه باغستانهای معلّقِ تو در هوا، خوشه میخواهم تا توشه راهم کنم؟!
چگونه تسبیح بگردانم و دوباره به ابتدای کار خود که ناتوانی من است برگردم؛ حال آنکه هر دانه، قدمی است به سوی تو که وعده دادی اگر یک قدم به سمت تو بردارم، چندین قدم به من نزدیک خواهی شد؟!
چگونه لابهلای کتابهای دعا، دنبال تو بگردم و راضی باشی تا نیابَمَت؛ وقتی سریعالاجابهترین دعاها، آهِ من است که در فراق تو میکشم؟! این ناامید، رو به آسمان تو دارد تا شاید پرندهای، نوری، صدایی و عشقی، نسیمِ تو را برای من بیاورد، ای خدای من!
چیزی از خود ندارم
خداوندا! چیزی از خود ندارم تا تقدیمت کنم؛ جز همین پشتِ خمیده از خضوع و گردنی مورّب زیر بار گناه و چشمی ترسان، که آن هم از ترس عاقبتِ خویش است.
پس کی انسانِ مغرور، عاشقانه و از سر محبت تو، اعضا و جوارحش، ذره ذره به سجده میافتد؟
اکنون که کوچکترین ذرّات عالَم میچرخند و در طواف دایمی خود، ذکر میگویند، تنها منم که دور خود چرخیدهام و هسته هستی خود را که تویی، بارها فراموش کردهام.
دستم را بگیر تا ذرهای به ذرات عالم اضافه کنی؛ برای طواف به دور ذات مقدس خویش، نه برای خویش.
خدایا!
هر بار بیتو میمانم، سختیها گریبانم را میگیرند و مرا به بستر خواری میاندازند. به سنگینی رخوت تکیه میدهم و زیر سقف بیچارگی پناه میگیرم. سایه سنگین گناه، سرتا پایم را میگیرد و نفسهایم را به شماره میاندازد. دلتنگیها، شوق دیدارت را از من میگیرند و غم تمام دنیا، روی دلم سنگینی میکند. عزت از وجودم فاصله میگیرد و دستم را از درگاهت کوتاه میکند.
فاصلهها، پایم را به بیراهه میکشاند و چشمهایم را به دیدار غریبهها عادت میدهد.
خدایا!
میان این همه خواری که دست و پا میزنم، التماست میکنم... نگاههایم را در خاک غربت نکشان و به آشنایی خودت بسپار...
خدایا! مرا به سوی خودت راهی کن...
الهی، تا کی بگریم و بگویم: «جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش».
الهی!
در حلقه این دایره گنگ گرفتارم، ملتمس پهنای نگاه آبیرنگات ماندهام.
خدایا! این آسمان چه سخاوتمندانه بر اهل زمین سایه افکنده است!
این موجود دوپای ضعیف، چه کودکانه و مغرور، در عرصه خاکی میخرامد!
خدایا! یاریام کن، تا هر روز، چشم از خاک بردارم و به افلاک خیره بمانم.
خدایا! اگر روزی چشمان به خاک خو کردهام، به لبخند افلاکیات سحر شود و بالا و بالاتر رود، بر نالههای دلخراش «یا رب» و «یا ودود»ام، در عمق هالههای دردآلود شب سیاهم چه پاسخی داری؟
آنگاه که شانههای خستهام میلرزند و اشکهای غریبم بر گونههای سرد میتراوند و آن - دم - که تشعشع انوار وجودت بر دیدگان وحشتزدهام در تاریکی نفس جهنمیام میتابد، «یا نُورَ المُسْتَوحِشینَ فی الظُّلَمِ...»! چگونه درمییابیام؟
ضجههای بیچارگیام به نازکی پوستم و باریکی استخوانم و زبونی وجودم معترف میشوند؛ تا آنجا که صحیفه «کمیل»، از لابهلای انگشتانِ بیرمقم میغلتد و بر سجاده نمناک سحرم میافتد؛
دیگر یارای نفس کشیدنم نیست، وقتی میخوانم؛
«یا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنی، وَ رِقَّةَ جِلْدی وَ دِقَّةَ عَظْمی...»
نازنینا! میدانی، تو نیک میدانی که جز تو کسی را ندارم؛
«اِلهی وَ رَبِّی مَنْ لی غَیْرُکَ...»
دریاب مرا، دریاب!
چه سعادتی یافتهام که بایستم روبهروی تو و برخیزم از بستر خاک و چشم در چشم افلاک بدوزم! چه سعادتی است، دو زانو نشستن کنار برکه «سلام» و فارغ از دغدغههای دنیا، برای معبود خویش، آیههای نیاز خواندن، ترانه سوز و گداز خواندن؛ چه لذتی دارد نماز خواندن!
فضا، در عطر نیایش محو میشود و تو ایستادهای روبهروی معبود. دلت به سوی اوست و چشمهایت رنگ و بوی معنا گرفته است.
به گفتوگوی با دوست، فراخوانده شدهای تا آیینه مهرآیین خویش را از گرد و غبار جادههای امتحان شستوشو بدهی. کائنات، با تو برخاستهاند تا تسبیح بگویند.
صدای «اللّه اکبر» منارههای توحید، از گلوی تو برخاسته است و تو، اشرف مخلوقات، خلیفه الهی، پیشقراول قافلههای حیات شدهای.
نماز؛ نردبان عروج
گرداگرد تو غوغای تکامل است. نماز، این ریسمان الهی را آویختهاند تا به رکعتهایش چنگ بزنی، تا بالا بروی، تا پر پرواز خویش را لحظاتی چند، در این زلال معنویت بشویی و به پرواز درآیی دوباره.
این نردبان تقرّب را نهادهاند تا بیوساطت دیگران، تنها با حضرت دوست سخن بگویی «اَلصَّلاةُ قُرْبانُ کُلِّ تَقیٍّ.» این جاده نزدیک، این خط صاف را کشیدهاند تا هر وقت که بخواهی، دل به امتداد نامتناهیاش بسپاری؛ «وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ».
تشنه دریای جودم تا ابد
پر شد از یادت وجودم تا ابد
سجده بر تو اوج عاشق بودن است
کاشکی در سجده بودم تا ابد!
نماز، بهترین بهانهای است که میشود دوباره با تو حرف زد. پل ارتباطی بین من و تو، نماز است. کمکم کن که سیل گناه، پل ارتباطمان را خراب نکند و توفان لغزشها، آن را سست نسازد.
من هم مثل گاندی اعتراف میکنم که «اگر نماز و دعا نبود، من مدتها پیش دیوانه و مجنون شده بودم».
خدایا! این بهانه شیرین را از من نگیر؛ من به حرف زدن با تو عادت کردهام.
بهترین هدیه
نماز، بهترین هدیهای است که خدا به بندگانش داده است.
نماز، زیباترین لحظه عاشقانه است بین عاشق و معشوق.
خدایا! شیرینی لحظات زیبای نماز را به من بچشان و مرا از نمازگزاران واقعی قرار ده!
کجاست نغمه بلال، تا بیش از همیشه مستم کند و نمازی عاشقانه را به نیاز برخیزم؟
در هر قنوت، تو را میخوانم و همیشه مِهر تو را میپایم! زلال زمزمه اذان، یادآور لحظههای نمازی شکوهمند است که اگر عاشقانه بخوانم، دیدگانم را جلا میدهد و پیشانیام را نور میبخشد. به برکت نماز، در درونم معجزه شده است. امروز قطعهای از بهشت در دامان سجادهام میدرخشد.
حالا یک پرندهام
قطره قطره، اشکها جاری میشود و صدایم سوخته. دستها را که بالا میبرم، آبشار مِهر تو جاری میشود و لحظهای که لبریز عجز و نیاز و حاجتم، میبینم که هیچ نمیخواهم و جز همین لحظه، آسودگی نمیشناسم.
به درگاه خدا که رو میکنم، همه غصههای زمینی را وامینهم و لبریز شوق آسمانی میشوم.
در جانِ من، باران عشق الهی باریدن گرفته و عطش ندارم. فانوس نگاهم را به روبهرو میآویزم. در سجادهام، غنچههای یاس را میبینم و عطر محمدی در مشام جانم میپیچد. در برهوت روحم، کلمهای را نمییابم که نیازم را به نماز، به تصویر بکشد. حالا، من یک پرندهام!
نماز؛ روزنهای به نور
خدایا! گناهان، چنان مرا در خود فشردهاند که هیچ راه گریزی نمیشناسم. آنچنان غرق خودخواهیام که هیچ تلنگری، مرا نمیکشد. فقط آوای اذان که نغمهای آسمانی است، روح مرا
شستوشو میدهد و نماز، تنها پناهی است که مرا به خود میخواند. اینک منم؛ بیپناهی که قامت بستهام و به وسعت رحمت تو امیدوارم. نماز، در من روزنهای به نور میگشاید.
در محراب پرستش تو، دلها، آهنگ حریم یار میکند و دستها، مروارید چشمها را به وسعت بیکران عشق، تقدیم میکند.
خدایا! آتش عصیان، جانم را میسوزاند و خاکسترم را بر باد میدهد. چون مردهای در تابوت چوبی دنیا، هر لحظه بر دوش هواها و هوسها تشییع میشوم و در قبرستان گناه، زیر گمراهی خروارها خاک، مدفون میشوم.
یا حیُّ یا قَیُّوم!
جرعهای از زلال پاک حقیقت، در جام جانم بریز و مرا زنده کن، تا رویشی دوباره آغاز کنم.
پروردگارا! تمام هستی را گواه بر بزرگی و عظمتت میگیرم و با تمام وجود صدایت میزنم: «اللّه اکبر» بر درگاه مهربانیات میایستم و از تو میخواهم، اکنون که هدایتم کردی، کمکم کنی تا گمراه نشوم: «رَبَّنا لاتُزِغ قُلوُبَنا بَعدَ إذ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحمَةً...».
در برابر بزرگیات، سر تعظیم فرود میآورم؛ پاک و منزهی تو و ستایش و کُرنش، مخصوص توست: «سُبحَانَ رَبِّیَ العَظیمِ وَ بِحَمدِه».
لطیفا! جبین بندگی بر مهر نیاز میسایم و از عمق وجود صدایت میزنم:
ای مونسم در تنهاییها؛ ای دستگیرم در سختیها؛ ای شیرینی زیستن؛ ای جدا از من و با من!
یاریام کن تا عشق را بیاموزم؛ عشقی که مرا به تو نزدیک کند و شیرینی عبادت را بچشم.
چادر، دوباره مثل قیامی که سر به زیر
بغض مرا به دوش گرفته است ناگزیر...
با دستهای بیش و کم آه و آرزو
با چشمهای سر به هوای بهانهگیر
اشک وضو گرفته، به محراب میرود
اینک سلام، قبله هر سمت و هر مسیر!
من سالیان سجده و تکبیر و رکعتام
با شرم گاه گاه، گناهان زود و دیر
هرچند دستهای قنوتِ به سمت تو
گهگاه مانده در تب ابلیس ناگزیر؛
اما خدای این همه صبر و شکیب و عشق!
این گریه زمینگیر، این توبه اسیر
تنها به شوق دیدن تو بال و پر شده است
با هر اذان، به سمت همین آسمان پیر...
سجادهای که پیرهن هستی من است
دیگر بدل شدهست به شبگریه و نفیر
این دستهای گاه خطا کرده مرا
در دستهای تا ابدِ رحمتت بگیر
اینک غزل، نماز نیازی که خوانده شد
با صد امید از لب این شاعر حقیر!
صبح، طلوعی است برای آغازی دیگر.
رسیدنها، از صبح آغاز میشود و با هر رسیدن، سلامی هست و با هر سلامی، لبخندی و با هر لبخندی، دیداری تازه.
سلام، آغاز است؛ آغاز آشنایی.
سپیده و لبخند، همراه میشوند تا صبح، با شکوفههای معطر و غنچه گلهای رز، دهان باز کند به آشتی با خوشبختی.
روز، هنگامه دمیدن امید است. زمانی که خورشید، گیسوانش را بر شانههای صبح میریزد، عطر سلام، در کوچههای روز فراگیر میشود.
سلام بر «سلام»!
من با عطر سلامهای تو زندهام، ای قدیمتر از ازل، ای ماندگارتر از ابد و ای بزرگتر از همه آرزوهای بشری!
سلامهای تو، تازهتر از همه بهارهای نیامدهاند.
من چقدر خوشبختم که در صبحهای زیبایی که تو ارزانیام داشتی، نفس میکشم و به همه پرندههای بیآشیان سلام میکنم و عشق را در لبخند همه درختان پیدا میکنم و به تو درود میفرستم که شادی و صبح و سلام را به من ارزانی داشتی. خدای من! سلام به تو که نامت سلام است.
مهربانی صبح
و روز، پرندهایست که عطر بودن را در سراسر خاک، با صدای بالهایش میگسترد و عشق را در آستانه پنجرهها، بیدار میکند تا مهربانی صبح را به تماشا بنشیند و ما را به تماشای خوشبختی بکشاند.
عطر زنده پگاه میآید تا همه لباسهای شهر، بوی طلوع بگیرد.
روشنایی صبح میآید تا همه چراغهای دیشب، رنگ ببازند و ما به شناخت جدیدتری از سپیدی برسیم.
صبح میآید تا نو شدن و طراوت، در رگهای حیات حرکت کند؛ صبح یعنی حرکت.
تکاپو و همت و کار، زیر سایه خورشید، از سر گرفته میشود.
صبح اما برای عارفان، حقیقتی دیگر است. خوشقوارهتر از خورشید، هیچ دایرهای نیست برای سماع روزانه اهل دل.
سحرگاه، به عارفی میماند که جامهای سپید را برای رسیدن به روشنایی و بینایی مینوشد.
بیصبح، برای زندگی، رنگ و لعابی نمیتوان در نظر گرفت. حوصله کنیم و از فلسفه تابندگی صبح، اندازهای بچشیم.
دنیا بر نام سپید صبح تکیه زده است که هیچ تکراری در کارِ او نیست.
همیشه تکهای از صبح، دستْنخورده باقی میماند برای تماشای فردا.
بیمیمنت صبح، نوری در دلها نمیتراود؛ پس لب به آواز بگشا، ای سپیدیِ بالگستر، بشکن سکوت تیره شب را با نویدِ اعجازگونت.
اینک، آفتاب زده است و خیال نازک پروانه، در شعر قشنگ صبح جاری است. آفتاب زده است و این ماییم که با یاد دلنشین سپیده، شب را تحمل کردهایم.
در نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
صبح دمیده و انگار صدها سال است که از تنهایی درآمدهایم!
خورشید، سیطره افکنده است بر زمین. اشتباه نگیریم؛ تخت و تاج صبح، از هر پادشاه عادلی، ماندگارتر است.
ساعت اکنون به وقت روشنی است که با شما سخن میگوییم.
دور و بر صبح را میبینیم که همچنان پُر است از طومارهای درود و سپاس. از همین لحظه اعلام میکنیم، اگر کسی موزونترین شعر نیمایی را نشنیده باشد، کافی است به صبح نگاهی بیفکند.
هر کس میخواهد احوال عشق را بپرسد، سری به خانه آفتاب بزند و «دری به خانه خورشید» باز کند.
باران، رسالت رویش را از ابرها، به خاک منتقل کرده است و زمین، وامدار طراوتی است که در آن به ودیعه سپرده شده است؛ همان ودیعهای که خدا به پیامبرانش سپرد؛ همان میراثی که شهید بر امتش میسپارد.
هان! گاه تأملی است که در آن، انسان به ادراک رسالت خویش، پس از شهدا بنشیند و این چه تأمل سهمگینی خواهد بود، اگر مدتی رها مانده باشد!
چشم تفحص تاریخ
شهید، چشم تفحص تاریخ است؛ چشمی که تا ابدیت، امتداد دارد و تا قیامت، دوام.
شهید، مقامی است که معادلش، در قاموس هیچ عالمی نیامده است؛ اما رسالت او در تمام ذرات عالم، انتشار یافتنی است؛ چرا که شهادت، فصل اول کتاب رسالت است و رسالت، همان مسئولیت شهودی است که بر دوش همه انسانها، از لحظه تشییع پیکر شهید، قرار میگیرد.
بیداری، یعنی مکتب شهید
این جسم شهید نیست که به خاک سپرده میشود؛ پیش از آن، باید خود را تدفین کرد تا مفهوم خاکسپاری شهید را فهمید.
شهید، به خاک سپرده میشود و خاک به ما؛ به همه میراثدارانی که بیداری، خلاصه تکلیفشان است. بیداری؛ یعنی تحریم هرگونه غلاف، بر شمشیر ادراک.
بیداری؛ یعنی قصور و طلب حضور؛ یعنی بیقراری در عین انتظار و خلاصه بیداری؛ یعنی شهود. یعنی مکتب شهید!
به پاس شهیدان
برای شهود، هیچ وقت دیر نیست و هیچ میدانی کوچک نخواهد بود.
دامنه شهود در اجزای عالم ریشه دارد و تا صبح ظهور، امتداد.
یاران! پس به پاس شهیدان، چشمها را آماده شهود کنیم که طنین انتظار، در جان عالم، رسوخ کرده است.
حس عجیبی داشت. احساس میکرد این فضا برایش آشناست؛ اما یقین داشت تاکنون نظیر این باغ زیبا را هم ندیده... ناگهان حس کرد کسی پشت سرش ایستاده است. روی برگرداند: «آه، خدای من، چطور ممکن است؟ حسین تویی؟» حسین، با همان مظلومیت و نجابت و لبخندی همیشگی، آهسته گفت: «سلام مسعود!» و او در حالیکه از تعجب زبانش بند آمده بود، حسین را در آغوش گرفت و
گریست: «باورم نمیشود. مگر تو... مگر تو شهید نشده بودی...؟ میدانی چند سال است ندیدمت؟ از بچههای دیگر چه خبر...؟» و حسین همچنان در سکوت، فقط گوش میکرد؛ با همان لبخند.
«راستی، حسین! چقدر جوان ماندهای! اصلاً با بیست سال پیش، هیچ فرقی نکردهای؟» ناگهان، لبخند
از لبهای حسین دور شد و با صدایی بغضآلود، به او گفت: «ولی تو خیلی فرق کردهای مسعود!»
بازگشت به خود
ترس عجیبی، همه وجودش را فراگرفت. در یک آن، دید حسین از او دور میشود؛ دورتر و دورتر. هرچه میدوید، به او نمیرسید. ناگهان از خواب پرید. تمام بدنش خیس عرق شده بود. هنوز گرمای آغوش حسین را احساس میکرد. حس کرد دلش خیلی تنگ شده و اشک از چشمانش سرازیر شد و گریست؛ سیر گریست. خاطرات سالهایی نه چندان دور، برایش زنده شده بود.... نگاهی به خود و زندگیاش، محیط کار و دوستان فعلیاش که انداخت، از خودش بدش آمد. صدای غمگین حسین، هنوز در گوشش بود.
دیگر خواب به چشمش نیامد. صبح که رسید، سررسیدش را گشود. در صفحه همان روز، در ستون یادداشتهای مهم نوشت: «بازگشت به خود».
زمین میچرخد و وسعت تنهاییات را تکرار میکند.
بادها، هر شب، بیپناهیات را به کوچههای جهان، گوشزد میکنند و ارتفاع مبارزهات را میستایند.
خدا در قلب شکسته تو است، آن هنگام که مرثیه کوچ همرزمانت را به مویه نشستهای.
خدا در چشمهای تو است؛ وقتی که اشکآلود و سرخ، مزار عزیزانت را خیره ماندهای.
ای استوای درد! خاطراتت، گلوی انسانیت را مچاله کرده است. دلت، چکامه زخم است و فریاد. با تو، مسیر چفیههای خونآلود را قدم میزنم و میگریم. دل میدهم به صدایت که حجم بیرحم گلولهها را خاموش کرده است.
گامهایت هرگز سست نخواهد شد
سر در آغوش زیتونزارانت، کتاب سرخ انتفاضه را ورق میزنم و غرورت را تکهتکه بر سنگفرش خیابان مییابم.
هر بامداد، تویی که شانه میتکانی غبار صهیونیست را؛ شاید آسمان سرزمینت، شقاوت کرکسان را از یاد ببرد. هر غروب، نگاه اندوهگینت را به خورشید میسپاری و کوهها را به استغاثه میخوانی.
پرندگان پربستهات را دیگر تاب این همه قفس نیست. توفانها بر سر و روی پاییزیات شعله میپاشند؛ اما استواری گامهایت را تکان هیچ زلزلهای سست نخواهد کرد.
با زبان سنگ
برخاستهای در هیاهوی بیسرانجام رگبارهای بیداد. دلت را به آسمان سپردهای که نالههای بیپناهیات را به آرامش توکل بدل میکند.
ایستادهای؛ نگاهت، نفسهای باروت را پس میزند. ایستادهای و با آنان که خون ثانیههایت را در شیشه کردهاند، با زبان سنگ سخن میگویی که قانون کلامت، صخرههای جهان را از نفس انداخته است. ای فرزند توفان و کوه! گامهای بلندت، مسیر افقهای آزادی را درخواهد نوردید، اینگونه که تو به جستوجوی خورشید دل دادهای.
«بهارهای شگفتی در راهند / روزی گلی میشکفد / که همه بادها را پرپر خواهد کرد».
و پرپر خواهند شد همه شعلههای سیاهی؛ و سنگها قد میکشند تا همه آینههای زنگار گرفته را در چشمهای صیقلزدهشان محو کنند.
روزی، کوچههای تنها، دوباره صدای قدمهای تو را با عطر صبح، خواهند شنید.
خورشید، در آستانه طلوعی ابدی است. بوی بابونههای وحشی، کبوتران حرم را به قدس میخواند. آسمان، عطر آزادی قدس را حس کرده است. بادها زمزمه میکنند: «اندکی صبر، سحر نزدیک است».
دوباره درختانت، کبوتر میدهند
نزدیک است روزی که در مقابل چشمهای سبز تو، دوباره همه زیتونها سبز شوند.
نزدیک است صبحی که آفتاب، از شانههای ایوان ویران خانهات، سرازیر میشود.
نزدیک است صبحی که دوباره، همه درختانت، کبوتر بدهند. من به شاخههای درختان تو ایمان دارم.
روزی میآید که دوباره شاخههای عشق، بارور شود و عطر پرواز بگیرد.
روزی میرسد که همه درختها بارور شوند از پرندهترین پرندهها و تو آوازهای داوود را در بیت المقدس، طنینانداز خواهی کرد.
بخوان به نام محمد، قصه مردانگی سنگ را!
بخوان به نام محمد، شعری را که بارش حماسی سنگها، بر سر جالوت سرودند!
داوود را خبر رسانید که از قبیله عهدشکنان، سوارانی آهنین، در حیرت فلاخن طالوت ماندهاند!
داوود را خبر رسانید تا اذانی بگوید؛ که نماز صبح پیروزی، بار عام زخمهای فلسطین است در مصلای مسجدالاقصی.
قبله تحسین
مقام غرور من، فلسطین! قبله تحسین ملتهای آزاده! نامت، هوای اشک نیست، صفای غبطه است.
یادت، بهانه سربلند کردن است.
مسلمانان! کشتههای شهید، قیامتْقامت رسولی هستند که استواری پیامش، برجهای جهان را شکافت و کاخهای پادشاهان را فروریخت. نه! تو و شهیدانت، مایه شادمانی و سربلندی هستید و بس.
ای ارض موعود! تو را با چکمههای سیاه درمینوردند و شاخه شاخه باغهای زیتونات را با دندانهای تیزشان میشکنند.
جوانانت، آن کبوتران بیآشیان و بیتیر و تفنگات، گلخندههای شورآفرین جوانی را در کوچههای شهرهای دودگرفته فلسطین، با بغضهای فروخورده و اشکهای نهانی، لابهلای انگشتان مشت شده، مچاله میکنند.
اندوه خورشید
خورشید پریشان، هر روز بر پهنه کوچههای «نابلس»، «حیفا» و «غزه» میتابد و خشم ستارگان آسمان را از آرم صهیونیست، آن دو مثلث متداخل وحشتزا فریاد میزند؛
«نه، این یک ستاره نیست».
هرگز ستاره پشت درهای تانکها و قنداقه تفنگها نمینشیند.
سوسوی ستارگان، در شب تار، امیدبخش دلهای ره گمکردگان است، نه آرم یورش به زنان و کودکان.
قامتهایی بر خاک
آه فلسطین! قصه غمبار تو کی تمام میشود؟
پرستوهای حیرتزده شاهدند که وقتی طره موهای جوانان عرب، در مشتهای سربازان یهود گره میشوند و کشان کشان به خاک میغلتند؛ یک جمله بر زبان دارند: «اَلْقُدْسُ لَنا... .» و با یک نگاه آشوبگر، به سربازان صهیونیست میتازند که؛ من یک مسلمانم، تو را، آیینات را، خاخامهای دینات را، حرمت قائلم.
هستیات را با تمام پلیدیات به رسمیت میشناسم، اما... نَه در سرزمینم... نه پای بر سینهام، هرگز، هرگز!
من با تو فرق دارم
اگر روزی تو را با قلوهسنگهای سرزمینم کشته یافتم... بدان که هرچند وطنم را تکهتکه کردی، کودکانم را آواره ساختی، پیکرم را زنده زنده مُثله نمودی؛ ولی من با تو فرق دارم. به رسم دین مسلمانیام، جسدت را خراش نخواهم داد. تا تمام «پاپ»های مسیح و «خاخام»های زلف از بناگوش آویزانِ یهود بدانند، من پیرو آیین محمد هستم؛ پیامبری که دستور دفن جسد سربازان دشمن را میدهد و بازماندگان جنگ را امان حیات.
قدس، به قصابان تعلق ندارد؛ از آنِ آزادهترین و روشنترین افکار است.
من عرب مسلمانم؛ اگر شده، با دانههای سنگ، با کفتارهای زور و ستم میجنگم تا زمانی که پوتینهای چرکینات را از حریم پاک سرزمینام دور اندازم.
از کوچههای مدینه تا شهرهای فلسطین
و آن روز خواهد آمد که آن پردهنشین، گلعذار یوسفجمال، از کوچههای مدینه، بر کوچههای شهرم قدم بگذارد و چلچلههای آزادی را در آسمان شهر رها کند، ولی تو را درحالیکه چکمههای سیاهت را بر دوش خواریات انداختهای و وحشتزده میگریزی، شاید مجال حیات خواهد داد به رسم دین محمد صلیاللهعلیهوآله.
آن روز، تو با همه حماقتت، خواهی فهمید بزرگ کیست و حقیر کیست!
جمعه
1 تیر 1386
7 جمادی الثانی 1428
23.Jun.2007
قلبها را بر سر سفره پروردگارت بخوان! دستها را به دستگیره «عروة الوثقی» ببند؛ به استحکام «حبل المتین».
دنیا، دنیای آشوب رسانههاست و زمین، زمینِ چمن اصحاب خبر شده است. امواج ماهوارهها، این کره خاکی را پاس میدهند به یکدیگر و افکار عمومی، در تار عنکبوتهای تشویش و سرگردانی، گرفتار شده است.
واقعیتها را هاشور میزنند؛ سکه ارزشها تقلبی شده است. روزگاری است که باید «مردی از خویش برون آید و کاری بکند».
چشمها را بفرست به زیارت خورشید؛ قدمها را بیاور به مهمانی گل سرخ! حقیقت، نابود نشده است؛ فقط کلمه میخواهد که گفته شود. کبوتران رسالتهای خیر و خوبی، چه وظیفهای دارند، جز ابلاغ حقیقت (هَل عَلَی الرَّسُولِ إِلاّ الْبلاغ)؟!
برخیز؛ ویروس جهل، همهگیر شده است
باید زبان زینب علیهاالسلام داشت و دانش صادق علیهالسلام! باید بیماران جهل و تردید را «طبیبی به سر آریم و دعایی بکنیم.» «زکات علم، نشر آن است».
آنچه را که شناختهای، اینک بشناسان، تا ریسمان نادانی بیش از این درازتر نشود.
قلمها را بردار، به نام آنکه به انسان قلم معرفت بخشید؛ سطرها را بنویس به پاس آنکه به انسان زبان حقیقت داد.
به شکرانه پروردگارت، نعمتهای او را تحریر کن و به بهانه عهدی که خدا از عالمان گرفته است، راستی و درستی را تفسیر کن - که وارونه شدهاند - !
تو، دوست مظلومان و دشمن ظالمانی. برخیز که فقر حکمت بیداد میکند، ویروس جهل، همهگیر شده است و جنگ شک و یقین برپاست.
جهاد کبیر
تو را فراخواندهاند به «جهاد کبیر»؛ «لا تُطعِ الْکافِرینَ وَ جاهِدهُمْ بِهِ جِهادا کَبیرا.» در «جهاد اکبر»، پیروز باش تا در «جهاد کبیر»، پیروز شوی.
تو باید وجدانهای به خواب رفته را برخیزانی؛ باید به یادشان بیاوری که چه بودهاند و چه خواهند شد. باید پیمان اَلَست را به یادشان بیاوری، باید ندای پروردگار در لابهلای ذهن و ضمیرِ راه گمکردهشان را به یادشان بیاوری!
قدم جای پای پیامبر گذاشتهای و این؛ یعنی خطر کردن. راههایِ نرفته را نمیتوان به دیگران توصیه کرد، مگر خویش پیموده باشی «تا راهرو نباشی کی راهبر شوی».
گام بردار که خدا، جادههای هدایتش را بر تو خواهد گشود و استوار باش؛ خدا با صابران است و ارادهات را مستحکمتر خواهد ساخت.
بادهای شرق، با خود آفتابی آوردهاند؛ آفتابی با کولهبار نور و لبخند. آفتابی آمده تا آوازهای عاشقانهاش را بر تاریکی جهل روزمرگی بخواند.
از آبادیهای دوردست گذر کرده و از گردنههای سخت نان و نادانی، به سلامت عبور کرده و حال، آمده در رگ جان ما عبور کند و جای پای نورانیاش، تا ابد بماند.
جاری باش
از قرآن برایم بخوان؛ از بلاغت نهجالبلاغه اندیشهات، از سنت پرهیزکاریات، از اجماع عقل و عشق، آن هنگام که به خواستههای مادیات، نیرنگ میزنی و بر آرزوهایت پل میبندی.
تو خود، معجزه پیامبر خاتمی؛ پس واژه باش و تکلم؛ پس جاری باش، تا دین خدا جاری باشد.
بوی جوی مولیان
از معمار نگاه متبسمت، امید آبادی دل دارم. بوی جوی مولیان، از کلام متبرکت میجویم. بوی گذشته میدهی. نگاهت خیلی قدیمی است. بوی آفرینش میدهی؛ بوی اصالت انسان، بویی که خستگی اعصار و قرون را از تن آدم بیرون میبرد و به تازگی عصر وحی میرساند. تو، مبلّغ شادابی گلبرگهای ذهن بشری.
تبلیغ؛ تذکر فطرت
رنگ آهن و دود گرفته اعصاب خسته بشر، روزمرگی چون لایهای از دود، ساختمان سپید افکار بکر را پوشانده است، شهر اندیشه دارد رنگ جهالت میگیرد. فطرت، دارد زیر رگبار عادت، جان میسپرد؛ باید شعلهای از دور ببینی و موسیوار، عزم طور کنی! جرقهای باید تا مزرعه شیطان تنبلی ذهن، آتش بگیرد.
جوانمردی باید تا آبی بر خفتگان بپاشد!
عجب فراموشخانهایاست دنیا؛ و دین، چاره فراموشی! دین بیتبلیغ، در پستوی ذهن گم میشود؛ آنگاه که تبلیغ، تذکر فطرت است در زمانه خاموشیها.
پنجشنبه
7 تیر 1386
13 جمادی الثانی 1428
28.Jun.2007
«ما بیشناسنامه نیستیم».(1)
اولاد هجرت کشیده کوثریم؛ فرزندان داغدیده یاسین. قدمهایمان، شهادت میدهد به توحید و امتداد چشمهایمان، به خط سرخی میرسد که از آدم علیهالسلام تا خاتم صلیاللهعلیهوآله رسم شده است.
ما قیامت را بارها دیدهایم؛ جهنم گمراهی و بهشت هدایت را چشیدهایم. قطبنمای قلبهایمان، تنها قبله معبود را میشناسد.
ما در خون حسینی جوشیدهایم
ما «بیشناسنامه نیستیم.» هرجا که شمعی روشن شده، حضور داشتهایم؛ هرجا که گلی پرپر شده، افتخار کاشتهایم.
«فلسفه وجودی ما، جز خدمت به مردم نبوده است.» «ما از امتزاج دو ایمان روستایی، از تصادم دو عدم ساده، به وجود آمدهایم.»(2)
ما اصحاب عشقیم؛ روزهداران روز و نمازگزاران شب.
نسل به نسل، در خون حسینیها جوشیدهایم و دهان به دهان، بر ظلم یزیدیها خروشیدهایم.
سرنوشت ما را بیقرار نوشتهاند؛ ما را از آب و گل ملکوت سرشتهاند. «از نوح به بعد، تا کربلا و تا هویزه» در افق سرخ آسمان گل کردهایم، در تاریکیها صبح شدهایم، در غصهها شادی، در تنگناها روزنهای به دنیای امن آسایش. ما شقایقهای مظلومیتیم، لالههای شهادت و سروهای استقامت.
یادگار بدر
«ما بیشناسنامه نیستیم.» یادگار «بدر»یم؛ یادگار «احد»، یادگار «خندق و خیبر.» هفتاد و دو گل
سرخ به عدد شهدای کربلا تقدیم کردهایم تا نهال یکتاپرستی، استوار بماند. یک ملت بهشتی به مثابه «حمزه سیدالشهدا»(1)
تقدیم کردهایم تا وجدان جامعه بیدار بماند.
ما بهشتی را از دست ندادهایم، ما بهشتی را با شهادت به دست آوردهایم. «ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد».
شیفتگان خدمت
«ما بیشناسنامه نیستیم.» شناسنامه ما را بهشتیها امضا کردهاند، مطهریها امضا کردهاند، طالقانیها امضا کردهاند.
پیشانی ما، لوح وصیتنامه شهیدان است که به خط خون نوشته شده است. رگهای غیرت ما قطع نشده است هنوز. ما هنوز «شیفتگان خدمتیم؛ نه تشنگان قدرت.» ما هنوز بر سر آمریکا فریاد میکشیم که «از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر»!
پیامهای کوتاه
ایران پر از بهشتی است و تا بهشتی هست، اجازه نخواهد داد چرخهای پیشرفت ما از حرکت بایستد.
ایران پر از بهشتی است و با این همه بهشتی، خواب سرمستانه دشمنان ما، هیچگاه تعبیر نخواهد شد.
1) . تعبیری است از حجت الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی در روایت هجران، ستاد بزرگداشتهفتم تیر، 1363، ص 51.
نبض فاجعهای در بستر زمان میتپد.
اینجا، قلب حزب عاشقان حسین علیهالسلام است و این لحن گیرا و گرم که در ذهن لحظهها تهنشین میشود، از لبان آزادمردی میروید که بهشت را به بها میخواهد و نه بهانه!
به زودی، خبر عروج هفتاد و دو شقایق از قبیله «السابقون» و از تبار عاشورا، بر لب رسانهها تکثیر
خواهد شد. وقتی باور کرده باشی که تمام روزها میتوانند عاشورایی شوند و تمام زمینها از جنس کربلا؛ آنگاه، در محفل این پروانگان دلداده که شمارشان به عدد شهیدان کربلاست، حبیب بن مظاهر را میبینی؛ با همان محاسن سپید و جوانانی به سن و سال علی اکبر و سید مظلومی از سلاله پاک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که گامهایش در راه سرخ حسین علیهالسلام میروند!
شیفته خدمت
گویا عطر ناب بهشت را به مشام جانت رساندند که اینگونه بیتاب شدهای! به گمانم شانههای زمین، دیگر تاب روح بلند و آسمانی تو را نداشت.
دنیا در نظرت حقیرتر از آن بود که صحنههای پرزرق و برق قدرت و حکومتش، غل و زنجیر بیافکند به گامهای سالک تو. در جان تو، شیفتگی خدمت میجوشید؛ نه عطش قدرت! تو در مکتب مولایت علی علیهالسلامآموختی که چگونه از زندگی زمینی، سکویِ بلندی بسازی برای پرواز تا معراج.
تو با شهادت آغاز شدی؛ همچون سیمرغی که از خاکستر خویش متولد میشود.
یک ملت، شهید شد
بهشتی خود یک ملت بود برای ملت ما! ابعاد روحش، وسیع بود و مراتب ایمان و فضل و تعهدش بیکران. وقتی کسی به تنهایی، مظهر یک ملت شود، وقتی سخنان و افکار و نوشتههایش، فریادگر آرمان بلند یک ملت باشد، بیگمان، آینه وجودش، سنگپران شیاطین خواهد شد. در خاطره بلند این سرزمین کهن، چه بسیارند مردانی از جنس شیخ فضل اللّه که برای مشروطهای مشروعه، بانگ برمیآورند و به جرم استبداد، بر دار میشوند!
آری، شهادت، زیباترین هنرمردانِ خداست؛ هنر سرخی که چون ستاره در آسمانِ وطن طلوع میکند تا معرفت و آگاهی را در جانِ نسلها، زنده بدارد.
راستقامتان تاریخ
تلخیِ فاجعه، به تمام دلها سر کشیده است. دیگر جز صدای شیون و مویه، طنین آوایی در گوش شهر نیست. جماعتی سیاهپوش و ماتمزده، چشمانی که از هجومِ اشک، به خون نشستهاند، دستانی که از شدت ناباوری، بر سر و سینه آوار میشوند... ملتی داغدار و زخمخورده در تلاطماند؛ همچون خوشههای نورسِ گندم که در دامنِ تندبادی، موج برمیدارند. چه چیز داغ این قلبهای سوخته را تسلاّ خواهد داد؟!
بهشتی مظلوم زیست و مظلومانه شهید شد؛ ولی تا همیشه خسی در چشمان دشمنان خواهد ماند.
بیگمان آنها که در عشق الهی ذوب شدند، راستقامتان همیشه تاریخاند.
پلهها را بالا میروم؛ در جستوجوی نفسهای عمیق عدالت.
از خزان برگهایم میگویم و دادگستری بهار را میطلبم. خسته از معابر توفانی ستم، آمدهام تا غرور لگدمال شدهام، داوری شود. میدانم که ناامید برنخواهم گشت؛ که اینجا حکومت عدل است و در هر اتاقش، آسمان به قضاوت نشسته است. دل میدهم به کلام روشن مردی که نگاهش، افقهای حقیقت را میکاود و به روزی میاندیشم که سپیده جاوید عدالت، بر بامهای جهان، وسیع میشود.
انتشار عدالت
تو به انتشار روشنی آمدهای و گسترش باران.
دلت، آشتی میدهد نگاههای ناموزون بیمهری را. میشناسمت؛ که پابسته قانون انسانیتی.
آمدهای تا شعر بلند برابری را بر کتیبه جانمان تصویر کنی.
در اندیشه اقاقیهای پرپر و چکاوکهای زخمی، میز سترگ عدالت را پتک میکوبی. مینشینم در محضر بزرگوار چشمانت تا تکهای از آسمان را وام بگیرم.
بیتو، هوای پاکیزه راستی و عدل، به نفسهای کبود ناداوری تن میدهد.
تو هستی که آفتاب، کوچههای عشق را اینچنین دادگستر است.
چشم به راه عدالت فراگیر
به خدایی میاندیشم که عادلترین است احوال بشریت را و میدانم که حدود باران ریز ابرهایش، هیچ خاکی را تشنه نمیگذارد.
هوای دَم کرده میلهها را که پیش میروم، بیشتر درمییابم چیستی قانونمند عدل را و فکر میکنم به اینکه بهای بیعدالتی، نفسهای بریده انسانیت است؛ همانگونه که عدالت، آرامش میبخشد چشمهای نگرانش را.
من از جادههای سرسبز مساوات میگویم؛ از خانه پررونق دادگری و چشم در راهم آدینه بزرگ عدالت را.
بر کرسی عدالت مینشینی، تا دادخواهی کنی همه لحظههایی را که رنج بردهای از تنهایی و بهدنبال فریادرس، در چهار سوی تاریکی، به دنبال نور دویدهای.
آمدهای، تا آفتاب عدالت بر تو بتابد.
شنا کردن در نوری تمام نشدنی چقدر لذتبخش است! از پلههای عدالت که بالا میروی، احساس میکنی به آسمان نزدیکتر از خورشید شدهای.
با هر قدم که برمیداری، امیدی تازه، سراسر وجودت را فرامیگیرد.
عطر عدالت
از راهروهای دادگستری که میگذری، عطر عدالت علی علیهالسلام به مشامت میرسد. پشت
پنجره هیچ اتاق این عدالتخانه، آسمانی ابری نخواهی دید.
به اینجا آمدهای، تا آسمان دلْگرفتهات، زلالتر از چشمههای جوشان زندگی شود.
عطر خلوص و مهربانی را حس میکنی.
دستهایی غریبه میبینی که آشناتر از هر خویشی، برای دستگیری تو دراز شده است.
اینجا مردانی مییابی که رشتههای بریده امیدت را گره خواهند زد؛ با دست خیر؛ اینجاست که مهربانی پیامبر را حس میکنی.
جایگاه قضاوت
قضاوت، جایگاهی است که بوی مهرورزی و عدالت خداوندی را باید حس کنی.
قضاوت، رسالت خلیفهاللّه بر زمین است.
قضاوت، اندیشه جاری کردن هرچه پاکی و نظم است بر زمین.
دورنمای بهشت و جهنم را قاضیان عادل، در همین جهان مینمایانند.
قضات، فرشتههایی هستند از جنس آدمی که بر مسند پیامبران الهی تکیه زدهاند، تا عدالت را عادلانه در جای جای این کره خاکی فراگیر کنند.
قاضی، ابری است مهربان که بر آینههای غبار گرفته میبارد و میشوید هر آنچه غبار را، تا حقیقت را روشن کند؛ چونان خورشید تابناک.
عطر «بهشتی»
در راهروهای دادگستری که قدم میگذاری، عطر بهشت به مشامت میرسد؛ عطر «بهشتی» را حس میکنی؛ اولین مردی که مسئول قوه قضاییه جمهوری اسلامی ایران بود؛ مردی که نه چونان انوشیروان، برای عوامفریبی، شب و روزش را یکی کرده بود؛ که برای رضایت خداوند، بر این کرسی نشست تا با یاری خداوند، دادرسی باشد در برابر همه ستمدیدگان جامعه.
آمده بود، تا احیای حقوق عامه کند و عدل را فراگیر نماید و آزادیهای مشروع را تکثیر کند.
آمد، تا کوتاه کند دست ظلم و ستم و جور را. آمد، تا سیاهی جرم و بیعدالتی، گلوی پنجرهها را نفشارد و در این مسیر، پرنده شد؛ سبکبالتر از همه پرندههای عاشق.
جمعه
8 تیر 1386
14 جمادی الثانی 1428
29.Jun.2007
قطعنامهها، یکییکی مثل قارچ، سر بیرون میکنند. منع سلاحهای شیمیایی، منع سلاحهای اتمی، منع سلاحهای میکروبی؛ همه چیز منع میشود. دیگر کسی کشته نخواهد شد. اما همه این خیالها، روی چند ورق کاغذ است که در پروندههای قطور خاکگرفته سازمان ملل، خاک خواهند خورد.
همه چیز عادی است؛ درست مثل روز اول. حالا همه شهرهای جهان، هیروشیماست. همه جا مثل ویتنام است. همه جا بوی حلبچه میدهد. پای بمبهای میکروبی آمریکا، به همه جا باز شده؛ عراق، افغانستان. بوی الکلهای تند آمریکایی دارد خلیجفارس را، خاورمیانه را، دنیا را خفه میکند. آمریکا دارد...
خواب جهانیان عمیق شده است
هنور سرفههایتان، بوی خون میدهد؛ بوی خردل، بوی سیب، بوی زخمهای تازه میدهد. رد تاولها را که بگیری، به آسمان هفتم میرسی.
این همه مظلومیت، لابهلای دالانهای تو در توی دادگاه لاهه، گم شدهاند.
این همه سرفه، زیر خروارها غبار، پنهان مانده است.
کپسولهای اکسیژن را هیچ کس پر نخواهد کرد. آنقدر خواب جهانیان عمیق است که صدای سرفهتان، پلکی را تکان نخواهد داد.
زخمهای پنهان شما را بر کدام قاب باید تصویر کنیم؟
دنیای ریا
جیب شرکتهای چند ملیتی، هر روز، بیشتر ورم میکند.
اسلحههای پیشرفته، در بازارهای جهانی بیشتر از شکلاتها پخش شده است. قیمت گلولههای سربی، ارزانتر از جان آدمها شده است.
فقط سود چند دلاری شرکتهای چند ملیتی است که تعیین میکند کدام خاک، مستعد جنگ است؛ کدام زمین، باروریاش را با موشکهای نیتروژنی و اتمی و میکروبی جشن بگیرد.
دنیا میخواهد با سلاحهای میکروبی، مبارزه کند؛ برای همین، بدنش را با بمبهای شیمیایی و میکروبی نشانگذاری میکند. برای همین، هر روز، هزاران کلاهک هستهای در سراسر دنیا ساخته میشود.
در هیاهوی رسانهها
این همه قانون بیخاصیت، دارد دنیا را خفه میکند؛ درست مثل گازهای مسموم شیمیایی که سردشت را دچار نفس تنگی کرده است سالها؛ مثل همان گازهایی که گلوی حلبچه را فشرد، مثل بمبهای میکروبی که بر سر ویتنام خراب شد، مثل همه بمبهایی که هر روز دارد در گوشه گوشه دنیا میترکد، مثل همه بغضهایی که پنهانی، ترکیدند؛ پشت این همه سرفه، پشت این همه تاول، پشت این همه غربت در هیاهوی رسانهها...
طبیعت سالم، موهبت پروردگار به همه مخلوقاتش است. گاه، اصحاب شیطان و یاران آتش، رویش و شکوفایی را بر
بندگان تحریم میکنند، تا شاید سرپوشی بر ذلت و حقارت خود نهاده باشند!
ص:34
انسان، قوه ابداع را از خالق خود وام دارد.
همچنانکه با بال، هم میشود صعود کرد و هم در مسیر سقوط بال زد؛ گاه، انسان، این ودیعه الهی، این ابتکار خدادادی را در مسیر زوال و تباهی به کار میبرد. افسوس که گاهی طبع شیطانی غالب میشود و از علم، در جهت کشتار مخلوقات و نابودی طبیعت، بهره گرفته میشود.
نفرین بر غریزههای شیطانی!
مرداب، فضای پرورش را بر گل تنگ میکند و اجازه تداوم به گیاهان رو به آفتاب را نمیدهد؛ آنچنانکه سلاحهای میکروبی، زوال طبیعت را آرزومند است.
نفرین - نه نفرین بر سلاح شیمیایی و نه بر هیچ ابزاری که به دست بشر ساخته میشود - بر آن غریزه شیطانی که استعمار را خواهان است و نابودی همه چیز را. آن روح ابلیسانهای که تنها شعارش «خود» است، به قیمت نابودی دیگران و به قیمت از بین رفتن همه چیز جز خود!
بنیانگذار سلسله نابودی
هدف، قیامی است بر علیه نفس دیکتاتور و خودپسند انسان که بنیانگذار سلسله نابودی است.
صدای سرفه جانبازان، حماسیترین فریادی است که علیه کاربردِ این سلاحها، در گوش زمان طنینانداز است. تاولهای پوست هر جانباز، امضای اعتراض طبیعت در برابر استفادههای شیطانی از این سلاحهای مرگبار است.
باشد که نسل ملخهای مهاجم را به این باغ باشکوه انسانیت قطع کنیم و خوشههای زندگانی را تقدیم فرزندان آدم!
چه سخت است هجوم شیمیایی کینههای بزرگ، برای شکستن بال پروانهها؛ آنگاه که منطق،جای خود را به سمّ تلخ انتقام میدهد!
چه سخت است نفس کشیدن در فضایی که با شعاع نامردمی آمیخته است، وقتی تنفس با ریههای مرگ، پایانِ کبوتران بیگناه میشود.
کدام محکمه فریادرسِ کوکان حلبچه و هیروشیما خواهد بود؟
ص:35
یک روز در سال، برای این همه تاول کم است؛ این همه تاول که لحظه به لحظه و نسل به نسل، در خون بیگناهان، فریادگرِ دانش بیتقوای قابیلیان است.
سکوت مدعیان
کجاست حقوق بشر، وقتی کودکی در آغوش عروسک خود، کوچههای معصوم حلبچه را خواب میبیند؟ کجاست بندهای باز شده قوانینِ سکوت، وقتی مادری، قنداقه بیپناه طفل خود را تنگ بر سینه میفشرد تا سپر حادثه باشد؟
چه کسی پاسخگوی مرگ دستهجمعی پرندههاست، وقتی قانون، تنها برای خودیهای شیطان نوشته میشود و بیکسان غریب، به جرم غریبی، هیچ قانونی را نجاتبخش خود نمییابند؟
از امروز به بعد، بزرگترین قرارداد ماهیان، با آب بسته خواهد شد:
که زخم بر بدن سرخ ماهیان ممنوع
که چنگ بر بدن صاف آسمان ممنوع
دگر عبور نَفَسهای شیمیایی بس
هجوم تاول از امشب به کودکان ممنوع
پایان شب سیه
... و روزی زنگها به صدا درخواهد آمد، برای کودکان سالهای پیش که امروز کودکانشان، دردی ادامهدار را در جریان خون خود، به نسلهای دیگر هدیه میدهند.
امروز، تکسرفهها و خسخس نفسهای زمینیان، آمده است تا تاریخ را دوباره بنویسد:
هرگز مباد، دست کسی خون عشق را
آلوده بر شعاع دل ناکسان کند
باید کسی زِ رَه برسد مثل آینه
ما را دوباره با دل هم مهربان کند
مبارزهای بیحاصل با وسعت ایمان
گُلْ - بیپناه، گوشه ایوان نشسته بود
افتاد بین کوچه از آن سو پرندهای
آنگاه، بمب خوشهای و گاز سبز رنگ
گُل را کنار وسعت گلدان شهید کرد
گُلهای باغچه، نَفَسِ سرخشان گرفت
این گاز سبز رنگ چه میخواهد از زمین
بعضی درختها تنشان لکهلکه شد
بعضی درختها دلشان تکهتکه شد
این هدیه خزان به تمام درختهاست
پایان رسید قصه و در کوچه باغها
کودک نوشت: مرگ بر این گاز زرد رنگ
پیامهای کوتاه
امروز، گلبرگهای آغشته به سَمهای شیمیایی دشمن را در ویترین خاطراتِ محکوم گذاشتهایم، تا فردا، ریشههای باقیمانده را در هوایی تازه سبز کنیم.
آلوده کردن نفسِ کبوتران عاشق، پرواز را از یاد نمیبرد، وسعت آبی آسمانِ ایمان در تورِ هیچ صیادی نمیگنجد.
سرفهها، گلوی خاک را میخراشند؛ وقتی که بادهای مسموم، انسان را رعایت نمیکنند.
از تو میگویم که حقیقت انسانیات را به کف گرفته بودی در خاکریزهای دفاع و نفسهای مردانهات، اکنون محتاج هوای کپسولهاست. از تو میگویم که سلولهای جانت را تاولهای بغض و ناجوانمردی، احاطه کرده است. شبهای طولانی رنجت را واژهها تصویر نمیتوانند.
رفته بودی تا برای کوچههای مشوش دلهامان، آرامش هدیه بیاوری که پیکرت در محاصره تنورههای آتش شیمیایی، به تاول نشست. ای مرد! حالا ما ماندهایم و شرمساری ابدی چشمانمان. ما ماندهایم و خاطره کبودی لبهایی که شقایق زمزمه میکند و لاله میسراید. ما را ببخش، اگر حضور اسطورهای نگاهت را آنچنانکه باید، سپاس نمیتوانیم.
از هیروشیما تا حلبچه و سردشت
از کرامت انسان میگویند و حقوق پایمال شدهاش. از زمستان میگویند و بهاری که نیست و خود انسانیت بیپناه را به سلابه میکشند و پرندگان سپید بهار را پر میسوزانند و قفس هدیه میدهند. خزان، تنها واژه قاموس زندگی میشود؛ وقتی که در عاشقترین سینهها، نفسهای عشق میمیرد. از هیروشیما تا حلبچه و سردشت، باران ناله و جراحت است که دشتهای به خاکستر نشسته را هاشور میزند.
در چنین سکوت پرهیاهویی، تنها رنج بشریت است که هر روز، گستردهتر میشود و عدالت و دموکراسی، مفاهیمی هستند که تنها در فرهنگهای لغت، هستی مییابند و در این گیر و دار، تنها انسانیت است که به خاطر آورده نمیشود.
من از زخمهای شعلهور میگویم
با من به لحظههای فاجعه بیایید؛ در خیابانهای هیروشیما، تا کودکانهترین نفسها را تمام شده بیابید. با من به جراحت حنجرههایی فکر کنید که کوچههای حلبچه را به چرک نشانده است؛ به خانههایی در سردشت تا لگدمال شدن معصومیت را شاهد باشید و از آنان که این همه داغ را بر قلب
بشریت نشاندهاند، بپرسید این همه پرنده خشکیده بر شاخهها را، کدامین جرم، از بلند آسمان محروم کرده است؟
من از زخم شعلهور دلهایی میگویم که دست بیوجدان ستم، به هیزمش یاری کرده و فرمان داده است و وسعت این همه شقاوت را بر تپههای خاکستر میگریم.
روزگاری است که ذرات اکسیژن در هوا را میبینیم که چفیهای روی دهان گرفته، داد میزنند: گاز؛ گاز؛ گاز!
روزگاری است، گلبولهای سپید خونم، لباس سپید درآورده و لباس عزا پوشیدهاند؛ میگویند، همین روزها، سالگرد غروب ستارهای است که هنوز شش ماه از اولین گریهاش نگذشته بود که آخرین بار گریست و تاول زد و مرد.
روزگاری است که ستارههای تاولزده بر آسمانم باریدهاند.
آخرین خاکریز
میخواهم به سازمان ملل شکایت ببرم.
میخواهم تحصن کنم. جنگ تمام شد؛ ولی دشمن، آتشبس را رعایت نمیکند. چند روز است پشت دروازههای قلبم، نیرو پیاده کرده و بر بلندیهای اعصابم مسلط شده است. مدتی است دشمن، هر شب پاتک میزند. بچهها! عقبنشینی کنید؛ مقاومت نکنید؛ این قلب، در محاصره است. جان خودتان را نجات دهید؛ کار این خاکریز هم تمام است.
فلسفه حیوانی بشر
به همین زودی، بهار تاول زد، باران، سیاه شد، نیلوفری، به مرداب احساس بشر رویید؛ کبود و بیروح.
روح شبزده بشر، در هیئت تاولی تمام، بدن کودکی را گرفت که آمده بود، تازگی احساسش را تجربه کند.
این بمبها، از عناصر و عوامل شیمیایی ساخته نمیشوند. مواد اولیهشان، دل سیاه فلسفه حیوانی بشر است و تفکر تنازع بقای جنگل مغربزمین.
خیلی وقت است شهید شدهای
تنت گرم است و نمیفهمی؛ خیلی وقت است شهید شدهای؛ بچههایت هم فهمیدهاند؛ همسرت هم خبرت را شنیده.
اگر بوی گریههایشان را نمیشنوی، به خاطر بلندی صدای سرفههایت است. آن لوح تقدیر که دستت دادهاند، شهادتنامه است و دیر و زود دارد و سوخت و ساز.
باید بسوزی؛ فقط به جرم پایمردی و چه گناه بزرگیاست بودنت، وقتی مرد باشی و باشی!
برای از تو گفتن، بهانه لازم نیست. اما چه کسی میتواند فلسفه زخمهای تو را تفسیر کند؟!
تاریخِ ریههای مندرسات، در کدام کتاب میگنجند؟
صدای زیرت، وقتی در گلو نفس تازه میکند، تمام آرامشم را در هم میریزد.
در تحلیل تاولهایت، درمیمانم و تو ذره ذره میروی؛ تبخیر میشوی، همه خودت را در چمدانی کوچک میریزی و مرا با خاطراتی که در خیال نمیگنجد، آب میکنی.
آب میشوم در آتشی که دور از چشم قراردادهای بینالمللی، در گوشه و کنار سرزمینم ماند و ریشههای ترد زندگی را بلعید.
آب میشوم در آتشی که خنده را خاکستر کرد و ذهنم را از هق هقی مداوم انباشت.
میمانم، در قساوت دستهایی که گاز خردل را و طاعون و سیاهزخم و سرطان را به اکسیژن، سنجاق کردند و به سمت ریههای بیگناه خاک فرستادند.
میمانم، اینجا کجای قیامت کبراست و من در کجای این حادثه بزرگ ایستادهام؟
میمانم در اینکه چرا باید دستهای متخاصم مرگ را به متن بازیهای کودکانه شلیک کنند تا بعد از جنگ، در لابهلای آرزوهای بزرگسالی جا بماند و آنها را نقش بر آب کند؟ چرا باید مرگ، به جای زندگی، در برگهای بهار نارنج و سیب و زیتون بپیچد و در درزهای در و پنجرهها حبس شود تا او را که دری رو به فردا میگشاید، به دیروزی شوم برگرداند؟ میمانم، با ترسی مداوم از آینده فرزندان آدم؛ آیندهای سیاه که فرآیند پیشرفتی کورکورانه است.
پیش از این، در تفسیر شمشیر مانده بودم و اینکه چرا آن مرد، با شمشیر میآید؛ اما حالا میفهمم که شمشیر، منصفانهترین سلاح آفرینش است و آن مرد، جنگ برابر را و زخم در مقابل زخم را خوب میفهمد.
با پایان انفجارها و پرواز سهمگین هواپیماها بر فراز شهرها و پایان رژه تانکها و شلیک بیفاصله خمپارهها، جنگ پایان مییابد و دیگر گلولهای شلیک نمیشود.
با پایان وضعیت قرمز و آژیرهای آن و هجوم بیامان مردم به سوی پناهگاهها و اعلام آتشبس، جنگ تمام میشود و زندگی به حالت عادی برمیگردد؛ بیهیچ واهمهای از وضعیت قرمز؛ چرا که دیگر جنگ تمام شده است؛ اما...
زندگی برای بعضی، همیشه در حالت جنگ باقی میماند و گلولههای نامرئی، پس از سالها، هنوز به سینههایشان شلیک میشود؛ بیهیچ آژیری و بیهیچ پناهگاهی و بیهیچ صدایی؛ جز صدای سرفههای پیاپی و بیامان، که صدایش در این دنیای آرامش میپیچد و شاید خاموش میشود.
شنبه
9 تیر 1386
15 جمادی الثانی 1428
30.Jun.2007
در برخی ناکجاهای تاریخ، خیلی راحت میشود سنگ خود را به سینه دیگران زد و حافظ کل مقام خود بود و قاری موقعیت خویش به هزاران روایت. اما انصافا سخت است پیادهروی در سایهسار لحظات اندیشه، و وارد کردن نسیم حقیقت به ریههای فرسوده روزگار!
حق و باطل
«جمل» شتر آبستن فتنههاست؛ شتری که جز بر در خانه شبهه و گمراهی نمیخوابد، شتری که جز به همراه هماهنگ خود، سواری نمیدهد. آن سو، سوار حقایق، با تمام بردباری و شکوهش، مسیر روشنگری را میتازد و جانهای بیداری مردم را میپوید. همیشه دیواری سهمگین، میان حق و باطل، مرز میسازد.
اینک، مرد گل و شمشیر، مرد محراب و خیبر، در نظر دارد دیوار را از میان بردارد.
ناکسان
ناکثین؛ ناکسانیاند که بار گناه خلق را بر دوش گرفتهاند. جرم آنان، در یک کلمه خلاصه میشد؛ علینشناسی. همین قبیله که فرق علی علیهالسلام را نشناختند، به زودی، بیتردید فرق او را خواهند شکافت. جمل، تجلی حقانیت علی علیهالسلام است و اثبات بطلان آنچه غیرعلی علیهالسلام است!
... و علی علیهالسلام میبخشد
درست مثل روز فتح مکه، روز «أَنْتُمُ الطُّلَقاء»، روزی که رسول صلیاللهعلیهوآله، رود آزادی را در مکه جریان داد و آن هراسزدگان را آزاد شده اسلام قرار داد.
اینک، مرد پیروز میدان، باز هم رها میکند، آزادی میدهد و میبخشد؛ که اگر نمیبخشید، بیگمان بساط آرامش خاک در هم میریخت و همه میدیدند، آنچه را تاب دیدن نداشتند.
سلام بر تنهاترین مردی که هماره مرزبان عدالت و حقیقت بود و حقیقتش ادامه دارد.
شتر تفرقه را زین کردهاند و شمشیرهای سیراب از خون کافران را از نیام بیرون کشیدهاند، در برابر برادران خویش.
چه قوم نادان و چه مردم نابخردی پای در رکاب نهادهاند تا پس از آن همه ظلم، در برابر عدالت بایستند!
عادات جاهلیت بازگشته است(1)و شمشیر «سیف الاسلام» که غم و اندوه پیامبر را میزدوده،(2)اینک غم و اندوه علی علیهالسلامرا تشدید کرده است. کینه و دشمنی، پیشاپیش کاروان بیعتشکنها به راه افتاده است.(3)
خطبههای جمل، آشوبآفرین شدهاند و خونخواهی خلیفه سوم، بهانه جنگ با امیرالمؤمنین علیهالسلام.(4)
علی؛ مرد سختیها
ای مرد سختیها و مبارزهها! پنجه کشیدهاند بر خون اهالی بصره و مسلمانان را به جان هم انداختهاند. طوق بیعت را برداشتهاند از گردن خویش که فتنهای بیسابقه بیافرینند. اجرای حکم خدا، سستی نمیشناسد. ای مرد سختیها و مبارزهها! برخیز و به میدان برو؛ که صلابت تو، پایانبخش
آشوبهای اصحاب جمل است. هنوز روحشان در اسارت بندهای تردید است؛ ایمان ندارند به نیتهای خویش؛ اما تو که سیرهات، سیره صلح و برادری است، تا حجت را تمام نکنی، پای در رکاب نخواهی نهاد.
خودشان را محروم کردند!
زبیر بازگشته است؛(1)همسر پیامبر پشیمان است.(2)
مرزهای صواب و ناصواب را پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله رسم کرده بود؛ چه فراموشکارْ قومی بودند اصحاب جمل که وصیتهای وحی را از یاد برده بودند و زمانی به یاد آوردند که دیر شده بود.
اینان، در برابر امام خویش نایستادند؛ در برابر خویش ایستادند. خودشان را کشتند؛ دروازههای عدالت و پنجرههای مهر را که خدا به رویشان گشوده بود، به روی خویش بستند. هم خودشان را فریب دادند و هم قومشان را. ای مرد سختیها و مبارزهها! ای میزان اعمال! ای جداکننده بهشت و جهنم! گواهی میدهم که گامهای تو بر حق بوده است. تو آنان را فراخواندی به صلح، نیامدند؛ فراخواندی به توبه، نخواستند. تو آنان را باز داشتی از جنگ، نپذیرفتند.
تو هیچگاه آغازگر نبرد نبودهای. تاریخ، گواهی میدهد به مظلومیت تو، به حقانیت تو، به استواریات در راه حق، به پایداریات در برابر باطل.
لهیب آتش فتنه، به خاکستر مرگ نشسته است. پیکرهای آفتاب سوخته، نیزههای در هم شکسته و بیرق شومِ نفاق که بر پیکر زمین سنگینی میکند... پیراهنی خونین، بسان جامهای که
برادران یوسف علیهالسلام، به خون گوسفندی رنگین ساختند تا در نزد پدر، توطئه شومشان رسوا نشود؛ اینک همه در
منظرِ خورشید، آهسته غروب میکنند.
گرچه بارانِ غیرت و شمشیر اخلاصِ اهالی حق، غبار فریبکاریِ اصحاب جمل را فرو شسته و نقابِ تزویر را از چهره منافقانهشان کنار زده است؛ ولی در نگاهِ غمزده مولای عدالت و مِهر، نشانی از اختر شادی و پیروزی نیست. گویی اشک، پرده افکنده بر دیدگان خسته آفتاب! گویی آینه شکسته و هزار پاره اخلاص این مردمان، قلب پهناورش را مجروح کرده است.
جهاد اکبر را رها کردید
کاش روزی را به یاد میآوردید که فاتح و پیروز، از میدان جنگ، به حضورِ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسیدید و او فرمود: «از نبرد کوچکی پیروز و سربلند بازگشتید و پیکار بزرگتری پیشرو دارید»!
جهاد اکبر، پیکار با نفس سرکشی بود که از پیِ مال و مقام دنیا، تا پرتگاه عصیان و شقاوت، بدرقهتان کرد. اینک شما را چه شده است، ای شمشیرهای حامیِ اسلام و ای مردان پا در رکاب نبی؟! آیا بهار پرطراوتِ ایمانتان در شبیخونِ خزان دنیاطلبی، به تاراج رفته است؟
نفرین بر عروس نامیمون دنیا که قلبهای زنده از ایمان و جانهای آرام گرفته در آستانِ بندگی را به پای حجله پرفریبش، سر بریدهاید!
مگر دست بیعت در دستانم نگذاشتید و مرا امیرمؤمنان نخواندید؟! اکنون به بازیچه خیالانگیز کدام مُلک و ثروت، تیغ به رویم کشیدید و پیمان خود را گسستید؟!
... باز هم سامری
گویی حدیثِ چهل روزه اعتکافِ موسی در طور، تکرار میشود! باز هم داستان غربتِ هارون است در میان بنیاسرائیل که در سینه زمان مرور میشود.
مگر نه اینکه علی علیهالسلام، به منزله هارون است در میان امت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله؟! مگر این قوم که به بهانه خونخواهی بر گرد شتری به خاک افتادهاند، از جنس همان مردمانی نیستند که پیکرِ بیجان و زرین گوساله سامری را بر خدایِ آن همه سال کرامت و لطف و اعجاز برگزیدند؟!
مرز میان حق و باطل
مرزها همیشه باریکاند. مرز میان قرآنهایِ پسرانِ نابغه که بر سر نیزه میروند و قرآن ناطقی که از سینه روشن علی علیهالسلاممیجوشد؛ مرز آدمهایی از جنس طلحه و زبیر که به شوق حکومتِ بصره و کوفه، دست در دستان مولا میگذارند و با درخشش عدالت فراگیر علی علیهالسلام، تیغِ عداوت و کینه به رویش میکشند و مرز قلبهای پهناور مردانی چون ذوالشهادتین و عمار و مالکها.
مرزها همواره باریکاند و برای درک فاصله بزرگِ حق و باطل آدمها، نخست باید حق را شناخت تا بتوان به دنبال اهالی کاروانِ حقیقت روانه شد.
توطئه، از حوالی شام میآید و در جمل میپیچد؛ شتری سرخموی، که باطل را میافرازد تا حق را به زانو درآورد. فتنه، علی علیهالسلام را محاصره کرده است.
حقی را میخواهند که خود به آن پشت کردهاند و خونی را میطلبند که خود ریختهاند.
این سرکشی را باید به دوش کدام حادثه و کدام تقدیر، آوار کنیم تا جمل تبرئه شود؟
شاید اینان، پیوست نافرمانی پسر نوح باشند و...!
حالا این شتر سرخ، عَلم سپاه مقابل علی علیهالسلام شده است.
کارشکنیهای گروهی، چنان به دست و پای علی علیهالسلام پیچیده است که چارهای جز نبرد ندارد. اما باید با موعظههایش، با این گروه اتمام حجت کند تا بلکه شمشیرها عقب بکشند.
... و کلام پیامبر همچنان از زبان امسلمه در مدینه میوزد و در میدان جنگ، از زبان خودعلی علیهالسلام؛ تا راه راست را روشن کند برای آنها که به دنبال حقیقت آمدهاند و با حق، رابطهای دیرینه دارند.
سه شنبه
12 تیر 1386
18 جمادی الثانی 1428
3.Jul.2007
عالمان، امتداد تفکر وحیاند و باقیمانده روح پیغمبران در خاک.
آنگاه که در بطن حقایق سیر میکنند، متن آفرینش را به جریان وامیدارند و توسعه معنا را بهدنبال میکشند. این قافله را امتدادی است تا ناکجای خلود و تا فراسوی بقا. دوام حقیقت، سلسلهوار از نبض یقینی که ارمغان اندیشه علما است، ریشه میگیرد.
سفره بیمنت علامه امینی رحمهالله
در این قافله بینهایت، علامه امینی را بر اوج یکی از قلههای تجلی، به مفاخره با «معنا» درمییابی که با توشهای از سبکبالی «الغدیر» را نشانت میدهد. تعارفی به وسعت بیمنتهای سخاوتش، ارزانی ادراک آنانی که عطشناک، جادههای حقیقت را درمینوردند. آری، علامه، الغدیرش را چون سفرهای بیمنت، مقابل اشتهای اندیشهها گشوده است؛ باشد که خود را به فیض این مهمانی برسانی!
دانشمند، چراغ بیزوال است
چراغ چه مفهومی دارد جز رهبری و روشنایی اندیشه؟! نور، چه تعبیری دارد، غیر از تابناکی اذهان بشر، به سمت تماشای لاهوت؟!
به راستی، دانشمند، چراغ بیزوالی است که قریه تفکر نسلها را روشن میدارد و با تابناک نگه داشتن علامت سؤالها، فیض روح القدسی حرکت به سوی پاسخ را در ضمایر انسانی، روشن میدارد.
الغدیر؛ قناتی همیشه جوشان
غدیر، تفسیر عدالت و نقطه عطف آگاهی است. علامه از الغدیرش، قناتی همیشه جوشان، در جان جهان و در نفس زمان میزند تا درختان احکام و نهالهای شریعت، همواره آبادانی را مهمان ماهیت خویش داشته باشند. و سلام بیکران غدیریان بر او باد و یادش روشن!
روایتهای پیشوایی امیرمؤمنان، علی علیهالسلام بیقرار تو بودند، تا ساقههای سبز دستهای تو، در برشان گیرد، آنها را بنوازد و در گنج نامههایی از «الغدیر» گرد آوَرد.
آن همه گلبوته کلام معصوم، ردیف شد که تا دنیا دنیاست و تا دلی به شوق ولایت، زیباست، تو نیز طَبَق طَبَق نور هدیه بگیری و روشنایی ببری.
آنکه دستاوردهای بزرگ و پاداشهای والا میخواهد، باید ضریحِ سخاوتِ کریمترین آدمها را چنگ بزند و تو این راز را خوب میدانستی.
پیش از آنکه اولین شمع را روشن کنی تا در نور کوچکش از «الغدیر» بیاغازی، دستِ صاحبِ کتاب، علی علیهالسلامرا گرفتی و بوسیدی تا تو را برد به ساحل فصلهای ولایت که: «وَلایَةُ عَلِیِبْنِ اَبِیطالِبٍ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی اَمِنَ مِنْ عَذابِی؛ باور به سَروَری علی پسر ابوطالب، چونان قلعه من است، نفوذناپذیر و استوار؛ چون بدان درآیید، از عذاب من در امانید».
نفس امامت در تو دمیده شده بود
کتابخانهها، رشکِ آمدنت داشتند و به قدمهای تو که مشتاق واژههای نور و بلاغت از دهان پیامبر بود در ستایش علی، فخر میکردند؛ به هم حسادت میورزیدند، آن همه تالارهای دانش و اندیشه و کتاب در هند و مصر و سوریه و عراق که تو لختی بر آنها گذر کردهای.
میآمدی، مینشستی، ورق میزدی، میخواندی؛ ولی راضی نمیشدی. ساعتها و دقیقههای شبانهروز را به پای هزاران کتاب از یاد رفته میریختی تا از نَفسِ امامت که در تو دمیده شده بود،
میراثِ بزرگ معنوی شیعه را زنده کنی، برفرازی، بنگاری و سلاح دفاع و مبارزهاش کنی پیشاروی منکران.
همه به تو مدیوناند
کیستی جز سوختهدلی که خاطره دوران ارج و احترام اسلام را در قلب دریاییات غرقه کردهای، تا مرواریدهای عزت مسلمین را باز صید کنی و هدیتشان دهی.
پایههای عدل علوی، از اثرِ رنج تن تو، در خلق منظومه وصفهایش ماندگار شد و شیعه و سنی، حتی مسیحی و یهودی، نظر به آیینه روشن عظمت حاکمیت اسلامی کرد و روشن شد. فرزندان و نوادگان دین، تا دلی هست، به تو، به دست و قلم و توان و بیان تو مدیوناند و نام عبدالحسین امینی را نیک میخوانند.
دست که بر قلم میآوری، کلمات، به وجد میآیند. قلم را که برمیداری، عطر گلهای محمدی، فضا را پر میکند. غدیر، با کلماتی که مینویسی، جاری میشود. دهان به دهان، عطر امامت امیرالمؤمنین علیهالسلام را منتشر میکنی.
خاطره غدیر را زنده میکنی. غدیر، با کلمات تو جاودان میشوند. الغدیرت، حجت را بر همه تمام کرد. کلماتی که نوشتهای، بوی پر جبرئیل میدهند، بوی حجت تمام شده، بوی...
الغدیر وحدت اسلامی
شب سیاه وهابیت که شدت گرفت، همت تألیف «الغدیر»، چون چشمهای جوشان، در تو غلیان کرد. آنگاه که وهابیون، به ویران ساختن گنبد و بارگاه ائمهاطهار علیهمالسلام و پیامبراکرم9، قد راست کردند، تو چون دماوند، قلم به دست در برابرشان قد راست کردی و ریشه رشد نفاق را خشکاندی.
مرزی شدی بین حقیقت و ضلالت.
در هنگامهای که این قوم به ظاهر اسلامی انگلیس، همه طوایف مسلمان را کافر میشمردند و متهم به شرک و الحاد میکردند و خونشان را حلال میدانستند، آفتاب حقیقت تو درخشیدن گرفت.
آمدی تا با احیای «غدیر»، مدینه فاضله اسلامی را عرضه کنی.
با «الغدیر» خاطرات پیامبر صلیاللهعلیهوآله را زنده کردی
دنیا که خشکاندن درخت اسلام را قد برافراشت، باران فضیلت تو باریدن گرفت.
مهربانتر از ابر، بر جان تشنه اسلام باریدی و چون بهاری تازه، احیا کردی اندیشههای ناب اسلامی را.
همه خاطرات عصر پیامبر را زنده کردی.
عطر گلهای محمدی، جهانی شد.
الغدیر، درختی شد تناور، در آستانه ماندگاری اسلام، تا زمان ظهور شاخههای الغدیر پرنده دادند.
بعد از تو، کبوترها، جرئت پرواز پیدا کردند و بوی اسلام ناب محمدی صلیاللهعلیهوآله، فراگیر شد و عشق، جانی تازه یافت.
الغدیر، پیوندی جاودانه
کتاب «الغدیر»ت، شیعه و سنی را پیوندی جاودان زد. اسلام، با ابدیت گره خورد و خورشید، با روز، پیوستگی پیدا کردند، تا مبادا شب خیالی کفر، دلبستهمان کند!
مبادا روزنههای نور دیدهمان، در تاریکی دسیسههای شرق و غرب، به خواب سیاهیها بغلطنند!
مبادا فراموش کنیم که عشق، در آستانه خانههایمان، نفس تازه میکند، تا ما، با هم بودن را تجربه کنیم تا مبادا سیاهی، سایهای بلند شود بر روزهای آفتابی با هم بودنمان!
از ازل، زمزمه روشن آفرینش، به خوشآهنگی نام علی علیهالسلام جان گرفت. تمام درهای علم و حکمت، از ابتدای نام علی گشوده شد و تمام سجعهای آسمانی، به طلوع خورشید عالمگیر علی
علیهالسلام مرتب گشت.
از همان آغاز، پنجره وجود تو نیز به عشق علی علیهالسلام گشوده شد؛ شفاف و بیغبار و پرنور! و همین عشق، سکویِ پریدن تو شد؛ پریدنی که پهنایِ بیکران علم را به شکوه و عظمت نام مولا پیوند زد. آنگاه که اکسیر عشق و ایمانِ به علی علیهالسلام را به خمیرمایه علم خود زدی، اثری آفریده شد به جاودانگی و شگفتی «الغدیر»!
سفر به دیاری آفتابی
آن روز که به شوق وصال دلدار، کوچ کردی به دیار آفتابی علی علیهالسلام، نگاهِ سربلند سهند، در پیِ گامهای تو بود.
دیدگان شاداب و پر امیدِ او، بارها به بدرقه مردانی رفته بود که از دامن سبز و نجیبش، برخاستند و طبیبوار، دورهگرد کوچههایِ درد و رنجِ ملتها شدند؛ مردانی از جنس تو، که غیرت و دلاوری شیخ محمد خیابانی، در قلبهایشان میجوشید و همت و آزاداندیشی، قرین لحظههایشان بود؛ مردانی که رسالتِ عظیم بیداری و هدایتِ مردمان، خواب را از چشمان و آرام را از دلهایشان برده بود.
دغدغه «وحدت» داشتی
دلسوخته امت بزرگ اسلام بودی که گاه و بیگاه، داغ نفاق و تفرقه را بر پیکرش مینهادند. قلب تو، زخمخورده دستان توطئهگر و پلید انگلیسی بود که هربار، هیزم به آتش اختلافات فرقهای میریخت، تا بتواند چکمه سیاه بهرهکشی را بر گرده ملتهای مسلمان بفشارد.
تو، به فراست دریافتی که اگر درختِ پربار صلح و وحدت، در باغستان قلبها ریشه بدواند، هیچ چشم پر طمعی، جرئت نخواهد داشت یک وجب از خاک اسلام را، مستعمره خود ببیند و بختک اسارت و حقارت بر سرنوشت مردمانش بیافکند؛ پس اراده کردی مصلحِ امینِ آیین پیامبری باشی که آبله بر پای رسالتش نشست تا دین الهی، مرز نژادها و زبانها و ملتها را طی کند و عالمگیر شود. با یاد غدیر، دریای خروشانی ساختی که بافتههای پرنفاق و دروغ را فرو شوید و موجِ بلندی از وحدت عالم اسلام بسازد که مجسمههای شنی استبداد را فروریزد.
سرسفره «الغدیر»
شیعه، سالها نشان حقانیت علی علیهالسلام را بر سینه صبوری خود داشت. قرنها، مریدان مکتب ولایت، حدیثِ منزلت و شرافت امیر جانان را، زبان به زبان و سینه به سینه، در خاطره زمان، زنده نگاه داشتند تا روزی، مردی از راه برسد، شیفته و دلداده علی علیهالسلام؛ مردی که دلسوخته غربت مولا باشد و چهل سال رنج و مرارت کاوش در کتابها و کنج کتابخانهها را به پای یافتن گوهر گرانقدر تاریخِ ولایت، بگذارد. مگر نه آنکه علی علیهالسلام، دروازه شهر علم نبی است؟! پس آستین همت و غیرت دینی را بالا بزند تا طالبان علم و حقیقت را به دقالباب علم آسمانی علی علیهالسلام ببرد، تا تمام عالم، سرسفره پربرکت «الغدیر» بنشینند و از دستان پرخیر ساقی کوثر، شراب زلال و حیاتبخش ولایت بنوشند.
علمای دین، بر چکاد معرفت، یکهتازی میکنند و در جادههای مهآلود، نورافشانی و دلهای خشکیده را بارانی.
با گلستانهایی که به ارمغان میآورند، جایی برای خارها نمیگذارند. چشمه جوشانی هستند برای دشتهای در انتظار... اما تو چیز دیگری؛ چون جانی تازه به غدیر بخشیدی، مُهر الغدیر را بر تارک اسلام زدی تا سندی شود بر ولایت دوازده گل خوشبو.
شناسنامه شیعه
الغدیر، مرهمی شد بر زخمهای علی علیهالسلام.
خار را از چشم و استخوان را از گلوی علی علیهالسلام درآورد.
الغدیر، آینهای است برای نشان دادن سیاهی و سفیدی، زشتی و زیبایی.
الغدیر، شناسنامه امیرالمؤمنین علیهالسلام است.
مسافران، با آرامشی مطمئن، دل به فضا سپردهاند و در سکوتی ساده، به مقصد میاندیشند. این، کوچکترین حق طبیعی هر مسافری در پرواز است. هواپیما، ابرها را درمینوردد و خلبان، مسلط به امور، به کار مشغول است. کسی چه میداند، در پس این آرامش، چه توفان مهلکی کمین کرده است؟!
کسی چه میداند مرزهای کینهتوزی دشمن، تا کجا امتداد یافته است؟
کسی چه خبر دارد که نیرنگ ابلیس، چه طرحهای مکدّر و سیاهی را رقم زده است؟!
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد
همه چیز در یک لحظه، اتفاق میافتد؛ اما همان لحظه است که مرثیه سالیانی از افول انسان را روایتگر شده است. همان لحظه است که شناسنامه برخی زمینیان را نزد آسمانیان سیاه میکند. همان دم است که نفسهای عدهای مظلوم و بیگناه را میدزدد و جهانی را به سوگ شرف و اخلاق میخواند.
شیطان، دشمن قسمخورده روح انسان است و استعمار غرب، دشمن سوگندخورده جسم و جان مشرق زمین! در ناگهانیترین لحظه، ناوگان دشمن، هواپیمایی را نشانه میرود و صدای گریه کودکی در آغوش مادری که به خون میغلتد، جیغ کوتاه زنی که پایان زندگیاش را به چشم میبیند، در گوش آسمان میپیچد.
به یاد شهیدان
مظلومانِ مسافر، رفتند و ما در احیای غربت ناگهانیشان، هر ساله به مرور آن حادثه مینشینیم؛ باشد که روزی، مدعیان حقوق بشر، سنگینی گناه خود را باور کنند که در آن صورت، جهان به آرامش خواهد رسید.
«بوی گلهای پرپر میآید».
دریا، زخمی درد است؛ دردی بینهایت.
دریا، موجهای بیقراریاش را در خون میشوید.
ابرها، بر دریا خون میگریند.
بوی بهارهای سوخته، بوی زندگیهای ناتمام که تکهتکه بر آب شناورند، دریا را برداشته است.
پرهای دریایی را باید از دریا جمع کنیم. موجها، به احترام این همه پرندهماهی که شهید شدهاند، بر پا میایستند. ابرها آمدهاند تا بر جنازه اینان، نماز بخوانند.
از اوج به اوج
دویست و نود و یک پرنده، برای همیشه پرواز کردند. آن روز، پیش از خورشید، همه پرندههای روی خلیجفارس، به وسط آسمان رسیدند؛ حتی دورتر از خورشید.
یک آسمان پرنده عاشق از آسمان به آسمان رسیدند؛ آسمانی آبیتر از همه آسمانها.
دویست و نود و یک ماهی در خون شناور، در آغوش ساحل جزیره «هنگام»، ناهنگام برای همیشه به خواب رفتند. از اوج به موج و از موج به اوج، این رسم پرندگی است.
شهر، دوباره بارانی شد
فقط دو قطعنامه، فقط ابراز همدردی، فقط اظهار تأسف، همه چیز تمام شد. ستون روزنامهها، پر شده بود از بوی پرهای سوخته کبوترهایی که عاشقانه پر کشیدند.
خبر، اتفاق تلخی بود که همه روزنامهها را پر کرد.
روزنهها، با روزنامهها فرش شدند و روزنامهها باخبر پرواز. شهر، دوباره بارانی شد از تشییع شهیدان.
ابرها، مویه میکردند و بر دوش میرفتند، پرندههایی که به ابدیت پیوسته بودند.
کاش آنها دوباره برگردند!
دست در دست باد برگشتند
غنچههایی سراسر از لبخند
غنچههایی ز جنس آتش و خون
زخمهایی که سرخ و بیمانندند
شهر بر دوش میکشد خود را
چون زمستان به گرده اسفند
کاش غمها دوباره زنده شوند
کاش آنها دوباره برگردند
روز خوابیده در سیاهی شب
مرگها قد کشیده تا لبخند...
دنیا فقط سکوت کرد!
خبر، دهان به دهان چرخید؛ اما دنیا فقط سکوت کرد. خلیجفارس هم سالهاست در سکوت خودش میگرید؛ سکوتی که در خندههای مستانه فرمانده جنایتکار آمریکایی، غرق میشود. دنیا هنوز در خواب خوش خرگوشی است. بگذار دنیا بخوابد؛ بگذار درختها بخوابند؛ وقتی این همه پرنده در خون شناور به خواب رفتهاند.
وقتی قانونهایی بینالمللی، پشت خروارها غبار، رنگ فراموشی گرفتهاند، وقتی دنیا نمیخواهد واقعیتها را ببیند وقتی... .
این صدای نالههای مچاله است در گوشهای خلیج فارس.
آب، میگرید و تکهپارهها را در آغوش میکشد.
حس میکنم رعشهای غریب، بندبند جانم را به بازی گرفته است.
راه میروم و صیحه میکشم داغی سترگ را. تو گویی دوباره باید به سوگ نشست کوچ پرستوهای مهاجر را.
میروند؛ بیآنکه بهار، کاسهای باران به استقبالشان فرستاده باشد.
وطن، با پیراهنی سیاه، عبور نابهنگامشان را بر جادههای آسمان، به مویه نشسته است؛ اشک میریزد و فرزندانش را از ابرها میطلبد.
دریغا که دروازههای تیرماه، بر پاشنه مصیبت چرخیده است.
کبوترکُشی، مرام شماست
با شمایم که هر شامگاه، از سر بریدن کبوتران میآیید و هر بامداد، به کشتن ماهیان برمیخیزید!
با شمایم که رسم صیقلی آینهها را لگد میکنید و پاسخ حنجرههای روشن را با گلوله میدهید!
بگوییدمان که به کدامین گناه، کشته شدند، مسافرانی که به جستوجوی آفتاب خویش، رهسپار کوچههای آسمان بودند؟ افسوس که دیوار کینه و بغض، بلند است و سیاه و هیچ روزنهای را به آن راه نیست!
دستانتان، بر پیانوهای بشردوستی، نت دموکراسی مینوازد؛ اما جانتان، جز به کشتار و ناجوانمردی فرمان نمیدهد. نفرین بر شما که حرمت انسان را با بستههای دلار، محاسبه کردهاید!
«نامشان زمزمه نیمهشب مستان باد!»
من از عروسکی میگویم که در آغوشی تکهپاره، به خون نشست؛ از مادری که فرزندانش را تا ابد به انتظار گذاشت.
از تو میگویم، مسافر پرواز شصت و هفت؛ از تو که ثانیههای مترنم پرواز را حس نکرده، تکه تکه بر آبها فرو ریختی؛ اگرچه جانت، عروجی سبز را به تماشا ایستاد. از شما میگویم که شعلههای خشم و دشمنی خفاشان، آفتاب چشمانتان را به خاموشی کشاند. رفتهاید و هر سال، پرندگانی سپید، بر دامنههای تیرماه فرود میآیند و کوچ ناگهانتان را حزین میخوانند.
نیستید و دوازدهمین روز تیرماه را بر پهنههای خلیج، گلهای اشک میباریم.
«آن فروریخته گلهای پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشانند
نامشان زمزمه نیمهشب مستان باد
تا نگویند که از یاد، فراموشانند»
ماهیها برای صورت سوخته عروسک تو گریه میکنند؛ مثل آنهایی که آمدهاند، پارههای بدن تو را برای مادربزرگ، جمع کنند؛ مثل فرشتههایی که اشکهایشان، قطره قطره بر خلیج میچکد و زمزمه «بِأیِّ ذنبٍ قُتلت»شان، همپای نسیم، در مویه امواج پراکنده میشود.
هنوز لحظه پریدنتان در خاطره مهگرفته فرودگاه، زمینگیر است. هنوز پلکان هواپیما، گامهای پرنشاط تو را بر خود حس میکند.
هنوز هم گاهی از جلیقه آن پیرمردِ مسافر، عطر خوش یاس، در فضا میپیچد.
انگار یادِ آن مادری که دست کودکش را محکم چسبیده بود تا گُم نشود، هنوز در دود و غبار آتش انفجار، سردرگم و پراکنده است.
گاهی در قلب آبی دریا، حلقه انگشتری، لای مرجانها پیدا میشود، که به دنبال جفت خود میگردد.
ماه، در حسرت ستاره روشنی است که در چشمهای کوچک و پر امیدت، میدرخشید؛ و مادربزرگ، هنوز بالای قبر کوچک تو، گلدان شمعدانی میگذارد؛ به یاد دخترکی که هیجان پریدن، در پوست لطیف صورتش، گلهایِ قرمزِ شمعدانی کاشته بود.
اگر شیطان نمیآمد...
پرواز، لاجورد بیکران آسمان، سینه آبی و پرموج خلیجفارس، پریدن بر ملحفه سپید و پرشکوه ابرها؛ همه اینها، میتوانست زیبا، رؤیایی و شیرین، در ذهن کودکانه تو باقی بماند و خاطره طلاییاش،
تا همیشه در دفترچه بلند زندگیات حک شود؛ به شرط آنکه چشم شوم و بدخواه خفاشها، بالهای سپید و گسترده تو را نمیدید؛ اگر یک ناو آمریکایی، از آن سوی دنیا، نمیآمد و بیشرمانه، نوک تیز موشک را به سمت قلب کوچک تو نشانه نمیرفت؛ اگر طبلِ توخالی آزادیاش را از آن گوشه جهان، برایت سوغات نمیآورد.
از آسمان، برای زمین دعا کن!
حالا که تحفه ننگین و خونآلود آمریکایی، شور و شوق پرواز را از تو دزدیده است؛ حالا که مدال قتلعام مسافران بیگناه هواپیما، بر سینه ژنرال برق میزند؛ حالا که چمدانهای به مقصد نرسیده، سوغاتِ ماهیهای دریا شدهاند؛ حالا که تو تا ابد، آسمانی شدهای و هیچ وقت پایت را بر این زمین عصیانزده نمیگذاری، یادت نرود، هر شب، همراه فرشتههای خدا، برای کودکان زمین دعا کنی؛ دعا کنی برای کودک آواره فلسطین، که سقفِ اردوگاه بر سرش خراب نشود؛ دعا کنی برای آن دخترک بیپناهِ عراقی که هدیه ناامن آزادی غربی، هیچ وقت به دستش نرسد؛ دعا کنی برای همه کودکان دنیا که نان آنها، همیشه گرم باشد و آبشان سرد و خانه آرزوهایشان تا ابد آباد!
عروسک قشنگم! تو مدال افتخار گرفتهای و آن ژنرال سنگدل هم؛ تو مدال افتخار گرفتهای از تنهایی و غربت. تو گردنبند یا علی کودکی به خون غلتیده را به گردن داری و او، گردنبند فتح ارزشهای استکباری را.
گردنبندت را محکم بگیر، نکند در گذار روزها گم کنی! نکند روز قیامت با خود نبری!
نشان شجاعت سردوش گرگی سفاک
ناگهان، هزار پرنده، هزارها قطره خون شدند، ناگهان، دوصد مسافر خاطره، از اعصاب قرن گذشتند. ناگهان، دوصد خواهر و برادر و پدر و مادر، خاطره شدند. از آدمی چه خواهد ماند، جز خاطرهای و نسیم یادی و بهانه تبسمی؟!
از شما، چه ماند، جز تاج مظلومیت بر سر ایرانیان؟! و از آنها چه ماند، جز نشان شجاعت، سردوش گرگی سفاک؟!
فقط همین کافی است
کافی است خود، خدای خویش باشی، کافی است، پیامبر سود و زیان را پیروی کنی. کافی است خود باشی و دیگر هیچ! از کشتن دوصد پرستوی مهاجر، باکی نیست و از بمباران لانه
کبوتر بچهای! کافی است بنده فلسفه خور و خواب و خشم و شهوت باشی، دیگر چه باک از کشتن زائران بارگاه حسین! کافی است؛ فقط همین کافیست.
یک فرودگاه انتظار
یک فرودگاه دلشوره، منتظر بود؛ یک فرودگاه راز و رمز.
دخترکی، دستهگل به دست، مادری گریان از شوق، پدری با دستی لرزان و دلی محکم.
یک فرودگاه خاطره، منتظر نگاهی بود تا بشکفد. ناگهان، دستهگلی از دست افتاد، عصایی لرزید، بوی دموکراسی آمد و خبر مرگ آزادی ملتها و دویست رأی نداده به نفع شکست نهایی آمریکا، به صندوق تاریخ ریخت.
پنجشنبه
14 تیر 1386
20 جمادی الثانی 1428
5.Jul.2007
افطار امشب، از آسمان به رسول نازل شده. طَبَق بهشتی را میگشاید و به میوههای آسمانی که تحفه خداوند بر اوست، مینگرد. یک خوشه خرما، یک خوشه انگور و جامی از شراب بهشت! جبرئیل، از ابریق بهشتی، آب بر دستان پیامبر میریزد. میکائیل، دست او را میشوید و اسرافیل، با دستمال بهشتی، خشک میکند. وقت آن است که اشکهای غریبانه این چهل شب تنهایی خدیجه، اجابت یابد. جبرئیل فرمان میدهد. (برخیز و به منزل خدیجه برو!)
بشارت
پیامبر سکوت بانو را با صدای آسمانی خود میشکند: (چه شده؟! با چه کسی سخن میگویی!؟ در تنهاییات با خود حرف میزنی!) وقت آن است که مادر، پرده از این راز شگفت بردارد. آهنگ عرش، صدای خدیجه را طنین میدهد: (یا رسول اللّه! فرزندی که در رحم من است، با من حرف میزند!) لبخندی آرام، بر چهره پیامبر نقش میبندد. سری تکان میدهد و میفرماید: (جبرئیل اینک به من خبر داد که فرزند تو دختر است و نسلی پاک و مطهر از او خواهد بود!)
با قابلههای بهشتی
درد، تمام وجود خدیجه را دربر گرفته است. آنچه بر درد او میافزاید، زخمزبانهایی است که زنان قریش در پاسخ او، بر او وارد آوردهاند. حالا مادر اسلام، زیر سقف خانه، تنها و بیسامان نشسته و از درد به خود میپیچد. نمیداند کدام درد بر او سختتر آمده است. این درد، یا درد سرزنشهای مردم؟!
خدیجه، هنوز هم ناباورانه به چهار افق لایزال که در آسمان اتاقش حلول کردهاند، خیره مانده است. نه نای تکلمی دارد و نه توان پاسخی! ساره، مقابل او زانو میزند. آسیه در سمت چپ، مریم سمت راست و کلثوم، پشت سر خدیجه مینشینند. لحظههای غریبی است. هیچکس نمیداند در این
ثانیههای مرموز، چه سرنوشتی برای این زمین نیممرده، در حال تکوین است. هیچ کس نمیداند؛ چون درک این میلاد عظیم در اندیشه مخلوقات نمیگنجد.
کوثر جاری
نوری که از نوزاد رسالت ساطع گشته، خانههای مکه را روشن میکند. انگار امروز، روز میلاد خلقت است! «کوثر» آمده است تا هستی را به حرکت درآورد. نزول کرده است تا معراج را در دل خلقت، رقم بزند. این است که زنان آسمانی، قنداقه کوثر را به دست خدیجه میسپارند و بشارت میدهند که: بگیر این دختر را که طاهره و مطهره است و خداوند، او و نسلش را بابرکت قرار داده است.
نامت چه آسان بر لبها مینشیند و یادت، چه داغها بر دلها مینشاند. نامت که میآید، ذهنها لحظههای درنگ را میدوند و... میروند به کوچهای گمشده و متروک و تنها انگار میبینند تو را؛ با جامهای رنگین و سرخ فام، از خون و خاک. بازویی کبود - که هماره بوسهگاه پدر بود - و صورتی...
بُهت نگاه زنی که تو را مادر بود. این همه، نشانِ توست، اما تو مثل اینها نیستی!
فرشتهها میآیند
نامت که میآید، فرشتهها میآیند به شاعران الهام دهند، تا از تو حرف بزنند. بَعد، شعرها را میبرند به آسمان. خاک، حرفِ تو را نمیزند و خاکیان اصلاً نمیتوانند از تو حرف بزنند. فقط میمانند چاهها، که آنها را هم، علی علیهالسلام همرنگ آسمانها کرد. این همه، نشانِ توست، اما تو مثل اینها نیستی!
نذر عشق
نامت که میآید، آفتاب، شرمنده میشود و خاموش!
شمعی به یاد چشمت روشن میکنم. عطر سبز خیالت، نخلستان را نشانه میگیرد. و من، آوای پیرزنی را میشنوم که سهمِ شادیاش، پیراهن کهنهات را به بهشت سپرد.
و مسکینی، یتیمی و اسیری، که هر کدام، افطارت جز به هوای نذر عشق نخورد.
بابا آمد
دستاس که به اشاراتِ نگاهت میجنبید، دستان علی را، سخاوت میبخشید، تا یتیمان - سر بر زانوهای مادرانشان - به خواب نروند و شبهای غربت و یأس کوفه، ستاره باران شوند. که سکوتِ سرد و سنگین دیوارهای کاهگلی را، با سرودِ «بابا آمد» بشکنند... «بابا، نان آورد».
من، اما شکستم...
هیچ کس، تو را نشکست
حتی پهلویت را!
نامِ زیبایت هست...
و من - اما - هرچند شکستم، هنوز پهلویت هستم.
چرا بینشانت میخوانند شاعران؟! اینها - همه - نشانههای توست، اما تو مثل اینها نیستی!
من شاعر نیستم. فقط میدانم نامت که میآید، چشمهایت شمعی در دلم میافروزند و به داغت میسوزند.
هیچکس، تو را نشکست. و دلم میگوید: «فاطمه، فاطمه است»!
در سرزمین قبیلهها و طوایف، انس و شفقت را نشانی نیست.
در سرزمین بیابانها و تشنگی، اسم زن، در دفتر زندگی جایی ندارد؛ زنان، املاک مرداناند!
در سرزمین زنده به گور کردن دختران، در روزگار جاهلیت، لبخند تو، پایان گریههای مرگ بود. زهرا جان! لبخند تو، آغاز خندههای حیات بود بر لبهای دختران عرب.
در سرزمین آفتهای شوم و روزگار شرور، لبخند تو، «خیر کثیر» بود و تداوم سلسله خوبیها در خاندان رسالت.
لبخند تو، طلیعه مهر بود، در بادیههای تاریکی؛ شریعه عشق بود در بیابانهای سوخته.
بشارت میلاد
بشارت باد بر اهالی زمین که سیب سرخ بهشت، جوانه زده است! نام تو، بر پیروان طریقه رستگاری، ریشه شر را خشکاند و آتش دوزخ را سرد کرد.(1)
خانه وحی، با درخشش نام تو، روشنتر شد، تا نشانهای باشد بر حرمت زن، تا دیگر رنگ چهرهها با شنیدن صدای تولد دختران، کبود نشود؛ تا دیگر سنتهای جاهلانه میان دختر و پسر، خطی نکشند به نشانه سعد و نحس. «عاص بن وائل سهمی»(2)بداند که سهمی از میراث حقیقت و ماندگاری نخواهد برد. هرچه بهرهای از نور نداشته باشد، تا صبح بیشتر نخواهد پایید. پنجههای عداوت و گمراهی، به زودی بریده و دریچههای هدایت، یکی پس از دیگری گشوده خواهد شد.
بهترین الگو
دایره کامل دختر بودن، دایره کامل همسر بودن و دایره کامل مادر بودن، با شخصیت تو بسته شده است و به تو پایان یافته است. بشارت باد به اهالی زمین که الگوی زنان عالم، در خانه علی علیهالسلام است و تنهاییاش را با صدای فرشتگان قسمت میکند!
بشارت باد که الگوی درست خانواده، در خانه علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام است.
زمین، گهوارهای شد، پر از لالایی ستارههایی نورانیتر از خورشید.
بادهای آوازهخوان، برکت را نجوا میکردند بر سرتاسر خاک.
انسان به خود میبالید از اینهمه بزرگی.
با آمدنت، زمین، سربلندتر شد. ابلیس، پشیمان شد از اینکه سجده نکرده است به اینهمه شکوه، به اینهمه عظمت، به اینهمه سربلندی.
... و تو آمدی؛ ناگهانتر از همه بارانهای بهاری. آمدی و بیمضایقه باریدی. مهربانتر از همه بارانها، مهربانیات فراگیر شد. بعد از تو دیگر هیچ دختری، خواب گورهای دهانگشوده را ندید.
نگین خاتم پیامبر
تو، شکوفههای حکومت اسلام را از هجوم بادهای تفرقه در امان نگاه داشتی.
خطبه آتشینت در مسجد مدینه، آفتابی بود که در تاریخ شیعه تا ابد خواهد درخشید.
اسلام، با نفسهای غمگین تو زنده ماند و نفس کشید. تنهایی تو، بعد از پدر، تنهایی ستاره سحری بود که سپیده را نوید میدهد و پسرانت، روزهای روشن آینده شدند که آفتاب را نسل به نسل، برای ما ارمغان بیاورند. و تو نگینی شدی که بر انگشتر پیامبران درخشیدی و آینه تمامنمای امامت شدی.
آمدی تا...
همیشه کسی بوده که در نهایت تاریکی، نور را برای ما بیاورد. همیشه کسی بوده که دست ما را بگیرد و از تاریکی بیرون بکشد.
و تو آمدی، تا دستگیری کنی ما را در شبهای تاریک.
آمدی، تا خورشید شوی در شبهای ظلمانی.
آمدی، تا چراغ هدایت شوی. تو از همه بهارها، به فروردین نزدیکتری. عطر تو، آشناتر از همه گلهای محمدی باغ رسالت است. این نام توست که همه پرندهها، به لهجه نسیم میخوانند. تو تنها بهاری هستی که رسالت و امامت را به هم پیوند داد.
همه زیر سایه مهربانی تو
بهارها، به دامان تو دخیل میبندند تا سرسبزتر شوند.
اسلام، از لبخندهای تو شکوفا شد.
خاک پای تو، امنترین جایگاه برای بوسههای ماست.
تو آسمانی هستی که سرپناه اسلام شدی. هرجا که عشق درمیماند، به تو متوسل میشود.
تو آمدهای تا همیشه بمانی. تو آمدهای تا ماندگار شوی. تو آمدهای تا همیشه شوی. ابدیت، در پای تو پایان گرفت و تو آمدهای که اسلام، یکپارچه در زیر سایه مهربانی تو نفس بکشد؛ فارغ از تفرقه شیعه و سنی.
«فاطمه، فاطمه است»
تو از ازل آمدی، تا ابدی شوی. تو آمدی؛ شجاعتر از آسیه. مهربانتر از حوا و پرهیزگارتر و پاکتر از مریم.
تو آمدی، تا جاودانه شوی و همیشگی شدی؛ زلالتر از آسمان، مهربانتر از باران و روشنتر از خورشید. تو فقط مثل خودت هستی، تو فقط زهرایی علیهاالسلام.
ای مادر پدر! اگر دریاها را در قلمم بریزم، تنها خواهد نوشت: «فاطمه علیهاالسلام، فاطمه علیهاالسلاماست».
تولد تو شبیه ظهور خورشید است.
در آن شبی که بشر انتظار رویش داشت، تو مثل غنچه یاسی، به باغ پیوستی!
چقدر وسعت تو دیدنی است یا زهرا!
چقدر خانه نورانیِ رسول خدا
به نام حضرت یاست فرشتهباران شد!
تو آمدی که زمین بعد از این به حرمت تو
حضور روشنِ تکرار فاطمه باشد، خدا تو را به محمد صلیاللهعلیهوآله به عشق هدیه نمود
که تا همیشه گل یاسِ فصلِ او باشی
که تا همیشه به تکرار نام شیرینت
برای حرمت آیینه آبرو باشی.
سلام مادرِ بابا
به احترام تو ای گل که آبروی زنی
تمام اهل زمانه به پای میخیزند
و شاخه شاخه درختان بهار میریزند
چه خوب شد که دمیدی به روح خسته عشق!
کدام دختر، مثل تو مادر باباست؟!
شکوه نام تو، زهرای مرضیه! زیباست
در آن دقیقه که حتی ز قید گردنبند، برای خاطرِ آرامش پدر رَستی
برای آنکه تو ثابت کنی چه زیبایی، برای آنکه بگویی تو فاطمه هستی
به زیر سبز عبای پدر کسی کم بود
تو آمدی و سپس کشتی نجات از تو
علی، حسین و حسن را به سمت دریا برد
بیا، سفینه روز نجات در دلِ من
که با وجود تو دریای زندگی زیباست.
مقام فاطمه بودن
خوش آمدی به زمین ای شروع زیبایی
تو عطر یاسی و نرگس تویی که زهرایی
تو آن طلوع قشنگی که در کنار علی، برای ظلمت شبهای مکه آمدهای.
مقامِ فاطمه بودن فقط لیاقت توست، طلوع کن که محمد رسالت خود را، دگر به واسطه تو، تمام خواهد کرد.
تو آمدی که بگویی شرافت یک زن، ز سرنوشت حسینت قیام خواهد کرد.
تو آمدی که بگویی اگرچه پهلویت شکسته، اما از آن دوازده خورشید به آسمان و زمین، از تو هدیه خواهد شد، سلام بر تو که عشق محمدی و علی!
برای وصف خدا شرح بهترین غزلی
اگر چه وصف کمال تو غیرممکن بود
چه بود فاطمه؟ - یعنی خلاصهای ز علی.
نقطه تکمیل قرآن کوثر است
از شاخه تو هیچکس نیاویخت، مگر آنکه میوه بخشش را به دامانش ریختی. تکیه بر تو، تکیه بر همه خوبیهاست، در وصف روی تو همه واژهها کم است.
جوهر شود اگر همه آبها کم است.
ای فاطمه که مظهر لطف محمدی.
میلاد تو دمیدنِ روحی در آدم است.
و امروز، آبروی نمازهایم، تسبیحات توست؛ سی و سه بار چنگ بر دامان معبود زدن، به احترام تو، دعایم را مستجاب خواهد کرد.
امروز، روز رسیدن بانوی آبها، به تشنگی زمین است؛ آغاز پیوستن تو به تاریخ عاشقانه دین. نقطه تکمیل قرآن، سوره کوچک توست، ای چشمه کوثر!
پیام کوتاه
میلاد تو، آغاز روییدن دوازده شاخه در باغ امامت است.
با یک گل اگر بهار آید
آن گل، گل توست یاس زهرا
تسبیح مکرّر در دستهایم، سجاده خیس را به یاد تو میاندازد و چادری که دعاهای پریده رنگم را به شانه گرفته و اشکهایم را در خویش پنهان میکند، با نام تو ورود به ساحت پروردگار را اذن میخواهد.
تسبیحها، همه یادگار تواند.
تو، سوره معطر و کوتاهی که تنها چند صباحِ معصومانه، در کوچههای این زمین روسیاه قدم زدی و عطر دامان عصمتت، شفاعت گناه زمانه را به دوش میکشید. تسبیحها، یادگار تواند که تمام جوانیِ مقدست، در رهگذار زمین، دست به کار دعاهای مؤکد بود و چشمهای احمدوارت، اهالی زمین را با خدا مهربانتر کرد.
مادر یازده خورشید
محبوبه حق، از دامان زنی پا به زمین گذاشت که تنها محرم شبهای وحی و روزهای رسالت محمد صلیاللهعلیهوآله بود.
این نورسیده که تمام بلند بالایی «لولاک» را به ارث برده بود، آمد تا آبروی زنانِ قرونِ زنده بهگور تاریخ باشد؛ قرنهای بر باد رفتهای که تجلی لطافت خدا را در صورت عطوفت زن، انکار کرده بود و دستهای هرزهاش، به خون تمام دختران زمین آلوده بود.
عصمت، در لباس زنی به دنیا آمد که تمام تاریخِ تا امروز، در قامتِ توحید و آزادگی او حیران شده است و یازده خورشید روشنگر ابدی، از دامان پرستاره او، به معراج رفتهاند.
درشگفتم...
دستهایت، هنوز کودک بودند که آغوش مادرانه به روی پدر گشودی و رسول مهر، در تماشای رخساره معصوم تو، بهشت را به نظاره مینشست و رنجهای انکار خلایق را از یاد میبرد.
درشگفتم از آن خانهای که تو را در خویش جای میداد و دریای دلت، از دیوارهایش سرنمیرفت.
درشگفتم از آن روزگار بیچشم و گوش که همجوار تو بود و از دامان متبرکت، راهی به بهشت نجست.
درشگفتم از آن محرابی که سجدههای تو را در آغوش میکشید و خاکستر نمیشد... که صدای لرزش ذرههای وجودت در پیشگاه کردگار، ویرانش نمیکرد...
تو آمدی تا...
بانو! تو آمدی تا کوثر، بیشأن نزول نماند.
تو آمدی تا زنانِ همیشه تاریخ، در رهسپاری به سمت آسمان، سردرگم نمانند.
ماه، به اسم او میرسد و صورتش گل میاندازد از بهجت.
لحظههای شادکامی، حاضرند تا آخرِ دنیا، با نور زهرایی تمام نشوند.
از درون برترین حکایات، بهاری میشکفد؛ بهار «تولد زهرا علیهاالسلام» نام خدیجه، جاوید میماند از این عطر سیب.
پیامبر بشارت داده میشود به بویی از بهشت.
ریحانة النبی صلیاللهعلیهوآله
این نور از همین روز نخست، آمده است برای دلهای وسیع؛ دلهایی که پذیرای معارف زلال «محدثه»اند؛ دلهایی که منتظر عطر خوشبوی «ریحانه»اند؛ دلهایی که منطبق با لبخند رضایت خدا و پیامبرند.
سلام بر تو ای شگفتِ دلخواه؛ تعریف جدیدِ گل و زیبایی؛ ای نام تازهتری از عشق! هرکه وجودش غریبه نیست، بر نور محمدی تو درود میفرستد.
وقت است که بوی بهشت در زمین جاری شود و تو، بانوی عرش، پا به زمین بگذاری و نظری بر عالمی بیندازی و نور خود را بر این عالم بتابانی.
وقت است که حرفهای ناگفته با مادرت را بیهیچ واسطهای بگویی و خاکروبهها را از صورت پدر پاک کنی. وقت است بانوی باشکوه بهشت، بیهیچ استقبال و شکوهی، به زمین
خاکی بیاید و خدا از این روی، فرشتهها و زنان بهشتی را بفرستد تا به جای مردم غفلتزده، به تو خوشآمد بگویند؛ آنها که در بهشت بدرقهات کردند و خدا میخواست که تو چند سالی بانوی زمین باشی.
پیچید عطر سرزدهای در مشام خاک وقتی خدا دو چشم تو را رو به راه کرد
آغازِ دامنت را از نور آفرید، روی تمام شبزدگان را سیاه کرد
پلکی زدی به هستی، باران فرا رسید... فریاد شکر از لب دنیا بلند شد
گلبوسه رسول به رخسار عصمتات لبهای سُبحهوار تو را افتتاح کرد
از برق چشمهای تو یک شعله پر گرفت خورشید شد به سینه هفت آسمان رسید
از مرمر حریر نفسهای تو خدا، پیراهنی به پیکر بیتاب ماه کرد
پیش از تو دختران بیآزار روزگار، محکوم شام بیسحر گور میشدند
اما صدای پای تو در رخوت زمین، پیچید و خوابهای زمان را تباه کرد
دستان بیشباهت تو - آبروی زن! - دست دعای رفته به آغوش عرش بود
پروردگار از در مهر آمد و نشست هرگاه، در دو چشم ترِ تو نگاه کرد...
انگار از ازل همه قیل و قالها، تنها برای خلقت بیشبهه تو بود
یزدان برای خستگی بیپناه تو هفت آسمانِ یکسره را سرپناه کرد
آخرش یه روز معما حل میشه
هر چی زهر تو دنیا هس، عسل میشه
آخرش زمستونو دک میکنیم
همه جا اسم تو رو حک میکنیم
آخرش خدا صدامون میکنه
واسه بارون رو به رامون میکنه
رو به خورشید میشینیم دعاکنون
چشامون وصله میشن به آسمون
افق رنگپریده قد میکشه
رو سیاهی خط ممتد میکشه
تو میای، اخمای خورشید وامیشه
پیش پات تموم دنیا پامیشه
تو میای با خندههای صورتی
دس به دامنت میشم به راحتی
این روزا هوای تو تو سَرَمه
همه گریهها دور و بَرَمه
از عبور جمعه ها دلم پُره
بیا تا به گریههام برنخوره
انسان، در بستری از محنتها، تعبها و دشواریها آفریده میشود و مادر، در همهمهای از رنجها، انسان میآفریند و زندگی میزاید.
مادر، از هستی خاموش مانده، در نهانیترین ذرههای نیستی، صدای خنده و گریه نوزاد را خلق میکند و پابهپای این فرآورده محبت، تا پیچ و تابهای نفسگیر و واحههای روحبخش زیستن، میآید و میماند.
پیشانی مادر شاید پُر از چینهای سختیها شده باشد، اما از این خطوط منحنی، پیامهای حمایت و مهر و عشق خوانده میشود.
پاداش مادری
وقتی نغمههای تلخ تنهایی و بیکسی، در تراکم ابرهای تیره دشواریها شنیده میشود، این کلام آرامِ مادرانه است که مرهم میشود و به کویر ساکت و عطشزده جان فرزند، به نرمی باران میبارد.
پاداش مادری چیزی نیست، جز رضوان پروردگار که پیامبر فرمود: «بهشت زیر گامهای مادران است».
چون کوه، استوار
گاهی لحن غضبناک مادر، مثل تندری است که بیدار میکند و از غفلتِ فروافتادن در درههای معصیت و دامگه گناه، باز میدارد. شأن مادر، نگهبانی است از کمترین آسیبهایی که در کمین
ذهن و جان کودکان و بزرگان نشسته است و سقوط انسان را انتظار میکشد.
فصلهای سبز و زرد، از پس یکدیگر میروند و میآیند، روزگار میگردد و به خود، تحول میپذیرد؛ اما این عاطفه مادر است که چون کوهی استوار و بنایی بلند، از باد و باران، گزند نمیبیند و تا همیشه بشارتِ شادمانی و حمایت میدهد.
عهد میبندیم
در روز مادر، عهد میبندیم که حرفی از اهانت و کمحرمتی به ساحت والایش روا نداریم و با بوسه بر دست و بازویش، نشان دهیم که ارزشگذار واهمهها و دغدغههایش هستیم. با او اوج میگیریم و به اندوخته جایزههای الهی او، روزاروز، افزون میکنیم.
به یاد میآوریم سخن امام سجاد علیهالسلام را در حقشناسی او که فرمود: «حق مادرت بر تو این است که بدانی او تو را در جایی حمل کرده است که هیچکس دیگری را حمل نمیکند و از میوه دلش آن به تو داد که هیچکس به دیگری نمیدهد».
آنان که شمارشگر پیشکشهای مُنعمند، بدانند که از نیکویی به مادر، فریضهای عظیمتر نیست.
روی پرچم ستایش مادر، یک آیه قرآن نوشته است: «وَ وَصَّیْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَیْهِ اِحْساناً».
چشمهای مهربانت را رشک میبرم و بر دستانت بوسه میزنم. از تو که میگویم، دهان دریاهای زمین، لبریز مروارید میشود.
از تو که میگویم، شمارش معکوس ثانیههای رنج، آغاز میشود و زمستانهای تشویش، بهار آرامش را مژده میدهند.
خدا تو را از نفسهای کوه تراشیده است که اینچنین صبور، به تحمل ناملایمات برخاستهای.
جانت، سپیدهدمی بارانی است؛ شبهای بلند پربهانهام را. تو میآیی و بهشت، فرش راه پیامبرانهات میشود.
چگونه سپاست بگویم؟
گیسوان بلند عشق را شانه میزنی در هیاهوی بیعاطفه زمان.
تو، منتشر شدهای در رگهای آبی ایثار و خون مترنّمات، حنجره بشریت را مادری میکند.
شبهای دراز رنجم را به بیداری مینشینی؛ پرطاقت و مهربان و روزهای خاکستریام را وجب به وجب، خورشید میکاری.
چگونه سپاست گویم؛ که وسعت شاعرانهات را هیچ واژهای توانا نیست؟
قلب پرطنینت، موسیقی آبشاران بلند از خودگذشتگی است. ای خوب! تقویمها، ستایش بزرگیات را به شور نشستهاند.
الهی بمانی!
در جستوجوی نشانیات، کوههای بسیار را فروریخته میبینم و دریاهای بیشمار را از سکه افتاده. کلید دروازههای روشن دور، در دستان تو است؛ آنگاه که بر اندیشههای نوباوه و جوان، جادههای بیتردید را لبخند میزنی.
از دامن برکتخیز تو است که مردان آفتاب و زنان رود، سمت افقهای آسمانی را پی میگیرند.
خاطرهات، استوای مهربانی را در زمهریر فاصلهها، شعر میشود. آینده، دستان با کفایت تو را بر شانههای نونهال، به یاری میطلبد.
باش تا تلاقی نگاههامان، مزارع آفتابگردان را به بار بنشاند.
تمام کلماتم را نذر میکنم تا شعر کنم برای تو.
من، تمام حرفهای لالم را برای تو آواز میکنم. نمیدانم اگر سایه مهربانی دستان تو نبود،
چقدر میتوانستم روبهروی خورشید، قد بکشم. دستهای تو، پُراند از بوی پونههای وحشی؛ پر از عطر
بابونهها. تو، بوی دامنههای بکر بهار را میدهی. لبخند تو، تمام آرامشهای جهان را یکپارچه در پیراهن تنهاییام میریزد.
اگر تو در کنارم نبودی، سالها پیش، در رؤیاهایم غرق میشدم.
به یاد لالاییهای تو
تو روشنی روزهای آفتابی من هستی. من، ماهی کوچکی هستم که لحظهای نمیتوانم دور از دریای وجود تو زندگی کنم. دستهای تو، امنترین آشیانه بوسههای مناند. شانههایت، بهترین تکیهگاهاند برای روزهای ابری چشمان من.
عطرِ بودن توست که مرا زنده نگاه میدارد.
لالایی تو برای کودکیام، آوازهای داوود علیهالسلام بود که در دامنه دشتهای بهاری، پرندههای مشتاق خواندن را لال نگه میداشت.
عاشقانهترین شعر
تو همچون آرامشی هستی که در سایه روشن مهتاب، از پنجره اتاقم سرازیر میشود.
تو زیبایی شمعدانیهایی هستی که در نمنم باران، با پنجره اتاقم به نجوا مینشینند.
تو، عاشقانهترین ترانهای هستی که شاعران جهان، از بر کردهاند.
برای از تو سرودن، باید کلمات تازهای بیافرینم. هیچ کلمهای، قدرت بیان مهربانیهای بیپایان تو را ندارد.
صدفها، برای تو آوازهای مهربانی دریا را به ارمغان میآورند.
آغوش تو، تمام خاطرههای کودکی من است.
با تو، همیشه آبیام
سیبهای جهان، با لبخند تو شکوفه میکنند و ابرهای جهان، با بغضهای تو گریان میشوند.
با بوی ایمان تو، همچون بابونههای وحشی، عطر نفسهایم فراگیر میشود.
در سایه تو، به خورشید نزدیکتر میشوم و آسمان رؤیایم، آبیتر از تمام آسمانها میشود.
با تو، از هر پرندهای به خداوند نزدیکتر خواهم شد.
تمام درختها، به من غبطه میخورند، در کنار تو که جاری میشوم، چون رود.
خدا تو را به تنهایی من ببخشد تا همیشه!
نگاه مهربانت، آب دارد میکند، دل را.
نوازش، روی دستان تو میلغزد.
به چشمان تو میریزد.
دلم پَر میزند تا باز در آغوش مهرت، کودکی باشم.
ولی از خود خجالت میکشم؛
از ناسپاسیهای دستانم که پیش وسعت بیانتهای تو، هنوزم دیر میآیم سراغت، مادر خوبم.
ولی این را بدان ای گل
تمام روزهای من، برای توست ای مادر!
بهشت زیر پای تو
بهشت، برای گامهای تو وسعت گرفت و حجم مهربانی تو در این جهان نگنجید، که خداوند، آن سویْ از شیرهای روان و حریر سبز روح تو، بهشت را آفرید تا حوریان سیهچشمِ محبت تو، از تختهای لالاییات بر اهل زمین، سلام و تحیّت فرستند.
مادر! دستهای تو، دروازههای ورود به رستگاری است.
بگشای تا تلاوت کنم: تمام رودها، سرچشمهها، از چشمهایت وام میگیرند.
و گلهای خدا وقتی که میرویند، مادر نام میگیرند.
پیامهای کوتاه
با درک مقام مادر، شاید بتوانی گوشهای از صفات رحیمی و رحمانیت خداوند را به ادراک برسی.
امروز بوسه بر دستان تو، تعقیبات نمازهای یومیه من است، عبادت مرا در تماشای رخسارت بپذیر.
مادر! دستها برای از تو نوشتن میلرزند، کلمهها میمانند برای از تو سرودن.
قلب تو، وسیعتر از حجم تمام دردها و رنجهاست؛ بلندتر از طول تمام غصهها و شادیها.
قلب تو، دنیا را در خودش جای میدهد و تکهای است از بهشت که بوی پر جبرئیل میدهد.
شانههایت، تکیهگاه کبوتران صلح است و فرودگاه پرستوهای عاشق.
پنجرهها، وضوی صبحشان را با عطر صدای تو میگیرند و دیوارها، با لالایی دعای تو به خواب میروند.
زندگی، با مدیریت چشمهای تو اداره میشود. تو، آسیاب رودخانههای پایانناپذیر تلاش و کوششی.
کلمهها، در آستانه نامت زانو زدهاند و هرچه جمله تعجبی است، در برابر مقامت خم شدهاند.
قلب تو ادامه کوه است در صلابت، ادامه باران است در صداقت، ادامه بهار است در صمیمیت، ادامه خورشید است در گرمی و ادامه مهتاب است در درخشش.
چشمهایت همیشه نگران است
کولهبار دردهای بشریت، بر دوش توست که سنگینی میکند. تو، یادْبودِ خاطرههایی برای امروز و یادداشتِ آرزوهایی برای فردا.
دل نگرانیات را هیچگاه زمین نگذاشتهای. با بدرقه هر صبح، با سفره هر ظهر، با انتظار هر شب، چشمهای نگرانت، خیره مانده است. هیچ سایهای نمیتواند جای نوازشهای تو را بگیرد و هیچ دایهای نمیتواند پای فداکاریهای تو بایستد.
با تو، خانه بهشت است
شیرازه جان تو را به سرنوشت فرزندانت سنجاق کردهاند و دستهایت، مثل دو جلدِ کتاب، صفحههای ورق ورقِ پریشانی فرزندانت را جمع میکند تا نجات دهدشان از خطر فروپاشی.
عشق، با پلک زدنهای تو آغاز میشود تا پای ریشههای تشنه یأس، قلب جویبارهای خشکِ رنج.
حضورت، درمان دردهای گفته و ناگفته است. دستهایت را میبوسم که نسیم مهر را بهسوی دریچههای زندگیمان روانه کرده است، که بارانِ شادی را بر سقف اتاقهای غمبارمان جاری کرده است، که هرچه نعمت است در خانه، از برکت دستهای توست. دستهایت را که به دعا برمیداری، پُلی میشود از آسمان تا زمین و امواج نور فرود میآیند.
خانه ما، تنها با وجود توست که بهشت است؛ بیتو بوی جهنم میدهد.
دستهایت را میبوسم
قدمهایت را میبوسم که خاک بهشت را با خودش، به جهانِ تیره آورده است.
تو فرشتهای؛ اما روی زمین. دستهای برافراشتهات را پس نگیر؛ قدمهایت را برندار از روی فرش چشمهایمان که هرچه خیر و خوبی است، به برکت ارزشمندی توست.
دستهایت را میبوسم، قدمهایت را نیز... و خدای بزرگ را شکر میکنم که نعمت وجود مادر را به من ارزانی داشته است.
ماندهام که چه بنویسم! ماندهام که در تعریف این کلمه پاک، چه بنویسم! چگونه با این زبان اَلکن، با این صدای لرزان و پیراهنِ تنگ کلمات، همه احساس ناگفتنیام را به رخ دیگران بکشم؟
خیال کنم هر کس جای من بود، همین حال را، میانِ تراکم احساسش پیدا میکرد.
شاید بهتر باشد به گذشته ذهنم سفر کنم! شاید بهتر باشد سراغ گنجه کودکیام بروم؛ همانجا که بوی لباس نوی عید و نفتالین میداد؛ همانجا که هر لباسی، پر از پروانه بنفش و آبی بود.
شاید بهتر باشد همه ادعایم را گوشه باغچه خانه قدیمی، زیر درخت پیرِ انار، خاک کنم تا سبک شوم. باید از یاد ببرم چقدر کتاب ورق زدهام.
شاید بهتر باشد نام و القابم را از یاد ببرم؛ حتماً اینطور، بیپیرایه میتوانم قدم بزنم و فکر کنم. من باید برگردم به آن حیاط خلوتی که فقط من و او بودیم و هیچ. آری باید به کودکیام برگردم.
مادرِ من
خدا، دست مرا در دست تو نهاد؛ برای همین، همه ناتوانیام را به توان تو بخشیده؛ برای همین، همه نیاز مرا در دستهای تو چیده.
من به ذره ذره وجودت نیاز دارم. شاید اگر همه کَسم را از دست بدهم، تا تو را دارم، غریب نمانم؛ اما اگر تو نباشی چه؟
برای همین، مثل شیر شدهای، با چنگ و دندان از من دفاع میکنی. از شیره وجودت، تا آخرین قطره احساست را به من بخشیدهای. حتی اگر سالها از کودکیام گذشته باشد، باز تو همان حامی همیشگی هستی، غمت شده غم من، شادیات هم شادیام؛ حتی اگر از این شادی نسیمی به تو نرسد؛ آخر تو همه منی، تو مادرِ منی، مادرِ من.
امروز مجالی است تا بار دیگر، کودکیهایمان، در آغوش مهربان مادر رها شوند و به یاد بیاوریم که وسعت هیچ آسمانی، به اندازه عطوفتهای مادر نیست و باارزشتر از مادر، واژهای در فرهنگ مهربانیها نیست.
در این روزگار رنگ و رو رفته، لبخند مادر، نابترین تصویر است.
گاهی اگر میبینیم جاده زندگی، صاف و هموار شده است، بدانیم دعای مادر، چقدر راهگشا است. روزهای ما اگر به جایی برسند، همه از برکت دست به دعا برداشتن کسی است که ادب، روبهرویش زانو زده است.
هرکه، هر کجا که باشد، همیشه درستترین لحظه پناه، برایش آغوش مادر است. برفِ پیری هم اگر بر سرِ خاطراتِ دیگر بنشیند، یاد او جوانترین است.
مگر باز هم لطف او تکرار شود؛ وگرنه دستهگلهای تبریک در یک روز، پیامی ندارند. سپاس ما را بپذیر؛ که نامت، عطر خوشبوی بهشت در همه روزهاست.
تقدیم به آستان والای تو، ای مادر صبور شهید؛ به تو که این روزها مثل همه مادرها، به انتظار آمدنِ فرزندت و تبریک روز مادر نمینشینی.
چادرت را بر سر میاندازی و میروی به سراغ پسرت که در گوشهای از بهشت پاکِ شهدا، چشم انتظار توست.
سنگِ سپید قبر را به دستان پرعطرِ گلاب میسپاری و از پشت شیشه مهگرفته عینکت، سوره یاسین میخوانی.
دست میکشی بر تاج سرخ «شهید» که بالای نام پسرت میدرخشد و اشکها سرازیر میشوند در چروک زیر چشمهایت.
لبهایت، به آرامی چیزی را زمزمه میکنند؛ انگار میخواهند برای قد و بالای رشید پسرت، «وَ إِنْ یَکاد» بخوانند!
ای مادر صبور! کاش میدانستم امروز برای پسرت از چه حرف میزنی! آیا از محبت و عشقی میگویی که سالها به پای لحظات بودنش نثار شد، یا داستانی از داغ نبودنش میگویی که کمرت، از آن خمیده و بر گیسوانت، گرد سپید پیری پاشیده است؟ شاید هم از او میخواهی، به حق سالها مادری و به یاد پروانهترین عاشق مزارش، امشب، آرام پا به خوابت بگذارد!
کاش میدانستم برای پسر شهیدت از چه حرف میزنی، ای مادر صبور شهید!
برق چشمهایت، مرا یاد آسمان میاندازد؛ آسمان، با تمام ابرهایش.
از اینکه تا دلم میگیرد، باران نمنم نگاه تو، غمهایم را کنار میزند، برق نگاهت، آرام از روزنهها میگذرد و جایی میان قلبم مینشیند.
جنسش از ماه است یا آفتاب؛ نمیدانم! اما هرچه هست، آنقدر آرام میتابد که چشمم را نزند...
همتای دریا
شانههای بیهمتای تو، همتای دریاست؛ جاری میان قطرههای کوچک آبی وجود من و سنگ صبور دلواپسیهای من.
دعاهایت، معجزه میکند. هر گره کوری در زندگیمان میافتد، گرمای نفسهای تو، تحمل سختیها را آسان میکند، تو، رزق و روزیمان را رونق میدهی و رمق پاهای ناتوان زندگیمان میشوی...
دستهایت، برای نوازش، همیشه گرم بوده است و آغوشت، همیشه برایم باز.
چشمهایت، برایم گاه خندیده است و گاهی گریسته، اما همیشه سرشار از رضایت بود.
نگاهت، چه بسیار بدرقه راهم بوده است.
مرا پروراندی و با دستهای خودت، در هوای زندگی، پروازم دادی...
دستهایت همیشه تکیهگاه من بوده است.
لبخندت را همیشه برایم حفظ کردهای؛ اگرچه دلت مملو از بغضها و رنجها است.
آخر تو مادری!
«میزنم با شتاب، در باران»(1)
میخورم پیچ و تاب، در باران
مثل «سهراب»، کاشکی دستم
برسد «.. پای آب»، در باران
1) . وامی از شاعر معاصر: ایرج قنبری.
تو، دعا کن مرا، که میدانم
میشود مستجاب، در باران
آسمانِ نگاه تو دارد
جلوه ماهتاب، در باران
از نگاه تو، میتراود نور
مثل رقصِ شهاب، در باران
قاصدِ عشق، میکُنَد شب و روز
به دلِ من، خطاب، در باران...
آه! ای چشمهای تو، خورشید
بَر دلِ من بتاب، در باران
من آن موجم که آسایش ندارم
چنان باغ شقایق، داغدارم
تمامِ حرفِ من، این است: مادر!
تو را، مانندِ دریا، دوست دارم
چو میبینم عصایی را به دست مادر پیرم
به روی پای خود از غم به زحمت بند میگیرم
به جان لرزش دستت که میریزد محبت را
بیا تا ناتوانی تو را آغوش برگیرم
چو دست باد، نقش چادرت را میزند بر هم
تنِ گلهای چادر میخورَد بر روح دلگیرم
تنفس میکنم عطر نسیم کودکیها را
هنوزم میشود گردن بگیری گاه، تقصیرم؟
ز رود آبیِ رگهای دستت میروم دریا
و در امواج چین دست تو آرام میگیرم
چند روزه - بیتو - دلِ من
همهش بهونه میگیره
طفلکی، تنها شده باز
انگاری داره میمیره
هرچی بِهِش میگم: میآی
حرفامو باور نداره
خودش میرِه یواشکی
رُو قبرِ تو، گُل میذاره
حالا که من، تنها شدم
دیگه باید کجا بِرَم؟
وقتی دلم پریشونه
غصههامو، به کی بگم؟
تو رفتی، اما من هنوز
دوسِت دارم خیلی زیاد
زیرِ درختا میشینم
شاید صدای پات بیاد!
همون درختایی که تو
تُو باغچهها میکاشتیشون
همون گُلای خونهمون
که خیلی دوس میداشتی شون
بیچارهها بدونِ تو
همیشه هِق هِق میکُنَن
دستِ منو، دوس ندارن
بیتو، دارن دِق میکُنَن
خودِت بیا، بشون بگو
که از زمین، بیرون بیان
من دیگه چیزی نمیگم
اونا فقط تو رو میخوان...
بیا بازم کنارِ ما
شاید که غصهها بِرَن
بیا کنارِ پنجره
بازم مَنو صدا بزن...
حالا که نیستی، دوس دارم
سر به بیابون بذارم
انگار دیگه نمیتونم
گریههامو، نگه دارم!
شکسته عکس سیاه و سپید مادر من
دو نیمه گشته و تا خورده در برابر من
دو تکه شد نگرانی چشمهای او
شکستنش دو برابر نموده مادر من
بریده شد نگهش، نیمِ خنده او رفت
چکیده شبنمی از غصه روی دفتر من
گریست عکس قدیمی ولی نه با چشمش
که از دریچه چشمان دیرباور من
گرفتم از خودم عکسی؛ شبیه مادر بود
در آن به جای تو، خندیده نیمِ دیگر من
و نیمِ عکسِ خودم را به عکس چسباندم
رخ تو بیگلِ خنده مباد، مادر من!
گلها از ساقهها دمیدهاند و غنچهها از شاخه، و بشر، تمام عظمت خود را بر استواری نام زن بنا میکند؛ همچنانکه سقفها بر ستونهای تنومند بنا شدهاند. اینچنین است که شیر مردانِ قصهها، از باغبانی به نام زن آغاز میشوند؛ نقطه بالنده خلقت، دامنهای که قلهاش، فاطمه است. امروز، روز آتشفشان قلهای است که جرقههای وجودش، بزرگترین مردان حماسه را به زمان تقدیم میکند. روزتان مبارک باد، فاطمیان!
زنان ساده کامل
قلب آفرینش، از گرمی وجود تو میتپد، ای زن! بشر، از نقطهای که چشم بر جهان میگشاید، تجسم زیبایی و لطافت را در تو مییابد؛ در تو که نماینده رحمانیت پروردگاری.
آسیه، مریم، سمیه، زینب علیهاالسلام، زهرا علیهاالسلام و خدیجه علیهاالسلام، پرچمداران تعریف تواَند.
سلام بر مادرهای ناشناسِ آن سوی کوههای دور که با گرمیِ تنور / بوی نان زندگی را، در مشام جانِ روستا میریزند!
سلام بر اشکهای نادیده و غریب زنانِ نانآور و سلام بر لحظه لحظه زن که بیهیچ تعطیل، بر بالین تبدار بشریت، خنکای بیداری مادرانه خویش را نثار میکند!
با مادران شهید
ای زن! یادمان میماند، خداحافظی آخرینت با فرزندان شهید وطن، که اگر نبود صبر تو، چه کسی طعم شیرین فتح و پیروزی را به خاک وطن میبخشید؟
طاقت تو، اجازه از خود گذشتن پهلوانان قصههای تاریخ است.
مگر نه آنکه هرجا مردی درخشیده، از برکت حضور آفتابی زنی بوده است و امروز، بند بند شعرِ روشن تو را خواهیم سرود، تا قطرهای از دریای بیکران وجودت را به نظاره بنشینیم.
امروز، موجها در تلاطم آبی خویش، نام تو را بر زبان میآورند.
دین من، تو را به تندباد هر نگاهی نمیفروشد. تو نگینی هستی که با عصمت مریم، طلاکوب میشود. تو هاجروار، هفت مرتبه، اسماعیل عطش را میان صفا و مروه زندگی، سیراب میکنی.
پیامهای کوتاه
سرافرازی و پیروزی مردان یک جامعه، نشانه عملکرد درست زنان آن جامعه است؛ چرا که میوه سالم، مدیون ریشههای ناپیدا و بالنده خود است.
بهشت را تسخیر کن که جایگاه پرچم عفاف تو بر قلههاست آنجا که انگشتهای دین اشاره میکنند که:
دامنِ دامنهها را بِرَهان از کفِ خویش
یک نفر دائماً از دور تو را میخواند
گُهَرِ پاک نجابت، همه شایسته توست
گوش کن سوره زن را که خدا میخواند
در عصر بیدادِ کفر و جولان بیامان خرافات، مهر سرمد، آخرین رسول آسمانیاش را فرستاد؛ رسولی که رحمت بود برای عالمیان و سعادت نسلِ بشر، دغدغه همواره او.
مبعوث شد در میان امتی که دختران خود را زنده در گور میکردند و در زمانهای که تازیانه حقارت و پستی، بر پیکر زنان مینواختند. پیامبر خدا آمد؛ با پیامِ طهارت و عصمتِ زن که پاکی دامان مریم علیهاالسلام را تداعی میکرد؛ با حدیثِ تدبیر و پارسایی آسیه علیهاالسلام، در کاخِ کفر فرعون که موسی در دامانش پناه مییابد.
رسول عشق آمد تا در پناه آفتاب روشن دین خدا، سمیه علیهاالسلام اولین شهید اسلام باشد؛ تا همسری چون خدیجه علیهاالسلام، امالمؤمنین باشد و دریای سخاوت و بزرگیاش، تا ساحل پرخیز
اسلام سرازیر شود؛ تا بانوی نمونهای چون فاطمه علیهاالسلام را بنماید که از جوششِ بیامان کوثر او، نسل به نسل، بوی سیبِ ایمان در عالم بپیچد.
... هنوز هم جاهلیت
... و اینک، عصر جدید، عصر جاهلیت نوین است که وجود لطیف زن، ملعبه فرصتطلبی شرکتهایِ تبلیغاتی میشود. دورهای است که برای یورش به فرهنگ اصیل ملتها، تیرهای مسموم بیگانه، عفت و پاکدامنیِ زن را هدف میگیرند.
زمانهای فرا رسیده است که دختران را در ویترینِ نگاههای هرزه، در گور هوسهایِ آلوده میکنند.
اینک، در برهوت انسانیت، اسماعیل بیگناهِ بشریت، در دامان پاک هاجران زمین میبالد و رسالت والای پاکدامنی و نجابت، بر دوش جانهای زینبگونهای است، که خطابه عظمت و وقار زن باایمان را بر کجاوه پارسایی و طهارتشان، فریاد میزنند.
زادروز مردان بزرگ، رویش بهار است و زایش نور. حجم امید، با طلوع مردان خدایی در سپیدهدمان وجود، گسترش مییابد و هستی برای وجود خویش، معنا پیدا میکند.
کسی چه میدانست، روزی کودکی به جمع زمینیان میپیوندد که آدمیان را به مهمانی نور فرامیخواند، طرحی نو درمیافکند و عطر خوش خدا را در فضای جهان، میپراکند؟
گویی خداوند مقدّر فرموده بود که با وجودش، بندگانش را جرعهنوش این آیه شریفه کند که: «وَلاتَیأَسُوا مِن رَوحِ اللّهِ اِنَّه لایَیْأَسُ مِن رَوحِ اللّهِ اِلاَّ القَومُ الْکافِرون؛ و از روح خداوند ناامید نشوید، بهدرستی که از روح خدا ناامید نمیشوند مگر گروه کافران.(1)روح خدا، بر روی زمین بود؛ مردی که با مژده بهار آمد و با دستانی پر از شکوفه. آمد، تا کاخ بلند خودباوری را بنا نهد و عمارت بلند قناعت را در مقابل جهانیان بسازد و پرچم عزت نفس را بر پشتبام هر ایرانی و هر مسلمانی برافرازد. مقدمش گرامی باد!
همراه با نوید فردایی روشن
روحاللّه آمد؛ با پرنیان کلامی روحبخش و جانفزا؛ با شعار «شما میتوانید» و با رسالتی که نوید فردایی روشن میدهد.
«روح اللّه» را آرامش پرجاذبه گوشهنشینی، از رنج و درد مردمان سرزمینش، بیخبر نکرد و لذت تقوا و درس و بحث، او را از مبارزه با زر و زور و تزویر، بیگانه نساخت.
بر خود سخت گرفت تا دیگران در آرامش به سر برند و رنج بیداری را تاب آورد تا انسانها، خواب راحتی داشته باشند و دردسرها کشید تا دردسر مردمان را فرو بنشاند.
1) . یوسف: 87 .
گُل در میان کوره بسی دردسر کشید
تا بهر دفع دردسر ما گلاب شد
گامهای اقتدار، به او میبالند و آسمانیان به او مینازند.
سلام بر روحاللّه!
آب زنید راه را، هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
انسانهای بزرگ تولد مییابند و آنگاه، شبنمی از نور بر ساقه آدمیت مینشیند و نوید سپیدهدمان را به ما میدهد.
واژههای تشنه عالَم معنی سیراب میشوند و نور، در رگهای ناامیدی ریخته میشود. اینبار، طلوع نور از خمین بود؛ زادگاه روح اللّه که بناست سرنوشت یک ملت را رقم بزند و روشنترین ستارهها را به آسمانشان هدیه دهد.
سلام بر او؛ تا همیشه روزگاران و تا هر زمان که مشعل قیام و جهاد، فروزان است!
فرشتههایِ صبحِ میلاد، دسته دسته بر دامن دقیقههای امروز، گل میریزند.
دلگرمترین خبر، بر روح یخزده تاریخ میتابد.
کوچههای «خمین»، به هم مژده میدهند که مردی آمده است به صلابت کوه؛ از تبار آینه؛ مردی از سلاله قشنگ بشارت؛ تکسواری پیشتاز از اشراقِ نور.
خمین، به برکت این مولود، نامی بهاری میشود در سرتاسر جهان.
و خمینی، عطری است که در هیچ هزارهای یافت نمیشود.
نور خمینی، فرعونیان شبافکار را به هراس افکنده است.
از امروز کلماتی نظیر صبح، پیروزی و امید، بیشتر شنیده میشود.
امروز، انقلابی دیگر است و انفجاری از نور؛ با نام دلگشای خمینی.
عزت پیداست از این نام اقتداربخش.
از این محله که میگذری، مردم را به یاد مسیح میاندازی؛ کوچهها مات چشمهای آسمانی تو میشود. زمان، خودش را با آمد و رفت تو هماهنگ میکند. با صدای گامهای تو تنظیم میشود زمان. انگار همین دیروز بود که کسی میگفت: «تو هر وقت از محله ما میگذری، ما را به یاد مسیح میاندازی».
هنوز هم نوفل لوشاتو، به جماران میاندیشد و مسیح.
عبدصالح خدا
تقویمها، چشم به راه مردی بودند که مناسبتها را عوض کند و طرح صفحات را تغییر دهد؛ مردی که بتها را بشکند و بایستد و با توکل به خدا، طرحی نو دراندازد، مردی که عبدصالح خداست، مردی که تاریخ، به شوق دیدنش و شنیدن کلامش، روزگار را سپری میکرد. آمد؛ دُرست لحظهای که باید میآمد. آمد و رد پای معصیت را از ذهن کوچهها پاک کرد و آیههای تطهیر را در باغچه ذهنمان کاشت.
آمد و در تمام لحظهها جاری شد و چهره تلخ زمستان را بهاری کرد. با چشمهایی آمد که تا ابدیت ادامه دارد.
مردی که ایستاد و سربلند شد
فقط جمهوری اسلامی؛ نه یک کلمه کم نه زیاد.
ایستاد در برابر طاغوت و ستم. حتی قلب خود را برای سرنیزههای طاغوتیان آماده کرده بود.
ایستاد، تا طاغوت از اُبهت او بنشیند که اگر مینشست، طاغوت میایستاد.
«هیهات مِنّا الذلة» را از حسین بن علی علیهالسلام آموخته بود و زیبا امتحانش را پس داد و سربلند شد.
طاغوت را نفی کرد و اسلام را اثبات.
روحی دمیده شد، اما چه روحی!
روحی که جهانیان را از خواب زمستانی بیدار خواهد کرد.
سکوت ظلمها را میشکند.
سیاهی شب را ستارهباران میکند.
با صاعقهها، بر سر گردنکشان شلاق میزند.
پرندگان را از قفس آزاد میکند.
موجها را میخروشاند.
لالهها در او فنا میشوند.
سَروها در برابرش خمیده میشوند.
همه فصلها را بهار میکند.
و خدا را به مردم هدیه میدهد.
آری! روحی دمیده شد... روح اللّه.
«خمینی روح خدا بود در کالبد زمان».(1)
1) . مقام معظم رهبری.
قلم، قلعه بیدار نیکیهاست که وقتی در عزمی الهی به جنبش میآید، سطور حکمت و روشنایی را بر جان هر مشتاقِ محبوب گمشده، حک میکند.
قلم، شکارگر زیباییهاست که به سان مرواریدهایی، در صدف حوادث رنگارنگ، آرام گرفتهاند. قلم با روح خالق، پیوند جاودانه دارد و چنین است که سوگند پروردگار را رقم زده است که «قسم به قلم و آنچه مینگارند».
هر چیز که در جان والا گوهران، از برتران دیانت و دانش، بر صحیفه گیتی باقی مانده است، میراثی است که از کِلکهای واژهپرور روییده است.
شأن قلم
خردسالان، کودک میشوند و کودکان، میبالند و بزرگسال میگردند. این بلوغ همواره، این برکشیدن هرباره، از اثرِ خامه هنرمند نویسندگانی است که خطوط نورانی را بر سطح نانوشته دلها کتابت میکنند؛ همانها که به قول سعدی شیرینسخن: «هرجا که روند قدر بینند و بر صدر نشینند».
شأن قلم، شأن مربیگری است و آنکه قلم میزند، به حقیقت و بهراستی، از تبار مکتب امام صادق علیهالسلاماست که پیشوای معرفت بود و دهها هزار قلمزن، گوش به زنگِ صدای سبزآبیاش، بر دفترها سَر خم میکردند.
نویسندههای ناب
کیمیاگران میدان نوشتن، همه از یک خاندانند؛ از خاندان بزرگیها و انسانستاییها، از شاهراه مهرگستری و روحنوازی. از حافظ و مولانا و نظامی گرفته تا نیما یوشیج و سهراب سپهری و سیدحسن حسینی.
نویسندههای ناب، همانهایند که بر جریده هستی، دوامشان ثبت شده است؛ زیرا جز به عشق، سطرها را نمیگشایند و از بای بسم اللّه تا نقطه پایان، سخن، همه از پاکی و یگانگی میرانند.
قلم، ارابههای عزت یک ملت را به سمت دروازههای پیروزی سوق میدهد و فنآوری و پیشرفت را به همه نسلهای آینده ارمغان میدهد.
نفرین به قلمهای شبْ سُرا!
گاهی هم قلمها، بیگانهگرا میشوند و مزدور. از دست و جیب زبونان، جوهر میستانند و بر کاغذهای بیگناه، نقش سیاهی میزنند. شبسُرایی میکنند و آفتابدشمنی. این قلمها، بیش از تشویق، به امر به معروف محتاجند و بیش از ستایش، به پند! تا در کار نوشتن، سستی نورزند و آب به آسیاب سرمایهداران و دنیابلعان نریزند. حرمت و ارجِ کِلکِ هنرنگار را نشکنند و به یاد بسپارند که جز از استقلال و آزادی و انساندوستی و معناگرایی، دم نزنند.
روز پاسداری از پاسدار دانستن
امروز، روز پاسداری از پاسدارِ ابدیِ دانستن است؛ قلم؛ روز قدرشناسی از موجود سربهزیر و فروتنی است که چه سرها را به چکاد رفعت رسانیده، و چه ستارهها که از فراز آسمانها چیده!
امروز، برای قلم جشن میگیریم تا به شکرِ قلمزنان نیکسیرت، از ریزش مکرّر و روشنِ قطره - واژهها، هر آن و هر ثانیه برخوردارتر باشیم.
قسم به نام قلم، وقتی از سرِ تقوا
حدیث عالم معنا به گوش میخواند
قلم به دست تو، مانند نردبانِ خداست
بیا که جوهر خود را به عشق بسپاریم
بیا کنون که خدا بر قلم قسم خوردهست
دوباره بار ز دوشِ زمانه برداریم
مسلسلِ من و تو کهنه شد؛ ولی امروز
برای فصل نوشتن، فشنگها داریم
فشنگی از جنسِ، صحبت دل زینب
من و تو از کلماتِ حسین سرشاریم
چقدر میشود اینگونه راه را طی کرد
قسم به نام قلم میخورم، وفاداریم.
اگر قلم نبود!
سلام بر قلمهایی که سرِ ارادت خود را بر سجدهگاه سپید کاغذهای تسلیم، فرو آوردند و از حقیقت نوشتند و فرشتگان، چرخشِ اراده آنها را فراتر از خون شهید، بوسه زدند!
آنجا که انقلاب یک جمله، به صفشکنیِ سربازان دستهای خوشنویس، قلبها را زیرورو میکند، حجم وسیع ایمان را بارها به نظاره نشستهایم.
اگر نبود قلم، آغازِ آشنایی عالَم بالا، با زَمین، بر سرِ کدام قرار صورت میگرفت تا بیقراریِ دلِ عاشقانِ مسیر را لابهلای کتابِ دین تماشا کنیم؟
بوسه میزنم بر جوهری که نام خدا را تکثیر میکند.
نور قلم
بخوان محمد! بخوان، که آنچه را خدای تو میگوید، از قداست قلم برخاسته است. نگو نمیدانم که سواد، نوری است تعریف نشده که به شاگردان مکتبخانه عشق میبخشند؛ نوری که پای هیچ تختهسیاهی به روشنای آن نرسیده است و تنها شکوهِ نگاه توست که میتواند آنچه را میبینی، تفسیر کند؛ وگرنه، انسانِ ضعیف، در الفبای کلاسهای اول، وامانده است.
کجاست نوری که قلب ما را به حرمت قلم پیوند دهد تا آنچه از دل برمیآید، لاجَرَم بر کاغذ نشیند؟
بتاب ای نورِ لایزال حق که بیحضور تو، در ابتدای نوشتن خویش، واماندهام.
قداست قلم
قلم، سرانگشتی است که از زخم حقیقت، به خونِ خود میغلتد و در صحیفه سپید کاغذ، کفنپوش میشود، تا قداست خود را معنا کند.
سرانگشتانی که انتهای آن، ریشه در قلب محزون ناگفتهها دارد و چه زود میتوان دودِ حادثه آتشسوزیِ جان را از دوردستهای دلگویههای جانسوخته، استشمام کرد؛ وقتی تمام هستی تو در تنهاییِ دفترچهای با خطهای موازی خلاصه میشود. این خطوط، شبیه دلهای من و توست.
تنها قلم است که میتواند با چرخشِ به هنگامِ خود، نارسیدهها را به هم برساند.
زیرنویس
اولین موجودی که پیشانی بر آیات قرآن گذاشت و سجده کرد، قلم بود.
مرکّب، قطراتِ خونِ اولین شهیدی است که خود را تمام میکند، تا معنا بیافریند.
میتوانی با قلم، طیّ الارض کنی؛ آنگاه که کلام شیوایی از حقیقت را مینویسی و انتشار میدهی.
زبان، رسوا کننده است؛ اما بخششِ قلم، خطاهای ذهن را پیش از ابراز شدن، خط میزند و رد میشود.
روی چنین بخشندهای، برای دوستی، میتوان بینهایت حساب کرد.
آب دریاها را اگر در تو بچکانم، آبیترین لحظهها را خواهی نوشت؛ به رنگ تمام آزادیها، به بوی همه آزادگیها و به عطر همه آزادمردان.
با تو، زندگی را مینویسم و عشق را. کلمات، بنده تواند. تویی که به کلمات، جرئت آزادی میبخشی.
حس پرواز را تو به پرندهها میدهی.
کلمات، از تو جان میگیرند؛ چنانکه حقیقت از تو ایمان میگیرد.
تو، راه بلدی. اگر تو خوش بنویسی، صراط، مستقیم است.
قسم به قلم!
قسم به تو؛ قسم به شکوه تو؛ قسم به آزادگی تو؛ قسم به ایستادگی تو! خداوند، به تو قسم میخورد چنین: «ن والقلم...».
و درود بر راه مقدس تو که ادامه راه پیامبران و امامان علیهمالسلام، است! سلام بر تو که قد افراشتهای چون شهیدان سربلند در برابر ظلمت!
سلام بر تو که جوهرت، از خون شهیدان حقیقت است!
سلام بر عدالتی که تو با ایمانی ابدی، مینویسیاش.
پابهپای تو
با تو، در کوچههای دور افتاده نهجالبلاغه، میتوان قدم زد.
با تو، میتوان در آسمان صحیفه سجادیه بال گشود.
با تو، میتوان خدا را نوشت.
با تو، میتوان نوشت هرچه دریا را، هرچه آسمان را. بهشت را تو مینویسی؛ همانگونه که عشق را نوشتهای، همانگونه که مادر را.
رودها، صدای رهایی تواند و درختها، فصل همیشه سبز جاودانگی تو.
اگر با صراط مستقیم تو به آسمانها برسم، پرندگیام همیشه در اوج خواهد بود.
مرا بنویس!
با تو، مشق عشق میکنم.
تو را که در دست میگیرم، احساس غرور میکنم.
پیشانینوشت تاریخ را تو یادگار گذاشتهای.
تاریخ، مدیون توست.
تو، تاریخ را به قدمت تاریخ، زنده نگه داشتهای. هرچه را تو مینگاری، حقیقت بودن میگیرد. کلمات، دست در دست تو میآیند تا به جاودانگی برسند. مرا خدایی کن؛ مرا جاودانه کن؛ مرا به اوج ببر؛ مرا بنویس؛ آنگونه که خداوند میخواهد.
بنویس که دستهایم؛ سراسر کلمه شدهاند، تا بنویسیام! مرا از نو بنویس! بنویسم که عاشقم کنی؛ بنویسم که پرنده شوم. بنویسم...
مَقسومِ آیههای روشنِ روشنگری، میراثدارِ شایسته نهفتههای بیپیرایه دل، منتهایِ مقدسِ مسیر فکر و قلب و دست، پاسدارِ استوارِ نشئههای تجلّی، بیحاشیه سخنران صفحه سپید اوراق، بیپیرایه نقاد متون پوسیده زمان، بیواهمه فریادِ اعتراض، دلواپسِ عقدههای نگشوده و پندهای نشنیده، کهنسالْ قصهگوی رازدار، قَلم؛ میستایمت.
همه به قلم مدیوناند
در امتداد اوراق زمان، گویا و خاموش، برو و چراغ روشنگری را یک دم از خویش جدا مکن.
«اناالحق» گویان و منصوروار، به سوی عروجِ دار، بشتاب و از هیچ فریادی نهراس!
رسالتِ مقدست را بر دوش بگیر و بر سقف آسمان بتابان!
فراموش مکن که برای چه آمدهای!
دنیا به تو مدیون است. حکمت، نور، اشراق، تجلی و پرواز، به تو مدیوناند. حکیم، شاعر، عارف، عالم و انسان، به تو مدیون است، قلم؛ میراث روشنِ رسولانِ راستین.
نکند با ظلم بنشینی!
تو شدهای بانیِ خیر رحمت. از نگفتهها میگویی و از ندیدهها خبر میدهی، دل به دل میرسانی، راز میگشایی و گره.
اما نکند رسالتِ متین خویش را فراموش کنی و دامن به نادیدهها بزنی! نکند قدر خود را نشناسی و بیمقدار، اسیر دست ناکسان شوی!
نکند تیغ شوی، چماق شوی! نکند با ظلم بنشینی و با زخم همراه شوی! نکند بنگاری آنچه
را که جز آه، حاصلی ندارد! نکند از سپیدی اوراق حکمت، به تاریکی بیچون و چرای پوچی هبوط کنی! نکند...
سلام بر سوگند پروردگار که تو را در آیههایش صدا کرده است!
سلام بر تو که در قرآن خدا، نامت جاودانه است! پروردگار، تو را تقدیس کرد و به خاکیان بشارت داد تا در رکاب تو، تمامی حقیقت را بر جریده عالم ثبت کنند.
تو را آنگونه آفرید که از گلوی تو، خون کلمات آسمانی و زمینی بر صفحهها جاری شود. تو را آفرید تا بسرایی، بنویسی؛ تا رازهای شگفت آفرینش را فریاد کنی.
اگر قلم نبود...
«در آغاز هیچ نبود... تنها کلمه بود...» ... و کلمات، در وادی ناگفتگی، سوت و کور مانده بودند. واژهها سر به مُهر و بیابراز سپری میشدند. هیچ حنجرهای مأذون نبود تا صداها و حرفها را بر زبان آورد.
هیچ دهانی سوادِ دانستنِ واژههای قدسی را در دل نداشت.
تو اگر نمیآمدی، تو اگر از دستهای خالق یکتا، بر خاک هبوط نکرده بودی و خاکیان تو را نمیدانستند، سکوت تا همیشه زندگی، حکمفرمای لحظهها میماند و هیچ صدایی، هیچ کلمهای در گنبد گیتی، به ردّپایی خواندنی بدل نمیشد و نامرئی معنی و حقیقت، در لباسی دیدنی، به ظهور نمیرسید.
شمشیر بیپروا
قلم، عصاره تمام خلقت بیپرده خداست؛ شمشیر بیپروایی است که در دست هر کسی به رقص درمیآید و هر زبانی آنگونه که میخواهد، از رهگذار او خواندنی میشود.
اگر کلمههای لایزال پروردگار، بر جبین ورقها و دفترها فرو ریخت و نشست و قرآن خواند
و جاودانه شد، اگر نام پروردگار، در گوشه گوشه هستی به گوشها رسید و در چشمها رویید، اگر تمام شگفتیهای کائنات را ناباورانه و عاشقانه میخوانیم و در دلهایمان سرازیر میکنیم، به یمن حنجره همیشه سبز قلم است که در تمام لحظهها و فصلها، شکوفه میزند و جوانههایش در اوراق پراکنده هستی، به چشم میآیند.
من و تو
تو در دست من نشستهای و من با تو از خودت مینویسم. تو را به سینه میفشرم. به اشکهایم تو را سوگند میدهم و تمام شوریدگیهای روزگارم را با تو در میان میگذارم.
نفسهای مرا، بغضها و خندههای لبریزم را، دردهای ازلی و ابدی مرا، همه جا نوشتهای.
به یُمن تو، شانههای همیشه سنگین من، غصههای بیسرنوشت را تاب میآورند و کمر خم نمیکنند.
به یمن تو، من خویش را در برگ برگ شعرها و واژهها تکثیر میکنم و ادامه خود را در آینههای مکرّرِ هستی، به نظاره مینشینم.
تو مرا به اهالی روزگار بگو.
تو مرا افشا کن که تلاطم روزگار، در دلم گردابهای سهمگین به پا کرده است. تو مرا بنویس که سیلاب واژهها، ریشههای خستهام را از خاک به در نیاورد.
جوهر قلم، بوی خون شهید میدهد؛ بوی طراوت عطر خدا.
با قلم، میتوان پای آسمانیان را به زمین باز کرد، ملکوت را کاوید و به سرچشمه نور رسید.
قلم، میتواند زمینیان را با آسمان و ماده را با معنا پیوند دهد.
میتوان با عصای قلم، معجزه کرد و از دل سیاهیهای تاریخ، چشمههای حقیقت جاری ساخت.
میتوان قلم را اژدهایی کرد و با آن، جادوی آنان که اهل باطلند را بلعید و حق را به کرسینشاند.
میتوان با قلم، جان بخشید و بیدار کرد. دستهامان، به یاری قلم، میتواند در دستان خدا قرار گیرد و تا مصافحه فرشتگان، ما را اوج دهد.
قلم عالم و خون شهید
آنگاه که قلم، قامت برافرازد، حصار نادانی فرو میریزد و چون میدرخشد، تاریکیها محو میشود و پیش پای آدمیان روشن میشود.
با قلم، میتوان، آیههای خداپرستی را تکثیر و خوابهای خوش مهرورزی را تعبیر کرد.
قلم که مینویسد، شهید غبطه میخورد و احساس میکند که از کاروان اهل قلم، جا مانده است.
چنانچه رسول خاتم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «روز قیامت، مُرکّب عالمان و خون شهیدان، با هم
وزن میشوند و مرکّب عالمان، بر خون شهیدان برتری مییابد».(1)
خوشا به حالمان، اگر آنگاه که مینویسیم، پروردگارمان به قلمهایمان اشاره کند و بفرماید: «ن والقَلَم وَ ما یَسطُرُونَ».
سوگند به قلم، گرفتار شدهام در میان انبوه کلمات! من در تلاقی احساسهای مختلف، گرفتار شدهام. حالا چشمهایم به دنبال پنجرهای آشنا میگردند؛ پنجرهای که شاید با دستان تو باز میشود؛ با دستانی که بر سفیدی کاغذ میتازند و ردپایی از جملهها را برایم جا میگذارند.
واژهها را کنار هم میچینی و میگذری و دفترت از تراکم حرفهای گفتنی و نگفتنی پر میشود.
اما یادت باشد، من سرگردانیام را بر دفترت یله خواهم کرد. تنهاییام را پی دستهای توخواهم فرستاد و تلخی اطرافم را به محضر احساس رسوب کرده در نوشتههایت خواهم کشاند.
یادت باشد، آسمان آبی را در کلامت متمرکز کنی و زلالی رود را!
1) . نک: سیوطی، الدّر المنثور، ج 3، ص 423.
به احساست بگو، برای آنها که به دنبالش میآیند، در حالیکه غبار سردرگمی در زوایای روحشان نشسته است، گوشه چشمی داشته باشد.
به احساست بگو، همیشه یک تکه سعدی یا یک جرعه حافظ را در لابهلای حرفهایت بنشاند، تا منِ درگیر در گوشههای دنج دفترت، آرام بگیرم.
یادت باشد، خندههایت را دستکم یکی در میان، برای من جا بگذاری، تا پس از بغضهای مداوم، نفس تازه کنم و حالوهوای گُر گرفتهام را التیام ببخشم.
به احساست بگو، هوای جنون روزافزون مرا داشته باشد.
عزیز گمنام، «قلم»! از وقتی که بشر، چیزی را در خاطره چند هزار ساله خود به یاد میآورد، تو، به یاد ماندنیترین خاطره اویی. گاهی در هیئتی سخت و آهنین، علامتهای خط میخی را بر سینه سنگها حک میکردی و گاهی پَری زیبا بودی که سبکبال، در دست دوستداران علم، سماع مستانه داشتی. امروز هم در ظاهری شاید زیباتر و پیچیدهتر، در کنار مایی و خردسالان ما حتی نخستین تصاویر خیال خود را بر صفحه کاغذ؛ با تو ترسیم میکنند. تو در میان خردسالان، تا پیشکسوتان و کهنسالان عرصه علم و معرفت، حضوری همیشگی داری.
میدانم، تا بشر بر این کره خاکی باقی است، تو هم همراه او خواهی بود. تو هرگز فراموش نمیشوی. مگر انسان، کهنترین آموزگار خود را فراموش خواهد کرد؟!
مثل دیوانهها از خواب میپری و صدایم میکنی. تو هم مثل من، بدخوابی. من هم مثل تو، شب بیدارم.
من از دیدن زخمهای فروخورده بشر و تو از نوشتنش. من از شنیدن آه مظلوم و تو از گفتنش.
ای قلم! همراز شبنشینیهای اهالی مجلس آشفتگی! جام بگردان، جرعهای از خستگیاترا در پیاله کن و حوالتی به تنهایی مدام من.
ای قلم، ای مهجورترین قسم خدا! به خدا بیتو تنهایم.
سر به بالای نی سپردن
شباهنگام، که کوفه در کوفه، غربت مسلم اندیشه به گوش کاروان حسین عشق نمیرسد؛ شباهنگام که پشت میلههای زندان تن، مختار روح، در بند پسر مرجانه است، فریاد زدن، مردان مرد میخواهد.
باید به کربلای افکار بکر دوید! باید به دنبال راه نجاتی، سر به بالای نی سپرد!
هر حقیقتی را کربلایی است و حقیقت علم را کربلای روشنگری میباید.
حبّذا وقت قلندرپیشهگان سخن که زکات زندگی را به شمشیر قلم میپردازند!
در شاهراه واژهها
سینه عریان کردهای، پیش شمشیر ملامت. به میدان تاختهای، بر باره بلاغت.
مدتی است، خود کلام شدهای؛ در شاهراه واژهها سفر میکنی، از اعماق اندیشه میگذری؛ گذری و نظری.
شلاق شو، به جان عزیمت، بگو تا خفتگان، بیدار شوند که عالم، جملگی صبح رحیل است.
به رنگ صدای رسولان
باره سرهنگان اندیشه، بتاز! از این بیابان بگذر؛ تاختنت، صفای جهاد دارد، گفتنت، به رنگ صدای رسولان است.
بر این کویر ترک خورده بنویس: «عشق»! بر آن کوه سترون بنگار: «همت!»
بر آن دریای لجوج، بر آن موج سرکش بگو: «امید!»
باره سرهنگان اندیشه، قلم! بر کشور باور مردمان بگذر، بر اریکه سلطنت آرزوها بنشین، سخن بگو که گفتنت جهاد است.
وقتی غمگینم، وقتی دلم میگیرد، وقتی وجودم سرشار از عشق میشود؛ میآیی؛ دست در دستم میگذاری، سنگ صبورم میشوی، امیدم میبخشی.
ص:101
میآیی؛ بر سینه سفید دفتری میلغزی، روحم را پالایش میکنی. سبکم میکنی، آرامم میکنی. آه! اگر تو نبودی...
تو شاهدی
تو شاهدی که شاهد ظلم ظالمان، شاهد عشق الهی عارفان، شاهد احساسات پاک شاعران، شاهد وارستگی و شجاعت و صداقت شهیدان و شاهد تمام حقیقتهای پنهان.
آری! تو شاهدی.
تو بزرگ و مقدسی؛ آنگونه که خداوند، به تقدست سوگند میخورد؛ آنگاه که میفرماید: «ن وَ القَلَمِ وَ ما یَسطُرون».
بهانهای شیرین
بهزاد پودات
قلم، بهانه بود تا تو را بنویسم.
حروف الفبا، دست مرا گرفتند و پابهپا بردند تا از «باء» بسم اللّه به «میم» الرحیم رسیدم و یاد گرفتم که بنویسم: بسم اللّه الرحمن الرحیم و بخوانم و با تو حرف بزنم.
قلم، بهانهای شیرین بود که نام تو را در دهانم ریخت. قسم به قلم و آنچه مینویسند؛ که دوستت دارم.
یار من قلم
از وقتی که با کلمات، دوست و آشنا شدم، سعی کردم تو را بنویسم و قلم مرا یاری کرد که بنویسم، آنچه را نمیتوانستم بنویسم و بخوانم، آنچه را نمیتوانستم بخوانم.
قلم، دنیای تاریکم را آبی آسمانی کرد و طرح وجودم را روشن.
و من که در خودم مرده بودم، دوباره متولد شدم.
وقتی قلمها حرف میزنند، سکوت سنگین دفتر شکسته میشود. زبان قلمها با هم فرقمیکند؛ اما همه مثل هم مینویسند؛ گاهی خیالی و گاهی واقعی؛ گاهی شعر و گاهی متن؛ گاهی از شادی و گاهی از غم و...
وقتی قلم حرف میزند، ناگفتهها، گفته میشود. حرکت قلمها، نگاه قلمها و دغدغههایشان با هم فرق دارد.
قلمها، رسالتشان بزرگ است؛ اگر صاحبان قلم و قلمفرسایان بدانند که چه مینویسند و چه مینگارند.
ردپای روشن
روی خطوط ساده دفتر میدوی و دلشورههایت را فریاد میزنی. هرجا که خسته میشوی، میایستی. از جسم خسته تو، نور میریزد؛ ولی جسم تو هر روز و هر لحظه، در ذهن سفید دفتر حل میشود و آرام آرام آب میگردد. تو اگر پایان هم بگیری - که نمیگیری - ، از رد پایت میشود تا انتهای جاده را پیمود. تو راهت روشن است و میشود از راه تو به مقصد رسید.
اگر حریتها، در زنجیرهای استبداد و خودکامگیها محبوساند؛ اگر دلهای عارفان و عدالتپیشگان، به جرم دلدادگی به حق و حقیقت میسوزند؛ اگر سرها در تقابل نیستی و هستی، هدایت و ضلالت، رشد و سکون، سر به دارند و اگر این همه سوزش دلها، حبس حریتها و تقابل نیکیها و بدیها را دیدهها مینگرند، سینهها تاب نمیآورند و مشتهای خشمگین میآشوبند؛ چون قلمها مینگارند.
از آغاز تاکنون، سطر به سطر، ورق ورق «نگارش» و از پیِ آن، دانه دانه «نگرش» و عاقبت: سینه سینه، موج موج آشوب بر نابرابریها.
جوهر سیاه و خون سرخ
هر بار، قیامتی به قامت قلمی بیباک و پردهدَر به پا میشود، جوهر سیاه نیشتر قلم با افشرههای سرخ شهادت، همسنگ، بلکه گرانسنگتر از آن میگردد.
آنگاه که رسول پاکیها، مشتکوبِ فرق جاهلیت؛ محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله، در شأن قلم ندامیدهد که: «مِدادُ الْعُلماءِ اَفضَلُ مِن دِماءِ الشُّهداء؛ قلم دانشمندان، ارزشمندتر از خون شهداست».
و ایمان میآوریم به «قلم» و نگارش.
پنجشنبه
21 تیر 1386
27 جمادی الثانی 1428
12.Jul.2007
لباسها فرق کرده است. دشمن، همان دشمن است و حق، همان.
همانها که روزگاری، مردم را از خاندان هدایت، محروم داشتهاند، اینک میکوشند تا جامعه را از ذات خویش و از طبیعت الهی خود، دور کنند. دشمن اینبار میخواهد نور زن را از او بگیرد و در پی آن، از اسلام و آیین ارزشی وحی.
اما نظام شیطانی رضاخانی، چه عبث پنداشته و چه موهوم به طراحی فتنهها دل سپرده!
باور سبز؛ سرانجام سرخ
بیست و دومین روز تیرماه است و تقویم، سال 1314 هجری شمسی را گواهی میدهد. اسلامزدایی، سیاست مکدری است که محیط وحشت و اختناق پوشش را برای زن مسلمان به ارمغان آورده است. هرچند با برخورد مردم و رهبری چون آیة اللّه بافقی، هشت سال، طرح شیطانی حجابزدایی معطل ماند، اما سرانجام هوای ایران را غبار گرفت؛ غباری از جنس استعمار فرهنگی.
فریادهای شیخ بهلول، خشم مردم، خاصه زنان مسلمان را شعلهور کرده است. سحرگاه 22 تیر است و توپهای سنگین، روبهروی مسجد گوهرشاد. آیا عجیب نیست که مزار امامی غریب را به توپ ببندند تا مردم سکوت کنند؟! مردم پناهنده به آستان ضامن آهو، در خون خویش میغلتند تا فریاد باور دینیشان، به گوش همه برسد.
... اما آن سو، دستان نوازشگر و رئوف امام غریبان، بر سر ایران مظلوم، آرامش را بشارت میدهد و ایران به این حمایت، دل میسپارد.
فریاد سرخ شرافت و حمیت، بال در بال کبوترانِ سپیدِ آستان رضا علیهالسلام، پر میگشاید؛ تا آسمانِ روشنِ گوهرشاد.
انگار شور حسینی، در قلبهای مردمان میجوشد و چارقدها و چادرها، به حرمتِ معصومانه یاس، به جنگِ چنگالهای پلید شیطان میروند!
دیگر در دلها هراسی از صفیر گلولهها و سایهای از اضطراب مرگ نیست.
گامها از مرزِ هبوط و زمینی ماندن میگذرند و پا در حریم امنِ آسمان میگذارند.
ساقه دستها، به غنچه اعتراض، شکوفا میشوند، تا یکرنگی و همدلی قلبها را اظهار کنند؛ تا حجاب، نشانِ همیشگی حیا و پاکدامنی زن ایرانی بماند و فرهنگ دینی و ملی، در بازار منفعتطلبی اربابان خارجی، به تاراج نرود.
به کدامین گناه؟
توپها و مسلسلها به میدان آمدند تا در ذهن بیدارِ مردمان حک کنند که حجاب، مساوی با عقبماندگی است.
دین و مذهب، خرافهای است که سوغات آن، جمود و پسماندگی ملتهاست؛ هویت و فرهنگ بومی جز تخیلات عوامانه نیست!
سنگفرش گوهرشاد، باید از خون مردمانی رنگین میشد که در برابر دروازه تمدن غرب، تا کمر خم نمیشدند و کوتاه نمیآمدند.
گناهِ زنانی که شیون و نالهشان، هنوز در لابهلای گلدستههای گوهرشاد پرپر میزند، آن بود که نخواستند نجابتِ چادرهای سیاه و معصومیت روبندهای سفیدشان را با فرهنگ برهنگی و ولنگاری غربی عوض کنند.
وقتی آزادی و برابریِ حقوق زن و مرد، به رسم اربابان متمدن بیگانه اهدا میشود، وقتی هیاهوی پررنگ و لعاب کالاهای فریبندهشان، بر سر کشورهای جهان سومی آوار میشود، وقتی ایدئولوژی حقیر غربی، دین را افیون حکومتها و ملتها معرفی میکند، باید آزادیِ پوشالی را به زور سر نیزه، به مردمان هدیه کرد و فرهنگِ شرمآور عریانی را با داغی سرب بر پیکر ملتها نشاند.
رسالت ما
هنوز شیون و مویه، از پیکر زخمخورده گوهرشاد لبریز است.
هنوز ناله جانخراش گلوله، در شبستانهایش میپیچد و در دالان زمان پیش میآید.
مشهد، سرای جاوید آن دیدگانِ شاهد است؛ دیدگانی که شعلههای ننگ را از پسِ پردههای دریده حجاب دیدند؛ چشمانی که جلوه دروغین تمدن غربی، فریبشان نداد؛ همان تمدنی که چون گرگ گرسنه، به فرهنگ و اصالتِ ملتها میتازد و قربانی میگیرد.
آن چشمها، تا همیشه شاهد و تا ابد زنده خواهند ماند. ما نیز تا ابد متولد میشویم؛ تازهنفس و بکر، با پیکری ایستاده و خاطراتی دستنخورده و ناب. گرچه در صفحات سیاه تاریخ، مردانمان را به جرم غیرت و مردانگی و زنانمان را به جُرم عفت و نجابت، بیرحمانه به تیغ عاصی مرگ سپردهاند، ولی ما زندهایم؛ به ایستادگی و دلاوری همان مردمان و گلبرگهای حیاتمان، هربار شادابتر از پیش خواهند شکُفت؛ اگر جانهای به مسلخ رفته به جرم آزادگی، از یادمان نروند.
ای اسبان رم کردهِ جهالت و جور، بر اندیشههای بلند عاشورایی ما بتازید؛ که هیچگاه عاقبتی بهتر از یزید نخواهید داشت.
ضرب و شتمهای خود را به کار گیرید؛ اما بدانید که فریادهای گوهرشادی ما، بر برگهای کاهی تاریخ، همیشه تازه است.
این ندای سبز حقیقت است که میگوید: آفرین بر شیرزنان غیور ما که حسرت لبخند را بر دل رضاخانیها گذاشتند! مرحبا بر تیرماهِ سالِ فریاد که قلب تیره قلدران را هدف گرفت!
در و دیوار مسجد گوهرشاد شهادت میدهد؛ گواهی میدهد ذلّتستیزی را.
چادرهای سیاه، با عملکردی سپید
روزگاری، پدیدهای شوم، - رضاخان - بر جغرافیای میهن چنگ انداخته بود.
روزگارِ رضاخان، درس عبرتی است برای زورمداران کجفهم.
تقویمِ تاریخ، خوب یادش هست که چادرهای سیاه آمدند؛ با عملکردی سپید و پیامی روشن. و رضاخان، تازه فهمیده بود با کشف حجاب، تمام قدرتش را برای نابودی خودش به کار گرفته است، قیام گوهرشاد خراسان؛ یعنی دنیا بداند ما نهضت سربداری هستیم که در دقایق لزوم، خود را نشان میدهیم؛ میایستیم، میمیریم و زنده میمانیم.
دوشنبه
25 تیر 1386
1 رجب 1428
16.Jul.2007
پیامبر خدا که گام در مسجد نهاد، سلام و تحیت بود که از گوشه گوشه مسجد بر او نثار میشد. حضرت، گویی شادمانتر از همیشه بود و این، نوید خبری تازه و شیرین را میداد.... و سرانجام سرّ شادمانی پیامبر، آشکار شد؛ رسول اعظم صلیاللهعلیهوآله، مژده حلول ماه رجب را دادند... آنگاه
فرمودند:
«در آسمان هفتم، خداوند متعال فرشتهای را قرار داده که «دعوت کننده» خوانده میشود. وقتی ماه رجب فرا میرسد، این فرشته از شب تا صبح، این ندا را در عالم طنینانداز میکند: «خوشا به حال تسبیحکنندگان خدا! خوشا به حال فرمانبرداران خدا! خدای متعال میفرماید: هر کس با من همنشینی کند، همنشین او خواهم بود و هر کس فرمانبردارم باشد، فرمانبردارش خواهم بود و هر کس از من بخشایش بطلبد، بر او بخشایش خواهم نمود؛ ماه، ماه من است و بنده، بنده من و رحمت، رحمت من. هر کس در این ماه مرا بخواند، اجابتش خواهم کرد و هر کس از من چیزی طلب نماید، به او عطا خواهم نمود. هر کس از من هدایت بطلبد، هدایتش
خواهم کرد؛ من این ماه را رشته ارتباط میان خود و بندگانم قرار داد[ها]م که هر کس به آن [وصل شود] به من خواهد رسید».(1)
پیامهای کوتاه
حلول ماه رجب، ماه مناجات و بندگی و ماه خانهتکانی دلها، بر مشتاقان کوی دوست مبارک باد!
حلول ماه رجب، ماه مولای متقیان، امیرالمؤمنین علیهالسلام بر همه شیعیان آن حضرت مبارک باد!
«رجب»، نام نهری است در بهشت؛ از شیر سفیدتر و از عسل شیرینتر، هر کس یک روز ماه رجب را روزه بدارد، به یقین از آن نهر، خواهد آشامید. «امام کاظم علیهالسلام»
1) . نک: المراقبات، اعمال ماه رجب، ص 96.
چهارشنبه
27 تیر 1386
3 رجب 1428
18.Jul.2007
سامرا، معکوس نام خود را بر او عرضه داشته است: اندوه عالم جمع شد در کسی که دید... و او آن را دید. متوکل، امام را در سامرا سکونت داده است؛ اما کدام سامرا و چه سکونتی! امام دید و تحمل کرد. او این شهر خفته در خفقان را تماشا کرد و تاب آورد؛ آنچنانکه صالح بن سعید چون به دیدارش آمد و او را در آن خانه محقر دید، با بغضی اندوهناک زمزمه کرد: «این ستمکاران، همه تلاش خود را برای خاموش کردن نور شما به کار گرفتهاند و برای پنهان داشتن مقام تو، به هر حیلهای متوسل میشوند. چگونه باور کنم شما را در چنین جای حقیری منزل داده باشند؟! جایی که محل آمد و شد گدایان و غریبان بینام و نشان است!»
امام اشکهای دل و دیده را فرو میخورد. پاسخ میدهد: «پسر سعید! آیا هنوز قدر و منزلت ما را در این حد گمان داری؟! آیا گمان میکنی این با رفعت شأن ما منافات دارد؟ مگر نمیدانی کسی را که خداوند، بلند و عظیم بدارد، به اینها پست و حقیر نمیشود؟!»
امام هدایت
دنیا در کام آل اللّه زهر بود. گویی تقدیر چنین است که تجسم دنیا در زندگانی امام، بهانه شهادتش باشد. بنیهاشم، مضطرب و پریشان، یک چشم به در و چشمی به آسمان، منتظرند، خبری از سلامت امام علیهالسلام بشنوند. چه لحظات دردآوری! چه سکوت تلخی! اینک، درِ اتاق، رو به صحن خانه
باز میشود و امام حسن عسکری علیهالسلام، میراثدار حقیقت پدر، با سر برهنه و جامه چاکخورده بیرون میآید. همین صحنه کافی است تا جهان دریابد که امام هدایت، زمین را وداع گفته است.
برای اندوه شیعه کافی است تا معتمد، با ریا و نیرنگ، خود را برای نمازگزاران بر پیکر امام آماده سازد!
سلام بر صبر مطلق!
عجب دنیای وارونهای است و انسان تا چه اندازه در نفس خویش غرق مانده است که مقابل نابترین عصاره ملکوت، چنین منافقانه به آبادانی دنیای خود مشغول است!
نفرین بر آنان که حق هدایت و امام هدایت را نشناختند و نخواستند که بشناسند!
... و سلام بر آن صبر مطلق، آن شکوه محض، که دنیا را با همه تیرگی و نسیانش، تاب آورد و یادگاریهای عظیمی برای بلوغ بشر به ارمغان گذاشت!
یادش سبز و راهش پر از مسافر باد!
در جاده عشق گذر باید کرد
در هجر چه شبها که سحر باید کرد
حالا که به نام عشق آغاز شدیم
از آخر خود صرفنظر باید کرد!
درست سرِ ساعت اتفاق، سرخترین ضجهها برمیخیزد.
شیون پدید میآید و جهان با دهمین موقعیت غمبار از امامت روبهرو میشود و زمین چون سرگشتهای مویهکنان، میگردد.
امروز را، لباسهای سیاهِ بر تن، خوب میفهمند. پارچههای عزایِ بر دیوار درک میکنند که چه نوری از میان ما پر زده است.
آسمان نیز با ابرهای گریهزا، شعلهوری خویش را عیان کرده است و با این نهضت جهانیِ مصیبت، همسو شده است.
غمی در دلها روییده که اگر بر همه اشیا تقسیم کنند، باز وسیعتر است.
در دستان امروز، مرثیههای طولانی به چشم میخورد. سوگ سرودهایی که چنین میگویند: عزیزِ دیگری نداشتهایم که از دست برود. پس باید خون گریست در این اندوه. در رثای دهمین پیشوایِ پارسایان، شعرها همه از نسل گریهاند؛ گریههای سپید که گِرد مزارش حلقه ماتم زدهاند. در سینه ما غم است.
دهمین پرچم مشکی، نشانهای از عزا است بر سردرِ بستانسرای امامت.
امروز، روز وداع با بهار هدایتگری است، پاییز پُر زخم در مسیر زندگی.
باید نشست و مطابق رسم غم، چکید. باید نشست و به شیوه متداول غصه، بارید.
با جامعه کبیره
خورشید ادعیه، گرم از نگاه تو، در لحظههای اُنس میتابید.
تو، پنجرههای پر از نگاه را به سوی «زیارت جامعه کبیره» گشودی.
امروز، هر که در رثای تو بیشتر اشک بریزد، آسمان عشق را، بزرگی نور را، وسعت معنویت را بهتر دریافته است.
دستمالهای خیس از جامعه کبیره، مأنوس چشمهای سوگمندند. زائران بغضآلود آمدهاند و در محضر عباراتی که آوردهای، خطاب به تو آن را اشک میریزند.
جامعه کبیره، یادگاری است که کوچ خونرنگ امروز تو را تداعی میکند.
با جامعه کبیره، لحظههای گمراه، به سوی واژههای خوشطینت آفرینش هدایت شدند. امروز، غروبی غمگین در رگهای کلمات جامعه کبیره جریان دارد.
با سامرّا
انگار که پارههای آتش، بر جگر سامرا گذاشته باشند! انگار که شهر، یکباره غرق در دریای اندوه شود!
خبر سهمگین، اینگونه اثر میگذارد.
سامرا را امروز باید نشناخت که از این داغ ناگهان، شکسته شده است.
سامرا، همه جانبه، وقف اشکریزی است و در کوچههایش، آهنگ دلگیر کوچ موج میزند.
سامرا، مونسی جز غم ندارد. همدمی جز بغضهای مانده در گلو ندارد.
شهر، با معصومیت از دست رفته، در خویش فرو میریزد.
امروز، هیچ شاعری نیست که همراه شعرش، از حسّ غربت سامرا سرشار نباشد. تنها حرکتی که از سامرا، با رفتن دهمین رهنمای روشنگر، زاده سخیترین مردمان، هادیِ دوران سر میزند، بر سر زدن است و گریستن.
این چه غیبتی است که انزوای عنکبوتی ما را رقم زده است؟! این چه کتمانی است که ما را مجال رؤیت خویش نمیدهد؟!
ای حضور محض! ما را از این غیبت ممتد که از ابتدای بشریت تسخیرمان کرده، نجات ده! به فریادمان برس که سخت، از حقیقت تو روی برتافتهایم.
چگونه ما را تحمل میکنی؟!
آقا! چگونه تحمل میکنی خاموشی هماره این قوم را؟
چگونه تاب میآوری نسیان بیپایان قبیله انسان را؟!
با چه قدرتی، بار همراهی ما را بر دوش میکشی و از ما ناامید نمیشوی؟!
در ما چه دیدهای که هنوز ناامید نشدهای؟!
در ما چه یافتهای که سرپرستیمان را با صبورانهترین تبسمها، پذیرفتهای و با صمیمیترین آغوشها، دریافتهای؟!
اگر تو نبودی...
چه میآمد بر سر عالم، اگر تو اینقدر مهربان نبودی!
وای بر ما! وای بر هر صبح و هر شام ما، اگر تو اینچنین بزرگ و بیتوقع، ملتمسِ آرامش ما نبودی!
به راستی زمین، چند ثانیه میتوانست ما را تحمل کند، اگر صبر و شکوه تو، این اندازه عظیم و دلت با ما اینقدر رئوف و بخشنده نبود؟!
منتظرت میمانیم
چقدر برای فرج ما از این غفلتستان مکدّر، دعا کردهای و سراپا قنوت شدهای!
چقدر این استغاثه نجیبانهات را مستجاب نکردهایم!
چقدر ظهور ما را در شرقیترین زاویههای جانمان، از خدای رسالتت خواستهای و ما چقدر کاهل بودهایم و چقدر غافل!
ای منتظرترین مرد! روزی خواهیم آمد.
افسوس که دیر فهمیدهایم:
او حاضر و ما منتظران پنهانیم
هرچند که از غیبت خود میخوانیم
با این همه ای روشنی جاویدان!
تا فجر فَرَج، منتظرت میمانیم!
منزل به منزل، خانههای دنیا را جستوجو کردهام، با مردمانش سخن گفتهام و رفتهام؛ او را نیافتهام. کسی که ندیدهامش، اما مرا به سوی خویش فراخوانده است. رفته رفته به یک بیابان رسیدهام که از بوتههای خار، خالی است حتی؛ به جایی که کسی را به خود ندیده است. جای پای هیچ گردبادی بر آن نمانده است و تنها، زیر نگاه مکرّر آفتاب، خشک مانده است و من تا اینجا هم به تمنای او گذر کردهام.
از دیوارهای تَرَک خورده مکتبها گذشتهام. حرفی از آن همه خوبی نشنیدهام؛ پس بیپاسخ برگشتهام تا دامن واژههای او را طلب کنم.
از اذان صبح تا عصر آدینه
ردّ صیادان مرواریدها، از شنهای نرم ساحل پاک شده است و باد، در گوش گوشْماهیها، مرثیه غربت، مویه میکند. خاطره لبخند، از ماهیها گم شده است.
از اذان صبح، تا عصر آدینه، راه درازی است و من هر هفته، هر جمعه این راه را درمینوردم تا بلکه از دفتر شعرهای خاک گرفته، ترانههایی پیدا کنم که بوی شادِ تازگی بدهند و سزاوار باشند تا به آستان موعود منتظَرَم به هدیّت بخشم؛ اما مهدی کجاست؟ نمیدانم!
ای صاحب دقیقههای انتظار، نمیدانم این چندمین جمعه است که از آغاز آشنایی ما میگذرد؛ تا یادم میآید، چشمانتظار تو بودهام.
مولای من! تو در قلهای و من در دامنه - وقتی قلهها سلامِ خود را با جریانِ رود به دامنه میریزند، چشمانتظار پیامی - علامتی از سوی تواَم تا کوزه تشنگی خود را از خنکای لطیف دیدارت پر کنم؛ گرچه حادثه بزرگ دیدار تو، در عمر من نگنجد. به شوق تو، پیش از قیامت از خاک برخواهم خاست.
«مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم»(1)
همین روزها...
قاصدکها، هر روز خبر از کشتار شقایقی میدهند؛ مگر نقاشیِ ستم، چقدر به رنگ سرخ نیاز دارد؟ میدانم، مسیر آمدن تو، همین نزدیکیهاست که فریادهای بیجواب شنیده میشوند - همین نزدیکیها، وقتی عطر نرگسهای سوخته فلسطین و لبنان در فضا میپیچد، در پسِ این همه ابر سیاه، رعدِ «اناالمهدی» تو، بارش هماره بهار بیپاییز را مژده خواهد داد.
«هزار سال در این آرزو توانم بود
تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود
تو سخت ساخته میآیی و نمیدانم
که روزِ آمدنت روزیِ که خواهد بود»
1) . حافظ.
منم که غایبم
آقای من! لاف زدن در عشق، جایی ندارد. تنها روزی که گوشه چشمی از جمال تو، بر این خاک تَرَکخورده کویری نازل شود، وسعت خواهش خود را برای تمنای دیدارت، در ذره ذره وجودم میبینی که چه بنفشهزاری به زیر پای تو خواهم شد، تا ذوالفقارت، هر چه از علفهای هرز ضمیرم را اراده کند، برچیند و تنها عشقِ تو بماند و بس.
امروز، منم که غایبم و تو در لحظه لحظههای سوخته جانم، روشنی.
به موسیقی ندبه جمعه هایم گوشدار تا حرفاحرفِ نامِ خود را از من بشنوی، یا صاحبالزمان!
پاییز جانم را بهاری کن!
خش خشِ برگهای پاییزیِ جانم را قدم بزن تا زیر گامهایت، سبز و بهاری شوم. بیگمان، زلالیِ تو در خشکسال زمان، جریان خواهد یافت و شرمساری را بر رخسارِ ناباوران، نقش خواهد بست و بشارت جاودانگیِ حکومت تو بر قلبها را نوید خواهد داد.
دردِ تو را به تنهایی نمیکشم که تمام سنگریزههای زمین، منتظر گامهای تواَند تا کوه شوند و پرچم تو را در اوج عشق خود برافرازند و آن وعده محتوم، چه نزدیک است؛ اگر عاشق باشی!
کوچههای حرف و حدیث، شلوغ شده است. شایعههای امید و ناامیدی، راحتم نمیگذارند. روزنامهها اما خبری از تو چاپ نکردهاند. خود بگو تا کی خبرت را از شایعهها و حرفها بگیرم؟ واژههایم، چون ترکش، بر قلب منتظرم نشستند، من تا ابد، زخمی توام؛ ای طبیب! برگرد!
عهد دل
مدتی است از خواب میپرم و تو نیستی. از بیتو بودن میترسم. شک به جان چشمهایم نشسته؛ نکند شکهای عقل، عهد دل را بشکند! نکند یقینم، مچاله انتظار بیپایانت شود!
کوچه دل را آب و جارو نزدهام؛ آه اگر تو بیایی و دلم غرق گناه باشد! وای اگر تو بیایی و در خانه دلم کسی نباشد!
غیبت آخرین ستاره
کودکان آبادیام، بر جاده نشستهاند و مردان مسجد، نمازشان را با خود به صحرا کشاندهاند. التهاب تازه غیبت آخرین ستاره هر روز، تازهتر میشود. دیگر همه عجله دارند؛ حتی برای احوالپرسی، وقت ندارند. زمان هم عجله دارد؛ ولی به سراچه ظهورت نمیرسد. گفتهام بام کعبه را بپایند، گفتهام چشم از جادهها برندارند.
چشم از جادهها برندارم
صحبت اغیارم کشت، ای همصحبت ازلی فطرت بشر!
اشکهای بیاختیارم، سرور بیعلتم و پریدن پلک اندیشهام، خبر از آمدن سایه خدا میدهد.
خروس سحری، امروز اذان دیگری دارد؛ آفتاب، امروز نگاه تازهتری بر گلها افکنده است. نمیدانم چرا احساس میکنم خیلی زود میآیی!
خوابی ملتهب
خواب میبینم که تو آمدهای و شهر، ملتهب است.
خواب میبینم چون فرستاده حسین، پشت دری و من در به رویت بستهام.
خواب میبینم قفلی از گناه، بر در خانهام زدهاند.
خواب میبینم تو آمدهای و من روی سیاهم را در صندوقچه اندوختههای دنیاییام پنهان کردهام.
من خیلی وقت است که خواب میبینم؛ مولا، کمکم کن!
نماز جماعت آفتاب
نماز جماعت آفتاب را بنگرید و سجده ستارهها را! آهای مردم خوابدیده زمین! خواب مشترکمان، خبر از یوسف حجاز دارد.
دام زلیخا، از مصرِ خیالتان برچینید! پشت چاکخورده پیراهن ریایتان را بدوزید! انبار گندم مصریان را طمع نبندید! این خود یوسف است که خواهد آمد.
پابهپای ثانیهها، به تو میاندیشم؛ به تو که تقویمها، آمدنت را به انتظار نشستهاند و عقربهها، جمعه های ساکت متروک را به امید آمدنت طی میکنند.
به تو میاندیشم، ای کسی که نمازت را فرادا میخوانی!
به تو میاندیشم، ای «امام جمعه جهان».
آیا این همه انتظار برای آمدنت کافی نیست؟
تمام دستها هم برای شمردن این روزهای خاکستری کم است.
من اما به دستهای سبز تو ایمان دارم و میدانم که روزی، تمام قفلها شکسته میشود و همه گرهها باز.
میدانم که دیگر ندبه، صبحهای جمعه ندبه نمیکند. میدانم که روزی از راه میرسی و زمین، جان تازهای میگیرد.
من هر روز، صدای زمزمه باد را میشنوم که میگوید: «ألیس الصبح بقریب».
وعده ما بینالحرمین
میدانم روزی تیتر درشت صفحه اول همه روزنامهها این جمله است: «وعده ما، بین الحرمین».
چه زیباست وقتی مردم از هم میپرسند: «أین الطالب بدم المقتول بکربلا» و...
آغوش پنجره باز است و کوچهای در حوالی دل، بیقرار آمدن تو؛ شاعرترین آدمها، وامدار تواند. چشمهایت، واژه به واژه، غزلهای مرا دستکاری میکنند.
چگونه «عشق» را پنهان کنم؛ وقتی غزلهایم از عطر تو سرشارند و دستهایم، بیحضور تو بیپناه؟!
در امتداد جاده شب، در مسیر صبح، هزار قافله منتظر، تو را میجوید و دستان به آسمان برخاسته هزاران عاشق دلسوخته، تو را از خدا طلب میکند.
نگاه کن!
باران چه غریبانه و سر به زیر، از آسمان میبارد! لحظهها چقدر ملتهب و بیتابند و شبهای بعد از این، چقدر بیستاره!
و من هنوز منتظرم و تو خواهی آمد و همه دعاهای مستجاب نشدهام، به اجابت خواهند رسید!
پیام کوتاه
«دست نفست ستاره را امید است
شب با دف ماه تا سحر رقصیده است
همچون سحر از عطر اذان سرشاری
انگار لب تو را خدا بوسیده است»
همیشه کسی هست که انتظار میکشد
همیشه دلی هست که دلتنگ میشود
همیشه ستارهای هست که سوسو میزند
همیشه بهاری هست که نیامده است
همیشه دعایی هست که هنوز مستجاب نشده است
همیشه چشمهایی هست که شبها بیدار مانده است
نام آن انتظار غریب
آن دلتنگی محو
آن ستاره پُرسو
آن بهارِ در راه
آن دعای همیشه
و آن چشمهای بیدار
فرزند مصطفاست
گنجینه خداست.