ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسماعیلی، حمیدرضا، ۱۳۵۸ -، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : تروریسم علیه انقلاب/ به کوشش حمیدرضا اسماعیلی.
مشخصات نشر : تهران : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۳۱۰ص.
شابک : ۵۰۰۰۰ ریال: 978-600-5786-14-9
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : تروریسم
موضوع : تروریسم -- پیشگیری
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : HV۶۴۳۱/الف۵۴ت۴ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۳۰۳/۶۲۵
شماره کتابشناسی ملی : ۲۵۹۳۳۸۶
پیشگفتار 11
گفتار نخست:
نقدی واسازانه بر مفهومسازی گفتمان غربی از تروریسم/
دکتر رضا سلیمانی 17
اشاره 17
مقدمه 18
اول. واسازی از مفهومسازی گفتمان غربی درباره... 19
دوم. جایگاه دگرسازی در سیاست خارجی ایالات متحده 21
سوم. تبارشناسی مفهومسازی گفتمان غربی از تروریسم 23
چهارم. تروریسم به مثابه خشونت سیاسی ضدهژمونیک 25
پنجم. بازنمایی تروریستها در گفتمان رسانهای غرب 28
نتیجهگیری 31
فهرست منابع 33
گفتار دوم: بررسی تئوریک زمینهها و ریشههای تروریسم در ایران/
حمیدرضا اسماعیلی 37
اشاره 37
مقدمه 37
اول. تروریسم؛ در نسبت با اسطوره 40
دوم. تروریسم؛ ابزار سیاسی 41
سوم. تجزیه و تحلیل اقتصادی تروریسم 42
چهارم. تروریسم؛ انتخابی استراتژیک 44
پنجم. رهیافت روانشناسانه به تروریسم 47
ششم. رهیافت سیاسی به تروریسم 50
هفتم. رهیافت فلسفی به تروریسم 52
هشتم. رهیافت نژادپرستانه به تروریسم 53
نهم. تروریسم؛ پدیدهای انتقالی و وارداتی 54
دهم. رهیافت ایدئولوژیک به تروریسم 56
یازدهم. تبیین تروریسم بر اساس نقش استعمار 57
دوازدهم. نگرش تلفیقی میان نظریهها و رهیافتهای به تروریسم 58
علت سیاسی و ضعف دولت نوپا 63
علت ایدئولوژیک 65
علت جامعهشناختی – روانشناختی 70
علت فرهنگی 71
علت بیرونی 72
نتیجهگیری 74
فهرست منابع 77
گفتار سوم: تروریسم مبتنی بر ایدئولوژی: چارچوبی برای تحلیل/
دکتر ابوذر گوهری مقدم 81
اشاره 81
مقدمه 81
اول. دریافتهایی از ایدئولوژی و تحولات تروریسم... 83
دوم. سه رویکرد تئوریک در تبیین نسبت تأثیر ایدئولوژی... 87
مبناگرایان 87
ابزارگرایان 88
سازهانگاران 90
سوم. تبیین رابطه ایدئولوژی و تروریسم 92
چهارم. روشهای ایدئولوژی در تسهیل تروریسم 94
تبیین حیطه منازعه و اختلاف 94
مشروعیتبخشی به اقدامات خشونتبار 95
تعیین پاداش نهایی برای پیروان 95
نمادسازی و ایجاد مناسک 96
پنجم. مراحل شکلگیری تروریسم مبتنی بر ایدئولوژی 96
نتیجهگیری 98
فهرست منابع 99
گفتار چهارم: بررسی پیشینه، عملکرد تروریستی و تحول ماهیتی و کارکردی سازمان مجاهدین خلق/ دکتر مهدی جاودانی مقدم 103
اشاره 103
مقدمه 104
اول. زمینهها و علل شکلگیری ریشههای تروریستی... 105
دوم. مواضع و عملکرد تروریستی سازمان در قبال انقلاب اسلامی 110
سوم. عملکرد، استراتژی و تاکتیک سازمان پس از... 125
چهارم. ارزیابی تواناییها و پتانسیلهای کنونی نظامی،... 132
توانایی عملیات نظامی 132
تواناییهای سیاسی - تبلیغاتی 133
تواناییهای مالی 134
پنجم. روابط سازمان مجاهدین و قدرتهای منطقهای و... 135
ششم. چشمانداز فعالیتها و اهداف سازمان مجاهدین خلق 142
نتیجهگیری 144
فهرست منابع 146
گفتار پنجم: بررسی رفتار تروریستی و زمینههای آن در سازمان
چریکهای فدایی خلق/ نادر توسلی 151
اشاره 151
مقدمه 151
اول. شکلگیری سازمان چریکهای فدایی خلق 155
دوم. از مبارزه مسلحانه تا تروریسم 156
سوم. نگاهی به برخی ترورهای چریکهای فدایی خلق... 159
چهارم. استمرار سیاست تروریستی پس از انقلاب 164
نتیجهگیری 169
فهرست منابع 170
گفتار ششم: بازشناسی رفتار تروریستی گروه فرقان/
ابراهیم ذوالفقاری 173
اشاره 173
مقدمه 174
اول. زمینههای شکلگیری ایدئولوژی گروه فرقان 174
دوم. پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز دشمنی گروه فرقان 180
سوم. تأملی بر رفتارهای تروریستی گروه فرقان 181
انتخاب یا اتفاق 181
شیوههای ترور 184
نتیجهگیری 188
فهرست منابع 189
گفتار هفتم: تروریسم شورشگری حزب دمکرات کردستان ایران/
نبیالله روحی 191
اشاره 191
مقدمه 191
اول. ظهور قومگرایی کردی در آغاز قرن بیستم 193
دوم. شکلگیری حزب دمکرات کردستان 196
سوم. حزب دمکرات و پیروزی انقلاب اسلامی 198
چهارم. رویارویی مسلحانه حزب دمکرات با... 201
پنجم. ابتنای رفتار تروریستی حزب دمکرات... 207
ششم. حزب دمکرات کردستان و رژیم بعث عراق 208
نتیجهگیری 213
فهرست منابع 215
گفتار هشتم: فراز و نشیب رفتار تروریستی کومله در طول سه دهه/
میثم صفائیان 219
اشاره 219
مقدمه 220
اول. شکلگیری کومله 221
دوم. مسئله موسوم به خودمختاری 223
سوم. اهداف ایدئولوژیک و سیاسی کومله 224
چهارم. اقدام مسلحانه و تروریستی 226
پنجم. پاندولیسم ایدئولوژیک و تشکیلاتی در کومله 228
ششم. خشونت ایدئولوژیک و سازمانیافته 229
هفتم. چرخش ایدئولوژیک؛ از کمونیسم به سوسیال دمکراسی 230
هشتم. انشعاب در کومله زحمتکشان 232
نهم. همکاری کومله با «امپریالیسم جهانی» در مواجهه... 233
دهم. کومله و وابستگی سیاسی به آمریکا و اروپا 233
یازدهم. کمکهای مالی و حمایت رژیم صدام 236
دوازدهم. تروریسم رویکرد پایدار کومله در طول سه دهه 238
سیزدهم. کومله؛ از تحریم انتخابات تا حمایت از رادیکالیسم سبز 238
چهاردهم. فرجامی نامعلوم 240
نتیجهگیری 241
فهرست منابع 243
گفتار نهم: گروه جندالله نماد افراطگرایی مذهبی در ایران/
خدایار صالحی 247
اشاره 247
مقدمه 247
اول. عوامل پیدایش گروه تروریستی جندالله 249
عامل جغرافیایی و ژئوپلتیک مواد مخدر؛... 249
افراطگرایی مذهبی؛ عامل ایدئولوژیک 251
حضور گروههای تروریستی در کشورهای همسایه شرقی 253
احساس تبعیض قومی و مذهبی 254
دوم. فرآیند و تحولات شکلگیری گروه تروریستی جندالله 255
دوران طلبهگی عبدالمالک ریگی 256
شروع فعالیتهای سیاسی عبدالمالک ریگی 257
تحصیل در مدارس دینی پاکستان 258
پیوستن به القاعده و طالبان 260
سوم. فعالیتها و اقدامات گروه جندالله 261
ایجاد پایگاه در خارج از کشور 263
معرفی گروه در سطح منطقه و جهان 263
جنایت تاسوکی 264
تغییر تاکتیک گروه در عملیاتهای تروریستی 267
دوران فترت گروه ریگی 268
تروریسم در پوشش گفتمان دمکراتیک 269
تاکتیک جدید؛ راهبرد گذشته 271
عملیات انتحاری؛ آخرین تاکتیک 272
عملیات ناموفق تاسوکی دوم 273
نقش مراکز اطلاعاتی بیگانه در هدایت گروه ریگی 274
چهارم. دستگیری عبدالمالک ریگی و ابهام در سرنوشت گروه 277
نتیجهگیری 279
گفتار دهم: واکاوی ابعاد تهدیدات سایبرتروریسم علیه امنیت ملی ایران/
دکتر مرتضی نورمحمدی 281
اشاره 281
مقدمه 282
اول. مبانی نظری 283
دوم. فضای مجازی بهعنوان بافت عملیاتی تروریستها 288
سوم. تهدیدات سایبرتروریسم علیه امنیت ملی ایران 294
ظرفیتسازی گروهکهای ضد انقلاب در محیط سایبر 295
رخنه و نفوذ به ساختارهای استراتژیک نظام 296
حمله به زیرساختهای اطلاعاتی و امنیتی کشور 297
نقش وبلاگها در جهت جنجالسازی و فضاسازی رسانهای 299
بهرهگیری از ظرفیت شبکههای اجتماعی... 300
نقش نهادهای تقنینی و اجرایی آمریکا... 303
نتیجهگیری 306
فهرست منابع 308
«تروریسم علیه انقلاب» در این متن دارای دو معنا است: یک، معنای مفهومی و دو، معنای مصداقی. در معنای مفهومی این اصطلاح برخلاف نظریههایی که تروریسم را ابزاری برای رسیدن به اهداف انقلاب میداند، معتقد است که این نظریه درباره تمام انقلابها صادق نیست. در واقع برخلاف نظریه رایج در علوم اجتماعی و علوم سیاسی که انقلاب را جزو پدیدههای خشونتبار و غیرمسالمتآمیز دگرگونیهای سیاسی محسوب میکنند، انقلاب لزوماً پدیدهای خشونتزا نیست. انقلابها تنها و لزوماً با خشونت همراه و همزاد نیستند، بلکه علیه آنها خشونت نیز رخ میدهد و به طور نمونه علیه انقلاب و رهبران آن تروریسم آغاز میشود تا انقلاب را سرکوب کند. گرچه تجربه انقلاب کبیر فرانسه و انقلابهای انگلستان و استقلال آمریکا در کنار رهیافتهای نظری مارکسیسم – لنینیسم و تجربه انقلاب روسیه، انقلاب را با خشونت آمیخت و این دستاویزی شد تا ایدئولوژی لیبرال دمکراسی و اندیشههای محافظهکارانه در برابر انقلاب موضع بگیرند و در بسیاری از متون علوم انسانی امروز تصویر خشونتآمیزی از انقلاب ارائه دهند، اما انقلابها را به طور مطلق نمیتوان پدیدهای خشونتآمیز دانست. مشکل فلسفی متونی که اینچنین انقلابها را خشونتآمیز میدانند این است که برخلاف ادعاهای مطرح در فلسفههای امروز، همچنان به تمام مفاهیم ذاتباورانه مینگرد و برای همه آنها حتی مفاهیم اعتباری به ذات قائل است. پیرو همین پیشفرض مبنایی است که برای پدیده انقلاب، ذاتی
خشونتآمیز قائل است. اما این رویکرد محافظهکار مخالف انقلاب از آنجا برمیخیزد که نظام سلطه برآمده از نظام سرمایهسالاری بینالمللی و جهانی نمیتواند تحولات عمیق جهانی را بپذیرد و با نظریه پردازی ایدئولوگهای خود همچنان تلاش میکند جهان امروز را به نسق گذشته حفظ کند. انقلابها نه لزوماً مسالمتآمیزند و نه لزوماً با خشونت همراه هستند. لذا نباید از ذات «انقلاب» سخن گفت، بلکه باید از ماهیت تک تک انقلابها جداگانه سخن گفت. بر این اساس برخی انقلابها با خشونت همراه بودهاند، مانند انقلاب 1789 فرانسه و برخی نیز ماهیت خشونتآمیز نداشتهاند. انقلاب اسلامی ایران در 1357 به رهبری امام خمینی از این جمله است. گرچه انقلابهای مخملی و رنگی که آلترناتیو انقلابهای کلاسیک هستند و در جهت منافع نظام سرمایهداری صورت میگیرند را نشاید «انقلاب» خواند، اما بر فرض اگر آنها را انقلاب بدانیم آنها نیز انقلابهای متعارض با خشونت هستند و اصولاً در صورت خشونت به موفقیت نمیرسند.
اما معنای دوم و مصداقی «تروریسم علیه انقلاب» در واقع اشارهای است به سه دهه رفتارهای تروریستی و خشونتآمیزی که علیه انقلاب اسلامی از آغاز تا به امروز انجام شده است. انقلاب اسلامی برای موفقیت خود به خشونت روی نیاورد و در واقع رهبر این انقلاب، امام خمینی، تلاش کرد با بسیج نیروهای مردمی و گسترش اعتراضها و نافرمانی مدنی اقتدار حکومت پهلوی را از بین ببرد و دولتی مشروع را جایگزین آن کند. لذا گرچه هنوز خلأ و فقدان پژوهشی که بدین ترتیب قدرت را از منظر امام خمینی مورد کاوش قرار دهد به چشم میخورد، اما به طور کلی میتوان گفت که نگاه امام خمینی به قدرت، نگاهی فرامدرنیستی بود که قدرت را در چرخههای ماشین دولت و نظام ارتش نمیدید.
او قدرت را پدیدهای اجتماعی میدانست که در سراسر جامعه پراکنده است و هرگاه که اکثریت جامعه از پذیرش اعمال یک قدرت سر
باز بزنند و به سوی قدرتی که مشروع میدانند روی آورند، قدرت خود به خود، جابهجا میشود. از این جهت بود که گذشته از منعهای اخلاقی و دینی به لحاظ اعتقادی و منطقی نیز برای انقلاب اسلامی نیازی به خشونت نمیدید.
گرچه انقلاب اسلامی ایران ماهیت خشونتآمیز نداشت، اما از روز نخست انقلاب خشونتهای سازمانیافته و رفتارهای تروریستی علیه انقلاب آغاز شد. در واقع گرایشهای سلطنتطلبانه و تجزیهطلبانه مورد حمایت غرب و ایدئولوژیهای چپ که شامل گرایشهای مارکسیستی، لنینیستی و مائوئیستی بود به همراه برداشتهای التقاطی و رادیکالیستی از دین که ایدئولوژیهای چپ انقلابی را با تفکرات اسلامی به هم میآمیختند زمینههای اجتماعی و ایدئولوژیکی بروز خشونت سازمان یافته را علیه انقلاب اسلامی فراهم کرد.
بر این اساس کتاب حاضر در پی آن است که نکات فوق را تا جای ممکن بیان و تبیین کند. نویسندگان این اثر بر آن هستند که جلوههایی از «تروریسم علیه انقلاب» به هر دو تعبیر را در دو بعد نظری و تاریخی به نمایش گذارند.
ضرورت انجام این پژوهش
افزون بر مطالب بالا برای ضرورت انجام این پژوهش به دو دلیل دیگر نیز میتوان اشاره کرد، که هر دو در ذیل توسعه علوم انسانی بومی و اصیل قابل فهم هستند. در واقع ما در حال حاضر در دورهای به سر میبریم که در سیر تحولات تاریخ علوم انسانی و به ویژه علوم سیاسی نیاز شدیدی به تولید متونی متناسب با گفتمان و پارادایم اصیل و بومی به چشم میخورد. امروز دیگر برای پژوهشگران واضح است که تولیدات علمی و پژوهشهای علوم انسانی به روال فرایند طبیعی ذهن متأثر از گفتمانها و پارادایمهای هر نویسنده هستند و هیچ متنی بدون دخالت گفتمان و پارادایم نویسنده تولید نمیشود. به طور نمونه نویسنده
غربی که درباره «تروریسم» سخن میگوید متأثر از گفتمانی که در تولید متن او به کار رفته، نگاه و مواضعی نسبت به تروریسم دارد که نویسنده ایرانی نمیتواند و نباید آن نگاه و مواضع را داشته باشد.
نتیجه عبارات بالا این است که به دو دلیل انجام این تحقیق ضرورت مییابد: نخست اینکه برای تبیین یک پدیده سیاسی متعلق به جامعه ایران (یعنی همان تروریسم رخ داده در ایران)، نباید از گفتمان غربی و غیربومی که متناسب با جامعه ایرانی تولید نشده است و به محیط و شرایط دیگری تعلق دارد، بهره برد. دوم اینکه گفتمانها اصولاً نوعی پیوند میان دانش و قدرت هستند و گفتمانهای غربی در واقع تأمینکننده منافع قدرتهای غربی هستند. به طور نمونه، پس از یازده سپتامبر 2001 تولید بسیار بالای متونی که درباره تروریسم رخ داد بیش از آنکه رفتاری علمی باشد، رفتاری سیاسی بود. نباید فراموش کرد که گفتمان تولید شده غرب درباره تروریسم اصولاً در پی نسبت دادن تروریسم به اسلامگرایی، بنیادگرایی و ایدئولوژیهای دینی است تا در نهایت سیاست خشونتآمیز و جنگطلبانه غرب در برابر جهان اسلام را توجیه کند و مشروعیت بخشد. اما متأسفانه آنچنان که مشاهده میشود در بسیاری از کتابها و مقالاتی که در داخل ایران درباره تروریسم نوشتهاند، هنوز تأثیرپذیری از گفتمانهای غربی مشاهده میشود.
در این کتاب گرچه به لحاظ تبارشناسی مفهوم تروریسم از متون غربی نیز استفاده شده، اما در مجموع تلاش شده است با نگاهی انتقادی، برداشتی مستقل و متناسب با جامعه ایران از مفهوم و پدیده تروریسم ارائه شود. در تولید این اثر گرچه پژوهشگران متعددی مشارکت داشتهاند، اما در مجموع، انسجام نسبی و نگاه مشترکی در میان آنان وجود داشته است.
این اثر نگاهی آسیبشناسانه به مقوله تروریسم دارد و آن را پدیدهای چندوجهی میداند که با انجام برخی سیاستهای داخلی و خارجی میتوان در پی کاهش و کنترل آن برآمد. گرچه تحولات تاریخ نشان
میدهد که اعتقاد به حذف خشونت از سیاست، از هر نوعی که باشد، نگاهی غیرواقعبینانه است. اما تاریخ نیز تأیید میکند که میتوان با الگوسازیهای مناسب، رفتار سیاسی مسالمتآمیز را در یک جامعه گسترش داد و از رفتار سیاسی خشونتآمیز کاست. به طور نمونه شکلگیری نظام مردمسالاری دینی از جمله الگوسازیهایی بوده است که تاریخ سیاسی ایران آن را به خود دیده است. نظام مردمسالاری دینی با برابر نهادن نظام انتخاباتی و گسترش مشارکت سیاسی در طول دهههای گذشته به رقابتهای سیاسی جهت و چارچوب بخشیده که همین امر موجب شده است فرهنگ سیاسی ایران در طول این مدت با شتاب بیشتری به سوی فرهنگ سیاسی مسالمتآمیز حرکت کند. به طوری که امروز در نگاه ایرانیان بیش از هر زمان دیگری گردش نخبگان سیاسی تنها از طریق انتخابات و رأی اکثریت مشروعیت دارد و نه از طریق رفتارهای غیردمکراتیک و آمیخته با خشونت. اینکه در رفتار ظاهری برخی سازمانهای تروریستی چرخش از چهره خشونتآمیز نظامی به رفتارهای به ظاهر مسالمتآمیز سیاسی دیده میشود صرفاً به دلایل بینالمللی و جهانی برنمیگردد. بلکه بخش مهمی از آن به تحولات داخلی و ثبات نظام مردمسالار دینی در طول سه دهه گذشته بازمیگردد.
این اثر در پی آن است که ریشههای تاریخی، سیاسی، روانشناختی، فرهنگی، ایدئولوژیکی و بینالمللی پیدایش تروریسم در ایران را مورد شناسایی قرار دهد و در حد امکان از شیوههای کنترل و کاهش تروریسم سخن بگوید.
این اثر ادعا ندارد همه مطالب را گفته است یا اینکه لغزش و خطایی در آن راه ندارد. بلکه امیدوار است سخن تازهای را بیان کند تا به واسطه جهد پژوهشگران دیگر، این پدیده مورد بازشناسی دقیقتر قرار گیرد و برای مقابله با آن راهکارهایی مناسب ارائه شود.
در این اثر ضمن ارائه مباحث نظری درباره ریشههای تروریسم در
ایران، تلاش شده است مهمترین سازمانهای تروریستی سه دهة اخیر به صورت جداگانه مورد بررسی قرار گیرند. سازمانهایی که در این کتاب مورد بررسی قرار گرفتهاند، عبارتند از: سازمان مجاهدین خلق، سازمان چریکهای فدایی خلق، گروه فرقان، حزب دمکرات کردستان، گروه کومله و گروه جندالله.
البته معلوم است که تمام سازمانهای تروریستی که علیه انقلاب اسلامی به فعالیت پرداختهاند، محدود به گروههای بالا نمیشود. گروههای دیگری را نیز میتوان مثال زد که در طول بیش از سه دهه علیه انقلاب اسلامی اقدامات تروریستی انجام دادهاند. برخی از آنها عبارتند از: ارتش رهائیبخش، سازمان نقاب، انجمن پادشاهی، سازمان پیکار، اتحادیه کمونیستها، گروههای تجزیهطلب و تروریست تحت پوشش دفاع از خلق عرب و خلق بلوچ و خلق ترکمن و پژاک. لذا این امید وجود دارد که بتوان در آیندهای نزدیک درباره سازمانهای تروریستی دیگر تحقیقاتی را انجام داد و نتیجه به دست آمده را در مجموعهای دیگر منتشر ساخت.
در پایان، ضمن سپاس فراوان از نویسندگان محترم مقالات مختلف این کتاب و تمام عزیزانی که در تولید اثر نقش داشتهاند، از پژوهشگران و خوانندگان ارجمند تقاضا میشود دیدگاهها و نقدهای خود را به آدرس مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ارسال کنند. همچنین پژوهشگران میتوانند نوشتههای خود درباره سازمانهای تروریستی دیگر که علیه انقلاب اسلامی به فعالیت پرداختهاند را نیز ارسال کنند. باشد که این نوشتارها کیفیت مطالعات تروریسم در ایران را افزایش دهد.
حمیدرضا اسماعیلی
دکتر رضا سلیمانی(1)
برخلاف اسطورههای «علم» و «عقلانیت» که در دوران روشنگری غرب و در سدههای 17 و 18 میلادی شکل گرفت، دستاوردهای فلسفی و پژوهشی جهان امروز میداند که علم تجربی محض و ناب وجود ندارد. آمپریسیسم(2)در انگارههای تجربهگرایی دچار خطا بود و عقلانیت خودبنیاد راسیونالیستهایی مانند دکارت و آنچه که فلسفه مدرنیسم بر آن مبتنی بود، امکان وقوع ندارد.
فلسفه علم از زبان توماس کوهن از مفهومی مانند «پارادایم» بهره میبرد و تبیین میکند که چگونه علوم تجربی همواره متأثر از پارادایمهای علمی که در ادوار مختلف وجود داشته شکل گرفته است. اگر مفهوم «پارادایم» برای اینکه مشخص کند علوم طبیعی محصول تجربههای ناب نیستند و پیشداشتهای ذهنی فرد پژوهشگر در تجربه، تفسیر، تقسیمبندی معارف و نظریهپردازی او تأثیر میگذارند کاربرد
دارد، مفاهیمی مانند ایدئولوژی و گفتمان هم در حوزههای علوم انسانی از همین ویژگی برخوردارند.
امروز این باور که پژوهشگر علوم انسانی خالی از جهتگیری و مفروضات اولیه دست به پژوهش میبرد یک افسانه است. پژوهشگران در پژوهشهای خود متأثر از مسائلی هستند که اندیشمندان اخیر سعی در تبیین آنها داشتهاند.
مقاله پیش رو تلاش میکند با نگاهی به چگونگی و وجوه برساختگی مفاهیم، مفهوم تروریسم را مورد واکاوی قرار دهد. در واقع، این مقاله تلاش میکند ذهن مخاطب را در مواجهه با متون متفاوتی که درباره «تروریسم» تولید شدهاند به دقت بیشتر دعوت کند و رویکرد نقادانه را تقویت کند.
«تروریسم» یکی از واژههای مبهم در حوزه مطالعات سیاسی است به گونهای که به علت گستردگی و پیچیدگی مفهوم و مصادیق آن با نوعی «بحران معنا» در تعریف و تحدید این واژه مواجه هستیم. بغرنجی ارائه تعریف فراگیر و متفق از این مفهوم پای تفاسیر، برداشتها و برخوردهای سیاسی گفتمان غربی را به عنون قدرت هژمون در عرصه مطالعات سیاسی به این حوزه باز کرده است. به عبارت دیگر به نظر میرسد بسیاری از تعاریفی که در گفتمان غرب از تروریسم و ابعاد آن ارائه شده بیشتر برگرفته از برساختههای گفتمانی و تبلیغی است.
به تعبیر جیمز دردریان به منظور ورود به گفتمان تروریستی ابتدا باید نوعی آیین پاکسازی(1)، یعنی همان چیزی که دیگران آن را تعریف میخوانند، به جا آوریم. به نظر دردریان به جا آوردن این آیین با توجه به آشفتگی معنایی و آمیختگی گفتمانی تروریسم و ضدتروریسم دشوار
1) Purification.
است.(1)با این وصف، تروریسم در این گفتمان در هر زمان در چارچوبهای کلیشهای و قالبی خاص معنا میشود و مصادیق و مضامین آن، آنگونه که گفتمان مسلط غربی تشخیص میدهد، ترسیم و تصویر میشود. گاه تروریسم و تروریستها به عنوان حرکتهای انقلابی از جنس و سنخ ایدئولوژی کمونیستی کدگذاری میشود و گاه خلأ لیبرال – دمکراسی و رویکردهای دمکراتیک در کشورهای خاورمیانه به عنوان خاستگاه و سرچشمه شکلگیری جریانات تروریستی در این منطقه پنداشته و دانسته میشود.
با این وصف، به نظر میرسد در فضای رسانهای غرب «تروریسم مدرن» از جمله مفاهیمی باشد که در چنبرة گفتمان مسلط آمریکایی گرفتار شده است و مصادیق و مشخصات آن غالباً بنا بر رویهها و سویههای امنیتی – سیاسی و مقتضای منافع ملی ایالات متحده و همپیمانان آن تعریف و تحدید میشود. این نوشتار بر آن است تا با بهکارگیری روش شالودهشکنانه ژاک دریدا، اهتمام ارنستو لاکلاو و شانتال موف به نقش برسازنده «غیر» (دشمن) در حیات و ممات گفتمانها، دیدگاه میشل فوکو درباره قدرت و دانش و نهایتاً رهیافت ماتریالیسم تاریخی گرامشی درباره هژمون/ ضدهژمون، مفهومسازی گفتمان غربی درباره تروریسم/ تروریستها را با تردید و تشکیک مواجه سازد.
ژاک دریدا(2)، فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی، با طرح و بسط مفهوم شالودهشکنی یا همان واسازی(3)بر آن بود تا تفکر خودبنیاد و استعلایی
غرب را به نقد و بازسازی بکشاند. او در این راستا، تقابلهای دوقطبی، ثنویتها و تمایزات دوگانه و دلبخواهی و خودساخته غرب و حتمی و رجحان یک طرف بر طرف دیگر را مورد تردید قرار میدهد.(1)در حقیقت، هدف دریدا از پیشه ساختن روش واسازی آن است تا تمایزات دوگانه (ثنویتها) در اندیشه غربی را که طی آن یک درون، ذات و ماهیت در مقابل یک دگر/ غیر اخراج شده(2)برتری و رجحان داده میشود زیر سئوال ببرد و از آن شالودهشکنی کند.(3)به طور خلاصه، هدف دریدا از طرح و بسط روش واسازی، آنگونه که در مقاله سال 1968 خود تحت عنوان «تمایز» نشان میدهد این است که دلبخواهی، ساختگی و سیاسی بودن ثنویتسازیهای غربی و تفکر استعلایی مدرنیسم غربی درباره غیر و دگر خود را به اثبات برساند.(4)
با بهرهای آزادانه از روش واسازانه دریدا میتوان به بحث درباره ثنویتسازیهای دولت ایالات متحده از خود و دیگری پرداخت. بر این اساس، غرب به رهبری ایالات متحده در نظم بینالمللی و جهانی پس از جنگ دوم جهانی همواره خود را محق در تقسیم جهان به دو قطب خیر و شر دانسته است و در این تقسیمبندی و ثنویتسازی دلبخواهانه همواره خود در طرف و جبهه خیر و اغیار و دشمنانش به مثابه «شر» برای همگان ترسیم و تصویر شدهاند. بدینسان همواره سه خصیصه و ویژگی ثابت و مانا در این نوع ثنویتسازی در گفتمان غربی وجود دارد: 1. استحقاق غرب به رهبری آمریکا برای مشخص کردن حدود و ثغور تقسیم نیروهای جهانی به دو قطب یا جبهه خیر و شر؛ 2. دلبخواهانه و غیراصولی بودن چنین قطببندی و مرزبندی؛ 3. رویکرد صفر و صدی یا اصطلاحاً سیاه و سفید در این ثنویتسازی که بر اساس آن هر که «با» جبهه غرب علیالخصوص ایالات متحده همراه نباشد، لاجرم و ناگزیر «علیه» آن قلمداد میشود.
1) محمد ضیمران، نیچه پس از هایدگر، دریدا و دلوز، تهران: انتشارات هرمس، 1382، ص 272.
2) Excluded Other.
3) مایکل پین، لاکان، دریدا، کریستوا، ترجمه پیام یزدانجو، تهران: نشر مرکز، 1380، ص 195.
4) J. Derrida, Difference: Margins of Philosophy, Translated by Alan Bass, (Chicago: Chicago University Press, 1982), pp: 5-10.
بر اساس رویکرد گفتمانی ارنستو لاکلاو و شانتال موف، حیات و ممات گفتمانهای استیلاجویانه غالباً در سایه وجود یک غیر یا دشمن معنا و مفهوم پیدا میکند. از منظر این دو، وجود همیشگی یک دشمن یا دگر برای تأسیس مرزهای سیاسی یک گفتمان امری حیاتی و اجتنابناپذیر به شمار میرود.(1)به دیگر سخن، بر مبنای مفهومی که لاکلاو و موف از آنتاگونیسم(2)در اختیار میگذارند فضای تضاد و تنش میان گفتمانها برخلاف ایده مارکسیستها درباره پایان تضاد پس از انقلاب جهانی پرولتاریا و فروپاشی سرمایهداری و استقرار سوسیالیسم از میان نمیرود. از این رو، این دو در کتاب خود تحت عنوان «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» این ایده مارکسیستها را رد میکنند و در عوض بر تأثیر همیشگی هویتسازانه تضاد با دگر/ غیر برای یک گفتمان تأکید و تصریح مینمایند.(3)چنین رویکرد تئوریکی ما را به این نکته هدایت میکند که گفتمان لیبرال – دمکراسی غربی ناگزیر از غیریت/ دگرسازیهای مستمر و متناوب است. دگرسازی مزبور امری حیاتی و گریزناپذیر برای ادامه بقای گفتمان مزبور به شمار میرود. در این راستا، قابل فهم است که چرا گفتمان حاکم بر سیاست خارجی ایالات متحده در دوران معاصر که دکترین مونروئه به تدریج کنار گذاشته میشد و علیالخصوص از اواسط جنگ دوم جهانی به بعد همواره معطوف به یک دگر خارجی بوده است. هویت این دگر خارجی در مقطعی مانند اواسط جنگ دوم جهانی (پس از حمله هیتلر به روسیه) فاشیسم و نازیسم تعریف و تحدید میشود؛ کمی بعدتر پس از شکست آلمان و ایتالیا در مقابل متفقین هویت این دگر دچار دگردیسی شده و از اروپای غربی به اروپای شرقی تغییر مکان مییابد و این بار کمونیسم و هویت اتحاد جماهیر شوروی به عنوان دگر اصلی گفتمان لیبرال دمکراسی غربی رخ
میکند.(1)
بر این اساس، مفهومسازی و مصداقسازی ایالات متحده آمریکا از تروریسم و تروریستها جدیدترین حلقه از زنجیره طولانی دگرسازی در سیاست خارجی این کشور به شمار میرود که پس از فروپاشی شوروی در دستور کار جریان نومحافظهکار آمریکا قرار گرفت. در آغاز هزاره جدید و تحت تأثیر واقعه یازدهم سپتامبر گفتمان حاکم بر سیاست خارجی آمریکا با ادعای مقابله با تهدیدات نوظهور پس از فروپاشی شوروی در قالب استراتژی مبارزه با تروریسم تعریف شد.
با این وصف، تصویر تروریسم در گفتمان غرب پس از یازدهم سپتامبر، ادامه همان رویکرد دگرسازانهای است که بر مبنای آن پویایی، ماجراجویی و فراملی بودن مرزهای سیاست خارجی آمریکا تنها در سایه وجود یک تهدید فراگیر جهانی معنا و مفهوم مییابد که برای حدود یک دهه است که این نوع تهدید تروریسم خوانده میشود. در تحلیل نهایی، تروریسم و مبارزه با آن یک کنش گفتمانی آنتاگونیستی است که لیبرال – دمکراسی غربی آن را در چارچوب کلی دگرسازی رادیکال(2)دنبال میکند. هویت این دگر یا غیر در گفتمان حاکم بر سیاست خارجی ایالات متحده گاه کمونیسم/ کمونیستها معرفی میشود و گاه چنانکه نزدیک به دو دهه مشاهده میشود، اسلام سیاسی به عنوان تروریسم و پیروان آن به عنوان تروریستها نامگذاری میشوند. حوادث تروریستی 11 سپتامبر 2001 که به عنوان بزرگترین حادثه تروریستی هزاره گذشته در رسانههای جهان معرفی میشود، ایالات متحده را از بحران معنایی و رفتاری یک دهه پس از تجزیه شوروی رهانید و موفق شد «تروریسم» را به جای «کمونیسم» به عنوان تهدیدی جهانی نشانده و معرفی کند. استراتژیستهای کاخ سفید در گام بعدی به تعریف مصادیقی برای مفهوم «تروریست» بر اساس منافع و انگیزههای سیاسی خود پرداختند.
در این گزینش برخی گروهها و کشورهای مسلمان انتخاب شدند. در مرحلة بعدی کتابهای زیادی در غرب منتشر شد که اسلام سیاسی را به عنوان منشأ و خاستگاه تروریسم بینالمللی معرفی میکردند.(1)
Douglas Pratt, The challenge of Islam: encounters in interfaith dialogue, (Aldershot, Hamp: Burlington, VT: Ashgate Publication: 2005)
Fawaz A. Gerges, The Far enemy: why Jihad Went global (Cambridge: Cambridge University Press Publication: 2005).
David Cook, Understanding Jihad, (Berkeley, Loss Angeles: University of California Press: 2005).
Richard Boney, Jihad: From Quran, to Bin Laden, (New York: Palgrave Macmillan publication: 2004).
Leonard Weinberg Ami Pedahzur, Religious Fundamentalism and Political Extremism, (London; Porthand: Frand Cass Publication, 2004).
Bruce Lincoln, Holly Terrors: thinking about religion after September 11, (Chicago: University
of Chicago, 2003).
Joseph E.B. Lombard, Islam, Fundamentalism, and Betrayal of Tradition: Essays by western Muslim scholars, (World Wisdom Publication, 2004).
Oliver Mc Ternan, Violence in God's Name: religion in an age of conflict (New York: Oribs Books, 2003).
رویکرد تبارشناسانه فوکو به علوم و مفهومسازیهای مدرن در نظامهای معنایی در غرب، دانش تولید شده درباره تروریسم و تروریستها در گفتمان غربی، پیوندی بس وثیق با مناسبات و علایق و سلایق قدرت مییابد. این گفتمان یک نظام معنایی/ بازنمایی خاص است که به تولید دانش از طریق زبان و تحتتأثیر ارتباط خاصش با قدرت میپردازد. این دانش پیوند خورده با قدرت در حوزه علوم انسانی به تولد «خود غربی» در برابر «دیگر»ی منجر شده است. فوکو بر آن است تا نشان دهد چگونه انسان غربی حول مرکزیت خود به تولید و توسعه دانش میپردازد. او به این نتیجه میرسد که آنچه در بستر علوم انسانی درباره خود جدید ساخته و پرداخته شده یک رابطه دگرسانی محض(2)بوده است. به طور خلاصه، گفتمان غربی از دیدگاه فوکو، شیوهای خاص- و البته سوگیرانه- از «بازنمایی»(3)خود و دیگری و روابط بین آنهاست. به عبارتی، گفتمان مزبور، مجموعهای از گزارهها و نشانههایی است که یک زبان برای تولید نوع خاصی از «دانش دلخواه» ارائه میکند. این روند با جدی انگاشتن گزارههای خود در مقابل غیر جدی و مطرود انگاشتن گزارهها و شیوههای غیر یا دشمن پیش میرود.(4)
با این وصف، مسئله اصلی در تبارشناسی گفتمان غربی درباره تروریسم/ تروریستها این است که چگونه این نوع ایسم و ایستها به
واسطه قرار گرفتن در درون شبکهای از روابط قدرت و مناسبات قدرت، به عنوان اوبژه دانش تعریف و هویتیابی میشوند. از این منظر دانشی که گفتمان غرب درباره تروریسم تولید کرده است عمیقاً و به طور ساختاری ملفوف و آغشته به ملاحظات و مقتضیات قدرت و منافع غربی است. بر این مبنا، علت چرخشهای معنایی و زبانی غربیها درباره هویت و ماهیت تروریستها مشخص میشود. به عنوان نمونه، چرخش زبانی - معنایی غرب از ماهیت ضدخدا و لامذهبی تروریسم قبل از فروپاشی شوروی به هویت دینی – مذهبی بعد از فروپاشی شوروی قابل تأمل است. به عبارت روشنتر، غرب در دهه 1980، در نظام معنایی و دانش تولید شده خود، نظام کمونیستی و شوروی را به عنوان نماد و سمبل امپراتوری شیطان، لامذهبی و تروریسم معرفی میکرد و در عوض مجاهدین افغان و بازیگران بعدی جریان طالبانیستی را در افغانستان به عنوان اوبژه آزادیخواهی و ضدامپراتوری شیطان (امپراتوری شوروی) به خوانش میگذاشت. در حقیقت در دوران جنگ سرد، کمونیسم به عنوان تنها و بزرگترین تهدید علیه تداوم تسلط دنیای غرب بر جهان ارزیابی میشد و برای آن عناوینی مانند تروریست، ضددمکراسی، ضدمسیحیت و... تراشیده میشد. این سبک و سیاق معناسازی و فرایند تولید دانش درباره دگر اصلی آن زمان غرب یعنی شوروی، در اواخر دهه 1970 و اوایل دهه 1980 و علیالخصوص پس از روی کار آمدن رونالد ریگان و اوجگیری جنگ سرد و به کارگیری واژه امپراتوری شیطان(1)توسط وی(2)ادبیاتی را خاطرنشان میساخت که تروریسم و کمونیسم را با یکدیگر قرین و همنشین میساخت. به زبان گفتمانی، دال تهی تروریسم/ تروریستها در آن مقطع زمانی با مدلول کمونیسم/کمونیستها پر میشد. به عبارتی، پس از فروپاشی شوروی و علیالخصوص تحتتأثیر صورتبندی و سیطره گفتمان مبارزه با تروریسم پس از 11 سپتامبر، تروریسم و تروریستها از
پوسته هویتی کمونیستی و لامذهبی خود خارج میشوند و این بار در یک رابطه و شبکه جدید قدرت، هویت جدیدی تحت عنوان «بنیادگرایی اسلامی» به خود میگیرد. چنین مناسبتی (رابطه قدرت و دانش تولید شده غرب درباره تروریسم) نشان میدهد که آنچه بر مبنای منافع و قدرت سیاسی دولتی خاص تروریسم به شمار میرود در حاق واقع ممکن است یادآور «مبارزه در راه تحقق آزادی» باشد. رویکرد تبارشناسانه فوکو ما را به این نکته اساسی میرساند که تعاریف مرسوم و مدرن غربی ارائه شده درباره تروریسم مبنی بر بیطرفی(1)، علم محوری(2)و عینیتگرایی(3)بیپایه و اساس بوده و کاملاً برخاسته از دغدغههای مضیق قدرت حاکمی است که سعی در مفهومسازی مدلولهای آن (تروریسم) دارد.(4)
با این وصف، تلاش زبانی برخی مقامات ایالات متحده برای رهانیدن مفهومسازی علمی خود از اتهام انفعال در برابر قدرت معنادار میشود. به عنوان نمونه شولتز، وزیر خارجه وقت آمریکا، در سال 1984، در یکی از نطقهای خود در این خصوص یادآور شد:
وقتی ما روی تعریف خودمان درباره تروریسم به توافق میرسیم، تمایز تروریسم و ضدتروریسم روشن است. ما نمیتوانیم اجازه دهیم که تحریف زبان موجب تیره و تار شدن شناخت ما از تروریسم گردد. ما تفاوت تروریستها از رزمندگان آزادی را میدانیم و وقتی به دنیا مینگریم در تشخیص و تفکیک آنها از یکدیگر مشکل نداریم.(5)
رهیافت ماتریالیسم تاریخی گرامشی درک و برداشت گستردهای از
1) Neutrality.
2) Science- Oriented.
3) Objectivism.
4) Richard A. Falk, A dual Reality: Terrorism against state and terrorism by the state in Charles W. Kegley Jr. (Ed), The New Global Terrorism: Characteristics Causes, Controls, (Prentice Hall, 2003) p. 53.
5) George P. Shultz, "Terrorism and the Modem World" October 25, 1984, Speech, Department of State Bulletin, No. 84, 2093, December 1985, p. 3.
مفهوم هژمونی/ ضدهژمونی و تحلیل تروریسم در چارچوب خشونت ضدهژمونیک در اختیار میگذارد. در این رهیافت، قدرت هژمونیک بسیار گستردهتر از آنچه به عنوان سلطه و حاکمیت سرکوبگرایانه یک قدرت شناخته میشود، درک و فهم میشود. حاکمیت در سطح ملی در برداشت گرامشی و حاکمیت در سطح بینالمللی در برداشت نئوگرامشینهایی مانند رابرت کاکس، استفان گیل و مارک رابرت به گونهای خاص ایجاد و تثبیت میشود که در آن دولت مسلط و حاکم به ایجاد یک نظام ایدئولوژیکی پایهریزی شده بر اساس مقیاسها، ارزش ها، اصول و چارچوبهای جهانی جهت تفاهم و رضایت همگانی و دو طرفه اقدام میکند. در حقیقت، کارکرد این نظام ایدئولوژیکی تأمینکننده برتری مداوم و مستمر جهانی دولت هژمونیک یا مجموعه دولتها و طبقات اجتماعی هژمونیک میباشد.(1)به عبارت سادهتر، سلطه و حاکمیت یک دولت در سیستم بینالمللی به تنهایی و به خودی خود برای ایجاد یک ساختار هژمونیک کافی نیست بلکه هژمونی تنها زمانی ظاهر و تثبیت میشود که نحوه و نوع اندیشیدن و شیوه عمل و کارکرد دیگر جوامع را تحتتأثیر و نفوذ خود قرار دهد.
رهیافت گرامشینی و نئوگرامشینی نشان میدهد بازیگرانی که قادر به تعریف قواعد و هنجارهای سیستم بینالمللی هستند میتوانند هنجارها، ایدئولوژی و کنش خاصی را که مغایر با موقعیت هژمونیک آنها تلقی میشود، تفکر و عمل تروریستی جلوه دهند و به این ترتیب کنشگران ضدهژمونیک خود را به مثابه دگر خود تعریف و بازتعریف کنند.(2)در واقع، درک گفتمان دولتی غرب از ترور و تروریسم و معنادهی به آن بر اساس الگوهای دوستی و دشمنی آن شکل میگیرد.
به تعبیر "تاون زند": «از حیث تاریخی، صرفنظر از این که تروریستها را ضدسرمایهداری، ضدغربی، ضدآمریکایی یا حتی ضد خدا بدانیم و نیز از رادیکالهای انقلاب فرانسه گرفته تا تهدید کمونیست، ناسیونالیستهای جهان سوم و بالاخره بنیادگرایان اسلامی
1) Robert W. Cox, "Social Forces, State and World Order: Beyond International Relations Theory", Millennium: Journal of International Studies, 10, (2), 1981, pp: 126-155.
2) Beril Dedeoglu, "Bermuda Triangle: Comparing Official Definitions of Terrorist Activity", Terrorism and Political Violence, Vol. 15, No. 3 Autumn 2003, p. 82.
امروز، در این وجه اشتراک دارند که همگی به عنوان خطر و تهدید عمده علیه هژمونی و قدرتهای مسلط زمانه خود مطرح بودهاند. در حقیقت، خشونتهای ضدهژمونیک همواره در هنگامههای تاریخی خود به مثابه ترور و تروریسم مورد بازشناسی قرار گرفتهاند.»(1)در حقیقت، از این منظر آنچه گروههای متعدد با هویتهای گوناگون را گرد هم میآورد، عدم پذیرش و مقابله با قدرت مسلط و هژمونیک است. سیّالیت مفهومسازی در خصوص تروریسم توضیح میدهد که چرا بورژوازی در یک مقطع زمانی به عنوان جریان تروریستی و خرابکار و در مقاطع دیگر آنتیتروریسم قلمداد میشود. در اواسط قرن 19، دمکراتهای رادیکال و سایر اعضای طبقه متوسط لیبرال به عنوان تروریست معرفی و بازتعریف میشوند. این طرز تلقی ریشه در انقلاب فرانسه داشت که بورژواهای رادیکال چالشگران طبقه حاکم و پادشاهی محافظهکار به شمار میرفتند که ائتلاف مقدس برای مهار آن تشکیل شد تا جایی که به تعبیر نقیبزاده برخی تحلیلگران تعبیر «بینالملل اشرافیت» را برای توصیف و تحلیل این جبهه محافظهکار به کار بردهاند.(2)
بدینسان در نظر گرفتن گفتمان تروریسم بینالمللی و تروریستها به عنوان گفتمان ضدهژمونیک بینالمللی و جهانی به این معنی است که قدرتهای مسلط و هژمونیک دگر خود را به عنوان تهدید جهانی برساخته و برچسب تروریست به آن میزنند. پروسه برچسبزنی به عنوان نمونه از طریق نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل و شورای امنیت تسهیل میشود. به عنوان نمونه «فیلیپ جنکینز» به طور خاص به ایالات متحده اشاره میکند که بعد از یازدهم سپتامبر دشمنان و معارضان خود را به عنوان تروریست تعریف میکند:
با در نظر گرفتن نمونه عراق، لاجرم این پرسش مطرح میشود که آیا تروریست خواندن یک فرد، گروه یا دولت خاص در واقعیت امر اعمال و رفتار سیاسی آن را بازتاب میدهد یا صرفاً
پروسهای سیاسی و سیاست رسانهای است که قدرتهای برتر از آن به عنوان پوشش برای برچسبزنی خود استفاده میکنند.(1)
اگر تأکید لویی آلتوسر(2)را بر «اشکال مادی ایدئولوژی» بپذیریم، آنگاه احتمالاً با این نکته موافق خواهیم بود که ایدئولوژی به عنوان یکی از پایههای هژمونی گفتمان غربی باید در برخی اشکال مادی و عینی مختلف و از جمله در مهمترین این اشکال یعنی رسانه مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد. بر مبنای این روایت نهادی (عینی) از ایدئولوژی، متن و زبان رسانه به مثابه یک نهاد بازتولیدکننده دانش مبتنی بر قدرت عمل میکند و اینجاست که میتوان میان دو سویه قدرت – دانش و کارکرد واسطهگری رسانه برای تولید دانش مدنظر قدرت پیوند برقرار کرد. بر این اساس، آنگونه که استوارت هال میگوید: «وظیفه مطالعات رسانهای تلاش برای شناخت این نکته است که معانی (دانش درباره یک موضوع) به چه نحوی از طریق رویهها و صورتبندیهای خاص گفتمان تولید میشود زیرا ما جهان را از طریق بازنمایی میسازیم و بازسازی میکنیم.»(3)
با بهرهای آزادانه از رویکرد نهادمحور آلتوسر میتوان مدعی شد که روند دلالت و بازنمایی خودی (ما) و غیر (آنها) در زبان، گفتمان و ایدئولوژی غربی از طریق نهادهایی صورت میگیرد که حائل و میانجی بین ساختارهای کلان اجتماعی قدرت و تصورات/ آگاهیهای فردی هستند و نقشها و کارکردهای آموزشی، اطلاعرسانی، توزیع شناخت و معرفت و جامعهپذیری را ایفا میکنند. از طرفی، اگر بپذیریم که گستردهترین و اثرگذارترین این نهادها در جهان امروز رسانهها هستند که با ساخت و تولید معنا به شکلگیری دانش و معرفت ما درباره جهان و
نیز قضاوت و ارزیابی درباره گروههای خودی و غیرخودی (مانند تروریستها و اشرار) کمک میکنند، آنگاه باید رسانهها را سازنده محیط نمادینی دانست که بنا بر سویهها و رویکردهای سیاسی حاکم بر گفتمان غرب دانش دیگران را درباره غیر شکل داده و تحکیم میبخشند. به دیگر سخن، رسانههای غربی در واقع حلقه واسطه میان ساختارهای قدرت در یک طرف و دانش موجود درباره ثنویت خودی / دشمن (تروریستها) در طرف دیگر هستند.
به تعبیر مایکل مورگان(1)و جیمز شاناهان(2)رسانههای غربی به عنوان فراگیرترین و متداولترین قصهگو و راوی در «کاشت» ایدئولوژیها، ارزشها و باورهای مشترک در یک زبان و گفتمان نقشی بنیادین دارند.(3)این بدان معناست که رسانههای غربی، نگرشها و ارزشهایی را که مانند ارزش تروریسمستیزی و در موارد متعددی مثلاً قرینهسازی با ایرانستیزی بنا به هر دلیلی از قبل در یک فرهنگ یا نظم گفتمانی «به وجود آمدهاند» پرورش میدهند و این ارزشها را در میان اعضای متعلق به یک فرهنگ یا گفتمان و سایر مخاطبان خود حفظ، تکثیر و تثبیت میکنند. بر اساس این تلقی، جهانی که رسانههای وابسته به گفتمان هژمونیک غربی آن را «ترسیم» میکنند، یک مجموعه سازمانیافته فرهنگی از «مقولات/ مفاهیم کلی» است که این مقوله سازی/ دستهبندی کلی مفاهیم و پدیدهها بر اساس یک فرایند ایدئولوژیک و ساخت و پرداخت کلیشههای ذهنی دیکته شده به سرانجام میرسد. در این چارچوب، برچسبهایی مانند «تهدید اسلام»، «اخلالگر روند صلح خاورمیانه»، «خرابکاران»، «دولتهای یاغی»، «غیرمتمدنها» و... را به مخاطب عوام میقبولانند. به عبارت دیگر، در کلیشه سازیهای رسانهای گفتمان غربی درباره تروریسم طرحوارهها و قالبهای ارزشی، شعاری و
ایدئولوژیک که صاحبان قدرت و رسانه در تولید دانش درباره «دشمن» خود به دیگران منتقل میکنند مهم است و نه تجربه و درک مستقیم از پدیدهها. آنگونه که اِیُن دِوِرو(1)تصریح میکند از آنجا که رسانهها به ساخته شدن «نظامهای یادآوریکننده تعاریف» کمک میکنند، بازنماییهای رسانهای در شکل دادن به نگرشهای عمومی نسبت به «دیگران» (دشمنان) تأثیرگذار هستند.(2)همچنین به تعبیر مایرا مکدانالد(3): «باید روشن شود که آنچه که به عنوان «حاشیه» [یا دیگری] معرفی میشود در اصل حاشیهای نیست بلکه تأثیرات سازنده خود بازنمایی است.»(4)
بدین ترتیب، «کلیشهسازی» یکی از مهمترین ویژگیهای بازنمایی رسانهای در گفتمان غربی است که با هدف تقلیل دادن، ذاتی و تثبیت کردن مرزهای بین خودی و دشمن به مدد تنزل یک هویت / موجودیت به چند ویژگی ساده، فراگیر، مبالغهآمیز و البته معمولاً منفی صورت میپذیرد.(5)
مهمترین نتیجه کلیشهسازی گفتمان رسانهای غرب ایجاد و تعمیق نوعی قطببندی و تفکیک رادیکال میان خودی غرب (به عنوان مظهر خوبیها، بهنجارها و...) و غیرخودی غیرغربی (به عنوان مظهر زشتیها و پلشتیها، نابهنجاریها، سیاهیها و...) است. به دیگر سخن، کلیشه غرب به طور نمادین هر چیزی را که به «ما»ی غربی تعلق ندارد طرد میکند و به عنوان «تروریست» خود تعریف و تحدید میکند. همانگونه که مارس داگلاس(6)استدلال میکند در روند کلیشهسازی ثنویتساز، «همه چیزهایی که خارج از محدوده باشند آلوده، خطرناک و «تابو» فرض میشوند.»(7)
1) Eion Devereux.
2) Eion Devereux, Understanding the Media, (London: Sage Publication, 2003), p. 116.
3) Myra Mac Donald.
4) Myra MacDonald, "Discourse & Representation" In Myra Macdonald, Exploring Media Discourse, (London: Arnold, 2003), p. 12.
5) Stuart Hall, Opcit, p. 258.
6) Mars Daglas.
7) Ibid.
در مجموع بر اساس آنچه در این نوشتار آمد، ویژگیهای اصلی مفهومسازی گفتمان غربی درباره تروریسم سیاستزدگی و هژمونزدگی آن است. در این دیدگاه، دال تروریسم با همه مدلولها و مصادیق خود در خدمت گفتمان و رویکرد دگرسازانه در سیاست خارجی غرب علیالخصوص ایالات متحده قرار میگیرد و گاه به کنشهایی تعبیر میشود که از جانب ضعفا و ناراضیان داخلی و بینالمللی از وضع موجود علیه هژمونی غربی صادر و ساطع میشود.
با این وصف، مفهومسازی گفتمان غربی درباره تروریسم / تروریستها بیش و پیش از هر چیز به یک برچسب میماند تا یک علم و معرفت معتبر که از حصار پیشفرضها، پیشداوریها و قضاوتهای سیاسی امنیتی غربی و آمریکایی رهیده باشد. در چنین فضایی، اصلیترین مانع در مسیر مبارزه با تروریسم در شرایط کنونی بینالمللی و جهانی گرفتاری در آنچه است که به تعبیر لودویک ویتگنشتاین(1)«بازیهای زبانی»(2)را میتوان برای آن نام گذاشت.(3)این بازیهای زبانی اراده بینالمللی و جهانی را از مقابله مؤثر و عینی با تروریسم منحرف میسازد. از این حیث، بغرنجترین و اصلیترین نارسایی در راه شناسایی و مبارزه کارآمد و مؤثر با تروریسم در دو مسئله نهفته است: اولاً تروریسم و تروریستها صرفنظر از ابهامات زبانی – گفتمانی چه چیزی بوده و چه کسانی هستند؟؛ ثانیاً، چه مرجع حقیقی و حقوقی از صلاحیت و مشروعیت تعیین و تعریف ملاکها و شاخصهای فراگیر و مورد اجماع در این خصوص برخوردار است؟
با این توضیح، علیالقاعده گفتمان غربی در مفهومسازی تروریسم و مصداقسازی درباره تروریستها را نباید یک ابرگفتمان تعریف و تصور
کرد که گزارههای آن جهانشمول، مورد پذیرش همگان، تشکیکناپذیر و دارای صلاحیت علمی (بیطرف) است. بلکه در واقع حداکثر خردهگفتمان دلبخواهانه و خودشیفتهای است که تنها به لطف تسلط کنونی بر سازمانها و نهادهای بینالمللی و ابررسانههای مطرح در دنیا توانسته است با تعریف آنچه خود تروریسم/ تروریستها «میپندارند»، مفهومسازی خود از این مقوله را فراگیر سازند و به طرد گفتمانهای دیگری بپردازند که جذب و هضم نشدهاند یا نمیخواهند مستحیل در معناسازی و مفهومسازی غربی از تروریسم شوند.
حمیدرضا اسماعیلی(1)
در این گفتار برخی نگرشهای مطرح درباره تروریسم مورد بررسی قرار گرفته است و در نهایت تلاش شده نگاه جدیدی ارائه شود. برای تبیین این موضوع، پرسش اصلی این است که چرا برخی گروهها و سازمانهای سیاسی به جای اتخاذ روشهای مسالمتآمیز به روشهای خشونتآمیز روی میآورند.
در این گفتار، در مجموع 12 نگرش، اعم از نظریه و رهیافت مطرح شده است که نگرش آخر نگاهی نو به مسئله تروریسم (به ویژه در ایران) دارد.
تروریسم را هرگونه که معنا کنیم متضمن گونهای از خشونت است و با فرهنگ سیاسی مسالمتآمیز انطباق ندارد. تروریسم از جلوههای فرهنگ سیاسی منازعهجو به شمار میآید. همانطور که مفاهیمی مانند مشارکت سیاسی، انتخابات، گردش مسالمتآمیز قدرت، مردمسالاری و قانونمداری از جمله ارزشهای سیاسی محسوب میشوند و با فرهنگ
1) کارشناس ارشد علوم سیاسی و پژوهشگر حوزه اندیشه سیاسی و مسائل ایران.
سیاسی توسعه یافته انطباق دارند، تروریسم همراه با مفاهیمی مانند کودتا و مبارزه مسلحانه از جمله نابسامانیهای سیاسی محسوب میشود که در فرهنگ سیاسی منازعهجو ریشه دارد.
به عبارت دیگر، تروریسم گونهای از خشونتورزی است و روشن است که هر نوع خشونتی تروریسم نیست.
تروریسم پدیدهای نامطلوب و یک بیماری سیاسی است که نشان از حضور عوامل و ریشههایی دارد که در شکلگیری آن نقش داشتهاند و برای دستیابی به یک جامعه سالم باید به اصلاح آنها پرداخت.
در دهههای پیش از انقلاب اسلامی شرایطی در ایران به وجود آمد که به گسترش رویکردهای تروریستی در بخشی از گروههای سیاسی یاری رساند. این پدیده در دهه 1350 تقویت شد و سازمانهایی مانند سازمان مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق به این رفتارها روی آوردند. در واقع نهادینه شدن این رفتار مذموم سیاسی در بخشی از گروههای سیاسی موجب شد که پس از انقلاب نیز نه تنها این پدیده تداوم یافت، بلکه به دلایل تازه تأسیس بودن حکومت انقلابی – مردمی و عدم اشراف آن بر تمام تحولات کشور، گسترش یافت.
در این گفتار تلاش میشود ضمن مروری بر نظریهها و رهیافتهای مطرح در حوزه مطالعات تروریسم، به بازشناسی شرایط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و تاریخی دوران پهلوی و ابتدای انقلاب بپردازیم که منجر به پیدایش چنین گروههایی شدهاند.
اما نکتهای که در ابتدا باید به آن اشاره شود، این است که در بررسی نظریههای تروریسم نباید از خاستگاه تولید نظریه و نوع تروریسمی که نظریهپرداز با آن مواجه بوده است و بر اساس آن به تبیین تروریسم پرداخته، غافل بود. به طور نمونه پژوهشگری که به بررسی تروریسم داخلی یک جامعه میپردازد، با پژوهشگر دیگری که تروریسم بینالمللی را مورد مطالعه قرار میدهد، در نوع نگاه و نظریهپردازی تفاوت خواهند داشت. همچنین است اگر نظریهپردازی بیشتر با مصادیق تروریسم
آنارشیستی مواجه باشد، یا آن که بیشتر با مصادیق تروریسم جداییطلب مواجه باشد. در واقع، همه این مصادیق در انتزاع نظریهپرداز و در نهایت در نظریهای که وی ارائه میدهد، تأثیر میگذارد.
آلکسی پ.اشمید از نظریهپردازان تروریسم، تروریسم را به سه دسته کلی «تروریسم سیاسی»، «جرم سازمان یافته مرتبط با تروریسم» و «تروریسم پاتولوژیک یا بیمارگونه و روانی» تقسیم کرده و در این میان به تروریسم سیاسی به عنوان نوع اصلی تروریسم توجه داشته است. او تروریسم سیاسی را به چهار دسته کلی تقسیم کرده است که شامل «تروریسم شورشی»، «تروریسم خودگمارنده قانون»، «تروریسم دولتی» و «تروریسم تحت حمایت حکومتها» میشود. اشمید از میان چهارگونه تروریسم منشعب از نوع سیاسی، تروریسم شورشی را به عنوان نوع اصلی انتخاب کرده و آن را به 5 دسته کلی تقسیم کرده است که عبارتند از: تروریسم انقلابی اجتماعی (چپگرا)، تروریسم نژادپرست (راستگرا)، تروریسم مذهبی – قومی یا ملیگرای جداییطلب و تروریسم تکموضوع.
اشمید تروریسم شورشی را تروریسم غیردولتی علیه دولت میداند، در حالی که در تروریسم خودگمارنده قانون، سازمان تروریستی یک سازمان یا جریان غیردولتی است که هدف آن هم یک بازیگر غیردولتی است. این نوع تروریسم در نقاطی رشد میکند که دولت به شدت ضعیف است و گروهها و سازمانها به صورت مستقل به ایفای نقش میپردازند.(1)
گزیده آن که نظریههای سیاسی و از جمله نظریههای ناظر به تروریسم در تناظر با مصادیق و نمونههایی که شخص پژوهشگر با آنها در ارتباط بوده یا آنها را مورد مطالعه قرار داده است، تولید میشوند. این مطلب، جدای از تأثیرگذاری ایدئولوژی و پارادایم پژوهشگر در تولید آثار پژوهشی اوست.
به هر حال، هیچکدام از نظریههای تروریسم نمیتوانند تمام پدیدههای
1) علی عبداللهخانی، تروریسم شناسی، تهران: مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران، 1386، ص 42.
تروریستی را تبیین کنند و هنوز نظریهای فراگیر که بتواند تمام انواع تروریسم ظهور یافته را یکجا تحلیل و تبیین کند، تولید نشده است. لذا در این گفتار تلاش میشود از روشی تلفیقی استفاده شود تا متناسب با ظهور انواع تروریسم رخ داده در ایران از عهده بیان و تبیین آنها برآید.
در بررسی ریشههای تروریسم و نظریهپردازی در این حوزه، برخی همچون جیمز دردریان به نقش عناصر اسطورهای در تروریسم توجه دارند. او معتقد است: تروریسم تا حد زیادی بر اساس ترس، آرزو و خشونت استوار است و اینها همه عناصر سازنده اسطورهاند. در اینجا نوعی ترس متقابل وجود دارد که زاده رابطهای است که بر اساس آن ضعیفترها در عین حال که به قویترها احتیاج دارند، از آنها بیزارند؛ نوعی آرزو برای کسب قدرت ملی، قدرت طبقاتی یا به طور کلی قدرت بیشتر برای بنای دنیایی متفاوت با دنیای موجود هم وجود دارد؛ و خشونتی وجود دارد که زمانی سر باز میکند که امیال و آرزوهای طرفین به گونهای تقلیدی با هم تلاقی کند و دیگر مهار آن از طریق مذاکره، جابهجایی و آیینمندسازی(1)میسر نباشد. «تروریسم اسطورهای که به نام یک هویت گروه فرضی، با شیفتگی نسبت به یک دوران طلایی درگذشته یا با نوید یک آرمانشهر در آینده عمل میکند میتواند نظم موجود را با خشونت براندازد، ولی برخلاف قواعد و رویههای دیپلماسی یا حرفه قضایی به خودی خود نمیتواند آیینهای لازم را به جای خشونت به وجود آورد... مؤثرترین نیروهای نهفته در تروریسم اسطورهای معمولاً خصلتی فرجامشناختی و هزارهگرایانه دارند. به عبارت دیگر، آنها به رهایی، تغییر اجتماعی و ابراز خشونت برای رسیدن به عصری جدید میاندیشند... در نظام مدرن متشکل از دولتهای ملی،
1) Ritualization.
تروریسم اسطورهای حد و مرز قدرت را تعیین میکند، این همان مرزی است که در آن، کاربرد مشروع و عقلانی خشونت برای نیل به اهداف در مقابل کاربرد نامشروع و غیرعقلانی خشونت قرار میگیرد.»(1)
البته دردریان نقش عوامل اجتماعی و قومی و ایدئولوژیک و... را در گرایش به تروریسم میپذیرد اما قدرت و نقش اسطوره را پررنگ میسازد.
در میان نظریهپردازان سیاسی، لئون تروتسکی، از رهبران انقلاب شوروی، جزو چهرههای شناخته شدهای است که درباره نسبت دو پدیده اجتماعی – سیاسی «تروریسم» و «انقلاب» به نظریهپردازی پرداخته است. او در اوج جنگ داخلی روسیه به عنوان فرمانده ارتش سرخ چنین نوشت: «انقلاب "از نظر منطقی" مستلزم تروریست نیست، درست همانطور که "از نظر منطقی" مستلزم قیام مسلحانه نیست. این مسئله بسیار ساده است. ولی انقلاب از طبقه انقلابی میخواهد که با هر وسیله و روشی در صورت لزوم حتی با قیام مسلحانه و تروریسم، به هدف خود دست یابد.»
دفاع تروتسکی از تروریسم نشانگر آمیزهای از تحلیل طبقاتی مارکس، نظریه استراتژیک کلوزویتس(2)و «سیاست قدرت» (سیاست مبتنی بر اصالت قدرت) بیسمارک بود. به این معنا که تروریسم به خودی خود به عنوان یک ابزار سیاسی فایدهای ندارد، مگر اینکه به عنوان اقدامی موقتی بر ضد یک طبقه ارتجاعی به کار گرفته شود. تروتسکی معتقد بود: «ارعاب و تهدید، هم در سطح بینالمللی و هم در سطح داخلی یک سلاح نیرومند است... و جنگ مانند انقلاب بر ارعاب و تهدید مبتنی است.» مسائل اخلاقی نیز در اینگونه لحظات حاد و حساس، کاربردی ندارد.
همانطور که تروتسکی با سردی میگفت «ما هرگز به اراجیف کشیشانه و عافیتطلبانه کانت و کویکرها درباره "تقدس زندگی انسان"
فکر نمیکردیم»، لنین هم نگاهی ابزارگرایانه به تروریسم داشت و آن را ابزاری سیاسی برای دستیابی به انقلاب کمونیستی میدانست. لنین در سال 1901 در روزنامه خبری ایسکرا(1)گرچه به انتقاد از موج فزاینده تروریسم پرداخت، اما نوشت: «هرگز تروریسم را به طور اصولی رد نکردهایم و نمیتوانیم رد کنیم. ترور یکی از انواع اقدامات نظامی است که ممکن است در شرایط خاصی در نبرد کاملاً سودمند و حتی ضروری باشد. ولی نکته مهم این است که ترور در حال حاضر به هیچوجه به عنوان عملیات برای ارتش در میدان نبرد، یعنی عملیاتی اساسی در کل فرایند مبارزه، توصیه نمیشود.»
لنین پس از آن که به قدرت رسید، در نقد بورژوازی غرب که کمونیسم را متهم به تروریسم میکردند در نامهای در اوت 1918 چنین پاسخ داد: «بورژوازی انگلیس اقدامات خود در سال 1649 و بورژوازی فرانسه اقدامات خود در سال 1793 را فراموش کرده است. وقتی خود بورژوازی برای رسیدن به منافع خود در مقابل فئودالیسم به ترور متوسل شد ترور مشروع و عادلانه بود، ولی هنگامی که کارگران و دهقانان فقیر در برابر بورژوازی به این حربه متوسل شدند ترور به پدیدهای هولناک و مستوجب کیفر تبدیل شد.»(2)
اگر به تاریخ معاصر ایران نظر بیفکنیم، مییابیم که بسیاری از ترورهای انجام گرفته به تأثیرپذیری از این نگرش مارکسیستی- لنینیستی بوده است. اصولاً بسیاری از مهمترین جریانهای تروریستی در تاریخ ایران به جریان چپ تعلق داشته و این جریان غالباً نگاهی ابزارگرایانه به تروریسم داشته است.
در میان نظریههای مربوط به تروریسم، برخی نظریهها وجود دارند
که واکنشی به باورهای پیش از خود هستند. به این معنا که گرچه تروریسم را پدیده نامطلوبی به شمار میآورند اما آن را متناسب با مصلحتسنجیها و محاسبه سود و زیان میدانند. به عبارت دیگر در این نظریهها تروریستها لزوماً دچار بیماری ذهنی و روانی نیستند که به دلیل عدم سلامت روحی و روانی دست به کشتار بزنند بلکه آنها در پی دستیابی به اهداف برآورد هزینه میکنند و وقتی آن را به صرفه دانستند اقدام به ترور میکنند. این شیوه تبیین تروریسم به نوعی به تحلیل اقتصادی شباهت دارد.
بر اساس این طرح تحلیلی، فرد در صورتی قانون را زیر پا میگذارد و خطر مجازات شدن را میپذیرد که امیدوار باشد از این روش رضایتخاطرش بیش از حدی که با اختصاص همان وقت و منابع به فعالیتهای قانونی به دست میآورد برآورده خواهد شد. تجزیه و تحلیل اقتصادی تروریسم در چارچوب حرکت نظری کلیای قرار میگیرد که هدف آن به کار بستن روشهای تحلیل اقتصادی درباره همه مسائل اجتماعی است.
ژاک بورنیه از طرفداران این نظریه معتقد است غالباً تروریستها را دیوانگان یا کهنهپرستانی جلوه میدهند که گفتگو یا انجام مذاکره جدی با آنها امکانپذیر نیست. در نتیجه تحلیلگران سنتی اغلب برای تشریح و درک رفتار تروریستها به تبیینهای مبتنی بر روانپریشی یا توضیحات روانشناختی – جامعهشناختی متوسل میشوند. در حالی که مطابق تحلیل اقتصادی رابطهای که میان تروریستها و دولتها پا میگیرد متضمن نوع خاصی از مذاکره است. بر این اساس، میتوان از نظریه بازیها و دیگر ابزارهای تحلیلی خاص اقتصاددانان برای روشنتر ساختن راهبردهای طرفهای مختلف، شناسایی مراحل چانهزنی و ارزیابی مبناهای واقعبینانه برای رسیدن به توافق بهره جست.
بر این اساس ژاک بورنیه حتی میان «تروریسم» و «اقدام انقلابی» تفاوت مینهد. به اعتقاد او: «تفاوت تروریسم با اقدام انقلابی در این
است که هدف بلافصل آن ایجاد وحشت در کوتاهمدت است و نه براندازی حکومت موجود. بنابراین تروریسم نوعی اخاذی سیاسی است و مطابق این چهارچوب تحلیلی، هدف اصلی سیاستهایی که برای ریشهکن ساختن تروریسم درانداخته میشود باید تغییر ساختار سود و هزینه به ترتیبی باشد که بازگشت به رفتار قانونی در چشم همه عاملان راهحل بهینه جلوه کند.»(1)
مارتا کِرِنشاو در تحلیل تروریسم، آن را مبتنی بر «منطق» و «انتخابی استراتژیک» ارزیابی میکند. در نگاه افرادی چون کِرِنشاو، تروریسم در قالب یک تعقل جمعی، تحقق عینی مییابد. سازمانهای سیاسی رادیکال به عنوان بازیگران اصلی به ایفای نقش میپردازند. این گروههای سازمانیافته با برخورداری از علایق و ارزشهای جمعی از میان دیگر گزینههای قابل تصور، تروریسم را به عنوان یک شیوه عمل انتخاب میکنند.
بر اساس چنین رویکردی، این سئوال همواره مطرح است که چرا یک شخص معقول به یک تروریست تبدیل میشود؟ آنان با جمع بستن میان نظریات روانشناختی و «تحلیل استراتژیک» به این باور رسیدهاند که افراد میتوانند در حالتهای جمعی، معقول و فردگرا باشند. افراد با عنایت به این که بزرگی و انسجام گروه نقش تعیینکنندهای دارد، مشارکت خود در فعالیتهای گروهی را مهم میشمارند. حتی ممکن است شهروندان عادی نیز به مفهوم عقلانیت جمعی متمایل شوند. زیرا آنان درمییابند که ممکن است آنچه در حالت فردی، معقول به حساب میآید، در حالت جمعی غیرمعقول شناخته شود، یا بر عکس.
از این منظر، توسل به تروریسم ضرورتاً انحراف و نابهنجاری نیست، بلکه ممکن است پاسخی معقول و حساب شده به شرایط موجود باشد. این باور که تروریسم میتواند مصلحتآمیز باشد، تداعیگر شیوه و روشی است که موازین اخلاقی را پشت سر نهاده باشد.
1) تروریسم؛ تاریخ، جامعهشناسی؛ گفتمان، حقوق، گردآورنده و ویراستار: علیرضا طیب، تهران: نشر نی، 1382، صص 119-117.
جریانهای رادیکال یا به دنبال ایجاد تغییرات اساسی در وضع موجود هستند که برای آنان امتیازات جدیدی به همراه خواهد داشت و یا در پی دفاع از حقوق و منافعی هستند که به زعم آنان مورد تهدید قرار گرفته است. اما نکته اینجاست که تروریسم تنها شیوه دستیابی به اهداف رادیکال نیست و استراتژیهای جایگزینی برای آن متصور است. لذا این پرسش مطرح است که چرا گروهی از مخالفان تروریسم را میپسندند و گروهی دیگر آن را ناپسند میشمارند؟
یکی از پاسخها این است که به طور کلی سازمانهای کوچک برای جبران کمبود افراد به تروریسم متوسل میشوند. به عبارت دیگر، بیشتر مردم با دیدگاههای اعتقادی سازمانهای افراطی موافق نیستند و از آنها کناره میگیرند. یعنی مواضع سیاسی اتخاذ شده از سوی این مخالفان به حدی افراطی است که به طور طبیعی موجب کاهش جذابیت آنان در انظار عمومی میشود. در این حالت غالباً میان اولویتهای مخالفان و انتظارات مردم نوعی مغایرت و ناسازگاری به وجود میآید.
دومین استدلال برای ضعف آن دسته از سازمانهایی که عاقبت به تروریسم روی میآورند را میتوان ناکامی تشکیلاتی آنها در جلب حمایتهای مردمی دانست. اعضای این سازمانها ممکن است برای صرف وقت و انرژی مورد نیاز جهت فعالیتهای سازمان یافته مردمی از توان یا تمایل کافی برخوردار نباشند. این افراد ممکن است از شکیبایی و مهارتهای لازم محروم بوده یا احتمالاً انتظار ندارند متناسب با تلاشهایشان به موفقیت دست یابند.
عبارات بالا را چنین نیز میتوان بیان کرد که سازمانهایی که اعتماد به نفس ندارند، نسبت به آینده بدبین هستند، از نفوذ خود در جامعه تردید دارند و اصولاً نسبت به روشهای دیگر دستیابی به قدرت خوشبین نیستند به ترور روی میآورند. تروریسم نسبت به راههای دیگر برای این سازمانها سهلالوصولتر است و برای کسانی که اغلب نیز جوانان با بحران هویت هستند و به همین دلیل برای کسب هویت به
سازمانهای تروریستی پیوستهاند، به دلیل پوشش خبری گسترده با جذابیت بیشتری همراه است.
سازمانهای تروریستی به ویژه در حکومت مستبد بر این باورند که مردم به این دلیل که از تنبیههای منفی دولت واهمه دارند و یا سانسور مطبوعات آنان را از پی بردن به احتمالاتی چون آشوب بازمیدارد، غالباً از یک سازمان مقاومت حمایت نمیکنند. در چنین وضعیتی آنها به این باور میرسند که هوادارانشان وجود دارند، اما نمیتوانند حمایت و طرفداری خود را آشکار کنند و تا زمانی که نظام یک کشور سرنگون شود عمق این حمایت پنهان بوده و شدت همگرایی مخالفان فعال قابل تشخیص نیست. چنین شرایطی هم میتواند یأسآور باشد هم آن که دریافت نادرستی را از جایگاه سازمان در جامعه ایجاد کند. سوء برداشت از شرایط میتواند به خواستههای غیرواقعی منتهی شود.
این نوع نگرش یک سازمان تروریستی، ترکیبی از امیدواری و اضطرار، به ویژه زمانی رخ میدهد که ناگهان آسیبپذیری حکومت در برابر مبارزان آشکار شود. این آسیبپذیری میتواند به دو گونه مختلف ظاهر شود: 1. زمانی که توانایی حکومت برای واکنش مؤثر و سرکوب قاطع مخالفان تضعیف شود؛ 2. زمانی که اقدامات سرکوبگر حکومت موجب شود شهروندان معمولی مکافات حمایت از مقاصد ضددولتی را به جان بخرند، یا ادعاهای مخالفان رادیکال را باور کنند. سازمانهای تروریستی در چنین وضعیتی وسوسه خواهند شد تا از این غلیان نارضایتی موقتی بهرهبرداری کنند.
علاوه بر قلت نفرات یا کمبود افراد، محدودیتهای زمانی نیز میتواند بر تصمیم مخالفان در خصوص استفاده از تروریسم مؤثر واقع شود. تروریستها برای انجام عملیات عجول و بیصبرند. البته این بیصبری ممکن است از عوامل بیرونی، مانند فشارهای روانی یا سازمانی، نشأت گرفته باشد. یا آن که متأثر از عواملی نظیر جوانی این افراد باشد. چه بسا بیتابی و اشتیاق برای انجام عملیات، ریشه در
محاسبه اهداف و شیوهها داشته باشد و برای مثال، یک سازمان رادیکال ممکن است برای جبران ضعف و کوچکی خود در مقابل حکومت از یک فرصت ناگهانی بهره ببرد. رادیکالها زمانی به تروریسم روی میآورند که خواهان اقدامات سریع و ناگهانی باشند، تصور کنند تنها از راه خشونت میتوانند در ایجاد سازمانهای مخالف و بسیج هواداران به موفقیت رسند و مخاطرات مبارزه با دولت را به ویژه به نحوی تحریکآمیز بپذیرند.
مطابق چارچوب تحلیلی بالا این امکان وجود دارد که تروریستها در انتخاب گزینههایی که پیش رو دارند اشتباه کنند، یا در محاسبه نتایج اعمالشان دچار خطا شوند، اما به هر حال تصمیمات آنها مبتنی بر فرایندهای ظاهراً منطقی است. علاوه بر این، سازمانهای تروریستی از اشتباهات خود و دیگران کسب تجربه میکنند و در نتیجه زمینه برای پیشرفت و تداوم استراتژیک برای توسعه تاکتیکهای مؤثر و پیچیدهتر فراهم میشود.(1)
در میان نظریههایی که به تبیین ریشههای تروریسم میپردازند، نظریههای روانشناختی نیز همواره مورد توجه بودهاند. دانشورانی که از این نظریهها بهره میبرند معتقدند: «هر چند شخصیتهای متنوع و گوناگونی وارد مسیر تروریسم میشوند، مطالعه خاطرات، گزارشهای دادگاه و مصاحبههای دقیق حاکی از آن است که افرادی با ویژگیها و گرایشهای شخصیتی خاص جذب فعالیتهای تروریستی میشوند. اما این ویژگیها و گرایشهای شخصیتی کدامند؟ برخی نویسندگان، تروریستها را افرادی کنشگرا و ستیزهجو معرفی میکنند که تشنه محرک و جویای هیجاناند. در میان این افراد به ویژه وابستگی به سازوکارهای روانی برونی کردن و دونیمگی(2)بسیار چشمگیر است. این
سازوکارهای روانی نیز در افرادی با آشفتگیهای شخصیتی مرزی و خودشیفته(1)یافت میشود.
این رویکرد روانشناختی که افرادی نظیر جرالد پست به آن پرداختهاند، معتقد است: افراد به منظور ارتکاب اعمال خشونتبار به مسیر تروریسم کشانده میشوند و منطق خاص این گروه که ریشه در روانشناسی آنان دارد و در لفاظیهایشان منعکس میشود، چیزی جز توجیه اعمال خشونتبار آنها به حساب نمیآید. با وجود تنوع اهداف و آرمانهای مورد توجه تروریستها، ادبیات آنان تشابه فراوانی به یکدیگر دارد: لفظ «ما در تقابل آنها»، بدون این که کوچکترین تردید و ابهامی بر ذهن شنونده باقی گذارد، یکی از همین موارد است. «آنها»، یعنی طبقه حاکم، منشأ همه شرارتها هستند؛ درست برخلاف «ما»، یعنی مبارزان علیه حکومت، که از فرط درستکاری و شرافت خود میسوزیم. پس اگر مشکلات «ما» از «آنها» ناشی میشود، بنا به منطق روانشناختی یک تروریست، ناگزیر «آنها» باید از سر راه برداشته شوند. این تنها کار اخلاقی و عادلانهای است که باید انجام داد.
مطابق این نظریه، اختلال دونیمگی مشخصه افرادی است که تکامل شخصیتی آنان در دوران کودکی تحت تأثیر نوع خاصی از آسیب روانی شکل گرفته باشد؛ متخصصان بالینی جراحتهای خودشیفتگی را زاییده این آسیب روانی ذکر میکنند.
1) Narcisstic and Borderline Personality Disturbance.
این افراد جنبههای شخصیتی خود را به «خود» و «دیگری» تقسیم میکنند. فردی با این مجموعه شخصیتی وجود غولآسای خود را کامل تصور میکند و در اثر فرافکنی، همه ضعفهای تنفرآمیز و بیارزش درونش را به دیگران نسبت میدهد. کسانی که وابستگی زیادی به سازوکارهای دونیمگی و برونی کردن دارند، منشأ مشکلات را بیرون از خود جستجو میکنند. آنها نیازمند یک دشمن بیرونی هستند تا او را ملامت کنند.
سازمانهای تروریستی اغلب افرادی را برمیگزینند که از نظر عاطفی پایدار نیستند. آنها دارای انگیزه های متفاوتی برای ارتکاب اقدامات تروریستی هستند؛ انگیزههایی مانند انتقام، شهرت و یا کسب قدرت.(1)اگر چه همه افرادی که وارد یک گروه تروریستی میشوند، در ویژگیهای گفته شده با هم مشترک نیستند، اما فضای گروه متأثر از شخصیت اکثریت اعضا میشود.
بسیاری افراد تعلق به یک گروه تروریستی را اولین تعلق حقیقی خود مییابند، اولین باری که حقیقتاً احساس مهم شدن میکنند و اولین باری که میبینند آنچه انجام میدهند با اهمیت تلقی میشود، در واقع در همین جاست. به همین دلیل تعلق آنها به یک گروه تروریستی بیشتر میشود. زمانی که افراد در یک محیط گروهی به فعالیت میپردازند، قضاوت و رفتار فردی آنان به شدت تحتتأثیر جاذبههای قدرتمند دینامیکهای گروهی قرار میگیرد.
با توجه به شدت نیازهایی چون تعلق داشتن و وابسته بودن و برای بسیاری افراد احساس کمبود هویت فردی، تروریستها مایلند هویت خود را در پوشش گروه پنهان سازند، بدین ترتیب یک «فکر گروهی» شکل میگیرد. در این هنگام، انسجام گروهی ایجاد شده با مخاطرات خارجی استحکام مییابد.
برای اینگونه گروهها هرگونه تردید نسبت به مشروعیت اهداف و عملکرد گروه غیرقابل تحمل است. هر یک از اعضا که تصمیم های گروه را مورد سئوال قرار دهد خشم گروه را به جان خریده، احتمالاً از گروه اخراج میشود. در واقع حتی ترس از تردید، حادتر است. «عقبنشینی محال است، مگر آن که به گورستان ختم شود.» در این حالت فشار بیاندازه برای واداشتن افراد به اطاعت پدیدهای رایج در میان سازمانهای تروریستی است.
آرمان و مکتبی که این گروهها برای خود برمیگزینندبه ظاهر با سلطهجویی و قدرتطلبی مغایر است، اما خود بدین حد خودکامهاند و تا این اندازه بر تبعیت و اطاعت بیچون و چرا تأکید میکنند. ایدئولوژی
1) علی عبداللهخانی، تروریسم شناسی، تهران: مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران، 1386، ص 70.
گروه نیز در تشدید فضای اطاعتپذیری اعضای گروه بسیار حائز اهمیت است. زمانی که سئوالها مطرح میشود، یک ایدئولوژی خودکامه و مطلقگرا، به یک توجیه روشنفکرانه تبدیل میشود. در واقع ایدئولوژی برای گروه چون کلام وحی نافذ است. افراد گروه علاوه بر آن که بر این باورند که برای محافظت از خود باید به جنگ دشمنان احتمالی بروند یا از مقابل آنها فرار کنند همچنین تحت فشار برای اطاعت از فرماندهی مقتدر نیز هستند که تلاش میکند آن را با «تعلق عاطفی شدید» و به عنوان یک «قهرمان» پیوند بزند.
آن چه گروه بر اساس تفسیر خود از ایدئولوژی، اخلاقی بداند، اخلاقی میشود و به عنوان یک مجوز به اعضای گروه القا میشود. بنابراین، اگر بر اساس یک ایدئولوژی چنین تفسیر شد که آنان مسئول مشکلات ما هستند، نابود کردن آنها نه تنها موجه به نظر میرسد، بلکه به عنوان یک دستور اخلاقی مورد توجه قرار میگیرد.
مطابق نظریه روانشناختی، برای تفسیر و تبیین پدیده تروریسم لزوماً نباید اهداف و مصالحی عالی را سراغ گرفت بلکه افراد به این دلیل تروریست میشوند که به گروههای تروریستی بپیوندند و مرتکب اعمال تروریستی شوند و خود همین موضوع است که برای آنها جذابیت دارد. بر این اساس گروههای تروریستی حد افراطی ویژگیهای «تفکر گروهی» را به نمایش میگذارند. لذا اگر تروریسم خود دلیل استفاده از تروریسم باشد، مطابق این رویکرد هیچگاه امیدی برای خاتمه آن وجود نخواهد داشت. تروریستهایی که تنها به سبب تروریست بودن احساس ارزش و اهمیت میکنند را نمیتوان وادار به ترک تروریسم کرد، زیرا در این صورت ممکن است تنها دلیل موجودیتشان را از دست بدهند.(1)
از مسائلی که نظریهپردازان تروریسم به آن توجه داشتهاند ارتباط «تروریسم» با نوع نظامهای سیاسی و از جمله دمکراسی است. اما از آنجا
1) والتر رایش، ریشههای تروریسم، ترجمه حسین محمدی نجم، تهران: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، دانشکده فرماندهی و ستاد، دوره عالی جنگ، 1381، صص 53-50، 63-58 و 69-67.
که پدیده تروریسم در تمام نظامهای سیاسی رخ نموده است، موجب شده این نظریه که دمکراسی موجب از بین رفتن تروریسم میشود مورد توجه پژوهشگران تروریسم قرار نگیرد. لذا بیان میشود که دمکراسی و تروریسم قطب متضاد یکدیگر نیستند که با بروز یکی، دیگری از بین برود. حتی امکان بروز تروریسم در بسیاری از دمکراسیهایی که حقوق اقلیت در آنها به شکل منظم نقض میشود وجود دارد. از سوی دیگر گفته میشود که چون دمکراسیهای انتقالی و جدید شکننده هستند- زیرا حاکمیت آنان ضعیف بوده و مشروعیت و میراث حکومت سابق میتواند هنوز پابرجا باشد- در چنین جوامعی تروریسم میتواند به راحتی گذر به دمکراسی را به خطر اندازد و جنبشهای دمکراتیک را تحتتأثیر قرار دهد. اما این موضوع را فراتر از نظامهای دمکراتیک نوپا نیز میتوان مشاهده کرد. اصولاً وجود دولتهای ورشکسته که کنترل کاملی بر قلمرو خود ندارند و همچنین مواردی مانند جنگ داخلی، مهاجرت، ضعف اقتصادی و سرکوب سیاسی زمینههای ظهور و بروز تروریسم را مستعدتر و آمادهتر کرده است. همچنین مداخله یک کشور دیگر خصوصاً اگر ناعادلانه تلقی شود نیز میتواند زمینههای تروریسم را فراهم آورد. اصولاً در جوامع تجزیه شده و چندقطبی، بیشترین احتمال بروز تروریسم به چشم میخورد. این نوع جوامع با احتمال بروز دیگر انواع خشونت نیز درگیر میباشند.(1)
تروریسم همچنین ارتباطی با پدیده خشونتآمیز دیگر یعنی «جنگ» ندارد و میتواند در هر سه دوره پیش، پس یا در حین جنگ رخ دهد. با وجود این برخی همچون اشمید آن را با جنگ قیاس میکنند و معتقدند: هم تروریسم و هم جنگ بخشی از رفتار جنگی خصمانه به حساب میآیند و اقدامات تروریستی دارای اهدافی مشابه جنگ میباشند. یک تروریست اگر چه یک سرباز نیست اما همانند او خود را به خطر میاندازد. از سوی دیگر انگیزههای یک سرباز در جنگ عموماً خودخواهانه نیست و این درباره انگیزههای یک تروریست نیز صدق میکند.(2)
در رهیافت فلسفی به تروریسم، دست کم دو نوع دیدگاه متعارض وجود دارد. در یکی از این دیدگاهها خشونت و از جمله تروریسم را به پیش از جهان مدرن نسبت میدهد و در دیدگاه دوم تروریسم را اصولاً زاییده مدرنیته میداند.
مدافعان تئوری تمدن در رهیافت فلسفی، علل ظهور خشونت را از دیدگاه انسانشناسانه توضیح میدهند. از نظر آنان «تئوری تمدن در واقع یک تئوری انسانشناختی است که مطابق آن، آدمیان به اسباب و دلایل مختلف از دوران برهنگی و توحش خارج و به دوران پوشیدگی و تمدن وارد شدند. اخلاق، دین، فرهنگ و علم، همه به متمدن شدن آدمی یعنی مهار غریزه حقشکن و هنجارستیز او کمک کردهاند». در نتیجه «خشونت متعلق به بدویان و ناآگاهان است». از نگاه آنان، در عصر تجدد نسبت به ادوار پیشین از میزان خشونت کاسته شده است.
با وجود این، برخلاف این نگرش اندیشمندانی در خود غرب وجود دارند که پدیده تروریسم را بیشتر به دوران مدرنیته مربوط میدانند. یورگن هابرماس و ژاک دریدا از آن جملهاند.(1)
برخی نویسندگان داخلی که تروریسم را پدیدهای متعلق به مدرنیته میدانند در تبیین این موضوع مینویسند: شک نیست که پدیده ترور منحصر به دوره جدید نمیشود و در سراسر تاریخ بشر وجود داشته است. اما آنچه تروریسم جدید را از قدیم متمایز میکند حداقل دو چیز است: یکی گستردگی دامنه آن است، که قدرت و وسعت تخریب آن به خاطر ابزارهای مدرن افزایش یافته است. دوم، هدف آن است. به این معنا که اگر در گذشته هدف از عملیات تروریستی فقط حذف فیزیکی مخالفان بوده است و با نابودی آنها عملیات تروریستی به پایان میرسید، در دنیای جدید و خصوصاً در جهان امروز نه تنها مخالفان بلکه بقیه انسانها نیز هدف عملیات تروریستی واقع میشوند و از آنجا که به واسطه پیشرفت علم و تکنولوژی جدید، پیشبینی اهداف و منافع
1) داود فیرحی و صمد ظهیری، «تروریسم، تعریف، تاریخچه و رهیافتهای موجود در تحلیل پدیده تروریسم»، فصلنامه سیاست، دوره 38، شماره 3، پاییز 1378، صص 159 و 160.
بلندمدت نیز امکانپذیر شده است، لذا برای اینگونه عملیات تروریستی مرزی وجود ندارد.
مطابق رویکرد اخیر، تروریسم ناشی از بحران معنویت و دورافتادگی از معنویت است، که محصول تجدد است. جریان تروریستی با تحقیر مقام انسانیت و غفلت از معنویت همراه است و این امر آشکارا با ادعای بلندپروازانة بنیانگذاران عصر جدید منافات دارد که انسان باید غایت باشد نه ابزار.
به عبارت دیگر مدرنیسم با تولید تروریسم مدرن در جهت خلاف اهداف اعلام شدهاش حرکت کرده است. در دنیای تجدد آنچه تاکنون اتفاق افتاده، خفت و ذلت انسان است، چنان که گویی در جهان متجدد به هر چیزی توجه میشود جز مقام انسانیت و کمتر کسی از خود میپرسد که قضیه چگونه وارونه شده است. قرار بود علم و تکنولوژی جدید در خدمت بشر و ابزاری برای تحکیم مقام و موقعیت انسانی باشد، در صورتی که این انسان است که همچون ابزاری بیاراده در خدمت تکنولوژی جدید قرار گرفته است.
با توجه به اینکه در فرهنگ سیاسی جهان متجدد که یکی از ویژگیهای آن سکولاریسم است، غالباً اخلاق و دین و معنویت جایی ندارد، بلکه ملاک سلطهجویان برای انجام هر عملی صرفاً منافع کوتاهمدت یا بلندمدت آنهاست. از این رو، خطر و بحران جدی و بزرگ، جهان کنونی را تهدید میکند. چون سلاحهای کشتار جمعی در اختیار کسانی قرار دارد که به هیچ چیز جز منافع خود و دوام سلطهشان نمیاندیشند که یکی از این روشها نیز تروریسم است.(1)
همانطور که آلکس اشمید نیز یکی از انواع تروریسم را تروریسم نژادپرستانه نام میبرد، برخی از نویسندگان دیگر نیز در تحلیل ریشههای تروریسم و بازشناسی نوع خاصی از تروریسم آن را به روحیات
1) حسین سلیمانی، «تجدد و ترور در برابر معنویت»، نامه فرهنگ، بهار 1384، شماره 55، ص 124.
نژادپرستانه، نسبت میدهند. این پژوهشگران با نام بردن از ایدئولوژیهای نژادپرست مانند فاشیسم، نازیسم و صهیونیسم، گرچه از ریشههای اعتقادی، تحولات شوونیستی و ملیگرایانه قرن 19 اروپا و عواملی دیگر به عنوان علل رفتارهای تروریستی غافل نمیشوند، اما در موارد فوق نقش عوامل نژادپرستانه را مهمتر ارزیابی میکنند.
به طور مثال آنها در تبیین رفتار تروریستی صهیونیسم معتقدند که «تروریسم در رأس اندیشه سیاسی صهیونیسم قرار دارد که با مقولههای نژادپرستی و استعماری تقویت میشود.» بر این اساس، گرچه در آغاز شهرکسازی صهیونیستی در فلسطین، موضوع تروریسم مورد توجه صهیونیسم بود، اما نخستین رهبران سیاسی صهیونیست با دمیدن بر ابعاد نژادپرستانه بعد جدیدی به آن دادند. آنها پیشگام این رهبران صهیونیستی را تئودور هرتزل میدانند. به گفته آنان هرتزل سناریوی مشخصی را مطرح کرد که در آن آمده بود: «در حال حاضر (1896) یک دولت با همان شیوههای هزار سال پیش تأسیس نمیشود و بازگرداندن سطح تمدن به گذشته کاری احمقانه است... فرض کنیم مجبوریم سرزمینی را از وجود حیوانات وحشی پاکسازی کنیم. ما نباید به همان شیوهای عمل کنیم که اروپاییها در قرن پنجم انجام میدادند، یعنی هر کدام نیزهای برداریم و به دنبال یک خرس بگردیم، بلکه باید حملهای بزرگ برای صید ترتیب دهیم، تمام حیوانات را در کنار هم جمع و بمبها را وسط آنها پرتاب کنیم.»(1)
برخلاف نظریهپردازان غربی، برخی پژوهشگران داخلی با بررسی تاریخ شکلگیری سازمانهای تروریستی در کشورهایی مانند ایران و تجزیه و تحلیل ایدئولوژی این سازمانها بیشتر معتقدند که تروریسم به عنوان یک رفتار سازمانی که ارتباط تنگاتنگی هم با عملیات مسلحانه دارد به نوعی از جوامع و کشورهای دیگر وارد کشورهای پسین شد. لذا
1) احسان ادیب مرتضی، تروریسم صهیونیستی؛ ماهیت، تاریخ و واقعیتها؛ تهران: مؤسسه مطالعات اندیشهسازان نور، 1388، ص 29.
تروریسم و رفتار مسلحانه در برخی کشورها پدیدهای درونزا نبود و در اثر گرتهبرداری از سازمانهای مسلح و تروریستی غیربومی وارد این جوامع شد و به تعبیر دیگر، از برخی جوامع به جوامع دیگر انتقال یافت. لذا در بررسی رفتار سازمانهایی که به مبارزه مسلحانه و از جمله تروریسم روی آوردند، نظراتی را میتوان یافت که اصولاً انواعی از تروریسم را پدیدهای انتقالی و برونزا میدانند. به این معنا باید گفت که پیدایش «تروریسم» در یک جامعه لزوماً خاستگاههای درونی ندارد و ریشه در مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی آن کشور ندارد. تروریسم و مبارزههای مسلحانه پیشرفته که از سوی برخی نیروهای سیاسی حرفهای صورت میگیرد، میتواند برآمده از نوعی «فرهنگ انتقالی» باشد که از برخی جوامع دیگر وارد شدهاند.
نویسنده کتاب «چریکهای فدایی خلق» که به بازشناسی رفتار و اندیشه این سازمان پرداخته است در تبیین رفتارهای مسلحانه این سازمان علیه حکومت پهلوی مینویسد که «انتخاب مشی مسلحانه به عنوان یگانه و یا مؤثرترین راه برای فائق آمدن بر دیکتاتوری شاه پیش از آن که انتخابی آگاهانه و از سرناگزیری باشد، رفتاری کاملاً تقلیدی بود که جاذبههای آن، این تقلید را پنهان نگاه داشت... الگوی کوبا، خصوصاً برای مارکسیست- لنینیستهای وطنی، جاذبههای فوقالعادهای داشت. زیرا که بر تئوری «اول حزب و سپس مبارزه»، خط بطلان میکشید. از درون این تفسیر جدید و نوین از مارکسیسم بود که مبارزه مسلحانه میتوانست پشتوانه ایدئولوژیک بیابد. ناکارآمدی چپ سنتی، و انفعال احزاب کمونیست در مبارزه علیه نظام سرمایهداری و توجیهات ایدئولوژیک آنان، در مماشات با این نظام راه را بر «چپ نو» گشود... انقلاب الجزایر نیز حاوی این نکته بود که میتوان با هستههای بسیار کوچک، مبارزه مسلحانه را آغاز و فراگیر ساخت.»(1)
محمود نادری گرچه در آن کتاب به طور کلی از «مبارزه مسلحانه» سخن میگوید و به نوعی دایره مفهومی کلام او از «تروریسم» وسیعتر
1) محمود نادری، چریکهای فدایی خلق؛ از نخستین کنشها تا بهمن 1357، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1388، ج 1، صص 12 و 13.
است، اما تروریسم نیز به عنوان رفتاری مسلحانه شامل این نظریه میشود.
البته در اینجا باید میان «ترور» و «تروریسم» نیز تفاوت گذاشت. «ترور» رفتاری غیرمستمر است که میتواند از سوی یک فرد و خارج از تشکیلات سازمانی صورت بگیرد. اما تروریسم یک رویکرد و مشی سیاسی است که صرفاً از سوی برخی سازمانهای حرفهای صورت میگیرد. لذا در اینجا «تروریسم» مراد است نه «ترور».
شاید تعبیر دیگری که از جانب برخی پژوهشگران از «رهیافت ایدئولوژیک» صورت گرفته است، «رهیافت مذهبی» باشد.(1)با وجود این، ایدئولوژی معنای عامتری دارد و ایدئولوژیهای دینی و غیردینی و سکولاریستی را دربر میگیرد. در واقع نقدی که به داود فیرحی و صمد ظهیری در مقاله «تروریسم، تعریف، تاریخچه و رهیافتهای موجود در تحلیل پدیده تروریسم» وارد است آن است که در انواع رهیافتهایی که برای تحلیل تروریسم میپردازند هیچ رهیافتی که بتواند ارتباط تروریسم را با ایدئولوژیهای غیردینی توضیح دهد وجود ندارد. آنها برای تحلیل برخی پدیدههای تروریستی از «رهیافت مذهبی» به مثابه یک ایدئولوژی نام میبرند، در حالی که تکلیف برخی پدیدههای تروریستی که با ایدئولوژیهای غیردینی صورت گرفتهاند، مانند «آنارشیسم»، «کمونیسم» و «فاشیسم» مشخص نمیشود.
نباید فراموش کرد که رهیافت ایدئولوژیک به دلایل متعدد نمیتواند از عهده تبیین تروریسم برآید. از همه مهمتر این است که در یک ایدئولوژی همه لزوماً به تروریسم گرایش نمییابند. به طوری که تاریخ ایدئولوژیها نیز نشان میدهد همه آنارشیستها، تروریست نمیشوند و همه معتقدان به سلفیگری هم به تروریسم نمیپیوندند.(2)
به عبارت دیگر، این ایدئولوژیها نیستند که تروریسم را تولید و توجیه میکنند، این تروریستها هستند که برای مشروعیت بخشیدن به
رفتار خود برخی گزارههای خشونتطلبانه را به ایدئولوژیها تحمیل میکنند.
نمیتوان انکار کرد که برخی ایدئولوژیها در برخی مقاطع تاریخی سازگاری بیشتری با خشونت دارند، تا ایدئولوژیهای دیگر. به طور مثال، در تاریخ چنددهه گذشته ایران بیشتر سازمانهای تروریستی گرایشهای چپی داشتهاند و از طیفهای جریان چپ (به معنای عام) بودهاند. از این میان میتوان به موارد زیر اشاره کرد: سازمان مجاهدین خلق، گروه فرقان، چریکهای فدایی خلق و حزب کومله.
افزون بر آن که برخی پژوهشگران، خشونت سازمان یافته و از جمله «تروریسم» را پدیدهای غیر درونزا و انتقالی به جامعه ایران میدانند، در تأثیر عوامل بیرونی بر پیدایش و گسترش تروریسم در جوامعی مانند ایران به نقش دولتهای بیگانه و به ویژه غربی نیز میتوان اشاره کرد. فهم این موضوع وقتی امکان مییابد که از جزء به کل حرکت کنیم و تک تک سازمانهای تروریستی را مورد بررسی قرار دهیم. اگر سازمانهایی مانند سازمان مجاهدین خلق، چریکهای فدایی خلق، حزب دمکرات کردستان ایران، حزب کومله و گروه جندالله، که در این کتاب بررسی شدهاند را مورد مطالعه قرار دهیم، پیوندهای این سازمانها با دولتهای بیگانه را به روشنی مییابیم. در میان این سازمانها، تنها گروه فرقان است که شاید نتوان آن را با دولتهای بیگانه در پیوند دانست. اما دیگر گروههای تروریستی مورد حمایت دولتهای بیگانه بودهاند.
بر اساس این واقعیت، نمیتوان درباره نظریههای تروریسم در کشورهای جنوب سخن گفت و از نقش دولتهای استعماری در پیدایش و گسترش تروریسم غافل شد. به عبارت دیگر، در شناخت ماهیت امپریالیسم باید گفت که این پدیده از دو جهت فرهنگی و سیاسی در ظهور تروریسم در کشورهای جهان سوم نقش داشته است. گرچه
نمیتوان ادعا کرد تمام پدیده تروریسم متأثر از امپریالیسم بوده، اما از آن میتوان به عنوان یک مؤلفه مهم یاد کرد. این موضوع را در تمام کشورهای خاورمیانه و به ویژه درباره سازمان القاعده نیز میتوان مشاهده کرد.(1)
برای تبیین پدیده تروریسم در ایران عصر انقلاب و البته بازتولید آن در سه دهه بعد، نمیتوان تنها از یک نظریه و رهیافت بهره برد. برای تبیین تروریسم در ایران، شاید لازم باشد از بیشتر 11 مورد ذکر شده پیشین استفاده شود. تروریسمی که در اواخر دوران پهلوی و آغاز انقلاب رخ داد را باید در چند لایه بررسی کرد. به طور مثال میتوان از وجوه و ابعاد زیر سخن گفت:
زمینههای سیاسی و ساختاری شکلگیری خشونت؛ از جمله نظام استبدادی دوران پهلوی.
تقویت مؤلفههای فرهنگ سیاسی منازعهجو.
تأمین زمینههای ایدئولوژیک، به ویژه ایدئولوژیهای کمونیستی و چپگرا.
رسوخ اندیشه مبارزه مسلحانه که دردهه 1350 در بسیاری از نقاط جهان رواج داشت، (فرهنگ انتقالی).
وجود زمینهها و استعدادهای روانشناختی در برخی افراد که اغلب جوانانی بودند که در بحران هویت به سر میبردند.
نفوذ و دخالت مؤثر دولتهای بیگانه.
مطالبات قومی- مذهبی با هدف جداییطلبی.
درباره تروریسم ابتدا به چند نکته که کمتر مورد توجه قرار گرفته است اشاره میکنیم. نخست اینکه، تروریسم گونهای از بسط خشونتهای گذشته است که در جوامع سنتی میان دو طرف نزاع سیاسی رخ میداده، اما امروز به صورتهای دیگر و از جمله تروریسم
1) برای مطالعه بیشتر ر.ک: حمیدرضا اسماعیلی، القاعده از پندار تا پدیدار، تهران: مؤسسه اندیشهسازان نور، 1386.
جلوهگر شده است. دوم اینکه، تروریسم در زمانی رخ میدهد که نزاع میان دو قدرت نابرابر باشد. به طور نمونه، در گذشته که ایلات برای خود سازماندهی نظامی داشتند و یک ایل مرکزی قدرت دولت را به دست میگرفت، چون قدرت دولت مرکزی چندان بیشتر از ایلات و اقوام دیگر نبود، آنها به جای اتخاذ روشهای خشونتآمیز تروریستی و بزن در رو، روش خشونتآمیز دیگر، یعنی مبارزه نظامی را برمیگزیدند. بر این اساس و با این دریافت است که تروریسم را میتوان با مدرنیته، مدرنیزاسیون و تشکیل دولت مدرن مقارن دانست. زیرا با شکلگیری دولت مرکزی که انحصار مشروع به کارگیری قدرت را در دست دارد (یعنی همان تعریفی که برای دولت مدرن ارائه میشود)، قدرتهای دیگر مخالف حکومت، ضعیف و نامشروع میشوند و چون توان مقابله نظامی را ندارند به روشهای دیگر مانند تروریسم روی میآورند.
بر اساس چنین نگرشی، رفتارهای خشونتآمیز همواره در طول تاریخ سیاسی استمرار و حضور داشته است، اما به دلیل اقتضائات هر زمان شکل و شیوه آن دگرگون میشده است. در دوران پیش از عصر جدید و شکلگیری دولت مدرن، مدعیان قدرت و دولت برای رقابت با یکدیگر به مبارزه مسلحانه علیه یکدیگر میپرداختند، اما در دوران جدید به دلیل نابرابری قدرت، مدعیان حکومت در میان آنهایی که به اصالت قدرت اعتقاد دارند و هیچ روشی حتی خشونتآمیز را کنار نمیگذارند به تروریسم نیز پرداختهاند.
اما این همة ماجرا نیست. بلکه باید عوامل دیگری نیز مهیا شود تا برخی مخالفان سیاسی به تروریسم به عنوان یک تاکتیک یا استراتژی مبارزاتی روی بیاورند. به طور مثال، در عصر حاضر که نقش رسانهها و قدرت اجتماعی و بسیج اجتماعی در دگرگونی قدرت، گسترش یافته است، بسیاری از «چریکهای» گذشته به روشهایی مانند «بسیج اجتماعی»، «نافرمانی مدنی» و «انقلاب مخملی» اقبال نشان دادهاند. به عبارت دیگر، در گذشته که هنوز انفجار جمعیتی در شهرهای ایران به
ویژه تهران رخ نداده بود و تراکم جمعیتی در نقاط کشور کم بود و جمعیت پراکنده بود و امکان یا انتظار بسیج اجتماعی وجود نداشت و امکانات نظامی و دولتی نیز در خارج شهرها بسیار کمتر بود، این شرایط موجب میشد تا برخی نظریهپردازان از روشهای مبارزاتی مائوئیستی و مبارزات مسلحانه روستایی و نظایر آن دفاع کنند. اما در زمانی که تراکم جمعیت شهرها به اندازهای رسیده است که از آن به عنوان «انفجار جمعیت» یاد میشود و رسانهها نیز به شدت افزایش یافتهاند و اصولاً خلوت همه افراد را رسانهها پر میکنند، روشهایی که به جلب افکار عمومی توجه دارند- که به ضرورت در ظاهر نیز باید از خشونت بری باشند- بیشتر مورد توجه مبارزان سیاسی قرار میگیرد. گسترش نفوذ رسانهها در زندگی امروز به گونهای است که مرز دنیای واقعی و دنیای مجازی را بر هم زده است و در واقع این رسانهها هستند که موضوعات را واقعی و غیرواقعی میکنند. لذا موضوع اهمیت رسانهها از نگاه مبارزان سیاسی نیز پنهان نمانده است.
اگر اینگونه بنگریم که در جوامع سنتی، نیروهای سیاسی خارج حکومت به دلایل گفته شده کمتر به گزینه تروریسم به عنوان یک رویکرد و مشی سیاسی نگریستهاند، باید بگوییم که در جوامع فراسنتی (اعم از مدرن، در حال گذار یا غیر آن) که گروهبندیهای جدید را به وجود میآورد، تروریسم را تشکیلات مدرن- هر چند صاحبان آن دارای تفکرات سنتی باشند- سامان میدهند. نیروهای سیاسی سنتی چون کارویژه گذشته خود را از دست دادهاند، از کارایی گذشته نیز برخوردار نیستند. لذا اگر آنها نیز بخواهند با روشهای خشونتآمیز با حکومت و دولت مدرن به مقابله برخیزند، سرانجام به تروریسم میگروند. یک تشکیلات مبارزاتی ضعیف در برابر دولت قوی، بر حسب محاسباتی که دارد برای تأثیرگذاری بر قدرت یا سهیم شدن در آن چارهای نمیبیند جز بهرهگیری از ترور. دوری از تروریسم در جوامع فراسنتی برای گروههای سیاسی مخالف فقط وابسته به این است که آنان از روشهای
خشونتآمیز دست بکشند و اگر به رقابتهای سیاسی درون حاکمیت تن نمیدهند دست کم تنها به روشهای مسالمتآمیز مانند نافرمانی مدنی توجه کنند.
محمود سریعالقلم که فرهنگ سیاسی ایران را هنوز متأثر از نظام ایلیاتی و قبیلهای میداند، خشونت سیاسی تاریخ معاصر را از طریق فرهنگ سیاسی برخاسته از منازعات قومی توضیح میدهد.(1)اما الگوی شناختی قرار دادن این ادعا، بر فرض آن که درست هم باشد، به دلیل نقص بیش از حد آن، موجب عدم شناخت ما از فرهنگ سیاسی ایران و علل وجود خشونت سیاسی در آن میشود.
در واقع مسئله بر عکس است و باید آن را اینگونه بیان کرد که خشونت سیاسی برای به دستگیری قدرت و یا تأثیرگذاری بر آن همواره وجود داشته است. این گرایش در هر دوره تاریخی و بر اساس شرایط سیاسی متفاوت به شکلی متفاوت جلوه کرده است. به طور مثال، در یک دوره به شکل منازعات قومی ظهور مییافته و در دوره بعد به شکل خشونت سازمانیافته تروریستی. مسئله این است که بسیاری از فعالان سیاسی در عینیت سیاست و تغییرپذیری و تأثیرپذیری بسیار دشوار حکومت به روشهای خشونتآمیز اعتقاد پیدا کردهاند.
اما جایگزینی روشهای مسالمتآمیزتر مبارزه سیاسی که امروز در حال گسترش است، بیشتر به لطف دو پدیده رخ میدهد:
1.به وجود آمدن شهرهای بزرگ با جمعیت فراوان که زمینه را برای بسیج اجتماعی فراهم میکند.
البته در این میان نباید نقش نظامهای سیاسی مردمسالار را نادیده گرفت. آنها رقابت سیاسی را جایگزین مبارزه سیاسی میکنند و با نهادینه ساختن روشهای قانونی گردش نخبگان، باور به رفتارهای مسالمتآمیز را به جای رفتارهای خشونتآمیز تقویت میکنند. در نظامهای
1) محمود سریعالقلم، «مبانی عشیرهای فرهنگ سیاسی ایران (بخش اول)»، اطلاعات سیاسی – اقتصادی، شماره 136-135، صص 43-37.
مردمسالار که مشارکت سیاسی افزایش مییابد، نیروهای اجتماعی خود را در فرایندها سهیم میدانند و با پا نهادن در رقابتهای سیاسی، روشهای مسالمتآمیز گردش نخبگان را میپذیرند. در این رقابت، حتی اگر شکست هم وجود داشته باشد، اما این انتظار وجود دارد که در آینده باز از طریق همین سازوکار به قدرت دست یابند.
نظام مردمسالار گرچه خشونت را به کلی از بین نمیبرد، اما تحت چنین شرایطی انگیزهها و روحیههای خشونتطلبانه را کاهش میدهد. در نظام مردمسالار، فرد چون احساس میکند در فرایندها دخالت دارد، گام در عرصه رقابت میگذارد و در قالب احزاب و گروههای متفاوت به ارائه و حمایت از ارزش و بینشهای خود میپردازد.(1)
به عبارت روشنتر اینکه حکومت پهلوی با داشتن ساختار سیاسی استبدادی و ندادن اجازه مشارکت سیاسی به گروههای مختلف اجتماعی موجب شد که فعالیت سیاسی در ایران جنبه قهرآمیز بگیرد. در این میان برخی مانند امام خمینی رویکرد انقلابی مردمی را اتخاذ کردند و برخی نیز رویکردهای خشونتآمیز مسلحانه و تروریستی را برگزیدند.
نتیجه دیگری که از این مطلب به دست میآید این است که نظام سیاسی استبدادی گرچه میتواند زمینه رفتار سیاسی قهرآمیز را فراهم کند، اما این رفتارها در همه نیروهای سیاسی لزوماً همراه با خشونت نخواهد بود. دست زدن به رفتار خشونتآمیز و از جمله تروریسم نیاز به مؤلفههای دیگری نیز دارد تا از یک فعال سیاسی مبارز یک «تروریست» بسازد. این مؤلفهها را میتوان در عواملی همچون مسائل ایدئولوژیک، روانشناختی و... جست. این موارد در واقع لایههای بعدی پیدایش تروریسم در ایران را تشکیل میدهند.
البته این نکته را هم باید اضافه کرد که از بدو شکلگیری دولت مدرن در ایران، حکومت پهلوی خود از پیشتازان تروریسم در ایران بود. لذا در جامعهای که حکومت خود به «تروریسم دولتی» دست میزند و به حذف فیزیکی مخالفان اقدام میکند، گسترش تروریسم دست کم به
1) اصغر افتخاری، درآمدی بر خطوط قرمز در رقابتهای سیاسی، تهران: فرهنگ گفتمان: ریاست جمهوری، مرکز بررسیهای استراتژیک، 1380، ص 158.
عنوان رفتاری واکنشی، طبیعی جلوه میکند.
اما اکنون که فعالیت سیاسی در درون یک حاکمیت را به دو نوع فعالیت سیاسی تقسیم کردیم: «مبارزه سیاسی» و «رقابت سیاسی»، پرسش مهمی که طرح میشود این است که چرا برخی گروهها به «رقابت سیاسی» که رفتاری مسالمتآمیز است روی میآورند و گروهی دیگر، به مبارزه سیاسی از نوع خشونتآمیز آن تمایل مییابند. اهمیت این پرسش زمانی بیشتر میشود که پس از انقلاب اسلامی نظام سیاسی کشور دمکراتیک شد و از یک ساختار استبدادی پادشاهی به یک نظام مردمسالار دینی تغییر یافت. با وجود این، در آغاز انقلاب ترورهای سیاسی به میزان قابل توجهی افزایش یافت. برای پاسخ به پرسش بالا دست کم به پنج علت میتوان اشاره کرد:
چنان که در رهیافت سیاسی به تروریسم نیز بیان شد، چون دمکراسیهای جدید شکننده هستند، در چنین جوامعی تروریسم میتواند گذار به دمکراسی را به خطر اندازد. فراتر از نظامهای دمکراتیک نوپا، اصولاً هر دولتی که نتواند کنترل کاملی بر قلمرو خود داشته باشد، با این پدیده مواجه خواهد شد. لذا تمایل به روشهای خشونتآمیز در زمانی که حکومتها با ضعف مواجه میشوند و کنترل نهادهای امنیتی بر اوضاع کاهش مییابد، افزایش مییابد. بر این اساس بود که در سالهای نخست انقلاب، به دلیل تازهتأسیس بودن حکومت، سازمانهای تروریستی فراوانی فعالیت میکردند. تصور تروریستها این بود که حکومت دینی توان پایداری ندارد و اگر اندکی فشار بر آن وارد شود سقوط میکند. در واقع گرایشهای تمامیتخواهانه توسل به روشهای خشونتآمیز را تقویت میکرد. آنها چون خود را منسجم و آموزش دیده میدانستند و رهبران نظام انقلابی را فاقد تشکیلات لازمی میدیدند که بتواند در برابر آنها ایستادگی کند، دلیلی نمیدیدند که از روش مسلحانه
و تروریسم بهره نبرند.
در ادامه به برخی اظهارات مسعود رجوی در آغاز مقابله علیه انقلاب اسلامی میپردازیم که مؤید مطالب بالا است:
چه باید کرد؟ یک عده میخواهند ایران را ترکیه بکنند ولی ایران که ترکیه بشو نیست؛ لبنان خواهد شد و ما بگوییم که در یک تجربه لبنانی، نیروهای انقلابی (مجاهدین خلق) نیستند که بازنده اصلی هستند.(1)
همانطور که در امجدیه نیز گفتیم در پایان، دیگر به طور عمده به راهی جز خشونتهای تروریستی و تحمیل جنگ فراگیری داخلی (منتهی) نخواهد گردید و این چیزی است که این روزها کمتر کسی در آن تردید دارد.(2)
همچنین در سال 66 مسعود رجوی اعلام میکند که: «رژیم ثبات ندارد و از درون پوک شده، هر چه داشته به صورت سدی دفاعی در مرز مستقر کرده است. کافی است در یک مقطع مناسب سوراخی در این سد ایجاد کنیم و برویم که برویم».(3)
این مسئله روشن است که هرگاه سیستم دفاعی یک جامعه ضعیف میشود، ویروسهای تروریست نفوذ میکنند و دستگاه امنیتی را با مشکل مواجه میسازند.
این وضعیت را در ایران پس از آشوبهای سال 88 نیز میتوان مشاهده کرد. پس از آن که جریان رادیکالیستی در سال 88 با ایجاد آشوب و اغتشاش ضریب امنیتی را کاهش داد، سازمانهای تروریستی از فرصت بهره بردند و در مرکز و شهرهای مرزی کشور اقدامهای تروریستی را افزایش دادند. لذا در همین دوره است که سه نفر از نخبگان علمی کشور ترور میشوند و مسعود علیمحمدی و مجید شهریاری دو دانشمند هستهای کشور به شهادت میرسند. در این دوران همچنین ماموستا برهان عالی از روحانیان سرشناس کردستان ترور میشود. اصولاً در این مجال، ترورها در مناطق مرزی کشور افزایش
1) سخنرانی مسعود رجوی در امجدیه، نشریه مجاهد، شماره 88، ص 6. به نقل از کتاب سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1385، ج 2، ص 382.
2) مصاحبه با مسعود رجوی، نشریه مجاهد، شماره 114، ص 3. به نقل از منبع پیشین.
3) فروغ بیدروغ – دروغ بیفروغ، پیروان راه موسی (منشعب از سازمان مجاهدین خلق)، (چاپ اروپا)، 1367، ص 23. به نقل از کتاب سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج 3، ص 76.
مییابد که نمونهای از این ترورها، حادثه تروریستی چابهار بود که در روز 24 آذر در مسجد امام حسین(ع) صورت گرفت که طی آن بیش از 40 نفر کشته و بیش از 90 نفر زخمی شدند.
در تهران نیز ترورهایی صورت گرفت که نمونه آن ترور ندا آقاسلطان و صانع ژاله در 30 خرداد 1388 و 25 بهمن 1389 در میان آشوبها بود.
علت ایدئولوژیک را از دو بعد میتوان ارزیابی کرد که عبارتند از: 1. وجود مؤلفههای خشونت در برخی ایدئولوژیها؛ 2. تعارض ایدئولوژی سازمانهای تروریستی و خشونتگرا با ایدئولوژی حکومت کنونی.
در واقع یکی از دلایلی که موجب میشود یک سازمان یا گروه نتواند در درون یک حاکمیت به رقابت سیاسی بپردازد و یک چهره مخالف و خارج از حاکمیت بگیرد تضاد ایدئولوژیک میان آنها و حاکمیت است. زمانی که نظام ارزشی و بینشی هر دو متفاوت باشد، مدینه فاضله هر کدام فرق کند، اولویتبندیها و سیاستها و جهتهای هر کدام مغایر با دیگری باشد و اصولاً توافقی میان آنها صورت نگیرد دو حالت متصور است: یا اینکه آن گروه سیاسی فعالیت سیاسی محتاطانهای انجام دهد و نهایتاً به یک اپوزیسیون معمولی تبدیل میشود که تنها به برخی اظهارات و بیانات و نقدها و تبلیغها سرگرم میشود و یا اینکه به مقابله با حکومت از طریق خشونتآمیز برمیخیزد.
در تاریخ پس از انقلاب، «نهضت آزادی» و جبهه ملی به دلیل تضاد ایدئولوژیک با جمهوری اسلامی پس از شکست ائتلاف با گروههای شورشی فعالیت سیاسی خود را محتاطانه کردند و به یک اپوزیسیون معمولی تبدیل شدند. اما جریانهایی مانند مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق نه تنها به دلیل تعارضات ایدئولوژیک به مقابله با حاکمیت برخاستند، بلکه در پی آن دست به سلاح بردند و اقدامهای تروریستی را
بنا نهادند.
بنابراین تعارضات ایدئولوژیک گرچه موجب میشود یک جریان و سازمان به اپوزیسیون تبدیل شود و از رقابت سیاسی بپرهیزد، اما لزوماً به خشونت نمیانجامد. در واقع علاوه بر تعارضها و تضادهای ایدئولوژیک دست کم به یک مؤلفه دیگر نیاز است تا از یک اپوزیسیون یک گروه خشونتگرا بسازد. این مؤلفه در واقع همان وجود مؤلفههای خشونتگرا در یک ایدئولوژی است.
مؤلفههای رادیکالیستی و خشونتگرا بیشتر در ایدئولوژیهای چپگرا به چشم میخورد، به طوری که از آغاز پیدایش جریان چپ در ایران، نه تنها آنها خود به رفتارهای خشونتگرا و رادیکالیستی اقدام کردهاند، بلکه فضای جامعه ایران را نیز به سوی رادیکالیسم سوق دادهاند. جریان چپ، یعنی گروههایی که به نحوی متأثر از ایدئولوژیهای سوسیالیستی، مارکسیستی و کمونیستی بودند، در دوران پیش از انقلاب اسلامی نسبت به جریانهای سکولاریستی دیگر از قدرت بیشتری در جامعه برخوردار بودند.
جریان چپ از آغاز تا دوران انقلاب اسلامی به طور کلی چهار مرحله را پشت سر گذاشت:
دوره اول: مرحله نخست به بازگشت ایرانیان ساکن قفقاز بازمیگردد. آنها در سال 1905 میلادی کمیته سوسیال دمکرات ایران یا «اجتماعیون عامیون ایران» را در بادکوبه تشکیل دادند و سپس به تأسیس شاخههای خود در ایران پرداختند و در مشهد، تبریز، اصفهان و رشت شعبههایی را دایر کردند. به جز حیدرخان عمواوغلی که در جهت راهاندازی این تشکیلات فعالیت داشت، همچنین میتوان به علی مسیو، بشیر قاسموف، حسین سرابی، سوچی میرزا و قره داداش اشاره کرد. هسته اصلی این حزب «مرکز غیبی» نام داشت و حتی گاهی این حزب را با همان نام «مرکز غیبی» میشناختند. مرکز غیبی پیوندهای تشکیلاتی با حزب همت داشت.
با فعالیت این افراد، خشت نخست چپگرایی در ایران بر ملاتهای رادیکالیسم و خشونت و تروریسم بنا نهاده شد. به طور نمونه در تشکیلات «اجتماعیون عامیون» کمیتهای به نام «هیأت مدهشه» وجود داشت که در واقع گروه ترور این جریان را شکل میداد. آنها همان دستههای «فدایی» بودند که از قفقاز و آذربایجان به تهران آمده بودند. حیدرخان عمواوغلی در سرگذشت شخصی خود بیان میکند که تصمیم بر ترور میرزاعلیاصغرخان اتابک در حوزه اجتماعیون عامیون تهران گرفته شده بود.(1)
همین گروه فدایی اتابک صدراعظم و آیتالله بهبهانی را به قتل رساندند، به سوی کالسکه محمدعلیشاه نارنجک پرتاب کردند و به ستارخان سردارملی حملهور شدند.
دوره دوم: آغاز دوره دوم به تیر 1299 و تشکیل حزب کمونیست ایران در بندر انزلی بازمیگردد. در واقع تشکیل حزب کمونیست ایران که به آن «فرقه کمونیست» نیز میگفتند به طور مستقیم متأثر از تحولات اتحاد جماهیر شوروی بود. حزب کمونیست با همراهی حزب بلشویک شوروی در بندر انزلی تأسیس شد. این حزب که بر اثر تحولات درون حزب عدالت (حزبی که به دست کارگران ایرانی صنعت نفت باکو تأسیس شد) شکل گرفت، از اعضای زیر برخوردار بود: سلطانزاده، کامران آقازاده، جعفر جعفرزاده پیشهوری، عالیخانف، نعمت بشیر، محمد فتحاللهاف، رحمت خدازاده، حسین حاجوردی اوغلی، میرحبیب قاضیزاده، حیدر عمواوغلی و تقی ارانی.(2)
حزب کمونیست گرچه در انحراف کشاندن نهضت جنگل، رادیکالیزه ساختن آن و گسترش نقش شوروی در تحولات «جمهوری گیلان» دست داشت، اما به دلیل ماهیت دیکتاتوری دولت رضاشاه و برخورد آن با همه احزاب نتوانست چندان گسترش بیابد. البته کمونیستها با تأسیس سازمانهای پوششی کوشیدند فعالیت خود را ادامه دهند، اما در سال 1310 وقتی که تعدادی از این سازمانها تحت عنوان باشگاههای
فرهنگی – ورزشی فعالیت داشتند، شناسایی شدند و این موجب شد رضاشاه فعالیت آنها را تحت هر عنوانی ممنوع کند.(1)
دوره سوم: دوره سوم جریان چپ در ایران با سرنگونی دولت رضاشاه و شکلگیری حزب توده آغاز میشود. اعضای اصلی حزب توده تعدادی از همان گروه 53 نفری بودند که در دوران رضاشاه دستگیر و زندانی شدند. رهبر و تئوریسین اصلی آنها تقی ارانی بود که البته وی در زندان رضاشاه به طرز مشکوکی جان سپرد.
حزب توده بزرگترین حزب ایرانی دهه بیست و سی بود که به لحاظ نخبگان فرهنگی و هنری همراه خود از مطرحترین احزاب ایرانی به شمار میرفت. این حزب در طبقات مختلف نفوذ داشت و حتی در میان افسران ارتش پهلوی نیز رسوخ کرده بود.
البته این نفوذ بیثمر نبود، زیرا موجب شد تا «سازمان نظامی حزب توده» از درون همین رویکرد حزبی تأسیس شود. سازمان نظامی حزب توده که در بدو تشکیل، توسط سرهنگ عزتالله سیامک و یک سروان پیشین ارتش به نام خسرو روزبه رهبری میشد، در سال 1329 با کمتر از صد عضو کار خود را آغاز کرد و در سال 1333 که اعضای آن دستگیر و مجازات شدند، تعداد اعضای این سازمان به بیش از 500 نفر میرسید. پس از کشف سازمان نظامی به سال 1333، 466 پرسنل آن در طی سه سال محاکمه شدند که شامل 22 سرهنگ، 69 سرگرد، 100 سروان، 193 ستوان، 19 گروهبان و 63 دانشجوی افسری میشدند. گرچه حزب توده از روشهای سیاسی بهره میبرد، اما دستکم در میان برخی گروههای داخلی آن تمایل به رفتار مسلحانه و تروریستی نیز مشاهده میشد. برخی از ترورهای حزب توده عبارتند از: قتل محمدمسعود و پنج تن از اعضای این حزب.
فعالیت حزب توده در آغاز دهه 1330 متوقف میشود و دوره سوم جریان چپ نیز در همین دهه به پایان میرسد و در آغاز دهه 1340 و با آغاز نهضت امام خمینی و فعالیت جریان اسلامی، جریان چپ نیز
1) درباره حزب کمونیست بنگرید به: حمید احمدی حاجیکلایی؛ جریانشناسی چپ در ایران، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1387، صص 140-122.
مجبور میشود با سازماندهی و ظاهری جدید به فعالیت بپردازد.
دوره چهارم: دوره چهارم با فعالیت دو گروه و سازمان شاخص آغاز میشود که عبارتند از «سازمان چریکهای فدایی خلق» و «سازمان مجاهدین خلق». این دوره از دهه 1340 آغاز میشود و تا دهه 1360 ادامه مییابد. در واقع همانطور که برخی اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق از اعضای سابق حزب توده بودند و به نوعی از تطورات و تحولات آن محسوب میشدند، این موضوع نمادی از این سخن است که دو سازمان مذکور به اضافه برخی گروههایی که سپس تشکیل شدند در واقع میراثبر گذشتگان چپگرای خود بودند که اکنون در شرایطی جدید، نوبت به آنها رسیده بود.
رادیکالیسم و توسل به خشونت از مؤلفههای ایدئولوژی این احزاب و جریانها بود و به تعبیری از آنها جداییناپذیر بود. پس از انقلاب اسلامی، وقتی این افراد مشاهده میکردند ایدئولوژی آنها با ایدئولوژی حاکم بر جمهوری اسلامی مغایرت دارد، ضمن آن که با تفسیری ایدئولوژیک آن را «ارتجاعی» و مخالف اهداف ایدئولوژیک خود قلمداد میکردند در ضمن مجوز برخورد با آن را به هر روش و شیوهای نیز صادر میکردند. لذا مسعود رجوی در این باره میگوید: «مجاهدین از آغاز انقلاب پیوسته مُصر بودهاند که تا وقتی عنصر ارتجاعی در بافت کنونی حاکمیت دست بالا را دارد مبارزه ضدامپریالیستی مقدمتاً از کانال دمکراتیسم انقلابی میگذرد».(1)
اما تفسیرهای ایدئولوژیکی که موجب میشد علیه انقلاب موضع تند و رادیکالی اتخاذ شود را در گروههای دیگر چپگرا نیز میتوان دید. به طور مثال چریکهای فدایی خلق، انقلاب سال 57 را به «خردهبورژواها» نسبت میدهد که در ادبیات آنها نوعی ناسزای سیاسی محسوب میشود. در یکی از جزوات این سازمان که در اوایل انقلاب چاپ شد آمده بود: ناآگاهی طبقه کارگر و فقدان صف مستقل و متشکل آن سبب شد «تا وسیعترین بخش پرولتاریا تحت رهبری خردهبورژوازی که کوشیده بود
1) مصاحبه با مسعود رجوی، نشریه مجاهد، شماره 110، ص 9. به نقل از کتاب سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج 2، ص 467.
خود را مدافع همه تودهها جلوه دهد» قرار گیرد.(1)
همین برداشتهای ایدئولوژیک مارکسیستی را در مواضع حزب کومله که در همان ماههای نخست انقلاب صورت گرفت نیز میتوان مشاهده کرد. در اطلاعیه 22 مرداد 58 این حزب آمده بود: «ما معتقدیم که رژیم جدید ایران در کلیت خود دولتی است ضدکارگری، ضددهقانی، ضدخلقی و ضددمکراتیک و پا در جای پای کسانی میگذارد که به حکم تاریخ، سیلی سهمگین خشم توده را خوردهاند».(2)
از زمانی که حکومت پهلوی نوسازی خود را که با سکولاریزاسیون پیوند داشت آغاز کرد و ترکیب اجتماعی جامعه ایران را بر هم زد، طبقات جدیدی شکل گرفتند که متأثر از ایدئولوژی سکولار غربی بودند که در قالب مکتبهای مختلفی وارد ایران میشد. در واقع این طبقه نوظهور شهری که در برزخ جامعه در حال گذار ایران قرار داشت، با «بحران هویت» مواجه بود. در دوران پهلوی علاوه بر آن که جامعه شهری فربهتر شد، سیاست کشف حجاب به عنوان مهم ترین نماد سکولارسازی (دینزدایی) جامعه ایرانی پیگیری شد، همچنین با گسترش رسانههای مکتوب، شنیداری و تصویری اندیشههای مختلف سکولار در میان بخشهای مختلفی از جامعه شهری نفوذ کرد. لذا این شکاف میان دو شیوه زندگی که از آن با عنوان شکاف سنت – مدرنیته نیز یاد شده است موجبات بحران هویت را در جوانان ایرانی فراهم کرد. مقصود از جوانان نیز همان افراد وابسته به طبقه جدید شهری هستند که در دوران رضاشاه شکل گرفتند و سپس در نظام آموزشی غربی درس خواندند و با محصولات فرهنگی جدید مأنوس بودند.
بحران هویت با سکولاریزه شدن جامعه ارتباط مستقیمی داشت. این پدیده در جوامع در حال گذار بیشتر یافت میشود. زیرا افراد را از یک هویت سنتی و گذشته به یک هویت جدید سوق میدهد. اما گذر از
هویت اصیل پیشین به هویت عاریتی جدید به سادگی امکانپذیر نیست و با بحرانهای روحی و فکری همراه است که تعبیر دیگر آن بحران هویت است.(1)
اما نقش سکولاریزاسیون زمان پهلوی را در گسترش پدیده تروریسم به صورت دیگر نیز میتوان توضیح داد. سکولاریزاسیون به دو صورت متفاوت به گسترش تروریسم انجامیده است. نخست با تضعیف باورهای دینی و اخلاقی که «قساوت قلب» را در افراد بیشتر میسازد و انجام افعال حرام را با توجیهات مختلف مباح میشمرد. دوم، از طریق دامن زدن به جریانهای بنیادگرای رادیکال که در واقع محصول دنیای مدرن هستند و در واکنش به مدرنیزاسیون ظهور یافتهاند. این نکته آخر را در نتیجه تحقیقات هرایر دکمجیان که بر روی جریانهای بنیادگرای خاورمیانه متمرکز بوده نیز میتوان مشاهده کرد.(2)
افزون بر این مطالب، میتوان آنچه که پیشتر درباره رهیافت روانشناسی فردی و اجتماعی (سازمانی) درباره تروریسم گفته شد را نیز افزود.
جامعه ایران نیز مانند بسیاری از جوامع بشری در تجربه سیاسی خود خشونت را به عنوان یکی از مهمترین ابزارهای انتقال قدرت یا تأثیرگذاری بر قدرت درک کرده بود. به عبارت دیگر نبودن نظامهای سیاسی مردمسالار و گردش مسالمتآمیز نخبگان در حکومتهای ملوکالطوایفی و استبدادی نوعی فرهنگ سیاسی ویژهای را در میان فعالان و نیروهای سیاسی یا به عبارت دیگر نخبگان سیاسی تولید میکرد. در این فرهنگ سیاسی بر جای مانده از نظامهای سیاسی گذشته، نقش خشونت در جابهجایی قدرت بسیار برجسته به چشم میآمد.
در واقع، پس از انقلاب گرچه نظام سیاسی مردمسالار مبتنی بر انتخابات بر کشور حاکم شد، اما هنوز برای دگرگونی در فرهنگ سیاسی
بر جای مانده از دورههای گذشته نیاز به زمان بود. گذر چند سال یا ده سال نمیتوانست عناصر باقیمانده از فرهنگ سیاسی استبدادی دورههای گذشته را که برای جابهجایی قدرت به خشونت تمایل داشت از بین ببرد؛ به ویژه برای فعالانی که بیشتر تحت تأثیر این فرهنگ سیاسی قرار داشتند.
در آغاز انقلاب هنوز گروههای سیاسی ایران نتوانسته بودند به طور مستمر و مکرر به تمرین دمکراسی بپردازند و بیاموزند که تنها طریق مشروع و معقول انتقال قدرت، از طریق روشهای مسالمتآمیز است و باید به قواعد دمکراسی تن داد. لذا دیده میشود که برخی جریانهای رادیکالیستی که همچنان در فضای گذشته و دوره قبل به سر میبردند دست به اسلحه و ترور میبرند. این سازمانهای تروریستی در اثر عدم شناخت تغییرات محیطی و پیرامونی خویش و اینکه نمیتوانستند دگرگونیهای رخ داده را درک کنند، به این اقدامات روی آوردند. کمااینکه پس از گذشت سه دهه ناکامی و رصد تحولات سیاسی و فرهنگی ایران به این نکته دست یافتهاند که برای نفوذ در تحولات ایران سلاح و خشونت کارایی ندارد. لذا چنان که در دگرگونیهای برخی از این سازمانها مانند مجاهدین خلق و کومله مشاهده میشود برخی از بازماندگان آنها ناچار شدهاند چهره یک سازمان سیاسی به خود بگیرند و دست کم در ظاهر خود را معتقد به روشهای سیاسی نشان دهند.(1)
دو تعبیر میتوان از علت بیرونی ارائه کرد: نخست رسوخ باور به برخی روشهای مبارزه مسلحانه که در دهه 1350 در نقاط مختلف جهان رواج داشت، دوم دخالت دولتهای بیگانه در فرایند داخلی ایران.
در جلد دوم کتاب «سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام» برخی عناصر و ویژگیهای مشترک دو سازمان «مجاهدین خلق» و «چریکهای فدایی خلق» احصاء و استخراج شده است که به نوعی مؤید بسیاری از
1) به طور نمونه بنگرید به مقالات گفتار چهارم و هشتم همین کتاب.
مطالبی است که در گذشته بیان شد، و از جمله این مورد اخیر. بسیاری از این ویژگیها را حتی میتوان به دیگر سازمانهای شبهنظامی فعال در دهه 1350 نیز نسبت داد. یکی از این ویژگیها که باید به آن اشاره شود عبارت است از:
هر دو سازمان پیش از آن که به طور واقعبینانهای به بررسی اوضاع سیاسی – اجتماعی ایران بپردازند و خطمشی مناسبی را اتخاذ کنند، از روی جنگهای چریکی دیگر سرزمینها نسخهبرداری کردند، اما تئوریهای جنگ چریکی زمانی در دستور کار آنها قرار گرفت که در دیگر نقاط جهان از موضوعیت افتاده بود.(1)
اما درباره بُعد دوم و دخالت دولتهای بیگانه باید گفت که آنها، هم در تشکیل و هم در تداوم حیات سازمانهای تروریستی نقش داشتهاند. همچنین اصطلاح «دولتهای بیگانه»، بلوک شرق و غرب را یک جا در نظر میگیرد و نقش دولتهای منطقه را نیز از نظر پنهان نمیسازد.
جریان چپ که رفتار تروریستی را پیوسته در برنامههای خود داشته است، در بدو تولد به جریان کمونیسم بینالملل اتصال داشت و چنان که دیدیم هستههای اولیه آن در ارتباط با کمونیسم شوروی شکل گرفت. اما از آن که بگذریم و به ویژه پس از انقلاب دولتهای غربی و منطقه نیز به این سازمانهای تروریستی یاری رساندهاند.
پس از انقلاب اسلامی که نظام سلطه به واکنش علیه انقلاب برخاست، اصولاً این گروههای سیاسی همواره نیمنگاهی نیز به آن سوی مرزها داشتهاند. در واقع اگر خارج از مرزهای ایران دولتهایی نبودند که به یاری سازمانهای تروریستی بیایند، چه بسا ترسیم آیندهای تلخ و مبهم انگیزههای این رفتارها را کاهش میداد. این واقعیت که در خارج از ایران با حمایت مالی و نظامی و مکانی دولتهای بیگانه میتوان به مبارزه علیه حکومت ایران پرداخت، انگیزههای رفتار خشونتآمیز و تن ندادن به روشهای مسالمتآمیز را در این افراد تقویت کرده است. چه
1) سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج 2، صص 316.
بسا، در غیر این صورت آنها با احتیاط بیشتری رفتار میکردند. به طور مثال در کتابی که جمعی از جداشدگان سازمان مجاهدین خلق در سوئد منتشر ساختهاند، در مورد تصمیم رجوی به شروع مرحله جنگ مسلحانه پس از بازگشت از سفر مخفیانه به فرانسه در اواخر سال 1359، چنین آمده است: «مسعود پس از بازگشت از فرانسه، در ابتدای سال 60 با دستپاچگی هر چه تمامتر فاز نظامی را طراحی و پیشنهاد کرد؛ حتی مسعود با مقاومتهای اعضای مرکزیت به سختی مقابله کرد.»(1)
به هر حال در تحلیل روانشناسی این افراد نباید از این موضوع غافل بود که مقابله دشمن خارجی با جمهوری اسلامی و حمایت آنان از نیروهای مخالف، انگیزه رفتار رادیکالیستی را در جریانهای اپوزیسیون افزایش داده است. این موضوع امید موفقیت را در سازمانهای تروریستی تقویت کرده است.
پس از این موضوع، آنچه که به تداوم حیات سازمانهای تروریستی یاری رسانده حمایتهای متنوع سیاسی، مالی و نظامی دولتهای بیگانه از این سازمانهاست، که در این کتاب به برخی از آنها اشاره شده است.
ارائه نظریهای جهانشمول و فراگیر برای تبیین تروریسم عملی دشوار است که تاکنون انجام نشده است. پدیده تروریسم گاهی در سطح بینالمللی مطرح است و گاهی در سطح داخلی. بر این اساس تبیین تروریسم نیز متفاوت خواهد بود. تعاریف و برداشتها از تروریسم نیز بسیار متغیر است و دامنه آن از قتلهای سیاسی دولتها تا ترورهای سازمانیافته سازمانهای نظامی – سیاسی در حال نوسان است. لذا به سختی میتوان نظریهای ارائه کرد که بتواند به درستی همه آنها را تحت پوشش قرار دهد.
در ایران پس از انقلاب ترورهای فراوانی رخ داده و سازمانهای تروریستی متعددی وجود داشته است. انواع این ترورها نیز با یکدیگر
1) چه باید کرد؟، جمعی جداشدگان از سازمان مجاهدین خلق، سوئد: بینا، بیتا، ص 45؛ به نقل از پیدایی تا فرجام، ج 2، ص 581.
متفاوت است.
در تقسیم سازمانهای تروریستی پس از انقلاب در ایران میتوان از دو نوع سازمان تروریستی سخن گفت. سازمان تروریستی «مرکز» و سازمان تروریستی «پیرامون». سازمانهای تروریستی مرکز در واقع آن دسته از سازمانهای تروریستی بودند که خاستگاه آنها شهرهای مرکزی و به ویژه پایتخت کشور بود. مطالبات، ایدئولوژی و خاستگاه اجتماعی آنها که همگی در نحوه تشکیلات و سازماندهی آنها تأثیر میگذاشت، متفاوت از ایدئولوژی، مطالبات، خاستگاه اجتماعی و رفتار سازمانی گروههای تروریستی پیرامون بود.
گروههای تروریستی پیرامون اغلب از نواحی مرزی و حاشیهای کشور برمیخاستند و با بهانه قرار دادن مطالبات قومی یا مذهبی تلاش میکردند به رفتار خود جهت بخشند و با طرح برخی مطالبات عمومیتر، در میان نیروهای محلی طرفدار پیدا کنند. در میان سازمانهای تروریستی پیرامون میتوان به طور مثال به حزب دمکرات کردستان، کومله، پژاک و جندالله (گروه ریگی) اشاره کرد. در میان گروههای تروریستی مرکز نیز میتوان به مجاهدین خلق، چریکهای فدایی خلق و همچنین گروه فرقان اشاره کرد.
به هر طریق، در تحلیل پدیده تروریسم در ایران نمیتوان تنها یک مؤلفه را برجسته کرد و عوامل دیگر را نادیده گرفت. تروریسم در ایران را باید به صورت چند لایه و در طی چند مرحله تحلیل کرد. تروریسم پدیدهای است که در دوران جدید و همزمان با شکلگیری معنای مدرن از دولت شکل گرفته است.
در واقع وقتی که دولت به عنوان تنها نهاد مشروع به کارگیری قدرت محسوب میشود و سازمانهای دیگر مشروعیت خود را از دست میدهند، تروریسم نیز در این فضا معنا پیدا میکند. به عبارت دیگر، در گذشته که دولت به معنای امروزی وجود نداشت و ایلات و اقوام مختلف هر کدام برای خود نیروی نظامی داشتند، اگر میان برخی از آنها
نزاع درمیگرفت، از آن به عنوان جنگ تعبیر میکردند، اما امروز که سازمانها دیگر توان رویارویی با دولت مشروع و صاحب قدرت نظامی برتر را ندارند به تروریسم روی میآورند.
با وجود این، تروریسم به طور مستقیم با ضعف اقتدار دولت نیز ارتباط دارد و هرگاه که دولتها ضعیف شوند تروریسم نیز افزایش مییابد، یعنی همان پدیدهای که در آغاز انقلاب و به دلیل نوپا بودن نظام سیاسی جدید رخ داد.
در شکلگیری تروریسم وجود برخی ایدئولوژیها را نیز نباید نادیده گرفت. اصولاً ایدئولوژیها به دو صورت در پیدایش تروریسم نقش دارند: 1. وجود مؤلفههای خشونت در برخی ایدئولوژیها، 2. تعارض ایدئولوژی سازمانهای تروریستی و خشونتگرا با ایدئولوژی حکومت حاکم.
تروریسم گرچه پس از انقلاب و در آغاز آن بسیار شدت یافت، اما در واقع ریشههای آن به پیش از انقلاب و مسائل فرهنگی و اجتماعی و سیاسی آن دوران بازمیگردد. در این دوران طبقهای جدید با ماهیت سکولاریستی شکل گرفت که با «بحران هویت» مواجه بود و سعی داشت با پیوستن به سازمانهای سیاسی از این دست، راهحلی برای مشکلات خود بیابد. در واقع رادیکالیسم موجب تقویت این هویت جمعی میشد. از سوی دیگر فرهنگ سیاسی منازعهجویی که ریشه در نظام سیاسی استبدادی داشت نیز در ابتدای انقلاب بازتولید شد. به عبارت دیگر، تا نظام سیاسی مردمسالار و انتخاباتی بتواند فرهنگ سیاسی مشارکتجوی خود را نهادینه کند دست کم نیاز به سالها تجربه داشت.
با وجود این علل درونی تروریسم، از علت بیرونی نیز نباید غافل شد. علت بیرونی از دو طریق به گسترش پدیده تروریسم در ایران انجامیده است که عبارتند از: 1. رسوخ باور به برخی روشهای مبارزه مسلحانه که در دهه 1350 در نقاط مختلف جهان رواج داشت، 2. دخالت دولتهای بیگانه در فرآیند داخلی ایران.
دکتر ابوذر گوهری مقدم(1)
در این مقاله ضمن آن که باور وجود رابطه ضروری میان تروریسم و ایدئولوژی مورد انکار قرار گرفته، تلاش شده است به ویژگیهای مشترک برخی ایدئولوژیهای رادیکالی که به مشروعیت بخشی از تروریسم پرداختهاند، اشاره شود. این مقاله همچنین به سه نظریه کلی مطرح درباره رابطه ایدئولوژی و تروریسم یعنی نظریههای مبناگرایان، ابزارگرایان و سازهانگاران میپردازد. سپس چهار روشی که برخی ایدئولوژیهای رادیکال بر اساس آن توانستهاند به اقدامات تروریستی بپردازند مورد بازشناسی قرار میگیرد. در نهایت نیز فرآیند و مراحل شکلگیری تروریسم ایدئولوژیک بیان شده است.
بازشناسی تروریسم پس از انقلاب در ایران نشان میدهد به طور کلی سه ایدئولوژی عمده در پیدایش تروریسم در ایران نقش داشتهاند؛
1) دکترای روابط بینالملل، استادیار دانشکده معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق(ع).
ایدئولوژی راستگرای ناسیونالیستی – قومی، ایدئولوژی چپگرای سوسیالیستی (اعم از کمونیستی، مائوئیستی، مارکسیستی و التقاطی) و ایدئولوژی سلفی رادیکال. گروه تروریستی ناسیونالیستی – قومی مانند حزب دمکرات کردستان. گروه تروریستی چپگرای مائوئیستی مانند کومله، گروه تروریستی مارکسیستی مانند چریکهای فدایی خلق و گروه تروریستی التقاطی مانند سازمان مجاهدین خلق. اما سلفیگری رادیکال در ایران در طول یک دهه گذشته در بخشهای مرزی و حاشیهای کشور به شکل وارداتی و بر اثر تلاش غرب برای ناامن ساختن فضای داخل کشور، ظهور یافته و برخی ترورها توسط گروههای وابسته صورت گرفته است.
درباره موضوع ارتباط ایدئولوژی و تروریسم سه مسئله پیش روی ماست که البته در این مقاله نمیتوان به هر سه پرداخت:
پس از جنگ جهانی دوم برخی نظریهپردازان غربی مانند ادوارد شیلز، دانیل بل و فوکویاما با سخن گفتن از «عصر پایان ایدئولوژیها» تلقی منفی و خشونتباری از ایدئولوژی ارائه دادند که آثار آن تا دهههای بعد نیز تداوم یافت، لذا مسئله نخست این است که آیا لزوماً ارتباطی میان ایدئولوژی و خشونت و از جمله تروریسم وجود دارد یا نه؟
پس از تشکیل طالبان و عملیات یازده سپتامبر رسانهها و پژوهشهای غربی به طور وسیع و گسترده اسلامگرایی سیاسی را با تروریسم همزاد و همسو به کار بردند. مسئله دوم چگونگی پاسخ به این رفتار سیاسی، نه پژوهشی، است که چگونه میتوان در برابر گفتمان غربی که تلاش میکند میان ایدئولوژی اسلامی و تروریسم همبستگی ایجاد کند، رویکرد علمی – سیاسی مناسبی اتخاذ کرد.
مسئله سوم، فهم و تبیین چگونگی ارتباط میان رادیکالیسم راست، رادیکالیسم چپ و رادیکالیسم سلفی با تروریسم است. به ویژه آن که یک ائتلاف ایدئولوژیک نیز در درون برخی سازمانهای تروریستی میان چپگرایی و ناسیونالیسم قومی با سلفیگری پیدا شده است که شدت رفتار
خشونتآمیز سیاسی و از جمله تروریسم را در آنها افزایش داده است.
پیشفرضی که این متن بر اساس آن نگارش یافته، این است که پدیده «ایدئولوژی» بماهو ایدئولوژی رابطه ضروری با تروریسم ندارد. آنچه که درباره رابطه ایدئولوژی و تروریسم اهمیت دارد ویژگیهای درونی یک ایدئولوژی است. به عبارت دیگر این مسئله قابل طرح است که آیا در کدام ایدئولوژی مؤلفههای رادیکالیسم و خشونت وجود دارد و در کدام ایدئولوژی وجود ندارد.
به طور کلی اگر قرار باشد رابطهای بین تروریسم و ایدئولوژی باشد یکی از دو حالت زیر قابل تصور است: رفتارهای تروریستی، یا توسط برخی ایدئولوژیهای فراگیر و معین که میتوان آنها را «مکتب سیاسی» نیز نامید مورد مشروعیت بخشی قرار گرفتهاند؛ یا سازمانهای تروریستی مبتنی بر هیچ مکتب سیاسی مشخصی تلاش نکردهاند به رفتار تروریستی خویش مشروعیت ببخشند. متن پیشرو ضمن بیان برخی وجوه تروریسم و ایدئولوژی در واقع به تبیین ایدئولوژیهای رادیکالی نظر دارد که به مشروعیتبخشی رفتارهای تروریستی انجامیدهاند. به عبارت دیگر، این مقاله به مسئله سوم ایدئولوژی میپردازد.
ایدئولوژی به گونههای مختلفی توسط نویسندگان تعریف شده است. مارک یورگنزمیر مهمترین عامل موجود در ایدئولوژی را تأکید بر تجربه مشترک افراد در جوامع خاص میداند.(1)جاناتان فاکس معتقد است ایدئولوژی چهار کارویژه اساسی دارد: ایجاد دیدگاهی ارزشمحور نسبت به مسائل مختلف؛ به وجود آوردن مبنایی برای عمل، مبتنی بر آن ارزشها؛ ایجاد وفاداری سازمانی نسبت به گروه؛ و مشروعیتسازی برای اشخاص، سازمانها و اقدامات آنان. علاوه بر این مسئله ایدئولوژی دارای کارکرد نظمبخشی و قدرتبخشی به افراد و ایجاد احساس آرامش
1) Mark Juergensmeyer, "The Logic of Religious Violence," in Russell D. Howard and Reid L. Sawyer (Eds), Terrorism and Counterterrorism: Understanding the New Security Environment (Guilford, CT. Mc Graw-Hill, 2002), p 145.
در آنها میباشد.(1)
هرچند در ادبیات تروریسم تقریباً در مورد هر مسئله اختلافنظر گسترده وجود داشته و کمتر اجماع به چشم میخورد اما این مسئله روشن است که الزاماً تمام تروریستها دارای انگیزه ایدئولوژیک نیستند. با وجود این، باید تأکید کرد ایدئولوژی یکی از محورهای اصلی تروریسم جدید(2)میباشد که بنابر آمار میتواند خطرناکتر باشد. چنانکه تروریسم انتحاری که یکی از شاخههای اصلی تروریسم جدید است با رشد فزایندهای در سالهای اخیر مواجه بوده است و هر چند به لحاظ تعداد عملیات انتحاری، تنها 3 درصد اقدامات تروریستی بین سالهای 1980 تا 2003 را شامل شده است ولی 48 درصد کشتار را به خود اختصاص داده است.(3)برخی از نویسندگان معتقدند عموماً تروریسم ایدئولوژیک با تروریسم انتحاری ارتباط مستقیم دارد اما برخی نیز چنین ارتباطی را رد میکنند.(4)بر اساس یک مطالعه تطبیقی از اقدامات تروریستی انتحاری بین سالهای 1980 تا 2003 تنها کمتر از نیمی از اقدامات تروریستی انتحاری با ریشههای ایدئولوژیک صورت گرفته است.(5)در مجموع، ایدئولوژی میتواند به شکل سازمانی و نیز فردی اقدام تروریسم انتحاری را تقویت نماید. با وجود این، نباید از نظر دور داشت که مؤلفههای ایدئولوژیک، هم در تروریسم سکولار و هم در تروریسم مبتنی بر انحرافات مذهبی جهت رسیدن به اهداف خود دیده میشود.
تروریسم انتحاری در تروریسم پیشامدرن نظیر حشاشین و سیکاریها نیز دیده میشد. اما در تروریسم جدید این مسئله به شکل گسترده و سازمانیافتهای تعقیب میشود. در حالی که در گذشته این مسئله بیشتر جنبه شخصی داشت.(6)هر چند اقدامات انتحاری، هم در تروریسم ایدئولوژیک شبه مذهبی و هم تروریسم ایدئولوژیک سکولار
1) Jonathan Fox, "The effects of Religion on Domestic Conflicts," Terrorism and Political Violence, v. 10, (Winter 1998), p. 43.
2) New Terrorism.
3) Pape, R, "Dying to Win: The Strategic Logic of Suicide Terrorism". New York: Random House, 2005, p. 6.
4) Bloom, M. Dying to Kill: The Global Phenomenon of Suicide Terror. New York: Columbia University Press, 2005, p. 125.
5) Pape, Opcit, p. 210.
6) Ariel Merari, Special Oversight Panel on Terrorism, Federal News Service, July 13,2000.
انجام میشود ولی اهمیت و تعداد آن در موارد شبهمذهبی بیشتر است. از نظر کارایی توسل به این نوع تروریسم موفقیتآمیزتر بوده است. در گذشته عوامل این حملات اکثراً جوانان بودند ولی این ترکیب تغییر کرده است. از سوی دیگر ترکیب جنسیتی این عاملان نیز دستخوش تغییر شده است.(1)
http://www.carlisle.army.mil/ssi/Pubs/PubResult.cfm/hurl/PubID=408/FEMALE-SUICIDE-BOMBERS.cfm
استفاده از زنان در عملیات انتحاری بر اساس مذاهب مختلف با مقاومتهایی روبهرو بوده است ولی در سالهای اخیر با توجه به قابلیت استتار و پیشبینیناپذیری بیشتر و نیز امکان جلب ترحم عمومی گستردهتر استفاده از زنان در این عملیات افزایش داشته است. از سوی دیگر تروریستها نمیتوانند از جمعیت بالای زنان در گروههای خود صرفنظر نمایند.(2)از سوی دیگر پیشرفتهای تکنولوژیک سبب پیچیدهتر شدن رفتار تروریستهای جدید شده است. ابزارها و مواد به کار گرفته شده در اثر این پیشرفتها توسعه یافته است. در پاکستان نیز در دو سال گذشته شاهد افزایش این اقدامات هستیم که در منازعات قومی و قبیلهای با استفاده از روشهای انتحاری اقدام به ترور میکنند. همچنین این روند در آسیای جنوب شرقی نیز به شدت افزایش داشته است. در سالهای اخیر گروهکهایی نظیر جندالله در مواردی در داخل کشور اقدام به استفاده از این شیوه ترور کردهاند. این شیوه که در کشور توسط سازمان مجاهدین خلق مسبوق به سابقه است، در سالهای اخیر بیشتر تحتتأثیر روشهایی است که از سایر گروههای سلفی و وهابی در عراق و افغانستان و پاکستان به این گروهها به ارث رسیده است.
از سوی دیگر باید توجه کرد که رسانه در القای ارتباط ایدئولوژی و تروریسم نقش انکارناپذیری داشته است. اقدامات تروریستی انتحاری اغلب توسط رسانهها به افراد بنیادگرای افراطی ایدئولوژیک نسبت داده میشود که تصورات آرمانگرایانهای دارند.(3)
York: Random House, 2006, p. 117.
پس از پایان جنگ سرد شکل بروز و ظهور قیامهای ایدئولوژیک تغییرات جدی داشته است. در این مقطع جنبشهای ایدئولوژیک، قومی و نژادی و هواداریهای مبتنیبر هویت خاص افزایش داشته است. این مسئله مورد غفلت بسیاری از متفکران سکولار قرار گرفته است. به عنوان نمونه در ایالات متحده شکلگیری جنبش راست ایدئولوژیک در اعتراض به بیاعتمادی عمومی نسبت به اقدامات ضداخلاقی دولت شکل گرفت. در مسیحیت نیز رویکردهای رادیکال ایدئولوژیک پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا شکل گرفت که طی آن مبلغان و مسیحیان نسبت به آمیزش نژادی و قومیتی و توطئه یهودیان هشدار داده و هویت مسیحی را در معرض خطر اعلام کردند و بر این اساس جنبشهای رادیکال و مبارزهجویانهای شکل گرفت.(1)
مگنوس رانستورپ شکلگیری آگاهی ایدئولوژیک را به فرایند جهانی شدن مرتبط میداند: «مضمحل شدن سریع علقههای سنتی فرهنگی و اجتماعی درون و میان جوامع مختلف در نتیجه فرایند جهانی شدن، به همراه میراث تاریخی و سرکوب سیاسی افراد و نیز بیعدالتی اقتصادی و شکافها و آشوبهای اجتماعی در میان مذاهب افراطی سبب بروز جنبشهای گسترده در نتیجه احساس بیثباتی، آسیبپذیری و پیشبینیناپذیری حال و آینده میشود».(2)
Journal of International Affairs, Summer 1996, 50, no.1, pp.45-46.
این تعبیر را نیز میتوان ارائه کرد که بخشی از ریشههای تروریسم به ساختار ناعادلانه نظام بینالملل بازمیگردد. به عنوان مثال این نظریه معتقد است که اسلامگرایی در خاورمیانه در اعتراض به غربگرایی به حالت رادیکال درآمد و جریانات ضدغربی به اشکال مختلف توسعه یافت. این مسئله با توجه به ترکیب آن با دولتهای شکستخورده(3)منطقه خاورمیانه سبب شدت عمل گروههای رادیکال گشته است. از سویی در شرایطی که این دولتها ناتوان از ارائه خدمات میشوند گروههای تروریستی سعی میکنند با خدماترسانی به مردم برای خویش مشروعیتسازی کرده و دولت را ناکارآمد معرفی کنند. تروریسم ایدئولوژیک به دنبال تغییراتسیستمی در دولتهاست و حتی در سازمانهایی مانند القاعده به دنبال جایگزینی دولت – ملتها با دولت – ملت جدید نیست بلکه بنیان دولت – ملت را مورد هدف قرار میدهد.(1)
HI: Asia-Pacific Center of Security Studies, 2004), p. 247.
(2) مبناگرایان معتقدند شباهتها و تضادهای فرهنگی سبب شکلگیری همگرایی و واگرایی میان ملتها و دولتها میشود. بر این اساس هویتهای مختلف قومی، مذهبی، زبانی و... سبب میشود میان افراد این گروهها حس اشتراک و وحدت شکل گرفته و در برابر سایر هویتها اقدام به غیریتسازی و در نهایت توسل به خشونت نمایند. سایر گروهها و فرقهها که دارای اشتراکاتی هستند نیز سعی میکنند اختلافات خود را به منظور ایجاد جبهه واحد علیه دشمنان فیصله دهند. این مسئله سبب بروز منازعات گسترده بین این گروهها و بروز تروریسم میشود. مبناگرایان معتقدند به لحاظ داخلی در بسیاری از کشورها تلاش میشود با تمسک به ایدئولوژی و سنتهای سرکوب شده گروهها و اقلیتها و نیز افراد تحت سلطه حاکمان، هویت خویش را بازیافته و یا هویت جدید برای خویش به وجود آورند. در جوامع چند فرهنگی نظیر بوسنی، اندونزی، نیجریه یا سودان میتواند نزاعهای جدی میان جوامع و فرهنگهای رقیب درگرفته و شورشها و جنگهای داخلی شکل بگیرد که در نهایت کل جامعه را به سقوط بکشاند. در این جوامع یا یک فرهنگ غلبه مییابد و یا درگیریها به شکل مزمن درخواهد آمد. از سوی دیگر در چنین حالتی ممکن است طرف سومی به حمایت از یک خردهفرهنگ خاص وارد منازعه شده و شرایط را پیچیدهتر نماید و احتمالاً باعث ورود دولتهای دیگر و نیز تمدنهای مختلف شده و این
نبرد تداوم یابد. در مجموع بر اساس رویکرد مبناگرایی، نزاعها ریشه در تفاوتهای هویتی و فرهنگی و نگرشی و نیز تفاوت در سنتهای ایدئولوژیک و جهانبینیهای گروههای مختلف درون یک کشور داشته و صرف این تفاوتها به همراه برخی شرایط تسهیلکننده میتواند باعث بروز خشونت و در بدترین شکل آن تروریسم گردد.
(1) گروه دوم از پژوهشگران، ابزارگرایان هستند که معتقدند تفاوت در سنتهای ایدئولوژی و جهانبینیهای آنان علت بروز تروریسم و منازعات سیاسی نیست. در واقع این دسته از متفکران، منکر اهمیت نقش جنبشهای ایدئولوژیک و افزایش تعداد آنها در عصر حاضر نیستند اما این مسئله را نتیجه نابرابری و بیعدالتی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی درون کشورها میدانند. ابزارگرایان معتقدند به لحاظ داخلی، سیاسی شدن ایدئولوژی و رادیکالیزه شدن آن در جوامع در زمان رکود اقتصادی و واگرایی اجتماعی یا فروپاشی دولتها شکل میگیرد. افراد در معرض فقر و تهدیدهای روحی و جسمی و نیز به حاشیه رانده شده جهت رسیدن به آرامش به ایدئولوژی پناه میبرند. در چنین شرایطی ایدئولوژی به عنوان ابزاری برای تسکین آلام افراد مورد استفاده قرار میگیرد. از سوی دیگر برخی از نخبگان منتقد وضع موجود با استفاده از عامل ایدئولوژی سعی در بسیج افراد ناراضی در جهت کسب امتیاز سیاسی مینمایند. آنها با دشمن خواندن مخالفان و توسل به برخی مناسک و مفاهیم ایدئولوژیک مردم را علیه افراد و اقدامات خاص تحریک میکنند. چنین مسائلی در کشورهای قدرتمند اقتصادی یا کشورهایی که اوضاع مساعد معیشتی دارند به نسبت کشورهای فقیر و در حال توسعه کمتر دیده میشود. تد رابرت گر در این رابطه مینویسد:
1) Instrumentalism.
ریشه منازعات سیاسی – قومی بسیار پیچیده است و به راحتی نمیتوان آن را به عاملی خاص مرتبط دانست. در واقع عواملی نظیر دشمنیهای تاریخی یا تفاوتهای ایدئولوژی عمدتاً به این دلیل اهمیت مییابد که رهبران از این عوامل در جهت بسیج افراد و گروهها استفاده میکنند. به عبارت دیگر این عوامل علت اصلی درگیری نیست.(1)
ابزارگرایان معتقدند رهبران و نخبگان سیاسی با استفاده ابزاری از سنتهای مقدس و مسائل فرهنگی و قومی – ایدئولوژی که در همه جوامع به شکل گسترده وجود دارد اقدام به همراهی مردم با خود میکنند. اما باید توجه کرد که صرف وجود این مفاهیم و مسائل ایدئولوژیک نمیتواند عامل برانگیزاننده جهت اقدام تروریستی و خشونتبار گردد بلکه نیازمند وجود شکافهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در جامعه است. به عبارت بهتر در جامعهای با وجود مشکلات مختلف رهبران میتوانند از عامل ایدئولوژی استفاده نمایند، در این حالت ارتباط ایدئولوژی و خشونت ارتباطی مستقیم نیست. از سوی دیگر ابزارگرایان جهت اثبات مدعای خود به منازعات و جنگهای کشورهایی اشاره میکنند که به لحاظ ایدئولوژیک متجانس بودهاند: منازعات قبیلهای در سومالی یا نسلکشی در رواندا نمونههای بارزی از این مسئله است. آنچه در این اقدامات خشونتبار دیده میشود رقابت نخبگان داخلی است که برای کسب قدرت دست به هر کاری میزنند. جوزف نای در پاسخ به این موارد معتقد است که ما شاهد شکلگیری نظم جدید و منسجمی نیستیم بلکه نوعی واگرایی و منطقهگرایی در حال رخ دادن است که از منطق جنگ تمدنی هانتینگتن تبعیت نمیکند بلکه ناشی از تفاوتهای کوچک و خودپسندیها است. به عبارت دیگر تمایزات کوچک میان گروهها سبب منازعه و تروریسم میشود تا اختلافات گسترده.(2)ابزارگرایان معتقدند ورود ایدئولوژی به منازعات سبب پیچیدهتر شدن فضای آنها و نیز شدت گرفتن آنها خواهد شد. بر
1) Graham fuller, the Next ideology, foreign policy, no. 98 (1995): 145-58.
2) Andreas Hasenclever and Volker Rittberger, Does Religion Make a Difference? Theoretical approaches to the impact of Faith on Political Contict, Millennium: Journal of International Studies, Vol. 29, No.3, 2000, PP. 643-6.
اساس این رویکرد برخی اقدامات تروریستی در داخل کشور پس از انقلاب اسلامی که بر اساس توجیهات ایدئولوژیک از جمله گروههایی نظیر فرقان و منافقین صورت گرفت را میتوان توصیف کرد.
(1) رویکرد تئوریک سوم پیرامون ارتباط ایدئولوژی و تروریسم میان دو نظریه قبلی قرار گرفته و رویکردی مبتنی بر سازهانگاری است. سازهانگاران منازعات اجتماعی و تروریسم را ناشی از ساختار معرفتی نظیر ایدئولوژی، ناسیونالیسم، قومیت و... میدانند. این ساختارها که متشکل از برداشتها، تصورات و دانش اجتماعی مشترک است مفاهیمی از «خود» و «دیگران» را بر مبنای مفاهیم ارزش – محور برای بازیگران ایجاد میکنند که بر گزینههای استراتژیک آنها تأثیر میگذارد.(2)سازهانگاران و ابزارگرایان در دو محور با یکدیگر اشتراک دارند:
اول؛ در هر دو تئوری قدرت و منافع نقش اساسی در توجیه سیاست بازی میکند. هر چند گاهی منتقدان این مسئله را نادیده میگیرند با وجود این، هرگز سازهانگاران نقش انگیزههای فردی و مادی را در رفتار اجتماعی انسان نادیده نمیگیرند. آنچه سازهانگاران به آن میپردازند آن است که قدرت و منافع ریشه در ساختارهای معرفتی دارد که به آنها معنا میبخشد.(3)
دوم؛ اشتراک دیگر دو رویکرد در میزان اهمیتی است که هر دو به نقش رهبران سیاسی میدهند. آنها معتقدند تروریسم به تنهایی و در خلأ شکل نمیگیرد. اقدامات تروریستی گسترده تنها زمانی شکل میگیرد که رهبران سیاسی تنها راه رسیدن به اهداف خود را در بسیج گسترده گروهها جهت انجام استراتژیهای خود بدانند. بدون رهبران مصمم، گروهها ممکن است اقدام به شورش نمایند ولی اقدام سازمانیافته
سیستمی صورت نمیدهند. از سوی دیگر بدون بسیج گروهها رهبران توانایی کنترل و سازماندهی اقدام تروریستی را ندارند. وقتی رهبران اقدام تروریستی را به سود خود تشخیص دهند از سنتهای ایدئولوژیک جهت تحریک و تهییج مردم استفاده میکنند تا اقدامات خود را مشروع جلوه دهند.
از سوی دیگر، سازهانگاران در مسائلی با ابزارگرایان اتفاقنظر ندارند. در حالیکه ابزارگرایان معتقدند رهبران میتوانند با دستکاری سنتهای ایدئولوژیک اقدام به بسیج مردم و گروهها و نیز توجیه اقدامات خود نمایند؛ سازهانگاران تأکید دارند سنتهای ایدئولوژیک ساختارهایی بیناذهنی بوده که طول عمر مشخصی داشته که با توجه به شرایط اجتماعی و گفتمانی متفاوت هستند. به عقیده ونت این سنتها از ادراک کارگزارانی که آنها را اعمال میکنند قابل تفکیک نیست. لذا رهبران چندان نمیتوانند بر این سنتها و تفاسیر آن تأثیر گذارده و گروهها را به هر شکل که خواستند تهییج نمایند. به عبارت دیگر تفسیر این سنتهای ایدئولوژیک دارای چارچوبی است که هر فرد نمیتواند بدون داشتن مرجعیت و اهلیت خاص به آن مبادرت نماید. در چنین مواردی ممکن است رویکردهای مخالفی نیز ظهور نماید که برخلاف نظر نخبگان سیاسی تفاسیر مغایر ارائه مینمایند. به عنوان مثال در مواردی که رهبران مردم را برای شرکت در جنگ بر اساس آموزههای ایدئولوژیک دعوت میکنند ممکن است گروهی دیگر از نخبگان ایدئولوژیک این جنگ را خلاف همان ایدئولوژی بدانند. در تحلیل نهایی، این مخاطبان هستند که در مورد تفسیر درست تصمیم میگیرند. سازهانگاران ایدئولوژی را متغیری مداخلهگر(1)میدانند که در یک منازعه بر انتخابهای رفتاری افراد میتواند تأثیر داشته باشد. بر این اساس، تأثیر ایدئولوژی بر تروریسم مبهم خواهد بود. از سویی ایدئولوژی میتواند اقدامات
1) Intervening variable.
تروریستی را از طریق توجیه اقدامات مسلحانه خشن، شدت بخشد و از سوی دیگر میتواند با استناد به نفی خشونت باعث کاهش شدت اقدامات خشونتبار شود.(1)
مبتنی بر برخی تعاریف، ایدئولوژی باعث ایجاد احساس آرامش و معنابخشی به زندگی افراد و جوامع میشود. ایدئولوژی باعث گسترش امید و وفاداری در بین افراد میشود که این امر گاهی سبب بروز اقدامات خشونتآمیز نیز شده است. این اقدامات در جهت دفاع از آنچه ارزشهای ایدئولوژی خوانده میشود صورت میگیرد.(2)برخی از متخصصانی که به بررسی نقش ایدئولوژی در شکلگیری تروریسم میپردازند معتقدند ایدئولوژی متغیری مستقل است که میتواند خشونت را تقویت نماید. ایدئولوژی نقش تحریککننده و مشوق و بسیجکنندگی بسیاری دارد. با وجود این، ارتباط ایدئولوژی با تروریسم بسیار پیچیده بوده و به سادگی قابل فهم نیست. یورگنزمایر خشونت ایدئولوژیک را بخشی از مبارزه جهانی میان خیر و شری میداند که در زمان و مکانی واقعی و میان جوامعی رخ میدهد که در بسیاری مواقع افراد درگیر در این مبارزه به ایدههای ایدئولوژی جهت توجیه اقدامات خویش دست میزنند.(3)
مبنای دیگر خشونت وجود تصور محاصره(4)توسط بیگانگان است و همواره این احساس وجود دارد که مبانی ایدئولوژیک آنها مورد تهاجم واقع شده است.(5)مسئله محاصره در میان افراد تندروی ایدئولوژیک گاهی ناشی از نیاز تفکیک میان خود و عالم خارج میباشد، به عنوان مثال سلفیهای رادیکال دنیای دوگانهای از خود و دیگری تعریف میکنند که مرز پاکی و پلیدی را مشخص میکند. این مرزبندی سبب
1) Ibid, pp. 648-9.
2) Mark Juergensmeyer, 'The Logic of Religious Violence, terrorism and counter terrorism, 2002, p. 151.
3) Paul R. Pillar, Terrorism and U.S. Foreign Policy (Washington DC: Brookings Institution Press, 2003), p. 65.
4) Siege.
5) Magnus Ranstorp, "Terrorism in the Name of Religion," in Russell D. Howard and Reid L. Sawyer (Eds), Terrorism and Counterterrorism: Understanding the New Security Environment (Connecticut: Mc Graw-Hill Dushkin-2002), p. 130.
میشود تروریستها به خود اجازه حذف فیزیکی و نابودی دیگران را بدهند زیرا از دیدگاه آنها این افراد لایق زندگی نبوده و باید از بین بروند. ریشه این تفکر به نوعی به تفکر دیالکتیکی جهانی ناشی از مبارزه مؤمنان و کفار، نظم و بینظمی، عدالت و بیعدالتی و... بازمیگردد. این جهانبینی دوگانه سبب تسهیل جنگ تمامعیار با دشمن میشود و میتواند خشونت بیحد و حصری دربر داشته باشد.(1)این تفاسیر و توجیهات مسلماً در بخشی از گروههایی که علیه نظام اسلامی در حال مبارزه هستند دیده میشود. جندالله با استناد به آموزههای سلفی و رادیکال، خود را در تقابل با حکومت شیعی جمهوری اسلامی تعریف میکند و حتی حاضر است به افراد بیگناه اهل سنت نیز در راستای هدف خود، ضربه وارد کرده و عملاً میان قربانیان خود تفکیک قایل نمیشود.
از سوی دیگر ایدئولوژی با استفاده از قابلیت جلب وفاداری افراد میتواند به اقدامات خشونتبار کمک نماید. راپاپورت معتقد است ایدئولوژی میتواند عامل وفاداری و تعهد افراد به گروه گردد و بیش از هر دولتی قابلیت بسیج افراد را دارد. تروریسم مبتنی بر ایدئولوژی معتقد به وجود واقعیتی ایدهآل(2)بر روی زمین است. نمونه بارزی از این مسئله گروه آئوم شین ریکیو (واقعیت برتر) در ژاپن است که توسط سوکوآساهارا در 1987 تأسیس شد. آساهارا در راستای توسعه گروه خود به دنبال ایجاد جامعهای ایدهآل جهت جایگزینی جامعه فاسد کنونی بود. لذا قصد ایجاد پادشاهی شامبالا(3)را به عنوان جامعهای آرمانی متشکل از افرادی که به قدرت روحی دست یافتهاند، داشت. در 1989 آساهارا با تأسیس شرکتهایی و جذب سرمایه و کسب مصونیتهایی از نظارت دولتی توانست توسعه یافته و اقدامات تروریستی خود را
گسترش دهد. تمایلات ایدئولوژی این گروه ریشه در بودائیزم داشته و از سویی ترکیبی از عقاید عرفانی شرق و غرب را در خود دارد. رهبران آئوم شین ریکیو معتقدند انسان میتواند مراتبی از معرفت و آگاهی را ادراک نماید. همچنین این گروه به خدای هندوها، شیوا نیز اعتقاد دارند. اهمیت شیوا در آن است که وی خدای تخریب به شمار میآید و از این جهت اقدامات خشونتبار گروه را توجیه میکند.(1)
Weapons of Mass Destruction; a Case Study on the Aum Shinrikyo, Federal New Service, October 31, 1995.
خشونت ایدئولوژیک در طول تاریخ حتی توسط غربیان مدعی حقوق بشر نیز اعمال شده است. برخی معتقدند مؤلفههای سکولار مانند مفاهیمی همچون حقوق بشر، دمکراسی، تجارت آزاد و... در مسیحیت رسوخ کردهاند و سبب شدهاند به استناد آنها کشورهای غربی به تحمیل ایدئولوژی خود به کشورهای غیرمسیحی و حتی مسیحی ضعیفتر بپردازند و حتی از ایجاد جنگ نیز رویگردان نباشند. همچنین بسیاری از متخصصان معتقدند تروریستها اهداف سیاسی و نه ایدئولوژیک دارند و ایدئولوژی تنها برای توجیه اقدامات آنها صورت میگیرد. در مجموع برای بسیاری از ترویستها ایدئولوژی میتواند ابزاری جهت رسیدن به هدف باشد. به عبارت دیگر عقاید، سازمانها و مناسک ایدئولوژیک مکانیسمی جهت تسهیل نتیجه عمل تروریستها بوده است.(2)
به طور کلی برخی ایدئولوژیها از چهار روش عمده توانستهاند اقدامات تروریستی را تسهیل کنند:
هر چند ایدئولوژی در اکثر موارد علت اصلی اقدامات تروریستی نیست ولی ابزاری جهت توجیه برخی منازعات سیاسی است. به عبارت دیگر تروریستها منازعات خود را به جای چارچوب سیاسی در قالبی ایدئولوژیک تعریف میکنند. این امر سبب میشود برخی از پیروان
گروههای تروریستی خود را برای رسیدن به هدف قربانی کنند. به عبارت دیگر افراد با متعالی ساختن هدف، آن را جایگزین آمال شخصی کرده و لذا از هر اقدامی جهت رسیدن به هدف کوتاهی نمیکنند. هر اندازه تروریستها در این تغییر شکل موفق شوند، بهتر میتوانند افراد را در جهت اهداف خود بسیج نمایند.(1)به عنوان مثال گروههایی نظیر سازمان مجاهدین و جندالله علیه جمهوری اسلامی و یا طالبان و القاعده در کشورهایی نظیر افغانستان به چنین مسائلی متوسل میشوند.
ایدئولوژی میتواند اهداف تروریستها را از طریق توجیه اخلاقی و مشروعیتبخشی اقدامات خود تسهیل کرده و آن را برای سایرین قابل فهم و قبول نماید. لذا همه تروریستها سعی در بیان علت اقدامات خویش در قالبی دوگانه متشکل از نبرد خیر و شر یا نبرد راستی و اهریمن دارند. تروریستها در حالی که تلاش میکنند اقدامات خویش را مشروع جلوه دهند در همان حال اقدامات مخالفان را نامشروع و شیطانی توصیف میکنند. به عبارت دیگر سعی در تحریض درونگروهی خود و نفرتانگیزی نسبت به سایرین دارند. این امر حتی در بین تروریستهای سکولار نیز دیده میشود به نحوی که فرقهها و مسلکهای دیگر را تکفیر کرده و اقدامات انتحاری علیه آنها انجام میدهند. به عنوان مثال این مسئله در میان هندوها علیه بودائیان دیده میشود.(2)
ایدئولوژی نه تنها عاملی مشروعیتبخش به حساب میآید و ابعادی متعالی به اقدامات تروریستها میدهد بلکه پاداش مبارزان خود را نیز مشخص میکند. این مسئله در میان تمامی گروههای تروریستی مبتنی بر ایدئولوژی خاص دیده میشود. به عنوان مثال سیکهای هندی پاداش خود را به صورت تجربه ایدئولوژیک ناشی از خود مبارزه و ادراک خود
در مشارکتی عظیمتر از وجود افراد تعریف میکنند. از سوی دیگر ایدئولوژی به پاداش اخروی نیز اشاره داشته و پاداش بزرگی برای پیروان خود در نظر میگیرد. این مسئله به اعتقاد برخی سبب میشود ما بتوانیم اقدامات تروریستهای ناشی از مسائل ایدئولوژیک را عقلانی توصیف نماییم.(1)
of Chicago Press. 2003, p. 98.
مهمترین نقش ایدئولوژی در شکلگیری تروریسم کمک به تشویق و تحریض افراد توسط مناسک و نمادهای ایدئولوژیک میباشد که قابلیت جمعآوری و بسیج گسترده افراد تحت پرچم واحد را داراست. همه گروههای تروریستی با چالش شکلدهی هویت واحد برای افراد با ویژگیهای مختلف فردی، اجتماعی و... رو به رو هستند. ایدئولوژی میتواند این کارویژه را به خوبی برای گروههای تروریستی ایجاد نماید. انسانشناسان معتقدند مؤلفههای مبتنی بر ایمان و عقیده نظیر نمادها، مناسک و سازمانهای ایدئولوژی بیش از هر عامل دیگری در شکلگیری تعهد جمعی و گروهی نقش دارند. لذا تعجبی ندارد که شاهد شکلگیری این مناسک حتی در میان گروههای تروریستی سکولار نیز باشیم. با توجه به این عقاید فرد حاضر است خود را فدای آرمانهای مذهبی و ایدئولوژیک خود نماید. از سوی دیگر آرمانهای ایدئولوژیک و القای قابلیت ماندگاری و ابدیت برای قهرمانان سبب میشود تمایلات حضور و اقدام در گروهی خاص شکل گرفته و تقویت گردد. لذا گروههایی که اقدامات انتحاری انجام میدهند افسانههای مربوط به قربانی شدن افراد را تقویت کرده و آن را برای کمک به ملت خود ضروری میدانند.(2)
رویکرد تروریسم مبتنی بر ایدئولوژی، نقطه آغازین تروریسم را زمانی میبیند که خود را مورد تهاجم، محاصره، یا تحقیر مییابد و از سوی دیگر
راههای متعارف مقابله با این حملات را محدود یا مسدود میانگارد. در چنین شرایطی آمادگی ایجاد خردهفرهنگهای افراطی به وجود میآید که در آنها اعضای پرشور و سرخورده مجاری عادی فعالیت سیاسی و اجتماعی را به نفع رادیکالیسم رها میکنند. این خردهفرهنگها دو کارکرد دارند: تعلیم دیدگاههای نوینی که مواضع افراطی را توجیه میکنند و آموزش مهارتهای لازم برای اعمال این مواضع. البته نفس پیدایش و بالندگی خردهفرهنگهای افراطی نه به معنای تکوین گروههای تروریستی بلکه در حکم ایجاد شرایط مساعد برای نضج آنها محسوب میشود. با فراهم شدن سایر عوامل از جمله رادیکالیزه شدن بیشتر به دلایل درونی یا بیرونی مقدمات و مواد خام تروریسم را فراهم میکنند. به عبارت دیگر خردهفرهنگهای افراطی تنها یک جهش فکری و سازمانی با تروریسم فاصله دارند. آنها به بهانه شکست راهحلهای متعارف جمعبندی خشنتر و آشتیناپذیرتری به دست میدهند که به زعم آنها مقرون به اهداف نهایی است. اینها راهحل مشکلات را در نیل به آمال از طریق غیرمتعارف و با رد مصالحه و محافظهکاری میدانند. بدین ترتیب در مورد تکوین تروریسم میتوان دوایر متحدالمرکزی را تصور کرد که در آنها فرهنگ عام گروههای معترض، خردهفرهنگهای افراطی و گروههای تروریستی در دل یکدیگر قرار دارند و هر دایره درونی از دایره بیرونی خود تغذیه و با آن دادوستد میکند و حمایت مادی و اخلاقی میگیرد و در عین حال خرج خود را هم جدا میکند و مواضع افراطی خود را دنبال کرده برای خودیها الگوهای اخلاقی و مهارتهای عملی فراهم میکند. بنابراین غشاء حایل میان این دوایر متحدالمرکز دارای خلل و فرجی است که جذب انتخابی را ممکن میکند. در فرهنگهای ایدئولوژی این گروهها معمولاً تحت لوای افراطگرایی گرد هم میآیند و در فرهنگهای غیرایدئولوژی در ضدجنبشها سازمان مییابند. توسل این افراطگرایان به سلاحهای کشتار جمعی به زیانبارتر شدن اقدامات آنها و وقوع فجایع گستردهتر کمک میکند.(1)
https:
//www. aftab. ir/articles/ politics/ political science/ c1c1229849422 terorism p1. php.
1) Available at:
تروریسم ایدئولوژیک برای مشروعیت بخشیدن به عمل تروریستی خود به عناصر ایدئولوژیک متوسل میشود، به طوری که عمل تروریستی را در داخل و یا خارج ضروری تلقی میکند. هافمن در این باره میگوید: «تجویزهای ایدئولوژیک برای تروریسم، ویژگی اصلی فعالیتهای تروریستی جدید میباشد.»(1)حال سئوال اینجاست که چه عناصری در ایدئولوژی وجود دارند که مورد سوءاستفاده تفکر تروریستی قرار گرفته است. برخی از این عناصر عبارتند از: نخست، باور همه ادیان به نبردی ابدی میان خیر و شر. باور دیگر، نقش تعیینکننده انسانها در این نبرد بین حق و باطل است که در آن سعدا از اشقیا جدا میشوند. سوم اعتقاد به دوران حساسی در تاریخ است که صحنه آخرین نبرد بین نور و ظلمت خواهد بود. در عین حال که هیچیک از این باورها فینفسه صبغة تروریستی ندارند. تروریستها با ادعای واهی فرارسیدن زمانی که در آن نبرد حق و باطل شکل زمینی میگیرد و مبارزه بیمحابا میطلبد اقدامات خود را توجیه میکنند. از سوی دیگر بسیاری از متخصصان معتقدند شکلگیری تروریسم ناشی از تلازم تروریسم مبتنی بر ایدئولوژی و تکنولوژیهای جدید مخرب بوده است. تروریستهای ایدئولوژیک دشمن را موجودیتی جهت نابودی و نه مصالحه میبینند. لذا اقدامات کشتار جمعی و نابودی وسیع برای آنها امری مقدس و ناشی از ایمان سکولاریستی یا مذهبی انحرافی آنها بوده و مسئلهای متعالی تعبیر میشود. راپاپورت معتقد است از آنجا که تروریستهای ایدئولوژیک خود را درگیر نبرد نهایی خیر و شر میدانند و معتقدند در هر صورت بهره آنها از نبرد عظیم بوده و پیروزی از آنهاست لذا محدودیتهای متعارف سایر گروههای تروریستی را ندارند. در واقع آنها به هر وسیلهای به دنبال افزایش تعداد قربانیان خود هستند.(2)
ical Spectrum, Terrorism and Political Violence, v, 6, n.3 (Autumn 1994), p. 372.
کارنامه فعالیتهای تروریستی سازمان مجاهدین خلق از ابتدای پیروزی انقلاب تاکنون نه تنها این سازمان را به مهمترین گروه تروریستی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران تبدیل کرده است بلکه آن را به عنوان یک سازمان تروریستی، سالها در لیست گروههای تروریستی آمریکا، اروپا و استرالیا گنجانده است. فعالیتهای تروریستی مجاهدین خلق متأثر از سه عامل شرایط سیاسی اجتماعی حاکم بر ایران در دوره پهلوی، بنیادهای فکری ایدئولوژیک اندیشههای چپگرایانه و التقاطی سازمان و عدم اقبال عمومی از دیدگاهها و برنامههای آنان و ناکامی سازمان در فضای سیاسی پس از پیروزی انقلاب اسلامی شکل گرفته و حمایت مستقیم قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای نقش مؤثری در گسترش و تداوم اقدامات تروریستی آنان داشته است. با این وجود، با بنبست استراتژیک سازمان مجاهدین خلق پس از حمله آمریکا به عراق و سقوط رژیم صدام، این سازمان پس از حدود پنج دهه فعالیت
1) دکترای روابط بینالملل، استادیار روابط بینالملل دانشگاه آزاد اسلامی واحد قم.
تروریستی- که ایران را به یکی از بزرگترین قربانیان اقدامات خشونتبار تروریستی در جهان تبدیل کرده بود- در شرایط کنونی درصدد تحولی ماهیتی و کارکردی برآمده است. این مقاله با تبیین زمینهها، علل، تاریخچه، ریشههای فعالیتهای تروریستی سازمان مجاهدین خلق از ابتدای تأسیس آن تاکنون به ارزیابی سازمان و روابط آن با قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای پرداخته و چشمانداز فعالیتهای آن را مورد بررسی قرار داده است.
سازمان مجاهدین خلق یکی از گروههای تروریستی است که بیشترین فعالیتهای تبلیغاتی و نظامی علیه نظام جمهوری اسلامی را سازماندهی کرده است. این سازمان با علنی ساختن فاز نظامی و آغاز جنگ مسلحانه از 30 خرداد 1361 به همکاری با غرب و سپس صدام در جنگ تحمیلی علیه ایران پرداخت. آنها پس از جنگ تحمیلی نیز به فعالیتهای ضدایرانی خود ادامه داده و علاوه بر اقدامات تروریستی علیه مسئولین و مردم ایران، پیگیری سیاستهای ایذایی علیه منافع ملی ایران از طریق لابیهای امنیتی و پارلمانی در اروپا و آمریکا و برپایی نشستها و تظاهراتهای متعدد، جاسوسی و ارائه اطلاعات از برنامه هستهای ایران، تشدید فشارها علیه ایران در پرونده آمیا، حقوق بشر و مسئله هستهای و اختلافافکنی در روابط ایران و همسایگان را نیز در کارنامه فعالیتهای خود گنجاندهاند. از سوی دیگر این سازمان با استقرار در پایگاههای نظامی خود در عراق، به عنوان متحد استراتژیک و ارتش خصوصی صدام، در سرکوب قیام شیعیان و کردهای عراق در سال 1991 نیز نقش داشته است. مجموع این فعالیتها سبب شده است که این سازمان در لیست گروههای تروریستی آمریکا، اتحادیه اروپا، کانادا و کشورهای دیگر قرار گیرد.
با وجود این، پس از حمله آمریکا به عراق و محاصره نیروهای آن در
پایگاه اشرف، انتقال مسئولیت کنترل آنان به ارتش عراق و ضربالاجل دولت عراق برای خروج آنان از این کشور و همچنین در پرتو تحولات درونی این سازمان مانند ناپدید شدن مسعود رجوی (سرکرده سازمان) و گسترش فعالیتهای مریم رجوی در اروپا، خروج نام این سازمان از لیست گروههای تروریستی در انگلیس و سپس اتحادیه اروپا و رویکردهای موافق و مخالف با آنها در آمریکا و اروپا و... سازمان مجاهدین خلق در شرایط حساس، پیچیده و مبهمی قرار گرفته است. بر این اساس، این مقاله به بررسی پیشینه، زمینهها، علل و ریشهها و عملکرد تروریستی سازمان در دو دوره قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و تحول ماهیتی و کارکردی آن در شرایط کنونی پرداخته است.
سازمان مجاهدین خلق یکی از گروههای سیاسی- نظامی است که در اواسط دهه چهل شمسی با هدف مبارزه مسلحانه علیه رژیم پهلوی به وجود آمد. این سازمان از درون نهضت آزادی منشعب شد و رویکرد التقاطی مارکسیستی و اسلامی داشت، و از این رو از سوی حکومت پهلوی به مارکسیستهای اسلامی معروف شد. فضای سرکوب و اختناق حاکم بر کشور پس از کودتای 28 مرداد 1332 و واکنشهای خشونتآمیز رژیم پهلوی در قبال فعالیتهای مسالمتآمیز مخالفان سیاسی- به ویژه سرکوب قیام 15 خرداد 1342- سبب شد مشی مبارزه مسلحانه در میان گروههای مختلف سیاسی با ایدئولوژیهای گوناگون تقویت شود. بر این اساس از میان نیروهای مذهبی، هیأتهای مؤتلفه و حزب ملل اسلامی و از میان نیروهای غیرمذهبی، چریکهای فدایی خلق و چند گروه دیگر چپگرا به مبارزه مسلحانه علیه رژیم پهلوی پرداختند.(1)در این شرایط و در شهریور 1344 سازمان مجاهدین خلق توسط سه تن به نامهای: سعید
1) غلامرضا نجاتی، تاریخ سیاسی بیستوپنج ساله ایران، تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1372، ج 1، ص 397.
محسن، محمد حنیفنژاد و عبدالرضا نیکبین که از اعضای نهضت آزادی ایران بودند، تشکیل شد.(1)
از سوی دیگر بنیانگذاران سازمان با بررسی دلایل شکست جنبشهای گذشته و پس از چند سال مطالعه و بررسی سطحی در متون دینی و چند کتاب مارکسیستی و مائوئیستی تحتتأثیر فضای انقلاب مسلحانه ناشی از تجربههای دولتهای کمونیستی شوروی، چین و کوبا در نهایت به این نتیجه رسیدند که تنها راهکار مبارزه با رژیم سلطنتی، نظامی و وابسته پهلوی، پیگیری استراتژی مبارزه مسلحانه است. با وجود این، اگر چه سازمان مجاهدین خلق ایدئولوژی اسلامی را به عنوان مکتب سازمان پذیرفت اما علمی دانستن متون مارکسیستی و بهرهگیری وسیع از آنها بر ایدئولوژی آنان تأثیر گذاشت. در واقع، در متدولوژی مسیر مبارزاتی آنان که مرحله آخر آموزش ایدئولوژیک سازمان نیز به حساب میآمد و بعدها به صورت کتاب شناخت نیز تدوین شد، با استفاده از مدارک دسته دوم مارکسیستی مانند آثار فلسفی مائو، اصول مقدماتی فلسفه ژرژ پولیتسر و ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی استالین و...، روش شناخت دیالکتیک مورد بحث و آموزش قرار گرفت و با پذیرش این مباحث به عنوان اصول شناسایی دینامیک به مثابه علم، زمینه تجزیه و تحلیل آنان از اسلام بر اساس دیدگاهی مارکسیستی به وجود آمد.(2)از این رو سازمان تحتتأثیر رویکرد التقاطی، استراتژی خود را مشی قهرآمیز در جهت سرنگونی رژیم پهلوی از طریق همگانی کردن مبارزه مسلحانه قرار داد و بدین منظور به تشکیل شبکهای نظامی که مسئولیت تدارک مبارزه مسلحانه را بر عهده داشت، پرداخت.(3)
بر این اساس، سازمان در سال 1347 خطمشی خود را تحتتأثیر تجربیات انقلابیون کمونیستی، بر محور تودهای کردن مبارزه و ایستادگی در مقابل جوّ پلیسی برای شکستن سد یأس و از بین بردن ثبات سیاسی رژیم از طریق عملیات مسلحانه آغاز کرد و تأکید کرد که پیروزی نهایی از طریق «ارتش آزادیبخش» و جنگهای چریکی امکانپذیر است. لذا
1) برای مطالعه بیشتر در مورد چگونگی، شکلگیری، اصول و ساختار سازمان مجاهدین خلق، نک: جمعی از پژوهشگران، سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام (1384-1344)، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1385.
2) سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام (1384-1344)، ج 1، ص 297.
3) حمید احمدی حاجیکلایی، جریانشناسی چپ در ایران، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1387، ص 309.
سازمان برای تدارک عملیات مسلحانه گروههای تیمی اطلاعات و تدارکات تشکیل داد و برای فراگیری فنون نظامی با سازمان آزادیبخش فلسطین ارتباط برقرار کرد و در این چارچوب برخی از اعضای سازمان به اردوگاههای فلسطینی در کشورهای عربی مانند سوریه، لبنان و اردن اعزام شدند.(1)پیش از نخستین عملیات نظامی که برای مراسم جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی تنظیم شده بود اکثر رهبران و اعضای سازمان در شهریور سال 1350 دستگیر شدند. در این میان تمامی اعضای کمیته مرکزی سازمان به جز مسعود رجوی اعدام شدند. این وضعیت عملاً سرآغاز دوره دوم فعالیت سازمان مجاهدین خلق یعنی بازسازی و تغییر ایدئولوژی آن در خلال سالهای 1354-1350 بود. در واقع اگرچه دستگیری گسترده اعضا و کادر رهبری سازمان در شهریور 1350 ضربهای اساسی به این سازمان وارد کرد اما بهرغم اعدام هسته مرکزی سازمان، در فاصله سالهای 1351 تا 1354 با بازسازی سازمان با مرکزیت جدید، عملیاتهای مختلف نظامیای مانند نبرد خیابانی، بمبگذاری در اماکن مهم دولتی و ترور شخصیتهای نظامی توسط سازمان صورت گرفت به گونهای که تا سال 1355، بیش از 40 مورد اقدام مسلحانه که شامل بمبگذاری و قتل میشد، توسط سازمان انجام شد که بسیاری از این اهداف، اماکن و مستشاران آمریکایی بودند.(2)
جدول عملیاتهای نظامی سازمان (1357-1350)
ردیف تاریخ شرح
1 مهر 1350 1
اقدام ناکام برای ربودن شهرام، پسر اشرف پهلوی جهت آزاد
کردن همرزمان از زندان، اولین عملیات سازمان بود
« این هفته » 14 اردیبهشت 51 انفجار در دفتر شرکت هواپیمایی بریتانیا و مجله مستهجن 2
10 خرداد 1351 بمب 3 گذاری در اداره اطلاعات آمریکا، ساختمان انجمن ایران و
آمریکا و ساختمان انجمن روابط فرهنگی ایران و انگلیس در تهران
10 خرداد 1351 انفجار سر راه ماشین ژنرال پرایس، مستشار آمریکایی در تهران
1) حسین احمدی روحانی، سازمان مجاهدین خلق، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384، صص 35-31، همچنین نک: سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج 1، صص 377-373.
2) برای مطالعه بیشتر در زمینه عملیاتهای نظامی سازمان در خلال سالهای 1357-1350، نک: علیاکبر راستگو، مجاهدین خلق در آینه تاریخ، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384، صص 37-31، همچنین نک: محمدصادق کوشکی، تبار ترور، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1387، صص 61-55.
علیه انقلاب
10 خرداد 1351 انفجار بمب صوتی در مدفن رضاخان، مقارن با سفر نیکسون به تهران 5
8 مرداد 1351 انفجار جیپ ارتشی پارک شده در خیابان 6
12 مرداد 1351 ملک 7 هنگام ورود حسین پادشاه اردن به ایران، اقدام به انفجار یک
بمب در سفارت اردن در تهران
22 مرداد 1351 ترور تیمسار طاهری در تهران 8
4 بهمن 1351 انفجار ساختمان هواپیمایی پانآمریکن 9
6 بهمن 1351 شل 10 انفجار در دفتر شرکت نفتی – لاوان. انفجار در دفتر شرکت مس
سرچشمه
7 بهمن 1351 انفجار بمب صوتی در کافه تریای هتل انترناسیونال در تهران 11
12 خرداد 1352 ترور سرهنگ دوم لوئیس هاوکینز مستشار نظامی آمریکایی 12
28 آبان 1352 انفجار در لژ مخصوص سینما شهر فرنگ مشهد 13
11 اسفند 1352 14
به عنوان اعتراض به سفر سلطان قابوس به ایران اقدام به بمب گذاری در
Gary & ساختمان بانک عمان و دیگر نقاط نظیر دفتر شرکت انگلیسی
محوطه خارجی سفارت انگلیس و دفتر شرکت پانآمریکن ،Mackenzi
31 فروردین 1353 15
انفجار در مقر گارد دانشگاه صنعتی آریامهر (دانشگاه شریف) به
یاد اعدام 4 تن از کادرهای سازمان
4 خرداد 1353 ساختمان 16 انفجار در ها و مؤسسات آمریکایی و یهودی مانند شرکت جنرال،
Techno Vice و کمپانی یهودی York Shire شرکت بیمه انگلیسی
5 خرداد 1353 بمبگذاری در کارخانه نخریسی مشهد 17
29 خرداد 1353 انفجار در پاسگاه ژاندارمری کاروانسرا سنگی 18
5 تیر 1353 انفجار تأسیسات برق کارخانه ایرانا در کرج 19
5 تیر 1353 انفجار تأسیسات برق کارخانه جیپ لندرور در کرج 20
7 آبان 1353 21
در اعتراض به سفر کیسینجر به ایران، انفجارهایی در دفتر کمپانی
John Deer شرکت صنعتی و کشاورزی نراقی و شرکت ،ITT چندملیتی
27 آبان 1353 بمبگذاری در دفتر مجله هنر و سینما 22
27 اسفند 1353 ترور سرتیپ زندیپور افسر کمیته مشترک و راننده وی 23
31 اردیبهشت 1354 ترور دو مستشار نظامی آمریکایی سرهنگ جان ترنر و پل شفرد در تهران 24
22 اردیبهشت 1354 انفجار در سینما کریستال مشهد 25
12 تیر 1354 ت 26 تلاش برای رور کنسول آمریکا در تهران که تنها به کشته شدن
حسن حسنان، کارمند ایرانی سفارت آمریکا منجر شد
30 تیر 1354 انفجار بمب در انجمن ایران و آمریکا و در کنسولگری انگلیس در مشهد 27
11 آذر 1354 ترور رضا خالقی، راننده وزارت دربار 28
6 شهریور 1355 جی 29 ترور دونالد اسمیت، رابرت آر کرون گارد و ویلیام سی کاترل
از کارمندان کمپانی آمریکایی راکول اینترنشنال
پس از مارکسیست شدن بسیاری از اعضای باقیمانده و تصفیه نیروهای مذهبی، مرکزیت سازمان مجاهدین خلق در بیانیهای در سال 1354 با اعلام ناامیدی خود از ترکیب مارکسیسم و اسلام، «اعلامیه تغییر ایدئولوژی» سازمان را منتشر کردند و مارکسیسم را تنها فلسفه واقعی انقلاب دانستند. بنابراین عملاً گرایشهای تروریستی سازمان تحتتأثیر اندیشههای مارکسیستی تقویت شد. این تغییر مواضع، شکاف عمیقی را میان نیروهای سازمان ایجاد کرد و به گسترش تصفیه درونی و ترور برخی اعضای مذهبی سازمان انجامید.(1)بر این اساس، ریشههای تروریستی فعالیتهای منافقین با ترورها و تصفیههای درونسازمانی تشدید شد. افرادی که در این سالها در تشکیلات به قتل رسیدند، عمدتاً در معرض دو اتهام قرار داشتند: نخستین دلیل ترور آنان به مسائل پلیسی و امنیتی و ترس سازمان از نفوذ دوباره ساواک و احتمال خیانت اعضاء برمیگشت؛ چنانکه ترورهای جواد سعیدی، مرتضی هودشتیان، علیمیرزاجعفر علاف از این نمونه بود. دومین دلیل ترورها به اختلافات عقیدتی درون اعضاء سازمان پس از تغییر ایدئولوژی مرتبط بود؛ چنانکه ترور شریف واقفی و صمدیه لباف از این قبیل بودند.(2)به هر حال با گذار سازمان از ترورهای این دوره و شکاف ایدئولوژیک درون سازمانی، عملاً بسیاری از اعضای سازمان که در زندان بودند منشعب شدند و جریانات مذهبی نیز حمایت خود را از سازمان قطع کردند. این شرایط، زمینه ورود سازمان به دوره
سوم فعالیت، یعنی رکود و سازماندهی مجدد آن در زندان در خلال سالهای 1354 تا 1357 را به وجود آورد.
در این دوره، بسیاری از اعضای سازمان مجاهدین خلق در زندان بودند و به تدریج مسعود رجوی به عنوان باقیمانده هسته مرکزی سازمان، از خطمشی ایدئولوژی قبلی سازمان دفاع کرد و جریان اصلی مجاهدین خلق را در درون زندان سازماندهی کرد. با آزادی زندانیان سیاسی در سال 1357، اعضای سازمان در بحبوحه انقلاب با حمله به اسلحهخانهها و پادگانها توانستند مقدار زیادی سلاح را به دست آورند. در همین زمان، فعالیت
نیروها و هواداران سازمان در خارج از کشور نیز شدت گرفت و سازماندهی مجدد نیروها در داخل و خارج از کشور تقویت شد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی 1357 سازمان خود را قطب و محور انقلاب میدانست و اعتقاد داشت نیروهای انقلابی حاکم، قادر به تحقق جامعه بیطبقه توحیدی و رهبری مبارزه ضدامپریالیستی نیستند و بنابراین مردم تنها باید از سازمان مجاهدین خلق پیروی کنند. بر این اساس، با وقوع هر یک از حوادث و بحرانهای پیدرپی در انقلاب، سازمان مجاهدین خلق بهرغم اعلام وفاداری لفظی به رهبر انقلاب، با تأکید مستمر و گسترده بر صلاحیت و پیشتازی انحصاری خود و زیر سئوال بردن جریانهای دیگر، واکنشهای متفاوتی با جریان اصیل انقلاب از خود بروز داد و برای به دست گرفتن قدرت در کشور، به نفوذ در اقشار مختلف مردم و جذب نیرو در نهادهای انقلابی پرداخت.(1)سازمان این کار را از طریق فرستادن نیروهای جدید به اردوهای سازندگی در روستاها و آموزشهای ایدئولوژیک در این اردوها و شناسایی و ردهبندی نیروها و سپس نفوذ عناصر مورد اعتماد خود به نهادهای انقلابی انجام داد. از سوی دیگر سازمان اقدام به ایجاد یک شبکه زیرزمینی مسلح، ظاهراً برای تأمین حفاظت خود، کرد و آموزش جنگهای چریکی را در خانههای امن خود در دستور کار قرار داد.
در این شرایط، نخستین مواضع سازمان در تقابل با مواضع نظام، حمایت آنان از شورشگری جداییخواهانه در کردستان، ترکمنصحرا و گنبد، طرح انحلال ارتش تشنجآفرینی در انتخابات مجلس خبرگان و عدم شرکت در رفراندوم قانون اساسی بود.(2)با وجود این، بهرغم اینکه آنان قانون اساسی نظام را نپذیرفته بودند اما در نخستین انتخابات ریاست جمهوری، رجوی از سوی سازمان، خود را به عنوان نامزد احراز منصب ریاست جمهوری معرفی کرد. اعلام کاندیداتوری رجوی با مخالفت افراد و گروههای مختلف مواجه شد و در نهایت امام با حکمی صریح
نامزدی کسانی را که رفراندوم قانون اساسی را تحریم و در آن شرکت نکرده بودند ممنوع اعلام کردند. با وجود این، بهرغم ادامه کارشکنیهای سازمان در مقابل نظام نوپای اسلامی به آنان اجازه حضور در انتخابات نخستین دوره مجلس شورای اسلامی داده شد، اما هیچیک از دهها کاندیدای نمایندگی آنان از جمله رجوی به مجلس راه نیافتند. بنابراین، عدم موفقیت سازمان در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس و عدم اقبال مردمی به آنان، زمینه دیگری برای مظلومنمایی و اغتشاشات طولانیمدت سازماندهی شده خیابانی و فعالیتهای تروریستی سازمان را به وجود آورد.
از سوی دیگر با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، اگر چه سازمان مجاهدین خلق در اعلامیههای خود ضمن محکوم کردن تجاوز عراق، حضور نیروهای خود در جبههها را به تجویز مقامات کشور منوط کرد. در این راستا، سازمان خواهان واگذاری مسئولیت یک خط جنگ به صورت مستقل به سازمان بود تا از این طریق با به دست آوردن سلاح و مهمات و تدارکات جداگانه، زمینه انتقال آنان به سازمان مهیا شود.(1)از سوی دیگر سازمان در تحلیل درونسازمانی خود، جنگ ایران و عراق را جنگ ارتجاعی و ناعادلانهای میدانست که در صورت ادامه جنگ، عراق برنده آن خواهد بود.(2)بر این اساس، نیروهای سازمان در برخی جبهههای جنگ نیز تنها به تکروی و حرکات نمایشی و تبلیغی دست زدند و در مواردی نیز به
جمعآوری اطلاعات و شایعهپراکنی در میان جنگزدگان یا عکاسی از نقاط مهم پرداختند که در نتیجه، پس از گذشت کمتر از یک ماه از جنگ، دادستان انقلاب اسلامی آبادان 41 نفر از اعضای مجاهدین را به اتهام جاسوسی بازداشت کرد. با وجود این، سازمان که پس از شکست در انتخابات مجلس به دلیل موضع مشترک با بنیصدر در تقابل با نیروهای مذهبی به بنیصدر نزدیک شده بود، همچنان خود را آماده حضور در جبههها معرفی کرد و اجازه حضور یا عدم حضور خود را در جنگ در صلاحیت بنیصدر و نه دادستانی انقلاب دانست.(3)
1) رضا بسطامی، «سازمان منافقین (مجاهدین خلق) و جنگ ایران و عراق، مجله نگین ایران، فصلنامه مطالعات جنگ ایران و عراق، سال اول، شماره سوم، ص 91، زمستان 1381.
2) «منافقین و جنگ تحمیلی»، نشریه پیام انقلاب، سال چهارم، شماره 85، 7 خرداد 1362، ص 21.
3) رضا بسطامی، «سازمان منافقین (مجاهدین خلق) و جنگ ایران و عراق، مجله نگین ایران، فصلنامه مطالعات جنگ ایران و عراق، سال اول، شماره سوم، ص 100.
بعد از غائله 14 اسفند 1359 مجاهدین خلق به مهمترین متحد و پشتیبان بنیصدر تبدیل شد. این موضع سازمان با مخالفت با بیکفایتی سیاسی و عزل بنیصدر از ریاستجمهوری، زمینه ورود آنان به فاز مقابله مسلحانه علیه نظام جمهوری اسلامی را به وجود آورد. بنابراین منافقین که مدتی قبل با فرمان خلعسلاح سازمان از سوی امام مخالفت کرده بودند، حرکت شبهنظامی خود را در قالب راهپیمایی میلیشیا به بهانه حمایت از بنیصدر گسترش دادند، تا اینکه در 30 خرداد 1360 رسماً به قصد کودتا و سرنگونی نظام جمهوری اسلامی ایران وارد عمل شدند. زمینههای دیگر ورود سازمان به فاز خشونتآمیز و تروریستی علیه نظام تحتتأثیر دو عامل جاهطلبی و خودخواهیهای رهبری سازمان برای حفظ خود و ضرورتهای سازمانی نیز به وجود آمد، زیرا که تشدید اختلافات درونسازمانی و گرایشهای گریز از مرکز در سازمان سبب نوعی تشدید تمرکز در سازمان و تشدید وجهه ایدئولوژیک آن شد و با رشد رادیکالیسم در سازمان، جنگ مسلحانه و فاز نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران را در دستور کار خود قرار داد.(1)در این شرایط، تصور سازمان این بود که مبارزه مسلحانه با همراهی مردم با آنان به سقوط حکومت منجر خواهد شد اما این مسئله محقق نشد و اولین اقدامات تروریستی آنان در تهران، حداقل 30 کشته و 200 مجروح بر جای گذاشت. بر این اساس، با عدم اقبال مردمی در همراهی با این اقدامات
مسلحانه، سازمان برنامه خود برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی ایران را در سه مرحله تدوین و عملیاتی کرد:
مرحله اول از 30 خرداد 1360 تا تابستان 1361 شامل بیآینده کردن نظام، بر هم زدن نظم و امنیت و ثبات نظام سیاسی و تثبیت نظامی سازمان و معرفی خود به عنوان آلترناتیو نظام جمهوری اسلامی ایران بود. بنابراین، در این مرحله سازمان با فرار رجوی و بنیصدر از ایران به پاریس و شکست فاز اول شورشگری اجتماعی، ورود به فاز نظامی و عملیاتهای متعدد تروریستی را در دستور کار خود قرار داد و تلاش
1) علیاکبر راستگو، مجاهدین خلق در آینه تاریخ، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384، صص 48-41.
کرد تا همزمان با تداوم فعالیتهای تروریستی در داخل کشور، ترور مسئولان عالیرتبه و مقامات و ائمه جمعه با نفوذ نظام را به منظور بیآینده کردن نظام پیگیری نماید. بنابراین، عملیات تروریستی 6 و 7 تیر، و 8 شهریور 1360، شهادت محمد کچویی، شهدای محراب (آیتالله مدنی، دستغیب، صدوقی و اشرفی اصفهانی)، شهید هاشمینژاد، آیتالله علی قدوسی و... انجام شد.(1)
مهمترین اقدامات تروریستی سازمان مجاهدین خلق
در مرحله اول فاز نظامی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران
ردیف
تاریخ
فرد ترورکننده
فرد
ترورشده
1
6
تیر 1360
جواد قدیری
انفجار بمب به هنگام
سخنرانی آیتالله خامنهای در مسجد اباذر تهران و مجروحیت شدید ایشان
2
7
تیر 1360
محمدرضا کلاهی
انفجار مرکز حزب
جمهوری اسلامی ایران، شهادت 72 تن از مقامات عالیرتبه نظام از جمله آیتالله
بهشتی
3
8
تیر 1360
کاظم افجهای
شهید محمد کچویی رئیس
زندان اوین
4
8 شهریور 1360
مسعود کشمیری
انفجار دفتر ریاست
جمهوری و شهادت محمدعلی رجایی رئیسجمهور و محمدجواد باهنر نخستوزیر
5
20 شهریور 1360
مجید نیکو
آیتالله مدنی امام
جمعه تبریز
6
7 مهر 1360
هادی علویان
آیتالله هاشمینژاد
در مشهد
7
20 آذر 1360
گوهر ادب آواز
آیتالله دستغیب امام
جمعه شیراز
8
26 فروردین 1361
علی پورابراهیمی
آیتالله احسان بخش
امامجمعه رشت (ترور ناکام ماند)
9
11 تیر 1361
محمدرضا ابراهیمزاده
آیتالله صدوقی امام
جمعه یزد
1) برای مطالعه بیشتر در زمینه مهمترین اقدامات تروریستی منافقین علیه نظام جمهوری اسلامی ایران نک: محمدصادق کوشکی، تبار ترور، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1387، صص 403-331.
10
23 مهر 1361
محمدحسین خداکرمی
آیتالله اشرفی
اصفهانی امامجمعه کرمانشاه
11
29 بهمن 1361
حسین بابایی
آیتالله واعظ طبسی
امامجمعه مشهد (ترور ناکام ماند)
اقدامات تروریستی منافقین در این دوره تنها محدود به موارد فوق نبوده و با استناد به کتاب «جمعبندی یک ساله مقاومت مسلحانه»، مسعود رجوی در گزارش خود مدعی است که در مرحله اول از سال 1360 تا 1361، سازمان تعداد دوازده هزار نفر از نیروهای جمهوری اسلامی را به شهادت رسانده است. همچنین بیلان عملیات تخریب و انفجار منافقین در ایران با استناد به مصاحبه رجوی با رادیو «صدای مجاهد»، میانگین هر هفته 20 عملیات تخریب و انفجار تأسیسات دولتی و غیردولتی بوده است.(1)
از سوی دیگر سازمان برای معرفی خود به عنوان آلترناتیو نظام جمهوری اسلامی ایران، با جمع کردن بعضی از جریانات ضدانقلاب خارج از کشور به گسترش فعالیتهای سیاسی تبلیغاتی علیه نظام نیز دست زد و به تأسیس شورای ملی مقاومت در فرانسه مبادرت ورزید. در این شورا به همراه سازمان، حزب دمکرات کردستان، جبهه دمکراتیک
ملی ایران، شورای متحد چپ، سازمان استادان متعهد دانشگاههای ایران، کانون توحیدی اصناف، سازمان اتحاد برای آزادی کار و سازمان اقامه و بعدها نیز حزب کار ایران و جنبش زحمتکشان گیلان و مازندران و اتحادیه کمونیستهای ایران (سربداران) حضور داشتند اما با توجه به تعداد اعضای محدود بسیاری از این سازمانها، سازمان مجاهدین خلق نقش پدرخوانده این شورا را داشت. بر اساس میثاق شورای ملی مقاومت، بنیصدر به عنوان رئیسجمهور نظام جمهوری دمکراتیک اسلامی و رجوی به عنوان نخستوزیر انتخاب شدند. با وجود این، تنها دو سال بعد، بنیصدر به سبب قدرتطلبی و مخالفت با سلطه کامل رجوی بر شورا، به بهانه عدم موافقت با انتقال شورا به عراق، جدایی خود را از شورای ملی مقاومت به صورت علنی اعلام کرد و در سال
ص:115
1) سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام (1384-1344)، خلاصه دوره سه جلدی، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص 277.
1364 نیز با آغاز برخی گفتگوها میان حزب دمکرات کردستان و مقامات امنیتی ایران، رجوی این حزب را از شورای مقاومت اخراج کرد.
مرحله دوم اقدامات تروریستی سازمان از تابستان 1361 تا پایان سال 1362 بود. در این مرحله، سازمان با این تصور که مرحله اول برنامه سرنگونی نظام جمهوری اسلامی یعنی هدف قرار دادن رأس هرم قدرت در ایران با موفقیت سپری شده است، ضربه به بدنه نظام جمهوری اسلامی یا به تعبیر سازمان، «سرانگشتان رژیم» شامل پاسداران، بسیجیان و همچنین افراد انقلابی طرفدار نظام از عامه مردم را در دستور کار خود قرار داد. در چارچوب این استراتژی با توجه به اینکه بدنه نظام جمهوری اسلامی ایران متکی به آحاد مردم شکل گرفته بود، بنابراین هر یک از افرادی که نشانهای آشکار از حمایت جمهوری اسلامی را داشت به عنوان پاسدار و سرانگشت رژیم مورد هدف قرار میگرفت؛ چنانچه بر اساس نمونهای از فرمانها و خطوطی که به افراد تیمهای ترور سازمان داده میشد، به نشانههای زیر به عنوان مشخصههای سرانگشتان رژیم که باید ترور شوند اشاره شده است:
افرادی که به نماز جمعه میروند
کلیه افرادی که به مسکونیها و مغازههای مشکوک رفت و آمد دارند و تیپ حزباللهی دارند
کلیه افرادی که از دادن وسایل نقلیه مثل ماشین و موتور و... به واحدهای نظامی مجاهدین خودداری میکنند... این افراد در صورت حداکثر سه بار ندادن وسیله نقلیه باید ترور شوند. اگر از هر پنجاه نفر که در جریان چنین مصادره انقلابی کشته میشوند سی نفرشان هم بیگناه باشند مسئلهای نیست (تحلیل هم این بود که مردم باید ماشین و موتورشان را در اختیار ما قرار دهند و اگر ندادند باید به زور آنها را بگیریم چون ما خون میدهیم و آنها هم باید بدهند)
کلیه افرادی که تیپ ظاهری آنها مذهبی و حزباللهی است و
پوتین و شلوار سربازی به تن دارند ترور شوند
کلیه افرادی که در حین انجام ترور، کوچکترین حرکتی در جهت مخالفت و ایجاد موانع با واحدها انجام دهند چه لفظی (مثلاً بگویند مرگ بر رجوی و مرگ بر منافق) و چه عملی (مثلاً جلوی ماشین مانع حرکت شوند) باشد.
تمامی مکانها و مغازهها، دستفروشیها و ماشینهایی که عکسهای [امام] خمینی و دیگر مقامات رژیم را دارند، باید ترور و منهدم شوند (واحدهای ترور به هر مغازهای که مشکوک میشدند وارد شده و از صاحب مغازه میخواستند عکسها را پایین بکشد و سپس وی را ترور میکردند)
بعد از ترور، تیر خلاص حتماً باید زده شود و خانه به همراه اجساد به آتش کشیده شود.(1)
با توجه به تعریف چنین نشانههایی برای ترور به اصطلاح سرانگشتان رژیم توسط سازمان، عملاً اکثر ترورها شامل کشتار مردم عادی و غیرنظامی شد، چنانکه بر اساس گزارشهای سازمان از میان 2800 نفری که از 30 خرداد 1361 تا 30 خرداد 1362 به شهادت
رسیدند تنها 40 نفر عضو سپاه پاسداران بودند و مابقی را شهروندان عادی غیرنظامی تشکیل میدادند. این مسئله بیشتر به دلیل ترورهای کور واحدهای ترور سازمان بود که رهگذران، صاحبان کسب و پیشه که صرفاً به دلایلی مانند نصب تصاویر حضرت امام خمینی(ره) و یا سایر مسئولان نظام در محل کسب خود و یا حضور در اماکنی مانند مسجد و یا پایگاههای بسیج و کمیته و سپاه و... یا داشتن ظاهر حزباللهی را هدف ترور قرار داده بود. در مجموع، با استناد به مصاحبه مسعود رجوی با نشریه عربزبان «المصور»، تعداد کل شهروندان ایرانی که از ابتدای ورود سازمان به فاز مسلحانه تا پایان سال 1362 به دست نیروهای سازمان به قتل رسیدند بیش از 6 هزار نفر اعلام شد.(2)بر اساس منابع سازمان این تعداد با احتساب کردستان و نوار مرزی، 7 هزار نفر بوده
و بیلان عملیات و تخریب در سطح شهرها در این دوره نیز 1200 مورد بوده است.(1)
با وجود این، با انجام سه طرح کنترل گلوگاهها و معابر ورودی و خروجی، کنترل شهرهای بزرگ و طرح مالک و مستأجر که برای شناسایی تیمهای ترور منافقین در کشور صورت گرفت، سازمان که نتوانسته بود عنصر اجتماعی و حمایت تودهای را برای مقابله با نظام به دست آورد به انتقامگیری از مردم پرداخت. بر اساس آمار ادعایی سازمان از سال 1362 تا 1363 تعداد پنج هزار نفر از نیروهای جمهوری اسلامی در سطح شهرها و کردستان و منطقه نوار مرزی ایران و عراق توسط تیمهای ترور و گروههای عملیاتی نظامی ترور شدند و بر اساس بیلان عملیات تخریب سازمان، 900 عملیات تخریب نیز اجرا شد.(2)در این وضعیت با اجرای سه طرح مذکور توسط نظام و دستگیری تیمهای ترور، انصراف افراد تیمها به دلیل عدم اعتقاد به صحت خطوط و... تقریباً تمام افراد ترور دستگیر شده و یا فراری بودند و عملاً در اواخر سال 62 بدنه نظامی سازمان در داخل کشور از بین رفته و نیرویی برای ورود به عملیات وجود نداشت. با وجود این، علی زرکش معاون رجوی
ورود به مرحله سوم اقدامات تروریستی را از سال 1363 به عنوان دستور کار سازمان اعلام کرد.(3)
در واقع سازمان با اعلام شروع مرحله سوم اقدامات تروریستی یعنی «سرنگونی رژیم» از سال 1363 به بعد، سه هدف تداوم فعالیتهای مسلحانه علیه نظام، قیام تودهای در شهرها به ویژه تهران و تمرکز بر آزادسازی منطقهای مرزی از ایران (به ویژه کردستان) و در نتیجه تشکیل ارتش خلق برای تصرف تهران را پیگیری میکرد. بدین منظور سازمان در سال 1363، باقیمانده نیروهای خود را از ایران خارج کرد و به کردستان عراق انتقال داد. سازمان به دلیل دستگیری تعداد زیادی از افراد هوادار آن در سالهای 1363 و 1364 در داخل ایران، عملاً با استقرار در پایگاههایی در کردستان عراق، از جمله پایگاههای «موسک»، «جلیلی»، «تدین» و
«سلیمانیه»، جذب نیرو و آموزش نظامی آنان را در این منطقه پیگیری میکرد. همچنین سازمان با استقرار رادیو مجاهد و دستگاههای شنود در ارتفاعات سلیمانیه، ارتباطات بیسیمی نیروهای نظامی ایران را شنود میکرد. بر این اساس، عملاً با استقرار سازمان در کردستان در سال 64 و سپس انتقال مرکز فرماندهی مجاهدین در سال 1365 به عراق، سازمان رسماً به بخشی از ارتش متجاوز صدام تبدیل شد. در این زمینه سازمان از همان نخستین سال سکونت در فرانسه کوشیده بود تا در فضای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، نشان دهد که میخواهد با عراق همراهی کند؛ چنانکه رجوی در مصاحبهاش در آذر 1360 با مجله الوطن تأکید کرده بود که «مشکل شطالعرب ظاهر قضیه است. مشکل اصلی تهدیدهای (امام) خمینی برای صدور انقلاب به خارج است که باعث بروز جنگ شده است. به نظر ما شطالعرب متعلق به عراق است.»(1)این مواضع رهبری سازمان، زمینه ملاقات رجوی و طارقعزیز در سال 1361 در پاریس را به وجود آورده بود. در این شرایط، سازمان پس از فتح خرمشهر، هماهنگ با مواضع صدام اعلام کرد که با ادامه جنگ مخالف است و از این رو بیانیه صلحی را با معاون رئیسجمهور عراق در پاریس امضا کرد. با وجود این،
نقطه عطف همکاری مشترک آنان با صدام در جنگ تحمیلی با اخراج مسعود رجوی از فرانسه در سال 1365 و استقرار مرکز فرماندهی مجاهدین خلق در عراق محقق شد.
با استقرار سازمان در عراق، همکاری مشترک منافقین و صدام در خلال جنگ تحمیلی در سالهای 1365 تا 1367 مبتنی بر اهداف و انگیزههای مشترک پیگیری شد. از یک سو دولت عراق علاقهمند بود که با جلب حمایت این سازمان، از شبکه فعالان و حامیان سازمان در داخل ایران برای اجرای عملیات خرابکارانه، انجام ترور شخصیتها و کسب اطلاعات و اخبار از اوضاع نظامی و اقتصادی کشور و تضعیف اراده مردم برای مشارکت در جبهههای جنگ استفاده کند و از سوی دیگر از نظر سازمان نیز عراق از نظر جغرافیایی بهترین و آسانترین مسیر برای نفوذ به
1) «منافقین و جنگ تحمیلی»، نشریه پیام انقلاب، سال چهارم، شماره 89، 1 مرداد 1362، ص 26.
داخل ایران بود و سازمان میتوانست با بهرهگیری از کمکهای مالی و تسلیحاتی دولت عراق، اقدامات خود را علیه ایران افزایش دهد. بر این اساس، نیروهای مجاهدین خلق با همکاری دولت عراق و با پشتیبانی و آموزش ارتش عراق، با ایجاد ارتش آزادیبخش ملی ایران در سال 1366 عملاً پایان استراتژی مبارزه مسلحانه شهری که از 30 خرداد 1360 به مدت 6 سال به عنوان خطمشی سازمان بود را اعلام کردند. بنابراین، شیوه عملیات تروریستی سازمان از شکل شهری و ترورهای انتحاری و جنگهای پارتیزانی در کردستان و جنگ شهری در شهرهای ایران به شکل جنگهای گردانی و حمله به پایگاههای مرزی ایران تغییر پیدا کرد. در این راستا پایگاههای نظامیای نیز به طور رسمی در نزدیکی مرزهای ایران، در اختیار آنها قرار گرفت(1)که مهمترین آنان عبارت بودند از:
پایگاه اشرف (مقر اصلی سازمان): در حدود 100 کیلومتری مرز غربی ایران و 100 کیلومتری شمال بغداد در استان دیاله و 40 کیلومتری شهر خالص، این قرارگاه از سال 1365 توسط گارد ریاست جمهوری صدام به منافقین واگذار شده بود.
پایگاه انزلی: در حدود 120 تا 130 کیلومتری شمال شرقی بغداد و در حدود 40 تا 60 کیلومتری مرز عراق و ایران.
پایگاه بنیاد علوی: در نزدیکی شهر منصوریه در حدود 60 مایلی شمال شرقی بغداد و 60 کیلومتری شمال قرارگاه اشرف.
پایگاه حبیب: در بصره در جنوب عراق و محل استقرار بخشی از نیروهای ارتش صدام در جنوب عراق بود.
پایگاه همایون: در العماره در جنوب شرقی عراق، متعلق به سپاه
1) تعداد واقعی قرارگاهها و پایگاههای سازمان در عراق بیش از این تعداد اعلام شده است. در این میان، تعدادی از این قرارگاهها که منافقین به عنوان قرارگاه رسمی و مستقل نام میبرند در درون پایگاهها و پادگانهای نظامی ارتش عراق بود، و به جز ساختمانهای واقع در بغداد، بقیه قرارگاههای منافقین در زمینها و مناطق وابسته به ارتش یا گارد ریاست جمهوری عراق بوده است.
چهارم ارتش صدام که به طور کامل به سازمان واگذار شده بود.
پایگاه فائزه: درشهر کوت، محل استقرار نیروهای ارتش صدام بود.
پایگاه مرکزی (پارسیان، حنیف، سعید محسن): در حدود 40 کیلومتری غرب بغداد، این پایگاه اصلیترین قرارگاه فرماندهی سازمان مجاهدین در عراق و اصلیترین محل استقرار مسعود و مریم رجوی بود که از سال 1366 در اختیار آنان قرار گرفته بود.
قرارگاه بدیع: در 30 کیلومتری غرب بغداد، این قرارگاه به توصیه سازمان اطلاعات و امنیت عراق و از طرف گارد ریاست جمهوری به سازمان واگذار شده بود.
قرارگاه جلولا: در 20 کیلومتری شهر جلولا، متعلق به ارتش صدام بوده و بخشی از آن به سازمان واگذار شده بود.
قرارگاه دبس: در حاشیه شهر کرکوک قرار داشت که مدتی محل اختفا و نگهداری مهمات سنگین و توپخانهای آنها بود و زمانی هم به عنوان محل نگهداری اسرا و افراد جدا شده از سازمان، از آن استفاده میشد.
قرارگاه ذاکری: این قرارگاه همان محل استقرار فرماندهی سپاه دوم
ارتش صدام بود که اگر چه بعد از سقوط صدام به تصرف سازمان درآمد اما از سال 1366 در این محل پایگاه داشتند.
قرارگاهها و پایگاههای شهری (بیش از 15 پایگاه): این پایگاهها از شمالیترین ناحیه تا جنوبیترین نقطه عراق واقع شده بود.
قرارگاه خیابانی و ضابطی: در
خروجی جاده کرکوک به سمت اربیل که از اواخر سال 1364 تا 1370 در اختیار سازمان بود.
قرارگاه خانقین: در حاشیه شهر خانقین و متعلق به گارد ریاست جمهوری صدام.
قرارگاه مرز اردن: این پایگاه از طرف مأموران امنیتی صدام برای تردد به اردن به سازمان واگذار شده بود.
بدین ترتیب با حمایت مالی و نظامی رژیم بعث عراق، واحدهای
کوچک نظامی سازمان به سرعت سازماندهی و تجهیز شدند. منابع سازمان مدعیاند در سال 1366 و 1367 بعد از تأسیس ارتش هزاران نفر تلفات به نیروهای ایران وارد ساختند. بهرغم اینکه سازمان با ارائه آمارهای اغراقآمیزی مدعی است که در عملیات آفتاب، چلچراغ و فروغ جاویدان نیز هزاران نفر از رزمندگان جمهوری اسلامی را به شهادت رسانده است اما عملاً آنان با تلفات فراوانی مجبور به عقبنشینی شدند.(1)
سازمان در طول سالهای استقرار در عراق با اغراق در آمارهای عملیات نظامی و ترور تلاش داشت به بهانه گسترش این عملیاتها، امکانات بیشتری را به دست آورد. بر اساس مصاحبه نشریه الحیات با سرلشکر وفیقالسامرایی یکی از فرماندهان اطلاعات نظامی رژیم بعث عراق، رجوی پس از حضور در عراق ماهیانه علاوه بر تأمین هزینهها و احتیاجات سازمان بین 9 تا 10 میلیون دلار از رژیم عراق دریافت میکرد و پیش از جنگ کویت نیز ماهیانه 20 میلیون دینار عراقی از سازمان اطلاعات نظامی (استخبارات) میگرفت.(2)
از سوی دیگر، بهرغم گسترش فعالیتهای نظامی سازمان مجاهدین
خلق در عراق در خلال سالهای 1365 تا 1367، آنها از طریق شورای ملی مقاومت در اروپا نیز به فعالیتهای سیاسی و تبلیغی علیه جمهوری اسلامی ادامه دادند. در این دوره، ساختار سیاسی سازمان توسط مریم رجوی اداره شده و فعالیتهای آن به بخشهایی از آمریکا، کشورهای اروپایی، آفریقا و خاورمیانه گسترش یافت. این فعالیتهای سیاسی از طریق قرارگاه اروپایی سازمان مجاهدین خلق در نزدیکی شهرک حومهای اورسورواز(3)در استان سرژی پونتواز(4)در فرانسه پیگیری میشد. این پایگاه که از سال 1360 به مقر فعالیتهای سازمان در اروپا تبدیل
شده بود، محل استقرار مریم رجوی بوده و به همین دلیل در برابر «پادگان اشرف» در عراق به «پادگان مریم» در فرانسه مشهور شده است. این پادگان که تحرکات سیاسی و امنیتی سازمان در غرب را سازماندهی میکند، تاکنون کارویژههای زیر را برای سازمان داشته است:
مرکز و ستاد فرماندهی استراتژی جنگ مسلحانه و ارتش آزادیبخش ملی،
مرکز امن عناصر تئوریک و ایدئولوژیک سازمان که مسئولیت تبیین متدولوژی فرقهای و کنترل ذهن نیروهای سازمان در عراق و در غرب را دارد،
ستاد اصلی سیاسی سازمان یعنی شورای ملی مقاومت،
ستاد سازماندهی اجرایی در زمینههای تبلیغی، ارتباطی، اطلاعاتی، مالی و جاسوسی،
نماد قدرت سازمان در تبلیغات بیرونی و فعالیتهای سیاسی و دیپلماتیک پس از پادگان اشرف.(1)
سازمان مجاهدین خلق پس از پایان جنگ تحمیلی، فعالیتهای خود را با تمرکز بیشتر بر اقدامات سیاسی – تبلیغاتی در اروپا و آمریکا
پیگیری کرد. با وجود این، مسعود رجوی از انحلال شاخه نظامی سازمان پس از پایان جنگ ایران و عراق خودداری کرد. از این رو، سازمان در عراق به ارتش خصوصی صدام تبدیل شد و در خلال جنگ دوم خلیج فارس (جنگ کویت) از نیروهای مجاهدین خلق در عملیات مروارید برای سرکوب قیام مردمی کردستان در شمال عراق استفاده شد. همچنین در سرکوب انتفاضه شیعیان جنوب عراق نیز مورد استفاده قرار گرفت و بدین ترتیب فعالیتهای تروریستی سازمان علاوه بر مردم ایران، ملت عراق را نیز دربرگرفت. از سوی دیگر حفظ شاخه نظامی سازمان، امکان برنامهریزی و اجرای اقداماتی مانند حمله و آتش زدن سفارتخانههای ایران در 13 کشور غربی در آوریل 1992 یا اقدامات تروریستی در داخل ایران و به ویژه حملات نظامی در فوریه 2000 را نیز ممکن ساخت.
1) «پادگان مریم رجوی (فرانسه – اورسورواز) از بیرون و از درون» بنیاد خانواده، سحر، نوامبر 2008.
سازمان مجاهدین خلق در خلال سالهای 1367 تا 1382 با تحولات درونی، ایدئولوژیکی و تغییر ساختار تشکیلاتی نیز همراه بود. این تحولات درونی با هدف مطیعسازی بیشتر نیروها و تبدیل رهبری جمعی سازمان (کادر مرکزی) به رهبری خاص (رجوی) و تبدیل وی به عنصری مقدس و دستنیافتنی صورت گرفت تا از این طریق فرمانروایی محض و بلامعارض در امر کنترل نیرو ممکن شود. در این میان در سال 1368 رجوی انقلاب ایدئولوژیک نوین سازمان را اعلام کرد و از این طریق اولاً رقبای بالقوه وی مقصر شکستهای آن در جنگ شمرده شده و حذف شدند. ثانیاً با موظف شدن همه اعضا به طلاق همسران خود کنترل فرقهای بر اعضای سازمان تشدید شد. علاوه بر این رجوی دستور داد که تمامی بچهها بدون والدینشان از عراق خارج و به غرب فرستاده شوند تا از این طریق اعمال کنترل و نظارت بر افراد و اطاعتپذیری آنان افزایش یابد. از سوی دیگر مریم رجوی در سال 1368 به عنوان مسئول اول سازمان منصوب شد و مسعود رجوی نیز به عنوان رهبر ایدئولوژیک اعلام شد.(1)
فاز جدید ترور و خشونت و تخریب از طریق بمبگذاری و
خمپارهاندازی در سه نقطه تهران در خرداد 1377 آغاز شد و با ترور شهید اسدالله لاجوردی و سپس حمله و خمپارهاندازی به یکی از مراکز بسیج، و ترور سرلشکر صیاد شیرازی تداوم یافت. اما با بنبستهای مکرر و بحرانهای زنجیرهای سازمان و شرایط بینالمللی و منطقهای حاکم بر آن، سازمان مجبور شد در قالب پوششی شورای ملی مقاومت به نوعی «عقبنشینی تاکتیکی» دست زند و در سال 1381 با طرحی به نام «جبهه همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی» آمادگی خود را برای همکاری با دیگر نیروهای سیاسی اپوزیسیون نظام جمهوری اسلامی ایران اعلام نماید.(2)
سازمان در سال 2002 به افشای اطلاعاتی جعلی از برنامه هستهای ایران پرداخت و این مسئله زمینه تبلیغات رسانهای و فشارهای سیاسی و
1) برای مطالعه بیشتر در زمینه تحولات درونی ایدئولوژیکی و تغییر ساختار رهبری سازمان در خلال سالهای 1367 تا 1382 نک: علیاکبر راستگو، مجاهدین خلق در آینه تاریخ، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384صص 221-134، همچنین نک: سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام (1384-1344)، ج 3، صص 173-21.
2) سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج 3، صص 406-367.
اقتصادی علیه ایران را تقویت کرد. این اطلاعات بر اساس برخی اسناد و شواهد موجود از طریق سازمان اطلاعات اسرائیل، موساد، به سازمان مجاهدین خلق منتقل شد تا با افشای آن توسط این سازمان، اهمیت آنها به عنوان منبعی برای تأمین اطلاعات از ایران افزایش یابد.(1)از سوی دیگر، سازمان در پروندهسازی آمیا در آرژانتین علیه ایران نقش داشت و علاوه بر این، چهار شاهد پرونده آمیا از اعضای این سازمان بودند.
یکی دیگر از مهمترین تحولات مربوط به سازمان مجاهدین خلق در این دوره، تحتتأثیر تغییرات معادلات منطقهای و جهانی و موفقیتهای دیپلماتیک ایران، افزایش فشارهای بینالمللی بر آن و قرار گرفتن آن در لیست گروههای تروریستی است. در این میان:
الف) بر اساس گزارش وزارت خارجه آمریکا به کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان در سال 1994، سازمان مجاهدین خلق یک فرقه ارزیابی شد که ماهیتی تروریستی دارد و در سال 1997 وزارت خارجه آمریکا بر اساس قانون ضدتروریسم مصوبه سال قبل، سازمان مجاهدین خلق را یک گروه تروریستی اعلام کرد.
ب) کمیسیون نظارت بر خیریههای بریتانیا تحقیقاتش را در مورد
مؤسسه خیریه ایراناید و جمع کردن پول برای سازمان در سال 1996 شروع کرد و در سال 1997 مؤسسه خیریه ایراناید(2)را منحل و حسابهای آن را مسدود کرد.(3)علاوه بر این بریتانیا در سال 2000 بر اساس قانون ضدتروریسم مصوب همان سال، سازمان مجاهدین خلق را سازمانی تروریستی اعلام کرد.
ج) در 21 دسامبر 2001 دادگاه عالی آلمان، بیستوپنج مرکز مجاهدین خلق را در آلمان به خاطر کلاهبرداری و سوءاستفاده از
بیمههای اجتماعی تعطیل کرد، زیرا میلیونها مارک آلمان از طریق این مراکز برای خرید سلاح استفاده شده بود.
د) در استرالیا نیز از سال 2001 سازمان در لیست سازمانهایی که باید داراییهایشان بلوکه شود قرار گرفت.
ه. ) اتحادیه اروپا در ماه می 2002 مجاهدین خلق را در لیست سازمانهای تروریستی قرار داد.
از سوی دیگر در این دوره تلاشهای فراوانی برای خروج سازمان از لیست گروههای تروریستی انگلیس و اتحادیه اروپا صورت گرفت که اخیراً به خروج نام آن از لیست گروههای تروریستی انگلیس و اتحادیه اروپا منجر شد.
حمله آمریکا به عراق و سرنگونی رژیم صدام، فصل جدیدی در ماهیت، عملکرد، وضعیت کنونی و آینده سازمان مجاهدین خلق به وجود آورد. زیرا:
اولاً: با سقوط رژیم صدام، آنها میزبان خود و مهمترین متحد استراتژیک خود را از دست دادند.
ثانیاً: حمله آمریکا به عراق و تشکیل دولت جدیدی از مخالفین رژیم بعثی در این کشور، وضعیت بسیار پیچیده و مبهمی را فراروی این سازمان قرار داد.
ثالثاً: وضعیت درونی این سازمان و نیروهای آن در کمپ اشرف و چگونگی تعامل آمریکا، عراق و ایران با آنان نیز وضعیت کنونی نیروهای سازمان را با مشکل مواجه ساخت.
در این میان تحلیل سازمان مجاهدین خلق پیش از حمله آمریکا به عراق این بود که آمریکا به عراق حمله نخواهد کرد و احتمال حمله نظامی به ایران بیشتر از حمله به عراق است. بر این اساس سازمان باید با
ارائه اطلاعات جدید علیه نظام ایران، زمینههای حمله به آن را فراهم کند.(1)
http://www.mojahedin.ws/article/title.php?arid=2.
پس از آغاز حمله به عراق مواضع سازمان در عراق مورد حملات هوایی و موشکی آمریکا قرار گرفت.(2)نیروهای آمریکایی پایگاههای سازمان را با این تصور که آنان بخشی از انبارهای پنهانی ذخیره تسلیحاتی صدام بوده و احتمال مقاومت نیروهای این سازمان در قبال حمله به عراق نیز ممکن است مورد حمله قرار دادند.(3)این حملات با حداقل تلفات نیروی انسانی همراه بود. سرانجام در 18 آوریل 2003 نیروهای مسلح سازمان تسلیم شده و خلعسلاح را پذیرفتند. پس از آن نیز تمامی اعضای سازمان در عراق، حدود 3800 نفر، در پایگاه اشرف محصور شده و با گرفته شدن اثر انگشت و DNA از آنان، مورد بازجویی قرار گرفتند. در ماه می 2003 نیز خلعسلاح و توقیف 2139 تانک و نفربر و توپخانه و بیش از 420 هزار پوند مواد انفجاری آنان عملی شد.(4)مسعود رجوی نیز از زمان حمله نیروهای آمریکایی ناپدید شد. با به قدرت رسیدن مخالفین رژیم بعثی، بازخوانی اسناد همکاریهای سازمان و صدام آغاز شد و پیشینه فعالیتهای مجاهدین خلق در موضوعات زیر مورد توجه دولتمردان جدید این کشور قرارگرفت:
مشارکت تشکیلات مجاهدین در قتلعام مردم و سرکوب اعتراضات داخلی عراق در زمان صدام
حیف و میل اموال عمومی مردم عراق در زمان صدام
پیوندهای سیاسی استراتژیک با صدام
سوءاستفاده از کمکهای بینالمللی به کودکان عراقی در زمان تحریمهای اقتصادی عراق (در برنامه نفت در برابر غذا)
مداخله در امور داخلی عراق
تعامل و همکاری با تروریستها در عراق
تلاش در جهت تشدید ناآرامیها و بحرانهای موجود
از سوی دیگر، پس از حمله آمریکا به عراق و کنترل پایگاههای
1) «کرونولوژی سازمان مجاهدین و رهبری رجوی در جنگ سوم عراق»، ذرهبین، 20/1/1386، نک:
2) Fletcher, Holly, "Mujahedeen-e-Khalgh", Council on Foreign Relations' April 18,2008.
3) Behind the Mujahedeen-e- Khalgh (MEK), Research Note, No 43,16 June 2003.
4) "White Paper: U.S. Policy Options for Iran and Iranian Political Opposition", Iran Policy Committee, September, 2005.
سازمان به منظور جلبنظر دولت ایران و کاهش حساسیت افکار عمومی، فشارهای بینالمللی مقطعی بر آنها افزایش یافت. به طوری که:
در سوم ژوئن 2003 پلیس فدرال استرالیا به ده مرکز سازمان در سیدنی، بریزبن و ملبورن حمله کرد.
پلیس فرانسه در 17 ژوئن 2003 به مراکز سازمان در پاریس و سایر شهرها حمله و مریم رجوی و بیش از 150 نفر دیگر را به دستور قاضی بروگر، قاضی ضدتروریسم، دستگیر کرد و در 29 ژوئن مریم رجوی در دادگاه اولیه شش ساعت مورد بازجویی قرار گرفت.
در 15 اوت 2003 دولت آمریکا با تصحیح لیست گروههای تروریستی این کشور، نام شورای ملی مقاومت ایران را نیز به عنوان نام دیگر سازمان مجاهدین خلق به این لیست اضافه کرد و در 11 سپتامبر 2003 نیز ریچارد بوچر در کنفرانس خبری تأکید کرد که «مجاهدین خلق یک گروه تروریستی است و به آنان اجازه فعالیت در عراق داده نخواهد شد.»
شورای حکومتی عراق در دهم دسامبر 2003 به اتفاق آرا به اخراج سازمان از عراق رأی دادند؛ (نیروهای آمریکایی از این مصوبه تبعیت
نکردند) و علاوه بر این مقامات عراقی خواهان واگذاری مسئولیت پایگاه اشرف به ارتش عراق بودند که این مسئله نیز با مخالفت آمریکا مواجه شد. با وجود این، با تصویب قانون اساسی جدید عراق و منع حضور گروههای تروریستی در این کشور و همچنین برگزاری انتخابات پارلمانی و استقرار دولت مالکی، فشارهای سیاسی دولت و پارلمان عراق برای اخراج این گروه از عراق تشدید شد. در این زمینه دادگاه عالی جنایی رسیدگی به جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت عراق نیز سازمان مجاهدین را به ارتکاب جنایت علیه مردم عراق متهم کرد. هیأت دادستانی این دادگاه با ارائه مدارک موثق، اعلام کرد که در صدد بازگشایی دو پرونده علیه سازمان مجاهدین به اتهام ارتکاب جنایت قتل، آوارگی هزاران تن از شهروندان عراقی در شمال و جنوب این کشور و
دریافت مبالغ هنگفتی از داراییهای عمومی عراق از رژیم بعثی و استفاده آن علیه مردم این کشور است.
قوه قضائیه عراق نیز اعلام کرده است که شکایاتی علیه سران این سازمان (مربوط به حدود 150 نفر) وجود دارد و احکام بازداشت چند نفر از اعضای سازمان از جمله عباس داوری (رابط سیاسی سازمان در قرارگاه اشرف)، مژگان پارسایی (فرمانده نیروهای رجوی در عراق) و صدیقه حسینی (مسئول اول سازمان) صادر شده است و تحقیقات همچنان ادامه دارد.(1)از سوی دیگر، از دسامبر 2007 میلادی صاحب اصلی زمین قرارگاه اشرف که در دوره حاکمیت صدام از عراق گریخته بود به عراق بازگشته و با پیگری اقدامات قانونی و دریافت حکم دادگاه عراق خواهان بازپسگیری بخشی از زمین این پایگاه شد که به طور غیرقانونی توسط صدام در اختیار سازمان قرار گرفته بود.(2)علاوه بر این، اعمال محدودیتها و پیگرد قانونی علیه سازمان با اعلام مصوبه هیأت وزیران عراق به اوج رسید. هیأت وزیران عراق با اعلام مصوبه زیر، اقدامات لازمالاجرایی را در مورد آنها تصویب کرد:
خلق به عنوان یک سازمان تروریستی و ضرورت اخراج آن از عراق تأکید میکند.
ماده دوم بر ضرورت قرار دادن سازمان مجاهدین خلق موجود در عراق تحت سیطره کامل حکومت عراق تا زمان اخراج آنها از این کشور تأکید داشته و در این راستا هرگونه تعامل با آنان را تنها بر اساس قوانین عراق مجاز میداند.
ماده سوم هرگونه تعامل با سازمان تروریستی مجاهدین خلق از سوی سازمان یا حزب یا مؤسسه یا اشخاص (عراقی یا خارجی) داخل عراق را ممنوع اعلام کرده و نقضکنندگان این قانون را در زمره احکام قانون مبارزه با تروریسم محسوب کرده که مطابق این قانون به مراجع قضایی احاله خواهند شد.
ماده چهارم بر ضرورت رفع مسئولیت نیروهای چندملیتی از سازمان مجاهدین و واگذاری کلیه نقاط بازرسی و نظارت ایجاد شده و به طورکلی امور مربوط به اعضای سازمان به مقامات ذیصلاح عراقی تأکید دارد.
ماده پنجم فعالسازی دعاوی قضایی مطروحه علیه عناصر سازمان که مرتکب جرائم در حق فرزندان مردم عراق شدهاند را مورد تأکید قرار داده است.
ماده ششم اقدام دولت عراق با همکاری کمیته بینالمللی صلیب سرخ برای ایجاد راهحلهای ریشهای برای مشکل حضور سازمان مذکور در عراق و اجرای مصوبات قبلی در خصوص اخراج آنان را مطرح کرده است.(1)
با وجود این، بهرغم اعمال فشارهای بینالمللی بر سازمان، نیروهای آمریکایی از منحل کردن تیم فرماندهی نظامی و ساختارهای سازمان سر باز زدند و مدیریت امور داخلی کمپ اشرف و کنترل بر اعضای سازمان را به سران سازمان واگذار کردند.(2)علاوه بر این، آنان قبلاً در 26 ژوئیه 2004 نیروهای سازمان در قرارگاه اشرف را به عنوان اشخاص
تحتالحفظ تحت حمایت ماده (27) کنوانسیون چهارم ژنو قرار دادند و از این طریق بدون برداشتن نام سازمان از لیست گروههای تروریستی آمریکا، امکان انتقال جداگانه افراد آن به عنوان اشخاص حقیقی به سایر کشورها از طریق سازمان صلیب سرخ را به وجود آوردند. با وجود این، سازمان به منظور جلوگیری از فروپاشی درونی و امکان تسلیح مجدد آنان از سوی آمریکا برای مبارزه با ایران، بر ضرورت حضور اعضای خود در قرارگاه اشرف در یونیفرمهای نظامی تأکید کرده و در برابر تمامی اقداماتی که برای جابهجایی آنان به محل امن یا حتی فرستادن اعضایی که اقامت در کشورهای اروپایی دارند نیز مقاومت کرد.(3)اما با تشکیل یک اقامتگاه بینالمللی موقت (TIPF) در مجاورت قرارگاه اشرف، کسانی که از سازمان جدا شده و خواهان پناهندگی و انتقال به کشورشان بودند به آنجا پناهنده
1) «جزئیات مصوبه هیأت وزیران عراق درباره سازمان تروریستی مجاهدین خلق»، خبرگزاری فارس، 1/4/1387.
2) Khalkhali Ali, "Mko Likely to Spread out in Small Cell Throughout the World", "diplomacy", September, 6, 2008.
3) Khodabandeh Massoud, Report of the Situation of Remaining Members of Mojahedine-Khalgh- in Camp Ashraf After Consultation with Iraqi Government officials, Iran Interlink, February 2008.
شدند. علاوه بر این پس از اعلام عفو عمومی ایران برای کسانی که از سازمان جدا شده و خواستار بازگشت به ایران هستند، تا سال 2008 حدود 380 نفر از اعضای سابق سازمان امکان یافتند به طور داوطلبانه توسط کمیته جهانی صلیب سرخ و وزارت حقوق بشر عراق جهت بازگشت به نزد خانوادهشان در ایران مورد حمایت قرار گیرند.(1)
در این شرایط، با تلاش و فشار دولت مالکی نیروهای آمریکایی پس از 5 سال در 30 آگوست 2008 (7 شهریور 1387) حفاظت از اردوگاه اشرف را به ارتش عراق واگذار کردند. همزمان دولت عراق اعلام کرد که به طور رسمی مهلت 6 ماهه را برای ترک عراق به اطلاع اعضای این سازمان رسانده است. سازمان مجاهدین با گسترش فشار دولت و پارلمان عراق با تلاش برای حفظ اردوگاه اشرف، تجمعات بسیاری در اروپا و به ویژه در ژنو برگزار کرد. همچنین این سازمان با ارتباطات گسترده با چهرههای سیاسی بعثی عراق به ویژه جبهه گفتمان ملی عراق به ریاست صالحالمطلق و برخی از چهرههای جبهه التوافق تلاش کرد تا تصمیم دولت عراق را در این زمینه الغاء کند. با وجود این، اعلام رأی دادگاه عالی عراق در 12 ژوئیه 2010 در مورد صدور حکم دستگیری
39 عضو سازمان از جمله مسعود و مریم رجوی به اتهام جنایت علیه بشریت و ارائه این حکم به وزارت کشور عراق و اینترپل و سپس درگیریهای پراکنده میان سازمان و ارتش عراق در آوریل 2011 سبب شد که دولت این کشور تأکید کند که آخرین مهلت برای خروج از عراق تا پایان سال 2011 میباشد.
سازمان از یک سو به دنبال پایگاههای جایگزین برای نیروهای خود در سایر کشورهای منطقه مانند اردن و... بوده و از سوی دیگر فعالیتهای تبلیغاتی شدیدی برای بهبود وضعیت حقوقی در کشورهای غربی را در دستور کار خود قرار داده است.
پس از دستگیری مریم رجوی در فرانسه در سال 2003، 16 خودسوزی اعضا در شهرهای اروپایی و کانادا صورت گرفت که این
1) Ibid.
مسئله در کنار سایر اقدامات تبلیغی و سیاسی سازمان و تغییر ملاحظات امنیتی و بینالمللی دولت فرانسه، سبب آزادی مریم رجوی و سایر اعضای سازمان شد.(1)
the Islamis t Regime?", The Jamestown Foundation, Terrorist Monitor, Vol. VI, Issue II, May 29, 2008.
از سوی دیگر، مریم رجوی با سفر به کشورهای اروپایی و سخنرانی در گردهمایی برخی جریانات اپوزیسیون ایرانی و حضور در پارلمان برخی از این کشورها در صدد جلب حمایت آنان از سازمان برآمد. سازمان توانست در دسامبر 2006 میلادی، رأی موافق دادگاه اروپایی را برای حذف این گروهک از فهرست سیاه تروریستی به دست آورد و بر اساس این حکم دیوان عدالت اتحادیه اروپا، خواستار پایان انسداد داراییهای این سازمان در کشورهای عضو اتحادیه اروپا شد. لذا در پایان اکتبر 2008 قضات بالاترین مرجع قضایی اتحادیه اروپا اعلام کردند که تصمیم به مسدود کردن داراییهای مجاهدین خلق لغو میشود.علاوه بر این، سازمان پس از فعالیتهای بسیار در انگلیس و ظاهراً پس از یک جدال قضایی 7 ساله توانست با حکم دو نهاد عالی قضایی انگلیس، در 24 ژوئن 2008 از لیست گروههای تروریستی دولت انگلیس خارج شود. سپس نام سازمان از لیست گروههای تروریستی اتحادیه اروپا حذف شد و هماکنون نیز در تلاش است تا نام سازمان را
از لیست گروههای تروریستی در آمریکا خارج کند.
در حالی که یکی از مهمترین اقدامات سازمان برای حفظ موجودیت این سازمان در عراق، همراهی با جریانات تروریستی نوبعثی و سلفی برای مقابله با ساختار سیاسی عراق جدید بود. از سوی دیگر سازمان با برخی از شاخههای القاعده در عراق نیز ارتباطاتی برقرار کرده است.(2)همچنین سازمان برای جلوگیری از اعمال فشارهای حقوقی- قضایی با پرداخت رشوه سه میلیون دلاری به یک قاضی عراقی، برخی از پروندههای قضایی مرتبط با اقدامات تروریستی خود را از بین برده است.(3)
از سوی دیگر سازمان، همکاری نظامی- اطلاعاتی با آمریکا را گسترش داده است. چنانکه گزارش گاردین در ژانویه 2005، تأکید کرده که پنتاگون با استفاده از نیروهای مجاهدین خلق به جعآوری اطلاعاتی
در عراق پرداخته است. همچنین در فوریه 2005 بر اساس گزارش نیوزویک، دولت بوش با طراحی یک برنامه درصدد انتخاب تعدادی از اعضای سازمان و آموزش آنان به عنوان جاسوس برای کسب اطلاع از ایران و به ویژه پرونده هستهای آن است. علاوه بر این، بر اساس برخی گزارشها، نیروهای سازمان در درگیریهای داخلی عراق مانند سرکوب اعتراضات شهرک صدر مورد استفاده نیروهای آمریکایی قرار گرفتهاند.
با توجه به وضعیت کنونی سازمان و تحولاتی که پس از سقوط رژیم صدام در عراق و در سایر کشورها در قبال آنها به وجود آمده است، توان عملیاتی و قابلیتها و پتانسیلهای این سازمان را میتوان در شرایط کنونی به صورت زیر مورد بررسی قرار داد:
30 آگوست 2008 در قرارگاه اشرف در محاصره ارتش عراق قرار دارند و توانایی انجام عملیات مستقل در این کشور یا علیه ایران را ندارند.
هماکنون در حدود 3500 نفر در اردوگاه اشرف مستقر هستند که در حدود 900 نفر از آنان زن هستند. سن متوسط این اعضا 48 سال است و تعداد قابل توجهی از آنان از مرز 50 سالگی گذشتهاند که توان عملیات نظامی را ندارند.(1)
بر اساس گزارش دیدهبان حقوق بشر و سایر نهادهای بینالمللی مانند صلیب سرخ، اعضای سازمان در معرض فشارهای روانی بسیار قرار داشته و در انزوا نگه داشته شدهاند. تعداد بسیاری از اعضای سازمان قصد جدایی از آن را داشتهاند، چنانچه بر اساس گزارش مؤسسه «رَند» 70 درصد ساکنان اشرف بهرغم میل خود در اشرف هستند و در صورت
1) هادی شعبانی، «هجده سال زندگی در قرارگاه اشرف، ناگفتههای عضو سابق گروهک منافقین»، سایت تحلیلی عصر ایران، 11 مرداد 1387.
ایجاد فرصت مناسب، آنجا را ترک میکنند. لذا آنان توان و انگیزه لازم برای انجام عملیات نظامی را ندارند.(1)
اعضای سازمان، فعالیتهای سیاسی خود را از طریق شورای ملی مقاومت در اروپا و آمریکا پیگیری میکنند. آنان با تأسیس دفاتر ظاهراً مستقل و متعدد در کشورهای اروپایی و آمریکا، حمایتهای سیاسی دولتها، نمایندگان و برخی از محافل و گروهها را در این کشورها به دست میآورند.
سازمان مجاهدین خلق با استفاده از دفاتر خود در کشورهای غربی، فعالیتهای تبلیغاتی را علیه نظام جمهوری اسلامی ایران در قالب برپایی گردهمایی، راهپیمایی و تجمعات انجام میدهد. آنها برای تبلیغات رسانهای بیشتر، از بیاطلاعی برخی از شهروندان غربی نیز سوءاستفاده کرده و حتی بودجه مالی حضور برخی از آنان در این تجمعات را
پرداخت میکنند. چنانکه در یکی از تظاهراتهای نمایشی آنان در پاریس، دهها نفر دانشجوی لهستانی با بودجه مالی سازمانی به عنوان تفریح به پاریس رفته و در تظاهرات حضور داشتند.(1)
استرالیایی و اکثریت پارلمان بریتانیا، 320 نماینده ایتالیا و... تأکید میکند.(2)
تحت پوشش بنیادهای خیریه، اجازهنامه فعالیت مالی- اجتماعی برای جمعآوری کمکهای بنیادهای آوارگان یا پناهندگان، زنان، کودکان و جنگزدگان را در کشورهای اروپایی به دست میآورد.
تعداد اعضای بسیاری از انجمنهای خیریه وابسته به سازمان، یک یا دو عضو است و اکثر این انجمنها وجود خارجی نداشته و تنها یک نفر از مسئولین سازمان در خارج از کشور، سرپرستی آن را بر عهده دارد.
فعالیتهای بسیاری از این انجمنها پس از کلاهبرداریها و اخاذیهای شدید مالی توسط دادستانیهای محل، تحت تعقیب و پیگرد قرار گرفته و پس از شکایت از انجمن ایران اید در انگلستان یا انجمن کمک به ایران در آلمان، فعالیتهای این انجمنها با مشکل مواجه شده است. در این زمینه، یکی از علل اعلام شدة حمله وسیع پلیس فرانسه به مقر سازمان در پاریس در سال 2003 و دستگیری مریم رجوی به اتهام پولشویی و صرف هزینههای این انجمنها برای امور تروریستی بوده است.
انجمنها و بنیادهای خیریه وابسته به سازمان در وقایعی مانند کریسمس، اعیاد مسیحی، زلزله بم و... با برپایی تجمعات بشردوستانه در کشورهای اروپایی و آمریکا مبالغ بسیاری را به دست میآورند.(1)
علاوه بر بنیادهای خیریه، هماکنون چندین بنیاد پوششی نیز در فعالیتهای مالی سازمان همکاری میکنند. این بنیادها که با عناوین مختلفی فعالیت میکنند، معمولاً از اسامی آنان برای دریافت اجازهنامه فعالیت غیرانتفاعی مالی استفاده میشود.(2)
Dealey Sam, "Terrorist Plan De Fundraiser," The Hill, 21 January 2005.
یکی از مهمترین استراتژیهای سازمان مجاهدین خلق از ابتدای تأسیس تاکنون، برقراری ارتباط با دولتها، جنبشها و سازمانهای منطقهای و بینالمللی در راستای منافع و اهداف سازمان بوده است. این مسئله که یکی از
علل اصلی تداوم فعالیتهای تروریستی سازمان تاکنون بوده است از طریق ارتباط با قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای پیگیری شده است. در این زمینه، به دلیل گرایشات مارکسیستی- لنینیستی سازمان، تمایل سازمان به شوروی از ابتدا وجود داشت به گونهای که بزرگترین چالشی که در اوایل سال 1358 میان نظام جمهوری اسلامی ایران و سازمان به وجود آمد، در ارتباط با دستگیری محمدرضا سعادتی، یکی از کادرهای اصلی سازمان، به دلیل جاسوسی برای شوروی، هنگام ارائه برخی اسناد و اطلاعات محرمانه ساواک در مورد سرلشکر مقربی به یکی از جاسوسان ک.گ.ب بود.(1)
در اواخر سال 1359 مسعود رجوی سفر مخفیانهای را به فرانسه از طریق مرز شرقی کشور انجام داد و تلاش کرد تا سازمان را به عنوان آلترناتیو نظام جمهوری اسلامی در میان کشورهای غربی مطرح کند.(2)بر این اساس، با ورود سازمان به مقابله مسلحانه علیه نظام در سال 1360، فرانسه میزبان سازمان شد و عملاً فرصتهای فراوانی را در اختیار سازمان قرار داد.
با خروج نیروهای سازمان از ایران و تداوم جنگ تحمیلی، رژیم صدام، متحد اصلی و استراتژیک آنها در منطقه شد و پایگاههای این
سازمان نیز به عراق منتقل شد. صدام حمایتهای وسیع سیاسی، تبلیغاتی، نظامی و اقتصادی از سازمان را در دستور کار خود قرار داده بود، چنانکه بر اساس فیلمی که شبکه الجزیره در 30 دسامبر 2003 پخش کرد، ملاقاتهایی میان مقامات امنیتی صدام با مسعود رجوی وجود داشته که سازمان در ازای دریافت پول و سلاح، به ترور و کشتار اهداف تروریستی که توسط مسئولان سرویس امنیتی عراق انتخاب شده بودند مبادرت کرده است.(3)
از سوی دیگر، اردن یکی دیگر از کشورهای منطقه خاورمیانه بود که سازمان ارتباطات نزدیکی با آن برقرار کرده بود. در پرتو ارتباط سازمان با رژیم بعثی عراق در خلال جنگ تحمیلی، روابط سازمان با اردن نیز توسعه یافته و سازمان با تأسیس دفتر خود در اردن، روابط نزدیک و خصوصی با
1) سرلشکر مقربی از افسران رده بالای ارتش پهلوی بود که در حدود سی سال فعالیت برای ک.گ.ب جاسوسی میکرد. برای مطالعه بیشتر نک: کوشکی، محمدصادق، تبار ترور، صص 168-166. همچنین نک: سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج 2، صص 450-417.
2) سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج 2، ص 575.
3) تاریخچه سازمان مجاهدین خلق ایران، فرقه رجوی به رهبری مریم و مسعود رجوی، ایران اینترلینک، سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج 2، ص 575.
ملکحسین برقرار کرد؛ به گونهای که انتقال اعضای سازمان از عراق به خارج، از طریق اردن صورت میگرفت. این روند در مورد انتقال فرزندان اعضای سازمان در جنگ دوم خلیج فارس در سال 1991 نیز اجرا شد.(1)از سوی دیگر روابط سازمان و اردن پس از سقوط رژیم صدام نیز ادامه یافت. در این زمینه، انتشار خبر اجازه مجدد بازگشایی و فعالیت دفتر مجاهدین خلق در اردن و پذیرش برخی از اعضای سازمان در سال 2007 و حضور 12 نماینده مجلس اردن و معاون رئیس مجلس نمایندگان این کشور در کنفرانس سازمان در پاریس، نشانه تداوم روابط برخی جریانات اردن با این سازمان بود.(2)با این حال وزارت امور خارجه اردن اعلام کرده است که هیچ ارتباط رسمی با این سازمان تروریستی پس از سال 1998 نداشته و آنان را به رسمیت نمیشناسد و حضور برخی مقامات اردنی در کنفرانس سازمان نیز هیچ ارتباطی با دولت این کشور ندارد.
سازمان مجاهدین خلق علاوه بر همکاری با عراق و اردن، تعاملاتی با سایر کشورهای منطقه خاورمیانه نیز داشته است. این کشورها پس از همکاری سازمان با عراق در جنگ کویت، سازمان را در انزوا قرار داده و هرگونه روابط با آن را در مواضع رسمی خود تحریم کردهاند و از این
رو تنها همکاری برخی اشخاص و محافل خاص در تعدادی از کشورهای عربی مانند عربستان، امارات یا اردن و حمایت مالی از سازمان ادامه داشته است. از جمله بندر بنسلطان، دبیر شورای امنیت ملی عربستان چندی پیش 750 هزار دلار به سازمان کمک کرد.(3)
در این میان، همکاریهای سازمان و اسرائیل پس از اعلام مبارزه مسلحانه با جمهوری اسلامی- به دلیل هدف مشترک آنان برای مبارزه با نظام ایران- هماهنگ شده و تاکنون نیز به صورت پنهانی ادامه داشته است. در این میان، سازمان از حمایت برخی از مراکز صهیونیستی آمریکا مانند «انستیتوی واشنگتن برای سیاستگذاری خاور نزدیک»(4)یا مؤسسه
1) علیاکبر راستگو، مجاهدین خلق در آینه تاریخ، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384ص 318 و همچنین نک: بهاره ایرانی، «آینه، مجاهدین در ظرف کشورهای منطقه آمریکای لاتین و آفریقا»، نک:Mojahedin.w.s.January 8,2008.
2) پدرام امینی، «مسئله اردن و منافقین»، کانون هابیلیان، 1388.
3) حمایت شاهزاده سعودی از منافقین، نک: پایگاه خبری آفتاب، 24 تیر 1386.
4) The Washington Institute for Near Middle East.
اینترپرایز(1)که از نئومحافظهکاران و حامی اسرائیل هستند برخوردار شده است. این مؤسسات و به ویژه اشخاصی مانند مایکل لدین(2)، مجاهدین خلق را بهترین گزینه جایگزین برای حکومت ایران میدانند و با برگزاری گردهماییهای مختلف به دنبال تغییر رژیم ایران هستند.(3)
مهمترین مسئله در مورد روابط اسرائیل و سازمان مجاهدین خلق، ارائه اطلاعات دستکاری شده و جعلی هستهای ایران به سازمان مجاهدین از سوی سازمانهای اطلاعاتی اسرائیل است. این موضوع از سوی اسکات ریتر، بازرس پیشین تسلیحات هستهای در کتابش در سال 2006 به تصریح مطرح شده و منبع اصلی افشاگری کذب سازمان از تأسیسات هستهای ایران، منابع اطلاعاتی اسرائیل اعلام شدهاند. در واقع، اسرائیل از این طریق درصدد تقویت جایگاه تبلیغاتی سازمان به عنوان تغذیهکننده اطلاعاتی غرب علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و در نتیجه افزایش ارزش این سازمان برای غرب بوده است.(4)از سوی دیگر اسرائیل از طریق شرکت PRST ، که مرکز آن در تلآویو است، اقدام به
تقویت پخش برنامههای سازمان از شبکه ماهوارهای کرده است.(5)
http://www.nejatngo.org/fa/post.aspx?id=7034.
سازمان مجاهدین خلق با برخی کشورهای اروپایی نیز روابط ویژه و پیچیدهای داشته است. در این میان، به دلیل استقرار سازمان و شورای ملی مقاومت در فرانسه در خلال سالهای 60 تا 65 روابط گستردهای میان آنها و این کشور وجود داشته است؛ چنانچه رجوی در مذاکراتش با سپهبد طاهر جلیلحبوش، رئیس سازمان کل اطلاعات عراق، با اشاره به روابط دیرینهاش با فرانسه تأکید کرده است که: «همانگونه که اطلاع دارید من در سالهای 1981 تا 1986 در پاریس بودم. در آن سالها... به ما تروریست نمیگفتند؛ هر چند کاخ سفید و کاخ الیزه میدانستند. با کاخ الیزه هم ارتباط داشتم، میدانستند که چه کسی حزب جمهوری را
در ایران منفجر کرد و چه کسی و چرا عملیات علیه رئیسجمهور و علیه رئیسالوزرای ایران انجام داد. آنها میدانستند و خوب هم میدانستند، ولی صفت تروریست هم به ما نزدند».(1)علاوه بر فرانسه، سازمان در انگلستان، ایتالیا، آلمان و کشورهای حوزه اسکاندیناوی، فعالیتهای سیا
سی، تبلیغاتی و مالی داشته است. روابط آمریکا و سازمان مجاهدین خلق به علل مختلفی بسیار مبهم و پیچیده بوده است. بخشی از مهمترین تحولات روابط آمریکا و سازمان را میتوان به شرح زیر برشمرد:
دولت آمریکا از سال 1987 به طور رسمی روابط و تماسهایی با سازمان مجاهدین خلق برقرار میکند. در این زمینه وزارت خارجه آمریکا هدف از این ارتباطات را کسب اطلاع از اوضاع ایران اعلام میکند.
در 19 ژوئن 1988، 138 نفر از نمایندگان کنگره و 14 نفر از سناتورهای آمریکا طی نامهای به وزیر خارجه این کشور خواستار استفاده از سازمان مجاهدین خلق در اقدام علیه جمهوری اسلامی ایران شدند.
هماهنگی عملیات فروغ جاویدان با دولت آمریکا از طریق سفر یکی از اعضای مرکزی سازمان (رضایی) به این کشور و حضور در یکی از کمیسیونهای تخصصی کنگره آمریکا سه روز قبل از عملیات در 22 ژوئیه 1988 صورت میگیرد.
قسمتی از فرودگاه واشنگتن قبل از عملیات مرصاد به مدت 3 روز برای انتقال نیرو به عراق در اختیار سازمان قرار گرفت.
افزایش همکاریهای اطلاعاتی- جاسوسی سازمان با آمریکا پس از پایان جنگ تحمیلی در دوره بوش پدر و عدم حمله به قرارگاههای آن در عراق در خلال حمله آمریکا به این کشور در جنگ کویت در 1991.
در ژوئن 1992، 219 نفر از اعضای کنگره آمریکا خواستار حمایت دولت بوش از اقدامات سازمان در سرنگونی نظام جمهوری اسلامی شدند.
در 4 نوامبر 1993 رجوی نامهای برای تبریک پیروزی کلینتون در انتخابات آمریکا میفرستد و کلینتون نیز در پاسخ نامه از رجوی به عنوان فردی دمکرات یاد میکند.
1) مسعود رجوی، برای قضاوت تاریخ، انگلیس، ایران اینترلینک،1383، صص 114-113، به نقل از سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج 2، ص 643.
در سال 1994 کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان آمریکا از وزارت خارجه این کشور خواست تا گزارشی علنی و رسمی در مورد مجاهدین خلق ارائه دهد. این گزارش مجاهدین را فرقهای ارزیابی کرده که ماهیتی تروریستی دارد.(1)
در اکتبر 1997 وزارت خارجه آمریکا بر اساس قانون ضدتروریسم سازمان مجاهدین خلق را یک گروه تروریستی اعلام کرد و هرگونه حمایت مادی از آن در آمریکا را ممنوع اعلام کرد.
در سال 1999 وزارت خارجه آمریکا برخی گروههای وابسته به سازمان را نیز به لیست گروههای تروریستی اضافه کرد.
در سال 2002، 150 عضو کنگره در نامهای به وزارت خارجه خواستار حذف نام سازمان از فهرست گروههای تروریستی شدند.
15 اوت 2003 دولت آمریکا شورای ملی مقاومت ایران را نیز به لیست گروههای تروریستی اضافه کرد.
28 اکتبر 2003 ریچارد آرمیتاژ معاون وزیر خارجه آمریکا در مقابل کمیته روابط خارجی سنا تأکید کرد که آمریکا نباید در عراق با یک گروه تروریستی خارجی [سازمان مجاهدین خلق] قرارداد آتشبس امضا میکرد.
دسامبر 2003 آمریکا رأی شورای حکومتی عراق برای اخراج
اعضای سازمان از این کشور را نپذیرفت.
9 ژوئیه 2004 سومین فرجامخواهی سازمان از دادگاه برای خروج از لیست گروههای تروریستی آمریکا نیز پذیرفته نشد.
26 ژوئیه 2004 اعضای مستقر در قرارگاه اشرف توسط ارتش آمریکا تحت حمایت ماده (27) کنوانسیون چهارم ژنو قرار گرفتند.
30 سپتامبر 2004 رئیس تیم تحقیقاتی آمریکا در مورد سلاحهای ممنوعه صدام، چارلز دولفر، گزارش داد که صدام حسین با سوءاستفاده از فروش غیرقانونی نفت در برابر غذا، میلیونها دلار به سازمان مجاهدین حقالعمل پرداخت کرده است.
در ژانویه 2005 اخباری مبنی بر استفاده از مجاهدین خلق توسط
1) U.S. State Department Report on The People's Mojahedin of Iran,1994.
آمریکا جهت جمعآوری اطلاعات در عراق منتشر شد.(1)
در فوریه 2005 اخباری در مورد تلاش دولت بوش برای استفاده از نیروهای سازمان به عنوان جاسوس برای کسب اطلاع از ایران و به ویژه برنامه هستهای آن منتشر شد.(2)
در سال 2006 اختلافات میان سازمان سیا، وزارت خارجه و پنتاگون در مورد چگونگی تعامل با سازمان مجاهدین ادامه یافت.
در سال 2007 اخباری در مورد استفاده از نیروهای مجاهدین خلق توسط آمریکا در سرکوب ناآرامیهای نجف و شهرک صدر منتشر شد.
30 آگوست 2008 نیروهای آمریکایی مسئولیت حفاظت از پایگاه اشرف را به ارتش عراق واگذار کردند. با این حال بر اساس برخی اطلاعات موجود تعدادی از سران ارشد سازمان به پایگاه البلد آمریکا منتقل شدهاند.
تحولات سیاسی – اجتماعی داخلی ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری در خلال سالهای 2009 و 2010، (1388 و 1389) زمینه توجه بیشتر برخی از مقامات آمریکایی برای سرمایهگذاری بر این سازمان را در راستای افزایش فشار بر ایران به وجود آورده است. این مسئله سبب شده است که اخیراً برخی از نمایندگان کنگره خواستار
حذف نام سازمان از لیست گروههای تروریستی آمریکا شوند.
یک علت پیچیدگی و تناقض رفتار آمریکا در قبال سازمان مجاهدین خلق، رویکردهای متفاوت موافقین و مخالفین سازمان در آمریکاست.(3)
Cafarella Nichola, "Mujahedeen-e-Khalg (MEK) Dossier", Center for Policing Terrorism, March 15, 2005.
Abedin Mahan, "Mojahedin-e-Khalg: Saddam's Iranian Allies", Terrorism
Monitor, Vol.1, Issue 8, December 2003.
وزارت دفاع و برخی از سیاستمداران نومحافظهکار آمریکایی مهمترین موافقین سازمان مجاهدین خلق در آمریکا هستند. از نظر آنان:
سازمان مجاهدین خلق جایگزین مناسب و دمکراتیکی برای حکومت ایران محسوب میشود. در واقع این نگاه برآمده از استراتژی تغییر رژیم ایران است.
در یک نگاه کارکردگرایانه، این سازمان ابزار مناسبی در چانهزنی با ایران محسوب میشود.
1) Borger, Julian and Ian Traynor, "New U.S.Ponders Attack on Iran: Hard Liners in Pentagon Ready to Neutralise Nuclear Threat Posed by Tehran, The Guardian, 18 January 2005.
2) Dickey Christopher and Hosenball Mark and Hirsh Michael, "Looking for A few Good Spies", Newsweek 14, February 2005.
3) برای مطالعه بیشتر در مورد رویکردهای متفاوت موافقین و مخالفین در آمریکا نسبت به منافقین نک:
این سازمان تنها گروه نظامی اپوزیسیون ایران بوده که با همکاری آمریکا توانایی بیثباتسازی ایران را دارد.
سازمان مجاهدین خلق، توانایی جاسوسی اطلاعاتی درباره ایران و به ویژه در قبال برنامه هستهای آن را دارد.
از سوی دیگر وزارت خارجه و سازمان سیا ظاهراً از مخالفین تغییر سیاست آمریکا در قبال سازمان و همکاری با آنان هستند. از نظر آنان:
سازمان مجاهدین خلق جایگاه بسیار حاشیهای و ضعیفی داشته و از هیچگونه حمایت مردمی داخلی در ایران برخوردار نیست.
سازمان به دلیل اقدامات تروریستی و ماهیت فرقهگونه، همچنان تهدیدی علیه اعتبار و وجهة بینالمللی آمریکا محسوب میشوند.
اطلاعات ارائه شده توسط سازمان از نظر سازمان سیا غیرقابل اعتماد بوده و از دقت لازم نیز برخوردار نیست.
در مجموع، با توجه به ناکامی آمریکا در ایجاد وحدت در میان گروههای اپوزیسیون ایرانی، شکست طرحهای انقلاب مخملی در ایران و تردیدهای رهبران کاخ سفید از حمله نظامی به ایران، به نظر میرسد که بهرغم اختلافات موجود در آمریکا در قبال سازمان، زمینه توجه و سرمایهگذاری
جدید بر گروه سازماندهیشدهای که پتانسیلهای لازم برای اقدامات تروریستی علیه حکومت ایران را دارند فراهم شده است. بر این مبنا این گروهک دوباره در میان نومحافظهکاران طرفدارانی پیدا کرده است.
سران مجاهدین خلق در اواخر دوره ریاستجمهوری بوش پسر، ناگزیر شدند با رویکرد واقعبینانهتری به تحلیل شرایط سازمان و چشمانداز فعالیتها و اهداف آن بپردازند. بنابراین آنها در تحلیلهای خود در مورد شرایط سازمان و چگونگی ادامه حیات آن در اواخر دوره بوش به نتایج زیر دست یافتند:
اولاً: در داخل ایران امکان سقوط نظام از طریق نیروهای اپوزیسیون داخلی و اقدامات تروریستی وجود ندارد.
ثانیاً: پس از سقوط رژیم صدام و خلعسلاح نیروهای نظامی مجاهدین، امکان سرنگونی جمهوری اسلامی از این طریق ممکن نیست.
ثالثاً: امکان براندازی جمهوری اسلامی تنها از خارج و تنها از طریق حمله نظامی یک نیروی خارجی با مختصات زیر امکانپذیر است:
الف) این نیروی خارجی تنها آمریکا میتواند باشد،
ب) امکان جنگ تنها در دوران حکومت جورج بوش پسر در آمریکا میسر است و با پایان دوره ریاست جمهوری بوش و با به قدرت رسیدن هر جناحی در آمریکا امکان ادامه سیاستهای وی وجود ندارد و لذا امکان فعالیت سازمان مجاهدین خلق نیز از بین خواهد رفت.
با توجه به این جمعبندی، با پایان دوره ریاستجمهوری بوش، سازمان مجاهدین خلق عملاً در بنبست قرار گرفته بود. اما تحولات پس از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال 1388، این سازمان را از بنبست استراتژیک خارج و نسبت به تداوم فعالیتهای خود امیدوار کرد. در این راستا این سازمان با حمایت از آشوبهای
خیابانی پس از انتخابات 1388 درصدد مداخله و مصادره به مطلوب اغتشاشات برآمد.
یکی از مهمترین تبلیغات سیاسی سازمان در غرب به ویژه پس از وقایع سال 1388 تلاش برای القای عدم وجود پایگاه مردمی نظام جمهوری اسلامی است. در این راستا آنان با تأکید بر حمایت از جریان رادیکالیسم سبز، بر افزایش مشکلات اقتصادی مردم تأکید کرده و درصدد بزرگنمایی برخی مشکلات داخلی و متزلزل نشان دادن نظام هستند. این مسئله به عنوان شاخصهای برای تشویق شدت عمل بیشتر دولتهای غربی در مقابله با سیاستهای نظام جمهوری اسلامی از سوی سازمان تبلیغ میشود.
یکی دیگر از مهمترین استراتژیهای کنونی مجاهدین خلق در مبارزه با
نظام جمهوری اسلامی، تلاش برای تضعیف مهمترین ارکان مؤثر در حفظ نظام مانند ولایت فقیه، سپاه، بسیج و سایر سازمانهای دولتی یا مردمی است. آنها همراستا با دولتهای غربی با تأکید بر عدم حمایت مردمی از این نهادها، برخی اتهامهای بیاساس مانند مسئله گسترش سلاحهای کشتار جمعی و هستهای، نقض حقوق بشر، مداخله در امور داخلی سایر کشورها، مشارکت در اقدامات تروریستی و... را به این نهادها منتسب میکنند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران سازمان مجاهدین خلق یکی از مهمترین گروههای تروریستی بود که با ورود علنی به فاز نظامی و آغاز جنگ مسلحانه علیه نظام جمهوری اسلامی ایران از 30 خرداد 1361 تاکنون نه تنها 12 هزار نفر از مردم را قربانی اقدامات تروریستی خود کرد، بلکه به همکاری با رژیم صدام در جنگ تحمیلی علیه ایران پرداخت و در جریانسازی غرب علیه ایران نیز کمک کرد. با این وجود، با گستردگی عملکرد تروریستی این سازمان، دولتهای غربی نیز به ناگزیر آنان را در لیست گروههای تروریستی خود قرار دادند. اما با تغییر شرایط منطقهای و بینالمللی همراه با سیاستهای دوگانه غرب در قبال تروریسم، زمینههای
خروج سازمان از لیست گروههای تروریستی کشورهای غربی به وجود آمد.
با توجه به فضای سیاسی – تبلیغاتی که کشورهای غربی به کمک گروههای مختلف ضدانقلاب داخل و خارج و از جمله سازمان مجاهدین خلق پس از تحولات داخلی دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری علیه ایران به وجود آوردهاند، توجه به ملاحظات زیر در سیاستهای داخلی و خارجی کشورمان در قبال سازمان مجاهدین خلق ضروری است:
گروههای جدا شده از سازمان و همچنین افشای موارد متعدد سوءاستفاده سازمان از برخی شهروندان غربی یا ایرانیان خارج از کشور.
اقدامات قضایی در رسیدگی به جنایات آنان: عملکرد تروریستی سازمان و اقدامات گستره آن در قالب جنایت جنگی، جنایت علیه بشریت، نقض گسترده حقوق بشر و حقوق بشردوستانه علیه مردم عراق و ایران با ارائه شواهد و اسناد موجود از طریق مجامع قضایی منطقهای و بینالمللی پیگیری شود.
بازگرداندن جداشدگان از سازمان به ایران: با توجه به تأکید مکرر ایران مبنی بر عفو عمومی اعضای غیرمجرم سازمان و تقیّد به نظارت مجامع بینالمللی و خانوادهها در استرداد آنان، میتوان روند بازگشت جداشدگان از سازمان به ایران را تقویت کرد.
افشای سیاستهای دوگانه غرب در برخورد با تروریسم و خروج مجاهدین خلق از لیست گروههای تروریستی: با توجه به خروج نام سازمان مجاهدین خلق از لیست گروههای تروریستی اروپا و تلاش اعضای آن برای خروج از لیست گروههای تروریستی آمریکا، جمهوری اسلامی ایران باید با تأکید بر سه دهه عملکرد تروریستی آن، به افشای مواضع دوگانه غرب در قبال مبارزه با تروریسم بپردازد.
خشونتی که رژیم پهلوی در سرکوب مبارزات آرام مردم به کار برد راه را برای بکارگیری خشونت علیه خود باز کرد. این خشونت مبارزه مسلحانه نامیده شد و چون با فدا کردن خود برای آرمانهای عدالتخواهانه همراه بود مقدس شمرده شد. مبارزه مسلحانه از سوی مدافعینش مؤثرترین شیوه بود برای مبارزه با دیکتاتوری شاه. اما این مبارزه مسلحانه چه تفاوتها و شباهتهایی با تروریسم داشت. آیا میتوان این دو را مترادف دانست و یا آن که هر یک روشی جداگانه است.
همچنین چگونه میتوان از یکی به دیگری راه یافت. در این مقاله تلاش شده است بستر پدید آمدن این مسیر در نمونه یک گروه چریکی مارکسیست بررسی شود.
کودتای 28 مرداد سال 1332 موازنه سیاسی را به سود شاه تغییر داد
1) نویسنده و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران.
ولی هنوز شاه نمیتوانست در قامت یک دیکتاتور تمامعیار، قدرت را به تمامی در اختیار خود قرار دهد. در نتیجه گروهها و رجال سیاسی اپوزیسیون امید داشتند با سازوکارهای قانونی بتوانند شاه را به رعایت چارچوبهای قانون اساسی مجبور سازند. خصوصاً آنکه دولت برآمده از کودتا با رهبران جبهه ملی با مدارا رفتار میکرد.(1)
با عمیق شدن اختلافات آمریکا و جهان غرب با شوروی و اقمارش که از آن به عنوان جنگ سرد یاد میشود، گسترش کمونیسم و وقوع انقلابهای قهرآمیز که میتوانست منافع غرب را مورد تهدید قرار دهد از نگرانیهای جدی آمریکا به شمار میرفت در نتیجه هنگامی که جان. اف کندی در سال 1339ش از سوی دمکراتها به کاخ سفید راه یافت برای مقابله با این دو تهدید، چاره کار را در اعطای دمکراسی حداقلی و اصلاحات اقتصادی در کشورهای تحت سلطه آمریکا یافت.
در نتیجه اعمال فشار کندی، در آستانه انتخابات مجلس بیستم قانونگذاری، شاه وعده داد که احزاب میتوانند در این انتخابات آزادانه مشارکت کنند. انتخابات با مشارکت احزاب برگزار شد اما تقلب در انتخابات گرچه حتی صدای شاه را درآورد ولی از عزم و اراده وی برای میدان ندادن به مخالفان و منتقدین خبر میداد. اما این پایان ماجرا نبود زیرا با سقوط دولت شریف امامی، دکتر علی امینی که از دوستان کندی به شمار میرفت با اشاره کاخ سفید از سفارت ایران در واشنگتن راهی کاخ نخستوزیری شد تا شاید بتواند با انجام برخی اصلاحات خطر کمونیسم و انقلاب قهرآمیز را از ایران دور سازد.
صعود علی امینی به قدرت، شرط کمکهای مالی آمریکا به ایران بود. امینی در 17 اردیبهشت 1340 فرمان نخستوزیری را از شاه دریافت کرد و مهمترین برنامه دولت خود را «اصلاحات ارضی»، مبارزه با فساد و اصلاح وضع اقتصاد ورشکسته کشور اعلام کرد. او در اولین گام، انحلال مجلسین را از شاه تقاضا کرد که شاه نیز با تقاضای او موافقت کرد. دولت امینی از دو سو تحت فشار قرار گرفت. یک سوی آن سران
1) یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گلمحمدی، تهران: نشر نی، 1377، ص 325.
جبهه ملی بودند که پذیرش دکتر امینی به عنوان آلترناتیو مطلوب حزب دمکرات آمریکا برایشان سخت گران بود و مایل بودند خود چنین نقشی ایفا کنند و سوی دیگر را دربار و در رأس آن شاه تشکیل میداد. هر دو جناح در تضعیف موقعیت امینی میکوشیدند. هیچیک از این دو جناح مایل نبود اصلاحاتی که امینی وعده آن را داده بود، با موفقیت مقرون شود و به نام او ثبت گردد. برخی حوادث مانند میتینگ جبهه ملی در 28 اردیبهشت 1340 در میدان جلالیه و تظاهرات دانشجویان دانشگاه تهران در اول بهمن همان سال، قدرتنمایی جبهه ملی در برابر امینی بود و شرایط را برای سقوط او مهیا ساخت.
شاه از وحشت آن که مبادا این بازمانده سلسله قاجار قدرت را به تمامی از کف او بیرون آورد به تکاپو پرداخت تا زمینههای حذف امینی را فراهم سازد.
شاه برای جلب نظر کندی در فروردین سال 41 راهی آمریکا شد و مقامات این کشور را مطمئن ساخت که اصلاحات موردنظر آنان را برای پیشگیری از بروز یک انقلاب قهرآمیز دنبال خواهد کرد. با توافقاتی که در واشنگتن حاصل شد، در اواخر تیرماه سال 41 امینی که نتوانسته بود موفقیتی کسب کند استعفا داد و شاه، اسدالله علم را جایگزین او ساخت. در نیمه مهرماه سال 41، کابینه اسدالله علم لایحه جدید تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی را تصویب کرد که در آن قید اسلام از شرایط انتخابکنندگان و انتخابشوندگان حذف شده بود. مخالفت آیات عظام و در رأس آنان امام خمینی با این مصوبه دولت، در آغاز مورد بیاعتنایی شاه و دولت قرار گرفت و بالاخره پس از 50 روز مبارزه دولت رسماً اعلام کرد که تصویبنامه مورخ 14/7/41 قابل اجرا نمیباشد. رفراندوم ششم بهمن ماه سال 41 درباره لوایح ششگانه، مبارزه علیه شاه و دولت را شدت بخشید و وارد مرحله نوینی ساخت. به رغم تحریم رفراندوم از سوی مراجع دینی، گروههای سیاسی و عدم استقبال مردم از این رفراندوم، دولت پس از برگزاری آن اعلام کرد که بیش از 5 میلیون نفر
از مردم به آن رأی موافق دادهاند.
شاه که از مقاومت امام خمینی و دیگر مراجع در برابر اصلاحات آمریکایی احساس خطر میکرد چاره کار را در حمله به آنان دید. در دومین روز از فروردین سال 42 که مصادف با سالروز شهادت امام جعفر صادق(ع) بود مأموران رژیم با لباس مبدل به مدرسه فیضیه در قم حمله برده و عدهای از مردم و طلاب را کشته و مجروح کردند.
در بعد از ظهر روز 13 خرداد که مصادف با روز عاشورا بود امام خمینی در مدرسه فیضیه به ایراد سخن پرداخت و این بار حملات خود را متوجه شخص شاه ساخت. با دستگیری امام خمینی در نیمه شب پانزده خرداد سال 42 و انتشار خبر آن مردم در شهرهای مختلف تظاهراتی برپا کردند که با سرکوب شدید در خون فرو نشست و به تعبیر بیژن جزنی «15 خرداد نقطه عطفی در رابطه رژیم با مردم شد. نقطه عطفی که در جریانهای سیاسی علنی و مخفی اثر بزرگ داشت»(1)این «اثر بزرگ» در برآمدن مبارزه قهرآمیز به عنوان مؤثرترین شکل مبارزه علیه حکومت دیکتاتوری متجلی شد.
گرچه شاه هیچگاه از دمکراتهای آمریکا خشنود نبود و همواره برای پیروزی جمهوریخواهان در انتخابات این کشور سرمایهگذاری میکرد ولی او توانست با نظر مساعد دمکراتها، خشونت لجامگسیختهای را در کشور به نمایش بگذارد که اوج آن در نیمه خرداد سال 1342 روی داد.
استراتژی کندی و دمکراتهای آمریکایی پیشگیری از پیدایش زمینههای انقلاب در جهان سوم بود اما طنز تاریخ در اینجا نهفته بود که بذر انقلاب در ایران در دوران کندی کاشته شد.
قتل کندی در آذرماه سال 1342 و بازگشت جمهوریخواهان به قدرت دست شاه را برای اتخاذ رویههای خشونتبار در قبال اعتراضات مردم گشودهتر ساخت.
سرکوب مردم و انسداد سیاسی همچنین آن دسته از احزاب سیاسی رفرمیست را که تحولات مطلوب خود و تحدید استبداد را در تحولات
1) بیژن جزنی: تاریخ سی ساله، ص 146.
سیاسی آمریکا جستوجو میکردند ناامید و منزوی ساخت.
در چنین فضایی، مبارزه مسلحانه در دستور کار جوانان پرشوری قرار گرفت که مایل نبودند مانند نسل پدرانشان به رخوت و ناامیدی تن داده و سرنوشت مردم را به طالع آنان حوالت دهند. در محافل این جوانان به تدریج از ضرورت مبارزه مسلحانه سخن گفته میشد و جزوات چریکی دست به دست میگشت، خصوصاً آنکه در کوبا و الجزایر و ویتنام و فلسطین مبارزه مسلحانه خوش درخشیده بود و پیروزیهایی به ارمغان آورده بود.
گروهی که بعدها نام «سازمان چریکهای فدایی خلق» بر خود نهاد نیز از پیوند چند محفل کمونیستی به وجود آمد و مبارزه مسلحانه تودهای را در دستور کار خود قرار داد.
از نیمه دهه چهل، تدریجاً گروههایی با ایدئولوژیهای گوناگون شکل گرفتند که مبارزه مسلحانه را برای برانداختن حکومت پهلوی مورد توجه قرار دادند. از جمله این گروهها، سازمانی بود که در اول دهه پنجاه نام «چریکهای فدایی خلق ایران» را برای خود برگزید. سازمان چریکهای فدایی خلق با ایدئولوژی مارکسیست – لنینیستی از پیوستن دو گروه که به واسطه نداشتن نام مشخص به نام بنیانگذارانش شناخته میشدند شکل گرفت. گروه نخست با نام جزنی – ضیاءظریفی شناخته میشد و گروه دوم به نام پویان – احمدزاده معروف بود.
گروه جزنی (بیژن جزنی – حسن ضیاءظریفی)، اولین تکاپوهای خود را برای تشکیل گروهی مسلح از سال 45 آغاز کرد. بیژن جزنی، سابقه عضویت در شاخه دانشآموزی حزب توده را در پیشینه خود داشت. او پس از انفعال و بیعملی این حزب در برابر کودتای 28 مرداد سال 1332 به کلی از این حزب برید و در سالهای 1340-1339 در سازمان دانشجویی جبهه ملی به فعالیت پرداخت.
این گروه پیش از آن که بتواند مبارزه مسلحانه علیه رژیم پهلوی را سامان دهد ضربه خورد و اعضای اصلی آن دستگیر شدند. اما دو تن از افراد باقیمانده گروه به نام علیاکبر صفایی فراهانی و محمد صفاری آشتیانی، مدت کوتاهی بعد رهسپار اردوگاههای نظامی فلسطین شدند تا با کسب آموزش چریکی به ایران بازگردند و مبارزه مسلحانه را آغاز کنند. آن دو پس از بازگشت، به ایران در سال 1349به همراه بقیه اعضاء برای آغاز جنگ چریکی به کوهستان و جنگلهای شمال ایران رفتند و بالاخره در شامگاه نوزده بهمن 1349 به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کردند. گرچه بیشتر اعضا دستگیر و بلافاصله به جوخه اعدام سپرده شدند ولی این عملیات نشان داد که مبارزه مسلحانه علیه رژیم پهلوی آغاز گشته است. بازماندگان گروه جنگل که اکنون از آنان بیش از چند نفر باقی نمانده بود در پیوند با گروه دیگر که بنیانگذارانش امیرپرویز پویان، عباس مفتاحی و مسعود احمدزاده بودند، در سال 1350 سازمان «چریکهای فدایی خلق» را تأسیس کردند.
در گروه اول، فقط جزنی به طرح دیدگاههای خود درباره مبارزه مسلحانه پرداخت و در گروه دوم، هم پویان و هم احمدزاده در این باره جزواتی منتشر کردند. مبارزه مسلحانه از نگاه این دو گروه تفاوتهایی با یکدیگر داشت ولی نمیتوان تردید کرد که هر دو گروه تحتتأثیر انقلاب کوبا بودند.
مبارزه مسلحانه از نظر جزنی تا زمانی که تودههای مردم به آن نپیوستهاند فقط وجهی تبلیغی داشت. او تأکید میکرد این نوع مبارزه فقط «ماهیت آگاه سازنده دارد.»(1)جزنی معتقد بود پس از آن که مردم آگاه شدند و به ضرورت مبارزه مسلحانه پی بردند و به آن پیوستند میتواند نابودی کل سیستم و انتقال قدرت را دنبال کند. در نتیجه، مبارزه مسلحانه از نظر وی باید تودهای و فراگیر باشد تا به نتیجه مطلوب یعنی
1) بیژن جزنی، نبرد با دیکتاتوری.
انتقال قدرت برسد. از این رو چنانکه خود تصریح دارد مبارزه مسلحانه با ترور تفاوتی ماهوی دارد. او ترور را «راه و روشی بینتیجه و انحرافی» میدانست که «نه تنها به مبارزه کمکی نمیکند بلکه میتواند برای جنبش ملی نیز مضر باشد.»(1)
او همچنین درباره نتایج زیانبار ترور نیز سخن گفته است و احتمال میدهد که ترور حتی میتواند سرکوب خشن و اختناق پس از آن را به دنبال داشته باشد که برای جنبش میتواند مهلک باشد.(2)
جزنی این نگاه خود به ترور را در بازجوییهایش نیز بیان کرده است. بنابراین احتمال میرود که او قصد فریب دستگاه امنیتی را داشته باشد زیرا در کتابی که او مدتی پس از ترور فرسیو، رئیس دادرسی ارتش که حکم اعدام اعضاء گروه سیاهکل را صادر کرد، در زندان نگاشت، نگاهش به ترور تغییر مییابد و آن را در «نشان دادن ضربهپذیری رژیم و برانگیختن احساس تنفر و کینه مردم نسبت به رژیم»(3)مورد تأیید قرار میدهد. در اینجا نظر جزنی به نظر پویان نزدیک میشود. زیرا پویان که از بنیانگذاران گروه دوم بود بر این اعتقاد بود که باید ضربهپذیر بودن رژیم بر مردم اثبات گردد.(4)
دغدغه جزنی تودهای شدن مبارزه مسلحانه بود. او ضمن قائل بودن به مبارزه در شهر اما تودهای شدن مبارزه مسلحانه را در کوه ممکن میدانست.(5)از نظر او تغییرات ایجاد شده ناشی از اصلاحات ارضی نه تنها مبارزه مسلحانه در روستاها و کوه را منتفی نمیسازد بلکه مبارزه شهری در مرحله عینی باید بر مبارزه در کوه تکیه کند. چون مبارزه مسلحانه در شهر محدودیتهایی برای چریک فراهم میسازد که در کوه این محدودیتها وجود ندارد و امکان پیوستن مردم را تسهیل میکند.(6)
جزنی امیدوار بود که مبارزه در کوه روی دهقانان اثر تبلیغی خواهد داشت و آنان که «بخش مهمی از زحمتکشان به شمار میروند» به مبارزه مسلحانه خواهند پیوست.(7)
نظرات جزنی پس از حادثه سیاهکل تدوین شده است بنابراین
1) برای مطالعه بیشتر نک به: محمود نادری، چریکهای فدایی خلق، از نخستین کنشها تا بهمن 1357، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1388، ج 1.
2) محمود نادری، چریکهای فدایی خلق، از نخستین کنشها تا بهمن 1357، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1388، ج 1.
3) بیژن جزنی، نبرد با دیکتاتوری.
4) امیرپرویز پویان، مبارزه مسلحانه و ردّ تئوری بقا.
5) بیژن جزنی، چگونه مبارزه مسلحانه تودهای میشود.
6) بیژن جزنی، نبرد با دیکتاتوری.
7) بیژن جزنی، نبرد با دیکتاتوری.
نمیتوان آن حادثه را در نتیجه آموزههای جزنی دانست، بلکه بالعکس جزنی با درکی وهمآلود و ناکافی از آن رویداد، نظرات خود را تدوین و جمعبندی کرد. از این رو امید داشت که اگر تجربه سیاهکل تکرار گردد نتایج آن به نفع جنبش خواهد بود.(1)
اما اگر جزنی ضمن محوری دانستن مبارزه مسلحانه و قائل شدن وجوهی استراتژیک برای آن، از مبارزات سیاسی و صنفی به عنوان پای دوم جنبش دفاع میکرد ولی در نزد گروه دوم یعنی گروه پویان، «مبارزه مسلحانه، هم تاکتیک و هم استراتژی» بود. پویان اعتقاد داشت که باید به هر ترتیب به رژیم ضربه زد تا از یک سو احساس قدرت مطلق در هم شکسته شود و از دیگر سو تودهها با ملاحظه ضربهپذیری رژیم از احساس ضعف مطلق بیرون آیند.(2)مسعود احمدزاده نیز تحتتأثیر رژی دبره و درسهایی که او از انقلاب کوبا آموخته بود امیدوار بود که گروهی کوچک بتوانند با عملیات مسلحانه و با فدا کردن خود تودههای عظیم را به حرکت درآورند.(3)احمدزاده توضیح نداد که «چگونه مبارزه مسلحانه تودهای میشود.» و فرآیند انتقال آن از گروه کوچک به تودههای عظیم چگونه رخ خواهد داد. بنابراین آنان خوشخیالانه گمان میکردند چون شرایط عینی انقلاب فراهم است بنابراین با ضربه زدن به نهادهای انتظامی – امنیتی رژیم، مردم به آنان خواهند پیوست و مبارزه مسلحانه فراگیر خواهد شد.
جزوه «راهنمای جنگ چریک شهری» اثر کارلوس ماریگلا این انقلابی برزیلی، موجب شد که پویان و احمدزاده از اندیشیدن به فرآیند و چگونگی تودهای شدن مبارزه مسلحانه بازبمانند. بر اساس این جزوه، مدل مبارزه مسلحانه در آمریکای لاتین یعنی جنگ چریکی شهری مورد پذیرش سازمان چریکهای فدایی خلق واقع شد و از آن پس این سازمان مبارزه مسلحانه را به ترور محدود ساخت و فروکاست.
سازمان چریکهای فدایی خلق سازمانی مارکسیست – لنینیست بود. علیالقاعده باید به آموزههای لنین در باب مبارزه مسلحانه و ترور توجه
میکرد ولی چنین نبود. لنین از ترور حداکثر به عنوان شیوهای از مبارزه در شرایط خاص یاد کرد ولی تأکید داشت که «قتل سیاسی هیچ وجه مشترکی با عمل قهرآمیز یک انقلاب خلقی ندارد.» از نظر لنین ترور، توطئه گروههای روشنفکری است که در نتیجه فقدان شرایط مقدماتی قیام صورت میپذیرد.(1)
نگاه سازمان چریکهای فدایی خلق به ترور دقیقاً در تقابل آشکار با نگاه لنین به این پدیده قرار داشت. چریکها گمان میکردند که با ترور افراد منفور، مردم سیاسی خواهند شد و به مبارزه مسلحانه روی خواهند آورد ولی از نظر لنین «تبلیغ ترور ... در تودههای کارگر این پندار زیانبخش را به وجود میآورد که ترور مردم را حتی علیرغم میلشان مجبور میکند که سیاسی فکر کنند.»(2)
بیاعتنایی چریکهای فدایی به این کلیدیترین آموزه لنین درباره ترور، شاید از آنجا ناشی میشد که از نظر آنان «مقتضی موجود و موانع مفقود بود». به عبارت دیگر، آنان تصور میکردند به محض آنکه گلولهای از سلاح چریکها به سوی حکومت شلیک شودد، مردم که به اندازه کافی سیاسی هستند و از دیکتاتوری به فغان آمدهاند به سرعت در پشت سر این پیشاهنگان صفآرایی خواهند کرد.
به هر تقدیر سازمان چریکهای فدایی خلق با نادیده گرفتن تصریحات لنین، ترور را به عنوان تاکتیک و استراتژی مبارزه خود برگزید. ترور ضیاءالدین فرسیو رئیس اداره دادرسی ارتش در 18 فروردین 1350 توسط بازماندگان گروه جنگل واکنش انتقامجویانهای بود در برابر اعدام اعضای آن گروه که فرایند ادغام بازماندگان گروه جنگل و گروه پویان - احمدزاده را تسهیل کرد و سرعت بخشید.
اما دو روز پیش از آن یعنی در شب شانزدهم فروردین، کلانتری قلهک
مورد حمله گروه پویان – احمدزاده واقع شد. این حمله که به فرماندهی مسعود احمدزاده صورت گرفت به معنای آغاز جنگ چریکی شهری بود. پس از آن که دو گروه در یکدیگر ادغام شدند و نام چریکهای فدایی خلق را برای خود برگزیدند. تأمین منابع مالی برای ادامه مبارزه از ضروریات محسوب میشد. تلاش گروه برای این منظور گرچه بالاصاله دارای اهمیت نبود و در چارچوب مبارزه مسلحانه نمیگنجید ولی گاه وجهی تروریستی مییافت. هنگامی که اعضای گروه برای سرقت از بانک ملی شعبه صفویه به آنجا رفتند، سرباز محافظ بانک هنگام گریز توسط حمید اشرف از پای درآمد و رئیس شعبه به نام محمدعلی نشید که در برابر خواست چریکها مقاومت کرده بود توسط حسن نوروزی کشته شد. همچنین در یک مورد دیگر، هنگامی که اتومبیل حامل پول بانک توسط گروه به سرقت رفت، افسر راهنمایی و رانندگی که در صحنه حضور یافته بود توسط احمد زیبرم به قتل رسید.(1)
این قتلها که هرگز نمیتوانست در چارچوب مبارزه مسلحانه جای گیرد، درک ناپخته چریکها را از مبارزه مسلحانه نشان میداد. به عبارت دیگر، برای این قتلها نمیتوان وجهی مبارزاتی قائل شد و نشان داد که یک گروه سیاسی با رویکرد مسلحانه و به منظور براندازی رژیمی وابسته و دیکتاتور چنین اعمالی را انجام داده است. زیرا این قتل میتوانست از سوی گروههای تبهکار نیز رخ داده باشد. اما چریکها بر این گمان بودند که هرگونه قتلی از سوی آنان، مردم را علیه رژیم تهییج کرده و آنان را به مبارزه مسلحانه خواهد کشاند. پس از ترور فرسیو و حمله به کلانتری قلهک و کلانتری تبریز، چریکها هنوز اقدامی که بتوان آن را مبارزه مسلحانه نامید انجام نداده بودند. ضرباتی که سازمان متوالیاً دریافت میکرد توان بازسازی سازمان را کاهش داده بود. از این رو نزدیک به سه سال بدون عملیاتی که وجود جنبش مسلحانه را نوید دهد سپری شد. درگیری چریکها با مأمورین دولتی و کشته شدن در خانههای تیمی و خیابانها نمیتوانست از جنبش مسلحانه در سطحی گسترده حکایت
1) محمود نادری، چریکهای فدایی خلق، از نخستین کنشها تا بهمن 1357، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1388، ج 1.
کند. پس از این وقفه طولانی در سال 53 چریکهای فدایی چند عملیات نظامی انجام دادند.
در بیستم مردادماه سال 53 چریکهای فدایی، محمدصادق فاتح یزدی صاحب کارخانه «جهان چیت» را ترور کردند. بر اساس اعلامیه توضیحی چریکها، این ترور از آن روی صورت گرفت که وی «نقش مؤثری در کشتار کارگران جهانچیت به عهده داشت.» زیرا در اردیبهشت سال 1350 که کارگران این کارخانه برای اعتراض به شرایط وحشتناک کار رهسپار تهران بودند در میانه راه ژاندارمها آنان را با مسلسلهای آمریکایی و اسرائیلی به گلوله بستند.(1)
این ترور که به ظاهر در جهت ابراز همدردی چریکها با کارگران صورت پذیرفت، نه تنها نظر مساعد کارگران را به خود جلب نکرد بلکه جناحی از فدائیان که طرفدار نظریات بیژن جزنی بودند، آن را برای آینده مبارزه ویرانگر دانستند.(2)
چند ماه بعد یعنی در دیماه همان سال علینقی نیکطبع توسط چریکها و به فرماندهی نسترن آلآقا ترور شد. نیکطبع بازجوی کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. او به داشتن رذایل اخلاقی و خشونت مشهور بود.
در دوازدهم اسفند همین سال سروان یدالله نوروزی فرمانده گارد دانشگاه صنعتی آریامهر توسط چریکها ترور شد. چریکها در توضیح این عملیات که به نام مجید احمدزاده نامگذاری شد، نوشتند:
«سروان یدالله نوروزی یکی از زبدهترین افسران گارد شهربانی بود که به منظور آمادگیهای بیشتر ضدانقلابی، در چند سال پیش از جانب دستگاه شهربانی به آمریکا و ژاپن فرستاده شده بود. این نورچشمی انتخابی دستگاه شهربانی پس از مراجعت از خارج، به فرماندهی گارد دانشگاه صنعتی برگزیده شد تا تعالیم ضدمردمی خود را که از امپریالیستها آموخته بود علیه هموطنان خود به کار گیرد.
سروان یدالله نوروزی یکی از وحشیترین و منفورترین افسران گارد دانشگاه بود. ... سازمان ما که از نزدیک در جریان فجایع و مظالم دستگاه
گارد دانشگاهها قرار داشت، با توجه به وحشیگریها و بیحرمتیهای بسیار این مزدور که در حق دانشجویان مبارز ما روا میداشت او را در یک دادگاه انقلابی محاکمه و به مرگ محکوم کرد و حکم اعدام را در روز مقرر در مورد او به اجرا درآورد.»
دو روز پس از ترور نوروزی، عباسعلی شهریاری به قتل رسید. شهریاری، نفوذی ساواک در تشکیلات تهران حزب توده بود. وی نقش مؤثری در به دام افتادن حسن ضیاءظریفی، مشعوف کلانتری، محمد چوپانزاده و مجید کیانزاد در سال 1347 ایفا کرد. اکنون چریکها به علت خیانت وی، او را ترور کردند. هدف چریکها از این ترور، بیپاسخ نگذاشتن خیانت بود. چریکها در اعلامیه توضیحی خود درباره این ترور اعلام داشتند: «در مرحله کنونی (مرحله گذار از تثبیت مبارزه به تودهای کردن آن)... نمیتوان تنها به یک نوع عملیات (مثلاً در جهت دفاع از منافع روزمره تودههای کارگر) دست زد.»(1)
چریکها واقف بودند که ترور شهریاری تأثیری روی مردم عادی نخواهد داشت بنابراین تأثیرات آن را روی گروههای سیاسی میدانستند که به نحوی از انحا از شهریاری ضربه خوردهاند. میدانیم که غیر از حزب توده و سازمان چریکهای فدایی، گروه سیاسی دیگری از شهریاری ضربه نخورد، بنابراین ترور شهریاری نمیتوانست مضمونی سیاسی و فراگیر داشته باشد و این عمل فقط میتوانست نوعی انتقامگیری به شمار رود.
چریکها چون از ترور عناصر منفور رژیم که میتوانست نشانی از ضربهپذیر بودن رژیم باشد ناتوان بودند به ترورهایی دست زدند که هیچگونه پژواکی در جامعه نمییافت. به هر حال، اسلحه چریک باید شلیک کند، اگر عناصر منفور در دسترس نبودند این شلیک باید به سوی کسانی باشد که احتمال خیانت آنان داده میشود. ابراهیم نوشیروانپور یکی از این کسان بود. ابراهیم نوشیروانپور از دوستان حسنپور بود و حسنپور در سال 49 تلاش کرد تا او به گروه کوه بپیوندد ولی او امتناع
1) سازمان چریکهای فدایی خلق: طرح رفیق خسرو روزبه.
کرد. چریکها بدون انجام تحقیقات کافی، نوشیروانپور را عامل لو رفتن گروه جنگل میدانستند، در حالی که نوشیروانپور در روز نوزدهم بهمن ماه سال 49 یعنی در روزی که عملیات سیاهکل انجام شده بود دستگیر شد و پیش از آن مهدی سامع و غفور حسنپور که در آذرماه همان سال دستگیر شده بودند اطلاعات لازم و مفید درباره گروه جنگل را در اختیار بازجویان ساواک قرار داده بودند.
به هر تقدیر چریکها نوشیروانپور را به خاطر خیانتی که مرتکب نشده بود در اردیبهشتماه سال 54 به قتل رساندند. آشکار است که این ترور فقط یک انتقامجویی کور بود به طوری که بعدها مورد انتقاد تورج حیدری بیگوند که از سازمان انشعاب کرد قرار گرفت.
چریکهای فدایی فقط چند ماهی در توهم قرار گرفتن در آستانه تودهای شدن مبارزه مسلحانه به سر بردند، زیرا به سرعت دریافتند که کشتن افرادی که به آنان خیانت کردهاند نمیتواند مبارزه مسلحانه علیه حکومت پهلوی نامیده شود. شکسته شدن این توهم، چریکها را به بازنگری در مشی مسلحانه مجبور ساخت به طوری که حمید مؤمنی که یکی از نظریهپردازان چریکها محسوب میشد در گفتوگوهای خود با کمال پولادی، یکی از سمپاتهای سازمان، خاطرنشان ساخته بود که نظراتشان درباره مبارزه مسلحانه تغییر کرده است و اکنون با خود سلاح حمل میکنند تا هنگام رویارویی با مأمورین یا کشته شوند یا بگریزند.
آنچه را که حمید مؤمنی برای کمال پولادی گفت از استراتژی جدید سازمان حکایت میکند ولی شاید کشته شدن این نظریهپرداز چریکها در بهمن ماه سال 54 در این رویکرد نوین وقفه ایجاد کرد. زیرا در همان سال حسین ناهیدی سربازجوی ساواک در مشهد توسط چریکها ترور شد و مدت کوتاهی بعد یعنی در اردیبهشت سال 55 بمبی در اداره کار و امور اجتماعی مشهد منفجر کردند که منجر به کشته شدن دو تن از کارمندان این اداره شد. بمبگذاری در اداره کار از سوی چریکها بدان سبب صورت گرفت که آن اداره سیاستهای ضدکارگری رژیم را اجرا
میکرد. چریکها گمان میکردند که این عمل با استقبال کارگران که از آن سیاستها به ستوه آمده بودند مواجه خواهد شد ولی بهرهبرداری ساواک از کشته شدن آن دو کارمند، تحلیل آنان را فروریخت.(1)
کشته شدن حمید اشرف و دیگر رهبران سازمان در تیرماه سال 55 و گسستن شیرازه سازمان و وقوع انشعاب، دیگر توانی برای سازمان باقی نگذاشت. بنابراین نمیتوان با قاطعیت ادعا کرد که فقدان عملیات نظامی و ترور از سوی چریکها در نتیجه ناتوانی بوده است یا در نتیجه تغییر استراتژی و مشی مبارزه مسلحانه. علت هر چه که باشد پرونده این نوع مبارزه مسلحانه بدون آنکه موتور کوچکتر بتواند موتور بزرگتر را به حرکت درآورد در پیش از انقلاب بسته شد.
انقلاب اسلامی ایران در حالی پیروز شد که رهیافت جدید سازمان مبنی بر دفاع مسلحانه از خود که حمید مؤمنی آن را برای کمال پولادی بیان کرده بود هنوز نتوانسته بود به گرایش غالب و اصلی سازمان تبدیل گردد. در نتیجه چریکها کماکان از آشفتگی نظری درباره مبارزه مسلحانه رنج میبردند.
برخی از اعضای سازمان بدون آن که لازم ببینند شرایط نوین را تحلیل کنند همچنان به تئوری «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک» که مسعود احمدزاده واضع آن بود وفادار ماندند. مبتنی بر این نگرش، اولین انشعاب پس از انقلاب در اوایل سال 58 در سازمان رقم خورد و گروه انشعاب کننده با حذف کلمه سازمان عنوان «چریکهای فدایی خلق» را برای خود برگزید. چون فرد شاخص و نامدار این گروه، اشرف دهقانی بود، از این گروه به عنوان گروه اشرف دهقانی یاد میشود.
این گروه بر این اعتقاد بود که انقلاب ایران نافرجام مانده است و پایگاه طبقاتی دولت برآمده از انقلاب همان پایگاه طبقاتی حکومت پهلوی است و حاکمیت جدید نیز وابسته به امپریالیسم است. بنابراین باید با
1) محمود نادری، چریکهای فدایی خلق، از نخستین کنشها تا بهمن 1357، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1388، ج 1، ص 666.
توسل به اسلحه یعنی عالیترین شکل مبارزه، حاکمیت را سرنگون ساخت.(1)اما این سازمان نه توانایی مبارزه مسلحانه را داشت و نه شرایط اجتماعی چنین امکانی را فراهم میساخت. در نتیجه آنان راهی کردستان شدند تا در کنار حزب دمکرات که در تحلیل چریکها نماینده «بورژوازی قوم کرد» بود و دیگر گروههای وابسته به امپریالیسم علیه حاکمیت بجنگند. این گروه در کردستان به علت ناتوانی و کمبود نیرو در حاشیه قرار گرفته بود و این امر نمیتوانست برای گروهی که داعیه سراسری بودن را داشت ارضاکننده باشد. از این رو تعدادی از این جمع در تیرماه سال 60، انشعاب کردند و عنوان چریکهای فدایی خلق، ارتش رهایی بخش خلقهای ایران (آرخا) را برای خود برگزیدند. این بار نوبت آرخا بود که اشرف دهقانی را به قبول اندیشههای بیژن جزنی و عدول از تئوری «مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک»(2)متهم کند.
آرخا ضمن پذیرش تئوری احمدزاده اما اختلافاتی نیز با وی داشت. مسعود احمدزاده تحتتأثیر چریکهای آمریکای لاتین برای مبارزه مسلحانه در شهر تقدم قائل بود ولی آرخا این تقدم را به مبارزه در کوه داده بود. آرخا برای این تقدمبخشی استدلال میکرد که اگر در زمان شاه مبارزه مسلحانه در شهر محوریت داشت بدین علت بود که جنبش در آن زمان در حال رکود بود ولی اینک شرایط انقلابی حاکم است و دیگر نیاز به تبلیغ مسلحانه نیست و مردم آمادگی لازم برای پیوستن به مبارزه مسلحانه را دارند.(3)این استدلال در کنه خود نظریه احمدزاده در مورد وجود شرایط عینی انقلاب در زمان شاه را نفی میکند و میپذیرد که در آن زمان جنبش در حال رکود بوده و شرایط عینی انقلاب در جامعه وجود نداشته است. میدانیم که جزنی برخلاف احمدزاده معتقد بود که در جامعه ایران شرایط عینی انقلاب فراهم نیست. و همین تحلیل از موارد اختلاف جزنی و احمدزاده بود. بنابراین آرخا اشرف دهقانی را به قبول نظریات جزنی درباره مبارزه مسلحانه متهم میکند ولی خود نیز بخشی از نظریه احمدزاده را با بخشی از نظریه جزنی پیوند میزند.
به هر تقدیر آرخا از کردستان به کوههای شمال ایران نقل مکان میکند به امید آنکه کردستانهای دیگر بیافریند. آنچه را که آرخا بدان امید داشت ایجاد «سیاهکل» دیگر نبود بلکه میخواست کردستان دیگر در شمال ایجاد کند، زیرا میپنداشت جامعه در انتظار پیشاهنگ است تا بلافاصله به او بپیوندد. زیرا به گمان آرخا در کردستان جنگ مسلحانه تودهای در جریان بود.
آرخا در مدت اقامت خود در جنگلهای شمال ایران به چند مورد ترور مبادرت ورزید. در آبان ماه سال 60 جاده هراز را مسدود کردند تا گروه خود را به مردم معرفی کنند. چون در بین مسافرین یک روحانی و پسرش حضور داشتند، آن دو را به قتل رساندند.(1)در پایان همان سال به مقر بسیج شهر شیرگاه حمله کردند و هشت تن از بسیجیها را کشتند.
این گروه همچنین در دو سه مورد حمله به پاسگاههای جنگلبانی، چند تن از مأموران جنگلبانی را به قتل رساندند. اما این قتلها و ترورها نتوانست شمال ایران را به کردستان دیگر تبدیل کند. از این رو با کشته شدن اعضاء اصلی گروه، باقیمانده افراد آرخا بار دیگر به کردستان مراجعت کردند.
گروه اشرف دهقانی، شاخهای نیز در هرمزگان داشت. این شاخه بیش از ده مورد ترور در هرمزگان انجام داد اما مدت کوتاهی بعد، این شاخه متلاشی شد و اندک افراد باقیمانده نیز به کردستان رفتند.(2)
صرفنظر از گروه اشرف دهقانی و آرخا که معتقدین به مشی احمدزاده بودند و در همان ماههای اولیه پیروزی انقلاب، با انشعاب از سازمان، راه خود را جدا کردند اما مشی مسلحانه و پیشینه سازمان همچنان درون سازمان مورد بحث و گفتوگو بود.
برخی اعضای مرکزی، پیشینه سازمان را خردهبورژوایی و آلوده به اندیشههای مائوئیستی دانستند، اما تعدادی دیگر که در اقلیت بودند از گذشته سازمان دفاع کرده و آن را در چارچوبهای پرولتری ارزیابی میکردند. پلنومی که در مهرماه سال 58 برگزار شد نه تنها نتوانست
اختلافات را کاهش دهد بلکه بذر انشعاب را آبیاری کرد. این بذر در خردادماه سال 59 به بار نشست و اقلیتی از سازمان جدا شد. اقلیت برای آنکه استراتژی خود در برابر حاکمیتِ برآمده از انقلاب را تدوین کند باید در آغاز خاستگاه این حاکمیت را روشن میساخت. در تحلیل اقلیت، حاکمیت «ارگان سازش» بورژوازی و خردهبورژوازی بود و چون خردهبورژوازی همه قدرت را به بورژوازی سپرده بود بنابراین پایگاه و خاستگاه حاکمیت، بورژوایی دانسته شد که باید آن را سرنگون کرد. اما اقلیت که میدانست فاقد هرگونه توانایی برای سرنگونی حاکمیت است عجالتاً از اقدام در این جهت صرفنظر کرد.
بروز جنگ میان ایران و عراق، فرصتی برای اقلیت مهیا ساخت تا از تبدیل کردن جنگ بین دو کشور به جنگ داخلی سخن بگوید. اقلیت میپنداشت که با ایجاد هستههای سرخ در محلات و کارخانجات خواهد توانست با ایجاد جنگ مسلحانه حاکمیت را سرنگون سازد.(1)
اقلیت برای آنچه که مطلوب میپنداشت یعنی ایجاد جنگ داخلی و قیام مسلحانه علیه حاکمیت فقط میتوانست به اندک هواداران خود رهنمود بدهد، زیرا خود نه توانایی برای چنین اقدامی داشت و نه سازوکار آن را میدانست. از این رو گرچه پیش از سازمان مجاهدین خلق شعار سرنگونی سر داد ولی تا زمانی که مجاهدین شورش نکرده و به ترور روی نیاوردند، اقلیت نیز هیچ عملیاتی نداشت. پس از واقعه سی خرداد سال 60 که سازمان مجاهدین وارد مرحله نظامی شد، اقلیت به تقلید از «میلیشیای» مجاهدین، طرح «جوخههای رزمی» را ارائه کرد. اقلیت امید داشت که با جوخههای رزمی خود رهبری قیام مسلحانه را که بسیار نزدیک میدید به دست گیرد. اما رهبری این قیام احتمالی از اهداف بلندمدت جوخههای رزمی به شمار میرفت. اهداف کوتاهمدت نیز ترور، مصادرههای مالی و تسلیحاتی بود. اقلیت که به تعبیری از منتقدین مشی احمدزاده بود اکنون به آن مشی درغلطیده بود. در نتیجه برخی از اعضاء با این جوخههای رزمی یعنی ترور و مصادره اموال به
1) محمود نادری، چریکهای فدایی خلق، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1390، ج 2، ص 193.
مخالفت برخاستند.
تشکیلات بحرانزده اقلیت، ناتوانتر از آن بود که حتی بتواند اهداف کوتاهمدت جوخههای رزمی را به اجرا گذارد. بنابراین عملیات جوخههای رزمی که در پندار اقلیت قرار بود رهبری قیام مسلحانه مردم را به عهده گیرند به چند مورد سرقت از بانک و حمله به سفارت ژاپن محدود ماند.(1)
سازمان چریکهای فدایی خلق، بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کردستان درگیر جنگ با حاکمیت برآمده از انقلاب شد. در تحلیل چریکها در کردستان جنگ طبقاتی و تودهای در جریان بود. بنابراین با تمام توان در این جنگ مشارکت کردند ولی پس از انشعاب خردادماه سال 1359، جناح اکثریت این جنگ را به نفع امپریالیسم ارزیابی کرد و خود را کنار کشید. اما اقلیت و گروه اشرف دهقانی به رغم ناتوانیهای خود و درگیر شدن در اختلافات درونی، حضور در جنگ را تنها راه حیات خود میدانستند. پس از ضرباتی که گروههای مسلح در کردستان متحمل شدند و به خارج از کشور عقب نشستند، پرونده مبارزه مسلحانه و تروریسم اقلیت و گروه اشرف دهقانی نیز برای همیشه بسته شد.
شاخه اقلیت و گروه موسوم به اشرف دهقانی هنگامی که در کردستان ایران حضور داشتند برای تأمین نیازهای مالی خود مناسباتی را با رژیم بعثی عراق که در حال جنگ با ایران بود آغاز کردند. رژیم عراق برای مشغول نگاه داشتن بخشی از توان نظامی ایران پول و سلاح در اختیار گروههای اپوزیسیون مستقر در کردستان قرار میداد. با استقرار این گروهها در کردستان عراق مساعدتهای این کشور به آن گروهها حجم بیشتری یافت.
گرچه شاخه اقلیت سازمان چریکهای فدایی و گروه موسوم به اشرف دهقانی از همان آغاز توان عملیات نظامی در کردستان را نداشتند و گهگاه در معیت سازمانهای بومی در برخی عملیاتها شرکت میکردند، ولی با پاکسازی کردستان و خروج آنان از ایران به همان چند
1) محمود نادری، چریکهای فدایی خلق، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1390، ج 2، ص 329.
مورد عملیات پایان بخشید و معدود هواداران را نیز پراکنده ساخت.
استقرار در کردستان عراق بار دیگر اختلافات درونی اقلیت را شعلهور ساخت به طوری که آنان در سال 1365 در روستایی به نام گاپیلون به روی یکدیگر آتش گشودند.(1)
این درگیری خونین نشان داد که در نزد چریکهای فدایی خلق فقط سلاح است که میتواند تمامی منازعات را حل و فصل کند. صرفنظر از آنکه این منازعات طبقاتی باشد یا ایدئولوژیک.
جالب اینجاست که حتی شاخه اکثریت که مبارزه چریکی روشنفکران جدای از تودهها را مردود اعلام کرده بود در پلنوم سال 65 خود که در تاشکند برگزار شد بار دیگر مبارزه مسلحانه علیه حاکمیت را مورد توجه قرار داد.(2)اما این توجه و تمایل هرگز از یک مصوبه فراتر نرفت. این شاخه نتوانست چنان که میخواست به مبارزه مسلحانه روی آورد.
فراز و فرود مبارزه مسلحانه چریکهای فدایی خلق در دهه پنجاه و اوایل دهه شصت ضمن آنکه از فقدان تئوری رنج میبرد هرگز نتوانست مردم خصوصاً طبقه کارگر را که فداییها مدعیاش بودند به خود جذب کند.
محدود ماندن این نوع مبارزه به قلیلی از روشنفکران و دانشجویان و عدم پیوند با تودههای مردم یکی از علل نافرجام ماندن آن بود. مبارزهای که آنان در سیاهکل آغاز کردند در روند خود به ترورهایی انجامید که حتی نتوانست گرایشات گوناگون درون سازمان را در انجام آن متقاعد سازد. آشکار است که این مشی محکوم به شکست بود.
شاخههایی از فداییها که به نامهای گروه اشرف دهقانی و اقلیت شناخته میشوند چنان مجذوب مبارزه مسلحانه بودند که تحولات ژرف جامعة ایران و انقلاب اسلامی را نتوانستند مشاهده کنند. بنابراین به ادامه همان مشی پای فشردند. شاید آنان ناتوانیهایی ایدئولوژیک – سیاسی خود را میخواستند در پناه مبارزه مسلحانه پنهان بدارند.
ابراهیم ذوالفقاری(1)
از زمانی که ادبیات مارکسیستی در فضای مبارزه با رژیم شاهنشاهی رواج یافت و پای آن به محفل روشنفکران و مبارزان مسلمان باز شد و حتی برخی از طلاب جوان را نیز تحتتأثیر قرار داد؛ تطبیق آن با آیات قرآن و کلمات نهجالبلاغه، به عنوان آفتی، که التقاط را به دنبال داشت، دامنگیر جریان مبارزه شد. یکی از آسیبهای این آفت، نگاهی متفاوت از فرهنگ قرآنی، به مبارزه مسلحانه و حذف فیزیکی دشمن بود؛ که متضمن اصالت مبارزه بود.
ناامیدی افراد مسلمانی که در جریان مبارزه علیه رژیم ستمشاهی قرار داشتند، از مبارزه مسالمتآمیز و شیوه پارلمانی موجب شد تغییر و تحولاتی در جریانهای سیاسی رخ دهد. لذا از درون نهضت آزادی سازمان مجاهدین خلق پیدا شد که برای سالیانی با نام سازمان آزادیبخش ایران و وابسته به نهضت آزادی معرفی میشد. از سوی دیگر به پیدایی سازمان چریکهای فدایی خلق از درون حزب توده انجامید. همچنین در چنین شرایطی بود که گروه فرقان به عنوان یک جریان التقاطی چپ به
ص:172
1) نویسنده و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران.
ظاهر اسلامی شکل گرفت.
گروه فرقان توسط فردی به نام اکبر گودرزی برای مقابله با روحانیت و مبتنی بر ایدئولوژی «اسلام منهای روحانیت» شکل گرفت. گودرزی متولد سال 1335 در روستای دوزان نزدیک الیگودرز بود که در اوایل دهه 1350 عازم خوانسار شد و مدتی در مدرسه علمیه آنجا تحصیل کرد. او یک سال را نیز در قم گذراند و سپس به تهران آمد. او در تهران مدتی را به تحصیل نامنظم دروس طلبگی گذراند و در نهایت در سال 56 از لباس طلبگی خارج شد.
گودرزی 21 ساله در همین سال، با وجود بضاعت اندک علمی، کلاسهایی را با عنوان «تفسیر قرآن» در مناطق مختلف تهران مانند نازیآباد، سلسبیل، قلهک، جوادیه و خزانه برپا میکند و نیروهایش را از همین جلسات جذب میکند. تفاسیر التقاطی و انحرافی وی از قرآن مبنای شکلگیری ایدئولوژی افراطی فرقهای در محافل کوچک و منسجم مذکور میشود. این ایدئولوژی خود را وامدار میراث فکری سازمان مجاهدین خلق میدانست و تداوم جریان روشنفکری دینی را آرمان خویش معرفی میکرد.
بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق، در شرایط سیاسی، اجتماعی سالهای آغازین دهة چهل، برای مبارزه به ادبیاتی روی آوردند که در محیطهای روشنفکری وجه غالب یافته و آنان را از منظر مارکسیسم به گونهای به بخشی از آیات قرآن که رنگ و بوی مبارزاتی داشت، پیوند میزد. نتیجة این نگاه – که در ماهیت، آغاز کژراهه و انحراف بود – آن شد که پس از ضربه خوردن تشکیلات و اعدام چند تن از اعضای کادر مرکزی و نفوذی که در آن صورت گرفت، در نهایت در سال 1354 شمسی اعلامیهای به عنوان اعلام مواضع، از طرف سازمان منتشر شد که
با صراحت، پرده از ماهیت فکری و عملی اعضای اصلی برمیداشت. این حرکت، سرخوردگیهای متعددی را به دنبال داشت و نیروهایی که به انگیزه مبارزه مبتنی بر اسلام به آنان گرویده بودند را در ابتدا برای مدت زمانی دچار سردرگمی و اضطراب کرد.
در همین زمانها، جزوههایی تحت عنوان «پیام قرآن» که محتوی تفسیر بعضی از سورههای قرآن بود، به صورت مخفیانه و با نامهای مستعار و متفاوتی منتشر میشد و به دست مبارزین میرسید که حکایت از نگاهی نو به مبارزه از منظر قرآن داشت.
این جزوهها در واقع همان تفسیرهایی بود که گودرزی در سن 20 سالگی انجام میداد. در مقدمه این تفاسیر، که به نظر میرسد اولین آن تفسیر سورة مبارکه کهف باشد که به همین دلیل هم هواداران آن در ابتدا به «کهفیها» شهره شدند(1)، مطلب زیر به چشم میخورد: این مطالب «حاصل تلاش چند سالی است که نگارنده با استفاده از متون اصیل اسلامی که در اختیار داشته، فراهم آورده است.»(2)
در واقع برای گودرزی که شیفته آموزههای چپ و ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق شده بود، بیش از آن که دست یافتن به مقصود قرآن و صاحب کلام وحی اهمیت داشته باشد، اصالت مبارزه و تفسیری ابزاری از قرآن اهمیت داشت. او تفسیری را میپسندید که لزوماً رادیکال باشد و به رفتارهای مبارزاتی جهت بخشد. بر این اساس، او بدون آن که بهرهای از علم تفسیر قرآن داشته باشد با گرتهبرداری از برخی آثار و ادبیات دکتر شریعتی به تأویل و یا به عبارت دیگر به «تفسیر به رأی» قرآن روی آورد. او بر اساس همین نگرش ابزاری به قرآن تفسیرهای مفسران عالم را نمیپسندید و درباره تفاسیری که توسط مفسران بزرگی چون علامه طباطبایی(ره)، از قرآن صورت گرفته بود، با هتاکی هر چه تمامتر مینوشت:
بهرغم همه دگرگونیها و غرضورزیها و خودخواهیهای پوچ و تعصبات کور و تحمیل عقاید و دخالت قدرتهای حاکم و
الینه بودن مفسران و کجاندیشیهای ملایان، چگونه این کتاب در فراز و نشیبهای تاریخ طولانی خود توانسته حقیقت خویش را ثابت کند.(1)
جزوههای مذکور پس از آن که با این مقدمات، سعی داشت تا همه چیز و همه کس را تحتالشعاع این عبارات قرار دهد، منظور اصلی را در قالب عباراتی به شکل زیر، به خوانندگان القا میکرد:
اراده خداوند انقلابی است... و برای تحقق این اراده است که خداوند تشکیل حزب داده است... اکنون که این معانی را دریافتیم، باید بگوییم که: تنها با دید انقلابی و بر اساس ایدئولوژی و طرز تفکر خداوند است که میتوان به قرآن نگریست و حقایق آن را دریافت.(2)
پس از مدت زمانی که این جزوههای تفسیری پخش شد، یکی از محفلهایی که تحتتأثیر صاحب این تفاسیر قرار داشت و از سازمانیافتگی برتر و اعضای تشکیلاتیتری برخوردار و با محافل دیگری هم مرتبط بود، این جریان را به سمت و سوی تدوین مانیفست سازمانی سوق داد.
حاصل نشستهای محفل، کتابهایی تحت عنوان: «توحید و ابعاد گوناگون آن» و «اصول تفکر قرآنی» بود، که به عنوان «مرحله تدوین ایدئولوژی» نام گرفت و در آن، توأم بودن هر حرکت انقلابی توحیدی با یک جریان فکری بنیادی (ایدئولوژیکی) مطرح شد.
جهتگیری در این کتابها، که برگرفته از همان مباحث تفسیری بود و قبلاً نیز به صورت پراکنده مورد بررسی قرار گرفته بود، همان جهتگیریای بود که با تأکید بر بینیازی از متخصصان علوم دینی، نوک پیکان حمله را متوجه روحانیت اسلام و مراجع تقلید کرده بود:
تدوین ایدئولوژی... در مرحله غیب انقلاب توحیدی، واحدهای انقلابی را... در جهت «تداوم ایدئولوژی» و «تحقق ایدئولوژی» قرارشان میدهد که ... تداوم ایدئولوژی، مستلزم اجرای اصل
«اجتهاد در ایدئولوژی» میباشد... البته اجتهاد در ایدئولوژی یا بهتر بگوییم در «اصول»، غیر از «اجتهاد در فروع» است که در مذهب مسخ شدة حاکم بر جامعه مطرح میباشد.»(1)
به این ترتیب بود که گروه از همان ابتدای اعلام موجودیت، تبعیتپذیری مردم از رهبران دینی و مراجع تقلید را هدف گرفت. البته روشن بود که با حضور امام خمینی(ره) در صحنه مبارزه سیاسی، در جریان لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی که منجر به قیام خونین پانزدهم خرداد و شناخت دشمنان دیرینه اسلام از این ظرفیت شد، تمام توانها برای حذف آن به کار گرفته شود و طبیعی بود که این حذف، در شکلها، تحلیلها، تفکرات مختلف و متفاوت و نام و نشانهای گوناگون صورت پذیرد. از این رو، این گروهک که به واسطه راهاندازی نشریهای چند صفحهای به نام فرقان به این نام مشهور شد، از در مقابله با روحانیت برآمد. فرقان قیام 15 خرداد را فاقد کادر رهبری صحیح دانست و روحانیت را عامل شکست آن معرفی کرد (2)و در پوشش پیروی از تفکرات دکتر علی شریعتی مقابله با روحانیت را هدف اصلی خود قرار داد.
بدیهی است که این شیوة برخورد و موضعگیری، آن هم در زمان اوجگیری انقلاب اسلامی، نه تنها مورد تأیید رژیم شاهنشاهی پهلوی و استعمارگران، که مورد حمایت و تقویت آنان، قرار داشت. در همین حال و هوا و فضای سیاسی، که قیام خونین قم و تبریز، رژیم وابسته و استبدادی شاهنشاهی پهلوی را به سخره گرفته بود و سران حزب رستاخیز در جلسه اضطراری خود، «مقابله با روحانیت از طریق تظاهرات، یا راههای تبلیغاتی را زیانبار» توصیف کرده بودند(3)، و به شیوة «ضربه از درون» میاندیشیدند، گروهک فرقان به یاری آنان شتافت و با سنگرگیری در پشت اظهارنظرهای شریعتی و به بهانه دفاع از او به میدان آمد:
پس از شهادت مرگبارت، یکباره معجزهای رخ داد...در همین فضای باز سیاسی بود که روحانیت حاکم و بلعم باعورها، که بیم مردگیشان میرفت و فریادهای حماسهزای تو ... مجال نفس
کشیدن را هم از آنان گرفته بود... ناگهان زندگی دوباره یافتند... روحانیت مرتجع، بار دیگر زنده شد... و خلاصه، انقلاب را تبدیل به بلوا نمودند... روحانیت تجدید حیات یافته... و هنوز هم ملایان بزرگ و فقهای عظیمالشأن و مفسرین عالیقدر و وعاظ شهیر... از تودة ناآگاه و تخدیرشده و صادق جامعة ما به عنوان وسیلهای... استفاده کردند... تا هر روز در گوشهای از مملکت... خون پاکشان را به بهانة «فتوای ملایان» لوث سازند.(1)
فرقان در این اوضاع و احوال، نه تنها به یاری استعمارگران و سران حکومت شاهنشاهی، که به حمایت از حکومتهای مرتجع منطقه نیز اقدام کرد تا آنان را نسبت به پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)، هشیار کند:
اگر درک این معنا برای روشنفکران ما ممکن نباشد...اما کشورهای حوزة خلیج و جهان سوم بدین معنا واقفند...و آن را خطرناکتر از اسرائیل برای خود تلقی میکنند.(2)
شاید به واسطه تحریک کشورهای عربی حوزة خلیج فارس و همنوایی فکری است که در این نوشته، فرقان نیز از عبارت «خلیج فارس» استفاده نکرد و به واژه «خلیج» اکتفا کرد و در جایگاه دایة دلسوزتر از مادر و در مقام رهنمود به آنان مینویسد:
از این رو میکوشند تا با عربی خواندن خلیج، این بهانه را از دست نظام حاکم و اربابانش بگیرند. البته پیروزی آنها را در این راه، مبارزه پیگیرشان و جلوگیری از بروز اختلاف در میانشان، تعیین میکند.(3)
سپس، تشویق و ترغیب به شرکت نکردن در تظاهرات و مقابله با رژیم پهلوی در دستور کار قرار میگیرد تا در نشریه اردیبهشت ماه 1357 با صراحت بنویسد:
این، اندیشه فرد مبارز است که باید او را به بلوغ عملی برساند، نه اینکه صرفاً خودِ کار او را جلب نماید و از طرف دیگر، با توجه به
این شناخت، از هرگونه کمک ناآگاهانه به دشمن، در جهت اجرای سیاستهای ضدمردمیاش اجتناب ورزد.(1)
در نهایت، در شهریورماه 1357 که انقلاب اسلامی به لحظات پیروزی نزدیک میشود، برای اولین بار، زمزمة ترور رهبران انقلاب را مطرح میکند:
دیکتاتوری آخوندیسم که سالیان درازی است سایة شوم خود را بر افکار و اندیشههای مردم وطن ما افکنده است... با وسایلی که در اختیار دارد، میکوشد تا مانع شناخت آزادانة ایدئولوژی توحیدی و اتخاذ پایگاه ایدئولوژیکی گردد... جامعه را به «ورشکستگی ایدئولوژیکی» و بحرانهای عقیدتی میکشاند... انقلاب توحیدی را مسخ و خنثی مینماید و خود را در مقام رهبری جا زده و بر خر مراد سوار میشود و حقایق را فدای مصالح میکند... مخالفین خود را ... متهم ساخته... شناخت توحیدی و قرآنی آنها را، با چماق «تفسیر به رأی» تخطئه میکند و خود آنها را به عنوان «وهابی» و «کمونیست» و «مارکسیست» از صحنه به در میسازد... شریعتی بزرگ چهرة بارز و مشخص آنهاست... دیکتاتوری آخوندیسم، از مردم صادق... عواملی در جهت اجرای مقاصد خویش ساخته است و با قید و بند «تقلید» آن هم به گونة مسخ شدهاش، از ریختن خونشان هم برای تحقق خواستههایشان ابائی ندارد... روشن است که تکامل انقلاب توحیدی خلق و رشد ایدئولوژیکی و سیاسی آنها و پایگاه مستقل فکری داشتنشان، مستلزم نفی آخوندیسم و مرگ آن میباشد؛ زیرا «قصاص» این آفت، به «زندگی اسلام» و «حیات ایدئولوژی اسلامی» منجر میشود.(2)
این نوشتهها، که بیشتر شبیه شبنامههای بیمخاطب بود، در میان مردمی که به فرمان امام سراسر ایران را میدان مبارزه با رژیم پهلوی کرده بودند، پخش میشد. اما هیچ پایگاه و جایگاهی نیافت و انقلاب اسلامی
به رهبری حضرت امام خمینی (قدس الله نفسه الزکیه) به راه خود ادامه داد و در 22 بهمنماه 1357 به پیروزی رسید.
پیروزی انقلاب اسلامی که قطع وابستگیهای استعماری را به دنبال داشت و معادلات منطقهای آنان را تحتالشعاع قرار داده بود، از صبح اولین روز پیروزی با توطئههای پنهان و آشکاری روبرو شد.
اولین حرکتهای دشمن، در مناطقی از کشور آغاز شد که ضمن آنکه دارای شرایط ویژهای به لحاظ ساختار سیاسی و اجتماعی بود، امید به موفقیت بیشتری را نیز برای آنان به دنبال داشت. در این جریان، مناطقی از استان پهناور کردستان در دستور کار قرار گرفت و نیروهای مختلف دشمن اعم از گروههای چپ مانند فدائیان خلق و سلطنتطلبان و منافقین نیز به آن مناطق گسیل و همة ظرفیتهای رسانهای دشمن و عوامل پیدا و پنهان آنان نیز با آن همراه شدند.
گروه فرقان که از آغازین روزهای فراگیر شدن انقلاب اسلامی اهدافی خاص را دنبال میکرد و در پیگیری همین اهداف، در اولین ماه برقراری نظام اسلامی، این نظام را از دیکتاتوری پهلویها خطرناکتر معرفی کرده و گفته بود:
دیکتاتوری آخوندیسم به مفهوم واقعی کلمه، حاکمیت خود را بازیافته است؛ که برای مردم ایران و انقلاب توحیدی خلق، خطرناکتر و انحرافزاتر از دیکتاتوری رژیم دستنشانده قبلی است... این هشداری است به تمامی فرزندان غیور... که مانع رشد هر چه بیشتر آخوندیسم گردیده و برای سرنگونی آن بکوشند... آخوندیسم هم، به حکم مفسدفیالارض، باید دیر یا زود محاکمه گردیده و نابود شود.(1)
در این شرایط نیز به میدان آمد تا ضمن یاری رساندن به جریان توطئه، اغتشاشات کردستان را حرکتی مردمی و حقطلبانه جلوه دهد:
1) نشریه فرقان، شماره 13، اسفند 1357.
... لشکرکشی به کردستان و توطئه سرکوبی ناجوانمردانه خلق مسلمان مستضعف کرد... کوششی احمقانه برای نادیده گرفتن تضادها... و انحراف اذهان از واقعیات تلخ اجتماعی ... بود ... تنها بینشهای رضاخانی و اندیشههای طغیانگرانهاند که به این شکل مسائل را ارزیابی کرده... خلق کرد که سالهای سال تحت ستم بوده و اکنون برای احقاق حق خویش بپا خاسته... .(1)
روشن بود که مردم مسلمان کردستان، خود از مدافعین سرسخت نظام اسلامی در مقابله با توطئههای استعماری و گروهکهای سرسپرده بیگانه بودند. کسانی که در کردستان و دیگر مناطق کشور به اغتشاش و خرابکاری و حتی آتش زدن خرمنهای مردم مشغول بودند، اعضای سرسپرده گروههای مختلفی بودند که به فرمان دشمن و برای مقابله با انقلاب اسلامی، بسیج شده بودند.
در این شرایط بود که گروه فرقان به عنوان پیشتاز حرکتهای تروریستی در نظام اسلامی، دست به اسلحه برد و سلسله ترورهای به هم پیوسته خویش را آغاز کرد.
بررسی ترورهای صورت گرفته توسط گروه فرقان، در قالب موارد زیر قابل بررسی است:
یکی از مباحثی که پیرامون ترورهای صورت گرفته توسط گروهک فرقان مطرح است، چگونگی انتخاب افرادی است که در این جریان مورد حمله مسلحانه قرار گرفتند. هر چند گروه فرقان در اعلامیههای منتشره که به صورت نوبهای و فوقالعاده تهیه میکرد به صورت عام تمامی کسانی که به نوعی در نظام اسلامی دارای نقش بودند را تهدید به ترور میکرد، اما در لابلای ترورهای صورت گرفته برای اثبات خویش و
1) نشریه فرقان، شماره 20، مهر 1358.
انحراف اذهان، با استراتژی «زدن هدفهای غیرمستقیم»، به سراغ افرادی چون احمد لاجوردی که از سرمایهداران بود نیز میرفت. ولی اگر به سلسله ترورهای انجام شده توسط این گروه دقت شود، به خوبی آشکار خواهد شد که انتخاب این افراد در شرایط زمانی خاص، با مطالعهای دقیق و برنامهای حساب شده صورت میگرفت.
نمونههای این انتخاب، به شرح زیر است:
... عاملین شکنجه و کشتار تودههای خلق و انقلابگران توحیدی، طبق فرمان آسمانی، باید در گیرودار پیکار انقلابی نابود گردند تا بساط شکنجه و سرکوب از روی زمین برداشته شود... نمونه گویای این جنایتکاران خدانشناش که عامل شکنجه و سرکوب و مایة فریب و نیرنگ و مانع تحقق اراده خداوند بود، تیمسار سرلشکر محمدولی قرهنی است... او که این بار با مارک عوامفریبانه و انقلابی به میدان آمده بود در پشت سر آخوندیسم تبهکار قرار گرفت و دیگر بار ملت ایران را عزادار و امپریالیسم آمریکا را خشنود ساخت... قرهنی کسانی را که به پادگان سنندج نزدیک شده بودند عواملی فرصتطلب و ضدانقلابی معرفی کرده... راستی آنها که به پادگان سنندج نزدیک شده بودند چه کسانی جز مردم محروم و مسلمان و مستضعف کردستان بودند؛ مردمی که برای احقاق حقوق غارت شدة خویش به پیکاری قهرآلود با رژیم ضدخلقی حاکم و عمّال سرسپردهاش اقدام کردند.
در روزهای پایانی عمر رژیم شاهنشاهی نیز این مطهری بود که با تلاشی شبانهروزی به سازماندهی و برنامهریزی برای استقرار دولت اسلامی مشغول بود.
ایشان بود که به محض مشاهده تفاسیر انحرافی گروه فرقان از قرآن برای مبارزه با انحرافات اعتقادی موجود در آن، دست به قلم برد و در مقدمة چاپ ششم کتاب ارزشمند «علل گرایش به مادیگری» این نوع جریان انحرافی را «ماتریالیسم منافق» توصیف کرد.
نقش منحصر به فرد ایشان از یک سو و کینهای که استعمارگران و گروههای مختلف وابسته به آنان از دیگر سو از او به دل داشتند، فرقان را به سوی این ترور ناجوانمردانه سوق داد. تروری که در یازدهم اردیبهشت 1358 صورت گرفت و بنابر نقل محمد عطریانفر از گودرزی، که پس از دستگیری در زندان با او دیدار کرده بود، وی این ترور را عجولانه تعبیر کرده است. فرقان در اعلامیهای که به همین منظور پخش کرد، پس از بحث پیرامون زراندوزی و فریبکاری، چنین نوشت:
نمونه روشن این جنایتکاران مردم فریب «مرتضی مطهری» بود... او با استفاده از موقعیت خویش میکوشید تا مانع رشد جنبشهای آزادیبخش خلقی و گسترش افکار و اندیشههای توحیدی و قرآنی گردد ... اصطلاح «ماتریالیسم منافق» را جعل کرد و از آن چماق تکفیری ساخت تا بهترین فرزندان اسلام و قرآن را در انزوا قرار داده و «نامسلمان» معرفی کند.
دیگر ترورهای موفق و ناموفق گروه فرقان نیز به همین سبک و سیاق بود. مجموع افراد ترور شده 19 نفر بود که 6 تن از آنان مجروح شدند و زنده ماندند. اما مهمترین ترورهای این گروه به شرح زیر است:
تیمسار محمدولی قرهنی، سوم اردیبهشت 1358.
آیتالله شیخمرتضی مطهری، یازده اردیبهشت 1358.
حجتالاسلام علیاکبر هاشمی رفسنجانی، خرداد 1358.
حاجتقی حاجطرخانی، تیر 1358.
آیتالله رضی شیرازی، تیر 1358.
حاجمهدی عراقی، شهریور 1358.
حسام عراقی، شهریور 1358.
آقای حاجحسین مهدیان، شهریور 1358.
آیتالله شیخمحمد مفتح، آذر 1358.
آیتالله سیدمحمدعلی قاضی طباطبایی، آذر 1358.
گروه فرقان در مدت زمانی که دست به اسلحه برد و تا زمان دستگیری اعضاء، طرحها، شناساییها و ترورهای متعددی انجام داد. برخی از آنها حتی در بررسیها و بازجوییها هم مطرح نشد؛ که جهت پیشگیری از اطاله کلام از ذکر آن خودداری میشود. از بین ترورهای فوقالذکر، ترور ردیفهای 3، 5 و 8 ناموفق بود و تنها منجر به مجروحیت ایشان شد.
اعضای گروهک فرقان که در جریان انقلاب اسلامی به شیوههای مختلف، از جمله خرید و سرقت از پادگانها خود را مسلح کرده بودند، در جریان عملیاتهای تروریستی از شیوههای تمرین شده و متفاوتی بهره میگرفتند.
اولین ترور آنها که جامعه و حتی تعدادی از اعضای گروه را تحتتأثیر قرار داد، به شیوهای کاملاً پنهانی صورت گرفت. در این ترور، در هتلی که روبروی منزل مسکونی قرهنی قرار داشت، اتاقی تهیه شد و به صورت شبانهروزی رفت و آمدهای داخل خانه مورد کنترل قرار گرفت. پس از مشخص شدن ساعات ورود و خروج شهید قرهنی، تیم
ترور که متشکل از چهار نفر بود این عملیات را صورت داد.
یکی از اعضای این تیم محسن (ابوالقاسم) سیاهپوش بود، که عمل شناسایی از داخل هتل که از فروردین ماه آغاز شده بود، بر عهده او بود(1)که گفته در لحظة وقوع ترور، محل را ترک کرده است: «در ترور قرهنی من لحظه وقوع آنجا را ترک کردم ولی رضا و حمید و جواد آنجا بودند».(2)
در بررسی پرونده حمید نیکنام، موارد زیر معلوم شده است:
طبق مدارک به دست آمده از هتل جم، که در روی برگهای، رفت و آمد در منزل تیمسار قرهنی کنترل شده، دستخط، متعلق به حمید نیکنام است که با غلامرضا یوسفینسب نوبری، به آن هتل رفته که غلامرضا، با نام رضا نوبر، اتاق گرفته است.(3)
وی در چگونگی انجام این ترور، در تاریخ 25 آذر 1358- 237 روز بعد از ترور، در این باره گفته است:
رضا و محسن و سعید و احد و علی اسدی شناسایی کردهاند... روز آخر، من آمدم؛ قرهنی در حیاط بود؛ محسن از هتل خارج شد؛ من و رضا بیرون آمدیم... در خانهاش باز بود؛ او را زدم... جواد (بهرام آذر تیموری) با موتور منتظر بود...(4)
اظهارنظر برخی از اعضای فرقان، درباره این ترور به شرح زیر است:
امرالله الهی: هنگامی که ترورهای گروه فرقان شروع شد، همزمان با همین جریان عینی اجتماعی بود. در ابتدا [ترور] تیمسار قرهنی، برای من زیاد تعجبآور نبود؛ به خاطر برداشتی که از جریان کردستان داشتم.(5)
علی حاتمی: ترور قرهنی نابجا بود؛ چون زمان، زمان خفقان نبود که به چنین عملی دست زنند.(6)
عبدالرضا رضوانی: روزی که خبر ترور قرهنی را شنیدم، ابتدا باور نمیکردم؛ ولی بعد کاملاً متوجه شدم، کار فرقان است.(7)
دومین ترور آنها ترور شهید مطهری بود. در اینجا آنها از شیوه تعقیب
و مراقبت بهره بردند. بهرغم آنکه در ترور شهید قرهنی معلوم شد که کار شناسایی از فروردینماه آغاز شده است، ولی در بازجوییهای مربوط به این ترور سعی شد تا نه تنها این مسئله، که حتی اصل ترور نیز دستخوش اظهارنظرهای متناقض اعضای فرقان قرار گیرد. برخی از این اظهارنظرها به شرح زیر است:
حمید نیکنام، 25/8/58: «... [در] ترور مطهری... دو نفر بودند، به نام کرباسی و تهماسبی، که از قبل پیش من میآمدند، کتابهای معمولی میگرفتند و بعد، فرقان را به آنها معرفی کردم... تهماسبی، تلفن زد که، ما زدیم... فردایش که گودرزی آمد پیش ما، من به او گفتم، که اعلامیه کلی صادر شد...»(1)
اکبر گودرزی: «... بعد از جریان قرهنی، مسئله افراد و اعضای شورای انقلاب مطرح شد و چون از قرائن و شواهد برمیآمد که مطهری در شورای انقلاب شرکت دارد، این موضوع با حمید و رضا و بهرام و محسن و سعید و علی... مطرح شد... طبق روال قبلی بنا شد... اعلامیه پایانی را هم من بنویسم...»
وی همچنین در 25 دی 1358، گفته است: «... ترور مطهری... در جلسه مشترک من و حمید نیکنام و سعید واحد و غلامرضا یوسفی و بهرام تیموری و محسن سیاهپوش و علی اسدی موضوع مطرح شد.»(2)
امرالله الهی: «... هنگامی که مرحوم مرتضی مطهری ترور شد، من خودم این کار را قبول نداشتم و در مدت یک هفته، روی آن کار فکر میکردم؛ تا آنکه به این مطلب استناد کردم که چون من در جریان نظامی نیستم و از لحاظ فکری ضعیفم، لذا نمیتوانم آن را تجزیه و تحلیل بکنم... هنگام شرکت در ترورها، به خاطر اعتماد مطلقی که ما از همدیگر داشتیم، دربارة جوانب امر، سئوالی نمیکردم و به این امید که کسانی که این ترورها را طرحریزی کردهاند، خودشان تمام جوانب ایدئولوژیک آن را بررسی کردهاند.»(3)
عبدالرضا رضوانی: «من بعد از ترور آیتالله مطهری فهمیدم که
این حرکت، برخلاف حرکت تودههای میلیونی است.»(1)
مصطفی شریفی: «... مطهری به نظر ما مظهر باطل بود».(2)
محمود متحدی: «تا زمان دستگیری من، چهار ترور شده بود (قرهنی، مطهری، رفسنجانی، طرخانی). قرهنی و طرخانی که جای بحث ندارد؛ با توجه به وقایع کردستان و سرمایهدار بودن طرخانی؛ و اما رفسنجانی را، پس از ترور با دیدن خانه آن، که کمتر از اشرافیها نبود و همچنین با در نظر گرفتن باغهای پستهاش، برایم توجیه شد؛ ولی مطهری را هرگز نتوانستم توجیه کنم.»(3)
حمید نیکنام که ظاهراً در این ترور نیز مانند ترور شهید قرهنی، فرماندهی عملیات را به عهده داشته، درباره چگونگی انجام این عملیات، در تاریخ 27 دی 1358، یعنی 260 روز بعد از ترور گفته است: «... (در) ترور مطهری... من و رضا و محسن و جواد... گفتند خانه سحابی است... صدایش کردم؛ وقتی برگشت، او را زدم و اعلامیهها را ریختم... به علی بصیری و وفا گفتم بروند مطهری را بزنند و آنها رفتند، کار را انجام دادند و تصمیم را ما گرفتیم... اعلامیه را ما نوشتیم دادیم.»(4)
در گزارش دادگاه او که به تاریخ بهمن ماه 1358 است، یکی از اتهامات وی، به این شرح مطرح شده است: «... طرح قتل استاد مطهری، در گروهی که گودرزی و سعید واحد و رضا یوسفی و محسن سیاهپوش و علی اسدی در آن شرکت داشته[اند].»(5)
در جای دیگری، اینگونه مطرح شده است که: «حمید نیکنام، مسئول گروه و اعضاء (یوسفی، محسن سیاهپوش، بهرام آذرتیموری، علی بصیری، وفا قاضیزاده) ضارب آیتالله مطهری، علی بصیری بوده و در این عملیات، وفا قاضیزاده راننده بوده است و دستور را حمید نیکنام به این دو داده است».(6)
به حرمت و عظمت خون شهید مطهری(ره) که: «عمر شریف و ارزنده خود را در راه اهداف مقدس اسلام صرف و با کجرویها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرده و در اسلامشناسی و فنون مختلفه اسلام
و قرآن کریم کمنظیر و در طهارت روح و قوت ایمان و قدرت بیان کمنظیر بود».(1)موجب شد تا در مدت زمانی که تصور آن نمیرفت، اعضای اصلی فرقان دستگیر شدند. پس از محاکمات علنی، برخی به اعدام محکوم و برخی دیگر نیز، که به پوچی راه خود پی برده بودند، پس از طی دوران محکومیتهای خود آزاد شدند و تعدادی از آنان نیز به سوی جبهههای نبرد حق علیه باطل شتافتند و در زمرة شهدای عزیز اسلام جای گرفتند.
گروهک فرقان که در پیش از انقلاب اسلامی در جریان انقلاب قرار نداشت و حتی با اتخاذ رویکرد مقابله با روحانیت عملاً در نقطه مقابل قرار گرفت، از همان روزهای آغازین انقلاب به مبارزه علیه آن پرداخت.
فرقان علاوه بر حمایت از گروههای جداییطلب در غرب کشور، به تروریسم به عنوان روشی برای مبارزه با انقلاب اسلامی روی آورد. گروهک مذکور در نتیجه این رویکرد، برخی مدیران نظام سیاسی تازهتأسیس را به شهادت رساند، اما با دستگیری اعضای آن در مدتی کوتاه، ترورهای این گروه به پایان رسید.
1) صحیفه امام، ج 7، ص 179.
نبیالله روحی(1)
این مقاله درصدد است با مروری بر چگونگی ظهور جریان قومگرایی و شکلگیری حزب دمکرات کردستان رویارویی این حزب با انقلاب اسلامی و تروریسم شورشگری آن را مورد بررسی قرار دهد. به همین منظور، ابتدا ظهور گرایشهای موسوم به ناسیونالیسم کردی و ورود آن به ایران مورد بحث قرار میگیرد. سپس درباره شکلگیری حزب دمکرات کردستان مطالبی بیان میشود. در ادامه عملکرد این حزب و رویارویی آن با جمهوری اسلامی که تروریسم یکی از پیامدهای آن بود، بررسی میشود. در نهایت نیز با تأکید بر نقش رژیم بعث عراق در افزایش خشونتهای این حزب نتیجه بحث ارائه میشود. البته سخن گفتن درباره رفتار خشونت بار حزب دمکرات کردستان فرصتی بیش از یک مقاله میطلبد که امید است بتوان در آیندهای نزدیک به آن پرداخت.
تروریسم در ادبیات سیاسی بسیاری از کشورها همواره به عنوان یک
1) پژوهشگر مسائل سیاسی و کارشناس حوزه کردستان.
موضوع مهم امنیتی مطرح بوده و در عصر حاضر به عاملی برای دخالت، ماجراجویی و تنشآفرینی در عرصه بینالمللی تبدیل شده است. در این میان ایران به دلیل وجود گروهها و جریانهای خشونت محور، از جمله کشورهایی است که پدیده تروریسم از ابتدای پیروزی انقلاب با امنیت آن پیوند خورده است. جمهوری اسلامی ایران از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی در شرایطی که فاقد یک سیستم اداری، سیاسی و انتظامی قوی بود، دچار این پدیده شد، نظیر شورش گروههای مخالف در کردستان، خوزستان، جنگلهای شمال، آمل و ترکمنصحرا که با هدف تضعیف و براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران ایجاد شدند. این وقایع هنگامی حادث شدند که نظام جمهوری اسلامی در حال شکلگیری بنیادها و پایههای حاکمیت خویش بود و نیروهای انقلاب درگیر مسائل آن بودند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مناطق کردنشین شمال غرب صحنه یکی از بحرانهایی بود که نیروهای دولت نوپای ایران و گروههای جداییخواه، دو مؤلفه اصلی این صحنه به شمار میآمدند. در یک سو دولت جهت برقراری امنیت میکوشید و از سوی دیگر گروههای شورشی با عملیات تروریستی علیه نظام مقابله میکردند، که برآیند این دو مؤلفه در این صحنه، بروز بحران و درگیریهای نظامی و ایجاد ناامنیهای پیدرپی در طول ماههای اولیه پس از پیروزی انقلاب بود.
وقوع بحرانهایی مانند آنچه که در کردستان رخ داد متعاقب پیروزی انقلاب به دلایل تئوریک بسیار محتمل و به لحاظ تجربه تاریخی اجتنابناپذیر بوده است. با خلأ قدرت رخ داده در اثر سقوط رژیم پیشین و ضعف دولت مرکزی جدید به علل مختلف (نوپایی، از همپاشیدگی سیستمهای اطلاعاتی – امنیتی و حتی ارتش، عدم شکلگیری نهادهای جدید نظام تازهتأسیس، عدم استقرار کامل، هجوم عناصر وابسته به نظام پیشین و عوامل بیگانه به مناطق حاشیهای دارای زمینه اختلافات قومی – مذهبی و...) وقوع اینگونه بحرانها به میزان زیادی اجتنابناپذیر به نظر میرسد.
سیاست جمهوری اسلامی ایران از آغاز این منازعه خدمت به مردم و دوری از جنگ و درگیری بود. حزب دمکرات کردستان به عنوان یکی از جریانهای عمده در شکلگیری بحران کردستان ضمن جلوگیری از خدمترسانی نهادهای دولتی، بر این باور بود که با توجه به محیط داخلی و محیط خارجی، نظام جمهوری اسلامی با بحران حاکمیت روبرو بوده و در آیندهای نه چندان دور سقوط خواهد کرد. بر اساس چنین تحلیلی کوشید پادگانهای نظامی منطقه را خلعسلاح کند و با ایجاد تشکیلات سیاسی و نظامی خودخوانده، اجازه برقراری حاکمیت در مناطق کردنشین را به دولت ندهد. آنها با توسل به اقدامات تروریستی، تمامی تلاشهای دولت و نمایندگان اعزامی حضرت امام خمینی(ره) را برای جلوگیری از برخورد نظامی با شکست مواجه ساختند.
اگر چه از برخی شورشهای کردی مانند شورش شیخعبیدالله شمزینان در سالهای 1890 میلادی که هدف آن اتحاد کردهای امپراطوری عثمانی و کردهای ایران در قالب یک کشور واحد بود به عنوان آغاز ناسیونالیسم کردی تعبیر شده است، ولی تشکیل جدی این جریان در سالهای نخست قرن بیستم و در خلال تحولات سیاسی صورت گرفت که به اقتدار ترکهای جوان در ترکیه منجر شد.(1)سازمانهای کردی چون «جمعیت ترقی و تعاون کُرد» یا «هیوا» که در این مرحله تشکیل شدند، بیشتر اهداف فرهنگی را دنبال میکردند. شکست امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول و موج ناسیونالیستی گستردهای که بخشهای وسیعی از جهان را در آن شرایط فراگرفته بود و ایجاد کشورهای جدید که به تدریج با انگیزههای ناسیونالیستی در اروپای شرقی، خاورمیانه و شمال آفریقا که جزو قلمرو عثمانی محسوب میشدند، محافل و گروههای کرد امپراتوری عثمانی را بسیار تحتتأثیر قرار داد.
1) Van Bruinessen, Martin, “Agha Sheikh and State”, London, Zad Books, 1992, pp.278-81.
یکی دیگر از عواملی که در گرایش سیاسی محافل کُرد قلمرو عثمانی کارساز واقع شد زمینهچینیهای استعمار انگلیس بود که کوشید از دشمنی ترک و عرب و کُرد به سود خود بهره گیرد و کوشید از نیروی ناسیونالیسم برای منافع جنگی خود علیه امپراتوری عثمانی استفاده کند.(1)چنانچه در مواد 62 و 63 پیمان سور که 1 اوت 1920 بر عثمانی تحمیل شد، برای تأسیس یک حکومت خودمختار کُرد در بخشهای شمالی بینالنهرین تدابیری منظور شده بود.(2)
در چنین فضای فکری – سیاسی بود که خواست کردهای امپراتوری عثمانی به منظور تشکیل دولتی مستقل و منطقهای خودمختار مطرح شد و اساساً آن جریانی که به عنوان مسئله کردستان و خواست کردها مشهور شده است در چنین فضایی شکل گرفته است.
در این مقطع سازمانهای کردی که در نقاط مختلف امپراتوری عثمانی تأسیس شدند، در مقایسه با گذشته وجهه سیاسی آشکاری به خود گرفته و مترصد بهره برداری از فضای جدید محیط بینالملل برای تحقق اندیشه استقلال کُرد بودند. با این حال تشکیل این سازمانها و تشدید فعالیتهای سیاسی کُردها ضرورتاً به معنای مقابله کامل با ترکها نبود. توده اصلی مردم کُرد، شامل بسیاری از ایلات و عشایر شرق ترکیه، نه تنها با گروههای مزبور ارتباط چندانی نداشتند بلکه مطابق با شرایط گذشته و پیوندهای معمول عمل میکردند. کمالیون نیز با مهارت بسیار از این زمینه بهره بردند و بهرغم فضای سیاسی آن روز که در جهت اندیشه استقلال کُرد حرکت کرد، توانستند بخش مهم و تعیینکنندهای از نیروهای کُردها را در خدمت گیرند.(3)
مسئله استقلال کردستان عثمانی بحثها و مشاجرات شدیدی در درون گروههای سیاسی کرد برانگیخت. اختلاف بین مبارزان جوان بنیادگرا، شیوخ و اعیان و سرشناسانی بود که در رأس آنها شیخ عبدالقادر قرار داشت که علاوه بر ریاست «جمعیت تعالی کردستان» رئیس شورای حاکمیت عثمانی نیز بود. جوانان و گروههای وابسته به خاندان بدرخان
خواستار تأسیس کردستان مستقل و جدایی از ترکیه بودند. در حالی که شیخ از فکر تأسیس حکومتی خودمختار در چارچوب عثمانی دفاع میکرد.(1)
مناقشه بین هواداران خودمختاری و استقلال سرانجام منجر به تجزیه جمعیت تعالی کردستان شد. گروه دوم در سازمانی به نام «تشکیلات اجتماعی کرد» شکل گرفت.(2)
در این مرحله جریانهای عمده شامل سه جریان بود؛ جریان خودمختارطلب که شیخعبدالقادر نماینده این جریان محسوب میشد، جریان استقلالطلب که رهبری آن با امین علی بدرخان بود و جریان ترک – کرد و پاناسلامی که ناسیونالیستهای ترک از آن در جنگهای استقلال ترکیه استفاده کردند.(3)
قول استقلال داخلی که به دنبال شکست امپراتوری عثمانی داده شده بود امید اهالی غیر ترک عثمانی از جمله کردها را افزایش داد و با پیمان سور که در اوت 1920 به امضا رسید، این امیدها فزونی یافت. ولی بعداً در 24 ژوئن 1923 قرارداد لوزان که کردها را نادیده میگرفت جایگزین آن شد، امیدها تبدیل به یأس شد.(4)
با پیروزی کمالیون بر نیروهای یونانی که به تثبیت حاکمیت جدید منجر شد، نخستین نشانههای جدایی کردها و ترکها پدیدار شد. هنگامی که کمالیون بر استانبول چیره شدند، بسیاری از سازمانهای سیاسی کرد سرکوب شد و غالب رهبرانشان به سوریه تحت اشغال فرانسه گریختند. کردهایی که در خلال تحولات جنگ با کمالیون همکاری داشتند متوجه شدند، تمام وعدههای مصطفی کمال در رعایت خواست کردها اساس چندانی نداشته است. الغای خلافت از سوی مصطفی کمال و اعلام جمهوری در مارس 1924 پرده ابهامی را که ناسیونالیستهای ترک بر مقاصد خود کشیده بودند به کنار زد. از این مرحله به بعد کردستان ترکیه دستخوش شورشهای بسیاری شد که میتوان به شورش شیخسعید (1925)، شورش آرارات (1930) و
1) Mc Dowall, David, “A Modern History of the Kurds”, London, I.B. Tauris Publishers, 2001, pp. 88-90.
2) وانلی کندال و عصمت شریف، کردها، ترجمه ابراهیم یونسی، تهران: روزبهان، 1372، صص 77 و 78.
3) کریس کوچرا، جنبش ملی کرد، ترجمه ابراهیم یونسی، تهران: نگاه، 1373، ص 381.
4) واسیلی نیکیتین، کرد و کردستان، ترجمه محمد قاضی، تهران: نیلوفر، 1375، صص 418 و 419.
شورش در سیم (1937) اشاره کرد.(1)
بدین ترتیب مسئله خودمختاری کردهای ترکیه با فروپاشی امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول آغاز شد و با وقوع شورشهای بسیار اوج گرفت و قبل و بعد از جنگ جهانی دوم در کردستان ترکیه و عراق ادامه یافت. ولی مسئله خودمختاری و قومگرایی کردی در ایران نه در جنگ جهانی اول، بلکه در جنگ جهانی دوم خود را نشان داد.
جریان موسوم به خودمختاریخواهی در کردستان ایران به طور عمده به سالهای 1324-1320 بازمیگردد. در این دوره، ایده سیاسی خودمختاریخواهی به عنوان اولین گام، ابتدا از کردستان ترکیه و عراق وارد کردستان ایران شد. خصوصاً در منطقه کردستان مکری، با مرکزیت مهاباد. این ایده و فعالیت برخی سران متنفذ محلی با شرایط سیاسی و بینالمللی آن زمان ایران همراه شد و مسئله کردستان در ایران به جریان میافتد، تا جایی که با حمایت شوروی در سال 1324 به مدت یک سال جمهوری کردی در شهر مهاباد اعلام موجودیت میکند.
با شروع جنگ جهانی دوم، در سال 1320 قوای نظامی شوروی، شمال ایران و کردستان را اشغال کردند و تا پنج سال این مناطق را تحت نفوذ خود باقی نگه داشتند. شوروی مدتها بود که به دسترسی یافتن نفت شمال امید داشت، لذا با ورود نیروهای شوروی به بخش شمالی کشور، تصمیم گرفتند با استفاده از قدرت نظامی، ایران را به قبول پیشنهاد خود وادار سازند. شوروی با تصور اینکه با برانگیختن شورش در آذربایجان و کردستان، اعمال فشار به کابینه دولت ایران فراهم میشود، وارد کار شد.(2)
در سال 1319 اولین تشکیلات سیاسی کردی با شعار کسب خودمختاری به نام کومله ژکاف (جمعیت رستاخیز کرد) به صورت مخفی در شهر مهاباد تشکیل شده بود.(3)
در طول تسلط ارتش اتحاد جماهیر شوروی بر کردستان، نمایندگان شوروی در ظرف چهار سال دو بار از سرشناسان کردستان و قاضیمحمد که از نفوذ خاصی بهرهمند بود، جهت بازدید از آذربایجان شوروی دعوت به عمل آوردند. بعد از سفر دوم قاضیمحمد و همراهانش به شوروی با توصیه و حمایت رئیس جمهور آذربایجان شوروی زمینه تأسیس حزب دمکرات کردستان فراهم آمد. در چنین شرایطی در سال 1324 قاضی محمد تأسیس حزب دمکرات کردستان را به عنوان تنها سازمان سیاسی مناطق کردنشین اعلام کرد و کومله ژکاف را در آن ادغام کرد.
در شرایط تسلط ارتش شوروی، قاضی محمد در روز 25 آذرماه سال 1324 در میدان چهارچراغ شهر مهاباد، با اعلام سپاسگزاری از کمکهای مادی و معنوی شوروی، برخلاف بند اول بیانیه تأسیس حزب یعنی فعالیت در چارچوب ایران، جمهوری کردستان را اعلام کرد و پس از اتمام مراسم اعضای کابینه را معرفی کرد.(1)
پس از تخلیه خاک ایران از قوای شوروی، ارتش ایران در زمستان سال 1325 بدون درگیری و مقاومتی از سوی نیروهای جمهوری خودخوانده کردستان وارد شهر مهاباد شد. مردم واکنشی علیه نیروهای دولت نشان ندادند و پس از سه روز قاضیمحمد و سران حزب دمکرات دستگیر شدند. بدین ترتیب جریانی که با ورود نیروهای نظامی کشورهای بیگانه در جنگ جهانی دوم سربرآورد، با خروج آنان شکست خورد. علاوه بر این، عدم همکاری اکثریت عشایر با حکومت مورد حمایت شوروی موجب شکست جمهوری کردستان شد. به گونهای که وقتی پیغام فرستاد و از آنها خواست با ارتش ایران بجنگند، عشایر کرد از انجام این درخواست سر باز زدند.
پس از اعدام قاضیمحمد و فروپاشی حزب دمکرات کردستان، از سال 1326 تا آبان ماه 1357 (یعنی بیش از 30 سال) اساساً شاهد بحران مهمی در کردستان نیستیم.
1) حسن ارفع، کردها: یک بررسی تاریخی و سیاسی، بیجا: بینا، بیتا، صص 84 و 85.
در این دوره، کردستان ایران فقط شاهد دو حرکت سیاسی و کوتاهمدت بود. اول در سال 1336، حزب دمکرات کردستان ایران مجدداً با کمک حزب توده تجدید حیات و شروع به فعالیت کرد و عبدالله اسحاقی با نام مستعار احمد توفیق سعی میکند در خارج از کشور به تشکیلات این حزب سروسامان بدهد ولی با حزب توده به اختلافنظر میرسند و هیچ حرکت چشمگیری صورت نمیگیرد. دوم در سال 1346، چند تن از باقیماندگان کمیته ایالتی حزب توده در کردستان، به عنوان حزب دمکرات از حزب توده قطع رابطه میکنند و تعدادی از آنها مثل سلیمان معینی، عبدالله معینی، ملاحسین سلماسی (ملا آواره) و اسماعیل شریفزاده وارد کردستان ایران میشوند و شروع به عضوگیری میکنند و یکی از اقدامات قابل توجه آنها خلعسلاح یکی از پاسگاههای ژاندارمری پیرانشهر بود. این کمیته حدود 200 نفر عضو داشتند و در 9 دسته در شمال کردستان ایران فعالیت میکردند (در کردستان مکری و جنوب استان آذربایجان غربی) پس از 18 ماه، در سال 1347 اویسی فرمانده ژاندارمری وقت دست به تعقیب آنان زد، 104 نفر از آنها را دستگیر، 23 نفر کشته و 28 نفر تسلیم شدند و بحران ختم میشود. حمایت ملامصطفی بارزانی از دولت ایران یکی از عوامل اصلی شکست این جریان بود.(1)
با پیروزی انقلاب اسلامی و فروپاشی رژیم پهلوی و با تغییر شرایط داخلی و خارجی بار دیگر کردستان حالت بحرانی به خود گرفت. پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن سال 1357 محصول مشارکت همه طبقات و اقوام ایران بود که در حرکت یکپارچه و فشرده در مقابل رژیم پهلوی قرار گرفتند و موجب سقوط آن شدند. طیف وسیع نیروهای اجتماعی حاضر در انقلاب، گویای ائتلافی بین تمام طبقات جامعه بود که اجازه میداد تا انقلاب، مردمی یا مردمگرایانه معرفی شود.(2)
اهالی مناطق کردنشین نیز همچون دیگر آحاد مردم ایران در تظاهرات خود در شهرهای مهاباد، پاوه، کرمانشاه، مریوان، سنندج و دیگر شهرهای کردنشین سرنگونی نظام شاهنشاهی و استقرار نظام اسلامی را طلب میکردند. کلر بریر محقق فرانسوی که به همراه پیر بلانشه در دوران پیروزی انقلاب در ایران حضور داشتند در گفتگو با میشل فوکو با اشاره به سنیمذهب بودن کردها از حضور آنان در صحنههای انقلاب مینویسند: «یکی از نمونههای بامعنی این جنبش [انقلاب اسلامی]، اتفاقی است که برای کردها روی داده، کردها که اکثر آنها سنی هستند... طرفداری از این قیام کردهاند. همه فکر میکردند که آنها مخالفت خواهند کرد، ولی کردها از جنبش طرفداری کردهاند و گفتهاند: «درست است که ما سنی هستیم ولی قبل از هر چیز مسلمانیم... چه طور ما کُردیم! نه ابداً ما قبل از هر چیز ایرانی هستیم و در تمام مسائل ایران سهم داریم، ما میخواهیم شاه برود.» شعارها در کردستان دقیقاً همان شعارهای تهران یا مشهد بود.»(1)
با وجود این، بیثباتی برآمده از آغاز انقلاب، فرصت را برای برخی گروههای سیاسی فراهم آورد تا با توجه به فضای ایجاد شده، فعالیت خود را علنی کنند. در اثر این فعالیتها تقریباً یک هفته پس از پیروزی انقلاب در 30 بهمن 1357، نمایندگان دولت موقت در اجتماع گروهی از مردم در میدان شهرداری مهاباد حاضر شدند تا ضمن دیدار با مردم و گفتگو با افرادی چون عزالدین حسینی، قاسملو و غنی بلوریان درخواستهای آنان را به اطلاع دولت برسانند.(2)
بیتصمیمی دولت موقت برای حل و فصل مشکلات، موجب سوءاستفاده نیروهای درگیر در وقایع کردستان شد. این تعلل به گروههای ضدانقلاب فرصت داد تا شهرهای کردنشین را یکی پس از دیگری طعمة آتشافروزی خود سازند. از همان ابتدا، در تبلیغات آنها جمهوری اسلامی مخالف خواستههای خلق ایران معرفی شد و مقابله با آن به اشکال مختلف از جمله درگیری مسلحانه در برنامه گروههای
سیاسی مستقر در کردستان قرار گرفت. رویارویی نظامی در شکل حمله به پادگان مهاباد در روزهای اولیه پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شد. این حمله زمانی انجام شد که از سوی حضرت امام خمینی(ره) و دولت موقت هیأتی برای تشریح اهداف انقلاب اسلامی وارد مهاباد شده بود. در ادامه این اقدامات گروههای ضدانقلاب با حمله به پادگانهای نظامی منطقه، در روز پنجم اسفند 1357 یعنی 12 روز پس از پیروزی انقلاب پادگانهای پسوه و پیرانشهر را به تصرف درآوردند.(1)
بروز درگیری در نقده، مریوان، سنندج، پاوه و کامیاران موجب تشدید بحران شد. طرح مشترک موسوم به خودمختاری هیأت نمایندگی گروههای سیاسی مستقر در کردستان در تاریخ 4 آذر 1358 به هیأت ویژه کردستان (نمایندگان دولت در مذاکرات صلح و آشتی) تسلیم شد. مواد این طرح مبتنی بر تقاضای تشکیل یک دولت فدرالی در مجموع چهار استان کردستان، آذربایجان غربی، کرمانشاه و ایلام بود که در واقع مقدمه تجزیهطلبی در آینده محسوب میشد.
در عرصه سیاسی اولین رویارویی در برگزاری رفراندوم تغییر نظام از پادشاهی به جمهوری اسلامی در 11 و 12 فروردین 1358 ظاهر شد. حزب دمکرات این همهپرسی را تحریم کرد. در این رفراندوم 2/98 درصد رأیدهندگان به جمهوری اسلامی رأی مثبت دادند. دومین رویارویی در عرصه سیاسی، موضوع تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی جهت تنظیم قانون اساسی نظام جدید بود. سومین رویارویی سیاسی در تصویب قانون اساسی، بروز کرد.(2)
اختلافات سیاسی محدود به این موارد نمیشد و دامنه وسیعی را دربر میگرفت، از جمله شامل اختلاف بر سر حضور نمایندگان منسوب به خلق کُرد در مذاکرات، اختلاف درباره محدوده مناطق کردنشین و ایجاد کردستان بزرگ شامل استانهای ایلام، کرمانشاه، کردستان و آذربایجان غربی، اعتراض گروهها به طرح خودگردانی پیشنهادی دولت و اختلاف درباره مفهوم خودمختاری به عنوان مفهومی مبهم، کشدار و قابل
مناقشه میشد.(1)
در واقع گروههای سیاسی هم نمیدانستند که چه چیزی میخواهند، لذا تعریفی که از سوی آنان در مورد خودمختاری ارائه میشد، گروه به گروه و حتی فرد به فرد متفاوت بود.(2)در حالی که مسئولین نظام از کاربرد واژه خودمختاری ابا داشتند و از اصطلاح خودگردانی استفاده میکردند، برخی از سران گروهها تغییر آن را نمیپذیرفتند. عبدالرحمن قاسملو دبیرکل حزب دمکرات کردستان ایران در آخرین مذاکرات خود با نمایندگان دولت، حق تعیین سرنوشت را در اشکال سهگانه، کسب استقلال، استقرار یک حکومت فدرال و یا خودمختاری متبلور میدید. ولی در شرایط آن زمان، خودمختاری را مناسبترین شیوه میدانست.(3)اصولاً طرح خودمختاری به مثابه ابزاری تاکتیکی برای اهداف استراتژیک یعنی تجزیه ایران و نهایتاً ایجاد کشور کردستان از طریق انفکاک سرزمینی کردهای ایران، ترکیه، عراق و سوریه میباشد. موضوعی که در رساله دکترای قاسملو از یک دانشگاه چکسلواکی با عنوان «کرد و کردستان» نیز مطرح و در دهه 1960 میلادی در لندن منتشر شد.(4)
بعد از سقوط پادگان مهاباد به دست عوامل حزب دمکرات کردستان و دیگر گروههای سیاسی در 3 اسفند 1357 و به غارت رفتن توپخانه، تانکها و سلاحهای این پادگان، وضعیت کردستان تشدید شد و گویای این امر بود که گروههای مخالف از طریق راههای سیاسی در صدد دستیابی به خواستههای خود نیستند، بلکه از روشهای مسلحانه و خشونتآمیز استفاده میکنند. به دنبال این حادثه پاسگاههای ژاندارمری و مراکز انتظامی برخی شهرها به دست شورشیان افتاد و شهرها و روستاهای کردستان جولانگاه آنان شد.(5)
همزمان با اوجگیری ناآرامیها در مناطق کردنشین، مقارن ایام نوروز 1358 شهر سنندج شاهد درگیری خونینی بود.(6)شورشیان پس از اشغال
1) Ibid.
2) مجتبی مقصودی، تحولات قومی در ایران: علل و زمینهها، تهران: مؤسسه مطالعات ملی، 1380، ص 302.
3) کریس کوچرا، جنبش ملی کرد، ترجمه ابراهیم یونسی، تهران: نگاه، 1373، ص 99.
4) احسان طبری، کژراهه، تهران: امیرکبیر، 1366، ص 300.
5) حمید مؤمنی، درباره مذاکرات کردستان، تهران: شباهنگ، بیتا، ص 14.
6) رضا خیری مطلق، نگاهی به کردستان مکری و جنبشهای کردی در قبل و بعد از انقلاب، ص 82.
ژاندارمری این شهر، خلعسلاح و تصرف پادگان سنندج را تدارک دیدند که در صورت موفقیت، بخش اعظمی از منطقه از کنترل دولت خارج میشد که با مداخله سرلشکر قرنی، رئیس ستاد ارتش و صدور دستور مقاومت، از سقوط نجات یافت.(1)رهبر انقلاب حضرت امام خمینی(ره) پس از ارسال پیامی به مردم کردستان، هیأتی را به سرپرستی آیتالله طالقانی در اولین روز از فروردین 1358 به سنندج اعزام کردند. پس از دستیابی به توافقاتی با گروههای مسلح، در سنندج آتشبس برقرار شد.(2)
به این ترتیب غائله اول سنندج به طور موقت پایان یافت، پایانی که گروههای شورشی توانستند درصد قابلتوجهی از خواستههای خود را به دولت موقت تحمیل کنند. با وجود این، اقدامات حزب دمکرات در کردستان خاتمه نیافت. رژه نظامی حزب دمکرات در شهر نقده زمینه درگیری خونینی را در این شهر فراهم کرد. در 23 تیر 1358 صدها نفر از افراد مسلح گروههای ضدانقلاب وارد مریوان شدند و در یکی از عملیات خود 25 پاسدار کرد را با شکنجه و مثله کردن کشته و مجروح کردند.(3)در این ایام شهرهای مریوان، بانه، بوکان، سردشت و سقز یکی پس از دیگری صحنه درگیری مسلحانه شد. پس از سلطه گروههای ضدانقلاب بر بسیاری از شهرهای کردنشین، احزاب و گروههای مسلح شورشی نیروهای خود را برای تصرف جنوبیترین شهر منطقه کردستان، یعنی شهر پاوه اعزام کردند. در پی این هدف، حزب دمکرات کردستان در 14 مرداد 1358 طی نامه سرگشادهای خطاب به امام خمینی(ره) پاسداران انقلاب و ارتش را مورد حمله شدید قرار داد.(4)در پی درخواست کمک از سوی پاسداران و نیروهای ژاندارمری محاصره شده در شهر پاوه که میرفت آخرین نقطه مقاومت در شهر سقوط کند، در 27 مرداد 1358 فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر اقدام دولت و حرکت نیروهای انقلاب به سوی پاوه، همه چیز را دگرگون کرد. با فرمان امام خمینی(ره) موجی از هیجان سراسر ایران را فراگرفت و داوطلبان مردمی خواستار اعزام به پاوه شدند. در صحنه درگیری، نیروهای ضدانقلاب با
شنیدن پیام امام پا به فرار گذاشتند و مدافعان شهر به شورشیان مهاجم هجوم بردند. با رسیدن نیروهای کمکی، شهر پاوه در مدت چند ساعت پاکسازی و همه ارتفاعات به تصرف نیروهای دولتی و مردمی درآمد. ساعت 10 صبح روز بعد، نوسود نیز آزاد شد و سپس به ترتیب مریوان، بسطام، بانه، سردشت و از محور دیگر مهاباد، بوکان، سقز و دیگر نقاط کردستان یکی پس از دیگری از اشغال نیروهای ضدانقلاب آزاد شد و در مدت 10 روز سرتاسر کردستان آزاد شد.(1)در نتیجه گروههای مسلح ضدانقلاب که در اوج قدرت خود کنترل بخش وسیعی از مناطق کردنشین را در اختیار داشتند، در مقابل سیل نیروهای داوطلب که از سوی بسیاری از کردهای بومی همراهی میشدند تاب مقاومت نیاوردند و نواحی تحت کنترل خود را یکی پس از دیگری از دست دادند و به خاک عراق گریختند و در آنجا مستقر شدند.(2)
در پی این پاکسازیها، ارتش دستور داد که سربازان به پادگانها بازگردند و پاکسازی بقیه مناطق بر عهدة ژاندارمری گذاشته شد، اما از آنجایی که ژاندارمری توانایی اجرای این مأموریت را نداشت، گروههای گریخته با مشاهده این وضعیت به مرور به بعضی شهرهای پاکسازی شده کردستان بازگشتند.
در اسفندماه 1358 جنگ و درگیری در منطقه کامیاران از سر گرفته شد و به مرور سایر مناطق کردنشین را دربرگرفت. سپس جنگ به مهاباد کشیده شد و مذاکراتی که بعد از پیام 26 آبان 1359 به فرمان امام خمینی(ره) بین طرفهای درگیر به مدت چهار ماه ادامه داشت بدون نتیجه خاتمه یافت.(3)
تهاجم نظامی ارتش عراق به سرزمین جمهوری اسلامی ایران در آخرین روز شهریور 1359 موجب تقویت مواضع گروههای مسلح ضدانقلاب در کردستان شد. با توجه به همپیمانی حزب دمکرات با عراق، وضعیت گروههای مسلح مخالف در کردستان وابسته به وضعیت جبههها شد. با تشکیل قرارگاه حمزه سیدالشهدا در اواخر سال 1361،
همه مناطق کردنشین تحت هدایت و کنترل یک مرکز واحد قرار گرفته و با هماهنگسازی نهادها و سازمانهای لشکری و کشوری موفق شد ظرف سه سال ضمن پاکسازی مناطق کردنشین امنیت نسبی را در کردستان برقرار نماید.(1)اگر چه برقراری کامل امنیت تا خاتمه جنگ عراق علیه ایران میسر نشد.
به دنبال آغاز ناآرامیها در کردستان، دولت جمهوری اسلامی ایران در پی مذاکره و حل مسالمتآمیز بحران کردستان بود. اما به دلیل وابستگی حزب دمکرات به دولت بعث عراق و خشونتطلبی این حزب، مأموریت هیأتهای اعزامی به کردستان با شکست روبهرو شد و گروههای ضدانقلاب در کردستان با ایستادگی بر مواضع خود، امکان برقراری نظم سیاسی را از ناحیه دولت سلب کردند. در حالی که دولت جمهوری اسلامی مدت هفت ماه مدارا کرده و همه حملهها را با سکوت تحمل کرد.(2)
جنگ طلبی احزاب و گروههای ضدانقلاب باعث تشدید بحران کردستان و حتی کشمکش داخلی و کنارهگیری هفت تن از اعضای کمیته مرکزی حزب دمکرات و انشعاب در حزب به رهبری غنی بلوریان شد. غنی بلوریان ضمن اعتراض به روش مسلحانه قاسملو، معتقد بود مبارزه کردها راه حل نظامی ندارد.(3)غنی بلوریان با توجه به سیاستهای جمهوری اسلامی ایران در کردستان در خاطرات خود مینویسد:
مهمترین اشتباه رهبری حزب دمکرات این بود که از موقعیتهای مناسبی که برایشان پیش آمد استفاده خوبی نکرد و بهرهبرداری درستی از این فرصتها برای حل مسئله کردستان صورت نگرفت.
غنی بلوریان در این خصوص در بخش دیگری از خاطرات خود میگوید:
وقتی آیتالله [حسین] کرمانی به عنوان نماینده تامالاختیار
آیتالله خمینی در پایان سال 1358 به کردستان آمد، هنگام مذاکره به قاسملو میگوید: «یکی از دلایلی که ما نمیتوانیم به توافق برسیم این است که به هم بیاعتمادیم. از آنجا که من نماینده تامالاختیار آیتالله خمینی هستم هر چه بگویم سخن رهبر است.» وی خطاب به اعضای دفتر مرکزی حزب میگوید: «من بر این اعتقاد هستم که شما وابسته به رژیم عراق هستید و اسلحه و پول و حتی سوخت از عراق میگیرید. ما عکس قسمتی از وسایلی را که شما از عراق گرفتهاید داریم. ما این عکسها را با هواپیما گرفتهایم و غیر از آن اطلاعات دیگری داریم که نمیتوانید آنها را حاشا کنید و خوب میدانیم که رژیم عراق شما را علیه جمهوری اسلامی تحریک میکند. به همین دلیل ما به شما اعتماد نداریم و فکر میکنیم شما خواستههای خود را مطرح نمیکنید، بلکه برنامه رژیم عراق را در کشور خودتان که ایران است اجرا میکنید. با توجه به این، ما چگونه میتوانیم به حزب دمکرات اعتماد کنیم؟» آیتالله کرمانی پیشنهادی ارائه میدهد و میگوید: «عدم توافق ما برمیگردد به نداشتن اعتماد به شما، برای اینکه حکومت جمهوری اسلامی به شما اعتماد کند و بداند به راستی شما ایرانی هستید و خواستههای خاص خودتان را مطرح میکنید و تحت نفوذ رژیم عراق نیستید، پیشنهاد به شما میکنم، اگر شما این پیشنهاد ما را قبول کنید ما مطمئن میشویم که شما یک حزب مستقل هستید و خودتان تصمیم میگیرید و به بغداد وابسته نیستید. به شما پیشنهاد میکنم به مدت یک سال مسئولیت حفظ و حراست از مرزهای ایران که الآن در دست شماست به عهده بگیرید و این مرزها را از حمله بیگانگان و نفوذ دارودسته دشمن به داخل خاک ایران حفظ کنید و همه نیروهای مسلح خود را آماده دفاع از کشور خودتان کنید. حکومت جمهوری اسلامی نیازهای شما به اسلحه را تأمین
میکند و خواستهایتان را تعهد میکند. خودتان بگویید به چه چیزی نیاز دارید. هیچ نیروی ارتشی به غیر از تعدادی که در منطقه است به اینجا اعزام نخواهد شد. آنها نیز اجازه نخواهند داشت که در مرز داخلی شما دخالت کنند، پذیرش این پیشنهاد از جانب شما موجب اطمینان ما به شما خواهد شد. اگر پس از گذشت این یک سال، ما اکثریت خواستههای شما را اجرا نکردیم و تعهدات خودمان را عملی نکردیم، شما میتوانید لوله اسلحههایی را که خودمان به شما دادهایم به طرف ما بگیرید. اگر پیشنهادهای مرا قبول نکنید، خیلی سخت است که به توافق برسیم.»
بلوریان میگوید: «البته من موافق بودم.» در آن جلسه عبدالله حسنزاده مخالفت میکند و میگوید اول باید جمهوری اسلامی خواستههای ما را تأمین کند و میگوید: «اگر ما این پیشنهاد را قبول کنیم، مردم کردستان به ما میگویند "جاش"». بلوریان مینویسد:
با شنیدن این حرف من عصبانی شدم و خواستم بگویم چرا با وابسته شدن به رژیم بعث عراق و اسلحه و پول گرفتن از این دشمن خونخوار و دیکتاتور کُرد "جاش" نمیشویم، ولی جلوی خود را گرفتم و به جای آن گفتم آقای ملاعبدالله، مگر به گفته خودتان 95 درصد مردم با ما نیستند. همانطور که خودمان میگوییم گوش به حرف ما میدهند. پس چطور به ما میگویند "جاش"؟ قاسملو از پیشنهاد مخالفت حسنزاده دفاع میکند...(1)
حزب دمکرات بر اساس نظر دولت عراق با پیشنهاد نماینده امام مخالفت میکند و جنگ مسلحانه خود علیه دولت نوپای جمهوری اسلامی را تشدید میکند.
پس از پذیرش درخواست رژیم بعث عراق از سوی دفتر سیاسی حزب دمکرات، این حزب دچار انشعاب میشود. غنی بلوریان در
1) غنی بلوریان، برگ سبز، ترجمه رضا خیری، تهران: انتشارات رسا، 1382، صص 408-404.
مخالفت با این موضوع در دفتر سیاسی حزب میگوید: «پذیرفتن این مواد با هر یک از آنها به منزله خودفروشی به رژیم عراق است و من آن را خیانت میدانم. وی اضافه میکند آن مواردی که در جلب توافق با مسئولان تهران به توافق رسیدیم چه میشود؟»(1)با وجود این، درخواستهای رژیم بعث عراق در دفتر سیاسی حزب دمکرات کردستان به تصویب رسید.(2)
حزب دمکرات کردستان به عنوان جریان اصلی در بحران کردستان، در تحلیل خود از وضعیت سیاسی کردستان و ایران در آن مقطع معتقد بود:
مردم کردستان با شعار آنها همراهی دارند.
دولت مرکزی فاقد قدرت سیاسی و نظامی لازم در کردستان است و اگر در منطقه قدرت پیدا کند و اقدامات توسعهای خود را در منطقه شروع کند پایگاه ما در منطقه تضعیف میشود.
اختلافات در دولت مرکزی زیاد است و دولت قادر نیست نظم سیاسی را برقرار کند.
کشور عراق و ایران اختلافات تاریخی دارند، با تشکیل جمهوری اسلامی در ایران، این اختلافات عمیقتر خواهد شد و دولت عراق حمایتکننده گروههای کردی مخالف دولت خواهد بود.
سرانجام در فرصتی نه چندان دور، دولت جمهوری اسلامی سقوط خواهد کرد و ایران با بحران حاکمیت روبهرو خواهد شد.
بر اساس چنین تحلیلی بود که این حزب از همان ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، با سیاست مذاکره دولت جمهوری اسلامی مخالفت کرد و کوشید پادگانهای نظامی منطقه را خلعسلاح کند و ضمن سروسامان دادن به تشکیلات سیاسی و نظامی خود به دولت اجازه برقراری حاکمیت در منطقه را نداد و در مقابل سیاست مسالمتآمیز دولت به
اقدامات نظامی و تروریستی متوسل شد.(1)از جمله اقدامات تروریستی حزب دمکرات میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
حمله به تأسیسات عمومی (تأسیسات نفت، گاز، آب، مخابرات، برق و...)
مینگذاری در معابر و جادههای عمومی که منجر به شهادت بسیاری از مردم بیگناه کردستان شد. (بیش از 891 مورد مینگذاری که منجر به شهادت 784 نفر و مجروحیت 1689 نفر شده است).
آدمربایی (4471 مورد در طی سالهای 1357 تا 1364).
حمله به مراکز دولتی.
راهزنی در جادهها.
اجرای کمین در معابر و جادهها.
غارت روستاها و منازل مردم.
بمبگذاری و پرتاب مواد منفجره.
حمله نظامی به مراکز جمعیتی (شهر و روستا).
ترور شخصیتهای سیاسی، فرهنگی و نظامی (397 عملیات تروریستی).(2)
بعد از استقرار جمهوری اسلامی، رژیمهای مخالف انقلاب اسلامی و به ویژه آمریکا به طرق مختلف برای شکست انقلاب اسلامی دست به تلاش زدند و پس از ترغیب و حمایت از گروههای مسلح، تشویق تجزیهطلبی و حمله نظامی مستقیم، حمله عراق به ایران به نظر بسیاری از تحلیلگران تیر خلاص به انقلاب اسلامی بود. آنها تصور میکردند که توطئههای پیدرپی از یک سو و همدستی گروههای چپ و راست از سوی دیگر، انقلاب اسلامی را از درون به حد کافی فرسوده کرده است و با حمله نظامی در مرزها، همه چیز طی مدت کوتاهی فروخواهد ریخت.(3)در نشست سران عرب در طائف، به توصیه آمریکا،
1) حمیدرضا جلاییپور، کردستان: علل تداوم بحران پس از انقلاب اسلامی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی، 1372، صص 63 و 64.
2) مصطفی ایزدی، اقدامات ضدانقلاب در شمال غرب، تهران: دانشکده فرماندهی و ستاد، 1386، صص 283-174.
3) جمیله کدیور، رویارویی انقلاب اسلامی و آمریکا، تهران: اطلاعات، 1374، صص 217 و 218.
سعودیها برای مقابله با انقلاب اسلامی و جلوگیری از آن طرحی را پیشنهاد کردند که اساس آن ایجاد شورش در نقاطی از ایران بود که ساکنان آن را بیشتر از اهل سنت تشکیل میدادند.(1)
محمل اجرای سیاست عقبراندن تحولات مترقیانه در جهان سوم و تشدید جنگ در این مناطق، آموزهای موسوم به دکترین ریگان بود. این سیاست میکوشید با تجهیز و مسلح کردن گروههای ضدانقلابی و مشغول کردن کشورهایی که به هر دلیل مخالف جدی آمریکا قلمداد میشدند، با ایجاد بحرانهای داخلی، از دستیابی به الگوهای موردنظر خود بازدارد. به این ترتیب آمریکا میکوشید با مجروح نگه داشتن انقلاب آن را از توسعه و بازسازی بازدارد.(2)بحران کردستان و تحمیل جنگ به ایران در این راستا قابل ارزیابی است.
علاوه بر آمریکا، مقابله عراق با ایران در حمایت از گروههای سیاسی مخالف کردستان نیز متجلی شد. گروههای ضدانقلاب از جمله حزب دمکرات کردستان با جلب حمایت دولت عراق، مبارزه نظامی گستردهای علیه دولت جمهوری اسلامی ایران به راه انداخت. از نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، دخالتهای دولت عراق در امور داخلی ایران آغاز شد. به تدریج جنگ تبلیغاتی شدیدی از سوی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران آغاز شد. کشمکشهای تازهای بین دو کشور ایران و عراق شروع شد. بغداد درصدد تقویت گروههای ضدانقلاب کردستان ایران که زمزمه جداییخواهی را آغاز کرده بودند، برآمد و با ارسال اسلحه و پول کمکهای قابل ملاحظهای در اختیار آنها قرار داد.(3)صدام در تیرماه 1359 به مناسبت دوازدهمین سالگرد به قدرت رسیدن حزب بعث در عراق اظهار داشت: «ما به مبارزات خلقهای ایران علیه دیدگاههای عقبافتاده و خودکامه... درود میفرستیم». وی همچنین در مصاحبهای در مرداد 1359 در مورد روابط با ایران اعلام داشت: «ما با رژیم ایران روابط بدی داریم و بنابراین انتظار نداشته باشید که اگر یکی از معارضان یا مخالفان این رژیم اعلام دارد که در مخالفت با آن است، به او جواب
منفی بدهیم».(1)
اظهارات مقامات رسمی عراق پس از آغاز جنگ علیه جمهوری اسلامی ایران با صراحت بیشتری بیان شد.صدام در 16 دی ماه 1359 اعلام داشت: «به تمامی ملتهای کُرد، بلوچ، آذربایجان و اعراب ایران درود میفرستم، پشتیبانی و حمایت خود را از آنان در مبارزاتشان علیه ظلم و ستم اعلام میکنیم، از خواستها، آرزوها و حقوق مشروعشان دفاع میکنیم».(2)صدام در سخنان دیگری در اسفند 1359 اظهار داشت: «به تمامی ملتهای ایران و در رأس آنها ملت کُرد، بلوچستان و آذربایجان، کلیه وطندوستان واقعی و شریف ایران میگویم که ما برای ایجاد روابط مستحکم به قصد دستیابی آنان به حقوق ملی و میهنی خود... آمادهایم. همچنین آمادهایم تا در این راه هرگونه کمکی را از اسلحه گرفته تا مسائل دیگر، در اختیارشان بگذاریم. این تنها حرف و سخن نیست، این یک تصمیم است.»(3)
طارق عزیز، معاون نخستوزیر عراق در اردیبهشت 1360 اظهار داشت که وجود پنج ایران کوچک بهتر از وجود یک ایران واحد خواهد بود. وی گفت: «ما از شورش ملتهای ایران پشتیبانی خواهیم کرد و همه سعی خود را متوجه تجزیه ایران خواهیم کرد»(4)صدام نیز سخنان مشابهی بر زبان رانده بود: «ما آرزوی تجزیه و ویرانی ایران را که با امت عربی دشمنی میورزد، در سر داریم.» این سخنان را صدام پس از آنکه تقریباً دو ماه از هجوم او به ایران میگذشت و سربازانش نتوانسته بودند مقاومت سپاه ایران را در هم شکنند و کار چشمگیری انجام دهند بر زبان راند.(5)
در میان احزاب و گروههای ضدانقلاب، حزب دمکرات کردستان از حمایت و پشتیبانی بیشتری از سوی دولت عراق برخوردار بود. در شرایطی که حزب دمکرات به سبب شکست از نیروهای دولتی موفق به حفظ پایگاههای عملیاتی خود در عمق کوهستانهای مرزی کردستان ایران نشد، با حمایت دولت عراق، پایگاههای خود را به خاک عراق و در جوار مرزهای ایران منتقل کرد و پایگاههایی که بدون وجود آنها
1) تحلیلی بر جنگ تحمیلی رژیم عراق علیه جمهوری اسلامی ایران، تهران: اداره کل امور حقوقی وزارت خارجه، 1367، ص 525.
2) اصغر جعفری ولدانی، بررسی تاریخی اختلافات مرزی ایران و عراق، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بینالملل، 1372، ص 526.
3) اصغر جعفری ولدانی، بررسی تاریخی اختلافات مرزی ایران و عراق، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بینالملل، 1372، صص 526 و 527.
4) تحلیلی بر جنگ تحمیلی رژیم عراق علیه جمهوری اسلامی ایران، ص 102.
5) الیویه دلاژ و ژرار کزیرک، طوفان خلیج، ترجمه اسدالله مبشری و حسین قدیری، تهران: انتشارات اطلاعات، 1361، ص 227.
شورشگران قادر به ادامه مبارزه با جمهوری اسلامی ایران نبودند.
در طول سالهای 1358 تا 1370 دولت عراق از حزب دمکرات حمایت کرد و این گروه در سایه این حمایت توانست:
در خاک عراق مرکزیت سیاسی و نظامی خود را مستقر کند؛
کادرهای خود را در خاک عراق آموزش و سازماندهی کند؛
اسلحه، مهمات و امکانات مالی دریافت کند؛
ایستگاه رادیویی خود را مستقر سازد؛
مجروحین خود را که در درگیریهای کردستان ایران زخمی میشدند، در داخل عراق مداوا کند؛
از امکانات تبلیغی دولت عراق (مانند رادیو عراق) سود جوید.
کادر مرکزی و سایر عناصر سیاسی آنها از امکانات فرودگاهی عراق برای سفر به اروپا استفاده کند و همچنین برای انتقال مجروحین خود به اروپا از این امکانات بهرهمند شود.(1)
قاسملو دبیرکل حزب دمکرات کردستان در مرداد 1365 در پاسخ به این سئوال خبرنگار بی.بی.سی که آیا فکر نمیکنید که شما با رژیم عراق به هر حال رابطه دارید و این در طرز فکر کردها نسبت به شما اثر میگذارد، گفت: «رابطه ما با دولت عراق بسیار روشن است، ما الآن علیه دشمن مشترک میجنگیم،(2)حزب دمکرات در قبال دریافت پشتیبانی از عراق متعهد شده بود ضمن درگیر کردن نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران و جاسوسی علیه ایران، جلوی کردهای شمالی عراق (حزب دمکرات کردستان عراق) را بگیرد و اجازه ندهد که آنها به مرز عراق نزدیک شوند و با حکومت عراق بجنگند.(3)پذیرش درخواستهای رژیم بعث عراق و وابستگی شدید حزب دمکرات کردستان ایران به رژیم بعث عراق، این حزب را دچار انشعاب کرد به طوری که غنی بلوریان در مخالفت با این وابستگی اعلام داشت: «پذیرفتن خواستههای دولت عراق به منزله خودفروشی به رژیم عراق است و من آن را خیانت میدانم.»(4)
1) حمیدرضا جلاییپور، کردستان: علل تداوم بحران پس از انقلاب اسلامی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی، 1372، صص 125-123.
2) حمیدرضا جلاییپور، کردستان: علل تداوم بحران پس از انقلاب اسلامی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی، 1372، ص 128.
3) غنی بلوریان، برگ سبز، ترجمه رضا خیری، تهران: انتشارات رسا، 1382، صص 411-409.
4) غنی بلوریان، برگ سبز، ترجمه رضا خیری، تهران: انتشارات رسا، 1382، ص 415.
بر اساس خاطرات غنی بلوریان فهرست اولین خواستههای عراق از حزب دمکرات کردستان عبارت بود از:
1- باید دو تن از افسران عراقی برای رساندن کمک و تحویل پول و لوازم جنگی در نزد حزب دمکرات باشند؛
2- باید دو تن از اعضای دفتر سیاسی حزب در نزد دولت عراق باشند تا در موقع لزوم مورد مشورت قرار گیرند؛
3- حزب دمکرات لازم است اطلاعاتش را درباره نیروهای ارتش ایران که به مرزهای ما نزدیک میشوند و یا به پادگانهای مرزی منتقل میشوند به دولت بعث عراق ارائه نماید و آمار سرباز و نوع سلاح و تعداد آنها را برای عراق مشخص سازد؛
4- لازم است حزب دمکرات، عراق را از مختصات هواپیما و هلیکوپترهای ارتش ایران مطلع سازد و اعلام نماید منبع تأمین تجهیزات ارتش ایران از کجاست؛
5- حزب دمکرات باید شعار سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ایران را اعلام کند؛
6- حزب دمکرات باید جلوی کردهای شمال عراق را بگیرد و اجازه ندهد آنها به مرز عراق نزدیک شوند و از خاک ایران استفاده کرده با حکومت عراق بجنگند؛
7- حزب دمکرات باید چگونگی رابطه رژیم ایران را با کشورهای دیگر برای ما روشن کند.
طرح هفتمادهای رژیم بعث عراق در دفتر سیاسی حزب دمکرات کردستان ایران به تصویب رسید.(1)
دبیرکل حزب دمکرات کردستان در همراهی با جنایات رژیم بعث عراق، حمله شیمیایی ارتش عراق به شهر سردشت و بعدها حمله شیمیایی به شهر حلبچه را در مصاحبه با بی.بی.سی تکذیب میکند. وی میگوید: بنده این خبر را تکذیب کردهام، هنگامی که از من درباره کاربرد سلاحهای شیمیایی سئوال شد، پاسخ دادم کاربرد سلاحهای
1) غنی بلوریان، برگ سبز، ترجمه رضا خیری، تهران: انتشارات رسا، 1382، صص 411-409.
شیمیایی را به طور کامل مطالعه مینمایم و بعد از مطالعه گزارشها، هیچگونه نشانهای دال بر استفاده از سلاحهای شیمیایی مشاهده نکردم و نظر به اینکه ما فاصله بسیار نزدیکی با منطقه درگیری داریم، اثری از این سلاح مشاهده نکردم. (17/3/1988)
در واقع پشتیبانی و حمایت عراق یکی از علل اصلی ایجاد و تداوم تروریسم در کردستان ایران بود. قبل از سقوط صدام، پس از ایجاد منطقه امن در شمال عراق در مدار 36 درجه و کنترل این مناطق توسط احزاب کُرد عراقی، رهبران کُرد عراقی، نگرانیهای امنیتی ایران را پذیرفتند و تعهد خود را نسبت به امنیت مرزی ایران ابراز داشتند. لذا پس از سالها کنترل مناطق کردستان عراق توسط احزاب کُرد، میتوان گفت ناآرامیها در مرزهای ایران (از طریق کردستان عراق) ناچیز بودهاند. میتوان گفت سیاست کردهای عراق در اطمینان دادن به ایران در حدود حفظ مرزهای ایران تا حدود زیادی موفقیتآمیز بوده است.(1)
بحران کردستان در ایران ابتدا در جنگ جهانی دوم خود را نشان داد. با پیروزی انقلاب اسلامی و فروپاشی رژیم پهلوی و با تغییر شرایط داخلی و خارجی، بار دیگر کردستان ایران پس از سی سال حالت بحرانی به خود گرفت. سیاست جمهوری اسلامی از آغاز این مسئله، مذاکره و احتراز از جنگ و درگیری بود. ولی به دلیل جنگ طلبی و وابستگی حزب دمکرات به دولت بعث عراق، تمامی تلاشهای نظام اسلامی برای جلوگیری از جنگ در کردستان با شکست روبرو شد و گروههای ضدانقلاب جنگ را به نظام و مردم منطقه تحمیل کردند.
برقراری و تثبیت امنیت در کردستان از طریق مردم و برای مردم یکی از ارکان مهم سیاست دولت جمهوری اسلامی در مدیریت بحران کردستان بود. این اعتقاد و عمل به آن موجب شد تا مردم کردستان مشارکتی گسترده در عملیات مقابله با تروریسم شورشی گروههای
1) صالح ملاعمر عیسی، بحرانآفرینی قدرتهای بزرگ در کردستان عراق، تهران: انتشارات توکلی، 1380، ص 197.
ضدانقلاب داشته باشند.
بیاعتمادی و عدم حمایت مردم کردستان، ناتوانی نیروهای حزب در رویارویی با جمهوری اسلامی، پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، فروپاشی رژیم بعث عراق، ضربهپذیر شدن پایگاههای حزب در خاک عراق توسط نیروهای نظامی ایران، و تشدید شکافها و چند دستگی، وضعیت روانی مأیوسکنندهای در بین نیروهای حزب دمکرات کردستان ایجاد کرد و در نتیجه حزب با پذیرش شکست از فاز نظامی به فاز سیاسی عقبنشینی کرد.
به عبارت دیگر، تغییر رفتار حزب دمکرات از رفتاری مسلحانه و تروریستی به رفتاری سیاسی بیش از آن که ریشههای درونی داشته باشد، منشأ بیرونی داشت و به تغییر شرایط داخلی ایران و مسائل بینالمللی بازمیگشت.
میثم صفائیان(1)
با وقوع انقلاب اسلامی در سال 1357 و به وجود آمدن خلأ قدرت و امنیت در مرزهای سیاسی ایران، گروه کومله با ایدئولوژی مائوئیستی در کردستان به مقابله با حکومت مرکزی برخاست. این گروه با مشی مسلحانه و با داشتن پشتیبانان بیگانه، اعم از قدرتهای بینالمللی و منطقهای، در دورانی که دولت جدید به طور کامل مستقر نشده بود مقابله با آن را آغاز کردند.
آنها به ترور مسئولان محلی و شهروندانی که به مخالفت با آنان برمیخواستند اقدام میکردند. با آغاز جنگ تحمیلی، کومله به همکاری با رژیم بعثی عراق پرداخت و به لحاظ اطلاعاتی و عملیاتی به یاری آنان برآمد.
با پایان جنگ و فروپاشی نظامهای کمونیستی کومله بر آن شد تا خود را دچار دگرگونی از «کمونیسم» به «سوسیال دمکراسی» نشان دهد. این گروه مدعی است که دیگر به ارزشهای دمکراتیک و حقوق بشر بها میدهد و گرچه از رفتارهای گذشته خویش پشیمان نیست اما دیگر آن
1) کارشناس ارشد علوم سیاسی و پژوهشگر مسائل ایران.
روش را پاسخگو نمیداند. با وجود این، کومله پس از سه دهه فعالیت مسلحانه و سیاسی هنوز از ماهیت تروریستی خویش رها نشده و در فرصتهایی که دست میدهد، کم و بیش به این ابزار متوسل میشود.
در آغاز پیروزی انقلاب اسلامی مناطق کردنشین در غرب کشور صحنه یکی از بحرانهای نظامی و اجتماعی بود که دو گروه سیاسی مخالف یعنی حزب دمکرات و حزب کومله دو بازیگر اصلی آن به شمار میآمدند.
منظور از «مسئله کردستان»، یعنی عبارتی که در برخی متون به کار رفته، در واقع جریانی جداییخواه در کردستان است که ظاهراً خواهان خودمختاری است و تلاش دارد برای کردستان یک هویت سیاسی مجزّا در نظر بگیرد. این خواست تجزیهطلبی که در طول حیات خود در پیوند با دولتهای بیگانه به وجود آمد به شکل برخورد نظامی و تروریستی ظاهر شد و صحنه سیاسی مناطق کردنشین را به طور جدی ناامن کرد. البته برخی ویژگیهای کردستان مانند موقعیت کوهستانی، محرومیت مضاعف در دوران همجواری مرزی با عراق و تحریکات قدیمی دولت بعثی نیز باعث شده تا زمینه برای برخی گروهها برای مطرح ساختن مطالباتی همچون خودمختاری، تجزیهطلبی، مبارزه با دولت مرکزی و جنگهای چریکی مهیا باشد.
با مقایسه مناطق کردنشین ایران با سایر مناطق مرزی ایران به این نتیجه روشن میرسیم که گرچه در اوایل انقلاب در بلوچستان، ترکمنصحرا، خوزستان و... مسئله خلق بلوچ، ترکمن و عرب مطرح شد ولی ما شاهد تداوم بحران به سبک کردستان نبودیم. این در حالی است که آن مناطق هم مانند کردستان ویژگی مرزی بودن و تکه شدن یک قوم در دو طرف مرز، تفاوتهای فرهنگی و قومی و محرومیت اقتصادی و تحریک بیگانگان را دارا بودند.
در این مقاله تلاش شده است به چگونگی شکلگیری، تاریخچه، فعالیتهای سیاسی، دیدگاههای ایدئولوژیک و نیز فعالیتهای نظامی و تروریستی حزب کومله به عنوان یکی از ستونهای حرکتهای تجزیهطلبانه، سیاسی و تروریستی در منطقه کردستان اشاره شود.
شکلگیری رسمی حزب کومله اساساً به بعد از انقلاب اسلامی بازمیگردد. قبل از انقلاب گروهی از دانشجویان کرد با گرویدن به مائوئیسم اعتقاد داشتند که باید دهقانان کشور را در چهارچوب یک سانترالیزم یا مرکزیت سیاسی سازمان داد و حرکت قهری خود را از مناطق کردنشین ایران آغاز کرد. این دانشجویان تا قبل از انقلاب فعالیت چشمگیری نداشتند اما پس از انقلاب به تدریج در کردستان نضج گرفتند و معتقد بودند انقلاب اسلامی یک انقلاب سرمایهداری است و انقلاب واقعی همان انقلاب دهقانی است. این عده هسته اصلی حزب کومله (سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران) را تشکیل دادند. «کومله» در زبان کردی به معنای «گروه و جمعیت» است.
در مارکسیسم، موتور تحول جامعه در تضاد «طبقه کارگر صنعتی» با «طبقه سرمایهدار» است ولی در اندیشه مائو «طبقه دهقان» آن نقش را بازی میکند. بنابراین، تشکیلات کومله با شعار دفاع از دهقانان اعلام موجودیت کرد و تحت عنوان مطالبه خودمختاری در کردستان، مشی مقابله مسلحانه با نظام جمهوری اسلامی را پیش گرفت. این گروه با حمایت رژیم بعثی عراق و سلاحی که از پادگانهای منطقه غارت کرده بود، اقدامات تروریستی بیشماری را انجام داد.
با وجود این، گروه مذکور در سال 57 زمانی که تحت عنوان «سازمان انقلابی زحمتکشان کومله» فعالیت خود را آغاز کرد مدعی شد: این سازمان از 10 سال پیش در ایران وجود داشته و فعال بوده است. کومله در اولین شماره نشریه خود به نام «شورش» که در آبان 1358 منتشر شد
تاریخچه خود را چنین بیان کرد:
10 سال پیش توسط رفقا، گروهی پایهریزی شد که پس از طی فراز و نشیبها و رونق و رکودها سرانجام در بهمن 57 با نام سازمان زحمتکشان کردستان ایران اعلام موجودیت کرد.(1)
چنین ادعایی، فاقد هرگونه سند و مدرک بود. لذا سعی کردند با تکیه بر زندگی سیاسی دو تن از کشتهشدگان برای خود سوابق مبارزاتی به وجود آورند و از این طریق به عنوان مبارزین علیه ستمشاهی، برای خود کسب اصالت کنند. یکی از این کشتهشدگان محمدحسین کریمی بود که در بهمن 57 به هنگام تسخیر شهربانی سقز مورد اصابت گلوله مأموران قرار گرفت و دیگری فؤاد مصطفی سلطانی بود که در زمان بسیج عمومی از سوی امام خمینی(ره) نسبت به پاکسازی کردستان در درگیری با پاسداران انقلاب اسلامی در مریوان کشته شد. سران کومله ضمن اذعان به اینکه «آگاهی ما از مارکسیسم – لنینیسم و همچنین تجارب انقلاب کشورهای دیگر بسیار ناقص است»(2)همچنین مدعی هستند در این دوره محور فعالیتشان در زمینه ترویج ایدئولوژی مارکسیسم – لنینیسم و تئوری مبارزه طبقه کارگر و افشاگری و مبارزه علیه رژیم شاه بوده است، اما در طول سالهای پیش از انقلاب حتی یک اعلامیه از آنها وجود ندارد.
لذا به نظر میرسد کومله در بیان واقعیت تاریخی سازمان صداقت نداشته و بنابراین بایستی نقطه شروع حرکت این سازمان را پس از انقلاب اسلامی دانست.
در نهایت باید گفت، آنچه تحت عنوان کومله در سال 57 شکل گرفت از ادغام سه گروه کوچک ایجاد شد که عبارتند از:
گروه شیرین بهاره که چاوه (فرزند امام جمعه مریوان)، فؤاد مصطفی سلطانی (فرزند خان روستای آلمانه) و صدیق کمانگر (یک مالک کامیارانی) از مهمترین و مشهورترین اعضای این گروه بودند.
اتحادیه کشاورزان که محمدحسین کریمی، که رابطه خوبی با شیوخ داشت، در سقز، این اتحادیه را تأسیس کرد. پس از کشته شدن وی در بهمن 1357، شیخعزالدین حسینی (امام جمعه مهاباد) رهبری این گروه را بر عهده گرفت.
با پیروزی انقلاب اسلامی گروه کومله در کنار حزب دمکرات خواستار خودمختاری کردستان شدند و درصدد برآمدند کردستان را در کنترل نظامی خود بگیرند. این گروهها در یک برنامه هشتمادهای خواستار شناسایی رسمی خودمختاری کردستان در قانون اساسی جدید شدند و همچنین تأکید شده بود علاوه بر استان کردستان، سه استان دیگر یعنی آذربایجان غربی، ایلام و کرمانشاه هم بخشی از کردستان خودمختار محسوب شود. شورشیان مسلح با تصرف سنندج و تشکیل شورای موقت انقلابی و شورش در مریوان، نقده، بوکان، پاوه و سقز و دست زدن به جنایات و اقدامات خشونتآمیز، دولت را به واکنش واداشتند به نحوی که ارتش و نیروهای مردمی و پاسداران با هجوم به این شهرها به تنشآفرینی کردهای مسلح پایان دادند.(1)
کومله معتقد بود تمام امور از قانونگذاری، اجرائیات، امور انتظامی و فرهنگی باید به طور کامل خارج از دسترس و کنترل جمهوری اسلامی باشد. شوراهای قانونگذاری و اجرایی را که کومله مطرح میکرد اساساً شوراهایی بود که باید تحت رهبری کمونیستها باشد و تسلیح عمومی هم فقط تحت رهبری کمونیستها قابل قبول است.
عبارات ذیل در روزنامه کومله در رابطه با خودمختاری، اهداف این گروه را به خوبی نشان میدهد:
1) برای مطالعه بیشتر درباره این شورش بنگرید به: محدحسین الیاسی، «عملیات روانی در شورش: نمونه کردستان»، فصلنامه سیاست دفاعی، شماره 42، زمستان 1382.
الف. کلیه امور قانونگذاری، قضایی، اداری و فرهنگی کردستان به عهده حکومت خودمختار کردستان ایران است.
ب. انتظامات داخلی کردستان به عهده حکومت خودمختار کردستان است و هرگونه نقل و انتقال نظامی نیروهای مسلح مرکزی در سرزمین خودمختار کردستان تنها با تأیید و نظارت عالیترین مرجع حکومت خودمختار صورت خواهد گرفت.
ج. شوراها از نظر کومله، هم قانونگذار و هم مجری قانون خواهند بود.
د. در کردستان خودمختار، ارتش و سپاه پاسداران و دیگر نیروهای مسلح حرفهای برچیده شده و نیروهای پیشمرگ ضامن امنیت کردستان میباشند.
ه . انتصاب مقامات از سوی دولت مرکزی ملغی میشود.
در واقع هدف اصلی کومله خلعید جمهوری اسلامی از کردستان و تجزیه آن از ایران و استقرار نظام سوسیالیستی بود.
کومله با داشتن گرایش مائوئیستی معتقد بود جمهوری اسلامی قطاری است که در همان ریل رژیم گذشته قرار دارد و جهت آن منطبق با جهتی است که دستگاه ضدخلقی رژیم شاه دارا بود. آنها در اطلاعیه 22 مرداد 58 خود مینویسند: «ما معتقدیم که رژیم جدید ایران در کلیت خود دولتی است ضدکارگری، ضددهقانی، ضدخلقی و ضددمکراتیک و پا در جای پای کسانی میگذارد که به حکم تاریخ، سیلی سهمگین خشم توده را خوردهاند.»(1)
هدف آرمانی کومله تأسیس حکومت مارکسیستی در سراسر ایران، البته از طریق قیام مسلحانه دهقانان بود و در راه رسیدن به این هدف امیدوار بود ابتدا از شورش دهقانان کردستان آغاز کند و سپس با بهرهگیری از اختلافات و خصوصیات قومی، شورشی در تمام کشور برپا کند. لذا شعار «خودمختاری» کومله در سال 58 مطالبهای نخستین بود که
1) اطلاعیه کومله، 22/5/58.
پیامدی پسین را موجب میشد. به عبارت دیگر:
سازمان کومله بدین مطلب اذعان میدارد که خودمختاری موردنظرشان با وجود برقراری رژیمی همچون جمهوری اسلامی قابل حصول نیست و نمیتوان چنین انتظارات بلندبالایی از آن داشت، بلکه طلب نمودن یک حکومت خودمختار محتاج به وجود حکومتی به رهبری طبقه کارگر است و با پیدایش یک نظام کمونیستی است که این خواست امری منطقی میشود. بنابراین طبیعی است که برقراری جمهوری اسلامی خود به خود مانعی است بر سر راه محقق شدن حقوق حقه خلق کرد و باید به هر ترتیب ممکن بساط این جمهوری را جمع کرد، زیرا به دست آوردن خودمختاری با آن شکل و شمایل مطلوب فقط و فقط در گرو تحقق بخشیدن به حکومت پرولتاریا و جمهوری دمکراتیک خلقی است و آن هم نیز به نوبه خود به انهدام نظام فعلی و از هم گسستن شیرازه آن است.(1)
کومله با ذهنگرایی و خیالپردازی بر اساس پندارهای بیگانه با روند انقلاب، فکر میکرد که زمان موعود برای نتایج مطلوب آنها فرارسیده است. لذا در این پندارهای ایدئولوژیک و در پی تحریض نیروهای خود مدعی بود که: «کردستان را موجهای انقلاب به آنچنان حرکتی واداشته که پایههای رژیم میلرزد»(2)«ارتش نیز در آستانه انقلاب است و دیر یا زود به ما خواهند پیوست».(3)
اما به فاصله یک ماه بعد به نتیجهای کاملاً مغایر میرسند و آنچنان به تناقضگویی و تضاداندیشی میافتند که ارتش را دشمن نهایی خود به حساب میآورند و پیروزی تعیینکننده را موکول به انهدام ارتش میدانند. در اطلاعیه هفتم مهر 58 کومله آمده است: «ارتش دشمن استراتژیک ماست، تا زمانی که ماشین دولتی و از آن جمله ارتش متلاشی نشود سخن از پیروزی نمیتوان بر زبان آورد.»(4)
کومله در همین راستا به فراخوانی دیگر نیروهای همسو و همهدف
مبنی بر قیام در جهت متلاشی کردن جمهوری اسلامی پرداخت. اما این سادهاندیشی آنها از جانب متحدانش نیز مورد انتقاد قرار گرفت: «کومله فکر میکرد انقلاب دمکراتیک را شروع کرده و با کردستان میتوان همه جا را گرفت.»(1)
گروه کومله نیز مانند بسیاری از گروههای چپگرای همدوره خویش دست به سلاح میبرد و به رفتارهای تروریستی روی میآورد. هر چند که پایگاه اصلی این گروه از سال 1360 به بعد و در اثر کنترل اوضاع توسط دولت به خاک عراق منتقل میشود، اما رفتار تروریستی آنها همچنان ادامه مییابد.
کاشتن مین بر سر راه پایگاههای نیروهای نظامی، اجرای کمین بر سر راه کاروانهای نظامی، حمله شبانه به پایگاههای قوای انتظامی و نظامی، حمله به تأسیسات دولتی در شهرها و روستاها، نفوذ به شهرها و درگیر شدن با نیروهای امنیت شهری از تاکتیکهای نظامی این حزب بود. به طور کلی کومله استراتژی خود را حمله چریکی و نامنظم تعریف کرده بود.(2)
اسناد به دست آمده از خانههای تیمی این سازمان پس از آزادسازی سنندج نشان میدهد که کومله مردم بیگناه را به اتهام موهوم شرکت در جلسات ضدخلقی دستگیر کرده و بعضاً به قتل رسانده است.(3)
برخی گزارشها و اسناد دیگر نشان میدهد که این گروه در اوایل انقلاب تلفنهای مردم را کنترل میکردند، تلگراف مردم کردستان را ضبط کرده و از ارسال آن جلوگیری میکردند. اتومبیلهای شخصی ودولتی را مصادره کرده(4)و حتی نیمه شب به خانه مردم یورش برده و آنها را دستگیر میکردند.(5)
کومله میکوشید امنیت مردم عادی شهر و روستا را سلب کرده و با تهدید و ارعاب و دستگیری و شکنجه و بازجویی ایشان را تحت انقیاد خود قرار دهد. تبلیغات ضداسلامی این سازمان مخصوصاً موضعگیریهای
1) تحلیل درونگروهی سازمان چریکهای فدایی خلق، روزنامه جمهوری اسلامی، شماره 240.
2) حمیدرضا جلاییپور، کردستان؛ علل تداوم بحران آن پس از انقلاب اسلامی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی وزارت خارجه، چاپ اول، سال 1372، صص 115-111.
3) کردستان، امپریالیسم و گروههای وابسته، سپاه پاسداران، ص 93، سند شماره 11.
4) کردستان، امپریالیسم و گروههای وابسته، سپاه پاسداران، ص 91، سند شماره 10.
5) کردستان، امپریالیسم و گروههای وابسته، سپاه پاسداران، ص 94، سند شماره 12.
شرمآور آنها نسبت به اخلاقیات دینی موجب انزجار مردم میشد. آنها حتی در مساجد با برگزاری سخنرانی و نشستهای سیاسی سعی در نفی مفاهیم دینی میکردند.
گرچه کومله برخی از این اسناد و مدارک را غیرواقعی و ساخته و پرداخته نهادهای امنیتی ایران میداند، اما اسناد منتشره سیا مربوط به 1986-1980 نیز گوشهای از فعالیتهای تروریستی گروهک کومله را به تصویر میکشد. در آن اسناد میتوان نشانههایی از موارد زیر را مشاهده کرد: بمبگذاری در نقاط پراکنده شهرها یا روستاهای ایران، حمله به مساجد و نصب تیربار و اجرای رقص مختلط (نمونه آن شهریور 1362 در سردشت)، حمله به مدارس و ترور معلمها در کردستان به اتهام وابستگی به رژیم به علت دریافت حقوق، ترور و انفجار در جهاد سازندگی و سپاه (بیش از نوزده مورد)، جنگافروزی در سنندج و کمک به مهندسی اطلاعاتی استخبارات عراق. البته حافظه تاریخی و شفاهی مردم کردستان و از جمله اسرای این گروه خود بهترین شاهد و گواه بر این گونه رفتارهاست.
از جمله منابعی که درباره رفتار خشونتآمیز و تروریستی کومله انتشار یافته کتاب «شنام» است. این کتاب مشاهدات عینی و تجربی کیانوش گلزار راغب را به روایتی داستانی و در دوره زمانی 18 ماه توصیف میکند. گلزار که در سالهای 60 و 61 در اسارت کومله به سر میبرد گوشهای از جنایات کومله در مناطق عملیاتی و نیز بدرفتاری با اسرای ایرانی را به تصویر کشیده است.(1)
به طور کلی، حرکتهای مسلحانه گروهها در کردستان طی دهه نخست پس از پیروزی انقلاب را میتوان به چهار مقطع زمانی تقسیم کرد:
مقطع نخست، وقایع سال 1358 را شامل میشود که عمدهترین آنها سقوط پادگان و هنگ ژاندارمری مهاباد و پاسگاههای ژاندارمری، جنگ نقده، فرمان امام(ره) در شکستن محاصره پاوه و سپس آزادسازی شهرهایی مانند بانه، سردشت، مریوان و... بود.
مقطع دوم، وقایع سالهای 1359 و 1360 را دربرمیگیرد که با تجاوز
1) بنگرید به: کیانوش گلزار راغب، شنام، تهران: شرکت انتشارات سوره مهر، 1389.
ارتش عراق و همزمان با آن تشدید اقدامات نیروهای حزب دمکرات و حزب کومله همراه بود. این گروهها کوشیدند تا جبهه کردستان را فعال نگه دارند و بدین ترتیب، بخشی از نیروهایی را که باید برای مقابله با ارتش عراق به کار گرفته میشد، در منطقه مشغول کنند.
مقطع سوم، وقایع سالهای 1362 تا 1364 را شامل میشود. طی این سالها، قرارگاه حمزه سیدالشهداء متشکل از نیروهای سپاه و ارتش و ژاندارمری شکل گرفت و با استقرار در منطقه توانست امنیت را در شهرها، روستاها، جادههای اصلی و مرزهای کردستان ایران با عراق تأمین کند و با پاکسازی نیروهای کرد آنها را از ایران به کردستان عراق براند.
مقطع چهارم، از سال 1364 تا پایان جنگ را دربر میگیرد. که در این دوره تنشها کاهش یافت.(1)
تشکیلات و ایدئولوژی کومله از سال 1360 و پس از کنگره دوم با دگرگونیهایی مواجه بود که حاصل آن فعالیت این جریان تحت نامهایی مانند «اتحاد مبارزان کمونیست» و «حزب کمونیست ایران» طی دو دهه 1360 و 1370 بود. البته در پایان دهه 1370 عبدالله مهتدی تلاش کرد با احیای دوباره نام کومله، این حزب را بازسازی کند.
پس از کنگره دوم، کومله در فروردین 1360 در ائتلاف با گروه سهند «اتحاد مبارزان کمونیست» را تشکیل داد. تشکیلاتی که خود را ارائه دهنده نظریه «مارکسیسم انقلابی» میدانستند. در پاییز 61 اتحادیه مبارزان کمونیست کنگره اول خود را تشکیل داد و حزب کمونیست ایران در شهریور 1362 تشکیل شد و حزب کومله، شاخه کردستان حزب کمونیست ایران را بر عهده گرفت.
تغییر مواضع، ایدئولوژیها و عقاید در کومله نشانهای از سردرگمی رهبران این حزب و به تعبیر برخی اعضای سابق آن پاندولیسم ایدئولوژیک است. معلق زدنهای سیاسی و تئوریک همیشه تحت عنوان
1) تحلیل وقایع کردستان، آرشیو مرکز اسناد، کد 637.
تغییرات شرایط زمانی و مکانی توجیه شدهاند. در حالی که کاملاً مشخص است که این سیر بیپایان تغییر مواضع و معلقزدنها صرفاً پوششی برای شکستهای تئوریک و پراتیک و گرفتن چهره مقبولانهتری میباشد.(1)
لذا گرچه حزب کمونیست ایران در آن مقطع شکل گرفت اما گرایشات ناسیونالیسم قومگرا همچنان در درون برخی از اعضای آن به حیات خود ادامه داد تا اینکه در زمان حمله آمریکا به عراق و پس از قدرتگیری احزاب ناسیونالیست در کردستان عراق خود را به صورت انشقاق در حزب و احیای مجدد نام گروه کومله، نشان داد.
گرچه بخشی از رفتارهای خشونتآمیز گروههایی مانند کومله و حزب دمکراتیک کردستان به تروریسم میانجامید، اما همهاش این نبود. در واقع دایره رفتارهای خشونتآمیز آنها فراتر از ترور بود. ماهیت ایدئولوژیک این جریانها هر نوع خشونتی را روا میدانست و به آن مشروعیت میبخشید. در واقع مشروعیتبخشی ایدئولوژی این جریانهای چپ به خشونت، هر نوع خشونتی را توصیه میکرد و هر نوع خشونتی، خشونت بعدی را تولید میکرد. لذا درباره سازمانهایی مانند کومله و حزب دمکرات باید اینگونه گفت که آنها سازمان تروریستی صرف نبودند، بلکه سازمانهایی مسلح بودند که به هر نوع خشونتی از جمله ترور دست میزدند.
دامنه گسترش این خشونتها در نهایت به جایی انجامید که موجب شد دو سازمان کرد، یعنی کومله و حزب دمکرات رو در روی یکدیگر ایستاده و به جنگ با یکدیگر بپردازند. این درگیریها که به انحای مختلف پیش رفت از 25 آبان 1363 آغاز شد و تا سال 1367 که حزب کومله یک طرفه اعلام آتشبس کرد، ادامه یافت. یک مقطع پس از 5 ماه جنگ و خونریزی بین طرفین، از سوی کمیته مرکزی کومله مورد تفسیر ایدئولوژیک قرار
1) «پاندولیسم ایدئولوژیک در کومله: صلاحالدین رجبی از اعضای سابق کومله و مسئول کمیته ناحیه سقز»، روزنامه اطلاعات، 30/6/1367.
میگیرد و در آن هنگام جنگ مزبور را بر سر «هژمونی در کردستان» ارزیابی میکند. در بخشهایی از این سند آمده بود: «مبارزه برای تأمین هژمونی در کردستان و همچنین بر جنبش انقلابی خلق کرد، بین حدکا (حزب دمکرات) به عنوان یک حزب بورژوایی و کومله به عنوان نماینده آگاه پرولتاریا در کردستان حاد شده است.»(1)
سازمان چریکهای فدایی خلق که خود نیز دچار انشقاقهای ایدئولوژیک و ساختاری بود و به درد همایدئولوژیهای خویش مبتلا بود به آنها هشدار میدهد که از جنگ دست بردارند:
اینگونه تهاجمات وحشیانه نه «مبارزه برای دمکراسی» و نه «مبارزه پرولتاریا بر علیه بورژوازی» بلکه نمایشگر یک بینش عقبمانده، بقایای تفکر خانخانی و قبیلهای، برخورد کینهتوزانه و انتقامجویانه با مسائل سیاسی و اجتماعی است... بحث ما در اینجا حتی درباره تاکتیک غلط «مبارزه مسلحانه» دو نیروی سیاسی مخالف رژیم اسلامی علیه یکدیگر در کردستان نیست، فاجعه بسیار عمیقتر از محکوم کردن این «مبارزه» است، بلکه شیوههای ضدانسانی است که هر دو سازمان در این «مبارزه» به کار بردهاند... از حزب دمکرات و عملکرد غالباً قدرتمنشانه آن که بگذریم، در اینجا خطاب ما به رفقای کومله است که خود را کمونیست میدانند و «حزب کمونیست ایران» را تشکیل دادهاند. رفقا! آیا یک لحظه فکر کردهاید که با اعمال وحشیانه 6 بهمن، چه تصویری از کمونیسم در ذهن همان زحمتکشان کُرد، که در میانشان مبارزه میکنید و میخواهید ایدهها و ارزشهای کمونیستی را تبلیغ کنید، به دست دادهاید؟(2)
پایان جنگ در سال 67؛ افزایش امنیت و ثبات سیاسی کشور؛ تشکیل دولت جدیدی که در پی گسترش روابط با دولتهای منطقه و حتی
ص:
230
غربی بود و به ویژه فروپاشی شوروی و اقمار کمونیستی آن همگی از اتفاقاتی بودند که در اواخر دهه 1360 و اوایل 1370 به وقوع پیوستند و به نحو چشمگیری در کاهش فعالیت گروههایی مانند کومله تأثیر گذاشتند. در این میان گرچه برخی افراد همچنان از پایبندیشان به کمونیسم سخن میگفتند اما بسیاری از کمونیستهای گذشته پی به واقعیتهای موجود بردند و تلاش کردند ایدئولوژی خود را تغییر دهند. لذا از آنجا که تغییر ایدئولوژی از کمونیسم به لیبرالیسم، عملاً بسیار دشوار به نظر میرسید، بسیاری از نیروهای کومله ترجیح دادند از پیروی خود از ایدئولوژی «سوسیال دمکراسی» سخن بگویند که حد واسط دو ایدئولوژی به شمار میآمد.
لذا بر اثر تغییرات بیرونی و محیطی، کار به جایی رسید که کومله با وجود سابقه طولانی در ترور و جنگ مسلحانه، مدعی شد که خود را معتقد به مرام سوسیال دمکراسی میداند و دمکراسی برای این گروه اهمیت محوری و درجه اولی دارد. بر این اساس، عبدالله مهتدی در اظهارات سالهای اخیر خود بیان میکند که:
ما خود را به عنوان سوسیالیست میشناسیم. ... کارنامه «سوسیالیسمهای» استبدادی، تحمیلی، اشغالگرانه و استالینیستی دیگر در پیش چشم همه هست. دمکراسی پیش شرط، زمینه و بستر سوسیالیسم است و سوسیالیسم بدون دمکراسی نیز دروغی بیش نیست.(1)
به هر حال کومله و سپس حزب کمونیست ایران از جمله احزابی بودند که تحول در نظام بینالملل به شدت و از لحاظ ساختاری و ایدئولوژیک بر آن تأثیر میگذاشت. لذا حزب کمونیست که عملاً و به لحاظ ایدئولوژیک به ایدئولوژی مارکسیست – لنینیستی (پرولتری) شوروی نزدیک بود و از ایدئولوژی مائوئیستی کومله در قبل از سال 1361 فاصله گرفته بود با سقوط اتحاد شوروی و از دست دادن حامی و کانون اردوگاه کمونیستی دچار اختلاف درونی شد و در همان اوایل و
1) گفتگو با عبدالله مهتدی، دبیرکل حزب کومله، گویانیوز، 21 مرداد 1387.
همزمان با تحولات ابتدایی در نظام بینالملل به دو شاخه تبدیل شد؛ در حدود سال 1990 (70-1369) جریان کمونیست کارگری به رهبری منصور حکمت از حزب کمونیست ایران جدا شد.
اما علاوه بر این، رشد ناسیونالیسم با توجه به مسئله کردستان عراق، بخشی دیگر را تحتتأثیر قرار داد و بالاخره تحت عنوان کومله (سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران) از حزب کمونیست جدا شد و در ماده اول اساسنامه این سازمان در 1380 خود را یک «حزب سوسیالیستی کارگران در کردستان» معرفی میکند.(1)
در تابستان 1386 و در آستانه کنگره دوازدهم حزب کومله گروهی از اعضای این حزب در اعتراض به شیوه رهبری عبدالله مهتدی از آن جدا شدند. مهتدی، در اردوگاه کومله (واقع در کردستان عراق) حکومت نظامی برپا کرد، مخالفین خود را که بیش از 30 نفر بودند محاصره اقتصادی کرد و یاران گذشته خود را تهدید به راه انداختن «حمام خون» کرد. نمود ظاهری بحران در رهبری کومله، اوج گرفتن اختلافات حول مسائل تشکیلاتی و مالی بود. اما سرچشمه بحران را باید در جای دیگر جستجو کرد؛ در وابستگی و سیاست پشتیبانی این سازمان که از طرح حمله نظامی آمریکا به ایران دفاع کرد. رهبران کومله امید داشتند پس از حملة امریکا به ایران و «تغییر رژیم» از قدرت سیاسی آینده سهمی هم به آنان برسد. اما با شکست سیاستهای آمریکا و پیش آمدن موانع جدی در راه رسیدن به «خاورمیانه بزرگ» این انتظار طولانی شد و بحرانی که در اساس ناشی از تغییرات بزرگ در ماهیت سیاسی کومله است، تبدیل به بحران درون رهبری و اختلافات تشکیلاتی شد. بنا به گفته رضا کعبی یکی از رهبران سابق کومله و یکی از مخالفین کنونی:
در رابطه با مسئله آمریکا، اختلاف بر سر سیاست انتظار بود، منتظر شویم که آمریکا حمله کند... مهتدی در تحلیلهایش حول
1) اساسنامه کومله، سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران، مصوب کنگره نهم کومله، تیر، مرداد 1380، ژوئیه 2001.
جمهوری اسلامی میگفت، با نابودی جمهوری اسلامی، بنیادگرایی اسلامی از بین میرود و این فقط از عهده آمریکا برمیآید... همه چیز روی حمله آمریکا شرطبندی شده بود.
البته ممکن است طولانی شدن «انتظار»، برخی رهبران کومله را به فکر چارهجویی و جدا شدن از مهتدی انداخته باشد، اما اعتقاد به وجود فساد اقتصادی، فساد اخلاقی و شیوه مدیریتی مستبد از دیگر دلایل جدایی این افراد از مهتدی بود.(1)
پس از آن که نظام سلطه تلاش کرد در آغاز دهه 2000 میلادی موضوع هستهای ایران را به مسئلهای بینالمللی تبدیل کند، کومله (تشکیلات عبدالله مهتدی) نیز در این زمینه همگام با سازمانهایی مانند سازمان مجاهدین خلق همسو با سیاستها و منافع دولتهایی اقدام کرد که زمانی آنان را «امپریالیسم» میخواند. مهتدی با متهم کردن جمهوری اسلامی به تلاش برای دستیابی به فناوری هستهای، این مسئله را تهدیدی بزرگ برای اپوزیسیون داخلی و دشمنان خارجی جمهوری اسلامی معرفی کرد و مدعی شد دستیابی ایران به سلاح اتمی نه تنها ضامن حیات این نظام است، بلکه موجب خواهد شد نظام در رسیدن به اهداف منطقهای و جهانی خود دست بالا را داشته باشد.(2)
کومله با اینکه آشکارا معتقد به مرام مارکسیستی بود اما چون در برابر نظام جمهوری اسلامی قرار گرفته بود از همان سالهای آغازین پیروزی انقلاب از حمایتهای بیدریغ کشورهای غربی و لیبرالیسم برخوردار بود. کومله با اینکه نظام جمهوری اسلامی را متهم به وابستگی میکرد و حتی بهرغم شعار «مبارزه با امپریالیسم» تصرف لانه جاسوسی آمریکا را
«عوامفریبی» و حادثه طبس را «جنگ زرگری» خواند.(1)اما همواره در طول حیات خود وابستگی و رابطه مناسبی با دولتهای غربی داشته است.
وابستگی کومله به دولتهای غربی هر سال گسترش یافته است، به طوری که برخی اعضای این سازمان در سال 1384 با سفر به آمریکا و درخواست از پنتاگون، تلاش میکنند گوی سبقت را از رقیب خود یعنی حزب دمکرات بربایند. مهتدی دیدار با مقامات ارشد سیاسی و امنیتی آمریکا و اروپا را جزو برنامههای حزب کومله میداند و از برملا شدن آن ابایی ندارد:
... اینکه به طور کلی کومله با دولت آمریکا رابطه دارد یا نه، جواب مثبت است و ما تا به حال چندین بار با مقامات گوناگون دولت و نیز کنگره و سنای آمریکا و همچنین شخصیتها و تحلیلگران این کشور تماس و ملاقات داشتهایم و این را کتمان نکرده بلکه قبلاً هم اعلام نمودهایم و نه فقط ایرادی در آن نمیبینیم بلکه برقراری این نوع روابط با آمریکا و اروپا را یکی از وظایف خودمان میدانیم که به حکم موقعیت و مسئولیتمان در جنبش کردستان و در دفاع از آن و به طور کلی در دفاع از جنبش دمکراسیخواهی سراسر کشور به آن اقدام میکنیم.(2)
از سوی دیگر، دولت آمریکا نیز به حمایت مالی رسمی از کومله پرداخته است. گرچه حمایت آمریکا از گروههای ایرانی مخالف جمهوری اسلامی امر جدیدی نیست، «ریس الریش» نویسنده کتاب «هدفگیری عراق»(3)پس از سفری به مناطق کردنشین شمال عراق در گفتگویی از حمایت مالی رسمی ایالات متحده از کومله سخن گفته است:
من دریافتم که ایالات متحده و اسرائیل از حزب دمکرات ایران و گروه کومله مهتدی – ایلخانیزاده پشتیبانی میکند. رهبران
کومله و حزب دمکرات از سرویس جاسوسی آمریکا درخواست کمک میکنند؛ به آنها برای عملیات در داخل خاک ایران، آموزش داده میشود. من گمان میکنم حمایتهای مالی آمریکا تندروترین بخشهای گروههای اقلیت قومی مانند حزب دمکرات و کومله را دربر میگیرد، و آنها را برای درگیر شدن در خشونت تشویق میکند.
به گفته الریش گروه کومله نیز واقعاً به جنون تقلید از طرز تفکری خاص و فردپرستی مبتلاست و توسط سران پنهانکار، مرموز و اقتدارگرا رهبری میشود. الریش از این نکته هم اظهار تعجب میکند که در حالیکه هر دو این گروهها خودشان را سوسیال دمکرات مینامند، اما طعنهآمیز است که بیشترین حمایتهای خود را از دست راستیترین گروههای آمریکا دریافت میکنند. عبدالله مهتدی و دیگر رهبران حزب کومله کردستان ایران، دریافت کمکهای مالی از آمریکا را رد نمیکنند و در عین حال تصریح میکنند که اگر چیزی بیشتر از کمکهای مالی به این حزب پیشنهاد شود، آن را نیز قبول میکنند.(1)
الریش همچنین در مصاحبه با خبرگزاری آی. پی. اس میگوید مقامات رسمی نظامی آمریکایی نیز که من با آنها صحبت کردم، حمایت از گروههای کُرد مخالف رژیم مانند حزب دمکرات و کومله را انکار نکردند.
در سال 2006 رهبران اصلی کومله و حزب دمکرات کردستان ایران به آمریکا آمدند و با مقامات سطح میانی وزارت خارجه و مأموران امنیتی نیز، دیدار کردند. این دیدارها رسمی بود و در همان زمان توسط برخی از رسانهها نیز، پوشش خبری داده شد. آنها در خصوص محتویات جلسات برگزار شده، با من صحبتی نکردند و تنها گفتند که این دیدارها بسیار دوستانه بوده است...
در همان سال عبدالله مهتدی و مصطفی هجری برای دیدار با مقامات وزارت خارجه، به واشنگتن سفر کردند. آنها به من گفتند: «ما برای مدتی طولانی، با مقامات آمریکایی در تماس
1) http://mothergones.com/Politics/2007/03/brad-pitt-and-girl-guerrillas
بودهایم»... مرتضی اسفندیاری نماینده حزب دمکرات کردستان ایران و حمید بهرامی نماینده کومله در آمریکا و کانادا، به من گفتند که برای بخشی از 85 میلیون دلار اقدام کردهاند. پولی که برای «ترویج دمکراسی» و تجهیز شبکههای تلویزیونی در ایران، خرج میشود. آنها به من گفتند: «ما با آمریکا دوست هستیم. زیرا نمیتوانیم در جهان دوستی بهتر از آمریکا پیدا کنیم».(1)
این موضوع که برخی همسایگان و حکومتهای منطقهای سعی در دخالت در موضوعات داخلی ایران داشتهاند و تلاش کردهاند از برخی موضوعات مانند مسائل قومیتی در جهت منافع خود بهره ببرند مسئلهای امروزی نیست. در دوران صدام و رژیم بعثی نیز یکی از مسائل مرزی کشور در منطقه غرب محسوب میشد. در این میانه، کومله نیز که در روزهای آغازین جنگ تحمیلی، این جنگ را جنگ بین دو رژیم ارتجاعی ایران و عراق میدانست، در ابتدا با ظاهری وطندوستانه برای ارتش رژیم بعث عراق خط و نشان میکشد که:
خلق قهرمان کرد میداند که رژیم کثیف بعثی عراق که هر روز دستش به خون جوانان انقلابی آنجا رنگین میشود نمیتواند دوست خلق کرد باشد. رژیمی که دهها هزار نفر را آواره کرده، رژیمی که سالهاست هدیهاش به سرزمین کردستان عراق ناپالم و اردوگاه اجباری است نمیتواند طرفدار خودمختاری کردهای ایران باشد. خلق کرد دشمن خود را میشناسد و بر علیه هر تجاوز بعثی به خاک ایران با تمام وجود مقابله میکند.(2)
در واقع از آنجا که کومله تصور نمیکرد این جنگ به درازا بینجامد برای حفظ ظاهر و تظاهر همراهی با مردم علیه عراق موضع گرفت ولی اندکی بعد آشکارا آلت دست رژیم صدام شد و از ارتش بعث اسلحه و مهمات گرفت. در جریان عملیات والفجر دهها تن از اعضاء این گروهک
همراه با نظامیان عراقی به محاصره رزمندگان اسلام درآمده و مانند آنها کشته، مجروح و اسیر شدند.(1)
در پاییز سال شصت در کنفرانس ششم کومله مسئله کمک مالی و تسلیحاتی گرفتن از رژیم عراق مطرح و به دنبال آن کنفرانس، کمیته مرکزی کومله تصمیم گرفت از دولت بعث عراق درخواست کمکهای مالی، تسلیحاتی و تدارکاتی بکند. هیأتی از کمیته مرکزی کومله به بغداد رفت و با مقامات عراقی وارد مذاکره شد. درخواست کومله دریافت صدمیلیون تومان کمک مالی، اسلحههای سنگین مثل خمپاره 120، توپ 105، موشک تاو، آر پی جی و مقدار زیادی اسلحه سبک بود که مقامات عراقی با بخشی از آنها موافقت کردند. بدین ترتیب قرار شد رژیم صدام مبلغ هفت و نیم میلیون تومان به کومله بپردازد و بعد از آن سالی دو و نیم میلیون تومان به طور دائم به کومله کمک مالی بکند.(2)
24/2/1362.
کومله در کنگره سوم خود که در اردیبهشت سال 61 برگزار شد قطعنامهای در خصوص جنگ ایران و عراق صادر و در آن اعلام میکند که ما در قبال جنگ ایران و عراق خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستیم.(3)
اسناد بعث هم به خوبی نشان میدهد که هر دو گروه کومله و دمکرات مأموریت بر هم زدن امنیت نوار مرزی را در استراتژی خود داشتهاند تا قبل از حمله عراق به خاک ایران، حکومت مرکزی ایران را با چالشی جدی روبرو کنند. اما نقطه اوج وابستگی کومله به رژیم صدام در ماجرای قتلعام سال 1988 حلبچه با بمب شیمیایی رخ مینمایاند که هزاران کرد در کمتر از چند دقیقه جان باختند و کومله هرگز اعتراضی به این جنایت سبعانه نکرد. آنها مدعیاند که در آن سال به طور خصوصی نامهای به اداره امنیت و استخبارات نوشتهاند اما در آرشیو بعث فقط تقاضای ایشان برای مداوای نیروهای زخمیشان موجود است که آن هم توسط بعث، اهمال شد. از آن سو نیز رحمان قاسملو، دبیر کل حزب دمکرات، در روزنامه لوموند به کلی منکر قضیه بمباران شیمیایی شد!
در دوران جنگ ایران و عراق، در بین حکومت عراق و کومله، تنها در سطح مقامات اداره امنیت رابطهای وجود داشت و مسئول امنیتی سفارت آمریکا در عراق در سال 1984 اذعان می کند که «بنا به دستور سیا، عراق از آنان به عنوان نیروهای اپوزیسیون ضدایرانی حمایت میکرد اما جمعآوری اطلاعات از نیروهای ایرانی اصلیترین مأموریت کومله بود.»
گروه کومله با وجود ادعای تغییر گفتمان همچنان بر رفتارهای خشونتآمیز و از جمله ترور به عنوان شیوه اصلی خود در برابر حکومت ایران پافشاری میکند. تأسی به این رفتار در زمانی که قرار است اختلافهای تحمیلی میان اقوام و مذاهب کاسته شود، عینیت بیشتری به خود میگیرد.
بر همین اساس، زمانی که پس از سفر رهبر انقلاب به منطقه کردستان در آغاز سال 1388 اتحاد و یکپارچگی به وجود آمده میان شیعه و سنی موجب خشم و کینه دشمنان خارجی و ضدانقلاب داخلی شد، کومله با کمک سرویسهای اطلاعاتی اشغالگران عراق تلاش کرد ضمن القای ناامنی در استانهای مرزی، دسیسه نخنما شده تفرقه میان شیعه و سنی را با اقدامات تروریستی به اجرا گذارد.
لذا سه عضو گروهک کومله در 14 تیرماه 1388 با پشتیبانی سرویس اطلاعاتی انگلیس اقدام به شناسایی، تعقیب و ترور سه شهروند مریوانی و از جمله فرزند امام جمعه مریوان کردند. اما دو نفر از تروریستهای مذکور در حین عبور از مرز شناسایی و دستگیر شدند. این دو تروریست ضمن اعتراف موارد فوق در تاریخ اول دیماه 1389 محاکمه و محکوم شدند.(1)
گروه کومله در انتخابات دهم ریاستجمهوری مانند دورههای قبل، بر همان مشی تحریم انتخابات تأکید کرد. در 29 اردیبهشت 1388 کومله
1) کیهان، پنجشنبه 2 دی 1389، ش 19821.
با همراهی حزب دمکرات کردستان ایران در بیانیهای مشترک خطاب به مردم ایران نوشتند:
از مردم ایران اعم از کلیه اقشار و همه ملیتهای ایران و به ویژه ملت حقطلب و هشیار کرد خواستاریم که با تحریم نمایش انتخابات و با عدم حضور در پای صندوقهای رأی... راه موفقیت توطئههای رژیم را سد کنند... تحریم نمایش انتخابات، یک وظیفه میهنی و یک گام دمکراتیک مهم در راستای نیل به آزادی میباشد.(1)
http: Kurdistanmedia.com/farsi/nws/file/3765.php
اما پس از انتخابات چهل میلیونی 22 خرداد 88 و از فردای انتخابات، حزب دمکرات کردستان ایران به ریاست مصطفی هجری ابتدا سکوت را در قبال رویدادهای پس از انتخابات برگزید و از قول برخی سران خود در مصاحبههایی تلویزیونی اعلام کرد که «جنبش به پا خاسته در تهران هیچ ارتباطی به کردها و مطالبات آنها ندارد» و در ادامه نیز اعلام کردند که این جنبش حاصل «اختلافات درونجناحی خود حاکمیت» است. مدتی بعد مواضع خود را تغییر دادند و همسو با دیگر جریانهای اپوزیسیون علیه جمهوری اسلامی بیانیه دادند. این گروه سپس در اطلاعیهای اعلام کرد که «دوشادوش آزادیخواهان در سراسر ایران با گامهای استوار و در راستای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و تا نیل به پیروزی نهایی به تلاش بیوقفه خود ادامه خواهد داد».(2)
اما حزب کومله کردستان به ریاست عبدالله مهتدی، از همان روزهای آغازین، در پیامی برای مردم ایران که از تلویزیون «روژه لات» ارگان رسمی آن پخش شد، حمایت قاطع خود از رادیکالیسم سبز را اعلام کرد.
علاوه بر این پیام، حزب کومله کردستان از طریق انتشار بیانیه، پوشش رسانهای و همچنین فراخوان اعتصاب و اغتشاش به حمایت از شورشگری پس از انتخابات سال 88 پرداخت.(3)دیگر حزب موجود در این گروه یعنی کومله زحمتکشان کردستان نیز برخلاف موضعگیری قبل از انتخابات خود، از طریق فعالیتهای رسانهای و همچنین انتشار بیانیه به مناسبتهای
1) بیانیه مشترک کومله انقلابی زحمتکشان کردستان ایران و حزب دمکرات کردستان ایران درباره تحریم دوره دهم انتخابات ریاست جمهوری ایران؛ 29 اردیبهشت 1388 سایت مرکزی حزب دمکرات کردستان ایران؛
2) «کردها، انتخابات دهم و پس از آن»، پایگاه اینترنتی روز آنلاین، دوشنبه 21 دی 1388.
3) به طور نمونه در اتفاقات 25 بهمن 1389 نیز کومله از آن حمایت کرد: بنگرید به: «همراهی ایرانیان مقیم اروپا با مردم داخل ایران»، دویچه وله، 2011/04/24.
مختلف، حمایت نمادین خود را از رادیکالیسم سبز اعلام کرد.
همچنین به دنبال حمایت علنی سران رادیکالیسم سبز از تروریستهای وابسته به گروهکهای منافقین، پژاک و تندر، دبیرکل کومله با این جریان ابراز همبستگی کرد. عبدالله مهتدی در گفتوگو با شبکه سعودی العربیه و دویچهوله از موضع موسوی و کروبی در حمایت از تروریستهای اعدام شده قدردانی کرد و گفت احزاب و سازمانهای مخالف باید به هم نزدیک شوند:
اگر این طور نبود آن تظاهراتها که در روز عاشورا به اوج خود رسید، نمیتوانست اتفاق بیفتد. حوادث روز عاشورا محصول چه بود؟ اگر یک نوع اجماع بین گروهها و سازمانها و همصدایی و همکاری وجود نداشت، پس چطور این چیزها اتفاق افتاد؟ من به وجود آمدن یک همکاری بزرگ سیاسی را ضروری میدانم و فکر میکنم حتی خشتهای اولیهاش را هم بشود در خارج از کشور گذاشت؛ نه به عنوان بدیلی برای کنار زدن داخل بلکه به عنوان مکمل و موازی حرکت داخل.(1)
وی موضع موسوی و کروبی علیه اعدام تروریستها را «ناکافی اما گامی به جا و در مسیری درست» ارزیابی کرد.
در آخرین روزهای فروردین 1390 دهها تن از مردم شهرک «زرگویز» از توابع استان سلیمانیه عراق در اعتراض به غصب زمینهای کشاورزی خود از سوی گروه کومله، اردوگاه و دفتر سیاسی این گروه را محاصره کردند. تظاهرکنندگان اعلام میکردند که این گروه کمونیستی چندین سال است زمینهای کشاورزی مردم روستا را غصب کرده است و بر روی زمین آنها ساختمانسازی کردهاند و اکنون باید به طور کامل این منطقه را ترک کنند.
گرچه به دلیل رابطه برخی مقامات اقلیم کردستان عراق با کومله
1) «رمزگشایی از یک پیوند»؛ جوان؛ 1 خرداد 1389.
نمیتوان برآیند روشنی از آینده این گروه در اطراف مرزهای ایران داشت، اما به نظر میرسد که پس از قطعی شدن اخراج اعضای سازمان مجاهدین خلق از خاک عراق، چشمانداز بیرون راندن این گروه تروریستی از منطقه کردستان بیش از گذشته روشن شده باشد.(1)
فعالیت تروریستی گروههایی مانند کومله و حزب دمکرات کردستان ایران را بیش از آن که فعالیتی قوممدارانه بدانیم باید رفتاری قدرتطلبانه ارزیابی کنیم که برای مشروعیتبخشی به خویش از مطالبات قومی بهره میبرند. این واقعیت را به ویژه میتوانیم در جنگ قدرتی که آنها با یکدیگر داشتهاند نیز مشاهده کنیم.
سران این گروهها به طور پیوسته بر سر کسب قدرت در کشمکش مداوم با یکدیگر بودهاند. گرچه این برخوردها غالباً در سطح و هیمنه ایدئولوژیک ظاهر شده اما واقعیت آن است که قدرتطلبی و تمایل به توسعه حوزههای نفوذ نظامی و سرزمینی در این میان نقش عمدهای ایفا کرده است. سابقه کشمکشهای سیاسی و نظامی میان کومله و حزب دمکرات نمونه آشکار شکافهای موجود میان آنان است. هر دو گروه با دولت مرکزی مبارزه میکردند و مدعی بودند که نماینده واقعی کردها هستند، اما در واقع درگیر یک جنگ قدرت با یکدیگر بودند. هر گروه دیگری را به همکاری با دولت و عوامل آن متهم میکرد، (اما در عین حال از همکاری با بیگانه نیز ابایی نداشت). این کشمکشها در چند دوره حتی به برخوردهای مسلحانه منجر شد که شدیدترین آنها در سال 1364 رخ داد. تنها در نتیجه درگیریهای کومله و حزب دمکرات طی سالهای 58 تا 65 حدود هشتصد نفر از طرفین کشته شد.(2)
البته پس از تثبیت نظام جمهوری اسلامی و تغییر شرایط بینالمللی و منطقهای اغلب گروههای تروریستی نیز به این واقعیت دست یافتهاند که خشونت و تروریسم روش مناسبی برای پیگیری اهداف آنها نیست. لذا
در این شرایط جدید، آنها گرچه به طور کامل از اقدامات تروریستی خود دست نشستهاند، اما به دلیل واقعیت و جبر فضای جدید، تلاش میکنند چهره خشن و تروریست خود را پنهان سازند و با چهرهای ظاهراً دمکراتیک سخن بگویند.
خدایار صالحی(1)
مقاله حاضر که توسط یکی از کارشناسان و پژوهشگران مسائل شرق کشور به نگارش درآمده است، از جذابترین گفتارهای کتاب به شمار میآید. این گفتار مبتنی بر مشاهدات تجربی نویسنده در دوران سوابق اجرایی است که به صورتی روشمند روایت شده است. در این مقاله ابتدا عوامل و زمینههای متفاوت پیدایش گروه تروریستی جندالله مورد بررسی قرار گرفته است. در این میان به عوامل جغرافیایی، ژئوپلیتیک مواد مخدر، عامل ایدئولوژیک، عوامل بیرونی (بیگانه) و در نهایت به مسائل قومی- مذهبی اشاره میشود. در ادامه، فرآیند و تحولات پیش از شکلگیری گروه و مسائل مربوط به آن با محوریت زندگی عبدالمالک ریگی بحث شده است و سپس اقدامات و فعالیتهای تروریستی گروه بیان شده است و درباره تاکتیکهای تروریستی مختلف آن سخن به میان آمده است.
استان سیستان و بلوچستان در جنوب شرق کشور با مساحت 187
1) پژوهشگر و کارشناس مسائل شرق ایران.
هزار کیلومتر مربع، حدود 11 درصد خاک ایران را دربر میگیرد. این استان از دو بخش شمالی به نام سیستان که مردمان ساکن آن به نام قوم سیستان مشهور هستند و بخش مرکزی بلوچستان که تا ساحل دریای عمان پیش رفته و مردم آن را به نام بلوچ میشناسند، تشکیل شده است. این تقسیمبندی قومی به نوعی تقسیمبندی مذهبی را هم دربر میگیرد، به طوری که عموم مردم سیستان شیعه مذهب و اکثریت بلوچستان از مردم اهل سنت حنفی هستند. مرکز استان، شهر زاهدان، قدمت یکصد ساله دارد و جمعیت آن از نظر مذهبی پنجاه درصد شیعه و بقیه اهل سنت هستند. به غیر از دو قوم بومی، جمعیتی از استانهای خراسان جنوبی (مشهور به بیرجندیها)، یزد، کرمان و مشهد نیز در این استان حضور دارند. به همین سبب مرکز استان محل اتصال شمال و جنوب، سیستانی و بلوچستانی و شیعه و سنی میباشد. وجه تمایز دو منطقه سیستان و بلوچستان تقریباً همان بحث قومیت و مذهب است ولی اشتراکات فراوان آنها باعث شده که وجوه افتراق کمتر نمایان شود. اشتراکاتی مانند: اعتقاد راسخ به دین مبین اسلام، وطندوستی و دفاع از میهن در مقابل اجنبی در طول تاریخ، دفاع از نظام و انقلاب اسلامی در صحنههای مختلف، همزیستی توأم با عشق و محبت، میهماننوازی، حفظ ارزشها و فرهنگ اصیل اسلامی و ایرانی، حفظ قالب عشیرهای و طایفهگی در کنار هم و وصلتهای فامیلی بدون تعصبات قومی و مذهبی.
در همسایگی این استان دو کشور افغانستان و پاکستان قرار دارد به گونهای که صرفاً مرزهای سیاسی دو کشور مردمان دو سوی مرز را از هم جدا کرده است. به خصوص در منطقه بلوچستان که بیش از 900 کیلومتر با کشور پاکستان هم مرز میباشد، آن سوی مرز را ایالت بلوچستان پاکستان تشکیل میدهد که از نظر قومی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی با مردم بلوچستان ایران سنخیت دارند. از طرف دیگر، پراکندگی طوایف در دو سوی مرز باعث شده است که مراودات مردم مانند جمعیت داخل یک مرز سیاسی صورت گیرد. وصلتهای فامیلی
بدون ثبت قانونی، تجارت رسمی و غیررسمی، حل مسائل و مشکلات طایفهگی و دید و بازدیدهای بدون مجوز تردد، مرزهای سیاسی و جغرافیایی را دچار شرایطی خاص کرده است.
به علتهای فوق، باید دوری استان از مرکز کشور و استانهای همجوار، جهت دریافت خدمات و نیز سهولت تردد مرزی به دلیل عدم کنترل مناسب مرز توسط مرزبانان را اضافه کرد. البته بهرغم این تردد و مراودات، به دلیل توسعهنیافتگی بلوچستان پاکستان و اختلاف طبقاتی شدید مردم این منطقه با سایر مناطق پاکستان و درگیری گروههای معارض با حکومت مرکزی و عدم امنیت مناسب در ایالت بلوچستان پاکستان و از طرفی حس وطندوستی مردم بلوچستان ایران سبب شده است که همگرایی سیاسی با مردم بلوچستان پاکستان به وجود نیاید.
ترددها و مراودهها بیشتر جنبه فامیلی و طایفهگی دارد ولی به همریختگی بلوچستان پاکستان و بیثباتی افغانستان محل امنی برای قاچاقچیان مواد مخدر، اشرار و معارضین بلوچ ایرانی ایجاد کرده است و این شرایط بهترین فرصت را در اختیار عناصر متواری ایرانی قرار داده است.
منطقه موسوم به هلال طلائی که قسمت اعظم افغانستان و بخشی از پاکستان را شامل میشود، از دیرباز تأمینکننده بخش عمدهای از مواد مخدر جهان بوده و هست. به طوری که کارشناسان بر این باورند که بیش از 90 درصد مواد مخدر اروپا از این منطقه تأمین میشود. تولید مواد مخدر در این منطقه در گذشته تابع شرایط و مسائل خاص بود. ولی طی سی سال گذشته به دلیل اشغال دو مرحلهای توسط شوروی سابق و آمریکا و «ناتو»، جنگهای داخلی و عدم ثبات سیاسی و نبود حاکمیتی مقتدر و توانمند همواره بر افزایش تولید این مواد افیونی افزوده شده
است. به دنبال حاکمیت طالبان در سال 1996م با هدف جلبنظر مجامع بینالمللی و دولتها از جمله ایران جهت به رسمیت شناخته شدن حکومت طالبان، حاکمان طالبان اقدام به مبارزه گسترده با کشت و برداشت مواد مخدر کردند. سالیانه نیز تعدادی از کشاورزانی که اصرار به کاشت خشخاش داشتند با برخورد خشن طالبان روبهرو میشدند و بعضاً به قتل میرسیدند. این روند مبارزه به جایی رسید که پیش از حادثه 11 سپتامبر و ورود آمریکاییها و دیگر اعضای ناتو به افغانستان، بر اساس گزارش دفتر برنامه کنترل مواد مخدر سازمان ملل متحد(1)برداشت مواد مخدر در آن سال (2001م) به 180 تن کاهش یافت. ولی بهرغم اینکه آمریکا با دو شعار مبارزه با تروریسم و مواد مخدر وارد افغانستان شد، در هر دو زمینه ناموفق بود.
در موضوع مواد مخدر به علت اینکه نیروهای نظامی آمریکا و ناتو عموماً در مراکز شهرها مستقر بودند و به دلیل آسیبپذیری، جرأت گسترش عملیاتی را نداشتند این فرصت را فراهم کرد که هر سال به حجم کاشت و برداشت مواد مخدر در افغانستان افزوده شود. به طوری که این میزان در سال 2008 به بالاترین میزان آن در طول تاریخ افغانستان رسید و با کشت بیش از 180 هزار هکتار به مرز تولید 8200 تن رسید، یعنی تولید مواد مخدر در افغانستان با ورود اشغالگران 45 برابر افزایش یافت. هر چند در برخی سالها و از جمله سال زراعی 2010 به دلایل خشکسالی یا آفتزدگی از حجم تولید به نسبت سال 2008 کاسته شد، ولی حضور ناتو در افغانستان مانع از تولید مواد مخدر نشده است. زیرا اولاً اشغالگران قادر به کنترل حوزه سرزمینی افغانستان نبوده و نیستند، به طوری که پس از حضور ده سال و با حجم گسترده نیروی نظامی و امکانات تسلیحاتی و ساماندهی نیروهای دولتی افغانستان، صرفاً 30 درصد از خاک افغانستان را در اختیار دارند و 10 درصد دیگر در اختیار طالبان و بقیه آن یعنی 60
1) UNDCP.
درصد سرزمین افغانستان بدون حضور هیچ نیروی نظامی، به صورت ملوکالطوایفی اداره میشود. موضوع دیگر این است که حدود 3 درصد از مواد مخدر تولیدی افغانستان به سمت آمریکا میرود و لذا برای مبارزه انگیزهای ندارد. به همین سبب آنها محور مبارزه را به نیروهای نظامی انگلیس سپردهاند و نیروهای انگلیس نیز ظاهراً چون قادر به مبارزه نبوده، برنامهریزی آنها در جهت افزایش مصرف مواد تولیدی در منطقه خلیج فارس از جمله کشورهای همسایه افغانستان صورت گرفته است.
نکته حائز اهمیت در بحث مواد مخدر این است که به رغم مبارزه جمهوری اسلامی با مواد مخدر، به لحاظ ژئوپلتیک هنوز بهترین و کمهزینهترین مسیر ترانزیت، خاک ایران است. همچنین با توجه به مبارزه گسترده نیروهای انتظامی و امنیتی ایران با این پدیده، قاچاقچیان در پی حمل مسلحانه محمولههای خود بودهاند. آنها در این راستا به تهیه سلاح و مهمات، آموزش چریکهای کاروانها، درگیری مسلحانه با نیروهای مبارزهکننده، گروگانگیری، قتل مسلحانه و راهبندی مسلحانه (طی سالهای گذشته) روی آوردهاند که زمینه را برای حضور برخی گروههای مسلح ضدانقلاب و تشکیل گروههای تروریستی معارض جمهوری اسلامی فراهم آورده است.
بنابراین، در عوامل شکلگیری گروههای تروریستی سلفی شرق کشور عامل ژئوپلتیک منطقه جنوب شرق که به آن اشاره شد نقش مهمی در شکلگیری گروههای مسلح و تروریستی داشته است. لذا شکلگیری گروههای تروریستی خاستگاه و منشأ برونمرزی دارد و از طریق به همپیوستگی قومی، مذهبی، فرهنگی و اجتماعی دو سوی مرز و نیز آموزههای عقیدتی و نظامی برونمرزی به داخل کشور منتقل شده است.
بروز و ظهور ایدئولوژی سلفی جهادی (تکفیری) در بین برخی جوامع اهل سنت و تندرویهای خشونتآمیز آنها که در دو دهة گذشته چهرة
خشونتآمیزی از اسلام در سطح جهان به نمایش گذاشت، زمینههای ایدئولوژیک تروریسم گروه جندالله در ایران را فراهم ساخت. گرایش سلفی ریشة تاریخی دارد. هر چند شکلگیری اولیه این فرقه ریشه در عقاید برخی پیروان مذهب حنبلی (از مذاهب چهارگانة اهل سنت) دارد، ولی به دلیل اینکه با خیلی از باورهای دینی و مذهبی اهل سنت اختلاف دارند، در تقابل با مذاهب اهل سنت قرار گرفته و اکثر علمای اهل سنت نیز سلفیگری را یک جریان انحرافی میدانند. سلفی ها که خود را اهل حدیث مینامند و از منابع معتبر اهل سنت صرفاً بعضی از احادیث را معتبر و اکثر آن را غیرمعتبر میدانند و به نوعی سندیت منابع فقهی اهل سنت از جمله صحیح بخاری و صحیح مسلم را زیر سئوال میبرند، موجب موضعگیری علمای اهل سنت نسبت به آنها شدهاند.
سلفیها با استناد انحرافی به احادیثی از منابع فقهی اهل سنت شالوده عقاید خود را شکل داده، بخشهای جهادی آن را برجسته کرده، افکار مقابل خود را کفر دانسته و مقابله با آن را جهاد میدانند. آنها با گسترش این دیدگاه، اقدام عملیاتی گستردهای در جهان و به خصوص در منطقه خاورمیانه علیه مخالفین خود - حتی مسلمانانی که آنها را قبول ندارند- انجام دادهاند. آنها چهره زیبای جهاد و شهادت را که همواره مسلمانان به عنوان ارزش از آن بهره جستهاند تبدیل به ابزاری برای ترسیم چهره خشن از اسلام کردهاند. اقدامات سلفیها موجب شده است مردم غیرمسلمان دنیا و به خصوص صاحبان قدرتهای امپریالیستی اقدامات انحرافی سلفی را به اسلام و عموم مسلمانان نسبت دهند.
به هر حال، این گرایش انحرافی در برخی نقاط به عنوان فرقه پنجم اهل سنت مطرح شده و ترویج آن در سه دهه گذشته در مدارس دینی عربستان و پاکستان رونق یافته است. در ایران هم حضور بعضی از طلاب اهل سنت شرق کشور در این مدارس و به خصوص مدرسه دینی فاروقیه کراچی پاکستان، موجب نشر این عقاید انحرافی در بین بخشی از اهل سنت شرق کشور شده است.
حضور گروه القاعده در افغانستان ابتدا برای دفاع از مردم افغانستان در مقابله با کشور اشغالگر شوروی به عنوان جهاد با کفر بود که موجب شد افراد زیادی از کشورهای اسلامی به افغانستان و القاعده جذب شوند. حضور این گروه و دیگر افراد مسلمان از جهان اسلام و نیز تبلیغ فرهنگ جهاد و شهادت باعث تقویت این فرهنگ در منطقه شد و سپس گروههای جدید مانند طالبان در افغانستان و پاکستان با بهرهگیری از این تبلیغات به وجود آمدند.
هرج و مرج در منطقه و نداشتن حکومتی مقتدر جهت کنترل پدیدههای سوء امنیتی، اجتماعی و فرهنگی باعث شد گروههایی مانند القاعده و طالبان بدون کمترین مزاحمت به رشد خود ادامه دهند. از سوی دیگر، اشغال در دو مرحله توسط شوروی و آمریکا فرصت مناسبی در اختیار القاعده قرار داد تا تحت عنوان مبارزه با کفر تشکیلات خود را گسترش دهد و تحت عنوان جهاد، افراد زیادی از کشورهای اسلامی را جذب نماید. به دنبال حادثه 11 سپتامبر، آمریکا به بهانه تحت تعقیب قرار دادن القاعده که خود در پیدایش و رشد اولیه آن نقش جدی داشت، به افغانستان لشکرکشی کرد و هر چند طی مدت 10 سال حضور آمریکا و ناتو در افغانستان ضرباتی به تشکیلات القاعده و طالبان وارد کرد ولی این فرصت برای این گروهها نیز فراهم شد که هم ایدئولوژی خود را در برخی نقاط مستعد جهان اسلام و به خصوص اهل سنت انتشار دهند و هم اقدام به جذب نیرو نمایند و خلأهای از دست دادن نیرو در اثر هجوم آمریکا را از این طریق جبران کنند.
عناصری از اهل سنت و به خصوص در شرق کشور به دلیل درهمآمیختگی ژئوپلتیکی، با هدف مبارزه با آمریکا به القاعده و طالبان پیوستند و ضمن فراگیری آموزشهای عقیدتی از آموزشهای نظامی و به خصوص چریکی بهره جستند. به طوری که همه گروهها و عناصر معارض جمهوری اسلامی در این منطقه حداقل یک مرحله در القاعده عضویت داشتهاند و اکثراً نیز آموزشهای عقیدتی و نظامی از این گروه
آموختهاند و حتی شیوه شکل دادن به گروه خود را از القاعده و طالبان فراگرفتهاند.
جغرافیای منطقه سیستان و بلوچستان نمایه دو قوم سیستانی و بلوچ و دو مذهب شیعه و سنی است. وجود آب رود هیرمند و هامونهای سهگانه و دشت حاصلخیز سیستان باعث توسعه بیشتر اقتصادی و به دنبال آن توسعه فرهنگی، اجتماعی منطقه سیستان به نسبت منطقه بلوچستان شده است. البته این اختلاف جغرافیایی و توسعهای ریشه تاریخی دارد ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی بهرغم تلاش فراوان در جهت اقدامات عمرانی و توسعهای و رفع محرومیت در منطقه بلوچستان، هنوز تعادل در بین دو بخش ایجاد نشده است و آن معلول عواملی است؛ از جمله مسئله امنیت که گروههای تروریست و اشرار پس از پیروزی انقلاب با ربایش و قتل پیمانکاران و جهادگران، گسترش صنایع و راهسازی و عمران را با مشکل مواجه کردهاند. البته خشکسالیهای دهة گذشته و کاهش ورود آب هیرمند به سیستان لطمات اقتصادی فراوانی به این منطقه نیز وارد آورد ولی توسعهیافتگی فرهنگی، اجتماعی و به خصوص در بخش نیروی انسانی اجازه نداد لطمات اقتصادی چندان بروز و ظهور کند.
بخشی از نسل جوان بلوچستان مزیتهای نسبی منطقه سیستان و مردم آن را تحتتأثیر تبلیغات دروغین تروریستها، حمایت تبعیضآمیز نظام از مردم این منطقه تلقی میکنند ولی نسل گذشته آنها که شرایط قبل از انقلاب را به خوبی درک کردهاند معتقدند تلاش نظام جمهوری اسلامی جهت رفع محرومیت از منطقه بلوچستان و ایجاد تعادل منطقهای قابل تحسین است. تداوم وجود بعضی مظاهر عدم تعادل باعث تشدید احساس تبعیض در مردم بلوچستان و به خصوص نسل جوان آنان شد و باعث دلزدگی و واگرایی در بین بخشی از آنها شد و بستر مناسبی جهت جذب گروههای تروریستی که اتفاقاً مبنای تبلیغات و جذب نیروی خود را روی القای
تبعیض قومی و مذهبی متمرکز کردهاند، شد.
شرایط به وجود آمده از این احساس تبعیض به گونهای است که گروهها مشکل زیادی در جذب هوادار و نیرو نداشته باشند. احساس تبعیض در مواقعی تبدیل به تعارض بین دو قوم به خصوص در انتخاب مدیریتهای بومی شد. هر چند هدف استفاده از پتانسیل و ظرفیتهای نیروی انسانی بومی بود و مدیریت انتخاب شده هم تلاش کرد از این حساسیت بکاهد، ولی به هر دلیل ذهنیت طرفین اجازه نداد از این ظرفیت به درستی استفاده شود.
عبدالمجید ریگی سرکرده گروهک تروریستی جندالله که در بدو فعالیت، نام مستعار عبدالمالک را برای خود اختیار کرد در سال 1361 در خانوادهای کارگری و پرجمعیت به دنیا آمد. وی دارای 6 برادر بود که برادر بزرگش به نام عزیز در پی اختلاف پیش آمده بر سر مطالبات مواد مخدر طی یک درگیری مسلحانه با رقبای خود در سال 81 در شهر زاهدان به قتل رسید. برادر دیگرش به نام حمید ریگی نیز از قاچاقچیان مواد مخدر بود که یک بار به دلیل حمل مواد مخدر دستگیر و زندانی شد. او پس از آزادی به همراه برادرش عبدالمالک و چند نفر دیگر گروه جندالله را تشکیل دادند. برادر دیگر عبدالمالک به نام عبدالرئوف که از مولویهای سلفی است، از ابتدای شکلگیری گروه در آموزش عقیدتی سلفی عناصر گروه نقش اصلی را ایفا کرد و در ادامه نیز به همراه عناصر دیگری، شورای «علمای جندالله» را مدیریت کرد. دیگر برادران عبدالمالک به نامهای ستار، غنی و غفور به همراه دیگر اعضاء خانواده از جمله پدر و مادر، گروه را همراهی کردند.
شاید بتوان شخصیت عبدالمالک را از سال 1374 که در مقطع دوم راهنمایی در شهر زاهدان مشغول به تحصیل بود بیان کرد. وی در این سال به دلیل بینظمی و دعوای مکرر با همکلاسیهایش بارها مورد تذکر اولیاء
مدرسه قرار میگیرد و پدر و مادرش نیز جهت بررسی مسائل روحی و درسی او به مدرسه دعوت میشوند. ولی عبدالمالک به دلیل ترس از تنبیه، از دادن دعوتنامه به والدین خودداری میکند و از رفتن به مدرسه امتناع میورزد. او در بازار موسوم به چهارراه رسولی شهر زاهدان به اتفاق چند نفر از دوستانش اقدام به دستفروشی اقلامی از جمله سیدیهای مبتذل، پاسور، عکس خوانندهها و هنرپیشههای قبل از انقلاب میکند. پس از مدتی خانوادهاش از این موضوع مطلع میشوند و قصد برگرداندن او به مدرسه را میکنند. ولی با مراجعه به مدرسه به دلیل غیبت دو ماهه، مدیر مدرسه از پذیرش او امتناع میورزد. عبدالمالک مجدد به بازار چهارراه رسولی مراجعه میکند و این بار با ایجاد دکهای در پوشش خردهفروشی، خرید و فروش اقلام ممنوعه را به مدت 6 ماه ادامه میدهد. او سرانجام به دلیل چند بار تذکر و بازرسی نیروی انتظامی شرایط کار را برای خود دشوار میبیند و آن را رها میکند.
پس از ترک دستفروشی، عبدالمالک برای مدتی در قالب گروههای جماعت تبلیغ به مناطق روستایی عزیمت میکند. او علاقه خود را برای امیری جماعت تبلیغ بروز میدهد، ولی به دلیل سن کم و نداشتن سواد دینی با استقبال اعضای جماعت تبلیغ روبرو نمیشود که همین موجب سرخوردگی او میشود. او در سال 1375 در سن 14 سالگی تصمیم به تحصیل علوم دینی میگیرد و ابتدا به مدت یک ماه در یکی از مدارس دینی اهل سنت زاهدان مشغول به تحصیل میشود و سپس به مدرسه دینی گُشت سراوان عزیمت میکند. (این مدرسه از مدارس مشهور استان سیستان و بلوچستان است). در این مدرسه به دلیل بینظمی، دعوا با طلاب و اساتید، طرح مباحث خارج از عرف مدرسه تبدیل به یک فرد شاخص میشود و پس از چندین بار تذکر از سوی مدیران و اساتید مدرسه و عدم توجه به تذکرات و بیاعتنایی به مقررات، پس از 6 ماه از
مدرسه اخراج میشود و به مدت سه ماه خانهنشین میشود. پس از آن و بنابر اصرار مادرش مجدد قصد ادامه تحصیل در علوم دینی را میکند و این بار مدرسه دینی مکی در شهر زاهدان را انتخاب میکند. وی در مدرسه جدید نیز پس از مدت کمی دوباره به همان رفتارهایی که به دلیل آن از مدرسه قبلی اخراج شده بود ادامه میدهد و پس از چند بار تذکر در پایان ماه سوم تحصیل از آن اخراج میشود.
اخراج پیاپی عبدالمالک از مدارس دینی از نظر روحی بر او و خانوادهاش تأثیر زیادی گذاشت، ولی همچنان اصرار به ادامه تحصیل در علوم دینی را در سر میپروراند. برادر بزرگترش عبدالرئوف ریگی در یکی از مدارس دینی سطح پائین به نام جامجم مشغول بود و به واسطه او، عبدالمالک جهت ادامه تحصیل به این مدرسه میرود و پس از دو ماه به بهانة پائین بودن سطح تحصیل، مدرسه را ترک میکند.
در سال 1375 طالبان بر قسمت اعظم افغانستان سیطره پیدا میکند و عقاید آنها در افغانستان و پاکستان و منطقه جنوب شرق ایران و به خصوص بلوچستان ایران رواج مییابد. لذا در سال 1376 عبدالمالک تصمیم به پیوستن به طالبان میگیرد و از طریق مرز زابل به صورت غیرقانونی وارد خاک افغانستان شده و در شهر زرنج مرکز ایالت نیمروز با یکی از عناصر محلی طالبان به نام شیخک آشنا میشود. او پیشنهاد میدهد که ریگی به گروه سپاه محمد رسولالله(ص) بپیوندد.
این سپاه توسط یکی از قاچاقچیان بینالمللی به نام ملابخش درخشان شکل گرفت. وی اهل سرباز بلوچستان بود و از چند سال قبل اقدام به قاچاق مواد مخدر مینمود. به دلیل ضربات پیاپی به محمولههای مواد مخدر، او ضمن حفظ کاروان مواد مخدر اقدام به مبارزه سیاسی و مسلحانه علیه نیروهای نظامی و انتظامی کشور کرد و برای سوءاستفاده از علائق مردم نام گروه را سپاه محمد رسولالله(ص) گذاشت. این گروه در
سه جهت فعالیت خود را ادامه داد که ضمن قاچاق مواد مخدر، فعالیت چریکی و تروریستی را در داخل کشور رواج داد و با شکلگیری طالبان به جهت حفظ موقعیت خود در افغانستان و گرفتن امکانات به حمایت طالبان پرداخت و در عملیاتهای متعدد با طالبان علیه جبهه متحد افغانستان جنگید.
با واسطه شیخک، عبدالمالک ریگی به گروه وی میپیوندد و برای مدت کوتاهی به اتفاق چند نفر دیگر از دوستانش با این گروه فعالیت مینمایند. پس از سه ماه فعالیت به علت جاهطلبی عبدالمالک و تمایل وی به افزایش فعالیتهای تروریستی، اختلاف شدیدی بین او و ملابخش درخشان و دیگر اعضا به وجود میآید. به همین دلیل عبدالمالک و دوستانش از گروه سپاه محمد رسولالله(ص) جدا و به گروه الفرقان میپیوندند.
گروه الفرقان با گرایشهای سلفیگری توسط مولوی عبدالجلیل قنبرزهی با نام مستعار صلاحالدین در سال 1374 تشکیل شد. این گروه هدف از فعالیت خود را مبارزه مذهبی با جمهوری اسلامی عنوان کرد. گروه مذکور یک سلسله عملیات تروریستی و بمبگذاری در داخل شهر زاهدان انجام داد که مورد تنفر مردم بلوچستان و اهل سنت و مدارس دینی اهل سنت قرار گرفت و با شکلگیری طالبان و تسلط آنان بر مناطقی از افغانستان به حمایت طالبان پرداخت. الفرقان نیز فعالیت مالی خود را به ترانزیت مواد مخدر و گروگانگیری اختصاص داده بود.
عبدالمالک ریگی کمتر از سه هفته بعد، از الفرقان جدا میشود. وی علت جدا شدن از این گروه را نیز کمتحرکی در مسائل سیاسی و نظامی عنوان میکند.
عبدالمالک ریگی با راهنمایی بعضی از نزدیکان و به خصوص برادرش مولوی عبدالرئوف ریگی که در پاکستان مشغول تحصیل بود،
تصمیم گرفت به اتفاق چند تن از دوستانش جهت ادامه تحصیل به پاکستان بروند. او به اتفاق محمدجان ناروئی، حسین شنبهزهی معروف به یاسر، احمد وفائی معروف به محمود، نادر چاکرزهی معروف به حافظ عامر و چند نفر دیگر به کراچی پاکستان رفته و به واسطه عبدالرئوف ریگی در مدرسه معروف فاروقیه مشغول به تحصیل میشوند. این مدرسه دینی مرکز اصلی پرورش افراد با دیدگاه سلفی است و بیشتر مولویها و طلبههایی که طالبان افغانستان و پاکستان را تشکیل دادهاند در این مدرسه درس خواندهاند.
از جمله مباحثی که در این مدارس به آن پرداخته میشود تقابل شدید با مذاهب اسلامی است و در مقطع زمانی دوسالهای که عبدالمالک ریگی و دوستانش در این مدرسه بودهاند طی 6 ماه فقط به مباحث تقابل شیعه و سنی پرداختهاند. هدف آنها از طرح این مباحث ایجاد تنفر از مذهب شیعه و تربیت طلاب با تفکر سلفی تکفیری میباشد. به گونهای که عبدالمالک ریگی و دوستانش طی مدت دو سال تحصیل در این مدرسه به عقیدة کفر شیعه رسیده بودند.
تحصیل در مدرسه دینی فاروقیه از چند جهت در شکلگیری شخصیت عبدالمالک ریگی و دوستانش جهت فعالیت تروریستی حائز اهمیت بود: اول آنکه دو سال تحصیل در علوم دینی از جهت کسب وجهه اجتماعی در نزد اقوام و دوستان مهم بود، دوم آن که بیشتر مباحثی که در این دو سال به فراگیری آن مشغول بود مباحث تند و افراطی سلفی و تقابل با سایر فرق اسلامی و به خصوص شیعه بود و سوم آن که رفت و آمد عناصر تند و افراطی سیاسی و مذهبی از جمله عناصر القاعده، طالبان و لشکر جنگوی در این مدرسه و ارتباطگیری عبدالمالک با آنها باعث فراگیری آموزشهای سیاسی، تشکیلاتی و مذهبی افراطی او شد و به همین دلیل شخصیت تروریستی عبدالمالک و دوستانش در این دوره دو ساله تحصیل در این مدرسه کاملاً شکل گرفت.
وی پس از دو سال تحصیل در مدرسه فاروقیه مجدداً به زاهدان
بازمیگردد و بنابر خواست مادرش تن به ازدواج ناخواسته با دختر دائیاش میدهد. او در این مقطع، و به مدت 6 ماه و به صورت نامرتب در قالب جماعت تبلیغ به شهرهای استان میرفته است.
در بهار سال 1380 عبدالمالک ریگی به اتفاق چند نفر از دوستان هم دورهایاش تصمیم به پیوستن به القاعده میگیرند و به منطقه بگران افغانستان میروند. آنها در پایگاه آموزشی القاعده به مدت دو ماه با انواع سلاحهای نیمه سنگین و سنگین آشنا میشوند و آموزشهای چریکی را فرامیگیرند و رسماً به عضویت القاعده درمیآیند. سپس با هماهنگی مسئولین پایگاه القاعده جهت ادامه تحصیل به شهر کویته پاکستان میروند و به صورت متفرقه بعضی از دروس دینی را آموزش میبینند. آنها به مدت سه ماه مرتب بین پایگاه القاعده در افغانستان و مدارس دینی کویته پاکستان در رفت و آمد بودهاند.
در حادثه 11 سپتامبر و اشغال افغانستان توسط آمریکا و ناتو آنها در شهر کویته بودند و با شنیدن خبر حمله نظامی آمریکا، به زاهدان میآیند و همة عناصر مرتبط و آموزش دیده و بعضی از اعضای خانواده را جمع کرده و با هدف کمک به طالبان و القاعده در مقابل حملات آمریکا به افغانستان میروند. مسئولیت افراد جمع شده که 37 نفر بودند به عبدالمالک سپرده میشود و از طریق مرزهای غیررسمی وارد افغانستان میشوند و در منطقه قندوز به القاعده و طالبان میپیوندند. آنها به مدت 2 ماه در قالب یکی از تیمهای طالبان میجنگند و پس از شکست طالبان، در منطقه قندوز به اسارت نیروهای جبهه متحد شمال درمیآیند. در زمستان 1380 در یکی از پایگاههای اسراء، هویت ایرانی این افراد برای جبهه متحد آشکار میشود و پس از ابراز ندامت و دادن قول مبنی بر عدم حمایت از طالبان و القاعده در بهار 1381 آزاد میشوند و به ایران بازمیگردند. شکست طالبان و همچنین شکست در همکاری با طالبان و
اسارت سه ماهه در افغانستان باعث فروریختن همة آرمانها و آرزوهای عبدالمالک میشود و به همین دلیل در شهر زاهدان پس از بازگشت از افغانستان دچار بیماری روحی و روانی میشود و تحت درمان قرار میگیرد. بنابر پیشنهاد خانواده، عبدالمالک و دوستانش جهت رهایی از این شرایط تصمیم به ادامه تحصیل در علوم دینی میگیرند و با همین هدف به یکی از روستاهای شهرستان سرباز مهاجرت میکنند و مشغول مطالعه دروس دینی میشوند.
در این زمان بود که برادر بزرگ عبدالمالک بنام عزیز در درگیری مسلحانه با افراد طرف حساب مواد مخدر کشته میشود و این مسئله بیماری روحی و روانی عبدالمالک را افزایش میدهد و سبب میشود جهت پر کردن خلأ نبود برادر، در کنار خانواده و به خصوص پدر و مادرش قرار گیرد و مجدداً به شهر زاهدان بازگردد.
ماجراجویی، روحیه تندرو و پرخاشگرانه عبدالمالک ریگی، سابقه تحصیل در مدرسه فاروقیه پاکستان، حضور در گروههای تروریستی و صدمات روحی و روانی ناشی از عدم موفقیتها، همگی سبب شد ایده تشکیل گروهی جهت ضربه زدن به نیروهای انتظامی مستقر در استان در ذهن عبدالمالک و دوستانش شکل گیرد. البته آنها هدف خود را ظاهراً مقابله با تبعیض قومی و مذهبی در سیستان و بلوچستان عنوان میکردند.
ادامه ارتباط وی با حدود 15 نفر از دوستانش که طی چند سال قبل از آن در همه مراحل با هم بودهاند و در دور جدید زندگی جمعی به بهانه مطالعه علوم دینی در شهرستان سرباز دور هم جمع شده بودند، سبب شکلگیری هسته اولیه گروه که بعد آن را جندالله نام نهادند، شد.
در مردادماه سال 1382 یک سلسله عملیات در شهر زاهدان به وقوع میپیوندد که حکایت از شکلگیری یک هسته عملیاتی دارد. اولین اقدام این گروه سرقت مسلحانه یک خودرو استاد دانشگاه جهت استفاده از آن در
اقدامات بعدی بود. آنها از این طریق اقدام به سرقت مسلحانه ناموفق بانکی در شهر زاهدان مینمایند و بلافاصله هفته بعد از آن در تاریخ 10/5/82 دو نفر از هندیهای مقیم شهر زاهدان را به صورت مسلحانه به گروگان میبرند و ضمن بریدن گوش یکی از آنان و فرستادن برای خانوادهاش تهدید میکنند در صورت عدم پرداخت 25 میلیون تومان هر دو گروگان را خواهند کشت. خانواده گروگانها نیز خواسته گروگانگیرها را اجابت کرده و با پرداختن 25 میلیون تومان، گروگانها آزاد میشوند.
مدتی بعد در یک اقدام تروریستی سرنشینان یک دستگاه موتورسیکلت، گشت نیروی انتظامی را در شهر زاهدان مورد حمله مسلحانه قرار میدهند که هر دو راکب مجروح میشوند. در شهریورماه نیز در شهر زاهدان یک خودرو گشت انتظامی را مورد حمله قرار میدهند که سه نفر سرنشین آن را به همراه یک رهگذر دانشجو به شهادت میرسانند.
با توصیه القاعده، افراد گروه مذکور در پاییز سال 82 اقدام به گروگانگیری سه توریست اهل کشورهای آلمان و ایرلند در مسیر بم- زاهدان مینمایند و قصد داشتهاند آنها را به افغانستان برده و تحویل القاعده دهند که با اقدامات نیروهای امنیتی از خروج آنها از کشور جلوگیری میشود و پس از چند روز توریستها آزاد میشوند.
با این سلسله اقدامات تروریستی هویت گروه تازهتأسیس موسوم به جندالله برای نیروهای امنیتی آشکار میشود و طراحی اطلاعاتی و عملیاتی جهت شناسایی و ضربه زدن به این گروه نوپا صورت میپذیرد. این گروه در فروردین سال 83 ضمن انفجار یک بمب صوتی در میدان آزادی شهر زاهدان در مقابل استانداری، بیش از گذشته موجودیت خود را اعلام میکند. پس از آن هم با طراحی چند عملیات از جمله گروگانگیری افراد متمول و سفرای کشورهای اروپایی و نیز بمبگذاری در مترو، یک تیم از گروه عازم تهران میشود. در این زمان اکثریت اعضاء مورد شناسایی نیروهای امنیتی قرار گرفته و با یک سلسله عملیات تعدادی از عناصر عملیاتی و پشتیبانی گروه شناسایی و دستگیر میشوند. این افراد پس از
دستگیری به عملیاتهای فوقالذکر و عملیاتهای طراحی شده برای آینده اعتراف میکنند.
شناسایی و دستگیری تعدادی از عناصر گروه و اعتراف به جرائم و برنامههای آینده باعث آسیبپذیری گروه شد و عناصر باقی مانده از جمله عبدالمالک ریگی به کشورهای همسایه یعنی افغانستان و پاکستان میگریزند و در مناطق کوهستانی با ایجاد پایگاه و طرح دوستی با اشرار متواری و باندهای مواد مخدر جایگاه خود را در آن سوی مرز مستحکم می کنند. البته دستگیری تعدادی از عناصر عملیاتی و پشتیبانان و خانههای امن آنها در داخل استان، موقعیت گروه را به شدت تضعیف کرد و این مسئله باعث شد تا از توان عملیاتی آنها کاسته شود و حتی تا مدتی از انجام عملیات باز بمانند.
همنشینی با اشرار متواری و باندهای مواد مخدر باعث شد با استفاده از ظرفیت آنها چند عملیات مرزی عموماً ناموفق علیه نیروی انتظامی انجام دهند. همچنین نیاز شدید مالی گروه در آن مقطع، باعث شد چند عملیات گروگانگیری از افراد متمول در شهر زاهدان انجام دهند و با گرفتن پول از خانوادههای آنها بنیه مالی گروه را تقویت کنند. آنها چند دستگاه خودرو مجهز نیز از مردم منطقه سرقت کردند و از این طریق نیاز خودرویی خود را برطرف کردند.
عبدالحمید ریگی، برادر عبدالمالک، که از عناصر شاخص گروه بود در هنگام فرار، زن و فرزندانش را به همراه خود به پاکستان میبرد. برادر همسرش به نام شهاب منصوری به توصیه پدر و مادرش جهت بازگرداندن خواهر به پاکستان سفر میکند و ضمن پیدا کردن وی قصد بازگرداندن او را میکند که با مقاومت شوهرش، عبدالحمید، روبهرو
میشود. شهاب منصوری به امید بازگرداندن خواهر در پاکستان میماند و همین مسئله باعث شک عبدالمالک به او میشود و با ربایش و بردن او به پایگاه کوهستان و شکنجهاش از او میخواهد اعتراف کند که با هدف جاسوسی گروه به پاکستان رفته است. لذا با بریدن سر او و گرفتن فیلم و پخش آن در شبکه الجزیره و سایر شبکهها سبب معرفی پدیده جدیدی در شرق کشور میشود.
پخش مستمر این فیلم و گفتگوی رسانههای بیگانه با عبدالمالک باعث معرفی گروه و اهداف آن میشود. این مسئله به نوعی تشویق و تحریک گروه جهت انجام عملیاتهای تروریستی بعدی با شیوهای دیگر بود. این تجربه همچنین زمینهای شد تا هم رسانههای بیگانه تمایل بیشتری جهت ارتباط با گروه داشته باشند و هم عبدالمالک علاقهمند به ارتباطگیری جهت طرح خواستهها و معرفی بیشتر گروه شود.
پوشش خبری گروه باعث تقویت روحی و روانی آنان و تمایل افراد جدید جهت جذب به گروه شد. در نتیجه اقدام به یک سلسله عملیاتهای جدید کرد تا بازتاب رسانهای منطقهای داشته باشد. این بار گروه اقدامات عملیاتی خود را از طریق شبکههای ماهوارهای مانند الجزیره پوشش خبری میدهد و در همین چارچوب، عملیات خلعسلاح پاسگاه موقت ایست و بازرسی در سراوان و پوشش خبری آن توسط شبکههای ماهوارهای و گروگانگیری سه توریست ترکیه در مسیر زاهدان- میرجاوه با هدف فشار آوردن به نیروهای امنیتی جهت آزادسازی زندانیان گروه انجام میگیرد که البته با بیاعتنایی نیروهای امنیتی نسبت به درخواست گروه و پیگیری از طریق معتمدین و ریشسفیدان، گروگانها آزاد میشوند.
خروج عناصر گروه از کشور و ائتلاف با تعدادی از باندهای شرارت و مواد مخدر از دو طایفه شهبخش و نارویی و اجیر کردن افراد مسلحی از
پاکستان و افغانستان، گروه را بر آن داشت دور جدیدی از عملیاتهای خود را آغاز نماید که تا آن زمان در سیستان و بلوچستان بیسابقه بوده است. تا پیش از آن، نوع شرارتهای اتفاق افتاده توسط اشرار عموماً درگیر شدن با مأمورین دولتی، گروگانگیری افراد متمول با هدف اخاذی و سرقت مسلحانه بوده است و غالباً نسبت به کشتن افراد غیرمسلح و بیدفاع احتیاط میکردند. ولی گروه جندالله با اهداف تبلیغات گسترده جهت معرفی بیشتر گروه و جذب نیرو، دامن زدن به اختلافات قومی و مذهبی در سطح استان، ایجاد رعب و وحشت در بین قوم سیستان و شیعیان با هدف کوچ دادن آنها، اقدام به طراحی و اجرای عملیاتی کرد که در منطقه بیسابقه بود. گروه ریگی به دلیل کمبود نیرو و امکانات از اشرار متواری و مستقر در پاکستان و افغانستان تقاضا کرد در این عملیات گروه را یاری دهند. تعداد اعضای گروه در آن زمان 15 نفر بود که 20 نفر از اشرار مسلح را نیز همراه داشت. آنها در تاریخ 27/12/1384 اقدام به راهبندی مسلحانه در مسیر زاهدان زابل در نقطهای موسوم به تاسوکی مینمایند و با پوشش نیروی انتظامی جاده اصلی را بسته و همه سرنشینان خودروها را پیاده کرده و ضمن جداسازی افراد بلوچ و زنهای سیستانی بقیه افراد را قتلعام می کنند و خودروهای آنها را به آتش میکشند. در این جنایت 22 نفر از مردم شهید و 6 نفر مجروح میشوند و 7 نفر را گروگان میگیرند که بعد نیز تعدادی از اسراء را با دریافت مبالغ سنگین از خانوادههایشان آزاد میکنند و چند نفر که حاضر به پرداخت پول نشدند را به قتل میرسانند.
بازتاب این جنایت در سطح منطقه و جهان متفاوت بود. در داخل استان مردم بلوچستان و اهل سنت که گروه جندالله خود را مدافع آنان میدانست از این جنایت بسیار ناراحت و خشمگین شدند و ضمن ابراز همدردی با بازماندگان و مسئولین، این جنایت را محکوم کردند. مردم سیستان و شیعه نیز این واقعیت را به خوبی درک کردند که هیچگاه اقدامات گروهی تروریستی را به مردم بلوچستان و اهل سنت نسبت ندهند. زیرا این دو قوم و مذهب سالها با هم زندگی کرده و با درک
متقابل حقوق یکدیگر را مراعات کردهاند و لذا طراحی گروه در این عملیات جهت ایجاد اختلاف و شکاف قومی و مذهبی مؤثر واقع نشد. ولی رسانههای بیگانه ضمن پرداختن گسترده به این مسئله، از باز کردن نوع و عمق جنایت خودداری کردند و یا کمتر به آن پرداختند و بیشتر معرفی گروه، خواستهها و اهداف آنها و ادعای وجود تبعیضهای قومی و مذهبی و ناامنی در شرق کشور را در صدر تبلیغات خود قرار دادند. آنها علاوه بر حمایت ضمنی از عبدالمالک ریگی، به طور غیرمستقیم او را در تداوم اقدامات تروریستی تشویق کردند.
لذا دو ماه بعد عملیاتی شبیه به عملیات تاسوکی در مسیر جاده بم- کرمان موسوم به دوراهی دارزین توسط گروه صورت گرفت و ضمن تکرار جنایت تاسوکی تعداد دیگری از مردم رهگذر و بیدفاع به شهادت میرسند و خودروهای آنها را نیز به آتش میکشند. اما این بار به دلیل بُعد مسافت محل حادثه با مرز، این فرصت برای نیروهای امنیتی، نظامی و انتظامی فراهم شد تا ضمن شناسایی، محاصره و درگیری با عاملان این جنایت تروریستی، 5 نفر از آنها را به هلاکت برسانند و دو نفر دیگر را دستگیر کنند.
بازتاب این اقدام تروریستی در داخل و خارج کشور، مانند بازتاب اقدام تروریستی تاسوکی بود. در این مرحله گروهک جندالله برای افکار عمومی داخل کشور و منطقه کاملاً شناخته شد و آنچه مهم بود اینکه به دلیل نوع اقدامات تروریستی این گروه، اعضای آن مورد تنفر مردم و به خصوص مردم بلوچستان و اهل سنت قرار گرفت. زیرا آنها جنایات خود را تحت عنوان دفاع از قوم بلوچ و اهل سنت انجام میدادند، در حالی که این اقوام بنا بر اعتقادات دینی و ملی خود همواره مخالف این نوع رفتارها بوده و هستند. این نوع اقدامات تروریستی گروه، باعث شد که مردم سیستان و بلوچستان نام گروه را «جندالشیطان» گذاشتند.
محکوم کردن این اقدامات تروریستی توسط علمای اهل سنت، ریشسفیدان، معتمدین و تحصیلکردگان قوم بلوچ موجب عکسالعمل عبدالمالک نسبت به آنان شد. وی در صحبتهای خود با رسانههای
بیگانه علل موضعگیری آنان علیه گروه تروریستی جندالله را مزدوری و ترس از نظام جمهوری اسلامی خواند. البته این اظهارات باعث عصبانیت بیشتر بزرگان منطقه شد و همچنان مواضع بعدی آنان علیه گروه ریگی را در پی داشت. این مواضع اثر مطلوبی در جلوگیری از نشر و گسترش گرایشات تروریستی با نگاه «سلفی تکفیری» داشت و به نوعی باعث انزوا و عقبنشینی گروه جندالله شد، به گونهای که باعث تغییر تاکتیک گروه در انجام عملیاتهای بعدی شد.
معذلک انجام اقدامات تروریستی تاسوکی و دارزین و پوشش رسانهای شبکههای خارجی و پخش سیدیهای این جنایات در منطقه باعث جذب تعدادی از افراد سرخورده و ماجراجو به گروه شد و گروه نیز جهت تأمین منابع مالی و ایجاد رعب و وحشت، با اعزام تیمها از خارج به داخل استان اقدام به گروگانگیری افراد متمول و اخذ مبالغی از خانواده آنها جهت آزادسازی کرد. گروه ریگی با ایجاد پایگاههای جدید به دنبال گسترش عملیات در داخل شهرها بود که با اقدامات اطلاعاتی نیروهای امنیتی اکثر آنها شناسایی و باندهای اعزامی و پشتیبانهای آنها در داخل استان در بهار سال 85 شناسایی و متلاشی شدند. بر این اساس، 17 نفر از اعضای قدیم و جدید در یک سلسله عملیات دستگیر شدند و این اقدامات باعث شد گروه به مدت 6 ماه عملیات مؤثری در سطح منطقه نداشته باشد.
دور جدید عملیاتهای گروه با رویکرد جدید در داخل شهر زاهدان در زمستان سال 85 آغاز شد. در این رویکرد، عناصر آموزش دیده گروه توسط القاعده حجم زیادی مواد منفجره به داخل کشور وارد کردند. آنها با ربایش افراد مسافرکش شیعه، کشتن آنها و گذاشتن جسد داخل خودرو سرقتی، محمولهای سنگین از مواد منفجره داخل خودرو سرقتی تعبیه کرده و در محلهایی منفجر میکردند.
در این راستا سه بمبگذاری طراحی شد. اولی در مقابل استانداری منفجر شد که خسارت جانی نداشت. بمب دوم در مسیر سرویس پادگان انتظامی کار گذاشته شد که قبل از انفجار کشف و خنثی شد. بمب سوم هم در مسیر اتوبوس سرویس سپاه کار گذاشته شد که منجر به تخریب اتوبوس و شهادت و مجروح شدن سرنشینان آن شد. البته مواد منفجره وارده بیش از اینها بوده و برای یک سلسله عملیاتهای دیگری از این نوع تهیه شده بود که با تلاش اطلاعاتی نیروهای امنیتی و همکاری مردم، 8 نفر از عناصر تیم شناسایی و دستگیر شدند. در خانه تیمی آنها مقادیر زیادی سلاح و مهمات از جمله 500 پوند تی.ان.تی کشف شد. البته این دور عملیات از جهت تبلیغاتی و جذب نیرو برای گروه مؤثر بود و گروه نیز با رضایتی که از اقدام تروریستی خود داشت قصد ادامه آن را در ذهن میپروراند.
از ابتدای اسفند 1385 تا خرداد 1387 به مدت 16 ماه گروه اقدام به اعزام 15 تیم عملیاتی جهت گروگانگیری، بمبگذاری و ترور مسئولین کرد. همة تیمهای اعزامی توسط نیروهای امنیتی ضربه خوردند و بدون عملیات موفقی همگی آنان دستگیر و یا در عملیاتها معدوم شدند.
سرآمد این اقدامات تروریستی اعزام تیمی متشکل از ده نفر به سرکردگی جانشین گروه به نام حسین شنبهزهی معروف به یاسر جهت انجام یک سلسله عملیات تروریستی در استان سیستان و بلوچستان از جمله ترور نماینده ولی فقیه در استان، انفجار مسجد جامع شیعیان ایرانشهر در حین برپایی نماز جمعه و ترور دیگر مسئولین بود. اما همه اعضای تیم شناسایی شدند و مورد ضربه قرار گرفتند که 4 نفر از اعضاء به همراه سرتیم به هلاکت رسیدند و 6 نفر دیگر از جمله مولوی عبدالقدوس ملازهی و مولوی یوسف دستگیر و به دار مجازات آویخته شدند. دو خانه تیمی به همراه مقدار زیادی سلاح و مهمات و از جمله
1000 پوند مواد منفجره نیز کشف و ضبط شد.
ضربات پیاپی به تیمهای اعزامی گروه در سالهای 85 و 86 و ابتدای سال 87، هم از نظر روحی و روانی روی اعضاء گروه تأثیر منفی گذاشت و هم از نظر رسانهای و افکار عمومی برای گروه هزینهبر شد. از سوی دیگر، چون نیروهای امنیتی اقدامات صورت گرفته بر روی تیمهای تروریستی اعزامی و خنثی کردن عملیاتهای طراحی شده آنها را رسانهای نکردند نام گروه کمکم در ذهن مردم کمرنگ شد و این مسئله باعث کاهش جذب نیرو در گروه شد. به گونهای که در محافل خصوصی و عمومی استان که از اعزام تیمها و ضربات وارده به آنها بیاطلاع بودند از زوال و انحلال گروه بحث میکردند.
ضربات پیاپی به تیمهای اعزامی از سوی نیروهای امنیتی و زمینگیر شدن آنها باعث تغییر مجدد تاکتیک گروه در عملیاتها شد. با طراحی عملیاتی و حمایت سرویس اطلاعاتی و پلیس پاکستان، اعضای گروه ریگی یکی از پاسگاههای مرزی انتظامی در مرز سراوان به نام پاسگاه شمسر را خلعسلاح کردند و کلیة پرسنل آن را گروگان برده و به شهادت رساندند. ولی این عملیات به دلیل برد تبلیغاتی محدود نتوانست در احیای گروه و جذب نیرو مؤثر واقع گردد. با وجود این، آنها چند عملیات محدود دیگر در مناطق مرزی سراوان علیه گشتهای انتظامی انجام دادند که منافع تبلیغاتی مؤثری برای آنان دربر نداشت. هر چند عملیاتهای مرزی گروه در بهار و تابستان سال 87 از نظر عملیاتی برای آنها منافعی دربر داشت ولی به دلیل بسته بودن و شرایط خاص مرزی، و رسانهای نشدن از نظر عملیات روانی برای گروه مؤثر واقع نشد و به نظر میرسید گروه باید در انجام عملیاتهای خود تغییر تاکتیک دهد.
عملیاتهای تروریستی گروه از جمله تاسوکی، دارزین و بمبگذاریهای شهر زاهدان و همچنین گروگانگیریهای افراد بازاری شهر
زاهدان، چهره تروریستی و خشونتبار گروه را نزد افکار عمومی برجسته کرد. در نزد افکار عمومی استان اعم از شیعه و سنی، بلوچ و سیستانی و سراسر ایران و منطقه از عملکرد خشونتبار گروه تنفر ایجاد شد. این موضوع و از سوی دیگر ارتباطگیری و مصاحبه مستمر عبدالمالک ریگی با رسانههای بیگانه باعث شد که گردانندگان این رسانهها ضمن تأیید گروه، به دلیل اینکه ادعای دمکراسی داشتند عبدالمالک و گروه او را به سمت افزایش پوشش سیاسی هدایت کنند. البته فضای حاکم بر جوامع بینالمللی به دلیل عملیاتهای تروریستی گروههای افراطی و در رأس آنها القاعده و محکومیتهای پیاپی این اقدامات از سوی افکار عمومی و کشورها و مجامع بینالمللی نیز باعث شد که گروهک جندالله در این فضا در حرف و نه در رفتار تغییر تاکتیک داده و جهت تصویرسازی مثبت خویش در افکار عمومی ژست دمکراسی بگیرد.
در این فضا گروه با یکی از جریانات تند قومی داخل استان به سرکردگی فردی به نام یعقوب مهرنهاد ارتباط برقرار میکند و او نیز که از قلم قوی برخوردار بود ضمن توصیه به تداوم عملیاتهای تروریستی، پیشنهاد میکند مصاحبهها و اطلاعیههای منتشره از سوی گروه رنگ و بوی دمکراتیک داشته باشد. مجموع این شرایط باعث شد که گروه نام دیگری در کنار نام جندالله به نام «جنبش مقاومت مردم ایران» برای خود انتخاب نماید و در سال 87 لحن مصاحبه و اطلاعیههای خود را نسبت به گذشته ملایم کند. ولی به دلایل مختلف از جمله اینکه حیات گروه در تداوم عملیاتهای تروریستی بود و اقدامات تروریستی با لطافت در کلام و اطلاعیه سازگاری نداشت، این تضاد در کردار و رفتار و گفتار باعث تعارض در گروه شد. از سوی دیگر، سطح سواد و تحصیلات در نزد اعضای گروه بسیار پایین بود، به طوری که بالاترین سطح سواد اعضاء در حد سیکل بود و انجام عملیات روانی نرم برای گروه بسیار دشوار بود. لذا گروه پس از آن که چند اطلاعیه سیاسی اما تند به کمک یعقوب مهرنهاد منتشر ساخت، ظاهراً در جمعبندی درون تشکیلاتی به
این نتیجه رسید همان رفتار تند تروریستی برای گروه کارآمدتر است. اما استفاده از نام «جنبش مقاومت مردم ایران» هر چند تناسبی با ماهیت و رفتار گروه نداشت، همچنان روی گروه باقی ماند و تداوم یافت.
در رویکرد جدید، عملیاتهای تروریستی بر مبنای همان عملیاتهای ترور و بمبگذاری سال 85 بود که رعب و وحشت عمومی را در پی داشت. بر همین اساس، گروه تیم عملیاتی خود را به سرپرستی احمد وفائی، جانشین و مسئول عملیات گروه، به همراه تعدادی از عناصر شاخص به همراه محمولة سنگین مواد منفجره جهت عملیاتهای تروریستی و انفجاری در شهر زاهدان به داخل کشور فرستاد و در منطقه کوهستانی پیرسوران واقع در غرب زاهدان که محل استقرار اشرار شهبخش میباشد مستقر شدند. ولی به مانند سایر اقدامات طراحی شده گروه، توسط نیروهای امنیتی شناسایی و طی یک اقدام عملیاتی مشترک نیروهای امنیتی و انتظامی محاصره و همگی آنها به هلاکت رسیدند.
متلاشی شدن این تیم و ناکام ماندن عملیاتهای تروریستی طراحی شده، گروه را سردرگم کرد و جهت حفظ روحیه و انگیزه اعضای خود اقدام به تبلیغات گسترده کرد، به طوری که ادعا کردند در درگیری این تیم با نیروهای دولتی بیش از یکصد و پنجاه نفر از نیروهای نظامی و انتظامی کشته و سه فروند بالگرد سقوط کرده است. این در حالی بود که حتی یک نفر از نیروهای عملکننده مجروح نیز نشده بود.
عدم موفقیت در عملیاتهای طراحی شده از یک سو و به هلاکت رسیدن بهترین نیروهای عملیاتی گروه و از جمله جانشین آن، ضربه سنگینی از نظر روحی و عملیاتی به آنها وارد ساخت و مانند گذشته آنها را به فکر جبران و انتقام انداخت. لذا چند تیم دیگر به همین ترتیب ولی با مقیاس کوچکتر جهت عملیات گروگانگیری و ترور به زاهدان اعزام شدند که آنها نیز ناکام ماندند.
گروه تروریستی ریگی که با اعزام تیمهای متعدد همچنان به عملیاتهای شهری از نوع انفجاری اصرار میورزید و با ضربات پیاپی و عدم موفقیت در عملیاتها مواجه میشد، رویکرد جدیدی در اقدامات تروریستی برگزید. این بار با تجهیز یک دستگاه خودرو و رانندگی برادر کوچک عبدالمالک ریگی به نام عبدالغفور، قصد عملیات انتحاری در میدان صبحگاه نیروی انتظامی منطقه انتظامی سراوان را داشت. ولی به دلیل اطلاعات ضعیف، عملیات مذکور در یکی از اماکن دیگر نیروی انتظامی به غیر از میدان صبحگاه اجرا میشود که در این عملیات دو نفر از پرسنل انتظامی به شهادت رسیدند. هر چند در تبلیغات بعدی، گروه اعلام کرد دویست نفر از نیروهای انتظامی در این عملیات کشته شدند. البته اگر این عملیات به واقع در میدان صبحگاه صورت میگرفت شاید همین تعداد تلفات میگرفت.
با وجود این، شاید دستاوردهای دیگر عملیات انتحاری که ریگی بعدها از آن استفاده کرد با اهمیتتر از تعداد تلفات آن باشد. اول اینکه عبدالمالک ریگی از نظر افکار عمومی و به خصوص خانواده کشتهشدگان گروه به شدت تحت فشار بود که چرا فرزندان مردم را برای عملیات به داخل کشور میفرستد و آنها را به کشتن میدهد، اما اعضای خانواده خودش از این مسئله استثناء هستند. لذا با انجام عملیات انتحاری توسط برادرش از این فشار رهایی یافت. دوم اینکه طی سالهای قبل از آن دهها تیم عملیاتی گروه جهت عملیات تروریستی به داخل کشور اعزام میشدند که اکثر آنها بدون موفقیت یا کشته میشدند و یا دستگیر و مجازات میشدند. اما با عملیات انتحاری، طلسم طرحهای ناموفق شکست. سوم اینکه عملیات انتحاری بیش از سایر عملیاتهای تروریستی خسارت جانی وارد میکند و موجب رعب و وحشت میشود، به خصوص که طراحی عملیاتهای بعدی در اماکن مذهبی و در ایام خاص تأییدات این انگیزه را نشان داد. اما چهارم و مهمتر اینکه نوع عملیاتهای انتحاری چون نیاز به پشتیبانی کمتر دارد معمولاً کمتر
کشف میشوند و احتمال موفقیت آن نیز بیش از سایر عملیاتهای تروریستی است.
بنابراین بعدها معلوم شد که کمهزینهترین عملیات تروریستی برای گروه عملیات انتحاری است و پرهزینهترین عملیات نیز برای نظام اینگونه عملیات است. گرچه گروه برای تبلیغ روی این نوع عملیات و آمادهسازی اعضای خود به منظور انجام آن نیاز به زمان داشت. ولی به نظر میرسید اغفال عناصر سادهلوح و هدایت آنها به سوی عملیات انتحاری در مجموع چندان دشوار نبود. البته در کنار عملیات انتحاری، گروه همچنان اصرار به سایر اقدامات تروریستی از جمله عملیات انفجاری داشت. مثلاً وقتی عملیات انتحاری سراوان در 10 بهمن 87 صورت پذیرفت، اندکی بعد و در روز 22 بهمن در مسیر راهپیمایی زاهدان بمبگذاری کردند که البته با هوشیاری نیروهای امنیتی و انتظامی کشف شد.
گروه ریگی با هدف عملیات روانی مجدد و جلب افکار عمومی به سوی خود و با هدف جذب نیرو که در این شرایط طی دو سال گذشته اکثر نیروهای خود را از دست داده بود، اقدام به طراحی عملیاتی مشابه اقدام تروریستی تاسوکی در همان منطقه کرد. این بار نیز مانند سال 84 به دلیل کمبود نیرو با اشرار متواری خارج از کشور از جمله شهبخشیها و ناروییها ائتلاف کرد و با آمادهسازی حدود 40 نفر از پایگاه خود در خاک پاکستان به سوی مرزهای ایران حرکت کرد. ولی چند روز قبل از حرکت آنها، نیروهای امنیتی از تحرک و اقدام تروریستی آنها آگاه شدند و با اطلاعرسانی به نیروهای نظامی و انتظامی و آمادهباش یگانهای فوق در مناطق مرزی و به خصوص منطقه عملیاتی موردنظر گروه، آمادگی لازم جهت مقابله به وجود آمد.
در تاریخ 16/12/87 عناصر گروه به همراه اشرار به سرکردگی عبدالمالک ریگی به سمت مرز جهت عملیات در منطقه تاسوکی حرکت
کردند. نکته حائز اهمیت این است که عبدالمالک از جنایت تاسوکی در 84 تا این عملیات، یعنی به مدت سه سال در هیچ عملیاتی شرکت نکرده بود. گروه پس از رسیدن به نزدیکی مرز از آمادگی نیروهای مسلح آگاه شد و طی یک تغییر تاکتیکی چند کیلومتر عقبنشینی کرد و مسیر خود را از خاک افغانستان به سمت پاکستان تغییر داد و پس از 24 ساعت در 17 اسفند 87 از مناطق کوهستانی مرزی منطقه لار وارد کشور شد و به کمین نیروهای نظامی و انتظامی نشست. آنها پس از چند ساعت درگیری و دادن 4 نفر تلفات و 9 نفر مجروح از جمله عبدالمالک، به سمت پایگاه خود در خاک پاکستان عقبنشینی کردند.
شکلگیری و تداوم اولیه گروه به صورت خودجوش و با هدف شرارت، باجخواهی و کینهتوزی نسبت به نظام و بر اساس تنفر فرقهای نسبت به قوم سیستانی و شیعه به وجود آمد. اما پس از چند عملیات و رسانهای شدن اقدامات تروریستی و معرفی چهره گروه، طمع سرویسهای اطلاعاتی همسایه و آمریکا را تحریک کرد تا با جذب گروه، منافع و اهداف موردنظر خود را از طریق آن دنبال کنند.
پس از عملیات تروریستی تاسوکی در سال 84 و بازتاب این اقدام، حساسیت سازمانهای اطلاعاتی نسبت به وجود این گروه در خاک پاکستان و افغانستان بالا رفت. اولین سازمانی که نسبت به گروه حساسیت نشان داد سرویس اطلاعاتی پاکستان موسوم به ISI بود. این سازمان با ارتباطاتی که از قبل با اشرار متواری ایرانی مستقر در پاکستان داشت از جمله ملاکمال صلاحزهی، حسن صلاحزهی و ملابخش درخشان موفق به برقراری ارتباط با عبدالمالک ریگی شد و پس از اولین ملاقات و حذف واسطهها موفق به جذب، هدایت و مدیریت گروه شد و با دادن سرویسهایی از جمله کارتهای شناسایی متعدد پاکستانی، حکم تردد و مجوز سلاح و رفع نیازمندیهای گروه جهت حضور در
شهرها و تردد در مناطق مرزی و جادهای و بعضاً حمایت فکری و اطلاعاتی در عملیاتها، آرامش خاطر بالایی جهت حضور عناصر گروه در پاکستان را به وجود آورد. پس از آن افسر اطلاعاتی CIA مستقر در سفارت آمریکا در پاکستان با واسطه ISI با گروه ارتباط برقرار کرد و طی ملاقاتهای منظم و مستمر موارد موردنظر خود را به عبدالمالک ریگی دیکته میکرد و البته با حمایتهای مالی و اطلاعاتی خود نیز گروه را مدیریت میکردند. در نیمه راه نیز یک تیم 6 نفره طی چندین جلسه در کشورهای ثالث از جمله مراکش تحت عنوان افسرهای اطلاعاتی عضو ناتو با عبدالمالک ملاقات میکنند و با دادن پول، سلاح و سیستمهای ارتباطی مدرن و امن به او مأموریت عملیات در تهران را محول میکنند که با اعزام چند تیم جهت عملیات در تهران توسط نیروهای امنیتی قبل از انجام مأموریت دستگیر میشوند.
عبدالمالک ریگی در اعترافات خود پس از دستگیری معتقد بود این عناصر که تحت پوشش ناتو با او ملاقات کرده بودند و ارتباط خود را استمرار بخشیدند همه یا بعضی از آنها اسرائیلی بودند. به اعتقاد او، نوع مذاکرات، نحوه آموزش، درخواست عملیات در پایتخت علیه عناصر شاخص و نخبه، عدم حضور در پاکستان و... همگی حکایت از اسرائیلی بودن آنها داشت. نکته حائز اهمیت آن است که این عناصر همیشه تأکید داشتهاند از ملاقات با آنها، به سایر سرویسهای مرتبط از جمله ISI و CIA مطلبی بازگو نشود.
گروه برای بقای خود نیاز داشت حداقل در هر فصل یک عملیات پر سر و صدا انجام دهد. در عملیات انتحاری 10 بهمن 87 بهرغم عدم موفقیت در اهداف، اما نوع طراحی و انجام عملیات موفقیتآمیز بود. در نتیجه، این فرصت برای گروه فراهم شد که عناصر جوان و ناآگاه و سرخورده را برای این نوع عملیاتها جذب و آماده نماید.
با همین هدف در خرداد سال 88 یک جوان افغانی طرد شده از کشور که ظاهراً بغض و کینه طرد از ایران به کشور خود را داشت با پیوستن به گروه و فراگیری آموزشهای عقیدتی و عملیاتی، آمادگی خود را جهت عملیات تروریستی و انتحاری اعلام میکند. البته چون گروه هنوز در این نوع عملیاتها تجربه کافی نداشت و از طرفی نگران جا زدن و پشیمانی فرد انتحاری در حین عملیات بود جهت اطمینان از نتیجه، فرد انتحاری را در قالب یک تیم به سرپرستی یکی از عناصر زبده عملیاتی خود اعزام کرد. گرچه بخشی از تیم که وظیفه آوردن مهمات را به عهده داشته 48 ساعت بعد از ورود به کشور توسط نیروهای امنیتی شناسایی و دستگیر و بخشی از سلاح و مهمات انفجاری کشف و ضبط شد، ولی قبل از دستگیری مهمات مورد نیاز عملیات انتحاری را تحویل سرتیم عملیاتی داده بود که 24 ساعت پس از دستگیری این افراد نفر انتحاری در تاریخ 6 خرداد 88 اقدام به عملیات تروریستی در مسجد علیابن ابیطالب شهر زاهدان کرد. البته هدف اولیه عملیات انتحاری مسجد جامع و نماینده ولیفقیه بود ولی از ترس لو رفتن عملیات به واسطه دستگیری افراد، مکان عملیات را تغییر دادند.
جنایت تروریستی مسجد علیابن ابیطالب از نظر برد تبلیغاتی و محبوبیت گروه در بین مردم اهل سنت نه تنها اثرگذار نبود بلکه با محکوم کردن این اقدام توسط علما، ریشسفیدان، صاحبان رسانه و تحصیلکردگان نوعی تنفر عمومی در بین مردم علیه گروه ایجاد کرد. با وجود این، در تحلیل درونسازمانی که در شورای مرکزی گروه صورت گرفت، آنها به این جمعبندی رسیدند که بهرغم تبعات آن به دلیل کمهزینه بودن این گونه عملیاتها برای گروه و ایجاد خشم و عصبانیت مسئولین و مردم و ایجاد اختلافات قومی و مذهبی باید اینگونه عملیاتها را ادامه داد.
دو هفته بعد از این جنایت با هدف تحتالشعاع قرار دادن انتخابات ریاست جمهوری، گروه، تیمی 8 نفره را با یک محموله انفجاری سنگین
در پوشش یک محموله مواد مخدر وارد کشور کرد و بنا داشت تونل راهآهن زاهدان- بم و تونل جاده زاهدان – بم را منفجر کند و در شب انتخابات نیز در چند شهر از جمله شهر زاهدان و در چند نقطه بمبگذاری کند. اما با شناسایی تیم فوق توسط نیروهای امنیتی و یک اقدام عملیاتی مشترک نیروهای امنیتی، نظامی و انتظامی در تاریخ 19 خرداد 88 تیم موردنظر ضربه خورد و چند نفر از اعضا کشته و بقیه دستگیر شدند. مهمات مربوطه نیز که حدود 1000 پوند مواد انفجاری به همراه پانزده دستگاه کنترل ریموت بمب بود، کشف و ضبط شد.
به نظر میرسد این ضربه در رویکرد دوباره گروه برای تداوم عملیات انتحاری مؤثر بود. لذا آنها با اعزام سه تیم انتحاری در تیر، مرداد و شهریور 88 این روش را دوباره آزمودند. اما با ضربه خوردن آنها توسط نیروهای امنیتی و کشف و شناسایی عملیات، گروه اهداف جدیدی، از جمله عملیات علیه فرماندهان سپاه را برای اقدام تروریستی برگزید. در نتیجه دستگاه امنیتی ضمن اعلام هشدار به مراکز مورد تهدید و بالا بردن حفاظت آن مراکز، تعدادی از عملیاتهای طراحی شده گروه را خنثی کرد. ولی متأسفانه گروه از فضای مردمی و انقلابی حاکم بین نیروهای مسلح و بویژه سپاه پاسداران با مردم و علمای اهل سنت استفاده کرد و در 26 مهر 88 عملیات انتحاری خود را در «پیشین» در جمع فرماندهان سپاه و جلسه طوایف به اجراء گذاشت که منجر به شهادت جمعی از مردم و فرمانده قرارگاه قدس سپاه سردار شهید شوشتری و فرمانده سپاه سلمان سردار شهید محمدزاده شد. برخلاف اهداف و انتظار گروه درآمیختن خون نیروهای سپاه با بلوچ و علمای اهل سنت، الهامبخش وحدت میان مردم و مسئولان شد و طوفانی از نفرت علیه تروریستها ایجاد کرد.
دستگیری عبدالمالک ریگی توسط دستگاه امنیتی طی یک عملیات استثنایی و منحصر به فرد که در تاریخ مبارزه با تروریسم در صحنه
بینالمللی بینظیر است همة معادلات گروه و سازمان های اطلاعاتی بیگانه که از آنها حمایت میکردند را به هم ریخت. نوع عملیات سریع و پیچیده از یک سو، اعترافات و افشاگریهای او علیه عوامل اطلاعاتی بیگانه و حمایت آنها از اقدامات تروریستی گروه از سوی دیگر باعث سردرگمی اعضای باقیمانده گروه و حامیان آنها شد. زیرا آنها تصور نمیکردند روزی عبدالمالک ریگی بدین شکل گرفتار شود و لب به آنچه نباید، بگشاید.
رسانههای بیگانه با سکوت معنادار از کنار ضربه وارده به گروه و اعترافات عبدالمالک گذشتند و بیشتر به گمانهزنی درباره چگونگی دستگیری و نوع عملیات اشاره داشتند. به نظر میرسید آنها در پی این بودند که مسئولان اطلاعاتی ایران را تحریک کنند چگونگی عملیات را بازگو کنند تا ضمن کشف یک شیوه اطلاعاتی پیچیده، به نقطه ضعف خود و گروه پی ببرند و آن را ترمیم نمایند.
گروه در عکسالعمل به این دستگیری، نفر دوم تشکیلات خود را به نام محمدظاهر نارویی با نام مستعار بلوچ به جانشینی گروه انتخاب کرد و بلافاصله دست به یک سری عملیاتها به عنوان فشار جهت جلوگیری از افشاگریهای عبدالمالک و احیاناً آزادسازی او زد. از جمله این عملیاتها اعزام یک تیم جهت گروگانگیری نماینده ولی فقیه استان سیستان و بلوچستان بود که با هوشیاری نیروهای امنیتی این تیم سه نفره دستگیر شدند. سپس یک تیم جهت عملیات تروریستی در تهران در ایام سوگواری رحلت حضرت امام(ره) اعزام شد که قبل از اقدام توسط نیروهای امنیتی شناسایی و دستگیر شدند. همچنین یک تیم ده نفره به همراه یک محموله انفجاری در پوشش یک محموله 6 تنی مواد مخدر وارد استان شد که این تیم هم توسط نیروهای امنیتی ضربه خورد.
از زمان دستگیری عبدالمالک در اسفند 88 تا اعدام او در 30 خرداد 89 مجموعاً 6 تیم از سوی گروه جهت عملیات تروریستی وارد کشور شد که خوشبختانه قبل از عملیات همگی آنها شناسایی و متلاشی شدند. ولی پس
از آن، رویکرد سابق گروه در عملیاتهای انتحاری قوت گرفت و با انجام عملیات انتحاری 24/4/89 مسجد جامع زاهدان و روز تاسوعای حسینی چابهار تحت عنوان «انتقام»، به رفتارهای شیطانی خود ادامه داد. البته علت اساسی رویکرد گروه به سمت عملیات انتحاری یکی به دلیل بازتاب اینگونه اقدامات است، دوم فشار بر نیروهای سیاسی، امنیتی و نظامی است و سوم به دلیل ضربات پیاپی به گروه و از دست دادن نیروهای مؤثر و عملیاتی است که قادر به انجام انواع عملیاتهای دیگر نیست. به نظر میرسد گروه فعلاً این روش عملیاتی را در آینده و در مناسبتها انجام خواهد داد تا شاید بتواند از این طریق به حیات خود ادامه دهد.
رفتارهای گروه تروریستی جندالله از ابتدای شکلگیری و در طول فعالیت از چشم نیروهای امنیتی پنهان نبود و میتوان شاهد مثال آن را ضربات پیاپی به این گروه دانست. در مدت فعالیت این گروه تعدادی از اعضاء در قالب 75 تیم عملیاتی دستگیر و یا در عملیاتها به هلاکت رسیدند و تیمهای اعزامی نیز متلاشی شدهاند. در این راستا 85 بمب کشف و حدود 80 عملیات طراحی شده گروه به واسطه دستگیری اعضاء و متلاشی شدن تیمها خنثی شده است. شاهد دیگر، دستگیری بی نقص سرکرده گروه عبدالمالک ریگی بود که حاکی از اشراف اطلاعاتی هوشمندانه دستگاه اطلاعاتی و دیگر نیروهای نظامی و انتظامی مستقر در منطقه است.
در عین حال به دلایل اشاره شده در متن و به ویژه بروز تفکرات سلفی تکفیری در منطقه و مناطق شرقی مرز ایران، یکی از تهدیدات امنیتی آینده کشور اقدامات تروریستی بیقاعده از سوی گروههای تروریستی سلفی است. لذا باید با استفاده از همه ظرفیتهای فرهنگی موجود در منطقه با گرایشهای افراطی ایجاد شده مبارزه فکری کرد و گروههای تروریستی برگرفته از این گرایشها را با اقدامات امنیتی و نظامی و انتظامی مهار و متلاشی ساخت.
دکتر مرتضی نورمحمدی(1)
گسترش فناوریهای اطلاعات و ارتباطات، دامنه ملاحظات دفاعی جمهوری اسلامی ایران در فضای مجازی را گسترش داده، و با تغییر بنیادین ماهیت، ابزار و روشهای نوین جنگی موجب تحول در گونههای مختلف تهدیدهای نظامی، امنیتی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شده است.
با توجه به توجه نظام سلطه بر بهرهگیری از ظرفیتها و قابلیتهای فضای مجازی بهمنظور تنشسازی متراکم و گسترده قومی، فرقهای، اجتماعی و ایجاد بیاعتمادی میان جامعه و حاکمیت و تهاجم شبکهای تاکتیکی با هدف مختلسازی مدیریت امور جاری کشور؛ سایبرتروریسم یکی از مهمترین تهدیداتی است که میتواند امنیت ملی جمهوری اسلامی را با چالشی جدی مواجه سازد. این امر ایجاب میکند تا دستگاههای سیاستگذار با رویکردی آفندی و پدافندی، بسترهای ستادی و استراتژیک به منظور بهرهگیری از قابلیتهای فضای مجازی برای خنثیسازی تهدیدات و شناخت آسیبپذیریها را فراهم کنند.
1) استادیار روابط بینالملل دانشگاه علامه طباطبائی.
فناوریهای نوین اطلاعاتی و ارتباطی، از جمله اینترنت، این امکان را فراهم میکند تا کنشگران در بستر و محیط جدیدی به تعامل بپردازند که فضای مجازی(1)
نامیده میشود. نخستین بار، ویلیام گیبسون(2)
نویسنده داستانهای علمی - تخیلی، در اثر خود با عنوان نورومنسر(3)
در سال 1982 واژه فضای مجازی را بهکار برد.(4)فضای مجازی عبارت است از مجموعهای از ارتباطات بین انسانها از طریق رایانه و وسائل مخابراتی بدون در نظر گرفتن جغرافیای فیزیکی.(5)به عبارت دیگر، فضای مجازی، محیط الکترونیکی واقعی است که ارتباطات انسانی بهشیوهای سریع، فراتر از مرزهای جغرافیایی و با ابزار خاص، در آن بهطور زنده و مستقیم روی میدهد. فناوری اطلاعات و ارتباطات این امکان را فراهم میکند که کنشگر همزمان در هر دو جهان واقعی و مجازی حضور داشته باشد و فراتر از حدود مکانی - زمانی محل استقرار خود به تعامل با سایر کنشگران، و تاثیرگذاری بر کنشهای اجتماعی و سیاسی بپردازد.
در نتیجه، محیط عملیاتی دولتها در زمینهها و ابعاد مختلف امنیتی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دیگر محدود به جهان واقعی نخواهد بود، بلکه جهان مجازی که حاصل تعاملات و ارتباطات الکترونیکی کنشگران (اعم از دولتی و غیردولتی همچون، افراد و گروهها) از طریق اینترنت، ماهواره و تلفن همراه است، فرصتها و تهدیدات نوینی را فراروی دولتها قرار داده است. نقش فزاینده فناوریهای بنیادین فضای مجازی در فرهنگ و حیات اجتماعی و تأثیرگذاری آن بر کیفیت و الگوهای تعاملی میان دولتها و ماهیت تهدیدات (اهمیت یافتن تهدیدات نرم در مقابل تهدیدات سخت و امنیت نرم در مقابل امنیت سخت) بیانگر آن
است که محیط تهدیدآفرین علیه امنیت ملی دولتها دیگر محدود به جهان واقعی نیست؛ بلکه جهان مجازی نیز همپای جهان واقعی، محیطی تهدیدزا برای دولتها است که میتواند بهوسیله کنشگران دولتی و غیردولتی مورد بهرهبرداری قرار گیرد.
در این میان یکی از مهمترین تهدیدات نوظهور، سایبرتروریسم است که بهواسطه کاربست فزاینده فناوریهای اطلاعات و ارتباطات بهوسیله دولتها برای تسریع، افزایش کارائی و کاهش هزینهها در خدمترسانی به شهروندان، اهمیت فزایندهای یافته است؛ بهگونهای که حتی دولتها نیز از سایبرتروریسم بهعنوان ابزاری در الگوهای تنازعی خود استفاده میکنند. در این میان، مهمترین کنشگران تهدیدزای فضای مجازی در بعد تروریسم در دو گروه عمده طبقهبندی میشوند؛ تهدید از ناحیه کنشگرانی که به یک کشور خارجی وابستهاند، از قبیل بخشهای نظامی، سازمانهای امنیتی و شرکتهایی که وابستگی زیادی به یک دولت دارند؛ و تهدید دوم، تروریستها و گروههای افراطی که ممکن است به دولت خاصی وابستگی نداشته باشند، ولی در راستای اهداف خود به خرابکاری مبادرت میورزند. با توجه به تراکم گروههای تروریستی معاند نظام در محیط پیرامونی جمهوری اسلامی ایران و افزایش نقش کنشگران غیردولتی در تهدیدآفرینی با بهرهگیری از ظرفیت محیط مجازی؛ این احتمال وجود دارد که بخشی از دورنمای فعالیتهای ایذایی این گروهکها در فضای سایبر سازماندهی شود. بههمین منظور بایسته است ابعاد سایبرتروریسم و سناریوهای احتمالی آن از منظر امنیت ملی مورد کنکاش و بررسی قرار گیرد.
فناوریهای نظامی و اقتصادیِ غالب هر عصری بر مولفههای ثباتبخش و بیثباتکننده نظام بینالملل تأثیر میگذارند. بر همین اساس، تمرکز پژوهشگران عمدتاً بر فناوریهای خاص و تأثیرات آنها بر برآیندهای داخلی یا بینالمللی مانند تأثیر تسلیحات هستهای بر اتحادها
و بهکارگیری زور(1)، دورنمای همکاریهای بینالمللی(2)، و تأثیر فناوریهای اطلاعات و ارتباطات بر ظرفیت تعاملی نظام بینالملل(3)بوده است. تعاملات انسانی و روابط میان کنشگران عضو نظام بینالملل همواره در یک بستر و بافتی حادث میشود. ویژگیها و مولفههای بنیادین هر بافتی، نقش مهمی را در شکلدهی و جهتدهی به رفتارها و نحوه تعامل میان واحدهای در حال تعامل اعم از فرد یا دولت ایفا میکند. در همین چارچوب، والتز نظام بینالمللی آنارشیک را بافتار مفروضی در نظر میگیرد که دولتها در بستر آن به تعامل با یکدیگر میپردازند و رفتار دولتها، از جمله تلاش برای افزایش قدرت از طریق خودیاری و یا اتحاد با دولتهای همسو، در نتیجة آنارشیک بودن نظام بینالمللی است.
برخی از نظریهپردازان روابط بینالملل و علوم ارتباطات، روندها و تحولات جامعه انسانی، از جمله امور نظامی و ارتباطات میان افراد را بهگونهای نظریهپردازی کردهاند که نقش مستقلی برای فناوری قائل شدهاند و در همین راستا کوشیدهاند نقش فناوری را در تحولات حوزههای خاصی از قلمرو فعالیت بشری مورد مطالعه قرار دهند. مارشال مکلوهان(4)استدلال میکند که رسانههای هر عصر ماهیت جامعه آن عصر را تعیین میکنند. از دید مکلوهان پیشرفت هر جامعهای همزمان با رشد فناوریها بوده است. جوامع انسانی از رسانهها (فناوری) - از حروف الفبا تا اینترنت - تأثیر پذیرفته و بر آنها تأثیر نهادهاند.
بری بوزان(5)در کتاب « مقدمهای بر مطالعات استراتژیک» استدلال میکند که آنارشی بینالمللی و فناوریهای غالب، دو شرط اساسی هستند که دولتها در بستر آنها استراتژی را تدوین میکنند.(6)وی معتقد است که فناوری، یک ساختار ژرف و جهانگستر شبیه آنارشی است، ولی جدا از
1) Waltz, K. (1979) Theory of International politics. New York: Random housep.p 180-193.
2) Jervis, R.(1978) "Cooperation Under the Security Dilemma".World Politics.Vol.30, No.2 pp.167-214.
3) Buzan & Little, R. (2000), International Systems in World History: Remaking the Study of International Relations. London: Oxford University Press,p.p 69-70.
4) Marshall McLuhan.
5) Barry Buzan.
6) Buzan, B. (1987) An Introduction to Strategic Studies: Military Technology and International Relations. New York: St. Martin Press,p.p 6-7.
آن است. این ساختار نه یک بافتار سیاسی بلکه یک بافتار فناورانه را ایجاد میکند که سیاست داخلی و بینالمللی در درون آن عمل میکنند. از نظر بوزان، ساختار این بافتار، الزام فناورانه- فرایند عام پیشرفت کیفی در فناوری- است(1)که بر گستره عملیات نظامی، سرشت تهدیدهای نظامی، و پیامدهای توسل به زور تأثیر مینهد و دولتها را مجبور میسازد بهگونهای رفتار کنند که به مسابقه تسلیحاتی شباهت دارد.
روشها، مهارتها و ابزارهایی که کنشگران برای بقاء، امنیت و یا تحقق هر هدف دیگری بهکار میبرند، زیربنای بافت فناورانه سیاست داخلی و بینالمللی را تشکیل میدهند.
از آنجایی که ما به تهدیدات سایبرتروریستی علیه امنیت ملی توجه داریم، باید مباحث خود را بر فناوریهای مرتبط با ظهور تهدیدات نوین یعنی روشها، ابزارها و مهارتهایی متمرکز سازیم که فرصتها و محدودیتهایی را برای کنشگرانی از قبیل دولتها و بازیگران غیردولتی ایجاد میکنند. روشها و ابزارهایی که کنشگران برای اعمال تهدید علیه یکدیگر و الگوهای منازعه در سطوح مختلف بهکار میبرند. علاوه بر این، ظهور فناوریهای نوین که از سطح واحدها شروع میشود و به تدریج جهانگستر میشود، بر ابعاد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نظام سیاسی داخلی و بینالمللی تأثیر مینهد. از دیدگاه واقعگرایی ساختاری، اهداف دولتها و نیاز آنها به توانمندیهای نظامی، سیاسی و اقتصادی برای تحقق این اهداف کموبیش تغییرناپذیرند. مادامی که آنارشی بینالمللی وجود دارد، دولتها به دنبال این توانمندیها هستند. اما توانمندیهای اقتصادی، سیاسی و نظامی خاصی که دولتها برای تحقق اهداف از جمله امنیت در دورههای خاص به آنها نیاز دارند، به مرور زمان تغییر میکنند.
نوآوریهای فناورانه بر آنارشی بینالمللی یا موجودیت و کارویژههای بنیادین دولتها غلبه نکردهاند، اما برخی از نوآوریهای فناورانه تأثیرات ژرفی بر برآیندهای سیاسی داخلی و بینالمللی داشتهاند.
1) Ibid, p.p 74.
از سال 1945 به بعد تسلیحات هستهای سهم بسزایی در جلوگیری از جنگ میان قدرتهای بزرگ داشتهاند. در همین راستا، گیلپین استدلال میکند که قوام و افول هژمون با تغییرات فناوریهای نظامی و اقتصادی درهم تنیده شده است، چرا که اقتصادی که بتواند از رکود فناورانه رهایی یابد، قدرت جهانی آینده خواهد بود.(1)
York: Cambridge University Press,p.180.
ظهور فناوری تسلیحات هستهای در دهه 1940 در ایالات متحده آمریکا و متعاقب آن، دستیابی اتحاد جماهیر شوروی به این فناوری، محیط بینالمللی را متحول ساخت و موجب تغییر نظام بینالملل از چند قطبی به دوقطبی و تحول استراتژیهای نظامی از تهاجمی به بازدارندگی گردید.
در واقع، نوآوریهای فناورانه تمامی قلمرو حیات بشری را دگرگون میسازند، هر چند که بسته به نوع فناوری، سرعت تحولات، اشاعه و گستره تأثیرگذاری یک فناوری متفاوت خواهد بود. اما در این میان انقلاب اطلاعات در دهه 1970 که گردآوری، ذخیره و پردازش اطلاعات را بهطور چشمگیری متحول ساخت؛ بهسرعت فعالیتهای انسانی را در تمامی حوزهها متحول ساخت. گستره و عمق تأثیرگذاری انقلاب اطلاعات با ظهور اینترنت و رایانههای شخصی تشدید شد. این دو تحول، کاربست فناوریهای اطلاعات و ارتباطات را در حوزههای نظامی، سیاسی و اقتصادی بهوسیله کنشگران دولتی و غیردولتی امکانپذیر ساخت. روند شتابان گسترش و پراکندگی فناوریهای اطلاعات و ارتباطات، جهان را در بستر بافت پسابینالمللی یا پساوستفالیائی قرار داده است. این وضعیت بر تمامی ابعاد حیات بینالمللی سایه افکنده و تمامی سطوح فردی، فروملی، ملی، منطقهای و بینالمللی را درنوردیده است.
بر همین اساس، گسترش فناوریهای اطلاعات و ارتباطات و کاربست آن در تمامی قلمرو حیات بشری، جایگاه فناوری را در حوزههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی برجسته ساخته است. بهگونهای که بافت فناورانهای را پدید آورده است که روندها و پویشهای عرصه
1) Gilpin R(1981) War and Change in World Politics. New
داخلی و بینالمللی از آن تاثیر چشمگیری میپذیرند. از آنجایی که هستیشناسی نظریههای متعارف روابط بینالملل بر مبنای جهان واقعی شکل میگیرد، در نتیجه بافت فناورانه بهعنوان بستر پویش امنیت مورد بیتوجهی قرار میگیرد. محیط بینالمللی به جای بافت فناورانه مینشیند و دوکارویژهای میشود: نخست اینکه عرصه بینالمللی بستر امنیت است و دوم اینکه در برابر عرصه داخلی قرار داده میشود.
پایه استدلال پژوهش حاضر این است که نه نوع تعامل عرصه داخلی و بینالمللی، بلکه این بافت فناورانه است که پویشهای امنیتی را شکل میدهد و هر چه فناوری در سطح وسیعتری گسترش یابد، بیشتر امنیت را دستخوش دگرگونی میسازد. این مدعا بهویژه درباره گسترش فناوریهای اطلاعات و ارتباطات صادق است؛ چرا که فناوریهای اطلاعات و ارتباطات با گسترش خود، جهان واقعی را درنوردیدهاند و فضای مجازی را پدید آوردهاند. البته به بیان صحیحتر، فضای مجازی را برجسته ساختهاند و بر تأثیرگذاری آن افزودهاند. ویژگی بارز فضای مجازی بر خلاف جهان واقعی، نامتناهی بودن، گمنامسازی، سیالیت و کنترلناپذیری یا به بیان دقیقتر، سختکنترلناپذیری آن است.
گسترش فناوریهای اطلاعات و ارتباطات و تمایل فزاینده دولتها برای بهرهگیری از این فناوریها بهمنظور انجام کارویژههای امنیتی، سیاسی و اقتصادی، جایگاه فضای مجازی را در دنیای امروزین بسیار برجسته ساخته است؛ بهگونهای که فضای مجازی اهمیتی همپای جهان واقعی یافته است.
بنابراین، امنیت را دیگر نمیتوان با ویژگیهای سنتی که بیشتر مبتنی بر ویژگیهای جهان فیزیکی است، تعریف کرد. چرا که فناوریهای اطلاعات و ارتباطات، قوامبخش بافت فناورانهای هستند که پویشهای امنیتی در آن متفاوت با ویژگیهای جهان فیزیکی است. در این بافت فناورانه، مرزهای متصلب عرصه داخلی و عرصه بینالمللی بسیار کمرنگ میشود، بهطوری که کنترل دولتها بر جریان اطلاعات، ارز و
کالا در طول مرزهای سرزمینی از بین میرود؛ چرا که بخش قابل توجهی از فعالیتهای نظامی، اقتصادی و فرهنگی کنشگران غیردولتی در فضای مجازی و با بهرهگیری از امکانات فناوریهای اطلاعات و ارتباطات انجام میگیرد. در این چارچوب، یکی از مهمترین تهدیداتی که در بافت فضای مجازی ظهور کرده، سایبرتروریسم است که نه تنها بهوسیله بازیگران غیردولتی، بلکه دولتها نیز از آن بهعنوان ابزاری برای دستیابی به اهداف استفاده میکنند.
ویژگیهای بیهمتای فناوریهای اطلاعات و ارتباطات، تحولات بنیادینی را در قلمرو حیات بشری پدید آورده است. نخستین ویژگی بیهمتای فناوریهای اطلاعات و ارتباطات، جهانگیریِ گسترش این فناوریها است. این ویژگی باعث گردیده است که فناوریهای اطلاعات و ارتباطات نفوذ جهانگسترانهای بهدست آورند و در یک گستره جغرافیاییِ خاص و محدود نگنجند. به عبارت بهتر، فناوریهای اطلاعات و ارتباطات تمامی مرزها را درمینوردند و از جهان مرززدایی میکنند. این مرززدایی و کمرنگ کردن مرزهای سنتی، زمینه تسهیل حرکت هرچه آزادانهتر کالا، سرمایه و افراد را فراهم میکند.(1)دومین ویژگی مهم و چشمگیرِ فناوریهای اطلاعات و ارتباطات، کنترلناپذیری و لجامگسیختگیِ آن است. گسترش فناوریهای اطلاعات و ارتباطات بهگونهای است که در بسیاری از موارد حتی عاملان گسترش و زمینهسازان آن نیز نمیتوانند آن را در کنترل خود درآورند.(2)ویژگی سوم که پیوند تنگاتنگی با ویژگی دوم دارد و البته سایر ویژگیهای فناوریهای اطلاعات و ارتباطات را تحتالشعاع قرار میدهد، قاعدهگریزی در این پدیده است. این ویژگی بهعلت ماهیت شبکهای فناوریهای اطلاعات و ارتباطات است که نوعی وضعیت غیرسلسلهمراتبی و شبکهای در عرصهای که حضور مییابد، میآفریند. این وضعیت غیرسلسلهمراتبی، محیط سنتی و پویشهای امنیتی آن را که نظاممند
است نه شبکهای، تحت تأثیر قرار میدهد.(1)چهارمین ویژگی فناوریهای اطلاعات و ارتباطات، که خصوصیتی بدیع و بدعتزا نیز بهشمار میآید، ایجاد و گسترش جهان مجازی است. این ویژگی عرصه امنیت را دوجهانی ساخته است: جهان واقعی و جهان مجازی. جهان واقعی همان عرصه سنتی امنیت است و جهان مجازی عرصهای است که گسترش فناوریهای اطلاعات و ارتباطات هر روز بر اهمیت و تأثیرگذاری آن میافزاید، بهگونهای که در حال حاضر رویدادهای جهان مجازی بر جهان واقعی سایه میافکند. به دنبال افزایش اهمیت و تأثیرگذاریِ جهان مجازی، تهدیدهای مجازی نیز ظهور کرده و شدت گرفتهاند. ظهور و شدتگیری تهدیدهای مجازی به وضعیتی شکل داده است که کنشگران موجود نمیتوانند بهطور کامل با آنها مقابله کنند و در نتیجه، کنشگران غیردولتی همچون گروههای تروریستی از این قابلیت و توانمندی برخوردار شدهاند که ثبات و نظم بینالمللی و امنیت ملی دولتها را مورد تهدید قرار دهند.(2)
efforts to secure the information age. New
York: Routledge,p.10.
بهرهگیری گروههای تروریستی از امکانات فضای مجازی، نوع جدیدی از تهدید را پدید میآورد که سایبرتروریسم نامیده میشود.سایبر تروریسم هرگونه اقدام تروریستی است که در آن، از سیستمهای اطلاعاتی و فناوریهای دیجیتالی بهعنوان ابزار حمله و آماج حمله استفاده میشود. این حملات باید به اعمال خشونت بر ضد اشخاص یا داراییها بیانجامد، بهگونهای که ایجاد رعب و وحشت نماید. دوروثی دنینگ(3)سایبرتروریسم را اینگونه تعریف میکند:
سایبر تروریسم حاصل همگرایی تروریسم و فضای مجازی است. سایبرتروریسم بهمعنای تهاجم و تهدید به تهاجم غیرقانونی به رایانهها، شبکهها و اطلاعات ذخیرهشده در آنها است که بهمنظور ارعاب یا وادار کردن یک دولت یا مردم آن به پیشبرد اهداف سیاسی یا اجتماعی خاص صورت میگیرد.(4)
1) Mesko, G. (2006) "Perceptions of Security: Local Safety Councils in Slovenia". in: U. Gori, & I. Paparela. Invisible Threats; Financial and Information Technology Crimes Against National Security. Netherlands: IOS Press,p.81.
2) Cavelty, M. D. (2008) Cyber-Security and Threat Politics;US
3) Dorothy Denning.
4) Hancock, B.(2001) "Cyber-Tracking, Cyber-terrorism". Computers and Security. Vol. 20, No 7,p.553.
اداره اطلاعات ملی آمریکا(1)، که وظیفه هماهنگی 16 سازمان اطلاعاتی آمریکا را بر عهده دارد، در گزارش فوریه 2010 که به بررسی تهدیدهای امنیت ملی آمریکا میپردازد؛ تهدیدهای سایبری را از مهمترین تهدیدهای فراروی امنیت ملی آمریکا ذکر کرده است. در بخشی از این گزارش آمده است:
هر چند تهدیدها و فناوریهای مرتبط با فضای مجازی مدام در حال تغییر است، اما موازنه موجود به نفع کنشگران مخرب است. کنشگران مخربی که شامل دولت- ملتها، شبکههای تروریستی، گروههای جنائی سازمانیافته و افراد است، از توانمندی ایجاد اختلال در فعالیت زیرساختها و دزدی اطلاعات محرمانه بخشهای دولتی و خصوصی و تهدید امنیت ملی آمریکا برخوردار هستند. (2)
فضای مجازی، ویژگیها و مزایایی دارد که آن را برای تروریستها جذاب میکند. برخی از مهمترین ویژگیهای فضای مجازی که توجه تروریستها چه از جانب بازیگران دولتی و چه غیردولتی را به خود جلب کرده و موجب شده است تا کنشگران دولتی و غیردولتی، خط مشیهای خود را تغییر دهند و از دنیای فیزیکی به فضای مجازی روی آورند، عبارتند از:
سیالیت مرز: ویژگی فرامرزی فضای مجازی این امکان را فراهم میکند تا کنشگران فارغ از موانع و مرزهای موجود در دنیای فیزیکی، مقاصد و اهداف خود را پیگیری کنند. سیّالیت مرز و عدم توانایی دولتها برای تسلط و کنترل کامل بر فضای مجازی، محیط مطلوبی را برای فعالیت گروههای تروریستی فراهم میکند.
کاهش هزینة جرم: فضای مجازی هزینة جرائم ارتکابی را برای تروریستها از لحاظ نتایج اقدامات و احتمال دستگیری و مجازات
بهنحو قابل ملاحظهای کاهش داده است. با توجه به اهمیت مسئلة هزینة جرم برای تروریستها، ماهیت فرامرزی فضای مجازی فرصت بسیار مغتنمی برای اقدامات تروریستها در گستره جهانی است؛ چرا که با وجود دستیابی به اهداف مخرّب پیشبینی شده، امکان به دام افتادنِ آنها به حداقل ممکن میرسد.
امکان وارد آوردن خسارات مالی، بدون رساندن آسیبهای جسمی: بیشتر اقدامات تروریستی در دنیای فیزیکی با آسیبدیدگی جسمانی افراد همراه است که این، خود، سازگاری چندانی با هدف جلب افکار عمومی و همنواسازی آنها با اهداف تروریستی ندارد؛ چرا که آسیبهای جانی، حساسیتها و واکنشهای زیادی را علیه تروریستها برمیانگیزند. بدینسان، اگر تروریستها بتوانند بدون جریحهدار کردن احساسات مردم، لطمات مالی بسیاری به کشورها وارد آورند، به موفقیت بزرگی دست یافتهاند. بدیهی است با وجود انواع اطلاعات ارزشمند مالی و دولتی در فضای مجازی و وابستگی فزاینده زیرساختهای حیاتی به فناوریهای اطلاعات، فرصت بینظیری برای اقدامات تروریستی بدون تحریک افکار عمومی فراهم میشود.
سهولت تدارک امکانات و عوامل مورد ِنیاز برای اقدامات تروریستی: ماهیت اقدامات تروریستی در جهان فیزیکی بهگونهای است که برای ارتکاب آنها باید به ابزارهایی متوسل شد که تدارک آنها با مشکلات زیادی همراه است. اما فضای مجازی تمامی ابزارهای مورد نیاز برای انواع اقدامات تروریستی مجازی را بهصورت روزآمد و با کمترین هزینه در اختیار همگان قرار داده است. در فضای مجازی، یک فرد قادر است با استفاده از یک رایانه و اتصال به اینترنت و برخورداری از مهارت کافی، خسارتهای سنگینی را به هدف وارد کند.
امکان هماهنگی لحظهای عملیات: یکی از ابزارهای مورد نیاز و حیاتی تروریستها، وسایل ارتباطی پیشرفته است که از طریق آن، میتوانند در کوتاهترین زمان و با کمترین مشکل از وضعیت یکدیگر آگاه
شوند. فضای مجازی تروریستها را قادر ساخته است با بهرهگیری از انواع ابزارهای ارتباطات الکترونیکی، مانند پست الکترونیکی و تالارهای گفتوگو به شکل مکتوب، صوتی و ویدیویی و بهصورت زنده با یکدیگر ارتباط داشته باشند. البته مزیت برجستة این ابزارها که امکان بهکارگیری بهینه را برای گروههای تروریستی فراهم میآورد، امکان رمزگذاری(1)محتوای ارتباطات الکترونیکی با ابزارهای بسیار پیشرفته است که احتمال رمزگشایی(2)آنها را بسیار ضعیف میگرداند. در نتیجه، تروریستها میتوانند بدون نگرانی از دستیابی مجریان قانون به محتوای نامفهوم ارتباطاتشان، بهراحتی به هماهنگی امور بپردازند.(3)
برای مثال، گروههای جنایتکار سازمانیافته و تروریستها که نیازمند مبادلات مالیاند و در عین حال با محدودیتهای مالی بسیاری مواجه میباشند، مجبورند درآمدهای مالی خود را شستوشو(4)
کنند تا بتوانند از آنها استفاده کنند.
گرایش فزاینده جوامع به بهرهگیری از فناوریهای اطلاعات و ارتباطات در امور اقتصادی و بانکداری، بستر مناسبی را برای اقدامات پولشویی در فضای مجازی فراهم کرده است؛ بهگونهای که پولشویی فیزیکی جای خود را به پولشویی مجازی(5)داده است. همچنین امکان جذب کمکهای مالی از سوی هواداران و حامیان نیز بسیار آسان شده
است و امکان ارسال کمکهای نقدی از هر جای دنیا در کمترین زمان ممکن فراهم گردیده است.
پس از حوادث تروریستی یازده سپتامبر 2001، بوش با هدف مقابله با «سایبر تروریسم»؛ اصلاحیه «قانون بدون مجوز شنود تلفنی»(1)را امضاء کرد که براساس آن شرکتهایی که در حوزه «جاسوسی داخلی»(2)و یا زیر نظر آژانس امنیت ملی فعالیت میکردند، دیگر برای شنود تلفنی نیازی به اجازه دادگاه نداشته و از مصونیت قضایی برخوردار میشوند. فعالان حقوق بشر به دلیل اینکه اجرای این قانون برخی آزادیهای مصرح در «اصلاحیه چهارم قانون اساسی آمریکا»(3)را نقض میکند؛ با آن مخالفند. تنوع، پیچیدگی و لزوم مقابله با تهدیدها در فضای مجازی به حدی اهمیت یافته که رئیسجمهور ایالات متحده دفتر ویژهای را در کاخ سفید با عنوان «ناظر و هماهنگکننده کاخ سفید در امنیت فضای سایبر»(4)برای خنثیسازی آسیبهای ناشی از تهاجم هکرها به شبکه سایبر نهادهای فدرال ایجاد کرده است.(5)
جدول1: تهدیدهای سایبرتروریستی علیه زیرساختهای حیاتی
تهدید
توصیف
گروههای جنایی
گروههای جنایی با هدف کسب پول به سیستمها
حمله میکنند.
سرویسهای اطلاعاتی
خارجی
سرویسهای اطلاعاتی خارجی که از ابزارهای
سایبر برای جمعآوری اطلاعات و فعالیتهای جاسوسی استفاده میکنند.
هکرها
هکرها گاهی اوقات با هدف ایجاد چالش یا بهدست
آوردن حقوق در اجتماع هکرها به شبکه نفوذ میکنند.
جنگ اطلاعاتی
تعداد بسیاری از دولتها برای توسعه
دکترین، برنامهها و قابلیتهای جنگ اطلاعاتی تلاش میکنند تا از این طریق به
توانایی اختلال در ارتباطات و زیرساختهای اقتصادی که از قدرت نظامی حمایت میکنند،
دست یابند.
تهدید داخلی
سازمانهای ناراضی داخلی، منبع اصلی جرایم
رایانهای هستند
نویسندگان ویروس
نویسندگان ویروسها تهدیدهای جدی را برای
شبکههای رایانهای ایجاد میکنند.
میزان تهدیدآفرینی سایبرتروریسم علیه امنیت ملی کشورها به حدی است که ریچارد کلارک(1)مشاور عالی ضدتروریسم آمریکا در دوره جرج بوش و بیل کلینتون طی اظهاراتی در می 2010 اظهار داشت که آمریکا توانایی لازم برای مقابله با تلاش تروریستها جهت دستیابی به سیستم رایانهای ایالات متحده را ندارد و این موضوع ممکن است به فاجعه "پرلهاربر الکترونیکی"(2)در ایالات متحده منجر شود.
یکی از شاخصهای محیط امنیتی جمهوری اسلامی ایران، تعدد و تکثر گروههای تروریستی و منازعات قومی - فرقهای است. از مهمترین گروههای تروریستی فعال در محیط امنیتی ایران میتوان به القاعده، حزب کارگران کردستان ترکیه(پ.ک.ک) و شاخه ضدایرانی آن یعنی پژاک، انصارالاسلام، جندالله، لشگر طیبه، سپاه صحابه و سازمان مجاهدین خلق اشاره کرد. گروههای تروریستی با بهرهگیری از ابزارها و شیوههایی همچون قتل، گروگانگیری، بمبگذاری و عملیات انتحاری در صدر بیثباتسازی و ایجاد اخلال در نظم و امنیت عمومی جامعه هستند.
اما ویژگی مهم فعالیتهای تروریستی در محیط امنیتی جمهوری اسلامی ایران آن است که این گروهها بهوسیله بازیگران منطقهای و فرامنطقهای مخالف ایران از جمله ایالات متحده آمریکا مورد حمایت مالی، سازمانی و تسلیحاتی قرار میگیرند و از این منظر تهدید جدی برای امنیت ملی محسوب میشوند. تحول چشمگیر در فعالیت گروههای تروریستی در سالهای اخیر بهرهگیری از قابلیتها و امکانات فضای سایبر (مانند پخش تصاویر بریدن سر گروگانها در شبکههای اجتماعی همچون تویتر) و همچنین تلاش نظام سلطه برای حمایت از این گروهها از طریق تقویت توان اطلاعاتی و ارتباطی با بسترسازی برای استفاده از فضای سایبر است. برخی از مهمترین شاخصهای تهدیدات سایبرتروریستی در مختصات محیط امنیتی جمهوری اسلامی ایران عبارتند از:
یکی از برنامههای گروهکهای تروریستی مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران بهرهگیری از فضای مجازی با هدف تنشافزایی، بحرانزایی و شکافزایی میان سطوح جامعه و حاکمیت است که از مصادیق آن میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
بهرهگیری منافقین از پیامکهای تلفن همراه یا بلوتوث در جهت ناامنسازی فضای جامعه و یا شایعهسازی.
ارتباط تلفنی و اینترنتی با برخی مسئولان رده میانی و تلاش برای تخلیه اطلاعاتی آنان در فضای سایبر.
رخنه در وبلاگ شخصی خبرنگاران و اعلام تمایل برای جذب هدفمند خبرنگار آزاد در محیطهای مجازی (بهعنوان مثال گروهک منافقین با نفوذ در وبلاگ خبرنگاران، ارتباطدهی و ابراز تمایل برای همکاری با آنان بدون افشای هویت خود تلاش میکند از آنها در راستای جمعآوری اطلاعات بهرهبرداری ابزاری نماید.)
رصد و جمعآوری اطلاعات یکی از مهمترین شاخصهای سایبرتروریسم است که در ایالات متحده این وظایف در «فرمان اجرایی(1)» مشخص شده که بر اساس آن جمعآوری و ارزیابی اطلاعات و سیگنالهای جاسوسی، رمزگشایی، ارسال پارازیتهای ماهوارهای، حفاظت از اطلاعات طبقهبندی شده، مقابله با نفوذ هکرها به شبکه اطلاعات دولت فدرال، «استراق سمع»(2)امواج رادیویی، شنود مکالمات تلفنی و رخنه در شبکههای وب مخالف ایالات متحده از مهمترین کارویژههای آژانس امنیت ملی است.(3)بر همین اساس، مهمترین روشها و مجاری جاسوسی گروههای تروریستی برای رصد، جمعآوری و تحلیل اطلاعات در محیط سایبر که به عنوان یکی از مهمترین شیوههای سایبرتروریسم محسوب می شود، عبارتند از:
شنود مکالمات تلفن همراه: به عنوان مثال محمد البرادعی در بندهای 35 تا 42 گزارش 22 فوریه 2008 به اتهامهایی اشاره کرد که توسط غربیها و براساس دستیابی به یک سری اسناد و شنود مکالمات تلفنی تهیه شده بود.
روزنامه وال استریت ژورنال در 16 ژانویه 2009 (27 دی 1387) مدعی شد که ایالات متحده به مدارک جدیدی دست یافته که بیانگر تلاش جمهوری اسلامی ایران برای «دور زدن تحریمها»(4)و دستیابی به فلزاتی در چین است که در تسلیحات نظامی پیشرفته مانند موشکهای هستهای دوربرد کاربرد دارد. نهادهای اطلاعاتی آمریکا مدعی بودند که این اطلاعات را از بررسی یکسری ایمیلها و نامههای مکاتبه شده بین شرکت ایرانی و عرضه کنندگان این فلزات استراتژیک بهدست آوردهاند.(5)
1) این فرمان در سال 1981 از سوی رونالد ریگان و تحت عنوان «فعالیتهای اطلاعاتی ایالات متحده» صادر شد.
2) Earsdropping.
3) The Provisions of Executive Order 12333 of Dec. 4, 1981, United States Intelligence activities, http://www. archives. gov/.
4) .Evade Sanction.
5) Glene R Simpson, Fresh Clues of Iranian Nuclear Intrigue, available at: http:// online.wsj.com/article/16 jan 2009.
در نتیجه وابستگی بخشهای امنیتی، نظامی، اقتصادی و زیرساختهای حیاتی کشور به فناوریهای نوین ارتباطی، حمله و تخریب شبکههای رایانهای و اطلاعاتی تبدیل به یکی از مهمترین اهداف دشمنان شده است. در این چارچوب، سایبرتروریسم به مفهوم استفاده از شبکههای الکترونیکی برای تخریب و یا از کار انداختن اطلاعات دیجیتالی و غیرعملیاتی کردن زیر ساخت های اطلاعاتی است که میتواند علیه یک جامعه یا نیروی نظامی باشد.(1)در عصر اطلاعات، دولتی که به لحاظ "موازنه نیروهای نظامی"(2)در موقعیت ضعیفتری قرار دارد، ممکن است به لحاظ "موازنه اطلاعات و دانش"(3)موقعیت برتری نسبت به دشمن خود داشته باشد. این وضعیت از طریق تخریب یا اختلال سیستمهای اطلاعاتی دشمن و دستیابی به اطلاعات، ایجاد تغییر در فرهنگ نظامی- استراتژیک دشمن و بازداشتن رقیب از دستیابی به اطلاعات بهدست میآید.(4)بهواسطه فناوریهای نوین اطلاعاتی و ارتباطی، بستر و محیط عملیاتی نبرد میان دولتها متحول شده است.
برای مثال از اکتبر 2000 با شروع انتفاضه دوم و تشدید منازعه و
درگیری میان فلسطینیها و رژیم صهیونیستی، هر دو طرف بیش از 250 وب سایت یکدیگر را مورد حمله قرار دادند و این امر به فراتر از منطقه و وبسایتهای شرکتهای خارجی حامی رژیم صهیونیستی تسری یافت.(1)نبردها در فضای مجازی، به شکل مجازی و با هدف حمله به زیرساختهای حیاتی، نفوذ به شبکههای رایانهای مراکز حساس نظامی و امنیتی و تحمیل زیانهای سنگین مالی و اطلاعاتی است. هک وبسایت مرکز فرماندهی ناوگان سوم آمریکا، هک 450 سایت رژیم صهیونیستی توسط یک گروه اینترنتی ایرانی به نام جهادگران مجازی، حمله هکرهای چینی به ده هزار سایت آمریکائی در سال 2001، نفوذ هکرها به سامانه شرکت سازنده موشکهای هدایتشونده کره جنوبی، تلاشهای گسترده اسرائیل برای مسدودسازی برنامه هستهای تهران با حمله در محیطهای سایبر و نفوذ در شبکه رایانهای مراکز حساس ایران با هدف کسب اطلاعات درباره وضعیت برنامه هستهای و همچنین امکان سنجی حمله به تأسیسات هسته ای نمونههای بارزی از سایبرتروریسم است.(2)
یکی از مصادیق تهدید سایبرتروریسم ایالات متحده و اسرائیل برای حمله به تأسیسات استراتژیک نظام، حمله ویروس استاکسنت(3)به نیروگاه اتمی بوشهر با هدف از کاراندازی یا حداقل تأخیر در راهاندازی این نیروگاه است.(4)در اوایل مردادماه 1389، شرکت فناوری سیمانتک بهعنوان بزرگترین تولیدکننده نرمافزارهای امنیتی رایانههای شخصی اعلام کرده بود یک کرم رایانهای به نام استاکسنت، رایانههای شخصی را در ایران مورد هدف قرار داده است. هر چند این کرم رایانهای در کشورهای اندونزی و هند نیز مشاهده شد، ولی 60 درصد کانون تهاجم این ویروس در فضای امنیت مجازی جمهوری اسلامی ایران و با تمرکز بر تأسیسات استراتژیک مانند نیروگاه اتمی بوشهر متمرکز شده است.
در همین رابطه، شان مک گورک - مدیر مرکز ملی امنیت فضای
مجازی آمریکا- اعلام کرد که ویروس استاکسنت علاوه بر قدرت قابلیت تأثیرگذاری بر سامانه اطلاعات دیجیتال تأسیسات تولید برق هستهای، این توانایی را دارد که بر شبکه رایانهای تأسیسات تصفیه آب و کارخانههای شیمیایی نیز رخنه کند.
دولتهای غربی و به ویژه آمریکا برای مقابله با پیشرفتهای هستهای ایران علاوه بر فروش نرمافزارها و یا قطعات آلوده و ارسال امواج و فرکانسها توسط ماهواره، از طریق اینترنت و سایبرتروریسم نیز اقدام میکنند که در مواردی سبب خساراتی شده است. پس از رسانهای شدن مسئله ویروس استاکس نت، دیمیتری روگوزین نماینده روسیه در ناتو آن را خطرناک ارزیابی کرد و خواستار تحقیق ناتو درباره این ویروس شد.
جدول 2: اشکال تهدید ساختارهای اطلاعات راهبردی
هدف فنی
هدف حمله
محور امنیت اطلاعات
سرقت
یا استفاده غیرقانونی از اطلاعات ارزشمند
سوءاستفاده از سیستمهای اطلاعاتی رقیب
محرمانه
بودن
منحرف
کردن یا تغییر دادن اطلاعات رقیب یا سیستمهای اطلاعاتی
پخش و
توزیع اطلاعات غلط یا گمراه کننده
انسجام
و یکپارچگی
تخریب
اطلاعات مهم و کلیدی، فلج کردن سیستمهای اطلاعاتی دشمن
تخریب
کردن یا از کار انداختن سیستمهای اطلاعاتی دشمن
دستیابی
Source:Bill Hutchinson, Information Warefare: Using the Visible System Models as a Framework to attack Organisations, available at: www. systemdynamics. Org/ conference/ 1999/ papers/plen1.
وبلاگ این امکان را فراهم میکند تا فرد با بهرهگیری از روابط شبکهای، گستره وسیع و متنوعی از تعاملات را فارغ از محدودیتهای مکانی، زمانی و فرهنگی ایجاد کند. در جریان انتخابات دهم
ریاستجمهوری، وبلاگها یکی از راههای برقراری ارتباط میان برخی معترضان داخلی با عناصر معاند نظام در خارج از کشور بود. در همین زمینه نقش برخی از مراکز پژوهشی نیز حائز اهمیت است. برای مثال، دانشگاه کلمبیای آمریکا در چهارم و پنجم دسامبر 2008(14و15 آذرماه 1378) سمیناری دو روزه با عنوان نقش بلاگرها در هماهنگی، ایجاد و گسترش جنبشهای اجتماعی و اعتراضی در وبلاگها، برگزار کرد. هدف اصلی این سمینار آشنایی وبلاگنویسان با آخرین روشها و فنون وبلاگنویسی برای هماهنگی و رهبری اعتراضات خیابانی بود. بهطوری که بخشی از تحرکات براندازانه مخالفان نظام در فضای مجازی پس از دهمین انتخابات ریاستجمهوری از راهکارهای ارائه شده در این کنفرانس کپیبرداری شده بود.(1)
در واقع، یکی از شاخصهای مهم تروریسمسایبر، گسترش هدفمند و روزافزون وبلاگنویسی توسط برخی افراد، گروهها یا سازمانهای مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران است.
وبلاگ یکی از مهمترین ابزارهای نرمافزارگرایانه است که میتواند در راستای ایجاد ناامنی توسط گروههای تروریستی بهویژه در سطح منازعات قومی و فرقهای بهکار گرفته شود.
شبکه اجتماعی، سایت یا مجموعه سایتی است که به کاربران اجازه میدهد تا علاقهمندیها، افکار و فعالیتهای خودشان را با دیگران به اشتراک بگذارند و دیگران هم با آنان به اشتراک بگذارند. حجم وسیعی از اطلاعات از اقصی نقاط جهان شامل کوچکترین حوادث تا وقایع مهم در این سایتها جمعآوری میشود و بهتدریج تبدیل به منبع مهم اطلاعاتی برای انجام عملیات جاسوسی و کسب اطلاعات از وضعیت سیاسی و اجتماعی کشورها میشود. در واقع طبیعت شبکههای اجتماعی
1) information-literacy.blogspot.con/2010/05/training-large-groups.html.
به گونهای است که باعث ایجاد حملات وسیع و سوء استفادههایی میشود که اطلاعات را برای دشمنان آشکار میسازد و مسیری ساده برای خروج اطلاعات ایجاد میکند.
هرچند ایالات متحده با عنوان دیپلماسی عمومی فعالیت گستردهای را برای ترویج استفاده از شبکههای اجتماعی در کشورهای مخالف آمریکا انجام میدهد، اما به دلیل ویژگی فوق شبکههای اجتماعی، نظامیان نیروی دریایی آمریکا که با استفاده از شبکههای اجتماعی نظیر "فیس بوک" و "تویتر" با خانواده و دوستان خود ارتباط برقرار میکردند؛ با ممنوعیت استفاده از شبکههای اجتماعی مواجه شدهاند. برخی از معروفترین و پرکاربردترین شبکههای اجتماعی فضای مجازی عبارتند از: مای اسپیس(1)
در سال 2003 با شعار مکانی برای دوستان راهاندازی شد و 290 میلیون کاربر دارد. کاربر میتواند با فضایی اختصاصی که در اختیار دارد عکسها، ژورنالها و سلایق خود را با شبکهای در حال گسترش از دوستان به اشتراک بگذارد.
، فیس بوک(2)سال 2004 در دانشگاه هاروارد راهاندازی شد که به افراد اجازه میدهد تا اطلاعات خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند.
، یوتیوب(3)شرکتی رسانهای که توسط استفادهکنندگانش اداره میشود. در این سایت افراد تصاویر ویدئویی حقیقی خود را با دیگران به اشتراک میگذارند و موارد ارائه شده توسط دیگران را از سرتاسر جهان روی شبکه اینترنت مشاهده میکنند.
، تویتر(4)در سال 2006 با سه هدف راه اندازی شد: 1. ایجاد روش ارزانتر و آسانتر برای فرستادن پیامک به تعداد زیادی از افراد بهمنظور استفاده در تبلیغات و ارتباطات اجتماعی. 2. استفاده از فرهنگ دنبال کردن دیوانهوار افراد معروف (Celebrity Obession) که در کشورهای غربی به صورت هدفمند تبلیغ میشود. 3- عادت دادن مردم به اینکه کارهای روزمره و معمولی خود را لحظه به لحظه گزارش دهند. بدین ترتیب اطلاعات وسیع و غیرقابل دسترس از راههای معمولی در این سایت جمعآوری میشود و در اختیار سازمانهای اطلاعاتی غربی قرار میگیرد.
، دیلی کاس(5)فضای اینترنتی که امکان تفسیرهای سیاسی و به تحرک وا داشتن آراء و عقاید کاربران را فراهم میکند.
، اَور اِستوری.(6)این امکان را فراهم میسازد تا افراد بتوانند داستانها و خاطرات خود را نگهداری و با هم به اشتراک بگذارند و همچنین روابط بین خود را از راه یادآوری، نوشتن و به اشتراک گذاشتن خاطرات مهم، توسعه دهند.
یکی از مهمترین مختصات سایبرتروریسم تمرکز بر «تنشزایی چند بعدی»(1)
در سطح قومی، فرقهای و اجتماعی است که از مصادیق آن میتوان به نقش شبکههای اینترنتی اجتماعی مانند «فیسبوک» و «تویتر» در ایجاد، گسترش و انعکاس ناآرامیها پس از دهمین دوره انتخابات ریاستجمهوری 22 خرداد 1388 اشاره کرد و حتی دولت آمریکا با هدف تنشسازیهای متراکم و گسترده از مدیریت سایتهای اجتماعی مانند تویتر، فیس بوک و یوتیوب درخواست کرد خدمات خود را بدون وقفه با تمرکز بر تحولات ایران ادامه دهند که خود بیانگر ارتباط تنگاتنگ محیط سایبر با امنیت ملی است.
از طرفی شرکت جستجوگر گوگل نیز برای تقویت ضریب نفوذ آفندهای شبکهای، یک نرمافزار ترجمه انگلیسی به فارسی و بالعکس با هدف تسریع و تسهیل تبادل اطلاعات در وبسایتها، وبلاگها و پیامهای پست الکترونیک ایجاد و اقدام خود را با عنوان حمایت از دستیابی ایرانیان به اطلاعات در شرایط افزایش محدودیتهای رسانهای توجیه کرده است. همسو با آفندهای شبکهای، مجلس سنای آمریکا در 23 جولای 2009 (اول مرداد 1388) «قانون قربانیان سانسور در ایران»(2)را به تصویب رساند که به موجب آن مبلغ 55 میلیون دلار به منظور شکستن فضای فیلترینگ و گسترش فضای اطلاعرسانی در ایران اختصاص یافته است. از مبلغ 50 میلیون دلار، 30 میلیون دلار، برای
مقابله با بسته شدن پیامکهای شبکه تلفن همراه، افزایش وبسایتها، گسترش برنامه و افزایش کارمندان رادیو اروپای آزاد، «شبکه خبری فارسی صدای امریکا»،(1)حمایت از «برنامههای فارسی بیبیسی»،(2)خنثیسازی «پارازیتهای ماهوارهای»،(3)و حمایت از سایتهای اجتماعی مانند فیس بوک و تویتر و مبلغ 20 میلیون دلار نیز برای رفع فیلترینگ در فضای سایبر اختصاص یافته است.(4)
بن رومه سخنگوی «شرکت مخابراتی نوکیا - زیمنس»(5)اعلام کرد بخش «راهکارهای اطلاعاتی»(6)که تا ماه مارس 2009 بخشی از این شرکت بود، نسخه محدود شده محصولی با نام «مرکز نظارت»(7)را در نیمه دوم سال 2008 به جمهوری اسلامی ایران فروخته که تنها امکان شنود مکالمات تلفن همراه را دارد و قابلیت نظارت بر ترافیک اینترنتی را ندارد. امکانات «مرکز نظارت» این فرصت را به کاربران میدهد تا روی ایمیل، تماسهای تلفنی، پیامهای متنی و پیامهای ارسال شده توسط ابزارهایی مانند «یاهو مسنجر» و یا شبکههای اجتماعی مانند «فیس بوک» را شنود نمایند.(8)
کنگره آمریکا در راستای تسریع و تسهیل ایجاد و گسترش تهدیدات سایبری علیه جمهوری اسلامی ایران، حمایتهای تقنینی و نظارتی را مورد توجه قرار داده که از مصادیق آن میتوان به اختصاص پنجاه میلیون دلار
1) .Voice of America’s Persian News Network.
2) .British Broadcasting Corporation (BBC) Farsi Language Programming.
3) .Satellite Jam.
4) Casey Robert, Senate Adopts victims of Iranian Censorship Act, available at: http:// casey.senate.gov, 24 july 2009.
5) Nokia Siemens Networks (NSN).
6) Intelligence Solutions.
7) Monitoring Center.
8) NSN Senies Selling DPI to Iran, http://www.lightreading.com, June 22, 2009.
برای مقابله با فیلترینگ در ایران و راهاندازی سایتهای ضدپراکسی برای سازماندهی عملیات روانی نامتقارن علیه جمهوری اسلامی ایران در فضای سایبر اشاره کرد. تشکیل کمیته آزادی جهانی اینترنت(1)در مجلس سنا با ادعای حمایت از آزادیهای اینترنتی در ایران و چین را میتوان در همین راستا ارزیابی کرد. سناتور باب کیسی(2)، جو لیبرمن(3)، جان مککین(4)، تد کافمن(5)، سام براونبک(6)و جیم ریچ(7)از چهرههای شاخص این کمیته هستند.(8)سناتور تد کافمن هدف از شکلگیری این کمیته را حمایت از آزادی بیان، حقوق اقلیتهای قومی- فرقهای و معترضان در فضای سایبر میداند. در واقع، یکی از مهمترین اهداف این کمیته، حمایت از گروههای قومی و فرقهای فعال علیه ایران با امکانات فضای مجازی است؛ چرا که حمایت و تقویت اعتراضات قومی و فرقهای در محیط امنیتی و فعالسازی آنها علیه ثبات داخلی کشور میتواند فرصتهای زیادی را برای آمریکا در تشدید فشارها علیه جمهوری اسلامی ایران و تقویت گستره و دامنه گروههای تروریستی مبتنی بر گرایشات قومی- فرقهای فراهم کند.
در سال 2006، دور جدیدی از جنگ سایبری بنا به پیشنهاد سازمان سیا در دستور کار آمریکا قرار گرفت که هدف از آن اجرای طرح بیثباتسازی در ایران بود. تاسیس شبکه ایرانپراکسی یکی از مهمترین اقداماتی بود که در این سال با بودجهای بالغ بر پنجاه میلیون دلار توسط سازمان سیا فعال شد.(9)نکته مهم و اساسی در این طرح آن بود که بخش مهمی از عوامل اجرایی این طرح را گروههای تروریستی مخالف نظام از
جمله منافقین تشکیل میدادند. نفوذ و خرابکاری در سایتهای اینترنتی، بسترسازی برای ارتباط امن تلفنی با شبکههای تلویزیونی فعال علیه ایران، انتشار گسترده فیلترشکنها و تخلیه بانکهای اطلاعاتی کشور از جمله ماموریتهای ایرانپراکسی بود.
وزارت امور خارجه آمریکا نیز با هدف سازماندهی و ارائه راهکار برای ارتباطدهی با گروههای مخالف نظام در خارج کشور، دفتری را به عنوان دفتر امور ایرانیان تأسیس کرده که مدیریت آن بر عهده دیوید دنی(1)از پژوهشگران ارشد مؤسسه جمهوریخواه بینالملل(2)است. ریاست این مؤسسه را الیزابت چنی، دختر دیک چنی معاون رئیسجمهور سابق آمریکا بر عهده دارد. این دفتر همچنین نقش مهمی را در تصویب بودجه برای حمایت از رسانههای صوتی و تصویری گروههای مخالف نظام در خارج از کشور ایفا میکند.(3)
در این باره همچنین میتوان به نقش نهادهای اطلاعاتی غربی به ویژه سیا و موساد در فضای مجازی با هدف نشان کردن افراد مستعد و به دام انداختن آنها اشاره کرد. این اهداف تحت عنوان سایتهای کاریابی، خدمات ویزایی، دعوت به کنفرانسهای علمی، فرصتهای مطالعاتی، اعطای گرینکارت، تحصیل در آمریکا و یا شرکتهای دروغین صورت میگیرد که هدف آنها کسب اطلاعات و جاسوسی بدون اطلاع و آگاهی فرد است، بدون این که این افراد بدانند اطلاعات ارزشمند کشورشان را در اختیار چه کسانی میگذارند. این اطلاعات در برنامهها و عملیاتهای مختلف حتی خرابکاری به کار میروند. قابل توجه اینکه پس از مدتی این افراد به اتهام جاسوسی بازداشت میشوند.
عدهای دیگر که با اهداف کاریابی و یا سفر به غرب با این سایتها تماس میگیرند پس از چند ملاقات به لحاظ ذهنی شستشوی مغزی
شده و ابتدا با تطمیع و سپس تهدید ناچار به همکاری با واحدهای عملیاتی آنها در مباشرت یا معاونت در جاسوسی، ترور، انفجار و دیگر اقدامات ضدامنیتی میشوند.
به هر طریق اطلاعاتی که امروز شاهد جمعآوری آنها توسط این سرویسها از سیستمهای کامپیوتری سازمانها و تأسیسات مهم کشور هستیم نشان از اهداف آنها در جهت هک، ایجاد اختلال و خرابکاری و ایجاد شرایط بحرانی دارد.
گسترش فزاینده کاربست فناوری اطلاعات و ارتباطات در زیرساختهای حیاتی همچون انرژی، حمل و نقل و بانکداری از یک طرف و دسترسی نامحدود و غیرقابل کنترل افراد به ابزارهای ارتباطی مانند اینترنت، ماهواره از طرف دیگر منجر به شکلگیری فضای مجازی در کنار فضای واقعی در تعاملات بین دولتها شده است. طبیعی است که در چنین فضائی مفهوم امنیت ملی، چالشها و تهدیدات متحول شده و بازیگران جدیدی مانند افراد، گروههای تروریستی و گروههای جنائی سازمانیافته، نقش و جایگاه مهمی را در پویشهای امنیتی درون منطقهای و بینالمللی ایفا میکنند.
در همین راستا، بهنظر میرسد که با توجه به رشد فزاینده استفاده از اینترنت و حرکت شتابان دولت به سمت الکترونیکی کردن خدمات اجتماعی، اقتصادی و تأثیر انقلاب اطلاعاتی بر بهبود فناوریهای نظامی، امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران در سالهای آتی با تهدیدات و چالشهای نوینی مواجه خواهد شد. یکی از تهدیدات نوین، تهدیدات سایبرتروریسم است که با توجه به تنوع و تعدد گروههای تروریستی در محیط امنیتی جمهوری اسلامی ایران و برنامهریزی نظام سلطه برای بهرهگیری از ظرفیتهای گروههای تروریستی بهمنظور بیثباتسازی و ایجاد اخلال در نظام و امنیت عمومی، یکی از مهمترین چالشهای فراروی نظام است.
علاوه بر این، بهرهگیری گروههای تروریستی از ویژگیها و مزایای فضای مجازی و تلاش نهادهای تقنینی و اجرایی ایالات متحده برای حمایت از فعالیت گروههای تروریستی از یک طرف و حرکت شتابان کشور در جهت کاربست فناوریهای اطلاعات و ارتباطات در زیرساختهای حیاتی و شبکههای اطلاعاتی و امنیتی کشور موجب شده است تا سایبرتروریسم تبدیل به یک تهدید جدی علیه امنیت ملی کشور شود.
در همین راستا، بدیهی است که کاهش آسیبپذیریها و تقویت امنیت ملی در مقابل تهدیدات سایبرتروریستی، مستلزم انجام مطالعات آیندهپژوهی در خصوص تأثیر انقلاب اطلاعاتی بر امنیت ملی، تهدیدات فضای سایبر، ارتقا قابلیتهای نهادهای دفاعی و امنیتی در بهرهگیری از دانش و اطلاعات بهعنوان سلاح استراتژیک در نبردها است.
راهکارها و تدابیری که میتواند آسیب ناپذیری امنیت ملی جمهوری اسلامی را در برابر تهدیدات سایبرتروریسم تقویت کند، عبارتند از:
بومیسازی دانش امنیت شبکه و قطع وابستگی اطلاعاتی و فناورانه به دشمنان نظام جمهوری اسلامی.
بهرهگیری از فناوریهای نوین در جهت هوشمندسازی زیرساختها، تاسیسات نظامی و تربیت نیروهای متخصص و کارآزموده برای بهرهگیری از فناوریهای نوین در نبردها.
تلاش نهادهای تقنینی و اجرائی برای فراهمسازی شرایط لازم و مطلوب عملی با هدف تامین امنیت سیستمهای اطلاعاتی و ارتباطی.
تأسیس موسسات پژوهشی تخصصی در زمینه امنیت فضای سایبر و گسترش مبادلات علمی با مراکز تخصصی.