ghaemiyeh.com
سرشناسه : علوی، علی، - ۱۳۰۲
عنوان و نام پدیدآور : زندگی و زمانه سیدحسن تقی زاده/ علی علوی
مشخصات نشر : تهران : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۶۰۰ ص.مصور، جدول، عکس؛ ۵/۱۴ x۵/۲۱سم
شابک : 964-5645-63-8۴۰۰۰۰ ریال :
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۵۳۵ - ۵۳۲؛ همچنین به صورت زیرنویس
موضوع : تقی زاده، حسن، ۱۳۴۸ - ۱۲۵۷ -- سرگذشتنامه
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، ۱۳۵۷ - ۱۳۰۴
موضوع : سیاستمداران ایرانی
موضوع : روشنفکران -- ایران
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۱۴۸۶/ت۷ع۸ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۲۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۳۵۷۲۴
اشاره··· 9
مقدمه··· 13
تبریز زادگاه تقیزاده یکی از مهمترین مراکز نوگرایی··· 21
موقعیّت سیاسی تبریز و نقش آن در نوگرایی··· 21
موقعیت جغرافیایی تبریز و نقش آن در نوگرایی··· 23
تقیزاده؛ کودکی تا مشروطه··· 35
دوران کودکی تقیزاده··· 35
تحصیلات تقیزاده··· 38
دوران تدریس و تأسیس مدرسه تربیت··· 45
انتشار نشریه گنجینه فنون··· 49
سفر تقیزاده به شامات و مصر··· 49
تقیزاده در دوره اول مجلس··· 53
تقیزاده و وکالت تبریز··· 58
تدوین اصول متمم قانون اساسی و نقش تقیزاده در آن··· 59
نقش انجمنها،کمیتههای مخفی و لژهای فراماسونی در نهضت مشروطه··· 91
کمیته مخفی تهران··· 91
مرکز غیبی و مجاهدین تبریز··· 97
ترور اتابک··· 113
ترور شیخ فضلاللّه نوری··· 122
ترور محمدعلی شاه قاجار··· 124
ماجرای به توپ بستن مجلس··· 127
پناهنده شدن تقیزاده به سفارت انگلیس··· 132
سقوط محمدعلی شاه و پایان استبداد صغیر··· 146
هیئت مدیره و دادگاه عالی ··· 149
هیئت مدیره··· 149
دادگاه عالی··· 155
سخنی پیرامون فرقه «اجتماعیون - عامیون»··· 165
حیدرخان عمواوغلی و تشکیل فرقه اجتماعیون - عامیون··· 167
دوره دوم مجلس و احزاب سیاسی در ایران··· 175
تقیزاده و تشکیل حزب انقلابی··· 177
ترور مرحوم سیدعبداللّه بهبهانی··· 180
خروج تقیزاده از کشور··· 205
عزیمت تقیزاده به اروپا··· 205
سفر تقیزاده به امریکا··· 207
تقیزاده و کمیته برلن··· 210
تقیزاده از بازگشت به ایران تا خروج رضاخان از کشور··· 215
بازگشت از امریکا و آلمان، دوره هفتم مجلس، والیگری خراسان··· 218
مأموریت لندن··· 221
نقش تقیزاده در تمدید قرارداد دارسی··· 229
سخنان سید حسن تقیزاده در باب تمدید قرارداد امتیاز دارسی
در مجلس «دوره پانزدهم»··· 244
استعفای دولت مخبرالسلطنه و برکناری تقیزاده··· 250
انتصاب تقیزاده به عنوان وزیر مختار ایران در پاریس··· 254
تدریس در مدرسه السنه شرقیه لندن··· 261
انتخاب تقیزاده به عنوان سفیر ایران در لندن··· 263
اوضاع ایران پس از جنگ جهانی دوم··· 265
تشکیل مجلس پانزدهم··· 289
تقیزاده و مجلس پانزدهم··· 294
تقیزاده در مجلس پانزدهم··· 301
لژهای فراماسونی در ایران··· 303
فعالیت لژهای فراماسونری بعد از شهریور بیست··· 311
تأسیس لژ مهر··· 314
لژ آفتاب··· 316
مقدمات تشکیل مجلس مؤسسان و مجلس سنا··· 325
مجلس سنا··· 332
فعالیت احزاب و گروهها و دسته بندیها جهت ورود به مجلس سنا··· 334
تقیزاده و مجلس سنا··· 334
مجلس سنا و حوادث ملی شدن نفت··· 339
تقیزاده و نمایندگی مجلس سنا از تبریز··· 348
استعفای تقیزاده از ریاست مجلس سنا··· 356
علل استعفای تقیزاده از ریاست مجلس سنا··· 358
نارضایتی تقیزاده از دکتر اقبال··· 365
سفر تقیزاده به امریکا··· 366
موضع تقیزاده در برابر اصلاحات ارضی در دولت امینی··· 375
طرح اصلاحات ارضی و تحدید مالکیت··· 381
شرکت تقیزاده در کنگره دهقانان··· 384
درگذشت تقیزاده··· 389
سالشمار زندگی سیدحسن تقیزاده··· 390
فهرست منابع··· 397
تصاویر···
فهرست اعلام··· 401
بررسی و شناخت تاریخ معاصر ایران، بدون شناخت انقلاب مشروطه، علل و عوامل، ریشههای انحراف، علل پیدایش استبداد رضاخانی از دل این انقلاب و موضوعاتی از این دست میسر نخواهد بود؛ در این بررسی، رجال و شخصیتهای مؤثر تاریخ معاصر سهم به سزایی دارد.
در بررسی رجال عصر مشروطه، سید حسن تقیزاده از چهرههای مؤثر به شمار میرود. وی که در بین چهرههای روشنفکر غربگرا، از شهرت خاصی برخوردار است، نه تنها شعار «از ناخن پا تا موی سر باید غربی شد» را سرداد، بلکه به تعبیر خود «اولین بمب تقلید از غرب را در ایران منفجر کرد» و در نهایت به این آموزهها نیز عمل نمود.
سید حسن تقیزاده از چهرههای صاحب نام و ذینفوذ در دستگاه وابسته ماسونی بود و تا مرتبه «استاد اعظم»ی ترقی کردو از همین راه عدهای از اهل قلم و فرهنگ این مرز و بوم را به تشکیلات فراماسونری
رهنمون ساخت؛ هر چند برای فرار از بیان واقعیات تاریخی و کتمان وابستگیاش به لژهای ماسونی، تجاهل کرده و آن را افسانهای بیش نمیخواند.
از دیگر اقدامات ناپسند تقیزاده که البته در مقام پاسخگویی و در توجیه عملش، خود را «آلت فعل»ی بیش ندانسته، تمدید قرارداد دارسی در عصر رضاخانی است. این اقدام وی در 1933 م. مُهر ننگی دیگر از وابستگی را بر پیشانیاش نشاند؛ ننگی که تا پایان عمر توان زدودن آن را نیافت.
وی که مبلغ جدایی دین از سیاست بود، در مقابل دین، دیانت و روحانیت ایستاد؛ گواه اقدامات وی، مشارکتش در ترور شهید آیتاللّه سید عبداللّه بهبهانی است. این اقدام وی را منفور اهل فتوی گرداند و با صدور فتوای مرحوم آخوند خراسانی و احراز «فساد سیاسی»اش، صلاحیت او برای حضور در مجلس شورای ملی رد شد.
بررسی زندگی سیدحسن تقیزاده، شاید نکات کم و بیش مثبتی در عرصههای تحقیقی، ادبی و تاریخی به وی نسبت دهد، اما در میدان عمل، سیاست و حکومت، اقدامات خائنانه وی و اطاعت محض از استادان غربیاش، از او چهرهای ساخت که حتی نزدیکترین دوستان و فرزندان فکریش نیز نتوانستند آن طور که باید و شاید از او دفاع کرده و تطهیرش کنند.
بیش از سه دهه از پایان عمر تقیزاده میگذرد اما هنوز اسناد و آثاری تاریخی منتشر میشود که نیاز به بررسی و تحلیل زندگی وی را بیش از پیش روشن میسازد.
کتاب حاضر توسط دکتر سید علی علوی، استادیار دانشگاه الزهرا(س) نوشته شده و گوشهای از زندگی تقیزاده را بیان داشته و تلاش نویسنده را برای نشان دادن چهره واقعی سیدحسن تقیزاده مشخص میسازد.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی از نویسنده محترم کتاب و سایر دستاندرکارانی که در چاپ و ارایه این اثر، همکاری داشتهاند، سپاسگزار بوده و امیدوار است کتاب حاضر مورد مداقه اهل فن قرار گرفته و انتقادات و پیشنهادات خود را به مؤسسه ارسال فرمایند.
امید است در آینده با دسترسی به اسناد جدید، بتوانیم کتاب دیگری درباره تقیزاده منتشر کنیم.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
اگر چه این نوشتار تحت عنوان زندگینامه سید حسن تقیزاده عهده دار به تصویر کشیدن چهره یکی از شخصیتهای سیاسی صاحب نام در تاریخ معاصر ایران است، اما آنچه بیشتر توجه نگارنده را به خود معطوف داشته تبیین مواضع و عملکرد یکی از جریانهای سیاسی است که در حساسترین فرازهای تاریخ معاصر ایران، یعنی نهضت مشروطه، ایفای نقش نموده و تقیزاده نیز در شمار یکی از اعضای شاخص و چهرههای بارز این جریان سیاسی است؛ جریانی که تحت عنوان «روشنفکری» در بسیاری از حوادث دوران مشروطه و قبل و بعد از آن به صورت پنهان و آشکار دخیل بوده است.
نهضت مشروطه، در آغاز همچون سایر قیامهای عدالتخواهانه مردم دین باور از جمله: نهضت تحریم استعمال تنباکو، از پایگاههای سنتی و مردمی این دیار، یعنی مساجد، حسینیهها، تکایا و بقاع متبرکه، به رهبری روحانیت، شروع شده و با قیام مردم متدینی که با انگیزه مبارزه باحکام
جور و عمل به تکلیف شرعی، گرد علم عدالتخواهی و استبداد ستیزی گرد آمده بودند، بدون توسل به خشونت و خونریزیهای متداول در این گونه قیامها، تا تحقق اهداف خویش، ادامه یافت، به گونهای که جریان فکری مذکور که غالب اعضای آن تحت تأثیر آرا و افکار لیبرال - دمکراتها و مروجین سکولاریسم غرب بودند، به صورت فعالی به قیام ضد استبدادی و ضد استعماری مردم پیوستند.
هر چند پیش از آغاز نهضت مشروطه، گروهی از این روشنفکران با تشکیل انجمنهای سری و ترویج آرا و افکار غربیان با نشر و توزیع پارهای از کتب و مجلاتی که در داخل و خارج طبع میشد، به زعم خویش در جهت تنویر افکار مردم اقداماتی انجام داده و قشر خاصی از مردم را با دمکراسی غربی و تحولات دنیای غرب به صورت سطحی آشنا کرده بودند، اما اقدام اساسی آنان هنگامی شکل گرفت که جمعی از علما و روحانیون، به عنوان اعتراض به عملکرد مستبدین و ظلم و ستمی که ایادی دربار بر مردم روا میداشتند، پایتخت را ترک و به شهر مقدس قم مهاجرت کرده بودند. در همین مقطع بود که دستهای پنهان بیگانگان از آستین گروهی از این روشنفکران بیرون آمد و جریان ذلت بار و غرور بر باد ده «بست نشینی» در باغ سفارت انگلیس را سامان داد.
تجمع مردمانی بیاطلاع از ترفندهای سیاسی سفارت انگلیس و وابستگان آن، در سفارت انگلیس موقعیت مناسبی را فراهم آورد تا روشنفکران وابسته به سفارت و همفکرانشان، حرف خود را از زبان مردم یا به زبان مردم، مطرح سازند. روشنفکران سکولار که موفق شده بودند با سوء استفاده از احساسات مذهبی و شور انقلابی مردم،گروهی از مردم
کوچه و بازار، کسبه و تعدادی از طلاب جوان را به باغ سفارت بکشانند و در مقابل پایگاههای سنتی قیامهای شیعی، پایگاه جدیدی در ظل پرچم دولت فخیمه بریتانیای کبیر تشکیل دهند(!) به منظور تحقق اهداف خویش، از زبان بست نشینان سفارت انگلیس بیانیه صادر و خواستهای خویش را مطرح و به علما امر و نهی میکردند. چنانکه پس از صدور فرمان مشروطه و اجازه تأسیس مجلس شورای اسلامی 1 لس شورای اسلامی ، 4توسط مظفرالدین شاه، گردانندگان متحصن، از زبان مردم (بست نشینان) اعلام کردند به رغم تصمیم علما مبنی بر بازگشتشان به تهران و درخواستشان از بست نشینان در باب ترک سفارت، تا حذف واژه «اسلامی» از پس مجلس شورا و تبدیل آن به واژه «ملی»، سفارت انگلیس را ترک نخواهند گفت.
عدم پافشاری گروهی از رهبران روحانی مهاجر و مماشات آنان با روشنفکران، موجب تبدیل واژه اسلامی به واژه «ملی» شد. این موفقیت جریان فکری مزبور - که در پی برپایی نظامی لائیک در ایران بود- زمینهای فراهم کرد تا با اعتماد به نفس بیشتر در جهت تحقق اهداف خویش مجدانه به تلاش بپردازد. ورود گروهی از این روشنفکران به مجلس شورا و واگذاری مسئولیت تدوین «پیش نویس» قانون اساسی از طرف نمایندگان به آنان، توفیق دیگری را برای این جریان رقم زد. رویارویی این گروه با نمایندگان متشرع در مجلس، به ویژه هنگام طرح پیشنویس قانون اساسی و لزوم بازنگری و تطبیق پیش نویس قانون اساسی با احکام شرع و مقاومت آنان در برابر این خواسته، دو دستگی و شکاف میان نمایندگان مردم را به دنبال داشت.
مواضع دین ستیزانه این گروه از نمایندگان مجلس و هتک حرمت علما
و متشرعین و موضعگیریهای سخیف آنان و مطبوعات وابسته به آنان در برابر اعتقادات و باورهای دینی مردم، وحدت مردم را شکست. به گونهای که از بروز این تفرقه و جدایی، دوباره مستبدین جان گرفتند و قدرت یافتند تا آنجا که مجلس منحل و به توپ بسته شد و دوره استبداد صغیر آغاز شد.
پس از فتح تهران و سقوط محمد علی شاه، گروهی از اعضای این جریان فکری که به دلیل وابستگی به اشرافیت درباری، حمایت سفارت انگلیس و عضویت در لژهای فراماسونری، از تعرض مستبدین در دوره استبداد صغیر مصون مانده بودند و برخی از آنان روزگار خویش را در کمال اعزاز و اکرام در بلاد فرنگ، نه در غربت که در قربت سپری کرده بودند، در کسوت قهرمانان ملی و پیشگامان نهضت ضد استبدادی در هیئت مدیره و دادگاه انقلابی بر اریکه قدرت نشستند و به عنوان متولیان مشروطیت زمام امور را در دست گرفتند. دادگاه انقلاب و هیئت مدیرهای که متعرض هیچیک از سردمداران حکومت استبدادی نشد و تنها برگ زرین عملکردش بردار کردن آیتاللّه شهید «شیخ فضلاللّه نوری» به جرم اسلام خواهی و عدم مماشات با بیگانگان و دست پروردگان سفارت انگلیس و اعضای لژهای فراماسونری بود؛ عمل شومی که وجهی نداشت، جز انتقام شکست بریتانیای کبیر از قیام مردم ایران به رهبری روحانیت در مقابل کمپانی رژی و در هم کوبیدن هیمنه نظام استعماری آنان!!
تقیزاده چنانکه گفته شد و در این کتاب به تفصیل بدان خواهیم پرداخت، یکی از چهرههای شاخص و شخصیتهای اثرگذار وابسته به
این جریان فکری بود.
او روحانی زادهای بود که چون سایر جوانان هم روزگار خویش، در حوزه علمیه زادگاهش تبریز دروس معمول و متعارف حوزوی را خوانده به حکم سنت ملبس به لباس روحانیت شد. اما از آغاز جوانی تحت تأثیر روشنفکرانی چون «طالبوف» و «میرزاملکم خان» قرار گرفت و با مطالعه آثار مکتوب آنان و خواندن نشریاتی که از اسلامبول، مصر، کلکته، قفقاز، لندن و پاریس مخفیانه به ایران میرسید، با آرای لیبرال- دمکراتها آشنا شد و پیش از عزیمت به غرب، غربگرایی در ذهن و ضمیرش نضج یافت و رفته رفته به عنوان یک روشنفکر سکولار، تلاش خود را در جهت اشاعه آرای پیشکسوتان غربگرایی، در زادگاهش تبریز آغاز کرد و در دوره اول مجلس به عنوان نماینده مردم تبریز به مجلس راه یافت.
وی عضو کمیته مخفی تهران یا لژ بیداری ایران بود. در تهیه پیش نویس قانون اساسی دخیل و به عنوان یکی از چهرههای شاخص و فعال جریان روشنفکری، طرفدار جدایی دین از سیاست بود. تقیزاده شدیدترین خطابهها را علیه نمایندگان متشرع مجلس به ویژه هنگام طرح لزوم بازنگری پیش نویس قانون اساسی و انطباق آن با قوانین شرع و ارائه اصل دوم قانون اساسی ایراد کرد. باحزب اجتماعیون - عامیون و شخصیت بارز آن - حیدر خان عمواوغلی - مشهور به «بمبی» در ارتباط بود و سرانگشت اتهام همکاری با وی در برنامه ریزی و عملیات تروریستی از جمله ترور اتابک، محمد علی شاه و شیخ فضلاللّه نوری به سوی او نشانه میرفت.
اگر چه در روز واقعه به توپ بستن مجلس، بر خلاف انتظار در کنار
مردم و نمایندگان نبود، اما شبانگاه همان روز، به همراه چند تن از یارانش به سفارت انگلیس پناه برد و پس از چندی تحت حمایت سفارت انگلیس به اروپا عزیمت کرد.
پس از فتح تهران و سقوط محمد علیشاه، عضو «هیئت مدیره» شد و در زمره کسانی درآمد که با تأیید حکم بردار کردن شیخ فضلاللّه نوری، زمینه ساز شکست نهضت مشروطه شدند.
عملکرد گذشته و مواضع تند و دین ستیزانه او در مجلس دوم به عنوان لیدر حزب دمکرات، موجب شد تا علمای مشروطه خواه نجف او را تفسیق کنند. شهرت ترور سید عبداللّه بهبهانی به دستور حزب دمکرات و تظاهرات اعتراضآمیز مردم علیه حزب دمکرات و رهبران آن و مطرح شدن حکم تفسیق، عرصه را بر تقیزاده چنان تنگ کرد که مجبور به خروج از ایران گردید.
در آغاز جنگ جهانی اول، ظاهرا بنا به خواست آلمانیها و در واقع به دستور سرویس اطلاعاتی بریتانیا برای مبارزه با روس و انگلیس، کمیته برلن را که هدفش مبارزه با روس و انگلیس اعلام شده بود، تشکیل داد و در کنار حسینقلی خان نواب، چهره شاخص وابسته به سفارت انگلیس که در آن زمان به اصرار تقیزاده به عنوان سفیر ایران در آلمان مأموریت یافته بود، نقش پیچیده و بحث برانگیزی را ایفا کرد.
در جریان انتقال سلطنت به خاندان پهلوی، به عنوان یکی از شخصیتهای مدعی پیشگامی در نهضت مشروطیت و حامی قانون اساسی، به عنوان مخالف طرح خلع قاجاریه از سلطنت سخن گفت، اما به رغم مخالفتش با انتقال سلطنت به رضاخان، در دوران سلطنت
رضاخان، چون گذشته مورد عنایت خاصه رضاخان قرار داشت! او در آغاز سلطنت رضاخان، مدتی به عنوان والی خراسان و سپس به عنوان سفیر ایران در لندن خدمت کرد.
در دوره سفارتش در لندن، در جریان بازی سیاسی تمدید قرارداد دارسی قرار گرفت و پس از چندی برای ایفای نقش در خیمه شب بازی تمدید قرارداد دارسی به ایران فراخوانده شد و به عنوان وزیر دارایی در این بازی شرکت جست و به عنوان طرف ایرانی، این قرار داد ننگین را امضا کرد.
نظام استبدادی که هیئت حاکمه آن به زور بر مردم سیطره یافته، فاقد پشتوانه مردمی است و برای بقای حکومت خویش از هیچ ظلم و ستمی بر مردم، فرو گذار نمیکند و هماره دولت در مقابل مردم قرار دارد، جز جلب حمایت بیگانگان چارهای ندارد و طبعا چنین دولتهایی جز در جهت منویات بیگانگان گامی بر نمیدارند. در چنین نظامهایی، سرنوشت افرادی چون تقیزاده که به مردم و باورها و اعتقادات آنان پشت کردهاند چیزی نیست جز تبدیل شدن به «آلت فعل» دولتهای مستبد و ضد مردمی و تن دادن به منویات بیگانگان.
سیدعلی علوی
استادیار دانشگاه الزهرا (س)
زمستان 1384
در برههای از تاریخ معاصر ایران، تبریز، پس از تهران، مهمترین مرکز روشنفکری محسوب میشد.
عمدهترین عاملی که موجب شد، تبریز بیش از دیگر مناطق این دیار، در معرض فرهنگ و تمدن غرب قرار گیرد موقعیت خاص سیاسی و جغرافیایی آن بود. سنت حضور ولیعهد سلسله قاجار در تبریز، سبب شده بود که این شهر، پس از پایتخت به عنوان دومین مرکز سیاسی، مورد توجه خاص غربیان قرار گیرد.
حضور عباس میرزا، ولیعهد فتحعلیشاه، در تبریز، به ویژه در دوران جنگهای ایران و روسیه تزاری، را میتوان نقطه عطفی در فرایند آشنایی مردم این دیار با غرب قلمداد کرد. چرا که در این مقطع تبریز مرکز ثقل امور مربوط به جنگ و صلح و محل آمد و شد نمایندگان مختلف غرب بود که هر یک در پی تحقق اهداف خویش میکوشیدند به ولیعهد ایران نزدیک شوند. حضور نمایندگان سیاسی، کمپانیهای تجاری، مستبشرین
مسیحی، دلالان اسلحه و... که هر یک برای دستیابی به اغراض و مطامع خویش، به همراه عواملشان مدتی در تبریز رحل اقامت میافکندند و باب آشنایی هر چه بیشتر درباریان، اجزاء دیوان، جوانان و توده مردم این دیار با فرهنگ و تمدن غرب را میگشودند.
حضور فرهیختگانی که به عنوان معلم و مربی ولیعهد و یا در نقش «آتابیگی - اتابکی» مسئولیت وزارت و مشاورت ولیعهد را عهده دار بودند، نیز تجمع گروهی از دانشجویان و اهل فضل که هر یک به اقتضای وظیفهای که بر عهده داشتند، در دربار ولیعهد گرد آمده و غالبا در اثر مراوده با غربیان، روحیه تجددطلبی پیدا کرده بودند، هر یک در امر ترویج فرهنگ غرب نقش داشتند. چنانکه میرزاعیسی قائم مقام فراهانی مشهور به میرزا بزرگ، خود در زمره هواخواهان رشد و توسعه و ترقی ایران و از جمله تجدد طلبان و طرفداران اشاعه علوم و فنون غرب بود و نوشتهاند که عباس میرزا، به شدت تحت تأثیر وی بود و علاقه این ولیعهد جوان به رشد و توسعه ایران و اخذ دست آوردهای تمدن غرب، حاصل تربیت میرزا عیسی بود.
فریدون آدمیت در این مورد مینویسد: پیشتازان اصلی مکتب اصلاحطلبی عباس میرزای ولیعهد و وزیر فرزانهاش میرزا بزرگ قائم مقام بودند و پس از میرزا بزرگ، پسرش قائم مقام دوم (میرزا ابوالقاسم) در این راه گام برداشت. عباس میرزا و میرزا بزرگ پایه اصلاحات جدید را ریختند و مظاهر آن گوناگون بود. در ترقی قشون که توجه اصلی معطوف به آن بود، «نظام جدید» را درست کردند و پیشرفت خوبی داشت. در بنای صنعت جدید، از یک سو کارخانههای توپ ریزی و تفنگ سازی و باروت سازی ساخته شد که به درد کار نظام میخورد. از سوی دیگر به
استخراج معادن آهن و سرب و مس پرداختند. به علاوه عباس میرزا فرمان آزادی استخراج معادن را صادر کرد و حتی در این اندیشه بود که صنعتگران و هنرمندان فرنگی را به عنوان مهاجر به ایران بیاورد تا فنون غربی را رواج دهد. از اینها گذشته دستگاههای پنبه ریسی و پشم ریسی و پارچه بافی بر پا کرد و در صنعت پارچه بافی «آرمسترانگ» انگلیسی همتی به خرج داد.
در جهت عقلی و رواج دانش جدید نیز کارهایی صورت گرفت. عقاید کپرنیک و اصول علمی نیوتن شناخته شد و عباس میرزا خود نزد یکی از افسران فرانسوی به آموختن فن ریاضی پرداخت. به فرستادن شاگردان ایرانی به اروپا دست زدند. شاگردان ایرانی در انگلستان طب و مهندسی و حکمت طبیعی و نقشه برداری و صنعت چاپ و برخی فنون دیگر آموختند. از کارهای دیگر تأسیس چاپخانه و ترجمه پارهای کتب فرنگی بود و مقالههایی چند از دایرهالمعارف بریتانیا، به فارسی برگردانده شد.(1)
علاوه بر موقعیت خاص سیاسی تبریز، جغرافیای این منطقه نیز، در رواج روشنفکری و غربگرایی برخی، تأثیر بسزایی داشت. همسایگی آذربایجان با روسیه و عثمانی و رفت آمد بازرگانان و پیله وران آذربایجانی به تفلیس، باکو، باتوم، عشق آباد و همچنین استانبول و دیگر مناطق تحت تسلط دولت عثمانی و حتی برخی از شهرهای اروپایی، به آشنایی هر چه بیشتر آنان با فرهنگ و تمدن غرب انجامید به گونهای که اغلب آنان، پس از بازگشت، مسحور ظواهر تمدن غرب میشدند و با شگفتی و شیفتگی
1) آدمیت، امیرکبیر و ایران، صص 163 - 162.
بسیار از پیشرفتهای مردم آن دیار یاد میکردند تا آنجا که ترویج تمدن غرب و تجددطلبی را وجهه همت خود میساختند.
نه تنها بازرگانان، بلکه بسیاری از مردم آذربایجان، در پی یافتن کار و تأمین معاش، یا به سبب ظلم و تعدی و اجحاف حکام و زمامداران محلی جلای وطن کرده و در ناحیه قفقاز و باکو استقرار یافته بودند. در باب تعداد ایرانیانی که در مناطق مذکور زندگی میکردند، اقوال مختلف و آمارهای متفاوتی ارائه شده است. درباره تعداد این کارگران در زمان نهضت مشروطه، کسروی مینویسد: «کارگران ایرانی کانهای نفت در صابونچی و بالاخانی به ده هزار نفر میرسید.»(1)
سیدحسن تقیزاده مینویسد:
«ایرانی در باکو کلیةً عده عظیمی داشتند - به من گفتند که در زمستان هشتاد هزار نفر ایرانی کارگر و غیره هستند و در تابستان پنجاه هزار نفر، برای این که در تابستان عدهای برای زراعتشان به ولایت خود خلخال و غیره میرفتند. ولی مردمان خیلی زیاد از تجار و غیره که معتبر و دارا بودند، آنجا سکونت داشتند.»(2)
طبعا آمدوشد این کارگران و سایر پیشه وران به مناطقی چون قفقاز و بخشهای غربی دولت عثمانی که در آن روزگار دروازه ورود به غرب بود و خود بسیاری از مظاهر تمدن غرب را اخذ کرده بودند، در اشاعه فرهنگ و تمدن غرب و ترویج و تبلیغ مظاهر آن بی تاثیر نبود.
آنچه در مبحث آشنایی ایرانیان با تمدن غرب حائز کمال اهمیت است، نوع نگاه و چگونگی رویکرد به غرب است. مسئلهای که علیرغم اهمیت آن مغفول مانده و آنگونه که باید مورد عنایت واقع نشده و
پرداختن بدین مهم که به زعم نگارنده میتواند کلید فهم بسیاری از نابسامانیها در برخورد با غرب، اخذ دست آوردهای تمدن غرب، توسعه نیافتگی و... باشد، نیازمند بررسی و تحقیقی مستقل است و در این مقال نمیگنجد. علیایحال لازم به تذکر است که در این دوره، یعنی از عصر ولایتعهدی عباس میرزا، تا پیروزی مشروطه طلبان، سه گونه برخورد با غرب را در میان اهل قلم میتوان بازشناخت. گروه نخست، که در واقع گروه غالب و پرشماری نیز بود، گروه طرفداران دریافت فرهنگ و تمدن غرب «طابق النعل بالنعل» و به دور از هر نوع اجتهاد و دخل و تصرف و بومی سازی دست آوردهای آن بود. بارزترین چهره این گروه میرزاملکم خان بود که به تقلید صرف از فرهنگ و تمدن غرب و اشاعه این طرز تفکر در نوشتههای خود اهتمام میورزید. هر چند وی به اقتضای جو حاکم بر جامعه آن روز در پارهای از موارد، از جمله قوانین موضوعه، جانب احتیاط را رها نمیکرد و علیرغم عدم پایبندیاش به دین، از اتمّ و اکمل بودن قوانین الهی و احکام شرع انور سخن میگفت:
«سبب همه این مصایب ایران از عدم اجرای قوانین شریعت خداست و استخلاص این ملک ممکن نخواهد بود مگر به اجرای احکام الهی. اکمل تدابیر و منبع جمیع فیوض هستی در خزانه شریعت اسلام است. ترقی بنی آدم در هر نقطه عالم که ظهور بکند لامحاله از پرتو معرفت اسلام است.
لهذا امروز فلاح ایران عبارت است از اجتماع آن انوار هدایت و آن فیوض حکمت که در وجود فضلای اسلام متفرق و مخفی ماندهاند. باید اجلّه این فضلا و کملّین قوم و اعیان ملک به یک تدبیر ملی در یک شورای کبرا جمع بشوند و به اقتضای احکام الهی یعنی بر طبق اصول اسلام حدود سلطنت و حقوق رعیت و
شرایط عدالت و اسباب ترقی و لوازم سعادت عامه را به حکم قوانین مشخص فرمایند و بعد اجرای این قوانین مقدسه را در زیر حمایت پادشاه و به ضمانت وزرای مسؤول به دستیاری مجالس مخصوص مقرر و مستدام بسازند.»(1)
در جای دیگر مینویسد:
«بعضیها چنان تصور میکنند که ما میخواهیم به واسطه این جریده در ایران قوانین تازه نشر بدهیم. این تصور به کلی غلط است. مقصود و احتیاج ما به هیچ وجه این نیست که از برای خلق ایران قوانین تازه اختراع نماییم. این قوانین و آن اصولی که خدا و پیغمبر و حکما به علمای اسلام یاد دادهاند همه را خیلی صحیح و کافی میدانیم».(2)
در نمره بیست چهارم جریده قانون آمده است:
«دردِ ملک ما به هیچ وجه در این نیست که ما قانون نداریم. چه قانونی عالیتر و صریحتر از آن قوانین خدا که هزار و سیصد سال است در کل عالم اعلام و منتشر شده است. درد اصلی و مصیبت ملی ما در این است که ما اهل ایران از شرایط اجرای قانون بالمره غافل ماندهایم».(3)
این رویه میرزاملکم خان و مماشات و مداهنه او با متشرعین و علما و روحانیون که به منظور برنینگیختن مخالفت علما، از سر سیاست بازی اتخاذ نموده بود، به کلی مغایر بود با عملکرد شاگردان و پیروان او در عصر مشروطه که به صراحت اعلام مینمودند: برای اخذ دست
آوردهای نظام دموکراسی غربی، هیچ راهی جز اخذ قوانین کشورهای غربی و اجرای آن در ایران وجود ندارد. لذا آشکارا در مقابل متشرعین که خواهان تدوین قانون بر مبنای قوانین و احکام شرع انور بودند، سخت به مخالفت برخاستند که تفصیل آن را در جای خود بیان خواهیم کرد.
گروه دوم، بر این باور بودند که: میان قوانین شرع و فرهنگ و تمدن غرب، مغایرتهای بنیادین وجود ندارد؛ لذا میتوان با حفظ فرهنگ بومی و رعایت جانب شرع از فرهنگ و تمدن غرب بهره جست. از بارزترین چهرههای این گروه میتوان میرزا یوسف خان مستشارالدوله را برشمرد که در کتاب خود، با نام «یک کلمه» کوشیده است، نشان دهد، مغایرتی اصولی بین قوانین دمکراتیک غرب و احکام شرع انور، وجود ندارد.
گروه سوم که با اخذ دست آوردهای تمدن غرب مخالف بوده، پاسداری از فرهنگ و تمدن خودی و حفظ و حراست قوانین شرع را بر ذمه خود میدانستند.
برخورد غالب روشنفکران جامعه ما با فرهنگ و تمدن غرب، از نوع برخورد گروه اول بود. یعنی اکثر آنان بر این باور بودند که اولاً تبعیت و ترویج فرهنگ و تمدن غرب در فرآیند رشد و توسعه، امری است محتوم و اجتنابناپذیر و ما در تحقق اهداف خویش برای دستیابی به زندگی بهتر، دمکراسی، عدالت اجتماعی، بالا بردن سطح آگاهی و دانش افراد جامعه و رسیدن به رشد و توسعهای که غربیان بدان نائل آمدهاند، راهی جز تبعیت و تقلید از غرب، فرا راهمان نیست. ثانیا در فرآیند دستیابی به مظاهر فرهنگ و تمدن غرب، باید به دور از هر گونه تعصب و تصلب، مقلد صرف بود و از هر نوع اجتهاد و دخل و تصرف در قواعد زندگی
مدنی غرب خودداری ورزید و همه آنها را در زندگی اجتماعی خویش پذیرفت.
یکیاز چهرههای بارز این گروه از روشنفکران، سید حسن تقیزاده است که باور مشهور خود را در نشریه کاوه چنین مینگارد:
«به عقیده نویسنده سطور، امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همه وطن دوستان ایران با تمامقوی (تحتاللفظ) باید در آن راه بکوشند و آن را بر هر چیز مقدم دارند. سه چیز است که هر چه درباره شدت لزوم آنها مبالغه شود کمتر از حقیقت گفته شده:
نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلا شرط و قید و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و تربیت و علوم و صنایع و زندگی و کل اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثنا (جز از زبان) و کنار گذاشتن هر نوع خودپسندی و ایرادات بی معنی که از معنی غلط وطن پرستی ناشی میشود و آن را «وطن پرستی کاذب» توان خواند.
دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن.
سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تأسیس مدارس و تعمیم تعلیم و صرف تمام منابع قوای مادی و معنوی از اوقاف و ثلث وصیت تا مال امام و احسان و خیرات از یک طرف و تشویق واعظین و علما و سیاسیون و جراید و انجمنها و غیره و غیره از طرف دیگر در این خط تا کار به جایی رسد که مجلس شورای ملی که محض مقبولیت میان عوام سالی ده روز در بهارستان روضه خوانی میکند، سالی یک ماه مجلس درس اکابر شبانه در بهارستان ترتیب دهد.
این است عقیده نگارنده این سطور در خط خدمت به ایران و همچنان رأی آنان که به واسطه تجارب علمی و سیاسی زیاد با نویسنده هم عقیدهاند. «ایران باید ظاهرا و باطنا جسما و روحا فرنگی مآب شود و بس».(1)
جالب است که عبارت ایران باید ظاهرا و باطنا و جسما و روحا فرنگی مآب شود و بس، در وسط ستون ، با خط نستعلیق نه چندان خوش و با حروفی درشتتر، از سایر عبارات متمایز شده است.
نکته قابل تامل در برخورد نوگرایان ما با غرب، همین برخورد انفعالی و مبتنی بر احساس کهتری بود و متأسفانه این شیوه، برخورد مصایبی در پی داشت که هنوز آثار و عواقب آن دامنگیر جامعه ماست که البته پرداختن به چند و چون آثار و عواقب این گونه برخورد و تقلید صرف و تمکین در برابر اوامر و نواهی آنان و تأثیر آن بر فرهنگ، سیاست، اقتصاد و دیگر شئونات زندگی اجتماعی ما، خود مجالی میطلبد که این مختصر را گنجایش شرح و بسط آن نیست.
اما آنچه به ایجاز میتوان گفت اینکه: همانگونه که شکست سپاهیان ایران در مقابل سپاهیان دولت عثمانی در جنگ چالدران در زمان شاه اسماعیل صفوی، یکی از عمدهترین عواملی بودکه سبب شد دربار صفوی در عصر سلطنت شاه عباس، به غرب نزدیک شود و آن را مفری برای تقویت قوای نظامی خود، تلقی نماید و در نخستین مراودات - بیش از آنچه بایسته و شایسته بود- برای نمایندگان اعزامی از غرب ارج و بها قایل شود و بدون توجه به نیات استعماری و استثماری آنان و بدون عنایت به نقش ارزنده و حیاتی ایران برای غرب در بازداشتن سپاهیان
1) نشریه کاوه، دوره جدید، 14 شهریور 1289، چاپ برلن.
دولت عثمانی از پیشروی در کشورهای اروپایی، به آنان اعتماد کند و برادران شرلی را در امور نظامی و روابط خارجی مشیر و مشار خویش سازد و از موضع ضعف برقراری ارتباط ایران با کمپانی هند شرقی را گامی در جهت رشد و ترقی ایران قلمداد نماید. شکستهای غرور بر باد ده در برابر روسیه تزاری و عقد قراردادهای ذلت بار گلستان و ترکمانچای و از دست دادن بخش وسیعی از آب و خاک ایران، را نیز میتوان یکی از عمدهترین عوامل برخورد انفعالی زمامداران ایران در برابر غرب قلمداد کرد. برخوردی از موضع ضعف و مبتنی بر احساس کهتری. متأسفانه در این مقطع تاریخی، ناکامیها و احساس خودکم بینی حاصل از آن در سطح زمامداران محدود نماند. تلخی این شکستها، موجب شد که بسیاری از جوانان و بخش اعظم نیروهای بالفعل و بالقوه ما که میبایست در جهت رشد و شکوفایی کشوربه کار آید - دچار چنان ذهنیتی شدند که شکست و ناکامی برای کشورهای شرقی، از جمله ایران را امری محتوم و اجتنابناپذیر دانستند به گونهای که رهایی از آن جز به مدد غرب و هدایت و راهنمایی غربیان برایشان متصور نبود. همین ذهنیت، خود موجب تسلیم در برابر غرب و تمکین در برابر اوامر و نواهی و تقلید از گفتار و کردار آنان شد و توفیق غربیان در تهاجم همه جانبهشان بدین مرز و بوم را در پیداشت.
این دور و تسلسل ناکامی و شکست و روابط مبتنی بر احساس کهتری و ناکامیهای حاصل از آن - توسط زمامداران حقیر و ناتوان و بعضا مزدور و خائن - گردابی در دریای متلاطم جامعه ما ایجاد کرده بودکه گویی همه چیز و همه کس را در خود فرو میکشد و چنان تخم یأس و ناامیدی و احساس شکست و ناکامی را در این دیار پراکند که گویی«حس کهتری» در
برابر غرب را در فرهنگ مردم ما نهادینه کردند. حسی که هنوز جامعه ما از آن رنج میبرد. حسی که موجب شده است روشنفکران غرب باورِ ما، نه تنها دیروز که امروز نیز برای درمان هر درد اجتماعی، به غربیان توسل جویند و برای رشد و شکوفایی و توسعه فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و... تئوریهای غربی را توصیه نمایند. روشنفکران امروز ما نیز چون اسلاف خویش از جدایی دین از سیاست،به حاشیه راندن دین و محدود کردن آن به عبادات و روابط انسان با خدا، نهادن قوانین موضوعه به جای قوانین الهی و حذف احکام الهی در صورت مغایرت آن با حقوق بشر غربی و رواج آزادیهای مورد نظر قوانین موضوعه در پارلمانهای غربی و اباحیگری سخن میگویند. ناگفته نماند که در بیان علل غربگرایی و غربزدگی و رواج «حس کهتری» و کاهش اعتماد به نفس و عدم خود اتکایی و چرایی آن، اشاره به شکست چالدران و ناکامی ایران در جنگ با روسیه تزاری، در واقع انگشت نهادن بر علل قریب است. به زعم نگارنده، عوامل متعددی در احساس کهتری و خود کم بینی و در نتیجه فقدان اعتماد به نفس که از عمدهترین عوامل غربگرایی روشنفکران دیروز و امروز ما شده دخیل است که پرداختن بدین مهمّ موجب تطویل کلام است. از عمدهترین عوامل کاهش خودباوری، تضعیف حاکمیت فرهنگ «اسلامی - ایرانی» در جامعه ماست که در عصر سلطه حکومتهای ترک تبار بیگانه، یعنی غزنویان آغاز شد و تا پایان عهد حکومت تیموریان به شدت ادامه یافت. فرهنگی که موجب شده بود ایران اسلامی، در ادوار مختلف تاریخ بلندخود، پرافتخارترین دوران حیات خویش را در سایه آن رقم زند. این دوره شکوفایی که از اواخر سلطه امویان تا اوایل سلطه غزنویان تداوم یافت، دورهای است که ایران اسلامی بزرگترین
اندیشمندان و متفکران را به عالم بشریت عرضه داشت.
مهمترین شاخصهای این فرهنگ که تا چندی پس از سقوط حکومت آل بویه حاکمیت داشت عبارت بودند از:
گرایش به فرق مختلف مذهب تشیع، گرایش ایرانیان اهل سنت به مکتب کلامی معتزله، بهادادن ایرانیان به عقل وعلوم عقلی و عدم اعتقاد به آرای مجبّره و در نتیجه تلاش در جهت رشد و تعالی و...
بر خلاف آن دوران، در ادوار بعد حکام ترک تبار به مبارزه با شیعیان و معتزله پرداختند و آرای مجبّره و کلام اشاعره را ترویج کردند و به تبعیت از اهل حدیث و اشاعره علوم عقلی را علوم تعطیل خواندند، تعلیم و تعلم فلسفه، کلام، ریاضی، هندسه، علم الحیل (مکانیک) و طبیعیات را ممنوع اعلام کردند، جبر باوری را دامن زدند، دانشمندان ایرانی را به جرم تشیع و اعتقاد به کلام معتزله قلع و قمع کردند، بسیاری را تحت عناوین رافضی، باطنی و قرمطی بر دار کردند، آرای مجبّره و اهل حدیث و اشاعره را در باب جبر و برداشت آنان در باب قضا و قدر الهی را ترویج کردند و مبارزه با حکام جور را به فتوای برخی از علمای اهل سنت مبارزه با اولیالامر و حرام دانستند و... و در نهایت روح تلاش و تکاپو و روحیّه دشمن ستیزی وانگیزه تعقل و تفکر را از مردم گرفتند و روح یأس و ناامیدی و تسلیم در برابر ظلم و ستم را در کالبد این مردم دمیدند و صبوری و تسلیم در برابر حکام جور را که به زعم آنان حکومتی مشروع تلقی میشد عبادت و راضی شدن به رضای الهی قلمداد کردند و طی حدود پنجقرن حاکمیت خودچنین باورهایی را آن چنان عمق بخشیدند که حتیدر دوره حاکمیت سلاطین شیعه و حتی اعلام رسمی این مذهب و با وجود تلاش علما و اندیشمندان شیعه برخی از این باورها در ذهن توده مردم پا برجا ماند و
متأسفانه روشنفکران این دیار در گذشته و حال بدون توجه به غنای مکتبتشیع ومواریث ارجمند آن ونقشی که این فرهنگ میتواند در رشد و تعالی جامعه ما داشته باشد و با آنکه بارها در تاریخ معاصر شاهد آن بودهاند که چگونه این مکتب کشور ما را از مهالک و خطرات رهانیده است، به تبعیت و تقلید از غرب و بدون توجه به تفاوتهای بیّن و آشکار مسیحیت تحریف شده و دین مقدس اسلام و مکتب اهل بیت، با تکیه بر آرای وارداتی غرب و پذیرش و اشاعه مباحثی چون پلورالیسم و سکولاریزم به مقابله با دین برخاستهاند و آگاهانه یا ناآگاهانه - در جهت خواست استعمار- بر آنند که به زعم خویش مستحکمترین تکیهگاه مردم و مهمترین پشتوانه رشد وتعالی را از آنان باز ستانند.
سیدحسن تقیزاده، بنا به نوشته خود، در روز آخر ماه رمضان سال 1295 هجری قمری در یک خانواده روحانی در شهر تبریز پا به عرصه وجود گذاشت. وی ششمین فرزند خانواده بود که پس از تولد چهار برادر دوقلو و یک برادر دیگر دیده به جهان میگشود. از پنج فرزندی که پیش از او به دنیا آمده بودند، تنها دو تن زنده ماندند و سه کودک دیگر در همان دوران نوزادی در گذشتند. پس از وی نیز دو کودک دوقلو متولد شدند. یکی از آنها پسر بود و زود در گذشت و کودک دیگر دختری بود که او را ربابه نام نهادند که بعدها، پس از جدایی از همسر اولش، به عقد ازدواج میرزا محمدعلی خان (تربیت)، رفیق شفیق و یار همفکر و هم مسلک تقیزاده در آمد.
بنا به نوشته تقیزاده: پدرش سید تقی، از سادات حسینی بود. وی در خانوادهای ملاک که مالک بخش عمده اراضی«ونند» در آن سوی رود ارس بود نشو و نما یافت. سپس به حمایت و سرپرستی میرعلی برادر
بزرگش، برای تحصیل عازم تبریز شد و سالها در مدرسه «حاج صفرعلی» به تحصیل علوم حوزوی متداول در عصر خویش پرداخت. آنگاه برای ادامه تحصیل عازم نجف اشرف شد و هفده سال در حوزه نجف از محضر اساتید بزرگ آن حوزه از جمله شیخ مرتضی انصاری کسب فیض کرد؛ سپس به تبریز بازگشت و در این شهر رحل اقامت افکند. تقیزاده به روحیه وطن دوستی مردم آن سوی ارس اشاره میکند که در آن روزگار، هنوز خود را ایرانی میدانستند. وی بر این نکته تأکید میکند که در دوران جوانی او، معمرینی بودند که دوران پیش از جدایی سرزمینهای ماورای ارس از خاک ایران را به یاد داشتند. او در «زندگی طوفانی»، در این خصوص مینویسد:
«پدرم به این اندیشه که در عهد ولادت، اسمش در دفتر نفوس مسقط الرأس خود، ثبت شده و این موجب آن تواند شد که تبعه روس شمرده شود، اقدام کرد که اسم او را در آنجا از دفتر خارج کنند و این کار به عمل آمد. لذا وی خود را ایرانی کامل میشمرد.»
تقیزاده ، درباره احساسات و عواطف وطنخواهانه مردم ماورای ارس داستانی را که یکی از اهالی قریه «سوجا» نزدیک جلفا برایش نقل کرده بود بازگو میکند که نقل کامل آن در اینجا موجب تطویل کلام است. ولی ماحصل آن داستان این است که پیرمردان روستایی در آن سوی ارس به نام «یاجی» در پاسخ به پرسش کسی که از آنان پرسیده بود، با توجه به اینکه قاعدتا عمر آنان کفاف نمیدهد از سایه و زیبایی نهال چناری که سخت از آن مراقبت میکنند بهرهمند شوند، چرا رنج کاشت و داشت نهال چنار میدانگاه را بر خود هموار میسازند. با چشم گریان گفتند: از خدا آنقدر عمر میخواهیم که این درختها تناور شوند و این سرزمین باز به ایران بازگردد و مأمورین مالیاتی دولت ایران از ما مالیات بخواهند و ما
نداشته باشیم مالیات خود را بپردازیم و آن مأمورها پاهای ما را به این چنارها بسته و شلاق بزنند. تقیزاده پس از نقل کامل این داستان مینویسد که پدر من و خانواده او در آن سوی رود ارس دارای همین احساسات بودند.
وی در مورد خصوصیات و حالات پدر خود مینویسد:
«پدر من زاهد بود به افراط و همه عمر را با قناعت به سر برد. تمام اوقاتش با عبادت میگذشت و در مدت عمرش یک روز هم پنجاه و یک رکعت نماز، از فریضه و نافله و از آن جمله نماز شب، از او فوت نشده بود. بیست و چهار سال در تبریز مرجعیت درجه اول داشت و دارای محراب و مسجد بود و در این مدت به مهمانی نمیرفت و هیچ وقت (الا خیلی نادرا) قبول مهمانی نمیکرد. از کسی چیزی نمیگرفت. مگر گاهی به عنوان وجوه بریه، یعنی مال امام و خمس از اشخاص معدودی، خیلی پارسا و کاسب و تاجر که مال حلال داشتند. پدرم با دیوانیان معاشرت نمیکرد و به شدت از اختلاط با آنها پرهیز داشت. رفتارش با عیال خود (مادرم) بسیار خوب بود و هیچ وقت از مقررات شریعت خارج نمیشد. در تربیت اولاد سختگیری زمان قدیم را داشت و به طریقه افراطی خشک مقدسی و دور نگهداشتن آنها از سرگرمیهای جوانان، سلوک میکرد. یکی از خصایص پدرم اجتناب شدید از غوغا و تعصبات مذهبی بود. او به بسیاری از حرفهای روضهخوانها اعتقاد نداشت و رد میکرد ولی نه با مبارزه و هم به طعن و تکفیر فرق مذهبی دیگر هیچ وقت همراهی نمیکرد. حوزه تدریس داشت برای طلاب. ولی مرافعه نمیکرد. در مدت عمر خود مالی نیندوخت و ملکی جز خانه مسکونی نداشت و به نهایت قناعت و اعتدال گذران مینمود. او مردی زاهد و گوشه گیر بود. امامت جماعت مسجدی
را داشت. هر گاه در مسیر او سر و صدایی بود برمیگشت که مبادا به ولیعهد و کسان او برخورد نماید. مظفرالدین میرزا که ولیعهد بود چندین مرتبه خواسته بود با او ملاقات کند حاضر نشده بود. عاقبت در عید فطر گیر آورد. آخوندی داشتند سید بحرینی یا مخبرالعلما آمد که این میخواهد در خدمتتان نماز عید فطر بخواند. آمد آشنا شدند. گاهی هم شد که منزل ما آمد. پدرم در ماه شوال 1314 قمری به مرض حصبه وفات کرد و نعش او در وادی السلام نجف مدفون است. پس از وفات پدرم دو سه سالی یا بیشتر ما با برادران در خانه پدری با هم زندگی میکردیم و بعد من و سید جواد مرحوم(1)در خانه مجاور که مال پدرم بود ساکن شدیم و پس از آنکه سید جواد متأهل شد، من جدا شده و در خانه کوچک مجاور که باز ملک پدرم بود به تنهایی ساکن شده و چند سالی با یک خدمتکار پیر خانه پدری زندگی کردم.»(2)
بنابر آنچه تقیزاده در باب تحصیلات خود نگاشته، وی در پنج سالگی قرآن خواندن را به طور کامل فراگرفته، قبل از هشت سالگی به ترتیب گلستان سعدی، جامع عباسی شیخ بهایی، نصاب الصبیان، کتاب ترسل و ابواب الجنان و تاریخ نادری میرزا مهدی و تاریخ معجم و درّه نادری را خوانده و در هشت سالگی کتاب امثله را میآموزد؛ سپس صرف میر و سایر قسمتهای جامع المقدمات را فرا میگیرد و تحصیلات خود را تا پایان دوره سطح و خواندن رسایل و مکاسب و شرح کبیر
(ریاض) و کتاب فصول و در عرض آن شرح شمسیه و شرح مطالع در منطق را ادامه میدهد. این تحصیلات تا حدود بیست سالگی وی دوام داشت. تقیزاده مینویسد:
«به واسطه علاقه شدیدم به علوم عقلی از چهارده سالگی شروع به خواندن ریاضیات کردم و ابتدا خلاصة الحساب شیخ بهایی و علم هیئت فارسی قوشچی و تشریح الافلاک شیخ بهایی را درس خواندم.»
وی در این نوشتار، پس از ذکر نام سایر کتب متداول ریاضیات و هیئت قدیم در حوزههای علمیه، از قبیل شرح چغمینی و اصول هندسه اقلیدس و تحریر نصیرالدین طوسی و آثار بطلمیوس و ارشمیدس و زیج الغ بیک، چنین ادامه میدهد:
«علاوه بر کتب مذکور به بسیاری کتب دیگر نجومی و حسابی و غیره مراجعه و مطالعه نموده و در آنها کار کردم، از یک طرف شوقی به علم رمل و جفر و اعداد پیدا کردم و چندی در این رشتهها کار کردم.»
وی در باب دیگر تحصیلات متنوع و همه جانبه خود مینویسد:
«از طرف دیگر مایل به تحصیل علم طب شدم و ابتدا نزد اساتید قدیمه به فراگرفتن طب قدیم از شرح نفیسی و شرح اسباب مشغول شدم و همچنین به علم حکمت و کلام و مخصوصا کتاب شرح تجرید الکلام قوشچی که بین طلاب معمول بود و منظومه حاج ملاهادی سبزواری و سایر کتب حکمت و انواع معقول پرداختم و تقریبا در سن هفده و هجده سالگی پیشرفت زیادی در این اقسام علوم قدیمه کرده بودم و به فراگرفتن طب جدید فرنگی مایل شدم و برای کسب مقدمات آن از طرفی علم تشریح و همچنین علم فیزیک و شیمی و هم حساب و هندسه فرنگی و
جغرافیا و هیئت فرنگی را یاد گرفتم و مخصوصا به یادگرفتن زبان فرانسه پرداختم. این زبان و فنون جدید را به همراهی رفیق و همدرس خودم میرزا محمدعلی خان (بعدها معروف به تربیت) نزد میرزا نصراللّه خان سیف الاطباء، پنج شش سال (از سنه 1311 تا 1316) درس خواندیم. از حدود 1310 تا 1314 این رشته تحصیلات را در خفا بدون اطلاع پدرم دنبال میکردم و اگر مطلع میشد به شدت مانع میشد. خصوصا که به دلالت برادر بزرگم سیدمرتضی که او قدری فرانسه خوانده و به علوم عقلی رغبت داشت، نزد یکی از علمای شیخیه مشغول درس گرفتن کتب شیخ احمد احسائی شدم و محرمانه قبل از طلوع آفتاب پیش آن استاد یعنی شیخ علی معروف به «جوان» رفته و از شرح فوائد شیخ احمد احسائی درس میخواندیم.»(1)
«همه این کارها بین سنه 1309 و 1315 قمری [تقریبا بین سنین 14 تا 20 سالگی وی] جریان داشت و پس از آن تمایل من بیشتر به علوم فرنگی شد و کتب فرانسوی و کتب ایرانی متجددین را میخواندم و هم کتب ترکی عثمانی و کتب عربی مصری را خیلی زیاد خواندم و نیز تمایل زیادی به امور و افکار سیاسی و آزادیطلبی پیدا کردم که به تدریج شدت یافت.»(2)
در مورد تحصیلات و دوره زمانی تحصیلات تقیزاده آنچه میتوان گفت: اولاً تأمّل در باب طول زمان تحصیلات و حجم کمی و کیفی وتنوع دروسی است که وی از محضر استادان خود آموخته است که قضاوت در باب امکان تحصیل و تعمق و تدبر در این همه دروس متنوع در یک دوره
زمانی شش هفت ساله (از چهارده سالگی تا بیست الی بیست و یکسالگی) را به عهده اهل فن میگذاریم. ثانیا عنایت بدین نکته که تقیزاده بر خلاف سنت معهود و روال معمول در حوزههای علمیه که به واسطه نوع رابطه «استاد- شاگردی» طالبان علم به شدت متأثر از استادان خود بودهاند و مخصوصا در باب اخلاقیات و تربیت نفس، معمولاً رابطه مراد و مریدی بین استاد و شاگرد برقرار میشود، وی هیچ اشارتی به این نوع مناسبات و وابستگیهای عاطفی در دوران تحصیلات حوزوی خود نداشته و از هیچ یک از استادان خود در این دروس یادی نمیکند. عجیب اینکه علیرغم تعریف و تمجید بسیار از فضل و دانش و سیر و سلوک زاهدانه پدرش که بنا به گفته وی در تبریز «مرجعیت تامه داشته و در نهایت زهد میزیسته» نه تنها متأثر از ویژگیهای پدر خویش نبوده، بلکه در امر تحصیل علم، بر خلاف رأی و نظر و سلیقه پدر اهل علم و روحانی خویش عمل میکرده است که این نشانه عدم همبستگی معنوی و عاطفی میان پدر و پسر است.
بنابر آنچه تقیزاده خود مینویسد، وی، در کسوت روحانیت، در دوران جوانی، بیش از هر یک از افرادی که به طور مستقیم با آنان مراوده داشته، تحت تاثیر کسانی بوده است که از طریق مطالعه آثار قلمیشان، بدانها ارادت یافته و جالب آنکه این کسان اغلب نه تنها صبغه دینی نداشتهاند، بلکه در زمره روشنفکران دین ستیز، لائیک و یا بیاعتنا به مسائل دینی محسوب میشدند.
وی مینویسد:
«خواندن کتب طالبوف و آنچه نظیر آنها به دست میآمد و مخصوصا نوشتجات میرزاملکم خان (که از هر چیز بیشتر این
یکی در من تأثیر عظیم نمود.(1)) و مطالعه مرتب روزنامههای
«اختر» استانبول، «ثریا»، «پرورش» و «حکمت» که در مصر منتشر میشد و «حبلالمتین» کلکته و خواندن سیاحت نامه ابراهیم بیک که از کتب ممنوعه بود و جراید «ژون ترکها» که در پاریس منتشر میشد و محرمانه به ایران میرسید، مانند «شورای امت»، افکار مرا به حدی نضج داد که در سال 1316، حوزهای از اشخاص بیدار و متجدد تبریز تشکیل دادیم که ابتدا من و رفیقم میرزا محمد علی خان تربیت و آقا سید محمد شبستری (بعدها ابوالضیاء و صاحب امتیاز روزنامه یومیه (ایران نو) و میرزا سید حسین خان (بعدها معروف به عدالت به اسم روزنامه عدالت که داشت) و مشهدی علی اصغر اردوبادی معروف به ملت بودیم و به تدریج دایره وسعت گرفت.»(2)
آرینپور در مورد این جمع روشنفکری و نقش میرزا سید حسین خان عدالت مینویسد:
«این مرد روشنفکر که بعدها به واسطه نشر روزنامه «عدالت» به این نام معروف شد، در جوانی به روسیه رفت و چندی پیش عموزاده خود «میرزا جعفرخان» کنسول ایران در حاجی طرخان ماند و بعد به پترسبورگ رفت و در آنجا زبان روسی آموخت و با تمدن اروپایی آشنا شد و در پترسبورگ قریب دو سال مصاحب و انیس سید جمالالدین افغانی بود و نفس سید تأثیر عجیبی در وی
1) تقیزاده در جای دیگری مینویسد: باید بگویم از اول مایه اطلاعات و فهم سیاسی من صدی هشتادش از میرزاملکم خان بود. از همه جا کتابهای او را پیدا کرده، میخواندم. در مسیر زندگی سیاسی من تأثیر عمدهای کرد. شاید خیلی اشخاص دیگر هم تحت تأثیر حرفهای او قرار گرفتند. زندگی طوفانی، ص 383
2) زندگی طوفانی، صص 27-26.
کرد. وی در حدود سال 1314 ه ق از روسیه به تبریز بازگشت. میرزا سیدحسین خان چون به تبریز آمد، با سید محمد شبستری که بعدها معروف به ابوالضیا شد، ملاقات کرد و با او رفیق و مأنوس گشت و این دو بعدا سیدحسن تقیزاده و میرزا محمدعلی تربیت را پیدا کرده، هسته مرکزی مروجین افکار جدید را تشکیل دادند.»(1)
«سیدحسین خان روزنامه «الحدید» را در سال 1315 ه ق پدید آورد، ولی از این روزنامه تنها سه شماره منتشر شد و میرزا حسین خان را کنسولگری روسیه در تبریز به خدمت خود برد و انتشار آن موقوف گشت. روزنامه الحدید بعد از مدتی، به سال 1323، باز به مدیریت سید محمدشبستری (ناشر روزنامههای مجاهد و ایران نو) انتشار یافت و از روز پنجشنبه دوم جمادی الاولی 1323 ه ق تا اعلام مشروطیت ادامه داشت و بعد از انقلاب نام آن به «عدالت» تغییر یافت.»(2)
کسروی در مورد همین گروه روشنفکری مروجین افکار جدید مینویسد:
«در سالهای بازپسین، در اینجا[تبریز] هم کسانی پیدا شده بودند که معنی کشور و زندگانی تودهای را میفهمیدند و از چگونگی کشورهای اروپایی آگاه بودند و آرزوی کوششی را برای برداشتن خودکامگی [استبداد ]میکردند و اینان کمکم یکدیگر را شناخته، دسته گردیدند و به کوششهایی میپرداختند. از آنان کسانی را میشناسیم و کسانی را هم نامهاشان شنیدهایم و اینک آنچه میدانیم در اینجا میشماریم:
میرزا خداداد حکاک باشی، برادرش میرزا محمود، سید حسن تقیزاده، میرزا سید حسین خان(عدالت) سید محمد شبستری (ابوالضیا)، سید حسن شریف زاده، میرزا محمدعلی خان(تربیت)، حاجی علی دوافروش، میرزا محمود غنی زاده، حاجی میرزا آقا فرش فروش، کربلایی علی موسیو، حاجی رسول صدقیانی، میرزا علی قلی خان صفروف، آقا محمد سلماسی، جعفر آقا گنجهای، میرزا علی اصغر خویی، میرزا محمود اسکویی، مشهدی حبیب، اینان با همراهان دیگرشان که ما نمیشناسیم، هر یکی از راه دیگری بیدار شده بودند و کسانی از ایشان که «تقیزاده» و «شریف زاده» و «ابوالضیا» و «تربیت» و «عدالت» و «صفروف» باشند، دانش نیز اندوخته و برخی از زبانهای اروپایی را میدانستند و در حبلالمتین و دیگر جاها، گفتارها مینوشتند.»(1)
علاوه بر کسانی چون میرزاملکم خان، طالبوف و دیگر دوستان و همفکرانش که برشمردیم، پزشکی بود به نام دکتر محمد کرمانشاهی، معروف به «کفری» که تقیزاده تعلیم و تربیت خود را مرهون او نیز میداند:
«در این اوقات عنایت یزدانی مرا به محضر دانشمند بزرگی هدایت کرد که مایه کم و بیش معرفت من، به اندازه زیادی مدیون استفاضه از تربیت اوست. توضیح اینکه... امین الدوله در اواسط سنه 1314 قمری به تهران احضار و رسما به صدراعظمی منصوب شد. پس از وی ظاهرا نظام السلطنه و بعد از او حسنعلی خان گروسی «امیرنظام»، پیشکار آذربایجان شد. تاریخ مأموریت او در
1) کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج 1، صص 151-150.
نظرم نیست و میتوان تحقیق کرد. لکن مسلما در 1316 در تبریز بود. مشارالیه دکتر کرمانشاهی معروف به «کفری» را که از بزرگترین دانشمندان زمان خود بود، به سمت طبیب مخصوص خویش به تبریز آورد و چندی بعد من سعادت تلمذ در محضر او یافتم و مدتی که گمان میکنم دو یا سه سال بود یا بیشتر در حوزه درس او حاضر شده و علم فیزیک و تشریح و فیزیولوژی و پاتولوژی میخواندم.»(1)
تقیزاده تحت عنوان دوران تدریس مینویسد:
«در حدود سنه 1316 قمری مرا به سمت معلمی فیزیک در دارالفنون مظفری تبریز (که در واقع شعبه دارالفنون تهران بود) پذیرفتند. در سنه 1319 ما چهار نفر رفیق یعنی من و میرزا محمدعلی خان تربیت و میرزا حسین خان عدالت و آقا سید محمد شبستری (ابوالضیاء) به تأسیس مدرسهای به اصول جدید و برای تعلیم علوم جدیده والسنه خارجه اقدام کردیم به اسم «تربیت». توضیح آنکه تا آن وقت، جز مدرسه دولتی دارالفنون (معروف به معلم خانه) در تبریز مدرسهای به اصول جدید به وجود نیامده بود(به جز آنکه «مدرسه کمال» تأسیس میرزا حسین معروف به کمال در یک محله دور دستی تازه دایر شده بود و بی سر و صدا دروس ابتدایی میداد.) در این اوقات قاسم خان والی (سردار همایون بعدی)، دست به بعضی اقدامات مدنی مانند تأسیس چراغ برق و تلفن و چاپخانه سربی زد و اعلان مدرسه
1) زندگی طوفانی، صص 31-30.
تربیت هم با حروف سربی در آن چاپخانه کوچک طبع شده و به دیوارهای معابر چسبانده شد.
این دو گناه، یعنی تأسیس مدرسهای که زبانهای فرانسه و انگلیسی و روسی و فنون جغرافیا و فیزیک و غیره تعلیم میخواست بدهد و چاپ سربی که آن هم بدعت بود، آخوندهای متعصب را به جوش آورد و از جمله حاج سید محمد یزدی معروف به «طالب الحق» پسر حاج سید باقر یزدی و برادر زاده آقا سید علی آقا یزدی (پدر آقا سید ضیاءالدین طباطبایی) که این آقا سید علی در آن وقت در تبریز محراب و منبر داشت، عَلَمی بر ضد این مدرسه بلند کرد و فریاد وااسلاما بر کشید و اتفاقا مصادف با اوایل محرم هم بود و او در مجالس وعظ و روضه خوانی به نهایت شدت، مردم را بر ضد مدرسه برانگیخت و نزدیک بود فتنه و غائلهای بزرگ برپا شود و مردم به مدرسه بریزند. پس مدرسه قبل از دایر شدن کامل آن، بسته شد.»(1)
لازم است در اینجا، بر سبیل ایجاز اشارتی به مسئله مخالفت روحانیون با مدارس جدید بنماییم. چرا که بسیاری از روشنفکران و مؤسسین مدارس جدید در آن روزگار و کسانی که به تاریخچه تعلیم و تربیت در ایران پرداختهاند، بدوناشاره به علل و انگیزههای این گونه مخالفتها، یا با ارائه دلایلی غیر موجه و بعضا واهی که حاصل ذهنیت منفی آنها نسبت به روحانیت است، از قبیل آنچه تقیزاده دلیل مخالفت روحانیون با مدرسه تربیت دانسته مثل تدریس زبان خارجی و علوم جدید و چاپ اعلامیه با حروف سربی! و یا استفاده از «تخته سیاه» در مدرسه و نشستن دانشآموزان روی نیمکت و نظم ونسق مدارس جدید
1) زندگی طوفانی، صص 28- 27.
که با زدن زنگ، دانشآموزان به کلاس میرفتند و تعطیل میشدند و دلایل غیرمنطقی و نا موجهی از این دست خواستهاند به زعم خویش از سویی علل واقعی را در پس تشبثات نامعقول پنهان کنند و بدین وسیله رفتار روحانیون آن عصر را غیرمنطقی و غلط جلوه دهند و از طرفی علل واقعی را که چیزی جز شخصیت غربگرا و نوع عملکرد دین ستیزانه غالب مؤسسین این گونه مدارس نبود، در پسپرده استتار نگهدارند. به نظر میرسد آنچه موجب مخالفت روحانیون با مدارس جدید بوده است، چیزی جز ویژگیهای شخصیتی بنیانگذاران اینگونه مدارس نبوده است. چرا که از بد حادثه، نخستین مدارس جدید، در ایران به تبعیت از برخی کشورهای همجوار همچون عثمانی و بلاد قفقاز و یا به تقلید از مدارس غربی، توسط روشنفکرانی تأسیس میشد که غرضشان از تأسیس این مدارس ترویج فرهنگ غرب(نه تنها علوم غربی) بود. این مؤسسین که به تقلید از روشنفکران غربی، دین ستیزی را از مهمترین اصول پذیرفته شده روشنفکری میدانستند، غالبا در جامعه ما، به اسم روشنفکر، کوس بیدینی و لامذهبی میزدند و دین را سد راه رشد علم و دانش میدانستند و علم و دین را غیرقابل جمع میدانستند و طبعا این باور در ذهن روحانیون دور از حقیقت نبود که این مؤسسین قطعا مروج افکار خود در مدارس خواهند بود و میکوشند، تخم لامذهبی را در ذهن پاک کودکان بپراکنند. لذا به نام دفاع از دین و برای جلوگیری از رواج فرهنگ غرب، در واقع نه با مدارس جدید، بلکه با بنیانگذاران چنین مدارسی و اهدافی که آنان(1)در پی آن بودند به مخالفت برمیخاستند.
1) همان گونه که پیشتر گفته شد، مؤسسین بر این باور بودند که برای رشد و توسعه و ترقی کشور و جبران عقب ماندگیها و رسیدن به تعالی کشورهای غربی، راهی جز تقلید صرف از غرب و حذف دین از زندگی مردم وجود ندارد.
البته بعید نیست که کسانی نیز بودهاند که بدون درک نظر روحانیون دوراندیش و آگاه، صرفا از سر تقلید و تبعیت از این دسته، با مدارس جدید مخالفت و برای توجیه کار خود، دلایل غیرموجهی مطرح میکردهاند.
بسیاری از ما به یاد داریم که در گذشته، هر کس چند کلاسی درس خوانده بود، به عنوان روشنفکر یا منورالفکر و متجدد، در مقابل دین و دینباوری موضع میگرفت و تنها عامل عقب ماندگی کشورهای آسیایی و افریقایی را، رواج دین و دین باوری میدانست. به یاد داریم که نوجوانان ما، همین که پا به عرصه دبیرستان میگذاشتند، کوس لامذهبی میزدند و در دانشگاههای ما، دین باوری را مترادف با تحجر و واپسگرایی میدانستند و عالم بودن و مؤمن بودن را مانعهالجمع میدانستند. سخن در خصوص رواج این دیدگاهها و رونق آن تا پیش از قیام 15 خرداد، نیازمند بحث مستوفایی است که در این مختصر نمیگنجد.
علیایحال، تأسیس مدرسه تربیت توسط تقیزاده و همفکرانش نیز بر همین موضعگیری استوار است و در واقع مخالفت روحانیون تبریز با مدرسه تربیت، چیزی نبود جز مخالفت با تقیزاده و هم مسلکان او که در آن روزگار در زمره روشنفکران غرب باور بودند و مروجین فرهنگ فرنگ. ما، با شناختی که از تقیزاده و طرز تفکر او و رفقایش داریم به روشنی میدانیم که علت مخالفت روحانیون و مؤمنین تبریز، مسلک و منش غرب باورانه آنان بود و آماج حمله مردم، خود مؤسسین مدرسه
تربیت بودند و آنچه تقیزاده به عنوان علت مخالفت روحانیون با مدرسه تربیت القا میکند، دلایلی بیاساس و دور از حقیقت است.
درباره انتشار «گنجینه فنون» تقیزاده خود مینویسد:
«در سنه 1320 هجری قمری به همدستی سه نفر از رفقا یعنی میرزا محمدعلی خان (تربیت) و میرزا سیدحسین خان(عدالت) و میرزا یوسف خان آشتیانی اعتصام دفتر (بعدها اعتصام الملک رئیس کتابخانه مجلس شورای ملی) که تحت اسم رمزی (ی.ی) مینوشت مجلهای علمی به اسم «گنجینه فنون» در تبریز تأسیس کردیم که هر پانزده روز یک بار به خط نستعلیق زیبا و چاپ سنگی نشر میشد. این مجله یک سال دوام کرد و بیست و چهار شماره از آن منتشر گردید. شماره اول مجله در غرّه ذیالقعده سنه 1320 (30 ژانویه 1903 مسیحی) و شماره آخر آن 15 شوال 1321 (ژانویه 1904) انتشار یافته است. خاتمه سال اول مجله مقارن بود با تصادم بین ژاپن و روسیه در اقصای شرق که به زودی جنگ شروع شد و با ظهور مرض «وبا» در ایران و انتشار آن، به تدریج من و رفیق خودم میرزا محمدعلی خان(تربیت) از تبریز به خارج رفتیم.»(1)
تقیزاده ذیل سفر شامات و مصر مینویسد:
«حرکت ما از تبریز تا آنجا که خاطرم است در حدود اوایل سال
1) زندگی طوفانی، صص 36-35.
1322 هجری قمری بود. قبل از حرکت ما از تبریز، مرض وبا «کلرا» در جنوب ایران شیوع پیدا کرده و مرتبا به همه نقاط ایران پیش میرفت. چون من تحصیل طب کرده بودم به تمام وسایل ممکنه متشبث شدم که خانه خودمان را از سرایت مرض محفوظ بدارم. آب انبار را آب تازه بستیم. مجرای آب را به کلی مسدود کردیم که یک قطره آب نیاید. همه نوع دواجات تهیه کرده بودیم، برای دفع میکروب. ولی قبل از آنکه وبا به تبریز برسد از تبریز رفتیم.»(1)
تقیزاده و میرزا محمدعلی خان تربیت که در این سفر همراه یکدیگر بودند، سفر خود را از معبر جلفا در کنار رود ارس به سمت نخجوان و ایروان و تفلیس، به مقصد خاک عثمانی و شهر استانبول آغاز میکنند. طبعا این سیر و سفر در تکوین شخصیت او تأثیر بسزایی بر جای نهاد. وی پس از پشت سر نهادن نخجوان و ایروان به تفلیس میرسد. تقیزاده درباره این شهر مینویسد:
«تفلیس پایتخت گرجستان و پایتخت قفقازیه هم بود. آذربایجانیها برای رفتن به استانبول از آنجا میرفتند. در تفلیس که برای ما اولین دروازه اروپا بود و مانند اینکه به اروپا رفتیم همه دستگاه فرنگی و روسی بود. چندی در آنجا ماندیم در حدود یک ماه و خیلی کسب معرفت کردیم، از اینکه محشور میشدیم با اشخاصی که در قفقازیه تربیت شده و متجدد بودند.
از همه مفیدتر آشنایی با محمد آقا شاه تختینسکی بود که شخصیت معروف و مشهور بود که روزنامه ترکی روزانه به نام «شرق روس» تاسیس کرده بود. این شخص بسیار تربیت شده و
1) زندگی طوفانی، ص 37.
عالم و فوق العاده متجدد بود، به حدی که به عقیده من نظیری در ممالک اسلامی نداشت، چه عثمانی و چه ایران و هندوستان و همه ممالک اسلامی. وی اول در روسیه، بعد از آن در فرانسه و آلمان تربیت شده و عقاید عصر جدید را داشت. میتوان گفت بعینه مثل یک فرنگی بود. مانند او در مشرق من ندیدم. اینها پدرشان در محل متمول بود. بنابراین محمد آقا خیلی پولدار بود و تمام پول خود را در راه مطبعه و روزنامه صرف کرد...
از جمله اصلاحاتش این بود که خطی جدید برای عربی و عثمانی و ترکی اختراع کرد. اسمش را «محمدآقا خطی» گذاشته بود و هر روز یک ستون در آنجا به آن خط میگذاشت و مقاله راجع به رفع حجاب نیز مینوشت... او خیلی متجدد و دانا بود. من همیشه درباره او میگفتم او اولین عالِم است.»(1)
تقیزاده پس از ترک تفلیس وارد باطوم میشود و سپس عازم استانبول میگردد. پس از شش ماه توقف در استانبول با یک کشتی اطریشی وارد اسکندریه میشود. تقیزاده خود در باب غرض اصلیاش از این مسافرت مینویسد:
«مقصد اصلی ما از مسافرت، مصر بود که آزاد آزاد بود و قصد ما تأسیس روزنامه در آنجا بود. در آنجا (قاهره) روزنامه «حکمت» منتشر میشد. با نویسنده آن میرزا مهدی که خود را زعیم الدوله و رئیس الحکما میخواند و کتابی هم درباره بابیه دارد و خود را اول عالم میدانست آشنا شدیم. نزدیک مدت شش ماه در مصر ماندیم. ولی تابستان که آمد و هوا گرم شد مانند اینکه آتش میبارید. ناخوش شدم و خیلی مقاومت کردم. نشد. به ناچار اواخر
1) زندگی طوفانی، صص 40- 38، نقل به اختصار.
تابستان از مصر حرکت کردیم رفتیم بیروت.»(1)
تقیزاده پس از یک توقف چهل و نه روزه در بیروت، عازم دمشق شده و یک هفته در دمشق مانده، مجددا از طریق تفلیس به تبریز مراجعت مینماید و بنا به گفته خود: «ظاهرا در ماه شعبان 1323 وارد تبریز شدیم. این دفعه که تبریز آمدیم محرمانه با دوستان سیاسی خیلی نزدیک مشغول امور سیاست و فعالیت بر ضد استبداد و تبلیغ آزادی شدیم. این اوقات مقارن همان اوقاتی بود که در تهران جنبش و نهضت مشروطیت شروع شده و اوایل انقلاب بود.»(2)
پس از صدور فرمان مشروطه، مجلس، مرکب از عدهای از رجال سیاسی هفتهای دو روز تشکیل میشد و اعضای این جلسه مشغول تدوین نظامنامه انتخابات مجلس بودند. این نظامنامه پس از تهیه، در روز پنجشنبه چهاردهم شهریور(16 رجب 1324) جهت توشیح به دربار ارسال گردید. مظفرالدین شاه، با وجود کارشکنی درباریان روز هفدهم شهریور(19 رجب 1324) آن را توشیح کرد و بدین ترتیب زمینه لازم برای انتخابات نمایندگان فراهم شد.
براساس این نظامنامه، 60 نماینده از میان اصناف مختلف برای تهران انتخاب شدند روز یکشنبه چهاردهم مهرماه (18شعبان 1324)، مجلس با حضور این نمایندگان که مرکب از نمایندگان شاهزادگان و قاجاریان، علما و طلاب، بازرگانان، اعیان، پیشه وران و یک نماینده از طرف زردشتیان بود، در حضور مظفرالدین شاه و نمایندگان دول مختلف افتتاح شد.
انجمن ملی تبریز نیز، مدتی بعد نمایندگان اصناف مختلف تبریز را
بدین شرح برگزید و پس از چندی، با وجود کارشکنیهای محمدعلی شاه و عمال وی در ولایات که میکوشیدند به هر نحو جلو اعزام نمایندگان شهرستانها را سد نمایند، عازم تهران شدند. نمایندگان تبریز در این دوره، عبارت بودند از:
حاجی میرزا ابراهیم آقا، آقامیرزافضلعلی، سید حسن تقیزاده، مستشار الدوله، حاجی امام جمعه خویی، احسن الدوله، هدایتاللّه میرزا، میرزا عبدالرحیم طالبوف، میرهاشم دوچی، حاجی محمدآقا حریری، حاجی میرزا آقا فرش فروش و شرف الدوله.
کسروی پس از نقل اسامی فوق مینویسد:
«تقیزاده چند روز پیش از جنبش تبریز آهنگ مصر کرده بود و چون از برگزیده شدن خود آگاه گردید، یکسره روانه تهران شد و این زمان در مجلس میبود. میرهاشم نیز در تهران میبود و اعتبارنامه او را با تلگرافخانه فرستادند.»(1)
ظاهرا کسروی بین سفر اول تقیزاده که از طریق روسیه عازم مصر شد و سفر دومش که از طریق روسیه عازم تهران بود، خلط کرده، مطلب فوق را به اشتباه در تاریخ مشروطه ذکر کرده است. اما آنچه مسلم است، هنگامی که تقیزاده به نمایندگی انتخاب شد در تبریز نبود و در تهران زندگی میکرد.
عبدالحسین نوایی نیز مینویسد:
«آقای تقیزاده در آن اوقات در تهران بودند و هر روز بنا به عشق به امور سیاسی و اجتماعی در جلسات مجلس به عنوان تماشاچی حاضر میشدند تا اینکه یک روز تلگرافی از آذربایجان رسید که
1) کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج1، ص 190.
ایشان را در ازای خدمات گرانبها به مشروطیت و ایجاد اساس نو و فعالیت ایشان در تبریز به وکالت انتخاب کرده بودند. پس از دریافت این تلگراف ایشان هم از آن روز به بعد از محل تماشاچیان به جایگاه وکلا منتقل شد.»(1)
برای روشن شدن چگونگی انتخاب وی به نمایندگی و سفرش به تهران از طریق روسیه، بد نیست خاطرات تقیزاده را در این مورد به اختصار نقل نماییم:
«این جانب در این اوقات که در تبریز خبر و اثری از آزادی و مشروطیت و مجلس و از وقایع تهران نبود، مأیوس شده به قصد رفتن به تهران از تبریز حرکت کردم تا از راه روسیه خود را به تهران برسانم. در این مسافرت مرحوم میرزا علی محمدخان (تربیت) که در زیر تربیت من بود با من همراه بود. وقتی از سر حد جلفا عبور کردیم برای دیدن منسوبین خانواده پدرم در حوالی اردوباد به قریه «ونند» رفتم. به علت جنگ میان ارامنه و مسلمانان قفقاز، شانزده روز توقف اجباری در آن قریه داشتیم. وقتی که مجددا به جلفای روسیه رسیدیم دوستانی که در آنجا داشتم خبر دادند که از جلفای ایران اطلاع پیدا کردند که روز قبل در تبریز انقلاب پیدا شده و مردم به کنسولخانه انگلیس رفتهاند. من که نهایت شوق به اشتراک در این کار انقلاب داشتم ابتدا قصد کردم که دوباره از رودخانه ارس رد شوم و برگشته به تبریز بروم. اما چون تشریفات تجدید تذکره و سایر مقدمات قدری مشکل به نظر آمد عزم به مداومت در راهی که از اول قصد داشتم جزم کرده و از جلفا به نخجوان آمدم و از آنجا با راهآهن تا تفلیس رفتم. در تفلیس
1) مجله یادگار، سال چهارم، شماره پنجم، ص 40.
دوستان آزادی طلب انقلابی متعدد داشتم که از آن جمله بود میرزا جلیل محمد قلیزاده مؤسس و مدیر روزنامه ملانصرالدین. پس از تجدید عهد با این دوستان به باکو رفتم. در باکو ایرانیها کمیته انقلابی داشتند به اسم «اجتماعیون عامیون» یعنی «سوسیال دمکرات» و در ارتباط با انقلابیون مسلمان قفقاز بودند که در آن موقع انقلاب اول روسیه کمال شدت را داشت.»
تقیزاده در ادامه میگوید:
«در باکو یکی از ایرانیان که از دوستان حاجی میرزا عبدالرحیم طالبوف معروف بود، گفت که از طالبوف مکتوبی به او رسیده که در آن تقاضا کرده بود او از من درخواست کند که دعوت طالبوف را به مقر خودش یعنی تمیرخان شوره در داغستان بپذیرم. من این دعوت را با کمال میل قبول کردم و از باکو از راه دربند و پطروسکی به داغستان و تمیرخان شوره رفتم و به منزل طالبوف وارد شدم. مشارٌالیه در سن کهولت بود و چشمش قدری ضعیف شده بود. چهار شبانه روز در منزل او ماندیم، یعنی من و میرزا علی محمد خان که با من همراه بود. روز و شب با آن مرد مجرب و دانا مشغول صحبت بودیم. بعد باز به طرف باکو حرکت کرده و از باکو به وسیله کشتی به سوی ایران حرکت کردیم. ورود ما به رشت در روز سوم ماه رمضان 1324 بود.»(1)
تقیزاده درباره شرکتش در جلسهای که برای انتخاب وکیل (در رشت) تشکیل میشد اشاره کرده، مینویسد:
«معلوم شد که مدتی است جمع میشوند و راه حلی آسان برای انتخاب وکیل پیدا نمیکنند و بیشتر به همدیگر تعارف میکردند.
1) زندگی طوفانی، صص 54-52 نقل به اختصار.
من چند کلمه راجع به طریقه این کار در ممالک خارجه صحبت کردم. اتفاقا مؤثر و مورد پسند آنها واقع شد و طریقه صحیح اخذ آرا را به کار بستند.»(1)
تقیزاده مینویسد:
«پس از دو سه روز توقف در رشت عازم تهران شدیم و غروب روز دهم رمضان به تهران رسیدیم. در جایی که حالا میدان توپخانه است. جلوی عمارت بانک شاهنشاهی که پستخانه هم نزدیک آنجا(اول خیابان لاله زار) بود گاری(پستی) ایستاد تا اسبابهای گاری تحویل پستخانه بشود. اسباب ما را هم روی زمین گذاشت و گفت بروید. ما که جایی را در تهران بلد نبودیم بلاتکلیف و حیران آنجا ایستاده بودیم.»(2)
«مجلس شورای ملی در هفده شعبان باز شده بود. من هم شوق و ذوقم پیدا کردن مجلس بود. از تبریز به همین منظور آمده بودم. من هر روز به تماشا میرفتم. عضو مجلس نبودم ولی هر روز میرفتم. میرزا جواد خان سعدالدوله معرکه میکرد. او نفوذ عجیبی داشت. تمام مجلس را زیر دستش گرفته بود. نطق میکرد. از تماشاچیان زیاد احسنت میگفتند (زیرا آن موقع کف زدن معمول نبود).»(3)
«من تماشاچی بودم. در اواسط شوال تلگرافی از تبریز به من رسید که شما به وکالت تبریز انتخاب شدهاید. هنوز وکلای تبریز که تازه انتخاب شده بودند به سوی تهران حرکت نکرده بودند. لکن در تهران به من گفتند حالا که وکیل آذربایجان هستید بروید مجلس. قبول نکردم گفتم باید اعتبارنامه رسمی برسد. پس از صحبت با مرحوم حاجی میرزایحیی دولتآبادی، ایشان گفتند صنیعالدوله را ببینید و با او مشورت کنید. با مرحوم دولتآبادی به منزل صنیع الدوله رفتیم، مرحوم دولت آبادی موضوع را با او در میان نهاد. صنیع الدوله گفت امروز عصری تشریف بیاورید. گفتم من منتظر اعتبار نامه هستم. گفت ای آقا! امروز بیا. اعتبارنامه بعد میرسد. من آن روز رفتم. قبل از آن من در اولین صف تماشاچیها مینشستم. بعضی اوقات مطالبی به وکلایی که در صف جلو نشسته بودند یواش میگفتم. این دفعه توی تماشاچیها از روی دوششان رفتم آن بالا توی علما وارد حوزه مجلس شدم. مستخدم آقا سید محمود خیلی ناراحت شد و گفت آقا کجا میروید؟ صنیع الدوله از آن بالا گفت آقا سید محمود متعرض نشوید بگذارید بیایند. بنده که رفتم آنجا نشستم تلگراف را خواندند. رئیس آن را به منشی داد. تلگراف خوانده شد همه گفتند مبارک است. من سنم کم بود و بدتر از آن با اینکه بیست و نه سال داشتم به حساب قمری 30 ساله حساب کردند (وارد سی سال شده بودم). ولی صورتا در حدود هجده، بیست ساله دیده میشدم.»(1)
1) زندگی طوفانی، ص 60.
پس از تدوین قانون اساسی اولیه مشتمل بر 51 ماده، نمایندگان در بررسی مفاد آن متوجه نقایصی در آن شدند که قاعدتا میبایست این نقایص برطرف شود و متممی جهت اصلاح نقایص و کمبودهای آن تدوین گردد.
یکی از کسانی که در مجلس بیش از دیگران در خصوص قانون اساسی و کمبودهای آن سخن میگفت میرزا جوادخان سعدالدوله بود. سعدالدوله که در زمان صدارت عین الدوله در جریان به چوب بستن یکی از تجار قند تبعید شده بود، پس از انعقاد مجلس شورای ملی به عنوان نماینده مجلس با لقب «ابوالملّه» وارد مجلس شد. وی بر این عقیده بود که قانون اساسی اولیه تمام حقوق اساسی نیست و در آن به طور مشخص به تفکیک قوای سه گانه اشاره نشده است.
اسماعیل رائین در اینباره مینویسد:
«قانون اساسی تنظیمی دارای نقایص فراوان بود که تکمیل آن احساس میشد. کارگردانان لژ بیداری ایرانیان وقتی زمینه را مستعد دیدند، میرزا جوادخان «سعدالدوله» را مأمور نمودند تا این نقایص را رفع و قانون اساسی را تکمیل کند. میرزا جوادخان که در بلژیک به عضویت فراماسونی درآمده بود، وقتی نقایص قانون اساسی را در مجلس مطرح کرد، دیگران هم با او همصدا شده و انجمنهای مخفی و علنی و آزاد و وابسته، جمعیتها و فِرَق مختلف، منجمله فراماسونها، با او هماهنگ گردیدند.
هر چند این انجمنها و جمعیتها درست نمیدانستند و
نمیفهمیدند که نقص قانون اساسی 51 مادهای در چیست و چه باید بر آن افزود، سرانجام فشار افکار عمومی و اصرار نمایندگان
مجلس شورای ملی سبب شد که مجلس یک کمیسیون هفت نفری را به ریاست سعدالدوله، مأمور تنظیم متمم قانون اساسی نماید. تقیزاده، سیدنصراللّه تقوی و حاج امین الضرب (حاجی حسین آقا) که هر سه عضو لژ فراماسونی بیداری ایران و مأمور کمک به سعدالدوله و پیش بردن «اوامر استاد اعظم» بودند، مأموریت داشتند حوادث و ماجراهای ساختگی برای هیجان مردم به وجود آورند تا شاه قاجار را با نوشتن قانون اساسی جدید موافق کنند.
تقیزاده درباره نقش خود در این حوادث مینویسد: «در موقعی که مجلس از بابت عمال سپهدار تنکابنی و طفره وزرا از حضور در مجلس و قبول مسئولیت و سایر اتفاقات ناموافق و بی اعتنایی تام به مجلس در هیجان بود من کاغذی راجع به این اوضاع و عدم استحکام مشروطیت و عدم ترتیب آثار بر آن و اسم و بی رسم بودنش، به آقامیرزا محمدعلی تربیت [عضو لژ فراماسونی در تبریز و موسس شعبه لژ در آن شهر] در تبریز نوشتم که حسب المعمول هر هفته مکاتیب شخصی راجع به احوال خود و اوضاع مینوشتم.
کاغذی که در آن موقع، در شدت نگرانی از وضع و تاریکی افق سیاست بود، یعنی مطابق همان روزها که مجلس اتمام حجت به دولت فرستاد و تقریبا امید به قبول شدن آن را نداشت. این مکتوب را با شرح و بسطی نوشته بودم. پس از ده روز که مکتوب به تبریز رسید، در تهران همه چیز روبراه شده بود. ولی وقتی که مشارٌ الیه کاغذ مرا خواند، خیلی از اوضاع دلگیر شده به یکی دو نفر از پیشروان مشروطیت تبریز نشان داده بود. آنها فوق العاده برآشفته و اصرار کردند که باید کاغذ، علنا در انجمن خوانده شود و اقدام لازمه به عمل آید.
بالاخره مشارٌالیه مسوّده کاغذ مرا بدون نام و نشان خوانده و تأثیر عظیم کرد. مردم سخت به هیجان آمدند. ولوله عظیمی برپا شد. ناطقین فریاد کشیدند و بعضی خود را از پنجره به حیاط انداخته و به بازار دویدند و در یک ساعت بازار و دکانها بسته شد و انقلاب سختی برپا گشت.»(1)
«اهالی تحریک شده تبریز به تلگرافخانه رفته تقاضای مخابره حضوری با وکلای آذربایجان کردند. در آن تاریخ در تهران فقط تقیزاده، وکیل تبریز بود. او عدهای از وکلای آذربایجانیالاصل را از قبیل حاجی محمداسمعیل مغازه، حاجی میرزا احمد مرتضوی و سعدالدوله را به تلگرافخانه برد تا با متحصنین مذاکره کنند.»(2)
پاسخ تلگراف انجمن ملی تبریز، توسط نمایندگان مجلس از تهران، نشان میدهد که نمایندگان در تهران، از علت این شورش و تحصن بی اطلاع و متعجباند:
«خدمت آقایان دام اجلالهم، تلگراف انجمن مقدس زیارت شد. فوری به تلگرافخانه آمده، فرستادم جناب مستطاب اجل سعدالدوله و آقای مرتضوی و جناب حاج امین الضرب، تشریف بیاورند. جناب آقای سید حسن [تقیزاده] تشریف دارند. هنوز
آقایان نرسیدهاند.
قصد چیست؟ و اسباب اغتشاش کی؟ به نظر بنده اینگونه اقدامات مانع پیشرفت مقصد اصلی و تعویق امور، صلاح عامه که در نظر است، خواهد بود(محمداسماعیل - تقیزاده).»(3)
با تقاضای انجمن ملی تبریز جمعی از وکلا، من جمله حضرات آقایان طباطبایی و بهبهانی نیز در تلگرافخانه حاضر شده و هر یک از این دو بزرگوار جداگانه با ارسال تلگراف، تأکید میکنند که آنچه از تهران برای شما نوشتهاند، خلاف محض و کذب صرف است و شاه با مجلس نهایت مساعدت و مرحمت را دارد.(1)
رائین به نقل از تقیزاده مینویسد:
«این فقره را نمیشد رد کرد و در حقیقت مشروطیت، درست محکم نشده بود و در قانون اساسی مختصری که نوشته شده بود، حقوق دولت و ملت را جمع نموده و یک چیز ابتدایی بود. لهذا بعضی از وکلا با شورشیان تبریز همراه شده و گفتند که باید به همین وسیله شورش تبریز، تمام نقایص کار را برطرف کرده و بنای امور را بر اساس محکمی گذاشت.»(2)
رائین میافزاید:
«ملاحظه میشودکه تقیزاده که در چند سطر قبل انقلاب ایران مینویسد: در تهران همه چیز روبراه شده بود. چند سطر بعد میگوید: حال باید از این شورش برای رفع نواقص استفاده کرد.»(3)
به همین جهت تقیزاده نه تنها در باب شورشی که خود به پا کرده سکوت میکند، بلکه در مخابره تلگرافها که همگی به منظور آرام کردن شورش اهالی تبریز مخابره میشود، نام خود را ذکر مینماید.
به هر تقدیر با تمهید مقدماتی، از جمله فراهم ساختن زمینه شورش تبریز و فشار نمایندگان فراماسون، سرانجام در روز 28 ذیحجه 1324 ق.
(1906 م) کمیسیونی تحت ریاست سعدالدوله، با شرکت تقیزاده، مستشارالدوله، حاجی امینالضرب، حاجی سیدنصراللّه و مشارالملک و چند نفر دیگر، برای نوشتن متمم قانون اساسی تشکیل شد و در همان روزهای پر از اغتشاش، مسوده چند ماده از قانون اساسی که حقوق شاه و ملت را تعیین میکرد تهیه گردید و شاه نیز همه را تصدیق کرد.
ولی چون لژ ماسونی ایران در نوشتن قانون اساسی نظری به خصوص داشت و میخواست چند ماده از قانون اساسی فراماسونی را نیز در قانون اساسی بگنجاند، جلسات را طولانی کرد و سرانجام وضع را طوری پیش آورد که فقط چند فراماسون که از لژ بیداری ایران مأموریت شرکت در تنظیم مواد قانونی را پیدا کرده بودند، شروع به نوشتن قانون اساسی نمودند.
سید حسن تقیزاده در این باره مینویسد:
«کمیسیون تحریر متمم قانون اساسی(1)
سعدالدوله، حاج امین الضرب، حاجی سیدنصراللّه اخوی، محقق الدوله، صدیق حضرت، مستشارالدوله، سید حسن تقیزادهمجله یادگار، سال 4، شماره 5، ص 45
یکی دو جلسه منعقدشد و سپس شروع به نوشتن آن کرد. سعدالدوله نیز در این یکی دو جلسه حاضر شده و با کمال تکبر سیگار خود را به دهن گرفته و گوش داد. بعد حاضر نشده همه را سه چهار نفر از وکلا نوشته و تمام کردند. عمده اعضای آنها میرزا صادقخان مستشار الدوله، تقیزاده و حاج سیدنصراللّه اخوی بودند. برای نوشتن قانون مأخذ و کتب لازمه در دست نبود و فقط یک جلد قانون اساسی بلژیک که آن را سعدالدوله از میرزا اسماعیل خان، منشی سفارت بلژیک1) نوایی مینویسد: اعضای کمیسیون رفع نواقص و تکمیل نظامنامه اساسی به شرح زیر در مجلس انتخاب شدند:
به عاریت گرفته بود، در دست کمیسیون بود که آن را اساس قرار دادند و بعدها از قانون اساسی فرانسه و دول بالکان نیز بعضی چیزها بر آن افزوده و نوشتند.»(1)
کسروی مینویسد: برای نوشتن دنباله قانون اساسی از مجلس، سعدالدوله، تقیزاده، مستشارالملک، حاجی امین الضرب، حاجی سیدنصراللّه و مستشارالدوله را برگزیدند تاریخ مشروطه ایران، ج1، ص 224.
شاید ترکیب اعضای کمیسیون تحریر متمم قانون اساسی، که اغلب در زمره به اصطلاح روشنفکران غربگرا و به قول اسماعیل رائین وابسته به لژ فراماسونری بودند و این مهم که اعضای کمیسیون، در تدوین اصول متمم قانون اساسی، آگاهی خود را محدود به ترجمه قانون اساسی بلژیک و برخی کشورهای غربی دیگر کرده بودند موجب شد که عدهای از نمایندگان لزوم بازنگری و تطبیق این اصول با قانون شرع را مطرح نمایند.
کسروی در این باره مینویسد:
«چنانکه گفتیم در این هنگام داستان «دنباله قانون اساسی» در میان میبود. کمیسیونی از مجلس آن را آماده گردانیده بود و تقیزاده و نمایندگان آذربایجان و کسانی از دیگر نمایندگان شتابزدگی درباره بیرون آمدن آن مینمودند. مردم نیز آن را میطلبیدند. همین قانون نوشتن و آن را طلبیدن به علمای شریعتخواه گران میافتاد و به خشم آنان میافزود. اینان چون پیشگامان آزادیخواهان را «بابی» یا «طبیعی» میپنداشتند چنین گفتند: خواستشان از میان بردن شریعت اسلام است و این قانون را برای آن مینویسند. این گونه سخنان را در میان مردم نیز پراکنده میگردانیدند. از این رو چون کمیسیون کار خود را به پایان رسانید و قانون اساسی آماده گردید، دارالشورا از پذیرفتن آن ترسید و برای جلوگیری از بدگمانیهای
1) رائین، همان، ج 2، صص 201-200.
مردم، چنین نهاد که کسانی از علما با چند تن از نمایندگان بنشینند و آن رااصل به اصل از دید گذرانند.
سه شنبه بیست وسوم اردیبهشت(یکم ربیع الثانی) در مجلس گفتگو از قانون اساسی به میان آمده و چون گفته میشد تبریزیان شوریده و آن را میخواهند، سیدمحمدتقی هراتی که یکی از پیروان بهبهانی بوده و به کوشش او نمایندگی دارالشورا یافته بود و این زمان به حاجی شیخ فضل اللّه نوری گراییده و هواداری از دسته او مینمود، دلیرانه چنین پاسخ داد:
«ما مردم باید بدانیم که مسلمانیم و قانون ما، قانون مقدس اسلام است و این قانون اساسی قانونی است که باید امور یک مملکت بر وفق آن فیصل داده شود. ناچار باید با کمال دقت فصول و مواد آن را به کرات حجج اسلامیه غور رسی نموده، اگر ده هزار هم اجتماع کنند و خونها هم ریخته شود، نباید راضی شد که بدون تطبیق و تحقیق قانونی مجری شود. حالا باید از حجج اسلامیه، استدعا نمود که بلکه زودتر، صرف وقت نموده این نظامنامه را تمام کنند.»(1)
کسانی از نمایندگان آذربایجان (تقیزاده و برخی دیگر) نقشه دربار(2)و
1) کسروی، تایخ مشروطه ایران، ج1، صص 295-294.
2) در اینجا لازم است بدین نکته توجه شود که اگر چه در موارد متعددی محمدعلی شاه و درباریان، به منظور به تعویق انداختن اجرای فرمان مشروطه و اخلال در کار مجلس و ضدیت با مشروطه خواهان از مشروعه سخن به میان میآوردند، امّا بخوبی پیداست مشروعه خواهی محمدعلی شاه و درباریان، با مشروعه خواهی علما و روحانیون متفاوت بود. غرض او از پیش کشیدن مشروطه مشروعه بیشتر، در جهت حفظ موقعیت خود و مقابله با مشروطه خواهان بود؛ اما مشروعه خواهی برخی از علما، صرفا در جهت دفاع از احکام الهی و مقابله با روشنفکران غرب گرای دین ستیز بود. نگارنده منکر این نیست که همانگونه که در بین مشروطه خواهان ملبس به لباس روحانیت افرادی بودند که هیچ تعلق خاطری نسبت به لباس خود نداشته و هیچ تعهدی نسبت به دین احساس نمیکردند، در بین مشروعه خواهان نیز بودند کسانی که ملبس به لباس روحانیت بودند و در حمایت از دیانت و شریعت شعار میدادند، ولی در پی مطامع دنیوی و جاه و مقام خویش بودند. ولی غالب نویسندگان و تحلیلگران تاریخ مشروطه که خود در زمره روشنفکران مشروطه خواه به حساب میآیند، در آثار خود چنین وانمود کردهاند که هر کس در طول دوره نهضت، به ویژه در مقطع استبداد صغیر کلامی در باب شریعت و رعایت احکام الهی و حفظ دیانت و شریعت به زبان آورده جز به فرمان دربار و در ازای زر و سیم محمدعلی شاه و حمایت از استبداد نبوده است. این گروه از نویسندگان کوشیدهاند با توسل به انواع دروغ و تهمت و افترا، شریعت خواهان را مدافع حکومت استبدادی و جیره خواران دربار معرفی کنند و هر گفتار و کردار مغایر با نظر و سلیقه روشنفکران را نشانه همدستی و گرایش ناطق به دربار تلقی نمایند. چنانکه کسروی در جایجای تاریخ خود مرحوم شیخ فضلاللّه نوری را متهم به اخذ پول از دربار و دولت میکند. مثلاً پایان بست نشینی شیخ فضلاللّه و همراهانش در حرم حضرت عبدالعظیم را وابسته به کشته شدن اتابک و قطع هزینه بست نشینان که توسط اتابک تأمین میشد قلمداد مینماید. کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج2، ص 456 و یا تشکیل انجمن اسلامیه توسط میرهاشم دوچی در تبریز را به پول هایی که محمدعلی شاه توسط حاجی ابراهیم صراف میفرستاد مربوط میسازد. (کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج2، ص 492). از این نمونهها در تاریخ کسروی و سایر کتبی که توسط این گروهها نوشته شده، بسیار است.
زیان و آسیب آن را دریافتند و چون میبایست چاره از تبریز خواهند چگونگی را به آنجا نوشتند و اردیبهشت ماه را که یکی از برجستهترین پیشامدهای تاریخ مشروطه است پدید آوردند. روز یکشنبه بیست ویکم اردیبهشت (28ربیعالاول) تلگرافی از طرف وکلای آذربایجان و وکلای آذربایجانیالاصل تهران و همچنین آقایان طباطبایی و بهبهانی مبنی بر بازگردانیدن حاجی میرزا حسن مجتهد به تبریز مخابره شده بود. لازم به تذکر است حاج میرزا حسن مجتهد که یکی از پیشگامان مشروطه خواهی بود، در پی مواضع دین ستیزانه مجاهدین که در واقع مهرههای اصلی آنها اعضای «انجمن غیبی» بودند،(1)از اعمال و رفتار مجاهدین تبری جسته به
1) شاید این گروه همان شعبه لژ فرماسونری بیداری ایران در تبریز باشد که اسماعیل رائین بدان اشاره نموده و نوشته است که بنیان گذار آن میرزا محمدعلی تربیت بوده است.
مخالفت با عملکرد آنان پرداخته بود.(1)
انجمن تبریز مؤدی شد به رواج و ظهور مذاهب فاسده و ضعف اسلام و هتک حرمت مؤمنین و علما و سلب امن در مال و جان و هرج و مرج کلی در شهر و اطراف، بطوری که داعی اقامت خود را خلاف تکلیف شرعی دیده این چند روزه را عازم قم. اگر سایر بلاد هم این شکل است فعلیالاسلام، سلام. مجتهد نصراللّه فتحی، زندگینامه شهید نیکنام، ص 138
لذا مجاهدین مردم را علیه او تحریک کرده و مشارٌالیه بالاجبار تبریز را به واسطه تهدید مجاهدین ترک کرده بود. تلگراف درخواست بازگردانیدن حاج میرزا حسن مجتهد، اگر چه موجب ناراحتی و نارضایتی گردانندگان نهضت تبریز بود، ولی طبعا در برابر درخواست نمایندگان و سیدین پاسخ منفی نیز نمیتوانستند بدهند. لذا در پاسخ بدین تلگراف، بدون رد یا قبول و یا حتی اشاره به مفاد تلگراف که هیچ یک را به صلاح خود نمیدانستند، مفاد تلگراف را نادیده گرفته، بحث قانون اساسی را مطرح کردند و خواستار تسریع در تکمیل و ابلاغ قانون اساسی شدند.(2)بدین ترتیب شورش اردیبهشت ماه و تحصن مردم در تلگرافخانه و بستن بازارها و مغازهها آغاز شد.(3)در واقع مسئله تطبیق قانون اساسی با
1) حاج میرزا حسن مجتهد در تلگراف خود پس از فشار مشروطه خواهان مذکور که زمام امور انجمن ملی را در دست گرفته بودند، درباره خروج خود از تبریز مینویسد:
2) کسروی، همان، ج 1، صص 298-297.
3) ثقهالاسلام در نامه مورخه سوم ربیع الاخر 1325 به یکی از برادرانش مینویسد: کار به مشکل کشیده، مسأله مراجعت مجتهد را به قانون خواستن تبدیل کردندو بازار را بستهاند. جمعی از علما مخفی شدند من هم نرفتم، بالاخره سه بار پی من آمدند، محرمانه به شما مینویسم تهدید کردند. مجبور شدم رفتم، سکوت کردم. تکلیف نوشتن تلگراف کردند، گفتم دیگران بنویسند. قانون خواستن تکلیف مانبود. هر چه هست حق یا باطل، خارج از تکلیف ماست. کار من این بود که مردم را بلکه از هیجان بیندازم. منع و نصیحت میکردم، آخر مرا هم کمی متهم کردند و محرمانه گفته بودند «فلانکس را باید اخراج کرد». این مطلب محرمانه است نمیدانم اغیار چه خواهند گفت، به قسمی مردم سرشان گرم شده که احدی را نمیشناسند. تهران و علمای تهران را مجبور میکنند. هرچه آنها داد میزنند که مهلت بدهید، محرکین و مفسدین امان نمیدهند. زندگینامه شهید نیکنام، صص 145- 144
قوانین شرع و تحریک تقیزاده و همفکران تبریزیاش مؤثر افتاد و مخابره تلگرافهای تهدیدآمیز مبنی بر ادامه اعتصاب و بستن بازارها و مغازهها تا اعلام قانون اساسی و ارسال تلگرافهای بعضا تند، بین انجمن ملی تبریز و نمایندگان مجلس، آغاز شد.
این پافشاری تبریزیان که به تحریک مجاهدین و انجمن غیبی که توسط تقیزاده از تهران دستور میگرفتند، اختلاف نظر بین تهران و تبریز را زیادتر میکرد. چنان که در بعضی از تلگرافها به یکدیگر تندی میکردند.
در یکی از این تلگرافها خطاب به انجمن ملی تبریز آمده است:
«علت تأخیر قانون اساسی را ده روز است مشروحا عرض کردیم که کمیسیونی منتخب شده و دو ماه تمام مشغول ترتیب آن شد. در ثانی کمیسیونی دیگر چند روز به تنقیح آن مشغول گشت. لیکن چند ماده آن شرعا جای تأمل بود. لهذا کمیسیونی ثانی مرکب از آقایان حجج اسلام و چند نفر دیگر از علمای اعلام و دانشمندان وکلای آذربایجان و غیره چند روز است به تطبیق آن با موازین شرعیه سعی وجهد دارند. اگر مقصود از وضع قانون این است که لایجری بماند، سهل است مجلس را متهم به عدم اعتنا به شرع مطهر نمایند. صریح بفرمایید، همین امروز مداخله آقایان علمای اعلام را قطع نموده به صحه همایونی برسانیم. اگر استفاده از قوانین منحصر به تأمین اجراست، با سوء شهرتی که مسبوق شده
است قبل از تطبیق با قوانین شرع مقدس، چنین قانونی در مملکت اسلام هرگز به موقع اجرا نخواهد رسید. پس تکلیف قطعی ما را معین فرمایید. یا هیجان عمومی، ساکت شده اهالی به سر کار خود رفته، امان دهند به سر فرصت هم بشود(؟). به عجله آقایان علمای اعلام تکلیف خود را ادا کنند و این سوء شهرت مرتفع گردد و یا صراحتا عدم لزوم مطابقتآن را با شرع انور بیان و امر فرمایید، فورا اطاعت کرده امروز به امضای همایونی بفرستیم. حاضرین در تلگرافخانه: امام جمعه(خویی)، مستشارالدوله، محمداسماعیل مغازهای.»
«این تلگراف به خشم تبریزیان افزود، چه اینان از همان میترسیدند که قانون اساسی به دست علما افتد که یا آن را تباه گردانیده یک قانون بسیار بی ارجی بیرون دهند و یا دو تیرگی به میان انداخته، بهانه به دست دولت دهد. این بود که به خروش و ناخشنودی برخاسته چنین میگفتند: مگر ملت قانون مذهبی و عبادات از دولت میخواهند که محتاج مباحثات علمی باشد. ما قانون اساسی سلطنتی مشروطهای را که در میان تمام دولتهای مشروطه مجری است میخواهیم. قانون شرع را هزار و سیصد و اند سال پیش پیغمبر ما آورده و در دست داریم.
این سخنانی بود که از سر دستگان میتراوید و با زبان واعظان، به مردم گفته میشد که این معنایش به کنار نهادن «شریعت» میبود، ولی واعظان و یا بسیاری از دیگران این را نمیفهمیدند و نافهمیده به زبان میآوردند.
اما پیشنمازان که این زمان با مشروطه خواهان همراهی مینمودند و تلگراف برای طلبیدن قانون اساسی به تهران میفرستادند، بیشتر ایشان معنی مشروطه را نمیفهمیدند و دلبستگی هم به آن
نمیداشتند. چون این زمان حاجی میرزا حسن مجتهد و دیگر مجتهدان از میان رفته و میدان برای اینان باز شده بود، از آن خشنود میبودند و همین که روآوردن مردم را به سوی خود میدیدند. بسیار شادمان میگردیدند و هر چه آنان میخواستند به کار میبستند. آن تلگرافها را که آزادیخواهان مینوشتند و اینان بی آنکه معنی درست مشروطه و قانون اساسی را بدانند، تنها به پاس آنکه در رده علما شمرده شوند آن را مهر میکردند.»(1)
بدین ترتیب علمای آگاه و متنفذ که در آغاز، پیشوای مشروطه خواهان در تبریز بودند، به دسیسه مرکز غیبی و مجاهدین دمکرات مآب که از حزب اعتدالیون عامیون قفقاز و کمیته مخفی انقلاب تهران دستور میگرفتند، از صحنه خارج شده یا در صف مشروعه خواهان قرار گرفتند و مشتی روحانی ناآگاه و خام - که به تعبیر کسروی، همین که مردم آنان را در زمره علما قلمداد نمایند و اعلامیهها و بیانیههای خود را، جهت مهر کردن نزد آنان برند و آنان چون علمای بزرگ شهر، بیآنکه بیانیه را بخوانند یا بدانند، ذیل آن را با مهر خود ممهور نمایند، خشنود بودند - زمام امور را در دست گرفتند و ناآگاهانه آلت دست روشنفکران دین ستیز شدندوکردند، آنچه نمیباید میکردند.
به هر تقدیر متمم قانون اساسی کارش به پایان رسید و روز پانزدهم مهرماه (29 شعبان) دارالشورا تلگراف زیر را به شهرها فرستاد:
«بحمداللّه والمنه ضمیمه قانون اساسی که سعادت و سلامت ایران را پایه و مایه و حافظ بیضه اسلام و حامی حوزه دین و مروج احکام شریعت غرای محمدی است و استحصال ترقی مملکت و استحکام و استقلال دولت و استقرار حقوق ملت منحصرا در
1) کسروی، همان، ج 1، ص 309.
روی این اساس مقدس استوار خواهد شد امروز که به حساب شمسی روز اول سال دوم افتتاح مجلس شورای ملی ایران است به حسن تصادفی که از جمله علایم غیبی است که توجه اعلای این اساس مقدس است به صحه مبارک اعلی حضرت قوی شوکت اقدس همایون شاهنشاهی خلداللّه ملکه و سلطانه موشح گردید. جا دارد عموم ملت از صمیم قلب به شکرانه این موهبت عظمی و حسن استقبال این مراتب آزادی را در رفع اغراض شخصی و متابعت تامه به قوانین ملکی قرار داده، خود را شایسته و سزاوار این چنین عطیه مقدسه معرفی کنند (شورای ملی).»(1)
پس از آنکه متمم قانون اساسی نوشته شد، مجلس کمیسیونی مرکب از آقایان بهبهانی، طباطبایی، حاج شیخ فضلاللّه نوری و برخی دیگر از علما را مأمور بررسی و تطبیق متمم قانون اساسی با قوانین شرع کرد.
کسروی در رابطه با نقش روحانیت در پدید آمدن مشروطیت بدین نکته اشاره میکند که جنبش مشروطه را در تهران دو سید پدید آوردند و صدرالعلماء و حاجی شیخ مرتضی آشتیانی و شیخ محمدرضا قمی و کسان دیگری از روحانیون با آنان همکاری داشتند و در جریان بستنشینی در مسجد آدینه و مهاجرت علما به قم حاج شیخ فضلاللّه نوری نیز بدانان پیوست. پس از صدور فرمان مشروطیت، برخی خود را کنار کشیدند ولی دو سید و حاجی شیخ فضلاللّه نوری که خود را پدید آورندگان مشروطیت میدانستند، همچنان در تحقق این امر، تلاش میکردند. کسروی اشاره میکند که با آن که دو سید به نمایندگی برگزیده نشده بودند، همیشه در نشستهای مجلس حضور داشتند و در مذاکرات
1) کسروی، همان، ج2، ص 466.
مجلس شرکت میکردند. حاجی شیخ فضلاللّه نیز گاهی در مجلس حضور داشت.
کسروی بر این باور است که:
«دو سید راستی را مشروطه و قانون میخواستند، ولی حاجی شیخ فضلاللّه، «رواج شریعت» را میطلبید و به یک بار از هم جدا میبودند. دو سید ناتوانی و پریشانی ایران را دیده و توانایی و سامان کشورهای اروپایی را میشنیدند و همچون بسیاری از کوشندگان، انگیزه و سرچشمه کار را جز بودن قانون و مشروطه در اروپا و نبودن آن در ایران نمیدانستند و از این رو از درون دل به پدیدآوردن مشروطه و قانون میکوشیدند. چیزی که هست اینان که از علمای شیعی و بیگمان هوادار «شریعت» و «مذهب» میبودند، خرسندی نمیدادند که قانون به آخشیج[برضد ]شریعت گزارده شود و از آن به جلوگیری میکوشیدند. آخوند ملاکاظم خراسانی و حاجی شیخ عبداللّه مازندرانی و حاجی میرزا حسین تهرانی- که آنان نیز از نجف به پشتیبانی برخاسته و با تلگراف و نامه یاوریهای بسیار بجایی مینمودند- همین راه را میپیمودند و گاهی نیز در پاسخ پرسشهایی که میرفت اندیشه خود را باز نموده چنین میگفتند: اکنون که «صاحب شریعت» (امام زمان) ناپیداست و «اجرای شریعت» نمیشود و خواه ناخواه «حکام جور» چیره گردیدهاند، باری بهتر است برای جلوگیری از خودکامگی و ستمگری ایشان قانونی در این میان باشد و «عقلای امت» مجلسی برپا کرده در کارها«شور» کنند. این اندیشه آنان میبود. باید گفت مشروطه را از «شریعت» جدا میگرفتند و از این رو چون کسی میگفت «مشروطه باید مشروعه باشد» بانگ بر او زده، میگفتند:
ای گاو مجسم مشروطه مشروعه نمیشود.»(1)
«لیکن اینان نیز پا بستگی به «شریعت» نموده میخواستند قانونی که آشکاره آخشیج[ضد] آن باشد گزارده نشود و کارهایی که با «مذهب» نمیسازد به میان نیاید و در این باره ایستادگی از خود نشان میدادند.»(2)
«اگر راستی را خواهیم این علمای نجف و دو سید و کسان دیگری که پافشاری در مشروطه خواهی مینمودند، معنی درست مشروطه و نتیجه رواج قانونهای اروپایی را نمیدانستند و از ناسازگاری بسیار آشکار که میانه مشروطه و کیش شیعی است آگاهی درستی نمیداشتند. مردان غیرتمند از یک سو پریشانی ایران و ناتوانی دولت را دیده و چارهای برای آن جز بودن مشروطه و مجلس نمیدیدند و با پافشاری بسیار به هواداری از آن میکوشیدند و از یک سو خود در بند کیش بوده، چشم پوشی از آن نمیتوانستند. در میان این دو در میماندند.»(3)
آنچه کسروی در باب عدم سازگاری مشروطیت و شریعت مطرح میسازد، در واقع نه تنها اندیشه او، بلکه طرز تفکر دیگر روشنفکران عصر مشروطیت است. آنان ظاهرا مشروطیت را به مثابه یک نظام یا سیستمی میپنداشتند که عناصر تشکیل دهنده آن در واقع نظامهایی فرعی یا خرده سیستمهایی هستند با کارکردی (فونکسیونی) مشخص و معین، به نحوی که تغییر و دگرگونی در هر یک از این عناصر، موجب
اختلال در عملکرد سیستم یا نظام اصلی میشود.
روشنفکران این سیستم یا نظام را، یک نظام عقلایی و حاصل اندیشه سترگ نخبگان غرب میپنداشتند و بر این باور بودند که تمامی رشد و تعالی جوامع غربی حاصل حاکمیت این نظام سیاسی است و معتقد بودند اگر ایران نیز بخواهد، در راه رشد و تعالی گام بردارد، باید حاکمیت این «نظام» را در ایران تثبیت کند. لذا روشنفکران که بسیار مرعوب رشد و تمدن غرب شده بودند و به شدت تحت تأثیر فرهنگ غرب قرار داشتند، هر گونه دخل و تصرفی در این «نظام» را جایز ندانسته، آن را اجتهاد در مقابل نص قانون غرب میپنداشتند.
گمان میرود، اگر نه همه طرفداران مشروطیت غربی، قدر مسلم برخی از روشنفکران تربیت شده غرب و وابستگان به لژهای فراماسونی، به خصوصیتهای بنیادین «نظام» مشروطه غربی واقف بودند و میدانستند که مهمترین خصیصه این نظام، غیردینی بودن آن است. آنان میدانستند، این «نظام» نظامی است لائیک و مبتنی بر اصول سکولار. اندیشمندان این گروه میدانستند که این نظام، پدیدهای است نشأت گرفته از انقلاب بورژوازی فرانسه و محصول حقوق شهروندان که تنها قانونی را لازمالاجرا میداند که توسط نمایندگان منتخب مردم در مجالس مقننه به تصویب رسیده باشد و تمامی قوانینی که در قالب آداب و رسوم و سنن گذشتگان در جامعه وجود داشته و همچنین قوانین دینی و احکام مذهبی را از دایره قوانین لازمالاجرا، خارج دانسته و اصولاً مشمول تعریف قانون، تلقی نمینمایند و شهروندان را ملزم به رعایت آن نمیدانند.
روشنفکران غرب باور، بخوبی میدانستند، غرضشان از مشروطه غربی چیست و از آن چه میخواهند. آنان نیز چون غربیان، دین را مجموعهای از مناسک شخصی تلقی میکردند که رابطه انسان را به عنوان
یک فرد با خدایش نظم و نسق میبخشد و امری است کاملاً خصوصی و فردی. لذا برای دین در مناسبات اجتماعی و سیاسی، جایگاهی قائل نبودند. لذا سخن گفتن از قوانین الهی، در قالب مشروطیت را برنتافته، متشرعین را به بیاطلاعی از معنا و مفهوم مشروطیت، متهم میکردند و انطباق مشروطیت با شرع را ناشی از ناآگاهی و عدم اطلاع از مشروطیت یا حاصل امید و خوش گمانی آنان میپنداشتند.
در حالی که علما و مراجع، ظاهرا با دیدی باز و آگاهانه، علی رغم مغایرتهای اصولی میان مشروطه غربی و مشروطه مورد نظر خود، اخذ قالب مشروطیت و تغییر محتوای آن را طبق مقررات و قوانین الهی ناممکن نمیدانستند. آنان بر این باور بودند که اصل، اجرای احکام الهی است و با اشراف به احکام الهی و اعتقاد بر فطری بودن آن و این که زمان و مکان نقشی در اجرای احکام الهی ندارد، آنها را در هر زمان و در هر مکان قابل اجرا و لازم الاجرا میدانستند. نیز معتقد بودند این احکام در قالب مشروطیت به عنوان یک قالب حکومتی قابل اجرا است. لذا بر خلاف کسروی که معتقد است علمای ایران و مراجع نجف بین مشروطیت و مشروعیت قائل به جدایی بودند، آنان معتقد به چنین انفکاکی نبوده، جمله «ای گاو مجسم مشروطه مشروعه نمیشود»، آن گونه که کسروی خود معترف است، مأخذی نداشته است.(1)
علیایحال روشنفکران مرعوب فرهنگ و تمدن غرب، به خاطر احساس کهتری در برابر غرب، در صدد پیاده کردن مشروطه اروپایی - بدون دخالت شرع و متشرعین - در ایران بودند و چون همیشه غافل از اینکه، عدم تجانسهای بیشمار، بین ایرانیان و کشورهای غربی، اجرای
1) کسروی، تاریخ مشروطه ایران، پانویس ص 280.
مشروطه غربی را غیرممکن میسازد. روشنفکران غرب باور ما، همواره در اخذ دستاوردهای فرهنگ غرب، دچار این خطا شدهاند که بدون عنایت به مغایرتهای فرهنگی و بدون توجه بدین مهم که پدیدههای غربی، حاصل تعامل عوامل مختلف فرهنگی، تاریخی، سیاسی و اقتصادی دنیای غرب و برآیند دیدگاههای متأثر از عوامل مختلف حاکم بر جامعه غربی است خواستهاند، آن پدیده و آن محصول را عینا در جامعهای پیاده کنند که هیچ سنخیتی با فرهنگ و تمدن غرب ندارد. آنان همواره درختی پرورش یافته در آب و هوا و ریشه دوانیده در خاک غرب را از تنه جدا کرده، خواستهاند در این دیار غرس نمایند. طبعا نتیجه همواره شکست بوده است و ناکامی.
برگردیم به موضوع مورد بحث یعنی تدوین متمم قانون اساسی که گفتیم کسانی این امر را به انجام رساندند که جز در پی ترجمه قوانین غرب نبودند. کسانی که به زعم آقای رائین درصدد پیاده کردن اصول دیدگاههای فراماسونی در متمم قانون اساسی بودند که در جای خود توضیح آن گذشت.
طبعا این متمم قانون اساسی نمیتوانست به طور کامل مورد تأیید علما و روحانیون و متشرعین باشد. لذا این آغاز جدایی میان هواداران مشروطه اروپایی و مشروطه مشروعه بود.
کسروی در همین خصوص مینویسد:
«چنانکه گفتیم در این هنگام داستان«دنباله قانون اساسی» در میان میبود. کمیسیونی از مجلس آن را آماده گردانیده بود. تقیزاده و نمایندگان آذربایجان و کسانی از دیگر نمایندگان شتابزدگی درباره بیرون آمدن آن مینمودند. مردم نیز آن را میطلبیدند.
همین قانون نوشتن و آن را طلبیدن به علمای «شریعتخواه» گران
میافتاد و به رنجش آنان میافزود. قانون اساسی پیشین هنگامی گذشت که آغاز جنبش و شور و سهش مردم زور آور میبود. از اینرو رنجشی نشان داده نشد. ولی این هنگام آن شور و سهش از زور افتاده و یک سهش دیگری به نام «شریعتخواهی» در دلهای کسانی پیدا شده بود. گذشته از حاجی شیخ فضلاللّه و پیروان او، برخی از نمایندگان مجلس «شریعتخواهی» مینمودند.
اینان چون پیشگامان آزادیخواهان را «بابی» یا «طبیعی» میپنداشتند. چنین میگفتند: «خواستشان از میان بردن شریعت اسلام است و این قانون را برای آن مینویسند.» این گونه سخنانی را در میان مردم نیز پراکنده میگردانیدند.»(1)
همان گونه که پیش از این اشاره کردیم، تهیه کنندگان متمم قانون اساسی، در شمار روشنفکران غرب باور و به تعبیر آقای رائین اعضای لژ فراماسونری بیداری ایران بودند و طبعا، نه تنها به رعایت قوانین شرع مقید نبودند بلکه، طبق رویه روشنفکرمآبانه آنان، همواره در تعارض و تقابل با دین بودند.
از این رو، روحانیون بخوبی دریافته بودند که آنان درصدد هدم ارکان دین و بی رنگ کردن نقش دین در مناسبات اجتماعی و سیاسی جامعه هستند و با بدبینی نسبت به آنان که چندان هم بیمورد نبود، در مقابل آن (متمم قانون اساسی) موضع گرفته، خواستار بررسی مجدد آن بودند.
کسروی مینویسد:
«از این رو چون کمیسیون کار خود را به پایان رسانید و قانون اساسی آماده گردید، دارالشوری از پذیرفتن آن ترسید و برای جلوگیری از بد گمانیهای مردم چنین نهاد که کسانی از علما با چند
1) کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج1، ص 293.
تن از نمایندگان بنشینند و آن را اصل به اصل از دیده گذرانند.»(1)
بحث شریعتخواهی و لزوم انطباق قوانین با احکام شرع انور، منحصر به علما و روحانیون شریعتخواه و پیروان آنان در بیرون از مجلس نبود، بلکه در مجلس نیز به گفته کسروی:
«این زمان دو تیرگی میبود. چنان که گفتیم کسانی از نمایندگان، «شریعتخواهی» مینمودند و دیگران نیز از ترس، همراهی نشان میدادند. برای نمونه داستان پایین را مینویسیم:
سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت (یکم ربیع الثانی) در مجلس، گفتگو از قانون اساسی به میان آمد، چون گفته میشد تبریزیان شوریده و آن را میخواهند، سید محمدتقی هراتی که یکی از پیروان بهبهانی بوده و به کوشش او نمایندگی دارالشورا یافته بود و این زمان به حاجی شیخ فضل اللّه گراییده و هواداری از دسته او مینمود، دلیرانه چنین پاسخ داد:
«ما مردم باید بدانیم که مسلمانیم و قانون ما، قانون مقدس اسلام است و این قانون اساسی قانونی است که باید امور یک مملکت بر وفق آن فیصل داده شود. ناچار باید با کمال دقت فصول و مواد آن را به کرات حجج اسلامیه غور رسی نموده، اگر ده هزار هم اجتماع کنند و خونها هم ریخته شود، نباید راضی شد که بدون تطبیق و تحقیق قانونی مجری شود. حالا باید از حجج اسلامیه، استدعا نمود که بلکه زودتر، صرف وقت نموده این نظامنامه را تمام کنند.»(2)
کسروی چون همیشه میکوشد چنین القا کند که شریعتخواهی
نمایندگان و غیرآنان یا نشانه ترس است یا علامت وابستگی به دربار تو گویی در یک کشور اسلامی هیچ کس نه حامی شریعت است و نه طالب اجرای احکام شرع. وی همواره درصدد آن است چنین وانمود کند که روحانیون شریعتخواه، همگی طرفدار استبداد، جیره خوار دربار و طالب حکومت استبدادی هستند و مشروطه را مغایر با منافع شخصی و جاه و جلال خویش پنداشته، برای حفظ موقعیت خویش به مخالفت با مشروطه برخاستهاند. هر چند به کرات اشاره میکند که آنچه روشنفکران طالب آن بودهاند، مشروطه غربی بوده که هیچ مناسبتی با قوانین شرع و مذهب تشیع نداشته بل مغایر آن بوده است.
کسروی با این باور که درخواست انطباق اصول متمم قانون اساسی با قوانین شرع و مشروعه خواهی دسیسه دربار بوده مینویسد:
«کسانی از نمایندگان آذربایجان (تقیزاده و برخی دیگر) نقشه دربار و زیان و آسیب آن را دریافتند و چون میبایست چاره از تبریز خواهند چگونگی را به آنجا نوشتند و این، شورش اردیبهشت ماه را که یکی از برجستهترین پیشامدهای تاریخ مشروطه است پدید آورد.»(1)
موضوع این شورش در واقع درخواست تلگرافی آقایان سیدعبداللّه بهبهانی، سیدمحمدطباطبایی، وکلای تبریزی تهران، وکلای آذربایجان و وکیل زنجان، از انجمن ملی تبریز مبنی بر بازگردانیدن محترمانه «مجتهد» به تبریز بود. انجمن ملی تبریز چون راضی بدین امر نبود، بدون توجه به مضمون تلگراف و درخواست علما و نمایندگان، در پاسخ بدین تلگراف، درخواست تسریع در صدور قانون اساسی را مطرح ساخت. طبعا
1) کسروی، همان، ج1، صص 296-295.
نمایندگان دارالشوری، تعجب کرده، در تلگراف بعدی تصریح کردند، پاسخ تلگراف ما، این نبود، تدوین قانون اساسی به جدّ راه خود را میرود و نباید برای صدور آن تعجیل به خرج داد و آشوب به پا کرد.
تبریزیان باز بر خواسته خود پای فشردند و تأکید نمودند تا صدور قانون اساسی، مردم تبریز کماکان دست از کار کشیده به تحصن خود در تلگرافخانه دولت و توپخانه مبارکه که حریم آن است و فعلاً مشغول چادرزدن هستیم نشسته منتظر اتمام و امضای قانون اساسی خواهیم بود.
رد و بدل تلگراف بین انجمن ملی تبریز و نمایندگان آذربایجان، همچنان ادامه داشت و گاهی گلایههای سخت و سخنان تند، میان این دو گروه رد و بدل میشد. از سوی تبریزیان اصرار و ابرام بر تسریع صدور متمم قانون اساسی بود و از سوی وکلای آنان در مجلس، تلاش در متقاعد کردن آنان بدین مضمون که وکلا همّ خود را مصروف سرعت بخشیدن به کار تطبیق و پایان بخشیدن به کار رسیدگی کردهاند. در یکی از تلگرافهایی که از تهران به تبریز مخابره شده آمده بود:
«انجمن محترم ملی با اینکه حضرت مستطاب حجهالاسلام آقای آقاسیدعبداللّه مجتهد دامت برکاته کسالت مزاج دارند، بنا به استدعای جمعی با طبیب و دوا از صبح تشریف آورده به اتفاق حضرت مستطاب حجهالاسلام آقای آقا سید محمد مجتهد دامت برکاته و آقایان علمای اعلام مشغول تطبیق هستند و تا کار مطابقه تمام نشود، هر چند شب لازم شود در مجلس به سر برده و به دولت منزل خودشان معاودت نخواهند فرمود... الی آخر.»(1)
در امر تطبیق مفاد قانون اساسی با قوانین شرع، بنا به گفته کسروی:
1) کسروی، همان، ج1، ص 313.
«حاجی شیخ فضلاللّه [که] مجلس را از هر باره زیردست ملایان میخواست، از یک ماه پیش یک «اصل» برای افزوده شدن به قانون اساسی آماده گردانیده و آن را با خط خود نوشته، نسخههایی از آن به دست مردم داده بود و اکنون پافشاری درباره آن نشان میداد. این است نوشته او:
این مجلس مقدس شورای ملی که به توجه حضرت امام عصر عجلاللّه فرجه و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام خلداللّه سلطانه و مراقبت حجج اسلامیه و عامه ملت ایران تأسیس شده، باید در هیچ عصری از اعصار، مواد احکامیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام علیه الصلواة و السلام نداشته باشد و معین است که تشخیص مواد موافق و مخالف قوانین موضوعه مجلس شورای ملی با قواعد اسلامیه در عهده علمای اعلام اداماللّه برکات وجودهم بوده و هست لذا مقرر است در هر عصری از اعصار انجمنی از طراز اول مجتهدین و فقهاء متدینین تشکیل شود که قوانین موضوعه مجلس را قبل از تأسیس در آن انجمن علمی به دقت ملاحظه و مذاکره نمایند. اگر آنچه وضع شده مخالف با احکام شرعیه باشد عنوان قانونیت پیدا نخواهد کرد و امر انجمن علمی در این باب مطاع و متبع است و این ماده ابدا تغییرپذیر نخواهد بود.
این نوشته به کسانی از ملایان و طلبههای شریعتخواه خوش افتاده هواداری از آن نشان میدادند. برخی رویه این را با تلگراف به علمای نجف آگاهی داده «فتوی» میخواستند. در این نشست این را «اصل دوم» قانون اساسی گردانیدند.»(1)
1) کسروی، همان، ج1، صص 317-316.
به هر تقدیر متمم قانون اساسی پس از تغییراتی که کمیسیون تطبیق در آن روا دانستند، روز یک شنبه بیست و هشتم اردیبهشت(6ربیعالثانی) آماده قرائت در مجلس شد تا پس از تصویب جهت توشیح به دربار ارسال گردد.
بنا به گفته کسروی:
«نمایندگان آذربایجان از چگونگی آگاه شده به خشم آمدند و با هم چنین نهادند که روز یک شنبه در مجلس از خوانده شدن آن جلوگیرند. چه میدانستند که اگر خوانده شود بیشتر نمایندگان آن را بردست خواهند داشت و کار از کار خواهد گذشت. مجلس دلیری خود را از دست داده و یارای ایستادگی نمیبود.
روز یک شنبه چون گفتگو از قانون اساسی به میان آمد تقیزاده گفت: باید بار دیگر در کمیسیون خوانده شود تا به مجلس بیاید. شیخ حسن شهیدی ایراد گرفته، گفت: این آقایان همان اشخاصی بودند که میگفتند تبریز و رشت و زنجان به هم خورده حالا چطور شده میگویند سه دفعه باید قرائت شود. اگر مقصود از این اصلاح تغییر است که منافی شرع باشد، محال است بشود. اگر مقصود تطبیق با قوانین شرع است بهتر از این تصحیح و تنقیح نمیشود که شده. تقیزاده پاسخ داد و پافشاری نمود و قانون خوانده نشد، بدین سان از یک آسیبی که نزدیک شده بود جلوگیری گردید.»(1)
روز سه شنبه ناگهان از تهران تلگرافی خطاب به انجمن ملی تبریز مخابره شد:
«انجمن محترم ملی دامت تأییداتهم قانون اساسی که از مطابقه بعضی از علما بیرون آمد صلاحیت قبول مجلس را ندارد. لهذا
1) کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج1، ص 318.
احتمال مباحثه طولانی ما را مجبور مینماید. از هموطنان محترم عموما استدعا مینماییم که بازار را تعطیل نکرده، مهلتی بدهند؛ زیرا بستن بازار تولید عجله مضر مینماید و صراحتا عرض میکنیم که با چنین عجله نمیتوان سرمایه سعادت مملکت را از مشکلات واقعه خلاص کرد. این فقره کلیتا بطور قطع معلوم شود که تمامی اوقات شبانه روزی وکلای محترم عموما و وکلای آذربایجان خصوصا مصروف این کار است...»(1)
کسروی پس از نقل پاسخ تلگراف فوق از طرف انجمن ملی تبریز، به مجلس مطابقه، بدگویی و مطالبی بیان میکند:
«معلوم گردید مجلس مطابقه در واقع کمیسیون متضاده با مشروطیت و قانون اساسی بوده نه کمیسیون مطابقه، چنانچه این مسئله را عموم ملت بخوبی میداند...
و یقین قطعی داشتند که از این کمیسیون مطابقه در صلاح و رفاهیت عامه ابدا مطلبی تراوش نخواهد کرد...
صریحا عرض میکنیم ملت آذربایجان ابدا حاضر نیستند تمکین به اراده چند نفر اشخاص معلومالحال نموده خودشان را محکوم آنها بدانند تا حقوق ملیه شان ضایع و پایمال استبداد شود... والی آخر.»
و در ادامه مینویسد:
«این حال تبریز میبود که دلیرانه از مشروطه نگهداری مینمودند و آشکارا میگفتند: ما قانون مشروطه میخواهیم نه شریعت». لیکن تهران حال دیگری میداشت. زیرا دو دستگی در میان مردم همچنان پیش میرفت و دربار از دور و نزدیک به آتش دامن
1) کسروی، همان، ج1، صص 321-320.
میزد. سست نهادی تهرانیان بار دیگر خود را نمودار میساخت. کسانی که ده ماه پیش در راه مشروطه خواهی آن شور و خروش را نموده بودند، اکنون انبوهی از آنان در برابر «شریعت خواهان» خاموش ایستاده و یا خود «شریعت خواهی» مینمودند.
بدتر از همه، حال مجلس میبود. نمایندگان یک دسته، «شریعتخواهی» مینمودند و دسته دیگر از ترس آنان به رویه کاری میپرداختند. اگر تقیزاده جلو نگرفتی، قانون اساسی با دستبردهای علما در مجلس خوانده شدی هر آینه پذیرفته گردیدی.»(1)
کسروی برای نشان دادن جوّ مجلس سخنان سیدنصراللّه تقوی را نقل میکند که در ضمن بیانات خود میگوید:
«همه میدانند حجج اسلام که بر همه طبقات خلق از مطالبه مجلس تقدّم جستند، فقط برای تقویت و اعلای کلمه اسلام بود. بلی رفع ظلم و عدل نیز مطلوب است. اهم از او حفظ استقلال و مقام شریعت است. چنانکه در این تغییر وضع به قدر شعرهای خلل مذهبی دست دهد، هیچ کس برای پذیرفتن حاضر نیست...»
و از قول حاجی میرزا ابراهیم آقا مینویسد:
«خدالعنت کند کسی را که به قدر سر مویی به اسلام خیانت کند.»
سپس ادامه میدهد:
این دو تن، حاجی سیدنصراللّه و حاجی میرزا ابراهیم، از دسته قانون خواهان میبودند. با آن همه چنین دلبستگی به شریعت نشان میدادند: «چنان که در این تغییر وضع به قدر شعرهای خلل مذهبی دست دهد هیچ کس برای پذیرفتن حاضر نیست».
1) کسروی، همان، ج1، ص 322.
«دیگر چگونه میتوان قانون اساسی نوشت؟... چگونه میتوان
پروای «شریعت» نداشت و زردشتی و ارمنی و جهود را با دیگران «متساوی الحقوق» شناخت؟!
خدا لعنت کند کسی را که سرمویی به اسلام خیانت کند.»
سپس چنین داوری میکند:
«اگر پاس اسلام را به این اندازه نگه بایستی داشت، پس مشروطه اروپایی چه بوده؟ قانون اساسی فرانسه را ترجمه کردن چه عنوانی داشته؟ آیا این سخنان جز از راه ترس میبوده؟»(1)
ملاحظه میشود که چون همیشه، کسروی شریعتخواهی را نشانه سست نهادی و ترس میداند و ضدیت با دین را نشانه دلیری و شجاعت. تبریزیان را دلیر و غیور میداند چرا که به زعم وی میگویند: «ما قانون مشروطه میخواهیم نه شریعت» و تهرانیان را سست نهاد قلمداد میکند چرا که در برابر شریعتخواهان خاموش ایستاده و یا خود شریعتخواهی مینمودند.
هر چند با عنایت به آنچه پیش از این گفتیم، نیازی بدین توضیح نیست که چه کسانی، انجمن ملی تبریز را راه میبردند، در باب روشنفکران انجمن غیبی تبریز و ماهیت آنان و رابطه آنان با حزب اجتماعیون عامیون قفقاز و کمیته مخفی تهران و انجمن آذربایجان تهران و لژ فراماسونی بیداری ایران و نقش تقیزاده و محمدعلی تربیت (رابط تقیزاده و عضو لژ بیداری ایران، در کمیته مخفی تبریز) سخن خواهیم گفتوسخن گفتن از شریعت ستیزی تبریزیان، جز جفا بر این مردم غیور و متدین نیست که انجمن ملی تبریز و کسروی و تقیزاده و امثال اینها بر این خلق روا داشته و
1) کسروی، تاریخ مشروطه ایران، بخش دوم، ص 324.
با نام تبریز اغراض خویش را پیش بردهاند.
کسروی در پی سخنان خود، در باب موضعگیری نمایندگان در مجلس، اشارتی به سخنان سیدعبداللّه طباطبایی نموده مینویسد:
«آن پیشگام جنبش مشروطه خواهی گفت: وکلا نباید به این حرفها اعتنا کنند. ما تا حال از وکلای آذربایجان خیانتی ندیدهایم و نخواهیم دید». چون تقیزاده و دیگران را که «شریعتخواهی» نمینمودند، بیدین میخواندند، مرد پاکنهاد این بدنامی را از آنان برمیگردانید. بیش از این یاوری نمیتوانست و از خود قانون سخنی نمییارست. آن مجلسی که برابر ایستد و سینه سپر گرداند و به «شریعتخواهان» پاسخ داده بگوید: اگر شریعت کار زندگی را راه انداختی به مشروطه چه نیاز افتادی؟ نمیبود و نمایندگان آنچه در دل میداشتند گفتن نمییارستند.»(1)
پیداست کسروی در این باب قیاس به نفس مینماید و آنچه را خود در دل دارد مکنونات قلبی دیگران میپندارد. هر چند بودند در مجلس همفکران و هم مسلکان کسروی که به تبعیت از غرب، مذهب ستیزی را مقلدانه، در هر جا پی میگرفتند و تقیزاده و همفکرانش در مجلس، از این همه هیاهو، غرضی جز حذف قوانین شرع و احکام الهی نداشته، پیروان آنان جز به هدایت آنان نبود که علیه علمایی که در کمیسیون مطابقت عضویت داشتند سخن گفته، حرمت کسانی چون طباطبایی و بهبهانی را نیز به جرم اسلام خواهی پاس نمیداشتند و این سخنان نبود مگر از روشنفکران غربزده تبریز، و الا مردم چنین بیپروایی نمیکردند که این از سخنان کسروی نیز مستفاد میگردد. وی درباره اوضاع کنونی مینویسد:
1) کسروی، همان، ج1، ص 324.
«سخن کوتاه کنیم، شور و آزادیخواهی در میان توده تهران
فرونشسته، پیشگامان سست گردیده، دو سید به کاری برنمیخاستند. علمای نجف از آن راه دور چگونگی را در نیافته به حاجی شیخ فضلاللّه خوش گمانی مینمودند و با او همراهی نشان میدادند.
آن ایستادگی که در تبریز و رشت و دیگر شهرها مینمودند چاره تهران نتوانستی کرد وهر آینه کار به آشوب انجامیدیوآن گاه در خود آن شهرها بیم دو دستگی رفتی، هنوز مشروطه خواهی آن نیرویی که «شریعت» را به کنار اندازد نمیداشت. راست است که آزادیخواهان تبریز دلیرانه «قانون مشروطه اروپایی» را میخواستند و آشکارا سخن خود را میگفتند. چیزی که هست این سخن جز از دلهای پیشروان برنمیخاست و چنانکه گفتیم دیگران آن را نفهمیده بر زبان میآوردند که اگر فهمیدندی بیشترشان دو دل ایستادندی و یا آنان نیز به سوی دیگر گراییدندی.»(1)
«به هر تقدیر پس از چندی در نشست بیستم خرداد (29ربیعالثانی) خواندن قانون اساسی را آغاز کرده، به گفتگو پرداختند. نخست سخن از «اصلی» که حاجی شیخ فضلاللّه درباره دیدهبانی علما به قانونها پیشنهاد کرده و به قانون افزوده بودند، میرفت.
بیشتر نمایندگان به «شریعتخواهی» یا از روی فریبکاری، یا از ترس دسته بندی طلبهها در حیاط بهارستان، بودن چنان«اصلی» را در قانون بایا میشماردند وگفتگو از این میکردند که آیا آن چند تن«عالم» را مردم برگزینند، یا مجلس، یا علما و در این باره سخنهایی میراندند. تنها تقیزاده و یکی دو تن دیگر از آذربایجان
1) کسروی، همان، ج1، ص 325.
به بودن آن خرسندی نمیدادند. تقیزاده اصل بیست و هفتم را که میگوید: «استقرار قانون موقوف است به عدم مخالفت با موازین شرعیه» پیش کشیده میگفت: با بودن چنین بندی نیاز به آن «اصل» نیست. میگفت: نگهبانی به قانونها را همگی علما باید کنند وشما با این «اصل» آن را تنها به چند تن وا میگذارید.»(1)
«همچنین در نشستهای پنجشنبه و شنبه بیست و دوم و بیست و چهارم(1 و 3 جمادیالاولی) گفتگو میرفت و تا آن را با دیگرگونیهایی پذیرفتند و «اصل دوم» قانون اساسی گردانیدند، بدینسان:
مجلس مقدس شورای ملی که به توجه و تأیید حضرت امام عصر عجل اللّه فرجه و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام خلداللّه سلطانه و مراقبت حجج اسلامیه کثراللّه امثالهم و عامه ملت ایران تأسیس شده است، باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام صلیاللّه علیه و آله و سلم نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهده علمای اعلام اداماللّه برکات وجودهم بوده و هست لهذا رسما مقرر است در هر عصری از اعصار هیئتی که کمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهای متدینین که مطلع به مقتضیات زمان هم باشند به این طریق که علمای اعلام و حجج اسلام مراجع تقلید شیعه، اسامی بیست نفر از علما که دارای صفات مذکوره باشند، معرفی به مجلس شورای ملی بنمایند. پنج نفر از آنها یا بیشتر به مقتضای عصر اعضای مجلس شورای ملی بالاتفاق یا به حکم قرعه تعیین نموده، به سمت عضویت بشناسند تا موادی که در مجلسین عنوان
1) همان، ج1، صص 371 - 370.
میشود به دقت مذاکره و غور و بررسی نموده هر یک از آن مواد معنونه که مخالف با قواعد مقدسه اسلام داشته باشد طرح و رد نمایند که عنوان قانونیت پیدا نکند و رأی این هیئت علما در این باب مطاع و متبع خواهد بود و این ماده تا زمان ظهور حضرت حجة عصر عجلاللّه فرجه تغییرپذیر نخواهد بود»(1)
1) کسروی، همان، ج1، ص 372.
مشروطه
از آنجا که در این نوشتار از انجمنها و کمیتههای مخفی، همچون انجمن غیبی تبریز و کمیته مخفی تهران و لژهای ماسونی و نقش آنها در به انحراف کشیدن مشروطیت و رابطه تقیزاده با آنها سخن بسیار به میان میآید بی مناسبت نیست پیرامون آنها، توضیح بیشتری ارائه گردد.
فعالیت کمیته مخفی و لژهای ماسونی در نهضت مشروطه، از زمان سلطنت مظفرالدین شاه و از آغاز جنبش مشروطه شروع شد. اسماعیل رائین مینویسد:
«در سال 1318ه (1901م) که مظفرالدین شاه اتابک را مأمور گرفتن «وام» با شرایطی سنگین از دولت روسیه 1 سیه ، 4تزاری نمود، فراماسونهای ایران که در آن وقت یک تشکیلات مخفی وابسته سری به نام «انجمن سری» داشتند شروع به فعالیت علیه اخذ وام نمودند. فراماسونها به وسیله 1 قرالسلطنه، 4موقرالسلطنه و دیگران که همگی از اعضای «انجمن سری» بودند، اعلامیهها را حتی به حرم شاه
میرسانیدند.»(1)
اولین لژ رسمی فراماسونی که در ایران تاسیس شد، لژ 1 داری ایران، 4بیداری ایران است. اما پیش از تاسیس رسمی لژ با اجازه «گرانداوریان» فرانسه،برخی از فراماسونهای ایرانی که در خارج به عضویت لژهای فراماسونی درآمده بودند، دور هم جمع شده، یک کمیته مخفی تشکیل دادند:
«با صدور فرمان مشروطیت، جنبش هایی از طرف دستجات
سیاسی و کسانی که طالب آزادی بودند، به وجود آمد. در این میان فراماسونهایی که در خارج از ایران وارد محافل شده بودند و یا آزادیخواهانی که در لژهای غیرمجاز و بدون اجازه، خود را فراماسون میدانستند، بیش از همه فعالیت میکردند و طبعا این گونه جنبشهای پراکنده، برخوردهایی بین اعضای آنها به وجود آورد و هر دسته خود را وارث آزادی و مشروطیت میدانست. فراماسونهای عضو «لژ بیداری ایران» که با اجازه «گراند اوریان» فعالیت کرده بودند، برای از بین بردن سازمانهای غیرمجاز نظیر و «مجمع آدمیت» و باقیماندگان فراموشخانه لژ[ملکم خان] اعضای خلق الساعه فرماسونری «ناظم دفتر تبریزی»، در صدد تأسیس یک کمیته سری به نام «کمیته انقلاب ملی» برآمدند. این کمیته که به موجب اظهارات «حکیم الملک» برای شناخته نشدن هویت ماسونیک آن به نام «کمیته سری» خوانده میشد، در دوران استبداد صغیر مبارزات مؤثری کرد که هنوز قسمت مهمی از اسرار آن فاش نشده است. تنها سندی که در این باره در دست است، اظهارات حکیم الملک است که برای اولین بار در سال 1327 شمسی(1948م)، شرح مختصری درباره کمیته و کلوپی که به نام
1) رائین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج2، ص 201.
لژ بیداری ایران «کلوپ بیداری ایران» نامیده میشد بیان کرده است.(1)»
حکیمالملک مینویسد:
«در آن زمان که محمدعلی شاه قاجار، راه نفاق و دورویی با مشروطه خواهان پیش گرفته بود و زعمای انقلاب ایران از دسائس او و اطرافیان بدخواهش در امان نبودند، همه روزه از اذان صبح تا طلوع آفتاب یک جلسه مهم سری از جمعی از سران انقلاب ایران در منزل آقای حکیم الملک واقع در خیابان پستخانه تشکیل میشد. کسانی که در این جلسه سری حضور مییافتند، عبارت بودند از: سیدحسن تقیزاده، مرحوم میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل، مرحوم ملک المتکلمین، مرحوم سیدجمال واعظ اصفهانی، مرحوم خلخالی، مرحوم مساوات و آقای پرویز مدیر کتابخانه تهران هم در این جلسات شرکت میکردند.»
ملک زاده بدین کمیته سری نام «کمیته انقلاب ملی» داده و درباره افراد عضو و مؤسسان آن نیز اسامی بیشتری را ذکر مینماید و مینویسد: «کمیته انقلاب از پانزده نفر رهبران مشروطه تشکیل یافته بود و ما برای اینکه فرزندان آینده ایران قائدین انقلاب و رهبران مقاومت را بشناسند به ذکر اسامی آنها مبادرت می جوییم:
ملک المتکلمین، سیدجمال الدین واعظ، میرزا جهانگیر خان، سید محمدرضا مساوات، سیدحسن تقیزاده، حکیم الملک، سید ابراهیم خلخالی، سیدجلیل اردبیلی، معاضد السلطنه، میرزا سلیمان خان میکده، میرزا علی اکبر خان دهخدا، حاجی میرزا ابراهیم آقا، میرزا داودخان، ادیب السلطنه و نصرت السلطان.
1) رائین، همان، ج 2، ص 181.
جلسه کمیته هر نیمه شب در خانه حکیمالملک واقع در خیابان پستخانه تشکیل میشد و قبل از طلوع آفتاب اعضا متفرق میشدند. میرزا محمدنجات، حسین آقا پرویز، میرزا محسن نجمآبادی، سه نفر از جوانان روشنفکر و آزادیخواه آن زمان رابط کمیته بودند و ابلاغات و نوشتجات و تلگرافات و دستورات کمیته را به خارج میرسانیدند.»(1)
به نظر اسماعیل رائین این کمیته سری، با توجه به محل تشکیل آن، همان لژ فراماسونی«بیداری ایران» بوده است:
«این کمیته سری با توجه به محل تشکیل آن و نامهای که در تاریخ 28 اپریل 1961 لژ گراند اوریان فرانسه به نگارنده نوشته، بدون شک مرکز لژ فراماسونی «بیداری ایران» وابسته به گراند اوریان بوده است. در این نامه «پانهتییر» دبیر کل گراند اوریان مینویسد: لژ بیداری ایران که مرکز آن در تهران بوده است، در ششم نوامبر 1907 (1325ه ق) تأسیس شده و ما برای اولین بار آن را در راهنمای سالانه سال 1913 گراند اوریان، پیدا کردیم.
مرکز این محفل در خیابان پستخانه کوچه جلال الدوله شماره 8 بود - برادران در روزهای دوشنبه با یکدیگر ملاقات میکردند(2).»
«ملک زاده[ پسر ملک المتکلمین] دستور قتل اتابک و فرمان قتل محمدعلی شاه و اجرای آن را به هیئت مجریّه تحت ریاست حیدر عمو اوغلی به دستور همین کمیته سری میداند.(3)»
همین کمیته سری بود که به موجب ادعای سیدحسن تقیزاده، شیخ
فضلاللّه نوری را ترور کرد. تقیزاده مدعی است که در دوره استبداد
صغیر هم در تهران فعالیتهای سری در کار بود و مرحوم صنیع الدوله و حسینقلی خان نواب و بعضی از علما، تا میتوانستند فعالیت میکردند و حاج شیخ فضل اللّه نوری را تیر زدند. اسماعیل رائین در کتاب پیشگفته ذیل شرح حال حسینقلی خان نواب، به عنوان یکی از اعضای خانواده نواب که خود و پدرانش به عنوان وکیل به طور رسمی از حقوق بگیران انگلیس بوده و دارای دو گذرنامه ایرانی و انگلیسی بودهاند مینویسد:
«این ادعای تقیزاده جای تردیدی باقی نمیگذارد که حسینقلی خان نواب، عضو کمیته سری هفده نفری فراماسونها،با اطلاع و نظر اعضای کمیته که یکی از اعضای آن خود «تقیزاده» بوده، دستور ترور شیخ فضلاللّه نوری، اتابک و محمدعلی شاه را صادر کرده است.
هر چند در لیست اسامی اعضای لژ فراماسونی «بیداری ایران» اسامی برخی از اعضای کمیته مخفی، وجود ندارد ولی اسامی برخی از اعضا از جمله: سید حسن تقیزاده، حکیمالملک، سیدجمال الدین واعظ اصفهانی، میرزا علی اکبر خان دهخدا، معاضد السلطنه، ادیب السلطنه، حسینقلی خان نواب، از جمله اسامی موجود در لیست اسامی لژ بیداری ایران است.»
پیش از اشاره به نوع فعالیتهای سیاسی و تندرویهای کمیته سری مورد بحث، لازم است بدین نکته اشاره شود که برخی از نویسندگان تاریخ مشروطه، اقدامات تروریستی مورد بحث را، از جانب انجمن آذربایجان دانستهاند. انجمن آذربایجان، بنا به گفته مورخین یکی از قویترین انجمنهای آن روزگار بوده که سرپرستی آن را سید حسن تقیزاده به عهده داشته است.
نویسنده کتاب نخست وزیران ایران درباره ترور میرزا علی اصغرخان
اتابک پس از اشاره به برخی از مطبوعات که علیه اتابک از هیچ اقدامی فروگذار نمیکردند، مینویسد:
«انجمنها نیز که به اقتضای محیط و فضای آزادیخواهی و مشروطیت، در تهران و شهرستانها هر روز بر شمار آنها افزوده میشد. انجمن آذربایجانیها در تهران و انجمن دروازه قزوین دو انجمنی بودند که مخالفین اتابک در آنجا جمع شده بودند و تقیزاده که در آن زمان انقلابی پر شور و تندرو به شمار میرفت، هر دو انجمن را سرپرستی میکرد. در این انجمنها تدریجا سخن از مهدورالدم بودن اتابک پیش آمد و چنین شایع شد که موافقت او با مشروطه و مشروطه خواهان صوری و ظاهری است و قصد و نیت او، براندازی حکومت قانون و مجلس است.»(1)
وی ادامه میدهد:
«آنچه مسلم است قاتل اتابک، عباس آقا تبریزی عضو انجمن آذربایجانیها بوده است و این امر مسلم است که سیدحسن تقیزاده در این انجمن نقش و تأثیر بسیار عمدهای داشته است.»(2)
چنان که خواهیم گفت، یکی از چهرههای شاخص این انجمن حیدر خان عمو اوغلی است که سرپرستی گروههای ترور را عهده دار بوده است. علیایحال رابطه تنگاتنگی بین کمیته سری وابسته به لژ بیداری، انجمن آذربایجان تهران وکمیته غیبی تبریز وجود دارد. هر چند رابطه رسمی، ساختاری و سیستماتیک این سه گروه دقیقا روشن نیست، ولی قدر مسلم این سه تشکل با یکدیگر در ارتباط بودهاند و با توجه به ماهیت
گروههای مخفی و دقت نظر در گزینش اعضای آن، ساده پنداری است اگر
درصدد یافتن رابطه تشکیلاتی و نظاممند این سه گروه نباشیم و وحدت رویه آنها و عملکرد یکسان آنها را متأثر از اوضاع حاکم بر فضای آن عصر و حاصل دشمنی محمدعلی شاه با انقلابیون بینگاریم و موضع مشترک آنها را حاصل قرار گرفتن در برابر وضعیت مشابه تلقی نماییم. لذا پس از معرفی کمیته غیبی تبریز، شاید بهتر بتوان به وابستگیهای این سه گروه پی برد.
به منظور پی بردن به چگونگی تکوین و رشد حرکتهای تجددطلبانه و شکلگیری مجاهدین و مرکز غیبی تبریز و ماهیت آنها، لازم است پیش از هر سخن، در خصوص ایرانیان مهاجر آن سوی ارس و نقش آنان در اشاعه فرهنگ غرب و رابطه آنان با نهضت مشروطیت، اشارتی داشته باشیم. چرا که مسئله نقش حساس مجاهدین قفقازی در نهضت مشروطه- اعم از موفقیتها و انحراف هایی که در آن به وجود آمد- مسئلهای است که نمیتوان به آسانی از کنار آن گذشت. پیشتر گفتیم که گروه قابل توجهی از مردم آذربایجان، در جستجوی کار و یا در اثر فشارهای حاصل از ظلم و تعدی بی حد و حصر اربابان و عمال حکومتی، جلای وطن کرده، در آن سوی ارس رحل اقامت افکنده بودند و گروهی نیز به عنوان کارگران فصلی، در دو سوی رود ارس، آمدوشد داشتند. ایرانیان مذکور، در آن محیط رفته رفته با رشد و توسعه کشورهای غربی و پیش از دیگر هموطنان خود به عقب ماندگی ایران و نقش بازدارنده حکومتگران قاجار و ظلم و ستم غیرمتعارف آنان، آشنا شدند. آگاهیهای نسبی آنان از غرب
و پیبردن به مفاهیم واژه هایی چون، دمکراسی، آزادی، حکومت
پارلمانی، حاکمیت قانون و... از سویی و تبلیغات سوسیال دمکراتهای روسیه علیه بیدادگریهای حکومت تزاری روس از دیگر سو، سبب شد که مهاجرین ایرانی نیز در اندیشه احقاق حق خویش باشند. لذا گروهی از مهاجرین با انگیزه حمایت از کارگران و دیگر مهاجرین ایرانی، به تشکیل حزبی با مرام سوسیالیستی اقدام کردند و حزب «اجتماعیون عامیون» را در قفقاز بنا نهادند.
کسروی در این مورد مینویسد:
«یک سال پیش از جنبش مشروطه خواهی، ایرانیان قفقاز در باکو از روی مرامنامه سوسیال دمکرات روس، دستهای به نام «اجتماعیون عامیون» پدید آوردند که نریمان نریمانوف پیشوای آنان بود.»(1)
اما نویسندگان دیگر، در مورد تاریخ تأسیس کمیته «اجتماعیون عامیون» قفقاز با کسروی توافق نظر ندارند. مهدی بامداد در شرح حال «حیدرخان چراغ برقی یابُمبی» معروف به حیدرخان عمواوغلی که اسم اصلیاش «تاریوردیاف» بود مینویسد:
«ظلم و تعدی و رفتار ناهنجار عمال تزاری نسبت به مسلمین قفقاز، او (حیدرخان) را برآن داشت که با یک عده مسلمین غیرتمند دیگر، در کار تشکیل حزب سیاسی همدست شود و به همراهی ایشان با مستبدین داخلی و خارجی مبارزه کند. هنگامی که مسلمین قفقاز در سال 1317ه ق (1900م)، تحت اداره «نریمان نریمان بک اف» انجمنی به نام کمیته «اجتماعیون عامیون» تشکیل دادند و این کمیته در سایر شهرهای قفقازیه شعبی داشت.
1) کسروی، همان، ج1، ص 391.
از آن جمله شعبه بادکوبه بود که حیدرخان، جزء اعضای آن به
شمار میرفت. بعدها عدهای از آزادیخواهان ایران مخصوصا آذربایجان با این کمیته «اجتماعیون عامیون» قفقازیه ارتباط سری پیدا کردند و در تبریز شعبهای از آن به دستیاری این جماعت تأسیس گردید.»(1)
در مجله یادگار آمده است:
«مسلمین قفقازیه در سال 1900 میلادی (1317هق)، تحت اداره و سرپرستی «نریمان نریمان بک اوف» از اهالی تفلیس که سمت معلمی داشت و بعدها دکتر شد، انجمنی به نام «کمیته اجتماعیون عامیون» تشکیل دادند».(2)
بنابر این اگر آغاز حرکتهای مردمی بر ضدّ استبداد و شروع نهضت مشروطه خواهی را، موضعگیری علما و روحانیون و مردم متدین در مجالس بزرگداشت سالار شهدا و آزادگان، حضرت اباعبداللّه الحسین(ع) در محرم سال 1323، علیه نوز بلژیکی قلمداد نماییم و یا اگر آغاز نهضت را حرکت برنامه ریزی شده و منسجم هجرت علما و روحانیون به آستانه مقدسه حضرت عبدالعظیم(ع) در 16 شوال 1323 بدانیم، حزب اجتماعیون عامیون، پنج یا شش سال پیش از شروع جنبش مشروطه خواهی مردم ایران شکل گرفت، نه آن چنانکه کسروی مینویسد یک سال پیش از آن. علیایحال با اشاعه اخبار جنبش مشروطه خواهی مردم ایران، برخی از افراد وابسته به حزب «اجتماعیون عامیون» قفقاز، به تبریز آمده، کوشیدند افکار خود را در بین ایرانیان اشاعه دهند. کسروی پس از ذکر این مطلب میافزاید:
«آمدن اینان به دلیری آزادیخواهان افزود و چون مردان آزموده و
دیده بازی میبودند، در هر کاری پیشگام میشدند و راه به دیگران مینمودند.
کسانی از اینان به سخنگویی نیز میپرداختند و به آگاهانیدن مردم میکوشیدند. یک دسته از بیباکی اینان رمیدند، و ملایان آنان را بیدین خوانده بیزاری نمودند. لیکن انبوه آزادیخواهان به آنان ارج گذاردند و از آمدنشان خشنودی نمودند.»(1)
پیش از این از قول کسروی نوشتیم که: در سالهای بازپسین، در اینجا(تبریز) هم کسانی پیدا شده بودند که معنی کشور و زندگانی تودهای را میفهمیدند و از چگونگی کشورهای اروپایی آگاه میبودند و آرزوی کوششی را برای برداشتن خودکامگی (استبداد) میکردند سپس نام این کسان را بدین شرح بر میشمرد:
میرزا خداداد حکاک باشی، برادرش میرزا محمود، سیدحسن تقیزاده، میرزا سیدحسین خان (عدالت)، سیدمحمد شبستری (ابوالضیا)، سیدحسن شریف زاده، میرزا محمدعلی خان(تربیت)، حاجی علی دوافروش، میرزا محمود غنیزاده، حاجی میرزا آقا فرش فروش، کربلایی علی موسیو، حاجی رسول صدقیانی، میرزا علی قلی خان صفروف، آقا محمد سلماسی، جعفرآقا گنجهای، میرزا علی اصغر خویی، میرزا محمود اسکویی، مشهدی حبیب.
آمدن مجاهدین قفقازی به تبریز و تبلیغات آنان موجب شد که برخی از همین افراد که ظاهرا به عنوان متجددین و روشنفکران آن روزگار شهرت داشتند، تحت تأثیر آرای مروجین حزب «اجتماعیون عامیون»
1) کسروی، همان، ج1، ص 194.
قرار گیرند و انجمنی سری تحت عنوان «مرکز غیبی» به وجود آورند و
ترجمه مرامنامه این حزب سوسیال دمکرات را، به عنوان مرامنامه «مرکز غیبی» پذیرا شوند.
اعضای «مرکز غیبی» عبارت بودند از: کربلایی علی موسیو، حاجی رسول صدقیانی، حاجی علی دوافروش، سید حسن شریف زاده، میرزا محمدعلی خان تربیت، جعفرآقا گنجهای و آقا میر باقر و میرزا علی اصغر خویی و آقا تقی شجاعی و آقا محمدصادق خامنه و سید رضا.
کسروی پس از ذکر نام افراد فوق به عنوان سران کوشندگان مینویسد:
«[این افراد] یک نشست نهانی به نام «مرکز غیبی» برپا کرده به یک کار ارجدارتر دیگری میکوشیدند و آن اینکه دستهای به نام «مجاهد» پدید آورند.»(1)
وی در پاورقی همین صفحه اشاره میکند که اینها دوازده تن بودهاند و نام یکی را از ایشان، نمیدانیم. همانگونه که ملاحظه میشود، غالب اسامی اعضای انجمن غیبی، همان اسامی ذکر شده توسط کسروی به عنوان پیشگامان و مروجین افکار جدید در تبریز است. به استثنای نام چند تن که در بین اسامی قبلی هست و در لیست اسامی اعضای مرکز غیبی نیست و بالعکس. از جمله این افراد سید حسن تقیزاده است که نام او در فهرست قبلی است ولی در این فهرست نیست. شاید مهمترین علت عدم حضور تقیزاده در کنار یاران همیشگیاش همچون، تربیت، ابوالضیا، شریف زاده و دیگران، عدم حضور وی در تبریز به هنگام شکلگیری «مرکز غیبی» باشد. چرا که ظاهرا، انجمن پس از جریان بستنشینی تبریزیان در کنسولگری انگلیس در تبریز، شکل گرفته است.
1) کسروی، تاریخ مشروطه ایران، بخش یکم، ص 167.
کسروی نیز در ذیل اسامی مؤسسین مرکز غیبی مینویسد:
«اینها کارهایی است که پس از بیرون آمدن از بست نشینی،
بیدرنگ به اینها پرداختند.»(1)
در این هنگام تقیزاده، در تبریز حضور نداشت و پیش از این تبریز را به قصد تهران ترک کرده بود. البته این احتمال هر چند ضعیف نیز وجود دارد که نام نفر دوازدهم که کسروی اشاره کرده است، نمیداند، سیدحسن تقیزاده باشد که گرچه در تبریز نبوده، بعید نیست که به واسطه احترامی که این افراد برای وی قائل بودند و بعضا خود را مرید وی میدانستند، نام وی را در زمره مؤسسین «مرکز غیبی» و اعضای آن ذکر کرده باشند.
یکی از عمدهترین کارهای این انجمن، به وجود آوردن گروه مجاهدین بود که در واقع مجری منویات مرکز غیبی بود. کسروی مینویسد:
«بدینسان مجاهدان در تبریز دو تیره میبودند. یکی آنان که از قفقاز آمده و دیگری آنان که از خود تبریز برخاسته بودند. آن تیره هم جز تبریزیان نمیبودند. ولی چون از قفقاز رسیده و رخت قفقازی به تن میکردند، «قفقازی» نامیده میشدند و خود آزمودهتر و چابکتر میبودندوبه ملایان و کیش پروا نمیداشتند و از این رو مردم از آنان رمیده میبودند. اینان چون خود را بسته کمیته باکو میشماردند، چندانکه میبایست فرمانبرداری از «مرکز غیبی» نمینمودند و از چندی باز به این اندیشه میبودند که دست «علی مسیو» و همراهان او را کوتاه ساخته و رشته کارها را خود به دست گیرند.»(2)
برای روشن شدن مواضع مجاهدین قفقازی در قبال دین و دین باوری
مردم و پیشوایان روحانی و تقلید روشنفکران آن روزگار از آنان و نیز جهت آشنایی با خط و خطوط فکری حاکم بر حزب «اجتماعیون عامیون» و «مرکزغیبی» ذکر نمونههای زیر خالی از فایده نیست. کسروی ضمن ذکر نام روزنامههای مربوط به مجاهدین قفقازی، از نشریه ملانصرالدین یاد کرده، مینویسد:
«یکی از شوخیهای «ملانصرالدین» درباره مجلس ایران آن است که در یکی از شمارههای خود مینویسد: بیشتر نمایندگان مجلس ایران از ملایان هستند. زیرا در قانون ایشان برای نماینده دانش را شرط ندانستهاند.(1)»
کسروی مینویسد:
«در تبریز ملایان آن را از «اوراق مضله» شمردند و نوشتهای درباره آن نوشتند که فرستادند علمای نجف نیز مهر کردند و آن را به چاپ رسانیده پراکنده گرداندند.(2)»
برای روشن شدن مواضع روشنفکران عضو «مرکز غیبی» دو نمونه از مواضع آنان را در برابر روحانیت در نشریات خود و در واقع همسویی آنان با نشریات روشنفکران حزب سوسیال دمکرات «اجتماعیون عامیون» قفقاز، ذکر میکنیم.
آرین پور مینویسد:
«روزنامه «عدالت» که از پیش از مشروطه به نام «الحدید» منتشر میشد، از سال 1324 ه ق بدین نام [عدالت] خوانده شد و مدیر و نویسنده آن، میرزا سیدحسین خان، از نیکان بود و از چاپلوسی
خودداری داشت و گفتارهای سودمندی مینوشت. اما چون
دیرزمانی در روسیه زیسته بود، همین که آزادی پیش آمد در روزنامهاش از آزادی زنان سخن راند و چون این سخنان در آن هنگام، بی هنگام بود، خود انجمن و آزادیخواهان روزنامه او را بستند و از شهر بیرونش کردند.»(1)
متأسفانه آقای آرین پور توضیح نمیدهد که مفاد نوشتههای وی چه بوده است که حتی به اصطلاح، «روشنفکران انجمن تبریز، سخنان او را بر نمیتابند و نشریه او را تعطیل و از شهر بیرونش میکنند.»
آرین پور در مورد نشریه «مجاهد» نیز مینویسد:
«روزنامه «مجاهد» را سیدمحمد ابوالضیا به همدستی حاجی میرزا آقا بلوری در سال 1325 ه ق مینوشت و از روزنامههای آبرومند تبریز بود. در اواخر سال 1325 ه ق مقالهای در این روزنامه نوشته شد که از سیدکاظم یزدی، مرجع تقلید شیعیان، بدگویی کرده و او را «ابن ملجم سیرت» خوانده بود. انجمن تبریز شرحی در بیزاری از آن مقاله بیرون داد و ابوالضیاء را به انجمن آورده پس از محاکمه چوب زدند و از شهر بیرون کردند.»(2)
در مورد منشأ مقابله با روحانیت و عملکرد جناحهای مختلف و وحدت هدف آنان، علیرغم نگرشها و مواضع متفاوت آنان، آنچه میتوان گفت این است که خاطره شکست و ناکامی بریتانیای کبیر در برابر قیام مردم عراق به رهبری روحانیت شیعه و حضور بسیاری از علمای بزرگ در صف مبارزان در جبهه نبرد و همچنین شکست آنان در واقعه رژی و تحریم استعمال تنباکو طبق حکم میرزای شیرازی پیشوای بزرگ
شیعیان در ایران، سبب شد که سیاستمداران کهنه کار انگلیس را متوجه
این واقعیت کند که محکمترین سد در برابر مطامع استعماری آنان در ایران، روحانیت و نفوذ معنوی آنان در جامعه است. وقوف بدین مهم سبب شدکه مبارزه با روحانیت و تلاش در جهت تضعیف نفوذ آنان درجامعه به عنوان یکی از اصول بنیادین سیاست بسط نفوذ و گسترش حاکمیت استعماری خویش، در دستور کار کارگزاران و حقوق بگیران سفارت انگلیس قرار گیرد(1).
لذا شاهدیم که از آغاز نهضت مشروطه و پس از آن، همواره دست سیاست انگلیس از آستین گروههای مختلف بیرون آمده، روشنفکرمآبان در تشکلهای مختلف، آگاهانه یا ناآگاهانه مجری اهداف انگلیس بوده، در امر مبارزه با اسلام و روحانیت اشتراک رویه داشته اند. بدیهی است تبیین مواضع این گروهها علیه روحانیت، نیازمند مجالی است که این مختصر را گنجایش شرح و بسط آن نیست. لذا تنها به ذکر نمونه هایی از مواضع برخی از این گروهها بسنده میکنیم.
یکی از عمدهترین گروههای معارض شریعت و شریعتمداران، لژهای فراماسونی در ایران بودند. لژهای فراماسونی از بدو استقرار یکی از عمدهترین اهداف پنهانشان، مبارزه با باورهای دینی و تضعیف روحانیت در جامعه بود.«هانری رنه» آلمانی در سفرنامه خود درباره فعالیت لژ
1) شهید سیدحسن مدرس نقل میکند: وقتی به نجف رفتم و در سرمنرای سامرا خدمت میرزا که عظمتی فوق تصور داشت رسیدم، داستان پیروزی واقعه دخانیه را برایش تعریف نمودم. آن مرد بزرگ آثار تفکر و نگرانی در چهرهاش پیدا شد و دیدهاش پر از اشک گردید. علت را پرسیدم، چه انتظار داشتم مسرور و خوشحال شود. فرمود: حالا حکومتهای قاهره فهمیدند قدرت اصلی یک ملت و نقطه تحرک شیعیان کجاست. حالا تصمیم میگیرند این نقطه و این مرکز را نابود کنند. نگرانی من از آینده جامعه اسلامی است (سده تحریم تنباکو، ص 138).
فراماسونی در مشهد مینویسد:
«از سال 1906 [1324ه ق ]یک فراموشخانهای هم در این شهر «مشهد» تأسیس شده که اعضای آن میخواهند در صفوف ملاها شکاف ایجاد نمایند و از قدرت و نفوذ آنها بکاهند. شعار اعضای آن هم مانند شعار فراموشخانههای اروپایی میباشد که عبارت است از یک مثلث و یک پرگار، ولی آنان رابطه مستقیمی با فراموشخانههای اروپایی ندارند.»(1)
آنچه پیش از این گفتیم، بیانگر آن بود که «مرکز غیبی» تحت تأثیر تبلیغات مجاهدین قفقازی وابسته به حزب سوسیال دمکرات «اجتماعیون عامیون» قفقاز شکل گرفت و مرامنامه آنها نیز ترجمه مرامنامه این حزب بود. یکی از چهرههای بارز «مرکز غیبی» میرزا محمدعلی تربیت، یار دیرین و رفیق سفر و حضر و به اصطلاح یار گرمابه و گلستان و شوهر خواهر سیدحسن تقیزاده بود. سیدحسن تقیزاده و میرزا محمدعلی تربیت، هر دو عضو لژ فراماسونی «بیداری ایرانیان» بودند و اسماعیل رائین «تربیت» را بنیانگذار شعبه لژ «بیداری ایرانیان» در تبریز میداند.(2)هر چند این نکته، این مسئله را به ذهن متبادر میکند که «کمیته غیبی» همان شعبه لژ مذکور در تبریز بوده است، اما نمیتوان با قاطعیت بر این باور مهر تأیید زد. علیایحال چه «مرکز غیبی» شعبه لژ فراماسونی بوده باشد، چه نبوده باشد، مرکز غیبی نیز چون شعبه فراموشخانه مشهد، یکی از اهدافش مبارزه با دین و تضعیف نفوذ معنوی روحانیت در جامعه بود و همسو با شعبه فراموشخانه در مشهد و سایر لژهای فراماسونی، عمل میکرد.
نمونهای از برخورد «مرکز غیبی» و مجاهدین تحت امر آنان، با یکی از
روحانیون تراز اول تبریز، «حاج میرزا حسن مجتهد»، مواضع این مرکز را با روحانیون و دین روشن میکند. برخورد این گروه با این روحانی عالیقدر که خود یکی از پیشگامان نهضت مشروطه خواهی در تبریز بود، خود داستان مفصلی است که کسروی به طور مشروح بدان پرداخته(1)و ذکر کامل آن موجب تطویل این مقال است. نوشتهای ضد و نقیض که از یک سو حاصل نگرش دین ستیزانه و کینه درونی وی با روحانیت است و از دیگر سو نتیجه دروغزنی جناح روشنفکران انجمن ملی تبریز. کسروی بر اساس اغراض شخصی خویش میکوشد چنین وانمود کند که مردم از «مجتهد» بیزاری جسته، خواهان اخراج وی از تبریز بودند:
«مردم پی به راستی برده و دانستند که مجتهد، با مشروطه بدخواهی آغاز کرده و چنین نهادند که فردا بازارها را بسته و در انجمن گرد آیند و به پیش آمد چاره کنند.(2)»
همچنین مینویسد:
«چنانکه گفتیم بسیاری از نمایندگان دل به سوی مجتهد میداشتند و این بود که به خاموش گردانیدن مردم میکوشیدند - مردمی که علیه مجتهد شوریده در انجمن تبریز اجتماع کرده بودند - ولی مردم خاموش نمیشدند. در این میان از شیخ سلیم درخواستند که وی به خاموش گردانیدن مردم بکوشد. شیخ سلیم چون با درخواست مردم همداستان میبود، آن را نپذیرفت. نمایندگان به او نیز بد گفتند و ناپاسداری نمودند.
شیخ سلیم آزرده گردیده از انجمن بیرون رفت. برای نخستین بار
از انجمن تبریز بدخواهی دیده میشد. نمایندگان با زور و فشار
مردم را از انجمن بیرون کرده و به باز کردن بازار فرستادند.»(1)
اما در جای دیگر سخنان وی بیانگر آن است که بر خلاف گفتههای پیشین، مردم دل با «مجتهد» داشتند و از اعمال مجاهدین و روشنفکران دین ستیز، در خصومت و دشمنی با روحانیت مبری بودند. کسروی خود بر این باور بود که:
«بسیاری از دلها به ویژه از عامیان ساده درون، بیمناک میبود و خواهیم دید که از همین زمان رمیدگی از مشروطه پیدا کردند. اگر مجتهد به جنگ ایستادی و نرفتی باشد که گروه بزرگی به سوی او گراییدندی. ولی تا آن روز در تبریز جنگی روی نداده و هر کسی از نام جنگ و خونریزی ترسیدی و او (مجتهد)، نیز ترسیده آهنگ رفتن کرد و با پسران و پیرامونیان خود که بیشتر ملایان و سیدان میبودند از خانه بیرون آمد.»(2)
در جای دیگر مینویسد:
«چنانکه گفتهایم از روزی که حاجی میرزا حسن مجتهد و دیگران با مشروطه دشمنی نمودند، انبوهی نیز از مردم شهر پیروی از آنان کرده از مشروطه روگردانیدند و کم کم کینه آن را در دل گرفتند و در اینجا و آنجا زبان به بدگویی گشادند. اینان عنوانی جز اینکه مشروطه خواهان لامذهبند، نمیداشتند و هر رفتاری که از ایشان میدیدند، راست یا دروغ، دلیل«لامذهبی» ایشان میگرفتند. چون در این میان مشروطه خواهان نیز روز به روز از دین دلسرد گردیده، بی پروایی بیشتر مینمودند و برخی از آنان خود کسان
بیباکی میبودند، از این رو رفته رفته به شمار بدخواهان مشروطه
میافزود، تا آنجا که یک دو تیرگی سترسایی گردید.»(1)
تزویر و ریا، دروغزنی و القای شبهه و تحریف حقایق، امری است که متأسفانه مدعیان روشنفکری و تجددطلبی، ناپسند نمیپنداشتند. لذا شاهدیم که چه در جریان وقایع عصر مشروطیت و چه در نوشتههای مورخین و تحلیل گران نهضت مشروطه وارونه نمایی و تقلیب حقایق به شدت رواج دارد. به عنوان نمونه، در همین جریان بیرون راندن «مجتهد» از تبریز علیرغم اینکه کسروی مینویسد:
«بسیاری از نمایندگان دل به سوی مجتهد داشتند(2)»
و اشاره میکند:
«امروز دانسته شد حاجی میرزا محسن، آقا میرزا صادق و حاجی سیداحمد خسروشاهی و ثقهالاسلام و از متعینین: حاجی نظام الدوله، بصیرالسلطنه، حاجی ملک التجار و آقا موسی مرتضوی در شهر نمانده بیرون رفتند.»(3)
ملاحظه میشود که در تلگرافی که برای نمایندگان دارالشورا به تهران مخابره میشود ودر آن پس از اشاره به اینکه «حاجی میرزا حسنآقا مجتهد» در متروک داشتن مشروطیت و از بین بردن قوانین عدلیه، آنچه توانسته در تخریب این مقصود مقدس «مشروطه خواهی» انجام داده، تأکید میورزند که:
«عموم علما و ملت جمع شده از جهت اسکات فتنه و صلاح عموم ملت، ایشان از شهر تشریف بردند. محض اطلاع جنابعالی عرض
گردید.»
و ذیل تلگراف امضا کردهاند:
«عموم ملت تبریز، علما، اعضای انجمن ملی».(1)
عموم ملتی که بنا به گفته کسروی، مشروطه خواهی را گامی در جهت تقویت شریعت میپنداشتند و پیروی از روحانیون را بر خود فرض میدانستند، شاد و دلگرم از پیروزی، بعد از صدور فرمان مشروطیت، بیش از پیش به مساجد میرفتند و صفوف نمازگزاران جماعت فشردهتر شده بود. مردم به احسان و نیکی بیشتر میکوشیدند. به هنگام اذان، صدا از جایجای بازار تبریز به اذان بلند میشد و حتی به تعبیر کسروی «مویستران «سلمانیها» اعلام کردند که از تراشیدن ریش مشتریان معذورند.»(2)چنین مردمی بنا به ادعای کسروی و روشنفکران انجمن ملی تبریز، مجتهد شهر را، با تهدید از شهر بیرون میکنند؟!
اگر چه در هر جامعهای، منکر وجود افراد احساساتی که در گیر و دار حوادث، احساس بر عقلشان غلبه میکند، نمیتوان شد و از این واقعیت که بسیارند افرادی که همواره در مسیر جریان باد حرکت میکنند و به دنبال منافع خویش و در پی جلب توجه صاحبان قدرتند، گریزی نیست، ولی اینکه یکباره، عموم ملت تبریز، با آن ویژگیها که کسروی بدان اشاره کرده که مبین علائق دینی و باورداشتهای مذهبی ایشان است، بر ضدّ مجتهد شهر بسیج شوند و برای بیرون راندن وی از خانه و کاشانهاش، متفق شوند، آن هم بیرون راندن مجتهدی که به گفته کسروی خروجش از شهر موجب ناامیدی مردم از مشروطه و ترک اعتراضآمیز علما و
روحانیون از شهر میشود؛ تا آنجا که حتی «ثقهالاسلام» که وی را ثابت
قدمترین روحانی مشروطه خواه تبریز خواندهاند، به میل و اراده شخصی با توجه به شرایط خاص و جو اعتراضآمیز حاکم، تبریز را ترک گوید.
خلاصه آنکه خواست چند جوان تجدد طلب مقلد غرب و روشنفکر مآب دین گریز و شریعت ستیز را خواست عموم ملت تبریز قلمداد کردن واعمال گروهی مجاهد مسلح گوش به فرمان «مرکز غیبی» را به پای قاطبه مردم نوشتن، دروغی است که همواره تکرار شده است. همواره چنین بوده است که هر گروهی، خواست خود و نظر خود را، خواست و نظر عامه مردم قلمداد و با بزرگی و عظمت از هواداران خود یاد و مخالفین نظر خود را مردمی عامی، بیسواد، ساده لوح و ناآگاه معرفی کردهاند.
به هر حال «مرکزغیبی» نیز با کمیته مخفی تهران و لژهای فراماسونی، علی رغم مغایرتهای ایدئولوژیک، در امر مبارزه با روحانیت و تضعیف نفوذ آنان در جامعه و در نتیجه دور کردن مردم از باورهای دینی یامحدود کردن دین در حد مجموعهای ازمناسک و احکام عبادی و تنظیم کننده رابطه فرد با خدا و نفی احکام اجتماعی دین، همداستان بود.
پرسشی که ممکن است به ذهن آید، آن است که: چگونه اعضای «مرکز غیبی» تبریز، که به تبعیت از حزب «اجتماعیون عامیون» قفقاز خود را سوسیالیست میدانستند با فراماسونهای لیبرال مسلک و اشراف انگلوفیل به وحدت هدف و رویه رسیدند؟
برای پاسخ بدین پرسش، باید نکاتی را یادآوری کرد:
اولاً: همانگونه که پیش از این گفته شد، یکی از چهرههای فعال «مرکز غیبی» تبریز میرزا محمدعلی خان تربیت بود که افزون بر عضویتش در لژ فراماسونی بیداری ایران، با سیدحسن تقیزاده عضو همان لژ و چهره
فعال و شاخص کمیته مخفی تهران در ارتباط بود و در واقع این پندار،
دور از واقع نیست که «تربیت» به عنوان محرم اسرار فراماسونها و تقیزاده، حلقه واسط مرکز غیبی تبریز با کمیته مخفی تهران و لژ بیداری بود. آنچه موجب تقویت این ذهنیت میشود، آشوبی است که نامه تقیزاده و طرح آن توسط تربیت در انجمن ملی تبریز به پا کرد که نهایتا به بستنشینی تبریزیان در تلگرافخانه و کشاکش میان انجمن ملی و مجلس بر سر تسریع در تصویب متمم قانون اساسی انجامید که در جای خود بدان اشاره کردهایم.
ثانیا: اینکه لژهای فراماسونری در ایران، از جهاتی محل جمع اضداد بودند. چنانکه اسماعیل رائین از قول سیدمحمدصادق طباطبایی (فرزند مرحوم سیدمحمدطباطبایی) نقل میکند: وقتی پدرم و من وارد لژ فراماسونری فرانسه شدیم، امید داشتیم که در سایه اتحاد و طرفداری از آزادی، با کمک مراکز فراماسونری فرانسویها، بتوانیم از ظلم و ستم مستبدین و خفقان انگلیسیها و رسوخ و نفوذ آنها جلوگیری کنیم؛ ولی مدتی که از ورود ما گذشت فهمیدیم که اشتباه کردهایم. زیرا آنجا، هم دکان سیاسی انگلستان بود و هم مرکز جمع اضداد. در آنجا ظل السلطان مستبد با پدرم در یک ردیف مینشست.(1)
ثالثا: تبعیت روشنفکران تبریز از مجاهدین قفقازی و ترجمه مرامنامه حزب «اجتماعیون عامیون» قفقازیه و پیروی از آن به نظر میرسد بیشتر یک رویه مبارزاتی و یک تشکل سیاسی بوده است و بعید به نظر میرسد که بسیاری از اعضای این گروه، با شناخت سوسیالیزم، بدین گروه پیوسته باشند. چرا که بسیاری از روشنفکران آن روزگار متأثر از آرای لیبرالیزم
1) رائین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج2، ص 356.
غربی بودند. لذا سوسیالیستهای وطنی ما، به واسطه عدم آشنایی با
مبانی عقیدتی سوسیالیزم، چندان عقیدهای بدین مرام نداشتند و بدان پایبند نبودند.
علیایحال این سه گروه، بنا به شرحی که گذشت، در جریان جنبش مشروطه، دست به اقداماتی زدند که اگر ما درصدد شناخت تقیزاده باشیم و بخواهیم چهره واقعی او را از پس هاله نوری که هواخواهان و همفکرانش بر چهرهاش کشیدهاند باز شناسیم، شایسته است برخی از عملکردهای گروههای مذکور را که مبین مشی سیاسی و اهداف مشترک گروههای مذکور است، ذکر نماییم. چرا که، چنانکه خواهیم دید تقیزاده به طور مستقیم یا غیرمستقیم، در این جریانات دخیل بوده و در برخی موارد به عنوان مغز متفکر آنان عمل میکرده است.
از جمله عملیاتی که به آن گروهها نسبت میدهند، ترور اتابک، ترور محمدعلی شاه، ترور شیخ فضلاللّه نوری، اعدام شیخ فضلاللّه نوری و ترور سیدعبداللّه بهبهانی است که به طور مستقیم و یا با همکاری یکدیگر به انجام رساندهاند. در خلال بیان این حوادث، نقش هر یک از گروههای یاد شده راروشن خواهیم کرد.
ترور حاج میرزا علی اصغر اتابک یکی از جریانات پیچیده تاریخ ایران است. هر چند در باب آن مورخین و نویسندگان، بسیار نوشتهاند و کوشیدهاند پرده از ابهامات موجود پیرامون این حادثه بردارند، ولی هنوز به طور قاطع نمیتوان گفت: این ترور را مشروطه خواهان انجام دادهاند یا مستبدین. برخی بر این باورند که چون میرزا علی اصغر خان اتابک در
دوران اقامتش در غرب به فراماسونها ملحق شده و در بازگشت، در مقام
صدارت عظمی، به مشروطه خواهان متمایل شده بود، به فرمان محمدعلی شاه و به دست ایادی او ترور شد. عدهای معتقدند اتابک به دستور لژهای فراماسونی و در جریان رقابتهای بین آنها کشته شد، گروهی ترور اتابک را به کمیته سری، دستهای به انجمن آذربایجان تهران و برخی نیز به مجاهدین قفقازی و حزب اجتماعیون عامیون قفقاز نسبت میدهند.
حاج مخبرالسلطنه هدایت، وزیر عدلیه وقت، خطاب به مدیر مسؤول و سردبیر مجله یادگار، آقای عباس اقبال آشتیانی مینویسد:
«از جمله وفیات، قتل اتابک را دیدم، بلی مشهور بود که اتابک را از طرف ملیون «عباس آقا» نامی زد. این قول را شهرت دادند لکن دروغ بود. باری برای قتل اتابک «دبیرالسلطان» و «مقتدر نظام» و «صنیع حضرت» و «موقّر» مأمور بودند. بلاشبهه اتابک فدای مجلس شد و آنچه مشهور است صحت ندارد. در آن اوقات مرکز ملت انجمن آذربایجان بود و رئیس آن، تقیزاده که در آن روز به واسطه دستخطی که شاه صادر و اتابک در مجلس قرائت کرده بود(1)و صحبتهای مجلس علنی و پس از آن در مجلس
1) شاه در جواب عریضه وزیران مبنی بر درخواست مجلس از وزیران که اجرای قوانین اساسی را میخواهند و از شاه میخواهند دستخط ملوکانه صادر شود که قوانین اساسی باید جدا به موقع اجرا گذارده شود تا رفع محذور از این غلامان شده بدون ملاحظه مشغول خدمتگزاری باشیم شاه پاسخ میدهد: جناب اشرف اتابک اعظم، اجرای قوانین به تقویت مجلس چیزی است که همیشه مقصود و منظور من است تکلیف دولت و وزرا همین است و همیشه همینطور به وزرا فرمودهایم و بعدها هم خواهیم فرمود. وزرا بدون دغدغه خاطر مشغول خدمت مرجوعه به خود باشند و لازمه تقویت هم از طرف ما نسبت به آحاد وزرا خواهد شد و مخصوصا مینویسیم که وزرا قانون اساسی را از طرف ما از مجلسبخواهند که زودتر نوشته و تمام شود «شهر رجب 1325» [تاریخ مشروطیت، کسروی، ج1، ص 446]
خصوصی، تقیزاده کمال رضایت را داشت(1).»
اما در همین مقاله که تحت عنوان «قاتل حقیقی میرزا علی اصغرخان اتابک» تدوین شده، آقای عباس اقبال آشتیانی نویسنده مقاله به نقل از حیدرخان چراغ برقی معروف به حیدرخان عمو اوغلی، بر مبنای سرگذشتی که او خود نوشته و قسمتی از آن به خط یا تقریر خود او، در نزد ایشان موجود است مینویسد:
«میرزا علی اصغر خان اتابک که محمدعلی میرزا او را مخصوصا برای انهدام اساس مشروطیت از فرنگ به ایران آورده بود، هفتاد نفر از وکلای پارلمان را به دادن پول و وعده و غیره طرفدار و حامی خود قرار داده و آنچه میل داشت به اکثریت آرا از پیش میبرد. خیانتهای سابقه میرزا علی اصغر خان ابدا منظور نظر نبوده، مجددا شروع به خیانتهای پیدرپی کرده، اتصالاً بدون آنی استراحت در کار انهدام اساس مشروطیت بود. چنانچه شیخ فضلاللّه نوری را نیز پول داده تحریک کرده با جمعی از هواخواهانش به حضرت عبدالعظیم فرستاد و آن غائله را برپا نمود.
1) اگر ترور اتابک را عوامل انجمن آذربایجان و کمیته مخفی انجام داده باشند، رضایت تقیزاده در یکی دو ساعت پیش از ترور اتابک نمیتوانسته است تأثیری در برنامه ترور داشته باشد. چرا که با توجه به نوشتههای حیدرخان عمواوغلی، برنامه ترور از پیش ریخته شده بود و تقیزاده به عنوان رئیس انجمن ظاهرا نمیتوانسته است - حتی در صورت انصراف از ترور - مانع این کار شود. چرا که دستور ترور را مقامات بلندپایه انجمن صادر وجهت اجرا به کمیته اجرایی ابلاغ و روز و محل ترور و شخص تروریست را هم معلوم کرده بودند. بنابراین در صورتی که تقیزاده با شنیدن سخنان اتابک در مجلس حتی از ترور وی منصرف هم شده بود، طبعا در آن یکی دو ساعت کاری نمیتوانست انجام دهد. چون نه مثل امروز وسیله ارتباطی، چون بی سیم در اختیار افراد بود و نه ضارب را میشناخت و نه زمان و محل ترور را میدانست. بنابر این رضایت تقیزاده نمیتواند مبین آن باشد که ترور اتابک کار انجمن آذربایجان یا کمیته مخفی نبوده است.
حوزه مخفی اجتماعیون عامیون تهران که مرحوم حاجی ملک المتکلمین و آقا سیدجمال واعظ نیز در آن حوزه عضویت داشتند، اعدام اتابک را رأی داده به «کمیته مجری» حکم اعدام اتابک را فرستادند. کمیته مجری هم حکم را به «هیئت مدهشه» که عبارت از دوازده نفر «تروریست» تقسیم به سه جوقه چهارنفری و در تحت ریاست من بودند، فرستادند.
پس از تعیین اسلحه در کمیسیون مخصوص بنا شد که با «رولور» این کار انجام پذیرد. در «هیئت مدهشه» قرعه کشیده شد و به نام عباس آقا بیرون آمد.
خبر داده شد که فردا 22رجب [ظاهرا اشتباه کرده، اتابک روز شنبه 21 رجب 1325 به قتل رسید]. اتابک به پارلمان خواهد آمد. روز جمعه من و عباس آقا و میرزا علی اکبر و حسن آقا برادر عباس آقا به حمام رفتیم. فردا به پارلمان رفته بلیطی برای عباس آقا گرفته شد که جزء تماشاچیان به پارلمان رفت ولی ما در حیاط و در مجلس راه رفته صحبت میکردیم...»(1)
این نوشته پس از ذکر چگونگی جدا کردن سیدعبداللّه بهبهانی - توسط سیدی که ظاهرا جهت تظلم او را به صحبت میدارد - از اتابک خاتمه یافته و به اصل قضیه ترور اشاره نمیکند. هر چند قدر مسلم، این ترور توسط عباس آقا انجام میشود.
کسروی در اینباره مینویسد:
«در سال دوم مشروطه که در تهران انجمن هایی برپا میگردید، یک انجمن نیز آذربایجانیان به نام «انجمن آذربایجان» بنیاد نهادند که میباید گفت نیرومندترین و به کارترین انجمنها میبود. حیدر
1) مجله یادگار، سال سوم، شماره چهارم، صص 49 - 51.
عمواوغلی یکی از کوشندگان در آن انجمن میبود و چنین پیداست که با «کمیته اجتماعیون عامیون» ایرانیان قفقاز بهم بستگی میداشت. هر چه هست این حیدر عمو اوغلی، کشتن اتابک را به گردن میگیرد و چنین میگوید که تقیزاده هم آگاهی میداشته و برای این کار عباس آقا را که جوان خون گرم غیرتمندی میبود، برمیگزیند و دستور کار را میدهد. یک چیزی که میباید در پایان گفتار بیفزاییم این است که انگلیسیان چون اتابک راافزار دست سیاست روس میشناختند از او آزرده میبودند(1)
انگلیسیها از میرزا علی اصغر خان اتابک اعظم با اینکه از قضیه الغای انحصار رژی، سخت رنجیده و نسبت به او کینه شدید داشتند، در این قضیه (مراد قرارداد گمرکی جدید که در تعرفه گمرکی دولتین تجدید نظر شد. قرار داد مزبور به سود روسیه و زیان انگلستان تنظیم گردید.) نیز سخت برآشفتند و بیش از پیش کینه او را در دل گرفتند. این واقعه در اوایل سال 1903 عملی گردید. از سال 1892 مطابق سال 1309 قمری انگلیسیها زمین و زمان را علیه شاه و صدراعظم ایران برانگیخته بودند.
و باشد که کشته شدن او را آرزو مینمودند و به دستیاری آقای تقیزاده از پیش آگاهی میداشتند. هر چه هست پس از کشته شدن او در روزنامههای اروپا گفتارهای فراوان نوشتند. در روزنامههای انگلیس بیشتر از دیگر روزنامهها نوشته شد و یک چیز شگفت ترجمههایی است که حبل المتین کلکته از روزنامه «ویلز» نقل کرده است. در این روزنامه آمده است: انجمن سری مجاهدین قفقاز و آذربایجان خیلی قوت گرفته، عده رسمی اعضای آن به (86150) رسیده و عدّه سری آن به (6300). بر حسب قرعه از انجمن سری «307» نفر انتخاب شدهاند که نگران حرکات یکصدو سی و دو تن از مستبدین باشند و هر یک را حکمی سر به مهر در دست است که به موقع خود باز نموده مطابق دستورالعمل او رفتار1) محمود محمود در کتاب تاریخ روابط سیاسی انگلیس و ایران در قرن نوزدهم مینویسد:
مینمایند.»(1)
کسروی پس از ذکر مطالب فوق و اظهار تعجب از بیان این ارقام اغراقآمیز از تعداد اعضای یک کمیته سری، بعید میداند که این گزافه گویی برای خوشایند خوانندگان نوشته شده باشد. وی این رویه را از یک روزنامه انگلیسی به دور دانسته، مینویسد: «میباید گفت یک رازی در اینجا هست.»(2)
رازی که کسروی در این میان میبیند، احتمالاً چیزی نیست جز حمایتی که انگلیسیها،از مشروطه خواهان در پیش گرفته بودند و بیان این اعداد و ارقام و بزرگنمایی قدرت این انجمن، در واقع تبلیغی است به سود انجمن سری که گفتیم بیارتباط با «لژ بیداری ایران» نبود. لژی که اگر چه از گراند اوریان فرانسه دستور میگرفت، ولی به قول سعید نفیسی: انگلیسیها از لژ بیداری ایران همان استفادهای را کردند که از لژ رسمی انگلستان در ایران میکردند:
«انگلیسیها همواره در این مدت نه تنها کاملاً فراماسونهای فرانسوی را در ایران تحمل کردند، بلکه آشکارا هم پشتیبان آنها بودند و به همین وسیله از آنها نفع سیاسی بردهاند و به همین جهت صدها فراماسون ایرانی هستند که خالصا و مخلصا و عبیدانه و با کمال حضور ذهن و امانت و صداقت به سیاست نابکارانه انگلیس در ایران خدمت کردهاند و خود نمیدانستند که چه میکنند و یا اصلاً این خوش خدمتی و خوش رقصی را ننگ نمیدانستهاند.»(3)
و همانگونه که گفته شد، کسروی، سفارت انگلیس را آرزومند قتل
اتابک میدانست و در این امر به یاری تقیزاده، عضو برجسته لژ بیداری و عضو کمیته انقلاب، «کمیته مخفی» و رئیس انجمن آذربایجان دل بسته بود.
دیدیم که حیدرخان، صدور فرمان ترور اتابک را از حوزه مخفی اجتماعیون عامیون تهران که حاجی ملک المتکلمین و آقا سیدجمال واعظ نیز در آن حوزه عضویت داشتند اعلام میکند که به احتمال قوی این حوزه، همان کمیتهای است که گفتیم در منزل حکیم الملک تشکیل میشد و بسیاری از اعضای آن عضو لژ بیداری بودند تا آنجا که رائین این کمیته مخفی را همان لژ بیداری میداند که در خیابان پستخانه تشکیل میشد.
گفتیم که برخی از نویسندگان، قتل اتابک را به محمدعلی میرزا نسبت میدهند. چنانکه نوشتهاند(1)وقتی محمدعلی شاه خبر ترور اتابک را شنید درحضور جمعی از درباریان اظهار بشاشت کرد. محمدعلی شاه
1) بسیاری از رجال که در آن زمان دست اندرکار دولت بودند و در دربار رفت و آمد و با محمدعلی شاه تماس داشتهاند عقیده شان بر این است که اتابک به دستور محمدعلی شاه کشته شده و به عقیده آنان این اشخاص: دبیرالسلطان پسر میرزا محمدخان مستوفی وکیل الدوله، سید محمد صنیع حضرت، مجلل السطان و موقر السلطنه حبیباللّه خان، در کشتن اتابک دست داشتهاند. غلامحسین صاحب اختیار به نگارنده این سطور در موضوع کشته شدن اتابک اظهار کرد: «من هنگام کشته شدن اتابک حاکم تهران بودم و موقر السلطنه اتابک را کشت.» بعضی اشخاص که محمدعلی شاه را در اروپا ملاقات کردهاند گفتهاند که وی از کشته شدن اتابک اظهار ندامت کرده و کشته شدن او را از خبطهای خود میدانسته است. معذلک به عقیده نگارنده این موضوعات را باید با قید احتیاط تلقی نمود. بنا به گفته شادروان محمودمحمود پهلوی سابق که در این قبیل مسایل کاملاً وارد بوده و گفته او سندیت دارد: «نقشه کشتن میرزا علی اصغر خان اتابک و بمب انداختن در خانه علاءالدوله و سوءقصد به محمدعلی شاه را حیدرخان عمواوغلی کشیده و پیروان او اجرا کردند. این کارها با نظر و تصویب سیدحسن تقیزاده انجام میگرفت. مهدی بامداد، رجال ایران، ج2، ص 425.
حتی خود را بی خبر از قتل اتابک ندانسته و به خان ملک ساسانی که در اسلامبول وزیر مختار ایران بود درباره قتل اتابک گفت وقتی اتابک را از اروپا احضار کردم، امید داشتم او با من همکاری و کمک کند ولی وقتی برگشت دیدم او هم فراماسون شده و هم ضد شاه، به همین جهت از کشته شدن او خوشحال شدم و دستور قتل او را دادم.(1)و گفتیم که حاجی
مخبرالسلطنه هدایت نوشته است: برای قتل اتابک «دبیرالسلطان»، «مقتدرنظام»، «صنیع حضرت» و «موقّرالسلطنه» مأمور بودند.
حال با عنایت به آنچه عبدالوهاب زاده درباره خیانتهای موقرالسلطنه در روزنامه ایران نو که از جراید پیشرو و تندرو دوران استبداد صغیر بود، مینویسد:
«همین موقرالسلطنه ظاهرا عضو انجمن آذربایجان بود، ولی در باطن راپورتچی محمدعلی میرزا بود که در این اواخر اعضای انجمن، فساد اخلاق او را فهمیده و در مجامع سری انجمن راهش نمیدادند. شبها همه شب هم خیال و ندیم و محرک محمدعلی میرزا بود و روزها در محافل و مجامع، غم ملت میخورد و وطن وطن میگفت، تا جایی که انجمن آذربایجان پس از اینکه سوءاعمال او را کاملاً ملتفت شد از عضویت جدا خارجش نمود. [وی ]به اسم مشروطهطلبی علت العلل نفاق و کدورت بین انجمنها بود(2).»
نگارنده این سطور بعید نمیداند که موقرالسلطنه که بنا به گفته هدایت در میان چهارنفری بود که به دستور محمدعلی شاه مأمور از میان برداشتن اتابک بوده، در مییابد که انجمن آذربایجان درصدد ترور اتابک
است. یا شاید خود به دلیل وابستگیاش به دربار، مسائلی را علیه اتابک به عنوان اسرار دربار دراختیار سران انجمن آذربایجان گذاشته، آنان را تحریک به ترور یا تقویت این فکر در انجمن میکند و اخبار موضعگیری انجمن آذربایجان علیه اتابک، به محمدعلی شاه انتقال میداده، نهایتا به طور ضمنی خواست محمد علی شاه را توسط انجمن آذربایجان عملی کرده یا عملی میبیند و به محمد علی شاه چنین مینماید که در پی فرمان وی، قتل اتابک را به دست آزادیخواهان به انجام رسانده است.
گفتنی است موقر السلطنه داماد مظفرالدین شاه، عضو لژ بیداری ایران و مأمور رسانیدن اطلاعیههای کمیته مخفی آن زمان به دربار مظفرالدین شاه بود. گفتهاند در یکی از این مأموریتها، وقتی اطلاعیهای راکه بر ضدّ عین الدوله بود، روی میز تحریر شاه میگذارد و شاه که جلو آیینه ایستاده بود، او را میبیند، دستور میدهد آنقدر او را چوب بزنند تا اسامی اعضای کمیته مخفی را بگوید. موقرالسلطنه تاب شکنجه نیاورده، اسامی اعضای کمیته را افشا میکند.
کمیته که زیر نظر لژ فراماسونی بیداری ایران، اداره میشد، او را به جرم افشای راز طرد میکند. لذا در عصر سلطنت محمدعلی شاه به علت بی مهری برادران ماسونیاش، به محمدعلی شاه نزدیک میشود و رفته رفته مبدل به جاسوس محمدعلی شاه در انجمنهای مشروطه خواه میشود. رائین پس از ذکرمطالب فوق به نحو مبسوط، مینویسد:
«آخر الامر موقرالسلطنه به جرم افشای سرّ، سر باخت. وی به دستور کمیته انقلاب که غالب اعضای آن عضو لژ فراماسونی بیداری ایران بودند، در دادگاه انقلاب، پس از فتح تهران به وسیله مجاهدین و پایان دوره حکومت محمدعلی شاه، محکوم به اعدام شد و در میدان توپخانه به دار آویخته شد. در واقع موقرالسلطنه،
داماد مظفرالدین شاه، تنها قجری بود که پس از پیروزی مشروطه خواهان اعدام شد. در حالی که بسیار بودند مجرمینی که دچار چنین عاقبتی نشدند. حتی عین الدوله. بنابر این او قربانی خطای نابخشودنی افشای سر در نظام ماسونی شد و جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد.(1)»
یکی دیگر از ترورهایی که به وسیله انجمنهای مخفی، در دوره استبداد صغیر صورت گرفت، ترور حاج شیخ فضلاللّه نوری بود. کسروی در این رابطه مینویسد: «چنان که میدانیم حاجی شیخ فضلاللّه نوری دشمن بزرگ مشروطه میبود... از این رو برخی از آزادیخواهان که ما نیک نشناختهایم، نقشه کشتن او را کشیده جوان بیباکی را به نام «کریم دواتگر» با کسانی، به آن کار برانگیختند و آنان شب شنبه نوزدهم دیماه (16 ذیحجه)، فرصتی جسته به کار برخاستند، ولی به نتیجهای که میخواستند نرسیدند. کسروی براساس نوشته محرر حاجی شیخ فضلاللّه که ماجرای این سوء قصد را برای پسر حاج شیخ نوشته به نجف ارسال داشته نقل میکند که:
«تیری که به او «حاج شیخ فضلاللّه» خورد از زیر ران چپ گذشته بیرون آمده بود و زخمش کاری نمیبود. میرزا حاجی آقا(دماوندی)(2)که همراه وی بود، از پا و شانه زخم برداشته حال او نیز بد نمیبود. ولی خود زننده، حالش بد میبود. (یک گلوله از
زیر گلوی خود زد که از استخوان گونه بیرون جهید.) و از آسیب گلوله سخن گفتن نمیتوانست. این بود که هر چه پرسیدند، پاسخی نگرفتند و تنها از مهرش دانستند که نامش کریم است. فردا نیز جستجوهایی کرده و دانستند پیشه دواتگری داشته است. به هر حال او را نگهداشتند و چون زخمش بهبودی یافت زنجیر به گردنش زده به زندان فرستادند. حاجی شیخ فضلاللّه به کشتن او خرسندی نمیداد و گویا در زندان میبود تا تهران به دست آزادیخواهان افتاد. حاجی شیخ فضلاللّه و میرزا حاجی آقا نیز پس از چندی بهبودی یافتند.»(1)
تقیزاده در خاطرات خود مینویسد: میرزا محمد خراسانی نجات که حالا پسرانش هستند، همسایهاش بود [همسایه شیخ فضلاللّه نوری] خیلی با او دشمنی داشت. او همان است که شیخ فضلاللّه را در همان زمان استبداد صغیر تیر زد.زندگی طوفانی، ص 139. میرزا محمدخراسانی در همان حوالی خانه شیخ فضلاللّه منزل داشت. شیخ فضلاللّه با او خیلی دشمن بود. فرصتی میجست او را از میان ببرد. محمدعلی شاه طبیب فرانسوی خودش را، دکتر کوپن، فرستاد برای رسیدگی و احوالپرسی شیخ فضلاللّه. دکتر کوپن که در راه به حکم شاه میآمد دید جم از آن طرف میرود. صدا کرد محمود پیش خودش مترجم بود. گفت مرا بالا سر آخوندی میبرند تو هم بیا. وارد خانه شیخ فضلاللّه شد. وقتی خواستند بروند شیخ فضلاللّه جم را خواسته بود و به گوشش گفته بود از اعلیحضرت از طرف من تشکر بکنید و بگویید این فرصت خوبی است، اینها را تصفیه بکنید. در همسایگی ما چغاله خوبی است که در تیر زدن من دست داشته است. جم، وقتی بر گشتند، رفت و این مطلب را به سفیر فرانسه گفت. سفیر فرانسه هم لابد به سفیر انگلیس گفت. همان چندروزه ریختند خانه میرزا محمد خراسانی و او را گرفتند و حبسش کردند. چون این را گفته بود و انگلیسیها میدانستند مداخله کردند. سعدالدوله وزیر امور خارجه بود. انگلیسیها گفتند محاکمه بشود. میرزا محمدخراسانی را محاکمه کردند.
وقتی نماینده سفارت، مِستِر اسمارت میآمد آنجا گوش میداد که نتوانند به میرزا محمد زور بگویند. سید محمد تقی هراتی در همان مجلس پرید به آن انگلیسی که این فرنگی اینجا چه کار میکند؟ آیتاللّه را تیر زدهاند آن وقت انگلیسیها میآیند از این آدم حمایت کنند. انگلیسی جوابی نداد و حرکتی نکرد. سید محمد تقی هراتی که منشی مجلس شورای ملی بود بستگی به شیخ فضل اللّه پیدا کرده و به او ملحق شد. (زندگی طوفانی، صص 143-142).
1) کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج 2، صص 830-829.
اسماعیل رائین از قول تقیزاده مینویسد:
«در دوره استبداد صغیر هم در تهران فعالیتهای سری در کار بود و مرحوم صنیعالدوله و حسینقلی خان نواب و بعضی از علما، تا میتوانستند فعالیت میکردند و حاج شیخفضلاللّه نوری را تیر زدند. این ادعای تقیزاده، جای تردید باقی نمیگذارد که حسینقلی خان نواب، عضو کمیته سری هفده نفری فراماسونها، با اطلاع و نظر اعضای کمیته که یکی از آنها خود تقیزاده بود، دستور ترور شیخ فضلاللّه نوری، اتابک و محمد علی شاه را صادر کرده.»(1)
ترور محمدعلی شاه در دوره استبداد صغیر نیز یکی از ترورهایی است که گویا انجمن مخفی تهران در آن دخیل بوده است. در مورد ترور محمدعلی شاه، کسروی مینویسد:
«محمدعلی میرزا همچنان با مجلس رفتار نیکو، مینمود و میتوان پنداشت که این هنگام از نبرد با مجلس نومید گردیده وخواه ناخواه گردن به نگهداری آن گزارده بود. زیرا چنانکه گفتیم هر پیشامدی را دستاویز گرفته گام دیگری به سوی دوستی با مجلس برمیداشت. از جمله در آغاز اسفند، چون مجلس توانست «قانون انطباعات» را به پایان برساند. شاه آن را فرصت شمرده، «دستخطی» به نام خشنودی و خرسندی از کارهای مجلس فرستاد که در نشست هفتم اسفند«24 محرم 1326» در مجلس خوانده
1) رائین، حقوق بگیران انگلیس در ایران، ص 317.
گردید. لیکن فردای آن روز که آدینه هشتم اسفند «25محرم 1326» میبود، داستانی رخ داد که به یک باره آب را گل آلود گردانید.»(1)
کسروی، پس از ذکر چگونگی پرتاب دو نارنجک به سمت اتومبیل شاه و بینتیجه ماندن این عملیات، بدین جهت که شاه در کالسکه بود، نه در اتومبیل، مینویسد:
«شهربانی از همان روز آدینه به جستجو پرداخته بود. خانهای که نارنجکها، از آنجا انداخته شده بود، درش را بسته یافتند و چون چند روزی بیوسیدند و کسی به آنجا نیامد، خودشان در را باز کرده به درون رفتند و در آنجا برخیافزار نارنجک سازی با یک ریش ساختگی به دست آوردند، دو سه روز دیگر چهار تن از آذربایجانیان را که با گاری به سفر میرفتند، از (حضرت) عبدالعظیم به تهران آوردند و در شهربانی بند کرده به بازپرسی پرداختند. سه تن از آنان به نامهای مشهدی محمد و مشهدی عبداللّه و اکبر، از مردم اسکو ویکی به نام زینال از مردم قره داغ میبود. شهربانی اینان را کنندگان آن کار میشمرد، ولی آنان چیزی به گردن نمیگرفتند. از آن سوی چون انجمنهای تهران پافشاری مینمودند که بازپرسی آشکار باشد و فشار و سختگیری درمیان نباشد، ناگزیر نتیجهای به دست نیامد و پس از چند روزی هر چهار تن رها گردیدند.»(2)
کسروی ادامه میدهد:
«از همه اینها جستجوهای شهربانی درباره این رخداد، نتیجه
روشنی به دست نیامد. ولی آنچه در سالهای دیرتر دانسته شده آن است که نقشه این کار را «حیدرعمواوغلی» کشیده و بمب را نیز او ساخته بوده و بمب اندازان همان چهارتن نامبردگان بالایی (که یکی از آنان مشهدی محمد عمو اوغلی میبود) بودهاند و همانا اینان را به تهران کمیته باکو فرستاده بوده است.
این نمونه دیگری از کارهای حیدرعمو اوغلی است و میرساند که او یک شورشخواه راست و شایانی میبوده و به کارهای بزرگ میکوشیده. پس از کشتن اتابک این دومین شاهکار او میبود که اگر پیشرفتی، هر آینه نتیجههای بزرگی را در پی داشتی، این بمب اگر محمدعلی میرزا را از میان برده بودی، جنبش مشروطه خواهی ایران رنگ دیگری به خود گرفتی.(1)»
در حالی که به نظر میرسد، حرکتهای آنارشیستی این گروه- که به زعم بسیاری- همچون موضعگیریهای بسیاری از روشنفکرمآبان از فرنگ برگشته ما، «تقلید»ی بود از موضعگیریهای انقلابیون در انقلاب کبیر فرانسه که قطعا هیچ مناسبتی با فرهنگ مردم مسلمان ایران نداشت و صدمات بزرگی را به سیر مشروطیت ایران وارد ساخت، الگو گرفته بود.
1) کسروی، همان، بخش دوم، ص 554.ناگفته نماند که برخی از مورخین، این احتمال که ترور محمدعلی شاه دسیسهای طراحی شده از طرف مستبدین به منظور قلع و قمع مشروطه خواهان بوده باشد منتفی ندانستهاند. ادوارد براون مینویسد: البته به لحاظ ارتجاعیون این اقدام کار انقلابیون بود. در حالی که رهبران ملیون اعلام داشتند این عمل توسط جناح ارتجاعی و به هدف ممانعت از هر گونه سازش بین شاه و مجلس ملی صورت گرفته است. مدبر الملک که زمانی سردبیر «تمدن» بود، در روایتی از کودتای 23 ژوئن 1908 که برای هفته نامه «حبل المتین» شماره 14 سپتامبر 1908 در کلکته ارسال داشت، پا را از این هم فراتر نهاده و میگوید شاه شخصا در این بمب اندازی دخالت داشتند تا از این رهگذر مجلس ملی را بی اعتبار کند. ادوارد براون، انقلاب ایران، ص 190.
این گروه به اصطلاح روشنفکر، به دلیل عدم اعتماد به نفس و خودکم بینی و خودباختگی در برابر غرب، میکوشیدند در هر کار، غرب را الگوی خود قرار داده، از حرکات و سکنات آنان تقلید کنند.
اسماعیل رائین در کتاب حقوق بگیران انگلیس مینویسد:
«متأسفانه تندرویهای نیروهای انقلابی و دیگر دستجات افراطی، صدمات بزرگی به سیر مشروطیت ایران وارد آورد. چون در آن دوران هنوز حکومت پارلمانی نضج نگرفته بود، هر گاه اعتدال بیشتری رعایت میشد، قدرت استبداد به فاصله کمی بر نیروی آزادی چیره نمیگردید و اساس آن را موقتا درهم نمیریخت.
در رأس دسته جات افراطی و تندرو، انجمن آذربایجان قرار داشت که رهبران و رؤسای آن، سید حسن تقیزاده و حیدرعمواوغلی بودند. در کشاکش دوران مبارزه با استبداد صغیر «انجمن آذربایجان» فرمان قتل محمدعلی شاه را صادر کرد و روز 25 محرم 1326 هنگامی که وی عازم دوشان تپه بود، دو نارنجک به سوی اتومبیل او پرتاب شد... این سوء قصد شاه را مصمم به برانداختن مجلس کرد و به دنبال آن، مجلس بمباران و تعطیل شد.»(1)
در حالی که بنا به گفته کسروی، در این ایام شاه متقاعد شده بود که با مجلس مدارا کند و از هر فرصتی برای نزدیک شدن به مجلس استفاده کند.
ترور محمدعلی شاه و حمایت انجمنهای مشروطه طلب از این عمل
1) رائین، حقوق بگیران انگلیس در ایران، ص 438.
با موضعگیری خود در قبال دستگیرشدگان و اصرار و پافشاریشان در محاکمه علنی متهمین و عدم فشار بر آنان به هنگام بازجویی و در واقع بستن دست شهربانی در امر تحقیق از متهمین و موضعگیری برخی از نشریات از جمله حبل المتین و مساوات، شاه را به سختی مکدر کرد و بر کینه و عناد وی با مشروطه خواهان و نمایندگان مجلس به شدت افزود. لذا پس از جریاناتی که ذکر آن از موضوع مورد بحث ما بیرون است، بالاخره شاه تصمیم خود را مبنی بر قلع و قمع آزادیخواهان گرفت و عازم «باغشاه» شد و اعاده نظم رابه لیاخوف روسی و قزاقهای تحت امرش و شاپشال سپرد. به گونهای که موضعگیری قزاقها، در نقاط حساس، بیم جنگ دربار و ملت را در دلها افکند.
روز سه شنبه نوزدهم خرداد (9 جمادیالاولی) انجمنهای تهران به جوش و خروش برخاسته، راهی مسجد سپهسالار شدند. نخست انجمن شاهآباد که از انجمنهای بزرگ و بنام بود، باافزار جنگ و رژه اعضا و سپس دیگر انجمنها وارد مسجد شده و هر انجمنی یکی از حجرهها را به خود اختصاص داده، لوحه انجمن خود را بر سر در حجره آویختند. کسروی به نقل از روزنامه مجلس مینویسد:
«یکصد و هشتاد لوحه به شمار آمد. از اینجا توان دانست چه انبوهی درمیان میبوده. از حیاط مدرسه دری به بهارستان باز کرده بودند و هر دو حیاط پر از آدمی میبود وبه شیوه همیشگی ملکالمتکلمین و سید جمال واعظ و دیگران به منبر رفته به مردم گفتار میراندند و باز سخن از شکسته شدن قانون اساسی به میان آورده، خردهها به شاه میگرفتند.»
چهارشنبه و پنجشنبه بدینسان سپری گردید. اینان در مدرسه و بهارستان در کار شور و خروش میبودند و از آن سوی قزاقان
همچنان در شهر گردیده به دست هر که افزار جنگ میدیدند، میگرفتند و بدین دستاویز آزار به مردم رسانیده چه بسا جیبها و بغلها را تهی میگردانیدند. شاه و لیاخوف بسیج کار خود میکردند. از این سو مجلس با خونسردی روز گزارده به یک رشته گفتارها و پیامها بس میکرد.
روز آدینه بیست و دوم خرداد(12 جمادی الاولی)، غلامرضا خان، سرهنگ قزاقخانه از سوی شاه به مجلس آمده چنان پیام آورد: گرد آمدن انجمنها در مدرسه و بهارستان نیکی نمیدارد. به ویژه که پارهای جوانانافزار جنگ همراه میدارند. آنان پراکنده شوندتا ما خودمان با مجلس گفتگو را دنبال نموده به پایان رسانیم.
و در همان هنگام به دستور شاه توپها به دروازههای دوشان تپه و شمیران گذارده گردید.
این پیام و توپ کشی، هنایش شگفتی کرد ودر زمان بهبهانی و طباطبایی و تقیزاده و ممتاز الدوله و مستشارالدوله و دیگران به مدرسه شتافته از مردم خواستار پراکندگی شدند. مردم نپذیرفته به غوغا برخاستند. بهبهانی نیز دو دل گردید. لیکن تقیزاده ایستادگی کرده چنین وانمود که رازهایی در کار است واز هر راهی بود، مردم را از آنجا پراکند. تنها از هر انجمنی یک دوتن بهر نگهداری کاچال وافزار بازماندند.»
این کار، توده آزادیخواهان را سرافکنده و نومید ودشمنان را به سرزنش و نکوهش دلیرگردانید. همان شب «یوزباشی مهدی» از پیشگامان آزادی بوده و در زمان سروزیری عین الدوله آسیب و گزند سختی از دست دولتیان کشیده بود، از بس ترس و نومیدی، تریاک خورده، خود را کشت و نخستین قربانی دو رنگی نمایندگان او بود.
این پراکندن مردم جز از راه درماندگی نبود. مجلس در این هنگام سرکلافه را گم کرده، نمیدانست چه کند. ولی نمایندگان شکستی به خود راه نداده آن را یک شاهکار سیاسی وانمودند. ملت را آنارشیست قلم داده بودند، میخواستند میان ملل متمدنه بدنام سازند. حال دیگر نمیتوانند کاری کنند. ملت مظلومیت خود را به عالم اثبات نمود. این جملههایی است که تقیزاده گفته است.(1)»
«پس از یک هفته، روز آدینه بیست و نهم خرداد (19جمادیالاولی) دوباره انجمنها را به گرد آمدن در مدرسه خواندند. این بود که انجمنها رو به مدرسه آوردند و بار دیگر انبوهی درآنجا رخ داد. لیکن در اینجا نیز یک نافهمی از سران دیده شد و آن اینکه به مردم سپردند که هیچ کسافزار جنگ همراه نیاورد، تو گفتی مردم را به عروسی خوانده بودند. بدتر اینکه در این هنگام یک سخنی، در میانشان نمیبود. گذشته از اینکه گروهی از نمایندگان پستی نموده میگفتند: آن هشت تن بیرون روند و خشم شاه فرونشیند... دیگران که در اندیشه ایستادگی میبودند، سخن یکی نمیداشتند. شادروان بهبهانی و طباطبایی به شیوه همیشگی خود «ایستادگی ستمکشانه» میخواستند و به جنگ خرسندی نمینمودند.
حاجی میرزا ابراهیم آقا و تقیزاده و کسان دیگری جنگ را میخواستند. به ویژه «تقیزاده» که چون رئیس «انجمن آذربایجان» میبود و پشتگرمی به دلیری آذربایجانیان میداشت پافشاری آشکار درباره جنگ میکرد. مستشارالدوله میگوید: شاه میگفت به آن هشت تن، من پول میدهم که از ایران بیرون روند وخود آنان نیز خرسندی میدادند. ولی تقیزاده نگذاشت. میگویم این گناهی
1) همان، صص 588- 587.
از «تقیزاده» نبود. اگر آن هشت تن از ایران بیرون رفتندی باز محمدعلی میرزا دست نکشیدی. گناه تقیزاده آن دو دلی اش بود که مردم را نیز سرگردان میگردانید. از یک سو دلش میخواست به یک کاری برخیزد و نامی درآورد، از سوی دیگر به جان خود سخت میترسید و تا میتوانست از زیان و آسیب میگریخت.(1)»
«در این گیرو دار «تقیزاده» تلگراف رمز بلندی به تبریز مخابره کرد که در آن چنین میگفت: دارالشورا جهت اتمام حجت به شاه اعلان نمودند که این حرکات منافی با قانون شرع و قانون اساسی و موجب افتضاح مقام سلطنت میباشد. لازم است که آنچه نقض قانون گشته جبران نماید تا مردم اطمینان حاصل نمایند. شاه در افکار و حرکاتش مصّر، لذا انجمنها تمام نمایندگان خود را به مجلس فرستاده کسب تکلیف کردهاند، به جهت عدم انعقاد(؟)[اعتقاد ]شاه به قانون شرع و اساسی کلیتا، اهالی بی تکلیف مانده انقراض اسلام را معاینه دیده خلع او را جدا خواستار شدند. همچنین از ولایات و ایالات متواتر تلگرافات سخت در خلع شاه میرسد. مجلس هم با شاه در مذاکره سخت است. قشون ملی از هر طرف در شرف حرکت میباشند. از همه مجدتر، همدان، قزوین، رشت و شیراز است. بدیهی است که در کلیه امورات حقا آذربایجانیها گوی سبقت از دیگران بردهاند. مناللّه التوفیق و علیه التکلان.(فدای ملت تقیزاده).
این تلگراف برای شورانیدن تبریزیان میبود که هر چه زودتر سپاه بفرستند. آقای تقیزاده که در تهران از نیروی آماده آزادیخواهان سودجویی نمیتوانست و خواهیم دید که روز جنگ از ترس جان به یک باره از خانه بیرون نیامد، این تلگراف دروغآمیز را
1) همان، ص 613.
میفرستاد، هیچ نمیاندیشید که فرستادن سپاه از تبریز با چه دشواریهایی روبرو تواند بود.»(1)
«روز سه شنبه دوم تیرماه (23 جمادی الاولی) در تاریخ مشروطه یک روز بیمانندی بود. کشاکش آزادیخواهی و خودکامگی که از دو سال باز در میان میبود، امروز رویه جنگ و خونریزی به خود گرفت و مشروطه و مجلس پس از دو سال ایستادگی از پا افتاد.
قزاقان و سربازان نمیگذاردند کسی از مجلس بیرون رود، سپس سختگیری را بیشتر گردانیده، کسی را به درون هم راه نمیدادند. ولی تا این هنگام کسانی که آمدن میخواستند آمده بودند و ما از آنان نامهای بهبهانی و طباطبایی و حاجی امام جمعه خویی و حاجی میرزا ابراهیم آقا و مستشارالدوله و ممتاز الدوله و میرزا محمدصادق طباطبایی و حکیم الملک را میشناسیم. شادروان بهبهانی و طباطبایی هر یکی دستهای از خویشان و پیروان همراه آورده بودند. از آن سوی، یک دسته از سران آزادی از میرزا جهانگیر خان و ملک المتکلمین و قاضی ارداقی و دیگران که به جان خود میترسیدند، از چند روز پیش به مجلس پناهیده خود در آنجا میبودند. با آنکه بیشتر نمایندگان بی غیرتی نموده امروز به مجلس نیامدند، باز در آنجا انبوهی میبود. در بیرون نیز مردم هواخواهی به مجلس مینمودند و دستههایی برای آمدن به مجلس آماده میشدند.(2)»
کسروی پس از ذکر ماجراهایی که بر برخی از آزادیخواهان در آن روز
گذشت، از جمله دستگیر شدن سیدین طباطبایی و بهبهانی و عدهای دیگر، از جمله راوی ماجرا، (مستشارالدوله)، در پارک امین الدوله و بردن ایشان به باغشاه ومخفی شدن ممتازالدوله و حکیم الملک - که در این گروه بودند- در پس موهای پارک و مصون ماندن این دو از تعرض قزاقان در هنگامهای که در پارک اتابک برپا کردند و پناهنده شدن این دو به سفارت فرانسه و نقل خشونت قزاقان از قول راوی که: بهبهانی و طباطبایی و امام جمعه خویی را چندان زدند که اندازه نداشت و پس از آنکه از زدن سیر شدند، آن زمان به کندن ریشها پرداختند، دسته دسته موها را میکندند و دور میانداختند و ذکر نام دستگیر شدگان میرزا جهانگیر خان و ملکالمتکلمین و قاضی ارداقی که پس از رانده شدن از پارک امین الدوله، توسط امین الدوله و پناه بردن این سه و برادر قاضی ارداقی که همراهشان بود به منزل سیدحسن، مدیر حبل المتین تهران و اشاره به مخالفت قاضی ارداقی با پیشنهاد پناهنده شدن به سفارت انگلیس که یکی از این چند تن مطرح کرد و تصمیم این گروه به پناه بردن به زاویه مقدسه حضرت عبدالعظیم و حمله قزاقان بدین خانه و تسلیم شدن این چهارتن به قصد مصون ماندن اهل خانه و نجات سیدحسن که در آب انبار منزل مخفی شده بود و چگونگی احوال برخی دیگر از آزادیخواهان در این روز و ماجراهایی که بر آنان رفت، به داستان پناهنده شدن سیدحسن تقیزاده به سفارت انگلیس میپردازد و مینویسد:
«یک داستان دیگری که باید یاد کنیم پناهیدن تقیزاده و کسانی به سفارت انگلیس میباشد. چنان که دیدیم این نماینده جوان آذربایجان در روزهای بازپسین، خواهان جنگ میبود. با این حال در این روز از خانه بیرون نیامد و رخ ننمود. در حالی که گذشته از نمایندگی، رئیس انجمن آذربایجان نیز میبود که در جنگ پا در
میان خواستی داشت و به هر حال بایستی بیرون آید. شگفتتر آنکه گویند: تقیزاده از داستان جنگ پیش از دیگران آگاه شده بوده، این است که بامدادان نوکر خود را به خانههای کسانی میفرستاد و پیام میداده: امروز جنگ خواهد شد، زودتر بیایید. با این حال خود بیرون نیامد. در این باره میرزا علی اکبر دهخدا نویسنده گفتارهای صوراسرافیل و کسانی دیگر نیز با وی همراهی کردند[ادوارد ]براون نوشته: تقیزاده دیر رسیده و قزاقان راه ندادند. ولی ما از چنین چیزی آگاه نمیباشیم و آنچه میدانیم هر که آمد و خواست، راه پیدا کرد و تقیزاده که خانهاش در پشت مجلس میبوده، میتوانسته زودتر از دیگران بیاید.(1)
باری ما در این باره نیز گفتههای «سیدعبدالرحیم خلخالی» را که دستیار مدیر مساوات و در آن روز با تقیزاده همراه میبوده در دست میداریم که خود آنها را میآوریم. [وی] میگوید: در آن روز من خواستم به بهارستان بروم، از هر سو که آهنگ آنجا کردم راهم ندادند. در این میان که باز میگشتم، در خیابان دوشان تپه به نوکر تقیزاده برخوردم که مرا آواز داد. پرسیدم آقا کجاست؟ گفت: در خانه. همراه او روانه شده به خانه تقیزاده رسیدم. امیر حشمت و میرزا علی اکبر دهخدا و چند کس دیگر هم در آنجا میبودند. نشستیم، گفتگو میکردیم که ناگهان آواز شلیک برخاست و دانستیم جنگ آغاز شده. همچنان در آنجا میبودیم تا جنگ به پایان رسید و چون همه آن پیرامونها را سربازان فراگرفته بودند، کسی را یارای بیرون رفتن نمیبود و همچنان ما گرسنه نشسته نمیدانستیم چه باید کرد. چندان ترس بر ما چیره شده بود که با
1) کسروی در ذیل صفحه توضیح میدهد: خانه تقیزاده در روبروی مجلس میبوده. دو روز پیش از بمباران مجلس آن را رها کرده، خانهای در کوچههای پشت مجلس میگیرد.
چشم خودم دیدم موهای سر «دهخدا» سفید گردید. بدینسان تا یک ساعت به غروب به سر دادیم و چون به تنگی افتاده بودیم، علی محمد خان داوطلب گردید.(1)بیرون رفته، چارهای بجوید. چون او رفت و از آن سوی تاریکی فرارسید ما هم بدان سر شدیم از خانه بیرون بیاییم. ولی از آن میان علی محمدخان بازگشته، درشکهای همراه آورد که چهارتن، تقیزاده و دهخدا و من و یکی دیگر (نام آن کس را یاد نکرده) در آن نشستیم و علی محمدخان که شاپو به سر نهاده بود، پهلوی درشکه چی جا گرفته ما را به سفارت انگلیس رسانید. امیر حشمت که در درشکه جا نیافته، پس مانده بود، اندکی دیرتر او نیز به ما پیوست و بدین سان از بیم نگرانی درآمده آسوده گردیدیم.
در کتاب آبی در این باره چنین مینویسد: در پیرامون ساعت نه، پیامی از تقیزاده به ماژور استوکس رسید که او و سه تن از همراهانش میخواهند به سفارت پناهنده شوند. زیرا سپاهیان در جستجوی ایشان هستند و هر دقیقهای بیم آن میرود که دستگیر شوند و اگر در سفارت پذیرفته نشوند، بی گمان کشته خواهند شد. ماژور استوکس، از روی دستوری که داشت پاسخ داد. چندی نگذشت که تقیزاده و شش تن دیگر که سه تن ایشان مدیر حبل المتین و نایب مدیران روزنامههای مساوات و صور اسرافیل بودند، از در همیشگی به سفارتخانه درآمدند و به ایشان راه داده شد. بیگمان است که اگر به ایشان راه داده نشدی، بیش از سه تن از آنان، سرنوشت میرزا جهانگیر خان و ملک المتکلمین را که فردای
1) علی محمدخان تربیت، برادر محمدعلی خان تربیت و خویشاوند تقیزاده میبود که در دبیرستان امریکاییان درس خوانده و زبان انگلیسی را خوب میدانسته و خواهیم دید که سال دیگر یکی از سردستگان مجاهدان گردیده بودو در کشاکش اعتدالی و انقلابی کشته شد.
آن روز، بی رسیدگی خفه کرده شدند، پیدا کردندی.
سیدحسن مدیرحبل المتین را خلخالی میگوید: فردای آن روز به سفارت آمد و این راستتر است و به هر حال چنانکه میدانیم او از همراهان تقیزاده نمیبود.»(1)
در جای دیگر، هنگامی که کسروی در ذم پناه بردن به سفارتخانههای دول بیگانه سخن میگوید، مینویسد:
«دراین زمانه این [پناهنده شدن] امری متداول شده بود واین کار را در آن زمان زشت نمیشماردند. با این حال مردان گردنفرازی از آن میایستادند و ما میدیدیم که میرزا جهانگیر خان و همراهانش از رفتن به سفارت انگلیس خودداری نمودند.[درحالیکه ]دیدیم که درشکه با غلام سفارت برای آوردن تقیزاده فرستادند.»(2)
با عنایت به اهمیت موضوع لازم است، ماجرای پناهندگی «سیدحسن تقیزاده» به سفارت انگلیس را از زبان خود تقیزاده نیز بشنویم.
تقیزاده در خاطرات خود در این خصوص مینویسد:
«آن روز (روز قبل از به توپ بستن مجلس) من هم تقلا کردم. اتفاق غریبی افتاد. من گرفتار تب نوبه شده بودم. آن روز تب و لرز شدیدی آمد. رفتم در یکی از اتاقهای بالای مجلس خوابیدم مرحوم سیدعبداللّه بهبهانی در باغ طرف مسجد سپهسالار در یکی از خیابانها فرشی انداخته، تشکی گذاشته، کسالت داشت دراز کشیده بود. یک نفر فرستاد بالا که فلان کس بیاید اینجا، دراز بکشد، پهلوی ما باشد. آمدم نشستم. منزل ما پشت مسجد سپهسالار، که آخرش میرسید به خیابان عینالدوله بود. اتفاقا دو
روز پیش منزل عوض کرده بودیم. به همین جهت قزاقها آنجا را پیدا نکرده بودند. بنده تا غروب همانجا بودم، با وکلا و غیره. وقتی شب شد، تا سه ساعت از شب گذشته (ساعت 10) همه رفتند... فکری آمد که سری به دوستان صمیمی خودم از قبیل میرزا جهانگیرخان و غیره بزنم دیدیم گلیمی انداخته چراغ نفتی روشن بود، خیالم این شد، گفتم من منزل نمیروم. آدم را صدا کردم که برود منزل و چیزی برای شام بیاورد. آقا سیدجمالالدین (که میشود گفت باعث نجات من شد) یک مرتبه عصبانی شده گفت فلانی شما چرا بمانید. ما مقصر دولت هستیم. شما وکیل مجلس هستید، شما آبرو و عظمت مجلس را نبرید و به منزلتان بروید. خیلی با تندی مرا بیرون کرد. از آنجا تا منزل تب نوبه دو بار آمد. وقتی رسیدم منزل، میرزا علی محمدخان تربیت، مرحوم آقا میرزا سیدعبدالرحیم خلخالی و امیر حشمت با برادرش آنجا بودند. رسیدم گفتم شام بدهند. از خود بیحال شدم. چشم بستم، نفهمیدم چه شد. خوابیدم تا وقتی که فردا صبح صدای تفنگ مرا بیدار کرد. گفتم چه شده، گفتند جنگ شروع شده. وکلا از صبح آمده بودند. آقا سیدعبداللّه، آقا میرسید محمدطباطبایی و بعضی از وکلا آمده بودند. قزاق محاصره کرده، کسی را نمیگذاشت توی مجلس برود. من گفتم به مجلس برویم. دسته ما آمد که برویم. دیدیم قزاق محاصره کرده، مانع شد. برگشتند گفتند نمیگذارند. آمدیم نشستیم.
مخبرالسلطنه به کسی روایت کردکه محمدعلی شاه گفته بود مرا بگیرند و قسم خورده بود با دست خودش مرا بکشد.(1)
درباره دو تن از هشت تن سخنان دیگر در میان است. در کتاب آبی تقیزاده و مستشارالدوله را میشمارد، لیکن خود مستشارالدوله آن را به راست نمیدارد و ما نیز انگیزهای نمیبینیم. (همان، ص 596)
پس از بمباران مجلس که کسانی از آزادیخواهان از ایران بیرون رفتند، برخی از ایشان پایشان به لندن رسیده و مستر براون را دیدهاند و چون مستر براون پرسشهایی درباره پیشامدهای ایران میکرده، اینان فرصت شماردهاند که هر یکی دروغهایی به سود خود سازند و به او بازگویند. یکی از آنان ظهیرالسلطان بوده، دیگری حاجی میرزا یحیی (دولتآبادی) بوده که خود و برادرش را در آن هشت تن جا داده. از اینگونه دروغها در استانبول نیز پراکنده شده بود.(همان، ص 596)
همان طور1) کسروی درباره آن هشت نفری که محمدعلی شاه، مصرّانه از مجلسیان خواسته بود که آنان را به وی تحویل دهند و جدا در معرض خطر اعدام بودند، مینویسد: از آن هشت تن یکی میرزا جهانگیرخان مدیر صوراسرافیل، دیگری سیّد محمدرضا شیرازی، مدیر مساوات، دیگری ملک المتکلمین و دیگری سید جمال واعظ، دیگری بهاءالواعظین، دیگری میرزا داودخان بود. اما دو تن دیگر را نشناختهایم. کسروی، تاریخ مشروطه ایران، بخش سوم، ص 593
آنجا وحشت داشتیم صحبت آمد بلکه خود را به یکی از سفارتخانهها برسانیم. من حتی یک نفر فرنگی نمیشناختم. دو سال بود در مجلس بودیم، از فرنگیها دوری میکردیم. غیر فرنگی یکی میرزا یانس ارمنی که بعد وکیل ارامنه شد، هم اردشیر جی زردشتی تبعه انگلیس خاطرم آمد. گفتیم شاید یکی از این دو در این روز مبادا به درد ما بخورد. خیال کردیم کاغذی به یکی از سفرا (که آن وقت چون تابستان بود رفته بودند شمیران و قلهک و الهیه). بنویسم. سفارت روس که جرأت نمیکردیم. میگفتند آنها تحریک میکنند. انگلیسیها را هم خیال میکردند چون از یک سال قبل از آن با روسها ائتلاف کرده اند[اشاره به قرارداد 1907] احتیاط میکردند. ظاهرا مرحوم ملک المتکلمین و میرزا جهانگیر خان به همین اعتقاد به آنجا نرفتند. انگلیسیها اول کمک میکردند، ولی از وقتی که با روسها اتحاد کردند، خودداری
نمودند. میگفتند روس و انگلیس هر دو یک جورند.
ما کاغذ نوشتیم، گویا خطش را دهخدا نوشت. کاغذ و قلم پیدا نمیشد. آخر از کاغذ کله قند زیر نمد بریده نوشتیم. مخاطبش معلوم نبود. نوشتیم ما چند نفر هستیم در خطر. میخواهیم بدانیم ممکن است به ما پناه بدهید. دادیم به میرزا علی محمدخان تربیت که میرزا یانس یا اردشیر جی را پیدا بکند و به وسیله یکی از آنها، آن را به یکی از سفارتخانهها برساند. رفت، برنگشت. ناامید شدیم. هوا تاریک شد. گفتیم برویم شاه عبدالعظیم. امیر حشمت و برادرش، میرزا محمود صراف و دهخدا و یحیی خان برادر دهخدا و برادر من اسبابها را جمع کردیم. میخواستیم برویم که یک مرتبه در به شدت هر چه تمامتر زده شد. دهخدا رفت در را باز کرد. دیدیم میرزا علی محمد با عجله وارد شد. گفت حتی یک ثانیه هم معطل نشوید. قزاقها میآیند. او رفته بود، اردشیر جی را پیدا نکرده بود. رفته بود سفارت انگلیس. در شهر از اعضای سفارت کسی نبود. آن روز که صدای تفنگ و توپ را شنیده بودند. ماژور استوکس «آتشه میلیتر» سفارت از قلهک آمده بود شهر. وقتی میرزا علی محمدخان به میرآخور رئیس غلامهای سفارت گفته بود کاغذِ لازم دارم. گفته بود بدهید به من، گفته بود نمیدهم. میرآخور رفته بود به «آتشه میلیتر» که در حمام بود مطلب را گفته بود. او فارسی میدانست. کاغذ را همانجا گرفته و خوانده بود. ظاهرا میرزا علی محمدخان اسم مرا هم گفته بود. ما امضا نکرده بودیم و مخاطب هم معلوم نبود. او گفته بود برو بگو بیایند. گویا او به قلهک تلفن کرده بود. اجازه داشتند که فقط در هنگام خطر فوری که کسی جانش به خطر بیفتد به سفارت راه بدهند. گویا کسی را هم از غلامان، همراه میرزا علی محمدخان فرستاده بود.
کار خوب دیگری که میرزا علی محمدخان کرده بود این بود که شاپوی او را گرفته، گذاشته بود سرش. شاپو آن وقتها علامت فرنگی بود. بعد میرزا علی محمدخان خواسته بود درشکه بگیرد پیدا نشده بود. درشکه یک قران بود. آخر یک تومان داده و درشکهای را آورده بود. اصرار داشت نیم دقیقه هم دیر نشود. عجله کرد سوار شدیم. من که از همه بیشتر در خطر بودم در جلو نشستم، راه افتادیم میرزا علی محمد خان در کنار درشکه چی نشست و شاپو را بر سر خود گذاشت. استوکس و اسمارت خیلی به من اظهار علاقه و ارادت میکردند. وقتی بنا شد از ایران برویم، قبل از آن من گفتم که باید سری به منزلم بزنم. توصیه میکردند نروم. میترسیدند آسیبی به من برسد. گفتم غیر از آن نمیشود. زیرا هر چه کاغذ داشتم آنجا بود. بعد خیلی اصرار کردند که زود بیایید.
یک کسی را که رئیس غلامان و میرآخور بود با من همراه کردند که منزلم را ببینم و برگردم.» بعد از ذکر کارهایی که در خانه انجام داده مینویسد:
من دوباره سوار شده آمدم سفارت انگلیس، اسمارت گفت از وقتی که من رفتم و برگشتم، آنجا قدم میزد. [خیلی علاقه داشت، سلامت برگردم. در مذاکره دولت با سفارت، انگلیسیها گفتند تأمین بدهید. طول کشید. ]محمدعلی شاه گفت تأمین میدهد به شرط اینکه شش نفر را از ایران بیرون کنند و چهار نفر به ولایات خودشان بروند. اول میگفتند که تا ده سال، اینها چانه میزدند. آخر در مورد من یک سال ونیم و درباره بقیه یک سال شد. این شش نفر اینها بودند: مرحوم دهخدا، معاضد السلطنه نائینی از منسوبین مشیرالدوله کنسول سابق ایران در باکو، صدیق حرم که
خواجه دربار محمدعلی شاه بود. مرتضی قلی خان نائینی (پدر دکتر طبا که آنجا بود) بهاءالواعظین. چهار نفر دیگر که قرار شد از تهران به ولایت خودشان بروند، عبارت بودند از: مرحوم سیدعبدالرحیم خلخالی و برادر من (سید جواد) و امیر حشمت (نیساری) و برادرش.»(1)
کسروی در مورد پایان کار پناهندگان سفارت انگلیس مینویسد:
«در کشاکشی که بین سفارت انگلیس و محمدعلی شاه پیش آمد، وی مصرّ بود که پناهندگان از سفارتبیرون آیند. محمدعلی شاه درباره تقیزاده و چند تن دیگری میخواست چند سالی از ایران دور باشند. سفارت ایستادگی میکرد که زمان دورماندگی آنان بسیار نباشد. بدینسان گفتگوها میرفت. تا سرانجام برخی از پناهندگان خود به دربار میانجی برانگیختند و بیرون رفتند. معاضد السلطنه بیرون رفت و آهنگ اروپا کرد. درباره امیرحشمت و چند تن دیگری (از آذربایجانیان) نهاده شد که به آذربایجان بازگردند. درباره تقیزاده و دهخدا و بهاءالواعظین و صدیق حرم و مدیر حبل المتین چنین نهاده شد که محمدعلی میرزا در رفت «هزینه» سفر بپردازد و از ایران بیرون روند و جز از تقیزاده که بی نیازی نموده پولی نگرفت، دیگران گرفتند، (و بلکه به نوشته کتاب آبی فزونتر از آن میخواستند) و همگی در کالسکه دولتی نشسته همراه غلامان سفارت از راه گیلان روانه قفقاز شدند.»(2)
«یکی از داستانهای شگفت تاریخ مشروطه ایران همین است که دسته بزرگی از درباریان کهن و از دیگران که به میان مشروطه خواهان آمده بودند، یگانه کار خود را فرمانروایی و آقایی
میدانستند و این بود که به هیچ کوششی برنخاسته، دیگران را وامیداشتند و هر زمان که بیمی پدیدار میگردید، خود را به کنارکشیده، میدان را به مجاهدان و کوشندگان باز میگزاردند. لیکن همین که بیم از جلو برمیخاست و زمینه به فرمانروایی آماده میگردید، بیدرنگ خود را به میان میانداختند و کوشندگان را به کنار زده، رشته کارها را به دست خود میگرفتند. بلکه زبان باز کرده ایرادها به آن کوشندگان میگرفتند. همین اکنون که در تبریز جنگ و خونریزی میرفت، در تهران یک دسته از حاجی نصراللّه تقوی و حسینقلی نواب و مشیرالدوله و مؤتمن الملک و تقیزاده و میرزا علی اکبر خان دهخدا و دیگران، ناشکیبانه چشم به راه میداشتند که زمینه آماده گردد و باز آنان پابه میدان گذارند و رشته را به دست گرفته، مشروطه را راه برند. صدها از این کسان در میان میبودند.
ما در نوشتههای خود اینان را میوه چین مینامیم... چنانکه نامش را بردیم یکی از این میوه چینان تقیزاده میبود. این مرد را دیدیم که روز بمباران مجلس آن ناشایستگی را از خود نشان داد و سپس نیز به سفارت انگلیس پناهیده، خوار و زبون از ایران بیرون رفته یکسره آهنگ لندن کرد. در این چند ماه که در تبریز آن کوششها و خونریزیها رفت او در لندن مینشست؛ ولی همین که تبریز از دولتیان پیراسته گردیده در شهر ایمنی رخ داد، از لندن بیرون آمده، گویا در آذرماه بود که خود را به تبریز رسانید. این شگفتتر که به جای آنکه از کوششهای سردستگان و مجاهدان خوشنودی نماید و نیز گرهی از کار بگشاید، از همان آغاز رسیدن، خشکه پارسایی از خود نشان داده به ستارخان و مجاهدان ایرادها گرفت. به ستارخان چنین گفته بود: فرجآقا در مرند شراب میخورد.
ستارخان گفته بود: من فرج آقا را برای پیشنمازی نفرستادهام.
در تبریز در آن زمان آگاهی از رفتار ناشایست او در پیشامد بمباران نیافته بودند و او را یکی از سران بیباک مشروطه خواهی شمارده پاس بسیار میداشتند و کارها از او میبیوسیدند؛ ولی او خودخواهانه کناره جسته در خانه مینشست و از پشت پرده به کارشکنی میکوشید. یکی از بهانههایی که پیدا کرده بود اینکه مجاهدان خانه تاراج میکنند.
چنانکه گفتهایم مجاهدان (آنان که از نخست این نام را پذیرفته بودند) بیشتر شان مردان پاکدامن و بی نیاز میبودند که هیچ گاه دست به داراک کسی نزدندی و از دیگران نیز به جلوگیری کوشیدندی. چنانکه چهارماه بیشتر بخش بزرگی از بازار در دست اینان میبود که اگر خواستندی، دکانها را باز کرده پول وکالای فراوان برداشتندی (چنان که دولتیان میکردند) ولی شنیده نشد که به یک دکانی دستبرد زده باشند. لیکن حاجی میرزا حسن و امام جمعه و میرهاشم و دیگران که در اسلامیه نشسته، وخود آنان سواران را به تاراج شهر میفرستادند، مجاهدان که خانههای آنان را تاراج کردند جای هیچ ایرادی نمیبود. در جنگ چنانکه دشمن را کشند داراکش را هم تاراج کنند. این تاراج کردن از یک سو پر و بال دشمن را کندن است و از یک سو مایه دلخنکی جنگندگان تواند بود.
ولی تقیزاده همین را دستاویزی ساخته به ستارخان و باقرخان بد میگفت و بدینسان یک دسته را از آنان جدا گردانیده به سر خود گرد میآورد. حیدر عمو اوغلی که از تهران با وی به همبستگی میداشت، در اینجانیز به او پیوسته در نهان با ستارخان دشمنی مینمود.
بدتر از همه اینها آنکه میرزا محمدعلی خان تربیت که از خویشان تقیزاده و از افزارهای دست او میبود، او نیز همچون تقیزاده به لندن و کانونهای سیاسی آنجا راه میداشت و بتازگی از آنجا بازگشته در تبریز میزیست، او هم با ستارخان دشمنی میکرد و ما میبینیم نامهای به پروفسور براون نوشته که نکوهش بسیار از ستارخان و کارهایش کرده و او را «لوتی» و «تاراجگر» و «قرهداغی» خوانده و از براون خواهش کرده که چیزی در ستایش او ننویسد.
و در پایان نامه تقیزاده را گواه گفتههای خود نشان داده که پیداست با دستور او نوشته و براون ترجمه این نامه را در آخرهای کتاب خود آورده است. (آن نامه بی نام چاپ شده. ولی ما میدانیم که نویسندهاش تربیت بوده). باید دانست تقیزاده و تربیت و چند تن دیگری، گذشته از خودخواهی که دامنگیرشان شده به این کارشکنیها وامیداشت، انگیزه دیگری در کارشان میبود. با آمدورفتی که آنان به لندن میکردند و همچون کبوتر دوبرجه، گاهی در آنجا و گاهی در اینجا میزیستند، ناچار میبودند که پیروی از سهشهای مردان سیاسی انگلیس نمایند و بدگویی از مجاهدان که یک دسته جانبازانی میبودند، دریغ نگویند.
به هر حال ستارخان با آن بیسوادیش جربزه نیکی از خود نشان میداد و رفتار بسیار ستوده میکرد و در خور آن خرده گیریها که میشد نمیبود. باقرخان هم اگر چه برخی درشتخوییها از و سر میزد، روی هم رفته رفتار و کردارش در خور ستایش میبود.»(1)
کسروی در باب واپسین روزهای حکومت محمدعلی شاه مینویسد:
«از بیست و سوم اردیبهشت، بست نشینان سفارت عثمانی و شاه
1) کسروی، همان، ج 2، صص 809 - 807.
عبدالعظیم که چندین صدتن بودند، ایمنی یافته بیرون آمدن آغاز کردند. بدینسان محمدعلی میرزا دوباره مشروطه را برپا کرد. ولی از این سوی شورشیان گیلان به این اندازه خرسند نشده و خود را تا قزوین رسانیده تهران را هم بیم میدادند. بختیاریان در اسپهان دو دل میزیستند. در میان تبریزیان دو تیرگی بود. آقای تقیزاده و چند کس در بیرون به عنوان پاس سفارت نمایندگان دو دولت و در درون به جهتهای دیگری کنار آمدن با محمدعلی میرزا را بهتر میشمردند ولی سردار و دیگران آن را نمیپسندیدند.»(1)
در جای دیگر مینویسد:
«از آن سوی در تبریز آقای تقیزاده و مساوات و همدستان ایشان و بسیاری از سرجنبانان تهران بر آن بودند که پیشنهاد کارکنان دو دولت را پذیرفته و با دربار قاجار از درآشتی باشند و چنانکه گفتیم کسانی از اینان «کمیته واسطه» برپا نموده، اینان نیز میانه علمای نجف با محمدعلی میرزا سازشی پدید میآوردند. پیداست عنوان آشکار اینان نرنجانیدن نمایندگان دو دولت و به پایان آوردن شورش و نابسامانی بود ولی بیگمان در نهان سودهای دیگری را خواستار بودند...
اما آقایان تقیزاده و مساوات و همدستان ایشان اینان از بسیار پیش، نامبرداری مجاهدان را برنتافته همیشه میکوشیدند جانفشانیهای آنان را خوار و بیارج نمایند و از نام و آوازهشان بکاهند و این هنگام کوشش بیشتر نموده و میخواستند نگزارند شورش همچنان پیش رفته و آخرین فیروزی به نام مجاهدان و جانبازان درآید و بسیار بهتر میشمردند که با گفتگو و
1) کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، بخش یکم، ص 20.
دستاندرکاری خود ایشان به پایان برسد و آخرین نتیجه از ایشان باشد، اینها چیزهایی است که رفتارهای دیرترشان نیز آن را بیگمان میگرداند.»(1)
لشکر کشی مشروطه خواهان به تهران و تصرف پایتخت و پایان دوره اقتدار مستبدانه محمدعلی شاه قاجار، مسئله مهمی است که شرح تفصیلی آن بیش از ظرفیت این وجیزه و خارج از چارچوب مباحث مورد توجه این نوشتار است. اما از آنجا که این نوشته عهده دار روشن ساختن ویژگیهای شخصیتی سیدحسن تقیزاده، یکی از چهرههای مؤثر و متنفذ در رخدادهای نهضت مشروطیت است، لازم است به پارهای از وقایع و جریاناتی که تقیزاده و همفکرانش در آن دخیل بودهاند، اشاره شود.
باتصرف تهران، در 28 جمادی الثانی سال 1327 هجری قمری (23 تیرماه 1288 هجری شمسی)، محمدعلی شاه به سفارت روس پناهنده شد و سران مشروطه خواه او را از مقام سلطنت خلع کرده، فرزند 12 ساله او احمدمیرزا را به عنوان شاه ایران برگزیدند و به دلیل صغر سن احمد شاه، عضدالملک مسنترین فرد قاجار را، به سمت نایب السلطنه انتخاب کردند.
سران نهضت در بدو امر کابینهای تشکیل دادند که نخست وزیر نداشت. در این کابینه، سردار اسعد بختیاری عهده دار امور داخله، ناصرالملک به عنوان وزیر خارجه، سپهدار تنکابنی در سمت وزیر جنگ، مستوفی الممالک در سمت وزیر مالیه و فرمانفرما در جایگاه وزیر عدلیه
1) کسروی، همان، ص 30.
عهده دار، رتق و فتق امور کشور شدند. پس از چند روز سپهدار به عنوان رئیس کابینه، مسئولیت قوه مجریه را بر عهده گرفت. در این هنگام، گروهی از سران مجاهدین و مبارزین که از عناصر مؤثر و با نفوذ نهضت بودند، به عنوان اعضای هیئت مدیره، در غیاب مجلس شورای ملی، ظاهرا به عنوان قوه مقننه و گروهی نیز به عنوان اعضای «دادگاه انقلاب»، مسئولیت تثبیت نظام مشروطه و قلع و قمع مخالفین و مجازات مستبدین را عهده دار شدند.
نکته شایان توجه در باب «هیئت مدیره» و «دادگاه انقلابی»، عناصر تشکیل دهنده این دو گروه است که به عنوان چهرههای بارز انقلاب و پیشوایان نهضت مشروطه، زمام امور را در دست داشتند و در صدد پی افکندن و معماری بنای نظام دمکراسی و اعطای آزادی و اعتلای کشور بودند.
هر چند نگارنده بر این باور است که روشن شدن سیاستهای استعماری و دستهای پنهانی که موجب انحراف مشروطیت و پایمال شدن خون آزادیخواهان راستین و به هدر رفتن زحمات روحانیون دین باور و مردمی که مشروطیت را زمینه ساز رواج شریعت و بسط عدالت و پایان ظلم و شقاوت تلقی میکردند، از سویی و روشن شدن چهره تقیزاده به همراه نمایاندن چهره همراهان و همفکران وی از دیگر سو، لازم و ضروری است، اما معرفی تفصیلی تک تک این افراد، موجب تطویل مقال است و در حوصله این نوشتار نیست. لذا میکوشیم بر سبیل ایجاز، در مورد برخی از این افراد نکاتی را خاطر نشان سازیم تا روشن شود چه کسانی داعیه آزادیخواهی داشتند و خود را پرچمدار نهضت مردمی و قهرمان ملی و اسوه وطن پرستی میدانستند و خود و یارانشان را نه
آنگونه که بودند، مینمودند.
هیئت مدیره، به عنوان عالیترین هیئت، پس از سقوط محمدعلی شاه، از سویی در غیاب مجلس شورای ملی به عنوان قائم مقام مجلس نقش قوه مقننه را ایفا میکرد و عهدهدار تصویب قوانین و مقررات لازم جهت پیشبرد اهداف نهضت بود و از طرفی در تعیین اعضای کابینه و اعضای دادگاه عالی انقلاب و نظارت بر عملکرد آنها و در واقع رتق و فتق کلیه امور کشور دخیل بود. این هیئت دارای دوازده عضو به شرح زیر بود:
1- محمدولی خان سپهدار اعظم 2 - حاج قلی خان، سردار اسعد
3- مرتضی قلی خان صنیع الدوله 4- سیدحسن تقیزاده
5- میرزا حسن خان وثوق الدوله 6- ابراهیم حکیم الملک
7- صادق مستشار الدوله 8- عبدالحسین سردار محی
9- میرزا سلیمان خان میکده 10- حاجیسیدنصراللّهتقوی
11- حسینقلی خان نواب 12- محمدعلی خان تربیت.
در خصوص اعضای هیئت مدیره و ویژگیهای این افراد، هر چند
نگارنده نیز چون بسیاری از علاقهمندان بدین مرز و بوم و شیفتگان فرهنگ گرانبار اسلامی - ایرانی و دلباختگان میراث گرانسنگ اسلاف مسلمان خویش، از مواجه شدن با این واقعیت تلخ، رنج میبرد و بازگو کردن این حقیقت ناگوار را بر نمیتابد که: غالب این افرادِ داعیه دار رهبری نهضت و منادی حریت و آزادی و وطنپرستی، اعضای شبکه فراماسونی و مجری سیاستهای استعماری بیگانه بودند؛ ولی چه باید کرد که، تاریخ، بیاعتنا به احساسات و عواطف و تمایلات شخصی ما، بدون اغماض، در پی ثبت و ضبط و انعکاس حقایق تلخ و شیرین است و در گذر زمان چنان آرایهها و شوائب را میپیراید و پردهها را فرو میافکند و حقایق را صریح و روشن مینمایاند که از آن هیچ گریز و گزیری نیست.
به هر تقدیر، آنچه مایه تأسف و تألم است اینکه از میان 12 عضو این هیئت، ده تن را میتوان در جدول اسامی اعضای لژ بیداری ایرانیان وابسته به گراند لژ فرانسه مشاهده نمود. این جدول را که آقای اسماعیل رائین - براساس اسامی ارائه شده از سوی حکیمالملک و اشراق، معتمدی و علی مشیری - فراهم آورده، حاوی اسامی بسیاری از اعضای این لژ، از جمله افراد زیر است که در «هیئت مدیره» مذکور و دادگاه عالی عضویت داشتهاند:
اسامیحکیمالملکواشراق معتمدیعلی مشیریاعتلاءالملک میرزانصراللّه خان//عضو دادگاه عالیتقیزاده، سیدحسن//-//عضوهیئتمدیرهتربیت، میرزامحمدعلی خان//عضوهیئتمدیرهحکیم الملک- ابراهیم خان//////عضوهیئتمدیرهرضوی - سیدنصراللّه تقوی//////عضوهیئتمدیرهزنجانی - حاج شیخابراهیم//////عضودادگاه عالیسردار بهادربختیاری جعفرقلیخان//////عضودادگاه عالیسردار اسعد، حاجی علیقلی خان//////عضوهیئت مدیرهصنیعالدوله مرتضیقلی خان////////عضوهیئت مدیرهنواب - حسینقلی خان//////عضوهیئت مدیرهوثوق الدوله//////عضوهیئت مدیرهمستشارالدوله میرزاصادق خان//- - عضوهیئت مدیرهدر مورد میرزا سلیمان میکده باید گفت: اگر چه نام وی در لیست فوق نیست، اما شواهد و قرائن دالّ بر آن است که وی نیز عضو لژ فراماسونی بوده است. اسماعیل رائین درباره «انجمن مخفی» فراماسونها مینویسد:
«دومین انجمن مهمی که با کمک پنهانی لژ فراماسونی و مشروطه خواهان تشکیل شد «انجمن مخفی» در تهران بود. این انجمن که نامی نداشت به وسیله ملک المتکلمین و سیدجمال الدین واعظ (اصفهانی) که هر دو از اعضای برجسته لژ فراماسونری ایران بودند، رهبری و اداره میشد. انجمن مزبور، روز 22 ربیعالاول
1322 (8 ژانویه 1904م) در باغ میرزا سلیمان خان میکده در خیابان گمرک که در آن زمان محل کم جمعیتی بود، تشکیل شد. وی عضو هیئت مدیره 9 نفره این کمیته بود.(1)»
همچنین آقای ملک زاده، در مطلبی که درباره کمیته انقلاب ملی مینویسد، نام میرزا سلیمان خان میکده را در عداد اعضای این کمیته ذکر میکند. این کمیته که حکیم الملک از آن به نام «کلوب بیداری ایران» یاد میکند، به عقیده آقای رائین همان «لژ بیداری ایران» است که پیش از این در آن خصوص به تفصیل سخن گفتیم(2)و اگر چه نام وحیدالملک حاجی میرزا عبدالحسین خان نیز در بین اسامی اعضای لژ بیداری ایران ذکر نشده است، اما آقای رائین نام وی را در زمره نمایندگان فراماسونری که در دوره دوم مجلس شورای ملّی اعضای لژ بیداری ایران بودند ذکر میکند و مینویسد از بین 16 نمایندهای که از تهران انتخاب شدند 13 نفر آنها فراماسون بودند.(3)
بنابراین با توجه به نامهای یاد شده در جدول فوق، از 12 عضو هیئت مدیره، ده نفر آنان در شمار چهرههای مؤثر و شاخص لژ بیداری ایرانیان بودهاند. گفتنی است لژ بیداری ایران، نخستین لژ رسمی وابسته به شبکه فراماسونی جهانی بود که در ایران تأسیس شد. این لژ وابسته به گراند اوریان (شرق اعظم) فرانسه بود. ولی به قول سعید نفیسی اعضای آن، دانسته یا ندانسته در خدمت تحقق اهداف استعماری بریتانیای کبیر بودند.
سعید نفیسی بر این باور بود که از روزی که صحبت فراماسون در
ایران شد، طبقات عالیه ایران و کسانی که مورد توجه فراماسونهای انگلیس واقع میشدند، بیشتر متمایل بودند از (لژ لندن) فرار کرده و به (لژ فرانسه) روی آورند. به همین جهت از روزی که اولین هسته لژ فراماسونری فرانسه در ایران شروع به فعالیت کرد، بیشتر ایرانیان بدان روی آوردند.(1)
سعید نفیسی با این عقیده که: انگلیسیها از «لژ بیداری ایران» همان استفادهای را میکردند که از لژ رسمی انگلستان در ایران؛ مینویسد: انگلیسیها همواره در این مدت نه تنها کاملاً فراماسونهای فرانسوی را در ایران تحمل کردند، بلکه آشکارا پشتیبان آنها بوده و به همین وسیله از آنها نفع سیاسی بردهاند. به همین جهت صدها فراماسون ایرانی هستند که خالصا و مخلصا و عبیدانه و باکمال حضور ذهن و امانت و صداقت به سیاست نابکارانه انگلیس در ایران خدمت کردهاند و خود نمیدانستهاند که چه میکنند و یا اصلاً این خوش خدمتی و خوش رقصی را ننگ نمیدانستهاند.(2)
دادگاه عالی که با ده عضو، مسئولیت محاکمه و مجازات مستبدین را عهدهدار شده بود، نیز به ایفای نقشی میپرداخت که هیئت مدیره تعیین کرده بود. چه غالب این افراد، در واقع عوامل و مجریان اوامر، اعضای متنفذ هیئت و منتخب آنان، در دادگاه بودند. اعضای این دادگاه عبارت بودند از:
1- شیخ ابراهیم زنجانی(1)
2- میرزا محمد نجات (مدیر روزنامه نجات)(2)3- جعفرقلی خان بختیاری (سردار بهادر)(3)
4- سیدمحمد معروف به امامزاده (حاجی سیدمحمد امام جمعه) 5 - نصراللّه خان خلعتبری (اعتلاءالملک)(4)
6- جعفرقلی خان (یکی از ساکنین
1) شیخ ابراهیم زنجانی که نقش دادستان را در این دادگاه ایفا میکرد، یکی از فراماسونهای قدیمی بود. محمود عرفان درباره لژبیداری ایرانمینویسد: «در اواخر سلطنت مظفرالدین شاه، ایرانیانی که به فرانسه و بلژیک مسافرت کرده و در آنجا وارد لژ فراماسونی شده بودند، به ایران که بازگشتند، این فرقه را در تهران تأسیس نمودند و به قول ادیب الممالک فراهانی آن را «لژ بیداری ایران» نامیدند». همین نویسنده در نطقی که در جمعیت عامیون ایراد کرد، اشخاص ذیل را به عنوان افراد قدیمی و پیش کسوت فرقه فراماسونری در ایران معرفی کرد: میرزا سعید خان وزیر خارجه، میرزا سید محمدطباطبایی سنگلجی، میرزا ابوتراب خان نظم الدوله، علیخان ظهیرالدوله، شیخ هادی نجم آبادی، دبیر الملک شیرازی، علیقلی خان سردار اسعد، مسعود میرزای ظل السلطان، لیزپوز رئیس مدرسه الیانس، میرزا حسین خان کحّال، مشاور الملک محمود، سیدنصراللّه تقوی، میرزا حسن خان مستوفی الممالک، میرزاملکم خان، کمال الملک نقاش، میرزا علیخان ذکاءالملک، مشیرالدوله پیرنیا، ارباب کیخسرو شاهرخ، فرزین، ادیب الممالک فراهانی، مرتضی نجمآبادی، آقا شیخ ابراهیم زنجانی، میرزافضلاللّه حکیم الهی. رائین، همان، ج2، ص 54.
2) بنا به گفته ملکزاده میرزا محمدنجات، رابط کمیته انقلاب با خارج از کمیته بود. این کمیته به زعم آقای رائین، همان کلوب بیداری ایران است که حکیم الملک از آن یاد میکند و این کلوب هسته مرکزی لژ فراماسونی بیداری ایران است.
3) نام جعفرقلی خان بختیاری سردار بهادر در جدول اسامی فراماسونهای عضو لژ بیداری ایران ذکر شده است.
4) نام میرزانصراللّه خان اعتلاءالملک نیز در جدول اسامی فراماسونها ذکر گردیده است. بامداد در خصوص خدمت وی به بیگانگان و خیانتش به ایران مینویسد: «نصراللّه خلعتبری ملقب به اعتلاءالملک، در سال 1329 ق، برای تحدید حدود مرز غربی ایران با عثمانی به نمایندگی ایران مأمور شد. در کتاب دست پنهان سیاست انگلیس در ایران تألیف خان ملک ساسانی این سطور دیده شد: آقای نصراللّه خلعتبری اعتلاءالملک که در آن وقت در وزارت امور خارجه تهران مدیر اداره عثمانی بودند، در ذیحجه 1329 به نمایندگی دولت ایران تعیین شده به اسلامبول رفتند و مدت 9 ماه به دستور اجانب با نمایندگان عثمانی به تبانی و مجامله وقت گذرانده و نتیجه نگرفتند... این ناحیهای راکه با امضای آقای نصراللّه خلعتبری اعتلاءالملک نماینده ایران، دول واسطه به رایگان و به دلخواه خود،از ایران جدا کردهاند در حدود 48 فرسخ مربع مساحت دارد[288 کیلومترمربع]» (بامداد، رجال ایران، ج 4، ص 341).
استانبول) 7- عبدالحسین خان شیبانی (وحیدالملک) 8- عبدالحمید خان یمین نظام (سردار مقتدر کاشی)(1)
9- میرزاعلی محمدخان مجاهد(2)
در رابطه با اعدام مرحوم شیخ فضلاللّه نوری، تقیزاده خود مینویسدکه: اختلافاتی هم برای کشتن شیخ فضلاللّه شد. میرزا علی محمدخان گویا در آن کار اصرار کرد. با سپهدار میانشان محاجه و منازعه شد. (تقیزاده، زندگی طوفانی، ص 150)
ظاهرا غرض تقیزاده از منازعه، بین میرزا علی محمد و سپهدار، همان برخوردی است که خود در جای دیگر، بدین شرح نقل میکند:
میرزا علی محمدخان بی محابا بود. فورا میکشت. یک روز که در هیئت مدیره خبر آوردند شیخ فضلاللّه کشته شد، سپهدار دیوانه شد. گفت میدانم همه را این پسر میکشد، من هم میتوانم بکشم. موزرش را درآورد. میرزا علی محمدخان خیلی تند بود، پیشدستی کرد و موزرش را بلند کرد. سپهدار دید الان است که میکشد، پا شد فرار کرد. میرزا علی محمدخان و حیدرخان عمواوغلی با هم بودند. تقیزاده که به گفته خود مؤثرترین اعضای هیئت مدیره بود (زندگی طوفانی، ص 150) چنان مینماید که هیئت مدیره در جریان محاکمه و اعدام شیخ فضل نبوده، در حالی که اغلب نویسندگان اشاره کردهاند، علاوه بر اینکه اعضای دادگاه هر یک نماینده یکی از شخصیتهای ذی نفوذ هیئت مدیره و مجری فرمان اعضای هیئت بودهاند، حکم اعدام شیخ پس از تنفیذ هیئت مدیره به مرحله اجرا درآمد. در همین صفحه تقیزاده درباره اعدام مرحوم شیخ، نوشته است: شیخ فضل را گرفته بودند. محاکمه میکردند وحیدالملک شیبانی و آقا شیخ ابراهیم زنجانی. برای اینکه صورت محاکمهای داشته باشند گفتند که آمدی حکم کشتار مشروطه طلبها را دادی! عاقبت آقا شیخ ابراهیم زنجانی ادعانامهای نوشته بود که چاپ شده. گفتند جواب بده. او هم اعتنایی نمیکرد. آخرش گفتند جزای این اعدام است. هیچ کس خیال نمیکرد مجتهد بزرگی را بکشند.زندگی طوفانی، ص 138.
بالاخره علی محمدخان مجاهد(تربیت) برادر محمدعلی خان تربیت (تقیزاده، زندگی طوفانی، ص 93) یا برادر زاده محمدعلی خان تربیت (زندگی طوفانی، صفحه 326). دست پرورده تقیزاده از کودکی و نوجوانی که به واسطه همراهی بامجاهدین رشت، ملقب به مجاهد شد کسی بود که علاوه بر اصرار بر اعدام مرحوم شیخ، به اتهام کشتن سیدعبداللّه بهبهانی، توسط مجاهدین طرفدار اعتدالیون کشته شد.
(برادر میرزا محمدعلی خان تربیت)1) در باب خیانت عبدالحمید خان غفاری، یمین نظام کاشی1343-1288 ه ق بامداد مینویسد: «وی در صدارت شاهزاده عین الدوله برای تحدید حدود سیستان و رود هیرمند، جزو کمیسیونی که برای این کار انتخاب شده بود، به سیستان رفت. به طوری که معروف است، در این سفر خدمتی نکرد، بلکه با گرفتن پولی برعکس خیانت کرد و به دلخواه به نفع انگلیسیها رأی داد و حقوق ایران را در سهم رودخانه هیرمند به کلی از دست داد و از بین برد. میگویند در این مأموریت ده هزار لیره از انگلیسیها گرفت و این خیانت بیّن و آشکار را مرتکب [شد ]و به ضرر ایران رأی داد.» بامداد، رجال ایران، ج2، ص 261.
2) علیمحمدخان مجاهد تربیت، برادر محمدعلی خان تربیت بود. به خاطر این که محمدعلی خان یار دیرین تقیزاده و شوهر خواهر وی بود(محمدعلی خان دومین همسر خواهر تقیزاده بوده)، به قول تقیزاده «جمع المال بودند و شراکت زندگانی داشتند،(زندگی طوفانی، ص93) علی محمد خان، اغلب نزد تقیزاده به سر میبرد و در تهران نزد تقیزاده زندگی میکرد و تقیزاده او را به چشم برادر کهتر یا فرزند خود میدانست. تقیزاده در مورد کشته شدن وی میگوید: در ورود به تبریز از واقعه کشته شدن میرزا علی محمد خان (بعدها تربیت) مطلع شدم. این واقعه تأثیری فوقالعاده در من کرد، زیرا که او مانند اولاد من بود و او را از بچگی و جوانی تربیت کرده بودم و در تهران هم در یک منزل مینشستیم (تقیزاده، زندگی طوفانی، ص 157). وی به شدت تحت تأثیر تعلیمات تقیزاده بود.
10- احمد علی خان مجاهد (عمیدالسلطان برادر سردار محی).
با توجه به جدول اسامی اعضای لژ فراماسونی بیداری ایران، ملاحظه میشود که از ده عضو دادگاه عالی پنج نفر آنان، یعنی شیخ ابراهیم زنجانی، میرزا نصراللّه خان اعتلاءالملک، جعفرقلی خان، سردار بهادر بختیاری، عبدالحسین خان شیبانیعضو لژ بیداری ایران بودهاند.
یکی از اقدامات زشت و نابخشودنی دادگاه عالی و هیئت مدیره، اعدام حاج شیخ فضلاللّه نوری بود. اعضای دادگاه عالی انقلاب به اتفاق آرا او را محکوم به اعدام نمودند و به موجب حکم هیئت مدیره که رأی
دادگاه مذکور را تأیید و تنفیذ نمود، وی را در تاریخ یازدهم مردادماه 1288 خورشیدی برابر سیزدهم رجب 1327 قمری در سن 69 سالگی، در میدان سپه به دار آویختند و به قول آقای بامداد در کتاب رجال ایران قضات دادگاه و هیئت مدیره با اعدام مجتهدی جامعالشرایط چون شیخ فضلاللّه نوری، در واقع راه را برای اعدام و ترور دیگر علما و روحانیون باز کردند و نتیجه این عمل آن شد که روسها هم به هیئت مدیره مزبور تأسی کرده، در دهم محرم (روز عاشورا) سال 1330 ه ق حاجی میرزا علی آقای ثقهالاسلام مجتهد را در تبریز به دار آویختند و سید عبداللّه بهبهانی نیز به روایتی به صلاحدید و معاضدت برخی از اعضای همین دادگاه عالی و هیئت مدیره به ضرب گلوله از پای درآمد.
ادوارد براون ضمن نقل اعدام شیخ فضلاللّه نوری مینویسد: «وی قبل از مرگش طناب دار را بوسید و عدالت مجازات خود را پذیرفت»! (ادوارد براون، تاریخ مشروطیت، ص 312). اما خود در ذیل همین صفحه با اشاره به مجعول بودن این روایت، چگونگی امر را به یادداشتهای پایانی کتاب ارجاع میدهد. در یادداشت مذکور به قلم محمد قزوینی آمده است:
«براساس بیانات شماری از افراد قابل اعتماد که هنگام اعدام شیخ فضل اللّه حضور داشتند، داستان بوسیدن طناب دار دروغ است. وی فقط گفت: در روز قیامت این افراد - یعنی قضات و اعدام کنندگان من- به خاطر این کار به من جواب خواهند داد. نه من یک «مرتجع» بودم و نه سیدعبداللّه[بهبهانی]و سید محمد[طباطبایی]. «مشروطه خواه»؛ مسئله صرفا این بود که آنها میخواستند بر من تفوق جویند و من میخواستم بر آنها برتری یابم و هیچ مسئله اصول «ارتجاعی» یا «مشروطه» در میان نبود. گفته میشود که در
آخرین لحظه، وی این شعر را خوانده است:
اگر بار گران بودیم رفتیم
اگر نامهربان بودیم رفتیم
سپس بدون آنکه هیچ گونه احساس یا ترسی نشان دهد به اعدام کنندگان خود که منتظر انجام وظیفه خویش بودند، گفت: «کارتان را انجام دهید». وی با عبا و عمامهاش اعدام شد. اما فقط ده دقیقه حلق آویز باقی ماند و سپس جسدش از دار پایین آورده شد و به بستگانش تحویل گردید. پسر بزرگ وی،«میرزا مهدی» - که خیرخواهانهترین توصیف در مورد رفتار وی آن است که گفته شود، وی دیوانه بود- در پای چوبهدار ایستاده و به پدرش ناسزا میگفت و به مجاهدین اصرار میکرد که این کار غمانگیز را هر چه سریعتر پایان دهند.(1)»
البته با توجه به مواضع مرحوم شیخ فضلاللّه در بیانیهها و لوایح و سخنرانیها و نقل قولهایی که از وی برجای مانده و ثبت و ضبط گردیده است، این سخنان که مخالفت وی با مشروطه صرفا مبتنی بر این بوده است که: «آنها میخواستند بر من تفوق جویند و من میخواستم بر آنها برتری یابم.» نمیتواند مقرون به حقیقت باشد.
پیترآوری بر این عقیده است که:
«شیخ فضلاللّه نوری مرد دانشمند و افتادهای بود. برخی ادعا کردهاند که شیخ به مقام سیدمحمدطباطبایی و سیدعبداللّه بهبهانی و سیدجمال الدین واعظ و شیخ محمد واعظ رشک میبرد و همین موضوع موجب کنارهگیری او از روحانیون گردید؛ اما، شیخ فضلاللّه نوری را بایستی نماینده آن مکتب فکری دانست که حاکمیت را از خداوند میدانند و نه از مردم و شاه. اعدام شیخ
1) براون، ادوارد، انقلاب ایران، ص 376.
فضلاللّه نوری یکی از کارهای زشت و تندروانه مشروطه خواهان بود.(1)»
پیتر آوری توضیح میدهد:
«شیخ فضلاللّه نوری و عده دیگری از روحانیون، حاضر به پذیرش مفاهیم اروپایی نبودند که با زحمات «تقیزاده» در اصل 25 متمم قانون اساسی گنجانیده شده بود. اصل مزبور میگوید: سلطنت ودیعهای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص شاه مفوض شده است.»
از متن عبارت اصل بالا، به خوبی برمیآید که یک اندیشه اروپایی است. این اصل اندیشهای را القا میکند که قدمت آن در ایران دست کمی از سایر کشورهای جهان ندارد و شاید قدیمتر از دیگر کشورها هم باشد.(2)
در واقع پیتر آوری بیغرضانهتر از دیگر نویسندگان روشنفکر مآب ایرانی در باب مرحوم 1 خ فضلاللّه ، 4شیخ فضلاللّه به داوری نشسته است. چرا که به گواهی دوست ودشمن، شیخ هم از نظر علمی و هم از نظر مردمداری و جلب قلوب اقشار مختلف به واسطه برخوردهای مطلوبش، بیش از سیدین مورد توجه و عنایت مردم بوده و گذشته او و نقشش در جریان تحریم استعمال تنباکو، از او چهرهای وجیه و محبوب ساخته بود. لذا، این ادعا که بلندآوازه شدن سیدین موجب کدورت خاطر وی شد و رشک و حسد، او را به جبهه مخالف سیدین سوق داد، ادعایی است واهی و نامعقول. آنچه در واقع موجب جدایی شیخ از مشروطه طلبان شد، موضع خصمانه روشنفکران و تلاش آنان در جهت اشاعه فرهنگ سیاسی غرب و حذف شریعت و شریعتمداران از صحنه زندگی مدنی و حیات
اجتماعی مردم بود.
پیترآوری با اشاره به اصل 25 قانون اساسی، بر این نکته تأکید میورزد که واضعین این اصل در واقع درصدد بودند، بر یک اعتقاد نامعقول باستانی، یعنی باور نادرست قدرت کاریزماتیک سلاطین مستبد، به تقلید از غرب، لباس دمکراسی و حکومت مردمی بپوشانند و این چیزی نبود که متشرعین آگاه بر آن صحه گذارند. چرا که آنان حکومت را از آنِ خدا و برگزیدگان صالح خداوند میدانستند، نه از سلاطین مستبد و ایادی جور. به هر حال مخالفت مرحوم شیخ فضلاللّه به واسطه انحرافی بود که پس از صدور فرمان مشروطیت شاهد آن بود که در جای جای این نوشتار بدان اشارت رفته است و تفصیل آن در این مختصر نمیگنجد. لذا شیخ فضلاللّه جز به خاطر پافشاری بر مبانی فکریاش که دفاع از حریم اسلام و قرآن و مکتب تشیع بود، به شهادت نرسید. گناه شیخ فضلاللّه نوری، چیزی نبود جز مقاومت در برابر سیاستهای استعماری انگلیس که به دست روشنفکرمآبان دین ستیز و اعضای لژهای فراماسونی در حال تکوین بود.
در این واقعهی شوم مرحوم شیخ فضلاللّه نوری در واپسین روزهای زندگی سخت خویش، در حالی که سردی طناب دار را بر گردن خویش احساس میکرد، پیشنهاد نصب پرچم روس بر سر در خانهاش، به منظور حفظ جان خود و اطرافیان و مصون ماندن اعضای خانوادهاش از تجاوز و هتک حرمت دشمنانش را رد کرد و با صراحت گفت حاضر نیست ذلت ماندن در ظل پرچم بیگانگان را بپذیرد و مردن را بر زیستن توأم با خواریِ پذیرشِ ولایت غیر خدا و ائمه هدی، ترجیح داد و به اولیای دین خدا تأسی کرد. دریغا چنین مردی که به دست کسانی به شهادت میرسد که
غالب آنان، زندگی خود را مرهون سفارت انگلیس و فرانسه و... بودند. افرادی که پناهگاهشان دفترهای نمایندگی دول بیگانه بود. افرادی که نه تنها برای نجات خویش، بل برای حفظ مال خویش از تمسک به بیگانگان خودداری نمیکردند.
بامداد در شرح حال محمدولی خان سپهدار اعظم وزیر جنگ و سپس رئیس کابینه نیروهای انقلابی مینویسد:
«در ربیعالثانی 1334 ق (اسفند ماه 1294 خورشیدی) در ایام جنگ بینالملل اول محمدولی خان ، پس از فرمانفرما،نخست وزیر شد. در دوره نخست وزیری اوست که تصدیق کنترل انگلیس و روس در مالیه و نظام ایران واقع و تصویب شد و هنگامی که برقراری کنترل را امضا میکرد در آنجا این عبارت را قید نمود: «به واسطه فورس ماژور امضا میکنم.»
تصرف املاک خالصه استرآباد و اجاره دادن املاک خود به روسها و برافراشتن بیرق روس در املاک خود یکی از کارهای بسیار بد و خائنانه اوست. همچنین تصرف شیرگاه، بلوک معروف مازندران که جزء خالصجات دولتی بود و سایر عملیات دیگرش، او را در انظار مردم به کلی منفور نمود و به عنوان خیانت به مملکت جلوه کرد. تمول او به واسطه همین اقدامات به منتهی درجه رسید و در آن زمان اول یا دومین متمول در ایران به شمار میرفت.»(1)
1) بامداد، شرح حال رجال ایران، ج4، ص 23.
یکی از مسائلی که روشن شدن ابعاد آن میتواند، تا حدود زیادی به شناخت چهره شخصیت مورد بحث ما، کمک کند، مسئله تشکیل «حزب اجتماعیون - عامیون» و فعالیتهای آن در ایران است. چرا که بخش حساسی از فعالیتهای تقیزاده در نهضت مشروطه، در ارتباط با این فرقه، تعریف و تبیین میشود. هر چند به عبارتی باید گفت: عضویت وی در این فرقه، به نوعی بر پیچیدگی چهره سیاسی او میافزاید و طبعا این پرسش را متبادر به ذهن میسازد که چه رابطهای است بین تقیزاده به عنوان عضو لژ فراماسونری بیداری ایران و به زعم برخی از مورخین، وابسته مورد اعتماد دولت استعمارگر و امپریالیست بریتانیای کبیر و لااقل یک سیاستمدار شاخص انگلوفیل با تقیزاده عضو فعال فرقه سوسیالیست «اجتماعیون - عامیون» که متأثر از مرام و طبق مرامنامه فرقه اجتماعیون - عامیون کارگری روسیه شکل گرفته و با اجازه فرقه مذکور در قفقاز، فعالیت خود را آغاز نموده است؟
علیایحال همانگونه که پیش از این گفتیم، گروهی از مسلمانان
ایرانی تبار و ایرانیان مهاجر ساکن ماوراء اَرَس، در سال 1317 ه . ق (1900 میلادی) تحت تأثیر تبلیغات سوسیال دمکراتهای آن دیار که بر ضدّ بیدادگریهای حکومت تزاری روس مشغول فعالیت بودند، به تشکیل حزبی با مرام سوسیالیستی اقدام کردند و حزب «اجتماعیون - عامیون» را در قفقاز تأسیس نمودند. این حزب که تحت رهبری «نریمان نریمان بک اف» شکل گرفته بود، خود دارای شعبی در سایر شهرهای قفقاز بود. از جمله کمیته شعبهای در بادکوبه داشت که حیدرخان عمواوغلی (تاری وردی اف)، عضو این شعبه بود.
با انتشار خبر جنبش مشروطه در ایران برخی از اعضای وابسته به این حزب، به تبریز آمده، کوشیدند افکار خود را در بین مردم این دیار اشاعه دهند. با آمدن این حزب به تبریز، جمعی از روشنفکران این شهر تحت تأثیر مروجین حزب «اجتماعیون - عامیون» قرار گرفته، مرامنامه آنان را به فارسی ترجمه کرده و بنا به گفته کسروی، این گروه یک انجمن نهانی به نام «مرکز غیبی» بر پا کردند که اعضای آن عبارت بودند از: کربلایی علی موسیو، حاجی رسول صدقیانی، حاجی علی دوافروش، سیدحسن شریف زاده، میرزامحمد علی خان تربیت، جعفر آقا گنجهای و...
علاوه بر شعبه تبریز، حیدرخان عمواوغلی، به عنوان یکی از اعضای این حزب، درصدد بود شعبهای از این فرقه را در تهران تأسیس نماید؛ لذا بیمناسبت نیست که برای روشن شدن چگونگی شکلگیری این حزب در تهران، خلاصهای از شرح حال حیدرخان و قسمتی از خاطرات وی را از مجله یادگار بازگو نماییم.
بنا به نوشته عباس اقبال آشتیانی از ابتدای احوال حیدرخان که اسم اصلی او (تاری وردیاف) و ازمردم قفقازیه و از اتباع دولت روسیه تزاری بوده تا حدود 1320 قمری که به ایران آمده اطلاع صحیحی نداریم؛ همین قدر میدانیم که او در قفقازیه تحصیلاتی کرده و مهندس برق بوده و در یکی از کارخانجات باکو کار میکرده و غیرت اسلامی و نفرتی که طبعا از ظلم و تعدی و رفتار ناهنجار عمال تزاری نسبت به مسلمین قفقازیه داشته او را بر آن داشته بوده است که با یک عده از مسلمین غیرتمند دیگر در کار تشکیل حزبی سیاسی همدست شود و به همراه ایشان با مستبدین داخلی و خارجی مبارزه کند. مسلمین قفقازیه در سال 1900 میلادی(1317قمری) تحت اداره سرپرستی (نریمان نریمان بک اف) از اهالی تفلیس که سمت معلمی داشت و بعدها دکتر شد، انجمنی به نام «کمیته اجتماعیون عامیون» تشکیل دادند و این کمیته در سایر شهرهای قفقازیه شعبی داشت از آن جمله شعبه باکو بود که حیدر خان جزء اعضای آن به شمار میرفت. بعدها عدهای از آزادیخواهان ایران مخصوصا آذربایجان با این کمیته اجتماعیون عامیون قفقازیه ارتباط سری حاصل کردند و در تبریز شعبهای از آن به دستیاری این جماعت تأسیس گردید.
در خاطراتی که حیدرخان عمواوغلی، خود نقل میکند. میگوید:
«پس از تفصیلات مسجد جمعه و رفتن به حضرت معصومه قم، اول کسانی که به سفارت انگلیس متحصن شدند طلاب مدرسه سپهسالار بودند که هر یک را پنج هزار دینار[پنج ریال] پول داده به سفارت فرستادم، چون مشغول سیم کشی چراغ برق به مسجد سپهسالار بودند و من هم برای سرکشی به آنجا میرفتم، لهذا با
طلاب صحبت کرده موفق شدم.
پس ازمراجعت علما از قم، مظفرالدین شاه دستخطی در باب مشروطیت داد که بعضی نواقص داشت. اشخاصی که با ما، هم عقیده بودند از خارج شدن مردم از سفارت مانع شده آن فرمان را قبول نکردند تا اینکه شاه مطابق میل و پیشنهاد ملت یعنی مجتمعین سفارت فرمان مشروطیت را امضا نمود.
از آنجایی که متحصنین سفارت مطلقا اطلاعی از وضع مشروطیت نداشته و ترتیب آن را مسبوق نبودند فلهذا هیئتی از عالمان مملکت همیشه دستورالعملهای باطنی خودشان را به آنها تلقین مینمودند که من هم جزء آن هیئت مشغول کار بودم. میتوانم بگویم که اغلب دستورها از خانواده مرحوم صنیع الدوله بیرون میآمد.
زمان انتخاب وکلا رسید، جهد کاملی داشتیم که اشخاص عالم برای وکالت انتخاب شوند. یک حوزه غیر منظمی از جوانان اهل بازار تشکیل داده شده بود که موقع لازمه بالضروره جمع شده و شور مینمودند. سعی کردیم که آنها را تحت یک اصولی آورده منظم نماییم و به این نقشه موفق شده دو قسم حوزه تشکیل شد: یکی حوزه خصوصی که عبارت از هفت نفر بود، دیگری حوزه عمومی که اشخاص زیاد[ی] از خوبان اهل بازار در آنجا عضویت داشتند.
وکلا انتخاب شدند، رفته رفته انجمنها تشکیل شدند که تمام ترتیبات سابقه ما به هم خورده و هر کس در انجمنی عضویت پیدا کرده حوزه عمومی ما از هم پاشید. پس از آن من ماندم و همان هفت نفر حوزه خصوصی که با فرقه اجتماعیون عامیون کارگری
روسیه نیز رابطه داشتیم.(1)
پس از آنکه به فرقه اجتماعیون عامیون روسیه اطلاع داده شد که در تهران فرقه اجتماعیون عامیون تشکیل داده شده و هست، از آنجا به شخص من نوشتند که لازمه دستورالعمل به شعبه مسلمانها و ایرانیها در قفقازیه داده شده است و شما شعبه آن را در تهران افتتاح کرده معا با آنها کار کنید.
چند نفر از وکلا که با فرقه اجتماعیون عامیون مسلمانهای قفقازیه رابطه داشتند با هم ارتباطی پیدا کرده معا کار میکردیم(2)تااین که در یک جلسه پس از شور زیاد قرار بر آن شد که برای ترسانیدن مستبدین (که در آن زمان به اسم انجمن خدمت حوزهای تشکیل داده و با محمدعلی میرزا ارتباط باطنی داشته و برای تخریب اساس مشروطیت کار میکردند) یک بمبی به خانه وزیر مخصوص انداخته شود.
پس از واقعه سوء قصد به جان محمدعلی شاه، نظمیه به دستور شاه درصدد دستگیری بمب اندازان بود، عاقبت در روز سه شنبه 5 ربیعالاول 1326 تقریبا هفت ساعت از شب گذشته از طرف نظمیه جمعی به در خانه حیدرخان و میرزا اسماعیل قفقازی تبعههای روسیه و ضیاءالسلطان چراغ برقی و مدیر الصنایع یعنی
میرزا موسی زرگر و دو تن از اعضای کارخانهبرق رفته همه را
1) مجله یادگار، سال سوم، شماره پنجم، ص 70.
2) آدمیت درباره دسته تندروان یا انقلابیون مجلس ضمن ذکر نام یحیی میرزا اسکندری، میرزا ابراهیم آقا تبریزی، سیدحسن تقیزاده و شیخ حسن فلک المعالی مینویسد: از گروه تندروان سه نفر اول شیوه انقلابی داشتند، دو نفرشان میرزاابراهیم آقا تبریزی و سیدحسن تقیزاده به یقین عضو فرقه اجتماعیون عامیون بودند. همچنین در همکاریشان با دسته انقلابی بیرون از مجلس به رهبری حیدرخان عمواوغلی تردیدی نیست. (ایدئولوژی نهضت مشروطیت، ص 364).
دستگیر کردند.
چون از این جماعت چیزی فهمیده نشد و از داخل و خارج نیز به نظمیه و محمدعلی شاه فشار وارد میآمد، عاقبت نظمیه ایشان را یکی بعد از دیگری خلاص کرد. از جمله حیدرخان صبح جمعه 14 ربیعالثانی 1326 از مجلس بیرون آمد و مسلمانان رعیت روس به شادی خلاصی او در تهران جشن گرفتند.»(1)
وابستگی تقیزاده به گروه اجتماعیون عامیون تهران و ریاست او بر کمیته آذربایجان تهران که هر دو گروه در واقع از گروههای تندرو بودند و کلیه فعالیتهای تندروانه و به تعبیری آنارشیستی رامعمولاً به یکی از این دو گروه نسبت میدادند، موجب شده بود که ثقهالاسلام که خود یکی از روحانیون تندرو و پای استوار در امر مشروطه خواهی محسوب میشد،(2)
در نامهای به میرزا آقا فرشی، یکی از نمایندگان تبریز، از کجرفتاریهای میرزا محمدعلی تربیت، «خویشِ» تقیزاده(3)گله کرده و خواسته است: از همگامی با عملیات آنارشیستی تقیزاده اجتناب جوید. میرزا آقا فرشی در نامه مورخه 16 ربیعالاول 1326 به ثقهالاسلام مینویسد:
1) همان، ص 76.
2) بر خلاف ثقهالاسلام بسیاری از روحانیان صاحب نام و نفوذ تبریز، بر اثر مشاهده حرکات بی رویه مجاهدین و اعضای انجمن غیبی، راه خود را از مشروطه خواهان و مجاهدان جدا کردند و اما ثقهالاسلام همچنان بر موضع مشروطهخواهی پای فشرد تا آنکه در دوره استبداد صغیر به دست قزاقهای روس در تبریز به دار آویخته شد.
3) همان گونه که پیشتر نیز گفته شد، میرزا محمد علی تربیت، شوهر خواهر تقیزاده ویکی از اعضای مؤثر و مؤسس انجمن غیبی بود. او در این میان نقش رابط تقیزاده - به عنوان کمیته اجتماعیون، عامیون تهران، عضو لژ بیداری و رئیس انجمن آذربایجانیها در تهران - با انجمن غیبی را بازی میکرد. این انجمن به کمیته اجتماعیون - عامیون و انجمن ملی آذربایجان وابسته بود. لذا احتمال میرود رائین همین انجمن غیبی را شعبهای از لژ فراماسونی بیداری ایران و «تربیت» را مؤسس آن در تبریز دانسته باشد.
«اینکه به انجمن تبریز نصیحت فرمودهاید که «خودشان را هوچی به قلم ندهند» از قضا ثابت کردهاند که هوچی شدید هستند.
اینکه اشاره فرمودهاید که چون ما به جنابعالی انتساب داریم، نباید مسلک آنارشیستی را ترویج نماییم، خدا شاهد است که ما بر ضد آنارشیستی هستیم و مسلک ما جز میانه روی چیزی نیست.».
در نامه 23 ربیعالاول 1326 توضیح میدهد:
«از قراری که بنده فهمیدهام پارهای حرکات لاابالیانه خویشِ تقیزاده (قاعدتا منظور میرزا محمدعلی خان تربیت است) در تبریز، حضرت عالی را متوحش کرده است. بدین ترتیب که چون تقیزاده و مستشار الدوله و فرشی، هم مسلکاند و طرفدار همدیگر میباشند، پس مسلک خویشِ تقیزاده را دارند و چون ما هر دو (منظور خودش و مستشار الدوله است) منتسب به حضرتعالی هستیم مبادا در انظار همچو تصور شود که تقویت مسلک آنارشیستی مینماییم. لازم شد چند کلمه از این مسئله عرض نموده، خاطر مبارک را از شبهه درآورم. اینکه ما سه نفر دوستدار همدیگریم حرفی نیست. ولی همفکری غیر از هممسلکی است. تقیزاده رویه تندی دارد. ولی ما در تندروی او همراه نیستیم و ضمنا تقیزاده ابدا آنارشیست نیست. فقط از تندروی او این اشتهارات داده میشود.»(1)
به هر تقدیر حزب اجتماعیون - عامیون، همانگونه که در جای جای این نوشتار بدان اشارت رفته است، در بسیاری از فعالیتهای تروریستی دست داشته و یا بدان متهم بوده است که از آن جمله است: ترور اتابک، ترور شیخ فضلاللّه نوری و ترور محمدعلی شاه. لذا این فرقه به عنوان یک
1) زندگینامه شهید نیکنام، صص 318- 316.
فرقه آنارشیست و هرج و مرج طلب شهرت یافته بود و وابستگان و سران این فرقه و در رأس آن سید حسن تقیزاده و حیدرخان عمواوغلی مشهور به حیدرخان بمبی، چندان مورد تأیید آزادیخواهان منطقی و بصیر نبودند. کما اینکه دیدیم مرحوم ثقهالاسلام به خاطر رفتار محمدعلی خان تربیت - عنصر انجمن غیبی تبریز و شوهر خواهر تقیزاده - منسوبین خود را از همراهی و همگامی با تقیزاده نهی مینماید.
به هر حال بنابر نقل عباس اقبال آشتیانی، بعد از آنکه محمدعلی شاه در تاریخ نهم جمادی الاول 1326 مجلس شورای ملی را به توپ بست و آزادیخواهان دستگیر یا متواری شدند، حیدرخان عمواوغلی هم (که در جریان این ترور به شدت در مظان اتهام بود) خود را به تفلیس رساند و در آنجا با اعضای کمیته اجتماعیون - عامیون قفقاز و کمیته ارامنه داشناکسیون به تهیه اسباب کمک رساندن به مجاهدین تبریز و روانه کردن مجاهد و اسلحه به ایران مشغول بود و در 27 جمادی الثانی 1327 در فتح تهران و بر چیده شدن بساط محمد علی شاه، حیدرخان نیز حضور داشت. پس از فتح تهران جماعتی از آزادیخواهان که حیدرخان نیز از آنان بود، در صدد تأسیس فرقه سیاسی مخصوصی بر آمدند و حزب دمکرات را تشکیل دادند. حیدرخان بعدها از جانب این حزب مأموریت یافت که به بعضی از شهرهای مهم کشور سفر کند و شعب این حزب را در آن نقاط تشکیل دهد تا در انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی و مجلس، حزب دمکرات نمایندگان بیشتری داشته باشد از جمله به مشهد، قم، کاشان و اصفهان مسافرت نمود و در هر جا با کمال جهد و صفا در راه پیش بردن این مقصود کوشید و به نتایج خوبی نیز نائل آمد.(1)
1) مجله یادگار، سال سوم، شماره پنجم، ص 76.
همانگونه که پیش از این گفته شد، حزب اجتماعیون - عامیون با برخی انجمنهای مخفی، همچون کمیته سری انقلاب تهران و انجمن غیبی تبریز و انجمنهای علنی، همچون انجمن آذربایجانیهای تهران و انجمن دروازه قزوین، در ارتباط بود. لذا میتوان گفت، حیدرخان، تقیزاده و برخی از نمایندگان آذربایجانی وابسته به حزب اجتماعیون - عامیون، پس از فتح تهران با سازماندهی برخی از اعضا و هواداران این حزب، مبادرت به تشکیل حزب «دمکرات عامیون» نمودند.
در سال اول فتح تهران، رجب 1327 قمری مطابق 1908 میلادی، در ایران دو حزب پیدا شد: یکی انقلابی، دیگری اعتدالی و در همان سال، بعد از افتتاح مجلس دوم این دو حزب به اسم «دموکرات عامیون» و «اجتماعیون اعتدالیون» رسمی شد و خودشان را به مجلس معرفی کردند. مرحوم بهار اشاره میکند که ناصرالملک نایبالسلطنه، مجلس را ملزم ساخت که وکلا هر یک، مسلک و عقیده سیاسی خود را معلوم سازند و در نتیجه این اصرار، دموکراتها و اعتدالیها و سایرین، مرامنامههای خود را در مجلس اعلام داشتند.
دمکراتها که 28نفر بودند مخالفان خود یعنی اعتدالیون را، که 36 نفر میشدند، ارتجاعی مینامیدند، زیرا آن حزب هوادار روش ملایمتر و رعایت سیر تکامل بود و اعتقاد به کشتن و از میان بردن مستبدان و ارتجاعیها نداشت و از این رو بیشتر اعیان بدان حزب پناه میبردند. سپهدار اعظم تنکابنی، سردار محیی، دولتآبادیها، سیدعبداللّه بزرگ بهبهانی، سیدمحمد بزرگ طباطبایی - دو پیشوای مشروطه - و غالب
متنفذین و ناصرالملک نایب السلطنه و فرمانفرما و غالب اعیان و روحانیان و اکثریت مجلس دوم طرفدار یا عضو اعتدالیون شدند. اینها دمکراتها را انقلابی و تندرو میخواندند و در جراید خود از آنان انتقاد میکردند و احیانا از تهمتهای دینی و تکفیر خودداری نداشتند. حزب اعتدال با 24 نفر مؤتلفه و 4 نفر اتفاق و ترقی و 3 تن طراز اول و 7 نفر بیطرف ائتلاف داشتند.
دمکراتها که یک بند مرامشان «انفکاک کامل قوه سیاسی از قوه روحانی» و بند دیگر «ایجاد نظام اجباری» و بند دیگر «تقسیم املاک بین رعایا» و دیگر «قانون منع احتکار» و «تعلیم اجباری» و «بانک فلاحتی» و «ترجیح مالیات غیر مسقتیم بر مستقیم» و «مخالفت با مجلس اعیان» و غیره و غیره بود، مورد هجوم علما و گروه انبوهی از رعایا و توده قرار گرفتند. اما نظر به اینکه افراد فعال و صاحب عقیده و با ایمان و حرف زن و مقالهنویس در میان آنها زیاد بود و اساسا منتقد و تندزبان بوده، هوادار فقرا و رنجبران معرفی گردیده بودند، موفق شدند که در مجلس فراکسیون 28 نفری به وجود آورند و در خارج افراد کثیری از جوانان و غیرجوانان طبقه دوم را به خود جلب نمایند و چند روزنامه خوش قلم و مشهور مانند «ایران نو» در تهران، «شفق» در تبریز و «نوبهار» در خراسان منتشر سازند و مخالفان خود را به نام محافظه کار و ارتجاعی و آخوند و سرمایه دار و اشراف و اعیان به باد انتقاد بگیرند.
رؤسای دمکرات، «سیدحسن تقیزاده»، «حسینقلی خان نواب»، «سلیمان میرزا»، «وحیدالملک» و «سیدمحمدرضا مساوات» بودند و رؤسای اعتدالیون «میرزا محمدصادق طباطبایی»، «میرزا علی اکبر دهخدا»، «حاج میرزا محمد دولتآبادی»، «حاج آقا شیرازی» و «قوام
الدوله شکراللّه خان» بودند. علمای بزرگ مانند سیدعبداللّه بهبهانی و سیدمحمدطباطبایی و سایر ارباب نفوذ، هوادار حزب «اعتدالیون - اجتماعیون» شده و ناصرالملک نایبالسلطنه و سپهدار اعظم نیز طرفدار این جمعیت بودند. ضدیت و دشمنی بین این دو حزب از آغاز فتح تهران بروز کرد. کار به کشت و کشتار هم کشید و بالاخره سیدعبداللّه بهبهانی را کشتند و گفتند که مجاهدین دمکرات او را کشتهاند. نتیجه این شد که علما به خلاف تقیزاده به نجف چیزها نوشتند و از طرف مرحوم آخوند (ملامحمدکاظمخراسانی) لایحهای منتشر کردند که به حزب دمکرات توهین کرده بود. بالاخره سیدعبداللّه کشته شد و تقیزاده باآنکه وکیل مجلس و لیدر جمعیت بود، نتوانست در ایران بماند و از ایران خارج شد یا او را خارج کردند و تا زمان حکومت «پهلوی» به ایران بازگشت نکرد.(1)
«آقای تقیزاده همین که از تبریز به تهران آمد، یا از راه پیروی به
دسته بندیهای اروپا و یا تنها از بهر فزونی نیروی خود، کسانی را از آقایان «نواب» و «حکیم الملک» و دیگران، با خود همدست نموده، دستهای به نام «انقلابی» پدید آورد و اینان از همان دم به کار پرداخته بر آن کوشیدند که نمایندگان تهران و دیگر شهرها، از همدستان ایشان باشند و در این باره تلگرافها به شهرها فرستادند که به دست آمد و مایه گفتگو گردید. در برابر اینان هم «سردار اسعد» و دیگران دستهای به نام «اعتدال» پدید آوردند که کار کشاکش بالا گرفت. روزنامهها نیز هر یکی هوای دسته دیگری را داشت. از جمله روزنامه «ایران نو» که محمد امین رسول زاده آن را
1) به نقل از تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، ملک الشعرا بهار، صص 11-8.
مینوشت زبان انقلابیون و روزنامه «استقلال» پیروی از اعتدالیان میکرد.»(1)
کشاکش دو دسته «انقلابی» و «اعتدالی» بالا گرفته، جلو کارها را نگه میداشت. مجاهدان نیز به چندین بخش شده، حیدرعمواوغلی و علی محمدخان تربیت، افزار کار تقیزاده گردیده و بختیاریان به پیروی «سردار اسعد» پشتیبان اعتدالیان بودند.
یفرمخان دستههای خود را جداگانه نگه میداشت. ستارخان از کشاکش اعتدال و انقلاب سخت دلگیر گردیده، میخواست به جلوگیری کوشد، ولی این کشاکش که از سرچشمه دیگری آب میخورد، نیرومندتر از آن بود که او بتواند از عهده جلوگیری برآید. این حال سردستگان آزادی و مجاهدان است که چندین دسته بودند. در این میان ملایان نیز یک دسته پدید آورده و اینان نیز با انقلابیان دشمنی مینمودند و چنین میگفتند: علمای نجف فتوی به بیدینی تقیزاده دادهاند و باید او را از مجلس بیرون کرد و گویا چنین نهاده شده بود که آقای بهبهانی به نمایندگی از علمای نجف به مجلس بیاید و در اینجا نیز با انقلابیان از در دشمنی درآمده، به جلوگیری کوشیده شود و پیداست که چنین کاری بر تقیزاده و دسته او زیانها داشت و شاید در میان توده جنبشی به بدخواهی ایشان پدید میآورد.
در این گرما گرم شب شنبه بیست و چهارم تیرماه (نهم رجب) چهارتن مجاهد به خانه سیدعبداللّه ریخته در برابر کسانش او را کشتند. اگر چه کشندگان به نام شناخته نشدند ولی بیگمان از دسته حیدرعمو اوغلی بودند و این خونریزی را با دستور تقیزاده کردند. چنانکه سپس دانسته شد یکی از ایشان رجب نام سرابی
1) کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، صص 128-127.
بود که از قفقاز آمده و در تبریز در شمار مجاهدان قفقازی در جنگها دست داشت و سپس به تهران آمده به عمواوغلی پیوست و به دستور او به آن کار برخاست و این بود که پس از کشته شدن بهبهانی در تهران نایستاده، دوباره به تبریز بازگشت و در آنجا بود تا در جنگ محرم 1330 با روسیان تیری از دهانش خورده کشته گردید. میگویند: شادروان بهبهانی را نیز از دهانش زده بود.(1)
فردای آن روز تهرانیان بازارها را بستند و خروش بزرگی برخاست. نیز در مجلس اعتدالیان پیش آمد را به گفتگو گزارده به شور و فریاد بی اندازه پرداختند. اینان از دولت، گرفتاریِ کشندگانِ بهبهانی را میخواستند؛ ولی دولت را آن توانایی نبود. کمکم مردم پرده از روی کار برداشته از تقیزاده نکوهش آغاز کردند و بیرون کردن او را از مجلس خواستار شدند. سه روز بازار بسته ماند. میگویند تقیزاده چون دید ایستادگی نمیتواند، به سردار اسعد پناه برد و شب به خانه او رفت. سردار اسعد نیز با آن که از اعتدالیان بود به نگهداری او برخاست.
از آن سوی ستارخان و باقرخان و معزالسلطان و ضرغام السلطنه چهارتن که در کشاکشهای مشروطه خواهی جانبازی کرده و دارالشوری را نتیجه جانبازی خود میشماردند، چیرگیهای تقیزاده و درماندگی دارالشوری بر آنان ناگوار افتاد و این است که با هم سوگند خورده و پیمان نهادند که به پشتیبانی دارالشوری بکوشند و آن را در برابر چیرگیهای انقلابیون نگهدارند و این پیمان خود را نوشته، در روزنامهها پراکنده ساختند. یکی از خواستهای اینان آن بود که چند تن که به دسته بندی برخاسته و این کشاکش را پدید آوردهاند، باید از مجلس بیرون روند. از این پیشامد تقیزاده
1) کسروی، همان، بخش یکم، صص 131-129.
ناگزیر شد چهارصد تومان پول از مجلس گرفته از تهران بیرون رفت و از راه گیلان و تبریز روانه استانبول گردید.»(1)
پس ازکشته شدن مرحوم بهبهانی، از آنجا که این کار را به انقلابیون نسبت داده، به دستور تقیزاده میدانستند و حتی برخی بر این عقیده بودند که علی محمدخان مجاهد(تربیت) یکی از آن چهار تروریست بوده است، بنا به نوشته کسروی شب نهم مردادماه، نیمساعت از شام گذشته هنگامی که علی محمدخان تربیت همراه سید عبدالرزاق نامی در درشکه نشسته و از خیابان لاله زار میگذشت، سر چهارراه مخبرالدوله چند تن از مجاهدان از دسته معزالسلطان بر سر درشکه ریخته علی محمدخان و سیدعبدالرزاق هر دو را با گلوله کشتند. این نیز با دستور اعتدالیان و به نام کینهخواهی از انقلابیان بود.(2)
یکی از حوادث مهمی که پس از پیروزی مشروطه خواهان به وقوع پیوست، ترور مرحوم سیدعبداللّه بهبهانی بود که علی رغم واکنش سریع و اعتراضات همه جانبه و گسترده مردم در برابر این واقعه دور از باور، مسئله ضاربین سید و دستهای پنهانی که در پس این واقعه بود،در هالهای از ابهام فرو رفت و هر چند در آن روزگار و پس از آن، افرادی به عنوان عاملان این جنایت، متهم شدند، ولی هیچ گروهی مسئولیت این ترور را نپذیرفت و هیچ کس بدین جرم مجازات نشد. کسروی پس از ذکر اختلافات و دو دستگیها و رقابت اعتدالیون و انقلابیون مینویسد:
«در این میان ملایان نیز یک دستهای پدید آورده و اینان نیز با انقلابیان دشمنی مینمودند و چنین میگفتند: علمای نجف فتوی به بیدینی تقیزاده دادهاند و باید او را از مجلس بیرون کرد و گویا چنین نهاده شده بودکه آقای بهبهانی به نمایندگی از علمای نجف به مجلس بیاید و در اینجا نیز با انقلابیون از در دشمنی در آمده به جلوگیری کوشیده شود و پیداست که چنین کاری بر تقیزاده و دسته او زیانها داشت و شاید در میان توده جنبشی به بدخواهی ایشان پدید میآورد.
در این گرماگرم شب شنبه بیست و چهارم تیرماه (نهم رجب) چهارتن مجاهد به خانه سیدعبداللّه ریخته در برابر چشم کسانش او را کشتند. اگر چه کشندگان به نام شناخته نشدند، ولی بیگمان از دسته حیدر عمو اوغلی بودند و این خونریزی را با دستور تقیزاده کردند.»
کسروی در ذیل این مطلب توضیح میدهد که:
«چنانکه سپس دانسته شد یکی از ایشان رجب نام سرابی بود که از قفقاز آمده و در تبریز در شمار مجاهدین قفقازی در جنگها دست داشت و سپس به تهران آمده به عمواوغلی پیوست و به دستور او به آن کار برخاست».(1)
مجله یادگار در این باره مینویسد:
«پس از آنکه در تاریخ [شب]نهم رجب 1328 مرحوم سیدعبداللّه بهبهانی در تهران به قتل رسید، یک عده از هنگامه جویان و رؤسای حزب اعتدال که بادمکراتها دشمنی داشتند، این قتل را به تحریک دمکراتها و آقای تقیزاده که لیدر ایشان بود دانستند و این
1) کسروی، همان، صص 132-131.
بیت در آن ایام بسیار مشهور شده بود که:
تقیزاده گفت و شقی زاده کشت
کسی را که اسلام را بود پشت
بر اثر تحریکاتِ این جماعتِ مخالف، بازارهای تهران بسته شد و جماعتی از ایشان تکفیر و تبعید آقای تقیزاده را خواستند و آقای تقیزاده گرفتار این مشکل بود تا حزب دمکرات به توسط مرحوم سیدمحمدرضا شیرازی مدیر روزنامه مساوات موفق شد که از حوزه علمیه نجف تبرئه آقای تقیزاده را تحصیل نماید. با این حال تقیزاده صلاح خود و صلاح حزب دمکرات را در ترک ایران دید و مرحوم سلیمان میرزا را به جای خود به لیدری حزب دمکرات معین کرد و عازم اسلامبول گردید.»(1)
آقای اسماعیل رائین در کتاب حقوق بگیران انگلیس در ایران، پس از انتقاد از عملکرد تندروان و در رأس آنها، انجمن آذربایجان که رهبران و رؤسای آن سیدحسن تقیزاده و حیدرعمواوغلی بودند و اشاره به اینکه عملیات آنها موجب به انحراف کشیده شدن مشروطیت و بمباران مجلس توسط محمدعلی شاه شد، اشاره میکند که پس از عزل محمدعلی شاه و تشکیل مجلس دوم، اختلاف بین اعتدالیون و افراطیون بالا گرفت. در نتیجه عناصر افراطی در صدد از بین بردن آن دسته از مؤثرین مشروطه خواه که در دوران قبل از صدور فرمان (مشروطیت)، فعالیت بزرگی داشتند و اکنون جزء اعتدالیون بودند، برآمدند.
اولین قرعه به نام آیتاللّه بهبهانی، اصابت کرد و او که تنها مرد مبارز با دسته افراطی به شمار میرفت، در روز 8 رجب 1328 ترور گردید. پس از ترور مرحوم آیتاللّه بهبهانی، جامعه مسلمان ایران وهمه روحانیون
1) مجله یادگار، سال اول شماره دوم، زیرنویس، ص 51.
علیه مشروطیت و آزادیخواهان به پا خاستند. سیدمحمدکاظم یزدی که از بزرگترین مراجع تقلید و مقیم نجف بود، پس از شنیدن خبر اعدام «شیخ فضلاللّه نوری» و ترور آیتاللّه بهبهانی، از جنایاتی که در ایران علیه پیشوایان مذهبی میشد، آنقدر متأثر گردید که همواره میگفت «ایرانیها دین ندارند». ولی آنان که از کنه این جنایات آگاهی داشتند، میدانستند که ترور و آدمکشیهای اواخر مشروطیت به دستور «کمیته دهشت» که یکی از شعب «انجمن آذربایجان» در تهران بود صورت میگرفت. در رأس این انجمن سیدحسن تقیزاده و در رأس «کمیته دهشت» حیدر عمواوغلی قرار داشت.
پس از ترور مرحوم بهبهانی، آخوند ملامحمد کاظم خراسانی که خود از مشروطه خواهان بود و کتابی نیز درباره مشروطیت نوشته است، به اتفاق آیتاللّه عبداللّه مازندرانی، حکم تکفیر تقیزاده را صادر و به مجلس ابلاغ کردند. متن این تلگراف چنین است:
«مقام منیع نیابت سلطنت، حضرات حجج اسلام دامهبرکاتهم،
مجلس محترم ملی، کابینه وزارت، سرداران اعظم، چون ضدیت مسلک سیدحسن تقیزاده که جدا تعقیب نموده است با اسلامیت مملکت و قوانین شریعت مقدسه برخود داعیان ثابت و از مکنونات فاسدهاش علنا پرده برداشته شده است. لذا از عضویت مجلس مقدس ملی و قابلیت امانت نوعیه لازمه این مقام منیع بالکلیه خارج و قانونا و شرعا منعزل است، منعش از دخول در مجلس ملی و مداخله در امور مملکت بر ملت و بر عموم آقایان علماء اعلام و اولیاء امور و امناء دارالشورای کبری و قاطبه امرا و سرداران عظام و آحاد عساکر معظمه ملیه و طبقات ملت ایران ایدهماللّه بنصرة العزیز واجب و تبعیدش از مملکت ایران فورا
لازم و اندک مسامحه و تهاون، حرام و دشمنی با صاحب شریعت علیه السلام. به جای او امین دین پرست و وطن پرورِ ملت خواه صحیح المسلک، انتخاب فرموده و او را مفسد و فاسد مملکت شناسانده به ملت غیور آذربایجان و سایر انجمنهای ایالتی و ولایتی هم این حکم الهی عز اسمه را اخطار فرمایند و هر کس از او همراهی کند در عین حکم است.
ولاحول و لاقوهالا باللّه العلی العظیم و بجمیع مارقم قد صدر الحکم من الاحقر، عبداللّه مازندرانی.
قد صدرالحکم من الاحقر الجانی محمدکاظم خراسانی بذلک.»(1)
پس از وصول حکم فوق به تهران، سیدحسن تقیزاده، مجبور به عزیمت از تهران شد. منتهی مجلسیان برای اینکه به او کمک نقدی کرده باشند، مرخصی سه ماهه به او داده و با پرداخت مقرری مذکور از تهران به تبریز و از آنجا به استانبول رفت.
ملاحظه میشود در اینجا دو نظر در باب تکفیر تقیزاده مطرح شده است. بنابر آنچه از قول کسروی گفته شد، حکم تکفیر تقیزاده، پیش از ترور مرحوم بهبهانی صادر شده بود. ولی بنابر آنچه در مجله یادگار آمده است صدور حکم تکفیر به خاطر درخواست مردم، پس از ترور مرحوم بهبهانی و به جهت دست داشتن تقیزاده در این امر، صادر شده است. اسماعیل رائین نیز بر این باور است که حکم تکفیر به علت متهم بودن تقیزاده در ترور مذکور صادر شده است.
عاقلی نیز در مورد علل و چگونگی ترور سیدعبداللّه بهبهانی مینویسد:
1) افشار، ایرج، اوراق تازهیاب مشروطیت، صص 208- 207.
«از حوادثی که در اواخر حکومت سپهدار اتفاق افتاد و ایران را تکان داد، قتل سیدعبداللّه بهبهانی بود. سیدعبداللّه بهبهانی پس از واقعه بمباران مجلس به غرب ایران تبعید شد. پس از سقوط محمدعلی شاه و استقرار مجدد حکومت مشروطه بر حسب دعوت دولت جدید، با شکوه و استقبال کم مانندی از غرب ایران به تهران آمد و در تمام شهرهای ایران از او استقبال گردید. در تهران نیز دولت و ملت از او تجلیل فراوان کردند. خانه وی محل رتق و فتق امور و پناهگاه حاجتمندان و دولتمردان بود. بهبهانی عملاً سیاست مملکت را رهبری میکرد و مجلس بدون صلاحدید او دست به کاری نمیزد. اعتدالیون مجلس که اکثریت داشتند، بیشتر از بهبهانی تبعیت میکردند. به همین مناسبت دمکراتها که جبهه تندرو و انقلابی مجلس بودند، با بهبهانی مخالف شدند. ظاهرا معتقد بودندکه او نفوذ خودش را برتر از مشروطه میداند و مجلس را تضعیف میکند. ولی در باطن شخصیت و نفوذ او را مانع پیشرفت مقاصد خود میدانستند. به همین دلیل نقشه قتل بهبهانی کشیده شد. جمعه 8 رجب 1328 قمری مطابق 24 تیرماه 1289 شمسی، آغاز شب حیدر عمو اوغلی(1)و رجب سرابی و دو نفر دیگر، طبق نقشهای که با نظر سران دمکرات طرح شده بود، در حالی که سر و صورت خود را مستور کرده و به قیافه رهزنان نقابدار درآمده بودند. به منزل بهبهانی رفتند. با عجله راه پلههای ایوان تابستانی را پیش گرفتند و با سه گلوله پیاپی او را به قتل رساندند و فرار کردند. قتل سیدعبداللّه بهبهانی در افکار عمومی
1) بنابر آنچه آقای بامداد از قول محمودمحمود نقل میکند، این حیدرخان، حیدرخان عمواوغلی نبوده، بلکه حیدرخان اردبیلی و همنام حیدرعمواوغلی بوده است (بامداد، شرح حال رجال ایران، ج2، ص 289).
سوء اثر بخشید. مردم دکانها را تعطیل کردند و چند روز به عزاداری پرداختند. مجلس و ادارات نیز یک روز تعطیل شد. جنازه او را به عتبات بردند و در آنجا نیز تجلیل فراوان به عمل آمد. عدهای از علمای نجف این قتل را به تقیزاده نسبت دادند و او را تکفیر نمودند و فتوی به نفی بلد وی دادند. مجلس به تقیزاده سه ماه مرخصی اجباری داد و او از راه تبریز به اروپا رفت. طرفداران بهبهانی نیز به بهانه خونخواهی، خواهرزاده تقیزاده(1)را ترور کردند.»(2)
آقای بامداد، در ذیل شرح حال مرحوم بهبهانی به جریان ترور وی و عوامل دخیل در این واقعه اشاره کرده، مینویسد:
«سیدعبداللّه آن طور که خودش میخواست، پس از داشتن چند سالی ریاست تام، در شب نهم رجب 1328ه ق. در تهران، در منزلش به قتل رسید. بعضیها روز جمعه 7 رجب نوشتهاند. قاتل سیدعبداللّه هم مانند کشنده میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک) همین طور مبهم ماند و حقیقت امر معلوم نشد که کی بوده است. هر دو قتل در دوره مشروطیت بسیار مهم بود. بعضیها میگویند که قاتل میرزا علی محمدخان تربیت (مقتول در 25 رجب 1328 ق به اتهام ترور سید عبداللّه بهبهانی) و در برخی دیگر رجب نام قفقازی را نام میبرند. اما بنا به گفته شادروان
1) منظور عاقلی از خواهرزاده تقی زاده، میرزاعلی محمد تربیت است که برخلاف گفته ایشان و برخی دیگر از مورخین میرزا علیمحمد، خواهر زاده تقیزاده نبود، بلکه برادر شوهر خواهر تقیزاده بود. خواهر تقیزاده پس از شوهر اولش، با میرزا محمدعلی خان تربیت، یکی از نزدیکترین دوستان و همفکران تقی زاده، ازدواج کرده بود و میرزا علیمحمد، در اولین سفری که تقیزاده به تهران آمد، با وی به تهران آمد و از سنین کودکی یا نوجوانی تحت سرپرستی تقیزاده قرار گرفت.
2) عاقلی، نخست وزیران ایران، صص 110-109.
محمودمحمود که در آن زمان رئیس کمیته دمکرات بوده و با این قبیل امور ارتباط کامل داشته، در یادداشتهای خود موضوع کشته شدن سیدعبداللّه و کشنده او را از ابهام درآورده و معلوم کرده است. او در یادداشتهای خود چنین گوید: سیدعبداللّه بهبهانی به دست یاران حیدرعمواوغلی کشته شد.
چند روز پس از قتل بهبهانی، تقیزاده تصمیم گرفت که از ایران برود و به من گفت دیگر نمیتواند در تهران بماند و از من خواست که ترتیب مسافرت او را محرمانه فراهم آورم. درشکهای در اختیار او گذاشتم و نایب اسماعیل آذربایجانی نوکر خود را همراه او روانه کردم. تقیزاده به انزلی و تبریز و از آنجا به استانبول و بعد پاریس و لندن رفت.
همان شب که بهبهانی کشته شد چهار نفر تروریستی که مأمور قتل او شده بودند و در رأس آنها حیدرخان اردبیلی که هم اسم حیدرعمواوغلی بود، در لباس خرده فروش دوره گرد از تهران خارج شدند ولی حیدر عمواوغلی را دستگیر و در نظمیه(شهربانی) توقیف شد.»
بامداد، در پی نقل قول فوق میافزاید:
«م. ق هدایت] مهدیقلی خان هدایت] در این هنگام والی
آذربایجان بود. در صفحه 275 کتاب خاطرات و خطرات تألیف خود راجع به آمدن تقیزاده به تبریز مینویسد: مقام تقیزاده در تهران متزلزل شد. به تبریز آمد(4 رمضان)، انجمن به او خوشبین نبود. بلکه اکثر تجار به او سوء نظر داشتند. دعوتش کردم که در منزل من چند روزی بماند، قبول نکرد. به نظمیه سپردم مراقب حال او باشد که سوءاتفاقی نیفتد.»(1)
1) بامداد، شرح حال رجال ایران، ج2، صص 289- 288.
علیایحال در حکم تکفیر تقیزاده تاریخ صدور آن ذکر نشده(1)و یا آقای رائین ذکر ننموده؛ لذا معلوم نیست که حکم تکفیر، پس از ترور مرحوم بهبهانی صادر شده یا پیش از آن. همانگونه کهاشاره شد، مورخین نیز درباره زمان صدور حکم متفق الرأی نیستند. ولی آنچه از شواهد و قرائن برمیآید، حیدرعمو اوغلی که سخت تحت تأثیر تقیزاده بود، در قالب انجمن آذربایجان تهران یا حزب دمکرات و یا حزب اجتماعیون عامیون، دخیل بوده است. به همین جهت ترور سیدعبداللّه بهبهانی موجب تضعیف شدید حزب دمکرات و از بینرفتن حیثیت و اعتبار تقیزاده شد. پیترآوری مینویسد:
«شاید، تقیزاده با درکی که از اوضاع و عوام فریبی دمکراتها داشت، ناگهان ایران را به قصد اروپا ترک گفت. با رفتن تقیزاده حزب اعتدالیون فرصت را مناسب یافت و ناصرالملک نایب السلطنه توانست کابینهای را با نخست وزیری و وزارت جنگ سپهدار اعظم، از حزب اکثریت (اعتدالیون) تشکیل دهد.[با تشکیل کابینه جدید ]بیرقهای حزب دمکرات و تظاهرات آنان در تهران برچیده شد و شبها دیگر صدای تیراندازی به گوش نمیرسید.»(2)
تکفیر تقیزاده، چه به خاطر دخالت در ترور مرحوم بهبهانی و چه به واسطه شهرت سویی که به علت مخالفتهایش با اصول و مبانی دینی و
1) گفتنی است که آقای ایرج افشار در پایان کتاب زندگی طوفانی خاطرات سیدحسن تقی زاده، سندی را تحت عنوان سند نویافته ثبت و ضبط نموده است. این سند که در واقع نامهای است خطاب به ناصرالملک، ظاهرا نامهای است که حکم تفسیق یا به عبارتی تکفیر تقیزاده در جوف آن ارسال گردیده. بنابراین با توجه به تاریخ این نامه یعنی 12 ربیعالثانی 1328، حکم مذکور قبل از ترور آیتاللّه بهبهانی که در تاریخ 9 رجب 1328 به وقوع پیوست صادر شده است. اصل این نامه در پایان این مبحث درج گردیده است.
2) آوری، پیتر، تاریخ معاصر ایران، ص 75.
ترویج فرهنگ غرب و تقلید از غربیان، در اذهان متشرعین بر جا نهاده بود، موجب شد که وی آن چنان در میان مردم مبغوض واقع شود که زیستن در ایران را ممکن نبیند و بالاجبار جلای وطن کرده، عازم اروپا شود.
شاید بتوان گفت ملایمترین قضاوت درباره عملکرد تقی زاده، قضاوتی است که کسروی با توجه به وجوه اشتراک دیدگاههایشان لااقل در باب مخالفت با حاکمیت احکام الهی و دخالت دین در شئون مختلف زندگی اجتماعی از جمله سیاست و حکومت و استقرار دموکراسی غربی و نظام لائیک و روشنفکر مآبی و غرب باوریشان، در نوشتار زیر منعکس ساخته است.
کسروی پس از نقل جریان ترور مرحوم بهبهانی و اشاره به نقش تقیزاده و حیدرعمواوغلی در این امر مینویسد:
«حیدرعمواوغلی که ما آن همه ستایشهای بجا از کاردانی ودلیری او کردهایم، این زمان در تهرانافزار دست تقیزاده گردیده و به این کارهای ناشایست بر میخاست. آقا سیدعبداللّه با آن همه کوششها در راه مشروطه چرا بایستی او را بکشند؟... خوب بود به یاد میآوردند روز سوم تیر (روز بمباران مجلس) را که در چنان روزی تقیزاده در خانه خود نشست و رو ننمود. ولی سیدعبداللّه دلیرانه به مجلس آمد و ایستادگی کرد و آن همه گزند دید. این چه کاری است که کسی در چنان روزی از خانه بیرون نیاید و در یازده ماه که مجاهدان با سپاه خودکامگی دست پنجه بودند، به هیچ کاری برنخیزد، ولی همین که خودکامگی برافتاد و میدان باز شد، این زمان با دست این و آن «انقلاب» کند و به آدمکشی پردازد؟ اگر این شنیده بود در شورش فرانسه آدم کشیها کردند، بایستی فراموش نکند که آن آدم کشیها را به سود کشور خویش کردند نه به سود
همسایگان! و آنگاه در آنجا نیز از این کارها جز زیان برنخاست. این چه روا بود که پیرامونیان محمدعلی میرزا از باغشاه در آمده، جا در میان آزادیخواهان گیرند و کسی را با ایشان سخنی نباشد، ولیکن آقاسیدعبداللّه را که یکی از پیشروان آزادی بود و همیشه در پیش آمدها ایستادگی میکرد. بدینسان به خاک اندازند.»(1)
تکفیر تقیزاده سبب شد، همفکرانش به تلاش و تکاپو افتند و همان گونه که اشاره شد، یکی از کسانی که کوشید، حکم برائت برای تقیزاده، از مراجع نجف اخذ کند، سید محمدرضا شیرازی«مساوات» بود. در این راستا، ادوارد براون نیز در نامه خود به مرحوم آیتاللّه ملامحمدکاظم خراسانی بدین نکته اشاره مینماید.
ادوارد براون در نامهای که در تاریخ 27 جمادیالاول سنه 1329 از کمبریج به آیتاللّه حاج ملا محمد کاظم خراسانی مینگارد پس از ذکر مطالبی در پایان به مسئله تقیزاده و حسینقلی خان نواب اشاره کرده، مینویسد:
«عرض دیگری که اگر جسارت نباشد میخواستم عرض بکنم، این است که در این اواخر دو کاغذ داشتم از آقای سیدحسن تقیزاده که حالا در اسلامبول منزوی بلکه منفی است و چون در مدتی که اینجا بود، خیلی آشنا بودیم و کمال صدق و درست کاری او را به براهین قاطعه و دلایل ساطعه ثابت کردم و بعد مسموع شد که قدری تندروی میکند، حتی در افواه افتاد که تکفیر شده است. اگر چه بعد معلوم شد که این خبر اصلی ندارد. باری محض آن دوستی که در میان ما بود به ایشان نوشتم که تندروی نکنند و خصوصا به قدر مقدور حضرات آیاتاللّه را تقویت بنماید که امید ایران بل امید اسلام در ایشان مرکوز است واین همه فداکاریها در راه حب
1) کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص 131.
الوطن کردهاند، چنانچه همه، چه در ایران و چه در خارج از ایران میدانند.
در جواب نوشتند که بنده در اطاعت و اجابت هر نوع نصایح خالصانه عالی با جان و دل حاضرم و مستدعیم که مثل یک معلم شفیق آنچه به خاطر شریف میرسد، بدون هیچ ملاحظه به مخلص بنویسید که خدا شاهد است که با کمال خلوص از آنها استفاده میکنم و باز خدا شاهد است که هیچ گناهی عملاً نکردهام و اگر خطایی از من سرزده که خودم با همه نوع دقت ملتفت نشده و نمیشوم، خلوص نیت خود را که فقط دارائی من در عالم است کفاره آن قرار میدهم و از خداوند میخواهم که مصایب ایران را کم کرده بر بلایای شخص من بیفزاید و با بدبختی ابدی من نجات ایران را فراهم نماید.
حالا شخصی که اینقدر جویای بهبودی وطن خود باشد، ولو خودش در میان، هلاک و مضمحل شود، آیا جای افسوس نیست که چنین در گوشه عزلت افتاده باشد؟»
مرحوم آخوند ملامحمدکاظم خراسانی، در پاسخ به نامه براون، در تاریخ 3 رجب 1329 از نجف، در بخشی از نامه خود مینویسد:
«از بابت وزیر خارجه سابق آقای حسینقلی خان نواب و آقای تقیزاده و سایر دوستان صمیمی ایران ریاست روحانی کاملاً مطلع است وخیرخواهی و خدمات آنها مسبوق است. اما بدبختانه این تغییرات لازمه قهری زمان ثوره و انقلاب است. به واسطه آنکه خادم خیلی زود با خائن مشتبه میشود. مقام روحانیت هم که مداخله در این جزییات را در عهده ندارد. مع ذلک امید است که به زودی تمام امورات تدارک شده، کارها به اشخاص لایق سپرده شوند.»
لازم به ذکر است که نامههای مورد بحث در تصرف مرحوم دکتر قاسم غنی بوده، مکتوب براون به خط شخصی وی و جواب مرحوم آخوند به خط میرزا عبدالرسول یزدی است که پای آن را مرحوم آخوند امضا کرده است.(1)
هر چند به صراحت در این نامهها اشاره به حکم تکفیر تقیزاده نشده و حتی براون آن را شایعهای بی اساس عنوان میکند، ولی جواب مرحوم آخوند که ظاهرا میرزا عبدالرسول یزدی از طرف ایشان نگاشته، نه گویای نفی حکم تکفیر است ونه مبین برائت تقیزاده.(2)
اما تقیزاده خود، در خاطراتش، صدور حکم تکفیر را مربوط به ترور سیدعبداللّه بهبهانی ندانسته، آن چنان علت مخالفت علمای نجف با خود را سطحی و مبتنی بر مسایل پیش پا افتاده و بی اهمیت مینمایاند که انسان از این همه هیاهو و سر و صدا حیران میشود. تقیزاده با تخفیف و تحقیر این ماجرا، در واقع علما را به عدم تعمق و برخورد سطحی با مسئله مهمی، همچون تکفیر یک مسلمان، آن هم تقیزاده سید و روحانی زاده و ملبس به لباس روحانیت و چهره شاخص انقلاب مشروطیت و نماینده مردم تبریز که در واقع در نهضت مشروطه پیشگام بوده است، براساس سخنان این و آن، متهم میکند. تقیزاده چنین مینماید که حکم تکفیر او، به سبب موضعگیری منطقی و درست و معقول وی در پافشاریاش بر اجرای عدالت، صادر شده است.
تقیزاده گناه خود را این میداند که گفته است، آخوندی که خون
دونفر بیگناه را ریخته است باید محاکمه و مجازات شود. همین گفته موجب ناراحتی روحانیون میشود و سبب صدور حکم تکفیر میگردد!
وی در خصوص این مسئله پس از شرح واقعه کشته شدن دو نفر که منتسب به فرقه اسماعیلیه بودند، در یکی از روستاهای نیشابور مینویسد:
«شیخ محمدباقر نامی که عامل این واقعه بود را گرفته به تهران آورده و در نظمیه که ریاست آن با «یپرم» بود، حبس کرده بودند. یواش یواش زمزمهای شنیده میشد که تدارک غوغایی میشود. میگفتند چطور میشود ملای مسلمان را حبس کرد، آنهم زیر دست یک ارمنی، میگفتند باید پولی به او کمک بشود و او را به عتبات بفرستند. این مطلب در مجلسی در خانه سپهدار که من حاضر بودم مطرح شد. من با نهایت شدت بر ضد اعمال شیخ محمدباقر و حامیان او حرف زدم. گفتم: اگر شیخ محمدباقر چند نفر مسلمان را کشته باید قصاص و کشته شود. این حرف بر آخوندها خیلی گران آمد.»(1)
تقیزاده پس از ذکر مطالبی که پیرامون این امر در این جلسه مطرح شد. مینویسد:
«شیخ یزدی (شیخ محمد یزدی پدر دکتر مرتضی یزدیمعروف)گفت: شما اول شرابخانهها را ببندید آن وقت آخوند را بکشید. من گفتم مانعهالجمع نیست، هم شرابخانهها را میبندیم و هم آخوند مجرم را به سزایش میرسانیم.
این حرف مایه خیلی رنجیدگی آخوندها شد. آنچه خودم تصور میکنم، منشأ بغض از این واقعه ایجاد شد. دشمنی جلو رفت و
1) زندگی طوفانی، ص 154.
مخالفت روز به روز شدت گرفت. تا آنجا پیش رفت که حکمی از علمای بزرگ [یعنی ]آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و شیخ عبداللّه مازندرانی و حاج میرزا حسین و حاجی میرزا خلیل تهرانی علیه من گرفتند.»(1)
تقیزاده در قسمتی دیگر از خاطرات خود، صدور حکم (تکفیر یا به عبارتی تفسیق) علمای نجف علیه خود را حاصل کشمکشهای سیاسی اعتدالیون و دمکراتها وانمود کرده، میکوشد چنین القا کند که پیروزی چشمگیر دمکراتها موجب شد که اعتدالیون به منظور تضعیف دمکراتها، زمینه صدور حکم مذکور را فراهم سازند.
وی در بخشی از خاطرات خود تحت عنوان «اختلاف سیاسی میان اعتدالیون و دمکراتها» مینویسد:
«بعد از گرفتن تهران، مجلس منعقد شد. کشمکش شد. حزبی تشکیل دادند به اسم اعتدالیون. آنها[خود را میگفتند] گفتند انقلابیون. آن قدر اصرار کردند که دوستان ما که اعلان نکرده بودند آخر گفتند که اسم ما «دمکرات» است. بعد دمکراتها در تهران و تبریز آن قدر زیاد شدندکه وقتی در تبریز انتخابات برای انجمن ایالتی شد، همه اسامی که از صندوق درآمدند از 4200 تعرفه 3200 دمکرات درآمد. ناصرالملک که دشمن خونی دمکراتها بود، وقتی این خبر را شنید دو دستی بر سرش زد و گفت اینها، آخر ایران را تسخیر میکنند. آخر هم به ریشه آنها آب بست.
این کشمکش همچنان ادامه داشت که از علمای نجف بر ضد من حکم آوردند. زورشان نمیرسید. یک روز قوامالدوله وزیر پست و تلگراف که اول لقبش معتمدخاقان و از دوستان خود ما بود،
1) همان، ص 155.
تلگرافی آورد. گفت بردم به نایب السلطنه دادم. گفتم: این باعث فتنه میشود. تلگراف، از آخوند ملا کاظم خراسانی و شیخ عبداللّه مازندرانی بود که دومرجع تقلید بودند. نوشته بودند: مجلس شورای ملی شیداللّه ارکانه، والاحضرت نایب السلطنه اداماللّه ظله، هیئت وزرای عظام و انجمنهای ایالتی و ولایتی دامت تأییداتهم و رؤسای ایلات بختیاری و قشقایی وفقهماللّه عموم ملت ایران و علمای اعلام و... چون فلان کس برخلاف سیاست اسلام است، لذا باید او در مجلس نباشد. این را مخفی کردند و بروز ندادند.
سیدنصراللّه میگفت مقاله «رسول زاده» را هر روز روزنامهها منتشر میکنند، ولی نوشته علما را بروز نمیدهند. مخفی کردند تا اینکه خیلی شدت کرد. من مصمم شدم موقتا از مجلس بروم. مرخصی سه ماهه خواستم. مهیای این بودم بروم تبریز.
در این بین مرحوم آقا سید عبداللّه کشته شد. قبل از آن، اینها که کار را بدانجا کشانیدند و حکم آوردند، از خود وکلا و دیگران، تیمورتاش و فلان برگشتند و طرفدار ما شدند. آقا سیدعبداللّه هم متوجه شد و متوسل شد به مرحوم سردار اسعد، گفت: مجلسی بکنید، حرف بزنیم. شما وکیل او و صمصام السلطنه برادر بزرگ شما، وکیل من.
در خانه مرحوم سردار اسعد، ملاقات کردیم[آقای طباطبایی]به من گفت: فلانی این کار ناجور شده، خوب نیست. من میخواهم به شما پیشنهادی بکنم. تلگرافی بگویید: اول کسی که اطاعت میکند خود من هستم و میآیم آنجا [نجف]. گفت آن وقت شما بروید آنجا. ما ترتیبی میدهیم خیلی با احترام شما را بپذیرند. حتی پسر آخوند تا بغداد یا کربلا از شما استقبال کند و شما وارد شوید به آخوند. این کار صاف میشود و خیلی با احترام
برمیگردید. من هم خیلی تند بودم. گفتم آقا شما چه عقیده دارید؟ شما عقیده دارید رویه من برخلاف اسلام است؟ گفت نخیر. گفتم پس بردار تلگراف کن. گفتم: من التماس نمیکنم. در این بین، قتل سیدعبداللّه اتفاق اقتاد و همه چیز خراب شد.»(1)
درباره آنچه تقیزاده به عنوان مذاکراتش با مرحوم طباطبایی نگاشته، قضاوت کردن قدری مشکل است. شاید ذهنیت وی در سیاسی تلقی کردن منشأ این حکم و توجیهات مبتنی بر این باور داشت و یا تلاش برای سیاسی جلوه دادن حکم تفسیق و رهانیدن خود از عواقب اجتماعی و سیاسی حکمی را که دو تن از مراجع بزرگ مشروطهخواه نوشتهاند در یک جامعه مذهبی، موجب شکلگیری چنین تصوراتی در ذهن و ضمیر وی شده و بازگو کردن مکرر این واقعه موجب شده است که وی این توهمات را عین واقع پنداشته، به قلمی کردن این خاطره مبادرت ورزد و شاید آگاهانه با نقل این مذاکره بر آن است که دستگاه روحانیت و مراجع را آلت دست سیاستمداران زیرک قلمداد نماید و بدین وسیله، به زعم خویش بیانگر بیثباتی و بیاعتباری نهاد روحانیت باشد. تقیزاده با بیان مطالب فوق میخواهد بگوید اعتدالیون و در رأس آن بهبهانی و طباطبایی (که چه در مجلس و چه در جامعه بیشترین عضو و هوادار را داشتند) برای تضعیف حزب رقیب، یعنی حزب دمکرات، چاره کار، در آن دیدند که از مراجع تقلید ساکن نجف، حکم تفسیق لیدر حزب دمکرات یعنی تقیزاده را اخذ نمایند و موجبات تضعیف وجهه مردمی او را بدین وسیله فراهم سازند. آیتاللّه ملامحمدکاظم خراسانی و آیتاللّه عبداللّه مازندرانی نیز که هر دو مشروطه خواه و در بطن جریان نهضت بودند، بدین خواست گردن نهاده، حکم تفسیق صادر نمودند. وحشت اعتدالیون
1) زندگی طوفانی، صص 350-349.
از بروز تشنج و غوغا در میان مردم، قاعدتا به نفع تقیزاده و بر ضدّ صادرکنندگان حکم و مباشرین و محرکین صدور حکم، موجب بروز ندادن و مکتوم داشتن این حکم شد. اعتدالیون به خطای خود پی برده، کوشیدند به نحوی، این اشتباه و حرکت نسنجیده را جبران نمایند. لذا آقای طباطبایی به آقای تقیزاده پیشنهاد رفتن به نجف اشرف مینماید و قول میدهد که علما از او به گرمی استقبال نمایند و پسر آیتاللّه ملامحمدکاظم خراسانی تا بغداد یا کربلا به استقبال او بیاید و تقیزاده نمیپذیرد و میگوید من التماس نمیکنم.
که این توهمات جز به طبع ناآگاهان به سیره و سنت علمای بزرگ و مراجع تقلید شیعه راست نمیآید و مطلعین، نیک میدانند مراجع جز بر اساس ادله متقن و شهادت شهود موثق و اکمال حجت شرعی حکم به تکفیر یا تفسیق مسلمانی نمیکنند و اگر براساس ادله محکم، شرعا خود را ملزم به صدور چنین حکمی دیدند و به صدور حکم مبادرت ورزیدند، نه چنین است که به آسانی، حکم خود را نقض کنند. مگر اینکه باز براساس دلایلی قوی، لغو حکم را برخود فرض بدانند. چرا که در این مکتب حرمت تضییع عرض مسلمان کمتر از حرمت قتل نفس نیست. چگونه ممکن است دو تن از مراجع بزرگ شیعه، شخصی را بیجهت و بدون حجت شرعی تفسیق یا تکفیر کنند و بی دلیل حکم خود را لغو نمایند. این بسیار دور از باور است که آقای تقیزاده به خاطر موضع درست و مشروعی که در قبال شخصی که به ناحق دو مسلمان رابه اتهام یا جرم وابستگی به فرقه اسماعیلیه کشته است(1)، اتخاذ نموده و خواهان مجازات وی شده است و یا به واسطه رقابت سیاسی توسط دو تن از
1) آنچه در باب کشته شدن دو نفر در یکی از روستاهای نیشابور، به جرم اسماعیلی بودن گفته شده تنها مبتنی بر نوشتار خود تقیزاده است.
مراجع تقلید تفسیق شود و بلافاصله به خواهش این و آن نه تنها این حکم لغو شود، بلکه بی هیچ حجت شرعی از کسی که اسما و شرعا فاسق قلمدادش کردهاند، عملاً پوزش بطلبند و به استقبالش بشتابند!
آیا چنین رفتاری، برازنده یک فرد عادی و به دور از پایگاه اجتماعی و سیاسی خاص است؟ آیا انجام چنین رفتاری موجب وهن حتی یک فرد عادی و به دور از مسئولیتهای شرعی واجتماعی نمیشود؟ چگونه میتوان باور کرد، دو تن از مراجع تقلید، این چنین مطیع و آلت فعل دیگران باشند؟ آن هم دو مرجعی که در بطن حوادث نهضت مشروطه بودهاند واهل انزواطلبی و دوری از مسایل سیاسی واجتماعی نبودهاند.
تقیزاده درخصوص ماجرای ترور مرحوم سیدعبداللّه بهبهانی و کشته شدن میرزاعلیمحمدخان تربیت به اتهام مشارکت وی در این ترور مینویسد:
«دیگر سپهدار (تنکابنی) با میرزاعلیمحمدخان و یپرم راه نمیرفت. جز با معزالسلطان و مجاهدینی که خود را به سپهدار بسته بودند. بالاخره یک روز گفتند مجاهدین را باید تحت انتظام نگاه داشت زیرا از خانه مردم بالا میرفتند. «شیدایی» نامی که شر محض بود، نردبان گذاشته بود به خانه مشیرالدوله. وقتی صحبت شد من خیلی تند گفتم ما نیامدهایم مردم را بچاپیم. پس بنا شد یک کسی را بر آنها رئیس بکنند که بتواند آنها را منظم کند. صحبت شد معزالسلطان رشتی، رئیس بشود. ممکن بود این بهترین راه باشد. من هم تقویت کردم، عاقبت میرزا علیمحمدخان«تربیت» رئیس مجاهدین شد. از آن روز با ما و میرزاعلیمحمدخان دشمن شدند.»(1)
1) زندگی طوفانی، ص 143.
وی پس از ذکر مطلب فوق که آن را مقدمه دشمنی طرفداران سپهدار (تنکابنی) و مجاهدین رشت با میرزا علیمحمدخان (تربیت) و بالاخره کشته شدن میرزاعلیمحمدخان به اتهام مشارکت در ترور مرحوم بهبهانی میداند، به ترور مرحوم بهبهانی اشاره کرده، مینویسد:
«بعد از یک سال که آقا سیدعبداللّه از کربلا برگشت و قدرت پیدا کرد. یک شب او را کشتند. دو دستگی پیدا شده بود. حتی گفتند که من دست در کشتن سیدعبداللّه داشتم. دروغ محض بود. من خود خیلی متأثر شدم. چون او حق بزرگی بر مشروطیت داشت.
آنها در مقابل، میرزا علیمحمدخان را کشتند. او مثل اولاد من بود. او را به کلی بی گناه کشتند. یک سال بود دست به کاری نمیزد. شاید حیدرخان دست داشت. میرزاعلیمحمدخان با میرزا سیدعبدالرزاق خان در لاله زار، قهوه خانهای باز شده بود، میآمدند آنجا. از همان حضرات رشتیها، یک کسی از قفقازیه و به اسم نوروزاف بود که از بدترین مردان بود. وقتی نزدیک آمد به میرزاعلیمحمدخان گفت شما دست باز کردهاید مردم را میکشید، ما هم میتوانیم بکشیم. او گفت بکش. او هم کشت. اینها که از تفلیس آمده بودند، منبع شرارت بودند.»(1)
تقیزاده در بیان علت دخیل دانستن خود وی و دمکراتها در ترور سید عبداللّه بهبهانی مینویسد:
«عاقبت واقعه قتل آقا سیدعبداللّه بهبهانی پیش آمد که موجب فساد عظیم و هیجان فوق العاده مردم شد و مخالفین ما خواستند آن را به ما نسبت دهند. یعنی به دمکراتها نسبت بدهند. این غوغا خیلی شدت یافت و به جایی رسید که من از مجلس مرخصی سه ماهه
1) همان، ص 144.
خواستم که از تهران خارج بشوم. چند روز بازار را برای این واقعه بستند و دستهها راه افتاد. آنهایی که باما دشمنی داشتند این قبیل کارها را وسیله تبلیغ و برانگیختن مردم علیه ما قرار دادند. زیرا مرحوم بهبهانی اگر مستقیما دستی در صدور آن احکام بر علیه من از نجف نداشت، ولی با جمع اعتدالیون همراه بود. همانطور که گفتم توصیه میکرد که من تلگرافی به علمای نجف بکنم و بگویم چون اظهار کردهاید که من در تهران و در مجلس نباشم به حرف شما ترتیب اثر میدهم و به عتبات میآیم و مطالب را آنجا بیان میکنم. میگفت حتما شما به آنجا بروید. آن وقت همه کارها درست میشود. جهت این پیشنهاد هم این بود که حرف علما به زمین نیفتد پیشنهاد او عملی نشد. کم کم مخالفینی برعلیه اقدام آنها به صدا در آمدند و جمعی از تجار بزرگ به علمای نجف [نامه] نوشتند....
کم کم آنها هم مثل اینکه چون حرفشان پیش نرفت از این کار نادم شدند.»(1)
علیایحال تقیزاده به تندروی اشتهار داشته، انتساب عملیات تروریستی همچون قتل اتابک، ترور محمدعلی شاه، ترور مرحوم شیخ فضلاللّه نوری، ترور مرحوم آیتاللّه بهبهانی به تصویب او به وسیله گروههای وابسته به او بیوجه نیست. کما اینکه، ادوارد براون، در نامهای به تقیزاده به تاریخ آوریل 1911 مینویسد:
«در بعضی مسایل متعلقه به مخلص و خودتان شرحی مرقوم فرموده بودید، جنابعالی میدانید که چقدر اعتقاد به خلوص نیت و صدق عقیده و استقامت خودتان داشته و میدارم، منتهایش این
1) همان، ص 156-155.
بود که از مواضع مختلفه چه از دوستان ایرانی، چه از دوستان انگلیسی مسموع شد که به اصطلاح اینها، جناب عالی «تندروی» میکنید و از بس که این اقوال مسموع شد خیال کردم که شاید این طور باشد. والا در پاکی فطرت و وطن پرستی آن دوست مکرم، ابدا به قدر ذرهای شک و شبهه نداشتم و خدا شاهد است که از دور ایستادن جناب عالی و آقای نواب (حسینقلی خان نواب منظور است)، از امور دولت ایران چقدر متأسف بوده و هستم. مثل رفیق ما «مستر مور» که سابقا مخبر ما بود در تبریز که در کاغذ آخرین نوشت که چقدر جای افسوس است که در وقتی که ایران اینقدر محتاج است به مردمان خالص، صادق، شجاع و دوربین، امثال اینها در گوشه انزوا نشسته باشند.»(1)
شماره 16، ص 32.
در رابطه با تندروی تقیزاده، ادوارد براون در نامهای به شیخ حسن تبریزی در 15 فوریه سال 1911 م. مطابق با نیمه صفرالمظفر 1329 مینویسد:
«آنچه درباره احوال ایران مرقوم فرموده بودید خیلی باعث یأس گردید. ولی باید بگویم که به شهادت بعضی از هموطنان خود که محل کمال وثوق میباشند، آقای حسینقلی خان نواب که از قدیمیترین دوستان مخلص است، خیلی عاقل، شجاع و شایسته هر نوع اعتقاد و اعتماد میباشند. نمیتوان حرفی را برخلاف او در گوش خود جای بدهم.
تندروی آقای سید حسن تقیزاده از جاهای دیگر معلوم و مبرهن شد. ولی در حق نواب گمان بد نکنید که البته از بهترین و
1) نامههای ادوارد براون به سید حسن تقیزاده، به کوشش عباس زریاب و ایرج افشار، نامه
عاقلترین رجال ایران و صنادید عجم است.»(1)
از سیاق نامه براون به تقیزاده و تاریخ آن پیداست که این نامه، پس از جریان ترور مرحوم سید عبداللّه بهبهانی که منجر به استعفای اجباری تقیزاده از مجلس دوره دوم و عزیمت به استانبول شد، نگاشته شده است.
ایرج افشار در پایان کتاب زندگی طوفانی (خاطرات سید حسن تقیزاده)، بخش ضمائم سندی را تحت عنوان سند نویافته ثبت و ضبط کرده که متن آن به شرح زیر است:
12 ربیعالثانی 1328
بسماللّه الرحمن الرحیم
به عرض میرساند: مراتب تشکر از کمال اسلام پرستی و وطن پروری و کفایت کافیه و درایت کامله جناب مستطاب عالی و قیام به وظیفه معلمی و راهنمایی و کشتیبانی سفینه حیات استقلالی مملکت خارج از آن است که در طی این مختصر حق آن را توان ادا کرد. اجرکم علیاللّه تعالی و علی رسوله و آله صلواتاللّه علیهم و نسئله تعالی ان یُدیمَ تأییدکم و تسدیدکم.
عجالتا آنچه که به تحقیق وضوح پیوسته آنکه وجود آقا سید حسن تقیزاده به عکس آنچه امیدوار بودیم مصداق این شعر است:
فکانت رجاء ثم صارت رزیهً
لقد عظمت تلم الرزایا و جلّت
1) همان، نامهای از ادوارد براون به شیخ حسن تبریزی، ص 174.
ضدیت مسلکش با دین اسلام و سلامت مملکت و شوقش به اینکه همچنانکه مملکت پاریس فیمابین ممالک نصاری به الغای قیود مذهب تنصّر مهم و معروف آفاق است همین قسم ایران هم که فیما بین ممالک اسلامیه بحمداللّه تعالی و حسن تأییده تا به حال به حفظ اساس دیانت اسلامیه امتیازی داشته است، از این به بعد همین مسلک ملعون لا مذهبی و الغای قیود و حدود اسلامیه را اختیار نماید و همچنانکه پاریس فعلاً فیمابین ملل مسیحیه به عدم التزام به قوانین و حدود نصرانیت انگشت نما و ممتاز است، به همین طور ایران هم فیمابین ملل اسلامیه به همین لکه ننگ و عار العیاذباللّه تعالی انگشت نما و ممتاز گردد.
و چون بدیهی است علاوه بر تمام مفساد دینیّه مترتبه بر تعقیب این مسلک خبیث، بالاخره جز انقلاب عمومی و ضدیت تمام علما و مسلمین با اصل اساس قویم مشروطیت و ذهاب مملکت و استیلای اجانب اثری مترتب نتواند بود، لهذا اصابه و صحّت عقیده کسانی که او را عمدا یا جهلاً کارکن خارجه میشمارند بدیهی است و در این مدت چند ماه به تمام وسائل ممکنه در نصیحت او تشبث شد و اصلاً مفید نشد.
اکنون چون زیاد بر این سکوت و اغماض درباره این
چنین ماده فاسده شقاقلوسیه را با وظیفه و تکلیفی که در حفظ دین و دنیای مسلمین و صیانت ممالک اسلامیه در عهده داریم، منافی و عیانا مؤدی به انقلاب عمومی و
استیلای اجانب شدن را مشاهده مینماییم، لهذا به ادای وظیفه الهیه عز اسمه مبادرت و حکم قطعی صادر ولفا ایفاد شد. ترتیب و تهیه مقدمات اظهار این حکم الهی عزاسمه که بدون غائله این ماده فاسده مقطوع الاثر گردد به عهده کفایت و درایت و دین پرستی و وطن پروری جناب مستطاب عالی و هیئت معظمه و وزرای عظام و امنای محترم دارالشوری و سایر امرا و سرداران عظام موکول و به عنایت امام زمان اروحنافداه امیدواریم که به عوناللّه تعالی و حسن تأییده بدون ترتیب هیچ غائله به کلی از هر گونه مداخله و افساد ممنوع و از هر قسم اثر داشتن در مملکت بالمره ساقط شود. انشاءاللّه تعالی و السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته
من الاحقرالجانی محمدکاظمالخراسانی منالاحقر عبداللّه المازندرانی
[ظهر پاکت]
انشااللّه تعالی تهران، خدمت جناب مستطاب اجل اکرم اشرف آقای ناصرالملک دام تاییده و اقباله فایز گردد.
ربیع الثانی 1328»(1)
1) زندگی طوفانی، صص 923 و 924.
پس از صدور حکم اخراج تقیزاده از مجلس، وی مجبور به عزیمت از تهران شد. مجلسیان نیز برای اینکه به او کمک نقدی کرده باشند، مرخصی سه ماهه به او داده و با پرداخت مقرری مذکور، از تهران به تبریز و از آنجا به استانبول رفت. او شش ماه در استانبول بود. هنگام توقف در آنجانامه هایی به سردار اسعد و ممتازالسلطنه نوشت و از آنها خواست تا در صدد شغل و کاری برای او برآیند و سرانجام شش ماه بعد به پاریس رفت. سردار اسعد با وسایلی که داشت، موفق شد مسترلینچ سرمایه دار و نماینده پارلمان بریتانیا و گرداننده «انجمن ایران» را به پاریس بیاورد تا حضورا با او مذاکره نمایند.
به موجب نوشته خود تقی زاده، بین لینچ و او و سردار اسعد چندین ملاقات روی داد که در یکی از ملاقاتها، ممتاز السلطنه سفیر ایران در پاریس نیز حضور داشت.
در ضمن گفتگوها، لینچ به تقی زاده، پیشنهاد میکند تا به لندن برود و بااو و «انجمن ایران» همکاری نمایند. لینچ متعهد شد در عوض، تمامی
مخارج او را نیز بپردازد. او به تقیزاده میگوید که وجود شما در اروپا به ما فرصت میدهد که به طور غیرمستقیم تبلیغات مورد نظر را بنماییم. ولی درباره اینکه چه نوع تبلیغاتی را در نظر دارد، انجام دهد، هیچ گونه توضیحی نمیدهد و شاید منظور او از (تبلیغات غیرمستقیم) نعل وارونه زدن بود. تقیزاده که نه میتوانست به ایران برگردد و نه میخواست در استانبول بماند و یا دعوت ممتازالسلطنه را برای زندگی در پاریس قبول کند، دست به دامان مشیرالملک وزیر مختار ایران در لندن شد و از او خواست که به «لینچ» مراجعه کند و از او بخواهد تا بار دیگر وی را برای (تبلیغات غیرمستقیم) به انگلستان احضار کند.
گویا پشت این ماجرا، عدهای انگلیسی دیگر نیز بودند؛ زیرا تقیزاده در نامهاش صحبت از (حضرات) انگلیسیها نموده، سؤال میکند:
«در صورت ثابت بودن حضرات در قول خودشان، جزییاتش معلوم شود که چطور متکفل میشوند و به چه اندازه مساعدت مینمایند و هم تا چند مدت متکفل میشوند.»(1)
تقیزاده خود در خاطراتش مینویسد:
«چندی بعد مرحوم سردار اسعد (حاجی علیقلی خان بختیاری) که در آن وقت در پاریس بود، از من تقاضا کرد که به پاریس رفته او را ببینم و من قبول کردم و رفتم. چندی (قریب دو سه هفته) آنجا بودم و با هم مصاحب بودیم. در آن اثنا مسافرتی به لندن کرده، از دوست قدیم خودم «ادواردبراون» دیدن کردم. بعد به پاریس برگشتم و از آنجا مجددا به استانبول آمدم و این اواخر سال 1910 مسیحی و اوایل 1911 و ایام پیشامدهای تجاوزات روسها
و اخراج شوستر از ایران بود.
1) رائین، حقوق بگیران انگلیس در ایران، صص 441-440.
پس از چندی توقف در استانبول کاغذی از وین از حسینقلی خان نواب رسید که در دنباله سختگیریهایی [بود] که برای دمکراتها در
تهران پیش آمده بود و او هم از تهران خارج شده و به اروپا آمده است. او با سپهسالار و دیگران سازش نداشت. نوشته بود که عازم انگلستان است و مرا هم دعوت کرد به آنجا بروم و ملاقات بکنیم. من رفتم. او چون قدری کسالت داشت به کنار دریای انگلیس در جایی موسوم به «هیستنگس» در نزدیکی «برایتُن» منزل کرده بود. من هم یک سر آنجا رفتم قریب سه چهار هفته یا بیشتر با او در آن نقطه بودم. ولی او چون مرضش شدت کرد و هوای ساحلی با او سازگار نبود از آن محل حرکت کرد و به اسپانیا رفت. من هم به لندن رفته، زمستان را آنجا گذرانیدم. غالبا در بریتیش میوزیوم مشغول مطالعه بودم تا به امریکا رفتم.»
تقیزاده خود در مورد مسافرتش به امریکا، مینویسد:
«شخصی به نام علیقلی خان نبیل الدوله، نامهای از امریکا به من نوشته بود که بیایید اینجا. علیقلی خان نبیل الدوله شارژدافر ایران شده بود. داستان شارژدافر شدن علیقلی خان هم بامزه است. او خدمت رسمی نداشت. خواسته بود به یک طوری خود را وارد خدمت کند. یک وزیر مختاری ما در آنجا داشتیم که گویا مفخم الدوله بود. او زن نداشت. چون معاشرت و آمد و رفت داشت برای پذیراییهای سفارت، این علیقلی خان را آورده بود که کمک بکند؛ بدون اینکه رسمی باشد. علیقلی خان زن امریکایی داشت. گفته بود زن او هم بیاید آنجا تا هفتهای یکی دو بار که مردم
میآمدند و میرفتند برای پذیرایی کمک کند. یواش یواش علیقلی
خان خودش را در آنجا جا کرد. نایب یا منشی سفارت شد. وقتی وزیر مختار به ایران رفت، چون کسی دیگر نبود، خودش را به جای سفیر جا زد و اسمش شارژدافر شد. البته امروز مشکل است کسی آن طور شارژدافر(وزیرمختار) شود؛ ولی آن وقت چون آنجا کسی نبود و تهران هم کسی را نمیفرستاد او خود به خود شارژدافر شد و وزارت خارجه هم قبول کرد.
علیقلی خان بستگی به بهاییها داشت. جانشین سفیر که شد یواش یواش هم آن کار مبلغی بهایی گری را میکرد و هم شارژدافری دولت علّیه ایران را. من شنیدم یا خودش میگفت هفتهای دو تا راپورت رسمی مفصل از اوضاع مینوشت. یکی به وزارت خارجه تهران و یکی به «عکا». یکی گزارش کارهای امت و تبلیغات خودشان بود و دیگری راجع به اتباع ایران.
هی به من می نوشت که بیا اینجا. من میل کردم بروم. ولی کمی شک عارض شد، زیرا این شخص را نمیشناختم.»(1)
تقیزاده پس از ذکر مطالب فوق توضیح میدهد که بالاخره، پس از مشورت با محمود محمود] محمود پهلوی] که آن موقع در امریکا بود، تصمیم میگیرد به امریکا سفر کند:
«تقریبا مدت پنج ماه از وقتی که از نواب جدا شدم در لندن بودم و روز آخر ماه مه (31 آن ماه) سال 1913 از لندن حرکت کردم. ماه ژوئن وارد امریکا شدم. گویا پنج روز و نیم از انگلیس تا امریکا طول کشید. وقتی به نیویورک رسیدم علیقلی خان که گفتم شارژدافر بود به استقبال آمده بود کنار دریا. بعضی از ایرانیها را
هم که در امریکا بودند جمع کرده، آورده بود. مرا به هتلی برد در
1) زندگی طوفانی، صص 173-172.
نیویورک. خودشان در واشنگتن بودند. علیقلی خان گفت چون اینجا دارد گرم میشود و من یک جایی در کوه اجاره کردهام که با زن و بچه آنجا میروم شما هم بیایید برویم آنجا. ما میخواهیم با هم کار کنیم. ولی تابستان را این جا نمیشود کار کرد. یکی دو ماه شدت گرما که تمام شود میآییم به نیویورک. روز دوم و سوم بود با ایشان رفتم آنجا، به یک محلی در کوه از ایالات نیویورک. آنجا از نیویورک دور بود، به اسم کتسکیل(Catskill). در آن کوهستان، جای وسیعی بیشتر از شاید ده هزار متر گرفته بود. او خودش دارا و شخص خیلی سخی و دست باز بود. مهمان او شدم. غیر از خود او و بچههایش و زنش (که امریکایی و بهایی دو آتشه، نه بلکه سه آتشه بود و درخانه عکس بزرگ عبدالبهاء را گذاشته بود و پشت به او نمیکرد)، یک جوان هندی هم بود که از انقلابیون هند بود و به عنوان ایرانی آنجا زندگی میکرد.
درد انقلابیون هند که داستانش میآید این بود که هر چه ممکن است بر ضد انگلیس کار بکنند. میخواستند جنگ برپا کنند. از خدا میخواستند یک کسی علم نظامی یاد گرفته باشد. برای علم نظام، داخل شدن در مدرسه«وست پوینت» (مدرسه نظام) خیلی مشکل بود. آن هندی میخواست هر طوری شده به مدرسه امریکایی وارد شود. علیقلی خان این قدر جدیت کرد تا آنجا که قانون مخصوص بردند و قبول شد. ولی آخرش هم نتوانست به آنجا برود.
انقلابیون هند در کالیفرنیا جمع شده بودند. حزبی به اسم «حزب غدر» داشتند. مجاهدین درجه اول آنها در آنجا جمع بودند این
جوان از انقلابیون هند بود.»(1)
1) زندگی طوفانی، ص 176.
اسماعیل رائین در مورد چگونگی تشکیل کمیته برلن و نقش تقیزاده در آن از قول مورخ الدوله سپهر که خود در آن هنگام در تهران منشی اول سفارت آلمان بود، مینویسد:
«در اواخر سال 1333[ ق.] - 1914 م سیاسیون آلمان به منظور
تولید خصومت بین هندوستان و انگلستان در مقام استفاده از حزب انقلابی هندی به نام «غدر» برآمده، با کمک یکی از انقلابیون معروف هند به اسم «چاتوپادایا» که از رجال دانشمند و تیزهوش و مدبر و با شهامت بود، کمیتهای در برلن تشکیل دادند و توانستند یک نفر انقلابی بزرگ هندی موسوم به «هاردیال» را نیز از سویس به آلمان بکشانند. «مولوی برکتاللّه» از اهل بهوپال جزو همان کمیته بود. اولین وظیفه این کمیته تبلیغ و موعظه میان اسرای شرقی و وظیفه دوم اعزام مبلغین به هندوستان از راه ایران بود. «چاتوپادایا» گفت تنها نیروی ایرانی منظم و ملی، حزب دمکرات است که سیدحسن تقیزاده در آن نفوذ دارد و او هم فعلاً در امریکاست و باید به برلن دعوت شود. در آن موقع تقیزاده در نیویورک اقامت داشت و به دعوت علیقلی خان نبیل الدوله یکی از وطنپرستان پرحرارت به ییلاق رفته، در باغ زیبای اوواقع در روی کوه زندگی میکرد. در آنجا یک جوان ایرانی دیگر به نام میرزا رضاخان که بعدها معروف به افشار شد و دارای شور و احساسات تند نیز بود توقف داشت. پس از مراجعت تقیزاده به نیویورک روزی ژنرال قونسول آلمان مقیم آن شهر از تقیزاده وقت ملاقات خواست و پیشنهاد همکاری بر ضد متفقین را مطرح کرد.
تقیزاده که آتشی در دل از مظالم روسهای تزاری میپرورید(1)بدون
درنگ آن پیشنهاد را پذیرفت و پس از فراهم آمدن وسایل به اتفاق میرزا رضاخان افشار به طرف آلمان عزیمت نمود. تقیزاده در هلند با وزیر مختار آلمان ملاقات کرد و روز دهم ژانویه 1915 وارد برلن گردید. رئیس امور شرق آلمان تلگرافا توضیحاتی راجع به سوابق تقیزاده از تهران خواست. «فن کاردرف» شارژدافر آلمان جواب تلگراف را به نگارنده محول داشت و من آنچه از ایام طفولیت از مراتب وطن پرستی و آزادی خواهی و فداکاری تقیزاده شنیده بودم به روی کاغذآوردم. در برلن کمیته هندی درخواست مساعدت فکری از تقیزاده کرد. او اساسا هماهنگی با اقدامات آنها راقبول نمود. اما برای عملیات خود استقلال قائل شد و تصمیم گرفت بهترین عناصر ایرانی شریف و میهن پرست را که در اکناف اروپا پراکنده بودند، در برلن گردآورده و از جمع آنها هیئتی برای نجات ایران از فشار همسایگان تشکیل دهد. اغلب ایرانیان ملت خواه دعوت تقیزاده را اجابت کردند. کاظم زاده 1 رانشهر ، 4ایرانشهر از کمبریج، پورداود و اشرف زاده و میرزامحمدخان قزوینی از پاریس، جمال زاده و نصراللّه خان جهانگیر و سعداللّه خان درویش راوندی از سوئیس و میرزا اسماعیل نوبری و حاجی اسماعیل آقا امیرخیزی و میرزا آقا ناله ملت و میرزا اسماعیل یکانی از استانبول به آلمان رفتند و پس از مشاوراتی تصمیم به تشکیل یک کمیته ایرانی و همکاری با آلمان گرفتند و چنین مقرر گردید که دسته دسته به نواحی شرقی عزیمت نمایند و فعالیت هر دسته در یکی از ولایات تمرکز حاصل کند و بدین ترتیب به مقصد گسیل شدند. کاظم زاده و میرزا رضا خان افشار به تهران، اشرف
1) او فقط دشمن روسهای تزاری بود نه انگلیسیهای استعمارگر.
زاده و یکی دو نفر به شیراز، جمال زاده و امیرخیزی و پورداود و نوبری به بغداد - این عده از بغداد به کرمانشاه رفته و در آنجا روزنامه «رستاخیز» را انتشار دادند. اقدام تقیزاده منحصر به تشکیل انجمن فوق الذکر نبود. او میخواست نمایندگی رسمی دولت شاهنشاهی در آلمان نیز به دستهای مطمئن سپرده شود. بدین وسیله میعادی با حسینقلی خان نواب در «مونترو» سوئیس قرار داد و خود عازم آن شهر شد. تقیزاده معتقد بود به جمیع وسایل ممکنه باید دست زد تا حسینقلی خان نواب به مقام وزیر مختاری ایران در برلن منصوب گردد. نواب این پیشنهاد را قبول کرد و لذا از وزارت امور خارجه آلمان به سفارت تهران دستور صادر شد تا موانع این انتخاب را مرتفع سازند. خصوصا که چون نماینده سیاسی ایران در برلن در آن موقع یکی از ارامنه موسوم به
«آهانس خان» بود و آلمانها اطمینان به او نداشتند. موضوع را به تهران رجوعو انجام این مأموریت به عهده نگارنده واگذار شد و من به سهولت توانستم مستوفی الممالک را که خود از دوستان صمیمی نواب بود، لکن تصمیم به تعیین ضیاءالملک به وزیر مختاری آلمان گرفته بود. از نیت اولی منصرف و مصمم به نصب حسینقلی خان نمایم.»(1)
پیش از ذکر مطالب فوق، رائین در بخشی از نوشتههای خود تحت عنوان وکیل الدولههای انگلیس در فارس، کرمانشاهان و بنادر جنوب، در شرح حال و زندگینامه سیاسی حسینقلی خان نواب یکی از اعضای خانواده «نواب هندی» - یکی از خانوادههای قدیمی ایران که اغلب اعضای آن مدت دویست سال حقوق بگیر انگلیس در ایران و هندوستان
1) رائین، حقوق بگیران انگلیس در ایران، صص 321-319.
بودند و حتی تذکره انگیسی داشتند - مینویسد:
«پس از عزل محمدعلی شاه از مقام سلطنت، حسینقلی خان نواب مجددا وارد خدمت دولت ایران شده و به مقامات عالیه رسید. او در سال 1328 ه - 1910م - به مقام وزارت امور خارجه منصوب شد. چون در این موقع تذکره انگلیسی داشت، دولت روسیه با انتخابش به وزارت خارجه ایران مخالفت و اعتراض کرد و در نتیجه او ناچار شد «ظاهرا» ترک تابعیت انگلیس را بنماید. حسینقلی خان سپس دو دوره نماینده مجلس شورای ملی شد.
در دوران جنگ بین الملل اول حسینقلی خان نواب با کمک سیدحسن تقیزاده به سفارت ایران در برلن منصوب شد. خان ملک ساسانی مینویسد:... در تمام مدت جنگ بین المللی اول حسینقلی خان نواب وزیر مختار ایران در برلن بوده، اما برای چه انگلیسیها در موقع جنگ ایشان را به برلن فرستادند، خود، یکی
از مسایل مهم سیاست بین المللی است که در جای خود نوشته شده است...(1)
همان طوری که دانشمند فقید اظهار نظر کردهاند، سفارت او در بحرانیترین ایام و هنگامی که آلمانها با انگلیسیها در ایران در حال نبرد پنهانی و علنی بودند، حائز اهمیت فراوان است. آنان که اعمال انگلیس را همیشه با سوء ظن مینگرند، عقیده دارند که انتخاب او در آن موقع حساس به مقام سفارت ایران در برلن بیشتر به منظور کسب اطلاع از اعمال و افعال آلمانها در ایران و به نفع انگلیس و به ضرر آلمانها بوده است. چه آلمانها در دوران جنگ اول در شرق نزدیک تا هندوستان همه جا با انگلیسیها در نبرد و ستیز بودند و سعی داشتند زمینه انقلاب و شورش در مستعمرات
1) رائین، دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، ص 98.
و مستملکات انگلیس و کشورهایی نظیر ایران که تحت نفوذ و سیطره آنها بود، بر پا کنند و شاید به همین منظور بود که کمیته مبارزه با انگلیس در هند و ایران نیز مورد علاقه انگلیسیها بوده است.»(1)
اصرار تقیزاده بر انتصاب حسینقلی خان نواب، همسنگر قدیمیاش در لژ بیداری ایران، کمیته مخفی تهران و... به عنوان وزیر مختار ایران در برلن، مبین آن است که انجام این امر، طبق نقشهای دقیق و از پیش طراحی شده بود که انگلیسیها به مرحله اجرا گذاشته بودند و در واقع در این جریان، سرویسهای اطلاعاتی انگلیس توانستند بر آلمانیهای مغرور متکی به قوای نظامی، غلبه کنند.
1) رائین، حقوق بگیران انگلیس در ایران، صص 319-318.
تقیزاده خود مینویسد:
«در بیستم ماه اوت فرنگی وارد ایران شدم.در ولیآباد در خانه رکنالملک بودیم. زمستان را هم آنجا ماندیم. مصادف بود با اوایل اقداماتی که سردار سپه برای تغییر سلطنت میکرد و بر ضد احمدشاه که در اروپا (فرانسه) بود. مدرس خیلی مقاومت کرد.بعد تحریکاتی برای از بین بردن مدرس کردند و به او تیر زدند. آن موقع هنوز نیامده بودم. این حالت کشمکش دوام داشت. من در تهران با مرحوم مستوفی الممالک و مشیرالدوله (میرزا حسن خان پیرنیا) و مصدق السلطنه(بعدها معروف به دکتر مصدق) و میرزا حسین خان علا همکاری میکردم. سردارسپه به بعضی از نزدیکانش اظهار میکرد که میل دارد با اشخاص خوشنام همکاری بکند.
بنا بر پیشنهاد حاجی رحیم آقا قزوینی که تاجری زبان آور بود اقدام به تشکیل جلسه خصوصی از همین اشخاص که اسمشان برده شد، به علاوه مخبرالسلطنه و حاجی میرزا یحیی
دولتآبادی، کرد. این جلسات در منزل خود رضاخان هفتهای یک بار تشکیل میشد و گاهی در خارج از منزل او، مثلاً یک بار در منزل مصدق السلطنه.
یک روز هم به منزل من که در ولیآباد بود آمد، در خانه کلفت و نوکر هم نبود. من فرستادم از پیشخدمتهای مجلس یکی بیاید به ما کمک بکند. حتی گویا چایی حاضر کردن هم مشکل بود. خودش آمد خیلی اظهار محبت و تواضع کرد.
آنچه سردار سپه در آن جلسات عنوان میکرد این بود که میگفت: من زحمت زیادی کشیده و قشونی ایجاد و منظم کردهام و تا مقام من در این کار یعنی ریاست قوای نظامی محکم و ثابت و تزلزلناپذیر نباشد هر روز ممکن است این بساط را به هم بزنند و چون اصولاً حکم با پادشاه مملکت است لذا او میتواند هر وقت دلش خواست به موجب یک حکمی مرا معزول کند و ترتیب دیگری پیش بیاورد. اینطور نشان میداد که اگر از این حیث خیالش کاملاً راحت باشد، قصد دیگری ندارد و به مقام خود قانع است. لذا مذاکرات زیادی شد، راجع به پیدا کردن راه قانونی برای ثبات مقام او نسبت به قوای نظامی.»(1)
در جای دیگر مینویسد:
«دردی غیراز این ندارد. میگفت حکم با شاه است. وقتی گفت فلان آدم از وزارت کنار باشد قشون به او دیگر اطاعت نمیکند. عاقبت قانون درست کردند که ریاست عالیه قوا با او خواهد بود که البته خلاف بود.
همه تابع رضاشاه بودند غیر از چهار پنج نفر. ماها بودیم که
1) زندگی طوفانی، صص 199-197.
اعتنایی نداشتیم. مرحوم علاء، دکتر مصدق و مستوفی الممالک و مشیرالدوله و من. ماها مستقل بودیم. البته دستهای برخلاف او نبودیم و تابع آنها هم نبودیم.
بعد از اینکه مجلس تمام شد خانه نشین شدیم. نه به مجلس راه داد و نه کار [دیگر بود]. بعد از هفت ماه شنیده شد میگوید اینها نمیخواهند با من کار بکنند.(1)»
«بعدها که سردار سپه تسلط روزافزون در وکلای مجلس پیدا کرد کم کم به فکر برانداختن احمدشاه افتاد و این مقصود را مستمرا تعقیب کرد تا آن که به طمع(تطمیع) و تهدید، اکثریت وکلا راکه قسمت زیادی از آنها باطنا مخالف مقصود او بودند مجبور کرد که تن به مقصود اصلی او که خلع قاجاریه از سلطنت بود بدهند و منتهی به پیشنهاد طرحی در روز نهم آبان 1304 در مجلس شد.
مخالفین جدی این کار منحصر به پنج شش نفر شده بود که عبارت بود از مستوفی الممالک و مشیرالدوله و میرزا حسین خان علاء و مصدق السلطنه و من و مدرس. دولت آبادی هم کم و بیش ظاهرا با ما همراهی میکرد.
عاقبت در همان روز نهم آبان آن طرح در مجلس مطرح شد و ما چند نفر در مخالفت آن حرف زدیم. قبل از همه اول کسی که نطقکرد من بودم و پس از نطق کردن برخلاف طرح، از مجلس خارج شده و بیرون رفتم. بعد مرحوم علا و بعد از آن مصدق السلطنه در همان زمینه نطق کردند و هر کدام از آنها هم پس از نطق از مجلس بیرون رفتند. ما دیگر بعد از آن به مجلس نرفتیم. مؤتمن الملک اصلاً در آن روز به مجلس نیامد. ولی از فردای آن روز دوباره حاضر شد و مرتبا در مجلس حضور پیدا کرد.
1) زندگی طوفانی، صص 381-380.
قبل از طرح موضوع در جلسه، سردارسپه کسی به مجلس فرستاد و از مستوفی الممالک تقاضای ملاقات کرد و او را دعوت کرد که پیش او (سردارسپه) برود. او هم پس از مشاوره با ما محض مصلحت اندیشی به خانه سردارسپه رفت و قصد داشت بلکه او را از طرح موضوع در مجلس فعلاً منصرف کند تا فکری مناسبتر برای این کار بشود. ولی وقتی مستوفی الممالک آنجا رفت، سردارسپه بیرون نیامد و او را منتظر گذاشت تا وقتی که صدای توپ بلند شد که علامت تصویب مجلس بود. آن وقت پیش مستوفی الممالک آمد. گفت من شما را این جا آوردم و منتظر گذاشتم برای این که آن کار در مجلس بگذرد. چون میل داشتم که میانه من و شما کدورتی پیش نیاید.»(1)
تقیزاده در خاطرات خود مینویسد:
«بعد از وقایع تبدیل سلطنت، شش هفت ماه در فیلادلفیا بودم. بعد من از امریکا به آلمان آمدم و در برلن ماندم. خیلی اقبال نداشتم که به ایران بیایم. مرحوم علا مینوشت بیایید ما تنها میمانیم. جای شما خالی است. عاقبت من آمدم. روز نوروز بود با طیاره به تهران رسیدم. کسی خبردار نبود. پیاده شدم آمدم خیابان فردوسی. نزدیک توپخانه هتلی به نام هتل پاریس بود. شب را آنجا خوابیدم. فردا صبح چیزی نوشتم به مرحوم حسین پرویز، صاحب کتابخانه تهران که بدون اینکه به کسی خبر بدهد بیاید به هتل. با او خیلی رفیق بودم. او به هتل آمد. به او گفتم جایی فکر
1) زندگی طوفانی، صص 200- 199.
بکنید بروم آنجا برای دید و بازدید مردم. او گفت بهتر از همه منزل علاء است. آقای پرویز رفت با علاء صحبت کرد علاء گفته بود خیلی خوب بیاید. من رفتم و آنجا را محل دید و بازدید خود قرار دادم. نه اینکه پیش آنها بمانم. شب در هتل میخوابیدم. چون ماه رمضان بود به منزل علاء که میرفتم دو سه ساعت آنجا بودم. بعد منزل گرفتم و عیالم هم از برلن آمد.(1)»
«در مجلس بعدی هم باز بودم. وقتی که دوره آن مجلس نزدیک به اتمام رسید و اعلان انتخابات جدید کردند - که برحسب مرسوم سه ماه به آخر دوره مانده شروع به انتخاب جدید میکردند- مداخلات دربار از حد تجاوز کرد. در حقیقت رضاشاه تصمیم قطعی گرفته بود که یک نفر هم از اشخاصی که مطیع او نباشد انتخاب نشود. من در مجلس برخلاف این اقدامات حرف زدم و این باعث آن شد که دوباره اطراف منزل من را مفتش گذاشتند. طول هم کشید، قریب دو سه ماه. عاقبت کاغذی نوشتم، وقت خواستم بروم شاه را ببینم وقت هم داد. وقتی رفتم سعدآباد دیدیم موقع معین نشده. شکوه الملک آمد عذر آورد که اتفاقی افتاده و اوقاتش تلخ شده است.
فردای آن روز رفتم. زیر چادر بود. خودش آمد با ادب و با محبت دلجویی و عذرخواهی کرد. گفت: «شما دلگیر نشوید که انتخاب نشدید. این مجلس دیگر موافق شأن و حیثیت شما نیست. برای شما باید در خارجه پستی بدهیم. قبل از سلطنت هم عقیدهاش درباره من رفتن به روسیه بود. ولی روسها مایل نبودند. چیچرین وزیر امور خارجه بود. گفت ما تصور نمیکنیم آمدن فلان کس روابط را بهتر بکند. البته این نظر روی سابقه عقد قرارداد[تجارتی]
1) زندگی طوفانی، صص 209-208.
با آنها پیدا شده بود. آنجا آنها به قدری ناراحت شدند که گفتند این تابع دولت خودش هم نیست.(1)»
در بازگویی دیگری در رابطه با این ملاقات ضمن ذکر مطالبی شبیه مطالب فوق میگوید:
«به من گفت که دل شما تنگ نشود که این مجلس انتخاب نشدید. این مجلس دیگر لایق شما نبود. گفت کاری در خارجه بگیرید. همین طور هم شد. وقتی از آنجا برگشتم دیگر مفتش نبود. مرا سفارت مسکو دادند. همیشه قبل از سلطنت هم نیتش این بود که اگر کارش در ایران گرفت مرا مأمور مسکو کند. علی الرسم آگرمان میخواهند که جنبه تشریفاتی دارد. اما روسها نخواستند و قبول نکردند. به رضاشاه هم خیلی برخورد و گفت به جهنم که نمیخواهند. بعد مرا مأمور لندن کردند.
قریب هفت ماه در منزل نشستم. هیچ کاری نداشتم. منتظر گردش روزگار شدیم. سه چهار مرتبه در زندگی بیش از اندازه تصور از حیث معیشت بد گذشت. یکی هم همین اوقات بود که طول کشید. یک تومان هم عایدی نداشتم. دارائی هم نداشتم. مهمانی از تبریز رسید. همشیره زاده، برای خوردن چیزی نداشتیم به حدی سخت گذشت که آخر ماه که حقوق نوکر و کلفت را دادم نگرفتند. هر چه اصرار کردم نگرفتند. در آن بین مهمان رسید. ساعت طلای خود را درآورده به مستخدم دادم که گرو بگذارد و نان و گوشتی بخرد بیاورد.(2)»
تقیزاده درباره والیگری خراسان، مینویسد:
«مجلس ختمی در مسجد سپهسالار بود. به آنجا رفته بودم.
تیمورتاش دم در بود برداشت چیزی به من نوشت که ممکن است شما قبول بفرمایید به خراسان بروید؟ گفتم من به حکومت نمیروم. ما خیلی دوست داشتیم، یکی هم سرلشکر حبیباللّه شیبانی بود. از بهترین اشخاص ایران، وطن پرست و ایران دوست بود. رضا شاه هم به او اعتقاد داشت. او به حد افراط دشمن انگلیس بود. ضد انگلیس بود.
با شیبانی که صحبت درباره رفتن به خراسان کردم گفت قبول بکنید و گرنه کینه به دل میگیرد. بعدها سلام علیک هم نمیکند. با مستوفی الممالک[هم] مصلحت کردم. او آدم پختهای بود. گفت حالا اوضاع این طور است. خلاف مصلحت است اگر قبول نکنید. قبول کردم رفتم به مشهد. قریب شش هفت ماه در خراسان بودم. یعنی والی خراسان بودم تا اینکه در اواخر تابستان 1308 به تهران آمدم و به لندن رفتم. فوریه 1929 به مشهد رفتم و در ماه اوت 1930 به تهران آمدم.»(1)
«رضاشاه امیدش به من بود که بروم لندن جلو انگلیسیها را بگیرم. من رفتم ولی تلفات زیادی دادند.»(2)
برای روشنتر شدن مطلب فوق اشاره به نکات ذیل از قول تقیزاده، بی فایده نیست. هر چند آنگونه که باید، مطلب را از ابهام بیرون نمیآورد. تقیزاده مینویسد:
«رضا شاه فکرش از اغتشاشی که در ممسنی و کرمانشاه رخ داد ناراحت شد. حبیباللّه خان شیبانی را با طیاره با اختیارنامه فرستاد آنجا و همه آنهای دیگر را معزول کرد. آدم زیاد کشته شد. بحبوحه جنگ بود که کلاه خود را برداشت و با حالت مشوش به من گفت آنجا فتنه شده، شما چه نظر دارید؟ ما میجهیم؟ میگفت من بروم انگلیس تا بیستم ژوئیه که پادشاه انگلیس به سیلان میرود، صحبت کنم. احتمال کلی دارد [که ]شیبانی[به او] گفته بود فلانی میتواند تابع آنها نباشد.»(1)
در جای دیگر ضمن اشاره به مسئله نظام اجباری و مخالفت خود و مصدق با آن و متقاعد شدن مصدق توسط حبیباللّه خان شیبانی مینویسد:
«مصدق به او [شیبانی ]اعتقاد داشت. عمده وجه اشتراکشان هم ضدانگلیسی بودن بود. حتی انگلیس [اجازه ]گرفته بود که طیاراتشان از وسط تهران برود. حبیباللّه خان رفت به رضا شاه گفت که به هم بزنند. به قدری انگلیسیها رنجیده و عصبانی شدند که وقتی سفیر تازهای فرستاده بودیم به انگلیس، روز اول که رفته بود پادشاه انگلیس گفته بود این «مردکه» کیست؟ آن سفیر ماند.
بعدها که من به انگلیس رفته بودم- و رضاشاه گفته بود برگردم- روزی که معین کردم برگردم پادشاه انگلیس مرا خواست. موقع رفتن من به آنجا ناخوش بود. شنیده بود من میخواهم بروم.مرا خواست من به تهران تلگراف کردم پادشاه انگلیس مرا خواسته. میخواست از ما خداحافظی بکند. خانم رفت پیش ملکه و من رفتم پیش پادشاه. هر کدام عکسشان را به ما دادند. منظور این
1) زندگی طوفانی، ص 214.
است که قبل از آن خیلی رنجیده بودند.»(1)
در بخش «پیوست»ها، نامهای از تیمورتاش وزیر دربار به تاریخ 13 خرداد 1308 خطاب به تقی زاده، هنگامی که والی خراسان بود، ذکر شده است که در آن تیمورتاش، از تقیزاده میخواهد برای برقراری روابط حسنه با دولت انگلیس که توسط حزب کارگر انگلیس تشکیل شده بود، به عنوان وزیر مختار ایران در لندن عازم آن دیار شود. تقیزاده نیز پس از این پیشنهاد عازم لندن شد.(2)
علیایحال، چنان که تقیزاده در خاطرات خود مینویسد:
«به تهران آمدم و با عجله به لندن رفتم. تا آنجا که خاطرم هست در ماه اوت فرنگی وارد لندن شدم. تا ماه آوریل 1931 در لندن به عنوان سفارت بودم. آن وقت مرا از تهران خواستند. رضاشاه مایل بود که من در کابینه هیئت وزرا داخل شوم و میل داشت وزارت مالیه یا یک وزارت دیگری راقبول بکنم و چون ملتفت شد که من به وزارت مالیه مایل نیستم وزارت طرق را پیشنهاد کرد. من به وزارت طرق رفتم و قریب پنج شش ماه در وزارت طرق بودم. بعد به اصرار به من قبولانید که وزارت مالیه را به عهده بگیرم و این چهاردهم مرداد سال بعد مطابق عید مشروطیت واقع شد. چندی متکفل هر دو وزارتخانه بودم. ولی به واسطه زیادی کار وزارت طرق را ترک کردم و منحصرا مشغول وزارت مالیه شدم.
سه سال و کسری متصدی وزارت مالیه بودم، تا آنکه رضاشاه قدری عدم رضایت پیدا کرد و کابینه را که تحت ریاست مرحوم مخبرالسلطنه هدایت بود، عوض کرد و ذکاءالملک فروغی را
رئیس الوزرا کرد. کابینه جدیدی تشکیل دادند که من دیگر در آن نبودم.»(1)
یکی از فرازهای پر راز و رمز و پیچیده زندگی سیاسی تقیزاده دوران فعالیتهای سیاسی وی در دوره حکومت دیکتاتوری و استبدادی رضاشاه است. تقیزاده در سال 1329 ق. به عنوان نماینده مجلس شورای ملّی، در دوره سوم انتخاب شد ولی از آمدن به ایران خودداری نمود. وی در دوره چهارم تقنینیّه نیز از طرف مردم تهران به نمایندگی برگزیده شد ولی به علت فعالیتهایش در برلن و گردانیدن چرخ کمیته ایران، به کشور باز نگشت. وی در دوره سردار سپهی رضاخان، به عنوان نماینده مجلس در دوره پنجم انتخاب شد و برخلاف دورههای قبل جهت شرکت در مجلس پنجم به ایران بازگشت.
گفتنی است که تقی زاده، پیش از این، یعنی در دوران رئیس الوزرایی رضاخان نیز، یک بار مأموریت یافت، برای مذاکره با دولت انگلیس از برلن به لندن برود. خود وی در این باره مینویسد:
«بعد رضاخان سردار سپه، رئیس الوزرا شد. او ذهنش مغشوش بود. به انگلیس خیلی سوء ظن داشت. به من در برلن تلگراف کردند به انگلستان بروم. در انگلیس حزب کارگر سر کار بود و مکدونالد رئیسالوزرا. سردار سپه به این خیال افتاد یک کسی را که بتواند با آنها طرف بشود بفرستد به لندن تا با آنها صحبت بشود که به ایران مزاحم نشوند (از من خواهش کردند که به لندن بروم، به این خیال که من در میان کارگرهای انگلیس (در پارلمان) از قدیم آشنایانی داشتم. مرحوم فروغی ذکاءالملک گویا وزیر امور خارجه بود. تلگراف کرد چنین صلاح میدانند شما بروید به لندن.
1) همان، ص 217.
هزار لیره هم به من حواله دادند. من به لندن رفتم. ولی نمیدانستم به چه عنوان با حضرات انگلیسیها صحبت کنم. چون عنوان رسمی نداشتم. تهران از این کار به کلی غفلت داشت. سفیر ایران مفتاح السلطنه بود.»(1)
باز میبینیم که در دوران سردار سپهی رضاخان، تقیزاده، از آغاز ورودش، به جرگه مشاورین و افراد مورد احترام و اعتماد رضاخان میپیوندد. در جریان انتقال سلطنت از خاندان قاجاریه به پهلوی در مجلس پنجم، وی را در جمع معدود نمایندگان مخالف این طرح میبینیم که در مجلس این عمل را نقض قانون اساسی دانسته به عنوان نخستین ناطق با این طرح مخالفت مینماید. این مخالفت اگرچه برای برخی بسیار گران تمام شد و چنان عناد و دشمنی در دل رضاخان ایجاد کرد که زمینه شهادت کسی چون مرحوم سیدحسن مدرس را فراهم ساخت، ولی برای عدهای نه چنان بود که انتظار میرفت. تقیزاده از جمله کسانی بود که مخالفتش ظاهرا خشم رضاخان را برنینگیخت. چرا که پس از چندی والی خراسان، بزرگترین و حساسترین استان کشور شد و دیری نپایید که به عنوان وزیر مختار ایران، عازم لندن شد. ظاهرا مخالفت تقیزاده با طرح انتقال سلطنت، به هیچ وجه در موضع رضاخان نسبت به تقیزاده تغییر ایجاد ننمود. چرا که تقیزاده خود مینویسد رضاخان در زمانی که سردارسپه بود میل داشت که اگر گردش ایام به کامش باشد و کارها به نفع او سامان یابد، وی را به عنوان وزیر مختار ایران به روسیه اعزام نماید. پس از رسیدن به قدرت، رضاشاه میکوشد به نظر خود در این باب جامه عمل بپوشاند. لذا وی را جهت اخذ آگرمان به دولت روسیه معرفی میکند،
1) زندگی طوفانی، ص 192.
ولی دولت روسیه از پذیرش تقیزاده به عنوان سفیر امتناع میورزد.
این عدم پذیرش اگر چه به عقیده خود تقیزاده به خاطر عملکرد وی در کمیته عقد قرارداد تجاری بین ایران و شوروی بود، امّا با عنایت به اینکه تقیزاده در این مأموریت هر نوع سختگیری و انعطاف ناپذیری که در مذاکرات از خود نشان داده باشد، برای حفظ منافع و مصالح کشورش بوده و بروز این گونه تعصبها و تصلبها در اعمال نظریات جهت حفظ منافع کشور متبوع نه امری است مغایر با آداب و رسوم دیپلماتیک ونه دلیلی است منطقی جهت مخالفت با یک دیپلمات. بنابر این آنچه میتوانسته زمینه ساز مخالفت دولت شوروی با وزیر مختاری تقیزاده در شوروی باشد شرکت فعالانه او در کمیته برلن و فعالیتهای صریح و آشکار وی در جنگ تبلیغاتی کمیته ایرانیان برضدّ شوروی و در ظاهر انگلیس و به نفع دشمن آنان آلمان در جنگ جهانی اول بود.
بنابراین شاید بتوان گفت عدم صدور آگرمان و مخالفت روسها با تقیزاده، به خاطر همکاری وی با دشمن قدرتمند و مهاجم شوروی یعنی آلمان و فعالیت شدید سیاسی و تبلیغاتی بر له آلمان و علیه شوروی بوده و ظاهرا این دلیل برای نپذیرفتن تقیزاده موجهتر و در عرف دیپلماتیک پسندیدهتر به نظر میرسد تا پافشاری و سختگیری و تعصب و تصلب وی در حفظ منافع کشورش.
به همین جهت، پذیرش تقیزاده به عنوان سفیر کبیر ایران در لندن، توسط دولت انگلیس، علی رغم حضورش در کمیته برلن که با هزینه آلمان جهت انجام فعالیتهای سیاسی و تبلیغاتی علیه انگلیس و روسیه شکل گرفته بود، همواره در اذهان تحلیل گران مسائل سیاسی و تاریخی، ایجاد سؤال کرده و این مسئله را در هالهای از ابهام و شک و تردید
فروبرده است. چرا که به همان میزان که عدم پذیرش تقیزاده از طرف روسها طبیعی جلوه میکند، پذیرش وی از طرف انگلیس غیرطبیعی است.
البته پیش از این مأموریت نیز، چنان که گفتیم، تقیزاده از برلن که ظاهرا پایگاه فعالیتهای سیاسیاش علیه روس و انگلیس بود، به منظور جلب حمایت دولت انگلیس، مأموریت مییابد که به انگلیس برود، بدون اینکه عنوانی رسمی داشته باشد. در آن مأموریت نیز مخالفتی از طرف دولت انگلیس به عمل نیامد و وی موفق شد با نخست وزیر انگلیس ملاقات کرده، طبق متن ارسالی از ایران که به خط محمدعلی فروغی(ذکاءالملک) وزیر امور خارجه وقت ایران موجود است، با نخست وزیر وقت انگلیس مک دونالد به گفتگو نشیند و نظر موافق دولت انگلیس را جلب نماید. در مورد مأموریت نخست نیز این سؤال در ذهن نقش میبندد که چگونه سیاستمداران ایران، امیدوار بودهاند که تقیزاده که تا چندی پیش، به عنوان رئیس کمیته ایرانیان برلن، علم مخالفت با دولت انگلیس برافراشته بود و آب به آسیاب دشمن قدر قدرت انگلیس یعنی آلمان میریخت، بتواند به نفع ایران باانگلیسیها وارد مذاکره شود.
به هر تقدیر تقی زاده، والی خراسان بود که از وی میخواهند، به عنوان سفیر ایران، عازم لندن شود و به گفته تقی زاده، وی با عجله عازم لندن میشود و به عنوان سفیر ایران، در آن شهر مستقر میگردد و بنا به گفته خویش، رابطه سرد لندن نسبت به تهران را گرمی میبخشد. به گونهای که وقتی از او میخواهند برای شرکت در کابینه و پذیرش وزارت طرق، لندن را ترک گوید پادشاه انگلیس چون از این امر مطلع میگردد، در همان روز حرکت از وی میخواهد که به دیدارش برود. به ناچار
تقیزاده سفر خود را به تأخیر انداخته به دیدن پادشاه میرود. پادشاه در حالی که بیمار بود او را به حضور میپذیرد و همسر آقای تقیزاده نیز به دیدار ملکه نائل میگردد و به رسم یادبود، هر یک عکس خود را به مهمانان خود هدیه میکنند.
تقی زاده، از لندن به تهران آمده علی رغم اصراری که برای پذیرش پست وزارت دارایی داشتهاند، از پذیرش این سمت امتناع ورزیده، ناچار او را به عنوان وزیر طرق «وزیر راه» در کابینه معرفی میکنند. اما پس از چندی باز از او میخواهند مسئولیت وزارت دارایی را بپذیرد. بنابراین تقیزاده بنا به گفته خود، بالاجبار این سمت را پذیرفته، یک چند عهده دار مسئولیت هر دو وزارتخانه بوده، سپس وزارت راه را ترک گفته، همِّ خود را مصروف وزارت دارایی میکند.
تقیزاده در سمت وزیر دارایی بود که نمایشنامه لغو قرارداد دارسی و تجدید و تمدید قرار داد مذکور که یکی از عمدهترین اهداف دولت انگلیس در برنامه طراحی شده حذف خاندان قاجار و استقرار حکومت دیکتاتوری رضاخان بود، به روی صحنه میآید و تقیزاده مشروطه طلب و وطن پرست که به پاسداری از قانون اساسی که آن را حاصل رنج خویش و همفکرانش میپنداشت با انتقال سلطنت مخالفت ورزید، عامل اجرای آن شد.
تمدید قرارداد دارسی، از جمله مسائلی است که همواره، مورد عنایت خاص سیاستمداران و مورخین و تحلیل گران تاریخ معاصر ایران بوده و طبعا هرگاه این مسئله مطرح شده، پای تقیزاده نیز به عنوان یکی از امضا کنندگان این قرار داد به میان کشیده شده و اغلب از آن به عنوان نقطه تاریک زندگی سیاسی تقی زاده، یاد شده است.
هر چند معدودی از افراد کوشیدهاند، با عنایت به روحیات رضاخان، پادشاه حکومت استبدادی پهلوی که خود را قدرت بلامنازع ایران میدانست و هیچ کس را یارای مقاومت در برابر خواست و نظر او نبود، تقیزاده را از جرم خیانت به ایران تبرئه کرده بر گفته تقیزاده که خود را آلت فعل دانسته بود، صحه گذارند. ولی بسیاری از مورخین و تحلیل گران مسائل سیاسی با توجه به مواضع سیاسی قبل و بعد از این ماجرا، بر این باورند که مسئله تمدید قرارداد، مسئلهای خلقالساعه نبوده که تقیزاده نادانسته به دام آن فروغلتیده باشد و جریانی نبوده است که وی ناگهان با آن مواجه شده باشد که بپذیریم در این ماجرا، تقیزاده مسلوب الاختیار در مقابل شاه دیکتاتور، چارهای جز امضای قرار داد نداشته. بلکه تقیزاده بر اساس یک برنامه دقیق و از پیش طراحی شده وارد این ماجرا شده و یا با شناختی که از او داشتهاند او را وارد این ماجرا کردهاند. لذا از آنجا که این واقعه، یکی از عمدهترین عواملی است که میتواند، در شناخت این شخصیت سیاسی به ما یاری کند، میکوشیم حتی الامکان، با بهرهگیری از نظریات و اقوال مختلف، ماجرای تمدید قرارداد دارسی را روشن ساخته، بدین وسیله با شخصیت مورد بحث و ابعاد شخصیت وی بیشتر آشنا شویم.
انگلیسیها که غرض و منظورشان از روی کار آوردن «پهلوی» تأمین منافع سیاسی و اقتصادیشان بود، به مقصود رسیده بودند. لذا درصدد برآمدند که نخست قرارداد «دارسی» را که حدود سی و یک سال از مدت آن گذشته و 29 سال دیگر باقی بود برای مدت سی سال دیگر که تصور
میکردند تا آن موقع مخازن نفتی ایران تمام خواهد شد تمدید نمایند. ولی در صدد بودند با نقشهای که ظاهرش زننده نباشد، آن را به مرحله اجرا درآورند.
لاجرم به عملیات و نیرنگی که به خیمه شب بازی و سیاهبازی و جنگ زرگری شبیهتر بود دست زدند. از همان روزی که شروع به مذاکره نمودند، بحث تمدید مدت پیش آمد. اینکه تقیزاده درمجلس پانزدهم گفته که صحبت تمدید مدت در آخرین ساعت مذاکره به میان کشیده شد، صحیح نیست، زیرا از تقیزاده نامهای در دست است که هنگامی که سفیرکبیر ایران در لندن بود به تیمورتاش وزیر دربار وقت که در آن موقع کارهای مهم مملکتی به اداره و زیر نظر مستقیم او بود نوشته و میرساند که یکی از اهم مسایلی که مورد توجه و خواست انگلیسیها بود، تمدید مدت قرارداد مزبور میباشد.(1)
در این نامه که به منظور اجتناب از تطویل کلام از ذکر تمامی مطالب مندرج در آن خودداری میشود، آمده است:
«... مخصوصا در باب مذاکرات راجع به امتیاز نفت و «تمدید» آن و شرایط آن و حسابهای نفت و دلایل طرفین و منظور هر کدام از آنها یک کلمه هم اطلاع به دست مخلص نرسیده...
...حتی صورت پروژه قرارداد را که در نظر بوده برای تمدید امتیاز منعقد شود تاامروز ندیدم...
ضمنا باید عرض کنم که «مالین تک» ارتباطی با «گلبانگیان» دارد. گویا آنها او را به دولت ایران معرفی کردهاند و در این اواخر «گلبانگیان» یعنی پسر گلبانگیان پاریس که در لندن خود را آتاشه افتخاری مالی سفارت میداند مکرر پیش این جانب آمده و در
1) مکی، تاریخ بیست ساله، ج5، ص 251.
تأیید منظورات کمپانی نفت «انگلیس و ایران» در مسئله تمدید امتیاز حرف زده...»(1)
مذاکرات بین دولت ایران و شرکت نفت از سال 1308 شمسی و شاید قبل از آن در جریان بوده ولی هیچ کس اطلاعی نداشت. یعنی مخفی و محرمانه نگاهداری میشد. تا اینکه ناگهان و بدون سابقه قبلی روزنامه اطلاعات در روز هفتم تیرماه 1311 در مقالهای چنین نوشت:
«در عصری که دنیا به مقررات و عهدنامههای رسمی پشت پا میزند، قراردادهایی را که تمام نمایندگان دول امضا و مهر نمودهاند زیر پا گذارده و اعتنا نمیکنند آیا عجیب نیست نسبت به یک امتیازنامه خشک که بدون حزم و احتیاط و در یک ایام تاریک و ظلمانی مملکت تحت تأثیرات خارجی و به نفع اجانب داده شده است این قدر دلبستگی و علاقهمندی داشته باشیم.
در ماه صفر 1319 هجری یعنی درست 32 سال قبل امتیازی به دارسی برای استخراج نفت جنوب به مدت شصت سال داده شد که سستی و بیبنیانی مقررات امتیازنامه از مواردی که تنظیم و در آن موقع تسلیم دارسی شده است به خوبی واضح و روشن میگردد. ...»
باید متوجه بود در آن دوره اختناق دیکتاتوری که زنجیر سانسور بر دست و پای مطبوعات محکم بسته بوده و حق اظهار نظر در این قبیل مسائل را نداشتهاند آیا ممکن است بدون دستور و امر مقامات رسمی روزنامه اطلاعات بدون مقدمه و سابقه قبلی چنین اظهار نظر و مقالهای درج نماید؟»(2)
در جلسه 97 دوره هشتم مجلس شورای ملی مورخه بیست و هشتم تیرماه 1311 «روحی» نماینده کرمان سؤالی از وزیر خارجه در باره حقالامتیاز سال 1931 از شرکت نفت نموده تصریح میکند:
«گرچه موضوع کمی عایدات دولت ایران در سال 1931 از شرکت نفت جنبه مالی دارد و باید از آقای وزیر دارایی سؤال کرده باشم ولی چون سیاست شرکت نفت در تحت قیود سیاست انگلستان قرار دارد به این ملاحظه از آقای وزیر خارجه سؤال نمودم و چون دولت ایران صیانت کننده حقوق ملت ایران است این وضع غیرقابل تحمل است و باید تجدید نظر در آن به عمل آید. آیا دولت اقداماتی در این خصوص کرده است یا نه؟
وزیر خارجه در جواب چنین گفته است:
«البته آقایان میدانند که این امتیاز در سی سال قبل که ایران سر و صورتی نداشت، داده شده و البته یکی از موضوعاتی که طرف توجه کامل واقع شده همین موضوع است و وقتی که «سرجان کدمن» به ایران آمده و بنده افتخار ریاست دولت را داشتم در این باب مذاکره کردیم که اولیا شرکت باید به ایران عایدات کافی و وافی بدهند و مخصوصا سال گذشته که آقای تیمورتاش به اروپا رفته مذاکراتی نموده امیدواری حاصل کردند.
در روز سه شنبه مورخه چهارم مرداد 1311(در جلسه 98 مجلس شورای ملی) دشتی ضمن سؤال از وزیر دارایی میگوید:
«آقایان اطلاع دارند که شرکت نفت سهمیه ما را به چه میزان مسخرهآمیز تنزل داده که از یک میلیون وسیصد هزار لیره به 360 هزار لیره رسیده است. از قراری که شنیدهام دولت از گرفتن حقالامتیاز استنکاف نموده است و به نظر بنده اگر از این چند صد هزار لیره صرف نظر کنیم آسمان به زمین نمیآید و ضمنا باید
گفت اوضاع امروز دنیا طوری است که بهتر میشود احقاق حق نمود و امروز دیگر روزی نیست که ما به اتکای سندی که از روی جهالت صادر شده از حقوق حقه خود محروم گردیم ...(1)
این موضوع از طرف دولت تعقیب شده و کاملاً مورد توجه است که این امر در اثر غفلت گذشتگان است. آقایان میدانند که روابط ما با کمپانی بر یک سندی است معروف به امتیازنامهدارسی و در سیودو سال قبل تحریر شده طرز حساب حقالامتیاز هم رضایت بخش نیست و هیچ ضمانتی نسبت به منافع ایران متضمن نیست. طرز حساب فعلی که شرکت معمول میدارد مبنی بر قراری است که ارمیتاژ اسمیت گذارده و دولت ایران این قرار را تصویب ننموده از دو یا سه سال قبل مذاکراتی شده و به هیچ نتیجهای نرسیده. البته دولت از گرفتن این مبلغ که به نام حق الامتیاز به او عرضه میشود امتناع نموده و سعی خواهد کرد منافع ملت را محفوظ دارد - بدیهی است هرگاه مذاکرات با کمپانی به نتیجه مطلوب نرسید دولت ناچار برای حل اشکالات به طریق دیگری برای احقاق حق خود توسل میجوید.
»پس از جلسه مورخه چهارم مرداد تا چندی موضوع امتیاز دارسی و حقالامتیاز مسکوت ماند تا در تاریخ بیست وهشتم آبان 1311 مطابق نوامبر 1932 روزنامه اطلاعات تحت عنوان الغای امتیاز دارسی مینویسد:
«هفته گذشته روزنامه شریفه ایران تحت عنوان «سوغات شاهانه» موضوع را مورد بحث قرار داده و به نام افکار عمومی از اعلیحضرت همایونی تمنی کرده بود که نسبت به الغای امتیاز نامه دارسی اقدام فرمایند...».
در صد و شانزدهمین جلسه مورخه پنج شنبه سوم آذرماه 1311 مطابق بیست و چهارم نوامبر 1932 باز دشتی در مجلس شورای ملی از وزیر دارایی سؤال کرده، میگوید:
1) مکی، تاریخ بیست ساله، ج 5، ص 258؛ در همین صفحه پاسخ وزیر دارایی به علی دشتی نیز چنین درج شده است:
«سؤالی که در دو ماه قبل از آقای وزیر مالیه به سهمیه دولت ایران از نفت جنوب نمودهام هنوز به جایی نرسیده و در آن موقع تذکر دادم که دولت باید یک قدری شهامت و شجاعت فکری داشته باشد و به این وضعیت خاتمه دهد. امروز که دولتها معاهده ورسای را لغو میکنند دولت ما نبایستی نسبت به یک امتیاز نامه پوسیده که تمام یک طرفی است سهلانگاری کند و من میدانم که این مسئله هنوز حل نشده و دولت اقدام جدی به عمل نیاورده است و چرا دولت در الغای امتیاز دارسی مسامحه میکند.»(1)
روزنامه اطلاعات عصر روز شنبه مورخه 5 آذرماه 1311 مقالهای تحت عنوان مقاله وارده منتشر میکند که نویسنده در آن مقاله مینویسد که: به قلب من الهام شده است عنقریب امتیاز نامه دارسی لغو میشود.
عصر روز یکشنبه شش آذرماه وزارت دارایی نامهای به مضمون زیر به عنوان شرکت نفت انگلیس و ایران مبنی بر الغای امتیازنامه دارسی در روزنامه اطلاعات منتشر میگردد:
«شرکت نفت انگلیس و ایران - آقای جکسون مدیر مقیم - 36486- 6/9/1311
دولت ایران مکرر به اطلاع کمپانی نفت انگلیس و ایران رسانیده است که امتیاز دارسی مورخه 1901 مسیحی مصالح و منافع مملکت ایران را تأمین نمینماید و لازم میدانست هر چه زودتر پایه روابط دولت شاهنشاهی و کمپانی براساس تازهای که مستلزم تأمین منافع واقعی مملکت ایران باشد گذارده شود. معایب و نواقص امتیازنامه دارسی و عدم توافق آن با منافع ایران به طوری که مکرر خاطرنشان شده جای هیچ تردید نیست و البته دولت
1) همان، ص 259.
ایران حقا و منطقا نمیتواند خود را ملزم به مقررات امتیازنامهای که قبل از استقرار رژیم مشروطیت داده شد با طرزی که این گونه امتیازات در آن زمانها تحصیل و اعطا شده بداند. معذلک به امید اینکه کمپانی اقتضای زمان و موقعیت امروز مملکت ایران را در نظر گرفته و منافع آن را مطابق مقتضیات تأمین نماید. دولت ایران از اعمال حق خود در الغای امتیاز دارسی تا به حال خودداری نموده، متأسفانه در مقابل صبوری دولت شاهنشاهی از طرف کمپانی نفت نه تنها اقدام عملی در تأمین منافع مملکت ایران به عمل نیامده بلکه هر چهبر توسعه و بسط کمپانی نفت انگلیس و ایران افزوده شده منافع ایران بیشتر دچار تضییع گردید. بنابراین دولت ایران از نیل به نتیجهای که در نظر داشت یعنی از رسیدن به مقصود از طریق مذاکره با کمپانی مأیوس شد و ناچار راه تأمین حقوق خود را منحصر به الغای امتیازنامه دارسی دیده و این وزارتخانه برحسب تصمیم دولت شاهنشاهی اعلام مینماید که از این تاریخ امتیازنامه دارسی را ملغی کرده و بلااثر میداند.
در همان حال نظر به اینکه دولت ایران قصدی جز تأمین منافع مملکت ندارد، اگر کمپانی انگلیس و ایران برخلاف گذشته حاضر شود منافع مملکت را مطابق نظر دولت ایران بر وفق عدالت و انصاف تأمین نموده وثایق لازمه را برای تأمین منافع مذکوره بدهد دولت ایران از اعطای امتیاز جدیدی به آن کمپانی اصولاً امتناع نخواهد داشت.»(1)
«پس از انتشار نامه وزارت دارایی در جراید وقت، جشنها و چراغانیهای متعددی در مرکز و ولایات منعقد گردید و تلگرافهای زیاد از شهرستانها به دولت مخابره شد و مردم این
1) همان، صص 261-260.
کشور که از نتیجه نهایی الغای امتیاز با خبر نبودند و نمیدانستند که در امتیاز مجدد چگونه سی سال بر مدت امتیاز افزوده خواهد شد از نظر علاقه به حفظ منافع مملکت و معادن این سرزمین که ذخایر نسلهای گذشته برای نسل فعلی و نسلهای آینده بود به همدیگر تبریک میگفتند.»(1)
«صد و هجدهمین جلسه مجلس شورای ملی در تاریخ دهم آذرماه 1311 منحصر به مذاکرات مبنی بر تأیید عمل دولت در الغای امتیاز نفت و تحسین و تقدیر عمل دولت بود و بالاخره پیشنهادی مبنی بر تأیید عمل دولت تنظیم و مقرر شد که نسبت به پیشنهاد که در ضمن اعلام اعتماد به دولت باشد رأی گرفته شود و حضار مجلس که 88 نفر بودند به اتفاق آرا ماده واحده را تصویب و بالنتیجه به دولت رأی اعتماد دادند.»(2)
مهدی بامداد در جلد اول «شرح حال رجال ایران» ضمن شرح حال حسن مشار «مشارالملک» درباره قرارداد 1933 شرکت نفت مینویسد:
«پس از توقیف فیروز میرزا نصرهالدوله وزیر دارایی و محکومیتش (1308 و 1309 خ) مدت کمی تصدی وزارت دارایی با هدایت(مخبرالسلطنه) نخست وزیر وقت بود و بعد مشارالملک در همین سال (1309) وزیر دارایی شد و چون تجدید قرارداد نفت از موضوعات قطعی و حتمی و قبلاً درباره آن قول و قرار داده شده و در نظر بود که قرارداد نفت جنوب(دارسی) مطابق میل انگلستان تجدید شود و مقدمات آن به مرور داشت فراهم میشد و بایستی که قرارداد مزبور به دست شخصی که به اصطلاح شهرت و وجههای داشته باشد انجام پذیرد، باطنا در نظر
بود که مثلاً توسط مستوفی الممالک، مشیرالدوله و مؤتمن الملک این کار صورت عمل به خود بگیرد. اما آنها حتی الامکان زیر چنین بار ننگینی نمیرفتند و مشکل بود که قرارداد را به آن طرز عجیب و غریب و افتضاح آور به تصویب مجلس برسانند. از این جهت پس از یأس از آنان قرعه فال به نام سیدحسن تقیزاده که پس از ایالت خراسان، از سال 1308 خ، وزیر مختار ایران در لندن بود، زده شد و برای انجام این کار احضار و آماده گردید. پس از ورود وی در فروردین 1309 خورشیدی، ابتدا در کابینه دوم مخبرالسلطنه به سمت وزیر طرق و شوارع (وزارت راه) و یک ماه بعد در اردیبهشت به سمت وزیر دارایی، به جای مشارالملک معرفی شد. قرارداد نفت در تاریخ 9 آذرماه 1311 خورشیدی لغو گردید. لکن پس از یک رشته دعواهای زرگری و ظاهرسازیهای خنک، بنابر لایحه تنظیمی و تهیه شده در 27 ماده از طرف تقیزاده وزیر دارایی که تمام به سود بیگانه و به زیان ایران بود، در 7 خرداد 1312 بدون یک کلمه مخالفت یا اظهار نظر به اتفاق آرا از طرف نمایندگان مجلس شورای ملی! به مدت شصت سال!!! به تصویب رسید.»(1)
گفتنی است، در بدو امر کسی که در مورد نفت و مسایل آن با کمپانی نفت «انگلیس و ایران» مذاکره میکرد و مأمور رسمی ایران در امور نفت بود، میرزا عیسی خان فیض (کمیسر ایران درباره نفت در لندن) بود و تقیزاده با انجام مکاتباتی با تیمورتاش در باب نفت و مسایل مربوط به تمدید قرارداد با تیمور تاش، خود را وارد این معرکه میکند. چه عاملی موجب شده بود که تقیزاده خود رابه مسایل مربوط به نفت علاقهمند
1) بامداد، شرح حال رجال ایران، ج1، ص 347.
نشان داده و از اینکه وی در جریان مسایل قرار نمیگیرد، گله نماید، مسئلهای است مبهم. علیایحال تقیزاده به هنگام حضور در لندن خود را وارد این ماجرا میکند:
«وقتی امتیاز نامه را به هم زده بود (شاید هیچ کس این را نمیداند) خودش] رضا شاه [رفته بود مازندران، از آن روزی که امتیاز نامه نفت را پاره کرده و انداخته بود بخاری گفت بردارید بنویسید ما این امتیازنامه را فسخ کردیم. تیمورتاش خیلی مضطرب بود. داور آدم خیلی عاقلی بود. رفیق خیلی صمیمی و جانجانی تیمورتاش هم بود. آخر به او گفت حالا میگویید چه؟ گفتند تمام شد. باید امشب از اینجا برویم و این کار را بکنیم و الا اسباب زحمت میشود. ما همان شب فسخ امتیاز نامه را نوشتیم. فردای آن شب عید مبعث بود و صبح بایستی برویم به سلام پیش رضاشاه. من این فسخ امتیاز نامه را نوشته بودم. شنیدم در خارج گفته بودند میخواهند از انگلیس بگیرند به روس بدهند. برای دفع این شبههها در آخر آن مراسله که برای فسخ امتیازنامه نوشتیم، نوشتیم که چون عمل کمپانی برخلاف منافع ایران است اگر همین کمپانی مطابق منافع ایران- چنانکه مطلوب ما باشد حاضر شود که امتیاز تازه بدهیم میدهیم و مضایقه از این نداریم که به خود آنها امتیازی بدهیم. مشروط به آن که مقاصد ما حاصل شود. این دیگر لازم به نظر میآمد.
صبح که آنجا رفتیم، من جلو رفتم. به رضاشاه اولی را نشان دادم. خواند و گفت بلی خیلی خوب است. بعد گفتم ولی یک نسخه دیگری هم نوشتهایم این را هم ملاحظه بفرمایید(آن تکه آخر را). گفت این هم خوب است، عیب ندارد. برای این که کاغذ را رسما ماشین کنیم و بفرستیم کمپانی - چون روز عید مبعث وزارت مالیه
بسته بود- فرستادم قفل را باز کردند و همایون سیاح معاون وزارت مالیه را خبر کردم از منزلش آمد.]نامه] را در وزارت مالیه نوشتیم و به آنها فرستادیم. آنها هم ابدا بو نبرده بودند. هیچ احتمالی نمیرفت و از خاطرشان هم نمیگذشت.
عصر دعوت چایی داشتند، در یک جایی. آنجا همان طوری که نشسته بودند یکی آمده و گفته بود آقا روزنامه فروشها در خیابان صدا میزنند، فسخ امتیازنامه. روحشان هم خبر نداشت. بعد دیگر کشمکش شروع شد. به دولت اعتراض کردند. وزیر مختارشان آمد پیش فروغی که داستان طولانی است. رضاشاه هم در این بین رفت به مازندران. دیگر کمپانی نفت از دولت ایران منقطع شده بود. یعنی کسی همدیگر را نمیدید.»(1)
«کمی جلوتر بگویم. آن روزی که رضاشاه امتیازنامه نفت را به هم زد مرحوم فروغی وزیر خارجه بود. رفته بود ترکیه. آنجا خیلی با او گرم گرفته بودند. تیمورتاش هر وقت رضاشاه صحبت امتیاز نفت را میکرد میگفت بلی، آقای وزیر امورخارجه بیاید. این هم خوشش نمیآمد. آن روز که خواست قرارداد را به هم بزند گفت به من میگویند وزیر خارجه بیاید! وزیر خارجه داخل چه آدمی است؟ من اگر تصمیم بگیرم[تمام است]. قبل از آن حرکت که امتیاز نامه را انداخت توی بخاری، فروغی را خواسته بود. قدری با او صحبت کرده و گفته بود من امروز میآیم به هیئت وزرا و اشتلم میکنم و به شما هم شاید بد بگویم [همان که میگفت وزیر خارجه که هست]. به او قبلاً گفته بود که دلگیر نشود. گفته بود به فلانی هم بگویید(یعنی به من). از من این ملاحظه را داشت. [میدانست ]اگر حرف تندی میزد که اینها تأخیر کردند در این
1) زندگی طوفانی، صص 226- 225.
کار، من جواب میدهم. وقتی مرحوم فروغی از پیشش میرفته دوباره [او را] صدا کرده و گفته [بود] به فلانی هم بگو.
آمد همین بازی تئاتر را کرد. گفت که به من میگویند وزیرخارجه بیاید، وزیر خارجه داخل چه آدمی است؟»(1)
«رضاشاه هر چه زور داشت داد به اینکه بر ضد کمپانی نفت در ولایات چراغان کردند. تلگراف زدند و فریاد بر ضد کمپانی بلند شد که ریشه انگلیسیها را بکنند. هر وقت او چیزی میخواست در و دیوار به صدا در میآمد که آن کار انجام شود.
آخر منتهی شد به اینکه دولت انگلیس به وکالت از کمپانی نفت از دست ایران به جامعه ملل عارض شد. چیز غریبی بود. کسی نمیگفت یک کمپانی امتیاز گرفته است به شما چه مربوط است.
جلسه منعقد شد. در آنجا مرحوم علا و داور از طرف ایران برای مدافعه رفتند و مدافعه کردند. اول شاه در هیئت وزرا گفت فلان کس (من) برود. بنا شد من و علاء برویم. آخر جلسه رأیش عوض شد که داور برود. آنها رفتند.
مباحثات زیاد شد از طرف ایران. آخر وزیر امور خارجه چکسلواکی «بنش» را جامعه ملل «راپورتر» معین کرد که رسیدگی بکند. او هم آخر برگشت و گفت دولت ایران گفته اگر مطابق منظور و حقانیت ما امتیاز میخواهند حاضریم و به همینها امتیاز جدید میدهیم. خوب آنها زرنگی کردند و همین مطلب را عنوان کردند. گفتند اینها بروند مذاکره مستقیم بکنند. در اغلب مجادلات و دعواها و غیره آخر قرار میگذارند که مذاکرات مستقیم باشد.
رئیس کمپانی به نام کدمن که بعدها لردکدمن شد آمد به تهران. معاونش فریزر بود که بعد از کدمن جانشین او و رئیس کمپانی شد.
1) زندگی طوفانی، ص 231.
او هم آخرش لرد شد. تا این اواخر هم رئیس بود. او خیلی آدم سختی بود. همه اتفاقات بعدی از وی ناشی شد. قبل از آن[وقتی] در لندن بودم به او میگفتم که این امتیاز کهنه مثل عهدنامههای جزایر خلیج فارس میماند که صدسال پیش بسته شده. تا قیامت که نمیماند، بالاخره باطل میشود. شما بیایید بعضی مساعدتها بکنید. گفت نه، یک حرف این امتیازنامه را این طرف و آن طرف نمیکنم. او هم آمد تهران. تصادف این بود که من وزیر مالیه بودم. رضاشاه اول میلش این بود که من به جامعه ملل بروم. بنا هم بر همین طور شد. در آخر هیئت وزرا عقیدهاش عوض شد. گفت فلان کس وجودش این جا لازم است داور برود.
اینها که آمدند، در همین عمارت بانک ملی که الان هست چند اتاق معین کردند تا ما هر روز آنجا بنشینیم و بحثبکنیم. ما خیلی بحث کردیم. من که به کلی خسته شدم. از صبح تا چند ساعت از شب گذشته دائما بحث میشد. قریب یک ماه چهل روز، هر روز بحث کردیم.
از میان ما مرحوم فروغی و علاء و من به انگلیسی حرف میزدیم. بیشتر من حرف میزدم. برای داور هم ترجمه میکردیم. او انگلیسی نمیدانست. آخر تقریبا در بعضی مطالب نزدیک شدیم. موافقت حاصل کردیم.ولی در میزان آنچه باید بدهند به ایران، حداقل آنها هفتصد و پنجاه هزار لیره میگفتند و ما میگفتیم یک میلیون و دویست هزار لیره حداقل. روی آن موافقت نشده بود. اختلاف در اینجا باقی ماند و درست نمیشد. بالاخره درست شد. یکی هم روی مالیات بود که در امتیاز نوشته شده بود از مالیات معاف است. آنها از این بابت حاضر نبودند حتی یک قدم کوچک بردارند. بالاخره گویا تقریبا به دویست و بیست هزار لیره راضی
کردیم و این وقتی بود که نماینده کمپانی «جک» در تهران، در جلسه حضور نداشت. وقتی فریزر به او گفت، او خیلی اوقاتش تلخ شد. گفت شما گول خوردید. پنجاه هزار لیره هم از این بابت زیاد بود. فریزر پریشان شد. ولی گفت حرفی است زدهام، دیگر نمیشود پس بگیرم.
در آخر کار گفت عوضش به ما چه میدهید. ما که این همه گذشت کردیم. پیشنهاد کردند که مدت امتیاز زیاد بشود. این صحبتها در حدود 1930 بود. امتیاز اول شصت ساله بود. اگر تمدید نمیکردند و همانطور میماند 1960 یا 1961 تمام میشد. گفتند شصت سال از آن تاریخ و این به 1990 میرسید. این پیشنهاد باعث نارضایتی شدید شد، خیلی نارضایتی. آخر هم تمام غوغاها از آن درآمد. ما گفتیم خیر ما راضی نیستیم. به رضا شاه گفتیم. او هم گفت. خیر. این را فراموش بکنند. یک همچون چیزی نمیشود.
لرد کدمن چمدانش را بست رفت پیش رضا شاه. گفت ما را مرخص بفرمایید، میرویم. گفت برای چه؟ گفت ما با وزرای شما نتوانستیم سازش بکنیم. شدنی نیست. اینها یک قدم پیش نمیآیند. رضاشاه خود را به تجاهل زد. گفت خوب اختلاف شما سر چیست؟ من میخواهم مسبوق بشوم. (درصورتی که ساعت به ساعت از ماوقع مطلع میشد). پس گفت حالا امروز نرو، اینجا باش و با این وزرا یک جلسه پیش من بکنید. من هم باشم. قبول کرد. عصری آمدند و جلسه در حضور رضاشاه تشکیل شد که همان آدمها: فروغی و داور و علاء و من بودم و شاید یکی دو نفر از وزرا هم بودند. لرد کدمن و فریزر هم آمدند. رضاشاه همآمد. نشستند. مترجم لازم بود که هرچه صحبت میشد ترجمه بکند. کدمن
میخواست مصطفی فاتح را بیاورد. فاتح همه کارهشان بود. رضاشاه گفت خیر او را نیاورید. گفت:[با] آمدن او به وزرای من برمیخورد. همشأن وزرای من نیست. گفت همان دکتر را بیاورید. آنها دکتری داشتند به اسم دکتر یانگ که رضاشاه را معالجه میکرد. آن دکتر مدتها در ایران بود و فارسی خوب میدانست. آن دکتر آمد. هر چه به فارسی صحبت میشد ترجمه میکرد. در صحبتها که میکردیم گفتیم که در بعضی چیزها توافق نتوانستیم بکنیم. گفتیم اصل کار این است که آنها مدت زیادتر میخواهند و زیر این بار نمیرویم. رضاشاه خیلی برآشفت. گفت اینکه دیگر هیچ شدنی نیست و نمیشود. گفت: «ما سالهای سال لعنت کردهایم به آنهایی که آن امتیاز اولی را منعقد کردهاند، حالا میخواهید که مدتهای دیگر هم به ما لعنت بکنند؟» به فارسی میگفت و آنها که مترجم داشتند فهمیدند. گفت خیر هیچ نمیشود و شدنی نیست. لردکدمن دیگر چیزی نگفت. آرام بود. گفت خوب نمیشود، ما حرفی نداریم. پس مرخص میفرمایید برویم. او همیشه تهدیدش این بود که دوباره به جامعه ملل میرویم.
بعد از آن جلسه[را] خدا میداند. من نمیدانم، هیچ کس هم نمیداند چه واقع شد. رضاشاه هم به داور و علاء گفت شما هم چمدانهایتان را ببندید و به جامعه ملل بروید. ولی باطنا تزلزلی پیدا شده بود. ما خوشحال بودیم که او محکم ایستاده است یا اینهاترسیدهاند. رضاشاه تزلزلی پیدا کرده بالاخره راضی شد. خدابیامرزد داور را، گفت این دیگر خیلی بد شد. احساس میکرد که همیشه باعث بدنامی و هیاهو میشود و به ما لعن میکنند. آخر بنا شد که همین طور حاضر بشود و امضا بکنند. من خیلی خیلی متأثر شدم. به حد افراط متأثر شدم. گفتم چه باید کرد؟ آدم
نمیدانست. من میگفتم نمیکنم. وزیر مالیه بودم. البته فرقی در امضا کننده نبود. هیچ در آدمش یک ذره و به قدر خردلی فرق نمیکرد. هر کس را شاه میگفت - داور بکند یا کس دیگر - او امضا میکرد. ما خیلی ناراضی شدیم.
آخر یک شبی امضا شد. قلم طلا حاضر کرده بودند. بعد آن را بایک کاغذی به من فرستادند. من هم کاغذی نوشتم و قلم را فرستادم به رضاشاه و گفتم پیش خودتان باشد. در واقع معنیاش این بود که شما این کار را کردهاید. ولی او نفهمید. به من هم هی میگفت دلگیر نباشید، بد نشد اما ناراضی بودم. چرا که او یک مرتبه...(1)شد.
من چون خیلی خیلی ناراضی بودم پیش خودم میگفتم یک روزی از دست رضاشاه از ایران میروم و دیگر برنمی گردم. خیلی ملول شدم. رضاشاه ملتفت شد. گفت شما چیتان هست. گفتم شب نخوابیدهام. روز دیگر هم دید بی اندازه ملولم. قلم طلا را هم که گفتم با کاغذی به او فرستادم. ولی او ملتفت نشد. سعی میکرد به من تسلی بدهد. میگفت آن قدر هم بد نشد. بهتر از آن نمیشد. خیالش این بود قدرت دارد و بعدها درست میکند.»(2)
در پایان بیمناسبت نیست سخنان سید حسن تقیزاده در مجلس دوره پانزدهم در باب چگونگی تمدید قرارداد دارسی را بررسی کنیم.
لازم است در اینجا برای روشنتر شدن مسئله تمدید قرارداد دارسی،
گوشه هایی از سخنان تقیزاده در مجلس دوره پانزدهم را، نقل کنیم.
عباس اسکندری در تاریخ 30 دیماه 1327 در مواردی، دولت ساعد را استیضاح کرد. یکی از آن موارد درباره شرکت نفت بود که در خلال آن، به سید حسن تقیزاده، وزیر دارایی وقت و امضا کننده قرارداد 1933، حمله کرد. در تاریخ هفتم بهمن همان سال، تقیزاده که به عنوان نماینده تبریز در آن مجلس حضور داشت، نطق مفصلی در پاسخ عباس اسکندری ایراد کرد که مشروح آن را حسین مکی در کتاب «نفت و نطق مکی» آورده است و ما به بخشهایی از آن اشاره میکنیم.
تقیزاده پس از ذکر مقدماتی، در مورد سخنان اسکندری میگوید:
«حالا فقط نسبت به آنچه راجع به خودم است جواب مختصری میدهم و با حرفهای دیگر ایشان که قسمت اعظم آن پاک افسانه بود و بس (مانند داستان موهوم فراماسونی و حمله به اشخاص درجه اول این مملکت که از ابرار و اخیار این مملکت هستند یا قصههای جن و پری دیگر)کاری ندارم و نیز باید بگویم که هم اکنون باز خیلی تأسف دارم که مجبور به عرض مطالبی شدهام که شاید با همه اجمال آن ناگفتنش در ملأ علنی بهتر و با مصلحت مملکت موافق بود.
مسئله نفت جنوب ایران و امتیاز معروف دارسی و امتیازنامه جدید 16 سال قبل، خود موضوعی است مملکتی و دخالت یک نفر از افراد ضعیف مثل بنده در آن و میزان دخالتش باز موضوع دیگری است که هر دو باید جدا جدا مورد دقت و مطالعه قرار داده شود.
پس از عودت بنده به ایران از مأموریت که افتخار نمایندگی این مملکت را در خارجه داشتم، شاه (سابق) به طور قطع و جزم
مصمم بود که همه عهد نامههای نامطلوب و امتیازات خارجی و
مداخلات خارجیان را در حقوق و محاکمات اتباع خود ایران و حتّی هر نوع حقوق کهنه شده را مانند وجود دو قطعه خاک در شمیرانات خارج از حیطه قدرت و حکم دولت این مملکت فسخ و نسخ و باطل و ملغی سازد و این کار را کاملاً به انجام رسانید تا آنکه نماند از آنها جز امتیاز دارسی. پس اقدام به اصلاح آن امتیاز کرد تا حقوق ایران به طور مطلوب استیفا شود. این اقدام داستان خیلی درازی دارد و چند سال طول کشید و اسناد و اوراق آن در ضبط وزارت مالیه باید موجود باشد. عاقبت حوصله شاه تنگ شد و شاید تعویق کار را حمل بر مماطله مینمود. یک روز بغتتا مصمم شد امتیاز را فسخ کند. پس این کار اجرا شد. اگر چه اتخاذ این طریق به این نحو به عقیده وزرا و رجال خیرخواه ایران در آن زمان صحیح نبود.(1)موضوع منجر به شکایت کمپانی و حمایت دولت او و تقاضای حکمیت لاهه و تهدید از طرف ایران به شکایت از انگلستان به جامعه ملل و قبول آنها مراجعه امر را به جامعه ملل و رفتن آقایان علاء و داور به ژنو شد و تا اینجا کار با وزارت خارجه بود و اقدامات به وسیله مرحوم فروغی به عمل میآمد. در جامعه ملل کار به جایی نرسیده و قبل از صدور حکمی در این باب وساطت و توصیههای مذاکرات مستقیم به میان آمد.
حضرات به تهران آمدند تا سعی در حصول مقصود به این نحو نموده امتحانی بکنند. مذاکرات در تهران با مأموریت 4 نفر برای این کار یعنی مرحوم فروغی، مرحوم داور و آقای علاء و اینجانب جریان یافت. پس از چند هفته مذاکره، تواقفی در شرایط حاصل نشد. وقتی که حضرات از توافق با مأمورین ایرانی واسطه
1) گویا رضاخان عصبانی شده، قرارداد را داخل بخاری انداخته میسوزاند.
مذاکرات مأیوس شدند، عزم عودت کردند و به شاه هم گفتند. در
این وقت بود که وی ظاهرا از عاقبت کار اندیشناک شد و عزم بر میانه گرفتن شخصا و سعی در کنار آمدن با حضرات کرد و اگر هم با همان شرایطی که خود شرکت حاضر به قبول آنها شده بود در واقع همان شرایط فعلی امتیازنامه فعلی بود (غیر از موضوع تمدید امتیازنامه) کار انجام مییافت، امتیازنامه جدید به مراتب مرجح بر امتیاز قدیم بود و اگر کسی غیر از این پندارد ناشی از اشتباه و قلت تدقیق و مطالعه است، لکن در روز آخر کار، بناگهانی صحبت تمدید مدت را به میان آوردند.(1)و حضرات در منظور خودشان پافشاری و تهدید به قطع مذاکرات و حرکت فوری از ایران کردند و شد آنچه شد. یعنی که ما چند مسلوب الاختیار به آن راضی نبودیم و بیاندازه و فوق هر تصوری ملول شدیم و از همه بیشتر شخص من و پس از من (محض یاد خیر باید بگوییم) مرحوم داور... متأثر و متألم و ملول شدیم. لکن هیچ چاره نبود و البته حاجت به آن نیست که عرض کنم که چرا چاره نبود، زیرا زمان نزدیک است و اغلب آقایان شاهد وقایع و وضع آن عهد بودند. فقط همین قدر باید بگویم که تا آنجا که من میدانم و خدا نیز شاهد است، اصلاً سوءنیتی از طرف هیچ کس یعنی هیچ ایرانی ابدا نبوده است. امّا موضوع دوم یعنی سهم بنده در این امر از اول تا آخر که شاید بعضی اشخاص خالی از بیغرضی در این قسمت بیشتر علاقهمند باشند تا به اصل موضوع اولی، باید عرض کنم که بنده در این کار اصلاً و ابدا هیچگونه دخالتی نداشتهام و جز آنکه
1) -آقای مکی در زیرنویس همین صفحه مینویسد: طبق بیان دکتر مصدق در جلسه 132 مورخ شنبه 22 فروردین ماه 1330، تقیزاده به موجب مکاتباتی که با تیمورتاش نموده از چند سال قبل از نظر کمپانی راجع به تمدید مدت مطلع بوده است.
امضای من پای آن ورقه است (خنده شدید نمایندگان و مخبربن
جراید) و آن امضا چه مال من بود و چه من امتناع میکردم و مال دیگر بود (لابد حتما یکی فورا امضا میکرد) هیچ نوع تغییری را در آنچه واقع شد و به هر حال میشد، موجب نمیشد و امتناع یکی از امضا - اگر اصلاً امتناعی ممکن بود - در اصل موضوع یعنی انجام [دادن ]آن امر هیچ تأثیری ولو به قدر خردلی نداشت. بنده در این مورد هیچ عرضی ندارم منتهی این است که شاید خود عمل امضای اضطراری قصور یا تقصیری شمرده شود و من عرض نخواهم کرد که امضا جعلی است و کس دیگر امضا را عوض من گذاشته بلکه هر تقصیری در آن عمل بسیط غیر اختیاری میباشد، خداوند خواسته بود که آن تقصیر فرضی بجای آن سه نفر دیگر همراهان ما یا وزرای دیگر دامنگیر من شود و من خود شخصا با اقرار به اینکه در صورت امکان بهتر بود ولو با فدای نفس هم باشد انسان از این تقصیر فرضی غیراختیاری دوری [گزیند] و بیدخالت در آن بماند. فرق زیادی بین امضای قلمی اجباری و امضای قولی اجباری و امضای با ورقه سفید دادن در مجلس و تصویب اجباری صد نفر اشخاص محترم که وکیل ملت نامیده میشدند نمیبینم.
من شخصا هیچ وقت راضی به تمدید مدت نبودم و دیگران هم نبودند و اگر قصوری در این کار یا اشتباهی بود، تقصیر آلت فعل نبود. بلکه تقصیر فاعل بود که بدبختانه اشتباهی کرد و نتوانست بر گردد. او خودهم راضی به تمدید مدت نبود و در بدو امر اظهار این مطلب از طرف حضرات روبروی آنها به تحاشی و وحشت گفت: «عجب این کار که به هیچ وجه شدنی نیست، میخواهید که ما که سی سال بر گذشتگان - برای این کار - لعنت کردهایم، پنجاه سال
دیگر مورد لعن مردم و آیندگان بشویم.» ولی عاقبت در مقابل
اصرار تسلیم شد.»(1)
با عنایت به آنچه درباره تمدید قرارداد دارسی گفته شد، علیرغم آنچه تقیزاده در خاطرات خود و در نطق مشهورش در مجلس پانزدهم عنوان نموده، جریان تمدید قرارداد طی فرایندی، برنامهریزی و انجام شد و شواهد و قرائن نشان میدهد که انگلیسیها براساس یک نقشه از پیش طراحی شده، عوامل دخیل در این امر را برگزیدند و جوانب کار را به دقت بررسی نمودند و اصولاً همه ترفندها، از جمله کاهش حق و حقوق ایران و تقلیل حق السهم دولت ایران، اعتراض ایران و عدم وصول آن، جهت فراهم ساختن زمینهای برای اعتراض ایران، انعکاس این مطلب در مجلس و نشریات وابسته به دولت و در نهایت لغو یکجانبه قرارداد از طرف ایران، آنهم به شکل سوزاندن قرارداد در بخاری توسط رضاخان، مقدماتی بوده است که براساس آن، قرارداد جدید، تمدید گردید. برای آشنا شدن با ابعاد ضرر و زیانی که از ناحیه این قرارداد و تمدید آن، متوجه ایران شد، بیمناسبت نیست نظر دکتر مصدق را نقل کنیم. ایرج افشار در کتاب زندگی طوفانی، پیوست بیست و یکم را به نظریات دکتر مصدق نسبت به تقیزاده اختصاص داده است. در این پیوست از قول دکتر مصدق در جلسه 7 آبان 1323 مجلس (دوره چهاردهم) آمده است:
«و تاریخ عالم نشان نمیدهد که یکی از افراد مملکت به وطن خود، در یک معامله، شانزده بیلیون و یکصد و بیست و هشت هزار ریال ضرر زده باشد و شاید مادر روزگار نزاید کسی را که به بیگانه چنین خدمتی کند.»(2)
دکتر مصدق در جلسه 19 دیماه 1324، بار دیگر بدین نکته اشاره میکند که:
«آقای تقیزاده که امتیاز دارسی را سی و دو سال تمدید نمود و یک میلیارد و شصت ملیون تومان ضرر به ملت ایران وارد کرد، امروز سیاست دولت دست اوست و در سازمان ملل متحد رأس نمایندگان ایران واقع شده است.»(1)
روز 21 شهریور 1312، دولت مخبرالسلطنه هدایت به دستور رضاخان ملزم به استعفا میشود. شواهد و قرائن حاکی از آن است که یکی از عمدهترین دلایل صدور این دستور، نارضایتی رضاخان از عملکرد سید حسن تقیزاده وزیر دارایی کابینه مخبرالسلطنه بوده است.
مهدیقلی خان هدایت (مخبرالسلطنه) در خاطرات خود، با اشاره به این نکته، مینویسد:
«نزدیک غروب (روز 21 شهریور 1312) شاه مرا خواست. رفتم. از دور فرمودند: خبر خوشی برایت ندارم. عرض کردم خبری که از طرف اعلیحضرت باشد، خوش است. اظهار نارضامندی از دو سه نفر از وزرا کردند و فرمودند همه استعفا بدهید. این تکلیف استعفا خیلی به خوشی بود. عرض کردم: اجازه میفرمایید، صبح استعفا میکنیم. فرمودند: همین حالا. تو هم هر کاری بخواهی میدهم داخله یا خارجه. عرض کردم: هیچ کار نمیخواهم استدعایی ندارم مگر اجازه گاهی شرفیابی. مجلس به خوشی و مهربانی گذشت. آمدم زرگنده، منزل سردار اسعد. گفتم رفیق تازه
1) همان، ص 654.
چیست؟ چیزی نداشت. تفصیل را گفتم. تلفن کردیم وزرا آمدند. سوای فروغی که در تجریش بود و صبح، ملاقاتِ مفصل با شاه کرده بود و مظنون بود که نظر به اوست. به منزل او رفتیم. صور(1)استعفا نامه نوشت، گذاردیم و مرخص شدیم. من میدانستم که بر سر بطئی پیشرفت ساختمان عمارت پستخانه از صور دلتنگند. از تقیزاده به دو جهت دلتنگ بودند. یکی آنکه تقیزاده فرمایشی که میشد اگر محتاج بود به مجلس میبرد و قانونی میکرد. دیگر آنکه مبلغی از ارز نفت را موقتا به مصرف خرید طلا زده بود.»(2)
نامههای محرمانه حسین شکوه (شکوهالسلطنه) رئیس دفتر مخصوص دربار به تقیزاده وزیر مالیه، نیز مؤید نارضایتی رضاخان از عملکرد اوست. نامه مورخه 25/3/1312 تذکاری است در مورد اینکه چرا وزیر مالیه بدون کسب اجازه از شاه، لایحهای به منظور فروش املاک خالصه به رعایای شبستر به مجلس داده است. در فرازی از این نامه محرمانه آمده است:
راپرتی که به نمره (9934) به شبستر ارسال شده بود به شرف عرض خاکپای مبارک ملوکانه ارواحنا فداه رسید. مقرر فرمودند: در موضوع واگذاری و فروش خالصجات به رعایا، میدانید اساسا نظر مخالفی ندارم ولی به طوری که مسبوق هستید، وقتی بنای لایحه به مجلس دادن باشد، باید قبلاً خاطر ملوکانه از مورد آن مطلع گردیده، با اجازه اقدام شود. معلوم نیست در این مورد چرا تحصیل اجازه نشده است.
چون ذات مقدس شاهانه از لحاظ خیر و صلاح مملکت مایل
هستند از کلیه امور مسبوق و مستحضر باشند و خود را مسؤول [یک کلمه ناخوانا ]مملکت میدانند نمیتوانند این اقدامات را با لاقیدی تلقی بفرمایند و غفلت از مقررات را اجازه بدهند. اولیای امور یا باید خودشان از روی عقیده و ایمان مراقب حفظ سیره و ترتیب مقرر باشند یا آنها را به اجرای مقررات مجبور و متوجه خواهند نمود.
لایحه راجع به شبستر چون بدون اجازه به مجلس داده شده بود میبایستی مسترد گردد. محض احترام جنابعالی این دفعه صرف نظر میشود ولی در صورت تکرار، امر به استرداد لوایح صادر خواهد شد.(1)
نامه محرمانه دیگر حسین شکوه به تاریخ 20/6/1312، حدود سه ماه پس از نامه اول و یک روز پیش از ملزم نمودن کابینه مخبرالسلطنه به استعفای جمعی مبین این واقعیت است که شاه به اصل مسئولیت وزرا معتقد نبود؛ لذا عملکرد تقیزاده مبنی بر خرید شمش طلا از وجوه حاصله از عواید نفت و اخذ تأیید از هیئت دولت، موجب نارضایتی شاه از تقیزاده و هیئت دولت شده بود. از این نامه بر میآید که شاه تصمیم و عمل وزیر مالیه را مخالفتی با نظر قاطع خودش میدانسته است. چرا که شاه عواید نفت را ذخیره میکرد که به مصارف مورد نظر خود، از جمله مخارج قشون برساند و طبعا خریداری شمش طلا موجب میشد که محدودیتی در مخارج قشونی و مصارف دولتی پیش آید.
شکوه الملک در قسمتی از این نامه خطاب به تقیزاده مینویسد:
مثل این است که تصور شده باشد بدون اجازه هم ممکن است وزارت مالیه بتواند در این مورد اقدامی بنماید. مطالب به این طرز
1) زندگی طوفانی، پیوست چهاردهم، صص 557- 556.
و ترتیب نباید به عرض خاکپای مبارک برسد و جای تعجب است که چرا جنابعالی با مقررات و ترتیبات آشنا نمیشوید؟(1)
استعفای اجباری کابینه مخبرالسلطنه درست یک روز پس از صدور این نامه، مؤید این واقعیت است که یکی از عمدهترین دلایل صدور این دستور، نارضایتی رضاخان از عملکرد تقیزاده وزیر کابینه مخبرالسلطنه بوده است. تقیزاده، در خاطرات خود به این مسئله اشاره کرده، مینویسد:
«مؤید احمدی، وکیل مجلس (وکیل کرمان) گفته بود که وزیر مالیه طلا را زیاد کرده، (شاه) گفته بود که وزیر مالیه که هست؟ من خودم میخرم. مثل اینکه خیال کرد مردم توجهی به من پیدا میکنند. آن وقت عزمش را جزم کرد. گویا به او گفته بودند فلانی میخواهد دست شما را کوتاه کند که اسلحه نخرید. این پول را مصرف نکنید و اسلحه و کارخانه نخریم.
از من هم- مثل اینکه قول داده باشد حرکت عنیفی نکند - رودروایستی داشت. آخرش به آنجا رسید که تصمیم گرفت کابینه را عوض بکند. از این تصمیم هم قصدش این بود که من در کابینه نباشم.
قبل از ظهر یا حوالی ظهر آن روزی که عصرش جلسه هیئت وزرا در سعد آباد بود، میبایستی به آنجا برویم. مخبرالسلطنه را قبل از وقت صدا کرده بود. وقتی او پیشش رفته بود، گفته بود: خبر خوشی برایت ندارم. بعد گفته بود شما بروید کنار، کس دیگر باشد. بعد گفته بود همه وزرا به خانه سردار اسعد جمع بشوند و خودشان به خط خود استعفا بدهند. همه ما فهمیدم همه اینها را
1) همان، ص 557.
برای من نقشه میکشد که [به من] نگوید بروید کنار، والا به همه آنها میگفت بروید کنار همین کار را میکردند. همه نوشته امضا کردیم.(1)»
پس از استعفای کابینه مخبرالسلطنه، محمد علی فروغی (ذکاءالملک) مأمور تشکیل کابینه میشود (از 26 شهریور 1312 تا آذر ماه 1314). باقر کاظمی به سمت وزیر امور خارجه در دولت فروغی انتخاب میشود. کاظمی، تقیزاده را در تاریخ 13 آبان 1312 به عنوان وزیر مختار ایران در پاریس منصوب مینماید، اما دیری نمیپاید که تقیزاده مجددا مورد خشم رضاخان واقع و در تاریخ 29 مرداد 1313 از این سمت برکنار میشود. تقیزاده در خاطرات خود به چگونگی این انتصاب و علل عزل خود، پس از اشاره به چگونگی سقوط کابینه مخبرالسلطنه مینویسد:
«آمدیم ماندیم منزل؛ یک چندی گذشت تا به این خیال افتاد مرا سفارت برلن بدهد. کاظمی وزیر خارجه شده بود. او با من خیلی دوست بود. من او را به کار آورده، ترقی دادم. حقشناس هم بود. او به من گفت میخواهند شما را به برلن بفرستند. به او گفتم که من مایل نیستم به برلن بروم.کاظمی خیلی با جرأت و جانفشان است.
1) زندگی طوفانی، ص 247. ایرج افشار مینویسد: «از مرحوماللّهیار صالح شنیدم که در سوابق و اوراق وزارت مالیه (اللهیار صالح در دوره خدمت علی اکبر داور که پس از تقیزاده وزیر مالیه کابینه محمد علی فروغی بود، صاحب منصب مقدم وزارتخانه و طرف اعتماد کامل داور بود) نامهای از حسین شکوه رئیس دفتر مخصوص دربار، راجع به تقیزاده دیده بوده است که در آن به استعفای تقیزاده از وزارت مالیه اشاره و بدین مضمون به او ابلاغ شده بود: استعفا دادن وزرا مربوط به دورههای هوچیگری بود. اکنون اگر از کار وزیری رضایت حاصل نباشد او را مرخص خواهند فرمود.» (زندگی طوفانی، ص 562).
رفته [و ]به رضا شاه گفته بود اجازه بدهید فلانی را به پاریس بفرستیم. جامعه ملل که منعقد میشد، سفیر ایران که در پاریس بود ریاست هیئت نمایندگی آنجا را هم به عهده میگرفت. کما اینکه مرحوم علا [وقتی ]آنجا بود این سمت را هم داشت. رضا شاه میل نداشت من به پاریس بروم. ولی گفته بود خیلی خوب.
ما را فرستادند به پاریس و آقای نجم را که رفیق خیلی نزدیک کاظمی بود، مأمور برلن کردند. یک وقت وزیر مختار آلمان آمد پیش من، گفت که چرا دولت شما با ما این طور رفتار میکند؟ شما را به پاریس و معاون شما را به برلن میفرستد.»(1)
تقیزاده در مورد عزل خود از مقام سفارت ایران در پاریس مینویسد:
«وقتی در پاریس روزنامهها بر علیه رضا شاه مطالبی نوشتند. مرتبا به من میگفتند این را دنبال بکنم و چون کار [ی] نمیشد کرد، شاه
سخت متغیر شد. عاقبت گفتند به مأموریت شما خاتمه داده میشود. معاون وزیر امور خارجه سهیلی بود، تلگراف کرد به من که هر کاری کردنی است بکنید که به جاهای بد منجر میشود.
اول که رضا شاه پرسیده بود، کاظمی گفته بود که مشغول است. یک هفته تأمل کرد که بفهمد حرف کاظمی چه نتیجه میدهد. بعد دید خبری نشد، نوشتند به خدمت شما خاتمه داده میشود. عادتا سفیر را احضار میکنند. راجع به من احضار هم درست نمیآمد، چون احضار در مورد آنهایی است که مأمور دولت باشند و من سابقه خدمت رسمی نداشتم. این بود که گفتند خدمت شما خاتمه یافت.»(2)
ظاهرا این انتقادها، پس از برکناری تقیزاده نیز ادامه یافته و به قول مهدیقلی خان هدایت مخبرالسلطنه این اطاله لسان موجب تیرگی روابط ایران و فرانسه میشود. مخبرالسلطنه در کتاب خاطرات وخطرات، تحت عنوان متارکه با فرانسه در تاریخ 18 دی ماه 1317 مینویسد:
روزنامجات پاریس نسبت به مقام سلطنت دست به اطاله زبان نهادند، از طرف حکومت ایران شکایت شد. دولت منتظر بود روزنامجات تنبیه شوند، قانون فرانسه اجازه نمیداد، کار به خواستن تلامیذ ایرانی از پاریس کشید. نظمیه پاریس آن قدرت را ندارد که به امر دولت روزنامه توقیف کند یا روزنامه نویس را زندانی. دول سایره برای بستن زبان روزنامه نویس در سفارت خودشان بودجه مخصوص دارند. البته اطاله لسان هم بی مایهای از طرفی نبوده، روزنامه محرکی داشته؛ به هر حال دولت فرانسه قانونی از مجلس گذراند که از زبان درازی نسبت به مقامات خارجی بتواند جلوگیری کند و التیامی شد. در آلمان هم این غوغا را داشتیم. هدایت، خاطرات و خطرات، صص 415 - 414.
تقیزاده پس از عزل، بنا به گفته خود، بلافاصله محل سفارت را ترک میکند و همسر خود را به برلن میفرستد و خود مدتی در یک هتل سکونت میکند. پس از چندی به یکی از مناطق کوهستانی میرود و یکی دو ماه در آنجا میماند، سپس عازم برلن میشود، در آنجا آپارتمانی اجاره و سکونت اختیار میکند.
عدم بازگشت تقیزاده به تهران، پس از تحویل سفارتخانه به میرزا ابوالقاسم خان نجم، وزیر مختار جدید، موجب شد که برخی از مطبوعات فارسی و عربی، این عدم بازگشت را تمرد از فرمان دولت تلقی و عمل تقیزاده را تقبیح کنند، از جمله، مجله «چهره نما»ی قاهره، تحت عنوان «تقیزاده به ممتازالسلطنه تأسی کرده» این سرپیچی را مورد انتقاد قرار داد.(1)
به دنبال مطالب مندرج در مطبوعات یاد شده، حسین شکوه رئیس دفتر مخصوص شاهنشاهی نامهای در تاریخ 14 مهر 1313 ارسال کرد که در آن آورده بود: تقی زاده، برای اقامت خود در برلن کسب اجازه نموده
1) زندگی طوفانی، ضمائم، ص 783.
است. حسین شکوه در پاسخ به درخواست تقیزاده نیز نوشت:
«قربانت شوم؛ مرقومه محترمه که از 22 شهریور (1313)، تاریخ داشت زیب وصول بخشید و از اظهار ملاطفت و تفقدی که نسبت به بنده فرموده بودید، امتنان و تشکر حاصل گردید. راجع به کسالت مزاجی و لزوم توقف پاریس یا آلمان برای معالجه شرحی مرقوم فرموده بودید. مضمون رقیمه را به عرض خاکپای مبارک ملوکانه ارواحنافداه رسانیدم. مقرر فرمودند از کسالت حضرتعالی سابقه اطلاع دارند. البته مشغول معالجه شوید و زودتر کار اصلاح مزاج را به اتمام رسانیده، به ایران مراجعت نمایید. ذات مقدس شاهانه، جنابعالی را از خدمتگزاران دولت و مملکت میدانند و مایل هستند که همیشه موجبات و وسایل راحت و سلامت جنابعالی فراهم باشد. در خاتمه مراتب ارادت را تجدید مینماید. حسین شکوه.»(1)
نامههایی که تقیزاده در این دوره به شاه مینویسد بیانگر آن است که سخت از رنجش وی نگران است، لذا میکوشد به هر نحو از وی استمالت و دلجویی کند و به تعبیر خود از شاه میخواهد که خطاهای نادانسته را ببخشاید.(2)
چندی بعد از آنکه حسب الامر از مأموریت پاریس معاف شدم، برای جان نثار تأملی روی داد که مبادا خاطر مبارک ملوکانه نسبت به چاکر بیش از آنچه مصلحت عمومی اقتضای تغییر مأمور پاریس را اقتضا نموده تغیّر و ملالی داشته باشد. خاتمه مأموریت چاکر درین نقطه ابدا برای جان نثار موجب هیچ نوع یأس و دلسردی نشده و نباید هم بشود؛ چه بدیهی است که نظر مبارک شاهانه که محیط به کلیه امور مملکت است، معطوف به خیر و صلاح امور مزبور است و مطابق آنچه مصلحت کار باشد، همیشه حل و عقد میفرمایید و امثال چاکر که یک گوشه کار را میبینیم از درک مصالح عمومی عاجز هستیم و بنابراین یقین داریم که آنچه را شاهنشاه و پیشوای مملکت تشخیص میدهد، مبنی بر دلیلی است که ما گاهی از توجه به آن قاصریم، لکن اگر این تغییر متضمن بی لطفی و خدای نخواسته عدم رضایت یا ظن تقصیر در وظیفه خدمتگزاری [کذا] به وجود مبارک و مملکت باشد برای جان نثار موجب تأثر و دل شکستگی عظیم خواهد بود و منظور از جسارت به عرض این عریضه چاکرانه به خاک پای مبارک نیز دفع این شبهه است.
مقام بلند ذات همایونی که خیلی بالاتر از پادشاهی تنهاست بلکه سرنوشت یک مملکت قدیمی را در سر انگشت دارد و قدرت کامل و محیطی که خداوند عطا فرموده عالیتر از آن است که توجه و سلب توجه شاهانه از فردی از افراد ملت و خصوصا فردی ضعیف در زندگی و سعادت او تأثیر عظیم و بلکه قاطع نداشته باشد. هم چنان که عطف نظر شاهنشاهی به ذرّه حقیری او را دارای همه چیز در زندگی و جاه و قدرت خدمتگزاری [کذا] تواند بود همان طور سلب توجه و اعتماد ملوکانه نیز موجب فنای سعادت دنیوی شخصی خواهد بود. لهذا احساس تغیّر خاطر مبارک که ملجأ کامل افراد ملت ایران است برای این ناچیز که میخواهم در زیر سایه همای همایون اگر هم لایق خدمتی نباشم در گوشهای از خاک ایران به آسایش باقی عمر را به سر برم حکم و فنای کلی دارد.
چاکر دورترین مردم از مداهنه و تملق بی حقیقت هستم و لهذا براستی عرض میکنم که عقلاً و منطقا محال و ممتنع است وممکن نیست تصور کرد که یک فرد ایرانی که از عقل و دوستی وطن خود بهره ولو کم داشته باشد از دل و جان و تمام قلب و روح ارادت صادقانه و صمیمانه و حقیقی به وجود مبارکی که امروز سعادت و عظمت و امنیت و ترقی و احیای ایران و تأسیس شالوده حیات آینده آن بسته به سلامت و قدرت و عظمت و بقا و دوام او است نداشته باشد. در خاتمه نمیخواهم عرض کنم که اگر عدم صداقت جان نثار در خاطر مبارک یقین شده عفو فرمایید ولی استدعای آن دارم که اگر ظن و گمان چنین تقصیری رفته تجدید نظر و تحقیق ثانوی و دقیق فرمایند و اگر قصور و غفلتی در ادای وظایف به دیده اغماض و چشم پوشی نگریسته، خدمتگزارِ جان نثارِ ارادتْ شعاری را برای همیشگی از نظر دور نیندازند. بخشی از نامهای که تقیزاده به خط خود به شاه نوشته است؛ زندگی طوفانی، پیوست بیست و پنجم، تصویر شماره 41، مسوده نامه تقیزاده به رضا شاه
نوشتههای تقیزاده حاکی از آن است که وی ایندوره را در عسرت و تنگدستی گذرانده است:
«روز به روز زندگی بر ما سخت میشد. هیچ نوع زندگی نداشتیم. وهاب زاده آمد گفت به ما اجازه بدهید ماهی فلان مبلغ به شما بدهم. قرض باشد. قبول کردیم. ماهی دویست مارک میگرفتیم و
با آن گذران میکردیم. آخرش به او پس دادیم. با آن پول باز هم عرصه تنگ بود.»(1)
ظاهرا دلگیری رضاخان از تقیزاده یا تصور آن، موجب شده بود که حتی دوستان و همفکران تقیزاده نیز از ارجاع هر نوع مسئولیتی به وی پرهیز داشته حتی بنا به گفته خود جرأت ذکر نام وی نیز نداشته باشند. وی در خاطرات خود در مورد انتخابش به عنوان نماینده ایران، جهت شرکت در انجمن مستشرقان مینویسد:
«بعد یک وقتی دیدیم از تهران نوشتند که من بروم به انجمن بینالمللی مستشرقین که در رم تشکیل میشد. مطلب از این قرار بود که کنگره مستشرقین در رم (ایتالیا) بنا بود منعقد شود. از ایران هم دعوت کرده بودند، کسی که در این کار سر رشته داشته باشد به آنجا برود. کسی جرأت نمیکرد درباره من حرف بزند. یک کسی گفته بود این شایسته فلان کس است. رضا شاه گفته بود خوب گفتید. این را که گفته (بود) همه روشن شدند. عقدهها باز شد. تلگراف کردند که من از جانب ایران به انجمن بین المللی مستشرقین بروم.(2)رفقا که در ایران بودند خیلی ابراز مسرت کردند. ابر از جلو رفت و هوا روشن شد.
من رفتم آنجا، مرا قبول کردند که از طرف دولت آمده است. در آن مجمع دو نفر بودیم که از طرف دولتها معرفی شده بودیم. یکی از فنلاند، یکی از ایران، به ما خیلی احترام میکردند. مرا و آن فنلاندی را در مهمانیهایی که میدادند، بالاتر مینشاندند.»(3)
عامل دیگری که موجب ناراحتی رضاشاه از تقیزاده شده بود، چاپ مقاله جنبش ملی ادبی در مجله تعلیم و تربیت بود. تقیزاده به درخواستهای علیاصغر حکمت، وزیر معارف، از وی جهت ارسال مقاله به مجله یاد شده و چاپ چند مقاله بیاسم و امضا از وی اشاره میکند و مینویسد:
«من این دفعه یکی نوشتم که حالا هست. آن را بر ضد فرهنگستان که لغت تازه میساختند نوشتم. گفتم این کار بیخود است و فارسی را خراب میکنند. آنجا یک چیزی هم نوشتم که حکم شده این عبارات و لغات استعمال بکنند. میگفتند به تصویب همایونی رسیده. لغت درست میکردند و میبردند به شاه نشان میدادند. آن وقت همه چیز این طوری شده بود. او هم تصویب میکرد. مثل حکم میشد. من در آن مقاله نوشته بودم این کار اهل علم است که از آن بصیرتی داشته باشند و این با حکم و اینها نمیشود. گفتم از قدیم گفتهاند که شمشیر در کار قلم نباید مداخله بکند. آقای حکمت این [مقاله] را چاپ کرده بود [در این کار] در تهران دو دستگی بود. بعضیها عقیده مرا داشتند. میگفتند. این لغت سازی بی معنی و نامربوط است. بعضیها خود آن لغت سازها بودند. رضا شاه مجله خوان نبود. مجله و اینها دستش نمیآمد. ظاهرا روزنامههای روزانه را میخواند. آنها که بر ضد هم مینوشتند و ضد لغات جدید بودند، برای کمک به خودشان مقاله مرا از آن مجله تعلیم و تربیت برداشته و در روزنامه اطلاعات مقابل مدعی خودشان چاپ کرده بودند. آن وقت مقاله من به او رسیده و یک مرتبه دیگر آتش گرفت. بعد از اینکه میانه ما یک قدری اصلاح شده بود یک مرتبه دیگر ترکید. خیلی عصبانی شد و گفت آنهایی که سواد دارند به مقاله من جواب بنویسند. در آن وقت آن قدر بی
عقلی بود که کار و بار با نظمیه جاری میشد. من که در رم بودم یک مرتبه تمام روزنامهها شروع کردند و همه بر ضد من نوشتند و خجالت هم نمیکشیدند.اگر حکمت در تهران بود (برای کاری رفته بود به مسکو) ممکن بود کتک بخورد. چند نفر زیر دست او من جمله آقای رعدی و غیره را گرفتند، حبس کردند. آقای حکمت جانی به در برد. چون مسافرت او طول کشید از یاد رضا شاه رفته بود.(1)»
تقیزاده مینویسد:
«من بعد از انجمن بین المللی مستشرقین که به برلن برگشتم، باز چند ماهی در آنجا بودم و کاری نداشتم. مرحوم علا در لندن سفیر بود. آمده بود به بلژیک کنار دریای «لوزوت» به اتفاق خانم. برای گردش و استراحت آمده بود. من هم رفتم به آنجا به او خبر دادم میخواهم یک روز شما را ببینم. مرا دعوت کرد. گفت بیایید. میخواست ناهار هم بدهد، من قبول نکردم. بعد که منزل او رفتم به او گفتم کار من یک قدر مرتب نیست. من خیالم این است بلکه شما ببینید یک کاری از دست من بیاید در مدرسه و غیره پیدا شود. علاء خوب آدمی بود. به همه کس کمک میکرد. علاء رفت لندن. هیچ خبری نبود. علاء رفته بود به مدرسه السنه شرقیه که رئیس آن سردنیس راس رئیس مستشرقین بود. به او گفته بود شما که در اینجا فارسی و عربی و ترکی دارید، چنین کسی لازم است. اما آنها خیلی از رضا شاه میترسیدند. برای آن، مدرسه جرأت
1) همان، ص 257.
نمیکردند.
بعد گفتند خوب این را سفیر کبیر ایران میگوید. پس مصمم شدند به من کار جزئی تعلیم زبان فارسی برای منتهیان بدهند. تعلیم مقدمات را کس دیگری میداد. یک روز در ماه دسامبر و آخر سال 1935 یک تلگراف به من رسید (همان اوقات نوئل کریسمس) که آیا شما ممکن است این جا تدریس زبان فارسی را در مدرسه قبول بکنید یا نه؟ من سابقا به کتابخانه مدرسه شرقی آنجا رفته بودم. همان سردنیس راس از من خیلی چیزها پرسیده بود و مرا میشناخت. من هم جواب دادم که قبول میکنم. خدا رسانده بود. او مرا میشناخت و بیش از آنچه من میدانم درباره من اعتقاد داشت. گفتم میآیم. با خانم رفتیم به لندن. روز دهم ژانویه 1936 وارد لندن شدیم. در آنجا مرحوم علاء را دیدم. بنا شد ما درس در آنجا بدهیم. یک مبلغی هم حق التدریس به من دادند. سالی هشتصد لیره، ماهی شصت لیره.
مدرسه چیز قابلی نداشت و چندان عاید ما نمیشد. فقط امر ما میگذشت. این جا کسی بود تودهای (خلیلی ملکی)که به زمین و آسمان فحش میداد. به من هم خیلی بد گفت. از طرف روزنامههای توده آمده بود لندن. او نوشته بود خیر اینکه فلانی در آنجا، در مدرسه، درس میداده اینها بهانه است. یک جا هم نوشت گفته شد شصت لیره بهش میدادند! او میخواست بگوید صد هزار لیره میدادند. ولی خوب آن وقت در لندن هر کس با شصت لیره امرش میگذشت.
آنها نمیتوانستند چیز قابلتری بدهند. اما عیبی نداشت. وقتی آنجا رفتم یک لیره هم عایدی نداشتم. خیلی عرصه تنگ شده بود. نعمت آسمانی [بود که] یک مرتبه نوشتند شما حاضرید این جا
بیایید؟ گفتم میآیم. اگر معطل نبودم قبول نمیکردم. برای اینکه یک قدری خیال میکنم مناسب شأن نبود. اما دیگر خیلی در مضیقه بودیم. حدود شش سال آنجا درس دادم.
وقتی جنگ شد، بمب ریختند به لندن، همه در رفتند. مدرسه را هم به کمبریج بردند. خیلی از مدارس به خارج لندن رفت. معلمین مدرسه هم مجبور شدند بروند به کمبریج و آنجا سکنی بگیرند. ما هم رفتیم آنجا. فامیلی بود پیش آنها اتاقی گرفته ماندیم. گویا چهار سال طول کشید.»(1)
پس از ورود قوای شوروی و انگلیس به ایران و حوادث شهریور 1320 و تبعید رضاخان از ایران، علی سهیلی وزیر امور خارجه دولت محمد علی فروغی، در تاریخ 5 آبان 1320 سید حسن تقیزاده را به عنوان سفیر ایران در انگلستان به لندن گسیل داشت:
«قشون انگلیس و روس که وارد ایران شدند، طولی نکشید رضا شاه رفت. دو ماه یا سه ماه بعد از آن تلگراف کردند به من که شما سفارت ایران را در لندن قبول بکنید و چون خیلی ملول بودم قبول نکردم. اول نوشتم خیر همان آدم هست (محمد علی مقدم). ولی دست برنداشتند. خدا بیامرزد، فروغی که رئیس الوزراء و سهیلی که وزیر خارجه بودند، گفتند: نمیشود. سهیلی تلگراف کرد میدانیم که این کار دون شأن شماست ولی کسی دیگر را ما پیدا نمیکنیم که این کار را عهدهدار شود. آخر قبول کردم رفتم به لندن.»(2)
با وجود اعلام بی طرفی ایران در جنگ جهانی دوم، دولتین روس و انگلیس پس از ارسال یادداشتهایی برای دولت ایران مبنی بر اخراج اتباع آلمانی از ایران، بی طرفی دولت ایران را نقض کردند. ساعت چهار بامداد روز سوم شهریور 1320،نمایندگان دو دولت شوروی و انگلیس به منزل علی منصور نخست وزیر وقت رفتند و گفتند: متأسفانه دولت جنابعالی نه تنها به تذکارهای دوستانه توجه نکرده، سهل انگاری نیز کرده است، لذا دولتهای ما ناگزیر شدند به نیروهای مسلح خود دستور دهند که از مرزهای ایران عبور نمایند و اینک با کمال تأسف اطلاع میدهیم که واحدهای شوروی و انگلیس طبق دستور ستادهای خود وارد خاک ایران شده و مشغول پیشروی هستند و در این باره دو یادداشت نیز تسلیم نخست وزیر نمودند.
منصور، روز پنجم از نخست وزیری کناره گرفت و محمد علی فروغی (ذکاءالملک) که قریب شش سال مغضوب رضاخان و دور از کارهای سیاسی به سر میبرد به کاخ سعد آباد احضار و مقام ریاست دولت به او
پیشنهاد شد. فروغی بدون هیچ قید و شرطی نخست وزیری را پذیرفت و اولین جلسه هیئت دولت مرکب از وزیران کابینه قبلی با حضور رضاخان تشکیل شد و پس از مشورت با شورای عالی نظام، تصمیم به ترک مخاصمه گرفته شد. فروغی بلافاصله با مجلس تماس گرفت و قرار گذاشته شد فردای آن روز، یعنی روز 6 شهریور ساعت 9 بامداد جلسه علنی مجلس تشکیل شود. در این جلسه فروغی پیش از معرفی اعضای کابینه ضمن نطق کوتاهی گفت: دولت و ملت ایران طرفدار صلح و مسالمت بوده و میباشند. برای اینکه نیت تزلزلناپذیر آن کاملاً بر جهانیان مکشوف گردد، در این موقع که از جانب دو دولت شوروی و انگلستان اقدام به عملیاتی شده که ممکن است موجب اختلال صلح و سلامت گردد، دولت به قوای نظامی کشور اکنون دستور میدهند که از هرگونه عملیات مقاومتی خودداری نمایند تا موجبات خونریزی و اختلال امنیت مرتفع شود و آسایش عمومی حاصل گردد.
همان روز (6 شهریور 1320) در جلسه هیئت وزیران تصمیم دولت مبنی بر ترک مخاصمه تصویب گردید و قرار شد رسما به دو سفارتخانه ابلاغ شود. بامداد روز هفتم شهریور اسمیرنوف سفیر کبیر شوروی و سرریدرز بولارد وزیر مختار انگلیس در منزل فروغی حضور یافتند و مذاکرات خود را درباره ترک مخاصمه ادامه دادند و شرایط سنگین خود را به اطلاع رئیس دولت رسانیدند. این مذاکرات، پنهانی و محرمانه ادامه یافت و سرانجام به استعفای رضا شاه از سلطنت و خروج او از ایران منجر شد. روز بیست و پنجم شهریور ماه 1320 شاه از سلطنت مستعفی و با خانواده خود، از طریق اصفهان - یزد - کرمان - بندرعباس از ایران خارج شد. انگلیسیها او را به جزیره موریس در جنوب آفریقا تبعید نمودند و
روز بعد ولیعهد در مجلس شورای ملی مراسم تحلیف به جای آورد. به تدبیر فروغی رضاخان قبل از خروج از ایران تمام اموال منقول و غیر منقول خود را که عبارت از شصت و هشت میلیون تومان پول نقد و پنجهزار و دویست رقبه ملک بود به جانشین خود هبه کرد.
در دوره نخست وزیری محمد علی فروغی پیمان سه جانبه، میان سه دولت ایران، اتحاد جماهیر شوروی و انگلستان، در تاریخ 30 آذر 1320 تقدیم مجلس شد. این پیمان که مشتمل بر 9 اصل بود، مقرر میداشت که پادشاه بریتانیا و هیئت رئیسه اتحاد جماهیر شوروی مشترکا و منفردا تمامیت خاک ایران و حاکمیت و استقلال سیاسی ایران را محترم شمرند؛ ایران راههای مواصلاتی خود را برای حمل مهمات و خواربار در اختیار شوروی و انگلیس قرار دهد؛ طرفین قرارداد با ایران میتوانند در ایران نیروی نظامی خود را اعم از زمینی و هوایی و دریایی به هر میزان که لازم باشد نگاهداری نمایند و در فصل پنجم این پیمان آمده است: شش ماه پس از خاتمه جنگ قوای شوروی و انگلیس ایران را تخلیه نمایند.
روز ششم بهمن ماه 1320 پیمان مذکور با 80 رأی موافق از 93 رأی در مجلس شورای ملی به تصویب رسید.
پس از کنارهگیری دولت فروغی، به جهت ناکافی دانستن رأی اعتماد نمایندگان مجلس که حاصل فعالیت سیاسی احمد قوام بود، علی سهیلی مأمور تشکیل کابینه شد. اما کابینه او نیز بیش از چهار ماه دوام نیافت و احمد قوام روز هیجدهم مرداد ماه 1321 کابینه خود را به مجلس معرفی کرد و مجلس به آن رأی تمایل داد. در این کابینه سید حسن تقیزاده به عنوان وزیر دارایی معرفی شد و مقرر گردید تا ورود تقی زاده،
نخستوزیر خود عهدهدار سرپرستی وزارت دارایی باشد(1)مشکلات بسیار برآمده از حضور نیروهای بیگانه در کشور و نارضایتی شدید مردم از گرانی و قحطی، از جمله واقعه روز هفدهم آذر ماه سال 1321، معروف «به بلوای نان» در تهران که منجر به کشته و مجروح شدن چند هزار تن شد، دولت قوام را وادار به استعفا کرد و قوام روز 24 بهمن 1321، استعفای خود را تسلیم شاه کرد و مجلس شورای ملی در روز 25 بهمن ماه 1321، به زمامداری علی سهیلی رأی تمایل داد. علی سهیلی مجددا مسئول تشکیل کابینه شد و روز 28 بهمن ماه، کابینه خود را به مجلس معرفی کرد. در 17 شهریور 1322 ایران به دولت آلمان اعلان جنگ داد. سهیلی نخست وزیر و اسفندیاری رئیس مجلس، درباره این تصمیم سخنانی ایراد کردند و به این ترتیب ایران در جرگه دولتهای متخاصم قرار گرفت و از متفقین جنگ شد و الحاق ایران به اعلامیه مشترک ملل متحد(2)اعلام گردید و مرحله تازهای در روابط دولت ایران با دولتهای شوروی، امریکا و انگلیس به وجود آمد.
در حکومت علی سهیلی عمر مجلس سیزدهم پایان یافت. مجلس سیزدهم که انتخاباتش در زمان رضاشاه آغاز و انجام گرفته بود، در آذر ماه 1320 شروع به کار کرد و پس از دو سال عمر آن در تاریخ اول آذر ماه 1322 به سر رسید. در روز 6 اسفند ماه 1322 دوره چهاردهم مجلس
شورای ملی افتتاح شد و کسانی چون دکتر محمد مصدق، سید محمد صادق طباطبایی، حسین پیرنیا، دکتر رضا زاده شفق، علی دشتی، سید
1) چند روز پس از معرفی کابینه، سید حسن تقیزاده از قبول وزارت دارایی عذرخواست و به ایران هم نیامد. قوام ناچار در کابینه تغییراتی داد و باقر کاظمی را به وزارت دارایی برگزید.
2) 11 دی 1321 نمایندگان مختار 26 کشور جهان پیمان اتحادی علیه دولتهای محور امضاء کردند. این پیمان بعدها به «اعلامیه ملل متحد» معروف شد.
ضیاء الدین طباطبایی و نمایندگانی از حزب توده و حزب کمونیست همچون ایرج اسکندری، دکتر فریدون کشاورز، دکتر رضا رادمنش، جعفر پیشهوری و آرداشس آوانسیان - با اعمال نفوذ قوای شوروی - بر کرسیهای مجلس نشستند. وجود شخصیت هایی با آرا و افکار متفاوت و آزادی نسبی به وجود آمده پس از بیست سال دیکتاتوری رضاخانی مجلس چهاردهم را به محل تضارب آرای نمایندگان مبدل کرده بود. مجلس چهاردهم، در دوران حضور نیروهای بیگانه در کشور و اوضاع آشفته سیاسی و اقتصادی آن - با حضور اقلیتی 40 نفری به رهبری دکتر مصدق و اکثریتی 70 نفری به سرکردگی سید ضیاءالدین طباطبایی و علی دشتی- از حساسیت ویژهای برخوردار بود.
یکی از مهمترین وقایع دوران نخست وزیری علی سهیلی تشکیل کنفرانس عالی سران سه کشور متفق در تهران بود. روز چهارم آذرماه 1322 ژوزف استالین نخست وزیر و پیشوای اتحاد جماهیر شوروی و بسیاری از سران کشوری و لشکری شوروی وارد تهران شدند و روز پنجم آذر ماه وینستون چرچیل نخست وزیر انگلیس به اتفاق «ایدن» وزیر امور خارجه و هفتاد نفر از کارشناسان نظامی و سیاسی انگلیس و روزولت رئیس جمهور امریکا در رأس جمع بسیاری از مقامات سیاسی و نظامی این کشور وارد تهران شدند. روز 6 آذر ماه کنفرانس سران سه کشور «شوروی، انگلیس و امریکا» در تهران تشکیل شد و سران سه کشور مدت چهار روز درباره پیروزی جنگ جهانی دوم و راههای کوتاه ساختن مدت جنگ، مذاکره و تصمیماتی اتخاذ نمودند.
این کنفرانس، در تاریخ نهم آذر ماه 1322 (اول دسامبر 1943) راجع به ایران اعلامیهای صادر و در آن تعهد نمود که: دولتهای کشورهای
متحده امریکا و اتحاد جماهیر شوروی و ممالک متحده انگلستان در حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران با دولت ایران اتفاق نظر دارند و به مشارکت ایران با سایر ملل صلح دوست در برقراری صلح بین المللی و امنیت و سعادت بعد از جنگ بر طبق اصول منشور آتلانتیک که مورد قبول هر چهار دولت است استظهار دارند.
در روز 25 اسفند 1322، علی سهیلی نخست وزیر طبق عرف پارلمانی از ریاست دولت کنارهگیری کرد. روز 27 اسفند اکثر نمایندگان مجلس شورای ملی در یک جلسه خصوصی به نخست وزیری محمد ساعد مراغهای وزیر امور خارجه ابراز تمایل کردند و بدین ترتیب علی سهیلی پس از یک سال و یک ماه زمامداری، مجددا از صحنه سیاسی ایران خارج شد.
ساعد در هشتم فروردین 1323 وزیران خود را معرفی کرد، اما مجلس با ترکیب کابینه موافق نبود. به ناچار ساعد با فراکسیونهای مجلس به مذاکره پرداخت و سرانجام مجلس با برکنار کردن سه تن از وزیران، در روز 27 فروردین 1323 به کابینه ساعد رأی اعتماد داد.
در جریان طرح اعتبار نامه نمایندگان، در روز 23 تیر ماه 1323، اعتبار نامه سید جعفر پیشه وری رد شد که به زعم برخی رد اعتبار نامه پیشهوری، یکی از عوامل مهم تأثیرگذار جریان غائله آذربایجان بود.
حضور نیروهای بیگانه و اوضاع فلاکت بار کشور و وجود دولتهای ضعیف و وابسته به دولتهای خارجی و حضور نمایندگانی که با صراحت از منافع بیگانگان در مجلس شورای ملی حمایت میکردند و از بیان وابستگی خود به بیگانگان ابائی نداشتند، روز به روز بر دامنه تقاضای بیگانگان میافزود. از سویی دکتر میلسپو رئیس کل دارایی ایران
و دیگر مستشاران امریکایی وزارت دارایی به استناد اختیارات مصوب 13 اردیبهشت 1322 ترکتازی میکردند و از دیگر سو شوروی درصدد اخذ امتیاز استخراج نفت شمال ایران و امریکا و انگلیس در پی دریافت مجوز استخراج نفت بلوچستان بودند. گفتنی است پیش از پایان دوره سیزدهم مجلس، در زمان نخست وزیری علی سهیلی، در آبان ماه 1322 (ژانویه 1944) دو نفر نماینده شرکت انگلیسی «شل» از لندن و در اسفند ماه همان سال نماینده دیگری از شرکت امریکایی «استاندارد واکیوم» از واشنگتن به تهران آمدند تا در خصوص اراضی نفت خیز ایران - خارج از حدود نفت جنوب - مطالعه و راجع به گرفتن امتیاز آن، با دولت مذاکره نمایند. چند ماه بعد کمپانی دیگر امریکایی به نام «سینگلر» نمایندهای به ایران فرستاد. او نیز پیشنهادهایی در همین خصوص به دولت تقدیم کرد. برای اینکه به این پیشنهادها از جنبه فنی رسیدگی شود، دولت دو نفر متخصص امریکایی به نام «هور» و «کرتیس» استخدام نمود و آنها در اوایل سال 1323 وارد ایران شدند و ظاهرا طرحی تهیه و به دولت تسلیم نمودند. جریانات مذکور که در کمال اختفا و استتار صورت میگرفت، در روز 19 مرداد ماه 1323 برای اولین بار به وسیله «طوسی» نماینده بجنورد مطرح و از نخست وزیر «ساعد» در این مورد سؤال شد. در همان جلسه «دکتر رادمنش» نماینده لاهیجان و عضو فراکسیون توده نیز از نخست وزیر در این مورد توضیحاتی خواست.(1)
چندی از این مذاکرات و سرو صدای مطبوعاتی و انعکاس آن در بین مردم نگذشته بود که شوروی نیز وارد میدان شد و در تاریخ 20 شهریور 1323 کافتارادزه معاون کمیساریای امور خارجه شوروی در رأس
1) کیاستوان، سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم، ج 1، صص 157- 156.
کمیسیونی وارد تهران شد.
هیئت مذکور مسافرتی به شمال نمود و نواحی نفت خیز را مورد بررسی قرار داد و ظاهرا با ساعد نخست وزیر نیز مذاکراتی انجام داد.(1)نخست وزیر در جلسه 27 مهر ماه 1323 مجلس شورای ملی، در نطق خود که در واقع توضیحاتی درباره گفتهها و نوشتههای مربوط به مذاکرات نفت بود، خاطرنشان ساخت: در پی درخواست شرکت «شل» و شرکت امریکایی «استاندارد واکیوم» که در دی ماه 1322 وارد تهران شده و پیشنهادهایی به دولت ایران دادند، در اولین جلسه هیئت وزیران فعلی در روز شنبه یازدهم شهریور 1323 (دوم سپتامبر 1944) این موضوع مطرح و این طور مذاکره و تصمیم گرفته شد که قبل از روشن شدن اوضاع اقتصادی و مالی دنیا و استقرار صلح عمومی مطالعه اعطای هیچ گونه امتیاز خارجی مقتضی و ضروری نمیباشد. دو هفته پس از اتخاذ این تصمیم جناب آقای «کافتارادزه» به تهران آمده و در باب تقاضای امتیاز نفت در برخی از قطعات ایران با اینجانب مذاکره نمودند. موضوع مذاکرات فیمابینی با توضیحات کافیه در جلسات متعدد هیئت وزیران مطرح و نظریه اولیه در 11 شهریور در هر بار تأیید گردید. (2)
کافتارادزه که سخنرانی ساعد در مجلس را به منزله رد تقاضای اتحاد جماهیر شوروی تلقی کرده بود، در یک کنفرانس مطبوعاتی در سفارت شوروی خاطر نشان ساخت: دولت اتحاد جماهیر شوروی در نظر دارد امتیاز نواحی «آذربایجان شمالی»، «گیلان» و «مازندران» و قسمتی از ناحیه «سمنان» و چند ناحیه از «خراسان شمالی» (شمال قوچان) را
تحصیل نماید.(1)ولی چنانکه معلوم است تصمیمی مبنی بر اینکه مطالعه واگذاری امتیاز به دولت شوروی [را] تا پایان جنگ موکول سازد اتخاذ نموده که در حقیقت رد پیشنهاد میباشد. این جانب باید صراحتا و به طور آشکار اظهار نمایم که تصمیم فوق در محافل شوروی کاملاً به طور منفی تلقی گردیده است. افکار عمومی شوروی بر این عقیده است که دولت جناب آقای ساعد به وسیله اتخاذ چنین رویهای در باب دولت شوروی در راه تیرگی مناسبات بین دو کشور قرار گرفته است. (2)
در تاریخ 5 آبان ماه 1323 حزب توده ایران راه پیمایی عظیمی علیه دولت ساعد در تهران برگزار نمود. عده زیادی از سالداتهای شوروی داخل راه پیمایی بودند. این راه پیمایی برای اعطای نفت شمال به شوروی بود. در تاریخ 18 آبان ماه 1323 محمد ساعد از نخست وزیری کنارهگیری کرد. سه روز بعد یعنی روز 21 آبان، مجلس به نخست وزیری دکتر مصدق رأی تمایل داد. اما دکتر مصدق قبول نخست وزیری را موکول بر این امر نمود که پس از کنارهگیری از نخست وزیری مجددا به مجلس باز گردد، اما این شرط مورد قبول مجلس واقع نشد و روز 29 آبان ماه 1323 مجلس به نخست وزیری مرتضی قلی خان بیات (سهام السلطنه) رأی تمایل داد. روز 11 آذر ماه 1323 دکتر مصدق در مجلس شورا نطق مفصلی راجع به نفت و اعطای امتیاز به کمپانیهای خارجی ایراد کرد و طرحی را که تهیه و از طرف نمایندگان امضا شده بود به مجلس داد و طرح مزبور در مجلس به تصویب رسید. به موجب این طرح هیچ یک از مقامات کشور حق ندارند راجع به امتیاز نفت با خارجیها مذاکره یا
قرارداد منعقد نمایند. ولی برای فروش نفت با اجازه مجلس حق دارند. متخلفین از این قانون به حبس مجرد از 3 تا 8 سال و انفصال دائم از خدمات دولتی محکوم خواهند شد.(1)
در تاریخ 27 اسفند ماه 1323، هیئت وزیران آقایان انتظام وزیر امور خارجه، عدل (منصور السلطنه) وزیر دادگستری، دکتر سیاسی وزیر مشاور، تقیزاده سفیر کبیر ایران در انگلستان، آهی سفیر کبیر ایران در مسکو را برای شرکت در کنفرانس سانفرانسیسکو انتخاب کرد. آهی، تقیزاده و انتظام از قبول این مأموریت خودداری نمودند. در نتیجه باقر کاظمی، اللهیار صالح، دکتر غنی و سرلشکر ریاضی به عضویت هیئت انتخاب شدند. مجلس نیز دکتر شفق، دکتر عبده و دکتر اعتبار را انتخاب و برای عضویت در این هیئت به دولت معرفی کرد. این هیئت در انجمن سانفرانسیسکو شرکت کردند. تقیزاده در مورد عدم پذیرش این مأموریت مینویسد:
«وقتی که بنای اساس تشکیلات ملل متحد گذاشته شد، جلسهای در سانفرانسیسکو منعقد کردند. از اغلب ممالک که داخل جنگ بودند، یا اقلاً آنها که با آلمان در حال جنگ بودند، دعوت به عمل آمد که در آنجا طرح سازمان ملل متحد را بریزند و اساسش را بگذارند. از ایران هم دعوت به عمل آمده بود. دولت ایران مرا به سمت نماینده خود در آن جلسه تعیین کرد که با عدهای دیگر تقریبا هفت هشت نفر به آنجا برویم. ولی من قبول نکردم و مخصوصا به واسطه وضع نامطلوبی که در جریان امور دولت در ایران بود به عنوان کسالت مزاج عذر خواستم. از این حیث در
1) برای مطالعه نطق دکتر مصدق و طرح پیشنهادی بنگرید به: کتاب سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم، حسین کی استوان، ج 1، صص 199 - 189.
تهران قدری ناراضی شدند. همان هیئت را تحت ریاست منصورالسلطنه (مصطفی عدل) به سانفرانسیسکو فرستادند. با این اساس، سازمان ملل طرحریزی و تأسیس شد.»(1)
روز 28 فروردین 1324 مرتضی قلی خان بیات نخست وزیر در اطراف چهار ماه زمامداری خود نطق مفصلی ایراد نمود. آنگاه تقاضای رأی اعتماد کرد. از 92 نفر عده حاضر 43 رأی ممتنع، سه مخالف و 45 رأی موافق دادند و در نتیجه دولت بیات سقوط کرد.
نمایندگان مجلس شورای ملی پس از 15 روز بحران، در روز 12اردیبهشت 1324 در یک جلسه خصوصی به زمامداری ابراهیم حکیمی ابراز تمایل نمودند و ابراهیم حکیمی در روز 23 اردیبهشت برنامه کار خود را مطرح کرد و وزرای کابینه خود را به مجلس معرفی نمود.
در روز 8 خرداد ماه 1324، انوشیروان سپهبدی وزیر امور خارجه، در مجلس اعلام کرد به متفقین کتبا اعلام شده است که به مناسبت خاتمه جنگ قوای خود را از ایران خارج کنند.
برنامه دولت حکیمی در چهارده جلسه مورد بحث و مذاکره قرار گرفت و سرانجام نخست وزیر طی نطق کوتاهی تقاضای رأی اعتماد کرد. در این رأیگیری فقط 25 نفر به دولت حکیمی رأی اعتماد دادند. دو مخالف و بقیه ممتنع بودند. بدین ترتیب دولت حکیمی شکل نگرفت و در روز 13 خرداد ماه 1324 پس از 31 روز ساقط شد. روز 15 خرداد ماه 1324 فراکسیون اکثریت مجلس تمایل خود را نسبت به نخست وزیری محسن صدر (صدرالاشراف) ابراز نمود و فرمان از طرف شاه صادر شد.
1) زندگی طوفانی، ص 271-270.
پس از ابراز تمایل اکثریت به صدر، بدون حضور اقلیت و تشکیل کابینه، دکتر محمد مصدق که جزء منفردین مخالف بود، به تشکیل فراکسیون اقلیت پرداخت و چهل نفر عضویت اقلیت را به رهبری مصدق قبول نمودند. محسن صدر روز 29 خرداد 1324 به اتفاق وزیران در جلسه علنی شرکت کردند ولی اقلیت دست به آبستراکسیون زد و مجلس را از اکثریت انداخت. سرانجام پس از چهل روز جلسه علنی مجلس در اثر توافق اکثریت و اقلیت در روز 26 تیر ماه 1324 منعقد گردید و نخستوزیر موفق شد اعضای کابینه خود را به مجلس معرفی کند و برنامه دولت را به اطلاع نمایندگان برساند.از وقایع مهم دوران نخست وزیری صدر، تشکیل کنفرانس پتسدام با شرکت ترومن، استالین و چرچیل در تاریخ 26 تیر ماه 1324 بود. در روز 13 مرداد ماه در کنفرانس پتسدام تصمیم گرفته شد هر چه زودتر ایران از قوای متفقین تخلیه شود.
یکی دیگر از وقایع مهم دوران نخست وزیری صدر، آغاز غائله آذربایجان بود. سید جعفر پیشهوری نماینده دوم مردم تبریز و مدیر روزنامه آژیر، پس از رد اعتبارنامهاش در مجلس و توقیف روزنامهاش، روز 3 شهریور 1324 وارد تبریز شد و روز 12 شهریور ماه بیانیهای صادر کرد. در این بیانیه خودمختاری آذربایجان و رسمیت زبان ترکی را جزو مرام خود قرار داد. روز 23 شهریور تشکیل فرقه دمکرات اعلام گردید و هیئت مؤسس، پیشه وری را به عنوان صدر فرقه و شبستری را به معاونت او برگزید.
مخالفت اقلیت مجلس به سرکردگی مصدق با دولت صدر موجب شد که بالاخره صدر عصر روز 29 مهر ماه 1324 استعفای خود و وزیران کابینه را تسلیم شاه نماید. روز 2 آبان ماه 1324 نمایندگان مجلس در یک
نشست خصوصی مجددا به نخست وزیری ابراهیم حکیمی ابراز تمایل کردند و شاه فرمان نخستوزیری او را صادر کرد و روز 15 آبان مجلس با اکثریت قریب به اتفاق آرا به دولت حکیمی رأی اعتماد داد. تنها فراکسیون حزب توده رأی نداد.
روز 26 آبان ماه 1324 وزارت امور خارجه طی یادداشتی که به سفارت کبرای شوروی فرستاد، متذکر شد: دخالت نیروهای ارتش شوروی موجب گردیده است در استانهای شمالی و کردستان وقایعی به وجود آید که موجبات ناامنی و اختلال در امور شود. در این نامه درخواست شد به مقامات نظامی شوروی دستور دهند که با آزادی عمل ارتش و قوای تأمینه ایران در استانهای شمال موافقت نمایند.
روز 5 آذر 1324 سفارت شوروی طی یادداشتی دخالت نیروهای نظامی خود در شئون آذربایجان و کردستان را تکذیب کرد.
در روز 21 آذر ماه 1324 نیروهای فرقه دمکرات شهر تبریز را محاصره کرد و سه ساعت قبل از ظهر مجلس ملی آذربایجان افتتاح و شبستری به ریاست مجلس انتخاب گردید و پیشه وری وزرای کابینه خود را به مجلس ملی آذربایجان معرفی کرد. در همین روز از طرف قاضی محمد رئیس حزب کومله کردستان هیئتی برای تبریک به تبریز اعزام شد.
روز 22 آذرماه 1324 دولت ایران طی دو یادداشت که برای سفارتخانههای شوروی و انگلیس فرستاد عدم امنیت در کشور و عوارض آن مخصوصا حوادث آذربایجان و کردستان را مولود توقف نیروهای متفقین در ایران دانست و تأکید کرد هر چه زودتر ایران را تخلیه کنند.
در ایامی که دولت حکیمی در کلاف سردرگم راه نجات آذربایجان گرفتار شده بود، کنفرانس مسکو تشکیل شد. تمام توجه دولت ایران
معطوف به تصمیم این کنفرانس بود. این کنفرانس ده روز به طول انجامید، ولی تصمیمی راجع به ایران اتخاذ نگردید و حل موضوع ایران به مجمع عمومی ملل متفق محول گردید.
مهدی فرخ در مورد وقایع این ایام مینویسد که حکیمالملک در اندیشه کنار آمدن با پیشه وری با ملایمت و از طریق مذاکرات، سهامالسلطان بیات را به عنوان استاندار آذربایجان با اختیارات کامل به تبریز گسیل داشت تا مسئله را با پیشهوری از طرف مجلس شورای ملی حل و فصل کند، ولی مذاکرات شکست خورد. دولت حکیمی وقتی که وضع را چنین دید به توصیه سفارتخانههای انگلیس و امریکا، مسئله آذربایجان را به عنوان نخستین شکایت در اولین جلسه سازمان ملل متحد که در لندن تشکیل میشد، در برابر چشم جهانیان قرار داد و متعاقب آن دولت هیئتی مرکب از باقر کاظمی، منصورالسلطنه عدل، نصراللّه انتظام را به مشورت جلال عبده و عباسعلی خلعتبری به لندن فرستاد. ولی انگلیسیها که در مسکو با مولوتف وزیر امور خارجه شوروی به توافق رسیده بودند، دیگر لزومی به طرح شکایت ایران در یک مجمع بینالمللی نمیدیدند. به همین جهت سفیر انگلیس از حکیمی نخست وزیر خواست تا تلگرافی به تقیزاده دستور دهد تا شکایت ایران را پس بگیرد.
تقیزاده در خاطرات خود به این موضوع اشاره کرده و مینویسد:
«قبل از افتتاح این جلسه در نظر گرفته شده بود مسائلی که در جلسات سازمان ملل متحد مطرح میشود، قبلاً در دستور جلسات آن گذاشته شود. هر یک از دول عضو میتوانست قبل از اول ژانویه یعنی تا انتهای روز 31 دسامبر مسائلی را که میخواهد، طرح بکند تا در دستور جلسه وارد شود. دولت
انگلیس با این کار [طرح شکایت ایران ]موافق نبود. سعی زیاد کرد که مانع از تقدیم این شکایت در موقع خود بشود. عنوان شکایت را بر حسب دستور رئیس الوزرای ایران که مرحوم حکیم الملک بود، من تهیه کرده بودم و میخواستم در موقع خود به دفتر سازمان ملل متحد بفرستم. انگلیسیها خیلی به دست و پا افتادند که این کار به عمل نیاید. عنوانشان این بود که این سازمان حکم بچه نوزاد دارد و حالا که برای دفعه اول تشکیل میشود خوب نیست یک موضوع به این سنگینی و تندی که مبارزه با دولت روسیه باشد در آنجا طرح شود. به قول خودشان، این کار ممکن است کمر سازمان ملل را بشکند. وزیر امور خارجه انگلیس به من شخصا اصرار زیاد کرد که من شکایت را ندهم ولی من قبول نکردم. گفتم چون دولت ایران حکم داده من تغییری در آن کار نمیدهم و چون تا نصف شب، یعنی ساعت دوازده روز 31 دسامبر آخرین موقعی بود که ممکن بود چیزی در دستور سازمان ثبت بشود. انگلیسها در آن یکی دو روز آخر دسامبر تقلای زیادی کردند که ما شکایت نامه را ندهیم و چون من با حرف آنها در تصمیم خودمان تغییر ندادم [آنها] با عجله زیاد در تهران اقدام کردند که از دولت ناسخ حکم را بگیرند. همان روز آخر دسامبر ناسخ حکم از دولت رسید که گفتند [شکایت را] طرح نکنید.
من شخصا از این امر ناراضی و متأثر شدم. ولی بعد از افتتاح جلسات، خود انگلیسیها و امریکاییها متوجه شدند که فرصت این کار فوت میشود و بی خود نباید مانع شکایت ما بشوند. این بود که با وجود فوت موقع از درج شکایت ما در دستور سازمان، ما مصمم شدیم شکایت را به سازمان بدهیم. عنوان شکایت ما هم همان مانع شدن عزیمت قوای نظامی ایران به آذربایجان بود. پس
عازم شدیم که شکایت را بدهیم. ولی قدری تردید بر این بود که آیا شکایت ایران را به مجمع عمومی سازمان بدهیم یا به شورای امنیت. چون آن وقت هنوز ترتیب عمل معین نشده بود و ما در این تردید باقی بودیم.(1)»
بنا به نوشته ناصر نجمی، درخواست سفیر انگلیس از حکیمی نخست وزیر، مبنی بر باز پسگیری شکایت ایران موجب شد که دکتر مصدق روز 20 دی ماه، نامهای به حکیمی بنویسد که پس از نقل خبر رادیو لندن انتشار یافت. نامه چنین بود: اینجانب نتوانستم درک کنم که آقای تقیزاده از چه نظر موضوع ایران را جزء فهرست کارهای جلسه سازمان ننمودهاند، زیرا اگر دولت نتواند قضیه آذربایجان را به طور مستقیم حل کند،تنها امیدی که برای ماست، همان طرح در سازمان ملل متفق است. لذا درخواستم از جنابعالی این است که فورا به آقای تقیزاده تلگراف فرمایید، دری که بستهاند باز کنند و از خر شیطان پایین آیند.
حکیمی به دستور دربار و زیر فشار اقلیت مجلس و نامه دکتر مصدق، دیگر بار از تقیزاده خواست که شکایت ایران را در دستور مجمع قرار دهد. دولت حکیمی تحت شرایط مذکور و فشار افکار عمومی ایران در روز 25 دی ماه 1324، بالاخره اعلام کرد که به تقیزاده دستور طرح موضوع ایران را در سازمان ملل متحد داده است. روز 29 دی ماه 1324 (12 ژانویه 1946). نماینده ایران طی نامهای که به «سرگلادومن» متصدی امور دبیر کل سازمان ملل تسلیم کرد، تقاضا نمود که به موجب اصل 35 منشور ملل شورای امنیت به قضیه ایران رسیدگی شود.(2)
تقیزاده در خاطرات خود مینویسد:
«در تهران بواسطه تحریکات شدید روسها و حزب توده و مخالفت با حکیم الملک، او مجبور به استعفا گردید. در نظر داشتند قوامالسلطنه را که خیلی با روسها نزدیک شده بود سر کار بیاورند. حکیم الملک چندی مقاومت کرد و انتظار داشت که ما شکایت را به سازمان ملل داده باشیم تا پس از آن استعفا دهد. جای تشکر است، در حالی که ما در تقدیم شکایت به مجمع سازمان یا شورای امنیت در حال تردید بودیم، او مقاومت کرد و استعفا نداد. وقتی که ما شکایت را دادیم آن وقت استعفا داد.» (1)
ابراهیم حکیمی در روز 30 دی ماه 1324 از مقام نخست وزیری استعفا کرد و مجلس روز 6 بهمن 1324 در یک جلسه خصوصی به احمد قوام (قوامالسلطنه) رأی تمایل داد و شاه در روز 7 بهمن ماه فرمان نخست وزیری او را صادر کرد. احمد قوام در همان روز با سیدحسن تقیزاده رئیس هیئت نمایندگی ایران در شورای امنیت تماس گرفت و به وی دستور داد ضمن نطقی از مشکلاتی که دولت و ملت ایران به واسطه حضور نیروهای بیگانه با آن مواجه شدهاند، سخن رانَد و توجه نمایندگان را به اوضاع داخلی ایران جلب کند.
سید حسن تقیزاده رئیس هیئت نمایندگی ایران در شورای امنیت در روز 8 بهمن ماه 1324 نطق مفصلی ایراد نمود و طی آن از مشکلاتی که دولت و ملت ایران به واسطه وجود نیروهای بیگانه با آن مواجه شدهاند سخن راند. ویشینیسکی رئیس هیئت نمایندگان شوروی به وی پاسخ داد و شورای امنیت توصیه کرد ایران و شوروی مستقیما با یکدیگر برای حل
1) زندگی طوفانی، ص 272.
اختلافات مذاکره کنند.
تقیزاده در خاطرات خود در این خصوص مینویسد:
«در باب طریقه تقدیم شکایت با اشخاص مختلفی مشورت کردیم. از آن جمله با دبیر کل سازمان که شخصی انگلیسی بود، من شخصا مشورت کردم و آقای نصراللّه انتظام را پیش رئیس مجمع که «اسپاک» وزیر امور خارجه بلژیک بود، فرستادم که با او مشورت بکند. دبیر کل سازمان که خیلی مرد دانا و باهوشی بود صلاح اندیشی کرد که شکایت را به شورای امنیت بدهیم. ولی آقای اسپاک رئیس مجمع صلاح میدید که شکایت را به مجمع عمومی بدهیم.در این بین من خودم وزیر امور خارجه امریکا و فرانسه را دیدم و با آنها مشورت کردم. عاقبت به هر حال مصمم شدیم شکایت را به شورای امنیت تقدیم بکنیم.
مخصوصا به آن جهت که شورای امنیت قوه اجرائیه داشت و مجمع نداشت. شکایت را تقدیم کردم و خود من در مجمع عمومی نطق مفصلی راجع به تجاوزات روسها و اصل موضوع شکایت خودمان کردم که بسیار مایه توجه گردید.
شورای امنیت برای رسیدگی به شکایت ما تشکیل جلسه داد. در آنجا هیئت نمایندگی روس که به ریاست ویشینیسکی آمده بودند با ما به مباحثه و مواجهه درآمدند. ویشینیسکی در ورود به لندن فورا یک بیانیه نشر کرد و به تندی شکایت ایران و مدعیات ما را رد کرد و بی اساس خواند. من فورا جوابی به بیانیه او دادم که در همه جراید نشر شد. بیانات من هم تا حدی شاید تند بود، به طوری که انگلیسیها اندکی ناراحت شدند.
وقتی جلسه شورای امنیت تشکیل شد و شکایت ما در آنجا طرح شد، من نطق مفصلی با دلایل و براهین برای اثبات مدعای
خودمان در آنجا کردم. ویشینیسکی هم نطق مفصلی در رد آن کرد. در این بین از تهران تلگرافی از قوام السلطنه که رئیس الوزراء شده بود رسید که تقاضای خودداری از طرح شکایت و مجادله شدید میکرد. آن تلگراف روزی به دست من رسید که بعد از ظهر آن روز بایستی در شورای امنیت به مباحثه و مجادله برویم. چون همه دستور کار معین شده بود من از نصف راه برنگشتم و به جنگ رفتم. ولی به این صدد برآمدیم که اگر پیشنهاد مذاکره مستقیم بین ایران و روس به میان بیاید از قبول آن خودداری نکنیم.(1)»
«در ضمن این مباحث عاقبت، خود ویشینیسکی صحبت از مذاکره مستقیم بین دو دولت ایران و روس کرد و گفت که رئیس دولت جدید حکومت ایران با این کار موافق است. لذا ما هم مقاومتی برای رد این مذاکره نکردیم. در تمام این مباحثات نماینده امریکا استیونس و وزیر امور خارجه انگلیس «بوین» حاضر بودند و از ما تقویت کامل میکردند. آنها به طرف ما صحبت میکردند. پس عاقبت بنا شد این کار مسکوت بماند و مذاکره مستقیم بین دولت ایران و روس به عمل آید. ولی نتیجه را دوباره به شورای امنیت بیاورند. در واقع بنا شد موضوع شکایت در دستور بماند(2).»
روز 29 بهمن 1324 هیئتی تحت ریاست احمد قوام نخستوزیر برای مذاکره درخصوص تخلیه ایران به شوروی رفتند. هیئت ایرانی در روز 30 بهمن ماه وارد مسکو شد و در فرودگاه مورد استقبال مولوتوف وزیر امور خارجه و عده زیادی از مقامات شوروی قرار گرفت. روز 11
اسفند ماه در حالی که بیش از ده روز از اقامت قوام در مسکو میگذشت، رادیو مسکو اعلام کرد شوروی قوای خود را از یک قسمت از خاک ایران که تا اندازهای آرام به نظر میرسد خارج خواهد کرد. این نواحی عبارتند: از مشهد، شاهرود، سمنان. ولی قوای شوروی در سایر نقاط باقی خواهد ماند تا اوضاع روشن شود. قوام که تا آن روز از توقف بلند مدت خود سودی نبرده بود و با وجود تجلیلهای فراوان، مقامات شوروی حاضر به مذاکره درباره مسائل اصلی نشده بودند، سخت ناامید شد. قوام و هیئت وی بدون اخذ نتیجه عازم ایران بودند که مولوتف وزیر خارجه از قوام خواست یک روز بازگشت خود را به تهران به تعویق اندازد، زیرا بایستی در میهمانی استالین نخستوزیر شوروی شرکت کند. قوام و هیئت همراه به منظور شرکت در ضیافت مذکور سفر خود را به تعویق انداختند و در این ضیافت شرکت کردند.در این ضیافت استالین صریحا به قوام اظهار نمود برای حل موضوع ایران سفیرکبیری تعیین شده است که اختیارات کامل دارد و قریبا به ایران خواهد آمد و قرارداد لازم مرضی الطرفین را با شما منعقد خواهد نمود. قوام در مسکو اعلامیه مشترکی با شوروی انتشار داد و به سوی ایران حرکت نمود. او و هیئت همراهش روز نوزدهم اسفند ماه 1324 وارد تهران شدند. فردای آن روز قوام در مجلس حضور یافت و در کمال بی اعتنایی گزارش مختصری به مجلس داد؛ زیرا عمر مجلس چهاردهم در همان روز، یعنی 21 اسفند 1324 به پایان میرسید.روز 26 اسفند 1324 دولت ایران شکایتی علیه دولت شوروی مبنی بر عدم تخلیه ایران در موعد مقرر و نقض قرارداد سه جانبه و دخالت در امور ایران تسلیم شورای امنیت کرد. روز اول فروردین ماه 1325 ترومن رئیس جمهور امریکا اولتیماتوم معروف خود را برای دولت
شوروی فرستاد و تهدید کرد که اگر شوروی ایران را تخلیه نکند، امریکا نیز نیروهای خود را وارد ایران خواهد کرد. شکایت مجدد ایران در شورای امنیت در تاریخ 6 فروردین مطرح شد و گرومیکو نماینده شوروی مانند گذشته تقاضا نمود موضوع اختلاف ایران و شوروی در خارج از شورای امنیت حل شود، ولی نمایندگان امریکا و انگلیس معتقد بودند تخلیه ایران از قوای شوروی باید در شورای امنیت مطرح شود. شورای امنیت موضوع را به رأی نمایندگان واگذار نمود. در نتیجه با نُه رأی موافق و دو رأی مخالف موضوع ایران در دستور شورای امنیت باقی ماند و حسین علاء نماینده ایران طی نطقی متذکر شد که دولت شوروی از ایران توقعاتی دارد که با حاکمیت و استقلال ایران مغایر است.
اگر چه احمد قوام (قوام السلطنه) از بدو حضورش در کابینههای عصر مشروطیت، به عنوان سیاستمداری متمایل به امریکا شهرت یافته بود و در زمره سیاستمدارانی بود که میکوشید برای تقلیل فشار روس و انگلیس، نیروی سومی را در مقابل این دو قدرت استعمارگر قرار دهد و موضعگیریهای او، از جمله حمایت او و همفکرانش از مورگان شوستر امریکایی و اختیارات او، به ویژه در دورانی که به عنوان وزیر داخله (وزیر کشور) در کابینه نجفقلی خان صمصام السلطنه بختیاری که دوره اوج یکه تازیهای شوستر در مقابل فئودالهای وابسته به روس و انگلیس بود و در نهایت منجر به اولتیماتوم روسیه به ایران و انحلال دوره دوم مجلس شورای ملی شد و همچنین به تصویب رساندن لایحه واگذاری امتیاز استخراج نفت شمال ایران به کمپانی امریکایی «استاندارد اویل» در جلسه مخفی و علنی مجلس، در دومین کابینه خود و تقدیم لایحه استخدام مستشاران خارجی و تصویب آن در جلسه پنجشنبه چهارم مهر
ماه 1301 شمسی و استخدام دکتر میلسپو - که لیاقت و صداقت او توسط دولت امریکا و مورگان شوستر تصدیق و تضمین شده بود - جهت اصلاح امور مالی کشور، از جمله عواملی بود که قوام السلطنه را به عنوان سیاستمداری طرفدار امریکا میدانستند، در بازگشت از شوروی سیاست زیرکانه و دیپلماسی ماهرانهای در پیش گرفت و آن جانبداری و حمایت ظاهری از سیاست شوروی در ایران بود. لذا دستور داد کلیه کسانی که در گذشته با سیاست شوروی در ایران مخالفت نموده بودند و اساسا جزء مخالفین شوروی بوده و هستند توقیف شوند. پس از ورود سادچیکف به ایران، قوام السلطنه مذاکرات فشردهای با وی انجام داد. مذاکرات قوام و سادچیکف همه روزه حتی روزهای تعطیل صبح و بعد از ظهر و بعضی از مواقع تا نیمههای شب ادامه داشت. پس از دو هفته مذاکرات پایان پذیرفت و روز پانزدهم فروردین 1325 اعلامیه مشترک قوام - سادچیکف انتشار یافت. در این اعلامیه آمده بود:
«1- ارتش شوروی ظرف یک ماه و نیم تمام خاک ایران را تخلیه خواهد نمود. 2- قرارداد ایجاد شرکت نفت ایران و شوروی تا انقضای مدت هفت ماه برای تصویب مجلس پانزدهم پیشنهاد شود. 3- راجع به آذربایجان چون امر داخلی ایران است، باید ترتیب مسالمتآمیزی اتخاذ گردد.(1)»
قسمت اول مقاوله نامه قوام - سادچیکف در موعد مقرر انجام شد؛ یعنی نیروهای شوروی ظرف یک ماه و نیم تمام خاک ایران را تخلیه نمودند. روز 4 خرداد 1325 سفیر کبیر شوروی، رسما اعلام کرد تخلیه ایران از نیروهای شوروی انجام گرفت. روز 21 خرداد یک هیئت سیاسی
1) عاقلی، نخست وزیران ایران، ص 614.
به ریاست مظفر فیروز و یک هیئت نظامی به ریاست سرتیپ عبداللّه هدایت از طرف نخست وزیر به تبریز عزیمت نمودند تا مذاکرات لازم با دولت خود مختار آذربایجان را انجام دهند. روز 23 خرداد بین هیئت نمایندگی ایران و سران فرقه دمکرات موافقت نامهای امضا و مبادله شد و روز 25 خرداد دکتر سلاماللّه جاوید وزیر داخله دولت خود مختار آذربایجان از طرف دولت قوام به استانداری آذربایجان منصوب شد.
با توجه به اختتام دوره چهاردهم و لزوم برگزاری انتخابات، در تاریخ دوم اردیبهشت 1325 شورای عالی انتخابات تشکیل شد تا در موقع انتخابات ناظر جریان برای صحت عمل باشد. احمد قوام به منظور محقق ساختن اهداف و برنامههای مورد نظر و کسب اکثریت در مجلس پانزدهم و جلوگیری از مسائلی که دولتها در دوره چهاردهم با آن مواجه بودند، مبادرت به تشکیل یک حزب دولتی نمود تا بتواند از همه امکانات موجود به منظور تحقق این هدف بهرهمند گردد. لذا روز 9 تیر ماه 1325 طی پیامی تشکیل حزب دموکرات ایران را به اطلاع ملت ایران رسانید. روز 29 تیر هیئت مؤسس حزب دمکرات ایران، احمد قوام را به سمت رهبر کل حزب برگزید. اعضای کمیته مرکزی به این شرح معرفی شدند: سردار فاخر حکمت، مظفر فیروز، محمد ولی میرزا فرمانفرمائیان، موسوی زاده، سید هاشم وکیل، ابوالحسن حائریزاده، ابوالحسن عمیدی نوری، محمود محمود، زین العابدین فروزش، ابوالحسن صادقی و حسن ارسنجانی.
عصر روز 10 مرداد 1325، احمد قوام نخست وزیر کابینه ائتلافی خود را با شرکت وزیران حزب توده، حزب دمکرات ایران و حزب ایران به این شرح به شاه معرفی کرد: احمد قوام نخست وزیر، وزیر امور
خارجه و وزیر کشور، سپهبد امیر احمدی وزیر جنگ، عبدالحسین هژیر وزیر دارایی، اللهیار صالح وزیر دادگستری از حزب ایران، سرلشگر فیروز وزیر راه، انوشیروان سپهبدی وزیر مشاور، دکتر منوچهر اقبال وزیر پست و تلگراف، مظفر فیروز وزیر کار و تبلیغات، شمس الدین امیر علائی وزیر کشاورزی، دکتر مرتضی یزدی وزیر بهداری از حزب توده، ایرج اسکندری وزیر پیشه و هنر و بازرگانی از حزب توده، دکتر فریدون کشاورز وزیر فرهنگ از حزب توده.
روز 14 مهر ماه 1325 فرمان انتخابات دوره پانزدهم مجلس شورای ملی صادر شد. اما اوضاع حاکم بر آذربایجان و کردستان، تحرکات عشایر، در فارس و بختیاریها در منطقه بختیاری و اصفهان و پیرامون آن، طبعا اجازه برگزاری انتخابات را آن گونه که قوام و حزب دولتی دمکرات ایران درصدد برگزاری آن بود، نمیداد. قیام عشایر فارس که به زعم گروهی از جمله ترفندهای سیاسی قوام السلطنه برای منکوب کردن غائله پیشه وری در تبریز بود و بی اعتنایی قوام و کابینه وی به درخواست وزرای تودهای کابینه مبنی بر سرکوب نهضت جنوب، زمینهساز استعفای وزرای تودهای کابینه شد. (1)و درنتیجه کابینه قوام در روز 25 مهر ماه 1325 ساقط شد و قوام در همان روز، یعنی فردای روزی که محمد ناصر قشقایی طی تلگرافی پایان تحرکات ایل قشقایی را اعلام کرد (24 مهر ماه) مجددا مأمور تشکیل کابینه شد. کابینهای که دیگر در آن از وزرای تودهای خبری نبود. احمد قوام روز 27 مهر ماه 1325 وزرای تازه خود را معرفی کرد و عملاً از موضعی دیگر به مقابله با غائله آذربایجان پرداخت. قوام که از مذاکره با سران فرقه دمکرات آذربایجان نتیجهای نگرفته بود،
1) نجمی، از سید ضیاء تا بازرگان، ص 827 - 809.
در اول آذرماه اعلامیهای صادر کرد و در آن از تصمیم دولت، درباره اعزام نیرو به آذربایجان سخن گفت. روز هیجدهم آذرماه 1325 جلسه در حضور شاه، وزیر جنگ و رئیس ستاد ارتش و چند تن از امرا تشکیل یافت تا نحوه حرکت قوا به آذربایجان تعیین شود و بالاخره روز 21 آذرماه 1325 نیروی نظامی وارد تبریز شد و غائله آذربایجان خاتمه یافت.
احمد قوام پس از ختم غائله آذربایجان و حل موضوع فارس و تعیین تکلیف حزب توده، در صدد انجام انتخابات دوره پانزدهم قانونگذاری برآمد. انتخاباتی که فرمان شروع آن چندی قبل صادر شده بود. در دی ماه 1325 انجمن نظارت بر انتخابات دعوت شد و هیئت رئیسه انجمن، انتخاب شدند. روز پانزدهم دی ماه، حزب دولتی دموکرات ایران نامزدهای نمایندگی خود در تهران و بعضی از شهرها را معرفی کرد.
انتخابات مجلس پانزدهم که به کارگردانی حزب دمکرات ایران در اکثر نقاط کشور به رهبری قوام السلطنه آغاز شده بود، راه را برای ورود طرفداران احمد قوام به مجلس شورای ملی گشود. به غیر از استان آذربایجان که مخالفت شدید علی منصور استاندار وقت(1)با قوام السلطنه، مانع از تشکیل حزب دمکرات و فعالیت آن در سطح آن استان گردید.(2)
مردم آذربایجان از حزب دمکرات نفرت دارند. چه مؤسس آن پیشهوری باشد یا قوامالسلطنه.
علی منصور توانست با اعمال نفوذ در امر انتخابات شرایطی را فراهم
1) علی منصور در تاریخ 5 دی ماه 1325 به استانداری آذربایجان منصوب شد.
2) در اسفند 1325 علی منصور منصورالملک استاندار آذربایجان نمایندگان قوام السلطنه را که برای تشکیل حزب دمکرات به تبریز رفته بودند نپذیرفت و روانه تهران کرد. احمد آرامش وزیر تبلیغات و اعزاز نیکپی که جزو هیأت مزبور بودند در یک مصاحبه اعلام کردند
آورد که برخی از مخالفین احمد قوام، از جمله احمد متین دفتری کاندیدای نمایندگی از مشکین شهر و ساعد مراغهای، کاندیدای نمایندگی مردم مراغه به مجلس راه یابند. در این دوره تقیزاده نیز به عنوان نماینده مردم تبریز برگزیده شد. ظاهرا انتخابات آذربایجان که تأمین کننده آزادی آن دستاویزی برای خاموش کردن غائله آذربایجان بود،(1)رسواتر از تمام نقاط کشور برگزار شد. انتخابات آذربایجان را روزنامههای «فریاد» و «شاهین» که در تبریز منتشر میشدند، چنین توصیف کردهاند:
«... در بورس وکالت نرخ رأی تا 50 ریال بالا رفته و با عرضه کم و تقاضای زیاد که اینک حکمفرماست، ترقی بیشتری پیش بینی میشود. کسانی که سرکیسه را شل نموده و به تفاوت از 10 الی 100 هزار تومان برای ابتیاع کرسیهای بهارستان وقف نمودهاند، چگونه میتوانند صالح باشند و اتومبیلهای باری که مانند درشکههای جنازهکش برای حمل موکل به دهات و قصبات
1) در روزهای بیستم و بیست و یکم آذرماه، عدهای از سران فرقه که حاضر نبودند دست بسته تسلیم دشمن شوند، جهت کسب تکلیف به قلی اوف کنسول شوروی در تبریز مراجعه کردند. کنسول به آنها صراحتا گفت: نیروهای دولتی برای نظارت در امر انتخابات به آذربایجان میآیند و با شما کاری ندارند. شما کما فی السابق به کار خود مشغول باشید. آنها به ما قول دادهاند که با مردم آذربایجان رفتار مسالمتآمیزی خواهند داشت و چون مسوولین سیاسی شوروی در تبریز اطلاع یافتند که ممکن است عدهای دست به عملیات پارتیزانی بزنند، از این اقدام جدا جلوگیری کرده و به آنها اظهار داشتند: در آذربایجان نباید هیچ گونه برخورد نظامی پیش بیاید. چنانچه خودرا در معرض خطر ببینید میتوانید به خاک شوروی پناهنده شوید. به همین لحاظ بر خلاف تصمیم اولیه، به جای عدهای انگشت شمار، ستونهای منظمی از سربازان و فدائیان فرقه دمکرات به خاک شوروی عقب نشینی کردند. چنانکه در سال 1326 روزنامههای باکو، تعداد پناهندگان آذربایجان را نزدیک به هفتاد هزار نفر نوشتند. (گذشته چراغ راه آینده است، ص 419).
میفرستند، چطور ممکن است با رضا تلقی نمود؟(1)»
تقیزاده در مورد انتخاب شدنش از تبریز و تصمیمش مبنی بر مراجعت به ایران و شرکت در مجلس و مخالفت احمد قوام با این امر در خاطرات خود مینویسد:
«قوامالسلطنه همه کاره بود، مثل پادشاه، حکم با او بود. من از تبریز برای مجلس شورای ملی انتخاب شدم. قوامالسلطنه میخواست من به ایران نیایم، چون همه را تابع خود کرده بود. به قول خودش نمیخواست پر زورتر از خودش کسی در ایران باشد. با اینکه قانون هست که کسی بیش از پنج سال در خارجه نماند و سر پنج سال او را میخواستند و از این دوره من پنج سال گذشت، شش سال هم شد وقتی انتخاب شدم که بیایم. قوام السلطنه در هیئت وزرا طرح کرده بود که آن قانون را لغو میکنیم که تا ده سال هم بماند. ولی من گفتم به هر حال عازم شدهام بیایم. تبریزیها با شور و شوق مرا انتخاب کردند. چند نفر کار میکردند و سعی میکردند که انتخاب بشوم. بعضیها گفتند: میآید یا نه؟ یکی گفته بود اگر نیاید من خودم را میکشم.»(2)
به هر حال انتخابات مجلس پانزدهم به عنوان یکی از مفتضحترین انتخابات ادوار مشروطیت، توأم با فساد، رشوه، پیشکشی، جواز فروشی و زد و بندهای نامشروع به پایان رسید و در 25 تیر ماه 1326 با نطق افتتاحیه شاه کار خود را در حالی آغاز کرد که پیچیدگی مواضع قوام، همه جناحهای سیاسی را به تکاپو واداشته بود. در این مقطع حساس، پیش
بینی موضع قوام در مقابل شوروی در مورد واگذاری امتیاز نفت شمال، با
توجه به عملکرد زمامداران شوروی در امر خروج ارتش سرخ و قطع حمایت از پیشه وری که علی الظاهر مبتنی بر تلاشهای قوام و قول مساعد وی در جهت اعمال نظر مثبت در تصویب لایحه واگذاری امتیاز استخراج نفت شمال بود بسیار دشوار مینمود. تلاش او در فرستادن طرفداران خود به مجلس با تأسیس حزب دمکرات ایران و دخالت در امر انتخابات، موضع وی را مبهمتر نیز کرده بود. لذا موضعگیری انگلیس و سیاستمداران وابسته به انگلیس در مقابل قوام و مخالفت با دولت او به منظور عدم تحقق واگذاری امتیاز نفت شمال ایران به شوروی، امری صریح و آشکار بود. غیر قابل پیش بینی بودن موضع قوام، نه تنها انگلیس و سیاستمداران انگلوفیل را در مقابل این سیاستمدار کهنه کار قجری(1)، به
تکاپو علیه خویش واداشته بود، بلکه با وجود شهرتش به طرفداری از امریکا، امریکاییها را نیز به جرگه مخالفین خود کشانده بود. شاه و درباریان به دلیل غرور و نخوت قوام و بیاعتناییاش به شاه در زمره مخالفین وی بودند، به ویژه آنکه قوام، مظفر فیروز فرزند نصرت الدوله، یکی از دشمنان سرسخت و پر و پا قرص شاه را به عنوان معاونت سیاسی و پارلمانی خود برگزیده بود. مظفر فیروز که در واقع مهره اصلی کابینه قوام و به تعبیری عقل منفصل قوام محسوب میشد، آن چنان از شاه متنفر بود که بنا به نوشته دکتر عاقلی گفته میشود هنگامی که شاه برای دلجویی و استمالت از فرزندان مقتولین دوره رضا شاه، آنها را به دربار احضار نمود تا به ترتیبی رضایت خاطر آنها را فراهم سازد، مظفر فیروز از
1) به قول پیتر آوری: اشرافزاده زیرکی که در سال 1942 1321 شمسی نخست وزیر کمال مطلوب روسها بود، نخست وزیری که روسی را به خوبی میدانست و حرف میزد. چون قسمتی از تحصیلاتش را در روسیه تزاری گذرانده بود.
حضور در دربار و ملاقات با شاه خودداری نمود و پیغام سختی برای شاه فرستاد و رسما رضا شاه را قاتل پدر خود خواند و به واسطه ملاقات گفته بود که این بیت را به اطلاع شاه برساند:
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی
برخورد قوام با حزب توده و یورش مداوم به شورای متحده کارگران حزب توده و سایر ارگانهای آن حزب که با آتش زدن و ویران کردن مراکز حزب توده به وسیله چماقداران حزب دولتی دموکرات ایران به سرکردگی عباس شاهنده مدیر روزنامه فرمان همراه بود و نیز بی توجهی به آرای وزرای تودهای کابینه در جریان قیام عشایر فارس و تداوم حمله به دفاتر حزب توده، حتی در دوران حضور وزرای تودهای در کابینه، تودهایهای تحت فرمان شوروی را نیز - علیرغم امید سردمداران شوروی به اعطای امتیاز نفت شمال - به انفعال کشانده بود. بر همه این مخالفتها، مخالفت ملیون را باید افزود که سخت از مداخله قوام و حزب دمکرات ایران در امر انتخابات و زد و بندها و تقلبهای صورت گرفته ناراضی بودند و این نارضایتی موجب شد که گروهی از جمله: امام جمعه تهران، آیتاللّه زاده شیرازی، سید رضا فیروزآبادی، دکتر محمد مصدق، دکتر احمد متین دفتری، سید مهدی فرخ، سید محمد صادق طباطبایی و دیگران در دربار متحصن شوند. مدت تحصن این افراد بیش از سه روز به طول نینجامید و بدون نتیجه دربار را ترک نمودند.
این دسته بندیها در مقابل قوام و یارانش طبعا هم در فضای مجلس و هم در جامعه آن روز، محیط ملتهب و پرآشوبی ایجاد کرده بود و مجلس پانزدهم در چنین جوی کار خود را آغاز نمود. مجلسی که در آغاز 80 درصد کرسیهای آن متعلق به حزب دمکرات بود و فراکسیون حزب
دمکرات به عنوان فراکسیون اکثریت متجاوز از 75 نفر عضو داشت.
انتخاب تقیزاده به عنوان نماینده مجلس و رواج این باور که وی به عنوان مهرهای قوی از سوی انگلیس برای مقابله با قوام السلطنه به میدان آورده شده، زمینه را برای رواج حمله به تقیزاده و معرفی او به عنوان چهرهای وابسته به انگلیس در جراید وابسته به طرفداران قوام، تودهایها و ملیون فراهم ساخت. مخالفین تقیزاده را در این زمان میتوان به سه گروه تقسیم کرد:
جمعی از هواداران قوام و گروهی از ملیون و مخالفین سیاستهای استعماری انگلیس، همچنین هواداران حزب توده و کمونیستهای طرفدار شوروی که در دوران مماشات قوام و حضور قوای نظامی شوروی در ایران و حمایت صریح و علنی ارتش سرخ از تودهایها و همچنین سلطه پیشه وری بر آذربایجان قدرتی یافته بودند، علیه تقیزاده به عنوان عامل انگلیس و امضا کننده قرارداد 1933 مبنی بر تمدید مدت قرارداد دارسی در سمت وزیر دارایی در زمان سلطنت رضاخان، متفق شده بودند. شرکت ملیون و گروهی از مردم و مخالفین سیاستهای استعماری انگلیس در تظاهراتی که علیه تقیزاده ترتیب داده میشد،(1)
1) در گزارش مورخه 1 مرداد 1326 به منابع امنیتی آمده است: همان طور که مخالفین دولت و طرفداران تقیزاده قصد دارند هنگام ورود مشارالیه از او استقبال شایانی کرده و تظاهراتی به نفع نامبرده به عمل آورند، عده زیادی از جوانان و افراد دست چپ و اشخاص متفرقه نیز تصمیم گرفتهاند دو روز قبل از رسیدن مشارالیه به تهران نمایشات و بیانیههای متعددی علیه او داده و مشارالیه را به ملت معرفی کرده و نشان بدهند که (تقیزاده) جاسوس و کارچاق کن انگلیسها میباشد. (مرکز بررسی اسناد تاریخی، تقیزاده به روایت اسناد ساواک، ص 2).
بیانگر آن بود که اگر چه وی به علت عدم توانایی در جلوگیری از نشر مقالاتی بر ضد رضاخان در برخی جراید پاریس در زمان سفیر کبیریاش در پاریس و نوشتن مقالهای علیه فرهنگستان که از آن بوی مخالفت با دخالت رضاخان و نظامیان در امر واژه سازی به مشام میرسید، مغضوب رضاخان واقع شده بود و تا زمان سقوط رضاخان جرأت بازگشت به ایران را نداشت، ولی هنوز ملیون و مردم او را نبخشیده و به چشم عامل انگلیس در او مینگریستند.
مخالفت طرفداران قوام، تودهایها و ملیون طبعا عرصه را بر تقیزاده تنگ کرده بود و این موضعگیریها، تقیزاده را بر آن داشت که در آمدن به ایران و حضور در مجلس عجله و شتابی از خود نشان ندهد.(1)تقیزاده خود در خاطراتش مینویسد:
«یواش یواش راه افتادم که بیایم. رفتم کمی در سوئیس استراحت کنم. در سوئیس با صفاترین جا «اینترلاکن» است. رفتم آنجا، مدتی طول کشید. از آنجا آمدم «ژنو» و یواش یواش آمدم ایران(2).»
درباره تعلل تقیزاده برای عزیمت به ایران و حضورش در مجلس، عللی را میتوان برشمرد. یکی از عمدهترین دلایل آن، مسئله تصویب اعتبار نامهاش در مجلس بود. بدیهی است در مجلسی که در آغاز، هشتاد
1) در گزارش مورخه 22 مرداد ماه 1326 آمده است: روز بیستم ماه جاری در یک مجلس خصوصی اظهار میشد که تقیزاده تلگرافا به دوستان خود در تهران اطلاع داده است که به سوئیس عزیمت خواهد نمود و فعلاً خیال حرکت به تهران را ندارد. بعضی از محافل عدم حضور تقیزادهرا در مجلس طبق نقشه مخصوصی میدانند و عقیده دارند عملیاتی در پس پرده در شرف انجام است و در این موقع صلاح نیست مشارالیه در تهران باشد. خبر بالا روز بیستم در محافل و مجالس شهر منتشر و درباره آن عقاید مختلفی ابراز میگردد. (مرکز بررسی اسناد تاریخی، همان، ص 4).
2) زندگی طوفانی، ص 282.
درصد کرسیهایش متعلق به حزب دولتی قوام بود و مخالفین حملات صریح و سنگین به او میکردند، امیدی به تصویب اعتبارنامهاش نداشته باشد. لذا طبیعی بود که با به تعویق انداختن آمدنش به تهران درصدد روشن شدن وضع اعتبار نامه خود باشد. تا اینکه اعتبار نامه او در روز 8 مرداد ماه 1326، در جلسه علنی مجلس شورای ملی مطرح شد و عباس اسکندری، یکی از نمایندگان وابسته به حزب دمکرات و طرفدار قوام السلطنه مسئولیت مخالفت با اعتبار نامه تقیزاده را به عهده گرفت. (کما اینکه به پیشنهاد قوام مسئولیت مخالفت با عضویت رزمآرا در کابینه قوام را که به اصرار شاه وارد کابینه قوام شده بود نیز به عهده گرفت). عباس اسکندری هنگام طرح اعتبارنامه سید حسن تقیزاده نماینده تبریز، به تفصیل درباره عدم صلاحیت سیاسی وی سخن گفت. اسکندری در نطق خود درباره مجلس اول و دوم و نقش تقیزاده در قتل سید عبداللّه بهبهانی و تحصن وی در سفارت انگلیس (بعد از به توپ بستن مجلس به دستور محمد علی شاه) و ارتباط وی با خارجیها و تمدید قرارداد نفت دارسی در سال 1933 بحث نمود و تقیزاده را صالح برای نمایندگی مجلس ندانست. در دفاع از صلاحیت تقیزاده، امیر تیمور کلالی و عباس مسعودی به تفصیل به بحث پرداختند و اتهامات وی را رد کردند. سرانجام با فرمول پیشنهادی دکتر شفق مبنی بر صلاحیت شخصی و جریان انتخابات آقای تقیزاده رأی گرفته شد و اعتبارنامه وی به تصویب رسید.
تصویب اعتبارنامه تقیزاده، در واقع یکی از عمدهترین دل نگرانیهای وی را برطرف کرد. اما تعلل وی در عزیمت به ایران دلیل دیگری نیز داشت و آن هم مسئله نفت شمال و روشن نبودن موضع قوام بود. در این
خصوص میتوان گفت آنچه موجب شده بود که تقیزاده با وقت گذرانی در اروپا، از حضور در ایران و مجلس خودداری ورزد، این مهم بود که هنوز موضع قوام و مجلس در قبال اعطای امتیاز استخراج نفت شمال روشن نبود.(1)مجلسی که در بدو امر چنین مینمود که اکثریت نمایندگان آن مطیع قوام هستند و حضور تقیزاده در چنین مجلسی در زمان تقدیم لایحه نفت شمال، او را در محذور سیاسی و اخلاقی شدیدی قرار میدهد.
در چنین مجلسی اگر به فرمان قوام، مقرر میگردید که اعضای فراکسیون حزب دمکرات (فراکسیون اکثریت) به لایحه اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی رأی مثبت دهند، طبعا او به عنوان چهره شاخص اقلیت و به عنوان شخصیتی آشنا با مسائل نفتی، اجبارا میبایست در مخالفت با این لایحه سخن گوید و سکوت او در این مورد مغایر با شئون سیاسی و موقعیت اجتماعیاش بود و سخن گفتن وی در مخالفت با اعطای امتیاز به شوروی به عنوان کسی که به عنوان امضا کننده قرار داد سال 1933 داغ اتهام خیانت به مردم ایران و وابستگی به انگلیس بر پیشانی داشت، امر مضحکی به نظر میرسید و علاوه بر اینکه این مخالفت، نمیتوانست مؤثر افتد، بهانه مناسبی بود برای جراید مخالف جهت پرده دریها و حملات بیشتر به او، لذا تقیزاده با این تعلل در پی آن بود که ابرهای تیره شک و تردید نسبت به موضع قوام و مجلس هر چه بیشتر کنار رود که این
1) در گزارش مورخه 1/7/1326 آمده است: محترما معروض میدارد. به طوری که در محافل سیاسی مذاکره است، آقای «تقیزاده» چون وضعیت نفت تاکنون روشن نشده و چنانچه تصمیمی در این مورد گرفته شود خوب یا بد در صورتی که ایشان در ایران باشند وجود ایشان را مؤثردر این مورد خواهند دانست. تصمیم گرفتهاند تا روشن نشدن وضعیت نفت از عزیمت به ایران خودداری کنند. مرکز بررسی اسناد تاریخی، همان، ص 5.
ابهام در مورد مجلس، با موضعگیری نمایندگان در مقابل قوام رفته رفته کمتر میشد.
بروز اختلاف در فراکسیون اکثریت و اعلام انصراف تعدادی از نمایندگان از عضویت در فراکسیون حزب دمکرات، از جمله انصراف حسین مکی، دکتر مظفر بقایی کرمانی، غلامحسین رحیمیان در تاریخ 1 شهریور 1326 و اعلام جرم عبدالقدیر آزاد علیه احمد قوام به عنوان نقض قوانین در روز 15 شهریور و در واقع پشت کردن گروهی از نمایندگان که با حمایت حزب دمکرات وارد مجلس شده بودند به قوام، پیش از معرفی کابینه به مجلس، که زمینه ساز بروز اختلاف و تشتت و در نتیجه تضعیف فراکسیون اکثریت شد، در واقع حاصل همکاری و همگامی انگلیس و ایادیش، امریکا و هوادارانش و دربار و وابستگانش علیه قوام و تمهید مقدمات رد لایحه اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی در مجلس شورای ملی بود.
لذا پیش از طرح مسئله نفت در مجلس، فضای مجلس چنین مینمود که حتی اگر قوام هم بخواهد، نمایندگان به لایحه اعطای امتیاز نفت شمال رأی نمیدهند و این لایحه به تصویب نخواهد رسید. هر چند امتناع قوام در مقابل اصرار «سادچیکف» سفیر کبیر شوروی در خصوص امضای قرارداد - پیش از تقدیم آن به مجلس - بدون هیچ اظهار نظری، مبین آن بود که قوام در پی اعطای این امتیاز به شوروی نیست. کما اینکه خودداری قوام از امضای قرارداد سبب شد که دولت شوروی در بیانیه شدیداللحن خود، امتناع قوام السلطنه از امضای طرح پیشنهادی را به عنوان نقض موافقت نامه ایران و شوروی و بازگشت به سیاست خصمانه سابق تلقی
نماید(1). همچنین تصویب اعتبارنامه تقیزاده در تاریخ 8 مرداد 1326 و نامزد کردن وی به وسیله هوادارانش در تاریخ 25 مرداد ماه 1326 در مقابل رضا حکمت (سردار فاخر)، کاندیدای احمد قوام و فراکسیون اکثریت و در نتیجه اخذ 36 رأی مثبت در مقابل 73 رأی رضا حکمت که به ریاست مجلس برگزیده شد، منجر به روشن شدن نسبی وضع مجلس، موقعیت قوام و لایحه نفت شمال شد. لذا تقیزاده در تاریخ 15 مهر ماه 1326، زمانی که به زعم خود معذوریتها از بین رفته بود و برای اعلام مخالفت با لایحه نفت شمال در صورت مطرح شدن در مجلس، نمایندگان بسیاری بودند که میتوانستند این بار را از دوش تقیزاده بر دارند، به ایران مراجعت کرد و در مجلس شورای ملی حضور یافت.(2)
به هر حال در روز 29 مهر ماه 1326 احمد قوام نخست وزیر در مجلس شورای ملی گزارش مفصلی در باب مسافرت خود به مسکو و تنظیم مقاوله نامه نفت قرائت نمود و طرح پیشنهادی جمعی از نمایندگان، در رد مقاوله نامه نفت، مطرح شد و با اکثریت 102 رأی مثبت از 104 نماینده حاضر در جلسه به تصویب رسید. ضمنا در همین طرح، دولت موظف شد، درباره استیفای حقوق ملت ایران از نفت جنوب باب گفتگو
را باز کند.
ورود تقیزاده به مجلس اگر چه میتوانست زمینه ساز یک جریان
1) گذشته چراغ راه آینده است، ص 450.
2) گزارش 16/7/26: محترما معروض میدارد، ورود آقای تقیزاده تأثیر کاملی را در وضعیت مجلس و مخصوصا جریان نفت خواهد داشت. از هم اکنون نمایندگان اقلیت برای آنکه اتحاد کاملی داشته و جبهه مستقلی را تشکیل داده و بر علیه حزب دمکرات هم اقدام نمایند، شروع به فعالیت شدیدی کردهاند. عدهای از نمایندگان اکثریت نیز پس از ورود ایشان به اقلیت ملحق خواهند شد. فردا عدهای از نمایندگان اقلیت قرار است در منزل آقای دکتر متین دفتری اجتماع نمایند.مرکز بررسی اسناد تاریخی، همان، ص 7
قوی علیه واگذاری امتیاز استخراج نفت شمال به شوروی باشد، ولی ظاهرا آنچه در این برهه، بیش از هر چیز مورد توجه انگلیس و عمالش و دربار و درباریان بود، حذف قوام السلطنه به عنوان شخصیتی مخالف منافع انگلیس و مشهور به مدافع حضور امریکاییان در ایران و عنصری مغرور و جاه طلب و بی اعتنا به مقام سلطنت بود. به همین منظور حضور تقیزاده به عنوان لیدر نمایندگان مخالف قوام برای ساقط و خارج نمودن او از صحنه، کارسازتر از مخالفت او با اعطای امتیاز به شوروی بود. بنابراین شاهد آنیم که برای حذف قوام، دربار و نمایندگان انگلوفیل جبهه مشترکی علیه او تشکیل میدهند.(1)فراکسیون اقلیت مجلس که در زمره چهرههای شاخص آن میتوان از کسانی چون دکتر احمد متین دفتری نماینده مشکین شهر و ساعد مراغهای نماینده مراغه که هر دو با اعمال نفوذ علی منصور استاندار آذربایجان به مجلس راه یافته بودند و اخیرا تقیزاده نماینده تبریز که از بدو انتخابش در بین سیاسیون و مطبوعات شایع بود که انگلیس وی را برای مقابله با قوام وارد میدان کرده است، نام برد، همّ خود را مصروف سقوط قوام کرده بودند.
1) گزارش مورخه 2 مرداد 1326 حاکی از آن است که: اخیرا روشنفکران تهران و اغلب اهالی مرکز اظهار میدارند که دولت انگلیس و کارکنان آن در ایران به عناوین مختلف برای تضعیف دولت فعلی میکوشند و از تمام وسائل ممکنه برای منظور فوق استفاده مینمایند و اشخاص و عناصری را که در انگلستان در سالهای قبل برای چنین روزی تربیت نموده یکی بعد از دیگری به میدان مبارزه میفرستند و اکنون نوبت تقیزاده رسیده است ولی تقیزاده آن وجهه کاملاً ملی را که امروز انگلستان بدان نیازمند است ندارد و قریبا مشت او نیز مانند (سید ضیاء الدین) باز خواهد شد. در این صورت باید یک وجیهه الملّه تازه نفسی را تعیین نماید. بعدا راجع به دربار شاهنشاهی صحبت کرده و میگویند مبلغین انگلیسی میخواهند در بین دولت و دربار اختلاف تولید کرده و آن را خیلی مهم جلوهگر سازند. (مرکز بررسی اسناد تاریخی، همان، ص 3)
از مهمترین مسائلی که تقیزاده در مجلس پانزدهم با آن مواجه شد، حمله تند عباس اسکندری بود. عباس اسکندری که یکباره به هنگام طرح اعتبار نامه تقیزاده به عنوان مخالف علیه او سخن گفته بود، مجددا در تاریخ 7 بهمن 1327 طی نطق مشروحی دولت محمد ساعد را به خاطر قرارداد و لزوم الغای آن استیضاح کرد و چندین جلسه در آن مورد سخن گفت و سرانجام در مورد تمدید قرارداد نفت در 1933 سید حسن تقیزاده را مورد انتقاد شدید قرار داد. تقیزاده در پاسخ اسکندری نطقی ایراد کرد و پس از ذکر مطالبی مقدماتی گفت:
«حالا فقط نسبت به آنچه راجع به خودم است جواب مختصری میدهم و با حرفهای دیگر ایشان که قسمت اعظم آن پاک افسانه بوده و بس (مانند داستان موهوم فراماسونی و حمله به اشخاص صالح درجه اول(1)این مملکت که از ابرار و اخیار این مملکت هستند یا قصههای جن و پری دیگر) کاری ندارم.»(2)
از آنجا که تقیزاده در پاسخ خود به ایرج اسکندری و اتهام وابستگیاش به لژهای فراماسونی در طول دوران حیاتش سخن نگفته است، بی مناسبت نیست در مورد تقیزاده و عضویتش در لژهای فراماسونی به اجمال اشاراتی داشته باشیم.
در مطالبی که سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) درباره آغاز فعالیت جمعیت فراماسونی در ایران گرد آورده بود، آمده است: فعالیتهای فراماسونری در ایران از اواسط سلطنت قاجاریه آغاز گردید. در بدو امر ریاست این تشکیلات را که تحت عنوان «جمعیت ایرانی فراماسونری» نامیده میشد، میرزا ملکم خان عهدهدار بود و اعضای آن را رجال و بزرگان مملکتی آن زمان تشکیل میدادند. لژ مذکور که وابسته به لژ گرانداوریان فرانسه «شرق اعظم» بوده ابتدا تحت عنوان «فراموشخانه» نامیده میشد که بعدها به لژ ماسونیک موسوم گردید. بعد از امضای قرارداد 1907 در شهر سن پترزبورگ که به موجب آن ایران بین دو کشور روسیه تزاری و انگلستان تقسیم گردید - و خوشبختانه مفاد این قرارداد هرگز به مرحله اجرا در نیامد - وزیر امور خارجه آن روز فرانسه که به لحاظی مبتکر تدوین و امضای چنین قراردادی بود، مقدمات تشکیل فراماسونری در ایران را طرح ریزی کرد و در نتیجه در اواخر همان سال اولین لژ با قواعد رسمی در ایران تشکیل شد که نام آن «لژ بیداری ایران»
بود.
این لژ که 127 نفر عضو داشت در انقلاب مشروطیت فعالیتهای در خور توجهی داشت؛ به طوری که ادوار یکم تا پنجم مجلس شورای ملی به دست آنان اداره میشد.
در مورد اعضای لژ بیداری عقیده بر این است که اصولاً مرکب از ایرانیهای تحصیل کرده در خارج کشور، از جمله عدهای از شخصیتهای والامقام بوده باشند. در میان اینها، مستوفی الممالک، حسن پیرنیا، حسین علاء، محمد ساعد، حکیم الملک و محمد علی فروغی را میتوان یاد کرد که عموما به نخست وزیری رسیدهاند و نیز عدهای از دانشمندانِ محقق و وکلای طراز اول مانند حاج نصراللّه تقوی، انتظام السلطنه، لقمانالملک و عباسقلی قریب را میتوان نام برد و افراد با اهمیت دیگری چون سپهسالار اعظم، امیر نظام گروسی، عزالدوله، شعاع السلطنه، مفتاح السلطنه، مشاور الملک، ذکاء الملک (پدر محمدعلی فروغی)[و] سردار اسعد بختیاری در آن عضویت داشتهاند. این لژ در انقلاب مشروطه و استبداد صغیر چنان پایههای فعالیت خود را مستحکم نمود که مجالس اول تا پنجم [یعنی] پنج دوره پارلمان ایران را در دست داشت و اداره میکرد.
در سال 1304 که سلطنت از سلسله قاجاریه به خاندان پهلوی تفویض گردید، هنگام طرح این مسئله در مجلس مرحومین محمد علی فروغی، حسین علاء، سید نصراللّه تقوی و آقای سید حسن تقیزاده در مجلس آن دوره و خارج با سلطنت اعلیحضرت فقید مخالفت میکردند و این چهار نفر همگی از استادان لژ بودند. (1)
1) اسناد فراماسونری در ایران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ج 1، ص 96.
محمود کتیرائی در مورد لژ بیداری ایران مینویسد:
«لژ بیداری، اولین شعبه رسمی ماسونی در ایران بود که زیر نظر گرانداوریان فرانسه در شب سه شنبه نوزدهم ربیعالاول سال 1326 قمری (1286 ه ش) در تهران بنیان نهاده شد. دبیرالملک شیرازی، محمد علی ذکاءالملک فروغی، سید نصراللّه تقوی، میرزا صادق خان امیری فراهانی (ادیب الملک) و سیدحسن تقیزاده از گردانندگان ایرانی لژ بیداری بودند.»(1)
اسماعیل رائین درباره لژ بیداری ایران، ذیل زندگینامه سیاسی حسینقلی خان نواب، در کتاب حقوق بگیران انگلیس در ایران مینویسد:
«در جریان استبداد صغیر، حسینقلی خان نواب به عضویت «کمیته سری» که فراماسونهای ایران آن را اداره میکردند درآمد. ملکزاده درباره این کمیته مینویسد: کمیته سری انقلاب از شانزده نفر رهبران مشروطه که اسامی آنها در پایین ذکر میشود، تشکیل شده بود: ملک المتکلمین، سیدجمال الدین اصفهانی، میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل، سید محمد رضا مساوات، سید حسن تقیزاده، حکیم الملک، سید عبدالرحیم خلخالی، سید جلیل اردبیلی، معاضدالسلطنه، میرزا سلیمان خان میکده، حسینقلی خان نواب، میرزا علی اکبر خان دهخدا، حاجی میرزا ابراهیم آقا، میرزا داود خان علی آبادی، ادیب السلطنه، نصرت السلطان. محل این کمیته در خانه حکیم الملک، واقع در خیابان پستخانه (اکباتان فعلی) تشکیل میشد. اعضای آن قبل از طلوع آفتاب متفرق میشدند. این کمیته سری، همان لژ بیداری ایران بوده است و با توجه به محل تشکیل آن و نامهای که در تاریخ 28 آپریل 1961
1) کتیرایی، فراماسونری در ایران، صص 126 - 125.
لژ گرانداوریان فرانسه به نگارنده نوشته، بدون شک مرکز «لژ فراماسونی بیداری ایران» وابسته به «گرانداوریان» فرانسه بوده است. در این نامه پانتیر «Pannetier» دبیر کل گرانداوریان مینویسد: «لژ بیداری در تهران در روز 6 نوامبر 1907 (1325 ه. ق) تشکیل شده و برای اولین بار در سالنامه 1913 میلادی (1332 ه. ق) گرانداوریان دُفرانس ذکری از تشکیل لژ مزبور شده است. محل لژ در خیابان پستخانه، کوچه جلیل الدوله نمره 8 و روز ملاقات برادران شنبه هر هفته میباشد.»(1)
رائین در مورد عضویت تقیزاده در لژ بیداری ایران مینویسد:
«تقیزاده نخستین بار در سال 1907 میلادی (1325 ه. ق) وارد لژ بیداری ایران شده و پرونده او در دوسیه شماره 25، کارتن شماره 5 بایگانی لژ به ثبت رسیده است.»(2)
پس از انقراض سلسله قاجاریه و روی کار آمدن رضاخان، به یک فرمان فعالیت احزاب من جمله فراماسونها به حالت رکود در آمد و بساط تشکیلات نوظهور فراماسونری در ایران برچیده شد. در تاریخچه تشکیل فراماسونری آمده است: بعد از صدور فرمان انحلال لژ، فراماسونهایی که باقی مانده و آنهایی که تمایلات شدید انگلیسی داشتند در حزب عامیون گرد آمده و تا امروز نیز این حزب باقی است. حزب عامیون در تجدید فعالیت علنی بعد از شهریور 1320 برای اولین بار روز 14 بهمن سال 1327 تشکیل جلسه فوقالعاده داده و در مرامنامهاش جملههایی که میتوان از آن استنباط مخالفت با رژیم سلطنتی و حکومت وقت نمود، گنجانیده و تجدید سازمان کرد که تا سال 1329 فعالیتهایی
داشت، ولی به علت تشکیل جبهه ملی و مبارزههایی که بین این دو جناح درگرفت، فعالیتهای علنی خود را تعطیل نمود.(1)
مهدی مجتهدی در مورد حزب عامیون مینویسد:
«عدهای از کارمندان بلند پایه دولت که خواب وکالت و وزارت و استانداری و سفارت میدیدند و از توده بازی و چپ گرایی (فضولی) کارمندان دون پایه دلتنگ بودند و از نفوذ ارتش در ادارات کشوری میترسیدند بر آن شدند که تحت ریاست فائقه تقیزاده و حکیمی و نجم که در ارجاع قضیه آذربایجان به سازمان ملل در شرایط بسیار دشوار محبوبیتی در میان وطن پرستان کسب کرده بودند، حزبی به نام «عامیون» تشکیل دهند. تقیزاده ریاست حزب را پذیرفت. غافل که مردم کوچه و بازار از حزب بازی خسته شدهاند و طالب آرامش هستند، تابه کارهای خود برسند و جوانان هنوز چشم به حزب توده و چپ گرایان دارند و ارتشیها از کلمه حزب میترسند. چپ گرایان، حزب عامیون را ساخته بریتانیا و شعبهای از فراموشخانه نامیدند. جوانان روشنفکر گفتند که این فسیلها (پیرمردان) همه چیز را در انحصار خود میخواهند. تا تقیزاده در مجلس و باشگاه حزب صحبت از لزوم تقلیل کارمندان کرد، مخالفان فریاد برآوردند که آقایان به دستور ارباب یعنی انگلیس میخواهند در ادارات را به روی جوانان وطن پرست ببندند و کسی جز اعضای فراموشخانه را به دستگاه دولت راه ندهند. آری چپ اندیشان به مسخره میگفتند: حزبی که حکیم الملک و مختار الملک و نظامالسلطنه مافی و مهذب الدوله کاظمی و ناصرالدوله فیروز، ناظمان حوزههای آن و ذکاءالسلطنه شیبانی و
1) اسناد فراماسونری در ایران، ج 1، ص 96، پاورقی.
امین التجار اصفهانی و لقمان الملک و مساعدالممالک خلعت بری و بهاءالملک قراگوزلو و شاهزاده امیر حشمت و ظهیر دفتر اعضای فعال آن باشند، چطور میتواند حزبی مترقی باشد و به نفع زحمتکشان قدم بردارد. حزب عامیون انحلال یافت، از آن چیزی جز کتابی به نام «از صدر مشروطیت تا انقلاب سفید - تاریخچه فرقه دمکرات یا جمعیت عامیون» تألیف حسین جودت که مورد مراجعه ما در این صفحه بود به جای نماند.»(1)
حبیب یغمایی در یادنامه تقیزاده مینویسد:
«من اهل سیاست و حزب نیستم، اما وقتی ناگزیر شدم به حزبی در آیم، حزب عامیون را انتخاب کردم. حزب عامیون در آن هنگام فرسوده و رفتنی بود. اعضای حزب، مردمانی شریف و معتمد بودند: تقیزاده، حکیم الملک، نجم الملک، حسین سمیعی، محمود عرفان، حسین جودت و... .»(2)
اسماعیل رائین ضمن توضیح در خصوص انجمن اخوت، در مورد فعالیت حزب عامیون مینویسد:
«پس از وقایع شهریور 1320 که احزاب جدیدی بوجود آمد، انجمن اخوت هیچ گونه فعالیت علنی نداشت. فقط در سال 1327 شمسی که دو حزب (عامیون و دمکرات) با هم ائتلاف [کردند] و
«حزب عامیون ایران» را تشکیل دادند و روز 15 بهمن آن سال اعلام رسمیت کردند، انجمن اخوت(3)نیز که در رأس آن یازده نفر
1) مجتهدی، تقیزاده، صص 333 و 334.
2) یادنامه تقیزاده، به اهتمام حبیب یغمایی، سلسله انتشارات انجمن آثار ملی، 1349، صص 281- 282.
3) انجمن اخوت که علیخان ظهیرالدوله داماد ناصرالدین شاه بنیان گذار آن بود، در زمره لژهای فراماسونری وابسته به فرانسه بود. ظهیرالدوله که در سازمانهای فراموشخانه و مجمع آدمیت ملکم و لژ بیداری ایران شرکت داشت و در زمره مریدان صفی علیشاه و یکی از محارم جلسات سری «انجمن اخوت» بود، یک سال پس از فوت صفی علیشاه ذیقعده سال 1316 فرمانی از مظفرالدین شاه برای تأسیس انجمن اخوت گرفت. تا آن روز انجمن مزبور سری و مرکب از عدهای از دربایان و دوستان صمیمی ونزدیک آن مرحوم بود. پس از مرگ مظفرالدین شاه، انجمن اخوت مبارزه شدیدی را با دربار محمد علی شاه آغاز کرد. لذا روزی که محمد علی شاه مجلس را به توپ بست دستور داد خانه صفی علیشاه ظهیرالدوله را که داماد ناصرالدین شاه و خانهاش هم مرکز لژ بیداری ایران و هم محل تشکیل جلسات انجمن اخوت بود، ویران کنند. ولی یکی از اعضای فراماسونری که در خدمت شاه مستبد قاجار بود، شب قبل از حمله به این محل، تصمیم محمد علی شاه را به اطلاع کارگردانان لژ بیدرای رسانید. رؤسای لژ شبانه همه اسناد و مدارک لژ را به وسیله ابراهیم حکیمی (حکیم الملک) به سفارت فرانسه برده، با کمک میرزا محمود خان، منشی سفارت (سناتور محمود جم کنونی) آنها را در یکی از اتاقهای سفارت به امانت گذاشتند. (فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 2، ص 146). محمود محمود ضمن اشاره به این نکته که «علاوه برمحافل لندنی از طرف لژ داران پاریس نیز در تهران لژ ایرانی دایر گردید، دستگاه مرحوم ظهیرالدوله مربوط به فراماسون فرانسه بود. در رابطه با حمله عمال محمد علی شاه به خانه ظهیرالدوله مینویسد: «چون قبلاً اطلاع رسیده بود که محمد علی میرزا چنین قصدی دارد، شبانه وزیر مختار فرانسه را دیده بودند و هر چه که متعلق به ماسونهای فرانسه بود به سفارت فرانسه بردند» (رائین، اسماعیل، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 3، ص 500).
از اعضای قدیم «هیئت مشاوره» قرار داشتند (که بعضی از آنها معروف به عضویت در فرقه فراماسونری هستند) شروع به فعالیت علنی کرده و جشن پنجاهمین سال خود را برگزار کرد. فعالیت علنی (حزب عامیون و انجمن اخوت) که اعضای مؤثر هر دو دسته معروف به عضویت در فرقه فراماسونری هستند، این شبهه را به وجود میآورد که دو سازمان فراماسونری (انگلیس - فرانسه) بار دیگر قصد فعالیت علنی داشتند، ولی حادثه 15 بهمن 1327 (سوء قصد به شاه) موقتا فعالیت علنی و تظاهر این دو دسته را
متوقف کرد.»(1)
در گزارش مورخه 19/7/1326 موجود دراسناد ساواک آ مده است: محترما معروض میدارد. بعضی از محافل دمکرات میگویند: حزب جدیدی با شرکت نمایندگان آذربایجان در مجلس با کمک دربار و ارتش در شرف تشکیل است و سیصد هزار تومان نیز بودجه آن تهیه شده و محور این حزب آقای تقیزاده خواهد بود. بعید نیست این گزارش نیز در رابطه با فعالیت تقیزاده و همفکرانش درجهت تمهید مقدمات تأسیس حزب عامیون باشد.
همچنین در گزارش مورخه 30 شهریور ماه 1327 آمده است: طبق اطلاع واصله «تقیزاده» قصد دارد حزب جدیدی با رعایت اصول سوسیالیستی تشکیل دهد و برای این کار زیاد فعالیت مینماید. نامبرده اظهار نموده است پس از تشکیل این حزب بساط و اوضاع فعلی را اصلاح و تحولی روی اصول سوسیالیستی به دست این حزب ایجاد خواهیم کرد.مرکز بررسی اسناد تاریخی، همان
آنچه در رابطه با این گزارش میتوان گفت اینکه سخنان تقیزاده مبنی بر تأسیس حزبی با مرام سوسیالیستی که ظاهرا غرض همان حزب عامیون ایران است، شاید بتوان اتخاذ تصمیمی جهت مقابله با گسترش حزب توده ایران که از زمان نخست وزیری احمد قوام به علت مماشات وی با این حزب پس از بازگشت از شوروی و تشکیل کابینه ائتلافی با شرکت چند وزیر تودهای، قدرتی کسب کرده و روز به روز بر دامنه فعالیتهای خود افزوده بود، تلقی نمود تقیزاده که درصدر مشروطه از بنیان گذاران حزب اجتماعیون - عامیون یا به عبارتی سوسیال دمکرات بود و در مجلس دوم لیدر فراکسیون این حزب بود، شاید درصدد بود علاوه بر مقابله با حزب توده، با تأسیس حزبی با مرام سوسیالیستی - که تقیزاده نسبت به آن ظاهرا بی تمایل نبود - با توجه به اینکه مرام سوسیالیزم در آن روزگار، تحت تأثیر تبلیغات روشنفکر مآبان به عنوان مرامی مترقی و پیشرو، مردمی و مخالف با استبداد، استعمار و استثمار تودهها و ضد سرمایه داری و اشرافیت و فئودالیزم معرفی و تبلیغ شده بود، اهداف خود را مطرح سازد.
تقیزاده در مجلس دوم، همانگونه که اشاره شد عضو و رهبر فراکسیون حزب اجتماعیون - عامیون یا به عبارتی سوسیال دمکرات بود که یکی از اصول مرامنامه آنان تقسیم اراضی بود. به قول مجتهدی که میگوید: بارها دیدم که در مجلسِ مالکان، از لزوم تقسیم املاک صحبت کرد یا در محفلِ کارمندان (در باشگاه حزب عامیون) از لزوم تقلیل کارمندان سخن به میان آورد. هم او مینویسد: در یازدهم صفر 1325، تلگراف مالکان گیلان در مجلس اول خوانده شد به این مضمون که رعایای اینجا معنی مشروطیت را نمیدانند و بهره مالکانه نمیدهند. مجلس به انجمن رشت تلگراف زد که به رعایا بفهمانند که مقصود از مشروطیت ندادن بهره مالکانه نیست. تقیزاده پشت تریبون رفت و گفت: مقصود از سرکشی رعایا گویا این باشد که اربابها و ملاکین میخواهند سرهای رعایا را ببرند و آنها در وقت سر بریدن سرشان را عقب میکشند که این عمل به «سرکشی» تعبیر میشود...
ملاکین در املاک خود سلطنت مستبده میرانند و جریمه میگیرند و چوب میزنند و بگیر و ببند، بزن و بکش به کار میاندازند و بر مال و جان و ناموس و عصمت دهاتیها دست درازی میکنند... مجتهدی، تقیزاده، ص 330.
تقیزاده در کنگره دهقانان شرکت جست و آزادی اقتصادی را به «رعیت» تبریک گفت. بعدها به جمال زاده نوشت که نمیدانم چرا ابنای زمان از مخلص، دوری میجویند و خصومت عجیبی ابراز میکنند. در جلسه اجتماع دهقانان از تحقق آرزوی دیرینه خودم ابراز مسرت کردم، این امر موجب روگردانی «ملت» و «آزادیخواهان» تهران از من و خصومت شدید آنان شد.
تقیزاده به گردآوری مال تقیدی نداشت. مجتهدی مینویسد: حاج حسین آقا ملک، قطعه زمینی از اراضی باغ صبا را تقریبا به زور به اقساط به تقیزاده فروخت. تقیزاده پس از ادای اقساط، آن زمین را به دیگری واگذار کرد و با پول آن زمین و با قرضی که به کمک مرحوم سپهبد آق اولی رئیس هیئت مدیره بانک سپه از آن بانک گرفت خانه دروس را ساخت. میتوانیم بگوییم که ملک و حاج مخبرالسلطنه و آق اولی در کار شدند و رفیق ما را صاحب خانه کردند.(مجتهدی، همان، صص 366- 329).
1) رائین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 3، صص 503 - 502.
هر چند وابستگان به لژهای فراماسونری بعد از شهریور 1320 و تبعید رضاخان از ایران، فعالیتهای خود را در محفلهای غیر رسمی و به صورت مخفی از سرگرفته بودند، اما نخستین تلاش برای راهاندازی مجدد لژهای رسمی ماسونی، پس از شهریور بیست توسط محمد خلیل جواهری صورت گرفت. جواهری که در سال 1319 برای اولین بار به ایران آمده بود و از بدو ورود در پی راهاندازی یا تجدید فعالیتهای ماسونی در ایران بود، بنا به گفته خود برای تحقق این هدف با برخی از ماسونهای قدیمی از جمله محمدعلی فروغی، حکیمالملک و سید محمدصادق طباطبایی تماس میگیرد، اما پاسخ آنان این بوده است که
محیط اجتماعی وقت، آماده فعالیت نیست. جواهری مینویسد: «حادثه شهریور 1320 (1941 م) و زمامداری مرحوم فروغی به من فرصتی داد تا بار دیگر درباره امکان فعالیت لژهای فراماسونری در ایران مطالعه کنم.
بالاخره تلاش جواهری موجب میشود که نخستین لژ رسمی فراماسونری، پس از شهریور 1320، در سال 1330 (24 نوامبر 1951) توسط خلیل ابوالخدود استاد اعظم لژ بزرگ ایدهآل جهانی مصر که شعبهای از گراند اوریان فرانسه بود، به نام لژ پهلوی و سپس لژ همایون تأسیس گردد و نخستین جلسه آن در خانه مسکونی خلیل جواهری، واقع در خیابان کاخ شماره 212 منعقد گردید. و این قدمی بود در جهت بستر سازی برای تشکیل محافل فراماسونری و گسترش شعب مختلف طریقت فراماسونری و گرد آمدن وابستگان و هواخواهان دول بیگانه، تحت لوای فراماسونری جهانی.
کتاب اسناد فراماسونری، تحت عنوان لژهای فراماسونری در ایران، با تکیه بر مندرجات اسناد ساواک، لژهای فراماسونری سال 1347 را با توجه به وابستگیشان در پنج گروه طبقه بندی و تحت عنوان پنج طریقت فراماسونری در ایران به شرح زیر معرفی میکند.
یک) لژهای وابسته به لژ بزرگ اسکاتلند (انگلستان).
دو) لژهای وابسته به گرانداوریان (شرق اعظم) فرانسه [زیرنویس: ناسیونال دو فرانس].
سه) لژ ایران چاپیتر 410 وابسته به فراماسونری امریکا
چهار) لژهای وابسته به گراند لژ آلمان
پنج) لژهای مستقل ایران(1)
1) اسناد فراماسونری در ایران، ج 1، صفحات متعدد.
در ذیل «لژهای وابسته به گراند لژ آلمان» آمده است: در دورانی که دکتر گیلدهامر سفیر آلمان در ایران بود، یک لژ فراماسونری وابسته به گراند لژ جرمنی در تهران تشکل شد که در این لژ سید حسن تقیزاده، 1 ندس شریف امامی، 4مهندس شریف امامی، دکتر اسکندانی، میکده و مرحوم علاء جزء مؤسسین آن بودند.(1)
اسماعیل رائین مینویسد:
«نخستین فراماسون ایرانی که به فکر تأسیس و ایجاد لژهای تابع گراند لژهای آلمان در ایران افتاد، دکتر تقی اسکندانی بود. وی که تحصیلات عالیه خود را در دوران زمامداری نازیها در آلمان هیتلری به پایان رسانده بود و در آلمان وارد لژ فراماسونری شده بود، در ایران با راهنمایی یکی از دوستان خود به لژ همایون پیوست. دکتر اسکندانی میگوید «وقتی از آلمان به ایران آمدم با مرحوم حکیمی و آقای تقیزاده تماس گرفتم. به آنها گفتم فراماسون هستم و میخواهم لژ فراماسونی در ایران تشکیل بدهم. آنها گفتند فعلاً که زمینه ترویج این فکر در ایران آماده نیست. به علاوه عدهای دور هم جمع شدهاند و لژی تشکیل دادهاند که از چگونگی کار و نحوه فعالیت آنها بی اطلاعیم. با راهنمایی این آقایان با یکی از مقامات مؤثر لژ مذکور تماس گرفتم. در اولین ملاقات با علائم و نشانهایی که محمد خلیل جواهری داد، فهمیدم که او نیز ماسون است و وارد تشکیلات لژ همایون شدم.»(2)
پس از انحلال لژ همایون که حسین علاء، در برچیده شدن آن نقش
مؤثر و درجه اول داشت، فکر تشکیل لژی که با سازمانهای ماسونی
انگلیس و فرانسه بستگی نداشته باشد، در بین تعدادی از فراماسونهای قدیمی شکل میگیرد. رائین در این مورد به نقل از حسین علاء مینویسد:
«با متلاشی شدن لژ مذکور (لژ همایون) و تقدیس و تأسیس لژهای دیگر، مکرر از طرف شخصیتهای فراماسونی ایران، به من مراجعه شد که در یکی از سازمانهای آنها شرکت جویم. ولی به عللی که با سلیقه و نظر شخصیام ارتباط دارد، حاضر نشدم با آنها همکاری کنم. تا اینکه از طرف چند نفر از شخصیتهای قابل اعتماد فراماسون، پیشنهاد تأسیس لژی که با دو سازمان ماسونیزم انگلیس و فرانسه بستگی نداشته باشد عنوان شد. بعد از اینکه شش نفر از استادان ماسونیزم ایران، باهم برای تأسیس لژهای آلمان در ایران توافق کردند، با آنها هم عقیده شده و فعالیتی را که متأسفانه نمیتوانم جزئیات آن را افشا کنم و یا نام برادرانم را بگویم، آغاز کردیم.»(1)
با این مقدمات، نخستین لژ فراماسونی به نام «مهر» بنا به تقاضای هفت استاد فراماسونی تشکیل شد. هفت استاد تقاضا کننده عبارت بودند از: حسین علاء، سید حسن تقیزاده، مختار الملک صبا، عبداللّه انتظام، دکتر تقی اسکندانی، ابوالحسن حکیمی اتباع ایران و «فوگل» تبعه آلمان. این هفت استاد ماسونی، ابتدا از «لژ الپینا»ی سوئیس تقاضا کردند تا اجازه تشکیل لژی به نام «مهر» تابع قانون اساسی این گراند لژ مستقل و آزاد سوئیسی را به آنها بدهند. ولی لژ «الپینا»ی سوئیس به آنها اطلاع داد که نمیتواند با این تقاضا موافقت کند، زیرا گراند لژ مذکور منحصرا در
1) رائین، همان، ج 3، ص 520.
سوئیس فعالیت داشته و به هیچ یک از سازمانهای فراماسونی جهان بستگی ندارد.(1)
در نتیجه هفت استاد مذکور از سازمان فراماسونی آلمان که «لژهای متحده آلمان» نامیده میشد، تقاضای تشکیل لژی را نمودند که وابسته به آنها باشد. سازمان ماسونی مذکور بلافاصله با این تقاضا موافقت کرد و اولین قدم این هفت نفر تشکیل یک سازمان نیمه مخفی به نام «کلوب ماسونیک» بود. پس از چندی سازمان فراماسونی آلمان با اعلام قبولی تشکیل لژ مهر در ایران منشور تأسیس لژ را صادر کرد و به اصطلاح ماسونها «نور» از آلمان به ایران آورده شد و روز هفدهم بهمن 1338 لژ
1) این همان پاسخی است که به درخواست خلیل جواهری داده بودند و این خود نکته جالب و قابل توجهی است که چرا بنیانگذاران لژ «همایون» و لژ «مهر» قبل از تقاضای وابستگی به گراند لژهای مورد نظر خود، از لژ الپینای سوئیس که قاعدتا میدانند، فعالیت برون مرزی ندارد و به تشکیلات فراماسون جهانی وابستگی ندارد، تقاضای تشکیل لژ و اعلام تبعیت از قانون اساسی آن لژ را میکنند؟ چرا محمد خلیل جواهری که بنا به گفته خود، پروفسور «ژویل» فرانسوی او را وارد تشکیلات ماسونی وابسته به فرانسه میکند و به قول خودش به عالیترین مقامات ماسونی از گراند اوریان فرانسه، دست مییابد،] یعنی درجه 33 که بنا به نوشتهای تحت عنوان «نشان و حمایل فراموشخانه»، نشان و حمایل درجه سی و سوم یعنی عالیترین نشان افتخاری فراموشخانه است از این نشان فقط به ژرژ ششم، ترومن و ونسان اوریول رئیس جمهور فرانسه داده شده است رائین، ص 11 به نقل از مجله تهران مصور، شماره 395، 11 اسفند 1329] از لژ الپینای سوئیس تقاضای تابعیت میکند و پاسخ میشنود که لژ الپینا فقط در داخله کشور سوئیس میتواند فعالیت کند و از فعالیت در خارج از این کشور عاجز است. رائین، فراموشخانه، ج 3، ص 10 همچنین مؤسسین لژ مهر که «گیلد هامر» سفیر آلمان در ایران، در شکلگیری آن نقش داشته و فوگل تبعه آلمان در آن عضویت داشته و مشخصا لژ وابسته به آلمان بود، از الپینا تقاضای تبعیت میکنند و همان جواب را دریافت میکنند. پاسخی که قاعدتا این اساتید قدیمی میدانستند. بررسی چرایی این تقاضاها از طرف مؤسسین لژهایی که از پیش تبعیت آنها از لژهای فرانسوی و آلمانی معلوم بوده، میتواند جالب باشد.
مهر در ایران تشکیل گردید.(1)
در سند 14 ب 427059 ساواک در این مورد چنین گزارش شده است:
«در سال 1958 هفت نفر از فراماسونهای قدیمی ایران به نامهای تقیزاده، عبداللّه انتظام، حسین علاء، دکتر تقی اسکندانی، ابوالحسن حکیمی، دکتر تئودور فوگل در تهران کلوبی تشکیل دادند. این کلوب با مکاتبه با لژهای متحده آلمان، موافقت آنها را برای تشکیل شعبه لژ مذکور در ایران جلب کرد و اولین لژ به نام «لژ مهر» تشکیل شد.(2)»
استقبالی که یک طبقه خاص، یعنی روشنفکران ایرانی از سازمان جدید التأسیس مذکور نمودند، باعث شد، فکر تشکیل لژ دیگری که در آن ایرانیان «آلمانی زبان» و آلمانیهای مقیم تهران عضویت داشته باشند، به وجود آید. این لژ که «آفتاب» نامیده میشود، در آن ایرانیان و آلمانیها فعالیت داشتند و استادی آن با «فوگل» آلمانی بود. پس از تشکیل این دو لژ و ثبت نام و مشخصات آن در دفاتر فراماسونی جهانی، لژهای انگلیسی و فرانسوی که در ایران فعالیت میکردند، آنها را به رسمیت شناختند و درهای محافل خود را به روی اعضای آن گشودند. زیرا به طوری که قبلاً گفته شد، لژهای متحده آلمان هم پس از قبول «عبودیت و سروری و برتری» لژهای انگلیسی در سازمانهای ماسونی جهانی به رسمیت
شناخته شده بودند.(3)فراماسونی آلمان که از پیشرفت سریع دو لژ مهر و
آفتاب راضی شده بود، به هیئت رهبری این دو لژ اجازه داد تا لژ دیگری نیز تأسیس کنند، این لژ که «ستاره سحر» نامیده شد در ردیف لژهای متحد آلمان در جهان، در ردیف 867 ثبت گردید و خیلی زود اعضای آن به چهل تن رسید. استادی این لژ به مهندس شریف امامی واگذار گردید. مهندس شریف امامی که در مدت سه ماه عضویت در لژ آفتاب، از عضویت ساده به درجه استادی و حتی «استاد ارجمند»ی ترقی کرده بود، بزودی در رأس لژ «ستاره سحر» قرار گرفت.(1)
تشکیل گراند لژ ملی ایران
در سند 14 ب 427059 آمده است: «کارگردانان اصلی این لژ که به نامهای تقیزاده، انتظام، مختارالملک صبا، مهندس غلامعلی میکده بودند، پس از مشورت با همه اعضا عبداللّه انتظام را مأمور مذاکره با اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر نمودند. معظمله نظر انتظام را مبنی بر «اتحاد همه لژهای فراماسونری ایران و عدم الحاق آنها با فراماسونهای جهانی و نیز تشکیل گراند لژ ملی ایران، مورد تأیید قرار دادند. در نتیجه لژهای وابسته به آلمان موضوع را با مرکز خود در میان گذاشتند و آنان نیز با چنین اقدامی موافقت کردند.»(2)
در لژهای فراماسونری وابسته به اسکاتلند و فرانسه پیشنهادی که از قول اعلیحضرت شاه عنوان شده مطرح گردیده است. در این پیشنهادات گفته شده که همه لژهای فراماسونری ایران در یکدیگر ادغام شده و تحت عنوان لژ ملی ایران فعالیت کنند. چنین لژهایی در خاورمیانه از جمله مصر و اردن و سایر کشورها وجود دارد. در مذاکراتی که در درون لژها شد هنوز توافق کامل بین اعضای لژها حاصل نشده است. به خصوص که لژهای آلمانی به نامهای (مهر، آفتاب تابان، صفا) که تا دو سال قبل وابسته به گراند لژ آلمان بوده و از آن تاریخ تاکنون مستقل شده است... با اعضای لژهای فرانسوی و انگلیسی همکاری کرده و یا ادغام شود. لژهای آلمانی که سید حسن تقیزاده، شریف امامی، دکتر اسکندانی - دکتر هدایتی کارگردان آنها هستند با همکاری با فراماسونهای عضو لژهای فرانسوی و انگلیسی مخالفند و در این لژها عناصر نادرست از لحاظ اخلاقی و سیاسی[را] فراوان میدانند (مرکز بررسی اسناد تاریخی، تقیزاده به روایت اسناد ساواک، ص 138).
اما در همین وقت آقایان مهندس شریف امامی، دکترامیر حکمت، اشرف احمدی، معدل و عدهای دیگر که تعدادشان 23 نفر میشد، با مذاکره با گراند لژ آلمان، همچنان وابستگی خویش را با لژهای جهانی ماسونی حفظ کردند و در نتیجه سالنامه فراماسونری جهانی نام چهار لژ مذکور را حذف و به جای آنها، دو لژ دیگر به نامهای «صفا» و «وفا» تأسیس و سپس موجودیت گراند لژ ملی ایران را اعلام کردند. اما سازمانهای فراماسونری جهانی در ایران، بلافاصله ارتباط خود را با گراند لژ ملی ایران قطع و آنها را غیر قانونی و تشکیل آن را بدون اجازه اعلام نمودند. از آن تاریخ تاکنون ارتباط بین اعضای لژهای چهارگانه با اعضای لژهای فراماسونری جهانی قطع شده، حتی ملاقاتهای معمولی نیز انجام نمیدهند. رؤسای لژهای وابسته به گراند لژ مستقل ملی ایران عبارتند از :
1- دکتر تقی اسکندانی دبیر کل
2- سید حسن تقی زاده
3- مختارالملک صبا
4- غلامعلی میکده
5- عبداللّه انتظام
که شورای بزرگ این سازمان فراماسونری را تشکیل میدهند. محل کار این لژها، انجمن اخوت که فقط روزهای پنجشنبه و جمعه درهای آن
به روی دراویش باز است و سایر روزهای هفته مخصوص تشکیل لژها است. بدین ترتیب :
1- روزهای شنبه هر هفته ماه شمسی «لژ وفا».
2- روزهای یکشنبه هفته دوم و سه شنبه هفته اول هر ماه «لژ مهر».
3- روزهای یکشنبه و سه شنبه هفته سوم «لژ آفتاب».
4- روزهای یکشنبه و سه شنبه هفته چهارم «لژ صفا».
در گزارش 8/4/47115070/ 20 ه 4 آمده است:
«اخیرا لژ غیر منظمی از لژ آلمان مجزا شده که گردانندگان آن آقایان سپهبد بازنشسته آق اولی، میکده و مختارالملک صبا بوده و همچنین آقایان تقیزاده و مهندس اسکندانی نیز عضو همین لژ میباشند. محل تشکیلات لژ غیر منظم واقع در خیابان فردوسی و روبروی بانک ملی ایران در خانقاه مربوطه [خانقاه صفی علیشاه، محل تشکیل انجمن اخوت ]میباشد و به عقیده فراماسونری نظر به اینکه لژ مزبور از اصول ماسونی خارج گردیده، لذا لژهای مادر، چه لژ مرکزی ایران و چه لژهای مادر دنیا این لژ را مطرود دانسته و در لژها به لژ غیر منظم معرفی گردیده است.(1)»
در رابطه با تشکیل گراند لژ ایران در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی آمده است:
«با صعود ریچارد نیکسون به ریاست جمهوری امریکا (آبان ماه 1347) و اقتدار جناح «صهیونیستهای نصاری» در بریتانیا(2)
1) اسناد فراماسونری در ایران، ص 253.
2) صهیونیستهای نصاری، اصطلاحی است که برخی از محققین عرب بر جناح وابسته به صهیونیسم دولتمردان بریتانیا اطلاق کردهاند و چهرههایی چون دیزرائیلی یهودی الاصل، بالفور، لرد نورتکلیف، وینستون چرچیل، ادوارد هیث، مارگارت تاچر و غیره را در برمیگیرد (ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، ص 408).
محمد رضا پهلوی با برنامه ریزی زیرکانه شاپور ریپورتر «شاپورجی» و اسداللّه علم به اجرای طرح هایی برای منکوب ساختن دولتمردان و ایجاد سیطره مطلقه بر مجامع توطئه گر ماسونی دست زد. یکی از این طرحها، تمرکز لژهای پراکنده فراماسونی موجود در ایران، در «لژ بزرگ ایران» به ریاست جعفر شریف امامی بود. پیش از تشکیل «لژ بزرگ ایران» شریف امامی در رأس لژهای تابع تشکیلات ماسونی آلمان بود که جلسات آن در منزل شخص دکتر علی امیر حکمت در قلهک تشکیل میشد. در لژ بزرگ ایران مهندس شریف امامی به عنوان استاد اعظم در رأس این لژ بود.»(1)
یکی از ویژگیهای گراند لژ ایران که موجب نارضایتی فراماسونرهای وابسته به لژهای جهانی شد، تلاش گردانندگان این لژ در تغییر آداب و رسوم و ریتولهای داخلی محافل بین المللی و شکل ایرانی دادن به آنها بود. مثلاً در لژهای انگلیسی، فرانسوی، امریکایی، مجسمههایی از موسی، مسیح، سقراط، بقراط، آبراهام لینکلن و غیره میگذارند و آنها را ستایش میکنند.ولی در لژهای فراماسونی گراند لژ ایران، تمثال حضرت علی علیه السلام را نصب میکردند و ابیات مثنوی مولوی را میخواندند این تغییرات که حسین علاء در به وجود آوردن آن مؤثر بود، به تدریج سبب مخالفت لژهای انگلیسی و فرانسوی و سنت پرستان با این لژها شد.(2)
حسین علاء که در امریکا به سازمانهای فراماسونی پیوست، نخستین استاد اعظم گراند لژ مستقل ایران بود. حسین علاء که در تمام دوران
فعالیتهای سیاسی و اجتماعی خود، پس از بازگشت به ایران با تقیزاده، حکیمالملک و سایر فراماسونهای متنفذ و سرشناس مملکت ارتباط دائم داشت و با یاری و همفکری آنان امور مملکتی را اداره میکرد، قبل از اینکه در لژ مهر و گراند لژ مستقل ایران به دریافت مقام «استاد اعظمی» نایل شود از لژ بزرگ ایده آل جهانی صاحب عالیترین عنوان یعنی مقام فراماسونری «مادام العمر» شده بود. (1)
دومین استاد اعظم گراند لژ مستقل ایران، سید حسن تقیزاده(2)، یکی از بنیانگذاران لژهای آلمانی در ایران است. وی که نخستین بار در سال 1325 ه. ق (1907 م) وارد لژ بیداری ایران شده و پرونده او در دوسیه شماره 25 کارتن شماره 5 بایگانی لژ به ثبت رسیده است، بعد از وقایع شهریور 1320، هرگاه در نشریات فارسی زبان و محافل و مجالس سیاسی ذکری از سازمانهای فراماسونری و فراماسونهای معروف ایران میشد، نام سید حسن تقیزاده در ردیف اول قرار داشت. در عین حال تقیزاده، همواره از بیان عضویت خود و یا حتی وجود چنین تشکیلاتی خودداری میکرد.
هنگامی که عباس اسکندری در روز 30 دی ماه 1327 در جلسه 135 مجلس شورای ملی از نفوذ استعمار بریتانیای کبیر به وسیله فرقه
1) رائین، همان، ج 3، ص 528.
2) سند مندرج در صفحه 189 کتاب تقیزاده به روایت اسناد ساواک: در دعوتنامهای که مجمع لژهای وابسته با امضای تقی اسکندانی، دبیر بزرگ، برای دکتر امیر حکمت ارسال نموده، آمده است: به مناسبت انجام تشریفات استقرار استاد بزرگ جدید بسیار معزز برادر محبوب سید حسن تقیزاده و قائم مقامان لژ بزرگ و معرفی صاحب منصبان بزرگ ایران، کار معبد در درجه شاگردی اجرا خواهد شد. از آن برادر ارجمند دعوت میشود که در ساعت 216 بعد از ظهر روز سه شنبه 13 اسفند ماه سال جاری در مقر لژ خیابان فردوسی در این جلسه با شکوه حضور بهم رسانید .
فراماسون در ایران سخن میگوید و نام عدهای از جمله حکیمالملک، تقیزاده، نجمالملک(1)را ذکر میکند، تقیزاده در جواب اسکندری، سخنان وی در باب فراماسونری را داستان موهوم فراماسون و قصه جن و پری میداند.(2)
اسماعیل رائین سکوت تقیزاده را در مورد فراماسونری چنین توجیه میکند:
سید حسن تقیزاده دو سخنرانی درباره (مشروطیت ایران) و (اخذ تمدن خارجی) در سالهای 1339 و 1340 ش (1960 و 1961 م) در باشگاه مهرگان ایراد کرد که در هیچ یک از آنها یا مقالات مصاحبهها و حتی گفتاری که در مجله یغما به صورت سلسله مقالات جداگانه چاپ شده، درباره نقش فراماسونها و لژ بیداری ایران در انقلاب مشروطیت ایران اظهاری ننموده و سکوت مطلق کرده است.
تقیزاده در آخرین روز سخنرانی خود درباره (اخذ تمدن خارجی)، وقتی نوبت به سؤال و جوابها رسید، از طرف نگارنده مورد سؤال و جوابی قرار گرفت که اطلاع از آن لازم است.
1- سؤال اول درباره نفوذ و رسوخ افکار خارجیها و اقدامات آنها در مشروطیت بود. تقیزاده در جواب گفت: بدون شک اندیشهها و افکار خارجیان و حتی کمکهای آنان در انقلاب مشروطیت ایران مؤثر بوده و هیچ کس نمیتواند این مسئله را نادیده بگیرد و انکار کند.
2- سؤال دوم درباره نقش لژ بیداری ایران در انقلاب مشروطیت
بود. تقیزاده بلافاصله به این سؤال پاسخ نداد و پس از اینکه به سؤالات دیگران پاسخ گفت، در آخرین لحظاتی که جلسه سخنرانی تمام میشد، پس از خواندن سؤال اظهار داشت: منظور سؤال کننده از فعالیت لژ فراماسونی است که من اطلاعی ندارم.(1)
1) رائین، همان، ج 2، صص 219 - 210.
پس از سقوط احمد قوام به همیاری دولتهای انگلیس و امریکا از سویی و مخالفت مردم، روحانیون و جمعی از نمایندگان با او از دیگر سو، محمد رضا شاه به سوی قدرت برتر، امریکا گرایید؛ اما این امر موجبات عدم رضایت دولت انگلیس را فراهم ساخت. لذا «ایدن» وزیر امور خارجه انگلیس برای تحکیم موقعیت متزلزل انگلیس به تهران آمد و پس از گفتگویی طولانی با شاه، وی را از طرف پادشاه انگلستان به لندن دعوت کرد.(1)ولی به علت تردید شاه در پذیرفتن این دعوت، اعلامیه
1) مهدیقلی خان هدایت در مورد سفر شاه به لندن مینویسد: «برای 27 تیر اعلیحضرت محمدرضاشاه پهلوی از طرف اعلیحضرت پادشاه انگلیس ژرژ ششم به لندن دعوت شدهاند. در نزاکت بینالمللی قبول فرمودهاند. روز 22 تیر نمایندگان مجلس را خواسته اراده ملوکانه را اظهار داشتند، اشاره به ملاقاتهای اوقات جنگ نمودند، منجمله اجتماعی که در تهران شد. به منافع اینگونه ملاقاتها اشاره فرمودند و توضیحاتی فرمودند که این ملاقات هیچگونه جنبه سیاسی در بر ندارد مگر آنچه به آن بچسبانند.» پس از اشاره به ورود شاه به لندن در تاریخ 29 تیر و سفر به پاریس و سوئیس و رم و بازگشت شاه در روز پنجشنبه 4 شهریور به تهران، مینویسد: «[شاه] در هر موقع فرمایشات مفید میفرمایند از نطق این موقع کلمه شاهانه را یاد باید کرد: تحول باید از بالا شروع شود اگر نه از پائین شروع خواهد شد.» خاطرات و خطرات، صص 464- 463
مسافرت فقط 4 روز قبل از حرکت (روز 23/4/1327) انتشار یافت.
شاه روز 27/4/1327 به سوی لندن حرکت کرد. خبرنگار روزنامه فرانسوی «تریبون دوناسیون» مسافرت شاه ایران به لندن را چنین توصیف کرد: از منابع موثقی اطلاع حاصل کردم که در این بازی نقش مهم را شرکت نفت انگلیس و ایران بر عهده داشته است. قرارداد دارسی که باید در سال 1960 منقضی میگردید از طرف شاه سابق، تقریبا پانزده سال قبل تا سال 1993 تمدید گردید. ایرانیان نسبت به این اقدام شدیدا اعتراض و اظهار داشتند که مجلس در نتیجه فشار و تهدید خارجیها با تمدید قرارداد موافقت نموده است. بنابراین انگلیسیها مایلند که تجدید قرارداد به طور غیر مستقیم از طرف نمایندگان مجلس فعلی تسجیل و تأیید گردد. برای تأمین این منظور، بهترین وسیله آن است که در بعضی از موارد قرارداد تجدید نظر به عمل آید. مثلاً مواد 10 و 26 که در عین حال خالی از مزایای چند برای انگلستان نخواهد بود.(1)
نتیجهای که دولت انگلستان از این مسافرت منظور داشت، عبارت بود از تحکیم پایههای متزلزل امپریالیسم انگلستان در ایران از راه:
1- تثبیت موقعیت شرکت نفت انگلیس و ایران با تغییرات جزئی در شرایط امتیاز
2- ادامه کار بانک شاهی پس از انقضای مدت امتیاز آن
3- محدود ساختن نفوذ و امتیازات دولت امریکا در ایران
1) -گذشته چراغ راه آینده است، به نقل از نشریه داد، شماره 1301، برگرفته از تریبون دوناسیون - 20/5/27.
4- انجام اصلاحات صوری در کشور، جهت بستن دهان مردم و یا به قول شاه «تحول از بالا»
5- تحکیم سیاست مبارزه با رشد دمکراسی و آزادی و نفوذ شوروی.
اما ثمراتی که محمد رضا شاه از این مسافرت میخواست عبارت بود از: جلب موافقت دولت انگلیس با استقرار حکومت فردی او از راه سرکوب آزادی و آزادیخواهان و تغییر قانون اساسی به نفع سلطنت. در این باره مطبوعات داخلی و خارجی توضیحاتی به شرح زیر ارائه کردهاند: «اعلیحضرت همایونی میل دارند اختیاراتی وسیع داشته باشند و در اطراف تحصیل این قبیل اختیارات مذاکراتی با اشخاص مختلف به عمل آمده، چون با این وکلا به دست آوردن اختیارات دشوار میباشد. در پیرامون ایجاد مجلس مؤسسان هم گفتگو شده ولی تأسیس چنین مجلسی خالی از اشکال بلکه خطر نمیباشد.(1)
پیش از تشکیل مجلس مؤسسان در فروردین 1328، بیش از یک سال بود که مشورت با سفیر انگلستان و سفیر امریکا درباره تغییر قانون اساسی جریان داشت. مطابق اسناد وزارت خارجه انگلستان در 10 آبان 1326 شاه از سفیر انگلستان درخواست مشورت کرده بود. لوروژتل «Le Rougetel» پس از مشورت با لندن، در 16 دی با نظر شاه موافقت کرد که ترکیب جاری مجلس عملاً اصلاح دستگاه اداری یا وضع سیاست اقتصادی سازندهای را برای دولت شاه ناممکن کرده است.(2)
شاه پس از واقعه 15 بهمن 1327 (ترور نافرجام شاه) به فکر ازدیاد قدرت خود افتاد و بر اثر تلقین اطرافیان درصدد برآمد در قانون اساسی
تغییراتی بدهد. از این رو پس از مشورت با عدهای از سران نهضت مشروطیت که در آن ایام حیات داشتند، مانند مستشارالدوله صادق، ابراهیم حکیمی، نصرالملک، تقیزاده و عدلالملک که همه آنها موافق با تغییر قانون اساسی بودند، شاه روز پنجم اسفند، یعنی بیست روز پس از واقعه دانشگاه، نمایندگان فراکسیونهای مجلس را احضار کرد و شمهای از اوضاع ناگوار در مملکت را تشریح نمود. آن گاه از تندرویهای قوه مقننه سخن راند و سرانجام گفت: دولتها را شما میآورید و میبرید، ولی من باید گلوله آن را بخورم. شاه در این دیدار صریحا نمایندگان مجلس را موظف نمود تا موجبات انتخابات مجلس مؤسسان را فراهم نمایند و چند اصل از قانون اساسی را تغییر دهند. انتخابات مجلس مؤسسان با سرعت خارق العادهای انجام گرفت و روز اول اردیبهشت ماه 1328 شروع به کار کرد. سید محمد صادق طباطبایی به ریاست مجلس انتخاب شد و مجلس مجموعا 8 جلسه تشکیل داد. ابتدا تهیه و تصویب اصل الحاقی به متمم قانون اساسی مبتنی بر تشکیل مجلس مؤسسان در آتیه بود، آن گاه تغییر اصل 48 قانون اساسی.
بی مناسبت نیست در اینجا به گوشهای از سخنان دکتر مظفر بقایی نماینده کرمان در مجلس پانزدهم درباره تمهید مقدمات تأسیس مجلس مؤسسان و بازیها و نمایشهای تکراری و نخ نما شده سردمداران رژیم و مطبوعات وابسته آن روزگار، به هنگام استیضاح دولت ساعد اشاره کنیم. بقایی در سخنان خود میگوید:
«در 6 اسفند اعلیحضرت همایونی آن فرمایشات را فرمودند و در 8 اسفند مجلس و دولت موافقت خودشان را اعلام داشتند و در روز چهارشنبه 11 اسفند در[روزنامه ]اطلاعات نوشته شده است: تلگرافات مربوط به مجلس مؤسسان در این دو روزه؛ در این دو
روزه تلگرافات زیادی از طبقات مختلف از تهران و شهرستانها به اداره واصل و از پیشگاه همایونی و هیئت دولت و مجلس شورای ملی تقاضای تشکیل مجلس مؤسسان و تکمیل مواد قانون اساسی را نمودهاند که از شماره فردا به تدریج در صفحه سوم روزنامه منتشر خواهد شد.
[تکرار و تأکید ناطق]: در تاریخ ششم اسفند وکلا شرفیاب شدند به حضور ملوکانه. در روزهای هفتم و هشتم و نهم اسفند. مجلس، یعنی به اسم مجلس نمایندگان فراکسیونها اظهار نظر کردند(1)و
هیئت دولت هم تصویبنامه صادر کرد. یک وقت متوجه شدند که به این ترتیب مجلس مؤسسان قانونی نیست و دست پاچه شدند و در تاریخ نهم اسفند یعنی بعد از تمام شدن تمام آن جریانات، تلگرافی از ستاد ارتش - تلگراف را بنده خودم دیدم - تلگراف کردند فوری به تمام لشکرها که ابراز احساسات از طرف ملت و تقاضای تشکیل مجلس مؤسسان بشود. شما هیچ تلگرافی به تاریخ قبل از 9 اسفند نمیتوانید ارائه بدهید. چون دستور مال روز 9 اسفند است، روز 11 اسفند در روزنامه اطلاعات نوشتند که این دو روزه تلگرافات رسیده است والا اگر چنانچه تصمیم دولت و تصمیم ملوکانه متکی بر تقاضای مردم بود، روزنامه اطلاعات میبایست اقلاً روز چهارم اسفند بنویسد که تلگرافاتی برای تشکیل مجلس مؤسسان رسیده است. آن وقت تصمیم ملوکانه را
1) موافقت فراکسیونهای پارلمانی: پس از مباحثاتی که در جلسات امروز در اطراف نظریات شاهانه و اصلاح و تکمیل بعضی از مواد قانون اساسی به عمل آمد در آخروقت نمایندگان فراکسیونهای اتحاد، اتحاد ملی، آزادی، ترقی، دمکرات ایران، اتفاق نظر خود را کتبا ضمن نامهای نوشته و تقدیم مقام ریاست کردند. در این نامهها آقایان نمایندگان فراکسیونهای حاضر در مجلس موافقت خود را با تشکیل مجلس مؤسسان و اصلاح و تکمیل بعضی از مواد قانون اساسی اعلام کردند. استیضاح از دولت ساعد، ص 86، 27 فروردین 1328.
تأیید بکنند و این یک موضوعی است و از آن اشتباهات عجیب غیر قابل عفو است سپس دکتر بقایی نمونههایی از تلگرافهای چاپ شده در روزنامه اطلاعات را قرائت میکند:
از کاشمر یک عده تلگراف کردهاند که این جانبان: نانوایان و بقالان و قصابهای شهرستان کاشمر به واسطه نقص قوانین نامطلوب فعلی و وضع اجتماعی کنونی کشور که موجب زحمت و اشکالات زیادی شده است به ستوه آمدهایم (خنده نمایندگان) و بدینوسیله از اولیای محترم امور تقاضا داریم به منظور رفاه و آسایش حال ما بیچارهها، به منظور رفاه و آسایش اهالی هر چه زودتر برای تشکیل مجلس مؤسسان و سنا و تعدیل قوانین فعلی کشور اقدامات مؤثری به عمل آید.(1)
یک تلگراف دیگری دارم که این تلگراف بزرگترین سند ترقیات ما است. خیلی سند مهمی است. نشان میدهد که ما چقدر با قدمهای بلند در اثر نمیدانم فلان به طرف تعالی و ترقی و عدالت اجتماعی و تحول فلان و فلان پیش رفتهایم.
کیهان: صدور فرمان همایونی در خصوص تشکیل مجلس مؤسسان برای تکمیل و تجدید اصول 48 و 44 قانون اساسی، در بین دانشآموزان کردستان (ببینید کردستان که بیشتر سکنه آن بی سوادند حالا چطور با سواد شدند). ایجاد ذوق و شعفی فوقالعاده نموده. بدین وسیله مراتب شکرگزاری خود را به پیشگاه ملوکانه معروض داشته و استدعا مینمایند امر اکید صادر فرمایند که وسایل تشکیل مجلس سنا را فراهم کنند.
من مقصودم توهین نیست به تمامشان هم اظهار ارادت میکنم و از اینجا به پدرانشان درود میفرستم که این چنین فرزندان برومندی
1) استیضاح از دولت ساعد، ص 92.
تربیت کردهاند که بین سنین 7 و 14 سال راجع به قانون اساسی اظهار نظر میکنند (خنده حضار).(1)
به هر تقدیر روز 6 فروردین ماه 1328 انجمن نظارت بر انتخابات مجلس مؤسسان تشکیل شد. نصرالملک هدایت به ریاست انجمن منصوب گردید و روز اول اردیبهشت 1328 ساعت ده بامداد مجلس مؤسسان در کاخ دادگستری افتتاح شد و حکیمالملک به ریاست سنی انتخاب شد. روز 3 اردیبهشت 1328 سید محمد صادق طباطبایی به ریاست مجلس مؤسسان و نصرالملک هدایت و سهام السلطان بیات به نیابت انتخاب شدند.
روز 17 اردیبهشت 1328 مجلس مؤسسان اصل الحاقی به قانون اساسی را تصویب کرد(2)و فردای آن روز (18 اردیبهشت) اصل 48 قانون اساسی که تغییراتی در آن داده شده بود به تصویب مجلس مؤسسان رسید.(3)
1) همان، ص 56.
2) اصل الحاقی به متمم قانون اساسی: در هر موقعی که مجلس شورای ملی و مجلس سنا هر یک جداگانه خواه مستقلاً خواه به پیشنهاد دولت لزوم تجدید نظر در یک یا چند اصل معین از قانون اساسی یا متمم آن را با اکثریت دو ثلث کلیه اعضای خود تصویب نماید و اعلیحضرت همایون شاهنشاهی نیز نظر مجلسین را تأیید فرمایند، فرمان همایونی برای تشکیل مجلس مؤسسان و انتخاب اعضای آن صادر میشود. اختیارات مجلس مزبور محدود خواهد بود به تجدید نظر در همان اصل یا اصول بخصوصی که مورد رأی مجلسین و تأیید اعلیحضرت همایون شاهنشاهی بوده است. تصمیمات مجلس مؤسسان با اکثریت دو ثلث آرای کلیه اعضا اتخاذ وپس از موافقت اعلیحضرت همایون شاهنشاهی معتبر و مجری خواهد بود.این اصل شامل هیچ یک از اصول قانون اساسی و متمم آن که مربوط به دین مقدس اسلام و مذهب رسمی کشور که طریقه حقه جعفریه اثنی عشریه میباشد و احکام آن ویا مربوط به سلطنت مشروطه ایران است، نمیگردد و اصول مزبور الی الابد غیر قابل تغییر است.
3) اصل چهل و هشتم بدین شرح تغییر یافت: اعلیحضرت همایون شاهنشاهی میتواند هر یک از مجلس شورای ملی و مجلس سنا را جداگانه و یا هر دو مجلس را در آن واحد منحل نماید.
پس از سقوط دولت قوام، شاه برای تجدید اقتدار خود که در زمان قوام سخت مورد بی اعتنایی نخست وزیر واقع و خدشهدار شده بود، به فکر تأسیس مجلس سنا افتاد. این مجلس که نیمی از نمایندگان آن مقرر بود سناتورهای انتصابی و در واقع منتخبین شاه باشند، میتوانست اقتدار از دست رفته شاه را به او بازگرداند.(1)
هر چند تقیزاده در خاطرات خود مینویسد:
«مشروطه طلبها و وکلای مجلس شورای ملی با [تشکیل] مجلس سنا مخالف بودند و نمیخواستند یک روزی سنا تشکیل شود. مدت چهل - پنجاه سال گذشت و نگذاشتند تشکیل بشود. به نظر مشروطه طلبها، سنا مؤسسهای بر ضد مجلس شورای ملی حساب میشد. جهتش از اول این بود که روز اول در قانون اساسی نوشتند هر وقت بین مجلس و شاه اختلاف افتاد و شاه خواست مجلس شورای ملی را منحل بکند، اگر مجلس سنا موافقت کرد میشود. این مطلب باعث وحشت مجلسیها بود و آن را حکم قتل مجلس میشمردند. پس سعی میکردند هر چه ممکن است سنا به
1) ناگفته نماند که احمد قوام به منظور جلب رضایت شاه ضمن دفاع از برنامه دولت خود، در مهر ماه سال 1326 گویا برای «استحکام مبانی مشروطیت» از تشکیل مجلس سنا سخن به میان آورده، گفت: نه تنها دولت به نقض قانون اساسی مبادرت نکرده، بلکه برای اجرای کلیه مواد آن در نظر است لایحه تشکیل مجلس سنا به مجلس شورای ملی تقدیم شود. به این ترتیب ارکان مشروطیت ایران قویم گردد و این نقص که از لحاظ پارلمانی متوجه دموکراسی ایران بوده برطرف شود. رزم، شماره مخصوص 6، مورخه 15/5/27، سرمقاله
وجود نیاید.(1)
در ذیقعده 1325 به دنبال حادثه میدان توپخانه، شاه و اطرافیانش از مجلس خواستند که مجلس «سنا» تشکیل شود. چون در قانون اساسی مقرر بود که نظامنامه آن مجلس را باید مجلس شورا بنویسد. مجلس زیر بار نرفت و سنا تشکیل نشد.
سقوط محمد علی شاه، موجب شد که اعیان و اشراف پس از آنکه از برکت سردار اسعد و سپهدار مشاغل مهم به دست آوردند، به خیال تشکیل سنا افتند؛ لذا از آیتاللّه خراسانی و آیتاللّه مازندرانی فتوا گرفتند که تشکیل مجلس سنا لازم است.
در جلسه 51 مجلس دوم شنبه اول صفر 1328 قمری رئیس مجلس گفت که چند طغرا عریضه از اعیان و اشراف و تجار و ایل بختیاری درباره لزوم تشکیل سنا به مجلس رسیده است. تقیزاده پشت تریبون رفت و گفت که مجلس شورای ملی پس از آنکه مجال یافت نظامنامه مجلس سنا را خواهد نوشت... حالا که اسامی امضا کنندگان را خواندیم، دیدیم که صاحبان این امضاها اقدامی در امر مشروطیت نکردهاند که امروز حفظ قانون اساسی آنان را وادار به این اظهارات بنماید. یک روز همین حججاسلام حکم به وجوب مجلس شورای ملی کردند. از اینان که این عریضهها را امضا کردهاند، یک نفر عریضهای به محمدعلی میرزا نداد که مجلس شورای ملی را که بر حسب حکم حججاسلام واجب است افتتاح نمایند.
تقیزاده و دوستانش مخالف تشکیل سنا بودند و میگفتند که سنا در انگلستان حافظ امتیازات لردها و در ممالک متحده امریکا مدافع حقوق ایالات است. اما در ایران معنی اعیان و اشراف روشن نیست. به علاوه پس از توپ بندی مجلس وضع حقوقی سابق تغییر کرده است چه «سنا» رشوهای بود که ملت به مظفرالدین شاه داده بود تا مشروطیت بگیرد. در اثر نطق رهبر حزب دمکرات مجلس دوم تقیزاده تشکیل سنا سی سال به تأخیر افتاد. عدهای بر وی خرده گرفتهاند که شایسته نبود که در هفتاد سالگی خود را کاندید سناتوری کند. (مجتهدی، مهدی، تقیزاده، صص 336، 337).
»اما حکیمی، یار و یاور و هم مسلک تقیزاده، در 19 اردیبهشت ماه سال 1327 لایحه تشکیل مجلس سنا را به مجلس برد و به تصویب رساند(2)
از طرف دیگر عناصر طرفدار سیاست انگلیس نیز - قبل از مسافرت شاه به لندن - نسبت به این لایحه رویی خوش نشان نمیدادند. از آن جمله سید محمدباقر حجازی با اشاره به لایحه مزبور نوشت: به موجب نص صریح ماده دوم متمم قانون اساسی و ماده چهل و هفتم قانون اساسی، مجلس سنا شرط تحقق مشروطیت و شرط صحت قانونگذاری مجلس شورای ملی نبوده و نیست. (گذشته چراغ راه آینده است، به نقل از وظیفه، شماره 197، مورخه 4/3/27، سرمقاله).
و دولت ساعد آیین نامه انتخابات مجلس سنا را تهیه کرد و به1) زندگی طوفانی، ص 290.
2) هنگام تقدیم این لایحه حسین مکی نماینده مجلس فریاد زد: چرا لایحه تشکیل مجلس شورای ملی را نمیآورند و به قول عمیدی نوری «ملتی که نمایندگان مجلسش را دیگران انتخاب میکنند و اساسا روح مردم از انتخاب آنها بی اطلاع است چه اسمش سنا باشد چه مجلس شورا، چه باری از دوش ملت برخواهد داشت. گذشته چراغ راه آینده است، به نقل از داد، شماره 1231، مورخه 20/2/27، یادداشت روز.
مجلس داد. و مجلس آن را در 14 اردیبهشت ماه 1328 تصویب کرد. فرمان تشکیل نخستین دور مجلس سنا در 25 خرداد ماه 1328 توسط شاه صادر شد و فعالیت گروهها و احزاب و متنفذین برای فرستادن افراد مورد نظر خود به مجلس سنا، آغاز شد.
گزارش موجود در اسناد ساواک، حاکی از آن است که از آغاز صدور فرمان تشکیل مجلس سنا، عضویت تقیزاده را در سنا، برخی از احزاب و گروهها و افراد متنفذ مطرح کرده بودند.
در یکی از گزارشها، آمده است:
«آقایان تقیزاده و نجم الملک نیز از طرف «عامیون ایران» کاندید[ای ]نمایندگی مجلس سنا میباشند و در این مورد در حزب برای آنها فعالیت میشود.»
در گزارش 25/5/28ت 1 آمده است:
«دیروز غروب عدهای از اعضای حزب اتحاد ملی که در مقابل درب ورودی کلوب اجتماع داشتند، این اشخاص را از طرف
دربار کاندید[ا ]اعلام میداشتند: حکیم الملک، جم، تقیزاده، عباس اقبال، سرلشگر ضرغامی، دکتر شفق، سید محمد صادق طباطبایی، حسین سمیعی، نصرالملک هدایت.»
در گزارش 25/5/1328ت 1آمده است:
«دیروز در منزل آقای فرهودی معاون اسبق نخست وزیری واقع در خیابان حقوقی جلسهای برای انتخابات مجلس سنا تشکیل شده بود. اشخاصی که در آنجا جمع شده بودند عبارتند از: مورخ الدوله سپهر، دکتر ملک زاده، تقیزاده، حکیمالملک، این دسته مخصوص آقای حکیمالملک جدا فعالیت میکنند و آقای تقیزاده برای انتخاب شدن از صبح تا شام در فعالیت است.
گزارش مورخه 3 شهریور 1328: طبق گزارش مأمور ویژه، شب گذشته جلسهای مرکب از 18 نفر از کاندیداهای نمایندگی مجلس سنا در منزل سهامالسلطان بیات تشکیل شد و بعد از مذاکرات مفصل چون از کمک آقایان حکیمی، تقیزاده و چند نفر دیگر از این قبیل اشخاص مأیوس میگردند، قرار میشود اسامی آنها را از لیست خودشان حذف نمایند. روی این تصمیم صبح امروز بیات، بوشهری و تهرانچی با حضور نیکپور در اتاق بازرگانی تشکیل جلسه داده و در روی اسامی 45 نفر توافق نموده و قرار شد عصر امروز ضمن آگهی رسمی این اسامی را به اطلاع عموم برسانند.»(1)
گزارش 31/5/28 ت 2 در خصوص نامزدهای انتخاباتی مجلس سنا آورده است:
«حزب عامیون دمکرات، آقایان حکیم الملک، تقیزاده، فرهودی، آرامش، دکترمتین دفتری، نجم الملک، دکتر ملک زاده، دکتر
1) تقیزاده به روایت اسناد ساواک، همان، صص 99 - 94.
قاسمزاده، دکتر شایگان، عباس مسعودی را کاندید نموده و فعالیت زیادی هم مینمایند و (یک کلمه خوانده نشد، احتمالاً فرهنگیها) هم چون به آقای حسین فرهودی علاقه دارند،به آنها رأی میدهند.»(1)
به هر تقدیر در روز 22 مرداد 1328 هیئت نظارت بر انتخابات مجلس سنا تشکیل شد و سید محمد صادق طباطبایی به ریاست هیئت نظارت انتخاب شد.
در آن تاریخ انتخابات مجلس سنا دو مرحلهای بود. هر حوزه پنج نفر را انتخاب میکردند و منتخبین از میان خود یک نفر را به عنوان «سناتور انتخابی» بر میگزیدند و او به مجلس سنا راه مییافت.
در انتخابات مرحله اول تهران 75 نفر انتخاب میشدند و این منتخبین، 15 نفر را از میان خود انتخاب کرده، به مجلس میفرستادند. روز هفتم آبان ماه 1328 بر حسب دعوت استاندار تهران از منتخبین مرحله اول و اعضای نظارت انتخابات مجلس سنا، جلسهای برای انتخابات مرحله دوم مجلس سنا تشکیل گردید و از میان 64 نفر از برگزیده شدگان مرحله اول که در این جلسه حضور داشتند، 15 نفر، از جمله: سید حسن تقیزاده، نصرالملک هدایت، ابراهیم حکیمی، دکتراحمد متین دفتری، عبدالحسین نیکپور، دکتر سعید مالک، یمین اسفندیاری، محمد سروری، ابراهیم خواجه نوری، نجم الملک، عباس مسعودی، دکتر صدیق، حسین تقوی، دکتر ملک زاده و جواد بوشهری به عنوان سناتور انتخابی تهران به مجلس سنا راه یافتند.
در خصوص اعمال نفوذ در جریان انتخاب مرحله دوم در گزارش
1) همان، ص 101.
مورخه 29 شهریور ماه 1328 آمده است:
«بنا به اظهار شخص مطلعی در دعوت مطبوعاتی روز 22 ماه جاری دکتر مصدق علاوه بر (یک کلمه خوانده نشد) علنی به طور خصوصی نیز به ارباب جراید گفته است سفارت انگلیس به دولت فشار میآورد که من به نمایندگی مجلسین سنا و شورای ملی انتخاب نشوم و میخواهند تقیزاده را به ریاست مجلس سنا بگمارند که لایحه نفت را به تصویب برساند و شاید برای افتتاح مجلس شورای ملی هم منتظر وکلای تهران نشوند و مجلس را به ریاست «دکتر طاهری» که قرار است از یزد انتخاب شود، افتتاح کنند.»(1)
هر چند نگارنده مطلبی دال بر کاندیداتوری تقیزاده در تبریز برای نمایندگی مجلس سنا در دوره اول ندیده است،اما سند مورخه 17 شهریور 1328 در پرونده تقیزاده حاکی از آن است که تقیزاده نیز در بین حائزین اکثریت بوده است. در این سند آمده است:
«حائزین اکثریت انتخابات مجلس سنا در تبریز که خاتمه پیدا کرده، گنجهای 467 رأی، ممقانی 323 رأی، تقیزاده 324 رأی، اسکندری 304 رأی، ایپکچی 341 رأی، حکیم الملک 337 رأی، عبداللّه ثقهالاسلامی 162 رأی، ثقهالاسلام 151 رأی و عده دیگری که رأی آنها نسبت [نسبتا ]کم بوده است.»(2)
به هر حال روز 20 بهمن ماه 1328 دوره اول مجلس سنا و دوره شانزدهم مجلس شورای ملی افتتاح شد و ابراهیم حکیمی به ریاست سنی مجلس سنا و مخبر فرهمند به ریاست سنی مجلس شورای ملی
انتخاب شدند.
روز 30 بهمن 1328 انتخابات هیئت رئیسه دائمی مجلس سنا انجام گرفت و سیدحسن تقیزاده به عنوان رئیس و نصرالملک هدایت و سهام السلطنه بیات به عنوان نائب رئیس انتخاب شدند. مجتهدی مینویسد:
«شیخ الشیوخ (تقیزاده) ضمن تشکر از صمیم قلب گفت:
که من به این تالار انس دارم. به همین جهت موقع وداع ابدی از این محوطه تأثری بزرگ برای من دست داد. اینک خدا را شکر میکنم که باز به اینجا برگشتهام.»
هم او توضیح میدهد که جلسات سنا در بهارستان منعقد میشد. در پایان مجلس پانزدهم تقیزاده پس از تجلیل از احرار صدر مشروطیت گفت: «سنم اجازه نمیدهد به وکالت مجلس انتخاب شوم. اینک این آستان را میبوسم و مرخص میشوم.»(1)
هیئت رئیسه مجلسین روز 4 اسفند ماه 1328 با شاه ملاقات کردند و آمادگی مجلسین را برای کار اعلام داشتند. در این دیدار شاه از مجلسین خواستار حقوقی برای خود شد که مجلس مؤسسان در اصل 48 برای شاه منظور نموده بود.
1) مجتهدی، تقیزاده، ص 255.
همانگونه که اشاره شد، علیرغم همدلی و هماهنگی روحانیت، مردم و جمعی از نمایندگان مجلس در جریان ملی شدن نفت، نمایندگان مجلس سنا، از همگامی با مردم خودداری ورزیده، با دولت مصدقی همراهی نمینمودند.
مهدی مجتهدی، یکی از مریدان تقیزاده مینویسد:
«ارباب (تقیزاده)، مجلس سنا را با کفایت و بیطرفی اداره میکرد. اما ایران وطن عزیز ما، آبستن حوادث بود... مدتی بسیار کوتاه حسین علاء نخست وزیر بود. آخر کار پس از دو قتل سیاسی، مرحوم دکتر مصدق که کابینه انداز بود، کابینه ساز شد. مردی که یک عمر رهبر اقلیت بود، نخست وزیر ایران شد و صنعت نفت را ملی اعلام کرد. سنا در 29 اسفند 1329 عمل انجام یافته را بی گفتگو پذیرفت، چه وطن پرستانه بود و شجاعانه بود و پس از قتل مرحوم هژیر و مرحوم رزم آرا مجالی برای گفتگو نبود(!).»(1)
1) مجتهدی، تقیزاده، ص 288.
هم او مینویسد:
«پس از اعلام ملی بودن صنعت نفت مشکلات پیش آمد. هر دو مجلس به دولت دکتر مصدق همواره رأی اعتماد میدادند؛ اما آن مرحوم چنانکه مشار در مجلس شورا گفته بود، جز با مرعوب و مجذوب نمیتوانست کار کند و پیرمردان سنا مرعوب و مجذوب نبودند و از فعالیت حزب منحله توده نگران بودند و نگرانی خود را کتمان نمیکردند.(1)»
مهدی مجتهدی با اشاره به این سخنان دکتر مصدق در مجلس دوره چهاردهم که گفته بود:
«آقای تقیزاده که امتیاز دارسی را سی و دو سال تمدید نمود و یک میلیارد و شصت میلیون تومان ضرر به ملت ایران وارد کرد، امروز سیاست دولت دست اوست و در سازمان ملل متفق رأس نمایندگان ایران واقع شده است و سهیلی را هم که پنج اعلام جرم در این مجلس علیه او داده شده میخواهد وارد هیئت نمایندگی ایران کند و با یک تیر دو نشان بزند. یکی اینکه یک همفکر بیشتر پیدا کند و دیگر اینکه همفکر متهم خود را طیب و طاهر نماید. این است که عرض میکنم رحمهاللّه علی نباش الاول...»(2)
در ادامه مینویسد:
«مرحوم دکتر مصدق در ساعاتی که آذربایجان از دست میرفت، بر حکیمی که شکایت از روس به سازمان ملل برده بود، تاخت و هیئت نمایندگی ایران را بی آبرو ساخت و تقیزاده را خائن شماره 1 و سهیلی را خائن شماره 2 خواند. خوشبختانه آذربایجان نجات
یافت .
تقیزاده به ریاست و رئیس آبستروکسیون به صدارت و سهیلی به برائت رسید، اما میان رئیس سنا و رئیس دولت جبهه ملی شکر آب باقی بود.
از این رو هر وقت رئیس دولت جبهه به مجلس سنا میآمد، رئیس، کرسی ریاست را ترک میکرد و اداره مجلس شیوخ را به یکی از معاونان محول میداشت.»(1)
مخالفت سناتورهای انتصابی با مصدق و ملی شدن صنعت نفت به پیروی از اوامر و نواهی شاه و درباریان ذی نفوذ و برخورد تقیزاده با مصدق، موجب شد که در روز 16 تیر ماه 1331، نمایندگان مجلس سنا از ابراز تمایل به نخست وزیری مصدق خودداری نمایند که همین عدم ابراز تمایل موجب شد که دکتر مصدق از قبول پست نخستوزیری امتناع کند. نمایندگان مجلس سنا در جلسه خصوصی روز 18 تیر ماه، تمایل به نخست وزیری دکتر مصدق را مطرح نمودند که از 36 سناتور حاضر در جلسه فقط 14 نفر به نخست وزیری مصدق ابراز تمایل نمودند.
عدم همگامی سناتورها با دولتی که با حمایت روحانیت و مردم میرفت تا دست استعمار انگلیس را از مداخله در امور داخلی کشور قطع کند، موجب شد که در روز 19 تیر ماه آیتاللّه کاشانی اعلامیه شدید اللحنی علیه مجلس سنا انتشار دهد.
وقایع 30 تیر و سقوط دولت احمد قوام و صدور فرمان نخست وزیری مجدد مصدق موجب شد سناتورها در روز اول مرداد 1331، در جلسه علنی خود، از 41 سناتور حاضر در جلسه، 33 نفر به نخست وزیری مصدق و در روز 11 مرداد ماه از 35 سناتور حاضر در جلسه 34
1) مجتهدی، تقیزاده، ص 289.
نفر به مصدق و برنامه هایش رأی اعتماد دهند و در روز 20 مرداد مجلس سنا لایحه اختیارات شش ماهه مصدق را تصویب کند. اما مخالفت سنا با دولت و مردم خاتمه نیافت و با لوایح مصوب مجلس شورای ملی در مورد عفو خلیل طهماسبی و مصادره اموال قوام السلطنه عامل وقایع خونبار سی ام تیر، در تاریخ 25 مهر ماه 1331 مخالفت کرد و آن را خلاف قانون اساسی و قوانین موضوعه دانست.
تقیزاده در مورد تعارض دولت و سنا مینویسد:
«مصدق السلطنه با آقا سید ابوالقاسم کاشی (کاشانی) بر ضد مجلس سنا بودند. مصدق میخواست هر دو مجلس در زیر حکمش باشد. آخرش حق وضع قوانین برای خودش گرفت، چون مجلس یواش یواش جانش را به لب رسانده بود. بقائی و معظمی و مکی هر چه که میخواست میکردند. آنجا حکمش نافذ بود. خیال کرد که حکم مطلقش با وجود سنا شاید نافذ نباشد. چون در سنا اشخاصی بودند که شاید مقاومت میکردند. این بود که با سید ابوالقاسم کاشی بنا را بر این گذاشتند که سنا را کلیتا از بین ببرند.»(1)
تقیزاده در مورد انحلال مجلس سنا مینویسد:
«وقتی که آقا سید ابوالقاسم کاشی رئیس مجلس شورای ملی شد هیچ وقت به مجلس نرفت. [مهندس احمد] رضوی را نایب گذاشت. من رئیس سنا بودم. مجلس شورای ملی، برای جای سنا طرف جنوب شرقی باغ مجلس، اتاق کمیسیون را دادند که دفتر مجلس سنا باشد. آن اتاق دست سنا بود. سناتورها آنجا جمع میشدند و هر چه مطلب داشتند، میگفتند. مثل اینکه آنجا مال
1) زندگی طوفانی، ص 296.
سنا شد.
جلسه مجلس شورای ملی هفتهای دو روز یا سه روز دست آنها بود و جلسه مجلس سنا هم همانجا که مال اینها بود هفتهای دو روز یا سه روز منعقد میشد. حتی اینطوری شد که چون نیکسون معاون رئیس جمهوری [امریکا] آمد به ایران [برای آمدن] مجلس سنا، به همان اتاق بزرگی که دست ما بود آمد و آنجا ما پذیرایی کردیم. نطق هم کرد. من هم نطقی در جواب او کردم. گفتم خیلی باید عذر بخواهم که اتاق ما محقر و کوچک است، جایی نداریم و شما را این جا پذیرایی میکنیم. گفتم شاعر معروف ما گفته است:
گر خانه محقر است و تاریک
بر دیده روشنت نشانم
جمله معترضه است: یک کسی از همدان نامهای نوشت که یک نفر کافر را راه دادهاید و آن وقت هم میگویید بر دیده روشنت نشانم. در این بین کسی را فرستادم پیش آقا سید ابوالقاسم کاشی که ملاقاتی بکنیم. گفت خیلی خوب حاضرم بعد از روز دوشنبه. نگو توطئه چیده بودند [همان روز] سنا را از بین ببرند و او وعده دوشنبه داد. سید ابوالقاسم و مصدق محرمانه نشسته بودند و برای بر هم زدن مجلس سنا نقشه کشیده بودند. [به این طور] که چون در قانون اساسی نوشته مدت مجلس دو سال است، مجلس شامل هر دو مجلس است. [پس ]نیم سال هم از حقش گذشته.محرمانه و مخفیانه و ناگهانی عمل کردند.
در این حیص و بیص از سنا ده یا بیست نفر آمده بودند. یک مرتبه گفتند که سید ابوالقاسم با تلفن حکم کرده و گفته است یک نفر هم از سنا [تورها را] از بیرون نگذارید بیاید تو. این را که به من گفتند من بلند شدم. در همان اتاقی که بودیم همه آقایان را اطراف خود جمع کردم و به گوششان گفتم همه بروند منزل نظام السلطنه
(مافی). گفتم او سالنش را آماده کند. آبتین را فرستادم در میدان بهارستان بایستد و هر کدام از سناتورها که آمد برود جلو به گوشش بگوید برود منزل نظام السلطنه. همین طور هم شد. بعد خودم رفتم. دیدم همه بدون استثنا آمدهاند. آنجا جلسه را منعقد کردم، میخواستم این مطلب درز نکند. چون بعضیها نگرانی داشتند و اطمینان به ظهیرالاسلام(1)
پس از پیروزی مشروطه خواهان و فتح تهران، او از هر گزندی مصون ماند، اما هنگامی که در سال 1329 قمری، محمد علیشاه مجددا در صدد به دست آوردن تاج و تخت با همراهی «شجاع الدوله» و «سالارالدوله» برای سرنگون کردن دولت مشروطه دست به فعالیت هایی زد، ظهیرالاسلام، مجدالدوله و امین الدوله به دستور صمصام السلطنه بختیاری نخست وزیر وقت دستگیر و زندانی شدند.
در دوم مهر ماه 1300 خورشیدی، او و عدهای دیگر همچون: ضیاءالسلطان، میرزا احمد خان برادر سالار فاتح و مشارالملک به جرم ایجاد کمیتهای سری برای سوء قصد به جان «سردار سپه» بازداشت شدند. فرماندار نظامی، تهران به هنگام افشای این کمیته در اعلامیه فرماندار نظامی، ظهیرالاسلام را رئیس کمیته ترور معرفی کرد، ولی اندکی بعد او نیز در سلک هواداران رضا شاه درآمد و به مقام و منصب دست یافت. ظهیرالاسلام پنج بار در سالهای 1324 و 1334 و 1342 قمری و مرداد 1330 و آذر 1342 خورشیدی نایب التولیه مدرسه عالی سپهسالار و دوبار نیز در سالهای 1334 و 1338 قمری نایب التولیه آستان قدس رضوی گردید. او در سال 1315 خورشیدی به نمایندگی دولت ایران برای افتتاح مسجد مسلمانان به پاریس رفت و در همان سال به دستور شاه از لباس روحانیت خارج شد. در دولت قوام السلطنه بعد از شهریور 1320 به اتهام اختلاس بازداشت شد و در دوره اول مجلس سنا با عنوان سناتور انتصابی بدین مجلس راه یافت. سید جواد امامی «ظهیرالاسلام» سرانجام در فروردین ماه 1344 در سن 84 سالگی در تهران، درگذشت و در مقبره جدش «میرزا ابوالقاسم امام جمعه» معروف به «سر قبر آقا» واقع در جنوب تهران به خاک سپرده شد. (مرسلوند، حسن، زندگینامه رجال و مشاهیر ایران، ج 1، صص 264 - 261)
نداشتند. او که میخواست برود من گفتم1) ظهیرالاسلام «سید جوادامامی»: سید جواد ظهیرالاسلام فرزند حاج سیدزین العابدین ظهیرالاسلام امام جمعه تهران در سال 1300 قمری متولد شد. مادرش شاهزاده «ضیاءالسلطنه» دختر سوم ناصرالدین شاه و خودش داماد مظفرالدین شاه قاجار بود. او به سبب خویشاوندی با اهل دربار همواره مورد احترام پادشاه قاجار بود. سید جواد امامی پس از درگذشت پدرش در ذیقعده سال 1321 قمری به لقب ظهیرالاسلام ملقب گردید. او در ابتدای جنبش مشروطه راه ملایمت و مماشات با هر دو دسته مستبد و مشروطهخواه را در پیش گرفته بود. روزی از طلاب مدرسه ناصریه میخواست در سیاست دخالت نکنند و علیه دولت به مخالفین و تظاهرکنندگان نپیوندند، روز دیگر برای «سید محمد طباطبایی» که در قم متحصن بود تلگراف حمایت و پشتیبانی میفرستاد. پس از فوت مظفرالدین شاه و روی کار آمدن محمد علیشاه و بروز اختلاف بین مشروطه خواهان و دربار، به صف مخالفین مشروطه ملحق شد و ضمن حرام دانستن مجلس شورای ملی، به جرگه هواداران مشروطه مشروعه پیوست.
تأمل کنید بعد بروید. جلسه را منعقد کردیم. نطق شد. همه را خواندیم. گفتم این کار را که کردند بر خلاف قانون است. ما قبول نمیکنیم. سنا وجود دارد و کماکان هست. جا مهم نیست. هر زمان بخواهیم از همانجا که مانده منعقد میکنیم. این خوب تدبیری بود. بعد از یک سال نتیجه داد. دیگر لازم نبود انتخاب جدیدی بکنیم. همه را صدا کردیم و جلسه را در همان بهارستان تشکیل دادیم. آن هم داستانی دارد.»(1)
پس از کودتای امریکایی 28 مرداد 1332، سپهبد فضلاللّه زاهدی نخست وزیر کودتا، برای حل و فصل مسئله نفت که به مدت دو سال در جهان جنجال آفرین شده بود و به منظور برقراری روابط سیاسی بین ایران و انگلیس خود را نیازمند مجلسینی میدید که بدون چون و چرا قراردادهای آینده نفت را به تصویب رسانند، لذا در نخستین ماههای نخستوزیری خود به فکر تشکیل مجلسین افتاد.
همانگونه که گفته شد، مجلس شورای ملی، دوره مجلس سنا را پایان یافته تلقی و آن را منحل کرد و مجلس شورای ملی نیز با استعفای نمایندگان طرفدار مصدق عملاً تعطیل و پس از رفراندومی که در تاریخ
1) زندگی طوفانی، صص 299 - 296.
12 مرداد 1332 در تهران و در روز 19 مرداد 1332 در شهرستانها انجام شد، منحل گردید.
در مورد تشکیل قوه مقننه در زمان نخست وزیری زاهدی دو نظر وجود داشت: نظر اول این بود که انتخابات دوره هفدهم در نقاطی برگزار شود که انتخابات در آن نقاط، انجام نگرفته است و به رفراندوم هم - که به نظر کابینه کودتا، امری غیر قانونی بوده است - توجهی نشود و تعدادی از نمایندگانی که از ترس مصدق مستعفی شده بودند، استعفای خود را که مراحل قانونی آن طی نشده است، پس بگیرند. در مور مجلس سنا هم کابینه عقیده داشت تفسیر مجلس شورای ملی از قانون اساسی مبنی بر تقلیل دوره نمایندگی سناتورها از چهار سال به دو سال به هیچ وجه صحیح نیست و مجلس مزبور کماکان دارای اعتبار و شخصیت قانونگذاری است.
ظاهرا همین نظر در مورد مجلس سنا بود که موجب تشکیل مجدد این مجلس پیش از انحلال مجلسین شد. تقیزاده در مورد تشکیل مجدد مجلس سنا مینویسد:
«وقتی مصدق السلطنه از میان رفت و زاهدی رئیسالوزراء شد [به وسیله ابراهیم ]خواجه نوری که با زاهدی رفیق بود و رفت و آمد داشت پیغام دادم که ما مجلس سنا را منعقد کنیم. او تن در نمیداد و تعلل داشت. البته بر ضد مصدق بودند ولی نمیدانم چرا جرأت نمیکردند. هنوز قال و قیل مکی و حائری زاده بود که قانون، قانون است و نباید سنا دوباره شروع به کار کند. عاقبت منتهی شد به اینکه با زاهدی صحبت کنم. خانه زاهدی نزدیک شاه آباد بود. ما از زاهدی وقت گرفتیم و با خواجه نوری رفتیم. خیلی احترام کرد. ظاهرا شام هم داد. گفتم مجلس سنا که منحل نشده، ما میخواهیم
دوباره افتتاح بکنیم. هی نق نق میکرد. میگفت آقا این که گذشته است. من خیلی جدی حرف زدم. او هم آدمی بود. اول دفعه قبول نکرد. دفعه دوم که رفتیم او بر روی من نماند، گفت ما باز میکنیم. هیئت دولت هم باید برود نطق بکند. بعد جهتش را فهمیدیم که شاه میل نداشت. نمیخواست یک سنایی راه بیفتد. من گفتم که خیلی زننده است. او (زاهدی) مردانگی داشت و قبول کرد. ما روزش را معین کردیم و جلسه را افتتاح کردیم.»(1)
بنابراین نخستین جلسه علنی مجلس سنا پس از یازده ماه تعطیلی به ریاست سید حسن تقیزاده در حضور سپهبد زاهدی تشکیل شد.
اما در مورد مجلس شورا، زاهدی با دو بن بست مواجه بود: یکی آنکه دوره هفدهم در اردیبهشت 1333 منقضی میشد و بنابراین عمری چند ماهه داشت، دیگر آنکه نمایندگانی چون آیتاللّه کاشانی، حسین مکی، دکتر مظفر بقایی و حائریزاده به آسانی در مقابل هر نوع قراردادی برای فروش نفت تمکین نمیکردند و طبعا مشکل بزرگی برای دولت ایجاد میشد. لذا تصمیم به انحلال مجلسین و تجدید انتخابات گرفته شد. دولت از اختیارات شاه که ناشی از مجلس مؤسسان سال 1328 بود، استفاده کرد و فرمان انحلال مجلسین و شروع انتخابات جدید را صادر نمود.(2)و خود نیز به سرعت به تعیین کاندیداها پرداخت و انتخابات به مرحله اجرا درآمد.
انتخابات دوره هجدهم نمونهای از انتخابات دوره رضا شاه بود و فقط آنهایی به مجلس راه یافتند که دولت قبلاً با انتخاب آنها موافقت کرده بود.
انتخابات مجلس سنا نیز به سرعت انجام گرفت، ولی چهره سنا با گذشته تغییر زیادی نکرد. فقط به جای رفتگان از ماندگان استفاده شد و بدین ترتیب مجلسین جدید ایران در پناه حکومت کودتا و با اعمال نفوذ مستقیم تشکیل شد.
تقیزاده در مورد نامزدی نمایندگیش از تبریز مینویسد:
«در آن موقع که انتخابات مجلس سنا میشد، مشغول اقدامات شدند. ما هم دستهای با هم بودیم. نجمالملک بود و حکیم الملک بود و سروری بود و من بودم و دو سه نفر از آقایان دیگر، آقای نیکپور بود. دور هم جمع شدیم که حقانیتی در انتخابات مجلس سنا بکنیم. بعد زاهدی خیلی دخالت کرد. ما تحمل [می]کردیم. بعد شورش را در آورد. مردم را میگرفتند سرشان را میتراشیدند و خیلی افتضاحات.
آخر گفتیم ما نیستیم. عقب کشیدیم. من گفتم ممکن است از تبریز انتخاب بشوم. یک شب هم دربار بودیم. شاه دعوت کرده بود به شام. آقای ساعد هم آنجا بود. من به آقای ساعد گفتم من میل دارم از تبریز انتخاب شوم. او هم رفت فوری به شاه که آنجا ایستاده بود گفت. او هم گفت البته خیلی خوب است. من با آقای ممقانی رفتیم تبریز. رمضان بود. معلوم شد باطنا به آنها اشاره شده بود که یک نوعی مانع بشوند. با مانع شدن قصدشان این نبود که من وارد سنا نشوم. آنها که تلگراف فرمودند و مانع شدند نظرشان این بود که آن ابتدای امر که مجلس سنا افتتاح میشود، من رئیس آنجا نباشم. ضمنا نظرش این بود اول یکی از آنها انتخاب بشود و بعد از چندی استعفا بدهد و من انتخاب بشوم.
تبریز دو درجه بود، بایست منتخبین اردبیل و مراغه و امثال آنها به تبریز جمع بشوند آنها اشاره کردند و نگذاشتند آنها بیایند. ما در تبریز آواره ماندیم. آنها نیامدند. پس از چندی به ممقانی گفتم من میروم تهران. در اینجا نمیمانم. چون هزاره ابن سینا بود و من هم میبایستی در تهران در آن کار باشم. او گفت من در تبریز میمانم و گفت آخرش درست میشود. من آمدم تهران.
هزاره ابن سینا را برگزار کردیم. سنا هم باز شده بود و رئیس دیگر پیدا شد. حکیم الملک را رئیس انتخاب کردند. بعد گفتند تبریز مانعی نیست. رفتم تبریز انتخاب شدم. مقصود این بود که من رئیس مجلس سنا نباشم.(1)»
مجتهدی مینویسد:
«تقیزاده خود را نامزد سناتوری دوره دوم سنا از آذربایجانشرقی کرد و پیروز گردید. این پیروزی اهمیت داشت، چه حریف او تیمسار سرلشگر ظفرالدوله حسن مقدم مراغه[ای]، مدافع پاطاق کرمانشاهان بود، چرچیل در خاطرات خود از این سردار ایرانی نام برده است که در سوم شهریور 1320 با مقاومت دلیرانه جلو پیشرفت ارتش امپراطوری را گرفت، تا متارکه نشد، راه پاطاق را نگشود.
جلسه اول دوره دوم سنا در 27 اسفند 1332 منعقد گردید. چون آن هنگام انتخابات سنا در آذربایجان شرقی خاتمه نیافته بود. سناتورها مرحوم ابراهیم حکیمی را به ریاست انتخاب کردند.
حکیمی به دوستان گفت که امانت تقیزاده را نگاه میدارم، اگر او به سنا راه یافت،آن را به وی باز پس میدهم. رفیق تقیزاده به عهد
1) زندگی طوفانی، صص 308-307.
خود وفا کرد. در 5 اردیبهشت 1334 گفت که نمیخواهم رئیس سنا باشم. در همان روزها سناتورها تقیزاده را به ریاست سنا انتخاب کردند.(1)»
اما تقیزاده خود در این مورد مینویسد:
«اعضای مجلس سنا، چه در اولی، چه دومی و سومی به افراط طرفدار من بودند. میگفتند هر طور است فلانی رئیس باشد. بعد وقتی این کار را کردند اینها فکر کردند کی رئیس مجلس باشد؟ این امام جمعه تهران دوندگی کرد که بیاید رئیس سنا بشود. دیگری میرزا محمد صادق طباطبائی بود. آنها که خیلی از من طرفداری داشتند، رفتند پیش شاه، دشتی (علی) و فلان. دشتی هم که تند حرف میزد. شاه خودش تمام زورش را برای طباطبایی به وسایل غیر مستقیم به کار انداخت. سعی میکرد یکی از آنها بشود. حتی نوکر و آشپزش را هم مأمور کرده بود که این جا و آنجا برای طباطبایی بدوند. خیلی سعی کرد. ولی پیش نمیرفت. آخرش اینها رفتند پیش شاه. دشتی گویا تند هم حرف زده بود. گفتند چیزی که میگویید شدنی نیست. این که (یعنی سید محمد صادق طباطبایی) از جایش نمیتواند بلند شود، هیچ شدنی نیست. آخر گفته بود: پس که؟ گفته بودند منحصر است به فلان کس آن وقت گفته بود که من مخالف نیستم. قبول دارم. ولی در این موقع مصلحت نیست. اشارهاش به این بود که قانون نفت از مجلس میگذرد. شاید هم حق داشت. خیال میکرد اگر من آنجا باشم تهمتی میزنند. گفته بود این قانون بیاید و از مجلس بگذرد بعد او دوباره رئیس بشود. فعلاً یک نفر پیدا بکنیم که رفیق فلان کس هم باشد. یکی دو ماه که گذشت آن شخص استعفا بدهد و باز هم
1) مجتهدی، تقیزاده، ص 294.
فلانی بیاید. خود شاه شاید حکیمالملک را پیشنهاد کرده بود.(1)»
گفتنی است که در همین ایام مسئله نفت و تشکیل کنسرسیوم بین المللی جهت استخراج و فروش نفت مطرح میشود. در تاریخ 22 بهمن ماه 1332 یک هیئت بیست نفری مرکب از متخصصین شرکتهای نفتی علاقهمند به خرید و توزیع نفت ایران که قرار بود در کنسرسیوم بینالمللی فروش نفت ایران شرکت نمایند برای بازدید نواحی نفت خیز و مطالعه در وضع پالایشگاه آبادان وارد تهران شدند.
روز 12 اسفند 1332 سفیر کبیر انگلیس در یک کنفرانس مطبوعاتی درباره نفت گفت: دولتین امریکا و انگلیس در مورد مسئله نفت توافق کامل دارند. تشکیل کنسرسیوم بینالمللی مشروط به حصول موافقت نهایی دولت ایران خواهد بود. موضوع عدمالنقع منتفی نشده و موضوع دریافت غرامت را نباید یک موضوع کاملاً جداگانه از مسئله نفت تلقی کرد.
دولت ایران در پاسخ به سخنان سفیر کبیر انگلیس بیانیهای انتشار داد. در این بیانیه آمده بود: دولت اختلاف نفت را در حدود قوانین مصوبه بخصوص قانون ملی شدن صنعت نفت و روی اصل حفظ حیثیت و شرافت ملی ایران حل و تصفیه خواهد نمود. راجع به عدم النفع هیچ موقع مذاکرهای از طرف دولت نشده که دال بر موافقت با این موضوع باشد.
در تاریخ 22 فروردین 1333 رسما تشکیل کنسرسیوم بین المللی برای فروش نفت ایران اعلام شد. 22 نفر نمایندگان هشت کمپانی نفتی امریکایی، انگلیسی، هلندی و فرانسوی از لندن وارد تهران شدند.
در تاریخ 30 اردیبهشت 1333 گزارش مذاکرات نفت در جلسه خصوصی و سری مجلسین به وسیله زاهدی و امینی به اطلاع نمایندگان
1) تقیزاده، همان، ص 308.
مجلس رسید. مجلسین مذاکرات انجام یافته را تأیید کردند. در روز 30 خرداد 1333 بیست و دو نفر اعضای هیئت نمایندگی کنسرسیوم از لندن به تهران وارد شدند. تا مذاکرات نفت را در تهران دنبال کنند. در همین روز آیتاللّه سید ابوالقاسم کاشانی به مناسبت سومین سالگرد خلع ید از شرکت نفت انگلیس اعلامیهای داد که در غالب مطبوعات چاپ شد. در این اعلامیه آمده بود: «اکنون که سه سال از تاریخ خلع ید از شرکت سابق میگذرد و ملت ایران با قبول و تحمل انواع محرومیتها و مشکلات و خسارات همواره مصمم است که نگذارد یک بار دیگر اجنبی با مکر و حیله عدهای از ایادی مزدور خود را مجددا به دین و ناموس و جان مردم ستمدیده این کشور مسلط نماید...» روز 27 تیر ماه 1333 در پایان هجدهمین جلسه کنفرانس نفت اعلام شد که مذاکرات نفت پایان یافت. درباره چهار مسئله اساسی 1 - اداره تأسیسات نفت 2 - مدت قرارداد 3 - میزان استخراج 4 - قیمت، توافق کامل بین ایران و کنسرسیوم حاصل شد. اکنون فقط مسئله غرامت مانده است که مورد بحث و مذاکره میباشد. در تاریخ 15 مرداد ماه 1333 مذاکرات نفت ایران با کنسرسیوم نفت پس از چهار ماه مذاکره و چند بار قهر و آشتی سرانجام پایان یافت و در مورد غرامت قرار شد از سال 1958 (1337 شمسی) پرداخت شود. در تاریخ 14 مرداد ماه 1333اعلامیه مشترک هیئت نمایندگی و کنسرسیوم نفت در تهران، واشنگتن، لندن، پاریس و لاهه انتشار یافت و علی امینی وزیر دارایی از جانب دولت ایران، «پِیْچ»، رئیس نمایندگی کنسرسیوم نفت، سفیرکبیر انگلیس در تهران و «اسنو»، نماینده شرکت سابق نفت اعلامیههای مربوط به تجدید فعالیت صنایع ملی نفت ایران و پرداخت غرامت را امضا کردند.
بازگشت پیروزمندانه انگلیسیها به همراه امریکاییها، در قالب کنسرسیوم بینالمللی نفت که در واقع خنثی کردن تلاشها و از جان گذشتگیهای مردم ایران برای خارج شدن از یوغ استعمارگران و ملی
کردن صنعت نفت و استیفای حقوق پایمال شده خود به دست زمامداران نالایق و دلالان نفتی انگلیس در دربار و دولت و مجلس بوده، به واقع غرور ملی مردم این دیار را جریحه دار کرد.
مردم ایران دلشکسته و عزادار شدند و روز 15 مرداد موج شدیدی در مخالفت با قرار داد نفت فضای ایران را فرا گرفت. در حالی که دشمنان مردم این دیار به سرور نشستند و این موقعیت را به یکدیگر شادباش گفتند. روز 16 مرداد 1333 ژنرال آیزنهاور رئیس جمهور امریکا و چرچیل نخست وزیر انگلیس حل مسئله نفت را به ایران تبریک گفتند.
روز 18 مرداد ماه 1333 نامه اعتراضآمیزی از طرف بعضی از علما، رجال، اساتید دانشگاه، فراکسیون سابق نهضت ملی و نمایندگان احزاب در اعتراض به قرارداد نفت به مجلسین نوشته شد و نمایندگان مجلسین را از تصویب چنین قراردادی بر حذر داشتند. از جمله امضاکنندگان عبارت بودند از: آیتاللّه فیروزآبادی، آیتاللّه زنجانی، آیتاللّه غروی، حجتالاسلام طالقانی، علامه علی اکبر دهخدا، دکتر معظمی، صالح، امیر علائی، مخبر فرهمند، مهندس بازرگان، عطایی، خلیلی، دکتر سحابی، مهندس رضوی، حسن صدر و حاج سید جوادی.
جلسه هیئت رئیسه مجلسین برغم دریافت نامه فوق، در روز 15 شهریور 1333 با حضور نخست وزیر، وزیر دارایی و وزیر خارجه تشکیل شد و تصمیم گرفته شد قرار داد نفت به صورت ماده واحده تقدیم مجلسین شود و متن قرارداد ضمیمه ماده واحده شود.
در تاریخ 30 شهریور 1333 لایحه قرارداد نفت و کنسرسیوم بینالمللی از طرف دولت تسلیم مجلس شورای ملی شد و روز 29 مهر ماه 1333 مجلس شورای ملی قرارداد منعقده بین دولت ایران و کنسرسیوم را با 113 رأی موافق و 5 رأی مخالف و یک رأی ممتنع تصویب کرد و در تاریخ 6 آبان ماه 1333 مجلس سنا نیز قرارداد مذکور را
با 41 رأی موافق، 4 رأی مخالف و 4 رأی ممتنع تصویب کرد.
اینگونه بود که به قول هامیلتون دو دولت ایالات متحده و انگلیس پس از بحثهای فراوان در مورد نفت به این نتیجه رسیدند که راه حلی را بیابند که منافع کلیه غربیها در تولید نفت ایران را در نظر بگیرد و نهایتا تشکیل کنسرسیومی مرکب از شرکتهایی از ایالات متحده، هلند، فرانسه و انگلیس، به عنوان راه حلی منطقی و جامعالاطراف به تصویب رسید، کنسرسیومی که تنها منافع ایتالیا و انریکو ماتهئی پرخاشجو را در بر نمیگرفت.(1)
سهام هر یک از کمپانیهای نفتی در کنسرسیوم از قرار زیر بود: 40 درصد سهم شرکت نفت انگلیس و ایران بود که از حالا به بعد خود را «بریتیش پترولیوم» یا BP مینامید، تا نشانهای از نقطه عطفی تاریخی برای آن شرکت باشد؛ 14 درصد سهم شل، 6 درصد سهم CFP فرانسه و 8 درصد نیز سهم هر یک از کمپانیهای، اسو، موبیل، سوکال، تکزاکو و گلف. هر یک از شرکتهای امریکایی (در اثر اعتراض شدید یک گروه 9 تایی از شرکتهای نفتی مستقل که در این زد و بند سیاسی/تجاری نادیده گرفته شده و تهدید کرده بودند که در صورت عدم دریافت سهم خود به کمیسیون بازرگانی فدرال شکایت خواهند کرد)، مجبور شدند حداکثر ظرف یک سال 1 درصد از سهام خود را به عنوان حق السکوت به آن گروه واگذار کنند. بریتیش پترلیوم (BP) موفق شد تا بیش از پانصد میلیون پوند استرلینگ را به عنوان غرامت مستقیم از ایران و غیر مستقیم از دیگر اعضای کنسرسیوم به عنوان ارزشِ بخشی که از حقالامتیاز اصلی به دست آورده بود، دریافت کند.(2)
به هر تقدیر مسئله نفت در دوران ریاست حکیمالملک بر مجلس سنا،
از تصویب مجلس سنا گذشت. تقیزاده در مورد ریاست حکیم الملک مینویسد:
«رئیس مجلس حکیمالملک شد. اهل این کار هم نبود. متصل یک نفر، مسعودی یا فلان را میفرستاد آن پایین پیش من میپرسید این را چطور و آن را چکار بکنیم. بیچاره عاجز بود. گوشش هم نمیشنید. چند ماه که گذشت حاضر بود استعفا بدهد، ولی من نگذاشتم. آخر سال کنار رفت و من دوباره رئیس شدم.»(1)
در جایی دیگر مینویسد:
«این آقای مسعودی، چون حکیمالملک گوشش نمیشنید در واقع شد رئیس مجلس. چون هر چه میگفتند به او میگفت، بعد بر میگشت میگفت تصویب شد. قال و قیل شد که ما تابع منشی نیستیم. اغلب میآمد پائین از من میپرسید که در این کار چه باید کرد.من هر چه ممکن بود به حکیم الملک کمک میکردم. وقتی که مجلس تعطیل بود، حکیمالملک خواست به فرنگستان برای معالجه برود. آنها گفتند حالا وقتی است که استعفا بدهی. زاهدی هم در این باب اصرار داشت. میخواست که این طور بشود. ولی من یک روز قبل از رفتن حکیمالملک به دیدن او رفتم. گفت خیلی خوب شد آمدید. همین مطلب را گفت که از دربار به او رسما نوشته مرحوم علاء احتیاطی در کارها نداشت. علنا به او نوشته بودند استعفا بدهید. بی احتیاطی این جا بود. این آبتین را هم زاهدی فرستاده بود آنجا، نشسته بود که استعفایش را بگیرد و ببرد. من از این رفتار خوشم نیامد. گفتم آقا نخیر، این کار را شما نکنید. خودش هم خیلی خوشحال شد. خیلی آدم خوبی بود. ولی بدش نمیآمد رئیس مجلس سنا باشد. علاقهمند نبود، به حقوقش
1) زندگی طوفانی، ص 309.
مقید بود. گفت ببینیم فلان کس چه میگوید. گفتم ما به حکم نمیآییم که به حکم برویم. مناسب نیست. اگر هم بخواهید استعفا بدهید، آنجا که میروید، از سوئیس ممکن است بنویسید که من به طبیب رجوع کردم به مصلحت ندانست که این کار را داشته باشم. نه اینکه این جا حکم به سرتان بیاورند. رفت و استعفا هم نداد. سال که به آخر رسید، طبعا کنار رفت. خودش هم نطق کرد که این حق فلان کس است. سنای بعدی هم من رئیس بودم.(1)»
به ترتیبی که گفته شد، تقیزاده در تاریخ 15 فروردین ماه 1334 به ریاست مجلس سنا انتخاب شد. این دوره ریاست تقیزاده مصادف بود با دوران رئیسالوزرایی حسین علاء که از دیر باز با او مواضع مشترک داشته و از آغاز تشکیل لژ بیداری ایران، در کنار هم بودند، تا این که حسین علاء در 14 فروردین 1336 به دستور شاه از نخست وزیری کناره گرفت؛ همانگونه که بدون رأی تمایل مجلسین و به دستور شاه در تاریخ 17 فروردین 1334 مأمور تشکیل کابینه شده بود. پس از کنار گذاردن حسین علاء، دکتر منوچهر اقبال استاد دانشکده پزشکی و رئیس دانشگاه تهران و وزیر دربار در تاریخ 15 فروردین 1336 جبه صدارت پوشید.
در آغاز نخست وزیری اقبال، تقیزاده در تاریخ 24 فروردین 1336 مجددا به ریاست مجلس سنا برگزیده میشود ولی ده روز بعد، یعنی روز 4 اردیبهشت استعفا میدهد. استعفای تقیزاده حرف و حدیثهای مختلفی را در آن روزگار برانگیخت. تقیزاده در خاطرات خود علاوه بر پرداختن به دسته بندی عدل الملک دادگر جهت به دست آوردن کرسی ریاست سنا و انتخاب شدن مجددش به ریاست مجلس سنا به سفر خود
1) همان، ص 310.
به حجاز نیز اشاره میکند و در ضمن آن، مسئله استعفای خود از مجلس سنا را مطرح میسازد. تقیزاده مینویسد:
«همه دوره[ها] من رئیس بودم تا اینکه خواست برود حجاز. اول ملک سعود به تهران آمد.(17 مرداد 1334). سال آینده که شاه خواست آنجا برود به من گفت میخواهم به ریاض بروم، شما هم میآیید با هم برویم؟ گفتم نمیدانم باید فکر بکنم. هفته بعد که رفتم باز هم پرسید.باز هم همان را گفتم که هنوز تصمیم نگرفتهام، نمیدانم، شاید بیایم. باز دفعه دیگر که رفتنشان نزدیک شده بود گفت اگر میآیید بگویید که باید اسامی را بدهند تا آنها هم بدانند و ما هم ترتیب خودمان را بدانیم. من گفتم که میل دارم بیایم فقط به یک شرط که بعد از شاه شخص اول من باشم. شاه گفت واضح است و همینطور است. قبلاً هم به طور غیر مستقیم اشاره کردم که بین شاه و من شخص دیگری نباشد. رفتیم به آنجا. در ریاض سه چهار روز بودیم و از آنجا هم با طیاره رفتیم به جده و مکه و بعد با طیاره رفتیم به مدینه. از مدینه دوباره آمدیم به ریاض و از ریاض به تهران.
من قبل از رفتن با شاه به نجد و حجاز، به طور جدی مصمم شده بودم هفته بعد که انتخاب رئیس، عملی میشد دیگر ریاست را قبول نکنم. اما به کسی نگفته بودم غیر از دکتر لقمان الملک. به او گفتم در غیاب من برای انتخاب من دسته بندی نکنند. گفتم بدانید که قبول نخواهم کرد. آنجا یک روز سر ناهار که من پهلوی شاه مینشستم به او گفتم که من مطلبی هم به شما دارم، هر وقت فراغت دارید بگویم. گفت همین حالا بعد از ناهار برویم اتاق من. رفتیم اتاق او. گفتم میخواستم عرض کنم که من ریاست مجلس سنا را دیگر نمیخواهم قبول بکنم. خیلی تکان خورد. بلافاصله
گفت که پس سنا چه میشود. گفتم که اشخاصی هستند. آدم پیدا میشود. یکی دو تا اسم هم خودش برد. گفت فکری بکنید بلکه تغییری در تصمیمتان بدهید. هفته دیگر که در تهران رفتیم دیدنشان به من گفت شما در تصمیم خود باقی هستید؟ گفتم بلی من دیگر محال است قبول کنم.
صحبت این شد که لقمان الملک رئیس بشود یا صدرالاشراف. اینها هر دو سعی داشتند. البته صدرالاشراف شایستهتر بود. او شد. دورههای دیگر تا وفات صدرالاشراف، او بود و مسلما او بهتر از هر کس بود. به طور غیر مستقیم من و حکیم الملک مصلحت بینی کردیم که او باشد. من استعفا دادم. سناتورها دست بردار نبودند. باز مرا انتخاب کردند. جمال امامی گفت رأی مجلس قانونی است. آخر من آمدم نشستم و گفتم محض اطاعت رأی و فرمایش آقایان خوب من قبول کردم و آمدم. ولی چون میتوانم که استعفا بدهم همین الان استعفا میدهم. اگر میخواستم تا چند سال دیگر به اتفاق آرا انتخاب میکردند. از من راضی بودند، هر کدام به جهتی. اینها میخواستند مجلس تحت حکم کسی نرود. میگفتند اگر من باشم هر چه میگویند گوش نمیدهم و مجلس مستقل میماند.هر کس دیگر باشد زور میآورند. آثاری نبود که شاه بخواهد من نباشم. البته اگر من نبودم تسلطشان بر مجلس میسر بود. بعد وضع خیلی سستتر و بدتر شد. البته من نباید بگویم که چون من نبودم این طور شد. اما هی سستتر شد.»(1)
1) همان، صص 312 - 310، نقل به اختصار.
در مورد علل استعفای سید حسن تقیزاده از ریاست مجلس سنا، سخن بسیار است. گویا یکی از عمدهترین دلایل استعفای تقیزاده، مخالفت وی با تشکیل مجلس مؤسسان بوده است. در یکی از گزارشهای موجود در پرونده تقیزاده آمده است:
«حمیدیه نماینده مجلس شورای ملی از قول سناتور تقیزاده میگفت: چون مشارالیه با تشکیل کنگره و ازدیاد دوره نمایندگی و بالاخص با هرگونه تغییر و تفسیر قانون اساسی مخالف و با حق وتو که قرار است برای ذات شاهانه در کنگره درنظر گرفته شود موافق نیست، لذا از ریاست مجلس سنا استعفا داده و در خفا نیز نمایندگان مجلس سنا را به مخالفت با کنگره تشویق و تشجیع مینماید.
سناتور تقیزاده گفته حتی المقدور از تشکیل کنگره و تفسیر و تغییر قانون اساسی جلوگیری [میکند] و در صورت تشکیل نیز در جلسات شرکت نخواهد کرد. دوستان تقیزاده میگویند: چون مشارالیه مقدار زیادی از اثاثیه منزل خود را فروخته و همسر خویش را نیز به اروپا اعزام داشته لذا احتمال دارد از نمایندگی مجلس سنا هم مستعفی [شود] و به اروپا عزیمت کند. منبع کاملاً موثق؛ ارزش خبر: تأیید شده.»(1)
شایان ذکر است که یکی از اقدامات عمده اقبال پس از انتصاب به مقام نخست وزیری تشکیل کنگره برای اصلاح بعضی از اصول قانون اساسی بود. روز 9 اردیبهشت ماه سال 1336 فرمان تشکیل کنگره از طرف شاه صادر شد و روز 18 اردیبهشت نخستین جلسه کنگره در ساختمان
1) تقیزاده به روایت اسناد ساواک، ص 71.
مجلس شورای ملی به ریاست محسن صدر (صدرالاشراف) برگزار گردید. این کنگره براساس اصل الحاقی متمم قانون اساسی که در سال 1328 مجلس مؤسسان آن را تصویب نموده بود، تشکیل شد. در مفاد این اصل آمده است: «هرگاه در آتیه نیازی به اصلاح قانون اساسی باشد، تشکیل مجلس مؤسسان ضرورتی ندارد، بلکه کنگرهای با شرکت نمایندگان دو مجلس (شورا و سنا) تشکیل خواهد شد و کنگره مزبور حق دارد هر نوع اصلاحی را در قانون اساسی و متمم آن به مرحله اجرا درآورد.» این کنگره در سه جلسه اصول چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم و اصل چهل و نهم اصلاحی متمم قانون اساسی را تغییر داد. به موجب تصمیمات کنگره، اولاً به مجلس شورای ملی اجازه داده شد که به هنگام ضرورت بر تعداد نمایندگان خود بیفزاید و در این دوره نیز تعداد نمایندگان به 200 نفر افزایش یافت و ثانیا بر دوره نمایندگی این مجلس که دو سال بود، دو سال دیگر افزودند. همچنین تصمیمگرفتند، در مورد مسائل مالی که از وظایف خاص مجلس شورای ملی بود، به شاه حق «وتو» دهند.
اما تقیزاده در مورد رنجشهای خود از وضع موجود و دخالت شاه و دیگر عوامل قدرت سخن میگوید و در مورد علل نارضایتیاش مینویسد:
«روز حقوق بشر بود که من نطق کردم، رئیس مجلس شورا هم کرد. گفتم امروز باید اظهار خوشوقتی و تشکر کرد که حقوق بشر برقرار شده. وقتی نطق را تمام میکردم گفتم: اما باید بگویم که بعضی چیزها میشنوم که باعث نگرانی است، یعنی شاید اینجا به حقوق بشر عمل نمیشود. من خیلی متغیر بودم راجع به شکنجه و فلان (زمان بختیار بود). اشاره کردم و تند گفتم. گفتم باید
مملکت مراقب باشد آبروی خود را نگاه دارد و حقوق بشر را رعایت بکند. اگر نکند و مخالف حقوق بشر باشد مخالف استقلال است. آن مملکت که حقوق بشر را رعایت نکند مستحق استقلال نیست. مرحوم علاء رئیس الوزراء بود. او در مجلس حاضر بود، این جوانک فضول (اسداللّه علم وزیر کشور). [روی جوانک فضول خط خورده و به جایش «علم» نوشته شده - زیرنویس صفحه 313]. که حالا قدری پختهتر و کاملتر شده، اجازه خواست که حرف بزند. گفت خیر، این چیزها که گفتند صحیح نیست. من گفتم بلی، من هم نگفتم آن چیزها هست. اگر باشد این طور است. علم میخواست دوباره حرف بزند. گفتم من اجازه نمیدهم حرف بزنی. رئیس شما، دوست چهل ساله من اینجاست. اگر مطلبی باشد ایشان میگویند. به شما نمیرسد. چون اجازه ندادم نشست. مرحوم علاء پا شد گفت آنچه فلان کس گفت از اول تا آخر غیر از یک کلمه درست است و آن این است که دوستیم چهل سال نیست. پنجاه (سال) است که دوست هستیم. علم یک قدری کینه گرفت.»(1)
همچنین ضمن شرح حمایت علم از رئیس شهرداری و موضعگیری نیکپور را علیه او و تشکیل کمیسیونی برای رسیدگی به موضوع و فشار علم به اعضای کمیسیون که رأی بر خلاف نظر علم ندهند. مینویسد:
«یک روز از پلهها پائین میآمدم دیدم اینها(علم و طرفدارانش) نشستهاند. همه بلند شدند. آنجا ایستادم و گفتم: آقا من بعضی چیزها میشنوم. نزد بعضی از آقایان میروند و تشبثاتی میکنند. آقای جم که آدم خوبی است به من گفت: آقا بعضی نیست، نزد تک
1) زندگی طوفانی، صص 313 - 312.
تک اعضای کمیسیون میآیند. گفتم آقا نمیگذارم این کار در این مجلس واقع بشود. تأثیر از خارج را من محال است اجازه بدهم. در این حیص و بیص، هم علم و هم شاه، نمیخواستند صدمه آبروئی به او (شهردار) بخورد. گفته بودند ما خودمان آن آدم را کنار میکنیم. در مجلس مفتضحش نکنید. همین طور کنار کردند.» (1)
تقیزاده در پی شرح مطالب فوق مینویسد:
«این چیزها باعث شد که دلم خوش نبود. بعد هم مسئله معاف کردن حقوق گمرک واردات از خارجه برای نظامیها پیش آمد. این دیگر خیلی در مجلس باعث قال و قیل شد. شاه اصرار میکرد که این قانون از مجلس بگذرد. گویا مؤید ثابتی پیشنهاد کرد که برگردد به کمیسیون. سر این کار اینها دیوانه شدند. روزنامهها در اختیار سازمان امنیت و فلان بود. یک مرتبه روزنامهها شروع کردند به بدگویی از سنا.»
تقیزاده پس از اشاره به ناراحتی نمایندگان از نحوه برخورد با سنا و ذکر سخنان جمال امامی در این مورد مینویسد:
«من گفتم آقای جمال امامی تنها شما از این کار متأثر نیستید. به همه ما، همه مجلس سنا برخورده و از این حرکات ناشایسته به قدر کافی متأثریم. ما [هم] قبول نمیکنیم. هر قانونی اینجا بیاید اختیارش با ماست. یا قبول میکنیم یا به کمیسیون میرود یا رد میکنیم. اختیار هر سه دست خودمان است. ما تابع این نظامیها که از خارج تحریک میکنند نیستیم.
عاقبت سر این مسئله مقاومت کردند.در کمیسیون مجلس، یک هیئتی معین شد که برود به شاه بگوید نمیشود آنها هر چه
1) همان، صص 315 - 313، نقل به اختصار.
میخواهند بیاورند و گمرک ندهند و ما قبول بکنیم. شاه هم در این باره اصرار داشت.
ما رفتیم آنجا تقریبا یک ساعت طول کشید. سرپا ایستادیم. میگفت اگر دیگران مالیات میدهند، اینها جان خود را میدهند و باید به اینها رسید. خیلی حرف زد. مرحوم صدر هم بود. هر کس حرفی زد. خیلی تندی کرد.میگفت خیر باید تصویب بشود.»(1)
برخی اظهارات حاکی از آن است که نارضایتی تقیزاده و برخی از دوستانش از اقبال، ناشی از عدم توجه اقبال به انتظارات فراماسونها و رؤسای لژهای فراماسونی بوده است. چنانکه نوشتهاند:
«در ایامی که دکتر اقبال زمامدار بود فراماسونها و رؤسای لژها به او مراجعه و تقاضا داشتند چندین وزیر وارد کابینه کنند. در حالی که در کابینه ایشان دکتر کیان، مهندس اشراقی، دکتر هدایتی، اشرف احمدی، دکتر جلالی که فراماسون بودند، عضویت داشتند؛ فراماسونها میخواستند در حقیقت به طور دربست کابینه فراماسونری تشکیل شود و حتی سعی نمودند در انتخابات تعدادی وکیل بدهند، دکتر اقبال به آنها گفت (چون شاه مرا به نخست وزیری تعیین نموده و لژ در این کار تأثیر نداشته من تعهدی در قبال برادران ماسونی ندارم) از آن پس اختلافات شدیدی شروع شد و در لژها علیه دکتر اقبال فعالیت هایی آغاز گردید، تا جایی که دکتر اقبال در اغلب جلسات لژها مورد حملات شدید قرار گرفت.»(2)لازم به ذکر است که دکتر منوچهر اقبال به اتفاق دکتر سعید مالک در رأس لژهای تابع تشکیلات ماسونی
فرانسه قرار داشتند.(1)اقبال از اعضای گراند لژ ناسیونال دو فرانس بود و تا رتبه 33 درجه استادی ترقی کرده بود.(2)»
بعید نیست همین مخالفتها، برخی از رؤسای لژهای فراماسونی را به فکر برکشیدن تقیزاده به مقام صدارت انداخته بود. چنان که در سند1289الف مورخه 10 تیرماه 1336 آمده است:
«از طرف اعضای حزب عامیون مجددا برای تهیه زمینه نخستوزیری سناتور تقیزاده فعالیت میشود. در پارهای از محافل گفته میشود استنکاف تقیزاده از قبول ریاست مجلس سنا و مخالفت او با تشکیل کنگره مجلسین برای این بود که تقیزاده افکار عمومی را به طرف خود جلب نموده و مردم وی را عنصری آزادیخواه و دمکرات و مخالف دیکتاتوری بشناسند و تاکنون هم در این مورد نسبتا موفقیتی حاصل و بعضا بانظر خوشبینی به او مینگرند. منبع : موثق؛ارزش خبر: تأیید شده.»(3)
همچنین در گزارش 2359الف مورخه 28 شهریور ماه 36 آمده است:
«سناتور حکیم الملک به چند نفر از دوستان خود اظهار داشته، تنها راه ایجاد هماهنگی بین رجال و سیاستمداران معمر کشور، زمامداری آقای تقیزاده است. زیرا علاوه بر این که اعلیحضرت همایون شاهنشاه نسبت به ایشان نهایت اعتماد را دارند، عموم رجال مجرب کشور نیز با کمال میل حاضر به همکاری با مشارالیه میباشند. منبع موثق؛ ارزش خبر؛ تأیید شده.(4)»
برخی از اسناد بیانگر آن است که یکی از دلایل ناخرسندی تقیزاده از دکتر اقبال، دستگیری ظهیرالاسلام در فرودگاه آبادان بود. در رونوشت اطلاعیه 1482 - 7/4/38 آمده است:
«شخص مطلعی اظهار داشته پس از اینکه بین آقای دکتر اقبال و سناتور تقیزاده در مورد بازداشت ظهیرالاسلام در فرودگاه آبادان اختلاف نظر شدید پیدا شد و آقای سناتور تقیزاده به مخالفت با آقای دکتر اقبال برخاست. چون دولت آقای دکتر اقبال از طرف دولت انگلیس حمایت میشود، لذا آقای تقیزاده کوشش نموده برای ایجاد یک حریف قوی حتی المقدور خود را به دولت امریکا نزدیک کند.(1)»
حمایت تقیزاده از ظهیرالاسلام، مسبوق به سابقه بود. در زمان نخست وزیری حسین علاء نیز، بین علاء و تقیزاده چنین اختلاف نظری به وجود آمد که با پذیرفته شدن نظر تقیزاده توسط علاء این اختلاف نظر خاتمه یافت. دکتر سید جلالالدین مدنی در خصوص اختلافی که میان افراد رژیم حاکم در دوره نخست وزیری علاء به وجود آمده بود به اجمال اشاره میکند که: «در جهت اختلاف هیئت حاکم، ظهیرالاسلام (جواد امامی) سناتور در معرض اتهام سوء استفاده از املاک آستان قدس قرار میگیرد. تعقیب او جدی میشود. تقیزاده رئیس مجلس سنا، موافق با اقدام دولت علاء است اما سعی دارد ظهیرالاسلام با استعفا از مجلس برود، نه با سلب مصونیت و بالاخره به همین نتیجه میرسند.»(2)
اما ظاهرا اقبال علیرغم حمایت تقیزاده از ظهیرالاسلام، وی را
دستگیر میکند و همین مسئله موجب ناراحتی تقیزاده از اقبال میشود.
تقیزاده در مورد، دعوت دانشگاه کلمبیا و سفر خود به امریکا، تلویحا سفر خود به امریکا را به استعفای خود از ریاست مجلس سنا ربط میدهد و مینویسد:
«در سال 1329 که مجلس سنا تشکیل شد،اینجانب به عضویت آن مجلس انتخاب شدم و از ابتدای امر به ریاست برگزیده شدم و همچنین در دوره بعدی مجلس سنا باز این سمت را داشتم تا آنکه بعد از چند سال بواسطه علت مزاجی استعفا کردم و بعد بر حسب دعوت دارالعلوم کلمبیا در نیویورک به امریکا مسافرت نموده، قریب 7 ماه در آن مملکت بودم که قسمت اخیر آن بر حسب دعوت رسمی دولت امریکا به گردش در ایالات مختلفه و دیدن مراکز علمی گذشت. در مدرسه کلمبیا خطابههای علمی راجع به تاریخ یک قرن و نیم اخیر ایران به طلاب علوم ایراد میکردم و گاهی خطابههای عمومی در این گونه مواضیع در مجلس عام و یا در مجمع ماهانه اساتید و یک بار خطابهای در باب مانی بر حسب خواهش جمعیتی علمی مربوط به همان دارالعلوم ایراد کردم و در این مدت مرتبا در مجلس مناظرهای (سمینار) که در مدرسه مطالعات شرق نزدیک هفتهای یک بار دائر میشد شرکت داشتم.در اثنای مسافرتها در ایالات امریکا نیز در دارالعلومهای پرینستون و هاروارد و ییل از طرف اولیای مدارس و ارباب علم آن مراکز پذیرایی شدم و گاهی در مجلس بحث شرکت کردم.»(1)
1) یادنامه تقیزاده، صص 297 - 296.
پذیرایی گرم امریکاییها و تجلیل از وی در سنای امریکا و ملاقاتهایش با برخی از سیاستمداران امریکایی مبین آن است که سفر تقیزاده به امریکا صرفا یک سفر علمی، به دعوت دانشگاه کلمبیا نبوده، بلکه از بار سیاسی جدی و قابل توجهی نیز برخوردار بوده است.
در گزارش شماره 2-3 - 4488 مورخه 17/11/36 آمده است:
«در محافل سیاسی تهران گفته میشود که آقای تقیزاده از طرف مقامات امریکایی به واشنگتن دعوت شده تا در آنجا با وی راجع به اوضاع سیاسی ایران مشورت نمایند. تقیزاده قرار است از امریکا به آلمان عزیمت و پس از چند روز اقامت در آنجا به تهران مراجعت و رل حساسی را در سیاست ایران به عهده گیرد.
در محافل سیاسی تهران گفته میشود که دولتهای امریکا، انگلستان و شوروی به بی طرفی تقیزاده اطمینان حاصل نمودهاند.»(1)
پذیرایی گرم امریکاییها از تقیزاده و تجلیل سنای امریکا از او که ظاهرا مبتنی بر برنامهریزی و تلاش دکتر علی امینی سفیر کبیر ایران در امریکا بوده است از طرفی و ملاقات با دکتر علی امینی، چهره مورد حمایت امریکا و نخست وزیر پیشنهادی سرلشگر قرهنی، پس از کودتا، مسئله را بسیار جدی کرده بود. براساس آنچه پس از کشف کودتای سرلشگر قرنی روشن گردید، ظاهرا سرلشگر قرنی با توجه به علاقهمندی شدید امریکاییها به دکتر علی امینی، متعهد شده بود که پس از پیروزی کودتا، علی امینی را مأمور تشکیل کابینه کند. پس از کشف کودتا و دستگیری سرلشگر قرهنی، علی امینی نیز جهت ادای پارهای
1) تقیزاده به روایت اسناد ساواک، ص 128.
توضیحات به ایران دعوت شد. ولی حمایت امریکا از امینی مانع محاکمه و مجازات وی شد.
دکتر امینی در مورد ملاقات خود با سناتور تقیزاده در امریکا میگوید: روزی که تقیزاده آمد من بیمار و بستری بودم و موفق نشدم به ملاقات او بروم. روز بعد سناتور تقیزاده به عنوان عیادت به دیدنم آمد. چون هنگام مسافرت نیکسون، معاون رئیس جمهور و رئیس مجلس سنای امریکا به ایران، تقیزاده رئیس مجلس سنا بود و با او ملاقات کرد، حالا هم که تقیزاده به امریکا آمده در برنامه اقامت وی، ملاقات با نیکسون گنجانیده شده بود. من هم یک شب ضیافت شامی به این مناسبت دادم که جمعا 7 -8 نفر در آن شرکت داشتند و محور صحبت هم راجع به آب و هوای ایران و سن تقیزاده دور میزد. از جمله معاون رئیس جمهور امریکا از تقیزاده پرسید: شما در چه سالی زبان انگلیسی را یاد گرفتید؟! او جواب داد: سال 1905. نیکسون خنده بلندی کرد و به شوخی گفت: در آن وقت نه من در دنیا بودم نه دکتر امینی.(1)
در همان ایام تقیزاده در امریکا، در یک مصاحبه مطبوعاتی، مطالبی ایراد میکند که روزنامه اطلاعات و کیهان آن را به نقل از خبرگزاری آسوشیتدپرس نقل میکنند. روزنامه اطلاعات در 24/11/36 تحت عنوان «نظریات سیاستمدار کهنسال درباره دوستی دیرین دو ملت»، از قول تقیزاده مینویسد:
«در ایران فقط کمونیستها از دوستی ایران و امریکا ناراضیاند.
در بخشی از این نوشته آمده است: این سیاستمدار کهنسال طی یک مصاحبه مطبوعاتی در واشنگتن گفت که دوستی بین ایران و
1) ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، ص 293.
امریکا بر پایه محکمی قرار دارد. آقای تقیزاده که هشتاد سال از عمرش میگذرد گفت ایران مانند امریکا کشوری صلح دوست است و هیچ گونه نقشههای تجاوزکارانه ندارد و نمیخواهد که از خارج کسی در امور وی مداخله کند.
در این گزارش، پس از ذکر سخنان تقیزاده در تجلیل از نخستین هیئت مستشاری امریکا به ریاست مورگان شوستر که در سال 1910 برای اصلاح امور مالی به ایران آمد و قدردانی از فشاری که امریکا پس از جنگ جهانی دوم برای بیرون راندن قوای باقیمانده شوروی از خاک آذربایجان به دولت شوروی وارد کرده مینویسد: وی (تقیزاده) گفت: جای هیچگونه شک و تردیدی نیست که ایرانیان از دوستی صمیمانه امریکا نسبت به خود خوشحالند. شما حتی یک نفر را در ایران نمیتوانید پیدا کنید که نسبت به این دوستی خوشحال نباشد، مگر آنکه آن فرد کمونیست باشد.
آقای تقیزاده در دانشگاه تهران کرسی استادی تاریخ را دارد. ایشان پاییز گذشته در مؤسسه خاور نزدیک و میانه دانشگاه کلمبیا تاریخ قرن بیستم ایران را تدریس نمود. آقای تقیزاده که در مرکز فرهنگی نیویورک در نوع خود تالی و نظیر ندارد، زمانی سفیر کبیر ایران در دربار سنت جیمز بوده و مدتی نیز وزیر دارایی و استاندار خراسان بوده است. وی چندین پیمان و معاهده بین ایران و روسیه شوروی منعقد ساخته است.
آقای تقیزاده اولین بار در سال 1913 از امریکا دیدن کرد و بار دیگر در سال 1926 به امریکا سفر نمود. آقای تقیزاده فعلاً طبق برنامه مبادله شخصیتهای وزارت خارجه برای مدت دو ماه در امریکا گردش میکند. وی به اتفاق همسرش روز پنجشنبه (امروز) واشنگتن را به قصد میامی ترک میکند. نامبردگان در این مسافرت
از دانشگاههای هاروارد، پرینستون دیدن خواهند کرد و در آن دانشگاهها برنامههای تحصیلی مربوط به خاورمیانه را مشاهده خواهند کرد.
در واشنگتن ریچارد نیکسون معاون ریاست جمهوری که ریاست سنا را به عهده دارد از آقای تقیزاده استقبال گرمی به عمل آورد. آقای تقیزاده گفت نیکسون استقبال مجلس سنای ایران را به یاد داشت. نیکسون ترتیباتی داد که سیاستمدار کهنسال ایرانی به مجلس سنای امریکا معرفی گردد. آقای تقیزاده گفت من از این جریان بسیار خوشحال شدم، زیرا در این مجلس سناتورهای امریکا نسبت به من ابراز علاقه کردند و این خاطره خوبی برای من به شمار میرود.
آقای تقیزاده روز دوشنبه توسط آقای ویلیام تولند رهبر جمهوریخواه سنا در مجلس سنا به سناتورها معرفی شد. سناتور تولند ضمن معرفی ایشان شمهای از زندگی سیاسی این سیاستمدار کهنسال ایران را بیان کرد. سناتورها و سایر مهمانان نسبت به آقای تقیزاده ابراز احساسات کردند. آقای تقیزاده انتظار میرود اواخر ماه مارس یا اوایل آوریل امریکا را به قصد وطن خود ترک گوید.(1)»
در مورد انعکاس سفر تقیزاده به امریکا در محافل سیاسی ایران، اشاره به چند سند موجود در پرونده تقیزاده در ساواک، میتواند ابعاد سیاسی سفر وی را به امریکا، روشن کند. در گزارش شماره 2-3-4863 مورخه 11/12/36 آمده است:
1) روزنامه اطلاعات، شماره 9542، 24/11/36، ص 11، به نقل از خبرگزاری آسوشیتدپرس.
«طی دو روزه اخیر در مجلس شورای ملی، تجلیل نمایندگان مجلس سنای امریکا از سناتور تقیزاده مورد بحث و گفتگو قرار گرفته و معتقدند با توجه به سوابق گذشته مشارالیه و مخالفت شدید ایشان با تشکیل کنگره و تغییر پارهای از مواد قانون اساسی، در آتیه نزدیکی پست حساسی از طرف شاهنشاه به ایشان تفویض خواهد گردید.
ضمنا مندرجات اخیر جراید و مجلات تهران از جمله مطالبی که در مجله تهران مصور و روشنفکر هفته گذشته دایر بر خدمات گذشته آقای تقیزاده درج شده بود به این شایعات قوت بخشیده است.»(1)
در بخشی از «رونوشت اطلاعیه 1482 - 7/4/38» آمده است:
«پس از کشف توطئه سرلشکر قرنی که گفته میشود به دستور مقامات امریکایی و برای تقویت دکتر علی امینی فعالیت داشت؛ تقیزاده علنا به طرفداری از علی امینی پرداخت و در مسافرت به امریکا نیز بیش از پیش خود را علاقهمند به سیاست امریکا نشان داده و حمله اخیر آقای سناتور تقیزاده به تدریس زبان انگلیسی در مدارس فقط به منظور کسب محبوبیت ملی برای خود بود و میخواسته به این طریق خود را مخالف اجانب و شخصی ملی قلمداد کند و این اقدام ایشان مقدمه فعالیتهای وسیعتری است که در آینده با همکاری جمعیت عامیون از جمله آقای علاء، حکیم الملک، قائم مقامالملک دادگر و عدهای دیگر، برای سقوط دولت و روی کار آوردن یکی از عوامل خود، به آن دست خواهند زد.»(2)
نیز در گزارش شماره 2-3-2932 مورخه 15/7/37 آمده است:
«آقای حکیم الملک اظهار داشته، اقدامات آقای سناتور تقیزاده در امریکا و اظهارات مخالفتآمیز ایشان در آنجا و ملاقات دکتر علی امینی که منجر به محاکمه سرلشگر قرهنی(1)
پس از کودتای 28 مرداد 1332، قرهنی با درجه سرتیپی در رأس رکن دوم ستاد ارتش قرار گرفت و تا تاریخ 20/11/1336 در این سمت بود. در این زمان وی با عنوان محترمانه معاون دوم ریاست ستاد ارتش از سمت فوق برکنار شد و در تاریخ 26/11/1336 از سمت اخیر نیز کنار گذاشته شد و مدت کوتاهی بعد به اتهام طرح کودتایی نافرجام علیه رژیم پهلوی دستگیر و در تاریخ 31/4/1337 به استناد ماده 298 قانون دادرسی و کیفر ارتش، از ارتش خارج شد.
طبق اسناد موجود فعالیت سیاسی قرهنی علیه رژیم پهلوی از اواخر سال 1335، در دوران زمامداری دولت حسین علاء آغاز شد. وی با تماسهای پنهانی با گروههایی چون «جمعیت ترقیخواه» احمد آرامش، «جمعیت آزادی» حسن ارسنجانی و دکتر محمد شاهکار، «جامعه لیسانسیههای دانشسرای عالی» محمد درخشش و عناصری چون محمد باقر حجازی، علی اکبر مهتدی، مهندس عبداللّه والا مدیر مجله تهران مصور وارد فعالیتهای سیاسی شد و از اوائل سال 1336 به تشکیل یک محفل سیاسی دوستانه با شرکت باقر پیرنیا، دکتر حسن افشار، هلاکو رامبد، اسفندیار بزرگمهر و پرویز خوانساری مبادرت ورزید.
در این دوره، مواضع سیاسی قرهنی در چارچوب انتقاد از دولتهای وقت محدود بود و این انتقاد با نخست وزیری اقبال (فروردین ماه 1336) شدت یافت. قرهنی در مهر ماه 1336 به درجه سرلشکری رسید که این نشان دهنده آن است که تا این تاریخ محمد رضا پهلوی به او اعتماد داشت.
سرلشکر قرهنی که مصمم بود با حمایت امریکاییها، در ایران دست به کودتا بزند، در تاریخ 8 اسفند 1336 دستگیر شد ولی به علت محرز شدن حمایت امریکا از قرهنی و کودتای وی، دولتمردان دولت انگلیس که مخالف این کودتا بودند و شخص محمد رضا پهلوی، صلاح ندیدند که این ماجرا بازتاب گستردهای یابد و آن را در حد توطئهای جهت تغییر کابینه مطرح کردند. قرهنی در 31/4/1337 تنها به سه سال زندان و اخراج از ارتش محکوم شد و این در حالی بود که دادستان ارتش (سرلشکر آزموده) اقدام قرهنی را به مراتب خطرناکتر از توطئه سازمان نظامی حزب منحله توده توصیف کرده و هدف این کودتا را ساقط کردن دولت و به دست گرفتن زمام حکومت دانسته بود. قرهنی برای جلب حمایت مقامات امریکا، چهره مقبول دولتمردان امریکایی، یعنی دکتر علی امینی را به عنوان کاندیدای پست نخست وزیری از سوی خود اعلام نموده بود و مقامات امریکایی نیز هدف از این طرح را صعود امینی به قدرت قلمداد کردند.
قرهنی در تاریخ 8/9/1339 پس از گذرانیدن 2 سال و 8 ماه از دوران سه ساله محکومیت خود، مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد. او از سال 1341 فعالیت سیاسی خود را مجددا از سر گرفت و تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داد. در این دوره از فعالیتهای سیاسی قرهنِی هیچ مدرکی یا قرینهای دال بر روابط او با امریکا وجود ندارد.
در پی دستگیری فردی توسط ساواک، ارتباط قرهنی با آیتاللّه طالقانی و برخی محافل روحانی فاش شد و وی در تاریخ 5/10/1342 همراه عدهای دیگر دستگیر شد. در این مرحله برخورد رژیم پهلوی با قرهنی خشن بود. او به مدت 9 ماه در قزل قلعه در زندان انفرادی به سر برد و ممنوع الملاقات بود. سپس در دادگاه نظامی به اتهام خیانت علیه امنیت کشور به سه سال زندان محکوم شد و تا تاریخ 20/9/1345 در زندان به سر برد و پس از آزادی از زندان به شدت تحت نظر عوامل ساواک بود. سرلشکر ولیاللّه قرهنی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به عنوان نخستین رئیس ستاد ارتش جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد و در تاریخ 3/2/1358 به ضرب گلوله گروه فرقان به شهادت رسید. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، صص 484- 479، (نقل به اختصار.
و دستگیری عدهای1) سرلشگر ولیاللّه قرهنی: سید محمد ولی قرهنی فرزند میرزا آقا خان در سال 1292 به دنیا آمد، در سال 1309 وارد دانشکده افسری شد و پس از اتمام تحصیل، مشاغل مختلفی را در ارتش برعهده گرفت. وی علاوه بر گذراندن دوره دانشکده افسری، دوره ستاد دانشگاه جنگ را نیز طی کرد.
دیگر شده موجب گردید که اعلیحضرت همایون شاهنشاه از مشارالیه بخواهند که به ایران مراجعت نماید و برای دلجویی از تقیزاده نیز قول دادهاند که در دوره آینده ریاست مجلس سنا به ایشان محول خواهد شد؛ لیکن تقیزاده که از زمان توقیف ظهیرالاسلام از شاهنشاه رنجیده خاطر شده و با آقای دکتر اقبال نیز میانه خوبی ندارد، در صورت تصدی ریاست مجلس سنا از نظر پارلمانی اشکالاتی برای دولت ایجاد خواهند نمود و ممکن است در مجلس سنا دسته بندیهایی علیه دولت صورت گیرد.»(1)
1) همان، ص 131.
پس از سقوط کابینه دکتر اقبال، جعفر شریف امامی مأمور تشکیل کابینه شد، اما کابینه هشت ماهه شریف امامی که از نهم شهریور 1339 تا 14 اردیبهشت 1340 به درازا کشید نتوانست گره از کار فروبسته مردم بگشاید و هر چند وی ظرف مدت هفت ماه سه وزیر فرهنگ را مأمور حل مشکل معلمان کرد، هیچ یک نتوانستند به خواست معلمان کشور، جامه عمل بپوشانند و حقوق ناچیز این قشر را ترمیم نمایند.
اعتصاب معلمان و حادثه کشته شدن دکتر خانعلی در میدان بهارستان و به قتل رسیدن دانش آموزی به نام کلهر - یکی از دانشآموزان مدرسه علمیه که پشت مدرسه سپهسالار قرار داشت - موجب شد که برخی از نمایندگان متنفذ تهران از جمله ارسلان خلعتبری و سیدجعفر بهبهانی دولت را استیضاح نمایند. در روز 14 اردیبهشت 1340، در حالی که شریف امامی میکوشید در پاسخ به سخنان تند نمایندگانی چون اللهیار صالح و رضا جعفری و محمد عبداللّه گرجی پاسخ گوید، مورد اعتراض شدید سردار فاخر حکمت رئیس مجلس شورا قرار گرفت. رئیس مجلس
با عصبانیت و با تندی و سخافت، رئیس دولت را از تریبون به زیر کشید و در حقیقت او را از مجلس بیرون کرد. شریف امامی از مجلس به دربار رفت و استعفای خود را به شاه تسلیم کرد.
تقیزاده در آخرین نطق خود در سنا(1)
اما مأمور ویژه ساواک در گزارش شماره 2 - 3 - 1347 مورخه 27/1/39 مینویسد: سناتور تقیزاده به یکی از دوستان نزدیک خود اظهار داشته با اینکه آقای صدر الاشراف از قبول ریاست مجلس سنا عذرخواسته و اکثر نمایندگان سنا نیز مایل بودهاند به من رأی بدهند، معهذا حسب الامر ملوکانه و تأکید و پافشاری سازمان اطلاعات و امنیت کشور مجددا آقای صدرالاشراف بر خلاف میل باطنی به ریاست مجلس سنا انتخاب گردید در صورتی که صدرالاشراف حتی از حضور در مجلس سنا نیز عذرخواسته بوده است. مرکز بررسی اسناد تاریخی، تقیزاده به روایت اسناد ساواک، ص 152.
، در آخرین جلسه دوره سوم، در 16 اردیبهشت ماه 1340 به حادثه کشته شدن دکتر خانعلی پرداخت و در نطق قبل از دستور گفت:«به سه علت در این موضوع سخن میرانم اگر مردم مجلس سنا و شورا را پناهگاه خود ندانند به جاهای دیگر رو میآورند، ما نباید این منظره را تماشا کنیم و سکوت کنیم - مقتول معلم بود و من هم معلم هستم. معلمان در میدان بهارستان گرد آمده بودند و تقاضاهایی داشتهاند و سلاح نداشتهاند. نمیدانم که به چه علت به جمع آنان آتش گشودهاند و یکی از آنان را کشتهاند.»(2)
پس از استعفای جعفر شریف امامی، با مقدماتی که از قبل تدارک شده بود، شاه فرمان نخستوزیری را با اختیارات کامل به نام دکتر علی
1) اولین جلسه دوره سوم سنا در فروردین 1339 افتتاح یافت. تقیزاده در این دوره سناتور انتصابی آذربایجان شرقی بود. مجتهدی مینویسد: وی به همکاران خود گفت که پیر شدهام و صحت و سلامت خود را از دست دادهام و نیروی کافی برای اداره مجلس سنا را ندارم. سنا با تأسف تقاضای او را قبول کرد و سید محسن صدر را به ریاست انتخاب نمود مجتهدی، تقیزاده، ص 296.
2) مجتهدی، تقیزاده، ص 297.
امینی صادر کرد و او با پشتیبانی کامل امریکا زمام امور را در دست گرفت. آنچه در مورد زندگی سیاسی دکتر علی امینی و چگونگی رسیدن او به مقام نخست وزیری شایان ذکر است این که: علی امینی پس از اخذ دیپلم متوسطه مدتی در نجف به تحصیل معارف اسلامی پرداخت و سپس برای ادامه تحصیل عازم فرانسه شد و در رشته اقتصاد مدرک دکتری گرفت. پس از بازگشت به ایران، در هنگامی که داور وزیر دادگستری بود، دو سه سالی در دادگستری کار کرد و با انتصاب داور به مقام وزارت دارایی، به تقاضای او، به وزارت دارایی انتقال یافت. در سال 1315 شمسی، چند ماه قبل از خودکشی داور، رئیس کل گمرک ایران شد. امینی قریب یک سال مدیر کل گمرک بود، بعد مدیر کل وزارت دارایی شد و تا شهریور 1320 این سمت را حفظ کرد. پس از شهریور 1320، در دولت فروغی، دکترحسن مشرف نفیسی به وزارت دارایی منصوب شد و او برادر همسر خود، دکتر علی امینی را به معاونت وزارت دارایی برگزید. در سال 1321 که احمد قوام (قوام السلطنه) بار دیگر وارد صحنه سیاسی ایران شد و به مقام نخست وزیری رسید، دکتر علی امینی 37 ساله را که داماد برادرش، وثوقالدوله نیز بود به معاونت خود برگزید. در این سالها همسر امینی (بتول وثوق - دختر وثوقالدوله) نیز نقش منشی عمویش قوام السلطنه را ایفا میکرد. امینی پس از چندی به سمت رئیس هیئت نمایندگی اقتصادی ایران به امریکا فرستاده شد و از همان زمان بود که مورد توجه خاص دیپلماسی امریکا قرار گرفت و در کنار چهره هایی چون دکتر حسن ارسنجانی (مسؤول روزنامه چپگرای داریا) به عنوان یک چهره وابسته به سفارت امریکا شهرت یافت؛ لذا در سال 1325 که امریکا در چارچوب دکترین ترومن وام 250 میلیون دلاری خود را به
ایران پرداخت کرد تا براساس آن سازمان برنامه هفت ساله عمرانی تشکیل شود، امینی رئیس بانک صنعتی را مطمئنترین فرد برای اجرای این طرح تشخیص داد. بدین ترتیب سازمان برنامه به ریاست عالیه عبدالرضا پهلوی و مدیریت مستقیم علی امینی تأسیس شد.
در سال 1329 در کابینه علی منصور به سمت وزیر اقتصاد ملی معرفی شد. در سال 1330 در کابینه دکتر مصدق نیز به وزارت اقتصاد ملی برگزیده شد، ولی پس از چند ماه از کار کنارهگیری کرد. پس از 28 مرداد 1332 در کابینه فضلاللّه زاهدی به سمت وزیر دارایی تعیین گردید و سرنوشت نفت ایران به دست او سپرده شد. او علاوه بر سمت وزارت دارایی، رئیس هیئت نمایندگی ایران برای حل مسئله نفت بود. مذاکرات نفتی دولت ایران سرانجام منجر به عقد قرارداد کنسرسیوم شد.در جریان تصویب این قرارداد در مجلسین، دکتر امینی توضیحات مفصلی داد و از قراردادِ تنظیمی دفاع کرد.
پس از برکناری زاهدی، حسین علاء، مأمور تشکیل کابینه شد و دکتر علی امینی را به عنوان وزیر دارایی کابینه خود معرفی کرد و پس از چندی به عنوان وزیر دادگستری به جای جمال اخوی نشست. سپس برای جلب کمکهای دولت امریکا به ایران، با سمت سفیر کبیر عازم امریکا گردید و قریب دو سال در واشنگتن ماند. امینی در این مأموریت توانست نظر مقامات امریکایی را به خود معطوف و با سران حزب دمکرات امریکا دوستی و نزدیکی پیدا کند و در جرگه دوستان جان. اف کندی سناتور جوان دمکرات قرار گیرد. انتقاد صریح و بی پرده امینی از فساد هیئت حاکمه در دوران نخست وزیری دکتر اقبال، نزد مقامات امریکایی، مورد ناخشنودی شاه شد.
در همین دوره بود که تقیزاده عازم امریکا شد و با برنامه ریزی امینی مورد استقبال گرم مقامات امریکایی قرار گرفت و گمانه زنی درباره نزدیک شدن تقیزاده به امریکاییها را قوت بخشید. در گزارش شماره 2 - 3 - 4488 مورخه 16/11/36 ساواک آمده است:
«در محافل سیاسی تهران گفته میشود که آقای تقیزاده از طرف مقامات امریکایی به واشنگتن دعوت شده تا در آنجا با وی راجع به اوضاع سیاسی ایران مشورت نمایند. تقیزاده قرار است از امریکا به آلمان عزیمت و پس از چند روز اقامت در آنجا به تهران مراجعت و رل حساسی را در سیاست ایران به عهده گیرد.»(1)
در همین دورانِ سفارتِ دکتر امینی در امریکا، مسئله دیگری رخ نمود که همان کشف طرح کودتای سرلشگر قرهنی بود. در آن زمان چنین مطرح بود که اگر کودتا با موفقیت انجام میشد، علی امینی را که به شدت مورد حمایت دولت امریکا بود، مأمور تشکیل کابینه میکرد.
حضور علی امینی به عنوان سفیر کبیر ایران در امریکا و توجه خاص مقامات امریکایی به او، و انتقادهای صریح و آشکار او از دولت و مقامات ایرانی، از سویی و ورود تقیزاده به عنوان سناتوری که به دلیل مخالفت با دولت وقت (دولت اقبال) و تصمیم شاه مبنی بر تشکیل مجلس مؤسسان و دست بردن در قانون اساسی از ریاست مجلس سنا استعفا داده و عازم امریکا شده بود، از سویی دیگر و همچنین کشف طرح کودتای قرهنی موجب شد که این سه مسئله به هم گره خورده و پای تقیزاده به این ماجرا کشیده شود و تقیزاده را به عنوان یک رجل سیاسی مخالف رژیم و طرفدار امریکا مطرح سازد. تا آنجا که در گزارش مأمورین ساواک، به
1) تقیزاده به روایت اسناد ساواک، ص 128.
شماره 2- 3- 2933 مورخه 11/7/37 آمده است:
«آقای حکیمالملک اظهار داشته اقدامات آقای سناتور تقیزاده در امریکا و اظهارات مخالفتآمیزشان در آنجا و ملاقات با دکتر علی امینی که منجر به محاکمه سرلشگر قرهنی و دستگیری عدهای دیگر شده موجب گردید که اعلیحضرت همایون شاهنشاه از مشارٌالیه بخواهند که به ایران مراجعت نماید...»(1)
همچنین در مورد روابط تقیزاده با امریکاییها در سند شماره 2-3-1373 مورخه 17/3/39 آمده است:
«یکی از اعضای دبیرخانه سفارت امریکا در تهران اظهار داشته، مدتی است که روابط مقامات امریکایی در تهران با سید حسن تقیزاده رجل معروف سیاسی ایران بسیار حسنه گردیده و غالبا بین نامبرده و شخصیتهای امریکایی ملاقاتهایی که جنبه مشورت دارد صورت میگیرد و اصولاً این ارتباطها از زمانی که تقیزاده به دعوت وزارت امور خارجه امریکا به واشنگتن مسافرت نموده بعضا برقرار میگردد.»(2)
همان گونه که اشاره شد رفتار امینی در امریکا مورد پسند شاه واقع نشد. او را به تهران فراخواند و دکتر علیقلی اردلان را به جای او به امریکا فرستاد. امینی چندی در اروپا و مدتی در تهران وقت گذرانید تا انتخابات ریاست جمهوری امریکا آغاز شد و حزب دمکرات برنده انتخابات گردید و جان اف کندی در رأس آن کشور قرار گرفت. امینی به اتکا کندی فعالیت خود را در ایران گستردهتر کرد و بالاخره با حمایت امریکا بر مسند نخست وزیری نشست.
دکتر امینی پس از معرفی وزیران، در یک نطق رادیویی برنامه دولت خود را شرح داد و گفت: افراد ملت باید کمربندها را محکم ببندند. اجرای اصلاحات ارضی از مواد بسیار مهم برنامه دولت است. تقویت قوه قضائیه و تعقیب سوء استفاده کنندگان از اموال عمومی به اشد وجوه، تأمین حداقل معیشت برای کارمندان، مخصوصا فرهنگیان، تصفیه ادارات دولتی از عناصر ناصالح،ایجاد نظم و تثبیت سازمان وزارت دارایی و نظارت در خرج به منظور تقلیل و به کار بردن وجوه عمومی، حفظ موازنه ارضی، [ارزی ]تأمین بهداشت عمومی و نظارت در حسن جریان امور بیمارستانها، از اهم برنامه انقلابی دولت است.
اولین اقدامی که امینی برای اصلاحات ارضی به عمل آورد، مصاحبه مطبوعاتی بود. امینی صریحا اعلام کرد که «اصلاح روابط مالک و زارع مقدم بر هر مسئلهای است» و هیئتی مأمور تدوین مقررات آن شدند. در نتیجه طرح اصلاحی آن در 38 ماده به تصویب هیئت وزرا رسید و پس از امضای شاه برای اجرا به دولت ابلاغ شد. طبق این طرح هیچ مالکی نمیتوانست بیش از یک ده ششدانگ داشته باشد و بقیه املاک مالکان براساس مالیات پرداخت شده ایشان از طرف وزارت کشاورزی خریداری و بین زارعین هر ملک تقسیم میشد. وزیر کشاورزی در همان موقع اعلام کرد که هفده هزار قریه در ایران مشمول این قانون میشوند و مقرر گردید اجرای آن از روز 25 دی ماه از بخش مراغه آذربایجان آغاز گردد.
اجرای این طرح توسط دولتی که در رأس آن دکتر علی امینی فرزند
محسن خان امین الدوله و عضو خانوادهای بود که برای حفظ مالکیت اراضی لشت نشا(1)از تعرض مجاهدین گیلان (میرزاکریم خان رشتی و برادران و عموزادگانش)(2)آن اراضی را به اتباع روسی اجاره دادند و بر سر در خانهشان در تهران «پارک امین الدوله» که میرزا کریم خان رشتی حتی قصد تملک آن را نیز داشت، بیرق روسیه آویختند.(3)و در نظام سلطنتی که پادشاه آن خود وارث پنجهزار و دویست رقبه ملک بود، در نظر آگاهان، چیزی جز یک فریب بزرگ نبود. اما تقیزاده با توجه به سابقه فکری یا همگامی با دولت امینی و یا پیروی از سیاست امریکا، طرفدار اصلاحات ارضی بود.
جواد شیخ الاسلامی مینویسد: تقیزاده سالها پیش از آنکه مسئله اصلاحات ارضی در خاورمیانه مطرح گردد، تقسیم اراضی زراعی میان دهقانان را در سرلوحه مرام حزب دمکرات که خود از مؤسسان آن بود گنجانیده بود. خود وی در این باره چنین مینویسد:
«حزب دمکرات ایران که من هم عضو آن بودم، پنجاه و دو سال قبل، تقسیم زمین را میان دهقانان جزو مرامنامه خود قرار داده بود و مجاهدتهایی هم در اینباره کرد؛ ولی فئودالهای این مملکت
1) لشت نشا از نواحی گیلان، در غرب لاهیجان واقع است و شامل 44 پارچه آبادی است.
2) تقیزاده در این مورد مینویسد: این مجاهدین واقعا بیداد میکردند. همین الان بعد از 50 سال این امینیها از من خیلی راضی هستند. مادرش [خانم فخرالدوله] همیشه، حتی وقتی به بیروت آمده بود، از آنجا به من که در پاریس بودم به وسیله شخصی پیغام داده بود که خیلی از شما تشکر میکنم. زیرا این مجاهدین گیلان (میرزا کریم خان و غیره) میخواستند لشتنشا امین الدوله را ببرند. دست گذاشتند روی آن. آنها هم زور نداشتند. به تهران که آمدند حتی خانهشان را هم میخواستند تصرف کنند. اینها، یعنی مجاهدین طغیان کرده بودند. بیداد میکردند و کسی از عهده آنها بر نمیآمد. من جلوگیری کردم. گفتم ما که نیامدهایم مردم را غارت بکنیم. آنها را خلاص کردم (زندگی طوفانی، صص 151 - 150).
3) ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، ص 274.
آن تشکیلات را که یگانه حزب سیاسی حقیقی و ملی (به مفهوم غربی آن) و طرفدار حقوق افراد در این مملکت بود،در هم شکستند و قدرتهای خارجی هم در برانداختن آن نهضت با عناصر داخلی همدست شدند. امید است با مقدمات مبارکی که در عرض این چند سال اخیر پیدا شده است نور جدیدی از افق ساطع گردد و منافع رعایا را که جزو طبقات محروم و مظلوم این کشورند تأمین و حراست نماید.»(1)
مجتهدی در مورد حمایت تقیزاده از رعایا و مخالفت او با بزرگ مالکان مینویسد:
«در یازدهم صفر 1325 تلگراف مالکان گیلان در مجلس اول خوانده شد، به این مضمون که رعایا معنی مشروطیت را نمیدانند و بهره مالکانه نمیدهند. مجلس به انجمن رشت تلگراف زد که به رعایا بفهمانند که مقصود از مشروطیت ندادن بهره مالکانه نیست. تقیزاده پشت تریبون رفت و گفت: مقصود از سرکشی رعایا گویا این باشد که اربابها و ملاکین میخواهند سرهای رعایا را ببرند و آنها در وقت سر بریدن، سرشان را عقب میکشند که این عمل به «سرکشی» تعبیر میشود. ملاکین در املاک خود سلطنت مستبده میرانند و جریمه میگیرند و چوب میزنند و بگیر و ببند، بزن و بکش به کار میاندازند و بر مال و جان و ناموس و عصمت دهاتیها دست درازی میکنند.»(2)
مجتهدی مینویسد:
«اما آخرین فعالیت سیاسی او شرکت در کنگره دهقانان بود. کنگره روز چهارشنبه 19 دی 2521 شاهنشاهی (1341 شمسی) در سالن محمدرضا شاه پهلوی در پارک شهر توسط شخص محمد رضا شاه پهلوی شاهنشاه آریامهر گشوده شد.
تقیزاده پشت تریبون رفت و گفت که شصت و هفت سال بود که آرزوی چنین روزی را میکشیدم. صد سال پیش رسم رعیتی در روسیه و آیین بردگی در امریکا منسوخ شد. ما در این امر خیر، صد سال تأخیر کردهایم. نام اینان (حسن ارسنجانی و دستیارانش) مانند نام آبراهام لینکلن جاوید خواهد ماند. آن گاه میان کشاورزان رفت و با زبان ترکی با عدهای از آنان صحبت کرد. چنانکه خواهیم گفت از این نطق مالکان و آزادیخواهان رنجیدند.(1)شنیدم که یکی دو تن به ایشان گفته بودند که در آن امر خیر شرکت نجویند و منطقی داشتند که پر بی پایه نبود. مالکان گله داشتند که چرا حسن ارسنجانی را که در مجلس پانزدهم با اعتبارنامه همه نمایندگان تبریز مخالفت کرد و اعتبارنامه خودش به علت بی احترامی به مقدسات ملی و هواداری از حکومت پیشه وری و کلاهبرداری رد گردید، همسنگ آبراهام لینکلن دانسته است.»
مجتهدی در پاورقی مینویسد:
«ارسنجانی مردی سخت بی پروا بود و پس از مرگ معلوم شد که شش میلیون (قبل از تورم اخیر) در ایران و چهارصدهزار دلار در خارج دارد. به نقل از روزنامه اطلاعات مورخه (25/2/1351).(2)
در کتاب اسناد فراماسونری در ایران آمده است:
«در جریان تشکیل کنگره دهقانان لژ آلمانی مهر به تقیزاده دستور داد که برای خنثی نمودن اثرات اقدامات شاهنشاه در زمینه اصلاحات ارضی، دکتر حسن ارسنجانی را وارد لژ کند ولی قبول نکرد. اما تقیزاده بالاخره در یکی از جلسات کنگره گفته بود (ارسنجانی، آبراهام لینکلن ایران است) و ظاهرا منظورش از این بیان آن بوده که وانمود سازد، اصلاحات ارضی را ارسنجانی انجام داده است، نه شاهنشاه ایران.»(1)
در مورد پی آمدهای نطق تقیزاده در کنگره دهقانان، خود تقیزاده در نامهای به تاریخ 21 اسفند ماه 1341 (12 مارس 1963) به جمال زاده مینویسد:
«اگر بگویم فقط یاد دوستان خیلی خیلی معدود، مرا زنده نگاه میدارد ورنه هیچ میل زندگی و هوس معاشرت با مردم زمانه، که هر روز عده دوستان کمتر میشود و عدد دشمنان خیلی زیادتر ندارم، گزاف نگفتهام.
چندی است که به کل بیکس و بیمصاحب و بیرفیق شدهام و به تدریج غالب دوستان رخت بر بستهاند. در این اواخر نمیدانم چرا ابنای زمان و تازه به دوران رسیدهها از مخلص دوری میجویند. بلکه خصومت عجیبی که سببش بر من معلوم نیست ابراز میکنند و این حال از طرف نود و نه درصد از طبقه عالی و متوسط مشهود است که یکی از اسباب عمده آن نطقی بود که من در جلسه اجتماع دهقانان مبنی بر مسرت خودم از تحقق آرزوی دیرینه خودم برای منسوخ شدن ارباب رعیتی در ایران کردم و موجب روگردانی «ملت» و «آزادیخواهان» تهران از من و خصومت شدید آنها شد
1) اسناد فراماسونری در ایران، ج 1، ص 111.
[توضیح نویسنده مقاله: آشکار است که این جمله با لحن طعن و طنز نوشته شده است و مقصود «آزادیخواهان کاذب و جماعتی است که خود را ملت میخوانند.»(1)]
اما دیری نپایید که حملات دکتر ارسنجانی (که تقیزاده او را آبراهام لینکلن ایران خوانده است)، به رجال صدر مشروطه و نقش فراماسونها در ابقای فئودالیسم و در نتیجه شکست مشروطه، تقیزاده را به خشم آورد.
در گزارش شماره 5767/312 مورخه 12/12/40 مأمور ویژه ساواک، تحت عنوان «نظر مخالفین دولت و رجال بی طرف» آمده است:
«به طوری که از سید محمد هاشمی نماینده سابق و مشاور علمی مجلس شورای ملی که با عدهای از رجال صدر مشروطیت معاشرت دارد کسب خبر گردیده است. حملات بیسابقه و پیگیر اخیر دکتر ارسنجانی وزیر کشاورزی به رجال صدر مشروطیت و مجاهدین آزادی و انتساب آنان به لژهای فراماسونی، موجب افزوده شدن گروه جدیدی بر مخالفین جدی دولت گردیده و جمعی مانند تقیزاده و دوستان او را که سعی داشتند نسبت به دولت حاضر رویه بیطرفانه اتخاذ نمایند و تاکنون نیز از هرگونه تنقید و حتی انتقادی نسبت به اقدامات دولت خودداری مینمودند علیه دولت به سختی برانگیخته است و تقیزاده به دوستانش اظهار داشته است که حرفها و نسبتهایی را که حتی در زمان استبداد محمد علی شاه نشنیده بودیم در زمان حکومت محمدرضا شاه شنیدیم و افزوده است که اعلیحضرت زمام امور و اختیار همه چیز مملکت را به دست چند نفر دیوانه مصروع نهاده و از بیم
1) یادنامه تقیزاده، مقاله محمد علی جمالزاده، صص 232- 231.
متوجه شدن حملات آنها به دربار آنان را در حمله به هر چیز و هر کس آزادی دادهاند در حالی که دیر یا زود سگهای هاری که به جان دیگران انداختهاند نیشهایشان را به معظمله نیز خواهند زد.»(1)
1) تقیزاده به روایت اسناد ساواک، ص 142.
بالاخره زندگی پر فراز و نشیب تقیزاده و به تعبیر خودش «زندگی طوفانی»اش در سن 92 سالگی، پایان یافت. وی که فرزندی نداشت، روز سه شنبه هشتم بهمن ماه 1348 آخرین رجل سیاسی مؤثر در انقلاب مشروطه بود که روی در نقاب خاک کشید. مراسم تشییع از مسجد سپهسالار آغاز شد و در مقبره ظهیرالدوله شمیران پایان یافت. تقیزاده در آخر عمر به علت فلج پا، به تعبیر مهدی مجتهدی، چرخ نشین بود و راه رفتن نمیتوانست و تنها پرستارش، همسرش عطیه بود.
سالشمار زندگی سید حسن تقیزاده
قمری شمسی میلادی
آخر رمضان12955 مهر125727 سپتامبر1878سال تولد نهم شوال1314درگذشت پدر1316تدریس علم فیزیک در دارالفنون مظفری تبریز1317تدریس علم فیزیک در مدرسه لقمانیه تبریز و معلم خانه. ترجمه کتاب «عجائب آسمانی» اثر کامیل فلاماریون از زبان فرانسه به فارسی (در سن 21 سالگی)1317 یا1318فراگیری زبان انگلیسی در مدرسه امریکایی تبریز1319تأسیس مدرسه تربیت با همکاری محمدعلی خان (بعدها تربیت) و میرزا سید حسین خان (بعدها عدالت) و میرزا یوسف خان آشتیانی اعتصام دفتر (بعدها اعتصام الملک) در تبریز که قبل از دایر شدن بسته شد و سپس تأسیس کتابخانه (کتابفروشی) تربیت.1320 تا 1321تأسیس مجله علمی و ادبی «گنجینه فنون» با همکاری محمد علی خان تربیت، میرزا سید حسین خان عدالت و یوسف اعتصام الملکترجمه «سفینه غواصه» یا بیست هزار فرسنگ زیر دریا. اثر ژول ورن1321سفر به قفقاز (توقف یک ماه) استانبول (شش ماه)، مصر (نزدیک به شش ماه)، بیروت (پنجاه روز) و دمشق (یک هفته)شعبان1323بازگشت به تبریز1324انتشار رساله «تحقیق احوال کنونی ایران یا محاکمات تاریخی» در روزنامه فارسی زبان «حکمت» قاهرهرجب1324حرکت به قفقاز برای آمدن به تهراندهم رمضان1324مهر 1285ورود به تهران21 شوال1324آبان 1285انتخاب به وکالت مجلس شورای ملی از طرف طبقه تجار تبریزدر (درسن 28 سالگی)
1326تیر 1287پناهندگی در سفارت انگلیس پس از به توپ بستن مجلس در 23 جمادی الاولی 1326 (دوم تیرماه 1287) و خروج از ایران تحت حمایت سفارت انگلیس (در سن 30 سالگی)ذیقعده 1326آذر1287بازگشت از اروپا به تبریز از راه عثمانی رجب 1327شهریور
1288ورود به تهران پس از فتح تهران به دست مجاهدین و عضویت در «هیئت مدیره موقتی» (در سن 31 سالگی)ذیقعده 1327آبان 1288انتخاب به نمایندگی مجلس از تهران و تبریز و پذیرش نمایندگی تبریز1328مشارکت در تشکیل حزب دمکراتجمادی الثانی
13281289عزیمت به تبریز پس از واقعه قتل سید عبداللّه بهبهانی در روز جمعه 8 رجب 1328 (24 تیر 1289) و اعطای مرخصی اجباری مجلس به تقیزاده جهت خروج از ایران (در سن 32 سالگی) ذی الحجه 1328حرکت از خوی به استانبولصفر 1329بهمن 128915 ژانویه 1910ورود به استانبول و یک سال و نیم اقامت در استانبول1329سفر کوتاه به پاریس به دعوت سردار اسعد و بازگشت به استانبولپائیز 1329شش ماه اقامت در انگلیس1329انتخاب به نمایندگی مجلس سوم.(ولی در مجلس شرکت نکرد)1331حرکت از استانبول به اروپا13311289اکتبر 1912ورود به انگلستاناردیبهشت1290 آخر ماهمه1912حرکت به امریکا (ورود به نیویورک روز ششم ژوئن 1912) و نوزده ماه توقف در امریکاانتشار چهار مقاله سیاسی به زبان فرانسه درباره اوضاع سیاسی ایران و عثمانی و ممالک عربی در «مجله دنیای اسلام»
قمری شمسی میلادی
آذر 129130 دسامبر 1914حرکت از امریکا به برلین برای همکاری با «آلمان»دی 129110 ژانویه1915
ورود به برلن (در سن 34 سالگی)1334آغاز انتشار مجله کاوه در برلن، در دوره جنگ جهانی اول
(کاوه به مدت چهار سال با جنبه سیاسی بطور نامرتب منتشر میشد)از ژانویه 1920 (مطابق دی ماه 1298) شروع دوره جدید که به شکل ادبی به طور منظم به مدت 2 سال منتشر شد1917شرکت در مجمع سوسیالیستها در لاهه و صدور اعلامیه مشترک با وحیدالملک سرپرستی محصلین در برلنمشارکت در تشکیل انجمن آلمان و ایران 1919صدور اعلامیه خطاب به کنفرانس صلح پاریس1339انتخاب به نمایندگی دوره چهارم مجلس شورای ملی (ولی در مجلس شرکت نکرد)1340تعطیلی مجله کاوه3 بهمن 130026 آوریل 1922حرکت به مسکو به نمایندگی دولت ایران برای عقد قراردادهای تجاری، کنسولی و پستی و تلگرافی و توقف تا مرداد 1302 / اوت 1923) به مدت نوزده ماه1923بازگشت به برلن و ازدواج با یک دختر آلمانی (در سن 45
سالگی)ژوئن 1924عزیمت به انگلستان برای مذاکره با حکومت کارگری از طرف دولتبهمن 1302انتخاب به نمایندگی مجلس پنجم (در سن 45 سالگی)130320 اوت 1924ورود به تهرانمشارکت در تأسیس و عضویت هیئت مؤسسین انجمن آثار ملیانتشار مقالاتی در مجلات «شفق» با امضای «مرزبان باوندی» و «تقدم» و «آینده»9 آبان 1304مخالفت تقیزاده با طرح خلع ید از خاندان قاجار و واگذاری حکومت موقتی به رضاخان پهلوی در مجلس پنجم
قمری شمسی میلادی
اردیبهشت1304 20 آوریل1926
خروج از ایران به طرف برلن به همراه همسرش - به علت فوت پدر همسرش22 خرداد 1305انتخاب به عنوان وزیر خارجه کابینه حسن مستوفی (ولی قبول نکرد)تیر 1305ژوئن 1926ورود به امریکا جهت شرکت در نمایشگاه فیلادلفیا به مناسب یکصدو پنجاهمین سال استقلال ایالات متحده امریکا به عنوان رئیس غرفه ایران19 تیر 1305نمایندگی مجلس ششمنوروز 1306ورود به تهران و حضور مجلس ششم22 مرداد 1307خاتمه دوره مجلس ششم و خانه نشین شدن و تحت نظر قرار گرفتن به مدت 7 ماه3 دی1307فوریه 1929والیگری خراسان (درسن 50 سالگی)تیر ماه تابستان
1308اوت 1930خاتمه دوره والیگری خراسانتیر1308اوت 1930سفیر ایران در لندن (در سن 51 سالگی)10 فروردین
1309آوریل
1931پایان دوره سفارت در لندن28 فروردین
1309به تهران احضار و به سمت وزیر طرق و شوارع و در کابینه حاج مهدیقلی خان هدایت منصوب شد23 تیر1309تصدی پست وزیر مالیه با حفظ سمت سرپرستی وزارت طرق وشوارع30دی 1309به عنوان وزیر مالیه به مجلس معرفی شد
قمری شمسی میلادی
اردیبهشت 131229 آوریل 1932به عنوان وزیر مالیه(وزیر دارای) وقت قرارداد جدید نفتی، مبنی بر تمدید قرارداد دارسی را امضاء کرد. (در سن 55 سالگی)آبان 1312سفیر ایران در پاریس1313شرکت در انجمن سلطنتی صنایع مستظرفه در لندن29 مرداد 1313پایان دوره سفارت در پاریس به علت نشر مقالاتی علیه رضاشاه در نشریات فرانسوی و عدم توان جلوگیری تقیزاده از نشر آنحرکت به برلن و اقامت 15 ماهه در آنجا 1314تألیف کتابی در تاریخ عرب و عربستان1314شرکت در مجمع بین المللی مستشرقین در رم به نمایندگی از طرف دولت ایراندی ماه 131519 ژانویه 1936حرکت به سمت لندن و شروع تدریس در مدرسه مطالعات شرقی «مدرسه السنه شرقیه» لندن4 آبان 1320تصدی سفارت ایران در لندن (در سن 63 سالگی)16 خرداد1321
وزیر مختاری در دربار پادشاهی نروژ18 مرداد 1321انتخاب به وزارت دارایی در کابینه قوام السلطنه و عدم پذیرش آناسفند
1323انتخاب برای شرکت در کنفرانس سانفرانسیسکو و عدم پذیرش آنبهمن 1324شرکت در شورای امنیت سازمان ملل به عنوان رئیس هیئت ایرانی به منظور طرح شکایت ایران از شوروی به علت تداوم حضور ارتش سرخ در خاک ایران و حمایت شوروی از غائله پیشروی در آذربایجانمرداد 1326انتخاب به عنوان نماینده مجلس شورای ملی از تبریز در دوره
پانزدهم (در سن 69 سالگی)مهر1326بازگشت به ایران و شرکت در مجلس شورای ملی 7 آبان1328برگزاری مرحله دوم انتخابات مجلس سنا و انتخاب تقیزاده به عنوان نماینده مجلس سنا از تهران (در سن 71 سالگی)
قمری شمسی میلادی
30 بهمن1328برگزاری انتخابات هیئت رئیسه مجلس سنا و انتخاب تقیزاده به عنوان رئیس نخستین دوره مجلس سنا9 اردیبهشت1334صدور حکم رتبه ده استادی دانشگاه تهران (دانشکده الهیات و معارف اسلامی)8 آذر1335عضویت در شورای عالی فرهنگ (تا آخر عمر)1335عضویت در شورای سلطنتی27 نوامبر
1955دریافت درجه دکتری افتخاری از دانشگاه علیگره (هند)1336ریاست هیئت ایرانی در کنگره خاورشناسان (مونیخ)استعفا از ریاست مجلس سنا (در سن 79 سالگی)سفر به امریکا به دعوت دانشگاه کلمبیا و دولت امریکا13 آذر1337صدور حکم بازنشستگی1337ریاست انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی3 آبان1339انتخاب به عنوان سناتور انتصابی در مجلس سنا (در سن 82 سالگی)17 بهمن 1340ریاست فرهنگستان ایران10 آذر 1341عضویت در شورای سلطنتی3 مهر 1342انتخاب مجدد به عنوان سناتور انتصابی در مجلس سنا (در سن 84 سالگی)31 خرداد 1343استادی ممتاز دانشگاه تهران (در سن 85 سالگی)6 شهریور 1345ریاست اولین کنگره جهانی ایرانشناسان (تهران) (در سن 87 سالگی)8 بهمن 1348فوت (در سن 92 سالگی)
1 - آدمیت، فریدون؛ امیر کبیر و ایران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ هفتم، 1362.
2 - آدمیت، فریدون؛ ایدئولوژی نهضت مشروطیت، انتشارات پیام، ج 1 و 2، 1355.
3 - آرینپور، یحیی؛ از صبا تا نیما، ج 1، چاپ پنجم، انتشارات زوار، 1372.
4 - آل احمد، جلال؛ در خدمت و خیانت روشنفکران، چاپ چهارم، 1379.
5 - آوری، پیتر؛ تاریخ معاصر ایران، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، ج 1 (1373)، ج 2 (1373)، ج 3 (1371)، انتشارات عطایی.
6 - استیضاح از دولت ساعد 1328، امیرکبیر، چاپ سوم، 1357.
7 - اسناد فراماسونری در ایران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، زمستان 1380.
8 - افشار، ایرج؛ اوراق تازهیاب مشروطیت و نقش تقیزاده، انتشارات جاویدان، چاپ اول، 1359.
9 - افشار، ایرج؛ نامههای ادوارد براون به سیدحسن تقیزاده، به کوشش عباس زریاب خویی، شرکت سهامی کتابهای جیبی، چاپ دوم، 1371.
10 - بامداد، مهدی؛ شرح حال رجال ایران، انتشارات زوار، چاپ چهارم، 1371.
11 - براون، ادوارد؛ انقلاب ایران، ترجمه احمد پژوه، چاپ دوم، انتشارات معرفت، 1338.
12 - بهار(ملک الشعرا)؛ تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران، جلد 1، شرکت سهامی کتابهای جیبی، چاپ دوم، 1357.
13 - تقیزاده، سید حسن؛ زندگی طوفانی (خاطرات سید حسن تقیزاده، به کوشش ایرج افشار)، انتشارات علمی، بهار 1372.
14 - جعفریان، رسول؛ بستنشینی مشروطه خواهان در سفارت انگلیس.
15 - رائین، اسماعیل؛ فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 2 و 3، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1357.
16 - رائین، اسماعیل؛ حقوق بگیران انگلیس در ایران، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ ششم، 1356.
17 - رائین، اسماعیل؛ دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، خانملک ساسانی، انتشارات زوار، چاپ سوم، 1362.
18 - روحانیت و نهضت ملی شدن نفت، به کوشش گروهی از هواداران نهضت اسلامی در اروپا، اردیبهشت 1358.
19 - ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، خاطرات ارتشبد حسین فردوست، ج 2، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، چاپ پنجم، 1371.
20 - عاقلی، باقر؛ نخست وزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ اول، 1370.
21 - عاقلی، باقر؛ روزشمار تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی، نشر گفتار، ج 1 (1369)، ج 2 (1370).
22 - فتحی، نصراللّه؛ زندگینامه شهید نیکنام ثقهالاسلام تبریزی، انتشارات بنیاد نیکوکاری نوریانی، اسفند 1352.
23 - کاوه (نشریه کاوه مجلد)، شماره 36، 14 شهریور 1289.
24 - کتیرایی، محمود؛ فراماسونری در ایران، انتشارات اقبال، چاپ چهارم، 1361.
25 - کسروی، احمد؛ تاریخ هجده ساله آذربایجان یا سرنوشت گردان و دلیران، جلد اول و دوم، امیرکبیر، 1357.
26 - کسروی، احمد؛ تاریخ مشروطه ایران، امیرکبیر، چاپ سیزدهم، 1356.
27 - کیا، تندر؛ شیخ فضلاللّه نوری، (از مجموعه شاهین)، تهران، 1325ش.
28 - کی استوان، حسین؛ سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم، انتشارات مصدق، بهمن 1355.
29 - گذشته چراغ راه آینده است، تاریخ ایران، نشر جامی.
30 - لاجوردی، حبیب؛ اتحادیه کارگری و خودکامگی در ایران، ترجمه ضیاء صدقی، نشر نو، تهران، 1369.
31 - مجتهدی، مهدی؛ تقیزاده، روشنگریهادر مشروطیت ایران، 1357.
32 - محمود، محمود؛ تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، انتشارات اقبال، چاپ چهارم، 1353.
33 - مدنی، سید جلال الدین؛ تاریخ سیاسی معاصر ایران، دفتر انتشارات اسلامی، 1361.
34 - مرسلوند، حسن؛ زندگینامه رجال و مشاهیر ایران، ج1، انتشارات الهام، 1369.
35 - مرکز بررسی اسناد تاریخی، تقیزاده به روایت اسناد ساواک، 1384.
36 - مکی، حسین؛ تاریخ بیست ساله، نشر ناشر، 1362.
37 - مکی، حسین؛ نفت و نطق مکی، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1357.
38 - مکی، حسین؛ وقایع سیام تیر 1331، انتشارات ایران، چاپ دوم، 1366.
39 - میرزا ملکم خان؛ روزنامه قانون «مجلد»، انتشارات کویر، 1369.
40 - نائینی، آیتاللّه شیخ محمد حسین؛ تنبیهالامه و تنزیه المله، مترجم آیتاللّه طالقانی.
41 - ناظمالاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1349.
42 - نجفی، موسی و جعفریان، رسول؛ سده تحریم تنباکو، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ اول، 1373.
43 - نجمی، ناصر؛ از سید ضیاء تا بازرگان، ناشر نویسنده، بهار 1370.
44 - هامیلتون؛ نفت پاداش قدرت.
45 - هدایت، مهدیقلی خان؛ خاطرات و خطرات، کتابفروشی زوار، چاپ چهارم، 1363.
46 - یادگار (دوره مجلد)، سالهای اول، سوم و چهارم، انتشارات کتابفروشی خیام.
47 - یادنامه تقیزاده، به اهتمام حبیب یغمائی، سلسله انتشارات انجمن آثار ملی، 1349.
آ - ا
آبادان / 349، 363
آبتین / 341، 353
آتابیگی / 22
آخ-ون-د خراسانی، م--لا محمد کاظم (آیتاللّه) / 72، 123، 175، 181، 182، 188، 189، 192، 193، 194، 195، 202، 331
آدم-یت، فریدون / 22، 167، 395
آذربایجان / 24، 54، 58، 61، 64، 65، 66، 68، 76، 79، 80، 82، 83، 85، 86، 87، 95، 96، 97، 99، 115، 117، 119، 120، 133، 141، 165، 180، 182، 185، 268، 274، 275، 276، 277، 278، 284، 285، 286، 287، 288، 292، 298، 305، 308، 367، 379، 396
آذربایجان شرقی/ 347، 374
آذربایجان شمالی / 270
آذربایجانی، اسماعیل / 185
آرامش، اح-مد / 287، 334، 370
آرمسترانگ / 23
آرمیتاژ، اسمیت / 231
آرینپور، یحیی / 42، 43، 103، 104، 395
آزاد، عبدالقدیر / 296
آزموده (سرلشکر) / 370
آژیر (روزنامه) / 274
آسوشیتدپرس / 366، 368
آشتیانی، حاجی شیخ مرتضی / 71
آشتیانی / میرزا یوسف خان (اعتصام دفتر) / 49
آفریقا / 264
آقا سیدجمالالدین / 137
آقا سید عبداللّه / 137، 193، 197
آقا میر باقر / 101
آقا میرزا صادق / 109
آقامیرزافضلعلی / 54
آق اولی (سپهبد) / 308، 317
آل احمد، جلال / 395
آل بویه / 32
آلمان / 18، 51، 208، 209، 210، 216، 224، 225، 255، 266، 272، 311، 313، 315، 318، 365، 377
آوانسیان، آرداشس / 267
آوری، پیتر/ 158، 159، 186، 290، 395
آهانس خان / 210
آهی / 272
آیتاللّه زاده شیرازی / 291
آیزنهاور (ژنرال) / 351
ابراهیم آقا/ 93
ابن سینا/ 347
ابوالخدود، خلیل / 310
ابوالضیا، سیدمحمد / 44، 101، 104
اتابک / 94، 95، 113، 114، 115، 117، 119، 124، 169، 198
اتابک، میرزا علی اصغرخان / 96، 113، 115، 117، 119، 184
اتابکی / 22
اتحاد جماهیر شوروی / 265، 267، 268
اتحادیههای کارگری و خودکامگی در ایران (کتاب) / 325
اجتماعیون عامیون / 70، 98، 103، 106، 111، 112، 114، 116، 119، 163، 164، 165، 166، 169، 171، 186
احسائی، شیخ احمد / 40
احسن الدوله / 54
احمد شاه / 146، 213، 215
احمدمیرزا / 146
احمدی، اشرف / 316، 361
احمدی، مؤید / 251
اختر / 42
اخوی، حاجی سیدنصراللّه / 63، 64
ادیب السلطنه / 93، 95، 303
ارباب کیخسرو، شاهرخ / 154
اردبیل / 346
اردبیلی، حیدرخان / 167، 171، 183، 185، 197
اردبیلی، سیدجلیل / 93، 303
اردلان، علیقلی / 378
اردن / 315
اردوباد / 55
اردوبادی، علی اصغر / 42
ارس / 35، 36، 37، 50، 55، 97، 164
ارسنجانی / 384
ارسنجانی، حسن / 285، 370، 375، 382، 383
میرزا یانس(ارمنی) / 138
اروپا / 23، 28، 50، 72، 117، 119، 120، 141، 175، 184، 186، 187، 203، 204، 205، 209، 213، 230، 295، 357، 378، 396
از سید ضیاء تا بازرگان (کتاب) 4، 286
ازصبا تا نیما (کتاب) / 43، 104
از صدر مشروطیت تا انقلاب سفید (کتاب) / 306
اسپاک / 280
اسپانیا/ 205
اسپهان / 145
استالین، ژوزف / 267، 274، 282
استانبول / 17، 23، 42، 50، 51، 120، 137، 154، 155، 178، 180، 182، 185، 188، 203، 204، 205، 209
استاندارد اویل / 283
استاندارد واکیوم / 269، 270
استرآباد / 161
استوکس (ماژور) / 135، 139، 140
استیونس / 281
اسفندیاری / 266
اسکاتلند / 310، 315
اسکندانی، تقی (دکتر) / 311، 312، 314، 315، 316، 319
اسکندری / 335
اسکندری، ایرج / 267، 286، 299
اسکندری، عباس / 243، 294، 299، 319، 320
اسکندریه / 51
اسکندری، یحیی میرزا / 167
اسکویی، میرزا محمود / 44، 100
اسمارت / 140
اسمیرنوف / 264
اسناد فراماسونری در ایران (کتاب)/ 152، 303، 305، 306، 310، 361، 383
اسنو / 350
اسو / 352
اشراق / 150
اشراقی / 361
اشرف زاده / 209، 210
اصفهان / 170، 264، 286
اصفهانی، امین التجار / 306
اصفهانی، سیدجمالالدین / 303
اطلاعات (روزنامه) / 232، 258، 327، 328، 366، 368
اعتبار (دکتر) / 272
اعتدالیون - اجتماعیون / 175
اعتلاءالملک، میرزانصراللّه خان / 154، 156
افتخارالاسلام دماوندی / 122
افشار / 208
افشار، ایرج / 182، 186، 199، 200، 219، 247، 252، 395
افشار، حسن (دکتر) / 370
افشار، میرزا رضا خان / 208، 210
افغانی، سیدجمالالدین / 42
اقبال / 354، 361، 363
اقبال آشتیانی، عباس / 114، 115، 165، 170
اقبال (دکتر) / 371، 373
اقبال، عباس / 333
اقبال، منوچهر / 286، 354، 361
اکباتان / 303
الحدید، 43، 103
الهیه / 138
امام جمعه، حاجی سیدمحمد / 154
امام جمعه(خویی) / 54، 69، 132، 133
امام جمعه، میرزا ابوالقاسم / 342
امامی، جمال / 356، 360
امامی، سیدجواد (ظهیرالاسلام) / 342، 363
امتیاز دارسی / 231، 232، 233، 242، 248
امریکا/ 205، 206، 208، 216، 266، 267، 268، 269، 276، 280، 281، 282، 284، 296، 310، 317، 318، 323، 324، 325، 331، 341، 349، 351، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 370، 375، 376، 377، 378، 382
امویان / 31
امیر احمدی (سپهبد) / 286
امیر حکمت / 319
امیر حکمت (دکتر) / 316
امیرحکمت، علی (دکتر) / 318
امیرخیزی / 210
امیرخیزی، حاجی اسماعیل آقا / 209
امیرعلائی، شمس الدین / 286
امیری فراهانی، میرزا صادق خان (ادیب الملک) / 303
امین الدوله / 44، 133، 342
امینی، علی (دکتر) / 365، 369، 366، 370، 375، 376، 377، 379
انتظام / 315
انتظامالسلطنه / 302
انتظام، عبداللّه / 312، 314، 316
انتظام، نصراللّه / 276، 280
انجمن آثار ملی / 306
انجمن آذربایجان / 114، 116، 127، 130، 181
انجمن آذربایجان تهران / 114، 186
انجمن اخوت / 306
انجمن اسلامیه / 65
انجمن ایران / 203
انجمن بینالمللی مستشرقین / 257
انجمن دروازه قزوین / 96، 171
انجمن سری / 91، 118
انجمن سری مجاهدین / 117
انجمن شاهآباد / 128
انجمن غیبی تبریز / 66، 68، 91، 168، 171
انجمن مخفی / 124، 151
انجمن ملی / 112
انجمن ملی تبریز / 53، 61، 62، 68، 79، 80، 82، 83، 85، 107، 110، 112
انزلی / 185
انصاری، شیخ مرتضی / 36
انقلاب ایران (کتاب) / 158
انگلستان / 23، 112، 117، 118، 153، 204، 205، 208، 222، 234، 261، 264، 265، 268، 272، 301، 325، 365
اوریول، ونسان / 313
ایالات متحده / 352
ایپکچی / 335
ایتالیا / 257، 352
ایدئولوژی نهضت مشروطیت (کتاب) / 167
ایدن / 267، 323
ایران / اکثر صفحات
ایرانشهر / 209
ایران نو / 42، 43، 174، 175
ایران نو (روزنامه) / 120
ایروان / 50
اینترلاکن / 293
ب
بادکوبه / 164
بازرگان / 397
بازرگان (مهندس) /351
باشگاه مهرگان / 320
باطوم / 23، 51
باغ سفارت انگلیس / 14
باغشاه / 128، 188
باغ صبا / 308
باقرخان / 143، 144، 177
باکو / 23، 24، 56، 98، 102، 126، 140، 165، 288
بالاخانی / 24
بالفور / 317
بالکان / 64
بامداد، مهدی / 98، 99، 119، 154، 157، 161، 183، 184، 185، 234، 235، 395
بانک سپه / 308
بانک شاهنشاهی / 57
بانک شاهی / 324
بانک ملی ایران / 317
بجنورد / 269
بختیار / 359، 396
بختیاری / 286
بختیاری، جعفرقلی خان (سردار بهادر)/ 154، 156،
بختیاری، حاجی علیقلی خان / 204
بختیاری، سردار اسعد / 146، 302
بختیاری، سردار بهادر / 154، 156
بختیاری، صمصامالسلطنه / 342
براون، ادوارد / 126، 134، 144، 157، 158، 188، 189، 190، 198، 199، 200، 204، 395
برایتن / 205
برلن / 209، 210، 211، 216، 222، 225، 252، 254، 259
بریتانیای کبیر / 15، 16، 18، 23، 163، 203، 265، 305، 317، 319
بریتیش پترولیوم / 352
بریتیش میوزیوم / 205
بزرگمهر، اسفندیار / 370
بصیرالسلطنه / 109
بغداد / 195، 210
بقاییکرمانی، مظفر (دکتر) / 296، 326، 328، 340، 345، 397
بقراط / 318
بلژیک / 63، 154، 259
بلوچستان / 269
بلوری، حاجی میرزا آقا / 104
بمبی / 17
بندرعباس / 264
بوشهری / 333
بوشهری، جواد / 334
بولارد، سرریدرز / 264
بوین / 281
بهار / 173
بهارستان / 28، 128، 134، 288، 336، 342، 343
بهار (ملک الشعرا) / 175، 395
بهاءالملک قراگوزلو/ 306
بهاءالواعظین / 137، 141
بهبهانی / 62، 66، 71، 78، 86، 129، 130، 132، 133، 176، 177، 181، 182، 184، 185، 186، 187، 194، 197
بهبهانی (آیتاللّه) / 180، 198
بهبهانی، سیدجعفر / 373
بهبهانی، سید عبداللّه / 10، 18، 79، 113، 116، 136، 155، 157، 158، 173، 175، 178، 179، 182، 183، 184، 186، 190، 196، 197، 200، 294
بیات، سهامالسلطان / 276، 329، 333، 336
بیات، مرتضی قلیخان (سهام السلطنه) / 271، 273
بیداری ایرانیان / 106
بیروت / 52، 380
پ
پارک امین الدوله / 380
پاریس / 17، 42، 185، 201، 203، 204، 209، 228، 252، 253، 255، 293، 306، 342،
350، 380
پانتیر «Pannetier» / 94، 304
پانهتییر / 94
پترسبورگ / 42
پتسدام / 274
پرورش / 42
پرویز، حسین / 216
پرینستون / 364، 368
پطروسکی / 56
پورداود / 209، 210
پهلوی / 18، 223، 227، 302، 317، 370
پهلوی، عبدالرضا / 376
پهلوی، محمدرضا / 318، 323، 325، 370، 382
پهلوی، محمود / 206
پِیْچ / 350
پیرنیا، باقر / 370
پیرنیا، حسین / 266
پیرنیا، مشیرالدوله / 154
پیرنیا، میرزا حسنخان / 213، 302
پیشه وری، سید جعفر / 267، 268، 274، 275، 276، 382، 287
ت
تئودور فوگل (دکتر) / 312، 313، 314
تاچر، مارگارت / 317
تاریخ بیست ساله (کتاب) / 228، 231، 234
تاریخ روابط سیاسی انگلیس و ایران (کتاب) / 117
تاریخ سیاسی معاصر ایران (کتاب) / 363
تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران (کتاب) / 175
تاریخ مشروطه ایران (کتاب) / 73، 101، 123
تاریخ معاصر ایران (کتاب) / 159
تاریخ معجم (کتاب) / 38
تاریخ هجده ساله آذربایجان (کتاب) / 176، 188
تاریوردیاف / 98، 164، 165
تبریزی، شیخ حسن / 199، 200
تبریزی، عباس آقا / 96، 114، 116
تبریزی، میرزا ابراهیمآقا / 167
تبریزی، ناظم دفتر / 92
تجریش / 249
تربیت / 35، 40، 42، 43، 44، 45، 49، 50، 66، 100، 101، 106، 111، 143، 144، 149، 155، 164، 168، 169، 178
تربیت، آقامیرزا محمدعلی / 49، 55، 56، 60، 85، 135، 137، 139، 155، 170، 176، 184، 196، 197
ترسل (کتاب) / 38
ترکمانچای / 30
ترومن / 274، 282، 313، 375
تریبون دوناسیون (روزنامه) / 324
تشریح الافلاک شیخ بهایی / 39
تعلیم و تربیت (مجله) / 258
تفلیس / 23، 50، 51، 52، 55، 165، 197
تقوی، حاجیسیدنصراللّه / 60، 84، 142، 149، 154، 193، 302، 303
تقوی، حسین / 334
تقیزاده به روایت اسناد ساواک (کتاب) / 314، 315، 319، 357، 374
تقیزاده، سیدحسن/ اکثر صفحات
تهران / اکثر صفحات
تکزاکو / 352
تنکابنی، سپهدار اعظم / 173
تهرانچی / 333
تهران مصور (مجله) / 313، 369، 370
تهرانی، حاجی میرزا حسین / 72
تیمورتاش / 193، 219، 221، 228، 230، 235، 236، 237، 245
تیموریان / 31
ث
ثریا / 42
ثقهالاسلام تبریزی / 67، 109،
111، 168، 170، 335، 396
ثقهالاسلامی، عبداللّه / 335
ج
جامع المقدمات (کتاب) / 38
جامع عباسی شیخ بهایی (کتاب) / 38
جامعه ملل / 238، 239، 241، 244 ، 253
جاوید، سلاماللّه / 285
جده / 355
جریده قانون / 26
جزیره موریس / 264
جعفریان، رسول / 395، 398
جعفری، رضا / 373
جکسون / 232
جلفا / 36، 50، 55
جلیل الدوله / 304
جم / 123، 333، 360
جمال زاده / 209، 210
جمعیت آزادی / 370
جمعیت ترقیخواه / 370
جم، محمود / 306
جواهری / 310
جواهری، محمد خلیل / 309، 310، 311، 313
جودت، حسین / 306
جهانگیر خان / 132
جهانگیر، نصراللّهخان / 209
جی، اردشیر / 138، 139
چ
چاتوپادایا / 208
چالدران / 29، 31
چراغ برقی، ضیاءالسلطان / 167
چراغ برقی (بُمبی)، حیدرخان / 17، 94، 96، 98، 115، 117، 119، 126، 127، 143، 155، 164، 165، 167، 170، 176، 179، 180، 181، 183، 185، 186، 187
چرچیل، وینستون / 267، 274،
ص: 410
317، 347، 351
چهره نما (مجله) / 254
چیچرین / 217
ح
حائریزاده / 345، 397
حائریزاده، ابوالحسن / 285
حاج آقا شیرازی / 174
حاج امینالضرب / 60، 61، 63
حاج سید جوادی / 351
حاج سید زینالعابدین ظهیرالاسلام / 342
حاجی امینالضرب / 63، 64
حاجی رحیم آقا قزوینی / 213
حاجی طرخان / 42
حاجی ملک التجار / 109
حاجی ملک المتکلمین / 116، 119
حاجی میرزا خلیل / 192
حاجی میرزا محسن / 109
حاجی نظام الدوله / 109
حبلالمتین (روزنامه) / 42، 44، 126، 128، 133، 135، 141
حجاز / 355
حجازی، سیدمحمدباقر / 331، 370
حریری، حاجی محمدآقا / 54
حزب اتحاد ملی / 332
حضرت اباعبداللّهالحسین(ع) / 99
حضرت حجتعصر (عجلاللّه فرجه) / 89
حضرت عبدالعظیم / 65، 99، 115، 133
حضرت علی (ع) / 318
حضرت معصومه (س) / 165
حقوق بگیران انگلیس در ایران (کتاب) / 127، 180، 210، 212، 303، 304
حکاک، میرزا خداداد / 44، 100
حکمت / 42، 51، 258، 259
حکمت، رضا/ 297
حکمت، علیاصغر / 258
حکیمالملک / 92، 94، 95، 119، 132، 133، 150، 175، 276، 277، 279، 299، 302،
303، 305، 306، 309، 319، 320، 329، 333، 335، 346، 347، 349، 352، 353، 362، 369، 378
حکیمالملک، ابراهیم / 149
حکیمالهی، میرزافضلاللّه / 154
حکیمی / 275، 278، 305، 311، 331، 333
حکیمی، ابراهیم / 273، 275، 279، 306، 326، 334، 336، 347
حکیمی،ابوالحسن / 312، 314
خ
خاطرات و خطرات (کتاب) / 249
خامنه، آقا محمدصادق / 101
خانعلی (دکتر) / 374
خانقاه صفی علیشاه / 317
خاور / 367
خاورمیانه / 315
خراسان / 19، 218، 219، 221، 235، 367
خراسان شمالی / 270
خراسانی نجات، میرزامحمد / 123
خطی، محمدآقا/ 51
خلاصة الحساب شیخ بهایی / 39
خلخال / 24، 136
خلخالی، آقا میرزا سیدعبدالرحیم / 137
خلخالی، سید ابراهیم / 93
خلخالی، سیدعبدالرحیم / 134، 141، 303
خلعتبری، ارسلان / 373
خلعتبری، عباسعلی / 276
خلعتبری، مساعدالممالک / 306
خلعتبری، نصراللّه خان (اعتلاءالملک) / 154
خلیلی / 351
خواجه نوری، ابراهیم/ 334، 344
خوانساری، پرویز / 370
خویی، میرزا علیاصغر / 44، 100، 101
خیابان پستخانه / 93، 94، 119
خیابان حقوقی / 333
خیابان فردوسی / 216، 319
خیابان گمرک / 152
خیابان لاله زار / 57، 178
د
دادگر، عدل الملک / 326، 354
دادگر، قائم مقامالملک / 369
داد (نشریه) / 324
دارالشورا / 78، 109، 131، 202
دارالفنون تهران / 45
دارالفنون مظفری / 45
دارسی / 243، 294
داریا (روزنامه) / 375
داغستان / 56
دانشگاه الزهرا(س) / 11، 19
دانشگاه تهران / 354، 367
دانشگاه جنگ /370
دانشگاه کلمبیا / 364، 365، 367
داور / 236، 239، 240، 241، 244، 245
داور، علی اکبر / 252
دبیرالسلطان / 114، 119، 120
دبیر الملک شیرازی / 154
دربند / 56
درخشش، محمد / 370
دروس / 308
درّه نادری / 38
دست پنهان سیاست انگلیس در ایران (کتاب) / 211
دشتی، علی / 230، 231، 266، 348
دماوندی / 122
دمشق / 52
دموکرات عامیون / 173
دواتگر،کریم / 122
دوافروش، حاجی علی / 44، 100، 101، 164
دوچی، میرهاشم / 54، 65، 143
دوشان تپه / 127، 129، 134
دولتآبادی / 173، 214، 215
دولتآبادی، حاج میرزا محمد / 174
دولتآبادی، حاجی میرزایحیی / 58، 137
دهخدا، علیاکبر / 93، 95، 116،
134، 135، 139، 140، 141، 142، 174، 303، 351
دیزرائیلی / 317
ذ
ذکاءالسلطنه شیبانی / 305
ذکاءالملک فروغی، محمدعلی/ 221، 222، 225، 237، 239، 240، 244، 249، 252، 263، 264، 302، 303، 310، 375
ذکاءالملک، میرزا علیخان / 154
ر
رئیس الحکما / 51
رائین، اسماعیل / 59، 61، 62، 64، 66، 91، 92، 93، 94، 95، 106، 112، 118، 119، 120، 121، 124، 127، 150، 151، 152، 180، 182، 186، 208، 210، 212، 303، 304، 306، 308، 311، 312، 313، 314، 318، 319، 320، 321، 396
رادمنش، رضا(دکتر) / 267، 269
راس، سردنیس / 259، 260
رامبد، هلاکو / 370
راوندی، خان درویش / 209
شرح حال رجال ایران (کتاب) / 157، 185
رحیمیان، غلامحسین / 296
رزم آرا / 337
رسول زاده / 193
رسول زاده، محمدامین / 175
رشت / 56، 57، 82، 87، 131، 155، 308، 381
رشتی، معزالسلطان / 196
رشتی، میرزاکریمخان / 380
رضاخان / 18، 214، 217، 218، 219، 220، 221، 222، 223، 226، 236، 237، 240، 241، 242، 244، 247، 248، 251، 253، 257، 258، 259، 261، 264، 265، 266، 291، 293، 304، 309، 342، 345
رضازاده شفق (دکتر) / 266
رضوی، احمد (مهندس) / 340، 351
رعدی / 259
رکنالملک / 213
رم / 257، 259
روزولت / 267
روسیه / 18، 21، 36، 42، 43، 49، 51، 54، 55، 56، 91، 98، 104، 117، 138، 146، 161، 164، 167، 168، 211، 223، 224، 236، 263، 277، 281، 283، 367، 380، 382
روسیه تزاری / 30، 31، 165، 301
روشنفکر(مجله) / 369
ریاض / 355
ریاضی(سرلشکر) /272
ریپورتر، شاپور (شاپورجی) / 318
ز
زاهدی، فضلاللّه (سپهبد) / 43، 344، 345، 349، 353، 376
زرگر، میرزا موسی / 167
زرگنده / 248
زریاب خویی، عباس / 199، 395
زعیم الدوله / 51
زنجان / 79، 82
زنجانی، آقا شیخ ابراهیم / 154، 155
زنجانی(آیتاللّه) / 351
زنجانی، شیخ ابراهیم / 154، 156
زندگی طوفانی (کتاب) / 186، 191، 194، 196، 200، 202، 208، 215، 217، 218، 219، 220، 221، 223، 237، 238، 247، 250، 252، 253، 254، 257، 273، 278، 279، 289، 293، 331، 340، 343، 345
زندگینامه رجال و مشاهیر ایران (کتاب) / 342
ژ
ژاپن / 49
ژرژ ششم /313
ژنو / 244، 293
ژویل / 313
س
سادچیکف / 284، 296
سازمان ملل متحد / 248، 272، 273، 276، 277، 278
سازمان ملل متفق / 278
ساسانی، خان ملک / 120، 154، 211
ساعد / 243، 269، 270، 326، 346، 397
ساعد، محمد / 271، 299، 302
ساعد مراغهای، محمد/ 268، 288، 298
سالارالدوله / 342
سالار فاتح / 342
سانفرانسیسکو / 272، 273
سپهبدی، انوشیروان / 273، 286
سپهداراعظم، محمدولیخان / 149، 161، 175، 186، 191
سپهر، مورخالدوله / 208
سپهسالار اعظم / 302
ستارخان / 142، 143، 144، 176، 177
سحابی (دکتر) / 351
سرابی، رجب / 183
سردار اسعد / 175، 176، 177، 193، 203، 204، 248، 251، 331
سردار اسعد، علیقلی خان / 154، 206، 207
سردار سپه / 213، 214، 215، 216، 342
سردار فاخر حکمت / 285، 373
سردار محی، عبدالحسین / 49، 1561، 173
سرگلادومن / 278
سروری / 346
سروری، محمد / 334
سعدآباد / 217، 251، 263
سعدالدوله، میرزا جوادخان / 57، 59، 61، 63، 64، 123
سفارت انگلیس / 14، 15، 16، 18
سقراط / 318
سلماسی، آقا محمد / 44، 100
سلیمان میرزا/ 174، 180
سمنان / 270، 282
سمیعی، حسین / 306، 333
سن پترزبورگ / 301
سوئیس / 208، 209، 210، 293، 312، 354
سوکال / 352
سهیلی / 253، 261، 338
سهیلی، علی / 261، 265، 266، 267، 268، 269
سیاحت نامه ابراهیم بیک (کتاب) / 42
سیاح، همایون / 237
سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم (کتاب) / 338
سیاسی (دکتر) / 272
سید بحرینی / 38
سید تقی / 35
سید عبدالرزاق / 178
سیدعبداللّه / 176، 179، 184، 187، 197
سیدین طباطبایی / 133
سیف الاطباء، میرزا نصراللّه خان / 40
سیلان / 220
سینگلر / 269
ش
شامات / 49
شاه آباد / 344
شاهتختینسکی، محمدآقا / 50
شاهرود / 282
شاهزاده امیر حشمت / 306
شاه عباس / 29
شاه عبدالعظیم / 139، 144
شاهکار، محمد(دکتر) / 370
شاهنده، عباس / 291
شاهین (روزنامه) / 288
شبستری / 274، 275
شبستری(ابوالضیاء)،آقا سید
محمد / 45
شبستری، سید محمد / 42، 43، 100
شجاع الدوله / 342
شجاعی، آقا تقی / 101
شرح تجرید الکلام قوشچی (کتاب) / 39
شرح حال رجال ایران / 161، 234
شرح شمسیه / 39
شرح کبیر (ریاض) / 39
شرح مطالع / 39
شرف الدوله / 54
شرق روس / 50
شرکت نفت انگلیس و ایران / 232
شرکت نفت ایران و شوروی / 284
شریف امامی، جعفر / 311، 315، 316، 318، 373، 374
شریف زاده / 44، 101
شریف زاده، سیدحسن / 44، 100، 101، 164
شعاع السلطنه / 302
شفق / 174
شفق (دکتر) / 272، 333
شقی زاده / 180
شکوه الملک / 217
شکوه، حسین (شکوهالسلطنه) / 249، 250، 252، 254، 255
شل / 269، 270، 352
شمال / 271
شمیران / 129، 138، 387
شمیرانات / 244
شورای امنیت / 279، 280
شوروی / 224، 261، 263، 264، 266، 267، 269، 270، 271، 275، 279، 281، 282، 283، 288، 289، 291، 292، 296، 298، 308، 365، 367
شوستر، مورگان / 205، 283، 284، 367
زندگینامه شهید نیکنام (کتاب) / 169
شهیدی، شیخ حسن / 82
شیبانی / 219
شیبانی، حبیباللّه خان / 219، 220
شیبانی، عبدالحسین خان / 155، 156
شیبانی، وحیدالملک / 155
شیخ الاسلامی، جواد / 380
شیخ سلیم / 107
شیخ محمدباقر / 191
شیدایی / 196
شیراز / 131
شیرازی / 303
شیرازی، سیدمحمدرضا / 137، 180، 188
ص
صابونچی / 24
صاحب اختیار، غلامحسین / 119
صادق، مستشارالدوله / 326
صادقی، ابوالحسن / 285
صالح، اللهیار / 252، 272، 286، 351، 373
صدر / 274، 361
صدرالعلماء / 71
صدر، حسن / 351
صدر، محسن (صدرالاشراف) / 273، 356، 358، 374
صدقیانی، حاجی رسول / 44، 100، 101، 164
صدیق حضرت / 63
صدیق (دکتر) / 334
صراف، حاجی ابراهیم / 65
صراف، میرزا محمود / 139
صفروف، میرزا علی قلیخان / 44، 100
صفوی / 29
صفوی، شاه اسماعیل / 29
صفی علیشاه / 306
صمصامالسلطنه / 193
صمصامالسلطنه بختیاری،
نجفقلی خان / 283
صنیعالدوله / 58، 95، 124، 166
صنیع الدوله، مرتضی قلیخان / 149
صنیع حضرت، سید محمد / 114، 119، 120
صوراسرافیل، میرزا جهانگیرخان / 93، 134، 135، 137، 303
صوراسرافیل، میرزا قاسم / 249
ض
ضرغامالسلطنه / 177
ضرغامی (سرلشکر) /333
ضیاءالسلطان / 342
ضیاءالسلطنه / 342
ضیاءالملک / 210
ط
طالبوف، میرزا عبدالرحیم / 17، 41، 44، 54، 56
طالقانی (آیتاللّه) / 370، 397
طالقانی (حجتالاسلام) / 351
طاهری (دکتر) / 335
طبا(دکتر) / 141
طباطبائی، میرزا محمد صادق / 132، 174، 348
طباطبایی / 62، 66، 71، 86، 129، 130، 132، 193، 194
طباطبایی سنگلجی، میرزا سید محمد / 154
طباطبایی، سیدضیاءالدین / 46، 267، 298، 397
طباطبایی، سیدمحمد / 79، 112، 137، 157، 158، 173، 175، 342
طباطبایی، سیدمحمدصادق / 112، 291، 309، 326، 329، 333، 334، 348
طباطبایی، صادق / 266
طهماسبی، خلیل / 340
ظ
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (کتاب) / 317، 318، 366، 380
ظهیرالاسلام / 342، 363، 371
ظهیرالدوله / 387
ظهیرالسلطان / 137
ع
عاقلی، باقر (دکتر) / 96، 182، 184، 284، 290، 396
عباس میرزا/ 21، 22، 23، 25
عبدالعظیم / 125
عبدالوهاب زاده / 120
عبده، جلال / 276
عبده (دکتر) / 272
عثمانی / 24، 29، 40، 47، 50، 51، 144، 154
عدالت / 42، 43، 44
عدالت (روزنامه) / 42، 103
عدالت، میرزا سیدحسینخان / 42، 43، 44، 45، 49، 100، 103
عدل، مصطفی (منصورالسلطنه) / 272، 273، 276
عرفان، محمود / 154، 306
عزالدوله / 302
عشق آباد / 23
عضدالملک / 146
عطایی / 351
علائی، امیر/ 351
علا، میرزا حسینخان / 213، 215
علاء / 215، 216، 238، 239، 240، 241، 244، 259، 260، 311، 351، 353، 359، 363، 369
علاءالدوله / 119
علاء، حسین / 283، 302، 311، 312، 314، 318، 337، 354، 363، 370، 376
علم، اسداللّه / 318، 359
علوی، سید علی / 11، 19
علی آبادی، میرزا داود خان / 93، 137، 303
علیخان ظهیرالدوله / 154، 306
عمیدالسلطان / 156
عمیدی نوری، ابوالحسن / 285، 331
عینالدوله / 59، 121، 122، 129، 136، 155
غ
غروی(آیتاللّه) / 351
غفاری، عبدالحمیدخان / 155
غلامرضا خان / 129
غنی (دکتر) / 272
غنی زاده، میرزا محمود / 44، 100
غنی، قاسم (دکتر) / 190
ف
فاتح، مصطفی / 241
فارس / 210، 286، 287، 291
فتحعلیشاه / 21
فتحی، نصراللّه / 67، 396
فخرالدوله / 380
فراموشخانه و فراماسونری در ایران (کتاب) / 112، 118، 304، 306، 308، 311
فرانسه / 51، 64، 74، 92، 94، 126، 133، 152، 153، 154، 161، 187، 213، 280، 301، 304، 306، 307، 310، 312، 313، 315، 352، 362، 375
فراهانی، ادیب الممالک / 154
فرخ، سید مهدی / 291
فرخ، مهدی / 276
فردوست، حسین / 396
فردوسی / 317
فرزین / 154
فرش فروش، حاجی میرزا آقا / 44، 54، 100
فرشی / 169
فرشی، میرزا آقا / 168
فرمانفرما / 174
فرمانفرمائیان، محمدولی میرزا / 285
فروزش، زین العابدین / 285
فروغی، محمدعلی / 252، 261، 265، 302، 309
فرهودی، حسین/ 333، 334
فریاد (روزنامه) / 288
فریزر / 240
فلکالمعالی، شیخ حسن/ 167
فن کاردرف / 209
فنلاند / 257
فیروزآبادی(آیتاللّه) / 351
فیروزآبادی، سید رضا / 291
فیروز (سرلشکر) /286
فیروز، قوام مظفر / 290
فیروز، مظفر / 285، 290
فیروز میرزا نصرهالدوله / 234
فیروز، ناصرالدوله / 305
فیض، میرزا عیسیخان / 235
فیلادلفیا / 216
ق
قائم مقام دوم (میرزا ابوالقاسم) / 22
قائم مقام فراهانی، میرزاعیسی / 22
قاسم زاده (دکتر) / 334
قاضی محمد / 275
قانون (روزنامه) / 26، 397
قاهره / 51، 105، 254
قرارداد دارسی / 10، 242، 247، 292
قره داغ / 125
قرهداغی / 144
قرهنی، سید محمد ولی / 365، 370
قریب، عباسقلی / 302
قزوین / 131، 145
قزوینی، محمد / 157
قزوینی، میرزامحمدخان / 209
قشقایی، محمدناصر / 286
قفقاز / 17، 24، 47، 55، 56، 70، 98، 99، 102، 103، 111، 114، 117، 141، 163، 164، 170، 177، 179
قفقازی / 97
قفقازی، میرزا اسماعیل / 167
قفقازیه / 50، 197
قلهک / 138، 139
قلی اوف / 288
قلیزاده، محمد (میرزاجلیل) / 56
قم / 14، 67، 71، 165، 170، 342
قمی، شیخ محمدرضا / 71
قوام / 291، 292، 294، 295، 330
قوام، احمد (قوامالسلطنه) / 265، 281، 285، 287، 279، 281، 283، 284، 286، 287، 288، 289، 294، 296، 297، 298، 308، 323، 330، 339،
340، 342، 375
قوامالدوله / 192
قوچان / 270
ک
کاشان / 170
کاشانی / 339، 345، 350
کاشانی، آقا سید ابوالقاسم / 340، 341
کاشمر / 328
کاظم زاده / 209، 210
کاظمی / 252
کاظمی، باقر / 266، 272، 276
کاظمی، مهذبالدوله / 305
کافتارادزه / 269
کالیفرنیا / 207
کاوه(نشریه) / 28، 29
کپرنیک / 23
کتابخانه تهران / 216
کتابخانه مجلس شورای ملی / 49
کتسکیل(Catskill) / 207
کتیرائی، محمود / 303، 396
کحّال، میرزا حسینخان / 154
کدمن، سرجان / 230، 238
کربلا /195، 197
کرتیس / 269
کردستان / 275، 286
کرمان / 230، 251، 264، 326
کرمانشاه / 210، 220
کرمانشاهان / 347
کرمانشاهی، محمد / 44
کسروی، احمد / 24، 43، 44، 54، 61، 64، 65، 67، 70، 71، 73، 75، 76، 77، 78، 79، 80، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 107، 108، 109، 110، 114، 116، 117، 118، 122، 123، 124، 125، 126، 127، 128، 129، 132، 134، 136، 137، 141، 142، 164، 176، 177، 178، 179، 182، 187، 188، 396
کرمانی، ناظمالاسلام / 397
کشاورز، فریدون (دکتر) / 267
کلالی، امیر تیمور / 294
کلرا / 50
کلکته / 17، 42
کلوب بیداری / 93، 152
کلوب ماسونیک / 313
کلهر / 373
کمبریج / 209، 188، 261
کمپانی هند شرقی / 30
کمیته آذربایجان تهران / 168
کمیته اجتماعیون عامیون / 99، 117
کمیته انقلاب / 119، 121
کمیته انقلاب ملی / 92، 93، 152
کمیته ایران / 222
کمیته برلن / 18، 208
کمیته سری / 94، 96، 114، 118، 124
کمیته غیبی تبریز / 97
کمیته مجری / 116
کمیته مخفی تهران / 70، 91، 111، 112، 115، 119، 121، 212
کمیته واسطه / 145
کمیته برلن / 224
کنفرانس عالی سران سه کشور متفق / 267
کندی، جاناف / 376، 378
کنفرانس مسکو / 275
کنگره بینالمللی مستشرقین / 257
کوپن (دکتر) / 123
کی استوان، حسین / 272، 338، 396
کیان / 361
کیهان (روزنامه) / 328، 366
گ
گذشته چراغ راه آینده است (کتاب) / 288، 289، 297، 324، 325، 331
گراند اوریان / 92، 94، 118، 301، 303، 304، 310، 313
گراند لژ آلمان / 310، 311
گراند لژ ایران / 317
گراند لژ فرانسه / 150
گراند لژ مستقل ایران / 319
گراند لژ ملی ایران / 315
گرجستان / 50
گرجی، محمدعبداللّه / 373
گروسی، امیر نظام / 302
گروسی، حسنعلی خان / 44
گرومیکو / 283
گلبانگیان / 228
گلستان سعدی / 30، 38
گلف / 352
گنجهای / 335
گنجهای، جعفر آقا / 44، 100،
101، 164
گنجینه فنون / 49
گیلان / 141، 145، 178، 270، 308، 380، 381
گیلدهامر / 311، 313
ل
لاجوردی، حبیب / 325، 397
لاله زار / 197
لاهه / 350
لاهیجان / 269
لرد کدمن / 240
لرد نورتکلیف / 317
لژ آفتاب / 315، 317
لژ الپینای سوئیس / 312، 313
لژ ایران چاپیتر / 310
لژ بزرگ ایران / 318
لژ بیداری ایران / 59، 60، 63، 66، 77، 85، 92، 94، 95، 96، 111، 112، 118، 119، 121، 152، 153، 154، 156، 163، 168، 212، 301، 303، 304، 306، 319، 321، 354
لژ پهلوی / 310
لژ تابان / 315
لژ ستاره سحر / 315
لژ صفا / 315، 317
لژ فراماسونری فرانسه / 112
لژ مرکزی ایران / 317
لژ ملی ایران / 315
لژ مهر / 313، 315، 319
لژ ناسیونال دو فرانس / 362
لژ وفا / 317
لژهای متحده آلمان / 313
لژ همایون / 310، 311، 312
لشت نشا / 380
لقمانالملک / 302، 306، 355
لندن / 17، 19، 137، 142، 144، 153، 185، 203، 204، 205، 206، 218، 219، 221، 222، 224، 225، 228، 235، 239، 259، 260، 261، 269، 278، 280، 323، 324، 331، 349، 350
لوتی / 144
لوروژتل «Rougetel Le» / 325
لوزوت / 259
ص: 428
لیاخوف / 128، 129
لیزپوز / 154
لینچ / 204
لینکلن، آبراهام / 318، 382،
383، 384
م
ماتهئی، نریکو / 352
مازندران / 161، 236، 237، مازندرانی، عبداللّه(آیتاللّه) / 72، 181، 182، 192، 194، 202، 331
مافی، نظامالسلطنه / 305، 341
مالک، سعید (دکتر) / 334، 361
مالین تک / 228
متین دفتری، احمد (دکتر) / 288، 291، 297، 298، 334
مثنوی مولوی (کتاب) / 318
مجاهد / 43
مجاهد، احمد علی خان / 156
مجاهد (روزنامه) / 104
مجاهد(نشریه) / 104
مجتهد / 108، 109
مجتهد، آقاسیدعبداللّه / 80
مجتهد، آقا سید محمد/ 80
مجتهد، حاج میرزا حسن / 67، 107
مجتهد، حاجی میرزا حسنآقا/66، 70، 108، 109
مجتهد، حاجی میرزا علی آقای ثقهالاسلام / 157
مجتهدی، مهدی / 305، 308، 331، 336، 337، 338، 339، 347، 348، 374، 381، 382، 387، 397
مجدالدوله / 342
مجلس (روزنامه) / 128
مجلس سنا / 328، 330، 333، 334، 335
مجلس شورای اسلامی / 15
مجلس شورای ملی / 28، 57، 193، 211، 235، 265، 268،
270، 297، 302، 319، 330، 336، 358
مجمع آدمیت / 92
مجمع عمومی ملل متفق / 276
محسن خان امین الدوله / 380
محقق الدوله / 63
محمدعلی شاه / 16، 17، 18، 54، 65، 93، 94، 95، 97، 113، 114، 119، 121، 124، 127، 137، 140، 141، 144، 146، 149، 167، 169، 170، 180، 183، 198، 211، 294، 306، 331، 342، 384
محمدعلی میرزا / 115، 119، 120، 126، 131، 141، 145، 167، 188
محمود، محمود / 117، 119، 183، 185، 206، 285، 306، 397
مخبرالدوله / 178
مخبرالعلما / 38
مخبر فرهمند / 351
مختار الملک / 305
مختار الملک صبا / 312، 315، 316، 317
مدرس / 213، 215
مدرسه الیانس / 154
مدرسه تربیت / 46، 48
مدرسه شرقی / 260
مدرسه عالی سپهسالار / 165، 373، 342
مدرسه کمال / 45
مدرسه کلمبیا / 364
مدرسه ناصریه / 342
مدرسه وست پوینت / 207
مدرسه السنه شرقیه / 259
مدرسه حاج صفرعلی / 36
مدنی، سیدجلال الدین / 363، 397
مدینه / 355
مراغه / 288، 346، 379
مرتضوی / 61
مرتضوی، آقا موسی / 109
مرتضوی، حاجی میرزا احمد / 61
مرسلوند، حسن / 342، 397
مرکز بررسی اسناد تاریخی /
292، 293، 295، 297، 298، 308، 315، 333، 357، 362،
365، 369، 374، 377، 385
مرکز غیبی / 101، 102، 103، 106، 111، 164
مرکز غیبی تبریز / 97، 112
مرند، 142
مساوات / 128، 135، 137، 145
مساوات (روزنامه) / 180
مساوات، سیدمحمدرضا/ 93، 174، 303
مِستِر اسمارت / 123
مسترلینچ / 203
مستر مور / 199
مستشار الدوله / 54، 63، 69، 129، 130، 132، 137، 169
مستشارالدوله، صادق / 149
مستشارالدوله، میرزا صادق خان / 63
مستشارالملک / 64
مستوفی الممالک / 146، 213، 215، 216، 219، 235، 302
مستوفی الممالک، میرزا حسنخان / 154
مستوفی وکیلالدوله، میرزا محمدخان / 119
مسجد آدینه / 71
مسجد جمعه / 165
مسجد سپهسالار / 128، 136، 219، 387
مسعود میرزای ظلالسلطان / 154
مسعودی / 353
مسعودی، عباس / 294، 334
مسکو / 218، 259، 272، 276، 281، 282، 297
مسیح / 318
مشارالملک / 63، 234، 235، 342
مشار، حسن (مشارالملک) / 234
مشاورالملک / 302
مشاورالملک محمود / 154
مشرف نفیسی، حسن (دکتر) / 375
مشکین شهر / 288، 298
مشهد / 106، 170، 219، 282
مشیرالدوله / 140، 142، 196، 213، 215، 235، 396
مشیرالملک / 204
مشیری، علی / 150
مصدق، محمد (مصدق السلطنه) / 213، 214، 215، 220، 245، 248، 266، 267، 271، 272، 274، 291، 335، 337، 338، 339، 340، 341، 344، 376، 396
مصر / 17، 42، 49، 51، 54، 310، 315
مظفرالدین شاه / 15، 53، 91، 121، 122، 154، 166، 306، 331، 342
مظفرالدین میرزا / 38
معاضدالسلطنه / 93، 95، 303
معتمدخاقان / 192
معتمدی / 150
معدل / 316
معزالسلطان / 177، 178، 196
معظمی (دکتر) / 340، 351
مغازهای، محمداسماعیل / 61، 69
مغازه، حاجی محمداسمعیل / 61
مفتاحالسلطنه / 302
مفخمالدوله / 205
مقتدر نظام / 114، 120
مقدم، محمدعلی / 261
مقدم مراغهای، حسن (تیمسار سرلشگر ظفرالدوله) / 347
مکاسب / 38
مکدونالد / 222، 225
مکه / 355
مکی، حسین / 231، 234، 243، 245، 247، 296، 331، 345، 397
ملانصرالدین (روزنامه) / 56، 103
ملکالمتکلمین / 93، 94، 128، 132، 133، 135، 137، 138، 151، 303
ملک، حاج حسین آقا / 308
ملکزاده / 94، 152، 303، 334
ملک زاده (دکتر) / 333، 334
ملک سعود / 355
ملکم خان / 92
ممتازالدوله / 129، 132، 133
ممتازالسلطنه / 203، 204، 254
ممسنی / 220
ممقانی / 335، 346
منشور آتلانتیک / 268
منصور، علی (منصورالملک) / 263، 287، 298، 376
منظومه حاج ملاهادی سبزواری (کتاب) / 39
موبیل / 352
موسویزاده / 285
موسی / 318
موسیو، کربلایی علی / 44، 100، 101، 164
موقرالسلطنه / 91، 119، 120، 121
مولوتف / 276، 281، 282
مونترو / 210
مهتدی، علی اکبر / 370
میدان بهارستان / 373، 374
میدان توپخانه / 57، 121، 331
میدان سپه / 157
میرزا احمد خان / 342
میرزا اسماعیل خان / 63
میرزا جعفرخان / 42
میرزا جهانگیرخان / 133، 135، 137، 138
میرزا سعید خان / 154
میرزا سیدعبدالرزاق خان / 197
میرزا علی اصغر خان / 115
میرزا محمود خان / 306
میرزاملکم خان / 17، 25،
26، 41، 42، 44، 154، 301، 397
میرزا مهدی / 51، 158
میرزا یانس / 139
میرزای شیرازی / 104
میکده / 311، 317
میکده، غلامعلی (مهندس) /315، 316
میکده، میرزا سلیمانخان / 93، 149، 151، 152، 303
میلسپو (دکتر) / 268، 284
مؤتمن الملک / 142، 215، 235
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی / 11، 302، 361، 383
ن
نائینی، آیتاللّه شیخ محمد حسین / 397
نائینی، مرتضیقلی خان / 140
نائینی، معاضدالسلطنه / 140
ناسیونال دو فرانس / 310
ناصرالدین شاه / 306، 342
ناصرالملک / 146، 186، 192، 202
ناصرالملک نایبالسلطنه / 173، 174، 175، 186
نایب السلطنه / 146، 193
نبیل الدوله، علیقلی خان / 205، 208
نجات / 154
نجات، میرزا محمد / 94، 154
نجد / 355
نجف / 18، 72، 73، 75، 81، 87، 103، 122، 145، 175، 176، 179، 180، 181، 184، 188، 190، 192، 198، 375
نجف اشرف / 36
نجفی، موسی / 398
نجم / 305
نجم آبادی، شیخ هادی /154
نجمآبادی، مرتضی / 154
نجمآبادی، میرزا محسن / 94
نجمالملک / 299، 306، 320، 332، 334، 346
نجم، میرزاابوالقاسمخان / 254
نجمی، ناصر / 278، 286، 397
نخجوان / 50، 55
نخست وزیران ایران (کتاب) / 96، 184، 284
نریمان بک اف، نریمان / 98، 99، 164، 165
نصاب الصبیان / 38
نصرتالدوله / 290
نصرتالسلطان / 93، 303
نظمالدوله، میرزاابوترابخان / 154
نفت پاداش قدرت (کتاب) / 352
نفیسی، سعید / 118، 152
نواب / 175
نواب، حسینقلی خان / 18، 95، 124، 142، 149، 174، 188، 189، 199، 205، 210، 212،
303
نوایی / 63
نوایی، عبدالحسین / 54
نوبری / 210
نوبری، میرزا اسماعیل / 209
نوبهار / 174
نوروزاف / 197
نوری، شیخ فضلاللّه / 16، 17، 18، 65، 71، 77، 81، 87، 78، 95، 113، 115، 122، 123، 124، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 169، 181، 198
نوز / 99
نیساری، امیر حشمت / 134، 137، 139، 141
نیشابور / 191، 195
نیکپور، عبدالحسین / 333، 334، 346، 359
نیکپی / 287
نیکسون، ریچارد/ 317، 366، 368
نیوتن / 23
نیویورک / 206، 207، 208، 367
و
وادیالسلام / 38
واشنگتن / 207، 269، 350، 365، 367، 376، 377، 378
واعظ، آقا سیدجمال / 116، 119
واعظ اصفهانی، سید جمالالدین / 93، 95، 128، 137، 158
واعظ، شیخ محمد / 158
والا،
عبداللّه (مهندس) / 370
والی، قاسم خان / 45
وثوقالدوله / 375
وثوق الدوله، میرزا حسنخان / 149
وثوق، بتول / 375
وحیدالملک حاجی میرزا عبدالحسین خان / 152، 155، 174
وکیل، سید هاشم / 285
ولیآباد / 213، 214
وهاب زاده / 256
ویشینیسکی / 280، 281
ویلیام تولند / 368
وین/
205
ه
هاردیال / 208
هاروارد / 364، 368
هاشمی، سید محمد / 384
هامیلتون / 352، 398
هانری رنه / 105
هتل پاریس / 216
هدایت / 120
هدایتاللّه میرزا / 54
هدایت، حاج مخبرالسلطنه/ 114، 308
هدایت، عبداللّه (سرتیپ) / 285
هدایت، مهدیقلی خان (مخبرالسلطنه) / 120، 137، 185، 213، 221، 234، 235، 248، 2490، 25، 251، 252، 323، 398
هدایت، نصرالملک / 326، 329، 333، 334، 336
هدایتی / 361
هدایتی (دکتر) / 315
هراتی، سیدمحمدتقی / 65، 78، 123
هژیر، عبدالحسین / 286، 337
هلند / 209، 349، 352
همدان / 131
هند / 207
هندوستان / 51، 208، 211
هور / 269
هیث، ادوارد / 317
هیستنگس / 205
ی
یاجی / 36
یادگار (مجله) / 55، 99، 114، 116، 164، 167، 179، 180، 182، 190، 398
یادنامه تقیزاده (کتاب) / 306، 384
یانگ (دکتر) / 241
یپرم / 191، 196
یحیی خان / 139
یزد / 264، 335
یزدی، سید باقر / 46
یزدی، سیدکاظم / 104
یزدی، سید محمد / 46
یزدی، سیدمحمدکاظم / 181
یزدی، شیخ محمد / 191
یزدی، مرتضی / 191، 286
یزدی، میرزا عبدالرسول / 190
یغمائی، حبیب / 306، 398
یغما (مجله) / 320
یکانی، میرزا اسماعیل / 209
یمین اسفندیاری / 334
یمین نظام، عبدالحمید خان (سردار مقتدر کاشی) / 155
یمین نظام کاشی / 155
یوزباشی ، مهدی / 129
ییل / 364
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس