ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : معاویه از دیدگاه امام علی علیهالسلام( شخصیت و عملکرد)/ موسی امینی؛ [ به سفارش] مجمع جهانی شیعهشناسی.
مشخصات نشر : قم: آشیانه مهر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۲۹۵ص.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۸۷] - ۲۹۵.
شابک : ۸۵۰۰۰ ریال: 978-600-6164-31-1
موضوع : معاویة بن ابی سفیان. خلیفه اموی، ۲۰ قبل از هجرت - ۶۰ق.
سرشناسه : امینی، موسی، ۱۳۵۸ -
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
رده بندی دیویی : ۹۵۳/۰۲
رده بندی کنگره : DS۳۸/۵/الف۸۷م۶ ۱۳۹۱
شماره کتابشناسی ملی : ۲۶۵۲۹۱۵
نام کتاب: معاویه از دیدگاه امام علی(ع)
مؤلف: موسی امینی
ناشر: انتشارات آشیانه مهر
ویراستاری علمی: سید علی سجادی بهسودی
صفحهآرایی: علی اکبر احسانی تیرگر - محمدابراهیم ناظری
حروفچینی: علی اکبر احسانی تیرگر
تنظیم و طرح روی جلد: علی اکبر رشیدی گلروئیه
تعداد صفحات: 296
نوبت چاپ: اول
تاریخ چاپ: 1391
شمارگان: 3000
قیمت (گالینگور): 9500 تومان
قیمت (شومیز): 7400 تومان
شابک: 1-31-6164-600-978
کلیه حقوق این اثر متعلق به مجمع جهانی شیعه شناسی است.
عکس دارد
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 17
پیشگفتار / 21
فصل اول: مباحث مقدماتی / 25
درآمد 27
تبار شناسی معاویه 33
1- نیاکان 33
2- انتساب معاویه به چهار نفر 35
3- شخصیت نسبی معاویه از نظر حضرت علی علیه السلام 39
4- جنایات هند، مادر معاویه 41
1- جنایات هند در اُحد 42
2- دستور نبش قبر 43
خیانتهای ابوسفیان 46
1- ابوسفیان در جنگ بدر 47
2- ابوسفیان در جنگ اُحد 49
3- آمدن ابوسفیان به مدینه 50
4- اسلام ابوسفیان 51
اسلام معاویه 56
1- معاویه و نکوهش ابوسفیان برای قبول اسلام 56
2- سخن امیرمؤمنان علیه السلام 58
3- سخن کفرآمیز معاویه در باره پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 59
1- از بین بردن بنی هاشم: 61
2- ساخت حدیث و سیره: 61
گفتار ابن ابی الحدید در اسلام آوردن معاویه 61
معاویه از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 63
شجره ملعونه در قرآن 65
ویژگیهای شخصیتی معاویه 66
1- عقدههای روانی 66
2- حیلهگری و نیرنگ 70
3- دنیامداری 71
4- بردگی شیطان 74
عنوان خال المؤمنین 77
نقد و بررسی 78
نظر دانشمندان مسلمان 79
کتابت وحی 83
نقد و بررسی 84
نظر دانشمندان اسلامی 85
علامه سید مرتضی عسکری (ره) 85
قاضی نورالله شوشتری (ره) 86
مداینی 86
مرحوم احمدی میانجی 87
محمود ابوریه 88
صاحب النصایح الکافیه 89
جاحظ 91
فصل دوم: معاویه در دوران خلفا / 95
مقدمه 97
دوران ابوبکر 98
سکوت و همکاری ابوسفیان با دستگاه خلافت 100
پاداش همکاری ابوسفیان 100
دوران عمر 102
پایهریزی حکومت معاویه در زمان عمر 103
ویژگیهای شخصیتی عمر 104
رفتار عمر با کارگزاران خود 107
نظارت بر کارگزاران 108
برخورد متفاوت با معاویه 110
قرار دادن معاویه در مقابل امیر مؤمنان علیه السلام 115
دوران عثمان 119
تثبیت سیطره بنی امیه 119
حکومت شبه مستقل معاویه 122
برخورد معاویه با صحابه 131
عبادة بن صامت خزرجی 131
ابوذر در برابر معاویه 136
قاریان کوفه 142
نقش معاویه در قتل عثمان 145
برخورد معاویه با عمرو عاص و نقش او در قتل عثمان 152
برخورد معاویه با عمروعاص 153
نکته آخر 154
نقش طلحه در قتل عثمان 155
امیر مؤمنان علیه السلام و عثمان 158
مظلومیت امیرمؤمنان علیه السلام 163
نتیجهگیری 167
فصل سوم: معاویه در عصر حاکمیت امیرمؤمنان علیه السلام / 169
مقدمه 171
علل بیعت نکردن معاویه با امیرمؤمنان علیه السلام 173
1- علت تاریخی: 173
عبد شمس و هاشم: 174
حرب و عبدالمطلب: 177
امیر مؤمنان علیه السلام و معاویه 179
الف) نامه به عبدالله بن عمر: 181
پاسخ عبدالله بن عمر: 182
ب) نامهی معاویه به سعد بن وقاص: 182
پاسخ سعد و قاص: 183
ج) نامهی معاویه به محمد بن مسلمه (فارس انصار): 183
2- قدرت طلبی معاویه 184
دشمنی با اسلام 187
کینههای پنهان از امیر مؤمنان علیه السلام 188
نگاهی به جنگهای زمان امیر مؤمنان علیه السلام و نقش معاویه در آنها 191
1- نقش معاویه در جنگ جمل 191
منشأ تاریخی جنگ جمل 192
نقش معاویه در برپایی جنگ جمل 194
موقعیت استراتژیک کوفه و بصره 200
2- نقش معاویه در جنگ صفین 202
سیاست استمهال و اتلاف معاویه 204
اتهام خیانت به جریر 206
3- نقش معاویه در پیدایش خوارج 208
عوامل پیروزی معاویه 209
1- عامل اجتماعی 210
سخنان امیر مؤمنان علیه السلام 213
2- عامل روانی و فکری 218
3- جذب نخبگان فکری و مذهبی 220
4- استخدام عمرو عاص 220
تحمیق شرحبیل توسط معاویه 224
سیاست تفرقه و اختلاف 226
سیاست شیطانی 227
برداشتهایی از سیاست 227
الف) برداشت سیاستبازان حرفهای: 227
ب) برداشت مردان خدا: 228
دو سیاست متضاد 228
الف) سیاست امیر مؤمنان علیه السلام : 228
ب) سیاست معاویه: 229
تجزیه و تحلیل 229
یاران جنایت پیشه معاویه 232
1- عمرو بن عاص 232
سخن امام دربارۀ عمرو عاص: 235
2- مغیرهًْ بن شعبهًْ 236
آغاز زندگی سیاسی مغیره 237
خیانت تاریخی 239
سخن حسن بصری 240
3 - زیاد بن ابیه (عبُید) 241
آغاز زندگی سیاسی زیاد 241
معاویه و زیاد 243
تسلیم شدن زیاد 246
4 - بُسر بن ارطاهْ عامری 250
جنایت تاریخی بُسر 252
سخن امام علیه السلام 253
رسوایی بُسر 254
سرانجام بُسر 254
5- سفیان بن عوف 255
6- ضحّاک بن قیس 257
7- نعمان بن بشیر 258
8- سمرهْ بن جندب 259
پیشگوییهای امیر مؤمنان علیه السلام دربارهی معاویه و بنی امیه 260
هشدار به کوفیان و خبر از سلطه معاویه 261
نکتههای خطبه امام علیه السلام 261
1- شکم بارگی معاویه 261
2- خبر از شهادت خودش پیش از معاویه 263
3- دست نیافتن معاویه به اهداف شومش 263
4- مرگ طبیعی معاویه 263
5- بدعتگذاری معاویه در رواج دشنام به امیر مؤمنان علیه السلام 264
6- خاموش نشدن نام علی علیه السلام با تبلیغات منفی معاویه 265
7- معاویه نمیمیرد تا فرمانروای امت شود 266
8- معاویه نمیمیرد تا آنکه صلیب بر گردن آویزد 266
9- پیشگویی حضرت علیه السلام درباره شهادت عمروبن حُمُق خزاعی 267
10- آگاهی دادن از تروریستهای معاویه 268
11- آگاهی امام علیه السلام از حیله معاویه 268
12- پیشگویی امام علیه السلام درباره حکومت بنی امیه 269
13- پیشگویی حضرت علیه السلام درباره شهادت حُجر بن عدی و یاران او 270
14- چگونهای آنگاه که چند عین بر یک عین ظلم کنند؟! 271
15- خبر از ستمگری و فساد بنی امیه 271
16- خبر از فتنههای بنی امیه 272
17- سرانجام تلخ و دردناک بنی امیه 274
18- هشدار از آینده تلخ فرزندان امیه 274
19- آینده تاریک بنی امیه 276
20- پیشگویی از شهادت امامان علیه السلام 277
21- پیشگویی از آینده سیاه امت به دست بنی امیه 278
جواب نهایی معاویه به امیر مؤمنان علیه السلام 279
نتیجهگیری نهایی 279
فهرست منابع و مآخذ 287
بسم الله الرّحمن الرّحیم
شناخت دقیق تاریخ صدر اسلام و شخصیتهای مثبت و منفی تأثیرگذار بر آن به ویژه با انگیزه شناخت اسلام راستین از اهمیت بالایی برخوردار است.
مخالفت و دشمنی بنیامیه با اسلام، از همان آغازین روزهای علنیشدن دعوت به اسلام و نقش اساسی و اصلی ابوسفیان در تمامی حوادث و ناملایمات تحمیلی بر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم بر هیچ محقق و پژوهشگری پوشیده نیست.
وی به تحریک و تجهیز کفّار، مشرکین، منافقین و حتی یهود علیه اسلام اصرار داشت، تا آنکه به ناچار و به ظاهر اسلام آورد. پس از رحلت شهادتگونۀ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نیز با نفوذ در دستگاه غاصبین، دشمنیهایش با اسلام اصیل و بیانحراف، در زمان حکومت امام علی علیه السلام به اوج خود رسید و به صورت علنی و همهجانبه بر اسلام و امیرالمؤمنین علیه السلام هجوم آوردند.
این تراژدی غمبار تا آنجا ادامه یافت که با شهادت امام علی علیه السلام ، تحمیل صلح بر امام حسن علیه السلام و شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش، مسیر الاهی خلافت
اسلامی به سلطنت جاهلی((1)) بنیامیه تبدیل گردید. در این همه مصائب نقش منحصر به فرد معاویه حایز بررسی و دقتنظر فراوان است. البته در این مقدمه کوتاه مجال تحریر بر تفصیل نیست و تنها به چند نکته مهم اشارهای مینماییم:
مسلّم آن است که معاویه و پدرش ابوسفیان سالیان فراوانی به عنوان سرکرده و فرمانده کفار و مشرکین علیه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و مسلمین جنگیدند. ظلم و ستمها و مصیبتهای فراوانی را بر اسلام عزیز تحمیل کردند. آیات فراوانی از قرآن در مذمت کفّار
1) مستشرق آلمانی مینویسد: اگر ما غربیها مجسمهی معاویه را از طلا بسازیم و در میدان برلین نصب نماییم، باز هم حق معاویه را ادا نکردهایم!!! زیرا اگر او نظام حکومت اسلامی را از پایهی دمکراسی و آزادیخواهی آن به سلطنت و پادشاهی تبدیل نمیکرد، امروز اسلام همهی جهان را تسخیر کرده بود و ما آلمانیها و دیگر ملتهای اروپایی اکنون مسلمان میبودیم. (صاحب یونس، معاویهْ فی الکتاب والتاریخ والسنهْ، چاپ اول، بیروت، دارالعلم، ص 195)
و مشرکین نازل شد که به طور قطع و یقین شامل حال معاویه و پدرش نیز میگردد. حتی پس از اسلام آوردن ظاهری معاویه و ابوسفیان باز هم قرآن نقاب از چهرهی آنان برداشته و به عنوان «شجرهی ملعونه»((1)) از آنان یاد نموده است.
مفسران شیعه و اهل تسنن نقل کردهاند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در خواب دید که فرزندان بنیامیه به شکل میمونهایی از منبر او بالا و پایین میروند. آن حضرت از این خواب بسیار غمگین شد، آنچنان که بعد از این خواب کسی او را خندان ندید. به دنبال آن، آیه نازل شد و جریان خواب و شجرهی ملعونه بودن بنیامیه را بر همگان آشکار ساخت.
خداوند
متعال در قرآن کریم میفرماید: {وَإِذْ قُلْنَا لَکَ إِنّ رَبّکَ أَحَاطَ بِالنّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرّؤْیَا الّتِی أَرَیْنَاکَ إِلّا فِتْنَةً لّلنّاسِ وَالشّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فی الْقُرْآنِ وَنُخَوّفُهُمْ فَمَا یَزِیدُهُمْ إِلّا طُغْیَاناً کَبِیراً}((2)) «به یادآور زمانی را که به تو گفتیم پروردگارت احاطه کامل به مردم دارد (و از وضعشان کاملاً آگاه است) ما آن رؤیایی را به تو نشان دادیم فقط برای آزمایش مردم بود، همچنین شجرهی ملعونه را که در قرآن ذکر کردهایم، ما آنها را تخویف (و انذار) میکنیم اما جز بر طغیانشان افزوده نمیشود.»
مفسران فراوانی از اهل تسنّن همچون فخر رازی در «تفسیر کبیر»، ج 20، ص 237 و قرطبی در «تفسیر الجامع»، ج 6، ص 3902 و... آن را به صورت مشروح بیان نمودهاند. جهت اطلاعات بیشتر به کتب تفاسیر مراجعه گردد.((3))
بنابراین معاویه از دیدگاه قرآن مورد غضب، لعن و نفرین خداوند متعال است.
در جایجای کتب تفسیری، تاریخی و روایی دیدگاه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، نفرین، لعن و مخالفتهای او نسبت به معاویه به زیبایی تبیین شده است.((4))
1) سوره اسراء، آیه 60.
2) همان.
3) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 14، ص 164؛ جوامع الجامع، ج 3، ص 473؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 542؛ برگزیده تفسیر نمونه، ج 2، ص 652.
4) جهت اطلاع بیشتر مراجعه شود به کتب؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 195، دار الاحیاء الکتب العربی؛ سنن ابی داود، ص 407، بیروت؛ معاویه امام محکمهْ الجزاء، ص 19؛ ابن عبد ربه، احمد بن محمد، العقد الفرید، بیروت، ج 4، ص 345؛ نصر بن مزاحم، وقعهًْ صفین، ص 243 و... .
«روزی ابوسفیان بر مرکبی سوار بود و دو پسرش یزید و معاویه همراه او بودند. یکی افسار اسب به دست داشت و دیگری آن را میراند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این حال را مشاهده کرد، فرمود: خدایا لعنت خود را بر سوار، راننده و جلودار این مرکب نازل فرما و آنها را از رحمت خویش دور بدار.»((1))
ماجرای عجیب رؤیای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و داستان شجرۀ ملعونه در قرآن قبلاً بیان شد. حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم پس از آن فرمودند: «وقتی معاویه را دیدید که بر منبر من خطبه میخواند، گردنش را بزنید.»((2))
علاوه بر احادیث فوق موارد متعددی وجود دارد که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نفرت و انزجار خود را از بنیامیه به ویژه معاویه ابراز داشته است.
معاویهْ بن ابوسفیان فرزند حرب بن امیه و او فرزند خواندهی عبدالشمس است. معاویه از نسل بنیامیه است. امیه نیز غلامی یهودی مسلک و رومی بوده است که عبدالشمس در مسافرت شام وی را خریداری نموده و پس از مدتها او را آزاد و فرزند خواندهی خویش نمود. به همین علت امیه عرب اصیل و از نسل بنیهاشم نبوده بلکه غلامی یهودی مسلک و رومی بوده است که به فرزندخواندگی عبدالشمس در آمده و به همین دلیل امام علی علیه السلام در نهج البلاغه میفرمایند: «... لیس امیة کهاشم ولا حربُ کعبد المطلب ولا ابوسفیان کأبی طالب ولا مهاجر کالطلیق ولا الصّریح کاللّصیق و...».((3)) «هرگز جدّ شما امیه مانند جدّ ما هاشم و حرب همانند عبدالمطلب و ابوسفیان مانند ابوطالب نخواهد بود. هرگز ارزش مهاجران همچون اسیران آزاد شده نیست و حلالزاده مانند حرامزاده نیست...».
امام علی علیه السلام در این فراز مهم نکات فراوانی را بیان میفرمایند که به دو نکته حساس آن اشاره میکنیم، یکی اینکه فرمودهاند: «لیس امیة کهاشم»
چون امیه بردهای رومی بوده است و هاشم از بزرگان، معتمدین و شخصیتهای برجسته تاریخی و نکته دوّم فرمودهاند: «ولا الصّریح کاللّصیق»((1)) که اشاره به حرامزاده بودن معاویه، و برخوردار نبودن از شرافت والای نسبی وی دارد. البته برخی از بزرگان اهل تسنّن نیز به این نکتهی حسّاس اعتراف نمودهاند. زمخشری دانشمند و مفسّر مشهور اهل تسنّن پس از بیان مشروح و مفصّل جریانات نامشروع هند مادر معاویه و ارتباط نامشروع وی با افراد مختلف، کسانی را که معاویه به آنها منسوب بود را چنین معرفی میکند: 1- مسافر بن عمرو 2- عمارهْ بن ولید 3- صباح، غلام آوازهخوان عمارهْ و... .((2)) دیدیم که از نظر شجره و نسب خانوادگی نیز معاویه به دور از اصالت و اعتبار است.
بنابراین کسی که از دیدگاه قرآن، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، نسب خانوادگی، اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، به ویژه امیرالمؤمنین علیه السلام چنین وضعیت ناسالم و غیر اسلامی دارد، چه جای تعجب که در شمار اصلیترین دشمنان امام و خلیفة به حق مسلمین علی علیه السلام قرار گیرد؟
به حق باید گفت که مؤلف محترم جناب آقای «موسی امینی» از عهدة این تحقیق وزین به زیبایی برآمده و اثری گرانسنگ و ارزشمند ارائه نموده است.
کثر الله امثالهم، جزاه الله عن الاسلام اجراً، ادام الله ظله ودامت افاضاته والسّلام علیکم وعلی جمیع اخواننا المؤمنین بولایة علیّ بن أبیطالب علیه السلام فی اقطار العالم ورحمة الله وبرکاته.
مسئول مجمع جهانی شیعهشناسی
انصاری بویراحمدی
در این کتاب، شخصیت و عملکرد معاویه از دیدگاه امام علی علیه السلام مورد بحث و بررسی قرار میگیرد.
واژگان کلیدی عبارتند از: امیرمؤمنان علیه السلام ، معاویه، عملکرد، شخصیت و دیدگاه.
در کنار تحقیق و بررسی این موضوع که شخصیت و عملکرد معاویه از منظر امیرمؤمنان علیه السلام چگونه بوده از مسائلی همچون، پیشینه خانوادگی معاویه، نحوه اسلام آوردن، علت دشمنی معاویه با امیرمؤمنان علیه السلام ، برخورد خلفای سه گانه با معاویه، معاویه چگونه به قدرت دست یافت؟ نیز مورد پژوهش و تحقیق قرار میگیرد.
دربارة معاویه آثار زیادی به رشته تحریر درآمده که همگی در جای خود سودمند است؛
آثاری همچون: «النصایح الکافیه»، «کشف الهاویه»، «معاویه سردسته تبهکاران»، «معاویه فی الکتاب و التاریخ و السنهْ» و... اما از آنجا که معاویه از چهرههای مطرح و تأثیرگزار در تاریخ اسلام به شمار رفته، و از طرف محققان معاصر اهل سنت (پیروان مکتب خلفا) به نحوی مورد ستایش قرار گرفته، شایسته است به صورت ویژه شخصیت معاویه از دیدگاه امیرمؤمنان علیه السلام مورد پژوهش قرار گیرد، در آن صورت دیدگاه مکتب اهل بیت (شیعه) نیز در مورد معاویه به روشنی تبیین خواهد شد.
با توجه به اینکه معاویه از نظر نسبی و خانوادگیشأن پایینی دارد، معاویه همانند پدرش تظاهر به اسلام میکرد و در واقع اسلام نیاورده بود و معاویه از دیدگاه امام علی علیه السلام شخصی فاسد العقیده و فاسد العمل بوده است پایههای حکومت معاویه در زمان عمر بنیان نهاده شده است.
هدف اصلی در این تحقیق، شناخت شخصیت و عملکرد معاویه با تکیه بر سخنان امام علیه السلام است که میتواند حقایق تاریخی و هویت معاویه را تبیین کند و پرده از چهره واقعی او برداشته و شگردهای را او برای دستیابی به قدرت روشن سازد.
گرچه پژوهشهای بایستهای در راستای شناخت معاویه صورت پذیرفته است، ولیکن تا آنجا که جستجو کردم به صورت مستقل و جامع دیدگاه امام علی علیه السلام به عنوان بزرگترین صحابی، خلیفة مسلمین و امام مؤمنین درباره معاویه تببین نشده است.
قلمرو تحقیق از نظر زمانی؛ زندگی معاویه از آغاز تا هنگام شهادت امیرمؤمنان علیه السلام و اندکی از تاریخ خانوادهاش را شامل میشود و از نظر مکانی، شامل مدینه، شام، عراق و از نظر موضوعی نیز شامل شخصیت و عملکرد معاویه است.
تاریخ اسلام و شناخت شخصیتهای نامدار و تأثیر گذار در آن، مقدمهی شناخت متن اسلام است، به گونهای که بدون شناخت دقیقی از آن شخصیتها نمیتوان حقایق تاریخ اسلام را درک کرد؛ زیرا شناخت چهرههای بزرگ و مثبت اسلام و رفتار و کردار آنها از یک طرف، و شناخت عناصر منفی از سوی دیگر، نشانگر چگونگی رویارویی و مجاهدات رهبران راستین اسلام با طاغوتیان و زورمداران است.
از روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دعوت به حق را آشکار کرد و مردم را از شرک و بت پرستی بر حذر داشت و به توحید فراخواند، بنی امیه با آن به مخالفت برخاستند و دلیل آن نیز این بود که امویان و ابوسفیان میخواستند جلوپیشرفت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را بگیرند و قدرت و شوکت جاهلی را در دودمان بنی امیه زنده نگه دارند.
اگر سیره پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و جنگهای تحمیلی بر آن حضرت را به دقت مطالعه نماییم، خواهیم دید که تقریباً تمام حوادث و ناملایماتی که برای پیامبر پیش آمد، ابوسفیان در آنها نقش داشته و همواره جلودار آن بوده است. او پیوسته کفار عرب و یهودیان را به جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رمیانگیخت.
اما با تمام این کارشکنیها اسلام پیروز و مکه فتح گردید و بساط شرک برچیده شد. پس از این فتح و پیروزی ابوسفیان و بنی امیه چون توان رویارویی با سپاه اسلام را نداشتند، به ظاهر اسلام آوردند و از بیم مرگ شهادتین گفتند، در حالی که در باطن هرگز ایمان نیاوردند و همواره مترصد فرصتی بودند تا بار دیگر کفر خود را آشکار نمایند.
پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و شکل گیری جریان سقیفه و خارج شدن خلافت از مسیر الهی و حقیقی خود، ابوسفیان زمینه را برای پیاده کردن نقشههای خود مساعد دید، از این رو با سران سقیفه وارد معامله شد و از همین جا باند اموی به حکومت و خلافت اسلامی راه یافت. سرانجام با به قدرت رسیدن معاویه در شام و سیطره او بر بخش مهمی از قلمرو سرزمین اسلامی در زمان خلیفه دوم، رویارویی رسمی باند تبهکار اموی با پیروان مکتب علوی و اندیشههای زلال توحیدی آنان آغاز شد و در زمان عثمان - که خود از بنی امیه بود - ادامه یافت. با آغاز خلافت امیر مؤمنان و خودداری معاویه از بیعت با آن حضرت علیه السلام این تقابل فکری و فرهنگی به نبرد نظامی و جنگهای فیزیکی تبدیل شد و تراژدی جبران ناپذیری در تاریخ اسلام آغاز شد که تا امروز جهان اسلام از آن رنج میبرد.
این معاویه بود که مسیر الهی خلافت اسلامی
را تغییر داد و به سلطنت موروثی و نظام دیکتاتوری تبدیل نمود. وی نگذاشت که جامعه بشری و اسلامی از سرچشمهی پر فیض عدالت علوی بهرهمند گردد.
بدون تردید اگر شخصی همانند معاویه سر راه امام علی علیه السلام قرار نمیگرفت و برنامههای اصلاحی برخاسته از عدالت و حکمت آن حضرت علیه السلام - که حتی در دنیای مدرن امروزی نیز مایة شگفتی دانشمندان و جامعه شناسان است؛ به گونهای که عهدنامهی امیرمؤمنان علیه السلام به مالک اشتر از سوی سازمان ملل به عنوان منشور جهانی حقوق بشر معرفی میشود - همچنان در مسیر پیشرفت به سیر طبیعی خود ادامه میداد، وضع جهان اسلام امروز غیر از این بود که هست و به میزانی از ترقی و پیشرفت میرسید که سراسر کره زمین را تسخیر میکرد.
البته تردیدی نیست که غصب حق امیر مؤمنان بلافاصله بعد از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آغاز شد و اگر امام علی علیه السلام فرصت مییافت که پس از پیامبر اسلام به حق الهی خود برسد و خلافت اسلامی را عهدهدار گردد، با همت بلند و تقوای برخاسته از عصمت و روح حق طلبی و آزادی خواهی و جوانمردی و عدالت خواهانهای که داشت، دست از آستین همت بیرون آورده و به افکار و اندیشههای الهی خود جامهی عمل میپوشاند، امروز جهانی غیر از آنچه امروز شاهد آن هستیم وجود داشت و شیفتگان حقیقت و دست کم مسلمانان در شرایطی غیر از آنچه امروز در آن زندگی میکنند، میزیستند.
بعد از قتل عثمان که امیر مؤمنان علی علیه السلام به خلافت رسید، کارشکنیهای پیدرپی معاویه از یک طرف و مردم بیخبر، عقب مانده و کوتاه فکری که امام علیه السلام در میان آنان میزیست از سوی دیگر، هرگز فرصت ندادند که نهال افکار و اندیشههای بلند و ملکوتی امیر مؤمنان علیه السلام رشد نماید و برای جامعه اسلامی بارور گردد.
یکی از اندیشمندان آلمانی مینویسد:
اگر ما غربیها مجسمهی معاویه را از طلا بسازیم و در میدان برلین نصب نماییم، باز هم حق معاویه را ادا نکردهایم!؟ زیرا اگر او نظام حکومت اسلامی را از پایهی دموکراسی و آزادیخواهی آن به سلطنت و پادشاهی تبدیل نمیکرد، امروز اسلام همه جهان را تسخیر کرده بود و ما آلمانیها و دیگر ملتهای اروپایی اکنون عرب و مسلمان میبودیم.((1))
عالمان و محققان بزرگ شیعه بر آنند تا ثابت کنند که پس از پیامبر گرامی اسلام که فرمود: «ما أوذی نبی بمثل ما أوذی». هیچ مظلومی در جهان از علی علیه السلام مظلومتر نبوده است؛ زیرا از یک سو مأمور ابلاغ و نشر پیام دین به مردم بوده و از طرفی دیگر سیل مخالفان و حیلهگر مانع پیشرفت کار آن حضرت بودهاند. از این رو به بررسی شخصیت معاویه پرداختیم تا از باب «تعرف الاشیاء باضدادها». وجود بیبدیل امیرمؤمنان علیه السلام را بهتر بشناسیم.
امیر مؤمنان علیه السلام با تمام وجود برای تثبیت پایههای خلافت الهی تلاش میکرد، معاویه نیز با همه توان برای رسیدن به حکومت دنیایی دست و پنجه نرم مینمود.
آری، بدان روی معاویه را موضوع این پژوهش برگزیدم تا تفاوت میان حق و باطل و فضیلت و رذیلت روشن شود.
1) صاحب یونس، معاویهْ فی الکتاب والتاریخ والسنهْ، چاپ اول، بیروت، دار العلم، 1423، ص195.
آنگونه که شاعر گفته است:
وَنَذُقُهُمْ وَبِهِمْ عَرَفْنٰا فَضْلَهُ وبِضِدِه ا تَتَبَیْنُ الأَشْیٰاءُ
«آنان را مذمّت میکنیم تا فضل امام علیه السلام را بشناسیم که اشیاء با ضد خود، شناخته میشوند».
ضدان اذا اجتمعا حسنا والضد یظهر حسنه الضد
«دو چیز ناهمگون هرگاه در کنار هم آید،نیکو است؛ زیرا زیبایی هر چیزی در کنار ضد خود آشکار میشود».((1))
البته تردیدی نیست که بحث دربارة زندگی سیاسی معاویه و شخصیت او، شرح تبهکاریها و جنایات بیشمار وی از قبیل کشتار مسلمانان، غارت اموال، اسارت نفوس و... که در طی دوران حکومت خود مرتکب شد و با نیرنگ و فریب و سوء استفاده از بیخبری مردم کرسی مقدس خلافت را اشغال نمود، ارتباطی با مسایل مربوط به همگرایی شیعه و سنی در اصول ندارد، چرا که به فرموده امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام حق با افراد سنجیده نمیشود. بلکه افراد میبایست با حق و حقیقت ارزیابی شوند.
البته تبهکاریهای معاویه به حدی است که دانشمندان و مورخان سنی نیز نتوانستهاند آن را کتمان کنند.
حسن بصری - از عالمان بزرگ اهل سنت - درباره معاویه گفته است:
در پرونده عمل معاویه چهار چیز بود که اگر یکی از آنها در کارنامه
1) معاویهْ أمام محکمهْ الجزاء، ص 8.
کسی باشد برای نابودی او کافی است:
1- معاویه با شمشیر به امت اسلامی حمله کرد و با حیله و نیرنگ خلافت را به دست گرفت؛
2- پس از خود، یزید را که همواره مست بود - برگزید؛
3- بر خلاف سخن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که فرمود: «الولد للفراش وللعاهر الحجر»((1)). زیاد را به ابوسفیان نسبت داد؛
4- حجر بن عدی و یاران او را کشت که در این باره مرتکب اعمال ننگینی شد.((2))
در پایان لازم میدانم از عزیزان در مجمع جهانی شیعهشناسی، به ویژه از مدیراندیشمند و فرهیختهی آن جناب حجهْ الاسلام والمسلمین استاد انصاری بویر احمدی، کمال سپاسگزاری را داشته باشم.
دوام توفیق آن عزیزان را در معرفی مکتب پربار تشیع و نشر آموزههای حیات بخش اهل بیت علیهم السلام از ایزد منان خواستارم.
به امید جهانی سبز در پرتو طلوع خورشید مهدوی و رویش جوانههای علم و معرفت و باروری اندیشهها و گسترش عدالت در گستره گیتی.
موسی امینی
خانواده یکی از عوامل مهم شکلگیری شخصیت انسان است. مکتب اسلام بر نقش و جایگاه این نهاد مقدس، تأکید زیادی دارد. به همین دلیل وقتی که چهره های تأثیرگذار - مثبت یا منفی - در تاریخ اسلام مورد بررسی قرار می گیرند، ابتدا باید وضعیت و شخصیت خانوادگی آنها مورد تحقیق و ارزیابی قرارگیرند تا معلوم شود که کانون مرکزی و هسته اصلی خاستگاه وجودی و شخصیتی آنها چگونه بوده است.
از این رو در این فصل، نخست به بازشناسی تبار معاویه و زندگی خانوادگی او (پدر و مادرش) میپردازیم تا به چهره واقعی معاویه نزدیکتر شویم.
در این قسمت، با استناد به سخنان امیر مؤمنان علیه السلام ، به معرفی معاویه پرداخته و از منابع قدیمی و اصیل اهل سنت شاهد آوردهایم.
پدر معاویه، ابوسفیان، صخر بن حرب بن امیهْ بن عبدالشمس، و مادرش هند، دختر عتبهْ بن ربیعهْ بن عبد الشمس است.
هند، مادر معاویه، نخستین بار، با «فاکه» فرزند مغیرهْ، از طایفه بنی مخزوم ازداوج کرد. این مرد در سرزمین «غمیصا» در نزدیکی مکه کشته شد. بعد از مرگ فاکه، هند
به نکاح حفص، فرزند دیگر مغیره درآمد. پس از چندی او نیز به دیار باقی شتافت و هند برای آخرین بار، به همسری ابوسفیان درآمد.((1))
1) ابن سعد، الطبقات الکبری، دار الکتب العلمیه، 1990 م، ج8، ص 235
برخی از مورخان، داستان این ازدواجها را بدین صورت آوردهاند که «فاکه»، اولین همسر هند، زوجهی خود را آلوده به زنا میدانست، به این دلیل از او جدا شد، تا این بار ننگ را به دوش نکشد.((1))
«مسافر بن عمرو»، از قبیلۀ بنی امیه، سخت دلباخته هند بود. داستان روابط آنها در کوی و برزن بر سرزبانها افتاد و هند از وی باردار شد. مسافر بن عمرو، از ترس این مسئله، از مکه فرار کرد و به نعمان بن منذر، پادشاه مشهور عرب حیره پناه برد. درغیاب او ابوسفیان با هند ازدواج کرد.((2))
پس از چندی، ابوسفیان، به حیره سفر کرده و در آنجا دوست دیرین خود مسافر را ملاقات کرد. او در آن وقت، از عشق شدید و هجران معشوقهاش، گرفتار رنج و بیماری شده بود.
پس از گفتگو و پرسش از احوال مردم مکه، سخن به اینجا کشید شد که ابوسفیان برای او نقل کرد من بعد از فرار تو، با هند ازدواج کردهام! این گفته چون پتکی گران بر سر مسافر فرود آمد و به دنبال این ملاقات بیماریش شدت یافت و پس از تحمل رنجهای طولانی و لاعلاج، جان داد.
به گفته مورخان، مسافر یکی از کشتگان عشق، در دوران جاهلیت به شمار میرود!((3))
«هشامبن محمد کلبی» نسب شناس نامآور درکتاب «مثالب» و «اصمعی»، ادیب و دانشمند پرآوازه عرب، گفتهاند:
معاویه در دوران جاهلیت به چند نفر منسوب بود:
1- عمارهْ بن ولید از بنی مخزوم؛
2- مسافر بن عمرو، از بنی امیه؛
3- ابوسفیان بن حرب از بنی امیه؛((1))
این افراد با یکدیگر دوست بودند و هرکدام به داشتن ارتباط نامشروع با هند شهرت داشتند.
«عمارهْ بن ولید»، از زیباترین مردان قریش به شمار میرفت. او همراه عمرو بن عاص، برای بازگرداندن مسلمانانی که به حبشه هجرت کرده بودند، به نزد نجاشی، پادشاه این کشور رفت و به علت توجهی که در طول سفر به همسر عمروعاص پیدا کرده بود،
گرفتار حیله انتقام جویانهی او شد. عمروعاص با فراهم آوردن مقدمات لازم و سعایت در نزد نجاشی، وی را گرفتار خشم پادشاه حبشه کرد و به دستور او، ساحران با داروهای خاص او را گرفتار جنون کردند، تا آنجا که سر به بیابان گذاشت و با حیوانهای وحشی محشور شد.((2))
«زمخشری»، مفسر و دانشمند نامی در کتاب «ربیع الابرار»، آن چهار تن را که معاویه به آنها منسوب بود، این گونه معرفی میکند:
1- مسافر بن عمرو؛
2- عمارهْ بن ولید؛
3- عباس بن عبدالمطلب؛
4- صباح، غلام آوازه خوان عمارهْ.
به گفته «زمخشری»، ابوسفیان مردی کوتاه قد و بدشکل، و صباح مزدور و اجیر ابوسفیان از طراوت جوانی برخوردار بود. هند به اوبه دید عاشقانه نگاه میکرد و سرانجام طاقت نیاورد و او را به خود خواند و میان آنها ارتباط نامشروع پنهانی برقرار شد! این ارتباط تا آنجا بالا گرفت که پارهای از مورخان برآنند که علاوه بر معاویه، عتبه فرزند دیگر ابوسفیان نیز در حقیقت از صُلب صباح بوده است. از این رو هند، از به دنیا آوردن این طفل در منزل، ناخوشنود بود، به همین دلیل سر به بیابان نهاد و در تنهایی، کودک خود، عتبه را به دنیا آورد!((1))
«حسان بن ثابت»، شاعر بزرگ اسلام، قبل از فتح مکه، وقتی که میان مسلمانان و مشرکان جنگ سرد و هجو سرایی ادامه داشت، این حادثه را به شعر در آورده و هند را به باد هجو و انتقاد میگرفت:
لِمَنِ الصَّبِیّیُ بِجانِبِ البَطْحاءِ
نَجَلَت به بیضاءُ آنسةٌ
فی التُّرْبِ ملقیً غَیْرَذی مَهْدِ
یا هندُ إنّکِ صُلْبَةُ الَحْردِ
1) زمخشری، ربیع الابرار، ج3، ص551.
تَسْعی إلَی الصبّاح مُعْوِلَةً
وإذا تشاءُ دَعَتْ بِمَقطَرةٍ
غلبت علی شَبَهِ الغلامِ وَقد
اَشِرَتْ لکاعٍ وکان عَادَتُها
مِنْ عَبْدِ شمسٍ صَلْتَهُ الْخَدِّ
تُذْکی لَها بِألُوَّةِ الهْندِ
بانَ السَّوادُ لِحالِکٍ جعدٍ
دَقّ المُشاشِ بناجذ جَلْدِ((1))
لِمَنِ الصَّبِیّیُ
بِجانِبِ البَطْحاءِ
نَجَلَت به بیضاءُ آنسةٌ
تَسْعی إلَی الصبّاح مُعْوِلَةً
وإذا تشاءُ دَعَتْ بِمَقطَرةٍ
غلبت علی شَبَهِ الغلامِ وَقد
اَشِرَتْ لکاعٍ وکان عَادَتُها
فی التُّرْبِ ملقیً غَیْرَ
ذی مَهْدِ یا هندُ إنّکِ صُلْبَةُ الَحْردِ
مِنْ عَبْدِ شمسٍ صَلْتَهُ الْخَدِّ
تُذْکی لَها بِألُوَّةِ الهْندِ
بانَ السَّوادُ لِحالِکٍ جعدٍ
دَقّ المُشاشِ بناجذ جَلْدِ((2))
آن کودک در ریگزار مکه افتادۀ بدون بستر، از کیست؟
او را سپید تنی آشنا و نرم صورت از خانوادهی عبدشمسزاده است.
او به سوی صباح، مویه کنان میدوید. ای هند چرا اینقدر خشمگین هستی؟
او هرگاه بخواهد عود سوزی میطلبد که برایش خوشایند باشد با آن عود مخصوص.
وی بر مانند غلامی چیره گشت و سیاهی و موهای پیچاپیچ آشکار شد.
زن فاسدی بد مستی کرد و شیوه او هماره گاز زدن به استخوان پوک بیمغز است.
او هرگاه میخواست خود را خوشبو کند، بهترین عطرهای کشور هند را به کار میبرد.
این کودک به مادر خود هند، چه قدر شباهت دارد اما شباهت پدر سیاه پوست با موی مجعد - صباح - در او فزونتر است. آن زن فرومایه سرکشی کرد و طغیان عادت همیشگی او بود و استخوان به دندان گرفتن و جویدن.
«هشامبن محمد کلبی» در کتاب «مثالب» مینویسد:
هند از زنانی بود که به مردان سیاه میل و اشتیاق فراوان داشت، او
هرگاه فرزند سیاهی به دنیا میآورد، وی را میکشت!
وی در ادامه مینویسد:
روزی میان یزید بن معاویه و اسحاقبن طابه، در دوره خلافت معاویه، و در حضور او، مشاجرهی تندی درگرفت. یزید رو به اسحاق کرده و به کنایه گفت: به نفع تو است که تمام فرزندان حرب بن امیه، به بهشت داخل شوند. یعنی تو در واقع از فرزندان نامشروع این طایفه هستی و از پدرت نیستی. چون مادراسحاق متهم بود که با بعضی از افراد بنی امیه ارتباط دارد!
اسحاق نیز به کنایه گفت:
ای یزید! به سود تو خواهد بود که تمام افراد بنیعباس به بهشت بروند! یزید اشاره اسحاق را نفهمید اما معاویه مطلب را گرفت. به همین دلیل وقتی اسحاق بیرون رفت، به یزید گفت: چرا زبان به دشنام مردم میگشایی، در حالیکه نمیدانی و نمیفهمی دربارهات چه میگویند؟ یزید گفت: من هدفم آشکار کردن عیوب او بود! معاویه گفت: او نیز همین نظر را درباره تو داشت. یزید پرسید: چگونه و چطور؟
معاویه پاسخ داد:
مگر نمیدانی که بعضی از افراد قریش، در دوران جاهلیت، مرا فرزند عباس میدانستند! و یزید به سخن اسحاق پیبرد.
آری! آلودگی هند چنان قطعی و مسلم بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در روز فتح مکه، نیز به آن اشاره داشتهاند. وقتی هند برای بیعت، نزد آن حضرت آمد، با اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، خون او را هدر اعلام کرده بود، وی را بخشید و بیعت او را
پذیرفت. او به حضرت عرضه داشت: ما بر چه چیز با تو بیعت کنیم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: بر اینکه زنا نکنید!!
هند گفت: مگر ممکن است زن آزاد هم زنا کند، و خود را بیالاید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم چیزی نفرمود و به صورت عمر تبسمی اشارتآمیز کرد.((1))
در جای دیگری آمده است: به صورت عباس، خنده معنی داری کرد؛ (چون عباس به خوبی هند را میشناخت و از گذشته او و خودش خاطرهها داشت)!
این فشردهای بود از آنچه مورخان معتبر - که بیشتر آنها از اهل سنتاند - درباره تبار معاویه نوشتهاند و بر همه محققان آزاد اندیش و جویندگان حقیقت است که بدون تعصب و به دور از دگم اندیشی، به بررسی قضایای تاریخی صدر اسلام بپردازند تا حقایق پنهان در زیر پرده جهل، عناد و تعصب برهمگان آشکار شود؛ زیرا هر قدر حقایق تاریخی برای مسلمانان تبیین گردد، همان قدر، زمینههای اختلاف از میان آنان زدوده میشود.
در نامههایی که میان امیرالمؤمنین علیه السلام و معاویه رد و بدل شده و بیشتر آنها را سید رضی گِرد آورده است، امام علیه السلام به آشفتگی نَسَبی معاویه و آلودگی خانوادگی او اشاره کرده است.
در هنگامهی جنگ صفین و در ماه صفر سال 37 ه- ق. در جواب نامه
1) بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، دار الفکر، 1424 ه- . ق، ج1، ص 360.
معاویه، آنگاه که فضایل اهل بیت علیهم السلام را بر میشمارد، اینگونه نوشت:
«... وَأمَّا قَوْلُکَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ اُمَیَّةُ کَهَاشِمٍ وَلا حَرْبٌ کَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَلا أبُوسُفْیَانَ کَأبِی طَالِبٍ وَلا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَلَا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَلَا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَلَا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ وَلَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَی فی نَارِ جَهَنَّمَ».((1))
... و اینکه ادعا کردهای ما همه فرزندان «عبد مناف» هستیم، آری چنین است اما جد شما «امیه» چون جد ما «هاشم» و «حرب» همانند «عبدالمطلب» و «ابوسفیان» مانند «ابوطالب» نخواهد بود، هرگز ارزش مهاجران همچون اسیران آزاد شده نیست و حلال زاده همانند حرام زاده نیست و آن را که برحق است، با آنکه بر باطل است، نمیتوان مقایسه کرد و مؤمن، چون سفیه نخواهد بود و چه زشت است که فرزندانی پدران خود را در ورود به
آتش پیروی کنند.
در نامۀ دیگری که در سال 36 ه- ق. در صفین نگاشته، خطاب به معاویه مینویسد:...
«وَمَتَی کُنْتُمْ یَا مُعَاوِیَةُ سَاسَةَ الرَّعِیَّةِ وَوُلَاةَ أمْرِ الأُمَّةِ بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَلَا شَرَفٍ بَاسِقٍ وَ نَعُوذُ بِاللهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ وَاُحَذِّرُکَ أَنْ تَکُونَ مُتَمَادِیاً فی غِرَّةِ الأُمْنِیِّةِ مُخْتَلِفَ الْعَلَانِیَةِ وَالسَّرِیرَةِ».((2))
معاویه! از چه زمانی شما زمامداران امت و فرماندهان ملت بودید؟ نه سابقهی درخشان در دین، و نه شرافت والایی در خانواده دارید.
به خدا پناه میبرم از گرفتار شدن به دشمنیهای ریشه دار! تو را برحذر میدارم از اینکه دنبال آروزهایت تلاش کنی و آشکار و نهانت یکسان نباشد.
هند، دختر عتبهْ بن ربیعهْ بن عبد شمس و از عمو زادگان ابوسفیان بود. او اگرچه از بنی امیه به شمار نمیآمد اما به دلیل اینکه پدرش، شخص اول مکه، دشمن سرسخت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و فرمانده سپاه کفر در جنگ بدر، بر ضد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، بود ودر همان جنگ به قتل رسید، ازین رو هند، به دلیل عوامل وراثتی و محیطی، پیوسته فکر عناد و دشمنی با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را در دل میپروراند و این عداوت، با کشته شدن پدر و برادرش در جنگ بدر، به اوج خود رسید.
پس از واقعه بدر، گروهی از زنان قریش نزد هند آمدند و از او پرسیدند: چرا برای بستگانت که در بدر کشته شدند، نوحه سرایی نمیکنی؟
گفت: این بر من سخت گران است که بر کشتگان خویش بگریم و خبر آن به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برسد و مرا شماتت کند! نه،
من هرگز نخواهم گریست و این اندوه را همچنان در دل خود نگه خواهم داشت تا سرانجام انتقام خویش را از آنها باز ستانم.((1))
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1385 ه- ق، ج3، ص342.
در جنگ اُحد، هند با تعدادی از زنان قریش همراه لشکر آمدند تا محرک عواطف شهوانی و تهییج کننده عصبیتهای قومی قشون قریش باشند. در میان راه، هر وقت چشم هند به «وحشی» غلام «جبیر بن مطعم» میافتاد، میگفت: ای وحشی! کینههای دیرینه و داغهای دل مرا شفا بخش تا از رنج بندگی آسوده شوی!
وقتی آتش جنگ افروخته شد، هند و دیگر زنان قریش، با خواندن اشعار، لشکریان را به جنگ تحریض مینمودند.
هند چنین میسرود:
ضرباً بنی عبدالدار ضرباً حماة الادبار
ضرباً بکلّ بتار
نحن بنات طارق نمشی علی النّمارق
إن تقبلوا نعانِق او تدبروا نفارق
فراق غیر وامق((1))
به پیش، فرزندان عبدالدار! بکوشید ای محافظان و عقب داران لشکر! با شمشیرهای بران خود ضربت بزنید! ما دختران ستاره صبحگاهیم! اگر پیروزمندانه پیشروی کنید، آغوش میگشاییم و بسترها میگسترانیم!! اگر به میدان نبرد پشت کنید و شکست را پذیرا شوید، ما نیز از شما روی بر میگردانیم و دوری میکنیم. آنگاه به فراقی مبتلا میشوید که در آن اثری از مهر و وفا دیده نشود.
1) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، اعلمی، 1409 ه- ق، ج2، ص 513؛ واقدی، المغازی، ج1، ص 225.
این اشعار به خوبی نشان میدهد که هند با روح فاسد و شخصیت گناهآلود خود و باخواندن اشعار شهوانی، مردان دور از خانواده را به جنگ تحریک میکرد.
در این سفر وقتی که نیروهای دشمن - در راه مکه و مدینه - به قریه «ابواء» محل دفن آمنه، مادر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رسیدند، هند به لشکریان قریش گفت: قبر آمنه را شکافته و جسد او را بیرون آورند و آن را قطعه قطعه کرده و پارههای آن را همراه خود ببرند!!
سپس ادامه داد: نتیجه این کار آن است که اگر کسی از شما اسیر شد، با فدیه دادن پارهای از آن به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، اسیر خود را رها سازد!! اما برخی از سران قریش با این اندیشه ننگین و غیر انسانی او مخالفت کردند.((1))
جالب اینکه همین هند، در اثناء جنگ اُحد،به دست یکی از مجاهدان اسلام گرفتار شد اما آن مسلمان، جوانمردانه از خون او گذشت. یکی از رزمندگان انصار نیز هند را مشاهده کرد که لشکر مشرکین را به جنگ تحریک میکند، با شمشیر آخته به سوی او تاخت و وقتی که متوجه شد او زن است، از کشتنش صرف نظر کرد.
آری! این است تقابل نور و ظلمت، کفر و اسلام و حق و باطل. مکتب حیات بخش اسلام، پیروان خود را این گونه تربیت میکند که در هنگامه جنگ،
1) حلبی شافعی، السیرهْ الحلبیهْ، دار احیاء التراث العربی، ج2، ص 218.
کسی را که تحریک کننده لشکر است، به خاطر زن بودنش نمیکشند اما همین زن، به جسد زنی که سالها قبل از دنیا رفته است، رحم نمیکند و دستور نبش قبر و به یغما بردن اجزاء از هم پاشیده بدن او را میدهد!! آن هم به این دلیل که فرزند او، پیامآور پاکی، انسانیت و محبت است و همه رنجها را به جان میخرد تا انسان به کمال انسانی خود دست یابد.
بعد از پایان جنگ، هند به همراه زنان قریش، به میان شهدا آمدند و هر کدام بر سر کشتهای رفته و گوش و بینی و سایر اعضاء آن را بریدند! اعضاء قطع شده آنقدر زیاد بود که هند از گوشها و بینیهای بریده مجاهدان، برای خود گردنبند و دستبند تهیه کرد!! و در برابر خدمت وحشی، گوشواره، دستبند و سینهریز خود را به او بخشید. هند با قساوت تمام، پهلوی حمزه سیدالشهدا را درید و پارهی از جگر او را به دهان برد تا بخورد، اما نتوانست! ناگزیر آن را بیرون انداخت.((1)) پس از این عمل وحشیانه، بر تخته سنگ بلندی ایستاد و با آهنگ رسا، این شعر را خواند:
نحن جزیناکم بیوم بدر والحرب بعد الحرب ذات سعر
ماکان عن عتبة لی من صبر و لا اخی و عمه و بکری
شفیتُ نفسی و قضیت نذری شفی وحشی غلیل صدری
فاشکر وحشی علی عمر حتی ترم أعظمی فی قبری((2))
ما پاداش جنگ بدر را به شما دادیم! جنگ پس از جنگ، آتش افروز است. من بر مرگ عتبه هرگز آرام نداشتم؛
و نه بر برادرم و نه بر عمویش شیبه و نه بر فرزندم حنظله. اکنون درد دل خویش را شفا بخشیدم و نذرم را ادا کردم.
وحشی، جوشش سینهام را آرام بخشید. من در سراسر زندگی، از وحشی سپاسگزار خواهم بود تا وقتی که استخوانهایم در گور بپوسد و خاک شود.
یکی از بانوان بنی هاشم به نام «هند» دختر «اثاسهْ بن عباد بن المطلب» در پاسخ هند اینگونه سرود:
خزیت فی بدر و بعد بدر یا بنت وقاع عظیم الکفر
صبحک الله غداة الفجر مل هاشمیین الطوال الزهر
بکل قطاعٍ کلام یفری حمزة لیثی و علی صقری
إذ رام شیبه وابوک غدری فغضبنا منه ضواحی النحر
و نذرک السوء فشرّ نذر((1))
هم در جنگ بدر و هم پس از آن، در گرداب گناه غرق شدهای، ای فرزند دنائتها و کفر ورزیهای بزرگ! خداوند بر تو روزی را برساند که با دست رسای بنی هاشم و شمشیر بران آنها روبرو شوی.
حمزه شیر غرّان ما بود، و علی علیه السلام باز تیز چنگ ما، وقتی که عمو و پدرت خیال کشتار ما را در سر داشتند، گلوگاه ایشان را به خون آغشتند! این نذر شوم تو، چه بد نذری بود.
1) همان، ص 22-21.
این بود گزارش کوتاهی از زندگی سیاه و ننگین هند، مادر معاویه که از نظر نَسَبی، شخصیتی و کرداری، جز تباهی و گناه چیزی در پرونده عمل خود ندارد. چهره او پیش از اسلام و در دوران جاهلیت، غرق در لجنزار فساد، شهوت و آلودگی بود و بعد از اسلام نیز وحشیانهترین اعمال را مرتکب و تمام توان و قوای خود را برای مقابله با اسلام و نابودی آن به کار برد.
اکنون معاویه که در دامن چنین مادری پروش یافته و از سینه سراسر کینه و تاریکی او شیر نوشیده است، چگونه شخصیتی خواهد داشت؟
به گفته ابن هشام، ابوسفیان در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، یکی از سران و سردمداران احزاب مخالف آن حضرت بود و سخت برای ازپای درآوردن آن حضرت میکوشید.((1)) او از کسانی بود که نزد ابوطالب، مدافع بزرگ اسلام رفتند تا او را از حمایت و یاری پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بازدارند؛((2)) از افرادی بود که در «دار الندوه»، - مرکز شورای قبیله قریش - گرد آمدند و به شور پرداختند تا چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به قتل برسانند.((3))
ابوسفیان از آغاز بعثت تا روز فتح مکه، با تمام توان با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مبارزه کرد
و لحظهای از پا ننشست و از توطئه، تخریب و کارشکنی دست برنداشت.
میزان جرایم و جنایات این پدر، کمتر از جنایات فرزندش معاویه نبود و در پشت پا زدن به حق و دشمنی با حقیقت و ارتکاب انواع نیرنگ، دسیسه و فتنهجویی دست کمی از
معاویه نداشت.((1))
نخستین رویارویی نظامی ابوسفیان و امویان با مسلمانان در جنگ بدر بود؛ هر چند در این جنگ، ابوسفیان حضور نداشت و در رویارویی دو سپاه، از تیررس مسلمانان دور شده بود. در این جنگ که با امدادهای غیبی و جانبازی مجاهدان اسلام مسلمانان پیروز شدند، هفتاد نفر از سپاه دشمن اسیر شدند که در میان آنها هفت نفر از خاندان اموی بودند. هشت تن نیز به قتل رسیدند که در میان آنان، حنظلهْ بن ابی سفیان، عُتبهْ و شیبهْ، پدر و عموی هند و ولید بن عتبهْ دایی معاویه به چشم میخورند. هفت نفر از امویان بودند که عمرو، فرزند دیگر ابی سفیان نیز در بین آنها بود.((2))
امیر مؤمنان علیه السلام در جواب نامهای به معاویه، با اشاره به این مطلب، مینویسد:
«... وَ عِنْدِی السَّیْفُ الَّذِی أعْضَضْتُهُ بِجَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أخِیکَ فی مَقَامٍ
وَاحِدٍ وَ إِنَّکَ وَ اللهِ مَا عَلِمْتُ الأغْلَفُ الْقَلْبِ الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ».((1))
... و نزد من همان شمشیری است که در جنگ بدر بر پیکر جد، دایی و برادرت زدم. به خدا سوگند میدانم تو مرد تاریکدل و بیخردی هستی... .
و در نامه دیگری، پیش از آغاز جنگ صفین، در سال 36ه-.ق، به معاویه مینویسد:
«... فَأَنَا أبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّکَ وَأخِیکَ وَخَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِکَ السَّیْفُ مَعِی وَ بِذَلِکَ الْقَلْبِ أَلْقَی عَدُوِّی مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً وَإِنِّی لَعَلَی الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ وَدَخَلْتُمْ فِیهِ مُکْرَهِینَ».((2))
... من ابوالحسن، کشنده جدّ، دایی و برادر تو در روز نبرد بدر هستم که سر آنان را شکافتم؛ امروز همان شمشیر با من است و با همان قلب با دشمنانم ملاقات میکنم؛ نه بدعتی در دین گذاشتهام و نه پیامبر جدیدی برگزیدهام. من بر همان راه راست الهی قرار دارم که شما با اختیار رهایش کرده و با اکراه پذیرفته بودید.
پس از جنگ بدر، ابوسفیان رهبری قریش را در جنگ و صلح به عهده گرفت و نذر کرد که سر خود را نشوید، مگر اینکه به جنگ با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اقدام کند. از این جهت ابوسفیان دشمن شماره یک پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و محرک اصلی قریش در قیام و اقدام، در مقابل آن حضرت و پیشاهنگ نیروهای رویگردان از حق و
فرمانده سپاه کفر در جنگهای بدر، اُحد، احزاب و
سایر حوادث و وقایع بزرگ و کوچک در آغاز پیدایش اسلام به شمار میآید.
مشرکان - به دنبال شکست در جنگ بدر - برای جبران آن جنگ احد را بر ضد مسلمانان ترتیب دادند. ابوسفیان رهبری این جنگ را بر عهده داشت. او جنگ مرگبار و پر خسارت اُحد را بر پا کرد و بسیاری از مجاهدان راستین و گروندگان کوشای اسلام را به خاک و خون کشید؛ غمبارترین حادثه صدر اسلام، در این جنگ رقم خورد و آن شهادت نا به هنگام و دلخراش حمزه سید الشهدا بود. ابوسفیان تا آخرین لحظه و تا وقتی که احساس کرد به پایان خط رسیده و دیگر مقاومت در برابر انوار پرتو افشان اسلام سودی ندارد، در برابر اسلام ایستاد.
«ام حببیه» - دختر ابوسفیان و خواهرمعاویه - نخست همسر «عبیدالله بن جَحش»((1)) بود که همراه او به حبشه مهاجرت کرد. عبیدالله در حبشه به نصرانیت گروید و پس از مدتی در گذشت.
پس از مرگ عبیدالله بن جحش نجاشی «ام حبیبه» را برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خواستگاری کرد که جعفر طیار و خالد بن سعید بن عاص عاقد او بودند.
1) وی برادر عبداللهبن جحش یکی از شهدای اُحد بود که در کنار حمزه سید الشهدا در مدینه منوره مدفون گردید. (اسد الغابه فی معرفهًْ الصحابه، ج3، ص 131)
نجاشی به این مناسبت ولیمه ای ترتیب داد و وزیران خود را دعوت کرد. سپس او را برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرستاد.((1))
به نوشته علامه مجلسی، نام او حبیبه رمله است و وکیل آن حضرت هنگام عقد، عمرو بن امیّه بود.((2))
بعد از اقتدار روز افزون اسلام، ابوسفیان به خود آمد و آینده تاریکی را برای خود پیشبینی میکرد. از این رو، ناگزیر به مدینه آمد و با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم - که خبر نقض صلح حدیبیه توسط قریش را شنیده بود - ملاقات کرده و پیمان مذکور را تمدید کرد.
وقتی به مدینه آمد، ابتدا به خانه دخترش «ام حبیبه» - همسر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم - وارد شد وخواست بنشیند اما ام حبیبه فرش را از زیر پای او کشید. ابوسفیان از این کار دخترش ناراحت شد و گفت: دخترم! مرا گرامیتر از آن داشتی که روی این فرش بنشینم یا به پاس احترام همسرت آن را برداشتی؟ ام حبیبه گفت: این فرش پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است و تو مرد مشرک و پلیدی هستی و نباید آن را آلوده کنی؟
ابوسفیان برآشفت و گفت: ای دختر! ببین چگونه با دوری از من منحرف شدهای!
ام حبیبه گفت: من منحرف نشدهام، بلکه خداوند مرا به راه راست و روشن
اسلام راهنمایی کرده است. منحرف تویی که سنگی را میپرستی که نه میشنود و نه میبیند... .((1))
با فتح مکه، به دست پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم سیادت وآقایی ابوسفیان برای همیشه شکسته شد؛ همان گونه که بتهای فراوان عرب نیز به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و به دست امیرمؤمنان علیه السلام نابود شدند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با ده هزار رزمنده مسلمان به مکه نزدیک میشد، عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به ابوسفیان هشدار داد که کشته خواهد شد، آن گاه او را همراه خود، بر شتر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سوار کرده به سوی آن حضرت حرکت کرد. وقتی به محضر مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رسیدند، ابوسفیان گفت: به نبوت تو تردید دارم! عباس خطر را احساس کرده به او گفت: اسلام بیاور و خود را گرفتار چنگال مرگ نکن.
در این لحظه، ابوسفیان به ناچار و با اکراه و ترس از مرگ، شهادتین را خواند و به ظاهر، اسلام را پذیرفت. پس از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وارد مکه شد، در کنار کعبه سخنرانی مفصلی ایراد کرد و خطاب به قریش فرمود: گمان میکنید من درباره شما چه خواهم کرد؟ گفتند: ما جز خوبی از تو انتظار نداریم. فرمود: «اذهبوا فأنتم الطلقاء»((2))؛ «بروید! شما آزاد هستید».
پس از پیروزی در جنگ حنین، غنائم آن میان تازه مسلمانها تقسیم شد که قرآن از آن به «مؤلفة قلوبهم»((1)) تعبیر میکند. با این کار، خدا و پیامبر میخواستند دلهای مسلمانان را به اسلام متمایل کنند. به همین دلیل به هر یک از این افراد، یکصد نفر شتر دادند، ابوسفیان و معاویه نیز هر کدام یکصد نفر شتر و مقداری زیادی نقره گرفتند.((2))
همانطور که گفته شد، ابوسفیان از روی ترس و اجبار، آن هم به توصیه عباس، عموی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و به ظاهر اسلام آورد و گرنه او هیچ وقت اعتقاد قلبی به اسلام پیدا نکرد. او خود در زمان عثمان، به صراحت، اظهار میکرد که نه بهشتی وجود دارد و نه دوزخی! که به آن اشاره خواهیم کرد.
امیر مؤمنان علیه السلام در نامهای به معاویه، نوشت:
«... أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّا کُنَّا نَحْنُ وَأنْتُمْ عَلَی مَا ذَکَرْتَ مِنَ الأُلْفَةِ وَالْجَمَاعَةِ فَفَرَّقَ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ أمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ کَفَرْتُمْ وَ الْیَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَفُتِنْتُمْ وَمَا أسْلَمَ مُسْلِمُکُمْ إِلَّا کَرْهاً وَبَعْدَ أنْ
کَانَ أنْفُ الاِسْلَامِ کُلُّهُ لِرَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم حِزْباً...».((3))
... پس از یاد خدا و درود! چنانکه یادآور شدهای، ما با شما هم دوست بودیم و هم خویشاوند اما دیروز میان ما و شما جدایی افتاد که ما ایمان آوردیم و شما کافر شدید و امروز، ما در اسلام استوار
ماندیم و شما، آزمایش شدید. اسلام آورندگان شما با ناخوشنودی، آن هم زمانی به اسلام روی آوردند که بزرگان عرب، تسلیم رسول الله شدند و در گروه او قرار گرفتند... .
پس از فتح مکه، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بعد از سخنرانی به طواف کعبه پرداخت. ابوسفیان در گوشهای ایستاده، صحنه طواف را مینگریست. وقتی دید مسلمانان با چه شور و شوقی پشت سر آن حضرت، گرد خانه کعبه طواف میکنند، ابوسفیان با خود گفت: چه میشد و چقدر خوب
بود اگر دوباره انبوه مردم را به جنگی تازه علیه محمد صلی الله علیه و آله وسلم بر میانگیختم!! پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رو به اوکرد و به سینهاش کوبید و فرمود: در آن روز، خداوند تو را ذلیل و خوار خواهد کرد. ابوسفیان گفت: به سوی خدا باز میگردم، و از او آمرزش میخواهم من که این فکر را بر زبان جاری نکردم!؟
بار دیگر با خود گفت: نمیدانم دلیل پیروزی محمد صلی الله علیه و آله وسلم چه بود؟ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر پشتش کوبید و فرمود: با نیروی خدا، بر شما غالب و پیروز شدم. ابوسفیان به ناچار گفت: شهادت میدهم که تو پیامآور خدا هستی.((1))
آری! از آنجا که اسلام، قدرت و شوکت دنیایی و ریاست ابوسفیان را از او گرفته بود، او در اعماق دل، نسبت به اسلام و مسلمانان، کینههایی انباشته بود. کینههایی
که گاه و بیگاه و در خلال سخنان وی، جلوهگر میشد.((2))
عبد الله بن زبیر میگوید:
با پدرم در جنگ یرموک بودم، اما به دلیل سن کم قدرت جنگ نداشتم. در اثناء جنگ، گروهی را دیدم که از جنگ کناره گرفته و بر فراز تپهای اجتماع کردهاند، به طرف آنها رفتم، آن گروه ابوسفیان با تنی چند از سران قریش بودند؛ همگی از کسانی بودند که پس از فتح مکه اسلام آورده بودند. من در اوج صحبت آنها رسیدم، آنها به من به دیده یک کودک مینگریستند، لذا به سخنان خود ادامه دادند.
به محض اینکه رومیان، مسلمانان را وادار به عقب نشینی میکردند، ابوسفیان میگفت: زنده باد رومیان! اما وقتی که مسلمانان چیره میشدند، ابوسفیان میگفت: رومیان بزرگوار،پادشاهان روم، گویی هیچ فرد زندهای از ایشان باقی نمانده است؟!
پس از پیروزی سپاه اسلام، من قضیه را برای پدرم نقل کردم. او دست مرا گرفت و در میان مسلمانان گرداند و گفت: پسرم! داستان را برای اینها بازگو کن. من هم آنچه را که دیده بودم گفتم. آنها از این همه نفاق، دو رویی و خصومت او با اسلام، در شگفت شدند.((1))
آری! ابوسفیان پیوسته کینه اسلام و مسلمانان را در دل پنهان میکرد و هر از گاهی آن را بر زبان میآورد اما وقتی که حکومت به بنی امیه رسید و عثمان، خلافت اسلامی را به دست گرفت، ابوسفیان به دلیل خویشاوندی با خلیفه، احترام تازهای یافت و دیگر چون گذشته تحقیر نمیشد.
1) ابوالفرج اصفهانی، ألأغانی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج6، ص 354؛ ابن عبد البر، یوسفبن عبدالله، الاستیعاب، چاپ اول، دار الکتب العلمیه، 1995 م، ص 689.
در این دوران، وی روزی وارد مجلس عثمان شد و گفت: ... ای فرزندان امیه!... اکنون که خلافت به چنگ شما افتاده است، همان طور که کودکان با توپ بازی میکنند، باید آن را در میان خود گردش دهید، به خدا سوگند، نه بهشتی است و نه جهنمی!((1))
در زمان خلافت عثمان روزی ابوسفیان از کنار قبر شهید بزرگوار اسلام حمزه، میگذشت با پای خود به قبر آن حضرت میکوبید و میگفت: ای ابوعمارهْ! چیزی که ما دیروز بر سر آن شمشیر میزدیم، امروز به دست کودکان ما رسیده است و با آن به بازی مشغولند.((2))
آری! با خلافت عثمان، ابوسفیان به آروزهای خود رسیده بود، به همین دلیل دریک محفل خصوصی، به عثمان گفت: خلافت امری دنیایی است و از نوع حکومتهای دوران جاهلیت. بنابراین، تو کارگزاران سرزمینهای وسیع اسلامی را از بنی امیه انتخاب کن!((3))
اگر در تاریخ خلافت عثمان و دولت اموی دقت کنیم، خواهیم دید که توصیههای شوم و اسلام برانداز ابوسفیان، مو به مو به دست بنی امیه اجرا شده است. علاوه بر اینکه تمام سرزمینهای اسلامی، در دوران عثمان، در دست
خاندان اموی قرار گرفت،((1)) حکومت نیز برای اولین بار به دست معاویه، به صورت موروثی در آمد.
امیر مؤمنان علیه السلام در خطبهای که در سال 38 ه- ق. پس از جنگ نهروان، در افشای جنایات بنی امیه و معاویه ایراد میکند، دوران سیاه حکام اموی را این گونه به تصویر میکشد:
«وَاللهِ لَا یَزَالُونَ حَتَّی لَا یَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلَّا اسْتَحَلُّوهُ وَلَا عَقْداً إِلَّا حَلُّوهُ وَحَتَّی لایَبْقَی بَیْتُ مَدَرٍ وَلاوَبَرٍ إِلَّا دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ وَنَبَا بِهِ سُوءُ رَعْیِهِمْ».((2))
سوگند به خدا! بنی امیه چنان به ستمگری وحکومت ادامه میدهند که حرامی باقی نمی ماند، جز آنکه حلال شمارند و پیمانی نمیماند، جز آنکه همه را بشکنند و هیچ خیمه و خانهای وجود ندارد، جز آنکه ستمکاری آنان، در آنجا راه یابد و ظلم و فسادشان مردم را از خانهها کوچ دهد.
پس از بررسی سابقه خانوادگی معاویه و آشنایی کوتاه با پدر و مادر او (ابوسفیان و هند)، اکنون به بحث دربارۀ شخصیت و عملکرد او در صدر اسلام میپردازیم.
معاویه، در اوج برخورد جاهلیت با اسلام، لحظهای از سردمداران کفر دوری
نگزید، حتی آن روز که می دید پدرش ظاهراً به اسلام گرایش یافته است، وی را با اشعاری نکوهشکرد و گفت:
یا صخر لاتسلمن یوماً فتفضحنا بع-د الذین بب-در اصبح-وا مزقا
خالی وجدی وعم الام ثالثهم وحنظل الخیر قد اهدی لنا الارقا
لاترکننّ الی امر یکلّفنا عاد والراقصات به فی مکة الخرقا
فالموت اهون من قول العداة لقد ابن الحرب عن العزّی اذا فرقا((1))
ای صخر! اسلام را نپذیر که ما را به رسوایی دچار خواهی ساخت! پس از مرگ عزیزانی که در جنگ بدر پاره پاره شدند، دایی و جدم و نیز عموی مادرم - که سومین فرد آن کشتگان بود - وحنظله برادر خوبم؛ آنها که خواب سحرگاه ما را به بیداری مبدل ساختند، یک لحظه نیز به اسلام میل نکن، که بر گردن ما بار ننگ میگذارد!
سوگند به شتری که چون رقاصان، در مکه راه میپیماید، مرگ آسانتر است از ملامت دشمنان که بگویند فرزند حرب، به خاطر ترس و وحشت از - بت - عزّی روی گردانید!»
از این اشعار بر میآید که دشمنی معاویه با اسلام، حتی از پدرش ابوسفیان - که محور شرک و سردمدار جنگهای خونین علیه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اسلام بود - بیشتر است. ابوسفیان از روی اضطرار، تظاهر به اسلام میکرد، اما معاویه همان را هم برای خود ننگ میدانست. او هیچ وقت نمیتوانست با آیینی که افتخارهای جاهلی و سروری و ریاست خانوادگی او را نابود کرده بود، سر سازش داشته باشد.
1) عسکری، علامه سید مرتضی، همان، ص 60؛ امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج10، ص 168.
معاویه به خاطر آنچه که از نظر نسب به او نسبت داده میشد و نیز به خاطر عیبهایی که بر او و خاندانش - که در برابر اسلام مقاومتها و مبارزهها کرده بودند- مطرح بود، عقدههای حل ناشدنی داشت!
این عقدهها وقتی بیشتر میشد که میدید اسلام، او و خاندانش را - که در دوران جاهلیت بسی بزرگ و دارای شخصیت مادی بودند - به پستی کشیده و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او، پدر و برادرش را در ردیف آزاد شدگان قرار داده است!
امیر مؤمنان در جواب نامه معاویه، در سال 36 ه- ق، پس از جنگ جمل خطاب به او نوشت:
«... وَمَا لِلطُّلَقَاءِ وَأبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَالتَّمْیِیزَ بَیْنَ الْمُهَاجِرِینَ الْأَوَّلِینَ وَتَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ هَیْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ یَحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا ألا تَرْبَعُ أَیُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَی ظَلْعِکَ وَتَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ وَ تَتَأَخَّرُ حَیْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ...».((1))
... اسیران آزاد شده و فرزندان آنها را چه رسد به تشخیص امتیازات میان مهاجران نخستین و ترتیب درجات و شناسایی منزلت و مقام آنان. ای مرد! چرا بر سر جایت نمینشینی و کمبودهایت را به یاد نمیآوری و به منزلت عقب ماندهات باز نمیگردی؟...
آری! معاویه در برابر بینام و نشانی خود و خاندانش در اسلام، از رقیب شان
1) نهج البلاغه، نامه 28، ترجمه مرحوم دکتر دشتی (ره) .
بنی هاشم، جز نیک نامی جاودان و محبوبیتی همگانی چیزی نمیدید. این عقدهها روح او را میآزرد به همین دلیل وقتی که او با «مغیرهْ بن شعبهًْ» خلوت کرده بود، چون او را از پاسداران جاهلیت میدانست و سالها با هم در سیاهکاریها همکاری داشتند، این
عقدهها کاملاً سر باز کرد و ریشههای فکری و اعتقادی او را آشکار کرد.((1))
زبیر بن بکار، در کتاب خود «الموفقیات» از قول مطرف، فرزند مغیرهْ، مینویسد:
من همراه پدرم مغیره به سفر شام رفتیم و بر معاویه وارد شدیم. پدرم هر روز نزد معاویه میرفت و با او هم سخن میشد و زمانی که بر میگشت، با شگفتی فراوان از فراست و کیاست معاویه تعریف میکرد و از آنچه که از وی دیده بود، با تعجب یاد میکرد.
اما یک شب که از پیش معاویه بر گشت، سخت ناراحت بود و از غذا خوردن امتناع کرد. ساعتی صبر کردم، فکر میکردم از دست من عصبانی است، یا به جهت مشکلاتی که برای ما پیش آمده، این گونه ناراحت است. وقتی جریان را از او پرسیدم، گفت: فرزندم! من از نزد خبیثترین و کافرترین مردم بازگشتهام!! گفتم: برای چه؟ گفت: مجلس معاویه خالی از اغیار بود، من به او اظهار داشتم:
ای امیر المؤمنین! تو به آروزها و آمالت رسیدهای، حال اگر با این
1) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص 268-286.
کهولت سن به عدل و داد روی آوری و با دیگران با مهربانی رفتار کنی، چقدر نیکو خواهد بود. اگر نظر لطفی به خویشاوندانت (بنی هاشم) نمایی و با آنها صله رحم کنی، نام نیکی از خود به یادگار خواهی گذاشت. به خدا سوگند! امروز اینها هیچ چیزی که ترس و هراس تو را بر انگیزد، ندارند! - یعنی دست آنها از خلافت کوتاه شده است - معاویه پاسخ داد: دور است، دور است آنچه میگویی. ابوبکر به حکومت رسید و عدالت ورزید و آن همه زحمت را تحمل کرد، به خدا قسم! وقتی که مُرد نامش همراهش مُرد، مگر آنکه گویندهای روزی بگوید: ابوبکر!!
پس از او عمر به حکومت رسید، کوششها کرد و ده سال رنج کشید. بیش از چند روزی از مرگش نگذشت، که هیچ چیز از او باقی نماند، جز اینکه گاه و بیگاه گویندهای بگوید: عمر!!
سپس برادر ما عثمان به خلافت رسید؛ مردی که از نظر نسب، چون او وجود نداشت!! و کرد آنچه کرد و با او رفتار کردند آنچه کردند اما وقتی کشته شد، به خدا قسم! نامش نیز مُرد و اعمال و رفتارش نیز فراموش شد در حالی که این مرد هاشمی (پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ) را هر روز، پنج مرتبه، در سراسر جهان اسلام فریاد بر میدارند و به بزرگی یاد میکنند! تو فکر میکنی چه عملی با این حال باز خواهد ماند و چه نام نیکی پایدار است؟ ای بیمادر! به خدا سوگند! آرام نخواهم نشست، مگر اینکه این نام را دفن کنم و این اسم را مدفون سازم!!((1))سینه معاویه از شهرت جهانی نام زیبای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، چون کانونی از آتش،
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج5، ص 129.
شعلهور بود به همین دلیل او میخواست به هر قیمتی، این نام را از بین ببرد و برای نیل به این هدف، به دو شکل زیر عمل میکرد:
او میخواست حتی یک نفر از بنی هاشم زنده نماند!
امیر مؤمنان علیه السلام در تصریح به این نیت معاویه میفرماید:
به خدا سوگند! معاویه خواهان آن است که یک فرد از بنی هاشم زنده نماند؛ او به این وسیله میخواهد نور حق را خاموش سازد اما حق جز به اتمام نور خویش راضی نمیشود اگرچه کافران هم به خواست او خوشنود نباشند.((1))
او برای رسیدن به این هدف شوم، و بدنام کردن انوار تابناک بنی هاشم و در مقابل رفع بدنامیها و عیوب خاندان بنی امیه، دستگاه عظیم حدیث سازی و جعل سیره و تاریخ را بر پا کرد.((2))
از مباحث مربوط به معاویه که مورد بحث مورخین و متکلمین اسلامی قرار گرفته است، دین و اعتقاد معاویه به اصول و مبانی اسلام است.
حق این است که معاویه در داشتن دین مورد شک، تردید و دچار طعن و عیب جویی بوده است. چندان که شیوخ معتزله در کتب کلامی خود، او را به زنادقه و الحاد نسبت دادهاند؛ چرا که معاویه از طعن، سخریه و گفتار زشت و
ناهنجار درباره رسول خدا و دین او پروا نداشت و گاه و بیگاه از خلال اظهارات او تراوش میکرد؛
روزی مؤذن، اذان میگفت. وقتی بعد از شهادت به توحید، شهادت به رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را گفت؛ معاویه سر برداشت و گفت: روح پدرت شاد ای پسر عبدالله! چقدر بلند همت بودی! تو به کمتر از این قانع نشدی و رضایت ندادی تا سرانجام نام خود را در کنار نام پروردگار عالم نهادی!!((1))
آری! معاویه فرزند رئیس سابق قریش و فرد اول مکه، با شکست سیادت قریش و از میان رفتن ریاست ابوسفیان، در جامعه اسلامی، جایگاهی نداشت و به دلایل زیر کسی به او اعتنایی نمیکرد؛
1- عوامل احترام مانند علم و تقوا در او وجود نداشت؛
2- از نظر مادی و مالی هم که چشم ظاهر بینان را خیره میکند، تهیدست بود.
«رزوی»، زنی از مهاجران، با رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، دربارهی ازدواج با معاویه، یا دو نفر دیگر از مسلمانان مشورت کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: معاویه مردی بینور و تهیدست است.((2))
معاویه از دیدگاه مسلمانان، از بینوایان و تهیدستان به شمار میآمد، حتی زمانی که یکی از اشراف عرب (علقمهًْبن وائل حضرمی) بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وارد شده بود و قصد رفتن از محضر او را داشت. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به معاویه دستور داد تا بیرون از مدینه آن مرد را بدرقه کند، هوا خیلی گرم بود و معاویه پا برهنه راه میرفت! به آن مرد گفت: مرا با خود سوار کن! در جواب گفت: تو صلاحیت هم ردیفی با اشراف و ملوک را نداری! معاویه گفت:
حداقل نعلین خود را به من بده تا پاهایم را از سوزش آفتاب نگهدارم. مرد گفت: تو بیارزشتر از آن هستی که نعلین مرا بپوشی! معاویه گفت: پس من چه کار کنم، پاهایم میسوزد؟ گفت: در سایه شتر من حرکت کن که تو شایستگی بیش از این را نداری.((1))
در آینده خواهیم دید که این مرد بینوا، چگونه از اموال مسلمانان، به ثروت کسرایی رسید و کاخ سبز قیصری بنا کرد.((2))
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میدانست که معاویه بر سرنوشت مسلمانان حاکم میشود، از این رو مسلمانان را از او برحذر داشت و به مبارزه با او فراخواند و فرمود: وقتی معاویه رادیدید، که بر منبر من خطبه میخواند، گردنش را بزنید.((3))
سیاهکاریهای آینده معاویه، از دید تیزبین و الهی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پوشیده نماند به همین دلیل در مناسبتهای گوناگون، مسلمانها را از او و همفکرانش برحذر میداشت. در حوادث تاریخی، نمونههایی از این دست را میبینیم.
در حدیثی آمده است:
در جنگ تبوک، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم معاویه و عمرو عاص را دید که در حال گفتگو راه میرفتند، رو به یاران خود کرد و فرمود: هرگاه این دو را در کنار هم مشاهده کردید، از هم جدایشان کنید؛ زیرا این دو، هرگز برای خیر و صلاح گرد هم نمیآیند.((1))
این روایت به گونههای دیگری نیز نقل شده است. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دست به دعا برداشت و عرض کرد: بارالها! این دو را در فتنهاند از و در آتش پرتابشان کن.((2))
روزی ابوسفیان بر مرکبی سوار بود و دو پسرش یزید و معاویه همراه او بودند. یکی افسار اسب به دست داشت و دیگری آن را میراند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این حال را مشاهده کرد، فرمود: خدایا! لعنت خود را بر سوار، راننده و جلودار این مرکب نازل فرما و آنها را از رحمت خویش دور بدار.((3))
این گونه حوادث و سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به طور دقیق، دیدگاه اسلام
راستین و نظر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را درباره شخصیت و اصالت معاویه وخاندانش روشن میکند.((1))
در مجلسی که با حضور امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام ، عبدالله بن عباس، فضلبن عباس و عبداللهبن جعفر و معاویه تشکیل شده بود، بحثی میان معاویه و عبدالله بن جعفر آغاز شد. عبدالله گفت:
وقتی درباره آیه 60 سوره اسراء، از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم سؤال کردند، فرمود: من دوازده نفر از امامان گمراهی را دیدم که از منبرم بالا میرفتند و پایین میآمدند و امتم را به صورت قهقرا به عقب بر میگرداندند. در میان آنها دو نفر از طایفه مختلف قریش یعنی (تیم و عدی) و سه نفر از بنی امیه و هفت نفر از فرزندان حکم بن ابی العاص بودند و نیز از آن حضرت شنیدم که میفرمود: هرگاه فرزندان ابی العاص به 30 نفر رسیدند، کتاب خدا را فریب، مردم و
بندگان او را غلام و کنیز و اموال الهی را، ثروت خود میدانند.((2))
معاویه گفت: ای پسر جعفر! اگر آنچه میگویی درست باشد من و سه نفر قبل از من و هر کس که ولایت آنها را پذیرفته است، هلاک شدهایم بلکه امت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اصحاب او، از مهاجر و انصار هلاک شدهاند.((3))
«ابو سعید خدری» پس از نقل این روایت حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم که فرمود: هرگاه معاویه را بر فراز منبرم دیدید، او را بکشید؛ میگوید: ما این کار را نکردیم و رستگار نشدیم. حسن بصری نیز همین جمله را - که مسلمانان این کار را انجام ندادند و رستگار نشدند - گفته است.((1))
معاویه همواره در مقایسه پیشینه خود و خانوادهاش، با امیر مؤمنان علیه السلام و جایگاهش درگیر رنج جانکاهی بوده که در نامههای میان وی و امیر مؤمنان علیه السلام به چشم میخورد. امام علیه السلام ، بارها، با یادآوری فضایل بنیهاشم و رسواییهای بنیامیه، برای معاویه، شخصیت ننگین او و دودمانش را بازگو کرد.
اینک به چند مورد از این نامهها اشاره میکنیم:
در گرما گرم جنگ صفین، در جواب نامهی معاویه بدین گونه نوشت:
«وَ أَمَّا قَوْلُکَ: إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ اُمَیَّةُ کَهَاشِمٍ وَلا حَرْبٌ کَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَلا أبُو سُفْیَانَ کَأبِی طَالِبٍ وَلا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَلا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَلا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَلا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ وَلَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَی فی نَارِ جَهَنَّمَ وَفی أیْدِینَا
1) طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج11، ص 357؛ نصر بن مزاحم، وقعهْ صفین، مؤسسهْ العربیهْ الحدیثیهْ، 1382، ص 243.
بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ الَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِیزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِیلَ».((1))
... اینکه ادعا کردی ما همه فرزندان عبدمناف هستیم، آری چنین است امّا جدّ شما امیه چون جد ما هاشم، و حرب همانند عبدالمطلب، و ابوسفیان مانند ابوطالب نخواهد بود. هرگز ارزش مهاجرین چون اسیران آزاد شده نیست، و حلالزاده همانند حرامزاده نیست، و آن را که بر حق است، با آنکه بر باطل است، نمیتوان مقایسه کرد. مؤمن چون مفسد نخواهد بود؛ و چه زشت است آنها که پدران خود را در ورود به آتش، پیروی میکنند. از همه اینها که بگذریم، فضیلت نبوت در اختیار ماست که با آن عزیزان را ذلیل، و خوارشدگان را بزرگ کردیم... .
در نامهی دیگری، پس از جنگ جمل، در پاسخ نامهی معاویه چنین نوشت:
«... أ لا تَرَی غَیْرَ مُخْبِرٍ لَکَ وَ لَکِنْ بِنِعْمَةِ اللهِ اُحَدِّثُ أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فی سَبِیلِ اللهِ تَعَالَی مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأنْصَارِ وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ حَتَّی إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا قِیلَ سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وسلم بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَةً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَیْهِ أوَ لَا تَرَی أنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَیْدِیهِمْ فی سَبِیلِ اللهِ وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ حَتَّی إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِیلَ الطَّیَّارُ فی الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَیْنِ وَ لَوْ لَا مَا نَهَی اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِینَ فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِیَّةُ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا لَمْ یَمْنَعْنَا قَدِیمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِیُّ طَوْلِنَا عَلَی قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا
1) نهج البلاغه، نامه 17.
فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا فِعْلَ الْأَکْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ وَ أَنَّی یَکُونُ ذَلِکَ وَمِنَّا النَّبِیُّ وَ مِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْکُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ وَ مِنَّا سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْکُمْ صِبْیَةُ النَّارِ وَ مِنَّا خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَمِنْکُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ فِی کَثِیرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ».((1))
آیا نمیبینی جمعی از مهاجر و انصار در راه خدا به شهادت رسیدند؟ و هر کدام دارای فضیلتی بودند، اما وقتی که شهید ما- حمزه - شربت شهادت نوشید، او را سیّدالشّهدا خواندند و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در نماز، بر پیکر او، به جای پنج تکبیر، هفتاد تکبیر گفت؟! آیا نمیبینی گروهی که دستشان در جهاد قطع شد، و هر کدام فضیلتی داشتند، امّا چون بر یکی از ما ضربتی وارد شد و دستش قطع شد، طیّارش خواندند؛ که با دو بال در آسمان بهشت پرواز کند! و اگر خدا نهی نمیفرمود که مرد خود را بستاید، فضایل فراوانی را بر میشمردم که دلهای آگاه مؤمنان آن را شناخته و گوشهای شنوندگان با آن آشناست.
معاویه! دست از این ادّعا بردار که تیرت به خطا رفته است، همانا مادستپروده و ساختهی پروردگار خویشیم و مردم تربیت شدگان و پروردههای مایند. اینکه با شما طرح خویشاوندی ریختیم، ما از طایفه شما همسر گرفتیم و شما از طایفه ما همسر انتخاب کردید و برابر با شما رفتار کردیم، عزت گذشته و فضیلت پیشین را از ما باز نمیدارد.
شما چگونه با ما برابرید در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از ماست و
1) نهج البلاغه، نامه 28.
دروغگوی رسوا - ابوجهل - از شما، حمزه شیر خدا از ماست، اسد الاحلاف((1)) - بوسفیان - از شما دو سید جوانان اهل بهشت از ما کودکان((2)) در آتش افکنده شده از شما بهترین زنان جهان از ما، زن هیزمکش((3)) دوزخیان از شما. از ما این همه فضیلتها، و از شما آن همه رسواییهاست.
آری! معاویه که میراثدار فضایح اجدادی خود در برابر فضایل بیشمار بنیهاشم بود، به شدّت از این عقدهها احساس حقارت میکرد. او، هم از این جهت و هم از جهت آلودگی نَسَبی که داشت و خود نیز به آن آگاه بود، در مقابل شخصیت ممتاز امیرمؤمنان علیه السلام ، احساس بیشخصیتی و بیهویتی میکرد؛ او برای
سرپوش گذاشتن بر این کمبودها و عقدهها، تمام توان خود را صرف رسیدن به قدرت و غلبه سیاسی بر امیر مؤمنان میکرد و در این راه از هیچ چیز فروگذار نمیکرد و حاضر بود همه چیز را زیر پا گذارد.
عقده گشاییهای او را در سخنانی که پس از صلح با امام حسن علیه السلام ، به زبان آورد، به خوبی در مییابیم.
او به هیچ یک از تعهداتی که با امام حسن علیه السلام داشت، پایبند نماند؛ نه تنها به
1) ابوسفیان چون قبایل گوناگون را سوگند داد تا با پیامبر بجنگند، او را به مسخره شیر سوگندها نامیدند.
2) وقتی عقبه از سران شرک در بدر اسیر شد، وقت مرگ گفت: سرپرست فرزندان من چه کسی باشد؟ حضرت فرمود: آتش جهنم. از آنجا به صبیّهًْ النّار معروف شد.
3) امّ جمیل همسر ابولهب، خواهر ابوسفیان، عمّه معاویه. پاورقی نامه 28.
کتاب خدا و سیره پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم عمل نکرد بلکه یزید را به ولایتعهدی خود برگزید و امنیت را از تمام شیعیان گرفت.
به گفته حصینبن منذر، معاویه به هیچ یک از شروط خود با امام علیه السلام عمل نکرد؛ او حجربن عدی و اصحاب او را کشت؛ پسرش یزید را به جانشینی خود برگزید و کار را به شورا واگذار نکرد و امام حسن علیه السلام را مسموم نمود.((1))
معاویه وقتی به کوفه آمد، گفت: من با شما برای خواندن نماز و گرفتن روزه و انجام حج و پرداخت زکات جنگ نکردم، بلکه جنگیدم تا امیری شما را به دست آورم(!) و خدا این را به من عطا کرد و حال آنکه شمااز آن کراهت داشتید.((2))
در نقل دیگر، گفت: من این شروط را برای خاموش کردن آتش فتنه و مدارا با مردم پذیرفتم امّا اکنون همه آنها را زیر پا میگذارم!((3))
از ویژگیهای بارز معاویه، حیله و نیرنگ بیحد و حصر او بود که او را شهره تاریخ کرده است. در واقع تمام موفقیّتها و پیروزیهای ظاهری معاویه، مدیون این خصیصهی ضد انسانی و شیوه ناجوانمردانۀ او بود.
افراد زیادی این دغل بازیهای معاویه را به حساب زرنگی او میگذارند! در
حالی که فرق است میان کیاست و زرنگی و نیرنگ و مکر! افراد سادهلوحی که موفقیت ظاهری معاویه را میدیدند، امام علی علیه السلام را متهم به
ناآگاهی از اصول سیاست میکردند و میگفتند؛ معاویه از علی علیه السلام سیاستمدارتر است! امام علیه السلام در انتقاد از گروه بیاطلاع از اصول سیاست اسلام فرمود:
«وَاللهِ مَا مُعَاوِیَةُ بِأدْهَی مِنِّی وَلَکِنَّهُ یَغْدِرُ وَ یَفْجُرُ وَ لَوْ لا کَرَاهِیَةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَی النَّاسِ وَ لَکِنْ کُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَ کُلُّ فُجَرَةٍ کُفَرَةٌ وَ لِکُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ یُعْرَفُ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ اللهِ مَا اُسْتَغْفَلُ بِالْمَکِیدَةِ وَ لا اُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِیدَةِ...».((1))
به خدا سوگند! معاویه از من سیاستمدارتر نیست؛ چون او نیرنگ میزند و گناه میکند و اگر به دلیل کراهت حیلهگری نبود، من سیاستمدارترین مردم بودم. اما هر نیرنگی نوعی گناه است و هر گناهی یک نوع کفر، و در روز رستاخیز هر حیلهگری پرچم خاصی دارد که با آن شناخته میشود.
به خدا سوگند! من با فریبکاری غافلگیر نمی شوم و با سخت گیری ناتوان نخواهم شد.
از دیگر صفات برجسته معاویه، دنیاپرستی و تعلق خاطر او به مظاهر دنیایی بود. چیزی که امیرمؤمنان علیه السلام ، در جایجای گوناگون، معاویه را از آن برحذر
1) نهج البلاغه، خطبه 200.
داشته است. به برخی از این هشدارها توجه کنید:
امام علیه السلام پیش از آغاز جنگ، در نامهای به معاویه مینویسد:
«وَکَیْفَ أنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ جَلَابِیبُ مَا أنْتَ فِیهِ مِنْ دُنْیَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِینَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا دَعَتْکَ فَأجَبْتَهَا وَ قَادَتْکَ فَاتَّبَعْتَهَا وَأمَرَتْکَ فَأطَعْتَهَا وَ إِنَّهُ یُوشِکُ أنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَی مَا لا یُنْجِیکَ مِنْهُ مِجَنٌّ...».((1))
چه خواهی کرد، آنگاه که جامههای رنگین تو کنار رود؛ جامههایی که به زیباییهای دنیا زینت شده است؟ دنیا تو را با خوشیهای خود فریب داده، و به سوی خود خوانده و تو به دعوت او پاسخ دادی فرمانت داد و اطاعت کردی. همانا، تو را به زودی وارد میدان خطرناکی میکند که هیچ سپر نگهدارندهای نجاتت نمیدهد... .
در نامهی دیگری نوشت:
«...فَنَفْسَکَ نَفْسَکَ فَقَدْ بَیَّنَ اللهُ لَکَ سَبِیلَکَ وَ حَیْثُ تَنَاهَتْ بِکَ اُمُورُکَ فَقَدْ أَجْرَیْتَ إِلَی غَایَةِ خُسْرٍ وَ مَحَلَّةِ کُفْرٍ فَإِنَّ نَفْسَکَ قَدْ أوْلَجَتْکَ شَرّاً وَأقْحَمَتْکَ غَیّاً وَ أَوْرَدَتْکَ الْمَهَالِکَ وَ أَوْعَرَتْ عَلَیْکَ الْمَسَالِکَ».((2))
معاویه، اینک به خودآی و به خود بپرداز! زیرا خداوند راه و سر انجام تو را روشن کرده است امّا همچنان به سوی زیان کاری و جایگاه کفرورزی حرکت میکنی، خواستههای دل،تو را به بدی کشانده و در پرتگاه گمراهی قرار داده است و تو را به هلاکت انداخته و راههای نجات را به روی تو بسته است.
در نامهی دیگری، به او در مورد دنیا پرستی این گونه هشدار میدهد:
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْیَا مَشْغَلَةٌ عَنْ غَیْرِهَا وَ لَمْ یُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَیْئاً إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَیْهَا وَ لَهَجاً بِهَا وَ لَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَی حَفِظْتَ مَا بَقِیَ وَ السَّلَامُ».((1))
پس از یاد خدا و درود! همانا دنیا انسان را به خود سرگرم و از دیگر چیزها باز میدارد. دنیاپرستان چیزی از دنیا به دست نمیآورند، جز آنکه دری از حرص به رویشان گشوده و آتش عشق آنان به دنیا شعلهورتر میشود؛
کسی که به دنیای حرام برسد از آنچه به دست آورده راضی و بی نیاز نمیشود، و در اندیشه آن چیزی است که به دست نیاورده است. اما سرانجام آن جدایی از فراهم آوردهها، و به هم ریختن بافته شده است. اگر از آنچه گذشته، عبرت بگیری، آنچه را که باقیمانده، میتوانی حفظ کنی.
امام علیه السلام در نامهی دیگری در سال 37، پیش از جنگ صفین به معاویه یادآور میشود که دنیا، سرای آزمایش است و در آن همه در معرض امتحان الهی قرار میگیرند تا برای جهان ابدیت توشه برگیرند:
«أمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا وَ ابْتَلَی فِیهَا أهْلَهَا لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا وَ لا بِالسَّعْیِ فِیهَا اُمِرْنَا وَإِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا وَ قَدِ ابْتَلَانِی اللهُ بِکَ وَ ابْتَلَاکَ بِی فَجَعَلَ أحَدَنَا
1) نهج البلاغه، نامه 49.
حُجَّةً عَلَی الآخَرِ فَعَدَوْتَ عَلَی الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ یَدِی وَ لا لِسَانِی».((1))
پس از یاد و درود خدا! همانا خداوند دنیا را برای آخرت قرار داد و مردم را در دنیا به آزمایش گذاشت، تا روشن شود کدام یک نیکوکارترند. ما را برای دنیا نیافریدهاند، و تنها مأمور تلاش برای دنیا نشده ایم. به دنیا آمدیم تا در آن آزمایش شویم و همانا خداوند مرا با تو، و تو را با من آزموده است و یکی از ما را بر دیگری حجت قرار داد، تو با تفسیر دروغین قرآن به دنیاروی آوردی، و مرا متهم به چیزی میکنی - قتل عثمان - که دست و زبانم هرگز به آن آلوده نشده است.
شاید برجستهترین ویژگی معاویه، روحیهی شیطانی او بود که نه تنها خود او را به گرداب هلاکت و نابودی انداخت بلکه دیگران را نیز به وادی گمراهی و تباهی کشاند. امیر مؤمنان علیه السلام در سخنانی خطاب به معاویه از اینکه او عنانش را به دست شیطان سپرده و به دنبال او راه میرود، به او هشدار میدهد و او را به شیطان تشبیه میکند که از هر سو برای گمراهی انسان میآید و در جایی دیگر، او را متهم میکند که مردم را گمراه کرده است.
به سخنان امام علیه السلام ، توجه کنید:
«فَاتَّقِ اللهَ فی نَفْسِکَ وَ نَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ وَ اصْرِفْ إِلَی الآخِرَةِ
1) نهج البلاغه، نامه 55.
وَجْهَکَ فَهِیَ طَرِیقُنَا وَ طَرِیقُکَ وَ احْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ تَمَسُّ الأَصْلَ وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ».((1))
معاویه! از خدا بترس و با شیطانی که مهار تو را میکشد، مبارزه کن و به سوی آخرتی که راه من و تو است، بازگرد و بترس از خدا، که به زودی با بلای کوبنده، ریشهات را برکَنَد و نسل تو را براندازد....
در جایی دیگر میفرماید:
«وَ اعْلَمْ أنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ ثَبَّطَکَ عَنْ أنْ تُرَاجِعَ أحْسَنَ اُمُورِکَ وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ نَصِیحَتِکَ وَالسَّلَامُ لأَهْلِهِ».((2))
معاویه! بدان که شیطان تو را نمیگذارد تا به نیکوترین کار خود((3)) بپردازی و اندرزی که به سود تو است، بشنوی. درود بر آنان که سزاوار درودند.
در نامهی دیگری به زیاد بن ابیه مینویسد:
«وَ قَدْ عَرَفْتُ أنَّ مُعَاوِیَةَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزِلُّ لُبَّکَ وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ فَاحْذَرْهُ فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَعَنْ شِمَالِهِ لِیَقْتَِمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ».((4))
اطلاع یافتم که معاویه برای تو نامههایی نوشته تا عقل تو را بلغزاند و ارادهی تو را سست کند. از او بترس که شیطان است، از پیش رو
و پشت سر، راست و چپ به سوی انسان میآید تا در حال فراموشی، او را تسلیم خود ساز و شعور و درکش را برباید... .
امام علیه السلام در نامهی دیگری مینویسد:
«وَ أَرْدَیْتَ جِیلًا مِنَ النَّاسِ کَثِیراً خَدَعْتَهُمْ بِغَیِّکَ وَ أَلْقَیْتَهُمْ فِی مَوْجِ بَحْرِکَ تَغْشَاهُمُ الظُّلُمَاتُ وَ تَتَلَاطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ فَجَازُوا عَنْ وِجْهَتِهِمْ وَنَکَصُوا عَلَی أَعْقَابِهِمْ وَ تَوَلَّوْا عَلَی أَدْبَارِهِمْ وَ عَوَّلُوا عَلَی أَحْسَابِهِمْ إِلَّا مَنْ فَاءَ مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ فَإِنَّهُمْ فَارَقُوکَ بَعْدَ مَعْرِفَتِکَ وَ هَرَبُوا إِلَی اللهِ مِنْ مُوَازَرَتِکَ إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَی الصَّعْبِ وَ عَدَلْتَ بِهِمْ عَنِ الْقَصْدِ فَاتَّقِ اللهَ یَا مُعَاوِیَةُ فی نَفْسِکَ وَ جَاذِبِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ فَإِنَّ الدُّنْیَا
مُنْقَطِعَةٌ عَنْکَ وَالآخِرَةَ قَرِیبَةٌ مِنْکَ وَ السَّلَامُ».((1))
ای معاویه! گروه زیادی از مردم را به هلاکت کشاندی و با گمراهی خود، فریبشان دادی؛ در موج سرکش دریای جهالت خود غرقشان کردی؛ به گونهای که تاریکیها آنان را فراگرفت و در امواج انواع شبهات، غوطهور گردیدند که از راه حق به بیراهه افتادند و به دوران جاهلیت گذشتگانشان روی آوردند و به ویژگیهای جاهلی خاندانشان افتخار کردند جز اندکی از آگاهان که مسیر خود را تغییر دادند و پس از آنکه تو را شناختند، از تو جدا شدند و از یاری تو دست کشیده به سوی خدا بازگشتند؛ زیرا تو آنان را به کار دشواری واداشتی و از راه راست منحرفشان کردی.
ای معاویه! در کارهای خود از خدا بترس و اختیارت را از کف شیطان درآور که دنیا از تو بریده و آخرت به تو نزدیک شده است.
1) نهج البلاغه، نامه 32.
در نامهی دیگری مینویسد:
«...فَاحْذَرْ یَوْماً یَغْتَبِطُ فِیهِ مَنْ أحْمَدَ عَاقِبَةَ عَمَلِهِ وَ یَنْدَمُ مَنْ أَمْکَنَ الشَّیْطَانَ مِنْ قِیَادِهِ فَلَمْ یُجَاذِبْهُ...».((1))
... معاویه! از روزی بترس که صاحبان کارهای پسندیده خوشحالند و تأسف میخورند که چرا عملشان اندک است؛ آن روز کسانی که مهار خود را به دست شیطان دادند، سخت پشیمان هستند... .
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم بر اساس مصالح جامعه اسلامی، همسران زیادی اختیار کرده بودند که تعداد آنان را تا 17 نفر نوشتهاند.
«یعقوبی» مینویسد:
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 21 و به قولی 23 زن گرفت که با بعضی از آنان همبستر شد و بعضی را طلاق داد و با بعضی همبستر نشد.
سپس او اسم هر کدام را به تفصیل ذکر میکند.((2))
«ابن بابویه» به سند معتبر از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 15 زن داشت که با 13 تن از آنها نزدیکی کرد و زمانی که از دنیا رفت، 9 زن در حباله نکاح آن حضرت بودند.((3))
شیخ طوسی روایت کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با 18 زن ازدواج کرد.((1))
البته این حق تنها اختصاص به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دارد و شرع مقدس چنین اجازهای را به دیگران نداده است.
از طرفی، در میان همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بعد از خدیجه کبرا÷ - که جایگاه ویژهای دراسلام و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم داشت - عایشه، مشهورترین و معروفترین آنهاست اما با این حال این معاویه است که در تاریخ اسلام، عنوان «خال المؤمنین» را یدک میکشد و این عنوان، فقط درباره او مطرح میشود، نه محمد بن ابی بکر!!
به راستی چرا برخی تنها به معاویه مدال «خال المؤمنین» را اهدا کرده و هالهای از قداست به دور او ترسیم کردهاند؟! آیا ام حبیبه، از عایشه و حفصه مشهورتر است؟ یا معاویه، از محمد بن ابی بکر و عبدالله بن عمر، مقام معنوی بالاتری دارد؟!
بدون تردید، جواب هر دو سؤال منفی خواهد بود؛ زیرا گفتیم که عایشه، از شهرت بیشتری برخوردار است و محمد بن ابی بکر و عبدالله بن عمر، از نظر شایستگیهای اخلاقی، به مراتب برتر و بالاتر از معاویه هستند.
از همه اینها که بگذریم، اصولاً زمانی به برادر مادر، دایی میگویند که
1) شیخ طوسی، المبسوط، ص 270.
رابطهی مادری از راه نسب باشد، نه از راه تحریم نکاح و تعظیم حقوق.
بنابراین معاویه در صورتی خال المؤمنین است که ام حبیبه از طریق نسب مادر مؤمنان باشد نه به دلیل تحریم نکاح و تعظیم حقوق پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم .
بنابراین، هیچ کدام از برادران زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، دایی حقیقی مؤمنان نیستند و خداوند تنها برای تحریم نکاح، آنها را مادران مؤمنان خطاب کرده است. البته این تحریم اختصاص به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ندارد بلکه شامل همسران پدر نیز میشود؛ یعنی اگر زنی، با پدر ازدواج کرده، پسر حق ازدواج با او را ندارد و مادران مرضعه نیز همین گونهاند؛ طفلی که از آنها شیر خورده، حق ازدواج با آنها را ندارد، نه اینکه آنها مادران حقیقی به حساب آیند.
برای توضیح بیشتر، به نظر چهار تن از اندیشمندان اشاره میکنیم:
... با اینکه عایشه، نزد اهل سنت، مشهورترین زن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است و از ام حبیبه، دختر ابوسفیان، بهتر و از همه زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مشهورتر است، با این حال اگر کسی از معاویه پیش آنها بدگویی کند، مورد خشم، انکار و لعنت آنها قرار میگیرد، به این علت که معاویه دایی مؤمنان است!!
اما وقتی از محمد بن ابی بکر بدگویی کنند، راضی هستند و نه تنها سکوت میکنند بلکه با گوینده آن همراهی میکنند!! با اینکه دایی بودن محمد واضح و آشکار است... از علی علیه السلام چرکین است، چون
علی علیه السلام با معاویه جنگیده است، قلبهای آنها، مملو از کینه است و از شهادت محمد بن ابی بکر و عمار یاسر خرسندند در حالی
که محمد، خال المؤمنین است و از معاویه و پدرش از پدر معاویه، برتر است. پس در آنچه گفتیم، خوب اندیشه کن، تا بدانی که علت دشمنی آنها با علی علیه السلام ، جهالت و نیرنگ آنها بود. پس چه چیز باعث شده است که آنها، قتل محمد را بد نمیدانند و دایی بودن او را به خاطر نمیآورند.((1))
همانگونه که این محقق منصف جریان را دریافته است، باید انگیزه این فضیلت تراشی برای معاویه را سیاسی دانست.
وی در کتاب النصایح مینویسد:
گروهی از نادانان، دهان خود را باز میکنند و هر چه بخواهند میگویند و از گفتار ناروای خود، هیچ ابا و امتناعی ندارند. این مردم نادان خیال میکنند، معاویه از این جهت که برادر «ام حبیبه» است، دارای شرف وافتخار است و باید مؤمنان او را به عنوان «دایی» احترام کنند.
اینها فکر نکردهاند که هیچ کدام از برادران زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، دایی حقیقی مؤمنان نیستند، و خداوند، برای تحریم نکاح آنان، آنها را مادر مؤمنان خطاب کرده و شایسته تعظیم دانسته است نه اینکه زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، از تمام جهات، مادر مؤمنان باشند. مادر حقیقی آنهایی هستند که مؤمنان را به دنیا آوردهاند.
1) اسکافی، ابوجعفر، المعیار و الموازنهْ، چاپ اول، بیروت: فواد بعینو، 1402 ه- ق، ص 21.
همانگونه که نکاح زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، تحریم شدهاند، زنان مرضعه هم از نظر قرابت با کودکی که از شیر آنها خورده، فقط برای نکاح، حرام شدهاند نه اینکه از همه جهات، مادر آنها باشند و حق توارث داشته باشند و فرزندان باید از آنها اطاعت کنند و نفقه آنها را بپردازند. اگر معاویه واقعاً خال المؤمنین باشد، باید «حیّ بن أخطب یهودی» را هم، جد المؤمنین دانست؟!
آن مؤمنی که معاویه دایی او باشد،باید حیّ بن أخطب هم جدّ او شمرده شود. در این صورت، دختران ابوسفیان، بلکه دختران ابی بکر و عمر هم، با بچههای خواهرانشان ازدواج کردهاند!! به خدا سوگند! این افراد، با کتاب خدا و احکام قرآن بازی میکنند. اگر مردی بگوید: «إن کان معاویة خالی و حیّ جدّی، فزوجتی طالقة» آیا فقیه، حکم به مفارقت بین زوجین میکند، من هرگز خیال نمیکنم، قاضی جرأت به صدور این حکم بکند.((1))
اگر معاویه را دایی مؤمنان بدانیم، باید حیّ بن احطب را پدر بزرگ آنان بدانیم!! در حالی که این فرض، از ریشه باطل است.
زمانی به برادر مادر، دایی میگویند که رابطه مادری از راه نسب باشد،نه از تشبیه و استعاره. از این رو، پدران و مادران همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نیز، جد و جده مسلمانان نامیده نمیشوند. [وگرنه حیّ بن اخطب یهودی به دلیل اینکه پدر صفیه است، باید «جدّ
1) علوی حضرمی، محمد بن عقیل، النصایح الکافیهْ، ترجمه عزیزالله عطاردی، تهران، آرمان، 1373، ص 285.
المؤمنین» خوانده شود.]((1)) چرا فقط معاویه از میان برادران آنان، خال المؤمنین نامیده شد؟ در حالی که محمد بن ابیبکر، برادر عایشه و عبدالله بن عمر، برادر «حفصه» بود.((2))
معاویه در صورتی خال المؤمنین است که ام حبیبه از طریق نسب، مادر مؤمنان باشد؛ نه از راه تحریم نکاح و تعظیم حقوق پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم . بنابراین اگر گفته آنان، قیاس مقبول و تأویل معقول باشد، پس ابوبکر و عمر و ابوسفیان، اجداد مسلمانان خواهند بود و سالم بن عبدالله((3)) پسر دایی آنها به شمار میآید. در حالی که این حرف، منتفی و استدلال به آن دور از عقل است و گوینده آن یا فاقد عقل است یا بیهودهگویی میکند، هرچند معاویه، به خاطر ترس شدید و احتیاج شدید به این عنوان دل بسته بود. در حالیکه اگر معاویه، دایی زنان مسلمان باشد، ازدواج هیچ یک از آنها با معاویه جایز نخواهد بود و این رأی ساقط و مذهب فاضح است.((4))
1) صفیه، دختر حیّ بن اخطب، نسبش به هارون برادر موسی بر میگردد. پیش از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همسر «کنانهْ بن ربیع» بود که در جنگ خیبر به قتل رسید و صفیه اسیر شد. پیامبر او را برای خود برگزید و آزادی او را مهرش قرار داد و با او ازدواج نمود. وقتی عایشه و حفصه بر او مباهات میکردند که ما از خویشان پیامبر هستیم و تو یهودی زاده هستی، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: چرا به آنان نگفتی که پدرم هارون، عمویم موسی و همسرم محمد صلی الله علیه و آله وسلم است. (شیخ عباس قمی، وقایع الایام، ص 34).
2) طقوش، محمد بن سهیل، دولت امویان، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، 1384، ص 11.
3) سالم بن عبدالله بن عمر، از فقیهان و بزرگان زمان خود به شمار میآمد. وی در سال 106ه- در مدینه درگذشت و هشام بن عبدالملک بر بدن او نماز خواند. (ابن قتیبه، المعارف، ص186).
4) جاحظ، الرسالهْ السیاسیهْ، چاپ اول، بیروت، دار المکتبهْ الهلال، ص 345.
این بود نظر و دیدگاه عالمان و اندیشمندان مشهور اسلامی، درباره نسبت خال المؤمنین برای معاویه، که طرفداران او سعی دارند از این راه برای او مقامی جستجو کنند و جایگاهی احراز نمایند!!
اما دیدیم که احراز این عنوان (خال المؤمنین)، برای معاویه، نادرست و فاقد پشتوانه عقلی است و گویندگان آن اهداف سیاسی خاصی داشتند تا عملکرد منفی معاویه را تحت الشعاع این عنوان قرار دهند و با این ترفند تبلیغاتی، برای او شخصیت ممتازی ترسیم کنند، غافل از اینکه با دادن این مقام به معاویه، زمینۀ رسوایی خود را فراهم میکنند.
کسانی که در صدد اثبات فضائل معاویه هستند، سعی دارند دو عنوان برای او مطرح کنند تا به زعم خود، او را در شمار چهرههای درخشان و قابل احترام اسلامی
درآورند:
یکی عنوان خال المؤمنین است که نادرستی آن را از دیدگاه اندیشمندان اسلامی ثابت کردیم.
مقام دیگری که طرفداران معاویه برای او تراشیدهاند، «کاتب وحی» بودن اوست.
قبل از بحث و بررسی دربارۀ درستی یا نادرستی این عنوان، باید تاریخ اسلام آوردن معاویه را بررسی کرد.
پیش از این، درباره اسلام آوردن معاویه بحث کردیم و گفتیم که او هیچ گاه اسلام نیاورد بلکه با اکراه تظاهر به اسلام میکرد.
وقتی ابوسفیان در فتح مکه مسلمان شد، معاویه فرار کرد و حاضر نشد تسلیم شود. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خون او را مباح اعلام کرد و دستور داد تا هر کجا او را یافتند، بکشند تا اینکه با اضطرار، پنج ماه قبل از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خود را به دامن عباس انداخت ودرخواست شفاعت کرد تا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از خون او درگذرد. عباس از پیامبر خواست تا معاویه را ببخشد و «جزء طلقاء» قرار دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز او را بخشید و فرمود: «انتم الطلقاء».((1))
معاویه در اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و با شفاعت عباس بن عبدالمطلب خشیده شد و با درخواست او اذن کتابت به معاویه داده شد. معاویه هر از گاهی، نامهای برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مینوشت. وی درسه ماه آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز یکی دو نامه نوشت!
او را «کاتب وحی» گفتهاند. این عنوان نیز برگرفته از احادیث ساختگی است؛ زیرا معاویه هیچگاه کاتب وحی نبوده است، نه قرآن شنیده و نه نوشته بود؛ به همین دلیل
علمای تاریخ و حدیث، معاویه را کاتب وحی نمیدانند؛ زیرا در اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم - که معاویه اسلام آورد - وی نامههای پادشاهان و رؤسای قبایل را مینوشت. همچنین پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را کاتب صدقات نیز قرار داد و یکی دو مورد هم، به فرمان ایشان برای صدقات نامه نوشت.((2))
درباره کاتب وحی بودن معاویه، بیشتر دانشمندان اسلامی نظر منفی دارند اما عدهای از علمای اهل سنت - که بسیار جای تعجب و تأسف است - معاویه را از کاتبان خاص وحی قلمداد کرده اند؛ به گونهای که او کاری جز کتابت وحی نداشته است!!
حلبی در سیرهاش مینویسد:
معاویه و زید بن ثابت، پیوسته عهدهدار امر کتابت در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بودند، چه در نوشتن وحی و چه در غیر آن، و اصولاً آن دو کاری جز کتابت وحی نداشتند!!((1))
در این قسمت، به آرا و نظریههای عدهای از دانشمندان اسلامی میپردازیم:
این محقق بزرگ معاصر مینویسد:
ابوسفیان از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درخواست کرده بود که او و فرزندانش را به کاری بگمارد تا تنفر مسلمانان نسبت به وی رفته رفته جای خود را به محبت بدهد و این افتخار، وضع اجتماعی آنها را- که به شدت منفی بود- بهبود بخشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که برای اصلاح از هر وسیله مشروعی استفاده میکرد، بر اساس اخلاق اسلامی تقاضای ابوسفیان را پذیرفت. بر این اساس معاویه گاه و بیگاه، افتخار نویسندگی آن حضرت را به دست
1) حلبی شافعی، السیرهْ الحلبیهْ، ج3، ص 363.
میآورد. ابوسفیان نیز درپارهای از اوقات، صدقات را جمعآوری میکرد.((1))
صاحب کتاب «احقاق الحق» مینویسد:
معاویه کاتب وحی نبوده وبه جز سال دهم هجرت - که پنج ماه از عمر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم باقی مانده بود - هیچگاه کاتب پیامبر نبوده است.
«حافظ ابرو»، نویسنده مشهور، مینویسد:
معاویه کاتب صدقات بوده است.((2))
وی مینویسد:
معاویه در سال دهم هجرت و از ترس کشته شدن اسلام آورد. وقتی پدرش اسلام آورد، معاویه در یمن بود و علیه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تبلیغ میکرد. وی در پایان دوران وحی مسلمان شد، زید بن ثابت، کاتب وحی بود و معاویه نامههای میان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اعراب را مینوشت. از این رو مسلم است که معاویه، هرگز کاتب وحی نبوده و از قرآن خبری نداشته است. اسلام آوردن او برای حفظ جان خود و به طمع مقام سلطنت بوده و در شش ماهۀ آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، برای رسیدن به مقام سلطنت اسلام آورده است.((3))
نویسنده کتاب پر ارج «مکاتیب الرسول»، مینویسد:
با اینکه معاویه، در چند ماه آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، عهدهدار کتابت بود، دربارهی او زیادهروی کردند و منزلت او را بالا بردند تا آن جا که او را کاتب وحی قلمداد کردند و با این عنوان او را شایسته تعظیم دانستند و کتابت وحی را به او نسبت داده و نام دیگران را حذف کردند.
مرحوم علامه (ره) در «کشف الحق و نهج الصدق» مینویسد:
معاویه پیوسته در حال شرک به سر میبرد. در تمام دوران بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، پیوسته وحی را تکذیب میکرد و شرع را به استهزاء می گرفت. وی در روز فتح مکه نیز در یمن بود و بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم طعن میزد.
تمام آنچه که معاویه - در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم - انجام داد این بود که بعضی از نامههای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را در چند ماه آخر نوشت اما وقتی به قدرت رسید، قلمهای مزدور اموی او را بالا بردند تا جایی که او را از کاتبان وحی و غیر وحی معرفی کردند و نام غیر او را حذف کردند؛ به گونهای که حتی «ابن اثیر» امیر مؤمنان علیه السلام را از کاتبان عهدنامهها و صلحنامهها دانسته و کتابت وحی را از آن حضرت سلب کرده است!! با اینکه خودش میدانسته، امیر مؤمنان علیه السلام مدت 10 سال در مکه عهدهدار امر کتابت وحی بوده و در این زمان کسانی مانند همانندابی بن کعب، محمد بن مسلم، زید بن ثابت - که در وقت آمدن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به مدینه خردسال بود- معاویه، عمرو عاص، مغیره، عبدالله بن ارقم، ثابت بن قیس در شرک به سر میبردند یا در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نبودند.
حضرت امام علی علیه السلام همیشه همراه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود. آن حضرت به
فرمان پیامبر، عهدهدار کتابت وحی، علوم رسالت و ذخایر نبوت بود. به گفته «ابن عبد ربه» در «العقد الفرید» (ج3، ص 5) امیر مؤمنان علیه السلام به دلیل شرافت و نسبت با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، کتابت وحی را عهدهدار بود و بعد از کتابت، به خلافت برگزیده شد. علی علیه السلام و عثمان بن عفان، هر دو کاتب وحی بودند، اگر این دو نفر نبودند، ابی بن کعب و زید بن ثابت مینوشتند و اگر آن دو نیز نبودند، دیگران مینوشتند. پس به تصریح ابن عبد ربه، کاتب وحی دو نفر بودند: علی علیه السلام و عثمان. اگر این دو نبودند، ابی بن کعب.((1))
نویسنده برجسته عرب، در کتاب ارزشمند، «ابوهریره» پس از طرح این سؤال که آیا معاویه از کاتبان وحی بود، مینویسد:
در این بخش به بیان وضع سیاسی و دنیایی که امویها در فضای جامعه به وجود آورده بودند، میپردازیم و به عنوان مثال، یک مورد را باز میکنیم، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
آن نکته این است که آنها میخواستند معاویه را بالا ببرند، به همین دلیل او را کاتب وحی معرفی کردند و در این راه افراط کردند و گفتند: معاویه، آیهْ الکرسی را با قلم طلایی که جبریل از عرش برای او هدیه آورده بود، نوشت! این خبر بین مردم پیچید، با اینکه از ریشه دورغ است و بداهت از پذیرش آن ابا دارد و عقل آن را نمیپذیرد؛ زیرا چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، به کسی همانند معاویه، که با
1) احمدی میانجی، علی، مکاتیب الرسول، ج1، ص 29-28، چاپ اول، قم، اتحاد، 1339.
اکراه اسلام آورد اجازه میدهد که قرآن را بنویسد؟! این خبر را عقل سلیم قبول نمیکند و هیچ روایت درستی که این ادعا را تأیید کند، وجود ندارد و مدعیان باید در صحت برهان خود حداقل یک آیه قرآن بیاورند که معاویه نوشته است! گرچه معاویه در امور دیگر، کاتب بود اما در امر وحی هرگز!((1))
به گفته «حافظ ابرو»، معاویه کاتب صدقات بود.
«سنایی غزنوی» درباره معاویه، این گونه سروده است:
پسر هند اگرچه خال من است دوستی ویم به کاری نیست
ور نوشت اوخطی زبهر رسول به خطش نیز افتخاری نیست در مقامی که شیر مردانند از خط و خال او اعتبارینیست((2))
چه نیکو سروده است این شاعر بلند آوازه و مسلمان، درباره نسبت کتابت وحی به معاویه و نیز عنوان خال المؤمنین برای او که به هیچ کدام آنها اعتبار و افتخاری نیست؛ زیرا از اساس نادرست و بیپایه است.
وی معتقد است:
از فضایلی که برای معاویه عنوان کردهاند، این است که او کاتب وحی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بوده است. «مسلم» در «صحیح» خود روایتی دارد که معاویه در خدمت رسول صلی الله علیه و آله وسلم به کتابت اشتغال داشته و به اصطلاح منشی آن حضرت بوده است.
«مدائنی» مینویسد:
«زید بن ثابت»، کاتب وحی بود ومعاویه هم از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به این طرف و آن طرف نامه مینوشت و جواب سؤالها را میداد. البته این در جای خود فضیلتی است که قابل انکار نیست اما معاویه، هرگز کاتب وحی نبوده است و در این مورد، روایت صحیحی در دست نیست. افرادی که مدعی هستند معاویه کاتب وحی بوده، باید ثابت کنند و بگویند کدام آیه را معاویه نوشته است؟ دوستان او روایتی ساختهاند که جبریل یک قلم طلایی برای معاویه هدیه آورد و او هم با آن قلم مخصوص، آیهْالکرسی را نوشت!! از این کذب صریح و افتراء بزرگ، به خدا پناه میبریم که به خدا و رسولش نسبت دورغ دهیم. به پروردگار سوگند! این ننگ است که آدمی به این گونه مفتریات و اکاذیب متوسل شود. آری! معاویه مدتی برای حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم کتابت نمود، پس از اندک زمانی او مرتکب حرام شد و نامههای ظالمانه نوشت، مردم را به سب و شتم و بغی و عناد امر نمود و مرتکب اعمال ناروایی شد.
پیش از معاویه، «عبدالله بن أخطل» کاتب آن حضرت بود. او میگفت: اگر محمد صلی الله علیه و آله وسلم ، پیامبر است، من از کتابت برای او خودداری خواهم کرد و یا اینکه هرچه دلم خواست خواهم نوشت، سپس مرتد شد و به مکه رفت و بار دیگر مشرک شد. هنگام فتح مکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دستور داد گردن او را زدند و فضیلت کتابت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز برای او سودی نداشت. عاقبت او این چنین بود و در آخرت هم عذاب خواهد شد.
«ابن عدی»، پس از ذکر این قضیه مینویسد:
پیش از «عبدالله بن أخطل»، «عبدالله بن ابی سرح»، در مکه، برای
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نامه مینوشت و او هم پس از مدتی مرتد شد و میگفت: من محمد صلی الله علیه و آله وسلم را هر طور میخواستم، میچرخاندم! و خداوند درباره او فرمود: ظالمتر از آنکه بر خدا افترا میبندد، کیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در فتح مکه دستور دادند او را هر جادیدند، بکشند.((1))
به راستی هواداران معاویه، برای فضیلت تراشی برای او از هیچ افترایی فروگذار نکردند و حاضر بودند برای اثبات مقصود خود، حتی به خداوند نیز تهمت بزنند!! آنها به چه قیمتی میخواهند برای معاویه فضیلت کتابت وحی را اثبات کنند؟! در حالی که کاتب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بودن، ارزش ذاتی ندارد و سبب نجات انسان از مهالک نمیشود. چنانکه دیدیم کاتبان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، قبل از معاویه، به چه سرنوشتی گرفتار شدند و سر از شرک و ارتداد در آوردند! پس با این وصف، بر فرض اینکه به ادعای آن ها، معاویه کاتب وحی باشد، نمیتوان حکم به نیک فرجامی او داد.
در پایان این بحث، دیدگاه «جاحظ»، ادیب نامآور اهل سنت و عالم بزرگ اسلامی را نقل میکنیم.
وی مینویسد:
ادعا کردهاند که معاویه، کاتب وحی است، شما میدانید که پیش از او، چه کسانی کاتب وحی بودند:
عبدالله بن ابی سرح - که اولین مرتد در اسلام شد - برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
1) علوی حضرمی، محمد بن عقیل، النصایح الکافیه، قم، چاپ دار الثقافهًْ، ص 207.
نامه مینوشت اما در املای آن، با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مخالفت میکرد. عبداللهبن ابی سرح - که مادرش به عثمان شیر داده بود و از این جهت، برادر رضاعی او به حساب میآمد - پیش از فتح مکه، اسلام آورد و بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، به مدینه مهاجرت کرد. او کتابت وحی را عهدهدار بود اما مرتد شد و به مکه نزد قریش بازگشت و به آنان گفت:
من پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را هرگونه که میخواستم، میچرخاندم! او قرآن را به «عزیزٌ حکم» املاء میکرد، و من میگفتم: «علیمٌ حکیم؟ او میگفت: بله، همهاش درست است؟!
در روز فتح مکه، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دستور قتل او را داد، هرچند در زیر پرده کعبه باشد. عبدالله به عثمان پناه برد و عثمان او را مخفی کرد، پس از اینکه از اهل مکه ایمنی یافت، او را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آورد و درخواست امان نمود. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پس از سکوت طولانی، درخواست عثمان را پذیرفت.
وقتی عثمان بیرون رفت، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به اطرافیان خود گفت: من برای این سکوت کردم تا یکی از شما برخیزد و گردنش را بزند. یکی از انصار گفت: یا رسول الله! چرا اشاره نکردید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: پیامبر خدا اشاره نمیکند.
پس از آن عبدالله، اسلام آورد و چیزی در مذمت او نقل نشده است. او در زمان عثمان، استاندار مصر شد و افریقیه را فتح کرد. او در قضیه عثمان، بیطرف ماند و با امام علی علیه السلام و معاویه نیز بیعت نکرد. عبدالله در سال 63.ه- ق.، در عسقلان درگذشت.((1))بعد از او
1) اسدالغابه، ج3، ص 153.
معاویه عهدهدار امر کتابت شد و او اولین کسی است که در اسلام، با امام خود نیرنگ کرد و با سرکشی نقض پیمان نمود. کاتب عمر بن خطاب، زیاد بن ابیه بود. وی شرع جدیدی در اسلام پدید آورد و با ادعای خود سنت را شکست و در دوره حکومت او بر عراق، جبریه ظهور کرد. کاتب عثمانبن عفان، مروانبن حکم بود که در مُهر او خیانت کرد و مردم را علیه او شوراند.((1))
این بود بررسی وضع کاتبان خلفا و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از دیدگاه جاحظ، که چگونه هر کدام به سرنوشت نکبتبار و سیاهی گرفتار شدند.
در فصل دوم، به بررسی عملکرد معاویه، در دوران خلفا خواهیم پرداخت.
در پایان این بخش جنایات معاویه و خاندان او را از زبان شاعر میشنویم:
داستان پسر هند مگر نشنیدی که ازاو و سه کس او به پیامبر چه رسید؟
پدر او، لب ودندان پیامبر شکست مادر او، جگر عم پیامبر مکید
او به ناحق، حق داماد پیامبر گرفت پسر او، سر فرزند پیامبر برید برچنین قومی تولعنت نکنی شرمت باد لعن الله یزیداً و علی آل یزید((2))
دوران خلفا سرآغاز زندگی سیاسی معاویه به شمار میآید؛ زیرا پس از درگذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و شکلگیری کودتای سقیفه و انحراف خلافت اسلامی از مسیر الهی و طبیعی خود، زمینه مناسبی برای افرادی همچون معاویه فراهم شد تا درصدد راهیابی به دستگاه حکومت اسلامی برآیند.
عناصر معاند و اسلامستیزی که تا آخرین نفس در برابر دعوت الهی و پیام آسمانی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ایستادگی کردند و سرانجام، با اکراه، اسلام آوردند؛ آنان با دور افتادن حکومت اسلامی از سرچشمه زلال عصمت و امامت و تبدیل آن به مردابی که جایگاه رشد هرگونه میکروبی بود، فرصت مناسبی را برای دستیابی به خواستههای از دست رفتهشان بدست آورند.
آری! خاندان اموی از زمان ابوبکر وارد حکومت شد و در دوران خلیفه دوم، پایههای حکومت دیکتاتوری خود را تحکیم نمودند و در زمان خلافت عثمان - که از تبار اموی بود - حکومتی مستقل تشکیل دادند و برای بازگرداندن مردم به دوران جاهلیت، از هیچ تلاشی فروگذار نکردند.
پس از وفات رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، و به قدرت رسیدن ابوبکر، ابوسفیان سر به مخالفت برداشت. او نمیتوانست تحمل کند که افرادی از پایینترین قبایل قریش به حکومت برسند و بنی امیه و بنی هاشم، از قدرت محروم بمانند. از این رو نزد امیر مؤمنان علیه السلام آمد و خواستار بیعت با امام علیه السلام شد.
ابوسفیان، وارد خانه امام علیه السلام شد و اشعاری به این مضمون و در مدح آن حضرت سرود:
فرزندان هاشم! سکوت را بشکنید تا مردم، مخصوصاً قبیلههای تیم و عدی، در حقّ مسلّم شما چشم طمع ندوزند.
امر خلافت، مربوط به شما و به سوی شماست و برای آن، جز حضرت علی علیه السلام ، کسی شایستگی ندارد.
بنیهاشم لاتُطمِعُوا الناسَ فِیْکُم وَ لاسِیَّما تَیْم ابنِ مَرَّةَ اَوْ عَدِیِی
فَمَا الْاَمرُ إلا فِیْکُمْ وَ إلَیْکُم وَ لَیْسَ لَها إلا اَبُوحَسَنٍ عَلَیِّ((1))
آن حضرت با آگاهی از نیّت پلید او، دست رد به سینهاش زد. وقتی ابوسفیان خواست با امام بیعت کند، امام علیه السلام مانع شد.
امام علیه السلام فرمود: «تو در پیکاری هستی که ما نیستیم». امام علیه السلام از نیت ناپاک ابوسفیان به خوبی آگاه بود و میدانست که هدف او، جزایجاد اختلاف در میان
1) الدرجات الرفیعهْ، ص 87، به نقل از فروغ ولایت، ص 152.
مسلمانان و بهرهبرداری از آب گلآلود و بازگرداندن عرب به دوران جاهلیت و خشکاندن نهال نوپای اسلام، چیز دیگری نیست. ازینرو به طور کنایه به نیّت او اشاره کرد.
به نوشته طبری، امام علی علیه السلام ، ابوسفیان را ملامت کرد و گفت: تو جز فتنه و آشوب، هدف دیگری نداری. تو مدتها بدخواه اسلام بودی. مرا به پند و نصیحت و سوار و پیاده تو نیازی نیست.((1))
امام علیه السلام پس از این ماجرا فرمود:
«أَیُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ وَ عَرِّجُوا عَنْ طَرِیقِ الْمُنَافَرَةِ وَ ضَعُوا تِیجَانَ الْمُفَاخَرَةِ أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ هَذَا مَاءٌ آجِنٌ وَ لُقْمَةٌ یَغَصُّ بِهَا آکِلُهَا وَ مُجْتَنِی الثَّمَرَةِ لِغَیْرِ وَقْتِ إِینَاعِهَا کَالزَّارِعِ
بِغَیْرِ أَرْضِهِ».((2))
ای مردم! امواج فتنهها را با کشتیهای نجات((3)) درهم بشکنید و از اختلاف و پراکندگی بپرهیزید و تاجهای فخر و برتری جویی را بر زمین نهید. رستگار شد آن کس که با یاران به پا خاست یا کنارهگیری کرد و مردم را آسوده گذاشت. این گونه زمامداری،((4)) چون آبی بد مزه و لقمهای گلوگیر است و آن کس که میوه را کال و نارس بچیند، مانند کشاورزی است که در زمین دیگری بکارد.
هنگامی که ابوسفیان موفق به بیعت با امیر مؤمنان علیه السلام نشد و نقشه شوم و پلیدش را نقش بر آب دید، ناگزیر به سوی حکومت روی آورد. گردانندگان سقیفه، ابوسفیان را به خوبی میشناختند و از قدرت او آگاهی داشتند. بنابراین برای جلب رضایت او، دست به کار شدند. عمر به ابوبکر گفت: صدقاتی را که در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گرد آورده است، در اختیارش قرار بده تا از شرش آسوده باشیم.((1))
این نقشه پیاده شد و چون خود وی امید ریاست نداشت و از سوی دیگر از امیر مؤمنان علیه السلام نیز جواب رد دریافت کرده بود، راه سوّم را برگزید و تن به همکاری با سردمداران زمان خود داد. بدین ترتیب ابوسفیان نیز به حزب گردانندگان سقیفه پیوست و خود و خانوادهاش در شمار آنان قرار گرفتند.((2))
ابوبکر نیز به پاس سکوت و همکاری ابوسفیان، پسرش یزید را در سال 13 ه- ق، به فرماندهی یک لشکر بزرگ از مجاهدان اسلام، برای فتح شامات برگزید. معاویه نیز زیر نظر برادرش، در جنگ شرکت کرد.
پس از فتح شام، به فرمان ابوبکر، یزید بن ابیسفیان به حکومت دمشق منصوب شد و فرماندهی لشکر آن منطقه نیز به او واگذار گردید.((1))
ابوبکر در ماه صفر سال 13ه-.ق. آن گاه که از کار شورشیان رده - گروهی از اعراب که پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از اسلام روی گردانید، سپس به دست مسلمانان سرکوب شدند - فراغت یافت، تصمیم گرفت لشکری را به سوی شام بفرستد و ایالتی را که مرز مشترک عرب
و روم به شمار میآمد و در دست رومیان قرار داشت، تصرف کند.
وی سه لشکر به فرماندهی سه نفر یعنی خالد بن سعید، شرحبیل بن حسنه و عمرو عاص، بسیج نمود و به هر یک پرچمی داد و آنها را به طرف شام گسیل داشت. بعد از انتخاب این سه تن، عمر با انتخاب خالد بن سعید مخالفت نمود و گفت: خالد مردی جاه طلب و خودخواه است و پیوسته در کارهای خود راه تعصب میپیماید، بهتر است کسی دیگری را برای این کار انتخاب کنی.
ابوبکر نیز کسی را فرستاد و پرچم را از خالد پس گرفته و یزید بن ابی سفیان را به جای او برگزید و معاویه برادر او را نیز به سمت پرچمداری او انتخاب کرد و همراه او به سوی شام فرستاد.
در این لشکر کشی، ابوبکر سفارش کرد پس از فتح شامات، «عمرو بن عاص» ولایت «فلسطین»، «شرحبیل» حکومت، «اردن» و«یزید» امارت «دمشق» را عهدهدار
1) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج4، ص 202.
شوند و سرانجام دمشق، در رجب سال 14 ه- ق. به دست ارتش اسلام فتح شد و یزید بن ابی سفیان، امارت دمشق و نواحی آن را به عهده گرفت و در زمان خلافت عمر، فلسطین و نواحی آن نیز به قلمرو حکومت یزید افزوده شد.((1))
«جاحظ» مینویسد:
ابوبکر در جریان فتح شامات، فرماندهی بخشی از سپاه عرب را به یزید بن ابی سفیان سپرد و برادرش معاویه را نیز، در کنار او به کار گماشت.((2)
السیاسیهْ، ص 344.
)پس زمینه راهیابی بنی امیه به ارکان قدرت، از زمان خلیفه اول فراهم شد و ریشه در کودتای سقیفه داشت. در واقع بذر حکومت معاویه، در زمان حکومت ابوبکر پاشیده شد و در دوران عمر، جوانه زد و به درخت تناوری
تبدیل شد. سپس در زمان عثمان به بار نشست و در زمان امیر مؤمنان علیه السلام ، عصاره ثمره تلخ و جانکاهش را در کام امت اسلامی ریخت.
دوران عمر برای معاویه خصوصاً و برای بنی امیه عموماً، یک دوران حساس و طلایی به شمار میآید؛ چرا که همان گونه که اشاره شد، بذر حکومت معاویه - که در زمان ابوبکر پاشیده شده بود - جوانه زد. در واقع این دوران سرآغاز و شروع حکومت معاویه به شمار میرود.
در سال 18 ه- ق - که یزید بن ابی سفیان درگذشت - عمر، معاویه را به جانشینی او برگزید و فرمان ولایت شام را برای او فرستاد. هنگامی که یزید به بیماری طاعون گرفتار شد، به جای خود، برادرش معاویه را برای حکومت و فرماندهی لشکر شام، به دستگاه خلافت پیشنهاد کرد. عمر نیز با این درخواست موافقت کرد و حکومت آنجا را به معاویه سپرد.((1))
از همین جا، اساس حکومت و خلافت امویان پایهریزی شد. بر اثر این عنایت و توجه - که از طرف عمر به معاویه ابراز شد - ابوسفیان نزد او آمد اظهار امتنان کرد و گفت: ای امیر المؤمنین! از این خدمت که در عالم خویشاوندی، به پسرم کردی، از تو سپاسگذارم.((2))
بدین ترتیب معاویه حکومت شام را به دست آورد و با نقشههایی که داشت و روشهایی که برای اعمال آن به کار میبرد، و از طرفی، توصیهها و سفارشهایی که پیوسته از طرف پدر و مادرش، در چگونگی حکمرانی، به او میشد، هر لحظه، در محکم کردن جای پا و تثبیت
موقعیت خود کوشش میکرد.
به این ترتیب بنای حکومت و قدرت معاویه، در زمان عمر و با همکاری و بذل توجه بیدریغ او، پایهریزی شد. از مسائل حساس دوره خلافت عمر،
انتخاب معاویه به سمت حاکم دمشق طی شش سال آخر خلافت اوست. بر اساس واقعیتهای یاد شده، میتوان نتیجه گرفت که خلیفه دوم در تثبیت جایگاه بنی امیه، در شام، نقش کلیدی داشته است.((1))
در همان دوره تمام نواحی شام، در اختیار معاویه قرار گرفت.((2)) دمشق، با کمک ابوعبیده جراح، خالد بن ولید و یزید بن ابی سفیان فتح شد. پس از آنکه این نسل از بین رفت، عمر، میراث آنها را در اختیار معاویه گذاشت. از آن پس، او در اندیشه خلافت بود.((3)) برای اینکه نقش عمر را در زمینهسازی و تثبیت حکومت معاویه و علل و اسباب و شواهد آن را بیشتر بدانیم، لازم است تا نخست شخصیت خلیفه، ویژگیهای شخصیتی و نیز سیره عملی او را بدانیم.
بر اساس شواهد تاریخی، خلیفه دوم شخصیتی خشن، تند مزاج و به شدت افراطی داشت. این خشونت و درشت خویی به گونهای بود که از وقتی که ابوبکر او را به جانشینی خود برگزید، اعتراضهایی را برانگیخت.
بر اساس نقل ابن ابی الحدید از طبری، ابوبکر در حال احتضار، عثمان را برای نوشتن عهد نامه احضار کرد و گفت: بنویس به نام خدا، این عهدنامه از
عبدالله بن عثمان((1))
برای مسلمانان است. اما بعد... آنگاه از هوش رفت، عثمان از پیش خود نوشت: عمر بن خطاب را بر شما خلافت دادم! بعد از اینکه به هوش آمد، پرسید چه نوشتهای؟ نوشته را برای او خواند، او از این کار عثمان خرسند شد و تکبیر گفت!!
گروهی از صحابه، از جمله طلحه و زبیر، به ابوبکر گفتند: فردای قیامت جواب پروردگارت را چه میدهی، که مرد سنگ دل و درشت خویی را بر ما ولایت دادی؛ مردی که نفوس از او می گریزد و دلها از او میرمد؟ ابوبکر در جواب گفت: اگر خداوند از من بپرسد، در جواب خواهم گفت: بهترین بندگانت را بر آنها ولایت دادم!((2))
امیر مؤمنان در خطبه شقشقیه، درباره این ویژگی اخلاقی عمر و نیز در مورد تبانی ابوبکر و عمر - که هر کدام شتر خلافت را به در خانهی دیگری خوابانید - میفرماید:
«... حَتَّی مَضَی الْأَوَّلُ لِسَبِیلِهِ فَأَدْلَی بِهَا إِلَی فُلَانٍ بَعْدَهُ فَیَا عَجَباً بَیْنَا هُوَ یَسْتَقِیلُهَا فِی حَیَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَیْهَا فَصَیَّرَهَا فِی حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ یَغْلُظُ کَلْمُهَا وَ یَخْشُنُ مَسُّهَا وَ یَکْثُرُ الْعِثَارُ فِیهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا...».((3))
تا اینکه خلیفه اول به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد. ... شگفتا! ابوبکر که در زندگی خود، از مردم میخواست که عذرش را بپذیرند، (ابوبکر بارها میگفت: مرا رها کنید و از خلافت معذورم دارید که من بهتر از شما نیستم) چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد دیگری درآورد؟ هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهرهمند گردیدند. سرانجام اولی حکومت را به راهی درآورد و به دست کسی (عمر) سپرد که مجموعهای از خشونت، سختگیری، اشتباه و پوزش طلبی بود.
عمر مردی خشن، با هیبت و سختگیر بود. او از کسی ابا نداشت و ملاحظه کسی را نمیکرد و بزرگان صحابه از رو به رو شدن با او حذر میکردند. به گفته ابن ابی الحدید، این عمر بود که زمینه را برای بیعت با ابوبکر فراهم کرد و مخالفین را سرجای خود نشانید؛ شمشیر زبیر را وقتی که در مخالفت با این بیعت از نیام کشیده بود، از او گرفت و بر سنگ زد، در جواب اعتراض مقداد با مشت بر سینه او زد سعد بن عباده را - که کاندیدای انصار برای خلافت بود - لگدمال نمود و گفت: بکشید سعد را، خدا او را بکشد و بینی خباب بن منذر را که در روز سقیفه درباره خلافت گفت: دوای این درد نزد من و چاره آن به دست من است، خُرد نمود و از آنجا بیرون آورد و اگر او نبود، هرگز زمینه برای خلافت ابوبکر آماده نمیشد و خلافت او پا نمیگرفت.((1))
همین روحیهی خشن او سبب شده بود که در میان احکام نیز - به رغم آنکه
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص 174.
شجاعت نظامی محسوسی نداشت - به جهاد بیش از همه چیز اهمیت بدهد.((1)) وی به این دلیل که ممکن است، مردم به میدان جهاد نروند!! جملۀ «حیّ علی خیر العمل» را، از اذان حذف کرد؛ البته عمر جمله دیگری نیز به اذان اضافه کرد، در حالی که جزء اذان نبود.
شخصیت افراطی خلیفه، در کار فکری و سیاسی واجرایی او نیز تأثیر زیادی داشت. او از نظر اندیشه نیز افراطی بود و مدیریت را نوعی سختگیری میدانست و میکوشید تا با این روش اعراب بدوی را تحت کنترل درآورد.
تبلور این خوی و سرشت، در افکار و رفتار او، در زمان حیات پیامبر نیز پنهان نماند. در جنگ بدر او اصرار داشت تا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تمام اسیران را به قتل برساند.((2)) از این جهت عمر، مدیران سختگیر را میپسندید، هرچند پایبند تقوا نبودند. یکی از شهرهایی که برای عمر مشکل ایجاد کرده بود، شهر تازه تأسیس کوفه بود. سعد بن وقاص که حاکم کوفه بود، با شکایت مردم برکنار شد. پس از او عمار یاسر آمد، که او نیز متهم به ضعف شد و عمر او را برکنار کرد. نفر بعدی جبیر بن مطعم بود که او نیز به سرنوشت فرمانداران پیشین دچار شد. عمر که پس از آن سخت سرگردان شده بود، از مغیرهْ پرسید، چه کسی را برای حکومت
کوفه مناسب میداند؟ مغیره گفت: مرا والی آن شهر کن. عمر گفت: تو مردفاسقی هستی! مغیره گفت: کفایت (مدیریت) من برای تو میماند و فسق من برای خودم. عمر جواب او را پسندید و او را به حکومت کوفه گماشت! ((1))
یکی از نکتههای مهم درباره کارگزاران عمر، نظارت عمر بر برخورد آنان با مردم و بیتالمال بود. عمر همه کارگزاران خود را در این باره خطا کار میدانست. او وقت رفتن به محل خدمت، ثروت آنها را ثبت میکرد و وقت بازگشت، اموال آنها را به دو نیم تقسیم میکرد، نیمی را به آنان سپرده و نیمی دیگر را به بیت المال تحویل میداد، که به این کار در اصطلاح «مشاطره اموال» میگویند.((2))
نظارت بر کارگزاران، در سیاست عمر، به صورت یک اصل مطرح بود. این کنترل، بیشتر از جهت مالی اعمال میشد. وقتی عمر شنید عمرو بن عاص از بیت المال پولی برداشته، به او نوشت: افرادی از مهاجرین نزد من بودند که برتر از تو بودند، اما من تو را فرستادم با این امید که نیاز کمتری داری. پس از آن محمد بن مسلم را نزد او فرستاد، تا اموال او را مشاطره کند.((3))
یا اینکه عمر شنید عیاض بن غنم، فرماندار حمص، لباس نرم میپوشد و
غذای لذیذ می خورد، محمد بن مسلم را فرستاد تا او را بیاورد. وقتی او را به مدینه آورد، عمر عصا و لباسی به او داد، آنگاه سیصد گوسفند به او سپرد تا آنها را به چرا ببرد! او مدت دو ماه به این کار مشغول بود. سپس تصمیم گرفت با وساطت همسر خلیفه،
خود را از این گرفتاری نجات دهد. وقتی عمر از این کار با خبر شد، به همسرش تندی کرد و گفت: تو را چه به این کارها؟ تو فقط یک وسیله عیش هستی، پس از انجام کار، کنار گذاشته میشوی!! «إنّما أنت لعبة یلعب بک، ثم تترکین». در کار من و مسلمانان دخالت میکنی؟ پس از آن با وساطت عثمان، او را برگرداند و از او تعهد گرفت که تکرار نکند، او نیز پذیرفت و به محل کارش بازگشت.((1))
ابن ابی الحدید، به نقل از طبری، مینویسد:
عمر، عتبهْ ابن ابی سفیان را به کاری گمارد. او در بازگشت، اموالی با خود آورد. عمر پرسید این اموال از کجاست؟ گفت: مالی با خود برده، خرید و فروش کردهام و به این مقدار رسیده است. عمر آن را مصادره کرد.
وقتی عثمان به خلافت رسید، به ابوسفیان گفت: اگر مایلی، میتوانم مالی را که عمر از عتبه گرفته از بیت المال برگردانم. ابوسفیان قبول نکرد و گفت: در این صورت خلیفهی بعد از تو نیز، احکام تو را در دوره زمامداریت نادیده خواهد گرفت و بر خلاف آن عمل خواهد کرد.((2))
شگفتانگیزترین مسئله در سیره سیاسی خلیفهی سختگیر و شدید العقاب، این نکته است که او در میان کارگزاران خود، از یک نفر به طور محسوس، هیچ گونه بازخواستی نکرد. او معاویه پسر ابوسفیان بود که در فصل گذشته گفتیم که حتی دیرتر از پدرش مسلمان شد.
قاضی عبدالجبار، سنّی متعصب مینویسد:
با اینکه عمر شدیداً مراقب رفتارعاملان خود بود، اما هرگز چنین برخوردی با معاویه نکرد.((1))
حتی عثمان در برابر اعتراضهایی که مردم به معاویه میکردند، میگفت: چگونه او را عزل کنم، در حالی که عمر او را نصب کرده است؟!
همۀ آنچه از دوره خلافت عمر گفتیم، در واقع مقدمهای بود، برای بررسی ارتباط خلیفه دوم با معاویه و نقش او در پایهریزی حکومت اموی که بنیانگذار آن پسر هند بود.
به راستی دلیل سیاست دوگانه خلیفه چه بود؟ او که از کوچکترین تخلفات مالی کارگزارانش نمیگذشت و در پایان دوران فرمانروایی آنان، دارایی آنها را نصف میکرد، چرا چشمان خود را در برابر اسراف و فساد مالی معاویه بسته بود؟
1) قاضی عبدالجبار، تثبیت دلایل النبوهْ، ص 593.
معاویه، استحکام پایگاه خود را برخاسته از برخورد عمر با او میدانست.((1)) او پس از قتل عثمان، خطاب به مردم گفت: میدانید که من، جانشین عمر و عثمان در میان شما هستم.((2))
«جاحظ» مینویسد:
از احتجاجات (سفیانیه) برای اثبات خلافت معاویه، سخن خود معاویه است که میگفت: این جایگاهی است که عمر، مرا در آن قرار داد و از زمانی که مرا به آن منصوب کرد، عزل نکرد در حالی که هیچ امیری را به کار نگرفت، جز آنکه او را عزل کرد و یا به خاطر اعمالش بر او غضب کرد و او را نزد خود فراخواند اما نه مرا عزل کرد، و نه بر من غضب کرد؛ او همه شامات را به من سپرد و بعد از او عثمان، مرا تقویت کرد.((3))
از این گفتهی معاویه بر میآید که خلیفه،حساب ویژه ای برای او بازکرده و او را در حاشیه امن قرار داد و نه تنها از او بازخواستی نمیکرد بلکه با توسعه قلمرو حکومتش، بر قدرت و ثروت پادشاهی او میافزود.
علامه سید مرتضی عسکری (ره) ، با طرح سوالی در این باره مینویسد:
آیا عمر این ملاطفت و ملایمت را در حق دیگران نیز روا میداشت و با دیگر کارگزاران خود نیز این گونه برخورد میکرد؟
مگر نه اینکه ثروت همه آنها را بعد از دوران حکومتشان،
مصادره میکرد؟ پس چرا با معاویه این گونه لطف و مهربانی میکرد؟ ناگزیر رازی نهفته است!!((1))
ابن ابی الحدید نیز به این سؤال پرداخته، مینویسد:
باید پرسید که عمر با آن همه سختگیری و تظاهر به سادگی و بساطت، چرا معاویه را با آن روشهای نامطلوب، از حکومت شام برکنار نکرد؟ کسی که ابوموسی اشعری، عامل خود در بصره را به سبب داشتن دو کنیز و دو کاسه مورد بازجویی و عتاب قرار داد و سپس اموالش را مصادره کرد،((2)) چرا به حکومت اشرافی معاویه و سرکشی و تجبّر او رضایت داد و مانند امام علی علیه السلام - که حتی دقیقهای به حکومت او رضایت نداد - از رشد و سیطره او جلوگیری نکرد؟!
این موارد سبب شد تا بعضی از محققان و نویسندگان معتقد شوند که اساساً بنای فرمانروایی اموی، با دقت و مهارت، به دست عمر بن خطاب پیریزی شد و او راه را برای طرفداران عصبیتهای قومی عرب، در حکومت اسلامی هموار کرد.((3))
معاویه پس از رسیدن به حکومت، وقتی به مدینه آمد، بالای منبر رفت و مردم را مورد خطاب قرار داد و پس از سخنانی گفت: ای مردم! بدانید که ابوبکر نه دنیا را خواست و نه دنیا به او روی آورد اما عمر دنیا به او روی آورد، و او روی خوش به دنیا نشان نداد و اما عثمان قدری به دنیا روی آورد و دنیا بهرهای
چند به او رسانید. اما من به دنیا عشق میورزم و دنیا نیز به من اظهار شوق میکند، من فرزند اویم و او مادر من، باز میگویم، من فرزند اویم. اگر شما مرا نپسندید، من به نظر خود، برای شما شایسته و خوبم!((1))
تجمل گرایی، اشرافیت و دنیا پرستی معاویه، چنان توسعه و شهرت یافت که حتی،برای عمر هم - که هرگز بر کار او خشم نگرفته بود - سؤال برانگیز شد.
در دوران حکومت معاویه بر شام، عمر در راه سفر خود به مصر، به دمشق رسید و همراه عبدالرحمن بن عوف، هریک بر الاغی سوار، وارد شهر شدند. معاویه با موکب عظیم و پر تجمل، از او استقبال کرد. عمر هیچگونه اعتنایی به او نکرد و از او روی برتافت. معاویه ناچار شد، مسافت زیادی را پیاده در پی او راه برود. عبدالرحمن به عمر گفت: آخر تو که این مرد را خسته کردی! عمر از معاویه پرسید: این موکب با این همه تجملات و تشریفات از آن توست؟ با آنکه شنیدهام نیازمندان همواره بر در خانهی تو میایستند و انتظار میکشند؟
معاویه پاسخ داد: آری! ای امیر المؤمنین!
عمر گفت: این تشریفات و تجملات را برای چه میخواهی؟ معاویه جواب داد: برای آنکه نزدیک سرزمین دشمن زندگی میکنیم و جاسوسان ایشان پیوسته ناظر احوال ما هستند، از این رو لازم است در مقابل چشم آنها اسباب حشمت و قدرت را فراهم آوریم. عمر گفت: اگر این سخن را راست میگویی، رأی عاقلانهای در پیش گرفتهای و اگر هم دروغ میگویی، خدعه زیرکانهای به کار
1) ابن عبد ربه، احمد بن محمد، العقد الفرید، ج3، ص 130.
بردهای. من، نه تو را به این کار فرمان میدهم و نه تو را از آن نهی میکنم!!((1))
در چند مورد دیگر نیز، معاویه به سبب تجمل و اشرافیگری، مورد انتقاد عمر قرار گرفت. در یک مورد، تازیانهی او را هم به جان خرید، اما با این همه، معاویه همواره مورد توجه و عنایت عمر بود و خلیفه او را تأیید و پشتیبانی میکرد و گاه، مردم را به سوی او جهت میداد.
ابن حجر هیثمی مینویسد:
زمانی عمر به مردم گفت: مبادا پس از من راه پراکندگی پیموده، اتحاد و یکپارچگی را از دست بدهید؛ اگر چنین پیش آمدی برای شما رخ داد و میان شما تفرقه و جدایی افتاد، بدانید که معاویه در شام است! او خوب میداند شما را چگونه راه ببرد و اداره کند!!((2))
ابن حجر پس از نقل گفتار عمر، به تفسیر آن پرداخته مینویسد:
عمر در این گفتار، مردم را تشویق و تحریص کرده که هرگاه فتنهای سبب پراکندگی آنها شد،به شام روی آورند و از معاویه اطاعت کنند و چارهی کار را از او بخواهند؛ زیرا معاویه مردی حکیم و دارای رأی متین و تدبیر نیکو بوده و طبیعی است که هنگام بروز مشکلات و زبانه کشیدن آتش فتنه و دو دستگی، این مرد حکیم است که میتواند با خردمندی، زیرکی و اندیشه رسا، مردم را از خطر
رهانیده به شاهراه سعادت برساند.((3))
میبینیم که خلیفه به گونهای آشکار، مردم را به سوی حکومت شام و شخص معاویه راهنمایی کرده و این طور وانمود میکند که کلید حل مشکلات مسلمانان، در هر وضعیتی، در دستان معاویه است!!
بر اساس مستندات تاریخی، خلیفه در دوران خلافت خود، پیوسته میکوشید تا معاویه را از جهت ذهنی و روانی برای به دست گرفتن خلافت، آماده کند. از این رو در مناسبتهای گوناگون، از به دست گرفتن خلافت توسط معاویه، خبر میداد! و گاه این خواستهی درونی خود را در قالب تهدید ابراز میکرد. او حتی، در واپسین روزهای زندگیاش که شورای شش نفره را تشکیل داد، از افتادن
توپ خلافت به زمین معاویه سخن گفت!
ابن ابی الحدید به نقل از ابن عباس، مینویسد:
عمر به شورای شش نفره گفت: اگر شما دست در دست یکدیگر نهاده و با هم توافق نمایید، هم خود و هم فرزندانتان از این سفره گسترده بهرهمند خواهید بود اما اگر حسد و بدخواهی پیشه کردید، معاویهْ بن ابی سفیان بر شما غالب شده و منصب خلافت را از آن خود خواهد کرد».((1))
ابن ابی الحدید، در چند جا بدین معنا اشاره کرده است که این اولین چراغ
1) رجب زاده، رضا، ترجمه حیات امام علی علیه السلام از شرح ابن ابی الحدید، رستگار، 1379، ص199.
سبزی بود که عمر برای دستیابی بنی امیه به خلافت نشان داد و الا آزاد شدهگان و فرزندان آنها را با خلافت چه کار؟!
«ابن دیزل» مینویسد:
وقتی عمر ضربت خورد، گفت: ای اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خیرخواه یکدیگر باشید؛ اگر چنین نباشید، عمرو بن عاص و معاویهْ بن ابی سفیان، خلافت را از کف شما خواهند ربود!
ابن ابی الحدید، پس از نقل این مطلب، از شیخ مفید مینویسد:
عمر، با این سخن خود، خواست معاویه و عمرو عاص را نسبت به خلافت به طمع اندازد؛ زیرا معاویه، از طرف عمر امارت شام را داشت و عمرو عاص بر مصر حکومت میکرد. عمر از این میترسید که عثمان، به خلافت نرسد و خلافت به امام علی علیه السلام برسد. از این رو این سخن را گفت تا به گوش آن دو برسد و اگر روزی خلافت به علی علیه السلام رسید، آنها از پذیرش حکومت امام علی علیه السلام سر باز زده و هر یک، در منطقه ای که فرمانروایی دارند، خود را امیر المؤمنین بدانند!!((1))از اینجا متوجه میشویم که خلیفه، با زرنگی خاص، معاویه را برای به دست گرفتن خلافت بعد از خود، آماده میکرد. البته برای او مقدور نبود که معاویه را آشکارا به جانشینی خود بر گزیند، از این رو ترکیب شورا را به گونهای قرار داد که برنده میدان، بنی امیه باشد و از این راه، شتر خلافت به در خانهی معاویه برسد!! معاویه 42 سال فرمانروایی کرد؛ 22 سال امارت شام، که از سال
1) ترجمان حیات امام علی علیه السلام از شرح ابن ابی الحدید، ص 314-313.
پنجم خلافت عمر و پس از برادرش، یزید بن ابی سفیان، به امارت شام منصوب شد، آغاز و تا شهادت امیر مؤمنان علیه السلام ادامه داشت و 20 سال دیگر هم که بر سرنوشت جامعه اسلامی سیطره یافت و خلافت بیپیرایه اسلامی را به سلطنت اشرافی اموی تبدیل کرد.
به گفته ابن ابی الحدید، اولین کسی که معاویه را وادار به خلافت کرد، عمربن خطاب بود. وی به اعضاء شورا گفت: اگر شما با هم کنار نیایید، معاویه، این مسند را از آن
خود خواهد کرد.
این سخن ابن ابی الحدید، بیانگر همسویی بین خلیفه دوم و خاندان اموی است و هدف او از این کار اعادۀ حیثیت و شوکت پوشالی و درهم شکستۀ خاندان اموی بود.
پیش از این، به جریان ملاقات عمر با معاویه در شام، اشاره کردیم و گفتیم که عمر چگونه با کارگزارانش با شدت و حدّت برخورد میکرد و با اندک تخلف، آنها را احضار کرده و داراییشان را مصادره میکرد و گاه آنها را تازیانه میزد اما حتی یک بار هم دیده نشد که با معاویه، همانند دیگر کارگزارانش برخورد کند، بلکه در پاسخ به اعتراض کسانی که از شام بر میگشتند و از دستگاه شاهانهی معاویه، سخن میگفتند، میگفت: معاویه کسرای عرب است!!((1))
خاندان بنی امیه، هم برای دستیابی به قدرت، جانب عمر را داشتند و تا حدی ظاهر امر را رعایت میکردند.
1) همان، ص 418، پاورقی؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج15، ص 155.
ابن ابی الحدید به نقل از طبری مینویسد:
وقتی به هند خبر رسید که ابوسفیان و پسرش عمرو به شام، نزد معاویه رفتهاند - با اینکه از ابوسفیان جدا شده بود - به شام رفت. معاویه علت را پرسید، هند گفت: شنیدم پدرت نزد تو آمده - گرچه او شایستهی هرگونه اکرام و انعام است - اما تو عمر را خوب میشناسی؛ از این ترسیدم که مبادا خبر بذل و بخشش تو به گوش عمر برسد و نسبت به تو بدبین شود. معاویه نصیحت مادر را شنید و یکصد دینار به همراه جامه و مرکبی، برای پدرش فرستاد. وقتی برادرش عمرو آن را دید خشمگین شد، ولی ابوسفیان به او گفت: ناراحت نباش، این توصیهی مادرت((1)) هند است. وقتی آنها به مدینه بازگشتند، عمر پرسید که معاویه چقدر به شما عطا کرد؟ ابوسفیان گفت: یکصد دینار. عمر ساکت شد.((2))
خلیفه دوم با توجه به سابقه دشمنی بنی امیه و بنی هاشم و با توجه به شناخت از معاویه، از همان آغاز زمینه رویارویی او را با امیر مؤمنان علیه السلام فراهم کرد تا بعد از او و هم پیمانان سقیفه، کسی باشد تا در برابر امام علی علیه السلام ، قد علم کند و نگذارد خلافت به بنی هاشم برسد.
خلیفه با توجه به ویژگیهای شخصیتی معاویه، میدانست که میتواند به خوبی از عهده این مهم برآید.
پس علت تقویت پایههای حکومت معاویه توسطه خلیفه دوم، کسب آمادگی سیاسی برای رویارویی با علی علیه السلام و به دست گرفتن خلافت بود.
دوران عمر، با تلاشها و برخوردهای دوگانه و سیاست یک بام و دو هوای او برای رسیدن معاویه به قدرت و حکومت، سپری شد و خلافت به عثمان رسید. باید گفت رویکرد خلیفه سوم با معاویه، ادامه همان سیاستهای دو خلیفه اول و تثبیت و استحکام بیشتر پایههای حکومت او بود.
وقتی عثمان بن عفان اموی به قدرت رسید، علاوه بر دمشق، تمام سرزمین شام آن روز (سوریه، فلسطین، اردن و لبنان) را به قلمرو حکومتی معاویه افزود و به او آزادی و اختیار مطلق و تام داد. معاویه نیز طبق عادت دیرین خود که برای رسیدن به خواستههایش حد و مرزی نمیشناخت، بیش ازگذشته به خودکامگی پرداخت و حکومت صددرصد جاهلی و اشرافی تشکیل داد.
معاویه در دوران خلافت عثمان آزادی عمل مطلق یافت و تمام بندهای اخلاق و قانون را از هم گسیخته بود. هدف اصلی معاویه رسیدن به ثروت و قدرت بود و به همین دلیل وی همهی ارزشهای انسانی را فراموش کرده بود، چنانکه تا مَیْ خوارگی پیش رفت.((1))
1) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 3 ص70.
در این باره، شواهد تاریخی فراوانی در دست است که در آینده در بحث برخورد معاویه با صحابه و یاران نزدیک امیر مؤمنان علیه السلام به آن خواهیم پرداخت.
عثمان، در سوّم محرم سال 24 ه- .ق.، توسط شورایی که خلیفه دوّم اعضای آن را برگزیده بود، به خلافت رسید و در 18 ماه ذی الحجه سال 35 ه-.ق، پس از 12 سال حکومت، به دست انقلابیون مصر و عراق و گروهی از مهاجرین وانصار کشته شد.((1))
وابستگی شدید عاطفی عثمان به خاندان «بنی ابی معیط» و تعصب قبیلهای او - که به مرگ او انجامید- از همان آغاز هویدا بود که خلیفه دوم به این واقعیت پیبرده بود. از این رو، به ابن عباس گفته بود: اگر عثمان زمام خلافت را به دست بگیرد، فرزندان ابی معیط را بر مردم مسلط میکند و اگر چنین کند، او را میکشند.((2))
در روز تشکیل شورا عمر به عثمان گفت: اگر خلافت از آن تو شد، از خدا بترس و آل ابی معیط را بر مردم مسلط نکن. از این رو، وقتی عثمان، ولید بن عقبه را به استانداری کوفه گماشت، امیر مؤمنان علیه السلام ، طلحه و زبیر با استناد به هشدار عمر، به عثمان گفتند: مگر عمر به تو سفارش نکرد که آل ابیمعیط و بنی امیه را بر مردم مسلط نکنی؟((3))
با این وجود، عاطفه و علاقهی قومی بر تمام ملاکها و سفارشها پیروز شد و مراکز حساس اسلامی در سیطره امویان قرار گرفت و گروهی مست قدرت و
گروهی دیگر سرگرم جمعآوری ثروت شدند. از این رو سعید بن عاص اموی - استاندار کوفه - بالای منبر گفت: عراق چراگاه جوانان قریش است.((1))
آری! خلیفه آن چنان شیفته بنی امیه و غرق در قبیله گرایی بود که نه تنها آنان را بر جامعه اسلامی سیطره داد و دنیای آنان را آباد کرد، بلکه آرزو میکرد کاش آخرت نیز در اختیار او بود تا به بنی امیه میبخشید!!
عثمان میگفت: اگر کلیدهای بهشت در اختیار من بود، آن را به بنی امیه میدادم،تا آخرین فرد آنها وارد بهشت شود!((2))
آری! اینگونه دوستی افراطی باعث شد تا مردم، از ستم کارگزاران خلیفه به ستوه آیند و اندیشه شورش در جامعه جوانه بزند. بنابراین ریشه اصلی قیام، علاقه و ارادت عثمان به خاندان اموی بود. او از همان آغاز به داشتن چنین روحیه و گرایشی مشهور بود و در راه تکریم و بزرگداشت این خاندان پلید، علاوه بر زیر پا گذاشتن قرآن و سنت، از سیره دو خلیفه پیشین نیز فراتر رفت. هنگامی که خلیفه دوم، اعضای شورا را تعیین کرد، در انتقاد از عثمان گفت: گویا میبینم که قریش، تو را به زعامت برگزیدهاند و تو سر انجام، بنی امیه و بنی ابی معیط را بر مردم مسلط کردهای و بیتالمال را مخصوص آنها قرار دادهای. آن وقت گروههای خشمگین عرب بر تو میشورند و تو را در خانهات میکشند.((3))
این پیش بینی خلیفه دوّم، به واقعیت پیوست و بنیامیه - که از روحیه عثمان آگاه بودند - پس از گزینش او از طرف شورا، دور او را گرفتند و بعد از مدتی، مناصب و مقامات حکومت اسلامی میان آنان تقسیم شد.
در این میان، کسی که بیش از دیگران فرصت طلایی برایش پیش آمده بود و زمینه برای تحقق خواستههای دیرینهاش فراهم آمده بود و میرفت که خواب شیرین او در به دست گرفتن خلافت اسلامی تعبیر شود و درخت آرزویش به بار بنشیند، معاویه پسر ابوسفیان بود. او که سالها با زیرکی خاص و بذل و بخشش بیحساب و با تبعید چهرههایی که حکومت او را بر نمیتافتند و با تبلیغات گسترده وجلب توجه و رضایت خلیفه وقت، مقدمات یک سلطنت موروثی را پیریزی میکرد، وقتی حکومت به دست بنیامیه افتاد، او اقدام به تقویت پایههای حکومتی خود و تأسیس یک پایگاه مالی و اقتصادی و تقویت تشکیلات سیاسی - نظامی در شام کرد و در عمل، حکومت مستقلی بنیان نهاد.
فرمانروایی معاویه - در درون حکومت اسلامی - از نظر سیاسی، حکومتی مستقل بود. معاویه از ارتباط بینظیری با مرکز خلافت برخوردار بود و بر خلاف فرمانروایان دیگر در برابر مرکز، پاسخگو نبود و از طرفی، از حمایت گسترده سیاسی مقام خلافت بهرهمند بود.
معاویه با استفاده از عوامل جغرافیایی و مالی و پشتیبانی مرکز خلافت
اسلامی پایگاه حکومت خود را تقویت کرد. او نخستین بار در زمان عمر، به استانداری دمشق رسید و پس از درگذشت برادرش یزید - که استاندار اردن
بود- حاکم اردن شد و پس از مرگ عبدالرحمن بن علقمه کتانی، منطقه فلسطین نیز به او واگذار شد و زمانی که عمیر بن سعد انصاری، کارگزار حمص، بیمار شد، حمص نیز به قلمرو حکومت او افزوده شد به این ترتیب او به فرمانروایی تمام سرزمین شام دست یافت.((1))
به این ترتیب معاویه به یک اقتدار سیاسی نیرومند رسید و در نخستین گام، نیروی نظامی توانمندی ایجاد کرد؛ زیرا وضعیت منطقهی شام ایجاب میکرد که نیروی دفاعی حکومت اسلامی نیرومند باشد. سپاهیان چهارگانه ای که در دمشق، اردن، حمص و فلسطین اردو زده و زیر فرمان معاویه قرار داشتند، نیروی نظامی سازمان یافتهای را تشکیل میدادند که از دیگر نیروهای دولت اسلامی ممتاز بودند.((2))ارتش معاویه، سامان یافتهترین، سرزندهترین و نیرومندترین ارتشهای اسلامی - عربی آن روز به شمار میرفت.
اقتدار سیاسی و نظامی معاویه، بر امکانات مالی و اقتصادی سرشاری استوار بود که در نتیجهی جنگهای فراوانی به مرکز شام سرازیر شده بود. معاویه از جنگها،
غنایم فراوان و ثروت سرشاری به دست آورد که تمام نیازهای او و تشکیلات سیاسی و نظامی او را برآورد و از سویی، خشنودی خلیفه را نیز فراهم میکرد.((1))
معاویه - با این درآمدهای فراوان - افزون بر جلب توجه نظامیان و مردم، توانست از مرزهای زمینی قلمرو خود محافظت کند و اقتدار دولتش را بالا ببرد. او تمام مهارتش را صرف ارتش و بیتالمال کرد و یک بنای محکم نظامی و اقتصادی بنیان نهاد که همین بنا پایگاه و پشتوانۀ آیندۀ مالی او را فراهم ساخت.
سخنان «دکتر طه حسین» شایسته تأمل است. وی مینویسد:
بدون تردید، این عثمان بود که این زمینه را برای معاویه فراهم کرد تا روزی خلافت را به خاندان ابوسفیان انتقال دهد و این مقام را در خاندان امیه تثبیت نماید. عثمان محدودهی فرمانروایی معاویه را گسترش داد و مناطق فلسطین و حمص را به آن افزود و یک وحدت گسترده شامی برای او به وجود آورد و فرماندهی چهار سپاه را به او سپرد و به همین سبب، ارتش او، نیرومندترین ارتشهای اسلامی بود. در ضمن، عثمان نیز در تمام دوران خلافت خود - همانند عمربن خطاب - او را در سمت استانداری نگه داشت و نسبت به زمان حکومت عمر، اختیارات بیشتری به او داد و زمانی که شورش برپا شد، معاویه احساس کرد که او از همه استانداران به مرکز خلافت دورتر و ارتش او، از همه ارتشها نیرومندتر و در قلب مردمش، از همه محبوبتر است.((2))
دکتر طه حسین، در توضیح نظریههای خود، میافزاید:
اگر عثمان میخواست، میتوانست سیره عمر را دنبال کند و معاویه را بر استانداری دمشق و اردن باقی بگذارد و استانهای حمص و فلسطین را زیر نظر مدینه قرار دهد، بدین ترتیب:
اولاً: سیره عمر را پاس میداشت؛
ثانیاً: برای نامآوران و بزرگان صحابه و نیز برای جوانان عرب، فرصتهای شغلی ایجاد میکرد و مانع بیکاری، خشم، عصیان و شورش آنها میشد و آنها را به انقلاب تشویق نمیکرد. اگر [عثمان] این گونه رفتار میکرد، معاویه نمیتوانست پس از شعلهور شدن آتش فتنه اقدام به
خونخواهی کند و نیز این فرصت را به مسلمانان میداد تا کارهای خود را بر اساس شورا اداره کنند، اما این فرمانروایی گسترده و به هم پیوسته، به معاویه این امکان را داد که کسی را به مصر اعزام کند تا این سرزمین را از پایتخت خلافت جدا سازد و کسی را به حجاز و دیگر سرزمینهای اسلامی بفرستد که پایتخت را نادیده بگیرد و بدون اینکه موافقت علی علیه السلام را جلب کند، شهرها و سرزمینها را به قلمرو حکومت خود بیفزاید.((1))
معاویه در دوران خلافت عثمان و برای تثبیت موقعیت و حکومت خود حداکثر استفاده را از وجود وی برد. معاویه همزمان با گسترش موج اعتراضها، بر علیه عثمان و شکایتهای مردم به بزرگان صحابه و هم صدا شدن آنها با مردم، به مدینه آمد. در یکی از جلساتی که عثمان برای او در خانهاش ترتیب داده
1) همان، ص 293.
بود و چهرههای برجستهی صحابه نیز حضور داشتند، ضمن گفتگویی که بین معاویه و صحابه رد و بدل شد، معاویه آخرین نظر و هدف خود را به آنان اعلام کرد. وی گاه با اشاره و گاه با تصریح، نامی از خود به میان آورده و جای پایی برای خود باز کرد.
ابن عباس دربارۀ یکی از جلسههای یاد شده چنین میگفت:
روزی عمر - بعد از نماز عصر - با علی علیه السلام در مسجد مشغول گفتگو بود که فرستاده عثمان آمد و امام علیه السلام را نزد عثمان دعوت کرد. من نیز همراه او رفتم دیدیم که طلحه، زبیر، سعد وقاص و گروهی از مهاجرین نیز حضور دارند. پس از سکوتی چند، عثمان - که جامهی سپیدی پوشیده بود - سکوت را شکست و پس از حمد و ثنای الهی گفت:
آن زمان که شما بر من اعتراض کرده و هرچه که میخواستید گفتید؛ چون پسر عمویم، معاویه، غایب بود. اکنون اوحاضر است و میخواهد با شما سخن بگوید؛ هر کس از شما میخواهد، با او حرف بزند.
سعد وقاص گفت: معاویه چه مطلبی دارد که بگوید؟ ما نیز جز آنچه گفتیم، چه سخنی داریم که با او در میان بگذاریم؟
آن وقت، علی علیه السلام به معاویه فرمود: ای معاویه! هر مطلبی داری بگو. معاویه پس از حمد الهی گفت: ای گروه مهاجران و افراد شورا! روی سخنم با شماست. شما پاسخ مرا بدهید. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درگذشت، مردم بیدرنگ با یکی از مهاجرین بیعت کردند. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را دفن نمودند!! با این کار، وضع آنان همچنان بر قرار
ماند؛ گویی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هنوز زنده است. چون مرگ او فرا رسید، مرد دیگری از مهاجرین را به جای خود برگزید و چون مرگ او نزدیک شد، تردید کرد که خلافت را به یک نفر از آنها بسپارد. از این رو، شش نفر ازمهاجرین را برگزید و تعیین خلیفه را به آنها واگذار کرد. آنها نیز یکی را از میان خود برگزیده با او بیعت کردند.
ای گروه مهاجران! کمی آرامتر قدم بردارید و بدانید که پشت سر عثمان کسی هست که اگر با او پنجه دراندازید، او نیز با شما در خواهد افتاد! و اگر به رفتار خود ادامه دهید، با شدت تمام و قدرت هرچه بیشتر، رو در روی شما خواهد ایستاد و با همین روشی که شما از آن پیروی میکنید با شما رفتار خواهد کرد. آن وقت دیگر خون باقی ماندگان، پس از ریخته شدن خون گذشتگان، ارزشی نخواهد داشت! در اینجا امیر مؤمنان علیه السلام به معاویه گفت: گمانم که خودت را میگویی و برای شخص خود تبلیغ میکنی، تو را چه به این کار، پسر هند بدنام و نشان!
معاویه گفت: ای علی! از دختر عموی خود سخن مگو؛ زیرا او بدترین شما نبود!!
معاویه در ادامه سخنان خود، به درشت گویی و سخنان وهنآمیز روی آورد که همه صحابه و حاضرین جلسه را ترک کردند و به ویژه امام علی علیه السلام ، با خشم فراوان برخاست. عثمان تقاضا کرد که بماند، امام علیه السلام نپذیرفت. عثمان عبای او را گرفت و عبا در دست او ماند و امام علیه السلام مجلس را ترک کرد. عثمان به معاویه گفت: وضع را چگونه میبینی؟ این گروه مهاجران بسیار شتاب دارند و کاری را که میخواهند، انجام میدهند.
معاویه گفت: صلاح در این است که به من اجازه دهی گردن این چند نفر را بزنم!!
عثمان گفت: چه کسانی را؟ معاویه گفت: علی علیه السلام ، طلحه و زبیر را.
عثمان گفت: سبحان الله، من اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، را بدون گناه به کشتن دهم؟ معاویه گفت: اگر آنها را نکشی، آنها تو را به کشتن خواهند داد!
عثمان گفت: نه، من نمیخواهم اولین کسی باشم که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، خون بیگناهی را میریزد.
معاویه گفت: پس یکی از سه پیشنهاد مرا قبول کن:
1- چهار هزار نفر از لشکر شام را در اختیار تو میگذارم، تا از تو محافظت کنند. عثمان گفت: جیره آنها را از کجا بدهم؟ معاویه گفت: از بیت المال. عثمان گفت: من برای خفظ جان خود جیره چهار هزار سپاه را از بیت المال مسلمانان بدهم؟! هرگز این کار را نخواهم کرد.
2- این چند نفر را از گرد خود پراکنده کن و هرکدام را به مأموریتی بفرست تا هیچ یک فرصت آن را نداشته باشند که گرد هم آیند.
عثمان گفت: پناه بر خدا، شیوخ مهاجران و بزرگان صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و بقیه اصحاب شورا را از خانه و کاشانه خود دور کنم و بین آنها و زن و فرزندانشان جدایی اندازم! نه، این کار را نخواهم کرد.
3- با من قرار بگذار که اگر کشته شدی، من خونخواه تو باشم.
عثمان گفت: این حق را به تو میدهم که اگر من کشته شدم، خونم هدر نرود!!((1))
این داستان، بیانگر آن است که معاویه، به طور کامل، خود را برای جانشینی عثمان آماده کرده بود و با صراحت، این را در حضور اعضای شورا اعلام کرد! معاویه جسارت را به جایی رسانده بود که سخن از قتل امام علی علیه السلام و دیگر اعضای شورا به میان میآورد!!
معاویه از همان آغاز، جاهطلبی و ریاست خواهی خود را ابراز میکرد. او از اواخر خلافت عثمان، در مقابل امام علیه السلام اظهار وجود کرده و چنگ و دندان نشان میداد و نامههای تندی از شام برای امام علیه السلام میفرستاد که در فصل سوم به این نامهها اشاره خواهیم کرد.
معاویه در اواخر خلافت عثمان به مدینه آمد. وقتی عثمان با مردم سخن میگفت و از انتقاداتی که به او میشد، دفاع میکرد، معاویه سخنان او را قطع کرد و گفت: ای مهاجران! شما خود بهتر میدانید که هیچ یک از شما پیش از اسلام، اسم و رسمی نداشتید تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برانگیخته شد و شما در پذیرش دعوت پیش قدم شدید؛ اگر آقایی و سیادتی یافتید، فقط به همین دلیل است نه چیز دیگر. این سیادت و سروری در صورتی برای شما پایدار خواهد ماند که حساب شده حرکت کنید و مراقب اعمال و رفتار خود باشید. اگر شیخ ما
1) ابن قتیبه، دینوری عبدالله بن مسلم، الامامهْ و السیاسهْ، قم. منشورات شریف رضی، 1373 ش، ج1، ص 30؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص 112.
(عثمان) را به حال خود واگذارید تا به اجل طبیعی بمیرد، این مهتری برقرار خواهد ماند وگرنه سروری و آقایی از میان شما رخت میبندد و هجرت و سابقه شما در اسلام، سودی به حال شما نخواهد داشت!!
امام علیه السلام که در مجلس حضور داشت، فرمود: ای فرزند آن زن هرزه! تو را به این امور چه کار؟ معاویه گفت: آرام ای ابوالحسن! نام مادرم را به زشتی مبر که او پستترین زنان شما نبود. روزی که مسلمان شد، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با او مصافحه کرد در حالی که با زن دیگری مصافحه نکرد. امام علیه السلام با قطع سخن او، مجلس را ترک کرد و به اصرار عثمان برای ماندن، توجهی نکرد. وقتی امام علیه السلام بیرون رفت، عثمان، که با نگاه او را دنبال میکرد، گفت: به خدا قسم این مسند به تو و احدی از فرزندان تو نخواهد رسید!!((1))
عثمان که وصیت ابوسفیان را بخوبی پیاده کرده است و اکنون توپ در زمین بنی امیه افتاده، با اطمینان خاطر میگوید که توپ خلافت، از زمین آنها خارج نخواهد شد و سرزمین اسلامی، همچنان جولانگاه آنان باقی خواهد ماند.
امام علی علیه السلام در خطبهی شقشقیه از این واقعیت تلخ این گونه یاد میکند:
«... إِلَی أنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَیْهِ بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللهِ خِضْمَةَ الاِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِیعِ إِلَی أَنِ انْتَکَثَ عَلَیْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَیْهِ عَمَلُهُ وَ کَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ...».((2))
... تا آنکه سومی به خلافت رسید، دو پهلویش از پُرخوری باد کرده، همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود؛ خویشاوندان پدری او از بنی امیه به پا خاستند و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنهای که به جان گیاهان بهاری بیفتند، عثمان آنقدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد و اعمال او، مردم را برانگیخت و شکم بارگی او را نابود کرد.
حال به برخورد معاویه با صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و درگیریهایی که بین او و بزرگان صدر اسلام پیش آمد، میپردازیم تا هرچه بیشتر با عملکرد معاویه در زمان خلفا آشنا شویم. همه این برخوردها، نشان دهنده خروج معاویه از اسلام و خطوط قرمز آن است که یاران راستین پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آن را نمیپذیرفتند.
به چند مورد از این ماجراها توجه کنید:
این صحابی بزرگوار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، از مردم مدینه و یکی از دوازده نفر شرکت کننده در پیمان عقبه است که مدال پر افتخار «نقباء» را به گردن آویخت. آنها از اولین مسلمانان شهر مدینه به شمار میروند. او یکی از چند نفری است که قرآن را در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جمعآوری کرد.((1))عمر، این صحابی دانشمند را در دوران فرمانروایی یزید بن ابی سفیان به شام
1) ابن اثیر، اسد الغابه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1416 ه- .ق، ص 106.
فرستاده بود تا به مردم شام قرآن بیاموزد. او تا زمان مرگ یزید، در شهر حمص باقی ماند و پس از درگذشت یزید و جانشینی معاویه، به سپاه اسلام پیوست.
عباده، در قبال کارهای انحرافی معاویه، نتوانست سکوت کند و به انتقاد از عملکرد او پرداخت و گفت: من با تو در یک سرزمین نخواهم ماند! و از شام هجرت کرده و به مدینه برگشت.
عمر پرسید: چرا برگشتی؟ عباده کردار ناشایست معاویه را برای عمر بازگو کرد.
عمر گفت: به جای خود برگرد. خدا آن سرزمین را روسیاه کند که تو و امثال تو در آن زندگی نمیکنید! او هرگز بر تو
فرمانروایی نخواهد داشت.((1))
«ذهبی» مینویسد:
روزی عباده با معاویه در مسجد بود. بعد از اذان خطیبی به منبر رفت و معاویه را ستایش کرد. عباده بلند شد و با مشتی خاک، به روی و دهان خطیب پاشید! معاویه خشمناک شد.
عباده گفت: تو آنگاه که ما در سرزمین «عقبه»((2)) قبل از هجرت، با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پیمان بستیم که هر کجا هستیم، حق را بر پا داریم، همراه ما نبودی. ما عهد کردهایم که در راه خدا، از هیچ ملامتگری نهراسیم. رسول خدا فرمود: هرگاه کسی را دیدید که در مقابل کسی او را مدح میکند، با خاک به رویش بپاشید.((3))
البته این گونه برخوردها با معاویه در زمان خلافت عمر بود که روحیه خشن خلیفه اجازه تندروی و افراط را به او نمیداد اما در زمان عثمان، مسئله به کلی متفاوت است. چنانکه وقتی عثمان به امیر مؤمنان علی علیه السلام گفت: تو به من اعتراض میکنی چرا معاویه را فرمانروایی دادهام در حالی که میدانی عمر، او را به استانداری شام منصوب کرد. حضرت علی علیه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند! آیا نمیدانی که معاویه در برابر عمر از غلام او یرفا، فرمانبردارتر و اطاعت پذیرتر بود؟ عمر هرگاه کسی را به حکومتی نصب میکرد، بینی او را به خاک میمالید اما اینک کارگزاران تو بر تو سوار شده و هر کاری که میخواهند میکنند و اعتنایی به تو ندارند. عثمان ساکت شد.((1))
«ابن عساکر» و «ذهبی»، دو مورخ بزرگ،مینویسند:
روزی عباده از خیابانهای شهر دمشق میگذشت، کاروانی از شتر را با بار شراب و در حال حرکت دید، پرسید: اینها چیست؟ روغن زیتون است؟
گفتند: نه، شراب است و برای معاویه که آن را خریده است، میبرند! عباده بیدرنگ تیغی از میان بازار به دست آورد و تمام مشکهای شراب را درید. آن وقت ابوهریره در شام بود. او که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جایگاهی نداشت، پس از آن حضرت به تدریج به کمک دستگاه خلافت، بسیار محترم شده بود! معاویه کسی را پیش او فرستاد که چرا از کارهای برادرت عباده جلوگیری نمیکنی؟ او
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج9، ص 24.
صبحها به بازار رفته و داد و ستد اهل ذمه را محدود میکند و شبها نیز در مسجد مینشیند و هیچ کاری ندارد جز اینکه آبرو و حیثیت ما را لکه دار کند!
ابوهریره به درخواست معاویه، نزد عباده رفت و به او گفت: تو را با معاویه چه کار؟ او را به حال خودواگذار و مزاحم کار او نشو.
عباده گفت: ای ابوهریره! تو وقتی که ما با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پیمان بستیم که به فرمانش گوش فرا دهیم و تا قدرت داریم، امر به معروف و نهی از منکر کنیم و در راه خدا از سرزنشها نهراسیم، همراه ما نبودی. ابوهریره سکوت کرد.((1))
وقتی معاویه دید که حریف عباده نمیشود، نامهای به عثمان نوشت که عباده شهر شام و ساکنان آن را خراب و فاسد کرده است! یا او را به نزد خود فرا خوان و یا از این گونه اعمال باز دار و یا اینکه من شهر شام را در اختیار او میگذارم؟! عثمان به او نوشت: عباده را از شهر اخراج کن که به خانهاش در مدینه بازگردد.
به گفته تاریخ نویسان، وقتی عباده به مدینه آمد، نزد عثمان رفت. عثمان گفت: مارا با تو چه کار؟ چرا این گونه در کارهای ما دخالت میکنی؟
عباده همانجا، در میان مردم، از جا برخاست و گفت: از رسول خدا شنیدم که فرمود:
پس از من مردانی بر شما حکومت میکنند که با عمل خود، شما را به منکرات و آلودگیها آشنا کرده و عادت میدهند و در مقابل،
1) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص 70.
نسبت به خوبیهایی که به آنها اُنس دارید، خرده میگیرند!! پس، از عصیانگران اطاعت و پیروی شایسته نیست. مواظب باشید از راه حق گمراه نشوید.
عباده در پایان سخنان خود افزود:
قسم به آن کس که جان عباده در دست اوست، معاویه از این گروه است.
پس از این سخنان، عثمان دیگر چیزی نگفت و اعتراضی نکرد.((1))
داستان شراب خواری معاویه و درگیریهای او با یاران بازمانده پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، تنها به ماجرای میان او و عباده محدود نمیشود.
ابن عبدالبر مینویسد:
«عبدالرحمن» فرزند «سهل بن زید انصاری»، در دوران عثمان و حکومت معاویه در شام برای شرکت در جهاد به مرز شام رفته بود. روزی از جایی میگذشت دید که چندین مشک شراب به جایی میبرند. با نیزه همه آنها را درید. غلامان معاویه با او درگیر شدند تا اینکه خبر به معاویه رسید. معاویه به مأموران خود گفت: او را واگذارید؛ زیرا عقلش را از دست داده است؟!
وقتی این حرف معاویه به عبدالرحمن رسید، گفت: به خدا قسم من عقلم را از دست ندادهام. امّا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به ما امر کرده که هرگز شراب به خانههایمان وارد نکنیم و سوگند میخورم که اگر در این سرزمین ماندم و معاویه را در آنچه که رسول خدا از آن نهی کرده
1) مسند، احمدبن حنبل، ج5، ص 325.
دیدم، شکمش راخواهم درید! یا در این راه جان خواهم داد.((1))
«احمد بن حنبل» به نقل از «عبدالله بن بریده» مینویسد:
من همراه پدرم، نزد معاویه رفتیم. بعد از صرف غذا، شراب آوردند. معاویه از آن نوشید و جامی هم به پدرم تعارف کرد تا بنوشد. پدرم قبول نکرد و گفت: از آن روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شراب را حرام کرده است، من لب به شراب نزدهام.((2))
داستانهای دیگری درباره شرابخواری معاویه نقل شده است که «ابن عساکر» آنها را در تاریخ خود آورده است.((3))
ابوذر - حتی در دوران جاهلیت - خدا پرست بود و به یکتاپرستی گرایش داشت. او ازهمان زمان از پرستش بتها روی گردان بود.((4)) وقتی خبر ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را شنید، هجرت کرد و چهارمین یا پنجمین نفری بود که اسلام آورد. از فردای آن روز به مسجد الحرام رفت و در میان قریشیان مشرک، اسلام خود را فریاد زد. مشرکان چنان او را کتک زدند که غرقه خون و بیهوش شد و اگر عباس به فریادش نرسیده بود، شاید جان داده بود.. او هرگز در راه خدا از چیزی نمیهراسید. فردای آن روز نیز به مسجد آمد و با صدای رسا به یگانگی خدا و
رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گواهی داد. این بار نیز او را تا سرحد مرگ کتک زدند. فردای آن روز به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از مکه بسوی قومش حرکت کرد تا آنها را به اسلام فرا خواند.
او به سوی قبیلهاش «غفار» برگشت و برای گرایش آنها به اسلام بسیار تلاش کرد. وقتی خبر ورود پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به مدینه شنید، بار دیگر لباس سفر پوشید تا به جوار محبوبش برود. از آن پس، لحظهای از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جدا نشد.((1))
روزها سپری شد تا دوران عثمان رسید. حکومت عثمان که به طور کامل در سیطره بنی امیه و رانده شدگان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درآمده بود، به شدت ابوذر را آزار میداد. از این رو همیشه بین او و عثمان درگیری رُخ میداد.
عثمان که نتوانست با او کنار بیاید، او را به شام - که منطقه مرزی بود - تبعید کرد تا شاید با شرکت در جنگها، شهید شود و حکمرانان بنی امیه از تیغ انتقاد او آسوده شوند!
معاویه حاکم شام بود؛ مردی از تبار بنی امیه و بازمانده از جاهلیت سیاه و منافقی در لباس اسلام، کسی که تنها پنج ماه مانده به رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و از روی ناچاری و به ظاهر اسلام آورد!
ابوذر، در شام، با شرایط نابهنجار و بدتر از مدینه روبرو شد و ناگزیر در آنجا نیز به وظیفه شرعی امر به معروف و نهی از منکر عمل کرد. ابوذر، با نقد
1) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص 75.
رفتار معاویه، او را از خودکامگی و کفر پیشگی برحذر میداشت. وقتی معاویه ساخت قصر سبزش را - که از سنگهای سبز ساخته شده بود و در جهان اسلام همتا نداشت و جلوهای از جاهلیت و هوا پرستی بود- آغاز کرد،((1)) فریاد انقلابی ابوذر طنین افکند. او به معاویه گفت: اگر این کاخ را از اموال عمومی و مال خدا میسازی، بیگمان خیانت کردهای! برای اینکه این اموال باید در راه بهبود وضع اسلام و مسلمانان صرف شود و مال شخصی کسی نیست و اگر از دارایی خود هزینه کردهای، دچار اسراف و زیادهروی شدهای. مگر یک نفر، به چقدر وسایل زندگی و خانه نیاز دارد؟((2))
معاویه در برابر منطق قوی ابوذر، چارهای جز سکوت نداشت و ابوذر مانند همیشه، با برهان نیرومند، پیروزمندانه از میدان بیرون آمد. او بارها به معاویه گفته بود: به خدا قسم! تو به کارهایی دست زدهای که نمونهای از آن را در سنت اسلامی نمیشناسیم. این گونه رفتارها نه در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جایی دارد و نه در کتاب خدا عنوانی. به خدا سوگند! من حقی را میبینم که خاموش میشود و باطلی که زنده میگردد، راست گفتار را تکذیب میکنند، نالایقان و ناپرهیزگاران را منزلت میدهند و صالحی بزرگوار همچون امیر مؤمنان علی علیه السلام را مجبور به خانهنشینی میکنند.((3))سخنان برخاسته از دل ابوذر، لاجرم بر دلهای مردم مینشست. مردم گرد
پیرمردی وارسته و دلسوز برای دین خدا و بندگان او گرد آمدند تا از سخنان او که برای دفاع از حق و حقیقت و اسلام بود، بیشتر بهرهمند شوند اما آیا دستگاه طاغوتی شام به این کار رضایت میداد؟ هرگز، فریاد منادی بلند میشد: ای مردم! هیچ کس با ابوذر همنشین و همدم نشود.((1))
یکی از تاریخ نگاران مینویسد:
معاویه در دل شب، هزار دینار برای ابوذر فرستاد. او هم در همان شب، تمام آن را به نیازمندان بخشید. وقت نماز صبح، معاویه همان شخص را فرستاد که برود و به ابوذر بگوید که من دیشب پولها را به اشتباه به تو تحویل دادم آنها را به من بر گردان و از شکنجه معاویه نجاتم بده! ابوذربه مأمور گفت: فرزندم! به او بگو که ابوذر میگوید: به خدا سوگند! در این سپیده دم حتی یک دینار هم نزد من نیست. تو سه روز به من مهلت بده تا آن را از نیازمندان پس بگیرم!! معاویه با شخصیت حقیقی و روحیه قوی ابوذر آشنا شد و وحشت وجود معاویه را فرا گرفت؛ زیرا ابوذر مرد عمل بود و کردارش، گفتارش را تأیید میکرد. معاویه ناگزیر به پیشوای خود پناه برد و به عثمان نوشت: اگر تو را با شام و اهل آن کاری هست، ابوذر را از اینجا احضار کن که سینههای مردم را از کینه انباشته میکند.((2))
عثمان در جواب او نوشت: ابوذر را بر مرکب سخت، خشن و ناهموار سوار کن و به مدینه بازگردان.
فرمان عثمان اجرا شد. او را بر شتر بدون رو پوش، سوار کردند و شبانه روز، بیهیچ استراحتی، به سوی مدینه حرکت دادند. راه دراز و خستهکننده بود، بیابان خشک و ریگزار، مأموران بیرحم و خالی از عواطف انسانی.((1))
به نوشته «یعقوبی»، وقتی ابوذر به مدینه رسید، گوشت پاهایش ریخته بود.((2))
«مسعودی» مینویسد:
او را بر شتری سوار کردند که بر پشت جز چوب خشک نداشت و پنج مأمور خشن، از «صقالبه»((3)) همراهش کردند. او را به سرعت، چون پرندگان میبردند تا به مدینه رسید. ران هایش مجروح شده و گوشتهایش ریخته بود. در این چند روز، چنان بر او سخت گذشت که با مرگ فاصله چندانی نداشت.((4)) این مجاهد نستوه و دلیر به مدینه رسید،بار دیگر، فریاد اعتراض او دامنگیر جاهلیت عثمانی شد. او فریاد میزد: کودکان را به فرمانروایی منصوب میکنید و برای خود تیول ترتیب میدهید، فرزندان آزاد شدگان فتح مکه را به حکومت میرسانید و قرب و منزلت میبخشید.
وقتی عثمان، ابوذر را تبعید کرد، فرمانی صادر کرد که کسی حق ندارد او را بدرقه کند.
امام علی علیه السلام و فرزندانش، به این فرمان اعتنایی نکرده و ابوذر را بدرقه کردند. امام علیه السلام در مراسم بدرقه، به ابوذر فرمود:
«یَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّکَ غَضِبْتَ لِلَّهِ فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ إِنَّ الْقَوْمَ خَافُوکَ عَلَی دُنْیَاهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلَی دِینِکَ فَاتْرُکْ فِی أَیْدِیهِمْ مَا خَافُوکَ عَلَیْهِ وَ اهْرُبْ مِنْهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَیْهِ فَمَا أَحْوَجَهُمْ إِلَی مَا مَنَعْتَهُمْ وَ مَا أَغْنَاکَ عَمَّا مَنَعُوکَ وَ سَتَعْلَمُ مَنِ الرَّابِحُ غَداً وَ الأَکْثَرُ حُسَّداً وَ لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرَضِینَ کَانَتَاعَلَی عَبْدٍ رَتْقاً ثُمَّ اتَّقَی اللَّهَ لَجَعَلَ اللَّهُ لَهُ مِنْهُمَا مَخْرَجاً لَا یُؤْنِسَنَّکَ إِلَّا الْحَقُّ وَ لَا یُوحِشَنَّکَ إِلَّا الْبَاطِلُ فَلَوْ قَبِلْتَ دُنْیَاهُمْ لَأَحَبُّوکَ وَ لَوْ قَرَضْتَ مِنْهَا لَأَمَّنُوکَ».((1))
ای اباذر! همانا تو برای خدا به خشم آمدی، پس امید به کسی داشته باش که به خاطر او غضبناک شدی. این مردم برای دنیای خود از تو ترسیدند و تو بر دین خود، از آنان ترسیدی. پس دنیا را که به خاطر آن از تو ترسیدند، به خودشان واگذار و با دین خود که برای آن ترسیدی از این مردم بگریز.
این دنیا پرستان چه محتاجند به آنچه که تو آنان را از آن ترساندی و چه بینیازی از آنچه تو را منع کردند و به زودی در خواهی یافت که چه کسی فردا سود میبرد؟
اگر آسمان و زمین درهای خود را بر روی بنده ای ببندند و او از خدا بترسد، خداوند راه نجاتی از میان آن دو برای او خواهد گشود. آرامش خود را تنها در [سایۀ] حق جستجو کن و جز باطل چیزی تو را به
1) نهج البلاغه، خطبه 130.
وحشت نیندازد. اگر تو دنیای این مردم را میپذیرفتی، تو را دوست داشتند و اگر سهمی از آن میگرفتی، دست از تو بر میداشتند.
آیا جزای این مرد حق، این بود که به بیابان سوزان و بی آب و علف «ربذه»((1)) تبعید گردد؟ پس از آن، تمامی دوران زندگی این مرد خدا در ربذه گذشت و تا پایان عمر، در آن بیابان خاموش و هولناک به سر برد. سرانجام درهمان بیابان، پس از اینکه همسر و فرزندش (ذر) را از دست داد، از گرسنگی و بیماری جان داد. به گفته تاریخ نگاران، ابوذر یک سال در شام ماند. در سال 29 هجری، به شام تبعید شد. در سال 30 ه-.ق معاویه از او به عثمان شکایت کرد و به
دنبال آن، به مدینه برگردانده شد. آنگاه، در همان سال، به ربذه تبعید شد و در سال 32 یا 31 در ربذه دیده از جهان فروبست.((2))
درگیریهای معاویه، تنها با رادمردانی همانند ابوذر و عباده نبود بلکه با هر کس که اندکی از واقعیتهای اسلام را دریافته و بازگو میکرد، ناگزیر درگیر میشد و دچار اختلاف میگردید. از این رو، او با قاریان((3)) کوفه - که به آنجا
1) ربذه نام جایی است در چهار منزلی مدینه که قبر حضرت ابی ذر هم در آنجا است. (لغت نامه دهخدا)
2) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص 79.
3) قاری در فرهنگ آن روز، با مفهوم امروزیش تفاوت بسیار دارد؛ قاری در آن روز به کسی میگفتند که حافظ قرآن بود و با تفسیر قرآن آشنا و سمت رهبری دینی مردم را عهدهدار میشد. چنین کسی نفوذ فوق العادهای در افکار و عقاید مردم داشت.
تبعید شده بودند - نیز، نزاع و درگیری شدید پیدا کرد.((1))بلاذری مینویسد:
وقتی که عثمان ولید را از حکومت کوفه عزل کرد و سعید بن عاص را به جای او گماشت، به او دستور داد که با مردم مدارا کند و همانند ولید، با آنها درگیر نشود. از این رو، سعید با قاریان و بزرگان شهر، هر شب گرد هم می آمدند و به گفتگو میپرداختند.
در یکی از این گفتگوها، میان مالک اشتر و رئیس شرطه شهر، مشاجرهای رخ داد که خشم سعید را در پی داشت.
او به عثمان نامه نوشت و جریان را گزارش داده و یادآور شد که تا وقتی اشتر و یارانش - که قاریان کوفه نامیده میشوند و هیچ چیز نمیدانند و سفیهانی بیش نیستند! - در این شهر باشند، من هیچ چیزی.
عثمان در جواب نوشت که آنان را روانه شام کن. بنابراین، قاریان شهر کوفه - کسانی که با سعید منازعه کرده بودند - از شهر بیرون رفتند و در سرزمین شام، در شهر
دمشق اقامت گزیدند.
معاویه با نیرنگ خاصی که داشت، لازم دید که نخست مقدم قاریان تبعیدی را گرامی بدارد و به همین دلیل با آنها برخورد نیکویی داشته و مقامشان را بزرگ میداشت اما این وضع تا کی میتوانست ادامه پیدا کند؟ اشتر و یارانش مردانی دلیر، یکرو و دیندار بودند و به همین گناه! تبعید شده بودند و با معاویه فریبکار، دو رو و خدا نشناس نمیتوانستند هماهنگی و همرنگی داشته باشند. سرانجام
1) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص 85.
آنچه باید رخ میداد، به وقوع پیوست و گفتگوی تندی میان معاویه و مالک اشتر در گرفت. به این سبب، مالک را زندانی کردند! دوران زندان او به درازا کشید، اما پس از آزادی، اوضاع تغییر یافت؛ زیرا اشتر و یارانش از معاویه فاصله گرفته و با مردم کوچه و بازار دمشق همنشینی میکردند. معاویه داستان را به عثمان نوشت و یادآور شد که تو مردانی را نزد من فرستادهای که شهر خودشان (کوفه) رافاسد کرده و در آن غوغا به پا کردند! من از این بیم دارم که اطرافیان من و شهروندان شهر دمشق را نیز به فساد بکشند!! و سخنانی به آنها بیاموزند که تا کنون نمیدانستند، آن وقت شامیان هم مانند اهل کوفه، فاسد شده، سلامت و اعتدال فکری خود را از دست بدهند!!
عثمان چارهای اندیشید که مالک اشتر و یارانش باید به شهری دور از پایتخت بروند تا از تأثیر حضور آنها کاسته شود. از این رو دستور داد تا معاویه آنها را به شهر حمص بفرستد، و این کار نیز عملی شد.((1))
«مدائنی» - تاریخ نگار مشهور قرن اول - مینویسد:
روزی معاویه ضمن گفتگو با آنها یادآور شد که همه قریشیان میدانند که ابوسفیان بزرگوارترین و فرزند بزرگوارترین آنهاست!! مگر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که خداوند او را برگزید و گرامی داشت!! اگر ابوسفیان پدر همه مردم بود، همه مردانی بزرگ و حلیم و بردبار بودند!! صعصعهْ بن صوحان در جواب او گفت: دروغ گفتی ای معاویه! مردم را کسی به وجود آورده که به طور قطع از ابوسفیان بهتر بوده است. مردی که خداوند او را با دست قدرت خود آفرید
1) بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج5، ص 43.
و از روح خود، در او دمید و فرشتگان را دستور داد تا بر او سجده کنند اما با این وجود، در میان فرزندانش، نیکوکار و بدکار، زیرک و احمق پدید آمده است و همه به یک شکل نیستند.((1))
آری! چنانکه گذشت، معاویه از ماندن صحابه و یاران راستین پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، چون ابوذر و عباده، در شام ناخرسند بود و نیز تمایلی به اقامت تابعین و قاریان قرآن و نیکان و اهل پرهیز در آن شهر نداشت. از این رو،همواره دست به دامن عثمان میشد و به او شکایت میکرد.
او از این بیم داشت که آنها حقایق پنهانی از اسلام را برای مردم بازگو کنند و احکام خدا را برای مردم بیان کنند تا دیگر معاویه نتواند همچون گذشته مانند جباران روزگار - قیصرها و کسراها - به زندگی خودکامهی خود ادامه دهد.((2))
پیشتر گفتیم، با روی کار آمدن عثمان، موقعیت معاویه، به طور کامل تثبیت شد و تا رسیدن به کرسی خلافت، یک قدم فاصله داشت و آن هم مرگ عثمان بود. از این رو، وقتی اعتراضها بر علیه عثمان اوج گرفت، او در هیاهوی این گیر و دار، در صدد برآمد تا عثمان را به شام بیاورد تا پس از او بتواند کار را بر وفق مراد پیش ببرد اماعثمان نپذیرفت.((3))
معاویه به عثمان گفت: پیش از اینکه فتنهای بروز کند و برتو هجوم آورند - به گونهای که نتوان مانع آن شد - بیا با من به شام برویم، که مردم آنجا گوش به فرمان ما هستند.
عثمان گفت: من جوار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را با هیچ چیزی عوض نمیکنم، گرچه به قیمت جانم تمام شود! معاویه گفت: پس اجازه بده در بازگشت به شام، سپاهی به اینجا گسیل کنم تا در موقع خطر، از تو دفاع کند. عثمان این را پذیرفت. معاویه گفت، به خدا قسم تو را خواهند کشت.
به گفتهی «ابن ابی الحدید» از همان روز معاویه خود را برای به دست گرفتن مقام خلافت آماده کرد؛ زیرا از وضعیت موجود دریافت که عثمان، به زودی به دست انقلابیون به قتل خواهد رسید و از طرفی، مردم شام - که در زیر سیطره او قرار داشتند - گوش به فرمان او بودند و خونخواهی عثمان و مظلومیت خلیفه، بهترین وسیله برای مقابله با خلیفهی بعدی بود.
او میدانست که در میان استانداران عثمان، هیچ یک نیرومندتر و در امور نظامی، با تدبیرتر و در راه دلجویی از عرب، تواناتر از او نیست به همین دلیل برای خلافت دندان طمع تیز کرد.((1)) در واقع، شورش بر ضد عثمان، برای معاویه، امری دو پهلو بود.
معاویه تصمیم گرفت تا درخواستهای پی در پی و عاجزانه عثمان را برای
1) ترجمان حیات امام علی علیه السلام از شرح ابن ابی الحدید، ص 232-233.
حمایت از او و فرستادن نیرو، پشت گوش اندازد و منتظر بماند تا ببیند سرنوشت نزاع داخلی عثمان با صحابه به کجا میانجامد. به عبارت روشنتر، اگر عثمان بر جای میماند، معاویه همچنان بر مسند قدرت باقی بود. اگر هم کشته میشد، راه برای یک جنگ داخلی که به بهانه خونخواهی عثمان آغاز میشد و معاویه امید پیروزی در آن را داشت.
برای بسیاری از صحابه، در همان روزهای آغازین مشخص بود که معاویه، در انتظار کشته شدن عثمان نشسته است. خود عثمان نیز این را در یافته بود اما نتوانست در آن شرایط درباره آن تصمیم جدی بگیرد.
به نوشته یعقوبی، زمانیکه عثمان در محاصره بود، بارها به معاویه نامه نوشت و از او درخواست کمک کرد اما معاویه از فرستادن نیرو خودداری کرد. این تعلل به قدری بود که عثمان حقیقت ماجرا را دریافت. معاویه در آخرین روزها 12 هزار سپاه را از شام روانه مدینه کرد اما به فرمانده آنها گفت که در فلان نقطه بمانند تا دستور از طرف او برسد. در این فاصله کسی را نزدعثمان فرستاد. وقتی عثمان فرستادهی معاویه را دید، پرسید کمک آوردهای؟ گفت نه، آمدهام تا از وضعیت تو آگاه شوم. عثمان گفت: خیر، آمدهای تا من کشته شوم.((1))
چند روز بعد، خبر قتل عثمان به شام رسید و این نیرو نیز به شام باز گشت داده شد. به گفتهی «جویریه»، معاویه از روی عمد، در یاری عثمان کوتاهی کرد
1) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 165.
تا کشته شود. به محض اینکه عثمان کشته شد و پیراهن خونین او توسط زن عثمان برای معاویه فرستاده شد، تلاش او برای تحمیق مردم شام، برضد مردم مدینه و اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، آغاز شد.((1)) او حتی تصمیم گرفت با همسر عثمان ازدواج کند! تا کار خونخواهی راحتتر باشد اما زن عثمان از این کار ابا کرد و حتی برای منصرف کردن معاویه دندانهای خود را شکست.((2))
آری! معاویه پیوسته مترصد مرگ یا قتل عثمان بود تا به آرزوی دیرینه خود دست یابد. از این رو، پس از آگاهی از محاصره خانه عثمان او را کمک نکرد تا هرچه زودتر، سایه عثمان از سرش کوتاه شود و او به آرزوی خود برسد.((3))
امیرمؤمنان علیه السلام در نامهای به معاویه مینویسد:
به خدا سوگند، پسر عموی تو را جز تو کسی نکشت و من امیدوارم که تو را - مانند گناه او - به او ملحق سازم.((4))
امیرمؤمنان علیه السلام معاویه را به کوتاهی در باره عثمان متهم کرده و به او نوشت:
تو زمانی به یاری عثمان میشتافتی که در واقع برای خودت کاری کرده باشی؛و وقتی او را خوار میکردی که در آن پیروزی تو باشد.((5))
«ابوطفیل» نیز به معاویه گفت: چرا با آنکه اهل شام با تو بودند، به عثمان
کمک نکردی؟ «ابوایوب انصاری»، در صفین، نامهای به معاویه نوشت و در پاسخ او - که انصار را متهم به قتل عثمان کرده بود - گفت: قاتل او یزید بن اسد است که تو او را برای حمایت از عثمان فرستادی امّا در راه ماند و به او کمک نکرد.((1))
«شبث بن ربعی» نیز در نامهای به معاویه، او را متهم به کوتاهی در حمایت از عثمان کرد و نوشت:
تو دوست داشتی عثمان کشته شود تا آن را بهانه قرار دهی.((2))
«شهرستانی» مینویسد:
در اصل تمام عمّال معاویه، در شهرهای گوناگون از حمایت عثمان خودداری کردند.((3))
وقتی سران جمل در بصره گرد آمده بودند، تصمیم گرفتند تا به شام رفته و به معاویه بپیوندند اما این مسئله که عثمان از معاویه یاری خواسته و او خودداری کرده بود، آنها را به وحشت انداخته و از رفتن به شام بازداشت.
«ابن عباس» نیز در نامهای به معاویه نوشت:
تو علاقهمند بودی عثمان کشته شود. او بعدها در پاسخ نامهای به یزید - که او را متهم به قتل عثمان کرده بود - نوشت: من در این ماجرا نقشی نداشتم اما پدر تو در حمایت از او تعلل کرد و زمانی
که او کمک خواسته بود، نیروهای خود را از یاری اوبازداشت.((1))
ابن عباس، در نامهای به معاویه مینویسد:
به خدا سوگند! تو مترصد مرگ عثمان بودی و نابودی او را میخواستی و مردم را از یاری او بازداشتی، نامه و استمداد و استغاثه او به تو رسید اما به آن اعتنا نکردی در حالی که میدانستی مردم تا او را نکشند، رها نخواهند کرد. تو خواستی که او کشته شود. اگر عثمان مظلوم کشته شد، بزرگترین ستمگر تو بودی.((2))
«عبدالله بن سعد بن ابی سرح»، والی عثمان در مصر - پس از کشته شدن او - به عسقلان رفت و در آنجا ماندگار شد و نخواست در کنار معاویه باشد. او میگفت: دوست ندارد با مردی (معاویه) باشد که میداند او دوست داشته که عثمان کشته شود.((3)) حتی عمروعاص معاویه را متهم میکرد که با عدم حمایت نکردن عثمان، او را خوار کرده است.((4))
آیا طراح نامه به کارگزار مصر، معاویه بود؟ بر اساس یک نظریه، همانند دیگر توطئهها، معاویه طراح اصلی نامهای بود که عثمان به فرماندار مصر نوشته بود.
به گفته «عبدالکریم خطیب»، معاویه طرحی داشت که میان دشمنانش اختلاف ایجاد کند. او برای اثبات ادعای خود، به سخن «مبرد»، در «الکامل»،
استناد کرده است که «مبرد» در این کتاب، برای اثبات دخالت معاویه، به پیشینهی او استدلال میکند و مینویسد:
هرگاه معاویه متوجه میشد که یکی از فرماندهان روم، قصد توطئه علیه اسلام را دارد، در اولین فرصت، هدیهای برای او میفرستاد و نامهای به او مینوشت تا پادشاه روم را نسبت به او بدبین کند.((1))وی در نامه وانمود میکرد که پاسخ نامهی اوست! و چنین مینوشت:
به آن وعده ای که به من دادهای، مبنی بر اینکه مرا یاری کنی و پادشاه روم را زبون سازی، اطمینان کامل دارم! معاویه به فرستادهاش دستور میداد و به روم برود، تا نامه به دست مقامات پادشاهی روم برسد. وقتی مأموران بعد از انجام مأموریت، به شام بر میگشتند، میگفتند: ما فلان فرمانده را دیدیم که به قتل رسیده یا به دار مجازات آویخته شده بود! آن وقت معاویه میگفت: من ابوعبدالرحمن هستم!!((2))
«عبدالکریم خطیب» مینویسد:
این طرحی که معاویه درباره فرماندهان رومی پیاده میکرد، دقیقاً همان طرحی بود که درباره کارگزار
مصر پیاده شد با این هدف که به دست محمد بن ابی بکر و یارانش بیفتد.((3))
عثمان به استاندار مصر، «عبدالله بن ابی سرح»، نوشته بود:
وقتی لشکر مصر برگشت، دست فلان کس را قطع کن و فلان کس را بکش و نسبت به اکثر لشکریان دستورات تنبیهی داده بود.((1))
با شناختی که از معاویه و مهارت او در جعل نامههایی که به دشمنانش میفرستاد، به دست آمده است احتمال اینکه نامه به فرماندار مصر نیز دسیسه معاویه باشد، زیاد است تا از این طریق بتواند خشم مصریان را برانگیخته آنها را به مدینه باز گرداند و زمینه قتل عثمان را فراهم کند زیرا همان گونه که گفتیم، او از روی عمد، عثمان را یاری نکرد تا کشته شود. در واقع قتل عثمان برای معاویه، نردبانی بود که او را به بام خلافت میرساند!
پس از آنکه مصریان با توبه و تعهد خلیفه پذیرفتند که راهی دیار خود شوند، معاویه خود را از هدف دور دید. از این رو دست به توطئه زد.
«طبری» مینویسد:
عمرو عاص از کسانی بود که مردم را علیه عثمان تحریک میکرد. روزی عثمان بر منبر خطبه میخواند، عمرو فریاد زد:
«اتق الله یا عثمان»، تو مرتکب کارهای ناشایستی شده ای ما نیز به آن آلوده شدهایم. تو به پیشگاه خدا توبه کن ما نیز توبه خواهیم کرد.
عثمان گفت: ای پسر نابغه! مگر تو اینجا (مدینه) هستی؟ از آن
1) مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج2، ص 492.
روز که تو را از حکومت مصر عزل کردم، در
جُبّهات شپش افتاده! آن وقت از هر طرف، فریاد توبه کن، توبه کن برخاست. عثمان که چنین دید، دستهایش را به آسمان بلند کرد و گفت: بارالها! من اولین توبه کننده هستم و از منبر پایین آمد.((1))
عمرو عاص در ماههای آخر خلافت عثمان، میگفت: اگر چوپانی را ببینم، او را به قیام علیه عثمان دعوت خواهم کرد، چه رسد به رؤسا و اشراف. عمروعاص وقتی آتش فتنه را در مدینه شعلهور کرد، به خانهاش در فلسطین رفت!
پس از آن که عثمان، عمرو عاص را ازحکومت مصر بر کنار کرد، او کینه عثمان را به دل گرفت و مردم را علیه او تحریک میکرد. معاویه که همیشه دنبال فرصت بود و از نقطه ضعف افراد استفاده میکرد، این بار سراغ عمرو عاص آمد و با او پیمان بست که فرمانداری مصر را به او بازگرداند.
با توجه به اینکه عمرو عاص، دشمنی آشکارش را با عثمان اعلام کرده بود، اگر معاویه خیر خواه عثمان بود، چرا دست دوستی به سوی عمرو دراز کرد؟ انگیزه معاویه در عمل، منافع سیاسی او بود و پیمان میان او و عمرو عاص نیز بر اساس منافع مشترک و در پرتو اندیشههای نزدیک به هم صورت میگرفت.
معیار دوستی با عثمان میزان سود سیاسی و کمک به نقشه از پیش طراحی
1) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملکوک، ج2، ص 126 و 148.
شده او بود. از این رو، خود را در مسئله عثمان درگیر نکرد، زیرا از دیدگاه او - که تنها به وسعت فرمانروایی خود توجه داشت - منطقی نبود که در غائلههای عثمان، خود را درگیر کند و فرمانروایی خود را در معرض خطر قرار دهد. از طرفی این توان را در خود میدید که مقام حکومتی خود را از درجه استاندار وکارگزار خلیفه به درجه خلیفه ارتقا دهد و یک حکومت خالص اموی بنیان نهد و آن را برای فرزندان خود به ارث بگذارد.((1))
معاویه با آن هوشیاری که داشت، میدید که تعصب طرفداری از عثمان، ممکن است به زیانش بیانجامد. بنابراین سیاست صبر و انتظار را در پیش گرفت تا این تراژدی خونین بگذرد و او در فرصت مناسب، نقشه خود را پیاده کند.
معاویه، پس از رسیدن به قدرت، از شعار انتقام از کشندگان عثمان دست برداشت و چنان آرام به حکومت پرداخت که گویی عثمان کشته نشده است. وقتی معاویه، پس از «عام الجماعهْ» به خانه عثمان آمد، عایشه دختر عثمان با گریه، خواست معاویه را به خونخواهی پدرش تشویق کند. معاویه، ضمن نصیحت به او گفت: اگر تو دختر عموی امیر مؤمنان باشی، بهتر است تا زنی از مردم عادی باشی!!((2))
«طبری» به نقل از «عبدالله بن عیاش» مینویسد:
در روزهای محاصره عثمان، روزی پیش او رفتم. دست مرا گرفت و به جایی برد که صدای اعتراض کنندگان میآمد. یکی میگفت، منتظر چه هستید؟ دیگری میگفت عجله نکنید، شاید به راه آید. در این وقت طلحه را دیدم که با ابن «عدیس بلوّی» آهسته سخنانی رد و بدل میکرد. وقتی ابن عدیس برگشت و به یاران خود گفت به هیچ کس اجازه رفتن یا آمدن نزد عثمان را ندهید. عثمان گفت: این سخنی بود که طلحه یادش داد. خدایا! شرّ طلحه را خودت کفایت فرما! او بود که اینها را بر من شورانید، امیدوارم بهرهای از این کار عایدش نشود و خونش ریخته شود.((1))
دشمنی طلحه با عثمان، فقط محدود به زمان حیاتش نبود بلکه بعد از مرگش نیز دست از دشمنی بر نمیداشت! او تا سه روز پس از قتل عثمان، از دفن او جلوگیری کرد. حکیم بن حزام و جبیر بن مطعم، برای دفن او از امام علیه السلام یاری خواستند. وقتی عدهای از بستگان عثمان، جنازهاش را برای خاک سپاری به یکی از باغهای مدینه، معروف به حشّ کوکب - که یهودیان، مردگان خود را در آنجا دفن میکردند - میبردند، طلحه عدهای را سر راه گماشت تابوت او را سنگباران کنند و آنها نیز چنین کردند!! وقتی امام علیه السلام از جریان با خبر شد، کسی را فرستاد و مانع این کار شد. اطرافیان عثمان توانستند او را در همان جا(حشّ کوکب) به خاک بسپارند.
1) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 155-156.
«واقدی» مینویسد:
پس از مرگ عثمان، درباره محل دفن او گفتگو شد. طلحه گفت: او را در «دیر سلع» که قبرستان یهودیان بود، به خاک بسپارید.((1)) محاصره خلیفه 40 روز طول کشید، در این مدت طلحه برای مردم نماز میخواند.((2))
محاصره کنندگان آب را به روی عثمان بستند و عثمان گفت:
خدایا! طلحه را از من کفایت کن که او این گروه را برضد من شورانده است. به خدا قسم! من امیدوارم او به هلاکت برسد و خونش بریزد، چون او حرمت مرا شکسته است.
وقتی آب را از او دریغ کردند، او به بالای بام رفت و فریاد زد: ای طلحه! آیا نمیدانی که چاه دومه، از فلان یهودی بود واو بدون بها قطرهای از آن را نمیداد، من آن را به چهل هزار خریداری کردم، سهم خودم را همانند سهم یکی از مسلمانان قرار دادم و خود را بر آنان ترجیح ندادم؟ طلحه گفت: گیرم که اینگونه باشد! عثمان گفت: تا امروز، جز من کسی را سراغ داری که از آن منع شده باشد؟ گفت: زیرا تو همه چیز را تغییر دادی و دگرگون کردی. عثمان گفت: آیا میدانی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: هر که این خانه را خریداری کند و آن را به مسجد بیفزاید، خداوند در عوض، بهشت را به او ببخشد. از این رو من آن را به 20 هزار خریدم و جزو مسجد قرار دادم. طلحه گفت: چنین باشد. گفت: آیا
میدانی امروز فقط مرا از نماز خواندن در آن منع کردند؟ گفت: خیر. گفت: چرا؟. گفت: برای اینکه سنت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را تغییر دادی.
سپس عثمان برگشت و به علی علیه السلام خبر داد که آب را بر او بستهاند تا به فریادش برسد.
علی علیه السلام سه مشک پر از آب برای عثمان فرستاد اما به او نرسید! طلحه به علی علیه السلام گفت: تو را با عثمان چه کار؟ میان آن دو، سخنان تندی رد و بدل شد.((1)) امیر مؤمنان علیه السلام به همین اندازه بسنده نکرد بلکه دو فرزندش امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام را که از فرستادن آنها به میدانهای جنگ به شدت پرهیز داشت، تا نسل پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را حفظ کند، به کمک عثمان فرستاد و به آنها گفت: با شمشیرهایتان بروید و بر در خانه عثمان بایستید و نگذارید کسی به او برسد.((2))
عجیب اینکه همین طلحه که قاتل عثمان بود، بعدها در لشکری شمشیر میزد که خون خواهان عثمان بودند! و عجیبتر اینکه خون او را از امیر مؤمنان علیه السلام میخواستند!!
امام علی علیه السلام در این باره میفرماید:
«...وَ اللهِ مَا اسْتَعْجَلَ مُتَجَرِّداً لِلطَّلَبِ بِدَمِ عُثْمَانَ إِلَّا خَوْفاً مِنْ أَنْ یُطَالَبَ بِدَمِهِ لِأَنَّهُ مَظِنَّتُهُ وَ لَمْ یَکُنْ فی الْقَوْمِ أحْرَصُ عَلَیْهِ مِنْهُ فَأَرَادَ أَنْ یُغَالِطَ بِمَا أَجْلَبَ فِیهِ لِیَلْتَبِسَ الأَمْرُ وَ یَقَعَ الشَّکُّ...».
ص: 158
به خدا قسم! طلحهْ بن عبیدالله، برای خونخواهی عثمان شورش نکرد، جز اینکه میترسید خون عثمان، از او خواسته شود؛ زیرا او خود متهم به قتل عثمان است و از او حریصتر، در میان مردم، بر قتل عثمان یافت نمیشد. برای اینکه مردم را دچار تردید کند، دست به اینگونه ادعاهای دروغین زد...((1))
همه حقیقت را میدانستند، که طلحه در کشتن عثمان از همه حریصتر بود. برای همین، مروان در جنگ جمل، او را هدف تیری قرار داد وکشت و بارها میگفت: من انتقام عثمان را گرفتم.((2))
در پایان این فصل، به بررسی ارتباط امام علی علیه السلام و عثمان، و موضع آن حضرت در قبال عملکرد خلیفه سوم و دیدگاه امام علیه السلام درباره شخصیت و عملکرد عثمان میپردازیم.
امام در زمان عثمان، نقشی بر خلاف آنچه در دوران عمر داشت، پیش گرفته بود؛ زیرا عثمان، ارکان حکومت خود را از خانواده اموی برگزیده بود.
امام علیه السلام به خاطر مصالح اساسی اسلام، در دستگاه خلافت عمرحضور برجستهای داشت و خلیفه نیز در پندگیری از نصایح و هدایتهای او تردید نمیکرد. امام علیه السلام در شخصیت عمر، کسی را میدید که در برابر منافع و مصالح
عمومی کوتاه نمیآید و در مورد آن با کسی سازش نمیکند. از این رو امام علیه السلام ، پیوسته با مشورتهای حکیمانهاش، عمر را یاری میکرد و تکیهگاه نیرومندی برای عمر بود.((1))
امام علیه السلام دربارهی بیآلایشی عمر، میفرماید: عمر را وقت طواف برگرد کعبه دیدم، پیراهنی به تن داشت که 21 وصله پوست بر آن بود.((2))
برای همین، وقتی عثمان خود را با عمر مقایسه کرد، امام علیه السلام فرمود:
عمر گوش شنوا و چشم بینا داشت؛ اگر کسی را به حکومت میگماشت و دربارهی او سخنی میشنید، فوراً او را احضار کرده و به شدیدترین وجه مجازات میکرد اما تو این کار را نمیکنی. تو ضعیف شده و در برابر بستگانت تسلیم شدهای. سپس افزود: معاویه بدون آنکه از تو نظری بخواهد، به انجام کارهایش میپردازد و به مردم میگوید: این فرمان عثمان است! و تواین را میدانی اما بر او خشم نمیگیری.((3))
دیدگاه امام علیه السلام درباره کارهای خلیفه در یکی از سخنانش آمده است. امام علیه السلام روزی که فرزندان مهاجرین را به نبرد با شامیان، فرا میخواند، اینگونه فرمود:
ای فرزندان مهاجر! برای نبرد با سپاه کفر و باقیماندهی احزاب و دوستان شیطان برخیزید و برای جنگ با معاویه که برای گرفتن خون کسی که خطاهای زیادی را بر دوش کشیده (عثمان) برخاسته
است، حرکت کنید. به خداوندی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، او گناهان دیگران را تا روز رستاخیز به دوش خواهد کشید در حالی که از گناه آنها نیز چیزی کم نخواهد شد.((1))
اما با این وجود، امام علیه السلام از همه توانش برای هدایت عثمان و برگرداندن او از مسیراشتباهش استفاده کرد. او به عثمان یادآور شد که او با دو خلیفه پیشین، فرق دارد و افتخار دامادی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را دارد.
در واقع امام علیه السلام ، با یادآوری نسبت عثمان با رسول خدا، خواست تا از راه عاطفه، برای بازگرداندن او از خطا بهره ببرد.
امام در یکی از خطبههایش میفرماید:
«إِنَّ النَّاسَ وَرَائِی وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ وَ وَ اللَّهِ مَا أَدْرِی مَا أَقُولُ لَکَ مَا أَعْرِفُ شَیْئاً تَجْهَلُهُ وَ لَا أَدُلُّکَ عَلَی أَمْرٍ لَا تَعْرِفُهُ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاکَ إِلَی شَیْءٍ فَخْبِرَکَ عَنْهُ وَ لَا خَلَوْنَا بِشَیْءٍ فَنُبَلِّغَکَهُ وَ قَدْ رَأَیْتَ کَمَا رَأَیْنَا وَ سَمِعْتَ کَمَا سَمِعْنَا وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم کَمَا صَحِبْنَا وَ مَا ابْنُ أَبِی قُحَافَةَ وَ لَا ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَی بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْکَوَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَی أَبِی رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَشِیجَةَ رَحِمٍ مِنْهُمَا وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ یَنَالَا فَاللهَ اللهَ فی نَفْسِکَ فَإِنَّکَ وَاللهِ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمًی وَلَا تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ وَ إِنَّ الطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ وَ إِنَّ أَعْلَامَ
الدِّینِ لَقَائِمَةٌ...
فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللهِ عِنْدَ اللهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِیَ وَ هَدَی فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً وَ إِنَّ السُّنَنَ لَنَیِّرَةٌ لَهَا أَعْلامٌ وَ إِنَّ الْبِدَعَ
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص 194.
لَظَاهِرَةٌ لَهَا أَعْلَامٌ وَ إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً وَ أَحْیَا بِدْعَةً مَتْرُوکَةً وَ إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ یُؤْتَی یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِالْإِمَامِ الْجَائِرِ وَ لَیْسَ مَعَهُ نَصِیرٌ وَ لَا عَاذِرٌ فَیُلْقَی فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَیَدُورُ فِیهَا کَمَا تَدُورُ الرَّحَی ثُمَّ یَرْتَبِطُ فِی قَعْرِهَا وَ إِنِّی أَنْشُدُکَ اللَّهَ أَلَّا تَکُونَ إِمَامَ هَذِهِ الْأُمَّةِ الْمَقْتُولَ فَإِنَّهُ کَانَ یُقَالُ یُقْتَلُ فِی هَذِهِ الْأُمَّةِ إِمَامٌ یَفْتَحُ عَلَیْهَا الْقَتْلَ وَ الْقِتَالَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ یَلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَیْهَا وَ یَبُثُّ الْفِتَنَ فِیهَا فَلَا یُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ یَمُوجُونَ فِیهَا مَوْجاً وَ یَمْرُجُونَ فِیهَا مَرْجاً فَلَا تَکُونَنَّ لِمَرْوَانَ سَیِّقَةً یَسُوقُکَ حَیْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلَالِ السِّنِّ وَ تَقَضِّی الْعُمُر».((1))
همانا! مردم پشت سر من هستند و مرا میان تو و خودشان میانجی قرار دادهاند، به خدا! نمیدانم با تو چه بگویم؟ چیزی را نمیدانم که تو ندانی، تو را به چیزی راهنمایی نمیکنم که نشناسی، تو میدانی آنچه را ما میدانیم. ما به چیزی پیشی نگرفتهایم که تو را آگاه سازیم و چیزی را در پنهانی نیافتهایم که آن را به تو ابلاغ کنیم.
دیدی، چنان که ما دیدیم، شنیدی، چنان که ما شنیدیم، با رسول خدا بودی، چنان که ما بودیم پسر ابو قحافه و پسر خطاب، در عمل به حق، از تو بهتر نبودند، تو به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، در خویشاوندی، از آن دو نزدیکتری و داماد او شدی که آنها نشدند. پس خدا را، خدا را، پروا کن! سوگند به خدا، تو کور نیستی، تا بینایت کنند، نادان نیستی تا تو را تعلیم دهند، راهها روشن است و نشانههای دین برپاست...
1) نهج البلاغه، خطبه 164.
من تو را به خدا سوگند میدهم که امام کشته شدهی این امت نباشی؛ چرا که پیش از این گفته میشد در میان این امت، امامی به قتل خواهد رسید که دَرِ کشتار، تا روز قیامت گشوده خواهد شد و کارهای امت اسلامی با آن مشتبه شود و فتنه و فساد در میانشان گسترش یابد تا آنجا که حق را از باطل نمیشناسند و به سختی در آن فتنهها غوطهور میشوند. برای مروان، چونان حیوان به غارت گرفته نباش که تو را هر جا خواست براند؛ آن هم پس از سالیانی که از عمر تو گذشته و تجربهای که به دست آوردهای. عثمان از امیر مؤمنان علیه السلام خواست که با مردم صحبت کند تا به من مهلت دهند تا از عهده ستمی که بر آنان رفته برآیم. امام علیه السلام فرمود: آنچه در مدینه است به مهلت نیاز ندارد و آنچه در بیرون مدینه است تا رسیدن فرمانت مهلت دارد.((1))
برخورد امام علیه السلام با عثمان، خالصانه بود. ازاو دعوت کرد تا هیبت خلافت را که نماد وحدت مسلمانان است به آن باز گرداند و به سیطره گروهی که بر تصمیم خلیفه تسلط دارند، پایان دهد؛ گروهی که در رأس آنها، معاویه بود که امام علیه السلام او را متهم کرد که عثمان را در سیطره خود و مروان قرار داده است.((2))
دعوت معاویه از خلیفه برای انتقال به شام، به این معنا بود که فرصت پیدا کند تا به طور مستقیم بر خلافت تسلط داشته باشد و پس از او، آن را در اختیار بگیرد.
امام علیه السلام از این واقعیت آگاه بود که تأثیر پذیری عثمان، از خویشاوندانش، به ویژه مروان و معاویه، او را به انزوا کشانده است، پس به او فرمود:
سوگند به خدا که مروان، نه صلاح دین خود را میداند و نه مصلحت شخصی خود را میشناسد. قسم به خدا میبینم که او تو را آلوده میکند و آن گاه دستت را نخواهد گرفت و من پس از این برای سرزنش تو نخواهم آمد. تو شرف و افتخارات را از بین بردی.((1))
نائله، همسر عثمان، تحت تأثیر سخنان امام علیه السلام قرار گرفت و به او گفت: من سخنان علی را شنیدم، او با تو دشمنی نمیکند، تو از مروان پیروی میکنی و او تو را به هر کجا که میخواهد، میکشاند.((2))
هر چند امام علی علیه السلام پس از پیامبر - از وقتی که امام علی علیه السلام ، از حق الهی خود محروم شد و به گفتهی خودش، میراث او را به تاراج بردند - ((3)) مظلوم بود و برای مصالح اصولی اسلام از حق خود چشم پوشید و خار در چشم و استخوان در گلو، جام صبر را سر کشید((4)) امادر دو برهه زیر از دوران حکومتش، بیش از هر زمان، مورد ستم جاهلان و حیلهگران غدّار قرار گرفت:
در زمان حکمیت؛
در این زمان از روی جهل و خرافه، حکمیت را بر امام علیه السلام تحمیل کردند اما پس از آنکه فهمیدند قربانی نیرنگ معاویه و عمروعاص شدند، به جای آنکه شرمگینانه از حضرتش عذرخواهی کنند، گفتند: همگی کافر شدهایم! ما توبه میکنیم و تو نیز!!
در آغاز حکومت؛ امام مورد ستم سیاسی قرار گرفت. کسانی که خود قاتلین عثمان بودند، با شعار خونخواهی او، در برابر حکومت نوپای امام علیه السلام با استناد به شواهد تاریخی و سخنان بزرگان صحابه ایستادند.
معاویه راه رسیدن به قدرت را در قتل عثمان میدید و قایق مقصود خود را در دریای خون او به حرکت در میآورد تا به ساحل حکومت برسد. از این رو از یاری او خودداری
کرد تا خون او ریخته شود و طلحه که به فرموده امیر مؤمنان علیه السلام ، حریصترین فرد در کشتن عثمان بود و پس از قتل او نیز دست از دشمنی با او برنداشت و سه روز از دفن او جلوگیری کرد و سرانجام به دستور او جنازۀ عثمان را سنگباران کردند، همه آنها در یک دسیسه سیاسی، امیر مؤمنان علیه السلام را متهم به قتل عثمان کردند و خونبهای عثمان را از او طلبیدند!!
یادآور شدیم که امیر مؤمنان علیه السلام تمام تلاش خود را به کار بست تا از کشتن عثمان جلوگیری کند؛ او حتی فرزندان معصوم خود را - که بقای نسل امامت بودند و حتی از فرستادن آنها به میدان نبرد هم خودداری میکرد - به یاری عثمان فرستاد تا مانع ریختن خون او شوند.
امام علیه السلام در این باره میفرماید:
... آن قدر از عثمان دفاع کردم، که ترسیدم گناهکار باشم!((1))
در نامهی 28 نهج البلاغه - که پاسخ به نامهی معاویه است - میفرماید:
«ثُمَّ ذَکَرْتَ مَا کَانَ مِنْ أَمْرِی وَ أَمْرِ عُثْمَانَ فَلَکَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِکَ مِنْهُ فَأَیُّنَا کَانَ أَعْدَی لَهُ وَ أَهْدَی إِلَی مَقَاتِلِهِ أَ مَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَکَفَّهُ أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَی عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَیْهِ حَتَّی أَتَی قَدَرُهُ عَلَیْهِ... وَ مَا کُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّی کُنْتُ أَنْقِمُ عَلَیْهِ أَحْدَاثاً فَإِنْ کَانَ الذَّنْبُ إِلَیْهِ إِرْشَادِی وَ هِدَایَتِی لَهُ فَرُبَّ مَلُومٍ لا ذَنْبَ لَهُ...».
... سپس کار مرا با عثمان یادآوردی، تو باید پاسخ دهی که از بستگان او هستی! راستی کدام یک از ما، دشمنیاش با عثمان بیشتر بود؟ و راه را برای قاتلان او هموار کرد؟ آن کس که به او یاری رساند و از او
خواست که به جایش بنشیند و به کار مردم برسد؟ یا آنکه عثمان از او یاری خواست و دریغ کرد و به انتظار نشست تا مرگش فرا رسد؟... من ادعایی ندارم که در مورد بدعتهای عثمان، بر او عیب نمیگرفتم، نکوهش میکردم و از آن عذر خواه نیستم. اگر گناه من ارشاد و هدایت اوست، بسیارند کسانی که ملامت شوند و بیگناهند و بسیارند ناصحانی که در پند و اندرز دادن، مورد تهمت قرار گیرند... .((2))
به راستی، چرا قاتلان عثمان، امیر مؤمنان علیه السلام را به کشتن او متهم کردند؟! علت این تهمت آشکار و ناروا چه بود و چه اهدافی را دنبال میکردند؟
آنها که به خوبی میدانستند امیر مؤمنان علیه السلام ، تا چه اندازه برای نجات عثمان تلاش کرد، پس چرا دست به این بهتان ناروازدند؟
بدون تردید، اهداف و انگیزههای سیاسی در پشت پرده بود که سران ناکثین و قاسطین را در جبههای واحد قرار داد تا دست به توطئهای مشترک بزنند.
واقعیتهای سیاسی نشان میدهد که علی علیه السلام تنها به این سبب گرفتار آن همه دشمنیها و تهمتها شد که خلافت را پذیرفت! و اگر این مقام را نمیپذیرفت، هیچ کس او را به کشتن عثمان متهم نمیکرد.((1))
از وقتی که امام علیه السلام خلافت مسلمانان را عهدهدار شد، مسئولیت خون عثمان به گردن او افتاد! اگر علی علیه السلام ، پس از عثمان، به مقام خلافت نمیرسید، در دل هیچ کس از خاندان بنیامیه خطور نمیکرد که علی علیه السلام ، در قضیه عثمان دست داشته است.((2))
به گفتۀ «ابن سیرین» تا زمانی که مردم با علی علیه السلام بیعت نکرده بودند، او متهم به ریختن خون عثمان نشده بود و زمانی که با او بیعت کردند، او را متهم کردند.((3))
درخواست خون عثمان، تنها برای قصاص قاتلان او نبود بلکه برای گرفتن انتقام خون او بود در حالی که قصاص، اجرای فرمان الهی است اما انتقام، اجرای سنت نژادپرستانه جاهلی است و به کار بردن واژه انتقام، برای خونخواهی عثمان، از روزهای آغازین خلافت امام علیه السلام رایج شد.((1))
امام علیه السلام میکوشید تا آرامش حاکم شود و پایههای حکومت قوام یابد، آن وقت حکم قصاص را اجرا کند اما این کار برای قاتلان عثمان خوشایند نبود.
در این فصل زندگی سیاسی معاویه، ریشهها و زمینههای دستیابی او به قدرت و علت و چگونگی برخورد خلفا با او را بررسی کردیم و گفتیم که اقتدار سیاسی او و رسیدن او به قدرت، ریشه در سقیفه دارد و زمینه ورود باند اموی به مجموعه حکومت اسلامی. در زمان خلیفه اوّل شکل گرفت.
آنگاه به قوام پایههای قدرت معاویه، در دوران عمر اشاره کردیم و اثبات کردیم که خلیفه دوم برخلاف روحیه خشن و سیره سخت سیاسی که نسبت به کارگزارانش داشت، معاویه را رها گذاشته بود تا به دلخواه خود حکومت کند! و در واقع، او را بعد از خود، برای رویارویی با امیر مؤمنان علیه السلام آماده میکرد.
در بخش سوم، به تثبیت حکومت پادشاهی معاویه در زمان عثمان پرداخته و گفتیم که معاویه در این دوران، خود را کاملاً برای دستیابی به حکومت بعد از
1) عبد الکریم خطیب، ص289.
عثمان، آماده کرده بود و برای همین زمینهی کشتن او را فراهم کرد.
در پایان نیز، به چگونگی برخورد امام علیه السلام با عثمان و انتقادهای اصلاحی او به عثمان و اینکه چرا علی علیه السلام را متهم به کشتن عثمان کردند، پرداختیم.
در دو فصل گذشته به بررسی شخصیت خانوادگی معاویه، پدر و مادرش و دشمنیهای آن دو با اسلام و نیز چگونگی اسلام آوردن معاویه و عناوین کتابت وحی و خال المؤمنین! پرداختیم. همچنین زندگی سیاسی معاویه را در دوران خلفا و چگونگی برخورد آنها با معاویه را تبیین نمودیم.
در این فصل، به عنوان بحث محوری این پژوهش به بررسی شخصیت و عملکرد معاویه، در دوران حکومت امیر مؤمنان علیه السلام ، میپردازیم اما پیش از آن، وجه تسمیه معاویه را از کلام طعنآمیز «جاریهْ بن قدامهْ» و «شریک بن اعور» میشنویم:
الف) وقتی جاریه بر معاویه واردشد، معاویه گفت: تو کیستی؟ گفت: جاریهْ بن قدامه. معاویه گفت: گمان نمیکنم که چیزی زنبور عسل باشی! جاریه گفت: این گونه سخن مگو زنبور عسل، تشبیه بسیار خوبی است؛ چون نوش دارد که عسل است و نیش دارد که میگزد اما «معاویه» اسم سگ ماده است، که سگها را صدا میکند تا بر او بجهند! و امیهْ تصغیر أمهْ است، که کنیزی بیش نیست... .((1))
1) سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 133؛ امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج10، ص 171.
ب) شریک بن أعور، بر معاویه وارد شد. معاویه گفت: همانا تو صورت زشتی داری و زیبا بهتر از زشت است، نام تو شریک است و خداوند شریک ندارد، پدرت اعور است و یک چشم دارد و صحیح بهتر از اعور است. با این حال چگونه سید قوم خود شدی؟
شریک گفت: نام تو معاویه است و آن نام سگ ماده است که عوعو میکند، تا سگان نر به طلب او بیایند، تو پسر
صخر هستی و سهل و همواری بهتر از صخر است؛ و جد تو «حرب» است و سِلم بهتر از حرب است؛ تو پسر امیّه هستی وآن تصغیر «أمه» است. با این حال، چگونه امیر المؤمنین شدی؟!
از کاخ معاویه بیرون آمد و این اشعار را سرود:
أیشتمنی معاویة بن
وحولی من ذوی یزن لیوثٌ
یعیِّر بالدساسة منسفاهٍ
وسیفی صارم و معی لسانی
ضراغمة تهشُّ الی الطعانی
و ربّات الحجال من الغوانی((1))
آیا معاویهْ بن حرب به من دشنام میدهد، در حالی که شمشیر برّان و زبان گویا با من است و در کنار من، شیران قبیله ذی یزن هستند؛ شیرانی که در برابر حملهها با نشاطند، او از روی سفاهت از من عیبجویی میکند و... .
1) قرنه الجزایری، عبدالباقی، معاویه، ص 98؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج5، ص 122.
معاویه، نماد نیرنگ و فساد بود. وی اولین کسی است که با امام علی علیه السلام مخالفت کرد. حال به بررسی علتهای بیعت نکردن او با امیر مؤمنان علیه السلام میپردازیم:
شواهد تاریخی گواهی میدهند که بین دو طایفه از تبار قریش، یعنی بنی امیه و بنی هاشم، دشمنی دیرینه وجود داشت که به اختصار، به سابقه این دشمنیها اشاره میکنیم:
قریش، لقب فهر بن مالک، جد پنجم «قصی بن کلاب» بود و قبیله قریش، از او منشعب شده و این واژه، به افراد این قبیله اطلاق شده است.((1))
«قصیبن کلاب»، مؤسس سازمان جماعت قریش و اولین کسی بود که حکومت را در میان آنان به دست گرفت. او پس از اینکه افراد و گروههای قبیله را از اطراف مکه گرد آورد، با صفات و فضایل انسانی و شجاعتی که در او بود، زمینههای سیادت قریش بر مکه و مسجد الحرام را فراهم ساخت.((2))
«عبد مناف» و «عبدالدار» از فرزندان قصی بودند. عبد مناف، بر خلاف عبدالدار، به دلیل داشتن زیبایی صورت، شرف ذاتی و صفات برجسته انسانی،
مورد توجه پدر بود اما چون عبدالدار فرزند ارشد قصی بود، وصیت کرد تمام مناصب او، پس از مرگش به عهده وی باشد. عبد مناف، به دلیل برخورداری از فضایل نفسانی، دارای شهرت و محبوبیت بیشتری در میان مردم بود و در حقیقت، آیینه تمام نمای صفات معنوی و فضایل روحی پدرش به شمار میآمد.((1))
از میان فرزندان «عبد مناف»، دو پسر به نامهای «عبد شمس» و «هاشم» شهرت تاریخی به دست آوردند؛ زیرا این دو نفر، سر سلسله دو خاندان معروفی شدند که به واسطه پیدایش حوادث و وقایع بزرگ میان آنان، نام آنها در صفحات تاریخ عرب و اسلام ماندگار است.
این دو برادر - با اینکه هنگام ولادت به هم چسبیده بودند - اما از نظر روح، اخلاق و روش تفاوت بسیاری با هم داشتند؛ یکی به حکم فطرت پاک و پیروی از راستی، درستی ذاتی، نام خود و فرزندانش را با حروف درشت و نورانی در تاریخ ثبت کرد و دیگری به دلیل بد اندیشی و انحراف خوی و خصلت، پای در لغزشگاه بدنامی و سقوط گذاشت و نام خود و اخلافش را هدف طعن و سخریه آیندگان قرار داد.
گفتهاند؛ هنگام تولد، پیشانی آن دو به هم چسپیده بود؛ ناچار شدند با
1) همان، 278.
شمشیر آنهارا از هم جدا کنند. پس از این قضیه، این سخن بر سر زبانها افتاد که بین آن دو برادر، تا ابد شمشیر حکمفرما خواهد بود.((1))
این پیشگویی، درست بود؛ زیرا دیری نپایید که اختلاف نظر، عقیده و روش سران این دو خاندان، به جایی رسید که جویهای خون و جسدهای کشتگان از پیروان طرفین هم، نتوانست این فاصله عمیق را پُر کند!
عبد شمس، در میان فرزندان خود پسری داشت که پایه فتنه و اختلاف میان او و بنی هاشم را بنا گذاشت و پیوسته لهیب سرکش آن را دامن میزد. این پسر، کسی نبود جز «أمیهْ» بدنام و بدنهاد که تبار تبهکارش، بنابر اصل وراثت و پیروی از خُلق و خوی پدر، چنان عار و ننگی برای خود در تاریخ اسلام بر جای گذاشت که سرگذشت زشتکاریهای جباران تاریخ را زنده کرد.
تاریخ نگاران، آغاز اختلاف و ستیز امیه، با عموی خود هاشم را این گونه نوشتهاند:
قریش دو منصب بزرگ آن زمان، رفادت و سقایت((2)) را بر عهده هاشم - که در نیک نفسی و خیرخواهی سرآمد بود - گذاشتند. از این رو امیه با هاشم، به مبارزه پرداخت.
هاشم که نام اصلیاش «عمرو» بود، هر ساله، تا پایان مناسک حج از آنها پذیرایی میکرد از این رو شهرت فراگیر و منزلت اجتماعی بالایی به دست آورد. امیه، برادرزاده او، از شدت حسد، در صدد برآمد تا در این کار، با هاشم به رقابت برخیزد اما موفق نشد! و مورد استهزاء و شماتت قرار گرفت و از هاشم درخواست منافره نمود.((1))
هاشم به دلیل غنای شخصیتی که داشت، امتناع کرد اما در اثر اصرار امیه، به این کار تن داد و شرط کرد که اگر داوری به نفع او تمام شد، امیه 50 شتر سیاه چشم، برای خرج مردم مکه به او تحویل دهد و علاوه بر این، ده سال، از مکه، جلای وطن کند.
کاهن بن حبیب خزاعی - جدّ عمرو بن حُمُق خزاعی، صحابی بزرگواری که با فجیعترین وضع، به دست معاویه شهید شد - برای داوری در این کار تعیین شد. او رأی خود را این گونه بیان کرد: سوگند به ماه تابان و ستارههای درخشان و بارانهای ریزان و پرندگان آسمان و سیر رهروان در پستی و بلندیهای بیابان که هاشم در بزرگواری سرآمد نزدیکان است.
امیه محکوم شد، هاشم شتران را گرفت و برای مردم مکه نحر کرد و امیه نیز به شام رفت و 10 سال در آنجا ماند.((2))
امیه، علاوه بر داشتن بد اندیشی و حسادت، بزهکار و منحرف نیز بود. او زمانی در مکه متعرض زنی از قبیله بنی زهره شد، که در
نتیجه، درگیری قبیلهای به وجود آمد و اگر بزرگان دو طرف نبودند، درگیری خونین واقع میشد.((1))
امیه در دوران جوانی، پیوسته سر راه حاجیان کمین میکرد و دارایی آنها را به غارت میبرد و مردم به سخریه، او را نگهبان حاجیان مینامیدند.((2))
گذشته از این، امیه در جاهلیت، دست به کاری زد که در میان عرب سابقه نداشت. او در زمان حیات خود، همسرش را به ابوعمرو، یکی از پسرانش تزویج
کرد و با این کار، مورد سرزنش مردم قرار گرفت.((3))
امیه فرزندی به نام «حرب» داشت که در زشتکاری، همانند پدر بود. گرچه او در زمان خود، از مشاهیر قبیله قریش به شمار میرفت اما از آنجا که از کوزه همان برون تراود که در اوست، نمیتوانست فطرت آلوده خود را پنهان کند و دست به کارهای ناشایست نزند.
حرب تقریباً، هم سن و سال عبدالمطلب بن هاشم بود. عبدالمطلب همسایهای یهودی داشت به نام اُدینه که در بازار تهامر، به داد و ستد مشغول بود. این کار، خشم و حسد حرب را بر میانگیخت! از این رو، جوانان قریش را به
قتل آن یهودی تحریک کرد و گفت: پس از کشتن، اموال او را تصاحب کنید. که کسی به خونخواهی او بر نخواهد خاست. در اثر این تحریکات، دو تن از جوانان قریش، یهودی تاجر را کشتند. عبدالمطلب که همسایه او بود، پس از آگاهی از چگونگی ماجرا، حرب را ملامت کرد و به خونخواهی همسایهاش پرداخت.
سرانجام کار به منافره و حکمیت کشید و نجاشی، پادشاه حبشه را برای این کار برگزیدند اما نجاشی نپذیرفت. آنان نیز نُفیل بن عبدالعُزّا - جد عمر بن خطاب را که یکی از داوران محاکم عرب بود - انتخاب کردند. نُفیل به نفع عبدالمطلب رأی داد. عبدالمطلب ضمن قطع ارتباط با حرب، یکصد شتر از او گرفت و به پسر عموی یهودی یاد شده داد و اموال ربوده شده مقتول را از قاتلان او باز پس گرفت و قدری از مال خود نیز به آن افزود و به وارثین مقتول داد.((1))
حرب در میان فرزندان خود، دختر و پسری داشت که هر کدام در بد اندیشی، خبث طینت ورفتار ناهنجار و ننگین شهره تاریخ شدند و تا دامنه قیامت، بدنامی آنها زبانزد خواهد بود.
دختر حرب «ام جمیل» همسر ابولهب است که تا آخرین دقایق عمر خود، از هیچ آزاری به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دریغ نورزید و سرانجام در کتاب خدا «هیزم کش» نامیده شد و پسرش ابوسفیان، پدر معاویه است، که در فصل اول به شرح کوتاهی از زندگی سراسر دشمنی او با اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، پرداختیم و دیدیم که
1) بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص 73.
او تا آخرین نفس و با سرسختی تمام، در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و نشر تعالیم عالیه او مقاومت کرد و تا پایان زندگی، از نفاق و دو رویی دست بر نداشت.
کینه و دشمنی تاریخی بنی امیه و بنی هاشم، اینک به دوران معاویه و امیر مؤمنان علیه السلام رسیده بود. از این رو، معاویه که در زمان خلفای سه گانه، خود را برای به دستگرفتن حکومت و تکیه بر مسند خلافت و سیطره بر جامعه اسلامی آماده کرده بود، در همان روزهای نخست حکومت امیرمؤمنان علیه السلام مخالفت با آن حضرت را آغاز کرد.
امام علیه السلام به خوبی از نیّت شوم معاویه آگاه بود. از این رو، در آغاز اقدامات حکومتی خود، معاویه را عزل کرد و از او خواست تا بیعت کند((1)) اما معاویه، با متهم کردن امام علیه السلام به قتل عثمان، حقایق را وارونه جلوه داد و از طرفی با نوشتن نامههای تحریکآمیز به سران صحابه، آنها را به مخالفت با حکومت نوپای امام علیه السلام و گرفتن انتقام خون عثمان تشویق کرد!
اینک به جواب معاویه به نامه امیرمؤمنان علیه السلام - که توسط جریر فرستاده شده بود - و نیز نامههای معاویه به برخی از سران صحابه اشاره میکنیم.
وقتی امام علیه السلام از جریر خواست تا معاویه را در نوشتن جواب نامهی او تحت فشار قرار دهد، معاویه نامهای به این مضمون برای امام علیه السلام نوشت:
1) ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، الامامهْ و السیاسهْ، ج1، ص85-84.
چنانچه مهاجران و انصار در حالی با تو بیعت میکردند که تو از خون عثمان بری بودی، در آن صورت خلافت تو بسان خلافت سه خلیفه قبلی بود اما تو مهاجران را به ریختن خون عثمان تحریک کردی و انصار را از حمایت او باز داشتی! در نتیجه، جاهل از تو اطاعت کرد و ناتوان، توانا شد. مردم شام تصمیم گرفتهاند که با تو بجنگند، تا هنگامی که قاتلان عثمان را به آنها تحویل دهی. هرگاه چنین کنی، مسئله خلافت، در شورای مسلمین مطرح میشود. به جانم سوگند که وضع تو با من مانند وضع تو با طلحه و زبیر نیست؛ زیرا آنها با تو بیعت کرده بودند اما من بیعت نکردهام ومردم شام مانند مردم بصره نیستند، هر چند مردم بصره با تو بیعت کرده و از تو اطاعت کردهاند در حالی که مردم شام خلافت تو را نپذیرفته و از تو اطاعت نمیکنند اما افتخارات تو را در اسلام و قرابت تو را با رسول خدا و موقعیت تو را در میان قریش، هرگز انکار نمیکنم.((1))
امیر مؤمنان به نامهی پر از نیرنگ معاویه - که در پیشبرد اهداف خود، از ایراد هر نوع تهمت بر رقیب خودداری نمیکرد - چنین پاسخ داد:
نامهی شخصی به دستم رسید که نه فکری دارد که او را هدایت کند و نه پیشوایی که او را به راه آورد. هوی و هوس او را فراخوانده و او اجابت کرده و از آن پیروی کرده است. گمان کردی که کار من دربارهی عثمان بیعت مرا بر تو باطل کرده است... درباره قتل عثمان، نه دستوری دادهام که خطای در فرمان، مرا بگیرد و نه
1) همان، ص 91؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج3، ص 88.
او را کشتهام تا قصاص بر من واجب شود... اینکه میگویی قاتلان عثمان را تحویل تو بدهم، سخن بس نا به جایی است. تو را چه به عثمان؟ تو مردی از بنی امیه هستی و فرزندان عثمان بر این کار از تو شایستهترند... اما داوری تو در مورد مردم شام، بصره، طلحه و زبیر بیپایه است و در همه حکم یکی است. زیرا یک بیعت همگانی بود و قابل تجدید نظر نیست و خیار فسخ ندارد اما اصرار تو بر اتهام من، درباره قتل عثمان، هرگز آن را از راه حق نگفتی و خبری در این باره به تو نرسیده است.
فضیلت و نزدیکی مرا با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و شرف مرا، در میان قریش پذیرفتی به جانم سوگند، اگر میتوانستی آنها را نیز انکار میکردی.((1))
نامهی پُر اتهام معاویه و داوریهای نادرست او، به خوبی نشان میدهد که تمام تلاش او، نپذیرفتن بیعت و حکومت امیر مؤمنان علیه السلام بوده است، که با پاسخ روشنگر و قاطع امام علیه السلام روبرو شد.
اینک به نامههای معاویه به تعدادی از سران صحابه و پاسخ آنها اشاره میکنیم:
معاویه نامهای به امضای خود و عمرو عاص، به این مضمون، به «عبدالله بن عمر» نوشت:
حقایق اگر از ما مخفی و پنهان باشد، هرگز از تو مخفی نیست. علی علیه السلام ، عثمان را کشت، به دلیل اینکه قاتلان او را امان داده است.
1) ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، الامامهًْ و السیاسهْ، ج1، ص 92-91.
ما خواهان خون عثمان هستیم. اگر علی علیه السلام ، قاتلان عثمان را به ما بدهد، ما از او دست بر میداریم و آنگاه مسئله خلافت را مانند عمر بن خطاب، به صورت شورادر میان مسلمانان مطرح میکنیم. ما هرگز خواهان خلافت نبوده و نیستیم (!). ما از تو میخواهیم که به پا خیزی و ما را در این راه کمک کنی.((1))
... به جانم سوگند که شما هر دو بصیرت و واقعبینی را از دست دادهاید و از دور، به وقایع مینگرید و نامهی شما بر شک و تردید اهل شک افزود. شما را چه به خلافت؟ معاویه، تو طلیق و آزاد شدهای و عمرو، تو هم شخص متهم و غیر قابل اعتمادی هستی.((2))
برای کمک به عثمان، شایستهترین مردم شورای قریش بود. آنها او را برگزیدند و بر دیگران مقدم داشتند. طلحه و زبیر به یاری او شتافتند وآنها همکاران تو در شورا و همانند تو در اسلام بودند. ام المؤمنین (عایشه) نیز به کمک او شتافت. شایسته تو نیست که آنچه را آنان پسندیدهاند مکروه بشماری و آنچه را که آنان پذیرفتهاند، رد کنی. ما باید خلافت را به شورا بازگردانیم.((3))
عمر بن خطاب، افرادی را وارد شورا کرد که خلافت برای آنان جایز بود. هیچ کس از ما بر خلافت شایسته نبود، مگر اینکه بر خلافت او اتفاق کنیم. اگر ما فضیلتی را دارا بودیم، علی علیه السلام نیز آن را دارا بود، ضمن آنکه علی علیه السلام دارای فضایل بسیاری است که در ما نیست و اگر طلحه و زبیر در خانه خود میماندند، بهتر بود. خدا ام المؤمنین را برای کاری که انجام داد، بیامرزد.((1))
معاویه ضمن دعوت از او، در پایان نامه مینویسد:
انصار - که قوم تو باشند - خدا را نافرمانی کرده و عثمان را خوار ساختند و خدا از تو و از آنان، در روز رستاخیز سؤال خواهد کرد.((2))
محمد نیز در پاسخ، انگیزه معاویه را از این نامه نگاریها چنین بیان میکند:
تو جز دنیا، چیزی را نمیخواهی و جز هوی وهوس، از چیزی پیروی نمیکنی. پس از مرگ عثمان، از او دفاع میکنی (!) اما در حال حیات، او را خوار ساختی و یاریش نکردی.((3))
مجموع این نامهها بیانگر این است که معاویه، جز بر هم زدن نظام و تحریک جامعه اسلامی و چهرههای مطرح و صاحب نام بر ضد علی علیه السلام ، هدف
دیگری نداشت. او میکوشید با دست گذاشتن روی نقاط قوت مخاطبان، آنها را به مخالفت با امام علیه السلام بر انگیزد؛ او فرزند عمر را برای بدست گرفتن خلافت میخواند. زیرا او ناظر شورا بوده است؛ به سعد وقاص نیز - که عضو شورای شش نفره و همتای طلحه و زبیر بود - این نکته را یادآوری میکرد؛ محمد بن مسلم را، قهرمان انصار و بسیج کننده مهاجران میخواند و یادآور شد که برای جبران حمایت نکردن از عثمان، هم اکنون به یاری او بر خیزند که ولیّ دم عثمان است!!
معاویه به دلیل دشمنی دیرینه میان دو قبیله قریش نه تنها حاضر نبود با امیر مؤمنان علیه السلام بیعت کند و حکومت او را بپذیرد بلکه با تمام توان به مقابله با آن حضرت برخاست.
یکی از عوامل مهمی که معاویه را وا داشت تا در مقابل امام علیه السلام بایستد، قدرت طلبی او بود. او از آغاز زندگی، پیوسته در فکر رسیدن به حکومت و قدرت بود.
هند، مادر معاویه - سالها پیش از رسیدن او به حکومت - پیشبینی کرده بود که فرزند او و ابوسفیان، با توجه به قانون وراثت و نقش خانواده و محیط فکری و تربیتی، روزی بر این مردم حکومت خواهد کرد؛ مردمی که سطح فکر و طبع آنها به مراتب با افکار معاویه سازگارتر بود تا با اندیشههای ملکوتی امام علی علیه السلام . معاویه خود به این نکته پی برده بود و هرگز در مقابل امام علیه السلام ، سر
تسلیم فرود نیاورد. معاویه هم خود را میشناخت و هم مردمی را که قرار بود بر آنها حکومت کند. او دریافته بود که اندیشه این مردم، جز حول مصالح شخصی و مادی و پیروی از خواستههای نفسانی، نمیچرخد و ازدین و اصلاح و پیشرفت، تا جایی دم میزد که با این گونه خواستههای آنها سازگار باشد.
به این داستان توجه کنید:
معاویه، در دوران کودکی، با جمعی از همسالان خود، مشغول بازی بود. فردی از آنجا گذشت و چشمش به معاویه افتاد. با تیزبینی که داشت، لحظهای به دقت به او نگریست. سپس گفت: گمان میکنم این کودک، روزی بر مردم خود حکومت و فرمانروایی کند! هند که آنجا در کنار معاویه ایستاده بود، گفت: در مرگ او گریه سر دهم، اگر جز این باشد، و روزی بر مردم خود حکومت نکند.((1))
در آغاز جوانی معاویه آنگاه که خبر مرگ برادرش یزید بن ابی سفیان به هند رسید، شخصی نزد هند آمد و او را تسلیت داد و گفت: اگر ما یزید را از دست دادیم، در عوض شخصی مانند معاویه را داریم که جانشین او باشد. هند در پاسخ گفت: معاویه جانشین کسی نیست، به خدا قسم اگر همهی نژاد عرب را در یک جا گرد آورند و معاویه را در میان آنان قرار دهند، او با برازندگی تمام میتواند از میان آنها سر بر آورد و خودنمایی کند.((2))
بدیهی است کسی که پیوسته این گونه تلقینات به او تزریق میشد و به
صورت آرزوهای دور و دراز در نهانگاه میل و شهواتش در میآمد، هرگز نه تنها در راه رسیدن به آن آرام نمیگرفت بلکه همواره در صدد بود تا راه تسلط و حکومت بر مردم را پیدا کرده و در هموار کردن آن راه بکوشد و در پیمودن آن، از هیچ گونه سعی و اقدامی دریغ نورزد. به ویژه اینکه پدر و مادر مکار او، هر لحظه روح و فکر او را در پیمودن این راه آماده میکردند و پیوسته با
حیله و نقشههای ماهرانه، او را راهنمایی کرد و پند و اندرز میدادند!
به این داستان توجه کنید:
زمانی که معاویه - از طرف عمر - ولایت شام را بر عهده داشت، به دیدن پدر و مادرش آمد. مادرش به او گفت: پسرم! کم اتفاق میافتد که زنی آزاده، فرزندی مانند تو بزاید، اکنون که این مرد (عمر) تو را به حکومت بر شام برگزیده است، سعی کن در کارهای خود طبق فرمان او عمل کنی، چه طبق میل تو باشد و چه نباشد. معاویه سپس، پیش پدرش رفت. او نیز به معاویه اندرز داد و گفت: فرزند! این گروه مهاجر و انصار از ما پیش افتاده، ما را عقب راندهاند. این پیشرفت، سبب شهرت آنها و عقب ماندگی ما سبب گمنامی ما شد در نتیجه، ما تابع آنها شدیم و آنها سرور و فرمانروای ما شدند. اکنون که چنین کار بزرگی را بر عهدهی تو گذاشتهاند، هیچگاه ازفرمان آنها سرپیچی نکن؛ زیرا تو راهی را در پیش گرفتهای که رسیدن به سر منزل مقصود برایت بسیار مشکل است و اگر روزی به مقصد برسی، سخت مورد رقابت و هم چشمی دیگران خواهی بود.
معاویه میگوید: من از سخنان پدر و مادرم - که در لفظ اختلاف داشت اما در معنا یکی بود - بسیار در شگفت شدم.((1))
بدین ترتیب معاویه برای رسیدن به حکومت و جبران شکستها و ناکامیهای پدرش ابوسفیان و بازگرداندن فرمانروایی و ریاستی که او یکباره از دست داده بود، پیوسته مورد تشویق و تحریص پدر و مادرش قرار میگرفت. شاید راهیابی معاویه در دستگاه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم - که با درخواست ابوسفیان، در شمار نویسندگان حضرت صلی الله علیه و آله وسلم قرار گرفت - جزیی از همین نقشه بود.
از دیگر دلایل بیعت نکردن معاویه با امیر مؤمنان علیه السلام دشمنی او با اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است. به یاد داریم که معاویه، پدرش ابوسفیان را به خاطر اینکه از روی ناچاری تظاهر به اسلام کرده بود! به باد انتقاد گرفت و ضمن سرودن اشعاری، او را سخت نکوهش کرد که چرا با روی بر تافتن از بُتها و پذیرش اسلام ننگ و عار را به خاندان بنیامیه آورده است!
گفتیم که او در پنج ماهۀ پایانی عمر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به مدینه آمد و همانند پدرش به ظاهر اسلام آورد و نیز اینکه او بارها - در دوران حکومتش - کفر خود را اظهار و دشمنی خود را با اسلام و شخص پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ابراز کرد.((2))
از دلایلی که مانع بیعت معاویه با امام علیه السلام شد، کینههای شخصی معاویه بود که از امیر مؤمنان علیه السلام در دل داشت. از یاد او نمیرود که چند تن از بستگان نزدیک او - برادر، جد و دایی او در جنگ بدر - به دست علی علیه السلام به خاک ذلت افتاده بودند. در واقع معاویه، امیر مؤمنان علیه السلام را در هم کوبندۀ غرور و سروری بنیامیه میدانست و از همین رو، برای او دشوار بود که در برابر امام علیه السلام سر تسلیم فرود آورد.
امام علیه السلام پیش از آغاز جنگ صفین و طی نامهای، در پاسخ به تهدید نظامی معاویه، نوشت:
«وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَی الْحَرْبِ فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ وَ أَعْفِ الْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْقِتَالِ لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَی قَلْبِهِ وَ الْمُغَطَّی عَلَی بَصَرِهِ فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّکَ وَ أَخِیکَ وَ خَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِکَ السَّیْفُ مَعِی وَ بِذَلِکَ
الْقَلْبِ أَلْقَی عَدُوِّی مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً وَإِنِّی لَعَلَی الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ وَ دَخَلْتُمْ فِیهِ مُکْرَهِینَ».((1))
معاویه! مرا به جنگ خواندهای، اگر راست میگویی، مردم را بگذار و به [تنهایی] جنگ من بیا، و دو لشکر را از کشتار باز دار، تا بدانی بر دل کدام یک از ما پردهی تاریک کشیده شده و دیدهی چه کسی پوشیده است؟
من ابوالحسن، کشنده جد و دایی و برادر تو، در روز نبرد بدر
1) نهج البلاغه، نامه 10.
هستم که سر آنان را شکافتم. امروز همان شمشیر با من است، و با همان قلب، با دشمنانم ملاقات میکنم؛ نه بدعتی در دین گذاشته و نه پیامبر جدیدی برگزیدهام؛ من بر همان راه راست الهی قرار دارم که شما با اکراه پذیرفته و با اختیار رهایش کرده بودید!
یا در پاسخ نامه معاویه مینویسد:
«...وَ عِنْدِی السَّیْفُ الَّذِی أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أخِیکَ فی وَاحِدٍ».((1))
... و در نزد من همان شمشیری است که در جنگ بدر، بر پیکر جدّ و دایی و برادرت((2)) فرود آوردم.
آری! معاویه علاوه بر دشمنی که با اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم داشت، کینههای نهفته از امیر مؤمنان علیه السلام را نیز بر سینه داشت.
«ابن ابی الحدید» مینویسد:
معاویه از گذشتهها، بُغض علی علیه السلام را در دل داشت و به شدّت از او روی گردان بود. چرا اینگونه نباشد که علی علیه السلام ، برادرش حنظله، و داییاش، ولید بن عتبه را در روز بدر کشت، و عمویش حمزه را در قتل عتبه، جد معاویه یاری داد و تعداد زیادی از عموزادههای، او از بنی عبد شمس را کُشت و بزرگان و قهرمانان آنان را به خاک افکند.((3))
یکی از جدیترین عوامل مخالفت برخی افراد و گروهها با امام علی علیه السلام ، کینههای نهفته از دوران جاهلیت، در عصر نبوی بود. از این رو مسلمان شدههای پس از فتح مکه، به ویژه بنیامیه، که افراد زیادی از آنها به دست علی علیه السلام ، در غزوات عصر رسالت کشته شده بودند، این کینهها را در سینه نگه داشتند تا بر ضد علی علیه السلام استفاده کنند.
خود حضرت علیه السلام ، در این باره فرمود:
مردم! این فتنه به خاطر دشمنیهای بدر، کینههای اُحد و عقدههای جاهلیت است.((1))
روزی عمر بن خطاب، به سعید بن عاص اموی گفت: چرا از من فاصله میگیری و رویگردان هستی؟ شاید فکر میکنی من پدرت را کشتم، من پدرت را نکشتم، بلکه علی بن ابی طالب اورا کشت.((2))
در یکی از روزهای جنگ صفین، گروهی از سران سپاه شام، نزد معاویه آمدند و از شجاعت علی علیه السلام گفتند. معاویه گفت: نزد ما کسی نیست مگر اینکه پدر، برادر و یا فرزندش، در جنگ بدر کشته شده باشد.
ای ولید! پدرت روز بدر، و ای ابوالاعور! عمویت در احد، وای فرزندان طلحه! پدر شما در جنگ جمل کشته شدند. پس همه شما بر علی علیه السلام هجوم
ببرید و خون خود را از او بگیرید و سینههای خود را شفا دهید.((1))
معاویه نه تنها خودش، داغ کشتگان کافرش را به دل داشت و پیوسته آتش کینه و انتقام از امیر مؤمنان علیه السلام در دل او شعلهور بود بلکه تلاش میکرد تا کسانی را که بستگانشان دررویارویی با اسلام و به دست علی علیه السلام کشته شده بودند، در جنگ با امام علیه السلام بسیج کند.
امیر مؤمنان علیه السلام ، وقتی حکومت ظاهری را بدست گرفت، فرمان عزل بسیاری از عمّال و فرمانداران حکومتهای پیشین، از جمله معاویه را صادر کرد. معاویه از این تصمیم امام علیه السلام سرخورده شد و در تلاش و تکاپو برآمد تا حکومت شام را از دست ندهد و در همین راستا چندین جنگ را بر حکومت نوپای امام علی علیه السلام تحمیل کرد.
در این قسمت، به این جنگها و نقش معاویه در بوجود آوردن آنها اشاره میکنیم:
اولین جنگ تحمیلی از سوی معاویه، بر امام علی علیه السلام ، جنگ جمل است.
این جنگ از چند منظر، قابل بررسی است:
1) محمدی ری شهری، محمد، امام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنهْ،ج5، ص35.
طرح شورای خلافت توسط عمر، انگیزه به دست گرفتن خلافت را در اعضای شورا به وجود آورد و سبب شد تا آنها چشم طمع به آن دوخته و در انتظار رسیدن به منصب خلافت باشند.
عثمان کشته شد و بزرگترین عامل قتل او طلحه بود. او یقین داشت که به اعتبار پیشینهاش و عموزاده بودن با ابوبکر، خلافت پس از عثمان به او خواهد رسید؛ زیرا ابوبکر در آن زمان بین مردم منزلتی داشت. طلحه در زمان حیات ابوبکر، درباره خلافت با عمر منازعه کرد و با همین انگیزه و طمع رسیدن به خلافت، در سامان دهی شورش برضد عثمان، نقش فعالی داشت. در این راه زبیر - که خلافت را برای خود میخواست - با طلحه همکاری کرد. امید این دو نفر، برای رسیدن به خلافت، کمتر از علی علیه السلام نبود بلکه طمع آنها قویتر بود؛ زیرا در نتیجه دشمنیهای ابوبکر و عمر با علی علیه السلام ، بسیاری از خصایص و فضایل و بزرگیهای آن حضرت، در میان مردم به فراموشی سپرده شده بود. قریش نیز از آن حضرت کینه داشتند و با او مخالفت میکردند امّا طلحه و زبیر را دوست داشتند. این دو در واپسین روزهای حکومت عثمان، با بذل و بخشش و وعده و وعید، برای به دستآوردن رأی قریشیان تلاش میکردند. طلحه و زبیر آینده خلافت را در دستان خود میدیدند؛ زیرا عمر - که نفوذ زیادی در بین مردم داشت - صلاحیت خلافت آنها را تأیید کرده بود.
وقتی عثمان کشته شد، طلحه در پی بدست آوردن خلافت بود و برای رسیدن به آن حرص فراوانی داشت!
اگر صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و شجاعان عرب که طرفدار علی علیه السلام بودند - برای خلافت آن حضرت تلاش نمیکردند، خلافت به امام علیه السلام نمیرسید. چون خلافت به طلحه و زبیر نرسید، آن رخنه بزرگ در خلافت آن حضرت را پدید آورده، عایشه را به عراق بردند و فتنه جمل بر پا شد.((1))
«ابن ابی الحدید» شورای شش نفره عمر را سرچشمۀ تمام فتنههای تاریخ اسلام و فتنههایی میداند که تا پایان دنیا به وقوع خواهد پیوست؛ زیرا این شورا با ایجاد توهّم شایستگی خلافت در بین اعضای شورا، مشکلات بسیاری به بار آورد.((2))
شیخ مفید مینویسد:
طلحه و زبیر، با این یقین که پس از عثمان خلافت به آنها خواهد رسید، او را به قتل رساندند و هنگامی که مردم با امیر مؤمنان علیه السلام بیعت کردند، آرزوهای آندو، در زمامداری برمردم، بر باد رفت، از این رو تصمیم به جنگ با آن حضرت گرفتند.((3))
شورا در ذهن طلحه و زبیر، این توهم را ایجاد کرده بود که آنها نیز شایستگی خلافت بر مسلمانان را دارند و همین امر سبب تفاخر آنها و در نتیجه ستیز با علی علیه السلام شد.((4))
بررسی سوابق سیاسی طلحه و زبیر - از زمان خلفای نخستین - نشانگر حب جاه و ریاست طلبی آن دو است؛ آنها در سایه روابط حسنه با عثمان، به مال و منال فراوانی دست یافته بودند. طلحه در شورای خلافت، به عثمان رأی داد.((1))
زبیر نیز رابطه خوبی با عثمان داشت حتی در برههای از زمان، عثمان او را به وصایت خود برگزیده بود.((2))
با این همه آن دو برای رسیدن به خلافت و قدرت، در سلک مخالفان درجه اوّل عثمان در آمدند و در کشتن او کوشیدند!
در آغاز خلافت ظاهری امیرمؤمنان علیه السلام سه دسته از عناصر با نفوذ - که هر کدام چه از نظر سابقه و کاردانی و چه از نظر مالی و ثروت و قدرت و چه از نظر کیاست و زیرکی، انگشتنما بودند - پا از دایره اطاعت خلیفه وقت بیرون نهاده، خود را کنار کشیدند:
دسته اوّل: تعداد آنها اندک بود اما کنارهگیری آنها بهانۀ خوبی برای مخالفین سر سخت امام علیه السلام ، بود. «سعد بن ابی وقاص»، «محمد بن مسلم» و «عبدالله بن عمر» و تنی چند از انصار از این دسته بودند.
این گروه، گرفتار نوعی انحراف عقیده و کجروی مسلک و فکر و سلیقه
شدند و این مسئله غباری از تردید و دودلی بر دیدگان آنان افکند و آنها را از مسیر درست باز داشت.
دسته دوم: طلحه و زبیر و هواداران آنها بودند که با فریب عایشه - همسر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که به خودخواهی و کینه توزی نسبت به اهل بیت علیهم السلام مشهور بود - در برابر امام علیه السلام شمشیر کشیدند. این دو همان گونه که بیان شد، به سبب هم چشمی و طمعورزی به حکومت و بیتالمال مسلمانان، پیمان خود را با امام علیه السلام زیر پا گذاشته و جنگ جمل را به راه انداختند.
دسته سوم: سومین قطب مخالفان امام علی علیه السلام ، معاویه است که مرکز حکومتش فرسنگها از مرکز خلافت آن حضرت دور بود و همچنان با روش فریبکارانه و شیطنتآمیز خود و با برانگیختن عواطف مردم شام - به وسیله پیراهن خونآلود عثمان و انگشتان بریدۀ نائله همسر او و با فرستادن نامه و پیام تحریک آمیز به اطراف، تطمیع و تحریص قدرت طلبان و زر اندوزانی چون طلحه و زبیر - علیه امام علیه السلام دست به کار شد و با نقشههای دقیق و مکارانهاش از هر واقعه به نفع خود،بهرهبرداری کرد.((1))
پس از کشته شدن عثمان و آغاز خلافت امام علیه السلام ، معاویه تمام تلاش و توان خود را در برانگیختن مخالفان امام علیه السلام و قیام آنها برضد امام به کار بست. معاویه در آن روزها، پیدرپی به گروهی از صحابه و مردم سرشناس و مؤثری که در
1) گلپایگانی، وحید، معاویه سردسته تبهکاران، ص120.
مدینه بودند، نامه مینوشت و هر یک را به تناسب وضع فکری و روحی او به شورش علیه امام علیه السلام تحریک میکرد.
معاویه با نامههایی که به طلحه و زبیر نوشت، آنها را با وعدههای فریبنده و مکر آمیز، حسّ آزمندی و خودخواهی آنان را برانگیخت و وادار به مخالفت با امام علیه السلام کرد.
در واقع، مهمترین نقش معاویه در جنگ جمل، تحریک و دلگرم کردن طلحه و زبیر، برای به دست گرفتن خلافت است.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرماید: معاویه از شام، برای آن دو نامه نوشت و با آن نامه آنها را فریب داد، آنها آن را از من کتمان کردند.((1))
نامههای معاویه به طلحه و زبیر با مهارت و آگاهی و شناخت کافی از شخصیت و ریاست طلبی آن دو تنظیم شده بود. از این رو معاویه برای فریب و ارضای تمایلات نفسانی طلحه و زبیر، نامههایی سرشار از تعریف و تمجید به آن دو مینوشت و آنها را برای به دست گرفتن خلافت تشویق میکرد و آمادگی خود و منطقه زیر سلطهاش را برای همکاری با آنها در رسیدن به مقام خلافت و قائم مقامی، اعلام میکرد.((2))
نامه معاویه به زبیر:
به نام خدا، این نامهای است برای امیرالمؤمنین زبیر، از جانب
معاویهْبن ابی سفیان! سلام بر تو باد. من برای تو از مردم شام بیعت خواستهام و آنان یکپارچه در اطاعت و فرمان تو سر نهادهاند! اکنون تویی و دو شهر کوفه و بصره، مواظب باش تا پسر ابوطالب، آن دو شهر را از تونرباید! که بدون آن دو، کاری از پیش نخواهی برد. بدان که من پس از تو، برای طلحه نیز بیعت گرفتهام! در این صورت، هر دو قیام کنید و مردم را به خونخواهی عثمان بخوانید و وانمود کنید که برای این کار، قیام کردهاید! کار را به مسامحه نگذرانید وجدی باشید. خدا شما را پیروز و دشمن شما را خوار گرداند!
وقتی این نامه به زبیر رسید، خرسند شد و طلحه را از آن آگاه کرد. آن دو در خیر خواهی معاویه برای خود، تردید نکردند!! و از همین جا در مقابل امیر مؤمنان علیه السلام ، عَلَم مخالفت برافراشتند.((1))
معاویه در نامهی دیگری، پس از ستایش فراوان از زبیر، مینویسد:
ای زبیر! پدر تو عوام فرزند خویلد، پدر خدیجه کبرا، ام المؤمنین بود و تو پسر عمه رسول خدا هستی، تو از حواریون آن حضرتی، تو داماد ابوبکر و فارس خدا هستی. تو در راه خدا جهاد کردی و خون دادی؛ تو با شمشیر برنده مانند شیر بیشه و اژدهای دمنده با نیروی ایمان و استواری یقین در راه اسلام جا نفشانی کردی؛ تو از عشره مبشّره به بهشت هستی! و عمر تو را به عضویت در شورای خلافت منصوب کرد.
بدانکه رعیت، مانند گوسفندان بیچوپان، متفرق شدهاند. خدا تو را
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص 77.
رحمت کند، برای حفظ خونها شتاب و سرعت به خرج ده، پیش از اینکه فتنه بزرگ و حل آن محال گردد، این پراکندگی را گرد آور. اکنون رعیت، چون کشتی بی بادبان، در شرف غرق شدن است؛ برای یکپارچگی اُمت دامن
همت به کمر زن! من امر خلافت را برای تو و طلحه استوار کردم که خلافت برای تو و پس از تو برای طلحه باشد.((1))
معاویه در نامهای به طلحه نوشت:
ای طلحه! تو کمتر از همه قریش، خون قریش را ریختی، به علاوه صاحب صورتی با وجاهت، دستی با سخاوت و زبانی با فصاحت هستی؛ تو یادگار خلفای گذشته هستی؛ تو برادر ابوبکری؛ او از قبیله تیم بود و تو نیز از همان قبیله هستی؛ تو پنجمین نفر از عشره مبشّره به بهشت هستی؛ و جلادت و جانبازی تو در جهاد روز اُحد فراموش ناشدنی است؛ خدا تو را رحمت کند، به سوی کاری که رعیت به آن محتاج و منتظرند شتاب کن تا قلادهی اطاعت تو را به گردن بگیرند!!
این امری است که تخلف از آن برای تو جایز نیست و خداوند از تو راضی نشود، مگر به قیام به این امر!
بدان که من این امر را برای تو محکم کردهام و زبیر در فضلیت بر تو مقدم نیست و شما دو نفر هر کدام را مقدم داشتید، او امام است! و پس از او، امامت مختص آن دیگری است. خداوند تو را به راه هدایت موفق بدارد!! و رشد و موفقیت را به تو ارزانی دارد!((2))
آری! معاویه با این نیرنگ سیاسی، آن دو پیر دنیا دوست را که اصالت ایمانی و جهادی گذشته خود را در پای خواستههای نفسانی خود قربانی کرده بودند، وادار کرد تا در برابر امام زمانشان بایستند و با همان دستی که چند روز پیش با او بیعت کرده بودند، با همان دست، شمشیر به روی او بکشند! قدرت و حکومت دوستی، همه روزنهها را به روی وجدان و ایمان آنها بسته بود.
امیر مؤمنان علیه السلام در این باره میفرماید:
«کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا یَرْجُوا الأَمْرَ لَهُ وَ یَعْطِفُهُ عَلَیْهِ دُونَ صَاحِبِهِ لَا یَمُتَّانِ إِلَی اللَّهِ بِحَبْلٍ وَ لَا یَمُدَّانِ إِلَیْهِ بِسَبَبٍ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَامِلُ ضَبٍّ لِصَاحِبِهِ وَ عَمَّا قَلِیلٍ یُکْشَفُ قِنَاعُهُ بِهِ وَ اللَّهِ لَئِنْ أَصَابُوا الَّذِی یُرِیدُونَ لَیَنْتَزِعَنَّ هَذَا نَفْسَ هَذَا وَ لَیَأْتِیَنَّ هَذَا عَلَی هَذَا».((1))
هر کدام از طلحه و زبیر، امیدوار است که حکومت را به دست آورد و دیده به آن دوخته و رفیق خود را به حساب نمیآورد. آن دو، نه به رشتة الهی چنگ زدهاند و نه با وسیلهای به خدا روی آوردهاند. هر کدام بار کینه رفیق خود را به دوش میکشد که به زودی، پرده از روی آن کنار خواهد رفت.
به خدا سوگند! اگر به آنچه میخواهند برسند، این جانِ آن را میگیرد، و آن، این را از پای در خواهد آورد.
امیر مؤمنان علیه السلام حالات روحی ناکثان را این گونه توصیف میکند:
«...وَ إِنَّهَا لَلْفِئَةُ الْبَاغِیَةُ فِیهَا الْحَمَأُ وَ الْحُمَّةُ وَ الشُّبْهَةُ الْمُغْدِفَةُ وَ إِنَّ الْأَمْرَ
1) نهج البلاغه، خطبه 148.
لَوَاضِحٌ وَ قَدْ زَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ نِصَابِهِ وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ شَغْبِهِ...».((1))
همانا ناکثان، گروهی سرکش و ستمگرند که دلهاشان چون شب، ظلمانی و پر از خشم و کینه، و زهر عقرب و شبهات است. در حالیکه حقیقت، پدیدار، و باطل، ریشهکن شده، و زبانش از حرکت برضد حق، فرو مانده است.
امام علیه السلام با این شناخت عمیق از طلحه و زبیر، درخواست آن دو را برای واگذاری حکومت کوفه و بصره نپذیرفت؛ زیرا افرادی با این ویژگیها و سابقه - که هدفی جز بر آوردن خواهشهای نفسانی خود نداشتند و در این راه از انجام هیچ کاری فروگذارنمیکردند- نمیتوانستند مورد اعتماد حضرت علیه السلام قرار بگیرند. امام علیه السلام در گفتگو با محمد بن طلحه، نگرانی خود را از انتصاب طلحه و زبیر به مناصب بالای حکومتی ابراز کرده، ضمن اعلام پاسخ منفی میفرماید: نه، به خدا سوگند که در آن صورت، فساد همانند کرم در همه جا رخته میکند و عرصه گیتی از همه جانب، بر من تنگ میشود.((2))
کوفه و بصره دارای موقعیت ویژهای بودند. از این رو، طلحه و زبیر خواستار واگذاری حکومت بصره و کوفه بودند. کوفه و بصره در آن روز، دو اردوگاه بزرگ اسلام و مرکز حکومت همه قلمرو شرقی خلافت، یعنی ارمنستان و ایران تا قفقاز و حدود آسیای مرکزی و مرزهای هندوستان بود.
از طرفی معاویه، نیمه غربی قلمرو خلافت را در دست داشت و این مناطق، به صورت مستقل و خارج از نفوذ مدینه اداره میشد. در این وضعیت آشفته، سپردن نیمه شرقی خلافت به کسانی همانند طلحه و زبیر - که اهدافشان از پیش آشکار بود - صلاح نبود.((1))
فجایعی که در جنگ جمل رخ داد، نشان داد که موضع امام علی علیه السلام در عدم انتصاب آن دو، چه قدر دور اندیشانه بوده است. این سیاستهای اصولی و کارآمد، قلمرو شرقی و غربی جهان اسلام را به جز شام، ضمیمه حکومت اسلامی کرد. شام نیز در آستانه سقوط بود که توطئههای معاویه، تقدیر دیگری را برای خلافت اسلامی رقم زد و جهان را از انوار پر فیض علوی محروم کرد.((2))
آری! طلحه و زبیر با فریب معاویه، بیعت با امام علیه السلام را نقص کردند. این دو پیر ریاست طلب، در آغاز چرب زبانیهای معاویه را باور کرده بودند اما در اثنای غائله، متوجه شدند که در ورای این تعارفهای نوشته شده طاغوت شام، حقایق دیگری نهفته است.((3))
با این حال، به خاطر گرفتار شدن در دور باطل و گرداب هوس، به همکاری با معاویه ادامه دادند و همواره به توان شیطانی او - در ظلم و ستم بر امام علی علیه السلام و یاران او - امید بسته بودند.
به نوشته شیخ مفید، در کشاکش درگیریهای داخلی ناکثان، زبیر تهدید کرد که به سوی معاویه خواهد شتافت.((1)) امّا سرانجام، قربانی مطامع نفسانی خود و اهداف راه بردی و کینه توزی امویان شد.((2))
پس از کشته شدن عثمان و برچیده شدن حکومت بنیامیه و قرار گرفتن خلافت در جایگاه اصلی خود و آغاز حکومت امیر مؤمنان علیه السلام چون معاویه به خوبی میدانست که امام علیه السلام به ادامه حکومت او راضی نخواهد شد. از این رو، پیوسته در انتظار فرمان عزل خود به سرمیبرد.
تا اینکه انتظار به سرآمد و چنین فرمانی، به وسیله «جریر» به دست او رسید.
«إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أنْ یَخْتَارَ وَلا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ وَإِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَالأنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَسَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ وَوَلَّاهُ اللهُ مَا تَوَلَّی وَلَعَمْرِی یَا مُعَاوِیَةُ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَلَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فی عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّی فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ وَالسَّلَامَ».((3))
همانا کسانی با من بیعت کردهاند که با ابوبکر و عمر و عثمان، با همان شرایط بیعت کردند، پس آنکه در بیعت حضور داشت، نمیتواند خلیفه دیگری برگزیند و آن کس که غایب بود، نمیتواند بیعت مردم را نپذیرد.
همانا شورای مسلمانان از آن مهاجران و انصار است، پس اگر بر امامت کسی گرد آمدند و او را امام خود خواندند، خشنودی خدا هم در آن است. حال اگر کسی کار آنان را نکوهش کند یا بدعتی پدید آورد، او را به جایگاه بیعت قانونی باز میگردانند. اگر سر باز زد با اوپیکار میکنند؛ زیرا به راه مسلمانان نرفته خدا هم او را در گمراهیاش رها میکند. به جانم سوگند! ای معاویه! اگر به دور از هوای نفس به دیده عقل بنگری خواهی دید که من نسبت به خون عثمان پاکترین افراد هستم و میدانی که من از ماجرا دور بودهام مگر اینکه از راه خیانت مرا متهم کنی و حق آشکاری را بپوشانی. والسّلام!
وقتی نامه به معاویه رسید، سخت در حیرت فرو رفت. او در تمام عمر خود به چنین بن بست حیرت انگیزی گرفتار نشده بود. او زمانی که از مفاد نامه آگاه شد، در اندیشهای گران فرو رفت و سپاه غم و اندوه در دل و سینهاش خیمه زد. چون شب فرا رسید، پیش خانوادهاش رفت و در به روی خود فرو بست و ابیاتی را بدین گونه - که حاکی از بیم و هراس او بود - زمزمه میکرد:
تطاول لیلی واعترتنی وساوسی
أتانی جریر والحوادث جمّة
أکایده و السیف بینی و بینه
لِآتٍ اتی بالتّرهات البسابس
تلک التیفیها اجتداع المعاطس
و لست لاثواب الدنی بلابس
إنِ الشام اعطت طاعة بمنیّة
فإن یفعلوا اصدم علیاً بحبهة
وإنی لارجو خیر مانال نائل
تواصفها اشیاخها فی المجالس
تفتُّ علیه کل رطب و یابس
وما أنا من ملک العراق بآیس
تطاول لیلی واعترتنی
وساوسی أتانی جریر والحوادث جمّة
أکایده و السیف بینی و بینه
إنِ الشام اعطت طاعة بمنیّة
فإن یفعلوا اصدم علیاً بحبهة
وإنی لارجو خیر مانال نائل
لِآتٍ اتی بالتّرهات البسابس بتلک التیفیها اجتداع المعاطس و لست لاثواب الدنی بلابس
تواصفها اشیاخها فی المجالس
تفتُّ علیه کل رطب و یابس
وما أنا من ملک العراق بآیس
آه که این شب من چه ستم کار است، و این سپاه فکر و اندیشه، چگونه به من هجوم آوردهاند، این چه پیامی نا به جاست! که جریر برایم آورده است و این چه پیشامدی است که عاقبت آن نبرد و کشتار است! اما من از راه فریب در میآیم و به ننگ تسلیم خود را گرفتار نمیکنم. اگر مردم شام آن گونه که مشهورند، مرا اطاعت میکردند، دست به شمشیر میزدم و با علی میجنگیدیم چندان که پایان آن نابودی همه چیز بود. با این وصف، من مأیوس نیستم و امیدوارم به آرزوهایم برسم.((1))
معاویه، چارهی کار را در گذراندن وقت و سرگرم کردن جریر دید. وقتی جریر برای گرفتن پاسخ شتاب کرد، معاویه میگفت: این کار شوخی نیست که من در آن شتاب کنم، باید عاقبت آن را نگریست، بنابراین به من فرصت بده تا تصمیم بگیرم و نظر نهایی خود را اعلام کنم.
در این میان معاویه پیوسته، با سرشناسان شام پنهانی به رایزنی مشغول بود، تا حمایت آنها را به دست آورد. او پس از ورود جریر و آگاه شدن از مفاد نامهی امام علی علیه السلام ، برای آگاهی از نظر قطعی مردم شام دربارهی خود و میزان علاقه
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج3، ص78.
مردم به خونخواهی عثمان، مردم را در مسجد شام گرد آورد و به منبر رفت و پس از ستایش خود! گفت:
ای مردم! همه میدانید که من دست نشانده و عامل عمر بن خطاب و عثمان بن عفان، در شام هستم؛ و در مدت
حکومت خود، هیچ کس را گمراه نکردم!! از طرفی، همه میدانید که پس از درگذشت عثمان - که مظلوم کشته شد - من خونخواه او به شمار میآیم، اکنون دوست دارم بدانم که نظر شما چیست؟((1))
مردم شام گفتههای او را تأیید کردند و موافقت خود را با خونخواهی عثمان اعلام کردند. سپس همه برخاستند و با معاویه بیعت کردند و اعلام کردند که در راه مطالبه خون عثمان، از هیچ گونه بذل جان و مالی دریغ نورزند!
در خلال همان روز، که جریر با یأس و سرگردانی منتظر پاسخ معاویه بود، معاویه به او گفت: پیشنهاد جدیدی دارم. به علی علیه السلام بنویس که بپذیرد شام و مصر، از آن من باشد و هر گاه مرگش فرا رسید، بیعت کسی را برگردن من نگذارد! من نیز در برابر اوتسلیم میشوم و خلافت او را به رسمیت میشناسم. جریر گفت: تو خود این را بنویس، من نیز مینویسم. معاویه نیرنگ خود را برای امام علیه السلام نوشت. امام علیه السلام که به هدف معاویه پی برده بود، در پاسخ نوشت:
... هدف معاویه این است که من در گردن او بیعتی نداشته باشم، تا هرچه میخواهد برگزیند و میخواهد تو را معطل نگه دارد تا مردم
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص248.
شام را برای جنگ بیازماید. در همان روزهای نخست که من در مدینه بودم، مغیرهْ بن شعبه نظر داد که من معاویه را بر مقام خود ابقا کنم، اما من نپذیرفتم. خدا روزی را نیاورد که من افراد گمراه را به کمک بگیرم. اگر دست بیعت داد که هیچ، در غیر این صورت به سوی من بازگرد.((1))
جریر که پس از رسیدن نامه امام علیه السلام ، همچنان در انتظار پاسخ قطعی معاویه در شام مانده بود! رفته رفته سوءظن مردم را بر انگیخت و همه، او را به سازش با معاویه متهم کردند، از این رو امام علیه السلام فرمود:
«...لَکِنْ قَدْ وَقَّتُّ لِجَرِیرٍ وَقْتاً لَا یُقِیمُ بَعْدَهُ إِلَّا مَخْدُوعاً أوْ عَاصِیاً...».((2))
من برای توقف جریر در شام، مدتی را معین کردهام که تجاوز از آن، جز به دلیل فریب خوردن یا سرپیچی از فرمان من نیست».
برای آخرین بار برای او نوشت:
«أَمَّا بَعْدُ فَإِذَا أَتَاکَ کِتَابِی فَاحْمِلْ مُعَاوِیَةَ عَلَی الْفَصْلِ وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ الْجَزْمِ ثُمَّ خَیِّرْهُ بَیْنَ حَرْبٍ مُجْلِیَةٍ أَوْ سِلْمٍ مُخْزِیَةٍ فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَیْهِ وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَیْعَتَهُ».((3))
پس از نام خدا و درود! هنگامی که نامهام به دستت رسید، معاویه را
به یکسره کردن کار وادار کن و با او برخورد قاطعی داشته باش. سپس او را در پذیرفتن جنگی که مردم را از خانهها بیرون میکشد، یا تسلیمی با خواری، آزاد بگذار. پس اگر جنگ را برگزید، امان نامه او را بر زمین بکوب و اگر صلح خواست، از او بیعت بگیر.
جریر برای آخرین بار، پیش معاویه رفت و نامهی امام علیه السلام را به او داد و ضمن سخنانی به او گفت: من این گونه دریافتهام که دل تو مرده و بین حق و باطل حیران ماندهای! شاید در انتظار چیزی هستی که در دست دیگران است؟!
معاویه که این بار سخنان جریر را قطعی و استوار یافت، گفت: در جلسهی بعد جواب تو را خواهم داد و چون بیعت مردم شام با او صورت گرفت و افکار عمومی را با خود همراه ساخت، جریر را فرا خواند و گفت: دیگر کاری
با تو ندارم، نزد صاحبت برگرد! و نامهای نوشت و برای امام علیه السلام فرستاد و آمادگی خود را برای جنگ با امام علیه السلام اعلام کرد!!((1))
از اینجا بود که معاویه خود را برای جنگ تمام عیار با امام علیه السلام آماده کرد و یکی از طولانیترین جنگها در صدر اسلام را بر امیر مؤمنان علیه السلام و جامعه اسلامی تحمیل نمود؛ در این جنگ داخلی خون دهها هزار مسلمان به زمین ریخت که سبب اصلی آن پسر هند بود.
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 1ص139-140-249-251.
در جنگ صفین، چهل و پنج هزار کشته و به قولی، آمار کشتگان صفین در مدت یکصد و ده روز به یکصد و ده هزار نفر رسید که بیست هزار نفر آن از اهل عراق و مابقی از اهل شام بودند. به نوشته «مسعودی» یکصد و پنجاه هزار نفر به غیر از خَدَم و اتباع کشته شدند و با ایشان سیصد هزار تن میشدند.((1))
نود هزار شامی کشته شدند و بیست و پنج هزار عراقی به شهادت رسیدند اما این تراژدی اسفبار و غمانگیز، به همین جا ختم نشد بلکه سیاست شوم و ناجوانمردانه فرزند ابوسفیان و عقل منفصل او عمروعاص، پیامدهای تلخ و درد آوری به همراه داشت که به نمونههایی از آن اشاره میکنیم:
1- سلطه معاویه بر شامات تثبیت شد و همه کارگزاران حکومتی آن نواحی، سر در اطاعت معاویه گذاشتند و اگر کسانی هم نیم نگاهی به حکومت امام علیه السلام داشتند، یکسره به معاویه پیوستند؛
2- امام علیه السلام که در یک قدمی پیروزی قرار داشت و شمشیر مالک ستون خیمه معاویه را به لرزه آورده بود، فرسنگها از آن دور شد؛
3- ارتش رو به زوال معاویه، تجدید سازمان یافت و برای تضعیف روحیه مردم عراق، دست به غارتگری زد؛
4- در میان ارتش عراق دودستگی پدید آمد و گروه خوارج متولد شد؛
1) تتمهْ المنتهی، قمی، شیخ عباس، چاپ دوم، تهران، ص19.
5- سرانجام در سایه همین سیاست شیطانی، امام علیه السلام قربانی توطئه خوارج شد و در محراب عبادت به شهادت رسید.((1))
معاویه میگفت: چهار عامل موجب پیروزی من بر علی[ علیه السلام ] شد:
1- من همواره سرّ خود را کتمان میکردم، اما او راز خود را آشکار میکرد؛
2- من در میان قریش از او محبوبتر بودم و آنها به من بیشتر از او، علاقه داشتند؛
3- علی[ علیه السلام ] با اصحاب جمل در آویخت و من
همچنان ساکت ماندم و گفتم: اگر آنان بر علی[ علیه السلام ] پیروز شدند، کار من بر آنها آسانتر است! و اگر علی[ علیه السلام ] پیروز شد و آنها را کشت، جبهه مخالفان و ناراضیان او فشردهتر شده حیثیت او، رو به کاهش خواهد گذاشت؛
4- از همه مهمتر اینکه من لشکری مطیع از شامیان داشتم اما سروکار علی[ علیه السلام ] با عراقیان سرکش و متمرّد بود.((2))
موارد فوق عواملی بود که خود معاویه به آن اعتراف داشت اما باید دید که دیگر عوامل پیروزی معاویه چه بوده است؟
در ذیل به مهمترین عوامل پیروزی معاویه اشاره میکنیم:
بدون تردید، یکی از عوامل اساسی پیروزی معاویه، محیط اجتماعی شام و سازگاری مردم با سیاست معاویه بود.
بزرگترین و عمدترین عامل پیشرفت معاویه در حکومت، عادت مردم شام به اطاعت محض از حکام و فرمانروایان خود بود. مردم شام همواره به این ویژگی شهرت داشتند؛ زیرا رومیان قرنهای متمادی بر آنها تسلط داشتند و آنان به اطاعت از حکام و تحمل انواع ظلم و ستم خو گرفته بودند.
معاویه با استفاده از این ویژگی مردم شام، چنان حلقهای از بردگی در گوش آنان انداخت و اندیشه آنها را زیر نفوذ و سیطره خود قرار داد و آنها را به خواب عمیق فرو برد که حتی نور عدالت خواهی و آزادمنشی پیشوای بزرگی همچون امام علی علیه السلام هم نتوانست در زوایای مغز جامد و دلهای تاریک و مردهی آنان راه یابد و آنها را از باتلاق بردگی و اسارت رهایی بخشد.
سرزمین شام برای پاشیدن تخم آمال و آرزوهای معاویه بینهایت آماده و مستعد بود و او این را بارها آزموده بود.
آری! از مهمترین علتهای پیروزی و پیشرفت معاویه در رسیدن به هدفش، اطاعت بیقید و شرط مردم شام بود که سرانجام او را بر کرسی خلافت نشاند. مردم شام - همانگونه که گفته شد - به آن علت که از دیر زمان دست نشاندهی حکومت روم شرقی بودند و همواره فرمانبردار آنان بودند، حس فرمان برداری و سر سپردگی نسبت به حاکمان، نوعی غریزه و عادت برای آنها شده بود و این
ویژگی چنان بر مردم شام مؤثر بود که از صفات خاصه و بارز آنان به شمار آمده و همواره به آن مشهور بودند.
ثعالبی - ادیب و نویسنده مشهور - مینویسد:
مردم شام در میان مردم سایر بلاد به طاعت و پیروی سلطان شهرت دارند و از این بابت ضربالمثل هستند! کار معاویه نیز به همین سبب رونق گرفت؛ زیرا شامیان پیوسته و چشم و گوش بسته از او تبعیت میکردند.
حجاج بن یوسف میگفت: از آن روز که هر چیزی در محل خود جایگزین شد، طاعت گفت: من در شام فرود میآیم! طاعون گفت: من نیز با تو هستم. برکت و فراوانی گفت: من در سرزمین عراق مسکن میگزینم، نفاق و دورویی گفت: من نیز همراه تو هستم؛ محبت و سلامت گفت: من در بادیه جایگزین میشوم؛ بدبختی و حرمان گفت: من هم با تو خواهم بود!
به همین دلیل شام همیشه منشأ طاعونهای هولناک بوده که وصف آن در تاریخ ضبط است. این مثل در افواه مشهور است که دو - طاء - از ویژگیهای شام است: طاعت و طاعون.((1))
در کتاب وقعهْ صفین آمده است:
پس از قتل عثمان، مردی به نام حجاج بن خزیم نزد معاویه آمد و به او گفت: ای معاویه! باید این مژده را به تو بدهم که سرانجام بر علی علیه السلام پیروز خواهی شد و او از تو شکست خواهد خورد! معاویه
1) لطائف المعارف، ص213، ترجمه فارسی.
پرسید: برای چه؟ گفت: برای آنکه در پی تو کسانی هستند که هر چه بگویی خاموشاند و هر فرمانی بدهی درباره ی آن از تو پرسش نمیکنند! اما با علی کسانی هستند که با سخنان او سخن میگویند و دربارهی هر چه فرمان دهد پرسش میکنند! در این صورت گروه اندک تو بر جماعت انبوه آنان برتری دارند!((1))
جاحظ نیز معتقد است:
دلیل شورش اهل عراق بر حاکمان و فرمان بری اهل شام از آنان این است که اهل عراق، صاحبان رأی و فطانت بودند. از این رو اهل بحث و مشاجره بودند و در بحث هم طعن، قدح و ترجیح بین مردان و تمایز بین رؤسا و اظهار عیوب حاکمان است.
امّا اهل شام، اهل تقلید و جمود بر یک فکر بودند اهل فکر و نظر نبودندو از پیشبینی و تحلیل مسایل عاجز بودند و اهل عراق پیوسته به نافرمانی وشورش علیه حاکمان مشهور بودند.((2))
خلاصه سخن اینکه به همان میزان که اهل شام، فرمان بران بدون قید و شرط بودند، کوفیان نیز سرکش، نافرمان و ناسپاس بودند؛ به گونهای که حتی در برابر امام معصوم علیه السلام - که مجسّمه عدالت و مهربانی بود - نیز دست از این سرکشی و خیره سری برنداشتند!
امام علی علیه السلام در مناسبتهای گوناگون، از این ناسپاسی کوفیان یاد نموده و با تلخ کامی فراوان آنان را به باد انتقاد گرفته است که به برخی از آنها اشاره میکنیم: امام علی علیه السلام در سال 38، پس از فریب خوردن کوفیان از مکر و حیله عمروعاص و معاویه، هشدار گونه به کوفیان فرمود:
«أَمَّا بَعْدُ یَا أَهْلَ الْعِرَاقِ فَإِنَّمَا أَنْتُمْ کَالْمَرْأَةِ الْحَامِلِ حَمَلَتْ فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ وَ مَاتَ قَیِّمُهَا وَ طَالَ تَأَیُّمُهَا وَ وَرِثَهَا أَبْعَدُهَا. أَمَا وَ اللَّهِ مَا أَتَیْتُکُمُ اخْتِیَاراً وَ لَکِنْ جِئْتُ إِلَیْکُمْ سَوْقاً وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّکُمْ تَقُولُونَ: عَلِیٌّ یَکْذِبُ قَاتَلَکُمُ اللَّهُ تَعَالَی فَعَلَی مَنْ أَکْذِبُ؟ أَ عَلَی اللَّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ! أَمْ عَلَی نَبِیِّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ! کَلَّا وَ اللَّهِ لَکِنَّهَا لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْهَا، وَ لَمْ تَکُونُوا مِنْ أَهْلِهَا...».((1))
ای مردم عراق! همانا شما به زن بارداری میمانید که در آخرین روزهای بارداری جنین خود را سقط کند؛ سرپرستش بمیرد؛ زمانی طولانی بی شوهر ماند و میراث او را خویشاوندان دور غارت کنند. بدانید من با اختیار خود به سوی شما نیامدم بلکه به طرف دیار شما کشانده شدم. به من خبر دادند که میگویید! علی علیه السلام دروغ میگوید! خدا
شما را بکشد بر چه کسی [دروغ] روا داشتهام؟ بر خدا؟ در حالیکه من اوّلین کسی هستم که به خدا ایمان آوردم؛ یا بر پیامبرش در حالیکه من اوّلین کسی بودم که او را تصدیق کردم! به خدا هرگز!
1) نهج البلاغه، خطبه 71.
به خدا قسم! آنچه گفتم واقعیتی است که شما از دانستن آن دورید و شایستگی درک آن را ندارید...
امام علیه السلام در سال 38 ه-.ق - که مردم را برای کمک به محمد بن ابیبکر در مصر فرا میخواند - در نکوهش یاران خود فرمود:
«أَحْمَدُ اللَّهَ عَلَی مَا قَضَی مِنْ أَمْرٍ وَ قَدَّرَ مِنْ فِعْلٍ وَ عَلَی ابْتِلَائِی بِکُمْ أَیَّتُهَا الْفِرْقَةُ الَّتِی إِذَا أَمَرْتُ لَمْ تُطِعْ وَ إِذَا دَعَوْتُ لَمْ تُجِبْ ... أَ مَا دِینٌ یَجْمَعُکُمْ وَ لَا حَمِیَّةٌ تَشْحَذُکُمْ أَ وَ لَیْسَ عَجَباً أَنَّ مُعَاوِیَةَ یَدْعُو الْجُفَاةَ الطَّغَامَ فَیَتَّبِعُونَهُ عَلَی غَیْرِ مَعُونَةٍ وَ لَا عَطَاءٍ وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ وَ أَنْتُمْ تَرِیکَةُ الْإِسْلَامِ َ بَقِیَّةُ النَّاسِ إِلَی الْمَعُونَةِ أَوْ طَائِفَةٍ مِنَ الْعَطَاءِ فَتَفَرَّقُونَ عَنِّی وَ تَخْتَلِفُونَ عَلَیَّ ... وَ أَقْرِبْ بِقَوْمٍ مِنَ الْجَهْلِ بِاللَّهِ قَائِدُهُمْ مُعَاوِیَةُ وَ مُؤَدِّبُهُمُ ابْنُ النَّابِغَةِ».((1))
خدا را بر آنچه که خواسته و هر کار که مقدر فرمود، ستایش میکنم و او را به گرفتاریم به شما کوفیان میستایم. ای مردمی که هر گاه فرمان دادم اطاعت نکردید و هر زمان شما را فرا خواندم، پاسخ ندادید. ...آیا دینی ندارید که شما را گرد آورد؟ آیا غیرتی نیست که شما را برای جنگ بسیج کند؟ آیا شگفت آور نیست که معاویه انسانهای جفا کار پست را میخواند و آنان بدون انتظار کمک و بخششی از او پیروی میکنند! و من شما را برای یاری میخوانم در حالی که شما بازماندگان اسلام و یادگار مسلمانان پیشین هستید. با کمک و عطا یا شما را دعوت میکنم، امّا از اطراف من پراکنده
1) نهج البلاغه، خطبه 180
میشوید و به تفرقه و اختلاف روی میآورید؟....
سوگند به خدا چه نادان مردمی هستند، [کسانی] که رهبر آنان معاویه، و آموزگارشان پسر نابغه باشد.
همچنین امام علیه السلام در جواب اعتراض اشعث بن قیس که گفت: ما را از حکمیت نهی کردی و سپس پذیرفتی! کدام یک از این دو کار درست است؟ امام علیه السلام دست به روی دست کوبید و با تأسف فرمود:
«هَذَا جَزَاءُ مَنْ تَرَکَ الْعُقْدَةَ أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ أَنِّی حِینَ أَمَرْتُکُمْ بِهِ حَمَلْتُکُمْ عَلَی الْمَکْرُوهِ الَّذِی یَجْعَلُ اللَّهُ فِیهِ خَیْراً فَإِنِ اسْتَقَمْتُمْ هَدَیْتُکُمْ وَ إِنِ اعْوَجَجْتُمْ قَوَّمْتُکُمْ وَ إِنْ أَبَیْتُمْ تَدَارَکْتُکُمْ لَکَانَتِ الْوُثْقَی وَلَکِنْ بِمَنْ وَإِلَی مَنْ أُرِیدُ أَنْ أُدَاوِیَ بِکُمْ وَ أَنْتُمْ دَائِی کَنَاقِشِ الشَّوْکَةِ بِالشَّوْکَةِ وَهُوَ یَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا مَعَهَا اللَّهُمَّ قَدْ مَلَّتْ أَطِبَّاءُ هَذَا الدَّاءِ الدَّوِیِّ وَ کَلَّتِ النَّزْعَةُ بِأَشْطَانِ الرَّکِیِّ...».((1))
این سزای کسی است که بیعت با امام خود را بشکند. به خدا سوگند! هنگامی که شما را به جنگ با معاویه فرا خواندم، خوشایندتان نبود اما خداوند خیر شما را در آن قرار داده بود؛ اگر مقاومت میکردید شما را راهنمایی میکردم و اگر به انحراف میرفتید شما را به راه راست بر میگرداندم؛ اگر سر باز میزدید، دوباره شما را برای مبارزه آماده میکردم، در آن صورت وضعیتی مطمئن داشتیم امّا دریغ، با کدام نیرو بجنگم؟ و به چه کسی اطمینان کنم؟ شگفتا! میخواهم به وسیله شما بیماریها را درمان کنم امّا شما
1) نهج البلاغه، خطبه 121.
درد بیدرمان من شدهاید؛ کسی را میمانم که خار در پایش رفته و با خار دیگری میخواهد آن را بیرون کشد! در حالی که میداند خار در بدن او بیشتر شکند و بر جای ماند. خدایا! طبیب این درد جانفرسا به ستوه آمده و آب رسان این شورهزار ناتوان گشته است.
امام علیه السلام در یک سخنرانی در کوفه که حوادث سخت آینده را بیان میفرمود، در نکوهش کوفیان فرمود:
«مَا لِی أَرَاکُمْ أَشْبَاحاً بِلَا أَرْوَاحٍ وَ أَرْوَاحاً بِلَا أَشْبَاحٍ وَ نُسَّاکاً بِلَا صَلَاحٍ وَتُجَّاراً بِلَا أَرْبَاحٍ وَأَیْقَاظاً نُوَّماً وَشُهُوداً غُیَّباً وَنَاظِرَةً عَمْیَاءَ وَ سَامِعَةً صَمَّاءَ وَنَاطِقَةً بَکْمَاءَ رَایَةُ ضَلَالٍ قَدْ قَامَتْ عَلَی قُطْبِهَا وَ تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا تَکِیلُکُمْ بِصَاعِهَا وَ تَخْبِطُکُمْ بِبَاعِهَا قَائِدُهَا خَارِجٌ مِنَ الْمِلَّةِ قَائِمٌ عَلَی الضِّلَّةِ».((1))
مردم کوفه! چرا شما را پیکرهای بیروح، و روحهای بدون جسد مینگرم؟ چرا شما را عبادتکنندگان بدون صلاحیت، بازرگانی بدون سود و تجارت، بیدارانی خفته، حاضران غایب از صحنه، بینندگانی نابینا، شنوندگان کر و سخنگویان لال مشاهده میکنم؟
پرچم گمراهی بر پایههای خود برافراشته شده و طرفداران آن فراوان شما را با پیمانه خود میسنجد وسرکوب میکند، پرچمدارشان - معاویه - از ملت اسلام خارج و در راه گمراهی ایستاده است.
امیر مؤمنان علیه السلام پس از جنگ نهروان، در نکوهش یاران خود، در سال 38ه-.ق. که برای نبرد نهایی با معاویه سهلانگاری میورزیدند، فرمود:
«یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ مُنِیتُ مِنْکُمْ بِثَلَاثٍ وَ اثْنَتَیْنِ صُمٌّ ذَوُو أَسْمَاعٍ وَ بُکْمٌ ذَوُو
1) نهج البلاغه، خطبه108.
کَلَامٍ وَ عُمْیٌ ذَوُو أَبْصَارٍ لَا أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ اللِّقَاءِ وَ لَا إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ الْبَلَاءِ تَرِبَتْ أَیْدِیکُمْ یَا أَشْبَاهَ الْإِبِلِ غَابَ عَنْهَا رُعَاتُهَا کُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ تَفَرَّقَتْ مِنْ آخَرَ وَ اللَّهِ لَکَأَنِّی بِکُمْ فِیمَا إِخَالُکُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَی وَ حَمِیَ الضِّرَابُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ انْفِرَاجَ الْمَرْأَةِ عَنْ قُبُلِهَا».((1))
ای اهل کوفه! گرفتار شما شدهام که سه چیز دارید و دو چیز ندارید: کَرهایی با گوشهای شنوا، لالهایی با
زبان گویا، کورانی با چشمهای بینا. نه در روز جنگ از آزادگانید و نه در هنگام بلا و سختی برادران یکرنگ هستید. تهی دست مانید ای مردم! شما چونان شتران دور مانده از ساربان هستید که اگر از سویی جمعآوری شدند، از دیگر سو، پراکنده میشوند.
به خدا سوگند! میبینم که اگر جنگ سخت شود و آتش آن شعلهور گردد و گرمی آن سوزان، پسر ابوطالب را رها میکنید همانند جدایی زن باردار از فرزندش.
آنچه که دربارۀ تفاوت روحیۀ اهل شام و عراقیان گفتیم، بیانگر این است که عامل اصلی پیروزی معاویه بر امیرمؤمنان علیه السلام اطاعتپذیری از حد فزون شامیان از یکسو، سرکشی و لجاجت کوفیان از سوی دیگر بوده است.
در جای دیگر میفرماید:
«یَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَلا رِجَالَ حُلُومُ الأَطْفَالِ وَعُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ لَوَدِدْتُ أَنِّی لَمْ أَرَکُمْ وَلَمْ أعْرِفْکُمْ مَعْرِفَةً وَاللهِ
جَرَّتْ نَدَماً وَأعْقَبَتْ سَدَماً قَاتَلَکُمُ
1) نهج البلاغه، خطبه 97.
اللهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِی قَیْحاً وَشَحَنْتُمْ صَدْرِی غَیْظاً وَجَرَّعْتُمُونِی نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً وَأفْسَدْتُمْ عَلَیَّ رَأْیِی بِالْعِصْیَانِ وَالْخِذْلَانِ...».((1))
ای مرد نمایان نامرد! ای کودک صفتان بیخرد که عقلهای شما به عروسان پردهنشین شباهت دارد! چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمیدیدم و هرگز نمیشناختم! آغاز شناخت شما - سوگند به خدا - پشیمانی و پایان آن اندوه عمبار شد. خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پرخون و سینهام از خشم شما مالامال است! کاسههای غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید و با نافرمانی و ذلت پذیری، رأی و تدبیر مرا تباه کردید...
مردم شام از نظر فکری در سطح خیلی پایینی قرار داشتند و این خود زمینه را برای تحکیم پایههای حکومت معاویه و درنتیجه پیروزی او، فراهم آورد.
مورخ شهیر مسعودی مینویسد:
پس از بازگشت معاویه از جنگ صفین، مردی از اهل کوفه برای کاری به دمشق رفت. در آنجا یک نفر شامی گریبان او را گرفته و مدعی شد شتری که او بر آن سوار است از آن اوست و در صفین از مرد شامی گرفته است. پس از مشاجرات فراوان برای دادخواهی پیش معاویه رفتند. مرد شامی 50 نفر شاهد با خود برد و آنان نزد معاویه شهادت دادند که ناقه از آن اوست! معاویه پس از شنیدن دعوا و شهادت شاهدان، به نفع شامی قضاوت کرد و فرمان داد شتر
1) نهج البلاغه، خطبه 27.
را از مرد کوفی گرفته تسلیم او کنند. مرد کوفی به معاویه گفت: ای معاویه! خدا خیرت دهد! شتر من که ناقه نیست، جمل است!
معاویه گفت: حکمی است که صادر شده و از جا برخاست و مجلس به هم خورد. پس از ساعتی که مدعی و شهود متفرق شدند، معاویه مرد کوفی را برگرداند و دو برابر پول شتر را به او داد و از او دلجویی نمود. سپس به او گفت: وقتی به کوفه بازگشتی به علی علیه السلام بگو، بدان که من با یکصد هزار نفر از چنین مردمی که تفاوت ناقه و جمل را نمیدانند، همواره آمادگی جنگ با او را دارم!!((1))
مسعودی در ادامه مینویسد:
معاویه هنگامی که برای جنگ با امام علیه السلام روانه صفین شد، روز چهار شنبهای در میان راه با لشکریان و مردم نماز جمعه برگزار نمود! اما هیچ کس در این باره چیزی نگفت و اعتراض نکرد!!
همچنین وی مینویسد:
وقتی که عبدالله بن علی - عموی سفّاح - بر آخرین خلیفه اموی، مروان حمار پیروز شد و او را به قتل رساند و شام را تسخیر نمود، گروهی از اشراف و ریش سفیدان شام را نزد سفاح فرستاد. آنان نزد سفاح سوگند خوردند که هرگز نمیدانستند پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم قوم و خویش و وابسته و وارثی جز بنی امیه داشته باشد! تا اینکه بنی عباس قیام کرده مسند خلافت را اشغال نمودند، آنگاه پی بردند که ایشان وابستگان پیامبرند!!((2))
(بیچاره مردم شام، بستگان واقعی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را تا آخر هم نشناختند).
یکی از عوامل پیروزی معاویه، جذب چهرههای سیاسی و مذهبی بود. سیاستمداران دین به دنیافروش و عالمان بیخبر و ساده لوح، همیشه طعمۀ چربی برای حاکمان سلطهگر به شمار میآمدهاند. معاویه نیز از این حربه بیبهره نماند و برای نیل به هدف خود - که همان تکیه زدن بر کرسی خلافت اسلامی بود - با اقدام به یک معاملۀ سیاسی، مغزمتفکر جهان عرب و روباه پیر سیاست یعنی عمرو عاص را به استخدام گرفت و نیز چهره سرشناس مذهبی شام یعنی شرحبیل بن سمط کندی را - که نفوذ زیادی در بین مردم داشت - با خود همراه ساخت تا به قدرت طلبی خود رنگ دینی ببخشد!!
هم اینک به شرح این دو ماجرا میپردازیم:
در مدت اقامت جریر در شام، معاویه با نزدیکان خود برای خروج از بن بست رایزنی کرد و نظر برادرش عتبه را جویا شد. عتبه به او گفت: از عمرو عاص کمک بخواه و تو از زیرکی او با خبری. عمرو مرد دنیا پرست است. اگر دین او را به قیمت نیکو بخری با تو همراه خواهد شد!! معاویه رأی عتبه را پسندید و نامهای به این مضمون به عمرو نوشت:
لابد جریان نبرد علی علیه السلام با طلحه و زبیر را شنیدهای! جریر نمایندۀ علی برای گرفتن بیعت از من به شام آمده است اما من تأمل کردم تا در اموری که برای تو نیز بینتیجه نیست با تو مشورت کنم
[پس] زود به سوی من رهسپار شو.((1))
وقتی نامه به عمرو رسید، او با پسرانش محمد و عبدالله به مشورت پرداخت. عبدالله گفت: ای پدر! پیامبر درگذشت در حالی که از تو راضی بود، و نیز دو خلیفه پس از او همواره از تو خوشنود بودند و در وقت کشته شدن عثمان نیز تو از مدینه دور بودی. بنابراین اکنون نیز در خانه بمان؛ زیرا کسی تو را به خلافت بر نمیگزیند، نهایت کار تو نیز همانند دیگران در قبال مزدی ناچیز در شمار حاشیهنشینان معاویه قرار خواهی گرفت. امّا در گناه و بازخواست آن با او شریک خواهی بود!
محمد در پاسخ پدر یادآور شد: تویکی از بزرگان و صاحب نظران قریش هستی، اگر این کار فیصله یابد و تو از آن غافل باشی یکباره گمنام خواهی ماند! اکنون صلاح تو در این است که به گروه مردم شام بپیوندی و در ماجرای خونخواهی عثمان یکی از افراد مؤثر باشی! زیرا بنی امیه در هر حال این کار را خواهند کرد و پیشرفت خواهند نمود.
وقتی عمرو از دیدگاه هر دو پسرش آگاه شد، گفت: تو ای عبدالله! نظری اظهار کردی که برای دین من مفید است و اما عقیدۀ تو ای محمد! دنیای مرا تأمین میکند. امّا من باید نیک بیندیشم و یکی از این دو راه را برگزینم.
شب هنگام با صدای بلند به خواندن این اشعار پرداخت:
شب فرا رسید و بیم و اندوه مرا در بر گرفت، پسر هند از من
1) گلپایگانی، وحید، معاویه سردسته تبهکاران، ص 138-137.
خواسته است او را ملاقات کنم، اما من میدانم که در این دیدار چه غائلهها نهفته است. جریر از جانب علی آمده است و پیشنهادی به او داده که زندگی را به کام او تلخ کرده است، اگر نظر مرا در همکاری با خود جلب کند، شاید بتواند او را پاسخ بگوید و گر نه ذلت و خواری او حتمی است!
پروردگارا! چه کنم، چگونه در دریای حیرت فرو رفتهام، من کسی نیستم که زمام اختیارم را به دست او بدهم تا هر جا که میخواهد، مرا بکشاند. آیا او را فریب دهم که این از دئانت و پستی است، یا همچون دوست خیرخواه او را راهنمایی کنم؟ یا همچنان در خانه بمانم و در این سنّ پیری که هر لحظه در انتظار مرگم آسایش را بر همه چیز ترجیح دهم؟
عبدالله پسرم در عالم مشورت سخنی گفته است که اگر حبّ دنیا نبود سخنی بسی دلپذیر بود! و لی پسر دیگرم محمد در این باره با او مخالف است.
سرانجام در این شب سرنوشتساز که برای همهی دنیا پرستان - از معاویه تا عمرو عاص و عمر سعد - شب شکست درمصاف عقل و نفس بوده است، سپری شد و عمرو تصمیم گرفت تا بسوی شام حرکت کند! او به غلامش دستور داد ساز و برگ سفر را آماده کن و گفت: دنیا اکنون به من روی آورده است؛ چرا آن را از خود دور کنم؟! من مردی نیستم که عفت را بر گزینم و از گرسنگی به خوردن کاه قناعت کنم! درست است که جانب علی علیه السلام دین و حقیقت است، اما حرص و طمع نمیگذارد تا جانب معاویه را - که همراه با جاه و مقام است - رها سازم! من میخواهم در دنیا با آسایش و
خوشگذرانی زندگی کنم نه با تنگ دستی و قناعت!! عمرو این را گفت و به طرف شام به راه افتاد.((1)) وقتی به شام آمد به معاویه گفت: من حاضرم با تو همکاری کنم اما پاداش من چیست؟
گفت: هرچه بخواهی. گفت: حکومت مصر.
معاویه که حاضر نبود مصر را از کف بدهد، طفره میرفت. باز هم عتبه، همو که آدرس عمرو را به معاویه داده
بود، به میدان سیاست وارد شد و معاویه را سرزنش کرد و گفت: تو حاضر نیستی عمرو را در برابر مصر خریداری کنی و فرمانروایی را به دست آوری؟ او دین خود را به تو فروخته است، تو نمیخواهی دنیای خود را با دادن سهمی به او آباد کنی؟ حرص را از خود دور کن و مصر را به او واگذار. معاویه رأی او را پسندید و مصر را به عمرو واگذارد کرد.((2))
امیر مؤمنان در نامهای به عمرو عاص، مینویسد:
«فَإِنَّکَ قَدْ جَعَلْتَ دِینَکَ تَبَعاً لِدُنْیَا امْرِئٍ ظَاهِرٍ غَیُّهُ مَهْتُوکٍ سِتْرُهُ یَشِینُ الْکَرِیمَ بِمَجْلِسِهِ وَ یُسَفِّهُ الْحَلِیمَ بِخِلْطَتِهِ فَاتَّبَعْتَ أَثَرَهُ وَ طَلَبْتَ فَضْلَهُ اتِّبَاعَ الْکَلْبِ لِلضِّرْغَامِ یَلُوذُ بِمَخَالِبِهِ وَ یَنْتَظِرُ مَا یُلْقَی إِلَیْهِ مِنْ فَضْلِ فَرِیسَتِهِ فَأَذْهَبْتَ دُنْیَاکَ وَ آخِرَتَکَ وَ لَوْبِالْحَقِّ أَخَذْتَ أَدْرَکْتَ مَا طَلَبْتَ فَإِنْ یُمَکِّنِ اللهُ مِنْکَ وَ مِنِ ابْنِ أبی سُفْیَانَ أَجْزِکُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا وَ إِنْ تُعْجِزَا وَتَبْقَیَا فَمَا أَمَامَکُمَا شَرٌّ لَکُمَا وَالسَّلَامُ».((3))
تو دینت را پیرو دنیای کسی کردی که گمراهی او آشکار است و
زشتی او پدیدار، آزاد مرد را در مجلس خود زشت میگوید و بردبار را در هنگام آمیزش سفیه میشمارد. تو سر در پی او نهادی و به طلب زیادت او ایستادی چون سگی که پی شیر رود، و به چنگال آن نگرد و زیادی شکار او را انتظار کشد. پس دنیا و آخرت خود را به باد دادی و اگر خواهان حق بودی بر آنچه میخواستی دست مینهادی. اگر خدا مرا بر تو و پسر ابوسفیان سیطره داد، سزای کاری را که کردید بدهم، و اگر مرا عاجز کردید و خودتان پایدار ماندید. عذاب الهی - که پیش روی شماست - برای شما بدتر است.
پیر حیله و نیرنگ، عمرو عاص، جذب دستگاه معاویه شد. وی پس از طراحی چند نقشه شیطانی، در آخر دربارهی امیر مؤمنان علیه السلام و پاسخ به نمایندهی او به رایزنی پرداخت. عمرو به معاویه گفت: مردی بزرگوار از مردم عراق مانند جریر از جانب شخصیتی بینظیر مانند علی علیه السلام نزد تو آمده است و بیعت تو را خواستار شده است. اگر یکباره بیعت او را رد کنی خطر بزرگی را پذیرا شدهای. صلاح در این است که شرحبیل بن سمط کندی را که مورد احترام عموم مردم شام است و از طرفی با جریر دشمنی دیرین دارد بخواهی و نظر او را در همراهی با خود و بر انگیختن مردم شام بر ضد علی علیه السلام جلب کنی.
معاویه هم نامهای به شرحبیل - که در شهر حمص سکونت داشت - نوشت و او را به دمشق فراخواند. وقتی او به دربار معاویه آمد، معاویه تنی چند از نزدیکان خود را مأمورکرد تا به شرحبیل تلقین کنند که علی علیه السلام در قتل عثمان
مقصر بوده است! این گروه نیز مأموریت خود را به خوبی انجام دادند و مغز شرحبیل را شستشو دادند؛ به گونهای که حتی پس از اینکه شرحبیل با جریر گفتگو کرد و مطالب مستند او را در بیگناهی علی علیه السلام شنید و گروهی از مردم خیرخواه نیز او را از دسیسهی معاویه آگاه ساختند، اما او مغلوب حیلۀ معاویه شد و همراهی خود را با جنگ علیه علی علیه السلام در زیر پرچم معاویه اعلام کرد.
دستیاران معاویه به اندازهای عقل و اندیشهی او را تسخیر کرده بودند که نزد معاویه رفت و به او گفت: ای معاویه تو پسر عموی امیرالمؤمنین! هستی و ما هم مردم فداکار و با ایمان هستیم. اگر دست بیعت به سوی علی علیه السلام دراز کنی، ما تو را عزل کرده از شام بیرون میکنیم و با دست خود تو را میکشیم! زیرا بر ما ثابت شده است که علی علیه السلام ، قاتل عثمان است. [پس] باید برای خونخواهی او قیام کنی، ما نیز در کنار تو هستیم؛ یا پیروز میشویم یا در این راه کشته میشویم!((1))
معاویه که از فریفتگی شرحبیل اطمینان یافته بود، با خونسردی گفت: من مخالفتی ندارم! اما باید همهی مردم شام با این کار موافق باشند. اکنون، تو با شهرت و نیک نامی که در میان مردم داری، در شهرهای شام بگرد و مردم را آگاه کن که عثمان، به دست علی علیه السلام و یارانش به قتل رسیده است. از این رو بر مسلمانان واجب است، به قصد خونخواهی او قیام کنند!!
شرحبیل نیز به فرمان او تن داد و به یکایک شهرهای شام رفت و مردم را به
1) معاویه سر دسته تبهکاران، ص 148-146.
خونخواهی عثمان فرا خواند. مردم شام نیز - به جز گروهی از زهاد و گوشهنشینان - به اوجواب مثبت دادند.((1))
معاویه که توان مقابله با امام علیه السلام را در خود نمیدید - تا برای به دست آوردن زمامداری مسلمانان، در میدان رقابت سیاسی و نظامی با آن حضرت قدم بگذارد - سیاست فریبکارانه تضعیف قوا، پراکنده کردن نیروی مقابل با فرصتسوزی، تحریک و احساسات مردم، ایجاد تفرقه و اختلاف بین آنها و ارسال نامههایی به بزرگان مهاجر و انصار برای کارشکنی و مخالفت با امیرمؤمنان علیه السلام را در دستور کار خود قرار داد.
معاویه به افرادی مانند عبد الله بن عمر، سعد بن ابی وقاص و... نامه نوشت و به آنان یادآور شد که انتخاب جدید را - که با حضور و اشتیاق شورشیان انجام گرفته - نادیده بگیرند و خلافت را به شورای مسلمانان واگذارند. او با نیرنگ هر کدام از آنان را - مانند آنچه که با طلحه و زبیر کرد - نامزد خلافت کرده و برای به دست آوردن آن تحریک میکرد.((2))
معاویه علاوه بر ناکثین و قاعدین و مخالفان امام علیه السلام ، با امام علیه السلام و یارانش سیاست تفرقه و جدایی را بکار بست. جریر بن عبدالله - که معاویه، با امروز و
فردا کردن او را در انظار عمومی خائن معرفی کرد و سرانجام او را از امام علیه السلام جدا کرد - یکی از آنها بود.
«قیس بن سعد بن عباده»، از یاران با وفا ولایق امام علیه السلام ، قربانی همین توطئه کثیف معاویه شد. قیس بن سعد انصاری، از ارکان نیرومندی بود که علی علیه السلام ، در دفع آشوبها به او تکیه داشت و او را به فرمانداری مصر گماشته بود. معاویه شیفته آن بود که قیس را به خود جذب کند؛ زیرا میدانست که او در میان انصار، جایگاه ارزندهای دارد و مردانی همانند او روح بزرگ دارند اما تمام تلاش معاویه ناکام میماند و با پاسخ دندان شکن قیس روبرو میشد.((1))
معاویه، از همان شگرد همیشگی خود بهره برد و بازی با نامههای دروغین و جعلی را شروع کرد. معاویه از سوی قیس، نامهای خطاب به خودش نوشت! و این نامهی دسیسهآمیز کارش را کرد؛ زیرا نقشه این بود که نامه به دست علی علیه السلام برسد. معاویه با این نامهی ساختگی، توانست میانهی قیس را با امام خراب کند و قیس را قربانی توطئه ناجوانمردانه خود کند.
اینان سیاست را به معنای شیطنت تفسیر میکنند و آن را مسلخ
1) علی بن ابیطالب، عبدالکریم خطیب، ص 209.
ارزشهای الهی و انسانی میدانند. سردمداران تفسیر این سیاست، معاویه، مأمون، ماکیاولی و همه ستمگران جنایتپیشه تاریخاند که معتقد هستند هدف وسیله را توجیه میکند.
اینان سیاست را به معنای تدبیر و مدیریت امور بندگان خدا و موضعگیری درست و صحیح در بحرانها میدانند. سر سلسلهی این دسته از سیاستمداران، امیر مؤمنان علیه السلام است. سیاست علی علیه السلام پایبندی به قرآن و موازین انسانی بود و سیاست معاویه، پشت پا زدن به تمام ارزشها بود که مرز بین سیاست الهی و سیاست شیطانی است.((1))
«لا تسفکنّ الدم إلا فی حق».
کوچکترین خون ناحقی بر زمین جاری نسازید.
فرمان امام علی علیه السلام :
تنها با جنگجویان بجنگید؛ چهارپایان مردم را غصب نکنید، اگرچه مجبور باشید پیاده راه بپیمایید! از آب چاهها و چشمهها در آبادیهای گوناگون ننوشید، مگر اینکه افراد و اهالی آن مناطق راضی باشند، آن هم از زیادی و باقی ماندهی آب! مسلمانی را
1) سیره سیاسی امام علی علیه السلام ، سید احمد خاتمی، ص 22-19.
دشنام ندهید؛ معاهد و هم پیمانی را مورد ستم قرار ندهید، اگرچه از مسلمانان نباشد؛ تنها طبق قانون و به حق میتوانید خون کسی را بریزید؛ اموال جنگجویان را نمیتوانید تصرف کنید؛ جز آنچه برای جنگ به همراه آوردهاند: مانند اسب و اسلحه.((1))
«لاتکُفُّوا ایدیکم عن النساء و الصبیان»؛
از زنان و کودکان هم دست بر ندارید.
هرکس که هم فکر و هم عقیده شما نیست، بکشید! تمام آبادیها را خراب کنید؛ اموال را غارت نمایید؛ مال هر کس که سر در فرمان ما ندارد، به زور تصاحب کنید؛ از آزار مردم خودداری نکنید؛ هواداران علی علیه السلام را به قتل برسانید و حتی از زنان و کودکان هم دست نکشید.((2))
علامه سید مرتضی عسکری (ره) - متفکر معاصر -
دربارۀ این دو سیاست متضاد مینویسد:
در میان این دو سیاست، ناگزیر، آنکه فرمانش غارت اموال بود، بر آنکه اموال مردم را محترم میشمارد، پیروز میشود! زیرا کسانی که
بخواهند بیبند و بار زندگی کنند و قانون را نشناسند و از انسانیت روی برگردانند، ناگزیر بر افرادی که خود را در قید و بند اسلام قرار میدهند و فضیلت و انسانیت را میشناسند، پیروز خواهند شد. البته نه پیروزی حقیقی که پیروزی دو روزه و ظاهری. برای اینکه دسته اول، در راه رسیدن به هدفشان، از هیچ چیز و هیچ کاری پرهیز نمیکنند اما گروه دوم در قید و بند آدمیت، از انجام بسیاری از کارها منع شدهاند. به خاطر همین پایبندیها - که در جبهه اسلامی وجود داشت، یعنی قید و بند اسلام و انسانیت - لشکر عراق و افراد امام علیه السلام سخت سهل انگاری میکردند و صدای حق جویانه و الهی امام علیه السلام ، را جواب نمیدادند؛ زیرا اینها جنگی در پیش
داشتند که در دنیا جز مرگ، برایشان ثمری نداشت؛ اگر پیروز شوند، اموال دشمن را نمیتوانند به چنگ آورند و یا هر کس را که بخواهند بکشند و یا زن و فرزند آنها را به اسارت بگیرند؟! پس چرا جنگ کنند؟ آنها در این راه، انتظار هیچ گونه سود مادی را ندارند و در مقابل، خطر مرگ آنها را تهدید میکند! بنابراین، اگر یک انگیزه الهی و یک فضیلت انسانی را در نظر نداشته باشند، به جنگ رفتن آنها بیهوده خواهد بود.
اما مردم شام، بسیار سریع، به ندای معاویه لبیک میگویند؛ زیرا جنگی در پیش دارند که تمام غرایز حیوانی آنها را ارضاء میکند؛ هر کس را میتوانند بکشند و یا هر کس را که بخواهند، به بردگی و اسارت بگیرند؛ در آمد مالی از راه غارت اموال مردم فراوان است! در این صورت، چرا گوش به فرمان معاویه ندهند و خواستههای او را برآورده نسازند؟ به خصوص که اهل شام، از تربیت اسلامی هیچ گونه آگاهی نداشتند و پس از امپراطور روم، معاویه، حاکم شهر آنها شده بود!
البته به فرض محال، اگر امام علیه السلام از روش حق جویی خود دست بر میداشت و مانند معاویه در عمل به لشکرش آزادی مطلق میداد، همهی نقشههای ناجوانمردانه و توأم با حیله و دغلبازی معاویه، نقش بر آب میشد اما امام علیه السلام چنین کسی نبود. او به مردم کوفه میفرمود: به خدا سوگند! من به آنچه شما را اصلاح میکند، واقف هستم اما چه کنم که در عمل به آن، فساد خود را میبینم.((1))
آری! امام علیه السلام میتوانست با پول، مردم را بخرد و میتوانست با مداهنه کاری و چشمپوشی از احکام خدا، قدرتمندان و شیوخ قبایل را به خود جلب کند. او قدرت داشت، با برآوردن خواستههای مردم، لشکری گران ترتیب دهد اما در تمام این اعمال، فساد خود و دین و آخرت
خود را میدید؛ او که پاکی را با همه عمق و ژرفایش چشیده بود، هرگز به این آلودگیها دست نمیآلود.
اما معاویه طبق وصیت پدر و به خاطر ارضای جاه طلبیهایش، در جستجوی حکومت بود. او خواستار فرمانروایی بر سرزمینهای وسیعی چون قلمرو اسلام بود و برای رسیدن به آن، به کار بردن هر وسیلهای را روا میدانست و از هیچ ناجوانمردی و پلیدی هم روی گردان نبود.((2))
حضرت امام علی علیه السلام فرمود:
«وَاللهِ مَا مُعَاوِیَةُ بِأَدْهَی مِنِّی وَلَکِنَّهُ یَغْدِرُ وَیَفْجُرُ وَلَوْ لا کَرَاهِیَةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أدْهَی النَّاسِ وَلَکِنْ کُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَکُلُّ فُجَرَةٍ کُفَرَةٌ وَلِکُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ
یُعْرَفُ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَاللهِ مَا اُسْتَغْفَلُ بِالْمَکِیدَةِ وَلا اُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِیدَةِ».((1))سوگند به خدا، معاویه از من سیاستمدارتر نیست اما معاویه حیلهگر و جنایتکار است. اگر نیرنگ، ناپسند نبود، من زیرکترین افراد بودم اما هرنیرنگی، گناه و نوعی کفر و انکار است. روز رستاخیز، در دست هر حیلهگری پرچمی است که با آن شناخته میشود. به خدا سوگند من با فریبکاری غافلگیر نمیشوم و با سختگیری، ناتوان نخواهم شد.
معاویه؛ مجسمه نیرنگ، فساد و تبهکاری، در جنایات و سیاهکاریهایش تنها نبود بلکه افراد زیر او را یاری میکردند:
بدون تردید عامل اصلی رسیدن معاویه به حکومت و عامل همهی جنایات او، عمرو بن عاص سهمی، دست راست و عقل منفصل او بود.
عمرو از دهاء و زیرکان عرب بود اما این زیرکی تنها در مسائل مادی و نیازهای طبیعی که با خواستههای او همخوانی داشت، دور میزد!
زندگی سیاسی عمرو از زمانی آغاز میشود که قریش به آزار مسلمانان پرداخت و گروهی از آنان به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و به سرپرستی جعفر بن ابیطالب به حبشه هجرت نمودند و کفار قریش دو تن از مردان چالاک و زیرک یعنی عمرو عاص و عبدالله بن ابی ربیعه مخزومی را از میان خود برگزیدند و با
1) نهج البلاغه، خطبه 200.
هدایای بسیار نزد نجاشی فرستادند تا مسلمانان را به آنها تحویل دهند.
عمرو در سال هشتم هجرت به همراه خالد بن ولید و تعداد دیگر به مدینه آمدند و اسلام آوردند. او در سفری که به حبشه داشت، به این نتیجه رسید که چارهای جز پذیرش آیین جدید ندارد؛ زیرا در آن وقت که او پی در پی برای بدبین کردن نجاشی به مسلمانان، نزد او میرفت و دست خالی بر میگشت. روزی نجاشی به او گفت: تو که ادعا داری محمد صلی الله علیه و آله وسلم پسر عموی تو است، چگونه امر او بر تو مشتبه مانده و این گونه با او رفتار میکنی؟ به خدا قسم! محمد صلی الله علیه و آله وسلم رسول خدا است و حق با اوست. عمرو به نجاشی گفت: تو نیز این را میگویی و به آن اعتقاد داری؟ نجاشی گفت: آری! حرف مرا بشنو و به او بپیوند. عمرو از آن روز تصمیم گرفت خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برود و ایمان آورد. از این رو در سال فتح خیبر به مدینه آمد و اسلام را اختیار کرد.((1))عمرو در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همواره به مأموریتهایی فرستاده میشد که آخرین مأموریت او حکومت بر عمّان بود تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درگذشت. در چهار سال اول خلافت عثمان، عمرو والی مصر بود تا اینکه در اثر پیشآمدی عثمان به او بدبین شد و او را عزل کرد و عبدالله بن سعد عامری را به جای او گماشت و این آغاز کدورت میان آنان بود.((2))
عمرو از زیرکان چهارگانه عرب بود؛ به گونهای که خلیفه دوم هرگاه میخواست کسی را در عقلش نکوهش نماید، میگفت: شهادت میدهم که آفریدگار تو و عمرو عاص یکی است! منظور وی این بود که خداوند خالق اضداد است.((1))
از حیلههای او که مسیر تاریخ اسلام را عوض کرد، مکری بود که در جریان حکمیّت به کار برد. او با طرح دو نقشه زیرکانه در مدت کوتاهی خلافت را در اختیار معاویه قرار داد؛ یکی مسئله حکمیّت و دیگری سیاست قرآن بر سر نیزه کردن بود. وقتی شمشیر مالک اشتر خیمه معاویه را به لرزه درآورد، معاویه سراسیمه نزد عمرو آمد و به او گفت: وقت آن نرسیده که نقشه نهایی خود را اجرا
کنی؟ آخر ما که نابود شدیم و حکومت مصر را به او یادآور شد!
عمرو که دل در گرو حکومت بر سرزمین نیل داشت، بیدرنگ خواستهی معاویه را پاسخ گفته میان لشکر شام آمد و دستور داد که قرآنها را بر نیزه کنند!! و مردم عراق را به تسلیم در برابر حاکم الهی فرا خوانند. همین زیرکی و آشنایی با روحیات مردم بود که عمرو از آغاز مسلمان شدن - چه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و چه بعد از آن - به مشاغل حساس و عهدهداری ولایات نواحی بزرگ اشتغال داشت.((2))
پس از شهادت محمد بن ابی بکر - که عمرو مسبب آن بود - امام علیه السلام ضمن سخنرانی در کوفه فرمود:
«وَلَمْ یُبَایِعْ حَتَّی شَرَطَ أنْ یُؤْتِیَهُ عَلَی الْبَیْعَةِ ثَمَناً فَلا ظَفِرَتْ یَدُ الْبَائِعِ وَخَزِیَتْ أمَانَةُ الْمُبْتَاعِ فَخُذُوا لِلْحَرْبِ أُهْبَتَهَا وَ أَعِدُّوا لَهَا عُدَّتَهَا فَقَدْ شَبَّ لَظَاهَا وَ عَلا سَنَاهَا وَاسْتَشْعِرُوا الصَّبْرَ فَإِنَّهُ أدْعَی إِلَی النَّصْرِ».((1))
عمرو عاص با معاویه بیعت نکرد مگر آنکه شرط کرد تا برای بیعت، بهایی (حکومت مصر) دریافت دارد که در این معاملهی شوم، دست فروشنده هرگز به پیروزی نرسد و سرمایهی خریدار به رسوایی کشانده شود.
ای مردم کوفه! آماده پیکار شوید وساز و برگ جنگ فراهم آورید؛ زیرا آتش جنگ زبانه کشیده و شعلههای آن بالا گرفته است، صبر و استقامت را شعار خود سازید که پیروزی میآورد.
امام علیه السلام در شناساندن عمرو و رد شایعات بیهوده او، در کوفه فرمود:
«عَجَباً لِابْنِ النَّابِغَةِ یَزْعُمُ لأهْلِ الشَّامِ أنَّ فیَّ دُعَابَةً وَأنِّی امْرُؤٌ تِلْعَابَةٌ اُعَافِسُ وَاُمَارِسُ لَقَدْ قَالَ بَاطِلاً وَنَطَقَ آثِماً أمَا
وَشَرُّ الْقَوْلِ الْکَذِبُ إِنَّهُ لَیَقُولُ فَیَکْذِبُ وَیَعِدُ فَیُخْلِفُ وَیُسْألُ فَیَبْخَلُ وَیَسْألُ فَیُلْحِفُ وَیَخُونُ الْعَهْدَ وَیَقْطَعُ الْإِلَّ فَإِذَا کَانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأیُّ زَاجِرٍ وَآمِرٍ هُوَ مَا لَمْ تَأْخُذِ السُّیُوفُ مَآخِذَهَا فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ کَانَ أکْبَرُ مَکِیدَتِهِ أنْ یَمْنَحَ الْقَرْمَ سَبَّتَهُ...».((2))
شگفتا از پسر نابغه! میان مردم شام گفت: من اهل شوخی و خوشگذرانی بوده و عمر بیهوده میگذرانم! حرفی از روی باطل گفت و گناه در میان شامیان انتشار داد. مردم بدانید! بدترین گفتار، دروغ است. عمرو عاص سخن میگوید، سپس دروغ میبندد، وعده میدهد وخلاف میکند، درخواست میکند و اصرار میورزد اما اگر چیزی از او بخواهند، بخل میورزد به پیمان خیانت میکند و پیوند خویشاوندی را قطع مینماید. پیش از آغاز نبرد، در هیاهو و امر و نهی، بیمانند است تا آنجا که دست به سوی قبضه شمشیرهارود اما در آغاز نبرد و برهنه شدن شمشیرها، بزرگترین نیرنگ او این است که عورت خود را آشکار کرده فرار نماید!
«مغیرهْ بن شعبهْ ثقفی»، همکار دیگر معاویه نیز یکی از زیرکان عرب بود و دست کمی از عمرو عاص نداشت. او خود دربارهی مسلمان شدنش میگوید:
من پیش از مسلمان شدن، با تنی چند از افراد بنی مالک، برای دریافت صله و بخشش، پیش پادشاه مصر رفتیم. وقتی به اسکندریه رسیدیم هدایایی که با خود برده بودیم، تسلیم پادشاه کردیم. ناگفته نماند که من در میان همراهانم، از همه پستتر و بیبضاعتتر بودم. پادشاه مصر به بعضی، بیش از دیگری صله داد و من جزو کسانی بودم که صلهام خیلی ناچیز بود.
وقتی خواستیم به وطن برگردیم، بنی مالک خیلی شادمان بودند و سوغات فراوان برای خانوادههای خود خریداری کردند. من از این مسئله خیلی اندوهناک بودم که آنها در میان قبیله خود سربلندند و
من احساس سر افکندگی میکنم و این آزارم میداد. از این رو، تصمیم به کشتن آنها گرفتم! وقتی در میان راه، همگی با نوشیدن شراب، بیهوش شدند؛ من نقشهام را عملی کردم و تمام دارایی آنها را برداشته، یکسره به مدینه آمدم. در مسجد پیش پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شرفیاب شدم و شهادتین را گفتم. ابوبکر مرا شناخت، پرسید مالکی! آنها که همراه تو بودند، کجا رفتند؟ من ناگزیر جریان را از اول تا آخر، تعریف کردم و گفتم این کاری بود که در حال شرک و جاهلیت، از من سر زد. اکنون مسلمان شدهام و خمس آنچه را به دست آوردهام تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میکنم!
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: اسلام تو را میپذیرم اما از این اموال چیزی قبول نمیکنم، زیرا آن را از راه غدر و خیانت به دست آوردهای و مالی که از راه خیانت به دست آید، هرگز خیری در آن نیست. وقتی خبر کشته شدن 13 نفر از بنی مالک به طائف رسید، بنی مالک، به قصد خونخواهی به قبیله ثقیف، اعلام جنگ دادند و پس از گفتگوی زیاد عمویم «عروهْ بن مسعود» ناچار شد خونبهای سیزده نفر را پرداخت کند.((1))
مغیره، در زمان عمر، حکومت بصره را عهدهدار بود و در آن دوران، کاری انجام داد که از حکومت بر کنار شد. او متهم شد که با زنی ارتباط نامشروع دارد. وقتی او به همراه شاهدان، به مدینه آمدند و دادگاه، در محضر خلیفه تشکیل شد،
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص 453.
شاهد چهارم، یعنی زیاد، هنوز نرسیده بود. عمر از سه شاهد دیگر، یعنی ابوبکره برادر زیادو نافع برادر دیگر زیاد و شبل بن معبد، اتهام را پرسید که همگی شهادت دادند که مغیره با ام جمیل، ارتباط نامشروع داشته است. چون زیاد حضور نداشت، جلسه نهایی، در زمان دیگری و در مسجد مدینه برگزار شد. عمر از زیاد پرسید، تو چه میگویی؟ مغیره دست به دامن زیاد شد که اگر تو نیز شهادت بدهی، خون من ریخته میشود و هدر میرود! زیاد نیز گویا تحت تأثیر سخنان مغیره قرار گرفت، گفت: ای امیر المؤمنین! من مغیره را در حال زنا ندیدهام! عمر تکبیر گفت و به مغیره دستور داد که سه شاهد را تازیانه بزند!! او نیز برخاسته، هریک را هشتاد تازیانه زد! ابوبکره پس از تازیانه خوردن، گفت: باز هم شهادت میدهم که مغیره زنا کرد. عمر بر آن شد که ابوبکره را دوباره تازیانه بزند. امیرمؤمنان علیه السلام ، که در جلسه حضور داشت، به عمر گفت: اگر دوباره حد را بر ابوبکره جاری کنی، من نیز مغیره را
سنگسار میکنم.((1)) (در این صورت شهادت او، دو شهادت حساب میشد).
مغیره در زمان جاهلیت، از زناکاران مشهور بود. علاقۀ او به زنان به اندازهای بود که در مدت زندگی خود، بین 300 تا 1000 زن را، به همسری برگزید!((2))
مغیره پس از تبرئه شدن! به حکومت کوفه برگزیده شد. پس از عمر، عثمان
او را عزل کرد. پس از عثمان، تا زمان جنگ صفین، در طائف بود، تا جریان حکمیت پیش آمد، او فرصت را مغتنم شمرد و به شام پیش معاویه رفت.
مغیرهْ بن شعبه، با خوش خدمتی و زرنگی، سرانجام، از طرف معاویه، به ولایت کوفه گماشته شد زمانی که با خبر شد که معاویه در صدد است او را عزل کند و سعید بن عاص را به جای او بگمارد؛ برای حفظ سیاست، استعفای خود را نوشت و به شام فرستاد و معاویه نیز آن را پذیرفت.
او از اینکه از قدرت کنار گذاشته میشد سخت اندوهناک بود و در صدد چاره جویی برآمد. او در شام، نزد معاویه رفت و به او یادآور شد که باید برای خود، جانشین برگزینی و من در بین مردم عراق، همواره از یزید تبلیغ میکردم و افکار عمومی را با شخصیت او آشنا میکردم!
معاویه از این پیشنهاد مغیره بسیار خرسند شد و گفت: ای مغیره! به محل کارت برگرد و پایۀ، این کار (جانشینی) را برای پسر برادرت یزید، استوار کن. تو کسی هستی که در هر کاری اقدام کنی به انجام میرسانی؛ تو را به خدا قسم میدهم که به کوفه برگردی و این کار را تمام کنی!!
مغیره، پس از این اقدام، به دوستانش گفت: پای معاویه را چنان در رکاب گمراهی و ضلالت گذاشتم که تا روز قیامت، جز با ریختن خونهای فراوان، نتواند آن را خارج کند!! آنگاه به محل مأموریت خود رهسپار شد.
مغیره، با این پیشنهاد شوم اولین کسی بود که بیعت با یزید و خلافت او پس از معاویه را به ذهن او انداخت.((1))
او در قبال این خوش خدمتی به معاویه، تا پایان عمر، یعنی سال 50 ه- ق. در حکومت کوفه باقی ماند.((2))
حسن بصری میگفت:
دو نفر بودند که با دسیسههای خود، کار این مردم را به فنا و تباهی کشاندند؛ یکی عمرو عاص، آنگاه که به معاویه اشاره کرد که قرآنها رابالای نیزه کند و به این ترتیب مردم را به حکمیت فرا خواند تا سرانجام اختلاف و پراکندگی میان آنها افتاد و این اختلاف - تا روز قیامت - همچنان بر قرار خواهد بود.
دیگری مغیرهْ بن شعبهْ بود که با پیشنهاد خلافت یزید، امر حکومت مسلمانها را - که همواره به صورت شورایی انجام میشد - به سلطنت استبدادی و وراثت فرزندان از پدران، تبدیل کرد.((3))
مغیره، کسی بود که دشنام به امام علیه السلام را - با صراحت - در کوفه رواج داد. او به دلایلی، کینهی امام علیه السلام را در دل داشت که یکی از آنها اظهار نظر امام علیه السلام در زمان عمر، دربارهی زنای مغیره بود که فرمود: اگر روزی بر مغیره دست یابم، او را
سنگسار خواهم کرد. از این رو، کینهی امام علیه السلام را به دل گرفت و برای خوشایند معاویه، در مجلس او، سخنانی به زبان آورد که جز کینهتوزی او به امام علیه السلام دلیل دیگری نداشت. او روزی گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دخترش را به خاطر دوستی با علی علیه السلام ، به او نداد، بلکه برای جبران نیکیهای ابوطالب اقدام به این کار کرد.((1))
آری! مغیره، برای ارضای حس قدرت طلبی خود، مسیر خلافت اسلامی را به انحراف هولناکی کشاند که بزرگترین، خونینترین و غمبارترین تراژدی تاریخ بشریت - یعنی فاجعه کربلا - یکی از نتایج و پیامدهای آن بود.
سمیّه - مادر زیاد - کنیز حارث بن کلده، طبیب مشهور عرب بود. وقتی سمیّه نافع و ابوبکره را به دنیا آورد، حارث آنها را به فرزندی خود نپذیرفت و سمیّه را به عُبید، غلام رومی دختر خود بخشید. زیاد، در فراش عُبید به دنیا آمد
زیاد - در زمان خلافت عمر - به دلیل استعداد و هوش بینظیری که داشت، برای اصلاح پارهای از امور، به یمن فرستاده شد. وقتی از مأموریت بازگشت، در مجلسی که گروهی از بزرگان قریش، در آن حضور داشتند، ضمن سخنرانی فصیح و جذابی - که هرگز مانند آن شنیده نشد بود - جریان کار خود را به عمر گزارش داد، که شگفتی حاضرین را برانگیخت.
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص 360.
عمرو عاص، از روی شگفتی، گفت: بهبه از این جوان زبردست و سخنور! اگر او از قریش بود بدون تردید، رهبری عرب را بر عهده میگرفت. ابوسفیان گفت: اکنون هم زیاد قریشی است و من نیک میدانم، چه کسی او را در رحم مادرش قرار داده است! امیر مؤمنان علیه السلام پرسید: چه کسی؟ گفت: من! امام علیه السلام فرمود: خاموش باش که گرفتار عقاب عمر خواهی شد.
زیاد در آن وقت، سخنان آنها را شنید واز همانجا، اندیشهی پیوند خود را با ابوسفیان به خاطر سپرد. زیاد، در دوران عمر، مدتی عهدهدار جمعآوری صدقات و برخی امور دیگر در بصره بود و زمانی نیز در بصره، به دبیری ابوموسی اشعری اشتغال داشت.
در دوران خلافت امیر مؤمنان علیه السلام ، زیاد، به ولایت فارس و نواحی آن فرستاده شد و به خوبی از عهدهی امور اجرایی و امنیتی آنجا برآمد.
امیر مؤمنان علیه السلام در نامهای به زیاد چنین مینویسد:
فَدَعِ الْإِسْرَافَ مُقْتَصِداً وَ اذْکُرْ فِی الْیَوْمِ غَداً وَ أَمْسِکْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِکَ وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِیَوْمِ حَاجَتِکَ أَ تَرْجُو أَنْ یُعْطِیَکَ اللهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِینَ وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَکَبِّرِینَ وَ تَطْمَعُ وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغٌ فی النَّعِیمِ تَمْنَعُهُ الضَّعِیفَ وَ الْأَرْمَلَةَ أَنْ یُوجِبَ لَکَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ إِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِیٌّ بِمَا أَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَی مَا قَدَّمَ. وَ السَّلامُ((1))
ای زیاد! از اسراف بپرهیز و میانهروی را برگزین؛ از امروز به فکر فردا باش و از اموال دنیا به اندازۀ کفاف خویش نگهدار و زیادی آن
1) نهج البلاغه، نامه 21.
را برای روز نیازمندیت، در آخرت پیش فرست. آیا امیدواری خداوند پاداش فروتنان را به تو بدهد، در حالی که از متکبران باشی؟ و آیا طمع داری، ثواب انفاق کنندگان را دریابی، در حالی که در ناز و نعمت قرار داری و تهیدستان و بیوهزنان را از آن نعمتها محروم میکنی؟ همانا، انسان به آنچه پیش فرستاده و نزد خداوند ذخیره کرده، پاداش دریافت خواهد کرد. با درود.
وقتی معاویه از تلاشهای «زیاد»، در خدمت به امیر مؤمنان علیه السلام آگاهی یافت، نامهای تهدیدآمیز به این مضمون به او نوشت:
تو را قلعههای فارس مغرور ساخته، شبها همچون مرغان، در آن قلاع پنهان میشوی! به خدا قسم! اگر انتظارهایی که در آینده از تو دارم در میان نبود، با لشکری انبوه، بر سرت تاخته، با خواری تمام تو را میکشیدم و دستگیرت میکردم.
معاویه در پایان نامهاش، اشعاری نوشت که مضمون یکی از آنها این بود:
تو پدرت را، که از این جهان رخت بر بست، فراموش کردهای، پدری که در زمان ولایت عمر نیز، به راهنمایی مردم میپرداخت.
وقتی این نامه به زیاد رسید، به میان مردم آمد و با ایراد سخنرانی گفت: شگفت از پسر هند بنیان گذار نفاق که مرا تهدید کرده است. با آنکه میدانید میان من و او - امیر مؤمنان علیه السلام - پسر عمّ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و همسر فاطمه÷ و پدر سبطین و پیشوای مسلمانان و صاحب مقام و منزلت والا با یکصد هزار نفرمهاجر و انصار و سایر پیروان فداکارش، رابطه وجود دارد، به خدا قسم! اگر
معاویه بر همهی آنها غالب شود و بر قلمرو من بتازد، من به تنهایی در مقابل او، پایداری خواهم کرد و تار و مارش خواهم ساخت!
سپس نامهای به امام علیه السلام نوشته و در پیوست آن، نامۀ معاویه را نیز به کوفه فرستاد. وقتی نامۀ زیاد به امام علیه السلام رسید و از مضمون آن آگاه شد، به زیاد نوشت:
«وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَةَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزِلُّ لُبَّکَ وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ فَاحْذَرْهُ فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَعَنْ شِمَالِهِ لِیَقْتَمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِیثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ لَا یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لا یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ».((1))
اطلاع یافتم که معاویه برای تو نامه نوشته، تا عقل تو را بلغزاند و ارادهی تو را سست کند، از او برحذر باش که شیطان است، از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ، به سوی انسان میآید، تا در حال فراموشی او را تسلیم خود کند و شعور و درکش را برُباید.
آری! ابوسفیان، در زمان عمر بن خطاب ادعای بدون اندیشه و با وسوسه شیطان کرد، که نه نسبی را اثبات میکند و نه کسی با آن سزاوار ارث میشود. ادعا کننده، همچون شتری بیگانه است که در جمع شتران یک گله وارد شده تا از آبشخور آنها بنوشد اما دیگر شتران، او را غریبه دانسته و از جمع خود دور میکنند. یا چونان ظرفی که بر پالان مرکبی آویزان است و مدام از این سو، به دیگر سو لرزان است.
1) نهج البلاغه، نامه 44.
وقتی نامهی امام علیه السلام به زیاد رسید و آن راخواند، گفت: به خدا قسم! علی علیه السلام به آنچه در دل من میگذشت گواهی داد و پیوسته در خاطرش بود که معاویه او را فرا خواند. پس از شهادت امام علیه السلام ، زیاد همچنان در فارس بود و همین امر سبب نگرانی معاویه شد که مبادا او با امام حسن علیه السلام سازش کند.
از این رو نامۀ مفصل و تهدیدآمیزی به او نوشت که خلاصهاش از این قرار است:
امیر المؤمنین معاویه بن ابی سفیان، زیاد بن عُبید را آگاه میکند و به او میگوید که تو، ناسپاسی به جا آورده، عقوبت را برای خود خریدهای، با آنکه سپاسگذاری برای تو سودمندتر است.
تو پنداشتهای که از چنگ من خواهی گریخت و پای از دایره قدرت من بیرون خواهی گذاشت! زهی بیخردی، ای پسر سمیّه معلوم الحال، تقصیر تو نیست، تو دیروز بردۀ، بیپدر و مادری بودی و امروز، امیر ناحیهی پهناوری هستی؛ وقتی نامۀ من به تو رسید، مردم رابه اطاعت و بیعت من وادار کن و خود نیز تسلیم شو، تا خونت ریخته نشود! وگرنه تو را ربوده، دستگیرت میکنم و به وسیله کسانی که به هیچ وجه، به تو رحم نکنند، پای برهنه، از فارس به شامت خواهم کشاند! و تو را اینجا، در بازار برده فروشان مانند برده، خواهم فروخت! و به حال اولت باز خواهم گرداند.
وقتی نامۀ معاویه به زیاد رسید، خشمگین شد و مردم را گرد آورده سخنرانی مفصلی ایراد کرد و در ضمن آن گفت: معاویه، سرکرده جنایت پیشهگان، نامهای برای من نوشته است و در آن رعد و برق بسیاری کرده است؛ آن هم رعد و برقی بدون ابر بارانزا! او نمیداند که به زودی تند بادی وزیده این ابر خشک را
پراکنده خواهد کرد. من چگونه از او هراس داشته باشم، با آنکه میان من و او، نواده پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با یکصد هزار مهاجر و انصار قرار دارد؟
سپس نامهای به این مضمون به معاویه نوشت:
ای معاویه! نامۀ تو به من رسید. من تو را مانند غریقی میبینم که دستخوش امواج شده و برای رهایی خود، به خزهها و پاهای غوکان چسپیده است! این تو هستی که ناسپاسی را پیشه خود ساختی و سزاوار عقابی؛ زیرا خدا و رسول را پشت سر گذاشتی و در زمین به فساد و تباهی پرداختهای.
اما اینکه مرا به سمیّه سرزنش کردهای، تو خود به چند نفر منتسب هستی!! و اما اینکه نوشتهای مرا دستگیر خواهی کرد، آیا تا کنون شنیدهای گنجشکی، بازی را بِرُباید؟ یا برهای، گرگی را دستگیر کند؟!
این سرسختی و قهرمان بازی چندان پایدار نماند و رعد و برق بیباران او با تندبادهای نیرنگ معاویه، به خاموشی
گرایید! از آنجا که زیاد، آینده را پیشبینی کرده و معاویه را پیروز میدان میدید، «مصقلهْ بن هبیرهْ شیبانی» را با 20 هزار درهم به شام فرستاد تا زمینهی پیوستن او را به معاویه فراهم نماید!
از طرفی وقتی، نامۀ زیاد به معاویه رسید، سخت در اندیشه فرو رفت و دست به دامن مغیرهْ - که دوستی دیرینهای با زیاد داشت - شد. معاویه به مغیرهْ گفت: تو میدانی، زیاد مردی تیزهوش و با اراده است و همانند افعی در فارس خزیده تا فرصتی به دست آورد و زهرش را بریزد. من از او سخت بیمناکم.
مغیره گفت: اگر نمردم، چارهی کار را خواهم کرد. زیاد مردی دوستدار فخر و شرف و ترقی و شهرت است. اگر با او از درِ نرمی درآیی، بهتر به تو اطمینان پیدا میکند و بیشتر به تو میگراید. نامهای بنویس، تا من آن را به فارس ببرم. معاویه نامهای به زیاد نوشت و به او یاد آور شد:
ای پسر ابوسفیان! تو چنان به من بدگمانی و کینه مرا به دل گرفتهای که حرمت خویشی و نسب را نیز رعایت نمیکنی! و هیچ در نظر نمیگیری که، برادر من و پسر ابوسفیان هستی!! چقدر میان من و تو تفاوت است؟ من خونخواه عثمانم، که از خویشان دور من است و تو، برادرت را رها کرده دور کسانی هستی که هر چه به آنان نزدیکتر شوی، از تو دور خواهند شد؛ زیرا بنی هاشم با بنی عبد شمس، همچون کارد و گلو هستند و هیچگونه سازشی با هم ندارند. اگر دوست داری، قدم پیش نِه و به سوی من بیا و اگر نمیخواهی با من دوست باشی، دشمنی هم نکن.
مغیره، رهسپار فارس شد و نامه را به زیاد رسانید. زیاد به واسطهی دوستی و الفتی که از زمان خودداری از ادای شهادت، علیه زنای مغیره با او پیدا کرده بود، با خوشرویی از او استقبال کرد. مغیره، ضمن اندرز زیاد، او را به گذشت معاویه امیدوار کرد و گفت: تو به چه کسی تکیه کردهای؟ جز حسن بن علی علیه السلام کسی باقی نمانده که او نیز با معاویه بیعت کرده است.
سرانجام زیاد، مغلوب دسیسههای معاویه و مغیره شد و پاسخ ملایمی به نامۀ معاویه نوشت و پس از چندی خود نیز رهسپار شام شد! وقتی نزد معاویه آمد، به
گرمی از او استقبال کرد و در اولین اقدام دستور داد خواهرش (جویریه) با روی گشاده، نزد زیاد رفته و به عنوان خواهر، با او دیدار کند! سپس، با حضور مردم دمشق مجلسی رسمی ترتیب داد و به طور رسمی ملحق شدن زیاد به ابوسفیان را اعلام کرد! معاویه از مردم خواست که اگر در این باره چیزی میدانند، گواهی دهند! مردم نیز بدون درنگ دسته دسته برخاستند و شهادت دادند که زیاد، پسر ابوسفیان است!! و این را بارها، از ابوسفیان شنیدهاند!! آنگاه «ابومریم سلولی» میفروش - که در زمان جاهلیت، در طائف میکده داشت - برخاست شهادت جالب و تاریخی خود را بازگو کرد!
وقتی سخن معاویه و شهادت مردم پایان یافت، زیاد برخاست و به مردم گفت: سخن معاویه و گواهان دیگر را شنیدید، من به حق و باطل این قضیه آگاه نیستم. معاویه و شهود بهتر میدانند چه میگویند اما میدانم که عُبید پدری مهربان و سرپرستی سازگار بود.((1))
آری! معاویه بر خلاف دستور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و قانون اسلام، «الولد للفراش وللعاهر الحجر» زیاد را فرزند ابوسفیان خواند و او نیز با خفت، این نسبت ننگین را پذیرفت! مردم شام نیز که از ضعف اراده و ناتوانی خرد و اندیشه رنج میبردند، به این رسوایی گواهی دادند! از طرفی، گروه اندکی از مردم با
اندیشه با پوزخند و نفرت، به این بازی ننگین مینگریستند، از آن جمله ابوبکره - برادر
1) ) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص70-67.
پرهیزکار زیاد بود - که به شدت رنج میبرد. او وقتی شنید که زیاد قرار است از طرف معاویه، به عنوان سرپرست حاجیان، به حج برود، از این رو، نزد او آمد و گفت: تو با این کار ننگین - که به مادرت تهمت زنا زدی و پدرت را از خود نفی کردی - میخواهی مرتکب کار بزرگتری نیز بشوی. تو در سفر مکه، لابد با ام حبیبه، همسر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، دیدار خواهی کرد. اگر ام حبیبه تو را بپذیرد، توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و هتک حرمت اوست و اگر نپذیرد، جز رسوایی برایت نخواهد بود. در یکی از سالها که زیاد با معاویه به حج رفته بود، به مدینه نیامد تا گرفتار این محذور نگردد.((1))
وقتی که عایشه میخواست نامهای برای زیاد بنویسد، تردید داشت که او را با چه عنوانی خطاب کند. سرانجام نوشت: از ام المؤمنین عایشه به سوی فرزندش زیاد! وقتی نامه به دست زیاد رسید، خندید و گفت: پیداست که عایشه، دربارهی عنوان من، به تعب افتاده است.((2))
زیاد از سال 45 به بعد و پس از پیوند با ابوسفیان، ولایت بصره را به ضمیمه هند و بحرین و عمان عهدهدار شد و پس از چندی، کوفه، عراق، سیستان و خراسان و در واقع شرق کشور اسلامی تا رود جیحون، جزو قلمرو و فرمانروایی او گردید. زیاد در اجرای دستورات معاویه، چشم و گوش بسته عمل میکرد و از
هیچ ستمی به مردم، دریغ نمیورزید. او در کوفه، مردم را دسته دسته جلوی قصر میآورد و فرمان میداد تا امیر مؤمنان علیه السلام را دشنام دهند و از او بیزاری بجویند. اگرکسی از فرمانش سرپیچی میکرد، بیدرنگ از دم تیغ میگذراند.((1))
این جو خفقان و ترس و وحشت، تا سال 53 بر قرار بود. بدین ترتیب به پاسخ این سؤال میرسیم که چرا کوفیان، با آمدن پسر زیاد، مسلم بن عقیل علیه السلام را رها کردند؟!
بُسر از افسران جیرهخوار و جنایت پیشه معاویه بود که در تحکیم پایههای قدرت او با کشتار، غارت و ایجاد رعب و وحشت، سهمی به سزا داشت. پس از جنگ صفین و ماجرای حکمیت، معاویه برای ارعاب مردم و ایجاد وحشت میان آنان، به بُسر فرمان داد تا با سه هزار نفر از سواران خود، از شام حرکت کرده و قلب جزیرهْ العرب را پیموده تا صنعای یمن به پیش رود و تمام شهرها و قصباتی را که به نحوی سر در فرمان امیرمؤمنان علیه السلام دارند، قتل عام کند و از مردم دیگر برای او بیعت بگیرد.
در واقع معاویه میخواست، کسانی را که نتوانسته بود با زر و تزویر با خود همراه کند، با نشان دادن برق نیزه و شمشیر خاموش سازد و نطفهی هرگونه قیام و نهضتی را قبل از انعقاد بیاثر کند و از بین ببرد.
1) مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج2، ص 235.
بُسر در پی فرمان معاویه رهسپار شد، چنان سرگرم کشتار، جنایت و هتک ناموس شد که تا آن روز، هرگز مانند آن سابقه نداشت. وقتی او به مدینه رسید، ابو ایوب انصاری، عامل امام علیه السلام در مدینه، پا به فرار گذاشت و بُسر بدون مقاومت، وارد شهر شد و یکسره به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آمد و بالای منبر رفت و فریاد زد: پیشوای من (عثمان) کجاست؟ او دیروز در میان شما بود، اکنون کجاست؟ او از مردم زهر چشم گرفت و این گونه وانمود کرد که تا لحظهی دیگر فرمان قتل همه را صادر خواهد کرد و با این ارعاب از مردم، برای معاویه بیعت گرفت.
بُسر خانۀ ابو ایوب و چند خانه دیگر را به آتش کشید و هر کس را که متهم به خون عثمان بود، به دم تیغ سپرد. او پس از چند روز اقامت و برپایی قیامت در مدینه، ابوهبره را به عنوان امیر جدید برگزید و رهسپار مکه شد.
قُثم بن عباس، عامل مکه نیز گریخت! و بُسر، همانند مدینه و بدون مقاومت، وارد مکه شد و با دشنام و ناسزا از مردم بیعت گرفت و شیبهْ بن عثمان را امیر مکه کرد و خود به جانب یمن رهسپار شد و در مسیر راه از پیروان امام علیه السلام هر کس را که دید، از دم تیغ گذراند.
در یمن نیز، عُبید الله بن عباس، عامل امام علیه السلام پا به فرار گذاشت!! و بُسر وارد یمن شد و جنایت تاریخی و مشهوری را به نام خود نوشت!! او در آغاز، عبدالله بن عبد المدان، جانشین ابن عباس را با پسرش گرفته به قتل
رساند. سپس دو کودک عبیدالله بن عباس، به نامهای عبدالرحمن و قُثم را دستگیر کرد.
هرچند بُسر در این مأموریت سیاه جنایات بزرگی انجام داد اما او با کشتن دو کودک خردسال عبیدالله، یکی از ننگینترین جنایتهای تاریخ را به ثبت رساند. او پس از دستگیری این کودکان، فرمان داد آنها را پیش چشم مادرشان خوابانده، همانند گوسفند سر بریدند و جسد آنها را زیر خاک پنهان نمودند.
مادر آنها پس از مشاهده این منظرهی رقّتانگیز، بیهوش شد و پس از چندی، عقل خود را از دست داد! پس از آن، پیوسته به گریه و شیون پرداخته، نوحهسرایی میکرد و اشعاری را به این مضمون میسرود:
یا من أحسّ من ابنیّ اللذین هما
یا من أحسّ من ابنیّ اللذین هما
یا من أحسّ من ابنیّ اللذین هما
نبئت بُسراً، وما صدقت مازعموا
أنحی علی وَدِجَیْ إبنیّ مرهفةٌ
کالدُرّتین تشظّی عنهما الصدف
سمعی وقلبی، فعقلی الیوم مختطفٌ
مُخّ العظام فمُخّی الیوم مزدهف
من قولهم ومن الإفک الذی وصقوا
مشحودةٌ، و کذلک الإثم یقترف
وای بر کودکان عزیز من که همچون دو مروارید غلطان بودند. ای وای بر طفلان مظلوم من که در قلب من جای داشتند، اکنون با رفتنشان دل از برم ربوده شد. و ای وای بر فرزندان دلبندم که با رفتن خود، مغز استخوانم را آب کردهاند. شنیدهام که بُسر خونخوار آنها را سر بریده است، اما باور نمیکنم راست بگویید. شنیدهام که کارد برنده بر گلوی آنان نهاده و آنان را کشته و با این کار، مرتکب جنایت بزرگی شده است.
بُسر پس از این جنایت، در شهرهای یمن به جولان پرداخت و هر جا از
پیروان علی علیه السلام ، کسی را مییافت به دم تیغ میسپرد.
گویند در این شبیخونهای پی در پی، درمجموع، سی هزار نفر را به قتل رساند و گروهی را در آتش سوزاند.((1))
وقتی گزارشهای پیاپی شکست یاران و کارگزارانش در برابر بُسر، به امام علیه السلام رسید، امام علیه السلام این خطبه را ایراد فرمود:
... أُنْبِئْتُ بُسْراً قَدِ اطَّلَعَ الْیَمَنَ وَ إِنِّی وَاللهِ لَأَظُنُّ أَنَّ هَؤُلاءِ الْقَوْمَ سَیُدَالُونَ مِنْکُمْ بِاجْتِمَاعِهِمْ عَلَی بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ وَ بِمَعْصِیَتِکُمْ إِمَامَکُمْ فی الْحَقِّ وَطَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ فی الْبَاطِلِ وَ بِأدَائِهِمُ الأَمَانَةَ إِلَی صَاحِبِهِمْ وَخِیَانَتِکُمْ وَبِصَلاحِهِمْ فی بِلَادِهِمْ وَ فَسَادِکُمْ فَلَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَکُمْ عَلَی قَعْبٍ لَخَشِیتُ أَنْ یَذْهَبَ بِعِلاقَتِهِ... .((2))
... به من خبر رسیده که بُسر بن ارطاهْ بر یمن تسلط یافته است. سوگند به خدا میدانستم که مردم شام،
به زودی بر شما غلبه خواهند کرد؛ زیرا آنها در یاری کردن باطل خود وحدت دارند و شما در دفاع از حق خود متفرقید! شما امام خود را در حق، نافرمانی کرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند! آنها نسبت به رهبر خود، امانتدار و شما خیانتکارید؛ آنها در شهرهای خود، به اصلاح و آبادانی مشغولند و شما به فساد و خرابی! اگر من کاسۀ چوبی آب را به یکی از شما امانت دهم میترسم که بند آن را بدزدید.
جالب اینکه همین بُسر، با این همه سفّاکی و قهرمانی در کشتن مردم بیدفاع! در جنگ صفین، وقتی با امیر مؤمنان علیه السلام به مبارزه برخاست، ناچار شد از شیوهی ننگین عمرو عاص استفاده کرده و با کشف عورت خود جان بیمقدارش را نجات دهد!!
وقتی نیزهی امام علیه السلام بر سینه او فرود آمد، زره پولادین او، مانع کشتنش شد و از روی اسب به زمین افتاد و چون مرگ را در چند قدمی خود میدید، لباس خود را کنار زده، عورتش را نمایان کرد!! امام علیه السلام با بزرگواری از او چشم پوشید و روی برگردانید و بُسر نیز جان ننگین خود را از معرکه به در برد!
مالک اشتر به امام عرض کرد: یا امیر مؤمنان علیه السلام ! این بُسر بود، چرا رهایش کردی؟ امام علیه السلام فرمود: بگذار برود، آیا با این رفتارش (کشف عورت) او را بکشم!!
وقتی بُسر نزد معاویه رفت، معاویه به او گفت: ای بُسر! سرافراز باشی که هُمای دولت، از سر عمرو پریده، بالای سر تو به پرواز درآمده است!((1))
وقتی خبر جنایات او و کشتن کودکان عبیدالله بن عباس به امام علیه السلام رسید، خیلی اندوهناک شد و بُسر را نفرین کرد و فرمود: بار خدایا!این مرد، دین خود
1) وقعهْ الصفین، ص 463-459.
را به دنیا فروخته و از هیچ گونه خیانتی روی گردان نیست، پروردگارا! او را که اکنون به هر جنایتی دست میزند، از دنیا مبر، مگر آنکه عقل او را زایل کنی! نفرین امام علیه السلام دامن بُسر را گرفت و او در پایان عمر عقل خود را از دست داد و گرفتار مالیخولیا شد و فریاد میزد شمشیر مرا بدهید که میخواهم کشتار کنم!((1))
وی در جنگها و فتوحات شام، با ابوعبیده جراح همراه بود. بعدها، معاویه نیز فرماندهی جنگ با رومیان را به او سپرد. او از طرف معاویه، مأموریت یافت تا به قلمرو علوی حمله ببرد. معاویه ضمن توصیههایی که وقت اعزام به او میکرد، گفته بود: با هر کس که در طول سفر جنگی خود روبرو شدی و با تو همراه نبود، بیدرنگ او را بکش! هر قریه
و آبادی که در راه، از کنار آن گذشتی؛ ویران کن! اموال را غارت کن؛ زیرا غارت اموال، از نظر تخریبی، بیشباهت به کشتار نیست، چه بسا در بعضی موارد جانگدازتر نیز باشد.
معاویه، سفیان را به سرکردگی یک لشکر 6000 نفری، منصوب کرد و به این مأموریت فرستاد. در شهر انبار پادگان کوچکی بود که یکصد سرباز محافظت آن را بر عهده داشتند، تعداد زیادی از آنها کشته شدند و شهر به غارت رفت و سفیان، با اموال فراوانی نزد معاویه بازگشت.((2))
او در این حمله، فرماندار شهر و گروهی از مردان و زنان را به قتل رساند. وقتی این خبر به امام علیه السلام رسید، در یک سخنرانی، ضمن نکوهش کوفیان فرمود:
«... وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ وَ قَدْ وَرَدَتْ خَیْلُهُ الأَنْبَارَ وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَکْرِیَّ وَ أَزَالَ خَیْلَکُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کَانَ یَدْخُلُ عَلَی الْمَرْأَة الْمُسْلِمَةِ وَ الأُخْرَی الْمُعَاهِدَةِ فَیَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَقُلُبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالاسْتِرْجَاعِ وَالاسْتِرْحَامِ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِینَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ کَلْمٌ وَ لَا أُرِیقَ لَهُمْ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً...».((1))
... و اینک، فرمانده معاویه (مرد غامدی) با لشکرش، وارد شهر انبار شده و فرماندار من، حسان بن حسان را کشته و سربازان شما را از مواضع مرزی بیرون رانده است. به من خبر رسیده که مردی از لشکر شام به خانهی زنی مسلمان و زنی غیر مسلمان که در پناه اسلام بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشوارههای آنها را به غارت برده،در حالی که هیچ وسیلهای برای دفاع، جز گریه و التماس نداشتهاند. لشکریان شام، با غنایم فراوان رفتند، بدون اینکه حتی یک نفر از آنان زخمی بردارد و یا قطرهی خونی از او بریزد. اگر برای این حادثه تلخ، مسلمانی از روی تأسف بمیرد، ملامت نخواهد شد بلکه از نظر من سزاوار است که جان دهد.
1) نهج البلاغه، خطبه 27.
وی در جنگهای معاویه، بسیار جانفشانی میکرد و سختیهای زیادی را به جان میخرید! او مدت زیادی، رئیس پلیس شهر دمشق بود و در سال 53 حاکم شهر کوفه شد و چهار سال در آنجا بود. او دو باره، رئیس پلیس دمشق شد. در وقت مرگ معاویه، او عهدهدار کفن و دفن وی بود و یزید را که در چراگاه بود، از مرگ پدرش آگاه ساخت.((1))
معاویه، ضحّاک را با 3000 سرباز، به سوی عراق فرستاد و به او فرمان داد که از قسمت پایین سرزمین - واقعه - گذر کرده تمام اعرابی را که در این نواحی ساکن هستند و از امام علیه السلام پیروی میکنند، غارت کند!
ضحّاک به سوی عراق رفت و به غارت مردم پرداخت تا اینکه به سرزمین ثعلبیه رسید. در آنجا، حاجیانی را که عازم مکه بودند، غارت کرد و اموالشان را به یغما برد. سپس با عمرو بن قیس، برادرزاده عبدالله بن مسعود، برخورد و او را - که همراه کاروانی به مکه میرفت - با گروهی از همراهانش کشت. وقتی خبر حملۀ ضحّاک به کاروان حاجیان، به امیر مؤمنان علیه السلام رسید، در سخنرانی فرمود:
«أَیُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَةُ أبْدَانُهُمْ الْمُخْتَلِفَةُ أهْوَاؤُهُمْ کَلامُکُمْ یُوهِی الصُّمَّ الصِّلَابَ وَفِعْلُکُمْ یُطْمِعُ فِیکُمُ الأعْدَاءَ تَقُولُونَ فی الْمَجَالِسِ کَیْتَ وَکَیْتَ فَإِذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُ حِیدِی حَیَادِ مَا عَزَّتْ دَعْوَةُ مَنْ دَعَاکُمْ وَلا اسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاکُمْ أعَالِیلُ بِأضَالِیلَ وَسَألْتُمُونِی التَّطْوِیلَ دِفَاعَ
1) اسد الغابه، ابن اثیر، چاپ اول، بیروت، دار الاحیاء التراث العربی،1416 ه- ق. ج3، ص 36.
ذِی الدَّیْنِ الْمَطُولِ...».((1))
ای مردم کوفه! بدنهای شما در کنار هم اما افکار و خواستههای شما پراکنده است؛ سخنان ادعایی شما، سنگهای سخت را میشکند اما رفتار سست شما دشمنان را امیدوار میسازد؛ در خانههایتان که نشستهاید، ادعا و شعارهای تُند سر میدهید اما در روز جنگ میگویید: ای جنگ از ما دور شو! آن کس که از شما یاری خواهد، ذلیل و خوار است و قلب رها کنندهی شما آسایش ندارد بهانههای واهی میآورید چون بدهکاران خواهان مهلت، از من مهلت میطلبید... .
نعمان، در فتنههای دوران عثمان، هوادار او به شمار میرفت. پس از آن، با معاویه همراه شد و سپس با یزید همکاری کرد.
نعمان، کسی است که پیراهن خونآلود عثمان را از مدینه به شام آورد. او در دوران معاویه، حاکم کوفه و پس از آن، حاکم شهر حمص شد. معاویه، در سال 39 نعمان را با یک هزار سوار، به شهر «عین التمر» فرستاد؛ آنان شهر را غارت کردند.
در این شهر، پادگانی مسلّح از سربازان امام علیه السلام ، که حدود یکصد نفر بودند، در شهر «عین التمر» حضور داشتند. نعمان به آنان یورش برد اما مدافعان دلیر شهر، غلافهای شمشیر را شکستند و به مقابله با آنها پرداختند. در اثنا جنگ پنجاه نفر
1) نهج البلاغه، خطبه 29.
از اطراف به یاری آنان آمدند. افراد نعمان به گمان اینکه کمک و نیروی بزرگی برای دشمن رسیده است، شبانگاهان به طرف مرزهای شام گریختند.((1))
امیر مؤمنان علیه السلام ، پس از شنیدن این واقعه، در نکوهش کوفیان فرمود:
«مُنِیتُ بِمَنْ لا یُطِیعُ إِذَا أمَرْتُ وَلا یُجِیبُ إِذَا دَعَوْتُ لا أبَالَکُمْ مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِکُمْ رَبَّکُمْ؟ أمَا دِینٌ یَجْمَعُکُمْ؟ وَلا حَمِیَّةَ تُحْمِشُکُمْ؟!...»((2))
گرفتار کسانی شدهام که چون فرمان میدهم، فرمان نمیبرند و چون فرا میخوانم، اجابت نمیکنند. ای مردم بیاصل و ریشه! در یاری پروردگارتان، در انتظار چه هستید؟ آیا دینی ندارید که شما را گِرد آورد و یا غیرتی که شما را به خشم وادارد؟
پس از آنکه زیاد، حکومت کوفه و بصره را با هم عهدهدار شد، شش ماه در بصره و شش ماه دیگر در کوفه، ماندگار بود و زمانی که به کوفه میرفت، سمره بن جندب را به نیابت خود در بصره میگماشت.
این مرد به اندازهای خونریز و ستم پیشه بودکه رفتارش، بیدادگریهای زیادی را از یاد میبرد!! وقتی از «ابن سیرین» پرسیدند که «سمرهْ» کسی را کشته است؟ گفت: بپرسید آیا کسانی که به دست سمره کشته شدند، به شمار میآیند؟!
زمانی زیاد به کوفه رفت، وقتی برگشت به او گزارش دادند که سمره هشت هزار نفر را کشته است! زیاد او را فرا خواند و پرسید: نترسیدی در میان این کشتگان، بیگناهی هم باشد؟! سمرهْ گفت: اگر دو برابر آن را هم کشته بودم، باکی نداشتم!!
روزی سمره با سواران خود، از راهی میگذشت. مردی نا به هنگام با جلوداران او روبرو شد و تا به خود آمد، یکی از سواران سمره نیزه خود را در دهان آن مرد فرو کرد که در دم جان سپرد! وقتی سمره رسید و آن مرد را آغشته به خون دید، از چگونگی کشتن او پرسید، سپس گفت: مردم باید بدانند که هرگاه ما با موکب به جایی رهسپاریم، از برابر ما دور شوند و خود را در معرض خطر قرار ندهند!
پس از مرگ زیاد، وقتی معاویه سمره را از فرمانداری موقت بصره عزل کرد، سمره گفت: لعنت بر معاویه! اگر من آن گونه که فرمان او را بردم، خدا را میپرستیدم، تا ابد سعادتمند بودم!((1))
امیرمؤمنان علیه السلام بارها و در مناسبتهای گوناگون درباره معاویه و سیطره او بر جامعه اسلامی، سخن گفته است؛ گاهی این سخنان را در قالب هشدار به مردم کوفه بیان
میفرمود.
در این بخش به بیان برخی از سخنان امام علیه السلام ، در این خصوص، میپردازیم:
1) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم والملوک، ذیل وقایع سال 50-53.
امام علیه السلام در یکی از خطبههایش دربارۀ سلطه ستمگرانهی معاویه بر کوفیان، هشدار میدهد و آنها را در این خصوص، مورد تقبیح و نکوهش قرار میدهد و میفرماید:
«أمَّا إِنَّهُ سَیَظْهَرُ عَلَیْکُمْ بَعْدِی رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ یَأْکُلُ مَا یَجِدُ وَیَطْلُبُ مَا لا یَجِدُ فَاقْتُلُوهُ وَلَنْ تَقْتُلُوهُ ألا وَإِنَّهُ سَیَأْمُرُکُمْ بِسَبِّی وَالْبَرَاءَةِ مِنِّی فَأَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِی فَإِنَّهُ لِی زَکَاةٌ وَلَکُمْ نَجَاةٌ وَأمَّا الْبَرَاءَةُ فَلا تَتَبَرَّءُوا مِنِّی فَإِنِّی وُلِدْتُ عَلَی الْفِطْرَةِ وَسَبَقْتُ إِلَی الاِیمَانِ وَالْهِجْرَةِ».((1))
آگاه باشید! پس از من مردی با گلوی گشاده و شکمی بزرگ بر شما مسلط خواهد شد که هرچه بیابد میخورد و تلاش میکند آنچه ندارد، به دست آورد. او را بکشید و اما هرگز نمیتوانید او را بکشید. آگاه باشید! به زودی معاویه شما را به بیزاری و بدگویی از من وادار میکند بدگویی را هنگام اجبار دشمن، اجازه میدهم که مایه بلندی درجات من و نجات شماست اما هرگز، در دل از من بیزاری نجویید که من با فطرت توحید به دنیا آمدهام و در ایمان و هجرت، از همه پیش قدمتر بودهام.
بر اساس مستندات تاریخی، معاویه به پرخوری زبان زد بود. آن قدر میخورد که میگفت: خسته شدم اما سیر نشدم! سفره را جمع کنید. این بیماری
1) نهج البلاغه، خطبه 57.
در اثر نفرین پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، دامنگیر او شده بود. روزی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ابن عباس را دنبال معاویه فرستاد، تا نامهای بنویسد. او نیامد و بهانه آوردکه مشغول غذا خوردن است! این بهانهجویی سه بار تکرار شد! حضرت صلی الله علیه و آله وسلم او را نفرین کرد و فرمود:
«اللهم لاتشبع بطنه».
«خدایا شکم او را سیر نکن».((1))
شاعر عرب در حق او سروده است:
و صاحب لی بطنه کالهاویه
کأنّ فی امعائه معاویة((2))
مرا رفیقی است که شکم او مانند جهنم است، تو گویی در درون او معاویه است.
در شرح حال «نسائی»((3)) - که از دانشمندان معتبر اهل سنت و صاحب «سنن نسائی» است - نوشتهاند:
او مدتی در شام حدیث میگفت و همواره از فضایل امیر مؤمنان علیه السلام بازگو میکرد. به او گفتند: شام پایگاه بنی امیه است، از فضایل معاویه بگو! او گفت:
من برای معاویه فضیلتی نمیشناسم جز اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمود: خدا شکم تو را سیر نکند! اهل شام از این گفتۀ او بر آشفتند و او را به اندازهای کتک زدند، که در بیرون شهر جان داد.((4))
نکته دومی که حضرت علیه السلام در این خطبه اشاره میکند، این است که امام علیه السلام ، پیش از معاویه، از دنیا خواهد رفت و پس از او، معاویه بر امور مسلّط خواهد شد. این پیشگویی را در برخی موارد به صورت کنایه بیان کرده بود.
در مجلسی فرمود: ای مردم! ماه رمضان که برترین ماههاست آمد، آسیاب حکومت در این ماه، به حرکت در میآید، بدانید شما امسال در یک صف حج میکنید و نشانه آن این است که من در میان شما نیستم.((1))
اشاره سوم حضرت علیه السلام این است که معاویه، به دنبال چیزی است که نمییابد. به احتمال زیاد منظور امام علیه السلام اندیشه نابودی اسلام و نیّت شوم و خطرناک معاویه است.
در فصل اول، در این باره، نکاتی را یادآور شدیم.
چهارمین نکته که امام علیه السلام در این خطبه بیان فرمود این است که معاویه، سزاوار مرگ است اما کشته نمیشود. (با مرگ طبیعی میمیرد). همین طور نیز شد؛ به گونهای که در شب نوزدهم رمضان، وقتی حضرت امیر علیه السلام ضربت خورد، بنا بود در همان شب معاویه نیز ترور شود اما شمشیر به ران او برخورد کرد و جان سالم بدر
1) الارشاد، شیخ مفید، ترجمه رسولی محلاتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1380.
برد. اما اینکه معاویه را سزاوار کشتن میداند، گذشته از مسائلی که خون او را هدرمیکند، بیان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود که فرمود: وقتی معاویه را بر منبر من دیدید، او را بکشید.
«ابوسعید خدری» راوی حدیث میگوید: ما این کار را نکردیم و به همین دلیل رستگار نشدیم.((1))
پنجمین نکته که حضرت علیه السلام بیان میکند، بدعت زشت معاویه، دشنام به امیر مؤمنان علیه السلام است. معاویه، در سرزمین پهناور اسلامی طبق دستور العملی از مسلمانان خواست تا حضرت علی علیه السلام را ناسزا گویند و از او بیزاری جویند. این کار ناپسند و ناجوانمردانه، در مراکز مقدسی همانند منابر، نماز جمعه و جماعات و حتی مکه و مدینه انجام میگرفت. این سنت تا زمان عمر بن عبدالعزیز (حدود پنجاه سال)
ادامه داشت.((2))
گروهی از بنی امیه، به معاویه گفتند: تو که به آرزویت (به دست گرفتن حکومت) رسیدی، ای کاش از دشنام این مرد، دست بر میداشتی؟ معاویه گفت: نه به خدا سوگند! این کار را رها نمیکنم تا اینکه کودکان، بر این روش بزرگ شوند و بزرگترها نیز پیر شوند؛ به گونهای که کسی از او فضیلتی نقل نکند!!((3))
به گفته «سیوطی» - از بزرگان اهل سنت - در زمان بنی امیه، بر فراز بیش از هفتاد هزار منبر علی بن ابی طالب علیه السلام را به خاطر سنّت معاویه، لعن میکردند!((1))
نکتهی دیگری که از کلام امام علیه السلام استفاده میشود، عدم تأثیر تبلیغات سوء دستگاه جبار معاویه در نابودی نام امام علی علیه السلام است. امام علیه السلام فرمود:
اگر شما را به ناسزا گویی از من وادار کردند، مرا ناسزا گویید که این کار برای من نقص نیست بلکه سبب زیادی شرف و بلندی مقام و فراگیر شدن یاد من خواهد شد.
سید محمد نجفی یزدی مینویسد:
آری! برادارن یوسف نیز میخواستند سقوط در چاه را سبب فراموشی یوسف از ذهن پدر قرار دهند اما خداوند همان چاه را نردبان ترقی و حکومت و عزت یوسف قرار داد و فرمود: «والله غالب علی امره»((2)) «خداوند همیشه پیروز است»؛ و همان خداوند، این معجزه را به طور واضحتر در مورد ولی خود، علی بن ابیطالب علیه السلام انجام داد. تلاش همه جانبه دشمنان را از نظر سیاسی، فرهنگی، نظامی و تبلیغاتی، نردبان عظمت حضرت علیه السلام و اسباب نشر فضایل او در شرق و غرب عالم قرار داد و امروز از بنی امیه و معاویه، جز با خواری و لعنت یاد نمیشود اما حضرت علی علیه السلام و فرزندان او، بر دلها حکومت میکنند.((3))
این کلام امام علی علیه السلام مصداق این کلام خداوند است که فرمود:
کافران میخواهند نور خدا را با گفتار باطل خاموش کنند، البته خدا نور خود را حفظ خواهد کرد، هرچند کافران خوش ندارند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ صفین در میان لشکر خود متوجه غوغایی شد، حضرت علت آن را پرسید، گفتند: معاویه کشته شده است.
امام علیه السلام فرمود: نه، قسم به آنکه جانم در دست اوست، او نمیمیرد تا اینکه امیر این امت شود و همه با او بیعت کنند. عرض کردند: پس چرا با او میجنگید؟ فرمود: تا عذری میان من و پروردگار باشد. این قضیه به گونهای دیگر نیز نقل شده است.((1))
علامه مجلسی (ره) روایت میکند که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:
پسر هند (یعنی معاویه) نمیمیرد تا اینکه صلیب بر گردن خود آویزان کند و آن گونه شد که حضرت فرموده بود.((2))
صاحب «حدیقهْ الشیعه» نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «یموت معاویة علی غیر ملّتی»؛ «معاویه بر غیر از دین من میمیرد».
«احنف بن قیس» میگوید:
من وقتی از علی علیه السلام شنیدم که معاویه بر دین اسلام نخواهد مُرد، برای من سؤالی پیش آمد تا اینکه به شام رفتم. شنیدم که معاویه مریض است؛ به عیادت او رفتم، دیدم رو به دیوار خوابیده و بُتی به گردن آویخته است! علت را پرسیدم، گفت: دکتر به من دستور داده و گفته است این بت نیست، بر گردن خود بیاویز که برایت سودمند است! قاضی القضات اهل سنت نیز گفته است: معاویه در حالی مُرد که از بت توقع شفاعت داشت.((1))
وی یکی از یاران وفادار امیر مؤمنان علیه السلام است. حضرت به او فرمود:
ای عمرو! تو پس از من کشته میشوی و سر تو را از شهری به شهر دیگرمیگردانند و در اسلام این اولین سری است که از شهری به شهر دیگر میگردانند. وای بر قاتل تو!، بدان که نزد هیچ قومی نروی، مگر آنکه تو را تسلیم نمایند، فقط مردان قبیله بنی عمرو أزدی هستند که هرگز تو را تسلیم نخواهند کرد. سرانجام آنچه امام پیشگویی کرده بود، واقع شد و عمرو، از ترس معاویه، آواره شد و در میان قبایل، سرگردان بود و در آخر به قوم خودش پناه برد و آنها نیز او را تسلیم دشمن کردند! عمرو کشته شد، سر او را از عراق به شام، نزد معاویه فرستادند و در اسلام، این اولین سری بود که از شهری به شهر دیگر فرستاده میشد.((2))
«اصبغ بن نباته» - از یاران امام علیه السلام - میگوید:
نماز صبح را با علی علیه السلام خواندیم، ناگاه مردی با لباس سفر پدیدار شد،امام علیه السلام پرسید: از کجا میآیی؟ گفت! از شام. فرمود: برای چه؟ گفت: کاری دارم. حضرت فرمود: تو به من میگویی، یا من جریان را به تو بگویم؟! عرض کرد: شما بگویید! امام علیه السلام فرمود: در فلان روز، از فلان ماه و سال، معاویه اعلام کرد؛ هر که علی را بکشد ده هزار دینار به او جایزه میدهم. فلان مرد پذیرفت اما پس از اینکه به خانه رفت، پشیمان شد.
روز دوم، منادی ندا داد هر که علی را بکشد بیست هزار دینار جایزه دارد. این بار نیز شخصی برخاست و اعلام آمادگی کرد اما او هم پشیمان شد و استعفا داد. روز سوم منادی از طرف معاویه اعلام کرد، هر که علی را بکشد، سی هزار دینار به او داده خواهد شد! و تو پذیرفتی و برای کشتن من آمدی! و تو مردی از طایفه حِمْیَر هستی. آن مرد گفتههای امام علیه السلام را تصدیق کرد و از نیت خود برگشت. حضرت علیه السلام به قنبر فرمود: توشه راه وآذوقه برای او فراهم نما.((1))
روزی معاویه به اطرافیان خود گفت: چگونه میتوان فهمید که مرگ من زودتر است، یا مرگ علی علیه السلام ؟ همگی گفتند، راهی نیست. معاویه گفت: من این را از خود علی به دست میآورم؛ زیرا او
1) محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج41، ص 306.
سخن باطل نمیگوید! سپس، به سه نفر از افراد مورد اعتماد خود مأموریت داد که با هم به طرف کوفه حرکت کنید اما با هم وارد کوفه نشوید بلکه به ترتیب وارد شده خبر مرگ مرا اعلام کنید! مواظب باشید گفتههای شما، درباره چگونگی مرگ من هماهنگ باشد! آنگاه بنگرید علی علیه السلام چه میگوید!
آن سه نفر به همین ترتیب وارد شده و خبر مرگ معاویه را گزارش دادند! مردم خوشحال شدند و خدمت امام علی علیه السلام آمدند. حضرت به این سخن اعتنایی نکرد اما وقتی مردم اصرار کردند، فرمود: نه! معاویه هرگز نمیمیرد تا اینکه محاسن من به خون سرم رنگین شود و این خبرها، حیلهای است که پسر خورنده جگرها با آن بازی میکند. این سخنان امام علیه السلام به معاویه رسید.((1)) (فهمید که حضرت زودتر از او از دنیا خواهد رفت).
حضرت علیه السلام ، ضمن نکوهش مردم کوفه، به آنها هشدار داد و فرمود:
... پس از این عدهای از بنی امیه بر شما مسلط خواهند شد که هیچ یک از آنها به شما مهربانی نمیکند، مگر یکی از آنها (عمر بن عبدالعزیز)؛ باری! سیطره بنی امیه بر شما مردم، امتحانی است که خداوند متعال مقدر فرموده و بدون تردید اتفاق خواهد افتاد. نیکان شما را میکشند و بدان شما را به بردگی میگیرند، گنجها و
1) کشف الغمهْ عن معرفهْ الائمه، اربلی، علی بن عیسی، ترجمه علی بن حسین زوارهای، چاپ اول، تهران، اسلامیه، 1381 ه- .ق . ج1.
اندوختههای شما را از خلوت خانههایتان بیرون میبرند، این انتقامی است که به خاطر آنچه از کارهای خود و صلاح دین و دنیای خود ضایع کردید به آن مبتلا میشوید...((1))
پس از ضربت خوردن امیرمؤمنان علیه السلام ، «حُجربن عدی» به عیادت حضرت آمد و با خواندن اشعار فصیح و زیبایی، حضرت را تمجید کرد و تأسف خود را ابراز کرد.
وقتی نگاه امیر مؤمنان علیه السلام به او افتاد و اشعار او را شنید، به او فرمود:
وقتی تو را به بیزاری از من فراخوانند، چه خواهی کرد؟ حُجر گفت:
ای امیر مؤمنان! به خدا سوگند، اگر مرا با شمشیر قطعه قطعه کنند و برای سوزاندنم آتش برافروزند و مرا در آن اندازند، اینها را بر بیزاری جستن از تو ترجیح خواهم داد! حضرت فرمود: به هر خیری موفق باشی، ای حجر! خدا به تو از جانب خاندان پیامبرت خیر دهد.((2))
در پیشگویی دیگری فرمود:
ای اهل عراق! به زودی از شما هفت نفر در سرزمین عذراء کشته میشوند، مثل آنان همانند اصحاب «أخدود» است.
سرانجام حجر و یاران او به دست عمال معاویه و در عذراء به شهادت رسیدند.((3))
در زمان عثمان، «حذیفهًْ بن یمان»، به امیر مؤمنان علیه السلام عرض کرد:
معنای سخنی که در حرّه (اطراف مدینه) به من فرمودی که چگونهای ای حذیفه، زمانی که چند عین بر یک عین ظلم کنند! تا دیشب نفهمیدم اما الآن دانستم که عین اول، ابوبکر است، که نامش عتیق((1)) بود و عین دوم، عمر. حضرت فرمود: عبدالرحمن بن عوف را فراموش کردی که متمایل به عثمان بود (در شورایی شش نفره) سپس فرمود: زود است که به اینها عمرو بن عاص و معاویه فرزند جگر خواره بپیوندند؛ پس آنها «عتیق»، «عمر»، «عبدالرحمن»، «عثمان»، «عمرو عاص» و «معاویه» عینهایی هستند که برای
ستم بر من اجتماع کردهاند.((2))
«وَاللهِ لَا یَزَالُونَ حَتَّی لا یَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلَّا اسْتَحَلُّوهُ وَلا عَقْداً إِلَّا حَلُّوهُ وَ حَتَّی لا یَبْقَی بَیْتُ مَدَرٍ وَ لا وَبَرٍ إِلَّا دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ وَ نَبَا بِهِ سُوءُ رَعْیِهِمْ وَحَتَّی یَقُومَ الْبَاکِیَانِ یَبْکِیَانِ بَاکٍ یَبْکِی لِدِینِهِ وَ بَاکٍ یَبْکِی لِدُنْیَاهُ وَ حَتَّی تَکُونَ نُصْرَةُ أحَدِکُمْ مِنْ أَحَدِهِمْ کَنُصْرَةِ الْعَبْدِ مِنْ سَیِّدِهِ إِذَا شَهِدَ أطَاعَهُ وَإِذَا غَابَ اغْتَابَهُ وَ حَتَّی یَکُونَ أعْظَمَکُمْ ِیهَا عَنَاءً أحْسَنُکُمْ بِاللهِ ظَنّاً فَإِنْ أَتَاکُمُ اللهُ بِعَافِیَةٍ فَاقْبَلُوا وَإنِ ابْتُلِیتُمْ فَاصْبِرُوا فَإِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ».((3))
سوگند به خدا! بنی امیه چنان به ستمگری و حکومت ادامه دهند که حرامی باقی نماند جز آنکه حلال شمارند و پیمانی نمیماند جز آنکه همه را بشکنند و هیچ خیمه و خانهای وجودنخواهد داشت جز آنکه ستمکاری آنان در آنجا راه یابد و ظلم و فسادشان، مردم را از خانهها کوچ دهد تا آنکه در حکومتشان دو دسته بگریند: دستهای برای دینشان و دستهای برای دنیایشان که به آن نرسیدهاند؛ یاری خواستن یکی از دیگری، چونان یاری خواستن برده از ارباب خویش است که در حضور او فرمان میبرد و در غیاب او بدگویی میکند. در حکومت بنی امیه هر کس به خدا امیدوارتر باشد، بیش از همه رنج و مصیبت میبیند. پس اگر خداوند عافیت و سلامتی بخشید، قدر شناس باشید و اگر به بلا و گرفتاری مبتلا شدید، شکیبا باشید که سرانجام، پیروزی با پرهیزکاران است.
«أَلَا وَإِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیْکُمْ فِتْنَةُ بَنِی أُمَیَّةَ فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیَاءُ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَخَصَّتْ بَلِیَّتُهَا وَ أَصَابَ الْبَلاءُ مَنْ أبْصَرَ فِیهَا وَأخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِیَ عَنْهَا وَ ایْمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ
بَنِی أُمَیَّةَ لَکُمْ أَرْبَابَ سُوءٍ بَعْدِی کَالنَّابِ الضَّرُوسِ تَعْذِمُ بِفِیهَا وَ تَخْبِطُ بِیَدِهَا وَ تَزْبِنُ بِرِجْلِهَا وَتَمْنَعُ دَرَّهَا لَا یَزَالُونَ بِکُمْ حَتَّی لَا یَتْرُکُوا مِنْکُمْ إِلَّا نَافِعاً لَهُمْ أَوْ غَیْرَ ضَائِرٍ بِهِمْ وَ لَا یَزَالُ بَلَاؤُهُمْ عَنْکُمْ حَتَّی لَا یَکُونَ انْتِصَارُ أَحَدِکُمْ مِنْهُمْ إِلَّا کَانْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ وَ الصَّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِهِ تَرِدُ عَلَیْکُمْ فِتْنَتُهُمْ شَوْهَاءَ مَخْشِیَّةً وَ قِطَعاً جَاهِلِیَّةً لَیْسَ فِیهَا مَنَارُ هُدًی وَ لَا عَلَمٌ یُرَی نَحْنُ أَهْلَ الْبَیْتِ مِنْهَا بِمَنْجَاةٍ وَ لَسْنَا فِیهَا بِدُعَاةٍ ثُمَّ یُفَرِّجُهَا اللَّهُ عَنْکُمْ کَتَفْرِیجِ الْأَدِیمِ
بِمَنْ یَسُومُهُمْ خَسْفاً وَ یَسُوقُهُمْ عُنْفاً وَ یَسْقِیهِمْ بِکَأْسٍ مُصَبَّرَةٍ لَا یُعْطِیهِمْ إِلَّا السَّیْفَ وَ لَا یُحْلِسُهُمْ إِلَّا الْخَوْفَ فَعِنْدَ ذَلِکَ تَوَدُّ قُرَیْشٌ بِالدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا لَوْ یَرَوْنَنِی مَقَاماً وَاحِداً وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ جَزُورٍ لِأَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا أَطْلُبُ الْیَوْمَ بَعْضَهُ فَلَا یُعْطُونِیهِ».((1))
بدانید که ترسناکترین فتنهها در نظر من، فتنه بنی امیه بر شماست؛
فتنهی کور و تاریکی که سلطهاش همه جا را فرا گرفته و بلای آن دامنگیر نیکوکاران است. هرکس آن فتنهها را بشناسد، نگرانی و سختی آن دامنگیرش میشود و هرکس که فتنهها را نشناسد، حادثهای برای او رخ نخواهد داد.
به خدا سوگند! پس از من بنی امیه برای شما زمامداران بدی خواهند بود؛ آنها چون شتر سرکشی که دست به زمین کوبد و لگد زند و با دندان گاز گیرد و از دوشیدن شیر امتناع ورزد، با شما چنین برخورد میکنند و از شما کسی باقی نگذارند، جز آن کس که برای آنها سودمند باشد، یا آزاری به آنان نرساند و بلای فرزندان امیه بر شما طولانی خواهد بود، چندان که یاری خواستن شما از آنها، چون یاری خواستن بنده از مولای خود یا تسلیم شده از پیشوای خود باشد. فتنههای بنی امیه، پیاپی با چهرهی زشت و ترسآور و تاریکی با ظلمت دوران جاهلیت بر شما فرود میآید؛ نه نور هدایتی در آن پیدا و نه پرچم نجاتی در آن روزگار به چشم میخورد.
1) نهج البلاغه، خطبه 93.
ما اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از آن فتنهها در امانیم و مردم را به آن نمیخوانیم سپس خدا فتنههای بنی امیه را نابود و از شما جدا خواهد کرد، مانند جدا شدن پوست از گوشت، که با دست قصابی انجام پذیرد!
خداوند خواری و ذلت را به دست افرادی به فرزندان امیه میچشاند که به سختی آنها را کنار میزنند و جام تلخ بلا و ناراحتی و مصیبت را در کامشان میریزند و جز شمشیر، چیزی به آنها نمیدهند و جز لباس ترس بر [اندام] آنها نمیپوشانند.
در آن هنگام، قریش دوست دارد آنچه در دنیاست بدهد تا یکبار مرا بنگرد، گرچه برای لحظۀ کوتاهی ولو به اندازهی کشتن شتری باشد تا بااصرار، چیزی را بپذیرم که امروزه پارهای از آن را میخواهم اما به من نمی دهند.
«فَمَا احْلَوْلَتْ لَکُمُ الدُّنْیَا فِی لَذَّتِهَا وَ لَا تَمَکَّنْتُمْ مِنْ رَضَاعِ أَخْلَافِهَا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا صَادَفْتُمُوهَا جَائِلًا خِطَامُهَا قَلِقاً وَضِینُهَا قَدْ صَارَ حَرَامُهَا عِنْدَ أَقْوَامٍ بِمَنْزِلَةِ السِّدْرِ الْمَخْضُودِ وَ حَلَالُهَا بَعِیداً غَیْرَ مَوْجُودٍ وَ صَادَفْتُمُوهَا وَ اللَّهِ ظِلًّا مَمْدُوداً إِلَی أَجْلٍ مَعْدُودٍ فَالْأَرْضُ لَکُمْ شَاغِرَةٌ وَ أَیْدِیکُمْ فِیهَا مَبْسُوطَةٌ وَ أیْدِی الْقَادَةِ عَنْکُمْ مَکْفُوفَةٌ وَ سُیُوفُکُمْ عَلَیْهِمْ مُسَلَّطَةٌ وَسُیُوفُهُمْ عَنْکُمْ مَقْبُوضَةٌ.
أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ دَمٍ ثَائِراً وَ لِکُلِّ حَقٍّ طَالِباً وَ إِنَّ الثَّائِرَ فِی دِمَائِنَا کَالْحَاکِمِ فِی حَقِّ نَفْسِهِ وَ هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا یُعْجِزُهُ مَنْ طَلَبَ وَ لَا یَفُوتُهُ مَنْ هَربَ
فَأُقْسِمُ بِاللهِ یَا بَنِی أُمَیَّةَ عَمَّا قَلِیلٍ لَتَعْرِفُنَّهَا فی أَیْدِی غَیْرِکُمْ وَ فی دَارِ عَدُوِّکُمْ أَلَا إِنَّ أبْصَرَ الأَبْصَارِ مَا نَفَذَ فی الْخَیْرِ طَرْفُهُ ألَا إِنَّ أَسْمَعَ الْأَسْمَاعِ مَا
وَعَی التَّذْکِیرَ وَ قَبِلَهُ».((1))
شما، ای فرزندان امیه! زمانی از لذت و شیرینی دنیا بهرهمند شدید و از پستان آن نوشیدید که افسارش، رها و بند جهازش، محکم نبود (زمان عثمان) تا آنجا که حرام دنیا، نزد گروهی چون میوهی درخت سدر بیخار آسان و حلال آن دشوار و غیر ممکن شد.
به خدا سوگند! دنیایی که در دست شماست، چون سایهی گستردهای است که زود به پایان خود نزدیک میشود. امروز زمین برای شما خالی و گسترده و دستهایتان برای انجام هر رفتار نادرستی باز و دستهای رهبران واقعی بسته است. شمشیر شما بر آنان مسلط و شمشیر آنان از شما باز گرفته شده است.
بدانید! هر خونی، خونخواهی دارد و هر حقی را خواهندهای است. انتقام گیرندهی خونهای ما، چون حاکمی است که برای خود داوری کند و او خداوندی است که از گرفتن کسی ناتوان نگردد و کسی از پنجه عدالت او نمیتواند بگریزد. ای فرزندان امیه! سوگند به خدا! زود باشد که این خلافت و دولت را در دست دیگران و در خانه دشمنان خود بنگرید. بدانید! بیناترین چشمها، آن است که در دل نیکیها نفوذ کند و شنواترین گوشها آن است که پندها و تذکرهای سودمند را در خود جای دهد.
1) نهج البلاغه، خطبه 105.
«فَعِنْدَ ذَلِکَ لَا یَبْقَی بَیْتُ مَدَرٍ وَ لَا وَبَرٍ إِلَّا وَ أَدْخَلَهُ الظَّلَمَةُ تَرْحَةً وَأوْلَجُوا فِیهِ نِقْمَةً فَیَوْمَئِذٍ لَا یَبْقَی لَهُمْ فی السَّمَاءِ عَاذِرٌ وَ لَا فی الأَرْضِ نَاصِرٌ أَصْفَیْتُمْ بِالْأَمْرِ غَیْرَ أَهْلِهِ وَ أَوْرَدْتُمُوهُ غَیْرَ مَوْرِدِهِ وَ سَیَنْتَقِمُ اللَّهُ مِمَّنْ ظَلَمَ مَأْکَلًا بِمَأْکَلٍ وَ مَشْرَباً بِمَشْرَبٍ مِنْ مَطَاعِمِ الْعَلْقَمِ وَ مَشَارِبِ الصَّبِرِ وَ الْمَقِرِ وَ لِبَاسِ شِعَارِ الْخَوْفِ وَ دِثَارِ السَّیْفِ وَ إِنَمَا هُمْ مَطَایَا الْخَطِیئَاتِ وَ زَوَامِلُ الآثَامِ فَأُقْسِمُ ثُمَّ أُقْسِمُ لَتَنْخَمَنَّهَا أُمَیَّةُ مِنْ بَعْدِی کَمَا تُلْفَظُ النُّخَامَةُ ثُمَّ لَا تَذُوقُهَا وَ لَا تَطْعَمُ بِطَعْمِهَا أَبَداً مَا کَرَّ الْجَدِیدَان».((1))
از سیطره فرزندان امیه، خانهای در شهر یا خیمهای در بیابان باقی نمیماند جز آنکه ستمگران بنی امیه، اندوه و غم را به آنجا میکشانند و بلا و کینهتوزی را در همه جا مطرح میکنند. پس در آن روز برای مردم، نه عذرخواهی در آسمان و نه یاوری در زمین باقی خواهد ماند؛ زیرا نا اهلان را به زمامداری برگزیدهاید و زمامداری را در جایگاه دروغینی قرار دادهاید اما به زودی، خداوند از ستمگران بنی امیه انتقام میگیرد. خوردنی را به خوردنی و نوشیدنی را به نوشیدنی؛ خوردنی تلختر از گیاه علقم و نوشیدنی جانگدازتر از شیرهی درخت صبر. خداوند از درون، ترس و وحشت و ازبیرون، شمشیر را بر آنها مسلط خواهد کرد که آنها مرکبهای عصیان ونافرمانی و شتران بارکش گناهانند. من پیاپی سوگند میخورم که پس از من، بنی امیه خلافت را چون خلط
1) نهج البلاغه، خطبه 158.
سینه، بیرون میاندازند و پس از آن، دیگر تا روز و شب از پی هم در گردش است برای بار دیگر مزه حکومت را نخواهند.
امیر مؤمنان علیه السلام ، در جواب نامه معاویه، مینویسد:
ای معاویه! پیامبر خدا، زکریا علیه السلام ، با ارّه بریده شد و حضرت یحیی را قومش کشتند و سرش را بریدند، در حالی که آنها را به خدا دعوت میکرد و این به خاطر بیارزشی دنیاست. دوستان شیطان، از قدیم با دوستان خدای رحمان جنگیدهاند.
حضرت علیه السلام ، با استناد به «آیه 21» «سوره آل عمران» که میفرماید: «کسانی که به آیات خدا کفر میورزند و پیامبران را به ناحق میکشند و کسانی از مردم را که به عدالت امر میکنند نیز میکشند، آنان را به عذاب دردناک بشارت بده، مینویسد:
ای معاویه! پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به من خبر داده که امتش، به زودی محاسن مرا از خون سرم رنگین خواهد کرد و من شهید خواهم شد و تو پس از من، زمام امور را به دست میگیری و به زودی پسرم حسن را ناجوانمردانه و به وسیله سمّ میکشی و پسرت یزید - که خدا او را لعنت کند - به زودی، پسرم حسین را میکشد، که این کار را به نیابت از او، پسر زناکار به عهده میگیرد.((1))
1) سلیم بن قیس، هلالی، کتاب اسرار آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم ، ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی، چاپ اول، قم: الهادی، 1375ش، ص 445.
امیر مؤمنان علیه السلام در همین نامه، ضمن خبر ازآینده سیاه مردم - در دوران سیطره بنی امیه بر آنها - به معاویه مینویسد:
پس از تو حکومت این امت را هفت نفر از فرزندان ابی العاص و مروان بن حکم و پنج نفر از فرزندان او (مروان) به دست میگیرند که تکمیل دوازده امامی است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در رؤیا آنها را دیده بود که از منبرش پشت سر هم و مانند میمونها میپرند و امت او را از دین خدا به عقب بر میگردانند و آنها از نظر عذاب شدیدترین مردم در روز قیامت هستند.
در همین نامه، امام علیه السلام برای معرفی این دوازده تن، به معاویه مینویسد:
دو نفر از طایفه مختلف قریش و ده نفر از بنی امیه، یکی از آن ده نفر رفیق توست که به خونخواهی او آمدهای و تو و پسرت و هفت تن از فرزندان حکم بن ابی العاص که اول آنها مروان است.((1))
بدان ای معاویه! به خدا قسم، این نامه را برای تو نوشتم در حالی که میدانم تو از آن نفعی نمیبری بر تو تأثیری ندارد و از این خبر خوشحال میشوی که به زودی، تو و پس از تو پسرت، حکومت را به دست میگیرید؛ چرا که آخرت برای تو مهم نیست و تو به آخرت، کافر هستی! اما به زودی پشیمان میشوی، همان طور که پشیمان شدند آنانکه این حکومت را برای تو پایه گذاری کردند و تو را بر ما مسلط کردند اما زمانی پشیمان شدند که ندامت، سودی نداشت.
1) همان، ص 444.
از چیزهایی که سبب شد تا برای تو نامه بنویسم این بود که به نویسندهام دستور دادم، این را برای شیعیانم و رؤسای اصحابم نسخه برداری کند به امید آنکه خداوند به وسیله این نامه آنان را نفعی دهد، یا یکی از آنها که نزد توست آن را بخواند و خداوند به وسیله این نامه و به وسیله ما او را از گمراهی به هدایت و از ظلم تو و اصحاب تو وفتنهی آنها خارج کند و نیز دوست داشتم حجت را بر تو تمام کنم.
معاویه برای حضرت نوشت:
ای ابوالحسن! گوارایت باد که آخرت را مالک میشوی و گوارایمان باد، که دنیا را مالک میشویم!((1))
از آنچه گفتیم نتایج زیر به دست میآید:
1- معاویه از نظر نسبی، پیشینه خانوادگی بسیار ننگین و فاسدی داشت. شخصیت خانوادگی او به شدت لکهدار و خاستگاه وجودی او آشفته بود؛ به گونهای که به چهار تن منسوب است! او خود به این واقعیت آگاه بوده و از این جهت، گرفتار ننگ و احساس حقارت بوده است.
2- معاویه تا پایان عمر، اسلام رانپذیرفت! بلکه تظاهر به اسلام میکرد. او
1) همان، ص 448-445.
وقتی شنید که پدرش ابوسفیان، اسلام آورده است، ضمن سرودن اشعاری، او را سخت نکوهش کرد که با روی بر تافتن از بُتها و گرویدن به آیین محمد صلی الله علیه و آله وسلم ننگ ابدی را به دودمان بنیامیه آورده است! خود او تنها در پنج ماه آخر عمر شریف پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، به مدینه آمد و با اکراه و به ظاهر اسلام آورد.
او بارها، خشم و دشمنی خویش را با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ابراز و کفر خود را اظهار کرد و سرانجام نیز، آن گونه که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خبر داده بود، در حال شرک، از دنیا رفت.
3- هواداران و دوستان معاویه - که از معایب او آگاه بودند - برای سرپوش گذاشتن بر نقایص او، در صدد فضیلت تراشی و شخصیت سازی او برآمدند! و با جعل عناوین دروغین، مانند «خال المؤمنین» و «کاتب وحی» خواستند، برای او در افکار عمومی مسلمانان، موقعیتی دست و پا کنند!
این اقدام سیاسی هواداران أموی، از طرف اندیشمندان اهل سنّت مورد انتقاد و استهزاء قرار گرفت. به گفتهی یکی از عالمان اهل سنّت، بنیامیه برای اینکه علی علیه السلام را کوچک نمایند! معاویه را بزرگ کردند!!
4- راهیابی معاویه و بنیامیه به دستگاه خلافت اسلامی، پاداش همکاری و سکوت ابوسفیان در برابر سران سقیفه بود. پس از تشکیل سقیفه و خلافت ابوبکر، ابوسفیان ناراضی از این امر، نزد امام علی علیه السلام آمد و خواهان بیعت با امیرمؤمنان علیه السلام شد. سران خلافت که به خوبی از میزان نفوذ ابوسفیان و مکر او آگاه بودند، برای همراه کردن او با حکومت، فرزندان او یزید و معاویه را در
ترکیب فرماندهان لشکر قرار دادند. از اینجا بود که معاویه، نخستین گام را در پلکان قدرت گذاشت.
5- در زمان خلیفه دوم با گسترش و توسعۀ قلمرو حکومتی معاویه و نیز حمایتهای بی بدیل خلیفه از معاویه، قدرت و حکومت معاویه پیریزی و تقویت شد؛ نهالی که در زمان ابوبکر کاشته شد، اینک به درخت تنومندی تبدیل شده بود که معاویه به میوۀ آن چشم دوخته بود!
خلیفه دوم بر خلاف روحیهی خشن و سیرهی سخت گیرانهای که نسبت به کارگزارانش داشت، معاویه را در حاشیهی امن قرار داد و با او برخوردی کاملاً متفاوت در پیش گرفت. عمر با آنکه معاویه را کسرای عرب! میخواند، هیچ گونه نظارت و باز خواستی از او نکرد!
6- در دوران عثمان - که توپ در زمین بنیامیه قرار گرفته بود - معاویه با خاطری آسوده و آزادی به مراتب بیشتر از زمان عمر، به خود کامگی پرداخت.
در این دوران، حکومت شام به صورت مستقل درآمده بود و معاویه، در قبال عملکرد خود، پاسخگوی مرکز خلافت نبود! او سرانجام، زمینه قتل عثمان را فراهم آورد تا به
آرزوی دیرینۀ خود دست یابد و درخت امیدش، به بار نشیند.
7- معاویه ازنظر شخصیتی، دچار عقدههای روانی بود. او از سابقه خانوادگی و آلودگی نسبیاش، به شدت احساس حقارت و سرخوردگی میکرد. از سوی دیگر، فضایل اجدادی بنیهاشم و رذایل اخلاقی نیاکان بنیاُمیه به این عقدهها افزوده بود. معاویه برای رهایی از این رنج جانکاه و سرپوش گذاشتن بر این
احساس حقارت، تمام اصول انسانی و اخلاقی را برای رسیدن به قدرت، زیر پا گذاشته بود و در این راه، از هیچ جنایتی فرو گذار نمیکرد.
همچنین امیر مؤمنان علیه السلام در جای جای نهج البلاغه، دنیامداری و دل بستگی شدید به آن حیله و نیرنگ - که از ویژگیهای خاص معاویه به حساب میآمد - و نیز بردگی ابلیس را از دیگر شاخصههای شخصیتی معاویه معرفی کرده و پیاپی به او هشدار داده است.
8- دشمنی دیرینه میان بنیامیه و بنیهاشم - که معاویه میراث دار آن بود - سبب شده بود تا او در برابر امیر مؤمنان علیه السلام ، سر تسلیم فرود نیاورد و با تمام توان به کارشکنی و رویارویی با امام علیه السلام بپردازد و به دلیل دشمنی معاویه با اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم - که ریاست و قدرت قبیلهای بنیامیه را درهم شکسته بود - پذیرش حکومت امام علیه السلام برای او بسیار دشوار مینمود. عطش مهار نشدنی معاویه به قدرت - که بذر آن در کودکی در وجود او کاشته شده بود - و کینههای پنهان او از امیر مؤمنان علیه السلام ، که بستگان او را در بدر، به خاک ذلت افکنده بود، از دیگر عوامل به شمار میآید.
9- معاویه که در قتل عثمان نقش اساسی داشت، از آن به عنوان نردبان صعود بر بام خلافت بهره میبرد. پس از آن به تحریک عناصر قدرت طلب و دنیامدار همچون طلحه و زبیر پرداخت و آنان را به جنگ بر ضد علی علیه السلام وادار
کرد. در نتیجه جنگ خونین جمل به وقوع پیوست و جنگ صفین - که معاویه خود پیشاهنگ آن بود و در آن خون هزاران مسلمان به زمین ریخت - و فتنه
خوارج - که امیرمؤمنان علیه السلام ، قربانی تفکر جاهلی آنان شد - از دیگر اقدامات شوم و تبهکارانه معاویه به حساب میآید.
10- موارد زیر، مهمترین عوامل پیروزی ظاهری معاویه بر امیر مؤمنان علیه السلام است:
الف) اطاعت پذیری و فرمانبرداری بیقید و شرط مردم شام از معاویه، که در این زمینه زبان زد بودند؛
ب) نافرمانی و خیره سری مردم کوفه و سرپیچی آنها از فرمانهای حکیمانه امیر مؤمنان علیه السلام ، که امام علیه السلام بارها زبان به گلایه و اعتراض گشوده بود؛
ج) مهمتر از همه، سیاستهای ماکیاولی گونۀ معاویه بود که برای رسیدن به اهدافش، از هر وسیلهای استفاده میکرد.
11- اطراف معاویه را کسانی پر کرده بودند که در سفّاکی و جنایت پیشگی، دست کمی از خود او نداشتند. عناصر سیاه دل و سنگ دلی که برای بهرهمند شدن از سفره معاویه و به دست آوردن دل او حاضر بودند هر ننگی را به جان بخرند! افرادی همانند عمروعاص، مغیرهًْ، بُسر، مسلم، ضحاک و...؛ دین به دنیا فروشانی که در تاریخ نام ننگینی از خود برجای گذاشتند و در آخرت نیز عذاب ابدی را برای خود مُهیّا کردند؛
نوریان مرنوریان را جاذبند
ناریان مرناریان را طالبند
12- معاویه و دودمان دیو صفت و تاریک اندیش بنیاُمیه، یا به تعبیر قرآن - شجره ملعونه - با حاکمیت بر سرنوشت جهان اسلام، نه تنها جامعه اسلامی بلکه
جامعه بشری را از سرچشمه زلال هدایت و نعمت بی بدیل ولایت و امامت علوی علیه السلام محروم کردند. امیر مؤمنان علیه السلام ضمن پیشگویی سیطره بنیامیه بر مردم وهشدار به آنها، فرجام دردناک و سیاه باند اموی را نیز بیان فرموده بود.
ابیاتی از شاعر معاصر عرب «عبدالمنعم فرطوسی» را به عنوان حسن ختام این پژوهش میآوریم که ضمن چکامهای بلند، بر بالای گور معاویه خوانده است:
هنا معاویة فی قعر مزبلة
یا قبر اخبث خلق الله این ثوت
هذا معاویة فی الشام محتفر
قم من حضیض المساوی یامعاویة
تغض بالخزی من لعن الملایین
سود الفضائح من حمرا الکوانین
کأنّما هو من ابناء صهیون
وان-ظر سماء العلی من آل یاسین((1))
اینجا معاویه است که در قعر مزبله افتاده است و نفرین میلیونها انسان، خاری را در گلوی او انداخته است.
ای گور پلیدترین خلق خدا! آن رسواییهای سیاهت و آن وقایع خونینت چه شد؟
این است معاویه در شام که حقیرافتاده، گویا یکی از فرزندان صهیون است.
ای معاویه! سر از لجن زار نکبت به درآر و آسمان بزرگ و پر ستارۀ آل پیامبر را مشاهده کن.
1) دیوان الفرطوسی، چاپ نجف، 1386ه- . ق، ج2، ص67-63.
آری!
دشمن آن باشد که قصدجان کند
نیست خُفاشک عدوی آفتاب
تابش خورشید او را میکُشد
دشمن آن نبود که خود جان میکُند
او عدوی خویش آمد در حجاب
رنج او خورشید هرگز کی کشد((1))
1) مثنوی، دفتر دوم، انتشارات علمی و فرهنگی، تصحیح عبدالکریم سروش، ص 213.
v قرآن کریم.
v نهج البلاغه، ترجمه مرحوم دکتر محمد دشتی (ره) .
ابن ابی الحدید معتزلی، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، محقق: محمد ابراهیم ابوالفضل، چاپ دوم، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1385 ه- .ق.
ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، مترجم: رضا رجب زاده، چاپ اول، مشهد: رستگار، 1379 ش.
ابن اثیر، احمد بن یحیی، اسد الغابهْ، چاپ اول، بیروت: دار الاحیاء التراث العربی، 1416 ه- ق.
ابن اثیر، علی بن ابی الکریم، الکامل فی التاریخ، ترجمه سید محمد حسین روحانی، چاپ دوم، تهران: اساطیر، 1374 ش.
ابن جوزی، یوسف بن قز اوغلی، تذکرهْ الخواص، بغداد: مؤسسة اهل البیت، 1991م.
6.ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، چاپ اول،1. بیروت: دار الکتب العلمیة، 1990م.
ابن شهرآشوب، محمد بن علی، مناقب، قم: چاپخانه علمیه.
ابن طقطقی، تاریخ فخری، ترجمه وحید گلپایگانی، چاپ سوم،ایران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت آموزش عالی، 1397 ه- . ق.
ابن عبد ربه، احمد بن محمد، العقد الفرید، چاپ اول، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1989م.
ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب، چاپ اول، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1995م.
ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، الامامهًْ و السیاسهًْ، ایران: 1413 ه- .ق.
ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، المعارف، چاپ اول، محقق: ثروة عکاثر، چاپ اول، قم: منشورات الشریف الرضی، 1373ش.
ابن هشام، عبدالملک، السیرهْ النبویهْ، چاپ اول، بیروت: مؤسسة التاریخ العربی. 1993م.
ابوریه، محمود، ابوهریره شیخ المضیرهْ، چاپ دوم، بیروت: اعلمی.
15.ابی داود، سنن ابی داود، بیروت: دار احیاء التراث العربی.
احمد بن حنبل، المسند، چاپ دوم، دار الفکر، 1414 ه- .ق.
احمدی میانجی، علی، مکاتیب الرسول، چاپ اول، قم: اتحاد، 1339ش.
اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمهْ عن معرفهْ الائمهْ، ترجمه: علی بن حسین زوارهای، چاپ اول، تهران: اسلامیه، 1381 ه- .ق.
اسکافی معتزلی، ابوجعفر، المعیار و الموازنهْ، محقق: علامه محمد باقر محمودی (ره) ، چاپ اول، بیروت: فواد بعینو، 1402 ه- . ق. اصل کتاب چاپ 220ه-.ق.
اصفهانی، ابو الفرج، الاغانی، بیروت: دار احیاء التراث العربی.
اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، تحقیق: سید احمد صقر، بیروت: دار المعرفة.
امینی، علامه عبدالحسین، الغدیر، چاپ دوم، تهران: دار الکتب الاسلامیة، 1366ه- ق.
بدران عبدالقادر، تهذیب تاریخ دمشق، بیروت، دار المسیره.
البسوی، ابویوسف یعقوب بن سفیان، المعرفهْ و التاریخ، بغداد: مطبعة الارشاد، 1394 ه- .ق.
26.بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان،. بیروت: دار الکتب العلمیة.
بیضون، ابراهیم، رفتار شناسی امام علی علیه السلام در آیینه تاریخ، ترجمه علی اصغر محمدی سیجانی، چاپ اول، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1379 ش.
ثقفی، ابی الهلال، الغارات، چاپ اول، بیروت: دار الاحتواء، 1987م.
جاحظ، عمرو بن الحر، الرسالهْ السیاسیهْ، چاپ اول، بیروت: دار مکتبة الهلال.
جاسم، عزیزالله، امام علی علیه السلام نماد حکومت حق، محقق و مترجم: موسی دانش، چاپ اول، مشهد: بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، 1381.
الجزایری، عبدالباقی قرنه، معاویهْ، چاپ اول، قم: دار التفسیر، 1384ش.
جعفریان، رسول، تاریخ خلفاء، چاپ دوم، قم: دلیل ما، 1382ش.
جواد علی، تاریخ العرب قبل الاسلام، قم: منشورات رضی، 1372ش.
حسان بن ثابت، دیوان حسان، بیروت: دار بیروت للطباعة و النشر، 1987م.
حسینی زبیدی، سید محمد مرتضی، تاج العروس، چاپ شانزدهم، کویت، وزارت ارشاد، 1385ه-. ق.
36.حلبی شافعی، السیرهْ الحلبیهْ، دار احیاء التراث العربی.
حلّی، حسن بن یوسف المطهر، نهج الحق و کشف الصدق، چاپ اول، قم: دار الهجرة، 1407ه- . ق.
خاتمی، استاد سید احمد، سیره سیاسی امام علی علیه السلام ، تهران: نشر مطهر، 1379ش.
خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفهْ بن خیاط، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1397 ه-. ق.
دمشقی، ابن کثیر، البدایهْ و النهایهْ، چاپ اول، بیروت: دار احیاءالتراث العربی، 1988م.
ذهبی، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، بیروت: مؤسسة الرسالة، 1413 ه-.ق.
رشاد، علی اکبر و همکاران، دانشنامه امام علی علیه السلام ، چاپ اول، تهران: مؤسسه فرهنگی دین و دانش معاصر، 1380 ش.
محمدی ری شهری، استاد محمد، اهل البیت فی الکتاب و السنهْ، چاپ دوم، قم: دار الحدیث، 1417 ه- .ق.
زمخشری، جارالله، ربیع الابرار، بغداد، وزارة الاوقاف.
46.سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفا، چاپ اول، لبنان، عالم الکتاب، بیتا.
شهرستانی، الملل و النحل، بیروت: دار السرور.
شوشتری، قاضی نورالله، احقاق الحق، تهران، المکتبة الاسلامیة.
صاحب یونس، معاویهْ بن ابی سفیان در کتاب و تاریخ وسنت، چاپ اول، بیروت، دار العلم، 1423 ه- .ق.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، چاپ دوم، بیروت: اعلمی، 1409 ه- ق.
طقوش، محمد سهیل، دولت امویان، مترجم: حجت الله جودکی - مصحح: رسول جعفریان، چاپ دوم، قم: پژوهشکده حوزه و دانشگاه، 1384.
عسقلانی، ابن حجر، الاصابهْ فی تمییز الصحابهْ، چاپ اول، بیروت: دار الفکر، 1421 ه- ق.
عسقلانی، ابن حجر، تطهیر الجنان، مصر: مکتبة القاهره،
عسکری، مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ترجمه: محمد علی جاویدان و همکاران، چاپ نهم، تهران: منیر، 1377ش.
علوی حضرمی، محمد بن عقیل، النصایح الکافیهْ، مترجم عزیزالله عطاردی، چاپ اول، تهران: آرمان، 1373ش.
عماد زاده، حسین، امویان، ابوسفیان و معاویه، چاپ اول، تهران: مکتب القرآن، بیتا.
قاضی عبدالجبار، تثبیت دلایل النبوهْ، الدار العربیه.
قرشی، شیخ مهدی، معاویهْ امام محکمهْ الجزاء، چاپ اول، بیروت: دارالمحجة البیضاء، 1418 ه- . ق.
قمی، شیخ عباس، تتمهْ المنتهی، چاپ دوم، تهران: 1333ش.
قمی، شیخ عباس، نفس المهموم، ترجمه آیة الله شیخ محمد باقر کمرهای، چاپ پنجم، قم، اسوه، 1374ش.
قمی، شیخ عباس، وقایع الایام، تعریب، سید محمد باقر قزوینی، بیروت: بلاغ، 1948م.
گلپایگانی، محمد وحید، معاویه سردستة تبهکاران، چاپ اول، تهران: اعلمی، بیتا.
متقی هندی، علی بن حسام، کنز العمال، چاپ اول، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1419 ه- .ق.
مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، چاپ سوم، تهران: دار الکتب الاسلامیه، 1374ش.
مجلسی، علامه محمد باقر، حیات القلوب، چاپ چهارم، بیجا: سرور، 1382ش.
محقق اردیبلی، حدیقهًْ الشیعهًْ،
تصحیح: صادق حسن زاده، چاپ اول، قم: انصاریان، 1377 ش.
محلاتی، ذبیح الله، کشف الهاویه، تهران: مرکز نشر کتاب، 1385 ه- ق.
محلاتی، ذبیح الله، کشف حقیقت، تهران: چاپخانه عسکری.
مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، چاپ اول، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1422 ه- ق.
مسلم، صحیح مسلم، چاپ چهارم، بیروت: دار احیاء التراث العربی.
مفید، محمد بن محمد، الارشاد، ترجمه رسول محلاتی، چاپ پنجم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1380.ه- ش.
مفید، محمد بن محمد، الجمل، محقق: سید علی میر شریفی، چاپ دوم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1416 ه- . ق.
مقریزی شافعی، احمد بن علوی، النزاع و التخاصم فی ما بین بنی امیه و بنی هاشم، چاپ اول، مصر: الاهرام، بیتا.
نجفی یزدی، سید محمد، پیشگوییهای امیر المؤمنین علیه السلام ، چاپ اول، قم: سپهر، 1379ش.
نصر بن مزاحم، وقعهًْ صفین، چاپ دوم، مصر: مؤسسة العربیة الحدیثیة، 1382 ه- .ق.
هلالی، سلیم بن قیس، کتاب سلیم بن قیس، ترجمه: اسماعیل انصاری زنجانی، چاپ اول، قم: الهادی، 1375ش.
واقدی، المغازی، بیروت: اعلمی، 1989م.
78.یعقوبی، ابن واضح، تاریخ یعقوبی، ترجمه: محمد ابراهیم آیتی، چاپ هشتم، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1378ش.