ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
شناسه افزوده : داودی، سعید، ۱۳۴۳ -
عنوان و نام پدیدآور : زن در تفسیر نمونه/ مکارمشیرازی؛ تهیه و تنظیم سعید داوودی.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام علیبنابیطالب(ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری : ۷۱۲ ص.
شابک : ۲۲۰۰۰۰ ریال: 978-964-533-187-8
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Makarem Shirazi. Woman in example commentary of Quran.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان قراردادی : تفسیر نمونه .برگزیده
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۷ت۷۰۱۳۶ ۱۳۹۳
شماره کتابشناسی ملی : ۴۱۰۸۷۶۷
مقدمه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (دامت برکاته)
23
پیشگفتار 27
شیوه تحقیق و تنظیم 29
بخش اوّل: سرگذشت غمبار زنان / 35
فصل اوّل: زن در جاهلیت 37
خشم از تولد دختر 39
تفسیر: آنجا که تولّد دختر ننگ بود 39
نکتهها: 41
چرا فرشتگان را دختران خدا میدانستند؟ 41
چرا عرب جاهلی دختران را زنده به گور میکرد؟ 42
ناخشنودی از دختر 45
تفسیر 46
کشتن فرزند از ترس فقر 48
تفسیر 48
خشم و اندوه از شنیدن تولد دختر 49
تفسیر: چگونه ملائکه را دختران خدا میخوانید؟ 50
به کدامین گناه کشته شدند؟ 54
تفسیر 54
نکته: زنده به گور کردن دختران 55
فصل دوم: زن در دیگر اقوام 57
سرگذشت دردناک زنان در طول تاریخ 59
بخش دوم: تلاش قرآن برای احیای جایگاه زن / 61
فصل اول: زن در برابر مرد 63
گفتار اوّل: جایگاه انسانی زن در قرآن 65
مرحله نوین در زندگی زن 65
خلقت زن و مرد از گوهر واحد 66
تفسیر 67
نقش اسلام در احیای ارزش مقام زن 68
گوهر مشترک 71
تفسیر: همه شما را از نَفْس واحدی آفرید 71
گفتار دوم: جایگاه معنوی و هدایتپذیری زن در قرآن 73
ارزش یکسان معنوی مرد و زن 73
شأن نزول: 73
تفسیر: نتیجه برنامه خردمندان 74
نکته: ارزش معنوی مرد وزن 75
خطاب یکسان به آدم و حوا 77
تفسیر: وسوسههای شیطانی در لباسهای دلپذیر 78
توبه مشترک آدم و حوا 82
تفسیر: بازگشت آدم به سوی خدا 82
حیات طیبه در انتظار زن و مرد مؤمن 83
تفسیر 83
برابری مرد و زن 84
صفات مشترک معنوی زن و مرد و پاداش آنان 85
شأن نزول: 85
تفسیر: شخصیّت وارزش مقام زن در اسلام 86
نکته: مساوات مرد وزن در پیشگاه خدا صلی الله علیه و آله 0
پاداش و کیفر مشترک زن و مرد 91
تفسیر: نتیجه دیگر فتحالمبین 91
پاداش مشترک مردان و زنان مؤمن 94
تفسیر: بگذارید ما هم از نور شما استفاده کنیم 95
گفتار سوم: جایگاه حقوقی زن در قرآن 101
اول: حقوق برابر زن و مرد 101
حق تصمیمگیری زن درباره ازدواج 101
شأن نزول: 101
تفسیر: شکستن یکی دیگر از زنجیرهای اسارت زنان 102
اصل ارثبری 104
شأن نزول: 104
تفسیر: گام دیگری برای حفظ حقوق زن 105
دفاع از حقوق زنان 106
تفسیر: باز هم حقوق زنان 107
حق امر به معروف و نهی از منکر 108
تفسیر: نشانههای مؤمنان راستین 109
دفاع از زنان پاکدامن 112
تفسیر: مجازات تهمت 113
نکتهها: 115
معنی «رمی» در آیه چیست؟ 115
چهار شاهد چرا؟ 115
شرط مهمّ قبولی توبه 116
احکام قذف 117
دفاع یکسان از زن و مرد 119
تفسیر: 119
دوم: حقوق متفاوت زن و مرد 120
تفاوت در قصاص 120
آیا خون مرد رنگینتر است؟ 121
مساوات یا عدالت 122
تفاوت زن و مرد در شهادت 123
تفاوت زن و مرد در ارث 123
شأن نزول: 124
تفسیر: سهام ارث 125
نکتهها: 130
ارث یک حقّ طبیعی است 130
ارث در میان ملل گذشته 131
چرا ارث مرد دو برابر زن است؟ 133
ارث برادران وخواهران 135
توجّه به چند نکته دیگر 136
تساویها و تفاوتها و رمز و راز آن 137
شأن نزول: 138
تفسیر: تساوی مرد وزن در کسب 138
نکتهها: 140
این تفاوتها برای چیست؟ 140
تفاوتهای ساختگی 141
تفاوتهای واقعی 141
جامعه بهمنزله یک پیکر 141
حقوق مالی متفاوت زن و مرد 143
شأن نزول: 143
تفسیر: استفتاء در مورد کَلاله 144
گفتار چهارم: جایگاه اجتماعی زن در قرآن 147
تفسیر: شرایط بیعت زنان 147
نکتهها: 149
رابطه بیعت زنان با شخصیّت اسلامی آنها 149
ماجرای بیعت هند همسر ابوسفیان 150
فصل دوم: زن در لباس همسر (حقوق و مسئولیتها) 153
زن و مرد لباس یکدیگرند 155
شأن نزول: 155
تفسیر 156
ایمان شرط نخست همسرگزینی 158
شأن نزول: 159
تفسیر: ازدواج با مشرکان ممنوع است 159
نکتهها: 160
فلسفه تحریم ازدواج با مشرکان 160
مشرکان چه اشخاصی هستند؟ 161
این آیه منسوخ نشده است 162
تشکیل خانواده باید با دقّت ومطالعه باشد 162
حقوق و مسئولیت متقابل همسران 163
حق ووظیفه جدایی ناپذیرند 163
مهریه همسر 164
تفسیر: چگونگی ادای مهر 165
تعدّد زوجات 169
شأن نزول: 170
تفسیر: ازدواج با دختران یتیم 170
نکتهها: 173
منظور از عدالت درباره همسران چیست؟ 173
تعدّد زوجات یک ضرورت اجتماعی 174
آیا تعدّد ازواج ممکن است؟ 178
مهریه هدیهای از روی محبّت 179
تفسیر: مهر زنان را بهطور کامل بپردازید 179
نکته: مهر، یک پشتوانه اجتماعی برای زن 180
معاشرت شایسته با همسر 182
شأن نزول: 182
تفسیر: باز هم دفاع از حقوق زنان 183
پرداخت مهریه زنان به طور کامل 185
شأن نزول: 185
تفسیر: از مهریّه همسر چیزی کم نگذارید 186
ازدواج موقت 188
تفسیر: حرمت ازدواج با زنان شوهردار 188
نکتهها: 192
ازدواج موقّت در اسلام 192
آیا حکم ازدواج موقّت نسخ شده است 193
ازدواج موقّت، یک ضرورت اجتماعی 197
ایرادهایی که بر ازدواج موقّت میشود 199
«راسل» وازدواج موقّت 200
تمکین در امور زناشویی 201
تفسیر: سرپرستی در نظام خانواده 202
نکته: آیا اسلام اجازه تنبیه بدنی داده است؟ 205
تلاش برای جلوگیری از جدایی 206
تفسیر: محکمه صلح خانوادگی 206
نکته: امتیازات محکمه فامیلی 207
گذشت از پارهای حقوق برای حفظ زندگی 208
شأن نزول: 209
تفسیر: صلح بهتر است 209
عدالت میان همسران 211
تفسیر: عدالت، شرط تعدّد همسر 211
نکته: 214
آیا تعدّد زوجات ممنوع است؟ 214
حکم ازدواج با زنان اهل کتاب 215
تفسیر: ازدواج وخوردن غذای اهل کتاب 215
همسر مایه آرامش 219
تفسیر: کفران یک نعمت بزرگ 219
نکتهها: 221
منظور از «زوجین» کیست؟ 221
یک روایت مجعول ومعروف 224
همسر انسان از جنس او 224
تفسیر: 225
تأمین نیازهای جنسی تنها در محدوده ازدواج 225
تفسیر: 226
نکته: همسر دائم وموقّت 227
حکم اتهام به همسر 228
شأن نزول: 229
تفسیر: مجازات تهمت به همسر 230
نکتهها: 232
چرا حکم قذف در مورد دو همسر تخصیص خورده؟ 232
برنامه مخصوص «لعان» 233
جزای محذوف در آیه 234
کبوتر با کبوتر... 235
تفسیر: نوریان مر نوریان را طالبند... 235
نکتهها: 235
«خبیثات» و«خبیثون» کیانند؟ 235
آیا این یک حکم تکوینی است یا تشریعی 237
پاسخ به یک سؤال 237
ازدواج آسان 238
تفسیر: ترغیب به ازدواج آسان 239
نکتهها: 244
ازدواج یک سنّت الهی 244
منظور از جمله «وَالصّالِحینَ مِن عِبادِکُم وَ إمائِکُم» چیست؟
247
ازدواج مایه آرامش و سبب مودت و رحمت 248
تفسیر 248
نکته: پیوند محبت دو همسر 250
همسرانی عاشق شوهر 251
تفسیر 251
همسرانی عاشق شوهر 252
همسران زیبای بهشتی 252
همسرانی شایسته 253
باز هم همسران بهشتی 253
امان از دست همسر و فرزند بد 255
شأن نزول: 255
تفسیر: اموال وفرزندانتان وسیله آزمایش شما هستند 256
همسر شایسته 257
تفسیر: 257
نکته: اوصاف همسر شایسته 258
توجه به نیازهای معنوی خانواده 258
تفسیر: خانواده خود را از آتش دوزخ نجات دهید 259
نکته: تعلیم وتربیت خانواده 259
پاسخ به نیازهای جنسی فقط از طریق مشروع 261
تفسیر: بخش دیگری از ویژگیهای بهشتیان 261
زوجیت در خلقت بشر 262
تفسیر: 263
نکته: نظام جنسیت در جهان بشریت 263
زوجیت در خلقت بشر 264
تفسیر: 264
هم سن و سالی همسران 265
تفسیر: 265
فصل سوم: زن در قامت مادر (حقوق و مسئولیتها) 267
حق شیردهی 269
تفسیر: هفت دستور درباره شیردادن نوزادان 269
اهمیت نیکی به پدر و مادر 274
نیکی به پدر و مادر 275
تفسیر: توحید ونیکی به پدر ومادر 275
دقّت فوقالعاده در احترام به پدر ومادر 277
نکته: احترام پدر ومادر در منطق اسلام 278
اهمیت مقام مادر 281
مقام مادر 281
مرز اطاعت از پدر و مادر 283
شأن نزول: 284
تفسیر: برترین توصیه نسبت به پدر و مادر 284
نکته: نیکی به پدر و مادر 286
نیکی به مادر و مرز اطاعت از والدین 287
تفسیر 288
یادی از رنج مادر 291
تفسیر: ای انسان، به مادر وپدر نیکی کن! 292
نکتهها: 296
توجه به حقوق پدر و مادر 298
پایمالکنندگان حقوق پدر ومادر 299
دعا برای پدر و مادر 300
تفسیر 300
بخش سوم: احکام مربوط به زنان / 303
حرمت مقاربت با زنان در عادت ماهیانه 305
شأن نزول: 305
تفسیر: حکم زنان در عادت ماهیانه 306
نکتهها: 311
رفتار اقوام پیشین با زنان 311
جمع بین طهارت وتوبه 312
حکم ایلاء 312
تفسیر: مبارزه با یک رسم زشت جاهلی 313
نکتهها: 314
ایلاء یک حکم استثنایی است 314
مقایسه حکم اسلام ودنیای غرب 315
اوصاف الهی در پایان هر آیه 315
حکم عدّه زنان مطلّقه 316
تفسیر: عدّه یا حریم ازدواج 316
نکتهها: 321
عدّه، وسیلهای برای صلح وبازگشت 321
عدّه، وسیله حفظ نسل 321
طلاق زنان 322
شأن نزول: 322
تفسیر: یا زندگی زناشویی معقول یا جدایی شایسته 323
نکتهها: 325
لزوم تعدّد مجالس طلاق 325
مفتی اعظم اهل تسنن ونظر شیعه در مسأله طلاق 326
مرزهای الهی 326
احکام طلاق 327
شأن نزول: 327
تفسیر: جدایی مشروط 328
نکته: مُحلّل یک عامل بازدارنده در برابر طلاق 329
احکام طلاق 331
تفسیر: باز هم محدودیتهای دیگر طلاق 332
عده وفات 334
تفسیر: خرافاتی که زنان را بیچاره میکرد 334
بخشی دیگر از احکام طلاق 339
تفسیر: بخش دیگری از احکام طلاق 339
نکته: آیا این آیه نسخ شده است؟ 342
شرایط شهادت بر فحشای زن 344
تفسیر: شهادت بر فحشا 344
روش سهل وممتنع قوانین کیفری اسلام 348
حکم ازدواج با همسران پدر 349
شأن نزول: 349
تفسیر: ازدواج با همسر پدر ممنوع 350
زنان محارم 351
تفسیر: تحریم ازدواج با محارم 351
حکم زن و مرد زناکار 356
تفسیر: حدّ «زانی» و «زانیه» 356
نکتهها: 360
مواردی که حکم زنا اعدام است 360
چرا زانیه مقدم ذکر شده؟ 360
مجازات در حضور جمع چرا؟ 360
حدّ زانی قبلاً چه بوده است؟ 361
افراط و تفریط در اجرای حدّ ممنوع! 362
شرایط تحریم ازدواج با زانی و زانیه 362
فلسفه تحریم زنا 363
حکم اتهام به زنان پاکدامن 363
تفسیر 364
احکامی درباره پوشش زنان 366
شأن نزول: 367
تفسیر: مبارزه با چشمچرانی وترک حجاب 368
نکتهها: 373
فلسفه حجاب 373
خردهگیریهای مخالفان حجاب 376
استثناء وجه وکفین 379
منظور از «نسائهنّ» چیست؟ 380
تفسیر جمله «أو ما مَلَکَت أیمانُهُنَّ» 380
تفسیر «اُولِیالإربَةِ مِنَالرِّجالِ» 381
کدام اطفال از این حکم مستثنا هستند 382
چرا عمو ودایی جزءِ محارم نیامدهاند؟ 382
هرگونه عوامل تحریک ممنوع 383
ورود به استراحتگاه والدین و حکم حجاب زنان سالخورده
383
تفسیر: آداب ورود به استراحتگاه خصوصی پدر ومادر 384
نکتهها: 388
فلسفه استیذان ومفاسد عدم توجّه به آن 388
حکم حجاب برای زنان سالخورده 390
بخشی دیگر از احکام طلاق 392
تفسیر: گوشهای از احکام طلاق وجدایی شایسته 392
احکامی دیگر درباره پوشش زنان 395
شأن نزول: 395
تفسیر: اخطار شدید به مزاحمان وشایعهپراکنان 396
احکام ظهار 398
شأن نزول: 399
تفسیر: «ظِهار» یک عمل زشت جاهلی 400
قسمتی از احکام ظهار 406
حکم ازدواج زن مسلمان با کافر 408
شأن نزول: 409
تفسیر: جبران زیانهای مسلمین وکفّار 410
احکامی درباره طلاق 415
تفسیر: شرایط طلاق وجدایی 415
نکتهها: 419
«طلاق» منفورترین حلالها 419
انگیزه طلاق 421
فلسفه نگه داشتن عدّه 423
پارهای دیگر از احکام طلاق 424
تفسیر: یا سازش یا جدایی خداپسندانه 424
بخشی دیگر از احکام طلاق 428
تفسیر: احکام زنان مطلّقه وحقوق آنها 428
نکتهها: 434
احکام «طلاق رجعی» 434
خدا «تکلیف ما لا یطاق» نمیکند 434
اهمّیّت نظام خانواده 435
بخش چهارم: زنان نمونه /
437
هاجر زنی فداکار 439
مریم زنی نمونه 441
تفسیر: عمران ودخترش مریم 442
ادامه داستان مریم(ع) 445
تفسیر: پرورش مریم در سایه عنایت الهی 445
عظمت مریم و دعای زکریا (ع) 449
تفسیر: زکریّا ومریم علیهما السلام 450
ادامه داستان حضرت مریم(ع) 452
تفسیر: مریم بانوی برگزیده الهی 452
ادامه داستان حضرت مریم (ع) 454
تفسیر: سرپرستی مریم 455
ادامه داستان حضرت مریم (ع) 456
تفسیر: بشارت تولّد مسیح 456
ادامه داستان حضرت مریم (ع) 459
تفسیر: چگونه بدون همسر فرزند میآورم؟! 459
حضور حضرت فاطمه(س) در ماجرای مباهله 460
شأن نزول: 461
تفسیر: مباهله با مسیحیان نجران 462
نکتهها: 463
دعوت به مباهله دلیل روشن حقّانیّت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله 463
«مباهله» سند زندهای برای عظمت اهلبیت علیهم السلام 464
پاسخ به سؤال 467
نوههای دختری، فرزندان ما هستند 469
آیا مباهله یک حکم عمومی است؟ 470
جمعی از زنان مهاجر 471
شأن نزول: 472
مریم صدّیقه 473
تفسیر: مسیح فرستاده خدا بود 473
بشارت به ساره 474
تفسیر: فرازی از زندگی بتشکن 474
سکونت هاجر در سرزمین سوزان 479
تفسیر: بخشی دیگر از زندگی هاجر 480
مریم زنی الهی و نمونه 481
تفسیر: سرآغاز تولّد مسیح 482
نکتهها: 484
منظور از روح خدا چیست؟ 484
«تمثّل» چیست؟ 485
ادامه داستان حضرت مریم 486
تفسیر: مریم در کشاکش طوفانهای زندگی 486
نکتهها: 489
مریم در لابهلای مشکلات ورزیده شد 489
چرا مریم تقاضای مرگ از خدا کرد؟ 490
پاسخ به یک پرسش 491
روزه سکوت 491
یک غذای نیروبخش 492
ادامه داستان حضرت مریم 493
تفسیر: مسیح در گاهواره سخن میگوید 494
مادر و خواهر موسی علیه السلام 497
تفسیر: چه خدای مهربانی 498
مریم آیتی برای جهانیان 504
تفسیر: مریم علیها السلام بانوی پاکدامن
504
نکتهها: 505
مریم آیهای الهی 507
تفسیر: آیتی دیگر از آیات خدا 507
مادر موسی و همسر فرعون 508
تفسیر: در آغوش فرعون! 509
امداد الهی به مادر موسی 514
تفسیر: بازگشت موسی به آغوش مادر 515
دختران شعیب 519
تفسیر 520
ادامه قصه دختران شعیب 523
تفسیر: موسی در خانه «شعیب» 524
فاطمه زهرا علیها السلام و آیه تطهیر
527
تفسیر 528
نکتهها: 530
آیه تطهیر درباره چه کسانی است؟ 531
آیا اراده الهی در اینجا تکوینی است یا تشریعی؟ 535
آسیه و مریم دو زن نمونه 537
تفسیر 537
ایثاری تحسین برانگیز 540
شأن نزول: 541
سندی بزرگ بر فضیلت اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله 541
فاطمه مصداق خیر کثیر 545
تفسیر: ما به تو خیر فراوان دادیم 545
نکته: فاطمه علیها السلام وکوثر
547
بخش پنجم: زنان ناشایست /
549
زن لوط زنی ناشایست 551
تفسیر: 551
توطئه زلیخا 552
تفسیر: عشق سوزان همسر عزیز مصر 552
رسوایی زلیخا 557
تفسیر: طشت رسوایی همسر عزیز از بام افتاد 557
نقشه همسر عزیز مصر 561
زنان فاسد دربار 561
تفسیر: توطئه دیگر همسر عزیز مصر 562
نکتهها: 568
تطمیع وتهدید 568
ادّعای بیجا 569
چرا یوسف در جلسه زنان حضور یافت؟ 569
شرکاءِ جرم 569
وابستگی مطلق 570
اعتراف زنان خطا کار 571
تفسیر: تبرئه یوسف از هر گونه اتّهام 571
نکتهها: 575
نتیجه پاکدامنی 575
شکستها سبب بیداری 575
هلاکت همسر لوط 576
تفسیر: هیرودیا و توطئه قتل حضرت یحیی علیه السلام 577
همسر نوح میان غرق شدگان 579
تفسیر: 579
همسر لوط 580
تفسیر: 580
هلاکت همسر لوط 581
تفسیر: آنجا که پاکدامنی عیب بزرگی است 582
سرانجام همسر لوط 583
تفسیر: و این هم سرنوشت آلودگان! 584
سرانجام همسر لوط 585
تفسیر: سرزمین بلازده این قوم در برابر شماست 586
همسران نوح و لوط، زنانی ناشایست 586
تفسیر: 587
امّجمیل همسر ابولهب 588
شأن نزول: 589
تفسیر: بریده باد دست ابولهب! 590
نکتهها: 595
باز هم نشانه دیگری از اعجاز قرآن 595
پاسخ به یک سؤال 595
همیشه نزدیکان بیبصیرت دورند! 596
زنان وسوسهگر عزم شکن 597
تفسیر: 597
بخش ششم: داستانهایی از زنان /
599
ماجرای امّ عقیل، بانوی صابر 601
ملکه سبا و سلیمان 602
تفسیر: داستان هدهد وملکه سبا 602
نکته: 606
درسهای آموزنده 606
ادامه داستان ملکه سبا 608
تفسیر: پادشاهان ویرانگرند 608
نکتهها: 613
آداب نامهنگاری 613
آیا سلیمان دعوت به تقلید کرد؟ 615
اشارات پرمعنی در ماجرای سلیمان 615
نشانه پادشاهان 616
ادامه داستان ملکه سبا 617
تفسیر: مرا با مال نفریبید 617
نکتهها: 619
ادامه داستان ملکه سبا 620
تفسیر: در یک چشم برهم زدن تخت او حاضر است 620
نکتهها: 624
پاسخ به چند سؤال 624
قدرت وامانت، دو شرط مهم 625
تفاوت «علم من الکتاب» و«علم الکتاب» 625
هذا من فضل ربّی 626
آصف بن برخیا چگونه تخت ملکه را حاضر ساخت؟ 627
ادامه داستان ملکه سبا 628
تفسیر: نور ایمان در دل ملکه سبا 629
نکتهها: 633
سرانجام کار ملکه سبا 633
یک جمعبندی کلّی از سرگذشت سلیمان 634
بخش هفتم: زنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله / 637
ماجرای افک و رفع اتهام از همسر پیامبر 639
شأن نزول: 640
تحقیق وبررسی 643
تفسیر: داستان پرماجرای افک (تهمت عظیم) 645
ادامه ماجرای افک 650
تفسیر: اشاعه فحشا ممنوع 651
نکتهها: 653
اشاعه فحشا چیست؟ 653
بلای شایعهسازی 655
مسئولیت سنگین همسران پیامبر 657
شأن نزول: 657
تفسیر: یا سعادت جاودان، یا زرقوبرق دنیا 658
نکته: چرا گناه وثواب افراد باشخصیّت مضاعف است 662
همسران پیامبر و لزوم مراقبت از گفتار و رفتار خویش 664
تفسیر: همسران پیامبر باید چنین باشند 665
ماجرای ازدواج زینب 669
شأن نزول: 670
تفسیر: سنّتشکنی بزرگ 671
نکته: افسانههای دروغین 676
زنانی که ازدواج پیامبر با آنان حلال است 679
تفسیر: با این زنان میتوانی ازدواج کنی 679
نکتهها: 682
احکامی در چگونگی ارتباط پیامبر با همسرانش 685
شأن نزول 686
تفسیر: رفع یک مشکل دیگر از زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله 686
نکته: آیا این حکم در حقّ همه همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بود؟ 689
حکمی دیگر در ارتباط پیامبر با زنان 690
تفسیر: یک حکم مهمّ دیگر در ارتباط با همسران پیامبر 690
نکتهها: 691
فلسفه این حکم 691
روایات مخالف 692
آیا قبل از ازدواج میتوان به همسر آینده نگاه کرد؟ 693
احکامی ویژه درباره همسران پیامبر صلی الله علیه و آله 694
شأن نزول: 695
تفسیر: 696
احکامی دیگر خطاب به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله 701
شأن نزول: 701
تفسیر: مواردی که از این قانون حجاب مستثناست 702
هشدار به برخی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله 703
شأن نزول: 704
تفسیر: سرزنش شدید نسبت به برخی همسران پیامبر صلی الله علیه و آله 706
نکتهها: 710
اوصاف همسر شایسته 710
نارضایی پیامبر صلی الله علیه و آله از برخی همسران خود 711
مقدمه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ»
دانشمندان اسلامی، پس از نزول وحی، با الهام از پیامبر صلی الله علیه و آله و راسخان در علوم الهی علیهم السلام ، برای تبیین حقایق قرآنی تلاش گستردهای انجام داده و به تفسیر و تبیین قرآن پرداختهاند، تا زوایای پنهان آیات را روشن سازند و فهم آن را همگانی نمایند، چرا که قرآن، نور، موعظه، شفا، ذکر، فرقان و برهان است.
در عصر ما نیز به تناسب نیازها، تلاشهای درخور تحسینی انجام شده، اما ورود شبهات از دنیای غرب و لزوم مراجعه تازه به قرآن برای پاسخگویی به نیازهای زمانه، ما را بر آن داشت که تفسیری نو، با قلمی روان، بیانی تازه و ناظر به نیازمندیهای روز بنویسیم. خوشبختانه اقبالی که از جلدهای نخست «تفسیر نمونه» صورت گرفت، ما را به ادامه کار دلگرمتر نمود. این تلاشها که به همراه جمعی از نخبگان و دانشمندان حوزه علمیه قم در مدت پانزده سال به ثمر نشست - بحمدالله - استقبال گستردهای را در میان طبقات مختلف مردم به همراه داشت و بهسرعت به خانهها و کتابخانههای پژوهندگان و تشنگان معارف قرآنی راه یافت، بهگونهای که این تفسیر بارها تجدید چاپ شد و برخی از مجلدات آن تاکنون به چاپ شصتم رسیده است. همچنین این تفسیر به زبانهای دیگر ازجمله عربی و اردو بهطور کامل ترجمه شده و مورد استفاده عالمان، خطیبان و محققان دیگر کشورها نیز قرار گرفته است، که همه اینها از برکت قرآن است.
شیوهای دیگر در مطالعه قرآن - علاوه بر شیوه معمول که به صورت ترتیبی است - شیوه مطالعه موضوعی قرآن، همراه با تفسیر آن است. این شیوه ثمرات فراوانی دارد.
ازجمله اینکه وقتی پژوهشگری مثلا بحث شفاعت را در قرآن بهصورت موضوعی دستهبندی کند، آیات آن را در کنار یکدیگر قرار دهد و به مطالعه آنها بپردازد؛ این نوع نگاه، حقایق تازهای را به روی او میگشاید و مشکلات و متشابهات قرآن را برای او حل میکند و پژوهشگر به جمعبندی منطقی دست مییابد. همین سبب شد که در میان معاصران، تفسیر موضوعی بهصورت جدّی مورد توجه قرار گیرد، و ما نیز بر همین اساس، تفسیر موضوعی قرآن را با عنوان «پیام قرآن» در 10 جلد و «اخلاق در قرآن» در سه جلد نوشتهایم.
بر همین اساس، میتوان تفسیر نمونه را نیز بهصورت موضوعی مورد مطالعه قرار داد و مباحث مربوط به یک موضوع را از آن استخراج و بهصورت دستهبندی شده عرضه کرد؛ در این مسیر نیز - بحمدالله - تفسیر نمونه منبع جوشانی برای محققان گردید و موضوعات گوناگونی از آن جداگانه استخراج و چاپ شد. از جمله: «شرح وتفسیر لغات قرآن» بر اساس تفسیر نمونه، «قصههای قرآن» از تفسیر نمونه، «حج وحرمین شریفین» در تفسیر نمونه و... .
از کارهای تازهای که دراینباره میتوانست مورد توجه قرار گیرد، مسائل مربوط به زنان در تفسیر نمونه است، اهمیت این کار از آن جهت است که دشمنان اسلام و آنها که از پیشرفت سریع اسلام نگراناند و آن را مخالف منافع مادی خود میبینند برای ضربهزدن به آن به روشهای مختلفی متوسل میشوند که یکی از مهمترین آنها خردهگیری بر اصول اسلام و ایجاد شبهه در احکام آن است.
یکی از این مسائل «جایگاه زن در اسلام» میباشد که گاه آن را با ذهنیات و اوهام خود، میآمیزند؛ گاه به نسبتهای ناروایی که دشمنان ما به ما دادهاند متوسل میشوند و گاه با توسل به روشهای گزینشی و انتخاب یک آیه از قرآن و به فراموشی سپردن سایر آیات، به شبههافکنی میپردازند.
از آنجا که چینش تمام آیات مربوط به زن در قرآن مجید، در کنار یکدیگر، نشان میدهد که اسلام خدمت بزرگی به جامعه زنان و احیای شخصیت و حقوق آنها کرده است، گردآوری این آیات در یک مجموعه و ارائه تفسیر شفاف و زندهای از آن، میتواند هم اوهام خیالبافان، هم نسبتهای ناروای مغرضان و هم روشهای انحرافی گزینشی ناآگاهان را بیاثر سازد.
این کار را فاضل ارجمند حجت الاسلام والمسلمین آقای سعید داودی تحت عنوان «جایگاه زن در تفسیر نمونه» انجام داده و تمام بحثهایی را که در ذیل آیات مربوط به زنان است از سراسر قرآن جمعآوری کرده و با روش بدیعی آنها را در بخشهای مختلف قرار داده و بهصورت منطقی عرضه کرده است.
چه خوب است آنها که میخواهند نظر اسلام را درباره جنس زن، حقوق وحرمت وی بدانند قبلا به مطالعه این مجموعه بپردازند.
اینجانب امیدوارم که این مجموعه باارزش، پاسخگوی بسیاری از سؤالات باشد.
رعایت امانتی که درباره عبارات تفسیر نمونه از سوی مؤلف صورت گرفته در خور تقدیر است. موفقیت ایشان و همه خوانندگان عزیز را از خداوند خواهانم.
قم - حوزه علمیه
ناصر مکارم شیرازی
آذرماه 1392 - صفر 1435
(یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالا کَثِیرآ وَنِسَآءً). (سوره نساء، آیه 1)
خدای مدبّر که ربوبیّت آفرینش، همچون اصل آفرینش، از اوست، عالم را مانند زنجیرهای به هم پیوسته قرار داد که هر بندی از آن به اِتقان عالم صُنع کمک میکند وانفصال و تغییر هر یک از آنها زیانبار است.
مهمترین بند این زنجیره، انسان با تمام ویژگیها، قابلیتها و قدرت تأثیرگذاری اوست. انحراف بشر از فطرت خویش و تغییر در آفرینش و طبیعت خود، سعادت
او را به خطر میاندازد، راه پیشرفتش را سد میکند و سبب نابودی او با دست
خویش میشود.
از نمونههای روشن در این مسیر، قضاوت عجولانه، ناآگاهانه و گاه ظالمانه درباره زن است. روزگاری بر این بشر گذشت که زن را خارج از نوع انسانی میدانستند و گاه با او در حدّ یک کالا - همانند سایر کالاهای منزل - رفتار میکردند.
اسلام نیز در محیطی طلوع کرد که بدترین قضاوتها درباره زن وجود داشت وپارهای از قبایل عرب بهسبب تفکرات نادرست، از داشتن دختر متنفر بودند و نگه داشتن او را در خانواده، مایه ننگ میدانستند و گاه دختران را زندهبهگور میکردند. قرآن در چنین محیطی تلاش کرد بشر را با حقیقت خلقت زن، بلکه خلقت بشر آشنا سازد و نگاه واقعگرایانه را - که ریشه در سرشت و طبیعت او دارد - عرضه کند. قرآن او را انسانی همانند مرد، قابل هدایت و رشد معنوی، و دارای حقوقی اساسی دانسته است؛ امّا در این فرایند، هرگز تفاوتهای جسمی و روحی زن و مرد را نادیده نگرفته و نقش همسری و مادری زن را محوری و مهم شمرده است.
قرآن کریم، در عین توجه به خرافهزدایی درباره زنان، به ویژگیهای روحی
وروانی زن نگاهی واقعبینانه داشته و در این برآیند، حقوق و تکالیف هماهنگ، برای او وضع کرده است.
درخشش احکام و قوانین قرآن درباره زنان و تکریم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از آنها، نهتنها برای مردم عصر بعثت، بلکه پس از آن نیز برای سایر ملل، ادیان و اقوام، مایه شگفتی بوده است.
قرنها گذشت و زن در جوامع غیر اسلامی همچنان مورد ظلم و نگاه بدبینانه بود، تا اینکه در عصر صنعتی شدن غرب، نگاه به زن تغییر کرد؛ امّا چون انگیزه این نگاه، تجاری و تأمین کارگرانی ارزان برای کارخانهها بود، نه نگاه تکریممدارانه وجبران واقعی ظلمهای گذشته، بار دیگر و البته به نوعی دیگر، زن مورد ستم مردان سودجو قرار گرفت؛ ولی اینبار تبلیغات گسترده و زرقوبرق جلوههای مادی، کاری کرد که زنان، بهظاهر با اختیار خویش وضع موجود را بپذیرند و با دست خود سند اسارت خویش را امضا کنند. در این میان جریانهای فمینیستی شکل گرفت. در هیاهوی تبلیغات و تئوریهای جدید سبک زندگی، خانوادهها از هم پاشید و زنان، ابزاری برای تبلیغ کالاهای تجاری و وسیلهای برای کامرواییها وهوسرانیهای مردان بیمسئولیت شدند.
تلاش شد که روح زن بودن و عشق مادری از زنان سلب شود و درپی آن، نفرت از فرزندآوری به وجود آید و رشد منفی جمعیت شکل گیرد. زنان بهجای حضور مؤثّر در خانواده، ابزار دست تاجران و سودجویان شدند و اندامربایی از آنان مقصود اصلی هوسبازان گردید.
همه این آسیبها، محصول انحراف جامعه غربی از فطرت انسانی و سرشت طبیعی خلقت زنان، بلکه مردان بود. روشن است که راه علاج بیماری جدید، بازگشت به هدف تعریفشدهای است که خالق انسان برای انسان بهطور عام، و زن ومرد بهگونه خاص، تعیین کرده است.
باتأسف فراوان،دردهههای گذشته نفوذفرهنگ غرب درجوامع اسلامی،تغییرات گستردهای را در سبک زندگی زنان و مردان مسلمان به وجود آورد. غربزدگان، پیشرفتهای صنعتی غرب را با فرهنگ زندگی آنان پیوند زده و راه رشد و توسعه را در برهنگی زنان و بیایمانی مردان دانستهاند که نتیجه آن، سست شدن بنیانهای خانواده در جوامع اسلامی، افزایش نرخ طلاق و از هم پاشیدگی زندگیها گردید.
ولی امروزه که صدای کارشناسان دلسوز مسائل اجتماعی حتی در غرب شنیده میشود، برای مسلمانان، بازگشت به قرآن و آموزههای اسلامی بهصورت جدی مطرح شده است.
در این فضا، بازگشت به حقایق قرآن همراه با تفاسیر روان و بهروز، نخستین نیاز جامعه اسلامی است.
از کتابهای ارزشمندی که در پرتو قرآن کریم به تبیین حقایق مربوط به زنان پرداخته، تفسیر نمونه، اثر گرانسنگ آیتالله العظمی مکارم شیرازی - مدّ ظلّه - وهمکاران ایشان است. این تفسیر ارزشمند که در حال و هوای انقلاب اسلامی ایران و پیروزی آن و در عصر خیزشهای اسلامی در جوامع مسلمان نوشته شده، بهگونهای روشن به تحلیل مسائل مربوط به زنان پرداخته، تبیین فلسفههای احکام وتفاوتهای حقوقی زن و مرد را نیز مورد توجّه قرار داده و به تناسب موضوع، شبهات مطرح درباره مسائل زنان را پاسخ گفته است. ازاینرو، انتخاب تمامی مباحث مربوط به زنان از این تفسیر و عرضه موضوعی و هدفمند آن به جامعه اسلامی رسالتی مهم و تأثیرگذار است، که اینجانب تلاش کردهام برای خدمت به قرآن کریم وجامعه دینی به این کار اقدام کنم.
موضوعاتش بهترتیب سورهها مرتب گردیده است. مثلاً در موضوع «زنان نمونه»، از ابتدای قرآن به ترتیب سورهها و آیات، جستجو شده و تفسیر و نکتههای آن از تفسیر نمونه استخراج گردیده وکنار هم قرار گرفته است؛ لذا در عین حال که بهصورت موضوعی تحقیق شده، بهترتیب سورهها و آیات، چیده شده است.
برای تحقق این هدف، تلاش فراوانی شده و بارها مطالب آن و نحوه تنظیم وچینش آن مورد بازبینی قرار گرفته تا هر کدام در بخش مربوط به خود قرار گیرد.
هفتگانه مورد توجه قرار گیرد، مگر موارد نادری که ذیل آیه، نکته خاصی نداشته ومشابه آن در سایر آیات آمده است؛ ولی از سوی دیگر، اگر در آیاتی که مربوط به زنان نبوده، نکتهای درباره آنان آمده، آن نکته نیز نقل شده است.
در ابتدای هر موضوع، آیات مرتبط، همراه با ترجمه نقل شده، سپس تفسیر مربوط به آن آیات آمده، آنگاه هر نکتهای که درباره موضوع زن بوده، انتخاب و نقل شده است و اگر در مجموعِ نکتههای ذیل آیات، یک یا دو نکته مربوط به بحث بوده، فقط همان نکتهها آمده است، ولی در تفسیر آیات، برای تبیین آیه مربوط به حوزه زنان، گاه تفسیر آیات قبل و بعد نیز نقل شده است.
در این نقل و تنظیم، تلاش بر این بوده که متن تفسیر نمونه بدون تغییر آورده شود، مگر در مواردی خاص که برای ارتباط با موضوع، نیاز به تغییر کلمات و یا جملههایی بوده، که البته بهقدر ضرورت اکتفا شده است. یادآوری میشود که در این کتاب، از تفسیر نمونه با آخرین ویرایش استفاده شده است.
قبل از طرح هر آیه و یا مجموعه آیات، عنوان مناسب توسط اینجانب انتخاب شده، تا سمتوسوی بحث را نشان دهد و این بهجز عناوین و تیترهایی است که در خود تفسیر نمونه و یا تحت عنوان نکتهها آمده است.
گاه بحثهای ذیل آیات به چند موضوع از حوزه زنان مربوط بوده است؛ در چنین صورتی تلاش شده که این مباحث ذیل بخشهای مرتبطتر قرار گیرد و اگر قابلیت قرار گرفتن در بخشهای مختلف بوده، مطالب آن در ذیل موضوعات مناسب آمده است؛ از این رو، گاه مجموع نکتههایی که تفسیر نمونه در ذیل یک و یا چند آیه آورده، به تفکیک در چند جای این کتاب قرار گرفته است.
مجموعه مباحث حوزه زنان در قرآن کریم و به تَبَع آن در تفسیر نمونه مورد دقّت قرار گرفته و با ترتیب منطقی، در هفت بخش کلّی تنظیم شده است:
در بخش اول، سرگذشت غمبار زنان در جاهلیت و دیگر اقوام بررسی شده، چراکه تا وضعیت گذشته زنان مورد توجه قرار نگیرد، نمیتوان خدمت بزرگ قرآن را به این صنف بهدرستی درک کرد.
در بخش دوم، تلاش اسلام برای احیای جایگاه زن مورد توجه قرار گرفته، که در سه فصل تنظیم شده است: در فصل اول، زن بهعنوان یک صنف دربرابر مرد دیده
شده است؛ در این قسمت ابتدا در گفتار اول، از جایگاه انسانی زن در قرآن بحث شده،تاروشن گردد که قرآن زن را همانند مرد، انسان، و ریشه آفرینش هر دو را واحد میشمرد و نوع انسانی را تشکیل یافته از دو صنف زن و مرد میداند. واضح است که این بحث، نقش کلیدی و اساسی در نوع قضاوتهای بعدی درباره زنان دارد.
آنگاه در گفتار دوم، به جایگاه معنوی و هدایتپذیری زن در قرآن پرداخته شده، تا روشن شود که قرآن زن را همانند مرد، هدایتپذیر، جایگاه معنوی هر دو را یکسان و راه رسیدن به قرب الهی را برای هر دو، ایمان، عمل صالح و تقوا میداند وهرگز زن را بهدلیل زن بودن، از این توفیق محروم ندانسته است.
در گفتار سوم، جایگاه حقوقی زن و مرد بررسی شده است. در این گفتار که بحث مهمی به شمار میآید، به این نکته پرداخته شده که زن و مرد هر چند از نظر انسانی ومعنوی یکساناند؛ ولی با توجه به تفاوتهای جسمی و روحی این دو صنف، نمیتوان انتظار داشت که تکالیف و حقوق آنان نیز یکسان باشد؛ زن و مرد در عین اشتراک در «هویّت انسانی»، تفاوتهای عمیق روحی و روانی دارند که در مسیر «نظام احسن» امری ضروری است. طبیعی است که این تفاوتها، مسئولیتهای آنان را نیز متفاوت میسازد، و تفاوتهای حقوقی زن و مرد نیز از تفاوت مسئولیتهای آنان ناشی میشود. اما در عین حال، زن و مرد حقوق برابر نیز دارند که به آنها نیز پرداخته شده است. ازاینرو، این قسمت، نخست حقوق برابر زن و مرد، آنگاه حقوق متفاوت آنها را در قرآن بررسی میکند.
در گفتار چهارم، جایگاه اجتماعی زن در قرآن و شرکت او در مسئلهای مانند بیعت با رهبران دینی مورد بررسی قرار گرفته است.
در فصل دوم این بخش، زن در لباس همسر دیده شده و پاسخ این سؤال بیان گردیده که زن بهعنوان همسر و زوجه، دارای چه حقوق و مسئولیتهایی است وقرآن آنها را چگونه ترسیم میکند؟
در این قسمت به مسئولیتها و وظایفی نیز که مردان دربرابر همسران خود دارند پرداخته شده است. البته مسئله طلاق زنان و احکامی که بر آن مترتب است، در این فصل نیامده، بلکه در بخش سوم (احکام مربوط به زنان)، مطرح شده است. درواقع در این فصل، احکام و حقوقی که زن بههنگام همسری دارد، مورد توجه است
ومباحث مربوط به طلاق و احکامی همچون عدّه طلاق و عدّه وفات و مانند آن، در احکام زنان آمده است.
در فصل سوم، زن در قامت مادر، حقوق و مسئولیتهایش بررسی شده است، البته غالباً قرآن، مادر و پدر (والدین) را در کنار هم مورد توجه قرار داده، لذا به تَبَع بحث از مادر، بحثهای مربوط بهپدر - در آیات مشترک - آمده است.
بخش سوم از بخشهای هفتگانه، به احکام زنان (نوع زن) میپردازد؛ همچنین احکامی که در ارتباط مردان با زنان مطرح است در این بخش آورده شده است. البته همانگونه که اشاره شد، احکام و مسئولیتهای زن دربرابر شوهرش در فصل دوم از بخش دوم مورد بحث قرار گرفته است.
در بخش چهارم، به زنان نمونه در قرآن میپردازیم؛ زنانی که بهسبب ایمان قوی، عمل صالح و حمایت از حق، ستایش شدهاند؛ برخی از این زنان همانند همسر فرعون و مریم، دختر عمران، بهقدری رشد معنوی داشتهاند که قرآن آنها را بهعنوان الگو وسرمشقی برای همه مؤمنان معرفی کرده است.
بخش پنجم، به زنان ناشایست و نکوهیده در قرآن میپردازد. زنانی که بهسبب کفرونافرمانی دستورات الهی ومخالفت باپیامبران خداموردنکوهش قرارگرفتهاند.
بخش ششم، داستانهایی از زنان را که در قرآن آمده، در بر دارد. آنان که نه در مرتبه اعلای ایمان قرار داشتند که جزء زنان نمونه باشند و نه از زنان ناشایست ونکوهیده به شمار آمدهاند، ولی ماجرای زندگی آنان و فراز و فرود حیاتشان عبرتآموز بوده ومورد توجه قرآن قرار گرفته است، همانند ملکه سبأ.
بخش هفتم و پایانی کتاب، به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله در قرآن اختصاص یافته است. در این بخش، داستانها و احکام مربوط به آنها، و سفارشهایی که قرآن به آنان کرده، گردآوری شده است. البته طبیعی است که در این بخش به نحوه ارتباط پیامبر صلی الله علیه و آله با همسرانش و احکام ویژهای که دراینباره نازل شده نیز پرداخته شود.
بنابراین، بخشهای این کتاب اینگونه تنظیم شدهاند:
بخش اوّل: سرگذشت غمبار زنان
فصل اوّل: زن در جاهلیت
فصل دوم: زن در دیگر اقوام
بخش دوم: تلاش قرآن برای احیای جایگاه زن
فصل اول: زن دربرابر مرد
گفتار اول: جایگاه انسانی زن در قرآن
گفتار دوم: جایگاه معنوی و هدایتپذیری زن در قرآن
گفتار سوم: جایگاه حقوقی زن در قرآن
گفتار چهارم: جایگاه اجتماعی زن در قرآن
فصل دوم: زن در لباس همسر (حقوق و مسئولیتها)
فصل سوم: زن در قامت مادر (حقوق و مسئولیتها)
بخش سوم: احکام زنان
بخش چهارم: زنان نمونه
بخش پنجم: زنان ناشایست
بخش ششم: داستانهایی از زنان
بخش هفتم: زنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (احکام و حکایتهایی درباره آنها وسفارشهای خداوند به آنان)
در پایان لازم میدانم از فرزندان عزیزم، دانشپژوهان ارجمند، آقایان عبدالوحید و علیرضا داودی سپاسگزاری کنم که تمام تفسیر نمونه را - با تقسیم مجلّدات آن میان خود - بررسی و مسائل مربوط به زنان را علامتگذاری کردند و در اختیار من قرار دادند، تا راه برای نمایهگذاری و فصلبندی هموار گردد.
توفیقات روزافزون این عزیزان را از خدای بزرگ مسئلت دارم. انّه ولیّ التوفیق.
حوزه علمیه قم - سعید داودی
3 / 7 / 1392
(وَیَجْعَلُونَ للهِِ الْبَنَاتِ سُبْحَانَهُ وَلَهُمْ مَّا یَشْتَهُونَ * وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالاُْنثَی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّآ وَهُوَ کَظِیمٌ * یَتَوَارَی مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَیُمْسِکُهُ عَلَی هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ أَلاَ سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ * لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَللهِِ الْمَثَلُ الاَْعْلَی وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ)
آنها (در پندار خود،) برای خداوند دخترانی قرار میدهند؛ - منزّه است (از اینکه فرزندی داشته باشد) - در حالی که برای خودشان، آنچه را دوست دارند قائل میشوند؛ * وهنگامی که به یکی از آنها بشارت دهند دختر نصیب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتی) سیاه میشود؛ وبهشدّت خشمگین میگردد. * بهخاطر بشارت بدی که به او داده شده، از قوم وقبیله خود پنهان میشود؛ (ونمیداند) آیا آن (دختر) را با قبول ننگ نگه دارد، یا (زنده) در خاک پنهانش کند؟! آگاه باشید که بد حکم میکنند! * صفات زشت برای کسانی است که به سرای آخرت ایمان نمیآورند؛ وبهترین صفات برای خداست؛ واو توانا وحکیم است.
(سوره نحل، آیات 57-60)
از آنجا که در آیات گذشته بحثهایی مستدل درباره نفی شرک وبتپرستی آمده بود، این آیات به بخشی از بدعتهای شوم وعادتهای زشت مشرکان میپردازد تا دلیل دیگری باشد برای محکوم ساختن شرک وبتپرستی. در همین رابطه به این بدعتها وعادات شوم اشاره میکند.
بدعت شوم دیگر آنها این بود که برای خداوندی که از هر گونه آلایش جسمانی
پاک است، دخترانی قائل میشدند. آیه میگوید: «آنان (در پندار خود) برای خداوند دختران قرار میدهند. منزّه است» (وَ یَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَنَاتِ سُبْحَانَهُ).
«ولی برای خودشان آنچه را میل دارند قائل میشوند» (وَ لَهُمْ مَا یَشْتَهُونَ).
یعنی هرگز حاضر نیستند همین دختران را که برای خدا قائل شدهاند برای خود نیز قائل شوند. واصلاً دختر برای آنها عیب وننگ ومایه سرشکستگی وبدبختی محسوب میشد.
آیه بعد برای تکمیل این مطلب اشاره به یکی دیگر از عادت زشت و شوم آنها میکند، میگوید: «در حالی که هرگاه به یکی از آنها بشارت دهند خدا دختر نصیب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتی) سیاه میشود» (وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالاُْنْثَی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا).
«وبهشدّت خشمگین میگردد» (وَ هُوَ کَظِیمٌ).(1)
کار به همین جا پایان نمیگیرد او برای نجات از این ننگ وعار که به پندار نادرستش دامنش را گرفته «از قوم وقبیله خود بهخاطر بشارت بدی که به او داده شده است متواری میگردد» (یَتَوَارَی مِنَالْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ).
باز هم موضوع خاتمه نمییابد بلکه دائماً در این فکر غوطهور است که «آیا او را با قبول ننگ نگه دارد، یا در خاک پنهانش کند؟» (أَیُمْسِکُهُ عَلَی هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِیالتُّرَابِ).
در پایان آیه این حکم ظالمانه وشقاوتآمیز غیرانسانی را با صراحت هرچه بیشتر محکوم کرده میگوید: «آگاه باشید که بد حکم میکنند» (أَلاَ سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ).
سرانجام ریشه این همه آلودگیها وبدبختیها را چنین معرّفی میکند: اینها زاییده عدم ایمان به آخرت است و «برای کسانی که به سرای آخرت ایمان ندارند، صفات زشت است» (لِلَّذِینَ لاَ یُوْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ).
«امّا برای خداوند صفات عالی است» (وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الاَْعْلَی).
«واو قدرتمند و حکیم است» (وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ).
وبه همان نسبت که انسان به این خداوند بزرگ وعزیز وحکیم نزدیک میشود،
1) «کظیم» به کسی میگویند که مملوّ از اندوه وغضب شده وخویشتنداری میکند، وبهاصطلاح دندان برجگر میفشارد.
شعاع نیرومندی از صفات عالیش، از علم وقدرت وحکمتش، در جان او پرتوافکن میگردد واز خرافات وزشتکاریها وبدعتهای شوم فاصله میگیرد. امّا هر قدر از او دور میگردد، به همان نسبت در ظلمات جهل وضعف وزبونی وعادات زشت وشوم گرفتار میشود.
فراموش کردن خدا ونیز فراموش کردن دادگاه عدل او، انگیزه همه پستیها، زشتیها، انحرافات وخرافات است، ویادآوری این دو اصل اصیل، منبع اصلی احساس مسؤولیّت ومبارزه با جهل وخرافات وعامل توانایی ودانایی است.
در آیات متعدّدی از قرآن میخوانیم که مشرکان عرب، فرشتگان را دختران خدا میپنداشتند، یا بدون ذکر انتساب به خداوند آنها را از جنس زن میدانستند. در سوره زخرف، آیه 19 میخوانیم: (وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ إِنَاثًا) «فرشتگان را که بندگان خدا هستند دختر میپنداشتند».
ودر سوره اسراء آیه 40 میفرماید: (أَفَأَصْفَیکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلاَئِکَةِ إِنَاثًا) «آیا خداوند به شما پسرانی داده واز فرشتگان، دخترانی انتخاب کرده است».
این پندار ممکن است بقایای خرافاتی باشد که از اقوام گذشته به عرب جاهلی رسیده بود. ونیز ممکن است بهخاطر این بوده که فرشتگان از نظرها مستورند واین صفت بیشتر در زنان وجود داشت. لذا به گفته برخی اینکه عرب، «شمس» (خورشید) را مؤنّث مجازی و«قمر» (ماه) را مذکّر مجازی میگوید به این جهت است که قرص آفتاب در میان نور خیرهکنندهاش آنچنان پوشیده است که نگاه کردن به آن آسان نیست در حالی که قرص ماه کاملاً نمایان است.
این احتمال نیز وجود دارد که لطافت وجود فرشتگان سبب این توهّم شده بود چرا که زن نسبت به مرد جنس لطیفتری دارد.
به هر حال این یک خرافه وپندار غلط است که متأسّفانه هنوز رسوبات آن در اعماق فکری بعضی دیده میشود وحتّی در ادبیّات زبانهای مختلف نیز وجود دارد.
از جمله اینکه وقتی یک زن خوب را میخواهند توصیف کنند فرشتهاش
میگویند وعکسهایی که از فرشتگان ارائه میدهند غالباً به صورت زن است. در حالی که فرشتگان اصولاًجسم مادّی ندارندکه مردوزن ومذکّرومؤنّث داشته باشند.
این واقعاً وحشتآور است که انسان آنقدر عاطفه خود را زیر پا بگذارد که
به کشتن انسان، آنهم در زشتترین صورتش افتخار ومباهات نماید. انسانی که
پاره تن خود اوست، انسانی که بیدفاع وضعیف است، او را با دست خویش زنده
به خاک بسپارد.
این یک امر ساده نیست که انسان - هرچند نیمهوحشی - دست به چنین جنایت وحشتناکی بزند؛ قطعاً دارای ریشههای اجتماعی وروانی واقتصادی بوده است.
مورّخان میگویند: شروع این عمل زشت در جاهلیّت از آنجا بود که جنگی میان دو گروه در آن زمان اتّفاق افتاد. گروه فاتح، دختران وزنان گروه مغلوب را اسیر کردند. پس از مدّتی که صلح برقرار شد، خواستند اسیران جنگی را به قبیله خود بازگردانند ولی برخی از دختران اسیر با مردانی از گروه فاتح ازدواج کرده بودند. آنها ترجیح دادند که در میان دشمن بمانند وهرگز به قبیله خود بازنگردند. این امر بر پدران آن دختران سخت گران آمد ومایه شماتت وسرزنش آنان گردید، تا آنجا که برخی سوگند یاد کردند که هرگاه در آینده دختری نصیبشان شود او را با دست خود نابود کنند تا به دست دشمن نیفتند.
ملاحظه میکنید که وحشتناکترین جنایات زیر پوشش دروغین دفاع از ناموس وحفظ شرافت وحیثیت خانواده انجام میگرفت وسرانجام این بدعت زشت وننگین مورد استقبال گروهی واقع گردید، ومسأله «وئاد» (زنده به گور کردن دختران) یکی از رسوم جاهلیّت شد وهمان است که قرآن به شدّت آن را محکوم ساخته، میگوید: (وَإِذَا الْمَوْوُدَةُ سُئِلَتْ * بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ) «در قیامت درباره دختران زنده به گور شده سؤال میشود - که به چه گناهی کشته شدند؟».(1)
این احتمال نیز وجود دارد که تولیدکننده بودن پسران ومصرفکننده بودن
1) سوره تکویر، آیات 8 و 9.
دختران، در آن جوامع نیز به این جنایت کمک کرده باشد، زیرا پسر برایشان سرمایه بزرگی محسوب میشد که در غارتگریها ونگهداری شتران ومانند آن از وجودش استفاده میکردند، در حالی که دختران چنین نبودند.
از سوی دیگر، وجود جنگها ونزاعهای دائمی قبیلگی میان آنها سبب فقدان سریع مردان وپسران جنگجو میشد وطبعاً تناسب وتعادل میان تعداد دختران وپسران به هم میخورد وتا آنجا وجود پسران عزیز شده بود که تولّد پسر، مایه مباهات بود وتولّد دختر، مایه ناراحتی ورنج یک خانواده.
این امر تا آنجا رسید که به گفته برخی از مفسّران بهمحض اینکه حالت وضع حمل به زن دست میداد، شوهرش از خانه متواری میشد مبادا دختری بیاورد واو در خانه باشد. سپس اگر به او خبر میدادند مولود پسر است، با خوشحالی وهیجان وصفناپذیری به خانه بازمیگشت، امّا وای اگر به او خبر میدادند که نوزاد دختر است، آتش خشم واندوه جان او را در بر میگرفت.(1)
داستان «وئاد» پر از حوادث بسیار دردناک وچندشآور است.
از جمله نقل کردهاند: مردی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد اسلام آورد، اسلامی راستین. روزی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و پرسید: اگر گناه بزرگی کرده باشم، آیا توبه من پذیرفته میشود؟ حضرت فرمود: خداوند توبهپذیر ومهربان است. عرض کرد ای رسول خدا، گناه من بسیار بزرگ است. فرمود: وای بر تو هر قدر گناه تو بزرگ باشد، عفو خدا از آن بزرگتر است.
عرض کرد: اکنون که چنین میگویی بدان که من در جاهلیّت به سفر دوری رفته بودم در حالی که همسرم باردار بود. پس از چهار سال بازگشتم، همسرم به استقبالم آمد، نگاه کردم دخترکی در خانه دیدم پرسیدم این دختر کیست؟ گفت: دختر یکی از همسایگان است.
من فکر کردم ساعتی بعد به خانه خود میرود امّا با تعجّب دیدم نرفت، غافل از اینکه او دختر من است ومادرش این واقعیّت را مکتوم میدارد مبادا به دست من کشته شود.
1) تفسیرکبیر، ج 20، ص 55.
سرانجام گفتم: راستش را بگو این دختر کیست؟ گفت: به خاطر داری هنگامی که به سفر رفتی باردار بودم، این نتیجه همان حمل است ودختر تو است.
آن شب را با کمال ناراحتی خوابیدم. گاه به خواب میرفتم وگاه بیدار میشدم. صبح نزدیک شد. از بستر برخاستم وکنار بستر دخترک رفتم در کنار مادرش به خواب رفته بود. او را بیرون کشیدم وبیدارش کردم وگفتم همراه من به نخلستان بیا.
او به دنبال من حرکت میکرد تا نزدیک نخلستان رسیدیم. من شروع به کندن حفرهای کردم واو به من کمک میکرد خاک را بیرون آوردم. هنگامی که حفره تمام شد من زیر بغل او را گرفتم ودر وسط حفره افکندم....
در این هنگام هر دو چشم پیامبر صلی الله علیه و آله پر از اشک شد... سپس دست چپم را به کتف او گذاشتم که بیرون نیاید وبا دست راست خاک بر او میافشاندم. او پیوسته دست وپا میزد ومظلومانه فریاد میکشید پدر جان، با من چه میکنی؟ در این هنگام مقداری خاک به روی ریشهای من ریخت او دستش را دراز کرد وخاک را از صورت من پاک نمود، ولی من همچنان قساوتمندانه خاک به روی او میریختم تا آخرین نالههایش در زیر قشر عظیمی از خاک محو شد.
در اینجا پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که بسیار ناراحت وپریشان بود واشکها را از چشم پاک میکرد فرمود: اگر نه این بود که رحمت خدا بر غضبش پیشی گرفته، لازم بود هر چه زودتر از تو انتقام بگیرد.(1)
ونیز در حالات قیس بن عاصم که از اشراف ورؤسای قبیله بنیتمیم در جاهلیّت بود وپس از ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام آورد میخوانیم: روزی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد تا شاید بار گناه سنگینی را که بر دوش میکشید سبک کند.
عرض کرد: در گذشته گروهی از پدران بر اثر جهل وبیخبری دختران بیگناه خود را زنده به گور کردند. من نیز دوازده دختر نصیبم شد که همه را به این سرنوشت شوم مبتلا ساختم.
هنگامی که همسرم سیزدهمین دخترم را مخفیانه به دنیا آورد وچنین وانمود کرد که نوزادش مرده به دنیا آمده، امّا در پنهانی او را نزد اقوام خود فرستاده بود، موقّتاً
1) القرآن یواکب الدهر، ج 2، ص 214.
فکرم از ناحیه این نوزاد راحت شد. امّا بعد که از ماجرا آگاه شدم، او را با خود به نقطهای بردم وبه تضرّع والتماس وگریه او اعتنا نکرده وزنده به گورش ساختم.
پیامبر صلی الله علیه و آله از شنیدن این ماجرا سخت ناراحت شد ودر حالی که اشک میریخت فرمود: «مَن لا یَرحَمُ لا یُرحَمُ؛ کسی که رحم نکند به او رحم نخواهد شد». سپس رو بهسوی قیس کرد و گفت: روز بدی در پیش داری. قیس گفت: چه کنم تا بار گناهم سبک شود؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: به تعداد دخترانی که کشتهای بندگانی آزاد کن (شاید بار گناهت سبک شود).(1)
ونیز در حالات صعصعة بن ناجیه (جدّ فرزدق، شاعر معروف) که انسان آزاده وشریفی بود میخوانیم: در عصر جاهلیّت با بسیاری از عادات زشت آنها مبارزه میکرد تا آنجا که 360 دختر را از پدرانشان خرید واز مرگ نجات داد وحتّی در یک مورد برای نجات نوزاد دختری که پدرش تصمیم بر قتل او داشت، مرکب سواری خود ودو شتر به پدر آن دختر داد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: کار بسیار بزرگی انجام دادی وپاداش تو نزد خدا محفوظ است.
فرزدق به این کار نیای خود افتخار کرده میگفت:
وَ مِنّا الَّذی مَنَعَ الوائداتِ فَأحیَا الوئیدَ فَلَم تُوائَد:
«از دودمان ما کسی را سراغ داریم که جلوی زنده به گور کردن دختران را گرفت - آنها را زنده کرد تا در خاک دفن نشوند»(2)(ر.ک: ج 11، ص 293-302).
(وَیَجْعَلُونَ للهِِ مَا یَکْرَهُونَ وَتَصِفُ أَلْسِنَتُهُمْ الْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنَی لاَ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النَّارَ وَأَنَّهُمْ مُّفْرَطُونَ * تَاللهِ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَی أُمَمٍ مِّنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ)
و آنها برای خدا چیزهایی [ دخترانی] قرار میدهند که خودشان از آن کراهت دارند؛ با این
حال زبانشان بهدروغ میگوید که برای آنها پاداش نیک است! بیتردید برای آنان آتش است؛ وآنها از پیشگامان (دوزخ)اند. * به خدا سوگند، بهسوی امّتهای پیش از تو پیامبرانی فرستادیم؛ امّا شیطان اعمال آنها را در نظرشان آراست؛ وامروز او ولیّ وسرپرستشان است؛ و(در سرای آخرت) مجازات دردناکی برای آنهاست!
(سوره نحل، آیات 62و63)
بار دیگر با بیان تازهای، بدعتهای زشت وخرافاتی را که عربهای جاهلی داشتند (در زمینه تنفّر از فرزندان دختر واعتقاد به اینکه فرشتگان دختران خدایند) محکوم کرده میگوید: «آنان برای خدا چیزهایی قرار میدهند که خود از آن کراهت دارند [ فرزندان دختر]» (وَ یَجْعَلُونَ لِلَّهِ مَا یَکْرَهُونَ).
این تناقض عجیبی است وهمانگونه که در سوره نجم آیه 22 آمده است: «این یک تقسیم ناهنجار است». اگر فرشتگان دختران خدایند، پس معلوم میشود دختر چیز خوبی است، چرا شما از فرزندان دختر ناراحت میشوید؟ واگر بد است چرا برای خدا قائل هستید؟
«با این حال زبانشان بهدروغ میگوید که سرانجام نیکی دارند» (وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنَی).
با کدام عمل، انتظار چنین پاداشی دارند؟ با زنده به گور کردن دختران معصوم وبیگناه وبیدفاع؟ یا با تهمت وافترا به ساحت مقدّس پروردگار؟ با کدامین عمل؟
کلمه «حُسنی» که مؤنّث «احسن» وبهمعنی نیکوتر یا نیکوترین است، در اینجا بهمعنی بهترین پاداشها یا بهترین عاقبتهاست که این قوم مغرور گمراه با همه جنایاتشان برای خود قائل بودند.
در این صورت این پرسش پیش میآید که با اینکه عرب جاهلی به معاد عقیده نداشت، چگونه چنین سخنی را میگفتند؟
ولی باید توجّه داشت که همه آنها منکر معاد بهطور مطلق نبودند، بلکه معاد جسمانی را نفی میکردند واز اینکه انسان بار دیگر به حیات مادّی بازگردد تعجّب داشتند. به علاوه این تعبیر ممکن است به صورت قضیّه شرطیّه بوده باشد. یعنی آنها
میگفتند: «اگر جهان دیگری هم در کار باشد ما در آنجا بهترین پاداش را
خواهیم داشت». وهمینگونه است طرز تفکّر بسیاری از جبّاران ومنحرفان لجوج که در عین دوری از خدا خود را از همه نزدیکتر به خدا میدانند و ادّعاهای پوچ ومسخرهای دارند.
این احتمال را نیز برخی از مفسّران دادهاند که منظور از «حُسنی» همان «نعمت حسنی» یعنی پسران است، زیرا دختران را شوم وبد میدانستند ولی پسران را خوب ونعمت عالی.
امّا تفسیر اوّل صحیحتر بهنظر میرسد. لذا بلافاصله میگوید: «ناچار برای آنها آتش دوزخ است» (لاَ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النَّارَ).
یعنی نهتنها عاقبت نیکی ندارند بلکه پایان کارشان جز آتش دوزخ نیست.
«وآنان از پیشگامان (دوزخ)اند» (وَأَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ).
«مُفرَط» از مادّه «فَرَط» (بر وزن فقط) بهمعنی پیشگام ومتقدّم است.
و از آنجا که ممکن است، بعد از شنیدن داستان عرب جاهلی برای بعضی این سؤال پیش آید که چگونه ممکن است انسان جگر گوشه خود را با آن قساوت، زنده به زیر خاکها بفرستد، مگر چنین چیزی امکانپذیر است؟ در آیه بعد گویی به پاسخ این پرسش پرداخته میگوید: «به خدا سوگند، بهسوی امّتهای پیش از تو پیامبرانی فرستادیم، امّا شیطان اعمالشان را در نظرشان آراست» (تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَی أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ).
آری، شیطان چنان در وسوسههای خود مهارت دارد که زشتترین وبدترین جنایات را گاه در نظر انسان چنان زینت میدهد که آن را یک افتخار میپندارد، همانگونه که عرب جاهلی زنده به گور کردن دختران خود را سند افتخار میدانست وآن را بهعنوان حمایت از ناموس وحفظ حیثیّت وآبروی قبیله، مدح وتمجید میکرد ومیگفت: من امروز دخترم را به دست خود زیر خاکها میفرستم تا فردا در جنگ به دست دشمن نیفتد.
جایی که ننگینترین اعمال در زیر فریبندهترین ماسکها بر اثر تزیین و وسوسه شیطان امکانپذیر باشد، حال بقیّه کارها روشن است (ر.ک: جلد11، ص306-312).
(وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْئآ کَبِیرآ)
وفرزندانتان را از ترس فقر، به قتل نرسانید؛ ما آنها وشما را روزی میدهیم؛ بهیقین کشتن آنها گناه بزرگی است! (سوره اسراء، آیه 31)
در این آیه به یک عمل زشت جاهلی که از فجیعترین گناهان بود اشاره کرده میگوید: «فرزندانتان را از ترس فقر نکُشید» (وَ لاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ).
روزی آنها بر شما نیست، «ما آنان وشما را روزی میدهیم» (نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ).
«چرا که قتل آنها گناه بزرگی است» (وَ إِیَّاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْأً کَبِیرًا).
از این آیه بهخوبی استفاده میشود که وضع اقتصادی عرب جاهلی بهقدری سخت ورنجآور بوده که گاهی حتّی فرزندان دلبند خود را به خاطر عدم توانایی در تأمین نیازهای آنها میکشتند.
در اینکه عرب جاهلی فقط دختران را به زیر خاک پنهان میکرد، یا پسران را نیز از ترس فقر میکشت، در میان مفسّران گفتوگوست:
بعضی معتقدند که اینها همه اشاره به زنده به گور کردن دختران است که به دو دلیل این کار را انجام میدادند. یکی اینکه مبادا در آینده در جنگها به اسارت دشمنان در آیند، نوامیس آنان به چنگال بیگانه بیفتد، دیگر اینکه فشار فقر وعدم توانایی در تأمین هزینه زندگی آنها سبب قتلشان میشد چرا که دختر در آن جامعه تولیدکننده نبود بلکه غالباً مصرفکننده محسوب میشد.
درستاستکه پسران نیزدرآغازعمرمصرفکننده بودندولی عرب جاهلی همیشه به پسران بهعنوان یک سرمایه مهم مینگریست وحاضر به از دست دادن آنها نبود.
برخی دیگر عقیده دارند که آنها دو نوع قتل فرزند داشتند: نوعی که به پندار غلط خودشان بهخاطر حفظ ناموس بود و این اختصاص به دختران داشت، و نوعی
دیگر از ترس فقر صورت میگرفت وآن جنبه عمومی داشت وپسر ودختر در آن تفاوت نمیکرد.
ظاهر تعبیر آیه که ضمیر جمع مذکّر در آن به کار رفته (قَتلَهُم) میتواند دلیلی بر این نظر بوده باشد، زیرا اطلاق جمع مذکّر به پسر ودختر بهطور مجموع از نظر ادبیّات عرب ممکن است ولی برای خصوص دختران بعید بهنظر میرسد.
امّا اینکه گفته شد پسران قادر بر تولید بودند وسرمایهای محسوب میشدند کاملاً صحیح است، امّا این در صورتی است که توانایی بر هزینه آنها در کوتاهمدّت داشته باشند، در حالی که گاهی آنقدر در فشار بودند که حتّی توانایی بر اداره زندگی آنها در کوتاهمدّت هم نداشتند (وبه همین دلیلتفسیر دوم صحیحتر بهنظر میرسد).
به هر حال این یک توهّم بیش نبود که روزیدهنده فرزندان، پدر ومادرند. خداوند اعلام میکند که این پندار شیطانی را از سر بهدر کنند وبه تلاش هر چه بیشتر برخیزند، خدا هم کمک نموده زندگی آنها را اداره میکند.
قابل توجّه اینکه ما از این جنایت زشت وننگین وحشت میکنیم در حالی که همین جنایت به شکل دیگری در عصر ما، حتّی در بهاصطلاح مترقّیترین جوامع، انجام میگیرد وآن، اقدام به سقط جنین در مقیاس بسیار وسیع، بهخاطر جلوگیری از افزایش جمعیّت وکمبودهای اقتصادی است.(1)
جمله «خَشیَةَ إملاقٍ» نیز اشاره لطیفی به نفی این پندار شیطانی است. در واقع میگوید این تنها یک ترس است که شما را به این خیانت بزرگ تشویق میکند، نه یک واقعیّت.
ضمناً باید توجّه داشت که جمله «کانَ خِطأً کَبِیرًا» با توجّه به اینکه «کان» فعل ماضی است، اشاره وتأکید بر این موضوع است که قتل فرزندان، گناهی است بزرگ که از دیرباز در میان انسانها شناخته شده وزشتی آن در اعماق فطرت جای دارد لذا مخصوص به عصر وزمانی نیست (ر.ک: ج 12، ص 118 - 121).
(وَجَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءآ إِنَّ الاِْنسَانَ لَکَفُورٌ مُّبِینٌ * أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَنَاتٍ وَأَصْفَاکُمْ بِالْبَنِینَ * وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَانِ مَثَلا ظَلَّ وَجْهُهُ
1) برای توضیح بیشتر به تفسیر آیه 151 سوره انعام مراجعه فرمایید.
مُسْوَدّآ وَهُوَ کَظِیمٌ * أَوَمَنْ یُنَشَّؤُا فِی الْحِلْیَةِ وَهُوَ فِی الْخِصَامِ غَیْرُ مُبِینٍ * وَجَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ إِنَاثآ أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَیُسْأَلُونَ)
آنها برای او از میان بندگانش جزئی قرار دادند (وملائکه را دختران خدا خواندند)؛ انسان ناسپاسی آشکار است * آیا از میان مخلوقاتش دختران را (برای خود) انتخاب کرده وپسران را مخصوص شما ساخته است؟! * در حالی که هرگاه یکی از آنها را به همان چیزی که برای خداوند رحمان شبیه قرار داده [به تولّد دختر] بشارت دهند، صورتش (از فرط ناراحتی) سیاه میشود وخشمگین میگردد. * آیا کسی را که در میان زینتها پرورش مییابد وبه هنگام جدال قادر به تبیین مقصود خود نیست (فرزند خدا میخوانید)؟! * وآنها فرشتگان را که بندگان خداوند رحمانند مؤنّث پنداشتند؛ آیا هنگام آفرینش آنها حضور داشتهاند؟! گواهی آنان نوشته میشود و(از آن) بازخواست خواهند شد.
(سوره زخرف، آیات 15-19)
بعد از تحکیم پایههای توحید از طریق برشمردن نشانههای خداوند در نظام هستی ونعمتها ومواهب او، در آیات مورد بحث به نقطه مقابل آن یعنی مبارزه با شرک وپرستش غیر خدا پرداخته، نخست به سراغ یکی از شاخههای آن یعنی پرستش فرشتگان میرود میفرماید: «آنها برای خداوند از میان بندگانش جزئی قرار دادند» (وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءًا).
فرشتگان را دختران خدا ومعبودان خود پنداشتند، خرافه زشتی که در میان بسیاری از بتپرستان رواج داشت.
تعبیر «جزء» هم بیانگر این است که آنها فرشتگان را فرزندان خدا میشمردند، زیرا همیشه فرزند جزئی از وجود پدر ومادر است که به صورت نطفه از آنها جدا میشود وبا هم ترکیب میگردد، وهستهبندی فرزند از آن آغاز میشود.
ونیز بیانکننده پذیرش عبودیّت آنهاست، چرا که فرشتگان را جزئی از معبودان در مقابل خداوند تصوّر میکردند.
این تعبیر در ضمن یک استدلال روشن بر بطلان اعتقاد خرافی مشرکان است، چرا که اگر فرشتگان، فرزندان خدا باشند لازمهاش این است که خداوند جزء داشته باشد ونتیجه آن ترکیب ذات پاک خداست، در حالی که دلایل عقلی ونقلی گواه بر بساطتواحدیّت وجوداوست چرا که جزء،مخصوص به موجودات امکانیه است.
سپس میافزاید: «انسان کفرانکننده آشکاری است» (إِنَّ الاِْنْسَانَ لَکَفُورٌ مُبِینٌ).
اینهمه نعمتهای الهی سراسر وجود او را احاطه کرده که پنج بخش آن در آیات پیشین گذشت، با این حال به جای اینکه سر بر آستان خالق وولیّنعمت خود بساید راه کفران پیش گرفته، به سراغ مخلوقاتش میرود.
در آیه بعد برای محکوم کردن این تفکّر خرافی از ذهنیّات ومسلّمات خود آنها استفاده میکند چرا که آنها جنس مرد را بر زن ترجیح میدادند واصولاً دختر راننگ خود میشمردند. میفرماید: «آیا از میان مخلوقاتش دختران را برای خود انتخاب کرده وپسران را برای شما برگزیده است؟» (أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَنَاتٍ وَأَصْفَاکُمْ بِالْبَنِینَ).
به پندار شما مقام دختر پایینتر است، چگونه خود را بر خدا ترجیح میدهید وسهم او را دختر وسهم خود را پسر میپندارید؟
درست است که زن ومرد در پیشگاه خدا در ارزشهای والای انسانی یکسانند، ولی گاه استدلال به ذهنیّات مخاطب، تأثیری در فکر او میگذارد که وادار به تجدید نظر میشود.
باز، همین مطلب را به بیان دیگری تعقیب کرده، میگوید: «در حالی که هرگاه یکی از آنها را به همان چیزی که برای خداوند رحمان شبیه قرار داده بشارت دهند، صورتش سیاه و خشمگین میشود» (وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ).
منظور از «بِما ضَرَبَ لِلرَّحمنِ مَثَلاً» همان فرشتگانی است که آنها را دختران خدا میدانستند ودر عین حال معبود خود قرار میدادند وشبیه ومانند او.
واژه «کَظِیم» از مادّه «کَظم» (بر وزن نظم) به معنی گلوگاه است وبه معنی بستن گلوی مشک آب بعد از پر شدن نیز آمده، ولذا این کلمه در مورد کسی که قلبش مملو از خشم یا غم واندوه است به کار میرود.
این تعبیر بهخوبی حاکی از تفکّر خرافی مشرکان ابله در عصر جاهلیّت در مورد
تولّد فرزند دختر است که چگونه از شنیدن خبر ولادت دختر ناراحت میشدند، در عین حال فرشتگان را دختران خدا میدانستند.
باز در ادامه این سخن میافزاید: «آیا کسی را که در لابهلای زینتها پرورش مییابد وبه هنگام جدال قادر به تبیین مقصود خود نیست (فرزند خدا میخوانید وپسران را فرزند خود)؟» (أَوَ مَنْ یُنَشَّوُا فِیالْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِیالْخِصَامِ غَیْرُ مُبِینٍ).(1)
در اینجا قرآن دو صفت از صفات زنان را که در غالب آنها دیده میشود واز جنبه عاطفی آنان سرچشمه میگیرد مورد بحث قرار داده، نخست علاقه شدید آنها به زینتآلات ودیگر عدم قدرت کافی بر اثبات مقصود خود به هنگام مخاصمه وجرّ وبحث به خاطر حیا وشرم.
بدون شک زنانی هستند که تمایل چندانی به زینت ندارند ونیز بدون شک علاقه به زینت در حدّ اعتدال عیبی برای زنان محسوب نمیشود، بلکه در اسلام روی آن تأکید شده؛ منظور اکثریّتی است که در غالب جوامع بشری عادت به تزیین افراطی دارند، گویی در میان زینت به وجود میآیند وپرورش مییابند.
ونیز بدون شک در میان زنان افرادی پیدا میشوند که از نظر قدرت منطق وبیان بسیار قوی هستند، ولی نمیتوان انکار کرد که اکثریّت آنها به خاطر شرم وحیا در مقایسه با مردان به هنگام بحث ومخاصمه وجدال، قدرت کمتری دارند.
هدف بیان این حقیقت است که چگونه شما دختران را فرزند خدا میپندارید وپسران را از آن خود میشمرید؟
در آخرین آیه مورد بحث مطلب را باصراحت بیشتری مطرح کرده، میفرماید: «آنها فرشتگان را که بندگان خداوند رحمانند مؤنّث پنداشتند» ودختران خدا معرّفی کردند (وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ إِنَاثًا).
آری، آنها بندگان خدا هستند، سر بر فرمان او دارند وتسلیم اراده اویند، چنانکه در آیات 26 و27 سوره انبیاء نیز آمده است: (بَلْ عِبَادٌ مُکْرَمُونَ * لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) «آنها [ فرشتگان] بندگان شایسته اویند - هرگز در سخن بر او پیشی نمیگیرند؛ و(پیوسته) به فرمان او عمل میکنند».
1) «یُنَشَّؤُا» از مادّه «نَشَأَ» به معنی ایجاد چیزی است ودر اینجا به معنی تربیت شدن وپرورش یافتن است.«حِلیَة» بهمعنی زینت و«خِصام» بحث ومجادله وکشمکش بر سر چیزی است.
باید توجّه داشت «عباد» هم جمع مذکّر است وهم به موجوداتی که خارج از مذکّر ومؤنّث باشند، مانند فرشتگان، اطلاق میشود، همانگونه که در مورد خداوند ضمیرهای مفرد مذکّر به کار میرود، در حالی که مافوق همه اینهاست.
قابل توجّه اینکه در این جمله «عباد» به «الرّحمن» اضافه شده، این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که غالب فرشتگان، مجریان رحمت خداوند وتدبیرکنندگان نظامات عالم هستی که سراسر رحمت است میباشند.
امّا چرا این خرافه در میان عرب جاهلی پیدا شد وچرا هم اکنون رسوبات آن در مغزهای گروهی باقی مانده تا آنجا که فرشتگان را به صورت زن ودختر ترسیم میکنند، حتّی وقتی بهاصطلاح فرشته آزادی را مجسّم میسازند در چهره زنی با قیافه وموهای فراوان ترسیم میکنند؟
این پندار ممکن است از اینجا سرچشمه گرفته باشد که فرشتگان از نظر مستورند وزنان نیز غالباً مستور بودهاند، حتّی در مورد بعضی از مؤنّثهای مجازی در لغت عرب این معنی دیده میشود که خورشید را مؤنّث مجازی میدانند وماه را مذکّر، زیرا قرص خورشید معمولاً در میان امواج نور خود پوشیده است ونگاه کردن به آن بهآسانی ممکن نیست، ولی قرص ماه چنین نمیباشد.
یا اینکه لطافت وجود فرشتگان سبب شده که آنها را همجنس زنان که نسبت به مردان موجودات لطیفتری هستند بدانند. وعجب اینکه بعد از اینهمه مبارزه اسلام با این تفکّر خرافی باز هنگامی که میخواهند زنی را به خوبی توصیف کنند میگویند او یک فرشته است، ولی در مورد مردان کمتر این تعبیر به کار میرود. کلمه «فرشته» نیز نامی است که برای زنان انتخاب میکنند.
سپس به صورت استفهام انکاری در پاسخ آنها میفرماید: «آیا شاهد آفرینش آنها بودهاند واز طریق حضور خود به این امر پیبردهاند؟» (أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ).
ودر پایان آیه میافزاید: «گواهی آنان بر این عقیده بیاساس در نامههای اعمالشان نوشته میشود، و(از آن) بازخواست خواهند شد» (سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَیُسْئَلُونَ).
آنچه در آیات فوق خواندیم به صورت دیگری در سوره نحل، آیات 57 تا 59) آمده است، وما در آنجا بحثهای مشروحی پیرامون عقاید «عرب جاهلی» در مورد مسأله «وئاد» (زنده به گور کردن دختران) واصولاً عقیده آنها پیرامون جنس زن ونیز نقش اسلام در احیا وشخصیّت وارزش مقام زن آوردهایم (ر.ک: ج 21، ص 37 - 42).
(وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ * بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ)
ودر آن هنگام که از دختران زنده به گور شده سوال شود: * به کدامین گناه کشته شدند؟! (سوره تکویر، آیات 8 و 9)
سپس به سراغ هشتمین نشانه از حوادث رستاخیز رفته میفرماید: «ودر آن هنگام که از دختران زنده به گور شده سؤال میشود» (وَ إِذَا الْمَوْوُدَةُ سُئِلَتْ).
«به کدامین گناه کشته شدند»؟! (بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ).
«مَوؤُدَة» از مادّه «وأد» (بر وزن وعد) به معنی دختری است که زنده در زیر خاک دفن شده.
بعضی گفتهاند، ریشه آن، به معنی ثقل وسنگینی است، وچون این دختران را در گور دفن میکنند وخاک به روی آنها میریزند، این تعبیر درباره آنها به کار رفته است.
در بعضی از روایات در تفسیر این آیه توسعه داده شده، تا آنجا که شامل هر گونه قطع رحم، ویا قطع مودت اهل بیت علیهم السلام میشود.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: هنگامی که از تفسیر این آیه سؤال شد فرمود: «مَن قُتِلَ فِی مَوَدَّتِنا؛ منظور کسانی است که در طریق محبت ودوستی ما کشته میشوند».(1)
در حدیث دیگری آمده است: شاهد این سخن آیه قربی است: (قُلْ لاَ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی) «بگو: من هیچ پاداشی در برابر دعوت نبوت از شما نمیطلبم جز محبت اهل بیتم».(2)
البتّه ظاهر آیه همان تفسیر اول است، ولی ملاک ومفهوم آن قابل چنین توسعهای میباشد.
از دردناکترین ووحشیانهترین پدیدههای عصر جاهلیت عرب، پدیده «وأد» است که در قرآن مجید مکرر به آن اشاره شده.
گرچه بعضی معتقدند: این جنایت در همه قبائل عرب عمومیت نداشته، وتنها در قبیله «کنده» (یا بعضی از قبائل دیگر) بوده است، ولی مسلّمآ مسأله نادری نیز محسوب نمیشده، وگرنه قرآن با این تأکید و بهطور مکرر، روی آن صحبت نمیکرد.
به علاوه، اینکار، به قدری وحشتناک است که حتی موارد نادر آن، قابل دقّت وبررسی است.
مفسّران گفتهاند: در جاهلیت عرب، هنگامی که وقت وضع حمل زن فرا میرسید، همسرش حفرهای در زمین حفر میکرد وبالای آن مینشست، اگر نوزاد دختر بود، آن را در میان حفره پرتاب میکرد، واگر پسر بود، آن را نگاه میداشت، لذا، یکی از شعرای آنها در همین زمینه با لحن افتخار آمیزی میگوید:
سَمَّیتُها إِذا وُلِدَت تَمُوتُ وَ القَبرُ صِهرٌ ضامِنٌ ذَمِیتُ
«نام آن نوزاد دختر را به هنگام تولد تموت (یعنی میمیرد در مقابل یحیی که مفهومش این است: زنده میماند) گذاشتم! وقبر، داماد من است که او را در بر گرفته وخاموش ساخته است»!.(1)
عامل پیدایش این جنایت، امور مختلفی بوده است از جمله:
عدم ارزش زن، به عنوان یک انسان در جامعه جاهلی.
مسأله فقر شدید که بر آن جامعه حاکم بوده، مخصوصاً با توجّه به اینکه دختران همانند پسران قادر بر تولید اقتصادی نبودند، و در غارتگریها شرکت نداشتند.
همچنین، این فکر که در جنگهای فراوان قبیلهای آن روز، ممکن بود دختران به اسارت در آیند، وبه اصطلاح نوامیس آنها به دست بیگانگان بیفتد واز این راه لکه ننگی بر دامنشان بنشیند، در این کار بیاثر نبود.
این عوامل چندگانه، دست به دست هم داد، وپدیده وحشتناک «وأد» وزنده به گور کردن دختران را به وجود آورده بود.
1) مجمع البیان، ج 10، ص 444.
با نهایت تأسف، این مسأله به اشکال دیگری در جاهلیت قرون اخیر نیز خودنمایی میکند، در شکل آزادی سقط جنین که به صورت قانونی در بسیاری از کشورهای به اصطلاح متمدن رواج یافته، اگر عرب جاهلی بعد از تولد، نوزادان را میکشت، انسانهای متمدن عصر ما آن را در شکم مادر میکشند!
شرح بیشتری در این زمینه در ذیل آیه 59 سوره نحل نوشتیم.
قابل توجّه اینکه: قرآن مجید به قدری این مسأله را زشت ومنفور شمرده، وبا آن برخورد قاطع کرده است که: حتی رسیدگی به این موضوع را مقدم بر مسأله نشر نامههای اعمال در قیامت ودادخواهی در مسائل دیگر میشمرد، واین نهایت اهتمام اسلام را به خون انسانها ومخصوصاً انسانهای بیگناه، همچنین ارزش جنس زن را از دیدگاه اسلام نشان میدهد.
نکته دیگری که توجّه به آن در اینجا لازم است اینکه: قرآن نمیگوید از قاتلین سؤال میکنند، بلکه میگوید از این کودکان معصوم سؤال میشود که گناهشان چه بوده است که چنین بیرحمانه کشته شدند؟ گویی قاتلین ارزش بازپرسی را هم ندارند، به علاوه شهادت وگواهی این مقتولین به تنهایی کافی است (ر.ک: ج 26، ص186-189).
زن در طول تاریخ جریان پرماجرا ودردآلودی دارد که از مهمترین مباحث جامعهشناسی روز بهشمار میرود. بهطور کلّی دوران زندگی زن را به دو دوره میتوان تقسیم کرد:
نخست دوران ماقبل تاریخ که امروز اطّلاع صحیحی از وضع زن در آن دوره در دست نیست وشاید در آن دوران از حقوق طبیعی بیشتری برخوردار بوده است.
با شروع تاریخ بشر نوبت به دوره دوم رسید. در این دوره در بعضی از جوامع، زن بهعنوان یک شخصیّت غیر مستقل در حقوق اقتصادی وسیاسی واجتماعی شناخته میشد. این وضع در پارهای از کشورها تا قرون اخیر ادامه داشت. این طرز تفکّر درباره زن حتّی در قانون مدنی به اصطلاح مترقّی فرانسه هم دیده میشود که بهعنوان نمونه به چند مادّه از موادّی که درباره روابط مالی زوجین سخن میگوید اشاره میشود:
از مادّه 215 و217 استفاده میشود که زن شوهردار نمیتواند بدون اجازه وامضای شوهر خود هیچ عمل حقوقی را انجام دهد وهرگونه معامله برای او محتاج به اذن شوهر است (البتّه در صورتی که شوهر نخواهد از قدرتش سوءِ استفاده کرده وبدون علّت موجّه از اجازه دادن امتناع ورزد).
طبق مادّه 1242 شوهر حق دارد بهتنهایی در دارایی مشترک بین زن ومرد هرگونه تصرّف که بخواهد بکند واجازه زن هم لازم نیست (البتّه با این قید که هر معاملهای که از حدود اداره کردن خارج باشد موافقت وامضای زن لازم نیست).
واز این بالاتر در مادّه 1428 حقّ اداره کلّیه اموال اختصاصی زن هم به مرد محوّل
شده است (البتّه با این قید که در هرگونه معاملهای که از حدود اداره کردن خارج باشد، موافقت وامضای زن نیز لازم است).(1)
در محیط پیدایش اسلام - یعنی حجاز - نیز قبل از ظهور پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با زن همان معامله انسان وابسته غیر مستقل میشد. رفتار آنها به بشرهای نیمهوحشی شباهت بسیاری داشت، زیرا به وضع رسوا وننگینی از زن بهرهبرداری میکردند.
زن در آن محیط آنچنان بیاراده وبیاختیار بود که گاهی جهت ارتزاق صاحب خود، در معرض کرایه قرار میگرفت. محرومیّت از تمدّن وابتلای به فقر، آنها را گرفتار خشونت عجیبی کرده بود که جنایت معروف «وَأد» (زنده به گور کردن) را در مورد آنان مرتکب میشدند (ر.ک: ج 2، ص 194و195).
1) حقوق زن در اسلام واروپا.
با ظهور اسلام وتعلیمات ویژه آن، زندگی زن وارد مرحله نوینی گردید که با دو مرحله گذشته بسیار فاصله داشت؛ در این دوره زن استقلال خود را یافت واز کلّیه حقوق فردی واجتماعی وانسانی برخوردار گردید. پایه تعلیمات اسلام در مورد زن همان است که در آیات مورد بحث میخوانیم: (وَ لَهُنَّ مِثلُ الَّذی عَلَیهِنَّ بِالمَعروفِ)، یعنی زن همان اندازه که در اجتماع وظایف دشواری دارد حقوق قابل توجّهی نیز داراست. اسلام زن را مانند مرد برخوردار از روح کامل انسانی واراده واختیار دانسته واو را در مسیر تکامل که هدف خلقت است میبیند. بدینروهر دو را در یک صف قرار داده وبا خطابهای (یا أیُّهَا النّاسُ) و(یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنوا) مخاطب ساخته است.
برنامههای تربیتی واخلاقی وعلمی را برای آنها لازم کرده است وبا آیاتی مثل: (وَمَنْ عَمِلَ صالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُوْمِنٌ فَأُولَئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ)(1)وعده برخوردارشدن
از سعادت کامل به هر دو جنس داده، وبا آیاتی مانند (مَنْ عَمِلَ صالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُوْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیوةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُون)(2)میگوید: هر یک از
زن ومرد میتوانند با انجام دادن برنامههای اسلام ووظایف الهی، به تکامل معنوی ومادّی برسند وبه حیات پاکیزه وطیّب که سراسر سعادت ونور است گام نهند.
اسلام زن را مانند مرد به تمام معنی مستقل وآزاد میداند وقرآن با آیاتی نظیر (کُلُّ
نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهینَةٌ)(1)(یا) (مَنْ عَمِلَ صالِحًا فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا)(2)این آزادی را
برای عموم افراد اعمّ از زن ومرد بیان میدارد ولذا در برنامههای مجازاتی هم میبینم در آیاتی مثل (الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ)(3)ومانند آن، هر دو را به
مجازات واحدی محکوم میکند.
از طرفی چون استقلال لازمه اراده واختیار است، اسلام این استقلال را در کلّیه حقوق اقتصادی میآورد وانواع واقسام ارتباطات مالی را برای زن بلامانع دانسته واو را مالک درآمد وسرمایههای خویش میشمارد. در آیه 32 سوره نساء میخوانیم: (لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ).
باتوجّه به واژه «اکتساب» که برخلاف «کسب»، برای به دست آوردن مالی است
که نتیجهاش متعلّق به شخص به دست آورنده است،(4)ونیز با در نظر گرفتن قانون
کلّی «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِمْ؛ همه مردم بر اموال خویش مسلطّاند»(5)به دست میآید چگونه اسلام به استقلال اقتصادی زن احترام گذارده وبین زن ومرد تفاوتی نگذاشته است.
خلاصه آنکه زن در اسلام یک رکن اساسی اجتماع به شمار میرود وهرگز نباید با او معامله یک موجود فاقد اراده ووابسته ونیازمند به قیّم نمود (ر.ک: ج 2، ص195-197).
(یَاأَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالا کَثِیرآ وَنِسَآءً وَاتَّقُواْ اللهَ الَّذِی تَسَآءَ لُونَ بِهِ وَالاَْرْحَامَ إِنَّ اللهَ کَانَ عَلَیْکُمْ رَقِیبآ)
1) سوره مدّثّر، آیه 38.
2) سوره فصلت، آیه 46؛ سوره جاثیه، آیه 15.
3) سوره نور، آیه 2.
4) ر.ک: مفردات راغب. البتّه این نکته در مواردی است که واژه «کسب» و«اکتساب» در برابر هم آمده باشد.
5) بحارالأنوار، ج 2، ص 272، ح 7؛ عوالی اللئالی، ج 1، ص 222، ح 99 وص 457، ح 198؛ نهج الحق،ص 494 و495 و504؛ ودر کتابهای فقهی به آن استدلال شده است.
ای مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهیزید همان کسی که (همه) شما را از یک انسان آفرید؛ وهمسر او را (نیز) از جنس او خلق کرد؛ واز آن دو، مردان وزنان فراوانی (در روی زمین) منتشر ساخت. واز خدایی بپرهیزید که هرگاه چیزی از یکدیگر میخواهید، نام او را میبریدو(نیز)از(قطع رابطه با) خویشاوندان (پرهیز کنید) زیرا خداوند، مراقب شماست.
(سوره نساء، آیه 1)
آیا منظور از «نفس واحده» یک فرد شخصی است یا یک واحد نوعی (یعنی جنس مذکّر)؟
شکی نیست که ظاهر این تعبیر همان واحد شخصی را میرساند واشاره به نخستین انسانی است که قرآن او را به نام «آدم»، پدر انسانهای امروز معرّفی کرده وتعبیر «بنی آدم» که در آیات فراوانی از قرآن وارد شده نیز اشاره به همین است؛ واحتمال اینکه منظور وحدت نوعی بوده باشد از ظاهر آیه بسیار دور است.
در جمله بعد میفرماید: «همسر او را (نیز) از جنس او خلق کرد» (وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا).
بعضی از مفسّران از این تعبیر چنین فهمیدهاند که همسر آدم «حوّا» از بدن آدم آفریده شده است وپارهای از روایات غیر معتبر را که میگوید حوّا از یکی از دندههای آدم آفریده شده،(1)شاهد بر آن گرفتهاند.
در فصل دوم از «سفر تکوین» تورات نیز به این معنی تصریح شده است.(2)
ولی با توجّه به سایر آیات قرآن هر گونه ابهامی از تفسیر این آیه برداشته میشود ومعلوم میشودمنظورازآن این است که خداوندهمسراوراازجنس او(بشر)آفرید.
1) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 380 وج 4، ص 326؛ وسائل الشیعه، ج 26، ص 287؛ بحارالأنوار،ج 11، ص 100 وج 46، ص 352 وج 56، ص 93.
2) در سفر پیدایش، باب دوم، شمارههای 21 و22 میخوانیم: «وخداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولیگردانید تا بخفت ویکی از دندههایش را گرفت وگوشت در جانش پر کرد * وخداوند خدا آن دنده را که از آدمگرفته بود زنی بنا کرد ووی را به نزد آدم آورد».
در آیه 21 سوره روم میخوانیم: (وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا) «از نشانههای قدرت خدا این است که همسران شما را از جنس شما آفرید تا با آنان آرامش بیابید».
ودر آیه 72 سوره نحل میفرماید: (وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا) «خداوند همسران شما را از جنس شما قرار داد».
روشن است که در این آیات میخوانیم: «همسرانتان را از شما قرار داد» معنی آن این است که از جنس شما قرار داد نه از اعضای بدن شما.
وطبق روایتی که از امام باقر علیه السلام در تفسیر عیّاشی نقل شده، خلقت حوّا از یکی از دندههای آدم شدیدآ تکذیب شده وتصریح گردیده که حوّا از باقیمانده خاک آدم آفریده شده است.(1)
سپس در جمله بعد میفرماید: «خداوند از آدم وهمسرش، مردان وزنان فراوانی به وجود آورد» (وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً کَثِیرًا وَ نِسَاءً).
از این تعبیر استفاده میشود که تکثیر نسل فرزندان آدم تنها از طریق آدم وهمسرش صورت گرفته وموجود ثالثی در آن دخالت نداشته است (ر.ک: ج 3، ص313-315).
تحقیر ودرهم شکستن شخصیّت زن، تنها در میان عرب جاهلی نبود بلکه در میان اقوام دیگر وحتّی شاید متمدّنترین ملل آن زمان نیز زن شخصیّتی ناچیز داشت وغالباً با او به صورت یک کالا ونه یک انسان رفتار میشد، ولی مسلّماً عرب جاهلی این تحقیر را در اشکال زنندهتر ووحشتناکتری انجام میداد تا آنجا که اصلاً نسب را به مرد مربوط میدانست ومادر را تنها ظرفی برای نگاهداری وپرورش جنین محسوب میکرد. چنانکه در شعر معروف جاهلی منعکس است:
بَنونا بَنو أبنائنا وَ بَناتُنا بَنوهُنَّ أبناءُ الرِّجالِ الأباعِدِ:
1) تفسیر عیّاشی، ج 1، ص 216؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 379 وج 4، ص 326؛ بحارالأنوار،ج11، ص 116 و220.
«فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند - وفرزندان دختران ما پسران مردان بیگانهاند».
این را نیز میدانیم که آنها برای زن حقّی در ارث قائل نبودند وبرای تعدّد زوجات حدّومرزی قائل نمیشدند. به سادگی خوردن آب، ازدواج میکردند وبهآسانی آنها را طلاق میدادند.
ولی اسلام ظهور کرد وبا این خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگید. مخصوصاً تولّد دختر را که ننگ میدانستند در احادیث اسلامی بهعنوان گشوده شدن ناودانی از رحمت خدا به خانواده معرّفی کرد.
وخود پیامبر صلی الله علیه و آله آنقدر به دخترش بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام احترام میگذاشت که مردم تعجّب میکردند. با تمام مقامی که داشت دست دخترش را میبوسید وهنگام مراجعت از سفر نخستین کسی را که دیدار میکرد دخترش فاطمه علیها السلام بود.
بهعکس هنگامی که میخواست به سفر برود آخرین خانهای را که خداحافظی میکرد باز خانه فاطمه علیها السلام بود.
در حدیثی میخوانیم به پیامبر صلی الله علیه و آله خبر دادند خدا به او دختری داده است، ناگهان نگاه به صورت یارانش کرد دید آثار ناخشنودی در آنها نمایان گشت (گویی هنوز رسوبات افکار جاهلی از مغزشان برچیده نشده) پیامبر صلی الله علیه و آله فوراً فرمود: «مَا لَکُم؟ رَیحانَةٌ أشَمُّها وَ رِزقُها عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ این چه حالتی است در شما
میبینم؟ خداوند گلی به من داده آن را میبویم واگر اندوه روزیِ او را میخورید، روزیش با خداست».(1)
در حدیث دیگری از پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «نِعمَ الوَلَدُ البَناتُ، مُلطِفاتُ، مُجَهِّزاتُ، مؤنِساتُ، مُفلِیاتُ؛ چه فرزند خوبی است دختر، هم پرمحبّت است، هم کمککار، هم مونس است وهم پاک وپاککننده».(2)
در حدیث دیگری که از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده میفرماید: «مَن دَخَلَ السُّوقَ فَاشتَری
تُحفَةً فَحَمَلَها إلی عِیالِهِ کانَ کَحامِلِ صَدَقَةٍ إلی قَومٍ مَحاویجَ وَلیَبدأ بِالإناثِ قَبلَ الذُّکورِ، فإنَّهُ مَن فَرَّحَ ابنَتَهُ فَکأنَّما أعتَقَ رَقَبَةً مِن وُلدِ إسماعیلَ؛ کسی که به بازار برود وتحفهای برای خانواده بخرد، همچون کسی است که میخواهد به نیازمندانی کمک کند (همان پاداش را دارد) وهنگامی که میخواهد تحفه را تقسیم کند، نخست باید به دختر وبعد به پسر بدهد، زیرا هر کس دخترش را شاد ومسرور کند، چنان است که گویی کسی از فرزندان اسماعیل را آزاد کرده باشد».(1)
در حقیقت این احترام به شخصیّت زن سبب آزادی او در جامعه وپایان دادن به دوران بردگیِ آنهاست.
گرچه در این زمینه سخن بسیار است ودر ذیل آیات مناسب بحث خواهد شد، ولی از این واقعیّت نمیتوان به آسانی گذشت که با نهایت تأسّف هنوز در جوامع اسلامی آثاری از همان افکار جاهلی وجود دارد و کم نیستند خانوادههایی که از تولّد پسر خوشحال واز به دنیا آمدن دختر ناراحت میشوند، یا لااقل تولّد پسر را بر دختر ترجیح میدهند.
البتّه ممکن است اوضاع خاصّ اقتصادی واجتماعی در رابطه با وضع زنان در جوامع کنونی یکی از علل اینگونه عادات ورسوم غلط بوده باشد، ولی هر چه هست باید عموم مسلمانان راستین با این طرز فکر مبارزه کنند وریشههای اجتماعی واقتصادی آن را بسوزانند، چرا که اسلام نمیپسندد بعد از چهارده قرن، پیروانش به افکار جاهلی بازگردند. واین یکنوع جاهلیّت ثانوی است.
حتّی در جوامع غربی که تصوّر میکنند برای زن شخصیّت والایی قائلند در عمل میبینیم او را چنان تحقیر کردهاند که به صورت یک عروسک بیارزش یا وسیلهای برای خاموش کردن آتش شهوت ویا ابزاری برای تبلیغ کالاهایشان درآمده است(2)
(ر.ک: ج 11، ص 303 - 305).
(خَلَقَکُمْ مِّنْ نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَأَنْزَلَ لَکُمْ مِّنَ الاَْنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ خَلْقآ مِّنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِی ظُلُمَاتٍ ثَلاَثٍ ذَلِکُمُ اللهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ)
او (همه) شما را از یک انسان آفرید، وهمسرش را از جنس او خلق کرد؛ وبرای شما هشت زوج از چارپایان آفرید؛ او شما را در شکم مادرانتان در میان تاریکیهای سهگانه (پوسته شکم، رحم وکیسه جنین) آفرینشی بعد از آفرینش دیگر میبخشد. این است خداوند، پروردگار شما که حکومت (عالم هستی) از آن اوست؛ هیچ معبودی جز او نیست؛ پس چگونه (از راه حق) منحرف میشوید؟! (سوره زمر، آیه 6)
باز در این آیات سخن از آیات عظمت آفرینش خداوند وبیان بخش دیگری از نعمتهای گوناگون او در مورد انسانهاست. نخست از آفرینش انسان سخن میگوید، میفرماید: «خداوند همه شما را از شخص واحدی آفرید، سپس همسرش را از او خلق کرد» (خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا).
آفرینش همه انسانها از نفس واحد اشاره به آفرینش آدم، جدّ نخستین ماست که اینهمه افراد بشر با تنوّع خلقت، خلق وخوی متفاوت، واستعدادها وذوقهای مختلف، همه به یک ریشه بازمیگردد که آن «آدم» است.
تعبیر «ثُمَّ جَعَلَ مِنها زَوجَها» در واقع اشاره به این است که خدا «آدم» را آفرید، سپس همسرش را از باقیمانده گِل او خلق کرد.(1)
روی این حساب، آفرینش «حوّا» بعد از آفرینش «آدم» بوده است وقبل از آفرینش فرزندان آدم.
1) در حقیقت جمله فوق محذوفی دارد ودر تقدیر چنین است: «خَلَقَکُم مِن نَفسٍ واحِدَةٍ خَلَقَها، ثُمَّ جَعَلَمِنها زَوجَها».
تعبیر «ثُمَّ» همیشه برای تأخیر زمانی نیست، بلکه گاهی برای تأخیر بیان میآید، مثلاً میگوییم: «کار امروز تو را دیدیم، سپس کار دیروزت را هم مشاهده کردیم»، در حالی که اعمال دیروز مسلّمآ قبل از اعمال امروز واقع شده، ولی توجّه به آن در مرحله بعد بوده است.
واینکه بعضی تعبیر فوق را اشاره به مسأله «عالم ذر» وآفرینش فرزندان «آدم» بعد از خلقتاو وقبل از خلقت «حوّا» به صورت مورچگان دانستهاند، مطلبنادرستی است که در تفسیر وتوضیح «عالم ذر» ذیل آیه 172 سوره اعراف بیان کردیم.
این نکته نیز گفتنی است که آفرینش همسر «آدم» از اجزای وجود خود آدم نبوده، بلکه از باقیمانده گِل او صورت گرفته است، چنانکه در روایات اسلامی به آن تصریح شده، وامّا روایتی که میگوید: «حوّا» از آخرین دنده چپ آدم آفریده شده، سخن بیاساسی است که از برخی روایات اسرائیلی گرفته شده وهماهنگ با مطلبی است که در فصل دوم از سفر تکوین تورات تحریفیافته کنونی آمده، واز این گذشته، بر خلاف مشاهده وحس است، زیرا طبق این روایت یک دنده «آدم» برداشته واز آن «حوّا» را آفریده ولذا مردان یک دنده در طرف چپ کمتر دارند، در حالی که میدانیم هیچ تفاوتی میان تعداد دندههای مرد وزن وجود ندارد واین تفاوت یک افسانه بیش نیست (ر.ک: ج 19، ص 399 - 401).
(فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاَ أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنْکُمْ مِّنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی بَعْضُکُمْ مِّنْ بَعْضٍ فَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ وَأُوذُوا فِی سَبِیلِی وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لاَُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَلاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ ثَوَابآ مِنْ عِنْدِ اللهِ وَاللهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ)
پروردگارشان، درخواست آنها را پذیرفت؛ (وفرمود:) من عمل هیچکس از شما را، زن باشد یا مرد، ضایع نخواهم کرد؛ شما از جنس یکدیگر (وپیرویک آیین). لذا کسانی که در راه خدا هجرت کردند، واز خانههای خود رانده شدند ودر راه من آزار دیدند، وجنگ کردند وکشته شدند، بهیقین گناهانشان را میبخشم؛ وآنها را در باغهای بهشتی، که از پای درختانش نهرها جاری است، وارد میکنم. این پاداشی است از طرف خداوند؛ وبهترین پاداشها
نزد خداست. (آل عمران، آیه 195)
در آیات پیشین سخن درباره صاحبان عقل بود، در این آیه نتیجه اعمالشان را مورد توجّه قرار میدهد. شروع آیه با «فاء تفریع» روشنترین دلیل این پیوند است؛ با این حال در روایات وکلمات مفسّران شأن نزولهایی برای آیه آمده است که البتّه منافاتی با پیوستگی آیه با آیات قبل ندارد.
از جمله نقل شده است که: اُمّ سَلَمه (یکی از همسران رسول خدا) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: در قرآن از جهاد وهجرت وفداکاری مردان فراوان بحث شده، آیا زنان هم در این قسمت سهمی دارند؟ آیه فوق نازل شد وبه این سؤال پاسخ گفت.(1)
همچنین نقل شده است: علی علیه السلام هنگامی که با فَواطم (فاطمه بنت اسد وفاطمه دختر پیامبر وفاطمه دختر زبیر) از مکّه به مدینه هجرت کرد، وامّ ایمن -یکی دیگر از زنان باایمان - در بین راه نیز به آنها پیوست، آیه فوق نازل گردید.(2)
همانطور که اشاره کردیم، وجود این شأن نزولها برای آیه فوق منافاتی با پیوند آن با آیات قبل ندارد همانطور که بین این دو شأن نزول نیز منافاتی نیست.
در پنج آیه گذشته فشردهای از ایمان وبرنامههای عملی ودرخواستهای صاحبان خرد ونیایشهای آنها بیان شد، به دنبال آن در این آیه میفرماید: «خداوند درخواست آنان را پذیرفت» (فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ).
تعبیر «رَبُّهُم» (پروردگارشان) حکایت از نهایت لطف ومرحمت پروردگار نسبت به آنان دارد.
آنگاه برای اینکه اشتباه نشود وارتباط پیروزی ونجات آدمی با اعمال وکردار او قطع نگردد، بلافاصله میفرماید: «من هرگز عمل هیچ عملکنندهای از شما را ضایع نمیکنم» (أَنِّی لاَ أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْکُمْ).
در این جمله هم به اصل عمل اشاره شده وهم به عامل وکنندهکار، تا معلوم شود محور اصلی پذیرش واستجابت دعا، اعمال صالح ناشی از ایمان است ودرخواستهایی فورآ به اجابت میرسد که بدرقه آن عمل صالح بوده باشد.
سپسبرایاینکه تصوّرنشوداینوعده الهیاختصاص بهدسته معیّنی دارد،صریحآ میفرماید: «این عملکننده خواه مرد باشد یا زن تفاوتی نمیکند» (مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی).
زیرا همه شما در آفرینش به یکدیگر بستگی دارید «بعضی از شما از بعض دیگر تولّد یافتهاید» زنان از مردان ومردان از زنان (بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ).
جمله «بَعضُکُم مِن بَعضٍ» ممکن است اشاره به این باشد که شما همه پیروان یک آیین وطرفدار یک حقیقت هستید وبا یکدگر همکاری دارید، بنابراین دلیلی ندارد که خداوند در میان شما تبعیض قائل شود.
پس از آن نتیجهگیری میکند، میفرماید: «آنان که در راه خدا هجرت کردند، واز خانههای خود رانده شدند، در راه من آزار دیدند وجنگ کردند وکشته شدند، بهیقین گناهانشان را میبخشم» وتحمّل این رنجها را کفّاره گناهانشان قرار میدهم تا بهکلّی از گناه پاک شوند (فَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قَاتَلُوا وَ قُتِلُوا لاَُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ).
سپس میفرماید: علاوه بر اینها، «آنان را در باغهای بهشتی که از پای درختانش نهرها جاری است، وارد میکنم» (وَ لاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ).
«این پاداشی است از طرف خداوند؛ وبهترین پاداشها نزد پروردگار است» (ثَوَابًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ).
اشاره به اینکه پاداشهای الهی برای مردم این جهان بهطور کامل قابل توصیف نیست؛ همین اندازه باید بدانند که از هر پاداشی بالاتر است.
از آیه فوق به خوبی استفاده میشود که نخست باید در پرتو اعمال صالح از گناهان پاک شد، سپس وارد بساط قرب پروردگار وبهشت ونعمتهای او گردید، زیرا در آغاز میفرماید: «لاَُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ» سپس «وَ لاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ...». به عبارت دیگر، بهشت جای پاکان است وتا کسی پاک نشود در آن راه نخواهد یافت.
آیه فوق همانند آیات بسیار دیگر از قرآن مجید، زن ومرد را در پیشگاه خدا ودر وصول به مقامات معنوی در شرایط مشابه یکسان میشمارد وهرگز اختلاف جنسیّت وتفاوت ساختمان جسمانی وبه دنبال آن پارهای از تفاوتها در مسؤولیّتهای اجتماعی را دلیل بر تفاوت میان این دو از نظر به دست آوردن تکامل
انسانی نمیشمارد، بلکه هر دو را از این نظر کاملاً در یک سطح قرار میدهد، لذا آنها را با هم ذکر کرده است.
این موضوع درست به آن میماند که از نظر انضباط اداری یک نفر را بهعنوان رئیس انتخاب میکنند ودیگری را بهعنوان معاون ویا عضو، رئیس باید توانایی بیشتر ویا تجربه واطّلاعات وسیعتری در کار خود داشته باشد، ولی این تفاوت وسلسله مراتب هرگز دلیل بر این نیست که شخصیّت انسانی وارزش وجودی رئیس از معاون یا کارمندانش بیشتر است.
قرآن مجید با صراحت میگوید: (وَ مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهَا بِغَیرِ حِسَابٍ) «هر کس از مرد وزن عمل شایسته انجام دهد وایمان داشته باشد، داخل بهشت خواهد شد وبدون حساب، روزی داده میشود»(1)
(واز مواهب روحانی وجسمانی آن جهان برخوردار میگردد).
ودر آیه دیگر میخوانیم: (مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ) «هر کس از مرد وزن، عمل صالح انجام دهد ومؤمن باشد به او حیات پاکیزهای میبخشیم وپاداش آنها را طبق بهترین عمل آنها خواهیم داد».(2)
این آیات وآیات دیگر در عصر وزمانی نازل گردید که بسیاری از ملل دنیا در انسان بودن جنس زن تردید داشتند وآن را یک موجود نفرینشده وسرچشمه گناه وانحراف ومرگ میدانستند.
بسیاری از ملل پیشین حتّی معتقد بودند که عبادات زن در پیشگاه خدا مقبول نیست؛ بسیاری از یونانیها زن را یک موجود پلید واز عمل شیطان میدانستند.
رومیها وبرخی از یونانیها معتقد بودند که اصولاً زن دارای روح انسانی نیست وبنابراین روح انسانی منحصرآ در اختیار مردان است.
جالب اینکه تا همین اواخر، علمای مسیحی در اسپانیا در این باره بحث میکردند که آیا زن مثل مرد، روح انسانی دارد وروح او بعد از مرگ جاودان خواهد ماند یا نه؟
وپس از مباحثاتی به اینجا رسیدند که چون روح زن برزخی است میان روح انسان وحیوان، جاویدان نیست به جز روح مریم.(1)
از اینجا روشن میشود اینکه پارهای از افراد بیاطّلاع گاهی اسلام را متّهم میکنند که دین مردهاست نه زنها، تا چه اندازه از حقیقت دورند. بهطور کلّی اگر در پارهای از قوانین اسلام به خاطر تفاوتهای جسمی وعاطفی که میان زن ومرد وجود دارد، تفاوتهایی از نظر مسؤولیّتهای اجتماعی دیده میشود، به هیچوجه به ارزش معنوی زن لطمه نمیزند واز این لحاظ، زن ومرد با یکدیگر تفاوتی ندارند ودرهای سعادت بهطور یکسان به روی هر دو باز است، چنانکه در آیه مورد بحث خواندیم (بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ) «شما همنوع واز جنس یکدیگرید» (ر.ک: ج 3، ص 284 - 289).
(وَیَا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ فَکُلاَ مِنْ حَیْثُ شِئْتُمَا وَلاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنْ الظَّالِمِینَ * فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطَانُ لِیُبْدِیَ لَهُمَا مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْآتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَاکُمَا رَبُّکُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَکُونَا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونَا مِنَ الْخَالِدِینَ * وَقَاسَمَهُمَا إِنِّی لَکُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ * فَدَلاَّهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَکُمَا عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَّکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا
عَدُوٌّ مُبِینٌ)
وای آدم! تو وهمسرت در بهشت ساکن شوید؛ واز هر جا که خواستید، بخورید! امّا به این درخت نزدیک نشوید، که از ستمکاران خواهید بود. * سپس شیطان آن دو را وسوسه کرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود، آشکار سازد؛ وگفت: «پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده مگر به خاطر اینکه (اگر از آن بخورید،) هر دو فرشته خواهید شد، یا جاودانه (در بهشت) خواهید ماند.» * وبرای آنها سوگند یاد کرد که من برای شما از خیرخواهانم. * وبه این ترتیب، آنها را با فریب (از مقامشان) فرود آورد. وهنگامی که از آن درخت چشیدند،
1) ر.ک: عذر تقصیر به پیشگاه محمّد صلی الله علیه و آله وقرآن؛ حقوق زن در اسلام.
اندامشان [ عورتشان] بر آنها آشکار شد؛ وبرای پوشاندن خود، از برگهای (درختان) بهشتی جامه دوختند. وپروردگارشان آنها را ندا داد که: «آیا شما را از آن درخت نهی نکردم، ونگفتم که شیطان برای شما دشمن آشکاری است؟!» (سوره اعراف، آیات 19 - 22)
این آیات فصل دیگری از سرگذشت آدم علیه السلام را بیان میکند، نخست میگوید: خداوند به آدم وهمسرش (حوا) فرمود: «ای آدم، تو وهمسرت در بهشت ساکن شوید» (وَ یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ).
از این جمله چنین استفاده میشود که آدم علیه السلام وحوّا در بدو خلقت در بهشت نبودند، سپس به سوی بهشت راهنمایی شدند، وهمانطور که در سوره بقره ذیل آیات مربوط به آفرینش آدم یادآور شدیم، قرائن نشان میدهد این بهشت، بهشت رستاخیز نبوده بلکه چنانکه در احادیث اهل بیت علیهم السلام نیز وارد شده بهشت دنیا یعنی باغ سرسبز وخرّمی از باغهای این جهان بوده که انواع نعمتهای پروردگار در آن فراهم بوده است.(1)
در این هنگام، نخستین تکلیف وامر ونهی پروردگار به این صورت صادر شد: «شما از هر نقطهای واز هر درختی از درختان بهشت که میخواهید تناول کنید، امّا به این درخت معیّن نزدیک نشوید که از ستمگران خواهید بود» (فَکُلاَ مِنْ حَیْثُ شِئْتُمَا وَلاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ).
امّا شیطان که بر اثر سجده نکردن رانده درگاه خدا شده بود وتصمیم قاطع داشت تا آنجا که میتواند از آدم علیه السلام وفرزندانش انتقام بگیرد ودر فریب آنان بکوشد، ونیز بهخوبی میدانست که خوردن از درخت ممنوع باعث رانده شدن از بهشت خواهد شد، در صدد وسوسه آنان برآمد وبرای رسیدن به این مقصود، انواع دامها را بر سر راهشان گسترد. لذا همانطور که قرآن میفرماید: «به وسوسه کردن آنان مشغول شد، تا لباسهای اطاعت وبندگی خدا را از تنشان بیرون کند، وعورتشان را که پنهان بود آشکار سازد» (فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطَانُ لِیُبْدِیَ لَهُمَا مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْآتِهِمَا).
1) ر.ک: ذیل آیه 35 سوره بقره.
وبرای رسیدن به این هدف، بهترین راه را این دید که از عشق وعلاقه ذاتی انسان به تکامل وترقّی وزندگی جاویدان استفاده کند وهم عذری برای مخالفت فرمان خدا برای آنان بتراشد. ازاینرو نخست به آدم وهمسرش «گفت: خداوند شما را از این درخت نهی نکرده جز اینکه اگر از آن بخورید یا فرشته خواهید شد ویا عمر جاویدان مییابید» (وَ قَالَ مَا نَهَاکُمَا رَبُّکُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَکُونَا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونَا مِنَ الْخَالِدِینَ).
وبه این ترتیب، فرمان خدا را در نظرشان به گونه دیگری جلوه داد واین طور مجسّم کرد که نهتنها خوردن از شجره ممنوعه زیانی ندارد، بلکه موجب عمر جاویدان ویا رسیدن به مقام ودرجه فرشتگان خواهد شد.
شاهد این سخن جملهای است که در سوره «طه» آیه 120 از قول ابلیس میخوانیم که میگوید: (یَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکَ لاَ یَبْلَی) «ای آدم، میخواهی تو را به زندگی جاویدان وفرمانروایی کهنگیناپذیر راهنمایی کنم»؟!
در روایتی که در تفسیر قمّی از امام صادق علیه السلام ودر عیون اخبار الرّضا علیه السلام از امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام نقل شده چنین میخوانیم:« شیطان به آدم گفت: اگر شما از این درخت ممنوع بخورید، هر دو فرشته خواهید شد وبرای همیشه در بهشت میمانید، وگرنه شما را از بهشت بیرون میکنند».(1)
ودر آیه بعد میافزاید: آدم با شنیدن این سخن در فکر فرو رفت، امّا شیطان
برای اینکه پنجههای وسوسه خود را بیشتر ومحکمتر در جان آدم علیه السلام وحوّا فرو
برد، «سوگندهای شدیدی یاد کرد که من خیرخواه شما هستم» (وَ قَاسَمَهُمَا إِنِّی لَکُمَا
لَمِنَ النَّاصِحِینَ).
آدم که هنوز تجربه کافی در زندگی نداشت وگرفتار دامهای شیطان وخدعه ودروغ ونیرنگ نشده بود ونمیتوانست باور کند کسی این چنین قسم دروغی یاد کند و چنین دامهایی بر سر راه او بگذارد، سرانجام تسلیم فریب شیطان شد
و با ریسمان پوسیده مکر وخدعه او برای به دست آوردن آب حیات وملک جاویدان، به چاه وسوسههای ابلیس فرو رفت و نه تنها آب حیات به دست نیاورد که
1) نورالثقلین، ج 2، ص 11؛ مستدرک الوسائل، ج 16، ص 79؛ بحارالانوار، ج 11، ص 78 و164؛ عیوناخبار الرّضا علیه السلام ، ج 1، ص 196؛ احتجاج طبرسی، ج 2، ص 426.
در گرداب نافرمانی خدا افتاد آنچنان که قرآن آن را در یک جمله خلاصه کرده، میفرماید: «به این ترتیب، شیطان آنها را فریب داد وبا طناب خود آنها را در چاه فرو برد» (فَدَلَّیهُمَا بِغُرُورٍ).(1)
با اینکه آدم میبایست با توجّه به سوابق دشمنی شیطان وبا علم واطّلاع از حکمت ورحمت واسعه خدا ومحبّت ومهربانی او تمام وسوسهها را نقش بر آب کرده تسلیم شیطان نشود، ولی هر چه بود واقع شد.
قرآن پس از آن میفرماید: «همین که آدم وهمسرش از آن درخت ممنوع چشیدند، بلافاصله لباسهایشان از تنشان فرو ریخت واندامشان آشکار گشت» (فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا).
از جمله بالا بهخوبی استفاده میشود که بهمجرّد چشیدن از میوه درخت ممنوع، این عاقبت شوم به سراغشان آمد، ودر حقیقت از لباس بهشتی که لباس کرامت واحترام خدا بود برهنه شدند.
ونیز از این آیه بهخوبی استفاده میشود که آنها قبل از ارتکاب این خلاف برهنه نبودند، بلکه پوششی داشتند که در قرآن نامی از چگونگی این پوشش برده نشده است. امّا هر چه بوده، نشانهای برای شخصیّت آدم وحوّا واحترام آنها محسوب میشده که با نافرمانی از اندامشان فرو ریخته است.
در حالی که تورات ساختگی میگوید: آدم وحوّا در آن موقع کاملاً برهنه بودند ولی زشتی آن را درک نمیکردند، امّا هنگامی که از درخت ممنوع که درخت دانش
بود خوردند، چشم عقلشان باز شد، خود را برهنه دیدند واز زشتی این حالت
آگاه شدند.(2)
آدمی که تورات معرّفی میکند، در واقع آدم علیه السلام نبود بلکه بهقدری از علم دور بود که حتّی برهنگی خود را تشخیص نمیداد، ولی آدمی را که قرآن معرّفی میکند نهتنها
از وضع خود باخبر بود بلکه از اسرار آفرینش (علم اسماء) نیز آگاهی داشت ومعلّم فرشتگان محسوب میشد، واگر شیطان توانست در او نفوذ کند نه به خاطر نادانی او بود بلکه از پاکی وصفای او سوءِ استفاده کرد.
شاهد این سخن آیه 27 همین سوره است که میفرماید: (یَا بَنِی آدَمَ لاَ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطَانُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَالْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا): «ای فرزندان آدم، شیطان شما را فریب ندهد آنچنان که پدر ومادرتان را از بهشت بیرون کرد، ولباس آنها را از تنشان جدا ساخت».
واگر برخی از نویسندگان اسلامی نوشتهاند آدم علیه السلام در آغاز برهنه بود، در واقع اشتباهی است آشکار که براثر نوشتههای تورات پیدا شده است.
به هر حال، قرآن پس از آن میفرماید: «هنگامی که آدم وحوّا چنین دیدند، بلافاصله از برگهای درختان بهشتی برای پوشاندن اندام خود استفاده کردند» (وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ).(1)
وسرانجام میفرماید: «ودر این موقع خداوند به آنها ندا داد که: مگر من شما را از آن درخت نهی نکردم؟! مگر به شما نگفتم که شیطان دشمن آشکار وسرسخت شماست؟! چرا فرمان مرا به دست فراموشی سپردید ودر این گرداب سقوط کردید»؟! (وَ نَادَیهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَکُمَا عَنْ تِلْکُمَاالشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا عَدُوٌّ مُبِینٌ).
از مقایسه تعبیر این آیه با نخستین آیهای که به آدم علیه السلام وحوّا اجازه سکونت در بهشت را میداد بهخوبی استفاده میشود که آنها پس از این نافرمانی چه اندازه از مقام قرب پروردگار دور شدند وحتّی از درختان بهشتی نیز فاصله گرفتند، زیرا در آیه قبل «هَذِهِ الشَّجَرَةِ» (این درخت) که برای اشاره نزدیک است به کار رفته ودر این آیه هم جمله «نادی» (ندا داد) که برای خطاب از دور است آمده، وهم کلمه «تِلکُما» که برای اشاره به دور است ذکر شده (ر.ک: ج 6، ص143 - 149).
1) «یَخصِفان» از مادّه خصف (بر وزن خشم) در اصل بهمعنی ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر وجمع نمودناست، سپس به دوختن کفش یا لباس ووصله کردن نیز گفته شده است، زیرا قطعات پراکنده را به یکدیگرمنضم میکند.
(قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِنْ لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ * قَالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ * قَالَ فِیهَا تَحْیَوْنَ وَفِیهَا تَمُوتُونَ وَمِنْهَا تُخْرَجُونَ)
گفتند: «پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم؛ واگر ما را نبخشی وبر ما رحم نکنی، به یقین از زیانکاران خواهیم بود.» * فرمود: «(از مقام خویش،) فرود آیید، در حالی که بعضی از شما نسبت به بعض دیگر، دشمن خواهید بود. (شیطان دشمن شماست، وشما دشمن او.) وبرای شما در زمین، تا زمان معیّنی محلّ اقامت ووسیله بهرهبرداری خواهد بود.» * فرمود: «در آن [ زمین] زنده میشوید؛ ودر آن میمیرید؛ و(در رستاخیز) شما را از آن بیرون میآورند». (سوره اعراف، آیات 23 - 25)
سرانجام هنگامی که آدم علیه السلام وحوّا به نقشه شیطانی ابلیس واقف شدند ونتیجه کار خلاف خود را دیدند به فکر جبران گذشته افتادند ونخستین گام را اعتراف به ستم بر خویشتن در پیشگاه خدا قرار داده «گفتند: پروردگارا، ما به خویشتن ستم کردیم» (قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا).
«واگر ما را نیامرزی ورحمت خود را شامل حال ما نکنی، از زیانکاران خواهیم بود» (وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَ تَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ).
برای توبه وبازگشت به سوی خدا واصلاح مفاسد، نخستین گام این است که انسان از مرکب غرور ولجاجت پایین آید وبه خطای خویش اعتراف کند؛ اعترافی سازنده ودر مسیر تکامل.
جالب اینکه بهقدری در توبه وتقاضای عفو ادب نشان میدهند که حتّی نمیگویند خدایا ما را ببخش (إغفِر لَنا)، بلکه میگویند: اگر ما را نبخشی از زیانکاران خواهیم بود.
بیتردید هر گناه ونافرمانی پروردگار ستم به خویشتن است، زیرا برنامهها
ودستورهای او همه در مسیر خیر، سعادت وپیشرفت انسان است. بنابراین هر گونه مخالفت با آن مخالفت با تکامل خویشتن وسبب عقبماندگی وسقوط خواهد
بود وآدم علیه السلام وحوّا نیز اگرچه گناه نکردند، همین ترک اولی آنها را از مقام والایشان فرود آورد.
گرچه توبه خالصانه آدم علیه السلام وهمسرش در پیشگاه خدا پذیرفته شد وهمانطور که در سوره بقره آیه 37 میخوانیم: (فَتَابَ عَلَیْهِ) «خداوند توبه آنها را پذیرفت» ولی به هر حال اثر وضعی آن عمل دامانشان را گرفت ودستور خارج شدن از بهشت به آنها داده شد، «فرمود: فرود آیید در حالی که شما با یکدیگر (انسان وشیطان) دشمن خواهید بود» (قَالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ).
«وزمین تا مدّت معیّنی قرارگاه ووسیله بهرهگیری شما خواهد بود» (وَ لَکُمْ فِی الاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ إِلَی حِینٍ).
و«نیز به آنها گوشزد کرد که: هم در زمین زندگی میکنید وهم در آن میمیرید، واز آن برای حساب در روز رستاخیز برانگیخته خواهید شد» (قَالَ فِیهَا تَحْیَوْنَ وَفِیهَا تَمُوتُونَ وَ مِنْهَا تُخْرَجُونَ).
ظاهر این است که مخاطب در آیه «قالَ اهبِطوا بَعضُکُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ» آدم وحوّا وشیطان همگی هستند، ولی در آیه بعد بعید نیست مخاطب تنها آدم وحوّا باشند زیرا آنها هستند که از زمین برانگیخته میشوند (ر.ک: ج 6، ص 157 - 159).
(مَنْ عَمِلَ صَالِحآ مِّنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ)
هر کس کار شایستهای انجام دهد، خواه مرد باشد یا زن، در حالی که مؤمن است، بهطور مسلّم او را حیات پاکیزهای میبخشیم؛ وپاداش آنها را مطابق بهترین اعمالی که انجام میدادند، خواهیم داد. (سوره نحل، آیه 97)
اکنون به صورت یک قانون کلّی، نتیجه اعمال صالح همراه با ایمان را از هر کس
وبه هر صورت تحقّق یابد، در این دنیا وجهان دیگر بیان میکند، میگوید: «هر کس کار شایستهای انجام دهد، خواه مرد باشد یا زن، در حالی که مؤمن است، او را به حیاتی پاک زنده میداریم؛ وپاداش آنان را به بهترین اعمالی که انجام میدادند خواهیم داد» (مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی وَ هُوَ مُوْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ).
وبه این ترتیب، معیار تنها ایمان واعمال صالح زاییده آن است ودیگر هیچ قید وشرطی، نه از نظر سنّ وسال، نه از نظر نژاد، نه از نظر جنسیّت ونه از نظر پایه ورتبه اجتماعی در کار نیست.
ونتیجه این عمل صالح مولود ایمان، در این جهان حیات طیّبه است یعنی تحقّق جامعهای قرین با آرامش، امنیّت، رفاه، صلح، محبّت، دوستی، تعاون ومفاهیم سازنده انسانی خواهد بود، واز نابسامانیها ودرد ورنجهایی که بر اثر استکبار وظلم وطغیان وهویپرستی وانحصارطلبی به وجود میآید وآسمان زندگی را تیره وتار میسازد در امان است، این از یکسو.
از سوی دیگر، خدا آنها را مطابق بهترین اعمالشان پاداش خواهد داد که تفسیر آن در آیات قبل گذشت.
بیشک زن ومرد تفاوتهایی از نظر جسم وروح دارند وبه همین دلیل، در احراز پستهای اجتماعی متفاوتند. هر کاری از کسی ساخته است ولی هیچیک از اینها دلیل بر تفاوت شخصیّت انسانی آنها یا تفاوت مقامشان در پیشگاه خدا نیست واز این نظر هر دو کاملاً برابرند؛ به همین دلیل، معیاری که بر شخصیّت ومقام معنوی آنها حکومت میکند یک معیار بیش نیست وآن ایمان است، عمل صالح وتقوا که امکان دسترسی هر دو به آن یکسان است.
آیات فوق با صراحت این حقیقت را بیان کرده ودهان بیهودهگویانی را که در گذشته یا حال در شخصیّت انسانی زن، تردید داشتند، یا برای او مقامی پایینتر از مقام انسانی مرد قائل بودند میبندد.
ضمناً منطق اسلام را در این مسأله مهمّ اجتماعی آشکار میسازد وثابت میکند که
بر خلاف پندار کوتهفکران، اسلام دین مردانه نیست؛ به همان مقدار که به مردان تعلّق دارد، به زنان نیز تعلّق دارد.
این هر دو جنس در صورتی که در مسیر اعمال صالح گام بردارند، گامی مثبت وسازنده - که از انگیزههای ایمانی مدد گیرد - هر دو به یکسان دارای «حیات طیّبه» خواهند بود وهر دو از پاداش مساوی در پیشگاه خدا بهرهمند میشوند وموقعیّت اجتماعی آنها نیز همانند خواهد بود، مگر اینکه از نظر ایمان وعمل صالح بر دیگری برتری یابد (ر.ک: ج 11، ص 422 - 425).
(إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاکِرِینَ اللهَ کَثِیرآ وَالذَّاکِرَاتِ أَعَدَّ اللهُ لَهُمْ مَّغْفِرَةً وَأَجْرآ عَظِیمآ)
به یقین، مردان مسلمان وزنان مسلمان، مردان باایمان وزنان باایمان، مردان مطیع (فرمان خدا) وزنان مطیع (فرمان خدا)، مردان راستگو وزنان راستگو، ومردان صابر وشکیبا وزنان صابر وشکیبا، مردان باخشوع وزنان باخشوع، مردان انفاقکننده وزنان انفاقکننده، مردان روزهدار وزنان روزهدار، مردان پاکدامن وزنان پاکدامن و مردانی که بسیار به یاد خدا هستند وزنانی که (بسیار خدا را) یاد میکنند، خداوند برای همه آنان آمرزش وپاداشی عظیم فراهم ساخته است. (سوره احزاب، آیه 35)
جمعی از مفسّران گفتهاند: هنگامی که اسماء بنت عمیس همسر جعفر بن ابیطالب با شوهرش از حبشه بازگشت، به دیدن همسران پیامبر صلی الله علیه و آله آمد. یکی از نخستین پرسشهایی که مطرح کرد این بود که آیا چیزی از آیات قرآن درباره زنان نازل شده است؟ آنها در پاسخ گفتند: نه.
اسماء خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا، جنس زن گرفتار خسران وزیان است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چرا؟
عرض کرد: به خاطر اینکه در اسلام وقرآن فضیلتی درباره آنها همانند مردان نیامده است.
اینجا بود که آیه فوق نازل شد (وبه آنها اطمینان داد که زن ومرد در پیشگاه خدا از نظر قرب ومنزلت یکسانند، مهم آن است که از نظر اعتقاد وعمل واخلاق اسلامی واجد فضیلت باشند).
به دنبال بحثهایی که درباره وظایف همسران پیامبر صلی الله علیه و آله در آیات گذشته ذکر شد، در آیه مورد بحث سخنی جامع وپرمحتوا درباره همه زنان ومردان وصفات برجسته آنها بیان شده است وضمن برشمردن ده وصف از اوصاف اعتقادی واخلاقی وعملی آنان، پاداش عظیم آنها را در پایان آیه برشمرده است.
بخشی از این اوصاف دهگانه از مراحل ایمان سخن میگوید (اقرار به زبان، تصدیق به قلب وجنان، عمل به ارکان).
بخش دیگر پیرامون کنترل زبان وشکم وشهوت جنسی که سه عامل سرنوشتساز در زندگی واخلاق انسانهاست بحث میکند.
ودر بخش دیگری از مسأله حمایت از محرومان وایستادگی در برابر حوادث سخت وسنگین، یعنی صبر که ریشه ایمان است وسرانجام از عامل تداوم این صفات، یعنی ذکر پروردگار سخن به میان میآورد.
میگوید: «مردان مسلمان وزنان مسلمان» (إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ).
«ومردان مؤمن وزنان مؤمن» (وَالْمُوْمِنِینَ وَالْمُوْمِنَاتِ).
«ومردانی که مطیع فرمان خدا هستند وزنانی که از فرمان حق اطاعت میکنند» (وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ).
گرچه بعضی از مفسّران، اسلام وایمان را در آیه فوق به یک معنی گرفتهاند، این تکرار نشان میدهد که منظور از آنها دو چیز متفاوت است واشاره به همان مطلبی
است که در آیه 14 سوره حجرات آمده: (قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْتُوْمِنُوا وَلَکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الاِْیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ) «اعراب گفتند: ما ایمان آوردهایم، بگو: هنوز ایمان نیاوردهاید، بلکه بگویید اسلام آوردهایم، وایمان هنوز در اعماق قلب شما نفوذ نکرده است».
اشاره به اینکه «اسلام» همان اقرار به زبان است که انسان را در صف مسلمین قرار میدهد ومشمول احکام آنها میکند، ولی «ایمان» تصدیق به قلب ودل است.
در روایات اسلامی نیز به همین تفاوت اشاره شده است.
در روایتی میخوانیم که یکی از یاران امام صادق علیه السلام درباره «اسلام» و«ایمان» از آن حضرت پرسید که آیا اینها با هم مختلفاند؟ امام در پاسخ فرمود: آری ایمان با اسلام همراه است، امّا اسلام ممکن است همراه ایمان نباشد.
او توضیح بیشتر خواست امام علیه السلام فرمود: «الإسلامُ شَهادَةُ أن لا إلهَ إلّا اللّهُوَالتَّصدیقُ بِرَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِهِ حُقِنَتِ الدِّماءُ، وَ عَلَیهِ جَرَتِ المَناکِحُ وَالمَواریثُ، وَعَلی ظاهِرِهِ جَماعَةُ النّاسِ، وَالإیمانُ الهُدی وَ ما یَثبُتُ فی القُلوبِ مِن صِفَةِ الإسلامِ، وَما ظَهَرَ مِنَالعَمَلِ بِهِ؛ اسلام شهادت به توحید وتصدیق به رسالت پیامبر است، هر کس اقرار به این دو کند جانش (در پناه حکومت اسلامی) محفوظ خواهد بود، وازدواج مسلمانان با او جایز ومیتواند از مسلمین ارث ببرد، وگروهی از مردم مشمول همین ظاهر اسلام هستند، امّا ایمان نور هدایت وحقیقتی است که در دل از وصف اسلام جای میگیرد واعمالی است که به دنبال آن میآید».(1)
«قانِت» از مادّه «قنوت» چنانکه قبلاً هم گفتهایم، بهمعنی اطاعت توأم با خضوع است، اطاعتی که از ایمان واعتقاد سر زند، واین اشاره به جنبههای عملی وآثار
ایمان است.
سپس به یکی دیگر از مهمترین صفات مؤمنان راستین یعنی حفظ زبان پرداخته، میگوید: «ومردان راستگو وزنان راستگو» (وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ).
از روایات اسلامی استفاده میشود که استقامت ودرستی ایمان انسان به استقامت ودرستی زبان اوست:«لا یَستَ قیمُ اِیمانُ امرِءٍ حَتّی یَستَقیمَ قَلبُهُ، وَ لا یَستَقیمُ قَلبُهُ حَتّی
1) اصول کافی، ج 2، ص 21.
یَستَقیمَ لِسانُهُ؛ ایمان انسان به درستی نمیگراید تا قلبش درست شود، وقلبش درست نمیشود تا زبانش درست شود».(1)
واز آنجا که ریشه ایمان، صبر وشکیبایی در مقابل مشکلات است ونقش آن در معنویات انسان همچون نقش سر است در برابر تن، پنجمین وصف آنها را اینگونه بازگو میکند: «ومردان صابر وشکیبا وزنان صابر وشکیبا» (وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ).
از طرفی میدانیم که یکی از بدترین آفات اخلاقی، کبر وغرور وحبّ جاه است ونقطه مقابل آن خشوع، ازاینرو در ششمین وصف میفرماید: «ومردان باخشوع وزنان باخشوع» (وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ).
گذشته از حبّ جاه، حبّ مال نیز آفت بزرگی است واسارت در چنگال آن اسارتی است دردناک، ونقطه مقابل آن انفاق وکمک کردن به نیازمندان است، لذا در هفتمین وصف میگوید: «ومردان انفاقگر وزنان انفاقکننده» (وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ).
گفتیم سه چیز است که اگر انسان از شرّ آن در امان بماند از بسیاری از شرور وآفات اخلاقی در امان است: زبان وشکم وشهوت جنسی. به قسمت اوّل در چهارمین وصف اشاره شد، امّا به قسمت دوم وسوم در هشتمین ونهمین وصف مؤمنان راستین اشاره کرده، میگوید: «ومردانی که روزه میدارند وزنانی که روزه میدارند» (وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ).
«ومردانی که دامان خود را از آلودگی به بیعفّتی حفظ میکنند، وزنانی که عفیف وپاکند» (وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ).
سرانجام به دهمین وآخرین صفت که تداوم تمام اوصاف پیشین به آن بستگی دارد پرداخته میگوید: «ومردانی که بسیار به یاد خدا هستند، وزنانی که بسیار یاد خدا میکنند» (وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیرًا وَالذَّاکِرَاتِ).
آری، آنها با یاد خدا در هر حال ودر هر شرایط، پردههای غفلت وبیخبری را از قلب خود کنار میزنند، وسوسهها وهمزات شیاطین را دور میسازند واگر لغزشی از آنان سر زده فوراً در مقام جبران برمیآیند تا از صراط مستقیم الهی فاصله نگیرند.
در اینکه منظور از «ذکر کثیر» چیست، در روایات اسلامی وکلمات مفسّران
1) محجّة البیضاء، ج 5، ص 193.
تفسیرهای گوناگونی ذکر شده که ظاهراً همه از قبیل ذکر مصداق است ومفهوم وسیع این کلمه شامل همه آنها میشود.
از جمله در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم: «إذا أیقَظَ الرَّجُلُ أهلَهُ مِن اللیلِ فَتَوَضَّئا وَ صَلَّیا، کُتِبَا مِنَ الذَّاکِرینَ اللّهَ کَثیراً وَالذَّاکِراتِ؛ هنگامی که مرد همسرش را شبانگاه بیدار کند وهر دو وضو بگیرند ونماز (شب) بخوانند از مردان وزنانی خواهند بود که بسیار یاد خدا میکنند».(1)
ودر حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «هر کس تسبیح فاطمه زهرا علیها السلام را در شب بگوید مشمول این آیه است».(2)
برخی مفسّران گفتهاند: «ذکر کثیر» آن است که در حال قیام وقعود وهنگامی که به بستر میرود یاد خدا کند.
امّا به هر حال، ذکر نشانه فکر است وفکر مقدّمه عمل، هدف هرگز ذکر خالی از فکر وعمل نیست.
در پایان آیه پاداش بزرگ این گروه از مردان وزنانی را که دارای ویژگیهای دهگانه فوق هستند چنین بیان میکند: «خداوند برای آنها مغفرت وپاداش عظیمی فراهم ساخته است» (أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِیمًا).
نخست با آب مغفرت گناهان آنها را که موجب آلودگی روح وجان آنهاست میشوید، سپس پاداش عظیمی که عظمتش را جز او کسی نمیداند در اختیارشان مینهد. در واقع یکی از این دو جنبه نفی ناملایمات دارد ودیگری جلب ملایمات.
تعبیر «أجراً» خود دلیل بر عظمت آن است، وتوصیف آن با وصف «عظیم» تأکیدی بر این عظمت است، ومطلق بودن این عظمت دلیل دیگری است بر وسعت دامنهآن.بدیهیاست چیزی راکه خداوندبزرگ،بزرگ بشمردفوقالعاده عظمت دارد.
این نکته نیز قابل توجّه است که جمله «أعَدَّ» (آماده کرده است) با فعل ماضی، بیانی است برای قطعی بودن این پاداش وعدم وجود تخلّف، یا اشاره به اینکه بهشت ونعمتهایش از هماکنون برای مؤمنان آماده است.
گاه برخی چنین تصوّر میکنند که اسلام کفّه سنگین شخصیّت را برای مردان قرار داده وزنان در برنامه اسلام چندان جایی ندارند. شاید منشأ اشتباه آنها پارهای از تفاوتهای حقوقی است که هر کدام دلیل وفلسفه خاصّی دارد.
ولی بدون شک قطع نظر از اینگونه تفاوتها که ارتباط با موقعیّت اجتماعی وشرایط طبیعی آنها دارد هیچگونه فرقی از نظر جنبههای انسانی ومقامات معنوی میان زن ومرد در برنامههای اسلام وجود ندارد.
آیه فوق دلیل روشنی برای این واقعیّت است زیرا به هنگام بیان ویژگیهای مؤمنان واساسیترین مسائل اعتقادی واخلاقی وعملی، زن ومرد را در کنار یکدیگر همچون دو کفّه یک ترازو قرار میدهد وبرای هر دو پاداشی یکسان، بدون کمترین تفاوت قائل میشود.
به تعبیری دیگر تفاوت جسمی مرد وزن را همچون تفاوت روحی آنها نمیتوان انکار کرد، وبدیهی است که این تفاوت برای ادامه نظام جامعه انسانی ضروری است وآثار وپیآمدهایی در بعضی از قوانین حقوقی زن ومرد ایجاد میکند، ولی اسلام هرگز شخصیّت انسانی زن را - همچون جمعی از روحانیین مسیحی در قرون پیشین - زیر سؤال نمیبرد که آیا زن واقعاً انسان است وآیا روح انسانی دارد یا نه؟ نهتنها زیر سؤال نمیبرد بلکه هیچگونه تفاوتی از نظر روح انسانی در میان این دو قائل نیست، لذا در سوره نحل آیه 97 میخوانیم: (مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی وَ هُوَ مُوْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ) «هر کس عمل صالح کند، خواه مرد باشد یا زن، در حالی که ایمان داشته باشد، ما او را زنده میکنیم وحیات پاکیزهای به او میبخشیم وپاداش وی را به بهترین اعمالی که انجام میداده میدهیم».
اسلام برای زن همان استقلال اقتصادی را قائل شده که برای مرد (برخلاف بسیاری از قوانین دنیای گذشته وحتّی امروز که برای زن مطلقآ استقلال اقتصادی قائل نیستند).
به همین دلیل در «علم رجال» اسلامی به بخش خاصّی مربوط به زنان دانشمندی
که در صف روات وفقها بودند برخورد میکنیم که از آنها بهعنوان شخصیّتهایی فراموشناشدنی یاد کرده است.
اگر به تاریخ عرب قبل از اسلام بازگردیم ووضع زنان را در آن جامعه بررسی کنیم که چگونه از ابتداییترین حقوق انسانی محروم بودند، وحتّی گاهی حقّ حیات برای آنها قائل نمیشدند وپس از تولّد آنها را زنده به گور میکردند، ونیز اگر به وضع زن در دنیای امروز که به صورت عروسک بلاارادهای در دست گروهی از انساننماهای مدّعی تمدّن درآمده بنگریم تصدیق خواهیم کرد که اسلام چه خدمت بزرگی به جنس زن کرده، وچه حقّ عظیمی بر آنها دارد(1)(ر.ک: ج 17، ص 330 - 337).
(لِّیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَیُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَکَانَ ذَلِکَ عِنْدَ اللهِ فَوْزآ عَظِیمآ * وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللهُ عَلَیْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِیرآ)
هدف (دیگر از آن پیروزی آشکار) این بود که مردان وزنان باایمان (به سبب فداکاریهایشان) را در باغهایی (از بهشت) وارد کند که نهرها از زیر درختانش جاری است، در حالی که جاودانه در آن میمانند، وتا گناهانشان را ببخشد، واین نزد خدا پیروزی ورستگاری بزرگی است. * و(نیز) مردان وزنان منافق ومردان وزنان مشرک را که به خدا گمان بد میبرند مجازات کند؛ (آری) حوادث ناگواری (که برای مؤمنان انتظار میکشند) تنها بر خودشان فرو میآید. خداوند بر آنان غضب کرده واز رحمت خود دورشان ساخته وجهنّم را برای آنان آماده کرده؛ وچه بد سرانجامی است! (سوره فتح، آیات 5 و 6)
جمعی از مفسّران شیعه واهلسنّت نقل کردهاند هنگامی که بشارت فتح مبین،
1) بحث دیگری در این زمینه در ذیل آیه 228 سوره بقره ونیز در ذیل آیه 97 سوره نحل داشتیم.
اتمام نعمت،هدایت ونصرت به پیامبراسلام صلی الله علیه و آله درآیات نخستین اینسوره داده شد، برخی مسلمانان که از حوادث حدیبیّه دلتنگ ونگران بودند عرض کردند: «هَنیئاً لَکَ یا رَسولَ اللّهِ! لَقَد بَیَّنَ اللّهُ لَکَ ما ذا یَفعَلُ بِکَ، فَماذا یَفعَلُ بِنا؟ فَنَزَلَت: لِیُدخِلَ المومِنینَ وَالمومِناتِ...: گوارا باد بر تو اینهمه مواهب الهی ای رسول خدا! خداوند آنچه را به توداده ومیدهدبیان کرده،به ماچه خواهدداد؟دراینجانخستین آیه موردبحث نازل شد وبه مؤمنان بشارت داد که برای آنها نیز پاداشهای بزرگی فراهم شده است».(1)
به هر حال این آیات همچنان در ارتباط با صلح حدیبیّه وبازتابهای مختلف آن در افکار مردم ونتایج پربار آن سخن میگوید وسرنوشت هر گروه را در این بوته آزمایش بزرگ مشخّص میسازد.
نخست میفرماید: «هدف دیگر از این فتح عظیم آن بود که مردان وزنان باایمان را در باغهایی از بهشت وارد کند که نهرها از زیر درختانش جاری است» (لِیُدْخِلَ الْمُوْمِنِینَ وَالْمُوْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ).
«جاودانه در آن میمانند»، و این نعمت بزرگ هرگز از آنان سلب نمیشود (خَالِدِینَ فِیهَا).
علاوه بر این، هدف این بوده: «سیّئات اعمال آنها را بپوشاند» ومورد عفوشان قرار دهد (وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ).
«واین نزد خدا پیروزی بزرگی است» (وَ کَانَ ذلِکَ عِنْدَ اللَّهِ فَوْزًا عَظِیمًا).(2)
به این ترتیب، خداوند در برابر آن چهار موهبتی که به پیامبرش در فتحالمبین داد دو موهبت عظیم نیز به مؤمنان ارزانی داشت: بهشت جاویدان با تمام نعمتهایش وعفو وگذشت از لغزشهای آنها، علاوه بر سکینه وآرامش روحی که در این دنیا به آنها بخشید ومجموعه این سه نعمت، فوز عظیم وپیروزی بزرگی است برای کسانی که از این بوته امتحان سالم بیرون آمدند.
1) تفسیر مراغی، ج 26، ص 85 وتفسیر ابوالفتوح رازی، ج 10، ص 26 وتفسیر روح المعانی، ج 26، ص 86.
2) مطابق این بیان، جمله «لِیُدخِلَ» وهمچنین «یُعَذِّبَ» که در آیه بعد میآید، عطف بر جمله «لِیَغْفِر» است.گروهی از مفسّران، از جمله شیخ طوسی در تبیان وطبرسی در مجمع البیان، وابوالفتوح رازی» در تفسیرش،همین معنی را برگزیدهاند، در حالی که گروه دیگری آن را عطف بر «لِیَزدادُوا اِیماناً» دانستهاند، ولی نه با شأننزول فوق هماهنگ است ونه با مسأله مجازات کفّار.
کلمه «فوز» که در قرآن مجید معمولاً با وصف «عظیم» ذکر شده وگاهی نیز همراه با «مبین» و«کبیر» آمده، بنا به گفته راغب در مفردات، به معنی پیروزی ونیل به خیرات توأم با سلامت است واین در صورتی است که نجات آخرت در آن باشد، هرچند با از دست دادن مواهب مادّی دنیا همراه گردد.
طبق روایات معروفی، امیرمؤمنان علی علیه السلام آنگاه که فرق مبارکش در محراب عبادت با شمشیر جنایتکار روزگار عبدالرّحمن بن ملجم شکافته شد، صدا زد: «فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبَةِ: سوگند به خدای کعبه، پیروز شدم» وسعادتنامه من با خون سرم
امضا شد.
آری، گاهی امتحانات پروردگار آنچنان سخت وطاقتفرساست که ایمانهای سست را از بیخ وبن برمیکَند وقلبها را واژگون میکند. تنها مؤمنان راستین که از نعمت سکینه وآرامش بهرهمندند مقاومت میکنند واز پیآمدهای آن در قیامت نیز بهرهمند خواهند بود، واین راستی فوز عظیمی است.
ولی در برابر این گروه، گروهی از منافقان ومشرکان بیایمان بودند که در آیه بعد سرنوشتشان اینگونه ترسیم شده: «هدف دیگر این است که خداوند مردان وزنان منافق، ومردان وزنان مشرک را مجازات کند» (وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ).
«همانان که به خدا گمان بد میبرند» (الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ).
آری، منافقان به هنگام حرکت پیامبر صلی الله علیه و آله ومؤمنان از مدینه گمان داشتند که این گروه هرگز سالم به مدینه باز نخواهند گشت، چنانکه در آیه 12 همین سوره میخوانیم: (بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَالْمُوْمِنُونَ إِلَی أَهْلِیهِمْ أَبَدًا).
ومشرکان نیز گمان داشتند که محمّد صلی الله علیه و آله با این یاران اندک ونداشتن اسلحه کافی، سالم به مدینه باز نخواهد گشت وستاره اسلام بهزودی افول میکند.
سپس به توضیح این عذاب ومجازات پرداخته وتحت چهار عنوان آن را شرح میدهد میگوید: «حوادث وپیشآمدهای سوء تنها بر این گروه نازل میشود» (عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ).(1)
1) «سوء» (بر وزن نوع) به گفته صحاح اللّغة معنای مصدری دارد و«سوء» (بر وزن کور) معنای اسم مصدر، ولیبه گفته کشّاف هر دو به یک معنی است.
«دائِرَة» در لغت به معنی حادثه ورویدادی است که برای انسان پیش میآید، اعمّ از خوب وبد، ولی در اینجا با ذکر کلمه «سوء»، منظور حوادث نامطلوب است.
دیگر اینکه «خداوند بر آنها غضب کرده» (وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ).
ونیز «خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته» (وَ لَعَنَهُمْ).
وبالاخره «جهنّم را برای آنها از هماکنون فراهم ساخته، وچه بد سرانجامی است» (وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیرًا).(1)
جالب توجّه اینکه در صحنه حدیبیّه غالباً مردان مسلمان بودند ودر نقطه مقابل نیز مردان منافق ومشرک، ولی در آیات مورد بحث قرآن، زنان ومردان را در آن فوز عظیم واین عذاب الیم مشترک شمرده، این به خاطر آن است که مردان باایمان که در میدان نبرد حاضر میشوند بدون پشتیبانی زنان باایمان ومردان منافق بدون همکاری زنان منافق به اهداف خود نایل نمیشوند.
اصولاً اسلام دین مردان نیست که شخصیّت زنان را نادیده بگیرد، لذا در هر مورد که عدم ذکر نام زنان مفهوم انحصاری به کلام میدهد آنها را صریحاً مطرح میکند، تا معلوم شود اسلام متعلّق به همه انسانهاست (ر.ک: ج 22، ص 42 - 46).
(یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ یَسْعَی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَبِأَیْمَانِهِمْ بُشْرَاکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ * یَوْمَ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُّورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورآ فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَّهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ * یُنَادُونَهُمْ أَلَمْ نَکُنْ مَّعَکُمْ قَالُوا بَلَی وَلَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْکُمُ الاَْمَانِیُّ حَتَّی جَاءَ أَمْرُ اللهِ وَغَرَّکُمْ بِاللهِ الْغَرُورُ * فَالْیَوْمَ لاَ یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَلاَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مَأْوَاکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاَکُمْ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ)
1) «مَصیر» به معنی حالات مختلفی است که انسان به یکی بعد از دیگری میرسد.
این پاداش) در روزی است که مردان وزنان باایمان را مینگری که نورشان پیشِرو ودر سمتِ راستشان بهسرعت حرکت میکند (و به آنها میگویند:) بشارت باد بر شما امروز به باغهای بهشتی که نهرها از پای درختان آن جاری است؛ جاودانه در آن خواهید ماند. واین همان رستگاری بزرگ است. * همان روزی که مردان و زنان منافق به مؤمنان میگویند: «نظری به ما بیفکنید تا از نور شما پرتوی برگیریم.» به آنها گفته میشود: «به پشت سرِ خود بازگردید ونوری به دست آورید.» در این هنگام دیواری میان آنها زده میشود که دری دارد، درونش رحمت است واز طرف برونش عذاب. * آنها بهشتیان را صدا میزنند: «مگر ما با شما نبودیم؟!» می گویند: «آری، ولی شما خود را به گمراهی افکندید وانتظار (نابودی حق را) کشیدید، و(در همه چیز) شک وتردید داشتید، وآرزوهای دور ودراز شما را فریب داد تا فرمان خدا فرا رسید، وشیطان فریبکار شما را در برابر (فرمان) خداوند فریب داد. * پس امروز نه از شما فدیهای پذیرفته میشود، ونه از کافران؛ وجایگاهتان آتش است وهمان شایسته شماست؛ وچه بد سرانجامی است!». (سوره حدید، آیات 12-15)
از آنجا که در آخرین آیه از آیات گذشته خداوند انفاقکنندگان را به اجر کریم نوید داد، در آیات مورد بحث مشخّص میکند که این اجر کریم ارزشمند وباعظمت در چه روزی است.
میفرماید: «این در همان روزی است که مردان وزنان باایمان را مینگری که نورشان در پیش رو ودر سمت راستشان بهسرعت حرکت میکند» (یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ یَسْعَی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانِهِمْ).
گرچه مخاطب در اینجا پیامبر صلی الله علیه و آله است، مسلّمآ دیگران هم این صحنه را میبینند، ولی چون شناسایی مؤمنان برای پیامبر صلی الله علیه و آله لازم است تا آنها را مورد تفقد بیشتری قرار دهد، با این نشانه آنها را به خوبی میشناسد.
گرچه مفسّران در مورد این «نور»، احتمالات متعدّدی دادهاند ولی روشن است که منظور از آن تجسّم نور ایمان است، چون تعبیر به «نُورُهُم» (نور مردان وزنان باایمان) شده است وجای تعجّب نیست، چرا که در آن روز عقاید واعمال انسانها تجسّم
مییابد، ایمان که همان نور هدایت است به صورت روشنایی ونور ظاهری، وکفر که تاریکی مطلق است به صورت ظلمت ظاهری مجسّم میشود.
ولذا در آیه 8 سوره تحریم میخوانیم: (یَوْمَ لاَ یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیهِمْ) «در آن روز که خداوند پیامبر خود وکسانی را که با او ایمان آوردند خوار نمیکند، نورشان پیش روی آنها حرکت میکند».
در آیات دیگر قرآن نیز آمده است: خداوند «مؤمنان را از ظلمت به سوی نور هدایت میکند».
تعبیر «یَسعی» (از مادّه «سعی» بهمعنی حرکت سریع)، دلیل بر این است که خود مؤمنان نیز با سرعت راه محشر را به سوی بهشت وکانون سعادت جاویدان میپیمایند، چرا که حرکت سریع نور آنها جدا از حرکت سریع خودشان نیست.
قابل توجّه اینکه تنها سخن از دو نور در میان آمده (نوری که پیشاپیش روی مؤمنان در حرکت است ونوری که از طرف راست) این تعبیر ممکن است اشاره به دو گروه مختلف از مؤمنان باشد، «گروه مقرّبان» که صورتی نورانی دارند ونورشان پیشاپیش آنها حرکت میکند و«اصحاب یمین» که نور آنها در سمت راستشان است، زیرا نامه اعمالشان به دست راستشان داده میشود ونور از آن برمیخیزد. این احتمال نیز وجود دارد که هر دو اشاره به یک گروه است ونور یمین کنایه از نوری است که از اعمال نیک آنها برمیخیزد وتمام اطراف آنها را روشن میسازد.
به هر حال این نور راهنمای آنها به سوی بهشت برین است ودر پرتو آن راه بهشت را بهسرعت میپیمایند.
از سوی دیگر بدون شک این نور الهی چون از ایمان وعمل صالح برمیخیزد با تفاوت مراتب ایمان وعمل صالح مردم متفاوت است. آنها که ایمانی قویتر دارند نورشان فاصله زیادی را روشن میسازد وآنها که مرتبه ضعیفتری دارند از نور کمتری برخوردارند، تا آنجا که نور بعضی تنها نوک انگشتان پایشان را روشن میسازد، چنانکه در تفسیر علیّ بن ابراهیم ذیل آیه مورد بحث اشاره شده است: «یُقَسَّمُ النُّورُ بَینَ النّاسِ یَومَ القِیامَةِ عَلی قَدرِ إیمانِهِم: در روز قیامت نور در میان مردم به اندازه ایمانشان تقسیم میشود».(1)
1) نور الثقلین، ج 5، ص 241، ح 60.
اینجاست که به احترام آنها این ندا از فرشتگان برمیخیزد: «بشارت باد بر شما امروز به باغهایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است» (بُشْرَیکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ).
«جاودانه در آن خواهید ماند واین پیروزی ورستگاری بزرگی است» (خَالِدِینَ فِیهَا ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ).
امّا منافقان که در تاریکی وحشتناک کفر و نفاق وگناه قرار گرفتهاند در این هنگام فریادشان بلند میشود وملتمسانه از مؤمنان تقاضای نور میکنند، امّا چیزی جز جواب منفی نمیشنوند، چنانکه در آیه بعد میگوید: «روزی که مردان وزنان منافق به مؤمنان میگویند: نظری بر ما بیفکنید تا از نور شما شعلهای برگیریم» (یَوْمَ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ).(1)
«اقتباس» در اصل از مادّه «قبس» به معنی گرفتن شعلهای از آتش است، سپس به نمونهگیریهای دیگر نیز اطلاق شده.
منظور از جمله «انظُرونا» این است که به ما نگاه کنید تا از نور صورت شما بهره گیریم وراه خود را پیدا کنیم، یا اینکه نظر لطف ومحبّتی به ما بیفکنید وسهمی از نور خود را به ما دهید. این احتمال نیز وجود دارد که منظور از «انظُرونا» انتظار کشیدن باشد، یعنی کمی مهلت دهید تا ما هم به شما برسیم ودر پرتو نورتان راه را پیدا کنیم.
امّا به هر حال، «پاسخی که به آنها گفته میشود این است که به پشت سر خود برگردید وکسب نور کنید» (قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا).
اینجا جای تحصیل نور نیست میبایست آن را از دنیایی که پشت سر گذاشتید، از طریق ایمان وعمل صالح به دست میآوردید، امّا دیگر گذشته ودیر شده است.
«در این هنگام ناگهان دیواری در میان این دو گروه زده میشود که دری دارد» (فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ).
1) «انظُرونا»، از مادّه «نظر»، در اصل به معنی اندیشه یا نگاه کردن برای مشاهده یا درک چیزی است و گاه نیز بهمعنی تأمّل وجستوجو میآید. هرگاه با «إلی» متعدّی شود به معنی افکندن چشم به سوی چیزی استوهرگاه با «فی» متعدّی شود به معنی تأمّل وتدبّر است وهنگامی که بدون حرف جر متعدّی شود وبگوییم:«نظرته وانظرته وانتظرته» به معنی تأخیر انداختن ویا انتظار کشیدن است (اقتباس از مفردات راغب).
ولی دو طرف این دیوار عظیم، یا این در، کاملاً با هم متفاوت است: «درونش رحمت است وبیرونش عذاب» (بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ).
«سُور» در لغت به معنی دیواری است که در گذشته برای حفاظت دور شهرها میکشیدندودرفارسی ازآن تعبیربه «بارو»میشودودرفواصل مختلف نیزبرجهایی برای محافظان ونگهبانان داشت، لذا مجموعاً تعبیر به «برج وبارو» میکردند.
قابل توجّه اینکه میگوید: «درون آن رحمت وبرون آن عذاب است» یعنی مؤمنان، همچون ساکنان شهر، در درون این باغ هستند ومنافقان همچون بیگانگان در قسمت بیابانی قرار دارند. قبلاً نیز آنها در یک جامعه ودر کنار هم زندگی میکردند امّا دیواری عظیم از اعتقادات واعمال مختلف آنها را از یکدیگر جدا میکرد، در قیامت نیز همین معنی مجسّم میگردد.
امّا این «در» برای چیست؟ ممکن است برای این باشد که منافقان از این در نعمتهای بهشتی را ببینند وحسرت ببرند، یا اینکه افرادی که کمتر آلودهاند پس از اصلاح از آن بگذرند ودر کنار مؤمنان قرار گیرند.
امّا این دیوار چنان نیست که مانع عبور صدا باشد، لذا در آیه بعد میافزاید: «آنها را صدا میزنند که مگر ما با شما نبودیم؟» (یُنَادُونَهُمْ أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ).
هم در دنیا با شما در یک جامعه میزیستیم وهم در اینجا در کنار شما بودیم، چه شد که ناگهان از ما جدا شدید وبه روح ورحمت الهی رفتید وما را در چنگال عذاب رها کردید؟
«آنها در پاسخ میگویند: آری با هم بودیم» (قَالُوا بَلَی).
در همه جا با هم بودیم، در کوچه وبازار، در سفر وحضر، گاه همسایه هم بودیم ویا حتّی گاه در یک خانه زندگی میکردیم، ولی از نظر مکتب وعقیده وعمل، فرسنگها با هم فاصله داشتیم. شما خطّ خود را از ما جدا کرده بودید ودر اصول وفروع از حق بیگانه بودید.
سپس میافزایند: شما گرفتار خطاهای بزرگی بودید، از جمله:
به علاوه در انجام دادن هر کار مثبت وهر حرکت صحیح، حالت صبر وانتظار داشتید وتعلّل مینمودید.
«پیوسته در امر معاد ورستاخیز وحقّانیّت دعوت پیامبر وقرآن، شک وتردید داشتید» (وَارْتَبْتُمْ).
«همواره گرفتار آرزوهای دور ودراز بودید، آرزوهایی که هرگز دست از
سر شما برنداشت تا فرمان خدا دایر بر مرگتان فرا رسید» (وَ غَرَّتْکُمُ الاَْمَانِیُّ حَتَّی جَاءَ
أَمْرُ اللَّهِ).
آری این آرزوها لحظهای مجال تفکّر صحیح به شما نداد، غرق رؤیاها وپندارها بودید، در عالمی از وهم وخیال زندگی میکردید وآرزوی وصول به شهوات واهداف مادّی بر شما چیره بود.
او با وسوسهها شما را مغرور کرد. گاه دنیا را در نظرتان جاودانه جلوه داد وگاه قیامت را یک حلوای نسیه قلمداد کرد. گاهی شما را به لطف ورحمت الهی مغرور میکرد وگاه اصلاً وجود خداوند بزرگ را زیر سؤال میبرد.
این عوامل پنجگانه دست به دست هم دادند وخطّ شما را بهکلّی از ما جدا کردند.
«فَتَنتُم» از مادّه «فتنه» به معانی مختلفی آمده است: آزمایش وامتحان، فریب دادن، بلا وعذاب، ضلالت وگمراهی وشرک وبتپرستی ودر اینجا بیشتر با دو معنی آخر، یعنی گمراهی وشرک مناسب است.
«تَرَبَّصتُم» از مادّه «تربص» در اصل به معنی انتظار کشیدن است، خواه انتظار بلا ومصیبت باشد، یا فراوانی ونعمت ودر اینجا بیشتر مناسب، انتظار مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله وبرچیده شدن اسلام، یا انتظار کشیدن به معنی تعلّل ورزیدن در توبه از گناه وانجام دادن هرگونه کار خیر است.
«وَارتَبتُم» از مادّه «ریب» به هرگونه شک وتردید که بعداً پرده از روی آن برداشته میشود اطلاق میگردد ودر اینجا بیشتر مناسب با شک در قیامت ویا حقّانیّت
قرآن است.
گرچه مفهوم الفاظی که در آیه به کار رفته گسترده است، ممکن است به ترتیب، بیانگر مسأله شرک وانتظار پایان عمر اسلام وپیامبر صلی الله علیه و آله وسپس شک در معاد وبعد از آن آلودگیهای عملی از طریق فریب أمانی وشیطان باشد؛ بنابراین، جملههای سهگانه نخست ناظر به اصول سهگانه دین است ودو جمله اخیر ناظر به فروع دین.
سرانجام مؤمنان در یک نتیجهگیری، منافقان را مخاطب ساخته میگویند: «امروز از شما غرامتی پذیرفته نمیشود که در برابر آن از عذاب الهی رهایی یابید» (فَالْیَوْمَ
لاَ یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ).
«ونه از کافران» (وَ لاَ مِنَالَّذِینَ کَفَرُوا).
وبه این ترتیب، کافران نیز سرنوشتی همچون منافقان دارند وهمگی در گرو گناهان وزشتیهای اعمال خویشاند وراه خلاصی ندارند.
وسپس میافزایند: «جایگاهتان آتش است» (مَأْوَیکُمُ النَّارُ).
«ومولی وسرپرستتان همان دوزخ» (هِیَ مَوْلَیکُمْ).(1)
«وچه بد جایگاهی است!» (وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ).
معمولاً انسانها برای نجات از چنگال مجازات وکیفر در دنیا، یا متوسّل به غرامت مالی میشوند و یا از نیروی یاور وشفیعی کمک میطلبند، ولی در آنجا هیچیک از این دو برای منافقان وکافران وجود ندارد (ر.ک: ج 23، ص 341 - 348).
1) «مولی» در اینجا ممکن است به معنی ولیّ وسرپرست باشد، یا به معنی شخص، یا چیزی که برای انساناولویّت دارد.
(وَإِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ یَنکِحْنَ أَزْوَاجَهُنَّ إِذَا تَرَاضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ذَلِکَ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کَانَ مِنْکُمْ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ ذَلِکُمْ أَزْکَی لَکُمْ وَأَطْهَرُ وَاللهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ)
وهنگامی که زنان راطلاق دادید وبه پایان عدّه خود رسیدند، مانع آنها نشوید که با همسران (سابق) خویش، ازدواج کنند؛ اگر رضایت در میان آنان، به طرز پسندیدهای برقرار گردد. این دستوری است که تنها افرادی از شما، که ایمان به خدا وروز قیامت دارند، از آن، پند میگیرند. این (دستور)، برای رشد (خانوادههای) شما وپاکیزگی (جامعه) مفیدتر است؛ وخدا میداند وشما نمیدانید. (سوره بقره، آیه 232)
یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله به نام مَعقِل بن یَسار خواهری به نام جَملاء داشت که از همسرش عاصم بن عُدَی طلاق گرفته بود. بعد از پایان عدّه، جملاء مایل بود بار دیگر به عقد همسرش درآید ولی برادرش از این کار مانع شد. آیه مورد بحث نازل گردید واو را از مخالفت با چنین ازدواجی نهی کرد.
ونیز گفتهاند: آیه هنگامی نازل شد که جابر بن عبدالله با ازدواج مجدّد
دخترعمویش با شوهر سابق خویش مخالفت میورزید.(1)
شاید در جاهلیّت چنین حقّی به غالب بستگان نزدیک میدادند که در امر ازدواج زنان ودختران خویشاوند دخالت کنند.
شک نیست که برادر وپسر عمو از نظر فقه شیعه هیچگونه ولایتی بر خواهر ودختر عموی خود ندارند وآیه مورد بحث میخواهد اینگونه دخالتهای غیر مجاز را نفی کند، بلکه چنانکه خواهیم دید از آیه مورد بحث حکم وسیعتری حتّی درباره اولیا استفاده میشود که حتّی پدر وجدّ - چه رسد به بستگان دیگر ویا بیگانگان - حق ندارند با چنین ازدواجهایی مخالفت کنند.
همانگونه که قبلاً اشاره شد در زمان جاهلیّت، زنان در زنجیر اسارت مردان
بودند وبیآنکه به اراده وتمایل آنان توجّه شود، مجبور بودند زندگی خود را
طبق تمایلات مردان خودکامه تنظیم کنند، از جمله در مورد انتخاب همسر به خواست ومیل زن هیچ اهمّیّتی داده نمیشد. حتّی اگر زن با اجازه ولیّ ازدواج میکرد وسپس از همسرش جدا میشد باز پیوستن ثانوی او به همسر اوّل بستگی به اراده مردان فامیل داشت وبسیار میشد با اینکه زن وشوهر بعد از جدایی علاقه به بازگشت داشتند، مردان خویشاوند روی پندارها وموهوماتی مانع میشدند. قرآن صریحآ این روش را محکوم کرده میفرماید: «هنگامی که زنان را طلاق دادید وعدّه خود را به پایان رسانیدند، مانع آنان نشوید که با همسران (سابق) خویش ازدواج کنند؛ اگر در میان آنان به طرز پسندیدهای تراضی برقرار گردد»
(وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ یَنْکِحْنَ أَزْوَاجَهُنَّ إِذَا تَرَاضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ).
این در صورتی است که مخاطب در این آیه اولیا ومردان خویشاوند باشند،
1) مجمع البیان، ج 1 و2، ص 332، ذیل آیه مورد بحث ؛ بسیاری از مفسّران دیگر، مانند قرطبی، تفسیر کبیر،روح المعانی وفی ظلال القرآن، هر دو شأن نزول یا یکی از آن دو را ذیل آیه مورد بحث نقل کردهاند؛ فقهالقرآن، ج 2، ص 181.
ولی این احتمال نیز داده شده است که مخاطب در آن، همسر اوّل باشد. یعنی هنگامی که زنی را طلاق دادید مزاحم ازدواج مجدّد او با خواستگاران دیگر نشوید، زیرا بعضی از افراد لجوج، هم در گذشته وهم امروز، بعد از طلاق دادن زن، نسبت به ازدواج او با همسر دیگری حساسیّت به خرج میدهند که چیزی جز یک اندیشه جاهلی نیست.(1)
ضمنآ در آیه سابق بلوغ اجل بهمعنای رسیدن به روزهای آخر عدّه بود، در حالی که در آیه مورد بحث به قرینه ازدواج مجدّد منظور پایان کامل عدّه است.(2)
بنابراین از آیه استفاده میشود که زنان «ثَیِّبِه» (آنان که لااقل یکبار ازدواج کردهاند) در ازدواج مجدّد خود هیچ نیازی به جلب موافقت اولیا ندارند حتّی مخالفت آنها بیاثر است.
آنگاه در ادامه آیه بار دیگر هشدار میدهد ومیفرماید: «این دستوری است که تنها افرادی از شما که ایمان به خدا وروز قیامت دارند از آن پند میگیرند» (ذلِکَ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کَانَ مِنْکُمْ یُوْمِنُ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ).
وباز برای تأکید بیشتر میگوید: «این برای پاکی ونمو (خانوادههای شما) مؤثّرتر وبرای شستن آلودگیها مفیدتر است وخدا میداند وشما نمیدانید» (ذلِکُمْ أَزْکی لَکُمْ وَ أَطْهَرُ وَاللهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ).
این بخش از آیه در واقع میگوید: این احکام همه به نفع شما بیان شده است ولی کسانی میتوانند از آن بهره گیرند که سرمایه ایمان به مبدأ ومعاد را داشته باشند وبتوانند تمایلات خود را کنترل کنند.
به تعبیری دیگر، این جمله میگوید: نتیجه عمل به این دستورها صددرصد
به خود شما میرسد، ولی ممکن است بر اثر کمی معلومات، به فلسفه این احکام واقف نشوید.
1) بعضی تفسیر دوم را ترجیح دادهاند به دلیل اینکه با آیات قبل که مخاطب عمومآ شوهران میباشندهماهنگ است. ولی این اشکال را دارد که تعبیر «أَزْواجَهُنَّ» نسبت به همسران آینده یک تعبیر مجازی است،به علاوه با شأن نزول آیه نیز سازگار نیست.
2) به اصطلاح در آیه سابق، غایت جزومُغَیّی بود ودر اینجا خارج از مُغَیّی.
امّا خدایی که از اسرار آنها آگاه است برای حفظ طهارت وپاکیزگی خانوادههای شما این قوانین را مقرّر فرموده است.
قابل توجّه اینکه عمل به این دستورها، هم موجب تزکیه وهم موجب طهارت معرّفی شده است (أزکی لَکُم وَ أطهَرُ)، یعنی هم آلودگیها را که بر اثر غلطکاری دامنگیر خانوادهها میشود برطرف میسازد وهم مایه نمو وتکامل وخیر وبرکت است (فراموش نباید کرد که تزکیه در اصل از زکات بهمعنای نمو گرفته شده است).
بعضی از مفسّران جمله «أزکی لَکُم» را اشاره به ثوابهایی میدانند که با عمل به این دستورها حاصل میشود، وجمله «أطهَرُ» را اشاره به پاک شدن از گناهان.
بدیهی است که حوادثی پیش میآید که دو همسر با تمام علاقهای که به یکدیگر دارند تحت تأثیر آن از هم جدا میشوند، بعد که آثار مرگبار جدایی را با چشم خود میبینند پشیمان شده وتصمیم به بازگشت میگیرند. سختگیری وتعصّب در برابر بازگشت آنها، ضربه سنگینی به هر دو میزند وای بسا مایه انحراف وآلودگی آنها شود واگر فرزندانی در این میان باشند - که غالبآ هستند - سرنوشت بسیار دردناکی خواهند داشت ومسؤول این عواقب شوم کسانی هستند که از آشتی آنها جلوگیری میکنند (ر.ک: ج 2، ص 216 - 219).
(لِّلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالاَْقْرَبُونَ وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالاَْقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ نَصِیبآ مَّفْرُوضآ)
برای مردان، از آنچه پدر ومادر وخویشاوندان، برجای میگذارند، سهمی است؛ وبرای زنان نیز، از آنچه پدر ومادر وخویشاوندان بر جای میگذارند، سهمی؛ خواه آن چیز، کم باشد یا زیاد؛ این سهمی است تعیینشده وپرداختنی. (سوره نساء، آیه 7)
در عصر جاهلیّت عرب مرسوم بود که تنها مردان را وارث میشناختند ومعتقد بودند آن که قدرت حمل سلاح وجنگ ودفاع از حریم زندگی واحیانآ غارتگری
ندارد ارث به او نمیرسد، به همین دلیل زنان وکودکان را از ارث محروم میساختند وثروت میّت را در میان مردان دورتر تقسیم میکردند.
یکی از انصار به نام اوس بن ثابت از دنیا رفت وفرزندان خردسالی بر جای گذارد. عموزادههای او به نام خالد وعرفطه اموالش را میان خود تقسیم کردند وبه همسر وفرزندان او چیزی ندادند.
همسرش به پیامبر صلی الله علیه و آله شکایت کرد. تا آن زمان، حکمی درباره ارث بستگان در اسلام نازل نشده بود. آیه فوق نازل شد. پیامبر صلی الله علیه و آله آن دو تن را خواست وبه آنها دستور داد در اموال مزبور هیچگونه دخالت نکنند وآن را برای بازماندگان درجه اوّل، یعنی فرزندان وهمسر او بگذارند تا طرز تقسیم آن در میان آنها در پرتو آیات بعد روشن گردد.(1)
این آیه در حقیقت گام دیگری برای مبارزه با رسوم غلطی است که در آن، زنان وکودکان را از حقّ مسلّم خود محروم میساخت. بنابراین مکمّل بحثهایی است که در آیات سابق گذشت، زیرا اعراب با رسم غلط وظالمانهای که داشتند زنان وفرزندان خردسال را از حقّ ارث محروم میساختند.
آیه روی این قانون غلط خطّ بطلان کشیده، میفرماید: «برای مردان از آنچه پدر ومادر وخویشاوندان از خود بر جای میگذارند، سهمی است؛ وبرای زنان نیز سهمی از آنچه پدر ومادر وخویشاوندان بر جای میگذارند سهمی است؛ خواه آن مال، کم باشد یا زیاد» (لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالاَْقْرَبُونَ وَ لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالاَْقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ).
بنابراین هیچیک حق ندارد سهم دیگری را غصب کند.
1) اسباب النزول الآیات، ص 95؛ تفسیر قرطبی، ج 5، ص 45؛ روح المعانی، ج 4، ص 210؛ درّالمنثور، ج2،ص 122 (قابل ذکر اینکه در مورد اسامی افراد در شأن نزول، اسماءِ مختلفی آمده است، برای توضیح بیشتربه مدارک مذکور رجوع شود).
سپس در پایان آیه برای تأکید مطلب میفرماید: «این سهمی است تعیینشده وپرداختنی» تا در این بحث تردیدی باقی نماند (نَصِیبًا مَفْرُوضًا).
ضمنآ همانطور که میبینیم آیه فوق یک حکم عمومی برای همه موارد ذکر میکند. بر این اساس کسانی که فکر میکنند اگر پیامبران ثروتی داشته باشند بهعنوان ارث به بستگان آنها نمیرسد، برخلاف آیه فوق است (البتّه منظور اموال شخصی پیغمبر است وگرنه اموال بیتالمال که متعلّق به مسلمین است، طبق قانون بیتالمال در موارد خود میبایست صرف گردد).
همچنین از عموم آیه فوق وآیات دیگری که بعدآ درباره ارث میخوانیم روشن میشود که قائل شدن به «تعصیب» یعنی اختصاص دادن قسمتی از مال به مردانی
که از طرف پدر با میّت ارتباط دارند در پارهای از موارد - همانطور که دانشمندان
اهل تسنّن قائل هستند - نیز برخلاف تعلیمات قرآن است، زیرا لازمه آن محروم ساختن زنان از ارث در بعضی از موارد است واین نوعی تبعیض جاهلی است که اسلام آن را با آیه فوق ومانند آن نفی کرده است - دقّت کنید (تفسیر نمونه، ج 3، ص 348 - 350).
(وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ قُلِ اللهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ وَمَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَی النِّسَاءِ اللاَّتِی لاَ تُؤْتُونَهُنَّ مَا کُتِبَ لَهُنَّ وَتَرْغَبُونَ أَنْ تَنکِحُوهُنَّ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنْ الْوِلْدَانِ وَأَنْ تَقُومُوا لِلْیَتَامَی بِالْقِسْطِ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللهَ کَانَ بِهِ عَلِیمآ)
از تو در باره (حکم وحقوق) زنان میپرسند؛ بگو: «خداوند درباره آنان به شما پاسخ میدهد وآنچه در قرآن درباره زنان یتیمی که حقوقشان را به آنها نمیدهید ومیخواهید با آنها ازدواج کنید، ونیز آنچه درباره کودکان صغیر وناتوان برای شما بیان شده است، (بخشی از سفارشهای خدا در این زمینه است؛ وبه شما سفارش میکند که) با یتیمان به عدالت رفتار کنید. وهر کار نیکی انجام میدهید، خداوند از آن آگاه است (وبه شما پاداش شایسته میدهد)». (سوره نساء، آیه 127)
آیه فوق به پارهای از پرسشهایی که درباره زنان (بهخصوص دختران یتیم) از طرف مردم میشده است پاسخ میدهد. میفرماید: «ای پیامبر! از تو درباره حکم وحقوق زنان میپرسند؛ بگو: خداوند در این باره به شما پاسخ میدهد» (وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ).
پس از آن میافزاید: «آنچه در قرآن مجید درباره دختران یتیمی که حقوق واموالشان را در اختیار میگرفتید، به آنان نمیدادید وعلاقه به ازدواج با ایشان نداشتید، قسمت دیگری از پرسشهای شماست که پاسخ میدهد وزشتی این عمل ظالمانه را آشکار میسازد» (وَ مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَی النِّسَاءِ الَّتِی لاَ تُوْتُونَهُنَّ مَا کُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ).(1)
سپس درباره پسران صغیر که طبق رسم جاهلیّت از ارث ممنوع بودند توصیه کرده، میفرماید: «خداوند فتوا میدهد که حقوق کودکان ضعیف را رعایت کنید» (وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الْوِلْدَانِ).
وبار دیگر درباره حقوق یتیمان بهطور کلّی تأکید کرده، میگوید: «وخدا
به شما توصیه میکند که در مورد یتیمان به عدالت رفتار نمایید» (وَ أَنْ تَقُومُوا
لِلْیَتَامی بِالْقِسْطِ).
ودر پایان به این مسأله توجّه میدهد که «هر گونه عمل نیکی خصوصآ درباره یتیمان وافراد ضعیف، از شما سر زند از دیدگاه علم خداوند پنهان نمیماند، وپاداش مناسب آن را خواهید یافت» (وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِهِ عَلِیمًا).
واز آنجا که در این میان کسانی بودهاند که علاوه بر رعایت حقوق آنان، به آنها نیکی نیز مینمودهاند، آن را یادآور شده است.
1) طبق تفسیری که در بالا درباره این جمله از آیه ذکر کردیم روشن میشود که «ما یُتلی...» مبتداست وخبرآن جمله «یُفتیکُم فیهِنَّ» بوده که به قرینه قسمت سابق آیه حذف شده است. ونیز «تَرغَبون» در اینجا بهمعنیعدم تمایل است، زیرا میدانیم اگر مادّه «رغب» با عَن متعدّی شود بهمعنی عدم تمایل، واگر با فی متعدّیشود بهمعنی تمایل است واز قراین استفاده میشود که در اینجا عَن در تقدیر است.
ضمنآ باید توجّه داشت که جمله «یَستَفتونَکَ» در اصل از مادّه «فتوی» و«فتیا» گرفته شده که بهمعنای پاسخ به مسائل مشکل است وچون ریشه اصلی این لغت «فَتی» بهمعنی جوان نورس است، ممکن است نخست در مسائلی که انسان پاسخهای جالب وتازه برای آن برگزیده به کار رفته باشد، سپس در مورد پاسخ به تمام مسائل انتخاب شده است.
از مجموع آیه چنین استفاده میشود که آنها درباره حقوق زنان اعمّ از دختران یتیم وغیره، پرسشهایی داشتهاند که به چند مورد آن پاسخ داده شده است: در باره دختران یتیمی که حقوق واموالشان را در تصرّف داشتند، ولی به آنها نمیسپردند واز طرفی حاضر به ازدواج با آنان نیز نبودند، همچنین در مورد حقوق کودکان مستضعف که حقوقشان را نیز بهنحوی پایمال میکردند وسرانجام در مورد همه ایتام اعمّ از دختر وپسر (ر.ک: ج 4، ص 195 - 197).
(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَیُطِیعُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللهُ إِنَّ اللهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ * وَعَدَ اللهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَمَسَاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ)
مردان وزنان باایمان، ولیّ (ویار ویاور) یکدیگرند؛ امر به معروف، ونهی از منکر میکنند؛ نماز را برپا میدارند؛ وزکات را میپردازند؛ وخدا وپیامبرش را اطاعت میکنند؛ بهزودی خدا آنان را مورد رحمت (خویش) قرار میدهد؛ خداوند توانا وحکیم است. * خداوند به مردان وزنان باایمان، باغهای بهشتی وعده داده که نهرها از پای درختانش جاری است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و(همچنین،) خانهها (وقصرهای) پاکیزه در باغهای جاودان بهشتی (به آنها وعده داده)؛ وخشنودی خدا، (از همه اینها) برتر است؛ واین، همان رستگاری وپیروزی بزرگ است. (سوره توبه، آیات 71 و 72)
در آیات گذشته صفات مشترک مردان وزنان منافق در پنج مورد مطرح گردید (امر به منکر، نهی از معروف، بخل، فراموش کردن خدا ومخالفت با فرمان پروردگار)، در آیات مورد بحث صفات مردان وزنان باایمان بیان شده است که آن هم در پنج مورد خلاصه میشود ودرست نقطه مقابل یکایک صفات منافقان است.
نخست میفرماید: «مردان وزنان باایمان دوست، ولیّ (ویار ویاور) یکدیگرند» (وَالْمُوْمِنُونَ وَالْمُوْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ).
جالب اینکه درباره منافقان نیامده بود که آنها ولیّ یکدیگر، بلکه جمله «بَعضُهُم مِن بَعضٍ» که دلیل بر وحدت هدف وهماهنگی صفات وکردار است به چشم میخورد، اشاره به اینکه منافقان هر چند در صف واحدی قرار دارند وگروههای مختلفشان در مشخّصات وبرنامهها شریکند، امّا روح مودّت وولایت در میان آنها وجود ندارد وهر گاه منافع شخصیشان به خطر بیفتد، حتّی به دوستان خود خیانت میکنند، به همین دلیل در آیه 14 سوره حشر میخوانیم: (تَحْسَبُهُمْ جَمِیعًا وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّی) «آنها را متّحد میپنداری در حالی که دلهایشان پراکنده است».
پس از بیان این اصل کلّی به شرح جزئیّات صفات مؤمنان میپردازد:
«آنها مردم را به نیکیها دعوت میکنند» (یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ).
«و مردم را از منکرات بازمیدارند» (وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ).
بر خلاف منافقان که خدا را فراموش کرده بودند، آنها «نماز بهپا میدارند» (وَیُقِیمُونَ الصَّلَوةَ).
به یاد خدا هستند وبا یاد وذکر او، دل را روشن وعقل را بیدار وآگاه میکنند.
بر خلاف منافقان که افرادی ممسک وبخیل هستند، آنها بخشی از اموال خویش را در راه خدا وحمایت از خلق خدا وبرای بازسازی جامعه انفاق میکنند «وزکات میپردازند» (وَ یُوْتُونَ الزَّکَوةَ).
منافقان فاسقاند وسرکش وخارج از تحت فرمان حق، امّا مؤمنان «خدا ورسولش را اطاعت میکنند» (وَ یُطِیعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ).
در پایان این آیه به نخستین امتیاز مؤمنان از نظر نتیجه وپاداش اشاره
کرده میگوید: «به زودی خدا آنان را مورد رحمت خویش قرار میدهد» (أُولَئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ).
کلمه «رحمت» که در اینجا ذکر شده مفهوم بسیار وسیعی دارد که هر گونه خیر وبرکت وسعادت در این جهان وجهان دیگر را در برمیگیرد واین جمله در حقیقت نقطه مقابل حال منافقان است که خداوند آنها را لعنت کرده واز رحمت خود دور ساخته است.
بیگمان وعده رحمت به مؤمنان از طرف خداوند، از هر نظر قطعی واطمینانبخش است، چرا که «خداوند توانا و حکیم است» (إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ).
نه بدون علّت وعده میدهد ونه هنگامی که وعده داد از انجام آن عاجز میمانَد.
آیه بعد قسمتی از این رحمت واسعه الهی را که شامل حال افراد باایمان میشود در دو جنبه مادّی ومعنوی شرح میدهد. نخست میفرماید: «خداوند به مردان وزنان باایمان باغهایی از بهشت وعده داده که نهرها از پای درختانش جاری است» (وَعَدَ اللَّهُ الْمُوْمِنِینَ وَالْمُوْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ).
از ویژگیهای این نعمت بزرگ این است که زوال وجدایی در آن راه ندارد و«جاودانه در آن خواهند ماند» (خَالِدِینَ فِیهَا).
از دیگر مواهب الهی به آنها این است که خداوند «مسکنهای پاکیزهای در بهشتهای جاودان» نصیب آنها ساخته است (وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ).
«عَدن» در لغت بهمعنی اقامت وبقا در یک مکان است، ازاینرو به معدن که جایگاه بقاءِ موادّ خاصّی است این کلمه اطلاق میشود. بنابراین مفهوم «عَدن» با خلود شباهت دارد، ولی چون در جمله قبل به مسأله خلود اشاره شده چنین استفاده
میشود که «جنّات عدن» محلّ خاصّی از بهشت پروردگار است که بر سایر باغهای آن امتیاز دارد.
در احادیث اسلامی وکلمات مفسّران، این امتیاز به اَشکال مختلف بیان شده است. در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله چنین میخوانیم: «عَدنٌ دارُ اللّهِ الَّتی لَم تَرَها عَینٌ وَلَم یَخطُر عَلی قَلبِ بَشَرٍ، لا یَسکُنُها غَیرُ ثَلاثَةٍ النَّبِیّینَ وَالصِّدِّیقینَ وَالشُّهَداءِ؛ عدن آن خانه پروردگار است که هیچ چشمی آن را ندیده وبه فکر کسی خطور نکرده وتنها سه گروه در آن ساکن میشوند: پیامبران، صدّیقان (آنها که پیامبران را تصدیق کردند واز
آنها حمایت کردند) وشهیدان».(1)
در کتاب خصال از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است: «مَن سَرَّهُ أن یَحیا حَیاتی وَیَموتَ مَماتی وَ یَسکُنَ جَنَّتی الَّتی وَعَدَنی اللّهُ رَبّی، جَنّاتِ عَدنِ... فَلیُوالِ عَلِیَّ بنِ أبیطالِبٍ علیه السلام وَ ذُرِّیَّتَهُ مِن بَعدِهِ؛ کسی که دوست دارد حیاتش همچو حیات من ومرگش نیز همانند مرگ من بوده باشد، ودر بهشتی که خداوند به من وعده داده،
در جنّات عدن ساکن شود... باید علیّ بن ابی طالب علیه السلام وفرزندان بعد از او را
دوست دارد».(2)
از این حدیث روشن میشود «جنّات عدن» باغهایی است از بهشت که پیامبر صلی الله علیه و آله وجمعی از خاصّان پیروان او در آنها مستقر خواهند شد.
این مضمون در حدیث دیگری از علی علیه السلام نیز نقل شده است که «جنّات عدن» جایگاه پیامبر اکرم است.
سپس به نعمت وپاداش معنوی آنها اشاره کرده میفرماید: «و(خشنودی و) رضای خدا (که نصیب مؤمنان میشود از همه اینها) برتر است» (وَ رِضْوَانٌ مِنَ
اللَّهِ أَکْبَرُ).
هیچکس نمیتواند آن لذّت معنوی واحساس روحانی را که به یک انسان به خاطر رضایت وخشنودی خدا از او دست میدهد توصیف کند، وبه گفته بعضی از مفسّران حتّی گوشهای از این لذّت روحانی از تمام بهشت ونعمتها ومواهب گوناگون ورنگارنگ وبیپایانش برتر وبالاتر است.
البتّه ما هیچیک از نعمتهای جهان دیگر را نمیتوانیم در این قفس دنیا وزندگانی محدودش در فکر خود ترسیم کنیم، چه رسد به این نعمت بزرگ روحانی ومعنوی.
ممکن است ترسیم ضعیفی از تفاوتهای معنوی ومادّی را در این دنیا در فکر خود مجسّم کنیم. مثلاً لذّتی که از دیدار یک دوست مهربان وبسیار صمیمی بعد از فراق وجدایی به ما دست میدهد، یا احساس روحانی خاصّی که از درک یک مسأله
پیچیده علمی که ماهها یا سالها به دنبال آن بودهایم برای ما حاصل میشود، ویا جذبه روحانی نشاطانگیزی که در حالت یک عبادت خالص ومناجات آمیخته با حضور قلب به ما دست میدهد، با لذّت هیچ نوشیدنی وطعام ومانند آن از لذتهای مادّی قابل مقایسه نیست.
از اینجا نیز روشن میشود آنها که میگویند قرآن به هنگام شرح پاداش مؤمنان ونیکوکاران تنها روی نعمتهای مادّی تکیه کرده واز جذبههای معنوی در آن خبری نیست در اشتباهند، زیرا در جمله بالا، رضایت خدا که مخصوصآ با لفظ نکره بیان شده، اشاره به گوشهای از خشنودی خداست که از همه نعمتهای مادّی بهشت برتر شمرده شده واین نشان میدهد تا چه حد آن پاداش معنوی پرارزش وگرانبهاست.
البتّه دلیل این برتری نیز روشن است، زیرا «روح» در واقع مانند گوهر است و«جسم» همچو صدف. روح فرمانده است وجسم فرمانبر. هدف نهایی تکامل روح است وتکامل جسم وسیله است، به همین دلیل تمام شعاعهای روح از جسم وسیعتر ودامنهدارتر است ولذّتهای روحی نیز قابل مقایسه با لذّات جسمانی نیست، همانگونه که آلام روحی بهمراتب دردناکتر از آلام جسمانی است.
ودر پایان آیه به تمام این نعمتهای مادّی ومعنوی اشاره کرده میگوید: «وپیروزی بزرگ همین است» (ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ) (ر.ک: ج 8، ص 50 - 55).
(وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَدآ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ * إِلاَّ الَّذِینَ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ)
وکسانی که زنان پاکدامن را (به زنا) متّهم میکنند، سپس چهار شاهد (بر مدّعای خود) نمیآورند، آنها را هشتاد تازیانه بزنید وشهادتشان را هرگز نپذیرید؛ وآنها همان فاسقانند. * مگر کسانی که بعد از آن توبه کنند وجبران نمایند (که خداوند آنها را میبخشد) زیرا خداوند آمرزنده ومهربان است. (سوره نور، آیات 4و5)
از آنجا که در آیات گذشته مجازات شدیدی برای زن ومرد زناکار بیان شده بود وممکن است این موضوع دستاویزی شود برای افراد مغرض وبیتقوا که از این طریق افراد پاک را مورد اتّهام قرار دهند، بلافاصله بعد از بیان مجازات شدید زناکاران، مجازات شدید تهمتزنندگان را که در صدد سوءِاستفاده از این حکم هستند بیان میکند تا حیثیت وحرمت خانوادههای پاکدامن از خطر اینگونه اشخاص مصون بماند، وکسی جرأت تعرّض به آبروی مردم پیدا نکند.
نخست میگوید: «کسانی که زنان پاکدامن را متّهم به عمل منافی عفت میکنند، باید برای اثبات این ادّعا، چهار شاهد (عادل) بیاورند، واگر نیاورند هر یک از آنها
را هشتاد تازیانه بزنید» (وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ
ثَمَانِینَ جَلْدَةً).
وبه دنبال این مجازات شدید، دو حکم دیگر نیز اضافه میکند: «وهرگز شهادت آنها را نپذیرید» (وَ لاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَدًا).
«وآنها فاسقانند» (وَ أُولَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ).
به این ترتیب، نهتنها اینگونه افراد را تحت مجازات شدید قرار میدهد که در دراز مدّت نیز سخن وشهادتشان را از ارزش واعتبار میاندازد، تا نتوانند حیثیت پاکان را لکّهدار کنند. به علاوه داغ فسق بر پیشانیشان مینهد ودر جامعه رسوایشان میکند.
این سختگیری در مورد حفظ حیثیت مردم پاکدامن منحصر به اینجا نیست در بسیاری از تعلیمات اسلام منعکس است وهمگی از ارزش فوقالعادهای که اسلام برای حیثیت زن ومرد باایمان وپاکدامن قائل شده است حکایت میکند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «إذَا اتَّهَمَ المومِنُ أخاهُ انماثَ الإیمانُ مِن قَلبِهِ کَما یَنماثُ المِلحُ فِیالمَاءِ؛ هنگامی که مسلمانی برادر مسلمانش را به چیزی که در او نیست متّهم سازد، ایمان در قلب او ذوب میشود، همانند نمک در آب».(1)
ولی از آنجا که اسلام هرگز راه بازگشت را بر کسی نمیبندد، بلکه در هر فرصتی
1) اصول کافی، ج 2، ص 269، باب التّهمة وسوءالظّن.
آلودگان را تشویق به پاکسازی خویش وجبران اشتباهات گذشته میکند، در آیه بعد میگوید: «مگر کسانی که بعداً از این عمل توبه کنند وبه اصلاح وجبران پردازند که خداوند آنها را مشمول عفو خود قرار میدهد، خدا غفور ورحیم است» (إِلاَّ الَّذِینَ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ).
در اینکه این استثنا تنها از جمله «اُولئِکَ هُمُ الفاسِقونَ» است ویا به جمله «وَلاتَقبَلوا لَهُم شَهادَةً أبداً» نیز بازمیگردد، در میان مفسّران ودانشمندان گفتوگوست، اگر به هر دو جمله بازگردد نتیجهاش این است که با توبه هم شهادت آنها در آینده مقبول است، وهم حکم فسق در تمام زمینهها واحکام اسلامی از آنها برداشته میشود.
امّا اگر تنها به جمله اخیر بازگردد، حکم فسق در سایر احکام از آنها برداشته خواهد شد، ولی شهادتشان تا پایان عمر بیاعتبار است.
البتّه طبق قواعدی که در اصول فقه پذیرفته شده، استثناهایی که بعد از دو یا چند جمله میآیند به جمله آخر میخورد، مگر اینکه قرائنی در دست باشد که جملههای قبل نیز مشمول استثناست، واتّفاقاً در محلّ بحث چنین قرینهای موجود است، زیرا هنگامی که با توبه حکم فسق برداشته شود دلیلی ندارد که شهادت پذیرفته نشود، چرا که عدم قبول شهادت به خاطر فسق است، کسی که توبه کرده ومجدّداً ملکه عدالت را تحصیل نموده از آن برکنار است.
در روایات متعدّدی که از منابع اهلبیت علیهم السلام رسیده نیز روی این معنی تأکید شده است، تا آنجا که امام صادق علیه السلام بعد از تصریح به قبول شهادت چنین افرادی که توبه کردهاند، از شخص سؤالکننده میپرسد: «فقهایی که نزد شما هستند چه میگویند»؟
عرض کرد آنها میگویند: توبهاش میان خودش وخدا پذیرفته میشود، امّا شهادتش تا ابد قبول نخواهد شد.
امام علیه السلام میفرماید: «بِئسَ ما قالوا کانَ أبی یَقولُ إذا تابَ وَ لَم یُعلَم مِنهُ إلّا خَیرٌ جازَت شَهادَتُهُ؛ آنها بسیار بد سخنی گفتند، پدرم میفرمود: هنگامی که توبه کند، وجز خیر از او دیده نشود، شهادتش پذیرفته خواهد شد».(1)
1) وسائل الشیعه، ج 18، کتاب الشهادات، باب 36، ص 282.
احادیث متعدّد دیگری نیز در این باب در همین موضوع آمده، تنها یک حدیث مخالف دارد که آن نیز قابل حمل بر تقیّه است.
ذکر این نکته نیز لازم است که کلمه «ابداً» در جمله «لا تَقبَلوا لَهُم شَهادَةً أبَداً»
دلیل بر عمومیّت حکم است، ومیدانیم هر عموم قابل استثناست (مخصوصاً استثنای متّصل). بنابراین تصوّر اینکه تعبیر «ابداً» مانع از تأثیر توبه خواهد بود، اشتباه محض است.
«رمی» در اصل به معنی انداختن تیر، یا سنگ ومانند آن است، وطبیعی است که در بسیاری از موارد آسیبهایی میرساند، سپس این کلمه بهعنوان کنایه در متّهم ساختن افراد، دشنام دادن ونسبتهای ناروا به کار رفته است، چرا که گویی این سخنان همچون تیری بر پیکر طرف مینشیند واو را مجروح میسازد.
شاید به همین دلیل است که در آیات مورد بحث وهمچنین آیات آینده این کلمه به صورت مطلق به کار رفته است. مثلاً نفرموده است: وَالَّذینَ یَرمونَ المُحصَناتِ بِالزّنا: «کسانی که زنان پاکدامن را به زنا متّهم کنند»، زیرا در مفهوم «یَرمونَ» مخصوصاً با توجّه به قرائن کلامیه، کلمه زنا افتاده است.
ضمناً عدم تصریح به آن، در جایی که سخن از زنان پاکدامن در میان است، یکنوع احترام وادب وعفّت در سخن محسوب میشود.
میدانیم که معمولاً برای اثبات حقوق وجرمها در اسلام دو شاهد عادل کافی است، حتّی در مسأله قتل نفس با وجود دو شاهد عادل جرم اثبات میشود، ولی در مسأله اتّهام به زنا چهار شاهد الزامی است.
ممکن است سنگینی وزنه شاهد در اینجا به خاطر آن باشد که زبان بسیاری از
مردم در زمینه این اتّهامات باز است وهمواره عرض وحیثیت افراد را با
سوءِظن وبدون سوءِظن جریحهدار میکنند. اسلام در این زمینه سختگیری کرده
تا حافظ اعراض مردم باشد، ولی در مسائل دیگر حتّی قتل نفس، زبانها تا این حد آلوده نیست.
از این گذشته، قتل نفس در واقع یک طرف دارد. یعنی مجرم یکی است، در حالی که در مسأله زنا برای دو نفر اثبات جرم میشود واگر برای هر کدام دو شاهد بطلبیم چهار شاهد میشود.
این سخن مضمون حدیثی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده است. ابوحنیفه فقیه معروف اهل تسنّن میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: آیا زنا شدیدتر است یا قتل؟
فرمود: «قتل نفس».
گفتم: اگر چنین است پس چرا در قتل نفس دو شاهد کافی است، امّا در زنا چهار شاهد لازم است؟
فرمود: شما درباره این مسأله چه میگویید؟
ابوحنیفه پاسخ روشنی نداشت بدهد.
امام فرمود: «این برای آن است که در زنا دو حدّ است، حدّی بر مرد جاری میشود وحدّی بر زن، لذا چهار شاهد لازم است، امّا در قتل نفس تنها یک حد درباره قاتل جاری میگردد».(1)
البتّه مواردی وجود دارد که در زنا تنها بر یک طرف حد جاری میشود (مانند زنای به عنف وامثال آن) ولی اینها جنبه استثنایی دارد، آنچه معمول ومتعارف است آن است که با توافق طرفین صورت میگیرد ومیدانیم همیشه فلسفه احکام تابع افراد غالب است.
بارها گفتهایم توبه تنها استغفار یا ندامت از گذشته وحتّی تصمیم بر ترک در آینده نیست، بلکه علاوه بر همه اینها شخص گناهکار باید در مقام جبران برآید.
اگر واقعاً حیثیت زن یا مرد پاکدامن را لکّهدار ساخته، برای قبولی توبه خود باید
1) نور الثقلین، ج 3، ص 574.
سخنان خویش را در برابر تمام کسانی که این تهمت را از او شنیدهاند تکذیب کند وبهاصطلاح اعاده حیثیت نماید.
جمله «وَ أصلَحوا» بعد از ذکر جمله «تابوا» اشاره به همین حقیقت است که باید اینگونه اشخاص از گناه خود توبه کنند ودر مقام اصلاح فسادی که مرتکب شدهاند برآیند.
این صحیح نیست که یک نفر در ملاء عام (یا از طریق مطبوعات ووسایل ارتباط جمعی) دیگری را به دروغ متّهم کند وبعد در خانه خلوت استغفار کرده از پیشگاه خدا تقاضای عفو نماید. هرگز خداوند چنین توبهای را قبول نخواهد کرد.
لذا در چند حدیث از پیشوایان اسلام نقل شده است در جواب این سؤال که: آیا آنها که تهمت ناموسی میزنند بعد از اجرای حدّ شرعی وبعد از توبه، شهادتشان قبول میشود یا نه؟ فرمودند: «آری».
هنگامی که سؤال کردند: توبه او چگونه است؟ فرمودند: نزد امام (یا قاضی) میآید ومیگوید: من به فلانکس تهمت زدم واز آنچه گفتهام توبه میکنم.(1)
در کتاب حدود بابی تحت عنوان حدّ قذف داریم.
«قذف» (بر وزن حذف) در لغت بهمعنی پرتاب کردن تیر یا چیزی به سوی یک نقطه دوردست است، ولی در اینگونه موارد - مانند کلمه رمی - کنایه از متّهم ساختن کسی به یک اتّهام ناموسی است. به تعبیر دیگر عبارت از فحش ودشنامی است که به این امور مربوط میشود.
هرگاه قذف با لفظ صریح انجام گیرد، به هر زبان وبه هر شکل بوده باشد، حدّ آن همانگونه که در بالا گفته شد، هشتاد تازیانه است.
واگر صراحت نداشته باشد مشمول حکم «تعزیر» است (منظور از تعزیر، مجازات گناهانی است که حدّ معیّنی در شرع برای آن نیامده، بلکه به اختیار حاکم گذارده شده که با توجّه به خصوصیات مجرم، کیفیّت جرم وشرایط دیگر روی مقدار آن در محدوده خاصّی تصمیم میگیرد).
1) وسائل الشیعه، ج 18، ص 283، ابواب الشهادات، باب 36، حدیث 4.
حتّی اگر کسی گروهی را به چنین تهمتهایی متّهم سازد وبه آنها دشنام دهد واین نسبت را درباره یک یک تکرار کند در برابر هر یک از این نسبتها حدّ قذف دارد، امّا اگر یکجا ویکمرتبه آنها را متّهم سازد اگر آنها نیز یکجا مطالبه مجازات او را کنند یک حدّ دارد، امّا اگر جداجدا اقامه دعوا کنند، در برابر هر یک حدّ مستقلّی دارد.
این موضوع بهقدری اهمّیّت دارد که اگر کسی را متّهم کنند واو از دنیا برود ورثه او میتوانند اقامه دعوا کرده ومطالبه اجرای حد کنند. البتّه از آنجا که این حکم مربوط به حقّ شخص است چنانچه صاحب حق، «مجرم» را ببخشد حدّ او ساقط میشود، مگر اینکه آنقدر این جرم تکرار شود که حیثیت وعرض جامعه را به خطر بیفکند که در اینجا حسابش جداست.
هرگاه دو نفر به یکدیگر دشنام ناموسی دهند، در اینجا حد از دو طرف ساقط میگردد، ولی هر دو به حکم حاکم شرع تعزیر میشوند.
بنابراین هیچ مسلمانی حق ندارد که دشنام را پاسخ به مثل بدهد، بلکه تنها میتواند از طریق قاضی شرع احقاق حق کند ومجازات دشنامدهنده را بخواهد.
به هر حال هدف از این حکم اسلامی:
اوّلاً حفظ آبرو وحیثیت انسانها است.
ثانیاً جلوگیری از مفاسد فراوان اجتماعی واخلاقی است که از این رهگذر دامان جامعه را میگیرد، چرا که اگر افراد فاسد آزاد باشند هر دشنام وهر نسبت ناروایی به هر کس بدهند، واز مجازات مصون بمانند، حیثیت ونوامیس مردم همواره در معرض خطر قرار میگیرد وحتّی سبب میشود که به خاطر این تهمتهای ناروا همسر به همسرش بدبین گردد، وپدر به مشروع بودن فرزند خود.
خلاصه موجودیت خانواده به خطر میافتد و محیطی از سوءِظن وبدبینی برجامعه حکمفرما میشود، بازار شایعهسازان داغ وهمه پاکدامنان در اذهان
لکّهدار میگردند.
اینجاست که باید با قاطعیّت رفتار کرد، همان قاطعیّتی که اسلام در برابر این افراد بدزبان وآلودهدهن نشان داده است.
آری آنها باید جریمه یک دشنام زشت وتهمتآور را هشتاد تازیانه نوش جان کنند، تا حیثیت ونوامیس مردم را بازیچه نگیرند (ر.ک: ج 14، ص 395-403).
(وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانآ وَإِثْمآ مُّبِینآ)
وآنان که مردان وزنان باایمان را در برابر گناهی که مرتکب نشدهاند آزار میدهند، بار بهتان وگناه آشکاری را به دوش کشیدهاند. (سوره احزاب، آیه 58)
این آیه از ایذاءِ مؤمنان سخن میگوید وبرای آن بعد از ایذاءِ خدا وپیامبر صلی الله علیه و آله اهمّیّت فوقالعادهای قائل میشود. میفرماید: «کسانی که مردان وزنان باایمان را بهخاطر کاری که انجام ندادهاند آزار میدهند، متحمّل بهتان وگناه آشکاری شدهاند» (وَالَّذِینَ یُوْذُونَ الْمُوْمِنِینَ وَالْمُوْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانًا وَ إِثْمًا مُبِینًا).
چرا که مومن از طریق ایمان پیوندی با خدا وپیامبرش دارد، وبه همین دلیل در اینجا در ردیف خدا وپیامبرش قرار گرفته.
جمله «بِغَیرِ مَا اکتَسَبوا» اشاره به این است که آنها مرتکب گناهی نشدهاند که مستوجب ایذا وآزار باشند، واز اینجا روشن میشود که هرگاه گناهی از آنان سرزند که مستوجب حد وقصاص وتعزیر باشد، اجرای این امور در حقّ آنها اشکالی ندارد وهمچنین امر بهمعروف ونهی از منکر مشمول این سخن نیست.
مقدّم داشتن «بهتان» بر «اثم مبین» بهخاطر اهمّیّت آن است، زیرا بهتان از بزرگترین آزارها محسوب میشود، وجراحت حاصل از آن حتّی از جراحات نیزه وخنجر سختتر است، آنگونه که شاعر عرب نیز گفته:
جِراحاتُ السِّنانِ لَها التِیامٌ وَ لا یَلتامُ ما جَرَحَ اللِّسانُ:
«زخمهای نیزه التیام مییابد امّا زخم زبان التیامپذیر نیست»
در روایات اسلامی نیز اهمّیّت فوقالعادهای به این مطلب داده شده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که خداوند عزّوجلّ میفرماید: «لِیَأذَن بِحَربٍ مِنّی مَن آذی عَبدِیَ المُومِنَ؛ آنکس که بنده مؤمن مرا بیازارد اعلان جنگ با من
کرده است».(1)
1) اصول کافی، ج 2، ص 35.
برخی مفسّران گفتهاند از لحن آیه استفاده میشود که گروهی در مدینه بودهاند که برای افراد باایمان شایعهپراکنی میکردند ونسبتهای ناروا به آنها میدادند (وحتّی پیامبر خدا از زبان این موذیان در امان نبود) همان گروهی که در جوامع دیگر ومخصوصاً در جوامع امروز کم نیستند وکار آنها توطئه بر ضدّ نیکان وپاکان وساختن وپرداختن دروغها وتهمتهاست.
قرآن شدیداً آنها را مورد سختترین حملات خود قرار داده واعمال آنان را بهتان وگناه آشکار معرّفی کرده است.
شاهد این سخن در آیات بعد نیز خواهد آمد.
در حدیث دیگر که امام علیّ بن موسیالرّضا علیه السلام از جدش پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده چنین آمده است: مَن بَهَتَ مؤمِناً أو مؤمِنَةً أو قالَ فیهِ ما لَیسَ فیهِ أقامَهُ اللّهُ تَعالی یَومَ القِیامَةِ عَلی تَلٍّ مِن نارٍ حَتّی یَخرُجَ مِمّا قالَهُ فیهِ: «کسی که مرد یا زن مسلمانی را بهتان زند، یا درباره او سخنی بگوید که در او نیست، خداوند او را در قیامت روی تلّی از آتش قرار میدهد تا از عهده آنچه گفته برآید»(1)(ر.ک: ج 17، ص 451-435).
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمْ الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَی الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالاُْنثَی بِالاُْنثَی فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَی بَعْدَ ذَلِکَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِیمٌ)
ای افرادی که ایمان آوردهاید! حکم قصاص در مورد کشتگان، بر شما نوشته شده است: آزاد در برابر آزاد، و برده در برابر برده، و زن در برابر زن. پس اگر کسی از سوی برادر (دینی) خود، چیزی به او بخشیده شود، باید از راه پسندیده پیروی کند؛ و قاتل نیز، به نیکی دیه را (به ولیّ مقتول) بپردازد؛ این، تخفیف و رحمتی است از ناحیه پروردگار شما! و کسی که بعد از آن، تجاوز کند، عذاب دردناکی خواهد داشت. (سوره بقره، آیه 178)
1) بحار الانوار، ج 75، ص 194.
ممکن است بعضی ایراد کنند که در آیات قصاص دستور داده شده که نباید مرد به سبب قتل زن مورد قصاص قرار گیرد، مگر خون مرد از خون زن رنگینتر است؟
چرا مرد جنایتکار به سبب کشتن زن و ریختن خون ناحق از انسانهایی که بیش از نصف جمعیّت روی زمین را تشکیل میدهند، قصاص نشود؟!
در پاسخ باید گفت: مفهوم آیه این نیست که مرد نباید در برابر زن قصاص شود، بلکه همانطور که در فقه اسلام مشروحآ بیان شده است، اولیای زن مقتول میتوانند مرد جنایتکار را به قصاص برسانند به شرط آنکه نصف مبلغ دیه را بپردازند.
به عبارت دیگر منظور از عدم قصاص مرد در برابر قتل زن، قصاص بدون قید وشرط است ولی با پرداخت نصف دیه، کشتن او جایز است.
ناگفته پیداست که پرداخت مبلغ مزبور برای اجرای قصاص، نه برای این است که زن از مرتبه انسانی دورتر است و یا خون او کمرنگتر از خون مرد است، این توهّمی است کاملاً بیجا و غیر منطقی که شاید لفظ و تعبیر «خونبها» ریشه این توهّم شده است، پرداخت نصف دیه تنها برای جبران خسارتی است که از قصاص مرد متوجّه خانواده او میشود - دقّت کنید.
توضیح اینکه: مردان غالبآ در خانواده عضو مؤثّر اقتصادی هستند و مخارج خانواده را متحمّل میشوند و با فعالیّتهای اقتصادی خود چرخ زندگی خانواده را به گردش در میآورند. بنابراین، تفاوت میان از بین رفتن مرد و زن، از نظر اقتصادی وجنبههای مالی بر کسی پوشیده نیست که اگر این تفاوت مراعات نشود، خسارت بیدلیلی به بازماندگان مرد مقتول و فرزندان بیگناه او وارد میشود. ازاینرو اسلام با قانون پرداخت نصف مبلغ دیه در مورد قصاص مرد، رعایت حقوق همه افراد را کرده، واز این خلاءِ اقتصادی و ضربه نابخشودنی که به یک خانواده میخورَد، جلوگیری نموده است. اسلام هرگز اجازه نمیدهد که به بهانه لفظ «تساوی»، حقوق افراد دیگری مانند فرزندان شخصی که مورد قصاص قرار گرفته است پایمال گردد.
البتّه ممکن است زنانی برای خانواده خود نانآورتر از مردان باشند، ولی میدانیم احکام و قوانین بر محور افراد دور نمیزند بلکه کلّ مردان را با کلّ زنان باید سنجید - دقّت کنید (ر.ک: ج 1، ص 689 و 690).
تنها مطلبی که باید به آن توجّه داشت - ودر اسلام به آن توجّه خاصّی شده است ولی بعضی روی یک سلسله احساسات افراطی وحسابنشده آن را انکار میکنند - مسأله تفاوتهای روحی وجسمی زن ومرد وتفاوت وظایف آنهاست.
ما هرچه را انکار کنیم این حقیقت انکارناپذیر است که بین این دو جنس، هم از نظر جسمی وهم از نظر روحی تفاوت بسیاری است که ذکر آنها در کتابهای مختلف ما را از تکرار آنها بینیاز میسازد وخلاصه همه آنها این است:
چون زن پایگاه وجود وپیدایش انسان است ورشد نونهالان در دامن او انجام میپذیرد، همانطور که جسمآ متناسب با حمل وپرورش وتربیت نسلهای بعد آفریده شده، از نظر روحی نیز سهم بیشتری از عواطف واحساسات دارد.
با وجود این اختلافات دامنهدار آیا میتوان گفت زن ومرد باید در تمام شؤون همراه یکدیگر گام برداشته، ودر تمام کارها صددرصد مساوی باشند.
مگر نه این است که باید طرفدار عدالت در اجتماع بود؟
آیا عدالت غیر از این است که هر کس به وظیفه خود پرداخته واز مواهب ومزایای وجودی خویش بهرهمند گردد. بنابراین، آیا دخالت دادن زن در کارهایی که خارج از تناسب روحی وجسمی اوست، برخلاف عدالت نمیباشد؟
اینجاست که میبینیم اسلام در عین طرفداری از عدالت، مرد را در پارهای از کارهای اجتماعی که به خشونت ویا دقّت بیشتری نیازمند است، مانند سرپرستی کانون خانه و... مقدّم داشته، ومقام معاونت را به زن واگذار کرده است.
خانه واجتماع هر کدام احتیاج به مدیر دارند ومسأله مدیریت در آخرین
مرحله خود، باید به یک شخص منتهی گردد وگرنه کشمکش و هرج و مرج حاکم خواهد شد.
با این وضع، آیا بهتر است مرد برای این کار نامزد گردد یا زن؟
همه محاسبات دور از تعصّب میگوید وضع ساختمانی مرد ایجاب میکند که مدیریت خانواده به عهده او نهاده شود وزن، معاون او باشد.
جمعی اصرار دارند این واقعیّتها را نادیده بگیرند، ولی وضع زندگی - حتّی در جهان امروز ودر کشورهایی که به زنان آزادی ومساوات کامل دادهاند - نشان میدهد
که عملاً مطلب همان است که در بالا گفته شد، اگرچه در مقام سخن خلاف آن گفته شود (ر.ک: ج 2، ص 197 و 198).
در صورتی که شهود مرکب از دو مرد باشند هر کدام میتوانند مستقلّاً شهادت بدهند، امّا در صورتی که یک مرد ودو زن باشند، باید آن دو زن به اتّفاق یکدیگر ادای شهادت کنند «تا اگر یکی انحرافی یافت، دیگری به او یادآوری کند» (أَنْ تَضِلَّ إِحْدَیهُمَا فَتُذَکِّرَ إِحْدَیهُمَا الاُْخْرَی).
زیرا زنان به سبب عواطف قوی، ممکن است تحت تأثیر واقع شوند، وبه هنگام ادای شهادت به خاطر فراموشی یا جهات دیگر، مسیر صحیح را طی نکنند، ولذا یکی دیگری را یادآوری میکند. البتّه این احتمال درباره مردان نیز هست ولی در حدّی پایینتر وکمتر (ر.ک: ج 2، ص 450).
(یُوصِیکُمُ اللهُ فِی أَوْلاَدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنثَیَیْنِ فَإِنْ کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ وَإِنْ کَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلاَِبَوَیْهِ لِکُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَکَ إِنْ کَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَّمْ یَکُنْ لَّهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلاُِمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ کَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلاُِمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِهَا أَوْ دَیْنٍ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعآ فَرِیضَةً مِّنَ اللهِ إِنَّ اللهَ کَانَ عَلِیمآ حَکِیمآ * وَلَکُمْ نِصْفُ مَا تَرَکَ أَزْوَاجُکُمْ إِنْ لَّمْ یَکُنْ لَّهُنَّ وَلَدٌ فَإِنْ کَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَکُمْ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَکْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِینَ بِهَا أَوْ دَیْنٍ وَلَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَکْتُمْ إِنْ لَّمْ یَکُنْ لَّکُمْ وَلَدٌ فَإِنْ کَانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَکْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ تُوصُونَ بِهَا أَوْ دَیْنٍ وَإِنْ کَانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلاَلَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَلَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِکُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ فَإِنْ کَانُوا أَکْثَرَ مِنْ ذَلِکَ فَهُمْ شُرَکَاءُ فِی الثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصَی بِهَا أَوْ دَیْنٍ غَیْرَ مُضَارٍّ وَصِیَّةً مِنْ اللهِ وَاللهُ عَلِیمٌ حَلِیمٌ)
خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش میکند که سهم (میراث) پسر، به اندازه سهم دو
دختر باشد؛ واگر فرزندان شما، (دو دختر و) بیش از دو دختر باشند، دو سوم میراث از آن آنهاست؛ واگر یک دختر باشد، نیمی (از میراث،) از آن اوست. وبرای هر یک از پدر ومادر میّت، یکششم میراث است، اگر او فرزندی داشته باشد؛ واگر فرزندی نداشته باشد، و(تنها) پدر ومادرش از او ارث میبرند، برای مادر او یکسوّم است (وبقیّه از آنِ پدر است)؛ واگر او برادرانی داشته باشد، مادرش یکششم میبرد (وپنجششم باقیمانده، برای پدر است وهمه اینها،) بعد از انجام وصیّتی است که او کرده، وبعد از ادای دَین است - شما نمیدانید پدران (ومادران) وفرزندانتان، کدامیک برای شما سودمندترند - این فریضه الهی است؛ وخداوند، دانا وحکیم است. * وبرای شما، نصف میراث زنانتان است، اگر آنها فرزندی نداشته باشند؛ واگر فرزندی داشته باشند، یکچهارم میراث آنها از آن شماست؛ پس از انجام وصیّتی که به آن سفارش کردهاند، وادای دَین. وبرای زنان شما، یکچهارم میراث شماست، اگر فرزندی نداشته باشید؛ واگر برای شما فرزندی باشد، یکهشتم میراث شما از آنِ آنهاست؛ بعد از انجام وصیّتی که به آن سفارش کردهاید، وادای دَین. واگر (میّت) مرد یا زنی بوده باشد که خواهر یا برادر از او ارث میبرند؛ ویک برادر یا یک خواهر دارد، سهم هر کدام یکششم است (اگر برادر وخواهر مادری باشد)؛ واگر بیش از یک تن باشند، آنها در یکسوّم شریکاند؛ پس از انجام وصیّتی که به آن سفارش شده، وادای دَین؛ به شرط آنکه (از طریق وصیّت واقرار به دین،) به ورثه ضرر نزند. این سفارش خداست؛ وخدا دانا ودارای
حلم است. (سوره نساء، آیات 11و12)
عبدالرّحمان بن ثابت انصاری برادر حسّان بن ثابت، شاعر معروف صدر اسلام از دنیا رفت در حالی که یک همسر وپنج برادر از او به یادگار مانده بود.
برادران میراث عبدالرّحمان را در میان خود تقسیم کردند وبه همسرش چیزی ندادند. او جریان را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد واز آنها شکایت نمود. در این هنگام آیات فوق نازل شد ودر آن میراث همسران دقیقآ تعیین گردید.(1)
ونیز از جابر بن عبدالله نقل شده است که میگوید: بیمار شده بودم، پیامبر صلی الله علیه و آله از
1) مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث ؛ جامعالبیان، ج 4، ص 185؛ درّالمنثور، ج 2، ص 443.
من عیادت کرد. من بیهوش بودم، حضرت آبی خواست وبا مقداری از آن وضو گرفت وبقیّه را بر من پاشید. من به هوش آمدم، عرض کردم: ای رسول خدا، بعد از من تکلیف اموالم چه خواهد شد؟
پیامبر صلی الله علیه و آله خاموش گشت، چیزی نگذشت که با نزول این آیات، سهم ورّاث در آن تعیین شد.(1)
همانگونه که در شأن نزول خواندیم، این دو آیه سهم ورّاث را تعیین میکند.
در آیه اوّل حکم طبقه اوّل وارثان (فرزندان وپدران ومادران) بیان شده است. بدیهی است که هیچ رابطه خویشاوندی نزدیکتر از رابطه فرزند وپدر نیست. ازاینرو قرآن آنها را بر طبقات دیگر ارث مقدّم داشته است.
در جمله نخست میفرماید: «خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش میکند
که سهم میراث پسر به اندازه دو دختر باشد» (یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلاَدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ
حَظِّ الاُْنْثَیَیْنِ).
قابل توجّه اینکه از نظر جملهبندی وطرز بیان ارث، دختران اصل قرار داده شده وارث پسران به صورت فرع وبا مقایسه به آن تعیین گردیده است، زیرا میگوید: پسران دو برابر سهم دختران میبرند. واین نوعی تأکید روی ارث بردن دختران ومبارزه با سنّتهای جاهلی است که آنها را بهکلّی محروم میکردند (امّا فلسفه تفاوت ارث این دو بهزودی تشریح خواهد شد).
پس از آن میفرماید: «اگر فرزندان میّت منحصرآ دو دختر یا بیشتر باشند، دو سوم میراث از آنِ آنهاست» (فَإِنْ کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ).
«ولی اگر تنها یک دختر بوده باشد، نصف مجموع میراث از آنِ اوست» (وَ إِنْ کَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ).
در اینجا سؤالی پیش میآید که قرآن در این آیه میگوید: «فَوقَ اثنَتَینَ» یعنی اگر
1) مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث ؛ صحیح بخاری، ج 7، ص 4 وج 8، ص 3؛ اسباب النزول الآیات، ص 96.
دختران بیش از دو تن باشند دوسوم میراث متعلّق به آنهاست. بنابراین آیه از حکم دو دختر ساکت است، بلکه تنها حکم یک دختر وچند دختر را گفته است.
پاسخ این پرسش با توجّه به جمله اوّل آیه روشن میشود وآن این است که سهم دو دختر از جمله «لِلذَّکَرِ مِثلُ حَظِّ الاُنثَیَینِ» (پسر دو برابر سهم دختر دارد) اجمالاً معلوم میگردد، زیرا اگر بازماندگان شخص مرده فقط یک پسر ویک دختر باشند سهم دختر یکسوم وسهم پسر دو سوم میگردد. بنابراین سهم دو دختر طبق این جمله دو سوم خواهد بود. شاید به خاطر همین بوده که در جمله بعد سهم دو دختر بیان نشده وتنها به سهم چند دختر اشاره گردیده که آنهم از دو سوم تجاوز نمیکند - دقّت کنید.
از مراجعه به آخرین آیه سوره نساء نیز این مسأله روشنتر میشود، زیرا در آن آیه سهم یک خواهر نصف قرار داده شده - همانند سهم یک دختر - آنگاه میافزاید: «اگر دو خواهر بوده باشند دو سوم مال را میبرند». از این حکم میفهمیم که در مورد دو دختر نیز دو سوم مال در نظر گرفته شده است.
به علاوه این تعبیر در ادبیات عرب دیده میشود که گاهی میگویند: «فَوقَ اثنَتَینِ» ومنظور «اثنَتانِ وَ ما فَوقَ» است؛ یعنی دو وبیشتر.
از همه اینها گذشته، حکم مزبور از نظر فقه اسلامی ومنابع حدیث مسلّم است، واگرفرضآابهامی درجمله بالاباشد،باتوجّه به سنّت (منابع حدیث)برطرف میگردد.
امّا میراث پدران ومادران که آنها نیز جزءِ طبقه اوّل وهمردیف فرزندان هستند، در آیه فوق چنین بیان شده ودر آن سه حالت است:
لَهُ وَلَدٌ).
او پدر ومادرش باشند، برای مادرش یکسوم است» (فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلاُِمِّهِ الثُّلُثُ).
اگر میبینیم در اینجا سخنی از سهم پدر به میان نیامده، به خاطر این است که سهم او روشن است؛ یعنی دو سوم.
به علاوه گاهی ممکن است شخص میّت همسری داشته باشد، در این صورت سهم همسر از سهم پدر کم میشود. بنابراین سهم پدر در حالت دوم متغیّر است.
در واقع برادران، با اینکه ارث نمیبرند، مانع مقدار اضافی ارث مادر میشوند. به همین جهت آنها را «حاجِب» مینامند.
فلسفه این حکم روشن است زیرا وجود برادران متعدّد موجب سنگینی بار زندگی پدر است، چون پدر باید هزینه آنها را بپردازد تا بزرگ شوند وحتّی پس از بزرگشدن نیزهزینههایی برای پدردارند،وبه همین جهت برادرانی موجب تنزّل سهم مادر میشوند که از ناحیه پدر ومادر ویا تنها از ناحیه پدر باشند، وامّا برادرانی که تنها از ناحیه مادر هستند وهیچگونه سنگینی بر دوش پدر ندارند حاجب نمیگردند.
سؤال: در اینجا سؤالی مطرح است که قرآن در این آیه در مورد برادران لفظ «جمع» به کار برده میگوید: «فَاِن کانَ لَهُ اِخوَةٌ» (اگر شخص متوفّی برادرانی داشته باشد) ومیدانیم که حدّاقل جمع سه نفر است، در حالی که تمام فقهای اسلام معتقدند که دو برادر هم میتوانند مانع وموجب تنزّل ارث مادر شوند.
پاسخ: جواب این سؤال با مراجعه به آیات دیگر قرآن روشن میشود وآن این است که لازم نیست در همه جا لفظ جمع در سه نفر وبیشتر به کار رود، بلکه در پارهای از موارد بر دو نفر هم اطلاق میشود، مانند آیه 78 سوره انبیاء: (وَ کُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ) «ما گواه حکم آنها بودیم».
آیه مربوط به قضاوت داود وسلیمان است، وقرآن درباره این دو تن ضمیر جمع (هُم) به کار برده است.
از اینجا روشن میشود که گاهی ممکن است لفظ جمع در دو نفر به کار رود، ولی این موضوع نیاز به شاهد وقرینه دارد ودر آیه مورد بحث، شاهد همان اتّفاق
مسلمانان وورود دلیل از پیشوایان اسلام است، زیرا در این مسأله همه دانشمندان اسلام اعمّ از شیعه وسنّی (به جز ابن عبّاس) دو برادر را مشمول حکم آیه دانستهاند.(1)
پس از آن قرآن میفرماید: وارثان هنگامی میتوانند مال را در میان خود تقسیم کنند که شخص میّت وصیّتی نکرده باشد، ویا بدهی بر عهده او نباشد. بنابراین اگر وصیّتی کرده یا دیونی دارد باید نخست به آنها عمل کرد. میفرماید: «همه اینها
بعد از انجام دادن وصیّتی است که کرده وبعد از اداءِ دَین اوست» (مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِهَا أَوْ دَیْنٍ).
البتّه همانطور که در باب وصیّت گفته شده است، انسان فقط میتواند درباره یکسوم از مال خود وصیّت کند واگر بیش از آن وصیّت کند صحیح نیست مگر اینکه ورثه اجازه دهند.
ودر جمله بعد میفرماید: «اینها پدران وفرزندان شما هستند، امّا شما نمیدانید کدامیک از آنها برای شما سودمندترند» (آبَاوُکُمْ وَ أَبْنَاوُکُمْ لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعًا).
یعنی قانون ارث بر اساس مصالح واقعی بشر استوار شده وتشخیص این مصالح به دست خداست، زیرا انسان آنچه را مربوط به خیر وصلاح اوست در همه جا نمیتواند تشخیص دهد.
ممکن است بعضی گمان کنند پدران ومادران بیشتر به نیازمندیهای او پاسخ میگویند، وبنابراین باید در ارث بر فرزندان مقدّم باشند.
وممکن است جمعی عکس این را تصوّر کنند.
اگر قانون ارث به دست مردم میبود هزار گونه هرج ومرج ونزاع واختلاف در آن واقع میشد، امّا خدا که حقایق امور را آنچنان که هست میداند، قانون ارث را بر نظام ثابتی که خیر بشر در آن است قرار داده.
لذا در پایان آیه میفرماید: «این قانونی است که از طرف خدا فرض شده واو دانا وحکیم است» (فَرِیضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا).
این جمله برای تأکید مطالب گذشته است تا برای مردم جای هیچگونه چانهزدن درباره قوانین مربوط به سهام ارث باقی نماند.
1) بحارالأنوار، ج 16، ص 156 وج 56، ص 271؛ متشابه القرآن، ج 2، ص 144.
در آیه بعد چگونگی ارث بردن زن وشوهر از یکدیگر را بیان کرده میفرماید: «وبرای شما، نصفِ میراث زنانتان است، اگر آنان فرزندی نداشته باشند» (وَ لَکُمْ نِصْفُ مَا تَرَکَ أَزْوَاجُکُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ).
«واگر فرزندی داشته باشند (حتّی از شوهر دیگری باشد) یکچهارم از آنِ شماست» (فَإِنْ کَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَکُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَکْنَ).
البتّه این تقسیم نیز «پس از پرداخت بدهیهای همسر وانجام دادن وصیّتهای مالی اوست» (مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِینَ بِهَا أَوْ دَیْنٍ).
امّا ارث زنان از ثروت شوهران در صورتی که شوهر فرزندی نداشته باشد یکچهارم اصل مال است. میفرماید: «وبرای زنان شما یکچهارم میراث شما است، اگر فرزندی نداشته باشید» (وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَکْتُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ وَلَدٌ).
«ولی اگر شما فرزندی داشته باشید (اگرچه این فرزند از همسر دیگری باشد) سهم زنان یکهشتم از میراث شماست» (فَإِنْ کَانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَکْتُمْ).
این تقسیم نیز همانند تقسیم سابق بعد از پرداخت بدهیهای شوهر وانجام دادن وصیّتهای مالی او خواهد بود. میفرماید: «بعد از انجام دادن وصیّتی که کردهاید واداءِ دَین» (مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ تُوصُونَ بِهَا أَوْ دَیْنٍ).
قابل توجّه آنکه سهام شوهران وزنان در صورتی که شخص میّت فرزند داشته باشد به نصف تقلیل مییابد؛ وآن برای رعایت حال فرزندان است.
وعلّت اینکه سهم شوهران دو برابر سهم زنان قرار داده شده، همان است که مشروحآ درباره ارث پسر ودختر گفته شده.
توجّه به این نکته نیز لازم است سهمی که برای زنان تعیین شده (اعمّ از یکچهارم یا یکهشتم) اختصاص به یک همسر ندارد، بلکه اگر مرد همسران متعدّد داشته
باشد، سهم مذکور بین همه آنها بهطور مساوی تقسیم خواهد شد، وظاهر آیه فوق نیز همین است.
سپس حکم ارث برادران وخواهران را بیان میکند، میفرماید: «اگر مردی از دنیا برود وبرادران وخواهران از او ارث ببرند، یا زنی از دنیا برود وبرادر ویا خواهری داشته باشد، هر یک از آنها یکششم مال را به ارث میبرند» (وَ إِنْ کَانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلاَلَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِکُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ).
این در صورتی است که از شخص متوفّی یک برادر ویک خواهر باقی بماند، «امّا اگر بیش از یکی باشند مجموعآ شریک در یکسوم میباشند» (فَإِنْ کَانُوا أَکْثَرَ مِنْ ذلِکَ فَهُمْ شُرَکَاءُ فِی الثُّلُثِ).
یعنی باید ثلث مال را در میان خودشان تقسیم کنند.
سپس اضافه میکند: «این تقسیم نیز بعد از انجام وصیّت او ودیونی است که باید پرداخت گردد» (مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصَی بِهَا أَوْ دَیْنٍ).
با این هشدار «که وصیّت وهمچنین دَین، جنبه زیان رسانیدن به ورثه نداشته باشد» (غَیْرَ مُضَارٍّ).
یعنی بیش از ثلث وصیّت نکند، زیرا طبق روایاتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله واهلبیت علیهم السلام وارد شده، وصیّت بیش از ثلث، اضرار به ورثه است ونفوذ آن مشروط به رضایت آنهاست.(1)
ویا اینکه برای محروم ساختن ورثه وزیان رسانیدن به آنها، اعتراف به بدهیهایی کند در حالی که بدهکار نباشد.
ودر پایان برای تأکید میفرماید: «این توصیهای است الهی، وخداوند دانا وبردبار است» (وَصِیَّةً مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَلِیمٌ).
که باید محترم شمرده شود، زیرا خداوند به منافع ومصالح شما آگاه است که این احکام را مقرّر داشته ونیز از نیّات وصیّتکنندگان خبر دارد، در عین حال «حلیم» است وکسانی را که برخلاف فرمان او رفتار میکنند فورآ به مجازات نمیرساند.
شاید بسیاری تصوّر کنند بهتر آن است که بعد از مرگ انسان، اموال او در اختیار بیتالمال قرار گیرد تا صرف تلاشهای اقتصادی جامعه گردد، ولی با دقّت روشن میشود این کار کاملاً دور از عدالت است، زیرا «وراثت» یک امر کاملاً طبیعی ومنطقی است.
1) استبصار، ج 4، ص 119، باب 74؛ وسائل الشیعه، ج 19، ص 267، باب 8 وص 275، باب 11.
پدر ومادر بخشی از صفات جسمی وروحی خود را طبق قانون وراثت طبیعی به نسلهای بعد منتقل میکنند، چرا اموال آنها از این قانون مستثنی باشد وبه نسل آینده منتقل نشود؟
به علاوه، اموال مشروع هر کس نتیجه تلاشهای اوست، ودر حقیقت نیروهای متراکمشده او را نشان میدهد، وبه همین جهت ما هر کس را مالک طبیعی دسترنج خود میشناسیم؛ این یک حکم فطری است.
بنابراین بعد از مرگ که دست انسان از اموالش کوتاه میگردد، عادلانهترین راه این است که اموال وی به کسانی تعلّق گیرد که نزدیکترین افراد به اوست، ودر واقع هستی آن اشخاص ادامه هستی آن شخص محسوب میشود.
روی همین جهت بسیاری از مردم با اینکه سرمایه کافی برای زندگی خود تا پایان عمر دارند، دست از کوشش برای کار وتولید بیشتر برنمیدارند، وهدفشان تأمین آینده فرزندانشان است.
یعنی قانون ارث میتواند تحرّک وجنبش بیشتری به چرخهای اقتصادی یک کشور بدهد، واگر اموال هر کس بعد از مرگ او بهکلّی از او بریده شود وجزءِ اموال عمومی گردد، ممکن است بخش مهمّی از فعّالیّتهای اقتصادی خاموش شود.
شاهد این سخن جریانی است که در فرانسه واقع شد. میگویند چندی قبل نمایندگان پارلمان فرانسه قانون ارث را الغاء کردند وبه جای آن تصویب نمودند که آنچه از کسی باقی میماند بهعنوان اموال عمومی ضبط گردد وبه مصارف عموم برسد؛ بهطوری که هیچیک از بستگان شخص متوفّی سهمی نداشته باشند.
پس از مدّتی آثار نامطلوب اقتصادی این قانون آشکار گردید، ومشاهده شد وضع صادرات وواردات کشور دستخوش تحوّل واز تلاشهای اقتصادی کاسته شده است. این موضوع مقامات اقتصادی را دچار نگرانی کرد وعامل اصلی آن را همان الغاء قانون ارث دانستند وبه ناچار در آن تجدید نظر کردند.
بنابراین نمیتوان انکار کرد که قانون ارث علاوه بر اینکه یک امر طبیعی وفطری است در گسترش تلاشهای اقتصادی نیز اثر عمیق دارد.
قانون ارث چون ریشه فطری داردبه اشکالگوناگون درمیان مللگذشته دیده میشود.
در میان یهود بعضی مدّعی هستند قانون ارثی وجود نداشته، ولی با مراجعه به تورات میبینیم این قانون صریحآ در «سفر اعداد» آمده است، آنجا که میگوید: «وبنیاسرائیل را خطاب کرده، بگو: اگر کسی بمیرد وپسری نداشته باشد، ملک او را به دخترش انتقال نمایید، واگر دختری ندارد میراثش را به برادرانش بدهید، واگر برادری ندارد، میراث وی را به برادران پدرش بدهید، واگر پدرش برادری ندارد، میراث او را به بازمانده او از نزدیکترین خویشاوندانش بدهید، تا وارث آن باشد، واین امر برای بنیاسرائیل حکم واجبی باشد، به نوعی که خداوند به موسی امر فرموده است».(1)
از جملههای مزبور استفاده میشود که ارث در میان بنیاسرائیل فقط روی مسأله نسب دور میزده است، زیرا نامی از همسر در آن برده نشده است.
ودر آیین مسیح علیه السلام نیز باید همین قانون تورات معتبر باشد، زیرا در «اناجیل» موجود نقل شده که مسیح گفته است من نیامدهام که چیزی از احکام تورات را
تغییر دهم.
وفقط در چند مورد از مشتقّات کلمه «ارث» سخن گفته شده است.(2)
امّا در میان عربها پیش از اسلام ارث از یکی از سه راه بوده است:
نسب: منظور از نسب نزد آنان تنها پسران ومردان بوده است وکودکان وزنان از بردن ارث محروم بودند.
تَبَنّی: یعنی فرزندی که از خانوادهای طردشده، خانواده دیگری او را به خود نسبت دهد وبه شکل «پسرخوانده» درآید. در این صورت میان این پسرخوانده وپدرخواندهاش ارث برقرار میشد.
عهد وپیمان: یعنی دو نفر با هم پیمان میبستند که در دوران زندگی از یکدیگر دفاع کنند وبعد از مرگ از یکدیگر ارث ببرند.
اسلام قانون فطری وطبیعی ارث را از خرافاتی که به آن آمیخته شده بود پاک کرد، وتبعیضات ظالمانهای را که در میان زن ومرد از یکسو، وبزرگسال وکودک از سوی
دیگر قائل بودند از بین برد، وسرچشمههای ارث را در سه چیز خلاصه کرد که تا آن زمان به این شکل سابقه نداشت:
نسب: به مفهوم وسیع آن یعنی هر گونه ارتباطی که از طریق تولّد در میان دو نفر در سطوح مختلف ایجاد میشود اعمّ از مرد وزن وبزرگسال وکودک.
سبب: یعنی ارتباطهایی که از طریق ازدواج در میان افراد ایجاد میشود.
ولاء: یعنی ارتباطهای دیگری که از غیر طریق خویشاوندی (سبب ونسب) در میان دو نفر پیدا میشود، مانند «ولاء عتق» یعنی اگر کسی برده خود را آزاد کند، وآن برده پس از مرگ هیچگونه خویشاوند نسبی وسببی از خود به یادگار نگذارد، اموال
او به آزادکننده او میرسد (واین خود نوعی تشویق وپاداش برای آزاد کردن
بردگان است).
«ولاء ضمان جریره» وآن پیمان خاصّی بوده که در میان دو تن به خواست واراده خودشان برقرار میشده وطرفین متعهّد میشدند که از یکدیگر در موارد مختلفی دفاع کنند وپس از مرگ (در صورتی که هیچگونه خویشاوند نسبی وسببی نداشته باشند) از یکدیگر ارث ببرند.
ودیگر «ولاء امامت» است؛ یعنی اگر کسی از دنیا برود وهیچ وارث نسبی وسببی وغیر آنها نداشته باشد، میراث او به امام علیه السلام وبه عبارت دیگر به بیتالمال مسلمین میرسد.
البتّه هر یک از طبقات فوق شرایط واحکامی دارند که در کتابهای فقهی مشروحآ آمده است.
با اینکه ظاهرآ ارث مرد دو برابر زن است، امّا با دقّت بیشتر روشن میشود که از یک نظر، ارث زنان دو برابر مردان است، واین به خاطر حمایتی است که اسلام از حقوق زن کرده است.
توضیح اینکه: اسلام وظایفی بر عهده مردان گذارده که با توجّه به آن، نیمی از درآمد مردان عملاً خرج زنان میشود، در حالی که بر عهده زنان چیزی قرار نداده است، مرد باید هزینه زندگی همسر خود را طبق نیازمندی او، از مسکن، پوشاک،
خوراک وسایر لوازم بپردازد، وهزینه زندگی فرزندان خردسال نیز برعهده اوست، در حالی که زنان از هر گونه پرداخت هزینهای حتّی برای خودشان معاف هستند.
بنابراین یک زن میتواند تمام سهم ارث خود را پسانداز کند، در حالی که مرد ناچار است آن را برای خود وهمسر وفرزندان خرج کند، ونتیجه آن عملاً چنین میشود که نیمی از درآمد مرد برای زن خرج میشود ونیمی برای خودش، در حالی که سهم زن همچنان به حال خود باقی میماند.
برای توضیح بیشتر به این مثال توجّه کنید: فرض کنید مجموع ثروتهای موجود در دنیا معادل سی میلیارد تومان باشد که از طریق ارث بهتدریج در میان زنان ومردان جهان (دختران وپسران) تقسیم میگردد. اکنون مجموع درآمد مردان را با مجموع درآمد زنان جهان از راه ارث حساب کنیم میبینیم از این مبلغ بیست میلیارد سهم مردان وده میلیارد سهم زنان است.
مطابق معمول، زنان ازدواج میکنند وهزینه زندگی آنها بر دوش مردان خواهد بود وبه همین دلیل زنان میتوانند ده میلیارد خود را پسانداز کنند ودر بیست میلیارد سهم مردان عملاً شریک خواهند بود، زیرا در مورد آنها وفرزندان آنها نیز مصرف میشود.
بنابراین در واقع نیمی از سهم مردان هم که ده میلیارد میشود صرف زنان خواهد شد، وبا اضافه کردن این مبلغ به ده میلیارد که پسانداز کرده بودند، مجموعآ صاحب اختیار بیست میلیارد - دو سوم مجموع پول دنیا - خواهند بود، در حالی که مردان عملاً بیش از ده میلیارد برای خود مصرف نمیکنند.
نتیجه اینکه سهم واقعی زنان از نظر مصرف وبهرهبرداری دو برابر سهم واقعی مردان است، واین تفاوت به خاطر آن است که معمولاً قدرت آنها برای تولید ثروت کمتر است، واین نوعی حمایت منطقی وعادلانه است که اسلام از زنان به عمل آورده وسهم حقیقی آنان را بیشتر قرار داده، اگرچه در ظاهر سهم آنها نصف است.
اتّفاقآ با مراجعه به آثار اسلامی به این نکته پی میبریم که سؤال بالا از همان آغاز اسلام در اذهان مردم بوده وگاهوبیگاه از پیشوایان اسلام در اینباره پرسشهایی میکردند، وپاسخهایی که از طرف ائمّه اهل بیت علیهم السلام به این سؤال داده شده غالبآ به یک مضمون است وآن این است که خداوند مخارج زندگی وپرداخت مهر را برعهده
مردان گذارده است، به همین جهت سهم آنها را بیشتر قرار داده.(1)
در عیون اخبار الرّضا علیه السلام از امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام نقل شده است که در پاسخ این سؤال فرمود: «سهم زنان از میراث، نصف سهم مردان است به خاطر آنکه زن هنگامی که ازدواج میکند چیزی (مَهر) میگیرد ومرد ناچار است چیزی بدهد. به علاوه هزینه زندگی زنان بر دوش مردان است، در حالی که زن در برابر هزینه زندگی مرد وخودش مسؤولیّتی ندارد».(2)
در جمله (وَ اِنْ کَانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلاَلَةً) به واژه تازهای برخورد میکنیم که فقط در دو مورد از قرآن دیده میشود: یکی در آیه مورد بحث ودیگری در آخرین آیه از همین سوره نساء وآن کلمه «کَلالَة» است.
آنچه از کتابهای لغت استفاده میشود این است که «کَلالَة» در اصل معنای مصدری دارد وبهمعنای «کَلال» یعنی از بین رفتن قوّت وتوانایی است.(3)ولی بعدآ به
خواهران وبرادرانی که از شخص متوفّی ارث میبرند گفته شده است.
شاید تناسب آن این باشد که برادران وخواهران جزءِ طبقه دوم ارث هستند، وتنها با نبودن پدر ومادر وفرزند ارث میبرند، وچنین کسی که پدر ومادر وفرزندی ندارد، مسلّمآ در رنج است وقدرت خویش را از دست داده، لذا به آنها «کَلالَة»
گفته میشود.
راغب در مفردات میگوید: «کَلالَة» به ورّاث - غیر از پدر وفرزند - گفته میشود.
وابن عبّاس گفته است به جز فرزند به سایر ورّاث «کَلالَة» میگویند.(4)
ودر روایتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است، آن حضرت در پاسخ این پرسش که کلالة چیست؟ فرمود: «مَن ماتَ وَ لَیسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لا والِدٌ؛ کَلالَة عنوانی است برای
1) کافی، ج 7، ص 85؛ وسائل الشیعه، ج 26، ص 93.
2) کافی، ج 7، ص 84؛ وسائل الشیعه، ج 26، ص 94؛ عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 98؛ بحارالأنوار،ج6، ص 103 وج 101، ص 326؛ علل الشرایع، ج 2، ص 570.
3) در صحاح اللغة میخوانیم: الکَلالَةُ فی الأصلِ مَصدَرٌ بِمعنی الکَلالِ وَ هُوَ ذَهابُ القُوَّةِ.
4) بحارالأنوار، ج 14، ص 174 وج 30، ص 511؛ فقه القرآن، ج 2، ص 336.
شخصی که از دنیا رفته، در حالی که نه پدر ومادری دارد ونه فرزند».(1)
از این بیان استفاده میشود که «کَلالَة» اسم میّت است وهر دو قول صحیح است.(2)
وامّا اینکه چرا قرآن به جای بردن نام برادر وخواهر تعبیر (کلاله) را انتخاب کرده، شاید به خاطر آن است که اینگونه افراد که نه پدر ومادر دارند ونه فرزند، مراقب باشند اموالشان به دست کسانی خواهد رسید که نشانه ناتوانی او هستند. بنابراین پیش از آنکه دیگران از آن استفاده کنند، خودشان آنها را در موارد لازمتر، در راه کمک به نیازمندان وحفظ مصالح اجتماعی صرف کنند.
الف) آنچه درباره ارث برادران وخواهران آمده است، گرچه ظاهرآ بهطور مطلق است وبرادران وخواهران پدر ومادری، وپدری تنها، ومادری تنها را شامل میشود، ولی با توجّه به آخرین آیه سوره نساء که تفسیر آن بهزودی خواهد آمد روشن میشود که منظور از این آیه تنها برادران وخواهران مادری متوفّی هستند (آنها که فقط از طرف مادر با او ارتباط دارند) در حالی که آیه آخر سوره نساء درباره برادران وخواهران پدر ومادری ویا پدری تنها میباشد (شواهد این موضوع را به خواست خدا در ذیل همان آیه بیان خواهیم داشت).
بنابراین گرچه هر دو آیه بحث از ارث «کلاله» (برادران وخواهران) میکنند وظاهرآ با هم سازگار نیستند، امّا با دقّت در مضمون دو آیه روشن میشود هر کدام درباره یک دسته خاص از برادران وخواهران سخن میگوید، وهیچگونه تضادّی در میان آنها نیست.
ب) روشن است ارث بردن این طبقه در صورتی است که وارثی از طبقه اوّل -یعنی پدر ومادر وفرزندان - در کار نباشد، گواه این موضوع آیه (وَ أُولُوا الاَْرْحَامِ
1) کنزالعمّال، ج 11، ص 78؛ تفسیر قرطبی، ذیل آیه مورد بحث ؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 429، ذیلآیه176 سوره نساء؛ تفسیر المیزان، ج 4، ص 212.
2) وَالکَلالَةُ اِسمٌ لِما عَدا الوَلَدِ والوالِدِ مِنَ الوَرَثَةِ. وَ قالَ اِبنُ عبّاس: هُوَ اسمٌ لِمَن عَدَا الوَلَدِ وَ رُوِیَ أنّ النّبی (ص) سُئِلَ عَنِ الکَلالَةِ، فَقالَ: مَن ماتَ وَ لَیسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لا والِدٌ فَجَعَلَهُ اِسمآ لِلمَیّتِ وَ کِلاَ القَولَینِ صَحیحٌ (مفرداتراغب، ص 437؛ تفسیر المیزان، ج 4، ص 212).
بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ) «خویشاوندان طبق کتاب خدا بعضی بر بعض دیگر در مقرّرات ارث ترجیح دارند». آنها که به شخص میّت نزدیکترند مقدّم هستند.(1)
وهمچنین اخبار فراوانی که در این زمینه وارد شده گواه دیگری بر تعیین طبقات ارث وترجیح بعضی بر بعض دیگر است.
ج) از جمله «هُم شُرَکاءُ فِی الثُّلثِ» (برادران وخواهران مادری اگر بیش از یک نفر باشند در ثلث مال شریکاند) استفاده میشود آنها یکسوم را در میان خود بهطور مساوی تقسیم میکنند وزن ومرد در اینجا هیچ تفاوتی ندارند، زیرا مفهوم شرکت مطلق، مساوی بودن سهام است.
د) از آیه به خوبی استفاده میشود انسان حق ندارد از طریق وصیّت یا اعتراف به بدهی که بر ذمّه او نیست صحنهسازی بر ضدّ وارثان کند وحقوق آنها را تضییع نماید. او موظّف است دیون واقعی خود را در آخرین فرصت گوشزد نماید وحق دارد وصیّتی عادلانه که در اخبار مقدار آن، ثلث تعیین شده بنماید.
در روایات پیشوایان اسلام در این زمینه تعبیرات شدیدی دیده میشود از جمله در حدیثی میخوانیم: «اِنَّ الضِّرارَ فِی الوَصِیَّةِ مِنَ الکَبائِرِ؛ زیان رسانیدن به ورثه ومحرومساختن آنها از حقّ مشروعشان با وصیّتهای نابهجا از گناهان کبیره است».(2)
اسلام در حقیقت با این دستور میخواهد هم شخص را از بخشی از اموال خود حتّی بعد از وفات بهرهمند سازد، وهم وارثان را؛ مبادا کینهای در دل آنها به وجود بیاید وپیوند محبّت که باید بعد از مرگ هم باقی باشد سست گردد (ر.ک: ج 3، ص360 - 379).
(وَلاَ تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبْنَ وَسْئَلُوا اللهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمآ)
(امتیازات و) برتریهایی را که خداوند برای بعضی از شما بر بعضی دیگر قرار داده آرزونکنید. (این تفاوتهای طبیعی وحقوقی، برای حفظ نظام زندگی شماست. با این حال،) مردان به سبب آنچه به دست میآورند نصیبی دارند، وزنان نیز نصیبی؛ (ونباید حقوق هیچیک پایمال گردد). واز فضل خدا، (برای رفع تنگناها) استمداد جویید، زیرا خداوند به هر چیز داناست. (سوره نساء، آیه 32)
طبرسی مفسّر معروف در مجمعالبیان نقل میکند که: اُمّ سَلَمه (یکی از همسران پیامبر) به حضرت عرض کرد: چرا مردان به جهاد میروند وزنان نمیروند؟ وچرا برای ما نصف میراث آنها مقرّر شده؟ ای کاش ما هم مرد بودیم وهمانند آنها به جهاد میرفتیم وموقعیّت اجتماعی آنها را داشتیم!
آیه فوق نازل گردید وبه این پرسشها ومانند آن پاسخ گفت.(1)
ودر تفسیر المنار میخوانیم: جمعی از مردان مسلمان، هنگامی که آیه ارث نازل شد وسهم مردان را دو برابر زنان ذکر کرد، گفتند: ای کاش اجر وپاداش معنوی ما نسبت به آنها نیز چنین بود.
وجمعی از زنان نیز گفتند: ای کاش مجازات وکیفرهای ما نصف مجازات مردان بود همانطور که سهم ارث ما نیمی از ارث آنهاست.
آیه فوق نازل شد وبه آنها پاسخ گفت.(2)
همین شأن نزول در تفسیر فی ظلالالقرآن وروحالمعانی با تفاوت مختصری ذکر شده است.
همانطور که در شأن نزول آمده است، تفاوت سهم ارث مردان وزنان برای جمعی
ازمسلمانان بهصورت یک پرسش درآمده بود،گویی آنهاتوجّه نداشتندکه این تفاوت به خاطر آن است که هزینه زندگی عمومآ بر دوش مردان است وزنان از آن معافند.
افزون بر این، هزینه خودشان نیز بر دوش مردان است وهمانطور که سابقآ اشاره شد، سهمیّه زنان عملاً دو برابر مردان خواهد بود. لذا آیه فوق میگوید: «برتریهایی را که خداوند برای بعضی از شما نسبت به بعض دیگر قائل شده هرگز آرزونکنید» (وَلاَ تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ).
زیرا این تفاوتها هر کدام اسراری دارد که از شما پنهان است؛ چه تفاوتهایی که از نظر آفرینش، جنسیّت، صفات جسمی وروحی دارید وپایه نظام اجتماعی شماست، وچه تفاوتهایی که از نظر حقوقی به سبب موقعیّتهای مختلف همانند ارث قرار داده شده است.
تمام این تفاوتها بر طبق عدالت وقانون الهی است واگر غیر از آن مصلحت بود برای شما قائل میشد. بنابراین آرزوی تغییر آنها یکنوع مخالفت با مشیّت پروردگار است که عین حق وعدالت است.
البتّه نباید اشتباه کرد آیه به تفاوتهای واقعی وطبیعی اشاره میکند نه تفاوتهای ساختگی که بر اثر استعمار واستثمار طبقاتی به وجود میآید، چه اینکه آنها نه خواست خداست، ونه چیزی است که آرزوی دگرگون کردن آن نادرست باشد، بلکه تفاوتهایی است ظالمانه وغیر منطقی که باید در رفع آن کوشید.
فیالمثل زنان نمیتوانند آرزوکنند ای کاش مرد بودند ومردان نیز نباید آرزوکنند ای کاش زن میشدند، زیرا این دو جنس، اساس نظام اجتماع انسانی است.
امّا در عین حال نباید این تفاوت جنسیّت سبب شود که یکی از این دو جنس حقوق دیگری را پایمال کند، وآنها که آیه را دستاویز برای ادامه تبعیضات ناروای اجتماعی پنداشتهاند سخت در اشتباهند.
لذا بلافاصله میفرماید: «مردان نصیبی از آنچه به دست میآورند دارند وزنان نیز نصیبی» ونباید حقوق هیچیک پایمال گردد (لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ).
خواه موقعیّت طبیعی باشد مانند تفاوت دو جنس مرد وزن با یکدیگر، یا تفاوت به سبب تلاشهای اختیاری.
قابل توجّه اینکه کلمه «اکتساب» که بهمعنی تحصیل کردن وبه دست آوردن است، مفهوم وسیعی دارد که هم کوششهای اختیاری را شامل میشود، وهم آنچه را که انسان با ساختمان طبیعی خود میتواند به دست بیاورد.
پس از آن میفرماید: به جای آرزوکردن اینگونه تفاوتها، «از فضل خدا ولطف وکرم او تمنّا کنید که به شما از نعمتهای مختلف وپاداشهای نیک ارزانی دارد» (وَسْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ).
ودر نتیجه افرادی خوشبخت وسعادتمند باشید، خواه مرد باشید یا زن، وخواه از این نژاد باشید یا نژاد دیگر، ودر هر حال آنچه را خیر واقعی وسعادت شما در آن است بخواهید نه آنچه شما خیال میکنید.
شاید جمله «مِن فَضلِهِ» اشاره به همین معنی باشد.
روشن است تقاضای فضل وعنایت پروردگار به این نیست که انسان به دنبال اسباب وعوامل هر چیز نرود، بلکه باید فضل ورحمت او را در لابهلای اسبابی که او مقرّر داشته است جستوجو کرد؛ «زیرا خداوند به همه چیز داناست» (إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمًا).
ومیداند برای نظام اجتماع چه تفاوتهایی از نظر طبیعی ویا حقوقی لازم است. بنابراین در کار او هیچگونه تبعیض ناروا وبیعدالتی نیست. همچنین از اسرار درون مردم با خبر است ومیداند چه افرادی آرزوهای نادرست در دل میپرورانند وچه افرادی به آنچه مثبت وسازنده است میاندیشند.
بسیاری از خود میپرسند چرا برخی از افراد استعدادشان بیشتر وبرخی کمتر است؟
برخی زیبا هستند وبرخی دیگر از زیبایی کمبهرهاند؟
برخی از نظر جسمی فوقالعاده نیرومند وبعضی معمولی هستند؟
آیا این «تفاوتهای طبیعی» با اصل عدالت پروردگار سازگار است؟
در پاسخ باید به چند نکته توجّه داشت:
قسمتی از تفاوتهای جسمی وروحی مردم با یکدیگر معلول اختلافات طبقاتی ومظالم اجتماعی ویا سهلانگاریهای فردی است که هیچ ارتباطی به دستگاه آفرینش ندارد. مثلاً بسیاری از فرزندان ثروتمندان از فرزندان مردم فقیر هم از نظر جسمی قویتر وزیباتر وهم از نظر استعداد پیشرفتهترند؛ به دلیل اینکه آنها از تغذیه وبهداشت کافی بهرهمندند در حالی که اینها در محرومیّت قرار دارند. یا افرادی هستند که بر اثر تنبلی وسهلانگاری نیروهای جسمی وروحی خود را از دست میدهند. اینگونه اختلافات را باید اختلافات ساختگی وبیدلیل دانست که با از بین رفتن نظام طبقاتی وتعمیم عدالت اجتماعی از میان خواهد رفت، وهیچگاه اسلام وقرآن بر اینگونه تفاوتها صحّه نگذاشته است.
قسمتی دیگر از این تفاوتها طبیعی ولازمه آفرینش انسان است، یعنی یک جامعه اگر هم از عدالت اجتماعی کامل برخوردار باشد، تمام افرادش همانند مصنوعات یک کارخانه یک شکل ویک جور نخواهند بود وطبعآ با هم تفاوتهایی خواهند داشت.
ولی باید دانست معمولاً مواهب الهی واستعدادهای جسمی وروحی انسانها آنچنان تقسیم شده که هر کسی قسمتی از آن را دارد. یعنی کمتر کسی پیدا میشود که این مواهب را یکجا داشته باشد؛ یکی از نیروی بدنی کافی برخوردار است ودیگری استعداد ریاضی خوبی دارد، یکی ذوق شعر ودیگری عشق به تجارت، وبعضی هوش سرشاری برای کشاورزی، وبرخی از استعدادهای ویژه دیگری برخوردارند. مهم این است که جامعه یا خود اشخاص، استعدادها را کشف کنند وآنها را در محیط سالمی پرورش دهند تا هر انسانی بتواند نقطه قوّت خویش را آشکار سازد واز آن بهرهبرداری کند.
این موضوع را نیز باید یادآوری کرد که یک جامعه همانند پیکر یک انسان، نیاز به
بافتها وعضلات وسلّولهای گوناگون دارد. یعنی همانطور که اگر یک بدن
بهطور کامل از سلّولهای ظریف همانند سلّولهای چشم ومغز ساخته شده
باشد دوام ندارد، ویا اگر تمام سلّولهای آن خشن وغیر قابل انعطاف
همانند سلّولهای استخوانی باشند، کارایی کافی برای وظایف مختلف نخواهد داشت بلکه باید از سلّولهای گوناگونی که یکی وظیفه تفکّر، دیگری مشاهده،
سومی شنیدن وچهارمی سخن گفتن را عهدهدار شوند تشکیل شده باشد، همچنین برای بهوجود آمدن یک جامعه کامل نیاز به استعدادها، ذوقها وساختمانهای مختلف بدنی وفکری است.
امّا نه به این معنی که بعضی از اعضاءِ پیکر اجتماع در محرومیّت بهسر برند، یا خدمات آنها کوچک شمرده شود، ویا تحقیر گردند، همانطور که سلّولهای بدن
با تمام تفاوتی که دارند، همگی از غذا وهوا وسایر نیازمندیها به مقدار لازم
بهره میگیرند.
به عبارت دیگر، تفاوت ساختمان روحی وجسمی در آن قسمتهایی که طبیعی است - نه ظالمانه وتحمیلی - به مقتضای «حکمت» پروردگار است وعدالت هیچگاه نمیتواند از حکمت جدا باشد.
فیالمثل اگر تمام سلّولهای بدن انسان یکنواخت آفریده میشد دور از حکمت بود، وعدالت بهمعنای قرار دادن هر چیز در محلّ مناسب خود نیز در آن وجود نداشت، همچنین اگر یک روز، تمام مردم جامعه مثل هم فکر کنند واستعداد همانندی داشته باشند، در همان یکروز وضع جامعه بهکلّی درهم میریزد.
بنابراین آنچه در آیه مورد بحث درباره اختلاف ساختمان زن ومرد آمده، در واقع اشارهای به همین موضوع است، زیرا بدیهی است اگر تمام افراد بشر، مرد ویا همه زن باشند، نسل بشر بهزودی منقرض میشود.
علاوه بر اینکه قسمت مهمّی از لذّات مشروع بشر از میان میرود، حال اگر جمعی ایراد کنند که چرا بعضی زن وبعضی مرد آفریده شدهاند؟ واین چگونه با عدالت پروردگار میسازد؟ مسلّم است که این ایراد منطقی نخواهد بود، زیرا آنها به حکمت آن نیندیشیدهاند (ر.ک: ج 3، ص 459 - 465).
(یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلاَلَةِ إِنِ امْرُوٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَکَ وَهُوَ یَرِثُهَا إِنْ لَّمْ یَکُنْ لَّهَا وَلَدٌ فَإِنْ کَانَتَا اثْنَتَیْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَکَ وَإِنْ کَانُوا إِخْوَةً رِّجَالا وَنِسَاءً فَلِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنثَیَیْنِ یُبَیِّنُ اللهُ لَکُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَاللهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ)
از تو درباره حکم (ارث خواهران وبرادران) سؤال میکنند، بگو: «خداوند، حکم (ارث) خواهر وبرادر را برای شما بیان میکند: اگر مردی از دنیا برود، که فرزندی نداشته باشد، وبرای او خواهری باشد، نصف اموالی را که بهجا گذاشته، از آنِ اوست؛ و(اگر خواهری از دنیا برود ووارث او یک برادر باشد،) او تمام مال را از آن خواهر، به ارث میبرد، در صورتی که آن خواهر فرزند نداشته باشد؛ واگر (وارث او) دو خواهر باشند دوسوم اموال را میبرند؛ واگر (وارثان) جمعی از برادران وخواهران باشند، سهم هر برادر به اندازه سهم دو خواهر است. خداوند (احکام خود را) برای شما بیان میکند تا گمراه نشوید؛ وخداوند به همهچیز داناست». (سوره نساء، آیه 176)
بسیاری از مفسّران در شأن نزول آیه فوق از جابر بن عبدالله انصاری چنین نقل کردهاند. میگوید شدیدآ بیمار بودم. پیامبر صلی الله علیه و آله به عیادت من آمد. در آنجا وضو گرفت واز آب وضوی خود بر من پاشید. من که در اندیشه مرگ بودم به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردم: وارث من فقط خواهران منند، میراث آنها چگونه است. این آیه که آیه فرائض نام دارد، نازل شد ومیراث آنها را روشن ساخت.(1)
به عقیده بعضی این آخرین آیهای است که درباره احکام اسلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است.(2)
1) مجمعالبیان، ج 3، ص 254؛ المیزان، ج 5، ص 154؛ تفسیر تبیان، ج 3، ص 407؛ تفسیر قرطبی، ج 6،ص 28؛ تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 606؛ درّالمنثور وتفسیر صافی، ذیل آیه مورد بحث.
2) مجمعالبیان، ج 3، ص 254؛ المیزان، ج 5، ص 154؛ تفسیر تبیان، ج 3، ص 407؛ تفسیر قرطبی، ج 6،ص 28؛ تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 606؛ درّالمنثور وتفسیر صافی، ذیل آیه مورد بحث.
آیه مورد بحث در صدد تبیین مقدار ارث برادران وخواهران است. همانطور که در اوایل این سوره در تفسیر آیه 12 گفتیم، درباره ارث خواهران وبرادران، دو آیه در قرآن نازل شده است: یکی همان آیه 12، ودیگر آیه مورد بحث که آخرین آیه سوره نساء است.
واین دو آیه اگرچه در بیان مقدار ارث آنها با هم تفاوت دارند، امّا همانطور که در آغاز سوره نیز بیان کردیم، هر کدام ناظر به یک دسته از خواهران وبرادران است آیه12، ناظر به برادران وخواهران «مادری» است، ولی آیه مورد بحث درباره خواهران وبرادران «پدر ومادری» یا «پدری تنها» سخن میگوید.
گواه این مطلب این است که معمولاً کسانی که با واسطه با شخص متوفّی مربوط میشوند، مقدار ارثشان به اندازه همان واسطه است. یعنی برادران وخواهران مادری به اندازه سهم مادر میبرند که یکسوم است، وبرادران وخواهران پدری، یا پدر ومادری، سهم ارث پدر را میبرند که دوسوم است. وچون آیه 12 درباره ارث برادران وخواهران روی یکسوم دور میزند وآیه مورد بحث روی دوسوم، روشن میشود که آیه سابق درباره آن دسته از برادران وخواهران است که تنها از طریق مادر با متوفّی مربوطند، ولی آیه مورد بحث درباره برادران وخواهرانی است که از طریق پدر، یا پدر ومادر مربوط میشوند.
به علاوه، روایاتی که از ائمّه اهل بیت علیهم السلام در این زمینه وارد شده است نیز این حقیقت را اثبات میکند.
در هر حال چنانچه یکسوم یا دوسوم ارث به برادر یا خواهر تعلّق گرفت، باقیمانده طبق قانون اسلام میان سایر ورثه تقسیم میشود. اکنون که عدم منافات میان دو آیه روشن شد، به تفسیر احکامی که در آیه وارد شده است میپردازیم. قبلاً باید توجّه داشت که آیه بهعنوان پاسخ به پرسش درباره کلاله(1)(برادران وخواهران) نازل
شده است. ازاینرو میفرماید: «از تو در این باره سؤال میکنند، بگو: خداوند حکم
1) درباره معنی لغوی «کلاله» واینکه چرا به برادران وخواهران، کلاله گفته میشود، بهطور مشروح در ذیلآیه 12 سوره نساء بحث کردیم.
کلاله (برادران وخواهران) را برای شما بیان میکند» (یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ
فِی الْکَلاَلَةِ).
پس از آن به چندین حکم اشاره مینماید:
«هرگاه مردی از دنیا برود وفرزندی نداشته باشد، فقط یک خواهر داشته باشد، نصف میراث او به آن یک خواهر میرسد» (إِنِ امْرُوٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَکَ).
«واگر زنی از دنیا برود وفرزندی نداشته باشد ویک برادر (برادر پدر ومادری یا پدری تنها) از خود به یادگار بگذارد، تمام ارث او به یک برادر میرسد» (وَ هُوَ یَرِثُهَا إِنْ لَمْ یَکُنْ لَهَا وَلَدٌ).
اگر کسی از دنیا برود ودو خواهر از او به یادگار بماند، دوسوم از میراث او را میبرند. میفرماید: «واگر وارث دو خواهر بود، دوسوم از ارث به او میرسد» (فَإِنْ کَانَتَا اثْنَتَیْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَکَ).
اگر ورثه شخص متوفّی چند برادر وخواهر باشند (از دو نفر بیشتر) تمام میراث او را در میان خود تقسیم میکنند بهطوری که سهم هر برادر دو برابر سهم یک خواهر شود. میفرماید: «واگر وارث چند برادر وخواهر بودند، ارث بین آنها هر مرد، دو برابر زن خواهد بود» (وَ إِنْ کَانُوا إِخْوَةً رِجَالاً وَ نِسَاءً فَلِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَیَیْنِ).
ودر پایان آیه میفرماید: «خداوند این حقایق را برای شما بیان میکند تا گمراه نشوید وراه سعادت را بیابید (وحتمآ راهی را که خدا نشان میدهد راه صحیح وواقعی است)، زیرا به هر چیزی داناست» (یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَاللَّهُ بِکُلِّ
شَیْءٍ عَلِیمٌ).(1)
ناگفته نماند که آیه فوق، ارث خواهران وبرادران را در صورتی که فرزند در میان نباشد بیان میکند وسخنی از وجود وعدم پدر ومادر در آن نیامده است. ولی با توجّه به اینکه طبق آیات آغاز همین سوره، پدر ومادر همواره در ردیف فرزندان یعنی در طبقه اوّل ارث قرار دارند، روشن میشود که منظور از آیه فوق جایی است که نه فرزند در میان باشد ونه پدر ومادر (ر.ک: ج 4، ص 306 - 309).
1) جمله أن تَضِلّوا به معنی أن لا تَضِلّوا است. یعنی کلمه «لا» در تقدیر است واینگونه تعبیر در قرآن وکلماتعرب فراوان است.
(یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذَا جَاءَکَ الْمُؤْمِنَاتُ یُبَایِعْنَکَ عَلَی أَنْ لّاَ یُشْرِکْنَ بِاللهِ شَیْئآ
وَلاَ یَسْرِقْنَ وَلاَ یَزْنِینَ وَلاَ یَقْتُلْنَ أَوْلاَدَهُنَّ وَلاَ یَأْتِینَ بِبُهْتَانٍ یَفْتَرِینَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلاَ یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ فَبَایِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللهَ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ)
ای پیامبر! هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند تا با تو بیعت کنند که چیزی را همتای خدا قرار ندهند، ودزدی وزنا نکنند، وفرزندان خود را نکشند، وتهمت وافترایی را که ساختهاند به کسی نسبت ندهند ودر هیچ کار شایستهای مخالفت فرمان تو نکنند، با آنها بیعت کن وبرای آنان از درگاه خداوند آمرزش بطلب که خداوند آمرزنده ومهربان است.
(سوره ممتحنه، آیه 12)
در تعقیب آیات گذشته که احکام زنان مهاجر را بیان میکرد، در نخستین آیه مورد بحث حکم بیعت زنان را با پیامبر صلی الله علیه و آله شرح میدهد.
بهطوری که مفسّران نوشتهاند: این آیه روز فتح مکّه هنگامی نازل شد که پیامبر صلی الله علیه و آله بر کوه صفا مستقر شد واز مردان بیعت گرفت وزنان مکّه که ایمان آورده بودند برای بیعت خدمتش آمدند. در این آیه کیفیّت بیعت با زنان را شرح میدهد.
آیه روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده میفرماید: «ای پیامبر، هنگامی که زنان مومن نزد تو آیند وبا این شرایط با تو بیعت کنند که چیزی را شریک خدا قرار ندهند، دزدی
نکنند، آلوده زنا نشوند، فرزندان خود را به قتل نرسانند، تهمت وافترایی پیش دست وپای خود نیاورند ودر هیچ دستور شایستهای نافرمانی تو نکنند، (با این شرایط) با آنها بیعت کن وبرایشان آمرزش بطلب که خداوند آمرزنده ومهربان است» (یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذَا جَاءَکَ الْمُوْمِنَاتُ یُبَایِعْنَکَ عَلَی أَنْ لاَ یُشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَیْئًا وَ لاَ یَسْرِقْنَ وَ لاَ یَزْنِینَ وَ لاَ یَقْتُلْنَ أَوْلاَدَهُنَّ وَ لاَ یَأْتِینَ بِبُهْتَانٍ یَفْتَرِینَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لاَ یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ فَبَایِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ).
وبه دنبال این ماجرا، پیامبر صلی الله علیه و آله از آنها بیعت گرفت.
در مورد چگونگی بیعت بعضی نوشتهاند: پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد ظرف آبی آوردند، دست خود را در آن ظرف آب گذارد وزنان هم دست خود را در طرف دیگر ظرف میگذاردند.
وبعضی گفتهاند: پیامبر صلی الله علیه و آله از روی لباس با آنها بیعت میکرد.
قابل توجّه اینکه در آیه فوق شش شرط برای بیعت زنان ذکر شده که آنها باید همه را پذیرا شوند:
ترک هرگونه شرک وبتپرستی؛ این شرط اساس اسلام وایمان است.
ترک سرقت؛ شاید بیشتر ناظر به اموال شوهر باشد زیرا وضع بد مالی آن زمان سختگیری مردان وپایین بودن سطح فرهنگ سبب میشد که زنان از اموال همسران خود سرقت کنند واحتمالاً به بستگان خود دهند. داستان هند که بعداً خواهد آمد نیز شاهد این معناست، ولی به هر حال مفهوم آیه وسیع وگسترده است.
ترک آلودگی به زنا؛ تاریخ میگوید در عصر جاهلیّت انحراف از جادّه عفّت بسیار زیاد بود.
عدم قتل اولاد؛ که به دو صورت انجام میشد: گاه سقط جنین بود وگاه به صورت «وئاد» (زنده به گور کردن دختران وپسران).
ترک بهتان وافترا؛ بعضی آن را چنین تفسیر کردهاند که فرزندان مشکوکی را از سر راه برمیداشتند ومدّعی میشدند این فرزند از همسرشان است (این امر در غیبتهای طولانی شوهر بیشتر امکانپذیر بود).
بعضی نیز آن را اشاره به عمل شرمآوری دانستهاند که باز از بقایای عصر جاهلی
بود که یک زن خود را در اختیار چند مرد قرار میداد وهنگامی که فرزندی از او متولّد میشد، او را به هر یک از آنها که مایل بود نسبت میداد.
ولی با توجّه به اینکه مسأله زنا قبلاً ذکر شده وادامه چنین امری در اسلام امکانپذیر نبود، این تفسیر بعید به نظر میرسد وتفسیر اوّل مناسبتر است، هرچند گستردگی مفهوم آیه هرگونه افترا وبهتان را شامل میشود.
تعبیر «بَینَ أیدِیهِنَّ وَ أرجُلِهِنَّ» (پیش دست وپاهایشان) ممکن است اشاره به همان فرزندان سرراهی باشد که به هنگام شیر دادن در دامان آنها قرار میگرفت وطبعاً پیش پا ودست آنها بود.
در اینجا این سوال پیش میآید که چرا بیعت با زنان، مشروط به این شرایط بود، در حالی که بیعت با مردان، تنها بر اسلام وجهاد بود.
در پاسخ میتوان گفت: آنچه در مورد مردان در آن محیط از همه مهمتر بوده، همان ایمان وجهاداست ودرموردزنان،چون جهادمشروع نبودشرایط دیگری ذکرشده که مهمترازهمه بعدازتوحیداموری بوده که زنان درآن جامعه گرفتارانحراف ازآن بودند.
در تفسیر سوره فتح (ذیل آیه 18) بحث مشروحی پیرامون بیعت وشرایط وخصوصیّات آن در اسلام داشتیم که نیاز به تکرار آن نمیبینیم.
آنچه یادآوری آن در اینجا لازم است، مسأله بیعت پیامبر صلی الله علیه و آله با زنان است، آنهم با شرایطی مفید وسازنده که در آیه فوق آمد.
این مسأله نشان میدهد برخلاف گفته بیخبران یا مغرضانی که میگویند: اسلام برای نیمی از جامعه انسانی یعنی زنان، ارزشی قائل نشده وآنها را به حساب نیاورده است.
دقیقاً آنها را در مهمترین مسائل به حساب آورده است، از جمله مسأله بیعت است که یک بار در حدیبیّه (در سال ششم هجرت) ویک بار در فتح مکّه انجام گرفت وآنها دوش به دوش مردان در این پیمان الهی وارد شدند وحتّی شرایط بیشتری را نسبت به مردان پذیرا گشتند.
شرایطی که هویّت انسانی زن را زنده میکرد واو را از اینکه تبدیل به متاع بیارزش، یا وسیلهای برای کامجویی مردان بوالهوس گردد، نجات میداد.
در جریان فتح مکّه، از جمله زنانی که با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کردند هند همسر ابوسفیان بود. زنی که تاریخ اسلام ماجراهای دردناکی از او به خاطر دارد، از جمله ماجرای شهادت حمزه سیّدالشهدا در میدان احد با آن وضع غمانگیز.
گرچه او سرانجام ناچار شد در برابر اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله زانو بزند و ظاهراً
مسلمان شود، ولی ماجرای بیعتش نشان میدهد که در واقع همچنان به عقاید سابقش وفادار بود.
ولذا جای تعجّب نیست که دودمان بنیامیّه وفرزندان او بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله ، چنان جنایاتی را مرتکب شوند که سابقه نداشت.
به هر حال مفسّران نوشتهاند که هند نقابی بر صورت انداخته، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد، در حالی که حضرت بر کوه صفا قرار داشت، جمعی از زنان نیز با او بودند، هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «من با شما زنان بیعت میکنم که چیزی را شریک خدا قرار ندهید».
هند اعتراض کرد و گفت: تعهّدی از ما میگیری که از مردان نگرفتی (زیرا در آن روز بیعت مردان تنها بر ایمان وجهاد بود).
پیغمبر صلی الله علیه و آله بیآنکه اعتنایی به گفته او کند، ادامه داد و فرمود: «وسرقت نکنید».
هند گفت: ابوسفیان مرد ممسکی است ومن از اموال او چیزهایی برداشتهام، نمیدانم مرا حلال میکند یا نه؟
ابوسفیان در آنجا حاضر بود، گفت: آنچه را از اموال من در گذشته برداشتهای همه را حلال کردم (امّا در آینده مواظب باش).
اینجا بود که پیامبر صلی الله علیه و آله خندید وهند را شناخت. فرمود: «تویی هند؟» عرض کرد: آری ای پیامبر خدا، گذشته را ببخش، خدا تو را ببخشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله ادامه داد: «وآلوده زنا نشوید».
هند از روی تعجّب گفت: مگر زن آزاده هرگز چنین عملی را انجام میدهد؟!
بعضی از حاضران که در جاهلیّت وضع او را میدانستند از این سخن خندیدند، زیرا سابقه هند بر کسی مخفی نبود.
باز پیامبر صلی الله علیه و آله ادامه داد و فرمود: «وفرزندان خود را به قتل نرسانید».
هند گفت: ما در کودکی آنها را تربیت کردیم، ولی هنگامی که بزرگ شدند شما آنها را کشتید وشما خود بهتر میدانید (منظورش فرزندش حنظله بود که روز بدر به دست علی علیه السلام کشته شده بود).
پیامبر صلی الله علیه و آله از این سخن تبسّم کرد وهنگامی که به این جمله رسید: «بهتان وتهمت روا مدارید»، هند افزود: بهتان قبیح است وتو ما را جز به صلاح وخیر ومکارم اخلاق دعوت نمیکنی.
وهنگامی که فرمود: «باید در تمام کارهای نیک فرمان مرا اطاعت کنید».
هند افزود: ما در اینجا ننشستهایم که در دل قصد نافرمانی تو داشته باشیم (در حالی که مسلّمآ مطلب چنین نبود، ولی طبق تعلیمات اسلام، پیامبر صلی الله علیه و آله موظّف بود این اظهارات را بپذیرد)(1)(ر.ک: ج 24، ص 56 - 62).
1) مجمعالبیان، ج 9، ص 276. قرطبی نیز در تفسیرش همین داستان را با تفاوت مختصری آورده است.همچنین سیوطی در درّالمنثور وابوالفتوح رازی در تفسیر روح الجنان (ذیل آیات مورد بحث).
(أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ الصِّیَامِ الرَّفَثُ إِلَی نِسَائِکُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَکُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللهُ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَخْتَانُونَ أَنفُسَکُمْ فَتَابَ عَلَیْکُمْ وَعَفَا عَنْکُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُوا مَا کَتَبَاللهُ لَکُمْ وَکُلُوا وَاشْرَبُوا حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الاَْبْیَضُ مِنَ
الْخَیْطِ الاَْسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیَامَ إِلَی اللَّیْلِ وَلاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنْتُمْ عَاکِفُونَ فِیَ الْمَسَاجِدِ تِلْکَ حُدُودُ اللهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللهُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ)
آمیزش جنسی با همسرانتان، در شب روزهایی که روزه میگیرید، حلال است. آنها لباس شما هستند، و شما لباس آنها؛ (هر دو زینت هم و سبب حفظ یکدیگرید). خداوند میدانست که شما به خود خیانت میکردید؛ (و این کار ممنوع را انجام میدادید؛) پس توبه شما را پذیرفت و شما را بخشید. اکنون با آنها آمیزش کنید، و آنچه را خدا برای شما مقرّر داشته، طلب نمایید! و بخورید وبیاشامید، تا رشته سپید صبح، از رشته سیاه (شب) برای شما آشکار گردد! سپس روزه را تا شب، تکمیل کنید! و در حالی که در مساجد به اعتکاف پرداختهاید، با زنان آمیزش نکنید! این، مرزهای الهی است؛ پس به آن نزدیک نشوید! خداوند، اینچنین آیات خود را برای مردم، روشن میسازد، باشد که پرهیزگار گردند! (سوره بقره، آیه 187)
از روایات اسلامی استفاده میشود که در آغاز نزول حکم روزه، مسلمانان تنها حق داشتند قبل از خواب شبانه غذا بخورند و چنانچه کسی در شب به خواب میرفت سپس بیدار میشد، خوردن و آشامیدن بر او حرام بود.
و نیز در آن زمان، آمیزش با همسران در روز و شب ماه رمضان مطلقآ تحریم شده بود.
یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله بهنام مُطعم بن جُبَیر که مرد ضعیفی بود، با این حال روزه میداشت، هنگام افطار وارد خانه شد. همسرش رفت برای افطار او غذا حاضر کند، به سبب خستگی خواب او را ربود. وقتی بیدار شد گفت: من دیگر حق افطار ندارم. با همان حال شب را خوابید و صبح در حالی که روزهدار بود برای حفر خندق - در آستانه جنگ احزاب - در اطراف مدینه حاضر شد. در اثنای تلاش وکوشش، به واسطه ضعف و گرسنگی مفرط، بیهوش شد. پیامبر بالای سرش آمد واز مشاهده حال او متأثّر گشت.
و نیز جمعی از جوانان مسلمان که قدرت کنترل خویشتن را نداشتند، شبهای ماه رمضان با همسران خود آمیزش میکردند.
در این هنگام آیه نازل شد و به مسلمانان اجازه داد در تمام طول شب میتوانند غذا بخورند و با همسران خود آمیزش جنسی داشته باشند.(1)
آیه مورد بحث شامل چهار حکم اسلامی در زمینه روزه و اعتکاف است.
نخست میگوید: «آمیزش جنسی با همسرانتان، در شبِ روزهایی که روزه میگیرید، حلال است» (أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ الصِّیَامِ الرَّفَثُ إِلی نِسَائِکُمْ).(2)
آنگاه به فلسفه این موضوع پرداخته میفرماید: «آنان لباس شمایند، و شما لباس آنان هستید» (هُنَّ لِبَاسٌ لَکُمْ وَ اَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ).
لباس از یکسو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشیا به بدن حفظ میکند، واز سوی دیگر عیوب او را میپوشاند، و از سوی سوم زینتی است برای تن آدمی.
1) وسائل الشیعة، ج 10، ص 114، ح 12993؛ بحارالأنوار، ج 90، ص 10. در بعضی روایات بهجای مطعمبن جبیر، خوّات بن جبیر انصاری، برادر عبدالله بن جبیر آمده است. کافی، ج 4، ص 98، ح 4؛ وسائل الشیعة،ج 10، ص 112، ح 12990؛ بحارالأنوار، ج 20، ص 241؛ مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث.
2) «رَفَث» (بر وزن طبس) بهمعنای سخن گفتن درباره مسائل جنسی است ولی به همین مناسبت گاه در خودآمیزش جنسی نیز به کار میرود و در آیه مورد بحث از این قبیل است.
این تشبیه که در آیه فوق آمده اشاره به همه این نکات است.
دو همسر، یکدیگر را از انحرافات حفظ میکنند، عیوب هم را میپوشانند، باعث راحت و آرامش یکدیگرند، و هر یک زینت دیگری محسوب میشود.
این تعبیر نهایت رابطه معنوی مرد و زن و نزدیکی آنها به یکدیگر و نیز مساوات آنها را در این زمینه کاملاً روشن میسازد، زیرا همان تعبیر که درباره مردان آمده، بدون هیچ تغییر درباره زنان هم آمده است.
سپس قرآن علّت این تغییر قانون الهی را بیان کرده میفرماید: «خداوند میدانست شما به خویشتن خیانت میکردید (و این کار ممنوع را انجام میدادید)؛ پس توبه
شما را پذیرفت و شما را بخشید» (عَلِمَ اللهُ اَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتَانُونَ اَنْفُسَکُمْ فَتَابَ عَلَیْکُمْ
وَعَفَا عَنْکُمْ).
آری، برای اینکه شما آلوده گناه بیشتر نشوید، خدا به لطف و رحمتش این برنامه را بر شما آسان ساخت و از مدّت محدودیت آن کاست.
«اکنون با آنان آمیزش کنید، و آنچه را خداوند بر شما مقرّر داشته، طلب نمایید» (فَالَْنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُوا مَا کَتَبَ اللهُ لَکُمْ).
مسلّمآ این امر بهمعنای وجوب نیست بلکه اجازهای است بعد از ممنوعیت، که در اصطلاح اصولیون «امر عقیب حظر» نامیده میشود و دلیل بر جواز است.
جمله وَابتَغوا ما کَتَبَ اللهُ لَکُم، اشاره به این است که استفاده از این توسعه وتخفیف که در مسیر قوانین آفرینش و حفظ نظام و بقای نسل است، هیچ مانعی ندارد.
سپس به بیان دومین حکم میپردازد، میفرماید: «و بخورید و بیاشامید، تا رشته سپید صبح از رشته سیاه (شب) برای شما آشکار گردد» (وَ کُلُوا وَاشْرَبُوا حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ آلاَْبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ آلاَْسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ).
به این ترتیب مسلمانان حق داشتند در تمام طول شب از خوردنیها ونوشیدنیها استفاده کنند، امّا به هنگام طلوع سپیده صبح امساک نمایند.
بعد به بیان سومین حکم پرداخته میفرماید: «سپس روزه را تا شب تکمیل کنید» (ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّیَامَ إِلَی الَّیْلِ).
این جمله تأکیدی است بر ممنوع بودن خوردن و نوشیدن و آمیزش جنسی در
روزها برای روزهداران، و نیز نشاندهنده آغاز و انجام روزه است که از طلوع فجر شروع و به شب ختم میشود.
سرانجام به آخرین حکم پرداخته میگوید: «و در حالی که در مساجد به اعتکاف پرداختهاید، با زنان آمیزش نکنید» (وَ لاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ اَنْتُمْ عَاکِفُونَ فِی الْمَسَاجِدِ).
بیان این حکم مانند استثنایی است برای حکم گذشته، زیرا به هنگام اعتکاف - که حدّاقل مدّت آن سه روز است - روزه میگیرند امّا در این مدّت نه در روز حقّ آمیزش جنسی با زنان دارند و نه در شب.
در پایان آیه به تمام احکام گذشته اشاره کرده میفرماید: «این، مرزهای الهی است؛ پس به آن نزدیک نشوید» (تِلْکَ حُدُودُ اللهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا).
زیرا نزدیک شدن به مرز وسوسهانگیز است و گاه سبب میشود که انسان از مرز بگذرد و در گناه بیفتد.
آری، «خداوند اینچنین آیات خود را برای مردم روشن میسازد، باشد که پرهیزگار شوند» (کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللهُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ) (ر.ک: ج 1، ص 730- 734).
(وَلاَ تَنکِحُوا الْمُشْرِکَاتِ حَتَّی یُؤْمِنَّ وَلاََمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَلاَ تُنکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتَّی یُؤْمِنُوا وَلَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَلَوْ أَعْجَبَکُمْ أُوْلَئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَاللهُ یَدْعُو إِلَی الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَیُبَیِّنُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ)
وبا زنان مشرک وبتپرست، تا ایمان نیاوردهاند، ازدواج نکنید؛ (اگرچه مجبور شوید با کنیزان ازدواج کنید؛ زیرا) کنیز باایمان، از زن (آزاد) بتپرست، بهتر است؛ هرچند (زیبایی یا ثروت او) توجّه شما را به خود جلب کند. وزنان خود را به ازدواج مردان بتپرست، تا ایمان نیاوردهاند، در نیاورید؛ (زیرا) غلام باایمان، از مرد (آزاد) بتپرست، بهتر است؛ هرچند (ثروت یا موقعیّت او،) توجّه شما را به خود جلب کند. آنان دعوت بهسوی آتش میکنند؛ وخدا به فرمان خود، دعوت به بهشت وآمرزش مینماید، وآیات خویش را برای مردم روشن میسازد؛ شاید متذکّر شوند! (سوره بقره، آیه 221)
شخصی به نام مَرثَد که مرد شجاعی بود، از طرف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مأمور شد که
از مدینه به مکّه برود وجمعی از مسلمانان را که آنجا بودند با خود بیاورد. وی به
قصد انجام دادن فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مکّه شد، در آنجا با زن زیبایی به نام عناق که در زمان جاهلیّت او را میشناخت برخورد نمود. آن زن او را مانند گذشته به گناه دعوت کرد، امّا مرثد که مسلمان شده بود، تسلیم خواسته وی نشد. آن زن تقاضای ازدواج نمود، مرثد گفت: این امر موکول به اجازه پیامبر صلی الله علیه و آله است. او پس از انجام مأموریت خود به مدینه بازگشت وجریان را به اطّلاع پیغمبر صلی الله علیه و آله رساند. این آیه نازل شد وبیان داشت زنان مشرک وبتپرست، شایسته همسری وازدواج با مردان مسلمان نیستند.(1)
مطابق شأن نزولی که در بالا آمد، در واقع این آیه نیز پاسخ به سؤال دیگری درباره ازدواج با مشرکان است. میفرماید: «با زنان مشرک وبتپرست، مادام که ایمان نیاوردهاند ازدواج نکنید» (وَ لاَ تَنْکِحُوا الْمُشْرِکَاتِ حَتَّی یُؤْمِنَّ).
سپس در یک مقایسه میافزاید: «کنیز باایمان از زن آزاد بتپرست، بهتر است، هرچندزیبایی اوشمارابه اعجاب وادارد»(وَلاََمَةٌ مُوْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ).
درست است که ازدواج با کنیزان (خصوصآ کنیزانی که نه بهره چندانی از زیبایی دارند ونه مال) در عرف مردم پسندیده نیست، بهخصوص اینکه در مقابل آنها زن مشرک زیبا یا ثروتمندی باشد، ولی ارزش ایمان، کفّه ترازوی مقایسه را به نفع کنیزان سنگینتر میکند، زیرا هدف از ازدواج، تنها کامجویی جنسی نیست، زن شریک عمر انسان ومربّی فرزندان او ونیمی از شخصیّت او را تشکیل میدهد، با این حال چگونه میتوان شرک وعواقب شوم آن را با زیبایی ظاهری وثروت مبادله کرد!
1) مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث ؛ تفسیر قرطبی، ج 3، ص 67؛ درّالمنثور، ج 1، ص 256.این نکته نیز قابل ذکر است که این شأن نزول درباره آیه 3 سوره نور نیز وارد شده است (تفسیر قرطبی، ج12،ص 168؛ درّالمنثور، ج 5، ص 20).
سپس به بخش دیگری از این حکم پرداخته میفرماید: «دختران خود را نیز به مردان بتپرست - مادامی که ایمان نیاوردهاند - ندهید (هرچند ناچار شوید آنها را به همسری غلامان باایمان در آورید، زیرا) یک غلام با ایمان از یک مرد آزاد بتپرست بهتر است، هرچند (مال وموقعیّت وزیبایی او) شما را به اعجاب آورد» (وَ لاَ تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتَّی یُوْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُوْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَلَوْ أَعْجَبَکُمْ).
بنابراین، همانگونه که از ازدواج مردان مؤمن با زنان مشرک وبتپرست نهی شده، ازدواج مردان مشرک با زنان مؤمن نیز ممنوع است. حتّی غلامان باایمان بر آنها ترجیح واولویت دارند واز مردان زیبا وثروتمند وظاهرآ با شخصیّت کافر برتر وشایستهتر، بلکه مسأله در این بخش از حکم، دشوارتر است، زیرا تأثیر شوهر بر زن معمولاً از تأثیر زن بر شوهر بیشتر است.
سپس دلیل این حکم الهی را برای به کار انداختن اندیشهها بیان میکند میفرماید: «آنها (یعنی مشرکان) بهسوی آتش دعوت میکنند، در حالی که خدا (مؤمنانی که مطیع فرمان او هستند) را با فرمان خود دعوت به بهشت وآمرزش میکند» (أُولَئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَاللهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ).
ودر پایان آیه میافزاید: «وآیات خود را برای مردم روشن میسازد، شاید متذکّر شوند» (وَ یُبَیِّنُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ).
چنانکه دیدیم آیه مورد بحث در یک جمله کوتاه، فلسفه این حکم را بیان کرده که اگر آن را بشکافیم چنین میشود: ازدواج، پایه اصلی تکثیر نسل وپرورش وتربیت فرزندان وگسترش جامعه است، ومحیط تربیتی خانواده در سرنوشت فرزندان فوقالعاده مؤثّر است.
از یکسو آثار قطعی وراثت واز سوی دیگر، آثار قطعی تربیت در طفولیت، زیرا نوزادان بعد از تولّد غالبآ در دامان پدر ومادر پرورش مییابند ودر سالهایی که سخت شکلپذیرند زیر نظر آنها هستند.
از سوی سوم، شرک خمیرمایه انواع انحرافات ودر واقع آتش سوزانی است، هم
در دنیا وهم در آخرت. ازاینرو قرآن اجازه نمیدهد مسلمانان خود یا فرزندانشان را در این آتش بیفکنند.
از این گذشته مشرکان که افراد بیگانه از اسلامند، اگر از راه ازدواج به خانههای مسلمانان راه یابند، جامعه اسلامی گرفتار هرج ومرج ودشمنان داخلی میشود.
البتّه این تا زمانی است که آنها بر مشرک بودن پافشاری میکنند، امّا راه به روی آنها باز است میتوانند ایمان بیاورند ودر صفوف مسلمانان قرار گیرند وبه اصطلاح کفو آنها در مسأله ازدواج شوند.
ضمنآ واژه «نکاح» در لغت، هم بهمعنای آمیزش جنسی آمده، هم بهمعنای عقد ازدواج ودر اینجا منظور عقد ازدواج است؛ هرچند راغب در مفردات میگوید: نکاح در اصل بهمعنای عقد است، سپس مجازآ در آمیزش جنسی به کار رفته است.
واژه «مشرک» در قرآن غالبآ به بتپرستان اطلاق شده، ولی بعضی از مفسّران معتقدند که مشرک شامل سایر کفّار، مانند یهود، نصاری، مجوس - بهطور کلّی
اهل کتاب - نیز میشود، زیرا هر کدام از این طوایف برای خداوند شریکی قائل شدند؛ نصاری قائل به خدایان سهگانه (تثلیث) ومجوس قائل به خدایان دوگانه
اهور مزدا واهریمن (ثنویت) ویهود، عُزیر را فرزند خدا میدانستند. این عقاید گرچه شرکآور است، با توجّه به اینکه در آیات متعدّدی مشرکان در برابر اهل کتاب قرار گرفتهاند، وبا توجّه به اینکه یهود ونصاری ومجوس در اصل متّکی به نبوّت راستین وکتاب آسمانی هستند، معلوم میشود که منظور قرآن از مشرک همان بتپرست است.
حدیث معروفی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است که در ضمن وصایای خود فرمود: «مشرکان را از جزیرةالعرب بیرون کنید».(1)شاهد این مدّعاست، زیرا بهطور مسلّم
1) أَخْرِجُوا المُشْرِکیِنَ مِنْ جَزِیرَةِ العَرَب (بحارالأنوار، ج 30، ص 530 و531).در برخی از روایات آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله سفارش به اخراج مشرکان واهل کتاب نموده است (وسائل الشیعه،ج 15، ص 132، ح 20147؛ مستدرک الوسائل، ج 11، ص 102، ح 12533؛ بحارالانوار، ج 9، ص 184.
اهل کتاب از جزیرةالعرب اخراج نشدند، بلکه بهعنوان یک اقلّیّت مذهبی طبق دستور قرآن، با دادن جزیه در پناه اسلام زندگی میکردند.
بعضی از مفسّران گفتهاند: حکم آیه مورد بحث منسوخ شده وناسخ آن آیه (وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَاب)(1)است که اجازه ازدواج با زنان اهل کتاب را میدهد.
این تصوّر از آنجا ناشی شده که گمان کردهاند آیه مورد بحث ازدواج با همه کفّار را تحریم کرده است. بنابراین آیه 5 سوره مائده که اجازه ازدواج با کفّار اهل کتاب را میدهد، ناسخ این حکم - یا مخصّص آن - است.
ولی با توجّه به آنچه در تفسیر آیه مورد بحث گفته شد معلوم میشود که این آیه فقط نظر به ازدواج با بتپرستان دارد نه کفّار اهل کتاب مانند یهود ونصاری (البتّه در مورد ازدواج با کفّار اهل کتاب نیز قرائنی در آیه وروایات اهل بیت علیهم السلام است که نشان میدهد منظور فقط ازدواج موقّت است).
بعضی از مفسّران معاصر در اینجا اشاره به نکته ظریفی کردهاند وآن این است که آیه مورد بحث و21 آیه دیگر که به دنبال آن میآید احکام مربوط به تشکیل خانواده رادرابعادمختلف بیان میکندودراین آیات،دوازده حکم دراین باره بیان شده است:
حکم ازدواج با مشرکان
تحریم نزدیکی در حال حیض
حکم سوگند بهعنوان مقدّمهای برای مسأله ایلاء (منظور از ایلاء آن است که کسی سوگند یاد کند با همسرش آمیزش نکند)
حکم ایلاء وبه دنبال آن طلاق
عدّه نگهداشتن زنان مطلّقه
عدد طلاقها
1) سوره مائده، آیه 5.
نگهداشتن زن با نیکی یا رها کردن با نیکی
حکم شیردادن نوزادان
عدّه زنی که شوهرش وفات کرده
خواستگاری زن قبل از تمام شدن عدّه او
مهر زنان مطلّقه قبل از دخول
حکم متعه.
این احکام با تذکّرات اخلاقی وتعبیراتی که نشان میدهد مسأله تشکیل خانواده نوعی عبادت پروردگار است وباید همراه با فکر واندیشه باشد آمیخته شده است(1)
(ر.ک: ج 2، ص 158 - 164).
(وَالْمُطَلَّقَاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوءٍ وَلاَ یَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ یَکْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللهُ فِی أَرْحَامِهِنَّ إِنْ کُنَّ یُؤْمِنَّ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذَلِکَ إِنْ أَرَادُوا إِصْلاَحآ وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ وَاللهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ)
زنان مطلّقه، باید تا سه مرتبه عادت ماهیانه دیدن (وپاک شدن) انتظار بکشند (وعدّه نگه دارند)؛ واگر به خدا وروز بازپسین، ایمان دارند، برای آنها حلال نیست که آنچه را خدا در رحمهایشان آفریده، کتمان کنند. وهمسرانشان، برای بازگرداندن آنها (به زندگی زناشویی) در این مدّت، (از دیگران) سزاوارترند؛ این در صورتی است که (بهراستی) خواهان اصلاح باشند. وبرای زنان، همانند وظایفی که بر دوش آنهاست، حقوق شایستهای قرار داده شده؛ ومردان بر آنان برتری دارند؛ وخداوند توانا وحکیم است. (سوره بقره، آیه 228)
در اینجا قرآن به یک اصل اساسی اشاره کرده وآن این است که هر جا «وظیفهای»
1) تفسیر فی ظلال القرآن، ج 1، ص 344.
وجود دارد در کنار آن «حقّی» هم ثابت است. یعنی وظیفه هرگز از حق جدا نیست. مثلاً پدر ومادر وظایفی در برابر فرزندان خود دارند، همین سبب میشود که حقوقی نیز به گردن آنها داشته باشند.
یا اینکه قاضی موظّف است برای بسط وتعمیم عدالت، حدّاکثر کوشش را بنماید. در مقابل، حقوق فراوانی هم برای او قرار داده شده است. این موضوع حتّی در مورد پیامبران وامّتها نیز ثابت است.
در آیه مورد بحث نیز اشاره به این حقیقت شده است. میفرماید: به همان اندازه که زنان وظایفی دارند، حقوقی هم برایشان قرار داده شده است واز تساوی این «حقوق» با آن «وظایف»، اجرای عدالت در حقّ آنان عملی میگردد.
عکس این معنی نیز ثابت است که اگر برای کسی حقّی قرار داده شده، در مقابل وظایفی هم به عهده او خواهد بود. ازاینرو نمیتوان کسی را یافت که حقّی در موردی داشته باشد بدون اینکه وظیفهای بر دوش او قرار گیرد (ر.ک: ج 2، ص 193).
(لاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ مَا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً وَمَتِّعُوهُنَّ عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَعَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتَاعآ بِالْمَعْرُوفِ حَقّآ عَلَی الْمُحْسِنِینَ * وَإِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَقَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ إِلاَّ أَنْ یَعْفُونَ أَوْ یَعْفُوَا الَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّکَاحِ وَأَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی وَلاَ تَنسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ إِنَّ اللهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ)
اگر زنان را قبل از آمیزش جنسی یا تعیین مهر، (به عللی) طلاق دهید، گناهی بر شما نیست. و(در این موقع،) آنها را (با هدیهای مناسب،) بهرهمند سازید! آن کس که توانایی دارد، به اندازه تواناییش، وآن کس که تنگدست است، به اندازه توانش، هدیهای شایسته (که مناسب حال دهنده وگیرنده باشد) بدهد. واین بر نیکوکاران، الزامی است. * واگر زنان را، پیش از آنکه با آنها تماس بگیرید (وآمیزش کنید) طلاق دهید، در حالی که مَهری برای آنها تعیین کردهاید، باید نصف آنچه را تعیین کردهاید به آنها بدهید، مگر اینکه آنها گذشت کنند؛ یا (در صورتی که صغیر وسفیه باشند، ولیّ آنها، یعنی) آن کس که گره ازدواج به دست
اوست، آن را ببخشد. وگذشت کردن شما (وبخشیدن تمام مهر به آنها) به پرهیزگاری نزدیکتر است. وگذشت ونیکوکاری را در میان خود فراموش نکنید، که خداوند به آنچه انجام میدهید بیناست. (سوره بقره، آیات 236-237)
باز در ادامه احکام طلاق، در این دو آیه احکام دیگری بیان شده است. نخست میفرماید: «اگر زنان را قبل از آمیزش جنسی یا تعیین مهر، طلاق دهید، گناهی بر شما نیست» (لاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ مَا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً).(1)
البتّه این در صورتی است که مرد یا زن ومرد، بعد از عقد ازدواج وپیش از عمل زناشویی متوجّه شوند به جهاتی نمیتوانند با هم زندگی کنند، چه بهتر که در این موقع با طلاق از هم جدا شوند، زیرا در مراحل بعد کار دشوارتر میشود.
به هر حال این تعبیر پاسخی است برای آنها که تصوّر میکردند طلاق قبل از عمل زناشویی یا قبل از تعیین مهر، صحیح نیست. قرآن میگوید: چنین طلاقی گناهی ندارد وصحیح است (وای بسا جلوی مفاسد بیشتری را بگیرد).
بعضی نیز «جُناحَ» را در اینجا بهمعنای «مَهر» گرفتهاند که بر دوش شوهر سنگینی میکند. یعنی به هنگام طلاق قبل از عمل زناشویی وتعیین مهر، هیچگونه مهری بر عهده شما نیست.
بعضی از مفسّران درباره این تفسیر سخن بسیار گفتهاند، ولی به کار بردن کلمه «جُناحَ» بهمعنای مهر مأنوس نیست.
بعضی نیز احتمال دادهاند که معنای جمله بالا این است که طلاق زن قبل از آمیزش در همه حال جایز است خواه در حال عادت ماهیانه باشند یا نه، در حالی که بعد از آمیزش حتمآ باید در حال پاکی خالی از آمیزش باشد.(2)
این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد، زیرا با جمله «أوتَفرِضوا لَهُنَّ فَریضَةً» سازگار نیست.
آنگاه به بیان حکم دیگری در این رابطه میپردازد، میفرماید: «در چنین حالی باید آنان را (با هدیه مناسبی) بهرهمند سازید» (وَ مَتِّعُوهُنَّ).
بنابراین اگر نه مهری تعیین شده ونه آمیزشی حاصل گشته، شوهر باید هدیهای که مناسب با شؤون زن باشد بعد از طلاق به او بپردازد، ولی باید در پرداخت این هدیه، توانایی شوهر نیز در نظر گرفته شود. لذا در دنباله آیه میگوید: «بر آن کس که توانایی دارد به اندازه تواناییش، وبر آن کس که تنگدست است به اندازه خودش هدیه شایستهای لازم است، واین حقّی است بر نیکوکاران» (عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتَاعًا بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُحْسِنِینَ).
«موسِع» بهمعنای توانگر، و«مُقتِر» بهمعنای تنگدست است. از مادّه «قَتر» بهمعنای بخل وتنگنظری نیز آمده، مانند (وَ کَان الإِنْسَانُ قَتُورًا).(1)
بنابراین، توانگران باید به اندازه خود وتنگدستان نیز درخور تواناییشان این هدیه را بپردازند وشؤون زن نیز در این جهت در نظر گرفته شود.
جمله «مَتاعآ بِالمَعروف» میتواند اشاره به همه اینها باشد، یعنی هدیهای بهطور شایسته، دور از اسراف وبخل ومناسب حال دهنده وگیرنده.
از آنجا که این هدیه اثر قابل ملاحظهای در جلوگیری از حسّ انتقامجویی دارد، همچنین در رهایی زن از عقدههایی که ممکن است براثر گسستن پیوند زناشویی حاصل شود، در آیه مورد بحث آن را وابسته به روحیه نیکوکاری واحسان کرده میگوید: (حَقًّا(2)عَلَی الْمُحْسِنِینَ) «این عمل بر نیکوکاران لازم است». یعنی باید آمیخته
با روح نیکوکاری ومسالمت باشد.
ناگفته پیداست تعبیر به «محسنین» (نیکوکاران) برای تحریک احساسات خیرخواهانه افراد در راه ادای این وظیفه است، وگرنه همانطور که اشاره شد این حکم جنبه الزامی دارد.
نکته جالب دیگری که از آیه استفاده میشود این است که قرآن از هدیهای که مرد باید به زن بپردازد، تعبیر به «مَتاع» کرده است و«متاع» در لغت بهمعنای چیزهایی است که انسان از آنها بهرهمند میشود وغالبآ به غیر پول ووجه نقد اطلاق میگردد، زیرا از پول بهطور مستقیم نمیتوان استفاده کرد بلکه باید به متاع تبدیل شود. روی همین جهت، قرآن از هدیه تعبیر به متاع کرده است.
موضوع هدیه دادن به شکل متاع، از نظر روانی اثر خاصّی دارد، زیرا چه بسا هدیهای از اجناس قابل استفاده مانند خوراک وپوشاک ونظایر آن که برای اشخاص برده میشود که هرچند ممکن است کمقیمت باشد ولی چنان اثری در روحشان میگذارَد که اگر آن را تبدیل به پول کنند هرگز آن اثر را نخواهد داشت. ازاینرو در روایاتی که در این زمینه وارد شده است، ائمه اطهار علیهم السلام نمونههای هدیه را امثال لباس وموادّ غذایی ویا زمین زراعتی ذکر کردهاند.(1)
ضمنآ از آیه بهخوبی استفاده میشود که در ازدواج دائم تعیین مهر از قبل لازم نیست وطرفین میتوانند بعد از عقد روی آن توافق کنند.(2)
ونیز استفاده میشود که اگر قبل از تعیین مهر وآمیزش جنسی، طلاق صورت گیرد مهر واجب نخواهد بود وهدیه مزبور جانشین مهر میشود.
باید توجّه کرد که زمان ومکان در مقدار هدیه مناسب مؤثّر است.
در آیه بعد سخن از زنانی به میان آمده که برایشان تعیین مهر شده است ولی قبل از آمیزش جدا میشوند. میفرماید: «اگر زنان را طلاق دهید پیش از آنکه با آنان تماس پیدا کنید (وآمیزش انجام شود) در حالی که مهری برای آنان تعیین کردهاید، (لازم است) نصف آنچه را تعیین کردهاید» به آنان بدهید (وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَقَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ).
این حکم قانونی مسأله است که به زن حق میدهد نصف مهریّه را بدون کموکاست بگیرد، هرچند آمیزشی حاصل نشده باشد.
ولی بعدآ به سراغ جنبههای اخلاقی وعاطفی میرود، میفرماید: «مگر اینکه آنها حقّ خود را ببخشند (ویا اگر صغیر وسفیه هستند، ولیّ آنان یعنی) آن کس که گره ازدواج به دست اوست، آن را ببخشد» (إِلاَّ أَنْ یَعْفُونَ أَوْ یَعْفُوَا الَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّکَاحِ).
روشن است ولیّ در صورتی میتواند از حقّ صغیر صرفنظر کند که مصلحت صغیر ایجاب نماید. بنابراین حکم پرداخت نصف مهر صرفنظر از مسأله عفو وبخشش است.
از آنچه گفتیم روشن میشود که منظور از «الَّذی بِیَدِهِ عُقدَةُ النِّکاح» (کسی که گره ازدواج به دست اوست) ولیّ صغیر یا سفیه است، زیرا اوست که حق دارد اجازه ازدواج بدهد. ولی بعضی از مفسّران چنین پنداشتهاند که منظور شوهر است، یعنی هرگاه شوهر تمام مهر را قبلاً پرداخته باشد (آنچنان که در میان بسیاری از اعراب معمول بوده) حق دارد نصف آن را بازپس گیرد مگر اینکه ببخشد وصرفنظر کند.
امّا دقّت در آیه نشان میدهد که تفسیر اوّل صحیح است، زیرا روی سخن در آیه با شوهران است، به همین دلیل آنها را مخاطب قرار داده ومیگوید: «وَ اِن طَلَّقتُموهُنّ» (اگر آنها را طلاق دادید) در حالی که جمله «أویَعْفُوَا الَّذی بِیَدِهِ عُقدَةُ النِّکاح» به صورت فعل غایب ذکر شده ومناسب نیست که منظور از آن شوهران باشند.
آری، در جمله بعد میگوید: «عفو وگذشت شما (وپرداختن تمام مهر) به پرهیزگاری نزدیکتر است ونیکوکاری وفضل را در میان خود فراموش نکنید که خداوند به آنچه انجام میدهید بیناست» (وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی وَ لاَ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ إِنَّ اللهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ).
بهطور مسلّم مخاطب در این جمله شوهرانند ودر نتیجه در جمله قبل سخن از گذشت اولیا ودر این جمله سخن از گذشت شوهران است.
وجمله «وَ لا تَنسَوُا الفَضلَ بَینَکُم» خطاب به عموم مسلمانان است که روح گذشت وبزرگواری را در تمام این موارد فراموش نکنند.
روایاتی که از پیشوایان معصوم علیهم السلام به ما رسیده است نیز آیه را به همین صورت تفسیر میکند(1)مفسّران شیعه با توجّه به مضمون آیه وروایات اهل بیت علیهم السلام نیز همین
1) کافی، ج 1، ص 106؛ وسائلالشیعه، ج 19، ص 168، وج 21، ص 315 و317؛ بحارالأنوار، ج 100،ص 358 و359؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 88 و506.
نظر را انتخاب کرده وگفتهاند: منظور از این عبارت، اولیای زوجه هستند. البتّه مواردی پیش میآید که سرسختی کردن در گرفتن نصف مهر، آن هم قبل از عروسی، ممکن است احساسات شوهر واقوامش را جریحهدار کند ودر صدد انتقامجویی برآیند، وممکن است حیثیت وآبروی زن را در معرض خطر قرار دهد، اینجاست که گاه پدر برای حفظ مصلحت دختر خود، لازم میبیند که از حقّ او گذشت نماید.
جمله «وَ أن تَعفُوا أقرَبُ لِلتَّقوی» (عفو وگذشت شما به پرهیزگاری نزدیکتر است)، وظیفه مردان را در برابر زنان مطّلقه خود بیان میکند که اگر تمام مهر را پرداختهاند چیزی پس نگیرند واگر نپرداختهاند همه آن را بپردازند واز نیمی که حقّ آنهاست صرفنظر کنند، زیرا مسلّم است دختر یا زنی که بعد از عقد یا پیش از عروسی از شوهر خود جدا میشود ضربه سختی میخورَد واز نظر اجتماعی وروانی با مشکلاتی مواجه است وبیشک گذشت شوهر وپرداخت تمام مهر تا حدّی بر این جراحات مرهم میگذارد.
لحن مجموعه آیه بر اصل اساسی «معروف» و«احسان» در این مسائل تأکید میکند که حتّی طلاق وجدایی، با نزاع وکشمکش وتحریک روح انتقامجویی آمیخته نباشد، بلکه بر اساس بزرگواری، احسان، عفو، گذشت قرار گیرد، زیرا اگر مرد وزن نتوانند با هم زندگی کنند وبه دلایلی از هم جدا شوند دلیلی ندارد میان آنها دشمنی حاکم گردد (ر.ک: ج 2، ص 234 - 240).
(وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِی الْیَتَامَی فَانکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ ذَلِکَ أَدْنَی أَلاَّ تَعُولُوا)
واگر میترسید که (به هنگام ازدواج با دختران یتیم،) عدالت را رعایت نکنید، (از ازدواج با آنان، چشمپوشی کنید و) با زنان (پاک) مورد علاقه خود ازدواج نمایید، دو یا سه یا چهار همسر؛ واگر میترسید عدالت را (درباره همسران متعدّد) رعایت نکنید، تنها یک همسر بگیرید، ویا از زنانی که مالک آنهایید استفاده کنید. اینکار، به ترک ستم نزدیکتر است. (سوره نساء، آیه 3)
برای این آیه شأن نزول خاصّی نقل شده وآن این است که قبل از اسلام رایج بود بسیاری از مردم حجاز دختران یتیم را بهعنوان تکفّل وسرپرستی به خانه خود میبردند، سپس با آنها ازدواج مینمودند واموالشان را تملّک میکردند، وچون همه کارها دست خودشان بود، حتّی مهریّه آنها را کمتر از معمول قرار میدادند، وهنگامی که کوچکترین ناراحتی از آنان پیدا میکردند به آسانی رهایشان میساختند وحاضر نبودند حتّی به شکل یک همسر معمولی با آنان رفتار نمایند.(1)
آیه فوق در این باره نازل شد وبه سرپرستان ایتام دستور داد در صورتی با دختران یتیم ازدواج کنند که عدالت را بهطور کامل درباره آنها رعایت نمایند، ودر غیر این صورت از آنان چشمپوشی کرده وهمسران خود را از زنان دیگر برگزینند.
به دنبال دستوری که در آیه سابق برای حفظ اموال یتیمان داده شد، در این آیه به یکی دیگر از حقوق آنها چنین اشاره میشود وآن این است که: «اگر میترسید که (به هنگام ازدواج با دختران یتیم) عدالت را رعایت نکنید، (از ازدواج با آنان چشم بپوشید و) با زنان پاک (دیگر) ازدواج نمانید» (وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِی الْیَتَامَی فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ).
با توجّه به آنچه گفته شد، تفسیر آیه کاملاً روشن است وپاسخ این سؤال که چرا آغاز آیه درباره یتیمان وپایان آن درباره ازدواج است - واین دو ظاهرآ با هم سازگار نیست - روشن میگردد، زیرا صدر وذیل آیه هر دو درباره ازدواج است منتهی در آغاز آیه میگوید اگر نمیتوانید ازدواج با یتیمان را با اصول عدالت بیامیزید چه بهتر که از آن صرفنظر کنید، سپس به سراغ زنان غیر یتیم بروید.
مفسّران در این زمینه سخن بسیار گفتهاند، ولی آنچه از خود آیه به دست میآید
1) قطب راوندی، فقه القرآن، ج 2، ص 95؛ تفسیر قرطبی، ج 5، ص 11، روح المعانی، ج 4، ص 189؛مجمعالبیان، ذیل آیه.
همان است که در بالا اشاره شد؛ یعنی خطاب در آیه متوجّه سرپرستان ایتام است که در آیه قبل برای حفظ اموال یتیمان دستورهای مختلفی به آنها داده شده بود، ودر این آیه درباره ازدواج با آنها سخن میگوید که مراعات عدالت درباره اموال آنها را باید همانگونه بنمایید که در مورد ازدواج با دختران یتیم، یعنی با نهایت دقّت، رعایت مصلحت آنها را بکنید در غیر این صورت از ازدواج با آنها چشم بپوشید وزنان دیگری برگزینید.
از جمله شواهدی که تفسیر فوق را درباره آیه روشن میسازد، آیه 127 از همین سوره است که در آن صریحآ مسأله رعایت عدالت درباره ازدواج با دختران یتیم ذکر کرده وتوضیح آن در ذیل همان آیه خواهد آمد.
روایاتی که در کتابهای مختلف در ذیل آیه نقل شده نیز گواه این تفسیر است.(1)
وامّا روایتی که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که میان اوّل وآخر این آیه مقداری از قرآن بوده وحذف شده است(2)به هیچوجه از نظر سند اعتبار ندارد،
واینگونه احادیث که دلالت بر تحریف، یا اسقاط قسمتهایی از قرآن میکند، یا از مجعولات دشمنان اسلام ومنافقان برای بیاعتبار جلوه دادن قرآن است، ویا برخی از افراد چون نتوانستهاند ارتباط آغاز وانجام آیه را درک کنند، چنین پنداشتهاند که در اینجا حذف یا اسقاطی در کار بوده وتدریجآ آن را به شکل روایت جلوه دادهاند، در حالی که دانستیم جملههای آیه کاملاً با یکدیگر ارتباط وپیوند دارد.
آنگاه میفرماید: «دو یا سه یا چهار همسر انتخاب کنید» (مَثْنَی وَ ثُلاَثَ وَرُبَاعَ).
«مَثنی» در لغت بهمعنی دوتا دوتا، و«ثُلاثَ» بهمعنی سهتا سهتا، و«رُباع»بهمعنی چهارتا چهارتا است.
از آنجا که روی سخن در آیه به همه مسلمانان است، معنی آیه چنین میشود: شما برای دوری از ستم در حقّ دختران یتیم، میتوانید از ازدواج با آنها خودداری کنید وبا زنانی ازدواج نمایید که موقعیّت اجتماعی وفامیلی آنها به شما اجازه ستم کردن را نمیدهد ومیتوانید از آنها دو یا سه یا چهار همسر برگزینید؛ منتهی چون مخاطب
همه مسلمانان بوده است، تعبیر به «دوتا دوتا» ومانند آن شده است، وگرنه جای تردید نیست که حدّاکثر تعدّد زوجات (آنهم با فراهم شدن شرایط خاصّش) بیش از چهار همسر نیست.
ذکر این نکته نیز لازم است که «واو» در جمله بالا بهمعنای «أو» (یا) است نه اینکه منظور این باشد که شما میتوانید دو همسر به اضافه سه همسر به اضافه چهار همسر که مجموع آنها نُه نفر میشود انتخاب کنید.
زیرا اگر منظور این بود باید صریحآ عدد نُه ذکر شود نه به این صورت از هم گسسته وپیچیده.
به علاوه این مسأله جزوضروریات است که در اسلام بیش از چهار همسر مطلقآ ممنوع است.
به هر حال آیه مورد بحث دلیل صریحی است بر مسأله جواز تعدّد زوجات، منتهی با شرایطی که بهزودی به آن اشاره خواهد شد.
سپس بلافاصله میگوید: این در صورت حفظ عدالت کامل است، «واگر میترسید عدالت را (درباره همسران متعدّد) رعایت نکنید، تنها یک همسر بگیرید» (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً).
تا از ستم بر دیگران برکنار باشید.
«ویا (به جای انتخاب همسر دوم،) از زنانی که مالک آنهایید استفاده کنید» (أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ).
زیرا شرایطشان آسانتر است، اگرچه آنها نیز باید از حقوق حقّه خود برخوردار باشند.
ودر پایان میفرماید: «اینکار، (انتخاب یک همسر ویا انتخاب کنیز،) بهتر از ظلم جلوگیری میکند» (ذلِکَ أَدْنَی أَلاَّ تَعُولُوا).
درباره مسأله بردگی ونظر اسلام در این زمینه در آیات مناسب بحث خواهیم کرد.(1)
1) ر.ک: آیه 4 سوره محمّد.
اکنون پیش از آنکه فلسفه حکم تعدّد زوجات در اسلام را بدانیم، لازم است این موضوع بررسی شود که منظور از عدالت که جزوشرایط تعدّد همسر ذکر شده چیست؟ آیا این عدالت مربوط به امور زندگی از قبیل همخوابگی ووسایل زندگی ورفاه وآسایش است؟ یا منظور عدالت در حریم قلب وعواطف انسانی نیز هست؟
بیشک «عدالت» در محبّتهای قلبی خارج از قدرت انسان است. چه کسی میتواند محبّت خود را که عواملش در بیرون وجود اوست از هر نظر تحت کنترل درآورد؟ به همین دلیل رعایت این نوع عدالت را خداوند واجب نشمرده ودر آیه 129 همین سوره میفرماید: (وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّسَاءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ) «شما هر قدر کوشش کنید نمیتوانید در میان همسران خود (از نظر تمایلات قلبی) عدالت ومساوات برقرار سازید».
بنابراین محبّتهای درونی مادام که موجب ترجیح برخی از همسران بر برخی دیگر از جنبههای عملی نشود ممنوع نیست، آنچه مرد موظّف به آن است رعایت عدالت در جنبههای عملی وخارجی است.
از این بیان روشن میشود کسانی که خواستهاند از ضمیمه کردن آیه مورد بحث (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً) وآیه (وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّسَاءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ)(1)با
یکدیگر چنین نتیجه بگیرند که تعدّد زوجات در اسلام مطلقآ ممنوع است، زیرا در آیه نخست آن را مشروط به عدالت کرده، ودر آیه دوم عدالت را برای مردان در این مورد امری محال دانسته، سخت در اشتباهند، زیرا همانطور که اشاره شد، عدالتی که مراعات آن از قدرت انسان بیرون است، عدالت در تمایلات قلبی است واین از شرایط تعدّد زوجات نیست، آنچه از شرایط است عدالت در جنبههای عملی است.(2)
گواه این موضوع ذیل آیه 129 همین سوره است، آنجا که میگوید: (فَلاَ تَمِیلُوا کُلَّ
الْمَیْلِ فَتَذَرُوهَا کَالْمُعَلَّقَةِ): اکنون که نمیتوانید مساوات کامل در محبّت میان همسران خود رعایت کنید، لااقل تمام تمایل قلبی خود را متوجّه یک تن از آنها نسازید که دیگری را به صورت بلاتکلیف درآورید.
نتیجه اینکه کسانی که قسمتی از این آیه را گرفته وقسمت دیگر را فراموش کردهاند، گرفتار چنان اشتباهی در مسأله تعدّد زوجات شدهاند که برای هر محقّقی شگفتآور است.
از این گذشته از نظر فقه اسلامی ومنابع مختلف آن در میان شیعه واهل تسنّن مسأله تعدّد زوجات با شرایط آن جای گفتوگو وچانه زدن نیست واز ضروریات فقه اسلام محسوب میشود.
آیه مورد بحث مسأله تعدّد زوجات را (با شرایط سنگین ودر حدود معیّنی) مجاز شمرده است ودر اینجا با ایرادها وحملات مخالفان آن روبهرومیشویم که با مطالعات زودگذر وتحت احساسات حسابنشده به مخالفت با این قانون اسلامی برخاستهاند؛ خصوصآ غربیها در این زمینه به ما بیشتر ایراد میکنند که اسلام به مردان اجازه داده برای خود حرمسرا بسازند وبهطور نامحدود همسر اختیار کنند.
در حالی که نه اسلام اجازه تشکیل حرمسرا به آن معنی که آنها میپندارند داده، ونه تعدّد زوجات را بدون قیدوشرط ونامحدود قرار داده است.
توضیح اینکه: با مطالعه وضع محیطهای مختلف قبل از اسلام به این نتیجه میرسیم که تعدّد زوجات بهطور نامحدود امری عادی بوده وحتّی بعضی از مواقع بتپرستان به هنگام مسلمان شدن، بیش از ده زن ویا کمتر داشتهاند. بنابراین، تعدّد زوجات از پیشنهادها وابتکارات اسلام نیست، بلکه اسلام آن را در چارچوبه ضرورتهای زندگی انسانی محدود ساخته وبرای آن قیود وشرایط سنگینی قائل شده است.
قوانین اسلام بر اساس نیازهای واقعی بشر دور میزند نه تبلیغات ظاهری واحساسات رهبرینشده؛ مسأله تعدّد زوجات نیز از همین زاویه در اسلام مورد بررسی قرار گرفته، زیرا هیچکس نمیتواند انکار کند که مردان در حوادث گوناگون
زندگی بیش از زنان در خطر نابودی قرار دارند، ودر جنگها وحوادث دیگر قربانیان اصلی را آنها تشکیل میدهند.
ونیز نمیتوان انکار کرد که عمر زندگی جنسی مردان از زنان طولانیتر است، زیرا زنان در سنین معیّنی آمادگی جنسی خود را از دست میدهند، در حالی که در مردان چنین نیست.
ونیز زنان به هنگام عادت ماهیانه وقسمتی از دوران حمل عملاً ممنوعیت جنسی دارند، در حالی که در مردان این ممنوعیّتها وجود ندارد.
از همه گذشته، زنانی هستند که همسران خود را به علل گوناگونی از دست میدهند ومعمولاً نمیتوانند بهعنوان همسر اوّل مورد توجّه مردان قرار گیرند، واگر مسأله تعدّد زوجات در کار نباشد آنها باید برای همیشه بدون همسر باقی بمانند.
همانطور که در مطبوعات مختلف میخوانیم، این دسته از زنان بیوه با محدود شدن مسأله تعدّد زوجات از نابسامانی زندگی خود شکایت دارند وجلوگیری از تعدّد را نوعی احساسات ظالمانه درباره خود تلقّی میکنند.
با در نظر گرفتن این واقعیّتها در اینگونه موارد که تعادل میان مرد وزن به عللی به هم میخورد، ناچاریم یکی از سه راه را انتخاب کنیم:
مردان تنها به یک همسر در همه موارد قناعت کنند وزنان اضافی تا پایان عمر بدون همسر باقی بمانند وتمام نیازهای فطری وخواستهای درونی خود را سرکوب کنند.
مردان فقط دارای یک همسر قانونی باشند، ولی روابط آزاد ونامشروع جنسی را با زنانی که بیشوهر ماندهاند به شکل معشوقه برقرار سازند.
کسانی که قدرت دارند بیش از یک همسر را اداره کنند واز نظر جسمی ومالی واخلاقی مشکلی برای آنها ایجاد نمیشود وقدرت بر اجرای عدالت کامل در میان همسران وفرزندان خود دارند، به آنها اجازه داده شود بیش از یک همسر برای خود انتخاب کنند.
مسلّمآ غیر از این راهها راه دیگری وجود ندارد؛ اگر بخواهیم راه اوّل را انتخاب کنیم باید با فطرت، غرایز ونیازهای روحی وجسمی بشر به مبارزه برخیزیم وعواطف واحساسات اینگونه زنان را نادیده بگیریم.
این مبارزهای است که پیروزی در آن نیست وبه فرض که این طرح عملی شود، جنبههای غیر انسانی آن بر هیچکس مخفی نیست.
به تعبیری دیگر، مسأله تعدّد همسر در موارد ضرورت را نباید تنها از دریچه چشم همسر اوّل مورد بررسی قرار داد، بلکه از دریچه چشم همسر دوم نیز باید مورد مطالعه قرار گیرد، وآنها که مشکلات همسر اوّل را در صورت تعدّد زوجات عنوان میکنند، کسانی هستند که یک مسأله سهزاویهای را تنها از یک زاویه نگاه میکنند.
زیرا مسأله تعدّد همسر هم از زاویه دید مرد وهم از زاویه دید همسر اوّل وهم از زاویه دید همسر دوم باید مطالعه شود وبا توجّه به مصلحت مجموع، در این باره قضاوت کنیم.
واگر راه دوم را انتخاب کنیم، باید فحشا را به رسمیّت بشناسیم. افزون بر اینها زنانی که بهعنوان معشوقه مورد بهرهبرداری جنسی قرار میگیرند، نه تأمینی دارند ونه آیندهای، وشخصیّت آنها در حقیقت لگدمال شده است؛ واینها اموری نیست که هیچ انسان عاقلی آن را تجویز کند.
بنابراین تنها راه سوم باقی میمانَد که هم به خواستهای فطری ونیازهای غریزی زنان پاسخ مثبت میدهد وهم از عواقب شوم فحشا ونابسامانی زندگی این دسته از زنان برکنار است، وجامعه را از گرداب گناه بیرون میبرد.
البتّه باید توجّه داشت جواز تعدّد زوجات با اینکه در بعضی از موارد یک ضرورت اجتماعی است واز احکام مسلّم اسلام محسوب میشود، امّا تحصیل شرایط آن در امروز با گذشته بسیار تفاوت پیدا کرده است، زیرا زندگی در سابق شکل ساده وبسیط داشت ولذا رعایت کامل مساوات بین زنان آسان بود واز عهده غالب افراد برمیآمد، ولی در زمان ما کسانی که میخواهند از این قانون استفاده کنند باید مراقب عدالت همهجانبه باشند، واگر قدرت بر اینکار دارند چنین اقدامی بنمایند. اساسآ اقدام به اینکار نباید از روی هوی وهوس باشد.
جالب توجّه اینکه همان کسانی که با تعدّد همسر مخالفند - مانند غربیها - در طول تاریخ خود به حوادثی برخوردهاند که نیازشان را به این مسأله کاملاً آشکار ساخته است.
مثلاً بعد از جنگ جهانی دوم نیاز شدیدی در ممالک جنگزده وبهخصوص
کشور آلمان به این موضوع احساس شد وجمعی از متفکّران آنها را وادار ساخت که برای چارهجویی وحلّ مشکل در مسأله ممنوعیّت تعدّد همسر تجدید نظر کنند وحتّی برنامه تعدّد زوجات اسلام را از دانشگاه الازهر خواستند وتحت مطالعه قرار دادند، ولی در برابر حملات سخت کلیسا مجبور به متوقّف ساختن این برنامه شدند، ونتیجه آن همان فحشا وبیبندوباری جنسی بود که سراسر کشورهای جنگزده را فرا گرفت.
از همه اینها گذشته، تمایل پارهای از مردان را به تعدّد همسر نمیتوان انکار کرد، این تمایل اگر جنبه هوس داشته باشد قابل ملاحظه نیست، امّا گاه براثر عقیم بودن زن وعلاقه شدید مرد به داشتن فرزند، این تمایل را منطقی میکند.
ویا گاهی بر اثر تمایلات شدید جنسی وعدم توانایی همسر اوّل در برآوردن این خواست غریزی، مرد خود را ناچار به ازدواج دوم میبیند، حتّی اگر از راه مشروع انجام نشود از راههای نامشروع اقدام میکند. در اینگونه موارد نیز نمیتوان منطقی بودن خواست مرد را انکار کرد.
ازاینرو حتّی در کشورهایی که تعدّد همسر قانونآ ممنوع است، عملاً در بسیاری از موارد ارتباط با زنان متعدّد رواج کامل دارد، ویک مرد در آنِ واحد با زنان متعدّدی ارتباط نامشروع دارد.
گوستاولوبون مورّخ مشهور فرانسوی، قانون تعدّد زوجات اسلام را که به صورت محدود ومشروط است، یکی از مزایای این آیین میشمارد وبه هنگام مقایسه آن با روابط آزاد ونامشروع مردان با چند زن در اروپا چنین مینویسد:
در غرب هم با اینکه آب وهوا ووضع طبیعت هیچکدام ایجاب چنین رسمی (تعدّد زوجات) نمیکند، با این حال وحدت همسر چیزی است که ما آن را فقط در کتابهای قانون میبینیم، وگرنه گمان نمیکنم بشود انکار کرد که در معاشرت واقعی ما اثری از این رسم نیست.
راستی من متحیّرم ونمیدانم تعدّد زوجات مشروع ومحدود شرق، از تعدّد زوجات سالوسانه غرب چه چیز کم دارد. بلکه من میگویم که اوّلی از هر حیث از دومی بهتر وشایستهتر است.(1)
1) تاریخ تمدّن اسلام وعرب، ترجمه فخر گیلانی، ص 509.
البتّه نمیتوان انکار کرد که برخی از مسلماننماها بدون رعایت روح اسلامی این قانون، از آن سوءِ استفاده کرده وبرای خود حرمسراهای ننگینی برپا نموده وبه حقوق همسران خود تجاوز کردهاند.
ولی این عیب از قانون نیست واعمال آنها را نباید به حساب دستورهای اسلام گذاشت، کدام قانون خوبی است که افراد سودجو از آن بهرهبرداری نامشروع نکردهاند؟
در اینجا برخی سؤال میکنند ممکن است شرایط وکیفیّاتی که در بالا گفته شد، برای زن یا زنانی نیز پیش آید، آیا در این صورت میتوان اجازه داد که دو شوهر یا بیشتر برای خود انتخاب کنند؟
جواب این سؤال چندان مشکل نیست.
اوّلاً - برخلاف آنچه در میان عوام معروف است - میل جنسی در مردان بهمراتب بیش از زنان است واز جمله ناراحتیهایی که در کتابهای علمی مربوط به مسائل جنسی درباره غالب زنان ذکر میکنند «سرد مزاجی» است، در حالی که در مردان موضوع بر عکس است وحتّی در میان جانداران دیگر نیز همواره دیده میشود که تظاهرات جنسی معمولاً از جنس نر آغاز میشود.
ثانیآ تعدّد همسر در مورد مردان هیچگونه مشکل اجتماعی وحقوقی ایجاد نمیکند، در حالی که درباره زنان اگر فرضآ دو همسر انتخاب کنند، مشکلات فراوانی به وجود خواهد آمد که سادهترین آنها مسأله مجهول بودن نسب فرزند است که معلوم نیست مربوط به کدام یک از دو همسر میباشد، ومسلّمآ چنین فرزندی مورد حمایت هیچیک از مردان قرار نخواهد گرفت.
حتّی برخی از دانشمندان معتقدند فرزندی که پدر او مجهول باشد، کمتر مورد علاقه مادر قرار خواهد گرفت، وبه این ترتیب چنین فرزندانی از نظر عاطفی در محرومیّت مطلق قرار میگیرند، واز نظر حقوقی نیز وضعشان کاملاً مبهم است.
ناگفته پیداست که توسّل به وسایل پیشگیری از انعقاد نطفه با قرص یا مانند
آن هیچگاه اطمینانبخش نیست ونمیتواند دلیل قاطعی بر نیاوردن فرزند بوده
باشد، زیرا بسیارند زنانی که از این وسایل استفاده کرده ویا در طرز استفاده گرفتار اشتباه شده وفرزند پیدا کردهاند. بنابراین هیچ زنی نمیتواند به اعتماد آن، تن به تعدّد همسر بدهد.
روی این جهات، تعدّد همسر برای زنان نمیتواند منطقی بوده باشد، در حالی که در مورد مردان با توجّه به شرایط آن، هم منطقی است وهم عملی است.
از همه اینها گذشته، سخن از نظام اسلامی ودستورهای حضرت حق است، هنگامی که خداوند نظام خاصّی را با رسولش برای انسانها ارائه داده، اصول وفروع این نظام با یکدیگر هماهنگی خاصّ خود را دارند، وهرگز نمیتوان بخشی از آن را جدا نموده، دستور دیگری جای آن گذاشت.
روشن است نظام وسیستمی که اجزای آن با سیستم دیگری پیوند زده شود، چرخش ورشد لازم را نخواهد داشت. بنابراین یا میبایست مجموعه نظام الهی را مطالعه کرد، آنگاه درباره نقص یا عدم کاستیاش سخن گفت، ویا ایراد روی یکی از بخشها، سخن درستی نخواهد بود (ر.ک: ج 3، ص 322 - 334).
(وَآتُوا النِّسَاءَ صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِّنْهُ نَفْسآ فَکُلُوهُ هَنِیئآ مَّرِیئآ)
ومهر زنان را (بهطور کامل) بهعنوان یک عطیّه (یا هدیه،) به آنان بپردازید؛ (ولی) اگر آنها چیزی از آن را با رضایت خاطر به شما ببخشند، حلال وگوارا مصرف کنید.
(سوره نساء، آیه4)
به دنبال بحثی که در آیه گذشته درباره انتخاب همسر بود، در این آیه به یکی از حقوق مسلّم زنان اشاره کرده وتأکید میکند که: «مهر زنان را (بهطور کامل) همانند یک عطیّه به آنان بپردازید» (وَ آتُوا النِّسَاءَ صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً).
«صَدُقاتِهِنَّ» جمع «صِداق» بهمعنی مهر است.
«نِحلَة» در لغت بهمعنی بخشش وعطیّه آمده است. راغب در مفردات میگوید: به عقیده من این کلمه از ریشه «نَحل» بهمعنای زنبور عسل آمده است، زیرا بخشش وعطیّه شباهتی به کار زنبوران عسل در دادن عسل دارد.
بنابراین تفسیر آیه چنین خواهد شد: مهر را که یک عطیّه است وخدا به سبب اینکه زن حقوق بیشتری در اجتماع داشته باشد وضعف نسبیِ جسمیِ او از این راه جبران گردد به او عطا کرده است، بهطور کامل بپردازید.
آنگاه در ذیل آیه برای احترام گذاشتن به احساسات طرفین ومحکم شدن پیوندهای قلبی وجلب عواطف میفرماید: «اگر آنان با رضایت خاطر خواستند مقداری از مهر خود را ببخشند، حلال وگوارا مصرف کنید» (فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْسًا فَکُلُوهُ هَنِیئًا مَرِیئًا).
تا در محیط زندگی زناشویی تنها قانون ومقرّرات خشک حکومت نکند، بلکه به موازات آن عاطفه ومحبّت نیز حکمفرما باشد.
در عصر جاهلیّت نظر به اینکه برای زنان ارزشی قائل نبودند، غالبآ مهر را که حقّ مسلّم زن بود، در اختیار اولیای آنها قرار میدادند وآن را ملک مسلّم آنان میدانستند.
گاهی نیز مهر یک زن را ازدواج زن دیگری قرار میدادند به اینگونه که مثلاً برادری، خواهر خود را به ازدواج دیگری درمیآورد که او هم در مقابل، خواهر خود را به ازدواج وی درآورد، ومَهر این دو زن همین بود.
اسلام بر این رسوم ظالمانه خطّ بطلان کشید ومَهر را بهعنوان یک حقّ مسلّم به زن اختصاص داد،ودرآیات قرآنکرارآمردان رابه رعایت کامل این حق توصیه کرده است.
در اسلام برای مهر مقدار معیّنی تعیین نشده وبسته به توافق دو همسر است. اگرچه در روایات فراوانی تأکید شده که مهر را سنگین قرار ندهند، این یک حکم الزامی نیست بلکه مستحب است.
اکنون این سؤال پیش میآید که مرد وزن هر دو از ازدواج وزناشویی بهطور یکسان بهره میگیرند وپیوند زناشویی پیوندی است بر اساس منافع متقابل طرفین، با
این حال چه دلیلی دارد که مرد مبلغی بهعنوان مهر به زن بپردازد؟
وانگهی آیا این موضوع به شخصیّت زن لطمه نمیزند وشکل خرید وفروش به ازدواج نمیدهد؟
روی همین جهات است که بعضی به شدّت با مسأله مهر مخالفت میکنند. خصوصآ معمول نبودن مهر در میان غربیها برای غربزدهها به این فکر دامن میزند، در حالی که نهتنها حذف مهر به شخصیّت زن نمیافزاید که وضع او را به مخاطره میافکند.
توضیح اینکه: درست است مرد وزن هر دو از زندگی زناشویی بهطور یکسان سود میبرند، ولی نمیتوان انکار کرد که در صورت جدایی زن ومرد زن متحمّل خسارت بیشتری خواهد شد، زیرا اوّلاً مرد طبق استعداد خاصّ بدنی، معمولاً در اجتماع نفوذ وتسلّط بیشتری دارد. هرچند برخی میخواهند به هنگام سخن گفتن این حقیقت روشن را انکار کنند، وضع زندگی اجتماعی بشر حتّی در جوامع اروپایی که زنان به اصطلاح از آزادی کامل برخوردارند نشان میدهد که ابتکار اعمال پردرآمد بیشتر در دست مردان است.
ثانیآ مردان برای انتخاب همسر مجدّد امکانات بیشتری دارند، ولی زنان بیوه خصوصآ با گذشت قسمتی از عمر آنها واز دست رفتن سرمایه جوانی وزیبایی، امکاناتشان برای انتخاب همسر جدید کمتر است.
با توجّه به این جهات روشن میشود امکانات وسرمایهای را که زن با ازدواج از دست میدهد بیش از امکاناتی است که مرد از دست میدهد، ودر حقیقت مهر چیزی است بهعنوان جبران خسارت برای زن، ووسیلهای برای تأمین زندگی آینده او.
افزون بر اینها مسأله مهر معمولاً به شکل ترمزی در برابر تمایلات مرد نسبت به طلاق محسوب میشود.
درست است که مهر از نظر قوانین اسلام با برقرار شدن پیمان ازدواج به ذمّه مرد تعلّق میگیرد وزن فورآ حقّ مطالبه آن را دارد، ولی چون معمولاً به صورت بدهی بر ذمّه مرد میماند، هم اندوختهای برای آینده زن محسوب میشود، وهم پشتوانهای برای حفظ حقوق او واز هم نپاشیدن پیمان زناشویی (البتّه این موضوع استثنائاتی دارد ولی آنچه گفتیم در غالب موارد صادق است).
واگر بعضی برای مهر تفسیر غلطی کردهاند وآن را نوعی «بهای زن» پنداشتهاند، ارتباطی به قوانین اسلام ندارد، زیرا در اسلام مهر به هیچوجه جنبه قیمت کالا ندارد، وبهترین دلیل آن، صیغه عقد ازدواج است که در آن رسمآ مرد وزن دو رکن اساسی پیمان ازدواج به حساب آمدهاند، ومهر چیز اضافی تلقّی شده ودر حاشیه قرار گرفته است. به همین دلیل اگر در صیغه عقد، اسمی از مهر نبرند عقد باطل نیست، در حالی که اگر در خرید وفروش اسمی از قیمت برده نشود مسلّمآ معامله باطل خواهد بود (البتّه باید توجّه داشت اگر در عقد ازدواج نامی از مهر برده نشود، شوهر موظّف است در صورت آمیزش جنسی، «مهرالمثل» یعنی مهری همانند زنانی که همطراز او هستند بپردازد).
از آنچه گفته شد نتیجه میگیریم که مهر جنبه جبران خسارت وپشتوانه برای احترام به حقوق زن دارد نه قیمت، وشاید تعبیر به «نِحلَه» بهمعنای عطیّه در آیه اشاره به همین باشد (ر.ک: ج 3، ص 335 - 338).
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّسَاءَ کَرْهآ وَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مَا آتَیْتُمُوهُنَّ إِلاَّ أَنْ یَأْتِینَ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئآ وَیَجْعَلَ اللهُ فِیهِ خَیْرآ کَثِیرآ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! برای شما حلال نیست که از زنان، از روی اکراه (وایجاد ناراحتی برای آنها،) ارث ببرید وآنان را تحت فشار قرار ندهید که قسمتی از آنچه را (بهعنوان مهر) به آنها دادهاید، تملّک کنید! مگر اینکه آنها عمل زشت آشکاری انجام دهند. وبا آنان، بهطور شایسته رفتار کنید. واگر از آنها، (بهجهتی) کراهت داشتید، (فورآ تصمیم به جدایی نگیرید؛) چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد، وخداوند خیر فراوانی در آن قرار میدهد. (سوره نساء، آیه 19)
در تفسیر مجمعالبیان از امام باقر علیه السلام نقل شده است که این آیه درباره کسانی نازل
گردیده که همسران خود را بیآنکه همچو یک همسر با آنها رفتار کنند نگه میداشتند به انتظار اینکه آنان بمیرند واموالشان را تملّک کنند.(1)
واز ابن عبّاس نقل شده است که آیه فوق درباره افرادی نازل شده که همسرانشان مهر سنگین داشتند ودر عین اینکه تمایل به ادامه زناشویی با آنها نداشتند، به خاطر سنگین بودن مهر حاضر به طلاق آنان نمیشدند، وآنها را زیر فشار قرار میدادند تا مهرشان را ببخشند وطلاق گیرند.(2)
جمعی از مفسّران برای آیه مورد بحث شأن نزول دیگری نقل کردهاند که متناسب با این آیه نیست بلکه متناسب با آیه 22 است که - به خواست خدا - در ذیل همان آیه خواهیم آورد.
در آغاز سوره گفتیم آیات این سوره با بسیاری از اعمال ناروای دوران جاهلیّت مبارزه میکند. آیه مورد بحث به چند عادت ناپسند آن دوران اشاره کرده
وبه مسلمانان هشدار میدهد که آلوده آنها نشوند، از جمله همانطور که در شأن نزول گفته شد، یکی از رفتارهای ظالمانه مردان در دوران جاهلیّت این بود که با زنان ثروتمندی که از زیبایی بهرهای نداشتند ازدواج میکردند، سپس آنان را
به حال خود وامیگذاردند؛ نه آنها را طلاق میدادند ونه همچو یک همسر با
آنها رفتار مینمودند به امید اینکه مرگشان فرا رسد واموالشان را تملّک
کنند. میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! برای شما حلال نیست که از
زنان از روی اکراه وایجاد ناراحتی ارث ببرید» (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّسَاءَ کَرْهًا).
وبه این ترتیب، عمل فوق را محکوم ساخته است.
ویکی دیگر از عادات نکوهیده آنها این بود که زنان را به شیوههای گوناگون زیر فشار قرار میدادند تا مهر خود را ببخشند وطلاق گیرند. این کار خصوصآ بیشتر در موقعی بود که زن مهریّه سنگینی داشت. آیه فوق این کار را ممنوع ساخته میفرماید: «وآنان را زیر فشار قرار ندهید تا قسمتی از آنچه را به ایشان دادهاید (از مهر)، تملّک کنید» (وَ لاَ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مَا آتَیْتُمُوهُنَّ).
ولی این حکم استثنایی دارد که در جمله بعد مورد اشاره قرار گرفته وآن این است که اگر آنها مرتکب عمل چنین زشتی شوند، شوهران میتوانند آنها را زیر فشار قرار دهند تا مهر خود را حلال کرده وطلاق بگیرند. میفرماید: «مگر اینکه آنان عمل زشت آشکاری انجام دهند» (إِلاَّ أَنْ یَأْتِینَ بِفَاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ).
در حقیقت اینکار نوعی مجازات وشبیه گرفتن غرامت در برابر کارهای ناروای این دسته از زنان بود.
آیا منظور از «فاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ» (عمل زشت آشکار)، در آیه فوق خصوص اعمال منافی عفّت است، یا هر گونه ناسازگاری شدید، در میان مفسّران گفتوگوست.
در حدیثی که از امام باقر علیه السلام نقل شده تصریح گردیده مراد «نشوز» است.(1)
طبرسی میگوید اولی این است که هر گونه معصیتی را شامل شود، وبعید نیست منظور هر گونه مخالفت شدید زن، نافرمانی وناسازگاری را شامل شود نه هر مخالفت جزئی، زیرا در مفهوم کلمه «فاحشه» اهمّیّت افتاده است وذکر کلمه «مُبَیِّنَةٍ» نیز آن را تأکید میکند.
سپس دستور معاشرت شایسته ورفتار انسانی مناسب با زنان را صارد میکند، میفرماید: «وبا آنان بهطور شایسته رفتار کنید» (وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ).
وبه دنبال آن میافزاید: حتّی اگر به جهاتی از همسران خود رضایت کامل نداشته باشید وبر اثر اموری آنها در نظر شما ناخوشایند باشند فورآ تصمیم به جدایی ویا بدرفتاری نگیرید وتا آنجا که در قدرت دارید مدارا کنید، زیرا ممکن است شما در تشخیص خود گرفتار اشتباه شده باشید، وآنچه را نمیپسندید خداوند در آن خیر
1) درّالمنثور، ج 2، ص 132؛ تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 459؛ واز ابن عبّاس نقل شده است: الفاحِشَةُ کُلُّمَعصیَةٍ والسّرقَةُ والبِذاءُ عَلَی الأهلِ (محیالدین نوری، المجموع، ج 18، ص 176).
وبرکت وسود فراوانی قرار داده باشد. میفرماید: «واگر از آنها (به جهتی) کراهت داشتید (فورآ تصمیم به جدایی نگیرید) چه بسا چیزی خوشایند شما نیست وخداوند خیر فراوانی در آن قرار میدهد» (فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَیَجْعَلَ اللَّهُ فِیهِ خَیْرًا کَثِیرًا).
بنابراین سزاوار است معاشرت به معروف ورفتار شایسته را ترک نکنید، بهخصوص اینکه بسیار میشود همسران درباره یکدیگر گرفتار سوءِ ظنهای بیدلیل وحبّوبغضهای بیجهت میگردند وقضاوتهای آنها در این حال غالبآ نادرست است، تا آنجا که خوبیها در نظرشان بدی وبدیها در نظرشان خوبی جلوه میکند، ولی با گذشت زمان ومدارا کردن، حقایق آشکار میشود.
ضمنآ باید توجّه داشت تعبیر «خَیرآ کَثیرآ» در آیه مفهوم وسیعی دارد که یکی از مصادیق روشن آن فرزندان صالح وبالیاقت وارزشمند است (ر.ک: ج 3، ص 401-404).
(وَإِنْ أَرَدْتُّمُ اسْتِبْدَالَ زَوْجٍ مَّکَانَ زَوْجٍ وَآتَیْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنطَارآ فَلاَ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئآ أَتَأْخُذُونَهُ بُهْتَانآ وَإِثْمآ مُّبِینآ * وَکَیْفَ تَأْخُذُونَهُ وَقَدْ أَفْضَی بَعْضُکُمْ إِلَی بَعْضٍ وَأَخَذْنَ مِنْکُمْ مِّیثَاقآ غَلِیظآ)
واگر تصمیم گرفتید که همسر دیگری به جای همسر خود انتخاب کنید، ومال فراوانی (بهعنوان مهر) به یکی از آنها پرداختهاید، چیزی از آن را پس نگیرید. آیا برای بازپس گرفتن آن، به تهمت وگناه آشکار متوسّل میشوید؟! * وچگونه آن را بازپس میگیرید، در حالی که شما با یکدیگر آمیزش کامل داشتهاید؟! و(از این گذشته،) آنها (هنگام ازدواج،) از شما پیمان محکمی گرفتهاند. (سوره نساء، آیات 20-21)
پیش از اسلام مرسوم بود که اگر میخواستند همسر سابق را طلاق دهند وازدواج جدیدی کنند، برای فرار از پرداخت مهر، همسر خود را به اعمال منافی عفّت متّهم
میکردند وبر او سخت میگرفتند تا حاضر شود مهر خویش را - که بهطور معمول قبلاً دریافت میشد - بپردازد وطلاق گیرد وهمان مهر را برای همسر دوم قرار میدادند.
آیه فوق بهشدّت از اینکار زشت جلوگیری کرده وآن را مورد نکوهش قرار میدهد.(1)
این آیه نیز برای حمایت بخش دیگری از حقوق زنان نازل گردیده است وبه عموم مسلمانان دستور میدهد به هنگام تصمیم بر جدایی از همسر وانتخاب همسر جدید حق ندارند چیزی از مهر همسر اوّل خود را کم بگذارند، یا اگر پرداختهاند پس بگیرند هر قدر هم مهر زیاد باشد. میفرماید: «واگر تصمیم گرفتید که همسر دیگری به جای همسر خود انتخاب کنید، ومال فراوانی (بهعنوان مهر) به او پرداختهاید، چیزی از آن را پس نگیرید» (وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدَالَ زَوْجٍ مَکَانَ زَوْجٍ وَ آتَیْتُمْ إِحْدَیهُنَّ قِنْطَارًا فَلاَ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئًا).
همانطور که در سابق گفتیم، «قِنطار» بهمعنای مال وثروت فراوان است. راغب در مفردات میگوید: اصل «قنطار» از «قنطره» بهمعنای پل است وچون اموال فراوان همچو پلی هستند که انسان در زندگی میتواند از آنها استفاده کند، از این جهت به آن قنطار گفتهاند.(2)
زیرا فرض این است که طلاق در اینجا به خاطر منافع شوهر صورت میگیرد نه به خاطر انحراف زن از جاده عفّت، بنابراین دلیلی ندارد که حقّ مسلّم آنها پایمال شود.
سپس به طرز عمل دوران جاهلیّت در این باره اشاره نموده که همسر خود را متّهم به اعمال منافی عفّت میکردند. میفرماید: «آیا برای بازپسگرفتنِ مَهر زنان، به تهمت وگناه آشکار متوسّل میشوید»؟! (أَتَأْخُذُونَهُ بُهْتَانًا وَ إِثْمًا مُبِینًا).
یعنی اصل عمل ظلم است وگناه، ومتوسّل شدن به یک وسیله ناجوانمردانه وغلط، گناه آشکار دیگری است.
در آیه بعد مجدّدآ برای تحریک عواطف انسانی مردان، با استفهام انکاری اضافه میکند: شما وهمسرانتان مدّتها در خلوت با هم بودهاید، همانند یک روح در دو بدن، ارتباط وآمیزش کامل داشتهاید، چگونه بعد از اینهمه نزدیکی، همچو بیگانهها ودشمنان با یکدیگر رفتار میکنید، وحقوق مسلّم آنها را زیر پا مینهید؟! میفرماید: «چگونه آن را بازپس میگیرید، در حالی که شما با یکدیگر تماس وآمیزش کامل داشتهاید»؟ (وَ کَیْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضَی بَعْضُکُمْ إِلَی بَعْضٍ).(1)
این درست همانند تعبیری است که در فارسی امروز داریم که اگر دو نفر دوست صمیمی با هم به نزاع برخیزند به آنها میگوییم شما سالها با یکدیگر نان ونمک خوردهاید، چرا نزاع میکنید؟ در حقیقت، ستم کردن در اینگونه موارد به شریک زندگی، ستم بر خویشتن است.
آنگاه میفرماید: «و(از این گذشته) آنان (هنگام ازدواج،) از شما پیمان محکمی گرفتهاند» (وَ أَخَذْنَ مِنْکُمْ مِیثَاقًا غَلِیظًا).
چگونه این پیمان مقدّس را نادیده میگیرید واقدام به پیمانشکنی آشکار میکنید؟
ضمنآ باید توجّه داشت که این آیه درباره طلاق همسر سابق برای انتخاب همسر جدید وارد شده، ولی اختصاص به آن ندارد بلکه منظور این است که در هر مورد که طلاق به پیشنهاد مرد صورت گیرد وزن تمایلی به جدایی ندارد، باید تمام مهر پرداخت شود وچیزی از آن بازپس نگیرند، خواه تصمیم بر ازدواج مجدّد داشته باشد یا نه.
بنابراین جمله «اِن أرَدتُمُ استِبدالَ زَوجٍ» (اگر بخواهید همسر دیگری انتخاب کنید) در حقیقت ناظر به وضع دوران جاهلیّت بوده است و دخالتی در اصل حکم ندارد.
1) «افضاء» در اصل از مادّه «فضا» بهمعنای توسعه است. بنابراین افضاء یعنی توسعه دادن، وهنگامی که کسی بادیگری تماس کامل مییابد، در حقیقت وجود محدود خود را به وجود وسیعتری تبدیل کرده است، ولذاافضاء بهمعنای تماس گرفتن آمده.
ذکر این نکته نیز لازم است که «استبدال» بهمعنای طلب تبدیل کردن است. بنابراین معنی طلب واراده در آن افتاده است، واگر مشاهده میکنیم با «أرَدتُم» (بخواهید) ضمیمه شده به خاطر این است که میخواهد این نکته را گوشزد کند که به هنگام مقدّمهچینی وتصمیم بر تبدیل کردن همسر خود نباید از مقدّمات نامشروع وناجوانمردانه شروع کنید (ر.ک: ج 3، ص 405 - 408).
(وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاءِ إِلاَّ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ کِتَابَ اللهِ عَلَیْکُمْ وَأُحِلَّ لَکُمْ مَّا وَرَاءَ ذَلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوَالِکُمْ مُّحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِیمَا تَرَاضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ إِنَّ اللهَ کَانَ عَلِیمآ حَکِیمآ)
وزنان شوهردار (بر شما حرام است؛) مگر آنها را که (در جنگ با کفّار اسیر کرده و) مالک شدهاید؛ (زیرا اسارت آنها در حکم طلاق است؛) اینها احکامی است که خداوند بر شما مقرّر داشته است. امّا زنان دیگر غیر از اینها (که گفته شد)، برای شما حلال است که با اموال خود، آنان را اختیار کنید؛ در حالی که پاکدامن باشید واز زنا، خودداری نمایید. وزنانی را که متعه [ ازدواج موقّت ]میکنید، واجب است مهر آنها را بپردازید. وگناهی بر شما نیست در آنچه بعد از تعیین مهر، با یکدیگر توافق کردهاید. (بعدآ میتوانید با توافق، آن را کم یا زیاد کنید.) خداوند، دانا وحکیم است. (سوره نساء، آیه 24)
این آیه بحث آیه گذشته را درباره زنانی که ازدواج با آنها حرام است دنبال میکند، میفرماید: «وزنان شوهردار» بر شما حرام است (وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاءِ).
«مُحصَنات» جمع «مُحصَنة» از مادّه «حصن» بهمعنای قلعه ودژ است. به همین مناسبت به زنان شوهردار، همچنین زنان پاکدامن که خود را از آمیزش جنسی با دیگران حفظ میکنند، یا تحت حمایت وسرپرستی مردان قرار دارند، گفته میشود.
این واژه گاهی به زنان آزاد در مقابل کنیزان نیز گفته شده، زیرا آزادی آنها در حقیقت بهمنزله حریمی است که به دور آنان کشیده شده ودیگری حقّ نفوذ در حریم آنها بدون اجازه آنان را ندارد.
ولی روشن است منظور از آن در آیه فوق همان زنان شوهردار است.
این حکم اختصاصی به زنان مسلمان ندارد وزنان شوهردار از هر مذهب وملّتی همین حکم را دارند، یعنی ازدواج با آنها ممنوع است.
تنها استثنایی که این حکم دارد در مورد زنان غیر مسلمانی است که در جنگها به اسارت مسلمانان درمیآیند. اسلام اسارت آنها را بهمنزله «طلاق» از شوهران سابق تلقّی کرده واجازه میدهد بعد از تمام شدن عدّه،(1)با آنان ازدواج کنند ویا همچو یک
کنیز با آنان رفتار شود. لذا میفرماید: «مگر آنان را که (از راه اسارت) مالک شدهاید» (إِلاَّ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ).
ولی این استثنا به اصطلاح استثنای منقطع است؛ یعنی چنین زنان شوهرداری که در اسارت مسلمانان قرار میگیرند، به محض اسارت، رابطه آنها با شوهرانشان قطع خواهد شد، درست همانند زن غیر مسلمانی که با اسلام آوردن رابطه او با شوهر سابقش - در صورت ادامه کفر او - قطع میگردد ودر ردیف زنان بدون شوهر قرار خواهد گرفت.
از اینجا روشن میشود اسلام به هیچوجه اجازه نداده است مسلمانان با زنان شوهردار، حتّی از ملل ومذاهب دیگر، ازدواج کنند وبه همین جهت برای آنها عدّه مقرّر ساخته ودر دوران عدّه، از ارتباط زناشویی با آنان جلوگیری نموده است.
فلسفه این حکم در حقیقت این است که اینگونه زنان، یا باید به محیط «کفر» بازگشت داده شوند، یا همچنان در میان مسلمانان بیشوهر بمانند، ویا رابطه آنان با شوهران سابق قطع شود وبتوانند از نو ازدواج دیگری نمایند.
صورت اوّل برخلاف اصول تربیتی اسلام وصورت دوم ظالمانه است، بنابراین تنها راه همان راه سوم است.
از پارهای از روایات که سند آن به ابوسعید خدری، صحابی معروف میرسد
1) مقدار عدّه آنها، یکبار قاعده شدن ویا اگر باردار باشند، وضع حمل نمودن است.
برمیآید که آیه مورد بحث درباره اسرای غزوه اوطاس(1)نازل گردیده وپیامبر صلی الله علیه و آله بعد
از اطمینان به اینکه زنان اسیر باردار نیستند به آنان اجازه داد با مسلمانان ازدواج کنند ویا همچو یک کنیز در اختیارشان قرار گیرند.(2)
این حدیث تفسیر بالا را نیز تأیید میکند.
در جمله بعد برای تأکید احکام گذشته که در مورد محارم ومانند آن وارد شده میفرماید: «اینها اموری است که خداوند برای شما مقرّر داشته ونوشته است» (کِتَابَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ).
بنابراین به هیچوجه قابل تغییر وعدول نیست.
سپس میگوید: غیر از این چند طایفه که در این آیه وآیات پیش گفته شد، میتوانید با سایر زنان ازدواج کنید مشروط بر اینکه طبق قوانین اسلام باشد؛ توأم با پاکدامنی ودور از بیعفّتی وناپاکی صورت گیرد. میفرماید: «امّا زنان دیگر غیر از اینان (که گفته شد)، برای شما حلال است که با اموال خود، آنان را اختیار کنید؛ در حالی که پاکدامن باشید واز زنا دوری جویید» (وَ أُحِلَّ لَکُمْ مَا وَرَاءَ ذلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوَالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ).
بنابراین «مُحصِنین» در آیه فوق که اشاره به حال مردان است بهمعنی عفیفان و«غَیرَ مُسافِحین» تأکید آن است، زیرا مادّه «سفاح» (بر وزن کتاب) بهمعنی زنا است ودر اصل از «سفح» بهمعنی ریزش آب ویا اعمال بیهوده وبیرویه گرفته شده، وچون قرآن در اینگونه امور همیشه از الفاظ کنایی استفاده میکند، آن را کنایه از آمیزش نامشروع گرفته است.
جمله «أن تَبتَغوا بِأموالِکُم» اشاره به این است که رابطه زناشویی یا باید به شکل ازدواج با پرداخت مهر باشد، ویا به شکل مالک شدن کنیز با پرداخت قیمت.(3)
1) اوطاس، نام محلّی است در وادی هوازن که غزوه حنین در آن واقع شد، وحنین در نزدیکی مکّه ووادیطائفقرار گرفته است (معجم البلدان).
2) عوالی اللئالی، ج 1، ص 238 وج 2، ص 132 وج 3، ص 228؛ درّالمنثور، ج 2، ص 137؛ خلاف طوسی،ج 5، ص 531؛ مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث.
3) درباره برنامه اسلام برای آزادی بردگان ونقشه دقیقی که در این زمینه در اسلام مطرح شده است، در ذیلآیه 4 سوره محمّد بحث خواهیم کرد.
ضمنآ تعبیر «غَیرَ مُسافِحین» در آیه فوق شاید اشاره به این حقیقت نیز باشد که نباید هدف شما در مسأله ازدواج، تنها هوسرانی وارضاءِ غریزه جنسی باشد، بلکه این امر حیاتی برای هدف عالیتری است که غریزه نیز در خدمت آن قرار گرفته، وآن بقای نسل انسان ونیز حفظ او از آلودگیهاست.
در قسمت بعد به مسأله ازدواج موقّت وبه اصطلاح «متعه» اشاره کرده میفرماید: «وزنانی را که متعه میکنید، واجب است مهرشان را بپردازید» (فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً).
از جمله فوق استفاده میشود اصل تشریع ازدواج موقّت قبل از نزول این آیه برای مسلمانان مسلّم بوده که در این آیه نسبت به پرداخت مهر آنها توصیه میکند.
بعد از ذکر لزوم پرداخت مهر به این مطلب اشاره میکند که اگر طرفین عقد بعدآ با رضایت خود مقدار مهر را کم وزیاد کنند مانعی ندارد. لذا میفرماید: «وگناهی بر شما نیست در آنچه بعد از تعیین مهر با یکدیگر توافق کردهاید» بعدآ میتوانید با توافق آن را کم یا زیاد کنید (وَ لاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِیمَا تَرَاضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ).
بر این اساس مهر یکنوع بدهکاری است که با رضایت طرفین قابل تغییر است (در این موضوع تفاوتی میان عقد موقّت ودائم نیست، اگرچه آیه همانطور که گفتیم درباره ازدواج موقّت بحث میکند).
احتمال دیگری نیز در تفسیر آیه مورد بحث هست وآن این است که مانعی
ندارد پس از ازدواج موقّت، طرفین درباره اضافه کردن مدّت ازدواج ونیز مبلغ
مهر با هم توافق کنند. یعنی ازدواج موقّت حتّی قبل از پایان مدّت قابل تمدید است؛
به این ترتیب که زن ومرد با هم توافق میکنند مدّت را در برابر اضافه کردن
مبلغ مشخّصی به مهر افزایش دهند (در روایات اهل بیت علیهم السلام نیز به این تفسیر اشاره شده است).(1)
احکامی که در آیه به آن اشاره شد احکامی است که متضمّن خیر وسعادت افراد بشر است؛ و«خداوند از مصالح بندگان آگاه ودر قانونگذاری خود حکیم است» (إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا).
1) وسائل الشیعه، ج 21، ص 54؛ بحارالأنوار، ج 24، ص 294 وج 100، ص 314.
از آنجا که موضوع ازدواج موقّت از مباحث مهمّ تفسیری وفقهی واجتماعی است، باید از جهات ذیل مورد بررسی قرار گیرد:
الف) قراینی که در آیه مورد بحث وجود دارد، دلالت آن را بر ازدواج موقّت تأکید میکند.
ب) ازدواج موقّت در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله بوده وبعدآ نسخ نشده است.
ج) ضرورت اجتماعی این نوع ازدواج.
د) پاسخ به پارهای از اشکالات.
درباره قسمت اوّل باید توجّه داشت اوّلاً کلمه «متعه» که «اِستَمتَعتُم» از آن گرفته شده، در اسلام بهمعنای ازدواج موقّت است، وبه اصطلاح در این باره حقیقت شرعیه است. گواه بر آن این است که این کلمه (متعه) با همین معنی در روایات پیامبر صلی الله علیه و آله وکلمات صحابه مکرّر بهکار برده شده است.(1)
ثانیآ اگر این کلمه بهمعنای مزبور نباشد، باید بهمعنای لغوی آن یعنی «بهرهگیری» تفسیر شود، ودر نتیجه معنی آیه چنین خواهد شد: «اگر از زنان دائم بهره گرفتید مهر آنان را بپردازید». در حالی که میدانیم پرداختن مهر مشروط به بهرهگیری از زنان نیست بلکه تمام مهر بنابر مشهور(2)یا حدّاقل نیمی از مهر به مجرّد عقد ازدواج دائم
واجب میشود.
ثالثآ بزرگان اصحاب وتابعین(3)مانند ابن عبّاس دانشمند ومفسّر معروف اسلام،
ابیّ بن کعب، جابر بن عبدالله، عمران حصین، سعید بن جبیر، مجاهد، قتاده، سدّی وگروه زیادی از مفسّران اهل تسنّن وتمام مفسّران اهل بیت علیهم السلام همگی از آیه مورد بحث، حکم ازدواج موقّت را فهمیدهاند تا آنجا که فخر رازی با تمام شهرتی که در
1) ر.ک: کنز العرفان ومجمعالبیان ونورالثقلین وبرهان، ذیل آیه مورد بحث والغدیر ج 6؛ وسائل الشیعه،ج21، ص 10 وحدیث متعتان کانتا علی عهد رسول الله.
2) مشهور یا اشهر این است که با عقد ازدواج دائم، تمام مهر بر مرد واجب میشود اگرچه طلاق قبل از دخولموجب بازگشت نیمی از آن میشود.
3) کسانی که پس از صحابه روی کار آمدند وزمان پیامبر صلی الله علیه و آله را درک نکرده بودند.
مورد اشکالتراشی در مسائل مربوط به شیعه دارد، بعد از بحث مشروحی درباره آیه میگوید: ما بحث نداریم که از آیه فوق حکم جواز «متعه» استفاده میشود. ما میگوییم حکم مزبور بعد از مدّتی نسخ شده است.
رابعآ ائمّه اهل بیت علیهم السلام که به اسرار وحی از همه آگاهتر بودند، متّفقآ آیه را به همین معنی تفسیر فرمودهاند وروایات فراوانی در این زمینه نقل شده، از جمله از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: «المُتعَةُ نَزَلَ بِهَا القُرآنُ وَ جَرَتْ بِهَا السُّنَّةُ مِن رَسُولِ اللهِ؛ حکم متعه در قرآن نازل شده وسنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله بر طبق آن جاری گردیده است».(1)
واز امام باقر علیه السلام نقل شده است که در پاسخ سؤال ابوبصیر راجع به «متعه» فرمود: «نَزَلَت فِی القُرآنِ فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَآتُوهُنَّ اُجورَهُنَّ فَریضَهً...؛ قرآن مجید در اینباره نازل شده، آنجا که میفرماید: فَمَا استَمتَعتُم...».(2)
ونیز از امام باقر علیه السلام نقل شده است که در پاسخ شخصی به نام عبدالله بن عمیر لیثی در مورد «متعه» فرمود: «أحَلَّهَا اللّهُ فی کِتابِهِ وَ عَلی لِسانِ نَبیِّهِ فَهِیَ حَلالٌ اِلی یَومِ القِیامَةِ؛ خداوند آن را در قرآن وبر زبان پیامبرش حلال کرده است وتا روز قیامت حلال است».(3)
اتّفاق عموم علمای اسلام بلکه ضرورت دین بر این است که ازدواج موقّت در آغاز اسلام مشروع بوده، وگفتوگو درباره دلالت آیه مورد بحث بر مشروعیّت متعه هیچگونه منافاتی با مسلّم بودن اصل حکم ندارد وحتّی مسلمانان در آغاز اسلام به آن عمل کردهاند وجمله معروفی که از عمر نقل شده است: «مُتعَتانِ کانَتا عَلی عَهدِ رَسولِ اللهِ وَ أنَا مُحَرِّمُهُما وَ مُعاقِبٌ عَلَیهِما مُتعَةُ النِّساءِ وَمُتعَةُ الحَجِّ؛ دو متعه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله بود که من آنها را حرام کردم وبر آنها مجازات میکنم: متعه زنان ومتعه
تمتّع»(1)(که نوع خاصّی از حج است)، دلیل روشنی بر وجود این حکم در عصر
پیامبر صلی الله علیه و آله است منتهی مخالفان این حکم مدّعی هستند بعدآ نسخ وتحریم شده است.
جالب توجّه اینکه روایات مورد ادّعا درباره نسخ حکم مزبور کاملاً مختلف وپریشان است.
برخی میگویند خود پیامبر صلی الله علیه و آله این حکم را نسخ کرده وبنابراین ناسخ آن، سنّت وحدیث پیامبر صلی الله علیه و آله است.
وبرخی میگویند ناسخ آن آیه طلاق است: (اِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ) «هنگامی که زنان را طلاق دادید باید طلاق در زمان مناسب عدّه باشد» در حالی که این آیه ارتباطی با مسأله مورد بحث ندارد، زیرا این آیه درباره طلاق بحث میکند در حالی که ازدواج موقّت طلاق ندارد وجدایی آن به هنگام پایان مدّت آن است.
قدر مسلّم این است که اصل مشروع بودن این نوع ازدواج در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله قطعی است وهیچگونه دلیل قابل اعتمادی درباره نسخ شدن آن در دست نیست.
بنابراین طبق قانون مسلّمی که در علم اصول به ثبوت رسیده است، باید حکم به بقاءِ این قانون کرد.
جمله مشهوری که از عمر نقل شده نیز گواه روشنی بر این حقیقت است که این حکم در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله هرگز نسخ نشده است.
بدیهی است هیچکس جز پیامبر صلی الله علیه و آله حقّ نسخ احکام را ندارد، وتنها اوست که میتواند به فرمان خدا پارهای از احکام را نسخ کند، وبعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله باب نسخ بهکلّی مسدود میشود، وگرنه هر کسی میتواند به اجتهاد خود قسمتی از احکام الهی را نسخ نماید ودیگر چیزی به نام شریعت ابدی باقی نخواهد ماند. اصولاً اجتهاد در برابر سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله اجتهاد در مقابل نص است که فاقد هر گونه اعتبار است.
جالب اینکه در صحیح ترمذی که از کتابهای صحاح معروف اهل تسنّن است ونیز از دارقطنی چنین میخوانیم: کسی از اهل شام از عبدالله بن عمر درباره حج
1) کنز العرفان، ج 2، ص 158؛ تفسیر قرطبی، ج 2، ص 365، ذیل آیه 196 سوره بقره ؛ سنن الکبری بیهقی،ج 10، ص 489، ح 14385؛ مسند احمد، ج 1، ص 52 وج 3، ص 325؛ کنز العمال، ج 16، ص 519 و521؛الغدیر، ج 6، ص 212.
تمتّع(1)سؤال کرد، او در جواب صریحآ گفت: اینکار حلال وخوب است.
مرد شامی گفت: پدر تو از این عمل نهی کرده است.
عبدالله بن عمر برآشفت وگفت: اگر پدرم از چنین کاری نهی کند وپیامبر صلی الله علیه و آله آن را اجازه دهد، آیا سنّت مقدّس پیامبر صلی الله علیه و آله را رها کنم واز گفته پدرم پیروی کنم؟ برخیز واز نزد من دور شو!(2)
نظیر این روایت درباره ازدواج موقّت از عبدالله بن عمر از صحیح ترمذی به همان صورت که در بالا خواندیم نقل شده است.(3)
ونیز از محاضرات راغب نقل شده است که یکی از مسلمانان اقدام به ازدواج موقّت میکرد از او پرسیدند: حلال بودن این کار را از چه کسی گرفتی؟
گفت: از عمر.
با تعجّب گفتند: چگونه چنین چیزی ممکن است با اینکه عمر از آن نهی کرد وحتّی تهدید به مجازات نمود؟
گفت: بسیار خوب، من هم به همین جهت میگویم، زیرا عمر میگفت: پیامبر صلی الله علیه و آله آن را حلال کرده ومن حرام میکنم.
من مشروعیّت آن را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میپذیرم امّا تحریم آن را از هیچکس نخواهم پذیرفت.(4)
1) منظور از متعه حج که عمر آن را تحریم کرد این است که از حجّ تمتّع صرفنظر شود.حجّ تمتّع عبارت است از اینکه نخست مُحرم شوند وپس از انجام دادن مراسم عُمره از احرام درآیند (وهمهچیز حتّی آمیزش جنسی برای آنها مجاز شود) ومجددآ مُحرم شده ومراسم حج را از روز نهم ذی حجّهانجام دهند. در عصر جاهلیّت اینکار را صحیح نمیدانستند وتعجّب میکردند که کسی در ایّام حج وارد مکّهشود وهنوز حج بهجا نیاورده، عُمره را بهجا آورد واز احرام بیرون آید. ولی اسلام صریحآ این موضوع را اجازهداده، ودر آیه 186 سوره بقره به آن تصریح شده است.
2) تفسیر قرطبی، ج 2، ص 762، ذیل آیه 196 سوره بقره ؛ سنن ترمذی، ج 2، ص 159، ح 823؛ تذکرةالحفاظ ذهبی، ج 1، ص 368.
3) شرح لمعه، ج 2، کتاب النکاح ؛ بحارالأنوار، ج 30، ص 600. البتّه روایتی به این مضمون در کتابهای اهلسنت آمده است: سَألَ رَجُلٌ ابنَ عُمَرَ عَن مُتعَةِ النّساءِ، فَغَضِبَ وَ قالَ وَاللّهِ ما کُنّا عَلی عَهدِ رَسُولِ اللّهِ زانینَوَلامُسافِحینَ (مسند ابیمعلی،ج10، ص79؛ مسند احمد، ج2، ص 95؛ مجمعالزوائد هیثمی، ج 7، ص333).
4) کنز العرفان، ج 2، ص 159 (پاورقی)؛ بحارالأنوار، ج 30، ص 600 (پاورقی)؛ الغدیر، ج 6، ص 212؛احمدی میانجی، مواقف الشیعة، ج 3، ص 251.
گفتنی است که مدّعیان نسخ این حکم با اشکالات مهمّی روبهروهستند:
نخست اینکه در روایات متعدّدی از منابع اهل تسنّن تصریح شده است که این حکم در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله هرگز نسخ نشد، بلکه در زمان عمر از آن نهی گردید. بنابراین طرفداران نسخ باید پاسخی برای این همه روایات پیدا کنند.
این روایات بالغ بر 24 روایت است که علّامه امینی در الغدیر (جلد ششم) آنها را مشروحآ بیان کرده که به دو نمونه آن ذیلاً اشاره میشود:
در صحیح مسلم از جابر بن عبدالله انصاری نقل شده است که میگفت: ما در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله بهطور ساده اقدام به ازدواج موقّت میکردیم واین وضع ادامه داشت تا اینکه عمر در مورد عمروبن حریث از این کار (بهطور کلّی) جلوگیری کرد.(1)
ودر حدیث دیگری در کتاب موطّأ مالک وسنن کبری بیهقی از عروة بن زبیر نقل شده است که زنی به نام خوله بنت حکیم در زمان عمر بر او وارد شد وخبر داد که یکی از مسلمانان به نام ربیعة بن امیّه اقدام به متعه کرده است.
او گفت: اگر قبلاً از این کار نهی کرده بودم او را سنگسار میکردم (ولی از هم اکنون از آن جلوگیری میکنم).(2)
در کتاب بدایة المجتهد تألیف ابن رشد اندلسی نیز میخوانیم: جابر بن عبدالله انصاری میگفت: ازدواج موقّت در میان ما در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله ودر خلافت ابوبکرونیمی از خلافت عمر معمول بود سپس عمر از آن نهی کرد.(3)
مشکل دیگر اینکه روایاتی که حکایت از نسخ این حکم در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله میکند بسیار پریشان وضدّونقیضاند.
برخی میگوید در جنگ خیبر نسخ شده،
برخی دیگر در روز فتح مکّه،
1) الغدیر، ج 6، ص 206؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 131؛ شوکانی، نیل الاوطار، ج 6، ص 222؛ سنن الکبری،بیهقی، ج 7، ص 237.
2) الغدیر، ج 6، ص 210؛ کتاب الأم شافعی، ج 7، ص 249؛ سنن الکبری بیهقی، ج 7، ص 206؛ کنز العمال،ج 16، ص 520.
3) بدایة المجتهد ونهایة المقتصد، ج 2، ص 47، کتاب نکاح، نکاح متعه؛ الغدیر، ج 6، ص 208؛ کنز العمال،ج 16، ص 523.
برخی در جنگ تبوک،
وبعضی در جنگ اوطاس ومانند آن.
بنابراین به نظر میرسد روایات نسخ همه مجعول بوده باشد که اینهمه با یکدیگر تناقض دارند.
از آنچه گفتیم روشن میشود اینکه نویسنده تفسیر المنار میگوید: ما سابقآ در جلد سوم وچهارم مجله المنار تصریح کرده بودیم که عمر از متعه نهی کرد، ولی بعدآ به اخباری دست یافتیم که نشان میدهد در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نسخ شده نه در زمان عمر، ولذا گفته سابق خود را اصلاح کرده واز آن استغفار میکنیم.(1)سخنی تعصّبآمیز
است، زیرا در برابر روایات ضدّونقیضی که نسخ حکم را در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله اعلام میکند روایاتی داریم که صراحت در ادامه آن تا زمان عمر دارد.
بنابراین نه جای عذرخواهی است ونه استغفار، وشواهدی که در بالا ذکر کردیم نشان میدهد گفتار اوّل او مقرون به حقیقت بوده است نه گفتار دوم.
ناگفته پیداست نه عمر ونه هیچ شخص دیگر وحتّی ائمّه اهل بیت علیهم السلام که جانشینان اصلی پیامبرند نمیتوانند احکامی را که در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله بوده نسخ کنند. اصولاً نسخ بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وبسته شدن باب وحی مفهوم ندارد، واینکه بعضی کلام عمر را حمل بر اجتهاد کردهاند جای تعجّب است، زیرا اجتهاد در برابر «نص» ممکن نیست.
وعجیبتر اینکه جمعی از فقهای اهل تسنّن آیات مربوط به احکام ازدواج (مانند آیه 6 سوره مؤمنون) را ناسخ آیه مورد بحث که درباره متعه است دانسته گویا تصوّر کردهاند ازدواج موقّت اصلاً ازدواج نیست، در حالی که بهطور مسلّم یکی از اقسام ازدواج است.
این یک قانون عمومی است که اگر به غرایز طبیعی انسان به صورت صحیح پاسخ گفته نشود، برای اشباع آنها متوجّه راههای انحرافی خواهد شد، زیرا این حقیقت قابل
1) تفسیر المنار، ج 5، ص 16.
انکار نیست که غرایز طبیعی را نمیتوان از بین برد، وفرضآ هم بتوانیم از بین ببریم چنین اقدامی عاقلانه نیست، زیرا اینکار نوعی مبارزه با قانون آفرینش است. بنابراین راه صحیح آن است که آنها را از راه معقولی اشباع واز آنها در مسیر سازندگی بهرهبرداری کنیم.
این موضوع را نیز نمیتوان انکار کرد که غریزه جنسی یکی از نیرومندترین غرایز انسانی است تا آنجا که پارهای از روانکاوان آن را تنها غریزه اصیل انسان میدانند وغرایز دیگر را به آن بازمیگردانند.
اکنون این سؤال پیش میآید، در بسیاری از شرایط ومحیطها، افراد فراوانی در سنین خاصّی قادر به ازدواج دائم نیستند، یا افراد متأهل در مسافرتهای طولانی ویا مأموریّتها با مشکل عدم ارضای غریزه جنسی روبهرومیشوند.
این موضوع خصوصآ در عصر ما که سنّ ازدواج بر اثر طولانی شدن دوره تحصیل ومسائل پیچیده اجتماعی بالا رفته وکمتر جوانی میتواند در سنین پایین - یعنی در داغترین دوران غریزه جنسی - اقدام به ازدواج کند، شکل حادتری به خود گرفته است.
با این وضع چه باید کرد؟ آیا باید مردم را - همانند راهبان وراهبهها - به سرکوب کردن این غریزه تشویق نمود؟ یا اینکه آنها را در برابر بیبندوباری جنسی آزاد گذاشت، وهمان صحنههای زننده وننگین کنونی را مجاز دانست؟
ویا اینکه راه سومی را در پیش بگیریم که نه مشکلات ازدواج دائم را به بار آورد ونه آن بیبندوباری جنسی.
خلاصه اینکه ازدواج دائم نه در گذشته ونه در امروز بهتنهایی جوابگوی نیازمندیهای جنسی همه طبقات مردم نبوده ونیست، وما بر سر دو راهی قرار داریم: یا باید فحشا را مجاز بدانیم، همانطور که دنیای مادّی امروز عملاً بر آن صحه نهاده وآن را به رسمیّت شناخته است، ویا طرح ازدواج موقّت را بپذیریم. معلوم نیست آنها که با ازدواج موقّت وفحشا مخالفت میکنند چه راه حلّی برای این معضل اجتماعی دارند. در حالی که طرح ازدواج موقّت، نه شرایط سنگین ازدواج دائم را دارد که با عدم تمکّن مالی یا اشتغالات تحصیلی ومانند آن نسازد ونه زیانهای فجایع جنسی وفحشا را در بر دارد.
در اینجا اشکالاتی میشود که باید بهطور فشرده به آنها پاسخ گفت.
الف) گاهی میگویند چه تفاوتی میان ازدواج موقّت وفحشا وجود دارد؟ هردو خودفروشی در برابر پرداختن مبلغی محسوب میشوند ودر حقیقت این نوع ازدواج نقابی است بر چهره فحشا وآلودگیهای جنسی. تنها تفاوت آن دو در ذکر دو جمله ساده یعنی اجرای صیغه است.
پاسخ: آنها که چنین میگویند گویی اصلاً از مفهوم ازدواج موقّت آگاهی ندارند، زیرا ازدواج موقّت تنها با گفتن دو جمله تمام نمیشود، بلکه مقرّراتی همانند ازدواج دائم دارد؛ یعنی چنان زنی در تمام مدّت ازدواج موقّت منحصرآ در اختیار این مرد باید باشد وبه هنگامی که مدّت پایان یافت باید عدّه نگاه دارد؛ یعنی حدّاقل 45 روز باید از اقدام به هر گونه ازدواج با شخص دیگری خودداری کند تا اگر از مرد اوّل باردار شده وضع او روشن گردد، حتّی اگر با وسایل جلوگیری اقدام به جلوگیری از انعقاد نطفه کرده، باز هم رعایت این مدّت واجب است.
واگر از او صاحب فرزندی شد باید همانند فرزند ازدواج دائم مورد حمایت قرار گیرد وتمام احکام فرزند بر او جاری خواهد شد.
در حالی که در فحشا هیچیک از این شرایط وقیود وجود ندارد. آیا هرگز میتوان این دو را با یکدیگر مقایسه نمود؟!
البتّه ازدواج موقّت از نظر مسأله ارث (در میان زن وشوهر)(1)ونفقه وپارهای از
احکام دیگر تفاوتهایی با ازدواج دائم دارد، ولی این تفاوتها هرگز آن را در ردیف فحشا قرار نخواهد داد، ودر هر حال شکلی از ازدواج است با مقرّرات ازدواج.
ب) «ازدواج موقت» سبب میشود بعضی از افراد هوسباز از این قانون سوءِ استفاده کرده وهر نوع فحشا را در پشت این پرده انجام دهند، تا آنجا که افراد محترم هرگز تن به ازدواج موقّت نمیدهند وزنان باشخصیّت از آن ابا دارند.
پاسخ: سوءِ استفاده از کدام قانون در دنیا نشده است؟ آیا باید جلوی یک قانون فطری وضرورت اجتماعی را به خاطر سوءِ استفاده گرفت یا جلوی سوءِ استفادهکنندگان را؟!
1) البتّه فرزندان ازدواج موقّت هیچگونه تفاوتی با فرزندان عقد دائم ندارند واز پدر ومادر ارث میبرند.
اگر فرضآ عدّهای از زیارت خانه خدا سوءِ استفاده کردند ودر این سفر اقدام به فروش موادّ مخدّر کردند، آیا باید جلوی مردم را از شرکت در این کنگره عظیم اسلامی بگیریم یا جلوی سوءِ استفادهکنندگان را؟!
واگر میبینیم امروز افراد محترم استفاده از این قانون اسلامی را کراهت دارند عیب قانون نیست، عیب عملکنندگان به قانون ویا صحیحتر، سوءِ استفادهکنندگان از آن است.
اگر در جامعه امروز، هم ازدواج موقّت به صورت سالم درآید وحکومت اسلامی تحت ضوابط ومقرّرات خاصّ این موضوع را بهطور صحیح اجرا کند، هم جلوی سوءِ استفادهها گرفته خواهد شد وهم افراد محترم - به هنگام ضرورتهای اجتماعی - از آن کراهت نخواهند داشت.
ج) میگویند ازدواج موقّت سبب میشود افراد بیسرپرست همچون فرزندان نامشروع به جامعه تحویل داده شود.
پاسخ: از آنچه گفتیم جواب این ایراد کاملاً روشن شد، زیرا فرزندان نامشروع از نظر قانونی نه وابسته به پدرند ونه مادر، در حالی که فرزندان ازدواج موقّت کمترین وکوچکترین تفاوتی با فرزندان ازدواج دائم حتّی در میراث وسایر حقوق اجتماعی ندارند.
گویی عدم توجّه به این حقیقت سرچشمه اشکال فوق شده است.
در پایان این سخن، یادآوری مطلبی که برتراند راسل دانشمند معروف انگلیسی در کتاب زناشویی واخلاق ذیل عنوان «زناشویی آزمایشی» آورده است مفید به نظر میرسد:
او پس از ذکر طرح یکی از قضات محاکم جوانان به نام بن بی لیندسی در مورد زناشویی دوستانه یا زناشویی آزمایشی چنین مینویسد:
طبق طرح لیندسی، جوانان باید قادر باشند در نوعی زناشویی جدید وارد شوند که با زناشوییهای معمولی (دائم) از سه جهت تفاوت دارد:
نخست اینکه طرفین قصد بچهدار شدن نداشته باشند، ازاینرو باید بهترین طرق
پیشگیری از بارداری را به آنها بیاموزند،
دیگر اینکه جدایی آنها به آسانی صورت پذیرد،
وسوم اینکه پس از طلاق، زن هیچگونه حقّ نفقه نداشته باشد.
راسل بعد از ذکر پیشنهاد لیندسی که خلاصه آن در بالا بیان شد، چنین میگوید: تصوّر میکنم اگر چنین امری به تصویب قانونی برسد، گروه کثیری از جوانان از
جمله دانشجویان دانشگاهها تن به ازدواج موقّت بدهند ودر یک زندگی مشترک موقّتی پای بگذارند، زندگیای که متضمّن آزادی است ورها از بسیاری نابسامانیها وروابط جنسی پر هرج ومرج فعلی.(1)
همانطور که ملاحظه میکنید طرح فوق درباره ازدواج موقّت از جهات بسیاری همانند طرح اسلام است منتهی شرایط وخصوصیاتی که اسلام برای ازدواج موقّت آورده از جهاتی روشنتر وکاملتر است؛ در ازدواج موقّت اسلامی هم جلوگیری از فرزند کاملاً بیمانع است، هم جدا شدن آسان وهم نفقه واجب نیست (ر.ک: ج 3، ص421 - 438).
(الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللهُ وَاللاَّتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلاَ تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلا إِنَّ اللهَ کَانَ عَلِیّآ کَبِیرآ)
مردان، سرپرست ونگهبان زنانند، به خاطر برتریهایی که خداوند (از نظر نظام اجتماع) برای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است، وبه خاطر هزینه هایی که از اموالشان (در مورد زنان) میکنند. وزنان شایسته، زنانی هستند که متواضعاند، ودر غیاب (همسر خود،) اسرار وحقوق او را، در مقابل حقوقی که خدا برای آنان قرار داده، حفظ میکنند. وزنانی را که از سرکشی ومخالفتشان بیم دارید، پند واندرز دهید؛ و(اگر مؤثّر واقع نشد،) در بستر از آنها
1) زناشویی واخلاق، ص 189.
دوری نمایید؛ و(اگر راهی جز شدّت عمل نبود) آنها را تنبیه کنید. اگر از شما پیروی کردند، راهی برای تعدّی بر آنها نجویید. (بدانید) خداوند، بلندمرتبه وبزرگ است. (وقدرت او، بالاترین قدرتهاست). (سوره نساء، آیه 34)
خانواده یک واحد کوچک اجتماعی است وهمانند یک اجتماع بزرگ باید رهبر وسرپرست واحدی داشته باشد، زیرا رهبری وسرپرستی دستهجمعی که زن ومرد مشترکآ آن را بهعهده بگیرند مفهومی ندارد. در نتیجه مرد یا زن، یکی باید رئیس خانواده ودیگری معاون وتحت نظارت او باشد. قرآن در اینجا تصریح میکند که مقام سرپرستی باید به مرد داده شود. میفرماید: «مردان سرپرست ونگهبان زنانند» (الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاءِ).
البتّه مقصود از این تعبیر، استبداد واجحاف وتعدّی نیست بلکه رهبریِ واحد منظّم با توجّه به مسؤولیّتها ومشورتهای لازم است.
این مسأله در دنیای امروز بیش از هر زمان روشن است که اگر هیئتی - حتّی هیئت دو نفری - مأمور انجام دادن کاری شود، حتمآ باید یکی از آن دو «رئیس» ودیگری «معاون یا عضو» باشد وگرنه در کارشان هرج ومرج پیدا میشود؛ سرپرستی مرد در خانواده نیز از همین قبیل است.
واین موقعیّت به سبب وجود خصوصیاتی در مرد است، مانند ترجیح قدرت تفکّر او بر نیروی عاطفه واحساسات، (برعکس زن که از نیروی سرشار عواطف بهرهمند است).
ودیگری داشتن بنیه ونیروی جسمی بیشتر که با اوّلی بتواند بیندیشد ونقشه طرح کند وبا دومی بتواند از حریم خانواده خود دفاع نماید.
به علاوه، تعهّد او در برابر زن وفرزندان نسبت به پرداختن هزینههای زندگی وپرداخت مهر وتأمین زندگی آبرومندانه همسر وفرزند، این حق را به او میدهد که وظیفه سرپرستی به عهده او باشد.
البتّه ممکن است زنانی در جهات فوق بر شوهران خود امتیاز داشته باشند ولی
کرارآ گفتهایم قوانین به آحاد افراد نظر ندارد، بلکه نوع وکلّی را در نظر میگیرد، وشکّی نیست که از نظر کلّی، مردان نسبت به زنان برای این کار آمادگی بیشتری دارند اگرچه زنان نیز میتوانند وظایفی بهعهده بگیرند که اهمّیّت آن مورد تردید نیست.
جملههای بعد اشاره به همین حقیقت است، زیرا در بخش اوّل میفرماید: این سرپرستی «به سبب برتریهایی است که خداوند (از نظر اجتماع) برای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است» (بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ).
ودر قسمت دیگر میفرماید: «واین سرپرستی به سبب تعهّداتی است که مردان در مورد انفاق وپرداختهای مالی در برابر زنان وخانواده برعهده دارند» (وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ).
ناگفته پیداست سپردن این وظیفه به مردان، نه دلیل بالاتر بودن شخصیّت انسانی آنهاست ونه سبب امتیاز آنان در جهان دیگر، زیرا آن صرفآ بستگی به پرهیزگاری دارد، همانطور که شخصیّت انسانی یک معاون از یک رئیس ممکن است در جنبههای مختلفی بیشتر باشد امّا رئیس برای سرپرستی کاری که به او محوّل شده از معاون خود شایستهتر است.
سپس اضافه میفرماید: زنان در برابر وظایفی که در خانواده بهعهده دارند دو دستهاند:
یعنی مرتکب خیانت، چه از نظر مال وچه از نظر ناموس وچه از نظر حفظ شخصیّت شوهر واسرار خانواده در غیاب او نمیشوند ودر برابر حقوقی که خداوند برای آنها قائل شده است وبا جمله «بِما حَفِظَ اللّهُ» به آن اشاره گردیده، وظایف ومسؤولیّتهای خود را بهخوبی انجام میدهند.
بدیهی است که مردان موظّفند در برابر اینگونه زنان نهایت احترام وحقشناسی را انجام دهند.
باید مرحلهبهمرحله انجام گردد، ودر هر صورت مراقب باشند که از حریم عدالت تجاوز نکنند؛ این وظایف به ترتیب زیر در آیه بیان شده است:
مرحله اوّل در مورد زنانی است که نشانههای سرکشی وعداوت در آنان آشکار میگردد که قرآن از آنها چنین تعبیر میکند: «زنانی که از سرکشی آنان میترسید موعظه کنید وپند واندرز دهید» (وَالَّتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ).(1)
وبه این ترتیب آنها که از حریم نظام خانوادگی پا فراتر میگذارند قبل از هر چیز باید با اندرزهای دوستانه ونتایج سوءِ اینگونه کارها آنان را به راه آورد ومتوجّه مسؤولیّت خود نمود.
پس از آن برای مرحله دوم میفرماید: «در صورتی که اندرزهای شما سودی نداد، در بستر از آنان دوری کنید» (وَاهْجُرُوهُنَّ فِیالْمَضَاجِعِ).
وبا این عکسالعمل وبیاعتنایی، وبه اصطلاح قهر کردن، عدم رضایت خود را از رفتارشان آشکار سازید، شاید همین واکنش خفیف در روح آنها مؤثّر گردد.
ودر مرحله سوم، در صورتی که سرکشی وپشت پا زدن به وظایف ومسؤولیّتها از حد بگذرد وهمچنان در راه قانونشکنی با لجاجت وسرسختی گام بردارند، یعنی نه اندرزها تأثیر کند ونه جدا شدن در بستر وبیاعتنایی نفعی بخشد وراهی جز شدّت عمل باقی نمانَد، «آنها را تنبیه بدنی کنید» (وَاضْرِبُوهُنَّ).
در اینجا اجازه داده شده که از طریق تنبیه بدنی آنها را به ادای وظایف خویش وادار کنند.
مسلّم است اگر مرحله اوّل ودوم مؤثّر واقع شود وزن به ادای وظیفه خود اقدام کند، مرد حق ندارد بهانهجویی نماید ودر صدد آزار وی برآید. بدین جهت به دنبال این جمله میفرماید: «واگر از شما پیروی کردند، راهی برای تعدّی بر آنان نجویید» (فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلاَ تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً).
واگر گفته شود نظیر این سرکشی وتجاوز در مردان نیز ممکن است پدید آید، آیا مردان نیز مشمول چنین مجازاتهایی خواهند شد؟ در پاسخ میگوییم آری، مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلّف از وظایف، مجازات میگردند حتّی
1) «نُشُوز» جمع «نشز» (بر وزن نذر) بهمعنای زمین مرتفع وبلند، ودر اینجا کنایه از سرکشی وطغیان است.
مجازات بدنی، منتهی چون اینکار غالبآ از عهده زنان خارج است، حاکم شرع موظّف است مردان متخلّف را از راههای مختلف وحتّی از طریق تعزیر (مجازات بدنی) به وظایف خود آشنا سازد.
معروف است که مردی به همسر خود اجحاف کرده بود وبه هیچ قیمت حاضر به تسلیم در برابر حق نبود وعلی علیه السلام او را با شدّت عمل وحتّی با تهدید به شمشیر، وادار به تسلیم کرد.(1)
ودر پایان آیه مجدّدآ به مردان هشدار میدهد از موقعیّت سرپرستی خود در خانواده سوءِاستفاده نکنند وبه قدرت خدا که بالاتر از همه قدرتهاست بیندیشند «زیرا خداوند بلندمرتبه وبزرگ است» (إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیًّا کَبِیرًا).
ممکن است ایراد کنند چگونه اسلام به مردان اجازه داده که در مورد زنان متوسّل به تنبیه بدنی شوند؟ پاسخ این ایراد با توجّه بهمعنای آیه وروایاتی که در بیان آن وارد شده وتوضیح آن در کتابهای فقهی آمده است ونیز با توضیحاتی که روانشناسان امروز میدهند چندان پیچیده نیست، زیرا اوّلاً آیه مسأله تنبیه بدنی را درباره افراد وظیفهنشناسی مجاز شمرده که هیچ راه دیگری برای اصلاح آنها مفید واقع نشود.
اتّفاقآ این موضوع تازهای نیست که منحصر به اسلام باشد، در تمام قوانین دنیا هنگامی که راههای مسالمتآمیز برای وادار کردن افراد به ادای وظیفه مؤثّر واقع نشود به خشونت متوسّل میشوند، نهتنها از طریق ضرب بلکه گاهی در موارد خاصّی مجازاتهایی شدیدتر از آن نیز قائل میشوند که تا سرحدّ اعدام پیش میرود.
ثانیآتنبیه بدنی دراینجا-همانطورکه درکتابهای فقهی نیزآمده است -بایدملایم باشد بهطوری که نه موجب شکستگی شود، نه مجروح گردد ونه باعث کبودی بدن.
ثالثآ روانکاوان امروز معتقدند جمعی از زنان دارای حالتی به نام «مازوشیسم» (آزارطلبی) هستند که گاه این حالت در آنها تشدید میشود وتنها راه آرامش آنان مختصر تنبیه بدنی است.
1) بحارالأنوار، ج 41، ص 57؛ مستدرک الوسائل، ج 12، ص 337.
بنابراین ممکن است ناظر به چنین افرادی باشد که مختصر تنبیه بدنی درباره آنان جنبه آرامبخشی دارد ونوعی درمان روانی است (ر.ک: ج 3، ص 469-474).
(وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَیْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَکَمآ مِّنْ أَهْلِهِ وَحَکَمآ مِّنْ أَهْلِهَا إِنْ یُرِیدَا إِصْلاَحآ یُوَفِّقِ اللهُ بَیْنَهُمَا إِنَّ اللهَ کَانَ عَلِیمآ خَبِیرآ)
واگر از جدایی میان آن دو (همسر) بیم داشته باشید، یک داور از خانواده شوهر، ویک داور از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنان رسیدگی کنند). اگر این دو (داور)، تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند دلهای آن دو را به هم نزدیک میسازد، زیرا خداوند، دانا وآگاه است (واز نیّات همه، باخبر است). (سوره نساء، آیه 35)
در این آیه به مسأله بروز اختلاف ونزاع میان دو همسر اشاره کرده که اگر نشانههای شکاف وجدایی در میان آن دو پیدا شد، برای بررسی علل ناسازگاری وفراهم نمودن مقدّمات صلح وسازش، باید داور وحَکَم از دو فامیل انتخاب کرد. ازاینرو میفرماید: «واگر از جدایی وشکاف میان آن دو (همسر) بیم داشته باشید، یک داور از خانواده شوهر برگزینید» (وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَیْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَکَمًا مِنْ أَهْلِهِ).
واز آنجا که قضاوت نباید یکطرفه باشد، میافزاید: «ویک داور از خانواده زن برگزینید» (وَ حَکَمًا مِنْ أَهْلِهَا).
سپس میفرماید: «اگر این دو حَکَم با حسن نیّت ودلسوزی وارد کار شوند وهدفشان اصلاح میان دو همسر بوده باشد، خداوند کمک میکند وبا آنان میان دو همسر الفت میدهد» (إِنْ یُرِیدَا إِصْلاَحًا یُوَفِّقِ اللَّهُ بَیْنَهُمَا).
وبرای اینکه به «حَکَمَین» هشدار دهد که حسن نیّت به خرج دهند، در پایان آیه میفرماید: «خداوند از نیّت آنان باخبر است» (إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا خَبِیرًا).
محکمه صلح خانوادگی که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده یکی از شاهکارهای اسلام است. این محکمه امتیازاتی دارد که سایر محاکم فاقد آن هستند، از جمله:
در اینجا باید حتّی الامکان اختلافات را از طرق عاطفی حل کرد، لذا دستور میدهد داوران این محکمه کسانی باشند که پیوند خویشاوندی با دو همسر دارند ومیتوانند عواطف آنها را در مسیر اصلاح تحریک کنند.
بدیهی است این امتیاز تنها در این محکمه است وسایر محاکم فاقد آن هستند.
اصولاً تجربه نشان داده است زن وشوهری که راهی آنگونه محاکم میشوند، دیگر زن وشوهر سابق نیستند، ولی در محکمه صلح فامیلی، یا اینگونه مطالب به خاطر شرم حضور مطرح نمیشود، ویا اگر بشود چون در برابر آشنایان ومحرمان است آن اثر سوء را نخواهد داشت.
ناگفته روشن است حکمین باید از میان افراد پخته، باتدبیر وآگاه دو فامیل انتخاب شوند.
با این امتیازات که برشمردیم معلوم میشود احتمال کامیابی این محکمه در اصلاح میان دو همسر بهمراتب بیشتر از محاکم دیگر است.
مسأله حَکمین وشرایط آنها ودایره نفوذ حکم وداوری آنها درباره دو همسر، در فقه اسلامی مشروحآ بیان شده است، از جمله اینکه دو حَکم باید بالغ وعاقل وعادل ونسبت به کار خود بینا باشند.
امّا در مورد نفوذ حکم وداوری آنها در مورد دو همسر، بعضی از فقها حکم آن دو را هرچه باشد لازمالاجرا دانستهاند، وظاهر تعبیر به «حکم» در آیه مورد بحث نیز همین معنی را میرساند زیرا مفهوم حکمیّت نفوذ حکم است.
ولی بیشتر فقها نظر حکمین را تنها درباره سازش ورفع اختلاف میان دو همسر لازم الاجرا دانسته وحتّی معتقدند اگر حکمین شرایطی بر زن یا شوهر بکنند لازمالاجرا است.
امّا در مورد جدایی، حکم آنها بهتنهایی نافذ نیست وذیل آیه که اشاره به مسأله اصلاح میکند با این نظر سازگارتر است. توضیح بیشتر در این زمینه در کتابهای فقهی آمده است (ر.ک: ج 3، ص 475 - 478).
(وَإِنِ امْرَأَةٌ خَافَتْ مِنْ بَعْلِهَا نُشُوزآ أَوْ إِعْرَاضآ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِمَا أَنْ یُصْلِحَا بَیْنَهُمَا صُلْحآ وَالصُّلْحُ خَیْرٌ وَأُحْضِرَتِ الاَْنفُسُ الشُّحَّ وَإِنْ تُحْسِنُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرآ)
واگر زنی، از سرکشی وناسازگاری یا بیاعتنایی شوهرش، بیم داشته باشد، مانعی ندارد با هم بهگونهای صلح کنند (واز پارهای از حقوق خود، بهخاطر صلح، صرفنظر نمایند.) وصلح،
بهتر است؛ اگرچه (بسیاری از) مردم (طبق هوای نفسشان، در اینگونه موارد) بخل میورزند. وگذشت ندارند واگر نیکی (وگذشت) کنید وپرهیزگاری پیشه سازید، خداوند به آنچه انجام میدهید، آگاه است (وپاداش شایسته به شما خواهد داد). (سوره نساء، آیه 128)
در بسیاری از تفاسیر اسلامی وکتابهای حدیث، در شأن نزول آیه چنین نقل شده است: رافع بن خدیج دو همسر داشت؛ یکی مسن ودیگری جوان. بر اثر اختلافاتی، همسر مسن خود را طلاق داد و هنوز مدّت عدّه تمام نشده بود، به او گفت: اگر مایل باشی با تو آشتی میکنم، ولی باید اگر همسر دیگرم را بر تو مقدّم داشتم صبر کنی. واگر مایل باشی صبر میکنم مدّت عدّه تمام شود واز هم جدا شویم.
زن پیشنهاد اوّل را پذیرفت وبا هم آشتی کردند. آیه شریفه نازل شد وحکم این کار را بیان داشت.(1)
همانطور که در ذیل آیه 34 همین سوره گفتیم، «نُشوز» در اصل از مادّه «نشز» بهمعنی زمین مرتفع است، وهنگامی که در مورد زن ومرد بهکار میرود بهمعنی نافرمانی است.
در آیات مزبور(2)احکام مربوط به نشوز زن بیان شده بود، ولی در اینجا به مسأله
نشوز مرد اشاره کرده میفرماید: «هرگاه زنی احساس کند شوهرش بنای سرکشی واعراض دارد، مانعی ندارد که برای حفظ حریم زوجیّت، از پارهای از حقوق خود صرفنظر کند وبا هم صلح نمایند» (وَ إِنِ امْرَأَةٌ خَافَتْ مِنْ بَعْلِهَا نُشُوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِمَا أَنْ یُصْلِحَا بَیْنَهُمَا صُلْحًا).
از آنجا که گذشت کردن زن از قسمتی از حقوق خود، روی رضایت وطیب خاطر
انجام شده، واکراهی در میان نبوده است، گناهی ندارد. جمله «لا جُناحَ» (گناهی ندارد) نیز اشاره به همین حقیقت است.
ضمنآ از آیه با توجّه به شأن نزول، دو مسأله فقهی استفاده میشود:
نخست اینکه احکامی مانند تقسیم روزهای هفته در میان دو همسر، جنبه حق دارد نه حکم، ولذا زن میتواند با اختیار خود از این حق بهطور کلّی یا بهطور جزئی صرفنظر کند. دو دیگر اینکه، عوض صلح لازم نیست مال بوده باشد، بلکه میتواند «اسقاط حقّی» عوض صلح واقع شود.
سپس برای تأکید موضوع میفرماید: «به هر حال، صلح کردن بهتر است»
(وَالصُّلْحُ خَیْرٌ).
این جمله کوتاه وپر معنی گرچه در باره اختلافات خانوادگی در آیه فوق ذکر شده، ولی بدیهی است یک قانون کلّی را بیان میکند که در همه جا اصل نخستین، صلح وصفا ودوستی وسازش است، ونزاع و کشمکش وجدایی بر خلاف طبع سلیم انسان وزندگی آرامبخش اوست، ولذا جز در موارد ضرورت واستثنایی نباید به آن متوسّل شد.
بر خلاف آنچه برخی از مادّیها میپندارند که اصل نخستین در زندگی بشر، همانند سایر جانداران، تنازع بقاء وکشمکش است وتکامل از این راه صورت میگیرد. وهمین طرز تفکّر، شاید سرچشمه بسیاری از جنگها وخونریزیهای قرون اخیر شده است.
در حالی که انسان به سبب داشتن عقل وهوش، حسابش از حیوانات درّنده جداست، وتکامل او در سایه تعاون صورت میگیرد نه تنازع.(1)واصولاً تنازع بقاء
حتّی در میان حیوانات، یک اصل قابل قبول برای تکامل نیست.
وبه دنبال آن به سرچشمه بسیاری از نزاعها وعدم گذشتها اشاره کرده، میفرماید: «مردم ذاتآ وطبق غریزه حبّ ذات، در امواج بخل قرار دارند، وهر کس سعی میکند تمام حقوق خود را بیکموکاست دریافت دارد، وهمین سرچشمه نزاعها وکشمکشهاست» (وَ أُحْضِرَتِ الاَْنْفُسُ الشُّحَّ).
1) توضیح بیشتر درباره این موضوع در ذیل آیه 251 سوره بقره ذیل عنوان «تنازع بقا» گذشت.
بنابراین اگر زن ومرد به این حقیقت توجّه کنند که سرچشمه بسیاری از اختلافات بخل است، وبخل یکی از صفات مذموم است، سپس در اصلاح خود بکوشند وگذشت را پیشه کنند، نهتنها ریشه اختلافات خانوادگی از بین میرود، که بسیاری از کشمکشهای اجتماعی نیز پایان میگیرد.
ولی در عین حال برای اینکه مردان از حکم فوق سوءِ استفاده نکنند، در پایان آیه روی سخن را به آنها کرده، توصیه به نیکوکاری وپرهیزگاری نموده وبه آنان گوشزد میکند مراقب اعمال وکارهای خود باشند واز مسیر حق وعدالت منحرف نشوند، زیرا خداوند از همه اعمالشان آگاه است. میفرماید: «واگر نیکی کنید وتقوا پیشه نمایید، خداوند نسبت به آنچه انجام میدهید آگاه است» (وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا) (ر.ک: ج 4، ص 198 - 201).
(وَلَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّسَاءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ فَتَذَرُوهَا کَالْمُعَلَّقَةِ وَإِنْ تُصْلِحُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللهَ کَانَ غَفُورآ رَّحِیمآ * وَإِنْ یَتَفَرَّقَا یُغْنِ اللهُ کُلّاً مِّن سَعَتِهِ وَکَانَ اللهُ وَاسِعآ حَکِیمآ)
شما هرگز نمیتوانید (از نظر محبّت قلبی) در میان زنان خود، عدالت برقرار کنید، هر چند کوشش نمایید؛ ولی تمایل خود را بهکلّی متوجّه یک طرف نسازید که دیگری را بهصورت زنی بلاتکلیف درآورید. واگر راه صلاح وپرهیزگاری پیش گیرید، خداوند آمرزنده ومهربان است. * واگر (راهی برای اصلاح در میان خود نیابند، و) از هم جدا شوند، خداوند هر کدام از آنها را با گشایش وفضل خویش، بینیاز میکند؛ وخداوند، دارای فضل واحسان گسترده، وحکیم است. (سوره نساء، آیات 129 - 130)
از جملهای که در پایان آیه قبل گذشت، ودر آن دستور به احسان وپرهیزگاری
داده شده بود، نوعی تهدید در مورد شوهران استفاده میشود که آنها باید مراقب باشند کمترین انحرافی از مسیر عدالت در مورد همسران خود پیدا نکنند، تمام حقوقشان را ادا کنند، بلکه نیکی نمایند.
در اینجا این توهّم پیش میآید که مراعات عدالت حتّی در مورد محبّت وعلاقه قلبی نیز باید رعایت گردد. اینکه امکانپذیر نیست. بنابراین در برابر همسران متعدّد چه باید کرد؟
آیه مورد بحث در پاسخ به این پرسش میگوید عدالت از نظر محبّت در میان همسران امکانپذیر نیست. میفرماید: «هرگز نمیتوانید (در محبّت قلبی) در میان زنان عدالت بهخرج دهید، هر چند کوشش نمایید» (وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّسَاءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ).
از جمله «وَ لَو حَرَصتُم» استفاده میشود که در میان مسلمانان، افرادی بودند که در این زمینه سخت میکوشیدند وشاید علّت کوشش آنها دستور مطلق به عدالت در آیه 3 همین سوره بوده است. آنجا که میفرماید: (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً) «... واگر میترسید عدالت را رعایت نکنید، یک همسر بگیرید...».
بدیهی است که یک قانون آسمانی نمیتواند بر خلاف فطرت باشد ویا تکلیف به ما لا یطاق کند.
از آنجا که محبّتهای قلبی عوامل مختلفی دارد که بعضآ از اختیار انسان بیرون است، دستور به رعایت عدالت در مورد آن داده نشده است، ولی نسبت به اعمال ورفتار ورعایت حقوق در میان همسران که برای انسان امکانپذیر است روی عدالت تأکید شده است.
در عین حال برای اینکه مردان از این حکم سوءِ استفاده نکنند، به دنبال این جمله میفرماید: «اکنون که نمیتوانید مساوات کامل را از نظر محبّت، میان همسران خود رعایت کنید، لااقل تمام تمایل قلبی خود را متوجّه یکی از آنان نسازید که دیگری به صورت شخصی بلاتکلیف درآید وحقوق او نیز عملاً ضایع شود» (فَلاَ تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ فَتَذَرُوهَا کَالْمُعَلَّقَةِ).
ودر پایان آیه به کسانی که پیش از نزول این حکم، در رعایت عدالت میان همسران
خود کوتاهی کردهاند، هشدار میدهد که «اگر راه اصلاح وتقوا پیش گیرند وگذشته را جبران کنند، خداوند آنها را مشمول رحمت وبخشش خود قرار خواهد داد» (وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ غَفُورًا رَحِیمًا).
در روایات اسلامی مطالبی درباره رعایت عدالت در میان همسران نقل شده است که عظمت این قانون را مشخّص میسازد، از جمله اینکه در حدیثی میخوانیم: علی علیه السلام در آن روز که متعلّق به یکی از دو همسرش بود، حتّی در خانه زن دیگر وضونمیگرفت.(1)
ودرباره پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم: حتّی به هنگام بیماری، در خانه همسری که نوبتش نبود، درنگ نمیکرد.
ودرباره معاذ بن جبل نقل شده است که دو همسر داشت، هر دو در بیماری طاعون با هم از دنیا رفتند، او حتّی برای مقدّم داشتن دفن یکی بر دیگری از قرعه استفاده کرد تا کاری بر خلاف عدالت انجام نداده باشد.
سپس در آیه بعد به این حقیقت اشاره میکند که اگر ادامه همسری برای طرفین طاقتفرساست، وجهاتی پیش آمده که افق زندگی برای آنان تیرهوتار است وبه هیچوجه اصلاحپذیر نیست، آنها مجبور نیستند چنان ازدواجی را ادامه دهند، وتا پایان عمر با تلخکامی در چنین زندگی خانوادگی زندانی باشند، بلکه میتوانند از هم جدا شوند.
در این موقع باید شجاعانه تصمیم بگیرند، از آینده وحشت نکنند، زیرا «اگر با چنین شرایطی از هم جدا شوند، خداوند بزرگ هر دو را با فضل ورحمت خود بینیاز خواهد کرد وامید است همسران بهتر وزندگانی روشنتری در انتظارشان باشد» (وَ إِنْ یَتَفَرَّقَا یُغْنِ اللَّهُ کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ).
«زیرا خداوند همواره فضل ورحمت وسیع وآمیخته با حکمت داشته ودارد» (وَکَانَ اللَّهُ وَاسِعًا حَکِیمًا).
1) وسائل الشیعه، ج 21، ص 343؛ تفسیر تبیان، ج 3، ص 350؛ مجمعالبیان، ج 3، ص 208، ذیل آیه موردبحث؛ تفسیر صافی، ج 1، ص 508؛ نورالثقلین، ج 1، ص 559.
همانطورکه درذیل آیه 3 همین سوره یادآور شدیم، بعضی از بیخبران از ضمیمه کردن آن آیه با آیه مورد بحث چنین نتیجه میگیرند که تعدّد زوجات مشروط به عدالت است،وعدالت هم ممکن نیست،بنابراین تعّددزوجات دراسلام ممنوعاست.
اتّفاقآ از روایات اسلامی برمیآید نخستین کسی که این ایراد را مطرح کرد، ابن ابیالعوجاء از مادّیین معاصر امام صادق علیه السلام بود.
او این ایراد را با هشام بن حکم، دانشمند مجاهد اسلامی در میان گذاشت. هشام که جوابی برای این پرسش نیافته بود، برای یافتن پاسخ از شهر خود - که ظاهرآ کوفه بود - به سوی مدینه حرکت کرد وبه خدمت امام صادق علیه السلام رسید.
امام از آمدن او در غیر وقت حج وعمره به مدینه تعجّب کرد.
عرض کرد: چنین پرسشی پیش آمده است. امام در پاسخ فرمود: منظور از عدالت در آیه سوم سوره نساء، عدالت در نفقه ورعایت حقوق همسری وطرز رفتار وکردار است، وامّا منظور از عدالت در آیه 129 (آیه مورد بحث) که امری محال شمرده شده، عدالت در تمایلات قلبی است (بنابراین تعدّد زوجات با حفظ شرایط اسلامی نه ممنوع است ونه محال).
هنگامی که هشام از سفر بازگشت واین پاسخ را در اختیار ابن ابی العوجاء گذاشت، او سوگند یاد کرد که این پاسخ از تو نیست.(1)
معلوم است اگر کلمه عدالت را در دو آیه به دو معنی تفسیر میکنیم به دلیل قرینه روشنی است که در هر دو آیه وجود دارد، زیرا در ذیل آیه مورد بحث صریحآ میگوید تمام تمایل قلبی خود را متوجّه به یک همسر نکنید، وبه این ترتیب انتخاب دو همسر مجاز شمرده شده است منتهی به شرط اینکه عملاً درباره یکی از آن دو ستم نشود. اگرچه از نظر تمایل قلبی نسبت به آنها تفاوت داشته باشد. ودر آغاز آیه 3 همین سوره صریحآ اجازه تعدّد را نیز داده است (ر.ک: ج 4، ص 202 - 206).
1) نورالثقلین، ج 1، ص 439 و558؛ کافی، ج 5، ص 362؛ وسائل الشیعه، ج 15، ص 86؛ بحارالانوار، ج 47،ص 225؛ المیزان، ج 5، ص 106؛ تفسیر برهان، ج 1، ص 420.
(الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ حِلٌّ لَّکُمْ وَطَعَامُکُمْ حِلٌّ لَّهُمْ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ وَلاَ مُتَّخِذِی أَخْدَانٍ وَمَنْ یَکْفُرْ بِالاِْیمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِی الاْخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ)
امروز چیزهای پاکیزه برای شما حلال شده؛ و(همچنین) طعام اهل کتاب، برای شما حلال است؛ وطعام شما برای آنها حلال؛ و(نیز) زنان پاکدامن از مسلمانان، وزنان پاکدامن از کسانی که پیش از شما به آنها کتاب آسمانی داده شده، حلالند؛ هنگامی که مهر آنها را بپردازید وپاکدامن باشید؛ نه زناکار، ونه دوست پنهانی (ونامشروع) گیرید. وکسی که آنچه را باید به آن ایمان بیاورد، انکار کند اعمال او تباه میگردد؛ ودر سرای دیگر، از زیانکاران خواهد بود. (سوره مائده، آیه 5)
در این آیه که مکمّل آیات قبل است، نخست میفرماید: «امروز آنچه پاکیزه
است برای شما حلال شده وغذاهای اهل کتاب برای شما حلال وغذاهای شما
برای آنها حلال است» (الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ وَ طَعَامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ حِلٌّ لَکُمْ وَطَعَامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ).
در اینکه منظور از «الیوم» (امروز) چیست؟ به عقیده جمعی از مفسّران روز عرفه وبه عقیده برخی بعد از فتح خیبر است. ولی بعید نیست همان روز غدیر خم وپیروزی کامل اسلام بر کفّار بوده باشد، چنانکه اشاره خواهد شد.
ومنظور از ذکر حلال بودن «طیّبات» در اینجا با اینکه قبل از این روز هم حلال بوده، این است که مقدّمهای برای ذکر حکم طعام اهل کتاب باشد.
امّا اینکه منظور از «طعام اهل کتاب» که در این آیه حلال شمرده شده چیست؟ بیشتر مفسّران ودانشمندان اهل سنّت معتقدند هر نوع طعامی را شامل میشود، خواه گوشت حیواناتی باشد که به دست خود آنها ذبح شده ویا غیر آن.
ولی بیشترمفسّران وفقهای شیعه براین عقیدهاندکه منظورازآن غیرازگوشتهایی است که ذبیحه آنها باشد. تنها عدّه کمی از دانشمندان شیعه پیرو نظریّه اوّلند.
روایاتی که از ائمّه اهل بیت علیهم السلام نقل شده است این مطلب را تأکید میکند که منظور از طعام در این آیه، غیر ذبیحههای اهل کتاب است.
امام صادق علیه السلام درباره تفسیر آیه فوق فرمود: «عَنّی بِطَعامِهِم هاهُنا الحُبوبَ وَالفاکِهَةَ غَیرَ الذَّبائِحِ الَّتی یَذبَحونَ فَاِنَّهُم لا یَذکُرونَ اسمَ اللّهِ عَلَیها؛ منظور از طعام اهل کتاب، حبوبات ومیوههاست نه ذبیحههای آنها، زیرا آنان هنگام ذبح، نام خدا را نمیبرند».(1)
دقّت در روایات متعدّد دیگری که در وسائلالشیعه(2)مذکور است، ودقّت در آیات گذشته، نشان میدهد که تفسیر دوم (تفسیر طعام به غیر ذبیحه) به حقیقت نزدیکتر است، زیرا همانطور که امام صادق علیه السلام در روایت فوق اشاره فرموده است، اهل کتاب غالب شرایط ذبح اسلامی را رعایت نمیکنند؛ نه نام خدا را میبرند ونه رو بهسوی قبله حیوان را ذبح میکنند. همچنین پایبند به رعایت سایر شرایط نیستند. چگونه ممکن است در آیات قبل چنین حیوانی صریحآ تحریم شده باشد ودر این آیه حلال شمرده شود؟
بعد از بیان حلّیّت طعام اهل کتاب، درباره ازدواج با زنان پاکدامن از مسلمانان واهل کتاب سخن میگوید میفرماید: «زنان پاکدامن از مسلمانان واز اهل کتاب برای شما حلال هستند ومیتوانید با آنها ازدواج کنید به شرط اینکه مهر آنها را بپردازید» (وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُوْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ).
«وبه شرط اینکه از طریق ازدواج مشروع باشد نه به صورت زنای آشکار، ونه به صورت انتخاب دوست پنهانی» (مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ وَ لاَ مُتَّخِذِی أَخْدَانٍ).(3)
در حقیقت این قسمت از آیه محدودیتهایی را که درباره ازدواج مسلمانان با غیر
1) تفسیر قمّی، ج 1، ص 163؛ وسائل الشیعه، ج 16، ص 291 (ج 24، ص 66)؛ بحارالانوار، ج 63، ص 21؛نورالثقلین، ج 1، ص 593 و762.
2) وسایل الشیعه، ج 16، ص 371، «ابواب اطعمه واشربه».
3) همانطور که در ذیل آیه 25 سوره نساء گفتیم، اَخدان جمع خدن (بر وزن اذن) در اصل بهمعنای دوستورفیق است، ولی معمولاً به دوست پنهانی از جنس مخالف وبهعنوان نامشروع گفته میشود.
مسلمانان بوده تقلیل میدهد، وازدواج آنها با زنان اهل کتاب را با شرایطی تجویز مینماید.
امّا اینکه آیا ازدواج با اهل کتاب به هر صورت، خواه ازدواج دائم باشد یا موقّت مجاز است، ویا منحصرآ ازدواج موقّت جایز است، در میان فقهای اسلام گفتوگوست.
دانشمندان اهل تسنن فرقی میان این دو نوع ازدواج نمیگذارند ومعتقدند آیه فوق تعمیم دارد، ولی در میان فقهای شیعه جمعی معتقدند آیه منحصرآ ازدواج موقّت را بیان میکند وبعضی از روایات ائمّه اهل بیت علیهم السلام نیز این نظر را تأیید مینماید.(1)
قرائنی در آیه موجود است که ممکن است شاهد این قول باشد:
نخست اینکه میفرماید: (اِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ) «به شرط اینکه اجر آنها را بپردازید» درست است که کلمه «اجر»، هم در باره مهر عقد دائم وهم در باره مهر ازدواج موقّت گفته میشود، ولی بیشتر در مورد ازدواج موقّت ذکر میگردد؛ یعنی با آن تناسب بیشتری دارد.
ودیگر اینکه تعبیر به (غَیْرَ مُسَافِحِینَ وَ لاَ مُتَّخِذِی أَخْدَانٍ) «به شرط اینکه از راه زنا وگرفتن دوست پنهانی نامشروع وارد نشوید» نیز با ازدواج موقّت متناسبتر است، چه اینکه ازدواج دائم هیچگونه شباهتی با مسأله زنا یا انتخاب دوست پنهانی نامشروع ندارد که از آن نهی شود، ولی گاهی افراد نادان وبیخبر، ازدواج موقّت را با زنا یا انتخاب دوست پنهانی اشتباه میکنند.
واز همه گذشته این تعبیرات عینآ در آیه 25 سوره نساء دیده میشود ومیدانیم آن آیه درباره ازدواج موقّت است.
با این همه جمعی از فقها ازدواج با اهل کتاب را مطلقآ مجاز میدانند وقراین فوق را برای تخصیص آیه کافی نمیبینند، وبه بعضی از روایات نیز در این زمینه استدلال میکنند (شرح بیشتر در این باره باید در کتابهای فقهی مطالعه شود).
1) مجمعالبیان، ج 3، ص 280، ذیل آیه مورد بحث؛ وسائل الشیعه، ج 20، ص 540 وج 21، ص 37؛ المیزان،ج 5، ص 216، تفسیر صافی، ج 2،ص 14؛ تهذیب الاحکام، ج 7، ص 255.
ناگفته نماند در دنیای امروز که بسیاری از رسوم جاهلی در اشکال مختلف زنده شده است نیز این تفکّر بهوجود آمده است که انتخاب دوست زن یا مرد برای افراد مجرّد بیمانع است، نهتنها به شکل پنهانی، آنگونه که در زمان جاهلیّت قبل از اسلام وجود داشت، بلکه به شکل آشکار نیز هم.
در حقیقت دنیای امروز در آلودگی وبیبندوباری جنسی از زمان جاهلیّت پا را فراتر نهاده است، زیرا اگر در آن زمان تنها انتخاب دوست پنهانی را مجاز میدانستند، اینها آشکارش را نیز بیمانع میدانند وحتّی با نهایت وقاحت به آن افتخار میکنند.
این رسم ننگین که یک فحشای آشکار ورسوا محسوب میشود، از سوغاتهای شومی است که از غرب به شرق انتقال یافته وسرچشمه بسیاری از بدبختیها وجنایات شده است.
ذکر این نکته نیز لازم است که در مورد طعام اهل کتاب، هم اجازه داده شده که از طعام آنها خورده شود (به شرایطی که ذکر شد) وهم به آنها اطعام شود. امّا در مورد ازدواج، تنها گرفتن زن از آنان تجویز شده است، ولی زنان مسلمان به هیچوجه مجاز نیستند با مردان اهل کتاب ازدواج کنند، چنانکه ظاهر آیه نیز چنین اقتضا میکند (وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُوْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ). وفلسفه آن ناگفته پیداست، زیرا زنان به سبب آنکه عواطف رقیقتری دارند زودتر ممکن است عقیده همسران خود را بپذیرند تا مردان.
واز آنجا که تسهیلات فوق، درباره معاشرت با اهل کتاب وازدواج با زنان آنها ممکن است مورد سوءِ استفاده بعضی قرار گیرد و، آگاهانه یا غیر آگاهانه، به سوی آنها کشیده شوند، در پایان آیه به مسلمانان هشدار داده میفرماید: «کسی که نسبت به آنچه باید به آن ایمان بیاورد، کفر بورزد وراه مؤمنان را رها کرده، در راه کافران قرار گیرد، اعمال او بر باد میرود ودر آخرت در زمره زیانکاران خواهد بود» (وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالاِْیمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِی الاَْخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ).
اشاره به اینکه تسهیلات مزبور علاوه بر اینکه گشایشی در زندگی شما ایجاد میکند، باید سبب نفوذ وتوسعه اسلام در میان بیگانگان گردد، نه اینکه شما تحت تأثیر آنها قرار گیرید ودست از آیین خود بردارید که در این صورت مجازات شما بسیار سخت وسنگین خواهد بود.(1)
1) در مورد حبط واحباط به ذیل آیه 217 سوره بقره مراجعه فرمایید.
در تفسیر این قسمت از آیه با توجّه به پارهای از روایات وشأن نزولی که نقل شده است، احتمال دیگری نیز هست وآن این است که بعضی از مسلمانان پس از نزول آیه فوق وحکم حلّیّت طعام اهل کتاب وزنان آنها از قبول چنین حکمی اکراه داشتند، قرآن به آنها هشدار میدهد: اگر نسبت به چنین حکمی که از طرف خدا نازل شده اعتراضی داشته باشند وانکار کنند، اعمال آنها بر باد خواهد رفت وزیانکار خواهند بود (ر.ک: ج 4، ص 356 - 361).
(هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِّنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِیَسْکُنَ إِلَیْهَا فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلا خَفِیفآ فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَّعَوَا اللهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَیْتَنَا صَالِحآ لَّنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِینَ * فَلَمَّا آتَاهُمَا صَالِحآ جَعَلاَ لَهُ شُرَکَاءَ فِیمَا آتَاهُمَا فَتَعَالَی اللهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ)
اوست کسی که (همه) شما را از یک فرد آفرید؛ وهمسرش را نیز از جنس او قرار داد، تا در کنار او بیاساید. سپس هنگامی که با او آمیزش کرد، حملی سبک برداشت، که با وجود آن، به کارهای خود ادامه میداد؛ وچون سنگین شد، هر دو از خدایی که پروردگارشان است خواستند: «اگر فرزند صالحی به ما دهی، بهیقین از شاکران خواهیم بود.» * امّا هنگامی که خداوند فرزند صالحی به آنها [ پدران ومادران از نسل آدم ]داد، (موجودات دیگر را در این موهبت مؤثّر دانستند؛ و) برای خدا، در این نعمت که به آنها بخشیده بود، همتایانی قائل شدند؛ خداوند برتر است از آنچه همتای او قرار میدهند. (سوره اعراف، آیات 189-190)
در این آیات به گوشه دیگری از حالات مشرکان وطرز تفکّر آنها وپاسخ به اشتباهاتشان اشاره شده است. واز آنجا که آیه گذشته سود وزیان وآگاهی از علم غیب را منحصر به خدا معرّفی میکرد، ودر حقیقت اشاره به توحید افعالی خدا بود، این آیات مکمّل آنها محسوب میشود، زیرا اینها نیز اشاره به توحید افعالی خداست.
نخست میفرماید: «او خدایی است که (همه) شما را از یک فرد آفرید وهمسرش را نیز از جنس او قرار داد تا در کنارش بیاساید» (هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِیَسْکُنَ إِلَیْهَا).
این دو در کنار هم زندگی آرامبخشی داشتند، «سپس هنگامی که با او آمیزش کرد، حملی سبک برداشت که با وجود آن، به کارهای خود ادامه میداد» (فَلَمَّا تَغَشَّیهَا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِیفًا فَمَرَّتْ بِهِ).(1)
بهگونهای که در آغاز کار، این حمل برای او مشکلی ایجاد نمیکرد.
امّا با گذشت روزها، حمل او رفتهرفته سنگین شد «و چون سنگینبار شد» (فَلَمَّا أَثْقَلَتْ).
در این هنگام دو همسر انتظار فرزندی را میکشیدند وآرزوداشتند خداوند فرزند صالحی به آنها مرحمت کند، از این جهت «متوجّه درگاه خدا شدند وپروردگار خویش را چنین خواندند: بارالها، اگر فرزند صالحی به ما دهی از شاکران خواهیم بود» (دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَیْتَنَا صَالِحًا لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِینَ).
«امّا هنگامی که خداوند فرزند صالحی (با تناسب اندام وشایستگی کامل) به آنان داد، برای خدا در این نعمت بزرگ همتایانی قائل شدند، و خداوند برتر وبالاتر است از آنچه همتای او قرار میدهند» (فَلَمَّا آتَاهُمَا صَالِحًا جَعَلاَ لَهُ شُرَکَاءَ فِیمَا آتَاهُمَا فَتَعَالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ).
در سومین آیه، قرآن بار دیگر فکر وعقیده بتپرستی را با بیان روشن وکوبندهای محکوم میکند، میفرماید: «آیا موجوداتی را همتای او قرار میدهند که چیزی را نمیآفرینند و خودشان مخلوقند؟» (أَیُشْرِکُونَ مَا لاَ یَخْلُقُ شَیْئًا وَ هُمْ یُخْلَقُونَ).
به علاوه «این معبودهای ساختگی در هیچیک از مشکلات قادر نیستند پرستشکنندگان خود را یاری دهند، وحتّی قادر نیستند خود را نیز در برابر مشکلات یاری دهند» (وَ لاَ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْرًا وَ لاَ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ).
ومیافزاید: این معبودها آنچنان هستند که «اگر شما بخواهید آنها را هدایت کنید،
1) «تَغَشّاها» از مادّه تَغَشّی به معنی پوشاندن است واین جمله در زبان عرب کنایه لطیفی از آمیزش جنسیاست.
از شما پیروی نخواهند کرد» وحتّی عقل وشعور آن را ندارند (وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدَی لاَیَتَّبِعُوکُمْ).
آنها که چنین هستند وندای هادیان را نمیشنوند، چگونه میتوانند دیگران را هدایت کنند؟
برخی از مفسّران احتمال دیگری در تفسیر این قسمت از آیه دادهاند وآن این است که ضمیر «هُم» به مشرکان برمیگردد، یعنی گروهی از آنها بهقدری لجوج ومتعصّباند که هر چه آنها را دعوت به توحید کنید تسلیم نمیشوند.(1)
این احتمال نیز هست که منظور این باشد که اگر شما از آنها تقاضای هدایت کنید، تقاضایتان انجام نخواهد شد، به هر حال «برای شما مساوی است، خواه آنها را دعوت به سوی حق کنید ویا در برابرشان خاموش باشید» (سَوَاءٌ عَلَیْکُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صَامِتُونَ).
در هر دو صورت این گروه بتپرستان لجوج دستبردار نیستند.
طبق تفسیر اوّل معنی جمله این است: برای شما یکسان است، خواه از بتها تقاضای چیزی کنید، یا خاموش باشید، در هر دو صورت نتیجه منفی است، زیرا بتها اثری در سرنوشت کسی ندارند وقادر به انجام خواست کسی نیستند.
فخر رازی در تفسیر خود در ذیل این آیه مینویسد: مشرکان هنگامی که به مشکلی گرفتار میشدند دست تضرّع به سوی بتها برمیداشتند، وهنگامی که مشکلی برای آنها واقع نمیشد، ساکت وخاموش بودند. قرآن میگوید: خواه در برابر آنها تضرّع وزاری کنید وخواه خاموش بمانید هیچ تفاوتی نمیکند.
در اینکه منظور از این «زوجین» در دو آیه اوّل کیست؟ در میان مفسّران گفتوگو بسیار است:
آیا «نَفسٍ واحِدَةٍ» وهمسرش اشاره به آدم علیه السلام وحوّا است در حالی که آدم از
1) تفسیر قرطبی، ذیل آیه مورد بحث ؛ بحر المحیط، ذیل آیه مورد بحث.
پیامبران و«حوّا» زن باایمان وشایستهای بود.(1)
آیا ممکن است آنها از مسیر توحید منحرف شده، راه شرک پیموده باشند؟!
واگر منظور غیر آدم است وهمه افراد بشر را شامل گردد با کلمه «واحِدَةٍ» چگونه سازگار است؟
از این گذشته، منظور از شرک چه نوع عمل یا تفکّری بوده که از آنها سرزده است؟
در پاسخ این سؤالات باید گفت: در تفسیر این آیات دو راه در پیش داریم که شاید تمام سخنان گوناگون مفسّران در تفسیر این آیه ریشهاش به این دو باز گردد: نخست اینکه مراد از «واحِدَةٍ» در آیه، واحد شخصی است همانگونه که در بعض آیات دیگر مانند آیه اوّل سوره نساء نیز به همین معنی آمده است.
اصولاً «نَفسٍ واحِدَةٍ» در قرآن مجید در پنج مورد ذکر شده که یک مورد آن آیه مورد بحث وچهار مورد دیگر سوره نساء آیه 1، سوره انعام آیه 98، سوره لقمان آیه 28، وسوره زمر آیه 6 است که بعضی از آنها ارتباطی به بحث ما ندارد وبعضی مشابه آیه مورد بحث است.
بنابراین آیات مورد بحث منحصراً اشاره به آدم علیه السلام وهمسر اوست.
در این صورت مسلّمآ منظور از شرک، پرستش غیر خدا ویا اعتقاد به الوهیّت غیر پروردگار نیست، بلکه ممکن است چیزی از قبیل تمایل انسان به فرزندش بوده باشد، تمایلاتی که گاهی او را از خداوند غافل میسازد.
تفسیر دیگر اینکه مراد از واحد در اینجا «واحد نوعی» است، یعنی خداوند همه شما را از یکنوع آفرید، همانطور که همسرانتان را نیز از جنس شما قرار داد.
در این صورت این دو آیه وآیات بعد اشاره به نوع انسانها است که به هنگام انتظار تولّد فرزند، دست به دعا برمیدارند واز خدا فرزند صالح میخواهند وهمانند همه اشخاصی که خود را در برابر مشکل یا خطری میبینند، با اخلاص کامل به درگاه خدا میروند وبا او عهد میکنند که پس از برآمدن حاجات وحلّ مشکلشان شکرگزار باشند امّا به هنگامی که فرزند متولّد شد، یا مشکل آنها برطرف گردید، تمام پیمانها را به دست فراموشی میسپارند؛ گاه میگویند: اگر فرزند ما سالم، یا زیباست، به پدر ومادرش رفته، وقانون وراثت است.
1) بحارالانوار، ج 11، ص 249 و253.
گاه میگویند: نوع تغذیه ما و شرایط دیگر خوب بوده وچنین محصولی
داده است.
وگاه به بتهایی که مورد پرستش آنهاست روی میآورند ومیگویند: فرزند ما نظر کرده بت است، وامثال اینگونه بحثها.
وبهطور کلّی نقش آفرینش پروردگار را نادیده میگیرند، وعلّت اصلی این موهبت را تنها عوامل طبیعی ویا معبودهای خرافی میشمرند.(1)
قرائنی در آیات فوق وجود دارد که نشان میدهد با تفسیر دوم سازگارتر ومفهومتر است، زیرا اوّلاً تعبیرات آیه حال همسرانی را بازگو میکند که قبلاً در جامعهای میزیستهاند وتولّد فرزندان صالح وناصالح را با چشم خود دیده بودند، لذا از خدای خود فرزندانی از گروه اوّل تقاضا میکردند. واگر آیات مربوط به آدم علیه السلام وحوّا باشد، هنوز فرزندی برای آنها به وجود نیامده وهنوز صالح وناصالح وجود نداشت که آنها از خدای خود فرزند صالح بخواهند.
ثانیآ ضمائری که در آخر آیه دوم وآیات بعد وجود دارد، همه ضمیر جمع
است واین میرساند که منظور از ضمیر تثنیه اشاره به دو گروه بوده است نه
دو شخص.
ثالثآ آیات بعد نشان میدهد که منظور از شرک در این آیات شرک به معنی بتپرستی است نه محبّت فرزند وامثال آنها، واین موضوع با حضرت آدم علیه السلام وهمسرش سازگار نیست.
با توجّه به این قرائن روشن میشود آیات فوق در مورد نوع انسان وگروه «زوج» و«زوجهها» سخن میگوید. بنابراین منظور این است که همسر انسان از نوع واز جنس اوست آنچنان که در آیه 21 سوره روم میخوانیم: (وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا) «از نشانههای قدرت خدا این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفریده تا در کنارشان بیاسایید».
1) برخی از مفسّران خواستهاند آغاز آیه را درباره آدم وذیل آن را درباره فرزندان آدم بدانند که با ظاهر آیه بههیچروی سازگار نیست وبه اصطلاح احتیاج به حذف وتقدیر ویا رجوع ضمیر به غیر مرجع دارد.
در بعضی از منابع اهل تسنّن وپارهای از منابع غیر معتبر شیعه در تفسیر آیات فوق حدیثی نقل شده است که به هیچرو با عقاید اسلامی درباره پیامبران سازگار نیست وآن این است که سمرة بن جندب از پیامبر صلی الله علیه و آله چنین نقل میکند: «لَمّا وَلِدَتْ حَوّاءُ طافَ بِها اِبلیسُ وَ کانَ لا یَعیشُ لَها وَلَدٌ فَقالَ سَمِّیهِ عَبدَالحارِثِ فَعاشَ وَ کانَ ذلِکَ مِن وَحیِالشَّیطانِ وَأمرِهِ: هنگامی که حوّا فرزندی آورد، ابلیس اطراف او را گرفت -وقبل ازآن هیچ فرزندی ازاوزنده نمیماند-شیطان به حوّاپیشنهادکردنام اوراعبدالحارث بگذارد (حارث یکی از نامهای شیطان است بنابراین عبدالحارث یعنی بنده شیطان) حوّا چنین کرد وآن فرزند زنده ماند واین از وحی شیطان وفرمان او بود».(1)
از پارهای از روایات که به این مضمون وارد شده استفاده میشود آدم علیه السلام نیز به این موضوع رضایت داد.
راوی این روایت خواه سمرة بن جندب که از دروغگویان مشهور است بوده باشد ویا افرادی مانند کعب الاحبار ووهب بن منبّه که از سرشناسان یهود بودند وسپس اسلام آوردند - وبه عقیده بعضی از دانشمندان اسلامی، خرافات تورات وبنیاسرائیل را این دو تن به محیط اسلام کشاندند - هر چه باشد، مضمون روایت، خود بهترین دلیل بر فساد وبطلان آن است زیرا آدم که خلیفةاللّه وپیامبر بزرگ خدا ودارای علم اسماء بود، هر چند با ترک اولی از بهشت به زمین آمد، امّا کسی نبود که راه شرک را انتخاب کند وفرزند خود را «بنده شیطان» نام گذارد. این کار تنها در شأن یک بتپرست جاهل ونادان است (ر.ک: ج 7، ص 67 - 75).
(وَاللهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجآ وَجَعَلَ لَکُمْ مِّنْ أَزْوَاجِکُمْ بَنِینَ وَحَفَدَةً وَرَزَقَکُمْ مِّنَ الطَّیِّبَاتِ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَتِ اللهِ هُمْ یَکْفُرُونَ)
خداوند برای شما از جنس خودتان همسرانی قرار داد؛ واز همسرانتان برای شما فرزندان
1) مسند احمد، ج 5، ص 11؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 332. به بحارالانوار، ج 11، ص 249 به بعد مراجعهفرمایید.
ونوههایی به وجود آورد؛ واز نعمتهای پاکیزه به شما روزی داد؛ آیا به باطل ایمان میآورند، ونعمت خدا را انکار میکنند؟! (سوره نحل، آیه 72)
آیه مورد بحث اشاره به نظام تکثیر نسل است؛ میگوید: «خداوند برای شما از جنس خودتان همسرانی قرار داد» (وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا).
همسرانی که هم مایه آرامش روح وجسم هستند وهم سبب بقای نسل.
لذا بلافاصله اضافه میکند: «واز همسرانتان برای شما فرزندان ونوههایی به وجود آورد» (وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً).
«حَفَدَة» جمع «حافد» در اصل بهمعنی کسی است که بدون انتظار پاداش، با سرعت همکاری میکند. در آیه مورد بحث به عقیده بسیاری از مفسّران، منظور نوههاست وبعضی خصوصِ نوههای دختری را گفتهاند.
برخی دیگر معتقدند که «بَنین» به فرزندان کوچک گفته میشود و«حَفَدَه» به فرزندان بزرگ که میتوانند کمک وهمکاری کنند.
وبرخی آن را هرگونه معاون ومددکار اعمّ از فرزندان وغیر فرزندان دانستهاند.(1)
ولی معنی اوّل یعنی نوهها در اینجا از همه نزدیکتر بهنظر میرسد، هر چند مفهوم «حَفَدَة» در اصل - چنانکه گفتیم - وسیع است.
به هر حال بیشک وجود نیروهای انسانی همچون فرزندان، نوهها وهمسران در اطراف هر کس، نعمت بزرگی برای اوست که هم از نظر معنوی او را حمایت میکنند وهم از نظر مادّی (ر.ک: ج 11، ص 345 - 346).
(قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلاَّ
1) در این صورت باید «حَفَدَه» عطف به «بَنین» نباشد بلکه عطف بر «أزواجاً» بوده باشد، ولی اینگونه عطف برخلاف ظاهر است، ظاهر این است که عطف بر «بَنین» بوده باشد - دقّت کنید.
عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْعَادُونَ)
بهیقین مؤمنان رستگار شدند؛ * آنها که در نمازشان خشوع دارند؛ * وآنها که از لغو وبیهودگی رویگردانند؛ * وآنها که به (دستور) زکات عمل میکنند؛ * وآنها که دامان خود را حفظ میکنند؛ * جز در مورد همسران وکنیزانشان، که در بهرهگیری از آنان ملامت نمیشوند؛ * وکسانی که جز این را طلب کنند، تجاوزگرند. (سوره مؤمنون، آیات 1 - 7)
چهارمین ویژگی مؤمنان را مسأله پاکدامنی وعفّت بهطور کامل وپرهیز از هرگونه آلودگی جنسی قرار داده چنین میگوید: «آنها کسانی هستند که فروج(1)خویش را از
بیعفتی حفظ میکنند» (وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ).
«مگر نسبت به همسران وکنیزانشان که در بهرهگیری از آنها هیچگونه ملامت وسرزنش ندارند» (إِلاَّ عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ).
از آنجا که غریزه جنسی سرکشترین غرایز انسان است وخویشتنداری در برابر آن نیاز به پرهیزگاری فراوان، ایمان قوی ونیرومند دارد، بار دیگر روی همین مسأله تأکید کرده ومیگوید: «هر کس غیر این طریق را (جهت بهرهگیری جنسی) طلب کند تجاوزگر است» (فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولَئِکَ هُمُالعَادُونَ).
تعبیر به محافظت «فروج» گویا اشاره به این است که اگر مراقبت مستمر وپیگیر در این زمینه نباشد بیم آلودگی فراوان است.
وتعبیر به «همسران» شامل همسران دائم وموقّت هر دو میشود، هر چند بعضی از مفسّران اهل سنّت در اینجا گرفتار اشتباهی شدهاند که به آن اشاره خواهد شد.
جمله غَیرُ مَلومینَ: «آنها مورد ملامت قرار نمیگیرند» ممکن است اشاره به طرز فکر غلطی باشد که برای مسیحیّت انحرافی پیدا شده که آنها هرگونه آمیزش جنسی را خلاف شأن انسان میپندارند وترک مطلق آن را فضیلت میدانند تا آنجا که کشیشان کاتولیک وهمچنین زنان ومردان تارک دنیا در تمام عمر، مجرّد زندگی میکنند وهر
1) «فروج» جمع «فرج» کنایه از دستگاه تناسلی است.
گونه ازدواج را مخالف این مقام روحانی تصوّر میکنند. هرچند این مسأله بیشتر جنبه ظاهری دارد امّا در پنهان جمعی از آنها طرقی برای اشباع غریزه جنسی خود انتخاب میکنند وکتابهای نویسندگان خودشان پر است از داستانهایی که در این زمینه نوشتهاند.(1)
به هر حال امکان ندارد خداوند غریزهای را به عنوان بخشی از نظام احسن در انسان بیافریند وبعد آن را بهکلّی تحریم یا مخالف مقام انسانی بداند.
این نکته چندان نیاز به یادآوری ندارد که حلال بودن همسران مخالف با بعضی از موارد استثنایی نیست، مانند حالت عادت ماهانه وامثال آن.
همچنین حلال بودن کنیزان (زنان برده) مشروط به شرایط متعدّدی است که در کتابهای فقهی آمده، وچنان نیست که هر کنیزی بر صاحب آن حلال باشد، ودر واقع در بسیاری از جهات وشرایط، همان شرایط همسران را دارد.
از آیات فوق استفاده میشود که تنها دو گروه از زنان بر مردان حلال هستند:
نخست همسران، ودیگر کنیزان (با شرایط مخصوص) وبه همین جهت، در کتابهای فقهی در بحث «نکاح» به این آیه بسیار استناد شده است.
جمعی از مفسّران وفقهای اهل سنّت خواستهاند از این آیه شاهدی برای نفی ازدواج موقّت بیاورند وبگویند آن هم در حکم زناست.
امّا با توجّه به این حقیقت که «ازدواج موقّت» (متعه) به طور مسلّم در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله حلال بوده است، واحدی از مسلمانان آن را انکار نمیکنند، منتها بعضی میگویند در آغاز اسلام بوده وبسیاری از صحابه نیز به آن عمل کردهاند سپس نسخ شده است.
بعضی میگویند: عمر بن خطاب از آن جلوگیری به عمل آورد.
با توجّه به این واقعیّتها، مفهوم سخن این دسته از دانشمندان اهل تسنّن این
1) به تاریخ معروف ویل دورانت در این زمینه مراجعه شود.
خواهد بود که پیامبر صلی الله علیه و آله العیاذ باللّه زنا را - حدّاقل برای مدّتی - مجاز شمرده است واین غیر ممکن است.
از این گذشته، «متعه» بر خلاف پندار این گروه، یکنوع ازدواج است ازدواجی موقّت ودارای اکثر شرایط ازدواج دائم؛ بنابراین قطعاً در جمله «اِلّا عَلی أزواجِهِم» داخل است وبه همین دلیل هنگام خواندن صیغه ازدواج موقّت از همان صیغههای ازدواج دائم (أنکَحتُ وَ زَوَّجتُ) با قید مدّت استفاده میشود، واین بهترین دلیل بر ازدواج بودن آن است.
درباره ازدواج موقّت ودلایل مشروعیت آن در اسلام، وعدم نسخ این حکم وهمچنین فلسفه اجتماعی آن، وپاسخ به ایرادات مختلف مشروحاً بحث کردهایم(1)
(ر.ک: ج 14، ص 216 - 224).
(وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ یَکُنْ لَّهُمْ شُهَدَاءُ إِلاَّ أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ * وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَةَ اللهِ عَلَیْهِ إِنْ کَانَ مِنْ الْکَاذِبِینَ * وَیَدْرَأُ عَنْهَا الْعَذَابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بِاللهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ * وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللهِ عَلَیْهَا إِنْ کَانَ مِنْ الصَّادِقِینَ * وَلَوْلاَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللهَ تَوَّابٌ حَکِیمٌ)
وکسانی که زنان خود را (به زنا) متّهم میکنند، وگواهانی جز خودشان ندارند، هر یک از آنها باید چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد که از راستگویان است؛ * ودر پنجمین بار بگوید که لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد. * آن زن نیز میتواند کیفر (زنا) را از خود دور کند، به این طریق که چهار بار خدا را به شهادت طلبد که آن مرد (در این نسبتی که به او داده) از دروغگویان است. * وبار پنجم بگوید که غضب خدا بر او باد اگر آن مرد از راستگویان باشد (ودر این صورت مجازات از هر دو برداشته میشود). * 10. واگر فضل ورحمت خدا شامل حال شما نبود واینکه او توبهپذیر وحکیم است (بسیاری از شما گرفتار مجازات سخت الهی میشدید)! (سوره نور، آیات 6-10)
1) به ذیل آیه 24 سوره نساء مراجعه فرمایید.
در شأن نزول این آیات از ابن عبّاس چنین نقل شده است: سعد بن عباده (بزرگ انصار) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله در حضور جمعی از اصحاب چنین عرض کرد: ای پیامبر خدا، هرگاه نسبت دادن عمل منافی عفّت به کسی این مجازات دارد که اگر آن را اثبات نکند باید هشتاد تازیانه بخورد، پس من اگر وارد خانهام شدم وبا چشم خود دیدم مرد فاسقی با همسر من در حال عمل خلافی است چه باید کنم؟ اگر بگذارم تا چهار شاهد بیایند وببینند وشهادت دهند او کار خود را کرده وفرار کرده است.
واگر بخواهم او را بکشم کسی از من بدون شاهد نمیپذیرد وبه عنوان قاتل قصاص میشوم.
واگر بیایم وآنچه را دیدم بهعنوان شکایت بگویم هشتاد تازیانه بر پشت من زده خواهد شد.
پیامبر صلی الله علیه و آله گویا از این سخن احساس یکنوع اعتراض به این حکم الهی کرد، رو به سوی جمعیّت انصار کرده به زبان گله فرمود: «آیا آنچه را که بزرگ شما گفت نشنیدید؟» آنها در مقام عذرخواهی برآمده، عرض کردند: ای رسول خدا، او را سرزنش نکن، او مرد غیوری است وآنچه را میگوید بهخاطر شدّت غیرت اوست.
سعد بن عباده به سخن درآمد و گفت: ای رسول خدا، پدر ومادرم فدایت باد به خدا سوگند میدانم که این حکم الهی است وحقّ است، ولی با این حال از اصل این داستان در شگفتم (ونتوانستم این مشکل را در ذهن خود حل کنم) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «حکم خدا همین است». او نیز گفت: صدق اللّه ورسوله.
وچیزی نگذشت که پسرعمویش به نام هلال بن امیّه از در وارد شد، در حالی که مرد فاسقی را شب هنگام با همسر خود دیده بود وبرای طرح شکایت خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله میآمد. او با صراحت گفت: من با چشم خودم این موضوع را دیدم وبا گوش خودم صدای آنها را شنیدم.
پیامبر صلی الله علیه و آله بهقدری ناراحت شد که آثار ناراحتی در چهره مبارکش نمایان گشت.
هلال گفت: من آثار ناراحتی را در چهره شما میبینم، ولی به خدا قسم من راست میگویم و دروغ در کارم نیست. امیدوارم که خدا خودش این مشکل را بگشاید.
پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم گرفت: حدّ قذف را درباره هلال اجرا کند، چرا که او شاهدی بر ادّعای خود نداشت.
در این هنگام انصار به یکدیگر میگفتند دیدید همان داستان سعد بن عباده تحقّق یافت،آیابهراستی پیامبر صلی الله علیه و آله هلال راتازیانه خواهدزدوشهادتاورامردودمیشمرد؟
در این هنگام وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد وآثار آن در چهره او نمایان گشت. همگی خاموش شدند تا ببینند چه پیام تازهای از سوی خدا آمده است.
آیات فوق نازل شد(1)وراه حلّ دقیقی به مسلمانان ارائه داد که شرح آن را در ذیل
میخوانید.
همانگونه که از شأن نزول برمیآید این آیات در حکم استثنا وتبصرهای بر حکم حدّ قذف است، به این معنی که اگر مردی زن خود را متّهم به عمل منافی عفّت کند وبگوید: او را در حال انجام دادن این کار خلاف با مرد بیگانهای دیدم حدّ قذف (هشتاد تازیانه) در مورد او اجرا نمیشود.
واز سوی دیگر ادّعای او بدون دلیل وشاهد نیز در مورد زن پذیرفته نخواهد شد، چرا که ممکن است راست بگوید ونیز ممکن است دروغ بگوید.
در اینجا قرآن راه حلّی پیش مینهد که مسأله به بهترین صورت وعادلانهترین طریق حل میگردد، وآن این است که نخست باید شوهر چهار بار شهادت دهد که در این ادّعا راستگوست. چنانکه قرآن میفرماید: «کسانی که همسران خود را متّهم میکنند وگواهانی جز خودشان ندارند، هر یک از آنها باید چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد که او از راستگویان است» (وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ شُهَدَاءُ إِلاَّ أَنْفُسُهُمْ فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَالصَّادِقِینَ).
«ودر پنجمین بار بگوید: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد» (وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِنْ کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ).
به این ترتیب، شوهر برای اثبات مدّعای خود از یکسو ودفع حدّ قذف از سوی دیگر، چهار بار این جمله را تکرار میکند: اُشهِدُ بِاللّهِ اِنِّی لَمِنَ الصّادِقینَ فِیما رَمَیتُها بِهِ
1) مجمع البیان، ج 7، ص 128. فی ظلال ؛ نورالثّقلین ؛ المیزان، ذیل آیات مورد بحث (البتّه با مختصر تفاوت).
مِنَالزِّنا: «به خدا شهادت میدهم در این نسبت زنا که به این زن دادم، راست میگویم».
ودر مرتبه پنجم میگوید: لَعنَةُ اللّهِ عَلَیَّ اِن کُنتُ مِنَالکاذِبینَ: «لعنت خدا بر من باد اگر دروغگو باشم».
در اینجا زن بر سر دو راهی قرار دارد اگر سخنان مرد را تصدیق کند ویا حاضر به نفی این اتّهام از خود به ترتیبی که در آیات بعد میآید نشود، مجازات وحدّ زنا در مورد او ثابت میگردد.
امّا «او نیز میتواند مجازات (زنا) را از خود به این ترتیب دفع کند که چهار بار خدا را به شهادت طلبد که آن مرد در این نسبتی که به او میدهد از دروغگویان است» (وَیَدْرَوُا عَنْهَا الْعَذَابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ).
«ودر مرتبه پنجم بگوید: غضب خدا بر او باد اگر آن مرد در این نسبت از راستگویان باشد» (وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِنْ کَانَ مِنَالصَّادِقِینَ).
وبه این ترتیب، زن در برابر پنج بار گواهی مرد، دایر به آلودگی او پنج بار گواهی بر نفی این اتّهام میدهد، چهار بار با این عبارت: اُشهِدُ بِاللّهِ اِنَّهُ لَمِنَ الکاذِبینَ فِیما رَمانِی بِهِ مِنَ الزِّنا: «خدا را به شهادت میطلبم که او در این نسبتی که به من داده است از دروغگویان است».
ودر پنجمین بار میگوید: اِنَّ غَضَبَ اللّهِ عَلَیَّ اِن کانَ مِنَالصّادِقینَ: «غضب خدا بر من باد اگر او راست میگوید».
اجرای این برنامه که در فقه اسلامی به مناسبت کلمه «لعن» در عبارات فوق «لعان» نامیده شده، چهار حکم قطعی برای این دو همسر در پی خواهد داشت:
نخست اینکه بدون نیاز به صیغه طلاق فوراً از هم جدا میشوند.
دو دیگر اینکه برای همیشه این زن ومرد بر هم حرام میگردند، یعنی امکان بازگشتشان به ازدواج مجدّد با یکدیگر وجود ندارد.
سوم اینکه حدّ قذف از مرد وحدّ زنا از زن برداشته میشود (اما اگر یکی از این دو از اجرای این برنامه سر باز زند اگر مرد باشد حدّ قذف واگر زن باشد حدّ زنا در مورد او اجرا میگردد).
چهارم اینکه فرزندی که در این ماجرا به وجود آمده از مرد منتفی است یعنی با او نسبتی نخواهد داشت، امّا نسبتش با زن محفوظ خواهد بود.
البتّه جزئیّات این احکام در آیات فوق نیامده همین اندازه قرآن در آخرین آیه مورد بحث میگوید: «واگر فضل خدا ورحمتش واینکه او توبهپذیر وحکیم است نبود، بسیاری از مردم هلاک میشدند یا گرفتار مجازاتهای سخت» (وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ حَکِیمٌ).
در واقع این آیه یک اشاره اجمالی برای تأکید احکام فوق است، زیرا نشان میدهد که برنامه «لعان» یک فضل الهی است ومشکل مناسبات دو همسر را در این زمینه به نحو صحیحی حل میکند.
از یکسو مرد را مجبور نمیکند اگر کار خلافی در مورد همسرش دید سکوت کند وبرای دادخواهی نزد حاکم شرع نیاید.
از سوی دیگر زن را هم به مجرّد اتّهام در معرض مجازات حدّ زنای محصنه قرار نمیدهد وحقّ دفاع به او عطا میکند.
از سوی سوم شوهر را ملزم نمیکند که اگر با چنین صحنهای روبهرو شد به دنبال چهار شاهد برود واین راز دردناک را برملا سازد.
از سوی چهارم این مرد وزن را که دیگر قادر به ادامه زندگی مشترک زناشویی نیستند از هم جدا میسازد وحتّی اجازه نمیدهد در آینده با هم ازدواج کنند، چرا که اگر این نسبت راست باشد آنها از نظر روانی قادر بر ادامه زندگی زناشویی نیستند، واگر هم دروغ باشد عواطف زن آنچنان جریحهدار شده که بازگشت به زندگی مجدّد رامشکل میسازد،چراکه نه سردی بلکه عداوت ودشمنی محصول چنین امری است.
واز سوی پنجم تکلیف فرزند را هم روشن میسازد.
این است فضل ورحمت خداوند، وتوّاب وحکیم بودنش نسبت به بندگان که با این راه حل ظریف، حسابشده وعادلانه مشکل را گشوده است، واگر درست بیندیشم، حکم اصلی یعنی لزوم چهار شاهد نیز بهکلّی شکسته نشده، بلکه هر یک از این چهار «شهادت» را در مورد زن وشوهر جانشین یک «شاهد» کرده، وبخشی از احکام آن را برای این قائل شده است.
نخستین سؤالی که در اینجا مطرح میشود همین است که دو همسر چه
خصوصیّتی دارند که این حکم استثنایی در مورد اتّهام آنها صادر شده است؟
پاسخ این سؤال را از یکسو میتوان در شأن نزول آیه پیدا کرد وآن اینکه هرگاه مردی همسرش را با بیگانهای ببیند، اگر بخواهد سکوت کند برای او امکانپذیر نیست، چگونه غیرتش اجازه میدهد هیچ عکسالعملی در برابر تجاوز به حریم ناموسش نشان ندهد؟
اگر بخواهد نزد قاضی برود وفریاد بکشد که فوراً حدّ قذف درباره او اجرا میشود، زیرا قاضی چه میداند او راست میگوید، شاید دروغ باشد، واگر بخواهد چهار شاهد بطلبد این نیز با حیثیت وآبروی او نمیسازد.
به علاوه ممکن است ماجرا در این میان پایان گیرد.
از سوی دیگر افراد بیگانه زود یکدیگر را متّهم میسازند ولی مرد وزن کمتر یکدیگر را به این مسائل متّهم میکنند وبه همین دلیل در مورد بیگانگان آوردن چهار شاهد لازم است وگرنه حدّ قذف اجرا میگردد، ولی در مورد دو همسر چنین نیست وبه این دلیل، حکم مزبور از ویژگیهای آنهاست.
از توضیحاتی که در تفسیر آیات بیان شد به اینجا رسیدیم که برای دفع حدّ قذف از مردی که زن خود را متّهم به زنا ساخته لازم است چهار مرتبه خدا را گواه گیرد که راست میگوید که در حقیقت هر یک از این چهار شهادت در این مورد خاص جانشین شاهدی شده است، ودر مرتبه پنجم برای تأکید بیشتر، لعنت خدا را به جان میخرد اگر دروغگو باشد.
با توجّه به اینکه اجرای این مقرّرات معمولاً در یک محیط اسلامی وتوأم با تعهّدات مذهبی است، هنگامی که کسی ببیند باید در مقابل حاکم اسلامی اینچنین قاطعانه خدا را به گواهی بطلبد ولعن بر خود بفرستد، غالباً از اقدام به چنین خلافی خودداری میکند، وهمین سدّی بر سر راه او واتّهامات دروغین میگردد. این در مورد مرد.
امّا اینکه زن برای دفاع از خود باید چهار بار خدا را به گواهی طلبد که این نسبت دروغ است، به این خاطر میباشد که تعادل میان شهادت مرد وزن برقرار شود،
وچون زن در معرض اتّهام قرار گرفته، در پنجمین مرحله با عبارتی شدیدتر از عبارت مرد از خود دفاع میکند وغضب خدا را بر خود میخرد اگر مرد راست گفته باشد.
میدانیم «لعنت»، دوری از رحمت است امّا «غضب» چیزی بالاتر از دوری از رحمت است، زیرا «غضب» مستلزم کیفر ومجازاتی است بیش از دور ساختن از رحمت ولذا در تفسیر سوره حمد گفتیم که «مَغضُوبٌ عَلَیهِم» از «ضالّین» (گمراهان) بدترند، با اینکه «ضالّین» مسلماً دور از رحمت خدا میباشند.
آخرین آیه مورد بحث به صورت جمله شرطیهای است که جزای آن ذکر نشده، همین اندازه میفرماید: اگر فضل ورحمت الهی واینکه خداوند توّاب وحکیم است در کار نبود... ولی نمیفرماید: چه میشد، امّا با توجّه به قراین کلام، جزای این شرط روشن است وگاه میشود که حذف وسکوت درباره یک مطلب، ابهت واهمّیّت بیشتری به آن میبخشد، واحتمالات زیادی را در ذهن انسان برمیانگیزد که هر کدام به آن سخن مفهوم تازهای میدهد.
مثلاً در اینجا ممکن است جزای شرط این باشد که اگر فضل ورحمت الهی نبود، پرده از روی کارهای شما برمیداشت واعمالتان را برملا میساخت تا رسوا
شوید. ویا اگر فضل و رحمت الهی نبود، فوراً شما را مورد مجازات قرار میداد وهلاک میکرد.
ویا اگر فضل ورحمت الهی نبود اینچنین احکام حسابشده را برای تربیت شما انسانها مقرّر نمیداشت.
در واقع این حذف جزای شرط، ذهن شنونده را به تمام این امور سوق میدهد(1)
(ر.ک: ج 14، ص 395 - 414).
1) در تفسیر المیزان جواب شرط را به صورت جامعی نقل کرده که شامل بسیاری از تفسیرهای دیگر میشودومیگوید تقدیر در واقع چنین است: «لَو لا ما أنعَمَ اللّهُ عَلَیکُم مِن نِعمَةِ الدِّینِ وَ تَوبَتِهِ لِمُذنِبیکُم وَ تَشریعِالشَّرایِعِ لِنَظمِ اُمورِ حَیاتِکُم، لَزِمَتکُمُ الشِّقوَةُ، وَ أهلَکَتکُمُ المَعصیَةُ وَالخَطیئَةُ، وَاختَلَّ نِظامُ حَیاتِکُم بِالجَهالَةِ».
(اَلْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُوْلَئِکَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُمْ مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ)
زنان ناپاک از آنِ مردان ناپاکند، ومردان ناپاک از آنِ زنان ناپاک؛ وزنان پاک از آن مردان پاکند، ومردان پاک از آن زنان پاک! اینان از آنچه که (ناپاکان) به آنان نسبت میدهند مبرّا هستند؛ وبرای آنان آمرزش (الهی) وروزی پرارزشی است. (سوره نور، آیه 26)
آیه فوق در حقیقت تعقیب وتأکیدی بر آیات افک وآیات قبل از آن است وبیان یک سنّت طبیعی در جهان آفرینش، که تشریع نیز با آن هماهنگ است.
میفرماید: «زنان خبیث وناپاک از آن مردان خبیث وناپاکند، چنانکه مردان ناپاک، تعلّق به زنان ناپاک دارند» (الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ).
ودر نقطه مقابل نیز «زنان پاک به مردان پاک تعلّق دارند، ومردان پاک از آن زنان پاکند» (وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ).
ودر پایان آیه به گروه اخیر یعنی مردان وزنان پاکدامن اشاره کرده میگوید:
«آنها از نسبتهای نادرستی که به آنان داده میشود مبرّا هستند» (أُولَئِکَ مُبَرَّءُونَ
مِمَّا یَقُولُونَ).
وبه همین دلیل «آمرزش ومغفرت الهی وهمچنین روزی پرارزش در انتظار آنهاست» (لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ).
در اینکه منظور از «خبیثات» و«خبیثین» وهمچنین «طیّبات» و«طیّبین» در آیه مورد بحث کیست، مفسّران بیانات مختلفی دارند:
افراد آلوده دارد، وبه عکس سخنان پاک از آن مردان پاک وباتقواست، و«از کوزه همان برون تراود که در اوست».
گاه گفته میشود: «خبیثات» بهمعنی سیّئات ومطلق اعمال بد وکارهای ناپسند است که برنامه مردان ناپاک است وبه عکس «حسنات» تعلّق به پاکان دارد.
«خبیثات» و«خبیثون» اشاره به زنان ومردان آلودهدامان است، به عکس «طیّبات» و«طیّبون» که به زنان ومردان پاکدامن اشاره میکند وظاهراً منظور از آیه همین است، زیرا قرائنی در دست است که معنی اخیر را تأیید میکند:
الف) این آیات به دنبال آیات افک وهمچنین آیه (الزَّانِی لاَ یَنْکِحُ إلاَّ زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنْکِحُهَا إِلاَّ زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُوْمِنِینَ) آمده واین تفسیر هماهنگ با مفهوم آن آیات است.
ب) جمله (أُولَئِکَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ) «آنها (زنان ومردان پاکدامن) از نسبتهای ناروایی که به آنان داده میشود، منزّه وپاکند» قرینه دیگری بر این تفسیر است.
ج) اصولاً قرینه مقابله، خود نشانه این است که منظور از «خبیثات» جمع مؤنّث حقیقی است، واشاره به زنان ناپاک است در مقابل «خبیثون» که جمع مذکّر حقیقی است.
د) از همه اینها گذشته، در حدیثی از امام باقر علیه السلام وامام صادق علیه السلام نقل شده است که «این آیه همانند آیه (الزَّانِی لاَ یَنْکِحُ إِلاَّ زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً) است، زیرا گروهی بودند که تصمیم گرفتند با زنان آلوده ازدواج کنند، خداوند آنها را از این کار نهی کرد واین عمل را ناپسند شمرد».(1)
ه-) در روایات «کتاب نکاح» نیز میخوانیم: یاران امامان گاه سؤال از ازدواج با زنان «خبیثة» میکردند که با جواب منفی روبهرو میشدند. این خود نشان میدهد «خبیثة» اشاره به زنان ناپاک است نه «سخنان» ونه «اعمال» ناپاک.(2)
سؤال دیگر اینکه آیا منظور از خبیث بودن این دسته از مردان وزنان یا «طیّب» بودن آنها همان جنبههای عفّت وناموسی است؟ یا هر ناپاکی فکری وعملی وزبانی را شامل میشود؟
اگر سیاق آیات وروایاتی را که در تفسیر آن آمده در نظر بگیریم محدود بودن مفهوم آیه به معنی اوّل صحیحتر به نظر میرسد، در حالی که از بعضی از روایات استفاده میشود خبیث وطیّب در اینجا معنی وسیعی دارد ومفهوم آن منحصر به آلودگی وپاکی جنسی نیست.
روی این جهت بعید به نظر نمیرسد مفهوم نخستین آیه همان معنی خاص باشد، ولی از نظر ملاک، فلسفه وعلّت، قابل تعمیم وگسترش است.
وبه تعبیر دیگر، آیه فوق در واقع بیان گرایش سنخیت است هر چند با توجّه به موضوع بحث، سنخیت در پاکی وآلودگی جنسی را میگوید - دقّت کنید.
بدون شک قانون «نوریان مر نوریان را طالبند» و«ناریان مر ناریان را جاذبند» وضربالمثل معروف «کند همجنس با همجنس پرواز» وهمچنین ضربالمثلی که در عربی معروف است: «السِنخِیَّةُ عِلَّةُ الاِنضِمامِ»، همه اشاره به یک سنّت تکوینی است که «ذرّه ذرّه موجوداتی را که در ارض وسما است در بر میگیرد که جنس خود را همچو کاه وکهربا جذب میکنند».
همه جا همنوعان سراغ همنوعان میروند، وهر گروه وهر دستهای با همسنخان خود گرم وصمیمیاند.
امّا این واقعیّت مانع از آن نخواهد بود که آیه بالا همانند آیه «الزّانِیَةُ لا یَنکِحَها إلّا زانَ أو مُشرِکٌ» اشاره به یک حکم شرعی باشد که ازدواج با زنان آلوده حدّاقل در مواردی که مشهور ومعروف به عمل منافی عفّتاند، ممنوع است.
مگر همه احکام تشریعی ریشه تکوینی ندارد؟ مگر سنّتهای الهی در تشریع وتکوین هماهنگ نیستند؟ (برای توضیح بیشتر به شرحی که ذیل آیه مزبور ذکر کردیم مراجعه فرمایید).
در اینجا سؤالی مطرح است وآن این است که در طول تاریخ یا در محیط زندگی خود گاه مواردی را میبینیم که با این قانون هماهنگ نیست. به عنوان مثال در خود
قرآن آمده است که همسر نوح وهمسر لوط، زنان بدی بودند وبه آنها خیانت کردند(1)
ودر مقابل، همسر فرعون از زنان باایمان وپاکدامن بود که گرفتار چنگال آن طاغوت بیایمان گشته بود.(2)
در مورد پیشوایان بزرگ اسلام نیز کموبیش نمونههایی از این قبیل دیده شده است که تاریخ اسلام گواه آن است.
درپاسخ،علاوه براینکه هرقانون کلّی استثناهایی دارد،بایدبه دونکته توجّه داشت:
اصولاً این عیب از عیوب تنفّرآمیز محسوب میشود ومیدانیم محیط زندگی شخصی پیامبران از اوصافی که موجب نفرت مردم است باید پاک باشد، تا هدف نبوّت که جذب مردم به آیین خداست، عقیم نماند.
(َأَنکِحُوا الاَْیَامَی مِنْکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمْ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ * وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ نِکَاحآ حَتَّی
یُغْنِیَهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ فَکَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْرآ وَآتُوهُمْ مِّنْ مَّالِ اللهِ الَّذِی آتَاکُمْ وَلاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنآ لِّتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَمَنْ یُکْرِهُّنَّ فَإِنَّ اللهَ مِنْ بَعْدِ إِکْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِیمٌ)
مردان وزنان بیهمسر خود را همسر دهید، همچنین غلامان وکنیزان صالح ودرستکارتان را؛ اگر فقیر وتنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان رابینیاز میسازد؛ (فضل) خداوند واسع و(از نیازهای بندگان) آگاه است. * وکسانی که امکانی برای ازدواج نمییابند، باید پاکدامنی پیشه کنند تا خداوند از فضل خود آنان را بینیاز گرداند. وآن بردگانتان که خواستار قرارداد برای آزادی هستند، با آنان قرارداد ببندید اگر صلاحیت (زندگی مستقل را) در آنان احساس میکنید؛ وچیزی از مال خدا را که به شما داده است به آنان بدهید. وکنیزان خود را برای دستیابی شما به متاع ناپایدار زندگی دنیا مجبور به خودفروشی نکنید. (بهخصوص) اگر خودشان میخواهند پاک بمانند. وهرکس آنها را (بر این کار) اجبار کند، (سپس پشیمان گردد، وتوبه کند) خداوند بعد از این اجبار کردن آنها آمرزنده ومهربان است.
(سوره نور، آیات 32-33)
از آغاز این سوره تا به اینجا طرق حسابشده مختلفی برای پیشگیری از آلودگیهای جنسی مطرح شده است که هر یک از آنها تأثیر بسزایی در پیشگیری یا مبارزه با این آلودگیها دارد.
در آیات مورد بحث به یکی دیگر از مهمترین طرق مبارزه با فحشا که ازدواج ساده وآسان، وبیریا وبیتکلّف است اشاره شده، زیرا این نکته مسلّم است که برای برچیدن بساط گناه باید از طریق اشباع صحیح ومشروع غرایز وارد شد. به تعبیری دیگر هیچگونه مبارزه منفی بدون مبارزه مثبت مؤثّر نخواهد افتاد.
لذا در نخستین آیه مورد بحث میفرماید: «مردان وزنان بیهمسر را همسر دهید، وهمچنین غلامان وکنیزان صالح ودرستکارتان را» (وَ أَنْکِحُوا الاَْیَامَی مِنْکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَ إِمَائِکُمْ).
«أیامی» جمع «أیّم» (بر وزن قَیّم) در اصل بهمعنی زنی است که شوهر ندارد، سپس به مردی که همسر ندارد گفته شده است وبه این ترتیب، تمام زنان ومردان مجرّد در مفهوم این آیه داخل هستند خواه «بکر» باشند یا «بیوه».
تعبیر «أنکِحوا» (آنها را همسر دهید) با اینکه ازدواج یک امر اختیاری وبسته به میل طرفین است، مفهومش این است که مقدّمات ازدواج آنها را فراهم سازید، از طریق کمکهای مالی در صورت نیاز، پیدا کردن همسر مناسب، تشویق به مسأله ازدواج، وبالاخره پادرمیانی برای حلّ مشکلاتی که معمولاً در این موارد بدون وساطت دیگران انجامپذیر نیست.
خلاصه مفهوم آیه بهقدری وسیع است که هر قدمی وسخنی در این راه را شامل میشود.
بدون شک اصل تعاون اسلامی ایجاب میکند که مسلمانان در همه زمینهها به یکدیگر کمک کنند، ولی تصریح به این امر در مورد ازدواج، دلیل بر اهمّیّت ویژه
آن است.
اهمّیّت این مسأله تا به آن پایه است که در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «أفضَلُ الشَّفاعاتِ أن تَشفَعَ بَینَ اثْنَینِ فی نِکاحٍ حَتّی یَجمَعَ اللَّهُ بَینَهُما: بهترین شفاعت آن است که میان دو نفر برای امر ازدواج میانجیگری کنی، تا این امر به سامان برسد».(1)
در حدیث دیگری از امام کاظم موسی بن جعفر علیه السلام میخوانیم: «ثَلاثَةٌ یَستَظِلّونَ بِظِلِّ عَرشِ اللَّهِ یَومَ القِیامَةِ یَومَ لا ظِلَّ إلّا ظِلُّهُ رَجُلٌ زَوَّجَ أخاهُ المُسلِمَ أو أخدَمَهُ أو کَتَمَ لَهُ سِرّاً: سه طایفهاند که در روز قیامت در سایه عرش خدا قرار دارند، روزی که سایهای جز سایه او نیست: کسی که وسایل تزویج برادر مسلمانش را فراهم سازد، وکسی که هنگام نیاز به خدمت، خدمتکنندهای برای او فراهم کند وکسی که اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد».(2)
وبالاخره در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم: «هر گامی انسان در این راه بردارد وهر کلمهای بگوید، ثواب یکسال عبادت در نامه عمل او مینویسند» (کانَ لَهُ بِکُلِّ خُطوَةٍ خَطاها أو بِکُلِّ کَلِمَةٍ تَکَلَّمَ بِها فی ذلِکَ عَمَلُ سَنَةٍ قِیامُ لَیلِها وَ صِیامُ نَهارِها).(3)
واز آنجا که یک عذر تقریباً عمومی وبهانه همگانی برای فرار از زیر بار ازدواج وتشکیل خانواده، مسأله فقر ونداشتن امکانات مالی است، قرآن به پاسخ آن پرداخته میفرماید: از فقر وتنگدستی آنها نگران نباشید ودر ازدواجشان بکوشید، چرا که «اگر فقیر وتنگدست باشند خداوند آنها را از فضل خود بینیاز میسازد» (إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ).
وخداوند قادر بر چنین کاری هست، چرا که «خداوند واسع وعلیم است» (وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ).
قدرتش آنچنان وسیع است که پهنه عالم هستی را فرامیگیرد، وعلم او چنان گسترده است که از نیّات همهکس، خصوصاً آنها که به نیّت حفظ عفّت وپاکدامنی اقدام به ازدواج میکنند آگاه است، وهمه را مشمول فضل وکرم خود قرار خواهد داد.
در این زمینه تحلیل روشنی داریم وهمچنین روایات متعدّدی که در آخر این بحث خواهد آمد.
ولی چون گاه با تمام تلاشی که خود انسان ودیگران میکنند وسیله ازدواج فراهم نمیگردد وخواه ناخواه انسان مجبور است مدّتی را با محرومیّت بگذراند، مبادا کسانی که در این مرحله قرار دارند گمان کنند آلودگی جنسی برای آنها مجاز است وضرورت چنین ایجاب میکند، بلافاصله دستور پارسایی را -هر چند مشکل باشد - به آنها داده، میگوید: «وآنها که وسیله ازدواج ندارند، باید عفّت پیشه کنند، تا خداوند آنان را به فضلش بینیاز سازد» (وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ نِکَاحًا حَتَّی یُغْنِیَهُمُ اللَّهُ
مِنْ فَضْلِهِ).
نکند در این مرحله بحرانی ودر این دوران آزمایش الهی تن به آلودگی دردهند وخود را معذور بشمرند که هیچ عذری پذیرفته نیست، بلکه باید قدرت ایمان وشخصیّت وتقوا را در چنین مرحلهای بیازمایند.
واز آنجا که اسلام به هر مناسبت سخن از بردگان به میان آید، عنایت وتوجّه خاصّی به آزادی آنها نشان میدهد، از بحث ازدواج به بحث آزادی بردگان از طریق «مکاتبه» (بستن قرارداد برای کار کردن غلامان وپرداختن مبلغی به اقساط به مالک خود وآزاد شدن) پرداخته، میگوید: «بردگانی که از شما تقاضای مکاتبه برای آزادی میکنند، اگر رشد وصلاح در آنان احساس میکنید با آنها قرارداد ببندید» (وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ فَکَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْرًا).
منظور از جمله «عَلِمتُم فیهِم خَیرًا» این است که رشد وصلاحیّت کافی برای عقد این قرارداد وسپس توانایی برای انجام دادن آن داشته باشند، وبتوانند بعد از پرداختن مال الکتابه (مبلغی را که قرار داد بستهاند) زندگی مستقلّی را شروع کنند.
امّا اگر توانایی بر این امور را نداشته باشند، واین کار در مجموع به ضرر آنها تمام شود ودر نتیجه سربار جامعه شوند، باید به وقت دیگری موکول کنند که این صلاحیّت وتوانایی حاصل گردد.
سپس برای اینکه بردگان به هنگام ادای این اقساط به زحمت نیفتند دستور میدهد: «چیزی از مال خداوند که به شما داده است به آنها بدهید» (وَ آتُوهُمْ مِنْ مَالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ).
در اینکه منظور از این مال چه مالی است که باید به این بردگان داد، در میان مفسّران گفتوگوست:
جمع کثیری گفتهاند منظور این است که سهمی از زکات - همانگونه که در آیه 60 سوره توبه آمده است - به آنها پرداخته شود تا بتوانند دین خود را ادا کنند وآزاد شوند.
بعضی دیگر گفتهاند: منظور آن است که صاحب برده، قسمتی از اقساط را به او ببخشد، یا اگر دریافت داشته به او بازگرداند، تا توانایی بیشتر بر نجات خود از اسارت وبردگی پیدا کند.
این احتمال نیز وجود دارد که در آغاز کار که بردگان توانایی بر تهیّه مال ندارند چیزی بهعنوان کمک خرج یا سرمایه مختصر به آنها بدهند، تا بتوانند به کسب وکاری مشغول شوند، هم خود را اداره کنند وهم اقساط دین خویش را بپردازند.
البتّه سه تفسیر فوق با هم منافاتی ندارد وممکن است مجموعاً در مفهوم آیه جمع باشد، هدف واقعی این است که مسلمانان، این گروه مستضعف را تحت پوشش کمکهای خود قرار دهند تا هر چه زودتر خلاصی یابند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه میخوانیم: «تَضَعُ عَنهُ مِن نُجومِهِ الَّتی لَم تَکُن تُریدُ أن تَنقُصَهُ مِنها وَ لا تَزیدُ فَوقَ ما فی نَفسِکَ».(1)
اشاره به اینکه بعضی برای اینکه کلاه شرعی درست کنند وبگویند ما طبق آیه فوق
به بردگان خود کمک کرده وتخفیف دادهایم، مبلغ مال الکتابة را بیش از آنچه در نظر
1) نور الثقلین، ج 3، ص 601.
داشتند مینوشتند، تا هنگام تخفیف دادن درست همان مقداری را که میخواستند بیکموکاست دریافت دارند، امام صادق علیه السلام از این کار نهی کرده میفرماید: «باید تخفیف از چیزی باشد که واقعآ در نظر داشته از او بگیرد».
در دنباله آیه به یکی از اعمال بسیار زشت بعضی از دنیاپرستان در مورد بردگان اشاره کرده، میفرماید: «کنیزان خود را به خاطر تحصیل متاع زودگذر دنیا مجبور به خودفروشی نکنید، اگر آنها میخواهند پاک بمانند» (وَ لاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَیالْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًا لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا).
بعضی از مفسّران در شأن نزول این جمله گفتهاند: عبداللّه بن ابی شش کنیز داشت که آنها را مجبور به کسب درآمد برای خودش از طریق خودفروشی میکرد. هنگامی که حکم اسلام درباره مبارزه با اعمال منافی عفّت (در این سوره) صادر شد، آنها خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند واز این ماجرا شکایت کردند. آیه فوق نازل شد واز این کار نهی کرد.(1)
این آیه نشان میدهد که تا چه حد در عصر جاهلیّت، مردم گرفتار انحطاط وسقوط اخلاقی بودند که حتّی بعد از ظهور اسلام نیز بعضاً به کار خود ادامه میدادند، تا اینکه آیه فوق نازل شد وبه این وضع ننگین خاتمه داد.
امّا متأسّفانه در عصر ما که بعضی آن را عصر جاهلیّت قرن بیستم نام نهادهاند، در بعضی از کشورها که دم از تمدّن وحقوق بشر میزنند این عمل بهشدّت ادامه دارد، وحتّی در مملکت ما، در عصر طاغوت، به صورت وحشتناکی وجود داشت که دختران معصوم وزنان ناآگاه را فریب میدادند، وبه مراکز فساد میکشاندند وبا طرحهای شیطانی مخصوص آنها را مجبور به خودفروشی میکردند وراه فرار را از
هر طریق به روی آنها میبستند، تا از این راه درآمدهای سرشاری را فراهم سازند که شرح این ماجرا بسیار دردناک واز عهده این سخن خارج است.
گرچه ظاهراً بردگی به صورت سابق وجود ندارد، در دنیای بهاصطلاح متمدّن، جنایاتی میشود که از دوران بردگی بهمراتب وحشتناکتر است. خداوند مردم جهان را از شرّ این انسانهای متمدّننما حفظ کند، وخدا را شکر که در محیط ما بعد از انقلاب اسلامی به این اعمال ننگین خاتمه داده شد.
1) مجمع البیان، ذیل آیه مورد بحث وتفسیر قرطبی (با مختصر تفاوت).
ذکر این نکته نیز لازم است که جمله (اِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًّا) «اگر آنها میخواهند پاک بمانند...» مفهومش این نیست که اگر خود آن زنان مایل به این کار باشند اجبار آنها مانعی ندارد، بلکه این تعبیر از قبیل «منتفی به انتفاء موضوع» است، زیرا عنوان «اکراه» در صورت عدم تمایل صادق است وگرنه خودفروشی وتشویق به آن، به هر حال گناه بزرگی است.
این تعبیر برای آن است که اگر صاحبان این کنیزان مختصر غیرتی داشته باشند به غیرت آنها برخورد، مفهوم آیه این است که این کنیزان که ظاهراً در سطح پایینتری قرار دارند مایل به این آلودگی نیستند شما که آن همه ادّعا دارید، چرا تن به چنین پستی در میدهید؟
در پایان آیه - چنانکه روش قرآن است - برای اینکه راه بازگشت را به روی گناهکاران نبندد بلکه آنها را تشویق به توبه واصلاح کند، میگوید: «وهر کس آنها را بر این کار اکراه کند (سپس پشیمان گردد) خداوند بعد از اکراه آنها بخشاینده ومهربان است» (وَ مَنْ یُکْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِکْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِیمٌ).
این جمله چنانکه گفتیم، ممکن است اشاره به وضع صاحبان آن کنیزان باشد که از گذشته تاریک وننگین خود پشیمان وآماده توبه واصلاح خویشتن هستند، ویا اشاره به آن زنانی است که تحت فشار واجبار، تن به این کار میدادند.
در آخرین آیات مورد بحث - همانگونه که روش قرآن است - به صورت یک جمعبندی اشاره به بحثهای گذشته کرده میفرماید: «ما بر شما آیاتی فرستادیم که حقایق بسیاری را تبیین میکند» (وَ لَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ).
ونیز «مثلها واخباری از کسانی که پیش از شما بودند» وسر نوشت آنها درس عبرتی برای امروز شماست (وَ مَثَلاً مِنَالَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ).
ونیز «پند واندرزی برای پرهیزگاران» (وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ).
گرچه امروز مسأله ازدواج آنقدر در میان آداب ورسوم غلط وحتّی خرافات پیچیده شده که به صورت یک جادّه صعبالعبور یا غیرقابل عبور برای جوانان در
آمده است، ولی قطع نظر از این پیرایهها، ازدواج یک حکم فطری وهماهنگ قانون آفرینش است که انسان برای بقاءِ نسل، آرامش جسم وروح وحلّ مشکلات زندگی احتیاج به ازدواج سالم دارد.
اسلام که هماهنگ با آفرینش گام برمیدارد نیز در این زمینه تعبیرات جالب ومؤثّری دارد، از جمله حدیث معروف پیامبر صلی الله علیه و آله است: «تَناکَحوا، وَ تَناسَلوا تَکَثَّروا فَاِنّی اُباهی بِکُمُ الاُمَمَ یَومَ القِیامَةِ وَ لَو بِالسِقطِ: ازدواج کنید تا نسل شما فزونی گیرد که من با فزونی جمعیّت شما حتّی با فرزندان سقط شده، در قیامت به دیگر امّتها مباهات میکنم».(1)
ودر حدیث دیگر از آن حضرت میخوانیم: «مَن تَزَوَّجَ فَقَد أحرَزَ نِصفَ دینِهِ فَلیَتَّقِ اللّهَ فِیالنِّصفِ الباقی: کسی که همسر اختیار کند، نیمی از دین خود را محفوظ داشته، وباید مراقب نیم دیگر باشد».(2)
چرا که غریزه جنسی نیرومندترین وسرکشترین غرایز انسان است که بهتنهایی با دیگر غرایز برابری میکند، وانحراف آن نیمی از دین وایمان انسان را به خطر خواهد انداخت.
باز در حدیث دیگری میفرمایند: «شِرارُکُم عُزّابُکُم؛ بدترین شما مجرّدانند».(3)
به همین دلیل، در آیات مورد بحث وهمچنین روایات متعدّدی، مسلمانان تشویق به همکاری در امر ازدواج مجرّدان وهر گونه کمک ممکن به این امر شدهاند مخصوصاً اسلام در مورد فرزندان، مسؤولیّت سنگینی بر دوش پدران افکنده وپدرانی را که در این مسأله حیاتی بیتوجّه هستند شریک جرم انحراف فرزندانشان شمرده است، چنانکه در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم: «مَن أدرَکَ لَهُ وَلَدٌ وَ عِندَهُ ما یُزَوِّجُهُ فَلَم یُزَوِّجهُ، فَأحدَثَ فَالإثمَ بَینَهُما؛ کسی که فرزندش به حدّ رشد رسد وامکانات تزویج او را داشته باشد واقدام نکند، ودر نتیجه فرزند مرتکب گناهی شود، این گناه بر هر دو نوشته میشود».(4)
وباز به همین دلیل، دستور مؤکّد داده شده است که هزینههای ازدواج را اعمّ از
مهر وسایر قسمتها سبک وآسان بگیرند تا مانعی بر سر راه ازدواج مجرّدان پیدا نشود، از جمله در مورد مهریه سنگین که غالباً سنگ راه ازدواج افراد کمدرآمد است.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «شُؤمُ المَرأةِ غَلاءُ مَهرِها؛ زن بدقدم، زنی است که مهرش سنگین باشد».(1)
وباز در حدیث دیگری که در ذیل حدیث فوق وارد شده است میخوانیم: «مِن شُومِها شِدَّةُ مَئُونَتِها؛ یکی از نشانههای شوم بودن زن آن است که هزینه زندگی (یا هزینه ازدواجش) سنگین باشد».(2)
واز آنجا که بسیاری از مردان وزنان برای فرار از زیر بار این مسؤولیّت الهی وانسانی، متعذّر به عذرهایی از جمله نداشتن امکانات مالی میشوند، در آیات فوق صریحاً گفته شده است که فقر نمیتواند مانع راه ازدواج گردد، بلکه چه بسا ازدواج سبب غنا وبینیازی میشود.
دلیل آن هم با دقّت روشن میشود، زیرا انسان تا مجرّد است احساس مسؤولیّت نمیکند، نه ابتکار ونیرو واستعداد خود را به اندازه کافی برای کسب درآمد مشروع بسیج میکند، ونه هنگامی که درآمدی پیدا کرد در حفظ وبارور ساختن آن میکوشد، وبه همین دلیل مجرّدان غالباً خانه به دوش وتهیدست هستند.
امّا بعد از ازدواج، شخصیّت انسان تبدیل به یک شخصیّت اجتماعی میشود وخود را شدیداً مسؤول حفظ همسر وآبروی خانواده وتأمین وسایل زندگی فرزندان آینده میبیند، به همین دلیل تمام هوش، ابتکار واستعداد خود را بهکار میگیرد، در حفظ درآمدهای خود وصرفهجویی تلاش میکند ودر مدّت کوتاهی میتواند بر فقر چیره شود.
بیجهت نیست که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «الرِّزقُ مَعَ النِّساءِ وَالعِیالِ؛ روزی همراه همسر وفرزند است».(3)
ودر حدیث دیگری از پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم: مردی خدمت حضرتش رسید، از تهیدستی ونیازمندی شکایت کرد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «تَزَوَّجَ، فَتَزَوَّجَ فَوُسِّعَ لَهُ؛ ازدواج
کن، او هم ازدواج کرد وگشایش در کار او پیدا شد».(1)
بدون شک امدادهای الهی ونیروهای مرموز معنوی نیز به کمک چنین افرادی میآید که برای ادای وظیفه انسانی وحفظ پاکی خود اقدام به ازدواج میکنند.
هر فرد باایمان میتواند به این وعده الهی دلگرم ومؤمن باشد. در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است: «مَن تَرَکَ التَّزویجَ مَخافَةَ العَیلَةِ فَقَد أساءَ ظَنُّهُ بِاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ یَقولُ إن یَکونوا فُقَراءَ یُغنِهِمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ؛ کسی که از ترس فقر ازدواج را ترک کند، گمان بد به خدا برده است، زیرا خداوند متعال میفرماید: اگر آنها فقیر باشند خداوند آنها را از فضل خود بینیاز میسازد».(2)
البتّه روایات در منابع اسلامی در این زمینه فراوان است که اگر بخواهیم به نقل همه آنها بپردازیم از بحث تفسیری خارج میشویم.
قابل توجّه اینکه در آیات مورد بحث هنگامی که سخن از ازدواج مردان وزنان بیهمسر به میان میآید، بهطور کلّی دستور میدهد برای ازدواج آنان اقدام کنید، امّا هنگامی که نوبت بردگان میرسد آن را مقیّد به «صالح بودن» میکند.
جمعی از مفسّران (مانند نویسنده عالیقدر تفسیر المیزان وهمچنین تفسیر صافی) آن را بهمعنی صلاحیت برای ازدواج تفسیر کردهاند، در حالی که اگر چنین باشد این قید در زنان ومردان آزاد نیز لازم است.
بعضی دیگر گفتهاند: منظور صالح بودن از نظر اخلاق واعتقاد است چرا که صالحان از اهمّیّت ویژهای در این امر برخوردارند، ولی باز جای این سؤال باقی است که چرا در غیر بردگان این قید نیامده است؟
احتمال میدهیم منظور چیز دیگری باشد وآن این است که در شرایط زندگی آن روز بسیاری از بردگان در سطح پایینی از فرهنگ واخلاق قرار داشتند بهطوری که هیچ مسؤولیتی در زندگی مشترک احساس نمیکردند.
اگر با این حال اقدام به تزویج آنها میشد، همسر خود را بهآسانی رها ساخته واو را
بدبخت میکردند، لذا دستور داده شده است در مورد آنها که صلاحیت اخلاقی دارند اقدام به ازدواج کنید، ومفهومش این است که در مورد بقیّه نخست کوشش برای صلاحیت اخلاقیشان شود تا آماده زندگی زناشویی شوند، سپس اقدام به ازدواجشان گردد (ر.ک: ج 14، ص 488 - 500).
(و مِنَ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجآ لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لاَیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ)
و از نشانههای او این که همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید، تا در کنار آنان آرامش یابید، و در میانتان مودت و رحمت قرار داد، در این نشانههائی است برای گروهی که تفکر میکنند! (سوره روم، آیه 21)
دومین آیه مورد بحث نیز، بخش دیگری از «آیات انفسی» را که در مرحله بعد از آفرینش انسان قرار دارد مطرح کرده، میفرماید: «دیگر از نشانههای خدا این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید، تا در کنار آنها آرامش بیابید» (وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجآ لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا).
و از آنجا که ادامه این پیوند، در میان همسران خصوصاً، و در میان همه انسانها عموماً، نیاز به یک جاذبه و کشش قلبی و روحانی دارد، به دنبال آن اضافه میکند: «ودر میان شما مودت و رحمت آفرید» (وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً).
و در پایان آیه، برای تأکید بیشتر میفرماید: «در این امور، نشانههائی است برای افرادی که تفکر میکنند» (إِنَّ فِی ذَلِکَ لاَیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ).
جالب این که، قرآن در این آیه، هدف ازدواج را سکون و آرامش، قرار داده است، وبا تعبیر پر معنی «لِتَسْکُنُوا» مسائل بسیاری را بیان کرده، و نظیر این تعبیر در آیه 189 سوره «اعراف» نیز آمده است.
به راستی، وجود همسران با این ویژگیها، برای انسانها که مایه آرامش زندگی آنها است، یکی از مواهب بزرگ الهی محسوب میشود.
این آرامش، از اینجا ناشی میشود که، این دو جنس مکمل یکدیگر و مایه شکوفائی و نشاط و پرورش یکدیگر میباشند، به طوری که هر یک بدون دیگری ناقص است، و طبیعی است که میان یک موجود و مکمل وجود او، چنین جاذبه نیرومندی وجود داشته باشد.
و از اینجا میتوان نتیجه گرفت: آنها که پشت پا به این سنت الهی میزنند وجود ناقصی دارند، چرا که یک مرحله تکاملی آنها متوقف شده (مگر آن که به راستی شرائط خاص و ضرورتی ایجاب تجرد کند).
به هر حال، این آرامش و سکونت هم از نظر جسمی است، و هم از نظر روحی، هم از جنبه فردی و هم اجتماعی.
بیماریهائی که به خاطر ترک ازدواج برای جسم انسان پیش میآید، قابل انکار نیست.
همچنین، عدم تعادل روحی و ناآرامیهای روانی، که افراد مجرد با آن دست به گریبانند کم و بیش بر همه روشن است.
از نظر اجتماعی، افراد مجرد کمتر احساس مسئولیت میکنند و به همین جهت انتحار و خودکشی در میان مجردان بیشتر دیده میشود، و جنایات هولناک نیز از آنها بیشتر سرمیزند.
هنگامی که انسان، از مرحله تجرد، گام به مرحله زندگی خانوادگی میگذارد، شخصیت تازهای در خود مییابد، و احساس مسئولیت بیشتری میکند، و این است معنی احساس آرامش در سایه ازدواج.
و اما مسأله «مودّت» و «رحمت» در حقیقت «ملاط» و «چسب» مصالح ساختمانی جامعه انسانی است، چرا که جامعه، از فرد، فرد انسانها تشکیل شده، همچون ساختمان عظیم و پرشکوهی که از آجرها و قطعات سنگها تشکیل میگردد. اگر این افراد پراکنده، و آن اجزاء مختلف، با هم ارتباط و پیوند پیدا نکنند «جامعه» یا «ساختمانی» به وجود نخواهد آمد.
آن کس که انسان را برای زندگی اجتماعی آفریده، این پیوند و ربط ضروری را نیز در جان او ایجاد کرده است.
فرق میان «مودّت» و «رحمت» ممکن است از جهات مختلفی باشد:
را میگیرد.
«مودّت» در مورد بزرگترها است که میتوانند نسبت به هم خدمت کنند اما کودکان و فرزندان کوچک در سایه «رحمت» پرورش مییابند.
«مودّت» غالباً جنبه متقابل دارد، اما «رحمت» یک جانبه و ایثارگرانه است، زیرا برای بقاء یک جامعه، گاه، خدمات متقابل لازم دارد که سرچشمه آن «مودّت» است وگاه، خدمات بلاعوض، که نیاز به ایثار و «رحمت» دارد.
البته، آیه مودّت و رحمت را میان دو همسر بیان میکند، ولی این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر «بینکم» اشاره به همه انسانها باشد، که دو همسر یکی از مصادیق بارز آن محسوب میشوند، زیرا نه تنها زندگی خانوادگی که زندگی در کل جامعه انسانی، بدون این دو اصل یعنی «مودّت» و «رحمت»، امکانپذیر نیست، و از میان رفتن این دو پیوند، و حتی ضعف و کمبود آن، مایه هزاران بدبختی و ناراحتی و اضطراب اجتماعی است.
با این که، ارتباط انسان با پدر و مادر و برادرش ارتباط «نسبی» است، و از ریشههای عمیق خویشاوندی مایه میگیرد، و پیوند دو همسر، یک پیوند «قراردادی و قانونی» است، اما بسیار میشود که محبت و علاقه ناشی از آن، حتی بر علاقه خویشاوندی پدر و مادر، پیشی میگیرد، و این در حقیقت همان چیزی است که در آیات فوق با جمله (وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً) به آن اشاره شده است.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم: بعد از جنگ احد: به «دختر جحش» فرمود: دائی تو «حمزه» شهید شد، او گفت: (إِنَّا للهِِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ) من اجر این مصیبت را از خدا میخواهم.
باز به او فرمود: برادرت نیز شهید شد، دیگر بار «انَّا لِلَّهِ» گفت و اجر و پاداش خود را از خدا خواست.
اما همین که خبر شهادت همسرش را به او داد: دست بر سرش گذاشت و فریاد کشید، پیامبر فرمود: (آری) «ما یَعْدِلُ الزَّوْجَ عِنْدَ الْمَرْأَةِ شَیْءٌ؛ هیچ چیز برای زن همانند همسر نیست»(1)(ر.ک: ج 16، ص 412 - 429).
(وَعِنْدَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ عِینٌ)
نزد آنها همسرانی زیبا چشم است که جز به شوهران خود عشق نمیورزند.
(سوره صافات، آیه 48)
سرانجام به همسران پاک بهشتی اشاره کرده، میگوید:
«نزد آنها همسرانی است که جز به شوهران خود عشق نمیورزند، به غیر آنان نگاه نمیکنند و چشمان درشت و زیبا دارند» (وَعِنْدَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ عِینٌ).
«طَرْف» در اصل به معنی پلک چشمها است، و از آنجا که به هنگام نگاه کردن، پلکها به حرکت در میآیند این کلمه کنایه از نگاهکردن است، بنابراین تعبیر به «قاصِراتُ الطَّرْفِ» به معنی زنانی است که نگاهی کوتاه دارند، و در تفسیر آن احتمالات متعددی داده شده که در عین حال قابل جمع است:
نخست این که: آنها تنها به همسران خود نگاه میکنند، چشم خود را از همه چیز برگرفته، و به آنان مینگرند.
دیگر این که: این تعبیر، کنایه از این است که آنها فقط به همسرانشان عشق میورزند، و جز مهر آنها مهر دیگری را در دل ندارند که این خود یکی از بزرگترین امتیازات یک همسر است، که جز به همسرش نیندیشد و جز به او عشق نورزد (ر.ک: ج 19، ص 69 - 70).
1) تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 174.
(فِیهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلاَ جَانٌّ)
در آن باغهای بهشتی زنانی هستند که جز به همسران خود عشق نمیورزند؛ وهیچ انس وجنّی پیش از ایشان با آنان تماس نداشته است. (سوره الرحمن، آیه 56)
در آیات گذشته پنج قسمت از مواهب وویژگیهای این دو باغ بهشتی عنوان شده بود، در اینجا به سراغ ششمین نعمت میرود وآن همسران پاک بهشتی است. میفرماید: «در این قصرهای بهشتی زنانیاند که جز به همسران خود چشم ندوخته وجز به آنها عشق نمیورزند» (فِیهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ).(1)
«وهیچ اِنس وجنّ قبلاً با آنها تماس نگرفته است» (لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلاَ جَانٌّ).(2)
بنابراین آنها دوشیزهاند ودستنخورده وپاک از هر نظر.
از ابوذر نقل شده است که «همسر بهشتی به شوهرش میگوید: سوگند به عزّت پروردگارم که در بهشت چیزی را بهتر از تو نمییابم، سپاس مخصوص خداوندی است که مرا همسر تو وتو را همسر من قرار داد».(3)
«طَرف» (بر وزن حرف) به معنی پلک چشمهاست وچون هنگام نگاه کردن، پلکها به حرکت درمیآید کنایه از نگاه کردن است. بنابراین، تعبیر «قاصِراتُ الطَّرفِ» اشاره به زنانی است که نگاهی کوتاه دارند، یعنی فقط به همسرانشان عشق میورزند واین یکی از بزرگترین امتیازات همسر است که جز به همسرش نیندیشد وبه غیر او علاقه نداشته باشد (ر.ک: ج 23، ص 179 و 180).
1) ضمیر جمع در «فیهِنَّ» ممکن است به قصور بهشتی بازگردد، یا به باغهای مختلف آن دو بهشت ویا بهنعمتها ومواهب آن.
2) «لَمْ یَطْمِثْهُنَّ» از مادّه «طمث» در اصل به معنی خون عادت ماهیانه است وبه معنی زوال بکارت آمده ودراینجا اشاره به این است که زنان بکر بهشتی هرگز همسرانی نداشتهاند.
3) مجمعالبیان، ج 9، ص 208.
(فِیهِنَّ خَیْرَاتٌ حِسَانٌ
ودر آن باغهای بهشتی زنانی نیکوخلق و زیبایند. * پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟! * حوریانی که در خیمههای بهشتی مستورند. * پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟! * هیچ انس وجنّی پیش از ایشان با آنها تماس نداشته است. (سوره الرحمن، آیات 70-74)
در ادامه شرح نعمتهای دو بهشتی که در آیات سابق آمده، در این آیات به قسمتهای دیگری از این مواهب اشاره شده است.
نخست میفرماید: «در این دو بهشت نیز زنانیاند نیکوخلق وزیبا» (فِیهِنَّ خَیْرَاتٌ حِسَانٌ).(1)
زنانی که جمع میان «حسن سیرت» و«حسن صورت» کردهاند، چرا که «خَیر»
غالباً در مورد صفات نیک وجمال معنوی به کار میرود و«حسن» غالباً در زیبایی وجمال ظاهر.
روایاتی که در تفسیر این آیه وارد شده، صفات نیک بسیاری برای همسران بهشتی شمرده که میتواند اشارهای به صفات عالی زنان دنیا نیز باشد، والگویی برای همه زنان محسوب شود، از جمله خوشزبان بودن، نظافت وپاکی، آزار نرسانیدن، نظر به بیگانگان نداشتن ومانند آن.
خلاصه اینکه تمام صفات کمال وجمال که در یک همسر مطلوب است در آنها جمع است وآنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند. به همین دلیل، قرآن در یک تعبیر
1) ضمیر «فیهِنَّ» که جمع مؤنّث است ممکن است به مجموع چهار بهشت بازگردد که در آیات گذشته آمدهبود ونیز ممکن است به دو بهشتی که اخیراً به آن اشاره شد بازگردد به اعتبار باغهای متعدّد وقصرهایگوناگونی که دارد واین تفسیر مناسبتر است، چرا که حساب آنها را از هم جدا کرده.
کوتاه وپرمعنی از آنها به «خَیراتٌ حِسان» تعبیر کرده است.(1)
وبه دنبال ذکر این نعمت باز میافزاید: «پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟» (فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ).
ودر ادامه وصف این زنان بهشتی اضافه میکند: «آنها حوریانیاند که در خیمههای بهشتی مستورند» (حُورٌ مَقْصُورَاتٌ فِیالْخِیَامِ).
«حُور» جمع «حوراء» و«احور» به کسی میگویند که سیاهی چشمش کاملاً مشکی وسفیدی آن کاملاً شفّاف باشد وگاه به زنان سفیدچهره نیز اطلاق شده است.
تعبیر «مَقصورات» اشاره به این است که آنها تنها تعلّق به همسرانشان دارند واز دیگران مستور وپنهانند.
«خِیام» جمع «خیمه» است، ولی بهطوری که در روایات اسلامی آمده، خیمههای بهشتی از نظر گستردگی، وسعت وزیبایی، شباهتی به خیمههای این جهان ندارند.
این نکته نیز قابل توجّه است که «خیمه»، طبق آنچه علمای لغت وبرخی مفسّران گفتهاند، تنها به معنی خیمههای پارچهای که در میان ما معروف است نمیباشد، بلکه به خانههای چوبی یا حتّی هر خانه مدوری کلمه «خیمه» اطلاق میشود. گاه گفته شده «خیمه» عبارت است از هر خانهای که از سنگ ومانند آن ساخته نشده است.(2)
وبار دیگر همان سؤال پرمعنی را تکرار کرده میگوید: «پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟» (فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ).
آیه بعد وصف دیگری است درباره حوریان بهشتی. میفرماید: «هرگز پیش از این جنّ واِنس دیگری با آنها تماس نگرفته ودوشیزهاند» (لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ
وَ لاَ جَانٌّ).(3)
البتّه چنانکه از آیات دیگر قرآن استفاده میشود زنان ومردانی که در این دنیا همسر یکدیگرند، هرگاه هر دو باایمان وبهشتی باشند در آنجا به هم ملحق میشوند
1) درباره «خیرات» بعضی گفتهاند جمع «خیّره» (بر وزن سیّده) است که به خاطر تخفیف آن را «خیرات»گفتهاند وبعضی آن را جمع «خَیره» (بر وزن حیره) دانستهاند؛ در هر حال معنای وصفی دارد نه افعل تفضیل،چرا که افعل تفضیل جمع بسته نمیشود.
2) لسان العرب، مجمع البحرین، والمنجد.
3) درباره معنی «طمث»، ذیل آیه 56 همین سوره توضیح کافی دادیم.
وبا هم در بهترین شرایط وحالات زندگی میکنند.(1)
وحتّی از روایات استفاده میشود که مقام این زنان برتر از حوریان بهشت است بهخاطر عبادات واعمال صالحی که در این جهان انجام دادهاند(2)(ر.ک: ج 23،
ص193-195).
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّآ لَّکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَإِنْ تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! بعضی از همسران وفرزندانتان دشمن شما هستند، از آنها برحذر باشید؛ واگر عفو کنید وچشم بپوشید وببخشید، (خدا شما را میبخشد)، چرا که خداوند آمرزنده ومهربان است. (سوره تغابن، آیه 14)
در روایتی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که در مورد آیه (إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ...) فرمود: منظور این است که وقتی بعضی از مردان میخواستند هجرت کنند، پسر وهمسرش دامان او را گرفته، میگفتند: تو را به خدا سوگند هجرت نکن، زیرا اگر بروی ما بعد از تو بیسرپرست خواهیم شد؛ بعضی میپذیرفتند ومیماندند. آیه فوق نازل شد وآنها را از قبول اینگونه پیشنهادها واطاعت فرزندان وزنان در این زمینهها برحذر داشت.
امّا بعضی دیگر اعتنا نمیکردند ومیرفتند، ولی به خانواده خود میگفتند: به خدا اگر با ما هجرت نکنید وبعداً در (دارالهجرة) مدینه نزد ما آیید، ما مطلقاً به شما اعتنا نخواهیم کرد، ولی به آنها دستور داده شد که هر وقت خانواده آنها به آنها پیوستند، گذشته را فراموش کنند وجمله (وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ) ناظر به همین معناست.(3)
از آنجا که در آیات گذشته فرمان به اطاعت بیقید وشرط خدا ورسولش آمده بود وچون یکی از موانع مهمّ این راه علاقه افراطی به اموال وهمسران وفرزندان است، در آیات مورد بحث به مسلمانان در این زمینه هشدار میدهد.
نخست میگوید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، برخی همسران وفرزندانتان دشمنان شما هستند از آنها برحذر باشید» (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ).
نشانههای این عداوت کم نیست.
گاه میخواهید اقدام به کار مثبتی همچون هجرت کنید دامان شما را میگیرند ومانع این فیض عظیم میشوند. گاه انتظار مرگ شما را میکشند تا ثروت شما را تملّک کنند ومانند اینها.
بدون شک نه همه فرزندان چنیناند ونه همه همسران، لذا در آیه با تعبیر «مِن» تبعیضیه به همین معنی اشاره میکند که تنها بعضی از آنها چنیناند، مراقب آنها باشید.
این دشمنی گاه در لباس دوستی است وبه گمان خدمت است وگاه بهراستی با نیّت سوء وقصد عداوت انجام میگیرد، یا به قصد منافع خویشتن.
مهم این است که وقتی انسان بر سر دوراهی قرار میگیرد که راهی به سوی خدا میرود وراهی به سوی زن وفرزند واین دو احیاناً از هم جدا شدهاند، باید در تصمیمگیری تردید به خود راه ندهد، رضای حق را بر همه چیز مقدّم بشمارد، زیرا نجات دنیا وآخرت در آن است.
لذا در آیه 23 سوره توبه میخوانیم: (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا آبَاءَکُمْ وَإِخْوَانَکُمْ أَوْلِیَاءَ إِنِاسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَیالاِْیمَانِ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَأُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ) «ای کسانی که ایمان آوردهاید، پدران وبرادرانتان را دوستان خود قرار ندهید اگر آنها کفر را بر ایمان مقدّم بشمرند، وهر کس از شما آنها را دوست دارد ظالم وستمگر است».
ولی از آنجا که ممکن است این دستور بهانهای برای خشونت، انتقامجویی وافراط از ناحیه پدران وهمسران گردد، بلافاصله در ذیل آیه برای تعدیل آنها میفرماید: «واگر عفو کنید، صرفنظر نمایید وببخشید خداوند نیز شما را مشمول
عفو ورحمتش قرار میدهد، چرا که خدا غفور ورحیم است» (وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ).
بنابراین اگر آنها از کار خود پشیمان شدند ودر مقام عذرخواهی برآمدند، یا بعد از هجرت به شما پیوستند، آنها را از خود نرانید، عفو وگذشت پیشه کنید، همانطور که انتظار دارید خدا هم با شما چنین کند (ر.ک: ج 24، ص 215 - 217).
(عَسَی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْوَاجآ خَیْرآ مِّنْکُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُّؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَیِّبَاتٍ وَأَبْکَارآ)
(ای همسران پیامبر) اگر او شما را طلاق دهد، امید است پروردگارش به جای شما همسرانی بهتر برای او قرار دهد، همسرانی مسلمان، مؤمن، متواضع، توبهکننده، عبادتکار، هجرتکننده، زنانی غیرباکره وباکره. (سوره تحریم، آیه 5)
در آخرین آیه مورد بحث، خداوند روی سخن را به تمام زنان پیامبر صلی الله علیه و آله کرده، با لحنی که از تهدید خالی نیست میفرماید: «هرگاه او شما را طلاق گوید، امید میرود پروردگار به جای شما همسرانی بهتر برای او قرار دهد؛ همسرانی مسلمان، مؤمن، متواضع، توبهکار، عبادتکننده ومطیع فرمان خدا، زنانی غیرباکره وباکره» (عَسَی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَیْرًا مِنْکُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُوْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَیِّبَاتٍ وَ أَبْکَارًا).
به این ترتیب به آنها هشدار میدهد که تصوّر نکنند پیامبر هرگز آنها را
طلاق نخواهد داد، ونیز تصوّر نکنند اگر آنها را طلاق دهد همسرانی بهتر جانشین آنها نمیشوند، دست از توطئه ومشاجره وآزار بردارند، وگرنه از افتخار
همسری پیامبر برای همیشه محروم میشوند وزنانی بهتر وبافضیلتتر جای آنها را خواهند گرفت.
در اینجا قرآن شش وصف برای همسران خوب برشمرده است که میتواند الگویی برای همه مسلمانان به هنگام انتخاب همسر باشد: 1) «اسلام»؛ 2) «ایمان»، یعنی اعتقادی که در اعماق قلب انسان نفوذ کند؛ 3) حالت «قنوت»، یعنی تواضع واطاعت از همسر؛ 4) «توبه»، یعنی اگر کار خلافی از او سر زند در اشتباه خود اصرار نورزد واز در عذرخواهی درآید؛ 5) «عبادت» خداوند، عبادتی که روح وجان او را بسازد وپاک وپاکیزه کند؛ 6) «اطاعت فرمان خدا» وپرهیز از هرگونه گناه.
قابل توجّه اینکه «سائحات» جمع «سائح» را بسیاری از مفسّران به معنی صائم وروزهدار تفسیر کردهاند، ولی بهطوری که راغب در مفردات میگوید: روزه بر دو گونه است: روزه حقیقی که به معنی ترک غذا وآمیزش است وروزه حکمی که بهمعنی نگهداری اعضای بدن از گناهان است ومنظور از روزه در اینجا معنای دوم است (این گفته راغب با توجّه به مناسبت مقام جالب به نظر میرسد، ولی باید دانست «سائح» را به معنی کسی که در طریق اطاعت خدا سیر میکند نیز تفسیر کردهاند).(1)
این نیز قابل توجّه است که قرآن روی باکره وغیرباکره بودن زن تکیه نکرده وبرای آن اهمّیّتی قائل نشده، زیرا در مقابل اوصاف معنوی که ذکر شد این مسأله اهمّیّت چندانی ندارد (ر.ک: ج: 24، ص 291 - 293).
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارآ وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَیْهَا مَلاَئِکَةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ لّاَ یَعْصُونَ اللهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! خود وخانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسانها
1) «سائِح» از مادّه «سیاحت» در اصل به جهانگردانی میگفتند که بدون زاد وتوشه راه میافتادند وباکمکهای مردم زندگی میکردند وچون روزهدار از غذا امساک میکند تا وقت افطار فرا رسد، واز این نظرشبیه سیاحتکنندگان است، این واژه به «روزهدار» اطلاق شده است.
وسنگهاست نگه دارید؛ آتشی که فرشتگانی بر آن گمارده شده که خشن وسختگیرند وهرگز فرمان خدا را مخالفت نمیکنند و آنچه را فرمان داده شدهاند (بهطور کامل) اجرا مینمایند. (سوره تحریم، آیه 6)
به دنبال اخطار وسرزنش نسبت به بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله ، خداوند در آیات مورد بحث روی سخن را به همه مومنان کرده، دستورهایی درباره تعلیم وتربیت همسر وفرزندان وخانواده به آنها میدهد. نخست میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، خود وخانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسانها وسنگها هستند نگاه دارید» (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ).
نگهداری خویشتن، به ترک معاصی وعدم تسلیم در برابر شهوات سرکش، ونگهداری خانواده، به تعلیم و تربیت و امر به معروف و نهی از منکر وفراهم ساختن محیطی پاک وخالی از هرگونه آلودگی در فضای خانه وخانواده است، واین برنامهای است که باید از هنگام نهادن نخستین سنگ بنای خانواده یعنی از تهیّه مقدّمات ازدواج وسپس لحظه تولّد فرزند آغاز گردد ودر تمام مراحل با برنامهریزی صحیح وبا نهایت دقّت تعقیب شود.
به تعبیر دیگر، حقّ زن وفرزند تنها با تأمین هزینه زندگی ومسکن وتغذیه آنها حاصل نمیشود و مهمتر از آن، تغذیه روح وجان آنها وبه کار گرفتن اصول تعلیم وتربیت صحیح است.
قابل توجّه اینکه تعبیر «قُوا» (نگاه دارید) اشاره به این است که اگر آنها را به حال خود رها کنید، خواه ناخواه به سوی آتش دوزخ پیش میروند، شما هستید که باید آنها را از سقوط در آتش دوزخ حفظ کنید.
دستور امر به معروف ونهی از منکر یک دستور عام است که همه مسلمین نسبت
به یکدیگر دارند، ولی از آیات فوق وروایاتی که درباره حقوق فرزند ومانند آن در منابع اسلامی وارد شده بهخوبی استفاده میشود که انسان در مقابل همسر وفرزند خویش مسؤولیّت سنگینتری دارد وموظّف است تا آنجا که میتواند در تعلیم وتربیت آنها بکوشد، آنها را از گناه بازدارد وبه نیکیها دعوت نماید، نه اینکه تنها به تغذیه جسمشان قناعت کند.
در حقیقت، اجتماع بزرگ از واحدهای کوچکی تشکیل میشود که «خانواده» نام دارد وهرگاه این واحدهای کوچک که رسیدگی به آن آسانتر است اصلاح گردد، کلّ جامعه اصلاح میشود واین مسؤولیّت در درجه اوّل بر دوش پدران ومادران است.
مخصوصاً در عصر ما که امواج کوبنده فساد در بیرون خانوادهها بسیار قوی وخطرناک است، برای خنثی کردن آنها از طریق تعلیم وتربیت خانوادگی باید برنامهریزی اساسیتر ودقیقتر انجام گیرد.
نهتنها آتشهای قیامت بلکه آتشهای دنیا از درون وجود انسانها سرچشمه میگیرد وهر کس موظّف است خانواده خود را از این آتشها حفظ کند.
در حدیثی میخوانیم هنگامی که آیه فوق نازل شد کسی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: چگونه خانواده خود را از آتش دوزخ حفظ کنم؟ حضرت فرمود: «تَأمُرُهُم بِما أمَرَ اللّهُ، وَ تَنهاهُم عَمّا نَهاهُمُ اللّهُ، إن أطاعوکَ کُنتَ قَد وَقَیتَهُم، وَ إن عَصُوکَ کُنتَ قَد قَضَیتَ ما عَلَیکَ؛ آنها را امر به معروف ونهی از منکر میکنی، اگر از تو پذیرفتند آنها را از آتش دوزخ حفظ کردهای واگر نپذیرفتند وظیفه خود را انجام دادهای».(1)
ودر حدیث جامع وجالب دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: «ألا کُلُّکُم راعٍ وَکُلُّکُم مَسؤولٌ عَن رَعِیَّتِهِ، فالأمیرُ عَلَیالنّاسِ راعٍ، وَ هُوَ مَسؤولٌ عَن رَعِیَّتِهِ، وَالرَّجُلُ راعٍ عَلی أهلِ بَیتِهِ وَ هُوَ مَسؤولٌ عَنهُم، فالمَرئَةُ راعِیَةٌ عَلی أهلِ بَیتِ بَعلِها وَ وَلَدِهِ، وَ هِیَ مَسؤولَةٌ عَنهُم، ألا فَکُلُّکُم راعٍ، وَ کُلُّکُم مَسؤولٌ عَن رَعِیَّتِهِ؛ بدانید که همه شما نگهبانید وهمه در برابر کسانی که مأمور نگهبانی آنها هستید مسؤولید، امیر ورئیس حکومت اسلامی نگهبان مردم است ودر برابر آنها مسؤول است، مرد نگهبان خانواده خویش است ودر مقابل آنها مسؤول، زن نیز نگهبان خانواده شوهر وفرزندان است ودر
1) نور الثقلین، ج 5، ص 372.
برابر آنها مسؤول است. بدانید همه شما نگهبانید وهمه شما در برابر کسانی که مأمور نگهبانی آنها هستید مسؤولید».(1)
این بحث دامنهدارراباحدیثی ازامیرمومنان علی علیه السلام پایان میدهیم. امام در تفسیر آیه فوق فرمود: «عَلِّمُوا أنفُسَکُم وَ أهلیکُمُ الخَیرَ، وَ أدِّبُوهُم؛ منظور این است که خود وخانواده خویش را نیکی بیاموزید وآنها را ادب کنید»(2)(ر.ک: ج 24، ص299-307).
(وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلاَّ عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْعَادُونَ)
وآنها که دامان خویش را (از بیعفتی) حفظ میکنند، * جز با همسران وکنیزان (که در حکم همسرند آمیزش ندارند)، به یقین چنین کسانی مورد سرزنش نخواهند بود. * وهر کس جز اینها را طلب کند، متجاوز است. (سوره معارج، آیات 29-31)
در آیات گذشته، چهار وصف از اوصاف ویژه مؤمنان راستین وآنها که در قیامت اهل بهشتند ذکر شد، ودر این آیات، به یک وصف دیگر اشاره میکند که مجموعاً نُه وصف میشود.
در نخستین توصیف میفرماید: «آنها کسانی هستند که فروج(3)خویش را از بیعفتی حفظ میکنند» (وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ).
«مگر نسبت به همسران وکنیزانشان که در بهرهگیری از آنها هیچگونه ملامت وسرزنش ندارند» (إِلاَّ عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ).
بدون شک، غریزه جنسی از غرائز سرکش انسان، وسرچشمه بسیاری از گناهان
است، تا آنجا که بعضی معتقدند: در تمام پروندههای مهم جنایی، اثری از این غریزه دیده میشود، لذا، کنترل وحفظ حدود آن از نشانههای مهم تقوا است وبه همین دلیل، بعد از ذکرِ نماز، کمک به نیازمندان، ایمان به روز قیامت وترس از عذاب الهی، کنترل این غریزه ذکر شده است.
استثنایی که ذیل آن آمده نشان میدهد: منطق اسلام هرگز این نیست که این غریزه به کلی محو ونابود شود ومانند: راهبان وکشیشان، بر خلاف قانون خلقت گام بردارد که این عملی است غالباً غیر ممکن، وبه فرض امکان، غیر منطقی، ولذا رهبانها نیز نتوانستند این غریزه را از صحنه زندگی حذف کنند، واگر به طور رسمی ازدواج نمیکنند، بسیاری از آنها چون به خلوت میروند، آن کار دیگر میکنند!.
رسواییهایی که از این رهگذر به بار آمده کم نیست، که مورخان مسیحی همچون «ویل دورانت» وغیر او پرده از روی آن برداشتهاند.
تعبیر به «ازدواج»، همسرانِ دائمی وموقت هر دو را شامل میشود، واینکه بعضی گمان کردهاند: این آیه «ازدواج موقت» را نفی میکند، به خاطر آن است که نمیدانند آن هم نوعی ازدواج است.
در آیه بعد، برای تأکید بیشتر روی همین موضوع میافزاید: «کسانی که ماورای
آن را طلب کنند متجاوز وخارج از مرزهای الهی هستند» (فَمَنِ ابْتَغی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العَادُونَ).
وبه این ترتیب، اسلام طرح جامعهای میریزد که هم به غرائز فطری در آن پاسخ داده میشود، وهم آلوده فحشاء، فساد جنسی ومفاسد ناشی از آن نیست.
البتّه کنیزان از نظر اسلام، دارای بسیاری از شرایط همسر وانضباطهای قانونی هستند، هر چند در عصر وزمان ما موضوع آن منتفی است (ر.ک: ج 25، ص 43 - 45).
(فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَالاُْنثَی)
واز آن، دو زوج مرد وزن آفرید. (سوره قیامت، آیه 39)
در ادامه فرمود: «خداوند از همین نطفه دو جفت مرد وزن را آفرید» (فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الأُنْثی).
با تمام گفتوگوهایی که درباره عوامل جنسیت جنین شده، واینکه تحت تأثیر چه اموری تبدیل به جنس «مذکّر» یا «مؤنّث» میشود، هنوز هیچ کس به درستی نمیداند که عوامل اصلی چیست؟
درست است که بعضی از مواد غذایی یا پارهای از داروها ممکن است در این مسأله بیتأثیر نباشد. ولی یقیناً هیچکدام عامل تعیین کننده محسوب نمیشود، وبه تعبیر دیگر، این مطلبی است که علمش نزد خداوند عالم است.
از سوی دیگر، همواره یک تعادل نسبی در میان این دو جنس در همه جوامع دیده میشود گرچه در غالب جوامع تعداد زنان کمی بیشتر وندرتا در بعضی جوامع تعداد مردان کمی زیادتر است ولی روی هم رفته یک تعادل نسبی در میان این دو جنس وجود دارد.
اگر فرضاً روزی فرا رسد که این تعادل به هم بخورد، ومثلاً تعداد زنان ده برابر مردان، یا تعداد مردان ده برابر زنان شود، فکر کنید چگونه نظام جامعه انسانی به هم میخورد؟ وچه مفاسد عجیبی از این رهگذر به وجود میآید که در برابر هر یک زن ده مرد، ویا در برابر هر ده مرد یک زن وجود داشته باشد، وچه جنجالی بر پا میشود.
آیات فوق که میگوید: «فَجَعَلَ مِنهُ الزَّوجَینِ الذَّکَرَ وَ الأُنثی» اشاره لطیف وسر بستهای به این دو موضوع است: از یکسو، به تنوع مرموز انسانها، وتقسیم آنها به این دو جنس در دوران جنین اشاره میکند، واز سوی دیگر، به این تعادل نسبی(1)(ر.ک: ج 25، ص 324 و 325).(2)
1) اینکه معروف است تعداد زنان در هر جامعهای بیشتر از مردان است وآن را یکی از ادلّه تعدّد زوجات
2) میگیرند قابل قبول است، امّا این منافات با تعادل نسبی ندارد. فیالمثل در یک جامعه پنجاه میلیون نفریممکن است 26 میلیون زن و24 میلیون مرد باشد، یعنی تفاوت این دو تنها حدود یک دهم یا کمتر است، امّااینکه زنان چند برابر مردان بوده باشد در هیچ جامعهای دیده نشده است.
(وَخَلَقْنَاکُمْ أَزْوَاجآ)
وشما را بصورت زوجها آفریدیم! (سوره نبأ، آیه 8)
بعد از بیان این دو نمونه از مواهب وآیات آفاقی، به سراغ مواهب درونی وجودی انسان وآیات انفسی میرود، میفرماید: «ما شما را زوجها آفریدیم» (وَخَلَقْنَاکُمْ أَزْوَاجًا).(1)
«أَزواج» جمع «زوج»، به معنی جفت، وجنس «مذکّر ومؤنّث» است، وآفرینش انسان از این دو جنس، علاوه بر اینکه ضامن بقای نسل اوست، سبب آرامش جسم وجان او محسوب میشود، چنانکه در آیه 21 سوره روم میخوانیم: (وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً) «از نشانههای (عظمت) خداوند این است که: همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید، تا در کنار آنها آرامش بیابید، ودر میان شما محبت ورجعت قرار داد».
وبه تعبیر دیگر، جنس مذکّر ومؤنّث هر کدام مکمل وجود دیگری وبرطرف کننده کمبودهای طرف مقابل میباشد.
واز آنجا که «أَزواج» در لغت به معنی «اصناف وانواع» نیز آمده، بعضی این آیه را اشاره به اصناف مختلف انسانها میدانند، وتفاوتهایی که از نظر رنگ، نژاد، روحیات واستعدادهای مختلف در میان انسانها است، آن نیز از نشانههای عظمت حق ومایه تکامل جامعه انسانی است (ر.ک: ج 26، ص 31 - 32).
1) جمله «وَ خَلَقناکُم أزواجاً» وجملههای مشابه آن که در آیات بعد آمده، به صورت جملههای مستقل ومثبتاست واینکه بعضی احتمال دادهاند ممکن است به صورت «منفی» وعطف بر مفهوم «ألَم نَجعَل» در آیه قبلبوده باشد بعید به نظر میرسد واحتیاج به تقدیر دارد.
(إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ مَفَازآ * حَدَائِقَ وَأَعْنَابآ * وَکَوَاعِبَ أَتْرَابآ)
به یقین برای پرهیزگاران نجات ورستگاری بزرگی است: * باغهایی سرسبز، وانواع انگورها، * وحوریانی بسیار جوان وهمسن وسال. (سوره نبأ، آیات 31-33)
آنگاه به همسران بهشتی که یکی دیگر از مواهب پرهیزگاران است اشاره کرده، میافزاید: «برای آنها حوریانی است بسیار جوان که تازه برآمدگی سینه آنها ظاهر شده، وهم سن وسالند» (وَ کَوَاعِبَ أَتْرَابًا).
«کَواعِب» جمع «کاعب» به معنی دوشیزهای است که تازه برآمدگی سینه او آشکار شده، واشاره به آغاز جوانی است، و«أَتراب» جمع «ترب» (بر وزن حزب) به معنی افراد هم سن وسال است، وبیشتر در مورد جنس مؤنّث به کار میرود، وبه گفته بعضی در اصل از «ترائب» به معنی دندههای قفسه سینه گرفته شده که شباهت زیادی با هم دارند.
این هم سن وسال بودن، ممکن است در میان خود زنان بهشتی باشد، یعنی همگی جوان، وهمسان در زیبایی وحسن وجمال واعتدالقامتند، ویا میان آنها وهمسرانشان؛چراکه توافق سنی میان دوهمسرسبب میشودبهتراحساسات یکدیگر را درک کنند، ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد (ر.ک: ج 26، ص61-62).
(وَالْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ لِمَنْ أَرَادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضَاعَةَ وَعَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَکِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لاَ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَهَا لاَ تُضَارَّ وَالِدَةٌ بِوَلَدِهَا وَلاَ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَعَلَی الْوَارِثِ مِثْلُ ذَلِکَ فَإِنْ أَرَادَا فِصَالا عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَتَشَاوُرٍ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِمَا وَإِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاَدَکُمْ
فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ إِذَا سَلَّمْتُمْ مَا آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ)
مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شیر میدهند. (این) برای کسی است که بخواهد دوران شیردادن را تکمیل کند. وآن کس که فرزند برای او متولّد شده[ پدر]، باید خوراک وپوشاک مادر را بهطور شایسته (در مدّت شیردادن) بپردازد. (البتّه) هیچکس تکلیفی بیش از مقدار توانایی خود ندارد. (بنابراین) نباید بر مادر وفرزندش به خاطر یکدیگر زیانی وارد شود؛ ونه بر پدر وفرزندش (از ناحیه یکدیگر ضرری وارد آید). وبر وارث (او نیز) لازم است مثل این کار را انجام دهد (= هزینه مادر را در دوران شیردادن تأمین نماید). واگر آن دو، با رضایت یکدیگر ومشورت بخواهند (کودک را زودتر) از شیر بازگیرند، گناهی بر آنها نیست. واگر خواستید دایهای برای فرزندان خود بگیرید، گناهی بر شما نیست؛ به شرط اینکه حقّ مادران را بهطور شایسته بپردازید. واز (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید؛ وبدانید خدا، به آنچه انجام میدهید، بیناست. (سوره بقره، آیه 233)
این آیه که در واقع ادامه بحثهای مربوط به مسائل ازدواج وزناشویی است، به
سراغ یک مسأله مهم یعنی مسأله رضاع (شیردادن) میرود وبا تعبیراتی بسیار کوتاه ودر عین حال پرمحتوا وآموزنده جزئیّات این مسأله را بازگو میکند:
«والِدات» جمع «والده» در لغت عرب بهمعنای مادر است، ولی «اُمّ» معنای وسیعتری دارد که گاه به مادر، یا مادر مادر، وگاه به ریشه واساس هر چیزی اطلاق میشود.
در این بخش از آیه حقّ شیردادن در دو سال شیرخوارگی به مادر داده شده، واوست که میتواند در این مدّت از فرزند خود نگاهداری کند وبه اصطلاح حقّ حضانت، در این مدّت از آن مادر است، هرچند ولایت بر اطفال صغیر بر عهده پدر گذاشته شده است، امّا از آنجا که تغذیه جسم وجان نوزاد در این مدّت با شیر وعواطف مادر پیوند ناگسستنی دارد، این حق به مادر داده شده است.
علاوه بر این، عواطف مادر نیز باید رعایت شود، زیرا او نمیتواند آغوش خود را در چنین لحظات حسّاسی از کودکش خالی ببیند ودر برابر وضع نوزادش بیاعتنا باشد.
بنابراین، قراردادن حقّ حضانت ونگاهداری وشیردادن برای مادر یکنوع حقّ دوجانبه است که هم برای رعایت حال فرزند است وهم مادر، وتعبیر «أولادَهُنَّ» (فرزندانشان) اشاره لطیفی به این مطلب است.
گرچه ظاهر این جمله مطلق است وزنان مطلّقه وغیر مطلّقه را شامل میشود، ولی جملههای بعد نشان میدهد که این آیه به زنان مطلّقه نظر دارد هرچند مادران دیگر نیز از چنین حقّی برخوردارند، امّا در صورت نبودن جدایی وطلاق عملاً اثری ندارد.
یعنی مدّت شیردادن طفل لازم نیست همواره دو سال باشد، دو سال برای کسی است که میخواهد شیردادن را کامل کند، ولی مادران حق دارند با توجّه به وضع نوزاد ورعایت سلامت او این مدّت را کاهش دهند.
در روایاتی که از اهل بیت علیهم السلام به ما رسیده، دوران کامل شیرخوارگی دو سال
وکمتر از آن بیستویک ماه معرّفی شده است.(1)
بعید نیست این معنی از ضمیمه کردن آیه مورد بحث با آیه (وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْرًا) «بارداری او واز شیر گرفتنش سیماه است»(2)نیز استفاده شود، زیرا میدانیم
معمولاً دوران بارداری نُه ماه است وهرگاه آن را از سیماه کم کنیم بیستویک ماه باقی میماند که مدّت معمولی شیردادن خواهد بود، بلکه با توجّه به اینکه آنچه در سوره احقاف آمده نیز به صورت الزامی است، مادران حق دارند با در نظر گرفتن مصلحت وسلامت نوزاد، مدّت شیرخوارگی را از بیستویک ماه نیز کمتر کنند.
در اینجا تعبیر به «المَولودِ لَهُ» (کسی که فرزند برای او متولّد شده) بهجای تعبیر به اب یا والد (پدر) قابل توجّه است. گویی میخواهد عواطف پدر را برای ادای این وظیفه بسیج کند. یعنی اگر هزینه کودک ومادرش در این موقع بر عهده مرد گذارده شده برای این است که فرزند او ومیوه دل اوست نه یک فرد بیگانه.
توصیف به «معروف» (بهطور شایسته) نشان میدهد که پدران در مورد لباس وغذای مادر باید آنچه را شایسته ومتعارف ومناسب حال اوست در نظر بگیرند، نه سختگیری کنند ونه اسراف.
وبرای توضیح بیشتر میفرماید: «هیچکس موظّف نیست بیش از مقدار توانایی خود را انجام دهد» (لاَ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَهَا).
بنابراین، هر پدری به اندازه توانایی خود وظیفه دارد.
بعضی این جمله را بهمنزله علّت برای اصل حکم دانستهاند، وبعضی به عنوان تفسیر حکم سابق (وهر دو در نتیجه یکی است).
یعنی هیچیک از این دو حق ندارند سرنوشت کودک را وجهالمصالحه اختلافات خویش قرار دهند وبر جسم وروح نوزاد ضربه وارد کنند.
مردان نباید حقّ حضانت مادران را با گرفتن کودکان در دوران شیرخوارگی از آنها پایمال سازند که زیانش به فرزند رسد، ومادران نیز نباید از این حق شانه خالی کنند وبه بهانههای گوناگون از شیردادن کودک خودداری ورزند ویا پدر را از دیدار فرزندش محروم نمایند.
احتمال دیگری نیز در تفسیر آیه داده شده وآن این است که نه پدر میتواند حقّ زناشویی زن را به سبب ترس از باردار شدن ودر نتیجه زیان دیدن شیرخوار سلب کند ونه مادر میتواند شوهر را از این حق به همین دلیل بازدارد.
ولی تفسیر اوّل با ظاهر آیه سازگارتر است.(1)
تعبیر به «وَلَدِها» و«وَلَدِهِ» نیز برای تشویق پدران ومادران به رعایت حال کودکان شیرخوار است. به علاوه نشان میدهد که نوزاد متعلّق به هر دو است، نه مطابق رسوم جاهلیّت که فرزندرافقط متعلّق به پدرمیدانستندوبرای مادرهیچ سهمی قائل نبودند.
یعنی آنها باید نیازهای مادر را در دورانی که به کودک شیر میدهد تأمین کنند. در اینجا بعضی احتمالات دیگری در تفسیر آیه دادهاند که ضعیف بهنظر میرسد.
1) بنابر تفسیر اوّل، فعل «لا تُضارَّ» در واقع فعل معلوم است، وبنابر تفسیر دوم فعل مجهول، هرچند تلفّظ درهر دو یکسان است - دقّت کنید.
دو با رضایت ومشورت یکدیگر بخواهند کودک را (زودتر از دو سال یا بیستویک
ماه) از شیر بازگیرند گناهی بر آنان نیست» (فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَ تَشَاوُرٍ
فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِمَا).
در واقع پدر ومادر باید مصالح فرزند را در نظر بگیرند وبا همفکری وتوافق، وبه تعبیر قرآن تراضی وتشاور، برای بازگرفتن کودک از شیر برنامهای تنظیم کنند، ودر این کار از کشمکش ومشاجره وپرداختن به مصالح خود وپایمال کردن مصالح کودک بپرهیزند.
در تفسیر جمله «إذا سَلَّمتُم ما آتَیتُم بِالمَعروف» نظرات گوناگونی از سوی مفسّران اظهار شده است؛ گروهی تفسیر بالا را پذیرفتهاند که انتخاب دایه بهجای مادر پس
از رضایت طرفین بیمانع است مشروط بر اینکه این امر سبب از بین رفتن حقوق مادر نسبت به گذشته نشود، بلکه حقّ او نسبت به مدّتی که شیر میدهد طبق عادت پرداخته شود.
در حالی که بعضی آن را ناظر به حقّ دایه دانسته وگفتهاند: باید حقّ او طبق عرف عادت پرداخت شود.
بعضی نیز گفتهاند: منظور از این جمله توافق پدر ومادر در مسأله انتخاب دایه است، بنابراین تأکیدی میشود بر جمله قبل. ولی این تفسیر ضعیف به نظر میرسد وصحیحتر همان تفسیر اوّل ودوم است، وطبرسی تفسیر اوّل را ترجیح داده است.(1)
در پایان آیه به همگان هشدار میدهد: «تقوای الهی پیشه کنید وبدانید که خدا به آنچه انجام میدهید بیناست» (وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ).
1) مجمع البیان، ج 1، ص 336.
مبادا کشمکش میان مرد وزن روح انتقامجویی را در آنها زنده کند وسرنوشت یکدیگر یا کودکان مظلوم را به خطر اندازند، همه باید بدانند خدا دقیقآ مراقب اعمال آنهاست.
این احکام دقیق وحسابشده وهشدارهای آمیخته به آن، بهخوبی نشان میدهد که اسلام تا چه حد برای حقوق کودکان وهمچنین مادران اهمّیّت قائل شده است، ورعایت عدالت را در این زمینه سفارش میکند.
آری، اسلام برخلاف آنچه در دنیای ستمکاران وجود دارد که حقوق ضعیفان همیشه پایمال میشود،بیشترین اهمّیّت را به حفظ حقوق آنان داده است.
ذکر نیکی به پدر و مادر، بلافاصله بعد از مبارزه با شرک (در آیه 151 سوره انعام)، و قبل از دستورهای مهمی همانند تحریم قتل نفس، و اجرای اصول عدالت، دلیل بر اهمیت فوقالعاده حق پدر و مادر در دستورهای اسلامی است.
این موضوع، وقتی روشنتر میشود که توجه کنیم، به جای «تحریم آزار
پدر ومادر» که هماهنگ با سایر تحریمهای این آیه است، موضوع احسان و نیکی کردن، ذکر شده است یعنی: نه تنها ایجاد ناراحتی برای آنها حرام است بلکه علاوه
بر آن، احسان و نیکی در مورد آنان نیز لازم و ضروری است. و جالبتر این که
کلمه «احسان» را به وسیله «باء» متعدی ساخته و فرموده است «و بِالْوالدَیْنِ
إحْساناً»، ومیدانیم احسان گاهی با «إلی» و گاهی با «باء» ذکر میشود، در صورتی که
با «إلی» ذکر شود، مفهوم آن نیکی کردن است هر چند به طور غیر مستقیم و بالواسطه باشد.
اما هنگامی که با «باء» ذکر میشود معنی آن نیکی کردن به طور مستقیم و بدون واسطه است.
بنابراین آیه تأکید میکند که موضوع نیکی به پدر و مادر را باید آنقدر اهمیت داد که شخصاً و بدون واسطه به آن اقدام نمود(1)(ر.ک: ج 6، ص 48 - 49).
1) تفسیر المنار، ج 8، ص 185.
(وَقَضَی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانآ إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا فَلاَ تَقُلْ لَّهُمَا أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَّهُمَا قَوْلا کَرِیمآ * وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرآ * رَّبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِی نُفُوسِکُمْ إِنْ تَکُونُوا صَالِحِینَ فَإِنَّهُ کَانَ لِلاَْوَّابِینَ غَفُورآ)
وپروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید؛ وبه پدر ومادر نیکی کنید. هرگاه یکی از آن دو، یا هر دو، نزد تو به پیری رسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار؛ وبر آنها فریاد مزن؛ وگفتار (لطیف وسنجیده و) بزرگوارانه به آنها بگو. * وپر وبال تواضع خویش را از روی محبّت ولطف، در برابر آنان فرود آر؛ وبگو: «پروردگارا! همانگونه که آنها مرا در کودکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده.» * پروردگار شما از درون دلهایتان آگاهتر است؛ (هرگاه لغزشی در این زمینه داشتید) اگر صالح باشید (وجبران کنید) او بازگشتکنندگان را میآمرزد. (سوره اسراء، آیات 23-25)
آیات مورد بحث سرآغازی است برای بیان یک سلسله از احکام اساسی اسلام که با مسأله توحید وایمان شروع میشود؛ توحیدی که خمیرمایه همه فعّالیّتهای مثبت و کارهای نیک وسازنده است واز این طریق، پیوندی میان این آیات وآیات گذشته که سخن از سعادتمندان وبرنامه سهگانه آنها یعنی ایمان، سعی وتلاش، واراده سرای آخرت میگوید برقرار میسازد.
بعد از اصل توحید به یکی از اساسیترین تعلیمات انسانی انبیا ضمن تأکید مجدّد بر توحید اشاره کرده میگوید: «و پروردگارت فرمان داده که جز او را نپرستید، ونسبت به پدر ومادر نیکی کنید» (وَ قَضَی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا).
«قضاء» مفهوم مؤکّدتری از «امر» دارد، وامر وفرمان قطعی ومحکم را میرساند واین نخستین تأکید در این مسأله است.
قرار دادن توحید - یعنی اساسیترین اصل اسلامی - در کنار نیکی به پدر ومادر، تأکید دیگری است بر اهمّیّت این دستور اسلامی.
مطلق بودن «احسان» که هر گونه نیکی را در بر میگیرد وهمچنین «والدین» که مسلمان وکافر را شامل میشود، سومین وچهارمین تأکید در این جمله است.
نکره بودن احسان (إحسانآ) که در اینگونه موارد برای بیان عظمت میآید پنجمین تأکید محسوب میگردد.(1)
توجّه به این نکته نیز لازم است که فرمان معمولاً روی یک امر اثباتی میرود در حالی که در اینجا روی نفی رفته است (پروردگارت فرمان داده که جز او را نپرستید).
این ممکن است به خاطر آن باشد که از جمله «قَضی» فهمیده میشود که جمله دیگری در شکل اثباتی در تقدیر است ودر معنی چنین است: پروردگارت فرمان مؤکّد داده که او را بپرستید وغیر او را نپرستید.
یا اینکه مجموع جمله نفی واثبات (ألّا تَعبُدوا إلّا إیّاهُ) در حکم یک جمله اثباتی است؛ اثبات عبادت انحصاری پروردگار.
سپس به بیان یکی از مصداقهای روشن نیکی به پدر ومادر پرداخته میگوید: «هرگاه یکی از آن دو، یا هر دو آنها، نزد تو به سالخوردگی رسند (آنچنان که نیاز به مراقبت دائمی تو داشته باشند، از هرگونه محبّت در مورد آنها دریغ مکن و) کمترین اهانتی به آنان روا مدار» حتّی کوچکترین تعبیر نامؤدّبانه یعنی «اف» به آنها مگو (إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا فَلاَ تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ).(2)
«وبر آنان فریاد مزن» (وَ لاَ تَنْهَرْهُمَا).
«و گفتار سنجیده و لطیف وبزرگوارانه به آنها بگو» (وَ قُلْ لَهُمَا قَوْلاً کَرِیمًا).
ونهایت فروتنی را در برابر آنها بنما، «وبالهای تواضع خویش را در برابر آنان فرود آر» (وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَالرَّحْمَةِ).
1) برخی معتقدند «احسان» غالباً با إلی متعدّی میگردد. گفته میشود احسن إلیه. امّا گاهی با باء متعدّیمیگردد. این تعبیر شاید به خاطر آن باشد که مباشرت را بیان کند. یعنی شخصاً وبیواسطه آنها را موردمحبّت واحترام قرار دهید. واین ششمین تأکید در این مسأله است.
2) «إمّا» در جمله «إمّا یَبلُغَنَّ» به گفته برخی مرکّب از إن وما شرطیه است که برای تأکید پشت سر هم آمده(تفسیر کبیر).وبه گفته برخی دیگر مرکّب از إن شرطیه وما زائده است که وجود آن اجازه میدهد کلمه شرط بر فعلی که بانون تأکیدی مؤکّد است وارد شود (المیزان).
«وبگو: پروردگارا، همانگونه که آنها مرا در کوچکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده» (وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا).
در حقیقت دو آیهای که گذشت، قسمتی از ریزهکاریهای برخورد مؤدّبانه وفوقالعاده احترامآمیز فرزندان نسبت به پدران ومادران را بازگو میکند:
به حمایت، محبّت واحترام هستند انگشت نهاده میگوید کمترین اهانتی به آنان
روا مدار.
آنها ممکن است بر اثر کهولت به جایی برسند که نتوانند بدون کمک دیگری حرکت کنند واز جا برخیزند وحتّی ممکن است قادر به دفع آلودگی از خود نباشند، در این وقت آزمایش بزرگ فرزندان شروع میشود.
آیا وجود چنین پدر ومادری را مایه رحمت میدانند، یا بلا ومصیبت وعذاب.
آیا صبر وحوصله کافی برای نگهداری احترامآمیز از چنین پدر ومادری را دارند، یا هر زمان با نیش زبان، با کلمات سبک واهانتآمیز وحتّی گاه با تقاضای مرگ او از خدا قلبش را میفشارند وآزار میدهند؟
باز اضافه میکند: با صدای بلند واهانتآمیز وداد وفریاد با آنها سخن مگو.
باز تأکید میکند: با قول کریم وگفتار بزرگوارانه با آنها سخن بگو که همه آنها نهایت ادب در سخن را میرساند که زبان کلید قلب است.
از سوی سوم، دستور به تواضع وفروتنی میدهد، تواضعی که نشاندهنده محبّت وعلاقه باشد ونه چیز دیگر.
سرانجام میگوید: حتّی وقتی رو بهسوی درگاه خدا میآوری پدر ومادر را (چه در حیات وچه در ممات) فراموش نکن وتقاضای رحمت پروردگار برای آنها بنما.
مخصوصاً این تقاضایت را با این دلیل همراه ساز وبگو: «خداوندا، همانگونه که آنها در کودکی مرا تربیت کردند، مشمول رحمتشان فرما».
نکته مهمّی که از این تعبیر علاوه بر آنچه گفته شد استفاده میشود این است که اگر پدر ومادر چنان پیر وناتوان شوند که بهتنهایی قادر بر حرکت ودفع آلودگیها از خود نباشند، فراموش نکن که تو هم در کودکی چنین بودی وآنها هرگونه حمایت ومحبّت خود را از تو دریغ نداشتند، محبّتشان را جبران نما.
واز آنجا که گاهی در رابطه با حفظ حقوق پدر ومادر، احترام آنها وتواضعی که بر فرزند لازم است، ممکن است لغزشهایی پیش بیاید که انسان آگاهانه یا ناخودآگاه بهسوی آن کشیده شود، در آخرین آیه مورد بحث میگوید: «پروردگار شما از درون دلهایتان آگاهتر است» (رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِی نُفُوسِکُمْ).
چرا که علم او در همه زمینهها حضوری، ثابت، ازلی، ابدی وخالی از هر گونه اشتباه است، در حالی که علوم شما واجد این صفات نیست.
بنابراین اگر بدون قصد طغیان وسرکشی در برابر فرمان خدا، لغزشی در زمینه احترام ونیکی به پدر ومادر داشتید «هرگاه صالح باشید (و جبران کنید) او بازگشتکنندگان را میآمرزد» (إِنْ تَکُونُوا صَالِحِینَ فَإِنَّهُ کَانَ لِلاَْوَّابِینَ غَفُورًا).
«أوّاب» از مادّه «أوب» (بر وزن قوم) بازگشت توأم با اراده را گویند، در حالی که رجوع، هم به بازگشت با اراده گفته میشود وهم بیاراده؛ به همین دلیل، به «توبه»، «اوبه» گفته میشود چون حقیقت توبه بازگشت توأم با اراده بهسوی خداست.
واز آنجا که «أوّاب» صیغه مبالغه است به کسی گفته میشود که هر لحظه از او خطایی سر زند به سوی پروردگار بازمیگردد.
این احتمال نیز وجود دارد که ذکر صیغه مبالغه اشاره به تعدّد عوامل بازگشت ورجوع به خدا باشد، زیرا ایمان به پروردگار از یکسو، توجّه به دادگاه عالم قیامت از سوی دیگر، وجدان بیدار از سوی سوم، وتوجّه به عواقب وآثار گناه از سوی چهارم دست به دست هم میدهند وانسان را مؤکّداً از مسیر انحرافی به سوی خدا میبرند.
گرچه عواطف انسانی ومسأله حقشناسی بهتنهایی برای رعایت احترام در برابر والدین کافی است، ولی از آنجا که اسلام حتّی در مسائلی که هم عقل در آن استقلال
کامل دارد وهم عاطفه آن را بهوضوح درمییابد سکوت را روا نمیدارد بلکه بهعنوان تأکید در اینگونه موارد دستورهای لازم را صادر میکند، در مورد احترام والدین آنقدر تأکید کرده است که در کمتر مسألهای دیده میشود.
بهعنوان نمونه به چند مورد اشاره میکنیم:
الف) در چهار سوره از قرآن مجید، نیکی به والدین بلافاصله بعد از مسأله توحید قرار گرفته. این همردیف بودن دو مسأله بیانگر این است که اسلام تا چه حد برای پدر ومادر احترام قائل است.
در سوره بقره آیه 83 میخوانیم: (لاَ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوَالِدَینِ إِحْسَانًا).
ودر سوره نساء آیه 36 میگوید: (وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَ لاَ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئًا وَ بِالْوَالِدَینِ إِحْسَانًا).
ودر سوره انعام آیه 151 میفرماید: (أَلاَّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئًا وَ بِالْوَالِدَینِ إِحْسَانًا).
ودر آیات مورد بحث نیز این دو را قرین یکدیگر دیدیم: (وَ قَضَی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ وَ بِالْوَالِدَینِ إِحْسَانًا).
ب) اهمّیّت این موضوع تا آن پایه است که هم قرآن وهم روایات صریحاً توصیه میکنند که حتّی اگر پدر ومادر کافر باشند رعایت احترامشان لازم است.
در سوره لقمان آیه 15 میخوانیم: (وَ إِنْ جَاهَدَاکَ عَلَی أَنْ تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ
فَلاَ تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِیالدُّنْیَا مَعْرُوفًا) «اگر آنها به تو اصرار کنند که مشرک شوی، اطاعتشان مکن، ولی در زندگی دنیا به نیکی با آنها معاشرت نما».
ج) شکرگزاری در برابر پدر ومادر در قرآن مجید در ردیف شکرگزاری در برابر نعمتهای خدا قرار داده شده است چنانکه میخوانیم: (أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ).(1)
با اینکه نعمت خدا بیش از آن است که قابل احصا وشماره باشد، واین دلیل بر عمق ووسعت حقوق پدران ومادران است.
د) قرآن حتّی کمترین بیاحترامی را در برابر پدر ومادر اجازه نداده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «لَو عَلِمَ اللّهُ شَیئاً هُوَ أدنی مِن اُفٍّ لَنَهی عَنهُ وَ هُوَ مِن أدنَی العُقوقِ وَ مِنَ العُقوقِ أن یَنظُرَ الرَّجُلُ إلی والِدَیهِ فَیُحِدَّ النَّظَرَ إلَیهِما؛ اگر چیزی کمتر از اف وجود داشت خدا از آن نهی میکرد (اف همانطور که گفتیم
1) سوره لقمان، آیه 14.
کمترین اظهار ناراحتی است) واین حدّاقل مخالفت وبیاحترامی نسبت به پدر ومادر است، واز آن جمله نگاه کردن تند وغضبآلود به پدر ومادر است».(1)
ه-) با اینکه جهاد یکی از مهمترین برنامههای اسلامی است، مادام که جنبه وجوب عینی پیدا نکند، یعنی داوطلب بهقدر کافی باشد، بودن در خدمت پدر ومادر از آن مهمتر است، واگر موجب ناراحتی آنها شود جایز نیست.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: مردی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: من جوان بانشاط وورزیدهای هستم وجهاد را دوست دارم ولی مادرم از این موضوع ناراحت میشود. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ارجِع فَکُن مَعَ والِدَتِکَ فَوَ الَّذی بَعَثَنی بِالحَقِّ لاَُنسُها بِکَ لَیلَةً خَیرٌ مِن جِهادٍ فی سَبیلِ اللّهِ سَنَةً؛ بازگرد وبا پدر و مادر خویش باش، قسم به خدایی که مرا بهحق مبعوث ساخت، یک شب انس مادر با تو از یک سال جهاد در راه خدا بهتر است».(2)
البتّه هنگامی که جهاد جنبه وجوب عینی پیدا کند، کشور اسلامی در خطر باشد وحضور همگان لازم شود هیچ عذری پذیرفته نیست، حتّی نارضایی پدر ومادر.
در مورد سایر واجبات کفایی ونیز مستحبّات، مسأله همانگونه است که در مورد جهاد گفته شد.
و) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «إیّاکُم وَ عُقوقَ الوالِدَینِ فَإنَّ ریحَ الجَنَّةِ تُوجَدُ مِن مَسیرَةِ ألفِ عامٍ وَ لا یَجِدُها عاقٌّ؛ بترسید از اینکه عاق پدر ومادر ومغضوب آنها شوید، زیرا بوی بهشت از هزار سال راه به مشام میرسد ولی هیچگاه به کسانی که مورد خشم پدر ومادر هستند نخواهد رسید».(3)
این تعبیر اشاره لطیفی به این موضوع است که چنین اشخاصی نهتنها در بهشت گام نمینهند، بلکه در فاصله بسیار زیادی از آن قرار دارند وحتّی نمیتوانند به آن نزدیک شوند.
سیّد قطب در تفسیر فی ظلال القرآن حدیثی به این مضمون از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند که: «مردی در طواف، مادرش را بر دوش گرفته طواف میداد، پیامبر صلی الله علیه و آله را در
همان حال مشاهده نمود عرض کرد: آیا حقّ مادرم را با این کار ادا کردم؟ فرمود: نه، حتّی جبران یکی از نالههای او را (هنگام وضع حمل) نمیکند».(1)
اگر بخواهیم عنان قلم را در اینجا رها کنیم سخن بسیار به درازا میکشد واز شکل تفسیر خارج میشویم امّا با صراحت باید گفت: هرقدر در این زمینه گفته شود باز هم کم است چرا که آنها حقّ حیات بر انسان دارند.
در پایان این بحث ذکر این نکته را ضروری میدانیم که گاه پدر ومادر پیشنهادهای غیر منطقی یا خلاف شرع به انسان میکنند، بدیهی است اطاعت آنها در هیچیک از این موارد لازم نیست ولی با این حال باید با منطق وامر بهمعروف در بهترین صورتش با چنین پیشنهادها برخورد کرد.
سخن خود را در این زمینه با حدیثی پایان میدهیم که از امام کاظم علیه السلام نقل شده است. کسی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد واز حقّ پدر وفرزند سؤال کرد، حضرت فرمود: «لایُسَمّیهِ بِاسمِهِ وَ لا یَمشی بَینَ یَدَیهِ وَ لا یَجلِسُ قَبلَهُ وَ لا یَستَسِبُّ لَهُ؛ باید او را با نام صدا نزند (بلکه بگوید پدرم!)، و جلوتر از او راه نرود، و قبل از او ننشیند، وکاری نکند که مردم به پدرش بدگویی کنند». مثلاً نگویند خدا پدرت را نیامرزد که چنین کردی(2)(ر.ک: ج 12، ص 88 - 98).
وَبَرّآ بِوَالِدَتِی وَلَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّارآ شَقِیّآ
ومرانسبت به مادرم نیکوکارقرارداده؛وجبّار و عصیانگر قرار نداده است. (سوره مریم،آیه32)
گرچه حضرت مسیح علیه السلام به فرمان نافذ پروردگار از مادر بدون پدر تولّد یافت، ولی همین اندازه که در آیه مورد بحث از زبان او میخوانیم که در مقام برشمردن
افتخارات خود، نیکوکاری نسبت به مادر را ذکر میکند دلیل روشنی بر اهمّیّت مقام مادر است.
ضمناً نشان میدهد این نوزاد که طبق یک اعجاز به سخن درآمد، از این واقعیّت آگاه بود که او یک فرزند نمونه در میان انسانهاست که تنها از مادر بدون دخالت پدر تولّد یافته است.
به هر حال در جهان امروز درباره مقام مادر سخن بسیار گفته میشود وحتّی روزی را به نام «روز مادر» اختصاص دادهاند، امّا متأسّفانه وضع تمدّن ماشینی چنان است که رابطه پدران ومادران را از فرزندان خیلی زود قطع میکند، آنچنان که کمتر روابط عاطفی بعد از بزرگ شدن در میان آنها دیده میشود.
در اسلام روایات شگفتانگیزی در این زمینه داریم که اهمّیّت فوقالعاده مقام مادر را به مسلمانان توصیه میکند، تا در عمل - نهتنها در سخن - در اینباره بکوشند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که مردی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد وعرض کرد: «یا رَسولَ اللّهِ مَن أبَرُّ؟ قالَ اُمَّکَ. قالَ ثُمَّ مَن؟ قالَ اُمَّکَ. قالَ ثُمَّ مَن؟ قالَ اُمَّکَ. قالَ ثُمَّ مَن؟ قالَ أباکَ؛ ای پیامبر، به چه کسی نیکویی کنم؟ فرمود: به مادرت. عرض کرد بعد از او به چه کسی؟ فرمود: به مادرت. بار سوم عرض کرد بعد از او به چه کسی؟ فرمود: به مادرت. در چهارمین بار که این سؤال را تکرار کرد فرمود: به پدرت».(1)
در حدیث دیگری میخوانیم که جوانی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله برای شرکت در جهاد (آنجا که جهاد واجب عینی نبود) آمد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ألَکَ والِدَةٌ؟ قالَ: نَعَم قالَ: فَالزَمها فَإنَّ الجَنَّةَ تَحتَ قَدَمِها: آیا مادر داری؟ عرض کرد آری. فرمود: در خدمت مادر باش که بهشت زیر پای مادر است».(2)
بیشک اگر زحمات فراوانی را که مادر از هنگام حمل تا وضع حمل، ودوران شیرخواری تا زمان بزرگ شدن او تحمّل میکند، رنجها، تعبها، بیداریها، بیماریها وپرستاریها را که او با آغوش باز در راه فرزند خود پذیرا میگردد در نظر بگیریم، خواهیم دید که هر قدر انسان در این راه بکوشد باز هم در برابر حقوق مادر بدهکار است.
جالب اینکه در حدیثی میخوانیم: امّ سلمه خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید وعرض کرد: همه افتخارات نصیب مردان شده و زنان بیچاره چه سهمی از این افتخارات دارند؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «بَلی إذا حَمَلَتِ المَرأةُ کانَت بِمَنزِلَةِ الصّائِمِ القائِمِ المُجاهِدِ بِنَفسِهِ وَمالِهِ فی سَبیلِ اللّهِ، فَإذا وَضَعَت کانَ لَها مِنَ الأجرِ ما لا یَدری أحَدٌ ما هُوَ لِعِظَمِهِ، فَإذا أرضَعَت کانَ لَها بِکُلِّ مَصَّةٍ کَعِدلِ عِتقِ مُحَرَّرٍ مِن وُلدِ إسماعیلَ، فَإذا فَرَغَت مِن رَضاعِهِ ضَرَبَ مَلَکٌ کَریمٌ عَلی جَنبِها وَ قالَ استَأنِفِی العَمَلَ فَقَد غُفِرَ لَکِ؛ آری (زنان هم افتخارات فراوانی دارند) هنگامی که زن باردار میشود، در تمام مدّت حمل بهمنزله روزهدار، شبزندهدار ومجاهد در راه خدا با جان ومال است، هنگامی که وضع حمل میکند آنقدر خدا به او پاداش میدهد که هیچکس حدّ آن را از عظمت نمیداند، هنگامی که فرزندش را شیر میدهد در برابر هر مکیدنی از سوی کودک، خداوند پاداش آزاد کردن بردهای از فرزندان اسماعیل را به او میدهد، وهنگامی که دوران شیرخوارگی کودک تمام شد، یکی از فرشتگان بزرگوار خداوند بر پهلوی او میزند ومیگوید: برنامه اعمال خود را از نو آغاز کن، چرا که خداوند همه گناهان تو را بخشیده» (گویی نامه عملت از نو آغاز میشود).(1)
در ذیل آیه 23 سوره اسراء بحثهای دیگری در این زمینه داشتیم (ر.ک: ج 13، ص 69 و 70).
(وَوَصَّیْنَا الاِْنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْنآ وَإِنْ جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ
فَلاَ تُطِعْهُمَا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ * وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصَّالِحِینَ)
ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند، و اگر آن دو (مشرک باشند و) تلاش کنند که برای من همتائی قائل شوی که به آن علم نداری، از آنها پیروی مکن! بازگشت شما به سوی من است، و شما را از آنچه انجام میدادید با خبر خواهم ساخت. *
1) وسائل الشیعه، ج 15، ص 175 (ج 21، ص 451 چاپ آل البیت).
وکسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادند، آنها را در زمره صالحان وارد خواهیم کرد! (سوره عنکبوت، آیات 8 - 9)
روایات مختلفی در شأن نزول آیه فوق آمده است که عصاره همه آنها یکی است وآن این که: بعضی از مردانی که در «مکّه» بودند ایمان و اسلام را پذیرفتند(1)، هنگامی
که مادران آنها از این مسأله آگاه شدند، تصمیم گرفتند که غذا نخورند، آب ننوشند، تا فرزندانشان از اسلام بازگردند! گرچه هیچ کدام از این مادران به گفته خود وفا نکردند و اعتصاب غذا را شکستند، ولی آیه فوق نازل شد، و خط روشنی در برخوردِ با پدر ومادر در زمینه مسأله ایمان و کفر به دست همگان داد.
از مهمترین آزمایشهای الهی، مسأله «تضاد خط ایمان و تقوا، با پیوندهای عاطفی وخویشاوندی»است،قرآن دراین زمینه تکلیف مسلمانان رابهروشنی بیانکردهاست.
نخست، به عنوانِ یک قانون کلی، که از ریشههایِ عواطف و حقشناسی سرچشمه میگیرد، میفرماید: «ما به انسان توصیه کردیم نسبت به پدر و مادرش نیکی کند» (وَوَصَّیْنَا الاِْنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْنآ).
گرچه، این یک حکم تشریعی است، ولی این مسأله پیش از آن که یک حکم تشریعی باشد، به صورت یک قانونِ تکوینی در نهاد همه انسانها وجود دارد، ومخصوصاً تعبیر به «انسان» در اینجا جلب توجه میکند؛ چرا که این قانون مخصوص به مومنان نیست، بلکه هر کس شایسته نام انسان است، باید در برابرِ پدر ومادر حقشناس باشد، و احترام و تکریم و نیکی به آنها را در تمام عمر، فراموش نکند، هر چند با این اعمال، هرگز نمیتواند دَینِ خود را به آنها اداء کند.
پس از آن، برای این که کسی تصور نکند: پیوند عاطفی با پدر و مادر میتواند بر
1) در پارهای از روایات نام «سعد بن ابیوقاص» آمده و در پارهای دیگر، نام «عیاش بن ابیربیعه مخزومی».
پیوند انسان با خدا و مسأله ایمان حاکم گردد، با یک استثناءِ صریح، مطلب را در این زمینه روشن کرده، میفرماید: «و اگر آن دو (پدر و مادر) تلاش و کوشش کنند و به تو اصرار ورزند که برای من شریکی قائل شوی، که به آن علم نداری، از آنها اطاعت مکن»! (وَإِنْ جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا).
تعبیر به «جاهَداک»، مفهومش به کار گرفتن نهایت تلاش و کوشش و اصرار آنها است.
و تعبیر به (مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ) (چیزی که به آن علم نداری) اشاره به منطقی نبودن شرک است؛ چون اگر واقعاً شرک صحیح بود، دلیلی بر آن وجود داشت، و به تعبیرِ دیگر، جائی که انسان علم به چیزی نداشته باشد، باید از آن پیروی نکند، چه رسد به این که: علم به بطلان آن داشته باشد.
پیروی از چنین چیزی، پیروی از جهل است، اگر پدر و مادر تو را وادار به پیروی از جهل کنند، اطاعت آنها مکن! اصولاً تقلید کورکورانه، غلط است حتی اگر در مورد ایمان باشد، تا چه رسد به شرک و کفر.
همین توصیه، در مورد پدر و مادر در سوره «لقمان» آیه 15 نیز آمده، با این اضافه که در آنجا میفرماید: (وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفآ) «در عین این که دعوت آنها را به شرک مپذیر، اما در امور دنیا نسبت به آنها ارفاق کن و در معاشرت با آنها به نیکی عمل نما» مبادا کسی، چنین تصور کند که: مخالفت با پدر و مادر در مورد دعوت به شرک، دلیل بر بد رفتاری با آنها است، و این نهایتِ تأکید اسلام را در مورد احترام به پدر ومادر را ثابت میکند.
به این ترتیب، از اینجا یک اصل کلی استفاده میشود که: هیچ چیز نمیتواند بر ارتباط انسان با خدا حاکم گردد، که آن مقدم بر همه چیز است، حتی بر پیوندِ با پدر ومادر که نزدیکترین پیوندهای عاطفی است.
حدیثِ معروف «لا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ؛ اطاعت مخلوق در عصیان خالق روا نیست» که از «امیرمومنان علی» علیه السلام نقل شده، معیار روشنی را در این مسائل به دست میدهد.(1)
1) «نهج البلاغه»، کلمات قصار، جمله 165.
و در پایان آیه میافزاید: «بازگشت همه شما به سوی من است و من شما را از اعمالی که انجام میدادید آگاه میسازم» و پاداش و کیفر آن را بی کم و کاست در اختیارتان خواهم گذاشت (إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ).
این جمله، در حقیقت، تهدیدی است برای کسانی که راه شرک را میپویند، وکسانی که دیگران را به این راه دعوت میکنند؛ زیرا صریحاً میگوید: خداوند حساب همه اعمال آنها را نگاه میدارد، و به موقع تحویل آنها میدهد.
آیه بعد، بار دیگر حقیقتی را که قبلاً - در مورد کسانی که ایمان و عمل صالح دارند - بیان شد تکرار و تأکید میکند، میفرماید: «کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام میدهند آنها را در زمره صالحان داخل خواهیم کرد» (وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصَّالِحِینَ).
اصولاً، عملِ انسان، به انسان رنگ میدهد، عمل صالح، انسان را از نظر روحی به رنگ خود در میآورد و در زمره «صالحان» وارد میکند، و عمل سوء در زمره بدان و«ناصالحان».
در این که: این تکرار، به چه منظور است، بعضی گفتهاند: در آیات قبل اشاره به کسانی بود که راه حق را میسپرند، و در اینجا اشاره به کسانی است که هادیان این راه ودلیلان طریق توحیدند؛ زیرا تعبیر به «صالِحِین» در مورد بسیاری از انبیاء، آمده است که از خدا میخواستند آنها را به صالحان ملحق کند.
این احتمال، نیز وجود دارد که در آیات قبل، سخن از بخشش گناهان و جزای شایسته این گروه مومنان بود، ولی، در اینجا اشاره به مقامِ والای آنها است که خود پاداشی است دیگر، آنها در صف صالحان، در صف پیامبران و صدیقین و شهدا قرار میگیرند، و همدم و همنشین آنهایند.
این نخستین بار نیست که قرآن به این مسأله مهم انسانی، اشاره میکند، قبلاً در سوره «اسراء»، آیه 23 اشاره کرده و بعداً در سوره «لقمان»، آیات 14 و 15 و «احقاف» آیه 15 نیز به این موضوع مهم اشاره خواهد کرد.
درحقیقت،اسلام برترین احترام رابرای این دوتن قائل است،که حتی درصورت مشرک بودن، و دعوت به شرک کردن - که منفورترین کارها در نظر اسلام است - باز حفظ احترام آنها را - در عینِ عدم پذیرش دعوت آنها به شرک - واجب میشمرد.
این، در واقع یکی از آزمایشهای بزرگ الهی است که در آغاز این سوره به آن اشاره شده؛ چرا که گاهی آنها به سالهائی از عمر میرسند که نگهداری و تحملشان مشکل میشود، اینجا است که: باید فرزندان، امتحان خود را در زمینه حقشناسی و اطاعت فرمان خدا بدهند، و از پدران و مادران به بهترین وجه نگاهداری کنند.
در حدیثی میخوانیم: شخصی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: من به چه کسی نیکی کنم؟ فرمود: به «مادرت»، دو باره سوال کرد: بعد از او به چه کسی؟ فرمود: به «مادرت»، بار سوم سوال کرد: بعد از او به چه کسی؟ باز فرمود:
به «مادرت»! و در چهارمین بار، توصیه پدر، و سپس سایر بستگان را به ترتیبِ نزدیکی آنها با انسان فرمود.(1)
در حدیث دیگری که در بسیاری از کتب آمده پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: الجَنَّةُ تَحْتَ أَقْدامِ الامَّهاتِ: «بهشت زیر قدم مادران است» (و تنها از طریق خضوع، و همچون خاکِ راه بودن در برابر آنها، میتوان به بهشت برین راه یافت)(2)(ر.ک: ج 16، ص 228-233).
(وَوَصَّیْنَا الاِْنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنآ عَلَی وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ * وَإِنْ جَاهَدَاکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفآ وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ)
وما به انسان درباره پدر ومادرش سفارش کردیم؛ مادرش او را با ناتوانی روزافزون حمل کرد ودوران شیرخوارگی او در دو سال پایان مییابد؛ (آری به او توصیه کردم) که برای من وبرای پدر ومادرت شکر بهجا آور که بازگشت (همه شما) بهسوی من است. * وهرگاه آن
دو تلاش کنند که تو چیزی را همتای من قرار دهی که از آن آگاهی نداری (بلکه میدانی باطل است)، از ایشان اطاعت مکن، ولی با آن دو، در دنیا بهطرز شایستهای رفتار کن؛ واز راه کسانی پیروی کن که (توبهکنان) به سوی من آمدهاند؛ سپس بازگشت همه شما به سوی من است ومن شما را از آنچه انجام میدادید، باخبر میسازم. (سوره لقمان، آیات 14-15)
این دو آیه، در حقیقت جملههای معترضهای است که در لابهلای اندرزهای لقمان از سوی خداوند بیان شده است، امّا معترضه نه بهمعنای بیارتباط، بلکه بهمعنای سخنان الهی که ارتباط روشنی با سخنان لقمان دارد، زیرا در این دو آیه بحث از نعمت وجود پدر ومادر وزحمات وخدمات وحقوق آنهاست وقرار دادن شکر پدر ومادر در کنار شکر «اللّه».
به علاوه تأکیدی بر خالص بودن اندرزهای لقمان به فرزندش نیز محسوب میشود، چرا که پدر ومادر با این علاقه وافر وخلوص نیّت ممکن نیست جز خیر وصلاح فرزند را در اندرزهایشان بازگو کنند.
نخست میفرماید: «ما به انسان درباره پدر ومادرش سفارش کردیم» (وَوَصَّیْنَا الاِْنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ).
آنگاه به زحمات فوقالعاده مادر اشاره کرده میگوید: «مادرش او را حمل کرد در حالی که هر روز ضعف وسستی تازهای بر ضعف او افزوده میشد» (حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَی وَهْنٍ).(1)
این مسأله از نظر علمی ثابت شده وتجربه نیز نشان داده که مادران در دوران بارداری گرفتار وهن وسستی میشوند، چرا که شیره جان ومغز استخوانشان را به پرورش جنین خود اختصاص میدهند واز تمام موادّ حیاتی وجود خود بهترین آن را تقدیم او میدارند.
1) جمله «وَهناً عَلی وَهنٍ» ممکن است «حال» باشد برای «اُمّ» به تقدیر کلمه «ذات» ودر تقدیر چنین بوده:«حَمَلَتهُ اُمُّهُ ذاتَ وَهنٍ عَلی وَهنٍ».این احتمال نیز داده شده که مفعول مطلق بوده باشد برای فعل مقدّر از مادّه «وهن» ودر تقدیر چنین بوده:«تَهِنُ وَهناً عَلی وَهنٍ».
به همین دلیل مادران در دوران بارداری گرفتار کمبود انواع ویتامینها میشوند که اگر جبران نگردد ناراحتیهایی برای آنها به وجود میآورد، حتّی این مطلب در دوران شیردادن نیز ادامه مییابد، زیرا شیر شیره جان مادر است.
لذا به دنبال آن میافزاید: «پایان دوران شیرخوارگی او دو سال است» (وَفِصَالُهُ
فِی عَامَیْنِ).
همانگونه که در جای دیگر قرآن نیز اشاره شده است: (وَالْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ) «مادران فرزندانشان را دو سال تمام شیر میدهند».(1)
البتّه منظور دوران کامل شیرخوارگی است، هر چند ممکن است گاهی کمتر از آن انجام شود.
به هر حال مادر در این سیوسه ماه (دوران حمل ودوران شیرخوارگی) بزرگترین فداکاری را هم از نظر روحی وعاطفی، هم از نظر جسمی، هم از جهت خدمات در مورد فرزندش انجام میدهد.
جالب اینکه در آغاز توصیه درباره هر دو میکند، ولی هنگام بیان زحمات وخدمات تکیه روی زحمات مادر میکند تا انسان را متوجّه ایثارگریها وحقّ عظیم او سازد.
سپس میگوید: «توصیه کردم که هم شکر مرا بهجای آور وهم شکر پدر ومادرت را» (أَنِاشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ).
شکر مرا بهجا آور که خالق ومنعم اصلی توام، وچنین پدر ومادر مهربانی به تو دادهام، وهم شکر پدر ومادرت را که واسطه این فیض وعهدهدار انتقال نعمتهای من به تو میباشند.
وچقدر جالب وپرمعنی است که شکر پدر ومادر درست در کنار شکر خدا قرار گرفته.
ودر پایان آیه با لحنی که خالی از تهدید وعتاب نیست، میفرماید: «بازگشت همه شما بهسوی من است» (إِلَیَّ الْمَصِیرُ).
آری اگر در اینجا کوتاهی کنید در آنجا تمام این حقوق وزحمات وخدمات مورد بررسی قرار میگیرد وموبهمو حساب میشود. باید از عهده حساب الهی در مورد
1) سوره بقره، آیه 233.
شکر نعمتهایش ونیز در مورد شکر نعمت وجود پدر ومادر وعواطف پاک وبیآلایش آنها برآیید.
بعضی از مفسّران در اینجا به نکتهای توجّه کردهاند که در قرآن مجید تأکید بر رعایت حقوق پدر ومادر کراراً آمده است، امّا سفارش نسبت به فرزندان کمتر دیده میشود (جز در مورد نهی از کشتن فرزندان که یک عادت شوم وزشت استثنایی در عصر جاهلیّت بوده است).
این به خاطر آن است که پدر ومادر به حکم عواطف نیرومندشان کمتر ممکن است فرزندان را به دست فراموشی بسپارند، در حالی که زیاد دیده شده است که فرزندان، پدر ومادر را مخصوصاً هنگام پیری وازکارافتادگی فراموش میکنند، واین دردناکترین حالت برای آنها وبدترین ناشکری برای فرزندان محسوب میشود.(1)
واز آنجا که توصیه به نیکی در مورد پدر ومادر ممکن است این توهّم را برای بعضی ایجاد کند که حتّی در مسأله عقاید وکفر وایمان باید با آنها مماشات کرد، در آیه بعد میافزاید: «هرگاه آن دو بکوشند که چیزی را شریک من قرار دهی که از آن (حدّاقل) آگاهی نداری، از آنها اطاعت مکن» (وَ إِنْ جَاهَدَاکَ عَلَی أَنْ تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا).
هرگز نباید رابطه انسان وپدر ومادرش مقدّم بر رابطه او با خدا باشد، وهرگز نباید عواطف خویشاوندی حاکم بر اعتقاد مکتبی او گردد.
تعبیر «جاهَداک» اشاره به این است که پدر ومادر گاه به گمان اینکه سعادت فرزند را میخواهند میکوشند او را به عقیده انحرافی خود بکشانند، واین در مورد همه پدران ومادران دیده میشود.
وظیفه فرزندان این است که هرگز در برابر این فشارها تسلیم نشوند واستقلال فکری خود را حفظ کرده، عقیده توحید را با هیچ چیز معاوضه نکنند.
ضمناً جمله «ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ» (چیزی که به آن علم وآگاهی نداری) اشاره به این است که اگر فرضاً دلایل بطلان شرک را نادیده بگیریم، حدّاقل دلیلی بر اثبات آن نیست، وهیچ شخص بهانهجویی نیز نمیتواند دلیلی بر اثبات شرک اقامه کند.
1) تفسیر فی ظلال، ج 6، ص 484.
از این گذشته، اگر شرک حقیقتی داشت باید دلیلی بر اثبات آن وجود داشته باشد، وچون دلیلی بر اثبات آن نیست خود دلیلی بر بطلان آن است.
باز از آنجا که ممکن است این فرمان این توهّم را به وجود آورد که در برابر پدر ومادر مشرک باید شدّت عمل وبیحرمتی به خرج داد، بلافاصله اضافه میکند: عدم اطاعت آنها در مسأله کفر وشرک دلیل بر قطع رابطه مطلق با آنها نیست، بلکه در عین حال «با آنها در دنیا بهطرز شایستهای رفتار کن» (وَ صَاحِبْهُمَا فِیالدُّنْیَا مَعْرُوفًا).
از نظر دنیا وزندگی مادّی با آنها مهر ومحبّت وملاطفت کن، واز نظر اعتقاد وبرنامههای مذهبی تسلیم افکار وپیشنهادهای آنها نباش. این درست نقطه اصلی اعتدال است که حقوق خدا وپدر ومادر در آن جمع است.
لذا بعداً میافزاید: «راه کسانی را پیروی کن که به سوی من بازگشتهاند» راه پیامبر صلی الله علیه و آله ومؤمنان راستین (وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ).
چرا که بعد از آن، «بازگشت همه شما بهسوی من است ومن شما را از آنچه در دنیا عمل میکردید آگاه میسازم» وبر طبق آن پاداش وکیفر میدهم (ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).
نفی واثباتهای پیدرپی وامر ونهیها در آیات فوق برای این است که مسلمانان در اینگونه مسائل که در بدو نظر تضادّی در میان ادای دو وظیفه لازم تصوّر میشود، خطّ اصلی را پیدا کنند وبدون کمترین افراط وتفریط در مسیر صحیح قرار گیرند، واین دقّت وظرافت قرآن در این ریزهکاریها از چهرههای فصاحت وبلاغت عمیق آن است.
به هر حال آیه فوق کاملاً شبیه چیزی است که در آیه 8 سوره عنکبوت آمده است که میگوید: (وَ وَصَّیْنَا الاِْنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْنًا وَ إِنْ جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ
فَلاَ تُطِعْهُمَا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) (ر.ک: ج 17، ص 50 - 54).
(وَوَصَّیْنَا الاِْنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَانآ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهآ وَوَضَعَتْهُ کُرْهآ وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْرآ حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ
أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَی وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحآ تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَإِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ)
ما به انسان توصیه کردیم که به پدر ومادرش نیکی کند، مادرش او را با ناراحتی حمل میکند وبا ناراحتی وضع حمل مینماید؛ ودوران حمل واز شیر بازگرفتنش سی ماه است؛ تا زمانی که به نیرومندی وکمال خود مانع گردد وبه چهل سالگی میگوید: «پروردگارا! مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من وپدر ومادرم دادی بهجا آورم وکار شایستهای انجام دهم که از آن خشنود باشی، وفرزندان مرا صالح گردان؛ من بهسوی تو بازگشتم (وتوبه کردم)، ومن از مسلمانانم». (سوره احقاف، آیه 15)
این آیات وآیات آینده در حقیقت توضیحی است درباره دو گروه «ظالم» و«محسن» که در آیات قبل به سرنوشت آنها اجمالاً اشاره شده است.
نخست به وضع نیکوکاران پرداخته واز مسأله نیکی به پدر ومادر وشکر زحمات آنها که مقدّمهای است برای شکر پروردگار شروع میکند، میفرماید: «ما انسان را توصیه کردیم که درباره پدر ومادرش نیکی کند» (وَوَصَّیْنَا الاِْنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَانًا).(1)
«وصیّت» و«توصیه» بهمعنی مطلق سفارش است ومفهوم آن منحصر به سفارشهای مربوط به ما بعد از مرگ نیست، لذا جمعی در اینجا آن را به معنی امر ودستور وفرمان تفسیر کردهاند.
سپس به دلیل لزوم حقشناسی در برابر مادر پرداخته، میگوید: «مادر، او را با اکراه وناراحتی حمل میکند، وبا ناراحتی بر زمین میگذارد، ودوران حمل واز شیر باز گرفتنش سی ماه است» (حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهًا وَ وَضَعَتْهُ کُرْهًا وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْرًا).
مادر در طول این سی ماه، بزرگترین ایثار وفداکاری را در مورد فرزندش انجام میدهد.
1) «توصیه» معمولاً به دو مفعول متعدّی میشود، منتها مفعول دوم همراه «باء» یا «إلی» خواهد بود. بنابراین«اِحساناً» نمیتواند مفعول دوم در آیه فوق باشد مگر اینکه «وَصَّینا» را بهمعنی «اَلزَمنا» بدانیم که متعدّی به دومفعول میشود بدون حروف جاره. یا برای آیه محذوفی قائل شویم وبگوییم در تقدیر چنین است: «وَصَّینَاالإنسانَ بِأن یُحسِنَ بِوالِدَیهِ إحساناً»، در این صورت اِحسانا مفعول مطلق برای فعل محذوفی است.
از نخستین روزهای انعقاد نطفه حالت مادر دگرگون میشود، وناراحتیها پشت سر یکدیگر میآید، حالتی که «ویار» نامیده میشود ویکی از سختترین حالات مادر است روی میدهد، وپزشکان میگویند بر اثر کمبودهایی است که در جسم مادر به خاطر ایثار به فرزند رخ میدهد.
هر قدر جنین رشد ونمو بیشتر میکند موادّ بیشتری از شیره جان مادر میگیرد وحتّی روی استخوانها واعصابش اثر میگذارد، گاه خواب وخوراک واستراحت وآرامش را از او میگیرد، ودر آخر دوران حمل، راه رفتن وحتّی نشست وبرخاست برای او مشکل میشود، امّا با صبر وحوصله تمام وبه عشق فرزندی که بهزودی چشم بهدنیامیگشایدوبرروی مادرلبخندمیزند،تماماینناملایمات راتحمّل میکند.
دوران وضع حمل که یکی از سختترین لحظات زندگی مادر است، فرا میرسد تا آنجا که گاه مادر جان خود را بر سر فرزند مینهد.
به هر حال بار سنگینش را بر زمین میگذارد، دوران سخت دیگری شروع میشود، دوران مراقبت دائم وشبانهروزی از فرزند، دورانی که باید به تمام نیازهای کودک پاسخ گوید که هیچگونه قدرت بر بیان نیازهای خود ندارد، اگر دردی دارد نمیتواند محلّ درد را تعیین کند واگر ناراحتی از گرسنگی وتشنگی وگرما وسرما دارد قادر به بیان آن نیست، جز اینکه ناله سر دهد واشک ریزد ومادر باید با کنجکاوی وصبر و حوصله تمام، یکیک این نیازها را تشخیص دهد وبرآورده سازد.
نظافت فرزند در این دوران مشکلی است طاقتفرسا، وتأمین غذای او که از شیره جان مادر گرفته میشود ایثاری است بزرگ.
بیماریهای مختلفی که در این دوران دامان نوزاد را میگیرد ومادر باید با شکیبایی فوقالعاده به مقابله با آنها برخیزد، مشکل دیگری است.
اینکه قرآن در اینجا تنها از ناراحتیهای مادر سخن به میان آورده وسخنی از
پدر در میان نیست، نه به خاطر عدم اهمّیّت آن است چرا که پدر نیز در بسیاری
از این مشکلات شریک مادر است، ولی چون مادر سهم بیشتری دارد روی او تکیه شده است.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که در آیه 233 سوره بقره دوران شیرخوارگی دو سال کامل (24 ماه) ذکر شده: (وَالْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ لِمَنْ أَرَادَ أَنْ یُتِمَّ
الرَّضَاعَةَ) «مادران، فرزندان خود را دو سال تمام شیر میدهند، (این) برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را تکمیل کند».
در حالی که در آیه مورد بحث مجموع دوران حمل وشیرخوارگی فقط سی ماه ذکر شده، مگر ممکن است دوران حمل شش ماه باشد؟
فقها ومفسّران با الهام از روایات اسلامی در پاسخ گفتهاند: آری، حدّاقل دوران حمل، شش ماه وحدّاکثر دوران مفید رضاع 24 ماه است، حتّی از جمعی از پزشکان پیشین، همچون جالینوس وابن سینا نقل شده که گفتهاند: خود با چشم شاهد چنین امری بودهاند که فرزندی بعد از شش ماه به دنیا آمده است.
ضمناً از این تعبیر قرآنی میتوان استفاده کرد که هرقدر از مقدار حمل کاسته شود بایدبرمقداردوران شیرخواریافزود،بهگونهایکه مجموعآسیماه تمام راشاملگردد.
از ابن عبّاس نیز نقل شده که هرگاه دوران بارداری زن نه ماه باشد باید 21 ماه فرزند را شیر دهد واگر حمل شش ماه باشد باید 24 ماه شیر دهد.
قانون طبیعی نیز همین را ایجاب میکند، چرا که کمبودهای دوران حمل در دوران شیرخوارگی باید جبران شود.
سپس میافزاید: «حیات انسان همچنان ادامه مییابد تا زمانی که به کمال قدرت ونیروی جسمانی رسد، وبه مرز چهلسالگی وارد گردد» (حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً).(1)
برخی مفسّران «بلوغ اشد» (رسیدن به مرحله توانایی جسمی وعقلی) را با رسیدن چهلسالگی هماهنگ وبرای تأکید میدانند، ولی ظاهر این است که «بلوغ اشد» اشاره به بلوغ جسمانی ورسیدن به اربعین سنة (چهلسالگی) اشاره به بلوغ فکری وعقلانی است چرا که معروف است انسان غالباً در چهل سالگی به مرحله کمال عقل میرسد وگفتهاند: غالب انبیا در چهلسالگی مبعوث به نبوّت شدند.
ضمناً در اینکه بلوغ قدرت جسمانی در چه سنّی است، در آن نیز گفتوگوست،
1) «حتّی» در اینجا غایت برای جمله محذوف ودر تقدیر چنین است: وَ عاشَ الانسانُ وَاسْتَمَرَّت حَیاتُهُ حَتّیإذا بَلَغَ أشُدَّهُ. بعضی نیز آن را غایت برای «وَصَّینا» یا برای مراقبت پدر ومادر دانستهاند.این هر دو بعید به نظر میرسد، زیرا نه توصیه خداوند در مورد نیکی به پدر ومادر در چهل سالگی پایانمیپذیرد ونه مراقبت پدر ومادر از فرزند تا چهل سالگی ادامه دارد.
بعضی همان سنّ معروف بلوغ را میدانند که در آیه 34 سوره اسراء در مورد یتیمان نیز به آن اشاره شده، در حالی که در برخی روایات تصریح شده که هیجدهسالگی است.
البتّه مانعی ندارد که این تعبیر در موارد مختلف معانی متفاوتی دهد که با قراین روشن میشود.
در حدیثی آمده است: «اِنَّ الشَّیطانَ یَجُرُّ یَدَهُ عَلی وَجهِ مَن زادَ عَلَی الاَربَعِینَ وَ لَم یَتُب، وَ یَقُولُ بِأبی وَجهٌ لا یُفلَحُ؛ شیطان دستش را به صورت کسانی که به چهلسالگی برسند واز گناه توبه نکنند میکشد ومیگوید: پدرم فدای چهرهای باد که هرگز رستگار نمیشود» (ودر جبین این انسان نور رستگاری نیست).(1)
از ابن عبّاس نیز نقل شده: «مَن بَلَغَ الاَربَعینَ وَ لَم یَغلِب خَیرُهُ شَرَّهُ فَلیَتَجَهَّز اِلَی النّارِ؛ هر که چهل سال بر او بگذرد ونیکی او بر بدیش غالب نشود آماده آتش جهنّم گردد».(2)
به هر حال، قرآن به دنباله این سخن میافزاید: این انسان لایق وباایمان، هنگامی که به چهلسالگی رسید سه چیز را از خدا تقاضا میکند: نخست میگوید: «پروردگارا، به من الهام ده وتوفیق بخش تا شکر نعمتی را که به من وپدر ومادرم ارزانی داشتی بهجا آورم» (قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلَی وَالِدَیَّ).(3)
این تعبیر نشان میدهد که انسان باایمان در چنین سنّ وسالی، هم از عمق ووسعت نعمتهای خدا بر او آگاه میگردد وهم از خدماتی که پدر ومادر به او کرده که تا به این حد رسیده، چرا که در این سنّ وسال معمولاً خودش پدر یا مادر میشود وزحمات طاقتفرسا وایثارگرانه آن دو را با چشم خود میبیند، وبیاختیار به یاد آنها میافتد، وبه جای آنها در پیشگاه خدا شکرگزاری میکند.
در دومین تقاضا عرضه میدارد: «خداوندا، به من توفیق ده تا عمل صالح بهجا آورم، عملی که تو از آن خشنود باشی» (وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ).
وبالاخره، در سومین تقاضایش عرض میکند: «خداوندا، صلاح ودرستکاری را در فرزندان ودودمان من تداوم بخش» (وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی).
تعبیر به «لِی» (برای من)، ضمناً اشاره به این است که صلاح ونیکی فرزندان من چنان باشد که نتایجش عاید من نیز بشود.
وتعبیر «فِی ذُرِّیَّتِی» (در فرزندان من) بهطور مطلق، اشاره به تداوم صلاح ونیکوکاری در تمام دودمان اوست.
جالب اینکه در دعای اوّل، پدر ومادر را شریک میکند ودر دعای سوم، فرزندان را، ولی در دعای دوم برای خود دعا میکند واینگونه است انسان صالح که اگر با یک چشم به خویشتن مینگرد با چشم دیگر به افرادی که بر او حق دارند نگاه میکند.
ودر پایان آیه دو مطلب را اعلام میدارد که هر کدام بیانگر یک برنامه عملی مؤثّر است. میگوید: «پروردگارا، من در این سنّ وسال به سوی تو بازمیگردم وتوبه میکنم» (إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ).
به مرحلهای رسیدهام که باید خطوط زندگی من تعیین گردد وتا به آخر عمر همچنان ادامه یابد. آری من به مرز چهلسالگی رسیدهام وبرای بندهای چون من چقدر زشت ونازیباست که به سوی تو نیایم وخودم را از گناهان با آب توبه نشویم.
دیگر اینکه میگوید: «من از مسلمین هستم» (وَ إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ).
در حقیقت این دو جمله پشتوانهای است برای آن دعاهای سهگانه، ومفهومش این است که چون من توبه کردهام وتسلیم مطلق در برابر فرمان توام، تو نیز بزرگواری کن ومرا مشمول آن نعمتها بفرما.
آری، باید یک انسان بهشتی را از این صفاتش شناخت.
نیکی به پدر ومادر از اصول انسانی است، حتّی کسانی که پایبند به دین ومذهبی نیستند طبق الهام فطرت به آن جذب میشوند؛ بنابراین، آنها که پشت پا به این وظیفه بزرگ میزنند، نه تنها مسلمان واقعی نیستند بلکه نام انسان برای آنها شایسته نیست.
تعبیر «اِحساناً» (با توجّه به اینکه نکره در این موارد برای بیان عظمت میآید) اشاره به این است که به فرمان خداوند باید در مقابل خدمات بزرگ پدر ومادر نیکیهای بزرگ وبرجسته انجام شود.
شرح درد ورنجهای مادر در راه پرورش فرزند، هم به خاطر این است که محسوستر وملموستر است، وهم به خاطر اینکه زحمات مادر در مقایسه با پدر از اهمّیّت بیشتری برخوردار است، وبه همین دلیل، در روایات اسلامی تأکید بیشتری در مورد مادر شده است.
در حدیثی آمده است که مردی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: مَن اَبِرُّ؟ قالَ: اُمُّکَ. قالَ ثُمَّ مَن؟ قالَ: اُمُّکَ. قالَ ثُمَّ مَن؟ قالَ: اُمُّکَ. قالَ ثُمَّ مَن؟ قالَ اَباکَ: «ای رسول خدا، به چه کسی نیکی کنم؟ فرمود: به مادرت. عرض کرد: بعد از او به چه کسی؟ فرمود: به مادرت. برای سومین بار عرض کرد: بعد از او به چه کسی؟ باز فرمود: به مادرت. ودر چهارمین بار وقتی این سؤال را تکرار کرد، فرمود: به پدرت».(1)
در حدیث دیگری آمده است که مردی مادر پیر وناتوان خود را بر دوش گرفته بود وطواف میکرد، در همین هنگام خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و عرض کرد: هَل أدَّیتُ حَقَّها: «آیا حقّ مادرم را اینسان ادا کردهام؟».
پیامبر صلی الله علیه و آله در جواب فرمود: لا وَ لا بِزُفرَةٍ واحِدَةٍ: «نه، حتّی یک نفس او را جبران نکردی».(2)
بدیهی است هرقدر این واحدهای کوچک از انسجام واستحکام بیشتری برخوردار باشد استحکام اساس جامعه بیشتر خواهد بود ویکی از علل نابسامانیهای اجتماعی جوامع صنعتی عصر ما متلاشی شدن نظام خانوادگی است که نه احترامی از سوی فرزندان وجود دارد، نه محبّتی از سوی پدران ومادران ونه پیوند مهر وعاطفهای از سوی همسران.
منظره دردناک آسایشگاههای بزرگسالان در جوامع صنعتی امروز که مرکز پدران ومادران ناتوانی است که ازکارافتاده واز خانواده طرد شدهاند، شاهد بسیار گویایی برای این حقیقت تلخ است.
مردان وزنانی که بعد از یک عمر خدمت وتحویل فرزندان متعدّد به جامعه در ایّامی که نیاز شدیدی به عواطف فرزندان وکمکهای آنها دارند بهکلّی رانده میشوند، در آنجا در انتظار مرگ روزشماری میکنند وچشم به در دوختهاند که آشنایی از در درآید؛ انتظاری که شاید در سال یک یا دو بار بیشتر تکرار نمیشود.
بهراستی تصوّر چنین حالتی زندگی را برای انسان از همان آغازش تلخ میکند واین است راه ورسم دنیای مادّی وتمدّن منهای ایمان ومذهب.
جمله «أَن أَعمَلَ صالِحاً تَرضاهُ» بیانگر این واقعیّت است که عمل صالح چیزی است که موجب خشنودی خدا میشود وجمله «أحسَنَ ما عَمِلُوا» (بهترین کاری که انجام دادند) که در آیات متعدّدی از قرآن مجید آمده، بیانگر فضل بیحساب خداوند است که در مقام اجر وپاداش بندگان، بهترین اعمال آنها را معیار قرار میدهد وهمه را به حساب آن میپذیرد (ر.ک: ج 21، ص 340 - 351).
(وَالَّذِی قَالَ لِوَالِدَیْهِ أُفٍّ لَّکُمَا أَتَعِدَانِنِی أَنْ أُخْرَجَ وَقَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِی وَهُمَا یَسْتَغِیثَانِ اللهَ وَیْلَکَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ فَیَقُولُ مَا هَذَا إِلاَّ أَسَاطِیرُ الاَْوَّلِینَ)
وکسی که به پدر ومادرش میگوید: «اُف بر شما! آیا به من وعده میدهید که من (روز قیامت) مبعوث میشوم؟! در حالی که پیش از من اقوامی زیادی بودند (وهرگز مبعوث
نشدند)! وآن دو پیوسته (فریاد میکشند و) خدا را به یاری میطلبند که: وای بر تو، ایمان بیاور که وعده خدا حقّ است!» امّا او پیوسته میگوید: «این چیزی جز افسانههای پیشینیان نیست». (سوره احقاف، آیه 17)
در آیات قبل سخن از مؤمنانی بود که در پرتو ایمان وعمل صالح وشکر نعمتهای حق وتوجّه به حقوق پدر ومادر وفرزندان به مقام قرب الهی راه مییابند ومشمول الطاف خاصّ او میشوند، در آیات مورد بحث سخن از کسانی است که در نقطه مقابل آنها قرار دارند؛ افرادی بیایمان، حقنشناس وعاقّ پدر ومادر. میفرماید: «وآن کسی که به پدر ومادرش میگوید: اف بر شما، آیا به من وعده میدهید که من روز قیامت مبعوث میشوم؟ در حالی که قبل از من اقوام زیادی بودند ومردند وهرگز مبعوث نشدند» (وَالَّذِی قَالَ لِوَالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمَا أَتَعِدَانِنِی أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ
مِنْ قَبْلِی).(1)
امّا پدر ومادر مؤمن در مقابل این فرزند خیرهسر تسلیم نمیشوند «آنها فریاد میکشند وخدا را به یاری میطلبند که وای بر تو ای فرزند، ایمان بیاور که وعده خدا حقّ است» (وَ هُمَا یَسْتَغِیثَانِ اللَّهَ وَیْلَکَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ).
امّا او همچنان به لجاجت وخیرهسری خود ادامه میدهد وبا تکبّر وبیاعتنایی «میگوید: اینها چیزی جز افسانههای پیشینیان نیست» (فَیَقُولُ مَا هَذَا إِلاَّ أَسَاطِیرُ الاَْوَّلِینَ).
اینکه میگویید معاد وحساب وکتابی در کار است از خرافات وداستانهای دروغین اقوام گذشته است ومن هرگز در برابر آن تسلیم نخواهم شد.
اوصافی که از این آیه درباره آن گروه استفاده میشود چند وصف است: بیاحترامی واسائه ادب نسبت به مقام پدر ومادر، زیرا «اف» در اصل به معنی هر چیز
1) «وَالَّذی قالَ...» مبتداست وخبر آن به اعتقاد بسیاری از مفسّران «اُولئِکَ الَّذین...» است که در آیه بعد آمدهومفرد بودن مبتدا با جمع بودن «اُولئِکَ» منافات ندارد، چرا که منظور از آن جنس است. ولی این احتمال نیزوجود دارد که خبر آن محذوف باشد ودر تقدیر چنین است: «وَ فِی مُقابِلِ الَّذینَ مَضی وَصفَهُمُ الَّذِی قالَلِوالِدَیهِ» ودر این صورت آیه بعد مستقل است، همانگونه که آیه «اُولئِکَ الَّذینَ نَتَقَبَّلُ عَنهُم...» استقلال دارد.
کثیف وآلوده است ودر مقام توهین وتحقیر گفته میشود.(1)
بعضی نیز گفتهاند: به معنی چرکی است که زیر ناخن جمع میشود که هم آلوده است وهم ناچیز.(2)
دیگر اینکه نهتنها ایمان به قیامت وروز رستاخیز ندارند، بلکه آن را به باد مسخره گرفته، جزءِ افسانهها وپندارهای خرافی میشمرند.
وصف دیگرشان این است که گوش شنوا ندارند، تسلیم در برابر حق نیستند وروحشان از غرور وجهل وخودخواهی انباشته است.
آری، پدر ومادر دلسوز او هر چه تلاش وکوشش میکنند که او را از گرداب جهل وبیخبری نجات دهند تا این فرزند دلبند گرفتار عذاب دردناک الهی نشود، او همچنان در کفر خود پافشاری میکند واصرار میورزد وسرانجام ناچار او را رها میکنند (ر.ک: ج 21، ص 352 - 354).
(رَّبِّ اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَیَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَیْتِی مُؤْمِنآ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ
وَلاَ تَزِدِ الظَّالِمِینَ إِلاَّ تَبَارآ)
پروردگارا! مرا، وپدر ومادرم وهمه کسانی را که با ایمان وارد خانه من شدند، وجمیع مردان وزنان با ایمان را بیامرز؛ وستمکاران را جز هلاکت میفزا!». (سوره نوح، آیه 28)
در آخرین آیه این سوره نوح برای خودش وکسانی که به او ایمان آورده بودند، چنین دعا میکند: «پروردگارا! مرا بیامرز، همچنین پدر ومادرم، وتمام کسانی را که با ایمان وارد خانه من شدند، وتمام مؤمنین ومومنات را، وظالمان را جز هلاکت میفزا» (رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ لِوَالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُوْمِنًا وَ لِلْمُوْمِنِینَ وَالْمُوْمِنَاتِ وَ لاَ تَزِدِ الظَّالِمِینَ
إِلاَّ تَبَارًا).(3)
این طلب آمرزش، برای این است که نوح میخواهد بگوید: گرچه من صدها سال تبلیغ مستمر داشتم، وهر گونه زجر وشکنجه را در این راه تحمل کردم، اما چون ممکن است ترک اولایی در این مدت از من سر زده باشد، من از آن هم تقاضای عفو میکنم، وهرگز خود را در پیشگاه مقدست تبرئه نمینمایم.
وچنین است حال «اولیاء اللّه» که بعد از آن همه زحمت وتلاش در راه خدا، باز هم خویش را مقصر میدانند، وهرگز گرفتار غرور وخود بزرگبینی نمیشوند، نه همچون افراد کمظرفیت که با انجام یک کار کوچک، چنان مغرور میشوند که گویی از خداوند طلبکارند!.
نوح، در حقیقت برای چند نفر طلب آمرزش میکند:
«اول» برای خودش، مبادا قصور وترک اولایی از او سر زده باشد.
«دوم» برای پدر ومادرش، به عنوان قدردانی وحقشناسی از زحمات آنان.
«سوم» برای تمام کسانی که به او ایمان آوردند هر چند کم بودند، وسپس همراه او سوار بر کشتی شدند که آن کشتی نیز خانه نوح بود.
«چهارم» برای مردان وزنان باایمان در تمام جهان ودر تمام طول تاریخ، واز اینجا رابطه خود را با مؤمنان سراسر عالم در تمام دوران بر قرار میسازد.
ولی در پایان باز تأکید بر نابودی ظالمان میکند، اشاره به اینکه آنها به خاطر ظلمشان مستحق چنین عذابی بودند (ر.ک: ج 25، ص 98 و 99).
(وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذیً فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِی الْمَحِیضِ وَلاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّی یَطْهُرْنَ فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمْ اللهُ إِنَّ اللهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ * نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ وَقَدِّمُوا لاَِنفُسِکُمْ وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ)
واز تو، درباره حیض (وعادت ماهیانه) سؤال میکنند، بگو: «مایه ناراحتی وآلودگی است؛ ازاینرو در حال حیض، از زنان کناره بگیرید. وبا آنان نزدیکی نکنید، تا پاک شوند. وهنگامی که پاک شدند، آنگونه که خدا به شما فرمان داده است، با آنان آمیزش کنید! چرا که خداوند، هم توبهکنندگان را دوست دارد، وهم پاکان را». * زنان شما، محلّ بذرافشانی شما هستند؛ پس هر زمان که بخواهید، میتوانید با آنها آمیزش کنید. و(با پرورش فرزندان صالح، اثر نیکی) برای خود، از پیش بفرستید. واز (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید وبدانید او را ملاقات خواهید کرد. وبه مؤمنان، بشارت ده! (سوره بقره، آیات 222-223)
زنان در هر ماه حدّاقل به مدّت سه روز وحدّاکثر ده روز قاعده میشوند وآن، عبارت از خونی است که با اوصاف خاصّی که در کتابهای فقهی آمده از رحم زن خارج میگردد. زن را در چنین حال «حائض» وآن خون را خون «حیض» میگویند. آیین کنونی یهود ونصاری احکام ضدّ یکدیگر در مورد آمیزش مردان با چنین زنانی دارند که سؤال برانگیز است.
جمعی از یهود میگویند: معاشرت مردان با اینگونه زنان مطلقآ حرام است
هرچند به صورت غذا خوردن سر یک سفره ویا زندگی در یک اتاق باشد. مثلاً میگویند: جایی که زن حائض بنشیند مرد نباید بنشیند، اگر نشست باید لباس خود را بشوید وگرنه نجس است، ونیز اگر در رختخواب او بخوابد لباس وبدن را باید شستوشو دهد.
بهطور خلاصه، زن را در این مدّت یک موجود ناپاک ولازم الاجتناب میدانند.
در مقابل این گروه، نصاری میگویند: هیچ فرقی میان حالت حیض زنان وغیر حیض نیست وهمهگونه معاشرت حتّی آمیزش جنسی با آنان بیمانع است.
مشرکان عرب بهخصوص آنها که در مدینه زندگی میکردند، کموبیش به خُلقوخوی یهود انس گرفته بودند وبا زنان حائض مانند یهود رفتار میکردند ودر زمان عادت ماهیانه از آنها جدا میشدند. همین اختلاف در آیین وافراطوتفریطهای غیر قابل گذشت سبب شد که بعضی از مسلمانان از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره سؤال کنند. در پاسخ آنان این آیه نازل شد.(1)
در نخستین آیه به سؤالی برخورد میکنیم وآن درباره عادت ماهیانه زنان است. میفرماید: «واز تو درباره حیض سؤال میکنند، بگو: چیز زیانبار وآلودهای است» (وَیَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذًی).
وبلافاصله میافزاید: «حال که چنین است در حالت قاعدگی، از زنان کناره بگیرید وبا آنان نزدیکی نکنید، تا پاک شوند» (فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِی الْمَحِیضِ وَ لاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّی یَطْهُرْنَ).
«ولی هنگامی که پاک شدند، از طریقی که خدا به شما فرمان داده است با آنان آمیزش کنید. خداوند توبهکنندگان را دوست دارد وپاکان را (نیز) دوست دارد» (فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اللهُ إِنَّ اللهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ).
1) فقه القرآن، ج 1، ص 51؛ تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 438، ذیل آیه مورد بحث ؛ روح المعانی، ج 2، ص120،ذیل آیه مورد بحثسنن الکبری، ج 2، ص 12، ح 1531.
«مَحیض» مصدر میمی وبهمعنای عادت ماهیانه است. در معجم مقاییس اللغه آمده است: این واژه در اصل بهمعنای خارج شدن آب قرمز از درختی است به نام «سَمُرَه»، سپس به عادت ماهیانه زنان اطلاق شده است. ولی در تفسیر کبیر آمده است که «حَیض» در اصل بهمعنای سیل است ولذا به هنگامی که سیل جریان پیدا کند «حاضَ السّیل» گفته میشود، ونیز به همین مناسبت به جایی که آب به سوی آن جریان پیدا میکند حوض میگویند.
امّا از گفته راغب در مفردات عکس این استفاده میشود که این واژه در اصل بهمعنای خون عادت است سپس به معانی دیگر اطلاق شده.
در هر حال، منظور در اینجا خون است که قرآن آن را «اذی» (چیز زیانبار وآلوده) معرّفی کرده است.
در حقیقت این جمله فلسفه حکم اجتناب از آمیزش جنسی زنان در حالت قاعدگی را که در جمله بعد آمده است بیان میکند، زیرا آمیزش در چنین حالتی، علاوه بر اینکه تنفّرآور است، زیانهای بسیاری به بار میآورَد که طبّ امروز نیز آن را اثبات کرده، از جمله احتمال عقیم شدن مرد وزن، وایجاد یک محیط مساعد برای پرورش میکروب بیماریهای آمیزشی (مانند سفلیس وسوزاک) ونیز التهاب اعضای تناسلی زن ووارد شدن خون آلوده به داخل عضو تناسلی مرد وغیر اینها که در کتابهای طب آمده است. بدینروپزشکان، آمیزش جنسی با چنین زنانی را ممنوع اعلام میکنند.
منشأ پیدایش خون حیض، مربوط به احتقان وپر خون شدن عروق رحم سپس پوستهپوسته شدن مخاط آن وجریان خونهای موجود است. ترشح خون مزبور ابتدائآ نامنظّم وبیرنگ است ولی بهزودی سرخ رنگ ومنظّم میشود وسرانجام بار دیگر کمرنگ ونامرتّب میگردد.(1)
اصولاً خونی که هنگام عادت ماهیانه دفع میشود، خونی است که هر ماه در
عروق داخلی رحم برای تغذیه جنین احتمالی جمع میگردد. زیرا میدانیم رحم
زن در هر ماه یک تخمک تولید میکند ومقارن آن، عروق داخلی رحم بهعنوان آمادهباش برای تغذیه نطفه مملوّ از خون میشود. اگر در این موقع که تخمک
1) اعجاز قرآن، ص 55 (اقتباس).
وارد رحم میشود اسپرم، که نطفه مرد است، در آنجا موجود باشد تشکیل جنین میدهد وخونهای موجود در عروق رحم صرف تغذیه آن میشود، در غیر این صورت براثر پوستهپوسته شدن مخاط رحم وشکافتن جدار رگها، خون موجود خارج میشود واین همان خون حیض است. واز اینجا دلیل دیگری برای ممنوع بودن آمیزش جنسی در این حال به دست میآید، زیرا رحم زن در موقع تخلیه این خونها هیچگونه آمادگی طبیعی برای پذیرش نطفه ندارد ولذا از آن صدمه میبیند.
جمله «یَطهُرنَ» به گفته بسیاری از مفسّران، بهمعنای پاک شدن زن از خون حیض است وامّا جمله «فَإذا تَطَهَّرنَ» را بسیاری بهمعنای غسل کردن گرفتهاند. بنابراین طبق جمله اوّل، به هنگام پاک شدن از خون، آمیزش جنسی جایز است هرچند غسل نکرده باشد وطبق جمله دوم، تا غسل نکند جایز نیست.(1)
بر این اساس، آیه خالی از ابهام نیست ولی با توجّه به اینکه جمله دوم تفسیری است بر جمله اوّل ونتیجه آن - لذا با فاء تفریع عطف شده - به نظر میرسد که «تَطَهَّرنَ» نیز بهمعنای پاک شدن از خون است. بنابراین با پاک شدن از عادت، آمیزش مجاز است بهخصوص اینکه در آغاز آیه هیچ سخنی از وجوب غسل در میان نبود واین همان قولی است که فقهای بزرگ نیز در فقه به آن فتوا دادهاند که بعد از پاک شدن از خون حیض حتّی قبل از غسل، آمیزش جنسی جایز است. ولی بدون شک بهتر این است که بعد از غسل باشد.
جمله «مِن حَیثُ اَمَرَکُمُ اللهُ» (از آن طریق که خداوند دستور داده) میتواند تأکیدی بر جمله قبل باشد، یعنی فقط در حال پاکی زنان، آمیزش جنسی داشته باشید نه در غیر این حالت.
وممکن است مفهوم وسیعتری از آن استفاده کرد، یعنی بعد از پاک شدن نیز آمیزش باید در چارچوب فرمان خدا باشد. این فرمان میتواند فرمان تکوینی پروردگار یا فرمان تشریعی او باشد، زیرا خداوند برای بقای نوع انسان، جاذبه مخصوصی در میان دو جنس مخالف نسبت به یکدیگر قرار داده وبه همین دلیل آمیزش جنسی لذّت خاصّی برای هر دو طرف دارد.
1) دومی مفهوم شرط واوّلی مفهوم غایت است.
ولی مسلّم است که هدف نهایی، بقای نسل بوده واین جاذبه ولذّت، مقدّمه آن است. روی این اصل، لذّت جنسی باید تنها در مسیر بقای نسل قرار گیرد وبه همین جهت استمنا ولواط ومانند آن نوعی انحراف از این فرمان تکوینی وممنوع است.
ونیز ممکن است مراد امر تشریعی باشد، یعنی بعد از پاک شدن زنان از عادت ماهیانه، باید جهات حلال وحرام را در حکم شرع در نظر بگیرید.
بعضی نیز گفتهاند: مفهوم این جمله ممنوع بودن آمیزش جنسی با همسران از غیر طریق معمولی است. ولی با توجّه به اینکه در آیات گذشته سخنی از این مطلب در میان نبوده، این تفسیر مناسب به نظر نمیرسد.(1)
در آیه دوم اشاره زیبایی به هدف نهایی آمیزش جنسی کرده، میفرماید: «همسران شما محلّ بذرافشانی شما هستند» (نِساوُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ).
«پس هر زمان که بخواهید، میتوانید با آنان آمیزش نمایید» (فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ).
در اینجا زنان تشبیه به مزرعه شدهاند. این تشبیه ممکن است برای بعضی سنگین آید که چرا اسلام درباره نیمی از نوع بشر چنین تعبیری کرده است، در حالی که نکته ظریفی در این تشبیه نهفته است. در حقیقت قرآن میخواهد ضرورت وجود زن در اجتماع انسانی را نشان دهد که زن وسیله اطفای شهوت وهوسرانی مردان نیست بلکه وسیلهای است برای حفظ حیات نوع بشر. این سخن برای کسانی که به جنس زن همچو یک بازیچه یا وسیله هوسبازی مینگرند، هشداری محسوب میشود.
«حَرث» مصدر است وبهمعنای بذرافشانی است وگاهی به خود مزرعه نیز اطلاق میشود.
«أنّی» از اسماءِ شرط است وغالبآ بهمعنای «مَتی» که بهمعنای زمان است استعمال میشود، ودر این صورت آن را «أنّی» زمانیه میگویند، وگاه نیز بهمعنای مکان است، مانند آنچه در آیه 37 سوره آل عمران آمده: (قَالَ یَا مَرْیَمُ أَنَّی لَکِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ) «زکریّا گفت: ای مریم، این غذا(ی بهشتی) را از کجا آوردهای؟ گفت: از نزد خدا».
1) توجّه داشته باشید حَیْثُ هم بهعنوان ظرف مکان، وهم بهعنوان ظرف زمان آمده است، ودر اینجا میتوانداشاره به زمان مجاز بودن آمیزش جنسی، یعنی زمان پاکی باشد.
اگر «أنّی» در آیه مورد بحث زمانیه باشد، توسعه زمانی مسأله آمیزش جنسی را بیان میکند، یعنی در هر ساعتی از شب وروز مجاز هستید واگر مکانیه باشد، توسعه در مکان وچگونگی انواع آمیزش است.
این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به هر دو جنبه باشد، وبه این ترتیب دو همسر میتوانند هرگونه ودر هر زمان ومکان از لذّت جنسی بهره گیرند (جز آنچه در قانون شرع ممنوع شده است).
سپس در ادامه آیه میافزاید: «با اعمال صالح وپرورش فرزندان صالح، آثار نیکی برای خود از پیش بفرستید» (وَ قَدِّمُوا لاَِنْفُسِکُمْ).
اشاره به اینکه هدف نهایی از آمیزش جنسی، لذّت وکامجویی نیست بلکه باید از این موضوع برای ایجاد وپرورش فرزندان شایسته استفاده کرد وآن را به عنوان یک ذخیره معنوی برای فردای قیامت از پیش فرستاد.
این سخن هشدار میدهد که باید در انتخاب همسر، اصولی را رعایت کرد تا به این نتیجه مهم، یعنی تربیت فرزندان صالح ونسل شایسته انسانی منتهی شود.
در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم: «اِذا ماتَ ابنُ آدَمَ انقَطَعَ أمَلُهُ اِلاَّ عَن ثَلاثٍ: صَدَقَةٍ جاریَةٍ وَ عِلمٍ یُنتَفَعُ بِهِ وَ وَلَدٍ صالِحٍ یَدعُو لَهُ؛ هنگامی که انسان میمیرد، امیدش جز از سه چیز قطع میشود: صدقات جاریه (اموالی که از منافع آن مرتّبآ بهرهگیری میشود) وعلمی که از آن سود میبرند وفرزند صالحی که برای او
دعا میکند».(1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «لَیسَ یَتبَعُ الرَّجُلَ بَعدَ مَوتِهِ مِنَ الأجرِ إلاَّ ثَلاثُ خِصالٍ: صَدَقَةٌ أجراها فی حَیاتِهِ فَهِیَ تَجری بَعدَ مَوتِهِ، وَ سُنَّةُ هُدًی سَنَّها وَکانَ تُعمَلُ بِها بَعدَ مَوتِهِ، وَ وَلَدٌ صالِحٌ یَستَغفِرُ لَهُ؛ هیچگونه اجر وپاداشی بعد از مرگ به دنبال انسان نمیآید مگر سه چیز: صدقه جاریهای که در حیات خود فراهم ساخته وبعد از مرگش ادامه دارد (مانند بناهای خیر) وسنّت هدایتگری که آن را برقرار کرده وبعد از مرگ او به آن عمل میکنند، وفرزند صالحی که برای او استغفار کند».(2)
همین مضمون در روایات متعدّد دیگری نیز وارد شده است، ودر بعضی از روایات، شش موضوع ذکر شده که اوّلین آنها فرزند صالح است.(1)
به این ترتیب، فرزندان صالح در کنار آثار علمی وتألیف کتابهای هدایتکننده وتأسیس بناهای خیر همچو مسجد وبیمارستان وکتابخانه قرار گرفتهاند.
ودر پایان آیه دستور به تقوا میدهد، میفرماید: «واز خدا بپرهیزید وبدانید او را ملاقات خواهید کرد، وبه مؤمنان بشارت ده»! بشارت رحمت الهی وسعادت ونجات در سایه تقوا (وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاَقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُوْمِنِینَ).
از آنجا که مسأله آمیزش جنسی مسألهای است مهم وبا پرجاذبهترین غرایز انسان سروکار دارد، خداوند در جملههای آخر آیه مؤمنان را به دقّت در این امر وپرهیز از هرگونه گناه وانحراف دعوت فرموده وبه آنها هشدار میدهد که بدانید همگی
به ملاقات پروردگار خواهید شتافت وتنها راه نجات، ایمان وتقوای در سایه
ایمان است.
چنانکه اشاره شد، اقوام پیشین در مورد زنان هنگام عادت ماهیانه، عقاید مختلفی داشتند: یهود فوقالعاده سختگیری میکردند ودر این ایّام بهکلّی از زنان در همهچیز جدا میشدند؛ در خوردن وآشامیدن ومجلس وبستر، ودر تورات کنونی احکام شدیدی در این باره دیده میشود.(2)
وبرعکس آنها، مسیحیان هیچ محدودیّت وممنوعیّتی برای خود در برخورد با زنان در این ایّام قائل نبودند، وبتپرستان عرب، دستور وسنّت خاصّی نزد آنها در
1) بحارالأنوار، ج 6، ص 293، ح 2، وج 68، ص 257، وج 100، ص 64؛ صدوق، خصال، ج 1، ص 323.
2) در باب 15 از سفر لاویان تورات چنین میخوانیم: «اگر زنی صاحبه جریان باشد وجریان از بدنش خونحیض باشد تا هفت روز جدا خواهد بود وهر کس او را مس کند تا به شام ناپاک باشد. وهر چیزی که وقت جداماندنش بر آن بخوابد ناپاک وهرچه که بر آن نشسته باشد ناپاک باشد. وهر کسی که بسترش را لمس نمایدلباس خود را بشوید وخویشتن را با آب شستوشو دهد وتا به شام ناپاک باشد...» واحکام دیگری ازاین قبیل.
این زمینه یافت نمیشد، ولی ساکنان مدینه واطراف آن، بعضی از آداب یهود را در این زمینه اقتباس کرده بودند ودر معاشرت با زنان در حال حیض سختگیریهایی داشتند، در حالی که سایر عرب چنین نبودند وحتّی شاید آمیزش جنسی را در این حال جالب میدانستند ومعتقد بودند که اگر فرزندی نصیب آنها شود بسیار خونریز خواهد بود، واین از صفات بارز ومطلوب نزد اعراب بادیهنشین خونریز بود.(1)
ذکر طهارت وتوبه در کنار یکدیگر در آیات مورد بحث ممکن است اشاره به این باشد که طهارت مربوط به پاکیزگی ظاهر وتوبه اشاره به پاکیزگی باطن است.
این احتمال نیز وجود دارد که طهارت در اینجا بهمعنای آلوده نشدن به گناه بوده باشد، یعنی خداوند هم کسانی را که آلوده به گناه نشدهاند دوست دارد وهم کسانی که بعد از آلودگی توبه کنند ودر زمره پاکان درآیند.
ضمنآ اشاره به مسأله توبه در اینجا ممکن است ناظر به این باشد که بعضی بر اثر فشار غریزه جنسی نمیتوانستند خویشتنداری کنند وبرخلاف امر خدا به گناه آلوده میشدند، سپس از عمل خود پشیمان شده، برای اینکه راه بازگشت را به روی خود بسته نبینند واز رحمت حق مأیوس نشوند، طریق توبه را به آنها نشان میدهد(2)
(ر.ک: ج 2، ص 165 - 174).
(لِلَّذِینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسَائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فَاءُوا فَإِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ * وَإِنْ عَزَمُوا الطَّلاَقَ فَإِنَّ اللهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ)
کسانی که زنان خود را «ایلاء» مینمایند[سوگند میخورند که با آنها، آمیزش نکنند، ]حق
دارند چهار ماه انتظار بکشند؛ اگر بازگشت کنند، (چیزی بر آنها نیست)؛ زیرا خداوند، آمرزنده ومهربان است. * واگر تصمیم به جدایی گرفتند، (آن هم با شرایطش مانعی ندارد؛) چرا که خداوند شنوا وداناست. (سوره بقره، آیات 226-227)
در دوران جاهلیّت، زن هیچ ارزش ومقامی در جامعه عرب نداشت وبه همین جهت، برای جدایی، یا زیر فشار قرار دادن او، راههای زشتی وجود داشت که یکی از آنها «ایلاء»(1)- بهمعنای سوگند خوردن بر ترک عمل زناشویی - بود. به این ترتیب که
هر زمان مردی از همسر خود متنفّر میشد سوگند یاد میکرد که با او همبستر نگردد وبا این راه غیر انسانی، همسر خود را در تنگنا میگذاشت؛ نه او را رسمآ طلاق میداد
تا آزادانه شوهر انتخاب کند ونه بعد از آن حاضر میشد آشتی کرده وبا همسر خود زندگی مطلوبی داشته باشد.
البنّه روشن است که مردان خود غالبآ تحت فشار قرار نمیگرفتند چون همسران متعدّدی داشتند.
آیات مورد بحث با این سنّت غلط مبارزه میکند وراه گشودن این سوگند را بیان میدارد، میفرماید: «کسانی که زنان خود را ایلاء میکنند (سوگند میخورند که با آنها آمیزش جنسی نکنند) حق دارند چهار ماه انتظار کشند» (لِلَّذِینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسَائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ).
این چهار ماه مهلت برای این است که وضع خویش را با همسر خود روشن کنند وزن را از این نابسامانی نجات دهند.
آنگاه میافزاید: «اگر (در این فرصت) تصمیم به بازگشت گرفتند، خداوند آمرزنده ومهربان است» (فَإِنْ فَاءُوا فَإِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ).
آری، خداوند گذشته او را در این مسأله وهمچنین شکستن سوگند را بر او میبخشد، هرچند کفّاره آن - چنانکه خواهیم گفت - به قوّت خود باقی است.
1) «ایلاء» از مادّه «ألو» بهمعنای قدرتنمایی وتصمیم است، وچون سوگند نمونهای از آن است، این واژه بر آناطلاق گردیده.
در آیه بعد میافزاید: «واگر تصمیم به جدایی گرفتند (آنهم با شرایطش مانعی ندارد؛ زیرا) خداوند شنوا وداناست» (وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاَقَ فَإِنَّ اللهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ).
وهرگاه مرد هیچیک از این دو راه را انتخاب نکند، یعنی نه به زندگی سالم زناشویی بازگردد ونه زن را با طلاق رها سازد، در اینجا حاکم شرع دخالت میکند ومرد را به زندان میاندازد وبر او سخت میگیرد که بعد از گذشتن چهار ماه، مجبور شود یکی از دو راه را برگزیند وزن را از حال بلاتکلیفی درآورَد.
به این ترتیب، با اینکه اسلام حکم «ایلاء» (سوگند خوردن بر ترک آمیزش جنسی) را به کلی ابطال نکرده امّا آثار سوء آن را از بین برده، زیرا به کسی اجازه نمیدهد، از این راه، همسرش را سرگردان سازد، واگر میبینیم مدت چهار ماه به عنوان ضرب الاجل تعیین کرده، نه به خاطر این است که میتوان از این طریق مقداری از حقوق زناشویی را باطل کرد، بلکه از این نظر است که آمیزش جنسی به عنوان یک واجب شرعی در هر چهار ماه لازم است (البتّه این در صورتی است که زن بر اثر طول مدت به گناه نیفتد، لذا در مورد زنان جوان که بیم گرفتاری در گناه باشد لازم است این فاصله کمتر شود).
در آیات گذشته سخن از سوگندهای لغو وبیاثر بود وگفتیم هر سوگندی که برای کار خلافی باشد، جزءِ سوگندهای لغو وبیهوده است وشکستن آن هیچ محذوری ندارد ومطابق این حکم، باید سوگند بر ترک وظیفه زناشویی مطلقآ اثری نداشته باشد در حالی که در اسلام برای آن کفّاره قرار داده شده(1)(همان کفّاره شکستن قسم که در
بحث سابق گفته شد) این در حقیقت مجازاتی است برای مردان لجوج تا برای ابطال حقوق زن، به این شیوه ناجوانمردانه متوسّل نشوند واین کار را تکرار نکنند.
1) اگر مرد قبل از چهار ماه، آمیزش جنسی کند، کفّاره آن مسلّم واجماعی است، واگر بعد از چهار ماه باشد،این حکم در میان فقها مشهور است هرچند بعضی، کفّاره را در این صورت انکار کردهاند.
در غرب وسنّتهای جاهلی آنها نیز چیزی شبیه ایلاء وجود دارد که آن را جدایی جسمانی مینامند.
توضیح اینکه چون طلاق در میان مسیحیان نیست، بعد از انقلاب کبیر فرانسه، یکی از راههایی که برای جدایی میان زن ومردی که حاضر نبودند با هم زندگی کنند تصویب شد، جدایی جسمی بود وآن این بود که زن ومرد موقّتآ از هم جدا شده ودر خانههای جداگانه زندگی میکردند (وظیفه انفاق از سوی مرد وتمکین از سوی زن ساقط میشد ولی رابطه ازدواج برقرار بود) با این حال نه مرد میتوانست همسر دیگری اختیار کند ونه زن میتوانست شوهر نماید. مدّت این جدایی ممکن بود تا سه سال ادامه یابد وبعد از این مدّت ناچار بودند با هم زندگی کنند.(1)
گرچه دنیای غرب این جدایی را تا سه سال اجازه میدهد، ولی اسلام اجازه نمیدهد بیش از چهار ماه این وضع نابسامان ادامه یابد، مرد باید بعد از این مدّت وضع خود را روشن سازد واگر سرپیچی کند، حکومت اسلامی میتواند او را تحت فشار قرار دهد تا کار را یکسره کند.
قابل توجّه اینکه در بسیاری از آیات قرآن اوصافی از خداوند، پایانگر بحثهاست. این اوصاف همیشه رابطه مستقیمی با محتوای آیه دارد وچنان نیست که انتخاب آن بدون مناسبت صورت گرفته باشد، از جمله در آیات مورد بحث هنگامی که سخن از ایلاء وتصمیم بر شکستن این قسم گناهآلود میگوید، آیه با جمله «غفور رحیم» ختم میشود، اشاره به اینکه این حرکت صحیح، سبب میشود گذشته گناهآلود مشمول غفران رحمت الهی گردد، وهنگامی که سخن از تصمیم بر طلاق در میان است، روی اوصاف «سمیع علیم» تکیه میشود. یعنی خداوند سخنان شما را میشنود واز انگیزه طلاق وجدایی آگاه است وشما را بر طبق آن جزا میدهد (ر.ک: ج 2، ص 180 - 184).
1) حقوق زن در اسلام واروپا.
(وَالْمُطَلَّقَاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوءٍ وَلاَ یَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ یَکْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللهُ فِی أَرْحَامِهِنَّ إِنْ کُنَّ یُؤْمِنَّ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذَلِکَ إِنْ أَرَادُوا إِصْلاَحآ وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ وَاللهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ)
زنان مطلّقه، باید تا سه مرتبه عادت ماهیانه دیدن (وپاک شدن) انتظار بکشند (وعدّه نگه دارند)؛ واگر به خدا وروز بازپسین، ایمان دارند، برای آنها حلال نیست که آنچه را خدا در رحمهایشان آفریده، کتمان کنند. وهمسرانشان، برای بازگرداندن آنها (به زندگی زناشویی) در این مدّت، (از دیگران) سزاوارترند؛ این در صورتی است که (بهراستی) خواهان اصلاح باشند. وبرای زنان، همانند وظایفی که بر دوش آنهاست، حقوق شایستهای قرار داده شده؛ ومردان بر آنان برتری دارند؛ وخداوند توانا وحکیم است. (سوره بقره، آیه 228)
در آیه قبل سخن از طلاق بود، ودر این بخش سخن از احکام طلاق وآنچه مربوط به آن است که در مجموع، پنج حکم بیان شده. نخست درباره عدّه میفرماید: «زنان مطّلقه باید به مدّت سه مرتبه عادت ماهیانه دیدن (وپاک شدن) انتظار بکشند» (وَالْمُطَلَّقَاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوءٍ).
«قروء» جمع «قُرء» (بر وزن قفل) هم بهمعنای عادت ماهیانه وهم پاک شدن از آن آمده است، ولی این دو معنی را میتوان در یک مفهوم کلّی جمع کرد وآن انتقال از یکی از دو حالت به حالت دیگر است. راغب در مفردات معتقد است که «قُرء» در حقیقت اسم برای داخل شدن از حالت حیض به پاکی است، وچون هر دو عنوان در آن مطرح است، گاهی بر حالت حیض وگاهی به پاکی اطلاق میشود.
از بعضی از روایات(1)وبسیاری از کتابهای لغت نیز استفاده میشود که «قُرء»
1) کافی، ج 6، ص 99، ح 3؛ وسائلالشیعه، ج 22، ص 187 و202؛ فقه الرّضا، ص 245.
بهمعنای جمع است وچون در حالت پاکی زن، خون عادت در وجود او جمع میشود، این واژه به پاکی اطلاق شده است.
به هر حال در روایات متعدّدی تصریح شده که منظور از «ثلاثة قروء» که حدّ عدّه است، سه مرتبه پاک شدن زن از خون حیض است.(1)
واز آنجا که طلاق باید در حال پاکی - که با شوهر خود آمیزش جنسی نکرده باشد - انجام گیرد، این پاکی یک مرتبه محسوب میشود وهنگامی که بعد از آن دوبار عادت ببیند وپاک شود، به محض اینکه پاکی سوم به پایان رسید ولحظهای عادت شد، عدّه به پایان رسیده وازدواج او در همان حالت جایز است.
ولی علاوه بر روایات، این حقیقت را از خود آیه نیز میتوان استفاده کرد، زیرا اوّلاً «قُرء» دو جمع دارد؛ یکی «قُروء» ودیگری «اَقراء». بعضی تصریح کردهاند که «قُرء» بهمعنای پاکی وجمعش «قُروء» و«قُرء» بهمعنای حیض، جمعش «اَقراء» است. بنابراین «قُروء» در آیه مورد بحث بهمعنای ایّام پاکی زن است نه ایّام حیض.(2)
ثانیآ همانگونه که در بالا اشاره شد، «قُرء» در اصل بهمعنای جمع شدن است وجمع شدن با حالت پاکی وطهر تناسب بیشتری دارد، زیرا در این حالت تدریجآ خون در رحم جمع میشود ودر هنگام عادت بیرون میریزد وپراکنده میگردد.(3)
دومین حکم این است: «واگر به خدا وروز رستاخیز ایمان دارند، برای آنان حلال نیست که آنچه را خدا در رحمهایشان آفریده است، کتمان کنند» (وَ لاَ یَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ یَکْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللهُ فِی أَرْحَامِهِنَّ إِنْ کُنَّ یُوْمِنَّ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ).
قابلتوجّهاینکه مسألهآغازوپایانایّام عدّهراکه معمولاًخودزن میفهمدنهدیگری، بر عهده او گذاشته وگفتارش را سند قرار داده است. لذا امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه مورد بحث میفرماید: «قَد فَوَّضَ اللهُ إلَی النِّساءِ ثَلاثَةَ أشیاءَ الحَیضَ وَالطُّهرَ وَالحَملَ؛ خداوندسه چیزرابه زنان واگذارکرده:عادت ماهیانه،پاک شدن،حامله بودن».(4)
از آیه مورد بحث نیز میتوان این معنی را اجمالاً استفاده کرد، زیرا میفرماید: برای زن جایز نیست آنچه را خداوند در رحم او آفریده کتمان کند وبرخلاف واقع سخن گوید، یعنی سخن او مورد قبول است.
جمله «ما خَلَقَ اللهُ فی أرحامِهِنّ» به گفته جمعی از مفسّران دو معنی میتواند داشته باشد: «فرزند» و«عادت ماهیانه»، زیرا هر دو را خداوند در رحم زن آفریده است. یعنی نباید حمل خود را مخفی دارد وبگوید به عادت ماهیانه مبتلا میشود، تا مدّت عدّه را کمتر کند (زیرا عدّه زن باردار وضع حمل است).
ودر مورد عادت ماهیانه چه از نظر شروع وچه از نظر پایان نیز نباید خلافگویی کند. استفاده هر دو معنی از تعبیر فوق نیز بعید به نظر نمیرسد.
سومین حکمی که از آیه استفاده میشود این است که شوهر در عدّه طلاق رجعی حقّ رجوع دارد. میفرماید: «همسران آنها برای رجوع به آنها (واز سر گرفتن زندگی مشترک) در مدّت عدّه (از دیگران) سزاوارترند، هرگاه خواهان اصلاح باشند» (وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذلِکَ إِنْ أَرَادُوا إِصْلاَحًا).(1)
در واقع در موقعی که زن در عدّه طلاق رجعی است، شوهر میتواند بدون هیچگونه تشریفات، زندگی زناشویی را از سر گیرد؛ با هر سخن ویا عملی که به قصد بازگشت باشد این معنی حاصل میشود منتهی با جمله «اِن أرادوا اِصلاحآ» این حقیقت را بیان کرده که باید هدف از بازگشت، اصلاح باشد نه همچون دوران جاهلیّت که مردان با سوءِ استفاده از این حق، زنان را زیر فشار قرار داده ودر حالتی میان شوهر داشتن ومطلّقه بودن نگه میداشتند.
این حق در صورتی است که راستی از کار خود پشیمان شده و بخواهد بهطور جدّی زندگی خانوادگی را از سر گیرد وهدفش ایجاد ضرر وبلاتکلیف ساختن
زن نباشد.
ضمنآ از اینکه در ذیل آیه مسأله رجوع مطرح شده است استفاده میشود که حکم نگه داشتن عدّه در آغاز آیه نیز مربوط به این گروه از زنان است. به تعبیری دیگر، آیه
1) راغب در مفردات میگوید: «بُعُولَة» جمع بَعْل (بر وزن نعل) بهمعنای شوهر است، وبعضی گفتهاند: به زنوشوهر هر دو اطلاق میشود (تفسیر کبیر، ج 6، ص 93) وگاه گفته شده: از این واژه، نوعی معنای برتریفهمیده میشود.
بهطور کلّی از طلاق رجعی سخن میگوید. بنابراین مانعی ندارد که بعضی از اقسام طلاق اصلاً عدّه نداشته باشد.
سپس به بیان چهارمین حکم پرداخته میفرماید: «وبرای زنان همانند وظایفی که بر دوش آنهاست، حقوق شایستهای قرار داده شده» (وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ).
به گفته طبرسی در مجمعالبیان، این جمله از کلمات جالب وجامعی است که فواید بسیاری را در بر دارد ودر واقع بحث را به مسائل مهمتری فراتر از طلاق وعدّه کشانیده وبه مجموعه حقوق زناشویی مردان وزنان اشاره میکند، میگوید: «همانطور که برای مرد حقوقی بر عهده زنان گذارده شده، همچنین زنان حقوقی بر مردان دارند که آنها موظّف به رعایت آنند، زیرا در اسلام هرگز حق یکطرفه نیست وهمیشه به صورت متقابل است».(1)
واژه «مَعروف» که بهمعنای کار نیک شناختهشده ومعقول ومنطقی است، در این سلسله آیات (از آیه مورد بحث تا آیه 241) دوازده بار تکرار شده تا هشداری به مردان وزنان باشد که هرگز از حقّ خود سوءِ استفاده نکنند، بلکه با احترام به حقوق متقابل یکدیگر، در تحکیم پیوند زناشویی وجلب رضای الهی بکوشند.
وسرانجام در پنجمین حکم میفرماید: «ومردان بر آنها برتری دارند» (وَلِلرِّجَالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ).
که در حقیقت تکمیلی است بر آنچه درباره حقوق متقابل زن ومرد قبلاً گفته شد، ومفهومش این است که مسأله عدالت میان زن ومرد به این معنی نیست که آنها در همهچیز برابرند وباید همراه یکدیگر گام بردارند، وآیا راستی لازم است آن دو در همهچیز مساوی باشند؟
با توجّه به اختلاف دامنهداری که بین نیروهای جسمی وروحی زن ومرد وجود دارد، پاسخ این سؤال روشن میشود که جنس زن برای انجام وظایفی متفاوت با مرد آفریده شده، به همین دلیل احساسات متفاوتی دارد؛ قانون آفرینش ووظیفه حسّاس مادری وپرورش نسلهای نیرومند را بر عهده او گذاشته ازاینرو سهم بیشتری از عواطف واحساسات به او داده است، در حالی که طبق این قانون، وظایف سنگینتر
1) مجمع البیان، ج 1، ص 327، ذیل آیه مورد بحث.
اجتماعی بر عهده جنس مرد گذاشته شده وسهم بیشتری از تفکّر به او اختصاص یافته است.
بنابراین اگر بخواهیم عدالت را اجرا کنیم باید پارهای از وظایف اجتماعی که نیاز بیشتری به اندیشه ومقاومت وتحمّل شداید دارد بر عهده مردان گذاشته شود، ووظایفی که عواطف واحساسات بیشتری را میطلبد بر عهده زنان. از همینرو مدیریت خانواده بر عهده مرد ومعاونت آن بر عهده زن گذاشته شده است ودر عین حال این، مانع از آن نخواهد بود که زنان در اجتماع، کارها ووظایفی را که با ساختمان جسم وجان آنها میسازد، عهدهدار شوند ودر کنار ادای وظیفه مادری، وظایف حسّاس دیگری را نیز انجام دهند.
ونیز این تفاوت مانع از آن نخواهد بود که از نظر مقامات معنوی ودانش وتقوا، گروهی از زنان از بسیاری از مردان پیشرفتهتر باشند.
اینکه بعضی از غربزدگان اصرار دارند این دو جنس را در همهچیز مساوی قلمداد کنند، اصراری است که با واقعیّتها هرگز نمیسازد، ومطالعات مختلف علمی آن را انکار میکند، حتّی در جوامعی که شعار برابری ومساوات همهجا را پر کرده است، عملاً غیر آن دیده میشود. مثلاً مدیریّت سیاسی ونظامی در تمام جوامع بشری - جز در موارد استثنایی - در دست مردان است، حتّی در جوامع غربی که شعار اصلی شعار مساوات است، این معنی به وضوح دیده میشود.
به هر حال، قوانینی همچو بودن حقّ طلاق، یا رجوع در عدّه یا قضاوت به دست مردان، (جز در موارد خاصّی که به زن، یا حاکم شرع حقّ طلاق داده میشود) از همینجا سرچشمه میگیرد، ونتیجه مستقیم همین واقعیّت است.
بعضی از مفسّران گفتهاند: جمله «لِلرِّجالِ عَلَیهِنّ دَرَجَةً»، تنها نظر به مسأله رجوع در عدّه طلاق دارد.(1)
ولی روشن است که این تفسیر با ظاهر آیه سازگار نیست، زیرا قبل از آن یک قانون کلّی درباره حقوق زن ورعایت عدالت به صورت «وَ لَهُنَّ مِثلُ الَّذی عَلَیهِنَّ بِالمَعروف» بیان شده، سپس جمله مورد بحث به صورت یک قانون کلّی دیگر به دنبال آن قرار گرفته است.
1) تفسیر فی ظلال القرآن، ج 1، ص 360.
سرانجام در پایان آیه میفرماید: «خداوند توانا وحکیم است» (وَاللهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ).
ودر واقع پاسخی است برای آنها که در این زمینه ایراد میگیرند، واشاره است به اینکه حکمت وتدبیر الهی ایجاب میکند هر کس در جامعه به وظایفی بپردازد که
قانون آفرینش برای او تعیین کرده است وبا ساختمان جسم وجان او هماهنگی دارد. حکمت خداوند ایجاب میکند در برابر وظایفی که بر عهده زنان نهاده است حقوق مسلّمی قرار گیرد تا تعادلی میان وظیفه وحق ایجاد شود.
گاهی بر اثر عوامل مختلف، زمینه روحی به وضعی درمیآید که پدید آمدن یک اختلاف جزئی ونزاع کوچک، حسّ انتقام را آنچنان شعلهور میسازد که فروغ عقل ووجدان را خاموش میکند، وغالبآ تفرقههای خانوادگی در همین حالات رخ میدهد. امّا بسیار میشود اندک مدّتی که از این کشمکش گذشت، زن ومرد به خود آمده وپشیمان میشوند، خصوصآ از این جهت که میبینند با متلاشی شدن کانون خانواده، در مسیر ناراحتیهای گوناگونی قرار خواهند گرفت.
اینجاست که آیه مورد بحث میگوید: زنها باید مدّتی عدّه نگه دارند وصبر کنند تا این امواج زودگذر بگذرد وابرهای تیره نزاع ودشمنی از آسمان زندگی آنان پراکنده شوند بهخصوص با دستوری که اسلام درباره خارج نشدن زن از خانه در طول مدّت عدّه داده است حسن تفکّر در او برانگیخته میشود، ودر بهبود روابط او با شوهر کاملاً مؤثّر است ازاینرو در آیه 1 سوره طلاق میخوانیم: (لاَ تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ... لاَ تَدْرِی لَعَلَّ اللهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْرًا) «آنان را از منزلشان خارج نسازید... چه میدانید شاید خدا گشایشی رساند وصلحی پیش آید».
برای بازیابی خاطرات شیرین قبل از طلاق، کافی است که مهر وصمیمیّت ازدسترفته را باز آورد وفروغ ضعیفگشته محبّت را تقویت کند.
یکی دیگر از فلسفههای عدّه روشن شدن وضع زن از نظر بارداری است. راست است که یکبار عادت ماهیانه دیدن، معمولاً دلیل بر عدم بارداری زن است ولی گاه در
عین بارداری، زن در آغاز حمل عادت ماهیانه میبیند. ازاینرو برای رعایت کامل این موضوع دستور داده شده زن سهبار عادت ماهیانه ببیند وپاک شود تا بهطور یقین، عدم بارداری از شوهر سابق روشن گردد وبتواند ازدواج مجدّد کند.
البتّه عدّه فواید دیگری هم دارد که در جای خود به آن اشاره خواهد شد (ر.ک:ج2، ص 185-193).
(الطَّلاَقُ مَرَّتَانِ فَإمْسَاکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسَانٍ وَلاَ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئآ إِلاَّ أَنْ یَخَافَا أَلاَّ یُقِیمَا حُدُودَ اللهِ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ یُقِیمَا حُدُودَ اللهِ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِمَا فِیمَا افْتَدَتْ بِهِ تِلْکَ حُدُودُ اللهِ فَلاَ تَعْتَدُوهَا وَمَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللهِ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ)
طلاق، (طلاقی که رجوع وبازگشت دارد،) دو مرتبه است؛ (وپس از دو طلاق،) باید یا بهطور شایسته همسر خود را نگاهداری کند (وآشتی نماید)، یا با نیکی او را رها سازد. وبرای شما حلال نیست که چیزی از آنچه به آنها دادهاید، پس بگیرید؛ مگر اینکه (دو همسر،) بترسند که حدود الهی را برپا ندارند. در این حال اگر بترسید که حدود الهی را رعایت نکنند، گناهی بر آنها نیست که زن، فدیه وعوضی بپردازد. تا شوهر او را طلاق دهد. اینها حدود الهی است؛ از آن، تجاوز نکنید. وهر کس از حدود الهی تجاوز کند، ستمکار است.
(سوره بقره، آیه 229)
زنی خدمت یکی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله رسید واز شوهرش شکایت کرد که پیوسته وی را طلاق میدهد وسپس رجوع میکند تا از این راه او به زیان وضرر افتد.
در جاهلیّت چنین بود که مرد حق داشت همسرش را هزار بار طلاق بدهد ورجوع کند، وحدّی برای آن نبود.
هنگامی که این شکایت به محضر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید آیه مورد بحث نازل گشت وحدّ طلاق را سهبار قرار داد.(1)
1) مجمعالبیان، ج 1، ص 329؛ تفسیر کبیر وقرطبی وروحالمعانی، ذیل آیه مورد بحث.
در تفسیر آیه قبل به اینجا رسیدیم که قانون عدّه ورجوع، برای اصلاح وضع خانواده وجلوگیری از جدایی وتفرقه است، ولی بعضی از تازهمسلمانان مطابق دوران جاهلیّت از آن سوءِ استفاده میکردند وبرای اینکه همسر خود را زیر فشار قرار دهند، پیدرپی او را طلاق میدادند وقبل از تمام شدن عدّه، رجوع میکردند واز این راه زن را در تنگنای شدیدی میگذاشتند.
آیه مورد بحث نازل شد واز این عمل زشت وناجوانمردانه جلوگیری کرد. میفرماید: «طلاق (منظور طلاقی است که رجوع وبازگشت دارد) دو مرتبه است» (الطَّلاَقُ مَرَّتَانِ).
وپس از آن میافزاید: «در هر یک از این دو بار، یا باید همسر خود را بهطور شایسته نگاهداری کند وآشتی نماید، یا با نیکی او را رها سازد وبرای همیشه از او جدا شود» (فَإِمْسَاکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسَانٍ).
بنابراین طلاق سوم رجوع ندارد وهنگامی که دو نوبت طلاق وسپس صلح ورجوع انجام گرفت، باید کار را یکسره کرد. به تعبیری دیگر، اگر در این دوبار، محبّت وصمیمیّت ازدسترفته بازگشت، میتواند با همسرش زندگی کند واز طریق صلح وصفا درآید، در غیر این صورت اگر زن را طلاق داد دیگر حقّ رجوع به او ندارد، مگر با شرایطی که در آیه بعد خواهد آمد.
باید توجّه داشت «اِمساک» بهمعنای نگهداری و«تَسریح» بهمعنای رها ساختن است، وجمله «تَسریحٌ بِاِحسان» بعد از جمله «الطَّلاقُ مَرَّتان» اشاره به طلاق سوم میکند که آن دو را با رعایت موازین انصاف واخلاق از هم جدا میسازد.
در روایات متعدّدی آمده که منظور از «تَسریحٌ بِاِحسان» همان طلاق سوم است.(1)
بنابراین، منظور از جدا شدن توأم با احسان ونیکی این است که حقوق زن را بپردازد وبعد از جدایی، زیانی به او نرساند، وپشت سر او سخنان نامناسب نگوید، ومردم را به او بدبین نسازد، وامکان ازدواج مجدّد را از او نگیرد.
1) تفسیر عیّاشی، ج 1، ص 116؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 502؛ وسائل الشیعه، ج 22، ص 121و122؛ بحارالأنوار، ج 53، ص 27، وج 100، ص 302، وج 101، ص 151 و155.
بر این اساس، همانگونه که نگاهداری زن وآشتی کردن باید با معروف ونیکی وصفا وصمیمیّت همراه باشد، جدایی نیز باید توأم با احسان گردد.
بدینرودر ادامه آیه میفرماید: «برای شما حلال نیست که چیزی را از آنچه به آنان دادهاید پس بگیرید» (وَ لاَ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئًا).
پس شوهر نمیتواند هنگام جدایی چیزی را که بهعنوان مهر به زن داده است بازپس گیرد. واین یک مصداق جدایی برپایه احسان است. شرح این حکم در سوره نساء (آیات 20 و21) خواهد آمد.
بعضی از مفسّران مفهوم این جمله را وسیعتر از «مَهر» دانسته وگفتهاند: چیزهای دیگری را نیز که به او بخشیده است بازپس نمیگیرد.(1)
جالب توجّه اینکه در مورد آشتی ورجوع، تعبیر به معروف (یعنی کاری که در عرف ناپسند نباشد) شده ولی در مورد جدایی، تعبیر به احسان آمده که چیزی بالاتر از معروف است، تا مرارت وتلخی جدایی را از این راه برای زن جبران نماید.(2)
در ادامه آیه به مسأله «طلاق خُلع» اشاره کرده میگوید: تنها در یک فرض بازپسگرفتن مهر مانعی ندارد وآن در صورتی است که زن تمایل به ادامه زندگی زناشویی نداشته باشد و«دو همسر از این بترسند که با ادامه زندگی زناشویی، حدود الهی را برپا ندارند» (إِلاَّ أَنْ یَخَافَا أَلاَّ یُقِیمَا حُدُودَ اللهِ).
سپس میافزاید: «اگر بترسید که حدود الهی را رعایت نکنند، گناهی بر آن دو نیست که زن فدیه (عوضی) بپردازد» وطلاق بگیرد (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ یُقِیمَا حُدُودَ اللهِ
فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِمَا فِیمَاافْتَدَتْ بِهِ).
در حقیقت در اینجا سرچشمه جدایی، زن است واو باید غرامت اینکار را بپردازد وبه مردی که مایل است با او زندگی کند اجازه دهد با همان مَهر، همسر دیگری برگزیند.
قابل توجّه اینکه ضمیر در جمله «ألاَّ یُقیما» به صورت تثنیه، اشاره به دو همسر آمده ودر جمله «فَاِن خِفتُم» به صورت جمع مخاطب، این تفاوت ممکن است اشاره
به لزوم نظارت حکّام شرع بر اینگونه طلاقها باشد ویا اشاره به اینکه تشخیص
عدم امکان ادامه زناشویی توأم با رعایت حدود الهی، به عهده زن وشوهر گذاشته نشده است.
زیرا بسیار میشود که آنها بر اثر عصبانیّت، موضوعات کوچکی را دلیل بر ممکن نبودن ادامه زوجیّت میشمرند، بلکه باید این مسأله از نظر عرف عام وتوده مردم وکسانی که با آن دو همسر آشنا هستند ثابت گردد، که در این صورت اجازه طلاق خُلع داده شده است.
ودر پایان آیه به تمام احکامی که در این آیه بیان شده است اشاره کرده میفرماید: «اینها حدود ومرزهای الهی است از آن تجاوز نکنید. وهر کس از حدود الهی تجاوز کند ستمگر است» (تِلْکَ حُدُودُ اللهِ فَلاَ تَعْتَدُوهَا وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ).
از جمله «الطّلاقُ مَرّتان» استفاده میشود که دو یا سه طلاق در یک مجلس انجام نمیشود وباید در جلسات متعدّد واقع گردد بهخصوص اینکه تعدّد طلاق برای آن است که فرصت بیشتری برای رجوع باشد، شاید بعد از کشمکش اوّل صلح وصفا برقرار شود.
واگر در مرحله نخست سازش نشد، در دفعه دوم؛ ولی وقوع چند طلاق در یک نوبت این راه را بهکلّی مسدود میسازد وآنان را برای همیشه از هم جدا میگرداند، وتعدّد طلاق را عملاً بیاثر میکند.
این حکم از نظر شیعه مورد قبول است امّا در میان اهل تسنن اختلاف نظر وجود دارد اگرچه بیشتر آنان معتقدند که سه طلاق در یک مجلس واقع میشود.
نویسنده تفسیر المنار از مسند احمد بن حنبل وصحیح مسلم چنین نقل میکند: «این حکم که سه طلاق در یک مجلس یک طلاق بیشتر محسوب نمیشود، از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا دو سال بعد از خلافت عمر مورد اتّفاق همه اصحاب بوده است، ولی در آن زمان، خلیفه دوم حکم کرد که در یک مجلس سه طلاق واقع میگردد».(1)
1) تفسیر المنار، ذیل آیه مورد بحث؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 183 و184؛ مسند احمد، ج 1، ص 314؛بحارالأنوار، ج 31، ص 27؛ مستدرک حاکم، ج 2، ص 196.
با اینکه معروف است که خلیفه دوم حکم کرد که سه طلاق در یک مجلس جایز است ولی مسأله مورد اتّفاق اهل سنّت نیست، از جمله کسانی که برخلاف علمای دیگر اهل سنّت در این مسأله نظر شیعه را انتخاب نموده، رئیس سابق دانشگاه الازهر ومفتی بزرگ عالم تسنن، شیخ محمود شلتوت بود. او مینویسد:
از دیر زمان که در دانشکده شرق به بررسی ومقایسه بین مذاهب پرداختهام، بسیار اتّفاق افتاده که به آرا ونظریههای مختلف مذاهب در پارهای از مسائل مراجعه کردهام، وچون استدلالات شیعه را محکم واستوار دیدهام در برابر آن خاضع گشته وهمان را انتخاب کردهام.
آنگاه چند نمونه از نظریهها را نقل میکند که یکی از آنها همین مسأله تعدّد طلاق است. در این باره مینویسد:
سه طلاق در یک مجلس وبا یک عبارت، از نظر مذاهب چهارگانه عامّه سه طلاق محسوب میشود، ولی طبق عقیده شیعه امامیه یک طلاق محسوب میگردد؛ وچون راستی از نظر قانون (وظاهر آیات قرآن) رأی شیعه حقّ است، نظریه عامّه دیگر ارزش فتوایی خود را از دست داده است.(1)
در این آیه وآیات فراوان دیگری از قرآن مجید، تعبیر لطیفی درباره قوانین الهی به چشم میخورد وآن تعبیر به حد ومرز است. به این ترتیب معصیت ومخالفت با این قوانین، تجاوز از حد ومرز محسوب میگردد.
در حقیقت در میان کارهایی که انسان انجام میدهد، یک سلسله مناطق ممنوعه وجود دارد که ورود در آن فوقالعاده خطرناک است. قوانین واحکام الهی این مناطق را مشخّص میکند وبسان علایمی است که در اینگونه مناطق قرار میدهند. بدینرودر آیه 187 سوره بقره مینگریم حتّی از نزدیک شدن به این مرزها نهی شده است. میفرماید: «تِلْکَ حُدُودُ اللهِ فَلا تَقْرَبُوهَا». زیرا نزدیکی به این مرزها انسان را بر لب پرتگاه قرار میدهد.
1) رسالة الاسلام، شماره 1، سال 11، ص 108، به نقل از پاورقی کنزالعرفان، ج 2، ص 271.
ونیز در روایات وارده از طرق اهل بیت علیهم السلام میخوانیم: از موارد شبههناک نهی فرموده وگفتهاند: این کار در حکم نزدیک شدن به مرز است وچه بسا با یک غفلت، انسانی که به مرز نزدیک شده گام در آن طرف بگذارد وگرفتار هلاکت ونابودی شود(1)
(ر.ک: ج 2، ص 199 - 205).
(فَإِنْ طَلَّقَهَا فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّی تَنکِحَ زَوْجآ غَیْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِمَا أَنْ یَتَرَاجَعَا إِنْ ظَنَّا أَنْ یُقِیمَا حُدُودَ اللهِ وَتِلْکَ حُدُودُ اللهِ یُبَیِّنُهَا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ)
واگر (بعد از دو طلاق ورجوع، بار دیگر، شوهر) او را طلاق داد، بعد از آن، زن بر او حلال نخواهد بود؛ مگر اینکه همسر دیگری برگزیند، که اگر (همسر دوم) او را طلاق گفت، گناهی ندارند که بازگشت کنند؛ (وبا یکدیگر ازدواج نمایند؛) اگر امید داشته باشند که حدود الهی
را محترم میشمرند. واینها حدود الهی است که خدا آن را برای گروهی که آگاهند،
بیان مینماید. (سوره بقره، آیه 230)
در حدیثی آمده است که زنی خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید وعرض کرد: من همسر پسرعمویم رفاعه بودم، او سه بار مرا طلاق داد. پس از او با مردی به نام عبدالرّحمان بن زبیر ازدواج کردم، اتّفاقآ او هم مرا طلاق داد بیآنکه در این مدّت آمیزش جنسی بین من واو انجام گیرد، آیا میتوانم به شوهر اوّلم بازگردم؟
حضرت فرمود: نه، تنها در صورتی میتوانی که با همسر دوم آمیزش جنسی کرده باشی. در این هنگام آیه مورد بحث نازل شد.(2)
1) وسائل الشیعه، ج 27، ص 161، 167، 169 و175؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 258، 260 و261، بدینمضمون: حِمَی اللهِ مَحارِمُهُ، فَمَنْ رَتَعَ حَوْلَ الْحِمی، أوشَکَ أَنْ یَقَعَ فیهِ، ویا عباراتی دیگر نظیر همین عبارت.
2) مجمعالبیان، ج 1 و2، ص 330، ذیل آیه مورد بحث (با تلخیص)؛ این شأن نزول در تفسیر روح المعانی،قرطبی ومراغی نیز آمده است.
در آیه قبل سخن از دو طلاق بود که بعد از طلاق دوم دو همسر یا باید راه الفت وصلح را پیش گیرند ویا از هم جدا شوند، این آیه در حقیقت حکم تبصرهای را دارد که به حکم سابق ملحق میشود. میفرماید: «اگر (بعد از دو طلاق ورجوع، بار دیگر) او را طلاق داد، بعد از آن، زن بر او حلال نخواهد شد مگر اینکه همسر دیگری برگزیند، (وبا او آمیزش جنسی نماید، در این صورت اگر همسر دوم) او را طلاق
داد، گناهی ندارد که آن دو بازگشت کنند، (وآن زن بار دیگر با همسر اوّلش ازدواج نماید) مشروط بر اینکه امید داشته باشند حدود الهی را محترم میشمرند» (فَإِنْ طَلَّقَهَا فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّی تَنْکِحَ زَوْجًا غَیْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِمَا أَنْ یَتَراجَعَا إِنْ ظَنَّا أَنْ یُقِیمَا حُدُودَ اللهِ).
ودر پایان آیه تأکید میکند: «اینها حدود الهی است که خدا برای افرادی که آگاهند، بیان میکند» (وَ تِلْکَ حُدُودُ اللهِ یُبَیِّنُهَا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ).
از روایاتی که از پیشوایان بزرگ اسلام رسیده استفاده میشود:
اوّلاً ازدواج با شخص دوم باید دائمی باشد،(1)
ثانیآ به دنبال اجرای عقد، عمل زناشویی نیز انجام گیرد.(2)
این دو شرط را از خود آیه نیز ممکن است اجمالاً استفاده کرد، امّا اینکه عقد دائمی باشد برای اینکه جمله «فَإِنْ طَلَّقَها» گواه بر آن است، زیرا طلاق تنها در عقد دائم تصوّر میشود.
وامّا انجام دادن عمل زناشویی را میتوان از جمله «حَتَّی تَنکِحَ زَوجآ غَیرَهُ» استفاده کرد، زیرا به گفته بعضی از ادبای عرب هنگامی که گفته شود «نَکَحَ فُلانٌ فُلانَةً» بهمعنای عقد بستن است، وهر گاه گفته شود «نَکَحَ زَوجَتَهُ» بهمعنای انجام دادن آمیزش جنسی است (زیرا فرض سخن در جایی است که او زوجه باشد. بنابراین بهکار بردن نکاح در مورد زوجه چیزی جز آمیزش جنسی نمیتواند باشد).(3)
علاوه بر این، مطلق منصرف به فرد غالب میشود وغالبآ عقد ازدواج با آمیزش جنسی همراه است.
از همه اینها گذشته، همانگونه که بعدآ اشاره خواهد شد، این حکم فلسفهای دارد که تنها با اجرای صیغه عقد حاصل نمیشود.
معمول فقها این است که همسر دوم را در اینگونه موارد «مُحَلّل» مینامند، چون باعث حلال شدن زن - البتّه بعد از طلاق وعدّه - با همسر اوّل میشود وبه نظر میرسد که منظور شارع مقدّس این بوده است که با این حکم جلوِ طلاقهای پیدرپی
را بگیرد.
توضیح اینکه همانگونه که ازدواج یک امر حیاتی وضروری است، طلاق هم در شرایط خاصّی ضرورت پیدا میکند. لذا اسلام برخلاف مسیحیّت تحریفیافته طلاق را مجاز شمرده، ولی از آنجا که از هم پاشیدن خانوادهها زیانهای جبرانناپذیری برای فرد واجتماع دارد، با استفاده از عوامل مختلفی، طلاق را تا آنجا که ممکن است محدود ساخته واحکامی تشریع نموده که با توجّه به آنها طلاق به حدّاقل میرسد.
موضوع الزام به ازدواج مجدّد یا مُحَلّل که بعد از سه طلاق در آیه بالا آمده است، یکی از آن عوامل محسوب میشود، زیرا ازدواج رسمی زن بعد از سه طلاق با مرد دیگر خصوصآ با این قید که باید آمیزش جنسی نیز صورت گیرد، سدّ بزرگی برای ادامه طلاق وطلاقکشی است.
در واقع به کسی که میخواهد دست به طلاق سوم بزند هشدار میدهد که راه بازگشت برای او ممکن است برای همیشه بسته شود، زیرا راه بازگشت از مسیر یک ازدواج دائم با مرد دیگری میگذرد.
وهمسر دوم ممکن است او را طلاق ندهد، وبه فرض که طلاق بدهد این جریان میتواند وجدان وعواطف مرد را جریحهدار سازد لذا تا مجبور نشود دست به چنین کاری نخواهد زد.
در حقیقت، موضوع مُحَلّل وبه تعبیری دیگر، ازدواج دائمی مجدّد زن با همسر دیگر، مانعی بر سر راه مردان هوسباز وفریبکار است تا زن را بازیچه هوی وهوس خود نسازند وبهطور نامحدود از قانون طلاق ورجوع استفاده نکنند، ودر عین حال راه بازگشت نیز بهکلّی بسته نشده است.
شرایطی که در این ازدواج شده، مانند دائم بودن، میفهماند هدف ازدواج جدید این نبوده که راه را برای به هم رسیدن زن به شوهر اوّل هموار کند، زیرا چه بسا شوهر دوم حاضر به طلاق نشود (ازدواج موقّت نیست که زمان آن پایان یابد). بنابراین از این قانون نمیتوان سوءِ استفاده کرد.
با توجّه به آنچه در بالا آمد میتوان گفت: هدف این بوده است که مرد وزن بعد از سه مرتبه طلاق، با ازدواج دیگری از هم جدا شوند تا هر یک زندگی دلخواه خود را پیش گیرد، ومسأله ازدواج که امر مقدّسی است دستخوش تمایلات شیطانی همسر اوّل نشود.
ولی در عین حال، اگر زن از همسر دوم هم جدا شد، راه بازگشت به روی آن دو بسته نیست ونکاح آنها مجدّدآ حلال میشود، ولذا نام مُحلّل به همسر دوم دادهاند.
بر اساس آنچه گفته شد این نکته بهخوبی روشن میشود که بحث از ازدواج واقعی وجدّی است، واگر کسی از اوّل قصد ازدواج دائم نداشته باشد، وتنها صورت سازی کند تا عنوان محلّل حاصل شود، چنین ازدواجی باطل است وهیچ اثری برای حلال شدن زن به شوهر اوّل نخواهد داشت. حدیث معروفی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در بسیاری از کتابهای تفسیر نقل شده: «لَعَنَ اللهُ ال مُحَلِّلَ وَالمُحَلَّلَ لَهُ؛ خداوند لعنت کند محلّل وآن کسی را که محلّل برای او اقدام میکند»(1)ممکن است اشاره به همین ازدواجهای صوری وساختگی باشد.
بعضی گفتهاند: اگر ازدواج دائمی جدّی بکند، ولی نیّتش این باشد که راه را برای بازگشت زن به شوهر اوّل هموار سازد، ازدواج او باطل است وآن زن به شوهر اوّل حلال نمیشود.
1) مجمعالبیان، ج 1 و2، ص 331، ذیل آیه مورد بحث ؛ این حدیث را قرطبی، المنار ومراغی نیز ذیل آیه موردبحث نقل کردهاند؛ کافی، ج 8، ص 71؛ بحارالأنوار، ج 22، ص 136 و138.
بعضی نیز گفتهاند: اگر قصد او ازدواج جدّی بوده باشد هرچند هدف نهاییش گشودن راه برای همسر اوّل باشد، آن ازدواج صحیح است هرچند مکروه است، به شرط اینکه چنین مطلبی جزءِ شرایط عقد ذکر نشود.
واز اینجا روشن میشود هیاهوی بعضی از مغرضان وبیخبران که بدون آگاهی از شرایط وویژگیهای این مسأله آن را مورد هجوم قرار داده وکلماتی از سر اغراض شخصی نسبت به مقدّسات اسلام ویا ناآگاهی از احکام آن به هم بافتهاند، کمترین ارزشی ندارد وتنها دلیل بر جهل وکینهتوزی آنها نسبت به اسلام است وگرنه این حکم الهی با شرایطی که ذکر شد، عاملی است برای بازداشتن از طلاقهای مکرّر وپایان دادن به خودکامگی بعضی از مردان وسامان بخشیدن به نظام زناشویی(1)
(ر.ک: ج 2، ص 206 - 211).
(وَإِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَلاَ تُمْسِکُوهُنَّ ضِرَارآ لِتَعْتَدُوا وَمَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَلاَ تَتَّخِذُوا آیَاتِ اللهِ هُزُوآ وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَیْکُمْ وَمَا أَنزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَ الْکِتَابِ وَالْحِکْمَةِ یَعِظُکُمْ بِهِ وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ)
وهنگامیکه زنان را طلاق دادید، وبه پایان عدّه خود رسیدند، یا بهطور شایسته آنها را نگاه دارید (وآشتی کنید)، ویا به طرز پسندیدهای آنها را رها سازید؛ وآنها را به خاطر زیان رساندن نگاه ندارید تا (به حقوقشان) تجاوز کنید. وکسی که چنین کند، به خویشتن ستم کرده است. و(با این کارها) آیات خدا را به استهزا نگیرید. ونعمت خدا را بر خود بهیاد بیاورید، وکتاب آسمانی وعلم ودانشی را که بر شما نازل کرده، وشما را با آن، پند میدهد. واز خدا پروا کنید وبدانید که خداوند از هر چیزی (حتّی از نیّتهای شما) آگاه است.
(سوره بقره، آیه 231)
1) اشاره به فیلمی است به نام «محلِّل» که در زمان طاغوت ساخته و پخش شد و در آن به احکام مقدس اسلامتوهین گردید.
به دنبال آیات گذشته، این آیه نیز به محدودیّتهای دیگری در امر طلاق اشاره میکند تا از نادیده گرفتن حقوق زن جلوگیری نماید. در آغاز میفرماید: «هنگامی که زنان را طلاق دادید وبه آخرین روزهای عدّه رسیدند (باز میتوانید با آنان آشتی کنید)، یا به طرز پسندیدهای آنان را نگاه دارید، یا به طرز پسندیدهای آنان را رها سازید» (وَ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ).
یا صمیمانه تصمیم به ادامه زندگی زناشویی بگیرید ویا اگر زمینه را مساعد نمیبینید با نیکی از هم جدا شوید نه با جنگ وجدال واذیّت وآزار وانتقامجویی.
سپس به مفهوم مقابل آن اشاره کرده میفرماید: «هرگز به خاطر ضرر زدن وتعدّی کردن، آنان را نگه ندارید» (وَ لاَ تُمْسِکُوهُنَّ ضِرَارًا لِتَعْتَدُوا).
این جمله در حقیقت تفسیر کلمه «معروف» است، زیرا در جاهلیّت، گاه بازگشت به زناشویی را وسیله انتقامجویی قرار میدادند. ازاینرو با لحن قاطعی میگوید که هرگز نباید چنین فکری در سر بپرورانید.
«وکسی که چنین کند به خویشتن ستم کرده است» (وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ).
پس این کارهای نادرست تنها ستم بر زن نیست، بلکه ظلمی است که شما بر خود کردهاید، زیرا اوّلاً رجوع وبازگشتی که به قصد حقکشی وآزار باشد، هیچگونه آرامشی در آن نمیتوان یافت ومحیط زندگی زناشویی برای هر دو جهنّم سوزان میشود، ثانیآ از نظر اسلام، زن ومرد در نظام خلقت عضو یک پیکرند. بنابراین پایمال کردن حقوق زن، تعدّی وظلم به خود خواهد بود.
ثالثآ مردان با این ظلم در واقع به استقبال کیفر الهی میروند وچه ستمی بر خویشتن از این بالاتر.
آنگاه به همگان هشدار میدهد ومیفرماید: «آیات خدا را به استهزا نگیرید»
(وَلاَ تَتَّخِذُوا آیاتِ اللهِ هُزُوًا).
این تعبیر نیز میتواند اشاره به کارهای خلاف عصر جاهلیّت باشد که رسوبات آن در افکار مانده بود.
در حدیثی آمده است: در عصر جاهلیّت بعضی از مردان هنگامی که طلاق
میدادند میگفتند: هدف ما بازی وشوخی بود؛ وهمچنین هنگامی که بردهای را آزاد یا زنی را به ازدواج خود درمیآوردند.
آیه مورد بحث نازل شد وبه آنها هشدار داد وپیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس زنی را طلاق دهد، یا بردهای را آزاد کند، یا با زنی ازدواج نماید، یا به ازدواج دیگری درآورد بعد مدّعی شود که بازی وشوخی میکرده از او قبول نخواهد شد وبهعنوان جدّی پذیرفته میشود.(1)
این احتمال نیز وجود دارد که آیه ناظر به حال کسانی است که برای کارهای خلاف خود کلاه شرعی درست میکنند وظواهر را دستاویز قرار میدهند. قرآن این اعمال را نوعی استهزای آیات الهی شمرده که از جمله آنها مسأله ازدواج وطلاق وبازگشت در زمان عدّه به نیّت انتقامجویی وآزار زن است، وتظاهر به اینکه از حقّ قانونی خود استفاده میکنیم.
بنابراین نباید با چشمپوشی از روح احکام الهی وچسبیدن به ظواهر خشک وقالبهای بیروح، آیات الهی را بازیچه خود قرار داد که گناه این کار، شدیدتر ومجازاتش دردناکتر است.
سپس میافزاید: «نعمت خدا را بر خود به یاد آورید ونیز آنچه از کتاب آسمانی ودانش بر شما نازل کرده، وشما را با آن پند میدهد» (وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَیْکُمْ وَ مَا أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَالْکِتَابِ وَالْحِکْمَةِ یَعِظُکُمْ بِهِ).
در پایان آیه میفرماید: «وتقوای الهی پیشه کنید وبدانید که خداوند به هر چیزی داناست» (وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ).
این هشدارها به خاطر آن است که اوّلاً توجّه داشته باشند خداوند آنها را از خرافات وآداب ورسوم زشت جاهلیّت در مورد ازدواج وطلاق وغیر آن رهایی بخشیده وبه احکام حیاتبخش اسلام راهنمایی کرده، قدر آن را بشناسند وحقّ آنها را ادا کنند، ثانیآ در مورد حقوق زنان از موقعیّت خود سوءِ استفاده نکنند وبدانند خداوند حتّی از نیّات آنها آگاه است(2)(ر.ک: ج 2، ص 212-215).
1) تفسیر قرطبی، ج 2، ص 964؛ شبیه همین معنی با تفاوت مختصری در تفسیر مراغی، ج 2، ص 179 آمده است ؛ فیض القدیر؛ شرح جامع الصغیر، ج 3، ص 396؛ بحر المحیط، ج 2، ص 485، ذیل آیهمورد بحث ؛ تفسیر کبیر، ج 6، ص 451، ذیل آیه مورد بحث.
2) بنابراین جمله وَ ما أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَ الْکِتابِ وَ الْحِکْمَةِ ممکن است عطف بیان نِعْمَتَ اللهِ بوده باشد ویا ازقبیل عطف خاص بر عام، ودر این صورت نِعْمَتَ اللهِ مفهوم وسیعی دارد که تمام نعمتهای الهی را شاملمیشود، از جمله نعمت محبّت والفت که خداوند در میان دو همسر آفریده است.
(وَالَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَیَذَرُونَ أَزْوَاجآ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَعَشْرآ فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِیمَا فَعَلْنَ فِی أَنفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ * وَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِیمَا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّسَاءِ أَوْ أَکْنَنتُمْ فِی أَنفُسِکُمْ عَلِمَ اللهُ أَنَّکُمْ سَتَذْکُرُونَهُنَّ وَلَکِنْ لاَ تُوَاعِدُوهُنَّ سِرّآ إِلاَّ أَنْ تَقُولُوا قَوْلا مَعْرُوفآ وَلاَ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّکَاحِ حَتَّی یَبْلُغَ الْکِتَابُ أَجَلَهُ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ)
وکسانی که از شما میمیرند وهمسرانی باقی میگذارند، باید چهار ماه وده روز، انتظار بکشند (وعدّه نگه دارند)؛ وهنگامی که به پایان مدّتشان رسیدند، گناهی بر شما نیست که هرچه میخواهند، درباره خودشان بهطور شایسته انجام دهند (وبا مرد دلخواه خود، ازدواج کنند). وخدا به آنچه انجام میدهید، آگاه است. * وگناهی بر شما نیست که بهطور کنایه، (از زنانی که همسرانشان مردهاند) خواستگاری کنید، ویا (بیآنکه اظهار کنید) در دل تصمیم بگیرید. خداوند میدانست شما به یاد آنها خواهید افتاد؛ البتّه پنهانی با آنها قرار (زناشویی) نگذارید، مگر اینکه به طرز پسندیدهای (بهطور کنایه) اظهار کنید؛ (ولی در هر حال،) اقدام به ازدواج ننمایید، تا عدّه مقرّر سرآید. وبدانید خداوند آنچه را در دل دارید، میداند. از مخالفت او بپرهیزید؛ وبدانید که خداوند، آمرزنده ودارای حلم است (ودر مجازاتِ بندگان،
عجله نمیکند). (سوره بقره، آیات 234-235)
یکی از مسائل ومشکلات اساسی زنان، ازدواج بعد از مرگ شوهر است. از آنجا که ازدواج فوری زن با همسر دیگر بعد از مرگ شوهر با محبّت ودوستی وحفظ احترام شوهر سابق وتعیین خالی بودن رحم از نطفه همسر پیشین سازگار نیست، به
علاوه موجب جریحهدارساختن عواطف بستگان متوفّیاست،آیه موردبحثازدواج مجدّد زنان را مشروط به نگه داشتن عدّه به مدّت چهار ماه وده روز ذکر کرده است.
رعایت حریم زندگانی زناشویی حتّی بعد از مرگ همسر، موضوعی است فطری ولذا همیشه در قبایل مختلف آداب ورسوم گوناگونی برای این منظور بوده است؛ گرچه گاهی در این رسوم، آنچنان افراط میکردند که عملاً زن را در بنبست واسارت قرار میدادند، وحتّی در پارهای موارد، جنایتآمیزترین کارها را در مورد او مرتکب میشدند. مثلاً برخی از قبایل پس از مرگ شوهر، زن را آتش میزدند یا بعضی او را با مرد دفن میکردند. برخی زن را برای همیشه از ازدواج مجدّد محروم واو را گوشهنشین میکردند. در پارهای از قبایل، زنها موظّف بودند مدّتی کنار قبر شوهر زیر خیمه سیاه وچرکین با لباسهای مندرس وکثیف دور از هرگونه آرایش وزیور، حتّی شستوشو بهسر برند وبدین وضع شب وروز خود را بگذرانند.(1)
آیه مورد بحث بر تمام این خرافات وجنایات خطّ بطلان میکشد وبه زنان بیوه اجازه میدهد که بعد از نگاهداری عدّه وحفظ حریم زوجیّت گذشته، اقدام به ازدواج کنند. میفرماید: «وکسانی از شما که میمیرند وهمسرانی باقی میگذارند، (این همسران) باید چهار ماه وده روز انتظار بکشند (وعدّه نگه دارند)؛ وهنگامی که به آخر مدّتشان رسیدند، گناهی بر شما نیست که هرچه میخواهند، درباره خودشان بهطور شایسته انجام دهند» وبا مرد دلخواه خود ازدواج کنند (وَالَّذینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَیَذَرُونَ أَزْوَاجًا یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْرًا فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِیمَا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ).
واز آنجا که گاه اولیا وبستگان زن دخالتهای بیموردی در کار او میکنند ویا منافع خویش را در ازدواج آینده زن در نظر میگیرند، خداوند در پایان آیه به همه هشدار میدهد میفرماید: «خدا از هر کاری که انجام میدهید آگاه است» وهر کس را به جزای اعمال نیک وبد خود میرساند (وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ).
جمله «فَلا جُناحَ عَلَیکُم فیما فَعَلنَ فی أنفُسِهِنَّ بِالمَعروف» با توجّه به اینکه مخاطب در آن مردان فامیل هستند، نشان میدهد که گویی آزاد گذاشتن زن را بعد از
1) اسلام وعقاید وآراء بشری، ص 617.
مرگ شوهر برای خود گناه میدانستند وبرعکس سختگیری را وظیفه میشمردند. این آیه به وضوح میگوید: آنها را آزاد بگذارید وگناهی بر شما نیست.
درضمن ازاین تعبیراستفاده میشودکه ولایت پدروجدّنیزدراینجاساقط است.
ولی به زنان نیز یادآوری میکند که آنها از آزادی خود سوءِ استفاده نکنند وبهطور شایسته (بِالمَعروف) برای انتخاب شوهر جدید اقدام نمایند.
طبق روایاتی که از پیشوایان اسلام به ما رسیده است، زنان موظّفاند در این مدّت، شکل سوگواری خود را حفظ کنند، یعنی مطلقآ آرایش نکنند وساده باشند.(1)البتّه
فلسفه نگاهداری اینچنین عدّهای نیز همین را ایجاب میکند.
اسلام زنان را بهحدّی از آداب ورسوم خرافی دوران جاهلی نجات داد که برخی پنداشتند حتّی در همین مدت کوتاه عدّه هم میتوانند ازدواج کنند.
یکی از همین زنان که چنین میپنداشت، روزی خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید ومیخواست برای ازدواج مجدّد اجازه بگیرد، از حضرت سؤال کرد: آیا اجازه میدهید سرمه کشیده وخود را آرایش کنم؟
پیامبر فرمود: شما زنان موجودات عجیبی هستید. تا قبل از اسلام عدّه وفات را در سختترین شرایط وگاه تا آخر عمر میگذراندید، حتّی به خود حق شستوشو هم نمیدادید، اینک که اسلام برای حرمت خانواده ورعایت حق زوجیّت به شما دستور داده مدّت کوتاهی ساده بسر برید، طاقت نمیآورید.(2)
جالب توجّه اینکه در احکام اسلامی در مورد عدّه به این معنی تصریح شده است که اگر هیچ احتمالی در مورد بارداری زن در میان نباشد، باز باید زنانی که همسرانشان وفات یافتهاند عدّه نگه دارند.
ونیز به همین دلیل، آغاز عدّه، مرگ شوهر نیست بلکه موقعی است که خبر مرگ شوهر به زن میرسد، هرچند بعد از ماهها باشد، واین خود میرساند که تشریع این حکم، قبل از هر چیز برای حفظ احترام وحریم زوجیّت است، اگرچه مسأله بارداری احتمالی زن در این قانون مسلّمآ مورد توجّه بوده است.
آیه بعد به تناسب بحثی که درباره عدّه وفات گذشت، به یکی از احکام زنانی که در عدّه هستند اشاره کرده میفرماید: «گناهی بر شما نیست که از روی کنایه (از زنانی که در عدّه وفات هستند) خواستگاری کنید، ویا در دل تصمیم داشته باشید، خدا میدانست شما به یاد آنان خواهید افتاد، ولی پنهانی با آنان قرار زناشویی نگذارید، مگر اینکه به طرز شایستهای (بهطور کنایه) اظهار کنید» (وَ لاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِیمَا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّسَاءِ أَوْ أَکْنَنْتُمْ فِی أَنْفُسِکُمْ عَلِمَ اللهُ أَنَّکُمْ سَتَذْکُرُونَهُنَّ وَ لَکِنْ لاَ تُوَاعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلاَّ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفًا).
این دستور در واقع برای آن است که هم حریم ازدواج سابق حفظ شده باشد، وهم زنان بیوه از حقّ تعیین سرنوشت آینده خود محروم نگردند، دستوری که هم عادلانه است وهم توأم با حفظ احترام طرفین.
در حقیقت این یک امر طبیعی است که با فوت شوهر، زن به آینده خود فکر کند، ومردانی نیز ممکن است - برای شرایط سهلتر که زنان بیوه دارند - در فکر ازدواج با آنان باشند، از طرفی باید حریم زوجیّت سابق نیز حفظ شود، آنچه در بالا آمد، دستور حسابشدهای است که همه این مسائل در آن رعایت شده است.
جمله «ولکِن لا تُواعِدوهُنّ سِرّآ» میفهماند که علاوه بر لزوم خودداری از خواستگاری آشکار، نباید در پنهانی با چنین زنانی در مدّت عدّه ملاقات کرد وبا صراحت خواستگاری نمود، مگر اینکه صحبت بهگونهای باشد که با آداب اجتماعی وموضوع مرگ شوهر سازش داشته باشد. یعنی در پرده وبا کنایه صورت گیرد.
«عَرَّضتُم» از مادّه «تعریض» به گفته راغب در مفردات بهمعنای سخنی است که تاب دو معنی داشته باشد، راست ودروغ یا ظاهر وباطن.
وبه گفته مفسّر بزرگوار طبرسی در مجمعالبیان، تعریض ضدّ تصریح است ودر اصل از «عَرض» گرفته شده که بهمعنای کناره وگوشه چیزی است.(1)
در روایات اسلامی در تفسیر این آیه برای خواستگاری کردن بهطور سربسته وبه اصطلاح قرآن «قول معروف» مثالهایی ذکر شده است،(2)به عنوان نمونه در حدیثی از
امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «قول معروف این است که مثلاً مرد به زن مورد نظرش بگوید: إنّی فیکِ لَراغِبٌ وَ إنّی لِلنِّساءِ لَمُکرِمٌ، فَلا تَسبِقینی بِنَفسِک؛ من به تو علاقه دارم، زنان را گرامی میدارم، در مورد کار خود از من پیشی مگیر».(1)
همین مضمون یا شبیه به آن در کلمات بسیاری از فقها آمده است.
نکته قابل توجّه اینکه آیه مورد بحث بعد از آیه عدّه وفات قرار گرفته، ولی
فقها تصریح کردهاند حکم بالا مخصوص عدّه وفات نیست، بلکه شامل غیر آن
نیز میشود.
صاحب حدائق، فقیه ومحدّث معروف میگوید: اصحاب ما تصریح کردهاند
که تعریض و کنایه نسبت به خواستگاری در مورد زنی که در عدّه رجعی است
حرام است، امّا نسبت به زن مطلّقه غیر رجعیه، هم از سوی شوهرش وهم از سوی دیگران جایز است، ولی تصریح به آن برای هیچکدام جایز نیست. امّا در عدّه بائن، تعریض از ناحیه شوهر ودیگران جایز است، ولی تصریح تنها از سوی شوهر جایز است نه دیگری.
شرح بیشتر این موضوع را در کتابهای فقهی خصوصآ در ادامه کلام صاحب حدائق مطالعه فرمایید.(2)
سپس در ادامه آیه میفرماید: «(ولی در هر حال) عقد نکاح را نبندید تا عدّه آنها به سر آید» (وَ لاَ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّکَاحِ حَتَّی یَبْلُغَ الْکِتَابُ أَجَلَهُ).
ومسلّمآ اگر کسی در عدّه، عقد ازدواج ببندد آن عقد باطل است، بلکه اگر آگاهانه این کار را انجام دهد سبب میشود که آن زن برای همیشه نسبت به او حرام شود.
وبه دنبال آن میفرماید: «وبدانید که خداوند آنچه را در دل دارید میداند، از (مخالفت) او بپرهیزید وبدانید که خداوند آمرزنده وبردبار است ودر مجازات بندگان، عجله نمیکند» (وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ
غَفُورٌ حَلِیمٌ).
وبه این ترتیب، خداوند از تمام اعمال ونیّات بندگانش آگاه است ومتخلّفان را به سرعت مجازات نمیکند.
«لا تَعزِموا» از مادّه «عزم» بهمعنای قصد است وهنگامی که میفرماید: «وَ لا تَعزِموا عُقدَةَ النِّکاح»، در واقع نهی از انجام دادن عقد ازدواج به صورت مؤکّد است، یعنی حتّی نیّت چنین کاری را در زمان عدّه نکنید (ر.ک ج 2، ص 227-233).
(وَالَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَیَذَرُونَ أَزْوَاجآ وَصِیَّةً لاَِزْوَاجِهِمْ مَتَاعآ إِلَی الْحَوْلِ غَیْرَ إِخْرَاجٍ فَإِنْ خَرَجْنَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِی مَا فَعَلْنَ فِی أَنفُسِهِنَّ مِنْ مَّعْرُوفٍ وَاللهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ * وَلِلْمُطَلَّقَاتِ مَتَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقّآ عَلَی الْمُتَّقِینَ)
وکسانی از شما که در آستانه مرگ قرار میگیرند وهمسرانی از خود بهجا میگذارند، باید برای همسران خود وصیّت کنند که تا یک سال، آنان را (با پرداختن هزینه زندگی) بهرهمند سازند؛ به شرط اینکه آنان (از خانه شوهر) بیرون نروند (واقدام به ازدواج نکنند). واگر بیرون روند، (حقّی ندارند؛ ولی) گناهی بر شما نیست نسبت به آنچه آنها درباره خود، بهطور شایسته انجام میدهند. وخداوند، توانا وحکیم است. * و(بر شوهران) لازم است که به زنان مطلّقه، هدیه مناسبی بدهند. این، حقّی است بر عهده مردان پرهیزگار.
(سوره بقره، آیات 240-241)
در این آیات بار دیگر به مسأله ازدواج وطلاق واموری در این باره بازمیگردد. نخست درباره شوهرانی سخن میگوید که در آستانه مرگ قرار گرفته وهمسرانی از خود به جای میگذارند. میفرماید: «وکسانی از شما که میمیرند - یعنی در آستانه مرگ قرار میگیرند - وهمسرانی از خود باقی میگذارند باید برای همسران خود وصیّت کنند که تا یکسال آنان را بهرهمند سازند، واز خانه بیرون نکنند» در خانه شوهر باقی بمانند وهزینه زندگی آنان پرداخت شود (وَالَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوَاجًا وَصِیَّةً لاَِزْوَاجِهِمْ مَتَاعًا إِلَی الْحَوْلِ غَیْرَ إِخْرَاجٍ).
البتّه این در صورتی است که آنها از خانه شوهر بیرون نروند «واگر بیرون روند
(حقّی در هزینه وسکنی ندارند ولی) گناهی بر شما نیست، نسبت به آنچه درباره خود از کار شایسته (مانند انتخاب شوهر مجدّد بعد از تمام شدن عدّه) انجام دهند» (فَإِنْ خَرَجْنَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِی مَا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ).
در پایان آیه گویی برای اینکه چنین زنانی از آینده خود نگران نباشند آنها را دلداری داده، میفرماید: خداوند قادر است که راه دیگری بعد از فقدان شوهر پیشین در برابر ایشان بگشاید، واگر مصیبتی به آنها رسیده حتمآ حکمتی در آن بوده است. «وخداوند توانا وحکیم است» (وَاللهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ).
اگر از روی حکمتش دری را ببندد به لطفش در دیگری را خواهد گشود وجای نگرانی نیست.
بنابر آنچه در بالا گفته شد معلوم میشود که جمله «یُتَوَفَّوْنَ» در اینجا بهمعنای مردن نیست، بلکه به قرینه ذکر وصیّت بهمعنای قرار گرفتن در آستانه مرگ است.
جمله «فَإن خَرَجنَ فَلا جُناحَ عَلَیکُم فی ما فَعَلنَ فی أنفُسِهِنَّ مِن مَعروف» مطابق تفسیر بالا دلیل بر این است که پرداختن هزینه زندگی تا یکسال از حقوق زن بر ورثه شوهر است، وهرگاه زن به دلخواه خود نخواست در خانه شوهر بماند واز نفقه استفاده کند، کسی مسؤولیّتی در برابر او نخواهد داشت ونیز اگر بخواهد اقدام به ازدواج کند، مانعی ندارد.
ولی بعضی برای این جمله تفسیر دیگری ذکر کردهاند وآن این است که اگر مدّت یکسال راصبرنمودوپس ازآن ازخانه شوهربیرون رفت وازدواج نمودمانعی ندارد.
مطابق تفسیر دوم، نگاهداری عدّه به مدّت یکسال بر زن لازم است، ومطابق تفسیر اوّل لازم نیست. به تعبیری دیگر، ادامه عدّه تا یکسال بنابر تفسیر اوّل یک حقّ است وبنابر تفسیر دوم یک حکم. ولی ظاهر آیه با تفسیر اوّل سازگارتر است، زیرا ظاهر جمله اخیر این است که جنبه استثنا از حکم قبل دارد.
در آیه بعد به یکی دیگر از احکام طلاق پرداخته میفرماید: «برای زنان مطلّقه، هدیه شایستهای است. این حقّی است بر پرهیزگاران» که از طرف شوهر پرداخت میشود (وَ لِلْمُطَلَّقَاتِ مَتَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ).
گرچه ظاهر آیه همه زنان مطلّقه را شامل میشود، ولی به قرینه آیه 236 که گذشت، این حکم در مورد زنانی است که به هنگام عقد مهری برایشان قرار داده نشده وقبل از
آمیزش طلاق داده میشوند، ودر حقیقت تأکیدی است بر حکم مزبور تا مورد غفلت واقع نشود.
این احتمال نیز وجود دارد که حکم مزبور همه زنان مطلّقه را شامل شود، منتهی در مورد بالا جنبه واجب دارد ودر موارد دیگر جنبه مستحب.
به هر حال، این یکی از دستورهای کاملاً انسانی است که در اسلام وارد شده وبرای پیشگیری از انتقامجوییها وکینهتوزیهای ناشی از طلاق اثر مثبتی دارد.
بعضی نیز گفتهاند: پرداختن هدیه شایسته در مورد همه زنان مطلّقه واجب است، وامری جدا از مهر است. ولی ظاهرآ در میان علمای شیعه - همانگونه که از عبارت طبرسی در مجمعالبیان استفاده میشود - کسی قائل به این قول نیست.
صاحب جواهر نیز تصریح میکند که هدیه مزبور جز در همان مورد خاص واجب نیست، واین مسأله اجماعی است.(1)
این احتمال نیز داده شده که منظور از آن نفقه است، که بسیار احتمال ضعیفی است.
در هر صورت این هدیه - طبق روایاتی که از ائمه معصومین علیهم السلام نقل شده است - بعد از پایان عدّه وجدایی کامل پرداخت میشود نه در عدّه طلاق رجعی. به تعبیری دیگر، هدیه خداحافظی است نه وسیلهای برای بازگشت.(2)
در آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه مربوط به مسأله طلاق است، میفرماید: «اینچنین خداوند آیات خود را برای شما شرح میدهد شاید اندیشه کنید» (کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ).
بدیهی است منظور از اندیشه کردن وتعقّل آن است که مبدأ حرکت بهسوی عمل باشد، وگرنه اندیشه تنها درباره احکام نتیجهای نخواهد داشت.
از مطالعه آیات وروایات اسلامی به دست میآید که غالبآ «عقل» در مواردی به کار میرود که «ادراک» و«فهم» با «عواطف واحساسات» آمیخته گردد وبه دنبال آن عمل باشد. مثلاً اگر قرآن در بسیاری از بحثهای خداشناسی نمونههایی از نظام شگفتانگیز این جهان را بیان کرده وسپس میگوید ما این آیات را بیان میکنیم
«لَعَلَّکُم تَعقِلُون» (تا شما تعقّل کنید)، منظور این نیست که تنها اطّلاعاتی از نظام طبیعت در مغز خود جای دهید، زیرا علوم طبیعی اگر کانون دل وعواطف را تحت تأثیر قرار ندهد وهیچگونه تأثیری در ایجاد محبّت ودوستی وآشنایی با آفریدگار جهان نداشته باشد، ارتباطی با مسائل توحیدی وخداشناسی نخواهد داشت.
وهمچنین است اطّلاعاتی که جنبه عملی دارد، در صورتی «تعقّل» به آنها گفته میشود که «عمل» هم داشته باشد. در تفسیر المیزان میخوانیم: تعقّل در زمینهای استعمال میشود که به دنبال درک وفهم، انسان وارد مرحله عمل گردد وآیاتی مانند (وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ) «دوزخیان میگویند: اگر گوش شنوا داشتیم وتعقّل میکردیم در صف اهل جهنّم نبودیم».(1)
یا آیه أَفَلَمْ یَسِیْرُوا فِی الاَْرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا: «آیا در زمین سیاحت نکردند تا دلهایی داشته باشند که با آن بفهمند»(2)شاهد این گفتار است.(3)
زیرا اگر مجرمان، روز قیامت آرزوی تعقّل در دنیا را میکنند منظور تعقّلی است که آمیخته با عمل باشد ویا اگر خدا میگوید مردم سیر وسیاحت کنند وبا نظر ومطالعه به اوضاع جهان چیزهایی بفهمند مقصود درک وفهمی است که به دنبال آن مسیر خود را عوض کرده وبه راه راست گام نهند.
به تعبیری دیگر، اگر فکر واندیشه ریشهدار باشد، ممکن نیست آثار آن در عمل ظاهر نشود، چگونه ممکن است انسانی بهطور قطع اعتقاد به مسموم بودن غذایی داشته باشد وآن را بخورد؟
ویا عقیده قاطع به تأثیر دارویی برای درمان یک بیماری خطرناک داشته باشد واقدام به خوردن آن نکند؟
بسیاری از مفسّران معتقدند که آیه آغاز این بخش با آیه 234 همین سوره که قبلاً
گذشت ودر آن عدّه وفات چهار ماه وده روز تعیین شده بود، نسخ شده است، ومقدّم بودن آن آیه بر این آیه از نظر ترتیب وتنظیم قرآنی دلیل بر این نیست که قبلاً نازل شده است، زیرا میدانیم تنظیم آیات سورهها بر طبق تاریخ نزول نیست، بلکه گاهی آیاتی که بعد نازل شده در آغاز سوره قرار گرفته وآیاتی که قبلاً نازل شده در اواخر سوره، واین به سبب مناسبت آیات وبه دستور پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله صورت گرفته است.
ونیز گفتهاند: حقّ نفقه یکسال، قبل از نزول آیات ارث بوده وبعد از آنکه برای زن ارث قرار داده شد، این حق از بین رفت. بنابراین آیه مورد بحث از دو جهت (از نظر مقدار زمان عدّه واز نظر نفقه) نسخ شده است.
طبرسی در مجمعالبیان میگوید: همه علما اتّفاق دارند که این آیه منسوخ است. آنگاه حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که (در عصر جاهلیّت) هنگامی که مرد از دنیا میرفت تا یکسال از مال شوهر نفقه او را میدادند سپس بدون میراث خارج میشد، بعدآ آیه یکچهارم ویکهشتم (مربوط به ارث زن)، این آیه را نسخ کرد.(1)
بنابراین باید نفقه زن در مدّت عدّه از ارث او باشد.
ونیز از آن حضرت نقل میکند که فرمود: آیه مربوط به نگه داشتن عدّه در چهار ماه وده روز وهمچنین آیه ارث این آیه را نسخ کرده است.(2)
به هر حال، از کلمات بزرگان استفاده میشود که عدّه وفات در زمان جاهلیّت یکسال بوده ورسوم خرافی وشاقّی برای زن در این مدّت قائل بودند. اسلام در آغاز آن رسوم خرافی را از بین برد، ولی عدّه وفات را در مدّت یکسال تثبیت کرد، سپس آن را به چهار ماه وده روز تبدیل نمود، وتنها زینت کردن وآرایشهای مختلف را در این مدّت برای زن ممنوع شمرد.
از گفته فخر رازی استفاده میشود که معروف میان مفسّران اهل سنت نیز همین است که آیه مورد بحث با آیات ارث وعدّه چهار ماه وده روز منسوخ شده است.(3)
ولی اگر اتّفاق علما وروایات متعدّد در این زمینه نبود ممکن بود گفته شود بین این آیات تضادّی وجود ندارد. عدّه چهار ماه وده روز یک حکم الهی است، امّا نگهداری
عدّه تا یکسال وماندن در خانه شوهر واستفاده از نفقه او یک حق است. یعنی به زن این حق داده میشود که اگر مایل باشد تا یکسال در خانه شوهر متوفّای خود بماند وهزینه زندگی او طبق وصیّت شوهر در تمام این مدّت پرداخت شود، واگر مایل نبود میتواند بعد از چهار ماه وده روز از خانه شوهر بیرون رود، یا اقدام به ازدواج نماید ودر عین حال طبعآ هزینه زندگی او از مال شوهر سابق قطع خواهد شد.
ولی با توجّه به روایات متعدّدی که از اهل بیت علیهم السلام نقل شده است(1)وشهرت
حکم نسخ یا اتّفاق علما بر آن، قبول چنین تفسیری ممکن نیست، هرچند با ظواهر آیات قابل تطبیق باشد (ر.ک: ج 2، ص 248 - 255).
(وَاللاَّتِی یَأْتِینَ الْفَاحِشَةَ مِنْ نِّسَائِکُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَةً مِّنْکُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتَّی یَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ یَجْعَلَ اللهُ لَهُنَّ سَبِیلا * وَاللَّذَانِ یَأْتِیَانِهَا مِنْکُمْ فَآذُوهُمَا فَإِنْ تَابَا وَأَصْلَحَا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمَا إِنَّ اللهَ کَانَ تَوَّابآ رَّحِیمآ)
وکسانی از زنان شما که مرتکب زنا شوند، چهار نفر از شما مسلمانان را بهعنوان شاهد بر آنها بطلبید؛ اگر گواهی دادند، آن زنان را در خانهها(ی خود) نگاه دارید تا مرگشان فرا رسد؛ یا اینکه خداوند، برای آنها راه نجاتی قرار دهد. * واز میان شما، آن مرد وزنی که (همسر ندارند، و) مرتکب آن کار (زشت) میشوند، آنها را (با اجرای حد) مجازات کنید واگر توبه کنند، و(خود را) اصلاح نمایند، از آنها درگذرید زیرا خداوند، توبهپذیر ومهربان است.
(سوره نساء، آیات 15-16)
این آیه بهطوری که اغلب مفسّران از آن فهمیدهاند، به مجازات زنان شوهرداری میپردازد که آلوده فحشا میشوند. نخست میفرماید: «وکسانی از زنان شما که
1) وسائلالشیعه، ج 22، ص 235؛ بحارالأنوار، ج 101، ص 180.
مرتکب زنا شوند، چهار تن از مسلمانان را بهعنوان شاهد بر آنان بطلبید» (وَالَّتِی یَأْتِینَ الْفَاحِشَةَ مِنْ نِسَائِکُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْکُمْ).
واژه «فاحشة»، چنانکه قبلاً هم اشاره کردهایم، در اصل بهمعنای کار یا گفتار بسیار زشت است واگردرموردزناوعمل منافی عفّت بهکارمیرود،به همین مناسبت است.
این کلمه سیزده بار در قرآن مجید آمده که گاه در مورد زنا، گاه درباره لواط، وگاهی در اعمال زشت وننگین بهطور کلّی استعمال شده است.
آنگاه میفرماید: «اگر این چهار تن، به موضوع (زنا) گواهی دادند، آنان [زنان ]را در خانهها(ی خود) نگاه دارید تا مرگشان فرا رسد» (فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتَّی یَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ).
دلیل بر اینکه آیه فوق اشاره به زنای محصنه میکند، علاوه بر قرینهای که در آیه بعد است، تعبیر به «مِن نِسائِکُم» (از همسرانتان) است، زیرا این تعبیر درباره همسران در قرآن مکرّر آمده است.
بنابراین مجازات عمل منافی عفّت برای زنان شوهردار، در این آیه حبس ابد تعیین شده است.
ولی بلافاصله میفرماید: «یا اینکه خداوند راهی برای آنان قرار دهد» (أَوْ یَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً).
بنابراین باید مجازات حبس درباره آنها ادامه یابد تا مرگشان فرا رسد، یا اینکه قانون جدیدی از طرف خداوند برای آنها معیّن شود.
از این تعبیر استفاده میشود این یک حکم موقّت بوده، واز همان آغاز اعلام شده است که در آینده حکم جدیدی درباره آنها نازل خواهد شد، ودر آن موقع زنانی که مشمول این قانون شدهاند وهنوز در قید حیات هستند، طبعآ از زندان آزاد خواهند شد ومجازات دیگری نیز در مورد آنها عملی نخواهد گردید.
آزادی آنان از زندان به دلیل الغاء حکم سابق است، امّا عدم اجرای مجازات جدید درباره آنها به سبب آن است که قانون مجازات شامل مواردی که قبل از آمدن قانون انجام یافته نمیگردد، وبه این ترتیب قانون آینده هرچه باشد راهی برای نجات این زندانیان است؛ البتّه قانون جدید شامل حال تمام کسانی که در آینده مرتکب این عمل میشوند خواهد بود - دقّت کنید.
وامّا اینکه بعضی احتمال دادهاند منظور از جمله (أَوْ یَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً) این است که خداوند با دستور آینده درباره سنگسار کردن اینگونه افراد، راهی برای آزادی آنها گشوده است، درست نیست، زیرا هیچگاه با تعبیر (لَهُنَّ سَبیلاً) «راهی به سود آنان» سازگار نمیباشد، چه اینکه اعدام راه نجات نیست.
زیرا میدانیم قانونی که بعدآ در اسلام برای مرتکبان زنای محصنه مقرّر گردید، قانون «رَجم» (سنگسار کردن) بود. (این قانون در احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله بهطور مسلّم وارد شده، اگرچه در قرآن به آن اشارهای نگردیده است).(1)
از آنچه در بالا گفتیم روشن میشود آیه مورد بحث هرگز نسخ نشده، زیرا نسخ در مورد احکامی است که از آغاز به صورت مطلق گفته شود نه به صورت موقّت ومحدود، در حالی که آیه مورد بحث «حبس ابد» را بهعنوان یک حکم محدود وموقّت ذکر کرده است.
واگر مینگریم در پارهای از روایات تصریح شده که آیه فوق با احکامی که درباره مجازات عمل منافی عفّت وارد شده، نسخ گردیده است، منظور از آن نسخ اصطلاحی نیست، زیرا نسخ در زبان روایات به هر گونه تقیید وتخصیص حکم گفته میشود - دقّت کنید.
ضمنآ باید توجّه داشت دستور محبوس ساختن اینگونه زنان در خانهها حکمی است که از یکسو به نفع آنهاست، زیرا از محبوس ساختن در زندانهای عمومی بهمراتب بهتر است، واز سوی دیگر تجربه نشان داده زندانهای عمومی اثر عمیقی در آلوده شدن اجتماع دارد، زیرا این مراکز معمولاً به صورت آموزشگاه بزرگ مفاسد درمیآید که افراد مجرم در آنجا تجربیّات خود را در معاشرت دائمی توأم با وقت وسیع در اختیار یکدیگر میگذارند.
سپس در آیه بعد حکم زنای غیر محصنه را بیان میکند، میفرماید: «واز میان شما، آن مردان وزنانی را که (همسر ندارند و) مرتکب آن کار (زشت) میشوند، آزار دهید» (وَالَّذَانِ یَأْتِیَانِهَا مِنْکُمْ فَآذُوهُمَا).
1) بحارالأنوار، ج 9، ص 69؛ نهج البلاغة، ص 184، خطبه 127؛ کافی، ج 7، ص 177 و185؛ وسائلالشیعه،ج 28، ص 62، 101 و107 وج 26، ص 40.
گرچه در این آیه تصریحی به زنای غیر محصنه نشده، ولی از آنجا که این آیه دنبال آیه گذشته آمده ومجازاتی که برای زنا در این آیه ذکر شده با مجازات آیه گذشته تفاوت دارد واز آن خفیفتر است، استفاده میشود که این حکم درباره آن دسته از مرتکبان زناست که در آیه قبل داخل نبودهاند.
وچون آیه قبل با قرینهای که اشاره شد مخصوص زنای محصنه است، نتیجه میگیریم که این آیه حکم زنای غیر محصنه را بیان میکند.
این نکته نیز روشن است که مجازات مذکور در این آیه یک مجازات کلّی است وآیه 2 سوره نور که حدّ زنا را یکصد تازیانه برای هر یک از طرفین بیان کرده است میتواند تفسیر وتوضیحی برای این آیه بوده باشد، وبه همین دلیل این حکم نیز نسخ نشده است.
در تفسیر عیّاشی از امام صادق علیه السلام نیز در ذیل این آیه نقل شده است که فرمود: «یعنی البِکرُ اِذا أتَتِ الفاحِشَةَ الَّتی أتَتها هذِهِ الثَّیِّبُ فَآذوهُما؛ یعنی منظور از این آیه مرد وزن بیهمسر است که اگر مرتکب عمل منافی عفّت شوند، باید آنان را آزار داد» (ومجازات کرد).(1)
بنابر آنچه گفتیم کلمه «الّذان» اگرچه تثنیه مذکّر است، منظور از آن، زن ومرد هر دو میباشد، وبه اصطلاح از باب «تغلیب» است.
جمعی از مفسّران احتمال دادهاند این آیه درباره عمل زشت «لواط» بوده باشد، وآیه قبل را مربوط به «مساحقه» (همجنسگرایی زنان) دانستهاند، ولی با توجّه به رجوع ضمیر «یَأتِیانِها» به کلمه «فاحشة» که در آیه قبل آمده است، استفاده میشود که نوع عمل منافی عفّت که در این آیه آمده همانند نوعی است که در آیه قبل است. بنابراین یکی را درباره «لواط» ودیگری را درباره «مساحقه» دانستن، خلاف ظاهر است - اگرچه هر دو در یک جنس کلّی یعنی همجنسگرایی مشترکند - پس هر دو آیه درباره «زنا» است.
از این گذشته، میدانیم مجازات «لواط» در اسلام اعدام است نه آزار رساندن یا تازیانه زدن، وهیچ دلیلی نداریم که حکم آیه مورد بحث نسخ شده باشد.
1) تفسیر عیّاشی، ج 1، ص 227؛ بحارالأنوار، ج 76، ص 51.
در پایان آیه به مسأله توبه اینگونه گناهکاران وبخشیدن آنها اشاره کرده میفرماید: «واگر توبه کنند، و(خود را) اصلاح نمایند (وبه جبران گذشته پردازند)، از آنان درگذرید؛ زیرا خداوند توبهپذیر ومهربان است» (فَإِنْ تَابَا وَأَصْلَحَا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمَا إِنَّ اللَّهَ کَانَ تَوَّابًا رَحِیمًا).
این دستور در حقیقت راه بازگشت را به روی اینگونه خطاکاران گشوده است که در صورت توبه واصلاح، جامعه اسلامی آنان را با آغوش باز میپذیرد وبه صورت یک عنصر طردشده اجتماع نخواهند بود.
البتّه - همانطور که در کتابهای فقهی آمده - توبه در صورتی صحیح است که قبل از ثبوت جرم در دادگاه اسلامی واقامه شهود وصدور حکم دادگاه انجام پذیرد، وگرنه توبهای که بعد از صدور حکم باشد تأثیری نخواهد داشت.
ضمنآ از این حکم استفاده میشود هرگز نباید افرادی را که توبه کردهاند در برابر گناهان سابق مورد ملامت قرار داد. جایی که حکم مجازات وحدّ شرعی با توبه ساقط بشود، به طریق اولی باید مردم از گذشته آنها چشم بپوشند. همچنین کسانی که این حد درباره آنها جاری میشود وبعد از آن توبه میکنند، باید مشمول گذشت مسلمانان بوده باشند.
گاهوبیگاه به مناسبتهایی میپرسند چرا اسلام قوانین جزایی وکیفری سخت وطاقتفرسایی مقرّر نموده است؟
مثلاً در برابر یکبار آلوده شدن به زنای محصنه در آغاز، مجازات حبس ابد مقرّر گردید وسپس مجازات اعدام تعیین شد. آیا بهتر نبود مجازاتهای ملایمتری در برابر اینگونه اعمال تعیین گردد تا تعادلی میان «جرم» و«کیفر» برقرار شده باشد؟!
باید توجّه داشت قوانین کیفری اسلام گرچه ظاهرآ سخت وشدید هستند، در مقابل راه اثبات جرم در اسلام آسان نیست وبرای آن شرایطی تعیین شده که غالبآ تا گناه علنی نشود آن شرایط حاصل نمیگردد.
مثلاً افزایش دادن تعداد شهود به چهار نفر که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده، بهقدری سنگین است که فقط افراد بیپروا ممکن است مجرم شناخته شوند. بدیهی
است اینچنین اشخاص باید به اشدّ مجازات گرفتار شوند تا عبرت دیگران گردند ومحیط از آلودگی گناه پاک گردد.
همچنین برای شهادت شهود شرایطی تعیین شده، از قبیل رؤیت وعدم قناعت به قراین وهماهنگی در شهادت ومانند آن که اثبات جرم را دشوارتر میکند.
به این ترتیب، اسلام احتمال یک مجازات فوقالعاده شدید را در برابر اینگونه گناهکاران قرار داده، وهمین احتمال اگرچه ضعیف هم باشد میتواند در روحیه غالب افراد اثر بگذارد.
امّا راه اثبات آن را دشوار قرار داده تا عملاً در اینگونه موارد اعمال خشونت بهطور وسیع انجام نگیرد.
در حقیقت اسلام خواسته اثر تهدیدی این قانون کیفری را حفظ کند بدون اینکه افراد بسیاری مشمول اعدام شوند.
نتیجه اینکه روش اسلام برای اثبات جرم وتعیین مجازات، حدّاکثر تأثیر را در نجات جامعه از آلودگی به گناه دارد، در حالی که افراد مشمول این مجازاتها عملاً زیاد نیستند، وبه همین جهت از این روش تعبیر به «سهل وممتنع» کردیم (ر.ک: ج 3، ص 387 - 393).
(وَلاَ تَنکِحُوا مَا نَکَحَ آبَاؤُکُمْ مِّنَ النِّسَاءِ إِلاَّ مَا قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَمَقْتآ وَسَاءَ سَبِیلا)
با زنانی که پدران شما با آنها ازدواج کردهاند، ازدواج نکنید؛ مگر آنچه در گذشته (پیش از نزول این حکم) انجام شده است، زیرا این، عملی زشت وتنفّرآور وراه نادرستی است.
(سوره نساء، آیه 22)
در زمان جاهلیّت معمول بود هرگاه کسی از دنیا میرفت وهمسر وفرزندانی از خود به یادگار میگذاشت، در صورتی که آن همسر، نامادری فرزندان او بود،
فرزندانش، نامادری را همانند اموال او به ارث میبردند؛ به این ترتیب که آنها حق داشتند با نامادری خود ازدواج کنند ویا او را به ازدواج شخص دیگری درآورند.
پس از اسلام حادثهای برای یکی از مسلمانان پیش آمد وآن این است که یکی از انصار به نام ابوقیس از دنیا رفت، فرزندش به نامادری خود پیشنهاد ازدواج نمود، آن زن گفت: من تو را فرزند خود میدانم وچنین کاری را شایسته نمیبینم، ولی با این حال از پیغمبر صلی الله علیه و آله کسب تکلیف میکنم. سپس موضوع را خدمت حضرت عرض کرد، وکسب تکلیف نمود. آیه فوق نازل شد واز این کار بهشدّت نهی کرد.(1)
همانطور که در شأن نزول بیان شد، آیه بر یکی از اعمال ناپسند دوران جاهلیّت خطّ بطلان میکشد، میفرماید: «با زنانی که پدران شما با ایشان ازدواج کردهاند، هرگز ازدواج نکنید» (وَ لاَ تَنْکِحُوا مَا نَکَحَ آبَاوُکُمْ مِنَ النِّسَاءِ).
امّا از آنجا که هیچ قانونی - معمولاً - شامل گذشته نمیشود، اضافه میفرماید: «مگر آنچه در گذشته (پیش از نزول این حکم) انجام شده است» (إِلاَّ مَا قَدْ سَلَفَ).
پس از آن برای تأکید مطلب، سه تعبیر شدید درباره ایننوع ازدواج بیان میفرماید: نخست اینکه «این عمل، کار بسیار زشتی است» (إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً).
وبعد اضافه میکند: «عملی است که موجب تنفّر در افکار مردم است» یعنی طبع بشر آن را نمیپسندد (وَ مَقْتًا).
ودر پایان میفرماید: «روش نادرستی است» (وَ سَاءَ سَبِیلاً).
حتّی در تاریخ میخوانیم مردم جاهلی نیز این نوع ازدواج را «مقت» (تنفّرآمیز)، وفرزندانی را که ثمره آن بودند «مَقیت» (فرزندان مورد تنفّر) مینامیدند.
روشن است که این حکم به خاطر مصالح وفلسفههای مختلفی مقرّر شده، زیرا ازدواج با نامادری از یکسو همانند ازدواج با مادر است، چون نامادری در حکم مادر دوم محسوب میشود، واز سوی دیگر تجاوز به حریم پدر وهتک احترام اوست.
1) مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث ؛ تفسیر قمّی، ج 1، ص 135؛ وسائل الشیعه، ج 20، ص 514.
واز همه گذشته، این عمل تخم نفاق را در میان فرزندان یک شخص میپاشد، زیرا ممکن است بر سر تصاحب نامادری میان آنها اختلاف واقع شود، حتّی میان پدر وفرزند ایجاد رقابت میکند، زیرا معمولاً میان همسر دوم وهمسر اوّل رقابت وحسادت وجود دارد، اگر این کار (ازدواج با نامادری) در حیات پدر (پس از طلاق نامادری) انجام گیرد، دلیل حسادت آن روشن است، واگر بعد از مرگ او صورت گیرد نیز ممکن است یکنوع حسادت نسبت به پدر ازدسترفته خود پیدا کند.
تعبیرات سهگانهای که درباره نکوهش این عمل در آیه فوق آمده، بعید نیست به ترتیب اشاره به سه فلسفه مزبور باشد (ر.ک: ج 3، ص 409 - 411).
(حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ وَبَنَاتُکُمْ وَأَخَوَاتُکُمْ وَعَمَّاتُکُمْ وَخَالاَتُکُمْ وَبَنَاتُ الاَْخِ وَبَنَاتُ الاُْخْتِ وَأُمَّهَاتُکُمُ اللاَّتِی أَرْضَعْنَکُمْ وَأَخَوَاتُکُمْ مِّنَ الرَّضَاعَةِ وَأُمَّهَاتُ نِسَائِکُمْ وَرَبَائِبُکُمُ اللاَّتِی فِی حُجُورِکُمْ مِّن نِّسَائِکُمُ اللاَّتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَّمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ وَحَلاَئِلُ أَبْنَائِکُمُ الَّذِینَ مِنْ أَصْلاَبِکُمْ وَأَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ الاُْخْتَیْنِ إِلاَّ مَا قَدْ سَلَفَ إِنَّ اللهَ کَانَ غَفُورآ رَّحِیمآ)
حرام شده است بر شما، مادرانتان، ودختران، وخواهران، وعمّهها، وخالهها، ودختران برادر، ودختران خواهر شما، ومادرانی که شما را شیر دادهاند، وخواهران رضاعی شما، ومادران همسرانتان، ودختران همسرتان که در دامان شما هستند از همسرانی که با آنها آمیزش جنسی داشتهاید - وچنانچه با آنان آمیزش نداشتهاید، (دختران آنها) برای شما مانعی ندارد - و(همچنین) همسران پسرانتان که از نسل شما هستند (- نه پسرخواندهها -) و(نیز حرام است بر شما) میان دو خواهر جمع کنید؛ مگر آنچه در گذشته واقع شده، زیرا خداوند، آمرزنده ومهربان است. (سوره نساء، آیه 23)
در این آیه به محارم - یعنی زنانی که ازدواج با آنها ممنوع است - اشاره شده وبر اساس آن، محرمیّت از سه راه ممکن است پیدا شود:
ولادت، که از آن تعبیر به «ارتباط نسبی» میشود،
از طریق ازدواج که به آن «ارتباط سببی» میگویند،
از طریق شیرخوارگی که به آن «ارتباط رضاعی» گفته میشود.
نخست به محارم نسبی که هفت دسته هستند اشاره کرده، میفرماید: «مادران شما ودخترانتان وخواهرانتان وعمّهها وخالههایتان ودختران برادر ودختران خواهرانتان بر شما حرام شدهاند» (حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ وَ بَنَاتُکُمْ وَ أَخَوَاتُکُمْ وَعَمَّاتُکُمْ وَ خَالاَتُکُمْ وَ بَنَاتُ الاَْخِ وَ بَنَاتُ الاُْخْتِ).
باید توجّه داشت منظور از مادر، فقط آن زنی نیست که انسان بیواسطه از او متولّد شده است، بلکه جدّه ومادر جدّه، مادر پدر ومانند آن را نیز شامل میشود؛ همانطور که منظور از دختر، تنها دختر بیواسطه نیست، بلکه دختر ودخترِ پسر ودخترِ دختر وفرزندان آنها را نیز در بر میگیرد، همچنین در مورد پنج دسته دیگر.
ناگفته پیداست همه افراد طبعآ از اینگونه ازدواجها تنفّر دارند وبه همین دلیل همه اقوام وملل - جز افراد کمی - ازدواج با محارم را ممنوع میدانند وحتّی مجوسیها که در منابع اصلی خود قائل به جواز اینگونه ازدواجها بودهاند، امروز آن را انکار میکنند.
گرچه بعضی میکوشند این موضوع را ناشی از یک عادت ورسم کهن بدانند، میدانیم که عمومیّت یک قانون در میان تمام افراد بشر، در قرون واعصار طولانی
از این گذشته، امروز این حقیقت ثابت شده که ازدواج افراد همخون با یکدیگر خطرهای فراوانی دارد، یعنی بیماری نهفته وارثی را آشکار وتشدید میکند نه اینکه خود آن تولید بیماری کند.
حتّی بعضی، گذشته از محارم، ازدواج با اقوام نسبتآ دورتر مانند عموزادهها را با یکدیگر خوب نمیدانند ومعتقدند خطر بیماریهای ارثی را تشدید مینماید.(1)
1) البتّه در اسلام ازدواج عموزادهها ومانند آن با یکدیگر تحریم نشده است، زیرا همانند ازدواج با محارمنیست واحتمال بروز حوادث در اینگونه ازدواجها کمتر است.
ولی این مسأله اگر در خویشاوندان دور مشکلی ایجاد نکند - همانطور که غالبآ نمیکند - در خویشاوندان نزدیک که «همخونی» شدیدتر است، مسلّمآ تولید اشکال خواهد کرد.
به علاوه، در میان محارم جاذبه جنسی معمولاً وجود ندارد، زیرا محارم غالبآ با هم بزرگ میشوند وبرای یکدیگر یک موجود عادی هستند وموارد استثنایی نمیتواند مقیاس قوانین کلّی گردد ومیدانیم جاذبه جنسی شرط استحکام پیوند زناشویی است.بنابراین اگرازدواجی درمیان محارم صورت گیرد،ناپایداروسست خواهدبود.
آنگاه به محارم رضاعی اشاره کرده، میفرماید: «ومادرانی که شما را شیر میدهند وخواهران رضاعی شمابرشماحرامند»(وَأُمَّهَاتُکُمُ الَّتِی أَرْضَعْنَکُمْ وَأَخَوَاتُکُمْ مِنَ الرَّضَاعَةِ).
گرچه قرآن در این قسمت از آیه تنها به دو دسته یعنی خواهران ومادران رضاعی اشاره کرده، طبق روایات فراوانی که در دست است، محارم رضاعی منحصر به اینها نیستند بلکه طبق حدیث معروفی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله: «یَحرُمُ مِنَ الرِّضاعِ ما یَحرُمُ
مِنَ النَّسَبِ؛ تمام کسانی که از نظر ارتباط نسبی حرامند، از نظر شیرخوارگی نیز
حرام میشوند».(1)
البتّه مقدار شیرخوارگی که تأثیر در محرمیّت میکند ونیز شرایط وکیفیّت آن، ریزهکاریهای فراوانی دارد که در کتابهای فقهی آمده است.
فلسفه تحریم محارم رضاعی این است که با پرورش گوشت واستخوان آنها با شیر شخص معیّنی، شباهت به فرزندان او پیدا میکند. مثلاً زنی که کودکی را بهقدری شیر میدهد که بدن او با آن شیر نموّ مخصوصی میکند، نوعی شباهت در میان آن کودک وسایر فرزندان آن زن پیدا میشود، ودر حقیقت هر کدام جزئی از بدن آن مادر محسوب میگردند وهمانند دو برادر نسبی هستند.
پس از آن با اشاره به دسته سوم از محارم، آنها را ذیل چند عنوان بیان میکند:
یعنی به محض اینکه زنی به ازدواج مردی درآمد وصیغه عقد جاری شد، مادر او ومادرِ مادر او وهرچه بالاتر روند، بر او حرام ابدی میشوند.
1) کافی، ج 5، ص 437 و441؛ بحارالأنوار، ج 40، ص 128 وج 100، ص 324.
یعنی تنها با عقد شرعی یک زن، دختران او که از شوهر دیگری بودهاند، بر شوهر حرام نمیشوند، بلکه مشروط بر این است که اضافه بر عقد شرعی، با آن زن همبستر نیز شده باشد.
وجود این قید در این مورد تأیید میکند که حکم مادر همسر که در جمله سابق گذشت مشروط به چنین شرطی نیست، وبه اصطلاح اطلاق حکم را تقویت میکند.
ظاهر قید «فِی حُجُورِکُم» (در دامان شما باشند) چنین میفهمانَد که اگر دختر همسر از شوهر دیگر در دامان انسان پرورش نیابد بر او حرام نیست، ولی به قرینه روایات(1)ومسلّم بودن حکم، این قید به اصطلاح قید احترازی نیست بلکه در واقع
اشاره به نکته تحریم است، زیرا اینگونه دختران که مادرانشان اقدام به ازدواج مجدّد میکنند، معمولاً در سنین پایین هستند وغالبآ در دامان شوهر جدید پرورش مییابند.
آیه میگوید اینها در واقع همچو دختران خود شما هستند، آیا کسی با دختر خود ازدواج میکند؟
وانتخاب عنوان «رَبائِب» جمع «رَبیبَه» بهمعنای تربیتشده نیز به همین جهت است.
به دنبال این قسمت، برای تأکید مطلب اضافه میکند: «اگر با آنها آمیزش جنسی نداشتید، دخترانشان بر شما حرام نیستند» (فَإِنْ لَمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ).
مِنْ أَصْلاَبِکُمْ).(2)
در حقیقت تعبیر «مِن أصلابِکُم» (فرزندانتان که از نسل شما هستنند) برای این است که روی یکی از رسوم غلط دوران جاهلیّت خطّ بطلان کشیده شود، زیرا در آن زمان معمول بود افرادی را بهعنوان فرزند خود انتخاب میکردند؛ یعنی کسی که
فرزند شخص دیگری بود به نام فرزند خود میخواندند، وفرزندخوانده مشمول تمام احکام فرزند حقیقی بود، وبه همین دلیل با همسران فرزندخوانده خود ازدواج نمیکردند.
باید توجّه داشت فرزندخواندگی واحکام آن در اسلام بهکلّی بیاساس است.
4.«ونیزحرام شده است برای شماجمع میان دوخواهر»(وَأَنْ تَجْمَعُوابَیْنَ الاُْخْتَیْنِ).
یعنی ازدواج با دو خواهر در زمان واحد مجاز نیست. بنابراین اگر با دو خواهر یا بیشتر در زمانهای مختلف وبعد از جدایی از خواهر قبلی انجام گیرد مانعی ندارد.
واز آنجا که در زمان جاهلیّت جمع میان دو خواهر رایج بود، وافرادی مرتکب چنین ازدواجهایی شده بودند، قرآن بعد از جمله فوق میفرماید: «مگر آنچه در گذشته واقع شده» (إِلاَّ مَا قَدْ سَلَفَ).
یعنی این حکم (همانند احکام دیگر) عطف به گذشته نمیشود، وکسانی که قبل از نزول این قانون چنین ازدواجی انجام دادهاند کیفر ومجازاتی ندارند، اگرچه اکنون باید یکی از آن دو را برگزینند ودیگری را رها کنند.
درپایان آیه میفرماید:«خداوندآمرزنده ومهربان است»(إِنَّ اللَّهَ کَانَ غَفُورًارَحِیمًا).
شاید رمز اینکه اسلام از چنین ازدواجی جلوگیری کرده این باشد که دو خواهر به حکم نسب وپیوند طبیعی نسبت به یکدیگر علاقه شدیدی دارند، ولی به هنگامی که رقیب هم شوند طبعآ نمیتوانند آن علاقه سابق را حفظ کنند، وبه این ترتیب یکنوع تضادّ عاطفی در وجود آنها پیدا میشود که برای زندگی آنها زیانبار است، زیرا دائمآ انگیزه «محبّت» و«رقابت» در وجود آنها در حال کشمکش ومبارزهاند.
بعضی از مفسّران احتمال دادهاند جمله «اِلّا ما قَد سَلَفَ» به تمام محارمی که در آیه به آن اشاره شده برگردد؛ یعنی اگر قبل از نزول این آیه - طبق قوانین متداول آن زمان - اقدام به ازدواج با یکی از محارم کرده باشید، حکم تحریم شامل آن ازدواجها نمیشود، وفرزندان آنها فرزندان مشروع خواهند بود. البتّه پس از نزول این آیه لازم بوده فورآ جدا شوند.
پایان آیه یعنی جمله «إنَّ اللّهَ کانَ غَفورآ رَحیمآ» نیز متناسب با این معنی است (ر.ک: ج 3، ص 412 - 418).
(الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلاَ تَأْخُذْکُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللهِ إِنْ کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ * الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إلاَّ زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلاَّ زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذَلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ)
هر یک از زن و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید؛ و نباید رأفت (و محبت کاذب) نسبت به آن دو شما را از اجرای حکم الهی مانع شود، اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید! و باید گروهی از مومنان مجازاتشان را مشاهده کنند! * مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمیکند؛ و زن زناکار را، جز مرد زناکار یا مشرک، به ازدواج خود در نمیآورد؛ و این کار بر مومنان حرام شده است! (سوره نور، آیات 2-3)
بعد از این بیان کلی، به نخستین دستور قاطع و محکم، پیرامون زن و مرد زناکار پرداخته، میگوید: «زن و مرد زناکار را هر یک صد تازیانه بزنید» (الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ).
و برای تأکید بیشتر، اضافه میکند: «هرگز نباید در اجرای این حدّ الهی گرفتار رأفت (محبت کاذب و دروغین) شوید، اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید»
(وَلاَ تَأْخُذْکُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللهِ إِنْ کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ).
و سر انجام، در پایان این آیه به نکته دیگری برای تکمیل و نتیجهگیری از این مجازات الهی اشاره کرده، میگوید: «و باید گروهی از مومنان حضور داشته باشند ومجازات آن دو را مشاهده کنند» (وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ).
در واقع این آیه مشتمل بر سه دستور است:
حکم مجازات زنان و مردان آلوده به فحشاء (منظور از زنا آمیزش جنسی مرد وزن غیر همسر، و بدون مجوز شرعی است).
تأکید بر این که در اجرای این حدّ الهی گرفتار محبتها و احساسات بیمورد
نشوید، احساسات و محبتی که نتیجهای جز فساد و آلودگی اجتماع ندارد منتها برای خنثی کردن انگیزههای این گونه احساسات، مسأله ایمان به خدا و روز جزا را پیش میکشد؛ چرا که نشانه ایمان به مبدأ و معاد، تسلیم مطلق در برابر فرمان او است، ایمان به خداوند عالم حکیم سبب میشود که انسان بداند هر حکمی فلسفه و حکمتی دارد و بی دلیل تشریع نشده، و ایمان به معاد، سبب میشود که انسان در برابر تخلفها احساس مسئولیت کند.
در اینجا حدیث جالبی (از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده که توجه به آن لازم است:
«یُوْتَی بِوَالٍ نَقَصَ مِنَ الْحَدِّ سَوْطاً فَیُقالُ لَهُ: لِمَ فَعَلْتَ ذاکَ؟ فَیَقُولُ: رَحْمَةً لِعِبَادِکَ، فَیُقَالُ لَهُ أَنْتَ أَرْحَمُ بِهِمْ مِنِّی؟! فَیُوْمَرُ بِهِ إِلَی النَّارِ، وَ یُوْتَی بِمَنْ زَادَ سَوْطاً، فَیُقالُ لَهُ: لِمَ فَعَلْتَ ذاکَ؟ فَیَقُولُ لِیَنْتَهُوا عَنْ مَعَاصِیکَ! فَیَقُولُ: أَنْتَ أَحْکُمُ بِهِ مِنِّی؟! فَیُوْمَرُ بِهِ إِلَی النَّارِ!؛ روز قیامت بعضی از زمامداران را که یک تازیانه از حدّ الهی کم کردهاند در صحنه محشر میآورند، به او گفته میشود: چرا چنین کردی؟
میگوید: برای رحمت به بندگان تو! پروردگار به او میگوید: آیا تو نسبت به آنها از من مهربانتر بودی؟! و دستور داده میشود او را به آتش بیفکنید!
دیگری را میآورند که یک تازیانه بر حدّ الهی افزوده، به او گفته میشود:
چرا چنین کردی؟ در پاسخ میگوید: تا بندگانت از معصیت تو خودداری کنند! خداوند میفرماید: تو از من آگاهتر و حکیمتر بودی؟! سپس دستور داده میشود او را هم به آتش دوزخ ببرند».(1)
و به تعبیر دیگر: با توجه به بافت زندگی اجتماعی بشر، آلودگیهای اخلاقی در یک فرد ثابت نمیماند، و به جامعه سرایت میکند، برای پاکسازی باید همان گونه که گناه برملا شده، مجازات نیز برملا گردد.
و به این ترتیب، اساس پاسخ این سوال که: چرا اسلام اجازه میدهد آبروی انسانی
1) تفسیر فخر رازی، ج 23، ص 148.
در جمع بریزد روشن میشود؛ زیرا مادام که گناه آشکار نگردیده و به دادگاه اسلامی کشیده نشده است «خداوند ستار العیوب» راضی به پرده دری نیست اما بعد از ثبوت جرم و بیرون افتادن راز از پرده استتار، و آلوده شدن جامعه، و کم شدن اهمیت گناه، باید به گونهای مجازات صورت گیرد که اثرات منفی گناه خنثی شود و عظمت گناه به حال نخستین باز گردد.
اصولاً، در یک جامعه سالم باید «تخلف از قانون» با اهمیت تلقی شود، مسلماً اگر تخلف تکرار گردد، آن اهمیت شکسته میشود و تجدید آن تنها با علنی شدن کیفر متخلفان است.
این واقعیت را نیز از نظر نباید دور داشت که بسیاری از مردم برای حیثیت وآبروی خود، بیش از مسأله تنبیهات بدنی اهمیت قائلند، و همین علنی شدن کیفر، ترمز نیرومندی بر روی هوسهای سرکش آنها است.
از آنجا که سخن از مجازات زنان زناکار در میان است، سوالی پیش میآید که: ازدواج مشروع با چنین زنانی چه حکمی دارد؟
آیه سوم این سوال را چنین پاسخ میگوید: «مرد زناکار جز با زن آلوده دامان یا مشرک و بی ایمان ازدواج نمیکند، همان گونه که زن آلوده دامان جز با مرد زانی یا مشرک پیمان همسری نمیبندد» (الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إلاَّ زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلاَّ زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ).
«و این کار بر مومنان تحریم شده است» (وَحُرِّمَ ذَلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ).
در این که این آیه بیان یک حکم الهی است، یا خبر از یک قضیه خارجی و طبیعی؟ در میان مفسران گفتگو است:
بعضی معتقدند: آیه تنها یک واقعیت عینی را بیان میکند که آلودگان همیشه دنبال آلودگان میروند، و همجنس با همجنس پرواز میکند، اما افراد پاک و با ایمان هرگز تن به چنین آلودگیها و انتخاب همسران آلوده نمیدهند، و آن را بر خویشتن تحریم میکنند، شاهد این تفسیر همان ظاهر آیه است که به صورت «جمله خبریه» بیان شده.
ولی گروه دیگر معتقدند: این جمله بیان یک حکم شرعی و الهی است مخصوصاً میخواهد مسلمانان را از ازدواج با افراد زناکار باز دارد؛ چرا که بیماریهای اخلاقی همچون بیماریهای جسمی غالباً واگیردار است.
و از این گذشته، این کار یک نوع ننگ و عار برای افراد پاک محسوب میشود.
به علاوه، فرزندانی که در چنین دامانهای لکهدار یا مشکوکی پرورش مییابند سر نوشت مبهمی دارند.
روی این جهات، اسلام این کار را منع کرده است.
شاهداین تفسیرجمله (وَحُرِّمَ ذَلِکَ عَلَیالْمُؤْمِنِینَ)استکه درآن تعبیربه تحریم شده.
و شاهد دیگر روایات فراوانی است که از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سایر پیشوایان معصوم علیهم السلام در این زمینه به ما رسیده و آن را به صورت یک حکم تفسیر کردهاند.
حتی بعضی از مفسران بزرگ در شأن نزول آیه چنین نوشتهاند: «مردی از مسلمانان از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه خواست که با «ام مهزول»- زنی که در عصر جاهلیت به آلودگی معروف بود، و حتی پرچمی برای شناسائی بر در خانه خود نصب کرده بود!- ازدواج کند، آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت».(1)
در حدیث دیگری نیز از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام میخوانیم: «این آیه در مورد مردان و زنانی است که در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله آلوده زنا بودند، خداوند مسلمانان را از ازدواج با آنها نهی کرد، و هم اکنون نیز مردم مشمول این حکمند هر کس مشهور به این عمل شود،وحدّالهی به اوجاری گردد،بااوازدواج نکنیدتاتوبهاش ثابت شود».(2)
این نکته نیز لازم به یاد آوری است که: بسیاری از احکام به صورت «جمله خبریه» بیان شده است، و لازم نیست همیشه احکام الهی به صورت «امر» و «نهی» باشد.
ضمناً، باید توجه داشت عطف «مشرکان» بر «زانیان» در واقع برای بیان اهمیت مطلب است، یعنی گناه «زنا» همطراز گناه «شرک» است؛ چرا که در بعضی از روایات نیز وارد شده: شخص زناکار در آن لحظهای که مرتکب این عمل میشود از ایمان باز داشته میشود «قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله ... لا یَزْنِی الزَّانِی حِینَ یَزْنِی وَ هُوَ مُوْمِنٌ وَ لا یَسْرِقُ السَّارِقُ حِینَ یَسْرِقُ وَ هُوَ مُوْمِنٌ فَإِنَّهُ إِذَا فَعَلَ ذَلِکَ خُلِعَ عَنْهُ الإِیمَانُ کَخَلْعِ الْقَمِیصِ؛ شخص زناکار به هنگامی که مرتکب این عمل میشود، مومن نیست، و همچنین سارق به هنگامی که مشغول دزدی است ایمان ندارد، چرا که به هنگام ارتکاب این عمل، ایمان را از او بیرون میآورند همان گونه که پیراهن را از تن»!.(3)
آنچه در آیه فوق در مورد حدّ زنا آمده است یک حکم عمومی است که موارد استثنائی هم دارد از جمله «زنای محصن و محصنه» است که حدّ آن با تحقق شرائط، اعدام است.
منظور از «محصن» مردی است که همسری دارد و همسرش در اختیار او است، و«محصنه» به زنی میگویند که شوهر دارد و شوهرش نزد او است.
هر گاه کسی با داشتن چنین راه مشروعی باز هم مرتکب زنا بشود، حدّ او اعدام میباشد، شرائط و کیفیت اجرای این حکم، در کتب فقهی مشروحاً آمده است. و نیز زنای با محارم حکم آن اعدام است.
همچنین زنای به عُنف و جبر حکم آن نیز همین است.
البته در بعضی از موارد، علاوه بر مسأله تازیانه، تبعید و پارهای دیگر از مجازاتها نیز وجود دارد که شرح آن را باید در کتب فقهیه خواند.
بدون شک این عمل منافی عفت، از همه کس قبیح است، ولی از زنان، زشتتر وقبیحتر است؛ چرا که آنها از حجب و حیای بیشتری برخوردارند، و شکستن آن، دلیل بر تمرد شدیدتری است.
از این گذشته، عواقب شوم این امر گرچه دامنگیر هر دو میشود، اما در مورد زنان، عواقب شومش بیشتر است.
این احتمال نیز وجود دارد که: سر چشمه وسوسه این کار، بیشتر از ناحیه آنها صورت میگیرد و در بسیاری از موارد، عامل اصلی محسوب میشوند.
مجموع این جهات،سبب شده که زنآلوده،برمردآلوده درآیه فوق مقدم شده است.
ولی زنان و مردان پاکدامن و با ایمان از همه این مسائل برکنارند.
آیه فوق که به صورت «امر» است وجوب حضور گروهی از مومنان را به هنگام
اجرای حدّ زنا میرساند، ولی ناگفته پیدا است قرآن شرط نکرده حتماً در ملاء عام این حکم اجرا شود، بلکه بر حسب شرائط و مصالح، متفاوت میگردد حضور سه نفر وبیشتر کافی است، مهم آن است که قاضی تشخیص دهد حضور چه تعداد از مردم لازم است.(1)
فلسفه این حکم نیز روشن است؛ زیرا همان گونه که گفتیم:
اولاً: درس عبرتی برای همگان است و سبب پاکسازی اجتماع.
ثانیاً: شرمساری مجرم مانع ارتکاب جرم در آینده خواهد شد.
ثالثاً: هر گاه اجرای حدّ، در حضور جمعی انجام شود، قاضی و مجریان حدّ متهم به سازش یا اخذ رشوه یا تبعیض و یا شکنجه دادن و مانند آن نخواهند شد.
رابعاً: حضور جمعیت، مانع از خودکامگی و افراط وزیادهروی در اجرای
حدّ میگردد.
خامساً: ممکن است مجرم بعد از اجرای حدّ به ساختن شایعات و اتهاماتی در مورد قاضی و مجری حد بپردازد که حضور جمعیت موضع را روشن ساخته وجلوی فعالیتهای تخریبی او را در آینده میگیرد و فوائد دیگر.
از آیات 15 و 16 سوره «نساء» چنین بر میآید، قبل از نزول حکم سوره «نور» درباره زناکاران و زنان بد کار اگر محصنه بودهاند مجازات آنها زندان ابد، تعیین شده است (فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتَّی یَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ) و در صورتی که غیر محصن بودهاند مجازات آنها ایذاء و آزار بوده است (فَاذُوهُما).
ولی مقدار این آزار معین نشده است، اما آیه مورد بحث، آن را در یک صد تازیانه محدود و معین نموده.
بنابراین، حکم اعدام در مورد محصنه جایگزین زندان ابد، و حکم یک صد تازیانه حدّ و حدودی برای حکم آزار است.(2)
بدون شک، مسائل انسانی و عاطفی ایجاب میکند حداکثر کوشش به عمل آید که هیچ فرد بیگناهی گرفتار کیفر نگردد، و نیز تا آنجا که احکام الهی اجازه عفو و گذشت را میدهد، عفو و گذشت شود.
ولی بعد از ثبوت جرم، و مسلّم شدن حدّ باید قاطعیت به خرج داد، و از احساسات کاذب و عواطف دروغین که برای نظام جامعه زیان بخش است بپرهیزند.
مخصوصاً در آیه مورد بحث، تعبیر به (فِی دِینِ اللهِ) شده، یعنی هنگامی که حکم، حکم خدا است کسی نمیتواند بر خداوند رحمان و رحیم پیشی گیرد.
در اینجا از غلبه احساسات محبتآمیز، نهی شده؛ زیرا اکثریت مردم دارای چنین حالتی هستند و احتمال غلبه احساسات محبتآمیز، بر آنها بیشتر است، اما نمیتوان انکار کرد که: اقلیتی وجود دارند طرفدار خشونت بیشتری میباشند، این گروه نیز
گفتیم: ظاهر آیات فوق، تحریم ازدواج با زانی و زانیه است، البته این حکم در روایات اسلامی مقید به مردان و زنانی شده است که مشهور به این عمل بوده و توبه نکردهاند.
بنابراین، اگر مشهور به این عمل نباشند، یا از اعمال گذشته خود کنارهگیری کرده، و تصمیم بر پاکی و عفت گرفته، و اثر توبه خود را نیز عملا نشان دادهاند، ازدواج با آنها شرعاً بی مانع است.
اما در صورت دوم به این دلیل است که عنوان «زانی» و «زانیه» بر آنها صدق نمیکند، حالتی بوده است که زائل شده، ولی در صورت اول، این قید از روایات اسلامی استفاده شده و شأن نزول آیه نیز آن را تأیید میکند.
در حدیث معتبری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: فقیه معروف «زراره» از آن حضرت پرسید: تفسیر آیه (الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إلاَّ زَانِیَةً...) چیست؟
امام علیه السلام فرمود: «هُنَّ نِسَاءٌ مَشْهُورَاتٌ بِالزِّنَا وَ رِجَالٌ مَشْهُورُونَ بِالزِّنَا، قَدْ شُهِرُوا
وَعُرِفُوا بِهِ، وَالنَّاسُ الْیَوْمَ بِذَلِکَ الْمَنْزِلِ، فَمَنْ أُقِیمَ عَلَیْهِ حَدُّ الزِّنَا، أَوْ شُهِرَ بِالزِّنَا، لَمْ یَنْبَغِ لاِحَدٍ أَنْ یُنَاکِحَهُ حَتَّی یُعْرَفَ مِنْهُ تَّوْبَتُهُ؛ این آیه، اشاره به زنان و مردانی است که مشهور به زنا بوده و به این عمل زشت شناخته شده بودند، و امروز نیز چنین است، کسی که حد زنا بر او اجرا شود یا مشهور به این عمل شنیع گردد، سزاوار نیست احدی با او ازدواج کند، تا توبه او ظاهر و شناخته شود».(1)
این مضمون در روایات دیگر نیز آمده است.
فکر نمیکنیم عواقب شومی که به خاطر این عمل، دامان فرد و جامعه را میگیرد، بر کسی مخفی باشد، ولی توضیح مختصری در این زمینه لازم است:
پیدایش این عمل زشت و گسترش آن بدون شک، نظام خانواده را در هم میریزد.
رابطه فرزند و پدر را مبهم و تاریک میکند.
فرزندان فاقد هویت را که طبق تجربه تبدیل به جنایتکاران خطرناکی میشوند، در جامعه زیاد میکند.
این عمل ننگین، سبب انواع برخوردها و کشمکشها در میان هوسبازان است.
بهعلاوه بیماریهای روانی وآمیزشی که ازآثارشوم آن است،برکسی پنهان نیست.
کشتن فرزندان، سقط جنین و جنایاتی مانند آن، از آثار شوم این عمل میباشد(2)
(ر.ک: ج 14، ص 382 - 294).
(إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ * یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ * یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ)
کسانی که زنان پاکدامن وبیخبر (از هر گونه آلودگی) ومؤمن رامتّهم میسازند، در دنیا وآخرت از رحمت الهی دور شدند وعذاب سختی برای آنهاست. * در روزی که زبانها ودستها وپاهایشان بر ضدّ آنها بر اعمالی که مرتکب میشدند گواهی میدهد. * آن روز، خداوند جزای واقعی آنان را بیکموکاست میدهد؛ ومیدانند که خداوند حقِّ آشکار است.
(سوره نور، آیات 23-25)
بار دیگر به مسأله «قذف» ومتّهم ساختن زنان پاکدامن باایمان، به اتّهام ناموسی بازگشته وبهطور مؤکّد وقاطع میگوید: «کسانی که زنان پاکدامن وبیخبر از هرگونه آلودگی ومؤمن را به نسبتهای ناروا متّهم میسازند در دنیا وآخرت از رحمت الهی دورند وعذاب عظیمی در انتظار آنهاست» (إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُوْمِنَاتِ لُعِنُوا فِیالدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ).
در واقع، سه صفت برای این زنان ذکر شده که هر کدام دلیلی است بر اهمّیّت ظلمی که بر آنها از طریق تهمت وارد میگردد:
مُحصَنات: زنان پاکدامن، غافِلات: دور از هر گونه آلودگی، ومؤمِنات: زنان باایمان؛ به این ترتیب نشان میدهد که تا چه حد نسبت ناروا دادن به این افراد، ظالمانه، ناجوانمردانه ودرخور عذاب عظیم است.(1)
تعبیر به «غافِلات» تعبیر جالبی است که نهایت پاکی آنها را از هر گونه انحراف وبیعفّتی مشخّص میکند. یعنی آنها نسبت به آلودگیهای جنسی آنقدر بیاعتنا هستند که گویی اصلاً از آن خبر ندارند، زیرا موضع انسان در برابر گناه، گاه به صورتی درمیآید که اصلاً تصوّر گناه از فکر ومغز او بیرون میرود، گویی اصلاً چنین عملی در خارج وجود ندارد واین مرحله عالی تقواست.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از «غافِلات»، زنانی باشد که از نسبتهای ناروایی که به آنها داده شده بیاطّلاعند، وبه همین دلیل از خود دفاع نمیکنند. در نتیجه آیه مورد بحث مطلب تازهای در مورد اینگونه اتّهامات مطرح میکند، چرا که
1) المیزان، ج 15، ص 122، ذیل آیات مورد بحث.
در آیات گذشته سخن از تهمتزنندگانی بود که شناخته میشدند ومورد مجازات قرار میگرفتند، امّا در اینجا سخن از شایعهسازانی است که خود را از مجازات وحدّ شرعی پنهان داشتهاند. قرآن میگوید: اینها تصوّر نکنند که با این عمل میتوانند خود را برای همیشه از کیفر الهی دور دارند، خدا آنها را در این دنیا از رحمت خویش دور میکند ودر آخرت عذابی عظیم دارند.
گرچه آیه فوق بعد از داستان افک قرار گرفته وبه نظر میرسد که نزول آن بیارتباط با این ماجرا نبوده، ولی مانند تمام آیاتی که در موارد خاصّی نازل میشود ومفهوم آن کلّی است اختصاص به مورد معیّنی ندارد.
عجب اینکه بعضی از مفسّران مانند فخر رازی در تفسیرکبیر وبعضی دیگر اصرار دارند که مفهوم این آیه را محدود به تهمت زدن به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله بدانند واین گناه را در سر حدّ کفر قرار دهند، وکلمه لعن را که در آیه وارد شده دلیل بر آن بشمرند.
در حالی که تهمت زدن هر چند گناه بسیار بزرگی است واگر در مورد همسران پیامبر صلی الله علیه و آله باشد گناه بزرگتر وعظیمتری محسوب میشود، ولی بهتنهایی موجب کفر نیست ولذا پیامبر صلی الله علیه و آله در داستان «افک» با اینگونه افراد معامله «مرتد» نکرد، بلکه در آیات بعد از آن که شرحش را خواندیم توصیه به عدم خشونت بیش از حد در مورد آنان فرمود که با کفر سازگار نیست.
وامّا «لعن» دوری از رحمت خداست که در مورد کافر ومرتکبان گناهان کبیره صادق است، لذا در همین آیاتی که درباره حدّ قذف گذشت (در احکام مربوط به لعان) دو بار کلمه «لعن» در مورد دروغگویان به کار رفته است.
در روایات اسلامی نیز کراراً کلمه «لعن» درباره بعضی از مرتکبان گناهان کبیره به کار رفته است. حدیث «لَعَنَ اللّهُ فِیالخَمرِ عَشرُ طَوائِفَ...؛ خدا ده گروه را در مورد شراب لعنت کرده...» معروف است.
آیه بعد چگونگی حال گروه تهمتزنندگان را در دادگاه بزرگ خدا مشخّص کرده، میگوید: «آنها عذاب عظیمی دارند، در آن روز که زبانهای آنها، دستها وپاهایشان بر ضدّ آنان به اعمالی که مرتکب شدهاند گواهی میدهند» (یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ).
زبان آنها بیآنکه خودشان مایل باشند به گردش در میآید وحقایق را بازگو
میکند، این مجرمان بعد از مشاهده دلایل وشواهد قطعی جرم، بر خلاف میل باطنی خود صریحاً اقرار به گناه کرده وهمه چیز را فاش میسازند، چرا که جایی برای انکار نمیبینند.
دست وپای آنها نیز به سخن در میآید وحتّی طبق آیات قرآن، پوست تن آنها سخن میگوید، گویی نوارهای ضبط صوتی هستند که همه صداهای انسان را ضبط کرده وآثار گناهان در طول عمر در آنها نقش بسته است. آری، در آنجا که یوم البروز وروز آشکار شدن همه پنهانیهاست، ظاهر میشوند.
واگر میبینیم در بعضی آیات قرآن اشاره به روز قیامت میفرماید: «امروز ما بر دهان آنها مُهر میزنیم ودست وپایشان با ما سخن میگوید» (الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ)(1)منافاتی با آیه مورد بحث ندارد، چرا
که ممکن است در آغاز زبانها از کار بیفتد وسایر اعضا شهادت دهند، وهنگامی که شهادت دست وپا حقایق را برملا کرد زبان به حرکت در آید که گفتنیها را بگوید وبه گناهان اعتراف کند.
سپس میگوید: «در آن روز خداوند جزای واقعی آنها را بیکم وکاست به آنها میدهد» (یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ).
«ودر آن روز میدانند که خداوند حقّ مبین است» (وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ).
اگرامروزودراین دنیادرحقّانیّت پروردگارشکّ وتردیدکنند،یامردم رابهگمراهی بکشانند، در آن روز نشانههای عظمت، قدرت وحقّانیّتش آن چنان واضح میشود که سرسختترین لجوجان را وادار به اعتراف میکند (ر.ک: ج 14، ص 446-449).
(قُلْ لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِکَ أَزْکَی لَهُمْ إِنَّ اللهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ * وَقُلْ لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاَّ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ
1) سوره یس، آیه 65.
بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیْرِ أُوْلِی الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوْ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلاَ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَی اللهِ جَمِیعآ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ)
به مؤمنان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرمان) فرو گیرند، ودامان خود را (از بیعفّتی) حفظ کنند؛ این برای آنان پاکیزهتر است؛ خداوند به آنچه انجام میدهند آگاه است. * وبه زنان باایمان بگو چشمهای خود را (از نگاه هوسآلود) فرو گیرند، ودامان خویش را (از بیعفّتی) حفظ کنند وزینت خود را - جز آن مقدار از آنان که نمایان است - آشکار نکنند، و(اطراف) روسریهای خود را بر سینه خود افکنند (تا گردن وسینه با آن پوشانده شود)، وزینت خود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدران شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران همسرانشان، یا برادرانشان، یا پسران برادرانشان، یا پسران خواهرانشان، یا زنان همکیششان، یا بردگانشان [ کنیزانشان]، یا مردان سفیه وابسته (به آنها) که تمایلی به زن ندارند، یا کودکانی که از امور جنسی مربوط به زنان آگاه نیستند؛ و(به زنان باایمان بگو: هنگام راه رفتن) پاهای خود را به زمین نزنند تا زینتِ پنهانیشان دانسته شود (وصدای خلخال که برپا دارند به گوش رسد). وای مؤمنان، همگی به سوی خدا بازگردید، تا رستگار شوید. (سوره نور، آیات 30-31)
در کتاب کافی در شأن نزول نخستین آیه از آیات فوق، از امام باقر علیه السلام چنین نقل شده است: جوانی از انصار در مسیر خود با زنی روبهرو شد - ودر آن روز زنان مقنعه خود را در پشت گوشها قرار میدادند - (وطبعاً گردن ومقداری از سینه آنها نمایان میشد) چهره آن زن، نظر آن جوان را به خود جلب کرد وچشم خود را به او دوخت. هنگامی که زن گذشت، جوان همچنان با چشمان خود او را بدرقه میکرد، در حالی که راه خود را ادامه میداد تا اینکه وارد کوچه تنگی شد وباز همچنان به پشت سر خود نگاه میکرد، ناگهان صورتش به دیوار خورد وتیزی استخوان یا قطعه شیشهای که در دیوار بود صورتش را شکافت.
هنگامی که زن گذشت، جوان به خود آمد دید خون از صورتش جاری است وبه
لباس وسینهاش ریخته! (سخت ناراحت شد) با خود گفت: به خدا سوگند خدمت پیامبر میروم واین ماجرا را بازگو میکنم. هنگامی که چشم رسول خدا صلی الله علیه و آله به او افتاد فرمود چه شده است؟
جوان ماجرا را نقل کرد. در این هنگام جبرئیل، پیک وحی خدا، نازل شد وآیه فوق را آورد (قُلْ لِلْمُوْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ...).(1)
پیش از این هم گفتهایم که این سوره در حقیقت سوره عفّت، پاکدامنی وپاکسازی از انحرافات جنسی است وبحثهای مختلف آن از این نظر انسجام روشنی دارد. آیات مورد بحث هم که احکام نگاه کردن، چشمچرانی وحجاب را بیان میدارد کاملاً به این امر مربوط است ونیز ارتباط این بحث با بحثهای مربوط به اتّهامات ناموسی بر کسی مخفی نیست.
نخست میگوید: «به مؤمنان بگو: چشمهای خود را (از نگاه کردن به زنان نامحرم وآنچه نظر افکندن بر آن حرام است) فرو گیرند، ودامان خود را حفظ کنند» (قُلْ لِلْمُوْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ).
«یَغُضّوا» از مادّه «غضّ» (بر وزن خزّ) در اصل به معنی کم کردن ونقصان است ودر بسیاری از موارد در کوتاه کردن صدا یا کم کردن نگاه گفته میشود.
بنابراین آیه نمیگوید مؤمنان باید چشمانشان را فرو بندند، بلکه میگوید باید نگاه خود را کم وکوتاه کنند. و این تعبیر لطیفی است به این منظور که اگر انسان بهراستی هنگامی که با زن نامحرمی روبهرو میشود بخواهد چشم خود را کاملاً ببندد ادامه راه رفتن ومانند آن برای او ممکن نیست، امّا اگر نگاه را از صورت واندام او برگیرد وچشم خود را پایین اندازد، گویی از نگاه خویش کاسته وآن صحنهای را که ممنوع است از منطقه دید خود بهکلّی حذف کرده است.
1) وسائل الشیعه، ج 14، ص 139. تفسیرهای نورالثّقلین، المیزان، روحالمعانی (با اندک تفاوت)، ذیل آیهمورد بحث.
قابل توجّه اینکه قرآن نمیگوید از چه چیز چشمان خود را فرو گیرند (وبهاصطلاح متعلّق فعل را حذف کرده) تا دلیل بر عموم باشد، یعنی از مشاهده تمام آنچه نگاه به آنها حرام است چشم برگیرند.
امّا با توجّه به سیاق آیات، مخصوصاً آیه بعد که سخن از مسأله حجاب به میان آمده، به خوبی روشن میشود که منظور نگاه نکردن به زنان نامحرم است. شأن نزولی که در بالا آوردیم نیز این مطلب را تأیید میکند.(1)
از آنچه گفتیم این نکته روشن میشود که مفهوم آیه فوق این نیست که مردان در صورت زنان خیره نشوند تا بعضی از آن چنین استفاده کنند که نگاههای غیرخیره مجاز است، بلکه منظور این است که انسان هنگام نگاه کردن معمولاً منطقه وسیعی را زیر نظر میگیرد، هرگاه زن نامحرمی در حوزه دید او قرار گرفت چشم را چنان فرو گیرد که آن زن از منطقه دید او خارج شود، یعنی به او نگاه نکند. امّا راه وچاه خود را ببیند واینکه «غَضّ» را به معنی کاهش گفتهاند منظور همین است - دقّت کنید.
دومین دستور در آیه فوق همان مسأله حفظ «فروج» است.
«فرج» چنانکه قبلاً هم گفتهایم، در اصل بهمعنی شکاف وفاصله میان دو چیز است، ولی در اینگونه موارد کنایه از عورت است، وما برای حفظ معنی کنایی آن در فارسی کلمه «دامان» را به جای آن میگذاریم.
منظور از «حفظ فرج» چنانکه در روایات وارد شده، پوشانیدن آن از نگاه کردن دیگران است. در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «کُلُّ آیَةٍ فِیالقُرآنِ فی ذِکرِ الفُروجِ فَهِیَ مِنَ الزِّنا اِلّا هذِهِ الآیَةُ فَاِنَّها مِنَ النَّظَرِ؛ هر آیهای که در قرآن سخن از حفظ فروج میگوید، منظور حفظ کردن از زناست، جز این آیه که منظور از آن، حفظ کردن از نگاه دیگران است».(2)
واز آنجا که گاه به نظر میرسد چرا اسلام از این کار که با شهوت وخواست دل بسیاری هماهنگ است نهی کرده، در پایان آیه میفرماید: «این برای آنها بهتر وپاکیزهتر است» (ذلِکَ أَزْکَی لَهُمْ).
آنگاه به عنوان اخطار، برای کسانی که نگاه هوسآلود وآگاهانه به زنان نامحرم میافکنند وگاه آن را غیر اختیاری قلمداد میکنند، میگوید: «به یقین خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است» (إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ).
در آیه بعد به شرح وظایف زنان در این زمینه میپردازد. نخست به وظایفی که مشابه مردان دارند اشاره کرده میگوید: «وبه زنان باایمان بگو: چشمان خود را فرو گیرند (واز نگاه کردن به مردان نامحرم خودداری کنند) ودامان خود را حفظ نمایند» (وَ قُلْ لِلْمُوْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ).
وبه این ترتیب، «چشمچرانی» همانگونه که بر مردان حرام است بر زنان نیز حرام است، وپوشانیدن عورت از نگاه دیگران، چه از مرد وچه از زن برای زنان نیز مانند مردان واجب است.
سپس به مسأله حجاب که از ویژگی زنان است ضمن چهار جمله اشاره فرموده:
(وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاَّ مَا ظَهَرَ مِنْهَا).
در اینکه منظور از زینتی که زنان باید آن را بپوشانند وهمچنین زینت آشکاری که در اظهار آن مجازند چیست، در میان مفسّران سخن بسیار است.
بعضی زینت پنهان را به معنی زینت طبیعی (اندام زیبای زن) گرفتهاند، در حالی که کلمه «زینت» به این معنی کمتر اطلاق میشود.
بعضی دیگر آن را به معنی «محلّ زینت» گرفتهاند، زیرا آشکار کردن خود زینت مانند گوشواره ودستبند وبازوبند بهتنهایی مانعی ندارد، اگر ممنوعیتی باشد مربوط به محلّ این زینتهاست، یعنی گوشها وگردن ودستها وبازوان.
بعضی دیگر آن را بهمعنی خود «زینتآلات» گرفتهاند منتها در حالی که روی بدن قرار گرفته، وطبیعی است که آشکار کردن چنین زینتی توأم با آشکار کردن اندامی است که زینت بر آن قرار دارد.
دو تفسیر اخیر از نظر نتیجه یکسان است هر چند از دو راه مسأله تعقیب میشود.
حق این است که ما آیه را بدون پیشداوری وطبق ظاهر آن تفسیر کنیم که ظاهر آن همان معنی سوم است؛ بنابراین، زنان حق ندارند زینتهایی که معمولاً پنهانی است آشکار سازند، هر چند اندامشان نمایان نشود، وبه این ترتیب آشکار کردن لباسهای
زینتی مخصوصی که در زیر لباس عادی یا چادر میپوشند مجاز نیست، چرا که قرآن از ظاهر ساختن چنین زینتهایی نهی کرده است.
در روایات متعدّدی که از ائمّه اهلبیت علیهم السلام نقل شده نیز همین معنی دیده میشود که زینت باطن به «قلّاده» (گردنبند)، «دملج» (بازوبند)، «خلخال» (پای برنجن) همان زینتی که زنان عرب در مچ پاها میکردند تفسیر شده است.(1)
وچون در روایات متعدّد دیگری زینت ظاهر به انگشتر، سرمه ومانند آن تفسیر شده، میفهمیم که منظور از زینت باطن نیز خود زینتهایی است که نهفته وپوشیده است - دقّت کنید.
«خُمُر» جمع «خمار» (بر وزن حجاب) در اصل بهمعنی پوشش است، ولی معمولاً به چیزی گفته میشود که زنان با آن سر خود را میپوشانند (روسری).
«جیوب» جمع «جیب» (بر وزن غیب) بهمعنی یقه پیراهن است که از آن تعبیر به گریبان میشودوگاه به قسمت بالای سینه به تناسب مجاورت باآن نیزاطلاق میگردد.
از این جمله استفاده میشود که قبل از نزول آیه، زنان دامنه روسری خود را به شانهها یا پشت سر میافکندند، بهطوری که گردن وکمی از سینه آنها نمایان میشد. قرآن دستور میدهد روسری خود را بر گریبان خود بیفکنند تا هم گردن وهم آن قسمت از سینه که بیرون است مستور گردد (از شأن نزول آیه که قبلاً آوردیم نیز این معنی به خوبی استفاده میشود).
«آنها نباید زینت خود را آشکار سازند» (وَ لاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ).
«مگر (در دوازده مورد):
«برای شوهرانشان» (إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ).
«یا پدرانشان» (أَوْ آبَائِهِنَّ).
1) تفسیر علیّ بن ابراهیم، ذیل آیه مورد بحث.
«یا پدران شوهرانشان» (أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ).
«یا پسرانشان» (أَوْ أَبْنَائِهِنَّ).
«یا پسران همسرانشان» (أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ).
«یا برادرانشان» (أَوْ إِخْوَانِهِنَّ).
«یا پسران برادرانشان» (أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ).
«یا پسران خواهرانشان» (أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ).
«یا زنان هم کیششان» (أَوْ نِسَائِهِنَّ).
«یا بردگانشان» کنیزانشان (أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ).
«یا پیروان وطفیلیانی که تمایلی به زن ندارند» افراد سفیه وابلهی که میل جنسی در آنها وجود ندارد (أَوِالتَّابِعِینَ غَیْرِ أُولِیالاِْرْبَةِ مِنَالرِّجَالِ).
«یا کودکانی که از عورات زنان (امور جنسی) آگاه نیستند» (أَوِالطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاءِ).
وبالاخره چهارمین حکم را چنین بیان میکند: «آنها به هنگام راه رفتن پاهای خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود» وصدای خلخالی که بر پا دارند به گوش رسد (وَ لاَ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ).
آنها در رعایت عفّت ودوری از اموری که آتش شهوت را در دل مردان شعلهور میسازد وممکن است منتهی به انحراف از جادّه عفّت شود، آنچنان باید دقیق وسختگیر باشند که حتّی از رساندن صدای خلخالی که در پای دارند به گوش مردان بیگانه خودداری کنند، واین گواه باریکبینی اسلام در این زمینه است.
وسرانجام با دعوت عمومی همه مؤمنان، اعمّ از مرد وزن، به توبه وبازگشت به سوی خدا آیه را پایان میدهد میگوید: «همگی به سوی خدا بازگردید ای مؤمنان، تا رستگار شوید» (وَ تُوبُوا إِلَی اللَّهِ جَمِیعًا أَیُّهَا الْمُوْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ).
واگر در گذشته کارهای خلافی در این زمینه انجام دادهاید اکنون که حقایق احکام اسلام برای شما تبیین شد، از خطاهای خود توبه کنید وبرای نجات وفلاح، به سوی خدا آیید که رستگاری تنها بر درِ خانه اوست، وبر سر راه شما لغزشگاههای خطرناکی وجود دارد که جز با لطف او نجات ممکن نیست، خود را به او بسپارید.
درست است که قبل از نزول این احکام، گناه وعصیان نسبت به این امور مفهومی
نداشت، ولی میدانیم قسمتی از مسائل مربوط به آلودگیهای جنسی جنبه عقلانی دارد وبه تعبیر مصطلح، از «مستقلّات عقلیّه» است که حکم عقل در آنجا بهتنهایی برای ایجاد مسؤولیّت کافی است.
بدون شک در عصر ما که بعضی نام آن را عصر برهنگی وآزادی جنسی گذاردهاند وافراد غربزده، بیبندوباری زنان را جزئی از آزادی او میدانند، سخن از حجاب گفتن برای این دسته ناخوشایند وگاه افسانهای است متعلّق به زمانهای گذشته.
ولی مفاسد بیحساب، مشکلات وگرفتاریهای روزافزونی که از این آزادیهای بیقیدوشرط به وجود آمده سبب شده که تدریجاً گوش شنوایی برای این سخن
پیدا شود.
البتّه در محیطهای اسلامی ومذهبی، مخصوصاً در محیط ایران بعد از انقلاب جمهوری اسلامی، بسیاری از مسائل حل شده، وبه بسیاری از این سؤالات عملاً پاسخ کافی وقانعکننده داده شده است، ولی باز اهمّیّت موضوع ایجاب میکند که این مسأله بهطور گستردهتر مورد بحث قرار گیرد.
مسأله این است که آیا زنان (با نهایت معذرت) باید برای بهرهکشی از طریق سمع، بصر ولمس (جز آمیزش جنسی) در اختیار همه مردان باشند؟ ویا باید این امور مخصوص همسرانشان گردد؟
بحث در این است که آیا زنان در یک مسابقه بیپایان در نشان دادن اندام خود وتحریک شهوات وهوسهای آلوده مردان درگیر باشند؟ ویا باید این مسائل از محیط اجتماع برچیده شود، وبه محیط خانواده وزندگی زناشویی اختصاص یابد؟
اسلام طرفدار برنامه دوم است وحجاب، جزئی از این برنامه محسوب میشود، در حالی که غربیها وغربزدههای هوسباز، طرفدار برنامه اوّل هستند.
اسلام میگوید: کامیابیهای جنسی اعمّ از آمیزش ولذّتگیریهای سمعی، بصری ولمسی مخصوص همسران است وغیر از آن گناه، ومایه آلودگی وناپاکی جامعه است که جمله «ذلِکَ أزکی لَهُم» در آیات فوق اشاره به آن است.
فلسفه حجاب چیز مکتوم وپنهانی نیست زیرا:
حمل کند؟
مگر همه پزشکان روانی نمیگویند هیجان مستمر عامل بیماری است؟
مخصوصاً توجّه به این نکته که غریزه جنسی نیرومندترین وریشهدارترین غریزه آدمی است، ودر طول تاریخ سرچشمه حوادث مرگبار وجنایات هولناکی شده، تا آنجا که گفتهاند: هیچ حادثه مهمّی را پیدا نمیکنید مگر اینکه پای زنی در میان است.
آیا دامن زدن مستمر از طریق برهنگی به این غریزه وشعلهور ساختن آن بازی با آتش نیست؟
آیا این کار عاقلانهای است؟
اسلام میخواهد مردان وزنان مسلمان، روحی آرام، اعصابی سالم وچشم وگوشی پاک داشته باشند، واین یکی از فلسفههای حجاب است.
در محیطی که حجاب است (وشرایط دیگر اسلامی رعایت میشود) دو همسر تعلّق به یکدیگردارندواحساساتشان وعشق وعواطفشان مخصوص یکدیگراست.
ولی در بازار آزاد برهنگی که عملاً زنان به صورت کالای مشترکی (لااقل در مرحله غیر آمیزش جنسی) در آمدهاند، دیگر قداست پیمان زناشویی مفهومی نمیتواند داشته باشد، وخانوادهها همچون تار عنکبوت بهسرعت متلاشی میشوند وکودکان بیسرپرست میمانند.
بیحجابی است که فکر میکنیم نیازی به ارقام وآمار ندارد ودلایل آن مخصوصاً در جوامع غربی کاملاً نمایان است، آنقدر عیان است که حاجتی به بیان ندارد.
نمیگوییم عامل اصلی فحشا وفرزندان نامشروع منحصراً بیحجابی است، نمیگوییم استعمار ننگین ومسائل سیاسی مخرّب در آن مؤثّر نیست، بلکه میگوییم: یکی از عوامل مؤثّر آن مسأله برهنگی وبیحجابی محسوب میشود.
وبا توجّه به اینکه فحشا واز آن بدتر، فرزندان نامشروع سرچشمه انواع جنایتها در جوامع انسانی بوده وهستند، ابعاد خطرناک این مسأله روشنتر میشود.
هنگامی که میشنویم در انگلستان هر سال - طبق آمار - پانصد هزار نوزاد نامشروع به دنیا میآید.
وهنگامی که میشنویم جمعی از دانشمندان انگلیس در این رابطه به مقامات آن کشور اعلام خطر کردهاند، نه بهخاطر مسائل اخلاقی ومذهبی، بلکه بهخاطر خطراتی که فرزندان نامشروع برای امنیّت جامعه به وجود آوردهاند، به گونهای که در بسیاری از پروندههای جنایی پای آنها در میان است، به اهمّیّت این مسأله کاملاً پی میبریم ودرمییابیم مسأله گسترش فحشا، حتّی برای آنها که هیچ اهمّیّتی برای مذهب وبرنامههای اخلاقی قائل نیستند فاجعهآفرین است.
بنابراین، هر چیز که دامنه فساد جنسی را در جوامع انسانی گستردهتر سازد تهدیدی برای امنیّت جامعهها محسوب میشود، وپیآمدهای آن هرگونه حساب کنیم به زیان آن جامعه است.
مطالعات دانشمندان تربیتی نیز نشان داده، مدارسی که در آن دختر وپسر با هم درس میخوانند، ومراکزی که مرد وزن در آن کار میکنند، وبیبند وباری در آنها حکمفرماست، کمکاری، عقبافتادگی، وعدم احساس مسؤولیّت، بهخوبی مشاهده شده است.
هنگامی که جامعه زن را با اندام برهنه بخواهد، طبیعی است روزبهروز تقاضای آرایش بیشتر وخودنمایی افزونتر از او دارد.
وهنگامی که زن را از طریق جاذبه جنسیاش وسیله تبلیغ کالاها ودکور اتاقهای
انتظار، وعاملی برای جلب جهانگردان، سیّاحان ومانند اینها قرار بدهند، در چنین جامعهای شخصیّت زن تا سر حدّ یک عروسک، یا یک کالای بیارزش سقوط میکند، وارزشهای والای انسانی او بهکلّی به دست فراموشی سپرده میشود، وتنها افتخار او جوانی، زیبایی وخودنمایی وی میشود.
وبه این ترتیب، به وسیلهای تبدیل خواهد شد برای اشباع هوسهای سرکش یک مشت آلوده فریبکار وانساننماهای دیوصفت.
در چنین جامعهای چگونه یک زن میتواند با ویژگیهای اخلاقیش، علم وآگاهی وداناییش جلوه کند، وحائز مقام والایی گردد؟
به راستی دردآور است که در کشورهای غربی، وغربزده، ودر کشور ما پیش از انقلاب اسلامی، بیشترین اسم، شهرت، آوازه، پول، درآمد وموقعیّت برای زنان آلوده وبیبندوباری بود که به نام هنرمند وهنرپیشه، معروف شده بودند، وهر جا قدم مینهادند گردانندگان محیطهای آلوده برای آنها سر ودست میشکستند وقدمشان را خیر مقدم میدانستند.
شکر خدا را که آن بساط برچیده شد، وزن از صورت ابتذال سابق وموقعیّت یک عروسک فرنگی وکالای بیارزش در آمد، شخصیّت خود را بازیافت، حجاب بر خود پوشید، امّا بیآنکه منزوی شود ودر تمام صحنههای مفید وسازنده اجتماعی حتّی در صحنه جنگ با همان حجاب اسلامیش ظاهر شد.
این بود قسمتی از فلسفههای زنده وروشن موضوع حجاب در اسلام که متناسب این بحث تفسیری بود.
در اینجا میرسیم به ایرادهایی که مخالفان حجاب مطرح میکنند که باید بهطور فشرده بررسی شود:
مهمترین چیزی که همه در آن متّفقاند وبه عنوان یک ایراد اساسی بر مسأله حجاب ذکر میکنند، این است که زنان نیمی از جامعه را تشکیل میدهند امّا حجاب
سبب انزوای این جمعیّت عظیم میگردد، وطبعاً آنها را از نظر فکری وفرهنگی به عقب میراند، مخصوصاً در دوران شکوفایی اقتصاد که احتیاج زیادی به نیروی فعّال انسانی است، از نیروی زنان در حرکت اقتصادی هیچ بهرهگیری نخواهد شد، وجای آنها در مراکز فرهنگی واجتماعی نیز خالی است.
به این ترتیب،آنهابهصورت یک موجودمصرفکننده وسرباراجتماع درمیآیند.
امّا آنها که به این منطق متوسّل میشوند از چند امر بهکلّی غافل شده یا تغافل کردهاند، زیرا:
اوّلاً چه کسی گفته است که حجاب اسلامی، زن را منزوی میکند واز صحنه اجتماع دور میسازد؟
اگر در گذشته لازم بود ما زحمت استدلال در این موضوع را بر خود هموار کنیم، امروز بعد از انقلاب اسلامی هیچ نیازی به استدلال نیست زیرا با چشم خود گروهگروه زنانی را میبینیم که با داشتن حجاب اسلامی در همه جا حاضرند، در ادارهها، در کارگاهها، در راهپیماییها وتظاهرات سیاسی، در رادیو وتلویزیون، در بیمارستانها ومراکز بهداشتی، مخصوصاً در مراقبتهای پزشکی برای مجروحان جنگی، در فرهنگ ودانشگاه، وبالاخره در صحنه جنگ وپیکار با دشمن.
کوتاه سخن اینکه وضع موجود پاسخ دندانشکنی است برای همه این ایرادها واگر ما در سابق سخن از امکان چنین وضعی میگفتیم امروز در برابر وقوع آن قرار گرفتهایم، وفلاسفه گفتهاند: بهترین دلیل بر امکان چیزی وقوع آن است. واین عیانی است که نیاز به بیان ندارد.
ثانیاً از اینکه بگذریم، آیا اداره خانه وتربیت فرزندان برومند وساختن انسانهایی که در آینده بتوانند با بازوان توانای خویش چرخهای عظیم جامعه را به حرکت در آورند، کار نیست؟
آنها که این رسالت عظیم زن را کار مثبت محسوب نمیکنند از نقش خانواده وتربیت در ساختن یک اجتماع سالم، آباد وپرحرکت بیخبرند. آنها گمان میکنند راه این است که زن ومرد ما مانند زنان ومردان غربی، اوّل صبح خانه را به قصد ادارات وکارخانهها ومانند آن ترک کنند، وبچّههای خود را به شیرخوارگاهها بسپارند، ویا در اتاق بگذارند، در را بر روی آنها ببندند، وطعم تلخ زندان را از همان زمان که غنچه ناشکفتهای هستند به آنها بچشانند.
غافل از اینکه با این عمل، شخصیّت آنها را در هم میکوبند وکودکانی بیروح وفاقد عواطف انسانی بار میآورند که آینده جامعه را به خطر خواهند انداخت.
ایراد دیگری که آنها دارند این است که حجاب یک لباس دست وپاگیر است وبا فعّالیّتهای اجتماعی مخصوصاً در عصر ماشینهای مدرن سازگار نیست. یک زن حجابدار خودش را حفظ کند یا چادرش را ویا کودک ویا برنامهاش را؟
ولی این ایرادکنندگان از یک نکته غافلاند وآن اینکه حجاب همیشه به معنی چادر نیست، بلکه به معنی پوشش زن است، آنجا که با چادر امکانپذیر است چه بهتر وآنجا که نشد به پوشش قناعت میشود.
زنان کشاورز وروستایی ما مخصوصاً زنانی که در برنجزارها مهمترین ومشکلترین کار کشت وبرداشت محصول برنج را بر عهده دارند، عملاً به این پندارها پاسخ گفته ونشان دادهاند که یک زن روستایی با داشتن حجاب اسلامی در بسیاری از موارد، حتّی بیشتر وبهتر از مرد کار میکند، بیآنکه حجابش مانع کارش شود.
ایراد دیگر اینکه آنها میگویند حجاب از این نظر که میان زنان ومردان فاصله میافکند، طبع حریص مردان را آزمندتر میکند، وبه جای اینکه خاموشکننده باشد، آتش حرص آنها را شعلهورتر میسازد که: «الاِنسانُ حَریصٌ عَلی ما مُنِع».
پاسخ این ایراد، یا صحیحتر سفسطه ومغلطه را مقایسه جامعه امروز ما که حجاب در آن تقریباً در همه مراکز بدون استثنا حکمفرماست با دوران رژیم طاغوت که زنان را مجبور به کشف حجاب میکردند میدهد.
آن روز هر کوی وبرزن مرکز فساد بود، در خانوادهها بیبندوباری عجیبی حکمفرما بود، آمار طلاق فوقالعاده زیاد بود، سطح تولّد فرزندان نامشروع بالا بود وهزاران بدبختی دیگر.
نمیگوییم امروز همه اینها ریشهکن شده، امّا بدون شک بسیار کاهش یافته
وجامعه ما از این نظر سلامت خود را بازیافته، واگر به خواست خدا وضع به همین صورت ادامه یابد وسایر نابسامانیها نیز سامان پیدا کند، جامعه ما از نظر پاکی خانوادهها وحفظ ارزش زن به مرحله مطلوب خواهد رسید.
در اینکه آیا حکم حجاب، صورت ودستها حتّی از مچ به پایین را نیز شامل میشود یا نه، در میان فقها بحث فراوان است. بسیاری عقیده دارند پوشاندن این دو (وجه وکفین) از حکم حجاب مستثنی است، در حالی که جمعی فتوا به وجوب پوشاندن داده، یا حدّاقل احتیاط میکنند. البتّه آن دسته که پوشاندن این دو را واجب نمیدانند نیز آن را مقیّد به صورتی میکنند که منشأ فساد وانحرافی نگردد، وگرنه واجب است.
در آیه فوق قرائنی بر این استثنا، وتأیید قول اوّل وجود دارد از جمله:
الف) استثناءِ «زینت ظاهر» در آیه فوق، خواه به معنی محلّ زینت باشد، یا خود «زینت» دلیل روشنی است بر اینکه پوشاندن صورت وکفین لازم نیست.
ب) دستوری که آیه فوق در مورد انداختن گوشه مقنعه به روی گریبان میدهد که مفهومش پوشانیدن تمام سر، گردن وسینه است وسخنی از پوشانیدن صورت در آن نیست قرینه دیگری به این مدّعاست.
توضیح اینکه: همانگونه که در شأن نزول نیز گفتیم، عربها در آن زمان روسری ومقنعهای میپوشیدند که دنباله آن را روی شانهها وپشت سر میانداختند بهطوری که مقنعه، پشت گوش آنها قرار میگرفت وتنها سر وپشت گردن را میپوشاند، ولی قسمت زیر گلو وکمی از سینه که بالای گریبان قرار داشت، نمایان بود.
اسلام این وضع را اصلاح کرد ودستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش یا پشت سر جلو بیاورند وبه روی گریبان وسینه بیندازند ونتیجهاش این بود که تنها گردی صورت باقی میماند وبقیّه پوشانده میشد.
ج) روایات متعدّدی نیز در این زمینه در منابع اسلامی وکتب حدیث وارد شده است که شاهد زندهای بر مدّعاست(1)هر چند روایات معارضی نیز دارد که در این حد
1) وسائل الشیعه، ج 14، ص 145، باب 109 از ابواب مقدمات نکاح.
از صراحت نیست، وجمع میان آنها از طریق استحباب پوشاندن وجه وکفین، ویا حمل بر مواردی که منشأ فساد وانحراف است کاملاً ممکن است.
شواهد تاریخی نیز نشان میدهد که نقاب زدن بر صورت در صدر اسلام جنبه عمومی نداشت (شرح بیشتر در زمینه بحث فقهی وروایی این مسأله در مباحث نکاح در فقه آمده است).
ولی باز تأکید وتکرار میکنیم که این حکم در صورتی است که سبب سوءِاستفاده وانحراف نگردد.
ذکر این نکته نیز لازم است که استثناءِ وجه وکفین از حکم حجاب مفهومش این نیست که جایز است دیگران عمداً نگاه کنند، بلکه در واقع این یکنوع تسهیل برای زنان در امر زندگی است.
چنانکه در تفسیر آیه خواندیم نهمین گروهی که مستثنی شدهاند وزن حق دارد زینت باطن خود را در برابر آنها آشکار کند زنان هستند، منتهی با توجّه به تعبیر «نسائهم» (زنان خودشان) چنین استفاده میشود که زنان مسلمان تنها میتوانند در برابر زنان مسلمان حجاب را برگیرند، ولی در برابر زنان غیر مسلمان باید با حجاب اسلامی باشند وفلسفه این موضوع چنانکه در روایات آمده این است که ممکن است آنها بروند وآنچه را دیدهاند برای همسرانشان وصف کنند واین، برای زنان مسلمان صحیح نیست.
در روایتی که در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده امام صادق علیه السلام چنین میفرماید: «لا یَنبَغی لِلمَرأةِ أن تَنکَشِفَ بَینَ یَدَیِ الیَهودِیَّةِ وَالنَّصرانِیَّةِ، فَاِنَّهُنَّ یَصِفنَ ذلِکَ لاِزواجِهِنَّ؛ سزاوار نیست زن مسلمان در برابر زن یهودی یا نصرانی برهنه شود، چرا که آنها آنچه را دیدهاند برای شوهرانشان وصف میکنند».(1)
ظاهر این جمله مفهوم وسیعی دارد ونشان میدهد که زن میتواند بدون حجاب
1) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 561، طبق نقل نور الثقلین، ج 3، ص 593.
در برابر برده خود ظاهر شود، ولی در بعضی از روایات اسلامی تصریح شده است منظور ظاهر شدن در برابر کنیزان است هر چند غیر مسلمان باشند، وغلامان را شامل نمیشود. در حدیثی از امام امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که فرمود: «لا یَنظُرُ العَبدُ اِلی شَعرِ مَولاتِهِ؛ غلام نباید به موی زنی که مولای اوست نگاه کند».(1)
ولی ازبعضی روایات دیگرتعمیم استفاده میشود،امّامسلّماًخلاف احتیاط است.
«اربة» در اصل از مادّه «ارب» (بر وزن عرب) - چنانکه راغب در مفردات میگوید- بهمعنی شدّت احتیاج است که انسان برای برطرف ساختن آن چارهجویی میکند. گاهی نیز بهمعنی حاجت بهطور مطلق استعمال میشود.
ومنظور از «اُولِیالإربَةِ مِنَالرِّجالِ» در اینجا کسانیاند که میل جنسی دارند ونیاز به همسر. بنابراین، «غیر اولی الاربة» کسانی را شامل میشود که این تمایل در آنها نیست.
در اینکه منظور از این عنوان چه کسانی است در میان مفسّران گفتوگوست:
بعضی آن را به معنی پیرمردانی دانستهاند که شهوت جنسی در آنها خاموش شده است، مانند «القواعد منالنّساء» (زنانی که از سر حدّ ازدواج بیرون رفتهاند واز این نظر بازنشسته شدهاند).
بعضی دیگر آن را به مردان «خَصِیّ» (خواجه).
وبعضی دیگر به «خنثی» که آلت رجولیت مطلقاً ندارد، تفسیر کردهاند.
امّا آنچه بیش از همه میتواند قابل قبول باشد ودر چند حدیث معتبر از امام باقر علیه السلام وامام صادق علیه السلام نقل شده این است که منظور از این تعبیر، مردان ابلهی است که به هیچوجه احساس جنسی ندارند ومعمولاً از آنها در کارهای ساده وخدمتکاری استفاده میکنند. تعبیر به «التابعین» نیز همین معنی را تقویت میکند.(2)
امّا از آنجا که این وصف یعنی عدم احساس میل جنسی درباره گروهی از پیران
صادق است بعید نیست مفهوم آیه توسعه داشته واین دسته از پیرمردان نیز در معنی آیه داخل باشند.
در حدیثی از امام کاظم علیه السلام نیز روی این گروه از پیرمردان تکیه شده است.
به هر حال مفهوم آیه این نیست که این دسته از مردان مانند محارماند، قدر مسلّم این است که پوشیدن سر یا کمی از دست ومانند آن در برابر این گروه واجب نیست.
گفتیم که دوازدهمین گروهی که حجاب در برابر آنها واجب نیست، اطفالی هستند که از شهوت جنسی هنوز بهرهای ندارند.
جمله «لِم یَظهَروا» گاهی به معنی «لَم یَطَّلِعوا» (آگاهی ندارند) وگاه بهمعنی «لَمْ یَقدِروا» (توانایی ندارند) تفسیر شده، زیرا این مادّه به هر دو معنی آمده است ودر قرآن گاه در این وگاه در آن به کار رفته.
مثلاً در آیه 20 سوره کهف میخوانیم: (اِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُم) «اگر اهل شهر از وجود شما آگاه شوند سنگسارتان میکنند».
ودر آیه 8 سوره توبه میخوانیم: (کَیْفَ وَ اِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُم لاَ یَرْقُبُوا فِیْکُمْ اِلاَّ وَلاَ ذِمَّةً) «چگونه با پیمانشکنان پیکار نمیکنید در حالی که اگر آنها بر شما چیره شوند نه ملاحظه خویشاوندی با شما میکنند ونه پیمان».
ولی به هر حال، این تفاوت در آیه مورد بحث تفاوت چندانی از نظر نتیجه ندارد ومنظور اطفالی است که بر اثر عدم احساس جنسی نه توانایی دارند ونه آگاهی؛ بنابراین، اطفالی که به سنّی رسیدهاند که این تمایل وتوانایی در آنها بیدار شده باید بانوان مسلمان، حجاب را در برابر آنها رعایت کنند.
از مطالب سؤالانگیز اینکه در آیه فوق ضمن بیان محارم به هیچوجه سخنی از عمو ودایی در میان نیست، با اینکه بهطور مسلّم محرم هستند وحجاب در برابر آنها لازم نیست.
ممکن است نکته آن این باشد که قرآن میخواهد نهایت فصاحت وبلاغت را در بیان مطالب به کار گیرد، وحتّی یک کلمه اضافی نگوید.
از آنجا که استثنای پسربرادر وپسرخواهر نشان میدهد که عمّه وخاله انسان بر او محرمند روشن میشود که عمو ودایی یک زن نیز بر او محرم میباشند.
وبه تعبیر روشنتر محرمیّت دوجانبه است، هنگامی که از یکسو فرزندان خواهر وبرادر انسان بر او محرم شدند، طبیعی است که از سوی دیگر ودر طرف مقابل عمو ودایی نیز محرم باشند - دقّت کنید.
آخرین سخن در این بحث اینکه در آخر آیه فوق آمده است که نباید زنان به هنگام راه رفتن پاهای خود را چنان بر زمین کوبند تا صدای خلخالهایشان به گوش رسد. این امر نشان میدهد که اسلام به اندازهای در مسائل مربوط به عفّت عمومی سختگیر وموشکاف است که حتّی اجازه چنین کاری را نمیدهد، والبتّه به طریق اولی اجازه بهکارگیری عوامل مختلفی را که دامن به آتش شهوت جوانان میزند مانند نشر عکسهای تحریکآمیز، فیلمهای اغواکننده، رمانها وداستانهای جنسی را نخواهد داد.
وبدون شک، محیط اسلامی باید از اینگونه مسائل که مشتریان را به مراکز فساد سوق میدهد وپسران ودختران جوان را به آلودگی وفساد میکشاند، پاک ومبرّا باشد (ر.ک: ج 14، ص 465 - 487).
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ مِّنْ قَبْلِ صَلاَةِ الْفَجْرِ وَحِینَ تَضَعُونَ ثِیَابَکُمْ مِّنَ الظَّهِیرَةِ وَمِنْ بَعْدِ صَلاَةِ الْعِشَاءِ ثَلاَثُ عَوْرَاتٍ لَّکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَلاَ عَلَیْهِمْ جُنَاحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلَی بَعْضٍ کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللهُ لَکُمُ الاْیَاتِ وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ * وَإِذَا بَلَغَ الاَْطْفَالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَلِکَ
یُبَیِّنُ اللهُ لَکُمْ آیَاتِهِ وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ * وَالْقَوَاعِدُ مِنْ النِّسَاءِ اللاَّتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحآ فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُنَاحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیَابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ وَأَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَاللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! بردگان شما، وهمچنین کسانی از شما که به حدّ بلوغ نرسیدهاند، در سه وقت باید از شما اجازه بگیرند: پیش از نماز صبح، ونیمروز هنگامی که لباسهای (معمولی) خود را بیرون میآورید، وبعد از نماز عشا؛ این سه (وقت خصوصی) برای خلوت شماست؛ امّا بعد از این سه وقت، گناهی بر شما وبر آنان نیست (که بدون اذن وارد شوند) وبر گرد یکدیگر بگردید (وبا صفا وصمیمیّت به یکدیگر خدمت کنید). اینگونه خداوند آیات را برای شما روشن میسازد، وخداوند دانا وحکیم است. * وهنگامی که اطفال شما به حدّ بلوغ رسند باید اجازه بگیرند، همانگونه که اشخاصی که پیش از آنان بودند اجازه میگرفتند؛اینچنین خداوند آیاتش را برای شما بیان میکند، وخدا دانا وحکیم است. * وزنان ازکارافتادهای که امید به ازدواج ندارند، گناهی بر آنان نیست که لباسهای (رویین) خود را بر زمین بگذارند، در حالی که (در برابر مردم) خودآرایی نکنند؛ واگر خود را بپوشانند برای آنان بهتر است؛ وخداوند شنوا وداناست. (سوره نور، آیات 58-60)
همانگونه که قبلاً هم گفتهایم، مهمترین مسألهای که در این سوره تعقیب شده مسأله عفّت عمومی ومبارزه با هرگونه آلودگی جنسی است که در ابعاد مختلف بررسی گردیده. آیات مورد بحث نیز به یکی از اموری که با این مسأله ارتباط دارد پرداخته وخصوصیات آن را تشریح میکند وآن مسأله اذن گرفتن کودکان بالغ ونابالغ هنگام ورود به اتاقهایی است که مردان وهمسرانشان ممکن است در آن خلوت کرده باشند.
نخست میگوید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، باید مملوکهای شما (بردگانتان) وهمچنین کودکانتان که به حدّ بلوغ نرسیدهاند، در سه وقت از شما اجازه بگیرند» (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلَثَ مَرَّاتٍ).
«قبل از نماز فجر ودر نیمروز هنگامی که لباسهای (معمولی) خود را بیرون
میآورید، وبعد از نماز عشا» (مِنْ قَبْلِ صَلَوةِ الْفَجْرِ وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیَابَکُمْ مِنَالظَّهِیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلَوةِ الْعِشَاءِ).
«ظَهیرَة» چنانکه راغب در مفردات وفیروزآبادی در قاموس میگویند بهمعنی نیمروز وحدود ظهر است که مردم در این موقع، معمولاً لباسهای رویین خود را در میآورند وگاه مرد وهمسرش با هم خلوت میکنند.
«این سه وقت، سه وقت پنهانی وخصوصی برای شماست» (ثَلَثُ عَوْرَاتٍ لَکُمْ).
«عورة» در اصل از مادّه «عار» بهمعنی عیب است وچون آشکار شدن آلت جنسی مایه عیب وعار است در لغت عرب به آن «عورت» اطلاق شده.
کلمه «عورة» گاه بهمعنی شکاف در دیوار، لباس ومانند آن نیز آمده است وگاه بهمعنی مطلق عیب است.
اطلاق کلمه «عورت» بر این اوقات سهگانه برای آن است که مردم در این اوقات خود را زیاد مقیّد به پوشانیدن خویش - مانند سایر اوقات - نمیکنند ویک حالت خصوصی دارند.
بدیهی است این دستور متوجّه اولیای اطفال است که آنها را وادار به اجرای این برنامه کنند، زیرا آنها هنوز به حدّ بلوغ نرسیدهاند تا مشمول تکالیف الهی باشند، وبه همین دلیل مخاطب در اینجا اولیا هستند.
ضمناً اطلاق آیه هم شامل کودکان پسر وهم کودکان دختر میشود، وکلمه «الَّذینَ» که برای جمع مذکّر است مانع از عمومیّت مفهوم آیه نیست، زیرا در بسیاری از موارد این تعبیر به عنوان تغلیب بر مجموع اطلاق میگردد، همانگونه که در آیه وجوب روزه تعبیر به «الَّذینَ» شده ومنظور عموم مسلمانان است.(1)
ذکر این نکته نیز لازم است که آیه از کودکانی سخن میگوید که به حدّ تمیز رسیدهاند ومسائل جنسی، عورت وغیر آن را تشخیص میدهند، زیرا دستور اذن گرفتن خود دلیل بر این است که این اندازه میفهمند که اذن گرفتن یعنی چه؟ وتعبیر به «ثلاث عورات» شاهد دیگری بر این معنی است.
امّا آیا این حکم در مورد بردگان، مخصوص بردگان مرد است یا کنیزان را نیز شامل
1) سوره بقره، آیه 83.
میشود، روایات مختلفی وارد شده هر چند ظاهر عام است وشامل هر دو گروه میشود، وبه همین دلیل روایت موافق ظاهر را میتوان ترجیح داد.
در پایان آیه میفرماید: «بر شما وبر آنها گناهی نیست که بعد از این سه وقت بدون اذن وارد شوند، وبعضی به دیگری خدمت کنند وگرد هم (با صفا وصمیمیّت) بگردند» (لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لاَ عَلَیْهِمْ جُنَاحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلَی بَعْضٍ).
آری، «اینچنین خداوند آیات را برای شما تبیین میکند وخدا عالم وحکیم است» (کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ).
واژه «طَوّافون» در اصل از مادّه «طواف» بهمعنی گردش دور چیزی است، وچون به صورت صیغه مبالغه آمده، به معنی کثرت در این امر است، وبا توجّه به اینکه بعد از آن، «بَعضُکُم عَلی بَعضٍ» آمده، مفهوم جمله این میشود: در غیر این سه وقت، شما مجاز هستید بر گرد یکدیگر بگردید ورفت وآمد داشته باشید وبه هم خدمت کنید.
وبه گفته فاضل مقداد در کنز العرفان، این تعبیر در حقیقت به منزله بیان دلیل برای عدم لزوم اجازه گرفتن در سایر اوقات است، چرا که اگر بخواهند مرتّباً رفت وآمد داشته باشند ودر هر بار اذن دخول بخواهند کار مشکل میشود.(1)
در آیه بعد حکم بالغان را بیان کرده، میگوید: «چون اطفال شما به سنّ بلوغ رسند باید در همه اوقات اجازه بگیرند، چنانکه اشخاصی که پیش از آنها بودند اجازه میگرفتند» (وَ إِذَا بَلَغَ الاَْطْفَالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ).
واژه «حُلُم» (بر وزن کتب) به معنی عقل آمده است وکنایه از بلوغ است که معمولاً با یک جهش عقلی وفکری توأم است، وگاه گفتهاند: «حلم» بهمعنی رویا وخواب دیدن است، وچون جوانان، مقارن بلوغ، صحنههایی در خواب میبینند که سبب احتلام آنها میشود، این واژه بهعنوان کنایه در معنای بلوغ به کار رفته است.
به هر حال از آیه فوق چنین استفاده میشود که حکم بالغان با اطفال نابالغ متفاوت است، زیرا کودکان نابالغ طبق آیه قبل تنها در سه وقت موظّف به اجازه گرفتن هستند، چون زندگی آنها با زندگی پدران ومادران آنقدر آمیخته است که اگر بخواهند در همه حال اجازه بگیرند دشوار خواهد بود.
1) کنز العرفان، ج 2، ص 225.
واز این گذشته، احساسات جنسی آنها هنوز بهطور کامل بیدار نشده، ولی نوجوانان بالغ، طبق این آیه که اذن گرفتن را بهطور مطلق برای آنها واجب دانسته، موظّفند در همه حال هنگام ورود بر پدر ومادر اذن بطلبند.
این حکم مخصوص به مکانی است که پدر ومادر در آنجا استراحت میکنند وگرنه وارد شدن در اتاق عمومی (اگر اتاق عمومی داشته باشند) مخصوصاً هنگامی که دیگران هم در آنجا حاضرند، وهیچ مانع ورادعی در کار نیست اجازه گرفتن لزومی ندارد.
ذکر این نکته نیز لازم است که جمله «کَمَا استَأذَنَ الَّذینَ مِن قَبلِهِم»، اشاره به بزرگسالان است که در همه حال هنگام وارد شدن در اتاق موظّف به اجازه گرفتن از پدران ومادران بودند. در این آیه افرادی را که تازه به حدّ بلوغ رسیدهاند همردیف بزرگسالان قرار داده که موظّف به استیذان بودند.
در پایان آیه برای تأکید وتوجّه بیشتر میفرماید: «اینگونه خداوند آیاتش را
برای شما تبیین میکند وخداوند عالم وحکیم است» (کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ).
این همان تعبیری است که در ذیل آیه قبل بود بدون هیچ تغییر، جز اینکه در آن آیه، «الآیات» بود ودر اینجا «آیاتِهِ» که از نظر معنا تفاوت چندانی ندارد.
البتّه پیرامون خصوصیّات این حکم وهمچنین فلسفه آن در «نکات» بحث خواهیم کرد.
در آخرین آیه مورد بحث استثنایی برای حکم حجاب زنان بیان میکند وزنان سالخورده را از این حکم مستثنی میشمرد، میگوید: «زنان ازکار افتادهای که امیدی به ازدواج ندارند، گناهی بر آنان نیست که لباسهای (رویین) خود را بر زمین بگذارند به شرط اینکه در برابر مردم خودآرایی نکنند» (وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ الَّتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحًا فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُنَاحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیَابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ).
در واقع برای این استثنا دو شرط وجود دارد:
نخست اینکه به سنّ وسالی برسند که معمولاً امیدی به ازدواج ندارند، وبه تعبیر دیگر جاذبه جنسی را کاملاً از دست دادهاند.
دو دیگر اینکه در حال برداشتن حجاب، خود را زینت نکنند.
روشن است که با این دو قید مفاسد کشف حجاب در مورد آنان وجود نخواهد داشت وبه همین دلیل، اسلام این حکم را از آنان برداشته است.
این نکته نیز روشن است که منظور برهنه شدن وبیرون آوردن همه لباسها نیست، بلکه تنها کنار گذاشتن لباسهای رو است که بعضی روایات از آن تعبیر به چادر وروسری کرده است (الجِلبابُ وَالخِمار).
در حدیثی از امام صادق علیه السلام در ذیل همین آیه میخوانیم: «الخِمارَ وَالجِلبابَ قُلتُ بَینَ یَدَی مَن کانَ؟ فَقالَ: بَینَ یَدَی مَن کانَ غَیرَ مُتَبَرِّجَةٍ بِزینَةٍ؛ منظور روسری وچادر است. راوی میگوید از امام پرسیدم: در برابر هر کس که باشد؟ فرمود: در برابر هر کس که باشد، امّا خودآرایی وزینت نکند».(1)
روایات دیگری نیز به همین مضمون یا نزدیک به آن از ائمّه اهلبیت علیهم السلام نقل
شده است.(2)
در پایان آیه اضافه میکند: با همه احوال «اگر آنها تعفّف کنند وخویشتن را بپوشانند برای آنها بهتر است» (وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ).
چرا که از نظر اسلام هر قدر زن جانب عفاف وحجاب را رعایت کند، پسندیدهتر وبه تقوا وپاکی نزدیکتر است.
واز آنجا که ممکن است بعضی از زنان سالخورده از این آزادی حساب شده ومشروع سوءِاستفاده کنند واحیاناً با مردان به گفتوگوهای نامناسب بپردازند ویا طرفین در دل افکار آلودهای داشته باشند، در آخر آیه به عنوان یک اخطار میفرماید: «خداوند شنوا وداناست» (وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ).
آنچه را میگویید میشنود وآنچه را در دل دارید ویا در سر میپرورانید میداند.
برای ریشهکن ساختن یک مفسده اجتماعی، مانند اعمال منافی عفّت تنها توسّل به اجرای حدود وتازیانه زدن منحرفان کافی نیست، در هیچیک از مسائل اجتماعی
چنین برخوردی نتیجه مطلوب را نخواهد داد، بلکه باید مجموعهای ترتیب داد از آموزش فکری وفرهنگی آمیخته با آداب اخلاقی وعاطفی، وهمچنین آموزشهای صحیح اسلامی، وایجاد یک محیط اجتماعی سالم، سپس مجازات را به عنوان یک عامل در کنار این عوامل در نظر گرفت.
به همین دلیل در سوره نور که در واقع سوره عفّت است، از مجازات تازیانه مردان وزنان زناکار شروع میکند، وبه مسائل دیگر مانند فراهم آوردن وسایل ازدواج سالم، رعایت حجاب اسلامی، نهی از چشمچرانی، تحریم متّهم ساختن افراد به آلودگی ناموسی، وبالاخره اجازه گرفتن فرزندان به هنگام ورود به خلوتگاه پدران ومادران گسترش میدهد.
این نشان میدهد که اسلام از هیچیک از ریزهکاریهای مربوط به این مسأله غفلت نکرده است.
خدمتکاران موظّفند به هنگام ورود در اتاقی که دو همسر قرار دارند اجازه بگیرند.
کودکان بالغ نیز موظّفند در هر وقت بدون اجازه وارد نشوند، حتّی کودکان نابالغ که مرتّب نزد پدر ومادر هستند نیز آموزش داده شوند که لااقل در سه وقت (قبل از نماز صبح، وبعد از نماز عشا، وهنگام ظهر که پدران ومادران به استراحت میپردازند) بدون اجازه وارد نشوند.
این یکنوع ادب اسلامی است، هر چند متأسّفانه امروز کمتر رعایت میشود وبا اینکه قرآن صریحاً آن را در آیات فوق بیان کرده است، در نوشتهها وسخنرانیها وبیان احکام نیز کمتر دیده میشود که پیرامون این حکم اسلامی وفلسفه آن بحث شود، ومعلوم نیست به چه دلیل این حکم قطعی قرآن مورد غفلت وبیتوجّهی
قرار گرفته.
گرچه ظاهر آیه وجوب رعایت این حکم است، اگر فرضاً آن را مستحب بدانیم باز باید از آن سخن گفته شود وجزئیّات آن مورد بحث قرار گیرد.
برخلاف آنچه بعضی از سادهاندیشان فکر میکنند که کودکان سر از این مسائل در نمیآورند وخدمتکاران نیز در این امور باریک نمیشوند، ثابت شده است کودکان (چه رسد به بزرگسالان) روی این مسأله فوقالعاده حسّاسیّت دارند وگاه میشود سهلانگاری پدران ومادران وبرخورد کودکان، به منظرههایی که نمیبایست آن را ببینند سرچشمه انحرافات اخلاقی وگاه بیماریهای روانی شده است.
ما خود با افرادی برخورد کردیم که به اعتراف خودشان بر اثر بیتوجّهی پدران ومادران به این امر ومشاهده آنان در حال آمیزش جنسی یا مقدّمات آن به مرحلهای از تحریک جنسی وعقده روانی رسیده بودند که عداوت شدید پدر ومادر در سر حدّ قتل در دل آنها پیدا شده بود، وخود آنها نیز شاید تا مرز انتحار پیش رفته بودند.
اینجاست که ارزش وعظمت این حکم اسلامی آشکار میشود، مسائلی را
که دانشمندان امروز به آن رسیدهاند از چهارده قرن پیش در احکام خود پیشبینی کرده است.
ونیز در همین جا لازم میدانیم به پدران ومادران توصیه کنیم که این مسائل را جدّی بگیرند، وفرزندان خود را عادت به گرفتن اجازه ورود بدهند، وهمچنین از کارهای دیگری که سبب تحریک فرزندان میگردد، از جمله خوابیدن زن ومرد در اتاقی که بچّههای ممیّز میخوابند، تا آنجا که امکان دارد بپرهیزند وبدانند این امور از نظر تربیتی فوقالعاده در سرنوشت آنها مؤثّر است.
جالب اینکه در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم: «اِیّاکُم وَ أن یُجامِعَ الرَّجُلُ اِمرَئتَهُ وَالصَّبیُّ فِیالمَهدِ یَنظُرُ اِلَیهِما؛ مبادا در حالی که کودکی در گهواره به شما مینگرد آمیزش جنسی کنید».(1)
اصل استثناء این گروه از حکم حجاب در میان علمای اسلام محلّ بحث وگفتوگو نیست، چرا که قرآن ناطق به آن است، ولی در خصوصیّات آن گفتوگوهایی وجود دارد از جمله اینکه:
در مورد سنّ این زنان واینکه تا چه حد برسند حکم «قواعد» را دارند گفتوگوست در بعضی از روایات اسلامی تعبیر به «مُسِنَّة» شده (زنان سالخورده).(2)
در حالی که در بعضی دیگر تعبیر به «قعود از نکاح» (بازنشستگی از ازدواج)
آمده است.(3)
امّا جمعی از فقها ومفسّران آن را بهمعنی پایان دوران قاعدگی ورسیدن به حدّ نازایی وعدم رغبت کسی به ازدواج با آنها دانستهاند.(1)
ولی ظاهر این است که همه این تعبیرات به یک واقعیّت اشاره میکند وآن اینکه به سنّ وسالی برسند که معمولاً در آن سنّ وسال کسی ازدواج نمیکند، هر چند ممکن است بهطور نادر چنین زنانی اقدام به ازدواج بنمایند.
ونیز در مورد مقداری از بدن که جایز است آنها آشکار کنند در احادیث اسلامی تعبیرات مختلفی آمده، در حالی که قرآن بهطور سربسته گفته است مانعی ندارد لباسهای خود را فرو نهند، که البتّه این تعبیر ظاهر در لباس رو است.
در بعضی از روایات در پاسخ این سؤال که کدامیک از لباسهایشان را میتوانند فرو نهند؟ امام صادق علیه السلام میفرماید: «الجِلبابُ؛ چادر».(2)
در حالی که در روایت دیگری تعبیر به جلباب وخمار شده است (خمار به معنی روسری است).(3)
امّا ظاهر این است که اینگونه احادیث نیز با هم منافاتی ندارند، منظور این است که مانعی ندارد آنها سر خود را برهنه کنند، موها، گردن وصورت خود را نپوشانند وحتّی در بعضی از احادیث وکلمات فقها، مچ دستها استثنا شده است، امّا بیش از این مقدار دلیلی درباره استثناءِ آن نداریم.
به هر حال، همه اینها در صورتی است که آنها خودآرایی نکنند (غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ) زینتهای پنهانی خود را که دیگران هم واجب است بپوشانند باید مستور دارند، وهمچنین لباسهای زینتی که جلب توجّه میکند در تن نکنند وبه تعبیر دیگر، آنها مجازند بدون چادر وروسری با لباس ساده وبدون آرایش بیرون آیند.
امّا با همه اینها این یک حکم الزامی نیست، بلکه اگر آنها مانند زنان دیگر پوشش را رعایت کنند ترجیح دارد، چنانکه در ذیل آیه فوق صریحاً آمده است، زیرا احتمال لغزش - هر چند به صورت نادر - در مورد اینگونه افراد نیز هست (ر.ک: ج14، ص573-584).
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحآ جَمِیلا)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که با زنان باایمان ازدواج کردید وآنان را قبل از آمیزش طلاق دادید، عدّهای برای شما بر آنها نیست که بخواهید حساب آن را نگاه دارید؛ آنها را با هدیه مناسبی بهرهمند سازید وبهطرز نیکویی رهایشان کنید.
(سوره احزاب، آیه 49)
بخشهای مختلف آیات این سوره (احزاب) به صورت مجموعههای گوناگونی است که برخی خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله وبرخی خطاب به همه مؤمنان است. ازاینرو گاهی «یا اَیُّها النَّبی» میگوید وگاه «یا اَیُّها الَّذینَ آمَنوا» ودستورهای لازمی به موازات با یکدیگر در این آیات آمده است که نشان میدهد هم شخص پیامبر در این برنامهها مورد نظر بوده است وهم عموم مؤمنان.
آیه مورد بحث یکی از این خطابهاست که روی سخن در آن به همه اهل ایمان است، در حالی که در آیات قبل روی سخن ظاهراً به شخص پیامبر صلی الله علیه و آله بود ودر آیات آینده بار دیگر نوبت خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله فرا میرسد وبهاصطلاح «لف ونشر مرتّب» را در قسمتی از این سوره تشکیل میدهد.
میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، هنگامی که با زنان باایمان ازدواج کردید، سپس قبل از آمیزش آنها را طلاق دادید، عدّهای برای شما بر آنها نیست که بخواهید حساب آن را نگاه دارید» (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَکَحْتُمُ الْمُوْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا).
در اینجا خداوند استثنایی برای حکم عدّه زنان مطلّقه بیان فرموده که اگر طلاق قبل از دخول واقع شود نگاه داشتن عدّه لازم نیست. از این تعبیر به دست میآید که قبل از این آیه حکم عدّه بیان شده بوده است.
تعبیر «مؤمنات» دلیل بر این نیست که ازدواج با غیر زنان مسلمان بهکلّی ممنوع است، بلکه ممکن است اشاره به اولویّت آنها بوده باشد؛ بنابراین، با روایات وفتاوای مشهور فقها که ازدواج موقّت با زنان اهل کتاب را مجاز میشمرد منافاتی ندارد.
ضمناً از تعبیر «لَکُم» وهمچنین جمله «تَعتَدّونَها» (عدّه را حساب کنید) استفاده میشود که عِدّه نگهداشتن زن نوعی حق برای مرد محسوب میشود وباید چنین باشد، زیرا امکان دارد در واقع زن باردار باشد وترک عدّه وازدواج با مرد دیگر سبب شود وضع فرزند نامشخّص گردد وحقّ مرد در این زمینه پایمال شود.
گذشته از اینکه نگه داشتن عدّه فرصتی به مرد وزن میدهد که اگر تحت تأثیر هیجانات عادی حاضر به طلاق شده باشند، مجالی برای تجدید نظر وبازگشت پیدا کنند واین حقّی است هم برای زن وهم برای مرد.
وامّا اینکه برخی ایراد کردهاند که اگر عدّه حقّ مرد باشد باید بتواند آن را اسقاط نماید درست نیست، زیرا حقوق زیادی در فقه داریم که قابل اسقاط نیست، مانند: حقّی که بازماندگان میّت در اموال او دارند، یا حقّی که فقرا در زکات دارند که هیچیک را نمیتوان با اسقاط کردن ساقط کرد.
سپس به حکم دیگری از احکام زنانی که قبل از آمیزش جنسی طلاق گرفتهاند میپردازد که در سوره بقره نیز به آن اشاره شده است. میفرماید: «آنها را (با هدیه مناسبی) بهرهمند سازید» (فَمَتِّعُوهُنَّ).
بدون شک پرداختن هدیه مناسب به زن در جایی واجب است که مهری برای او تعیین نشده باشد، همانگونه که در آیه 236 سوره بقره آمده است: (لاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ مَا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ) «گناهی بر شما نیست اگر زنان را قبل از آمیزش یا تعیین مهر (به عللی) طلاق دهید، ولی در این موقع آنها را (با هدیهای مناسب) بهرهمند سازید».
بنابراین آیه مورد بحث گرچه مطلق است ومواردی را که مهر تعیین شده یا نشده هر دو را شامل میشود، ولی به قرینه آیه 236 سوره بقره آیه مورد بحث را محدود به موردی میکنیم که مهری تعیین نشده باشد، زیرا در صورت تعیین مهر وعدم دخول، پرداختن نصف مهر واجب است (همانگونه که در آیه 237 سوره بقره آمده).
این احتمال را نیز برخی مفسّران وفقها دادهاند که حکم پرداختن هدیهای مناسب
در آیه مورد بحث عام است، و حتّی مواردی را که مهر در آن تعیین شده شامل میشود، منتها در این موارد جنبه استحبابی دارد ودر مواردی که مهر تعیین نشده جنبه وجوبی.
در برخی آیات وروایات نیز اشارهای به این معنی دیده میشود.(1)
در اینکه مقدار این هدیه چه اندازه باید باشد، قرآن مجید در سوره بقره آن را اجمالاً بیان کرده وفرموده است: (مَتَاعًا بِالْمَعْرُوفِ) «هدیهای مناسب ومتعارف».(2)
وباز در همان آیه میگوید: (عَلَیالْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَیالْمُقْتِرِ قَدَرُهُ) «آنکس که توانایی دارد به اندازه تواناییش وآنکس که تنگدست است به اندازه خودش».
بنابراین اگر در روایات اسلامی مواردی از قبیل خانه، خادم، لباس ومانند آن ذکر شده بیان مصداقهایی از این کلّی است که بر حسب امکانات شوهر وشؤون زن تفاوت میکند.
آخرین حکم آیه مورد بحث این است که: «زنان مطلّقه را به طرز شایستهای رها کنید وبه صورت صحیحی از آنها جدا شوید» (وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرَاحًا جَمِیلاً).
«سَراح جمیل» بهمعنی رها ساختن توأم با محبّت واحترام، وترک هرگونه خشونت وظلم وستم وبیاحترامی است. خلاصه همانگونه که در آیه 29 سوره بقره آمده است: «یا باید همسر را بهطور شایسته نگاه داشت، ویا با نیکی واحترام رها کرد» (فَإِمْسَاکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسَانٍ).
هم ادامه زوجیّت باید توأم با معیارهای انسانی باشد وهم جدا شدن، نه اینکه هرگاه شوهر تصمیم بر جدایی گرفت هرگونه بیمهری، ظلم، بدگویی وخشونت را در مورد همسرش مجاز بشمرد که این رفتار قطعاً غیر اسلامی است.
برخی مفسّران، «سَراح جمیل» را بهمعنی انجام طلاق طبق سنّت اسلامی گرفتهاند، ودر روایتی که در تفسیر علیّ بن ابراهیم وعیون الاخبار آمده نیز این معنی منعکس
1) مانند آیه 241 سوره بقره وروایات متعدّدی در این زمینه که در باب 50 از ابواب «مهور» از کتاب نکاحوسائل الشیعه، ج 15، ص 59 آمده است، از جمله در روایتی از علی علیه السلام میخوانیم: لِکُلِّ مُطَلَّقَةٌ مُتعَةٌ اِلّاالمُختَلِعَة: «برای هر زن مطلّقهای هدیه مناسبی باید باشد، جز زنی که با طلاق خلع وپرداخت مهر خود یاچیز دیگری به همسر خود موافقت او را به طلاق خلع جلب میکند».
2) سوره بقره، آیه 236.
است، ولی مسلّم است که «سَراح جمیل» محدود در این معنی نیست، هر چند یکی از مصادیق روشن آن همین است.
بعضی دیگر از مفسّران، «سَراح جمیل» را در اینجا بهمعنی اجازه خروج از منزل ونقل مکان دانستهاند، زیرا زن در اینجا موظّف به نگاهداری عدّه نیست، بنابراین باید او را رها کرد که هر کجا مایل است برود.
ولی با توجّه به اینکه تعبیر «سَراح جمیل» یا مانند آن در آیات دیگر قرآن حتّی در مورد زنانی که باید عدّه نگاه دارند وارد شده، معنای فوق بعید به نظر میرسد.
درباره اصل معنای «سَراح» وریشه لغوی آن واینکه چرا در اطلاقات متعارف به معنی رها ساختن به کار میرود، شرحی در ذیل آیه 28 همین سوره (احزاب) داشتیم (ر.ک: ج 17، ص 397 - 401).
(یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لّاَِزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذَلِکَ أَدْنَی أَنْ یُعْرَفْنَ فَلاَ یُؤْذَیْنَ وَکَانَ اللهُ غَفُورآ رَّحِیمآ)
ای پیامبر! به همسران ودخترانت وزنان مؤمنان بگو: «جلبابها [ روسریهای بلند ]خود را بر خویش فرو افکنند، این کار برای اینکه شناخته شوند ومورد آزار قرار نگیرند بهتر است؛ (واگر تاکنون خطا وکوتاهی از آنها سرزده توبه کنند) خداوند همواره آمرزنده ومهربان است». (سوره احزاب، آیه 59)
در تفسیر علیّ بن ابراهیم در شأن نزول آیه نخست آمده است که آن روزها زنان مسلمان به مسجد میرفتند وپشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله نماز میگذاردند. هنگام شب، موقعی که برای نماز مغرب وعشا میرفتند، بعضی از جوانان هرزه واوباش بر سر راهشان مینشستند وبا مزاح وسخنان ناروا آنها را آزار میدادند ومزاحم آنان میشدند. آیه فوق نازل شد وبه آنها دستور داد حجاب خود را بهطور کامل رعایت کنند تا بهخوبی شناخته شوند وکسی بهانه مزاحمت پیدا نکند.
در همان کتاب در شأن نزول آیه دوم میخوانیم که گروهی از منافقین در مدینه بودند وانواع شایعات را پیرامون پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که به بعضی از غزوات میرفت در میان مردم منتشر میساختند.
گاه میگفتند: پیامبر کشته شده.
وگاه میگفتند: اسیر شده. مسلمانانی که توانایی جنگ را نداشتند ودر مدینه مانده بودند سخت ناراحت میشدند، شکایت نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند. این آیه نازل شد وسخت این شایعهپراکنان را تهدید کرد.(1)
به دنبال نهی از آزردن رسولخدا صلی الله علیه و آله ومؤمنان در آیات گذشته، در اینجا روی یکی از موارد آزار تکیه میکند وبرای پیشگیری از آن دو رهنمود ارائه میدهد.
نخست به زنان باایمان دستور میدهد که هرگونه بهانه ومستمسکی را از دست مفسدهجویان بگیرند، سپس با شدیدترین تهدیدی که در آیات قرآن کمنظیر است، منافقان، مزاحمان وشایعهپراکنان را مورد حمله قرار میدهد.
در قسمت اوّل میگوید: «ای پیامبر، به همسران ودخترانت وزنان مؤمنین بگو: روسریهای بلند خود را بر خویش فرو افکنند تا شناخته شوند ومورد آزار قرار نگیرند» (یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لاَِزْوَاجِکَ وَ بَنَاتِکَ وَ نِسَاءِ الْمُوْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنَی أَنْ یُعْرَفْنَ فَلاَ یُوْذَیْنَ).
در اینکه منظور از شناخته شدن چیست دو نظر در میان مفسّران وجود دارد که منافاتی با هم ندارند:
نخست اینکه در آن زمان معمول بود که کنیزان بدون پوشاندن سر وگردن از منزل بیرون میآمدند، وچون از نظر اخلاقی وضع خوبی نداشتند، گاهی برخی جوانان هرزه مزاحم آنها میشدند. در اینجا به زنان آزاد مسلمان دستور داده شد که حجاب اسلامی را کاملاً رعایت کنند تا از کنیزان شناخته شوند وبهانهای برای مزاحمت به دست هرزگان ندهند.
1) تفسیر علیّ بن ابراهیم، طبق نقل نور الثقلین، ج 4، ص 307.
بدیهی است مفهوم این سخن آن نیست که اوباش حق داشتند مزاحم کنیزان شوند، بلکه منظور این است که بهانه را از دست افراد فاسد بگیرند.
دیگر اینکه هدف این است که زنان مسلمان در پوشیدن حجاب، سهلانگار وبیاعتنا نباشند، مثل بعضی از زنان بیبندوبار که در عین داشتن حجاب، آنچنان بیپروا ولاابالیاند که غالباً قسمتهایی از بدنشان نمایان است وهمین معنی توجّه افراد هرزه را به آنها جلب میکند.
در اینکه منظور از «جلباب» چیست مفسّران وارباب لغت چند معنی برای آن ذکر کردهاند:
ملحفه (چادر) وپارچه بزرگی که از روسری بلندتر است وسر وگردن وسینهها را میپوشاند.
مقنعه وخمار (روسری).
پیراهن گشاد.(1)
گرچه این معانی با هم متفاوتند، ولی قدر مشترک همه آنها این است که بدن را با آن بپوشاند (ضمناً باید توجّه داشت «جلباب» به کسر وفتح جیم هر دو قرائت میشود).
امّا بیشتر به نظر میرسد که منظور پوششی است که از روسری بزرگتر واز چادر کوچکتر است، چنانکه نویسنده لسان العرب روی آن تکیه کرده است.
ومنظور از «یُدنینَ» (نزدیک کنند) این است که زنان «جلباب» را به بدن خویش نزدیک سازند تا درست آنها را محفوظ دارد، نه اینکه آن را آزاد بگذارند بهطوری که گاهوبیگاه کنار رود وبدن آشکار گردد. به تعبیر سادهتر، لباس خود را جمع وجور کنند.
امّا اینکه بعضی خواستهاند از این جمله استفاده کنند که صورت را نیز باید پوشانید، هیچ دلالتی بر این معنی ندارد وکمتر کسی از مفسّران پوشاندن صورت را در مفهوم آیه داخل دانسته است.(2)
به هر حال از این آیه استفاده میشود که حکم حجاب وپوشش برای زنان آزاد پیش از این زمان نازل شده بود، ولی بعضی روی سادهاندیشی درست مراقب آن نبودند، آیه فوق تأکید میکند که در رعایت آن دقیق باشند.
وچون نزول این حکم جمعی از زنان باایمان را نسبت به گذشته پریشان میساخت، در پایان آیه میافزاید: «خداوند همواره غفور ورحیم است» (وَ کَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا).
هرگاه در این امر کوتاهی کردهاید، چون بر اثر جهل ونادانی بوده است، خداوند شما را خواهد بخشید. پس توبه کنید وبهسوی او بازگردید ووظیفه عفّت وپوشش را بهخوبی انجام دهید (ر.ک: ج 17، ص 454 - 458).
(قَدْ سَمِعَ اللهُ قَوْلَ الَّتِی تُجَادِلُکَ فِی زَوْجِهَا وَتَشْتَکِی إِلَی اللهِ وَاللهُ یَسْمَعُ تَحَاوُرَکُمَا إِنَّ اللهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ * الَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنْکُمْ مِّنْ نِّسَائِهِمْ مَّا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلاَّ اللاَّئِی وَلَدْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَرآ مِّنَ الْقَوْلِ وَزُورآ وَإِنَّ اللهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ * وَالَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنْ نِّسَائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِّنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا ذَلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ * فَمَنْ لَّمْ یَجِدْ فَصِیَامُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا فَمَنْ لَّمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعَامُ سِتِّینَ مِسْکِینآ ذَلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَتِلْکَ حُدُودُ اللهِ وَلِلْکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ)
خداوند سخن آن زن را که درباره همسرش با تو گفتوگو میکرد وبه خداوند شکایت مینمود شنید (وتقاضای او را اجابت کرد)؛ خداوند گفتوگوی شما را با هم (واصرار آن زن را درباره حلّ مشکلش) میشنید؛ به یقین خداوند شنوا وبیناست. * کسانی که از شما نسبت به زنانشان «ظِهار» میکنند (ومیگویند: «تو نسبت به من بهمنزله مادرم هستی»)، آنان هرگز مادرانشان نیستند؛ مادرانشان تنها کسانیاند که آنها را به دنیا آوردهاند. آنها سخنی ناپسند وباطل میگویند؛ وبه یقین خداوند بخشنده وآمرزنده است. * و کسانی که نسبت به زنان خود «ظِهار» میکنند، سپس از گفته خود بازمیگردند، باید پیش از آمیزش جنسی با یکدیگر بردهای را آزاد کنند؛ این چیزی است که به آن اندرز داده میشوید؛ وخداوند به آنچه انجام
میدهید آگاه است. * وکسی که توانایی (آزاد کردن بردهای) نداشته باشد، دو ماه پیاپی قبل از آمیزش با یکدیگر روزه بگیرد؛ وکسی که این را هم نتواند، شصت مسکین را اطعام کند؛ این برای آن است که به خدا وپیامبرش ایمان بیاورید؛ اینها مرزهای الهی است؛ وبرای کافران، عذاب دردناکی است! (سوره مجادله، آیات 1-4)
غالب مفسّران برای آیات نخستین این سوره شأن نزولی نقل کردهاند که مضمون همه اجمالاً یکی است هرچند در جزئیّات با هم متفاوت میباشند، امّا این تفاوت تأثیری در آنچه ما در بحث تفسیری به آن نیاز داریم ندارد.
ماجرا چنین بود که زنی از انصار به نام خوله (نامهای دیگری نیز در روایات برای او ذکر شده است) از طایفه خزرج که همسرش به نام اوس بن صامت بود، در یک ماجرا مورد خشم شوهرش قرار گرفت و او که مرد تندخو وسریعالتأثّری بود تصمیم بر جدایی از او گرفت، گفت: «أنتِ عَلَیَّ کَظَهرِ اُمّی» (تو نسبت به من همچون مادر من هستی) واین نوعی از طلاق در زمان جاهلیّت بود که نه قابل رجوع بود ونه زن آزاد میشد که بتواند همسری برای خود برگزیند؛ بدترین حالتی که برای یک زن شوهردار ممکن بود رخ دهد.
چیزی نگذشت که مرد پشیمان شد به همسرش گفت: فکر میکنم برای همیشه بر من حرام شدی. زن گفت: چنین مگو خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله برو وحکم این مسأله را از او بپرس. مرد گفت: من خجالت میکشم. زن گفت: پس بگذار من بروم. گفت: مانعی ندارد.
زن خدمت حضرت آمد وماجرا را چنین نقل کرد: ای رسول خدا، همسرم اوس بنصامت زمانی مرابهزوجیّت خودبرگزیدکه جوان بودم،صاحب جمال،مال وثروت وفامیل، اموال من را مصرف کرد، جوانیم از بین رفت وفامیلم پراکنده شدند وسنّم زیادشد،حالاظهارکرده وپشیمان شده،آیاراهی هست که مابه زندگی سابق بازگردیم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: تو بر او حرام شدهای. عرض کرد: ای رسول خدا، او صیغه طلاق جاری نکرده، او پدر فرزندان من است واز همه در نظر من محبوبتر.
فرمود: تو بر او حرام شدهای ومن دستور دیگری در این زمینه ندارم.
زن پیدرپی اصرار والحاح میکرد، سرانجام رو به درگاه خدا آورد وعرض کرد:
«أشکُو إلَی اللّهِ فاقَتی وَ حاجَتی وَ شِدَّةَ حالی اللّهُمَّ فَأنزِل عَلی لِسانِ نَبِیِّکَ؛ خداوندا، بیچارگی ونیاز وشدّت حالم را به تو شکایت میکنم. خداوندا، فرمانی بر پیامبرت نازل کن واین مشکل را بگشا».
ودر روایتی آمده است که زن عرضه داشت: «أللّهُمَّ إنَّکَ تَعلَمُ حالی فارحَمنی فَإنَّ لی صَبِیَّةً صِغاراً، إن ضَمَمتُهُم إلَیهِ ضاعوا وَ إن ضَمَمتُهُم إلیَّ جاعوا؛ خداوندا، تو حال مرا میدانی، بر من رحم کن، کودکان خردسالی دارم، اگر در اختیار شوهرم بگذارم ضایع میشوند واگر خودم آنها را برگیرم گرسنه خواهند ماند».
در اینجا حال وحی به پیامبر صلی الله علیه و آله دست داد وآیات آغاز این سوره بر او نازل شد که راه حلّ مشکل ظهار را بهروشنی نشان میدهد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: همسرت را صدا کن! آیات مزبور را بر او تلاوت کرد، فرمود: آیا میتوانی بردهای به عنوان کفّاره ظهار آزاد کنی؟ عرض کرد: اگر چنین کنم چیزی برای من باقی نمیمانَد.
فرمود: میتوانی دو ماه پیدرپی روزه بگیری؟ عرض کرد: من اگر نوبت غذایم سه بار تأخیر شود چشمم از کار میافتد ومیترسم نابینا شوم.
فرمود: آیا میتوانی شصت مسکین را اطعام کنی؟ عرض کرد: نه، مگر اینکه شما به من کمک کنید.
فرمود: من به تو کمک میکنم وپانزده صاع (پانزده مَن که خوراک شصت مسکین است، هر یک نفر یک مد، یعنی یکچهارم مَن) به او کمک فرمود، او کفّاره را داد وبه زندگی سابق بازگشتند.(1)
چنانکه گفتیم، این شأن نزول را بسیاری از مفسّران از جمله قرطبی، روحالبیان، روحالمعانی، المیزان، فخر رازی، فی ظلال القرآن، ابوالفتوح رازی، کنزالعرفان وبسیاری از کتب تاریخ وحدیث با تفاوتهایی نقل کردهاند.
با توجّه به آنچه در شأن نزول گفته شد ونیز با توجّه به محتوای آیات، تفسیر آیات
1) مجمعالبیان، ج 9، ص 246 (با کمی تلخیص).
نخستین سوره روشن است. میفرماید: «خداوند قول زنی را که درباره همسرش به تو مراجعه کرده بود وبحث ومجادله میکرد شنید، وتقاضای او را اجابت فرمود» (قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجَادِلُکَ فِی زَوْجِهَا).
«تُجادِلُ» از «مجادله» از مادّه «جدل» گرفته شده که در اصل به معنی تابیدن طناب است وچون هنگام گفتوگوهای طرفینی واصرارآمیز، هر یک از دو طرف میخواهد دیگری را قانع کند، مجادله بر آن اطلاق شده است.
ومیافزاید: «آن زن علاوه بر اینکه با تو مجادله داشت، به درگاه خداوند شکایت کرد واز پیشگاهش تقاضای حلّ مشکل نمود» (وَ تَشْتَکِی إِلَی اللَّهِ).
«این در حالی بود که خداوند گفتوگوی شما واصرار آن زن را در حلّ مشکلش میشنید» (وَاللَّهُ یَسْمَعُ تَحَاوُرَکُمَا).
«تَحاوُر» از مادّه «حور» (بر وزن غور) به معنی مراجعه در سخن یا در اندیشه است و«محاوره» به گفتوگوهای طرفینی اطلاق میشود.
«وخداوند شنوا وبیناست» (إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ).
آری، خداوند آگاه از همه «مسموعات» و«مبصرات» است، بیآنکه نیازی به اعضای بینایی وشنوایی داشته باشد، او همه جا حاضر وناظر است وهمه چیز را میبیند وهر سخنی را میشنود.
آنگاه به سراغ بیان حکم ظهار میرود و به عنوان مقدّمه، ریشه این عقیده خرافی
را با جملههای کوتاه وقاطع در هم میکوبد، میفرماید: «کسانی از شما که نسبت
به همسرانشان ظهار میکنند (وبه همسرشان میگویند: تو نسبت به من بهمنزله
مادرم هستی) آنها هرگز مادرشان نیستند، مادرانشان تنها کسانیاند که آنها
را بهدنیا آوردهاند» (الَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسَائِهِمْ مَا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلاَّ
الَِّی وَلَدْنَهُمْ).
مادر وفرزند بودن چیزی نیست که با سخن درست شود، یک واقعیّت عینی خارجی است که هرگز از طریق بازی با الفاظ حاصل نمیشود؛ بنابراین، اگر انسان صد بار هم به همسرش بگوید تو همچون مادر منی، حکم مادر پیدا نمیکند واین یک سخن خرافی وگزافهگویی است.
وبه دنبال آن میافزاید: «آنها سخنی منکر وزشت میگویند وگفتاری باطل وبیاساس» (وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَرًا مِنَ الْقَوْلِ وَ زُورًا).(1)
درست است که گوینده این سخن بهاصطلاح قصد اخبار ندارد بلکه مقصود او انشاء است، یعنی میخواهد این جمله را بهمنزله صیغه طلاق قرار دهد، ولی به هر حال محتوای این جمله محتوایی است بیاساس، درست شبیه خرافه پسرخواندگی در زمان جاهلیّت که بچّههایی را پسر خود میخواندند واحکام پسر را درباره او اجرا میکردند که قرآن آن را نیز محکوم کرد وسخنی باطل وبیاساس شمرد ومیگوید: (ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْوَاهِکُمْ) «این سخنی است که تنها با دهان میگویید» وهیچ واقعیّتی در آن نیست.(2)
مطابق این آیه «ظهار» عملی است حرام ومنکر، ولی چون تکالیف الهی اعمال گذشته را شامل نمیشود واز لحظه نزول حاکمیّت دارد، در پایان آیه میفرماید: «خداوند بخشنده وآمرزنده است» (وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ).
بنابراین اگر مسلمانی قبل از نزول این آیات مرتکب این عمل شده نباید نگران باشد، خداوند او را میبخشد.
برخی فقها ومفسّران معتقدند که الآن هم ظهار گناهی است بخشوده، همانند گناهان صغیره که خداوند وعده عفو - در صورت ترک کبائر - نسبت به آن داده است(3)
ولی دلیلی بر این معنی وجود ندارد وجمله بالا نمیتواند گواه آن باشد.
امّا به هر حال مسأله کفّاره به قوّت خود باقی است.
در حقیقت این تعبیر شبیه همان است که در آیه 5 سوره احزاب آمده که بعد از نهی از مسأله پسرخواندگی میافزاید: (وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ فِیمَا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَلَکِنْ مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ وَ کَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا) «گناهی بر شما نیست در خطایی که در این مورد از شما سر میزند، ولی آنچه را از روی عمد بگویید خداوند مؤاخذه میکند، وخداوند غفور ورحیم است» یعنی در مورد خطاها وگذشتهها.
در اینکه میان «عفوّ» و«غفور» چه تفاوتی است بعضی گفتهاند: «عفوّ» اشاره به بخشش خداوند است و«غفور» اشاره به پوشش گناه، زیرا ممکن است کسی گناهی را ببخشد امّا هرگز آن را مکتوم ندارد، ولی خداوند هم میبخشد وهم مستور میسازد.
بعضی نیز «غفران» را به معنی پوشاندن شخص از عذاب معنی کردهاند که مفهوم آن با «عفو» متفاوت است هرچند در نتیجه یکی است.
امّا از آنجا که این سخن زشت وزننده چیزی نبود که از نظر اسلام نادیده گرفته شود، لذا کفّاره نسبتاً سنگینی برای آن قرار داده تا از تکرار آن جلوگیری کند، میفرماید: «کسانی که نسبت به همسران خود ظهار میکنند، سپس از گفته خود بازمیگردند، باید پیش از آمیزش جنسی آنها با هم بردهای را آزاد کنند» (وَالَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنْ نِسَائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا).
در تفسیر جمله (ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا قَالُوا) «سپس بازگشت به گفته خود میکنند» مفسّران احتمالات زیادی دادهاند وفاضل مقداد در کنز العرفان شش تفسیر برای آن ذکر کرده است، ولی ظاهر آن (مخصوصاً با توجّه به جمله مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا) این است که از گفته خود نادم وپشیمان میشوند وقصد بازگشت به زندگی خانوادگی وآمیزش جنسی دارند. در روایات ائمّه اهلبیت علیهم السلام نیز به این معنی اشاره شده است.(1)
تفسیرهای دیگری برای این جمله گفته شده است که چندان مناسب با معنی آیه وذیل آن نیست، مانند اینکه مراد از «عود» تکرار ظهار است، یا اینکه منظور از «عود» بازگشت به سنّت جاهلیّت در اینگونه امور است ویا اینکه «عود» به معنی تدارک وجبران این عمل است ومانند اینها.(2)
«رَقَبة» در اصل به معنی گردن است، ولی در اینجا کنایه از انسان است واین به خاطر آن است که گردن از حسّاسترین اعضای بدن محسوب میشود، همانگونه که گاهی واژه «رأس» (سر) را به کار میبرند ومنظور انسان است. مثلاً به جای پنج نفر پنج سر گفته میشود.
ومیافزاید: «این دستوری است که به آن اندرز داده میشوید» (ذلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ).
گمان نکنید که چنین کفّارهای در مقابل ظهار کفّاره سنگین ونامتعادلی است، زیرا این سبب اندرز وبیداری وتربیت نفوس شماست تا بتوانید خود را در برابر اینگونه کارهای زشت وحرام کنترل کنید.
اصولاً تمام کفّارات جنبه بازدارنده وتربیتی دارد وای بسا کفّارههایی که جنبه مالی دارد تأثیرش از غالب تعزیرات که جنبه بدنی دارد بیشتر است.
واز آنجا که ممکن است بعضی با بهانههایی شانه از زیر بار کفّاره خالی کنند وبدون اینکه کفّاره دهند با همسر خود بعد از ظهار آمیزش جنسی داشته باشند، در پایان آیه میافزاید:«خداوندبه آنچه انجام میدهیدآگاه است»(وَاللَّهُ بِمَاتَعْمَلُونَ خَبِیرٌ).
هم از ظهار آگاه است وهم از ترک کفّاره وهم از نیّات شما.
ونیز از آنجا که آزاد کردن یک برده برای همه مردم امکانپذیر نیست، همانگونه که در شأن نزول آیه دیدیم اوس بن صامت که این آیات نخستین بار درباره او نازل گردید، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت من قادر بر پرداختن چنین کفّاره سنگینی نیستم واگر چنین کنم تمام هستی خود را باید از دست بدهم، ونیز ممکن است انسان از نظر مالی قادر به آزاد کردن برده باشد امّا بردهای برای این کار پیدا نشود، همانگونه که در عصر ما چنین است، لذا جهانی وجاودانگی بودن اسلام ایجاب میکند که در مرحله بعد جانشینی برای آزادی بردگان ذکر شود، به همین دلیل در آیه بعد میفرماید: «وهر کس توانایی بر آزادی برده نداشته باشد دو ماه پیدرپی قبل از آمیزش جنسی روزه بگیرد» (فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیَامُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا).
این کفّاره نیز اثر عمیق بازدارندهای دارد. به علاوه از آنجا که روزه در تصفیه
روح وتهذیب نفوس اثر عمیق دارد میتواند جلوی تکرار اینگونه اعمال را در
آینده بگیرد.
البتّه ظاهر آیه این است که هر شصت روز پیدرپی انجام شود وبسیاری از فقهای اهلسنّت نیز بر طبق آن فتوا دادهاند، ولی در روایات ائمّه اهلبیت علیهم السلام آمده است که اگر کمی از ماه دوم را (حتّی یک روز) به دنبال ماه اوّل روزه بگیرد، مصداق شهرین متتابعین ودو ماه پیدرپی خواهد بود واین تصریح حاکم بر ظهور آیه است.(1)
1) به وسائل الشیعه، ج 7، ص 271 مراجعه شود (باب 3 از ابواب بقیّة الصوم الواجب).
این نشان میدهد که منظور از «تتابع» در آیه فوق وآیه 92 سوره نساء (کفّاره قتل خطا) پیدرپی بودن فیالجمله است والبتّه چنین تفسیری تنها از امام معصوم که وارث علوم پیامبر صلی الله علیه و آله است مسموع است واین نوع روزه گرفتن تسهیلی است برای مکلّفان (شرح بیشتر پیرامون این موضوع را در کتب فقهی در کتاب الصوم وابواب ظهار وکفّاره قتل خطا باید مطالعه کرد).(1)
ضمناً منظور از جمله «فَمَن لَم یَجِد» (کسی که نیابد) این نیست که مطلقاً چیزی در بساط نداشته باشد، بلکه منظور این است که زاید بر نیازها وضرورتهای زندگی چیزی ندارد که بتواند با آن بردهای را بخرد وآزاد کند.
واز آنجا که بسیاری از مردم قادر به انجام دادن کفّاره دوم یعنی دو ماه روزه متوالی نیستند، جانشین دیگری برای آن ذکر کرده، میفرماید: «وهرگاه کسی نتواند دو ماه متوالی روزه بگیرد شصت مسکین را اطعام کند» (فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعَامُ سِتِّینَ مِسْکِینًا).
ظاهر از «اطعام» این است که به اندازهای غذا دهد که در یک وعده سیر شود، امّا در روایات اسلامی یک «مُدّ» طعام (یکچهارم مَن، یا حدود 750 گرم) تعیین شده است، هرچند بعضی از فقها آن را معادل «دو مُدّ» (یک کیلو ونیم) تعیین کردهاند.(2)
سپس در دنباله آیه بار دیگر به هدف اصلی اینگونه کفّارات اشاره کرده، میافزاید: «این برای آن است که به خدا ورسولش ایمان بیاورید» (ذلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ).
آری، جبران گناهان با کفّارات، پایههای ایمان را محکم میکند وانسان را نسبت به مقرّرات الهی علماً وعملاً پایبند میسازد.
ودر پایان آیه برای اینکه همه مسلمانان این مسأله را یک امر جدّی تلقّی کنند
1) هرگاه منظور متوالی بودن دو ماه بوده باشد نه متوالی بودن تمام روزهای آنها، بهمحض شروع در ماه دوماین نوع توالی حاصل است - دقّت کنید.
2) مشهور در میان فقهای ما - چنانکه گفتیم - همان یک مُد است ودلیل آن روایات بسیاری است که شاید درسر حدّ تواتر باشد که بعضی در کفّاره قتل خطا وارد شده، بعضی در کفّاره قسم وبعضی در کفّاره ماه مبارکرمضان، به ضمیمه اینکه هیچیک از فقها فرقی میان انواع کفّارات نگذاشتهاند. ولی از مرحوم شیخ طوسی درخلاف، مبسوط، نهایه وتبیان نقل شده که مقدار آن دو مُد است ودر این زمینه به روایت ابوبصیر که در کفّاره«ظهار» آمده وحدّ آن را دو مد تعیین میکند استدلال کرده است. ولی این روایت یا باید مخصوص کفّاره ظهارباشد، یا اگر قبول کنیم که فقها فرقی میان کفّارات نگذاشتهاند - همانگونه که بهراستی چنین است - بایدحمل بر استحباب شود.
میگوید: «این احکام حدود ومرزهای الهی است وکسانی که با آن به مخالفت برخیزند وکافر شوند عذابی دردناک دارند» (وَ تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَلِلْکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ).
باید توجّه داشت که واژه «کفر» معانی مختلفی دارد که یکی از آنها کفر عملی
یعنی معصیت وگناه است ودر آیه مورد بحث همین معنی اراده شده، همانگونه
که در آیه97 سوره آل عمران در مورد کسانی که فریضه حج را بهجا نمیآورند، میفرماید: (وَلِلَّهِ عَلَیالنَّاسِ حِجُّالْبَیْتِ مَنِاسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ) «بر مردم لازم است آنها که استطاعت دارند برای خدا آهنگ خانه او کنند وهر کس کفر ورزد (وحج را ترک کند) به خود ستم کرده، چرا که خداوند از همه جهانیان بینیاز است».
«حَدّ» به معنی چیزی است که میان دو شیء مانع گردد، لذا به مرزهای کشورها «حدود» گفته میشود وقوانین الهی را ازاینرو «حدود الهی» میگویند که عبور از آن مجاز نیست.(1)
برای همیشه بر همسرش حرام میشود وحتّی نمیتواند همسر دیگری انتخاب کند وهمچنان بلاتکلیف میماند. اسلام این موضوع را چنانکه خواندیم محکوم میکند ودستور کفّاره را درباره آن صادر کرده است. بنابراین هرگاه کسی همسرش را ظهار کند، همسرش میتواند با مراجعه به حاکم شرع او را موظّف سازد که یا رسماً از طریق طلاق از او جدا شود یا به زندگی زناشویی بازگردد، امّا پیش از بازگشت باید کفّارهای
1) شرح بیشتری در این زمینه در ذیل آیه 187 سوره بقره داشتیم.
2) «ظهر» در عبارت فوق چنانکه بعضی از مفسّران گفتهاند، به معنی «پشت» نیست بلکه کنایه از رابطهای استکه از ناحیه زوجیّت حاصل میشود. بنابراین معنای جمله چنین میشود: «همسری با تو همچون همسریمادرم است» (لسان العرب، مادّه «ظهر» و تفسیر کبیر فخر رازی).
را که در آیات فوق خواندیم بدهد، یعنی در صورت توانایی یک برده را آزاد کند واگر نتوانست دو ماه پیدرپی روزه بگیرد واگر آن هم مقدور نبود شصت مسکین را اطعام کند، یعنی این کفّاره جنبه تخییری ندارد بلکه جنبه ترتیبی دارد.
«ظهار» از گناهان کبیره است ولحن آیات فوق شاهد گویای این مطلب است واینکه بعضی آن را از صغائر شمرده ومورد عفو میدانند نظر درستی نیست.
هرگاه کسی قادر به ادای کفّاره در هیچ مرحله نباشد، آیا میتواند تنها به توبه واستغفار قناعت کند وبه زندگی زناشویی بازگردد؟ در میان فقها اختلاف نظر است، جمعی به اتّکاءِ حدیثی که از امام صادق علیه السلام نقل شده(1)معتقدند که در کفّارات دیگر
توبه واستغفار به هنگام عدم قدرت کافی است، ولی در کفّاره ظهار کفایت نمیکند وباید از طریق طلاق میان آن دو جدایی افکند.
در حالی که جمعی دیگر معتقدند در اینجا نیز استغفار وتوبه جانشین کفّاره میشود ودلیل آنها روایت دیگری است که از امام صادق علیه السلام در این زمینه نقل
شده است.(2)
بعضی نیز معتقدند که در صورت امکان هیجده روز روزه بگیرد کافی است.(3)
جمع میان روایات نیز بعید نیست به این ترتیب که در صورت عدم توانایی، به هر شکل وصورت میتواند استغفار کرده به زندگی زناشویی بازگردد، (زیرا اینگونه جمع با توجّه به معتبر بودن سند هر دو حدیث، حدیثی که اجازه رجوع میدهد وحدیثی که امر به جدایی میکند، جمعی است شناختهشده ودر فقه نظایر فراوانی دارد) هرچند مستحب است در چنین صورتی از همسرش جدا گردد.
بسیاری از فقها معتقدند که اگر چند بار «ظهار» کند (یعنی جمله مزبور را با قصد جدّی تکرار نماید) باید چند کفّاره بدهد، هرچند در مجلس واحدی صورت گیرد مگر اینکه منظور او از تکرار، تأکید باشد نه ظهار جدید.
هرگاه قبل از دادن کفّاره با همسرش آمیزش جنسی کند باید دو کفّاره بدهد:
کفّارهای برای ظهار و کفّارهای برای آمیزش جنسیِ پیش از دادن کفّاره ظهار. واین حکم در میان فقها مورد اتّفاق است. البتّه آیات فوق از این مسأله ساکت است ولی در روایات اهلبیت علیهم السلام به آن اشاره شده است.(1)
برخورد قاطع اسلام با مسأله ظهار بیانگر این واقعیّت است که اسلام هرگز اجازه نمیدهد حقوق زن بهوسیله مردان خودکامه با استفاده از رسوم وعادات ظالمانه مورد تجاوز قرار گیرد، بلکه هر سنّت غلط وخرافی را در این زمینه هرقدر در میان مردم محکم باشد در هم میشکند.
آزادی یک برده که نخستین کفّاره ظهار است، علاوه بر اینکه تناسب جالبی با مسأله مبارزه با بردگی زن در چنگال مردان خودکامه دارد، نشان میدهد که اسلام میخواهد از تمام طرق ممکن به بردگی بردگان پایان دهد، لذا نهتنها در کفّاره «ظهار» بلکه در کفّاره قتل خطا، همچنین در کفّاره روزه ماه رمضان (کسی که عمداً روزه خورده باشد) ونیز کفّاره مخالفت با سوگند یا شکستن نذر، این امر وارد شده که این خود وسیله مؤثّری است برای تحقّق بخشیدن به برنامه آزادی نهایی بردگان (ر.ک: ج22، ص 419 - 432).
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا جَاءَکُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللهُ أَعْلَمُ بِإِیمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلاَ تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکُفَّارِ لاَ هُنَّ حِلٌّ لَّهُمْ وَلاَ هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ وَآتُوهُمْ مَّا أَنفَقُوا وَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ أَنْ تَنکِحُوهُنَّ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ
وَلاَ تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوَافِرِ وَاسْأَلُوا مَا أَنفَقْتُمْ وَلْیَسْأَلُوا مَا أَنفَقُوا ذَلِکُمْ حُکْمُ اللهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ * وَإِنْ فَاتَکُمْ شَیْءٌ مِّنْ أَزْوَاجِکُمْ إِلَی الْکُفَّارِ فَعَاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْوَاجُهُمْ مِّثْلَ مَا أَنفَقُوا وَاتَّقُوا اللهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که زنان باایمان به عنوان هجرت نزد شما آیند، آنها را بیازمایید - خداوند به ایمانشان آگاهتر است - اگر آنان را مؤمن یافتید، آنها را به سوی کفّار
1) وسائل الشیعه، ج 15، ص 526، ح 1 و3 و4 و5 و6.
بازنگردانید؛ نه آنها برای کفّار حلالند ونه کفّار برای آنها حلال؛ وآنچه را همسران آنها (برای ازدواج با این زنان) پرداختهاند به آنان بپردازید؛ وگناهی بر شما نیست که با آنها ازدواج کنید هرگاه مَهرشان را به آنان بدهید. وهرگز زنان کافر را در همسری خود نگاه ندارید (واگر کسی از زنان شما کافر شد وبه بلاد کفر فرار کرد) حق دارید مَهری را که پرداختهاید مطالبه کنید آن گونه که آنها نیز حق دارند مَهر (زنانشان را که از آنان جدا شدهاند) از شما مطالبه کنند؛ این حکم خداوند است که در میان شما حکم میکند، وخداوند دانا وحکیم است. * واگر بعضی از همسران شما به سوی کفّار بروند وشما در جنگی بر آنان پیروز شدید وغنایمی گرفتید، به کسانی که همسرانشان رفتهاند همانند مَهری را که پرداختهاند بدهید؛ واز (مخالفت) خداوندی که شما به او ایمان دارید بپرهیزید. (سوره ممتحنه، آیات 10-11)
جمعی از مفسّران در شأن نزول این آیات چنین آوردهاند: رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیبیّه با مشرکان مکّه پیمانی امضا کرد که یکی از موادّ پیمان این بود که هر کس از اهل مکّه به مسلمانان بپیوندد او را بازگردانند، امّا اگر کسی از مسلمانان اسلام را رها کرد و به مکّه بازگردد میتوانند او را برنگردانند.
در این هنگام زنی به نام سبیعه اسلام را پذیرفت ودر همان سرزمین حدیبیّه به مسلمانان پیوست. همسرش خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای محمّد، همسرم را به من بازگردان، چرا که این یکی از موادّ پیمان ماست وهنوز مرکّب آن خشک نشده. آیه فوق نازل شد ودستور داد زنان مهاجر را امتحان کنند (ابن عبّاس میگوید: امتحانشان به این بود که باید سوگند یاد کنند هجرت آنها به خاطر کینه با شوهر یا علاقه به سرزمین جدید ویا هدف دنیوی نبوده، بلکه تنها به خاطر اسلام بوده است).
آن زن سوگند یاد کرد که چنین است. در اینجا رسول خدا صلی الله علیه و آله مَهری را که شوهرش پرداخته بود وهزینههایی را که متحمّل شده بود به او پرداخت وفرمود: طبق این مادّه قرارداد تنها مردان را بازمیگردانند نه زنان را.(1)
1) شأن نزول فوق در بسیاری از کتابهای تفسیر آمده وما از مجمعالبیان با کمی تلخیص واقتباس آوردیم.طبرسی این حدیث را از ابن عبّاس نقل کرده است.
در آیات گذشته سخن از «بغض فیاللّه» وقطع پیوند با دشمنان خدا بود، امّا در آیات مورد بحث سخن از «حبّ فیاللّه» وبرقرار ساختن پیوند با کسانی است که از کفر جدا میشوند وبه ایمان میپیوندند.
در نخستین آیه از زنان مهاجر سخن میگوید وجمعاً هفت دستور در این آیه وارد شده که عمدتاً درباره زنان مهاجر وبخشی نیز درباره زنان کافر است.
دستور به امتحان با اینکه آنها را مومنات نامیده، به خاطر آن است که آنها ظاهراً شهادتین را بر زبان جاری میکردند ودر سلک اهل ایمان بودند، امّا امتحان برای این بود که اطمینان حاصل شود این ظاهر با باطن هماهنگ است.
نحوه این امتحان، چنانکه گفتیم، به این ترتیب بود که آنها را به خدا سوگند میدادند که مهاجرتشان جز برای قبول اسلام نبوده وآنها باید سوگند یاد کنند که به خاطر دشمنی با همسر یا علاقه به مرد دیگری، یا علاقه به سرزمین مدینه ومانند آن هجرت ننمودهاند.
این احتمال نیز وجود دارد که آیه دوازدهم همین سوره تفسیری باشد بر کیفیّت امتحان زنان مهاجر که طبق آن باید با پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله بیعت کنند که راه شرک نپویند وگرد سرقت، اعمال منافی عفّت وکشتن فرزندان ومانند آن نگردند وسر تا پا تسلیم فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله باشند.
البتّه ممکن است کسانی در آن سوگند واین بیعت نیز خلاف بگویند، امّا مقیّد بودن بسیاری از مردم حتّی مشرکان در آن زمان به مسأله بیعت وسوگند به خدا سبب میشد که افراد کمتر دروغ بگویند وبه این ترتیب، امتحان مزبور همیشه دلیل قاطعی بر ایمان واقعی آنها نبود، امّا غالباً میتوانست بیانگر این واقعیّت باشد.
لذا در جمله بعد میافزاید: «خداوند از درون دل آنها وایمانشان آگاهتر است» (اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمَانِهِنَّ).
درست است که یکی از موادّ تحمیلی پیمان حدیبیّه این بود که افرادی را که به عنوان مسلمان از مکّه به مدینه هجرت میکنند به مکّه بازگردانند، ولی این مادّه شامل زنان نمیشد، لذا پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را به کفّار بازنگردانید، کاری که اگر انجام میشد، با توجّه به ضعف فوقالعاده زنان در آن جامعه، سخت خطرناک بود.
باید هم چنین باشد، چرا که ایمان وکفر در یکجا جمع نمیشود وپیمان مقدّس ازدواج نمیتواند رابطه میان مومن وکافر برقرار سازد، چرا که اینها در دو خطّ متّضاد قرار دارند، در حالی که پیمان ازدواج باید نوعی وحدت در میان دو زوج برقرار سازد واین دو با هم سازگار نیست.
البتّه در آغاز اسلام که هنوز جامعه اسلامی استقرار نیافته بود، زوجهایی بودند که یکی کافر ودیگری مسلمان بود وپیامبر از آن نهی نمیکرد تا اسلام ریشه دوانید، ولی ظاهراً بعد از صلح حدیبیّه، دستور جدایی کامل داده شد وآیه مورد بحث یکی از دلایل این موضوع است.
درست است که شوهرشان کافر است، امّا چون اقدام بر جدایی بهوسیله ایمان از طرف زن شروع شده، عدالت اسلامی ایجاب میکند که خسارات همسرش پرداخت شود.
امّا آیا منظور از «انفاق» در اینجا تنها مهر است، یا سایر هزینههایی را که در این راه متحمّل شده نیز شامل میشود؟
غالب مفسّران معنای اوّل را برگزیدهاند وقدر مسلّم از آیه نیز همین است، هرچند
بعضی مانند ابوالفتوح رازی در تفسیرش نفقات دیگر را هم گفته است.(1)
البتّه این پرداخت مهر در مورد مشرکانی بود که با مسلمانان پیمان ترک مخاصمه در حدیبیّه یا غیر آن را امضا کرده بودند.
امّا چه کسی باید این مهر را بپردازد؟ ظاهر این است که این کار برعهده حکومت اسلامی وبیتالمال است، زیرا تمام اموری که مسؤول خاصّی در جامعه اسلامی ندارد بر عهده حکومت است وخطاب جمع در آیه مورد بحث، گواه این معناست (همانگونه که در آیات حدّ سارق وزانی دیده میشود).
مبادا تصوّر کنید چون قبلاً مهری از شوهر سابق گرفتهاند ومعادل آن از بیتالمال به شوهرشان پرداخته شده، اکنون که با آنها ازدواج میکنید دیگر مهری در کار نیست وبرای شما مجّانی تمام میشود. نه، حرمت زن ایجاب میکند در ازدواج جدید نیز مهر مناسبی برای او در نظر گرفته شود.
باید توجّه داشت در اینجا زن بدون طلاق از شوهر کافر جدا میشود، ولی باید عدّه نگه دارد.
فقیه معروف صاحب جواهر در شرح کلام محقّق در شرایع که گفته است در غیر زن ومردی که اهل کتاب هستند، هرگاه یکی از دو همسر اسلام را پذیرا شود، اگر قبل از دخول باشد عقد بلافاصله فسخ میشود واگر بعد از دخول باشد منوط به گذشتن عدّه است، میفرماید: هیچگونه اختلافی در این احکام نیست وروایات وفتاوای فقها در این باره هماهنگ است.(2)
در ادامه همین آیه میفرماید: «همسران کافر را در همسری خود نگاه ندارید»
(وَ لاَ تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوَافِرِ).
«عِصَم» جمع «عصمت» در اصل به معنی منع ودر اینجا - چنانکه گفتهاند وقراین گواهی میدهد - به معنی نکاح وزوجیّت است (البتّه بعضی تصریح کردهاند که منظور نکاح دائم است وتعبیر به عصمت نیز مناسب همین معناست، چرا که زن را از ازدواج با هر شخص دیگری برای همیشه منع میکند).
«کَوافِر» جمع «کافرة» به معنی زنان کافر است.
در اینکه آیا این حکم مخصوص زنان مشرک است، یا اهل کتاب، مانند زنان مسیحی ویهودی را نیز شامل میشود، در میان فقها محلّ بحث است وروایات در این زمینه مختلف است که شرح آن را باید در کتب فقه ملاحظه کرد.
ولی ظاهر آیه مطلق است وهمه زنان کافر را شامل میشود وشأن نزول آن را محدود نمیکند، امّا مسأله عدّه در اینجا به طریق اَولی برقرار است، چرا که اگر فرزندی از آن زن متولّد شود فرزندی است مسلمان، زیرا پدرش مسلمان بوده.
واین مقتضای عدالت واحترام به حقوق متقابل است.
ودر پایان آیه به عنوان تأکید بر آنچه گذشت میفرماید: «اینها حکم الهی است که در میان شما حکم میکند وخداوند دانا وحکیم است» (ذلِکُمْ حُکْمُ اللَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ).
احکامی است که همه از علم الهی سرچشمه گرفته، آمیخته با حکمت است وحقوق همه افراد در آن در نظر گرفته شده، با اصل عدالت وقسط اسلامی کاملاً هماهنگ است وتوجّه به این حقیقت که همه از سوی خداست، بزرگترین ضمانت اجرایی برای این احکام محسوب میشود.
در دومین وآخرین آیه مورد بحث در ادامه همین سخن میفرماید: «اگر بعضی از همسران شما از دست شما رفتند، اسلام را رها کرده به کفّار پیوستند، سپس شما در جنگی بر آنها پیروز شدید وغنایمی به دست آوردید، به کسانی که همسران خود را از دست دادهاند همانند مهری را که پرداختهاند از غنایم بپردازید» (وَ إِنْ فَاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ إِلَیالْکُفَّارِ فَعَاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْوَاجُهُمْ مِثْلَ مَا أَنْفَقُوا).
طبق آیه گذشته مسلمانان میتوانستند مهر اینگونه زنان را از کفّار بگیرند، همانگونه که آنها حق داشتند مهر همسرانشان را که به اسلام پیوسته وبه مدینه هجرت کردهاند از مسلمانان دریافت دارند.
ولی طبق برخی روایات در عین اینکه مسلمانان به این حکم عادلانه عمل کردند، مشرکان مکّه سر باز زدند، لذا دستور داده شد برای عدم تضییع حقّ این افراد هرگاه غنایمی به دست آمد، اوّل حقّ آنها را بپردازند سپس غنایم را تقسیم کنند.
این احتمال نیز وجود دارد که حکم فوق مربوط به اقوامی باشد که مسلمانان با آنها پیمان نداشتند وطبعاً حاضر نبودند مهر اینگونه زنان را به مسلمانان بازپس دهند، جمع میان هر دو معنی نیز ممکن است.
«عاقَبتُم» از مادّه «معاقبة» در اصل از «عِقب» (بر وزن کدر) به معنی پاشنه پاست، وبه همین مناسبت کلمه «عقبی» به معنی جزا و«عقوبت» به معنی کیفر کار خلاف آمده است وروی همین جهت، «معاقبة» به معنی کیفر دادن وقصاص کردن به کار میرود وگاه این واژه (معاقبة) به معنی تناوب در امری نیز استعمال شده، زیرا افرادی که متناوباً کاری را انجام میدهند هر یک عقب سر دیگری فرا میرسند.
لذا «عاقَبتُم» در آیه فوق به معنی پیروز شدن مسلمانان بر کفّار وکیفر ومجازات آنها وضمناً گرفتن غنایم تفسیر شده است وهم به معنی تناوب، چرا که یک روز نوبت کفّار است وروز دیگری نوبت به مسلمانان میرسد وبر آنها غالب میشوند.
این احتمال نیز داده شده که منظور از این جمله، رسیدن به عاقبت وپایان کار است ومنظور از پایان کار در اینجا، گرفتن غنایم جنگی است.
هر کدام از این معانی که باشد نتیجه یکی است، فقط راههای وصول به این نتیجه متفاوت ذکر شده است - دقّت کنید.
ودر پایان آیه همه مسلمانان را به تقوا دعوت کرده، میفرماید: «از خدایی که همه به او ایمان آوردهاید بپرهیزید وراه مخالفت او را نپویید» (وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُوْمِنُونَ).
دستور به تقوا در اینجا ممکن است به خاطر این باشد که معمولاً در تشخیص مقدار مهر به گفته همسران اعتماد میشود، چون راهی برای اثبات آن جز گفته خود آنها وجود ندارد وامکان دارد وسوسههای شیطانی سبب شود که بیش از مقدار واقعی ادّعا کنند، لذا آنها را توصیه به تقوا مینماید.
در تواریخ وروایات آمده است که این حکم اسلامی تنها شامل شش زن شد که از همسران مسلمان خود بریدند وبه کفّار پیوستند وپیامبر صلی الله علیه و آله مهر همه آنها را از غنایم جنگی به شوهرانشان بازگرداند (ر.ک: ج 24، ص 46 - 54).
(یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحْصُوا الْعِدَّةَ وَاتَّقُوا
اللهَ رَبَّکُمْ لاَ تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ وَلاَ یَخْرُجْنَ إِلاَّ أَنْ یَأْتِینَ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ وَتِلْکَ حُدُودُ اللهِ وَمَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لاَ تَدْرِی لَعَلَّ اللهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذَلِکَ أَمْرآ)
ای پیامبر! هر زمان خواستید زنان را طلاق دهید، در زمان عدّه، [ در زمانی که از عادت ماهیانه پاک شده وبا آنها نزدیکی نکرده باشید]، آنها را طلاق گویید وحساب عدّه را نگه دارید؛ واز (مخالفت فرمان) خدایی که پروردگار شماست بپرهیزید؛ نه شما آنها را از خانههایشان بیرون کنید ونه آنها (در دوران عدّه) بیرون روند، مگر آنکه کار زشت آشکاری انجام دهند؛ این حدود (ومرزهای) خداست، وهرکس از حدود الهی تجاوز کند به خویشتن ستم کرده؛ تو نمیدانی شاید خداوند بعد از این، وضع تازهای (برای اصلاح) فراهم کند.
(سوره طلاق، آیه 1)
گفتیم مهمترین بحث این سوره همان بحث طلاق است که از نخستین آیه آن شروع میشود، روی سخن را به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان پیشوای بزرگ مسلمانان کرده، سپس یک حکم عمومی را با صیغه جمع بیان میکند. میفرماید: «ای پیامبر، هنگامی که خواستید زنان را طلاق دهید، در زمان عدّه آنها را طلاق دهید» (یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ).
این نخستین حکم از احکام پنجگانهای است که در این آیه آمده است وچنانکه مفسّران از آن استفاده کردهاند، منظور این است که صیغه طلاق در زمانی اجرا شود که
زن از عادت ماهانه پاک شده وبا همسرش نزدیکی نکرده باشد، زیرا طبق آیه 228 سوره بقره عدّه طلاق باید به مقدار «ثلاثة قروء» (سه بار پاک شدن) بوده باشد ودر اینجا تأکید میکند که طلاق باید با آغاز عدّه همراه گردد واین تنها در صورتی ممکن است که طلاق در حال پاکی بدون آمیزش تحقّق یابد، چه اینکه اگر طلاق در حال حیض واقع شود، آغاز زمان عدّه از آغاز طلاق جدا میشود وشروع عدّه بعد از پاک شدن خواهد بود.
وهمچنین اگر در حال طهارتی باشد که با همسرش نزدیکی کرده، باز جدایی زمان عدّه از زمان طلاق مسلّم است، زیرا چنین پاکی به خاطر آمیزش، دلیلی بر نبودن نطفه در رحم نیست - دقّت کنید.
به هر حال این نخستین شرط طلاق است.
در روایات متعدّدی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است: «هرگاه کسی همسرش را در عادت ماهیانه طلاق دهد، باید به آن طلاق اعتنا نکند وبازگردد تا زن پاک شود، سپس اگر میخواهد او را طلاق دهد اقدام کند».(1)
همین معنی در روایات اهلبیت علیهم السلام نیز بهطور مکرّر آمده، حتّی به عنوان تفسیر آیه ذکر شده است.(2)
آنگاه به دومین حکم که مسأله نگه داشتن حساب عدّه است پرداخته، میفرماید: «حساب عدّه را نگه دارید» (وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ).
دقیقاً ملاحظه کنید سه بار زن، ایّام پاکی خود را به پایان رساند وعادت ماهیانه ببیند، هنگامی که سومین دوران پاکی پایان یافت ووارد عادت ماهیانه سوم شد، ایّام عدّه سر آمده وپایان یافته است.
اگر در این امر دقّت نشود ممکن است دوران عدّه بیش از مقدار لازم محسوب گردد وضرر وزیانی متوجّه زن شود، زیرا او را از ازدواج مجدّد بازمیدارد واگر کمتر باشد، هدف اصلی از عدّه که حفظ حریم ازدواج اوّل ومسأله عدم انعقاد نطفه است رعایت نشده.
«أحصوا» از مادّه «احصاء» به معنی شمارش است ودر اصل از «حصی» به معنی ریگ گرفته شده، زیرا بسیاری از مردم در زمانهای قدیم که به خواندن ونوشتن آشنا نبودند، حساب موضوعات مختلف را با ریگها نگه میداشتند.
قابل توجّه اینکه مخاطب به نگهداری حساب عدّه مردان هستند، این به خاطر آن است که مسأله حقّ نفقه ومسکن برعهده آنهاست وهمچنین حقّ رجوع از آنِ آنان است، وگرنه زنان نیز موظّفاند که برای روشن شدن تکلیفشان، حساب عدّه را دقیقاً نگاه دارند.
بعد از این دستور همه مردم را به تقوا وپرهیزگاری دعوت کرده، میفرماید: «از خدایی که پروردگار شماست بپرهیزید» (وَاتَّقُوا اللَّهَ رَبَّکُمْ).
او پروردگار ومربّی شماست ودستورهایش ضامن سعادت شما، بنابراین فرمانهای او را به کار بندید واز عصیان ونافرمانیش بپرهیزید، مخصوصاً در امر طلاق ونگهداری حساب عدّه، دقّت به خرج دهید.
بعد از آن به سومین وچهارمین حکم که یکی مربوط به شوهران است ودیگری مربوط به زنان اشاره کرده میفرماید: «شما آنها را از خانههایشان خارج نسازید، وآنها نیز از خانهها در دوران عدّه خارج نشوند» (لاَ تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ وَ لاَ یَخْرُجْنَ).
گرچه بسیاری از بیخبران این حکم اسلامی را هنگام طلاق، اصلاً اجرا نمیکنند وبهمحض جاری شدن صیغه طلاق، هم مرد به خود اجازه میدهد زن را بیرون کند وهم زن خود را آزاد میپندارد از خانه شوهر خارج شود وبه خانه بستگان بازگردد، ولی این حکم اسلامی فلسفه بسیار مهمّی دارد، زیرا علاوه بر حفظ احترام زن، غالباً زمینه را برای بازگشت شوهر از طلاق وتحکیم پیوند زناشویی فراهم میسازد.
پشت پا زدن به این حکم مهمّ اسلامی که در متن قرآن مجید آمده است، سبب میشود بسیاری از طلاقها به جدایی دائم منتهی شود، در حالی که اگر این حکم اجرا میشد غالباً به آشتی وبازگشت مجدّد منتهی میگشت.
امّا از آنجا که گاهی شرایطی فراهم میشود که نگهداری زن بعد از طلاق در خانه طاقتفرساست، به دنبال آن پنجمین حکم را به صورت استثنا اضافه کرده، میگوید: «مگر اینکه آنها کار زشت آشکاری را انجام دهند» (إِلاَّ أَنْ یَأْتِینَ بِفَاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ).
مثلاً آنقدر ناسازگاری، بدخلقی وبدزبانی با همسر وکسان او کند که ادامه حضور او در منزل باعث مشکلات بیشتر شود.
این معنی در روایات متعدّدی که از ائمّه اهلبیت علیهم السلام نقل شده است، دیده میشود.(1)
البتّه منظور هر مخالفت وناسازگاری جزئی نیست، زیرا در مفهوم کلمه «فاحِشَه» کار زشت مهم افتاده، خصوصآ اینکه به «مُبَیِّنَه» توصیف شده است.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از «فاحشه» عمل منافی عفّت باشد ودر روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده ومنظور از خارج ساختن در این صورت، بیرون بردن برای اجرای حد وسپس بازگشت به خانه است.
امّا جمع میان هر دو معنی نیز ممکن است.
وباز به دنبال بیان این احکام، به عنوان تأکید میافزاید: «این حدود ومرزهای الهی است، هر کس از حدود الهی تجاوز کند به خویشتن ستم کرده» (وَ تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ).
چرا که این قوانین ومقرّرات الهی، ضامن مصالح خود مکلّفین است وتجاوز از آن، خواه از ناحیه مرد باشد یا زن، لطمه به سعادت خود آنان میزند.
ودر پایان آیه ضمن اشاره لطیفی به فلسفه عدّه وعدم خروج زنان از خانه واقامتگاه اصلی، میفرماید: «تو نمیدانی شاید خداوند بعد از این ماجرا وضع تازه ووسیله اصلاحی فراهم سازد» (لاَ تَدْرِی لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْرًا).
با گذشتن زمان، طوفان خشم وغضب که غالباً موجب تصمیمهای ناگهانی در امر طلاق وجدایی میشود، فرو مینشیند وحضور دائم زن در خانه در کنار مرد در مدّت عدّه ویادآوری عواقب شوم طلاق، خصوصاً در آنجا که پای فرزندانی در کار است واظهار محبّت هر یک نسبت به دیگری زمینهساز رجوع میشود وابرهای تیره وتار دشمنی وکدورت را غالباً از آسمان زندگی آنها دور میسازد.
جالب اینکه در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «المُطَلَّقَةُ تَکتَحِلُ وَ تَختَضِبُ وَتُطَیِّبُ وَ تَلبَسُ ما شاءَت مِنَ الثِّیابِ، لاِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ یَقُولُ لَعَلَّ اللّهَ یُحدِثُ بَعدَ ذلِکَ أمراً لَعَلَّها أن تَقَعَ فی نَفسِهِ فَیُراجِعَها؛ زن مطلّقه در دوران عدّهاش میتواند آرایش کند، سرمه در چشم نماید، موهای خود را رنگین وخود را معطّر سازد وهر لباسی که مورد
1) تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 350، ح 17، 18، 19 و20.
علاقه اوست بپوشد، زیرا خداوند میفرماید: شاید خدا بعد از این ماجرا وضع تازهای فراهم سازد وممکن است از همین راه زن بار دیگر قلب مرد را تسخیر کرده ومرد رجوع کند».(1)
همانگونه که گفتیم، تصمیم بر جدایی وطلاق غالباً تحت تأثیر هیجانهای زودگذر است که با گذشت زمان ومعاشرت مستمرّ مرد وزن در یک مدّت نسبتاً طولانی - مدّت عدّه - واندیشه پایان کار، صحنه بهکلّی دگرگون میشود وبسیاری از جداییها به آشتی منتهی میگردد امّا به شرط اینکه دستورهای اسلامی فوق یعنی ماندن زن در مدّت عدّه در خانه همسر سابق دقیقاً اجرا شود.
به خواست خدا بعداً خواهیم گفت که همه اینها مربوط به طلاق رجعی است
بدون شک قرارداد زوجیّت از جمله قراردادهایی است که باید قابل جدایی باشد، چرا که گاه عللی پیش میآید که زندگی مشترک زن ومرد را با هم غیر ممکن، یا طاقتفرسا ومملو از مفاسد میکند واگر اصرار داشته باشیم این قرارداد تا ابد بماند، سرچشمه مشکلات زیادی میگردد، لذا اسلام با اصل طلاق موافقت کرده است واکنون نتیجه ممنوع بودن کامل طلاق در جوامع مسیحی را ملاحظه میکنیم که چگونه زنان ومردان بسیاری به حکم قانون تحریف یافته مذهب مسیح علیه السلام طلاق را ممنوع میشمرند وقانوناً همسر یکدیگرند، ولی در عمل از یکدیگر جدا زندگی میکنند وحتّی هر کدام برای خود همسری غیر رسمی انتخاب کردهاند.
پس اصل مسأله طلاق یک ضرورت است، امّا ضرورتی که باید به حدّاقل ممکن تقلیل یابد وتا آنجا که راهی برای ادامه زوجیّت است کسی سراغ آن نرود؛ به همین دلیل، در روایات اسلامی، شدیداً از طلاق مذمّت گردیده وبه عنوان مبغوضترین حلالها از آن یاد شده است، چنانکه در روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم: «ما مِن شَیءٍ أبغَضُ إلَی اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ مِن بَیتٍ یَخرُبُ فِیالإسلامِ بِالفُرقَةِ یَعنی الطَّلاقَ؛ هیچ عملی
1) تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 352، ح 24.
منفورتر نزد خداوند متعال از این نیست که اساس خانهای در اسلام با جدایی (یعنی طلاق) ویران گردد».(1)
ودر حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «ما مِن شَیءٍ مِمّا أحَلَّهُ اللّهُ أبغَضَ إلَیهِ مِنَ الطَّلاقِ؛ چیزی از امور حلال در پیشگاه خدا مبغوضتر از طلاق نیست».(2)
باز در حدیث دیگری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود: «تَزَوَّجُوا وَلا تُطَلِّقُوا فَإنَّ الطَّلاقَ یَهتَزُّ مِنهُ العَرشُ؛ ازدواج کنید وطلاق ندهید که طلاق عرش خدا را به لرزه درمیآورَد».(3)
چرا چنین نباشد، در حالی که طلاق مشکلات زیادی برای خانوادهها، زنان ومردان ومخصوصاً فرزندان به وجود میآورد که آن را عمدتاً در سه قسمت میتوان خلاصه کرد:
مشکلات عاطفی - بدون شک مرد وزنی که سالها یا ماهها با یکدیگر زندگی کردهاند، سپس از هم جدا میشوند، از نظر عاطفی جریحهدار خواهند شد ودر ازدواج آینده، دائماً خاطره ازدواج گذشته آنها را نگران میدارد وحتّی به همسر آینده با یکنوع بدبینی وسوءِظن مینگرند. آثار زیانبار این امر بر کسی مخفی نیست، لذا بسیار دیده شده که اینگونه زنان ومردان برای همیشه از ازدواج چشم میپوشند.
مشکلات اجتماعی - بسیاری از زنان بعد از طلاق شانس زیادی برای ازدواج مجدّد، آنهم بهطور شایسته ودلخواه ندارند واز این نظر گرفتار خسران شدید میشوند وحتّی مردان بعد از طلاق همسر خود، شانس ازدواج مطلوبشان به مراتب کمتر خواهد بود، مخصوصاً اگر پای فرزندانی در میان باشد، لذا غالباً ناچار میشوند تن به ازدواجی در دهند که نظر واقعی آنها را تأمین نمیکند واز این نظر تا پایان عمر رنج میبرند.
مشکلات فرزندان - از همه اینها مهمتر مشکلات فرزندان است. کمتر دیده شده نامادریها همچون مادر، دلسوز ومهربان باشند وبتوانند خلاءِ عاطفی فرزندانی را که از آغوش پرمهر مادر بریده شدهاند پر کنند، همانگونه که اگر زن سابق فرزند را با
خود ببرد، در مورد ناپدری نیز این صادق است. البتّه هستند زنان ومردانی که نسبت به غیر فرزندان خود پرمحبّت ووفا دارند، ولی مسلّماً تعداد آنها کم است وبه همین دلیل، فرزندان بعد از طلاق گرفتار بزرگترین زیان وخسران میشوند وشاید غالب آنها سلامت روانی خود را تا آخر عمر از دست میدهند.
واین ضایعهای است نهتنها برای هر خانواده، بلکه برای کلّ جامعه؛ چرا که چنین کودکانی که از مهر مادر یا پدر محروم میشوند، گاه به صورت افرادی خطرناک درمیآیند که بدون توجّه، تحت تأثیر روح انتقامجویی قرار گرفته وانتقام خود را از کلّ جامعه میگیرند.
اگر اسلام اینهمه درباره طلاق سختگیری کرده، دلیلش همین آثار زیانبار آن در ابعاد مختلف است.
ونیز به همین دلیل قرآن مجید صریحاً دستور میدهد که هرگاه اختلافی میان زن ومرد پیدا شود، بستگان دو طرف در اصلاح آن دو بکوشند واز طریق تشکیل «محکمه صلح خانوادگی» از کشیده شدن دو همسر به دادگاه شرع، یا به مسأله طلاق وجدایی، مانع شوند.(1)
وباز به همین دلیل آنچه به خوشبینی زن ومرد وتحکیم پایههای علایق خانوادگی کمک کند از نظر اسلام مطلوب وآنچه آن را متزلزل سازد مبغوض ومنفور است.
طلاق مانند هر پدیده دیگر اجتماعی، دارای ریشههای مختلفی است که بدون بررسی دقیق ومقابله با آن، جلوگیری از بروز چنین حادثهای مشکل است، لذا قبل از هر چیز باید به سراغ عوامل طلاق برویم وریشههای آن را در جامعه بخشکانیم؛ این عوامل بسیار زیاد است که امور زیر از مهمترین آنهاست:
الف) توقّعات نامحدود زن یا مرد، از مهمترین عوامل جدایی است واگر هر کدام دامنه توقّع خویش را محدود سازند واز عالم رویاها وپندارها بیرون آیند وطرف مقابل خود را بهخوبی درک کنند ودر حدودی که ممکن است توقّع داشته باشند، جلوی بسیاری از طلاقها گرفته خواهد شد.
1) «محکمه صلح» را در ذیل آیه 35 سوره نساء شرح دادیم.
ب) حاکم شدن روح تجمّلپرستی واسراف وتبذیر بر خانوادهها عامل مهمّ دیگری است که مخصوصاً زنان را در یک حالت نارضایی دائم نگاه میدارد وبا انواع بهانهگیریها راه طلاق وجدایی را هموار میکند.
ج) دخالتهای بیجای اقوام وبستگان وآشنایان در زندگی خصوصی دو همسر ومخصوصاً در اختلافات آنها، عامل مهمّ دیگری محسوب میشود.
تجربه نشان داده است اگر هنگام بروز اختلافات در میان دو همسر، آنها را به حال خود رها کنند وبا جانبداری از این یا آن، دامن به آتش این اختلاف نزنند، چیزی نمیگذرد که خاموش میشود، ولی دخالت کسان دو طرف که غالباً با تعصّب ومحبّتهای ناروا همراه است، کار را روز به روز مشکلتر وپیچیدهتر میسازد.
البتّه این به آن معنا نیست که نزدیکان همیشه خود را از این اختلافات دور دارند، بلکه منظور این است که آنها را در اختلافات جزئی به حال خود رها کنند، ولی هرگاه اختلاف به صورت کلّی وریشهدار درآمد، با توجّه به مصلحت طرفین واجتناب وپرهیز از هرگونه موضعگیری یکجانبه وتعصّبآمیز دخالت کنند ومقدّمات صلحشان را فراهم سازند.
د) بیاعتنایی زن ومرد به خواست یکدیگر، مخصوصاً آنچه به مسائل عاطفی وجنسی برمیگردد. مثلاً هر مردی انتظار دارد که همسرش پاکیزه وجذّاب باشد، همچنین هر زن انتظاری از شوهرش دارد، ولی این از اموری است که غالباً حاضر به اظهار آن نیستند، اینجاست که بیاعتنایی طرف مقابل ونرسیدن به وضع ظاهر خویش وترک تزیین لازم وژولیده وکثیف بودن، همسرش را از ادامه چنین ازدواجی سیر میکند، خصوصاً اگر در محیط زندگانی آنها افرادی باشند که این امور را رعایت کنند وآنها بیاعتنا از کنار این مسأله بگذرند.
لذا در روایات اسلامی اهمّیّت زیادی به این معنی داده شده، چنانکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «لا یَنبَغی لِلمَرأةِ أن تُعَطِّلَ نَفسَها؛ سزاوار نیست زن زینت وآرایش برای شوهرش را تعطیل کند».(1)
ودر حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود: «وَ لَقَد خَرَجنَ نِساءٌ
1) مکارم الاخلاق، ص 81.
مِنَالعِفافِ إلَیالفُجُورِ ما أخرَجَهُنَّ إلّا قِلَّةُ تَهیِئَةِ أزواجِهِنَّ؛ زنانی از جادّه عفّت خارج شدند وعلّتی جز این نداشت که مردان آنها به خودشان نمیرسیدند».(1)
ه-) عدم تناسب فرهنگ خانوادگی وروحیّات زن ومرد با یکدیگر نیز از عوامل مهمّ طلاق است. واین مسألهای است که باید پیش از اختیار همسر دقیقاً مورد توجّه قرار گیرد که آن دو علاوه بر اینکه کفو شرعی، یعنی مسلمان باشند، کفو عرفی باشند، یعنی تنها تناسبهای لازم از جهات مختلف در میان آن دو رعایت شود، در غیر این صورت باید از به هم خوردن چنین ازدواجهایی تعجّب نکرد.
بدون شک «عدّه» دو فلسفه اساسی دارد که در قرآن مجید واخبار اسلامی به آن اشاره شده است:
نخست مسأله حفظ نسل ومشخّص شدن وضع زن از نظر بارداری وعدم بارداری.
ودیگر وجود وسیلهای برای بازگشت به زندگی اوّل واز بین بردن عوامل جدایی که در آیه فوق اشاره لطیفی به آن شده بود، به خصوص اینکه اسلام روی این مسأله تأکید میکند که زنان در دوران عدّه باید در خانه مرد بمانند وطبعاً یک معاشرت دائم چند ماهه خواهند داشت که به آنها مجال میدهد مسأله جدایی را دور از هیجانات زودگذر، مجدّداً مورد بررسی قرار دهند.
مخصوصاً در مورد طلاق رجعی(2)که بازگشت به زوجیّت نیاز به هیچگونه
تشریفات ندارد وهر کار یا سخنی که دلیل بر تمایل مرد به بازگشت باشد، رجوع محسوب میشود حتّی اگر دست بر بدن زن با شهوت یا بدون شهوت بگذارد، هرچند قصد رجوع هم نداشته باشد رجوع محسوب میشود.
به این ترتیب اگر این مدّت با شرایطی که در بالا گفتیم بگذرد وآن دو با هم آشتی
نکنند، معلوم میشود بهراستی آمادگی ادامه زندگی مشترک را ندارند، مصلحت در این است که از هم جدا شوند.
در این زمینه شرح دیگری در ذیل آیه 228 سوره بقره دادیم (ر.ک: ج 24، ص 231-242).
(فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَأَشْهِدُوا ذَوَی عَدْلٍ مِّنْکُمْ وَأَقِیمُوا الشَّهَادَةَ للهِِ ذَلِکُمْ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کَانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ وَمَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجآ * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرآ)
وچون عدّه آنها به پایان نزدیک شود، یا آنها را به طرز شایستهای نگه دارید یا به طرز شایستهای از آنان جدا شوید؛ و دو مرد عادل از خودتان را گواه گیرید؛ وشهادت را برای خدا برپا دارید؛ این چیزی است که مؤمنان به خدا وروز قیامت به آن اندرز داده میشوند. وهر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند، * واو را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد؛ وهر کس بر خدا توکّل کند، امر او را کفایت میکند؛ خداوند فرمان خود را به انجام میرساند؛ به یقین خدا برای هر چیزی اندازهای قرار داده است.
(سوره طلاق، آیات 2-3)
در ادامه بحثهای مربوط به طلاق که در آیات پیشین آمد، در نخستین آیه مورد بحث به چند حکم دیگر اشاره میکند.
نخست میفرماید: «هنگامی که مدّت عدّه آنها سر آمد، باید آنها را به طرز شایستهای - از طریق رجوع - نگاه دارید، یا به طرز شایستهای از آنها جدا شوید» (فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ).
مراد از «بلوغ اجل» (رسیدن به پایان مدّت) این نیست که مدّت عدّه بهطور کامل
پایان گیرد، بلکه منظور رسیدن به اواخر مدّت است، وگرنه رجوع کردن بعد از پایان عدّه جایز نیست مگر اینکه نگهداری آنها از طریق صیغه عقد جدید صورت گیرد، ولی این معنی از مفهوم آیه بسیار بعید به نظر میرسد.
به هر حال در این آیه یکی از مهمترین وحسابشدهترین دستورهای مربوط به زندگی زناشویی مطرح شده وآن اینکه زن ومرد یا باید بهطور شایسته با هم زندگی کنند، یا بهطور شایسته از هم جدا شوند.
همانگونه که زندگی مشترک بایدروی اصول صحیح وطرزانسانی وشایسته باشد، جدایی باید خالی از هرگونه جار وجنجال، دعوا، نزاع وبدگویی وناسزا واجحاف وتضییع حقوق بوده باشد. مهم این است همانگونه که پیوندها با صلح وصفا انجام گیرد، جداییها توأم با تفاهم باشد، زیرا ممکن است در آینده این زن ومرد بار دیگر به فکر تجدید زندگی مشترک بیفتند، ولی بدرفتاریهای هنگام جدایی، چنان جوّ فکری آنها را تیره وتار ساخته که راه بازگشت را به روی آنها میبندد وبهفرض بخواهند مجدّداً با هم ازدواج کنند، زمینه فکری وعاطفی مناسب ندارند.
از سوی دیگر، این هر دو مسلمانند ومتعلّق به یک جامعه وجدایی توأم با مخاصمه وامور ناشایست، نهتنها در خود آنها اثر میگذارد بلکه در فامیل دو طرف آثار زیانباری دارد وگاه زمینه همکاریهای آنها را در آینده بهکلّی بر باد میدهد.
راستی چه خوب است که نه فقط در زندگی زناشویی بلکه در هرگونه دوستی وبرنامه مشترک، انسان تا آنجا که میتواند به همکاری شایسته ادامه دهد وهرگاه نتوانست، به طرز شایسته جدا شود که «جدایی شایسته» نیز خود نوعی پیروزی وموفّقیّت برای طرفین است.
از آنچه گفتیم معلوم شد که امساک بهمعروف وجدایی بهمعروف معنای وسیعی دارد که هرگونه شرایط واجب ومستحب وبرنامههای اخلاقی را دربر میگیرد ومجموعهای از آداب اسلامی واخلاقی را در ذهن مجسّم میکند.
سپس به دومین حکم اشاره کرده، میافزاید: «هنگام طلاق وجدایی، دو مرد عادل از خودتان (از مسلمانان) را شاهد بگیرید» (وَأَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ).
تا اگر در آینده اختلافی روی دهد هیچیک از طرفین نتوانند واقعیّتها را انکار کنند.
برخی مفسّران احتمال دادهاند که شاهد گرفتن، هم در مورد طلاق است وهم در مورد رجوع، ولی چون شاهد گرفتن هنگام رجوع بلکه هنگام تزویج، قطعاً واجب نیست، بنابراین اگر فرضاً آیه فوق رجوع را هم شامل شود در این مورد یک دستور مستحب است.
ودر سومین دستور وظیفه شهود را چنین بیان میکند: «شهادت را برای خدا برپا دارید» (وَ أَقِیمُوا الشَّهَادَةَ لِلَّهِ).
مبادا تمایل قلبی شما به یکی از دو طرف، مانع شهادت بهحق باشد. باید جز خدا واقامه حق، انگیزه دیگری در آن راه نیابد. درست است که شهود باید عادل باشند ولی با وجود عدالت نیز صدور گناه محال نیست، به همین دلیل به آنها هشدار میدهد که مراقب خویش باشند، آگاهانه یا ناآگاهانه از مسیر حق منحرف نشوند.
ضمناً تعبیر «ذَوَی عَدلٍ مِنکُم» دلیل بر این است که دو شاهد باید مسلمان، عادل ومرد باشند.
ودر پایان آیه به عنوان تأکید درباره تمام احکام گذشته میافزاید: «تنها کسانی که ایمان به خدا وروز قیامت دارند از این وعظ واندرز نتیجه میگیرند» (ذلِکُمْ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کَانَ یُوْمِنُ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ).
بعضی «ذلِکُم» را تنها اشاره به مسأله توجّه به خدا ورعایت عدالت از ناحیه شهود دانستهاند، ولی ظاهر این است که این تعبیر معنای وسیعی دارد وتمام احکام گذشته در مورد طلاق را در بر میگیرد.
به هر صورت این تعبیر دلیل بر اهمّیّت فوقالعاده این احکام است، به گونهای که اگر کسی آنها را رعایت نکند واز آن وعظ واندرز نگیرد، گویی ایمان به خدا وروز قیامت ندارد.
وچون گاهی مسائل مربوط به معیشت وزندگی آینده، یا گرفتاریهای دیگر خانوادگی سبب میشود دو همسر به هنگام طلاق یا رجوع، یا دو شاهد هنگام شهادت دادن، از جادّه حق وعدالت منحرف شوند، در پایان آیه میفرماید: «هر کس از خدا بپرهیزد وترک گناه کند خداوند برای او راه نجاتی قرار میدهد ومشکلات زندگی او را حل میکند» (وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا).
«واو را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد» (وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ).
«وهر کس بر خداوند توکّل کند وکار خود را به او واگذارد خدا کفایت امرش میکند» (وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَیاللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ).
«چرا که خداوند قادر مطلق، فرمانش در همه چیز نافذ است وهر کاری را اراده کند به انجام میرساند» (إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ).
«ولی خداوند برای هر کار وهر چیز، اندازه وحسابی قرار داده است» (قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا).
به این ترتیب به زنان و مردان وشهود هشدار میدهد از مشکلاتی که در مسیر حق وجود دارد نهراسند، مجری عدالت باشند وگشایش کارها را از خدا بخواهند، زیرا خداوند تضمین کرده است که مشکل پرهیزگاران را بگشاید وآنها را از جایی که خودشان هم انتظار ندارند روزی دهد؛ خداوند ضمانت کرده که هر کس توکّل کند در نمیماند وخداوند، قادرِ بر انجام دادن این ضمانت است.
گرچه این آیات در مورد طلاق واحکام مربوط به آن نازل شده، محتوای گستردهای دارد که سایر موارد را هم شامل میشود ووعده امیدبخشی است از سوی خداوند به همه پرهیزگاران وتوکّلکنندگان که سرانجام لطف الهی آنها را میگیرد، از پیچ وخم مشکلات عبور میدهد وبه افق تابناک سعادت رهنمون میگردد، سختیهای معیشت را برطرف میسازد وابرهای تیره وتار مشکلات را از آسمان زندگیشان کنار میزند.
جمله «قَد جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدراً» اشاره لطیفی است به نظامی که حاکم بر تشریع وتکوین است، یعنی دستورهایی که خداوند در مورد طلاق وغیر آن صادر فرموده همه طبق حساب و اندازهگیری دقیق وحکیمانهای است. همچنین مشکلاتی که در طول زندگی انسان چه در مسأله زناشویی وچه در غیر آن رخ میدهد هر کدام اندازه و حساب ومصلحت وپایانی دارد، نباید هنگام بروز این حوادث دستپاچه شوند وزبان به شکایت بگشایند، یا برای حلّ مشکلات به بیتقواییها توسّل جویند، باید با نیروی تقوا وخویشتنداری به جنگ آنها بروند وحلّ نهایی را از خدا بخواهند (ر.ک: ج 24، ص 243 - 248).
(وَاللاَّئِی یَئِسْنَ مِنَ الْمَحِیضِ مِنْ نِّسَائِکُمْ إِنْ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاَثَةُ أَشْهُرٍ وَاللاَّئِی لَمْ یَحِضْنَ وَأُوْلاَتُ الاَْحْمَالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ وَمَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ یُسْرآ * ذَلِکَ أَمْرُ اللهِ أَنزَلَهُ إِلَیْکُمْ وَمَنْ یَتَّقِ اللهَ یُکَفِّرْ عَنْهُ سَیِّئَاتِهِ وَیُعْظِمْ لَهُ أَجْرآ * أَسْکِنُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ سَکَنتُمْ مِّنْ وُجْدِکُمْ وَلاَ تُضَارُّوهُنَّ لِتُضَیِّقُوا عَلَیْهِنَّ وَإِنْ کُنَّ أُولاَتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَیْهِنَّ حَتَّی یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَأْتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ وَإِنْ تَعَاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرَی * لِیُنفِقْ ذُو سَعَةٍ مِّنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللهُ لاَ یُکَلِّفُ اللهُ نَفْسآ إِلاَّ مَا آتَاهَا سَیَجْعَلُ اللهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرآ)
وآن گروه از زنان شما که از عادت ماهیانه مأیوسند، اگر در وضع آنها (از نظر بارداری) شک کنید، عدّه آنان سه ماه است، وهمچنین آنها که هیچگاه حیض ندیدهاند؛ وعدّه زنان باردار این است که وضع حمل کنند؛ وهر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند کارش را بر او آسان میسازد. * این فرمان خداست که بر شما نازل کرده؛ وهر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند گناهانش را میبخشد وپاداش او را بزرگ میدارد. * آنها [زنان مطلّقه] را هرجا که خودتان سکونت دارید ودر توانایی شماست سکونت دهید؛ وبه آنها زیان نرسانید تا آنها را در تنگنا قرار دهید (ومجبور به ترک منزل شوند)؛ واگر باردار باشند، نفقه آنها را بپردازید تا وضع حمل کنند؛ واگر برای شما (فرزند را) شیر میدهند، پاداش آنها را بپردازید؛ و(درباره شیردادن فرزند) بهطور شایسته با یکدیگر مشاوره کنید؛ واگر به توافق نرسیدید، زن دیگری او را شیر خواهد داد. * آنان که امکانات وسیعی دارند، باید (برای زنان شیرده) از امکانات وسیع خود انفاق کنند وآنها که تنگدستاند، از آنچه که خدا به آنها داده انفاق نمایند؛ خداوند هیچکس را جز به مقدار توانایی که به او داده تکلیف نمیکند؛ خداوند بهزودی بعد از سختیها آسانی قرار میدهد. (سوره طلاق، آیات 4-7)
از جمله احکامی که از آیات گذشته استفاده شد لزوم نگه داشتن عدّه بعد از طلاق
است. در آیه 228 سوره بقره حکم زنانی که عادت ماهیانه میبینند در مسأله عدّه روشن شد که باید سه بار پاکی را پشت سر بگذارند و عادت ماهیانه ببینند وهنگامی که برای بار سوم وارد عادت ماهیانه شدند عدّه آنها پایان مییابد.
امّا زنان دیگری هستند که به عللی عادت ماهیانه نمیبینند ویا باردارند، آیات فوق حکم این افراد را روشن ساخته وبحث عدّه را تکمیل میکند.
نخست میفرماید: «آن گروه از زنانتان که از عادت ماهیانه مأیوس شدهاند، اگر در وضع آنها (از نظر بارداری) شک کنید عدّه آنان سه ماه است» (وَالَِّی یَئِسْنَ مِنَالْمَحِیضِ مِنْ نِسَائِکُمْ إِنِارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلَثَةُ أَشْهُرٍ).
«وهمچنین آنها که عادت ماهیانه ندیدهاند» باید سه ماه عدّه نگه دارند (وَالَِّی
لَمْ یَحِضْنَ).
سپس به سومین گروه اشاره کرده میافزاید: «و عدّه زنان باردار این است که بار خود را بر زمین گذارند» (وَ أُولَتُ الاَْحْمَالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ).
به این ترتیب حکم سه گروه دیگر از زنان در آیه فوق مشخّص شده است: دو گروه باید سه ماه عدّه نگه دارند وگروه سوم - یعنی زنان باردار - با وضع حمل، عدّه آنان پایان میگیرد، خواه یکساعت بعد از طلاق وضع حمل کنند یا مثلاً هشت ماه.
در اینکه منظور از جمله «إِنِ ارْتَبتُم» (هرگاه شک وتردید کنید) چیست، سه احتمال ذکر شده است:
منظور احتمال وشک در وجود حمل است، به این معنی که اگر بعد از سنّ یأس (پنجاه سالگی در زنان عادی وشصت سالگی در زنان قرشی) احتمال وجود حمل در زنی برود باید عدّه نگه دارد. این معنی هرچند کمتر اتّفاق میافتد، گاه اتّفاق افتاده است (توجّه داشته باشید که واژه «ریبه» به معنی شک در حمل در روایات وکلمات فقها بارها آمده است).(1)
منظور زنانی است که بهدرستی نمیدانیم به سنّ یأس رسیدهاند یا نه؟
منظور شک وتردید در حکم این مسأله است، بنابراین آیه میگوید اگر حکم خدا را نمیدانید، حکم خدا این است که چنین زنانی عدّه نگه دارند، ولی از همه این
1) رک: جواهر، ج 32، ص 249 ونیز وسائل الشیعه، ج 15، باب 4 از ابواب عدد، حدیث 7.
تفسیرها تفسیر اوّل مناسبتر است، زیرا ظاهر جمله «وَالَِّی یَئِسنَ...» این است که این زنان به سنّ یأس رسیدهاند.
در ضمن هرگاه زنانی بر اثر بیماری یا عوامل دیگر، عادت ماهیانه آنها قطع شود مشمول همین حکماند، یعنی باید سه ماه عدّه نگه دارند (این حکم را از طریق قاعده اولویّت یا شمول لفظ آیه میتوان استفاده کرد).(1)
جمله «وَالَِّی لَم یَحِضنَ» (زنانی که عادت ماهیانه ندیدهاند) ممکن است به این معنی باشد که به سنّ بلوغ رسیدهاند امّا عادت نمیبینند؛ در این صورت بدون شک باید سه ماه عدّه نگه دارند.
احتمال دیگری که در تفسیر آیه دادهاند این است که زنانی که عادت ندیدهاند، خواه به سنّ بلوغ رسیده باشند یا نه، باید سه ماه عدّه نگه دارند.
ولی مشهور در میان فقهای ما این است که هرگاه زن به سنّ بلوغ نرسیده باشد بعد از طلاق عدّه ندارد، امّا مخالفینی دارد که به بعضی از روایات در این زمینه استدلال کردهاند وظاهر آیه فوق نیز با آنها موافق است. شرح بیشتر این موضوع را در کتابهای فقهی باید مطالعه کرد.(2)
از شأن نزولی که برای جملههای اخیر ذکر شده نیز تفسیر فوق استفاده میشود وآن اینکه اُبَیّ بن کعب به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: عدّه بعضی از زنان در قرآن نیامده است، از جمله زنان صغیره وکبیره (یائسه) وباردار. آیه مورد بحث نازل شد واحکام آنها را بیان کرد.(3)
در ضمن عدّه در صورتی است که احتمال حمل درباره او برود، زیرا عطف بر زنان یائسه شده ومفهومش این است که حکم هر دو یکسان است.(4)
1) البتّه مشهور در میان فقها این است که زن وقتی به سنّ یأس برسد مطلقاً عدّه ندارد، ولی در مقابل اینقول، اندکی از قدمای اصحاب معتقد به عدّه هستند و برخی روایات نیز شاهد بر آن است، هرچند روایاتدیگری با آن معارضه میکند. آنچه با ظاهر آیه مورد بحث موافق است این است که آنها در صورت احتمالحمل، عدّه دارند. شرح بیشتر درباره این موضوع را در کتابهای فقهی باید مطالعه کرد.
2) به جواهر الکلام، ج 32، ص 232 وکتب فقهی دیگر مراجعه فرمایید.
3) کنز العرفان، ج 2، ص 260.
4) مرحوم طبرسی در مجمعالبیان میگوید: «تَقدیرُهُ وَاللّائِی لَم یَحِضنَ إنِ ارتَبتُم فَعِدَّتُهُنَّ أیضاً ثَلاثَةُ أشهُرٍ».
وبالاخره در پایان آیه، مجدّداً روی مسأله تقوا تکیه میکند ومیفرماید: «هر کس تقوای الهی پیشه کند خداوند کار را بر او آسان میسازد» (وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مِنْ
أَمْرِهِ یُسْرًا).
هم در این جهان وهم در جهان دیگر مشکلات او را، چه در رابطه با مسأله جدایی وطلاق واحکام آن وچه در رابطه با مسائل دیگر به لطفش حل میکند.
در آیه بعد باز برای تأکید بیشتر روی احکامی که در زمینه طلاق وعدّه در آیات قبل آمد، میافزاید: «این فرمان خداست که آن را بر شما نازل کرده است» (ذلِکَ أَمْرُ اللَّهِ أَنْزَلَهُ إِلَیْکُمْ).
«وهر کس تقوای الهی پیشه کند واز مخالفت فرمان او بپرهیزد، خداوند گناهان او را میبخشد وپاداش او را بزرگ میسازد» (وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یُکَفِّرْ عَنْهُ سَیِّئَاتِهِ وَ یُعْظِمْ
لَهُ أَجْرًا).
برخی مفسّران گفتهاند: منظور از «سَیِّئات» در اینجا، گناهان صغیره است ومنظور از «تقوا» پرهیز از گناهان کبیره است به این ترتیب پرهیز از کبائر سبب بخشودگی صغائر میشود؛ شبیه آنچه در آیه 31 سوره نساء آمده است.
ولازمه این سخن آن است که مخالفت احکام گذشته در زمینه طلاق وعدّه، جزءِ گناهان کبیره محسوب میشود.(1)
البتّه درست است که «سَیِّئات» گاهی به معنی گناهان صغیره آمده است، ولی در بسیاری از آیات قرآن مجید به عموم گناهان اعمّ از صغیره وکبیره اطلاق شده است. مثلاً در آیه 65 سوره مائده میخوانیم: (وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتَابِ آمَنُوا وَاتَّقُوا لَکَفَّرْنَا عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ) «اگر اهل کتاب ایمان بیاورند وتقوا پیشه کنند ما تمام گناهان گذشته آنها را میبخشیم» (این معنی در آیات دیگری نیز آمده است).
مسلّم است که ایمان وقبول اسلام، سبب بخشودگی همه گناهان پیشین میشود.
سومین آیه مورد بحث توضیح بیشتری درباره حقوق زن بعد از جدایی میدهد، هم از نظر مسکن وهم نفقه وهم از جهات دیگر.
نخست درباره چگونگی مسکن زنان مطلّقه میفرماید: «آنها را هر جا خودتان
1) المیزان، ج 19، ص 367.
سکونت دارید وامکانات شما ایجاب میکند، سکونت دهید» (أَسْکِنُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ سَکَنْتُمْ مِنْ وُجْدِکُمْ).
«وُجد» (بر وزن حکم) به معنی توانایی وتمّکن است. برخی مفسّران تفسیرهای دیگری برای آن ذکر کردهاند که در نتیجه به همین معنی بازمیگردد. راغب نیز در مفردات میگوید: جمله «مِن وُجدِکُم» مفهومش این است که به مقدار توانایی وبه اندازه غنای خود، مسکن مناسب برای زنان مطلّقه در نظر بگیرید.
طبیعی است آنجا که مسکن بر عهده شوهر است بقیّه نفقات نیز بر عهده او خواهد بود. دنباله آیه که درباره نفقه زنان باردار سخن میگوید نیز شاهد این مدّعاست.
آنگاه به حکم دیگری پرداخته میگوید: «به آنها زیان نرسانید تا کار را بر آنها تنگ کنید ومجبور به نقل مکان وترک نفقه شما شوند» (وَ لاَ تُضارُّوهُنَّ لِتُضَیِّقُوا عَلَیْهِنَّ).
مبادا کینهتوزی و عداوت ونفرت، شما را از راه حق وعدالت منحرف سازد وآنها را از حقوق مسلّم خود در مسکن ونفقه محروم کنید وچنان در فشار قرار گیرند که همه چیز را رها کرده، فرار کنند.
در سومین حکم در مورد زنان باردار میگوید: «واگر باردار باشند مخارج آنها را تا زمانی که وضع حمل کنند بدهید» (وَ إِنْ کُنَّ أُولَتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَیْهِنَّ حَتَّی یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ).
زیرا مادام که وضع حمل نکردهاند در حال عدّه هستند ونفقه ومسکن بر همسر واجب است.
وچهارمین حکم درباره حقوق زنان شیرده است میفرماید: «اگر حاضر شدند بعد از جدایی، فرزندان را شیر دهند مزدشان را بپردازید» (فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ).
اجرتی متناسب با مقدار وزمان شیر دادن بر حسب عرف وعادت.
وچون بسیار میشود که نوزادان وکودکان مالالمصالحه اختلافات دو همسر بعد از جدایی میشوند، در پنجمین حکم یک دستور قاطع در این زمینه صادر کرده، میفرماید: «درباره سرنوشت فرزندان با مشاوره یکدیگر وبهطور شایسته تصمیم بگیرید» (وَأْتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ).
مبادا اختلافات دو همسر ضربه بر منافع کودکان وارد سازد، از نظر جسمی وظاهری گرفتار خسران شوند، یا از نظر عاطفی از محبّت وشفقّت لازم محروم
بمانند، پدر ومادر موظّفاند خدا را در نظر گیرند ومنافع نوزاد بیدفاع را فدای اختلافات واغراض خویش نکنند.
جمله «وَأتَمِروا» از مادّه «ایتمار» گاه به معنی پذیرا شدن دستور وگاه به معنی مشاوره میآید ودر اینجا معنای دوم مناسبتر است. تعبیر «بِمَعروف» تعبیر جامعی است که هرگونه مشاورهای را که خیر وصلاح در آن باشد شامل میشود.
وچون گاهی بعد از طلاق توافق لازم میان دو همسر برای حفظ مصالح فرزند ومسأله شیر دادن حاصل نمیشود، در ششمین حکم میفرماید: «واگر هر کدام بر دیگری سخت گرفتید وبه توافق نرسیدید، زن دیگری میتواند شیر دادن آن طفل را بر عهده گیرد تا کشمکشها ادامه نیابد» (وَ إِنْ تَعَاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرَی).
اشاره به اینکه اگر اختلافها به طول انجامید خود را معطّل نکنید وکودک را به دیگری بسپارید. در درجه اوّل حقّ مادر بود که این فرزند را شیر دهد، اکنون که با سختگیری وکشمکش این امر امکانپذیر نیست، نباید منافع کودک را به دست فراموشی سپرد، باید آن را بر عهده دایهای گذارد.
آیه بعد هفتمین وآخرین حکم را در این زمینه بیان کرده، میافزاید: «کسانی که امکانات وسیعی دارند، از امکانات خود انفاق کنند وآنها که تنگدست هستند از آنچه خدا به آنها داده انفاق نمایند، خداوند هیچکس را جز به اندازه آنچه به او داده تکلیف نمیکند» (لِیُنْفِقْ ذُوسَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمَّا آتَیهُ اللَّهُ لاَ یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ مَا آتَیهَا).
آیا این دستور، یعنی انفاق بهاندازه توانایی، مربوط به زنانی است که بعد از جدایی، شیر دادن کودکان را بر عهده میگیرند، یا مربوط به ایّام عدّه است که در آیات قبل بهطور اجمال اشاره شده بود ویا مربوط به هر دو است؟
معنای اخیر از همه مناسبتر است، هرچند جمعی از مفسّران آن را تنها مربوط به زنان شیرده دانستهاند، در حالی که در آیات گذشته در این باره تعبیر به اجر شده نه نفقه وانفاق.
به هر حال آنها که توانایی کافی دارند باید مضایقه وسختگیری نکنند وآنها که تمکّن مالی ندارند بیش از توانایی خود مأمور نیستند وزنان نمیتوانند ایرادی به آنها داشته باشند.
به این ترتیب نه آنها که دارند بخل کنند ونه آنها که ندارند مستحقّ ملامتاند.
ودر پایان آیه برای اینکه تنگی معیشت سبب خارج شدن از جادّه حق وعدالت نگردد وهیچیک زبان به شکایت نگشایند، میفرماید: «خداوند بهزودی بعد از سختیها آسانی وراحتی قرار میدهد» (سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرًا).
یعنی غم مخورید، بیتابی نکنید، دنیا به یک حال نمیماند، مبادا مشکلات مقطعی وزودگذر رشته صبر وشکیبایی شما را پاره کند.
این تعبیر برای همیشه ومخصوصاً هنگام نزول این آیات که مسلمانان از نظر معیشت سخت در فشار بودند، نوید وبشارتی است از آینده امیدبخش صابران واتّفاقاً چیزی نگذشت که خداوند درهای رحمت وبرکت خود را به روی آنها گشود.
گفتیم طلاق رجعی آن است که شوهر مادام که عدّه به سر نیامده، هر زمان بخواهد میتواند بازگردد وپیوند زناشویی را برقرار سازد، بیآنکه نیاز به عقد تازهای باشد. وجالب اینکه رجوع با کمتر سخن وعملی که نشانه بازگشت باشد حاصل میشود.
بعضی از احکامی که در آیات فوق آمده، مانند نفقه ومسکن، مخصوص عدّه طلاق رجعی است ونیز مسأله عدم خروج زن از خانه همسرش در حال عدّه، امّا در طلاق بائن، یعنی طلاقی که قابل رجوع نیست (مانند سومین طلاق) احکام مزبور وجود ندارد.
تنها در مورد زن باردار، حقّ نفقه ومسکن تا زمان وضع حمل ثابت است.
جمله (لاَ تَدْرِی لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْرًا) «تو نمیدانی شاید خداوند وضع تازهای به وجود آورد» نیز اشاره به این است که همه یا قسمتی از احکام فوق مربوط به طلاق رجعی است.(1)
نهتنها حکم عقل بلکه حکم شرع بر این معنی گواه است که تکالیف انسانها باید
1) برای توضیح بیشتر به کتب فقهی، از جمله جواهر الکلام، ج 32، ص 121 به بعد مراجعه شود.
در حدود توانایی آنها باشد. جمله «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفساً إلّا ما آتاها» که در ضمن آیات فوق آمده نیز اشاره به همین معناست.
ولی در بعضی از روایات میخوانیم که منظور از «ما آتاها»، «ما أعلَمَها» است، یعنی خداوند هر کس را به مقداری تکلیف میکند که به او اعلام کرده است؛ ازاینرو به این آیه در مباحث «اصل برائت» در علم اصول استدلال کردهاند که اگر انسان حکمی را نمیداند مسؤولیّتی در برابر آن ندارد.
ولی چون گاه عدم آگاهی سبب عدم توانایی میشود، ممکن است منظور جهلی باشد که سرچشمه عجز گردد. بنابراین، آیه میتواند مفهوم وسیعی داشته باشد که هم عدم قدرت راشامل شودوهم جهلراکه موجب عدم قدرت برانجام دادنکارمیگردد.
دقّت وظرافتی که در بیان احکام زنان مطلّقه وحقوق آنها در آیات مورد بحث به کار رفته وحتّی بسیاری از ریزهکاریهای این مسأله در آیات قرآن که در حقیقت قانون اساسی اسلام است بازگو شده، دلیل روشنی است به اهمّیّتی که اسلام برای نظام خانواده وحفظ حقوق زنان وفرزندان قائل است.
از طلاق تا آنجا که ممکن است جلوگیری میکند وریشههای آن را میخشکاند، امّا هرگاه کار به بنبست کشید وچارهای جز طلاق وجدایی نبود اجازه نمیدهد حقوق فرزندان ویا زنان در این کشمکش پایمال شود، حتّی طرح جدایی را طوری میریزد که امکان بازگشت غالباً وجود داشته باشد.
دستورهایی همچون امساک به معروف وجدایی به معروف ونیز عدم زیان وضرر وتضییق وسختگیری نسبت به زنان وهمچنین مشاوره شایسته برای روشن ساختن سرنوشت کودکان ومانند اینها که در آیات مورد بحث آمده، همگی گواه بر این معناست.
امّا متأسّفانه عدم آگاهی بسیاری از مسلمانان از این امور، یا عدم عمل به آن در عین آگاهی، سبب شده است که در هنگام جدایی وطلاق مشکلات زیادی برای خانوادهها وخصوصاً فرزندان به وجود آید واین نیست جز به خاطر اینکه مسلمانان از چشمه فیضبخش قرآن دور ماندند.
مثلاً با اینکه قرآن باصراحت میگوید: زنان مطلّقه نباید در دوران عدّه از خانه شوهر بیرون روند وشوهر حق ندارد آنها را بیرون بفرستد، کاری که اگر انجام شود امید بازگشت غالب زنان به زندگی زناشویی بسیار زیاد است، امّا کمتر زن ومرد مسلمانی را پیدا میکنید که بعد از جدایی وطلاق به این دستور اسلامی عمل کند؛ واین راستی مایه تأسّف است (ر.ک: ج 24، ص 253 - 264).
قسمتی از اسرار سعی «صفا» و «مروه»
درست است که خواندن و شنیدن تاریخ زندگی مردان بزرگ، انسان را بهسوی خطّ آنها سوق میدهد، ولی راه صحیحتر و عمیقتری نیز وجود دارد وآن مشاهده صحنههایی است که مردان خدا در آنجا به مبارزه برخاستهاند ودیدن مراکزی است که وقایع اصلی در آنجا اتّفاق افتاده است.
این در واقع، تاریخ زنده محسوب میگردد، نه مانند کتابهای تاریخ که خاموش وبیجان است، در اینگونه مراکز انسان با برداشتن فاصلههای زمانی و با توجّه به حضور در مکان اصلی، خود را در متن حادثه احساس میکند و گویی با چشم خود همه چیز را میبیند.
اثر تربیتی این موضوع هرگز قابل مقایسه با آثار تربیتی سخنرانی و مطالعه کتاب ومانند اینها نیست، اینجا سخن از احساس است نه ادراک، تصدیق است نه تصوّر، وعینیّت است نه ذهنیّت.
از طرفی میدانیم در میان پیامبران بزرگ کمتر کسی همچون ابراهیم علیه السلام در صحنههای گوناگون مبارزه و در برابر آزمایشهای سخت قرار گرفته است تا آنجا که قرآن درباره او میگوید: (إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَؤُا الْمُبِینُ) «این مسلّمآ همان آزمایش آشکار است».(1)
و همین مجاهدهها و مبارزهها و آزمایشهای دشوار بود که ابراهیم علیه السلام را آنچنان پرورش داد که تاج افتخار «امامت» بر سر او گذاردند.
1) سوره صافات، آیه 106.
مراسم حج در حقیقت یک دوره کامل از صحنههای مبارزات ابراهیم علیه السلام ومنزلگاههای توحید و بندگی و فداکاری و اخلاص را در خاطرهها مجسّم میسازد.
اگر مسلمانان هنگام بهجا آوردن این مناسک به روح و اسرار آن واقف باشند و به جنبههای مختلف سمبولیک آن بیندیشند، یک کلاس بزرگ تربیتی و یک دوره کامل خداشناسی و پیامبرشناسی و انسانشناسی است.
با توجّه به این مقدّمه به جریان ابراهیم علیه السلام و جنبه تاریخی صفا و مروه بازمیگردیم:
ابراهیم به سنّ پیری رسیده بود و فرزندی نداشت، از خدا درخواست اولاد نمود. در همان سن از کنیزش هاجر فرزندی به او عطا شد که نام وی را اسماعیل گذاشت.
همسر اوّل او ساره نتوانست تحمّل کند که ابراهیم علیه السلام از غیر او فرزند داشته باشد. خداوند به ابراهیم علیه السلام دستور داد تا مادر و فرزند را به مکّه که در آن زمان بیابانی بیآبوعلف بود ببرد و سکنی دهد.
ابراهیم علیه السلام فرمان خدا را امتثال کرد و آن دو را به سرزمین مکّه که در آن روز سرزمین خشک و بیآبوعلفی بود و حتّی پرندهای در آنجا پر نمیزد برد. همین که خواست تنها از آنجا برگردد، همسرش شروع به گریه کرد که یک زن ویک کودک شیرخوار در این بیابان چه کنند؟!
اشکهای سوزان او که با اشک کودک شیرخوار آمیخته میشد قلب ابراهیم علیه السلام را تکان داد. دست به دعا برداشت و گفت: «خداوندا! من به فرمان تو همسر وکودکم را در این بیابان تنها میگذارم، تا نام تو بلند و خانه تو آباد گردد». این را گفت و با آنها، در میان اندوه و عشقی عمیق، وداع کرد.
طولی نکشید که غذا و آب ذخیره مادر تمام شد و شیر در پستان او خشکید. بیتابی کودک شیرخوار و نگاههای تضرّع آمیز او، مادر را آنچنان مضطرب ساخت که تشنگی خودرافراموشکردوبرای بهدست آوردن آب به تلاش وکوشش برخاست.
نخست به کنار کوه صفا آمد، در آنجا اثری از آب ندید. برق سرابی از طرف کوه مروه نظر او را جلب کرد و به گمان آب بهسوی آن شتافت، در آنجا نیز خبری از آب نبود.
باز همین برق را بر کوه صفا دید و بهسوی آن بازگشت و هفتبار این سعی وتلاش برای ادامه حیات و مبارزه با مرگ تکرار شد.
در واپسین لحظات که شاید طفل شیرخوار آخرین دقایق عمرش را طی میکرد، از نزدیک پای او - با نهایت تعجّب - چشمه زمزم جوشیدن گرفت. مادر و کودک از آن نوشیدند و از مرگ حتمی نجات یافتند.
از آنجا که آب، رمز حیات است، پرندگان از هرسو به سمت چشمه آمدند وقافلهها با مشاهده پرواز پرندگان، مسیر خود را بهسوی آن نقطه تغییر دادند. امّا چند روز یا چند ماه طول کشید، و بر این مادر و کودک چه گذشت خدا میداند.
سرانجام از برکت فداکاری یک خانواده به ظاهر کوچک، مرکزی بزرگ وباعظمت بهوجود آمد.
امروز در کنار خانه خدا حریمی برای هاجر و فرزندش اسماعیل باز شده (بهنام حِجْر اسماعیل) که همه سال صدها هزار نفر از اطراف عالم بهسراغ آن آمده وموظّفند در طواف خانه خدا آن حریم را که مدفن آن زن و فرزند است، همچو جزئی از کعبه قرار دهند.
کوه صفا و مروه به ما میآموزد که برای احیای نام حق و بهدست آوردن عظمت آیین او، همه حتّی کودک شیرخوار باید تا پای جان بایستند.
سعی صفا و مروه به ما میآموزد که در نومیدیها بسی امیدهاست. هاجر مادر اسماعیل در جایی که آبی به چشم نمیخورد تلاش کرد، خدا هم از راهی که تصوّر نمیکرد او را سیراب نمود (ر.ک: ج 1، ص 613 - 616).
(إِذْ قَالَتْ امْرَأَتُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّرآ فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ * فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهَا أُنْثَی وَاللهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَالاُْنْثَی وَإِنِّی سَمَّیْتُهَا مَرْیَمَ وَإِنِّی أُعِیذُهَا بِکَ وَذُرِّیَّتَهَا مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ)
(به یاد آورید) هنگامی را که همسر «عمران» گفت: «پروردگارا! آنچه را در رحم دارم، برای تو نذر کردم، که «مُحرّر» باشد (وآزاد برای خدمت خانه تو). از من بپذیر، که تو شنوا ودانایی.» * ولی هنگامی که او را به دنیا آورد، (واو را دختر یافت،) گفت: «پروردگارا! من او را دختر
آوردم - وخدا از آنچه او به دنیا آورده بود، آگاهتر بود - وپسر، همانند دختر نیست. (دختر نمیتواند وظیفه خدمتگزاری خانه خدا را همانند پسر انجام دهد.) من او را مریم نام گذاردم؛ واو وفرزندانش را از (وسوسههای) شیطان رانده شده، در پناه تو قرار میدهم».
(سوره آل عمران، آیات 35-36)
به دنبال اشاره به عظمت آل عمران که در آیات قبل آمده بود، در این آیات سخن از عمران ودخترش مریم به میان میآورَد وبهطور فشرده چگونگی تولّد وپرورش وبعضی از حوادث مهمّ زندگی این بانوی بزرگ را بیان میکند.
توضیح اینکه: از تواریخ واخبار اسلامی وگفته مفسّران استفاده میشود که «حَنّة» و«اَشیاع» دو خواهر بودند که اوّلی به همسری عمران از شخصیّتهای برجسته بنیاسرائیل درآمد ودومی را زکریّا پیامبر خدا به همسری برگزید.(1)
سالها گذشت واز همسر عمران فرزندی متولّد نشد. روزی زیر درختی نشسته بود، پرندهای را دید که به جوجههای خود غذا میدهد، مشاهده این محبّت مادرانه، آتش عشق فرزند را در دل او شعلهور ساخت واز صمیم دل از درگاه خدا تقاضای فرزند کرد. چیزی نگذشت که این دعای خالصانه به هدف اجابت رسید وباردار شد.
از بعضی از روایات چنین برمیآید که خداوند به «عمران» وحی کرده بود پسری پربرکت که میتواند بیماران غیر قابل درمان را درمان کند ومردگان را به فرمان خدا حیات بخشدبه اوخواهدداد،که بهعنوان پیامبربهسوی بنیاسرائیل فرستاده میشود.
او این جریان را با همسر خود «حَنّه» در میان گذاشت. ازاینرو هنگامی که او باردار شد تصوّر کرد فرزند مزبور همان است که در رحم دارد، بیخبر از اینکه جنینی که در رحم اوست مادر آن فرزند (مریم) است. به همین دلیل نذر کرد پسر را
1) از روایات استفاده میشود که «عِمران» نیز پیامبر بود وبه او وحی میشد. باید توجّه داشت که این عمرانغیر از عمران پدر موسی علیه السلام است ومیان آنها 1800 سال فاصله است (مجمع البیان وتفسیر مراغی، ذیلآیه مورد بحث ؛ البدایة والنهایة، ج 2، ص 67؛ ابن کثیر، قصص الانبیاء، ج 2، ص 369؛ بحارالأنوار،ج 14، ص 194).
خدمتگزار خانه خدا (بیتالمَقدِس) نماید، امّا هنگام تولّد مشاهده کرد که او دختر است، نگران شد که با این وضع چه کند، زیرا خدمتکاران بیتالمَقدِس از میان پسران انتخاب میشدند وسابقه نداشت دختری به این عنوان انتخاب گردد.(1)
اکنون به تفسیر آیه بازمیگردیم.
در نخستین آیه میفرماید: به یاد آورید «هنگامی را که همسر عمران گفت: خداوندا! آنچه را در رحم دارم برای تو نذر کردم تا محرّر (وآزاد برای خدمت خانه تو) باشد، آن را از من بپذیر که تو شنوا ودانایی» (إِذْ قَالَتِ امْرَأَتُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ).(2)
در این آیه به نذر همسر «عمران» به هنگام بارداری اشاره شده است. او تصوّر میکرد فرزندش - با توجّه به بشارت خداوند - پسر است، ازاینرو واژه «مُحَرّرآ» - یا معادل دیگردرزبان دیگر-رابهکاربردنه «مُحَرَّرَةً»وازخداخواست که نذراورابپذیرد.
واژه «مُحَرّرآ» از مادّه «تحریر» گرفته شده که بهمعنای آزاد ساختن است، ودر اصطلاح آن زمان به فرزندانی گفته میشد که به خدمت معبد وخانه خدا در میآمدند تا نظافت وسایر خدمات را بر عهده گیرند وبه هنگام فراغت مشغول عبادت پروردگار شوند.
از آنجا که آنها از هرگونه خدمت به پدر ومادر آزاد بودند، به آنان «مُحَرَّر» گفته میشد، یا از این جهت که خالص از هرگونه کوشش دنیوی بودهاند، به آنان «مُحَرّر» میگفتند.
بعضی گفتهاند: این دسته از کودکان از موقعی که توانایی بر این خدمات داشتند تا سنّ بلوغ، وظایف خود را زیر نظر پدران ومادران انجام میدادند وپس از رسیدن به سنّ بلوغ، تعیین سرنوشتشان به دست خودشان بود، اگر میخواستند به کار در معبد پایان داده وبیرون میرفتند واگر تمایل داشتند بمانند میماندند.
بعضی گفتهاند: اقدام همسر «عمران» به نذر دلیل بر آن است که «عمران» در همان حال بارداری او از دنیا رفته بود وگرنه بعید بود او مستقلّاً چنین نذری کند.
پس از آن میافزاید: «هنگامی که فرزند خود را به دنیا آورد (واو را دختر یافت) گفت: پروردگارا! من او را دختر آوردم» (فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهَا أُنْثَی).
البتّه «خدا از آنچه او به دنیا آورده بود آگاهتر بود» (وَاللهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ).
سپس افزود: «تو میدانی که دختر وپسر (برای هدفی که من نذر کردهام) یکسان نیستند» (وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالاُْنْثَی).
دختر پس از بلوغ عادت ماهیانه دارد ونمیتواند در مسجد بماند. به علاوه، نیروی جسمی آنها یکسان نیست؛ ونیز مسائل مربوط به حجاب وبارداری ووضع حملادامهاینخدمت رابرای دختردشوارمیسازدولذاهمیشه پسران رانذرمیکردند.
از قراین موجود در آیه وروایاتی که در تفسیر آیه وارد شده است استفاده میشود که جمله «وَ لَیسَ الذَّکَرُ کَالاُنثی» (پسر همانند دختر نیست) از زبان مادر مریم است، هرچند بعضی احتمال دادهاند که از کلام خدا باشد، ولی بعید به نظر میرسد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که مادر مریم قاعدتآ میبایست بگوید: «وَلَیسَتِ الاُنثی کَالذّکَر» (این دختر همانند پسر نیست)، زیرا او دختر آورده بود نه پسر ولذا گفتهاند: جمله تقدیم وتأخیری دارد همانگونه که در بسیاری از عبارات عرب معمول است، وچه بسا ناراحتی ناگهانی که هنگام وضع حمل به او دست داد سبب شد سخن خود را اینچنین ادا کند، زیرا او علاقه داشت صاحب پسری شود تا خدمتگزار بیتالمقدس باشد، همین علاقه سبب شد که بیاختیار به هنگام سخن گفتن نام پسر را مقدّم دارد.
سپس افزود: «من او را مریم نام نهادم واو وفرزندانش را از (وسوسههای) شیطان راندهشده (از درگاه خدا) در پناه تو قرار میدهم» (وَ إِنِّی سَمَّیْتُهَا مَرْیَمَ وَإِنِّی أُعِیذُهَا بِکَ وَذُرِّیَّتَهَا مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ).
«مریم» در لغت بهمعنای زن عبادتکار وخدمتگزار است، وچون مادرش بعد از وضع حمل این نام را بر او نهاد، نشانگر نهایت عشق وعلاقه این مادر باایمان برای وقف فرزندش در مسیر بندگی وعبادت خداست.
ونیز به همین دلیل بود که او پس از نامگذاری، نوزادش وفرزندانی را که در آینده از او به وجود میآیند، در برابر وسوسههای شیطانی به خداوند سپرد (ر.ک: ج 2، ص608-612).
(فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنْبَتَهَا نَبَاتآ حَسَنآ وَکَفَّلَهَا زَکَرِیَّا کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقآ قَالَ یَا مَرْیَمُ أَنَّی لَکِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ إِنَّ اللهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ)
خداوند، او [ مریم] را به طرز نیکویی پذیرفت؛ وبه طرز شایستهای، (نهال وجود) او را رویانید (وپرورش داد)؛ وسرپرستی او را به «زکریّا» سپرد. هر زمان زکریّا وارد محراب او میشد، غذای مخصوصی در کنار او میدید. پس از او پرسید: «ای مریم! این روزی از کجا نصیب تو شده؟!» گفت: «این از سوی خداست. خداوند به هر کس بخواهد، بیحساب
روزی میدهد». (سوره آل عمران، آیه 37)
این آیه ادامه بحث آیه گذشته درباره سرگذشت مریم است. میفرماید: «پروردگارش او را به طرز نیکویی پذیرفت وبهطور شایستهای (گیاه وجود) او را رویانید وپرورش داد» (فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا).
مادر مریم باور نمیکرد او به عنوان خدمتگزار خانه خدا (بیتالمَقدِس) پذیرفته شود، به همین دلیل آرزوداشت فرزندش پسر باشد، زیرا سابقه نداشت دختری برای این کار انتخاب گردد.
ولی طبق آیه مورد بحث، خداوند این دختر پاک را برای نخستینبار جهت این خدمت روحانی ومعنوی پذیرفت.
بعضی از مفسّران گفتهاند: نشانه پذیرش او این بود که مریم بعد از بلوغ در دوران خدمتگزاری بیتالمَقدس هرگز عادت ماهیانه ندید تا مجبور گردد از این مرکز روحانی دور شود.
یا اینکه حضور غذاهای بهشتی در برابر محراب او دلیلی بر این پذیرش بود.
این احتمال نیز وجود دارد که قبولی این نذر وپذیرش مریم به صورت الهام به مادرش اعلام شده باشد.
تعبیر به «انبَتَها» از مادّه «اِنبات» بهمعنای رویانیدن در مورد پرورش مریم اشاره به جنبههای تکامل معنوی وروحانی واخلاقی مریم است.
ضمنآ این جمله اشاره به نکته لطیفی دارد وآن این است که کار خداوند، انبات (رویانیدن) است، یعنی همانگونه که در درون بذر گلها وگیاهان استعدادهایی نهفته است که زیر نظر باغبان پرورش مییابد وآشکار میشود، در درون وجود آدمی واعماق روح وفطرت او نیز همهگونه استعدادهای عالی نهفته شده است که اگر انسان خود را تحت تربیت مربّیان الهی که باغبانان باغستان جهان انسانیّتاند قرار دهد، بهسرعت پرورش مییابد وآن استعدادهای خداداد آشکار میشود، و«اِنبات» بهمعنای واقعی کلمه صورت میگیرد.
وبه دنبال آن میافزاید: «خداوند زکریّا را سرپرست او قرار داد» (وَکَفَّلَهَا زَکَرِیَّا).
«کَفَّلَها» از مادّه «کَفالت» در اصل بهمعنای ضمیمه کردن چیزی به دیگری است، وبه همین مناسبت به افرادی که سرپرستی کودکی را بر عهده میگیرند «کافل» یا «کفیل» گفته میشود زیرا در حقیقت او را ضمیمه وجود خود میکنند.
این مادّه هرگاه به صورت ثلاثی مجرد (کَفَلَ، بدون تشدید) استعمال شود بهمعنای بر عهده گرفتن سرپرستی وکفالت است.
وهنگامی که به صورت ثلاثی مزید (کَفَّلَ، با تشدید) استعمال شود بهمعنای برگزیدن وقراردادن کفیل برای دیگری است.
در تاریخ آمده است: پدر مریم (عمران) قبل از تولّد او چشم از جهان فروبست ومادرش او را بعد از تولّد به بیتالمَقدس نزد علمای یهود آورده، گفت: این کودک هدیه به بیتالمَقدس است، سرپرستی او را یک تن از شما بر عهده بگیرد، وچون آثار عظمت در چهره او نمایان بود، ودر خاندان شایستهای متولّد شده بود، گفتوگو در میان دانشمندان بنیاسرائیل درگرفت، وهر یک میخواست افتخار سرپرستی مریم نصیب او شود.
سرانجام طیّ مراسم خاصّی که شرح آن در تفسیر آیه 44 همین سوره خواهد آمد، زکریّا کفالت او را بر عهده گرفت.
هرچه بر سنّ مریم افزوده میشد، آثار عظمت وجلال در وی نمایانتر میگشت وبه جایی رسید که قرآن در ادامه این آیه درباره او میگوید: «هر زمان زکریّا وارد
محراب او میشد، غذای جالب خاصّی نزد او مییافت» (کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقًا).
«محراب» محلّ ویژهای است که در معبد برای امام آن معبد، یا افراد خاصّی در نظر گرفته میشود، وبرای نامگذاری آن به این اسم جهاتی ذکر کردهاند که از همه بهتر سه جهت زیر است:
نخست اینکه از مادّه «حَرب» بهمعنای جنگ گرفته شده است، چون مؤمنان در این محل به مبارزه با شیطان وهوسهای سرکش برمیخیزند.
دیگر اینکه، «محراب» اصولاً بهمعنای بالای مجلس است وچون محلّ محراب را در بالای معبد قرار میدهند به این نام نامیده شده است.
در ضمن باید توجّه داشت وضع محراب در میان بنیاسرائیل چنانکه گفتهاند با وضع محرابهای ما تفاوت داشت؛ آنها محراب را از سطح زمین بالاتر میساختند بهطوری که چند پلّه میخورد واطراف آن مانند دیوارهای اتاق آن را محفوظ میکرد بهطوری که افرادی که در داخل محراب بودند، از بیرون کمتر دیده میشدند.
سوم اینکه، محراب بهمعنای تمام معبد است که جایگاه مبارزه با هوای نفس وشیطان بوده است.
مریم تحت سرپرستی زکریّا بزرگ شد وآنچنان غرق عبادت وبندگی خدا بود که به گفته ابن عبّاس هنگامی که نُه ساله شد، روزها را روزه میگرفت وشبها را به عبادت میپرداخت وآنچنان در پرهیزگاری ومعرفت وشناسایی پروردگار پیش رفت که از احبار ودانشمندان پارسای آن زمان نیز پیشی گرفت.(1)
هنگامی که زکریّا در کنار محراب او قرار گرفت وبرای دیدار او آمد، غذاهای مخصوصی کنار محراب او مشاهده کرد که از آن به تعجّب افتاد. روزی «به او گفت: این غذا را از کجا آوردی»؟! (قَالَ یَا مَرْیَمُ أَنَّی لَکِ هَذَا).
مریم در جواب «گفت: این از طرف خداست واوست که هر کس را بخواهد بیحساب روزی میدهد» (قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ إِنَّ اللهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ).
امّا این غذا چه نوع غذایی بوده؟ واز کجا برای مریم آمده؟ در آیه شرح داده نشده
1) مجمعالبیان، ج 2، ص 436؛ بحارالأنوار، ج 14، ص 196.
است، ولی از روایات متعدّدی که در تفسیر عیّاشی وغیر آن از کتابهای شیعه واهل تسنن آمده است استفاده میشود که آن نوعی میوه بهشتی بوده که در غیر فصل به فرمان پروردگار در کنار محراب مریم حاضر میشده است. واین موضوع جای تعجّب نیست که خدا از بنده پرهیزگارش اینچنین پذیرایی کند.(1)
اینکه منظور از «رِزقآ» غذای بهشتی باشد از قراینی که در گوشه وکنار آیه هست نیز استفاده میشود، زیرا اوّلاً کلمه «رِزقآ» به صورت نکره، نشانه آن است که روزی خاص وناشناسی برای زکریّا بوده است، ثانیآ پاسخ مریم که «این از طرف خداست» (هُوَ مِن عِندِ اللهِ) نشانه دیگری بر این مطلب است، ثالثآ به هیجان آمدن زکریّا وتقاضای فرزندی از طرف پروردگار که در آیه بعد به آن اشاره شده است، قرینه دیگری برای این معنی محسوب میشود.
ولی بعضی از مفسّران (مانند نویسنده المنار) معتقدند که منظور از «رِزقآ» همین غذاهای معمولی دنیا بوده، زیرا از ابن جریر نقل شده است که بنیاسرائیل گرفتار
قحطی شدند وزکریّا قادر بر تأمین زندگی مریم نبود، در این موقع قرعهای زدند که به نام مرد نجّاری افتاد واو افتخارآ از درآمد کسب خود، غذای مریم را تهیّه میکرد وبه هنگامی که زکریّادرکنارمحراب اوقرارمیگرفت،ازوجودچنان غذایی درآن شرایط سخت تعجّب میکرد ومریم در پاسخ او میگفت: «این از طرف خداست»؛ یعنی خداوند مرد باایمانی را علاقهمند به این خدمت در آن شرایط سخت ساخته است.
امّا همانطور که گفتیم، این تفسیر نه با قراین در آیه سازگار است، ونه با روایاتی که در ذیل آیه وارد شده است. از جمله روایات رسیده، روایتی است از امام باقر علیه السلام که مضمون آن بدین قرار است:
امور خانه بین علی وفاطمه علیهما السلام تقسیم شده بود، کارهای بیرون بر عهده علی علیه السلام وامور داخل خانه به عهده فاطمه علیها السلام .
روزی علی علیه السلام از فاطمه علیها السلام پرسید: آیا غذایی در منزل موجود است؟
عرض کرد: خیر. سه روز است که غذایی در منزل نیست، آنچه بوده به خدمت تو آوردهایم وشما را بر خود مقدّم داشتهایم.
1) بحارالأنوار، ج 14، ص 169، 186، 196، 200.
فرمود: چرا مرا آگاه نساختی؟
عرض کرد: سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.
علی علیه السلام از خانه بیرون رفت ومبلغی را برای تهیّه غذا قرض گرفت، در بین راه به «مقداد» برخورد کرد.
پرسید: در این وقت برای چه از خانه خارج شدهای؟
عرض کرد: گرسنگی.
فرمود: من مبلغی را قرض گرفتهام، ولی تو را بر خود مقدّم میدارم.
علی علیه السلام دست خالی به خانه بازگشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خانه دید ومشاهده کرد که فاطمه علیها السلام مشغول نماز است. ظرف سرپوشیدهای را نیز ملاحظه کرد که در جلوی پیامبر صلی الله علیه و آله قرار دارد.
وقتی سرپوش از ظرف برداشته شد، معلوم شد غذای مخصوص وفراوانی است. از فاطمه علیها السلام پرسید: این غذا از کجا رسیده است؟ (أَنَّی لَکِ هَذَا).
عرض کرد: (هُوَ مِن عِندِ اللهِ اِنَّ اللهَ یَرزُقُ مَن یَشَاءُ بِغَیرِ حِسابٍ).
در اینجا بود که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: این جریان همانند جریان زکریّا است که در کنار محراب مریم آمد وغذای مخصوصی در آنجا دید واز او پرسید: ای مریم! این غذا از کجاست، او گفت: از ناحیه خداست(1)(ر.ک: ج 2، ص 613 - 619).
(هُنَالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَّدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ * فَنَادَتْهُ الْمَلاَئِکَةُ وَهُوَ قَائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرَابِ أَنَّ اللهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیَی مُصَدِّقآ بِکَلِمَةٍ مِّنَ اللهِ وَسَیِّدآ وَحَصُورآ وَنَبِیّآ مِّنَ الصَّالِحِینَ * قَالَ رَبِّ أَنَّی یَکُونُ لِی غُلاَمٌ وَقَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَامْرَأَتِی عَاقِرٌ قَالَ کَذَالِکَ اللهُ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ)
آنجا بود که زکریّا، (با مشاهده آنهمه شایستگی در مریم،) پروردگار خویش را خواند وگفت:
1) نورالثقلین، ج 1، ص 333؛ تفسیر عیّاشی، ج 1، ص 171؛ بحارالأنوار، ج 14، ص 198 وج 43، ص 29،60 و311 وج 37، ص 104.
«پروردگارا! از سوی خود، فرزند پاکیزهای (نیز) به من عطا فرما،که تو دعا را میشنوی.» * ودر حالی که او در محراب ایستاده، مشغول نیایش بود، فرشتگان او را صدا زدند که: «خدا تو را به «یحیی» بشارت میدهد؛ (کسی) که کلمه خدا [ مسیح ]را تصدیق میکند؛ ورهبر خواهد بود؛ واز هوسهای سرکش برکنار، وپیامبری از صالحان است.» * او گفت: «پروردگارا! چگونه ممکن است پسری برای من باشد در حالی که پیری به سراغ من آمده، وهمسرم نازا است؟!» فرمود: «بدینگونه خداوند هر کاری را بخواهد انجام میدهد».
(سوره آل عمران، آیات 38-40)
این آیات گوشهای از زندگی زکریّای پیامبر را درباره داستان مریم بیان میکند.
سابقآ گفتیم، همسر زکریّا ومادر مریم با هم خواهر بودند واتّفاقآ هر دو در آغاز عقیم.
هنگامی که مادر مریم از لطف پروردگار صاحب چنین فرزند شایستهای شد، وزکریّا اخلاص وسایر ویژگیهای شگفتآور او را دید، آرزوکرد او هم صاحب فرزندی پاک وباتقوا همچون مریم شود.
فرزندی که چهرهاش آیت وعظمت خداوند گردد، وبا اینکه سالیان درازی از عمر او وهمسرش گذشته بود، واز نظر معیارهای طبیعی بسیار بعید به نظر میرسید که او صاحب فرزند شود، ولی ایمان به قدرت پروردگار ومشاهده وجود میوههای تازه در غیر فصل در کنار محراب عبادت مریم، قلب وی را لبریز از امید ساخت که شاید در فصل پیری میوه فرزند بر شاخسار وجودش آشکار شود، به همین دلیل هنگامی که مشغول نیایش بود از خداوند تقاضای فرزند کرد. قرآن در نخستین آیه مورد بحث میفرماید: «در این هنگام زکریّا پروردگار خویش را خواند وگفت: پروردگارا! فرزند پاکیزهای از سوی خودت به من (نیز) عطا فرما که تو دعا را میشنوی» واجابت میکنی (هُنَالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ).(1)
1) «ذُرِّیَّة» چنانکه ذیل آیه 34 گفتیم، در اصل بهمعنای فرزندان کوچک است، گاه به اولاد بزرگ نیز گفتهمیشود، این واژه در اصل معنای جمعی دارد ولی بر مفرد هم اطلاق میگردد (مفردات راغب) ضمنآ «طَیّبَةً»به صورت مؤنّث آمده با اینکه حضرت زکریّا تقاضای پسر کرده بود، این برای مراعات ظاهر لفظذُرّیَّة است.
«در این موقع فرشتگان به هنگامی که او در محراب ایستاده ومشغول نیایش بود، وی را صدا زدند که خداوند تو را به یحیی بشارت میدهد، در حالی که کلمه خدا (حضرت مسیح) را تصدیق میکند وآقا ورهبر خواهد بود، واز هویوهوس بر کنار وپیامبری از صالحان است» (فَنَادَتْهُ الْمَلاَئِکَةُ وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرَابِ أَنَّ اللهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیَی مُصَدِّقًا بِکَلِمَةٍ مِنَ اللهِ وَ سَیِّدًا وَ حَصُورًا وَنَبِیًّا مِنَ الصَّالِحِینَ).
خداوند نهتنها اجابت دعای او را با فرشتگان خبر داد، بلکه پنج وصف از اوصاف این فرزند پاکیزه را بیان داشت:
نخست اینکه او به «کَلِمَةٍ مِنَ اللهُ»؛ یعنی حضرت مسیح علیه السلام ایمان میآورد، وبا ایمان وحمایت از او سبب تقویت مسیح علیه السلام میگردد (توجّه داشته باشید که منظور از «کَلِمَة» در اینجا به قرینه آیه 45 همین سوره و171 سوره نساء، حضرت مسیح علیه السلام است وسبب این تعبیر بهزودی روشن خواهد شد).
همانگونه که در تاریخ آمده است، یحیی شش ماه از عیسی علیه السلام بزرگتر بود ونخستین کسی بود که نبوّت او را تصدیق کرد، وبهسوی او دعوت نمود، وچون در میان مردم به زهد وپاکدامنی اشتهار تام داشت، گرایش او به مسیح علیه السلام اثر عمیقی در توجّه مردم به او گذاشت.
دوم اینکه او مقام سیادت ورهبری از نظر علم وعمل خواهد داشت (سَیِّدآ).
سوم اینکه او خود را از هویوهوسهای سرکش وآلودگی به دنیاپرستی حفظ میکند؛ این معنی از واژه «حَصورآ» استفاده میشود.
واژه «حَصور» از «حَصر» بهمعنای «حبس» گرفته شده است، ودر اینجا بهمعنای کسی است که خود را از هویوهوس منع کرده است. این واژه گاه بهمعنای کسی که خودداری از ازدواج میکند نیز آمده است، به همین دلیل جمعی از مفسّران آن را به همین معنی تفسیر کردهاند، ودر پارهای از روایات نیز به آن اشاره شده است.(1)
1) مستدرک، ج 14، ص 156؛ بحارالأنوار، ج 14، ص 169.
چهارم وپنجم اینکه او پیامبر بزرگی خواهد بود (توجّه داشته باشید که «نَبیّآ»
به صورت نکره آمده که در اینجا برای عظمت است) واز صالحان وشایستگان خواهد بود.
زکریّا با شنیدن این بشارت از فرشتگان، غرق شادی وسرور شد ودر عین حال نتوانست شگفتی خود را از چنین موضوعی پنهان کند. «عرض کرد: پروردگارا! چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد در حالی که پیری به من رسیده وهمسرم نازا است»؟ (قالَ رَبِّ أَنَّی یَکُونُ لِی غُلاَمٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَامْرَأَتِی عاقِرٌ).
وخداوند به او پاسخ داده، فرمود: «اینگونه خداوند هر کاری را که بخواهد انجام میدهد» (قالَ کَذلِکَ اللهُ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ).
وبا این پاسخ کوتاه که تکیه بر نفوذ اراده ومشیّت الهی داشت، زکریّا قانع شد (ر.ک: ج 2، ص 620 - 623).
(وَإِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِکَةُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ * یَا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَاسْجُدِی وَارْکَعِی مَعَ الرَّاکِعِینَ)
و(به یاد آورید) هنگامی را که فرشتگان گفتند: «ای مریم! خدا تو را برگزیده وپاک ساخته؛ وبر تمام زنان جهان، برتری بخشیده است. ای مریم! (به شکرانه این نعمت) برای پروردگار خود، خضوع کن وسجده بهجا آور؛ وبا رکوعکنندگان، رکوع کن».
(سوره آلعمران، آیات 42-43)
این آیات بار دیگر به داستان مریم بازمیگردد، از دوران شکوفایی وبرومندی او سخن میگوید، ومقامات والای او را برمیشمرَد. نخست از گفتوگوی فرشتگان با مریم بحث میکند. میفرماید: به یاد آور «هنگامی (را) که فرشتگان گفتند: ای مریم! خدا تو را برگزیده وپاک ساخته وبر تمام زنان جهان برتری داده است» (وَ إِذْ قالَتِ
الْمَلاَئِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفاکِ عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ).(1)
چه افتخاری از این برتر که انسانی با فرشتگان همسخن شود، آنهم سخنی که بشارت برگزیدگی او از سوی خدا وطهارت وبرتری او بر تمام زنان جهان باشد، واین نبود جز در سایه تقوا وایمان وعبادت او. آری، او برگزیده شد تا پیامبری همچو عیسی مسیح علیه السلام را به دنیا آورد.
جالب توجّه اینکه جمله «اِصطَفیکِ» در آیه تکرار شده؛ یکبار برای بیان برگزیدگی او بهطور مطلق، وبار دوم برای برگزیدگی او نسبت به تمام زنان جهان.
این آیه گواه بر این است که مریم بزرگترین شخصیّت زن در جهان خود بوده است. واین موضوع با آنچه درباره بانوی بزرگ اسلام فاطمه علیها السلام رسیده که او برترین بانوی جهان است منافات ندارد، زیرا در روایات متعدّدی از پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وامام صادق علیه السلام نقل شده است: «اِنَّ مَریَمُ کانَت سَیِّدَةَ نِساءِ عالَمِها وَ اَنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ جَعَلَکِ سَیِّدَةِ نِساءِ عالَمِکَ وَ عالَمِها وَ سَیِّدَةُ نِساءِ الأوَّلینَ وَ الآخِرینَ؛ مریم بانوی زنان زمان خود بود، وخداوند عزّوجلّ تو را بانوی زنان زمان خودت وزنان زمان مریم از اوّلین وآخرین قرار داده است».(2)
کلمه «العالَمین» هیچگونه منافات با این سخن ندارد، زیرا این کلمه در قرآن وعبارات معمولی بهمعنای مردمی که در یک عصر وزمان زندگی میکنند آمده است چنانکه درباره «بنیاسرائیل» میخوانیم: (وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعالَمینَ) «ومن شما را بر جهانیان برتری بخشیدم».(3)
بدیهی است منظور برتری مؤمنان بنیاسرائیل بر مردم عصر خود بوده است.
در آیه بعد سخن از خطاب دیگری از فرشتگان به مریم است. میگویند: «ای مریم! (به شکرانه این نعمتهای بزرگ، که از سوی خداوند برگزیده شدهای وبر زنان جهان
عصر خود برتری یافتهای، واز هر نظر پاکیزه گشتهای) برای پروردگارت خضوع
وسجده کن وهمراه رکوعکنندگان رکوع نما»! (یا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَاسْجُدِی وَارْکَعِی
مَعَ الرَّاکِعِینَ).
در اینجا سه دستور از طرف فرشتگان به مریم داده شده:
نخست «قنوت» در برابر پروردگار واین واژه همانطور که سابقآ اشاره کردیم بهمعنای خضوع ودوام اطاعت است.
دیگر «سجود» که آن نیز نوعی از «خضوع کامل» در برابر خداست.
وسوم «رکوع» که آنهم نوع دیگری از خضوع وتواضع است.
جمله «وَارکَعی مَعَ الرّاکِعینَ» (با رکوعکنندگان رکوع کن) ممکن است اشاره به نماز جماعت بوده باشد، ونیز ممکن است اشاره به پیوستن به جمعیّت نمازگزاران وخاضعان در برابر خدا باشد.
یعنی همانطور که دیگر بندگان خالص خدا برای او رکوع بهجا میآورند، تو نیز رکوع کن.
در این آیه نخست به سجده وسپس به رکوع اشاره شده است، واین نه به خاطر آن است که در نماز آنها سجده قبل از رکوع انجام میگرفته، بلکه منظور انجام دادن هر دو عبادت است ونظری به ترتیب آنها نیست. مثل این است که بگوییم: نماز بخوان ووضو بگیر وپاکیزه باش؛ یعنی همه این وظایف را انجام بده، زیرا عطف کردن با «واو» دلالتی بر ترتیب ندارد.
به علاوه، رکوع وسجود در اصل بهمعنای تواضع وخضوع است ورکوع وسجود معمولی یکی از مصادیق آن محسوب میشود (ر.ک: ج 2، ص 631 - 634).
(ذَلِکَ مِنْ أنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ)
(ای پیامبر!) این، از خبرهای غیبی است که به تو وحی میکنیم؛ وتو در آن هنگام که قلمهای خود را (برای قرعهکشی به آب) میافکندند تا کدامیک کفالت وسرپرستی مریم را عهدهدار شود، و(نیز) به هنگامی که (علمای بنیاسرائیل، برای کسب افتخار سرپرستی او،) با هم کشمکش داشتند، حضور نداشتی. (سوره آلعمران، آیه 44)
این آیه به گوشه دیگری از داستان مریم اشاره نموده، میفرماید: «آنچه را درباره سرگذشت مریم وزکریّا برای تو بیان کردیم از خبرهای غیبی است که به تو وحی میکنیم» (ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ).
زیرا این داستانها به این صورت (صحیح وخالی از هرگونه خرافه) در هیچیک از کتابهای پیشین که تحریف یافته است، وجود ندارد وسند آن تنها وحی آسمانی قرآن است.
آنگاه در ادامه این سخن میگوید: «در آن هنگام که آنها قلمهای خود را برای (قرعهکشی و) تعیین سرپرستی مریم، در آب افکندند، تو حاضر نبودی ونیز هنگامی که (علمای بنیاسرائیل برای کسب افتخار سرپرستی او) با هم کشمکش داشتند حضور نداشتی» وما همه اینها را از طریق وحی به تو گفتیم (وَ مَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ مَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ).
همانگونه که در تفسیر آیات قبل گفته شد، مادر مریم پس از وضع حمل، نوزاد خود را در پارچهای پیچیده به معبد آورد، وبه علما وبزرگان بنیاسرائیل خطاب کرد: این نوزاد برای خدمت خانه خدا نذر شده است، سرپرستی او را بر عهده بگیرید. چون مریم از خانوادهای بزرگ (خانواده عمران) ومعروف به پاکی ودرستی بود، برای سرپرستی او عابدان بنیاسرائیل بر یکدیگر پیشی میگرفتند، وبه همین جهت چارهای جز قرعه نیافتند. به کنار نهری آمدند وقلمها وچوبهایی که با آن قرعه میزدند، حاضر کردند ونام هر یک را به یکی از آنها نوشتند، هر قلمی در آب فرومیرفت برنده قرعه نبود، تنها قلمی که روی آب باقی ماند، قلمی بود که نام زکریّا بر آن نوشته شده بود.
به این ترتیب، سرپرستی زکریّا نسبت به مریم مسلّم شد، ودر واقع از همه سزاوارتر بود، زیرا علاوه بر دارا بودن مقام نبوّت، شوهر خاله مریم بود (ر.ک: ج2، ص 634 و 635).
(إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِکَةُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ وَجِیهآ فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ * وَیُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَکَهْلا وَمِنَ الصَّالِحِینَ)
(به یاد آورید) هنگامی را که فرشتگان گفتند: «ای مریم! خداوند تو را به کلمهای[ وجود باعظمتی ]از سوی خود بشارت میدهد که نامش «مسیح، عیسی پسر مریم» است؛ در حالی که در دنیا وآخرت، آبرومند؛ واز مقرّبان (الهی) خواهد بود. * وبا مردم، در گاهواره ودر حال میانسالی سخن خواهد گفت؛ واز صالحان است». (سوره آل عمران، آیات 45-46)
از این آیه به بعد به بخش مهمّ دیگری از زندگی مریم یعنی جریان تولّد فرزندش حضرت مسیح علیه السلام میپردازد ونکات مهمّی را در اینباره شرح میدهد. نخست میفرماید: به یاد آور «هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم! خداوند تو را به کلمهای (وجود باعظمتی) از سوی خودش، بشارت میدهد که نامش مسیح، عیسی علیه السلام پسر مریم است» (إِذْ قالَتِ الْمَلاَئِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسیحُ عِیسَی
ابْنُ مَرْیَمَ).(1)
«در حالی که هم در این جهان وهم در جهان دیگر، آبرومند وباشخصیّت واز مقرّبان (درگاه خدا) خواهد بود» (وَجِیهًا فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ).
توجّه به نکات ذیل در تکمیل تفسیر آیه مفید به نظر میرسد:
درباره اینکه چرا به عیسی «کلمه» گفته شده در میان مفسّران سخن بسیار است امّا بیشتر به نظر میرسد علّت آن تولّد فوقالعاده مسیح علیه السلام است که مشمول (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا
1) قابل توجّه اینکه ضمیر در اِسمُهُ به کَلِمَةٍ برمیگردد، در عین حال به صورت مذکر آمده، زیرا نظر بهمعنیومصداق آن دارد که حضرت مسیح علیه السلام بوده است.
أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونَ)(1)است، یا به دلیل این است که قبل از تولّد، خداوند
بشارت او را در کلامی به مادرش داده بود.
ونیز ممکن است علّت این تعبیر این باشد که «کلمه» در اصطلاح قرآن بهمعنای مخلوق به کار میرود مانند: (قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا) «بگو: اگر دریاها به صورت مرکّب برای نوشتن کلمات پروردگار من شوند آنها تمام میشوند پیش از آنکه کلمات پروردگار من تمام گردد هرچند همانند دریاها را بر آن بیفزاییم».(2)
در این آیه منظور از «کلمات خدا» همان مخلوقات اوست، واز آنجا که مسیح علیه السلام یکی از مخلوقات بزرگ خدا بوده است، اطلاق کلمه بر او شده که در ضمن پاسخی به مدّعیان الوهیّت عیسی علیه السلام نیز بوده باشد.
ویا برای آن است که خداوند او را از ناپاکی وگناه مسح کرد وپاک گردانید.
در آیه بعد به یکی از فضایل ومعجزات حضرت مسیح علیه السلام اشاره میکند، میگوید: «او با مردم در گهواره، ودر حال کهولت (میانسال شدن) سخن خواهد گفت واو از صالحان است» (وَ یُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلاً وَ مِنَ الصَّالِحِینَ).
همانگونه که در سوره مریم خواهد آمد، مریم برای رفع اتّهام از خودش که فرزندی بدون پدر به دنیا آورده بود، به فرمان خدا به گاهواره نوزادش عیسی علیه السلام
اشاره کرد. او در همان حال به سخن درآمد وبا زبان فصیح وگویا مقام بندگی خویش را در مقابل خدا ونیز مقام نبوّت خود را آشکار ساخت.
واز آنجا که غیر ممکن است پیامبری اینچنین باعظمت از رحم آلودهای بیرون آید، پاکدامنی مادرش را با این اعجاز اثبات نمود.
باید توجّه داشت که کلمه «مَهد» بهمعنای محلّی است که برای خواب واستراحت نوزاد آماده میکنند، ونزدیک بهمعنای «گهواره» در فارسی است با این تفاوت که در گهواره، مفهوم جنبش وحرکت افتاده است در حالی که «مَهد» مفهوم عامی دارد وهرگونه محلّی را که برای نوزاد آماده کنند شامل میشود.
ظاهر آیات سوره مریم این است که او در همان روزهای آغاز تولّدش زبان به سخن گشود، کاری که عادتآ برای هیچ نوزادی ممکن نیست، واین خود یک معجزه بزرگ بود. ولی سخن گفتن در میانسالی وکهولت(1)یک امر کاملاً عادی است وذکر
این دو با هم در آیه مورد بحث ممکن است اشاره به این باشد که او در گاهواره همانگونه سخن میگفت که در موقع رسیدن به کمال عمر سخنانی سنجیده وپرمحتوا وحسابشده نه سخنانی کودکانه.
این احتمال نیز وجود دارد که این تعبیر اشاره به این حقیقت باشد که مسیح علیه السلام از آغاز تولّد تا زمانی که به سنّ کهولت رسید، همواره سخن حق میگفت ودر راه ارشاد وتبلیغ خلق گام برمیداشت.
به علاوه، این تعبیر درباره عیسی علیه السلام گویی یکنوع پیشگویی واشاره به آینده عمر اوست، زیرا میدانیم طبق تواریخ، حضرت مسیح علیه السلام هرگز در این جهان ودر میان مردم به سنّ پیری نرسید، بلکه در سنّ 33 سالگی از میان مردم بیرون رفت، وخدا
او را به آسمان برد، ومطابق روایات متعدّدی در عصر ظهور حضرت مهدی علیه السلام به میان مردم بازمیگردد. (وبا آنها سخن میگوید، همانگونه که در آغاز عمر سخن میگفت).(2)
تعبیر به «مِن الصّالِحین» نشان میدهد که صالح وشایسته بودن از بزرگترین افتخاراتی است که نصیب انسان میشود، وگویی همه ارزشهای انسانی در آن جمع است (ر.ک: ج 2، ص 637 - 641).
(قَالَتْ رَبِّ أَنَّی یَکُونُ لِی وَلَدٌ وَلَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ قَالَ کَذَلِکِ اللهُ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ إِذَا قَضَی أَمْرآ فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ)
(مریم) گفت: «پروردگارا! چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد، در حالی که انسانی با من تماس نداشته است؟!» فرمود: «خداوند، اینگونه هرچه را بخواهد میآفریند. هنگامی که فرمان وجود چیزی را صادر کند، تنها به آن میگوید: «موجود باش!» آن (چیز نیز، بیدرنگ) موجود میشود. (سوره آل عمران، آیه 47)
باز در این آیه داستان مریم علیها السلام ادامه مییابد. او هنگامی که بشارت تولّد عیسی علیه السلام را شنید، «گفت: پروردگارا! چگونه فرزندی برای من خواهد بود، در حالی که هیچ انسانی با من تماس نگرفته» وهرگز همسری نداشتهام؟! (قالَتْ رَبِّ أَنَّی یَکُونُ لِی وَلَدٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ).
میدانیم این جهان، جهان اسباب است وخداوند، آفرینش را چنان قرار داده که هر موجودی به دنبال یک سلسله عوامل واسباب، پا به دایره وجود میگذارد. مثلاً برای تولّد فرزند، ازدواج وآمیزش جنسی وترکیب «اسپرم» و«اوول» لازم است. بنابراین جای تعجّب نیست که مریم با شنیدن این بشارت که بهزودی صاحب فرزندی خواهد شد در شگفتی فرورود.
ولی خداوند به این شگفتی پایان داده، «فرمود: اینگونه خدا هرچه را بخواهد میآفریند» (قالَ کَذلِکِ اللهُ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ).
نظام عالم طبیعت مخلوق خدا ومحکوم فرمان اوست، وهرگاه بخواهد میتواند
این نظام را دگرگون سازد وبا اسباب وعوامل غیر عادی موجوداتی را بیافریند.
سپس برای تکمیل این سخن میفرماید: «هنگامی که چیزی را مقرّر کند (وفرمان وجود آن را صادر نماید) تنها به آن میگوید: موجود باش! آن نیز بیدرنگ موجود میشود» (إِذَا قَضَی أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ).
بدیهی است تعبیر به «کُن» (باش) در حقیقت بیان اراده قطعی خداست، وگرنه نیاز به سخنی نیست؛ یعنی به مجرّد اینکه اراده او بر چیزی تعلّق گرفت وفرمان آفرینش صادر شد، بیدرنگ لباس هستی بر آن پوشانده میشود.
قابل توجّه اینکه درباره آفرینش عیسی علیه السلام در این آیه جمله «یَخلُقُ» (میآفریند) به کار رفته است، در حالی که درباره آفرینش یحیی، در چند آیه قبل، تعبیر به «یَفعَلُ» (انجام میدهد)شده است.شایداین تفاوت تعبیراشاره به تفاوت خلقت این دوپیامبر بوده باشد که یکی از مجرای عادی ودیگری از مجرای غیر عادی به وجود آمدهاند.
این نکته نیز قابل توجّه است که در آغاز این آیات، مریم با فرشتگان سخن میگوید ولی در اینجا میبینیم او با خدای خود سخن میگوید واز او پاسخ میشنود. گویی چنان مجذوب ذات پاک حق شد که واسطهها را از میان برداشت ویکپارچه با مبدأ عالم هستی پیوند گرفت، وبیهیچ واسطهای آنچه میخواست گفت وآنچه میبایست شنید. البتّه سخن گفتن غیر پیامبران با خدا هرگاه به صورت وحی نبوّت نباشد اشکال ندارد (ر.ک: ج 2، ص 642 - 643).
(فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَّعْنَتَ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ)
هر گاه بعد از علم ودانشی که به تو رسیده، (باز) کسانی درباره مسیح با تو به ستیز برخیزند، بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما نیز فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما نیز زنان خود را؛ ما از نفوس خود (وکسی که همچون جان ماست) دعوت کنیم، شما نیز از نفوس خود؛ آنگاه مباهله (ونفرین) کنیم؛ ولعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم». (سوره آل عمران، آیه 61)
گفتهاند: این آیه وآیات قبل از آن درباره هیأت نجرانی مرکب از عاقب وسیّد وگروهی که با آنها بودند نازل شده است. آنها خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده، عرض کردند: آیا هرگز دیدهای فرزندی بدون پدر متولّد شود؟ در این هنگام آیه (اِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِنْدَ اللهِ...) نازل شد وهنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را به مباهله(1)دعوت کرد، آنها تا فردای آن
روز از حضرتش مهلت خواستند وپس از مراجعه به شخصیّتهای نجران، اسقف (روحانی بزرگشان) به آنها گفت: شما فردا به محمّد نگاه کنید، اگر با فرزندان وخانوادهاش برای مباهله آمد، از مباهله با او بترسید، واگر با یارانش آمد با او مباهله کنید زیرا چیزی در بساط ندارد.
فردا که شد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد در حالی که دست علیّ بن ابی طالب علیه السلام را گرفته بود وحسن وحسین علیهما السلام در پیش روی او راه میرفتند، وفاطمه علیها السلام پشت سرش بود. نصاری نیز بیرون آمدند در حالی که اسقف آنها پیشاپیششان بود. هنگامی که دید پیامبر صلی الله علیه و آله با آن چند نفر آمدند درباره آنها سؤال کرد به او گفتند: این پسرعمو وداماد او ومحبوبترین خلق خدا نزد اوست، واین دو پسر فرزندان دختر او از علی هستند، وآن بانوی جوان دخترش فاطمه است که عزیزترین مردم نزد او ونزدیکترین افراد به قلب اوست... .
سیّد به اسقف گفت: برای مباهله قدم پیش گذار.
گفت: نه، من مردی را میبینم که نسبت به مباهله با کمال جرأت اقدام میکند ومیترسم راستگو باشد، واگر چنین باشد، به خدا یکسال بر ما نمیگذرد که در تمام دنیا یک نصرانی که آب بنوشد وجود نخواهد داشت.
1) «مُباهَله» در اصل از مادّه «بَهل» (بر وزن اهل) بهمعنای رها کردن وقیدوبند را از چیزی برداشتن است، وبههمین جهت هنگامی که حیوانی را به حال خود واگذارند، وپستان آن را در کیسه قرار ندهند تا نوزادشبتواند به آزادی شیر بنوشد، به آن «باهِل» میگویند، و«اِبتِهال» در دعا بهمعنای تضرّع وواگذاری کار بهخداست، واگر آن را گاهی بهمعنای هلاکت ودوری از خدا گرفتهاند نیز برای این است که رها کردن وواگذارکردن بنده به حال خود این نتایج را به دنبال میآورد. این بود معنای «مباهله» از نظر ریشه لغت.واز نظر مفهوم متداول که از آیه مورد بحث گرفته شده، بهمعنای نفرین کردن دو نفر به یکدیگر است، بدینترتیب که افرادی که با هم درباره یک مسأله مهمّ مذهبی گفتوگو دارند در یکجا جمع شوند وبه درگاه خداتضرّع کنند واز او بخواهند که دروغگو را رسوا ومجازات کند.
اسقف به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله عرض کرد: ای ابوالقاسم، ما با تو مباهله نمیکنیم بلکه مصالحه میکنیم، با ما مصالحه کن!
پیامبر صلی الله علیه و آله با آنها مصالحه کرد که دو هزار حُلّه که دستکم قیمت هر حلّهای چهل درهم باشد، وعاریت دادن سی دست زره وسی نیزه وسی رأس اسب در صورتی که در سرزمین یمن توطئهای برای مسلمانان رخ دهد پیامبر صلی الله علیه و آله ضامن این عاریتها خواهد بود تا آنها را بازگرداند؛ وعهدنامهای در این زمینه نوشته شد.
در روایتی آمده است اسقف مسیحیان به آنها گفت: صورتهایی را میبینم که اگر ازخداوندتقاضاکنندکوههاراازجابرکندچنین خواهدکرد،هرگزباآنهامباهله نکنید که هلاک خواهیدشد،وتاروزقیامت یک نصرانی برصفحه زمین باقی نخواهدماند.(1)
این آیه به دنبال آیات قبل واستدلالی که در آنها بر نفی خدا بودن مسیح شده بود، به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور میدهد: «هرگاه بعد از دانشی که (درباره مسیح) برای تو آمده (باز) کسانی با تو در آن به محاجّه وستیز برخاستند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت میکنیم وشما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت مینماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود (کسانی که به منزله جان ما هستند) دعوت میکنیم، شما هم از نفوس خود دعوت کنید، سپس مباهله میکنیم ولعنت خدا را بر دروغگویان قرار میدهیم» (فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ).
ناگفته پیداست منظور از «مباهله» این نیست که این افراد جمع شوند ونفرین کنند وسپس پراکنده شوند، زیرا چنین عملی بهتنهایی فایده ندارد، بلکه منظور این است که این نفرین مؤثّر گردد وبا آشکار شدن اثر آن، دروغگویان به عذاب گرفتار شوند وشناخته گردند.
1) مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث، (با تلخیص). این شأن نزول با تفاوت مختصری در تفاسیر دیگر مانندروح الجنان وتفسیر کبیر نیز آمده است، وفخررازی ادّعا میکند: این روایت در میان علمای تفسیر وحدیثمورد اتّفاق است. بحارالأنوار، ج 21، ص 321، 342، 344؛ مفید، ارشاد، ج 1، ص 166.
به تعبیری دیگر در این آیه به تأثیر ونتیجه مباهله تصریح نشده است، امّا از آنجا که این کار بهعنوان آخرین حربه بعد از اثر نکردن منطق واستدلال مورد استفاده قرار گرفته، دلیل بر این است که منظور ظاهر شدن اثر خارجی این نفرین است نه فقط یک نفرین ساده.
در آیه مورد بحث خداوند به پیامبر خود دستور میدهد که هر گاه پس از استدلالات روشن پیشین، کسی درباره عیسی علیه السلام با تو گفتوگو کند وبه جدال برخیزد، به او پیشنهاد مباهله کن که فرزندان وزنان خود را بیاورد وتو هم فرزندان وزنان خود را دعوت کن ودعا کنید تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.
مسأله مباهله به شکل فوق شاید تا آن زمان در بین عرب سابقه نداشت، وراهی بود که صددرصد حکایت از ایمان وصدق دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله میکرد.
چگونه ممکن است کسی که به تمام معنی به ارتباط خویش با پروردگار ایمان نداشته باشد وارد چنین میدانی گردد واز مخالفان خود دعوت کند بیایید با هم به درگاه خدا برویم واز او بخواهیم تا دروغگو را رسوا سازد، وشما به سرعت نتیجه آن را خواهید دید که چگونه خداوند دروغگویان را مجازات میکند.
مسلّمآ ورود در چنین میدانی بسیار خطرناک است، زیرا اگر دعای او به اجابت نرسد واثری از مجازات مخالفان آشکار نشود نتیجهای جز رسوایی دعوتکننده نخواهد داشت.
چگونه ممکناست آدم عاقل بدون اطمینان به نتیجه درچنین مرحلهایگامبگذارد؟
از اینجاست که گفتهاند: دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله به مباهله یکی از نشانههای صدق دعوت وایمان قاطع اوست، قطع نظر از نتایجی که بعدآ از مباهله به دست آمد.
در روایات اسلامی وارد شده است هنگامی که پای مباهله به میان آمد، نمایندگان مسیحیان نجران از پیامبر مهلت خواستند تا در اینباره بیندیشند، وبا بزرگان خود به شور بنشینند؛ نتیجه مشاوره آنها که از یک نکته روانشناسی سرچشمه میگرفت این بود که به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده کردید محمّد با سروصدا وجمعیّت
وجاروجنجال به مباهله آمد با او مباهله کنید ونترسید، زیرا حقیقتی در کار او نیست که متوسّل به جاروجنجال شده است.
واگر با نفرات بسیار محدودی از خاصّان نزدیک وفرزندان خردسالش به میعادگاه آمد، بدانید او پیامبر خداست واز مباهله با او بپرهیزید که خطرناک است.
آنها طبق قرار قبلی به میعادگاه رفتند، ناگاه دیدند پیامبر فرزندانش حسن وحسین علیهما السلام را در پیش رودارد، وعلی علیه السلام وفاطمه علیها السلام همراه او هستند وبه آنها سفارش میکند هر گاه من دعا کردم شما آمین بگویید.
مسیحیان هنگامی که این صحنه را مشاهده کردند سخت به وحشت افتادند، واز اقدام به مباهله خودداری کرده، حاضر به مصالحه شدند وبه شرایط ذمّه وپرداختن مالیات (جِزیه) تن در دادند.
غالب مفسّران ومحدّثان شیعه واهل تسنن تصریح کردهاند که آیه مباهله در حقّ اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است وپیامبر کسانی را که همراه خود به میعادگاه برد، تنها فرزندانش حسن وحسین علیهما السلام ودخترش فاطمه علیها السلام وعلی علیه السلام بودند. بنابراین منظور از «أبناءَنا» در آیه منحصرآ حسن وحسین علیهما السلام هستند، همانطور که منظور از «نِساءَنا» فاطمه علیها السلام ، ومنظور از «أنفُسَنا» تنها علی علیه السلام بوده است، واحادیث فراوانی در این زمینه نقل شده است.(1)
ولی بعضی از مفسّران اهل تسنن که کاملاً در اقلّیّت هستند کوشیدهاند ورود احادیث را در این زمینه انکار کنند. مثلاً نویسنده تفسیر المنار در ذیل آیه میگوید: این روایات همگی از طرق شیعه است وهدف آنها مشخّص است، وآنها چنان در نشر وترویج این احادیث کوشیدهاند که موضوع را حتّی بر بسیاری از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساختهاند.
امّا مراجعه به منابع اصیل اهل تسنن نشان میدهد که علی رغم پندارهای تعصّبآلود نویسنده المنار، بسیاری از طرق این احادیث هرگز به شیعه وکتابهای
1) بحارالأنوار، ج 10، ص 141 و350 وج 21، ص 346 وج 25، ص 223 وج 31، ص 439.
شیعه منتهی نمیشود، واگر بنا باشد ورود این احادیث را از طرق اهل تسنن انکار کنیم، سایر احادیث آنها وکتبشان نیز از درجه اعتبار خواهد افتاد.
برای روشن شدن این حقیقت، قسمتی از روایات آنان را در این باب با ذکر مدارک در اینجا میآوریم:
قاضی نورالله شوشتری در کتاب نفیس احقاق الحق جلد 3، صفحه 46 چنین میگوید: مفسّران در این مسأله اتّفاق نظر دارند که «أبناءَنا» در آیه مورد بحث اشاره به حسن وحسین علیهما السلام و«نِساءَنا» اشاره به فاطمه علیها السلام و«أنفُسَنا» اشاره به علی علیه السلام است.
ودر پاورقی کتاب مزبور در حدود شصت نفر از بزرگان اهل سنّت ذکر شدهاند که تصریح نمودهاند: آیه مباهله درباره اهل بیت علیهم السلام نازل شده ونام آنها ومشخّصات کتابهای آنها را در صفحه 46 - 76 مشروحآ آورده است.
از جمله شخصیّتهای سرشناس که این مطلب از آنها نقل شده است افراد زیر هستند:
مسلم بن حجّاج نیشابوری صاحب صحیح معروف که از کتابهای ششگانه مورد اعتماد اهل سنّت است.(1)
احمد بن حنبل در کتاب مسند.(2)
طبری در جامع البیان فی تأویل القرآن در ذیل همین آیه.(3)
حاکم در کتاب مستدرک.(4)
حافظ ابونعیم اصفهانی در کتاب دلائل النبوّة.(5)
واحدی نیشابوری در کتاب اسباب النزول.(6)
فخر رازی در مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر).(7)
ابن اثیر در کتاب جامع الاصول.(1)
ابن جوزی در تذکرة الخواص.(2)
قاضی بیضاوی در انوار التنزیل.(3)
آلوسی در روح المعانی.(4)
طنطاوی مفسّر معروف در الجواهر.(5)
زمخشری در کشّاف.(6)
حافظ احمد بن حجر عسقلانی در الاصابة.(7)
ابن صبّاغ در الفصول المهمّة.(8)
علّامه قرطبی در الجامع لاحکام القرآن.(9)
در کتاب غایة المرام از صحیح مسلم در باب «فضائل علیّ بن ابی طالب» نقل شده است که روزی معاویه به سعد بن ابی وقّاص گفت: چرا ابوتراب (علی علیه السلام ) را دشنام نمیگویی؟!
گفت: از آن وقت که به یاد سه چیز که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره علی علیه السلام فرمود افتادم، از این کار صرفنظر کردم... (یکی از آنها این بود:) هنگامی که آیه مباهله نازل گردید، پیغمبر صلی الله علیه و آله تنها از فاطمه وحسن وحسین وعلی علیهم السلام دعوت کرد وسپس فرمود: «أللّهُمَّ هؤلاءِ أهلی؛ خدایا! اینها خاصّان نزدیک منند».(10)
نویسنده تفسیر کشّاف که از بزرگان اهل تسنن است در ذیل آیه میگوید: این آیه
قویترین دلیلی است که فضیلت اهل کساء را ثابت میکند.
مفسّران ومحدّثان ومورّخان شیعه نیز عمومآ در نزول این آیه درباره اهلبیت علیهم السلام اتّفاق نظر دارند. در تفسیر نورالثقلین روایات فراوانی در این زمینه نقل شده است.(1)
از جمله به نقل از کتاب عیون اخبار الرّضا درباره مجلس بحثی که مأمون در دربار خود تشکیل داده بود اینچنین مینویسد:
امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام فرمود: «خداوند پاکان بندگان خود را در آیه مباهله مشخّص ساخته است وبه پیامبرش چنین دستور داده: (فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا...) وبه دنبال نزول این آیه پیامبر صلی الله علیه و آله ، علی وفاطمه وحسن وحسین علیهم السلام را با خود به مباهله برد... این مزیّتی است که هیچکس در آن بر اهلبیت علیهم السلام پیشی نگرفته، وفضیلتی است که هیچ انسانی به آن نرسیده، وشرفی است که قبل از آن هیچکس از آن برخوردار نبوده است.(2)
در اینجا سؤال معروفی است که «فخر رازی» وبعضی دیگر درباره نزول آیه در حق اهل بیت علیهم السلام ذکر کردهاند:
چگونه ممکن است منظور از «أَبْناءَنا» (فرزندان ما) حسن وحسین علیهما السلام باشد؟ در حالی که «أَبْناء» جمع است وجمع بر دو نفر گفته نمیشود؟
وچگونه ممکن است «نِسائَنا» که معنی جمع دارد تنها بر بانوی اسلام فاطمه علیها السلام اطلاق گردد؟
واگر منظور از «أَنْفُسَنا» تنها علی علیه السلام است، چرا به صیغه جمع آمده است؟!
پاسخ:
اوّلاً همانطور که قبلاً بهطور مشروح ذکر شد، اجماع علمای اسلام واحادیث فراوانی که در بسیاری از منابع معروف ومعتبر اسلامی اعم از شیعه وسنی در زمینه ورود این آیه در مورد اهل بیت علیهم السلام ، به ما رسیده است ودر آنها تصریح شده
پیغمبر صلی الله علیه و آله غیر از علی علیه السلام وفاطمه علیها السلام وحسن وحسین علیهما السلام کسی را برای مباهله نبرد، قرینه آشکاری برای تفسیر آیه خواهد بود، زیرا میدانیم از جمله قرائنی که آیات قرآن را تفسیر میکند، سنت وشأن نزول قطعی است.
بنابراین، ایراد مزبور تنها متوجه شیعه نمیشود. بلکه همه دانشمندان اسلام باید به آن پاسخ گویند.
ثانیآ اطلاق صیغه جمع بر مفرد یا بر تثنیه تازگی ندارد، ودر قرآن وغیر قرآن از ادبیات عرب وحتّی غیر عرب شواهد بسیاری دارد.
توضیح اینکه: بسیار میشود به هنگام بیان یک قانون، یا تنظیم یک عهدنامه، حکم به صورت کلّی وبه صیغه جمع آورده میشود، ومثلاً در عهدنامه چنین مینویسند: مسؤول اجرای آن، امضاءکنندگان عهدنامه وفرزندان آنها هستند، در حالی که ممکن است یکی از دو طرف تنها یک یا دو فرزند داشته باشد، این موضوع هیچگونه منافاتی با تنظیم قانون یا عهدنامه به صورت «جمع» ندارد.
خلاصه اینکه: ما دو مرحله داریم، مرحله قرارداد ومرحله اجرا؛ در مرحله قرارداد گاهی الفاظ به صورت جمع ذکر میشود تا بر همه مصادیق تطبیق کند، ولی در مرحله اجرا ممکن است مصداق منحصر به یک فرد باشد، واین انحصار در مصداق منافات با کلّی بودن مسأله ندارد.
به عبارت دیگر، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله موظّف بود طبق قراردادی که با نصارای نجران بست، همه فرزندان وزنان خاصّ خاندانش وکسانی را که به منزله جان او بودند همراه خود به مباهله ببرد، ولی مصداقی جز دو فرزند ویک زن ویک مرد نداشت.
افزون بر این، در آیات قرآن موارد متعدّدی داریم که عبارت به صورت صیغه جمع آمده امّا مصداق آن به جهتی از جهات منحصر به یک فرد بوده است. مثلاً در همین سوره آیه 173 میخوانیم: (الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ) «کسانی که مردم به آنها گفتند دشمنان (برای حمله به شما) اجتماع کردهاند از
آنها بترسید».
که منظور از «النّاس» (مردم) طبق تصریح جمعی از مفسّران، نعیم بن مسعود است که از ابوسفیان اموالی گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشرکان بترساند.(1)
1) تفسیر قرطبی، ذیل آیه 173 سوره آل عمران ؛ تفسیر کبیر وروح المعانی، ذیل آیه 173 سوره آل عمران.
وهمچنین در آیه 181 میخوانیم: (لَقَدْ سَمِعَ اللهُ قَوْلَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللهَ فَقیرٌ وَنَحْنُ أَغْنِیاءُ) «خداوند گفتار کسانی را که میگفتند: خدا فقیر است وما بینیازیم (ولذا از ما مطالبه زکات کرده است) شنید».
در حالی که منظور از «الّذین» در آیه طبق تصریح جمعی از مفسّران، حُییّ بن اخطب یا فِنحاص است.(1)
گاهی اطلاق کلمه جمع بر مفرد به عنوان بزرگداشت نیز دیده میشود، همانطور که درباره ابراهیم میخوانیم: (إِنَّ إِبْرهِیمَ کَانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلَّهِ) «ابراهیم امّتی بود خاضع در پیشگاه خدا»(2)در اینجا کلمه «امّت» که اسم جمع است بر فرد اطلاق شده است.
ضمنآ از آیه مباهله استفاده میشود که به فرزندان دختر نیز حقیقتآ «ابن» گفته میشود، برخلاف آنچه در جاهلیّت مرسوم بود که تنها فرزندان پسر را فرزند خود میدانستند ومیگفتند:
بَنونا بَنو أبنائنا وبَناتُنا بَنوهُنَّ أبناءُ الرّجالِ الأباعِدِ
«فرزندان ما تنها پسرزادههای ما هستند امّا دخترزادههای ما - فرزندان مردم بیگانه محسوب میشوند نه فرزندان ما».(3)
این طرز تفکّر مولود همان سنّت غلطی بود که در جاهلیّت عرب، دختران وزنان را عضو اصلی جامعه انسانی نمیدانستند وآنها را در حکم ظروفی برای نگاهداری پسران میپنداشتند.
چنانکه شاعر آنها میگوید:
وإنّما اُمّهاتُ النّاسِ اوعِیَةٌ مُستَودَعاتٌ ولِلأنسابِ آباءٌ
«مادران مردم، حکم ظروفی برای پرورش آنها دارند - وبرای نسب تنها پدران شناخته میشوند».(4)
1) جامع البیان، ج 4، ص 129؛ تفسیر قرطبی، ذیل آیه 181 سوره آل عمران ؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص155.
2) سوره نحل، آیه 120.
3) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 11، ص 28؛ فتح الباری، ج 12، ص 42؛ المیزان، ج 4، ص 312.
4) دیوان علی علیه السلام ، ص 24؛ با این تفاوت که در اینجا لِلأحسابِ آمده است. مغنی المحتاج، ج 4، ص 538، بااین تفاوت که در اینجا لِلاباءِ أَبْناءٌ آمده است ؛ سرخسی، مبسوط ج 7، ص 53 وج 17، ص 159؛ المیزان،ج18، ص 44 وج 4، ص 312.
ولی اسلام این طرز تفکّر را به شدّت درهم کوبید واحکام فرزند را بر فرزندان پسری ودختری یکسان جاری ساخت.
در آیات 84 و85 سوره انعام درباره فرزندان ابراهیم علیه السلام میخوانیم: (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَیْمَنَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسَی وَهَرُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * وَ زَکَرِیَّا وَیَحْیَی وَعِیسَی وَ إِلْیَاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ) «از فرزندان (ابراهیم)، داوود وسلیمان وایّوب ویوسف وموسی وهارون بودند واینچنین نیکوکاران را پاداش میدهیم * ونیز زکریّا ویحیی وعیسی والیاس که همه از صالحان بودند».
در این آیه حضرت مسیح علیه السلام از فرزندان ابراهیم شمرده شده، در حالی که فرزند دختری بود واصولاً پدری نداشت.
در روایاتی که از طرق شیعه واهل سنّت درباره امام حسن وامام حسین علیهما السلام وارد شده اطلاق جمله «اِبنُ رَسُولِ اللهِ» (فرزند پیغمبر) کرارآ دیده میشود.
در آیات مربوط به زنانی که ازدواج با آنها حرام است میخوانیم: (وَ حَلاَئِلُ أَبْنَائِکُمْ) «یعنی همسران پسران شما».(1)در میان فقهای اسلام این مسأله مسلّم است که
همسران پسرها ونوهها، چه دختری باشند وچه پسری بر شخص حرام است ومشمول آیه مورد بحث میباشند.
بیشک آیه مورد بحث یک دستور کلّی برای دعوت به مباهله به مسلمانان نمیدهد، بلکه روی سخن در آن تنها به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است، ولی این موضوع مانع از آن نخواهد بود که مباهله در برابر مخالفان، یک حکم عمومی باشد وافراد باایمان که از تقوا وخداپرستی کامل برخوردارند به هنگامی که استدلالات آنها در برابر دشمنان بر اثر لجاجت به جایی نرسد از آنان دعوت به مباهله کنند.
از روایاتی که در منابع اسلامی نقل شده است نیز عمومیّت این حکم استفاده
1) سوره نساء، آیه 23.
میشود. در تفسیر نورالثقلین، جلد 1، صفحه 351 حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل
شده است که فرمود: «اگر سخنان حقّ شما را مخالفان نپذیرفتند آنها را به مباهله دعوت کنید».
راوی میگوید: سؤال کردم چگونه مباهله کنم؟
فرمود: «خود را سه روز اصلاح اخلاقی کن».
وگمان میکنم فرمود: روزه بگیر وغسل کن، وبا کسی که میخواهی مباهله کنی به صحرا برو، سپس انگشتان دست راستت را در انگشتان راست او بیفکن واز خودت آغاز کن وبگو: خداوندا! تو پروردگار آسمانهای هفتگانه وزمینهای هفتگانهای وآگاه از اسرار نهان هستی، ورحمان ورحیمی، اگر مخالف من حقّی را انکار کرده وادّعای باطلی دارد بلایی از آسمان بر او بفرست، واو را به عذاب دردناکی مبتلا ساز!
وبعد بار دیگر این دعا را تکرار کن وبگو: اگر این شخص حق را انکار کرده وادّعای باطلی میکند بلایی از آسمان بر او بفرست واو را به عذابی مبتلا کن!
سپس فرمود: «چیزی نخواهد گذشت که نتیجه این دعا آشکار خواهد شد. به خدا سوگند، هرگز نیافتم کسی را که حاضر باشد اینچنین با من مباهله کند».(1)
ضمنآ از این آیه معلوم میشود برخلاف حملات بیرویه افرادی که میگویند: اسلام عملاً آیین مردان است وزنان در آن به حساب نیامدهاند. زنان در مواقع حسّاس به سهم خود در پیشبرد اهداف اسلامی همراه مردان در برابر دشمن میایستادهاند. صفحات درخشان زندگی فاطمه بانوی اسلام علیها السلام ودخترش زینب کبری علیها السلام وزنان دیگری که در تاریخ اسلام گام بر جای گامهای آنها نهادهاند گواه این حقیقت است (ر.ک: ج 2، ص 671 - 685).
(فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاَ أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنْکُمْ مِّنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی بَعْضُکُمْ مِّنْ بَعْضٍ فَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ وَأُوذُوا فِی سَبِیلِی وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا
1) جواهر الکلام، ج 5، ص 40؛ المیزان، ج 4، ص 410؛ کافی، ج 2، ص 513؛ وسائلالشیعه، ج 7، ص 134؛بحارالأنوار، ج 92، ص 349؛ عدّة الداعی، ص 214؛ نورالثقلین، ج 1، ص 351.
لاَُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَلاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ ثَوَابآ مِنْ عِنْدِ اللهِ وَاللهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ)
پروردگارشان، درخواست آنها را پذیرفت؛ (وفرمود:) من عمل هیچکس از شما را، زن باشد یا مرد، ضایع نخواهم کرد؛ شما از جنس یکدیگر (وپیرویک آیین). لذا کسانی که در راه خدا هجرت کردند، واز خانههای خود رانده شدند ودر راه من آزار دیدند، وجنگ کردند وکشته شدند، بهیقین گناهانشان را میبخشم؛ وآنها را در باغهای بهشتی، که از پای درختانش نهرها جاری است، وارد میکنم. این پاداشی است از طرف خداوند؛ وبهترین پاداشها
نزد خداست. (سوره آل عمران، آیه 195)
در آیات پیشین سخن درباره صاحبان عقل بود، در این آیه نتیجه اعمالشان را مورد توجّه قرار میدهد. شروع آیه با «فاء تفریع» روشنترین دلیل این پیوند است؛ با این حال در روایات وکلمات مفسّران شأن نزولهایی برای آیه آمده است که البتّه منافاتی با پیوستگی آیه با آیات قبل ندارد.
از جمله نقل شده است که: اُمّ سَلَمه (یکی از همسران رسول خدا) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: در قرآن از جهاد وهجرت وفداکاری مردان فراوان بحث شده، آیا زنان هم در این قسمت سهمی دارند؟ آیه فوق نازل شد وبه این سؤال پاسخ گفت.(1)
همچنین نقل شده است: علی علیه السلام هنگامی که با فَواطم (فاطمه بنت اسد وفاطمه دختر پیامبر وفاطمه دختر زبیر) از مکّه به مدینه هجرت کرد، وامّ ایمن - یکی دیگر از زنان باایمان - در بین راه نیز به آنها پیوست، آیه فوق نازل گردید.(2)
همانطور که اشاره کردیم، وجود این شأن نزولها برای آیه فوق منافاتی با پیوند آن با آیات قبل ندارد همانطور که بین این دو شأن نزول نیز منافاتی نیست (ر.ک: ج3، ص 284-285).(3)
(مَّا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کَانَا یَأْکُلاَنِ الطَّعَامَ انظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الاْیَاتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّی یُؤْفَکُونَ)
مسیح فرزند مریم، فقط پیامبر (خدا) بود؛ پیش از وی نیز، پیامبرانی بودند؛ مادرش، زن بسیار راستگویی بود؛ هر دو، غذا میخوردند؛ (با این حال، چگونه ادّعای الوهیّت مسیح وپرستش مریم را دارید؟!) بنگر چگونه نشانهها(ی حق) را برای آنها آشکار میسازیم؛ سپس بنگر چگونه از حق منحرف میشوند! (سوره مائده، آیه 75)
به دنبال بحثی که در آیات گذشته درباره غلوّ مسیحیان درباره حضرت مسیح واعتقاد به الوهیّت او گذشت، در این آیات با دلایل روشنی در چند جمله کوتاه این اعتقاد آنها را ابطال میکند. نخست میفرماید: چه تفاوتی در میان مسیح وسایر پیامبران بود که عقیده به الوهیّت او پیدا کردهاید؟! «مسیح بن مریم فقط فرستاده خدا بود وپیش از او رسولان وفرستادگان دیگری از طرف خدا آمدند» (مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ).
اگر رسالت از ناحیه خدا دلیل بر الوهیّت وشرک است، پس چرا درباره سایر پیامبران این مطلب را قائل نمیشوید؟
ولی میدانیم مسیحیان منحرف هرگز قانع نیستند که عیسی را فرستاده خدا بدانند، بلکه عقیده عمومی آنها فعلاً بر این است که او را فرزند خدا وبه یک معنی خود خدا میدانند که برای بازخرید گناهان بشر (نه برای هدایت ورهبری آنها) آمده است، ولذا به او لقب «فادی» (فداشونده در برابر گناهان بشر) میدهند.
پس از آن، برای تأیید این سخن میفرماید: «مادر او، زن بسیار راستگویی بود» (وَأُمُّهُ صِدِّیقَةٌ).
اشاره به اینکه اوّلاً کسی که مادر دارد ودر رحم زنی پرورش مییابد واین همه نیاز دارد، چگونه میتواند خدا باشد؟ ثانیآ اگر مادرش محترم است به خاطر این است
که او هم در مسیر رسالت مسیح با او هماهنگ بود واز رسالتش پشتیبانی میکرد، وبه این ترتیب بنده خاصّ خدا بود ونباید او را همچون یک معبود - آن طور که در میان مسیحیان رایج است و در برابر مجسّمه او تا سرحدّ پرستش خضوع میکنند - عبادت کرد (ر.ک: ج 5، ص 54 - 55).
(وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَی قَالُوا سَلاَمآ قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ * فَلَمَّا رَءَا أَیْدِیَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قَالُوا لاَتَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَی قَوْمِ لُوطٍ * وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ * قَالَتْ یَا وَیْلَتَی أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِی شَیْخآ إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ * قَالُوا أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللهِ رَحْمَتُ اللهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَّجِیدٌ)
فرستادگان ما [ فرشتگان ]برای ابراهیم بشارت آوردند؛ گفتند: «سلام!» (او نیز) گفت: «سلام!» وچندان درنگ نکرد که گوساله بریانی (برای آنها) آورد. * (امّا) هنگامی که دید دست آنها به آن نمیرسد (واز آن نمیخورند) آنها را ناآشنا (ودشمن) شمرد؛ واز آنان احساس ترس نمود. به او گفتند: «نترس! ما به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم.» * وهمسرش ایستاده بود، (از خوشحالی) خندید؛ پس او را به اسحاق، وبعد از اسحاق به یعقوب بشارت دادیم. * گفت: «ای وای بر من! آیا من فرزند میآورم در حالی که پیرزنم، واین شوهرم پیرمردی است؟! این راستی چیز عجیبی است!» * گفتند: «آیا از فرمان خدا تعجّب میکنی؟! این رحمت خدا وبرکاتش بر شما خانواده است؛ چرا که او ستوده ودارای مجد وعظمت است». (سوره هود، آیات 69-73)
اکنون نوبت سرگذشت ابراهیم علیه السلام قهرمان بتشکن میرسد. البتّه شرح زندگی پرماجرای این پیامبر بزرگ در سورههای دیگر قرآن مفصّلتر آمده (مانند سوره بقره،
آل عمران، نساء، انعام، انبیاء و جز اینها) ودر اینجا فقط بخشی از سرگذست او که به داستان قوم لوط ومجازات آن گروه آلوده عصیانگر مربوط میشود اشاره شده است. آیه میگوید: «فرستادگان ما [ فرشتگان] برای ابراهیم بشارت آوردند» (وَ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرهِیمَ بِالْبُشْرَی).
همانگونه که از آیات بعد استفاده میشود، این فرستادگان الهی همان فرشتگانی بودند که مأموریّت داشتند شهرهای قوم لوط را نابود کنند، ولی قبلاً برای دادن پیامی به ابراهیم علیه السلام نزد او آمدند.
در اینکه بشارت آنها چه بوده است، دو احتمال وجود دارد که جمع میان آن دو نیز بیمانع است: نخست بشارت به تولّد اسماعیل واسحاق، زیرا عمر طولانی بر ابراهیم علیه السلام گذشته بود وهنوز فرزندی نداشت در حالی که آرزو میکرد فرزند یا فرزندانی که حامل لوای نبوّت باشند داشته باشد؛ بنابراین اعلام تولّد اسحاق واسماعیل بشارت بزرگی برای او محسوب میشد.
و دیگر اینکه ابراهیم از فساد قوم لوط وعصیانگری آنها سخت ناراحت بود وچون آگاهی یافت که آنها چنین مأموریّتی دارند شادمان شد.
به هر حال هنگامی که رسولان بر او وارد شدند «گفتند: سلام» (قَالُوا سَلاَمًا).
او نیز «گفت: سلام» (قَالَ سَلاَمٌ).
«وطولی نکشید که گوساله بریانی (برای آنها) آورد» (فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ).
«عِجل» بهمعنی گوساله، و«حَنیذ» بهمعنی بریان است.
بعضی احتمال دادهاند «حَنیذ» به هر نوع بریانی اطلاق نمیشود، بلکه فقط به گوشتی گفته میشود که در کنار آتش روی سنگها میگذارند وبیآنکه شعله آتش به آن برسد، پخته و بریان میشود.
از این جمله استفاده میشود که یکی از آداب میهمانداری آن است که غذا را هر چه زودتر برای میهمان آماده کنند، زیرا مهمان وقتی که از راه میرسد -بهخصوص اگر مسافر باشد - غالبآ خسته وگرسنه است، هم نیاز به غذا دارد وهم نیاز به استراحت؛ باید زودتر غذای او را آماده کرد تا بتواند استراحت کند.
ممکن است بعضی خردهگیران بگویند برای چند میهمان یک گوساله بریان زیاد است. ولی با توجّه به اینکه اوّلاً در مورد میهمانان که قرآن عددشان را صریحآ بیان
نکرده گفتوگوست، برخی سه وبرخی چهار وبعضی نُه وبعضی یازده نفر نوشتهاند، واز این بیشتر هم احتمال دارد.(1)
ثانیآ ابراهیم هم پیروان ودوستانی داشت وهم کارکنان وآشنایانی، ومعمول است که گاه برای میهمان غذایی درست میکنند چند برابر نیاز میهمان وهمه از آن استفاده میکنند.
در اینجا واقعه عجیبی اتّفاق افتاد. ابراهیم مشاهده کرد میهمانان دست به سوی غذا دراز نمیکنند، امّا «هنگامی که دید دست آنها به آن نمیرسد (و از آن نمیخورند، کار) آنان را زشت شمرد و در دل احساس ترس کرد» (فَلَمَّا رَءَا أَیْدِیَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً).
این موضوع از یک رسم وعادت دیرینه سرچشمه میگرفت که هماکنون نیز در میان اقوامی که به سنّتهای خوب گذشته پایبندند وجود دارد که اگر کسی از غذای دیگری تناول کند وبهاصطلاح نان ونمک او را بخورد، قصد سوئی درباره او نخواهد کرد؛ به همین دلیل اگر کسی واقعآ قصد سوئی نسبت به دیگری داشت باشد سعی میکرد نان ونمک او را نخورد. بدین سبب ابراهیم با این کار میهمانان، نسبت به آنها بدگمان شد وفکر کرد ممکن است قصد سوئی داشته باشند.
رسولان که به این موضوع پی برده بودند بهزودی ابراهیم را از این فکر بیرون آوردند و«به او گفتند: نترس! ما بهسوی قوم لوط فرستاده شدهایم» یعنی ما فرشتهایم ومأمور عذاب یک قوم ستمگر، وفرشته غذا نمیخورَد (قَالُوا لاَ تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَی
قَوْمِ لُوطٍ).
«وهمسرش (ساره)ایستاده بود،(ازخوشحالی)خندید»(وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ).
این خنده ممکن است به خاطر آن باشد که او نیز از فجایع قوم لوط سخت ناراحت ونگران بود وآگاهی از نزدیک شدن مجازات آنها مایه خوشحالی وسرور او گشت.
این احتمال نیز هست که خنده او از روی تعجّب ویا حتّی وحشت بوده، زیرا خنده مخصوص به حوادث سرورانگیز نیست، بلکه گاه میشود که انسان از شدّت وحشت وناراحتی میخندد. در میان عرب ضربالمثل معروفی است که شَرَّ الشَّدائِدِ ما یُضحِکُ: «بدترین شداید آن است که انسان را به خنده آورَد».
1) مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث ؛ بحارالانوار، ج 12، ص 5 و87.
یا خنده به خاطر این بود که چرا میهمانان با اینکه وسیله پذیرایی آماده شده، دست به سوی طعام نمیبرند.
این احتمال نیز داده شده است که خنده او از جهت خوشحالی بهخاطر بشارت بر فرزند بوده باشد، هر چند ظاهر آیه این تفسیر را نفی میکند زیرا بشارت به اسحاق بعد از آن خنده به او داده شد. مگر اینکه گفته شود نخست به ابراهیم بشارت دادند که صاحب فرزندی خواهد شد وساره احتمال داد که او چنین فرزندی را برای ابراهیم خواهد آورد، ولی تعجّب کرد که مگر ممکن است پیرزنی در این سن برای شوهر پیرش فرزند بیاورد لذا با تعجّب از آنها پرسید وآنان صریحآ به او گفتند: آری، این فرزند از آنِ تو خواهد شد.
دقّت در آیات سوره ذاریات نیز این احتمال را تأیید میکند.
قابل توجّه اینکه بعضی از مفسّران اصرار دارند «ضَحِکَت» را از مادّه «ضَحک» (بر وزن درک) بهمعنی عادت ماهیانه بگیرند وگفتهاند درست در همین لحظه بود که ساره در آن سن وبعد از رسیدن به حدّ یأس، بار دیگر عادت ماهیانه شد، که نشانه امکان تولّد فرزند است. ازاینرو وقتی او را به تولّد اسحاق بشارت دادند کاملاً توانست این موضوع را باور کند. آنها به این استدلال کردهاند که در لغت عرب این جمله گفته میشود ضَحَکَتِ الأرانِبُ: «خرگوشها عادت شدند».
ولی این احتمال از جهات مختلفی بعید است، زیرا اوّلاً این مادّه در مورد انسان در لغت عرب به کار نرفته است ولذا راغب در کتاب مفردات هنگامی که این معنی را ذکر کرده صریحآ میگوید این تفسیر جمله «فَضَحِکَت» نیست چنانکه بعضی از مفسّران پنداشتهاند، بلکه معنی جمله همان خندیدن است، ولی مقارن حالت خنده، عادت ماهیانه شد واین دو با هم اشتباه شده است.
ثالثآ اگر این جمله به معنی ظهور آن حالت زنانه باشد نباید ساره بعد از آن از بشارت به اسحاق تعجّب کند زیرا با وجود این حالت، فرزند آوردن عجیب نیست، در حالی که از جملههای بعد همین آیه استفاده میشود که او نهتنها تعجّب کرد، بلکه صدا زد: وای بر من مگر ممکن است منِ پیرزن فرزند آورم؟
به هر حال این احتمال در تفسیر آیه بسیار بعید به نظر میرسد.
آیه اضافه میکند: «پس او را به اسحاق، و بعد از اسحاق به یعقوب بشارت دادیم» (فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَقَ وَ مِنْ وَرَاءِ إِسْحَقَ یَعْقُوبَ).
در حقیقت، هم به او بشارت فرزند دادند وهم نوه؛ یکی اسحاق ودیگری یعقوب که هر دو از پیامبران خدا بودند.
ساره همسر ابراهیم که با توجّه کهولت سنّ خود وهمسرش از دارا شدن فرزند مأیوس بود، با لحنی بسیار تعجّبآمیز «گفت: ای وای بر من! آیا من فرزند میآورم در حالی که پیرزنم، واین شوهرم پیرمردی است؟ این راستی چیز عجیبی است!» (قَالَتْ یَا وَیْلَتَا ءَأَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هَذَا بَعْلِی شَیْخًا إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ).
او حق داشت تعجّب کند، زیرا اوّلاً طبق آیه 29 سوره ذاریات در جوانی نیز زن عقیمی بود ودر آن روز که این مژده را به او دادند - طبق گفته مفسّران وسفر تکوین تورات - نود سال یا بیشتر داشت وهمسرش ابراهیم حدود یکصد سال یا بیشتر.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا ساره هم به پیر بودن خود استدلال کرد وهم پیری همسرش، در حالی که میدانیم زنان معمولاً بعد از پنجاه سالگی عادت ماهیانهشان که نشانه آمادگی برای تولّد فرزند است قطع میشود وپس از آن احتمال فرزند آوردن در مورد آنها ضعیف است، ولی آزمایشهای پزشکی نشان داده مردان از نظر تولید نطفه آمادگی پدر شدن را تا سنین بالا دارند.
پاسخ این سؤال روشن است، زیرا در مردان نیز این موضوع هر چند امکان دارد، به هرصورت درموردآنهانیزدرسنین خیلی بالااین احتمال ضعیف خواهدبود،لذاطبق آیه 54 سوره حجر، خود ابراهیم نیز از این بشارت به خاطر کهولت سن تعجّب کرد.
به علاوه از نظر روانی نیز شاید ساره بیمیل نبود که خود گناه را به گردن نگیرد.
به هر حال، رسولان پروردگار فوراً او را از تعجّب در آوردند وسوابق نعمتهای فوقالعاده الهی را بر این خانواده ونجات معجزآسایشان را از چنگال حوادث یادآور شدند و«گفتند: آیا از فرمان خدا تعجّب میکنی؟» (قَالُوا أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ).
در حالی که «این رحمت خدا وبرکاتش بر شما خانواده است» (رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ).
همان خدایی که ابراهیم را از چنگال نمرود ستمگر رهایی بخشید ودر دل آتش سالم نگاه داشت، همو که ابراهیم قهرمان بتشکن را که یکتنه بر همه طاغوتها تاخت، قدرت واستقامت وبینش داد.(1)
1) جمله رَحمَتُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیکُم ممکن است جمله خبریه باشد ودر مقام حال، ونیز ممکن است جنبهدعا داشته باشد. ولی احتمال اوّل نزدیکتر به نظر میرسد.
این رحمت وبرکت الهی، تنها آن روز وآن زمان نبود بلکه در این خاندان همچنان ادامه داشته ودارد. و چه برکتی بالاتر از وجود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وامامان معصوم که در این خاندان آشکار شدهاند؟
بعضی از مفسّران به این آیه استدلال کردهاند که همسر انسان نیز در عنوان «أهل البیت» وارد است واین عنوان مخصوص به فرزندان وپدر ومادر نیست. البتّه این استدلال صحیح است وحتّی اگر این آیه هم نبود از نظر محتوای کلمه «اهل» این معنی درست بود امّا هیچ مانعی ندارد کسانی جزءِ اهل بیت پیامبری همچون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله باشند وبر اثر جدا کردن مکتب خود از نظر معنوی از اهل بیت خارج شوند (شرح بیشتر در این باره - به خواست خدا - ذیل آیه 33 سوره احزاب خواهد آمد).
ودر پایان آیه برای تأکید بیشتر، فرشتگان گفتند: «چرا که او ستوده ووالاست»
(إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ).
در واقع، ذکر این دو صفت پروردگار دلیلی است برای جمله قبل، زیرا «حمید» بهمعنی کسی است که اعمال او ستوده است. این نام خدا اشاره به نعمتهای فراوانی است که او بر بندگانش دارد که در مقابل آن او را میستایند، و«مجید» به کسی گفته
میشود که حتّی قبل از استحقاق، نعمت میبخشد. آیا از خداوندی که دارای این صفات است عجیب میآید که چنین نعمتی (یعنی فرزندان برومند) به خاندان پیامبرش بدهد؟ (ر.ک: ج 9، ص 203 - 211).
(رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلاَةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ)
پروردگارا! من بعضی از فرزندانم رادر سرزمین بیآب وعلفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دلهای گروهی از مردم را متوجّه آنها ساز؛ واز ثمرات به آنها روزی ده؛ شاید آنان شکر تو را بهجای آورند. (سوره ابراهیم، آیه 37)
آنگاه ابراهیم علیه السلام دعا ونیایش خود را چنین ادامه میدهد: «پروردگارا، من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآبوعلفی، در کنار خانهای که حرم تو است، ساکن ساختم تا نماز را بهپا دارند» (رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلَوةَ).
واین هنگامی بود که ابراهیم پس از آنکه خداوند پسری از کنیزش هاجر داد ونامش را اسماعیل گذاشت، احساسات ساره، همسر نخستین ابراهیم، تحریک شد ونتوانست حضور هاجر وفرزندش را تحمّل کند، از ابراهیم علیه السلام خواست که آن مادر وفرزند را به نقطه دیگری ببرد وابراهیم، طبق فرمان خدا، در برابر این درخواست تسلیم شد و اسماعیل ومادرش هاجر را به سرزمین مکّه که در آن روز منطقهای خشک وبیآبوعلف بود، آورد ودر آنجا ساکن نمود و بعد آنها را ترک کرد.
چیزی نگذشت که کودک ومادرش در آن هوای گرم تشنه شدند. هاجر برای نجات جان کودکش تلاش فراوان کرد، امّا خدایی که اراده کرده بود آن سرزمین به صورت یک کانون بزرگ عبادت درآید، چشمه زمزم را آشکار ساخت. چندان فاصله نشد که قبیله «جُرهُم» که از آنجا میگذشتند، با پیدایش چشمه زمزم، در آنجا رحل اقامت افکندند ومکّه رفتهرفته شکل گرفت.
سپس ابراهیم علیه السلام در ادامه دعای خود میگوید: خداوندا، اکنون که آنها در این بیابان سوزان برای احترام خانهات مسکن گزیدهاند «تو دلهای گروهی از مردم را متوجّه آنان ساز» (فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَالنَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ).
«واز ثمرات (مادّی ومعنوی) به آنان روزی ده، شاید شکر (نعمتهای) تو را بهجای آورند» (وَارْزُقْهُمْ مِنَالثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ) (ر.ک: ج 10، ص 390-391).
ماجرای حساسیّت «ساره» زن نخستین ابراهیم با «هاجر»، کنیزی که او را به همسری اختیار کرده بود وفرزندی به نام اسماعیل از او تولّد یافت، سبب شد که این مادر وکودک شیرخوار را، به فرمان خدا، از سرزمین فلسطین به بیابان خشک وتفتیده مکّه در لابهلای آن کوههای زمخت وخشن ببرد. و آنها را در آن سرزمین که حتّی یک
قطره آب در آن پیدا نمیشد، به فرمان خدا و بهعنوان یک آزمایش بزرگ بگذارد وبازگردد.
پیدایش چشمه زمزم وآمدن قبیله «جُرهُم» به آن سرزمین واجازه خواستن برای زندگی در آن منطقه از «هاجر» که هر کدام ماجرای طولانی ومفصّلی دارد، سبب آبادی این سرزمین شد.
ابراهیم از خدا خواست که آن نقطه را شهری آباد وپربرکت سازد ودلهای مردم را به فرزندانش که در آن منطقه رو به فزونی بودند متوجّه گرداند.(1)
جالب اینکه برخی از مورّخان نقل کردهاند: هنگامی که ابراهیم علیه السلام ، هاجر واسماعیل را در مکّه گذاشت ومیخواست از آنجا بازگردد، هاجر صدا زد که ای ابراهیم، چه کسی به تو دستور داده ما را در سرزمینی بگذاری که نه گیاهی در آن وجود دارد، نه حیوان شیردهی، ونه حتّی یک قطره آب، آن هم بدون زاد وتوشه ومونس؟
ابراهیم علیه السلام در پاسخ با یک جمله کوتاه گفت: پروردگارم چنین دستور داده است.
هنگامی که هاجر این جمله را شنید، گفت: اکنون که چنین است خدا هرگز ما را به حال خود رها نخواهد کرد(2)(ر.ک: ج 10، ص 433 و 434).
(وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مَرْیَمَ إِذْ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَکَانآ شَرْقِیّآ * فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجَابآ فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرآ سَوِیّآ * قَالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنْکَ إِنْ کُنتَ تَقِیّآ * قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لاَِهَبَ لَکِ غُلاَمآ زَکِیّآ * قَالَتْ أَنَّی یَکُونُ لِی غُلاَمٌ وَلَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَلَمْ أَکُ بَغِیّآ * قَالَ کَذَلِکِ قَالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ آیَةً لِّلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِنَّا وَکَانَ أَمْرآ مَّقْضِیّآ)
و مریم را در این کتاب یاد کن، آن هنگام که از خانوادهاش در ناحیه شرقی (بیتالمقدس) کناره گرفت؛ * و میان خود و آنان حجابی افکند (تا خلوتگاهش از هر نظر برای عبادت آماده باشد). در این هنگام، ما روح (و فرشته مقرّب) خود را بهسوی او فرستادیم؛ و او در
شکلانسانی بیعیب و نقص، بر مریم ظاهر شد. * (مریم سخت ترسید و) گفت: «اگر خدا ترس هستی، من از تو، به خدای رحمان پناه میبرم». * گفت: «من تنها فرستاده پروردگار توام؛ (آمدهام) تا پسر پاکیزهای به تو ببخشم.» * گفت: «چگونه ممکن است پسری برای من باشد؟! در حالی که تاکنون انسانی با من تماس نداشته، و زن آلودهای نبودهام!» * گفت: «اینگونه پروردگارت فرموده: این کار بر من آسان است (ما او را میآفرینیم) تا او را برای مردم نشانهای قرار دهیم؛ و رحمتی باشد از سوی ما؛ و این امری است پایانیافته
(و گفتوگو ندارد)». (سوره مریم، آیات 16-21)
بعد از بیان سرگذشت یحیی، قرآن به داستان تولّد عیسی وسرگذشت مادرش مریم اشاره میکند که پیوند بسیار نزدیکی میان این دو ماجرا وجود دارد. زیرا اگر تولّد یحیی از پدری پیر ومادری نازا عجیب است، تولّد عیسی از مادر بدون پدر عجیبتر است؛ اگر رسیدن به مقام عقل ونبوّت در کودکی شگفتانگیز است، سخن گفتن در گهواره آنهم از کتاب ونبوّت، شگفتانگیزتر است وبه هر حال هر دو آیتی است از قدرت خداوند بزرگ، واتّفاقاً هر دو مربوط به کسانی است که با هم قرابت بسیار نزدیک از جهت نَسَب داشتند، زیرا مادر یحیی خواهر مادر مریم بود وهر دو زنانی نازا بودند ودر آرزوی فرزندی صالح بهسر میبردند.
نخستین آیه مورد بحث میگوید: «و در این کتاب آسمانی (قرآن) از مریم یاد کن هنگامی که از خانوادهاش جدا شد ودر ناحیه شرقی (بیتالمقدس) قرار گرفت» (وَاذْکُرْ فِیالْکِتَابِ مَرْیَمَ إِذِانْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَکَانًا شَرْقِیًّا).
او در حقیقت میخواست مکانی خالی وفارغ از هرگونه دغدغه پیدا کند که به راز ونیاز با خدای خود بپردازد وچیزی او را از یاد محبوب غافل نکند، بدینرو ناحیه شرق بیتالمقدس - آن معبد بزرگ - را که شاید محلّی آرامتر ویا از نظر تابش آفتاب پاکتر ومناسبتر بود برگزید.
کلمه «إنتَبَذَت» از مادّه «نبذ»، به گفته راغب، بهمعنی دور انداختن اشیاءِ ناقابل است. این تعبیر در آیه فوق شاید اشاره به آن باشد که مریم به صورت متواضعانه، گمنام
وخالی از هرگونه کاری که جلب توجّه کند، از جمع کنارهگیری کرد وآن مکان از خانه خدا را برای عبادت برگزید.
در این هنگام «میان خود وآنان حجابی افکند» تا خلوتگاهش از هر نظر کامل شود (فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجَابًا).
در این جمله تصریح نشده است که این حجاب برای چه منظور بوده، آیا برای آن بوده که آزادتر وخالی از دغدغه واشتغال حواس بتواند به عبادت پروردگار وراز ونیاز با او پردازد؟
یا برای این بوده است که میخواسته شستوشو وغسل کند؟ آیه از این نظر ساکت است.
به هر حال «در این هنگام ما روح خود (یکی از فرشتگان بزرگ) را بهسوی او فرستادیم، واو در شکل انسانی بیعیب ونقص بر مریم ظاهر شد» (فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِیًّا).
پیداست در اینجا چه حالتی به مریم دست داد. او که همواره پاکدامن زیسته، در دامان پاکان پرورش یافته، ودر میان جمعیّت و مردم ضربالمثل عفّت وتقواست، از دیدن چنین منظرهای که مرد بیگانهای به خلوتگاه او راه یافته چه وحشتی به او دست داد. ازاینرو «گفت: من از شرّ تو به خدای رحمان پناه میبرم اگر پرهیزگاری» (قَالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا).
واین نخستین لرزهای بود که سراسر وجود مریم را فراگرفت.
بردن نام خدای رحمان وتوصیف او به رحمت عامّهاش از یکسو، وتشویق او به تقوا وپرهیزگاری از سوی دیگر، همه برای آن بود که اگر آن شخص ناشناس قصد سوئی دارد او را کنترل کند. واز همه بالاتر پناه بردن به خدا، خدایی که در سختترین حالات تکیهگاه انسان است وهیچ قدرتی در مقابل قدرت او عرض اندام نمیکند، مشکلات را حل خواهد کرد.
مریم با گفتن این سخن در انتظار عکسالعمل مرد ناشناس بود، انتظاری آمیخته با وحشت ونگرانی بسیار، امّا این حالت دیری نپایید و مرد ناشناس زبان به سخن گشود ومأموریّت ورسالت عظیم خویش را چنین بیان کرد، «گفت: من فرستاده پروردگار توام» (قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ).
این جمله همچون آبی که بر آتش بریزد به قلب پاک مریم آرامش بخشید.
ولی این آرامش نیز چندان طولانی نشد، زیرا بلافاصله افزود: آمدهام «تا پسر پاکیزهای (از نظر خلق وخوی وجسم وجان) به تو ببخشم» (لاَِهَبَ لَکِ غُلاَمًا زَکِیًّا).
از شنیدن این سخن، لرزش شدید دیگری وجود مریم را فراگرفت وبار دیگر در نگرانی عمیقی فرو رفت و«گفت: چگونه ممکن است من فرزندی برای من باشد در حالی که تاکنون انسانی با من تماس نداشته است وزن آلودهای هم نبودهام؟» (قَالَتْ أَنَّی یَکُونُ لِی غُلاَمٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا).
او در این حال تنها به اسباب عادی میاندیشید وفکر میکرد برای اینکه زنی صاحب فرزند شود دو راه بیشتر وجود ندارد: یا ازدواج وانتخاب همسر ویا
آلودگی وانحراف. من که خود را بهتر از هر کس میشناسم، نه تاکنون همسری داشتهام ونه هرگز زن منحرفی بودهام؛ تاکنون هرگز شنیده نشده کسی بدون این دو، صاحب فرزند شود.
امّا بهزودی طوفان این نگرانی مجدّد، با شنیدن سخن دیگری از پیک پروردگار فرو نشست. او با صراحت به مریم «گفت: مطلب همین است. پروردگارت فرموده: این کار بر من آسان است» (قَالَ کَذلِکِ قَالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ).
تو که خوب از قدرت من آگاهی. تو که میوههای بهشتی را در فصلی که در دنیا شبیه آن وجود نداشت در کنار محراب عبادت خویش دیدهای. تو آوای فرشتگان را که شهادت به پاکیت میدادند شنیدهای. تو میدانی که جدّت آدم از خاک آفریده شد. پس چرا از این خبر تعجّب میکنی؟
سپس افزود: «و (ما میخواهیم) او را برای مردم نشانهای قرار دهیم» (وَلِنَجْعَلَهُ
آیَةً لِلنَّاسِ).
«ورحمتی باشد از سوی ما» برای بندگانمان (وَ رَحْمَةً مِنَّا).
وبه هر حال «این امری است پایانیافته» وجای گفتوگو ندارد (وَ کَانَ أَمْرًا مَقْضِیًّا).
تقریباً همه مفسّران معروف، روح را در اینجا به «جبرئیل» فرشته بزرگ خدا تفسیر
کردهاند. تعبیر «روح» از او به خاطر آن است که هم روحانی است وهم وجودی است حیاتبخش، زیرا حامل رسالت الهی به پیامبران است که احیاکننده همه انسانهای لایق هستند.
اضافه روح در اینجا به خدا دلیل بر عظمت وشرافت این روح است که یکی از اقسام اضافه، اضافه تشریفیه است.
ضمناً از آیه مورد بحث استفاده میشود که نزول جبرئیل مخصوص پیامبران نبوده است. البتّه بهعنوان وحی وآوردن شریعت وکتابهای آسمانی منحصراً بر آنها نازل میشده ولی برای رساندن پیامهای دیگر (مانند پیام مزبور به مریم) مانعی ندارد که با غیر پیامبران نیز روبهرو شود.
«تمثّل» در اصل از مادّه «مثول» بهمعنی ایستادن در برابر شخص یا چیزی است. «مُمَثَّل» به چیزی میگویند که به صورت دیگری نمایان گردد، بنابراین «تَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِیًّا» یعنی آن فرشته الهی به صورت انسان درآمد.
بیشک معنی این سخن آن نیست که جبرئیل صورتاً وسیرتاً تبدیل به انسان شد زیرا چنین انقلاب وتحوّلی ممکن نیست، بلکه منظور این است که او به صورت انسان درآمد هرچند سیرت او همان فرشته بود. ولی مریم در ابتدای امر که خبر نداشت چنین پنداشت که در برابر او انسانی است سیرتاً وصورتاً.
در روایات اسلامی وتواریخ «تَمَثّل» بهمعنی وسیع کلمه بسیار دیده میشود، از جمله اینکه ابلیس در آن روز که مشرکان در «دارالندوه» جمع شده بودند وبرای نابودی پیامبر صلی الله علیه و آله توطئه میچیدند، او در لباس پیرمردی خیراندیش وخیرخواه ظاهر شد، وبه اغوا کردن سران قریش پرداخت.
یا دنیا وباطن آن به صورت زن زیبا و دلربایی در برابر علی علیه السلام نمایان شد وقدرت نفوذ در وی را نیافت که داستانش مفصّل ومعروف است.
ونیز در روایات میخوانیم که مال و فرزند وعمل انسان هنگام مرگ در چهرههای مختلف وخاص در برابر او مجسّم میشوند.
ویا اعمال انسان در قبر وروز قیامت تجسّم مییابد وهر کدام در شکل خاصّی
ظاهر میگردد. «تَمَثّل» در تمام این موارد مفهومش این است که چیزی یا شخصی صورتاً به شکل دیگری در میآید، نه اینکه ماهیّت وباطن آن تغییر یافته باشد(1)
(ر.ک: ج 13، ص 44 - 50).
(فَحَمَلَتْهُ فَانتَبَذَتْ بِهِ مَکَانآ قَصِیّآ * فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَی جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیآ مَّنْسِیّآ * فَنَادَاهَا مِنْ تَحْتِهَا أَلاَّ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّآ * وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبآ جَنِیّآ * فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنآ فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدآ فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمَانِ صَوْمآ فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنسِیّآ)
سرانجام (مریم) به او [ عیسی] باردار شد؛ و او را به نقطه دوردستی برد. * درد زایمان او را به کنار تنه درخت خرمایی کشاند؛ (آنقدر ناراحت شد که) گفت: «ای کاش پیش از این مرده بودم، و کاملاً فراموش شده بودم!» * ناگهان از طرف پایین پایش او را صدا زد که: «غمگین مباش! پروردگارت زیر پای تو چشمه آبی (گوارا) قرار داده است. * و این تنه نخل را به طرف خود تکان ده، تا رطب تازهای بر تو فرو ریزد. * پس (از این غذای لذیذ و آب گوارا) بخور و بنوش؛ و چشمت (به فرزندت) روشن باد! و هرگاه کسی از انسانها را دیدی، (با اشاره) بگو: من برای خداوند رحمان روزهای نذر کردهام؛ بنابراین امروز با هیچ انسانی سخن نمیگویم. (و بدان که این نوزاد از تو دفاع خواهد کرد.)» (سوره مریم، آیات 22-26)
«سرانجام مریم به او [ عیسی] باردار شد» وآن فرزند موعود در رحم او جای گرفت (فَحَمَلَتْهُ).
در اینکه چگونه این فرزند به وجود آمد؟ آیا جبرئیل در پیراهن او دمید یا در دهان
1) تفسیر المیزان، ج 14، ص 37.
او، در قرآن سخنی از آن به میان نیامده است، چرا که نیازی به آن نبوده، هرچند کلمات مفسّران در این باره مختلف است.
به هر حال این امر سبب شد که «او را از بیتالمقدس به نقطه دوردستی برد» وخلوت گزید (فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکَانًا قَصِیًّا).
مریم در میان بیم وامید، در یک حالت نگرانی توأم با سرور بهسر میبرد. گاهی با خود میاندیشید که این حمل سرانجام فاش خواهد شد؛ بهفرض که چند روز یا چند ماه از آنها که مرا میشناسند دور بمانم ودر این نقطه به صورت ناشناس زندگی کنم، آخر چه خواهد شد؟
چه کسی از من قبول میکند زنی بدون داشتن همسر باردار شود مگر اینکه آلوده دامان باشد، من با این اتّهام چه کنم؟
وراستی برای دختری که سالها سمبل پاکی، عفّت وتقوا، ونمونهای در عبادت وبندگی خدا بوده، عابدان وزاهدان بنیاسرائیل به کفالت او از طفولیت افتخار میکردند وزیر نظر پیامبر بزرگی پرورش یافته، وخلاصه سجایای اخلاقی وآوازه قداست او همهجا پیچیده، بسیار دردناک است که یک روز احساس کند همه این سرمایه معنویش به خطر افتاده ودر گرداب اتّهامی قرار گرفته است که بدترین اتّهامات محسوب میشود. واین سومین لرزهای بود که بر پیکر او افتاد.
امّا از سوی دیگر، احساس میکرد این فرزند پیامبر موعود الهی ویک تحفه بزرگ آسمانی است. خداوندی که مرا به چنین فرزندی بشارت داده وبا چنین کیفیّت معجزآسایی او را آفریده، چگونه تنهایم خواهد گذاشت؟
آیا ممکن است در برابر چنین اتّهامی از من دفاع نکند؟ من که لطف او را همیشه آزمودهام ودست رحمتش را بر سر خود دیدهام.
در اینکه دوران حمل مریم چه اندازه بود، در میان مفسّران گفتوگوست هرچند در قرآن به صورت سربسته بیان شده است.
بعضی آن را یک ساعت، بعضی 9 ساعت، بعضی شش ماه، بعضی هفت ماه، بعضی هشت ماه وبعضی 9 ماه - مانند سایر زنان - دانستهاند، ولی این موضوع تأثیر چندانی در هدف این داستان ندارد.
روایات نیز در این زمینه مختلف است.
در اینکه مکان «قصی» (دوردست) کجا بوده، بسیاری معتقدند شهر ناصره بوده است وشاید در آن شهر نیز پیوسته در خانه میماند وکمتر قدم بیرون میگذاشت.
هرچه بود دوران حمل پایان گرفت ولحظات طوفانی زندگی مریم شروع شد. درد سختی به او دست داد آنچنان که او را از آبادی به بیابان کشاند، بیابانی خالی از انسانها، وخشک وبیآب وبیپناه.
گرچه در این حالت زنان به آشنایان ودوستان خود پناه میبرند تا برای تولّد فرزند به آنها کمک کنند، ولی چون وضع مریم یک وضع استثنایی بود وهرگز نمیخواست کسی وضع حمل او را ببیند، با آغاز درد زایمان راه بیابان را پیش گرفت.
قرآن در این زمینه میگوید: «درد زایمان او را به کنار تنه درخت خرمایی کشاند» (فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَی جِذْعِ النَّخْلَةِ).
جمله «جِذعِ النَّخلَةِ» با توجّه به اینکه «جِذع» بهمعنی تنه درخت است، نشان میدهد که تنها بدنهای از آن درخت باقی مانده بود یعنی درختی خشکیده بود.(1)
در این حالت، طوفانی از غم واندوه سراسر وجود پاک مریم را فراگرفت. احساس کرد لحظهای را که از آن میترسید فرارسیده است، لحظهای که پنهانیها در آن آشکار میشود ورگبار تیرهای تهمت مردم بیایمان متوجّه او خواهد شد.
بهقدری این طوفان سخت بود واین بار بر دوشش سنگینی میکرد که بیاختیار «گفت: ای کاش پیش از این مرده بودم، وبهکلّی فراموش میشدم» (قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنْتُ نَسْیًا مَنْسِیًّا).
بدیهی است تنها ترس تهمتهای آینده نبود که قلب مریم را میفشرد، هرچند مشغله فکری مریم بیش از همه این موضوع بود، ولی مشکلات ومصائب دیگر مانند وضع حمل بدون قابله ودوست ویاور، در بیابانی تنهای تنها، نبودن محلّی برای استراحت، آبی برای نوشیدن وغذا برای خوردن، وسیله برای نگهداری مولود جدید، اینها اموری بود که او از آنها رنج میبرد.
آنها که میگویند مریم باایمان ودارای معرفت و شناخت توحیدی که آنهمه لطف واحسان الهی را دیده بود چگونه چنین جملهای را بر زبان راند که «ای کاش پیش از
1) «جِذع» (بر وزن فکر)، در اصل از مادّه «جَذع» (بر وزن منع) بهمعنی بریدن وقطع کردن است.
این مرده بودم وفراموش میشدم» هرگز ترسیمی از حال مریم در آن ساعت در ذهن خود نکردهاند، واگر خود به جزءِ کوچکی از این مشکلات گرفتار شوند چنان دستپاچه میشوند که خود را نیز فراموش خواهند کرد.
امّا این حالت چندان به طول نینجامید وهمان نقطه روشن امید که همواره در اعماق قلبش وجود داشت درخشیدن گرفت؛ «ناگهان از طرف پایین پایش او را صدا زد که: غمگین مباش! پروردگارت زیر پای تو چشمه آبی (گوارا) قرار داده است» (فَنَادَیهَا مِنْ تَحْتِهَا أَلاَّ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا).
ونظری به بالای سرت بیفکن و ببین که چگونه ساقه خشکیده درخت خرما بارور شده است و میوهها، شاخههایش را زینت بخشیدهاند «و این تنه نخل را به طرف
خود تکان ده، رطب تازهای بر تو فرو میریزد» (وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنِیًّا).
«پس، (از این غذای لذیذ ونیروبخش) بخور، و(از آن آب گوارا) بنوش» (فَکُلِی وَاشْرَبِی).
«وچشمت را (به مولود جدید) روشن دار» (وَ قَرِّی عَیْنًا).
از آینده نیز آسوده خاطر باش «و هرگاه کسی از انسانها را دیدی (با اشاره) بگو: من برای خداوند رحمان روزهای نذر کردهام ؛ بنابراین امروز با هیچ انسانی سخن نمیگویم» (فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَالْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْمًا فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا).
خلاصه نیازی به این نیست که تو از خود دفاع کنی، آنکس که این مولود را به تو داده وظیفه دفاع را نیز به خود او سپرده است.
بنابراین از هر نظر آسودهخاطر باش وغم واندوه به خاطرت راه نیابد.
این حوادث پیدرپی که همچون جرقّههای روشنی در یک فضای فوقالعاده تاریک و ظلمانی درخشیدن گرفت، سراسر قلب او را روشن کرد وحالت آرامش گوارایی به او دست داد.
حوادثی که در این مدّت کوتاه بر مریم گذشت وصحنههای اعجابانگیزی که از
لطف خدا برای او پیش آمد، او را برای پرورش یک پیامبر اولواالعزم آماده میساخت تا بتواند وظیفه مادری خود را در انجام دادن این امر خطیر بهخوبی ادا کند.
مسیر حوادث او را تا آخرین مرحله مشکلات پیش برد، آنچنان که میان خود وپایان زندگی یک گام بیشتر نمیدید، امّا ناگهان ورق برمیگشت، همه چیز به کمک او میشتافت، ودر محیطی آرام ومطمئن از هر نظر گام مینهاد.
جمله «هُزّی إلَیکِ بِجِذعِ النَّخلَةِ» که به مریم دستور داد درخت خرما را تکان دهد تا از میوه آن بهره گیرد، این درس آموزنده را به او وهمه انسانها داد که حتّی در سختترین لحظات زندگی نباید دست از تلاش برداشت.
این سخن پاسخی است به آنها که میگویند با اینکه مریم تازه وضع حمل کرده بود چه نیازی داشت برخیزد ودرخت خرما را بتکاند؟ آیا بهتر نبود خدایی که به فرمان او چشمه آب گوارا در نزدیکی مریم جوشیدن گرفت، ونیز به فرمان او درخت خشکیده بارور شد، نسیمی بفرستد تا شاخه درخت را تکان دهد وخرما را در اطراف مریم بریزد؟
چه شد آنگاه که مریم سالم بود میوه بهشتی در کنار محرابش حاضر میشد، امّا آن زمان که در این طوفان شدید گرفتار است خود باید میوه بچیند؟
آری، این دستور الهی به مریم نشان میدهد که تا حرکتی از ما نباشد برکتی نخواهد بود. به دیگر سخن، انسان هنگام بروز مشکلات باید نهایت کوشش خود را به کار گیرد وماورای آن را که از قدرت همه کس بیرون است از خدا بخواهد وبه گفته شاعر:
برخیز وفشان درخت خرما تا سیر شوی رسی به بارش
کان مریم تا درخت نفشاند خرما نفتاد در کنارش
بدون شک تقاضای مرگ از خدا کار درستی نیست، ولی گاه در زندگی انسان حوادث سختی روی میدهد که طعم حیات کاملاً تلخ وناگوار میشود، خصوصاً در آنجا که انسان هدفهای مقدّس یا شرف وحیثیت خود را در خطر میبیند وتوانایی دفاع در برابر آن را ندارد، در اینگونه موارد گاه برای رهایی از شکنجههای روحی تقاضای مرگ میکند.
مریم نیز چون در لحظات نخستین در فکرش این تصوّر پدید آمد که تمام آبرو وحیثیت او در برابر مردم بیخرد با تولّد این فرزند به خطر خواهد افتاد، اینجا بود که آرزوی مرگ وفراموشی کرد. واین خود دلیل بر آن است که او عفّت وپاکدامنی را حتّی از جانش بیشتر دوست میداشت وبرای آبروی خود ارزشی بیش از حیات خود قائل بود.
امّا اینگونه افکار که شاید در لحظات بسیار کوتاهی صورت گرفت، دیری نپایید وبا دیدن دو اعجاز الهی (جوشیدن چشمه آب وبارور شدن درخت خشکیده خرما) تمام این افکارازروحش به کناررفت ونوراطمینان وآرامش تمام قلبش رافراگرفت.
برخی میپرسند که اگر معجزه مخصوص انبیا وامامان است پس ظهور اینگونه معجزات برای مریم چگونه بود؟
برخی از مفسّران برای حلّ این مشکل آن را جزءِ معجزات عیسی گرفتهاند که مقدّمتاً تحقّق یافت واز آن تعبیر به «ارهاص» - یعنی معجزه مقدّماتی - میکنند.
ولی هیچ نیازی به اینگونه پاسخها نیست چرا که ظهور خارق عادات برای غیر پیامبران وامامان هیچ مانعی ندارد. این همان چیزی است که نامش را «کرامت» میگذاریم.
معجزه آن است که توأم با «تحدّی» (دعوت به مبارزه) وتوأم با ادّعای نبوّت یا امامت بوده باشد.
ظاهر آیات مورد بحث نشان میدهد که مریم به خاطر مصلحتی مأمور به سکوت بود وبه فرمان خدا از سخن گفتن در این مدّت خاص خودداری میکرد، تا
نوزادش عیسی لب به سخن بگشاید واز پاکی او دفاع کند که این از هر جهت مؤثّرتر وگیراتر بود.
امّا از تعبیر آیه چنین برمیآید که نذر سکوت برای آن قوم وجمعیّت کار شناختهشدهای بود، به همین دلیل این کار را بر او ایراد نگرفتند.
امّا این نوع روزه در شرع اسلام مشروع نیست.
از امام علیّ بن الحسین علیه السلام نقل شده است که فرمود: «وَ صَومُ الصَّمتِ حَرامٌ؛ روزه سکوت حرام است»(1)واین به خاطر تفاوت شرایط در آن زمان با زمان ظهور اسلام
است.
البتّه یکی از آداب صوم کامل در اسلام آن است که انسان هنگام روزه گرفتن، زبان خود را از آلودگی به گناه ومکروهات حفظ کند، ونیز چشم خود را از هرگونه آلودگی برگیرد، چنانکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «إنَّ الصَّومَ لَیسَ مِنَ الطَّعامِ وَالشَّرابِ وَحدَهُ، إنَّ مَریَمَ قالَت إنّی نَذَرتُ لِلرَّحمنِ صَوماً، أی صَمتاً، فَاحفَظوا ألسِنَتَکُم وَ غُضّوا أبصارَکُم وَ لا تَحاسَدوا وَ لا تَنازَعوا؛ روزه تنها از خوردنی ونوشیدنی نیست، مریم گفت: من برای خداوند رحمان روزهای نذر کردهام یعنی سکوت را؛ بنابراین (هنگامی که روزه هستید) زبان خود را حفظ کنید، دیدگان خود را از آنچه گناه است بربندید، نسبت به یکدیگر حسد نداشته باشید، ونزاع نکنید».(2)
از اینکه در آیات بالا صریحاً آمده است خداوند غذای مریم را هنگام تولّد نوزاد رطب قرار داد، مفسّران چنین استفاده کردهاند که یکی از بهترین غذاها برای زنان بعد از وضع حمل، رطب (خرمای تازه) است.
در احادیث اسلامی نیز صریحآ به این مطلب اشاره شده است.
امیر مؤمنان علی علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میفرماید: «لِیَکُن أوَّلَ ما تَأکُلُهُ النُّفَساءُ الرُّطَبُ، فَإنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ قالَ لِمَریَمَ علیها السلام: وَ هُزّی إلَیکِ بِجِذعِ النَّخلَةِ تُساقِط عَلَیکِ رُطَبًا جَنِیًّا؛ باید اوّلین چیزی که زن پس از وضع حمل میخورد رطب باشد، زیرا خداوند بزرگ به مریم علیها السلام فرمود: درخت خرما را تکان ده، تا رطب تازه بر تو فرو ریزد».(3)
از ذیل همین حدیث استفاده میشود که خوردن این غذا نهتنها برای مادر مؤثّر است بلکه در شیر او نیز اثر خواهد گذاشت.
حتّی از پارهای از روایات استفاده میشود که بهترین غذا و دارو برای زن باردار رطب است (ما تَأکُلُ الحامِلُ مِن شَیءٍ وَ لا تَتَداوی بِهِ أفضَلَ مِنَالرُّطَبِ).(1)
ولی مسلّماً اعتدال در همه چیز وحتّی در این موضوع باید رعایت شود، چنانکه از بعضی از روایات که در همین مورد وارد شده استفاده میشود.
همچنین استفاده میشود که اگر رطب پیدا نشود، از خرمای معمولی میتوان استفاده کرد.
غذاشناسان میگویند: قند فراوانی که در خرما وجود دارد از سالمترین قندهاست که حتّی در بسیاری از موارد، مبتلایان به بیماری قند نیز میتوانند از آن استفاده کنند.
همین دانشمندان میگویند: در خرما سیزده مادّه حیاتی وپنج نوع ویتامین را کشف کردهاند که مجموع آنها خرما را به صورت یک منبع غذایی غنی درآورده است.(2)
واین را میدانیم که زنان در چنین حالی نیاز شدیدی به غذای نیروبخش وپرویتامین دارند.
با پیشرفت دانش پزشکی اهمّیّت دارویی خرما نیز به ثبوت رسیده است. در خرما کلسیم که عامل اصلی استحکام استخوانهاست، همچنین فسفر که از عناصر اصلی تشکیلدهنده مغز ومانع ضعف اعصاب وخستگی است، ونیز پتاسیم که فقدان آن را در بدن علّت حقیقی زخم معده میدانند وجود دارد(3)(ر.ک: ج 13، ص 51-61).
(فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ قَالُوا یَا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئآ فَرِیّآ * یَا أُخْتَ هَارُونَ
مَا کَانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّآ * فَأَشَارَتْ إِلَیْهِ قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ
مَنْ کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیّآ * قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللهِ آتَانِی الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّآ * وَجَعَلَنِی مُبَارَکآ أَیْنَ مَا کُنتُ وَأَوْصَانِی بِالصَّلاَةِ وَالزَّکَاةِ مَا دُمْتُ حَیّآ * وَبَرّآ
بِوَالِدَتِی وَلَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّارآ شَقِیّآ * وَالسَّلاَمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُّ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیّآ)
(مریم) در حالی که او را در آغوش گرفته بود، وی را نزد قومش آورد؛ گفتند: «ای مریم! کار بسیار عجیب و بدی انجام دادی! * ای خواهر هارون! نه پدرت مرد بدی بود، و نه مادرت زن بدکارهای!» * (مریم) به او اشاره کرد؛ گفتند: «چگونه با کودکی که در گاهواره است سخن بگوییم؟!» * (ناگهان عیسی زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده خدایم؛ او کتاب آسمانی به من داده؛ و مرا پیامبر قرار داده است. * و هرجا که باشم مرا وجودی پربرکت قرار داده؛ و تا زمانی که زندهام، مرا به نماز و زکات توصیه کرده است. * و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده؛ و جبّار و عصیانگر قرار نداده است. * و سلام (خدا) بر من، روزی که متولّد شدم، و روزی که میمیرم، و روزی که زنده برانگیخته خواهم شد!»
(سوره مریم، آیات 27-33)
مریم «او را در آغوش گرفت (و از بیابان به آبادی بازگشت) ونزد قومش آورد» (فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ).
هنگامی که آنها نوزاد را در آغوش او دیدند حیرتزده بر جای ماندند. آنان که سابقه پاکدامنی مریم را داشتند وآوازه تقوا وکرامت او را شنیده بودند، سخت نگران شدند تا آنجا که برخی به تردید افتادند وبرخی دیگر هم که در قضاوت عجول بودند زبان به ملامت وسرزنش او گشودند وگفتند: حیف از آن سابقه درخشان با این آلودگی! وصد حیف از آن دودمان پاکی که اینگونه بدنام شد.
«گفتند: ای مریم، کار بسیار عجیب وبدی انجام دادی!» (قَالُوا یَا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ
شَیْئًا فَرِیًّا).(1)
بعضی دیگر گفتند: «ای خواهر هارون، نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت زن بدکارهای» (یَا أُخْتَ هَرُونَ مَا کَانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا).
1) «فَرِیّ» بنا به گفته راغب در کتاب مفردات، بهمعنی بزرگ یا عجیب ویا ساختگی آمده است ودر اصل از مادّه«فری» بهمعنی پاره کردن پوست برای اصلاح آن است.
با وجود چنین پدر ومادر پاکی این چه وضعی است که در تو میبینیم؟ چه بدی در طریقه پدر وروش مادر دیدی که از آن روی برگرداندی؟!
اینکه آنها به مریم گفتند: «ای خواهر هارون» موجب تفسیرهای مختلفی در میان مفسّران شده است، امّا آنچه صحیحتر به نظر میرسد این است که هارون مرد پاک وصالحی بود، آنچنان که در میان بنیاسرائیل ضربالمثل شده بود وهر کس را میخواستند به پاکی معرّفی کنند میگفتند: او برادر یا خواهر هارون است. طبرسی در مجمع البیان این معنی را در حدیث کوتاهی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است.(1)
در حدیث دیگری که در کتاب سعد السعود آمده است چنین میخوانیم: پیامبر صلی الله علیه و آله مغیره را به نجران (برای دعوت مسیحیان به اسلام) فرستاد، جمعی از مسیحیان بهعنوان (خردهگیری بر قرآن) گفتند: مگر شما در کتاب خود نمیخوانید «یا اخت هارون» در حالی که میدانیم اگر منظور هارون برادر موسی است، میان مریم وهارون فاصله بسیاری بود.
مغیره چون نتوانست پاسخ بدهد مطلب را از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید، حضرت فرمود: چرا در پاسخشان نگفتی در میان بنیاسرائیل معمول بوده که افراد نیک را به پیامبران وصالحان نسبت میدادند.(2)
در این هنگام مریم به فرمان خدا سکوت کرد، تنها کاری که انجام داد این بود که «اشاره به نوزادش عیسی کرد» (فَأَشَارَتْ إِلَیْهِ).
امّا این کار بیشتر تعجّب آنها را برانگیخت وشاید جمعی آن را حمل بر سخریه کردند و خشمگین گفتند: مریم، با کاری که انجام دادهای قوم خود را مسخره
هم میکنی.
به هر حال «گفتند: چگونه با کودکی که در گاهواره است سخن بگوییم؟» (قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کَانَ فِیالْمَهْدِ صَبِیًّا).
مفسّران در مورد کلمه «کان» که دلالت بر ماضی دارد، در اینجا گفتوگو بسیار کردهاند، ولی ظاهر این است که این کلمه در اینجا اشاره به ثبوت ولزوم وصف موجود است. به تعبیر روشنتر، آنها به مریم گفتند: چگونه با کودکی که در گهواره بوده وهست سخن بگوییم؟
شاهد این معنی آیات دیگر قرآن است مانند: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ: «شما بهترین امّتی بودید که به سود جامعه انسانی به وجود آمدید».(1)
مسلّماً جمله «کُنتُم» (بودید) در اینجا به معنی ماضی نیست، بلکه بیان استمرار وثبوت این صفات برای جامعه اسلامی است.
ونیز درباره «مَهد» (گهواره) بحث کردهاند که عیسی علیه السلام هنوز به گهواره نرسیده بود، بلکه ظاهر آیات این است که به محض ورود مریم در میان جمعیّت در حالی که عیسی علیه السلام در آغوشش بود این سخن در میان او ومردم ردّوبدل شد.
امّا با توجّه به معنی کلمه «مهد» در لغت عرب، پاسخ این پرسش روشن میشود.
واژه «مَهد» - چنانکه راغب در مفردات میگوید - بهمعنی جایگاهی است که برای کودک آماده میکنند، خواه گهواره باشد یا دامان مادر ویا بستر. مهد ومهاد هر دو در لغت به معنی المَکانُ المُمَهَّدُ الموَطّاُ: «محلّ آماده شده وگسترده» (برای استراحت وخواب) آمده است.
جمعیّت از شنیدن این گفتار مریم نگران وشاید عصبانی شدند، آنچنان که طبق بعضی از روایات، به یکدیگر گفتند: استهزای او از انحرافش از جادّه عفّت بر ما سختتر وسنگینتر است.
دیری نپایید که ناگهان عیسی زبان به سخن گشود و «گفت: من بنده خدایم» (قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ).
«او کتاب آسمانی به من داده» (آتَینِیَ الْکِتَابَ).
«ومرا پیامبر قرار داده است» (وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا).
«ومرا - هر جا که باشم - وجودی پربرکت (و مفید از هر نظر برای بندگان) قرار داده» (وَ جَعَلَنِی مُبَارَکًا أَیْنَ مَا کُنْتُ).
«وتا زمانی که زندهام، مرا به نماز و زکات توصیه کرده است» (وَ أَوْصَینِی بِالصَّلَوةِ وَالزَّکَوةِ مَا دُمْتُ حَیًّا).
«ومرا نسبت به مادرم نیکوکار و قدردان وخیرخواه قرار داده» (وَ بَرًّا بِوَالِدَتِی).(2)
«وجبّار وشقی قرار نداده است» (وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّارًا شَقِیًّا).
«جَبّار» به کسی میگویند که برای خود هرگونه حقوقی بر مردم قائل است، ولی هیچ حقّی برای کسی نسبت به خود قائل نیست.
ونیز «جبّار» به کسی میگویند که از روی خشم وغضب، افراد را میزند ونابود میکند وپیرو فرمان عقل نیست، یا میخواهد نقص وکمبود خود را با ادّعای عظمت وتکبّر برطرف سازد که همه اینها از صفات بارز طاغوتیان ومستکبران در هر
زمان است.(1)
«شَقِیّ» به کسی گفته میشود که اسباب گرفتاری، بلا ومجازات برای خود فراهم میسازد. بعضی آن را به کسی که قبول نصیحت نمیکند تفسیر کردهاند، وپیداست که این دو معنی از هم جدا نیست.
درروایتی میخوانیم:حضرت عیسی میگوید:«قلب من نرماست ومن خودرانزد خود کوچک میدانم» (اشاره به اینکه نقطه مقابل جبّار وشقی این دو وصف است).(2)
وسرانجام عیسی گفت: «و سلام (خدا) بر من، روزی که متولّد شدم، وروزی که میمیرم، وروزی که زنده برانگیخته خواهم شد» (وَالسَّلاَمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا).
همانگونه که در شرح آیات مربوط به یحیی گفتیم، این سه روز در زندگی انسان، سه روز سرنوشتساز وخطرناک است که سلامت در آنها جز به لطف خدا میسّر نمیشود ولذا این جمله هم در مورد یحیی آمده وهم در مورد حضرت مسیح علیه السلام ، با این تفاوت که در مورد اوّل، خداوند این سخن را میگوید ودر مورد دوم، مسیح این تقاضا را دارد (ر.ک: ج 13، ص 62 - 67).
(وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْرَی * إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ مَا یُوحَی * أَنْ اقْذِفِیهِ
فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ
لَّهُ وَأَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِّنِّی وَلِتُصْنَعَ عَلَی عَیْنِی * إِذْ تَمْشِی أُخْتُکَ فَتَقُولُ
هَلْ أَدُلُّکُم عَلَی مَنْ یَکْفُلُهُ فَرَجَعْنَاکَ إِلَی أُمِّکَ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَقَتَلْتَ نَفْسآ فَنَجَّیْنَاکَ مِنَ الْغَمِّ وَفَتَنَّاکَ فُتُونآ فَلَبِثْتَ سِنِینَ فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلَی قَدَرٍ یَا مُوسَی)
و ما بار دیگر تو را مشمول نعمت خود ساخته بودیم، * آن زمان که به مادرت آنچه لازم بود الهام کردیم؛ * که: «او را در صندوقی بیفکن، و آن را به دریا بینداز، تا دریا آن را به ساحل افکند؛ تا کسی که هم دشمن من و هم دشمن اوست، آن را برگیرد.» و من محبّتی از خودم بر تو افکندم، تا تحت مراقبت من پرورش یابی. * در آن هنگام که خواهرت (در نزدیکی کاخ فرعون) راه میرفت و گفت: «آیا کسی را به شما نشان دهم که این نوزاد را کفالت کند (ودایه خوبی برای او باشد)؟!» پس تو را به مادرت بازگرداندیم، تا چشمش (به تو) روشن شود؛ و غمگین نگردد. و تو کسی (از فرعونیان) را کُشتی؛ امّا ما تو را از اندوه (تعقیب فرعونیان) نجات دادیم؛ و بارها تو را آزمودیم. پس از آن، سالیانی در میان مردم «مدین» توقّف نمودی؛ سپس بنابر تقدیر الهی (برای فرمان رسالت به اینجا) آمدی.
(سوره طه، آیات 37-40)
در این آیات به یکی دیگر از فصول زندگانی موسی اشاره شده که مربوط به دوران کودکی ونجات اعجازآمیز او از چنگال خشم فرعونیان است. این فصل از نظر تسلسل تاریخی قبل از فصل رسالت ونبوّت بوده، امّا چون بهعنوان شاهدی برای شمول نعمتهای خداوند نسبت به موسی علیه السلام از آغاز عمر ذکر شده است در درجه دوم اهمّیّت نسبت به موضوع رسالت قرار دارد. قرآن میگوید: ای موسی، «و ما بار دیگر تو را مشمول نعمت خود ساختیم» (وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْرَی).(1)
1) همان گونه که پیشتر گفتهایم، کلمه «منّت» در اصل از «منّ» بهمعنی وزن مخصوصی است که با آن وزنمیکنند؛ به همین جهت بخشیدن هر نعمت سنگین وگرانبهایی را «منّت» میگویند ودر آیه مورد بحثمنظور همین معنی است. این مفهوم زیبا وارزنده آن است، ولی اگر کسی کار کوچک خود را با سخن بزرگکند وبه رخ طرف بکشد، عملی است زشت ومصداق نکوهیده «منّت» است.
بعد از ذکر این اجمال به شرح وبسط آن میپردازد، میگوید: «آن زمان که به مادرت وحی کردیم آنچه لازم بود الهام کردیم» (إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ مَا یُوحَی).
اشاره به اینکه تمام خطوطی که در آن روز منتهی به نجات موسی علیه السلام از چنگال فرعونیان میشد به مادرت تعلیم دادیم، زیرا به گونهای که از سایر آیات قرآن استفاده میشود، فرعون شدیداً بنیاسرائیل را تحت فشار قرار داده بود، مخصوصاً برای جلوگیری از قدرت وقوّت بنیاسرائیل، شورش احتمالی آنها، یا به گفته جمعی از مورّخان ومفسّران، برای جلوگیری از به وجود آمدن فرزندی که پیشبینی کرده بودند از بنیاسرائیل برمیخیزد ودستگاه فرعون را درهم میکوبد، دستور داده بود پسران آنها را به قتل برسانند ودختران را برای کنیزی وخدمتگزاری زنده نگه دارند.
طبعاً جاسوسان فرعون محلّهها وخانههای بنیاسرائیل را سخت زیر نظر داشتند وتولّد فرزندان پسر را به دستگاه او اطّلاع میدادند. آنها نیز بهسرعت برای نابود کردن آنان اقدام میکردند.
بعضی از مفسّران گفتهاند: فرعون از یکسو میخواست قدرت بنیاسرائیل را در هم بشکند، واز سوی دیگر مایل نبود نسل آنها بهکلّی منقرض شود، چرا که بردگان وبندگان آمادهای برای او محسوب میشدند، لذا دستور داده بود یک سال نوزادان آنها را زنده بگذارند، وسال دیگر پسران را از دم تیغ بگذرانند. اتّفاقاً موسی علیه السلام در همان سال قتل عام فرزندان پسر متولّد شد.
به هر حال، مادر احساس میکند جان نوزادش در خطر است ومخفی نگه داشتن موقّتی او مشکل را حل نخواهد کرد. در این هنگام خدایی که این کودک را برای قیامی بزرگ نامزد کرده بود، به قلب مادر الهام نمود که او را از این بعد به ما بسپار وببین چگونه او را حفظ خواهیم کرد وبه تو باز خواهیم گرداند؟
به قلب مادر موسی چنین الهام کرد: «او را در صندوقی بگذار وآن صندوق را به دریا بینداز» (أَنِاقْذِ فِیهِ فِیالتَّابُوتِ فَاقْذِ فِیهِ فِیالْیَمِّ).
«یَم» در اینجا به معنی رود عظیم نیل است که بر اثر وسعت وفراوانی آب، گاهی به آن دریا گفته میشود.
جمله «اقْذِ فِیهِ فِیالتَّابُوتِ» (آن را در صندوق بگذار) شاید اشاره به این باشد که بدون هیچ ترس وواهمه دل از او بردار، وشجاعانه در صندوقش بگذار وبه شط نیل افکن وترس ووحشتی به خود راه مده.
کلمه «تابوت» بهمعنی صندوق چوبی وبه خلاف آنچه بعضی میپندارند، همیشه به معنی صندوقی که مردگان را در آن مینهند نیست، بلکه مفهوم وسیعی دارد که گاه به صندوقهای دیگر نیز گفته میشود همانگونه که در داستان طالوت وجالوت در آیه 248 سوره بقره خواندیم.
سپس اضافه میکند: «تا دریا آن را به ساحل افکنَد ودشمن من ودشمن او آن را برگیرد» ودر دامان خود پرورش دهد (فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِی وَ عَدُوٌّ لَهُ).
جالب اینکه کلمه «عَدوّ» در اینجا تکرار شده، واین در حقیقت تأکیدی است بر دشمنی فرعون نسبت به خداوند وموسی وبنیاسرائیل؛ اشاره به اینکه کسی که تا این حد در دشمنی وعداوت پای میفشرد، عاقبت خدمت وپرورش موسی علیه السلام را برعهده گرفت، تا بشر خاکی بداند نهتنها قادر نیست با فرمان خدا به مبارزه برخیزد، بلکه خدا دشمن او را با دست خودش ودر دامانش پرورش خواهد داد.
وهنگامی که او نابودی گردنکشان ستمگر را اراده کند آنها را با دست خودشان نابود میکند، وبا آتشی که خودشان برافروختهاند میسوزاند؛ چه قدرت عجیبی دارد.
واز آنجا که موسی علیه السلام باید در این راه پرنشیب وفراز که در پیش دارد در یک سپر حفاظتی قرار گیرد، خداوند پرتوی از محبّت خود را بر او میافکند آنچنان که هر کس وی را ببیند دلباخته او میشود. نهتنها به کشتن او راضی نخواهد بود که راضی نمیشود مویی از سرش کم شود، چنانکه قرآن در ادامه آیات میگوید: «ومن محبّتی از خودم بر تو افکندم» (وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی).
چه سپر عجیبی! کاملاً نامرئی است، امّا از فولاد وآهن محکمتر.
میگویند: قابله موسی از فرعونیان بود وتصمیم داشت تولّد او را به دستگاه جبّار فرعون گزارش بدهد، امّا نخستین بار که چشمش در چشم نوزاد افتاد گویی برقی از چشم او جستن کرد، اعماق قلب قابله را روشن ساخت ورشته محبّت او را در گردنش افکند، وهر فکر بدی را از مغز او دور ساخت.
در این زمینه در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «هنگامی که موسی علیه السلام متولّد شد ومادر دید نوزادش پسر است رنگ از صورتش پرید. قابله پرسید چرا اینگونه رنگت زرد شد؟ گفت: از این میترسم که سر پسرم را ببُرند. قابله گفت: هرگز چنین
ترسی به خود راه مده: «وَ کانَ مُوسی لا یَراهُ أحَدٌ إلّا أحَبَّهُ؛ موسی چنان بود که هر کس او را میدید دوستش میداشت».(1)
وهمین سپر محبّت بود که او را در دربار فرعون نیز کاملاً حفظ کرد.
در پایان این آیه میفرماید: هدف این بود «تا در برابر دیدگان (علم) من پرورش یابی» (وَ لِتُصْنَعَ عَلَی عَیْنِی).
بدون شک ذرّهای در آسمان وزمین از علم خدا پنهان نیست وهمه در پیشگاه او حاضرند، امّا این تعبیر در اینجا اشاره به عنایت خاصّی است که خدا نسبت به موسی وتربیت او داشت.
بعضی از مفسّران جمله «وَلِتُصْنَعَ عَلَی عَیْنِی» را محدود به مسأله دوران شیرخواری موسی علیه السلام ومانند آن دانستهاند، ولی پیداست که این جمله معنی وسیعی دارد وهرگونه پرورش، تربیت وساخته شدن موسی علیه السلام را برای حمل پرچم رسالت با عنایت خاصّ پروردگار شامل میشود.
از قراین موجود در این آیات وآیات مشابه آن در قرآن مجید، وآنچه در روایات وتواریخ آمده بهخوبی استفاده میشود که مادر موسی علیه السلام سرانجام با وحشت ونگرانی صندوقی را که موسی در آن بود به نیل افکند. امواج نیل آن را بر دوش خود حمل کرد ومادر که منظره را میدید در تب وتاب فرو رفت. امّا خداوند به دل او الهام کرد که اندوه وغمی به خود راه مده، ما سرانجام او را سالم به تو بازمیگردانیم.
کاخ فرعون بر گوشهای از شطّ نیل ساخته شده بود واحتمالاً شعبهای از این شطّ عظیم از درون کاخش میگذشت. امواج آب، صندوق نجات موسی را با خود به آن شعبه کشانید، در حالی که فرعون وهمسرش در کنار آب به تماشای امواج مشغول بودند. ناگهان این صندوق مرموز توجّه آنها را به خود جلب کرد. به مأموران دستور داد صندوق را از آب بگیرند. هنگامی که درِ صندوق گشوده شد با کمال تعجّب، نوزاد زیبایی را در آن دیدند. چیزی که شاید حتّی احتمال آن را نمیدادند.
فرعون متوجّه شد این نوزاد باید از بنیاسرائیل باشد که از ترس مأموران به چنین سرنوشتی گرفتار شده است ودستور کشتن او را صادر کرد، ولی همسرش که نازا بود،
1) نور الثقلین، ج 3، ص 378.
سخت به کودک دل بست وشعاع مرموزی که از چشم نوزاد جستن نمود در زوایای قلب آن زن نفوذ کرد و او را مجذوب وفریفته خود ساخت.
دست به دامن فرعون زد ودر حالی که از این کودک به نور چشمان (قرّة عین) تعبیر مینمود، تقاضا کرد از کشتن او صرفنظر کند. حتّی بالاتر از آن درخواست کرد بهعنوان فرزند خویش ومایه امید آیندهشان او را در دامان خود پرورش دهند. سرانجام با اصرار موفّق شد سخن خود را به کرسی بنشاند.
از سوی دیگر، کودک گرسنه شده وشیر میخواهد. گریه میکند واشک میریزد، گریه واشکی که قلب همسر فرعون را به لرزه درآورد. چارهای نبود جز اینکه مأموران هر چه زودتر به جستوجوی دایهای بروند. هر دایهای آوردند نوزاد پستان او را نگرفت زیرا خدا مقدّر کرده بود فقط به مادرش برگردد. مأموران باز به جستوجو برخاستند ودربهدر به دنبال دایه تازهای میگشتند.
اکنون بقیّه داستان را از آیات مورد بحث میخوانیم: آری، ما مقدّر کرده بودیم که دربرابردیدگان علم ماپرورش یابی «درآن هنگام که خواهرت (درنزدیکیکاخفرعون) راه میرفت» او به دستور مادر، مراقب اوضاع وسرنوشت تو بود (إِذْ تَمْشِی أُخْتُکَ).
«و (به مأموران فرعون) میگفت: آیا کسی را به شما نشان دهم که این نوزاد را کفالت میکند» و دایه خوبی برای او خواهد بود؟ (فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی مَنْ یَکْفُلُهُ).
وشاید اضافه کرد: این زن، شیر پاکی دارد که مطمئن هستم نوزاد آن را میپذیرد.
مأموران خوشحال شدند وبه امید اینکه شاید گمشده آنها از این طریق پیدا شود همراه او حرکت کردند. خواهر موسی که خود را به صورت فردی ناشناس وبیگانه نشان میداد، مادر را از جریان امر آگاه کرد. مادر نیز بیآنکه خونسردی خود را از دست دهد، در حالی که طوفانی از عشق وامید تمام قلب او را احاطه کرده بود، به دربار فرعون آمد. کودک را در دامان او نهادند. کودک که بوی مادر را شنید، بویی آشنا، ناگهان پستان او را همچون جان شیرین در برگرفت وبا عشق وعلاقه بسیار مشغول نوشیدن شیر شد. غریو شادی از حاضران برخاست وآثار خشنودی وشوق در چشمان همسر فرعون نمایان شد.
بعضی میگویند: فرعون از این ماجرا تعجّب کرد گفت: تو کیستی که این نوزاد، شیر تو را پذیرفت در حالی که دیگران را همه رد کرد؟
مادر گفت: من زنی پاکیزه بوی وپاک شیرم وهیچ کودکی شیر مرا رد نمیکند.
به هر حال، فرعون کودک را به او سپرد وهمسرش تأکید فراوان نسبت به حفظ وحراست او کرد، ودستور داد در فاصلههای کوتاه کودک را به نظر او برساند.
اینجاست که قرآن میگوید: «پس تو را به مادرت بازگرداندیم تا چشمش به تو روشن شود واندوهگین نگردد» (فَرَجَعْنَاکَ إِلَی أُمِّکَ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَ لاَ تَحْزَنَ).
وبتواند با آسودگی خاطر واطمینان از عدم وجود خطری برای او از ناحیه فرعونیان به پرورش فرزند بپردازد.
از جمله فوق چنین میتوان استفاده کرد که فرعون کودک را به مادر سپرد تا او را به خانه خویش بیاورد، ولی طبیعی است نوزادی که فرزندخوانده فرعون ومورد علاقه شدید همسر اوست باید در فاصلههای کوتاه به نظر آنها برسد.
سالها گذشت وموسی در میان هالهای از لطف ومحبّت خداوند ومحیطی امن وامان پرورش یافت. رفتهرفته به صورت نوجوانی درآمد.
روزی از راهی عبور میکرد، دو تن را در برابر خود به جنگ ونزاع مشغول دید: یکی از بنیاسرائیل ودیگری از قبطیان (مصریان وهواخواهان فرعون). از آنجا که همیشه بنیاسرائیل تحت فشار وآزار قبطیان ستمگر بودند، موسی به کمک مظلوم که ازبنیاسرائیل بودشتافت وبرای دفاع ازاومشتی محکم برپیکرمردقبطی واردآورد، امّا این دفاع از مظلوم به جای باریکی رسید وهمان یک مشت کار قبطی را ساخت.
موسی از این ماجرا ناراحت شد، چرا که مأموران فرعون سرانجام متوجّه شدند این قتل به دست چه کسی واقع شده، وشدیدآ به تعقیب او برخاستند.
امّا موسی علیه السلام طبق توصیه بعضی از دوستانش مخفیانه از مصر بیرون آمد وبه سوی مدین شتافت ودر آنجا محیطی امن وامان در کنار شعیب پیامبر که شرح آن به خواست خدا در تفسیر سوره قصص خواهد آمد پیدا کرد.
اینجاست که قرآن میگوید: «و تو یکی (از فرعونیان) را کشتی (ودر اندوه فرو رفتی)، امّا ما تو را از اندوه نجات دادیم» (وَ قَتَلْتَ نَفْسًا فَنَجَّیْنَاکَ مِنَ الْغَمِّ).
وپس از آن «بارها تو را آزمودیم» (وَ فَتَنَّاکَ فُتُونًا).
«پس از آن، سالیانی در میان مردم مدین توقّف کردی» (فَلَبِثْتَ سِنِینَ فِی أَهْلِ مَدْیَنَ).
وبعد از پیمودن این راه طولانی وآمادگی روحی وجسمی وبیرون آمدن از کوره
حوادث با سرافرازی وپیروزی، «سپس در زمان مقدّر (برای دریافت فرمان رسالت) به اینجا آمدی، ای موسی» (ثُمَّ جِئْتَ عَلَی قَدَرٍ یَا مُوسَی).
کلمه «قَدَر» به گفته بسیاری از مفسّران، بهمعنی زمانی است که مقدّر شده بود موسی به رسالت برگزیده شود، ولی بعضی دیگر آن را بهمعنی مقدار گرفتهاند، همانگونه که در بعضی از آیات قرآن نیز به همین معنی آمده است.(1)
طبق این تفسیر، معنی جمله چنین خواهد بود: ای موسی، بعد از این فراز ونشیبها، امتحانات گوناگون وزندگی ممتد در جوار پیامبر بزرگی همچون شعیب پرورش یافتی. سرانجام دارای قدر ومقام وشخصیّتی شدی که آماده پذیرش وحی گشتی (ر.ک: ج 13، ص 221 - 230).
(وَالَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِیهَا مِنْ رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِلْعَالَمِینَ)
و (به یاد آور) زنی را که دامان خود را پاک نگه داشت؛ و ما از روح خود در او دمیدیم؛ و او وپسرش [ مسیح] را نشانه (ومعجزه) بزرگی برای جهانیان قرار دادیم. (سوره انبیاء، آیه 91)
در این آیه به مقام مریم، عظمت واحترام او وفرزندش حضرت مسیح علیه السلام اشاره شده است.
ذکر مریم در ردیف بحثهای مربوط به پیامبران بزرگ، یا به خاطر فرزند او حضرت عیسی است که تولّدش از جهاتی شبیه به تولّد یحیی از زکریّا بود، زیرا هر دو بعد از یأس مادر متولّد شدند که شرح آن را در ذیل آیات آغاز سوره مریم آوردیم.(2)
و یا به خاطر آن است که روشن سازد عظمت مقام، ویژه مردان بزرگ نیست بلکه
زنان بزرگی هم بودهاند که تاریخشان نشانه عظمتشان، الگو واسوهای برای زنان جهان بودهاند.
میگوید: «و به یاد آور زنی را که دامان خود را از هرگونه آلودگی پاک نگه داشت» (وَالَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا).
«و ما از روح خود در او دمیدیم» (فَنَفَخْنَا فِیهَا مِنْ رُوحِنَا).
«و او و فرزندش [ مسیح] را نشانه بزرگی برای جهانیان قرار دادیم» (جَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِلْعَالَمِینَ).
وبه عبارت روشنتر، اگر بخواهیم معنای کنایی آن را در فارسی بیان کنیم، معادل جمله «أحصَنَت فَرجَها» در فارسی این است که «دامان خود را پاک نگاه داشت» آیا این تعبیر در فارسی زننده است؟
بلکه به عقیده بعضی، در لغت عرب الفاظی که صریح در عضو تناسلی باشد
یا صراحت در آمیزش جنسی داشته باشد اصلاً وجود ندارد، هر چه هست جنبه
کنایه دارد؛ مثلاً در مورد آمیزش جنسی الفاظی از قبیل لمس کردن(1)، پوشانیدن
(غشیان)(2)، به سراغ همسر رفتن(3)در آیات مختلف به کار رفته که همه آنها جنبه کنایی
دارد، ولی گاه ترجمهکنندگان فارسیزبان به معنای کنایی آنها بیتوجّه هستند وبه جای معادل این معانی کنایی، کلمات صریح فارسی میگذارند واین مایه تعجّب وسؤال میشود.
به هر حال در تفسیر اینگونه الفاظ که در قرآن وارد شده، حتماً باید به معنی اصلی وریشهای آنها توجّه کرد تا جنبه کنایی بودنش مشخّص وهرگونه ابهام برطرف گردد.
ذکر این نکته نیز لازم است که ظاهر آیه فوق میگوید: مریم دامان خود را از هر گونه آلودگی به بیعفّتی حفظ کرد.
ولی بعضی از مفسّران این احتمال را در معنی آیه دادهاند که او از هرگونه تماس با مردان (چه از حلال وچه از حرام) خودداری کرد(1)همانگونه که در آیه 20 سوره مریم
میفرماید: (وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا): «هیچگاه مردی با من تماس پیدا نکرده ومن زن آلودهای نبودهام».
درحقیقت این مقدّمهای است برای اثبات تولّداعجازآمیزعیسی علیه السلام وآیه بودن او.
باعظمت ومتعالی است وبهاصطلاح اینگونه اضافه، اضافه تشریفیه است که برای بیان عظمت چیزی آن را به خدا اضافه میکنیم، مانند «بیتاللّه» (خانه خدا) و«شهر اللّه» (ماه خدا).
این امور که هر کدام خارق عادتی بود وبر خلاف اسباب عادی طبیعی، جملگی از این واقعیّت حکایت میکند که در ماورای سلسله اسباب، قدرتی است که هرگاه بخواهد میتواند روند آنها را دگرگون سازد.
وبه هر حال، وضع مسیح علیه السلام ومادرش مریم علیها السلام در طول تاریخ بشر بینظیر بود، نه قبل ونه بعد از او چنین وضعی دیده نشده است.
وشاید نکره آوردن آیه که دلیل بر عظمت است اشاره به همین معنی باشد (ر.ک: ج13، ص 537-540).
1) تفسیر کبیر، وتفسیر فی ظلال، ذیل آیه مورد بحث.
(وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَأُمَّهُ آیَةً وَآوَیْنَاهُمَا إِلَی رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِینٍ)
وما فرزند مریم [ عیسی ]ومادرش را نشانهای قرار دادیم؛ وآنها را در سرزمین مرتفعی که دارای امنیّت وآب روان بود جای دادیم. (سوره مؤمنون، آیه 50)
در آخرین مرحله از شرح سرگذشت پیامبران اشاره کوتاه ومختصری به حضرت مسیح علیه السلام وهمچنین مادرش مریم کرده میگوید: «ما فرزند مریم ومادرش را نشانهای از عظمت وقدرت خود قرار دادیم» (وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَأُمَّهُ آیَةً).
تعبیر به «ابن مریم» بهجای «عیسی» برای توجّه دادن به این حقیقت است که او تنها از مادر وبدون دخالت پدر، به فرمان پروردگار متولّد شد واین تولّد خود از آیات بزرگ قدرت پروردگار بود.
واز آنجا که این تولّد استثنایی رابطهای با عیسی علیه السلام ورابطهای با مادرش مریم دارد هر دو را یک آیه ونشانه میشمرد، چرا که این دو (تولّد فرزند بدون دخالت پدر وهمچنین باردار شدن مادر بدون تماس با مرد) در واقع یک حقیقت بودند با دو نسبت متفاوت.
پس از آن به بخشی از نعمتها ومواهب بزرگی که به این مادر وفرزند عطا فرموده اشاره کرده میگوید: «ما آنها را در سرزمین بلندی که دارای آرامش، امنیّت وآب جاری بود جای دادیم» (وَ آوَیْنَاهُمَا إِلَی رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَ مَعِینٍ).
«رَبوَه» از مادّه «ربا» بهمعنی زیادی وافزایش است ودر اینجا بهمعنی سرزمین بلند است.
«مَعین» از مادّه «معن» (بر وزن شأن) بهمعنی جریان آب است، بنابراین «ماء معین» بهمعنی آب جاری است. برخی نیز آن را از مادّه «عین» یعنی آبی که ظاهر است وبا چشم دیده میشود میدانند.(1)
1) در صورت اوّل، میم جزءِ کلمه است وبر وزن «فعیل» است ودر صورت دوم، میم زائده است وبر وزن«مفعول» است (مانند مبیع).
به هر حال این جمله اشاره سربستهای است به محلّ امن وامان وپربرکتی که خداوند در اختیار این مادر وفرزند قرار داد، تا از شرّ دشمنان در امان باشند وبا آسودگی خاطر به انجام دادن وظایف خویش بپردازند.
امّا این محل کدام نقطه بوده است، در میان مفسّران گفتوگو بسیار است.
بعضی آن را ناصره (از شهرهای شامات) زادگاه حضرت مسیح علیه السلام میدانند، چرا که به هنگام تولّدش گروهی از دشمنان که خبر تولّد او وآینده وی را اجمالاً دریافته بودند درصدد نابودیش برآمدند، امّا خدا او را در آن محلّ امن وامان وپرنعمتی
حفظ کرد.
بعضی دیگر آن را اشاره به سرزمین مصر میدانند، چرا که عیسی علیه السلام ومادرش مریم مدّتی از عمر خود را برای نجات از چنگال دشمنان به سرزمین مصر پناه بردند.
بعضی دیگر آن را به سرزمین دمشق وبعضی سرزمین رملة (یکی از شهرهای شمال شرقی بیتالمقدس) تفسیر کردهاند، چرا که مسیح ومادرش در هر یک از این مناطق قسمتی از عمر خود را گذراندند.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله فوق اشاره به محلّ تولّد مسیح علیه السلام در بیابان بیتالمقدس باشد، جایی که خداوند آن را محلّ امنی برای این مادر وفرزند قرار داد، وآب گوارادرآن جاری ساخت،وازدرخت خشکیده خرمابه اوروزی مرحمت کرد.
ودر هر صورت، آیه دلیلی است بر حمایت مستمر ودائم خداوند نسبت به رسولان خود وکسانی که از آنها حمایت میکردند، ونشان میدهد که اگر تمام تیغهای جهان از جا حرکت کنند، تا رگی را ببُرند تا خدا نخواهد توانایی نخواهند داشت، وهرگز تنهایی ویاران اندک آنها سبب شکستشان نخواهد شد (ر.ک: ج 14، ص 273 - 275).
(وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ * فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّآ وَحَزَنآ إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ * وَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَنْ یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدآ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ)
ما به مادر موسی الهام کردیم که: «او را شیر ده؛ و هنگامی که بر او ترسیدی، وی را در دریا (ی نیل) بیفکن؛ و نترس و غمگین مباش، که ما او را به تو باز میگردانیم، و او را از رسولان قرار میدهیم»! * (هنگامی که مادر به فرمان خدا او را به دریا افکند) خاندان فرعون او را از آب گرفتند، تا سرانجام دشمن آنان و مایه اندوهشان گردد! مسلماً فرعون وهامان ولشکریانشان خطاکار بودند. * همسر فرعون (چون دید آنها قصد کشتن کودک را دارند) گفت: «نور چشم من و توست! او را نکشید شاید برای ما مفید باشد، یا او را به عنوان پسر خود برگزینیم»! و آنها نمیفهمیدند (که دشمن اصلی خود را در آغوش میپرورانند!).
(سوره قصص، آیات 7-9)
از اینجا قرآن مجید، برای ترسیم نمونه زندهای از پیروزی مستضعفان بر مستکبران، وارد شرح داستان «موسی و فرعون» میشود، و مخصوصاً به بخشهائی میپردازد که موسی علیه السلام را در ضعیفترین حالات، و فرعون را در نیرومندترین شرایط نشان میدهد، تا پیروزی مشیة اللَّه را، بر اراده جباران، به عالیترین وجه مجسم نماید.
نخست میگوید: «ما به مادر موسی وحی فرستادیم (و الهام کردیم) که موسی را شیر ده، و هنگامی که بر او ترسیدی او را در دریا بیفکن»! (وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ).
«و ترس و اندوهی به خود راه مده» (وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی).
«چرا که ما قطعاً او را به تو باز میگردانیم، و او را از رسولان قرار خواهیم داد» (إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ).
این آیه کوتاه، مشتمل بر دو امر، و دو نهی، و دو بشارت است که مجموعاً خلاصهای است از یک داستان بزرگ و پر ماجرا که فشردهاش چنین است:
دستگاه فرعون، برنامه وسیعی برای کشتن «نوزادان پسر» از بنی اسرائیل تربیت داده بود، و حتی قابلههای فرعونی مراقب زنان باردار بنی اسرائیل بودند.
در این میان، یکی از این قابلهها با مادر موسی علیه السلام دوستی داشت (حمل موسی
مخفیانه صورت گرفت و چندان آثاری از حمل در مادر نمایان نبود) هنگامی که احساس کرد،تولدنوزادنزدیک شده،بهسراغ قابله دوستش فرستاد و گفت: «ماجرای من چنین است، فرزندی در رحم دارم و امروز به محبت و دوستی تو نیازمندم».
هنگامی که موسی علیه السلام تولد یافت از چشمان او نور مرموزی درخشید، چنانکه بدن قابله به لرزه درآمد، و برقی از محبت در اعماق قلب او فرو نشست، و تمام زوایای دلش را روشن ساخت.
زن قابله، رو به مادر موسی علیه السلام کرد و گفت: «من در نظر داشتم ماجرای تولد این نوزاد را به دستگاه حکومت خبر دهم، تا جلادان بیایند و این پسر را به قتل رسانند (ومن جایزه خود را بگیرم) ولی چه کنم که عشق شدیدی از این نوزاد در درون قلبم احساس میکنم! حتی راضی نیستم موئی از سر او کم شود، با دقت از او حفاظت کن، من فکر میکنم دشمن نهائی ما سرانجام او باشد»!.
قابله، از خانه مادر موسی علیه السلام بیرون آمد، بعضی از جاسوسان حکومت، او را دیدند و تصمیم گرفتند وارد خانه شوند، خواهر موسی علیه السلام ماجرا را به مادر خبر داد مادر دستپاچه شد، آنچنان که نمیدانست چه کند؟
در میان این وحشت شدید که هوش از سرش برده بود، نوزاد را در پارچهای پیچید و در تنور انداخت، مامورین وارد شدند، در آنجا چیزی جز تنور آتش ندیدند!، تحقیقات را از مادر موسی علیه السلام شروع کردند، گفتند: این زن قابله در اینجا چه میکرد؟ گفت: او دوست من است برای دیدار آمده بود، مأمورین مأیوس شدند وبیرون رفتند.
مادر موسی علیه السلام به هوش آمد و به خواهر موسی علیه السلام گفت: نوزاد کجا است؟
او اظهار بیاطلاعی کرد، ناگهان صدای گریهای از درون تنور برخاست، مادر به سوی تنور دوید، دید خداوند آتش را برای او برد و سلام کرده است (همان خدائی که آتش نمرودی را برای ابراهیم علیه السلام سرد و سالم ساخت) دست کرد و نوزادش را سالم بیرون آورد.
اما باز مادر در امان نبود، چرا که مأموران چپ و راست در حرکت و جستجو بودند، و شنیدن صدای یک نوزاد کافی بود که خطر بزرگی واقع شود.
در اینجا یک الهام الهی، قلب مادر را روشن ساخت، الهامی که ظاهراً او را به کار خطرناکی دعوت میکند، ولی با این حال از آن احساس آرامش مینماید.
این یک مأموریت الهی است، که به هر حال باید انجام شود، و تصمیم گرفت به این الهام لباس عمل بپوشاند، و نوزاد خویش را به «نیل» بسپارد!.
به سراغ یک نجار مصری آمد (نجاری که نیز او از قبطیان و فرعونیان بود!) از او درخواست کرد، صندوق کوچکی برای او بسازد.
نجار گفت: با این اوصاف که میگوئی صندوق را برای چه میخواهی؟! مادری که زبانش عادت به دروغ نداشت، نتوانست در اینجا سخنی جز این بگوید که: من از بنی اسرائیلم، نوزاد پسری دارم، و میخواهم نوزادم را در آن مخفی کنم.
اما نجار قبطی، تصمیم گرفت این خبر را به جلادان برساند، به سراغ آنها آمد، اما چنان وحشتی بر قلب او مستولی شد که زبانش باز ایستاد، تنها با دست اشاره میکرد و میخواست با علائم مطلب را بازگو کند، مأمورین که گویا از حرکات او یک نحو سخریه و استهزاء برداشت کردند او را زدند و بیرون کردند.
هنگامی که بیرون آمد حال عادی خود را باز یافت، این ماجرا تکرار شد، و در نتیجه فهمید در اینجا یک سر الهی نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسی علیه السلام تحویل داد.
شاید صبحگاهانی بود که هنوز چشم مردم «مصر» در خواب، هوا کمی روشن شده بود، مادر، نوزاد خود را همراه صندوق، به کنار «نیل» آورد، پستان در دهان نوزاد گذاشت، و آخرین شیر را به او داد، سپس او را در آن صندوق مخصوص که همچون یک کشتی کوچک قادر بود بر روی آب حرکت کند، گذاشت و آن را روی امواج نهاد.
امواج خروشان «نیل» صندوق را به زودی از ساحل دور کرده، مادر در کنار ایستاده بود و این منظره را تماشا مینمود، در یک لحظه، احساس کرد، قلبش از او جدا شده و روی امواج حرکت میکند، اگر لطف الهی قلب او را آرام نکرده بود، فریاد میکشید و همه چیز فاش میشد!.
هیچ کس نمیتواند دقیقاً حالت این مادر را در آن لحظات حساس ترسیم کند، ولی آن شاعره فارسی زبان، تا حدودی این صحنه را در اشعار زیبا و با روحش مجسم ساخته است، میگوید:
مادر موسی چو موسی را به نیل! در فکند از گفته ربّ جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه گفت: کای فرزند خرد بی گناه!
گر فراموشت کند لطف خدای چون رهی زین کشتی بیناخدای!
وحی آمد، کاین چه فکر باطل است! رهرو ما اینک اندر منزل است!
ما گرفتیم، آنچه را انداختی! دست حق را دیدی و نشناختی!
سطح آب از گاهوارشخوشتراست دایهاش سیلاب و موجش مادراست!
رودها از خود نه طغیان میکنند آنچه میگوئیم ما، آن میکنند!
ما به دریا حکم طوفان میدهیم ما به سیل و موج، فرمان میدهیم!
نقش هستی، نقشی از ایوان ماست خاک و باد و آب، سرگردان ماست
به، که برگردی، به ما بسپاریش کی تو از ما دوستتر میداریش؟!(1)
اینها همه از یکسو
اما ببینیم در کاخ فرعون چه خبر؟ در اخبار، آمده: فرعون دختری داشت و تنها فرزندش همو بود، او از بیماری شدیدی رنج میبرد، دست به دامن اطباء زد نتیجهای نگرفت، به کاهنان متوسل شد، آنها گفتند: ای فرعون ما پیشبینی میکنیم از درون این دریا انسانی به این کاخ گام مینهد که اگر از آب دهانش به بدن این بیمار بمالند، بهبودی مییابد!
«فرعون» و همسرش «آسیه» در انتظار چنین ماجرائی بودند که، ناگهان روزی صندوقچهای را که بر امواج در حرکت بود، نظر آنها را جلب کرد، دستور داد مأمورین فوراً به سراغ صندوق بروند، و آن را از آب بگیرند، تا در آن چه باشد؟
صندوق مرموز، در برابر فرعون قرار گرفت، دیگران نتوانستند، در آن را بگشایند، آری میبایست در صندوق نجات موسی علیه السلام بدست خود فرعون گشوده شود، وگشوده شد! هنگامی که چشم همسر «فرعون» به چشم کودک افتاد، برقی از آن جستن کرد و اعماق قلبش را روشن ساخت و همگی - مخصوصاً همسر فرعون - مهر او را به دل گرفتند، و هنگامی که آب دهان این نوزاد مایه شفای بیمار شد، این محبت فزونی گرفت».
اکنون به قرآن باز میگردیم و خلاصه این ماجرا را از زبان قرآن میشنویم:
قرآن میگوید: «خاندان فرعون، موسی را (از روی امواج نیل) بر گرفتند تا دشمن
1) دیوان «پروین اعتصامی».
آنان و مایه اندوهشان گردد»! (فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّآ وَحَزَنآ).
«الْتَقَطَ» از ماده «الْتِقاط» در اصل، به معنی رسیدن به چیزی بیتلاش و کوشش است، و این که به اشیاء گم شدهای که انسان پیدا میکند، «لقطه» میگویند نیز، به همین جهت است.
بدیهی است، فرعونیان قنداقه این نوزاد را از امواج به این منظور نگرفتند که دشمن سرسختشان را در آغوش خود پرورش دهند، بلکه آنها به گفته همسر فرعون، میخواستند نور چشمی برای خود برگزینند.
اما سرانجام و عاقبت کار چنین شد، و به اصطلاح علمای ادب «لام» در اینجا «لام عاقبت» است نه «لام علت» و لطافت این تعبیر در همین است، که خدا میخواهد قدرت خود را نشان دهد، که چگونه این گروه را که تمام نیروهای خود را برای کشتن پسران بنی اسرائیل بسیج کرده بودند، وادار میکند، همان کسی را که این همه مقدمات برای نابودی او است چون جان شیرین در بر بگیرند و پرورش دهند!.
ضمناً تعبیر به «آل فرعون» نشان میدهد که، نه یک نفر، بلکه گروهی از فرعونیان برای گرفتن صندوق از آب شرکت کردند و این شاهد آن است که چنین انتظاری راداشتند.
و در پایان آیه، اضافه میکند: «مسلماً فرعون و هامان و لشکریان آن دو خطاکار بودند» (إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ).
آنها، در همه چیز خطاکار بودند، چه خطائی از این برتر که راه حق و عدالت را گذارده، پایههای حکومت خود را بر ظلم و جور و شرک بنا نموده بودند؟
و چه خطائی از این روشنتر که آنها هزاران طفل را سر بریدند تا کلیم اللَّه را نابود کنند، ولی خداوند او را به دست خودشان سپرد و گفت: بگیرید و این دشمنتان را پرورش دهید و بزرگ کنید!.(1)
از آیه بعد استفاده میشود که مشاجره و درگیری میان فرعون و همسرش، واحتمالاً بعضی از اطرافیان آنها، بر سر این نوزاد درگرفته بود، چرا که قرآن میگوید:
1) «راغب» در« مفردات» میگوید: فرق «خاطی» و« مخطی» این است: خاطی به کسی میگویند که دست بهکاری میزند که به خوبی از عهده آن بر نمیآید، و راه« خطا» طی میکند، اما مخطی به کسی میگویند کهدست به کاری میزند که خوب از عهده آن بر میآید اما اتفاقاً خطا میکند و خراب مینماید.
«همسر فرعون گفت: این نور چشم من و تو است، او را نکشید، شاید برای ما مفید باشد، یا او را به عنوان پسر انتخاب کنیم»! (وَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَنْ یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدآ).
به نظر میرسد، فرعون از چهره نوزاد و نشانههای دیگر- از جمله گذاردن او در صندوق و رها کردنش در امواج «نیل»- دریافته بود، که این نوزاد از بنی اسرائیل است، ناگهان کابوس قیام یک مرد بنی اسرائیلی و زوال ملک او به دست آن مرد، بر روح او سایه افکند، و خواهان اجرای قانون جنایتبارش، درباره نوزادان بنی اسرائیل، در این مورد شد!.
اطرافیان متملق و چاپلوس نیز، فرعون را در این طرز فکر تشویق کردند و گفتند: دلیل ندارد که قانون درباره این کودک اجرا نشود؟!
اما «آسیه» همسر فرعون که نوزاد پسری نداشت و قلب پاکش که از قماش درباریان فرعون نبود، کانون مهر این نوزاد شده بود، در مقابل همه آنها ایستاد و از آنجا که در این گونه کشمکشهای خانوادگی غالباً پیروزی با زنان است، او در کار خود پیروز شد؟
و اگر داستان شفای دختر فرعون نیز، به آن افزوده شود، دلیل پیروزی «آسیه» در این درگیری روشنتر خواهد شد.
ولی قرآن با یک جمله کوتاه و پر معنی در پایان آیه میگوید: «آنها نمیدانستند چه میکنند» «وَ هُمْ لایَشْعُرُونَ».
آری، آنها نمیدانستند که فرمان نافذ الهی و مشیت شکستناپذیر خداوند، بر این قرار گرفته است که، این نوزاد را در مهمترین کانون خطر پرورش دهد، و هیچ کس را یارای مخالفت با این اراده و مشیت نیست! (ر.ک: ج 16، ص 34- 42).
(وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغآ إِنْ کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَنْ رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ * وَقَالَتْ لاُِخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَهُمْ لاَیَشْعُرُونَ * وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ
یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ * فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ)
(سرانجام) قلب مادر موسی از همه چیز (جز یاد فرزندش) تهی گشت؛ و اگر دل او را (به وسیله ایمان و امید) محکم نکرده بودیم، نزدیک بود مطلب را افشا کند. * و (مادر موسی) به خواهر او گفت: «وضع حال او را پیگیری کن!» او نیز از دور ماجرا را مشاهده کرد در حالی که آنان بیخبر بودند. * ما همه زنان شیرده را از پیش بر او حرام کردیم (تا تنها به آغوش مادر برگردد)؛ و خواهرش (به مأموران فرعون) گفت: «آیا شما را به خانوادهای راهنمائی کنم که میتوانند این نوزاد را برای شما کفالت کنند و خیرخواه او باشند»؟! * ما او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده الهی حق است؛ ولی بیشتر آنان نمیدانند! (سوره قصص، آیات 10-13)
در این آیات، «صحنه دیگری» از این داستان مجسم شده است:
مادر موسی علیه السلام فرزندش را، به ترتیبی که قبلاً گفتیم، به امواج نیل سپرد، اما بعد از این ماجرا، طوفانی شدید در قلب او وزیدن گرفت، جای خالی نوزاد که تمام قلبش را پر کرده بود، کاملاً محسوس بود.
نزدیک بود فریاد کشد، و اسرار درون دل خود را برون افکند.
نزدیک بود نعره زند، و از جدائی فرزند ناله سر دهد.
اما لطف الهی، به سراغ او آمد، و چنانکه قرآن گوید: «قلب مادر موسی از همه چیز، جز یاد فرزندش تهی گشت، و اگر ما قلب او را با نور ایمان و امید محکم نکرده بودیم، نزدیک بود این مطلب را افشا کند» (وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغآ إِنْ کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَنْ رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ).
«فارِغ» به معنی خالی است، و در اینجا منظور، خالی از همه چیز، جز از یاد موسی علیه السلام است، هر چند بعضی از مفسران آن را به معنی خالی بودن از غم و اندوه گرفتهاند، و یا خالی از الهام و مژدهای که قبلاً به او داده شده بود، ولی با توجه به جملهها، این تفسیرها صحیح به نظر نمیرسد.
این کاملاً طبیعی است مادری که نوزاد خود را با این صورت از خود جدا کند، همه چیز را جز نوزادش فراموش نماید، و آن چنان هوش از سرش برود که بدون در نظر گرفتن خطراتی که خود و فرزندش را تهدید میکند، فریاد کشد، و اسرار درون دل را فاش سازد.
اما خداوندی که این مأموریت سنگین را به این مادر مهربان داده، قلب او را آن چنان استحکام میبخشد، که به وعده الهی ایمان داشته باشد، و بداند کودکش در دست خدا است، سرانجام به او باز میگردد و پیامبر میشود!
«رَبَطْنا» از ماده «رَبْط» در اصل به معنی بستن حیوان یا مانند آن به جائی است تا مطمئناً در جای خود محفوظ بماند، و لذا محل این گونه حیوانات را «رباط» میگویند، و سپس به معنی وسیعتری که همان حفظ و تقویت و استحکام بخشیدن است، آمده ومنظور از «ربط قلب» در اینجا، تقویت دل این مادر است، تا ایمان به وحی الهی آورد واین حادثه بزرگ را تحمل کند.
مادر، بر اثر این لطف پروردگار، آرامش خود را بازیافت، ولی میخواهد از سرنوشت فرزندش با خبر شود، لذا «به خواهر موسی سفارش کرد که وضع حال او را پیگیری کن» (وَقَالَتْ لاُِخْتِهِ قُصِّیهِ).
«قُصِّیه» از ماده «قَصّ» (بر وزن نَصّ) به معنی جستجو از آثار چیزی است و این که «قصّه» را «قصّه» میگویند، به خاطر این است که پیگیری از اخبار و حوادث گوناگون در آن میشود.
خواهر موسی علیه السلام ، دستور مادر را انجام داد، و از فاصله قابل ملاحظهای، به جستجو پرداخت «و او را از دور دید که صندوق نجاتش را فرعونیان از آب میگیرند، و موسی را از صندوق بیرون آورده در آغوش دارند» (فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ).
«اما آنها از وضع این خواهر بیخبر بودند» (وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ).
بعضی گفتهاند: خدمتکاران مخصوص فرعون، کودک را با خود از قصر بیرون آورده بودند، تا دایهای برای او جستجو کنند، و درست در همین لحظات بود که خواهر موسی از دور برادر خود را دید.
ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد، بنابراین، بعد از بازگشت مادر موسی به خانه خویش، خواهر از فاصله دور در کنار نیل ماجرا را زیر نظر داشت، و با چشم
خود دید که چگونه فرعونیان او را از آب گرفتند، و از خطر بزرگی که نوزاد را تهدید میکرد رهائی یافت.
برای جمله (هُمْ لاَ یَشْعُرُونَ) تفسیرهای دیگری نیز شده: مرحوم «طبرسی» مخصوصاً این احتمال را بعید نمیداند، که تکرار این جمله در آیات قبل و اینجا درباره فرعون، برای اشاره به این حقیقت باشد، او که تا این اندازه از مسائل بیخبر بود، چگونه دعوی الوهیت میکرد؟ چگونه میخواست با اراده پروردگار و مشیت الهی بجنگد؟
به هر حال اراده خداوند، به این تعلق گرفته بود، که این نوزاد به مادرش به زودی برگردد و قلب او را آرام بخشد، لذا میفرماید: «ما همه زنان شیرده را از قبل بر او تحریم کردیم» (وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِنْ قَبْلُ).(1)
طبیعی است نوزاد شیرخوار، چند ساعت که میگذرد، گرسنه میشود، گریه میکند، بیتابی میکند، باید دایهای برای او جستجو کرد، به خصوص که ملکه «مصر»، سخت به آن دل بسته، و چون جان شیرینش دوست میدارد!
مأموران حرکت کرده و در به در، دنبال دایه میگردند، اما عجیب این که نوزاد پستان هیچ دایهای را نمیگیرد.
شاید از دیدن قیافه آنها وحشت میکند، و یا طعم شیرشان که با ذائقه او آشنا نیست، تلخ و نامطلوب جلوه میکند، گوئی میخواهد خود را از دامان دایهها پرتاب کند، این همان تحریم تکوینی الهی بود که همه دایهها را بر او حرام کرده بود.
کودک، لحظه به لحظه گرسنهتر و بیتابتر میشود، پی در پی گریه میکند
و سر و صدای او در درون قصر فرعون میپیچید، و قلب ملکه را به لرزه در میآورد.
مأمورین بر تلاش خود میافزایند، ناگهان در فاصله نه چندان دور، به دختری برخورد میکنند، که «میگوید: من خانوادهای را میشناسم که میتوانند این نوزاد را کفالت کنند، و خیرخواه او هستند آیا میخواهید شما را راهنمائی کنم»؟ (فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ).
1) «مراضع»، جمع «مرضع» (بر وزن مُخْبِر) به معنی زن شیرده است، بعضی نیز آن را جمع «مَرْضَع» (بر وزنمَکْتَب) به معنی محل شیردادن یعنی پستان، دانستهاند. این احتمال نیز داده شده که مصدر میمی و بهمعنی «رِضاع» (شیر دادن) بوده باشد ولی معنی اول مناسبتر است.
من زنی از بنی اسرائیل را میشناسم که پستانی پر شیر، و قلبی پر محبت دارد، او نوزاد خود را از دست داده، و حاضر است شیر دادن نوزاد کاخ را بر عهده گیرد.
مأمورین، خوشحال شدند، و مادر موسی علیه السلام را به قصر فرعون بردند، نوزاد هنگامی که بوی مادر را شنید، سخت پستانش را در دهان فشرد، و از شیره جان مادر، جان تازهای پیدا کرد، برق خوشحالی از چشمها جستن کرد، مخصوصاً مأموران خسته و کوفته که به مقصد خود رسیده بودند، از همه خوشحالتر بودند، همسر فرعون نیز نمیتوانست خوشحالی خود را از این امر کتمان کند.
شاید به دایه گفتند: «تو کجا بودی که این همه ما به دنبالت گردش کردیم، کاش زودتر میآمدی! آفرین بر تو و بر شیر مشکلگشای تو»!
در بعضی از روایات، آمده است: وقتی موسی پستان این مادر را قبول کرد، «هامان» وزیر «فرعون» گفت: «من فکر میکنم تو مادر واقعی او هستی! چرا در میان این همه زن، تنها پستان تو را پذیرفت»؟ گفت: «ای پادشاه! به خاطر این است که من زنی خوشبو هستم، و شیرم بسیار شیرین است، تاکنون هیچ کودکی به من سپرده نشده، مگر این که پستان مرا پذیرفته است»! حاضران این سخن را تصدیق کردند، و هر کدام هدیه و تحفه گرانقیمتی به او دادند!(1)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که فرمود: «سه روز بیشتر طول نکشید که خداوند نوزاد را به مادرش بازگرداند»!
بعضی گفتهاند: این تحریم تکوینی شیرهای دیگران برای موسی علیه السلام ، به خاطر این بود که خدا نمیخواست از شیرهائی که آلوده به حرام، آلوده به اموال دزدی و جنایت و رشوه و غصب حقوق دیگران است، این پیامبر پاک بنوشد، او باید از شیر پاکی همچون شیرمادرش،تغذیه کند،تابتواندبرضدناپاکیهاقیام کند،وباناپاکان بستیزد.
وبه این ترتیب «ما موسی را به مادرش بازگرداندیم، تا چشمش روشن شود وغم واندوهی در دل او باقی نماند، و بداند وعده الهی حق است اگر چه اکثر مردم نمیدانند» (فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَیَعْلَمُونَ).(2)
در اینجا سوالی مطرح است، و آن این که: آیا فرعونیان موسی علیه السلام را به مادر سپردند که او را شیر دهد و در خلال این کار، همه روز، یا گاه به گاه، کودک را به دربار فرعون بیاورد، تا ملکه «مصر» دیداری از او تازه کند؟ و یا کودک را در دربار نگه داشتند و مادر موسی در فواصل معین میآمد و به او شیر میداد؟
دلیل روشنی بر هیچ یک از این دو احتمال نداریم، اما احتمال اول نزدیکتر به نظر میرسد.
و نیز بعد از پایان دوران شیرخوارگی، آیا موسی به کاخ فرعون منتقل شد، یا رابطه خود را با مادر و خانواده نگه میداشت، و میان این دو در رفت و آمد بود؟
بعضی گفتهاند: بعد از دوران شیرخوارگی، او را به «فرعون» و همسرش «آسیه» سپرد، و موسی علیه السلام در دامن آن دو، و با دست آن دو پرورش یافت، و در اینجا داستانهای دیگری از کارهای کودکانه، اما پر معنی موسی علیه السلام نسبت به فرعون نقل کردهاند، که ذکر همه آنها به درازا میکشد، اما این جمله که فرعون بعد از مبعوث شدن موسی علیه السلام به نبوت، به او گفت: (أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیدآ وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ) «آیا تو را در کودکی در دامان مهر خود پرورش ندادیم؟ و سالهائی از عمرت را در میان ما نبودی»؟(1)نشان میدهد که موسی علیه السلام مدتی در کاخ فرعون زندگی کرده، و سالهائی
در آنجا درنگ نموده است.
از تفسیر «علی بن ابراهیم» چنین استفاده میشود که، موسی علیه السلام با نهایت احترام تا دوران بلوغ در کاخ فرعون ماند، ولی سخنان توحیدی او، فرعون را سخت ناراحت میکرد، تا آنجا که تصمیم قتل او را گرفت، موسی کاخ را رها کرد و وارد شهر شد، که با نزاع دو نفر، یکی از قبطیان و دیگری از سبطیان بود (که شرح آن در آیات آینده میآید) روبرو گشت(2)(ر.ک: ج 16، ص 43 - 49).
(وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ
امْرَأتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ * فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ
خَیْرٍ فَقِیرٌ * فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ)
و هنگامی که به (چاه) آب «مدین» رسید، گروهی از مردم را در آنجا دید که چهارپایان خود را سیراب میکنند؛ و در کنار آنان دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویشند (و به چاه نزدیک نمیشوند؛ موسی) به آن دو گفت: «منظور شما (از این کار) چیست؟ * گفتند: «ما آنها را آب نمیدهیم تا چوپانها همگی خارج شوند؛ و پدر ما پیر مرد کهنسالی است». * موسی برای (گوسفندان) آن دو آب کشید؛ سپس رو به سایه آورد و عرض کرد: * «پروردگارا! هر خیر و نیکی بر من فرستی، به آن نیازمندم»! * ناگهان یکی از آن دو (زن) به سراغ او آمد در حالی که با نهایت حیا گام برمیداشت، و گفت: «پدرم از تو دعوت میکند تا مزد آب دادن (به گوسفندان) را که برای ما انجام دادی به تو بپردازد». هنگامی که موسی نزد او (شعیب) آمد و سرگذشت خود را شرح داد گفت: «نترس، از قوم ظالم نجات یافتی»!
(سوره قصص، آیات 23-25)
«هنگامی که موسی در کنار چاه آب مدین قرار گرفت گروهی از مردم را در آنجا دید که چارپایان خود را از آب چاه سیراب میکنند» (وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ یَسْقُونَ).
«و در کنار آنها دو زن را دید که گوسفندان خود را مراقبت میکنند، اما به چاه نزدیک نمیشوند» (وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ امْرَأتَیْنِ تَذُودَانِ).(1)
وضع این دختران با عفت، که در گوشهای ایستادهاند و کسی به داد آنها نمیرسد، ویک مشت شبان گردن کلفت، تنها در فکر گوسفندان خویشند، و نوبت به دیگری
1) «تَذُودان» از ماده «ذود» (بر وزن زرد) به معنی منع کردن و جلوگیری نمودن است، آنها مراقب بودند کهگوسفندانشان متفرق یا آمیخته با گوسفندان دیگر نشود.
نمیدهند، نظر موسی را جلب کرد، نزدیک آن دو آمد «گفت: کار شما چیست»؟! (قَالَ مَا خَطْبُکُمَا).(1)
چرا پیش نمیروید و گوسفندان را سیراب نمیکنید؟
برای موسی علیه السلام این تبعیض و ظلم و ستم، این بیعدالتی و عدم رعایت حق مظلومان، که در پیشانی شهر «مدین» به چشم میخورد، قابل تحمل نبود، او مدافع مظلومان بود، و به خاطر همین کار، به کاخ فرعون و نعمتهایش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود، او نمیتوانست راه و رسم خود را ترک گوید، و در برابر بیعدالتیها سکوت کند.
دختران در پاسخ او «گفتند: ما گوسفندان خود را سیراب نمیکنیم، تا چوپانان همگی حیوانات خود را آب دهند و خارج شوند» و ما از باقیمانده آب استفاده میکنیم (قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ).(2)
و برای این که این سوال برای موسی علیه السلام بیجواب نماند که چرا باید پدر این دختران عفیف آنها را به دنبال این کار بفرستد؟ افزودند: «پدر ما پیرمرد کهنسالی است» پیرمردی شکسته و سالخورده، (وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ).
نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد، و نه برادری داریم که این مشکل را متحمل گردد، و برای این که سربار مردم نباشیم چارهای جز این نیست که این کار را ما انجام دهیم.
موسی علیه السلام از شنیدن این سخن، سخت ناراحت شد، چه بیانصاف مردمی هستند که تمام در فکر خویشند، و کمترین حمایتی از ضعیف نمیکنند؟!
جلو آمد، دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند، دلوی که میگویند: چندین نفر میبایست آن را از چاه بیرون بکشند، با قدرت بازوان نیرومندش، یک تنه آن را از چاه بیرون آورد، و «گوسفندان آن دو را سیراب کرد» (فَسَقَی لَهُمَا).
میگویند: هنگامی که نزدیک آمد و جمعیت را کنار زد، به آنها گفت: «شما چه مردمی هستید که به غیر خودتان نمیاندیشید»؟ جمعیت کنار رفتند و دلو را به او
دادند و گفتند: «بسم اللَّه»! اگر میتوانی آب بکش، چرا که میدانستند دلو به قدری سنگین است که تنها با نیروی ده نفر از چاه بیرون میآید، آنها موسی علیه السلام را تنها گذاردند، ولی موسی علیه السلام با این که خسته و گرسنه و ناراحت بود، نیروی ایمان به یاریش آمد، و بر قدرت جسمیش افزود و با کشیدن یک دلو از چاه، همه گوسفندان آن دو را سیراب کرد.
«سپس به سایه، روی آورد، و به درگاه خدا عرض کرد: خدایا هر خیر و نیکی بر من فرستی من به آن نیازمندم» (ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ).
آری، او خسته و گرسنه بود، او در آن شهر، غریب و تنها بود، و پناهگاهی نداشت، اما در عین حال، بیتابی نمیکند، آن قدر مودب است که حتی به هنگام دعا کردن، صریحاً نمیگوید: خدایا چنین و چنان کن، بلکه میگوید: «هر خیری که بر من فرستی، به آن نیازمندم» یعنی، تنها احتیاج و نیاز خود را بازگو میکند و بقیه را به لطف پروردگار وامیگذارد.
اما کار خیر را بنگر که چه قدرتنمائی میکند؟ چه برکات عجیبی دارد؟
یک قدم برای خدا برداشتن و یک دلو آب از چاه برای حمایت ضعیف ناشناختهای کشیدن، فصل تازهای در زندگانی موسی علیه السلام میگشاید، و یک دنیا برکات مادی و معنوی برای او به ارمغان میآورد و گمشدهای را که میبایست سالیان دراز به دنبال آن بگردد، در اختیارش میگذارد.
و آغاز این برنامه زمانی بود که ملاحظه کرد «یکی از آن دو دختر که با نهایت حیا گام برمیداشت، و پیدا بود از سخن گفتن با یک جوان بیگانه شرم دارد به سراغ او آمد، و تنها این جمله را گفت: پدرم از تو دعوت میکند، تا پاداش و مزد آبی را که از چاه برای گوسفندان ما کشیدی به تو بدهد»! (فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا).
برق امیدی در دل او جستن کرد، گویا احساس کرد واقعه مهمی در شرف تکوین است، و با مرد بزرگی روبرو خواهد شد، مرد حقشناسی که حتی حاضر نیست زحمت انسانی، حتی به اندازه کشیدن یک دلو آب، بدون پاداش بماند، او باید یک انسان نمونه، یک مرد آسمانی و الهی باشد، ای خدای من! چه فرصت گران بهائی!
آری، آن پیرمرد کسی جز «شعیب» علیه السلام پیامبرِ خدا نبود، که سالیان دراز، مردم را در
این شهر به خدا دعوت کرده و نمونهای از حقشناسی و حق پرستی بود، امروز که میبیند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند، جویا میشود، و هنگامی که از جریان کار آگاه میگردد، تصمیم میگیرد: دین خود را به این جوان ناشناس، هر که باشد، ادا کند.
موسی، حرکت کرد و به سوی خانه «شعیب» علیه السلام آمد، طبق بعضی از روایات، دختر برای راهنمائی، از پیش رو حرکت میکرد و موسی علیه السلام از پشت سرش، باد بر لباس دختر میوزید و ممکن بود لباس را از اندام او کنار زند، حیا و عفت موسی علیه السلام اجازه نمیداد چنین شود، به دختر گفت: «من از جلو میروم بر سر دو راهیها و چند راهیها مرا راهنمائی کن»(1)(ر.ک: ج 16، ص 66 - 71).
(قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنْ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاَْمِینُ * قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَی أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرآ فَمِنْ عِنْدِکَ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللهُ مِنَ الصَّالِحِینَ * قَالَ ذَلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الاَْجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ وَاللهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ)
یکی از آن دو (دختر) گفت: پدرم! او را استخدام کن، زیرا بهترین کسی را که میتوانی استخدام کنی آن کس است که قوی و امین باشد (و او همین مرد است)! * (شعیب) گفت: «من میخواهم یکی از این دو دخترم را به همسری تو در آورم به این شرط که هشت سال برای من کار کنی؛ و اگر آن را تا ده سال افزایش دهی، محبتی از ناحیه توست؛ من نمیخواهم کار سنگینی بر دوش تو بگذارم؛ و ان شاء اللَّه مرا از صالحان خواهی یافت»! * (موسی) گفت: « (مانعی ندارد،) این قراردادی میان من و تو باشد؛ البته هر کدام از این دو مدت را انجام دهم ستمی بر من نخواهد بود (و من در انتخاب آن آزادم)! و خدا بر آنچه ما میگوئیم گواه است»! (سوره قصص، آیات 26-28)
1) تفسیر ابوالفتوح رازی، ذیل آیات مورد بحث.
موسی علیه السلام به خانه «شعیب» علیه السلام آمد، خانهای ساده و روستائی، خانهای پاک و مملو از معنویت، بعد از آنکه سرگذشت خود را برای «شعیب» علیه السلام بازگو کرد، یکی از دخترانش زبان به سخن گشود و با این عبارت کوتاه و پر معنی، به پدر پیشنهاد استخدام موسی علیه السلام برای نگهداری گوسفندان کرد، «گفت: ای پدر! این جوان را استخدام کن، چرا که بهترین کسی که میتوانی استخدام کنی، آن فرد است که قوی وامین باشد» او هم امتحان نیرومندی خود را داده هم پاکی و درستکاری را (قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنْ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاَْمِینُ).
دختری که در دامان یک پیامبر بزرگ پرورش یافته، باید این چنین مودبانه وحسابشده سخن بگوید، و در عبارتی کوتاه و با کمترین الفاظ، حق سخن را
ادا کند.
این دختر، از کجا میدانست که این جوان هم نیرومند است و هم درستکار؟
با این که نخستین بار که او را دیده بر سر چاه بوده و سوابق زندگیش برای او روشن نیست.
پاسخ این سوال، معلوم است: قوت او را به هنگام کنار زدن چوپانها از سر چاه برای گرفتن حق این مظلومان، و کشیدن دلو سنگین یک تنه از چاه فهمیده بود، وامانت و درستکاریش آن زمان روشن شد که در مسیر خانه «شعیب» علیه السلام راضی نشد دختر جوانی پیش روی او راه برود، چرا که باد ممکن بود لباس او را جابه جا کند.(1)
به علاوه، از خلال سرگذشت صادقانهای که برای «شعیب» علیه السلام نقل کرد نیز، قدرت او در مبارزه با «قبطیان» روشن میشد، و هم امانت و درستی او که هرگز با جباران سازش نکرد، و روی خوش نشان نداد.
در اینجا، «شعیب» علیه السلام از پیشنهاد دخترش استقبال کرد، رو به موسی علیه السلام نموده چنین «گفت: من میخواهم یکی از این دو دخترم را به همسری تو در آورم به این
1) همین مضمون در روایتی که در تفسیر علی بن ابراهیم، ج 2، ص 138 نقل شده، آمده است که وقتی«شعیب» از دخترش سوال کرد: قوت این جوان معلوم است که دلو بزرگ را از چاه کشیده، امانتش از کجا؟گفت: برای این که حاضر نبود پشت سر زنان نگاه کند (تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 123).
شرط که هشت سال برای من کار کنی»! (قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَی أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ).(1)
سپس افزود: «و اگر هشت سال را به ده سال تکمیل کنی محبتی کردهای، اما بر تو واجب نیست»! (فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرآ فَمِنْ عِنْدِکَ).
و به هر حال «من نمیخواهم کار را بر تو مشکل بگیرم، و انشاء اللَّه به زودی خواهی دید که من از صالحانم» (وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللهُ مِنَ الصَّالِحِینَ).
من به عهد و پیمانم وفادارم و هرگز سختگیری نخواهم کرد و با خیر و نیکی با تو رفتار خواهم نمود.
در اطراف این پیشنهاد، ازدواج و مهریه و سایر خصوصیات آن، سوالات بسیاری مطرح است که در بحث نکاح ان شاء اللَّه خواهد آمد.
موسی علیه السلام ، به عنوان موافقت و قبول این عقد «گفت: این قراردادی میان من و تو باشد» (قَالَ ذَلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ).
البته، «هر کدام از این دو مدت (هشت سال یا ده سال) را انجام دهم، ظلمی بر من نخواهد بود و در انتخاب آن آزادم» (أَیَّمَا الاَْجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ).
و برای محکم کاری و استمداد از نام پروردگار، افزود: «و خدا بر آنچه ما میگوئیم شاهد و گواه است» (وَاللهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ).
و به همین سادگی موسی علیه السلام داماد «شعیب» علیه السلام شد!
گفتیم آیات فوق، سوالات فراوانی را برانگیخته است که باید جواب همه را به طور فشرده بیاوریم:
الف) آیا از نظر فقهی، صحیح است دختری که میخواهد به ازدواج کسی در آید، دقیقاً معلوم نباشد بلکه به هنگام اجرای صیغه عقد گفته شود: یکی از این دو دختر را به ازدواج تو درمیآورم.
پاسخ: معلوم نیست که عبارت فوق به هنگام اجرای صیغه گفته شده باشد، بلکه،
1) «حِجَجٍ» جمع« حجة» است و« حجة» به معنی یک سال است نظر به این که معمول عرب این بود که در هرسال، یک حج به جا میآوردند و از زمان ابراهیم به یادگار مانده بود.
ظاهر این است که گفتگوی مقدماتی و به اصطلاح «مقاوله» است تا بعد از موافقت موسی، طرفین یکدیگر را انتخاب کنند و صیغه عقد جاری شود.
ب) آیا میتوان «مهر» را به صورت مجهول و مردد، میان کم و زیاد قرار داد؟
پاسخ: از لحن آیه، به خوبی برمیآید که مهریه واقعی، هشت سال خدمت کردن بوده است، و دو سال دیگر مطلبی بوده است، موکول به اراده و میل موسی.
ج) اصولاً، آیا میتوان «کار و خدمات» را مهریه قرار داد؟ و چگونه میتوان با چنین همسری همبستر گردید، در حالی که هنوز زمان پرداخت تمام مهریه او فرا نرسیده است و حتی قدرت بر پرداخت همه آن یک جا ندارد؟
پاسخ: هیچ دلیلی بر عدم جواز چنین مهری وجود ندارد، بلکه اطلاقات «ادله مهر» در شریعت ما نیز، هر چیزی را که ارزش داشته باشد شامل میشود، این هم لزومی ندارد که تمام مهر را یک جا بپردازند، همین اندازه که تمام آن در ذمّه شوهر قرار گیرد و زن مالک آن شود کافی است، اصل «سلامت» و «استصحاب» نیز حکم میکند که: این شوهر، زنده میماند و توانائی بر اداء این خدمت را دارد.
د) اصولاً چگونه ممکن است خدمت کردن به پدر، مهر دختر قرار داده شود؟ مگر دختر کالائی است که او را به آن خدمت بفروشند؟(1)
پاسخ: بدون شک، «شعیب» از سوی دخترش در این مسأله احراز رضایت نموده، و وکالت داشت که چنین عقدی را اجرا کند، و به تعبیر دیگر، مالک اصلی در ذمه موسی، همان دختر «شعیب» بود، اما از آنجا که زندگی همه آنها به صورت مشترک ودر نهایت صفا و پاکی میگذشت، و جدائی در میان آنها وجود نداشت، (همانگونه که هم اکنون در بسیاری از خانوادههای قدیمی یا روستائی دیده میشود، که زندگی یک خانواده کاملاً به هم آمیخته است) این مسأله مطرح نبود، که ادای این دین چگونه باید باشد، خلاصه این که: مالک مهر تنها دختر است، نه پدر، و خدمات موسی نیز در همین طریق بود.
ه ) مهریه دختر «شعیب»، مهریه نسبتاً سنگینی بوده؛ زیرا اگر به حساب امروز، کار
1) مرحوم «محقق حلی» در «شرایع» میگوید: «یَصِحُّ الْعَقْدُ عَلی مَنْفَعَةِ الْحُرِّ کَتَعْلِیْمِ الصَّنْعَةِ وَ السُّورَةِ مِنَ الْقُرآنِوَکُلِّ عَمَلٍ مُحَلَّلٍ وَ عَلی اجازَةِ الزُّوجَ نَفْسِهِ مُدَّةً مُعَیَّنَةً» - و مرحوم فقیه بزرگوار «صاحب جواهر» بعد از ذکر اینعبارت میگوید: «وِفاقاً لِلْمَشْهُور» (جواهر الکلام، ج 31، ص 4).
یک کارگر معمولی را در یک ماه و یک سال محاسبه کنیم و سپس آن را در عدد 8 ضرب نمائیم، مبلغ قابل ملاحظهای میشود.
پاسخ: اولاً، این ازدواج یک ازدواج ساده نبود، بلکه مقدمهای بود برای ماندن موسی در مکتب «شعیب»، مقدمهای بود، برای این که موسی یک دانشگاه بزرگ را در این مدت طولانی طی کند، و خدا میداند که در این مدت موسی چهها از «پیر مدین» فرا گرفت.
از این گذشته، اگر موسی این مدت را برای «شعیب» کار میکرد، در عوض «شعیب» نیز تمام زندگی او و همسرش را از همین طریق تأمین مینمود، بنابراین اگر هزینه موسی و همسرش را از مزد این کار کم کنیم، مبلغ زیادی باقی نخواهد ماند وتصدیق خواهیم کرد مهر ساده و سبکی بوده است!
ضمناً، از این داستان استفاده میشود، آنچه امروز در میان ما رائج شده که پیشنهاد پدر و کسان دختر را در مورد ازدواج با پسر عیب میدانند، درست نیست: هیچ مانعی ندارد کسان دختر، شخصی را که لایق همسری فرزندشان میدانند، پیدا کنند، و به او پیشنهاد دهند، - همان گونه که «شعیب» چنین کرد، و در حالات بعضی از بزرگان اسلام نظیر آن دیده شده است.
نام دختران «شعیب» را «صفوره» (یا صفورا) و «لیا» نوشتهاند که اوّلی با موسی ازدواج کرد(1)(ر.ک: ج 16، ص 75 - 82).
(وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الاُْولَی وَأَقِمْنَ الصَّلاَةَ وَآتِینَ الزَّکَاةَ وَأَطِعْنَ اللهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرآ)
ودر خانههای خود بمانید، وهمچون دوران جاهلیّت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشوید، ونماز را برپا دارید، وزکات بپردازید، وخدا وپیامبرش را اطاعت کنید؛ خداوند فقط میخواهد پلیدی (گناه) را از شما اهلبیت دور کند وکاملاً شما را پاک سازد. (سوره احزاب، آیه 33)
1) مجمع البیان، ج 7، ص 249.
در پایان آیه میافزاید: «خداوند فقط میخواهد پلیدی وگناه را از شما اهلبیت دور کند وکاملاً شما را پاک سازد» (إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا).
تعبیر «اِنَّما» که معمولاً برای حصر است دلیل بر این است که این موهبت ویژه خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است.
جمله «یُریدُ» اشاره به اراده تکوینی پروردگار است، وگرنه اراده تشریعی، وبه تعبیر دیگر لزوم پاک نگاهداشتن خویش، انحصاری به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله ندارد وهمه مردم بدون استثنا به حکم شرع موظّفند از هرگونه گناه وپلیدی پاک باشند.
ممکن است گفته شود که اراده تکوینی موجب یکنوع جبر است، ولی با توجّه به بحثهایی که در مسأله معصوم بودن انبیا وامامان داشتیم پاسخ این سخن روشن میشود، ودر اینجا بهطور خلاصه میتوان گفت: معصومان دارای یکنوع شایستگی اکتسابی از طریق اعمال خویشاند، ویکنوع لیاقت ذاتی وموهبتی از سوی پروردگار، تا بتوانند الگو واسوه مردم بوده باشند.
به تعبیر دیگر، معصومان به خاطر تأییدات الهی واعمال پاک خویش، چنانند که در عین داشتن قدرت واختیار برای گناه کردن، به سراغ گناه نمیروند درست همانگونه که هیچ فرد عاقلی حاضر نیست قطعهآتشی را بردارد وبه دهان خویش بگذارد، با اینکه نه اجباری در این کار است ونه اکراهی. این حالتی است که از درون وجود خود انسان بر اثر آگاهیها ومبادی فطری وطبیعی میجوشد، بیآنکه جبر واجباری در کار باشد.
واژه «رِجس» بهمعنی شیء ناپاک است، خواه ناپاک از نظر طبع آدمی باشد، یا به حکم عقل یا شرع ویا همه اینها.(1)
واینکه در بعضی از کلمات «رجس» بهمعنای گناه، یا شرک، یا بخل وحسد ویا اعتقاد باطل ومانند آن تفسیر شده در حقیقت بیان مصداقهایی از آن است، وگرنه مفهوم این کلمه مفهومی عام وفراگیر است وهمه انواع پلیدیها را به حکم اینکه الف ولام در اینجا بهاصطلاح الفولام جنس است شامل میشود.
1) راغب در کتاب مفردات در مادّه «رجس» معنای فوق وچهار نوع مصداق آن را بیان کرده است.
«تَطهیر» بهمعنی پاک ساختن، ودر حقیقت تأکیدی است بر مسأله «اذهاب رجس» ونفی پلیدیها، وذکر آن به صورت مفعول مطلق در اینجا نیز تأکید دیگری بر این معنی محسوب میشود.
وامّا تعبیر «اهلالبیت» به اتّفاق همه علمای اسلام ومفسّران، اشاره به اهلبیت پیامبر: است، واین چیزی است که از ظاهر خود آیه نیز فهمیده میشود، زیرا «بیت» گرچه به صورت مطلق در اینجا ذکر شده، به قرینه آیات قبل وبعد منظور از آن، بیت وخانه پیامبر صلی الله علیه و آله است.(1)
امّا اینکه مقصود از اهلبیت پیامبر: در اینجا چه اشخاصی است در میان مفسّران گفتوگوست، بعضی آن را مخصوص همسران پیامبر صلی الله علیه و آله دانستهاند، وآیات قبل وبعد را که درباره ازواج رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن میگوید قرینه این معنی شمردهاند.
ولی با توجّه به یک مطلب این عقیده نفی میشود وآن اینکه ضمیرهایی که در آیات قبل وبعد آمده عموماً به صورت ضمیر جمع مؤنّث است، در حالی که ضمائر این قسمت از آیه (إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَالْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا) همه به صورت جمع مذکّر است، واین نشان میدهد معنای دیگری در نظر بوده است.
لذا بعضی دیگر از مفسّران از این مرحله گام فراتر نهاده وآیه را شامل همه خاندان پیامبر اعمّ از مردان وهمسران او دانستهاند.
از سوی دیگر روایات بسیار زیادی که در منابع اهلسنّت وشیعه وارد شده معنای دوم یعنی شمول همه خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله را نیز نفی میکند ومیگوید: مخاطب در آیه فوق منحصراً پنج نفرند: پیامبر صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام وفاطمه علیها السلام وحسن علیه السلام وحسین علیه السلام .
با وجود این نصوص فراوان که قرینه روشنی بر تفسیر مفهوم آیه است تنها تفسیر قابل قبول برای این آیه همان معنای سوم یعنی اختصاص به «خمسه طیّبه» است.
تنها سؤالی که در اینجا باقی میماند این است که چگونه در لابهلای بحث از وظایف زنان پیامبر صلی الله علیه و آله مطلبی گفته شده است که شامل زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نمیشود.
1) اینکه بعضی «بیت» را در اینجا اشاره به «بیتاللّهالحرام» وکعبه دانستهاند واهل آن را «متّقون» شمردهاند،بسیار با سیاق آیات نامتناسب است، زیرا در این آیات سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله وبیت او در میان است، نه بیتاللّهالحرام وهیچ قرینهای بر آنچه گفتهاند وجود ندارد.
پاسخ این سؤال را مفسّر بزرگ مرحوم طبرسی در مجمع البیان چنین میگوید: این اوّلین بار نیست که در آیات قرآن به آیاتی برخورد میکنیم که در کنار هم قرار دارند امّا از موضوعات مختلفی سخن میگویند. قرآن پر است از اینگونه بحثها. همچنین در کلام فصحای عرب واشعار آنان نمونههای فراوانی برای این موضوع موجود است.
مفسّر بزرگ نویسنده المیزان پاسخ دیگری بر آن افزوده که خلاصهاش چنین است: ما هیچ دلیلی در دست نداریم که جمله (إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ...) همراه این آیات نازل شده است، بلکه از روایات بهخوبی استفاده میشود که این قسمت جداگانه نازل گردیده، امّا هنگام جمعآوری آیات قرآن در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله یا بعد از آن، در کنار این آیات قرار داده شده است.
پاسخ سومی که میتوان از سؤال داد این است که قرآن میخواهد به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بگوید شما در میان خانوادهای قرار دارید که گروهی از آنان معصومند، کسی که در زیر سایه درخت عصمت ودر کانون معصومان قرار گرفته سزاوار است که بیش از دیگران مراقب خود باشد وفراموش نکند که انتساب او به خانوادهای که پنج معصوم پاک در آن است مسؤولیّتهای سنگینی برای او ایجاد میکند، وخدا وخلق خدا انتظارات فراوانی از او دارند.
در بحث نکات به خواست خدا از روایات اهلسنّت وشیعه که در تفسیر این آیه وارد شده است مشروحاً سخن خواهیم گفت.
برخی مفسّران «رِجس» را در آیه فوق تنها اشاره به شرک ویا گناهان کبیره زشت همچون زنا دانستهاند، در حالی که هیچ دلیلی بر این محدودیّت در دست نیست، بلکه اطلاق «الرجس» (با توجّه به اینکه الف ولام آن برای جنس است) هرگونه پلیدی وگناه راشامل میشود،زیراگناهان همه رجس هستند،ولذااین کلمه درقرآن به شرک، مشروبات الکلی، قِمار، نفاق، گوشتهای حرام وناپاک ومانند آن اطلاق شده است.(1)
1) سوره حج آیه 30، سوره مائده آیه 90، سوره توبه آیه 125، سوره انعام آیه 145.
وبا توجّه به اینکه اراده الهی تخلّفناپذیر است، وجمله (إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ) دلیل بر اراده حتمی اوست، مخصوصاً با توجّه به کلمه «اِنّما» که برای حصر وتأکید است روشن میشود که اراده قطعی خداوند بر این قرار گرفته
که اهلبیت علیهم السلام از هرگونه رجس وپلیدی وگناه پاک باشند، واین همان مقام عصمت است.
این نکته نیز قابل توجّه است که منظور از «اراده الهی» در این آیه، دستورها واحکام او در مورد حلال وحرام نیست، زیرا این دستورها شامل همگان میشود واختصاص به اهلبیت علیهم السلام ندارد، بنابراین با مفهوم کلمه «اِنّما» سازگار نمیباشد.
پس این اراده مستمر اشاره به یکنوع امداد الهی است که اهلبیت را بر عصمت وادامه آن یاری میدهد ودر عین حال،منافات با آزادی اراده واختیار ندارد (چنانکه قبلاً شرح دادیم).
در حقیقت مفهوم آیه همان چیزی است که در زیارت جامعه نیز آمده است: «عَصَمَکُمُ اللَّهُ مِنَ الزَّلَلِ وَ آمَنَکُمْ مِنَ الفِتَنِ، وَ طَهَّرَکُم مِنَ الدَّنَسِ، وَ أَذهَبَ عَنکُمُ الرِّجسَ، وَطَهَّرَکُم تَطهیراً؛ خداوند شما را از لغزشها حفظ کرد، از فتنه انحرافات در امان داشت، از آلودگیها پاک ساخت وپلیدی را از شما دور کرد وکاملاً تطهیر نمود».
با این توضیح در دلالت آیه فوق بر مقام عصمت اهلبیت نباید تردید کرد.
گفتیم که این آیه گرچه در لابهلای آیات مربوط به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله آمده، تغییر سیاق آن (تبدیل ضمیرهای جمع مؤنّث به جمع مذکّر) دلیل بر این است که این آیه محتوایی جدای از آن آیات دارد؛ به همین دلیل، حتّی کسانی که آیه را مخصوص به پیامبر صلی الله علیه و آله وعلی وفاطمه وحسن وحسین علیهم السلام ندانستهاند معنای وسیعی برای آن قائل شدهاند که هم این بزرگواران را شامل میشود وهم همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را.
ولی روایات فراوانی در دست داریم که نشان میدهد آیه مخصوص این بزرگواران است وهمسران در این معنا داخل نیستند، هر چند از احترام متناسب برخوردارند. اینک بخشی از آن روایات را ذیلاً از نظر میگذرانیم:
الف) روایاتی که از خود همسران پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده ومیگوید: هنگامی که
پیامبر صلی الله علیه و آله از این آیه شریفه سخن میگفت ما از او پرسیدیم که جزءِ آن هستیم؟ فرمود: «شما خوبید امّا مشمول این آیه نیستید».
از آن جمله روایتی است که ثعلبی در تفسیر خود از امّسَلَمه نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در خانه خود بود که فاطمه علیها السلام «حریره» (نوعی غذا) نزد آن حضرت آورد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: همسر ودو فرزندت حسن وحسین را صدا کن، آنها را آورد، سپس غذا خوردند بعد پیامبر صلی الله علیه و آله عبایی بر آنها افکند و گفت: «اللّهُمَّ هوُلاءِ أهلُ بَیتی وَعِترَتی فأذهِب عَنهُمُ الرِّجسَ وَ طَهِّرهُم تَطهیراً؛ خداوندا، اینان خاندان مناند، پلیدی را از آنها دور کن واز هر آلودگی پاکشان گردان».
ودر اینجا آیه «اِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهَ» نازل شد... من گفتم: آیا من هم با شما هستم ای رسول خدا، فرمود: «اِنَّکِ اِلی خَیرٍ؛ تو بر خیر ونیکی هستی» (امّا در زمره این گروه نیستی).(1)
ونیز ثعلبی از مجمع البیان نقل میکند که وقتی مادرم از عایشه درباره جنگ جمل ودخالت او در آن جنگ ویرانگر پرسید (با تأسّف) گفت: این یک تقدیر الهی بود. وهنگامی که درباره علی علیه السلام از او پرسید گفت: «تَسئلُنی عَن أحَبِّ النّاسِ کانَ اِلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ زَوجِ أَحَبِّ النّاسِ، کانَ اِلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله لَقَد رَأیتُ عَلِیّاً وَ فاطِمَةَ وَحَسَناً وَ حُسَیناً عَلَیهِمُالسَّلامُ وَ جَمَعَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِثَوبٍ عَلَیهِم ثُمَّ قالَ: اللّهَّم هؤُلاءِ أهلُبَیتی وَ حامَّتی فَاذهَب عَنهُمُ الرِّجسَ وَ طَهِّرهُم تَطهیراً، قالَت: فَقُلتُ یا رَسولَ اللّهِ أنا مِن أهلِکَ قالَ: تَنَحِّی فَإنَّکَ اِلی خَیرٍ؛ آیا از من درباره کسی میپرسی که محبوبترین مردم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بود، واز کسی میپرسی که همسر محبوبترین مردم نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؟ من با چشم خود، علی وفاطمه وحسن وحسین را دیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را در زیر لباسی جمع کرده بود وفرمود: خداوندا، اینها خاندان مناند وحامیان من، رجس را از آنها ببر واز آلودگیها پاکشان فرما. من عرض کردم: ای رسول خدا، آیا من هم از آنها هستم؟ فرمود: دور باش، تو بر خیر ونیکی هستی» (امّا جزءِ این جمع نمیباشی).(2)
اینگونه روایات با صراحت میگوید که همسران پیامبر جزءِ عنوان اهلبیت در این آیه نیستند.
ب) روایات بسیار فراوانی در مورد حدیث کساء بهطور اجمال وارد شده که از همه آنها استفاده میشود پیامبر صلی الله علیه و آله ، علی وفاطمه وحسن وحسین علیهم السلام را فراخواند، یا به خدمت او آمدند، پیامبر صلی الله علیه و آله عبایی بر آنها افکند وگفت: خداوندا، اینها خاندان مناند، رجس وآلودگی را از آنها دور کن، در این هنگام آیه (إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ) نازل گردید.
دانشمند معروف حاکم حسکانی نیشابوری در شواهد التنزیل این روایات را به طرق متعدّد از راویان مختلفی گردآوری کرده است.(1)
در اینجا این سؤال جلب توجّه میکند که هدف از جمع کردن آنها در زیر «کساء» چه بود؟
گویا پیامبر صلی الله علیه و آله میخواست کاملاً آنها را مشخّص کند وبگوید آیه فوق تنها درباره این گروه است، مبادا کسی مخاطب را در این آیه تمام بیوتات پیامبر صلی الله علیه و آله وهمه کسانی که جزءِ خاندان او هستند بداند.
حتّی در بعضی از روایات آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله سه بار این جمله را تکرار کرد: «خداوندا، اهلبیت من اینها هستند، پلیدی را از آنها دور کن» (اللّهَّم هؤُلاءِ أهلُبَیتی وَخاصَّتی فَاذهَب عَنهُمُ الرِّجسَ وَ طَهِّرهُم تَطهیراً).(2)
ج) در روایات فراوان دیگری میخوانیم که بعد از نزول آیه فوق، پیامبر صلی الله علیه و آله مدّت شش ماه هنگامی که برای نماز صبح از کنار خانه فاطمه علیها السلام میگذشت صدا میزد: «الصَّلاةَ یا أهلَ البَیتِ، إنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهیراً؛ هنگام نماز است ای اهل بیت، خداوند میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور کند وشما را پاک سازد».
این حدیث را حاکم حسکانی از انس بن مالک نقل کرده است.(3)
در روایت دیگری که از ابوسعید خدری از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است میخوانیم:
«پیامبر این برنامه را تا هشت یا نه ماه ادامه داد».(1)
حدیث فوق را ابن عبّاس نیز از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است.(2)
این نکته قابل توجّه است که تکرار این مسأله در مدّت شش یا هشت یا نه ماه بهطور مداوم در کنار خانه فاطمه علیها السلام برای این است که مطلب را کاملاً مشخّص کند تا در آینده تردیدی برای هیچکس باقی نماند که این آیه تنها در شأن این گروه نازل شده است، بهخصوص اینکه تنها خانهای که درِ ورودی آن در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله باز میشد، بعد از آنکه دستور داد درهای خانههای دیگران بهسوی مسجد بسته شود، درِ خانه فاطمه بود وطبعاً همیشه جمعی از مردم هنگام نماز این سخن را در آنجا از پیامبر میشنیدند - دقّت کنید.
با این حال جای تعجّب است که برخی مفسّران اصرار دارند که مفهوم آیه عام است وهمسران پیامبر صلی الله علیه و آله نیز در آن واردند، هر چند اکثریّت علمای اسلام اعمّ از شیعه واهلسنّت آن را محدود به این پنج تن میدانند.
قابل توجّه اینکه عایشه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله که طبق گواهی روایات اسلامی در بازگو کردن فضائل خود وریزهکاریهای ارتباطش با پیامبر چیزی فروگذار نمیکرد، اگر این آیه شامل او میشد قطعاً در لابهلای سخنانش به مناسبتهایی از آن سخن میگفت، در حالی که هرگز چنین چیزی از او نقل نشده است.
د) روایات متعدّدی از ابوسعید خدری صحابی معروف نقل شده که با صراحت گواهی میدهد این آیه تنها درباره همان پنج تن نازل شده است (نُزِلَت فی خَمسَةٍ: فی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ عَلیٍّ وَ فاطِمَهَ وَالحَسَنِ وَالحُسَین علیهم السلام ).(3)
این روایات بهقدری زیاد است که برخی محقّقان آن را متواتر میدانند.
از مجموع آنچه گفتیم چنین نتیجه میگیریم که منابع وراویان احادیثی که دلالت بر انحصار آیه به پنج تن میکند چندان است که جای تردید در آن باقی نمیگذارد، تا آنجا که در احقاق الحق بیش از هفتاد منبع از منابع معروف اهلسنّت گرد آوری شده، ومنابع شیعه در این زمینه از هزار هم میگذرد.(4)
نویسنده کتاب شواهد التنزیل که از علمای معروف اهلسنّت است بیش از 130 حدیث در این زمینه نقل کرده.(1)
از همه اینها گذشته، پارهای از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله در طول زندگی خود به کارهایی دست زدند که هرگز با مقام معصوم بودن سازگار نیست، مانند ماجرای جنگ جمل که قیامی بود بر ضدّ امام وقت که سبب خونریزی فراوانی گردید وبه گفته برخی مورّخان تعداد کشتگان این جنگ به هفده هزار تن بالغ میشد.
بدون شک این ماجرا به هیچوجه قابل توجیه نیست وحتّی میبینیم خود عایشه نیز بعد از این حادثه اظهار ندامّت میکند که نمونهای از آن در بحثهای پیشین گذشت.
عیبجویی عایشه از خدیجه که از بزرگترین وفداکارترین وبا فضیلتترین زنان اسلام است در تاریخ اسلام مشهور است. این سخن چندان بر پیامبر صلی الله علیه و آله ناگوار آمد که از شدّت غضب مو بر تنش راست شد و فرمود: «به خدا سوگند که هرگز همسری بهتر از او نداشتم، او زمانی ایمان آورد که مردم کافر بودند، وزمانی اموالش را در اختیار من گذاشت که مردم همه از من بریده بودند».(2)
در لابهلای تفسیر آیه اشارهای به این موضوع داشتیم که «اراده» در جمله (إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ) اراده تکوینی است، نه تشریعی.
برای توضیح بیشتر باید یادآور شویم که منظور از اراده تشریعی همان اوامر ونواهی الهی است. فیالمثل خداوند از ما نماز وروزه وحج وجهاد میخواهد، این اراده تشریعی است.
معلوم است اراده تشریعی به افعال ما تعلّق میگیرد نه افعال خداوند، در حالی که در آیه فوق متعلّق اراده افعال خداست. میگوید: خدا اراده کرده است که پلیدی را از شما ببرد، بنابراین چنین ارادهای باید تکوینی باشد ومربوط به خواست خداوند در عالم تکوین.
افزون بر این، مسأله اراده تشریعی نسبت به پاکی وتقوا انحصار به اهلبیت علیهم السلام ندارد، زیرا خدا به همه دستور داده است که پاک باشند وباتقوا، واین مزیّتی برای آنها نخواهد بود زیرا همه مکلّفان مشمول این فرمانند.
به هر حال این موضوع یعنی «اراده تشریعی» نهتنها با ظاهر آیه سازگار نیست که با احادیث گذشته به هیچوجه تناسبی ندارد، زیرا همه این احادیث سخن از یک مزیّت والا وارزش مهمّ ویژه دارد که مخصوص اهلبیت علیهم السلام است.
این نیز مسلّم است که «رجس» در اینجا بهمعنی پلیدی ظاهری نمیباشد، بلکه اشاره به پلیدیهای باطنی است واطلاق این کلمه هرگونه انحصار ومحدودیّت را در شرک، کفر واعمال منافی عفّت ومانند آن نفی میکند، وهمه گناهان وآلودگیهای عقیدتی واخلاقی وعملی را شامل میشود.
نکته دیگری که باید به دقّت متوجّه آن بود این است که اراده تکوینی که بهمعنی خلقت وآفرینش است، در اینجا بهمعنای مقتضی است نه علّت تامه، تا موجب جبر وسلب اختیار گردد.
توضیح اینکه: مقام عصمت بهمعنی یک حالت تقوای الهی است که به امداد پروردگار در پیامبران و امامان ایجاد میشود، امّا با وجود این حالت چنان نیست
که آنها نتوانند گناه کنند، بلکه قدرت این کار را دارند وبا اختیار خود از گناه
چشم میپوشند.
درست همانند یک طبیب بسیار آگاه که هرگز یک مادّه بسیار سمی را که خطرهای جدّی آن را میداند نمیخورد، با اینکه قدرت بر این کار دارد امّا آگاهیها ومبادی فکری وروحی او سبب میشود که با میل واراده خود از این کار چشم بپوشد.
یادآوری این نکته نیز لازم است که این تقوای الهی موهبت ویژهای است که به پیغمبران داده شده نه به دیگران، ولی باید توجّه داشت که خداوند این امتیاز را به خاطر مسؤولیّت سنگین رهبری به آنها داده؛ بنابراین، امتیازی است که بهره آن عاید همگان میشود واین عین عدالت است. درست مانند امتیاز خاصّی که خداوند به پردههای ظریف وبسیار حسّاس چشم داده که تمام بدن از آن بهره میگیرد.
از این گذشته، به همان نسبت که پیامبران امتیاز دارند ومشمول مواهب الهی هستند، مسؤولیّتشان نیز سنگین است ویک ترک اولای آنها معادل یک گناه بزرگ افراد عادی است، واین مشخّصکننده خطّ عدالت است.
نتیجه اینکه این اراده یک اراده تکوینی است در سر حدّ یک مقتضی (نه علّت تامّه) ودر عین حال نه موجب جبر است ونه سلب مزیّت وافتخار(1)(ر.ک: ج 17،
ص315-328).
(وَضَرَبَ اللهُ مَثَلا لِّلَّذِینَ آمَنُوا اِمْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتآ فِی الْجَنَّةِ وَنَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ * وَمَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِیهِ مِنْ رُوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِکَلِمَاتِ رَبِّهَا وَکُتُبِهِ وَکَانَتْ مِنَ الْقَانِتِینَ)
وخداوند برای مؤمنان، به همسر فرعون مَثل زده است، در آن هنگام که گفت: «پروردگارا! نزد خود برای من خانهای در بهشت بساز، ومرا از فرعون وکار او نجات ده ومرا از گروه ستمگران رهایی بخش!» * وهمچنین به مریم دختر عمران که دامان خود را پاک نگه داشت، وما از روح خود در آن دمیدیم؛ او کلمات پروردگار خویش وکتابهایش را تصدیق کرد واز مطیعان (فرمان خدا) بود. (سوره تحریم، آیات 11 و 12)
در این دو آیه، دو مثال برای افراد باایمان ذکر کرده میگوید: «خداوند مثلی برای مومنان ذکر کرده: همسر فرعون را در آن زمان که به پیشگاه خدا عرضه داشت: پروردگار من، خانهای برایم در جوار قربت در بهشت بنا کن، ومرا از فرعون وکارهایش رهایی بخش، ومرا از این قوم ظالم نجات ده» (وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ
آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتًا فِیالْجَنَّةِ وَنَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ).
معروف این است که نام همسر فرعون «آسیه» ونام پدرش «مزاحم» بوده است. گفتهاند: هنگامی که معجزه موسی علیه السلام را در مقابل ساحران مشاهده کرد، اعماق قلبش به نور ایمان روشن شد واز همان لحظه به موسی علیه السلام ایمان آورد. او پیوسته ایمان خود
1) تفسیر نمونه، ج 17، ص 315-328.
را مکتوم میداشت، ولی ایمان وعشق به خدا چیزی نیست که بتوان آن را همیشه کتمان کرد. هنگامی که فرعون از ایمان او باخبر شد بارها او را نهی کرد واصرار داشت دست از دامن آیین موسی بردارد وخدای او را رها کند، ولی این زن بااستقامت، هرگز تسلیم خواست فرعون نشد.
سرانجام فرعون دستور داد دست وپاهایش را با میخها بسته، در زیر آفتاب سوزان قرار دهند وسنگ عظیمی بر سینهاش بیفکنند، هنگامی که آخرین لحظههای عمر خود را میگذارند دعایش این بود: «پروردگارا، برای من خانهای در بهشت، در جوار خودت بنا کن ومرا از فرعون واعمالش رهایی بخش ومرا از این قوم ظالم نجات ده!»
خداوند نیز دعای این زن مومن پاکباز فداکار را اجابت فرمود واو را در ردیف بهترین زنان جهان، مانند مریم قرار داد، چنانکه در همین آیات در ردیف او قرار گرفته است.
در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «أفضَلُ نِساءِ أهلِ الجَنَّةِ خَدِیجَةُ بِنتِ خُوَیلِدٍ، وَ فاطِمَةُ بِنتِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله ، وَ مَریَمُ بِنتِ عِمرانٍ، وَ آسِیَهُ بِنتِ مُزاحِمٍ، إمرَأةُ فِرعَونَ؛ برترین زنان اهل بهشت (چهار نفرند:) خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر محمّد، مریم دختر عمران وآسیه دختر مزاحم همسر فرعون».(1)
جالب اینکه همسر فرعون با این سخن، کاخ عظیم فرعون را تحقیر میکند وآن را در برابر خانهای در جوار رحمت خدا به هیچ میشمرد، وبه این وسیله به آنها که او را نصیحت میکردند که اینهمه امکانات چشمگیری که از طریق ملکه مصر بودن در اختیار تو است، با ایمان به مرد شبانی همچون موسی علیه السلام از دست نده پاسخ میگوید.
وبا جمله «وَ نَجِّنِی مِن فِرعَونَ وَ عَمَلِهِ» بیزاری خود را، هم از خود فرعون وهم از مظالم وجنایاتش اعلام میدارد.
وبا جمله «وَ نَجِّنِی مِنَ القَومِ الظّالِمِینَ» ناهمرنگی خود را با محیط آلوده وبیگانگی خویش را از جنایات آنها برملا میکند.
وچقدر حساب شده است این جملههای سهگانهای که این زن با معرفت وایثارگر در واپسین لحظههای عمرش بیان کرد. جملههایی که میتواند برای همه زنان ومردان
1) درّالمنثور، ج 6، ص 246.
مومن جهان الهامبخش باشد. جملههایی که بهانههای واهی را از دست تمام کسانی که فشار محیط یا همسر را مجوّزی برای ترک اطاعت خدا وتقوا میشمرند میگیرد.
مسلّماً زرق وبرق وجلال وجبروتی برتر از دستگاه فرعونی وجود نداشت، همانطور که فشار وشکنجهای فراتر از شکنجههای فرعون جنایتکار نبود، ولی نه آن زرق وبرق ونه این فشار وشکنجه، آن زن مومن را به زانو در نیاورد وهمچنان به راه خود در مسیر رضای خدا ادامه داد، تا جان خویش را در راه معشوق حقیقی فدا کرد.
قابل توجّه اینکه تقاضا میکند خداوند خانهای در بهشت ودر نزد خودش برای او بنا کند که در بهشت بودن، جنبه جسمانی آن است ونزد خدا بودن، جنبه روحانی آن، واو هر دو را در یک عبارت کوتاه جمع کرده است.
سپس به دومین زن باشخصیّت که الگویی برای افراد باایمان محسوب میشود اشاره کرده، میفرماید: «ونیز خداوند مثلی زده است مریم دختر عمران را که دامان خود را پاک نگاه داشت» (وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا).(1)
«وما از روح خود در او دمیدیم» (فَنَفَخْنَا فِیهِ مِنْ رُوحِنَا).
واو به فرمان خدا بدون داشتن همسر، فرزندی آورد که پیامبر اولواالعزم پروردگار شد.
ومیافزاید: «او سخنان پروردگار وکتابهایش را تصدیق کرد وبه همه آنها ایمان آورد» (وَصَدَّقَتْ بِکَلِمَاتِ رَبِّهَا وَ کُتُبِهِ).
«واو از مطیعان فرمان خدا بود» (وَ کَانَتْ مِنَ الْقَانِتِینَ).
از نظر ایمان در سر حدّ اعلی قرار داشت وبه تمام کتابهای آسمانی واوامر الهی مومن، واز نظر عمل پیوسته مطیع اوامر الهی بود، بندهای بود جان ودل بر کف، وچشم بر امر، وگوش بر فرمان داشت.
تفاوت «کَلِمات» و«کُتُب» ممکن است از این نظر باشد که تعبیر «کُتُب» اشاره به تمام کتابهای آسمانی است که بر پیامبران نازل شده وتعبیر به «کَلِمات» ناظر به وحیهایی است که صورت کتاب آسمانی نداشته است.
مریم چنان نسبت به این کلمات وکتب مومن بود که قرآن در آیه 75 سوره مائده به «صدّیقه» (بسیار تصدیقکننده) از او یاد کرده است.
1) درباره اینکه منظور از تعبیر «فَرج» چیست شرح مبسوطی در ذیل آیه 91 سوره انبیاء داشتیم.
در آیات مختلف قرآن مطالب زیادی درباره شخصیّت این زن باایمان ومقام والای او دیده میشود که قسمت مهمّی از آن در همان سورهای است که به نام او نامیده شده (جمعی نیز «صدّیقه» را به معنی بسیار راستگو توصیف کردهاند).
به هر حال قرآن با این تعبیرات دامان مریم را از سخنان ناروایی که جمعی از یهودیان آلوده وجنایتکار درباره او میگفتند وشخصیّت وحتّی پاکدامنی او را زیر سوال میبردند پاک میشمرد، ومشت محکمی بر دهان بدگویان میکوبد.
منظور از جمله «فَنَفَخنا فِیهِ مِن رُوحِنا» (از روح خود در او دمیدیم) چنانکه قبلاً نیز اشاره کردیم، یک روح باعظمت ومتعالی است. به تعبیر دیگر اضافه «روح» به «خداوند»، اضافه تشریفیه است که برای بیان عظمت چیزی میآید، مانند اضافه «خانه» به «خدا» در تعبیر «بیتاللّه»، وگرنه خداوند نه روح دارد ونه خانه وبیت.
عجب اینکه برخی مفسّران حدیثی درباره زنان باشخصیّت ووالامقام در نزد خداوند نقل کردهاند که عایشه را برترین آنها شمردهاند! چه خوب بود این حدیث را در تفسیر سوره تحریم ذکر نمیکردند، زیرا این سوره با صدای رسا، پیامی بر خلاف این حدیث ساختگی میدهد وچنانکه دیدیم، بسیاری از مفسّران اهلسنّت ومورّخان تصریح کردهاند که آن دو زن که آیات این سوره آنها را شدیداً ملامت میکند ومایه خشم خدا ورسولش شدند، حفصه وعایشه بودند. واین معنی صریحاً در صحیح بخاری نیز آمده است.(1)
ما از تمام کسانی که آزاد میاندیشند میخواهیم که بار دیگر آیات این سوره را مرور کنند، سپس ارزش چنین احادیثی را روشن سازند (ر.ک: ج24،ص314-318).
(إِنَّ الاَْبْرَارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کَانَ مِزَاجُهَا کَافُورآ * عَیْنآ یَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللهِ یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیرآ * یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَیَخَافُونَ یَوْمآ کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیرآ * وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِینآ وَیَتِیمآ وَأَسِیرآ * إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللهِ
1) صحیح بخاری، ج 6، ص 195.
لاَنُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلاَ شُکُورآ * إِنَّا نَخَافُ مِنْ رَّبِّنَا یَوْمآ عَبُوسآ قَمْطَرِیرآ * فَوَقَاهُمُ اللهُ شَرَّ ذَلِکَ الْیَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُورآ)
به یقین ابرار (ونیکان) از جامی می نوشند که با عطر خوشی آمیخته است، * از چشمهای که بندگان خاصّ خدا از آن مینوشند، و(از هر جا بخواهند) آن را جاری میسازند. * آنها به نذر خود وفا میکنند، واز روزی که شرّ وعذابش گسترده است میترسند، * وغذای (خود) را با اینکه به آن علاقه (ونیاز) دارند، به «مستمند» و«یتیم» و«اسیر» اطعام میکنند. * (ومیگویند:) ما شما را بخاطر خدا اطعام میکنیم، وهیچ پاداش وسپاسی از شما نمیخواهیم. * ما از پروردگارمان خائفیم در آن روزی که عبوس وسخت است. * (بخاطر این عقیده وعمل)خداوند آنان را از شرّ آن روز نگه میدارد واز آنها استقبال میکند درحالی که شادمان ومسرورند. (سوره انسان، آیات 5-11)
ابن عبّاس میگوید: حسن وحسین علیهما السلام بیمار شدند پیامبر صلی الله علیه و آله با جمعی از یاران به عیادتشان آمدند، وبه علی علیه السلام گفتند: ای ابوالحسن، خوب بود نذری برای شفای فرزندان خود میکردی، علی علیه السلام وفاطمه علیها السلام وفضه که خادمه آنها بود، نذر کردند: اگر آنها شفا یابند سه روز روزه بگیرند (طبق بعضی از روایات حسن وحسین علیهما السلام نیز گفتند: ما هم نذر میکنیم روزه بگیریم).
چیزی نگذشت هر دو شفا یافتند، در حالی که از نظر مواد غذایی دست خالی بودند علی علیه السلام سه من جو قرض نمود، فاطمه علیها السلام یک سوم آن را آرد کرد، ونان پخت، هنگام افطار، سائلی بر در خانه آمده، گفت: اَلسَّلامُ عَلَیکُم أَهلَ بَیتِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله: «سلام بر شما ای خاندان محمّد»! مستمندی از مستمندان مسلمین هستم، غذایی به من بدهید، خداوند به شما از غذاهای بهشتی مرحمت کند، آنها همگی مسکین را بر خود مقدم داشتند، وسهم خود را به او دادند وآن شب جز آب ننوشیدند.
روز دوم را همچنان روزه گرفتند وموقع افطار، وقتی که غذا را آماده کرده بودند (همان نان جوین) یتیمی بر در خانه آمد آن روز نیز، ایثار کردند وغذای خود را به او دادند (بار دیگر با آب افطار کردند وروز بعد را نیز روزه گرفتند).
در سومین روز، اسیری به هنگام غروب آفتاب بر در خانه آمد، باز هر کدام سهم غذای خود را به او دادند هنگامی که صبح شد، علی علیه السلام دست حسن علیه السلام وحسین علیه السلام را گرفته بود وخدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند، هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را مشاهده کرد، دید از شدت گرسنگی میلرزند! فرمود! این حالی را که در شما میبینم برای من بسیار گران است، سپس برخاست وبا آنها حرکت کرد، هنگامی که وارد خانه فاطمه علیها السلام شد، دید در محراب عبادت ایستاده، در حالی که از شدت گرسنگی شکم او به پشت چسبیده، وچشمهایش به گودی نشسته، پیامبر صلی الله علیه و آله ناراحت شد.
در همین هنگام جبرئیل نازل گشت وگفت: ای محمّد! این سوره را بگیر، خداوند با چنین خاندانی به تو تهنیت میگوید، سپس سوره هل أتی» را بر او خواند (بعضی گفتهاند: از آیه «اِنَّ الأَبرارَ» تا آیه «کانَ سَعیُکُم مَشکُوراً» که مجموعاً هیجده آیه است در این موقع نازل گشت).
آنچه را در بالا آوردیم، نص حدیثی است که با کمی اختصار، در «الغدیر» به عنوان «قدر مشترک» میان روایات زیادی که در این باره نقل شده، آمده است، ودر همان کتاب از 34 نفر از علمای معروف اهل سنت، نام میبرد که این حدیث را در کتابهای خود آوردهاند (با ذکر نام کتاب وصفحه آن).
به این ترتیب، روایت فوق از روایاتی است که در میان اهل سنت مشهور بلکه متواتر است.(1)
واما علمای شیعه، همه اتفاق نظر دارند که: این هیجده آیه یا مجموع این سوره در ماجرای فوق نازل شده است، وهمگی بدون استثناء، در کتب تفسیر یا حدیث، روایت مربوط به آن را به عنوان یکی از افتخارات وفضائل مهم علی علیه السلام وفاطمه زهرا علیها السلام وفرزندانشان آوردهاند.
حتی چنانکه در آغاز سوره گفتیم، این مطلب به قدری معروف ومشهور است که در اشعار شعرا، وحتی در شعر معروف «امام شافعی» آمده است.
در اینجا بهانهجویانی که هر وقت به فضائل علی علیه السلام میرسند، حساسیت
1) الغدیر، ج 3، ص 107 تا 111 ودر کتاب احقاق الحق در ج 3، ص 157 تا 171، حدیث فوق از 36 نفر ازدانشمندان وعلمای اهلسنّت با ذکر مأخذ نقل شده است.
فوقالعادهای نشان میدهند، منتهای دقّت را در اشکالتراشی به عمل آورده وخردهگیریهایی بر این شأن نزول دارند از جمله:
ولی چنانکه در آغاز این سوره مشروحاً بیان کردیم، دلائل روشنی در دست داریم که نشان میدهد: تمام سوره هل أتی» ویا لااقل «هیجده آیه» در «مدینه» نازل
شده است.
ولی نا گفته پیدا است که عام بودن مفهوم آیه، منافاتی با نزول آن در مورد خاصی ندارد، بسیاری از آیات قرآن مفهوم عام وگستردهای دارد، ولی شأن نزول که مصداق اتم واعلای آن است مورد خاصی میباشد، واین عجیب است که عمومیت مفهوم آیهای را کسی دلیل بر نفی شأن نزول آن بگیرد.
عمر گفت: بس است، زیاد از رسول خدا سؤال کردی، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: عمر! خاموش باش، ودر این هنگام سوره هل أتی» بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد!.(1)
در حدیث دیگری در همان کتاب آمده است که مردی از «حبشه» خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد، میخواست از او سؤال کند، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: سؤال کن وفرا گیر.
عرض کرد: ای رسول خدا! گروه شما از نظر رنگ وصورت ونبوت بر ما برتری دارد، اگر من به آنچه تو ایمان آوردهای ایمان بیاورم، وهمانند آنچه عمل میکنی، عمل کنم، من با تو در بهشت خواهم بود؟
فرمود: آری، سوگند به کسی که جانم به دست اوست سفیدی سیاهپوستان در بهشت از هزار سال راه دیده میشود، پس از آن پیامبر صلی الله علیه و آله ثوابهای مهمی برای گفتن لا اله الا اللّه وسبحان اللّه وبحمده، بیان فرمود، در این هنگام سوره هل أتی» نازل شد!.(2)
ولی با توجّه به اینکه این روایات تقریباً هیچگونه تناسبی با مضمون آیات سوره هل أتی» ندارد، به نظر میرسد برای پایمال کردن شأن نزول سابق، از سوی عمّال «بنی امیه» یا مانند آنان جعل شده باشد.
اما این ایراد عجیبی است برای اینکه: خود ما افراد متعدّدی را دیدهایم که برای بعضی از معالجات طبی سه روز که سهل است امساک معروف «چهل روز» را انجام دادهاند، یعنی چهل روز تمام، تنها آب نوشیدهاند! ومطلقاً غذایی نخوردهاند! وهمین امر باعث درمان بسیاری از بیماریهای آنها شده، حتی یکی از اطبای معروف غیر مسلمان به نام «الکسی سوفورین» کتابی در زمینه آثار درمانی مهم چنین امساکی، با ذکر برنامه دقیق آن نوشته است.
حتی اگر تعجب نکنید بعضی از همکاران در تفسیر نمونه، این امساک را تا 22 روز عملاً انجام دادهاند.
طریق دیگری وارد شدهاند، مثلاً «آلوسی» میگوید: اگر بگوییم این سوره درباره علی علیه السلام وفاطمه علیها السلام نازل نشده، چیزی از قدر آنها نمیکاهد؛ زیرا داخل بودن آنها
در عنوان «ابرار» مطلب آشکاری است که هر کس میداند، سپس به بیان بعضی
از فضائل آنها پرداخته، میگوید: انسان چه درباره این دو بزرگوار میتواند بگوید: جز اینکه علی علیه السلام مولای مؤمنان ووصی پیامبر صلی الله علیه و آله وفاطمه علیها السلام پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله وجزء وجود محمّدی 9 وحسنین علیهما السلام روح وریحان، وآقایان جوانان بهشتند، اما مفهوم این سخن ترک دیگران نیست، بلکه هر کس غیر این راه را بپوید گمراه است.(1)
ولی ما میگوییم: اگر بنا شود فضیلتی را با این شهرت نادیده بگیریم، بقیه فضائل نیز تدریجاً به چنین سرنوشتی دچار میشوند، وروزی فرا خواهد رسید که بعضی، اصل فضیلت علی وبانوی اسلام وحسنین علیهم السلام را نیز انکار کنند!
قابل توجّه اینکه: در بعضی از روایات از خود علی علیه السلام نقل شده که در موارد
1) روح المعانی، ج 29، ص 158.
متعدد، به نزول این آیات در مورد خود وفرزندانش در مقابل مخالفان استدلال کرده است.(1)
این نکته نیز قابل توجّه است که: «اسیر» معمولاً در «مدینه» وجود داشت، ودر «مکّه» به حکم آن که هنوز غزوات اسلامی شروع نشده بود کمتر اسیر دیده میشد، واین گواه دیگری بر مدنی بودن این سوره است.
آخرین نکتهای را که در اینجا لازم به یاد آوری میدانیم این است که: به گفته جمعی از دانشمندان اسلامی از جمله «آلوسی» مفسر معروف اهل سنت، بسیاری از نعمتهای بهشتی در این سوره بر شمرده شده است ولی از «حور العین» که غالباً در قرآن مجید در عداد نعمتهای بهشتی آمده، مطلقاً سخنی مطرح نیست، ممکن است این امر به خاطر نزول این سوره درباره فاطمه زهرا علیها السلام وهمسر وفرزندانش باشد، که به احترام بانوی اسلام 3 ذکری از «حور» به میان نیامده!.(2)
گرچه بحث ما در زمینه این شأن نزول طولانی شد، ولی در برابر اشکالتراشیهای بهانهجویان، چارهای جز این نبود (ر.ک: ج 25، ص 344و345).
(إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ * إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ)
به یقین ما به تو کوثر (وخیر وبرکت فراوان) عطا کردیم. * پس برای پروردگارت نماز بخوان وقربانی کن. * (وبدان) دشمن تو به یقین ابتر وبریده نسل است.
(سوره کوثر، آیات 1-3)
روی سخن در تمام این سوره به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است (مانند سوره والضحی»
وسوره أ لم نشرح») ویکی از اهداف مهم هر سه سوره تسلّی خاطر آن حضرت در برابر انبوه حوادث دردناک وزخم زبانهای مکرر دشمنان است.
نخست میفرماید: «ما به تو کوثر عطا کردیم» (إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ).
«کوثر» وصف است که از «کثرت» گرفته شده، وبه معنی خیر وبرکت فراوان است، وبه افراد «سخاوتمند» نیز «کوثر» گفته میشود.
در اینکه: منظور از «کوثر» در اینجا چیست؟ در روایتی آمده است: «وقتی این سوره نازل شد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر فراز منبر رفت واین سوره را تلاوت فرمود، اصحاب عرض کردند: این چیست که خداوند به تو عطا فرموده؟
گفت: نهری است در بهشت، سفیدتر از شیر، وصافتر از قدح (بلور) در دو طرف آن قبههایی از درّ ویاقوت است...».(1)
در حدیث دیگری، از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «کوثر نهری است در بهشت که خداوند آن را به پیغمبرش در عوض فرزندش (عبداللّه که در حیات او از دنیا رفت) به او عطا فرمود».
بعضی نیز گفتهاند: منظور همان «حوض کوثر» است که تعلق به پیامبر صلی الله علیه و آله دارد ومؤمنان به هنگام ورود در بهشت، از آن سیراب میشوند.(2)
بعضی آن را به «نبوت» تفسیر کرده.
بعضی دیگر به قرآن.
بعضی به کثرت اصحاب ویاران.
بعضی به کثرت فرزندان وذریه، که همه آنها از نسل دخترش فاطمه زهراء علیها السلام به وجود آمدند، وآن قدر فزونی یافتند، که از شماره بیرونند، وتا دامنه قیامت یادآور وجود پیغمبر اکرمند.
بعضی نیز آن را به «شفاعت» تفسیر کرده وحدیثی از امام صادق علیه السلام در این زمینه نقل نمودهاند.(3)
تا آنجا که «فخر رازی پانزده قول در تفسیر «کوثر» ذکر کرده است، ولی ظاهر این است: غالب اینها بیان مصداقهای روشنی از این مفهوم وسیع وگسترده است، زیرا چنانکه گفتیم، «کوثر» به معنی «خیر کثیر ونعمت فراوان» است.
گفتیم: «کوثر» یک معنی جامع ووسیع دارد، وآن، «خیر کثیر وفراوان» است، ومصادیق آن زیاد میباشد، ولی بسیاری از بزرگان علمای شیعه، یکی از روشنترین مصداقهای آن را وجود مبارک «فاطمه زهراء علیها السلام دانستهاند؛ چرا که شأن نزول آیه میگوید: آنها پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را متهم میکردند که بلا عقب است، قرآن ضمن نفی سخن آنها میگوید: «ما به تو کوثر دادیم».
از این تعبیر، استنباط میشود: این «خیر کثیر» همان فاطمه زهراء علیها السلام است؛ زیرا نسل وذریه پیامبر صلی الله علیه و آله به وسیله همین دختر گرامی در جهان انتشار یافت، نسلی که نه تنها فرزندان جسمانی پیغمبر بودند، بلکه آئین او وتمام ارزشهای اسلام را حفظ کردند، وبه آیندگان ابلاغ نمودند، نه تنها امامان معصوم اهل بیت علیهم السلام که آنها حساب مخصوص به خود دارند، بلکه هزاران، هزار از فرزندان فاطمه علیها السلام در سراسر جهان پخش شدند، که در میان آنها علمای بزرگ، نویسندگان، فقهاء، محدثان ومفسّران والا مقام وفرماندهان عظیم بودند، که با ایثار وفداکاری در حفظ آئین اسلام کوشیدند.
در اینجا به بحث جالبی از «فخر رازی برخورد میکنیم، که در ضمن تفسیرهای مختلف «کوثر» میگوید:
قول سوم این است که: این سوره به عنوان ردّ بر کسانی نازل شده که عدم وجود اولاد را بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خرده میگرفتند، بنابراین معنی سوره این است که: خداوند به او نسلی میدهد که در طول زمان باقی میماند، ببین چه اندازه از اهل بیت را شهید کردند، در عین حال جهان مملو از آنها است، این در حالی است که از «بنی امیه» (که دشمنان اسلام بودند) شخص قابل ذکری در دنیا باقی نمانده، سپس بنگر وببین چقدر از علمای بزرگ در میان آنها است، مانند: باقر، صادق، رضا ونفس زکیه(1)،(2)(ر.ک: ج 37، ص 397 - 403).
(فَأَنجَیْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ)
(چون کار به اینجا رسید،) ما او وخاندانش را رهایی بخشیدیم؛ جز همسرش، که از بازماندگان (وهلاکشدگان در شهر) بود. (سوره اعراف، آیه 83)
در آیه بعد میفرماید: «چون کار به اینجا رسید، ما لوط وپیروان واقعی وخاندانش را که پاکدامن بودند، نجات بخشیدیم جز همسرش که او را در میان قوم تبهکار رها ساختیم، زیرا او از نظر عقیده وآیین با آنان هماهنگ بود» (فَأَنْجَیْنَاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ).(1)
بعضی گفتهاند: کلمه «اهل» گرچه معمولاً به خویشاوندان نزدیک گفته میشود، در آیه بالا به پیروان راستین او نیز اطلاق شده. یعنی آنها نیز جزءِ خانواده او محسوب شدهاند.
ولی بهطوری که از آیه 36 سوره ذاریات برمیآید، هیچکس از قوم لوط جز خانواده وکسان نزدیک او ایمان نیاوردند. بنابراین «اهل» در اینجا به همان معنی اصلی یعنی بستگان نزدیک است.
واز آیه 10 سوره تحریم اجمالاً استفاده میشود که همسر لوط در آغاز زن
1) «غابِر» به کسی میگویند که همراهانش بروند واو باقی بماند، همانطور که خانواده لوط با او رفتند وتنهاهمسرش در شهر باقی ماند وبه سرنوشت گنهکاران گرفتار شد.
سربهراهی بود، سپس راه خیانت را پیش گرفت ودشمنان لوط را جرأت بخشید (ر.ک: ج 6، ص 295 - 296).
(وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَنْ نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الاَْبْوَابَ وَقَالَتْ هَیْتَ لَکَ قَالَ مَعَاذَ اللهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ * وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَنْ رَّأَی بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ)
وآن زن که یوسف در خانه او بود، از او تمنّای کامجویی کرد؛ درها را بست وگفت: «بیا به سوی آنچه برای تو مهیّاست!» (یوسف) گفت: «پناه می برم به خدا! او [عزیز مصر] صاحب نعمت من است؛ مقام مرا گرامی داشته؛ (آیا ممکن است به او ظلم وخیانت کنم؟!) بهیقین ستمکاران رستگار نمیشوند.» * آن زن قصد او کرد؛ واو نیز، اگر برهان پروردگار را نمیدید، قصد وی مینمود. اینچنین کردیم تا بدی وفحشا را از او دور سازیم؛ چرا که او از بندگان خالصشده ما بود! (سوره یوسف، آیات 23-24)
یوسف با آن چهره زیبا وملکوتی نهتنها عزیز مصر را مجذوب خود کرد بلکه قلب همسر عزیز را نیز به تسخیر خود درآورد وبا گذشت زمان، این عشق سوزانتر شد. امّا یوسف پاک وپرهیزگار جز به خدا نمیاندیشید وقلبش تنها در گرو عشق
خدا بود.
عوامل دیگری نیز دستبهدست هم داد وبه عشق آتشین همسر عزیز دامن زد. نداشتن فرزند، غوطهور بودن در یک زندگی پرتجمّل اشرافی، و نداشتن هیچ گرفتاری در زندگی داخلی - چنانکه معمول اشراف وتوانگران است - وبیبندوباری شدید حاکم بر دربار مصر، زن را که از ایمان وتقوا بهرهای نداشت، در امواج وسوسههای شیطانی فرو برد و سرانجام تصمیم گرفت مکنون دل خود را با یوسف در میان بگذارد واز او تقاضای کامجویی کند.
او از تمام وسایل وروشها برای رسیدن به مقصود خود در این راه استفاده کرد وبا خواهش وتمنّا کوشید در دل او اثر کند. قرآن میگوید: «و آن زن که یوسف در خانهاش بود، از او تمنّای کامجویی کرد» (وَ رَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ).
جمله «راودته» از مادّه «مراوده» در اصل بهمعنی جستوجوی مرتع وچراگاه است. مثل معروف الرّائدُ لا یَکذِبُ قَومَهُ: «کسی که دنبال چراگاه میرود به قوم وقبیله خود دروغ نمیگوید» اشاره به همین است.
ونیز به میل سرمهدان که آهسته سرمه را با آن به چشم میکشند، «مرود» (بر وزن منبر)گفته میشود،سپس به هرکاری که بامداراوملایمت طلب شوداطلاق شده است.
اشاره به اینکه همسر عزیز برای رسیدن به مقصود خود، بهاصطلاح از راه مسالمتآمیز وخالی از هر گونه تهدید، با نهایت ملایمت واظهار محبّت، از یوسف دعوت کرد.
سرانجام به نظرش رسید یک روز او را در خلوتگاه خود به دام اندازد وتمام وسایل تحریک او را فراهم سازد و جالبترین لباسها، بهترین آرایشها وخوشبوترین عطرها را به کار برَد وصحنه را چنان بیاراید که یوسف خویشتندار وپرهیزگار را به زانو در آورَد. قرآن میفرماید: «درها را بست وگفت: بیا» به سوی آنچه برای تو مهیّاست (وَ غَلَّقَتِ الاَْبْوَابَ وَ قَالَتْ هَیْتَ لَکَ).
«غَلَّقَت» معنی مبالغه را میرسانَد. یعنی او همه درها را محکم بست واین نشان میدهد که یوسف را به محلّی از قصر کشاند که اتاقهای تودرتو داشت.
چنانکه در بعضی از روایات آمده است، او هفت در را بست تا یوسف هیچ راه گریزی نداشته باشد.
به علاوه شاید با این عمل میخواست به یوسف بفهماند که نگران فاش شدن نتیجه کار نباشد، زیرا هیچکس را قدرت نفوذ به پشت این درهای بسته نیست.
در این هنگام یوسف که همه زمینهها را برای لغزش به سوی گناه فراهم دید وفهمید که ظاهرآ هیچ راهی برایش باقی نمانده است، در پاسخ زلیخا به بیان این جمله قناعت کرد، «گفت: پناه میبرم به خدا!» (قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ).
به این ترتیب یوسف درخواست نامشروع همسر عزیز را با قاطعیّت رد کرد وبه او فهماند که هرگز در برابر او تسلیم نخواهد شد.
در ضمن این واقعیّت را به او وبه همگان فهماند که در چنین وضعیّت سخت وبحرانی، برای رهایی از چنگال وسوسههای شیطان وآنها که خلق وخوی شیطانی دارند، تنها راه نجات پناه بردن به خداست؛ خدایی که خلوت وجمع برای او یکسان است وهیچ چیز در برابر ارادهاش تاب مقاومت ندارد.
او با گفتن این جمله کوتاه، به یگانگی خدا، هم از نظر عقیده وهم از نظر عمل اعتراف نمود.
سپس اضافه کرد: من چگونه میتوانم تسلیم چنین خواستهای شوم در حالی که «او [ عزیز مصر] صاحب نعمت من است (و) مقام مرا گرامی داشته» (إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ).
آیا این ظلم وخیانتِ آشکار نیست؟ «مسلّمآ ظالمان رستگار نمیشوند» (إِنَّهُ لاَیُفْلِحُ الظَّالِمُونَ).
در اینجا کار یوسف وهمسر عزیز به حسّاسترن مرحله رسید. قرآن در جمله پرمعنایی میفرماید: «آن زن قصد او کرد واو نیز - اگر برهان پروردگارش را نمیدید - قصد وی مینمود» (وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَنْ رَءَا بُرْهَانَ رَبِّهِ).
در معنی جمله بالا میان مفسّران گفتوگو بسیار است که میتوان همه را در سه تفسیر زیر خلاصه کرد.
بنابراین، تفاوت میان «همّ» (قصد) همسر عزیز ویوسف این بود که از یوسف مشروط بود به شرطی که حاصل نشد (یعنی نبود برهان پروردگار) ولی از همسر عزیز مطلق بود وچون دارای مقام تقوا نبود، چنین تصمیمی گرفت وتا آخرین مرحله پای آن ایستاد تا پیشانیش به سنگ خورد.
نظیر این تعبیر در ادبیّات عرب وفارسی نیز داریم. مثلاً میگوییم افراد بیبندوبار تصمیم گرفتند میوههای باغ فلان کشاورز را غارت کنند، من هم اگر سالیان دراز در مکتب استاد تربیت نشده بودم چنین تصمیمی میگرفتم.
پس تصمیم یوسف مشروط به شرطی بود که حاصل نشد واین امر نهتنها با مقام عصمت وتقوای یوسف منافات ندارد که توضیح وبیان این مقام والاست.
طبق این تفسیر از یوسف هیچ حرکتی که نشانه تصمیم بر گناه باشد سر نزد، بلکه در دل، تصمیم هم نگرفت.
اینکه بعضی روایات(1)میگوید یوسف آماده کامگیری از همسر عزیز شد وحتّی
لباسش را از تن بیرون کرد - وتعبیرات دیگری که انسان از نقل آن شرم دارد - همه بیاساس ومجعول است.
چنین اعمالی در خور افراد آلوده و بیبندوبار است، چگونه میتوان یوسف را با آن قداست روح ومقام تقوا به این کارها متّهم کرد.
تفسیر اوّل در حدیثی از امام علیّ بن موسیالرّضا علیهما السلام در عبارت بسیار کوتاهی بیان شده است، آنجا که مأمون خلیفه عبّاسی از امام میپرسد: آیا شما نمیگویید پیامبران معصومند؟ فرمود: «آری». گفت: پس تفسیر آیه (وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَنْ رَءَا بُرْهَانَ رَبِّهِ) چیست؟ امام فرمود: «وَ لَقَد هَمَّت بِهِ وَ لَولا أن رَءَا بُرهانَ رَبِّهِ لَهَمَّ بِها کَما هَمَّت بِهِ، لکِنَّهُ کانَ مَعصومآ وَالمَعصومُ لا یَهُمُّ بِذَنبٍ وَ لا یَأتیهِ... فَقالَ المأمونُ لِلّهِ دَرُّکَ یا اَبَاالحَسَنِ؛ همسر عزیز تصمیم به کامجویی از یوسف گرفت واو نیز اگر برهان پروردگارش را نمیدید، همچون همسر عزیز مصر تصمیم میگرفت، ولی او معصوم بود ومعصوم هرگز قصد گناه نمیکند وبه سراغ آن هم نمیرود» مأمون (از پاسخ امام لذّت برد و) گفت: آفرین بر تو ای ابوالحسن!(2)
از جمله قرائنی که برای این موضوع ذکر کردهاند آن است که همسر عزیز تصمیم خود را بر کامجویی خیلی قبل از این گرفته بود وتمام مقدّمات آن را فراهم کرده بود،
بنابراین جای این نداشت که قرآن بگوید او تصمیم بر این کار گرفت، زیرا این لحظه لحظه تصمیم نبود.
دو دیگر اینکه پیدا شدن حالت خشونت وانتقامجویی پس از این شکست طبیعی است،زیرااوتمام آنچه رادرتوان داشت ازطریق ملایمت بایوسف بهخرج دادوچون نتوانست از این راه در او نفوذ کند به حربه دیگر متوسّل شد وآن خشونت بود.
سوم اینکه در ذیل آیه مورد بحث میخوانیم: (کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ) «ما بدی وفحشا را از یوسف برطرف ساختیم». فحشا یعنی آلودگی به بیعفّتی و«سوء» نجات از چنگالِ درگیری و زد وخورد واحیانآ قتل همسر عزیز مصر.(1)
به هر حال یوسف چون برهان پروردگار را دید با آن زن گلاویز نشد مبادا به او حمله کند ووی را مضروب سازد واین خود دلیلی شود که او قصد تجاوز داشته، لذا ترجیح داد خود را از آن محل دور سازد وبه سوی در بگریزد.
قرآن مجید این لحظه زودگذر حسّاس وبحرانی را که در میان دو زمان آرامش وقابل اطمینان قرار گرفته بود، در آیه مورد بحث ترسیم کرده است. بنابراین منظور از جمله (هَمَّ بِهَا لَوْ لاَ أَنْ رَءَا بُرْهَانَ رَبِّهِ) این است که در کشمکش غریزه وعقل، یوسف تا لب پرتگاه کشیده شد امّا ناگهان بسیج فوقالعاده نیروی ایمان وعقل، طوفان غریزه را در هم شکست،(2)تا کسی گمان نکند اگر یوسف توانست خود را از این پرتگاه برهاند
کار سادهای انجام داده، چون عوامل گناه وهیجان در وجود او ضعیف بود، نه هرگز، او
نیز برای حفظ پاکی خویش در این لحظه حسّاس دست به شدیدترین مبارزه وجهاد با نفس زد (ر.ک: ج 9، ص 433 - 440).
(وَاسْتَبَقَا الْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَیَا سَیِّدَهَا لَدَی الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِکَ سُوءآ إِلاَّ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِیمٌ * قَالَ هِیَ رَاوَدَتْنِی عَنْ نَّفْسِی وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا إِنْ کَانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْکَاذِبِینَ * وَإِنْ کَانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَهُوَ مِنْ الصَّادِقِینَ * فَلَمَّا رَأَی قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ * یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا وَاسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنتِ مِنْ الْخَاطِئِینَ)
وهر دو بهسوی در دویدند و(در حالی که همسر عزیز، یوسف را تعقیب میکرد)؛ پیراهن او را از پشت (کشید و) پاره کرد. ودر این هنگام، همسر آن زن را نزدیک در یافتند. آن زن گفت: «کیفر کسی که بخواهد نسبت به خانواده تو خیانت کند، جز زندان یا عذاب دردناک، چیست؟!» * (یوسف) گفت: «او مرا به کامجویی از خود دعوت کرد!» ودر این هنگام، شاهدی از خانواده آن زن شهادت داد که: «اگر پیراهنش از پیش رو پاره شده، آن زن راست میگوید؛ واو از دروغگویان است. * واگر پیراهنش از پشت پاره شده، آن زن دروغ میگوید؛ واو از راستگویان است.» * هنگامی که (عزیز مصر) دید پیراهن او از پشت پاره شده، گفت: «این از مکر وحیله شما زنان است؛ که مکر وحیله شما زنان، عظیم است! * یوسف! از این (جریان)، صرفنظر کن؛ وتو نیز ای زن از گناهت استغفار کن؛ زیرا تو از خطاکاران بودی».
(سوره یوسف، آیات 25-29)
مقاومت سرسختانه یوسف، همسر عزیز را تقریبآ مأیوس کرد. ولی یوسف که در این دَور از مبارزه در برابر آن زن عشوهگر وهوسهای سرکش نفس پیروز شده بود احساس کرد که اگر بیش از این در آن لغزشگاه بماند، خطرناک است و باید خود را هر
چه زودتر از آن محل دور سازد. ازاینرو باسرعت بهسوی درِ کاخ دوید تا در را باز کند وخارج شود، همسر عزیز نیز به دنبال یوسف به سوی در دوید تا مانع خروج او شود. آیه میگوید: «وهر دو به سوی در دویدند (در حالی که همسر عزیز، یوسف را تعقیب میکرد) و پیراهن او را از پشت (کشید و) پاره کرد» (وَاسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ).
«استباق» در لغت بهمعنی سبقت گرفتن دو یا چند نفر از یکدیگر است. «قدّ» بهمعنی پاره شدن از طرف طول است، چنانکه «قطّ» بهمعنی پاره شدن از عرض است. در حدیث آمده است: «کانَت ضَرَباتُ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبِ أبکاراً کانَ إذَا اعْتَلی قَدَّ، وَ إذَا اعْتَرَضَ قَطَّ؛ ضربههای علیّ بن ابی طالب علیه السلام در نوع خود بیسابقه بود، هنگامی که از بالا ضربه میزد تا به پایین میشکافت وهنگامی که از عرض ضربه میزد دو نیم میکرد».(1)
ولی هر طور بود، یوسف خود را به در رسانید وآن را گشود؛ ناگهان عزیز مصر را پشت در دیدند، چنانکه قرآن میگوید: «و در این هنگام آقای آن زن را نزدیک در یافتند» (وَ أَلْفَیَا سَیِّدَهَا لَدَی الْبَابِ).
«الفیت» از مادّه «اِلفاء» بهمعنی یافتن ناگهانی است. تعبیر از شوهر به «سیّد»، بهطوری که بعضی از مفسّران گفتهاند، طبق عادت مردم مصر بوده که زنان شوهر خود را «سیّد» خطاب میکردند. در فارسی امروز هم زنان از همسر خود تعبیر به «آقا» میکنند.
در این هنگام همسر عزیز که از یکسو خود را در آستانه رسوایی میدید، واز سوی دیگر شعله انتقامجویی از درون جانش زبانه میکشید، نخستین چیزی که به نظرش آمد این بود که با قیافه حقبهجانبی رو به همسرش کرد ویوسف را با این بیان متّهم ساخت: «آن زن گفت: کیفر کسی که بخواهد نسبت به اهل تو خیانت کند، جز زندان یا عذاب دردناک چه خواهد بود؟» (قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِکَ سُوءًا إِلاَّ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِیمٌ).
جالب اینکه زن خیانتکارتاخودرادرآستانه رسوایی ندیده بودفراموش کرده بود
1) مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث ؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 50.
که همسر عزیز مصر است، ولی در این موقع با تعبیر «اهلک» (خانواده تو)، میخواهد حسّ غیرت عزیز را برانگیزد که من مخصوص تواَم نباید دیگری چشم طمع در من بدوزد. این سخن بیشباهت به گفتار فرعون مصر در عصر موسی نیست که هنگام تکیه بر تخت قدرت میگفت: (أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ) «آیا کشور مصر از آنِ من نیست».(1)
امّا هنگامی که تخت وتاج خود را در خطر وستاره اقبالش را در آستانه افول دید گفت: این دو برادر (موسی وهارون) میخواهند شما را از سرزمینتان بیرون کنند (یُرِیدَانِ أَنْ یُخْرِجَاکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ).(2)
نکته قابل توجّه دیگر اینکه، همسر عزیز مصر هرگز نگفت یوسف قصد سوئی درباره من داشته، بلکه درباره میزان مجازات او با عزیز مصر سخن گفت، آنچنان که گویی اصل مسأله مسلّم است وسخن از میزان کیفر وچگونگی مجازات اوست. این تعبیر حسابشده در آن لحظهای که میبایست آن زن دست وپای خود را گم کند، نشانه شدّت حیلهگری اوست.(3)
وباز این تعبیر که اوّل سخن از زندان میگوید وبعد گویی به زندان هم قانع نیست، پا را فراتر مینهد واز «عذاب دردناک» که تا سرحدّ شکنجه واعدام پیش میرود حرف میزند.
یوسف در اینجا سکوت را جایز نشمرد وبا صراحت پرده از روی راز عشق همسر عزیز برداشت و«گفت: او مرا با اصرار بهسوی خود دعوت کرد» (قَالَ هِیَ رَاوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی).
بدیهی است در چنین ماجرایی هر کس در آغاز کار بهزحمت میتواند باور کند که جوان نوخاسته و بردهای بدون همسر، بیگناه باشد وزن شوهردار بهظاهر باشخصیّتی گناهکار؛ بنابراین، انگشت اتّهام بیشتر به طرف یوسف دراز بود تا همسر عزیز. ولی از آنجا که خداوند حامی نیکان وپاکان است، اجازه نداد آن جوان پارسا ومجاهد با نفس، در شعلههای آتش تهمت بسوزد. قرآن میفرماید: «و در این هنگام شاهدی از
خانواده آن زن شهادت دادکه:(برای پیداکردن مجرم اصلی،ازاین دلیل روشن استفاده کنید که) اگر پیراهن او از پیش رو پاره شده، آن زن راست میگوید واو از دروغگویان است» (وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِنْ کَانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکَاذِبِینَ).
«واگر پیراهنش از پشت پاره شده، آن زن دروغ میگوید واو از راستگویان است» (وَ إِنْ کَانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِینَ).
چه دلیلی از این زندهتر! زیرا اگر تقاضا از طرف همسر عزیز بوده است، او به پشت سر یوسف دویده ویوسف در حال فرار بوده که پیراهنش را چسبیده، مسلّمآ از پشت پاره میشود. واگر یوسف به همسر عزیز هجوم برده واو فرار کرده، یا رو در رو به دفاع از خویش برخاسته، مسلّمآ پیراهن یوسف از جلو پاره خواهد شد. وچه جالب است که این مسأله ساده یعنی پاره شدن پیراهن، مسیر زندگی بیگناهی را تغییر دهد وهمین امر کوچک، سندی بر پاکی او ودلیلی بر رسوایی مجرم گردد.
عزیز مصر این داوری را که بسیار حسابشده بود، پسندید ودر پیراهن یوسف خیره شد و«هنگامی که دید پیراهن او [ یوسف] از پشت پاره شده، (با توجّه به این معنی که تا آن روز دروغی از یوسف نشنیده بود، رو به همسرش کرد و) گفت: این از مکر وحیله شما زنان است، که مکر و حیله شما زنان عظیم است» (فَلَمَّا رَءَا قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ).
عزیز مصر برای افشا نشدن ماجرای اسفانگیزی که روی داده بود و حفظ آبروی خود در سرزمین مصر، رو به یوسف کرد و گفت: «یوسف، از این موضوع صرفنظر کن» ودیگر از این ماجرا چیزی مگو (یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا).
آنگاه خطاب به همسرش گفت: «و تو هم - ای زن - از گناهت استغفار کن، که از خطاکاران بودی» (وَاسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخَاطِئِینَ).(1)
بعضی گفتهاند گوینده این سخن عزیز مصر نبود، بلکه همان شاهد بود. ولی هیچ دلیلی برای این احتمال وجود ندارد بهخصوص که این جمله بعد از گفتار عزیز واقع شده است.
1) در این جمله مِنَ الخاطِئینَ که جمع مذکّر است گفته شده، نه مِن الخاطِئات که جمع مؤنّث است. این بهخاطر آن است که در بسیاری از موارد جمع مذکّر را به عنوان تغلیب بر هر دو گروه اطلاق میکنند؛ یعنی تو درزمره خطاکارانی.
در آیات مورد بحث اشاره به مکر زنان (البتّه زنانی همچون همسر عزیز که بیبندوبار وهوسرانند) شده است واین مکر وحیلهگری به عظمت توصیف گردیده (إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ).
در تاریخ وهمچنین در داستانها که سایهای از تاریخ است، مطالب زیادی در این زمینه نقل شده که مطالعه مجموع آنها نشان میدهد زنان هوسران برای رسیدن به مقصود خود نقشههایی میکشند که در نوع خود بینظیر است.
در داستان بالا دیدیم که همسر عزیز چگونه بعد از شکست در عشق وقرار گرفتن در آستانه رسوایی، با مهارت خاصّی برائت خود وآلودگی یوسف را مطرح ساخت. او حتّی نگفت که یوسف قصد سوء به من داشته، بلکه آن را به عنوان یک امر مسلّم فرض کرد وتنها سؤال از مجازات چنین کسی نمود؛ مجازاتی که در مرحله زندان نیز متوقّف نمیشد، بلکه به صورت نامعلوم ونامحدود مطرح گردید.
در داستان همین زن که در مورد سرزنش زنان مصر نسبت به عشق بیقرارش به غلام وبرده خود در آیات بعد مطرح است نیز میبینیم که او برای تبرئه خود از چنین نیرنگ حسابشده استفاده میکند واین تأکید دیگری است بر مکر چنین زنان (ر.ک: ج 9، ص 452 - 460).
(وَقَالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّآ إِنَّا لَنَرَاهَا فِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ * فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَآتَتْ کُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّینآ وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ للهِِ مَا هَذَا بَشَرآ إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَکٌ کَرِیمٌ * قَالَتْ فَذَلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَنْ نَّفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِنْ لَّمْ یَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَلَیَکُونآ مِّنَ الصَّاغِرِینَ * قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَأَکُنْ مِّنَ الْجَاهِلِینَ * فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ)
(این جریان در شهر منعکس شد؛) گروهی از زنان شهر گفتند: «همسر عزیز، غلامش را به سوی خود دعوت میکند. عشق (این جوان)، در اعماق قلبش نفوذ کرده؛ ما او را در گمراهی آشکاری میبینیم.» * هنگامی که (همسر عزیز) نیرنگ آنها را شنید، به سراغشان فرستاد؛ وبرای آنها پشتی (گرانبها،ومجلس باشکوهی) فراهم ساخت؛ وبه دست هر کدام، کاردی (برای بریدن میوه) داد؛ و(به یوسف) گفت: «بر آنان وارد شو!» هنگامی که چشمشان به او افتاد، او را بسیار باشکوه (وزیبا) یافتند؛ و(بیتوجّه) دستهای خود را بریدند؛ وگفتند: «منزّه است خدا! این بشر نمیباشد؛ این جز یک فرشته بزرگوار نیست!» * (همسر عزیز) گفت: «این همان کسی است که به خاطر (عشق) او مرا سرزنش کردید. (آری) من او را به خویشتن دعوت کردم؛ واو خودداری کرد. واگر آنچه را به او دستور میدهم انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد؛ وبهیقین خوار وحقیر خواهد شد.» * (یوسف) گفت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا به سوی آن میخوانند؛ واگر مکر ونیرنگ آنها را از من بازنگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد واز جاهلان خواهم بود.» * پروردگارش دعای او را اجابت کرد؛ ومکر آنان را از او بازگرداند؛ چرا که او شنوا وداناست.
(سوره یوسف، آیات 30-34)
هر چند مسأله اظهار عشق همسر عزیز، با آن داستانی که گذشت، یک مسأله خصوصی بود که عزیز هم بر کتمانش تأکید داشت چون عمومآ چنین رازهایی نهفته نمیمانَد، بهویژه در قصر شاهان وصاحبان زر وزور، که دیوارهایشان گوشهای شنوایی دارد، سرانجام این راز از درون قصر به بیرون درز کرد. قرآن میگوید: این جریان در شهر منعکس شد، «گروهی از زنان شهر گفتند: همسر عزیز جوانش [غلامش] را بهسوی خود دعوت میکند» (وَ قَالَ نِسْوَةٌ فِیالْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرَاوِدُ فَتَیهَا عَنْ نَفْسِهِ).
«عشق این جوان در اعماق قلبش نفوذ کرده» (قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا).
سپس او را با این جمله مورد سرزنش قرار دادند: «ما او را در گمراهی آشکاری میبینیم» (إِنَّا لَنَرَیهَا فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ).
روشن است آنها که این سخن را میگفتند، زنان اشرافی مصر بودند که اخبار قصرهای پر از فساد فرعونیان ومستکبران برایشان جالب بود وهمواره در جستوجوی آن بودند.
این دسته از زنان اشرافی که در هوسرانی چیزی از همسر عزیز کم نداشتند، چون دستشان به یوسف نرسیده بود، بهاصطلاح جانماز آب میکشیدند وهمسر عزیز را به خاطر این عشق، در گمراهی آشکار میدیدند.
حتّی برخی از مفسّران احتمال دادهاند که انتشار این راز بهوسیله این گروه از زنان مصر، نقشهای بود برای تحریک همسر عزیز تا برای تبرئه خود، آنها را به کاخ دعوت کند ویوسف را در آنجا ببینند؛ شاید آنها فکر میکردند اگر به حضور یوسف برسند چه بسا بتوانند نظر او را به سوی خود جلب کنند که هم از همسر عزیز شاید زیباتر بودند، هم جمالشان برای یوسف تازگی داشت وهم آن نظر احترامآمیز یوسف به همسر عزیز که نظر فرزند به مادر، یا مربّی، یا صاحب نعمت بود در مورد آنها موضوع نداشت،به این دلیل احتمال نفوذشان دراوبسیاربیشترازاحتمال نفوذهمسرعزیزبود.
«شَغَف» از مادّه «شغاف» بهمعنی گره بالای قلب یا پوسته نازک قلب است که بهمنزله غلافی تمام آن را در بر گرفته. «شَغَفَهَا حُبًّا» یعنی چنان به او علاقهمند شده که محبّت وی به درون قلبش نفوذ کرده واعماق آن را در بر گرفته است. واین اشاره به عشق شدید است.
آلوسی در تفسیر روحالمعانی از کتاب اسرارالبلاغة برای عشق وعلاقه مراتبی ذکر کرده که به بخشی از آن در اینجا اشاره میشود.
نخستین مراتب محبّت همان «هوی» (بهمعنی تمایل) است، آنگاه «علاقه» یعنی محبّتی که ملازم قلب است.
بعد از آن، «کلف» بهمعنی شدّت محبّت وپس از آن «عشق» وسپس «شعف» (با عین) یعنی حالتی که قلب در آتش عشق میسوزد واز این سوزش، احساس لذّت میکند، بعد از آن «لوعه» وبعد از آن «شغف» یعنی مرحلهای که عشق به تمام زوایای دل نفوذ میکند وسپس «تدله» وآن مرحلهای است که عشق، عقل انسان را میرباید وآخرین مرحله «هیوم» است وآن مرحله بیقراری مطلق است که شخص عاشق را بیاختیار به هر سو میکشاند.(1)
1) تفسیر روح المعانی، ج 12، ص 203.
این نکته نیز مهمّ است که چه کسی آن راز را فاش کرد؟
همسر عزیز، که او هرگز طرفدار چنین رسوایی نبود، یا خود عزیز که او تأکید بر کتمان میکرد، یا داور حکیمی که این داوری را نمود که از او نیز این کار بعید است.
امّا به هر حال چنین مسألهای آن هم در آن قصرهای پر از فساد - همانگونه که گفتیم - چیزی نیست که بتوان آن را پنهان ساخت وسرانجام از زبان تعزیهگردانهای اصلی به درباریان واز آنجا به خارج، جسته گریخته درز میکند وطبیعی است که دیگران آن را با شاخ وبرگ فراوان زبانبهزبان نقل مینمایند.
همسر عزیز که از مکر زنان حیلهگر مصر آگاه شد نخست ناراحت گشت سپس چارهای اندیشید وآن، این بود که آنها را به مجلس میهمانی دعوت کند وبساط پرتجمّل با پشتیهای گرانقیمتی برای آنها فراهم سازد وبه دست هر کدام، چاقویی برای بریدن میوه دهد، امّا چاقوهای تیز، تیزتر از نیاز بریدن میوه. آیه میفرماید: «هنگامی که نیرنگ آنها را شنید، بهسراغشان فرستاد (ودعوتشان کرد) و برای آنان پشتی (گرانبها و مجلس باشکوهی) فراهم ساخت وبه دست هر کدام، چاقویی (برای بریدن میوه) داد» (فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکًَا وَ آتَتْ کُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّینًا).(1)
وچنین کاری دلیل بر آن است که او از شوهر خود حساب نمیبرد واز رسوایی گذشتهاش درسی نگرفته بود.
«و (در این موقع به یوسف) گفت: وارد مجلس آنان شو!» تا زنان سرزنشگر با دیدن جمال او، وی را در این عشق ملامت نکنند (وَ قَالَتِاخْرُجْ عَلَیْهِنَّ).
تعبیر به «أُخْرُجْ عَلَیْهِنَّ» (بیرون بیا)، بهجای «أُدْخُل» (داخل شو)، این معنی را
1) «مُتَّکَأ» به معنی چیزی است که بر آن تکیه میکنند، مانند پشتیها، تختها وصندلیها، آنچنان که درقصرهای آن زمان معمول بود، ولی بعضی مُتَّکَأ را به اترج که نوعی میوه است تفسیر کردهاند.کسانی که متّکا را به همان معنی پشتی ومانند آن تفسیر کردهاند نیز گفتهاند: میوه آن مهمانی اترجبوده است، واترج همان بالنگ است که میوهای است ترشمزه ودارای پوستی ضخیم که از پوست آن مربّادرست میکنند.ممکن است این میوه در سرزمین مصر شبیه به آنچه نزد ماست کاملاً ترش نبوده ورگهای از شیرینی داشتهکه میوه پذیرایی محسوب میشده.
میرسانَد که همسر عزیز، یوسف را در بیرون نگاه نداشت بلکه در یک اتاق درونی که احتمالاً محلّ غذا ومیوه بود سرگرم ساخت تا ورود او به مجلس از درِ ورودی نباشد وکاملاً غیرمنتظره وشوکآفرین باشد.
امّا زنان مصر - که طبق بعضی از روایات ده تن یا بیشتر بودند - هنگامی که آن قامت زیبا وچهره نورانی را دیدند وچشمشان به صورت دلربای یوسف افتاد، صورتی که همچون خورشیدی که از پشت ابر ناگهان ظاهر شود وچشمها را خیره کند، در آن مجلس طلوع کرد، چنان واله وحیران شدند که دست از پا وترنج از دست نشناختند.(1)
میفرماید: «هنگامی که چشمشان به او افتاد، او را بسیار بزرگ (وزیبا) شمردند» (فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ).
«و(چنان از خود بیخود شدند که به جای ترنج) دستهای خود را بریدند» (وَقَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ).
«و(هنگامی که دیدند برق حیا وعفّت از چشمان جذّاب یوسف میدرخشد ورخسار معصومش از شدّت حیا گلگون شده، همگی) گفتند: منزّه است خدا!
این بشر نیست؛ این یک فرشته بزرگوار است!» (وَ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَکٌ کَرِیمٌ).(2)
در اینکه زنان مصر در این هنگام چه اندازه دستهای خود را بریدند در میان مفسّران گفتوگوست. بعضی آن را به صورت مبالغهآمیز نقل کردهاند، ولی آنچه از قرآن استفاده میشود این است که اجمالاً دستهای خود را مجروح ساختند.
بنابراین زنان مصر هم که قافیه را بهکلّی باخته وبا دستهای مجروح که از آن خون میچکید وحالی پریشان، همچون مجسّمههای بیروح بر جای خود خشک شده بودند، نشان دادند که دست کمی از همسر عزیز ندارند. همسر عزیز از این فرصت استفاده کرد و «گفت: این همان کسی است که به خاطر (عشق) او مرا سرزنش میکردید» (قَالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ).
همسر عزیز گویی میخواست به آنها بگوید شما که با یکبار مشاهده یوسف
اینچنین عقل وهوش خود را از دست دادید وبیخبر دستها را بریدید، محو جمال او شدید وبه ثناخوانیش برخاستید، چگونه مرا ملامت میکنید که صبح وشام با او مینشینم وبرمیخیزم؟
همسر عزیز که از موفّقیّت خود در طرحی که ریخته بود احساس غرور وخوشحالی میکرد وعذر خود را موجّه جلوه داده بود، یکباره تمام پردهها را کنار زد وبا صراحت به گناه خود اعتراف نمود، گفت: آری «من او را به خویشتن دعوت کردم، و او خودداری ورزید» (وَ لَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ).
بعد بیآنکه از آلودگی به گناه اظهار ندامت کند و یا دستکم در برابر میهمانان حفظ ظاهر نماید، با نهایت بیپروایی و لحنی جدّی که حاکی از اراده قطعی او بود، صریحآ اعلام داشت: «و اگر آنچه را دستور میدهم انجام ندهد (ودر برابر عشق سوزان من تسلیم نشود) به زندان خواهد افتاد» (وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ).
نهتنها او را به زندان میافکنم بلکه «مسلّمآ در درون زندان نیز خوار وذلیل خواهد شد» (وَلَیَکُونًا مِنَالصَّاغِرِینَ).
طبیعی است هنگامی که عزیز مصر در برابر آن خیانت آشکار همسرش به جمله «وَاسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ» (از گناهت استغفار کن) قناعت کند، باید همسرش رسوایی را به این مرحله بکشاند. اصولاً همانگونه که گفتیم در دربار فراعنه وشاهان این مسائل چیز تازهای نیست.
بعضی در اینجا روایت شگفتآوری نقل کرده و گفتهاند: گروهی از زنان مصر که در آن جلسه حضور داشتند، به حمایت از همسر عزیز برخاستند وحق را به او دادند. آنها دور یوسف را گرفتند وبرای تشویق او به تسلیم شدن، هر کدام بهنوعی سخن گفتند.(1)یکی گفت: ای جوان، اینهمه خودداری وناز برای چیست؟ چرا به این عاشق
دلخسته ترحّم نمیکنی؟ مگر جمال دلآرای خیرهکننده را نمیبینی؟ مگر تو دل نداری وجوان نیستی وازعشق وزیبایی لذّت نمیبری؟آخرمگرتوسنگ وچوبی؟
دومی گفت: گیرم که از زیبایی وعشق چیزی نمیفهمی، آیا نمیدانی که او همسر
1) مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث ؛ بحارالانوار، ج 12، ص 276؛ قصص جزائری، ص 179؛ تفسیر قرطبی،ذیل آیه مورد بحث ؛ تفسیر کبیر، ج 18، ص 451، ذیل آیات مورد بحث.
عزیز مصر وزن قدرتمند این سامان است؟ فکر نمیکنی که اگر قلب او را به دست آوری همه این دستگاه در اختیار تو خواهد بود؟ وهر مقامی که بخواهی برایت آماده است؟
سومی گفت: گیرم که نه تمایل به جمال زیباییش داری ونه نیاز به مال ومقامش، آیا نمیدانی که او زن انتقامجوی خطرناکی است؟ وسایل انتقامجویی را کاملاً در اختیار دارد؟ آیا از زندان وحشتناک وتاریکش نمیترسی وبه غربت مضاعف در این زندان تنهایی نمیاندیشی؟
تهدید صریح همسر عزیز به زندان وذلّت از یکسو ووسوسههای زنان آلوده مصر که اکنون نقش دلّالی را بازی میکنند از سوی دیگر، لحظات بحرانی برای یوسف فراهم ساخت. طوفان مشکلات از هر سو او را احاطه کرده بود، امّا او که از قبل خود را ساخته بود ونور ایمان وپاکی وتقوا، آرامش وسکینه خاصّی در روح او ایجاد کرده بود، با شجاعت وشهامت، تصمیم خود را گرفت وبیآنکه با زنان هوسباز به گفتوگو برخیزد، رو به درگاه پروردگار آورد واینچنین به نیایش پرداخت، «گفت: پروردگارا، زندان (با همه سختیهایش) نزد من محبوبتر است از آنچه اینان مرا به سوی آن میخوانند» (قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ).
سپس از آنجا که میدانست در همه حال - بهخصوص در مواقع بحرانی - جز با اتّکا به لطف پروردگار راه نجاتی نیست، خود را با این سخن به خدا سپرد واز او کمک خواست: «و اگر مکر ونیرنگ آنان را از من باز نگردانی، به سوی ایشان متمایل خواهم شد واز جاهلان خواهم بود» (وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ
مِنَ الْجَاهِلِینَ).
خداوندا، من به خاطر رعایت فرمان تو وحفظ پاکدامنی خود، از آن زندان وحشتناک استقبال میکنم؛ زندانی که روح من در آن آزاد است ودامانم پاک وبه این آزادی ظاهری که جانم را اسیر زندان شهوت میکند ودامانم را آلوده میسازد پشت پا میزنم.
خدایا کمکم کن، نیرویم بخش، بر قدرت عقل وایمان وتقوایم بیفزا تا بر این وسوسههای شیطانی پیروز گردم.
از آنجا که وعده الهی همیشه این بوده است که جهادکنندگان مخلص - چه با
نفس وچه با دشمن - را یاری بخشد، یوسف را در آن حال تنها نگذاشت ولطف او به یاریش شتافت. قرآن میگوید: «پروردگارش دعای او را اجابت کرد» (فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ).
«ومکر آنان را از او بگردانید» (فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ).
«چرا که او شنوا وداناست» (إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ).
نیایشهای بندگان را میشنود، از اسرارشان آگاه است وراه حلّ مشکل آنان رامیداند.
همانگونه که دیدیم، همسر عزیز وزنان مصر برای رسیدن به مقصود خود از امور مختلفی استفاده کردند: اظهار عشق، علاقه شدید، تسلیم محض، بعد از آن تطمیع وسپس تهدید. به تعبیری دیگر توسّل به شهوت و زر وسپس زور.
واینها اصول متّحدالمآلی است که همه خودکامگان وطاغوتها در هر عصر وزمانی به آن متوسّل میشدند.
حتّی خود ما مکرّر دیدهایم، آنها برای تسلیم کردن مردان حق، در آغاز جلسه نرمش فوقالعاده وروی خوش نشان میدهند واز طریق تطمیع وانواع کمکها وارد میشوند ودر آخر همان جلسه به شدیدترین تهدیدها توسّل میجویند وهیچ ملاحظه نمیکنند که این تناقضگویی آن هم در یک مجلس تا چه حد زشت، زننده ودر خور تحقیر وانواع سرزنشهاست.
دلیل آن هم روشن است آنها هدفشان را میجویند و وسیله برای آنان مهم نیست. به بیان دیگر، برای رسیدن به هدف، استفاده از هر وسیلهای را مجاز میشمرند.
در این میان افراد ضعیف وکمرشد در مراحل نخستین، یا آخرین مرحله تسلیم میشوند وبرای همیشه به دامشان گرفتار میگردند. امّا اولیای حق با شجاعت وشهامتی که در پرتو نور ایمان یافتهاند، همه این مراحل را پشت سر گذارده، سازشناپذیری خود را با قاطعیّت هر چه تمامتر نشان میدهند، تا سرحدّ مرگ پیش میروند وعاقبت آن هم پیروزی است، پیروزی خودشان ومکتبشان یا حدّاقل پیروزی مکتب.
بسیارند کسانی که مانند زنان هوسباز مصر، هنگامی که در کنار گود نشستهاند خود را پاک وپاکیزه نشان میدهند ولاف تقوا وپارسایی میزنند وآلودگانی همچون همسر عزیز را در «ضلال مبین» میبینند. امّا هنگامی که پایشان به میان گود کشیده شد در همان ضربه اوّل از پا در میآیند وعملاً ثابت میکنند که تمام آنچه میگفتند حرفی بیش نبوده است. اگر همسر عزیز پس از سالها نشست وبرخاست با یوسف، گرفتار عشق او شد آنها در همان مجلس اوّل به چنین سرنوشتی گرفتار شدند وبه جای ترنج دستهای خویش را بریدند.
در اینجا سؤالی پیش میآید که چرا یوسف حرف همسر عزیز را پذیرفت وحاضر شد گام در مجلس همسر عزیز مصر بگذارد، مجلسی که برای گناه ترتیب داده شده بود یا برای تبرئه یک گناهکار؟
ولی با توجّه به اینکه یوسف ظاهراً بَرده وغلام بود وبهناچار باید در کاخ خدمت کند، ممکن است همسر عزیز از همین بهانه استفاده کرده وبه بهانه آوردن ظرفی از غذا یا نوشیدنی پای او را به مجلس کشانده باشد، در حالی که یوسف مطلقآ از این نقشه ومکر زنانه آگاهی نداشت؛ بهخصوص اینکه گفتیم ظاهر تعبیر قرآن (اُخْرُجْ عَلَیْهِنَّ) نشان میدهد که او در بیرون آن دستگاه نبود، بلکه در اتاق مجاور که محلّ غذا ومیوه یا مانند آن بوده قرار داشته است.
جمله «یَدعونَنی إلَیهِ» (این زنان مرا به آن دعوت میکنند) و«کَیْدَهُنَّ» (نقشه این زنان...) بهخوبی نشان میدهد که بعد از ماجرای بریدن دستها ودلباختگی زنان هوسباز مصر نسبت به یوسف، آنها هم به نوبه خود وارد میدان شدند واز یوسف دعوت کردند که تسلیم آنها یا همسر عزیز مصر شود ولی او دست رد به سینه همه آنها زد.(1)این نشان میدهد که همسر عزیز در این گناه تنها نبود وشریک جرمهایی داشت.
1) مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث ؛ بحارالانوار، ج 12، ص 276؛ تفسیر قرطبی، ج 9، ص 184.
هنگام گرفتاری در چنگال مشکلات ودر مواقعی که حوادث پای انسان را به لب پرتگاهها میکشانَد، تنها باید به خدا پناه برد واز او استمداد جست که اگر لطف ویاری او نباشد کاری نمیتوان کرد. این درسی است که یوسف بزرگ وپاکدامن به ما آموخته، اوست که میگوید پروردگارا، اگر نقشههای شوم آنها را از من بازنگردانی، به آنها متمایل میشوم، اگر مرا در این مهلکه تنها بگذاری، طوفان حوادث مرا با خود میبرد، این تویی که حافظ ونگهدار منی، نه قوّت وقدرت وتقوای من.
این حالت «وابستگی مطلق» به لطف پروردگار، علاوه بر اینکه قدرت واستقامت نامحدودی به بندگان خدامیبخشد،سبب میشودازالطاف خفی اوبهره گیرند؛همان الطافی که توصیف آن غیر ممکن است وتنها باید آن را مشاهده کرد وتصدیق نمود.
اینان هم در این دنیا در سایه لطف پروردگارند وهم در جهان دیگر.
در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله چنین میخوانیم: «سَبعَةٌ یُظِلُّهُمُ اللّهُ فی ظِلِّهِ یَومٌ لاظِلَّ إلّا ظِلُّهُ: إمامٌ عادِلٌ، وَ شابٌّ نَشَأ فی عِبادَةِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ، وَ رَجُلٌ قَلبُهُ مُتَعَلِّقٌ بِالمَسجِدِ إذا خَرَجَ مِنهُ حَتّی یَعودَ إلَیهِ، وَ رَجُلانِ کانا فی طاعَةِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَاجتَمَعا عَلی ذلِکَ وَتَفَرَّقا، وَ رَجُلٌ ذَکَرَ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ خالِیآ فَفاضَت عَیناهُ، وَ رَجُلٌ دَعَتهُ امْرَأةٌ ذاتُ حَسَبٍ وَجَمالٍ فَقالَ إنّی أخافُ اللّهَ تَعالی، وَ رَجُلٌ تَصَدَّقَ بِصَدَقَةٍ فَأَخفاها حَتّی لا تَعلَمَ شِمالُهُ ما تَصَدَّقَ بِیَمینِهِ؛ هفت گروهند که خداوند آنها را در سایه (عرش) خود قرار میدهد آن روز که سایهای جز سایه او نیست: پیشوای دادگر وجوانی که از آغاز عمر در بندگی خدا پرورش یافته، کسی که قلب او به مسجد ومرکز عبادت خدا پیوند دارد وهنگامی که از آن خارج میشود در فکر آن است تا به آن بازگردد، افرادی که در طریق اطاعت فرمان خدا متّحداً کار میکنند وبه هنگام جداشدن از یکدیگر نیز رشته اتّحاد معنوی آنهاهمچنان برقراراست،کسیکه هنگام شنیدن نام پروردگار(بهخاطراحساس مسؤولیّت یا ترس از گناهان) قطره اشک از چشمان او سرازیر میشود، مردی که زن زیبا وصاحب جمالی او را به سوی خود دعوت کند و او بگوید من از خدا ترسانم، وکسی که به نیازمندان کمک میکند وصدقه خود را مخفی میدارد چنانکه دست چپ او از صدقهای که با دست راست داده باخبر نشود»(1)(ر.ک: ج 9، ص 461 - 474).
1) سفینةالبحار، ج1، ص 595، مادّه ظل ؛ وسائلالشیعه، ج 5، ص 199 ؛ بحارالانوار، ج 26، ص 261.
(وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَی رَبِّکَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ * قَالَ مَا خَطْبُکُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ یُوسُفَ عَنْ نَّفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ للهِِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ الاْنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدتُّهُ عَنْ نَّفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ * ذَلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَأَنَّ اللهَ لاَ یَهْدِی کَیْدَ الْخَائِنِینَ * وَمَا أُبَرِّءُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لاََمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ)
پادشاه گفت: «او را نزد من آورید.» ولی هنگامی که فرستاده او نزد وی آمد، یوسف گفت: «به سوی آقایت بازگرد، واز او بپرس ماجرای زنانی که دستهای خود را بریدند چه بود؟ بهیقین پروردگار من به نیرنگ آنها آگاه است.» * (پادشاه آن زنان را طلبید و) گفت: «هنگامی که یوسف را بهسوی خویش دعوت کردید، جریان کار شما چه بود؟» گفتند: «منزّه است خدا، ما هیچ (خطا و) عیبی در او نیافتیم!» (در این هنگام) همسر عزیز گفت: «الآن حق آشکار گشت. من بودم که او را بهسوی خود دعوت کردم؛ واو از راستگویان است. * این سخن را به خاطر آن گفتم تا بداند من در غیاب او [ یوسف ]خیانت نکردم؛ وخداوند مکر خائنان را هدایت نمیکند. * من خودم را تبرئه نمیکنم، که نفس (سرکش) بسیار به بدیها امر میکند؛ مگر آنچه را پروردگارم رحم کند. پروردگارم آمرزنده ومهربان است».
(سوره یوسف، آیات 50-53)
تعبیری که یوسف برای خواب شاه مصر کرد، همانگونه که گفتیم آنقدر حسابشده ومنطقی بود که شاه واطرافیانش را مجذوب خود ساخت. او میبیند که یک زندانی ناشناس بدون انتظار هیچ پاداش، مشکل تعبیر خواب او را به بهترین وجهی حل کرده است وبرای آینده نیز برنامه حسابشدهای ارائه داده.
او اجمالاً فهمید که این مرد یک غلام زندانی نیست، بلکه شخص فوقالعادهای است که طیّ ماجرای مرموزی به زندان افتاده است. ازاینرو مشتاق دیدار او شد، امّا
نه آنچنان که غرور وکبر سلطنت را کنار بگذارد وخود به دیدار یوسف بشتابد، بلکه «پادشاه گفت: او را نزد من آورید» (وَ قَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ).
«ولی هنگامی که فرستاده او نزد وی [ یوسف] آمد (یوسف بهجای اینکه دست وپای خود را گم کند که بعد از سالها در سیاهچال زندان بودن اکنون نسیم آزادی میوزد، به فرستاده شاه جواب منفی داده و) گفت: (من از زندان بیرون نمیآیم تو) به سوی صاحبت بازگرد و از او بپرس ماجرای زنانی که (در قصر عزیز مصر، وزیر تو) دستهای خود را بریدند چه بود؟» (فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَی رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ الَّتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ).
او نمیخواست به سادگی از زندان آزاد شود وننگ عفو شاه را بپذیرد و پس از آزادی، بهصورت یک مجرم یا یک متّهم که مشمول عفو شاه شده است زندگی کند؛ میخواست درباره علّت زندانی شدنش تحقیق شود، بیگناهی وپاکدامنی خود را به ثبوت رسانَد وبا سربلندی آزاد شود. در ضمن آلودگی سازمان حکومت مصر را نیز ثابت کند که در دربار وزیرش چه میگذرد.
آری اوبه شرف وحیثیت خودبیش ازآزادی اهمّیّت میدادواین است راه آزادگان.
جالب اینکه یوسف در این جمله از کلام خود آنقدر بزرگواری نشان داد که حتّی حاضر نشد نامی از همسر عزیز مصر ببرد که عامل اصلی اتّهام وزندان او بود. تنها بهصورت کلّی به گروهی از زنان مصر که در این ماجرا دخالت داشتند اشاره کرد.
سپس افزود: شاید مردم مصر وحتّی دستگاه سلطنت ندانند نقشه زندانی شدن من چگونه وبه وسیله چه کسانی طرح شد، ولی «خدای من به نیرنگ آنان آگاه است» (إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ).
فرستاده مخصوص نزد شاه برگشت وپیغام یوسف را به او رسانید. این سخنان که با مناعت طبع وعلوّ همّت همراه بود پادشاه را بیشتر تحت تأثیر عظمت وبزرگی یوسف قرار داد. پس آن زنان را طلبید و «گفت: هنگامی که یوسف را به سوی خویش دعوت کردید جریان کار شما چه بود؟» (قَالَ مَا خَطْبُکُنَّ إِذْ رَاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ).
راست بگویید، حقیقت را آشکار کنید، آیا هیچ عیب و تقصیر وگناهی در او سراغ دارید؟
در برابر این پرسش، وجدانهای خفته آنها بیدار شد وهمگی به پاکی یوسف
گواهی دادند و «گفتند: منزّه است خدا! ما هیچ عیبی در او نیافتیم» (قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ).
همسر عزیز مصر که در آنجا حاضر بود وبهدقّت به سخنان سلطان وزنان مصر گوش میداد، قدرت سکوت در خود ندید، احساس کرد وقت آن فرا رسیده است که سالها رنج ناراحتیِ وجدان را با شهادت به پاکیِ یوسف وگناهکار بودن خویش جبران کند، بهخصوص که او بزرگواریِ بینظیر یوسف را از پیامی که برای شاه فرستاده بود درک کرد، زیرا در پیامش کمترین سخنی درباره وی به میان نیاورده وفقط از زنان مصر بهطور سربسته سخن گفته بود. یکمرتبه گویی انفجاری در درونش رخ داد «گفت: الآن حق آشکار گشت. من بودم که او را به سوی خود دعوت کردم، و او از راستگویان است» (قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ الَْنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ).
همسر عزیز در ادامه سخنان خود چنین گفت: «این سخن را بهخاطر آن گفتم تا بداند من در غیاب، به او خیانت نکردم» (ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ).
زیرا بعد از گذشت این مدّت فهمیدهام که «خداوند مکر خائنان را هدایت نمیکند» (وَ أَنَّ اللَّهَ لاَ یَهْدِی کَیْدَ الْخَائِنِینَ).
در حقیقت، اگر جمله بالا گفتار همسر عزیز مصر باشد - چنانکه ظاهر عبارت اقتضا میکند - او برای اعتراف به پاکی یوسف وگناهکاری خود، دو دلیل اقامه میکند: نخست اینکه وجدانش - واحتمالاً بقایای علاقهاش به یوسف - به وی اجازه نمیدهد که بیش از این حقپوشی ودر غیاب او نسبت به این جوان پاکدامن خیانت کند ودیگر اینکه با گذشت زمان ودیدن درسهای عبرت، این حقیقت برای او آشکار شده است که خداوند حامی پاکان ونیکان است وهرگز از خائنان حمایت نمیکند؛ به همین دلیل پردههای زندگی رؤیایی دربار کمکم از جلوی چشمانش کنار میرود وحقیقت زندگی را لمس میکند ومخصوصآ با شکست در عشق که ضربهای بر غرور وشخصیّت افسانهای او وارد کرد، چشم واقعبینش بازتر شد وبا این حال تعجّبی نیست که چنان اعتراف صریحی بکند.
و در ادامه سخنانش گفت: «من هرگز خودم را تبرئه نمیکنم، که نفس (سرکش) بسیار به بدیها امر میکند» (وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لاََمَّارَةٌ بِالسُّوءِ).
«مگر آنچه را پروردگارم رحم کند» و با حفظ و کمک او مصون بمانیم (إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّی).
به هر حال در برابر این گناه از او امید بخشش دارم، چرا که «پروردگارم آمرزنده ومهربان است» (إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ).
گروهی از مفسّران دو آیه اخیر را سخن یوسف دانسته وگفتهاند: این دو آیه در حقیقت دنباله پیامی است که یوسف بهوسیله فرستاده پادشاه به او پیغام داد ومعنی آن چنین است: من اگر میگویم از زنان مصر تحقیق کنید، بهخاطر این است که شاه (یا عزیز مصر وزیر او) بداند من در غیاب وی در مورد همسرش نسبت به او خیانت نکردهام، وخداوند نیرنگ خائنان را هدایت نمیکند. در عین حال من خود را تبرئه نمیکنم، زیرا نفس سرکش، انسان را به بدیها فرمان میدهد، مگر آنچه خدا رحم کند، پروردگارم آمرزنده و مهربان است.
ظاهراً انگیزه این تفسیرِ مخالف ظاهر آن است که آنها نخواستهاند این مقدار دانش ومعرفت را برای همسر عزیز مصر بپذیرند که او با لحنی مخلصانه وحاکی از تنبّه سخن میگوید.
در حالی که هیچ بعید نیست انسان هنگامی که در زندگی پایش به سنگ خورد، یکنوع حالت بیداری توأم با احساس گناه وشرمساری در وجودش پیدا شود، بهخصوص که بسیار دیده شده است شکست در عشق مجازی، راهی برای انسان بهسوی عشق حقیقی (عشق به پروردگار) میگشاید وبه تعبیر روانکاوی امروز، آن تمایلات شدید سرکوفته «تصعید» میگردد وبیآنکه از میان برود در شکل عالیتری تجلّی میکند.
پارهای از روایات که در شرح حال همسر عزیز در سنین بالای زندگی او نقل شده(1)
نیز دلیل بر این بیداری است.
از این گذشته، ارتباط دادن این دو آیه با یوسف بهقدری بعید وخلاف ظاهر است که با هیچیک از معیارهای ادبی سازگار نیست، زیرا اوّلاً «ذلِک» که در آغاز آیه ذکر شده در حقیقت بهعنوان ذکر علّت است؛ علّت برای سخن پیش که چیزی جز سخن همسر عزیز نیست وچسبانیدن این علّت به کلام یوسف که در آیات قبل از آن با
1) بحارالانوار، ج 12، ص 281، حدیث 60 وص 253.
فاصله آمده بسیار عجیب است. ثانیآ اگر این دو آیه بیان گفتار یوسف باشد یکنوع تضاد وتناقض در میان آن خواهد بود، زیرا از یکسو یوسف میگوید من هیچ خیانتی به عزیز مصر روا نداشتم واز سوی دیگر، میگوید من خود را تبرئه نمیکنم، چرا که نفس سرکش به بدیها فرمان میدهد. اینگونه سخن را کسی میگوید که لغزشی هر چند کوچک از او سرزده باشد، در حالی که میدانیم یوسف هیچ لغزشی نداشت. ثالثآ اگر منظور این است که عزیز مصر بداند او بیگناه است، او که از آغاز (پس از شهادت آن شاهد) به این واقعیّت پی برد ولذا به همسرش گفت از گناهت استغفار کن.
واگر منظور این باشد که بگوید به شاه خیانت نکردهام، این مسأله ارتباطی به شاه نداشت وتوسّل به این بهانه که خیانت به همسر وزیر خیانت به شاه جبّار است، یک عذر واهی بهنظر میرسد بهخصوص که درباریان معمولاً در قید این مسائل نیستند.
مختصر اینکه ارتباط وپیوند آیات نشان میدهد که همه اینها گفتههای همسر عزیز مصر است که مختصر تنبّه یافته بود وبه این حقایق اعتراف کرد.
در این فراز از داستان یوسف دیدیم که سرانجام دشمن سرسختش به پاکی او اعتراف کرد؛ اعتراف به گناهکاری خود وبیگناهی او. این است عاقبتِ تقوا وپاکدامنی وپرهیز از گناه. واین است مفهوم جمله (وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبْ) «و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند - واو را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد».(1)
تو پاک باش ودر طریق پاکی استقامت کن، خداوند اجازه نمیدهد ناپاکان حیثیت تو را بر باد دهند.
شکستها همیشه شکست نیست، بلکه در بسیاری از مواقع ظاهراً شکست است
1) سوره طلاق، آیات 2 و3.
امّا در باطن یکنوع پیروزی معنوی به حساب میآید. اینها همان شکستهایی است که سبب بیداری انسان میگردد وپردههای غرور وغفلت را میدرد ونقطه عطفی در زندگی انسان محسوب میشود.
همسر عزیز مصر که نامش «زلیخا» یا «راعیل» بود، هر چند در کار خود گرفتار بدترین شکستها شد ولی این شکست در مسیر گناه باعث تنبّه او گردید، وجدان خفتهاش بیدار شد، از کردار ناهنجار خود پشیمان گشت وروی به درگاه خدا آورد.
داستانی که در احادیث درباره ملاقاتش با یوسف پس از آنکه یوسف عزیز مصر شد نقل شده نیز شاهد این مدّعاست، زیرا رو به او کرد و گفت: «الحَمدُلِلَّهِ الَّذی جَعَلَ العَبیدَ مُلوکًا بِطاعَتِهِ وَ جَعَلَ المُلوکَ عَبیدًا بِالمَعصیَةِ؛ حمد خدای را که بردگان را به خاطر اطاعت فرمانش ملوک ساخت وملوک را بهخاطر گناه بَرده گردانید».
ودر پایان همین حدیث میخوانیم که یوسف سرانجام با او ازدواج کرد.(1)
خوشبخت کسانی که از شکستها پیروزی میسازند واز ناکامیها کامیابی؛ از اشتباهات خود راههای صحیح زندگی را مییابند ودر میان تیرهبختیها راه سعادت را پیدا میکنند.
البتّه واکنش همه افراد در برابر شکست چنین نیست، کسانی که ضعیف وبیمایهاند، به هنگام شکست، یأس سراسر وجودشان را فرا میگیرد وگاهی تا سرحدّ خودکشی پیش میروند که این شکست کامل است، امّا آنها که مایهای دارند میکوشند آن را نردبان ترقّی خود قرار دهند واز آن پلی برای پیروزی بسازند.(2)
(قَالَ فَمَا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ * قَالُوا إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَی قَوْمٍ مُّجْرِمِینَ * إِلاَّ آلَ لُوطٍ إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَا إِنَّهَا لَمِنَ الْغَابِرِینَ)
(سپس) گفت: «مأموریّت شما چیست ای فرستادگان (خدا)؟» * گفتند: «ما به سوی قومی
گنهکار فرستاده شدهایم (تا آنها را هلاک کنیم)؛ * مگر خاندان لوط، که همگی آنها را نجات خواهیم داد؛ * به جز همسرش، که مقدّر داشتیم از بازماندگان (در شهر، وهلاکشوندگان) باشد». (سوره حجر، آیات 57-60)
ابراهیم پس از شنیدن این بشارت، در اندیشه فرو رفت که شاید فرشتگان با آن شرایط خاص، فقط برای بشارت فرزند نزد او نیامدهاند و مأموریّت مهمتری دارند واین بشارت تنها گوشهای از آن را تشکیل میدهد؛ ازاینرو در مقام سؤال برآمد «وگفت: مأموریّت شما چیست ای فرستادگان خدا؟» بگویید ببینم برای چه مأموریّت مهمّی فرستاده شدهاید؟ (قَالَ فَمَا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ).
«گفتند: ما بهسوی قومی گناهکار مأموریّت یافتهایم» (قَالُوا إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَی قَوْمٍ مُجْرِمِینَ).
و چون میدانستند ابراهیم با دقّتی که در چنین مسائلی دارد، به این مقدار پاسخ قناعت نخواهد کرد، فوراً اضافه کردند: این قوم گناهکار همان قوم لوط است و ما مأموریم این آلودگان بیآزرم را در هم بکوبیم ونابود کنیم «مگر خاندان لوط، که همگی آنان را نجات خواهیم داد» (إِلاَّ آلَ لُوطٍ إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ).
از آنجا که تعبیر به «آل لوط» آنهم با تأکید بر «أجمَعین» شامل همه خانواده لوط، حتّی همسر گمراهش که با مشرکان هماهنگ بود میشد، وشاید ابراهیم نیز از این ماجرا آگاه بود، بلافاصله او را استثنا کردند و گفتند: «بجز همسرش که مقدّر داشتیم از بازماندگان (در شهر و هلاکشوندگان) باشد» (إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَا إِنَّهَا لَمِنَ الْغَابِرِینَ).
تعبیر «قَدَّرنا» (مقدّر داشتیم) اشاره به مأموریّتی است که از سوی خداوند در این زمینه داشتند.(1)
نهتنها تولّد یحیی شگفتانگیز بود، مرگ وی هم از پارهای جهات عجیب بود.
1) تفسیر نمونه، ج 11، ص 120 و 121.
غالب مورّخان مسلمان وهمچنین منابع معروف مسیحی، جریان این شهادت را چنین نقل کردهاند(هرچنداندک تفاوتی درخصوصیّات آن درمیان آنهادیده میشود).
یحیی قربانی روابط نامشروع یکی از طاغوتهای زمان خود با یکی از محارم خویش شد، به این ترتیب که «هرودیس» پادشاه هوسباز فلسطین، عاشق «هرودیاس» دختر برادر خود شد وزیبایی وی دل او را در گرو عشقی آتشین قرار داد، لذا تصمیم به ازدواج با او گرفت.
این خبر به پیامبر بزرگ خدا یحیی رسید. او صریحاً اعلام کرد که این ازدواج نامشروع است ومخالف دستورهای تورات، ومن با چنین کاری مبارزه خواهم کرد.
سر وصدای این مسأله در تمام شهر پیچید وبه گوش هرودیاس رسید. او که یحیی را بزرگترین مانع بر سر راه خویش میدید تصمیم گرفت در یک فرصت مناسب از وی انتقام بگیرد واین مانع را از سر راه هوسهای خویش بردارد. در نتیجه ارتباط خود را با عمویش بیشتر کرد وزیبایی خویش را دامی برای او قرار داد وآنچنان در وی نفوذ نمود که سرانجام روزی هرودیس به او گفت: هر آرزویی داری از من بخواه که منظورت مسلّماً انجام خواهد یافت.
هرودیاس گفت من هیچچیز جز سر یحیی را نمیخواهم، زیرا او نام من وتو را بر سر زبانها انداخته وهمه مردم به عیبجویی ما نشستهاند، اگر میخواهی دل من آرام گیرد وخاطرم شاد شود باید این عمل را انجام دهی.
هرودیس که دیوانهوار به آن زن عشق میورزید، بیتوجّه به عاقبت کار، تسلیم شد وچیزی نگذشت که سر یحیی را نزد آن زن بدکار حاضر ساختند. امّا عواقب دردناک آن عمل سرانجام دامان وی را گرفت.(1)
در احادیث اسلامی میخوانیم که سالار شهیدان امام حسین علیه السلام فرمود: «از پستیهای دنیا اینکه سر یحیی بن زکریّا را بهعنوان هدیه برای زن بدکارهای از زنان بنیاسرائیل بردند».
1) از بعضی از اناجیل وپارهای از روایات استفاده میشود که هیرودیس با زن برادر خود که در قانون توراتممنوع بود ازدواج کرد ویحیی سخت در اینکار او را ملامت نمود، سپس آن زن بهوسیله زیبایی دخترش،هیرودیس را وادار به قتل یحیی ساخت (انجیل متی، باب 14، شماره 4 به بعد؛ انجیل مرقس، باب 6، بند 17به بعد).
یعنی شرایط من ویحیی از این نظر نیز مشابه است، زیرا یکی از هدفهای قیام من مبارزه با اعمال ننگین طاغوت زمانم یزید است.(1)
(فَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ أَنْ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا وَوَحْیِنَا فَإِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ فَاسْلُکْ فِیهَا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَأَهْلَکَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَلاَ تُخَاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُّغْرَقُونَ)
ما به نوح وحی کردیم که: کشتی را در حضور ما، ومطابق وحی ما بساز. وهنگامی که فرمان ما فرا رسد، و(آب از) تنور بجوشد (که نشانه فرا رسیدن طوفان است)، از هریک (از انواع حیوانات) یک جفت در کشتی سوار کن؛ و(همچنین) خانوادهات را، مگر آنانی که قبلاً وعده هلاکشان داده شده [ همسر وفرزند کافرت]؛ ودیگر درباره ستمکاران با من سخن مگو (وشفاعت مکن)، که آنان همگی غرق خواهند شد. (سوره مؤمنون، آیه 27)
در اینجا فرمان پروردگار فرا رسید ومقدّمات نجات نوح، یاران اندکش ونابودی مشرکان لجوج فراهم شد.
میفرماید: «ما به نوح وحی فرستادیم که کشتی را در حضور ما وطبق فرمان ما بساز» (فَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا وَ وَحْیِنَا).
تعبیر «بِأعیُنِنا» (در برابر دیدگان ما) اشاره به این است که تلاش تو در این راه در حضور ما وتحت پوشش حمایت ماست؛ بنابراین، با فکر راحت وآسوده به راه خود ادامه ده و از هیچ چیز ترس وواهمه نداشته باش.
ضمناً تعبیر به «وَحیِنا» نشان میدهد که نوح علیه السلام طرز ساختن کشتی وچگونگی آن را از وحی الهی آموخت وگرنه چنان چیزی - طبق نوشته تواریخ - تا آن زمان سابقه نداشت، به همین دلیل نوح کشتی را آنچنان متناسب با مقصد ومقصود خود ساخت که هیچ کمبودی در آن نبود.
1) تفسیر نمونه، ج 13، ص 41 - 43.
سپس چنین ادامه میدهد: «هنگامی که فرمان ما فرا رسد، ونشانهاش این است که آب از درون تنور خواهد جوشید، بدان زمان طوفان نزدیک شده است، بلافاصله از تمام انواع حیوانات یک جفت (نر وماده) انتخاب ودر کشتی سوار کن» (فَإِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَ فَارَ التَّنُّورُ فَاسْلُکْ فِیهَا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ).
«وخانواده ودوستان باایمانت را بر کشتی سوار کن، مگر آنها که قبلاً وعده هلاکشان داده شده است» (اشاره به همسر نوح ویکی از فرزندانش است) (وَأَهْلَکَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ).
وباز اضافه میکند: «ودیگر درباره این ستمگران (که هم بر خویش ستم کردند وهم بر دیگران) با من سخنی مگو که آنها همگی غرق خواهند شد، وجای گفتوگو نیست» (وَ لاَ تُخَاطِبْنِی فِیالَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ).
البتّه این اخطار به خاطر آن بود که ممکن بود نوح علیه السلام تحت تأثیر عواطف انسانی یا عاطفه پدر وفرزندی قرار گیرد وباز درباره آنها شفاعت کند در حالی که آنها دیگر شایسته شفاعت نبودند.(1)
(رَبِّ نَجِّنِی وَأَهْلِی مِمَّا یَعْمَلُونَ * فَنَجَّیْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ عَجُوزآ فِی الْغَابِرِینَ)
پروردگارا! من وخاندانم را از آنچه اینها انجام میدهند رهایی بخش.» * ما او وتمامی خاندانش رانجات دادیم، * جز پیرزنی که در میان بازماندگان بود.
(سوره شعراء، آیات 169-171)
سرانجام آن همه اندرزها ونصیحتها اثر نگذارد، فساد سراسر جامعه آنها را به لجنزار متعفّنی مبدّل ساخت، اتمام حجّت به اندازه کافی شد، رسالت لوط علیه السلام به آخر
1) تفسیر نمونه، ج 14، ص 250 - 251.
رسید، در اینجاست که باید از این منطقه آلوده، خود وکسانی را که به او ایمان آوردهاند نجات دهد تا عذاب مرگبار الهی قوم ننگین را درهم کوبد.
در مقام نیایش وتقاضا به پیشگاه خداوند برآمد وعرض کرد: «پروردگارا، من وخاندانم را از آنچه اینها انجام میدهند رهایی بخش» (رَبِّ نَجِّنِی وَ أَهْلِی مِمَّا یَعْمَلُونَ).
بعضی احتمال دادهاند منظور از «اهل» همه کسانی باشند که به او ایمان آوردند، امّا آیه 36 سوره ذاریات میگوید: «تنها یک خانواده به او ایمان آورده بودند» (فَمَا وَجَدْنَا فِیهَا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ).
ولی چنانکه قبلاً هم اشاره کردیم، بعضی از تعبیرها که در آیات مورد بحث آمده نشان میدهد قبلاً نیز جمعی به او ایمان آورده بودند که از آن سرزمین تبعید شدند.
ضمناً از آنچه گفته شد این واقعیّت روشن میشود که دعای لوط برای خاندانش روی جنبههای عاطفی وپیوند خویشاوندی نبود، بلکه به خاطر ایمانشان بود.
خداوند این دعا را اجابت کرد، چنانکه میفرماید: «ما لوط وخاندانش را همگی نجات دادیم» (فَنَجَّیْنَاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ).
«جز پیرزنی که در میان آن گروه گمراه باقی ماند» (إِلاَّ عَجُوزًا فِیالْغَابِرِینَ).(1)
این پیرزن کسی جز همسر لوط نبود که از نظر عقیده ومذهب، هماهنگ با آن قوم گمراه بود وهرگز به لوط ایمان نیاورد، وسرانجام به همان سرنوشت گرفتار شد.(2)
(فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِّنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ * فَأَنجَیْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَاهَا مِنَ الْغَابِرِینَ * وَأَمْطَرْنَا عَلَیْهِمْ مَّطَرآ فَسَاءَ مَطَرُ الْمُنذَرِینَ)
قوم او پاسخی جز این نداشتند که (به یکدیگر) گفتند: «خاندان لوط را از شهر ودیار خود بیرون کنید، که اینها افرادی هستند که پاکدامنی را میطلبند!» * ما او وخانوادهاش را نجات دادیم، جز همسرش که مقدّر کردیم از باقیماندگان (در آن شهر) باشد. * سپس بارانی (از سنگ) بر آنها فرو ریختیم (وهمگی زیر آن مدفون شدند)؛ وچه بد بود باران بیمدادهشدگان! (سوره نمل، آیات 56-58)
در بحثهای گذشته منطق نیرومند پیامبر بزرگ خدا لوط علیه السلام را در مقابل منحرفان آلوده ملاحظه کردیم که با چه بیان شیوا ومستدل، آنها را از عمل ننگین همجنسگرایی بازمیدارد، وبه آنها نشان میدهد که این کار نتیجه جهل ونادانی وبیخبری از قانون آفرینش واز همه ارزشهای انسانی است.
اکنون ببینیم این قوم کثیف وآلوده در پاسخ این گفتار منطقی لوط چه گفتند.
قرآن میگوید: «آنها پاسخی جز این نداشتند که به یکدیگر گفتند: خاندان لوط را از شهر ودیار خود بیرون کنید، چرا که اینها افرادی پاکند وحاضر نیستند خود را با ما هماهنگ کنند» (فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ).
جوابی که بیانگر انحطاط فکر وسقوط اخلاقی آنها بود.
آری در محیط آلودگان، پاکی جرم است وعیب. یوسفهای پاکدامن را به جرم
عفّت وپارسایی به زندان میافکنند،(1)وخاندان پیامبر بزرگ خدا لوط را به خاطر
پرهیزشان از آلودگی وننگ تبعید میکنند، امّا زلیخاها آزادند وصاحب مقام، وقوم لوط باید در شهر ودیار خود آسوده بمانند.
واین است مصداق روشن سخنی که قرآن درباره گمراهان میگوید که بر دلهای آنها - بهخاطر اعمالشان - مُهر مینهیم، وبر چشمشان پرده میافکنیم، ودر گوششان سنگینی است.
1) اشاره به:بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشقیوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است
این احتمال نیز در جمله «اُناسٌ یَتَطَهَّرون» وجود دارد که آنها به خاطر فرورفتن در این منجلاب فساد وخو گرفتن به آلودگی، این سخن را از روی مسخره به خاندان لوط میگفتند که اینها تصوّر میکنند کار ما ناپاکی است وپرهیز آنها پاکدامنی. چه چیز عجیب ومسخرهای.
واین شگفتآور نیست که حسّ تشخیص انسان بر اثر خو گرفتن به یک عمل ننگین دگرگون شود. داستان معروف مرد دباغی که دائم با پوستهای متعفّن سروکار داشت وشامّه او با آن خو گرفته بود وگذشتن او از بازار عطاران وبیهوش شدن از بوی نامناسب عطر ودستور آن مرد حکیم که وی را به بازار دباغان ببرید تا به هوش آید واز مرگ نجات یابد» شنیدهایم، مثال حسّی جالبی است برای این مطلب منطقی.
درروایات آمده استکه لوط علیه السلام حدودسیسال آنهاراتبلیغکردولی جزخانوادهاش (آن هم به استثنای همسرش که با مشرکان همعقیده شد) به او ایمان نیاوردند.(1)
بدیهی است چنین گروهی که امید اصلاحشان نیست جایی در عالم حیات ندارند وباید طومار زندگانیشان در هم پیچیده شود، لذا در آیه بعد میگوید: «ما لوط وخاندانش را رهاندیم جز همسرش که مقدّر کردیم از باقیماندگان باشد» (فَأَنْجَیْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَاهَا مِنَالْغَابِرِینَ).(2)
وپس از بیرون آمدن آنها در موعد معیّن (در سحرگاه شبی که شهر غرق فساد وننگ بود) پس از آنکه صبحگاهان فرا رسید «بارانی (از سنگ) بر آنها فرستادیم» که همگی زیر آن مدفون شدند، واین بعد از آن بود که زلزله وحشتناکی سرزمین آنها را بهکلّی زیرورو کرد) (وَ أَمْطَرْنَا عَلَیْهِمْ مَطَرًا).
«وچه سخت، ناگوار وبد است باران انذارشدگان» (فَسَاءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِینَ).(3)
(وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَی قَالُوا إِنَّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هَذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَهَا
کَانُوا ظَالِمِینَ * قَالَ إِنَّ فِیهَا لُوطآ قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِیهَا لَنُنَجِّیَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ * وَلَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطآ سِیءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعآوَقَالُوالاَتَخَفْ وَلاَتَحْزَنْ إِنَّامُنَجُّوکَ وَأَهْلَکَ إِلاَّامْرَأَتَکَ کَانَتْ مِنَالْغَابِرِینَ)
و هنگامی که فرستادگان ما بشارت (تولد فرزند) برای ابراهیم آوردند، گفتند: * «ما اهل این شهر و آبادی را [به شهرهای قوم لوط اشاره کردند ]هلاک خواهیم کرد؛ چرا که اهل آن ستمگرند»! * (ابراهیم) گفت: «در این آبادی لوط است»! گفتند: «ما به کسانی که در آن هستند آگاهتریم! او و خانوادهاش را نجات میدهیم؛ جز همسرش که در میان قوم (گنهکار) باقی خواهد ماند». * هنگامی که فرستادگان ما نزد لوط آمدند از دیدن آنها بد حال و دلتنگ شد، گفتند: «نترس و غمگین مباش، ما تو و خانوادهات را نجات خواهیم داد، جز همسرت که در میان قوم باقی میماند. (سوره عنکبوت، آیات 31-33)
سرانجام دعای لوط مستجاب شد، و فرمان مجازات سخت و سنگین این قوم تبهکار، از سوی پروردگار صادر گردید، فرشتگانی که مأمور عذاب بودند، قبل از آن که به سرزمین لوط علیه السلام برای انجام مأموریت خود بیایند، به سرزمینی که ابراهیم علیه السلام در آن بود، برای ادای رسالتی دیگر، یعنی بشارت ابراهیم علیه السلام به تولد فرزندان رفتند.
آیات فوق، نخست داستان برخورد آنها با ابراهیم علیه السلام را بیان کرده میگوید: «هنگامی که فرستادگان ما به سراغ ابراهیم با بشارت، آمدند (و او را به تولد «اسحاق» و «یعقوب» نوید دادند) افزودند، ما اهل این شهر و آبادی را (اشاره به شهرهای قوم لوط) هلاک خواهیم کرد؛ چرا که اهل آن ظالم و ستمگرند» (وَ لَمّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْری قالُوا إِنّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَها کانُوا ظالِمِینَ).
تعبیر به «هذِهِ الْقَرْیَةِ» (این آبادی) دلیل بر این است که شهرهای قوم لوط در مجاورت سرزمین ابراهیم علیه السلام بود.
و تعبیر به «ظالم» به خاطر آن است که: آنها، هم بر خویشتن ظلم میکردند که راه شرک و فساد اخلاق و بیعفتی را پیش گرفته بودند، و هم بر دیگران، که ظلم و ستم آنها حتی شامل عابرین و کاروانهائی که از آن سرزمین عبور میکردند، میشد.
هنگامی که ابراهیم این سخن را شنید، نگران لوط پیامبر بزرگ خدا شد «گفت: در این آبادی لوط است»! (قَالَ إِنَّ فِیهَا لُوطآ).
اما فوراً در پاسخ او «گفتند: (نگران مباش) ما به کسانی که در این سرزمین هستند آگاهتریم» (قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِیهَا).
ماهرگزتروخشک راباهم نمیسوزانیم،برنامه ماکاملاًدقیق وحسابشده است.
و افزودند: «ما قطعاً لوط و خانوادهاش را نجات خواهیم داد، جز همسرش که در میان قوم باقی خواهد ماند»! (لَنُنَجِّیَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ).
از این آیه، به خوبی استفاده میشود: در تمام آن شهرها و آبادیها، تنها یک خانواده مومن و پاک بود، و خداوند هم به موقع آنها را رهائی بخشید، چنان که در آیه 36 سوره «ذاریات» میخوانیم: (فَمَا وَجَدْنَا فِیهَا غَیْرَ بَیْتٍ مِّنَ الْمُسْلِمِینَ) «ما در آنجا جز یک خانواده مسلمان نیافتیم» و تازه همسر لوط نیز از صف مومنان خارج بود، و لذا محکوم به عذاب شد.
تعبیر به «غابِرِیْن» جمع «غابر» به معنی کسی است که همراهانش بروند و او بماند، زنی که در خانواده نبوت بوده، نمیبایست از «مسلمین و مومنین» جدا شود، اما کفر، شرک و بتپرستی او سبب جدائیش گردید.
و از اینجا روشن میشود: انحراف او تنها از نظر عقیده بود، بعید نیست این انحراف را از محیط خود گرفته باشد، ولی در آغاز مومن و موحد بوده است. و به این ترتیب: ایرادی متوجه «لوط» علیه السلام نخواهد شد که چرا با چنین زنی ازدواج کرده است؟!
ضمناً اگر مومنان دیگری به «لوط» گرویده بودند، حتماً قبل از این ماجرا از آن سرزمین آلوده هجرت کرده بودند، تنها لوط بود و خانوادهاش که میبایست تا آخرین ساعتی که احتمال تأثیر تبلیغ و انذار میداد، در آنجا بماند.(1)
(وَإِنَّ لُوطآ لَّمِنَ الْمُرْسَلِینَ * إِذْ نَجَّیْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ عَجُوزآ فِی الْغَابِرِینَ)
1) تفسیر نمونه، ج 16، ص 276 - 278.
و(همچنین) لوط از پیامبران (ما) بود. * (به خاطر بیاور) زمانی را که او وخاندانش را همگی نجات دادیم، * مگر پیرزنی که از بازماندگان بود (وبه سرنوشت گناهکاران گرفتار شد).
(سوره صافات، آیات 133-135)
پنجمین سرگذشتی که در این سوره ودر این سلسله آیات آمده وفشردهای از آن به عنوان یک درس آموزنده بازگو شده، ماجرای لوط است که طبق صریح قرآن همزمان ومعاصر با ابراهیم بوده واز پیامبران بزرگ خداست.(1)
نام لوط در آیات زیادی از قرآن آمده وکراراً درباره او وقومش بحث شده ومخصوصاً سرنوشت دردناک این قوم منحرف به روشنترین صورتی تبیین گشته است.(2)
نخست میگوید: «لوط از رسولان ما بود» (وَ إِنَّ لُوطًا لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ).
وبعد از بیان این اجمال، طبق روش اجمال وتفصیل که قرآن دارد به شرح قسمتی از ماجرای او پرداخته، میگوید: «به خاطر بیاور زمانی را که لوط وخاندانش را همگی نجات دادیم» (إِذْ نَجَّیْنَاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ).
«جز همسرش، پیرزنی که در میان بازماندگان باقی ماند» (إِلاَّ عَجُوزًا فِیالْغَابِرِینَ).(3)
(ضَرَبَ اللهُ مَثَلا لِّلَّذِینَ کَفَرُوا اِمْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللهِ شَیْئآ وَقِیلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ).
1) سوره عنکبوت، آیه 26 و سوره هود، آیه 74.
2) سوره شعراء، آیات 167 تا 173؛ سوره هود، آیات 70 تا 83؛ سوره نمل، آیات 54 تا 58.
3) «غابِر» چنانکه قبلاً هم گفتهایم، از مادّه «غبور» (بر وزن عبور) به معنی باقی مانده چیزی است وهرگاهجمعیّتی از نقطهای حرکت کند وکسی جا بماند به او «غابر» میگویند. به همین جهت باقی مانده خاک را«غبار» مینامند وباقی مانده شیر در پستان را «غبرة» (بر وزن لقمه) گفتهاند.
خداوند برای کسانی که کافر شدهاند، به همسر نوح وهمسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستی دو بنده صالح از بندگان ما بودند، ولی به آن دو خیانت کردند وارتباط با این دو (پیامبر) سودی به حالشان نداشت، وبه آنها گفته شد: «همراه کسانی که وارد آتش میشوند، وارد شوید!». (سوره تحریم، آیه 9)
آنگاه بار دیگر به ماجرای همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بازمیگردد وبرای اینکه درس عملی زندهای به آنها بدهد به ذکر سرنوشت فشرده دو نفر از زنان بیتقوا که در خانه دو پیامبر بزرگ خدا بودند وسرنوشت دو زن مومن وایثارگر که یکی از آنها در خانه یکی از جبّارترین مردان تاریخ بود میپردازد.
نخست میفرماید: «خداوند مثلی برای کافران زده است، مثلی به همسر نوح وهمسر لوط» (ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ).(1)
«آنها تحت سرپرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولی به آن دو خیانت کردند» (کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا).
«امّا ارتباط آنها با این دو پیامبر بزرگ سودی به حالشان در برابر عذاب الهی نداشت وبه آنها گفته شد که وارد در آتش شوید همراه کسانی که وارد میشوند» (فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئًا وَ قِیلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَالدَّاخِلِینَ).
وبه این ترتیب، به دو همسر پیامبر صلی الله علیه و آله که در ماجرای افشای اسرار وآزار آن حضرت دخالت داشتند هشدار میدهد که گمان نکنند همسری پیامبر صلی الله علیه و آله به تنهایی میتواند مانع کیفر آنها باشد، همانگونه که رابطه همسران نوح ولوط به خاطر خیانت از خاندان نبوّت ووحی قطع شد وگرفتار عذاب الهی شدند.
ودر ضمن هشداری است به همه مومنان در تمام قشرها که پیوندهای خود را با اولیاءاللّه در صورت گناه وعصیان، مانع عذاب الهی نپندارند.
1) «ضَرَبَ» در اینجا دو مفعول گرفته «امْرَأت نُوحٍ» مفعول اوّل است که مؤخّر شده و«مَثَلاً» مفعول دوم.این احتمال نیز داده شده که «ضَرَبَ» یک مفعول دارد وآن «مَثَلاً» است و«امْرَأتَ نُوحٍ» بدل آن است (البیان فیغریب القرآن، ج 2، ص 499).
در بعضی از کلمات مفسّران آمده است که اسم همسر حضرت نوح «والهة» واسم همسر حضرت لوط «والعة» بوده است.(1)
وبعضی عکس این را نوشتهاند، یعنی نام همسر نوح را «والعه» وهمسر لوط را «والهه» یا «واهله» گفتهاند.(2)
به هر حال این دو زن به این دو پیامبر بزرگ خیانت کردند. البتّه خیانت آنها هرگز انحراف از جادّه عفت نبود، زیرا هرگز همسر هیچ پیامبری به بیعفّتی آلوده نشده است، چنانکه در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله صریحاً آمده است: «ما بَغَت إمرَأةُ نَبِیٍّ قَطُّ؛ همسر هیچ پیامبری هرگز آلوده عمل منافی عفّت نشد».(3)
خیانت همسر لوط این بود که با دشمنان آن پیامبر همکاری میکرد واسرار خانه او را به دشمن میسپرد وهمسر نوح نیز چنین بود.
راغب در مفردات میگوید: «خیانت» و«نفاق» یک حقیقت است، جز اینکه «خیانت» در مقابل عهد وامانت گفته میشود و«نفاق» در مسائل دینی.
تناسب این داستان با داستان افشای اسرار خانه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز ایجاب میکند که منظور از خیانت همین باشد.
به هر حال آیه فوق امیدهای کاذب افرادی را که گمان میکنند تنها ارتباط با شخص بزرگی همچون پیامبر صلی الله علیه و آله میتواند مایه نجات آنها گردد (هرچند در عمل آلوده باشند) قطع میکند، تا هیچکس از این نظر برای خود مصونیتی قائل نشود، لذا در پایان آیه میگوید: «به آنها گفته میشود با سایر دوزخیان وارد جهنّم شوید» یعنی میان شما ودیگران از این نظر هیچ امتیازی نیست.(4)
(تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ * مَا أَغْنَی عَنْهُ مَالُهُ وَمَا کَسَبَ * سَیَصْلَی نَارآ ذَاتَ
لَهَبٍ * وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ * فِی جِیدِهَا حَبْلٌ مِّنْ مَّسَدٍ)
بریده باد هر دو دست ابولهب ومرگ بر او باد! * هرگز ثروتش وآنچه را به دست آورد به حالش سودی نبخشید. * وبزودی وارد آتشی شعلهور وپرلهیب میشود؛ * و(نیز) همسرش، در حالی که هیزمکش (دوزخ) است، * ودر گردنش رشتهای از لیف خرما.
(سوره مسد، آیات 1-5)
از «ابن عبّاس نقل شده: هنگامی که آیه «وَ انذُر عَشِیرَتَکَ الأَقرَبِینَ» نازل شد وپیغمبر مأموریت یافت فامیل نزدیک خود را انذار کند وبه اسلام دعوت نماید (دعوت خود را علنی سازد) پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر فراز کوه «صفا» آمده، فریاد زد: «یا صَباحاهُ»! (این جمله را عرب زمانی میگفت که مورد هجوم غافلگیرانه دشمن قرار میگرفت، برای اینکه همه را با خبر سازند وبه مقابله برخیزند، کسی صدا میزد: «یا صَباحاهُ»! انتخاب کلمه «صباح» به خاطر این بود که هجومهای غافلگیرانه غالباً در اول صبح واقع میشد).
هنگامی که مردم «مکّه» این صدا را شنیدند، گفتند: کیست که فریاد میکشد؟
گفته شد: «محمّد» است، جمعیت به سراغ حضرتش رفتند، او قبائل عرب را با نام صدا زد، وبا صدای او جمع شدند، فرمود: به من بگویید: اگر به شما خبر دهم که سواران دشمن از کنار این کوه به شما حملهور میشوند، آیا مرا تصدیق خواهید کرد؟
در پاسخ گفتند: ما هرگز از تو دروغی نشنیدهایم.
فرمود: «اِنِّی نَذِیرٌ لَکُم بَینَ یَدی عَذابٍ شَدِیدٍ؛ من شما را در برابر عذاب شدید الهی انذار میکنم» (شما را به توحید وترک بتها دعوت مینمایم).
هنگامی که «ابولهب» این سخن را شنید گفت: تَبّاً لَکَ! أَ ما جَمَعتَنا اِلّا لِهذا؟!: «زیان ومرگ بر تو باد! آیا تو فقط برای همین سخن ما را جمع کردی»؟!
در این هنگام بود که این سوره نازل شده: (تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ) «زیان وهلاکت بر دستان ابولهب باد که زیانکار وهلاک شده است».
بعضی در اینجا افزودهاند: هنگامی که همسر «ابولهب» (نامش «ام جمیل» بود) با خبر شد که این سوره درباره او وهمسرش نازل شده، به سراغ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد، در
حالی که آن حضرت را نمیدید، سنگی در دست داشت وگفت: من شنیدهام «محمّد» مرا هجو کرده، به خدا سوگند اگر او را بیابم با همین سنگ بر دهانش میزنم! من خودم نیز شاعرم! سپس به اصطلاح، اشعاری در مذمت پیغمبر واسلام بیان کرد.(1)
خطر «ابولهب» وهمسرش برای اسلام وعداوت آنها منحصر به این نبود، واگر میبینیم قرآن لبه تیز حمله را متوجه آنها کرده وبا صراحت از آنها نکوهش میکند، دلائلی بیش از این دارد که بعداً به خواست خدا به آن اشاره خواهد شد.
همانگونه که در شأن نزول سوره گفتیم، این سوره در حقیقت، پاسخی است به سخنان زشت «ابولهب» عموی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ، فرزند «عبدالمطلب» که از دشمنان سرسخت اسلام بود وبه هنگام شنیدن دعوت آشکار وعمومی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وانذار او نسبت به عذاب الهی گفت: «زیان وهلاکت بر تو باد، آیا برای همین حرفها ما را فرا خواندی»؟!
قرآن مجید در پاسخ این مرد بد زبان میفرماید: «بریده باد هر دو دست «ابولهب»، یا مرگ وخسران بر او باد» (تَبَّتْ یَدَا أَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ).
«تَبّ» و«تباب» (بر وزن خراب) به گفته «راغب» در «مفردات»، به معنی زیان مستمر ومداوم است، ولی «طبرسی» در «مجمع البیان» میگوید: به معنی زیانی است که منتهی به هلاکت میشود.
بعضی از ارباب لغت نیز، آن را به معنی «قطع کردن» تفسیر کردهاند، واین شاید به خاطر آن است که: زیان مستمر ومنتهی به هلاکت طبعاً سبب قطع وبریدگی میشود، واز مجموع این معانی همان استفاده میشود که در معنی آیه گفتهایم.
البتّه این هلاکت وخسران میتواند جنبه دنیوی داشته باشد، یا معنوی واخروی، ویا هر دو.
1) تفسیر قرطبی، ج 10، ص 7324 (با کمی تلخیص)، همین مضمون را با تفاوتی طبرسی در مجمعالبیانوابن اثیر در الکامل، ج 2، ص 60، ودرّالمنثور وابوالفتوح رازی وفخر رازی وفی ظلال القرآن در تفسیر اینسوره نقل کردهاند.
در اینجا این سؤال پیش میآید: چگونه قرآن مجید بر خلاف روش وسیره خود در اینجا نام شخصی را برده، وبا این شدت او را مورد حمله قرار داده است؟!
ولی با روشن شدن موضع «ابولهب» پاسخ این سؤال نیز روشن میشود.
نام او «عبد العزی» (بنده بتِ عُزّی) وکنیه او «ابولهب» بود، انتخاب این کنیه برای او شاید از این جهت بوده که صورتی سرخ وبرافروخته داشت، چون «لهب» در لغت به معنی شعله آتش است.
او وهمسرش «ام جمیل» که خواهر «ابوسفیان» بود، از سختترین وبدزبانترین دشمنان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بودند.
در روایتی آمده است: شخصی به نام «طارق محاربی» میگوید: من در بازار «ذی المجاز» بودم («ذی المجاز» نزدیک «عرفات» در فاصله کمی از «مکّه» است) ناگهان جوانی را دیدم که صدا میزند: «ای مردم! بگویید: لا اله الا اللّه تا رستگار شوید»، ومردی را پشت سر او دیدم که با سنگ به پشت پای او میزند، به گونهای که خون از پاهایش جاری بود،وفریادمیزد: «ای مردم! این دروغگو است، او را تصدیق نکنید»!.
من سؤال کردم: این جوان کیست؟ گفتند: «محمّد» است که گمان میکند: پیامبر میباشد، واین پیرمرد عمویش «ابولهب» است که او را دروغگو میداند.(1)
در خبر دیگری آمده است: «ربیعة بن عباد» میگوید: من با پدرم بودم، رسول اللّه صلی الله علیه و آله را دیدم که به سراغ قبائل عرب میرفت، وهر کدام را صدا میزد ومیگفت: من رسول خدا به سوی شما هستم، جز خدای یگانه را نپرستید، وچیزی را همتای او قرار ندهید....
هنگامی که او از سخنش فارغ میشد، مرد احول خوش صورتی که پشت سرش بود صدا میزد: «ای قبیله فلان! این مرد میخواهد که شما بت لات وعزی، وهم پیمانهای خود را رها کنید، وبه سراغ بدعت وضلالت او بروید، به سخنانش گوش فرا ندهید، واز او پیروی نکنید»!
من سؤال کردم: او کیست؟ گفتند: عمویش «ابولهب» است.(2)
در خبر دیگری میخوانیم: هر زمان گروهی از اعراب خارج «مکّه» وارد آن شهر میشدند، به سراغ «ابولهب» میرفتند - به خاطر خویشاوندیش نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسن وسال بالای او - واز رسول اللّه صلی الله علیه و آله تحقیق مینمودند، او میگفت: محمّد مرد ساحری است، آنها نیز بی آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله را ملاقات کنند بازمیگشتند، در این هنگام گروهی آمدند وگفتند: ما از «مکّه» بازنمیگردیم تا او را ببینیم، «ابولهب» گفت: ما پیوسته مشغول مداوای جنون او هستیم! مرگ بر او باد!.(1)
از این روایات به خوبی استفاده میشود: او در بسیاری از مواقع همچون سایه به دنبال پیغمبر صلی الله علیه و آله بود، واز هیچ کارشکنی فروگذار نمیکرد، مخصوصاً زبانی زشت وآلوده داشت، وتعبیرات رکیک وزنندهای میکرد، وشاید از این نظر سرآمد تمام دشمنان پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله محسوب میشد، وبه همین جهت، آیات مورد بحث، با این صراحت وخشونت، او وهمسرش «ام جمیل» را به باد انتقاد میگیرد.
او تنها کسی بود که پیمان حمایت «بنی هاشم» از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را امضاء نکرد، ودر صف دشمنان او قرار گرفت، ودر پیمانهای دشمنان شرکت نمود. با توجّه به این حقایق، دلیل وضع استثنایی این سوره روشن میشود.
سپس میافزاید: «هرگز مال وثروت او وآنچه را به دست آورده، به حال او سودی نبخشیده، وعذاب الهی را از او باز نمیدارد» (مَا أَغْنی عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا کَسَبَ).(2)
از این تعبیر استفاده میشود، او مرد ثروتمند مغروری بود که بر اموال وثروت خود در کوششهای ضد اسلامیش تکیه میکرد.
در آیه بعد میافزاید: «به زودی وارد آتشی میشود که دارای شعله برافروخته است» (سَیَصْلی نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ).
اگر نام او «ابولهب» بود، آتش عذاب او نیز «ابولهب» است وشعلههای عظیم دارد (توجّه داشته باشید: «لهب» در اینجا به صورت نکره ودلالت بر عظمت آن شعله
نه تنها «ابولهب»، که هیچ یک از کافران وبدکاران، اموال وثروت وموقعیّت اجتماعیشان، آنها را از آتش دوزخ وعذاب الهی رهایی نمیبخشد، چنانکه در آیات 88 و89 سوره شعراء» میخوانیم: (یَوْمَ لاَ یَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ * إِلاَّ مَنْ أَتَی اللَّه بِقَلْبٍ سَلِیمٍ) «قیامت روزی است که نه اموال ونه فرزندان، هیچکدام سودی به حال انسان ندارد * مگرآنکس که باقلب سالم (روحی باایمان وباتقوا)درمحضرپروردگارحاضرشود».
مسلّمآ، منظور از آیه (سَیَصْلی نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ) آتش دوزخ است، ولی بعضی احتمال دادهاند: آتش دنیا را نیز شامل میشود.
در روایات آمده است: بعد از جنگ بدر وشکست سختی که نصیب مشرکان «قریش» شد، «ابولهب» که شخصاً در میدان جنگ شرکت نکرده بود، پس از بازگشت «ابوسفیان» ماجرا را از او پرسید.
«ابوسفیان» چگونگی شکست ودرهم کوبیده شدن لشکر «قریش» را برای او شرح داد، وافزود: به خدا سوگند ما در این جنگ سوارانی را دیدیم در میان آسمان وزمین که به یاری محمّد آمده بودند!
در اینجا «ابو رافع» یکی از غلامان «عبّاس میگوید: من در آنجا نشسته بودم، دستم را بلند کردم وگفتم: آنها فرشتگان آسمان بودند.
«ابولهب» سخت برآشفت وسیلی محکمی بر صورت من زد، ومرا بلند کرده، بر زمین کوبید، واز سوز دل خود پیوسته مرا کتک میزد، همسر عبّاس «ام الفضل» حاضر بود، چوبی برداشت ومحکم بر سر «ابولهب» کوبید، وگفت: این مرد ضعیف را تنها گیر آوردهای!
سر «ابولهب» شکست وخون جاری شد، وبعد از هفت روز بدنش عفونت کرد ودانههایی همچون «طاعون» بر پوست تنش ظاهر شد، وبا همان بیماری از دنیا رفت.
عفونت بدن او به حدّی بود که جمعیت جرأت نمیکردند نزدیک او شوند، او را به بیرون «مکّه» بردند، واز دور آب بر او ریختند، وسپس سنگ بر او پرتاب کردند، تا بدنش زیر سنگ وخاک پنهان شد!.(1)
در آیه بعد، به وضع همسرش «ام جمیل» پرداخته، میفرماید: «همسر او نیز وارد
1) بحارالانوار، ج 19، ص 227.
آتش سوزان جهنم میشود، در حالی که هیزم به دوش میکشد» (وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ).(1)
«ودر حالی که در گردنش طناب یا گردنبندی از لیف خرماست»! (فِی جِیدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ).
در اینکه: همسر «ابولهب» که خواهر «ابوسفیان» وعمه «معاویه» بود، در عداوتها وکارشکنیهای شوهرش بر ضد اسلام شرکت داشت، حرفی نیست، اما در اینکه: قرآن چرا او را حَمّالَةُ الحَطَبِ: «زنی که هیزم بر دوش میکشد» توصیف کرده، تفسیرهای متعدّدی ذکر کردهاند:
بعضی گفتهاند: این به خاطر آن است که بوتههای خار را بر دوش میکشید، وبر سر راه پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله میریخت، تا پاهای مبارکش آزرده شود.
بعضی گفتهاند: این تعبیر کنایه از سخنچینی ونمّامی اوست، همانگونه که در ادبیات فارسی نیز همین تعبیر در مورد سخنچینی آمده است که میگویند:
میان دو کس جنگ چون آتش است سخنچین بدبخت هیزمکش است!
بعضی نیز آن را کنایه از شدت بخل او میدانند، که با آن همه ثروت، حاضر نبود کمکی به نیازمندان کند، به همین دلیل تشبیه به «هیزمکش» فقیر شده است.
بعضی نیز میگویند: او در قیامت بار گناهان گروه زیادی را بر دوش میکشد.
از میان این معانی، معنی اول، از همه مناسبتر است، هر چند جمع میان آنها نیز بعید نیست.
«جید» (بر وزن دید) به معنی «گردن» است، وجمع آن «اجیاد» میباشد، بعضی از ارباب لغت معتقدند: «جید»، «عنق» و«رقبه» هر سه معنی مشابهی دارند، با این تفاوت که «جید» به قسمت بالای سینه گفته میشود، و«عنق» به پشت گردن یا همه گردن و«رقبه» به گردن گفته میشود، وگاه به یک انسان نیز میگویند: مانند «فک رقبة» یعنی آزاد کردن انسان.(2)
«مسد» (بر وزن حسد) به معنی طنابی است که از الیاف بافته شده.
بعضی گفتهاند: «مسد» طنابی است که در جهنم بر گردن او مینهند، که خشونت الیاف را دارد، وحرارت آتش وسنگینی آهن را!
بعضی نیز گفتهاند: از آنجا که زنان اشرافی شخصیت خود را در زینت آلات، مخصوصاً گردن بندهای پر قیمت میدانند، خداوند در قیامت برای تحقیر این زن خودخواه اشرافی، گردنبندی از لیف خرما در گردن او میافکند ویا اصلاً کنایه از تحقیر اوست.
بعضی نیز گفتهاند: علّت این تعبیر آن است که: «ام جمیل» گردنبند جواهرنشان پر قیمتی داشت، وسوگند یاد کرده بود: آن را در راه دشمنی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خرج کند، لذا به کیفر این کار، خداوند چنین عذابی را برای او مقرر داشته.
میدانیم: این آیات در «مکّه» نازل شد، وقرآن با قاطعیت خبر داد: «ابولهب» وهمسرش در آتش دوزخ خواهند بود، یعنی هرگز ایمان نمیآورند، وسرانجام چنین شد، بسیاری از مشرکان «مکّه» واقعاً ایمان آوردند، وبعضی ظاهراً، اما از کسانی که نه در واقع ونه در ظاهر ایمان نیاوردند، این دو نفر بودند، واین یکی از اخبار غیبی قرآن مجید است، وقرآن از این گونه اخبار در آیات دیگر نیز دارد، که فصلی را در اعجاز قرآن تحت عنوان خبرهای غیبی قرآن به خود اختصاص داده، وما در ذیل هر یک از این آیات، بحث مناسب را داشتهایم.
در اینجا «سؤالی» مطرح است وآن اینکه: با این پیشگویی قرآن مجید،
دیگر ممکن نبوده است «ابولهب» وهمسرش ایمان بیاورند، والّا این خبر کذب ودروغ میشد.
این سؤال مانند سؤال معروفی است که درباره مسأله «علم خدا» در بحث جبر مطرح شده، وآن اینکه:
میدانیم خداوندی که از ازل، عالم به همه چیز بوده، معصیت گنهکاران واطاعت مطیعان را نیز میدانسته است، بنابراین اگر گنهکار گناه نکند، «علم خدا جهل شود»!
پاسخ این سؤال را دانشمندان وفلاسفه اسلامی از قدیم دادهاند وآن اینکه: خداوند میداند که هر کس با استفاده از اختیار وآزادیش چه کاری را انجام میدهد، مثلاً در آیات مورد بحث، خداوند از آغاز میدانسته است «ابولهب» وهمسرش با میل واراده خود، هرگز ایمان نمیآورند نه از طریق اجبار والزام.
وبه تعبیر دیگر، عنصر آزادی اراده واختیار نیز جزء معلوم خداوند بوده، او میدانسته است که بندگان با صفت اختیار، وبا اراده خویش چه عملی را انجام میدهند.
مسلّمآ چنین علمی، وخبر دادن از چنان آیندهای، تأکیدی است بر مسأله اختیار، نه دلیلی بر اجبار - دقّت کنید.
این سوره بار دیگر این حقیقت را تأکید میکند که: خویشاوندی در صورتی که با پیوند مکتبی همراه نباشد، کمترین ارزشی ندارد، ومردان خدا در برابر منحرفان وجباران وگردنکشان هیچگونه انعطافی نشان نمیدادند، هر چند نزدیکترین بستگان آنها بودند.
با اینکه «ابولهب» عموی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود واز نزدیکترین نزدیکانش محسوب میشد، وقتی خط مکتبی، اعتقادی وعملی خود را از او جدا کرد، همچون سایر منحرفان وگمراهان، زیر شدیدترین رگبارهای توبیخ وسرزنش قرار گرفت، وبه عکس، افراد دور افتادهای بودند که نه تنها از بستگان پیغمبر صلی الله علیه و آله محسوب نمیشدند، بلکه از نژاد او واهل زبان او هم نبودند، ولی بر اثر پیوند فکری واعتقادی وعملی، آن قدر نزدیک شدند که طبق حدیث معروف: «سَلمانُ مِنّا أَهلُ البَیتِ؛ سلمان از خانواده ماست» گویی جزء خاندان پیغمبر شدند.(1)
درست است که آیات این سوره تنها از «ابولهب» وهمسرش سخن میگوید، ولی
1) در این زمینه در ذیل آیه 46 سوره هود به تناسب شرح حال فرزند نوح علیه السلام توضیح بیشتری دادیم.
پیدا است آنها را به خاطر صفاتشان اینچنین مورد نکوهش قرار میدهد، بنابراین، هر فرد یا گروهی دارای همان اوصاف باشند، سرنوشتی شبیه آنها دارند (ر.ک: ج 27، ص446 - 457).
(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ * مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ * وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ * وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ * وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ)
بگو: «پناه میبرم به پروردگار سپیده صبح، * از شرّ آنچه آفریده است؛ * واز شرّ هر موجود شرور هنگامی که شبانه وارد میشود؛ * واز شرّ آنها که (با افسون وسحر) در گرهها میدمند؛ * واز شرّ حسود هنگامی که حسد میورزد». (سوره فلق، آیات 1-5)
بعد از آن، میافزاید: «واز شرّ آنها که در گرهها میدمند» (وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِیالْعُقَدِ).
«نَفّاثات» از مادّه «نَفث» (بر وزن حبس) در اصل، به معنی ریختن مقدار کمی از آب دهان است، واز آنجا که این کار با دمیدن انجام میگیرد، «نفث» به معنی «نفخ» (دمیدن) نیز آمده است.
ولی بسیاری از مفسّران «نَفّاثات» را به معنی «زنان ساحره» تفسیر کردهاند («نَفّاثات» جمع مؤنّث است ومفرد آن «نفّاثة» صیغه مبالغه از «نفث» میباشد) آنها اورادی را میخواندند ودر گرههایی میدمیدند وبه این وسیله سحر میکردند، ولی جمعی آن را اشاره به زنان وسوسهگر میدانند که پی در پی در گوش مردان، مخصوصاً همسران خود، مطالبی را فرو میخوانند تا عزم آهنین آنها را در انجام کارهای مثبت سست کنند، ووسوسههای این گونه زنان در طول تاریخ چه حوادث مرگباری
که به بار نیاورده، وچه آتشها که بر نیفروخته وچه عزمهای استواری را که سست نساخته است.
«فخر رازی میگوید: زنان به خاطر نفوذ محبتهایشان در قلوب رجال، در آنان تصرف میکنند.(1)
این معنی در عصر وزمان ما از هر وقت ظاهرتر است؛ زیرا یکی از مهمترین وسائل نفوذ جاسوسها در سیاستمداران جهان، استفاده از زنان جاسوسه است که با این «نَّفّاثاتِ فِی العُقَدِ» قفلهای صندوقهای اسرار را میگشایند واز مرموزترین مسائل با خبر میشوند وآن را در اختیار دشمن قرار میدهند.
بعضی نیز «نفّاثات» را به «نفوس شریره»، ویا «جماعتهای وسوسهگر» که با تبلیغات مستمر خود، گرههای تصمیمها را سست میسازند، تفسیر نمودهاند.
بعید نیست آیه مفهوم عام وجامعی داشته باشد، که همه اینها را شامل شود، حتی سخنان سخنچینها، ونمّامان که کانونهای محبت را سست وویران میسازند (ر.ک: ج 27، ص 495 - 497).
1) فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 32، ص 196.
زن مسلمان بادیهنشین بهنام امّ عقیل، در یکی از روزها دو میهمان بر او وارد شد. فرزندش همراه شتران در بادیه بود. در همان لحظه به او خبر دادند شتر خشمگین، فرزندش را در چاه انداخت و بدرود حیات گفت.
زن باایمان به کسی که خبر مرگ فرزند را آورد، گفت: از مرکب پیاده شو وبه پذیرایی از میهمانان کمک کن. گوسفندی حاضر داشت به او داد تا آن را ذبح کند.
غذا آماده شد. نزد میهمانان گذاشت. آنها از صبر و استقامت این زن در شگفت بودند.
یکی از حاضران نقل میکند: هنگامی که از غذا خوردن فارغ شدیم، زن باایمان نزد ما آمد گفت: آیا در میان شما کسی هست که از قرآن بهخوبی آگاه باشد؟
یکی از حاضران گفت: آری من آگاهم.
گفت: آیاتی از قرآن بخوان تا در برابر مرگ فرزند مایه تسلّی خاطر من گردد. او میگوید: من این آیات را برای او خواندم: (وَ بَشِّرِ الصَّابِرینَ * الَّذینَ إِذا اَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ * اُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَاُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ). زن خداحافظی کرد. سپس رو به قبله ایستاد و چند رکعت نماز گزارد. بعد عرض کرد: (أللّهُمَّ إنّی فَعَلتُ ما أمَرتَنی، فَأنْجِزْ لی ما وَعَدتَنی) «خداوندا! آنچه را فرمان دادی انجام دادم - و رشته شکیبایی را رها نساختم - پس آنچه را وعده دادهای به انجام برسان».
سپس افزود: «اگر بنا بود در این جهان کسی برای کسی بماند...».
یکی از حاضران میگوید: گمان کردم میخواهد بگوید فرزندم برای من باقی میماند، امّا شنیدم چنین ادامه داد: «پیامبر اسلام، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله برای امّتش زنده میماند»(1)(ر.ک: ج 1، ص 608 و 609).
1) سفینة البحار، ج 2، ص 7 (مادّه صبر)؛ بحارالأنوار، ج 79، ص 153؛ مسکّن الفؤاد، ص 80.
(وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقَالَ مَا لِی لاَ أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ * لاَُعَذِّبَنَّهُ عَذَابآ شَدِیدآ أَوْ لاََذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِی بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ * فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ * إِنِّی وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَأُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ * وَجَدْتُهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللهِ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لاَ یَهْتَدُونَ * أَلاَّ یَسْجُدُوا للهِِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ وَیَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ * اللهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ)
(سلیمان) جویای حال پرندگان شد وگفت «چرا هدهد را نمیبینم، آیا او از غایبان است؟! * به یقین او را کیفر شدیدی خواهم داد، یا او را ذبح میکنم، مگر آنکه دلیل روشنی (برای غیبتش) برای من بیاورد!» * چندان درنگ نکرد (که هُدهُد آمد و) گفت: «من بر چیزی آگاهی یافتم که تو بر آن آگاهی نیافتی؛ من از سرزمین «سبا» خبری قطعی برای تو آوردهام. * من زنی را دیدم که بر آنان حکومت میکند، وهمه چیز به او داده شده، و(بهخصوص) تخت سلطنتی بزرگی دارد! * او وقومش را دیدم که برای خورشید سجده میکنند نه برای خدا؛ وشیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، وآنها را از راه (حق) بازداشته؛ ازاینرو هدایت نمیشوند * تا برای خداوندی سجده کنند که آنچه را در آسمانها وزمین پنهان است خارج (وآشکار) میسازد، وآنچه را پنهان میدارید یا آشکار میکنید میداند؟! * خداوند یگانهای که معبودی جز او نیست، وپروردگار عرش عظیم است».
(سوره نمل، آیات 20-26)
در این قسمت از آیات به فراز دیگری از زندگی شگفتانگیز سلیمان اشاره کرده وماجرای هدهد وملکه سبا را بازگو میکند.
نخست میگوید: «سلیمان هدهد را ندید، ودر جستوجوی او برآمد» (وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ).
این تعبیر بهوضوح بیانگر این حقیقت است که او بهدقّت مراقب وضع کشور واوضاع حکومت خود بود وحتّی غیبت یک مرغ از چشم او پنهان نمیماند.
بدون شک منظور از پرنده در اینجا همان هدهد است، چنانکه در ادامه سخن، قرآن میافزاید: سلیمان «گفت: چه شده است که هدهد را نمیبینم» (فَقَالَ مَا لِیَ لاَ أَرَی الْهُدْهُدَ).
«یا اینکه او از غایبان است» (أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ).
در اینکه سلیمان علیه السلام از کجا متوجّه شد که هدهد در جمع او حاضر نیست، بعضی گفتهاند: به خاطر این بود که هنگام حرکت کردن او، پرندگان بر سرش سایه میافکندند واو از وجود روزنهای در این سایبان گسترده از غیبت هدهد آگاه شد.
وبعضی دیگر مأموریّتی برای هدهد در تشکیلات او قائل شدهاند واو را مأمور یافتن مناطق آب میدانند، لذا هنگام نیاز به جستوجوگری برای آب او را غایب دید.
به هر حال این تعبیر که ابتدا گفت: «من او را نمیبینم» سپس افزود: «یا اینکه او از غایبان است» ممکن است اشاره به این باشد که آیا او بدون عذر موجّهی حضور ندارد ویا با عذر موجّهی غیبت کرده است؟
در هر صورت یک حکومت سازمانیافته ومنظّم وپرتوان، چارهای ندارد جز اینکه تمام فعل وانفعالاتی را که در محیط کشور وقلمرو او واقع میشود زیر نظر بگیرد، وحتّی بود ونبود یک پرنده، یک مأمور عادی را از نظر دور ندارد، واین یک درس بزرگ است.
سلیمان برای اینکه حکم غیابی نکرده باشد ودر ضمن، غیبت هدهد روی بقیّه پرندگان اثر نگذارد - چه رسد به انسانهایی که پستهای حسّاسی برعهده داشتند - افزود: «من او را قطعاً کیفر شدیدی خواهم کرد» (لاَُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِیدًا).
«ویا او را ذبح میکنم» (أَوْ لاََذْبَحَنَّهُ).
«یا برای غیبتش باید دلیل روشنی به من ارائه دهد» (أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ).
منظور از «سلطان» در اینجا دلیلی است که مایه تسلّط انسان بر اثبات مقصودش گردد، وتأکید آن بهوسیله «مبین» برای این است که این فرد متخلّف حتماً باید دلیل کاملاً روشنی بر تخلّف خود اقامه کند.
در حقیقت، سلیمان علیه السلام بیآنکه غایبانه داوری کند، تهدید لازم را در صورت
ثبوت تخلّف نمود، وحتّی برای تهدید خود دو مرحله قائل شد که متناسب با مقدار گناه بوده باشد: مرحله مجازات بدون اعدام، ومرحله مجازات اعدام.
ضمناً نشان داد که او حتّی در برابر پرنده ضعیفی تسلیم دلیل ومنطق است وهرگز تکیه بر قدرت وتواناییش نمیکند.
«ولی غیبت هدهد چندان به طول نینجامید» (فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ).
بازگشت ورو به سلیمان کرد «گفت: من بر چیزی آگاهی یافتم که تو بر آن آگاهی نداری، من از سرزمین سباخبری قطعی (ودست اوّل) برای تو آوردهام» (فَقَالَ أَحَطْتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ).
هدهد گویا آثار خشم را در چهره سلیمان مشاهده کرد، وبرای برطرف کردن ناراحتی او، نخست به صورت کوتاه وسربسته خبر از مطلب مهمّی داد که حتّی سلیمان با تمام علم ودانشش از آن آگاهی ندارد. وهنگامی که خشم سلیمان فرو نشست، به شرح آن پرداخت که در آیات بعد خواهد آمد.
قابل توجّه اینکه لشکریان سلیمان وحتّی پرندگانی که مطیع فرمان او بودند آنقدرعدالت سلیمان به آنهاآزادی وامنیّت وجسارت داده بودکه هدهدبدون ترس، بیپرده وبا صراحت به او میگوید: «من به چیزی آگاهی یافتم که تو از آن آگاه نیستی».
برخورد او با سلیمان همچون برخورد درباریان چاپلوس با سلاطین جبّار نبود که برای بیان یک واقعیّت، نخست مدّتی تملّق میگویند وخود را ذرّه ناچیزی قلمداد کرده، سپس به خاک پای ملوکانه مطلب خود را در لابهلای صد گونه چاپلوسی عرضه میدارند وهرگز در سخنان خود صراحت به خرج نمیدهند وهمیشه از کنایههای نازکتر از گل استفاده میکنند، مبادا گرد وغباری بر قلب سلطان بنشیند.
آری، هدهد با صراحت گفت: غیبت من بیدلیل نبوده، خبر مهمّی آوردهام که تو از آن باخبر نیستی.
ضمناً این تعبیر درس بزرگی است برای همگان که ممکن است موجود کوچکی چون هدهد مطلبی بداند که داناترین انسانهای عصر خویش از آن بیخبر باشد تا آدمی به علم ودانش خود مغرور نگردد، هر چند سلیمان باشد وبا علم وسیع نبوّت.
به هر حال هدهد در شرح ماجرا چنین گفت: «من به سرزمین سبا رفته بودم، زنی را در آنجا یافتم که بر آنها حکومت میکند، وهمه چیز را در اختیار دارد مخصوصاً تخت عظیمی داشت» (إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ).
«هدهد» با این سه جمله تقریباً تمام مشخّصات کشور سبا وطرز حکومت آن را برای سلیمان بازگو کرد.
نخست اینکه کشوری است آباد دارای همهگونه مواهب وامکانات.
دیگر اینکه یک زن بر آن حکومت میکند ودرباری بسیار مجلّل دارد حتّی شاید مجلّلتر از تشکیلات سلیمان، زیرا هدهد تخت سلیمان را مسلّماً دیده بود، با این حال از تخت ملکه سبا به عنوان «عرش عظیم» یاد میکند.
وبا این سخن، به سلیمان فهماند که مبادا تصوّر کنی تمام جهان در قلمرو حکومت تو است وتنها عظمت وتخت بزرگ در گرو تو میباشد.
سلیمان از شنیدن این سخن در فکر فرو رفت ولی هدهد به او مجال نداد ومطلب دیگری بر آن افزود، مسأله عجیب وناراحتکنندهای که من در آنجا دیدم این بود که: «مشاهده کردم آن زن، قوم وملّتش در برابر خورشید - نه در برابر اللّه - سجده میکنند» (وَجَدْتُهَا وَ قَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ).
«شیطان بر آنها تسلّط یافته واعمالشان را در نظرشان زینت داده» وافتخار میکنند که در برابر آفتاب سجده میکنند (وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ).
وبه این ترتیب، «شیطان آنها را از راه حق بازداشته» (فَصَدَّهُمْ عَنِالسَّبِیلِ).
آنها چنان در بتپرستی فرو رفتهاند که من باور نمیکنم بهآسانی از این راه برگردند «آنها هدایت نخواهند شد» (فَهُمْ لاَ یَهْتَدُونَ).
وبه این ترتیب، وضع مذهبی ومعنوی آنها را نیز مشخّص ساخت که آنها سخت در بتپرستی فرو رفتهاند وحکومت، ترویج آفتابپرستی میکند ومردم بر دین ملوکشاناند.
بتکدههای آنها واوضاع دیگرشان چنان نشان میدهد که آنان در این راه غلط پافشاری دارند، به آن عشق میورزند ومباهات میکنند، ودر چنین شرایطی که توده مردم وحکومت در یک خط قرار گرفتهاند هدایت یافتن آنها بسیار بعید است.
سپس افزود: «آنها چرا برای خداوندی سجده نمیکنند که آنچه در آسمانها وزمین پنهاناست خارج میکند،وآنچه رامخفی میداریدوآشکارمیسازیدمیداند» (أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِیالسَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ وَ یَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ).(1)
1) کلمه «ألّا» به عقیده جمعی از مفسّران در اینجا مرکب از «أن» و«لا» است وآن را متعلّق به جمله «صَدَّهُم» یا«زَیَّنَ لَهُم» دانسته و«لام» در تقدیر گرفتهاند که مجموعاً چنین میشود: «صَدَّهُم عَن سَبیلِ لِئلّا یَسجُدوا لِلّهِ».ولی ظاهر این است که «ألّا» در اینجا حرف تحضیض است ومعنی «هلّا» دارد، وهمانگونه که در بالا گفتیم اینجمله ظاهراً دنباله کلام هدهد است، هر چند بعضی آن را جمله استینافیه واز کلام خدا دانستهاند.
واژه «خبء» (بر وزن صبر) بهمعنی هر چیز پنهانی وپوشیده است ودر اینجا اشاره به احاطه علم پروردگار به غیب آسمان وزمین است، یعنی چرا برای خداوندی سجده نمیکنند که غیب آسمان وزمین واسرار نهفته آن را میداند.
واینکه بعضی آن را به خصوص باران (در مورد آسمانها) وگیاه (در مورد زمین) تفسیر کردهاند، در حقیقت از قبیل بیان مصداق روشن است.
وهمچنین آنها که بهمعنی خارج ساختن موجودات از غیب عدم به وجود تفسیر کردهاند.
جالب اینکه نخست از علم خدا به اسرار نهفته زمین وآسمان سخن میگوید وسپس از اسرار نهفته درون قلب انسانها.
امّا اینکه چرا هدهد از تمام صفات پروردگار روی مسأله عالم بودن او به غیب وشهود در جهان کبیر وصغیر تکیه کرد؟ ممکن است به تناسب این باشد که سلیمان با همه توانایی وقدرتش از وجود کشور «سبا» با آن ویژگیهایش بیخبر بود، او میگوید: باید دست به دامن لطف خدایی زد که چیزی از او پنهان نیست.
ویا به تناسب اینکه - طبق معروف - هدهد دارای حسّ ویژهای بود که از وجود آب در درون زمین باخبر میشد، لذا سخن از خداوندی میگوید که از همه آنچه در عالم هستی پنهان است آگاهی دارد.
وسرانجام سخن خود را چنین پایان میدهد: «همان خداوندی که معبودی جز او نیست وپروردگار وصاحب عرش عظیم است» (اللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ).
وبه این ترتیب، روی «توحید عبادت» و«توحید ربوبیّت» پروردگار، ونفی هر گونه شرک تأکید کرده وسخن خود را به پایان میبرد.
آنچه در این بخش از آیات خواندیم نکتههای فراوانی دارد که میتواند در زندگی
همه انسانها وروند همه حکومتها مؤثّر باشد:
رئیس حکومت یا یک مدیر باید آنچنان در سازمان تشکیلاتی خود دقیق باشد که حتّی غیبت یک فرد عادی وکوچک را احساس وپیگیری کند.
حتّی مراقب تخلّف یک فرد باشد وبرای اینکه روی دیگران اثر نگذارد، محکمکاری کند وپیشگیری لازم را به عمل آورد.
هرگز نباید کسی را غیاباً محاکمه کرد، باید اجازه داد در صورت امکان از خودش دفاع کند.
باید جریمه به مقدار جرم باشد وبرای هر جرمی مجازات متناسبی در نظر گرفته شود وسلسله مراتب رعایت گردد.
باید هر کس، هرچند بزرگترین قدرتهای اجتماعی، تسلیم دلیل ومنطق باشند، هر چند دلیل از دهان فرد کوچکی بیرون آید.
در محیط جامعه باید آنقدر صراحت وآزادی حکمفرما گردد تا حتّی یک فرد عادی بتواند در موقع لزوم به رئیس حکومت بگوید: من از چیزی آگاهم که تونمیدانی.
ممکن است کوچکترین افراد از مسائلی آگاه شوند که بزرگترین دانشمندان وقدرتمندان از آن بیخبر باشند، تا انسان هرگز به علم ودانش خود مغرور نگردد.
در سازمان اجتماعی بشر نیازهای متقابل آنقدر زیاد است که گاه سلیمانها محتاج یک پرنده میشوند.
گرچه در جنس زنان شایستگیها بسیار است وحتّی خود این داستان نشان میدهد که ملکه سبا از فهم ودرایت فوقالعادهای برخوردار بود، ولی با این همه رهبری حکومت چندان با وضع روح وجسم آنها سازگار نیست که هدهد نیز از این مسأله تعجّب کرد وگفت: من زنی را بر آنها حکمران دیدم.
مردم غالباً بر همان آیینی هستند که زمامدارانشان میباشند، لذا در این داستان میخوانیم که هدهد میگوید: من آن زن وقوم وملّت او را دیدم که برای خورشید سجده میکنند (نخست سخن از سجده ملکه، سپس از ملّتش میگوید) (ر.ک: ج 15، ص 467 - 475).
قَالَ سَنَنظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ * اذْهَب بِّکِتَابِی هَذَا فَأَلْقِهِ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا یَرْجِعُونَ * قَالَتْ یَا أَیُّهَا المَلَؤُا إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ * إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ * أَلاَّ تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ * قَالَتْ یَا أَیُّهَا المَلَؤُا أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنتُ قَاطِعَةً أَمْرآ حَتَّی تَشْهَدُونِ * قَالُوا نَحْنُ أُوْلُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَالاَْمْرُ إِلَیْکِ فَانظُرِی مَاذَا تَأْمُرِینَ * قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَکَذَلِکَ یَفْعَلُونَ * وَإِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ
(سلیمان) گفت: «تحقیق میکنیم ببینیم آیا راست گفتی یا از دروغگویان هستی. * این نامه مرا ببر وآن را بر آنان بیفکن؛ سپس برگرد (ودر گوشهای توقّف کن) ببین آنها چه عکسالعملی نشان میدهند. * (ملکه سبا) گفت: «ای اشراف! نامه پرارزشی بهسوی من افکنده شده! * این نامه از سلیمان است، وچنین است.: به نام خداوند بخشنده مهربان. * توصیه من این است که نسبت به من برتریجویی نکنید، وبهسوی من آیید در حالی که تسلیم (حق) هستید.» * (سپس) گفت: «ای اشراف! نظر خود را در این امر مهم به من بازگو کنید، که من درباره هیچ کار مهمّی، بدون حضور (ومشورت) شما تصمیم نگرفتهام.» * گفتند: «ما دارای نیروی زیاد وقدرت جنگی فراوان هستیم، ولی فرمان با تو است؛ ببین چه دستور میدهی.» * گفت: «پادشاهان هنگامی که وارد منطقه آبادی شوند آن را به فساد وتباهی میکشند، وعزیزان آنجا را ذلیل میکنند؛ (آری) روش آنان همواره اینگونه است. * ومن (اکنون جنگ را صلاح نمیبینم،) هدیه گرانبهایی برای آنان میفرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبر میآورند (تا از این طریق آنها را بیازمایم)».
(سوره نمل، آیات 27-35)
سلیمان علیه السلام با دقّت به سخنان هدهد گوش داد ودر فکر فرو رفت. ممکن است بیشترین گمان سلیمان این بوده که این خبر راست است ودلیلی بر دروغ به این بزرگی وجود ندارد.
امّا از آنجا که مسأله سادهای نبود وبا سرنوشت یک کشور ویک ملّت بزرگ گره میخورد، میبایست تنها به گفتار یک مخبر اکتفا نکند، بلکه تحقیقات بیشتری در زمینه این موضوع حسّاس به عمل آورد.
لذا «گفت: ما تحقیق میکنیم ببینیم تو راست گفتی یا از دروغگویانی؟» (قَالَ سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَالْکَاذِبِینَ).
این سخن بهخوبی ثابت میکند که در مسائل مهم وسرنوشتساز، باید حتّی به اطّلاعی که از ناحیه یک فرد کوچک میرسد توجّه کرد وبهزودی (همانگونه که «سین» در جمله «سَنَنظُرُ» اقتضا میکند) پیرامون آن تحقیقات لازم را به عمل آورد.
سلیمان علیه السلام نه هدهد را متّهم ساخت ومحکوم کرد، ونه سخن او را بیدلیل تصدیق نمود، بلکه آن را پایه تحقیق قرار داد.
به هر حال سلیمان نامهای بسیار کوتاه وپرمحتوا نوشت وبه هدهد داد، گفت: «این نامه مرا ببر ونزد آنها بیفکن، سپس برگرد ودر گوشهای توقّف کن ببین آنها چه عکسالعملی نشان میدهند» (اذْهَبْ بِکِتَابِی هَذَا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ
مَا ذَا یَرْجِعُونَ).(1)
از تعبیر «ألقِه إلَیهِم» (بهسوی آنها بیفکن) چنین استفاده میشود که آن را هنگامی بر آنها بیفکن که ملکه سبا در میان جمع خویش حضور دارد، تا جای فراموشی وکتمان باقی نماند، واز اینجا روشن میشود اینکه بعضی از مفسّران گفتهاند هدهد وارد قصر ملکه سبا وخوابگاه او شد ونامه را بر سینه یا گلوی او افکند، چندان دلیلی ندارد، هر چند با جملهای که در آیه بعد میآید: اِنِّی أُلْقِیَ اِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیْمٌ: «نامه باارزشی بهسوی من افکنده شده» بیتناسب نیست.
ملکه سبا نامه را گشود واز مضمون آن آگاهی یافت وچون قبلاً اسم وآوازه سلیمان را شنیده بود ومحتوای نامه نشان میداد که سلیمان تصمیم شدیدی درباره سرزمین سبا گرفته، سخت در فکر فرو رفت، وچون در مسائل مهمّ مملکتی با
1) بعضی از مفسّران گفتهاند: جمله «ثُمَّ تَوَلَّ عَنهُم» در معنی مؤخّر است ودر عبارت مقدّم، ودر تقدیر چنینبوده: «فَانظُر ما ذا یَرجِعونَ ثُمَّ تَوَلَّ عَنهُم».این به خاطر آن است که این جمله را بهمعنی بازگشت کردن از آن قوم گرفتهاند، در حالی که ظاهر آیه ایناست که از آنها روی بگردان، سپس در گوشهای منتظر باش ببین چه واکنشی نشان میدهند.
اطرافیانش به شور مینشست از آنها دعوت کرد، رو بهسوی آنها کرد، «گفت: ای اشراف وبزرگان، نامه ارزشمندی بهسوی من افکنده شده است» (قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلاَُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ).
آیا بهراستی ملکه سبا پیک نامهرسان را ندیده بود، ولی از قراین که در نامه وجود داشت اصالت نامه را احساس کرد وهیچ احتمال نداد که نامه مجعولی باشد؟
یا به چشم خودش پیک را دید ووضع اعجابآور او خود دلیل بر این بود که واقعیّتی در کار است ومسأله یک مسأله عادی نیست؟ هر چه بود با اطمینان روی نامه تکیه کرد.
واینکه ملکه میگوید: این نامه کریم وپرارزشی است، ممکن است به خاطر محتوای عمیق آن، یا اینکه چون آغازش به نام خدا وپایانش به مهر وامضای صحیح بود(1)یا به خاطر اینکه فرستنده آن شخص بزرگواری بوده - هر یک از احتمالات را
بعضی از مفسّران احتمال دادهاند - ویا همه اینها، زیرا هیچگونه منافاتی بین این امور نیست و ممکن است همه در این مفهوم جامع جمع باشد.
درست است که آنها آفتابپرست بودند، ولی میدانیم که بسیاری از بتپرستان نیز به «اللّه» اعتقاد داشتند، او را «ربّ الارباب» مینامیدند وتعظیم واحترام او را مهم میشمردند.
آنگاه ملکه سبا به ذکر مضمون نامه پرداخت و گفت: «این نامه از سوی سلیمان است ومحتوایش چنین است: به نام خداوند بخشنده مهربان» (إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمَنَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ).
«توصیهام به شما این است که برتریجویی در برابر من نکنید، بهسوی من آیید وتسلیم حق شوید» (أَلاَّ تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ).(2)
1) در حدیث آمده است: کرامت وارزش نامه به مُهر کردن آن است (تفاسیر مجمعالبیان والمیزان وقرطبی).ودر حدیث دیگری آمده است: هنگامی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواست نامهای برای عجم بنویسد به او عرضکردند: آنها نامه را بدون مُهر نمیپذیرند، پیامبر دستور دارد انگشتری ساختند که نقش نگین آن لا إله إلّا اللّهمُحَمَّدٌ رسول اللّه بود ونامه را با آن مُهر فرمود (تفسیر قرطبی، ذیل آیه مورد بحث).
2) جمله «ألّا تَعلُوا عَلَیَّ» ممکن است مجموعاً بدل «کتاب» وبیان محتوای آن باشد، وممکن است «أن» دراینجا بهمعنی «ای» وبرای تفسیر بوده باشد.این احتمال نیز وجود دارد که متعلّق به جمله محذوفی مانند «أوصیکم» باشد.
بعید بهنظر میرسد که سلیمان نامه را با همین عبارات والفاظ عربی نوشته باشد، بنابراین جملههای فوق میتوانند نقل بهمعنی ویا به صورت خلاصهگیری وفشرده نامه سلیمان علیه السلام بوده باشد که ملکه سبا برای ملّت خود بازگو کرد.
جالب اینکه مضمون این نامه در واقع سه جمله بیش نبود:
یک جمله نام خدا وبیان وصف رحمانیّت ورحیمیّت او.
جمله دوم توصیه به کنترل هوای نفس وترک برتریجویی که سرچشمه بسیاری از مفاسد فردی واجتماعی است.
وسوم تسلیم شدن در برابر حق.
اگر دقّت کنیم چیز دیگری وجود نداشت که نیاز به ذکر داشته باشد.
پس از ذکر محتوای نامه سلیمان علیه السلام برای سران ممکلت خود رو به سوی آنها کرد، «گفت: ای اشراف وصاحبنظران، رأی خود را در این کار مهم برای من ابراز دارید که من هیچ کار مهمّی را بیحضور شما وبدون نظر شما انجام ندادهام» (قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلاَُ أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنْتُ قَاطِعَةً أَمْرًا حَتَّی تَشْهَدُونِ).
او میخواست با این نظرخواهی موقعیّت خود را در میان آنها تثبیت کرده ونظر آنها را بهسوی خویش جلب نماید، ضمناً میزان هماهنگیشان را با تصمیمات خود مورد مطالعه وبررسی قرار دهد.
«أفتونی» از مادّه «فتوا»، در اصل بهمعنی حکم کردن دقیق وصحیح در مسائل پیچیده است.
ملکه سبا با این تعبیر هم پیچیدگی مسأله را به آنها گوشزد کرد وهم آنها را به این نکته توجّه داد که باید در اظهارنظر دقّت به خرج دهند تا راه خطا نپویند.
«تَشهَدون» از مادّه «شهود» بهمعنی حضور است، حضوری توأم با همکاری ومشورت.
اشراف قوم در پاسخ او «گفتند: ما قدرت کافی داریم ومرد جنگیم امّا تصمیم نهایی با تو است، ببین چه فرمان میدهی» (قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَالاَْمْرُ إِلَیْکِ فَانْظُرِی مَا ذَا تَأْمُرِینَ).
به این ترتیب هم تسلیم خود را در برابر دستورهای او نشان دادند، وهم تمایل خود را به تکیه بر قدرت وحضور در میدان جنگ.
ملکه هنگامی که تمایل آنها را به جنگ مشاهده کرد، در حالی که خود باطناً تمایل به این کار نداشت، برای فرونشاندن این عطش وهم برای اینکه حسابشده با این جریان برخورد کند، «گفت: پادشاهان هنگامی که وارد منطقه آبادی شوند آن را به فساد وویرانی میکشانند» (قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا).
«وعزیزان اهل آن را به ذلّت مینشانند» (وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً).
جمعی را میکشند، عدّهای را اسیر میکنند، گروهی را آواره وبیخانمان، وتا آنجا که میتوانند دست به غارت وچپاول میزنند.
سپس برای تأکید بیشتر گفت: «آری، اینچنین میکنند» (وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ).
ملکه سبا که خود پادشاه بود، شاهان را خوب شناخته بود که برنامه آنها در دو چیز خلاصه میشود: فساد وویرانگری، وذلیل ساختن عزیزان، زیرا آنها به منافع خود میاندیشندنه بهمنافع ملّتهاوآبادی وسربلندیآنهاوهمیشه این دوبرضدّیکدیگرند.
سپس افزود: ما باید قبل از هر کار سلیمان واطرافیان او را بیازماییم وببینیم بهراستی چه کارهاند. سلیمان علیه السلام پادشاه است یا پیامبر؟ ویرانگر است یا مصلح؟ ملّتها را به ذلّت میکشاند یا عزّت؟ وبرای این کار باید از هدیه استفاده کرد، لذا «من هدیه قابل ملاحظهای برای آنها میفرستم تا ببینم فرستادگان من چه واکنشی از ناحیه آنها برای ما میآورند» (وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ).
پادشاهان علاقه شدیدی به هدایا دارند ونقطه ضعف وزبونی آنها نیز همین جاست، آنها را میتوان با هدایای گرانبها تسلیم کرد.
اگر دیدیم سلیمان با این هدایا تسلیم شد معلوم میشود شاه است، در برابر او میایستیم وتکیه بر قدرت میکنیم که ما نیرومندیم، واگر بیاعتنایی به ما نشان داد وبر سخنان خود وپیشنهادهایش اصرار ورزید معلوم میشود پیامبر خداست، در این صورت باید عاقلانه برخورد کرد.
در اینکه ملکه سبا چه هدایایی برای سلیمان علیه السلام فرستاد، قرآن سخنی نگفته وتنها با نکره آوردن کلمه «هدیه»، عظمت آن را نشان داده، ولی مفسّران مسائل زیادی ذکر کردهاند که گاه خالی از اغراق وافسانه نیست.
بعضی نوشتهاند: پانصد غلام وپانصد کنیز ممتاز برای سلیمان فرستاد، در حالی که به غلامها لباس زنانه وبه کنیزها لباس مردانه پوشانیده بود، در گوش غلامان گوشواره ودر دستشان دستبند وبر سر کنیزان کلاههای زیبا گذارده بود، ودر نامه خود تأکید کرده بود: اگر پیامبری غلامان را از کنیزان بشناس!
آنها را بر مرکبهای گرانبها که با زر وزیور آراسته بودند سوار کرد ومقدار قابل ملاحظهای از جواهرات نیز همراه آنها فرستاد.
ضمناً به فرستاده خود سفارش کرد اگر بهمحض ورود نگاه سلیمان را به خود خشمآلود دیدی، بدان این ژست پادشاهان است، واگر با خوشرویی ومحبّت با تو برخورد کرد بدان پیغمبر است.
آنچه در آیات فوق در مورد نامه سلیمان به مردم سبا آمده، الگویی است برای طرز نامهنگاری که گاه از مسائل مهم وسرنوشتساز است.
با نام خداوند رحمان ورحیم شروع میشود وبا دو جمله حسابشده جان سخن را بیان میکند.
از تواریخ اسلامی وروایات بهخوبی برمیآید که پیشوایان بزرگ ما همیشه اصرار داشتندنامههارافشرده ومختصر،خالی از حشو وزواید وکاملاً حسابشده بنگارند.
امیرمؤمنان علی علیه السلام به کارمندان ونمایندگانش در یک بخشنامه چنین نوشت: «أدِقّوا أقلامَکُم، وَ قارِبوا بَینَ سُطورِکُم، وَاحذِفوا عَنّی فُضولَکُم وَاقصِدوا قَصدَ المَعانی، وَ إیّاکُم وَالإکثارَ، فَإنَّ أموالَ المُسلِمینَ لا تَحتَمِلُ الإضرارَ؛ نوک قلمها را تیز کنید، وسطرها را به هم نزدیک سازید، ومطالب زاید واضافی را از نامههایتان برای من حذف کنید، بیشتر به معنی توجّه کنید، واز توضیح وتفصیل بپرهیزید که اموال مسلمانان توانایی این هزینه وضرر را ندارد».(1)
تیز کردن نوک قلمها سبب میشود کلمات را کوچکتر بنویسند، نزدیک ساختن سطور به یکدیگر وحذف تشریفات واضافات نهتنها صرفهجویی در اموال
1) خصال صدوق، ج 1، ص 310، طبق نقل بحارالانوار، ج 76، ص 49.
بیتالمال، یا اموال خصوصی است که صرفهجویی در وقت نویسنده وخواننده نیز هست وحتّی گاه سبب میشود که هدف اساسی نامه در لابهلای جملهبندیهای تشریفاتی از بین برود ونویسنده وخواننده به هدف خود نرسند.
در این اواخر معمول شده بود که برخلاف رویّه صدر اسلام، نامهها را با القاب والفاظ فراوان، ومقدّمات وحواشی واضافات پر میکردند، وچه وقتهای گرانبهایی که بیهوده از این راه تلف میشد وچه سرمایههایی که از بین میرفت.
مخصوصاً این نکته قابل توجّه است که در شرایط آن زمان که فرستادن یک نامه بهوسیله یک پیک مخصوص گاه هفتهها طول میکشید وهزینهها داشت تا به مقصد برسد، در عین حال نهایت اختصار رعایت میشد که نمونههای آن را در نامههای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به خسروپرویز وقیصر روم ومانند آن میتوان ملاحظه کرد.
اصولاً نامه انسان دلیل بر چگونگی شخصیّت اوست، همانگونه که پیامآور ورسول انسان چنین است. در نهجالبلاغة از علی علیه السلام میخوانیم: «رَسولُکَ تَرجُمانُ عَقلِکَ وَ کِتابُکَ أبلَغُ ما یَنطِقُ عَنکَ؛ فرستاده تو بازگوکننده عقل تو است ونامهات گویاترین چیزی است که از تو سخن میگوید».(1)
امام صادق علیه السلام میفرماید: «یُستَدَلُّ بِکِتابِ الرَّجُلِ عَلی عَقلِهِ، وَ مَوضِعِ بَصیرَتِهِ، وَبِرَسولِهِ عَلی فَهمِهِ وَ فِطنَتِهِ؛ نامه انسان دلیلی است بر میزان عقل ومقدار بصیرت او، وفرستاده او نشانهای است از مقدار فهم وذکاوت او».(2)
گفتنی است از روایات اسلامی استفاده میشود که پاسخ نامه لازم است همانگونه که پاسخ سلام.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «رَدُّ جَوابِ الکِتابِ واجِبٌ کَوُجوبِ رَدِّ السَّلامِ؛ پاسخ نامه واجب است همانگونه که پاسخ سلام واجب است».(3)
واز آنجا که هر نامهای معمولاً با تحیّتی همراه است، بعید نیست مشمول آیه شریفه (إِذَا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا) «هنگامی که به شما تحیّت گویند، پاسخ آن را به صورت بهتر یا همانند آن بدهید»(4)بوده باشد.
بعضی از مفسّران گویی از ظاهر نامه سلیمان استفاده کردهاند که او میخواست مردم کشور سبا را به پذیرش دعوت خود بدون ذکر دلیل وادارد.
سپس پاسخ دادهاند که آمدن هدهد به آن صورت معجزآسا خود دلیلی بر حقّانیّت دعوت او بوده است.(1)
ولی ما فکر میکنیم نیازی به اینگونه جوابها نیست، وظیفه پیامبر دعوت است ووظیفه دیگران تحقیق کردن.
به عبارت دیگر، دعوت انگیزهای برای تحقیق است، همانگونه که ملکه سبا این کار را انجام داد، ودر مقام تحقیق وآزمایش سلیمان برآمد تا روشن شود که آیا او یک پادشاه است یا پیامبر؟
در این بخش از داستان سلیمان علیه السلام نیز اشارات کوتاهی به مطالب مهمّی دیده میشود:
روح دعوت انبیا در نفی برتریجویی که نفی هرگونه استعمار وتسلیم در برابر قانون حق است، خلاصه میشود.
در حالی که اطرافیان ملکه سبا اعلام آمادگی برای جنگ کردند طبع ظریف زنانه او موافق جنگ نبود، لذا نظر آنها را به مسائل دیگر معطوف داشت.
از این گذشته اگر او تسلیم جنگطلبی اطرافیان خود میشد از حقیقت دور میماند وخواهیم دید که اقدام او برای آزمایش سلیمان از طریق فرستادن هدیه، نتیجه بسیار خوبی هم برای خودش وهم برای مردم کشور سبا به بار آورد وسبب شد که آنها راه حق را بیابند ومتوسّل به خونریزی نشوند.
ضمناً از این ماجرا روشن میشود برنامههای شورایی چنان نیست که همیشه به حق منتهی شود، چرا که در اینجا عقیده اکثریّت اطرافیان او این بود که توسّل به نیروی
1) فخر رازی، تفسیرکبیر، ذیل آیات مورد بحث.
نظامی مقدّم است، در حالی که عقیده ملکه سبا بر عکس آن بود، ودر پایان ماجرا میبینیم که حق با او بوده است.
ومیتوان گفت این نوع مشورت غیر از آن است که امروز در میان ما رایج است، ما نظریّه اکثریّت را معیار قرار میدهیم وحقّ تصمیمگیری را برای آنها قائل هستیم، در حالی که در این نوع مشورت، حقّ تصمیمگیری با رهبر جمعیّت است ومشاوران تنها اظهارنظر میکنند، وآیه (شَاوِرْهُمْ فِیالاَْمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ) «با آنها در کارها مشورت کن وهنگامی که تصمیم گرفتی بر خدا توکّل کن»(1)نیز اشاره به این قسم دوم
از شورا است در حالی که آیه 38 شوری (وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ) «کار مؤمنان باید به صورت مشورت انجام یابد» ظاهراً اشاره به قسم اوّل است.(2)
ممکن است تفاوت این دو در این باشد که «قوّة» اشاره به کمّیّت عظیم لشکر و«بأس شدید» اشاره به کیفیّت کارآزمودگی وروح شجاعت وشهامت لشکریان باشد، یعنی ما هم از نظر کمّیّت لشکر وهم از نظر کیفیّت آمادگی کامل برای رزم با دشمن داریم.
از این آیات بهخوبی استفاده میشود که سلطنت وحکومت استبدادی همهجا مایه فساد وتباهی وذلیل کردن عزیزان یک قوم است، چرا که افراد باشخصیّت را کنار میزنند، متملّقان چاپلوس را به خدمت دعوت میکنند، ودر همه چیز منفعت وسود خود را میجویند، اهل هدیه ورشوه وزر وزیورند وطبعاً ظالمان زورگو که دسترسی به این امور دارند نزد آنها محبوبترند.
شاهان، فکر وقلبشان در گرو مقام وهدایا وزر وزیورهاست، در حالی که پیامبران جز به صلاح امّتها نمیاندیشند (ر.ک: ج 15، ص 477 - 489).
(فَلَمَّا جَاءَ سُلَیْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِ اللهُ خَیْرٌ مِّمَّا آتَاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ * ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لّاَ قِبَلَ لَهُمْ بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ)
هنگامی که (فرستاده ملکه سبا) نزد سلیمان آمد، گفت: «میخواهید مرا با مالی کمک کنید (وفریب دهید)؟! آنچه خدا به من داده، بهتر است از آنچه به شما داده؛ بلکه شمایید که به هدیههایتان شاد میشوید. * به سوی آنان بازگرد (واعلام کن) با لشکریانی به سراغ آنان میآییم که قدرت مقابله با آن را نداشته باشند؛ وآنان را از آن (سرزمین) با ذلّت وحقارت بیرون میرانیم!» (سوره نمل، آیات 36-37)
فرستادگان ملکه سبا با کاروان هدایا، سرزمین یمن را پشت سر گذاشتند وبه سوی شام ومقر سلیمان حرکت کردند، به گمان اینکه سلیمان از مشاهده هدایا خوشحال میشود وبه آنها شادباش میگوید، «امّا همین که با سلیمان روبهرو شدند صحنه عجیبی در برابر آنان نمایان گشت، سلیمان نهتنها از آنها استقبال نکرد، بلکه گفت: آیا شما میخواهید مرا با مال (خود) کمک کنید، در حالی که این اموال در نظر من بیارزش است، آنچه خداوند به من بخشیده، از آنچه به شما داده بهتر وپرارزشتر است» (فَلَمَّا جَاءَ سُلَیْمَنَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِیَ اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتَیکُمْ).
مال چه ارزشی در برابر مقام نبوّت، علم، دانش، هدایت وتقوا دارد؟ «شما هستید که به هدایای خود شاد میشوید» (بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ).
آری، شما هستید که هرگاه یک چنین هدایای پرزرق وبرق وگرانقیمتی برای هم بفرستید چنان مسرور میشوید که برق شادی در چشمانتان ظاهر میگردد امّا اینها در نظر من کمارزش وبیمقدار است.
به این ترتیب سلیمان علیه السلام معیارهای ارزش را در نظر آنها تحقیر کرد وروشن ساخت که معیارهای دیگری برای ارزش در کار است که معیارهای معروف نزد دنیاپرستان در برابر آن بیرنگ وبیبهاست.
سپس برای اینکه قاطعیّت خود را در مسأله حقّ وباطل نشان دهد، به فرستاده مخصوص ملکه سبا گفت: «به سوی آنان بازگرد (واین هدایا را نیز با خود ببر) امّا بدان ما بهزودی با لشکرهایی به سراغ آنها خواهیم آمد که توانایی مقابله با آن را نداشته باشند» (ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاَ قِبَلَ لَهُمْ بِهَا).
«وما آنها را از آن سرزمین آباد با ذلّت خارج میکنیم در حالی که کوچک وحقیر خواهند بود» (وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَ هُمْ صَاغِرُونَ).(1)
اشاره به اینکه نهتنها آنها را از سرزمینشان بیرون میرانیم بلکه با وضع ذلّتبار وتوأم با حقارت، بهگونهای که تمام کاخها، اموال، جاه وجلال خود را از دست خواهند داد، چرا که در برابر آیین حق تسلیم نشدند واز در مکر وفریب وارد گشتند.
البتّه این تهدید برای فرستادگانی که وضع سلیمان علیه السلام را از نزدیک دیدند ولشکر وعسکر او را تماشا کردند یک تهدید جدّی وقابل ملاحظه بود.
با توجّه به آنچه در آیات قبل خواندیم که سلیمان دو چیز از آنها خواست «ترک برتریجویی» و«تسلیم در برابر حق» وپاسخ ندادن آنها به این دو امر وتوسّل به ارسال هدیه، دلیل بر امتناع آنها از پذیرش حق وترک استعلا بود، به این دلیل آنها را تهدید به فشار نظامی میکند.
هرگاه ملکه سبا واطرافیان او تقاضای دلیل ومدرک، یا معجزه ومانند آن کرده بودند به آنها حق میداد که بیشتر تحقیق کنند، امّا فرستادن هدیه ظاهرش این بود که آنها در مقام انکارند.
این را نیز میدانیم که مهمترین خبر ناگوار هدهد به سلیمان درباره این قوم وجمعیّت این بود که آنها آفتابپرستاند وخداوند بزرگ را که بر غیب وشهود آسمان وزمین سلطه دارد رها کرده، در برابر مخلوقی به خاک میافتند.
سلیمان علیه السلام از این مسأله ناراحت شد ومیدانیم بتپرستی چیزی نیست که آیینهای الهی در برابر آن سکوت کنند، یا بتپرستان را بهعنوان یک اقلّیّت مذهبی تحمّل نمایند، بلکه در صورت لزوم با توسّل به زور بتکدهها را ویران وآیین شرک وبتپرستی را برمیچینند.
1) «أذِلَّة» در حقیقت حال اوّل است، و«هُم صاغِرون» حال دوم.
از توضیحاتی که در بالا دادیم روشن میشود که تهدید سلیمان با اصل اساسی «لاَاِکْرَاهَ فِیالدِّینِ» تضادّی ندارد که بتپرستی دین نیست، بلکه یک خرافه وانحراف است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «الدُّنیا أصغَرُ قَدراً عِندَ اللّهِ وَ عِندَ أنبِیائِهِ وَأولِیائِهِ مِن أن یَفرَحوا بِشَیءٍ مِنها، أو یَحزَنوا عَلَیهِ فَلا یَنبَغی لِعالِمٍ وَ لا لِعاقِلٍ أن یَفرَحَ بِعَرَضِ الدُّنیا؛ دنیا در پیشگاه خدا ونزد انبیا واولیای الهی کوچکتر از آن است که آنها را خوشحال وذوقزده کند، یا با از دست رفتن آن غمگین شوند؛ بنابراین، برای هیچ عالم وعاقلی سزاوار نیست از متاع ناپایدار دنیا شادمان گردد».(1)
الف) هدف از لشکرکشی کشتار انسانها نیست، بلکه هدف آن است که دشمن خود را در موضع ضعیفی بداند وقدرت مقابله در خود نبیند (جُنُودٌ لا قِبَلَ لَهُم بِها).
این تعبیر نظیر همان چیزی است که به مسلمانان دستور داده شده که «آنچنان نیرو فراهم سازید که دشمن را بترسانید» (وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبَاطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ).(2)
ب) سلیمان مخالفان خود را تهدید به قتل نمیکند، بلکه تهدید به بیرون راندن از کاخها وقصرها با ذلّت وخواری میکند، واین قابل توجّه است.
ج) سلیمان مخالفان خود را غافلگیر نمیسازد، بلکه قبلاً با صراحت آنها را در جریان حمله خویش میگذارد.
د) سلیمان چشمداشتی به اموال دیگران ندارد، بلکه میگوید: آنچه خدا به من داده بهتر است، او مواهب الهی را در قدرت مادّی ومالی خلاصه نمیکند، او به علم وایمان ومواهب معنوی مفتخر است (ر.ک: ج 15، ص 490 - 494).
(قَالَ یَا أَیُّهَا المَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِ مُسْلِمِینَ * قَالَ عِفْریتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَّقَامِکَ وَإِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ * قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرّآ عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَمَنْ شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ)
(سلیمان) گفت: «ای بزرگان! کدامیک از شما تخت او را برای من میآورد پیش از آنکه به حال تسلیم نزد من آیند؟» * فرد نیرومندی از جنّ گفت: «من آن را نزد تو میآورم پیش از آنکه از جایگاهت برخیزی ومن نسبت به این امر، توانا وامینم.» * (امّا) کسی که دانشی از کتاب (آسمانی) داشت گفت: «من پیش از آنکه چشم برهم زنی، آن را نزد تو خواهم آورد!» وهنگامی که (سلیمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت وپابرجا دید گفت: «این از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را بهجا میآورم یا کفران میکنم؟! وهر کس شکر کند، به نفع خود شکر میکند؛ وهر کس کفران نماید (به خودش زیان رسانده،) چراکه پروردگار من، بینیاز وبخشنده است». (سوره نمل، آیات 38-40)
سرانجام فرستادگان ملکه سبا هدایا وبساط خود را برچیدند و به کشورشان بازگشتند. آنها ماجرا را برای ملکه واطرافیان وی شرح دادند، همچنین عظمت اعجازآمیز مُلک سلیمان ودستگاهش را بیان داشتند که هر یک از اینها دلیلی بود بر اینکه او یک فرد عادی وپادشاه نیست، او بهراستی فرستاده خداست وحکومتش نیز یک حکومت الهی است.
در اینجا برای آنها روشن شد که نهتنها قادر بر مقابله نظامی با او نیستند بلکه اگر فرضاً بتوانند مقابله کنند به احتمال قوی، مقابله با یک پیامبر پرقدرت الهی است.
لذا ملکه سبا با عدّهای از اشراف قومش تصمیم گرفتند بهسوی سلیمان بیایند وشخصاً این مسأله مهم را بررسی کنند تا معلوم شود سلیمان چه آیینی دارد.
این خبر از هر طریقی که بود به سلیمان رسید، واو تصمیم گرفت در حالی که ملکه ویارانش در راه هستند قدرتنمایی شگرفی کند تا آنها را بیش از پیش به واقعیّت اعجاز خود آشنا ودر مقابل دعوتش تسلیم سازد. لذا رو به اطرافیان خود کرد و«گفت: ای بزرگان، کدامیک از شما توانایی دارد تخت او را پیش از آنکه خودشان نزد من بیایند وتسلیم شوند برای من بیاورد؟» (قَالَ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ).
گرچه بعضی از مفسّران برای پیدا کردن دلیل احضار تخت ملکه سبا خود را به زحمت افکنده وگاه احتمالاتی ذکر کردهاند که به هیچوجه با مفاد آیات سازگار نیست، ولی روشن است که هدف سلیمان از این برنامه چه بود.
او بهاصطلاح میخواست ضرب شستی نشان دهد وکار فوقالعاده مهمّی انجام گیرد تا راه را برای تسلیم بیقید وشرط آنها وایمانشان به قدرت خدا هموار سازد، ونیاز به حضور در میدان نبرد وخونریزی نباشد.
او میخواست ایمان به اعماق وجود ملکه سبا واطرافیانش راه یابد تا سایرین را نیز دعوت به تسلیم وپذیرش ایمان کنند.
در اینجا دو تن اعلام آمادگی کردند که یکی از آنها عجیب ودیگری عجیبتر بود.
نخست «عفریتی از جن رو به سوی سلیمان کرد و گفت: من تخت او را پیش از آنکه مجلس تو پایان گیرد واز جای برخیزی نزد تو میآورم» (قَالَ عِفْرِیتٌ مِنَالْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِکَ).(1)
من این کار را با زحمت انجام نمیدهم ودر این امانت گرانقیمت نیز خیانت نمیکنم، چرا که «من نسبت به آن توانا وامینم» (وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ).
1) کلمه «آتی» ممکن است اسم فاعل باشد وممکن است فعل مضارع از مادّه «اتی»، ولی احتمال اوّلمناسبتر به نظر میرسد - دقّت کنید.
«عفریت» بهمعنی فرد گردنکش وخبیث است، وجمله «إنّی عَلَیهِ لَقَویٌّ أمینٌ» که از جهات مختلفی توأم با تأکید است (إنّ - جمله اسمیّه - لام) نیز نشان میدهد که بیم خیانت در این عفریت میرفته، لذا در مقام دفاع از خود برآمده وقول امانت ووفاداری داده است.
به هر حال سرگذشت سلیمان مملو است از شگفتیها وخارق عادات، وجای تعجّب نیست که عفریتی اینچنین بتواند در یک مدّت کوتاه، یعنی یک یا چند ساعت که سلیمان در مجلس خویش برای داوری میان مردم، یا رسیدگی به امور مملکت، یا نصیحت وارشاد نشسته است، چنین امر مهمّی را انجام دهد.
دومین نفر مرد صالحی بود که آگاهی قابل ملاحظهای از کتاب الهی داشت، چنانکه قرآن در حقّ او میگوید: «کسی که علم ودانشی از کتاب داشت گفت: من تخت او را قبل از آنکه چشم برهم زنی نزد تو خواهم آورد» (قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ).
وهنگامی که سلیمان با این امر موافقت کرد، او با استفاده از نیروی معنوی خود تخت ملکه سبا را در یک «طرفةالعین» نزد او حاضر کرد: «هنگامی که سلیمان آن را نزد خود مستقر دید، زبان به شکر پروردگار گشود و گفت: این از فضل پروردگار من است، تا مرا بیازماید که آیا شکر نعمت او را به جا میآورم یا کفران میکنم» (فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ).
سپس افزود: «هر کس شکر کند به سود خویش شکر کرده است، وهر که کفران کند، پروردگار من بینیاز وکریم است» (وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ).
در اینکه این شخص که بوده واین قدرت عجیب را از کجا به دست آورده، ومنظور از علم کتاب چیست، مفسّران گفتوگو بسیار کردهاند.
ظاهر این است که این شخص یکی از نزدیکان باایمان، ودوستان خاص سلیمان علیه السلام بوده، وغالباً در تواریخ نام او را آصف بن برخیا نوشتهاند. میگویند: وزیر سلیمان وخواهرزاده او بوده است.(1)
1) اینکه بعضی او را جبرئیل ،یا خود سلیمان دانستهاند بدون دلیل است، ودر مورد اینکه او خود سلیمانباشد قطعاً مخالف ظاهر آیات است.
وامّا «علم کتاب» منظور، آگاهی او بر کتابهای آسمانی است، آگاهی عمیقی که به او امکان میداد دست به چنین کار خارق عادتی بزند.
وبعضی احتمال دادهاند منظور لوح محفوظ است، همان لوح علم خداوند که این مرد به گوشهای از آن علم آگاهی داشت وبه همین دلیل توانست تخت ملکه سبا را در یک چشم برهم زدن نزد سلیمان حاضر کند.
بسیاری از مفسّران وغیر آنها گفتهاند: این مرد باایمان از اسم اعظم الهی باخبر بود، همان نام بزرگی که همه چیز در برابر آن خاضع میگردد وبه انسان قدرت فوقالعاده میبخشد.
ذکر این نکته نیز لازم است که آگاهی بر اسم اعظم، بر خلاف آنچه بسیاری تصوّر میکنند، مفهومش این نیست که انسان کلمهای را بگوید وآن همه اثر عجیب وبزرگ داشته باشد، بلکه منظور تخلّق به آن اسم ووصف است.
یعنی آن نام الهی را در درون جان خود مجسّم کند، وآنچنان از نظر آگاهی، اخلاق، تقوا وایمان تکامل یابد که خود مظهری از آن اسم گردد. این تکامل معنوی وروحانی که پرتوی از آن اسم اعظم الهی است، قدرت بر چنین خارق عاداتی را در انسان ایجاد میکند.(1)
در مورد جمله «قَبلَ أن یَرتَدَّ إلَیکَ طَرفُکَ» نیز مفسّران احتمالات گوناگونی دادهاند، امّا با توجّه به آیات دیگر قرآن حقیقت آن را میتوان دریافت که در سوره ابراهیم آیه 43 میخوانیم: لا یَرتَدُّ إلَیهِم طَرفُهُم: «در روز رستاخیز مردم آنچنان وحشتزده میشوند که چشمانشان خیره میگردد، حتّی پلکها به هم نمیخورد» (میدانیم در حالت وحشت، چشم انسان به حالت یکنواخت وخیره همچون چشم مردگان بازمیمانَد).
بنابراین، منظور این بوده پیش از آنکه چشمت را برهم زنی من تخت ملکه سبا را نزد تو حاضر میکنم.(2)
1) درباره اسم اعظم خدا در ذیل آیه 180 سوره اعراف نیز بحث کردیم.
2) اینکه بعضی گفتهاند منظور از جمله «یَرتَدَّ إلَیکَ طَرفُکَ» نظر افکندن به چیزی وبازگشت نظر به انسانوآگاهی او از آن است، هیچ دلیلی ندارد، همانگونه که این تعبیر گواه بر نظریه خروج شعاع از چشم که درفلسفه قدیم آمده است نخواهد بود - دقّت کنید.
از سؤالاتی که در ارتباط با آیات فوق مطرح میشود این است که چرا سلیمان شخصاً اقدام به این کار خارقالعاده نکرد؟
او که پیامبر بزرگ خدا بود ودارای اعجاز، چرا این مأموریّت را به آصف بن برخیا داد؟
ممکن است به خاطر این بوده که «آصف» وصیّ او بوده وسلیمان میخواسته در این لحظه حسّاس، موقعیّت او را به همگان معرّفی کند.(1)
به علاوه مهم این است که استاد، شاگردان خود را در مواقع لازم بیازماید وشایستگیهای آنها را به دست آورد، واصولاً شایستگی شاگردان دلیل بزرگی بر شایستگی استاد است، اگر شاگردان کار فوقالعادهای انجام دهند مهم است.
سؤال دیگر اینکه سلیمان چگونه تخت ملکه سبا را بدون اجازه او نزد خود آورد؟
ممکن است به دلیل هدف بزرگتری مانند مسأله هدایت وراهنمایی آنها ونشان دادن یک معجزه بزرگ بوده است.
از این گذشته میدانیم شاهان از خود مالی ندارند واموال آنها معمولاً از غصب حقوق دیگران به دست میآید.
سؤال دیگر اینکه عفریت جنّ چگونه توانایی بر چنین خارق عادتی دارد؟
پاسخ این سؤال را در بحثهای مربوط به اعجاز گفتهایم که گاهی حتّی افراد غیر مؤمن بر اثر ریاضتهای پرمشقّت ومبارزه با نفس، توانایی بر پارهای از خارق عادات پیدا میکنند ولی تفاوت آن با معجزات این است که کار آنها چون متّکی به قدرت محدود بشری است همیشه محدود است، در حالی که معجزات متّکی بر قدرت بیپایان خداست، وقدرت او همچون سایر صفاتش نامحدود است.
لذا میبینیم عفریت توانایی خود را محدود میکند بر آوردن تخت ملکه سبا در مدّت توقّف سلیمان علیه السلام در مجلس داوری وبررسی امور کشور، در حالی که آصف
1) در روایت مشروحی که در تفسیر عیاشی از امام دهم علیّ بن محمّد الهادی علیه السلام نقل شده، همین پاسخ رادر جواب یحیی بن اکثم میخوانیم (تفسیر نورالثّقلین، ج 4، ص 91).
بن برخیا هیچ حدّی برای آن قائل نمیشود، ومحدود ساختن به یک چشم برهم زدن در حقیقت اشاره به کمترین زمان ممکن است، ومسلّم است که سلیمان علیه السلام از چنین کاری که معرّفی یک فرد صالح است حمایت میکند، نه از کار عفریتی که ممکن است کوتهنظران را به اشتباه بیفکند وآن را دلیل بر پاکی او بگیرند.
بدیهی است هر کس کار مهمّی در جامعه انجام دهد ومورد قبول واقع شود، خطّ فکری واعتقادی خود را در لابهلای آن تبلیغ کرده است، ونباید در حکومت الهی سلیمان علیه السلام ابتکار عمل به دست عفریتها بیفتد، بلکه باید آنها که علمی از کتاب الهی دارند بر افکار وعواطف مردم حاکم گردند.
در آیات فوق وهمچنین آیه 26 سوره قصص مهمترین شرط برای یک کارمند یا کارگر نمونه دو چیز بیان شده است: نخست قوّت وتوانایی، ودیگر امانت ودرستکاری.
البتّه گاه مبانی فکری واخلاقی انسان ایجاب میکند که دارای این صفت باشد (همانگونه که در مورد موسی علیه السلام در سوره قصص آمده است) وگاه نظام جامعه وحکومت صالح ایجاب میکند که حتّی عفریت جنّ به این دو صفت الزاماً متّصف شود، امّا به هر حال هیچ کار بزرگ وکوچکی در جامعه بدون دارا بودن این دو شرط انجامپذیر نیست، خواه از تقوا سرچشمه گیرد وخواه از نظام قانونی جامعه - دقّت کنید.
در آیات مورد بحث درباره کسی که تخت ملکه سبا را در کمترین مدّت نزد سلیمان آورد به عنوان (الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ) «کسی که بخشی از علم کتاب را دارا بود» تعبیر شده است، در حالی که در سوره رعد آیه 43 در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله وگواهان بر حقّانیّت او چنین آمده است: (قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ) «بگو: کافی است برای گواهی میان من وشما، خداوند وکسی که در نزد او علم
کتاب است».
در حدیثی از ابو سعید خدری از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که ابوسعید میگوید: من از معنی «الَّذی عِندَهُ عِلمٌ مِنَالکِتاب» (که در داستان سلیمان آمده است) از محضرش سؤال کردم، فرمود: او وصیّ برادرم سلیمان بن داوود بود. عرض کردم «وَ مَن عِندَهُ عِلمُ الکِتاب» از چه کسی سخن میگوید؟ فرمود: «ذاکَ أخی عَلِیُّ بنِ أبی طالِب؛ او برادرم علیّ بن ابی طالب است».(1)
توجّه به تفاوت «عِلمٌ مِنَ الکِتاب» که علم جزئی را میگوید، و«عِلمُ الکِتاب» که علم کلّی را بیان میکند روشن میسازد که میان آصف وعلی علیه السلام چه اندازه تفاوت بوده است.
ازاینرو در روایات بسیاری میخوانیم که اسم اعظم الهی هفتاد وسه حرف است، یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود وچنان خارق عادتی را انجام داد، ونزد امامان اهلبیت علیهم السلام هفتاد ودو حرف آن است، ویک حرف آن مخصوص به ذات پاک خداست.(2)
دنیاپرستان مغرور هنگامی که به قدرت میرسند همه چیز را جز خود فراموش میکنند وتمام امکاناتی را که به دست آوردهاند قارونوار که میگفت: (إنَّمَا أُوتِیتُهُ
عَلَی عِلْمٍ عِنْدِی) «آنچه را دارم بر اثر علم ودانش من است»(3)از ناحیه خودشان میدانند
ولا غیر.
در حالی که بندگان خاصّ خدا به هر جا برسند میگویند: (هَذَا ِمْن فَضْلِ رَبِّی) «این از فضل خداست بر ما».
جالب اینکه سلیمان علیه السلام نهتنها این سخن را به هنگام مشاهده تخت ملکه سبا در برابرش بیانکرد،بلکهافزود:این برای ایناستکه خدامرابیازماید،آیاشکرگزارم یانه؟
قبلاً نیز در همین سوره خواندیم که سلیمان علیه السلام نعمتهای خود را همه از خدا میداند
وخاضعانه رو به درگاهش میکند که: پروردگارا، شکر اینهمه نعمت را به من الهام کن، وتوفیقی عطا فرما که بتوانم در پرتو آن، جلب رضای تو کنم.
آری این است معیار شناخت موحّدان خالص از دنیاپرستان مغرور، واین است راه ورسم مردان پرظرفیّت وباشخصیّت در برابر کمظرفیّتان خودخواه.
گرچه معمول شده است که بعضی از متظاهران فقط این جمله پرمعنی سلیمان (هَذَا ِمْن فَضْلِ رَبِّی) را بر سر در کاخهای طاغوتی خود مینویسند، بیآنکه به آن اعتقادی داشته باشند ودر عملشان کمتر انعکاسی داشته باشد، ولی مهم آن است که هم بر سر در خانه باشد، هم در پیشانی تمام زندگی انسان ودر قلب او، عملش نشان دهد که همه را از فضل خدا میداند ودر مقام شکر آن برآید، نه شکر با زبان که شکر با عمل وبا تمام وجود.(1)
این نخستین خارق عادتی نیست که در داستان سلیمان، یا در زندگی پیامبران بهطور کلّی میبینیم، وآنها که فکر میکنند باید اینگونه تعبیرات را با توجیهها وتفسیرهایی از ظاهرش دگرگون ساخت وجنبههای کنایی ومعنوی به آن داد، باید حساب خود را یکجا با معجزات انبیا روشن سازند.
آیا آنها بهراستی انجام دادن کارهای خارق عادت از پیامبران یا جانشینان آنها را محال میدانند وآن را بهکلّی منکرند؟
چنین چیزی نه با اصل توحید وقدرت پروردگار که حاکم بر قوانین هستی است سازگار است، ونه با صریح قرآن در آیات بسیار.
امّا اگر بپذیرند که چنین چیزی ممکن است تفاوتی نمیکند که بحث از زنده کردن مردگان وشفای کورمادرزاد بهوسیله حضرت مسیح علیه السلام باشد، یا حاضر کردن تخت ملکه سبا به وسیله آصف بن برخیا.
بدون شک در اینجا روابط مرموز وعلل ناشناخته در کار است که ما با علم محدودمان از آن آگاه نیستیم، ولی همین قدر میدانیم که این کار محال نیست.
1) درباره اهمّیّت شکر وتأثیر آن در فزونی نعمت واقسام شکر (شکر تکوینی وتشریعی) بحث مشروحی درذیل آیه 7 سوره ابراهیم آمده است.
آیا آصف با قدرت معنوی خود تخت ملکه سبا را تبدیل به امواج نور کرد ودر یک لحظه در آنجا حاضر کرد وبار دیگر آن را مبدّل به مادّه اصلی ساخت؟ بر ما درست روشن نیست.
همین قدر میدانیم که امروز انسان از طرق علمی متداول روز کارهایی انجام میدهد که دویست سال قبل ممکن بود جزءِ محالات محسوب شود. فیالمثل اگر به کسی در چند قرن قبل میگفتند زمانی فرا میرسد که انسانی در شرق دنیا سخن میگوید ودر غرب جهان درست در همان لحظه سخنانش را میشنوند وچهرهاش را همگان مینگرند، آن را هذیان یا خواب آشفته میپنداشتند.
این به خاطر آن است که انسان میخواهد همه چیز را با علم وقدرت محدود خود ارزیابی کند، در حالی که در ماورای علم وقدرت او اسرار فراوانی نهفته است (ر.ک: ج 15، ص 495 - 505).
(قَالَ نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لاَ یَهْتَدُونَ * فَلَمَّا جَاءَتْ قِیلَ أَهَکَذَا عَرْشُکِ قَالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ * وَصَدَّهَا مَا کَانَتْ تَّعْبُدُ مِنْ دُونِ اللهِ إِنَّهَا کَانَتْ مِنْ قَوْمٍ کَافِرِینَ * قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَکَشَفَتْ عَنْ سَاقَیْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّنْ قَوَارِیرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ للهِِ رَبِّ الْعَالَمِینَ)
سلیمان گفت: «تخت او را برایش ناشناس سازید؛ ببینیم آیا متوجّه میشود یا از کسانی است که هدایت نمیشوند؟!» * هنگامی که (ملکه سبا) آمد، به او گفته شد: «آیا تخت تو اینگونه است؟» گفت: «گویا خود آن است! وما پیش از این هم آگاه بودیم واسلام آورده بودیم.» * و(سلیمان) او را از آنچه غیر از خدا میپرستید بازداشت، که او [ ملکه سبا] از قوم کافران بود. * به او گفته شد: «داخل قصر شو!» هنگامی که نظر به آن افکند، پنداشت نهر آبی است وساق پاهای خود را برهنه کرد (تا از آب بگذرد؛ امّا سلیمان) گفت: «این (آب نیست، بلکه) قصری است از بلور شفاف.» (ملکه سبا) گفت: «پروردگارا! من به خود ستم کردم؛ و(اینک) با سلیمان به خداوندی که پروردگار جهانیان است اسلام آوردم».
(سوره نمل، آیات 41-44)
در این آیات به صحنه دیگری از ماجرای عبرتانگیز سلیمان وملکه سبا برخورد میکنیم.
سلیمان برای اینکه میزان عقل ودرایت ملکه سبا را بیازماید ونیز زمینهای برای ایمان او به خداوند فراهم سازد، دستور داد تخت او را که حاضر ساخته بودند دگرگون وناشناس سازند «گفت: تخت او را برایش ناشناس سازید ببینیم آیا هدایت میشود یا از کسانی خواهد بود که هدایت نمییابند» (قَالَ نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنْظُرْ أَتَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لاَ یَهْتَدُونَ).
گرچه آمدن تخت ملکه از کشور سبا به شام کافی بود که بهآسانی نتواند آن را بشناسد، ولی با این حال سلیمان دستور داد تغییراتی در آن نیز ایجاد کنند. این تغییرات ممکن است از نظر جابهجا کردن بعضی از نشانهها وجواهرات ویا تغییر بعضی از رنگها ومانند آن بوده است.
امّا این سؤال پیش میآید که هدف سلیمان از آزمایش هوش وعقل ودرایت ملکه سبا چه بود؟
ممکن است آزمایش به این منظور انجام شده که بداند با کدامین منطق باید با او روبهرو شود، وچگونه دلیلی برای اثبات مبانی عقیدتی برای او بیاورد.
یا در نظر داشته پیشنهاد ازدواج به او کند، ومیخواسته است ببیند آیا راستی شایستگی همسری او را دارد یا نه؟
ویا واقعاً میخواسته مسؤولیّتی بعد از ایمان آوردن به او بسپارد، باید بداند تا چه اندازه استعداد پذیرش مسؤولیّتهایی را دارد.
برای جمله «أَتَهتَدِی» (آیا هدایت میشود) نیز دو تفسیر ذکر کردهاند: بعضی گفتهاند مراد شناختن تخت خویش است، وبعضی گفتهاند منظور، هدایت به راه خدا به خاطر دیدن این معجزه است.
ولی ظاهر همان معنی اوّل است، هر چند معنی اوّل خود مقدّمهای برای معنی دوم بوده است.
به هر حال «هنگامی که ملکه سبا وارد شد کسی اشاره به تخت کرد وگفت: آیا تخت تو اینگونه است؟» (فَلَمَّا جَاءَتْ قِیلَ أَهَکَذَا عَرْشُکِ).
ظاهر این است که گوینده سخن خود سلیمان نبوده است وگرنه تعبیر به «قیل» (گفته شد) مناسب نبود، زیرا نام سلیمان قبلاً وبعداً آمده وسخنان او به عنوان «قال» مطرح شده است.
به علاوه مناسب ابّهت سلیمان نبوده است که در بدو ورود او چنین سخنی را آغاز کند.
امّا به هر صورت ملکه سبا زیرکانهترین وحسابشدهترین جوابها را داد و«گفت: گویا خود آن تخت است» (قَالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ).
اگر میگفت شبیه آن است راه خطا پیموده بود واگر میگفت عین خود آن است سخنی برخلاف احتیاط بود، چرا که با این بعد مسافت، آوردن تختش به سرزمین سلیمان از طرق عادی امکان نداشت، مگر آنکه معجزهای صورت گرفته باشد.
از این گذشته در تواریخ آمده است که او تخت گرانبهای خود را در جای محفوظی در قصر مخصوص خود در اتاقی که مراقبان زیاد از آن حفاظت میکردند ودرهای محکمی داشت قرار داده بود.
ولی با اینهمه، ملکه سبا با تمام تغییراتی که به آن تخت داده بودند توانست آن را بشناسد.
وبلافاصله افزود: «وما پیش از این هم آگاه بودیم واسلام آورده بودیم» (وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ).
یعنی اگر منظور سلیمان از این مقدّمهچینیها این است که ما به اعجاز او پیببریم ما پیش از این با نشانههای دیگر از حقّانیّت او آگاه شده بودیم وحتّی قبل از دیدن این خارق عادت عجیب ایمان آورده بودیم، وچندان نیازی به این کار نبود.
وبه این ترتیب سلیمان «او را از آنچه غیر از خدا میپرستید بازداشت» (وَصَدَّهَا مَا کَانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ).(1)
1) در اینکه فاعل «صدّ» کیست وهمچنین «ما» در «ما کانَت» موصوله است یا مصدریه، مفسّران سخن بسیارگفتهاند. جمعی فاعل آن را - چنانکه در بالا گفتیم - سلیمان دانستهاند، وبعضی خداوند، که تفاوت زیادی ازنظر نتیجه ندارد. مطابق این دو تفسیر «ها» مفعول اوّل است، و«ما کانَت» در جای مفعول دوم با حذف «جار»،وتقدیر چنین است: «صَدَّها سُلَیمانُ» - یا - «صَدَّها اللّهُ عَمّا کانَت تَعبُدُ مِن دُونِ اللّهِ».ولی جمعی دیگر «ما کانَت...» را فاعل «صدّ» دانستهاند که معنی چنین میشود: معبودهای ملکه او را ازپرستش حق بازداشته بود - امّا با توجّه به اینکه در اینجا سخن از ایمان اوست نه از کفر او، تفسیر اوّلمناسبتر به نظر میرسد.کلمه «ما» ممکن است موصوله یا مصدریه باشد.
هر چند «پیش از آن از قوم کافر بود» (إِنَّهَا کَانَتْ مِنْ قَوْمٍ کَافِرِینَ).
آری او با دیدن این نشانههای روشن، با گذشته تاریک خود وداع گفت ودر مرحله تازهای از زندگی که مملو از نور ایمان ویقین بود گام نهاد.
در آخرین آیه مورد بحث صحنه دیگری از این ماجرا بازگو میشود وآن ماجرای داخل شدن ملکه سبا در قصر مخصوص سلیمان است.
سلیمان دستور داده بود صحن یکی از قصرها را از بلور بسازند ودر زیر آن آب جاری قرار دهند.
هنگامی که ملکه سبا به آنجا رسید «به او گفته شد: داخل حیاط قصر شو» (قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ).(1)
«ملکه آن صحنه را که دید گمان کرد نهر آبی است، ساق پاهای خود را برهنه کرد تا از آن آب بگذرد» در حالی که سخت در تعجّب فرو رفته بود که نهر آب در اینجا برای چیست (فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ سَاقَیْهَا).(2)
امّا «سلیمان به او گفت: حیاط قصر از بلور صاف ساخته شده» این آب نیست که بخواهد پا را برهنه کند واز آن بگذرد (قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوَارِیرَ).(3)
در اینجا سؤال مهمّی پیش میآید وآن اینکه سلیمان که یک پیامبر بزرگ الهی
بود، چرا چنین دم ودستگاه تجمّلاتی فوقالعادهای داشته باشد؟ درست است که
او سلطان بود وحکمران، ولی مگر نمیشد بساطی ساده همچون سایر پیامبران
داشته باشد؟
1) «صَرح» (بر وزن طرح) گاه بهمعنی فضای وسیع وگسترده آمده، وگاه بهمعنی بنای مرتفع وقصر بلند، ودراینجا ظاهراً بهمعنی حیاط قصر است.
2) «لُجّة» در اصل از مادّه «لجاج» بهمعنی سرسختی در انجام دادن کاری است، سپس به رفت وآمد صدا درگلو، «لَجّه» (بر وزن ضجّه) اطلاق شده، وامواج متراکم دریا که در حال رفت وآمد هستند نیز «لُجّه» (بر وزنجبّه) نامیده شدهاند، ودر آیه مورد بحث اشاره به آب متراکم ومتلاطم است.
3) «مُمَرَّد» بهمعنی صاف و«قواریر» جمع «قاروره» بهمعنی بلور وشیشه است.
امّا چه مانعی دارد که سلیمان برای تسلیم کردن ملکه سبا که تمام قدرت وعظمت خود را در تخت وتاج زیبا وکاخ باشکوه وتشکیلات پرزرق وبرق میدانست صحنهای به او نشان دهد که تمام دستگاه تجمّلاتیش در نظر او حقیر وکوچک
شود، واین نقطه عطفی در زندگی او برای تجدید نظر در میزان ارزشها ومعیار شخصیّت گردد.
چه مانعی دارد که به جای دست زدن به یک لشکرکشی پرضایعه وتوأم با خونریزی، مغز وفکر ملکه را چنان مبهوت ومقهور کند که اصلاً به چنین فکری نیفتد، بهخصوص اینکه او زن بود وبه اینگونه مسائل تشریفاتی اهمّیّت میداد.
مخصوصاً بسیاری از مفسّران تصریح کردهاند که سلیمان پیش از آنکه ملکه سبا به سرزمین شام برسد دستور داد چنین قصری بنا کردند وهدفش نمایش قدرت برای تسلیم ساختن او بود.
این کار نشان میداد که قدرت عظیمی از نظر نیروی ظاهری در اختیار سلیمان است که او را به انجام دادن چنین کارهایی موفّق ساخته است.
به تعبیر دیگر این هزینه در برابر امنیّت وآرامش یک منطقه وسیع وپذیرش دین حق، وجلوگیری از هزینه فوقالعاده جنگ مطلب مهمّی نبود.
ولذا هنگامی که ملکه سبا این صحنه را دید «گفت: پروردگارا، من بر خویشتن ستم کردم» (قَالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی).
«وبا سلیمان در پیشگاه اللّه، پروردگار جهانیان، اسلام آوردم» (وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَنَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ).
من در گذشته در برابر آفتاب سجده میکردم، بت میپرستیدم، غرق تجمّل وزینت بودم، وخود را برترین انسان در دنیا میپنداشتم.
امّا اکنون میفهمم که قدرتم تا چه حد کوچک بوده واصولاً این زر وزیورها روح انسان را سیراب نمیکند.
خداوندا، من همراه رهبرم سلیمان به درگاه تو آمدم، از گذشته پشیمانم وسر تسلیم به آستانت میسایم.
جالب اینکه او در اینجا واژه «مع» را به کار میبرد (همراه سلیمان) تا روشن شود در راه خدا همه برادرند وبرابر، نه همچون راه ورسم جبّاران که بعضی بر بعضی
مسلّط وگروهی در چنگال گروهی اسیرند. در اینجا غالب ومغلوبی وجود ندارد وهمه بعد از پذیرش حق در یک صف قرار دارند.
درست است که ملکه سبا قبل از آن هم ایمان خود را اعلام کرده بود، زیرا در آیات گذشته از زبان او شنیدیم که گفت: (وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ) «ما پیش از اینکه تخت را در اینجا ببینیم آگاهی یافته بودیم واسلام را پذیرفته بودیم».
ولی در اینجا اسلام ملکه به اوج خود رسید، لذا با تأکید بیشتر اسلام را اعلام کرد.
او نشانههای متعدّدی از حقّانیّت دعوت سلیمان را قبلاً دیده بود.
آمدن هدهد با آن وضع مخصوص.
عدم قبول هدیه کلان که از ناحیه ملکه فرستاده شده بود.
حاضر ساختن تخت او از آن راه دور در مدّتی کوتاه.
وسرانجام مشاهده قدرت وعظمت فوقالعاده سلیمان، ودر عین حال اخلاق مخصوصی که هیچ شباهتی با اخلاق شاهان نداشت.
آنچه در قرآن مجید پیرامون ملکه سبا آمده همان مقدار است که در بالا خواندیم، سرانجام ایمان آورد وبه خیل صالحان پیوست امّا اینکه بعد از ایمان به کشور خود بازگشت وبه حکومت خود از طرف سلیمان ادامه داد، یا نزد سلیمان ماند وبا او ازدواج کرد، یا به توصیه سلیمان با یکی از ملوک یمن که به «تُبّع» مشهور بودند پیمان زناشویی بست، در قرآن اشارهای به اینها نشده چون در هدف اصلی قرآن که مسائل تربیتی است دخالتی نداشته.
ولی مفسّران ومورّخان هر کدام راهی برگزیدهاند که تحقیق در آن ضرورتی ندارد، هر چند طبق گفته بعضی از مفسّران، مشهور ومعروف(1)همان ازدواج او با
سلیمان است.
یادآوری این مطلب را لازم میدانیم که درباره سلیمان ولشکر وحکومت او
1) آلوسی، روح المعانی.
وهمچنین خصوصیّات ملکه سبا وجزییّات زندگیش، افسانهها واساطیر فراوانی گفتهاند که گاه تشخیص آنها از حقایق تاریخی برای توده مردم مشکل میشود، وگاه سایه تاریکی روی اصل این جریان تاریخی افکنده واصالت آن را خدشهدار میکند، وایناست نتیجه شوم خرافاتیکه باحقایق آمیخته میشودکه بایدکاملاًمراقب آن بود.
بخشی از حالات سلیمان علیه السلام که در 30 آیه گذشته آمده، بیانگر مسائل بسیاری است که قسمتی از آن را در لابهلای بحثها خواندیم وبه قسمت دیگری اشاره گذرایی ذیلاً میکنیم:
این داستان از موهبت علم وافری که خداوند در اختیار سلیمان وداوود گذاشته است شروع میشود، وبه توحید وتسلیم در برابر فرمان پروردگار ختم میگردد، آن هم توحیدی که پایگاهش نیز علم است.
این داستان نشان میدهد که گاه غایب شدن یک پرنده وپرواز استثنایی او بر فراز یک منطقه ممکن است مسیر تاریخ ملّتی را تغییر دهد وآنها را از شرک به ایمان، واز فساد به صلاح بکشاند، واین است نمونهای از قدرتنمایی پروردگار ونمونهای از حکومت حق.
این داستان نشان میدهد که نور توحید در تمام دلها پرتوافکن است وحتّی یک پرنده ظاهراً خاموش، از اسرار عمیق توحید خبر میدهد.
برای توجّه دادن یک انسان به ارزش واقعیش ونیز هدایت او به سوی اللّه باید نخست غرور وتکبّر او را در هم شکست، تا پردههای تاریک از جلوی چشم واقعبین او کنار برود، همانگونه که سلیمان با انجام دادن دو کار، غرور ملکه سبا را درهم شکست؛ حاضر ساختن تختش وبه اشتباه افکندن او در برابر ساختمان قسمتی از قصر.
هدف نهایی در حکومت انبیا کشورگشایی نیست، بلکه هدف همان چیزی است که در آخرین آیه مورد بحث خواندیم که سرکشان به گناه خود اعتراف کنند، ودر برابر ربّ العالمین سر تعظیم فرود آورند، ولذا قرآن با همین نکته داستان فوق را پایان میدهد.
روح «ایمان» همان «تسلیم» است، به همین دلیل هم سلیمان در نامهاش روی آن تکیه میکند، وهم ملکه سبا در پایان کار.
گاه یک انسان با دارا بودن بزرگترین قدرت، ممکن است نیازمند موجود ضعیفی همچون یک پرنده شود، نهتنها از علم او که از کار او نیز کمک میگیرد وگاه مورچهای با آن ضعف وناتوانی وی را تحقیر میکند.
نزول این آیات در مکّه که مسلمانان سخت از سوی دشمنان در فشار بودند وتمام درها به روی آنان بسته بود مفهوم خاصّی داشت، مفهومش تقویت روحیّه ودلداری به آنان وامیدوار ساختن آنان به لطف ورحمت پروردگار وپیروزیهای آینده بود (ر.ک: ج 15، ص 506 - 515).
(إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالاِْفْکِ عُصْبَةٌ مِّنْکُمْ لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّآ لَّکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ لِکُلِّ امْرِءٍ مِّنْهُمْ مَّا اکْتَسَبَ مِنَ الاِْثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ * لَّوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْرآ وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ * لَّوْلاَ جَاءُوا عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُوْلَئِکَ عِنْدَ اللهِ هُمُ الْکَاذِبُونَ * وَلَوْلاَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ * إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُمْ مَّا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنآ وَهُوَ عِنْدَ اللهِ عَظِیمٌ * وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَّا یَکُونُ لَنَا أَنْ نَّتَکَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَکَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ)
به یقین کسانی که آن تهمت عظیم را عنوان کردند گروهی (متشکّل وتوطئهگر) از شما بودند؛ امّا گمان نکنید این ماجرا به زیان شماست، بلکه خیر شما در آن است؛ هر یک از آنها سهم خود را از این گناهی که مرتکب شدند دارند؛ وآنکس از آنان که بخش مهمّ آن را بر عهده داشت عذاب عظیمی برای اوست! * چرا هنگامی که این (تهمت) را شنیدید، مردان وزنان باایمان نسبت به کسی که از خودشان بود، گمان خیر نبردند ونگفتند این دروغ بزرگِ آشکاری است؟! * چرا چهار شاهد بر آن نیاوردند؟! وهنگامی که گواهان را نیاوردند، آنان در پیشگاه خدا دروغگویانند. * واگر فضل ورحمت الهی در دنیا وآخرت شامل حال شما نمیشد، بهخاطر این گناهی که کردید عذاب سختی به شما میرسید! * (به یاد آورید) زمانی را که این شایعه را از زبان یکدیگر میگرفتید، وبا دهان خود سخنی میگفتید که به آن یقین نداشتید؛ وآن را ساده وکوچک میپنداشتید در حالی که نزد خدا بزرگ است! * چرا هنگامی که آن را شنیدید نگفتید: «ما حق نداریم که به این سخن تکلّم کنیم؛ خداوندا منزّهی تو، این بهتان بزرگی است»؟! (سوره نور، آیات 11-16)
برای آیات فوق دو شأن نزول نقل شده است:
شأن نزول اوّل که مشهورتر است، در کتابهای تفسیر اهل سنّت آمده ودر تفاسیر شیعه نیز بالواسطه نقل شده، چنین است:
عایشه همسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میگوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که میخواست سفر برود، در میان همسرانش قرعه میافکند، قرعه به نام هر کس میآمد او را با خود میبرد، در یکی از غزوات(1)قرعه به نام من افتاد. من با پیامبر صلی الله علیه و آله حرکت کردم وچون
آیه حجاب نازل شده بود، در هودجی قرار داشتم. جنگ به پایان رسید وبازگشتیم نزدیک مدینه رسیدیم شب بود، من از لشکرگاه برای انجام حاجتی کمی دور شدم هنگامی که بازگشتم متوجّه شدم گردنبندی که از مهرههای یمانی داشتم پاره شده است. به دنبال آن بازگشتم ومعطّل شدم هنگامی که بازگشتم دیدم لشکر حرکت کرده، هودج مرا بر شتر گذاردهاند ورفتهاند، در حالی که گمان میکردهاند من در آن هستم، زیرا زنان در آن زمان بر اثر کمبود غذا سبک جثه بودند به علاوه من سنّ وسالی نداشتم. به هر حال در آنجا تک وتنها ماندم وفکر کردم هنگامی که به منزلگاه برسند ومرا نیابند به سراغ من بازمیگردند. شب را در آن بیابان ماندم.
اتّفاقاً صفوان یکی از افراد لشکر مسلمین که او هم از لشکرگاه دور مانده بود شب در آن بیابان بود. به هنگام صبح مرا از دور دید، نزدیک آمد هنگامی که مرا شناخت بیآنکه یک کلمه با من سخن بگوید جز اینکه «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون» را بر زبان جاری ساخت، شتر خود را خواباند ومن بر آن سوار شدم. او مهار ناقه را در دست داشت تا به لشکرگاه رسیدیم. این منظره سبب شد که گروهی درباره من شایعهپردازی کنند وخود را بدینسبب هلاک (وگرفتار مجازات الهی) سازند.
کسی که بیش از همه به این تهمت دامن میزد، عبداللّه بن ابی سلول بود.
ما به مدینه رسیدیم واین شایعه در شهر پیچید در حالی که من هیچ از آن خبر نداشتم. در این هنگام بیمار شدم. پیامبر صلی الله علیه و آله به دیدن من میآمد ولی لطف سابق را در او نمیدیدم ونمیدانستم قضیه از چه قرار است. حالم بهتر شد. بیرون آمدم وکمکم از بعضی از زنان نزدیک، از شایعهسازی منافقان آگاه شدم.
1) جنگ بنیالمصطلق، در سال پنجم هجرت.
بیماریم شدّت گرفت، پیامبر صلی الله علیه و آله به دیدن من آمد. از او اجازه خواستم به خانه پدرم بروم. هنگامی که به خانه پدرم رفتم از مادرم پرسیدم مردم چه میگویند؟
او به من گفت: غصّه نخور به خدا سوگند زنانی که امتیازی دارند ومورد حسد دیگران هستند، درباره آنها سخن بسیار گفته میشود.
در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله با علیّ بن ابی طالب علیه السلام واسامة بن زید مشورت کرد که در برابر این گفتوگوها چه کنم؟
اسامة گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله او خانواده تو است وما جز خیر از او ندیدهایم (اعتنایی به سخنان مردم نکن).
وعلی علیه السلام گفت: ای پیامبر، خداوند کار را بر تو سخت نکرده است، غیر از او همسر بسیار است، از کنیز او در این باره تحقیق کن.
پیامبر صلی الله علیه و آله کنیز مرا فرا خواند واز او پرسید: آیا چیزی که شکّ وشبههای پیرامون عایشه برانگیزد هرگز دیدهای؟
کنیز گفت: به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده است، من هیچ کار خلافی از او ندیدهام.
در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم گرفت این سخنان را با مردم در میان بگذارد. بر سر منبر رفت ورو به مسلمانان کرده، گفت: ای گروه مسلمین، آیا من معذورم مردی (منظورش عبداللّه بن ابی سلول بود) را مجازات کنم که مرا در مورد خانوادهام - که جز پاکی از او ندیدهام - ناراحت کند؟
وهمچنین اگر دامنه این اتّهام دامان مردی را بگیرد که من هرگز بدی از او ندیدهام، تکلیف چیست؟
سعد بن معاذ انصاری برخاست و عرض کرد: تو حق داری چنین کسی را مجازات کنی، اگر او از طایفه اوس باشد من گردنش را میزنم (سعد بن معاذ بزرگ طایفه اوس بود) واگر از برادران ما از طایفه خزرج باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا کنیم.
سعد بن عباده که بزرگ خزرج ومرد صالحی بود در اینجا تعصّب قومیّت او را فرو گرفت (عبداللّه بن ابی که این شایعه دروغین را دامن میزد از طایفه خزرج بود) رو به سعد کرد و گفت: تو دروغ میگویی. به خدا سوگند توانایی بر کشتن چنین کسی را اگر از قبیله ما باشد نخواهی داشت.
اسید بن خضیر که پسر عموی سعد بن معاذ بود رو به سعد بن عباده کرده، گفت: تو دروغ میگویی به خدا قسم ما چنین کسی را میکشیم، تو منافقی، واز منافقان دفاع میکنی.
در این هنگام چیزی نمانده بود که قبیله اوس وخزرج به جان هم بیفتند وجنگ شروع شود، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله بر منبر ایستاده بود. حضرت بالاخره آنها را خاموش وساکت کرد.
این وضع همچنان ادامه داشت. غم واندوه شدید وجود مرا فرا گرفته بود. یک ماه بود که پیامبر هرگز در کنار من نمینشست.
من خود میدانستم که از این تهمت پاکم وبالاخره خداوند مطلب را روشن خواهد کرد.
سرانجام روزی پیامبر صلی الله علیه و آله نزد من آمد در حالی که خندان بود، ونخستین سخنش این بود: بشارت باد بر تو که خداوند تو را از این اتّهام مبرّا ساخت. این هنگامی بود که آیات «إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُ بِالاِْفْکِ...» تا آخر آیات نازل گردیده بود.
(وبه دنبال نزول این آیات آنها که این دروغ را پخش کرده بودند، بر همگی حدّ قذف جاری شد).(1)
شأن نزول دوم که در بعضی از کتابها در کنار شأن نزول اوّل ذکر شده چنین است: ماریه قبطیه یکی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله از سوی عایشه مورد اتّهام قرار گرفت، زیرا او فرزندی از پیامبر صلی الله علیه و آله به نام ابراهیم داشت. هنگامی که ابراهیم از دنیا رفت پیامبر صلی الله علیه و آله شدیداً غمگین شد. عایشه گفت: چرا اینقدر ناراحتی؟ او در حقیقت فرزند تو نبود، فرزند جریح قبطی بود.
هنگامی که رسول صلی الله علیه و آله خدا این سخن را شنید، علی علیه السلام را مأمور کشتن جریح کرد که به خود اجازه چنین خیانتی را داده بود.
هنگامی که علی علیه السلام با شمشیر برهنه به سراغ جریح رفت واو آثار غضب را در چهره حضرت مشاهده کرد، فرار کرده از درخت نخلی بالا رفت وزمانی که احساس
1) آنچه در بالا آوردیم مضمون روایتی است که در بیشتر کتابهای تفسیر، با کمی تفاوت آمده وما آن را باکمی اختصار ذکر کردیم.
کرد ممکن است علی علیه السلام به او برسد خود را از بالای درخت به زیر انداخت در این هنگام پیراهن او بالا رفت ومعلوم شد او اصلاً آلت جنسی ندارد.
علی علیه السلام به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمده، عرض کرد: آیا باید در انجام دستورهای شما قاطعانه پیش روم یا تحقیق کنم؟
فرمود: باید تحقیق کنی. علی علیه السلام جریان را عرض کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله شکر خدا را به جای آورد و فرمود: شکر خدا را که بدی وآلودگی را از دامان ما دور کرد.
در این هنگام آیات فوق نازل شد واهمّیّت این موضوع را بازگو کرد.(1)
با اینکه نخستین شأن نزول - همانگونه که گفتیم - در بسیاری از منابع اسلامی آمده ولی جای گفتوگو، چون وچرا ونقاط مبهم در آن وجود دارد، از جمله:
این موضوع نهتنها با مقام عصمت سازگار نیست، بلکه یک مسلمان باایمان وثابت قدم نیز نباید اینچنین تحت تأثیر شایعات بیدلیل قرار گیرد، واگر شایعه در فکر او تأثیر ناخودآگاهی بگذارد در عمل نباید روش خود را تغییر دهد وتسلیم آن گردد، چه رسد به معصوم که مقامش روشن است.
آیا میتوان باور کرد عتابها وسرزنشهای شدیدی که در آیات بعد خواهد آمد شامل شخص پیامبر صلی الله علیه و آله نیز بشود که چرا گروهی از مؤمنان تحت تأثیر این شایعه قرار گرفتند و مطالبه چهار شاهد نکردند؟
این یکی از ایرادهای مهمّی است که ما را در صحّت این شأن نزول، لااقل گرفتار تردید میکند.
1) نقل با تلخیص از تفسیر المیزان، نور الثقلین، وتفسیر صافی.
وامّا در مورد شأن نزول دوم، مشکل از این بیشتر است، چرا که:
اوّلاً مطابق این شأن نزول، کسی که مرتکب تهمت زدن شد، یک نفر بیشتر نبود، در حالی که آیات با صراحت میگوید گروهی در این مسأله فعّالیّت داشتند، وشایعه را آنچنان پخش کردند که تقریباً محیط را فراگرفت، ولذا ضمیرها در مورد عتاب وسرزنش مؤمنانی که در این مسأله درگیر شدند، همه به صورت جمع آمده است واین با شأن نزول دوم به هیچوجه سازگار نیست.
ثانیاً این سؤال باقی است که اگر عایشه مرتکب چنین تهمتی شده بود وبعداً خلاف آن ثابت گردید، چرا پیامبر صلی الله علیه و آله حدّ تهمت بر او اجرا نکرد؟
ثالثاً چگونه امکان دارد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تنها با شهادت یک زن حکم اعدام را در مورد یک متّهم صادر کند، با اینکه رقابت در میان زنان یک مرد عادی است، این امر ایجاب میکرداحتمال انحراف ازحقّ وعدالت یاحدّاقل اشتباه وخطادرحقّ اوبدهد.
به هر حال، آنچه برای ما مهم است این شأن نزولها نیست مهم آن است که بدانیم از مجموع آیات استفاده میشود شخص بیگناهی را به هنگام نزول این آیات متّهم به عمل منافی عفّت نموده بودند، واین شایعه در جامعه پخش شده بود.
ونیز از قراین موجود در آیه استفاده میشود که این تهمت درباره فردی بود که از اهمّیّت ویژهای در جامعه آن روز برخوردار بوده است.
ونیز گروهی از منافقان وبهظاهر مسلمانها میخواستند از این حادثه بهرهبرداری غرضآلودی به نفع خویش وبه زیان جامعه اسلامی کنند که آیات فوق نازل شد وبا
1) المیزان، ج 15، ص 111.
قاطعیّت بینظیری با این حادثه برخورد کرد، ومنحرفان بدزبان ومنافقان تیرهدل را محکم بر سر جای خود نشاند.
بدیهی است، این احکام شأن نزولش هر که باشد انحصار به او وآن زمان ومکان نداشته، ودر هر محیط وهر عصر وزمان جاری است.
بعد از همه این گفتوگوها به سراغ تفسیر آیات میرویم تا ببینیم چگونه قرآن با فصاحت وبلاغت تمام، این حادثه خاص را پیگیری وموشکافی نموده ودر نهایت حلّ وفصل کرده است.
نخستین آیه مورد بحث بیآنکه اصل حادثه را مطرح کند، میگوید: «کسانی که آن تهمت عظیم را مطرح کردند گروهی از شما بودند» (إِنَّ الَّذِینَ جَاءوُ بِالاِْفْک عُصْبَةٌ مِنْکُمْ).
زیرا از فنون فصاحت وبلاغت آن است که جملههای زاید را حذف کنند وبه دلالت التزامی کلمات قناعت نمایند.
واژه «افک» (بر وزن فکر) بنا به گفته راغب به هر چیزی گفته میشود که از حالت اصلی وطبیعیش دگرگون شود. مثلاً بادهای مخالف را که از مسیر اصلی انحراف یافته «مؤتفکه» مینامند، سپس به هر سخنی که انحراف از حق پیدا کند ومتمایل به خلاف واقع گردد - واز جمله دروغ وتهمت - «افک» گفته میشود.
مرحوم طبرسی در مجمع البیان معتقد است که «افک» به هر دروغ سادهای نمیگویند، بلکه دروغ بزرگی است که مسألهای را از صورت اصلیش دگرگون میسازد؛ بنابراین کلمه «افک» خود بیانگر اهمّیّت این حادثه ودروغ وتهمتی است که در این زمینه مطرح بود.
واژه «عُصبَه» (بر وزن لقمه) در اصل از مادّه «عصب» بهمعنی رشتههای مخصوصی است که عضلات انسان را به هم پیوند داده ومجموعه آن سلسله اعصاب نام دارد، سپس به جمعیّتی که با هم متّحدند، پیوند، ارتباط، همکاری وهمفکری دارند «عصبه» گفته شده است.
به کار رفتن این واژه نشان میدهد که توطئهگران در داستان «افک» ارتباط نزدیک
ومحکمی با هم داشته وشبکه منسجم ونیرومندی را برای توطئه تشکیل میدادند.
بعضی گفتهاند: این تعبیر معمولاً در مورد ده تا چهل نفر به کار میرود.(1)
به هر حال قرآن به دنبال این جمله به مؤمنانی که از بروز چنین اتّهامی نسبت به شخص پاکدامنی سخت ناراحت شده بودند دلداری میدهد که «گمان نکنید این ماجرا برای شما شرّ وبد است بلکه برای شما خیر خواهد بود» (لاَ تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ).
چرا که پرده از روی نیّات پلید جمعی از دشمنان شکست خورده ومنافقان کوردل برداشت، واین بدسیرتان خوشظاهر را رسوا ساخت، وچه خوب است که محک تجربه به میان آید تا آنان که غش دارند سیهرو شوند.
وچه بسا اگر این حادثه نبود وآنها همچنان ناشناخته میماندند، در آینده ضربه سختتر وخطرناکتری میزدند.
این ماجرا به مسلمانان درس داد که پیروی از شایعهسازان آنها را به روزهای سیاه میکشاند، باید در برابر این کار به سختی بایستند.
درس دیگری که این ماجرا به مسلمانان آموخت این بود که تنها به ظاهر حوادث ننگرند، چه بسا حوادث ناراحتکننده وبدظاهری که «خیر کثیر» در آن نهفته است.
جالب اینکه با ذکر ضمیر «لَکُم» همه مؤمنان را در این حادثه سهیم میشمرد وبه راستی چنین است، زیرا مؤمنان از نظر حیثیت اجتماعی از هم جدایی وبیگانگی ندارند ودر غمها وشادیها شریک وسهیم هستند.
آنگاه در دنبال این آیه به دو نکته اشاره میکند نخست میگوید: «اینها که دست به چنین گناهی زدند، هر کدام سهم خود را از مسؤولیّت ومجازات آن خواهند داشت» (لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَااکْتَسَبَ مِنَالاِْثْمِ).
اشاره به اینکه مسؤولیّت عظیم سردمداران وبنیانگذاران یک گناه، هرگز مانع از مسؤولیّت دیگران نخواهد بود، بلکه هر کس به هر اندازه وبه هر مقدار در یک توطئه سهیم وشریک باشد، بار گناه آن را بر دوش میکشد.
نکته دوم اینکه: «از میان آنها کسی که بخش عظیم این گناه را بر عهده گرفت عذاب
1) در تفسیر روح المعانی این معنی از کتاب صحاح نقل شده است.
عظیم ودردناکی دارد» (وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ).
مفسّران گفتهاند: این شخص عبداللّه بن ابی سلول بود که سرسلسله اصحاب افک محسوب میشد.
بعضی دیگر نیز مسطح بن اثاثه وحسان بن ثابت را به عنوان مصداق این سخن نام بردهاند.
به هر حال کسی که بیش از همه در این ماجرا فعّالیّت میکرد، نخستین شعلههای آتش افک را برافروخت ورهبر این گروه محسوب میشد به تناسب بزرگی گناهش مجازات بزرگتری دارد (بعید نیست تعبیر به «تَوَلّی» اشاره به مسأله رهبری او باشد).
سپس روی سخن را به مؤمنانی که در این حادثه فریب خوردند وتحت تأثیر واقع شدند کرده، آنها را شدیداً طی چند آیه مورد سرزنش قرار داده میگوید: «چرا هنگامی که این تهمت را شنیدید مردان وزنان باایمان نسبت به خود گمان خیر نبردند؟» (لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُوْمِنُونَ وَالْمُوْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا).
یعنی چرا هنگامی که سخن منافقان را درباره افراد مؤمن استماع کردید با حسن ظن به دیگر مؤمنان که بهمنزله نفس خود شما هستند برخورد نکردید؟
«وچرا نگفتید این یک دروغ بزرگ وآشکار است» (وَ قَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُبِینٌ).
شما که سابقه زشت ورسوای این گروه منافقان را میدانستید.
شما که از پاکدامنی فرد مورد اتّهام بهخوبی آگاه بودید.
شما که از روی قراین مختلف اطمینان داشتید چنین اتّهامی امکانپذیر نیست.
شما که به توطئههایی که بر ضدّ پیامبر صلی الله علیه و آله از ناحیه دشمنان صورت میگرفت واقف بودید.
با اینهمه جای ملامت وسرزنش است که اینگونه شایعات دروغین را بشنوید وسکوت اختیار کنید چه رسد به اینکه خود آگاهانه یا ناآگاه عامل نشر آن شوید.
جالب اینکه در آیه فوق به جای اینکه تعبیر کند شما درباره متّهم به این تهمت باید حسن ظن داشته باشید، میگوید: شما نسبت به خودتان باید حسن ظن میداشتید.
این تعبیر - چنانکه گفتیم - اشاره به این است که جان مؤمنان از هم جدا نیست وهمه بهمنزله نفس واحدند که اگر اتّهامی به یکی از آنها متوجّه شود گویی به همه متوجّه شده است واگر عضوی را روزگار به درد آورد قراری برای دیگر عضوها باقی
نمیماند، وهمانگونه که هر کس خود را موظّف به دفاع از خویشتن در برابر اتّهامات میداند، باید به همان اندازه از دیگر برادران وخواهران دینی خود دفاع کند.(1)
استعمال کلمه «انفس» در چنین مواردی در آیات دیگر قرآن نیز دیده میشود، از جمله آیه 11 سوره حجرات که میفرماید: وَ لاَ تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ: «غیبت وعیبجویی از خودتان نکنید».
واینکه تکیه بر روی مردان وزنان باایمان شده، اشاره به این است که ایمان صفتی است که میتواند مانع ورادع در برابر گمانهای بد باشد.
تا اینجا سرزنش وملامت آنها جنبههای اخلاقی ومعنوی دارد، یعنی به هر حساب جای این نبود که مؤمنان در برابر چنین تهمت زشتی سکوت کنند ویا آلت دست شایعهسازان کوردل گردند.
سپس به بُعد قضایی مسأله توجّه کرده میگوید: «چرا آنها را موظّف به آوردن چهار شاهد کردید؟» (لَوْلاَ جَاوُ عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ).
«اکنون که چنین گواهانی را نیاوردند آنها نزد خدا دروغگویانند» (فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولَئِکَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذِبُونَ).
این مؤاخذه وسرزنش نشان میدهد که دستور اقامه شهود چهارگانه وهمچنین حدّ قذف در صورت عدم آن، قبل از آیات «افک» نازل شده بود.
امّا این سؤال که چرا شخص پیامبر صلی الله علیه و آله اقدام به اجرای این حدّ نکرد پاسخش روشن است، زیرا تا همکاری از ناحیه مردم نباشد، اقدام به چنین امری ممکن نیست زیرا پیوندهای تعصّبآمیز قبیلهای گاهی سبب میشد که مقاومتهای منفی در برابر اجرای بعضی از احکام هرچند بهطور موقّت ابراز شود، چنانکه طبق نقل تواریخ در این حادثه چنین بود.
سرانجام تمام این سرزنشها را جمعبندی کرده میگوید: «اگر فضل ورحمت خدا در دنیا وآخرت شامل حال شما نبود، به خاطر این کاری که در آن وارد شدید عذاب عظیمی دامانتان را میگرفت» (وَ لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِیالدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِیمَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ).
1) واینکه بعضی گفتهاند در اینجا «مضاف» محذوف است ودر تقدیر چنین بوده: «ظَنَّ المومِنونَ وَالمومِناتُبِأنفُسِ بَعضِهِم خَیراً» گفتار بیاساسی است که لطافت وظرافت آیه را از بین میبرد.
با توجّه به اینکه «أفَضتُم» از مادّه «افاضه» بهمعنی خروج آب با کثرت وفزونی است، ونیز گاهی بهمعنی فرو رفتن در آب آمده است، از این تعبیر چنین برمیآید که شایعه اتّهام مزبور آنچنان دامنه یافت که مؤمنان را نیز در خود فروبرد.
آیه بعد در حقیقت توضیح وتبیین بحث گذشته است که چگونه آنها در این گناه بزرگ بر اثر سهلانگاری غوطهور شدند، میگوید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که به استقبال این دروغ بزرگ میرفتید، واین شایعه را از زبان یکدیگر میگرفتید»
(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ).
«وبا دهان خود سخنی میگفتید که به آن علم ویقین نداشتید» (وَ تَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُمْ مَا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ).
«وگمان میکردید این مسأله کوچکی است در حالی که در نزد خدا بزرگ است» (وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ).
در واقع این آیه به سه قسمت از گناهان بزرگ آنها در این رابطه اشاره میکند:
نخست به استقبال این شایعه رفتن واز زبان یکدیگر گرفتن (پذیرش شایعه).
دوم منتشر ساختن شایعهای را که هیچگونه علم ویقین به آن نداشتند وبازگو کردن آن برای دیگران (نشر شایعه بدون هیچگونه تحقیق).
سوم آن را عملی ساده وکوچک شمردن در حالی که نهتنها با حیثیت دو فرد مسلمان ارتباط داشت، بلکه با حیثیت وآبروی جامعه اسلامی گره خورده بود (کوچک شمردن شایعه وبهعنوان یک وسیله سرگرمی از آن استفاده کردن).
جالب اینکه در یک مورد تعبیر «بِألسِنَتِکُم» (با زبانتان).
ودر جای دیگر «بِأفواهِکُم» (با دهانتان) آمده است، با اینکه همه سخنان با زبان واز طریق دهان صورت میگیرد.
اشاره به اینکه شما نه در پذیرش این شایعه مطالبه دلیل کردید ونه در پخش آن تکیه بر دلیل داشتید، تنها سخنانی که باد هوا بود ونتیجه گردش زبان وحرکات دهان، سرمایه شما در این ماجرا بود.
واز آنجا که این حادثه بسیار مهمّی بود که گروهی از مسلمانان آن را سبک وکوچک شمرده بودند، بار دیگر در آیه بعد روی آن تکیه کرده وموجی تازه از سرزنش بر آنها میبارد، وتازیانهای محکمتر بر روح آنها نواخته، میگوید: «چرا
هنگامی که این دروغ بزرگ را شنیدید، نگفتید: ما مجاز نیستیم از این سخن بگوییم (چرا که تهمتی است بدون دلیل)، منزّهی تو، ای پروردگار، این بهتان بزرگی است»
(وَ لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَا یَکُونُ لَنَا أَنْ نَتَکَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَکَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ).
در واقع قبلاً تنها به خاطر این ملامت شده بودند که چرا با حسن ظن نسبت به کسانی که مورد اتّهام واقع شده بودند نگاه نکردند، امّا در اینجا میگوید: علاوه بر حسن ظن، شما میبایست هرگز به خود اجازه ندهید لب به چنین تهمتی بگشایید، چه رسد که عامل نشر آن شوید.
شما باید از این تهمت بزرگ غرق تعجّب میشدید وبه یاد پاکی ومنزّه بودن پروردگار میافتادید، واز اینکه آلوده نشر چنین تهمتی شوید به خدا پناه میبردید.
امّا معالاسف شما به سادگی وآسانی از کنار آن گذشتید - سهل است - به آن نیز دامن زدید، وناآگاهانه آلت دست منافقان توطئهگر وشایعهساز شدید.
در مورد اهمّیّت گناه شایعهسازی، انگیزهها وراه مبارزه با آن، وهمچنین نکتههای دیگر پیرامون این موضوع در ذیل آیات آینده به خواست خدا بحث خواهیم کرد (ر.ک: ج 14، ص 414 - 429).
(یَعِظُکُمُ اللهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدآ إِنْ کُنتُمْ مُّؤْمِنِینَ * وَیُبَیِّنُ اللهُ لَکُمُ الاْیَاتِ وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ * إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ وَاللهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ * وَلَوْلاَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللهَ رَءُوفٌ رَّحِیمٌ)
خداوند شما را اندرز میدهد که اگر ایمان دارید هرگز چنین کاری را تکرار نکنید. * وخداوند آیات را برای شما بیان میکند، وخدا دانا وحکیم است. * به یقین کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم باایمان شایع شود برای آنان در دنیا وآخرت عذاب دردناکی است؛ وخداوند میداند وشما نمیدانید. * واگر فضل ورحمت الهی شامل حال شما نبود واینکه خدا رؤوف ومهربان است (مجازات سختی دامانتان را میگرفت)!
(سوره نور، آیات 17-20)
باز در این آیات سخن از داستان افک، عواقب شوم ودردناک شایعهسازی واتّهام ناموسی نسبت به افراد پاک است، چرا که این مسأله بهقدری مهم است که قرآن لازم میبیند چند بار از طرق گوناگون ومؤثّر این مسأله را تحلیل کند، وچنان محکمکاری نماید که در آینده چنین صحنهای در جامعه مسلمین تکرار نشود.
نخست میگوید: «خداوند شما را اندرز میدهد که مانند این عمل را هرگز تکرار نکنید اگر ایمان (به خدا وروز جزا) دارید» (یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدًا إِنْ کُنْتُمْ مُوْمِنِینَ).(1)
یعنی این نشانه ایمان است که انسان به سراغ این گناهان عظیم نرود، واگر مرتکب شد، یا نشانه بیایمانی است ویا ضعف ایمان، در حقیقت جمله مزبور یکی از ارکان توبه را ترسیم میکند، چرا که تنها پشیمانی از گذشته کافی نیست، باید نسبت به عدم تکرار گناه در آینده نیز تصمیم گرفت، تا توبهای جامعالاطراف باشد.
وبعد برای تأکید بیشتر - که توجّه داشته باشند این سخنان، سخنان عادی معمولی نیست، بلکه این خداوند علیم وحکیم است که در مقام تبیین برآمده وحقایق سرنوشتسازی را روشن میسازد - میگوید: «خداوند آیات را برای شما تبیین میکند وخداوند آگاه وحکیم است» (وَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الاْیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ).
به مقتضای علم وآگاهیش از تمام جزئیّات اعمال شما با خبر است، وبه مقتضای حکمتش، دستورهای لازم را میدهد.
یا به تعبیر دیگر، به مقتضای علمش، از نیازهای شما وعوامل خیر وشرّتان آگاه است، وبه مقتضای حکمتش، دستورها واحکامش را با آن هماهنگ میسازد.
باز برای محکمکاری، سخن را از شکل یک حادثه شخصی به صورت بیان یک قانون کلّی وجامع خارج ساخته، میگوید: «کسانی که دوست میدارند زشتیها
1) این جمله میتواند کلمهای در تقدیر داشته باشد وآن، کلمه «لا» است (یَعِظُکُمُ اللّهُ أن لا تَعودوا لِمِثلِهِ أبَداً)واگر نخواهیم در تقدیر بگیریم، جمله «یَعِظُکُم» باید به معنی «یَنهاکُم» باشد. یعنی خداوند شما را از بازگشتبه اینگونه کار بازمیدارد.
وگناهان قبیح در میان افراد باایمان اشاعه یابد، عذاب دردناکی در دنیا وآخرت دارند» (إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِیالَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِیالدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ).
قابل توجّه اینکه نمیگوید کسانی که اشاعه فحشا کنند، بلکه میگوید: «دوست دارند چنین کاری را انجام دهند» واین نهایت تأکید در این زمینه است.
به عبارت دیگر، مبادا تصوّر شود که اینهمه اصرار وتأکید به خاطر این بوده که همسر پیامبر صلی الله علیه و آله یا شخص دیگری - در پایه او - متّهم شده است که در مورد هر کس وهر فرد باایمان، چنین برنامهای پیش آید تمام آن تأکیدها واصرارها در مورد او صادق است، چرا که جنبه شخصی وخصوصی ندارد، هر چند ممکن است بر حسب موارد، جنبههای دیگری بر آن افزوده شود.
ضمناً باید توجّه داشت که «اشاعه فحشا» منحصر به این نیست که انسان تهمت ودروغ بیاساسی را در مورد زن ومرد باایمانی نشر دهد، وآنها را به عمل منافی عفّت متّهم سازد، این یکی از مصادیق آن است، امّا منحصر به آن نیست، بکله این تعبیر مفهوم وسیعی دارد که هرگونه نشر فساد، اشاعه زشتیها، قبایح وکمک به توسعه آن را شامل میشود.
البتّه کلمه «فاحشه» یا «فحشاء» در قرآن مجید غالباً در موارد انحرافات جنسی وآلودگیهای ناموسی به کار رفته، ولی «فحش»، «فحشاء» و«فاحشه» از نظر مفهوم لغوی، چنانکه راغب در مفردات گوید: به معنی هر رفتار وگفتاری است که زشتی آن بزرگ باشد.
در قرآن مجید نیز گاهی در همین معنی وسیع استعمال شده است، مانند: (وَالَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الاِْثْمِ وَالْفَوَاحِشَ) «کسانی که از گناهان بزرگ واز اعمال زشت وقبیح اجتناب میکنند...».(1)
وبه این ترتیب، وسعت مفهوم آیه کاملاً روشن میشود.
امّا اینکه میگوید: آنها عذاب دردناکی در دنیا دارند ممکن است اشاره به حدود وتعزیرات شرعیه، وعکسالعملهای اجتماعی، وآثار شوم فردی آنها باشد که در همین دنیا دامنگیر مرتکبان این اعمال میشود. علاوه بر این محرومیّت آنها از حقّ شهادت، ومحکوم بودنشان به فسق ورسوایی از آثار دنیوی آن است.
1) سوره شوری، آیه 37.
وامّا عذاب دردناک آخرت دوری از رحمت خدا وخشم وغضب الهی وآتش دوزخ است.
ودر پایان آیه میفرماید: «وخدا میداند وشما نمیدانید» (وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاَتَعْلَمُونَ).
او از عواقب شوم وآثار مرگبار اشاعه فحشا در دنیا وآخرت بهخوبی آگاه است، ولی شما از ابعاد مختلف این مسأله آگاه نیستید.
او میداند چه کسانی در قلبشان حبّ این گناه است وکسانی را که زیر نامهای فریبنده به این عمل شوم میپردازند میشناسد امّا شما نمیدانید ونمیشناسید.
واومیداندچگونه برای جلوگیری ازاین عمل زشت وقبیح احکامش رانازل کند.
در آخرین آیه مورد بحث - که در عین حال آخرین آیات «افک» ومبارزه با «اشاعه فحشاء» و«قذف» مؤمنان پاکدامن است - بار دیگر این حقیقت را تکرار وتأکید میکند که: «اگر فضل ورحمت الهی شامل حال شما نمیشد، واگر خداوند بر شما مهربان نبود آنچنان مجازات عظیم ودردناکی در این دنیا برای شما قائل میشد
که روزگارتان سیاه وزندگیتان تباه گردد» (وَ لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ
رَءوُفٌ رَحِیمٌ).(1)
از آنجا که انسان یک موجود اجتماعی است، جامعه بزرگی که در آن زندگی میکند از یک نظر همچون خانه اوست،وحریم آن همچون حریم خانه او محسوب میشود. پاکی جامعه، به پاکی او کمک میکند وآلودگی آن به آلودگیش.
روی همین اصل در اسلام با هر کاری که جوّ جامعه را مسموم یا آلوده کند شدیداً مبارزه شده است.
1) این جمله همانگونه که نظیر آن را در چند آیه قبل داشتیم، محذوفی دارد وتقدیرش همان است که درآیه 14 گذشت: «لَو لا فَضلُ اللّهِ عَلَیکُم... لَمَسَّکُم فیما افضتم فیهِ عَذابٌ عَظیم».ولازم است توجّه شود که در آیه 10 نیز محذوفی وجود دارد ودر آیه 21 نیز همین بیان با جواب «ما زکیمنکم من احد» آمده، گرچه پایان آیه دهم «توّاب حکیم» ودر اینجا «رءوف رحیم» است، تفاوت این دو نیزمورد توجّه باشد.
اگر میبینیم در اسلام با غیبت شدیداً مبارزه شده، یکی از فلسفههایش این است که غیبت، عیوب پنهانی را آشکار میسازد وحرمت جامعه را جریحهدار میکند.
اگر میبینیم دستور عیبپوشی داده شده، یک دلیلش همین است که گناه جنبه عمومی وهمگانی پیدا نکند.
اگر میبینیم گناه آشکار اهمّیّتش بیش از گناه مستور وپنهان است تا آنجا که در روایتی از امام علیّ بن موسیالرّضا علیه السلام میخوانیم: «المُذیعُ بِالسَّیِّئَةِ مَخذولٌ وَالْمُستَتِرُ بِالسَّیِّئَةِ مَغفُورٌ لَهُ؛ آنکس که گناه را نشر دهد مخذول ومطرود است وآن کس که گناه را پنهان میدارد مشمول آمرزش الهی است».(1)
واگر میبینیم در آیات فوق، موضوع اشاعه فحشا با لحنی بسیار شدید وفوقالعاده کوبنده محکوم شده نیز دلیلش همین است.
اصولاً گناه همانند آتش است، هنگامی که در نقطهای از جامعه این آتش روشن شود باید تلاش کرد که آتش، خاموش یا حدّاقل محاصره گردد، امّا اگر به آتش دامن زنیم وآن را از نقطهای به نقطه دیگر ببریم، حریق، همهجا را فرا خواهد گرفت وکسی قادر بر کنترل آن نخواهد بود.
از این گذشته، عظمت گناه در نظر عامّه مردم وحفظ ظاهر جامعه از آلودگیها خود سدّ بزرگی در برابر فساد است، اشاعه فحشا، نشر گناه وتجاهر به فسق این سد را میشکند، گناه را کوچک میکند، وآلودگی به آن را ساده مینماید.
در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم: «مَن أذاعَ فاحِشَةً کانَ کَمُبتَدِئِها؛ کسی که کار زشتی را نشر دهد، همانند کسی است که آن را در آغاز انجام داده».(2)
در حدیث دیگری از امام موسی بن جعفر علیه السلام میخوانیم که مردی خدمتش آمد وعرض کرد: فدایت شوم از یکی از برادران دینی کاری نقل کردند که من آن را ناخوش داشتم، از خودش پرسیدم انکار کرد، در حالی که جمعی از افراد موثّق این مطلب را از او نقل کردهاند. امام فرمود: «کَذِّب سَمعَکَ وَ بَصَرَکَ عَن أخیکَ وَ اِن شَهِدَ عِندَکَ خَمسونَ قُسامَةً وَ قالَ لَکَ قَولٌ فَصَدِّقهُ وَ کَذِّبهُم، وَ لا تُذیعَنَّ عَلَیهِ شَیئاً تَشینُهُ بِهِ وَتَهدِمُ بِهِ مُروَّتَهُ، فَتَکونُ مِنَالَّذینَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ: إنَّ الَّذینَ یُحِبّونَ أن تَشیعَ الفاحِشَةُ
فِیالَّذینَ آمَنوا لَهُم عَذابٌ ألیمٌ فِیالدُّنیا وَالآخِرَةِ؛ گوش وچشم خود را در مقابل برادر مسلمانت تکذیب کن، حتّی اگر پنجاه نفر سوگند خورند که او کاری کرده واو بگوید نکردهام، از او بپذیر واز آنها نپذیر. هرگز چیزی که مایه عیب وننگ اوست وشخصیّتش را از میان میبرد در جامعه پخش مکن که از آنها خواهی بود که خداوند درباره آنان فرموده است: کسانی که دوست میدارند زشتیها در میان مؤمنان پخش شود عذاب دردناکی در دنیا وآخرت دارند».(1)
ذکر این نکته نیز لازم است که «اشاعه فحشاء» اشکال مختلفی دارد:
گاه به این میشود که دروغ وتهمتی را دامن بزند وبرای این وآن بازگو کند.
گاه به این است که مراکزی که موجب فساد ونشر فحشاست به وجود آورد.
گاه به این است که وسایل معصیت در اختیار مردم بگذارد ویا آنها را به گناه تشویق کند.
بالاخره گاه به این حاصل میشود که پرده حیا را بدرد ومرتکب گناه در ملاء عام شود. همه اینها مصداق «اشاعه فحشاء» است، چرا که مفهوم این کلمه وسیع وگسترده است - دقّت کنید.
جعل وپخش شایعات دروغین ونگرانکننده، یکی از مهمترین شاخههای جنگ روانی توطئهگران است.
هنگامی که دشمن قادر نیست از طریق رویارویی صدمهای وارد کند، دست به پخش شایعات میزند واز این طریق، افکار عمومی را نگران و به خود مشغول ساخته واز مسائل ضروری وحسّاس منحرف میکند.
شایعهسازی یکی از سلاحهای مخرّب برای جریحهدار ساختن حیثیت نیکان، پاکان وپراکنده ساختن مردم از اطراف آنهاست.
در آیات مورد بحث - طبق شأن نزولهای معروف - منافقان برای لکّهدار ساختن
1) ثواب الاعمال، ص 247، طبق نقل تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 582.البتّه این مسأله استثناهایی دارد، از جمله موضوع شهادت در دادگاه ویا مواردی برای نهی از منکر که هیچراهی جز پرده برداشتن از روی زشتکاری یک نفر وجود ندارد.
حیثیت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ومتزلزل ساختن وجاهت عمومی او، دست به جعل ناجوانمردانهترین شایعات وپخش آن زدند، وپاکی بعضی از همسران پیامبر
بزرگ اسلام را - با استفاده از یک فرصت مناسب - زیر سؤال کشیدند وبرای
مدّتی نسبتاً طولانی چنان افکار مسلمانان را مشوب وناراحت کردند که مؤمنان ثابتقدم وراستین همچون مارگزیده به خود میپیچیدند، تا اینکه وحی الهی به یاری آنان آمد وچنان گوشمالی شدیدی به منافقان شایعهساز داد که درس عبرتی برای همگان شد.
گرچه در جامعههایی که خفقان سیاسی وجود دارد نشر شایعات یکنوع مبارزه محسوب میشود، ولی انگیزههای دیگری همچون انتقامجویی، تصفیه حسابهای خصوصی، تخریب اعتماد عمومی، لکّهدار ساختن شخصیّت افراد بزرگ، ومنحرف ساختن افکار از مسائل اساسی، از عوامل پخش شایعات محسوب میشود.
این کافی نیست که ما بدانیم چه انگیزهای سبب شایعهسازی است، مهم آن است که جامعه را از اینکه آلت دست شایعهسازان گردد، به نشر آن کمک کند وبا دست خود وسیله نابودی خویش را فراهم سازد برحذر داریم، وبه مردم توجّه دهیم که باید هر شایعه را همانجا که میشنویم دفن کنیم وگرنه دشمن را خوشحال وپیروز ساختهایم، ومشمول عذاب الیم دنیا وآخرت که در آیات فوق به آن اشاره شده خواهیم بود.
در آیات فوق از مسائلی که مورد نکوهش قرار گرفت این بود که شما گناهی همچون نشربهتان وتهمت رامرتکب میشویدودرعین حال آن راکوچک میشمرید.
بهراستی کوچک شمردن گناه، خود یکی از خطاهاست. کسی که گناه میکند وآن را بزرگ میشمرد واز کار خود ناراحت است، در مقام توبه وجبران برمیآید، امّا کسی که آن را کوچک میشمرد واهمّیّتی برای آن قائل نیست وحتّی گاه میگوید: خوشا به حال من اگر گناه من همین باشد. چنین کسی در مسیر خطرناکی قرار گرفته وهمچنان به گناه خود ادامه میدهد.
به همین دلیل در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «أشَدُّ الذُّنوبِ مَا
استَهانَ بِهِ صاحِبُهُ؛ شدیدترین گناهان گناهی است که صاحبش آن را سبک بشمارد»(1)
(ر.ک: ج 14، ص 430 - 438).
(یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لّاَِزْوَاجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحآ جَمِیلا * وَإِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الاْخِرَةَ فَإِنَّ اللهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنْکُنَّ أَجْرآ عَظِیمآ * یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَکَانَ ذَلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیرآ * وَمَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ للهِِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحآ نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقآ کَرِیمآ)
ای پیامبر! به همسرانت بگو: «اگر شما زندگی دنیا وزرق وبرق آن را میخواهید بیایید با هدیهای شما را بهرهمند ساخته وبه نیکویی رها سازم. * واگر شما خدا وپیامبرش وسرای آخرت را میخواهید، خداوند برای نیکوکاران شما پاداش عظیمی آماده ساخته است.» * ای همسران پیامبر! هر کس از شما گناه آشکار وفاحشی مرتکب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود؛ واین برای خدا آسان است. * وهر کس از شما برای خدا وپیامبرش خضوع کند وعمل صالح انجام دهد، دوباره به او پاداش خواهیم داد، وروزی پرارزشی برای او آماده کردهایم. (سوره احزاب، آیات 28-31)
مفسّران شأن نزولهای متعدّدی برای آیات فوق ذکر کردهاند که از نظر نتیجه چندان تفاوتی با هم ندارند.
از این شأن نزولها استفاده میشود که همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از پارهای از غزوات که غنایم سرشاری در اختیار مسلمین قرار گرفت تقاضاهای مختلفی از پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد افزایش نفقه یا لوازم گوناگون زندگی داشتند.
1) نهج البلاغة، کلمات قصار، شماره 348.
طبق نقل بعضی از تفاسیر، امّ سَلَمه از پیامبر صلی الله علیه و آله کنیزی خدمتگزار خواست ومیمونه، حلّه وزینب بنت جَحش پارچه مخصوص یمنی، حَفصه جامه مصری، جُوَیریّه لباس مخصوص، وسوده گلیم خیبری. خلاصه هر کدام درخواستی داشتند.
پیامبر صلی الله علیه و آله که میدانست تسلیم شدن در برابر چنین درخواستهایی - که معمولاً پایانی ندارد- چه عواقبی برای بیت نبوّت در بر خواهد داشت، از انجام دادن این خواستها سر باز زد ومدّت یک ماه از آنها کناره گرفت. آیات فوق نازل شد وبا لحن قاطع ودر عین حال توأم با رأفت ورحمت به آنها هشدار داد که اگر زندگی
پرزرقوبرق دنیا را میخواهید میتوانید از پیامبر صلی الله علیه و آله جدا شوید وبه هر کجا میخواهید بروید، واگر به خدا ورسول خدا صلی الله علیه و آله وروز جزا دل بستهاید وبه زندگی ساده وافتخارآمیز خانه پیامبر صلی الله علیه و آله قانع هستید، بمانید واز پاداشهای بزرگ پروردگار برخوردار شوید.
و به این ترتیب پاسخ محکم وقاطعی به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله داد که دامنه توقّع را گسترده بودند، وآنها را میان ماندن وجدا شدن از او مخیّر ساخت.
فراموش نکردهاید که در آیات نخست این سوره، خداوند تاج افتخاری بر سر زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نهاد وآنها را بهعنوان «امّالمؤمنین» (مادر مؤمنان) معرّفی کرد. بدیهی است مقامات حسّاس وافتخارآفرین همیشه وظایف سنگینی نیز به همراه دارد. پس چگونه زنان پیامبر صلی الله علیه و آله میتوانند «امّالمؤمنین» باشند ولی فکر وقلبشان در گرو زرقوبرق دنیا باشد؟ وچنین پندارند که اگر غنایمی نصیب مسلمانان شده است، همچون همسران پادشاهان، بهترین قسمتهای غنایم را به خود اختصاص دهند وچیزی که با جانبازی وخونهای پاک شهیدان به دست آمده تحویل آنان گردد، در حالی که در گوشه وکنار افرادی در نهایت عسرت زندگی میکنند.
از این گذشته، نهتنها پیامبر صلی الله علیه و آله به مقتضای آیات پیشین اسوه مردم است که خانواده او نیز باید اسوه خانوادهها وزنانش مقتدای زنان باایمان تا دامنه قیامت باشند.
پیامبر صلی الله علیه و آله پادشاه نیست که حرمسرایی داشته باشد پرزرقوبرق وزنانش غرق جواهرات گرانقیمت ووسایل تجمّلاتی باشند.
شاید هنوز گروهی از مسلمانان مکّه که بهعنوان مهاجر به مدینه آمده بودند بر «صفّه» (سکّوی مخصوصی که در کنار مسجد پیغمبر قرار داشت) شب را تا صبح میگذراندند وخانه وکاشانهای در آن شهر نداشتند. در چنین شرایطی هرگز پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه نخواهد داد زنانش چنان توقّعاتی داشته باشند.
از پارهای از روایات استفاده میشود که حتّی بعضی از آنان خشونت سخن را با پیامبر صلی الله علیه و آله به آن حد رساندند که گفتند: لَعَلَّکَ تَظُنُّ اِن طَلَّقتَنا لا نَجِدُ زَوجاً مِن قَومِنا غَیرَکَ: «تو گمان میکنی که اگر ما را طلاق دهی همسری غیر از تو در میان قوم وقبیله خود نخواهیم یافت؟».(1)
اینجاست که پیامبر صلی الله علیه و آله به فرمان خدا مأمور میشود با قاطعیّت تمام با این مسأله برخورد کند وبرای همیشه وضع خود را با آنها روشن سازد.
به هر حال نخستین آیه از آیات فوق، پیامبر صلی الله علیه و آله را مخاطب ساخته میگوید: «ای پیامبر، به همسرانت بگو: اگر شما زندگی دنیا را میخواهید وطالب زینت آن هستید بیایید هدیهای به شما دهم وشما را به طرز نیکویی رها کنم، بیآنکه خصومت ومشاجرهای در کار باشد» (یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لاَِزْوَاجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَوةَ الدُّنْیَا وَ زِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحًا جَمِیلاً).
«اُمَتِّعکُنَّ» از مادّه «متعه» است و چنانکه در آیه 236 سوره بقره گفتیم، منظور از آن هدیهای است که با شؤون زن متناسب باشد، و در اینجا مقصود این است که مقدار مناسبی بر مهر بیفزاید یا اگر مهری تعیین نشده است، هدیه شایستهای به آنها بدهد بهطوری که راضی شوند وجدایی در محیط دوستانه انجام پذیرد.
«سَراح» در اصل از مادّه «سرح» (بر وزن شرح) بهمعنی گیاه ودرختی است که برگ ومیوه دارد، و«سَرَحتُ الإبِل» یعنی شتر را رها کردم تا از گیاهان وبرگ درختان بهره گیرد، سپس بهمعنی وسیعتر یعنی رها کردن هر چیز وهر شخص اطلاق شده وگاه بهعنوان کنایه از طلاق دادن نیز میآید. «تَسریحُ الشَّعر» به شانهزدن مو گفته میشود که در آن نیز معنای رهایی افتاده است.
منظور از «سَراح جمیل» در آیه مورد بحث، رها کردن زنان توأم با نیکی وخوبی وبدون نزاع وقهر است.
1) کنز العرفان، ج 2، ص 238.
در اینجا مفسّران وفقهای اسلامی بحث مشروحی دارند که آیا منظور از این سخن در آیه فوق این است که پیامبر صلی الله علیه و آله زنان خود را مخیّر میان ماندن وجدا شدن کرد؟ واگر آنها جدایی را انتخاب میکردند خود طلاق محسوب میشد ونیازی به اجرای صیغه طلاق نداشت؟
یا منظور این بوده که آنها یکی از دو راه را انتخاب کنند، اگر جدایی را انتخاب میکردند پیامبر صلی الله علیه و آله اقدام به اجرای صیغه طلاق میکرد، وگرنه به حال خود باقی میماندند.
البتّه آیه فوق دلالتی بر هیچیک از این دو امر ندارد واینکه برخی تصوّر کردهاند آیه گواه بر تخییر زنان پیامبر صلی الله علیه و آله است واین حکم را از مختصّات پیامبر صلی الله علیه و آله شمردهاند، زیرا در حقّ سایر مردم جاری نمیشود، درست به نظر نمیرسد.
بلکه جمع میان آیه فوق وآیات طلاق ایجاب میکند که منظور جدا شدن از طریق طلاق است.
به هر حال این مسأله در میان فقهای شیعه واهلسنّت مورد گفتوگوست هر چند قول دوم، یعنی جدا شدن از طریق طلاق، نزدیکتر به ظواهر آیات است.
بهعلاوه تعبیر «اُسَرِّحکُنّ» (شما را رها سازم) ظهور در این دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله اقدام به جدا ساختن آنها میفرمود، بهخصوص اینکه مادّه «تسریح» بهمعنی طلاق در جای دیگر از قرآن مجید (سوره بقره آیه 229) بهکار رفته است.(1)
در آیه بعد میافزاید: «امّا اگر شما خدا وپیامبرش را میخواهید، وسرای آخرت را، وبه زندگی ساده از نظر مادّی واحیاناً محرومیّتها قانع هستید، خداوند برای نیکوکاران شما پاداش عظیم آماده ساخته است» (وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَالدَّارَ الآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنْکُنَّ أَجْرًا عَظِیمًا).
در حقیقت در این چند جمله تمام پایههای ایمان وبرنامههای مومن جمع است. از یکسو ایمان واعتقاد به خدا وپیامبر وروز قیامت وطالب این اصول بودن،
واز سوی دیگر در برنامههای عملی نیز در صف نیکوکاران ومحسنین ومحسنات قرار گرفتن.
1) توضیح بیشتر در این زمینه را در کتابهای فقهی مخصوصاً کتاب جواهر، ج 29، ص 122 مطالعه فرمایید.
بنابراین تنها اظهار عشق وعلاقه به خدا وسرای دیگر وپیامبر صلی الله علیه و آله کافی نیست، برنامههای عملی نیز باید هماهنگ با آن باشد.
وبه این ترتیب، خداوند تکلیف همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را که باید الگو واسوه زنان باایمان باشند برای همیشه روشن ساخت. داشتن زهد وپارسایی وبیاعتنایی به زرقوبرق وتجمّلات دنیا وتوجّه خاص به ایمان وعمل صالح ومعنویّت، اگر چنین هستند بمانند ومشمول افتخار بزرگ همسری رسول خدا صلی الله علیه و آله باشند، وگرنه راه خود را در پیش گیرند واز او جدا شوند.
گرچه مخاطب در این سخنان همسران پیامبرند، محتوای آیات ونتیجه آن همگان را شامل میشود، مخصوصاً کسانی که در مقام رهبری خلق وپیشوایی وتأسّی مردم قرار گرفتهاند. آنها همیشه بر سر دو راهی قرار دارند، یا استفاده از موقعیّت ظاهری خویش برای رسیدن به زندگی مرفّه مادّی، یا تن دادن به محرومیّتها برای نیل به رضای خدا وهدایت خلق.
سپس در آیه بعد به بیان موقعیّت زنان پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر کارهای نیک وبد وهمچنین مقام ممتاز ومسؤولیّت سنگین آنها، با عباراتی روشن پرداخته میگوید: «ای زنان پیامبر، هر کدام از شما گناه آشکار ومعصیت فاحشی انجام دهد، عذاب او دوچندان خواهد بود، واین برای خدا آسان است» (یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَ کَانَ ذلِکَ عَلَیاللَّهِ یَسِیرًا).
شما در خانه وحی ومرکز نبوّت زندگی میکنید، آگاهی شما در زمینه مسائل اسلامی با توجّه به تماس دائم با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از توده مردم بیشتر است. به علاوه دیگران به شما نگاه میکنند واعمالتان سرمشقی است برای آنها.
بنابراین گناهتان در پیشگاه خدا عظیمتر است، چرا که هم ثواب وهم عذاب بر طبق معرفت ومیزان آگاهی وهمچنین تأثیر آن در محیط داده میشود، شما هم سهم بیشتری از آگاهی دارید وهم موقعیّت حسّاستری از نظر تأثیر گذاردن روی جامعه.
از همه اینها گذشته، اعمال خلاف شما از یکسو پیامبر را آزرده خاطر میسازد، واز سوی دیگر به حیثیت او لطمه میزند، واین خود گناه دیگری محسوب میشود ومستوجب عذاب دیگری است.
منظور از «فاحِشَهٍ مُبَیِّنَةٍ» گناهان آشکار است ومیدانیم مفاسد گناهانی که از افراد باشخصیّت سر میزند بیشتر در زمانی خواهد بود که آشکارا باشد.
در مورد «ضعف» و«مضاعف» سخنی داریم که در بحث نکات خواهد آمد.
امّا اینکه میفرماید: این کار بر خدا آسان است، اشاره به این است که هرگز گمان نکنید مجازات کردن شما برای خداوند مشکلی دارد وارتباطتان با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مانع از آن خواهد بود، آنگونه که در میان مردم معمول است که گناهان دوستان ونزدیکان خود را نادیده یا کماهمّیّت میگیرند، نه چنین نیست این حکم باقاطعیّت در مورد شما اجرا خواهد شد.
امّا در نقطه مقابل نیز، «وهر کس از شما در برابر خدا وپیامبر خضوع واطاعت کند وعمل صالحی به جا آورد، پاداش او را دوچندان خواهیم داد، وروزی پرارزشی را برای او فراهم ساختهایم» (وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُوْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا کَرِیمًا).
«یَقنُت» از مادّه «قنوت» بهمعنی اطاعت توأم با خضوع وادب است(1)وقرآن با این
تعبیر به آنها گوشزد میکند که هم مطیع فرمان خدا وپیامبر باشند، وهم شرط ادب را کاملاً رعایت کنند.
در اینجا باز به این نکته برخورد میکنیم که تنها ادّعای ایمان واطاعت کافی نیست، بلکه باید به مقتضای «وَ تَعْمَلْ صالِحاً» آثار آن در عمل نیز هویدا گردد.
«رزق کریم» معنای گستردهای دارد که تمام مواهب معنوی ومادّی را در بر میگیرد، وتفسیر آن به بهشت برای آن است که بهشت کانون همه این مواهب است.
گفتیم گرچه آیات فوق پیرامون همسران پیامبر صلی الله علیه و آله سخن میگوید که اگر اطاعت خدا کنند پاداشی مضاعف دارند، واگر گناه آشکاری مرتکب شوند کیفر مضاعف خواهند داشت، ولی از آنجا که ملاک ومعیار اصلی همان داشتن مقام وشخصیّت وموقعیّت اجتماعی است، این حکم درباره افراد دیگر که موقعیّتی در جامعه دارند نیز صادق است.
1) راغب، مفردات، مادّه «قنوت».
اینگونه افراد تنها متعلّق به خویشتن نیستند، بلکه وجود آنها دارای دو بُعد است: بُعدی تعلّق به خودشان دارد وبُعد دیگر تعلّق به جامعه، وبرنامه زندگی آنها میتواند جمعی را هدایت یا عدّهای را گمراه کند.
بنابراین اعمال آنها دو اثر دارد، یک اثر فردی ودیگر اثر اجتماعی، واز این لحاظ هر یک دارای پاداش وکیفری است.
لذا در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «یُغفَرُ لِلجاهِلِ سَبعونَ ذَنباً قَبلَ أن یُغفَرَ لِلعالِمِ ذَنبٌ واحِدٌ؛ هفتاد گناه جاهل بخشوده میشود پیش از آنکه یک گناه از عالم بخشوده شود».(1)
از این گذشته همواره رابطه نزدیکی میان سطح علم ومعرفت با پاداش وکیفر است، همانگونه که در بعضی از احادیث اسلامی میخوانیم: «إنَّ الثَّوابَ عَلی قَدرِ العَقلِ؛ پاداش به اندازه عقل وآگاهی انسان است».(2)
ودر حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام آمده است: «إنَّما یُداقُّ اللّهُ العِبادَ فی الحِسابِیَومَ القِیامَةِ عَلی قَدرِ ما آتاهُم مِن العُقولِ فی الدُّنیا؛ خداوند در روز قیامت، در حساب بندگان به اندازه عقلی که به آنها در دنیا داده دقّت وسختگیری میکند».(3)
حتّی در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است که توبه عالم در برخی مراحل پذیرفته نخواهد شد، سپس به آیه 17 سوره نساء استناد فرمود: «إنَّما التَّوبَةُ عَلَیاللّهِ لِلَّذینَ یَعمَلونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ؛ توبه تنها برای کسانی است که از روی جهل ونادانی کار بدی انجام میدهند».(4)
واز اینجا روشن میشود که ممکن است مفهوم «مضاعف» یا «مرّتین» در اینجا افزایش ثواب وعقاب باشد، گاه دو برابر وگاه بیشتر، درست همانند اعدادی که جنبه تکثیر دارد، بهخصوص اینکه راغب در مفردات در معنی «ضعف» میگوید: ضاعَفتُهُ ضَمَمتُ اِلَیهِ مِثلَهُ فَصاعِداً: «آن را مضاعف ساختم یعنی همانندش ویا بیشتر وچند برابر بر آن افزودم.» - دقّت کنید.
روایتی که در بالا درباره تفاوت گناه عالم وجاهل تا هفتاد برابر ذکر کردیم گواه دیگری بر این مدّعاست.
اصولاً سلسله مراتب اشخاص وتفاوت آن بر اثر موقعیّت اجتماعی والگو واسوه بودن نیز ایجاب میکند که پاداش وکیفر الهی نیز به همین نسبت باشد.
این بحث را با حدیثی از امام سجّاد علیّ بن الحسین علیه السلام پایان میدهیم. کسی به امام عرض کرد: «اِنَّکُم أهلَ بَیتٍ مَغفورٌ لَکُم؛ شما خانوادهای هستید که خداوند شما را مشمول آمرزش خود قرار داده».
امام در غضب شد و فرمود: «نَحنُ أحری أن یَجرِیَ فینا ما أجرَی اللّهُ فی أزواجِ النَّبِیِّ مِن أن نَکونَ کَما تَقولُ، اِنّا نَری لِمُحسِنِنا ضِعفَینِ مِنَ الأجرِ وَ لِمُسیئِنا ضِعفَینِ مِن العَذابِ، ثُمَّ قَرَأ الآیَتَینِ؛ ما سزاوارتریم که آنچه را خدا درباره همسران پیامبر صلی الله علیه و آله جاری کرده در مورد ما جاری شود، نه چنانکه تو میگویی، ما برای نیکوکارانمان دو پاداش وبرای بدکارانمان دو کیفر وعذاب قائل هستیم، سپس دو آیه فوق را به عنوان شاهد تلاوت فرمود»(1)(ر.ک: ج 17، ص 299 - 309).
(یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاءِ إِنْ اتَّقَیْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلا مَّعْرُوفآ * وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الاُْولَی وَأَقِمْنَ الصَّلاَةَ وَآتِینَ الزَّکَاةَ وَأَطِعْنَ اللهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرآ * وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللهِ وَالْحِکْمَةِ إِنَّ اللهَ کَانَ لَطِیفآ خَبِیرآ)
ای همسران پیامبر! شما همچون یکی از زنان (عادی) نیستید اگر تقوا پیشه کنید؛ پس بهگونهای هوسانگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند، وسخن شایسته بگویید. * ودر خانههای خود بمانید، وهمچون دوران جاهلیّت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشوید، ونماز را برپا دارید، وزکات بپردازید، وخدا وپیامبرش را اطاعت کنید؛ خداوند
1) مجمع البیان، ج 8، ص 354، ذیل آیه مورد بحث.
فقط میخواهد پلیدی (گناه) را از شما اهلبیت دور کند وکاملاً شما را پاک سازد. * آنچه را در خانههای شما از آیات خداوند وحکمت ودانش خوانده میشود یادآور شوید؛ خداوند به اسرار دقیق آگاه وداناست. (سوره احزاب، آیات 32-34)
در آیات گذشته سخن از موقعیّت ومسؤولیّت سنگین همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بود، در آیات مورد بحث این موضوع همچنان ادامه مییابد وطیّ آیاتی، هفت دستور مهم به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله میدهد.
نخست در مقدّمه کوتاهی میفرماید: «ای همسران پیامبر، شما همچون یکی از زنان عادی نیستید اگر تقوا پیشه کنید» (یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ).
شما به خاطر انتسابتان به پیامبر صلی الله علیه و آله از یکسو، وقرار گرفتنتان در کانون وحی وشنیدن آیات قرآن وتعلیمات اسلام از سوی دیگر، دارای موقعیّت خاصّی هستید که میتوانید سرمشقی برای همه زنان باشید، چه در مسیر تقوا وچه در مسیر گناه.
بنابراین موقعیّت خود را درک کنید ومسؤولیّت سنگین خویش را به فراموشی نسپارید، وبدانید که اگر تقوا پیشه کنید در پیشگاه خدا مقام بسیار ممتازی خواهید داشت.
وبه دنبال این مقدّمه که طرف را برای پذیرش مسؤولیّتها آماده میسازد وبه آنها شخصیّت میدهد، نخستین دستور در زمینه عفّت را صادر میکند ومخصوصاً به سراغ یک نکته باریک میرود تا مسائل دیگر در این رابطه خود به خود روشن گردد. میفرماید: «پس بهگونهای هوسانگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند» (فَلاَتَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ).
بلکه هنگام سخن گفتن، جدّی وخشک وبهطور معمولی سخن بگویید، نه همچون زنان کمشخصیّت که سعی دارند با تعبیرات تحریککننده که گاه توأم با ادا واطوار مخصوصی است که افراد شهوتران را به فکر گناه میافکند سخن بگویید.
تعبیر «الَّذی فی قَلبِهِ مَرَضٌ» (کسی که در دل او بیماری است) تعبیر بسیار گویا ورسایی است از این حقیقت که غریزه جنسی در حدّ تعادل ومشروع عین سلامت
است، امّا هنگامی که از این حد بگذرد نوعی بیماری خواهد بود تا آنجا که گاه به سرحدّجنون میرسدکه ازآن تعبیربه جنون جنسی میکنند،وامروزدانشمندان انواع واقسامی از این بیماری روانی را که بر اثر طغیان این غریزه وتن در دادن به انواع آلودگیهای جنسی ومحیطهایکثیف بهوجودمیآید،درکتابهای خودشرح دادهاند.
در پایان آیه دومین دستور را اینگونه شرح میدهد: «شما باید به صورت شایستهای که مورد رضای خدا وپیامبر وتوأم با حق وعدالت باشد سخن بگویید» (وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفًا).
در حقیقت جمله «لا تَخضَعنَ بِالقَولِ» اشاره به کیفیّت سخن گفتن دارد وجمله «قُلنَ قَولاً مَعرُوفًا» اشاره به محتوای سخن.
البتّه «قول معروف» (گفتار نیک وشایسته)، معنای وسیعی دارد که علاوه بر آنچه گفته شد، هرگونه گفتار باطل وبیهوده وگناهآلود ومخالف حق را نفی میکند.
ضمناً جمله اخیر میتواند توضیحی برای جمله نخست باشد، مبادا کسی تصوّر کند که باید برخورد زنان پیامبر صلی الله علیه و آله با مردان بیگانه موذیانه یا دور از ادب باشد، بلکه باید برخورد شایسته ومؤدّبانه ودر عین حال بدون هیچگونه جنبههای تحریکآمیز باشد.
سپس سومین دستور را که آن در زمینه رعایت عفّت است چنین بیان میکند: «شما در خانههای خود بمانید وهمچون جاهلیّت نخستین در میان جمعیّت ظاهر نشوید» واندام ووسایل زینت خود را در معرض تماشای دیگران قرار ندهید (وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الاُْولَی).
«قَرن» از مادّه «وقار» بهمعنی سنگینی است، وکنایه از قرار گرفتن در خانههاست. بعضی نیز احتمال دادهاند که از مادّه «قرار» بوده باشد که از نظر نتیجه تفاوت چندانی با معنای اوّل نخواهد داشت.(1)
«تَبَرَّج» بهمعنی آشکار ساختن زینت در برابر مردم است، واز مادّه «برج» گرفته شده که در برابر دیدگان همه ظاهر است.
1) البتّه در صورتی که از مادّه قرار» بوده باشد، فعل امر آن «اقررن» میشود که راء اوّل به عنوان تخفیف حذفشده وفتحه آن به قاف منتقل میگردد وبا وجود آن از همزه وصل بینیاز میشویم و«قرن» میشود - دقّتکنید.
امّا اینکه منظور از «جاهلیّت اولی» چیست، ظاهراً همان جاهلیّتی است که مقارن عصر پیامبر صلی الله علیه و آله بوده، وچنانکه در تواریخ آمده، در آن وقت زنان حجاب درستی نداشتند ودنباله روسریهای خود را به پشت سر میانداختند بهطوری که گلو وقسمتی از سینه وگردنبند وگوشوارههای آنها نمایان بود وبه این ترتیب قرآن همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را از اینگونه اعمال بازمیدارد.
بدون شک این یک حکم عام است وتکیه آیات بر زنان پیامبر صلی الله علیه و آله بهعنوان تأکید بیشتر است، درست مثل اینکه به شخص دانشمندی بگوییم تو که دانشمندی دروغ مگو. مفهومش این نیست که دروغ گفتن برای دیگران مجاز است، بلکه منظور این است که یک مرد عالم باید به صورت مؤکّدتر وجدّیتر از این کار پرهیز کند.
به هر حال این تعبیر نشان میدهد که جاهلیّت دیگری همچون جاهلیّت عرب
در پیش است که ما امروز در عصر خود آثار این پیشگویی قرآن در دنیای متمدّن مادّی را میبینیم.
ولی مفسّران پیشین نظر به اینکه چنین امری را پیشبینی نمیکردند، برای تفسیر این کلمه به زحمت افتاده بودند، لذا «جاهلیّت اولی» را به فاصله میان آدم ونوح، یا فاصله میان عصر داود وسلیمان که زنان با پیراهنهای بدننما بیرون میآمدند تفسیر کردهاند، تا جاهلیّت قبل از اسلام را «جاهلیّت ثانیه» بدانند.
ولی چنانکه گفتیم نیازی به این سخنان نیست، بلکه ظاهر این است که «جاهلیّت اولی» همان جاهلیّت قبل از اسلام است که در جای دیگر قرآن نیز به آن اشاره شده است (سوره آل عمران، آیه 154 وسوره مائده، آیه 50 وسوره فتح، آیه 26) و«جاهلیّت ثانیه»، جاهلیّتی است که بعداً پیدا خواهد شد (همچون عصر ما) شرح بیشتر این موضوع را در بحث نکات خواهیم داد.
بالاخره دستور چهارم وپنجم وششم را به این صورت بیان میفرماید: «شما زنان پیامبر نماز را بر پا دارید، زکات بدهید، وخدا ورسولش را اطاعت کنید» (وَأَقِمْنَ الصَّلَوةَ وَ آتِینَ الزَّکَوةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ).
اگر در میان عبادات روی نماز وزکات تکیه میکند به خاطر آن است که نماز، مهمترین راه ارتباط وپیوند با خالق است، وزکات هم در عین اینکه عبادت بزرگی است پیوند محکمی با خلق خدا محسوب میشود.
وامّا جمله «أَطِعنَ اللّهَ وَ رَسولَهُ» یک حکم کلّی است که تمام برنامههای الهی را فرامیگیرد.
این دستورهای سهگانه نیز نشان میدهد که احکام فوق مخصوص به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نیست، بلکه برای همگان است، هر چند در مورد آنان تأکید بیشتری دارد.
در آخرین آیه مورد بحث، هفتمین وآخرین وظیفه همسران پیامبر بیان شده، وهشداری است به همه آنان برای استفاده کردن از بهترین فرصتی که در اختیار آنان برای آگاهی بر حقایق اسلام قرار گرفته، میفرماید: «آنچه را در خانههای شما از آیات خداوند وحکمت ودانش خوانده میشود یاد کنید» وخود را در پرتو آن بسازید که بهترین فرصت را در اختیار دارید (وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ وَالْحِکْمَةِ).
شما در خاستگاه وحی قرار گرفتهاید ودر مرکز وکانون نور قرآن، حتّی اگر در خانه نشستهاید میتوانید از آیاتی که در فضای خانه شما از زبان مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله طنینافکن است بهطور شایسته از تعلیمات اسلام وسخنان پیامبر صلی الله علیه و آله بهرهمند شوید که هر نفسش درسی است وهر سخنش برنامهای.
در اینکه میان «آیاتاللّه» و«حکمت» چه فرقی است، برخی مفسّران گفتهاند: هر دو اشاره به قرآن است، منتها تعبیر «آیات» جنبه اعجاز آن را بیان میکند وتعبیر «حکمت» محتوای عمیق ودانشی را که در آن نهفته است بازمیگوید.
بعضی دیگر گفتهاند: «آیاتاللّه» اشاره به آیات قرآن است و«حکمت» اشاره به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله واندرزهای حکیمانه او.
گرچه هر دو تفسیر مناسب مقام والفاظ آیه است، تفسیر اوّل نزدیکتر به نظر میرسد، زیرا تعبیر «تلاوت» با آیات الهی مناسبتر است. به علاوه در آیات متعدّدی از قرآن تعبیر «نزول» در مورد آیات وحکمت هر دو آمده است، مانند آیه 231 سوره بقره: (وَ مَا أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَ الْکِتَابِ وَالْحِکْمَةِ)، شبیه همین تعبیر در آیه 113 سوره نساء نیز آمده است.
سرانجام در پایان آیه میفرماید: «خداوند لطیف وخبیر است» (إِنَّ اللَّهَ کَانَ لَطِیفًا خَبِیرًا).
اشاره به اینکه او از دقیقترین وباریکترین مسائل باخبر وآگاه است، ونیّات شما را بهخوبی میداند، واز اسرار درون سینههای شما باخبر است.
این در صورتی است که «لطیف» را بهمعنی کسی که از دقایق آگاه است تفسیر کنیم، واگر بهمعنی «صاحب لطف» تفسیر شود اشاره به این است که خداوند هم نسبت به شما همسران پیامبر لطف ورحمت دارد، وهم نسبت به اعمالتان «خبیر» وآگاه است.
این احتمال نیز وجود دارد که تکیه بر عنوان «لطیف» بهخاطر اعجاز آیات قرآن، وتکیه بر «خبیر» بهخاطر محتوای حکمتآمیز آن باشد، در عین حال این معانی هم با هم منافات ندارند وقابل جمعاند (ر.ک: ج 17، ص 318 - 320).
(وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْرآ أَنْ یَکُونَ لَهُمْ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِینآ * وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَی النَّاسَ وَاللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَرآ زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرآ وَکَانَ أَمْرُ اللهِ مَفْعُولا * مَّا کَانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمَا فَرَضَ اللهُ لَهُ سُنَّةَ اللهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَکَانَ أَمْرُ اللهِ قَدَرآ مَّقْدُورآ)
هیچ مرد وزن باایمانی حق ندارد هنگامی که خدا وپیامبرش فرمانی صادر کنند اختیاری (در برابر فرمان خدا) در کار خود داشته باشد؛ وهر کس خدا وپیامبرش را نافرمانی کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است! * (به خاطر بیاور) زمانی را که به آن کس که خداوند به او نعمت داده بود وتو نیز به او نعمت داده بودی [ به فرزندخواندهات «زید» ]میگفتی: «همسرت را برای خود نگاهدار واز خدا بپرهیز.» ودر دل خود چیزی را پنهان میداشتی که خداوند آن را آشکار میکند؛ واز مردم میترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی. هنگامی که زید نیازش را از آن زن به سر آورد (واز او جدا شد)، ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخواندههایشان - هنگامی که از آنها بینیاز شدند (وآنها را طلاق دادند) - نباشد؛ وفرمان خدا انجامشدنی است (وسنّت غلط تحریماین زنان باید شکسته شود). * هیچگونه منعی بر پیامبر در آنچه خدا برای او مقرّر داشته نیست؛ این سنّت الهی در مورد کسانی که پیش از این بودهاند نیز جاری بوده؛ وفرمان خدا روی حساب وتدبیر کاملی است. (سوره احزاب، آیات 36-38)
آیات فوق به گفته غالب مفسّران ومورّخان اسلامی در مورد داستان ازدواج زینب بنت جحش (دختر عمّه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ) با زید بن حارثه، برده آزادشده پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است.
ماجرا از این قرار بود که قبل از زمان بعثت وبعد از آن که خدیجه با پیامبر صلی الله علیه و آله ازدواج کرد، خدیجه بردهای به نام زید خرید که بعداً آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله بخشید وپیامبر صلی الله علیه و آله او را آزاد کرد، وچون طایفهاش او را از خود راندند پیامبر صلی الله علیه و آله نام «فرزند خود» بر او نهاد وبهاصطلاح او را «تَبَنّی» کرد.
بعد از ظهور اسلام «زید» مسلمانی مخلص وپیشتاز شد وموقعیّت ممتازی در اسلام پیدا کرد وچنانکه میدانیم سرانجام یکی از فرماندهان لشکر اسلام در جنگ موته شد که در همان جنگ شربت شهادت نوشید.
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم گرفت برای زید همسری برگزیند از زینب بنت جحش که دختر امیّه دختر عبدالمطّلب (دختر عمّهاش) بود برای او خواستگاری کرد. زینب نخست چنین تصوّر میکرد که پیامبر صلی الله علیه و آله میخواهد او را برای خود انتخاب کند، خوشحال شد ورضایت داد، ولی بعد که فهمید خواستگاری از او برای زید است سخت ناراحت شد وسرباز زد. برادرش که عبداللّه نام داشت او نیز با این امر بهسختی مخالفت کرد.
در اینجا بود که نخستین آیه از آیات مورد بحث نازل شد وبه امثال زینب وعبداللّه هشدار داد که آنها نمیتوانند هنگامی که خدا وپیامبرش کاری را لازم میدانند مخالفت کنند. آنها این مسأله را که شنیدند در برابر فرمان خدا تسلیم شدند (البتّه چنانکه خواهیم دید این ازدواج سادهای نبود ومقدّمهای بود برای شکستن یک سنّت غلط جاهلی، زیرا در عصر جاهلیّت هیچ زن باشخصیّت وسرشناسی حاضر نبود با بردهای ازدواج کند، هر چند دارای ارزشهای والای انسانی باشد).
امّا این ازدواج دیری نپایید وبر اثر ناسازگاریهای اخلاقی میان طرفین منجر به طلاق شد، هر چند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله اصرار داشت که این طلاق رخ ندهد امّا رخ داد.
سپس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله برای جبران این شکست زینب در ازدواج، او را به فرمان
خدا به همسری خود برگزید واین قضیه در اینجا خاتمه یافت، ولی گفتوگوهای دیگری در میان مردم پدید آمد که قرآن با بعضی از آیات مورد بحث آنها را برچید که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.(1)
میدانیم که روح اسلام تسلیم است، آن هم تسلیم بیقید وشرط در برابر فرمان خدا. این معنی در آیات مختلفی از قرآن با عبارات گوناگون منعکس شده، از جمله آیه فوق است که میفرماید: «هیچ مرد وزن باایمانی حق ندارد هنگامی که خدا وپیامبرش مطلبی را لازم بدانند اختیاری از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند» (وَمَا کَانَ لِمُوْمِنٍ وَ لاَ مُوْمِنَةٍ إِذَا قَضَیاللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ).
آنها باید اراده خود را تابع اراده حق کنند، همانگونه که سرتاپای وجودشان وابسته به اوست.
«قَضی» در اینجا بهمعنای قضای تشریعی وقانون وفرمان وداوری است. بدیهی است که نه خدا نیاز به اطاعت وتسلیم مردم دارد ونه پیامبر چشمداشتی، در حقیقت مصالح خود آنهاست که گاهی بر اثر محدود بودن آگاهیشان از آن باخبر نمیشوند، ولی خدا میداند وبه پیامبرش دستور میدهد.
این درست به آن میماند که یک طبیب ماهر به بیمار میگوید در صورتی به درمان تو میپردازم که در برابر دستورهایم تسلیم محض شوی واز خود ارادهای نداشته باشی. این نهایت دلسوزی طبیب را نسبت به بیمار نشان میدهد وخدا از چنین طبیبی برتر وبالاتر است.
لذا در پایان آیه به همین نکته اشاره کرده میفرماید: «کسی که نافرمانی خدا وپیامبرش را کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است» (وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُبِینًا).
راه سعادت گم میکند وبه بیراهه وبدبختی کشیده میشود، چرا که فرمان
1) اقتباس از تفسیر مجمع البیان وتفسیر قرطبی والمیزان وتفسیرکبیر وفی ظلال وتفاسیر دیگر ذیل آیاتمورد بحث، وهمچنین سیره ابن هشام، ج 1، ص 264 وکامل ابن اثیر، ج 2، ص 177.
عالم، مهربان وفرستاده او را که ضامن خیر وسعادت اوست نادیده گرفته وچه ضلالتی از این آشکارتر؟
سپس به داستان معروف زید وهمسرش زینب میپردازد که یکی از مسائل حسّاس زندگانی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است وبا مسأله همسران حضرت که در آیات پیشین مورد اشاره قرار گرفته ارتباط دارد. میگوید: به خاطر آور «زمانی را که به آنکس که خداوند به او نعمت داده بود وتو نیز به او نعمت داده بودی میگفتی: همسرت را نگاهدار واز خدا بپرهیز» (وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللَّهَ).
منظور از نعمت خداوند، نعمت هدایت وایمان است که نصیب زید بن حارثه شده بود، ونعمت پیامبر صلی الله علیه و آله این بود که وی را آزاد کرد وهمچون فرزند خویش گرامیش داشت.
از این آیه استفاده میشود که میان زید وزینب مشاجرهای درگرفته بود که ادامه یافت وآن دو در آستانه طلاق قرار گرفتند. با توجّه به جمله «تَقولُ» که فعل مضارع است، پیامبر صلی الله علیه و آله کراراً و مستمراً زید را نصیحت میکرد واز جدایی وطلاق بازمیداشت.
آیا این مشاجره به خاطر عدم توافق وضع اجتماعی زینب با زید بود که او از یک قبیله سرشناس واین یک برده آزادشده بود، یا به خاطر پارهای از خشونتهای اخلاقی زید و یا هیچکدام، بلکه توافق روحی واخلاقی در میان آن دو نبود زیرا گاه ممکن است دو نفر خوب باشند ولی از نظر فکر وسلیقه اختلافاتی داشته باشند که نتوانند به زندگی مشترک با هم ادامه دهند.
به هر حال تا اینجا مسأله پیچیدهای نیست. بعد میافزاید: «تو در دل چیزی را پنهان میداشتی که خداوند آن را آشکار میکند، واز مردم میترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی» (وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَیالنَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَیهُ).
مفسّران در اینجا سخنان فراوانی گفتهاند وناشیگری بعضی از آنان در تعبیرات، بهانههایی به دست دشمنان داده است، در حالی که از قرائنی که در خود آیه وشأن نزول آیات وتاریخ وجودداردمفهوم این آیه مطلب پیچیدهای نیست،زیراپیامبر صلی الله علیه و آله
درنظرداشت که اگرکارصلح میان دوهمسربه نتیجه نرسدوکارشان به طلاق وجدایی بیانجامد، برای جبران این شکست که دامنگیر دختر عمّهاش زینب شده - که حتّی بردهای آزادشده او را طلاق داده - وی را به همسری خود برگزیند، ولی از این بیم داشت که از دو جهت مردم به او خرده گیرند ومخالفان پیرامون آن جنجال برپا کنند.
نخست اینکه زید پسرخوانده پیامبر صلی الله علیه و آله بود ومطابق یک سنّت جاهلی پسرخوانده تمام احکام پسر را داشت، از جمله اینکه ازدواج با همسر مطلّقه پسرخوانده را حرام میپنداشتند.
دیگر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله چگونه حاضر میشود با همسر مطلّقه برده آزادشدهای ازدواج کند واین دون شأن ومقام اوست.
از برخی روایات اسلامی به دست میآید که پیامبر صلی الله علیه و آله این تصمیم را به فرمان خدا گرفته بود ودر قسمت بعدی آیه نیز قرینهای بر این معنی وجود دارد.
بنابراین، این مسأله یک مسأله اخلاقی وانسانی بود ونیز وسیله مؤثّری برای شکستن دو سنّت غلط جاهلی (ازدواج با همسر مطلّقه پسرخوانده، وازدواج با همسر مطلّقه یک غلام وبرده آزاد شده).
مسلّم است که پیامبر صلی الله علیه و آله نباید در این مسائل از مردم بترسد، واز جوسازیها وسمپاشیها واهمهای به خود راه دهد، ولی به هر حال طبیعی است انسان در اینگونه موارد - بهخصوص که پای مسائل مربوط به انتخاب همسر در کار بوده باشد - گرفتار ترس ووحشت شود، مخصوصآ اینکه ممکن بود این گفتوگوها وجنجالها در روند پیشرفت هدف مقدّس پیامبر وگسترش اسلام اثر بگذارد، وافراد ضعیفالایمان را تحتتأثیر قرار دهد، ودر دل آنها تردید ایجاد کند.
لذا در دنباله آیه میفرماید: «هنگامی که زید حاجت خود را به پایان برد واو را رها کرد، ما او را به همسری تو درآوردیم، تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخواندههای خود، هنگامی که از آنها طلاق بگیرند نباشد» (فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَیالْمُوْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا).
واین کاری بود که میبایست انجام بشود «وفرمان خدا انجامشدنی است» (وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً).
«أدعیاء» جمع «دَعِی» بهمعنی پسرخوانده و«وَطر» بهمعنی نیاز وحاجت مهم
است. انتخاب این تعبیر در مورد طلاق ورهایی زینب، در حقیقت بهخاطر لطف بیان است که باصراحت عنوان طلاق که برای زنان وحتّی مردان عیب است مطرح نشود. گویی این دو به یکدیگر نیاز داشتند که مدّتی زندگی مشترک داشته باشند وجدایی آنها بهخاطر پایان این نیاز بوده است.
عبارت «زَوَّجناکَها» (او را به همسری تو درآوردیم)، دلیل بر این است که ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله با زینب یک ازدواج الهی بود. لذا در تواریخ آمده است که زینب بر سایر همسران پیامبر صلی الله علیه و آله به این امر مباهات میکرد ومیگفت: «زَوَّجَکُنَّ أهلُوکُنَّ وَ زَوَّجنی اللّهُ مِن السَّماءِ؛ شما را خویشاوندانتان به همسری پیامبر درآوردند، ولی مرا خداوند از آسمان به همسری پیامبر صلی الله علیه و آله خدا درآورد».(1)
قابل توجّه اینکه قرآن برای رفع هرگونه ابهام، باصراحت تمام، هدف اصلی این ازدواج را که شکستن یک سنّت جاهلی در زمینه خودداری ازدواج با همسران مطلّقه پسرخواندهها بوده است بیان میدارد. واین خود اشاره است به یک مسأله کلّی که ازدواجهای متعدّد پیامبر صلی الله علیه و آله امر سادهای نبود، بلکه هدفهایی را تعقیب میکرد که در سرنوشت مکتب او اثر داشت.
جمله «کانَ أمرُ اللّهِ مَفعولاً» اشاره به این است که در اینگونه مسائل باید قاطعیّت به خرج داد، وکاری که شدنی است باید بشود، زیرا تسلیم جنجالها شدن در مسائلی که ارتباط با هدفهای کلّی واساسی دارد بیمعنی است.
با تفسیر روشنی که در مورد آیه فوق آوردیم معلوم میشود که پیرایههایی را که دشمنان یا دوستان نادان خواستهاند به این آیه ببندند کاملاً بیاساس است. در بحث نکات به خواست خدا توضیح بیشتری در این زمینه خواهیم داد.
آخرین آیه مورد بحث در تکمیل بحثهای گذشته چنین میگوید: «هیچ منعی
بر پیامبر در آنچه خدا برای او واجب کرده نیست» (مَا کَانَ عَلَیالنَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ).
آنجا که خداوند فرمانی به او میدهد ملاحظه هیچ امری در برابر آن جایز نیست وبدون هیچ چون وچرا باید به مرحله اجرا درآید.
1) کامل ابن اثیر، ج 2، ص 177. قابل توجّه اینکه ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله با زینب در سال پنجم هجری واقع شد(همان مدرک).
رهبران آسمانی هرگز نباید در اجرای فرمانهای الهی گوش به حرف این وآن دهند، یا ملاحظه جوسازیهای سیاسی وآداب ورسوم غلط حاکم بر محیط را کنند، چه بسا آن دستور برای شکستن همین شرایط نادرست ودر هم کوبیدن بدعتهای زشت ورسوا باشد.
آنها باید به مصداق (وَلا یَخافونَ لَومَةَ لائِمٍ)(1)بدون خوف از سرزنشها وجنجالها، فرمان خدا را بهکار بندند.
اصولاً اگر ما بخواهیم بنشینیم تا برای اجرای فرمان حق، رضایت وخشنودی همه را جلب کنیم چنین چیزی امکانپذیر نیست. گروههایی هستند که تنها هنگامی راضی میشوند که ما تسلیم خواستها یا پیرو مکتب آنها شویم. چنانکه قرآن میگوید: (وَلَنْ تَرْضَی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصَارَی حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ) «هرگز یهود ونصاری از تو راضی نخواهند شد تا از آیین آنها بیقیدوشرط پیروی کنی».(2)
ودرباره آیه مورد بحث مطلب چنین بود، زیرا ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله با زینب، چنانکه گفتیم، در افکار عمومی مردم آن محیط دو ایراد داشت: یکی ازدواج با همسر مطلّقه پسرخوانده که در نظر آنها همچون ازدواج با همسر پسر حقیقی بود، واین بدعتی بود که میباید درهم شکسته میشد.
ودیگر ازدواج مرد باشخصیّتی همچون پیامبر صلی الله علیه و آله با همسر مطلّقه یک برده آزادشده عیب وننگ بود، چرا که پیامبر را با یک برده همردیف قرار میداد، این فرهنگ غلط نیز باید برچیده شود وارزشهای انسانی به جای آن بنشیند وکفو بودن دو همسر، تنها بر اساس ایمان واسلام وتقوا استوار گردد.
اصولاً سنّتشکنی وبرچیدن آداب ورسوم خرافی وغیرانسانی همواره با سر وصدا توأم است وپیامبران هرگز نباید به آن اعتنا کنند.
لذا در جمله بعد میفرماید: «این سنّت الهی در مورد پیامبران در امم پیشین نیز جاری بوده است» (سُنَّةَ اللَّهِ فِیالَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ).
تنها تو نیستی که گرفتار این مشکلی هستی، بلکه همه انبیا هنگام شکستن سنّتهای غلط گرفتار این ناراحتیها بودهاند.
مشکل بزرگ در این قضیه منحصر به شکستن این دو سنّت جاهلی نبود، بلکه چون پای ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله در میان بود این امر میتوانست دستاویز دیگری به دشمنان برای عیبجویی بدهد که شرح آن خواهد آمد.
ودر پایان آیه برای تثبیت قاطعیّت در اینگونه مسائل بنیادی میفرماید: «وفرمان خدا روی حساب وبرنامه دقیقی است» وباید به مرحله اجرا درآید (وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَرًا مَقْدُورًا).
عبارت «قَدَرًا مَقدُورًا»، ممکن است اشاره به حتمی بودن فرمان الهی باشد، یا ناظر به رعایت حکمت ومصلحت در آن، امّا مناسبتر با مورد آیه این است که هر دو معنی از آن اراده شود. یعنی فرمان خدا هم روی حساب است وهم بیچون وچرا ولازم الاجراست.
جالب اینکه در تواریخ میخوانیم که پیامبر اسلام در مورد ازدواج با زینب آن چنان دعوت عامی برای صرف غذا از مردم به عمل آورد که در مورد هیچیک از همسرانش سابقه نداشت.(1)
گویا با این کار میخواست نشان دهد که به هیچوجه مرعوب سنّتهای خرافی محیط نیست، بلکه به اجرای این دستور الهی افتخار میکند. به علاوه در نظر داشت که از این راه آوازه شکستن این سنّت جاهلی را به گوش همگان در سراسر جزیره عرب برساند.
داستان ازدواج پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله با زینب با تمام صراحتی که قرآن در این مسأله وهدف این ازدواج به خرج داده وآن را شکستن یک سنّت جاهلی در ارتباط با ازدواج با همسر مطلّقه فرزندخوانده معرّفی کرده، باز مورد بهرهبرداری سوءِ جمعی از دشمنان اسلام گردیده است. آنها خواستهاند از آن یک داستان عشقی بسازند که
1) مفسّر بزرگ طبرسی در مجمعالبیان نقل میکند: فَتَزَوَّجَها رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله ... وَ ما اَوْلَمَ عَلی اِمرَئةٍ مِن نِسائهِما اَوْلَمَ عَلَیها، ذَبَحَ شاةً وَ اَطعَمَ النّاسَ الخُبزَ وَاللَّحمَ، حَتّی امتَدَّ النَّهارُ (مجمعالبیان، ج 8، ص 361).
ساحت قدس پیامبر را با آن آلوده کنند واحادیث مشکوک، یا مجعولی را در این زمینه دستاویز قرار دادهاند.
از جمله اینکه نوشتهاند: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله برای احوالپرسی زید به خانه او آمد همین که در را گشود چشمش به جمال زینب افتاد وگفت: سُبحانَ اللّهِ خالِقُ النّورِ تَبارَکَ اللّهُ أحسَنُ الخالِقینَ: «منزّه است خداوندی که خالق نور است وجاوید وپربرکت است خدایی که احسن الخالقین است».
واین جمله را دلیلی بر علاقه پیامبر صلی الله علیه و آله به زینب گرفتهاند.
در حالی که شواهد روشنی قطع نظر از مسأله نبوّت وعصمت، در دست است که این افسانهها را تکذیب میکند.
نخست اینکه زینب دختر عمّه پیامبر صلی الله علیه و آله بود ودر محیط خانوادگی تقریباً با او بزرگ شده بود. حضرت شخصاً او را برای زید خواستگاری کرد واگر زینب جمال فوقالعادهای داشت وفرضاً جمال او توجّه حضرت را جلب کرده بود، نه جمالش امر مخفی بود ونه ازدواج با او پیش از این ماجرا مشکلی داشت، بلکه با توجّه به اینکه زینب هیچ تمایلی برای ازدواج با زید نشان نمیداد ومخالفت خود را صریحاً بیان کرد وکاملاً ترجیح میداد همسر پیامبر صلی الله علیه و آله شود، بهطوری که وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به خواستگاری او برای زید رفت خوشحال شد، زیرا تصوّر میکرد حضرت او را برای خود خواستگاری میکند، امّا بعداً با نزول آیه قرآن وامر به تسلیم در برابر فرمان خدا وپیامبر، تن به ازدواج با زید داد.
با این مقدّمات چه جای این توهّم که او از چگونگی وجمال وکمال زینب باخبر نباشد؟ وچه جای این توهّم که تمایل ازدواج با او را داشته باشد ونتواند اقدام کند؟
دو دیگر اینکه وقتی زید برای طلاق دادن همسرش زینب به پیامبر صلی الله علیه و آله مراجعه مینماید حضرت بارها او را نصیحت میکند ومانع این طلاق میشود. این خود شاهد دیگری بر نفی آن افسانههاست.
از سوی دیگر، قرآن باصراحت هدف این ازدواج را بیان کرده تا جایی برای گفتوگوهای دیگر نباشد.
از سوی چهارم، در آیات فوق خواندیم که خدا به پیامبر میگوید: در ماجرای ازدواج با همسر مطلّقه زید جریانی وجود دارد که از مردم میترسی در حالی که باید از خدا بترسی.
مسأله ترس از خدا نشان میدهد که این ازدواج بهعنوان یک وظیفه صورت گرفته بود که در آن، پیامبر باید به خاطر پروردگار ملاحظات شخصی را کنار بگذارد تا یک هدف مقدّس الهی تأمین شود هر چند به قیمت زخمزبان کوردلان وافسانهبافیهای منافقان در زمینه متّهم ساختن پیامبر صلی الله علیه و آله تمام شود. واین بهای سنگینی بود که حضرت در مقابل اطاعت فرمان خدا وشکستن یک سنّت غلط پرداخت وهنوز هم میپردازد.
امّا در طول زندگی رهبران راستین لحظاتی فرا میرسد که باید ایثار وفداکاری کنند وخود را در معرض اتّهام اینگونه افراد قرار دهند تا به هدفشان برسند.
آری اگر پیامبر صلی الله علیه و آله هرگز زینب را ندیده ونشناخته بود وهرگز زینب تمایل با ازدواج او نداشت وزید نیز حاضر به طلاق دادن او نبود (قطع نظر از مسأله نبوّت وعصمت)، جای این گفتوگو وتوهّمات بود، ولی با توجّه به نفی همه این شرایط، ساختگی بودن این افسانهها روشن میشود.
به علاوه تاریخ زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله به هیچوجه نشان نمیدهد که او علاقه وتمایل خاصّی نسبت به زینب داشت، بلکه همچون سایر همسران، وشاید از جهاتی کمتر از بعضی همسران پیامبربوده،واین خودشاهدتاریخی دیگری برنفی آن افسانههاست.
آخرین سخنی که در اینجا اشاره به آن را لازم میدانیم اینکه ممکن است کسی بگوید: شکستن چنین سنّت غلطی لازم بود، امّا چه ضرورتی داشت که شخص پیامبر اقدام به سنّتشکنی کند میتوانست مسأله را به صورت یک قانون بیان نماید ودیگران را تشویق به گرفتن همسر مطلّقه پسرخوانده خود کند.
ولی باید توجّه داشت گاهی یک سنّت جاهلی وغلط مخصوصاً مربوط به ازدواج با افرادی که از نظر ظاهری دون شأن انسان هستند با سخن امکانپذیر نیست، ومردم میگویند اگر این کار خوب بود چرا خود او انجام نداد؟ چرا او با همسر برده آزادشدهای ازدواج نکرد؟چرااوباهمسرمطلّقه پسرخواندهاش عقدهمسری نبست؟
در اینگونه موارد یک نمونه عملی به همه این چراها پایان میدهد وبهطور قاطع آن سنّت غلط شکسته میشود. گذشته از اینکه نفس این عمل یکنوع ایثار وفداکاری بود (ر.ک: ج 17، ص 338 - 351).
(یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ اللاَّتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمَّا أَفَاءَ اللهُ عَلَیْکَ وَبَنَاتِ عَمِّکَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِکَ وَبَنَاتِ خَالِکَ وَبَنَاتِ خَالاَتِکَ اللاَّتِی هَاجَرْنَ مَعَکَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنکِحَهَا خَالِصَةً لَّکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ لِکَیْلاَ یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ وَکَانَ اللهُ غَفُورآ رَّحِیمآ)
ای پیامبر! ما همسران تو را که مهرشان را پرداختهای برای تو حلال کردیم، وهمچنین کنیزانی که از طریق غنایمی که خدا به تو داده است مالک شدهای ودختران عموی تو، ودختران عمّهها، ودختران دایی تو، ودختران خالهها که با تو مهاجرت کردند (ازدواج با آنها برای تو جایز است) و(نیز) زن باایمانی که خود را به پیامبر ببخشد (ومهری برای خود نخواهد) چنانچه پیامبر بخواهد میتواند او را به همسری برگزیند؛ امّا چنین ازدواجی تنها برای تو مجاز است نه دیگر مؤمنان؛ ما میدانیم برای آنان در مورد همسرانشان وکنیزانشان چه حکمی مقرّر داشتهایم (ومصلحت آنان چه حکمی را ایجاب میکند)؛ این به خاطر آن است که مشکلی (در ادای رسالت) بر تو نباشد (واز این راه حامیان فزونتری فراهم سازی)؛ وخداوند آمرزنده ومهربان است. (سوره احزاب، آیه 50)
گفتیم بخشهایی از آیات این سوره وظایف پیامبر صلی الله علیه و آله ومؤمنان را به صورت لف ونشر مرتّب تعقیب میکند، لذا بعد از ذکر پارهای از احکام مربوط به طلاق دادن زنان در آیه قبل، در اینجا روی سخن را به شخص پیامبر صلی الله علیه و آله کرده وموارد هفتگانهای را که ازدواج با آنها برای پیامبر مجاز بوده شرح میدهد.
منظور از این زنان، به قرینه جملههای بعد، زنانیاند که با پیامبر صلی الله علیه و آله رابطه خویشاوندی نداشتند وبا او ازدواج کردند، وشاید مسأله پرداختن مهر نیز به خاطر
همین باشد، زیرا مرسوم بوده است که هنگام ازدواج با غیر خویشاوندان، مهر را نقداً
پرداخت میکردند. به علاوه تعجیل در پرداختن مهر مخصوصاً در موردی که همسر نیاز به آن داشته باشد، بهتر است.
ولی به هر حال این کار جزءِ واجبات نیست وبا توافق طرفین ممکن است مهر به صورت ذمّه در عهده زوج کلّاً یا بعضاً بماند.
«أفاءَ اللّهُ» از مادّه «فیء» (بر وزن شیء) به اموالی گفته میشود که بدون مشقّت به دست میآید، لذا به غنایم جنگی وهمچنین انفال (ثروتهای طبیعی که متعلّق به حکومت اسلامی است ومالک مشخّص ندارد) اطلاق میشود.
راغب در مفردات میگوید: «فیء» بهمعنی بازگشت ورجوع به حالت نیک است، واگر به «سایه» فیء گفته میشود به خاطر این است که حالت برگشت دارد. سپس میافزاید: به اموال بیدردسر نیز «فیء» میگویند چون با تمام حسنی که دارد باز هم مثل سایه عارضی واز بین رفتنی است.
درست است که در غنایم جنگی گاهی دردسر فراوان است، ولی از آنجا که باز در مقایسه با اموال دیگر، دردسر کمتری دارد وگاه اموال هنگفتی در یک حمله به دست میآید، «فیء» به آن اطلاق شده است.
در اینکه حکم مزبور در مورد کدامیک از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله مصداق داشته، برخی مفسّران گفتهاند: یکی از زنان پیامبر صلی الله علیه و آله به نام ماریه قبطیه از غنایم ودو همسر دیگر به نام صفیه وجویریه از انفال بوده که پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را از قید بردگی آزاد کرد وبه همسری خود پذیرفت، واین خود جزئی از برنامه کلّی اسلام برای آزادی تدریجی بردگان وبازگرداندن شخصیّت انسانی به آنها بوده است.
به این ترتیب از میان تمام بستگان تنها ازدواج با دخترعموها وعمّهها ودختر داییها ودختر خالهها با قید اینکه با پیامبر صلی الله علیه و آله مهاجرت کرده باشند مجاز ومشروع بوده است.
انحصار در این چهار گروه روشن است، ولی قید مهاجرت به خاطر آن است که در
آن روز هجرت دلیل بر ایمان بوده وعدم مهاجرت دلیل بر کفر، یا به خاطر اینکه هجرت امتیاز بیشتری به آنها میدهد وهدف در آیه بیان زنان باشخصیّت وبافضیلت است که مناسب همسری پیامبر صلی الله علیه و آله میباشند.
در اینکه آیا این موارد چهارگانه که به صورت حکم کلّی در آیه ذکر شده مصداق خارجی در میان همسران پیامبر صلی الله علیه و آله داشته یا نه، تنها موردی را که میتوان برای آن ذکر کرد ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله با زینب بنت جحش است که داستان پرماجرای او در همین سوره گذشت، زیرا زینب دختر عمّه پیغمبر صلی الله علیه و آله بود، وجحش همسر عمّه او محسوب میشد.(1)
«امّا چنین ازدواجی تنها برای تو مجاز است، نه بر سایر مؤمنان» (خَالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُوْمِنِینَ).
«ما میدانیم برای آنها در مورد همسران وکنیزانشان چه حکمی مقرّر داریم ومصالح آنها چه ایجاب میکرده است» (قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ).
بنابراین اگر در مسائل مربوط به ازدواج برای آنها در بعضی موارد محدودیّتی قائل شدهایم روی مصالحی بوده است که در زندگی آنها وتو حاکم بوده، وهیچیک از این احکام ومقررّات بیحساب نیست.
سپس میافزاید: «این به خاطر آن است که مشکل وحرجی (در ادای رسالت) بر تو نبوده باشد» وبتوانی در راه ادای این وظیفه، مسؤولیّتهای خود را ادا کنی (لِکَیْلاَ یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ).
«وخداوند آمرزنده ومهربان است» (وَ کَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا).
1) در اینکه چرا «عمّ» به صورت مفرد و«عمّات» به صورت جمع، همچنین «خال» به صورت مفرد و«خالات» بهصورت جمع آمده، برخی مفسّران وجوهی ذکر کردهاند که فاضل مقداد آنها را در کنز العرفان آورده است،ولی از همه بهتر این است که «عمّ» و«خال» معمولاً به صورت اسم جنس در لغت عرب استعمال میشود، درحالی که «عمّه» و«خاله» چنین نیست، واین عرف اهل لغت است که ابن العربی نیز آن را نقل کرده (کنزالعرفان، ج 2، ص 241) وآلوسی در روح المعانی نیز این وجه را بر تمام وجوه دیگر ترجیح داده است.
در مورد گروه اخیر، (زنان بدون مهر) به نکات زیر باید توجّه داشت:
بدون شک اجازه «گرفتن همسر بدون مهر» از مختصّات پیامبر صلی الله علیه و آله بود، وآیه نیز صراحت دارد وبه همین جهت، از مسلّمات فقه اسلام است. بنابراین هیچکس حق ندارد با زنی بدون مهر (کم باشد یا زیاد) ازدواج کند، حتّی اگر نام مهر هنگام اجرای صیغه عقد برده نشود وقرینه تعیینکنندهای نیز در کار نباشد، باید «مهرالمثل» پرداخت. منظور از «مهرالمثل» مهری است که زنانی با شرایط وخصوصیّات او معمولاً برای خود قرار میدهند.
در اینکه آیا این حکم کلّی در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله مصداقی پیدا کرده یا نه، در میان مفسّران گفتوگوست:
بعضی همچون ابن عبّاس وبرخی دیگر از مفسّران معتقدند که پیامبر صلی الله علیه و آله با هیچ زنی به این کیفیّت ازدواج نکرد؛ بنابراین، حکم بالا فقط یک اجازه کلّی برای پیامبر صلی الله علیه و آله بود که هرگز عملاً مورد استفاده قرار نگرفت.
در حالی که بعضی دیگر نام سه یا چهار زن از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را بردهاند که بدون مهر به ازدواج آن حضرت درآمدند: میمونه دختر حارث، زینب دختر خزیمهاز طایفه انصار، زنی از بنیاسد به نام امّ شریک دختر جابر وخوله دختر حکیم.
از جمله در بعضی از روایات آمده است هنگامی که «خوله» خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله بخشید، صدای اعتراض عایشه بلند شد و گفت: «ما بالُ النِّساءِ یَبذُلنَ أنفُسَهُنَّ
بِلا مَهرٍ؟؛ چرا برخی زنان بدون مهر خود را در اختیار ازدواج میگذارند؟»
ودر این هنگام آیه فوق نازل شد، ولی عایشه رو به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله کرد وگفت: «من میبینم خداوند مقصود تو را بهسرعت انجام میدهد» (واین یکنوع تعریض بر پیامبر صلی الله علیه و آله بود).
امّا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «وَ اِنَّکَ اِن أطَعتَ اللّهَ سارَعَ فی هزواکِ؛ تو نیز اگر اطاعت خدا کنی مقصودت را بهسرعت انجام میدهد».(1)
1) مجمع البیان، ج 8، ص 365، ذیل آیه مورد بحث. در تفسیرقرطبی نیز جمله «وَاللّهِ ما أری رَبَّکَ اِلّا یُسارِعُ فیهَواکَ» آمده وآلوسی در روحالمعانی آن را ذیل آیه مورد بحث آورده است. زنندگی این تعبیر ومفهومنامناسبی که در آن نهفته شده بر کسی پوشیده نیست، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله به طرز نیکو وبزرگوارانهای از کنار آنمیگذرد.
بدون شک اینگونه زنان تنها خواهان کسب افتخار معنوی بودند که از طریق ازدواج با پیامبر صلی الله علیه و آله برای آنها حاصل میشد، لذا بدون هیچگونه مهری آماده همسری با او شدند، ولی همانگونه که گفتیم وجود چنین مصداقی برای حکم بالا از نظر تاریخی ثابت نیست، آنچه مسلّم است اینکه خداوند چنین اجازهای را به پیامبر صلی الله علیه و آله داده بود به خاطر فلسفهای که بعداً به آن اشاره میشود.
از این آیه بهخوبی استفاده میشود که اجرای صیغه ازدواج با لفظ «هبه» تنها مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله بوده وهیچ فرد دیگری نمیتواند با چنین لفظی عقد ازدواج را اجرا کند، ولی اگر اجرای عقد با لفظ ازدواج ونکاح انجام گیرد جایز است، هر چند نامی از مهر برده نشود، زیرا همانگونه که گفتیم در صورت عدم ذکر مهر باید مهرالمثل پرداخت (در حقیقت همانند آن است که تصریح به مهرالمثل شده باشد).
گوشهای از فلسفه تعدّد زوجات پیامبر صلی الله علیه و آله
جمله اخیر در آیه فوق در واقع اشاره به فلسفه این احکام مخصوص پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است. این جمله میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله شرایطی دارد که دیگران ندارند وهمین تفاوت سبب تفاوت در احکام شده است.
به تعبیر روشنتر، میگوید: هدف این بوده که قسمتی از محدودیّتها ومشکلات از دوش پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق این احکام برداشته شود.
واین تعبیر لطیفی است که نشان میدهد ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله با زنان متعدّد ومختلف برای حلّ یک سلسله مشکلات اجتماعی وسیاسی در زندگی او بوده است، زیرا میدانیم هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله ندای اسلام را بلند کرد تک وتنها بود وتا مدّتها جز عدّه محدود وکمی به او ایمان نیاوردند. او بر ضدّ تمام معتقدات خرافی عصر ومحیط خود قیام کرد وبه همه اعلان جنگ داد. طبیعی است که همه اقوام وقبایل آن محیط بر ضدّ او بسیج شوند.
وباید از تمام وسایل برای شکستن اتّحاد نامقدّس دشمنان استفاده کند که یکی از آنها ایجاد رابطه خویشاوندی از طریق ازدواج با قبایل مختلف بود، زیرا محکمترین
رابطه در میان عرب جاهلی رابطه خویشاوندی محسوب میشد وداماد قبیله را همواره از خود میدانستند ودفاع از او را لازم، وتنها گذاشتن او را گناه میشمردند.
قرائن زیادی در دست داریم که نشان میدهد ازدواجهای پیامبر صلی الله علیه و آله لااقل در بسیاری از موارد جنبه سیاسی داشته است.
وبعضی ازدواجهای او مانند ازدواج با زینب، برای شکستن سنّت جاهلی بوده که شرح آن را ذیل آیه 37 همین سوره بیان کردیم.
بعضی دیگر برای کاستن از عداوت، یا طرح دوستی وجلب محبّت اشخاص ویا اقوام متعصّب ولجوج بوده است.
روشن است کسی که در 25 سالگی که عنفوان جوانی او بوده با زن بیوه چهل سالهای ازدواج میکند وتا 53 سالگی تنها به همین زن بیوه قناعت مینماید، وبه این ترتیب دوران جوانی خود را پشت سر گذاشته وبه کهولت سن میرسد وبعد به ازدواجهای متعدّدی دست میزند، حتماً دلیل وفلسفهای دارد وبا هیچ حسابی آن را نمیتوان به انگیزههای علاقه جنسی پیوند داد.
زیرا با اینکه مسأله ازدواج متعدّد در میان عرب در آن روز بسیار ساده وعادی بوده وحتّی گاه همسر اوّل به خواستگاری همسر دوم میرفته، وهیچگونه محدودیّتی برای گرفتن همسر قائل نبودند، برای پیامبر صلی الله علیه و آله ازدواجهای متعدّد در سنین جوانی نه مانع اجتماعی داشت ونه شرایط سنگین مالی ونه کمترین نقصی محسوب میشد.
جالب اینکه در تواریخ آمده است پیامبر صلی الله علیه و آله تنها با یک زن باکره ازدواج کرد واو عایشه بود. بقیّه همسران او همه زنان بیوه بودند که طبعاً نمیتوانستند از جنبههای جنسی چندان تمایل کسی را برانگیزند.(1)
حتّی در بعضی از تواریخ میخوانیم که پیامبر صلی الله علیه و آله با زنان متعدّدی ازدواج کرد وجز مراسم عقد انجام نشد وهرگز با آنها آمیزش نکرد، حتّی در مواردی تنها به خواستگاری بعضی از زنان قبایل قناعت کرد.(2)
وآنها به همین قدر خوشحال بودند ومباهات میکردند که زنی از قبیله آنان به نام همسر پیامبر صلی الله علیه و آله نامیده شده، واین افتخار برای آنها حاصل گشته است، وبه این
ترتیب رابطه وپیوند اجتماعی آنها با پیامبر صلی الله علیه و آله محکمتر ودر دفاع از او مصمّمتر میشدند.
از سوی دیگر، با اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله مسلّمآ مرد عقیمی نبود ولی فرزندان کمی از او به یادگار ماند، در حالی که اگر این ازدواجها به خاطر جاذبه جنسی این زنان انجام میشد باید فرزندان بسیاری از او به یادگار مانده باشد.
ونیز قابل توجّه است که بعضی از این زنان، مانند عایشه، هنگامی که به همسری پیامبر صلی الله علیه و آله درآمد بسیار کم سنّوسال بود وسالها گذشت تا توانست یک همسر واقعی برای او باشد. این نشان میدهد که ازدواج با چنین دختری انگیزههای دیگری داشته وهدف اصلی همانها بوده است که در بالا اشاره کردیم.
گرچه دشمنان اسلام خواستهاند ازدواجهای متعدّد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را دستاویز شدیدترین حملات مغرضانه قرار دهند واز آن افسانههای دروغین بسازند، ولی سنّ بالای پیامبر هنگام این ازدواجهای متعدّد از یکسو، وشرایط خاصّ سنّی وقبیلهای این زنان از سوی دیگر، وقراین مختلفی که در بالا به قسمتی از آن اشاره کردیم از سوی سوم، حقیقت را آفتابی میکند وتوطئههای مغرضان را فاش میسازد (ر.ک: ج 17، ص 402 - 410).
(تُرْجِی مَنْ تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشَاءُ وَمَنِ ابْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ
فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکَ ذَلِکَ أَدْنَی أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَلاَ یَحْزَنَّ وَیَرْضَیْنَ بِمَا آتَیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ وَاللهُ یَعْلَمُ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَکَانَ اللهُ عَلِیمآ حَلِیمآ)
(موعد) هر یک از آنان [ همسرانت] را بخواهی میتوانی به تأخیر اندازی، وهر کدام را بخواهی نزد خود جای دهی؛ وهرگاه بعضی از آنان را که برکنار ساختهای بخواهی نزد خود جای دهی، گناهی بر تو نیست؛ این (حکم الهی) برای روشنی چشم آنان، واینکه غمگین نباشند وهمگی به آنچه به آنان میدهی راضی شوند نزدیکتر است؛ وخدا آنچه را در دلهای شماست میداند، وخداوند دانا ودارای حلم است (از مصالح بندگان خود باخبر است، ودر کیفر آنها عجله نمیکند). (سوره احزاب، آیه 51)
در تفسیر آیات 28 و29 همین سوره وبیان شأن نزول آنها گفتیم که جمعی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله - بنابر آنچه مفسّران نقل کردهاند - به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردند: بر نفقه وهزینه زندگی ما بیفزا (زیرا چشمشان به غنایم جنگی افتاده بود، وچنین میپنداشتند که باید از آن بهره زیادی به آنها برسد) آیات مزبور نازل شد وصریحاً به آنها گوشزد کرد که اگر دنیا وزینت دنیا را میخواهند برای همیشه از پیامبر صلی الله علیه و آله جدا شوند، واگر خدا وپیامبر وروز جزا را خواهانند با زندگی ساده او بسازند.
از این گذشته آنها در چگونگی تقسیم اوقات زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله در میان خود نیز با یکدیگر رقابتهایی داشتند که حضرت را با آنهمه گرفتاری واشتغالات در مضیقه قرار میداد، هرچند او کوشش لازم را در زمینه رعایت عدالت در میان آنها میکرد، ولی باز گفتوگوهای آنها ادامه داشت. آیه فوق نازل شد وپیامبر را در تقسیم اوقاتش در میان آنها کاملاً آزاد گذاشت.
وضمناً به آنها اعلام کرد که این حکم الهی است تا هیچگونه نگرانی وسوءِ برداشتی برای آنها حاصل نشود.(1)
یک رهبر بزرگ الهی همچون پیامبر صلی الله علیه و آله آن هم در زمانی که در کوره حوادث سخت گرفتار است وتوطئههای خطرناکی از داخل وخارج برای او میچینند نمیتواند فکر خود را زیاد مشغول زندگی شخصی وخصوصیاش کند. باید در زندگی داخلی خود دارای آرامش نسبی باشد تا بتواند به حلّ انبوه مشکلاتی که از هر سو او را احاطه کرده است با فراغت خاطر بپردازد.
آشفتگی زندگی شخصی ودل مشغول بودن او به وضع خانوادگی در این لحظات بحرانی وطوفانی، سخت خطرناک است.
با اینکه طبق بحثهای گذشته ومدارکی که در شرح آیه پیشین آوردیم
1) اقتباس از مجمعالبیان، ج 8، ص 366 وتفسیرهای دیگر.
ازدواجهای متعدّد پیامبر صلی الله علیه و آله غالباً جنبههای سیاسی واجتماعی وعاطفی داشته، ودر حقیقت جزئی از برنامه انجام دادن رسالت الهی او بوده، ولی در عین حال گاه اختلاف میان همسران ورقابتهای زنانه متداول آنها طوفانی در درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله برمیانگیخته وفکر او را مشغول میداشته است.
اینجاست که خداوند یکی دیگر از ویژگیها را برای پیامبرش قائل شد وبرای همیشه به این ماجراها وکشمکشها پایان داد، وحضرت را از این نظر آسوده خاطر وفارغ البال کرد.
وچنانکه در آیه مورد بحث میخوانیم فرمود: «میتوانی (موعد) هر یک از این زنان را که بخواهی به تأخیر بیندازی وبه وقت دیگری موکول کنی، وهر کدام را بخواهی نزد خود جای دهی» (تُرْجِی مَنْ تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَ تُْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشَاءُ).
«تُرجی» از مادّه «ارجاء» بهمعنی تأخیر، و«تُؤی» از مادّه «ایواء» بهمعنی کسی را نزد خود جای دادن است.
میدانیم که یکی از احکام اسلام در مورد همسران متعدّد آن است که شوهر اوقات خود را در میان آنها بهطور عادلانه تقسیم کند. اگر یک شب نزد یکی از آنهاست شب دیگر نزد دیگری باشد و تفاوتی در میان زنان از این نظر وجود ندارد. از این موضوع در کتابهای فقه اسلامی تعبیر به «حقّ قَسم» میکنند.
یکی از خصایص پیامبر صلی الله علیه و آله این بود که به خاطر شرایط خاصّ زندگی طوفانی وبحرانیاش در مدینه که در هر ماه تقریباً یک جنگ بر او تحمیل میشد ودر عین حال همسران متعدّد داشت،رعایت «حقّ قسم» به حکم آیه فوق از او ساقط بود ومیتوانست هرگونه بخواهد اوقات خود را تقسیم کند، هرچند او با این همه حتّیالامکان مساوات وعدالت را چنانکه در تواریخ اسلامی صریحاً آمده است رعایت میکرد.
ولی وجود همین حکم الهی آرامشی به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله ومحیط زندگی داخلی او میداد.
سپس میافزاید: «هرگاه بعضی از آنها را کنار بگذاری و بعداً بخواهی او را نزد خود جای دهی گناهی بر تو نیست» (وَ مَنِابْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکَ).
وبه این ترتیب نهتنها در آغاز اختیار با تو است، در ادامه کار نیز این تخییر برقرار
است، وبهاصطلاح این تخییر استمراری است نه ابتدایی، وبا این حکم گسترده ووسیع هرگونه بهانهای از برنامه زندگی تو نسبت به همسرانت قطع خواهد شد ومیتوانی فکر خود را متوجّه مسؤولیّتهای بزرگ وسنگین رسالت کنی.
وبرای اینکه همسران پیامبر صلی الله علیه و آله نیز بدانند گذشته از افتخاری که از ناحیه همسری با او کسب میکنند با تسلیم در برابر این برنامه خاص در مورد تقسیم اوقات پیامبر صلی الله علیه و آله یکنوع ایثار وفداکاری از خود نشان داده وبه هیچوجه عیب وایرادی متوجّه آنها نیست، زیرا در برابر حکم خدا تسلیم شدهاند، اضافه میکند: «این حکم الهی برای روشنی چشم آنها واینکه غمگین نشوند وهمه آنها راضی به آنچه در اختیارشان میگذاری گردند نزدیکتر است» (ذلِکَ أَدْنَی أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَ لاَ یَحْزَنَّ وَ یَرْضَیْنَ بِمَا آتَیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ).
زیرا اوّلاً این یک حکم عمومی درباره همه آنهاست وتفاوتی در کار نیست. ثانیاً حکمی است از ناحیه خدا که برای مصالح مهمّی تشریع شده، بنابراین آنها باید با رضا ورغبت به آن تن دهند ونهتنها نگران نباشند بلکه خشنود گردند.
ولی در عین حال همانگونه که در بالا نیز اشاره کردیم، پیامبر صلی الله علیه و آله حتّیالامکان تساوی را در تقسیم اوقات خود رعایت میکرد، جز در مواردی که شرایط خاصّی عدم مساوات را ایجاب مینمود، واین خود مطلب دیگری بود که موجب خشنودی آنها میشد، زیرا مشاهده میکردند پیامبر صلی الله علیه و آله با اینکه مخیّر است سعی در برقراری مساوات دارد.
در پایان آیه مطلب را با این جمله ختم میکند: «خدا آنچه را در قلوب شماست میداند، وخداوند از همه اعمال ومصالح بندگان باخبر است، ودر عین حال حلیم است ودر کیفر آنها عجله نمیکند» (وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَلِیمًا).
آری خدا میداند شما در برابر کدامین حکم قلباً راضی وتسلیم هستید، ودر برابر کدامین ناخشنود.
او میداند شما به کدامیک از همسرانتان تمایل بیشتر دارید وبه کدام کمتر وحکم خدا را در برخورد با این تمایلات چگونه رعایت میکنید.
همچنین او میداند چه کسانی در گوشه وکنار مینشینند وبه اینگونه احکام الهی در مورد شخص پیامبر صلی الله علیه و آله خردهگیری میکنند، ودر دل نسبت به آن معترضند وچه کسانی با آغوش باز همه را پذیرا میشوند.
بنابراین، تعبیر «قُلوبِکُم» تعبیر گستردهای است که هم پیامبر صلی الله علیه و آله وهمسران او را شامل میشود، وهم همه مؤمنان را که در ارتباط با این احکام از در رضا وتسلیم وارد میشوند، یا اعتراض وانکار میکنند، هر چند آن را آشکار نسازند.
در فقه اسلامی در باب خصایص پیامبر صلی الله علیه و آله این مسأله بحث شده که آیا تقسیم اوقات بهطور مساوی در میان همسران متعدّد، همانگونه که بر عموم مسلمانان واجب است، بر پیامبر صلی الله علیه و آله نیز واجب بوده یا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله حکم استثنایی تخییر را داشته است؟
مشهور ومعروف در میان فقهای ما وجمعی از فقهای اهلسنّت این است که او در این حکم مستثنا بوده، ودلیل آن را آیه فوق میشمرند که میگوید: (تُرْجِی مَنْ تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَ تُوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشَاءُ) «هر کدام را بخواهی به تأخیر میاندازی وهر یک را بخواهی نزد خود نگاه میداری».
زیرا قرار گرفتن این جمله بعد از بحث درباره همه زنان پیامبر صلی الله علیه و آله چنین ایجاب میکند که ضمیر جمع (هُنَّ) به تمام آنها بازگردد، واین مطلبی است که بسیاری از فقها و مفسّران آن را پذیرفتهاند.
ولی بعضی ضمیر فوق را مربوط به خصوص زنانی میدانند که خود را بدون مهر در اختیار او قرار دادند، ومطابق این آیه پیامبر صلی الله علیه و آله مخیّر بوده که هر کدام از آنها را بپذیرد(1)، در حالی که اوّلاً از نظر تاریخی ثابت نیست که آیا این حکم، موضوع
خارجی پیدا کرد یا نه؟ برخی معتقدند که تنها در یک مورد بود که زنی به این صورت به ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله درآمد، ودر هر حال اصل مسأله از نظر تاریخی ثابت نیست.
ثانیاً این تفسیر خلاف ظاهر آیه است وبا شأن نزولی که برای آیه ذکر کردهاند سازگار نمیباشد، بنابراین باید پذیرفت که حکم مزبور یک حکم عام است (ر.ک: ج17، ص 411 - 417).
1) برای آگاهی بیشتر به تفاسیر مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث وکنز العرفان، ج 2، ص 238 مراجعهفرمایید.
(لّاَ یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ وَلاَ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلاَّ مَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَکَانَ اللهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ رَقِیبآ)
بعد از این، زنان (دیگر) بر تو حلال نیستند، ونمیتوانی همسرانت را به همسران دیگری مبدّل کنی وبعضی را طلاق دهی وهمسر دیگری به جای او برگزینی) هرچند خوبی آنها مورد توجّه تو واقع شود، مگر آنچه که در مِلک تو درآید. وخداوند مراقب هر چیز است (وبا این حکم فشار قبایل عرب را در اختیار همسر از آنان، از تو برداشتیم).
(سوره احزاب، آیه 52)
در این آیه حکم دیگری از احکام مربوط به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بیان شده است. میفرماید: «بعد از این، دیگر زنی بر تو حلال نیست، وحق نداری همسرانت را به همسران دیگری تبدیل کنی، هر چند جمال آنها مورد توجّه تو واقع شود، مگر آنانی که به صورت کنیز در اختیار تو قرار گیرند، وخداوند ناظر ومراقب بر هر چیزی است» (لاَ یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ وَ لاَ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلاَّ مَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَ کَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ رَقِیبًا).
مفسّران وفقهای اسلام در تفسیر این آیه بحثهای فراوانی دارند وروایات مختلفی نیز در این زمینه در منابع اسلامی وارد شده است. ما قبلاً آنچه را که از ظاهر آیه در ارتباط با آیات گذشته وآینده - قطع نظر از گفتههای مفسّران - به نظر میرسد ذکر میکنیم، بعد به سراغ مطالب دیگر میرویم.
ظاهر جمله «مِن بَعدُ» این است که بعد از این، ازدواج مجدّد برای تو حرام است. بنابراین «بَعد» یا بهمعنی بَعد زمانی است، یعنی بعد از این زمان، دیگر همسری انتخاب مکن، یا بعد از آنکه همسرانت را طبق فرمان الهی در آیات گذشته مخیّر در میان زندگی ساده در خانه تو، یا جدا شدن کردی، وآنها با میل ورغبت ترجیح دادند که به همسری با تو ادامه دهند، دیگر بعد از آنها نباید با زن دیگری ازدواج کنی.
ونیز نمیتوانی بعضی را طلاق داده وهمسر دیگری به جای او برگزینی. به تعبیر دیگر، نه بر تعداد آنها بیفزای، ونه افراد موجود را عوض کن.
این محدودیّت برای شخص پیامبر صلی الله علیه و آله نقصی محسوب نمیشود، وحکمی است که فلسفه بسیار حسابشدهای دارد، زیرا طبق شواهدی که از تواریخ استفاده میشود، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از ناحیه افراد وقبایل مختلف تحت فشار بود که از آنها همسر بگیرد، وهر یک از قبایل مسلمان افتخار میکردند که زنی از آنها به همسری پیامبر صلی الله علیه و آله درآید، حتّی - چنانکه گذشت - بعضی از زنان بدون هیچ مهری حاضر بودند خود را بهعنوان «هبه» در اختیار آن حضرت بگذارند، وبیهیچ قید وشرط با او ازدواج کنند.
البتّه پیوند زناشویی با این قبایل واقوام تا حدّی برای پیامبر صلی الله علیه و آله واهداف اجتماعی وسیاسی او مشکلگشا بود، ولی طبیعی است اگر از حد بگذرد خود مشکلآفرین میشود وهر قوم وقبیلهای چنین انتظاری را دارد، واگر پیامبر صلی الله علیه و آله بخواهد به انتظارات آنها پاسخ گوید وزنانی را هر چند به صورت عقد ونه به صورت عروسی در اختیار خود گیرد دردسرهای فراوانی ایجاد میشود. لذا خداوند حکیم با یک قانون محکم جلوی این کار را گرفت واو را از هرگونه ازدواج مجدّد، یا تبدیل زنان موجود نهی کرد.
در این وسط شاید افرادی بودند که برای رسیدن به مقصود خود به این بهانه متوسّل میشدند که همسران تو غالباً بیوه هستند، ودر میان آنها زنان سالمندی یافت میشوند که هیچ بهرهای از جمال ندارند، شایسته است که با زنی صاحب جمال ازدواج کنی. قرآن مخصوصاً روی این مسأله نیز تکیه وتأکید میکند که حتّی اگر زنان صاحب جمالی باشند، حقّ ازدواج با آنها نخواهی داشت.
به علاوه حقشناسی ایجاب میکرد بعد از وفاداری همسرانش با او وترجیح دادن زندگی ساده معنوی پیامبر صلی الله علیه و آله را بر هر چیز دیگر، خداوند برای حفظ مقام آنها چنین دستوری به پیامبر صلی الله علیه و آله بدهد.
وامّا در مورد کنیز که مجاز شده به خاطر آن است که مشکل وگرفتاری پیامبر صلی الله علیه و آله از ناحیه زنان آزاد بود، لذا ضرورتی نداشت که این حکم در این مورد محدود شود، هر چند پیامبر صلی الله علیه و آله از این استثنا نیز طبق گواهی تاریخ استفاده نکرد.
این چیزی است که از ظاهر آیه به نظر میرسد.
در روایات متعدّدی که بعضی از نظر سند ضعیف وبعضی قابل ملاحظه است جمله «لاَ یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ» اشاره به زنانی گرفته شده که در آیات 23 و24 سوره نساء تحریم آن بیان گردیده است (مادر ودختر وخواهر وعمّه وخاله و...) ودر ذیل بعضی از این اخبار تصریح شده که «چگونه ممکن است زنانی بر دیگران حلال باشند وبر پیامبر حرام؟ هیچ زنی بر او جز آنچه بر همه حرام است حرام نبوده است».(1)
البتّه بسیار بعید به نظر میرسد که این آیه ناظر به آیاتی باشد که در سوره نساء آمده است، ولی مشکل اینجاست که در بعضی از این روایات تصریح شده مراد از «مِن بَعدُ» بعد از محرّمات سوره نساء است.
بنابراین بهتر این است که از تفسیر این روایات که اخبار آحاد است صرفنظر کنیم وبهاصطلاح علم آن را به اهلش یعنی معصومین علیهم السلام واگذاریم،
زیرا هماهنگ با ظاهر آیه نیست وما موظّف به ظاهر آیه هستیم واخبار مزبور اخباری است ظنّی.
مطلب دیگر اینکه گروه کثیری معتقدند آیه مورد بحث هرگونه ازدواج مجدّد
را بر پیامبر صلی الله علیه و آله تحریم کرده، ولی بعداً این حکم منسوخ شده ومجدّداً اجازه ازدواج به پیامبر صلی الله علیه و آله داده شده است هر چند پیامبر صلی الله علیه و آله از آن استفاده نکرد. آنها آیه (اِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ الَّتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ...) را که قبل از آیه مورد بحث نازل شده، ناسخ آن میدانند ومعتقدند گرچه در قرآن قبل از آن نوشته شده، در نزول بعد از آن بوده است. وحتّی فاضل مقداد در کنز العرفان نقل میکند که فتوای مشهور میان اصحاب همین است.(2)
این عقیده در عین اینکه با روایات فوق تضادّ روشنی دارد، با ظاهر آیات نیز سازگار نیست، زیرا ظاهر آیات نشان میدهد که آیه (اِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ) قبل از آیه مورد بحث نازل شده ومسأله نسخ احتیاج به دلیل قطعی دارد.
به هر حال ما چیزی مطمئنتر وروشنتر از ظاهر خود آیه در اینجا نداریم وبر طبق آن هرگونه ازدواج جدید ویا تبدیل همسران برای پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از نزول آیه فوق تحریم شده است واین حکم مصالح مهمّی داشته که در بالا به آن اشاره کردیم.
جمعی از مفسّران جمله «وَ لَو أعجَبَکَ حُسنُهُنَّ» را دلیل بر حکم معروفی گرفتهاند که در روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده وآن این است که کسی که میخواهد با زنی ازدواج کند میتواند قبلاً به او نگاه کند، نگاهی که وضع قیافه واندام او را برای وی مشخّص کند.
فلسفه این حکم این است که انسان با بصیرت کامل همسر خود را انتخاب کند واز ندامت وپشیمانیهای آینده که پیمان زناشویی را به خطر میافکند جلوگیری نماید. چنانکه در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آمده است که به یکی از یاران خود که میخواست با زنی ازدواج کند فرمود: «اُنظُر اِلَیها فَاِنَّهُ أجدَرُ أن یُؤدِمَ بَینَکُما؛ قبلاً به او نگاه کن که این سبب میشود مودّت والفت میان شما پایدار شود».(1)
در حدیثی دیگر میخوانیم که امام صادق علیه السلام در پاسخ این پرسش که آیا مرد میتواند هنگام تصمیم بر ازدواج با زنی او را به دقّت بنگرد وبه صورت وپشت سر او نگاه کند؟ فرمود: «نَعَم لا بَأسَ أن یَنظُرَ الرَّجُلُ إلی المَرأةِ إذا أرادَ أن یَتَزَوَّجَها، یَنظُرُ إلی خَلفِها وَ إلی وَجهِها؛ آری مانعی ندارد هنگامی که مردی بخواهد با زنی ازدواج کند به او نگاه کند وبه صورت وپشت سر او بنگرد».(2)
البتّه احادیث در این زمینه فراوان است، ولی در بعضی از آنها تصریح شده که نباید در این هنگام نگاه از روی شهوت وبه قصد لذّت بردن باشد.
این نیز روشن است که این حکم مخصوص مواردی است که انسان بهراستی میخواهد درباره زنی تحقیق کند که اگر شرایط در او جمع بود با وی ازدواج کند، امّا کسی که هنوز تصمیم بر ازدواج نگرفته، تنها به احتمال ازدواج، یا بهعنوان جستوجوگری نمیتواند به زنان نگاه کند.
برخی در مورد آیه فوق این احتمال را دادهاند که اشاره به نگاههایی باشد که بیاختیار وتصادفاً به زنی میافتد، در این صورت آیه دلالتی بر حکم مزبور ندارد ومدرک این حکم تنها روایات خواهد بود، ولی جمله (وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ) «هرچند زیبایی آنها اعجاب تو را برانگیزد» با نگاههای تصادفی وزودگذر هماهنگ نیست، بنابراین دلالتش بر حکم فوق بعید به نظر نمیرسد (ر.ک: ج 17، ص 418 - 423).
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاَّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلَی طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ وَلَکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَلاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِ مِنْکُمْ وَاللهُ لاَ یَسْتَحْیِ مِنْ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعآ فَاسْأَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ ذَلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا کَانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللهِ وَلاَ أَنْ تَنْکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَدآ إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ عِنْدَ اللهِ عَظِیمآ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! در خانههای پیامبر داخل نشوید مگر به شما برای صرف غذا اجازه داده شود، مشروط بر اینکه (قبل از موعد نیایید و) در انتظار وقت غذا ننشینید؛ امّا هنگامی که دعوت شدید داخل شوید؛ ووقتی غذا خوردید پراکنده شوید، و(بعد از صرف غذا) به بحث وصحبت ننشینید؛ زیرا این عمل، پیامبر را ناراحت مینماید، ولی از شما شرم میکند (وچیزی نمیگوید)؛ امّا خداوند از (بیان) حق شرم نمیکند. وهنگامی که چیزی از وسایل زندگی را (به عاریت) از آنان [ همسران پیامبر ]میخواهید از پشت پرده بخواهید؛ این کار برای پاکی دلهای شما وآنها بهتر است. وشما حق ندارید پیامبر خدا را آزار دهید، ونه هرگز همسران او را بعد از او به همسری خود درآورید که (گناه) این کار نزد خدا بزرگ است! (سوره احزاب، آیه 53)
در شأن نزول این آیه مفسّران چنین آوردهاند:
هنگامی که رسول خدا با زینب بنت جحش ازدواج کرد، ولیمه نسبتاً مفصّلی به مردم داد (سابقاً گفتیم که این اطعام مفصّل شاید به خاطر آن بود که شکستن سنّت جاهلیّت در زمینه تحریم همسران مطلّقه پسرخوانده با قاطعیّت هر چه بیشتر صورت گیرد وبازتاب گستردهای در محیط داشته باشد، ونیز این سنّت جاهلی که ازدواج با بیوههای بردگان آزادشده عیب وننگ محسوب میشد از میان برود).
اَنَس که خادم مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله بود میگوید: حضرت به من دستور داد که اصحابش را به غذا دعوت کنم، من همه را دعوت کردم. دستهدسته میآمدند غذا میخوردند واز اتاق خارج میشدند، تا اینکه عرض کردم: ای پیامبر خدا، کسی باقی نمانده که من او را دعوت نکرده باشم.
فرمود: اکنون که چنین است سفره را جمع کنید. سفره را برداشتند وجمعیّت پراکنده شدند، امّا سه نفر همچنان در اتاق پیامبر صلی الله علیه و آله ماندند ومشغول بحث وگفتوگو بودند.
هنگامی که سخنان آنها بهطول انجامید پیامبر صلی الله علیه و آله برخاست ومن نیز همراه او برخاستم، شاید آنها متوجّه شوند واز منزل خارج شوند. پیامبر بیرون آمد تا به حجره عایشه رسید. بار دیگر برگشت من هم در خدمتش آمدم. باز دیدم همچنان نشستهاند. آیه فوق نازل شد ودستورهای لازم را در برخورد با این مسائل به آنها تفهیم کرد.(1)
از بعضی قراین نیز استفاده میشود که گاهی همسایگان وسایر مردم، طبق معمول، برای عاریت گرفتن اشیائی نزد بعضی از زنان پیامبر صلی الله علیه و آله میآمدند، هرچند آنها طبق سادگی زندگی آن زمان کار خلافی مرتکب نمیشدند، ولی برای حفظ حیثیّت همسران پیامبر صلی الله علیه و آله آیه فوق نازل شد وبه مؤمنان دستور داد که هرگاه میخواهند چیزی از آنها بگیرند از پشت پرده بگیرند.
در روایت دیگری آمده است که بعضی از مخالفان پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند: چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله برخی زنان بیوه ما را به ازدواج خود درآورده؟ به خدا سوگند هرگاه او چشم از جهان بپوشد ما با همسران او ازدواج خواهیم کرد.
1) مجمع البیان، ج 8، ص 366، ذیل آیه مورد بحث.
آیه فوق نازل شد وازدواج با زنان پیامبر صلی الله علیه و آله را بعد از او بهکلّی ممنوع ساخت، وبه این توطئه نیز پایان داد.(1)
باز روی سخن در این آیه به مؤمنان است وبخشی دیگر از احکام اسلام مخصوصاً آنچه را مربوط به آداب معاشرت با پیامبر صلی الله علیه و آله وخانواده نبوّت بوده است، ضمن جملههای کوتاه وگویا وصریح بیان میکند.
نخست میگوید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگز در اتاقهای پیامبر سرزده داخل نشوید، مگر اینکه برای صرف غذا به شما اجازه داده شود، آن هم مشروط به اینکه بهموقع وارد شوید، نه اینکه از مدّتی قبل بیایید ودر انتظار وقت غذا بنشینید» (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاَّ أَنْ یُوْذَنَ لَکُمْ إِلَی طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَیهُ).(2)
وبه این ترتیب یکی از آداب مهمّ معاشرت را در محیطی که این آداب کمتر رعایت میشد بیان میکند. گرچه سخن درباره خانه پیامبر صلی الله علیه و آله است، مسلّمآ این حکم اختصاص به او ندارد، بلکه در هیچ مورد بدون اجازه نباید وارد خانه کسی شد، چنانکه در سوره نور آیه 27 نیز آمده است.
حتّی در حالات پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم که وقتی میخواست وارد خانه دخترش فاطمه علیها السلام شود بیرون در میایستاد واجازه میگرفت. یک روز جابر بن عبداللّه با او بود پس از آنکه برای خود اجازه گرفت برای جابر نیز اجازه گرفت.(3)
به علاوه هنگامی که دعوت به طعام میشوند باید وقتشناس باشند ومزاحمت بیوقت برای صاحبخانه فراهم نکنند.
آنگاه به دومین حکم پرداخته میگوید: «ولی هنگامی که دعوت شدید وارد شوید، وهنگامی که غذا خوردید پراکنده شوید» (وَلَکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا).
این حکم در حقیقت تأکید وتکمیلی بر حکم گذشته است، نه بیوقت به خانهای که دعوت شدهاید وارد شوید، ونه اجابت دعوت را نادیده بگیرید، ونه پس از صرف غذا برای مدّتی طولانی درنگ کنید.
بدیهی است تخلّف از این امور موجب زحمت ودردسر برای میزبان است وبا اصول اخلاقی سازگار نیست.
در سومین حکم میفرماید: «پس از صرف غذا، مجلس انس وگفتوگو در خانه پیامبر (وهیچ میزبان دیگری) تشکیل ندهید» (وَ لاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ).
البتّه ممکن است میزبان خواهان چنین مجلس انسی باشد، این صورت مستثناست، سخن از جایی است که تنها دعوت به صرف غذا شده نه تشکیل مجلس انس، در چنین جایی باید پس از صرف غذا مجلس را ترک گفت، به خصوص اینکه خانهای همچون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله باشد که کانون بزرگترین رسالتهای الهی است وباید امور مزاحم وقت او را اشغال نکند.
بعد علّت این حکم را چنین بیان میکند: «این کار پیامبر را آزار میداد، امّا او از شما شرم میکرد، ولی خداوند از بیان حق شرم نمیکند وابا ندارد» (إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ یُوْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِ مِنْکُمْ وَاللَّهُ لاَ یَسْتَحْیِ مِنَالْحَقِّ).
مسلّمآ پیامبر خدا نیز از بیان حق در مواردی که جنبه شخصی وخصوصی نداشت هیچ ابا نمیکرد، ولی بیان حقّ اشخاص از ناحیه خودشان زیبا نیست، امّا از ناحیه کسان دیگر جالب وزیباست، ومورد آیه نیز از این قبیل است. اصول اخلاقی ایجاب میکرد که پیامبر صلی الله علیه و آله به دفاع از خود نپردازد، بلکه خداوند به دفاع از او پردازد.
سپس چهارمین حکم را در زمینه حجاب چنین بیان میدارد: «هنگامی که چیزی از متاع ووسایل زندگی از همسران پیامبر بخواهید از پشت حجاب (پرده) بخواهید» (وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ).
گفتیم که این امر در میان اعراب وبسیاری مردم دیگر معمول بوده وهست که هنگام نیاز به برخی وسایل زندگی، موقّتاً از همسایه به عاریت میگیرند. خانه پیامبر صلی الله علیه و آله نیز از این قانون مستثنا نبوده وگاه وبیگاه میآمدند وچیزی از همسران
حضرت به عاریت میخواستند. روشن است که قرار گرفتن همسران پیامبر در
معرض دید مردم (هرچند با حجاب اسلامی) کار خوبی نبود، لذا دستور داده شد که از پشت پرده یا پشت در بگیرند.
نکتهای که در اینجا باید بدان توجّه کرد این است که منظور از «حجاب» در این آیه پوشش زنان نیست، بلکه حکمی اضافه بر آن است که مخصوص همسران پیامبر بوده وآن اینکه مردم موظّف بودند به خاطر شرایط خاص همسران پیامبر صلی الله علیه و آله هرگاه میخواهند چیزی از آنان بگیرند از پشت پرده باشد، وآنها حتّی با پوشش اسلامی در برابر مردم در اینگونه موارد ظاهر نشوند. البتّه این حکم درباره زنان دیگر وارد نشده ودر آنها تنها رعایت پوشش کافی است.
شاهد این سخن آنکه کلمه «حجاب» هرچند در استعمالهای روزمرّه بهمعنی پوشش زن بهکارمیرود،ولیدرلغت چنین مفهومی راندارد،ونه درتعبیرات فقهای ما.
«حجاب» در لغت به معنای چیزی است که در میان دو چیز حائل میشود(1)بههمین جهت پردهای که درمیان امعاوقلب وریه کشیده شده «حجاب حاجز»نامیده میشود.
در قرآن مجید نیز این کلمه همه جا به معنی پرده یا حائل به کار رفته است، مانند آیه 45 سوره اسراء که میفرماید: (جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُوْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجَابًا مَسْتُورًا) «ما در میان تو وکسانی که ایمان به آخرت نمیآورند پرده پوشیدهای قرار دادهایم».
در آیه 32 سوره ص نیز میخوانیم: (حَتَّی تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ) «تا وقتی که خورشید در پشت پرده افق پنهان شد».
ودر آیه 51 سوره شوری آمده است: (وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْیًا أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ) «برای هیچ انسانی ممکن نیست که خداوند با او سخن بگوید، مگر از طریق وحی یا از پشت پرده (غیب)».
در کلمات فقها نیز از قدیمترین ایّام تاکنون در مورد پوشش زنان معمولاً کلمه «ستر» به کار رفته، ودر روایات اسلامی نیز همین تعبیر یا شبیه آن وارد شده است، وبه کار رفتن کلمه «حجاب» در پوشش زنان، اصطلاحی است که بیشتر در عصر ما پیدا شده واگر در تواریخ وروایات پیدا شود بسیار نادر است.
گواه دیگر اینکه در حدیثی از اَنَس بن مالک - خادم مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله -
1) لسان العرب، مادّه «حجب».
میخوانیم که میگوید: من از همه آگاهتر به آیه حجابم، هنگامی که زینب بنت جَحش با پیامبر صلی الله علیه و آله ازدواج کرد وبا او در خانه بود غذایی درست فرمود ومردم را دعوت به میهمانی کرد، امّا جمعی پس از صرف غذا همچنان نشسته بودند وسخن میگفتند، در این هنگام آیه (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ ... مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ) نازل شد. در این هنگام پردهای افکنده شد وجمعیّت برخاستند.(1)
درروایت دیگری میخوانیم که انس میگوید:«أرخَی السَّترَبَینی وَبَینَهُ؛ پیامبر پرده رامیان منوخودافکند،وجمعیّت هنگامیکه چنین دیدندبرخاستندومتفرّق شدند».(2)
بنابراین اسلام به زنان مسلمان دستور پردهنشینی نداده، وتعبیر «پردگیان» در مورد زنان وتعبیراتی شبیه به این جنبه اسلامی ندارد. آنچه درباره زن مسلمان لازم است داشتن همان پوشش اسلامی است، ولی زنان پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر وجود دشمنان فراوان وعیبجویان مغرض، چون ممکن بود در معرض تهمتها قرار گیرند ودستاویزی به دست سیاهدلان بیفتد، این دستور خاص به آنها داده شد.
به عبارت دیگر، به مردم دستور داده شده که هنگام تقاضای چیزی با آنها از پشت پرده تقاضای خود را مطرح کنند.
مخصوصاً تعبیر «وَراء» (پشت) گواه این معنی است.
لذا قرآن بعد از این دستور، فلسفه آن را چنین بیان میفرماید: «این برای پاکی دلهای شما وآنان بهتر است» (ذلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ).
گرچه ایننوع تعلیل با حکم استحبابی مناسبت دارد، ظهور امر در جمله «فَاسئلوهُنَّ» در وجوب متزلزل نمیشود، زیرا این نوع تعلیل در موارد احکام واجب دیگر نیز احیاناً آمده است.
پنجمین حکم را به این صورت بیان میفرماید: «شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید» (وَ مَا کَانَ لَکُمْ أَنْ تُوْذُوا رَسُولَ اللَّهِ).
گرچه عمل ایذایی در خود این آیه منعکس است وآن بیموقع به خانه پیامبر رفتن وپس از صرف غذا نشستن ومزاحم شدن، ودر روایات شأن نزول نیز آمده که بعضی
از کوردلان سوگند یاد کرده بودند که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله با همسران او ازدواج کنند، این
سخن نیز ایذاءِ دیگری بود، ولی به هر حال مفهوم آیه عام است وهرگونه اذیّت وآزار را شامل میشود.
سرانجام ششمین وآخرین حکم را در زمینه حرمت ازدواج با همسران پیامبر بعد از او چنین بیان میکند: «شما هرگز حق ندارید که همسران او را بعد از او به همسری خویش درآورید که این کار در نزد خدا (گناهی) بزرگ است» (وَ لاَ أَنْ تَنْکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمًا).
در اینجا پرسشی پیش میآید که چگونه خداوند همسران پیامبر را که بعضی هنگام وفات او نسبتاً جوان بودند از حقّ انتخاب همسر محروم ساخته است؟
پاسخ این پرسش با توجّه به فلسفه این تحریم روشن است، زیرا اوّلاً چنانکه از شأن نزول آیه دانستیم، برخی بهعنوان انتقامجویی وتوهین به ساحت مقدّس پیامبر صلی الله علیه و آله چنین تصمیمی را گرفته بودند واز این راه میخواستند ضربهای بر حیثیّت آن حضرت وارد کنند.
ثانیاً اگر این مسأله مجاز بود جمعی بهعنوان اینکه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله را بعد از او در اختیار خود گرفتهاند ممکن بود این کار را وسیله سوءِاستفاده قرار دهند، وبه این بهانه موقعیّت اجتماعی برای خویش دست وپا کنند، یا بهعنوان اینکه آگاهی خاص از درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله وتعلیمات ومکتب او دارند به تحریف اسلام پردازند، یا منافقین مطالبی را از این طریق در میان مردم نشر دهند که مخالف مقام پیامبر صلی الله علیه و آله باشد - دقّت کنید.
این خطر هنگامی ملموستر میشود که بدانیم گروهی خود را برای این کار آماده ساخته بودند، بعضی آن را به زبان آورده وبعضی شاید تنها در دل داشتند.
از جمله کسانی را که برخی مفسّران اهلسنّت در اینجا نام بردهاند طلحه است.(1)
خداوندی که بر اسرار نهان وآشکار آگاه است، برای بر هم زدن این توطئه زشت یک حکم قاطع صادر فرمود وجلوی این امور را بهکلّی گرفت، وبرای تحکیم پایههای آن به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله لقب «امّالمؤمنین» داد تا بدانند ازدواج با آنها همچون ازدواج با مادر خویش است.
1) تفسیرقرطبی، ج 8، ص 5310.
با توجّه به آنچه گفته شد روشن میشود که چرا همسران پیامبر صلی الله علیه و آله لازم بود از این محرومیّت استقبال کنند.
در طول زندگی انسان گاه مسائل مهمّی مطرح میشود که بهخاطر آنها باید فداکاری واز خودگذشتگی نشان داد واز برخی حقوق حقّه خود چشم پوشید، بهخصوص اینکه همیشه افتخارات بزرگ مسؤولیّتهای سنگینی نیز همراه دارد. بدون شک همسران پیامبر صلی الله علیه و آله افتخار عظیمی از طریق ازدواجشان با حضرت کسب کردند، داشتن چنان افتخاری نیاز به چنین فداکاری هم دارد.
به همین دلیل، زنان پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از او در میان امّت اسلامی بسیار محترم میزیستند، واز وضع خود بسیار خشنود بودند، وآن محرومیّت را در برابر این افتخارات ناچیز میشمردند (ر.ک: ج 17، ص 424 - 433).
(لّاَ جُنَاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبَائِهِنَّ وَلاَ أَبْنَائِهِنَّ وَلاَ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ
وَلاَ أَبْنَاءِ أَخَوَاتِهِنَّ وَلاَ نِسَائِهِنَّ وَلاَ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ وَاتَّقِینَ اللهَ إِنَّ اللهَ کَانَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدآ)
بر آنان [ همسران پیامبر] گناهی نیست در مورد پدران وپسران وبرادران وپسران برادران وپسران خواهران خود وزنان هم کیششان وبردگان خویش (که بدون حجاب در برابر آنان ظاهر شوند)؛ وتقوای الهی را پیشه کنید که خداوند نسبت به هر چیزی شاهد (وآگاه) است. (سوره احزاب، آیه 55)
برخی مفسّران نقل کردهاند که بعد از نزول آیه حجاب (آیه گذشته) پدران، فرزندان وبستگان همسران پیامبر صلی الله علیه و آله خدمتش عرض کردند: ای رسول خدا، آیا ما نیز با آنها از پشت پرده سخن گوییم؟ آیه مورد بحث نازل شد وبه آنها پاسخ گفت که این حکم شامل شما نمیشود.
از آنجا که در آیه گذشته حکم مطلقی درباره حجاب در مورد همسران پیامبر صلی الله علیه و آله آمده بود، اطلاق این حکم این توهّم را به وجود میآورد که محارم آنها نیز موظّف به اجرای آن هستند وتنها از پشت پرده باید با آنها تماس بگیرند. آیه مورد بحث نازل شد وحکم این مسأله را شرح داد.
میفرماید: «بر همسران پیامبر گناهی نیست که با پدران، فرزندان، برادران، فرزندانِ برادران، فرزندانِ خواهران خود، وزنان مسلمان، وبردگان خود، بدون حجاب تماس داشته باشند» (لاَ جُنَاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبَائِهِنَّ وَ لاَ أَبْنَائِهِنَّ وَ لاَ إِخْوَانِهِنَّ وَ لاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ وَ لاَ أَبْنَاءِ أَخَوَاتِهِنَّ وَ لاَ نِسَائِهِنَّ وَ لاَ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ).
به عبارت دیگر، محارم آنها که منحصر در این شش گروهند مستثنی هستند. واگر گفته شود افراد دیگری نیز جزءِ محارماند که در این شش گروه نامی از آنها به میان نیامده مانند عموها وداییها در پاسخ باید گفت: از آنجا که قرآن فصاحت وبلاغت را در عالیترین شکل خود رعایت میکند ویکی از اصول فصاحت این است که هیچ کلمه اضافی در سخن نباشد، لذا در اینجا از ذکر عموها وداییها خودداری کرده، چرا که با ذکر فرزندان برادر، وفرزندان خواهر، محرمیّت عموها وداییها روشن میشود، زیرا محرمیّت همواره دوجانبه است، همانگونه که فرزند برادر نسبت به انسان محرم است، او هم نسبت به فرزند برادرش محرم خواهد بود (ومیدانیم چنین زنی عمّه محسوب میشود) ونیز همانگونه که فرزند خواهر بر او محرم است او نیز به فرزند خواهر محرم است (ومیدانیم چنین زنی خاله محسوب میشود).
هنگامی که عمّه وخاله نسبت به پسر برادر وپسر خواهر محرم باشد، عمو
ودایی نیز نسبت به دختر برادر ودختر خواهر محرم خواهد بود (چرا که میان عمو وعمّه ونیز دایی وخاله هیچ تفاوتی نیست) واین یکی از ریزهکاریهای قرآن است. دقّت کنید.
در اینجا سؤال دیگری مطرح میشود که پدر شوهر وپسر شوهر نیز جزءِ محارم زن محسوب میشود، چرا ذکری از اینها در اینجا به میان نیامده در حالی که در آیه 31 سوره نور آنها نیز بهعنوان محارم مطرح شدهاند.
پاسخ این سؤال نیز روشن است، زیرا در این آیه منحصراً سخن از حکم همسران پیامبر صلی الله علیه و آله در میان است، ومیدانیم پیغمبر صلی الله علیه و آله در زمان نزول این آیات نه پدرش در حیات بود ونه اجدادش ونه فرزند پسری داشت - باز هم دقّت کنید.(1)
عدم ذکر برادران وخواهران رضاعی ومانند آن نیز به خاطر آن است که آنها در حکم برادر وخواهر وسایر محارم محسوب میشوند ونیاز به ذکر مستقل ندارند.
ودر پایان آیه لحن سخن را از غائب به خطاب تغییر داده، همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را مخاطب ساخته میگوید: «تقوا را پیشه کنید که خداوند بر هر چیزی آگاه است» وهیچچیز بر او پنهان نیست (وَاتَّقِینَ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدًا).
چه اینکه حجاب وپرده ومانند اینها همه وسایلی برای حفظ از گناه بیش نیست، ریشه اصلی همان تقواست که اگر نباشد حتّی این وسایل نیز سودی نخواهد بخشید.
ذکر این نکته نیز در اینجا لازم است که «نِسائهِنَّ» (زنان آنها) اشاره به زنان همکیش ومسلمان است، زیرا همانگونه که در تفسیر سوره نور گفتیم، برای زنان مسلمان شایسته نیست که در برابر زنان غیرمسلمان بدون پوشش باشند، چرا که آنها ممکن است مطالب را برای شوهرانشان توصیف کنند.
واما جمله «وَ لا ما مَلَکَت أیمانُهُنّ» همانگونه که در تفسیر سوره نور نیز گفتیم، مفهوم وسیعی دارد که هم کنیزان را شامل میشود وهم غلامان را، امّا طبق برخی روایات اسلامی اختصاص به کنیزان دارد؛ بنابراین، ذکر آنها بعد از ذکر زنان بهطور کلّی، ممکن است از این نظر باشد که کنیزان غیر مسلمان را نیز شامل میشود - دقّت کنید (ر.ک: ج 17، ص 439 - 442).
(یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضَاتَ أَزْوَاجِکَ وَاللهُ غَفُورٌ
1) مورّخان برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله سه پسر ذکر کردهاند: قاسم وعبداللّه (ملقّب به طیّب وطاهر) که ازخدیجه بودند، وهر دو در طفولیّت در مکّه بدرود حیات گفتند، وابراهیم که در سال هشتم هجرت متولّدگردید وبیش از 16 یا 18 ماه زندگی نکرد. به هر حال هیچکدام هنگام نزول سوره احزاب وجود نداشتندوابراهیم نیز بعد از این ماجرا متولّد شد ودر طفولیّت چشم از جهان بربست (به اسد الغابة وسایر کتابهایتاریخ ورجال مراجعه شود).
رَّحِیمٌ * قَدْ فَرَضَ اللهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمَانِکُمْ وَاللهُ مَوْلاَکُمْ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ * وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلَی بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِیثآ فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللهُ عَلَیْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هَذَا قَالَ نَبَّأَنِی الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ * إِنْ تَتُوبَا إِلَی اللهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللهَ هُوَ مَوْلاَهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلاَئِکَةُ بَعْدَ ذَلِکَ ظَهِیرٌ * عَسَی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْوَاجآ خَیْرآ مِّنْکُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُّؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَیِّبَاتٍ وَأَبْکَارآ)
ای پیامبر! چرا چیزی را که خدا برای تو حلال کرده به خاطر جلب رضایت همسرانت (بر خود) حرام میکنی؟! وخداوند آمرزنده ومهربان است. * خداوند راه گشودن سوگندهایتان را (در اینگونه موارد) تعیین نموده؛ وخداوند مولای شماست واو دانا وحکیم است. * (به خاطر بیاورید) هنگامی را که پیامبر یکی از رازهای خود را به بعضی از همسرانش گفت، ولی هنگامی که وی آن را (نزد یکی دیگر از همسران پیامبر) افشا کرد وخداوند پیامبرش را از آن آگاه ساخت، (پیامبر) قسمتی از آن را بازگو کرد واز قسمت دیگر خودداری نمود (تا او شرمنده نشود)؛ ولی هنگامی که پیامبر همسرش را از آن خبر داد، او گفت: «چه کسی تو را از این راز آگاه ساخت؟!» فرمود: «خداوند دانا وآگاه مرا باخبر ساخت!» * اگر شما (دو همسر پیامبر) از کار خود توبه کنید (به نفع شماست، زیرا) دلهایتان (از حق) منحرف گشته؛ واگر بر ضدّ او دست به دست هم دهید، (کاری از پیش نخواهید برد) زیرا خداوند یاور اوست وهمچنین جبرئیل ومؤمنان صالح، وفرشتگان بعد از آنان پشتیبان اویند. * (ای همسران پیامبر) اگر او شما را طلاق دهد، امید است پروردگارش به جای شما همسرانی بهتر برای او قرار دهد، همسرانی مسلمان، مؤمن، متواضع، توبهکننده، عبادتکار، هجرتکننده، زنانی غیرباکره وباکره. (سوره تحریم، آیات 1-5)
در شأن نزول آیات فوق روایات زیادی در کتب تفسیر وحدیث وتاریخ شیعه واهلسنّت نقل شده است که ما از میان آنها آنچه مشهورتر ومناسبتر به نظر میرسد انتخاب کردهایم وآن اینکه:
پیامبر صلی الله علیه و آله گاه که نزد زینب بنت جحش (یکی از همسرانش) میرفت، زینب او را نگاه میداشت واز عسلی که تهیّه کرده بود خدمت حضرت میآورد. این موضوع به گوش عایشه رسید وبر او گران آمد. میگوید: من با حفصه (یکی دیگر از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله ) قرار گذاشتیم که هر وقت حضرت نزد ما آمد فوراً بگوییم آیا صمغ مغافیر خوردهای؟ («مغافیر» صمغی بود که یکی از درختان حجاز به نام «عرفط» (بر وزن هرمز) تراوش میکرد وبوی نامناسبی داشت وپیامبر صلی الله علیه و آله مقیّد بود که هرگز بوی نامناسبی از دهان یا لباسش شنیده نشود، بلکه به عکس اصرار داشت همیشه خوشبو ومعطّر باشد).
به این ترتیب روزی پیامبر صلی الله علیه و آله نزد حفصه آمد، او این سخن را به حضرت گفت. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «من مغافیر نخوردهام، بلکه عسلی نزد زینب بنت جحش نوشیدم، ومن سوگند یاد میکنم که دیگر از آن عسل ننوشم (نکند زنبور آن عسل روی گیاه نامناسبی واحتمالاً «مغافیر» نشسته باشد)، ولی این سخن را به کسی مگو (مبادا به گوش مردم برسد وبگویند: چرا پیامبر غذای حلالی را بر خود تحریم کرده، یا از کار پیامبر در این مورد یا موارد مشابه آن تبعیّت کنند ویا به گوش زینب برسد واو دلشکسته شود».
امّا سرانجام حفصه این راز را افشا کرد وبعداً معلوم شد که اصل قضیّه توطئه بوده است. پیامبر صلی الله علیه و آله سخت ناراحت شد، در اینجا آیات فوق نازل گشت وماجرا را چنان پایان داد که دیگر اینگونه کارها در درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله تکرار نشود.(1)
در برخی روایات نیز آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از این ماجرا یکماه از همسران خود کناره گرفت(2)وحتّی شایعه تصمیم آن حضرت نسبت به طلاق آنها منتشر شد، بهطوری که زنان پیامبر سخت به وحشت افتادند(3)واز کار خود پشیمان شدند.
بدون شک مرد بزرگی همچون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ، تنها به خودش تعلّق ندارد بلکه متعلّق به تمام جامعه اسلامی وعالم بشریّت است. بنابراین اگر در داخل خانه او توطئههایی بر ضدّ وی، هرچند بهظاهر کوچک وناچیز، انجام گیرد نباید بهسادگی از کنار آن گذشت. حیثیّت او نباید - نعوذ باللّه - بازیچه دست این وآن شود واگر چنین برنامهای پیش آید باید با قاطعیّت با آن برخورد کرد.
در حقیقت، آیات فوق قاطعیّتی است از سوی خداوند بزرگ در برابر چنین حادثهای وبرای حفظ حیثیّت پیامبرش.
نخست روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده میگوید: «ای پیامبر، چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده به خاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام میکنی؟» (یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضَاتَ أَزْوَاجِکَ).
معلوم است این تحریم، تحریم شرعی نبود بلکه بهطوری که از آیات بعد استفاده میشود، سوگندی از ناحیه پیامبر صلی الله علیه و آله یاد شده بود ومیدانیم که قسم خوردن بر ترک برخی مباحات گناه ندارد؛ بنابراین جمله «لِمَ تُحَرِّمُ» (چرا بر خود حرام میکنی؟) عتاب وسرزنش نیست بلکه نوعی دلسوزی وشفقّت است.
درست مثل اینکه ما به کسی که برای تحصیل درآمد بسیار زحمت میکشد وخود از آن بهره چندانی نمیگیرد، میگوییم: چرا اینقدر به خود زحمت میدهی واز نتیجه این زحمت بهره نمیگیری؟
در پایان آیه میافزاید: «خداوند بخشنده و مهربان است» (وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ).
این عفو ورحمت نسبت به همسرانی است که موجبات آن حادثه را فراهم کردند که اگر راستی توبه کنند مشمول آن خواهند بود. یا اشاره به این است که سزاوار بود پیامبر صلی الله علیه و آله چنین سوگندی یاد نمیکرد، کاری که احتمالاً موجب جرأت وجسارت بعضی از همسران حضرت میشد.
در آیه بعد اضافه میکند: «خداوند راه گشودن سوگندهایتان را (در اینگونه موارد) روشن ساخته است» (قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمَانِکُمْ).(1)
1) راغب در مفردات میگوید: هرگاه «فرض» با «عَلی» همراه باشد به معنی وجوب است وهرجا با «لام» باشد بهمعنی عدم ممنوعیت. بنابراین در آیه مورد بحث، فرض بهمعنی وجوب نیست بلکه بهمعنی اجازه است.«تَحِلَّة» (مصدر باب تفعیل) بهمعنی حلال کردن است. به تعبیر دیگر کاری که گره قسم را بگشاید، یعنیکفّاره.
به این ترتیب که کفّاره قسم را بدهید وخود را آزاد سازید.
باید توجّه داشت که اگر سوگند در موردی باشد که ترک کاری رجحان دارد، باید به سوگند عمل کرد و شکستن آن گناه است وکفّاره دارد، امّا اگر در مواردی ترک آن عمل مرجوح باشد، (مانند آیه مورد بحث) در این صورت شکستن آن جایز است، ولی برای حفظ احترام قسم بهتر است کفّاره نیز داده شود.(1)
آنگاه میافزاید: «خداوند مولای شما وحافظ ویاور شماست واو علیم وحکیم است» (وَاللَّهُ مَوْلَکُمْ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ).
لذا راه نجات از اینگونه سوگندها را برای شما هموار ساخته وطبق علم وحکمتش مشکل را برای شما گشوده است.
از روایات استفاده میشود که پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از نزول این آیه بردهای آزاد کرد وآنچه را از طریق قسم بر خود حرام کرده بود حلال نمود.
آیه بعد شرح بیشتری پیرامون این ماجرا داده میفرماید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که پیامبر صلی الله علیه و آله یکی از رازهای خود را به بعضی از همسرانش گفت ولی او رازداری نکرد وبه دیگران خبر داد وخداوند پیامبرش را از این افشای سرّ آگاه ساخت، او قسمتی از آن را برای همسرش بازگو کرد واز قسمت دیگری خودداری نمود» (وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلَی بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِیثًا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ).
این چه رازی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله به بعضی از همسران خود گفت که او رازداری نکرد، مطابق آنچه در شأن نزول گفتیم، این راز مشتمل بر دو مطلب بود: یکی نوشیدن عسل نزد همسرش زینب بنت جحش، ودیگر تحریم نوشیدن آن بر خود در آینده.
ومنظور از همسر غیر رازدارش در این آیه، حفصه بود که او این سخن را شنید وبرای عایشه بازگو کرد.
1) کفّاره قسم بهطوری که از آیه 89 سوره مائده استفاده میشود عبارت است از اطعام ده مسکین، یا پوشاندنلباس بر ده تن، یا آزاد کردن یک بنده وکسی که هیچیک از اینها را نداشته باشد سه روز روزه میگیرد.
پیامبر صلی الله علیه و آله چون از طریق وحی از این افشای راز آگاه شده بود، قسمتی از آن را به حفصه فرمود وبرای آنکه او زیاد شرمنده وخجل نشود از ذکر قسمت دیگر خودداری کرد (ممکن است قسمت اوّل، اصل نوشیدن عسل باشد وقسمت دوم تحریم آن بر خویشتن).
به هر حال، «هنگامی که پیامبر این افشای سرّ را به او (حفصه) خبر داد او گفت: چه کسی تو را از این موضوع آگاه کرد؟» (فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هَذَا).
«گفت: خداوند دانا وآگاه مرا باخبر ساخت» (قَالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ).
از مجموع این آیه برمیآید که برخی همسران پیامبر صلی الله علیه و آله نهتنها او را با سخنان
خود ناراحت میکردند، بلکه مسأله رازداری که از مهمترین شرایط یک همسر باوفاست در آنها نبود. امّا به عکس، رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله با آنها با تمام این اوصاف چنان بزرگوارانه بود که حتّی حاضر نشد تمام رازی که افشا کرده بود را به رخ او بکشد، تنها به قسمتی از آن اشاره کرد ولذا در حدیثی از امیر مومنان علی علیه السلام آمده است: «ما استَقصی کَریمٌ قَطُّ، لاِنَّ اللّهَ یَقُولُ عَرَّفَ بَعضَهُ وَ أعرَضَ عَن بَعضٍ؛ افراد کریم وبزرگوار هرگز در مقام احقاق حقّ شخصی خویش تا آخرین مرحله پیش نمیروند، زیرا خداوند در اینجا در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: او قسمتی را خبر داد واز قسمتی خودداری کرد».(1)
پس از آن روی سخن را به این دو همسر که در توطئه بالا دست داشتند کرده، میگوید: «اگر شما از کار خود توبه کنید ودست از آزار پیامبر صلی الله علیه و آله بردارید به سود شماست، زیرا دلهای شما با این عمل از حق منحرف گشته وبه گناه آلوده شده» (إِنْ تَتُوبَا إِلَیاللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا).
منظور از این دو نفر، به اتّفاق مفسّران شیعه واهلسنّت، حفصه وعایشه است که به ترتیب دختران عمر وابوبکر بودند.
«صَغَت» از مادّه «صغو» (بر وزن عفو) به معنی متمایل شدن به چیزی است، لذا میگویند: صَغَتِ النُّجُومُ: «یعنی ستارگان متمایل به سوی مغرب شدند»، به همین جهت واژه «اِصغاء» به معنی گوش فرا دادن به سخن دیگری آمده است.
1) المیزان، ج 19، ص 392.
ومنظور از «صَغَت قُلُوبُکُما» در آیه مورد بحث، انحراف دلهای آنها از حق، به سوی گناه بوده است.(1)
سپس اضافه میکند: «اگر شما دو نفر بر ضدّ او دست به دست هم دهید کاری از پیش نخواهید برد، چرا که خداوند مولا ویاور اوست وهمچنین جبرئیل ومومنان صالح وفرشتگان نیز بعد از آنها پشتیبان او هستند» (وَ إِنْ تَظَاهَرَا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَهُ وَجِبْرِیلُ وَ صَالِحُ الْمُوْمِنِینَ وَالْمَلاَئِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ).
این تعبیر نشان میدهد که تا چه حد این ماجرا در قلب پاک پیامبر صلی الله علیه و آله وروح عظیم او تأثیر منفی گذاشته، تا آنجا که خداوند به دفاع از او پرداخته وبا اینکه قدرت خودش از هر نظر کافی است، حمایت جبرئیل، مومنان صالح وفرشتگان دیگر را نیز اعلام میدارد.
قابل توجّه اینکه در صحیح بخاری از ابن عبّاس نقل شده که از عمر پرسیدم: آن دو نفر از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله که بر ضدّ او دست به دست هم داده بودند چه کسانی بودند؟
عمر گفت: حفصه وعایشه بودند، سپس افزود: به خدا سوگند، ما در عصر جاهلیّت برای زنان چیزی قائل نبودیم تا اینکه خداوند آیاتی را درباره آنان نازل کرد وحقوقی برای آنان قرار داد (وآنها جسور شدند).(2)
در تفسیر درّالمنثور نیز همین معنی ضمن حدیث مفصّلی از ابن عبّاس نقل شده، در آن حدیث آمده است که عمر میگوید: بعد از این ماجرا آگاه شدم که پیامبر صلی الله علیه و آله از تمام همسرانش کنارهگیری کرده ودر محلّی به نام مشربه امّابراهیم اقامت گزیده، خدمتش رسیده،عرض کردم:ای رسول خدا،آیاهمسرانت راطلاق گفتی؟فرمود:نه.
1) طبق تفسیری که در بالا ذکر کردیم وبسیاری از مفسّران آن را برگزیدهاند، آیه محذوفی دارد ودر تقدیرچنین است: «إن تَتُوبا إلَیاللّهِ کانَت خَیراً لَکُما»، یا «إن تَتُوبا یَتُب عَلَیکُما». (اعراب القرآن، ج 10، ص 133) یاتقدیر دیگری شبیه به این معنی).ولی بعضی احتمال دادهاند آیه محذوفی نداشته باشد وجمله «صَغَت قُلُوبُکُما» جزای شرط باشد (با این قیدکه مفهوم جمله تمایل به سوی حق باشد، نه باطل).امّا این احتمال بسیار بعید است، زیرا شرط به صورت فعل مضارع است وجزا به صورت فعل ماضی واین بهعقیده اکثر نحویین جایز نیست. ضمناً ذکر «قُلُوبُکُما» به صیغه جمع، نه تثنیه، به خاطر آن است که دو تثنیهدر کنار هم از نظر فصاحت ناخوشایند است ولذا به صورت جمع ذکر شده ومعنای آن تثنیه است.
2) صحیح بخاری، ج 6، ص 195، ذیل سوره تحریم.
گفتم: اللّه اکبر، ما جمعیّت قریش پیوسته بر زنانمان مسلّط بودیم، امّا هنگامی که به مدینه آمدیم جمعی رادیدیم که زنانشان برآنان مسلّطاند،زنان مانیزازآنهایادگرفتند. روزی دیدم همسرم با من مشاجره میکند، من این عمل او را عجیب وزشت شمردم.
گفت: چرا تعجّب میکنی؟ به خدا قسم، همسران پیامبر صلی الله علیه و آله هم با او چنین رفتاری میکنند. حتّی گاه از او قهر میکنند ومن به دخترم حفصه سفارش کردم که هرگز چنین کاری را نکند وگفتم: اگر همسایهات (منظور عایشه است) چنین میکند تو نکن، زیرا شرایط او با تو متفاوت است.(1)
درباره «صالحالمومنین» بحثی داریم که به خواست خدا در نکات خواهد آمد.
در آخرین آیه مورد بحث، خداوند روی سخن را به تمام زنان پیامبر صلی الله علیه و آله کرده، با لحنی که از تهدید خالی نیست میفرماید: «هرگاه او شما را طلاق گوید، امید میرود پروردگار به جای شما همسرانی بهتر برای او قرار دهد؛ همسرانی مسلمان، مؤمن، متواضع، توبهکار، عبادتکننده ومطیع فرمان خدا، زنانی غیرباکره وباکره» (عَسَی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَیْرًا مِنْکُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُوْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَیِّبَاتٍ وَ أَبْکَارًا).
به این ترتیب به آنها هشدار میدهد که تصوّر نکنند پیامبر هرگز آنها را طلاق نخواهد داد، ونیز تصوّر نکنند اگر آنها را طلاق دهد همسرانی بهتر جانشین آنها نمیشوند، دست از توطئه ومشاجره وآزار بردارند، وگرنه از افتخار همسری پیامبر برای همیشه محروم میشوند وزنانی بهتر وبافضیلتتر جای آنها را خواهند گرفت.
در اینجا قرآن شش وصف برای همسران خوب برشمرده است که میتواند الگویی برای همه مسلمانان به هنگام انتخاب همسر باشد: 1) «اسلام»؛ 2) «ایمان»، یعنی اعتقادی که در اعماق قلب انسان نفوذ کند؛ 3) حالت «قنوت»، یعنی تواضع واطاعت از همسر؛ 4) «توبه»، یعنی اگر کار خلافی از او سر زند در اشتباه خود اصرار
1) درّالمنثور، ج 6، ص 243 (با تلخیص).
نورزد واز در عذرخواهی درآید؛ 5) «عبادت» خداوند، عبادتی که روح وجان او را بسازد وپاک وپاکیزه کند؛ 6) «اطاعت فرمان خدا» وپرهیز از هرگونه گناه.
قابل توجّه اینکه «سائحات» جمع «سائح» را بسیاری از مفسّران به معنی صائم وروزهدار تفسیر کردهاند، ولی بهطوری که راغب در مفردات میگوید: روزه بر دو گونه است: روزه حقیقی که به معنی ترک غذا وآمیزش است وروزه حکمی که بهمعنی نگهداری اعضای بدن از گناهان است ومنظور از روزه در اینجا معنای دوم است (این گفته راغب با توجّه به مناسبت مقام جالب به نظر میرسد، ولی باید دانست «سائح» را به معنی کسی که در طریق اطاعت خدا سیر میکند نیز تفسیر کردهاند).(1)
این نیز قابل توجّه است که قرآن روی باکره وغیرباکره بودن زن تکیه نکرده وبرای آن اهمّیّتی قائل نشده، زیرا در مقابل اوصاف معنوی که ذکر شد این مسأله اهمّیّت چندانی ندارد.
در طول تاریخ بسیارند بزرگانی که همسرانی در شأن خود نداشتند واز عدم اجتماع شرایط لازم در آنها رنج میبردند که در قرآن مجید نیز نمونههایی از آنها در میان انبیای بزرگ ذکر شده است.
آیات فوق نشان میدهد که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نسبت به برخی همسرانش چنین بود، آنها به خاطر رقابتهایی که با یکدیگر داشتند:
گاه روح پاک حضرتش را جریحهدار میکردند.
وگاه به اعتراض نسبت به او یا افشای سرّش میپرداختند تا آنجا که خداوند به سرزنش آنان ودفاع از پیامبرش پرداخت وموکّدترین بیان را در این زمینه فرمود وحتّی آنها را تهدید به طلاق کرد وچنانکه دیدیم، بعد از ماجرای آیات فوق پیامبر صلی الله علیه و آله حدود یکماه از همسرانش قهر کرد شاید خود را اصلاح کنند.
1) «سائِح» از مادّه «سیاحت» در اصل به جهانگردانی میگفتند که بدون زاد وتوشه راه میافتادند وباکمکهای مردم زندگی میکردند وچون روزهدار از غذا امساک میکند تا وقت افطار فرا رسد، واز این نظرشبیه سیاحتکنندگان است، این واژه به «روزهدار» اطلاق شده است.
اصولاً تاریخ زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله بهخوبی نشان میدهد که برخی همسران آن حضرت نهتنها معرفت لازم را به مقام نبوّت نداشتند بلکه گاه او را چونان یک فرد عادی مورد بازخواست وحتّی خدای نکرده مورد اهانت قرار میدادند. بنابراین اصرار بر این معنا که همه آنها افرادی شایسته وکامل بودهاند بیدلیل به نظر میرسد، آنهم با توجّه به صراحت آیات مزبور.
تاریخ اسلام نسبت به زنان بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله مخصوصاً داستان جنگ جمل نیز نشان داد که این معنی نهتنها در عصر آن حضرت بلکه بعد از او نسبت به جانشینانش تکرار شده است که اینجا جای شرح همه این مسائل نیست.
اصولاً تعبیر آیات فوق که میگوید: هرگاه پیامبر شما را طلاق دهد، خداوند زنانی از شما بهتر که واجد صفات ششگانه مذکور در آیه باشند به او میدهد، بیانگر این واقعیّت است که لااقل برخی همسران حضرت واجد این شرایط نبودند.
مراجعه به آیات سوره احزاب درباره زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نیز نظر بالا را تأیید میکند (ر.ک: ج 24، ص 283 - 296).