ghaemiyeh.com
سرشناسه : فاضلی، علی، ۱۳۳۴ -
عنوان و نام پدیدآور : فضایل اهل بیت علیهمالسلام در صحاح سته/ مولف علی زهراب (فاضلی)؛ ویراست علمی و تحقیق خلیل بخشیزاده؛ [برای] مجمع جهانی شیعهشناسی.
مشخصات نشر : قم: آشیانه مهر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۵۴۰ ص.
فروست : مجمع جهانی شیعهشناسی؛ ۶۸.
شابک : ۱۱۰۰۰۰ ریال: 978-600-6164-27-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه : ص. ۵۳۱ - ۵۴۰.
موضوع : چهارده معصوم -- فضایل -- احادیث
موضوع : چهارده معصوم -- فضایل
موضوع : اصحاب صحاح سته
شناسه افزوده : بخشیزاده، خلیل، ۱۳۴۹ -، ویراستار
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
رده بندی کنگره : BP۳۶/ف۲۸ف۶ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی : ۲۴۰۴۳۱۳
نام کتاب: فضایل اهلبیت(ع) در صحاح سته
نام مؤلف حجةالاسلام و المسلمین علی زهراب (فاضلی)
ناشر: انتشارات آشیانه مهر
ویراست علمی: حجةالاسلام والمسلمین خلیل بخشیزاده
امور فنی / تنظیم و طرح جلد:
علیاکبر رشیدی گلروئیه
صفحه آرایی: علیاکبر احسانی تیرگر
ویراستار: هادی کرمانی
تعداد صفحات: 540
چاپخانه: گلها
چاپ: اول / 1391
تیراژ: 3000
قیمت گالینگور: 13000 تومان
قیمت شومیز: 11000 تومان
شابک: 4 – 27 – 6164 – 964- 978
قم-45 متری عمار یاسر-پلاک 90-صپ 644-37158- تلفن: 7713773-7756092 / دورنگار: 7713774
این کتاب با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
کلیه حقوق محفوظ است
تصویردارد
مقدمه استاد علی انصاری بویراحمدی 19
پیشگفتار / 23
پیشگفتار 25
بخش یکم: صحاح و صاحبانشان / 45
درآمد: 47
1- صحیح بخاری 55
گردآورنده آن: 55
زاد روزش: 56
وفاتش: 57
زندگی علمی او: 57
گردآوری صحیح: 58
دیگر آثارش: 59
موضوع کتاب: 61
ویژگیهای صحیح بخاری: 61
شروط بخاری: 62
شروح صحیح بخاری: 63
خلفای روزگار بخاری: 64
بخشبندی صحیح بخاری: 65
داستان مرگش: 65
توصیفی از بخارا: 67
2- صحیح مسلم 73
عنوان اصلی: 73
گردآورنده آن: 73
تولدش: 74
وفاتش: 74
زندگی علمی او: 74
ستایش پیروان خلفا از او و کتابش: 76
دیگر آثارش: 77
شروح صحیح مسلم: 78
ویژگیهای صحیح مسلم: 79
شروط مسلم: 80
بخشبندی صحیح مسلم: 82
سبب گردآوری صحیح: 82
خلفای روزگار مسلم: 82
زمان گردآوری صحیح: 83
توصیفی از نیشابور: 83
3- سنن إبن ماجه 87
عنوان اصلی: 87
گردآورنده آن: 87
زادروزش: 88
وفاتش: 88
زندگی علمی او: 88
شروح سنن ابن ماجه: 92
آثار دیگرش: 93
شرط ابن ماجه در سنن: 94
ویژگیهای سنن ابنماجه: 95
بخشبندی سنن ابنماجه: 96
خلفای معاصر ابنماجه: 96
سخنی چند از قزوین: 97
4- سنن أبی داود 99
عنوان اصلی: 99
گردآورنده آن: 100
زادروزش: 100
وفاتش: 101
زندگی علمی او: 101
زمان نگارش سنن: 105
ستایش سنیان از او و کتابش: 108
شرط ابیداود در سنن: 110
شروح سنن ابیداود: 116
ویژگیهای سنن ابیداود: 117
بخشبندی سنن ابیداود: 117
خلفای همروزگار ابیداود: 118
دیگر آثارش: 118
سِجِستان: 119
5- جامع یا سنن ترمذی 123
عنوان اصلی: 123
گردآورنده آن: 128
تولد: 129
وفاتش: 130
زندگی علمی او: 131
ستایش سنیان از او و کتابش: 137
جایگاه جامع ترمذی: 138
شرط ترمذی در جامع: 141
شروح جامع ترمذی: 143
ویژگیهای جامع ترمذی: 143
زمان تدوین جامع ترمذی: 144
دیگر آثارش: 145
بخشبندی جامع ترمذی: 145
تِرمِذ: 146
6- سنن نسائی 149
عنوان اصلی: 149
گردآورنده آن: 151
زادروزش: 151
وفاتش: 152
زندگی علمی او: 152
ستایش از او و کتابش: 154
شرط نسائی در سنن: 156
آثار نسائی: 160
ویژگیهای سنن نسائی: 164
خلفای روزگار او: 165
نَسا: 165
بخش دوّم: اهلبیت کیانند؟ / 167
اهل بیت کیانند؟ 169
روایات علمای سنی در مورد اهل بیت 170
1- ابوداود طیالسی (م 204 ه-.ق): 170
2- عبدالرزاق صنعانی (م 211 ه-.ق): 171
3- ابن ابیشیبه (م 235 ه-.ق): 172
4- اسحاق بن راهویه (م 238 ه-.ق): 175
5- احمد بن حنبل (م 241 ه-.ق): 175
6- مسلم (م 261 ه-.ق): 182
7- ابوداود (م 275 ه-.ق): 187
8- ابن ابیعاصم (م 287 ه-.ق): 189
9- ترمذی (م 297 ه-.ق): 189
10- نسائی (م 303 ه-.ق): 191
11- ابویعلی موصلی (م 307 ه-.ق): 192
12- ابوجعفر طبری (م 310 ه-.ق): 195
13- ابنحبان (م 354 ه-.ق): 200
14- ابن ابیحاتم رازی (م 327 ه-.ق): 204
15- طبرانی (م 360 ه-.ق): 205
16- ابوبکر شافعی (م 354 ه-.ق): 208
17- طحاوی (م 321 ه-.ق): 208
18- ابن سعد (م 230 ه-.ق): 212
19- ابن حیّان (م 369 ه-.ق): 212
20- حاکم نیشابوری (م 405 ه-.ق): 213
مصداق اهلبیت از نظر علمای دیگر اهل تسنن 215
ائمه اطهار علیهم السلام از اهل بیت هستند 223
بخش سوّم: آمار روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح سته / 229
آمار روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام در صحاح 231
1- صحیح بخاری (م 256 ه-.ق) 232
الف - فضائل حضرت علی بن ابیطالب×: 232
ب - فضائل حضرت فاطمه [زهرا÷] دختر پیامبراعظم|: 236
ج - فضائل امام حسن و امام حسین‘: 239
د - فضائل اهل بیت علیهم السلام : 242
ه- - فضائل حضرت مهدی: 244
و - فضائل علی بن الحسین×: 244
2- صحیح مسلم (م 261 ه-.ق) 244
الف - فضائل علیبن ابی طالب×: 245
ب - فضائل حضرت فاطمه زهرا÷ دختر پیامبر اکرم|: 247
ج - فضائل امام حسن و امام حسین‘: 248
د - مناقب اهل بیت علیهم السلام : 249
ه- - فضائل حضرت مهدی×: 251
و - فضائل حضرت علی بن الحسین×: 251
3- سنن ابن ماجه (م 276 ه-.ق) 252
الف - فضائل علی بن ابی طالب×: 252
ب - فضائل حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام : 254
ج - فضائل اهل بیت علیهم السلام : 257
د - فضائل حضرت مهدی×: 260
4- سنن ابی داود (م 275 ه-.ق) 261
الف - فضائل حضرت علی بن ابیطالب×: 261
ب - فضائل حضرت فاطمه(ع) دختر پیامبر اکرم|: 262
ج - فضائل امام حسن و امام حسین‘: 263
د - فضائل اهل بیت(ع): 266
ه- - فضائل حضرت مهدی(ع): 269
5- جامع ترمذی (م 279 ه-.ق) 270
الف - فضائل حضرت علی بن ابی طالب(ع): 270
ب - فضائل حضرت فاطمه(ع): 276
ج - فضائل امام حسن و امام حسین‘: 278
د - فضائل اهل بیت(ع): 283
ه- - فضائل حضرت مهدی(ع): 288
6- سنن نسائی (م 303 ه-.ق) 288
الف - فضائل حضرت علی بن ابی طالب(ع): 291
ب - فضائل حضرت فاطمه(ع) دختر پیامبراعظم|: 293
ج - فضائل امام حسن و امام حسین‘: 293
د - فضائل اهل بیت(ع): 295
جدولهای آماری روایات در هر یک از صحاح 297
1- صحیح بخاری: 298
2- صحیح مسلم: 300
3- سنن ابن ماجه: 301
4- سنن ابوداود: 302
5- جامع ترمذی: 303
6- سنن نسائی: 305
بخش چهارم: بررسی آماری روایات / 307
بررسی آماری روایات 309
تکرار روایات 310
الف - تکرار روایت 310
ب - تکرار روایت 311
ج - تکرار روایت 312
د - تکرار روایت 312
ه- - تکرار روایت 313
و - تکرار روایت 313
نکتهای دیگر: 314
پرسش کلیدی: 315
اعتراف به برتری علیبن ابیطالب(ع) بر اصحاب: 315
اهمیت فضائل 320
فضلفروشی و سقیفهی بنی ساعده 321
مجریان سقیفه، مانعان وصیت پیامبر| 325
سیاست و فضیلت، علل و انگیزههای دشمنیها 329
2- عایشه و پنهان کردن فضیلت حضرت علی(ع): 333
3- جلوگیری عمر از نوشته شدن سفارش پیامبر|: 334
4- حزب اموی و فضائل اهلبیت(ع) و دشمنی با آنان: 335
5- عباسیان و اهلبیت(ع): 365
جمعبندی و دیدگاه نگارنده: 396
آیا در عصر طلایی اعتزال، فضائل اهلبیت(ع) منتشر شد؟ 401
خلافت متوکل (232- 247 ه-)، محنت معتزله و رونق اهل حدیث 409
قتل محمد بن عبدالملک زیّات (233ه-): 411
خشم متوکل بر ابن ابی دواد: 412
متوکل و رغبت او به احمد بن حنبل: 413
متوکل خلیفهی ناصبی: 415
جنایات متوکل: 416
محاصرهی اقتصادی اهلبیت(ع) از سوی متوکل: 421
توصیف عمر متوکل در کلام خوارزمی 423
دوران منتصر عباسی (247- 248ه-): 426
منتصر و اهلبیت(ع): 429
دوران مستعین عباسی (248- 252ه-): 432
دوران معتزّ عباسی (252- 255ه-): 435
دوران مهتدی عباسی (255- 256 ه-): 437
دوران معتمد عباسی (256- 279ه-): 440
وزارت وزیر متوکل: 441
خروج «صاحب الزنج» (255ه-): 442
رویدادهای دیگر: 445
جمعبندی و نتیجهگیری: 446
سیاست منع تدوین حدیث: 450
علل و انگیزههای فرعی و اقوال اهل حدیث: 455
شعبی (م 303- 310ه-): 456
زُهری (م 124ه-)، امام اهل حدیث و مأموم بنیامیه: 458
رجاء بن حَیْوَهْ، شیخ زهری (م 112ه-): 465
اوزاعی (م 157ه-): 466
دوستی و نقل روایات اهلبیت(ع) و تهمت رفض و تشیع: 469
شافعی و تهمت رفض به او: 469
تشیع عبدالرزاق بن همام صنعانی (م 211ه-): 471
نسائی و اتهام تشیّع: 475
تهمت تشیع به دارقطنی: 477
جرح ابن عقده (249- 332ه-): 479
حاکم و تهمت رفض و تشیع به او: 481
تشیع حاکم حسکانی: 483
ثعلبی پس از هزار سال: 483
توثیق و تعدیل راویان ناصبی و خارجی: 484
عمر بن سعد، قاتل امام حسین(ع) 492
مروان بن حکم: 492
زهیر بن معاویه: 493
خالد بن عبدالله قسری: 494
فرآیندی شگفت؟! 495
نمونهای دیگر (عمرو بن طلحه): 498
نمونهای دیگر (زکریا بن یحیی): 499
نمونهای دیگر (عطیهْ بن سعد): 501
نمونهای دیگر (شهر بن حوشب): 503
نمونهای دیگر (علی بن زید بن جدعان): 504
نمونهای دیگر (عمر بن عبدالله): 505
نمونهای دیگر (محمد بن عمر بن عبدالله): 506
نمونهای دیگر (ابان بن تغلب): 507
نمونهای دیگر (جابر جعفی): 508
نمونهای دیگر (حسن بن صالح): 509
نمونهای دیگر (داود بن ابیعوف): 510
نمونهای دیگر (عباد بن عبدالصمد): 511
نمونهای دیگر (عمار بن محمد ثوری): 512
نمونهای دیگر (عباد بن یعقوب): 513
نمونهای دیگر (عبادهْ بن زیاد اسدی): 514
نمونهای دیگر (عبادهْ، ابو یحیی): 515
نمونهای دیگر (عمار بن معاویه): 516
نمونهای دیگر (حبهْ بن جوین عرنی): 517
نمونهای دیگر (ابوصلت، عبدالسلام بن صالح هروی): 518
جمع بندی و نتیجهگیری 525
فهرست منابع 531
بسم الله الرّحمن الرّحیم
قال رسول الله|: «ان الله جعل علیاً وزوجته وابناءه حجج الله علی خلقه وهم ابواب العلم فی امّتی، من اهتدی بهم هدی الی صراط المستقیم».(1)
به درستی که خداوند علی و همسرش و فرزندانش را حجت و راهنمایان خودش برای خلقش قرار داد و آنان در میان امت من درهای دانش هستند، هرکس به واسطة آنان هدایت گردد، به سوی صراط مستقیم هدایت گردیده است».
بررسی فضائل و مناقب اهلبیت(ع) در «صحاح سته»(2)) از جهات متعددی سودمند و با ارزش است.
اوّل آنکه اثبات و اعترافی است از طرف بزرگان اهلسنت مبنی بر اینکه وجود مقدس اهلبیت(ع) با ایمان کامل، اسلامشناسی دقیق و مجاهدتهای با مال و جانشان پرچم اسلام را برافراشته نگاه داشتند و از انحراف و نابودی اسلام عزیز جلوگیری کردند.
دوّم:صاحبان صحاح سته با وجودی که اهتمام و جدّیت داشتند در اینکه، هرچه کمتر
1) علامه حافظ حسکانی، شواهد التنزیل، ج1،ص 58، چاپ بیروت. رحمانی همدانی، الامام علیّ بن ابی طالب(ع)، ص16. صادق شیرازی، اهل البیت فی القرآن، ص 43، چاپ بیروت. محمدهادی میلانی، قادتنا کیف نعرفهم، ج3، ص34، چاپ بیروت.
2) این شش کتاب عبارتند از: اوّل: صحیح بخاری، محمد بن اسماعیل بخاری وفات 256 ه- ، 9جزء در 3 جلد؛ دوم: صحیح مسلم، مسلم بن حجاج نیشابوری، وفات 261، 5 جلد؛ سوّم: سنن ابن ماجه، تألیف محمد بن یزید قزوینی، وفات 275 ه- ، 2 جلد؛ چهارم: سنن ابی داود، ابو داود سلیمانبن اشعث سجستانی وفات 275 ه- ، 4 جلد؛ پنجم: سنن ترمذی، ابو عیسی محمد بن عیسی بن سورهْ وفات 279، در 5 جلد؛ ششم: سنن نسایی، ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب بن علی نسایی وفات 303 در 8 جلد.
از اهلبیت علیهم السلام سخن بگویند، و تا آنجا که ممکن است فضائل و مناقب آنان را کمرنگ جلوه دهند، در عین حال آن مقدار که آمده، کافی است تا ارباب عقل و خرد به عظمت و قداست آنان پی برده و تنها ثقلین را سرلوحة اعمال و رفتار خویش قرار دهند.
سوّم: اثبات تناقضات بزرگان اهل تسنن به ویژه صاحبان صحاح سته در مورد اهلبیت(ع) و همچنین در قضاوت نسبت به دشمنان و مخالفان ائمه(ع).
به عنوان نمونه در چندین جای صحاح سته از
امیرالمؤمنین امام علی(ع) بدگویی شده است. همچنین به صورت متعدد روایات دشمنان امام علی(ع) همچون «عمران بن حِطّان»(1)را نقل نمودهاند. که تنها بخاری در صحیحش دو روایت از او نقل میکند. امّا در مقابل حتی یک روایت هم از امام صادق(ع) در صحیح بخاری نقل نشده است. این تناقضگوییها در صحاح، آنجا آشکارتر میشود که مثلاً بخاری در صحیح بخاری در جزء هفتم در صفحه 194 باب لبس الحریر و در همان کتاب در باب نقص الصور، ص 215 و در جاهای متعدد دیگری علیه امام علی(ع) روایت نقل میکند، اما در جای دیگر کتاب صحیح خود مینویسد: «همة آنچه که علیه امیرالمؤمنین(ع) نقل شده دروغ است.»(2)و حال آنکه کتاب خود را نیز صحیح مینامد!!
این در حالی است که تنها اهل بیت(ع) کلید حل همة مشکلات در جهان اسلام بودهاند.
سه مشکل اساسی و مهلک پس از رحلت شهادتگونة
رسول خدا| گریبانگیر امت اسلام گردید که اگر نبود وجود مقدس اهلبیت(ع) و آسیبزدایی آنان از این مشکلات، فاتحة اسلام برای همیشه خوانده میشد.
مشکل اوّل: برخی نسبت به آیات قرآن کریم و احادیث پیامبر اعظم| اجتهاد در
مقابل نص نموده، با عمل به احساسات و تعصبات در مبانی اعتقادی اسلام اصیل، با افراط و تفریط، بیاعتنایی به اصل امامت ولایت و مقدم داشتن مفضول بر افضل، از ولایت خدا و رسول(ص) و جانشینان واقعی آنان دور افتادند. شهر پیامبر را به غیر از درب واقعی و راه اصلی وارد شدند، و در فتنة بزرگ پس از رحلت رسول خدا|، از اسلام ناب فاصله گرفتند و در نتیجه بزرگترین شکاف و بدترین انحراف را در جامعه بزرگ اسلامی بوجود آوردند.
مشکل دوم: بیاعتنایی نسبت به معارف قرآن و تأویل نابجا و تفسیر به رأی آیات قرآن کریم بود. با نادیده گرفتن آیات ولایت در قرآن، وارد نمودن برخی اسرائیلیات و تفسیر و تأویل برخی آیات با انگیزههای گوناگون از هدف و مقصد واقعی اسلام و شریعت دور افتادند. علاوه
بر آن قرآن دارای بطون متعدد، ناسخ و منسوخ، سابق و لاحق، محکم و متشابه، ظاهر و باطن، عام و خاص، مطلق و مقید، مجمل و مؤول و... است. لذا استیلا بر حدود و صغور، رمز و رازهای سر به مهر، بطون متعدد باطنی، حقیقت واقعی اعجاز آن و عِلم به ضمیر و کنه قرآن در انحصار فهم نبی| و وصی× و اهلبیت علیهم السلام است.
مشکل سوم: با جعل و تحریف احادیث و سنت پیامبر اسلام| به ویژه با وارد نمودن احادیث ساختگی و دروغین، اعتماد مسلمین را گرفتار شک و تردید و مبتلا به مصیبتی بزرگ نمودند. چنان مصیبت بزرگی که، عالمان علم حدیث و رجالشناسان بزرگ قرنهاست گرفتار شدهاند و مشکلاتش پایانناپذیر است.
با توجه خاص به ابعاد وسیع مشکلات فوق الذکر، بر مسلمانان واجب است که از کسانی پیروی کنند که توانایی تفسیر صحیح و دقیق قرآن کریم و بیان احکامش را داشته باشند و همچنین تمسک و پیروی از کسانی که شناخت کامل از احادیث و سیره و سنت پیامبر| داشته باشند. آنانی که توان حفظ سیره و سنت پاک رسول
خدا|، از تمام جعلیات، انحرافات و شبهات را داشته
باشند. با عنایت به ادلة عقلی و نقلی فراوان تنها اهلبیت علیهم السلام صلاحیت این فهم و حلّ این مشکلات عدیده را دارند. به یقین منابع متقن روایی و حدیثی فریقین اعم از قدماء، متأخرین و معاصرین مملو از مستندات مستدل و موثقی است که حقانیت و ضرورت تمسک به ثقلین به ویژه اهلبیت علیهم السلام را به اثبات میرساند.
شناخت دقیق و عمیق و همهجانبه از اهلبیت علیهم السلام ، منشأ آثار و برکات فراوان و باعث تحوّل شگرف در جهان اسلام است. شناخت و معرفت کامل آنان باید با تحقیقات وسیع و گسترده همراه با براهین مستند، مستدل، دلایل روشن و عقلگرایانه باشد. پژوهش و بررسی جامع الاطراف و مستوفی نسبت به اهلبیت علیهم السلام ولو در منابع به ظاهر معتبر اهلسنت، وظیفهای عظیم و سترگ بر عهده اندیشمندان و علمای دین است. در این راستا کتاب گرانسنگ «فضایل اهلبیت علیهم السلام در صحاح سته» با تلاش بیدریغ و تتبع کامل، اندیشمند توانا، عالم فرزانه، محقق خوش ذوق، حضرت حجهْ الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی زهراب (فاضلی) که خود کارشناس ارشد الاهیات، علوم قرآنی و حدیث هستند، به رشتة تحریر درآمده است. مؤلّف محترم؛ با همّتی بلند وسعة صدر، با سبکی شیوا و روان به تألیف چنین اثر علمی ارزشمندی همت گماشته که دارای ارزش و تأثیرات فراوانی است. کثر الله امثالهم، جزاه الله عن الاسلام اجراً، ادام الله ظله ودامت افاضاته.
والسلام علیکم وعلی جمیع اخواننا المؤمنین بولایة علیبن ابیطالب فی اقطار العالم ورحمة الله وبرکاته.
مسئول مجمع جهانی شیعهشناسی
انصاری بویراحمدی
با توجه به اهمیت «صحاح ستّه» نزد سنیان، پرداختن به این کتابها از هر دیدگاهی، میتواند بسیار سودمند باشد. یکی از بخشهای مهم که در این کتابها بدان پرداخته شده است، بیان فضائل و مناقب اهل بیت علیهم السلام است. از آنجا که اهلبیت پیامبر گرامی اسلام| پس از ایشان به عنوان جانشینان پیامبر و رهبران امّت اسلامی معرفی شدهاند، بسیار ضروری است تا به فضایل و مناقب ایشان در این شش کتاب، که از مهمترین و معتبرترین کتابهای اهل سنّتاند، پرداخته شود، تا هم با فضائل ایشان بیشتر آشنا شده و هم به پرسشهایی که مطرح میشود، پاسخ داده شود.
از پرسشهایی که مطرح میشود به موارد زیر
میتوان اشاره کرد:
1- آمار احادیث فضائل اهل بیت علیهم السلام در صحاح ستّه چقدر است؟
2- آیا این تعداد روایت همه آن چیزی است که در فضائل ایشان گفته شده یا اینکه در صحاح تنها به بخشی اندک از این فضایل پرداخته شده است؟
3- اگر آمار روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام در صحاح اندک است، علّت یا علل آن چیست؟
در این پژوهش با بررسی صحاح از این دیدگاه و نیز با بررسی نوشتههای دیگر که با این پرسشها در ارتباطند به شیوهای توصیفی - تحلیلی،((1))
به این پرسشها پاسخ داده خواهد شد. با توجه به پرسشهایی که از آنها سخن گفته شد، فرضیههایی که در این پژوهش بدانها پرداخته میشود، چنیناند:
1- آمار روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام در صحاح
ستّه اندک است.
2- از مهمترین عوامل کمبود آمار فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح سته، تدوین نشدن حدیث در سده اول و نیز سیاست قدرت حاکمه بوده است.
در پرداختن به این فرضیهها نیز از روش توصیفی - تحلیلی، باتوجه به متون تاریخی، روایی، تفسیری و سایر نوشتههای مربوط، استفاده خواهد شد.
با توجه به واژههای کلیدی که هم در عنوان پژوهش و هم در پرسشها و نیز در فرضیهها، آمده است، علاوه بر پیشگفتار، که در آن هستیم، این پژوهش دارای بخشهای زیر خواهد بود:
بخش یکم: شناسایی صحاح و گردآورندگان آنها.
بخش دوّم: شناسایی اهلبیت پیامبر گرامی اسلام|.
بخش سوم: آمار روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام در
صحاح.(2)
ایشان در این کتاب گرانمایه به جمعآوری احادیث فضائل خمسه و نیز فضائل حضرت مهدی× بسنده کردهاند، و در این راه رنجهای فراوانی را بر خود خریدهاند. باید در اینجا برای ایشان و نیز دو بزرگ دیگر در این زمینه، یعنی «علامه شرفالدین» و «علامه امینی»، از خداوند، درخواست آمرزش و پاداش کرد، چه آنکه این سه، در این دوران، آنچه را که دیگران نتوانستند، انجام دادند.
در این پژوهش نیز، از نوشتههای این سه بزرگوار، بسیار استفاده شده است.
1) و نیز شیوه آماری، برای پاسخ گفتن به پرسش یکم.
2) مرحوم، علاّمه، سید مرتضی حسینی فیروزآبادی، در کتاب خود فضائل الخمسة من الصّحاح الستّه، در 3 جلد، احادیث فضائل اهلبیت علیهم السلام را گردآوری کردهاند، که خدمتی بینظیر یا کمنظیر است، هرچند که ایشان در این کتاب افزون بر صحاح، از چهل مصدر دیگر نیز سود جستهاند. ایشان در پیشگفتار جلد یکم، میگویند: «اما بعد، فهذه نبذة من فضائل الخمسة - علیهم السلام - ، وقد أخذتها من الصحاح الستة وغیرها من الکتب المعتبرة عند أهل السنة والجماعة، فجمعتها وأودعتُها فی هذه الکراریس رجاء أن ینتفع بها المسلمون عامّة، فإن کان الناظر فیها من أهل الخلاف اهتدی بها إنشاءالله تعالی، وإن کانَ من أهل الهُدی والایمان زادته هذه إیماناً، والله وَلیّ التوفیق، وقد رتّبت الکتاب عَلی خمسة مقاصد وخاتمة».
بخش چهارم: بررسی آماری روایات فضائل
اهلبیت علیهم السلام در صحاح سته.
پس از درگذشت پیامبر گرامی اسلام(1)-
که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد - گروهی از مسلمانان در جایی که آنرا «سقیفه بنیساعده» میخواندند گرد آمده، و از میان خود کسی را به ریاست برگزیده و جانشین پیامبرش خواندند. نامش «عبدالله بن أبیقُحافهْ»(2)
بود، مکنّی به «ابوبکر».
در «تاریخ اسلام»(3)میخوانیم:
«هنگامی که علی× مشغول غسل پیغمبر| بود، به «عمر» خبر رسید که «انصار» در سقیفه بنیساعده مشغول تعیین امیری برای اسلام هستند. عمر، ابوبکر را خبر کرد و هر دو شتابان به طرف سقیفه رفتند، در راه
«ابوعبیدهْ جرّاح» را
یافته، با خود بردند. انصار از «اَوس» و «خَزرج» در آنجا جمع شده بودند و رئیس خزرج، «سَعد بن عبادهْ» با حال بیماری نشسته و ناطقی از طرف او مشغول سخن گفتن بود و فضائل انصار را شرح میداد که چگونه پیغمبر را پناه دادند و حمایت کردند در حالی که خویشاوندان پیغمبر در مکّه او را وا گذاشتند، بنابراین خلافت حقّ انصار است نه مهاجرین.
ابوبکر برخاست و نخست شرحی در فضائل مهاجرین و انصار، هر دو بیان کرد با قید این نکته که مهاجرین در درجه اوّلند، به دلیل اینکه خویشاوندان پیامبر و نخستین کسانی هستند که به او گرویدند، و در حالی که همه مردم با آنها مخالف بودند و آزارشان میدادند، آنها در پرستش خدا و یاری پیغمبر ثابت قدم ماندند؛ امّا انصار با آنکه خدمتشان به اسلام محل انکار نیست در درجه دوّمند. بدین جهت مهاجرین شایسته
داشتن خلافت هستند و عرب زیر بار غیر قریش نخواهد رفت. بعضی از انصار پیشنهاد کردند که دو امیر انتخاب شود، یکی از مهاجرین و یکی از انصار.(1)
این پیشنهاد به قول سعد بن عبادهْ اولین سُستی و عقب نشینی انصار بود. ابوبکر آن را رد کرد و گفت: ما باید امیر باشیم و شما وزرای ما باشید،(2)
و ما بیمشورت و رأی شما کاری انجام نخواهیم داد. پس از ابوبکر، عمر و ابوعُبیدهْ نیز هریک سخنانی گفتند و سر و صدا زیاد شد و سرانجام اختلاف دیرینهای که میان اوس و خزرج بود، آشکار شد. اوسیها که در
اقلیّت بودند و از امارت خزرجیها ناراضی، به امارت مهاجرین رضا دادند و «بشیر بن سعد خَزرجی» هم که بر خویشاوند خود، سعد، رشک میبرد شرحی در تأیید سخن ابوبکر بیان کرد. آنگاه ابوبکر، عمر و ابوعبیدهْ را به مردم
پیشنهاد کرد و آنها باز ابوبکر را افضل دانستند و هردوی آنها با بشیر بن سعد به طرف ابوبکر دویده با او بیعت کردند. مجلس برهم خورد و مردم از هر طرف برای بیعت با ابوبکر فراخوانده شدند و به طوری نزاع بالا گرفت، که نزدیک بود سعد بن عباده بیمار پایمال شود. یکی گفت: «مواظب سعد باشید، او را پایمال نکنید»، عمر گفت: «بکُشیدش که خدا او را بکُشد...»، پس سعد ریش عمر را گرفت و نزدیک بود که زد و خورد دربگیرد...، ولی ابوبکر عمر را آرام کرد.(1)
در این موقع طایفه «بنیأسلم» که وابسته مهاجرین بودند از بیرون مدینه برای بیعت با ابوبکر وارد شهر شدند، با ازدحامی که کوچهها را پر کرده بود دیگر شکّی در پیشرفت کار نماند. از عمر منقول است که «کانت بیعةُ ابیبکر فَلْتَةً وَقی اللهُ شَرَّها»(2)
و میگفت: من از پایان کار [بیعت کامل مردم با خود] اطمینان نیافتم مگر وقتی که طایفه بنیأسلم آمدند.(3)
فردای آن روز ابوبکر برای بیعت عمومی در مسجد جلوس کرد. جلسه را
1) «وکادوا یطئونَ سعدَ بن عبادة، فقال ناس من أصحاب سعد: إتقوا سعداً، لا تطئوه، فقال عمر: اقتلوه قتله الله! ثم قام عَلی رأسه، فقال: لقد هممتُ أن أطأکَ حَتّی تُندر عَضُدک، فأخذ سعد بلحیة عمر، فقال: والله لوحصصت منه شعرة مارجعتَ وفی فیک واضحة»؛ تاریخالطبری، ج3، ص222.
2) الذهبیّ؛ تاریخ الاسلام؛ ج3، ص6 و إبن أبی الحدید؛ شرح نهج البلاغة؛ ج2، ص172.
3) ر.ک: «امام علی× و سقیفه» که به اهتمام مجمع جهانی شیعهشناسی به چاپ رسیده است. (محقق)
عمر با نطق کوتاهی گشود و در آغاز آن به گفتار دیروز خود که گفته بود پیغمبر نمرده است اشاره کرد و آن اشتباه را تأویلی نهاد.(1)
سپس از ابوبکر و مناقب او سخن گفت و مردم را به بیعت اوامر کرد. مردم بیعت کردند. آنگاه ابوبکر آغاز به سخن کرد و نخست شرحی به طریق شکسته نفسی از عجز خود بیان کرد و گفت: «وُلّیتُ عَلَیْکُم ولستُ بِخَیرِکم»، از من کار پیغمبر را توقع مدارید که او مصون بود و من شیطانی دارم که گاهی مرا فرو میگیرد، و لیکن برشماست که در کار خوب مرا یاری دهید و اگر کج شدم راستم کنید. پس مردم را به عدل و داد خود نوید داد و به فرمانبرداری و اهتمام به جهاد توصیه کرد و در پایان گفت «قُوموا إلی صَلوتِکُم یَرْحَمکُمُ اللهُ».(2)عدهای از بیعت با ابوبکر امتناع ورزیده بودند از جمله سعد بن عبادهْ. عمر معتقد بود که باید بهزور از او بیعت گرفت، ولی ابوبکر به نصیحت بَشیربن سَعد از جنبش خزرج ترسید و سعد بن عبادهْ را رها کرد و او هم هیچ وقت به نماز با ابوبکر حاضر نشد و درموسم حج نیز از جماعت ابوبکر خود را جدا میکرد. پس از مرگ ابوبکر که خلافت به عمر رسید، سَعد بن عبادهْ از مدینه به شام رفت و در «حَوْران» منزل گرفت و در آنجا نیم شبی مردهاش را یافتند و گفتند: اَجِنَّه او را کشتند!
حضرت علی× و بنیهاشم و عدهای از صحابه بزرگ پیامبر| که حضرت علی× را جانشین پیامبر میدانستند با ابیبکر بیعت نکردند.
ابوبکر، عمر را با جمعی به خانه حضرت علی× فرستاد تا بنیهاشم را، که در آنجا مجتمع بودند، بیاورند.(1)
فقالت أرأیتکما إن حدّثتکما حدیثاً عن رسولالله|، تعرفانه وتفعلان به؟ قالا: نعم. فقالت: نشدتکما الله ألم تسمعا رسولالله یقول: رضا فاطمة من رضای وسخط فاطمة من سخطی، فمن اَحَبَّ فاطمة إبنتی فقد أحبّنی، ومن أرضی فاطمة فقد أرضانی، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطنی، قالا: نعم سمعناه من رسولالله|؛ قالت: فإنّی أشهد الله وملائکته أنکما أسخطتمانی وما أرضیتمانی، ولئن لقیت النبیَّ لأشکونکما الیه. فقال ابوبکر: أنا عائذ بالله تعالی من سخطه وسخطکِ یا فاطمة. ثمّ انتحب ابوبکر یبکی، حتّی کادت نفسه أن تزهق، وهی تقول: والله لأدعونَّ الله علیکَ فی کل صلاة اُصلّیها، ثم خرج باکیاً». ابن قتیبهْ الدینوری، الامامة و السیاسة؛ ج1، ص18 - 22، مؤسسهْ الحلبی و شرکاه للنشر و التوزیع.
) «زبیر بن العَوّام»با شمشیر بر آنها حمله کرد و
1) در «الامامة والسّیاسة» گوید: «وإنّ ابابکر تفقّد قوماً تَخَلَّفوا عن بیعته عند عَلیّ کرّم الله وجهه، فبعث إلیهم عمر، فجاء فناداهم وهم فی دار عَلیّ، فَأبوا أن یخرجوا، فدعا بالحطب وقال: والذی نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لأحرقنّها عَلی من فیها، فقیل له یا اباحفص! إنّ فیها فاطمة؟ فقال: وإن، فخرجوا فبایعوا إلاّ علیّاً... فوقفت فاطمة رضی الله عنها عَلی بابها، فقالت: لا عهد لی بقوم حضروا أسوأ محضر منکم، ترکتم رسولالله| جنازة بین أیدینا، وقطعتم أمرکم بینکم، لم تستأمرونا، ولم تردّوا لنا حقّاً. فأتی عمر ابابکر، فقال له: ألا تأخذ هذا المتخلف عنک بالبیعة؟ فقال ابوبکر لقنفذ - وهو مولی له - : إذهب فادع لی علیّاً، قال، فذهب إلی علیّ فقال له: ما حاجتک؟ فقال: یدعوک خلیفة رسولالله، فقال علیّ: لسریع ما کذبتم علی رسولالله. فرجع فأبلغ الرسالة. قال: فبکی أبوبکر طویلاً. فقال عمر الثانیة: لا تمهل هذا المتخلف عنک بالبیعة، فقال أبوبکر لقنفذ: عُد الیه، فقل له: خلیفة رسولالله یدعوک لتبایع، فجاءه قنفذ، فأدی ما امر به، فرفع علی صوته فقال سبحان الله! لقد ادعی ما لبس له، فرجع قنفذ، فابلغ الرّسالة، فبکی ابوبکر طویلاً، ثم قام عمر، فمشی ومعه جماعة، حتی أتوا بابَ فاطمة، فدقّوا البابَ، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلی صوتها: یا أبت یا رسولالله، ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب وابن أبیقحافة، فلما سمع القوم صوتها وبکاءها، إنصرفوا باکین، وکادت قلوبهم تنصدع، واکبادهم تنفطر، وبقی عمر ومعه قوم، فأخرجوا عَلیّاً! فمضوا به إلی أبیبکر، فقالوا له: بایع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذاً والله الذی لا إله إلا هو نضرب عنقک، قال: إذاً تقتلون عبدالله وأخا رسوله، قال عمر: أما عبدالله فنعم، وأما أخو رسوله فلا، وابوبکر ساکت لا یتکلم، فقال له عمر: ألا تأمر فیه بأمرک؟ فقال: لا أکرهه علی شیء ما کانت فاطمة إلی جنبه، فلحق عَلیّ بقبر رسولالله| یصیح ویبکی وینادی: با ابن اُمّ إن القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی. فقال عمر لأبیبکر: إنطلق بنا إلی فاطمة، فإنّا قد أغضبناها، فانطلقا جمیعاً، فاستأذنا علی فاطمة، فلم تأذن لهما، فأتیا علیّاً فکلماه، فأدخلهما علیها، فلمّا قعدا عندها، حوّلت وجهها إلی الحائط، فسلّما علیها، فلم ترد‘، فتکلم ابوبکر، فقال یا حبیبة رسولالله، والله إنّ قرابة رسولالله أحبّ إلیّ من قرابتی، وإنّک لأحبّ إلیّ من عائشة ابنتی، ولوددت یوم مات أبوک أنی مِتُّ، ولا أبقی بعده، أفترانی أعرفکِ وأعرف فضلکِ وشرفکِ وأمنعکِ حقّکِ ومیراثکِ من رسولالله|، اِلاّ أنی سمعت أباکِ رسولالله| یقول: لا نورث، ما ترکنا فَهو صدقة.
آنها از بیم آنکه فتنه بزرگ نشود بازگشتند. ولی پس از آن با وعد و وعید «عباس» و «طلحه» وبا شمشیر بر آنها حمله کرد و آنها از بیم آنکه فتنه بزرگ نشود بازگشتند. ولی پس از آن با وعد و وعید «عباس» و «طلحه» و«زُبیر» را قانع کرده، از آنها بیعت گرفتند.
به موجب روایت «زُهری» که طبری و بخاری و مسلم هر سه آن را نقل کردهاند، حضرت علی× به مدت شش ماه، یعنی تا وقتی که حضرت فاطمه÷ زنده بود، بیعت نکرد و پس از وفات حضرت فاطمه÷ که مردم از حضرت علی× روگردان شدند، به ناچار بیعت کرد.
ابوبکر فَدَک و سایر زمینهایی را که پیغمبر| در زمان حیات خود در اختیار داشت [و ملک شخصی او بود] ضبط کرد و چون حضرت فاطمه÷ ارث خود را مطالبه کرد، حدیثی را از پیغمبر نقل کرد که «ما پیغمبران میراث نمیگذاریم، آنچه از ما بماند صدقه است»، یعنی جزء اموال عمومی است. حضرت فاطمه÷ بخاطر ظلمهایی که ابوبکر در حق اهل بیت علیهم السلام انجام داد از او
رنجید و تا زنده بود با او سخن نگفت و چون درگذشت علی× او راشبانه دفن کرد و به ابوبکر خبر نداد.»(1)
بدین ترتیب خلافت حضرت علی× و حق اهلبیت علیهم السلام غصب شد.
در تاریخ میخوانیم:
«ثمّ إنّ علیّاً «کرّم الله وجهه» أتی بِه إلی أبیبکر وهو یقول: أنا عبدالله وأخو رسوله، فقیل له بایع أبابکر، فقال: أنا أحقّ بهذا الأمر منکم، لا أبایعکم وأنتم أولی بالبیعة
لی، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم علیهم بالقرابة من النبیّ|، وتأخذونه منّا أهلالبیت غصباً؟... نحن أولی برسولالله حیّاً ومیّتاً،... الله الله یا معشر المهاجرین، لاتخرجوا سلطان محمّد فی العرب عن داره وقعر بیته إلی دورکم وقعور بیوتکم، ولا تدفعوا أهله عن مقامه فی الناس وحقّه، فوالله یا معشر المهاجرین، لنحن أحقّ الناس به، لأنّا أهلالبیت، ونحن أحقّ بهذا الأمر منکم...»(2).
1) بخاری روایت میکند که: «عن عائشة رضی الله عنها؛ أنّ فاطمة÷ بنت النبیّ|، ارسلَت إلی أبیبکر تسأله میراثها من رسولالله|، ممّا أفاء اللهُ علیه بالمدینة وفدک، وما بَقیَ من خمس خیبرَ، فقال أبوبکر: إنّ رسولالله| قال: «لا نورَثُ ما ترکنا صدقة، إنّما یأکل آلُ محمّدٍ فی هذا المال»،... فأبی ابوبکر أن یدفع إلی فاطمة منها شیئاً. فوجَدَت فاطمةُ عَلی أبیبکر فی ذلک فهجرتهُ فلم تکلّمهُ حَتّی تُوُفّیتْ، وعاشَتْ بَعدَ النبیّ| ستةَ أشهر. فلما تُوفّیت دفنها زوجُها عَلیٌّ لَیْلاً، ولم یُؤذن بها أبابکر، وصَلَّی علیها...»، صحیح البخاری؛ کتاب المغازی؛ باب: غزوهْ خیبر؛ ص768 تک جلدی و صحیح مسلم؛ کتاب الجهاد والسیر؛ باب قول النبی: لا نورث ما ترکنا فهو صدقهْ؛ ص458 (تک جلدی).
2) ابن قتیبه دینوری، الامامة والسیاسة؛ ج1، صص 11- 12.
کار ابوبکر دیری نپایید و پس از دو سال و اندی حکومت(1)مُرد. (13 ه-.ق)پس از او کار به دست عمر افتاد (13- 23ه-.ق)
ابوبکر در بیماری خود تصمیم گرفت که عمر را به خلافت و جانشینی خود تعیین و به مردم اعلام کند.(2)
با «عبدالرحمن بن عَوْف» و «عثمان» در نهان مشورت کرد و آن دو نیز موافقت خود را اظهار کردند. پس وصیّتنامهای در این باب به خط عثمان خطاب به مسلمانان نوشت و دستور داد تا مردم را جمع کردند. وصیتنامه را به دست غلام خود داد که بر مردم بخواند و عمر همراه غلام به مسجد رفت و مردم را جمع کرد و گفت: «ساکت شوید؛ سخن خلیفه رسولالله را بشنوید؛ از خیرخواهی برای شما چیزی دریغ نکرده است». مردم سکوت کردند؛ نامه خوانده شد و مردم شنیدند و اطاعت کردند، و در آن هنگام ابوبکر سر از خانه خود بیرون آورده گفت: «آیا به خلیفهای که معین کردهام راضی شدید؟ من ازخویشاوندانم انتخاب نکردم، خلیفه عمر است» مردم اظهار رضایت کردند. بدین طریق ابوبکر زحمتی را که عمر در سقیفه برای او کشیده بود جبران کرد و چون قدرت در این موقع ریشهدار شده بود برای کسی مجال حرف و اعتراض نبود و حتی قول سنیان درباره اِجماعِ اهل حَلّ و عقد نیز در اینجا حاصل نشد؛ بلکه خلیفه قبلی خلیفه بعدی را انتصاب کرد.
چون ابوبکر مُرد، عمر از مردم بیعت گرفت، پس بر منبر رفت و نخستین سخنش آن بود که: «مَثَل عَرب مَثَل شُتری است مهار شده، و از زخم مهار مطیعِ قائد شده، هرجا ببرندش میرود، به خدای کعبه قسم که من او را به راه خواهم برد».(1)
در سال (23 ه-.ق) عمر، به دست فیروز «ابو لؤلؤ» مولی ایرانیِ «مغیرهْ بن شعبهْ» ازپای درآمد.
وی در بستر مرگ به کار تعیین جانشین خود پرداخت ولی به جای آنکه شخص معینی را تصریح کند شش نفر را نصب کرد. آنها عبارتند: از، عبدالرحمن بن عَوْف، حضرت علی×، عثمان، زُبیر، سَعد بن أبیوقّاص و طلحه، اگر از سفر باز گردد، و سه روز مهلت قرار داد که در طی آن باید خلیفه را به اکثریّت معین کنند و اگر طرفین مساوی در رأی بودند ترجیح با دستهای است که عبدالرحمن بن عَوْف در آن باشد و اگر دسته دیگر تسلیم نشوند به قتل برسند... در شورا همه به غیر از عبدالرحمن بن عوف داوطلب خلافت بودند. دو روز مذاکره بدون نتیجه پایان یافت. روز سوّم عبدالرحمن که در باطن به علاقه خویشاوندی طرفدار عثمان بود به همدستی سعد، از جمع اختیار گرفت که از علی× و عثمان یکی را خود انتخاب کند، پس عدّهای را در مسجد جمع کرد و رأی خواست. بعضی علی× را
پیشنهاد کردند و بعضی عثمان را، و بنیهاشم و بنیامیّه به حرف درآمدند.(2)
عبدالرحمن رو به حضرت علی× کرد و گفت: آیا با من بیعت میکنی که به کتاب خدا و سنت پیغمبر و رفتار ابوبکر و عمر عمل کنی؟ علی× گفت: به قدر جهد و طاقت، و به روایتی گفت: فقط به کتاب خدا و سنت رسول.
پس عبدالرحمن متوجه عثمان شد و همان سؤال را از او کرد؛ او در جواب گفت: آری. عبدالرحمن با عثمان بیعت کرد و او را به منبر نشاند تا دیگران هم با او بیعت کردند.»(1)
کار عثمان نیز در سال 35 ه-.ق با کشته شدنش به دست مسلمانان معترض به کارهای او به پایان رسید.
پس از آن مردم به خلافت خلیفه رسولالله|،
امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب×، روی آوردند و با ایشان بیعت کردند. امام×، حوادث پیش از خود، از درگذشت پیامبر خدا| تا کشته شدن عثمان را، ضمن خطبهای، مشهور به «شقشقیة» چنین بیان کرد و میگوید:
«أما والله لقد تقمّصها ابن أبیقُحافة، وإنّه لَیعلمُ أنّ مَحَلی منها محلُّ القُطب من الرحی؛ ینحدر عنی السیلُ ولا یَرقی إلیّ الطّیرُ،.... فرأیت أنّ الصبرَ عَلی هاتا أحجی فصبَرتُ وفی العین قذًی وفی الحلقِ شجاً، أری تراثی نهباً، حَتّی مَضَی الاوّلُ لسبیله، فاَدْلی إلی ابن الخطّابِ بَعدَه،
شتانَ ما یومی عَلی کورِها ویوم حیّانَ أخی جابِرِ
1) تاریخ اسلام؛ دکتر فیّاض؛ ص133. نیز، نک: تاریخ الاسلام؛ الذهبی؛ ج3، ص305.
فیا عجباً! بَیْنَا هو یَستقیلُها فی حَیاته، إذ عَقَدَها لآخَرَ بَعدَ وفاتِه،... فصبرتُ علی طول المدّةِ وشدّة المحنةِ. حَتّی إذا
مَضی لسَبیله، جَعَلها فی ستّةٍ زَعَمَ أنیّ أحدُهم، فیا للهِ ولِلشوری!... فَصَغا رجلٌ مِنهم لضِغنِهِ وَمال الآخَرُ لِصِهْرِهِ، مَعَ هَنٍ وهَنٍ. إلی أن قام ثالث القوم.... وقام مَعَهُ بَنُوأبیه، یَخضِمونَ مالَ اللهِ خَضمَ الابل نِبتَةَ الرّبیع؛ إلی أنِ انتکث فَتْلُهُ، وأجهَزَ علیه عَمَلُهُ، وکبت بِهِ بِطنَتُهُ.(1)
امام×، در رمضان سال 40 ه-.ق در محراب مسجد کوفه در حال نماز و با زبان روزه به دست عبدالرحمنبن ملجم مرادی خارجی با شمشیری زهر آلود به شهادت رسید.
بدن حضرت علی× را پسرانش شبانه دفن کردند و از بیم خوارج و دیگر دشمنان، قبرش را پنهان کردند و بنا به روایت شیعه بعدها امام جعفر صادق× آن را به شیعیان نشان
داد.»(2)
پس از آن در کوفه، با امام حسن بن علی‘ بیعت شد. در تاریخ اسلام میخوانیم:
پس از شهادت حضرت علی× معاویه خود را امیر مؤمنان اعلام کرد و پیش از آن او خود را فقط امیر خطاب میکرد. در کوفه مردم با حسن بن علی× بیعت کردند و او با لشکری که پدرش در روزهای آخر عمر خود فراهم کرده
بود به قصد جنگ بیرون آمد قَیس بن سَعد بن عبادهْ را با دوازده هزار (000/12) نفر به عنوان مقدمه لشکر پیش فرستاد و خود وارد مدائن شد. از آن طرف هم معاویه با لشکر خود به مَسْکِن در نزدیکی موصل فرود آمد. روزی در لشکر حسن بن علی× کسی ندا درداد که قیس بن سَعد کشته شد، فرار کنید. با شنیدن این ندا مردم به هم ریختند و جمعی سراپرده امام حسن× را غارت کردند و حتّی فرش زیر پای او را کشیدند و یکی از شورشیان خنجری بر ران امام زد. با این وضع مسلَّم شد که با چنین مردمی به جنگ معاویه و لشکر منظم و مطیع او رفتن سودی ندارد. بدین جهت امام حسن× با درخواست معاویه وارد مکاتبه و مذاکره صلح شد و بر آن قرار گرفت که موجودی بیت المال کوفه را امام حسن× بردارد با خراج داربگرد(1)
و از کار کناره گیرد و به شرط آنکه معاویه نام حضرت علی× را به زشتی نبرند و دشنام ندهند. امام حسن× با سایر اهلبیت علیهم السلام به مدینه رفتند و معاویه وارد کوفه شد. (41 ه-.ق)»(2)
همه کارها به دست معاویه افتاد و او پادشاهی امویان را بنیان نهاد. عمرِ این پادشاهی در سال 132 ه-.ق با روی کار آمدن عباسیان به سر آمد.
این سرگذشت کوتاه را از آن روی یادآور شدم تا در آینده و در لابهلای
گزارشها، هرجا که به تاریخ رسیدیم، خواننده این پیشینه را در سر داشته باشد، که بسیار بدان نیاز است، و نیز بسیار سودمند؛ چرا که هرجا سخنی پیرامون دانش حدیث گفته شود، ما را از سخن راندن پیرامون سرگذشت اسلام، گزیری نیست.
از درگذشت پیامبر در سال یازدهم، تا سال 132، چیزی بیشتر از یک سده بهدرازا کشید. سخنان پیامبر در این سالها گردآوری نشد،(1)تا اینکه عمر بن عبدالعزیز مروانی اُموی(2)) در زمان پادشاهی خود دستور به گردآوری سخنان پیامبر داد.(3)
ولی چنانکه میدانیم کار وی به درازا نینجامید و پس از دو سال و پنج ماه درگذشت، و گویند که کشته شد. (99- 101 ه-.ق).
«ذهبی» در مورد رویدادهای سال (143 ه-.ق) مینویسد:
«وفی هذا العصر شرع علماء الاسلام فی تدوین الحدیث والفقه والتفسیر؛ فصنّف «ابن جُرَیح» التصانیفَ بمکة؛ وصنف «سعید بن أبی عروبة»؛ و«حماد بن سلمة» وغیرهما بالبصرة؛ وصنّف «الأوزاعی» بالشام؛ وصنّف «مالک» الموطّأ بالمدینة، وصنّف «إبن اسحاق» المغازی؛ وصنّف «أبوحنیفة» وغیره الفقه والرأی بالکوفة؛ وصنّف «سفیان الثوری» کتاب «الجامع»؛ ثم بعد یسیر صنّف «هُشَیْم» کتبه؛وصنّف «اللیث» بمصر و«ابن لهیعة» ثم «المبارک»
و«أبویوسف» و«ابن وهب». وکثر تدوین العلم وتبویبه، ودُوّنت کتبُ العربیّة واللغة والتاریخ وأیام الناس».(1)
نخستین کتاب حدیثی - تاریخی در دسترس کتاب سلیم بن قیس هلالی است ولی در مصادر سنیان معمولاً موطأ مالک را نخستین کتاب حدیثی در دسترس میدانند(2)،چندی پس از مالک (م 179 ه-.ق)، دوران طلایی حدیث آغاز شد(3)،(سالهای آغازین سده سوّم) و مصنّفات، مسانید و سنن بسیاری تدوین شد که در بین شیعیان اصول چهارصدگانه به نام اصول أربعَ مأهْ و در بین سنیان مهمترین آنها شش کتاب، به نام صحاح ستّه است.
این کتابها عبارتند از:
1- صحیح بخاری یا الجامع الصحیح، از ابوعبدالله محمّد بن اسماعیل بخاری (م 256 ه-.ق)؛
2- صحیح مسلم، از ابوالحسین مسلم بن حجّاج قشیری نیشابوری (م 261 ه-.ق)؛
3- سنن ابن ماجه، از محمّد بن یزید بن ماجه قزوینی (م 273 ه-.ق)؛
4- سنن ابیداود، از سلیمان بن أشعث بن اسحاق سجستانی (م 275 ه-.ق)؛
5- جامع ترمذی یا سنن ترمذی؛ از ابوعیسی محمّد بن عیسی بن سَوْره (م279 ه-.ق)؛
6- سنن نسائی، از ابو عبدالرحمن، أحمد بن شعیب (م 303 ه-.ق).
این شش کتاب از همان آغاز تدوین، مورد توجه عثمانیان و سنیان قرار گرفت و تاکنون سرآمد کتابهای حدیثی سنی است که هریک از آنها ویژگیهای خاص خود را دارد.(1)
از ابتدای تدوین حدیث، محدثان و راویان اخبار به ذکر أحادیث مناقب و فضائل، به ویژه فضائل و مناقب صحابه و اهلبیت پیامبر|، پرداختهاند و معمولاً هرکدام در هریک از کتابهای حدیثی خود، بخشی را با عنوان کتاب المناقب یا فضائل به این کار اختصاص دادهاند. گذشته از آن، نوشتارهای جداگانهای نیز با عنوانهای «مناقب»، «فضائل»، و «خصائص» گردآوری شده که در هرکدام به فضائل صحابه و غیر آنها و نیز فضائل اهلبیت علیهم السلام پرداخته شده است که از آنهایی که در فضائل اهلبیت علیهم السلام گردآوری شدهاند و یا قسمتی از آنها مربوط به ایشان است؛ میتوان به نمونههای زیر اشاره کرد:
1- فضائل الصحابة؛ أحمد بن حنبل (م 241 ه-.ق).
2- مناقب علی بن ابیطالب؛ أحمد بن حنبل (م 241 ه-.ق).
3- فضائل الصحابة؛ أحمد بن شعیب نسائی
(م 303 ه-.ق).
4- مناقب علی بن أبیطالب (خصائص)؛ أحمد بن شعیب نسائی (م 303 ه-.ق).
5- فضائل فاطمة، أبوعبدالله الحاکم النیسابوری (م 405 ه-.ق).
6- ما نزل فی علی من القرآن؛ أبونُعیم الاصبهانی (م 430 ه-.ق).
1) در بخش یکم، اشاره خواهد شد.
7- مناقب علی بن أبیطالب؛ علی بن محمد الفقیه الشافعی، المعروف بابن المغازلی (م 483 ه-.ق).
8- مناقب علی بن أبیطالب؛ أبوالحسن علیبن الحسن الشافعی (م 534 ه-.ق).
9- مناقب علی بن أبیطالب؛ ابوبکر الخوارزمی (م 568 ه-.ق).
10- تذکرة الخواص، سبط ابن الجوزی (م 654 ه-.ق).
11- کفایة الطالب، محمد بن یوسف الگنجی الشافعی (م 658 ه-.ق).
12- ذخائر العقبی فی مودة ذوی القربی، لمحب
أحمد بن عبدالله الطبری (م 674 ه-.ق).
13- فرائد السمطین فی فضائل المرتضی والبتول والسبطین، الجوینی (در سال 716 ه-.ق از نگارش آن فارغ شد).
14- فتح المطالب فی مناقب علی بن أبیطالب، شمسالدین الذهبی (م 748 ه-.ق).
15- حدیث الطیر، شمسالدین الذهبی (م 748 ه-.ق).
16- حدیث الغدیر، شمسالدین الذهبی (م 748 ه-.ق).
17- الفصول المهمة فی معرفة الأئمة؛ ابن الصباغ المالکی (م 855 ه-.ق).
18- کتاب إحیاء المیت بفضل أهلالبیت؛ جلال الدین السیوطی (م 911 ه-.ق).
19- العرف الوردی فی أخبار المهدی؛ جلال الدین السیوطی (م 911 ه-.ق).
20- الاربعین فی مناقب أمیرالمؤمنین، جلال الدین عطاء الله بن فضل الله الشیرازی (م 1000 ه-.ق).
21- إسعاف الراغبین فی سیرة المصطفی وفضائل اهلبیته الطاهرین؛ محمد بن علی الصبان الحنفی (م 1206 ه-.ق).
22- العقد الثمین فی إثبات وصایة أمیرالمؤمنین، محمد بن علی الشوکانی (م250 ه-.ق).
23- ینابیع المودة، سلیمان بن ابراهیم القندوزی الحنفی (م 1294 ه-.ق).
24- القطر الشهدی فی أوصاف المهدی، شهاب الدین أحمد بن أحمد بن اسماعیل الحلوانی الشافعی (م 1308 ه-.ق).
25- فضائل الخمسة من الصحاح الستة، السید مرتضی الحسینی الفیروزآبادی& (معاصر).
اینها همه، نمونهای اندک از همه آن چیزی است که در فضائل و مناقب اهلبیت علیهم السلام نگاشته شده، و اگرچه دشمنان از روی کینه و دوستان از ترس، بسیاری از مناقب و فضائل اهلبیت را ننوشتند و نگفتند، ولی پروردگار خواست که فضائل و مناقب ایشان خاور و باختر جهان
را پر کند {والله متمّ نوره}.
در همه این نوشتارها به گوشهای از فضائل اهلبیت علیهم السلام پرداخته شده است و هیچ کدام به بررسی آماری این فضائل نپرداختهاند. در این پژوهش همان گونه که گفته شد، به بررسی آماری فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح سته پرداخته خواهد شد.
صض: 43
از میان نوشتارهای حدیثی سنیان، نُه کتاب از جایگاه ویژهای برخوردارند:
1- موطّأ مالک بن أنس(1)(م 179 ه-.ق).
2- مسند أحمد بن حنبل(2)
(م 241 ه-.ق).
3- مسند دارمی سمرقندی(3))
(م 255 ه-.ق).
4- صحیح ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخاری، یا الجامع الصحیح (م 256 ه-.ق).
5- صحیح ابوالحسین مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری (م 261 ه-.ق).
1) مالک بن أنس بن مالک ابن أبی عامر بن عمروبن الحارث، عاش 86 سنهْ، وقیل ولد سنهْ 96، وقال أبوداود سنة 92، وامّا یحیی بن بکیر فقال سمعته یقول: ولدت سنة 93 فهذا أصح الاقوال. 93-179 ه-.ق، تذکرة الحافظ؛ الذهبی؛ ج1، ص207.
2) أبوعبدالله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الذهلی الشیبانی المروزی، ثم البغدادی 164 - 241 ه-.ق، همان؛ ج2، ص431.
3) أبومحمّد عبدالله بن عبدالرحمن ابن الفضل بن بهرام بن عبدالصمد التمیمی الدارمی السمرقندی، صاحب المسند... مولده عام 181... حدّث عنه مسلم وأبوداود والترمذی، وجعفر الفریابی والنسائی وعبدالله بن أحمدبن حنبل وآخرون... صنف المسند و التفسیر و کتاب الجامع. همان؛ ج2، ص534.
6- سنن محمّد بن یزید بن ماجه قزوینی (م 273 ه-.ق).
7- سنن ابوداود سلیمان بن اشعث سجستانی (م 275 ه-.ق).
8- جامع یا سنن ابوعیسی محمّد بن عیسی ترمذی (م 279 ه-.ق).
9- سنن أبو عبدالرحمن احمد بن شعیب نسائی (م 303 ه-.ق).
از این میان، شش کتاب را، «کتب ستّه» یا «صحاح ستّه» میگویند. (کتابهای چهارم تا نهم)، به این معنی که این شش کتاب از اهمیّت خاصی برخوردار میباشند.
«مزّی»(1)
گوید:
«وأما السنة، فانّ الله تعالی وفّق لها حفّاظاً عارفین، وجهابذة عالمین، وصیارفة ناقدین، ینفون عنها تحریف الغالین، وانتحال المبطلین، وتأویل الجاهلین، فتنوعوا فی تصنیفها، وتفنّنوا فی تدوینها علی أنحاء کثیرة وضروب عدیدة، حرصاً علی حفظها، وخوفاً من إضاعتها.
وکان من أحسنها تصنیفاً، وأجودها تألیفاً، واکثرها صواباً، وأقلّها خطأً، وأحسنها قبولاً عند الموافق والمخالف، وأجلّها موقعاً عندالخاصة والعامة: صحیح أبیعبدالله محمد
بن إسماعیل البُخاریّ ثم صحیح أبیالحسین مسلم بن الحجّاج النیسابوریّ، ثم بعدها کتاب السنن لأبیداود سلیمانبن
1) ابوالحجّاج جمالالدین یوسف بن عبدالرحمن بن یوسف القاضی الکلبی الدمشقی، وسُمی المزی نسبة إلی قریة المِزَّة بجوار دمشق 654 - 742 ه-.ق، مقدمه تهذیب الکمال؛ ج1، ص6. (دارالفکر)
الأشعث السجستانی، ثم کتاب الجامع لأبی عیسی محمد بن عیسی الترمذیّ، ثم کتاب السنن لأبی عبدالرحمن أحمد بن شعیب النسائیّ، ثم کتاب السنن لأبیعبدالله محمّد بن یزید المعروف بابن ماجة القزوینیّ، وإن لم یبلغ درجتهم.
ولکلّ واحدٍ من هذه الکتب الستّة مزیّةٌ یعرفها أهلُ هذا الشأن، فاشتهرت هذه الکتب بین الانام، وانتشرت فی بلاد الاسلام، وعَظُم الانتفاع بها، وحَرَصَ طلاّب العلم علی تحصیلها، وصنّف فیها تصانیف، وعلقت علیها تعالیق؛ بعضها فی معرفة ما اشتملت علیه من المتون، وبعضها فی معرفة مااحتوت علیه من الأسانید وبعضها فی مجموع ذلک.»(1))
اهمیت کتابهای ستّه نزد عامّه از سخنان مزّی بسیار روشن است. دانشمندان سنّی نیز از دیر زمان، در بخشبندی نوشتارهای حدیثی، این شش کتاب را در طبقه اول و دوّم جای دادهاند.
«شاه ولیالله دهلوی»(2)) گوید:
«باب طبقات الکتب الحدیث؛ فالطبقة الأولی: منحصرة بالاستقراء فی ثلاثة کتب، الموطّأ، وصحیح البخاری، وصحیح مسلم.
الطبقة الثانیة: کتب لم تبلغ مبلغ الموطأ والصحیحین
ولکنّها تتلوها. کان مصنّفوهامعروفین بالوثوق والعدالة والحفظ والتبحّر فی فنون الحدیث، ولم یرضوا فی کتبهم هذه بالتساهل فیما شرطوا علی أنفسهم، فتلقاها من بعدهم بالقبول، واعتنی بها المحدّثون والفقهاء، طبقة بعد طبقة، واشتهرت فیما بین الناس، وتعلق بها القوم شرحاً لغریبها وفحصاً عن رجالها وإستنباطاً لفقهها.
وعلی تلک الأحادیث بناء عامة العلوم، کسنن أبیداود، وجامع الترمذی، ومجتبی النسائی وهذه الکتب مع الطبقة الأولی إعتنی بأحادیثها «رَزین»(1)فی «تجرید الصحاح» و«ابن الأثیر»(2)فی «جامع الاصول»،وکاد مسند أحمد یکون من جملة هذه الطبقة، فإنّ الامام أحمد جعله أصلاً یعرف به الصحیح والسقیم، قال: ما لیس فیه فلا تقبلوه.»(3)
کتابها سته را بیشتر «صحاح سته» میگویند، و این نادرست است، ولی این گونه بر سر زبانها افتاده است. گذشته از این در ششمینِ آنها گفت وگو است، و شاید از این روست که دهلوی، ابنماجه را یادآور نشده است. بسیاری نیز بر این باورند که شایسته است بهجای ابنماجه، دارمی، ششمین کتاب باشد:
«ینبغی أن یکون الدارمی سادساً للخمسة بدله، فانّه قلیل الرجال الضعفاء، نادر الأحادیث المنکرة والشاذة؛
وإن کان فیه أحادیث مرسلة وموقوفة، فهو مع ذلک أولی منه.»(1)
دلیل اینکه سنن ابنماجه در کنار پنج کتاب دیگر، جای گرفت را این گونه گفتهاند:
«إعلم أن الاصول فی عهد المحدثین المتقدمین خمسة: الصحیحان و سنن أبیداود والترمذی والنسائی، و أول من ضمّ سنن ابنماجة إلیها «إبن طاهر المقدسی»(2)حیث أدرجه معها فی «الاطراف»، وکذا فی «شروط الأئمة الستّة»، فلم یقلّد فی ذلک، ثمّ ضمّهُ الشیخ «عبدالغنی بن عبدالواحد المقدسی»(3)الحافظ المشهور، إلیها فی کتابه «الکمال» وتابعه الناس.»(4)
برخی دیگر موطّأ را با پنج کتاب دیگر، صحاح ستّه میدانستند «قِنَّوْجی»(5)
گوید:
«وکذا ینبغی عدّ ابن ماجة فی هذه الطبقة (الطبقة الثانیة)
1) الفضل المبین؛ جمالالدین القاسمی؛ ص113.
2) محمد بن طاهر بن أبیالفضل المقدسی، ویعرف بابن القیسرانی الشیبانی... قال السلفی، سمعت ابن طاهر یقول: کتبت الصحیحین وسنن أبی داود سبع مرّات بالأجرة، وسنن ابنماجة عشر مرات، 448 - 507 ه-.ق، تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج4، ص1242. (شاید اینکه او ده بار ابنماجه را نوشته، بیتأثیر نبوده باشد.)
3) عبدالغنی ابن عبدالواحد بن علی، تقی الدین أبومحمد المقدسی، 541- 600، همان؛ ص1372.
4) الفضل المبین؛ جمالالدین القاسمی؛ ص111. (نام کتاب، الفضل المبین علی عقد الجوهر الثمین «فی علوم الحدیث» است، که در آن «الاربعین العجلونیة» شرح داده شده است.)
5) أبوالطیّب السیّد صدّیق حسن خان القنوجی، 1248- 1307 ه-.ق.
وإن کان بعض أحادیثها فی غایة الضعف، ولم یعد ابن الأثیر ابن ماجه فی «الصحاح» وجعل سادسها الموطأ والحق معه.»(1)
«ابنأثیر» نیز مانند «رزین» کتابها ستّه یا صحاح ستّه را با موطأ کامل میداند.(2)
«قنوجی» نیز از همین دیدگاه پیروی کرده است.(3)وی در باب چهارم از کتابش (الباب الرابع فی ذکر الامّهات الست و شروحها و ما یلیها)، در آغاز به موطأ پرداخته و ابنماجه را هفتم قرار داده و مسند احمد را هشتم؛ هرچند که مراد او از کتابش پرداختن به صحاح سته مشهور است.
گفته شد که کتابها ستّه را، نادرست صحاح میگویند، و این به سبب تساهل در نامگذاری است، چه آنکه چهار کتاب دیگر در کنار صحیحین جای گرفتهاند.
و من علیها اطلق الصحیحا فقد أتی تساهلاً صریحا(4)
و بهتر آن است که گفته شود به سبب تغلیب است، چه آنکه بیشتر احادیث اصول خمسه (صحیحین، ابوداود، ترمذی و نسائی) صحیحاند.
النَّووی: لم یَفُت الخمسة مِن ما صَحَّ اِلاّ النَّزْرُ فاقبلهُ ودِنْ(5)
و پس از آنکه سنن ابنماجه نیز به آنها افزوده شد، به «صحاح ستّه» نامیده شدند، وگرنه میدانیم که جز صحیحین، چهار کتاب دیگر، نامشان سنن است و هرگز اعتبار آنها از دیدگاه دانشمندان عامّه بهپای صحیحین نمیرسد.
والکتبُ الاربَعُ ثمّت السنن للدار قُطنی مِن مظنّات الحسن(1)
سخن درباره نامگذاری این شش کتاب به صحاح ستّه و اینکه چگونه اینها مشهورترین کتابهای حدیثی شدهاند، فراوان است و خود به پژوهشی ژرف نیاز دارد؛(2)
ولی باید گفت:
کار «ابنطاهر مقدسی» و نگارش «شروط الائمهْ الستهْ»، بسیار مفید بوده است. او همچنین کتابی با نام «أطراف الکتب الستهْ» نگاشت که آنهم بیتأثیر نبود. وی در این دو کتاب، سنن ابنماجه را به پنج کتاب دیگر اضافه کرده، و سخنی از موطأ به میان نیاورده است.
در اینکه، چهکسی اوّل بار «سنن دارمی» را شایسته دانسته تا ششمین کتاب باشد؟ گفتهاند که «صلاح الدین علائی»(3)
(م 761 ه-.ق) بوده است. از او نقل است که: «لو قُدّم مسند الدارمی بدل ابنماجه فکان سادساً لکان أولی».(4)
1) همان؛ ص65.
2) نک: شرح ألفیة السیوطی فی الحدیث؛ والباعث الحثیث، شرح إختصار علوم الحدیث، للحافظ إبنکثیر؛ أحمد محمد شاکر؛ و تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی؛ جلال الدین السیوطی؛ و ألفیة الحدیث؛ للحافظ العراقی؛ و الحطّة فی ذکر الصحاح الستة؛ القنوجی؛ والامام ابنماجهْ وکتابه السنن؛ محمّد النعمانی.
3) أبوسعید صلاحالدین خلیل بن کِیْکَلْدی العلائی م 761 ه-.ق.
4) الامام ابنماجه و کتابه السنن؛ النعمانی؛ ص185.
گویا پس از علائی «ابن حجر عسقلانی» نیز همین دیدگاه را داشته است.
«سیوطی» در «تدریب الراوی» گوید:
«وقال شیخ الاسلام: لیس دون السنن فی الرتبة(1)، بل لو ضم إلی الخمسة لکان أمثل من إبن ماجة، فانّه أمثل منه بکثیر».(2)
در این بخش ابتدا به صحاح ستّه و صاحبانشان پرداخته میشود و تلاش بر آن است که فشرده و سودمند باشد، مگر بخاری و مسلم که چون از جایگاه ویژهای نزد سنیان برخوردارند، بیشتر به آنها پرداخته شده است، و به بخاری بیشتر از مسلم. به بسیاری از آنچه در این بخش خواهد آمد در بخشهای دیگر نیاز است، از اینرو گزیری از آن نیست.
بررسی صحاح سته و صاحبانشان بهصورت گسترده خود در پژوهشی جداگانه ممکن است و در بررسیای که در این بخش صورت میگیرد به گوشههایی از آن پرداخته میشود.
عنوان اصلی کتاب چنین است:
«الجامع الصحیح المسند من حدیث رسولالله علیهم السلام وسننه وأیّامه».(1)یا «الجامع
الصحیح المسند المختصر من أمور رسولالله| وسننه وایامه.»(2)
«ابن حجر» و «سیوطی» میگویند: بخاری خود این نام را بر کتابش نهاد؛(3)ولی آنچه بیشتر بر سر زبانهاست، الجامع الصحیح است،و باز بیشتر، «صحیح البخاری».
«ذهبی»(4)
او را در «تاریخ الاسلام» چنین معرفی کرده است: محمد بن إسماعیل بن إبراهیم بن المغیرهْ بن بَرْدِزْبه(5)،و در «سیر أعلام النبلاء» آمده است:
«وقیل: بَذدُزبَه». سپس میگوید: «بردزبه» واژهای است بخارایی و معنای آن «زرّاع» است.(1)
پدرش «اسماعیل» نام داشت و او را در کودکی از دست داد. اسماعیل خود از محدثان بود، بخاری گوید: «سمع أبی من مالک بن أنس، ورأی حمّاد بن زید وصافح ابنَ المبارک بکلتایدیه».(2)«بردزبه»، که بهمعنای کشاورز است، زردشتی بود و بر همان کیش ازجهان رفت (و بردزبه، مجوسیٌّ مات علیها).(3)
«مغیره» اوّل کس از نیاکانش بود که اسلام آورد، و چون اسلامش بر دست «یمان بخاری»(4)بود، جعفیاش گویند.
«خطیب» در «تاریخ» گوید:
«المغیرة بن بردزبة، أسلم عَلی یدی یمان البخاری... والبخاری قیل له جعفی لأنّ أبا جدّه أسلم علی یدی أبی جد عبدالله المسندی، ویمان جعفی فنسب إلیه لأنّه مولاه من فوق».(5)
وی در 13 شوال 194 چشم بهجهان گشود، و آن روز آدینه بود.(6)
یکم شوال 256، روز شنبه، زندگیاش 62 سال به درازا کشید.(1)
همان گونه که گفته شد، پدرش اسماعیل خود محدّث بود و هرچند که بخاری پدر را در کودکی از دست داد، ولی نمیتواند از او بیتأثیر باشد. «صفدی» آغاز کار او را 205 ه-.ق گفته است،(2)
او میگوید: در سال 210 ه-.ق پس از آنکه در شهر خود بسیار شنید، گردش آغاز کرد. افزون بر بخارا که شهرش بود و جایی مهم در زمینه حدیث بود، او در بلخ، مرو، نیشابور، ری، بغداد، بصره، کوفه، مکه، مدینه، واسط، مصر، دمشق، قیساریه، عسقلان و حمص نیز حدیث شنید.(3)
بخاری از افراد زیادی روایت کرد همچون: احمد بن حنبل، اسحاق بن راهویه، عبدالله بن زبیر حُمیدی، علی بن مدینی، محمّد بن بَشار بُندار، محمد بن یوسف فریابی، هشام بن عبدالملک طیالسی، یحیی بن معین، عبدالله بن عبدالرحمان دارمی و... .(4)و افراد زیادی نیز از او حدیث نقل کردند، همچون: ترمذی، حسنبن حسین قزاز بخاری، زکریا بن یحیی بزاز، أبوزرعهْ عبدالله بن عبدالکریم رازی، محمّد بن أحمد بن حمّاد دولابی، محمدبن ادریس رازی،
محمد بن سهل فَسَوی، محمد بن سویف فِرَبْری، نسائی و... .(1)
در اینکه چرا او به گردآوری صحیح پرداخت، همه گفتهاند که سخن استادش «اسحاق بن راهویه»(2)سبب بوده است.
«ابن حجر» در «هدی الساری» گوید:
«وقوی عزمه علی ذلک ما سمعه من أستاذه... اسحق بن إبراهیم الحنظلی المعروف بابن راهویه... قال أبوعبدالله محمدبن إسماعیل البخاری: کنا عند إسحق بن راهویه فقال: لو جمعتم کتاباً مختصراً لصحیح سنّة رسولالله|، قال: فوقع ذلک فی قلبی فأخذت فی جمع الحدیث.»(3)
«لم أخرج فی هذا الکتاب اِلا صحیحا، و ما ترکت من الصحیح أکثر» و «ما أدخلت فی کتابی الجامع اِلاّ ما صح و ترکت من الصحیح حتی لا یطول».(4)
بخاری خود میگوید: صد هزار حدیث صحیح و دویست هزار غیر صحیح از
حفظم(1)ولی همان گونه که دیدیم، خود میگوید: (ما ترکت من الصحیح أکثر).
او در مدت شانزده سال کتاب خود را تدوین کرد، و آن را بر «أحمد بن حنبل» و «یحی بن معین»(2)
و «علی بن مدینی»(3)
و کسان دیگر عرضه کرد؛ آنها نیز جز چهار حدیث، همه را صحیح دانستند.(4)
در شانزده سالی که به گفته خودش به درازا کشید تا او صحیح را گرد آورد به 000/600 حدیث مراجعه کرد.
میگوید:
«صنفت کتابی الصحیح لست عشرة سنة، خرجته من ستمائة ألف حدیث وجعلته حجة فی بینی وبین الله تعالی!!»(5)
او جز صحیح که مشهورترین اثر اوست، آثار دیگری نیز دارد که فهرستوار به برخی از آنها اشاره میشود:
1- التاریخ الکبیر.
2- التاریخ الاوسط.
3- التاریخ الصغیر.
4- خلق أفعال العباد.
5- کتاب الضعفاء الصغیر.
6- الأدب المفرد.
7- جزء رفع الیدین.
8- جزء القراءهْ خلف الإمام.
مشهورترین آثار او پس از صحیح کتابهای سهگانه تاریخ او و هم چنین «الادب المفرد» است. کتاب «التاریخ الکبیر» او در دوازده جلد(1)، «التاریخ الاوسط» او در دو جلد(2)و «التاریخ الصغیر» او نیز در دو جلد(3)چاپ شده است.
کتاب تاریخ کبیر او همان است که دربارهاش میگوید:
«وصنفت کتاب التاریخ إذ ذاک عند قبر الرسول| فی الیالی المقمرة». و «قل اسم فی التاریخ إلا وله عندی قصة، إلا أنی کرهت تطویل الکتاب». و «لو نشر بعض إسنادی، هؤلاء لم یفهموا کیف صنفت کتاب التاریخ ولاعرفوه».(4)
در این کتاب در کنار بررسیهای رجالی و جرح و تعدیل، روایات فراوانی بهچشم میخورد و «محمد بن عبدالکریم بن عبید» آنها را در کتابی بهنام «تخریج الأحادیث المرفوعهْ المسندهْ فی کتاب التاریخ الکبیر» در سه جلد گردآورده است.(1)
بخاری در تاریخ اوسط و صغیر خود نیز به رجال راویان حدیث پرداخته است، و در صغیر بهشکل ویژه به صحابه.(2)
در کتاب «الادب المفرد»، به آداب پیامبر| میپردازد:
«وهو فی الآداب النبویة، وإنّما قیل له: المفرد، تمییزاً له عن کتاب الأدب الموجود ضمن الجامع الصحیح».(3)
این کتاب دارای ویژگیهایی است از جمله اینکه:
1- نخستین کتاب حدیثی نزد عامّه است که با نام صحیح، گردآوری شده است.
2- چینش احادیث بیشتر با رویکردی فقهی است.
3- این کتاب گویای دیدگاههای فقهی بخاری است.
4- گستردگی «کتاب التفسیر».
5- بودن احادیث معلّق، مرفوع و موقوف در صحیح.(1)
6- تقطیع و تکرار بسیاری از احادیث.(2)
7- درستترین کتاب حدیثی نزد عامّه.
در اینکه شروط بخاری برای حدیثی که در صحیح آورده چیست سؤال است. ولی آنچه ابن طاهر مقدسی در «شروط الأئمهْ الستّهْ» آورده چنین است:
«فاعلم أن شرط البخاری أن یخرج الحدیث المتفق علی ثقة نقلته إلی الصحابی المشهور من غیر إختلاف بین الثقات الأثبات و یکون إسناده متصلاً غیر مقطوع، فإن کان للصحابی راویان فصاعداً فحسن، وإن لم یکن له إلا راو واحداً، إذا صح الطریق إلی ذلک الراوی أخرجه».(3)
«ابوبکر حازمی»(4)در مورد شرط بخاری چنین میگوید:
«إختیار البخاری وهو الدرجة الأولی من الصحیح ومثاله الحدیث الذی یرویه الصحابی المشهور بالروایة عن الرسول| وله راویان ثقتان، ثم یرویه عنه التابعی
المشهور بالروایة عن الصحابة وله راویان ثقتان، ثم یرویه عنه من أتباع التابعین الحافظ المتقن المشهور وله رواة ثقات من الطبقة الرابعة، ثم یکون شیخ البخاری حافظاً متقناً مشهوراً بالعدالة فی روایته والأحادیث المرویة بهذه الشریطة لا یبلغ عددها عشرة آلاف حدیث».(1)
باید گفت بخاری این شروط را نگفته بلکه دیگران، پس از او آن را گفتهاند، ولی آنچه روشن است بخاری در آوردن همه احادیث شرط بالا را پاس نداشته است.(2)
استادِ علامه، مرحوم «شانهچی» شرایط بخاری را چنین بیان میکند:
1- سلسله اسناد حدیث میبایست پیوسته به معصوم باشد.
2- تمامی روات علاوه بر اسلام مورد اعتماد و وثوق باشند.
3- آخرین راوی حدیث، غیر مشهور (شاذ) نباشد.
4- آخرین راوی متهم و فراموشکار و دارای عقاید باطله نباشد.
5- راوی، شیخ خود را دیده باشد.(3)
صحیح بخاری شروح زیادی دارد و زیاد به آن پرداخته شده، ولی مشهورترین آنها دوشرح است:
1- فتح الباری، فی شرح صحیح البخاری، نوشته أحمد بن علیّ بن حجر العسقلانی (773- 852 ه-.ق). این کتاب دارای مقدمهای است بهنام «هدی الساری» که هرکس بخواهد درباره بخاری و صحیحش بداند میتواند به آن روی آورد.
2- إرشاد الساری، فی شرح صحیح البخاری، نوشته: شهاب الدین أحمد بن محمد القسطلانی (م 923).
یادآور میشود که شرحی نیز بهنام «فتح الباری، فی شرح صحیح البخاری»، نوشته زینالدین أبوالفرج بن رجب الحنبلی (736- 795 ه-.ق)، در دسترس است که نباید با شرح عسقلانی اشتباه شود.
این شرح همه صحیح را فرا نگرفته و تا «کتاب الجنائز» بیشتر نیست.(1)
گفته شد، او در 194 چشم بهجهان گشود و در 256 درگذشت. در این 62 سال او با خلفای عباسی زیر همروزگار بود:
1- أمین عباسی (193- 198 ه-.ق).
2- مأمون عباسی (198- 218 ه-.ق).
3- المعتصم بالله (218- 227 ه-.ق).
4- الواثق بالله (227- 232 ه-.ق).
5- المتوکل علی الله (232- 247).
1) برای آگاهی از شروح بخاری نک: کشف الظنون؛ الجلبی؛ ج1، ص430.
6- المنتصر بالله (247- 248 ه-.ق).
7- المستعین بالله (248- 252 ه-.ق).
8- المعتز بالله (252- 255 ه-.ق).
9- المهتدی بالله (255- 256 ه-.ق).
او صحیح خود را به شیوه کتاب تنظیم کرده است و در ابتدای هر کتاب عنوان آن را آورده است. نخستین کتاب، «کتاب بدء الوحی» است و کتاب پایانی (نود و هفتم) «کتاب التوحید» است. هر کتاب به بابهایی تقسیم
شده و هر باب نیز دارای عنوانی است. میتوان گفت عنوان بسیاری از بابهای کتاب، دیدگاههای خود بخاری است. برای نمونه او در «کتاب الأذان» عنوان باب شصت و چهارم آورده است: «أهل العلم والفضل أحقّ بالامامة».(1)
کتاب دارای 7563 حدیث است. (درباره آمار احادیث هریک از کتابها ستّه به شیوهای گستردهتر در آینده سخن گفته خواهد شد).
«ابن حجر» به نقل از «حاکم نیشابوری» گوید: بخاری در اواخر عمرش (250ه-.ق) به نیشابور آمد و مدتی در آنجا ماند و علی الدوام حدیث میگفت.
1) ص54؛ (تک جلدی؛ موسوعهًْ الحدیث الشریف)؛ دارالسلام.
«محمدبن یحیی ذهلی»(1)
گفت: «إذهبوا إلی هذا الرجل الصالح العالم فاسمعوا منه» پس مردم برای شنیدن پای درس بخاری رفتند و در مجلس محمد بن یحیی خلل وارد شد. پس او شروع به بدگویی از بخاری کرد. افزون بر این در نیشابور از خلق قرآن از او پرسش شد و درگیری دیگری میان او و ذهلی رخ داد. ذهلی مردم را از شنیدن از بخاری باز داشت، همه پذیرفتند مگر «مسلم بن حجاج» و «أحمد بن سلمهْ». گویند که ذهلی گفت:
«ألا من قال باللفظ فلا یحل له أن یحضر مجلسنا فأخذ مسلم رداءه فوق عمامته و قام علی رؤوس الناس فبعث إلی الذهلی جمیع ما کان کتبه عنه علی ظهر جمّال».
نیز از «أحمد بن سلمهْ نیشابوری» نقل است که به بخاری گفت:
«یا أبا عبدالله إن هذا الرجل (یعنی ذهلی) مقبول بخراسان، خصوصاً فی هذه المدینة، وقد لجّ فی هذا الامر حتی لا یقدر أحد منا أن یکلمه فیه، فما تری؟ قال: قبض علی لحیته، ثم قال: وأفوض أمری إلی الله إنّ الله بصیر بالعباد. اللهم إنّک تعلم أنی لم أرد المقام بنیسابور أشراً ولا بطراً ولا طلباً للریاسة وإنّما أبت علیّ نفسی الرجوع إلی الوطن لغلبة المخالفین، وقد قصدنی هذا الرجل حسداً
1) الامام شیخ الاسلام حافظ نیسابور أبوعبدالله محمد بن یحیی بن عبدالله بن خالد بن فارس النیسابوری مولی بنی ذهل... حدث عنه الجماعة سوی مسلم... وانتهت إلیه مشیخة العلم بخراسان... وقال أبوبکر بن زیاد: کان أمیرالمؤمنین فی الحدیث، 170- 258 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج2، ص530.
لما آتانی الله لا غیر. ثم قال لی: یا أحمد! إنی خارج غداً لتخلصوا من حدیثه لأجلی».(1)
پس به بخارا بازگشت و مردم به گرمی به او خوشامد گفتند. چندی نگذشت که میان او و «خالد بن أحمد ذهلی» امیر بخارا دشمنی افتاد(2)،
پس او را به بیرون شدن از بخارا دستور داد و او بهسوی زادگاهش «خَرتنگ»(3)رفت. در آنجا بیمار شد و مُرد.
بخارا! ولایتی از ولایات کشور ازبکستان، در آن سوی رود جیحون (آمودریا)، با مردمی مسلمان و حنفی مذهب و زبانشان فارسی است، باگویش بخارایی و ازبکی.
آثار باستانیاش فراوان است: ارگ (یا قُهَندِز = کهن دژ) که بنا بر افسانهای سیاوش آن را ساخته، مقبره اسماعیل سامانی (ق 3 و 4)؛ مجموعه کلان، شامل مناره کلان (520 ه-.ق) و مسجد کلان (948 ه-.ق) مسجد نمازگاه (ق 10)، مسجد جامع (920 ه-.ق)، مدرسه چهار منار (1222 ه-.ق). از گورستانهای کهن در بخارا، مزار ابوحفص بخاری (150- 217 ه-.ق) است. شیعیان در بخارا مسجد و حسینیه خاص خود را دارند و گروههای ایرانی بهنام افشار، که گویا
پسماندههای سپاهیان نادرشاهند در آنجا بهسر میبرند. در بخارا جشن نوروز باشکوه برپا میشود. این شهر در دوره اسلامی گاه ماوراء النهر نیز نامیده میشد. مهدی عباسی این شهر را تجدید بنا کرد.
یاقوت حموی(م 626 ه-.ق) در «معجم البلدان» گوید:
«بخاری، من أعظم مُدُن ماوراء النهر وأجلّها، وبینها وبین جیحون یومان، وکانت قاعدة ملک السامانیة، کثیرة البساتین، واسعة الفواکه، بینها وبین سمرقند سبعة أیّام، ولیس بماوراء النهروخراسان بلدة أهلها أحسن قیاماً بالعمارة علی ضیاعهم من أهل بخاری. وفیه قلعة بها مسکن ولاة خراسان من آل سامان. وکانت مُعاملة أهل بخاری فی أیام السامانیة بالدراهم ولا یتعاملون بالدنانیر فیما بینهم، وکان لهم دارهم یسمونها الغِطریفیة، فلا تجوز هذه الدراهم إلا فی بخاری ونواحیها وحدها وکانت سکتها تصاویر وهی من ضرب الاسلام، وکانت لهم دراهم أُخر تسمّی المسَیَّبیة والمحمّدیة جمیها من ضرب الاسلام.»(1)
بخارا را به معنای شهر دانش گفتهاند. در دوره هخامنشیان، اسکندر در لشکرکشی به ماوراء النهر (ماوراء جیحون) پس از تسخیرسمرقند به بخارا نیز دست یافت. در دوره ساسانیان، خسرو اول انوشیروان بهسوی بلاد هیاطله لشکر کشید و تُخارستان و زابلستان و کابلستان و صغانیان را دوباره بهدست آورد. پادشاه خاقان، سِنجَبو، نیز
1) معجم البلدان؛ یاقوت الحموی؛ ج1، ص353.
چاچ و فرغانه و سمرقند و کَش و نخشب را تا بخارا بهدست آورد. در دوره حکومت معاویه، سپاهیان عرب به فرماندهی عبیدالله بن زیاد نخستین بار با اهل بخارا - که پادشاه آن خاتون، زن بیدون (بخارا خدات)، بهعنوان نایب السلطنه پسرش طُغشاده در آنجا حکومت میکرد - رو به رو شدند اما جنگ آنان به مصالحه انجامید و عبیدالله با گرفتن هزار بار هزار درهم و چهار هزار برده عقب نشست.
پس از او سعید بن عثمان بن عفان از سوی معاویه والی خراسان شد، وی از جیحون گذشت و به جنگ با بخاراییان شتافت، اما بار دیگر کار به مصالحه کشید. در سال 87 ه-.ق قتیبهْ بن مسلم (باهلی)، فرمانده سپاهیان
عرب و نماینده حجّاج در خراسان، شهر بازرگانی «بیکند» را در نزدیکی بخارا، که بیش از هزار رباط(1)) داشت بهقهر گشود و اهالی را قتلعام و شهر را ویران کرد. سال بعد، به جنگ بخارا رفت و آن را نیز گشود. قتیبهْ با نیرنگ از اهالی بخارا برای دو رکعت نماز گزاردن اجازه گرفت و وارد شهر شد و با خیانت شهر را گرفت و غنایم بسیار بهدست آورد. در این سال بیشتر شهرهای [ولایت] بخارا گشوده شد. قتیبهْ پس از تصرف بخارا دستور داد تا اهل بخارا نیمی از خانههای خود را به مسلمانان واگذارند. در 94 ه-.ق قتیبهْ مسجد جامع را درون حصار بخارا در محل بتخانه ساخت و گفت هر جمعه مردم در آنجا گرد آیند و نماز آدینه بخوانند و هرکس که حاضر میشد دو درهم میگرفت، و اهل بخارا در اوایل اسلام به پارسی نماز میخواندند.
1) قصبه و منطقه.
اوج پیشرفت بخارا در دوره سامانیان (204- 390 ه-.ق) بود. در زمان سامانیان، که پس از اسلام آوردن ایرانیان نخستین سلسله ایرانی مستقل و حاکم در مشرق بودند، شهر بخارا از لحاظ اجتماعی و علمی گسترش یافت. شهر بخارا از جمله شهرهای خراسان شمرده میشد، هرچند که جیحون درمیان آن دو جریان داشت.(1)
البلاذری: خراسان أربعة أرباع، فالربع الاول: إیرانشهر، وهی نیسابور و... والربع الثانی: سرخس ونسا و... والربع الثالث: وهو غربی النهر وبینه وبین النهر ثمانیة فراسخ: الفاریاب والجوزجان و... والربع الرابع: ماوراء النهر بخارا وفرغانة وسمرقند»، ص615.
بخارا از بلاد شرقی، قبه اسلام و در آن نواحی مدینهْ السلام نامیده میشد. بخارا دارالملک ماوراء النهر بود و همیشه امارت در شهر بخارا قرار داشت. در دوره سامانیان شهر بخارا بسیار توسعه یافت و علت اساسی آن مبادلات بازرگانی میان شرق و غرب وگذشتن جاده ابریشم از آنجا بود. شهر دارای هفت دروازه بود. لباس مردم بخارا اغلب قبا و کلاه بود. پیش از حمله مغول کتابخانههای بخارا در جهان اسلام مشهور بود، از جمله کتابخانه بلعمی (م 362 ه-.ق) و کتابخانه نوح بن منصور سامانی (365- 387). گویا این کتابخانه پس از استفاده ابنسینا از آن، آتش گرفت و سوخت. در دوران سامانیان بخارا مرکز علم و ادب بود و شاعرانی چون رودکی، شهید بلخی، دقیقی، کسایی مروزی در دربار سامانیان آمد و شد داشتند.
سامانیان، که خود سنیان متعصبی بودند، سرانجام مغلوب طوایف دیگر از
1) ابن الفقیه أحمد بن محمد بن اسحاق در «کتاب البُلدان» گوید: «وقال
سنیان ترک یعنی غزنویان و قراخانیان گردیدند. اسماعیل المنتصر، آخرین امیر سامانی در 395 ه-.ق به قتل رسید و خراسان سهم غزنویان شد.
بخارا در 617 ه-.ق زیر سم ستوران چنگیز مغول ویران شد و مردمان آن از دم تیغ گذشتند؛ ولی چندی بعد دوباره آباد شد و تحت سلطه سلسلههای مختلف درآمد، ولی دیگر هیچگاه مرکزیت و رونق و شکوفایی علمی و ادبی و فرهنگی و بازرگانی و شکوه خود را بازنیافت.(1)
1) دایرة المعارف تشیّع، ج3، ص120، و دانشنامه جهان اسلام؛ ج2، ص362. با دخل و تصرف.
«المسندُ الصحیح المختصر من السنن بنقل العدل عن العدل عن رسولالله|».(1)
به اختصار آن را «المسند الصحیح» گویند ولی آنچه بر سر زبانهاست همان «صحیح مسلم» است.
«خطیب» در «تاریخ» او را چنین معرفی کرده است: «أبوالحسینمسلم بن الحجّاج بن مسلم القشیری
النیسابوریّ»(2). و «ذهبی» در «سیر أعلام النبلاء» چنین مینویسد: «أبوالحسین مسلم بن الحجاج بن مسلم بن ورد بن کوشاذ النیسابوری»، سپس میافزاید: «ولعلّه من موالی قُشیر»(3)(قُشیر، تیرهای از تازیاناند.)
آوردهاند که در سال 204 ه-.ق در نیشابور چشم بهجهان گشود.(1)
در روز یکشنبه، 25 رجب سال 261 بود(2)
و گورش در نیشابور است.(3)
«أحمد بن سلمهْ»
گوید: «در مجلس درس، حدیثی خوانده شد، مسلم آنرا نشناخت، پس به خانه رفته چراغی روشن کرد و گفت: کسی بر من وارد نشود. گفتند: خرما بر ایمان آوردهاند. گفت: بیاورید. پس تا سپیده دم میخورد و میخواند تا حدیث را یافت.» گویند بر اثر این خرما خوران مُرد.(4)
آغاز سماعش سال 218، از «یحیی بن یحیی تمیمی»(5)
بود. در سال 220 به حج رفت و هنوز موی بر چهره نداشت. در مکه از «قَعْنبی»(6)
شنید، و او پیرترین
1) تهذیب الکمال؛ ج27، ص507 مؤسسهْ الرسالهْ؛ و تایخ الاسلام؛ الذهبی؛ ج20، ص183؛ و سیر أعلام النبلاء؛ الذهبی؛ ج12، ص558.
2) تهذیب الکمال؛ ج27، ص507.
3) سیر أعلام النبلاء؛ ج12، ص580.
4) تهذیب الکمال؛ ج27، ص506.
5) أبوزکریا التمیمی المنقری النیسابوری. قال الحاکم: ...عنه إسحاق والذهلی والبخاری ومسلم و... 142-226 ه-.ق.
6) عبدالله بن مسلمة بن قعنب، المدنی نزیل بالبصرة ثم مکة. عنه الذهلی وأبوزرعة والبخاری ومسلم بن الحجاج و... قال أبوزرعة: ما کتبت عن أحد أجل فی عینی من القعنبی 130- 221ه-.ق، تذکرة الحفاظ؛ ج1، ص283.
شیخش بود. در کوفه نیزاز «أحمد بن یونس»(1)و گروهی دیگر شنید. سپس به نیشابور بازگشت و بار دیگر در سال 225 سفر آغاز کرد، و زیاد از «علی بن جعد»(2)
شنید، ولی از او در صحیحش روایت نکرده است. به عراق و حرمین و مصر هم رفته و در آنجا هم حدیث شنید.(3)
مسلم میگوید:
«صنفت هذا المسند الصحیح من ثلاثمائة ألف حدیث مسموعة».(4))«أحمد بن سلمة» گوید: «کنت مع مسلم فی تألیف صحیحه خمس عشرة سنة وهواثناعشر ألف حدیث»(5)
«مکی بن عبدان» گوید: شنیدم که مسلم میگفت:
«عرضتُ کتابی هذا المسند علی أبی زرعة فکل ما أشار عَلیّ فی هذا الکتاب أنّ له علّة وسبباً ترکته وکلّ ما قال: إنّه صحیح لیس له علّة، فهو الذی أخرجتُ».(6)
1) أحمدبن عبدالله بن یونس الیربوعی الکوفی،... عنه أبوزرعة والبخاری ومسلم وأبوداود و... قال أبوداود: نهانی أحمدبن یونس أن أصلی خلف من یقول القرآن مخلوق، وقال: هؤلاء کفار. 132 - 227ه-.ق، تذکرة الحفاظ؛ ج1، ص400.
2) أبوالحسن الهاشمی مولاهم الجوهری... عنه البخاری وأبوداود وأبوزرعة وأبوحاتم وأبویعلی الموصلی... وقد رأی الأعمش، 134 - 230ه-.ق، تذکرة الحفاظ، ج1، ص399.
3) سیر أعلام النبلاء، ج12، ص558.
4) تاریخ بغداد؛ الخطیب البغدادی؛ ج13، ص102.
5) سیر أعلام النبلاء؛ الذهبی؛ ج12، ص566. (نووی در مقدمه شرح صحیح مسلم گفته شانزده سال به درازا کشید.)
6) همان؛ ص568.
صحیح مسلم نیز همانند بخاری از جایگاه ویژهای نزد عامه برخوردار است و ایندو را «صحیحین» گویند.
گاه از سخنان برخی نیز بوی برتری مسلم و کتابش بر بخاری شنیده میشود.(1)
برای نمونه «ذهبی» در «سیر أعلام النبلاء» به نقل از «أبوعمرو بن حمدان» آورده است:
«سألت الحافظ إبن عقدة(2)عن البخاری ومسلم: أیهما أعلم؟ فقال: کان محمدٌ عالماً ومسلم عالمٌ. فکرّرت علیه مراراً، فقال: یا أبا عمرو، قد یقع لمحمّدٍ الغلطُ فی أهل الشام، وذلک أنه أخذ کتبهم، فنظر فیها، فربما ذکر الواحد منهم بکُنیته ویذکره فی موضع آخر باسمه، یتوهّم أنهما اثنان، وأما مسلم فقلّما یقع له من الغلط فی العلل، لأنّه کتب المسانیدَ ولم یکتب المقاطیع ولا المراسیل».(3)«ابنکثیر» (م 774 ه-.ق) در «البدایهْ والنهایهْ» گوید:
«وذهبت المغاربة وأبوعلی النیسابوری من المشارقة، إلی
1) تاریخ بغداد، ج13، ص102.
2) أبوالعباس أحمدبن محمدبن سعید الکوفی، مولی بنیهاشم، ...قال أبوعمر بن حیویه: کان إبن عقدة یملی مثالب الصحابة فترکت حدیثه، 249- 332 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج3، ص841.
3) سیر أعلام النبلاء؛ الذهبی؛ ج12، ص565، و تاریخ بغداد؛ الخطیب البغدادی؛ ج13، ص102، و تاریخ نیشابور؛ حاکم نیشابوری؛ ص100.
تفضیل صحیح مسلم علی صحیح البخاری».(1)
«ابن حجر عسقلانی» نیز در «تهذیب التهذیب» سخنی گفته که از آن برتری مسلم بر بخاری از دیدگاه او را میتوان فهمید.
او افزون بر صحیح، آثار دیگری نیز دارد. که «حاکم»(2)در «تاریخ نیشابور» بیان کرده است:
1- المسند الکبیر علی الرجال.
2- الجامع الکبیر علی الأبواب.
3- کتاب الأسامی والکنی.
4- کتاب التمییز.
5- کتاب العلل.
6- کتاب الوحدان.
7- کتاب الأفراد.
8- کتاب الأقران
9- کتاب سؤالات أحمد بن حنبل.
10- کتاب مشایخ مالک بن أنس.
11- کتاب ذکر من لیس له اِلاّ راوٍ واحدٍ من رواهْ الحدیث.
12- کتاب المخضرمین.
13- کتاب اولاد الصحابهْ فمن بعدهم من المحدثین.
14- کتاب طبقات التابعین.
15- کتاب ذکر اوهام المحدثین.(1)
بیشتر آثار وی از بین رفته و آنچه بهچاپ رسیده یا در دسترس است، اندک است. کتابهای «الأسامی والکنی»، «التمییز»، «المنفردات والوحدان» و«الطبقات» او به چاپ رسیده است.
به صحیح مسلم نیز همچون بخاری، زیاد پرداخته شده و کتابهای زیادی درباره آن نگاشته شده است. از جمله مشهور ترین شرحهایی که بر آن نوشته شده شرح «نووی»(2)
است، بهنام «المنهاج».
برای آشنایی با شروح صحیح مسلم و دیگر آثاری که درباره آن نوشته شده،
1) تاریخ نیشابور، ص100، نیز نک: تاریخ الاسلام؛ الذهبی؛ ج20، ص188.
2) محیی الدین أبوزکریا یحیی بن شرف بن مری الشافعی صاحب التصانیف النافعة. مولده فی المحرم سنة 631 ه-.ق وقدم دمشق سنة (649 ه-.ق)... من تصانیفه شرح مسلم وریاض الصالحین والأذکار والأربعین والارشاد فی علوم الحدیث والتبیان فی آداب حملة القرآن، (م 676 ه-.ق)، صحیح مسلم بشرح النووی؛ ج1، ص6.
کتاب «صیانهْ صحیح مسلم» نوشته «ابن الصلاح الشهرزوری» (م 643 ه-.ق)، بهتحقیق «موفق بن عبدالله بن عبدالقادر» را ببینید.(1)
صحیح مسلم را «نورالحق بن عبدالحقّ الدّهلوی» (م 1073) به فارسی شرح کرده است.(2)
1- دومین کتاب حدیثی با عنوان صحیح نزد عامّه.(3)
2- کمی تکرار احادیث (دربرابر بخاری).
3- جای گرفتن احادیث در بخش مربوط به خود و آسانی رسیدن به آن.
4- نام ننهادن مسلم بر ابواب کتاب.
«ابن الصلاح»(4)گوید:
«ثم إنّ مُسلماً رَحمهُ الله وإیّانا، رتّبَ کتابَهُ علَی الأبواب، فهو مبوبٌ فی الحقیقة ولکنّه لم یذکر فیه تراجم الأبواب لئلا یزداد بها حجم الکتاب أو لغیرذلک».(5)
1) صیانة صحیح مسلم؛ ابن الصلاح؛ ص19. نیز نک: کشف الظنون؛ الجلبی؛ ج1، ص440.
2) همان؛ ص28.
3) ابن صلاح گوید: «هذا الکتاب ثانی کتاب صنّف فی صحیح الحدیث ووُسِم به، ووضع له خاصةً، سبقه البخاری إلی ذلک»، صیانة صحیح مسلم، ص67.
4) شیخ الاسلام، تقی الدین أبوعمرو عثمان بن عبدالرحمن بن عثمان بن موسی الکُردی الشهرزوری الموصلی الشافعی، 577- 643 ه-.ق؛ صیانة صحیح مسلم؛ ص9.
5) همان؛ ص103.
گمان نمیرود که مسلم برای کم کردن از حجم کتاب، این کار را نکرده باشد. مگر آوردن عنوان هر بخش از کتاب چه اندازه میتواند بر حجم کتاب بیفزاید؟
5- اندک بودن تعلیق حدیث نسبت به بخاری.(1)
مسلم نیز همچون بخاری، برای احادیثی که نقل کرده شرطی یادآور نشده و کسانی که بعد از او آمدهاند با دقت در صحیح و احادیثش شروطی را مطرح کردهاند.
«ابن الصلاح» میگوید:
«شرط مسلمٍ فی صحیحه أن یکونَ الحدیث متّصل الاسناد، بنقل الثقة عن الثقة، من أوّله إلی منتهاه، سالماً من الشذوذ ومن العلّة، وهذا هو حَدُّ الحدیث الصحیح فی نفس الأمر، فکلّ حدیثٍ اجتمعت فیه هذه الأوصاف فلا خِلافَ بین أهل الحدیث فی صحته...».(2)
«ابن طاهر مقدسی» گوید:
«إعلم أن البخاری ومسلماًومن ذکرنا بعدهم(3)لم ینقل عن واحد منهم أنه قال: شرطت أن أخرج فی کتابی ما یکون علی الشرط الفلانی وإنّما یعرف ذلک من سبر
کتبهم فیعلم بذلک شرط کل رجل منهم. فاعلم أن شرط (البخاری ومسلم) أن یخرجا الحدیث المتفق علی ثقة نقله إلی الصحابی المشهور من غیر اختلاف بین الثقات الأثبات، ویکون اسناده متصلاً غیر مقطوع فان کان للصحابی راویان فصاعداً فحسن وإن لم یکن له إلا راو واحد إذا صح الطریق إلی ذلک الراوی أخرجاه، اِلاّ أن مسلماً أخرج أحادیث أقوام ترک البخاری حدیثهم لشبهة وقعت فی نفسه، أخرج مسلم أحادیثهم بازالة الشبهة».(1)
استاد علامه، مرحوم «شانهچی» پس از ذکر شرایط بخاری و مسلم، که پیش از این در شرط بخاری یادآوری شد، تنها مورد اختلاف میان بخاری و مسلم را در «لقاء» میدانند. بخاری روایتی را نقل میکند که راویِ آن را دیده باشد ولی مسلم دیدار راوی را شرط نمیداند.(2)
(در احادیث معنعن، که باید در یک عصر باشند.)
سخن درباره شرط مسلم و بخاری فراوان است؛ امّا آنچه باید گفت این است که شرط مسلم و بخاری صحت روایت نزد آنها بوده و بس. چهبسا روایتی نزد مسلم صحیح و نزد بخاری غیر صحیح باشد یا اینکه روایتی نزد بخاری صحیح و نزد مسلم ناصحیح باشد.(3)
1) شروط الأئمة الستة؛ المقدسی، ص13 دارالهجرهْ.
2) تاریخ حدیث؛ شانهچی؛ ص40. نیز نک: مقدمه نووی بر شرح صحیح مسلم؛ ج1، ص21.
3) برای آگاهی از شروط مسلم و بخاری، باید به کتابهای زیر مراجعه کنید: هدی الساری ابن حجر، شرح نووی بر صحیح مسلم (ج 1)، الحطة فی ذکر الصحاح الستّة (القنوجی)، صیانة صحیح مسلم (ابن الصلاح)، شروط الأئمة الستّة (المقدسی)، شروط الأئمة الخمسة (الحازمی)، تدریب الراوی (سیوطی)، و... .
صحیح مسلم نیز به شیوه کتاب بندی تنظیم شده است، و هر کتاب دارای ابوابی است، اما همانگونه که گفته شد، مسلم خود نامی بر این ابواب ننهاده و دیگران پس از او این کار را کردهاند که از همه بهتر کار «نووی» است.
این کتاب پس از مقدمهای که مسلم آورده با «کتاب الایمان» آغاز شده و با «کتاب التفسیر» (کتاب پنجاه و چهارم) به پایان میرسد.
این کتاب دارای 7563 حدیث است (درباره آمار احادیث صحیح مسلم در آینده سخن گفته خواهد شد).
همان گونه که خود در مقدمه صحیحش بدان اشاره کرده، پیشنهاد کسی از دوستان یا شاگردانش، سبب شد تا مسلم دست به این کار بزند.(1)
او در پنجاه و هفت سالی که زندگی کرد (204- 261 ه-.ق) خلفای عباسی معاصر بخاری، را درک کرد جز آنکه بخاری «المعتمد علی الله» (256- 279 ه-.ق) را
1) شرح صحیح مسلم؛ النووی؛ ج1، ص46.
نیز درک کرده است. البته بخاری نیز روزگار خلافت معتمد را درک کرده ولی بسیار کوتاه، چه آنکه بخاری در شوال 256 مرده و معتمد در رجب 256 به خلافت رسید.
«عراقی»(1)
در «التقیید والایضاح» میگوید:
«مسلم کتاب خود را در سال 250 ه-.ق نوشت.»(2)
باتوجه به اینکه نوشتن این کتاب پانزده سال بهدرازا کشید، مسلم باید در حدود سال 235 ه-.ق کار خود را آغاز کرده باشد. ولی این را بهسختی میتوان پذیرفت؛ چرا که در این صورت او نزدیک به سیسالگی نوشتن صحیح را آغاز کرده است و در سال 235، هنوز 21 سال به مرگ بخاری مانده بود.
از طرفی «ابن عساکر» میگوید: «مسلم پیش از آنکه کتابش را بهانجام برساند درگذشت، و از این روست که برای ابواب کتابش نامی ننهاد».(3)
از این رو شاید مسلم صحیح را در پانزده سال پایانی زندگانی خود نوشته باشد.
«یاقوت» در «معجم البلدان» درباره نیشابور چنین میگوید:
«... هی مدینة عظیمة ذات فضائل جسیمة، معدن
الفضلاء ومنبع العلماء، لم أر فیما طَوّفتُ من البلاد مدینة کانت مثلها... واختلف فی تسمیتها بهذا الاسم، فقال بعضهم: إنّما سمیت بذلک لأن سابور مرّ بها وفیها قصب کثیر، فقال: یصلح أن یکون ههنا مدینة، فقیل لها نیسابور... ومن أسماء نیسابور «أبرشَهر» وبعضهم یقول «إیرانشهر»، والصحیح أن ایرانشهر هی مابین «جیحون» إلی «القادسیة»؛ ومن الرّی إلی نیسابور مائة وستون فرسخاً... وعهدی بها کثیرة الفواکه والخیرات، وبها«ریباس» لیس فی الدنیا مثله، تکون الواحدة منها منّاً أو اکثر... وکان المسلمون فتحوها فی أیام عثمان بن عفّان، والأمیر «عبدالله بن عامر بن کُریز» فی سنة (31 ه-.ق) صلحاً وبنی بها جامعاً، وقیل إنها فتحت فی أیام عمر، علی ید «الأحنف بن قیس»، وإنما انتقضت فی أیام عثمان فأرسل إلیها عبدالله بن عامر ففتحها ثانیةً... وقد خرج منها من أئمة العلم من لا یُحصی...»(1)
«حاکم» کتابی نوشت و نامش را «تاریخ نیشابور» گذاشت و «محمد بن حسین خلیفه نیشابوری» آن را ترجمه کرد. او از زبان حاکم در وصف نیشابور میگوید:
«نشابورست، هوای او صافی، به صحتِ ابدان
وافی، خالی از خطایا، عاری از وبا و اکثرِ بلایا،... عروس بُلدان، خزانه خراسان، دار امارت، لطیف عمارت، معدن
1) معجم البلدان؛ یاقوت الحموی؛ ج5، ص331.
فتوّت، مخزن مروّت، موطن ادیبان، مقر سلطان، موضع اعلام هدی، مطلع انوار تُقی، رحمت در وِی نازل، برکت به او واصل، بدلِ آنکه در سرخس دُنیشها به نیشها تنها خونین کند، در نشابور زنبورِ کندو، جهان پر انگبین کند. ریزه او فیروزه، حجر او جوهر، کمر او نقره و زر... سلاطین به امارت آن متفاخر، در انتزاع آن از یکدیگر متظاهر، منازل کُبرا، مناهل عظما، مأوایِ اشراف، مثوای عدل و انصاف، همهچیز او موصوف، سکّان او به سخا و جود موصوف، اهل کمال را درو مقام، همه کمالات او تمام...».(1)
1) تاریخ نیشابور؛ حاکم نیشابوری؛ ص212.
«السنن»، که آنچه بر زبانهاست همان «سنن ابنماجه» است.(1)
«مزی» در «تهذیب الکمال» میگوید: «...صاحب کتاب السنن...».
«ذهبی» او را چنین معرفی کرده است: «محمد بن یزید، الحافظ الکبیر، الحجة، المفسر، أبوعبدالله ابن ماجة، القزوینی،مصنف «السنن» و«التاریخ» و«التفسیر»، وحافظ قزوین فی عصره...».(2)
«مزی»، درباره او اینگونه مینویسد:
«محمد بن یزید الرَّبَعیّ، مولاهم، أبوعبدالله ابن ماجة
مشهور سال 209 ه-.ق است در قزوین، هرچند که 207 هم گفتهاند.
«ذهبی» گوید:
«مات أبوعبدالله یوم الاثنین،
ودفن یوم الثلاثاء لثمان بقین من رمضان. وصلّی علیه أخوه أبوبکر، وتولّی دفنه أخواه، أبوبکر وأبوعبدالله وابنه عبدالله».(3)
او 64 سال در این جهان زیست و در قزوین به خاکش سپردند.
«ابنماجه»، پس از شنیدن حدیث در قزوین از کسانی چون «علیبنمحمد طنافسی»(4)
1) تهذیب الکمال؛ 27، ص40.
2) الحطة؛ ص461.
3) تاریخ الاسلام؛ ج20، ص469، نیز نک: الباعث الحثیث؛ ابنکثیر؛ ج2، ص660.
4) علی بن محمد بن اسحاق، الحافظ الثبت أبوالحسن الطنافسی الکوفی، محدث قزوین و عالمها... عنه إبنماجه وأبوزرعة وأبوحاتم... قال أبوحاتم: ثقة صدوق، هو أحبّ إلیّ من أبیبکر بن أبیشیبة فی الفضل والصلاح، وابوبکر اکثر حدیثاً منه وأفهم. قال أبویعلی الخلیلی: أقام علی وأخوه بقزوین وارتحل إلیهما الکبار ولهما محل عظیم م 233 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج2، ص445.
و «أبومحمدعمروبن رافع»(1)،برای شنیدن حدیث به خراسان، عراق، حجاز، مصر، شام و دیگر مناطق رفت. از بسیاری شنید و بسیاری نیز از او شنیدند.(2)سنن ابنماجه در اعتبار، در بین کتابها ستّه در جایگاه ششم قرار دارد و همانگونه که گفته شد، برخی آن را در این جایگاه نیز ندانسته و «موطّأ مالک» یا «سنن دارمی» را شایسته آن میدانند که کتاب ششم باشد و دلیل آن نیز بهگمان دانشمندان عامّه، وجود احادیث ضعیف و حتّی موضوع در این کتاب است. از اینروست که «ذهبی» میگوید:
«سنن أبی عبدالله کتاب حسن لولا ما کدره أحادیث واهیة لیست بالکثیرة».
و نیز میگوید:
«کان ابنماجه حافظاً صدوقاً ثقة فی نفسه، وإنّما نقص کتابه بروایته أحادیث منکرةً فیه».(3)
حتی برخی همه یا بیشتر احادیثی را که تنها او در کتابش آورده و در پنج کتاب دیگر نیست ضعیف دانستهاند.
«ابنحجر» گوید:
«کتابه فی السنن جامع، جیّد، کثیرالأبواب والغرائب وفیه أحادیث ضعیفة جدّاً، حتی بلغنی أن «السّری» کان یقول: مهما انفرد بخبر فیه فهو ضعیفٌ غالباً، ولیس الأمر فی ذلک علی إطلاقه باستقرائی، وفی الجملة ففیه أحادیث کثیرة منکرة، والله المستعان،ثمّ وجدت بخط الحافظ شمس الدین محمدبن علی الحسینی(1)ما لفظه: سمعت شیخنا الحافظ أبا الحجاج المزّی یقول: کل ما انفرد به ابنماجه فهو ضعیف، یعنی بذلک ما انفرد به من الحدیث عن الأئمة الخمسة...».(2)
«ذهبی» أحادیث ضعیفه سنن ابنماجه را نزدیک به هزار حدیث دانسته و در توجیه سخن «أبوزرعهْ»، که گفت: شاید احادیث ضعیفه سنن ابنماجه به سی حدیث هم نرسد، میگوید:
«قد کان ابنماجه حافظاً نقاداً بصیراً، وانّما غضّ من رتبة سننه ما فی الکتاب من المناکیر وقلیلٌ من الموضوعات، وقول أبیزُرعة - إن صحّ - فانّما عنی
بثلاثین حدیثاً، الأحادیث المطرحة الساقطة، وأمّا الأحادیث التی لا تقوم بها حجّة، فکثیرة، لعلّها نحو الألف».(1)
«ابن الجوزی»(2)در کتاب «الموضوعات»، سی و چهار حدیث از سنن ابنماجه را آورده و آنها را موضوع دانسته است.(3))
احادیث فراوانی وجود دارد که نزد دانشمندان عامّه، موضوع است و در سنن ابنماجه آمده است از آن جمله حدیث زیر است:
«حدّثنا إسماعیل بن محمّد الطلحی: أنبأنا داود بن
عطاء المدنیّ، عن صالح بن کیسان، عن ابن شهاب، عن سعیدبن المسیّب، عن أبی بن کعب، قال: قال رسولالله| «أوّل من یصافحه الحق عُمَرُ، وأوّل من یُسلّم علیه، وأوّل مَن یأخذ بیده فیُدخلهُ الجنة»(4)
علت آن «داود» است و نیز متن حدیث.
«ابن حجر» در «تقریب التهذیب» میگوید: «داود بن عطاء المزنی، ... ضعیفٌ».(5)
«حاکم» در «المستدرک» همین روایت را با کمی اختلاف و با سندی دیگر آورده
است، ولی «ذهبی» در ذیل آن میگوید: «موضوع، وفی اسناده کذّاب».(1)
در کتاب «اهداء الدیباجهْ بشرح سنن ابنماجه» درباره حدیث آمده است: «منکر جدّاً».(2)
همچنین «بشّار عواد معروف» در تحقیق خود از سنن ابنماجه، درباره حدیث میگوید:
«إسناده ضعیف جدّاً، ومتنه فی الغایة من النکارة، قال الحافظ عمادالدین بن کثیر فی «جامع المسانید والسنن»: «هذا الحدیث منکر جداً وماهو أبعد من أن یکون موضوعاً». قلنا: آفته داود بن عطاء المزنی المدنی، قال البخاری وأبوزرعة وأبوحاتم: منکر الحدیث، وقال أحمد: رأیته ولیس بشیء وقال الدارقطنی: متروک».(3)
میتوان گفت حتی اگر سند این روایت - اگر بتوان به آن روایت گفت - بدون اشکال باشد،دروغ بودن آن مانند روز روشن است.
در «کشف الظنون» از آنها نام برده شده است.(4)
از مشهورترین آنها «مصباح الزجاجهْ» است که «سیوطی» آن را نگاشته است.
«علاءالدین مُغُلْطای»(1)
نیز مقداری از آن را شرح کرده است.(2)
همچنین در کشف الظنون آمده است:
«وشرح الشیخ سراج الدین عمر بن علی بن الملقّن الشافعی، المتوفی سنة 804 ه-.ق زوائده علی الخمسة، أعنی الصحیحین، وأبیداود والترمذی، والنسائی، فی ثمان مجلدات، سماه، «ما تمس إلیه الحاجة علی سنن ابنماجه»...».(3)
سنن ابنماجه به وسیلهای «بشار عوّاد معروف» تحقیق شده و در آن صحت و ضعف احادیث بیان شده، که بسیار مغتنم است. این کتاب نخستین بار به وسیلهی «دارالجیل»، در «بیروت» سال 1418 ه-.ق چاپ شده است.
او جز سنن، کتاب تفسیر قرآن نیز دارد که در آن سخنان صحابه و تابعین را به شیوه مسند گردآورده است. تفسیر او بهچاپ نرسیده ولی به صورت نسخه خطی موجود است.(4)
او همچنین کتابی در تاریخ دارد که «ابنکثیر» میگوید:
«ولابن ماجه تفسیر حافل وتاریخ کامل من لدن
الصحابة
إلی عصره».(1)
«محمد بن طاهر مقدسی» نیز از «أبوزرعهْ» نقل میکند که:
«ورأیتُ بقزوین له تاریخاً علی الرجال والأمصار من عهد الصحابة إلی عصره...»(2).
نه ابن ماجه و نه دیگران هیچ شرط ویژهای را یادآور نشدهاند.
او خود، کتابش را «صحیح» نخوانده تا گفته شود که شرط او در سنن، آوردن احادیث صحیحه از دیدگاه اوست. بلکه، همانگونه که گفته شد، در سنن او احادیث ضعیف و گاه موضوعه بیشتر از دیگر کتابها در سنیان یافت میشود.
«مقدسی» در «شروط الأئمهْ الستّهْ» موردخاصّی را بیان نکرده و دیگران هم در کتابهای علوم حدیث بهشرط ویژهای اشاره نکردهاند. «ابن الملقن»(3)در کتاب «البدر المنیر فی تخریج أحادیث الشرح الکبیر» میگوید:
«وأما سنن أبی عبدالله ابن ماجه القزوینی، فلا أعلم له شرطاً، وهو اکثر السنن الأربعة ضعیفاً، وفیه موضوعات منها ما ذکره فی أثناءه فضل قزوین».(4)
این کتاب دارای ویژگیهای زیر است:
1- حُسن ترتیب و قوت تبویب این کتاب در مسائل فقهی؛
2- تکرار نشدن احادیث؛
3- تهی بودن کتاب از نوازل و مقاطیع و مراسیل؛
4- وجود أحادیث ضعیفه و موضوعه در آن، بیش از پنج کتاب دیگر؛(1)
5- تهی بودن از سخنان صحابه و فتوای تابعین.(2)
میتوان گفت: همین حُسن ترتیب است که این کتاب را از دیگر صحاح ستّه متمایز میسازد و شاید یکی از علتهای جای گرفتن سنن ابنماجه در کنار پنج کتاب دیگر همین مورد باشد، به این معنا که هرچند در سنن ابنماجه احادیث ضعیف و گاه موضوع بهچشم میخورد و اعتبار کتاب از «موطّأ» و «دارمی» نیز کمتر است؛ ولی حُسن ترتیب و تبویب استادانه احادیث فقهی از سوی ابنماجه موجب شده است تا این کتاب ششمین کتاب مشهور و معروف باشد، یعنی دانشمندان عامّه حُسن ترتیب و تبویب را برکمی اعتبار سنن ابنماجه، ترجیح دادهاند. «حسنخان» در «الحطهْ» میگوید:
«وفی الواقع فیه من حسن الترتیب وسرد الأحادیث بالاختصار من غیر التکرار لیس فی أحد من الکتب».(3)
سنن ابنماجه به سه کتاب (کتاب السنهْ، کتاب الصلاهْ وکتاب اللباس) و 37 بخش بهنام «ابواب»، تقسیم شده است، که نخستین آنها «أبواب الطهارهْ وسننها» و آخرین آنها «أبواب الزهد» است. هرکدام از این ابواب دارای بابهایی است. برای نمونه «أبواب إقامهْ الصلوات والسنهْ فیها» دارای 205 باب است.
سنن ابنماجه دارای 4341 حدیث است.(1)
او با هشت تن از پادشاهان عباسی همروزگار بود که عبارتند از:
1- المعتصم بالله (218- 227 ه-.ق).
2- الواثق بالله (227- 232 ه-.ق).
3- المتوکل علی الله (232- 247 ه-.ق).
4- المنتصر بالله (247- 248 ه-.ق).
5- المستعین بالله (248- 252).
6- المعتز بالله (252- 255 ه-.ق).
7- المهتدی بالله (255- 256 ه-.ق).
8- المعتمد علی الله (256- 279 ه-.ق).
1) موسوعة الحدیث الشریف، الکتب الستّهْ؛ ص2741.
شهری است مشهور که میان آن و ری بیست و هفت فرسخ راه است.(1)
در 140 کیلومتری غرب تهران است و پیشینه این شهر به روزگار ساسانیان باز میگردد. شهر را «شاپور ذوالاکتاف» نهمین پادشاه ساسانی ساخت، و گویند در زمان شاپور یکم، دومین شاه ساسانی، این شهر پادگان بود و «براء بن عازب» صحابی پیامبر، در سال 24 ه-.ق آن را فتح کرد.(2)
در قزوین از همان آغاز، گرایشهای شیعی به چشم میخورد. در سال 16 ه-.ق ، پس از نبرد «قادسیه»، گروهی از قزوینیان بنام «بنوالحمراء»، که از قبائل ایرانی ساکن قزوین و دیلم بودند، موالی «بنی عبدالقیس» شدند، و از آنجا که «بنو عبدالقیس» شیعه بودند، ایشان نیز به پیروی از آنان، گرایشی شیعی داشتند که در زمان امام علی×، تعداد آنها رو به افزونی نهاد و از نزدیکان امام× شدند. حتی گفتهاند که «أشعث بن قیس» به امام× اعتراض کرد و گفت:
«یا امیرالمؤمنین لقد غلبتنا هذه الحمراء علی قربک».
بنوحمراء در کوفه مسجدی بهنام «الحمراء» ساختند که تاکنون پابرجاست. «ماسینیون» در کتاب خود «خطط الکوفهْ» درباره این مسجد میگوید:
«مسجد الحمراء الذی کان فیه بستان وهذه القبیلة
الایرانیة کانت تحمل شعوراً وعاطفة شیعیّة منذ أن دخلوا فی الاسلام».(1)
در سال 250 ه-.ق یکی از علویان در قزوین قیام کرد. «مسعودی» در «مروج الذهب» میگوید:
«وفی هذه السنة - وهی سنة خمسین ومائتین - ظهر بقزوین «الکرکی» وهوالحسنبن إسماعیلبن محمدبن عبدالله بن علیبن الحسینبن علیبن أبیطالب رضی الله عنهم ...»(2).
قزوین در سال (944 ه-.ق) در زمان شاه طهماسب اول (م 984 ه-.ق)، پایتخت صفویان شد.(3)
«عبدالکریم بن محمد الرافعی القزوینی» از دانشمندان سده ششم، کتابی دارد به نام «التدوین فی أخبار قزوین». در این کتاب معلوماتِ سودمندی درباره قزوین ذکر شده است.
«السنن»؛ نام کتاب ابیداود است معروف و مشهور به «سنن أبیداود». خود او کتابش را به این نام خوانده است. در نامهای که به مردم مکه نوشته چندین بار این نام را ذکر کرده و میگوید:
«فإنکم سألتم أن أذکر لکم الأحادیث التی فی کتاب «السنن» أهی أصح ما عرفت فی الباب؟».
و در جای دیگر میگوید:
«ولیس فی کتاب «السنن» الذی صنفته عن رجل متروک الحدیث شیء».
و در جای دیگر چنین میگوید:
«ولم أصنف فی کتاب «السنن» إلاّ الأحکام...».(1)
1) تغلیق التعلیق؛ علی بن ابراهیم؛ ج1، ص49، نیز نک: الحطة فی ذکر الصحاح الستة؛ ص384.
در «تقریب التهذیب» آمده است:
«مصنف السنن وغیرها».(1)
سنن ابیداود را، کتاب ابیداود، مصنف ابیداود و صحیح ابیداود نیز گویند.(2)
ولی نام کتاب همان است که در آغاز گفته شد.
«خطیب» او را چنین معرفی کرده است:
«سلیمانبن الأشعث بن إسحاق بن بشیر بن شدّاد بن عَمْرو بن عمران، أبوداود الأزْدیّ السجستانی».(3)
و «ابن ابیحاتم»(4)
این چنین میگوید:
«سلیمانبن... عمروبن عامر الازدی، أبوداود السجستانی».
به سال 202 ه-.ق در «سجستان» پا به عرصه دنیا نهاد.((5))
پس از 73 سال و در شانزدهم شوال و در بصره در سال 275ه-.ق در گذشت و در کنار «سفیان ثوری» به خاک سپرده شد.(1))
وصیت کرده بود تا «حسن بن المثنی»(2)
او را غسل دهد و «عباسبن عبدالواحد هاشمی» بر او نمازگزارد.(3)
ابی داود در آغاز در شهر خود سجستان حدیث شنید. او در سال 220 ه-.ق در بغداد بوده است؛ خود میگوید:
«ولدت سنة 202 ه-.ق وصلّیت علی «عفان»(4)سنة عشرین».(5)
یعنی اینکه او در هجده سالگی برای شنیدن حدیث به بغداد رفت و این نشاندهنده آن است که از همان نوجوانی شنیدن حدیث را آغاز کرده بود. او در کوفه، بصره، خراسان، شام، مصر، حجاز، و ری حدیث شنید و نوشت.
1) تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج2، ص593.
2) الحسن بن المثنی بن معاذ بن معاذ العنبری.... مات فی رجب سنة 294ه-.ق، سیر أعلام النبلاء؛ ج13، ص527 (مؤسسهْ الرسالهْ).
3) تاریخ بغداد؛ الخطیب البغدادی؛ ج9، ص60.
4) عفّانبن مسلم بن عبدالله الصفّار، أبوعثمان البصریّ، مولی عزرة بن ثابت الانصاری، سکن بغداد... قال العجلی: عفان بصری ثقة ثبت... قال أبوداود: شهدت جنازته... ذکره ابن حبان فی الثقات. م 220 ه-.ق، تهذیب التهذیب؛ ج7، ص199.
5) تاریخ بغداد، ج9، ص57.
خطیب گوید:
«أحد من رحل وطوف وجمع وصنف، وکتب عن العراقیین و الخراسانیین و الشامیین و المصریین والجزریّین»(1).
بنا بر گفته «حاکم»، او پیش از رفتن به عراق افزون بر شهرش، در هرات و بغلان (شهری در اطراف بلخ) نیز حدیث شنید:
«وقد کتب بخراسان قبل خروجه إلی العراق، فی بلده وهراة. وکتب ببغلان... وبالرّی...».(2)از خودش نقل است که:
«دخلتُ الکوفة سنة إحدی وعشرین (221 ه-.ق) وما رأیت بدمشق مثل «أبی النضر الفرادیسی»، وکان کثیر البکاء، کتبت عنه سنة اثنتین وعشرین (222 ه-.ق)...»(3).
او چندین بار به بغداد رفت که آخرین آن، در سال 271 ه-.ق بود، پس از آن به بصره رفت و همانجا بود تا مُرد.(4)
«ابن عساکر»(1)
گوید:
«قال أبواسحاق: کان أبوداود مقیماً بهراة ثم خرج إلی البصرة وتوفی بها سنة 275 ه-.ق»(2)
بنابر گزارش «ابن عساکر» او به نیشابور نیز رفته و در آنجا از «قتیبهْبن سعید»،«اسحاقبن راهویه» «و «اسحاقبن منصور الکَوْسج»(3)
و دیگران حدیث شنیده و «أحمد بن حنبل» از او حدیث نوشته است.(4)
بنابر گفته ذهبی «ابوداود» از «اسحاق بن منصور» روایت نکرده است:
«روی عنه الجماعة سوی أبیداود».(5)
او در زندگی علمی خود بزرگان زیادی را دید و از آنها نوشت و شنید. «مزی» شیوخ او را نامبرده(6)، بزرگانی مانند: «أحمد بن محمد بن حنبل(7)، حجّاجبن الشاعر(8)،
1) ابوالقاسم علی بن الحسن ابن هبة الله بن عبدالله الشافعی 499- 451 ه-.ق، تذکرة الحفاظ؛ ج 4، ص1328.
2) تاریخ مدینة دمشق؛ همان، ص196.
3) أبویعقوب اسحاق بن منصور المروزی الفقیه، نزیل نیسابور. سمع سفیان بن عیینة، ویحیی بن سعید القطّان و... م 251 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج2، ص524.
4) تاریخ مدینة دمشق؛ همان، ص191.
5) تذکرة الحفاظ؛ ج2، ص524.
6) تهذیب الکمال؛ المزی؛ ج11، ص356 مؤسسهْ الرسالهْ.
7) همان احمد بن حنبل است.
8) المأمون، أبو محمد، حجاج بن یوسف بن حجاج الثقفی... روی عنه أبوداود و مسلم و... م 259ه-.ق، تذکرة الحفاظ؛ ج2، ص550.
سعید بن منصور(1)،
سلیمانبن داود الزّهرانیّ(2))،
سهلبن بکّار الدّارمیّ(3)،أبی بکر عبدالله بن محمّدبن أبی شیبهْ(4)،عبدالله بن مَسلمهْ القعنبیّ(5)،عثمان بن محمد بن أبی شیبهْ(6)،علی ابن المدینیّ(7)،عمرو بن عون الواسطیّ(8)،
قتیبهْ بن سعید(9)،موسی بن إسماعیل التبوذکیّ(10)،أبی الولید هشام بن عبدالملک الطیالسیّ(11)و...».
1) ابن شعبة، أبوعثمان المروزی... سمع مالکاً و... وعنه: أحمد ومسلم وأبوداود... قال أبوحاتم: ثقة من المتقنین الاثبات... م 227ه-.ق، همان؛ ص416.
2) ابوالربیع سلیمان بن داود الازدی... عنه الشیخان وابوداود وعلی ابن المدینی واسحاق وأحمد وأبویعلی والبغوی و... وثقه ابن معین وابوزرعة والنسائی، م 234ه-.ق؛ همان؛ ص468.
3) البرجمی، القیسی، ابوبشر البصری الضریر، روی عن شعبة و... قال ابوحاتم: ثقة، م 227، همان؛ ج1، ص398.
4) عبدالله بن محمد بن أبی شیبة ابراهیمبن عثمان بن خواستی العبسی مولاهم الکوفی، صاحب المسند والمصنف... عنه ابوزرعة والبخاری ومسلم وابوداود وابنماجه... والبغوی وجعفر الفریابی... م 235ه-.ق؛ همان؛ ج2، ص432.
5) ابوعبدالرحمن الحارثی القعنبی المدنی نزیل البصرة ثم مکة... قال أبوزرعة: ما کتبت عن أحد أجلّ فی عینی من القعنبی، وقال الخریبی: حدثنی القعنبی عن مالک وهو والله خیر من مالک... م 221ه-.ق، همان؛ ج1، ص384.
6) ابوالحسن عثمان بن محمد بن ابراهیم بن عثمان الکوفی صاحب المسند والتفسیر... عنه الجماعة سوی الترمذیّ...، م 239ه-.ق، همان؛ ج2، ص444.
7) ابوالحسن علیبن عبدالله بن جعفر بن نجیح السعدی، مولاهم المدینی ثم البصری، صاحب التصانیف... قال ابوحاتم: کان ابن المدینی علماً فی الناس فی معرفة الحدیث والعلل وما سمعت أحمد بن حنبل سماه قطّ، انّما کان یکنیه تبجیلاً له... 161- 234 ه-.ق؛ همان؛ 428.
8) أبوعثمان السلمی الواسطی البزاز... عنه البخاری وابوداود وابوحاتم وابوزرعة و... وثقه جماعة... م225ه-.ق؛ همان، ص426.
9) أبورجاء الثقفی مولاهم البلخی البغلانی... عنه الجماعة سوی ابنماجه... 149- 240 ه-.ق، همان، ص446.
10) أبوسلمة موسی بن اسماعیل المنقری مولاهم البصری... وإنّما سمّی التبوذکی لأنّه اشتری بتبوذک داراً... قال ابوحاتم: لا أعلم بالبصرة ممن ادرکنا أحسن حدیثاً من أبی سلمة، م 223 ه-.ق؛ همان، ج1، ص395.
11) هشامبن عبدالملک البصری الحافظ... قال أحمد العجلی: ثقة ثبت، کانت الیه الرحلة بعدأبیداود الطیالسی...، 133 - 227 ه-.ق؛ همان، ص382.
باتوجه به تاریخ مرگ شیوخش، باید گفت: ابوداود تا قبل از بیست و پنج سالگی توشهای فراوان از حدیث اندوخته بوده است.
گفته شده، از جمله جاهایی که ابوداود به آنجا رفته، «طَرَسوس»(1)
است؛ و او در آنجا بیست سال سکونت کرد. در اینکه او به طرسوس رفته باشد اشکالی نیست، ولی اینکه او بیست سال که نزدیک به یک سوّم زندگی او میشود در آنجا بوده باشد، اختلاف است(2).
ابوداود شاگردان زیادی داشت و بسیاری از مؤلفان سنی، حدیث از او شنیدهاند که از بزرگترین آنها، «نسائی» و «ترمذی» را میتوان نام برد(3).
یادآوری میشود که «احمد بن حنبل» نیز از او روایت کرده است. «ذهبی» در «سیر اعلام النبلاء» میگوید:
«سَمِع منه أحمد بن حنبل حدیثاً واحداً، کان أبوداود یذکره»(4).
در اینکه ابوداود در چه زمانی کتاب خود را گردآوری کرده اختلاف است. گفته شده که او کتابش را به أحمد بن حنبل نشان داده و احمد آن را پسندیده است(5).
1) مدینة بثغور الشام، بین أنطاکیة وحلب وبلاد الروم... وبها قبر المأمون. مراصد الإطلاع؛ ج2، ص883.
2) نک: تغلیق التعلیق؛ ج1، ص24.
3) تاریخ مدینة دمشق؛ ابنعساکر؛ ج22، ص191، نیز نک: تاریخ بغداد؛ الخطیب البغدادی؛ ج9، ص57.
4) ج13، ص211، نیز نک: تاریخ بغداد، ج9، ص59 و تاریخ مدینة دمشق؛ ج22، ص192.
5) تاریخ مدینة دمشق؛ ج22، ص194.
با توجه به اینکه احمد در سال 241 ه-.ق از دنیا رفته، باید او در همان جوانی سنن را نوشته باشد.
از سوی دیگر «ابوداود» میگوید:
«ما فی کتاب السنن حدیث اِلاّ وقد عرضته علی أحمد بن حنبل ویحیی بن معین»(1).
اگر بر این سخن بتوان اعتماد کرد، او حتی کتاب خود را زودتر تدوین کرده چرا که مرگ یحیی بن معین در سال 233 ه-.ق بوده است و اگر ده سال برای گردآوری آن تلاش کرده باشد در حدود سال 223، یعنی در حدود بیست سالگی که تألیف سنن را آغاز کرده است باید گفت: پذیرش این دیدگاه مشکل است، چرا که او خود میگوید:
«کتبت عن رسولالله| خمسمائة ألف حدیث، انتخبت منها ما ضمنته هذا الکتاب - یعنی کتاب السنن - جمعت فیه أربعة آلاف وثمانمائه حدیث، ذکرت الصحیح وما یشبهه ویقاربه، ویکفی الانسان لدینه من ذلک أربعة أحادیث: 1- الأعمال بالنیات؛ 2- من حسن إسلام المرء ترکه ما لا یُعنیه؛ 3- لا یکون المؤمن مؤمناً حتی یرضی لأخیه ما یرضاه لنفسه؛ 4- الحلال بین والحرام بیّن وبیّن ذلک امور مشتبهات»(2).
هم چنین میگوید:
«دخلت الکوفة سنة إحدی وعشرین...»(1)و«... صلیت علی عفان ببغداد سنة عشرین...»(2).
از اینها روشن میشود که او در حدود بیست سالگی پایش به عراق باز شده است درصورتی که بسیاری از شیوخ او در سنن از عراق بودهاند، از سوی دیگر او میگوید: «من در آغاز 000/500 حدیث نوشتم و سپس 000/5 آن را در سنن برگزیدم» روشن است که برای شنیدن و نوشتن 000/500 حدیث سالیان درازی نیاز است، و پس از آن هم برای برگزیدن احادیث سنن ازمیان آنها نیز سالیانی نهچندان کم نیاز است. پس نمیتوان پذیرفت که او زودتر از 35 تا 40 سالگی، گردآوری سنن را آغاز کرده باشد، ولی آنچه روشن است این است که اوسالیانی پیش از مرگش، سنن را به پایان رسانده است، چرا که او پس از انجام آن، آن را برای مردم خوانده است:
«ولمّا صنّف کتاب «السنن» وقرأه علی الناس صار کتابُه لأصحاب الحدیث کالمصحف یتبعونه ولا یخالفونه وأقرّ له أهل زمانه بالحفظ والتقدّم فیه»(3).
تنها توجیهی که میتوان از سخن او که گفته است: «ما فی کتاب السنن حدیث
إلاّ عرضته علی أحمد بن حنبل ویحیی بن معین» کرد، این است که گفته شود احادیثی را که او در سنن آورده (یعنی از آن 000/500 حدیث)، پیش از گردآوری به احمد و یحیی عرضه کرده است؛ نه اینکه در زمان گردآوری سنن، هریک از احادیث را به آنها عرضه کرده باشد. یعنی سخن او درحقیقت اینگونه است
که: «...عرضته قبل علی أحمد بن حنبل ویحیی بن معین».
ابوداود و کتابش درمیان صحاح سته و صاحبانشان از جایگاه ویژهای برخوردار است و همه بزرگان عامّه او را بسیار ستودهاند و کتاب او را پس از صحیحین، در جایگاه سوّم میدانند؛ سبب آن نیز روشن است، چه آنکه سنن أبیداود مشتمل بر احادیث صحیح و نیز احادیث حسن میباشد.
«مزی» میگوید(1):«ثم اعلَموا أنّ الحدیث عند أهله علی ثلاثة أقسام: حدیثٌ صحیحٌ، وحدیثٌ حسنٌ، وحدیث سقیم. فالصحیح عندهم: ما اتصل سندُهُ وعُدّلَت نَقَلَتُهُ. والحسنُ منه: ما عُرفَ مخرجُه، واشتهر رجاله، وعلیه مدار اکثر الحدیث، وهوالذی یقبله أکثر العلماء ویستعملهُ عامّةُ الفقهاء،
1) گویا از قول «أبوسلیمان الخطّابی» میگوید؛ (أبوسلیمان حمد بن محمد بن ابراهیم ابن خطاب البستی الخطابی، صاحب التصانیف... روی عنه الحاکم... کان ثقة متثبتاً من أوعیة العلم ... مات فی سنة 388 ه-.ق)، تذکرة الحفّاظ؛ ج3، ص1018.
وکتاب أبی داود جامعٌ لهذین النوعین من الحدیث. فأمّا السقیم منه، فَعلی طبقاتٍ شرّها الموضوع، ثم المقلوب، ثم المجهول، وکتاب أبی داود خَلیٌ منها، بریءٌ من جملة وجوهها؛ وإن وقع فیه شیءٌ من بعض أقسامها لضربٍ من الحاجة تدعوه إلی ذکره، فإنّه لا یألو أن یبیّن أمرَه ویذکرَ عِلَّتهُ، ویخرج من عهدته... ویُحکی لنا عن أبی داود أنّه قال: ما ذکرتُ فی کتابی حدیثاً اجتمع الناس علی ترکه... وکان تصنیف علماء الحدیث قبل زمان أبی داود الجوامع والمسانید ونحوهما؛ فتجمع تلک الکتب إلی ما فیها من السّنن والأحکام أخباراً وقصصاً ومواعظ وآداباً، فأمّا السنن المحضة فلم یقصِدْ واحدٌ منهم جمعَها واستیفاءَها ولم یقدر علی تحصیلها واختصار مواضعها من أثناء تلک الأحادیث الطویلة ومن أدلة سیاقها علی حَسب ما اتّفق لأبیداود، ولذلک حَلّ هذا الکتابُ عند أئمة الحدیث وعلماء الأثر محلّ العَجَب، فضربت فیه اکبادُ الإبل، ودامت إلیه الرَّحَلُ»(1).
برخی مؤلفان سنی کتاب ابیداود را حتی از نظر فقهی، بالاتر از صحیحین میدانند، برای نمونه «خطابی بستی» میگوید:(2)
«واعلموا رحمکم الله أن کتاب السنن لأبیداود کتاب
شریف لم یصنف فی علم الدین کتاب مثله وقد رزق القبول من الناس کافة، فصار حکماً بین فرق العلماء وطبقات الفقهاء علی اختلاف مذاهبهم فلکل فیه ورد ومنه شرب وعلیه معول أهل العراق وأهل مصر وبلاد المغرب، وکثیر من مدن أقطار الأرض، فأمّا أهل خراسان فقد أولع أکثرهم بکتاب محمد بن إسماعیل ومسلم بن الحجاج ومن نحا نحوهما فی جمع الصحیح علی شرطهما فی السبک والانتقاد، إلا أنّ کتاب أبیداود أحسن وصفاً وأکثر فقها وکتاب أبیعیسی(1)أیضاً کتاب حسن...».
ابوداود خود شروط احادیثی را که در سنن آورده - اگر بتوان به آنها شرط گفت - یادآور شده است. در جایی میگوید:
«... جمعت فیه أربعة آلاف وثمانمائة حدیث، ذکرت الصحیح وما یشبهه ویقاربه...»(2).
«قنوجی» در تفسیر سخن أبیداود میگوید: «جائز است که مراد او از صحیح «صحیحٌ لذاته» باشد، و ممکن است مراد او از شبه صحیح، صحیحٌ لغیره باشد، و محتمل است که مرادش از «ما یقاربه» حدیث حَسَن باشد»(3).
ابوداود در جایی دیگر میگوید:
«ولیس فی کتاب «السنن» الذی صنفته عن رجل متروک الحدیث شیء، وإذا کان فیه حدیث منکر بینته أنه منکر، ولیس علی نحوه فی الباب غیره»(1).
باید گفت اگر کسی به سنن او مراجعه کند خواهد دید که او به این شرط وفا نکرده است.
با وجود این نکتهای را نباید فراموش کرد و آن اینکه گاه برخی از راویان نزد برخی محدثان متروک الحدیثند، و نزد برخی دیگر چنین نیستند، و این فراوان است و بر کسی پوشیده نیست. دیگر آنکه ممکن است ابوداود سخنی در جرح ایشان نشنیده باشد به ویژه اگر مجروح دارای شهرت جرح نباشد، که البته این را به سختی میتوان پذیرفت، به دلیل آنکه حدیثی را که او در سنن بواسطه افرادی که ذکر شد، آورده، برای شاهد بوده و نه بهعنوان اصل. از این رو خود میگوید:
«وإذا کان فیه حدیث منکربینتُه أنه منکر».
از دیگر شروط او آوردن احادیث مشهور است؛ خود او میگوید:
«والأحادیث التی وضعتها فی کتاب السنن اکثرها مشاهیر، وهی عند کل من کتب شیئاً من الحدیث...»(2).
از دیگر شروط او، آوردن احادیث مرسل و مدلس است، در صورتی که حدیثی مسند، در آن باب نباشد:
«فإن لم یکن مسند غیر المراسیل، ولم یوجد المسند فالمراسیل یحتج به، ولیس هو مثل المتصل فی القوة»... «وإنّ من الأحادیث فی کتاب السنن ما لیس بمتصل، وهو مرسل ومدلس، وهو إذا لم توجد الصحاح عند عامّة أهل الحدیث علی معنی أنه متصل»(1).
دیگر از آنچه درباره احادیث سنن ابیداود میتوان گفت آن است که او هر حدیثی را که درباره آن چیزی نگفته باشد، «شایسته» میداند. او خود میگوید: «وما لم أذکر فیه شیئاً فهو صالح»(2)یعنی اینکه شایسته پیروی و حجّت است.
«ابن عبدالبر»(3)نیز این سخن را پذیرفته و میگوید:
«کل ما سکت علیه أبوداود فهو صحیح عنده، لاسیّما إن کان لم یذکر فی الباب غیره»(4).
بر این گفته ابیداود، ایرادهایی گرفته شده که «ابنحجر» در «النکت» به آنها اشاره کرده است، از جمله اینکه او سخنی را از «نووی» آورده که میگوید:
«فی سنن أبیداود أحادیث ظاهرة الضعف لم یبینها مع أنه متفق علی ضعفها، فلابد من تأویل کلامه»(1).
سخن «نووی» درست است، چرا که ابوداود، میگوید: «وما کان فی کتابی من حدیث فیه وهن شدید، فقد بینتُه»(2)، یعنی اینکه اگر در حدیثی وهن غیر شدید باشد، درباره آن چیزی نگفته، پس «صالح» است، و مشخص است که حدیثی که در آن وهن باشد، نمیتواند شایسته حجیّت باشد.
در بین محدثان عامه، آنچه را که ابوداود درباره آن سکوت کرده یادآور میشود، «المسکوت عنه عند أبی داود». میگویند. «ابن الصلاح»، این گونه روایات ابیداود را
«حسن» میداند، او میگوید:
«وعلی هذا ما وجدناه فی کتابه مذکوراً مطلقاً، ولیس فی واحد من الصحیحین، ولا نصّ علی صحته ممن یمیز بین الصحیح والحسن، عرفناه بأنّه من الحسن عند أبی داود».
به این سخن «ابن الصلاح» اعتراض شده است(3).
در اینجا تنها سخن «ابن حجر» را درباره آنچه ابوداود درباره آن سکوت کرده یادآور میشویم، او میگوید:
«...إن جمیع ما سکت علیه أبوداود لا یکون من قبیل
الحسن الاصطلاحی، بل هو علی أقسام:
1- منه ما هو فی الصحیحین أو علی شرط الصحة.
2- ومنه ما هو من قبیل الحسن لذاته.
3- ومنه ما هو من قبیل الحسن إذا اعتضد (وهذان القسمان کثیر فی کتابه جدّاً).
4- ومنه ما هو ضعیف، لکنه من روایة من لم یجمع علی ترکه غالباً.
وکل هذه الأقسام عنده تصلح للاحتجاج بها(1). (چرا که درباره آنها سخنی نگفته و خود او گفته است که «صالح»اند.)
از همه چیزهایی که گفته شد، میتوان نتیجه گرفت که هرآنچه را که او درباره آن سکوت کرده نمیتوان صحیح یا حسن دانست، بلکه باید هر حدیث مسکوت عنه مورد بررسی سندی قرار بگیرد. باید دید چرا او آن حدیث را آورده است؟ آیا در آن بابی که آن حدیث آمده، حدیثی دیگر هم هست یا نه؟ آیا پس ازآوردن مسکوت عنه حدیث صحیحی را آورده است؟(2)
در پایان به سخن «مقدسی» اشاره میشود، وی درباره شرط ابیداود میگوید:
«واما (أبوداود) فمن بعده فإنّ کتبهم تنقسم عَلی ثلاثة أقسام:
(القسم الأول): صحیح وهو الجنس المخرج فی هذین الکتابین للبخاری ومسلم، فإنّ أکثر ما فی هذه الکتب مخرج فی هذین الکتابین، والکلام علیه کالکلام علی الصحیحین فیما اتفقا علیه واختلفا فیه.
(القسم الثانی): صحیح علی شرطهم. حکی أبوعبدالله بن منده؛(1)أن شرط أبیداودوالنسائی إخراج أحادیث أقوام لم یجمع علی ترکهم إذا صح الحدیث باتصال الاسناد من غیر قطع ولا إرسال ویکون هذا القسم من الصحیح...».
(القسم الثالث): أحادیث أخرجوها للضدیة فی الباب المتقدم وأوردوها لا قطعاً منهم بصحتها وربما إبان المخرج لها عن علتها بما یفهمه أهل المعرفة.
فإن قیل لم أودعوها کتبهم ولم تصح عندهم؟ فالجواب من ثلاثة أوجه: أحدها: روایة قوم لها واحتجاجهم بها فأوردوها وبینوا سقمها لتزول الشبهة.
الثانی: أنهم لم یشترطوا ما ترجمه البخاری ومسلم رضی الله عنهما علی ظهر کتابیهما من التسمیة بالصحة... .
الثالث: أن یقال لقائل هذا الکلام رأینا الفقهاء وسائر العلماء یوردون أدلة الخصم فی کتبهم مع علمهم أن ذلک
1) الحافظ الامام الرحال أبوعبدالله محمد بن یحیی بن منده، واسم منده، إبراهیم بن الولید... م 301 ه-.ق، تذکرة الحفاظ؛ ج2، ص741.
لیس بدلیل فکان فعلهما(1)هذا کفعل الفقهاء، والله أعلم(2).
(این توجیه سوّم، سخنی است پوچ). باید گفت: شروط ابیداود، همان است که خود گفته و نه آن چیزی که دیگران گفتهاند.
سنن ابیداود از سال 1271 ه-.ق به این سو بارها چاپ شده است.(3)
شروح زیادی نیز بر آن نوشته شده، که به چند نمونه از آنها اشاره میشود:
1- معالم السنن؛ از خطابی بُستی (م 388 ه-.ق)، که از کهنترین آنهاست.
2- شرح علاءالدین مغلطای (م 762 ه-.ق).
3- مرقاهْ الصعود إلی سنن أبی داود؛ از سیوطی (م 911).
4- عون المعبود، شرح سنن أبیداود؛ شیخ شمس الحق العظیم آبادی (م1329ه-.ق)(4).
5- بذل المجهود فی حل سنن أبیداود؛ خلیل أحمد السهارنفوری (م 1346 ه-.ق).
1- معتبرترین سنن چهارگانه بعد از صحیحین؛
2- کتابی است فقهی که تنها احکام را شامل میشود، (نخستین کتابی است که به سنن پرداخته است)؛
3- حسن ترتیب و تنسیق احادیث و آسانی رسیدن به آنها؛
4- آمدن اختلافات فقهی در این کتاب؛
5- درباره این کتاب گفته شده کسی که قصد حصر سنن را داشته باشد به سنن ابیداود مراجعه کند.(1)
با «کتاب الطهارهْ» آغاز و به «کتاب الأدب» پایان میپذیرد. دارای 42 کتاب است. هر کتاب از ابوابی تشکیل شده است. برای نمونه، «کتاب الجهاد» دارای 170 باب است.(2)کتاب دارای 5274 حدیث است.(3)
ابوداود خود گفته است: دارای 4800 حدیث است. علت این اختلاف چیست؟ «محمد محیی الدین عبدالحمید» پاسخ میدهد:
«والجواب عن ذلک أن نلفت نظرک إلی أمرین هامین:
الأمر الأول: أنا قد ذکرنا لک فی بیان روایات الکتاب أن بعضها ینقص عن بعض، وستجد من آثار اختلاف النسخ بالزیادة والنقصان ...الأمر الثانی: أن فی الکتاب أحادیث کثیرة متکررة باسناد واحد یأتی تکرار الحدیث منها فی موضعین أو اکثر من أبواب الکتاب، بسبب اشتمال الحدیث الواحد علی عدّة أحکام، فالمؤلف یذکره فی الأبواب التی یتعرض فیها لبیان أدلة الأحکام التی اشتمل علیها...».(1)
شاید، او پس از آنکه گفته سنن دارای 4800 روایت است، احادیثی را به آن افزوده است.
همان خلفای همروزگار ابنماجه قزوینیاند.
او از جمله محدثانی است که دارای آثار فراوانی است، به جز سنن. به تعدادی از آثار او اشاره میشود:
1- تسمیهْ الأخوهْ الذین رووا الحدیث؛ کتاب به تحقیق «دکتر باسم الجوابرهْ» با کتاب «علیبن المدینی» به نام «الأخوهْ الرواهْ» که بهسال 1408 ه-.ق چاپ شده است؛
1) سنن أبی داود، تحقیق: محمد محیی الدین عبدالحمید؛ ج1، ص16.
2- رساله او در وصف سننش، بارها چاپ شده، دکتر «محمد لطفی الصباغ» در سال 1394 ه-.ق آن را تحقیق کرده است.
3- سؤالات أبی عبد الآجری لأبیداود فی الجرح والتعدیل، به تحقیق دکتر «عبدالعلیم البستوی» به سال 1418 ه-.ق چاپ شده است.
4- سؤالات أبی داود للإمام أحمد فی الرجال، به تحقیق «زیاد محمد منصور» در سال 1414 ه-.ق چاپ شده است.
5- المراسیل، بارها چاپ شده، به تحقیق شعیب الأرناؤوط، به سال 1408 ه-.ق.
6- «الناسخ والمنسوخ» یا «ناسخ القرآن ومنسوخه».(1)
شهری است در مشرق، مُعرَب سیستان که ولایت و ناحیه بزرگی است. گویند: نام بلوکیست و نام شهرش زرنج است و تا هرات ده روز است، و در طرف جنوبی این شهر واقع شده، زمینش ریگزار سرابست و دائم باد میوزد (از معجم البلدان). اسم شهری است از شهرهای خراسان (المعرب، جوالیقی، ص198). عوام سگستان گفتند و عرب معرب کردند سجستان خواندند. (نزههًْ القلوب). و سیستان را اصل سگستانست و از این رو به تازی سجستان نویسند که گاف را جیم گردانند. (فارسنامه ابن البلخی ص 65- 66)(2).
«یاقوت» میگوید:
«قال الاصطخری: أرض سجستان سبخة ورمال حارة، بها نخیل، ولا یقع بها الثلج، وهی أرض سهلة لا یری فیها جبل... وبسجستان نخل کثیر وتمر... وفی رِجالهم عِظَم خلق وجلادة ویمشون فی أسواقهم وبأیدیهم سیوف مشهورة... وهم فرس ولیس بینهم من المذاهب غیر الحنفیة من الفقهاء اِلاّ قلیل نادر... ولا تخرج لهم امرأة من منزل أبداً وإن أرادت زیارة أهلها فباللیل... وبسجستان کثیر من الخوارج یظهرون مذهبهم ولا یتحاشون منه ویفتخرون به عند المعاملة... وهم یتزیون بغیر زیّ الجمهور فهم معروفون مشهورون... وبها بلیدة یقال لها «کَرْکُویَه» کلّهم خوارج.
قال محمد بن بحر الرُّهنی:... ما فی الدنیا سوقة أصح منهم معاملة ولا أقل منهم مخاتلة... ثم مسارعتهم إلی إغاثة الملهوف ومدارکة الضعیف، ثم أمرهم بالمعروف ولو کان فیه جدع الأنف؛ منها جریر بن عبدالله(1)صاحب أبیعبدالله جعفر بن محمد الباقر؛ رضیاللهعنه؛... قال الرهنی: وأجلّ من هذا کلّه أنه لُعن علی بن أبیطالب،
1) جریر بن حازم بن زید بن عبدالله الأزدی، أبوالنضر البصری... ثقة... مات سنة 170 ه-.ق بعد ما اختلط لکن لم یحدّث فی حال اختلاطه. ع، تقریب التهذیب؛ ص77.
رضیاللهعنه، علی منابر الشرق والغرب ولم یُلعن علی منبرها اِلاّ مرّة... وأی شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخی رسولالله|، علی منبرهم وهو یُلعن علی منابرالحرمین مکة والمدینة!! وبین سجستان وکرمان مائة وثلاثون فرسخاً... وذکر أبوالفضل محمد بن طاهر المقدسی، قال: سمعتُ محمد بن أبینصر یقول: أبوداود السجستانی الامام، هو من قریة بالبصرة یقال لها سجستان ولیس من سجستان خراسان... وذکر ابن أبینصر المذکور أنّه تتبع البصریین فلم یعرفوا بالبصرة قریة یقال لها سجستان، غیر أن بعضهم قال: إن بقرب الأهواز قریة تسمّی بشیء من نحو ما ذکره... ولم یذکر أحدٌ من الحفاظ أنه(1)من غیر سجستان المعروف؛ وینسب إلیهاالسجزیّ...».(2)
درباره اینکه نام کتاب حدیثی ترمذی چیست، اختلاف است.
«مبارکفوری» از «کشف الظنون»(1)
نقل میکند:
«قد اشتهر بالنسبة إلی مؤلّفه، فیقال: جامع الترمذی، ویقال له: السنن أیضاً، والأوّل أکثر».(2)
خود مبارکفوری نیز نام «جامع» رابرگزیده است. بنا بر گفته «سیوطی» در «تدریب الرّاوی»، خطیب آن را «صحیح الترمذی» و حاکم آن را «الجامع الصحیح» میخوانده است.(3)
مبارکفوری میگوید:
«وقد أطلق الحاکم علیه الجامع الصحیح، وأطلق الخطیب
علیه وعلی النسائی اسم الصحیح، کما فی التدریب. فإن قلت: کیف أطلق علی جامع الترمذی اسم الجامع الصحیح واسم الصحیح، وفیه الأحادیث الضعیفة أیضاً؟ قلت: أکثر أحادیث جامع الترمذی صحیحة قابلة للاحتجاج، وأحادیثه الضعیفة قلیلة بالنسبة إلیها، فقیل له: الجامع الصحیح علی التغلیب، کما قیل للکتب الستّة المشهورة،... الصحاح الست، مع أنّ فی السنن الأربعة أقساماً من الأحادیث من الصحاح والحسان والضعاف، فتسمیتها بالصحاح لست بطریق التغلیب...».(1)
یادآوری میشود که گویا «ابناثیر» نیز نام کتاب را «الجامع الصحیح» میدانسته؛ چه اینکه درباره ترمذی میگوید:
«وأخذ عنه خلق کثیر، منهم محمد بن أحمد بن محبوب المحبوبی المروزی، ومن طریقه روینا کتابه «الجامع». وله تصانیف کثیرة فی علم الحدیث، وهذا کتابه «الصحیح» أحسن الکتب وأکثرها فائدة و...».(2)
کتاب او «السنن» نیز خوانده میشود، و این یکی از نامهای مشهور کتاب اوست، که به نام گردآورنده آن اضافه شده و «سنن الترمذی» گفته میشود، تا با دیگر سنن اشتباه نشود. امّا اینکه چرا کتاب او را سنن میگویند؟
«نورالدین عتر» پاسخ داده و میگوید:
«ووجه هذه التسمیة، اشتماله علی أحادیث الأحکام، مرتبة علی ترتیب أبواب الفقه، وما کان کذلک یُسمی سنناً(1)، ولکن الکتاب فیه الأحکام وغیرها، ففی هذه التسمیة تجوز بتسمیة الکل ببعض أجزائه».(2)
سخن «عتر» درست است. امّا درباره سنن ابیداود میتوان گفت: «تسمیهْ الکل بأغلب أجزائه»، هرچند که «اغلب» «بعض» را نیزشامل است، امّا هر «بعضی»، «أغلب» را شامل نمیشود، به ویژه اگر «بعض» بهمعنای «قلیل» باشد.
کتاب را «الجامع الکبیر» نیز گفتهاند، که بسیار کم به این نام خوانده میشود.(3)
باید گفت شناخته شدهترین نام، برای کتاب حدیثی ترمذی، «الجامع» است، که با اضافه شدن به نام او «جامع الترمذی» خوانده میشود. نیز اینکه چرا به این نام خوانده میشود؟
«عتر» در پاسخ میگوید:
«...ووجه تسمیته بذلک: أن الجامع عند المحدثین ما کان مستوعباً لنماذج فنون الحدیث الثمانیة، وهی هذه: السیر، الآداب، التفسیر، العقائد، الفتن، الأحکام، الأشراط والمناقب،
فسمی الکتاب جامعاًلوجود هذه الأبواب فیه».(1)
مبارکفوری نیز به نقل از «شاه عبدالعزیز دهلوی» در «العجالهْ النافهْ»، جامع را این گونه معرّفی میکند:
«والجامع فی إصطلاح المحدثین ما یوجد فیه جمیع أقسام الحدیث أی أحادیث العقائد وأحادیث الأحکام وأحادیث المتعلقة بالتفسیر والتاریخ والسیر، وأحادیث الفتن، وأحادیث المناقب والمثالب...».(2)
«أحمد محمد شاکر» در تحقیق و شرح سنن یا جامع ترمذی، نام «الجامع الصحیح» را برگزیده و این گونه آن را معرفی کرده است: «الجامع الصحیح وهو سنن الترمذی».(3)
این کار أحمد شاکر، «عبدالفتاح أبوغدّهْ»
را خوش نیامده و در اعتراض به او گفته است:
«والعجب أنّ شیخنا العلامة أحمد شاکر&، حینما شرح کتاب الترمذی أثبت علی وجهه الجامع الصحیح، وهو سنن الترمذی».(4)
گویا اعتراض ابوغدهْ کارگر افتاد؛ زیرا در چاپ بعدی کتاب ترمذی، به تحقیق و شرح أحمد شاکر، که به وسیلهی «دارالحدیث القاهرهْ» صورت گرفته، نام کتاب را «سنن الترمذی» چاپ کردهاند؛ ولی این بر روی جلد است، و بر روی برگه نخست کتاب، همان عنوان اوّل چاپ شده است. باید گفت هرچه باشد بهتر از هیچ است، چرا که خواننده و بیننده کتاب بیشتر از روی جلد با نام کتاب آشنا میشوند.
یادآور میشویم که «عبدالفتاح ابوغدهْ»
در کتاب خود نام درست سنن یا جامع ترمذی را این گونه مینویسد:
«الجامع المختصر من السّنن عن رسولالله| ومعرفة الصحیح والمعلولِ وما علیه العمل».(1)
بخشی از استدلال ابوغدهْ را در اینجا میآوریم، او میگوید:
«وسمّاه الحافظ أبوالقاسم الاسْعَرْدی(2)المتوفی سنة 692 رحمه الله تعالی، فی جزئه «فضائل الکتاب الجامع لأبیعیسی الترمذی»(3)، المسند الجامع. وهو لائق به. وسمّاه قبلَهُ الحافظ ابن خیر الاشبیلی(4)، المتوفی سنة 575ه رحمه الله تعالی، فی «فهرست ما رواه عن شیوخه»(5)،
بقوله: «الجامع المختصرُ من السنن عن رسولالله| ومعرفة الصحیح والمعلول وما علیه العمل»، وهذا الاسم مطابق لمضمون الکتاب، ووقفتُ علیه بعینه مثبتاً علی مخطوطتین قدیمتین، کُتبتْ إحداهما قبل سنة 479 ه-.ق ، وقبل ولادة الحافظ إبنخیر بأکثر من عشرین سنة، فقد وُلد سنة 502 ه-.ق ، والنسخة الأخری کُتبت فی سنة 528 ه-.ق...».
«محمد بن عیسی بن سَوْرَة بن موسی بن الضّحاک، وقیل محمد بن عیسی بن یزید بن سَوْرة بن السّکن السُلَمیّ، أبو عیسی الترمذیّ الضریر...».(1)
«ابنکثیر» نیز با او هم عقیده است و میگوید:
«...ویقال محمد بن عیسی بن سورة بن شداد بن عیسی السلمی....»(2)،
دیگران نیز کمابیش همین را گفتهاند.(3)
ابناثیر، سال 209 ه-.ق را نوشته است. صفدی میگوید: «ولد سنة بضع ومائتین...»؛ بسیاری از کتابها تراجم یا زادروزش را یادآور نشدهاند یا اینکه گفتهاند در دهه
اوّل بعد از 200 ه-.ق بوده است.(1)
احمد محمد شاکر پس از آنکه زادروزش را 209 ه-.ق میداند، میافزاید:
«...ولم أجد من نصّ علی ذلک صریحاً إلا ما کتبه العلامة الشیخ محمد عابد السندی بخطّه علی نسخته من کتاب الترمذی... ولعله نقل ذلک استنباطاً من کلام غیره من المتقدمین... وقد ذکر الحافظ الذهبی فی میزان الاعتدال، أنه مات سنة 279 وقال: وکان من أبناء السبعین...».(2)
باید گفت: مشهور، همان سال 209 ه-.ق است، هرچند ذهبی در «السیر» میگوید: «وُلد فی حدود سنهْ عشر ومائتین». گفته شده که اونابینا به دنیا آمد(3)،برخی نیز گفتهاند: او بهسبب گریه زیاد در آخر عمر نابینا شد(4).
ابنحجر داستانی را از ترمذی آورده و از آن نتیجه گرفته که او مادرزاد، نابینا نبوده است.(5)
ابناثیر، شب دوشنبه، 13 رجب سال 279 ه- را یادآور شده است،(1)
و مزی نیز با او هم عقیده است.(2)در اینکه او در این تاریخ درگذشته، تقریباً اختلافی نیست و بیشتر این را گفتهاند(3))،امّا اینکه در کجا وفات یافته
است اختلاف است.
ابناثیر (علی بن محمد، صاحب «الکامل فی التاریخ» و مبارک بن محمد صاحب «جامع الاصول»، این دو نفر با هم برادرند.) مرگ او را در «بوغ» میداند. بوغ روستایی است از روستاهای ترمذ(4).
سمعانی(5)
نیز در «الانساب» میگوید:
«إما أنّه کان من هذه القریة أو سکن هذه القریة إلی أن مات».(6)
«ابن خلکان» درباره «بوغ» میگوید:
«وهی قریة من قری ترمذ علی
ستة فراسخ منها...»(7).
1) جامع الاصول، ج1، ص193.
2) تهذیب الکمال؛ 26، ص252، نیز: وفیات الاعیان؛ ج4، ص278.
3) مگر «سمعانی» م562 ه-.ق، که 275 ه-.ق را گفته؛ (وفیات الاعیان؛ ج4، ص278)، ابناثیر (علی بن محمد) نیز گفته: «سنة نیف وسبعین ومائتین»، (اللباب؛ ج1، ص147)، خلیلی (الخلیل بن عبدالله بن أحمد بن الخلیل الخلیلی القزوینی «367- 446 ه-.ق») مرگ او را پس از 280 ه-.ق میداند؛ (کتاب الارشاد فی معرفة علماء الحدیث؛ ج3، ص905).
4) اللباب، ج1، ص147، نیز نک: معجم البلدان؛ ج2، ص27.
5) ابوسعد عبدالکریم بن محمد بن منصور السمعانی المروزی، 506- 562 ه-.ق؛ تذکرةالحفاظ؛ ج4، ص1316.
6) الامام الترمذی؛ ص38.
7) وفیات الاعیان؛ ج4، ص278.
ابن کثیر و برخی دیگر محل مرگ او را ترمذ میدانند(1).
«نورالدین عتر» در توجیه اختلاف در مکان مرگ ترمذی میگوید:
«ولیس بین الکلامین تناقض، لأنّه یضاف إلی المرکز والعاصمة ما هو لبعض القری التابعة له، فمن قال ترمذ؛ ذکر المدینة التی تعرف بها قریته، ومن قال فی بوغ توخی الدقة وذلک معروف یجری علی الألسنة»(2).
باید گفت، سخن «عتر» برای توجیه خوب است ولی اطمینانبخش نیست.
یادآور میشویم که ترمذی را «بوغی» نیز میگفتهاند، و این یا به سبب آن است که شاید زادگاهش در آنجا بوده، یا اینکه جای مرگش، امّا اینکه آیا او اصالتاً اهل آنجا یا حتی ترمذ باشد، مشکوک است. گویا او اصالتاً مروزی بوده، چه آنکه ابناثیر میگوید:
«کان جدی مروزیاً انتقل من مرو أیام اللیث بن سیّار»(3).
ترمذی برای شنیدن حدیث به خراسان، عراق، مکه و مدینه سفر کرد؛ و بنابر گفته «ذهبی»، او به مصر و شام نرفته است.(4)
«مزی» گوید:
«طاف البلاد، وسمع خلقاً کثیراً من الخراسانیین والعراقیین والحجازیین وغیرهم...».(1)
ترمذی از مصریان و شامیان با واسطه حدیث نقل کرد، و این سؤال که چرا او به این دو سرزمین نرفته، بیپاسخ مانده است. «نورالدین عتر» دلیل آن را این گونه بیان کرده است: «ولعله اضطراب الأحوال والفتن».(2)
گویا او به بغداد نرفته باشد، زیرا نه خطیب در تاریخ از او گفته، و نه شنیدن ترمذی از احمد ثابت شده است.(3)
سرگذشت علمی ترمذی زیاد روشن نیست، به این معنا که مشخص نیست او در چه سالی سفر آغاز کرده و در چه سالی در کدام سرزمین بوده، ولی آنچه «عتر» گفته چنین است:
«والذی یدلنا علیه الاستقراء أن الترمذی بدأ طلبه للعلم ورحلته حوالی سنة خمس وثلاثین ومائتین، وقد جاوز العشرین من عمره، لأنا نجده روی بالواسطة عن شیوخ توفوا قبل هذا التاریخ، ک: علیبن المدینی المتوفی به سامراء (234 ه-.ق) ومحمد بن عبدالله بن نُمیر الکوفی
(م234 ه-.ق) أیضاً، وکذلک روی بالواسطة عن إبراهیمبن المنذر المدنی (م 236 ه-.ق)»(1).
این اشکال در سخن «عتر» وجود دارد، که اگر محدث به واسطهای از محدث دیگری روایت کرده باشد، نمیتواند روشنگر زمان آغاز شنیدن حدیث به وسیلهی او باشد. ترمذی شیوخ فراوانی داشته، و با دیگر صاحبان صحاح ستّه همروزگار بوده و در سماع از نُه شیخ با یکدیگر مشارکت داشتهاند که عبارتند از:
1- محمد بن بشار بُندار.(2)
2- محمد بن المثنی.(3)
3- زیاد بن یحیی الحسّانی.(4)
4- عباس بن عبدالعزیز العنبری.(5)
5- أبوسعید الکندی.(6)
1) همان.
2) ابوبکر محمدبن بشار بن عثمان العبدی البصری النساج... حدّث عنه الجماعة... قال ابوداود: کتبت عن بندار خمسین ألف حدیث؛ 167- 252 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج2، ص511.
3) أبوموسی العنزی البصری... محدّث بصرة...حدَّث عنه الجماعة، والنسائی أیضاً عن رجل عنه... 167- 252 ه-.ق؛ همان، ص512.
4) زیاد بن یحیی بن حسّان، أبوالخطّاب الحسّانی النُکری، البصری؛ ثقة، من العاشرة مات سنة اربع وخمسین 254 ه-.ق؛ ع؛ تقریب التهذیب؛ ابنحجر، ص161.
5) ابوالفضل... البصری الحافظ... حدث عنه الجماعة، لکن البخاری تعلیقاً... قال النسائی: ثقة مأمون... مات سنة 246 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج2، ص524.
6) شیخ الاسلام أبوسعید عبداللهبن سعیدبن حصین الکندی الکوفی، الأشجّ، محدث الکوفة وصاحب التفسیر والتصانیف... حدث عنه الجماعة... ذکره ابوحاتم. قال النسائی: صدوق، مات سنة 257ه-.ق وقد زاد علی التسعین؛ همان، ص501.
6- أبوحفص الفلاّس.(1)
7- الدَّوْرَقی.(2)
8- البحرانی.(3)
9- الجهضمی.(4)
برخی دیگر از شیوخ او از این قرارند:
قتیبهْ بن سعید(5)،إسحاق بن راهَوَیه، أبوکریب(6)،عمران بن موسی القزّاز(7)
و..(8).
«ذهبی» در «السیر» نزدیک به چهل نفر از شیوخ او را نام برده است(9).
1) عمرو بن علی بن بحر بن کُنیز، ابوحفص الباهلی البصری الصیرفی الفلاس أحد الاعلام، مولده بعید الستین ومائة... حدث عنه الستّة والنسائی أیضاً بواسطة... مات الفلاّس بسامراء سنة 249ه-.ق؛ همان، ص488.
2) یعقوببن إبراهیم بن کثیر بن زَید بن افلح العبدی مولاهم، أبویوسف الدورقی: ثقة، من العاشرة، مات سنة 252ه-.ق وله ست وثمانون سنة،... ع؛ تقریب التهذیب، ص536.... حدث عنه الجماعة والنسائی أیضاً بواسطة ... وثقه النسائی وغیره.... (166- 252ه-.ق)؛ تذکرة الحفاظ، ج2، ص506.
3) أبوعبدالله محمد بن معمر بن ربعی القیسی البصری... عنه الستة... توفی سنة 256ه-.ق؛ همان، ص563.
4) نصر بن علی الجهضمی الحافظ العلامة ابوعمرو الازدی البصری... حدث عنه الجماعة... قال أحمد: ما به بأس... قال النسائی: ثقة... مات سنة 250ه-.ق؛ همان، ص519.
5) أبورجاء الثقفی مولاهم البلخی البغلانی... حدث عنه الجماعة سوی ابنماجة... قال ابن معین: ثقة وقال النسائی: ثقة مأمون... 149- 240ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج2، ص446.
6) محمد بن العلاء الهمدانی الکوفی الحافظ الثقة محدث الکوفة... قال ابوحاتم: صدوق. ....م 248ه-.ق؛ همان، ص497.
7) اللیثی، أبوعمرو البصری: صدوقٌ، من العاشرة مات بعد الأربعین. ت س ق. تقریب التهذیب؛ ص367.
8) سیر اعلام النبلاء؛ الذهبی؛ ج13، ص271.
9) همان.
او همچنین از بخاری و مسلم و ابوداود نیز حدیث شنید و میتوان گفت: بزرگترین شیخ او بخاری بوده است. ترمذی از مسلم تنها یک روایت در کتاب خود آورده است. وی از «دارمی» و «ابوزرعه رازی» نیز بهره برده و در «کتاب العلل» خود که در پایان جامع او آمده از ایشان سخنانی نقل کرده است.(1)
یادآور میشود که بخاری خود بنابر گفته ترمذی روایتی را از او شنیده است، «ابن حجر» میگوید:
«قال الترمذی فی حدیثه عن علی بن المنذر بن فضیل عن
سالم بن أبیحفصة عن عطیة عن أبیسعید أن النبی| قال لعلی: «لایحل لأحد یجنب فی هذا المسجد غیری وغیرک»، سمع منّی محمد بن اسماعیل یعنی البخاری هذا الحدیث».(2)شماره این روایت در جامع ترمذی 3727 است(3).
شاگردان زیادی نیز در حوزه حدیث از ترمذی استفاده کردند و از او حدیث شنیدند که نامشان در «تهذیب الکمال» و «سیر اعلام النبلاء» آمده است.
برخی از آنان عبارتند از: أبوبکر أحمد بن إسماعیل بن عامر السمرقندیّ، أحمد بن علیّ المقریء، الحسین بن یوسف الفربریّ، حمّاد بن شاکر الورّاق، أبوجعفر محمد بن
أحمد النسفیّ، و... .(4)
«ابنکثیر»، بخاری را از جمله کسانی که از ترمذی روایت کرده آورده و میگوید:
«روی عنه غیر واحد من العلماء منهم محمد بن إسماعیل البخاری فی الصحیح و...»(1).
باید گفت: مشهورترین شاگرد او «محبوبی»(2)
است و او راوی کتاب جامع ترمذی است.
جامع ترمذی را شش نفر از شاگردانش روایت کردهاند که عبارتند از:
1- محمد بن أحمد بن محبوب.
2- أبوسعید الهیثم بن کلیب الشاشی.
3- أبوذر محمد بن إبراهیم.
4- أبومحمد الحسن بن إبراهیم القطّان.
5- أبوحامد أحمد بن عبدالله التاجر.
6- ابوالحسن الفزاری(3).
روایت محبوبی از همه صحیحتر است و جامع ترمذی که تاکنون به چاپ رسیده براساس همین روایت است، چرا که دیگر روایات به صورت متصل به ما نرسیده و تنها روایت محبوبی متصل است(4).
او و کتابش نیز مانند دیگر کتابهای ششگانه و صاحبانشان مورد ستایش قرار گرفتهاند.
خود ترمذی نیز میگوید:
«قال لی محمد بن إسماعیل:(1)
ما انتفعتُ بک أکثر مما انتفعتَ بی»(2).
«ذهبی» از «ابیسعید ادریسی» نقل میکند که:
«کان أبوعیسی یُضرب به المثل فی الحفظ»
سپس داستانی شگفت از حافظه او میآورد(3).
«عمر بن مالک»(4)
میگوید:
«مات محمد بن إسماعیل البخاری ولم یُخلف بخراسان مثل أبی عیسی فی العلم والحفظ والزهد والورع، بکی حتّی عَمی وبقی علی ضَرره سنین»(5).
گویند در مجلس «پیر هرات»(1)
از «ترمذی» یادی شد، پس گفت:
«کتابه أنفع من کتاب البخاری ومسلم؛ فإنّه لا یقف علی الفائدة منهما إلاّ المتبحّر العالم، وکتاب أبیاسماعیل(2)یصل إلی فائدته کلّ واحد من الناس»(3).
گفته شد که کتاب سنن ابی داود در میان
کتابها سته در جایگاه سوّم است، این را بیشتر دانشمندان حدیث نیز پذیرفتهاند، ولی گویا کسانی نیز هستند که جامع ترمذی را کتاب سوّم میدانند.
برای نمونه «ابن العربی»(4)
در مقدمه شرح خود بر «جامع ترمذی» میگوید:
«إعلموا - أنارالله أفئدتکم - أن کتاب الجعفی هو الأصل الثانی فی هذا الباب، والموطّأ هو الأول واللباب، وعلیهما بناء الجمیع کالقشیری والترمذی، ولیس فیهم مثل کتاب أبیعیسی...»(5).
1) أبواسماعیل عبدالله بن محمد بن علی الأنصاری الهروی من ذریة أبی أیوب الأنصاری رضیاللهعنه... سمع جامع أبی عیسی من عبدالجبار بن محمد الجراحی،... وصنف الأربعین و... وکتاب منازل السائرین... وکان سیفاً مسلولاً علی المخالفین... وله مجلد فی مناقب الامام أحمد بن حنبل... حدث عنه: ... وابن طاهر المقدسی و... قال ابنطاهر: سمعته یقول: أحفظ اثنیعشر ألف حدیث اسردها سرداً... 396- 481 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج3، ص1183.
2) منظور «ابیعیسی» است، همانگونه که «أحمد شاکر» آورده، سنن الترمذی، ج1، ص71.
3) تذکرة الحفاظ؛ ج3، ص1183.
4) محمدبن عبدالله بن محمد بن عبدالله بن أحمدبن العربی المعافری، 468 - 543 ه-.ق، عارضة الأحوذی؛ ج1، ص13.
5) عارضة الأحوذی؛ ج1، ص30.
این سخن «ابن العربی» بیانگر برتری کتاب ترمذی بر سنن ابیداود است.
«حاجی خلیفه» نیز، کتاب ترمذی را سوّم میداند، گذشته از اینکه او میگوید: «وهو ثالث الکتب الستّة فی الحدیث»(1)، همین که او کتاب ترمذی را با عنوان «الجامع الصحیح» معرفی کرده و آنرا پس از بخاری و مسلم یادآور شده، خود نشان دهنده این است که او ترمذی را در جایگاه سوّم میداند. او کتاب ابیداود را با نام «سنن» معرفی کرده است.
«قنوجی» نیز افزون بر اینکه ترمذی را پس از مسلم و پیش از ابیداود آورده خود به صراحت میگوید: «وبالجملة فهو ثالث الکتب الستّة»(2).
«مبارکفوری» در شرح خود بر جامع ترمذی فصلی را آورده با این عنوان: «فی بیان أن رتبة جامع الترمذی هل هی بعد الصحیحین أو بعد سنن أبیداود أو بعد سنن النسائی؟»، او در این فصل نتیجهگیری کرده است که کتاب ترمذی در جایگاه سوّم است. او در جواب ذهبی که گفته است:
«انحطت رتبة جامع الترمذی عن سنن أبیداود والنسائی لاخراجه حدیث المصلوب(3)والکلبی(4)) وأمثالهما»، میگوید:
1) کشف الظنون؛ ج1، ص441.
2) الحطّة؛ ص371.
3) محمدبن سعید بن حسان بن قیس، الأسدی، الشامی، المصلوب... کذبوه، وقال أحمد بن صالح: وضع أربعة آلاف حدیث، وقال أحمد: قتله المنصور علی الزندقة وصلبه، من السادسة. ت ق؛ تقریب التهذیب؛ ص415.
4) محمدبن السائب بن بِشر الکلبی، أبوالنضر الکوفی، النسابة المفسّر: متهم بالکذب، ورُمی بالرفض: من السادسة، م 146 ه-.ق، ت فق؛ همان.
«عندی نظر، والظاهر هو ما فی «کشف الظنون» من أنّه ثالث الکتب الصحاح الستّة، فإن الترمذی، وإن أخرج حدیث المصلوب والکلبی وأمثالهما، لکنّه بین ضعفه، فیکون حدیث المصلوب وأمثاله عنده من باب الشواهد والمتابعات...».(1)
سخن «مبارکفوری» درست است. ترمذی اگرچه از کسانی مانند کلبی و مصلوب نام برده، ولی ضعف آنها را نیز بیان کرده، و این نهتنها از جایگاه کتاب نمیکاهد بلکه حُسنی برای آن است. از سوی دیگر «حازمی» شرط ترمذی را بهتر و پسندیدهتر از ابیداود دانسته و این خود بر جایگاه ترمذی میافزاید.
سخن حازمی این چنین است:
«وفی الحقیقة شرط الترمذی أبلغ من شرط أبیداود لأن الحدیث إذا کان ضعیفاً... فإنّه یبیّن ضعفه وینبه علیه فیصیر الحدیث عنده من باب الشواهد والمتابعات ویکون اعتماده علی ما صح عند الجماعة...»(2)
«عتر» نیز سخت تلاش کرده تا جایگاه ترمذی
را سوّم قرار دهد. سخنان او در کتابش خواندنی است.(3)
او در پایان سخنان خود میگوید:
«فقد تساوی الکتابان من حیث التخریج عن الرجال،
وبقی امتیاز الترمذی بما ذکره الحازمی من أبلغیة شرطه، وتقدمه علی أبیداود، لأنه ینبه علی هؤلاء الضعفاء ولا یسکت عنهم،... وقد سکت أبوداود عن حدیث جماعة منهم، فمن الانصاف إذن ألاّ تنزل رتبة کتاب الترمذی عن الثالثة، فیکون الکتاب الثالث، تالیاً للصحیحین...»(1)
ترمذی میگوید:
«جمیع ما فی هذا الکتاب من الحدیث فهو معمولٌ به وبِهِ أخذ بعض أهل العلم ما خلا حدیثین...»(2).
اگر بتوان این را شرط دانست و اگر او به این شرط وفا کرده باشد، باید گفت شرط او در آوردن احادیث در این کتاب، - مگر شواهد و متابعات که در برخی از آنها ضعف است - ذکر احادیث صحیح و حسان است.
هرچند که «ابن الجوزی» در کتاب «الموضوعات» بیست و سه حدیث جامع ترمذی را موضوع دانسته، ولی باید گفت، زیادهروی او در موضوع دانستن احادیث مشهور است. «مبارکفوری» میگوید:
«ولا شک أنه متساهل فی الحکم
بالوضع»(3)
مبارکفوری همچنین در مقدمه «تحفهالأحوذی» فصلی را با این عنوان آورده است:
«الفصل السادس: فی بیان أنه لیس فی جامع الترمذی حدیث موضوعٌ»(1)
باید گفت: همه کسانی که درباره شروط أئمه ستّه گفت وگو کردهاند، نتوانستهاند سخن شفافی ارائه دهند، از این رو یا به بیان کلیات بسنده کردهاند یا سخنی نگفتهاند. «نورالدین عتر» با آن استادیاش، نتوانسته چیز خاصی بگوید.(2)
«مبارکفوری» نیز سخنان «مقدسی» و «حازمی» را تکرار کرده است.(3)
تنها چیزی که «عتر» به خوبی آن را بیان کرده، موازنه
شرط ترمذی با شرط شیخین است، که البته بر آن نیز میتوان خرده گرفت، و آن این که اساساً اینها شرط نیستند تا بتوان بین آنها موازنه برقرار کرد، وی میگوید:
«وبمعرفة شروط الأئمة الثلاثة نجد الترمذی: (أ) - یشترک فی شرطه مع الشیخین، فیخرج فی کتابه حدیث الطبقة الأولی والثانیة وهما شرط البخاری ومن شرط مسلم أیضاً، وحدیث الطبقة الثالثة التی یخرج مسلم عن بعض رجالها. (ب) - ویفترق کتاب الترمذی عن کتابی البخاری ومسلم، حیث ینزل فیکثر من حدیث الطبقة
الرابعة فینزل عنهما درجة أخری.»(1)
همانگونه که گفته شد اساساً اینها شروط
شیخین و ترمذی نیستند، هرچند که از روی تساهل به آنها شرط گفته میشود.
از مشهورترین آنها میتوان موارد زیر را نام برد:
1- عارضهْ الأحوذی بشرح جامع الترمذی؛
تألیف «محمّد بن عبدالله بن محمد بن عبدالله أحمد بن العربی المعافری المالکی (م 468- 543 ه-.ق)، مشهورترین شرح، همین کتاب است.
2- قوت المغتذی علی جامع الترمذی؛ سیوطی (م 911 ه-.ق)؛
3- تحفهْ الأحوذی بشرح جامع الترمذی؛ تألیف محمد عبدالرحمن ابن عبدالرحیم المبارکفوری (م 1353 ه-.ق).
1- اولین کتاب حدیثی است که در آن به حدیث «حسن» اشاره شده است؛
2- دارای حسن ترتیب وعدم تکرار است؛
3- یادآوری سخنان صحابه، تابعین، مذاهب فقها واستدلال آنها درمسائل فقهی است؛
1) الامام الترمذی؛ ص64.
4- انواع حدیث از صحیح و حسن و ضعیف و غریب و... در آن بیان شده است؛
5- اسامی راویان و ألقاب و کنیههای آنها توسط ترمذی یاد آوری شده است.(1)
به خوبی روشن نیست او در چه زمانی گردآوری جامع را آغاز کرده و چند سال این کار به درازا کشیده است؟ تنها چیزی که بدان دست یافتم؛ سخنی است که «ابن النقطهْ» گفته؛ او میگوید:
«فرغ من کتابته یوم الأضحی من سنة 270 ه-.ق»(2)اگر این سخن درست باشد و ده سال را برای گردآوری جامع در نظر بگیریم باید در حدود 260 ه-.ق کار را آغاز کرده باشد.
این دیدگاه را با کمک گرفتن از سخن ذهبی میتوان تقویت کرد، چرا که او در «تاریخ الاسلام» میگوید:
«وقال عبدالمؤمن بن خلف النسفیّ(3): قُرأ علیه «الجامع» فی دارنا بنسف وأنا صغیر ألعب»(4)
ضمیر در «علیه» به ترمذی باز میگردد.
باتوجه به اینکه «عبدالمؤمن» در (257 ه-.ق) چشم به جهان گشوده و باتوجه بسخن او، میتوان با اطمینان بیشتری گفت که او گردآوری جامع را بین سالهای 260 تا 265 ه-.ق آغاز کرده، یعنی درحدود پانزده تا بیست سال پیش از مرگش.
افزون بر جامع، آثار دیگر او عبارتند از:
1- الشمائل النبویهْ و الخصائل المصطفویهْ، المعروف بشمائل الترمذی؛
2- کتاب العلل الصغیر؛ (در پایان جامع ترمذی آمده)؛
3- کتاب العلل الکبیر، یا العلل المفرد؛
4- کتاب الزهد؛
5- التاریخ؛
6- أسماء الصحابه؛
7- الأسماء والکنی؛
8- کتابی در تفسیر.((1))
کتاب به بخشهایی بهنام «ابواب» تقسیم شده است، مانند: «ابواب الطهارهْ»، «أبواب الزهد»، «ابواب المناقب»، و تنها «کتاب الدعوات» است که با عنوان کتاب
1) مقدمه جامع الترمذی؛ ص: ز، دارالفیحاء، دمشق / دارالسلام، الریاض، وتراث الترمذی العلمی؛ العُمری؛ ص14.
آمده است. در پایان جامع «کتاب العلل» و در چند صفحه آورده شده است.
جامع ترمذی دارای 3956 حدیث است.(1)
بندری است تاریخی در ماوراء النهر؛ امروزه در جمهوری ازبکستان است و مرکز ولایت «سرخان دریا»، در ساحل راست آمودریا (رود جیحون)، در مرز با افغانستان.(2)
بنای ترمذ را به اسکندر مقدونی (356- 323 ق م) نسبت میدهند. ترمذ از واژه «ترمسته» گرفته شده، که در زبان باکتریایی(3)
بهمعنای ساحل راست است گرفته شده، و بعدها به آن ترمیته، ترمته، تَرمید و ترمیذ نیزمیگفتند.
در دوره اسلامی، سعید بن عثمان بن عفان نخستین فرماندار عرب در خراسان بود که به آن سوی رود جیحون لشکر فرستاد و پس از گشودن سمرقند، ترمذ را نیز گرفت.
ترمذ در دوران های بعد بین سامانیان و غزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان دست به دست شد.
در سدههای یازدهم و دوازدهم، ترمذ همچون دیگر سرزمینهای ماوراء النهر، دستخوش کشمکشهای فرمانروایان بلخ و بخارا بود و به ویرانهای تبدیل شد، تا
آنکه در 1172 ه-.ق به دست «محمد رحیمخان بخاری» بازسازی شد. در نیمه دوم سده سیزدهم ترمذ بار دیگر ویران شد و تنها دو روستای «یتکه سر» و «صالح آباد» بهجای ماند. روسها در سال 1894 م (1311 ه-.ق) در یتکهسر دژی ساختند که آنرا «توپراق قرقان» میگفتند که ترمذکنونی در پیرامون این دژ ساخته شده.(1)
گویا در قدیم، صابون و بوریا و بادبزن ترمذ نیز معروف بوده است:
«و از وی صابون نیک و بوریای سبز و بادبیزن خیزد».(2)
کتاب او به «سنن» معروف است، «صنف السنن وغیرها».(1)
مزی میگوید: «صاحب کتاب السنن».(2)
سنن نسائی را «السنن الصغری»، «المجتبی» و «المجتنی» نیز گفتهاند، و این برای آن است که او در آغاز کتابی بزرگتر با احادیث بیشتر نگاشت و سپس گزیده آن را تدوین کرد.
در اینکه «المجتبی» را خود نسائی گردآورده و برگزیده یا اینکه شاگرد و راوی سنن او «ابنالسنی»(3)
این کار را کرده، اختلاف است.
برخی همچون ذهبی سخن دوّم را درست میدانند.
1) المستفاد من ذیل تاریخ بغداد؛ إبن الدّمیاطی؛ ج19، ص48.
2) تهذیب الکمال؛ ج1، ص328، نیز نک: تاریخ الاسلام؛ الذهبی؛ ج23، ص105 و سیر أعلام النبلاء؛ ج14، ص125 و تاریخ مدینة دمشق؛ ج71، ص170 و تهذیب التهذیب؛ ج1، ص34.
3) أبوبکر أحمد بن محمد بن اسحاق الدینوری... راوی سنن النسائی... سمع النسائی و... اختصر السنن وسماه «المجتبی» م 364 ه-.ق، تذکرة الحفاظ؛ ج3، ص939.
او میگوید:
«قال ابنالأثیر: سأل أمیرٌ أبا عبدالرحمان(1)عن سُننه: أصحیح کلُه؟ قال: لا. قال: فاکتب لنا منه الصحیح. فجرّد المجتبی. قلتُ: هذا لم یصح، بل المجتبی اختیار ابن السنّی»(2)
گویا سخن ذهبی نادرست است و نسائی خود
«مجتبی» را برگزیده و مشهور میان محدثان نیز است. «فاروق حمّاد» در مقدمه کتاب «عمل الیوم واللیلهْ»، به خوبی از این دیدگاه دفاع کرده است.(3)
سیوطی نیز سخنانی گفته که مؤید این دیدگاه است و گویا دیدگاه خود او نیز هست.
او در مقدمه «زَهرالربی علی المجتبی» گوید:
«وقال محمد بن معاویة الأحمر(4)- الراوی عن النسائی - قال النسائی: کتاب السنن کله صحیح، وبعضه معلول، إلا أنه لم یبین علته، والمنتخب المسمی بالمجتبی صحیح کله و ذکر بعضهم أن النسائی لماصنف السنن الکبری أهداه إلی أمیر الرملة، فقال له الأمیر: أکل ما فی هذا صحیح؟
قال: لا، قال: فجرّد الصحیح منه، فصنف المجتبی»(1)
«سندی»(2)
نیز همین سخن را در مقدمه حاشیه خود بر سنن نسائی آورده است.(3)
«أحمدبن علی بن شعیب بن علی بن سنان بن بحر، أبوعبدالرحمن النسائی»(4).
«مزی» میگوید:
«أحمد بن شعیب.... بن بحر
بن دینار...».(5)
«ذهبی» میگوید:
«أحمد بن شعیب... بن بحر الخراسانی...».(6)
1) سنن النسائی بشرح السیوطی وحاشیة الإمام السندی زَهْرالربی؛ ج1، ص6.
2) محمد بن عبدالهادی التقوی المدنی م 1138 ه-.ق، همان، ص76- م.
3) همان، ص10.
4) المنتظم فی تاریخ الأمم والملوک؛ ابن الجوزی؛ ج13، ص155. (رافعی در «التدوین فی أخبار قزوین» گفته: «أحمد بن عثمان بن شعیب»؛ ج2، ص197).
5) تهذیب الکمال؛ ج1، ص328.
6) سیر أعلام النبلاء؛ ج14، ص125.
7) وفیات الاعیان؛ ابنخلکان؛ ج1، ص78.
زادروزش را (225 ه-.ق) گفته(1).
او در «نسا» شهری در خراسان پا بر زمین نهاد.
وی روز دوشنبه، سیزدهم ماه صفر یا در ماه شعبان سال 303 ه- در گذشت. محل مرگش را مکه و نیز «رملهْ»(2)
گفتهاند(3)،که اوّلی مشهورتر است. «ذهبی» مکان مرگ او را «رمله» میداند.(4)
روایاتی که مکان مرگ او را در مکه میدانند، گفتهاند که قبر او میان صفا و مروه است.
نسائی از نوجوانی دنبال فراگیری حدیث بود. «ذهبی» میگوید:
«... طلب العلم فی صغره فارتحل إلی قُتیبة فی سنة (230 ه-.ق)، فأقام عنده ببَغلان سنةً، فأکثر عنه»(5)
گویا پس از شهر خود، نخستین جایی که رفته و در آنجا حدیث شنیده نیشابور بوده است؛ یعنی پیش از شنیدن از «ابن سعید» و پیش از پانزده سالگی.
«ابنالجوزی» میگوید:
«کان اول رحلته إلی نیسابور، فسمع إسحاق بن ابراهیم الحنظلی و... ثم خرج إلی بغداد، فأکثر عن قتیبة، وانصرف علی طریق مرو، فکتب عن علی بن حجر(1)وغیره، ثم توجه إلی العراق فکتب عن أبیکریب وأقرانه، ثم دخل الشام ومصر...»(2)
او در سال دویست و هفتاد و اندی(3)
(275 ه-.ق)(4)
به قزوین رفت و در آنجا حدیث شنید.
مصر را برای ماندن برگزید و تا نزدیک مرگش در آنجا بود. (سیصد و اندی)(5)
او از بزرگان زیادی شنید. ذهبی در «السیر» نزدیک به هفتاد نفر از استادانش را نام برده است؛ کسانی مانند: «اسحاق بن راهویه، علی بن حُجْر، محمد بن بشار، محمد بن مثنی، نصر بن علی الجهضمی و...»(6)
او در سنن (المجتبی) از 334 شیخ خود روایت کرده و در دیگر آثارش از
114 استاد غیر از آنها روایت کرده است.(1)
وی شاگردان بسیاری داشت(2)
که از میان آنها میتوان به فرزندش «عبدالکریم»(3)
اشاره کرد؛ نامدارترین شاگرد او «طبرانی»(4)
است.
«ابن مَندهْ»(5)) م 395 ه-.ق میگوید:
«الذین أخرجوا الصحیح ومیّزوا الثابت من المعلول والخطأ من الثواب أربعة: أبوعبدالله البخاری ومسلم بن الحجاج النیسابوری وبعدهما أبوداود السجستانی وأبو عبدالرحمن النسائی»(6).
«خلیلی»(7)(م 446 ه-.ق) درباره نسائی میگوید:
«حافظ متقنٌ... رضیه الحفّاظ وکتابُه یُضاف إلی کتاب
1) سنن النسائی؛ بشرح السیوطی وحاشیهًْ السندی؛ ج1، ص47 م.
2) نک: تهذیب الکمال؛ ج1، صص 329- 333.
3) م 334ه-.ق.
4) ابوالقاسم سلیمانبن أحمدبن أیوببن مطیراللخمی الشامی، مسند الدنیا، 260- 360 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج3، ص912.
5) أبوعبدالله محمد ابن الشیخ أبی یعقوب اسحاق ابن الحافظ أبی عبدالله محمد بن أبی زکریا یحیی بن منده... 310- 395 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج3،ص1031.
6) التقیید؛ همان.
7) خلیل بن عبدالله بن أحمد القزوینی 367- 446 ه-.ق.
البخاری ومسلم وأبیداود... إتفقوا علی حفظه وإتقانه، ویُعتمد علی قَوله فی الجرح والتعدیل،وکتابه فی السنن مرضیٌّ»(1)
نسائی از بزرگان جرح و تعدیل است. دیگر صاحبان صحاح ستّه، هرچند که سخنانشان در جرح و تعدیل مقبول است، ولی هیچکدام به پای نسائی نمیرسند و اساساً نسائی افزون بر اینکه محدث است بهعنوان یکی از بزرگترین جارحان و معدّلان نزد سنیان شناخته میشود. او در علم «رجال الحدیث» کتابی دارد به نام «الضعفاء والمتروکین» که معروف است.
«ابنطاهر مقدسی» (م 507 ه-.ق) میگوید:
«سألت سعد بن علی الزنجانی(2)) عن رجل، فوثقه، فقلت قد ضعفه النسائی!! فقال: یا بُنیّ! إنّ
لأبی عبدالرحمن شرطاً فی الرجال أشدّ من شرط البخاری ومسلم».
ذهبی در تأیید سخن زنجانی میگوید:
«قلت: صدق، فإنّه لیّن جماعةً من رجال صحیحی البخاری ومُسلم»(3)
1) الارشاد؛ الخلیلی؛ ج1، ص436.
2) أبوالقاسم سعد بن علی بن محمد بن علی بن الحسین، حدث عنه أبوبکر الخطیب وهو اکبر منه؛ نه از نظر سن، بلکه از از نظر شنیدن، چرا که زنجانی از نظر سن ده سال بزرگتر از خطیب بوده و منصور بن عبدالجبار السمعانی... و محمد بن طاهر المقدسی... (380- 471 ه-.ق)، تذکرة الحفاظ؛ ج3، ص1176.
3) السیر؛ ج14، ص131.
«عبدالکریم رافعی» (م 623) میگوید:
«النسائی...
صاحب الکتاب المعروف بالسنن، وفیه دلالة ظاهرةً علی وفور علمه وحسن ترتیبه وتلخیصه وقوة نظره فی استنباط المعانی التی یفصح عنها تراجم الأبواب».(1)
«مزی» (م 742 ه-.ق) میگوید:
«أحد ائمة المبرزین والحفاظ المتقنین والأعلام المشهورین،
طاف البلاد وسمع...»(2).
درباره شرط نسائی در سنن نیز چیز روشنی نمیتوان گفت، از خود او هم چیزی به ما نرسیده که بتوان آنرا شرط او دانست؛ بار دیگر سخن «مقدسی» را یادآور میشوم که میگوید:
«إعلم أن البخاری ومسلماً ومن ذکرنا بعدهم لم ینقل عن واحد منهم أنه قال: شرطت أن أخرج فی کتابی ما یکون علی الشرط الفلانی وإنّما یعرف ذلک من سبر کتبهم فیعلم بذلک شرط کل رجل منهم...»(3)
او همچنین در جای دیگر میگوید:
«حکی أبوعبدالله بن منده أن شرط أبیداود والنسائی أخراج أحادیث أقوام لم یجمع علی ترکهم إذا صح الحدیث باتصال الاسناد من غیر قطع ولا إرسال ویکون هذا القسم من الصحیح»(1)
درست است، نسائی خود میگوید: «لا یترک الرجل عندی حتی یجتمع الجمیع علی ترکه»(2)از این روست که گفتهاند: نسائی در جرح و تعدیل رجال مذهبی متسع دارد.(3)
ولی باید گفت این در جایی است که نسائی بخواهد در جرح و تعدیل راوی از دیگران بهره ببرد، وگرنه اگر راوی خاصی نزد نسائی مجروح و متروک باشد او دیگر این قاعده را رعایت نخواهد کرد. از اینروست که «ابنحجر» میگوید:
«...ظهر أن الذی یتبادر إلی الذهن من أن مذهب النسائی فی الرجال مذهب متسع، لیس کذلک، فکم من رجل أخرج له أبوداود والترمذی تجنب النسائی إخراج حدیثه... بل تجنب النسائی إخراج حدیث جماعة من رجال الصحیحین»(4)
مؤید این سخن، کلام خود نسائی است، آنجا که میگوید:
«لما عزمت علی جمع کتاب السنن استخرت الله تعالی فی الروایة عن شیوخ کان فی القلب منهم بعض الشیء فوقعت الخیرة علی ترکهم، فنزلت فی جملة من الحدیث کنت أعلو فیه عنهم»(1)
باتوجه به داستان او و امیر رمله درباره گردآوری احادیث صحیح از سنن کبری، که پیش از این گفته شد، و نیز همین سخن نسائی درباره استخاره، میتوان گفت که کتاب نسائی از نظر صحت احادیث، اگر بالاتر از صحیحین نباشد، کمتر و پایینتر نیست و میتوان جایگاه سنن نسائی را پس از صحیحین دانست، هرچند معمول بر این است که آن را در جایگاه پنجم ذکر میکنند.
فراموش نکنیم که درباره نسائی گفته شده:
«إن لأبی عبدالرحمن شرطاً فی الرجال أشد من شرط البخاری ومسلم»(2).
سخن «ابنحجر» نیز خواندنی است، او میگوید:
«وفی الجملة فکتاب النسائی أقل الکتب بعد الصحیحین حدیثاً ضعیفاً ورجلاً مجروحاً، ویقاربه کتاب أبیداود وکتاب الترمذی ویقابله فی الطرف الآخر کتاب ابنماجه
فإنه تفرد فیه بإخراج أحادیث عن رجال متهمین بالکذب وسرقة الأحادیث...»(1)
«ابن الصلاح» میگوید:
«التاسع: من أهل الحدیث من لا یُفردُ نوعَ الحسن ویجعلُهُ مندرجاً فی أنواع الصحیح؛ لاندراجه فی أنواع ما یُحتجّ به، وهو الظاهر من کلام الحاکم أبیعبدالله الحافظ فی تصرفاته، والیه یومئُ فی تسمیته کتاب الترمذیّ ب-«الجامع الصحیح».
واطلق الخطیب أبوبکر أیضاً علیه اسم الصحیح، وعلی کتاب النّسائی».(2)
«ابن حجر» در ادامه سخن «ابن الصلاح»میگوید:
«قلت: وقد أطلق علیه(3)- أیضاً - اسم الصّحة أبوعلی النیسابوری، وأبوأحمد بن عدی(4))، وأبوالحسن الدارقطنی
1) النکت؛ ج1، ص484.
2) معرفة أنواع علم الحدیث؛ ابن الصلاح؛ ص110.
3) علی کتاب النسائی.
4) أبو أحمد عبدالله ابن عدی بن عبدالله بن محمد ابن مبارک الجرجانی، ویعرف أیضاً بابن القطّان، صاحب کتاب الکامل فی الجرح والتعدیل... سمع... وأبا عبدالرحمن النسائی... وابا یعلی الموصلی... وعنه أبوالعباسبن عقدة شیخه...، وهو مصنف فی الکلام علی الرجال عارفا بالعلل... قال حمزة السهمی: سألت الدارقطنی أن یصنف کتاباً فی الضعفاء؛ فقال: ألیس عندک کتاب ابنعدی؟ فقلت: بلی؛ قال: فیه کفایة لایزاد علیه... قال الخلیلی: کان عدیم النظیر حفظاً وجلالة 277- 365 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج3، ص940.
وابن منده وعبدالغنی بن سعید((1)وأبویعلی الخلیلی وغیرهم. وأطلق الحاکم إسم الصحة علیه وعلی کتابی أبیداود والترمذی...».(2)
درباره شرط نسائی نباید از سخن «حازمی» غافل شد. او پس از آنکه اصحاب «زهری»(3)را به پنج طبقه تقسیم میکند، میگوید:
«(والطبقة الثالثة) جماعة لزموا الزهری مثل أهل الطبقة الأولی، غیر أنهم لم یسلموا عن غوائل الجرح فهم بین الرد والقبول، وهم (شرط أبیداود والنسوی)»(4).
او جز مجتبی یا «السنن الصغری» آثار دیگری نیز دارد.
«ابن الأثیر» میگوید:
«وله کتب کثیرة فی الحدیث والعلل وغیر ذلک»(5)
برخی از آثار او از این قرار است:
1) ) بن علی بن سعیدبن بشر بن مروان، أبومحمد الأزدی المصری... 332 - 409 ه-.ق؛ همان؛ ص1047.
2) النکت؛ ج1، ص481.
3) أبوبکر محمد بن مسلم بن عبیدالله بن عبدالله بن شهاب القرشی الزهری المدنی، حدث عن... وأنس بن مالک وسعید بن المسیب... قال ابوداود: حدیثه ألفان ومائتان، النصف منها مسند 50- 124ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج1، ص108.
4) شروط الأئمة الخمسة؛ ص58.
5) جامع الأصول؛ ج1، ص195.
1- الکُنی؛ ذهبی میگوید:
«وقد صنّف مسند علیّ وکتاباً حافلاً فی الکُنی...»(1)
گویا این کتاب یا نابود شده یا گُم شده است.(2)
2- الضعفاء والمتروکین؛ این کتاب با کتاب «الضعفاء الصغیر» بخاری و «المنفردات الوحدان» مسلم در چاپخانه «دائرهْ المعارف العثمانیهْ» در «حیدرآباد دکن» چاپ شده و بار دیگر با ضعفاء الصغیر بخاری در «حلب» سوریه به چاپ رسیده است.
3- کتاب الطبقات؛ که به ذکر شیوخ وأحوال آنها و روایات آنها، طبقه به طبقه و عصر به عصر، تا زمان نسائی میپردازد، قسمتی از کتاب موجود است و بهچاپ رسیده است.
4- الجرح والتعدیل.
5- تفسیر القرآن الکریم.
6- عمل الیوم واللیلهْ.
7- مسند علی بن أبیطالب؛ «ابنحجر» در تقریب و تهذیب رمز آن را (عس) قرار داده است.
8- السنن الکبری؛ نسخه خطی آن موجود است، گویا «عبدالصمد شرف
الدین» در هند به چاپ آن پرداخته و تاکنون چند جلد آماده شده است(1)
«فاروق حمادهْ» میگوید:
«المجلدان الکبیران من السنن الکبری الموجودان فی الخزانة الملکیة بالرباط تحت رقم 5952...».(2)
9- الجمعهْ.(3)
10- خصائص علی؛ بارها چاپ شده، گویا بهترین چاپ آن تا سال (1406 ه-.ق) متعلق است به تحقیق «أحمد میرین البلوشی» که به وسیلهی «مکتبهْ المعلا» در کویت به چاپ رسیده است(4).
ذهبی این کتاب را داخل در «السنن الکبیر» میداند.(5)
نوشتن خصائص علی× بهوسیلهی او داستان معروفی دارد که تقریباً همه کسانی که ترجمه نسائی را نوشتهاند به آن اشاره کردهاند. سخن ذهبی را میآوریم:
«قال محمد بن موسی المأمونی، صاحب النسائی: سمعتُ قوماً ینکرون علیه کتاب «الخصائص» لعلیّ رضیاللهعنه وترکَه تصنیف فضائل الشیخین، فذکرتُ له ذلک، فقال: دخلتُ إلی دمشق والمنحرف عن علیّ بها کثیر، فصنّفتُ کتاب
«الخصائص» رجاء أن یهدیهم الله. ثم صنّف بعد ذلک «فضائل الصحابة»، فقیل له وأنا أسمع: ألا تخرج فضائل معاویة؟ فقال: أیّ شیء أخرج؟ «اللهمّ لاتشبع بطنه»(1)؟!؟! فسکت السائل. قلتُ: لعلّ هذه فضیلة لقول النبیّ|: «للهمّ من لعنته أو سببته فاجعل له ذلک زکاة ورحمة»(2)؟!
ذهبی در جای دیگر میگوید:
«إن النسائی خرج من مصر فی آخر عمره إلی دمشق، فسئل بها عن معاویة وما رُویَ فی فضائله فقال: لایرضی رأساً برأس حتّی یُفضل! فما زالوایدفعون فی حضنَیه(3)حتّی اُخرج من المسجد. ثم حُمل إلی الرملة وتوفی بها رحمه الله تعالی و رضی عنه.
وقال الدارقُطنیّ: إنّه خرج حاجاً فامتحن بدمشق، وأدرک الشهادة، فقال: إحملونی إلی مکة، فحُمل وتوفّی بها، وهو مدفون بین الصفا والمروة.(4)و(5)
1- کمترین احادیث ضعیف و رجال مجروح را پس از صحیحین دارد.(1)
2- در مجتبی بیش از سایر کتابهای ششگانه
احادیث تکرار شده است.(2)
3- یادآوری سخنان و دیدگاههای صحابه و تابعین.
4- ذکر دیدگاههای فقهی خود در سنن.
5- آوردن برخی پرسشهای فقهی و پاسخ دادن به آنها با احادیث.
6- کتاب او دارای مزایای پنج کتاب دیگر است.
«صبحی صالح» میگوید:
«ولکل من أصحاب الکتب الستّة میزة یعرف بها، فمن أراد التفقّه فعلیه بصحیح البخاری، ومن أراد قلة التعلیقات فعلیه بصحیح مسلم، ومن رغب فی زیادة معلوماته فی فن التحدیث فعلیه بجامع الترمذی ومن قصد إلی حصر أحادیث الأحکام فبغیته لدی أبیداود فی سننه، ومن کان یعنیه حسن التبویب فی الفقه فابنماجه یلبی رغبته، أما النسائی فقد توافرت له أکثر هذه المزایا»(3)
او در زندگی خود با دوازدهتن از خلفای عباسی همروزگار بود که عبارتند از:
مأمون عباسی (198- 218 ه-.ق)؛ المعتصم بالله (218- 227 ه-.ق)؛ الواثق بالله (227- 232 ه-.ق)؛ المتوکل علی الله (232- 247 ه-.ق)؛ المنتصر بالله (247- 248 ه-.ق)؛ المستعین بالله (248- 252 ه-.ق)؛ المعتز بالله (252- 255 ه-.ق)؛ المهتدی بالله (255- 256 ه-.ق)؛ المعتمد علی الله (256- 279 ه-.ق)؛ المعتضد بالله (279- 289 ه-.ق)؛ المکتفی بالله (289- 295 ه-.ق)؛ المقتدر بالله (295- 320 ه-.ق).
«نَسا» نام چهار شهر است در چهار گوشه ایران، در خراسان، فارس، کرمان و همدان(1).
و أحمد بن شعیب از نسا در خراسان است، «یاقوت» گوید:
«وهی مدینة بخراسان، بینها وبین سرخس یومان، وبینها وبین مرو خمسة أیام... وبین نیسابور ستة أو سبعة... وقد خرج منها جماعة من أعیان العلماء، منهم: أبو عبدالرحمن أحمد بن شُعیب بن علی النسائی...»(2)
«ذهبی» نیز او را خراسانی میداند.(3)
در این بخش به شناسایی اهلبیت میپردازیم، تا روشن شود که مراد از اهلبیت در این پژوهش کیانند. منظور از اهلبیت در این پژوهش همانانی هستند که در قرآن از ایشان یاد شده است. خدای تعالی در قرآن کریم میفرماید:
{وَقَرْنَ فی بُیوتکنَّ وَلا تبرّجنَ تبرّجَ الجهلیةِ الأولی وَأَقِمنَ الصّلوةَ وءاتینَ الزکوةَ وَأَطِعنَ اللهَ ورسولَه، إِنّما یریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عنکم الرجسَ أهلَ البیتِ ویُطهّرَکم تطهیراً}(1)
«و در خانههای خود بمانید، و همچون دوران جاهلیّت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشوید، و نماز را برپا دارید، و زکات را بپردازید، و خدا و رسولش را اطاعت کنید؛ خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهلبیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد».
اینک برای اینکه بدانیم اهلبیت چه کسانی هستند و در حقیقت مصادیق آن را که خداوند اراده کرده، بشناسیم، باید به روایات روی آوریم.
1) احزاب / 33.
در اینجا روایاتی را فقط و فقط از کتابهای حدیث، تفسیر و تاریخ عامّه میآورم تا مراد روشن شود. اگر کسی به دور از دشمنیها و تعصُّبات و خواهشهای نفسانی این روایات را بفهمد، کافی است تا بداند اهلبیت کیانند و دیگر نیازی به دهها و شاید صدها کتابی که در این زمینه نگاشته شده نیست؛ و اگر بنای خواننده جز این باشد
ما را با او کاری نیست.
یادآور میشوم که درباره مراد خداوند از اهلبیت کتابهای زیادی نگاشته شده است و برخی خواستهاند مصداقهایی را به آیه تحمیل کنند؛ خواننده، اگر اهل تحقیق باشد، میداند که به چه کتابهایی مراجعه کند.
برخی در این کتابها به معنای لغوی «اهل» پرداختهاند و خواستهاند «اهلبیت» را باتوجه به مفهوم لغوی «اهل»، معنا کنند، یا حداقل باتوجه به معنای لغوی «اهل»، مصداقهایی بر آن بیفزایند.(1)غافل از اینکه مراد خداوند از «اهلبیت» در آیه ذکر شده، مفهومی اصطلاحی و خاص است. اینک به روایات اشاره میکنم.
روایت کرده و میگوید:
«حدثنا حماد بن سلمة عن علی بن زید عن انس عن
1) نک: سیرة آل بیت النّبی|؛ عبدالحفیظ فرغلی و حمزهْ النشرتی و عبدالحمید مصطفی؛ ج1، ص32؛ نیز نک: مجموعة الفتاوی ابن تیمیة الحرّانی، م 728ه-.ق؛ ج22، صص 265- 272.
النبی|، أنّه کان یمرّ علی باب فاطمة شهراً قبل صلاة الصبح فیقول: الصلاة یا اهلالبیت، إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت»(1))((2)
«خلیل مأمون شیحا» نیز در تحقیق تقریب ابن حجر در پاورقی درباره علی بن زید گفته: «قال ابن سعد: کان کثیر الحدیث، قال أحمد: لیس بشیء قال عثمان الدارمی: لیس بذاک القوی، قال العجلی: کان یتشیع لا بأس به میگویم: علت ضعفش معلوم شد!!!، قال الجوزجانی: واهی الحدیث ضعیف، قال أبو زرعة: لیس بقوی، قال أبوحاتم: لیس بقوی، یکتب حدیثه ولا یحتج به، قال الترمذی: صدوق، قال النسائی: ضعیف».
نخست باید گفت: این حدیث از طرق دیگری نیز نقل شده و متن حدیث صحیح است، دوّم اینکه ابن حجر در کنار ترجمه علی بن زید نوشته: (بخ 43)، پس در کل میتوان حدیث وی را پذیرفت به ویژه اینکه ترمذی گفته صدوق است.
2- عبدالرزاق صنعانی (م 211 ه-.ق):((3))
او در ذیل عنوان «تزویج فاطمهْ رحمهْ الله علیها»، در ضمن حدیث شماره 9782، که حدیثی است طولانی، با این سند میگوید:
«عبدالرزاق عن یحیی بن لاعلاءِ البجلی عن عمّه شعیب ابن خالد عن حنظلة بن سمرة بن المسیب عن أبیه عن جده عن ابن عباس قال:..... ثم التزمها فقال: اللهمّ إنّها منّی
1) مسند ابیداود طیالسی سلیمان بن داود بن جارود؛ ج3، ص538.
2) دکتر محمد بن عبدالمحسن الترکی، در تحقیق خود بر مسند طیالسی، پس از این روایت در پاورقی گفته: «إسناده ضعیف، لحال علی بن زید بن جدعان». باید گفت: درست است؛ ابن حجر در تقریب گفته: 5316- «علی بن زید بن عبدالله بن زهیر ابن عبدالله بن جدعان، وهو المعروف بعلی بن زید ابن جدعان، ینسب أبوه إلی جدّ جدّه، ضعیف، من الرابعة، مات سنة إحدی وثلاثین، وقیل: قبلها».
3) ابوبکر عبدالرزاق بن همّام بن نافع الصنعانی.
وأنا منها، اللهمّ کماأذهبت عنّی الرجس وطهّرتنی، فطهّرها، ثم دعا بمخضب آخر، ثم دعا علیّاً، فصنع به کما صنع بها ودعا له کما دعا لها...»((1))
یعنی: رسول| فاطمه را دربرگرفته و گفت: پروردگارا! همانگونه که همهی پلیدی ها را از من دور کردی و پاکم گردانیدی دخترم را نیز پاک گردان، پس همین کار و همین دعا را نیز درباره علی× کرد.
3- ابن ابیشیبه (م 235 ه-.ق):((2))
او چندین روایت آورده که یادآوری میشود در «کتاب الفضائل»، ذیل عنوان «ما ذکر فی فضل فاطمهْ رضی الله عنها ابنهْ رسولالله|»، چنین روایت کرده است:
الف - «حدثنا شاذان، قال حدثنا حماد بن سلمة، عن علی
بن زید عن أنس بن مالک أنّ النبی| کان یمر ببیت فاطمة ستة أشهر إذا خرج إلی الفجر فیقول: «الصلاة یا اهلالبیت، إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت ویطهرکم تطهیراً»((3))
ب - «حدثنا محمد بن بشر عن زکریا عن مصعب بن شیبة عن صفیة بنت شیبة قالت: قالت عائشة: خرج
النبی| غداة وعلیه مرط مرجل من شعر أسود، فجاء الحسن فأدخله معه، ثم جاء الحسین فأدخله معه، ثم جاءت فاطمة فأدخلها ثم جاء علی فأدخله، ثم قال: انّما یرید الله لیُذهب عنکم الرجس اهلَ البیت ویطهّرکم تطهیراً»((1))
یعنی: رسول| بامدادان خارج شد درحالیکه برایشان پوششی پشمین از موی سیاه بود، پس حسن آمد و رسول او را در زیر آن پوشش جای داد، سپس حسین آمد و رسول همان کار بکرد، فاطمه آمد، پیامبر نیز همان کار بکرد در آخر علی آمد و رسول او را نیز در زیر پوشش جای داده و فرمود:
{انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت ویطهِّرکم تطهیراً}
ج - «حدثنا محمد بن مصعب عن الأوزاعی عن شداد أبیعمار، قال: دخلت علی واثلة وعنده قوم فذکروا [علیّاً] فشتموه [فشتمته] معهم، فقال: ألا أخبرک بما سمعت من رسولالله|؟ قلت: بلی، قال: أتیت فاطمة أسألها عن علی فقالت: توجه إلی رسولالله| فجلس، فجاء رسولالله| ومعه علی وحسن وحسین وکل واحد منهما آخذاً بیده، فأدنی علیاً وفاطمة فأجلسهما بین یدیه؛ وأجلس حسناً وحسیناً کل واحد منهما علی فخذه، ثم لف
1) همان؛ ص373.
علیهم ثوبه، أو قال: کساءه، ثم تلا هذه الآیة: {انّما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت}، ثم قال: اللهمّ هؤلاء اهلبیتی، واهلبیتی احقّ»((1)).
یعنی: ابوعمار شداد گوید: که بر واثلهْ بن اسقع وارد شدم، گروهی نزد او بودند، درباره علی گفتند و او را دشنام دادند(!!!)، من نیز همان کار بکردم، پس واثله که از این کار ما اندوهگین شده بود گفت: ای اباعمار! آیا تو را از آنچه از رسول| شنیدم خبر دهم؟ گفتم: آری. پس گفت: سراغ علی را از فاطمه گرفتم، او گفت: علی به نزد رسول رفته. پس از مدتی پیامبر آمد و حال آنکه علی و حسن و حسین نیز با او بودند و دو برادر دست یکدیگر را گرفته بودند. پس پیامبر علی و فاطمه را به خود نزدیک کرد و آنها را در برابر خود نشاند و حسن و حسین را هریک بر روی پای خود نشاند و لباس یا عبایی بر روی آنها فرو افکند و این آیه را تلاوت فرمود: {انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت}، سپس فرمود: بار خدایا! اینانند اهلبیت من، و اهلبیت من سزاوارترند به دوری از پلیدی و به اینکه پاک باشند.
1) همان.
او نیز روایتی را ذکر کرده و میگوید:
«اخبرنا یحیی بن آدم، نا ابن أبی زائدة((1))، عن ابیه، عن مصعب بن شیبة، عن صفیه بنت شیبة عن عائشة قالت:
خرج رسولالله| ذات غداة وعلیه مرط مرحل من شعر أسود، فدعا رسولالله| حسناً فأدخله، ثم دعا حسیناً فأدخله، ثم دعا فاطمة فادخلها، ثم دعا علیاً فأدخله، ثم قال: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت ویطهرکم تطهیراً»((2))
دکتر عبد الغفور بلوشی - محقق کتاب مسند ابن راهویه - در پاورقی درباره این حدیث میگوید: «صحیح، رواته کلهم ثقات، رجال الشیخین».
میگوید:
الف - «حدثنا عبدالله بن نُمیر، قال: حدثنا عبدالملک - یعنی ابن أبی سلیمان - عن عطاء بن أبی رباح، قال: حدثنی من
سمع أمّ سلمة، تذکر أنّ النبیّ کان فی بیتها، فأتته فاطمة ببُرمَة، فیها خَزیرَة، فدخلت بها علیه، فقال
لها: ادعی زوجک وابنیک؛ قالت: فجاء علی والحسین والحسن فدخلوا علیه، فجلسوا یأکلون من تلک الخزیرة وهو علی مَنامة له علی دکّان، تحته کساء خیبریّ، قالت: وأنا أصلیّ فی الحجرة، فانزل الله عزّوجلّ هذه الآیة: انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجسَ اهلالبیت ویطهرکم تطهیراً، قالت: فأخذ فضل الکساء فغشّاهم به، ثمّ أخرج یده فألوی بها إلی السماء، ثم قال: اللهم هؤلاء اهلبیتی وخاصّتی فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً، اللهمّ هؤلاء اهلبیتی وخاصّتی فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً؛ قالت: فأدخلت رأسی البیت فقلت:
وأنا معکم یا رسولالله، قال: إنّک إلی خیر، إنّک إلی خیر»((1))
یعنی: امّ سلمه - همسر رسول خدا| - میگوید: پیامبر در خانه من بود که دخترش فاطمه دیگچهای آورد که در آن «خزیره»((2)) بود؛ پیامبر به دخترش فاطمه فرمود: «شوهر و دو پسرت را بخوان»؛ علی و حسین و حسن آمدند و بر رسول خدا وارد شدند؛ نشستند و از آن غذا به خوردند درحالیکه پیامبر بر بسترش که بر سکویی بود و بر روی آن عبایی خیبری قرار داشت نشسته بود و من در اتاق نماز میگزاردم که آیه {انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس
اهلالبیت ویطهرکم تطهیرا} نازل شد، پس رسول خدا| باقیمانده عبا را گرفت و فاطمه و علی و حسین و حسن را با آن پوشاند، آنگاه دستش را بیرون آورد و به آسمان بلند کرد و اشاره فرمود و گفت: «بار خدایا! اینان اهلبیت و خواصّ من هستند؛ پس هرگونه پلیدی را از آنها دور کن و پاکشان گردان. بار خدایا! اینان اهلبیت و خواصّ منند، پس هرگونه پلیدی را از آنها دور کن و پاکشان کن، پاک شدنی کامل». من سرم را به درون خانه برد، گفتم: «ای رسول خدا! آیا من هم با شما هستم؟ فرمود: تو بهسوی خیری، تو بهسوی خیری».
همانگونه که دیده میشود، راویِ از «ام سلمه» مبهم است و این ضعفی برای سند این روایت است. ولی حدیث صحیح است چرا که این حدیث سه سند دارد، یکی همان است که گذشت، دیگری این گونه است:
عبداللهبن نُمیر، عن عبدالملکبن أبی سلیمان، عن أبی الجَحّاف داودبن أبی عوف، عن شهربن حوشب، عن أمّ سلمة...
این سند هم ضعف دارد و آن «شهر» است.((1)
«مأمن شیحا» در تحقیق «تقریب» در زیرنویس گفته: قال ابن معین: ثبت، قال العجلی: شامی تابعی ثقة، قال أبو زرعة: لا بأس به، قال ابن حبان: کان ممن یروی عن الثقات المعضلات، قال ابن عدی: ضعیف جداً. ص341.
)1) احمد عسقلانی در «تقریب» درباره «شهر» گفته: 3132- شهر بن حَوْشب الأشعری الشامی، مولی أسماء بنت یزید بن السکن، صدوق، کثیر الارسال والأوهام، من الثالثة، مات سنة اثنتی عشرة. / بخ م 4.
سند سوّم این چنین است:
عبدالله بن نُمیر، عن عبدالملک بن أبیسلیمان، عن أبی لیلی (الکندی)، عن ام سلمة...
این سند صحیح است و ضعفی ندارد.((1))
ب - «حدثنا قتیبة بن سعید، حدثنا حاتم بن إسماعیل، عن بُکَیر بن مسمار، عن عامر بن سعد، عن أبیه((2))، قال: سمعت رسولالله| یقولُ له، وخلّفه فی
بعض مغازیه، فقال علیّ: یا رسولالله! أتخلّفنی مع النّساء والصّبیان؟ قال: یا علیّ! أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی؟ وسمعته یقوم یوم خیبر: لا عطینّ الرّایة رجلاً یحبّ اللهَ ورسولَهُ ویحبّه الله ورسولُه؛ فتطاولنا لها، فقال: ادعوا لی علیّاً؛ فأتی به ارمدَ، فبصق فی عینه ودفع الرّایة إلیه، ففتح الله علیه. ولمّا نزلت هذه الآیة: {ندع ابناءنا وابناءکم}((3))، دعا رسولالله| علیّاً وفاطمةَ وحسناً وحسیناً، رضوان الله علیهم فقال: اللهم هؤلاء أهلی»((4))
مراد قسمت پایانی حدیث است که میگوید: آنگاه که آیه شصت و یکم سوره آل عمران یعنی آیه «مباهله» نازل شد، پیامبر، علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را فراخواند و آنها را برای مباهله با خود همراه کرده و فرمود: «بار خدایا! اینانند اهل من».
این روایت صحیح السند است.((1))
ج - «حدّثنا یحیی بن حَمّاد، حدّثنا أبو عوانة، حدثنا أبو بلج، حدثنا عمرو بن میمونَ قال: إنّی لجالس إلی ابن عباس، إذ أتاه تسعة رهط، فقالوا: یا أبا عباس((2))، إمّا أن تقوم معنا وإمّا أن تخلونا یا هؤلاء؟((3)) قال: فقال ابنُ عباس: بل أقوم معکم. قال: وهو یومئذ صحصح قبل أن یَعمی، قال: فابتدؤوا فتحدّثوا، فلا ندری ما قالوا((4))، قال: فجاء یَنفُضُ ثوبه ویقول:
اُفْ وتُفْ، وقعوا فی رجل له عشر، وقعوا فی رجل قال له النّبی|«لأبعثنّ رجلاً لا یخزیه أبداً، یحبّ الله ورسوله»؛ قال: فاتشرف لها من اتشرف، قال: «أین علیّ؟» قالوا: هو فی الرّحی یطحن. قال: وما کان أحدُکم
لیطحنَ؟! قال: فجاء وهو أرمد لا یکاد یُبصر، قال: فنفث فی عینه، ثمّ هَزَّ الرایة ثلاثاً، فأعطاها إیّاه، فجاء بصفیةَ بنت حُیَیّ.
قال: ثم بعث «فلاناً»((1)) بسورة التوبة، فبعث علیّاً خلفه، فأخذها منه، قال: «لا یذهب
بها إلاّ رجلٌ منّی وأنا منه».
قال: وقال لبنی عمّه: «أیّکم یُوالینی فی الدنیا والآخرة؟» قال: وعلیّ معه جالس، فابوا، فقال علی: أنا أوالیک فی الدنیا والآخرة. قال: وکان أوّلُ من أسلم من الناس بعدَ الخدیجة.
قال: وأخذ رسولالله ثوبه فوضعه علی علیّ وفاطمة وحسن وحسین فقال: [إنما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهلالبیت ویطهّرکم تطهیراً].
قال: وشری علی نفسه؛ لبس ثوب النبی|، ثم نام مکانه، قال: وکان المشرکون یرمون رسولالله|، فجاء ابوبکر وعلیّ نائم، قال: وأبوبکر یَحسبُ أنّه نبیّ الله، قال: فقال یا نبیّ الله! قال: فقال له علیّ: إنّ نبی الله| قد انطلق نحو بئر مَیمون، فأدرکه. قال: فانطلق أبوبکر، فدخل معه الغار. قال: وجعل علیّ یرمی بالحجارة کما کان یرمی نبیّ الله، وهو یَتَصَوَّرُ، قد لفَّ رأسه فی الثوب لا یخرجُه حتی أصبح، ثمّ کشف عن رأسه، فقالوا: إنّک
1) یعنی ابوبکر را.
للئیم، کان صاحبک نرمیه فلا یتضور وانت تتضور، وقد استنکرنا ذلک.
قال: وخرج بالناس فی غزوة تبوک، قال: فقال له علیّ: أخرج معک؟ قال: فقال له نبیّ الله: «لا»، فبکی علیّ، فقال له: «أما ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّک لست بنبیّ، إنّه لا ینبغی أن أذهب إلاّ وأنت خلیفتی». قال: وقال له رسولالله|: «أنت ولییّ فی کلّ مؤمن بعدی»
قال: وسدّ أبواب المسجد غیر باب علیّ، فقال: فیدخل المسجد جنباً، وهو طریقه لیس له طریق غیره.
قال: وقال: «من کنت مولاه، فإنّ مولاه علیّ»...((1))((2))
مراد قسمتی از این حدیث است که به آیه شریفه «تطهیر» اشاره دارد.
این حدیث از نظر سندی صحیح است و ضعفی ندارد، هرچند برخی خواستهاند آنرا ضعیف نشان دهند،((3)) و آن بهعلت «أبو بلج» است؛ ولی باید گفت حدیث او مقبول است؛ «ابن معین»، «ابن سعد»، «نسائی» و «دار قطنی»، همگی او را ثقه دانستهاند «ابوحاتم» نیز درباره او میگوید: «صالح الحدیث» ولی «بخاری» درباره او گفته است: «فیه نظر»!؟
لازم به یاد آوری است که نام «ابو بلج»، «یحیی بن سلیم» یا «إبن أبی سلیم» یا «إبن أبی الأسود» است. شیخ الاسلام در تقریب در کنار ترجمه او علامت «ع» را گذاشته است. نیز باید گفت که «ابن تیمیهْ» در منهاج السنهاش((1))
این روایت را متذکر شده و بی هیچ شرمی چیزهایی درباره آن گفته است. برای شناختن او بد نیست خوانده شود:((2))
ومن العقول جداول وجَلامد ومن النفوس حرائر وإماءُ
او نیز در «صحیح»، حدیثی را که از «ابن ابیشیبه» آورده شد، روایت کرده و چنین گفته است: باب فضائل اهلبیت النّبی| ((3))
الف) 2424- «حدّثنا أبوبکر بن أبیشیبة ومحمّد بن عبدالله بن نُمَیْر (واللّفظ لأبیبکر)، قالا: حدّثنا محمد بن بشر عن زکریّاء، عن مُصعب بن شیبة، عن صفیّة بنت شیبة، قالت: قالت عائشة: خرج النّبیّ| غداة وعلیه مِرْطٌ مُرَحَّل من شعر أسود، فجاء الحسن بن علیّ، فأدخله، ثم جاء الحسینُ فدخل معه، ثم جاءت فاطمة
1) سنت خودش و نه سنت رسول پاکیها، محمد مصطفی’.
2) منهاج السنة؛ ج5، صص 30- 36، (اسم کتابش را «منهاج السنة النبویة» گزارده، نمیدانم مرادش کدام نبی و کدام نبوت است).
3) از اینکه «مسلم» چنین عنوانی برای باب، برگزیده و نیز تنها همین یک روایت را آورده، گویا روشن میشود که او نیز تنها اینان را اهلبیت میداند که در آیه آمده است.
فأدخلها، ثمّ جاء علیّ فأدخله، ثمّ قال: [إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت ویطهّرکم تطهیراً]»((1))
ب) 36- (2408) «حدّثنی زُهیر بن حرب وشجاع بن مَخْلَد، جمیعاً عن ابن عُلَیّة، قال زُهیر: حدّثنا إسماعیل بن
إبراهیم، حدّثنی أبوحیّان، حدّثنی یزید بن حیّان، قال: إنطلقتُ أنا وحُصَین بن سَبْرَة وعُمر بن مسلم إلی زید بن أرقم، فلمّا جلسنا إلیه، قال له حصین: لقد لقیت یا زید! خیراً کثیراً، رأیت رسولالله|، وسمعت حدیثه وغزوت معه وصلّیت خلفه، لقد لقیت یا زیدُ! خیراً کثیراً، حدّثنا یا زیدُ! ما سمعت من رسولالله|. قال: یابن أخی! والله! لقد کَبِرت سنّی وقَدُم عهدی ونسیتُ بعض الذی کنت أعی من رسولالله|، فما حدّثتکم فاقبلوا، وما لا فلا تکلّفونیه. ثمّ قال:
قام رسولالله| یوماً فینا خطیباً بماء یُدعی خُمّاً، بین مکة والمدینة، فحمد الله وأثنی علیه ووعظ وذکّر. ثمّ قال: «أمّا بعد، ألا أیّها الناس! فإنّما أنا بشر یُوشِکُ أن یأتی
رسول ربّی فأجیب، وأنا تارک فیکم ثقلین: أوّلهما کتاب الله، فیه الهدی والنّور، فخذوا بکتاب الله واستمسکوا به. فحَثّ علی کتاب الله ورغّب فیه. ثم قال:
واهلبیتی، أذکّرکم الله فی اهلبیتی، أذکرکم الله فی
1) صحیح مسلم بشرح النّووی؛ ج10، ص6326، مکتبهْ نزار مصطفی الباز - الریاض.
اهلبیتی، أذکرکم الله فی اهلبیتی»
فقال له حُصین: ومن اهلبیته؟ یا زید! ألیس نساءه من اهلبیته؟ قال: نساؤه من اهلبیته. ولکن اهلبیته من حُرِم الصّدقة بعدَه. قال: من هُم؟ قال: هم آل علیّ وآل عقیل وآل جعفر وآل عباس. قال: کلّ هؤلاء حُرم الصّدقة؟ قال: نعم»((1))
یعنی: زید بن ارقم میگوید: روزی پیامبر در غدیرخم خطبه خوانده و فرمودند: ای مردم! من بشرم و نزدیک است که فرستاده پروردگارم (فرشته مرگ) بیاید و من از دنیا بروم، پس من دو چیز گرانبها و گران سنگ در میان شما میگذارم؛ یکی کتاب خدا که در آن هدایت و نور است، پس آن را بگیرید و به آن چنگ زنید؛ و دیگری اهلبیت من. و سه بار فرمود: خدا را درباره اهلبیتم تذکر میدهم.
پس از زید پرسیدند: اهلبیت رسول کیانند؟ آیا زنانش از اهلبیتش هستند؟ پس زید گفت: زنانش از اهلبیتش هستند، و لیکن اهلبیت پیامبر آنانند که صدقه بر آنها حرام شده است. آنان آل علی و عقیل و جعفر و عباساند.
گفته شد: صدقه بر همه آنان حرام است؟ گفت: آری.((2))
یادآور میشود که نباید از این روایت پنداشت که زنان رسولالله| داخل در اهلبیت بهمعنای وارده در آیه هستند. این از سیاق کلام «زید» کاملاً روشن است. از او سؤال شد آیا زنان رسول از اهلبیتاند؟ او گفت: زنان او از اهلبیت پیامبراند. یعنی روشن است که هر مردی، زن یا زنانش از اهلبیت عرفی او هستند؛ نهتنها زنان، بلکه پدر، مادر، عموها، عمّهها، خالهها و داییها نیز اهلبیت هرکس شمرده میشوند.
زید با «لکن» استدراک کلام کرده، میگوید:
و لیکن مراد از اهلبیت که سه بار فرمود: «اذکّرکم الله فی اهلبیتی»، معنای اصطلاحی آن است و آنان آل علی، عقیل، جعفر و عباساند که صدقه برایشان حرام است.
آنچه این کلام را اطمینان بخشتر میکند حدیثی است که همین «مسلم» بلافاصله پس از این روایت آورده، میگوید:
ج) 37- (2408) - «حدّثنا محمّدبن بکّار بن الرّیّان، حدّثنا حسّان (یعنی ابن إبراهیم) عن سعید (وهو ابن مسروق)، عن زید بن حیّان، عن زید بن أرقم، قال: دخلنا علیه فقلنا له: لقد رأیت خیراً؛ لقد صاحبتَ رسولالله| وصلّیت خلفه، وساق الحدیث بنحو حدیث أبیحیّان، غیرَ أنّه قال: ألا وإنّی تارک فیکم ثقلین: أحدهما کتاب الله عزّوجل، هو حبل الله، من اتبعه کان علی الهدی ومن ترکه کان علی ضلالة.
وفیه: فقلنا من أهلبیته نساءُه؟ قال: لا. وأیم الله! إن المرأة تکون مع الرجل العصر من الدّهر. ثمّ یطلّقلها فترجِع إلی أبیها وقومها. أهلبیته أصلُهُ وعَصَبَتُهُ الّذین حُرمواالصدقة بعده.»((1))
یعنی: زمانی که از زید سؤال شد: اهلبیت پیامبر کیانند؟ آیا زنانش هستند؟ گفت: نه؛ بهخدا سوگند که گاهی مدتی زن با مرد است و همسر اوست و سپس او را طلاق میدهد و او به خانواده پدری و بستگانش برمیگردد و دیگر اهل آن مرد نیست. اهلبیت رسول خدا| ریشه او و گروه اویند که پس از او صدقه بر آنها حرام است. همان گونه که دیده میشود در این حدیث «زید» نساء النّبی را داخل در اهلبیت بهمعنای مراد روایت نمیداند.
وانگهی حدیث دوّم اعتبار بیشتری دارد چرا که در حدیث نخست، مسلم میگوید: «حدثنی»، و در دوّمی میگوید: «حدّثنا»؛ و اختلاف این دو اصطلاح بر اهل فن پوشیده نیست.
د) «حدّثنا قتیبة بن سعید ومحمّد بن عبّاد (وتقاربا فی
اللّفظ)، قالا: حدّثنا حاتم (وهو ابن إسماعیل) عن بُکیر بن مسمار، عن عامر بن سعد بن أبیوقاص عن أبیه.... : لمّا نزلت هذه الآیة: [فقُل تعالوا ندع أبناءنا وأبناءکم]، دعا
1) همان؛ ص1874.
رسولالله| علیّاً وفاطمة وحسناً وحسیناً فقال: اللهمّ هؤلاء أهلی.»((1))
یعنی: وقتی آیه مباهله نازل شد، پیامبر|، علی، فاطمه، حسن و حسین را فراخواند و فرمود: «خداوندا! اینان اهل و خاندان مناند».
میگوید:
«حدّثنا مسدّد، حدّثنا عبدالوارث بن سعید عن محمّد بن جحادة عن حمد الشامیّ عن سلیمان المنبّهیّ، عن ثوبان مولی رسولالله| قال: کان رسولالله| إذا سافر کان آخر عهده بإنسان من أهله فاطمة، وأوّل من یدخل علیها إذا قَدِم فاطمة، فقدم من غزاة له وقد عَلَّقت مِسْحا أو ستراً علی بابها وحَلَّت الحسن والحسین قُلبین من فضّة، فقدم، فلم یدخل، فظنّت أنّ ما منعه أن یدخل ما رأی، فهتکت السّتر و فکّکت القلبین عن الصّبیّین و قطّعته بینهما، فانطلقا إلی رسول الله| و هما یبکیان، فأخذه منهما وقال: یا ثوبان! إذهب بهذا إلی آل فلان - اهلبیتٍ بالمدینة - إلاّ هؤلاء أهلبیتی أکره أن یأکلوا طیّباتهم فی حیاتهم الدّنیا، یا ثوبان! إشتر لفاطمة قِلادة من عصب
1) همان؛ ص1871.
وسِوارین من عاجٍ.»((1))
یعنی: ثوبان غلام رسول خدا| میگوید:
[حضرت] رسول|، هرگاه مسافرت میکرد آخرین کسی که از خاندانش را میدید، دخترش فاطمه بود و نیز نخستین کسی را که در بازگشت از سفر میدید، فاطمه بود.
روزی پیامبر از جنگی بازگشت و دید که فاطمه بر در خانه پلاس یا پردهای آویزان کرده و حسن و حسین را با دو دستبند سیمین آراسته است، پس پیامبر به خانه فاطمه نیامد؛ گویا فاطمه پی برد که پدر اینها را دیده و از اینرو به خانه او وارد نشده؛ پس پرده را پاره کرد و دو دستبند را از حسن و حسین گرفت و آنها را شکست و حسن و حسین گریهکنان نزد رسول خدا| رفتند. پیامبر دو دستبند را
گرفت و به ثوبان گفت: اینها را به خانوادهای از خانههای مدینه بده. من نمیپسندم که اهلبیتم طیباتشان را در دنیا بخورند.((2)) ای ثوبان! برای فاطمه گردنبندی از عصب و دو دستبند عاج بخر.
این روایت، برای شاهد آورده شد، وگرنه متن روایت جای بحث و بررسی
دارد. نیز روایت از نظر اسنادی ضعف دارد. «حمید» مجهول است، هرچند «ابن حبان» او را در «الثقات» ذکر کرده است. «احمد» درباره او میگوید: «لا أعرفه.»((1))
«سلیمان» نیز مجهول است. «ابن حبان» او را نیز در «الثقات» آورده است.((2))
8- ابن ابیعاصم (م 287 ه-.ق):((3))
او نیز به سند خود روایت کرده و میگوید:
حدّثنا محمد بن المثنّی، حدثنا یحیی بن حماد، حدّثنا أبو عوانة، عن یحیی بن سُلیم أبی بلج، عن عمرو بن میمون، عن ابن عباس قال: ...ودعا رسول الله| الحسن والحسین وعلیّاً وفاطمة ومدّ علیهم ثوباً ثمّ قال: [اللهمّ هؤلاء أهلبیتی وخاصّتی، فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً((4))]
او نیز افزون بر بیشتر روایاتی که تاکنون گذشت، روایت میکند که:
الف) «حدّثنا قتیبة بن سعید، حدّثنا محمّد بن سلیمان الاصبهانیّ، عن یحیی بن عُبید، عن عطاء بن أبیرَباح، عن
عمر بن أبیسلمَة - ربیب النبیّ| - قال: نزلت هذه الآیة علی النبی| {إِنَّما یُریدُ الله لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا} فی بیت ام سلمة، فدعا النبی| فاطمة وحسناً وحسیناً، فجلّلهم بکساء وعلیّ خلف ظهره فجلّله بکساء، ثمّ قال: اللهمّ هؤلاء أهلبیتی، فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً. قالت أمّ سلمة: وأنا معهم یا نبیّ الله؟ قال: أنتِ علی مکانک، وأنتِ إلی خیر.»((1))
یعنی: پسرخوانده پیامبر| میگوید: آیه تطهیر در خانه امّ سلمه نازل شد، پس پیامبر دخترش فاطمه و حسن و حسین را خواند و آنها را با عبایی پوشاند، علی را نیز که در پشت سرش بود، پوشاند و گفت: بار خدایا! اینانند اهلبیت من؛ پس هرگونه پلیدی را از آنها دور کن و پاکشان کن پاک کردنی.
در این هنگام امّ سلمه گفت: ای رسول خدا! آیا من نیز با ایشان [از اهل بیت] هستم؟ پیامبر|فرمود: تو در جایگاه خود قرار داری و بهسوی خیر و نیکی هستی.
این روایت صحیح است.
ب) حدّثنا محمود بن غَیلان، حدّثنا أبو أحمد الزّبیریّ حدّثنا سفیان عن زُبید، عن شهر بن حَوْشَب عن أمّ سلمة:
1) سنن الترمذی؛ ج5، ص479، دارالحدیث - قاهرهْ.
أنّ النبیّ| جلّل علی الحسن والحسین وعلیّ وفاطمة کساء، ثمّ قال: اللهم هؤلاء أهلبیتی وخاصّتی، أذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهیراً. فقالت اُم سلمة: وأنا معهم یا رسولالله؟ قال: إنّک إلی خیر.»((1))
ابو عیسی در تعلیق این حدیث شریف میگوید:
هذا حدیث حسن صحیح، وهو أحسن شیء رُوی فی هذا الباب.
ج) حدّثنا إبراهیم بن سعید الجوهریّ، حدّثنا الأسود بن عامر، عن جعفر الأحمر، عن عبدالله بن عطاء عن ابن بُریدة عن أبیه قال: کان أحبّ النساء إلی رسول الله| فاطمة، ومن الرّجال علیّ.
قال ابراهیم بن سعید: یعنی من أهلبیته.((2))
یعنی: محبوبترین زنان و مردان در نزد رسول خدا فاطمه و علی‘ بودند.
او در «خصائص امیرالمؤمنین×» روایاتی را در این معنی آورده؛ از آن جمله است:
أخبرنا قتیبة بن سعید، وهشام بن عمّار، قالا: حدثنا
حاتم، عن بکیر ابن مسمار، عن عامر بن سعد بن أبیوقاص [عن أبیه] قال: أمر معاویة سعداً، فقال: ما منعک أن
تسبّ أباتراب؟ قال: أما ما ذکرت ثلاثاً قالهنّ [له] رسولالله|، فلن أسبه، لأن تکون لی واحدة منهن أحب إلیّ من حمر النعم. سمعت رسولالله| یقول: «أما ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی، إلا أنه لا نبوة بعدی؟؟ وسمعته یقول فی یوم خیبر: «لأعطین الرایة رجلاً یحب الله و رسوله، ویحبه الله ورسوله» فتطاولنا لها فقال: «ادعوا لی علیّاً»، فأتی به أرمد، فبصق فی عینیه، ودفع الرایة إلیه، ولما نزلت - زاد هشام - [إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت] دعا رسولالله|علیاً وفاطمة وحسناً وحسیناً، فقال: «اللهم هؤلاءأهلی»((1))
اسناد این روایت صحیح است.
11- ابویعلی موصلی (م 307 ه-.ق):((2))
وی نیز روایاتی در این باب آورده است:
الف) حدّثنا حوثرة بن أشرس، أبوعامر، قال: أخبرنی عقبة، عن شهر بن حوشب، عن أم سلمة زوجة النبی| أن رسولالله| قال لفاطمة: «إئتنی بزوجک وابنیک»،
1) خصائص أمیرالمؤمنین علی بن أبیطالب رضی الله عنه؛ النسائی؛ ص30، تحقیق أحمد میرین البلوشی.
2) أحمدبن علیبن المثنی بن یحیی بن عیسی ابن هلال التمیمی صاحب المسند الکبیر. سمع علی بن الجعد ویحییبن معین و... حدث عنه أبوحاتم بن حبان وابوعلی النیسابوری و... کان مولده فی شوال سنة عشر ومائتین... مات سنة سبع وثلاث مائة 210- 307ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج2، ص707.
فجاءت بهم، فألقی علیهم رسولالله| کساءً کان تحتی خیبریاً أصبناه من خیبر، ثم قال: «اللهم هؤلاء آل محمد×
فاجعل صلواتک وبرکاتک علی آل محمد، کما جعلتها علی آل إبراهیم إنک حمید مجید»، قالت أم سلمة: فرفعت الکساء لأدخل معهم، فجذبه رسولالله| من یدی وقال: «إنک علی خیر»((1)).
«حسین سلیم أسد»، در تخریج احادیث مسند موصلی میگوید: «إسناده ضعیف»((2)). درست است که در اسناد، «عقبهًْ» هست، اما او عقبهْ بن عبدالله الأصمّ الرفاعی است. شیخ الاسلام او را به شماره 5217 ترجمه کرده و میگوید:
«البصری، ضعیف، من الرابعة، وربما دلّس...»((3))
«مأمون شیحا» در زیرنویس تقریب آورده است:
«قال ابن معین: لیس بثقة، قال أبوحاتم: لین الحدیث،
قال النسائی: لیس بثقة، قال أبوداود: ضعیف، قال ابن عدی: بعض أحادیثه مستقیمة...»((4))
با وجود این، باید گفت حدیث صحیح است، چرا که ترمذی و ابن جریر و ابن حنبل این روایت را از حدیث «زبید عن شهر» آوردهاند.
نیز احمد آن را از طریق «علی بن زید عن شهر» آورده است.
زبید، ثقه و ثبت است.((1))
علی ضعیف است؛ ولی عجلی درباره وی میگوید: «کان یتشیع لا بأسه به»؛ ترمذی میگوید: «صدوق».((2))
ترمذی پس از آوردن این حدیث((3))
میگوید:
«هذا حدیث حسن صحیح وهو أحسن شیءٍ رُوی فی هذا
الباب»((4))
«اَلبانی»((5))
نیز بر صحیح بودن این حدیث اعتراف کرده است.((6))
ب) حدثنا محمدبن إسماعیل بن أبی سمینة البصری، حدثنا محمّد بن مصعب، حدثنا الأوزاعی، عن أبیعمار شداد، عن واثلة بن الأسقع قال:
أقعد النبیّ| علیاً عن یمینه وفاطمة عن یساره، وحسناً وحسیناً بین یدیه، وغطّی علیهم بثوب وقال: «اللهم هؤلاء أهلبیتی، وأهلبیتی أتوا إلیک لا إلی النار»((7))
این حدیث صحیح است؛ هرچند که در اِسناد آن «محمد بن مصعب» هست.
«ابنحجر» درباره وی میگوید:
«...بن صَدَقة القُرقُسائی... صدوق کثیر الغلط...»((1))
در زیرنویس تقریب چنین آمده است:
«قال ابن حنبل: لا بأس به، قال النسائی: ضعیف، قال الخطیب: کان کثیر الغلط لتحدیثه من حفظه، قال ابن عدی: لیس عندی بروایته بأس، قال ابن حبان: ساء حفظه»((2))
این حدیث را «ابن حبان» از طریقی آورده که محمد در آن نیست و اِسناد آن صحیح است.((3))
او در تفسیر خود «جامع البیان عن تأویل آیات القرآن»، روایات فراوانی را آورده ودر تفسیر و معنای آیه تطهیر سخنها رانده.((4))
1) تقریب التهذیب؛ ج2، ص217 دارالمعرفهْ.
2) همان.
3) صحیح إبن حبّان؛ ج15، ص432 مؤسسهْ الرسالهْ.
4) محمد بن جریر بن یزید بن کثیر الآمُلیّ الطّبریّ أبوجعفر، صاحب التصانیف المشهورة. إستوطن بغداد وأقام بها إلی حین وفاته. وکان قد رحل فی طلب الحدیث وسمع بالعراق والشام ومصر عن خلق کثیر وحدث بأکثر مصنفاته... قال ابن خزیمة وقد نظر تفسیر محمد بن جریر: قد نظرت فیه من أوله إلی آخره، و مولد أبیجعفر بامل فی سنة أربع وعشرین مائتین، ووفاته ببغداد فی یوم السبت... سنة عشر وثلاثمائة 224 - 310ه-.ق؛ طبقات المفسّرین؛ الحافظ شمس الدین محمد بن علی بن أحمد الداوودی (م 945ه-.ق)؛ ج2، ص110. رأس المفسرین علی الاطلاق، أحد الأئمة جمع من العلوم ما لم یشارکه فیه أحد من أهل عصره، فکان... عالماً بالسنن وطرقها صحیحها وسقیمها، ناسخها ومنسوخها... سمع من... أبیکریب و... وروی عنه الطبرانی و... وله التصانیف العظیمة منها: تفسیر القرآن، وهو أجل التفاسیر، لم یؤلف مثله کما ذکره العلماء قاطبة، منهم النووی فی تهذیبه...؛ طبقات المفسرین؛ أحمد بن محمد الأدنَه وی (ق11ه-.ق)؛ ص48.
او در تفسیر و تأویل و معنای واژه «رجس» میگوید:
«...یقول: إنّما یرید الله لیذهب عنکم السوء والفحشاء یا اهلبیت محمد ویطهّرکم من الدنس الذی یکون فی أهل المعاصی الله تطهیراً. وبنحو الذی قلنا فی ذلک قال أهل التأویل»((1))
او سپس به مرادِ از اهلبیت در این آیه پرداخته و در آغاز آنها را رسول خدا|، علی، فاطمه، حسن و حسین‘ معرفی کرده و میگوید:
«واختلف أهل التأویل فی الذین عُنو بقوله: (اهلالبیت)؛ فقال بعضهم: عُنی به رسولالله|، وعلیٌّ وفاطمةُ والحسن والحسین، رضوان الله علیهم.((2))
وی برای تأیید این دیدگاه روایاتی راذکر میکند:
الف) حدّثنا((3)) محمد بن المثنی، قال: ثنا بکر بن یحیی بن
زبّان العَنَزیّ، قال: ثنا مندل عن الأعمش عن طیّة عن أبی سعید الخدریّ، قال: قال رسولالله|، «نزلت هذه الآیة فی خمسة، فیّ وفی علیّ رضیاللهعنه وحسن و حسین رضیاللهعنه وفاطمة رضی الله عنها؛ [انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت ویطهّرکم تطهیرا((1))].
ب) حدثنی محمد بن عُمارة قال: ثنا إسماعیل بن أبان، قال: ثنا الصباح بن یحیی المرّیّ عن السدیّ عن أبی الدیلم، قال: قال علیّ بن الحسین لرجل من أهل الشام: أما قرأت فی الأحزاب [انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت ویطهّرکم تطیهرا]؟ قال: ولأنتم هم؟ قال: نعم((2)).
او روایات فراوان دیگری را که کمابیش، پیش از این از محدثان دیگر گفته شد، به سند خود آورده است، که مصداقهای اهلبیت را رسول خدا| و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام معرفی میکنند.
اکنون ما سخن پیامبر| را در تفسیر و تأویل اهلبیت بگیریم یا سخن عکرمه و مانند عکرمه را؟
عکرمه کسی است که بنا بر گزارش «عقیلی»((3))
معتقد است:
«إنّما أنزل الله متشابَه القرآن لیضل به»((1)). یعنی خداوند متشابهات را بدین سبب نازل کرد تا مردم را به وسیله آن گمراه کند، یا مردم بوسیله آن گمراه شوند.(؟!)
نیز از همو روایت شده که پیامبراعظم| درحال اِحرام، ازدواج کرد: «إنّ رسولالله|تزوّج وهو محرم».((2))
علی بن عبدالله بن عباس، عکرمه را «خبیث» خوانده و گفته که او بر پدرم دروغ میبندد: «فإن هذا الخبیث یکذب علی أبی»((3))
«یحیی بن سعید»((4)) او را «کذاب» میداند.((5))
«ابن سعد»((6)) در کتاب خود «الطبقات الکبری» روایت میکند که عکرمه انگشتری زرّین در دست میکرده است: «...رأیت فی ید عکرمة خاتماً من ذهب»((7)). ابن سعد همچنین گزارش میکند که به حدیث عکرمه احتجاج نمیشده.((8))
1) کتاب الضعفاء الکبیر؛ العقیلی؛ ج3، ص374.
2) همان.
3) همان.
4) یحییبن سعید بن أبان بن سعید... المحدث الثقه... حدث عنه ابنه سعید بن یحیی صاحب المغازی واحمد بن حنبل... قال یحیی بن معین: ثقه... م 194ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ 1، ص325.
5) کتاب الضعفاء الکبیر؛ العقیلی؛ ج3، ص373.
6) محمدبن سعد، مولی بنیهاشم، مصنف الطبقات الکبیر والصغیر ومصنف التاریخ، ویعرف بکاتب الواقعدی م230ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج2، ص425.
7) ج5، ص292.
8) همان، ص293، «ولیس یُحتجّ بحدیثه ویتکلّم الناس فیه».
نیز بنا بر گزارشهای رسیده، او بر دیدگاه خوارج بوده و این را بر عبدالله بن عباس هم بسته:
«وکان عکرمة یری رأی الخوارج، وادعی علی عبداللهبن عباس أنه کان یری رأی الخوارج»((1)).
مالک، عکرمه را ثقه نمیدانسته و دستورداده بود که از او چیزی گرفته نشود:((2))
«وکان مالک لایری عکرمة ثقة، ویأمر أن لایؤخذ عنه»((3)).
ذهبی در میزان انحرافات عقیدتی عکرمه سخن رانده و گفته است: مسلم حدیث او را نپذیرفته و مالک از او روی گردان بوده:
«...تُکلّم فیه لرأیه لالحفظه، فاتّهم برأی الخوارج. وقد وثقه جماعة واعتمده البخاری وأما مسلم فتجنّبه، وروی له قلیلاً متروفاً بغیره، وأعرض عنه مالک...».((4))
ذهبی نیز در تذکره درباره او میگوید:
«...وقد تکلم فیه بانه علی رأی الخوارج ومن ثَمّ أعرض
عنه المالک الامام ومسلم»((1))
آری عکرمه میگوید که آیه تطهیر درخصوص زنان پیامبر نازل شده است؛ این رأی شخص اوست و بیانگر کینه و عداوت وی با اهلبیت علیهم السلام است.
13- ابنحبان (م 354 ه-.ق):((2))
روایت او این چنین است:
«أخبرنا عبدالله بن محمد بن سَلْم، حدّثنا عبدالرحم بن إبراهیم، حدّثنا الولید بن مسلم، وعمر بن عبدالواحد، قالا: حدّثنا الأوزاعیّ، عن شداد أبی عمار عن واثلة بن الأسقع قال: سألت عن علیّ فی منزله، فقیل لی: ذهب یأتی برسولالله|، إذ جاء، فدخل رسولالله|، ودخلت، فجلس رسولالله| علی الفراش، وأجلس فاطمة عن یمینه وعلیاً عن یساره، وحسناً وحسیناً بین یدیه وقال: [إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهّرکم تطهیرا]، اللهم هؤلاء أهلی، قال واثلة: فقلت من ناحیة البیت: وأنا یا رسولالله من أهلک؟ قال: «وأنت من أهلی»، قال واثلة: إنها لَمِن أرجی ما أرتجی.((3))
اِسناد صحیح است. روایت هم صحیح است؛ مگر آنکه به آن افزوده شده، و آن بخش پایانی آن است.
واثله چه ویژگیای دارد که از اهلبیت پیامبر شود؟ چگونه است پیامبر به زنان خود میگوید شما داخل در اهلبیت نیستید((1)) و به واثله میگوید: تو از اهل منی؟
مگر آنکه گفته شود پیامبر از روی استفهام به او پاسخ داده باشد؛ یعنی فرموده باشد: تو از اهل منی؟ تو کیستی که از اهل من باشی؟ این چه گستاخی است در تو، که خود را مشمول آیه میخوانی؟
نکته دیگر اینکه در روایت، واژهای حذف شده، و آن «بیت» است. در چاپ کهنتر صحیح ابن حبان آمده که پیامبر فرمود: «اللهم هؤلاء أهلبیتی»((2))
پیامبر - اگر فرموده باشند - به واثله فرمود: «وانت من أهلی»، و نفرمود: «وأنت من أهلبیتی»، و انسان زیرک فرق این دو را میداند.
آری یاران پیامبر| و همه آنانی که به درستی به او ایمان آوردهاند اهل اویند، مگر نه این است که قرآن میفرماید: «ملة أبیکم ابراهیم»؟ پیامبر| نیز پدر روحانی همه امت اسلام است.
«ابن منظور» در لسان العرب میگوید:
«أهل کل نبیّ: أمّته»((3))
دیگر آنکه بنا بر گزارشهای رسیده، او آخرین فرد از اصحاب است که در دمشق از دنیا رفت. «ابنحجر» میگوید:
«...وقال سعید بن بشیر عن قتادة، کان آخر الصحابة موتاً بدمشق...»((1))
نیز میگوید:
«مات بدمشق فی خلافة عبدالملک... سنة ثلاث وثمانین (83 ه-.ق) وهو ابن مائة وخمس سنین...»((2))
او عمری را در شام و در مرکز خلافت اموی مروانی گذرانده و گویا زرد و سفید و زر وسیم دستگاه خلافت نیز به او رسیده بود.
به هرحال، آنچه روشن است این است که حتی اگر پیامبر| به واثله فرموده باشد تو نیز از اهل منی، او مشمول «انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت...» نمیشود. پیامبر عایشه، زینب و ام سلمه را از داخل شدن در اهلبیت به معنای اصطلاحی و آیهای آن باز داشت، آن هم پس از درخواست آنها برای داخل شدن در معنای آیه، پس چگونه است که پیامبر واثله را داخل در اهل خود، آن هم بهمعنای مورد نظر آیه و پیامبر، میداند؟
گذشته از همه اینها، اساساً اینکه پیامبر| خود و علی و فاطمه و حسن و
حسین علیهم السلام را زیر پوششی قرار داده و سپس درباره آنها دعا میکند و آنها را به عنوان اهلبیت میخواند که آیه تطهیر درباره آنها نازل شده، خود، این معنا را میرساند که ایشان این کار را از آنرو کردند تا سایر مردان و زنان را جدا کنند، و گویا حکمت زیر پوشش
رفتن نیز همین بوده است. آری! این همان چیزی است که علامه شرفالدین رحمه الله تعالی به زیباترین و شیواترین بیان گفته است؛ آنجا که مینویسد:
«...ثمّ غشاهم ونفسه بذلک الکساء، تمییزاً لهم عن سائر الأبناء والأنفس والنساء، فلما انفردوا تحته عن کافة اُسرته، واحتجبوا به عن بقیة اُمته، بلغهم الآیة وهم علی تلک الحال، حرصاً علی أن «یطمع بمشارکتهم فیها أحد من الصحابة والآل. فقال - مخاطباً لهم وهم معه فی معزل عن کافة الناس - : «إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت و یطهّرکم تطهیرا»فأزاح| بحجبهم فی کسائه حینئذ حجب الریب، وهتک سدف الشبهات، فبرح الخفاء بحکمة البالغة،وسطعت أشعة الظهور ببلاغة المبین، والحمد لله رب العالمین»((1))
در پایان لازم به یادآوری است که «ابن ابیحاتم» در تفسیر خود روایت واثله را آورده و در آن خبری از ورود و دخول واثله
1) الکلمة الغراء فی تفضیل الزهراء؛ العلامهْ عبدالحسین شرفالدین؛ ص15 به خواننده گرامی پیشنهاد میشود این کتاب را حتماً بخواند.
در اهل پیامبر نیست.((1))
14- ابن ابیحاتم رازی (م 327 ه-.ق):((2))
او نیز در تفسیر خود روایات زیادی را در این معنا آورده است؛ از جمله روایت ابوسعید خدری(رضیاللهعنه) راکه پیش از این بهنقل از طبری یادآوری شد که پیامبر فرمود:
نزلت هذه الآیة فی خمسة: فیّ وفی علی وفاطمة وحسن وحسین {إنما یریدالله لیذهب عنکمالرجس أهلالبیت ویطهّرکم تطهیراً}.
او روایتی را نیز به نقل از عایشه آورده که در آن نیامده که عایشه خواستار دخول در اهلبیت باشد.
او در پایان روایتی که راوی آن ام سلمه است، میگوید:
«...فأدخلت رأسی فی الستر تطهیراً، فقلت: یا رسولالله، وأنا معکم؟ فقال: إنکِ إلی خیر، مرتین».
همچنین در پایانِ روایتی، از امام حسن× روایت میکند که فرمودند:
«...یا أهل العراق! إتقوا الله فینا فإنا أمراؤکم وضیفانکم،
ونحن أهلالبیت الذی قال الله: {إنما یرید الله
لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت ویطهّرکم تطهیراً}»((1))
سلیمان بن احمد طبرانی نیز روایات فراوانی را در این باب آورده است:
الف - به سند خود از ابوسعید خدری از ام سلمهْ: ...((2))
ب - به سند خود از عبدالله بن زمعهْ از ام سلمهْ: ...((3))
ج - به سند خود از شهر بن حوشب از ام سلمهْ: ...((4))
...فرفعت الکساء لأدخل معهم، فجذبه من یدی وقال: «إنکِ علی خیرٍ»((5))
د - نیز به سند خود از شهر از ام سلمهْ:
أن رسولالله| قال لفاطمة: «ائتینی بزوجک وابنیکِ»، فجاءت بهم، فألقی علیهم رسولالله| کساء ثم قال: «اللهمّ هؤلاء آل محمد فاجعل صلواتِک وبرکاتک علی آل محمد کما جعلتها علی إبراهیم إنک حمید مجید»((6))
ه- - در روایات دیگری از ام سلمهْ، در پایان میخوانیم:
...فأدخلت رأسی البیت فقلت: یا رسولالله وأنا معکم؟ قال: «أنت علی خیر» مرتین.((1))
از این روایت روشن میشود که گویا در هنگام نزول آیه، اساساً ام سلمه (رضی الله عنها) در خانه نبوده است.
و - در حدیثی دیگر ام سلمهْ میگوید:
...وأنا معهم یا رسولالله؟ قال: «أنت زوج النبی، وإلی - او علی - خیر»((2)).
ز - به سند خود از عطاء بن یسار از ام سلمهْ: ...((3)).
ح - به سند خود از عمر بن أبی سلمهْ:
نزلت هذه الآیة علی رسولالله| وهو فی بیت امسلمة {إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت ویطهّرکم تطهیراً}. فدعا الحسن والحسین... ، فقالت أم سلمة: وأنا معهم یا رسولالله؟ فقال: «وأنتِ مکانکِ وأنتِ علی خیرٍ»((4))
ط - از ام سلمه روایت میکند:
...ثم قال: «اللهم هؤلاءعترتی وأهلی، فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً»، فقالت أم سلمة: وأنا من أهلبیتک؟ فقال: «وأنتِ إلی خیر»((1))
طبرانی در «اوسط» مینویسد:
از شهر از ام سلمه((2))؛ و نیز به سند خود از ابوهریره از ام سلمه. در پایان این روایت آمده است:
...فقال: «اللهمّ هؤلاء أهلبیتی، فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً، ثلاث مرّات»((3)).
در «صغیر» نیز روایت کرده؛ در پایان روایتی از ام سلمه آمده است:
...فلما اجتمعوا عنده، قال لهم: «هؤلاء حامیتی وأهلبیتی، فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً»((4)).
16- ابوبکر شافعی (م 354 ه-.ق):((1))
وی روایت کرده و میگوید:
حدّثنی إسحاق بن الحسن بن میمون الحربی، ثنا أبوغسان، ثنا فضیل عن عطیة عن أبیسعید الخدری عن أم سلمة قالت: نزلت هذه الآیة فی بیتی: {إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت ویطهرکم تطهیراً}، قلت: یا رسولالله! ألست من أهلالبیت؟ قال: إنک إلی خیر، إنک من أزواج رسولالله. قالت: وأهلالبیت، رسولالله| وعلی
وفاطمة والحسن والحسین علیهم السلام ((2)).
17- طحاوی (م 321 ه-.ق):((3))
وی میگوید:
حدّثنا الربیع المرادی، حدّثنا أسد بن موسی، حدّثنا حاتمبن إسماعیل، حدّثنا بُکیر بن مسمار، عن عامر بن
1) أبوبکر الشافعی، محمد بن عبدالله بن إبراهیم بن عبدویه البغدادی الشافعی البزار. مولده.. سنته 260ه-.ق... حدث عنه الدارقطنی و... مات فی... سنة (354ه-.ق)؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج3، ص880.
2) کتاب الفوائد، الشهیر ب الغیلانیات؛ ص264.
3) أبوجعفر أحمدبن محمدبن سلامة... المصری الحنفی، وطحا من قری مصر،... روی عنه... والطبرانی، ...قال ابن یونس: ولد سنة 237 ه-.ق صنف: ... وکتاب معانی الآثار... مات فی سنة (321ه-.ق)؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج3، ص808.
سعد، عن أبیه، قال: لما نزلت هذه الآیة((1))، دعا رسولالله| علیّاً وفاطمة وحسناً وحسیناً علیهم السلام ، فقال: «اللهمّ هؤلاء أهلی».
او پس از نقل این حدیث میگوید:
«ففی هذا الحدیث أن المرادین بما فی هذه الآیة هم رسولالله| وعلی وفاطمة وحسن وحسین»((2)).
حدیث صحیح است.
او روایت دیگری را از ام سلمه نقل کرده، که ام سلمه در پایان حدیث میگوید:
فقلت: یا رسولالله| فتُدخلنی معهم، قال: «أنتِ من أهلی»((3))
از این روایت و سیاق آن به خوبی روشن میشود که مراد از اهل در اینجا بهمعنای زوجیّت است و نه اینکه ام سلمه داخل در اهلبیتی باشد که خداوند در آیه آن را اراده کرده است؛ چون اگر او را شامل میشد اجازه ورود در زیر کساء به او داده میشد. همچنین باید گفت اسناد این روایت ضعیف است، چون در سند «خالد بن مخلد قطوانی» و
«موسی بن یعقوب زمعی» بهچشم میخورند((4)).
او همچنین روایت دیگری را به سند خود از ام سلمه آورده که میگوید:
نزلت هذه الآیة فی بیتی: «إنما یرید...» یعنی فی سبعة: جبریل ومیکائیل و رسولالله| وعلی وفاطمة والحسن والحسین علیهم السلام ، وأنا علی باب البیت، فقلت: یا رسولالله! ألست من أهلالبیت، قال: «إنکِ من أزواج النبی×» وما قال: إنکِ من أهلالبیت((1)).
«شعیب الأرنؤوط» در زیر نویس این حدیث میگوید که اسناد آن ضعیف است و بی جهت چنین نسبتی داده است؛ زیرا روایت صحیح است. البته او ضعف یکی از راویان این روایت را بهانه کرده که نامش «مُخَوَّل» است.
شیخ الاسلام در تقریب درباره او میگوید:
«ثقهْ»((2)).
در پاورقی ترجمه «مخول» میخوانیم:
«قال ابن معین: ثقة، قال النسائی: ثقة، قال أبوحاتم: یکتب حدیثه، قال العجلی: ثقة، ذکره ابنحبّان فی الثقات»((3))
او بر این همه توثیق چشم بسته و تنها جرح عقیلی را بهانه کرده (؟!) الغریق یتشبث بکل حشیش. او همچنین درباره «عمرهْ بنت أفعی»، که یکی دیگر از
رجال((1))
سند است خرده گرفته و میگوید:
«... لم یرو عنها غیر عمار الدُهنی، ولم یوثقها غیر ابنحبان»((2)).
باید پرسید آیا اینکه جز عمار از او روایت نکرده یا اینکه تنها ابن حبان او را توثیق کرده، برای عمرهْ جرح است؟
و اما اگر سخن روی عمار است، او نیز ثقه است. شیخالاسلام میگوید:
«عمار بن معاویة الدُّهنی... صدوق یتشیع...»((3))
در زیرنویس ترجمه او میخوانیم:
«قال أحمد: ثقة، قال ابن معین: ثقة، قال أبوحاتم: ثقة، قال النسائی: ثقة، ذکره ابنحبان فی الثقات»((4))
وکم من عائبٍ قولاً صحیحاً وآفته من الفهم السقیمِ((5))
در پایان باید گفت که طحاوی سخن جالبی درباره اینکه مراد از اهلبیت در آیه شریفه کیانند، رانده که خواندنی است((6)).
روایت کرده، میگوید:
أخبرنا یزید بن هارون، قال: أخبرنا العوام بن حوشب، عن هلالبن یساف، قال: سمعت الحسن بن علی وهو یخطب وهو یقول: یا أهل الکوفة، اتقوا الله فینا، فإنا أمراؤکم وإنا أضیافکم، ونحن أهلالبیت الذین قال الله: {إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت ویطهّرکم تطهیراً}، قال: فما رأیت یوماً قط أکثر باکیاً من یومئذ.((1))
19- ابن حیّان (م 369 ه-.ق):((2))
به سند خود از ابوسعید خدری روایت میکند که:
عن النبی| حین نزلت: «وأمر أهلک بالصلوة واصطبر علیها»،((3)) کان یجیء نبی الله| إلی باب علیّ صلاة الغداة ثمانیة أشهر یقول: «الصلاة - رحمکم الله - {انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت ویطهّرکم تطهیراً}((4))
ابوعبدالله در «کتاب التفسیر» مستدرک خود ذیل عنوان «تفسیر سورهْ الاحزاب» روایاتی
را ذکر کرده؛ از آن جمله است:
الف - به سند خود از ام سلمه:
«...انّها قالت: فی بیتی نزلت هذه الآیة {انما یرید الله...}، قالت: فأرسل رسولالله| إلی علی وفاطمة والحسن والحسین رضوان الله علیهم اجمعین، فقال: اللهم هؤلاء أهلبیتی. قالت ام سلمة یا رسولالله ما أنا من أهلالبیت؟ قال: إنکِ أهلی خیر وهؤلاء أهلبیتی، اللهم أهلی أحق»
نیشابوری در پایان این حدیث میگوید: «هذا حدیث صحیح علی شرط البخاری ولم یخرجاه»((1))
ابو عبدالله ذهبی در ذیل این روایت شریفه میگوید: «سمعه الولید بن مزید من الاوزاهی»((2))
ب - حدیث دیگری را به سند خود از «واثله» نقل کرده، و در پایان میگوید: «هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم ولم یخرجاه»((3))
باید گفت: در این روایت ذکری از اینکه واثله داخل در اهل پیامبر باشد درمیان نیست. او همچنین در کتاب «معرفهْ الصحابه» از کتاب مستدرک میگوید:
ج - «أخبرنی جعفر بن محمد بن نصیر الخلدی ببغداد، ثنا موسیبن هارون، ثنا قتیبةبن سعید، ثنا حاتمبن اسمعیل، عن بکیربن مسمار، عن عامربن سعد عن أبیه، قال: لما نزلت هذه الآیة: {ندع ابناءنا وابناءکم ونساءنا ونساءکم وانفسناوانفسکم}، دعا رسول الله| علیّا وفاطمة وحسنا وحسینا رضی الله عنهم فقال: اللهم هؤلاء أهلی»
سپس میگوید: «هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یخرجاه»((1))
د - کتب إلی أبو اسمعیل محمد بن النحوی بذکر أنّ الحسن بن عرفة حدثهم، قال حدثنی علی بن ثابت الجزدی، ثنا بکیر بن مسمار مولی عامر بن سعد، سمعت عامر بن سعد یقول، قال سعد: نزل علی رسولالله| الوحی، فأدخل علیّا وفاطمة وابنیهما تحت ثوبه ثم قال: «اللهم هؤلاء اهلی وأهلبیتی»((2))
در اینجا به ذکر روایاتی که مراد از اهلبیت در آیه تطهیر را روشن میسازند بسنده میکنم و از سده چهارم هجری فراتر نمیرویم، چرا که کتابهای نوشته شده تا پایان سده چهارم در دانش حدیث دارای ویژگیهایی هستند که بر اهل فن پوشیده نیست.
دیگر آنکه در کتابهای دیگری که پس از این سده تا سده چهاردهم نگاشته شدهاند، نگارندگان، بیشتر همین احادیثی را که پیش از این ذکر شد، با سند خود و یا بدون سند و بهصورت نقل از کتابهای دیگر، آوردهاند. البته نباید از آنها غافل بود؛ از این رو به شماری از آنها همراه با شماره جلد وبرگه و نیز چاپ آنها پرداخته میشود؛ خواننده گرامی با روی آوردن به این مصادر، روایاتی را که مرادِ از اهلبیت در آیه تطهیر را پیامبر| و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام میدانند، خواهد دید:
1- الکشف والبیان (تفسیر الثعلبی)((1))،
(م 427 ه-.ق)، ج 8، صص 42- 44، دار إحیاء التراث العربی - بیروت.
1) أبو اسحاق أحمد بن محمّد بن إبراهیم النیسابوری... المفسر؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج3، ص109 در تذکره، ترجمهای برای او نیامده، بلکه در ذیل ترجمه «حمزهْ بن یوسف»، یادی از او شده.
2- النکت والعیون (تفسیر الماوردی)((1))
(م 450 ه-.ق)، ج 4، ص 401، دارالکتب العلمیهْ - بیروت.
3- السنن الکبری، أبوبکر أحمد بن الحسین بن علی البیهقی((2)) (م 458 ه-.ق). ج 7، ص 63،دارالمعرفهْ - بیروت.
4- تاریخ بغداد، الخطیب البغدادی((3))
(م 463 ه-.ق)، ج 10، ص 277، دارالکتب العلمیهْ - بیروت.
نیز نگاه کنید: «زوائد التاریخ بغداد علی الکتب الستّهْ»، ج 6، ص 616، حدیث شماره 1357، دارالقلم - دمشق.
5- الوسیط فی تفسیر القرآن المجید، الواحدی النیسابوری((4)) (م 468 ه-.ق)، ج 3،ص 470، دارالکتب العلمیهْ - بیروت.
1) أبوالحسن علی بن محمد بن الحبیب الماوردی البصری 364 - 450ه-.ق؛ نک: مقدمه تفسیر ماوردی، 4 ج1، ص9.
2) ) ابوبکر احمد بن الحسین بن علی ابن موسی الخسروجردی البیهقی... سمع... وابا عبدالله الحاکم... وابا عبدالرحمن السلمی... عن امام الحرمین أبی المعالی قال: ما من شافعی إلا وللشافعی علیه منّة إلا ابابکر البیهقی فان له المنة علی الشافعی لتصانیفه فی نصرة مذهبه... 384 - 458 ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج3، ص1132.
3) محدث الشام والعراق، أبوبکر أحمدبن علی بن ثابت بن أحمد بن مهدی البغدادی... قال ابن ماکولا: ...ولم یکن للبغدادیین بعد الدارقطنی مثله... 392 - 463ه-.ق؛ همان؛ ص1135 (ابن قایماز خیلی به ترجمه ابوبکر پرداخته؛ بیش از ده صفحه).
4) أبوالحسن علیبن أحمدبن محمدبن علی الواحدی النیسابوری الشافعی، صاحب التفسیر وإمام علماء التأویل... وأصله من ساؤه... سمع من: ... حدّث عنه: ... صنّف التفاسیر الثلاثة: «البسیط» و«الوسیط» و«الوجیز»... ولأبی الحسن کتاب «أسباب النزول»... مات بنیسابور... سنة 468. سیر أعلام النبلاء؛ الذهبی؛ ج18، ص339.
6- شواهد التنزیل، الحاکم الحسکانی((1))
(م 490 ه-.ق)، ج 2، صص 10 - 92، مؤسسهْ الأعلمی للمطبوعات - بیروت.
او دهها روایت را در این باب ذکر کرده است. اگر کسی اسانید او را ببیند و بخواند، شگفتزده خواهد شد.
7- شرح السنة، الحسین بن مسعود البغوی((2))(م 516 ه-.ق)، ج 7، صص 203 - 206، دارالکتب العلمیهْ - بیروت.
8- تفسیر البغی (معالم التنزیل)، م 516 ه-.ق ، ج 3، ص 529، دارالمعرفهْ - بیروت.
9- المناقب، الخوارزمی((3)) (م568 ه-.ق) صص60-63، مؤسسهًْ النشر الإسلامی - قم.
10- تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر (م 571 ه-.ق)، ج13، ص206، ج14، صص 138 و 139 و 143، ج 26، ص 321، دارالفکر - بیروت.
11- الأحکام الشرعیة الکبری، الإشبیلی((4)) (م 581 ه-.ق)، ج 4، صص 378 و 395، مکتبهْ الرشد - الریاض.
1) القاضی المحدّث، ابوالقاسم عبیدالله بن عبدالله بن أحمد... بن حسکان القرشی العامری النیسابوری الحنفی الحاکم ویعرف بابان الجذاء [الحافظ]، شیخ متقن ذو عنایة تامة بعلم الحدیث... حدث عن... وابیعبدالله الحاکم... وقد توفی بعد 470ه-.ق...؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج3، ص1200.
2) محی السنّة ابومحمّد... الشافعی... ویلقبونه أیضاً رکنالدین... توفی محیی السنة بمدینة مرو... 516ه-.ق؛ همان؛ ج4، ص1257.
3) الموفق بن أحمد بن محمد المکّی الخوارزمی.
4) عبدالحق بن عبدالرحمن بن عبدالله... أبومحمد الازدی الاشبیلی ویعرف أیضاً بابن الخراط 510- 581ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ الذهبی؛ ج4، ص1350.
12- زاد المسیر فی علم التفسیر، ابن الجوزی (م 597 ه-.ق)، ج 6، ص 198، دارالفکر - بیروت.
13- تفسیر الفخر الرازی (التفسیر الکبیریا مفاتیح الغیب)، محمد بن عمر((1))
(م 604 ه-.ق)، ج 8، ص 89، ج 25، ص 210، دارالفکر - بیروت.
14- جامع الأصول من أحادیث الرسول، ابنالأثیر الجزری (مبارک بن محمد)((2))،
(م 606 ه-.ق)، ج 9، ص 470، ج 10، ص 101، مؤسسهًْ التاریخ العربی و دار إحیاء التراث العربی - بیروت.
15- مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، أبوسالم کمالالدین محمد بن طلحهْ القرشی العدوی النصیبی الشافعی (م 652 ه-.ق)، صص 49- 50، مؤسسهًْ البلاغ - بیروت.
16- تذکرة الخواص، یوسف بن فرغلی (سبط ابن الجوزی)، م 654 ه-.ق ، صص 23- 24، مؤسسهًْ أهلالبیت - بیروت.
17- کفایة الطالب فی مناقب علی ابن ابیطالب×، محمد بن یوسف الگنجی الشافعی (کشته شده به سال 658 ه-.ق)، ص 54، المطبعهْ الحیدریهْ - النجف.
18- کتاب المیسّر فی شرح مصابیح السنة، النوربشتی((1))
(م 661 ه-.ق)، ج 4، ص1331، مکتبة نزار مصطفی الباز - مکهْ المکرمهْ.
19- الجامع لأحکام القرآن، محمد بن أحمد الأنصاری القرطبی((2))
(م 671 ه-.ق)، ج 14، ص 119، دارالکتب العلمیهْ - بیروت.
20- تفسیر البیضاوی (عبدالله بن عمر)((3))،
(م 685 ه-.ق)، ج 3، ص 382، مؤسسهْ الأعلمی
للمطبوعات - بیروت.
نیز نگاه کنید به: «حاشیهْ محیی الدین شیخ زاده((4))
علی تفسیر البیضاوی»، ج 6، ص 635، دارالکتب العلمیهْ - بیروت.
21- ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، محبالدین الطبری((5))
(م 694 ه-.ق)، صص 55- 63 (الباب السادس: فی بیان أن فاطمهْ وعلیّاً والحسن والحسین هم المشار إلیهم فی قوله «إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت...»).ص157، مکتبهْ الصحابهْ - جدّهْ.
1) الامام ابوعبدالله فضل الله بن حسن بن حسین النوربشتی الشافعی؛ نک: مقدمه کتاب المیسّر؛ ج1، ص25.
2) أبوعبدالله محمد بن أحمد بن أبیبکر بن فرْح الأنصاری الخزرجی الأندلسی القرطبی؛ نک: مقدمه تفسیر قرطبی الجامع لأحکام القرآن؛ ج1.
3) أنوار التنزیل وأسرار التأویل فی التفسیر لناصرالدین أبیسعید عبدالله بن عمر البیضاوی الشافعی المتوفی بتبریز سنة 692ه-.ق؛ کشف الظنون؛ حاجی خلیفهْ؛ ج1، ص197 (دارالفکر).
4) م 951ه-.ق.
5) محب الدین أبوالعباس أحمد بن عبدالله بن محمد بن أبیبکر الطبری... الشافعی... 615- 694ه-.ق؛ تاریخ الإسلام؛ الذهبی؛ ج52، ص211 وتذکرة الحفاظ؛ ج4، ص1474.
22- الریاض النضرة فی مناقب العشرة، محبالدین الطبری (م 694 ه-.ق)، ج3، صص 130- 131 (ذکر اختصاصه بأنه((1)) وزوجته وابنیه أهلالبیت)، دارالمعرفهْ - بیروت.
23- فرائد السمطین، ابراهیم بن محمد الجوینی الخراسانی.((2))
24- تفسیر البحر المحیط، ابوحیان الأندلسی((3))
(م 745 ه-.ق)، ج7، ص224، دارالکتب العلمیهْ - بیروت.
25- جلاء الأفهام، ابنقیم الجوزیّة((4)) (م 751 ه-.ق)، ص 248، دار عالم الفوائد - مکهْ.
26- البدایة والنهایة، أبوالفداء (ابنکثیر)((5))،
(م 774 ه-.ق)، ج5، ص304، ج6، ص 264، ج7، ص321، ج8، ص194، دارالحدیث -
القاهرهْ.
27- تفسیر القرآن العظیم، ابنکثیر الدمشقی (م 774 ه-.ق)، ج6، صص 365- 370، دارالکتب العلمیهْ - بیروت.
1) ضمیر به حضرت علی× بر میگردد.
2) صدرالدین... وکان شدید الاعتناء بالروایة وتحصیل الاجزاء... [...دیناً، صالحاً...] علی یده أسلم غازان الملک، مات سنة 722ه-.ق؛ تذکرة الحفاظ؛ ج4، ص1505 (او شیخ ذهبی است).
3) محمدبن یوسف بن علی بن یوسف بن حیان النفزی الأندلسی... الشافعی 654 - 745ه-.ق؛ نک: مقدمه تفسیر البحر المحیط؛ ج1، ص27.
4) الامام أبوعبدالله محمد بن أبیبکر بن أیوب ابن قیّم الجوزیة 691- 751ه-.ق.
5) إسماعیل بن عمر بن کثیر... البصروی... الشافعی 700- 774ه-.ق؛ نک: مقدمه البدایة والنهایه؛ ج1، ص7- م دارالمعرفهْ.
او روایات زیادی را در این معنی آورده است؛ اما امانت را رعایت نکرده است.
28- مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، الهیثمی((1))
(م807 ه-.ق)، ج9، صص262- 264، دارالفکر - بیروت.
29- الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، علی بن محمد المالکی (ابن الصباغ)، (م 855 ه-.ق)، ج 1، صص 113- 140، دارالحدیث - قم.
30- جواهر المصائب، الباعونی((2))
(م 871 ه-.ق)، ج 1، ص 171، مجمع إحیاء الثقافهًْ الإسلامیهْ - قم.
31- الأجوبة المرضیة، السخاوی((3)) (م 902 ه-.ق)، ج 2، ص 419، دارالرایهْ، الریاض.
32- الدّر المنثور فی التفسیر بالمأثور، عبدالرحمن السیوطی (م911 ه-.ق)، ج12، صص36- 44، مرکز هجر - القاهره، او در آوردن احادیث کوتاهی نکرده است.
33- الأئمة الاثناعشر، شمس الدین محمد بن طولون (مورخ دمشق)، م 953 ه-.ق ، ص 53، منشورات الشریف الرضی - قم.
34- الصواعق المحرقة، أحمد بن محمد ابن حجر الهیثمی (م 973 ه-.ق)، ج2، صص 421- 428، مؤسسهْ الرسالهْ - بیروت.
35- کنزالعمال، المتقی الهندی((1))
(م 975 ه-.ق)، ج 13، صص 258- 259 و صص 275- 278، دارالکتب العلمیهْ - بیروت.
36- نزل الأبرار بما صحّ من مناقب أهلالبیت الأطهار، الحافظ محمد بن معتمدخان البدخشانی الحارثی (م پس از 1126 ه-.ق)، ص 32 و صص 48- 49، شرکهْ الکتبی - بیروت.
37- نورالأبصار فی مناقب آلبیت النبی المختار، الشیخ مؤمن الشبلنجی (ق13 ه-.ق)، صص 224- 226، منشورات الشریف الرضی - قم.
38- ینابیع المودّة لذوی القربی، سلیمان بن ابراهیم القندوزی الحنفی (م 1294 ه-.ق)، ج1، ص111 و صص 319- 323؛ ج2، صص 41، 59، 119، 221؛ 224، 226، 323 و423؛ ج 3، ص 364 و 368؛ دارالأسوهًْ للطباعهًْ والنشر - قم، تهران.
39- تفسیر المراغی (أحمد مصطفی المراغی)، (ق 14 ه-.ق)، ج 22، ص 7؛ دار إحیاء التراث العربی - بیروت.
40- التاج الجامع للأصول فی أحادیث الرسول، منصورعلی ناصف (ق 14 ه-.ق)، ج 3، صص 347- 350 (الفصل الرابع: فی مناقب أهلالبیت علیهم السلام )؛ دارالفکر - بیروت.
یادآور میشود که نگارنده به یک یکِ همه منابع و مصادری که اشاره شد، مراجعه کرده و مجلدات و صفحات آنها را بررسی کرده است؛ از اینرو خواننده گرامی میتواند به شماره مجلدات و برگها، اطمینان کامل داشته باشد و در صورت نیاز از آنها بهره ببرد.
1) الشیخ الامام العالم الکبیر المحدّث علی بن حسام الدین 885- 975ه-.ق؛ نک: مقدمه کنزالعمال؛ ج1، ص4.
باید گفت: اینها همه تنها بخشی از نوشتههایی است که خواننده با روی آوردن به آنها، احادیثی را در این معنی خواهد دید.
نگارنده خود دهها کتاب دیگر میشناسد که به دلیل اختصار از آنها یاد نشد.
بر پایه روایاتی که تاکنون به آنها اشاره شد، روشن شد که مراد پروردگار از واژه «اهلبیت علیهم السلام » در آیه تطهیر، پیامبر اسلام، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام هستند و با توجه به روایاتی که از امام چهارم شیعیان علی بن الحسین بن علیبن ابیطالب علیهم السلام به آنها اشاره شد، ایشان هم داخل در مفهوم و مراداهلبیت در آیه تطهیرند. منظور ما نیز در این پژوهش که بررسی آماری روایات فضائل اهلبیت در کتابها ستّه است، همین بزرگوارانند: ائمه معصومین اهلبیت علیهم السلام ، پیامبر اسلام| و دختر گرامی ایشان فاطمه÷.
هرچند که بیشتر کار با موضوعیت فضائل علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام دنبال میشود؛ چرا که اساساً روایاتی که در مجامع حدیثی عامّه درباره فضائل افراد آمده است از صحابه فراتر نمیرود.
با وجود این روایات دیگری نیز در فضیلت اهلبیت به شیوه عام آمده است که از این روایات با توجه به روایات دیگری که به آنها اشاره خواهد شد، روشن میشود که واژه «اهلبیت» در این روایات، سایر ائمهی اهلبیت یعنی امام ششم تا دوازدهم را نیز شامل میشود. گذشته از آنکه درباره امام دوازدهم یعنی مهدی موعود×، صراحتاً روایاتی در صحاح و سایر کتابهای دست اوّل حدیثی آمده
که میتوان آنها را از فضائل حضرتش دانست. برای نمونه ترمذی به سند خود از عبدالله((1))
روایت کرده و میگوید:
«قال رسولالله|: لا تذهب الدنیا حتی یملک العربَ رجل من أهلبیتی یواطیء اسمه اسمی». (حسن صحیح)((2))
نیز احمد حنبل در مسند به نقل از عبدالله بن مسعود میگوید:
«عن النبی|: لا تقوم الساعة حتی یلی رجل من أهلبیتی یواطیء إسمه إسمی»((3))
یا این روایت که میفرماید:
«المهدی - منا أهلالبیت یصلحه الله فی لیلة»((4))
به دیگر سخن و نیز بهتر و روشنتر اینکه، ما، در مجامع حدیثی عامّه، روایاتی را میبینیم که در آنها نام کسی برده نشده، ولی واژهای بهکار رفته که کسانی را فرا میگیرد. برای نمونه اگر پیامبر فرمودهاند:
«...وأنا تارک فیکم ثقلین: أولهما کتاب الله فیه الهدی
والنور، فخذوا بکتاب الله واستمسکوا به... وأهلبیتی...»((1))
یعنی کتاب الله و علی×، کتاب الله و فاطمه÷، کتاب الله و حسن×، کتاب الله و حسین×، کتاب الله و علی بن الحسین×... کتاب الله ومهدی رحمهمالله.
دیگر امامان علیهم السلام نیز مشمول فضیلت روایاتی هستند که در آنها واژههایی چون «اهلبیت»، «عترت» و «آل» دیده میشود، چرا که درست است که عامّه، ایشان را به عنوان فرمانروایان سیاسی و جانشینان پیامبر نمیدانند؛ ولی به پیشوایی ایشان باور دارند و همگی از آنها به بزرگی یاد کردهاند و آنها را ائمه اهلبیت میدانند و میخوانند((2)). از اینرو اگر برای مثال، در زمان امام علی بن محمد هادی×، از روایت ثقلین یادی میشد، بیگمان چشمها در معنی و مصداق اهلبیت بهسوی ایشان خیره میشد و سر انگشتان ایشان را نشان میداد و فضیلت و برتری ایشان بود.
دلیل این سخن نوشتههای برجای مانده از بزرگان دانشمندان عامه در این زمینه است؛
کتابهایی چون:
تذکرهْ الخواص سبط، کفایهْ الطالب گنجی، فصول المهمه ابن صباغ، مطالب السئول ابن طلحه، فرائد جوینی، ینابیع المودهی قندوزی، نور الأبصار مؤمن و... .
1) صحیح مسلم؛ ص618 تک جلدی، مکتبهْ الرشد.
2) مگر اندکی که به بدبختی گرفتارند و تعصب جاهلانه باعث شده است فضائل امیرالمؤمنین× و ائمه اطهار علیهم السلام را به نحوی توجیه یا رد کنند. معروف ترین این عده ابن تیمیه سرکرده و سلسله جنبان وهابیان معاصر است که به نحوی علمای دیگر سلف سنی را نیز تخطئه کرده که چرا تا به این حد از فضائل حضرت علی× نوشتهاند.
اینها همه گذشته از برخی روایاتی است که در آنها به نامِ تک تکِ ائمه اهلبیت علیهم السلام از زبان رسول خدا| اشاره شده است. برای نمونه جوینی به سند خود از عبدالله بن عباس روایت کرده و میگوید:
«سمعت رسولالله| یقول: أنا وعلی والحسن والحسین وتسعة من ولد الحسین مطهّرون معصومون»((1))
یعنی: من و علی و حسن و حسین و نُه تن از فرزندان حسین پاک و معصوم هستیم.
نیز از ابن عباس روایت کرده، میگوید:
«قدم یهودی علی رسولالله| یقال له نعثل، فقال له: یا محمد إنّی أسألک عن أشیاء تلجلج فی صدری منذ حین فإن أجبتنی عنها أسلمت علی یدک. قال: سل یا أبا عمارة. قال: ...فأخبرنی عن وصیّک من هو؟ فما من نبیّ إلا وله وصیّ، وإنّ نبیّنا موسی بن عمران أوصی إلی یوشع بن نون.
فقال: نعم، إن وصییّ والخلیفة من بعدی علی بن أبیطالب× وبعده سبطای: الحسن ثم الحسین یتلوه تسعة من صلب الحسین أئمة أبرار قال: یا محمد فسمّهم لی. قال: نعم، إذا مضی الحسین فابنه علی فإذا مضی علیّ فابنه محمّد، فإذا مضی محمد فابنه جعفر، فإذا مضی جعفر فابنه موسی، فإذا مضی موسی فابنه علیّ، فإذا مضی علیّ فابنه محمّد، ثم ابنه علیّ، ثم ابنه الحسن، ثم الحجة بن
1) فرائد السمطین؛ الجوینی؛ ج2، ص133.
الحسن، فهذه اثناعشر أئمة عدد نقباء بنی إسرائیل...»((1))
شخصی یهودی که نامش نعثل بود نزد رسول خدا| آمد و گفت: ای محمد! میخواهم از چیزهایی که مدتها در سینه دارم از تو پرسش کنم؛ پس اگر مرا پاسخ گفتی مسلمان خواهم شد. پیامبر فرمودند: بپرس. او پس از پرسشهایی گفت: به من بگو که وصی تو کیست؟ چرا که هیچ پیامبری نیست مگر آنکه او را وصیای است. برای نمونه پیامبر ما موسی، یوشع بن نون را وصی خویش قرار داد.
پیامبر| در پاسخ او فرمودند: آری! وصی و جانشین من پس از من علی بن ابیطالب و سپس فرزند دختریام حسن و پس از او برادرش حسین و نه تن از فرزندان حسیناند. پیشوایانی نیکسرشت و نیک کردار.
نعثل گفت: آنها را بهنام، برای من بازگو کن.
پیامبر| فرمود: آری! آنگاه که حسین از جهان رفت فرزندش علی، پس از علی فرزندش محمد، پس از محمد فرزندش جعفر، پس از جعفر فرزندش موسی، پس از موسی فرزندش علی، پس از علی فرزندش محمد، پس از محمد فرزندش علی، پس از علی فرزندش حسن و پس از او حجهْ بن الحسن. اینانند دوازده امام و پیشوا به شماره نقبای بنیاسرائیل».
البته ما نمیخواهیم در این پژوهش به اینگونه روایات آنهم از کسانی همچون جوینی با سند ویژه خود دست بیاویزیم؛ هرچند که اینگونه روایات درست است
1) همان.
و در کتابهای شیعه امامیه نیز از اینگونه روایات فراوان بهچشم میخورد((1)).
در اینجا به بخش دوّم پایان میدهیم.
رَوینا یابن عسکر الهُماما ولم یترُک نَداک بنا هُیاما
وصار أحبَّ ما تُهدِی إلینا لغیر قِلیً وَداعک والسَّلاما((2))
در این بخش - به یاری پروردگار - به آمار روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام در صحاح و ذکر متن آنها میپردازیم.
پیش از ورود، باید گفت که ذکر این روایات در کتابهای ششگانه از نظر مکانی به دو گونه است؛ گاهی این روایات در جای ویژهی روایات فضائل آمده و گاه در جاهای دیگر و به مناسبتهای گوناگون، که به هر دوی آنها پرداخته خواهد شد؛ هرچند که آمار این احادیث در کتابهای فضائل پراهمیتتر است؛ چرا که خوانندهی این کتابها بیشتر برای پیبردن به روایات فضائل، به این بخشها روی میآورد؛ و شایسته است که نویسندهی کتاب هر آنچه از روایات را که درفضائل است در اینگونه بخشها یادآور شود.
دیگر اینکه در آوردن متن روایات فضائل، از ذکر بعضی از اسناد خودداری میکنیم؛ چرا که در این بخش آوردن آن سودی ندارد.
همانند بخش نخست، به ترتیب: بخاری، مسلم، ابن ماجه، ابن داود، ترمذی و نسائی پیش خواهیم رفت.
محمد بن اسماعیل در صحیح خود((1))،
کتابهایی را به بیان فضل و فضائل و برخی موضوعات دیگر اختصاص داده که به شرح زیر است:
1- کتاب فضل الصلاهْ فی مسجد مکّهًْ والمدینهًْ.
2- کتاب فضائل المدینهْ.
3- کتاب فضل لیلهْ القدر.
4- کتاب الهبهْ وفضلها والتحریض علیها.
5- کتاب المناقب.
6- کتاب فضائل أصحاب النبی|.
7- کتاب مناقب الأنصار.
8- کتاب فضائل القرآن.
در صحیح بخاری، در «کتاب فضائل اصحاب النبی|»، بخشی را با این عنوان میبینیم: «بابُ مناقب علی بن أبیطالب القُرشیّ الهاشمیّ أبی الحسن رضیاللهعنه».
در زیر این عنوان 9 روایت آمده است که دو روایت بیسند است:
1- وقال النبی| لعلیّ: «أنت منی وأنا منک».
1) موسوعة الحدیث الشریف؛ الکتب الستّهْ؛ صحیح البخاری دار السلام للنشر والتوزیع، الریاض، 1420ه-.ق.
2- وقال عمرُ: توفّی رسول الله| وهو عنه راضٍ((1)).
دو روایت دیگر از این روایات تکراری است که هر دو، روایتِ فتح خیبر است که پیامبر| فرمودند:
3701- «... لأعطینّ الرّایة غدا رجلاً یفتح الله علی یدیه...»
3702- «... لأعطینّ الرّایة أو لیأخذنّ الرّایة غدا رجل یحبّه الله و رسوله - أو قال: یحبّ الله ورسوله - یفتح الله علی یدیه...»((2)).
البته روایت دوم، فضیلت بیشتری را شامل میشود.
یکی از این روایات نُهگانه چنین است:
3706- «... قال النبیّ| لعلیّ: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی»؟((3)).
با دقت در این روایات نُهگانه، میتوان گفت که بخاری تنها 2 روایت از روایات فضائل علی× را آورده؛ و اگر روایت بیسند «أنت منی و أنا منک» را نیز به شمار آوریم، تعداد این روایات به 3 خواهد رسید((4)).
یادآوری میشود که روایت «أنت منی وأنا منک» به شمارهی حدیث 2699 در
«کتاب الصلح»، باب «کیف یُکب: هذا ما صالح فلان بن فلان ...»، نیز، همراه با سند آمده؛ که البته این گزاره، بخشی از این روایت است((1)).
یک روایت نیز درباره سوره برائت و تأذین علی× در صحیح بخاری دیده میشود؛ که البته در جاهای گوناگونی از صحیح آمده است((2))،((3)).
روایت «أنت منی بمنزلة»، در «الکتاب المغازی»؛ باب «غزوهْ تبوک ...» تکرار شده که البته «... إلاّ أنّه لیس نبیٌّ بعدی» را نیز دارد((4)).
شماره 4416.
یک روایت نیز در «کتاب الأذان» باب «إتمام التکّبیر فی الرکوع»، دیده میشود که میتوان آن را از فضائل امیر المؤمنین علی× دانست((5)).
همچنین در «کتاب التفسیر»، سوره بقره، «باب قوله ما ننسخ من آیهْ أو ننسها نأت بخیر منها أو مثلها»، روایتی، به شماره 4481، آمده است که بخشی از آن را میتوان از
فضائل امام علی× دانست:
«... قال عمر: أقرؤنا أبیّ وأقضانا عَلیّ ...»((6)).
1) ص214.
2) ص385.
3) برای نمونه نگاه کنید به «کتاب الصلاة»، باب «ما یستُرُ من العورهْ» شماره 369.
4) ص361.
5) قال ابن عباس عن النبی| وفیه مالک بن الحویرث حدثنا إسحاق الواسطی قال حدثنا خالد عن الجریری عن أبی العلاء عن مطرف عن عمران بن حصین قال صلی مع علی رضی الله عنه بالبصرة فقال ذکرنا هذا الرجل صلاة کنا نصلیها مع رسول الله| فذکر أنه کان یکبر کلما رفع وکلما وضع. (محقق) - ص62 و نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1401 ه-.ق، ج1، ص190، (روایت دیگری نیز مانند آن در همین صفحه هست).
6) ص367.
روایت 4251 نیز بیانگر یکی دیگر از فضائل علی× است؛ (کتاب المغازی؛ باب عمرهْ القضاء)((1)).
در همان «کتاب التفسیر»، در تفسیر سورهی حج، روایت شماره 4744، دو روایت از فضائل امام× دیده میشود:
«... هم الذین بارزوا یوم بدر: عَلیٌّ وحمزة وعبیدة... أنا اوّل من یجثو بین یدی الرّحمن للخصومیة یوم القیامة...»((2)).
روایت شماره 441 از «کتاب الصلاهْ؛ باب
نوم الرجال فی المسجد»((3))؛
روایت شماره 6204 از «کتاب الأدب؛ باب التکنّی بأبی تراب وإن کانت له کنیهْ أخری»((4))؛
روایت شماره 6280 از «کتاب الاستئذان؛ باب القائلهًْ فی المسجد»؛((5))
روایت شماره 2942 از «کتاب الجهاد؛ باب دعاء النبی| إلی الاسلام والنبوهْ»؛((6)) در همان کتاب، «باب فضل من أسلم علی یدیه رجلٌ» حدیث شماره 3009((7)):
1) ص348.
2) همان؛ ص399.
3) همان؛ ص37.
4) همان؛ ص522.
5) همان؛ ص529.
6) همان؛ ص237.
7) حدثنا قتیبة بن سعید حدثنا یعقوب بن عبد الرحمن بن محمد بن عبد الله ابن عبد القاری عن أبی حازم قال أخبرنی سهل رضی الله عنه قال قال النبی| یوم خیبر لأعطین الرایة غدا رجلا یفتح الله علی یدیه یحب الله ورسوله ویحبه الله ورسوله فبات الناس لیلتهم أیهم یعطی فغدوا کلهم یرجوه فقال أین علی فقیل یشتکی عینیه فبصق فی عینیه ودعا له فبرأ کان لم یکن به وجع فأعطاه الرایة فقال أقاتلهم حتی یکونوا مثلنا فقال انفذ علی رسلک حتی تنزل بساحتهم ثم ادعهم إلی الاسلام وأخبرهم بما یجب علیهم فوالله لان یهدی الله بک رجل خیر لک من أن تکون لک حمر النعم. همان؛ ص242، و در نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1401 ه-.ق، ج4، ص20. (محقق)
روایات 4209 و 4210 از «کتاب المغازی؛ باب غزوهْ خیبر»؛((1)
همان؛ ص345، و در نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1401 ه-.ق، ج5، صص 77- 76.
)در کتاب «فضائل أصحاب النبی|»، باب «مناقب قرابهْ رسول الله| و منقبهْ فاطمهْ÷ بنت النبیّ|»؛ شش روایت آمده است.
یکی از آنها بیسند است: «وقال النبیّ|: فاطمة سیدة نساء اهل الجنة»((2)).
1) حدثنا عبد الله بن مسلمة حدثنا حاتم عن یزید ابن أبی عبید عن سلمة رضی الله عنه قال کان علی رضی الله عنه تخلف عن النبی| فی خیبر وکان رمدا فقال انا أتخلف عن النبی| فلحق به فلما بتنا اللیلة التی فتحت قال لأعطین الرایة غدا أو لیأخذن الرایة غدا رجل یحبه الله ورسوله یفتح علیه فنحن نرجوها فقیل هذا علی فأعطاه ففتح علیه.
2) همان؛ ص303.
یعنی فاطمه سرور زنان بهشت است. از جملهی آنها این روایت است:
«... أنّ رسول الله| قال: فاطمة بضعة منّی، فمن أغضبها أغضبنی».((1))
یعنی، فاطمه پاره تن من است؛ پس هر آنکس که او را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است. (3714)
در واقع در صحیح بخاری بیش از 4 روایت در فضایل فاطمه÷، در این بخش نیامده. البته در بابی دیگر به نام «باب مناقب فاطمهْ÷»، دو روایت دیگر آمده است که یکی همان حدیث: «فاطمة سیّدة نساء أهل الجنة» است((2)) و دیگری روایت «فاطمة بضعة منی فمن أغضبها أغضبنی»، که با همان اسناد ذکر شده است.((3))
یک روایت نیز در «کتاب النکاح»، باب «ذبّ الرّجل عن ابنهًْ ...»، آمده است که بخشی از آن از فضایل حضرت فاطمه÷ است: «... فإنّما بضعة منی، یُریبنی ما أرابها، و یؤذینی ما آذاها»((4)) این روایت در دیگر بخشهای صحیح بخاری نیز آمده است.
همچنین یک روایت در «کتاب المناقب»، باب «علامات النبوّهْ فی الاسلام»،
حدیث 3624 آمده است:
«...أما ترضین أن تکونی سیدة نساء أهل الجنة أو نساء المؤمنین؟...»((1)).
این روایت در جاهای دیگر صحیح بخاری نیز آمده است؛ از جمله در «کتاب الأستئذان»، باب «من ناجی بین یدی الناس ولم یُخبر بسرّ صاحبه فإذا مات أخبر به»؛ در حدیث شماره 6286 آمده است:
«... یا فاطمة ألا ترضین أن تکونی سیدة نساء المؤمنات أو سیّدة نساء هذه الاُمّة؟»((2)).
روایت شماره 3113 از «کتاب فرض الخمس؛ باب الدلیل علی أنّ الخمس لنوائب رسول الله| والمساکین» را نیز میتوان در شمار فضائل فاطمه÷ دانست.((3))
روایت شماره 5361، «کتاب النفقات؛ باب عمل المرأهْ فی بیت زوجها»؛((4))
روایت شماره 6318، «کتاب الدعوات؛ باب التکبیر والتسبیح عند المنام»؛((5))
روایت شماره 3110 از «کتاب الخمس؛ باب ما ذُکر من درع النبی|...»؛
«...إنّ فاطمة منّی...»((1))
روایت شماره 3729 از «کتاب فضائل أصحاب النّبی|؛ [باب] ذکر أصهار النبی| منهم أبو العاص بن الرَّبیع»؛
«...إنّ فاطمة بضعة منّی وإنی أکره أن یسوءها...»((2))
در «باب مناقب الحسن والحسین» (رضیاللهعنه)، نُه روایت به چشم میخورد؛ که میتوان 5 روایت را از فضائل آنها دانست؛ دو روایت در فضیلت امام حسن×، و سه روایت هم در فضیلت امام حسن و هم امام حسین‘ ذکر شده است.((3)
قال حدثنی محمد بن الحسین بن إبراهیم قال حدثنی حسین بن محمد حدثنا جریر عن محمد عن أنس بن مالک رضی الله عنه أتی عبید الله بن زیاد برأس الحسین بن علی فجعل فی طست فجعل ینکت وقال فی حسنه شیئا فقال أنس کان أشبههم برسول الله| وکان مخضوبا بالوسمة. - حدثنا حجاج ابن المنهال حدثنا شعبة قال أخبرنی عدی قال سمعت البراء رضی الله عنه قال رأیت النبی| والحسن بن علی علی عاتقه یقول اللهم إنی أحبه فأحبه.
حدثنا عبدان أخبرنا عبد الله قال أخبرنی عمر بن سعید بن أبی حسین عن ابن أبی ملیکة عن عقبة بن الحرث قال رأیت أبا بکر وحمل الحسن وهو یقول بأبی شبیه بالنبی لیس شبیه بعلی وعلی یضحک. - حدثنا یحیی ابن معین وصدقه قالا أخبرنا محمد بن جعفر عن شعبة عن واقد بن محمد عن أبیه عن ابن عمر قال قال أبوبکر ارقبوا محمدا| فی أهل بیته.
حدثنا إبراهیم بن موسی أخبرنا هشام بن یوسف عن معمر عن الزهری عن أنس وقال عبد الرزاق أخبرنا معمر عن الزهری أخبرنی أنس قال لم یکن أحد أشبه بالنبی| من الحسن بن علی. (محقق)
صحیح البخاری، البخاری، نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1401ه-.ق، ج4، صص 217- 216.
)1) ص250.
2) ص304.
3) قال نافع بن جبیر عن أبی هریرة عانق النبی| الحسن حدثنا صدقة حدثنا ابن عیینة حدثنا أبو موسی عن الحسن سمع أبا بکرة سمعت النبی| علی المنبر والحسن إلی جنبه ینظر إلی الناس مرة والیه مرة ویقول ابنی هذا سید ولعل الله ان یصلح به بین فئتین من المسلمین. - حدثنا مسدد حدثنا المعتمر قال سمعت أبی قال حدثنا أبو عثمان عن أسامة بن زید رضیعنهما عن النبی| انه کان یأخذه والحسن ویقول اللهم إنی أحبهما فأحبهما أو کما.
3753- حدثنا محمد بن بشار حدثنا غندر شعبة عن محمدبن أبی یعقوب سمعت ابن أبی نعم سمعت عبد الله بن عمر وسأله عن المحرم قال شعبة احسبه یقتل الذباب فقال أهل العراق یسألون عن الذباب وقد قتلوا ابن ابنة رسول الله صلی الله علیه وسلم وقال النبی صلی الله علیه وسلم هما ریحانتای من الدنیا.((1))
گویا این سخن را عبدالله بن عمر در پاسخ کسی از اهل عراق که از او درباره کفاره کشتن مگسی در حال احرام پرسش کرده، بر زبان آورده باشد.
این روایت در «کتاب الأدب»، باب «رحمهًْ الولد و تقبیله ومعانقته»، شماره 5994 آمده است((2)).
در همین کتاب، باب «وضع الصّبی علی افخذ»، یک روایت به شماره 6003 آمده که فضیلتی برای امام حسن× است((3)).
در «کتاب أحادیث الأنبیاء» نیز، یک روایت به چشم میخورد که میتوان آن
را از فضائل امام حسن و حسین‘ شمرد.
3371- «کان النبی| یُعوّذ الحسن والحسین ویقول: «إنّ
أباکما((1)) کان یُعوّذ إسماعیل وإسحاق، أعوذ بکلمات الله التّامّة، من کلّ شیطان وهامّة ومن کلّ عین لامّة»((2))
در «کتاب فضائل أصحاب النّبی|؛ [باب] ذکر اُسامهْ بن زید» روایات شماره 3735 و 3544 در فضیلت امام حسن× به چشم میخورد.((3))
در «کتاب الفتن»؛ باب قول النّبی| للحسن بن علی×:
«إنّ ابنی هذا سیّد ولعلّ الله أن یُصلح به بین فئتین من المسلمین».
روایت شماره 7109 بیانگر فضیلت امام حسن× است.((4))
روایت شماره 2122 از «کتاب البیوع؛ باب ما ذُکر فی الاسواق»؛ درباره امام حسن× است.((5))
روایت شماره 5884 از «کتاب اللباس؛ باب السّخاب للصبیان»؛ درباره امام حسن× است.((6))
1) گویا ابراهیم× مراد است.
2) ص274.
3) ) ص304.
4) ص593.
5) ص166.
6) حدثنی إسحاق بن إبراهیم الحنظلی أخبرنا یحیی بن آدم حدثنا ورقاء بن عمر عن عبیدبنأبی یزید عن نافع بن جبیر عن أبی هریرة رضی الله عنه قال کنت مع رسول الله| فی سوق من أسواق المدینة فانصرف فانصرفت فقال أین لکع ثلاثا ادع الحسن ابن علی فقام الحسن بن علی یمشی وفی عنقه السخاب فقال النبی| بیده هکذا فقال الحسن بیده هکذا فالتزمه فقال اللهم إنی أحبه وأحب من یحبه قال أبو هریرة فما کان أحد أحب إلی من الحسن بن علی بعدما قال رسول الله| ما قال. (محقق) ص501، و در نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1401 ه-.ق، ج7، ص55.
روایت شماره 5997 از «کتاب الأدب؛ باب رحمهْ الولد و ...»؛ درباره امام حسن و امام حسین‘ است.((1))
بخاری در «کتاب الدعوات»، باب الصّلاهْ علی النبیّ| دو روایت آورده که آنها را میتوان یک روایت در فضیلت اهل بیت علیهم السلام دانست. روایات شماره 6357 و 6358؛
این روایت در تفسیر آیه 56 سوره احزاب در کتاب التفسیر نیز آمده است.
1) حدثنا موسی بن إسماعیل حدثنا مهدی حدثنا ابن أبی یعقوب عن ابن أبی نعم قال کنت شاهدا لابن عمر وسأله رجل عن دم البعوض فقال ممن أنت فقال من أهل العراق قال انظروا إلی هذا یسألنی عن دم البعوض وقد قتلوا ابن النبی| وسمعت النبی| یقول هما ریحانتای من الدنیا. (محقق) ص508 و در نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1401 ه-.ق، ج7، ص74.
2) همان؛ ص534.
همچنین در «کتاب أحادیث الأنبیاء»، حدیث شماره 3370، این روایت آمده است:
در «کتاب الزکاهْ»، باب «أخذ صدقهْ التمر عند صِرام النّخل وهل یُترک الصّبی فیمسُّ تمر الصدقهْ»، روایتی ذکر شده که آن را هم میتوان از فضائل آل البیت علیهم السلام و هم از فضائل امام حسن و امام حسین علیهم السلام دانست: «... أما علمت أنّ آل محمّد لایأکلون الصدقة؟»((2)). به روایت 1491 و 3072 نیز نگاه کنید.((3))
در دو روایت 3713((4)) و 3751((5))،
که هر دو یکی است نیز دیده میشود:
در حدیث شماره 3449 از «کتاب أحادیث الأنبیاء؛ [باب] نزول عیسی بن مریم÷» روایتی بدین مضمون آمده است:
«کیف أنتم إذا نزل ابنُ مریم فیکم وإمامکم منکم؟»((1)).
روایت شماره 2517 در «[کتاب العتق]؛
[بابٌ]: فی العتق وفضله»، در فضیلت ایشان است:
سه کتاب در آن با موضوع فضائل نگاشته شده است:
1- کتاب فضائل القرآن وما یتعلق به.
2- کتاب الفضائل.
3- کتاب فضائل الصحابهْ.
در کتاب «فضائل الصحابهًْ»، در بخش «باب من فضائل علیّ بن أبیطالب رضیاللهعنه»، ده روایت آمده است. با دقت در این روایات و با توجه به حدیثهای تکراری میتوان گفت در حقیقت سه روایت در فضیلت امام× ذکر شده است؛
6217- «... قال رسول الله| لعلیّ: أنت منّی بمنزلة هارون من موسی، إلاّ أنّه لانبیّ بعدی»((1)).
روایت شماره 7562 نیز در فضائل امام× است.((2)
همان؛ ص1202 (کتاب التفسیر؛ بابٌ فی قوله تعالی: هذان خصمان اختصموا فی ربهم)، و نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، ج8، صص 246- 245.
)در «مکاتب الایمان»، «باب الدلیل علی أن حبّ الأنصار و علیّ رضیاللهعنه من الایمان و علاماته وبغضهم من علامات النفاق»، روایت شماره 240 میگوید:
«قال علی: والذی فلق الحبّة وبَرَأالنسمة إنّه لعهد النّبی
1) الکتب الستهْ؛ صحیح مسلم؛ ص1101.
2) «حدثنا عمرو بن زرارة حدثنا هشیم عن أبی هاشم عن أبی مجلز عن قیس بن عباد قال سمعت أبا ذر یقسم قسما ان هذان خصمان اختصموا فی ربهم انها نزلت فی الذین برزوا یوم بدر حمزة وعلی و...». - «حدثنا أبو بکر بن أبی شیبة حدثنا وکیع و حدثنی محمد بن المثنی حدثنا عبد الرحمن جمیعا عن سفیان عن أبی هاشم عن أبی مجلز عن قیس بن عباد قال سمعت أبا ذر یقسم لنزلت هذان خصمان بمثل حدیث هشیم». (محقق)
[الأمی]| إلی: أن لایحبنی إلاّ مؤمن ولایبغضنی إلاّ منافق»((1))
همچنین دو روایت در «کتاب الطهارهْ، باب التوقیت فی المسح علی الخفین» به شمارههای 639 و 641 به چشم میخورد که میتوان این دو روایت را فضیلتی برای امام× دانست:
639- «... أتیتُ عائشة أساُلها
عن المسح علی الخفین، فقالت: علیک بابن أبی طالب فَسَلْهُ، فإنه کان یُسافرمع رسول الله| ...».
641- «... سألت عائشة عن المسح علی الخفین، فقالت: إیت علیّا فإنّه اعلَمُ بذلک منی ...»((2)).
روایت شماره 4678 که روایتی بسیار طولانی است. در بخش پایانی این روایت آمده است:
«... ثم أرسلنی إلی عَلیّ، وهو أرمدُ، فقال: لأعطینّ الرایة رجلاً یحبّ الله تعالی ورسولَه| أو یحبّه الله ورسوله» قال: فأتیت علیا فجئت به أقوده و هو أرمد، حتّی أتیت به رسول الله| فبسق فی عینیه فبرأ وأعطاه الرّایة، وخرج مرحبٌ فقال:
قد علمت خیبرُ أنّی مرحبٌ شاکی السّلاح بطل مجرّب
إذا المروب أقبلت تلهّبُ
فقال علیّ:
أنا الذی سمّتنی أمی حیدره کلیث غابات کریه المنظره
أو فیهمُ بالصّاع کیل السندره
قال: فضرب رأس مرحب فقتله، ثم کان الفتح علی یدیه». (کتاب الجهاد؛ باب غزوة خیبر)((1)).
در «بابُ من فضائل فاطمهْ بنت النبیّ رضیاللهعنه»، هفت روایت به چشم میخورد که در واقع سه روایت بیشتر در فضائل آن حضرت نیست؛ که روایت شماره 6314 از آن جمله است؛
«... یا فاطمة! اما ترضی أن تکونی سیّدة نساء المؤمنین، أو سیدة نساء هذه الامّة ...»((2)).
روایت شماره 6915 و 6918 را نیز میتوان یک روایت به شمار آورد: که در «کتاب الذکر والدعاء؛ باب التسبیح أول النّهار وعند النوم»، و درباره دستور
تسبیحات به حضرت زهرا÷ است تکرار شده است((1)).
در «بابُ من فضائل الحسن و الحسین رضیاللهعنه»، پنج روایت آمده است؛ که در واقع تنها یک روایت آن، در فضیلت امام حسن× است((2)
«حدثنا عبید الله بن معاذ حدثنا أبی حدثنا شعبة عن عدی وهو ابن ثابت حدثنا البراء بن عازب قال رأیت الحسن بن علی علی عاتق النبی| وهو یقول اللهم إنی أحبه فأحبه» - «حدثنا محمد بن بشار وأبو بکر بن نافع قال ابن نافع حدثنا غندر حدثنا شعبة عن عدی وهو ابن ثابت عن البراء قال رأیت رسول الله| واضعا الحسن بن علی علی عاتقه وهو یقول اللهم إنی أحبه فأحبه».
«حدثنی عبد الله بن الرومی الیمامی وعباس بن عبد العظیم العنبری قالا حدثنا النضر بن محمد حدثنا عکرمة وهو ابن عمار حدثنا ایاس عن أبیه قال لقد قدت بنبی الله| والحسن والحسین بغلته الشهباء حتی أدخلتهم حجرة النبی| هذا قدامه وهذا خلفه». صحیح مسلم، چاپ بیروت، دارالکفر، ج7، صص 130- 129. (محقق)، همان، ص1104.
).و یک روایت دیگر را نیز میتوان ازفضائل هر دو امام دانست.((3))
1) همان؛ ص1151.
2) «حدثنی أحمد بن حنبل حدثنا سفیان بن عیینة حدثنی عبید الله بن أبی یزید عن نافع بن جبیر عن أبی هریرة عن النبی| أنه قال لحسن اللهم إنی أحبه فأحبه واحبب من یحبه». - «حدثنا ابن أبی عمر حدثنا سفیان عن عبید الله بن أبی یزید عن نافع بن جبیر بن مطعم عن أبی هریرة قال خرجت مع رسول الله| فی طائفة من النهار لا یکلمنی ولا أکلمه حتی جاء سوق بنی قینقاع ثم انصرف حتی اتی خباء فاطمة فقال أثم لکع أثم لکع یعنی حسنا فظننا انه إنما تحبسه أمه لان تغسله وتلبسه سخابا فلم یلبث ان جاء یسعی حتی اعتنق کل واحد منهما صاحبه فقال رسول الله| اللهم إنی أحبه فأحبه واحبب من یحبه».
3) حدثنا عبید الله بن معاذ العنبری حدثنا أبی حدثنا شعبة عن محمد وهو ابن زیاد سمع أبا هریرة یقول اخذ الحسن بن علی تمرة من تمر الصدقة فجعلها فی فیه فقال رسول الله صلیعلیه وسلم کخ کخ ارم بها اما علمت انا لا نأکل الصدقة. (محقق). صحیح مسلم، نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، ج3، ص117.
البته نباید نکتهای را فراموش کرد و آن اینکه مسلم پس از بیان روایت پایانی در این باب، حدیث کساء را تحت عنوان «باب فضائل أهل بیت النبیّ|» آورده است.((1))
با توجه به اینکه مسلم این عنوان را در کتابش نیاورده و پس از او دیگران کتاب اورا باببندی کردهاند، میتوان گفت: او این روایت را به عنوان فضائل امام حسن و امام
حسین‘ نیز آورده است.((2))
یک روایت دیگر به شماره 2473 به چشم میخورد که میتوان آن را فضیلتی برای اهل بیت علیهم السلام به شمار آورد.((3))
دو روایت دیگر به شمارههای 2481 و2482 در کتاب الزکاهًْ دیده میشود که میتوان آن دو را یک روایت و در فضیلت اهل بیت علیهم السلام دانست:
«... إنّ هذه الصدقات إنما هی أوساخ الناس و إنها لاتملّ
1) حدثنا أبوبکر بن أبی شیبة ومحمد بن عبد الله بن نمیر و اللفظ لأبی بکر قالا حدثنا محمد بن بشر عن زکریاء عن مصعب بن شیبة عن صفیة بنت شبیة قالت قالت عائشة خرج النبی صلیعلیه وسلم غداة وعلیه مرط مرحل من شعر اسود فجاء الحسن بن علی فادخله ثم جاء الحسین فدخل معه ثم جاءت فاطمة فأدخلها ثم جاء علی فادخله ثم قال {إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیرا} همان، نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، ج7- ص130. (محقق)
2) همان.
3) همان، ص848؛ (باب تحریم الزکاهًْ علی رسول الله صلیاللهعلیهوآله و علی آله وهم بنو هاشم و بنو المطلب دون غیرهم).
لمحمّدٍ ولا لآل محمد...»((1))
مسلم در قسمت بیان فضائل امیرالمؤمنین× «حدیث ثقلین» را آورده است که در حقیقت روایت شماره 6225 از فضائل اهل بیت علیهم السلام به شمار میآید:
«... أمّا بعدُ، ألا أیّها الناس! فانّما أنا بشرٌ یوشیکُ أن یأتی رسول ربّی فاُجیبَ، وأنا تارکٌ فیکم ثقلین: اوّلهما کتاب الله، فیه الهُدی والنّور، فخذوا بکتاب الله واستمسکوا به، فحثّ علی کتاب الله و رغّب فیه، ثم قال: وأهل بیتی، اُذکّرکم الله فی أهل بیتی، أذکرّکم الله فی أهل بیتی، أذکرکم الله فی أهل بیتی ...»((2))
همچنین در، «کتاب الصلاهًْ، باب الصلاهْ علی النّبی بعد التشهد»، سه روایت آمده که میتوان هر سه را روایتی در فضیلت اهل بیت علیهم السلام به شمار میآورد((3)).
907- «... قولوا: اللهم! صلّ علی محمدٍ وعلی آل محمد...»
روایت شماره 593 نیز در فضائل اهل بیت علیهم السلام است:
قریش بنیهاشم، واصطفانی من بنی هاشم»((1)).
در روایت شماره 394 از «کتاب الایمان؛ باب نزول عیسی بن مریم ...»، آمده است:
روایت 392 نیز همان گونه است:
روایت شماره 3798 از «کتاب العتق؛ (باب فضل العتق)»؛ این روایت با اندکی تفاوت مانند روایت بخاری است که گذشت.((3))
او در سنن خود بابی را با این عنوان دارد: «بابٌ فی فضائل أصحاب رسول الله|». او در بخش «فضل علی بن أبی طالب رضیاللهعنه»، هشت روایت آورده است. روایاتی را که او آورده بسیار ارزشمند است که در واقع بیانگر هفت فضیلت از فضائل آن امام است.((1)
115- حدثنا محمد بن بشار. ثنا محمد بن جعفر. ثنا شعبة، عن سعد بن إبراهیم، قال: سمعت إبراهیم بن سعدبن أبی وقاص، یحدث عن أبیه، عن النبی|، أنه قال لعلی ألا ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی؟
116- حدثنا علی بن محمد. ثنا أبو الحسین. أخبرنی حماد بن سلمة، عن علی ابن زید بن جدعان، عن عدی بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: أقبلنا مع رسول الله| فی حجته التی حج. فنزل فی بعض الطریق. فأمر الصلاة جامعة. فأخذ بید علی، فقال ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟ قالوا: بلی. قال ألست أولی بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلی. قال فهذا ولی من أنا مولاه. اللهم وال من والاه. اللهم عاد من عاداه.
117- حدثنا عثمان بن أبی شیبة. ثنا وکیع. ثنا ابن أبی لیلی. ثنا الحکم، عن عبد الرحمن بن أبی لیلی، قال: کان أبو لیلی یسمر مع علی. فکان یلبس ثیاب الصیف فی الشتاء، وثیاب الشتاء فی الصیف. فقلنا: لو سألته. فقال: إن رسول الله| بعث إلی وأنا أرمد العین، یوم خیبر. قلت: یا رسول الله! إنی أرمد العین. فتفل فی عینی. ثم قال اللهم أذهب عنه الحر والبرد قال: فما وجدت حرا ولا بردا بعد یومئذ. وقال لأبعثن رجلا یحب الله ورسوله، ویحبهورسوله، لیس بفرار فتشرف له الناس. فبعث إلی علی. فأعطاها إیاه.
118 - حدثنا محمد بن موسی الواسطی. ثنا المعلی بن عبد الرحمن. ثنا ابن أبی ذئب، عن نافع، عن ابن عمر، قال: قال رسول الله| الحسن والحسین سیدا شباب أهل الجنة. وأبوهما خیر منهما.
119- حدثنا أبو بکر بن أبی شیبة، وسوید بن سعید، وإسماعیل بن موسی، قالوا: ثنا شریک، عن أبی إسحاق، عن حبشی بن جنادة، قال: سمعت رسول الله| یقول: علی منی وأنا منه. ولا یؤی عنی إلا علی.
120- حدثنا محمد بن إسماعیل الرازی. ثنا عبید الله بن موسی. أنبأنا العلاء ابن صالح، عن المنهال، عن عباد بن عبدالله، قال: قال علی: أنا عبدالله، وأخو رسوله|. وأنا الصدیق الأکبر. لا یقولها بعدی إلا کذاب. صلیت قبل الناس لسبع سنین. فی الزوائد: هذا إسناد صحیح. رجاله ثقات. رواه الحاکم فی المستدرک عن المنهال. و قال: صحیح علی شرط الشیخین. این حدیث صحیح است ص30، بیت الأفکار الدّولیّة.
121- حدثنا علی بن محمد ثنا أبو معاویة ثنا موسی بن مسلم، عن ابن سابط، وهو عبد الرحمن، عن سعد بن أبی وقاص، قال: قدم معاویة فی بعض حجاته، فدخل علیه سعد، فذکروا علیا فنال منه. فغضب سعد، وقال: تقول هذا لرجل سمعت رسول الله| یقول من کنت مولاه فعلی مولاه وسمعته یقول أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی. وسمعته یقول لأعطین الرایة الیوم رجلا یحب الله ورسوله؟ (محقق) - الکتب الستهْ؛ سنن ابن ماجه، ص2484 - 2483 و دارالکفر ج1، ص45- 42.
)1) حدثنا علی بن محمد. ثنا وکیع، و أبو معاویة، و عبد الله بن نمیر، عن الأعمش، عن عدی بن ثابت، عن زربن حبیش، عن علی، قال: عهد إلی النبی الأمی| أنه لا یحبنی إلا مؤمن، ولا یبغضنی إلا منافق.
در بخش «فضل سلمان و أبی ذرّ و المقداد»، روایتی هست که در آن فضیلتی از امام×دیده میشود:
«... قال رسول الله|: إنّ الله در بخش «فضل سلمان و أبی ذرّ و المقداد»، روایتی هست که در آن فضیلتی از امام×دیده میشود:
«... قال رسول الله|: إنّ الله أمرنی بحبّ أربعة وأخبرنی أنّه یحبّهم. قیل: یا رسول الله من هُم؟ قال: علیٌّ منهم، یقول ذلک ثلاثا، وابوذرّ وسلمان ومقداد»((1)).
روایتی در «کتاب الصلاهْ؛ باب الاشارهْ فی التشهد» نقل شده است که میتوان آن را از فضائل امام× برشمرد:
«... عن أبی موسی قال: صلّی بنا علیٌ یوم الجمل؛ صلاةً ذکرّنا صلاة رسول الله|. فإمّا أن نکون نسیناها وإمّا أن نکون ترکناها، فسلّم علی یمینه وعلی شماله».((2))
حدیث شماره 552 نیز در فضیلت امام× است((1)).
در «أبواب الأحکام؛ بابُ ذکر القضاهْ» نیزیک روایت در فضیلت آن امام همام به چشم میخورد:
«... عن علیّ قال: بعثنی رسول الله| إلی الیمن. فقلت: یا رسول الله تبعثنی وأنا شابّ أقضی بینهم، ولا أدری ما القضاء؟ قال، فضرب بیده فی صدری، ثم قال: «اللهم اهدِ قلبه وثبّت لسانه»، قال: فما شککتُ بعدُ فی قضاءٍ بین اثنین».((2))
روایت شماره 2835 در «ابواب الجهاد؛ باب المبارزهْ والسلب»، نیز بیانگر فضیلت حضرت امیرالمؤمنین علی× است.((3)
همان؛ ص2648.
)ابن ماجه، در باب فضائل یاران پیامبر، عنوانی را به دختر پیامبر| اختصاص نداده؛ ولی زیر عنوان «فضل الحسن والحسین ابنی علیّ بن أبی طالب رضی الله
1) همان؛ ص2509.
2) همان؛ ص2615، ح 2310.
3) حدثنا یحیی بن حکیم وحفص بن عمرو، قالا: ثنا عبد الرحمن ابن مهدی. ح وحدثنا محمدبن إسماعیل. أنبأنا وکیع قالا: ثنا سفیان عن أبی هاشم الرمانی) قال أبو عبد الله: هو یحیی بن الأسود (عن أبی مجلز، عن قیس بن عباد، قال: سمعت أبا ذر یقسم: لنزلت هذه الآیة فی هؤاء الرهط الستة یوم بدر) هذان خصمان اختصموا فی ربهم (إلی قوله) إن الله یفعل ما یرید (فی حمزة بن عبد المطلب، وعلی بن أبی طالب، و... اختصموا فی الحجح، یوم بدر. سنن ابن ماجة، محمد بن یزید القزوینی، دارالفکر، ج2، ص946. (محقق)
عنه»
، چهار روایت آورده که یک روایت در فضیلت امام حسن×، یک روایت در فضیلت امام حسین×، یک روایت در فضیلت هر دوی ایشان و یک روایت در فضیلت حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام است.((1))
این چهار روایت چنین است:
142- حدثنا أحمد بن عبدة. ثنا سفیان بن عیینة، عن
عبید الله بن أبی یزید، عن نافع بن جبیر، عن أبی هریرة، أن النبی صلیعلیه وسلم قال للحسن: «اللهم إنی أحبه. فأحبه وأحب من یحبه» قال وضمه إلی صدره.
143- حدثنا علی بن محمد. ثنا وکیع، عن سفیان، عن داود بن أبی عوف أبی الجحاف، وکان مرضیا، عن أبی حازم، عن أبی هریرة، قال قال رسول الله صلی الله علیه وسلم: «من أحب الحسن والحسین فقد أحبنی، ومن أبغضهما فقد أبغضنی». فی الزوائد إسناده صحیح، رجاله ثقات.
144- «... وقال: حسین منی وأنا من حسین، أحب الله من أحبّ حسینا، حسین سبط من الأسباط».
145- ... قال رسول الله| لعلیّ وفاطمة والحسن والحسین: «أنا سلم لمن سالمتم وحرب لمن حاربتم».((2))
دو روایت به شمارههای 1998 و 1999 در بیان فضیلت حضرت فاطمه÷ است که هر دوی آنها را یک روایت میتوان برشمرد.((1))
همچنین در «أبواب ما جاء فی الجنائز؛ بابُ من جاء فی ذکر مرض رسول الله|»، شماره روایت 1621 از فضائل فاطمه÷ شمرده میشود:
«... ألا تَرْضَیْنَ أن تکونی سیّدة نساء المؤمنین، أو نساء هذه الأمّة...».((2))
این حدیث صحیح است.
در «أبواب الطّب؛ باب ما عوّذ به النبی| وما عوّذ به»، حدیث شماره 3525 را میتوان یک روایت در فضائل امام حسن و امام حسین ‘ شمرد((3)).
نیز در «کتاب اللباس؛ باب لبس الأحمر للرجال»، روایت شماره 3600 در فضائل آن دو بزرگوار است:
«... رأیت رسولالله| یخطب. فأقبل حسن و حسین. علیها قمیصان أحمران. یعثران ویقومان. منزل النبی|، فأخذهما فوضعهما فی حجره... ثم أخذ فی خطبته»((4))
روایت شماره 1911 «ابواب النکاح؛ باب الولیمهْ» را میتوان بیانگر فضائل فاطمه÷ برشمرد:
«... فما رأینا عُرسا أحسن من عُرس فاطمة»((1)).
روایت شماره 3923، «أبواب تعبیر الرؤایا؛ باب التعبیر الرؤیا»؛ در فضیلت هر دو امام یا هر یک از آن دو‘ است.((2))
روایت شماره 3666 از «أبواب الأدب؛ باب بر الوالد والاحسان إلی البنات»، روایتی در فضیلت دو امام‘ است((3)).
ابن ماجه در «کتاب الصلاهْ؛ باب الصلاهْ علی النبیّ|»، چهار روایت آورده که میتوان آنها را در شمار روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام شمرد، که البته مضمون همه آنها با اندکی تفاوت، یکی است و یک روایت به شمار میآید؛ از جمله آنها روایت شماره 906 است.
«... عن عبدالله بن مسعود قال: إذا صلّیتم علی رسول
1) همان؛ ص2591.
2) قال: قالت أم الفضل: یا رسول الله ! رأیت کأن فی بیتی عضوا من أعضائک. قال خیرا رأیت. تلد فاطمة غلاما فترضعیه فولدت حسینا أو حسنا. فأرضعته بلبن فثم. قالت: فجئت به إلی النبی|، فوضعته فی حجره فبال. فضربت کتفه. فقال النبی| أوجعت ابنی. رحمک الله! همان؛ ص2711، و نسخة چاپ بیروت، دارالکفر، ج2، ص1293. (محقق)
3) همان؛ ص2696.
الله| فأحسنوا الصلاة علیه، فإنکم لاتدرون لعل ذلک یُعرض علیه ... قالوا: اللهم اجعل صلاتک ورحمتک وبرکاتک علی سیّد المرسلین وإمام المتّقین وخاتم النبیّین، محمدٍ عبدک ورسولک، إمام الخیرِ وقائد الخیر ورسول الرّحمة، اللهم ابعثه مقاما محمودا یغبطه به الاوّلون والأخرون. أللهم صل علی محمد و علی آل محمد کما صلیت علی إبراهیم وعلی آل إبراهیم إنک حمید مجید، أللهم بارک علی محمّد وعلی آل محمد کما بارکت علی إبراهیم وعلی آل إبراهیم
إنک حمید مجید»((1)).
روایت شماره 4087 نیز در «کتاب الفتن» دیده میشود در «باب خروج المهدی» که در فضیلت اهل بیت علیهم السلام است:
«... عن أنس بن مالک قال: سمعت رسول الله|یقول: نحن ولد عبدالمطلب سادة أهل الجنّة، أنا وحمزة وعلیّ وجعفر والحسن والحسین والمهدّی»((2))؛
این روایت از فضائل هر یک از ایشان به شمار میرود.
روایت شماره 140 نیز در فضیلت اهل بیت علیهم السلام است:
«... وَالله لایدخلُ قلبَ رجلٍ الایمانُ حتی یُحبّهم((3)) لله
ولِقرابتهم منّی»((1))
حدیث شماره 4082 در فضیلت اهل بیت علیهم السلام است:
«... بینما نحن عند رسول الله إذ أقبل فتیة من بنی هاشم، فلما رأهم النبیّ| اغرو رقت عیناه((2)) وتغیّر لونه. قال: قلت: ما نزال نری فی وجهک شیئا نکرهه. فقال: إنا أهل بیتٍ اختار الله لنا الأخرة علی الدنیا وإن اهل بیتی سیلقون بعدی بلاءً وتشریدا وتطریدا. حتی یأتی قومٌ من قبل المشرق معهم رایاتُ سود، فیسألون الخیر، فَلا یعطونه، فیقاتلون فینصرون، فیعطون ما سألوا، فلا یقبلونه حتّی یدفعهوها إلی رجل من أهل بیت، فیملأها قسطا کما مَلأوها جورا. فمن
أدرک ذلک منکم فلیأتهم ولو حبوا علی الثلج»((3))
این روایت را میتوان از فضائل حضرت مهدی× برشمرد.
روایت شماره 2779 نیز در فضائل اهل بیت علیهم السلام است که میتوان آن را از فضائل حضرت مهدی× دانست. این روایت در «ابواب الجهاد؛ باب ذکر الدیلم وفضل قزوین» آمده:
«... لو لم یبق من الدنیا یومٌ لطوّله الله عزّ و جل حتی یملک
رجل من أهل بیتی، یملک [جبل] دیلم والقسطنطنیة»((1)).
روایات شماره 4082، 4083، 4084، 4085، 4086، 4087 و 4088 را میتوان در فضیلت آن وجود نازنین دانست.((2)
4084 - حدثنا محمد بن یحیی وأحمد بن یوسف، قالا: ثنا عبد الرزاق عن سفیان الثوری، عن خالد الحذاء، عن أبی قلابة، عن أبی أسماء الرحبی، عن ثوبان، قال: قال رسول الله|: «یقتتل عند کنزکم ثلاثة کلهم ابن خلیفة ثم لا یصیر إلی واحد منهم. ثم تطلع الرایات السود من قبل المشرق. فیقتلونکم قتلا لم یقتله قوم. ثم ذکر شیئا لا أحفظه. فقال فإذا رأیتموه فبایعوه ولو حبوا علی الثلج. فإنه خلیفة الله، المهدی. فی الزوائد: هذا إسناد صحیح. رجاله ثقات. ورواه الحاکم فی المستدرک، وقال: صحیح علی شرط الشیخین.
4085- «...المهدی منّا أهل البیت، یُصلُحُه الله فی لیلةٍ».
4086- «...المهدی من ولد فاطمة».بیروت دارالکفر، ج2، ص1368 - 4087 1366- حدثنا هدیة بن عبد الوهاب ثنا سعد بن عبد الحمید بن جعفر، عن علی بن زیاد الیمامی، عن عکرمة بن عمار، عن إسحاق بن عبد الله بن أبی طلحة، عن أنس بن مالک، قال: سمعت رسول الله| یقول: «نحن ولد عبد المطلب، سادة أهل الجنة. أنا وحمزة وعلی وجعفر والحسن والحسین والمهدی».
4088- حدثنا حرملة بن یحیی المصری، وإبراهیم بن سعید الجوهری، قالا: ثنا أبو صالح عبد الغفار بن داود الحرانی. ثنا ابن لهیعة عن أبی زرعة عمرو بن جابر الحضرمی، عن عبد الله بن الحرث بن جزء الزبیدی، قال: قال رسول الله|: «یخرج ناس من المشرق، فیوطئون للمهدی یعنی سلطانه». (محقق)
)این روایت را از فضائل فاطمه÷ نیز میتوان برشمرد.
1) همان؛ ص2644.
2) همان، ص2725؛ 4083- حدثنا نصر بن علی الجهضمی. ثنا محمد بن مروان العقیلی. ثنا عمارة بن أبی حفصة عن زید العمی، عن أبی صدیق الناجی، عن أبی سعید الخدری، أن النبی|، قال یکون فی أمتی المهدی إن قصر، فسبع وإلا فتسع. فتنعم فیه أمتی نعمة لم ینعموا مثلها قط. تؤی أکلها ولا تدخر منهم شیئا والمال یومئذ کدوس فیقوم الرجل فیقول: یا مهدی ! أعطنی. فیقول: خذ.
او در سنن خود کتابی دارد به نام «کتاب السنن» که در آن ابوابی است، مانند: «باب فی التفضیل»، «باب فی الخلفاء» و «باب فی فضل أصحاب النبیّ|»((1)).
در هیچ یک از این بخشها، روایتی ویژه حضرت علی و فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام دیده نمیشود.
در «کتاب الصلاهْ؛ باب تمام التکبیر»
روایت شماره 835 در فضیلت امام علی× است.((2))
روایت شماره 3582 در «کتاب القضاء؛ باب کیف القضاء» بیانگر یکی دیگر از فضائل ایشان است: «... إنّ الله سیهدی قلبک ویهدی لسانک ...».((3))
حدیث شماره 4073 در «کتاب اللباس» را نیز میتوان از فضائل امام× دانست:
«... رأیت رسول الله| بمنیً یخطب علی بغلة وعلیه برد أحمر، وعلیّ أمامه یُعبّر عنه»((4))
روایت شماره 4399 از «کتاب الحدود؛ باب فی المجنون یسرق أیصیب حدّا»
را میتوان از فضائل امام× دانست. در این روایت علی× به عمر، فقه یاد میدهد((1)).
این حدیث صحیح است.
روایت شماره 5217 از «کتاب الأدب؛ باب فی القیام» در فضیلت فاطمه زهرا÷ است:
«... عن أمّ المؤمنین عائشة أنها قالت: ما رأیت أحدا کان أشبه سمتا ودَلاًّ وهدْیا ... برسول الله| من فاطمة - کرم الله وجهها - کانت إذا دخل علیها قامت إلیه فأخذت بیده فقبلته وأجلسته فی مجلسها».((2))
این روایت صحیح است.
بخشی از روایت شماره 2071 در «کتاب النکاح؛ باب مایکره أن یجمع بینهن من النساء» فضیلتی از سرور زنان هر دو جهان است.((3))
1) همان؛ ص1544؛ - حدثنا عثمان بن أبی شیبة، ثنا جریر، عن الأعمش، عن أبی ظبیان، عن ابن عباس، قال: أتی عمر بمجنونة قد زنت، فاستشار فیها أناسا فأمر بها أن ترجم، فمر بها علی علی بن أبی طالب رضوان الله علیه، فقال: ما شأن هذه؟ قالوا: مجنونة بنی فلان زنت فأمر بها عمر أن ترجم، قال: فقال: ارجعوا بها، ثم أتاه فقال: یا أمیر المؤمنین، أما علمت أن القلم قد رفع عن ثلاثة: عن المجنون حتی یبرأ، وعن النائم حتی یستیقظ، وعن الصبی حتی یعقل؟ قال: بلی، قال: فما بال هذه ترجم؟ قال: لا شئ، قال: فأرسلها، قال: فأرسلها، قال: فجعل یکبر. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج2، صص 339- 338. (محقق)
2) همان؛ ص1604.
3) همان؛ ص1375؛ - حدثنا أحمد بن یونس وقتیبة بن سعید، المعنی، قال أحمد: ثنا اللیث، حدثنی عبد الله بن عبید الله بن أبی ملیکة القرشی التیمی، أن المسور بن مخرمة حدثه، أنه سمع رسول الله| علی المنبر یقول: إن بنی هشام بن المغیرة استأذنونی أن ینکحوا ابنتهم من علی بن أبی طالب، فلا آذن، ثم لا اذن ثم لا آذن إلا أن یرید ابن أبی طالب أن یطلق ابنتی وینکح ابنتهم، فإنما ابنتی بضعة منی، یریبنی ما أرابها، ویؤذینن ما آذاها. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج1، ص460 و نیز نگاه کنید به روایت شماره 2069. (محقق)
در روایت شماره 4213 در «کتاب الترجل؛ باب فی الانتفاع بالعاج» آمده است:
«... کان رسول الله| إذا سافر کان آخر عهده بانسان من أهله فاطمة واوّل من یدخل علیهاإذا قدم فاطمة ...»((1))
در روایت شماره 5063 از «کتاب الأدب؛ باب فی التسبیح عند النوم»، آمده است:
«... ألا أحدثک عنی وعن فاطمة بنت رسول الله| وکانت أحبّ أهله إلیه ...»((2))
و روایات 5062 و 2988((3))
و 4284((4))
نیز در همین موضوع آمده است.
روایت شماره 1109 در «کتاب الصلاهْ؛ باب الامام یقطع الخطبهْ للأمر یحدث» در فضیلت هر دوی ایشان آمده است.((5))
روایت شماره 4737 در «کتاب السنهْ؛ باب فی القرآن» در فضیلت امام حسن و امام حسین× است.((1))
روایت شماره 4131 در «کتاب اللباس؛ باب فی جلود النمور والسباع» هست که هم میتوان بخشی از آن را تنها فضیلتی برای امام حسن× دانست و هم فضیلتی برای هر دو امام‘. روایت چنین است:
«... وفد المقدام بن معدیکرب و عمرو بن الأسود ورجلٌ من بنی أسد من أهل قِنَّسرین إلی معاویة بن أبی سفیان، فقال معاویة للمقدام: أعلمت أنّ الحسن بن علی توفّی، فرجّع المقدام((2))، فقال له فلانٌ: أتعدّها مصیبةً؟ فقال له: ولم لا أراها مصیبة وقد وضعه رسول الله| فی حجره فقال: «هذا منّی وحسینٌ من علیّ»، ... ثم قال: یا معاویة! إن أنا صدقت فصدّقنی، وإن أنا کذبت فکذّبنی. قال: أفعل. قال: فأنشدک بالله! هل سمعت رسول الله|ینهی عن لُبس جلود السّباع والرکوب علیها؟ قال: نعم. قال: فوالله! لقد رأیت هذا کلّه فی بیتک یا معاویة! فقال
1) همان؛ 1571؛ - حدثنا عثمان بن أبی شیبة، ثنا جریر، عن منصور، عن المنهال بن عمرو، عن سعید بن جبیر، عن ابن عباس، قال: کان النبی| یعوذ الحسن والحسین أعیذکما بکلماتالتامة، من کل شیطان وهامة، ومن کل عین لامة ثم یقول: (کان أبوکم یعوذ بهما إسماعیل وإسحاق). و نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج2، ص421. (محقق)
2) یعنی لب به «إنا لله وإنا إلیه راجعون» گفتن گشود.
معاویة: قد علمتُ أنّی لن أنجو منک یا مقدام! ...»((1)).
این حدیث صحیح است.
روایت شماره 4290، نیز درباره امام حسن×
است.((2))
روایت شماره 5218 در «کتاب الأدب، باب فی قبلهًْ الرجل ولده»، در فضیلت امام حسین×است.((3))
روایت شماره 5221 در همان کتاب «باب قبلهْ الخد» روایتی هست که میتوان آن را از فضائل امام حسن× دانست.((4))
روایت شماره 5105 نیز در همان کتاب «باب فی المولود یؤذن فی أذنه»، یک روایت به شمار میآید.((5))
1) همان؛ ص1524.
2) همان؛ ص1535؛ - قال أبو داود: حدثت عن هارون بن المغیرة، قال: ثنا عمرو بن أبی قیس، عن شعیببن خالد، عن أبی إسحاق، قال: قال علی رضی الله عنه ونظر إلی ابنه الحسن فقال: إن ابنی هذا سید کما سماه النبی| وسیخرج من صلبه رجل یسمی باسم نبیکم یشبهه فی الخلق ولا یشبهه فی الخلق، ثم ذکر قصة: یملأ الأرض عدلا. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج2، ص311. (محقق)
3) همان؛ ص1604؛ - حدثنا مسدد، ثنا سفیان، عن الزهری، عن أبی سلمة، عن أبی هریرة أن الأقرع بن حابس أبصر النبی| وهو یقبل حسینا فقال: إن لی عشرة من الولد ما فعلت هذا بواحد منهم، فقال رسول الله|: من لا یَرحم لا یُرحم». نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج 2، ص522. (محقق)
4) همان.
5) همان؛ ص1597؛ - حدثنا مسدد، ثنا یحیی، عن سفیان، قال: حدثنی عاصم بن عبید الله، عن عبید الله بن أبی رافع، عن أبیه، قال: رأیت رسول الله| أذن فی أذن الحسن بن علی حین ولدته فاطمة بالصلاة. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج2، ص499. (محقق)
روایت شماره 2841، در فضیلت هر دو امام× است.((1))
در «کتاب السنّهْ؛ باب ما یدل علی ترک الکلام فی الفتنهْ» روایت شماره 4662، در فضیلت امام حسن× است:
«...إنّ ابنی هذا سیدٌ و إنّی ارجو أن یصلح الله بین فئتین من امتی...»؛ ((2))
در «کتاب الصلاهْ؛ باب الصلاهْ علی النبی| بعد التشهد»، هفت روایت آمده که همهی آنها را میتوان یک روایت در فضیلت اهل بیت علیهم السلام دانست((3)
976- حدثنا حفص بن عمر، ثنا شعبة، عن الحکم، عن ابن أبی لیلی، عن کعب بن عجرة، قال:قلنا، أو قالوا، یا رسول الله، أمرتنا أن نصلی علیک وأن نسلم علیکفأما السلام فقد عرفناه، فکیف نصلی علیک؟ قال: قولوا: اللهم صل علی محمد وآل محمد، کما صلیت علی إبراهیم، وبارک علی محمد وآل محمد، کما بارکت علی آل إبراهیم، إنک حمید مجید.
977- حدثنا مسدد، ثنا یزید بن زریع، ثنا شعبة، بهذا الحدیث قال: صل علی محمد وعلی آل محمد، کما صلیت علی إبراهیم.
978- حدثنا محمد بن العلاء، ثنا ابن بشر، عن مسعر، عن الحکم، بإسناده بهذاقال: اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد، کما صلیت علی إبراهیم، إنک حمید مجید، اللهم بارک علی محمد وعلی آل محمد، کما بارکت علی آل إبراهیم إنک حمید مجید قال أبو داود: رواه الزبیر بن عدی عن ابن أبی لیلی کما رواه مسعر إلا أنه قال: کما صلیت علی آل إبراهیم إنک حمید مجید، وبارک علی محمد وساق مثله.
980- القعنبی، عن مالک، عن نعیم بن عبد الله المجمر، أن محمد بن عبد الله بن زید - و عبد الله بن زید هو الذی أری النداء بالصلاة - أخبره عن أبی مسعود الأنصاری أنه قال: أتانا رسول الله| فی مجلس سعد بن عبادة فقال له بشیر بن سعد: أمرنا الله أن نصلی علیک یا رسول الله فکیف نصلی علیک؟ فسکت رسول الله| حتی تمنینا أنه لم یسأله ثم قال رسول الله|: قولوا فذکر معنی حدیث کعب بن عجرة زاد فی آخره: فی العالمین إنک حمید مجید.
981- حدثنا أحمدبن یونس، ثنا زهیر، ثنا محمد بن إسحاق، ثنا محمدبن إبراهیم بن الحارث، عن محمدبن عبدالله بن زید، عن عقبة بن عمرو، بهذا الخبر قال: قولوا اللهم صل علی محمدالنبی الأمی وعلی آل محمد.
982- حدثنا موسی بن إسماعیل، ثنا حبان بن یسار الکلابی، حدثنی أبو مطرف عبید الله بن طلحة بن عبید الله بن کریز، حدثنی محمد بن علی الهاشمی، عن المجمر، عن أبی هریرة، عن النبی| قال: من سره أن یکتال بالمکیال الأوفی إذا صلی علینا أهل البیت فلیقل: اللهم صلی علی محمد النبی... وذریته وأهل بیته کما صلیت علی آل إبراهیم إنک حمید مجید. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج1- صص 222 و 221، ح 976- 978 و 980- 985. (محقق)
).روایت شماره 2982 نیز در «کتاب الخراج؛ باب فی بیان مواضع قسم الخمس وسهم ذی القربی».((1)
روایت شماره 2980 را نیز میتوان به شمار آورد.((2))
1) همان؛ 1446؛
2) - حدثنا مسدد، ثنا هشیم، عن محمد بن إسحاق، عن الزهری، عن سعید بن المسیب، أخبرنی جبیر بن مطعم، قال: لما کان یوم خیبر وضع رسول الله سهم ذی القربی فی بنی هاشم، وبنی المطلب، وترک بنی نوفل، وبنی عبد شمس، فانطلقت أنا وعثمان بن عفان حتی أتینا النبی|، فقلنا: یا رسول الله، هؤلاء بنو هاشم لا ننکر فضلهم للموضع الذی وضعک الله به منهم فما بال إخواننا بنی المطلب أعطیتهم وترکتنا، وقرابتنا واحدة؟ فقال رسول الله|أنا وبنو المطلب لا نفترق فی جاهلیة ولا إسلام، وإنما نحن وهم شئ واحد وشبک بین أصابعه. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج2، ص26. (محقق)
نیز روایت 4213 را که در فضائل فاطمه÷ گذشت، میتوان یک روایت شمرد.((1))
روایت 4290 را میتوان یک روایت در فضیلت اهل بیت علیهم السلام دانست.((2))
روایت 4282 و 4283، دو روایت در فضیلت اهل بیت علیهم السلام .((3)
حدثنا مسدد، أن عمر بن عبید حدثهم، وثنا محمد بن العلاء، ثنا أبو بکر یعنی ابن عیاش وثنا مسدد، ثنا یحیی، عن سفیان، وثنا أحمد بن إبراهیم، ثنا عبید الله بن موسی، أخبرنا زائدة، وثنا أحمد بن إبراهیم، حدثنی عبید الله بن موسی، عن فطر، المعنی واحد کلهم عن عاصم، عن زر، عن عبد الله، عن النبی| قال: لو لم یبق من الدنیا إلا یوم قال زائدة فی حدیثه: (لطول الله ذلک الیوم) ثم اتفقوا (حتی یبعث فیه رجلا منی) أو (من أهل بیتی، یواطئ اسمه اسمیواسم أبیه اسم أبی) زاد فی حدیث فطر (یملأ الأرض قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وجورا) وقال فی حدیث سفیان: (لا تذهب، أو لا تنقضی، الدنیا حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی، یواطئ اسمه اسمی) قال أبو داود: لفظ عمر وأبی بکر بمعنی سفیان.
حدثنا عثمان بن أبی شیبة، ثنا الفضل بن دکین، ثنا فطر عن القاسم بن أبی بزهعن أبی الطفیل، عن علی رضی الله تعالی عنه، عن النبی| قال: «لو لم یبق من الدهر إلا یوم لبعث الله رجلا من أهل بیتی یملأها عدلا کما ملئت جورا». (محقق)
)1) حدثنا مسدد، ثنا عبد الوارث بن سعید، عن محمد بن جحادة، عن حمید الشامی، عن سلیمان المنبهی، عن ثوبان مولی رسول الله|: قال: کان رسول الله| إذا سافر کان آخر عهده بإنسان من أهله فاطمة، وأول من یدخل علیها إذا قدم فاطمة، فقدم من غراة له وقد علقت مسحا أو سترا علی بابها، وملت الحسن والحسین قلبین من فضة، فقدم فلم یدخل، فظنت أن ما منعه أن یدخل ما رأی، فهتکت الستر وفککت القلبین عن الصبیین، وقطعته بینهما، فانطلقا إلی رسول الله| وهما یبکیان، فأخذه منهما، وقال: یا ثوبان، اذهب بهذا إلی آل فلان (أهل بیت بالمدینة إن هؤلاء أهل بیتی أکره أن یأکلوا طیباتهم فی حیاتهم الدنیا. یا ثوبان، اشتر لفاطمة قلادة من عصب وسوارین من عاج). نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج2، صص 292 - 291. (محقق)
2) همان؛ ص1535؛ - قال أبو داود: حدثت عن هارون بن المغیرة، قال: ثنا عمرو بن أبی قیس، عن شعیب بن خالد، عن أبی إسحاق، قال: قال علی رضی الله عنه ونظر إلی ابنه الحسن فقال: إن ابنی هذا سید کما سماه النبی| وسیخرج من صلبه رجل یسمی باسم نبیکم یشبهه فی الخلق ولا یشبهه فی الخلق، ثم ذکر قصة یملأ الأرض عدلاً... . نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1410 ه-.ق، ج2، ص311. (محقق)
3) همان؛
ابوداود در سنن، کتابی به نام «کتاب المهدی» دارد. میتوان گفت پنج روایت در فضائل امام مهدی× در این کتاب آمده است:
«... لاتذهب الدنیا أو لاتنقضی الدنیا حتی یَمْلک العرب رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی». شماره 4282.
«... لو لم یبق من الدّهر إلاّ یومٌ لبعث الله رجلاً من أهل بیتی یملأها عدلاً کما ملئت جورا». شماره 4283.
«... المهدی من عترتی من ولد فاطمة». شماره 4284.
این روایت را از فضائل فاطمه÷ نیز میتوان دانست.((1))
بخشی از روایت 4290 را میتوان فضیلتی از فضائل امام حسن× دانست: «... إنّ ابنی هذا سیّدٌ کما سمّاه النبیّ| ...»، ادامه این روایت در فضیلت حضرت مهدی× است((2)).
او در جامع ابوابی را با موضوعیت فضائل و مناقب به شرح ذیل آورده است:
1- أبواب فضائل الجهاد؛
2- أبواب فضائل القرآن؛
3- أبواب المناقب.
در جامع ترمذی در «أبواب المناقب»، بابی است با این عنوان: «باب مناقب علی بن أبی طالب قدسسره ... وله کنیتان: أبو تراب وأبو الحسن»؛ در این باب چندین روایت از فضائل امام× بیان شده است.((1)
حدثنا قتیبة بن سعید أخبرنا جعفر بن سلیمان الضبعی عن یزید الرشک بن مطرف بن عبدعن عمران بن حصین قال: بعث رسول الله| جیشا واستعمل علیهم علی بن أبی طالب ؛ فمضی فی السریة فأصاب جاریة فأنکروا علیه وتعاقد أربعة من أصحاب رسول الله| فقالوا أن لقینا رسول الله| أخبرناه بما صنع علی. وکان المسلمون إذا رجعوا من سفر بدأوا برسول الله| فسلموا علیه ثم انصرفوا إلی رحالهم، فلما قدمت السریة سلموا علی النبی|، فقام أحد الأربعة فقال یا رسول الله: ألم تر إلی علی بن أبی طالب صنع کذا وکذا فأعرض عنه رسول الله|، ثم قام الثانی فقال مثل مقالته فأعرض عنه، ثم قام إلیه الثالث فقال مثل مقالته فأعرض عنه، ثم قام الرابع فقال مثل ما قالوا فأقبل إلیه رسول الله| والغضب یعرف فی وجهه فقال ما تریدون من علی، ما تریدون من علی، ما تریدون من علی، إن علیا منی وأنا منه، وهو ولی کل مؤمن من بعدی.
حدثنا محمد بن بشار أخبرنا محمد بن جعفر أخبرنا شعبه عن سلمة بن کهیل قال سمعت أبا الطفیل یحدث عن أبی سریحة أو زید بن أرقم شک شعبة عن النبی| قال: من کنت مولاه فعلی مولاه. هذا حدیث حسن. وروی شعبة هذا الحدیث عن میمون أبی عبد الله عن زید بن أرقم عن النبی| نحوه. وأبو سریحة هو حذیفة بن أسید صاحب النبی|.
حدثنا أبو الخطاب زیاد بن یحیی البصری أخبرنا أبو عتاب سهل بن حماد أخبرنا المختار بن نافع أخبرنا أبو حبان التیمی عن أبیه عن علی قال قال رسول الله|: ... رحمعلیا؛ اللهم أدر الحق معه حیث دار.
حدثنا سفیان بن وکیع أخبرنا أبی عن شریک عن منصور عن ربعی بن حراش قال أخبرنا علی بن أبی طالب بالرحبة فقال: لما کان یوم الحدیبیة خرج إلینا ناس من المشرکین فیهم سهیل بن عمرو وأناس من رؤساء المشرکین فقالوا یا رسول الله خرج إلیک ناس من أبنائنا وإخواننا وأرقائنا ولیس لهم فقه فی الدین، وإنما خرجوا فرارا من أموالنا وضیاعنا فارددهم إلینا فإن لم یکن لهم فقه فی الدین سنفقههم؟ فقال النبی|: یا معشر قریش لتنتهن أو لیبعثن الله علیکم من یضرب رقابکم بالسیف علی الدین، قد امتحن الله قلوبهم علی الایمان، قالوا من هو یا رسول الله فقال له أبوبکر: من هو یا رسول الله؟ وقال عمر: من هو یا رسول الله؟ قال هو خاصف النعل وکان أعطی علیا نعله یخصفها، قال ثم التفت إلینا علی فقال إن رسول الله| قال: من کذب علی متعمدا فلیتبوأ معقده من النار. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا قتیبة أخبرنا جعفر بن سلیمان عن أبی هارون العبدی عن أبی سعید الخدری قال: إن کنا لنعرف المنافقین نحن معشر الأنصار ببغضهم علی بن أبی طالب ... وقد تکلم شعبة فی أبی هارون العبدی وقد روی هذا عن الأعمش عن أبی صالح عن أبی سعید.
حدثنا واصل بن عبد الأعلی أخبرنا محمد بن فضیل عن عبدالله بن عبدالرحمن أبی نصر عن المساور الحمیری عن أمه قالت: دخلت علی أم سلمة فسمعتها تقول کان رسول الله| یقول لا یحب علیا منافق، ولا یبغضه مؤمن. وفی الباب عن علی. هذا حدیث حسن.
حدثنا إسماعیل بن موسی الفزاری ابن بنت السدی أخبرنا شریک عن أبی ربیعة عن ابن بریدة عن أبیه قال قال رسول الله|: إن الله أمرنی بحب أربعة وأخبرنی أنه یحبهم، قیل یا رسول الله سمهم لنا؟ قال علی منهم یقول ذلک ثلاث وأبو ذر والمقداد وسلمان وأمرنی بحبهم وأخبرنی أنه یحبهم. هذا حدیث حسن... .
حدثنا إسماعیل بن موسی أخبرنا شریک عن أبی إسحاق عن حبشی بن جنادة قال قال رسول الله|: علی منی وأنا من علی ولا یؤدی عنی إلا أنا أو علی. هذا حدیث حسن ... صحیح.
حدثنا یوسف بن موسی القطان البغدادی أخبرنا علی ابن قادم أخبرنا علی بن صالح بن حی عن حکیم بن جبیر عن جمیع بن عمیر التیمی عن ابن عمر قال: آخی رسول الله| بین أصحابه فجاء علی تدمع عیناه فقال یا رسول الله آخیت بین أصحابک ولم تؤخ بینی وبین أحد، فقال له رسول الله| أنت أخی فی الدنیا والآخرة. هذا حدیث حسن... وفیه عن زید بن أبی أوفی.
حدثنا سفیان بن وکیع أخبرنا عبید الله بن موسی عن عیسی بن عمر عن السدی عن أنس بن مالک قال: کان عند النبی| طیر فقال اللهم ائتنی بأحب خلقک إلیک یأکل معی هذا الطیر فجاء علی فأکل معه ... والسدی اسمه إسماعیل ابن عبد الرحمن وقد أدرک أنس بن مالک ورأی الحسین بن علی.
حدثنا خلاد بن أسلم البغدادی أخبرنا النضر بن شمیل أخبرنا عوف عن عبد الله بن عمرو بن هند الجملی قال: قال علی کنت إذا سألت رسول الله| أعطانی وإذا سکت ابتدأنی. هذا حدیث حسن.
حدثنا إسماعیل بن موسی أخبرنا محمد بن عمر بن الرومی أخبرنا شریک عن سلمة بن کهیل عن سوید بن غفلة عن الصنابحی عن علی قال قال رسول الله|: أنا دار الحکمة وعلی بابها.
حدثنا قتیبة أخبرنا حاتم بن إسماعیل عن بکیر ابن مسمار عن عامر بن سعد بن أبی وقاص عن أبیه قال: أمر معاویة بن أبی سفیان سعدا فقال ما منعک أن تسب أبا تراب ؟ قال أما ما ذکرت ؛ ثلاثا قالهن رسول الله| فلن أسبه لان تکون لی واحدة منهن أحب إلی من حمر النعم، سمعت رسول الله| یقول لعلی وخلفه فی بعض مغازیه؟ فقال له یا رسول الله تخلفنی مع النساء والصبیان؟ فقال له رسول الله|: أما ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبوة بعدی. وسمعته یقول یوم خیبر لأعطین الرایة رجلا یحب الله ورسوله ویحبه الله ورسوله. قال فتطاولنا لها فقال ادعوا لی علیاقال فأتاه وبه رمد فبصق فی عینه فدفع الرایة إلیه ففتح الله علیه وأنزلت هذه الآیة ندع أبناءنا وأبناءکم ونساءنا ونساءکم الآیة دعا رسول الله| علیا وفاطمة وحسنا وحسینا فقال اللهم هؤلاء أهلی. هذا حدیث حسن... صحیح من هذا الوجه.
حدثنا عبدالله بن أبی زیاد أخبرنا الأحوص بن جواب عن یونس بن أبی إسحاق عن أبی إسحاق عن البراء قال: بعث النبی| جیشین وأمر علی أحدهما علی بن أبی طالب وعلی الآخر خالدبن الولید وقال إذا کان القتال فعلی، قال فافتتح علی حصنا فأخذ منه جاریة فکتب معی خالد کتابا إلی النبی| بشئ به، قال فقدمت علی النبی| فقرأ الکتاب فتغیر لونه ثم قال ما تری فی رجلا یحب الله ورسوله ویحبهورسوله، قال قلت أعوذ بالله من غضب الله ومن غضب رسوله وإنما أنا رسول فسکت. هذا حدیث حسن.
حدثنا علی بن المنذر الکوفی أخبرنا محمد بن فضیل عن الأجلح عن أبی الزبیر عن جابر قال: دعا رسول الله| علیا یوم الطائف فانتجاه فقال الناس لقد طال نجواه مع ابن عمه فقال رسول الله| ما انتجیته ولکن الله انتجاه. هذا حدیث حسن غریب لا نعرفه إلا من حدیث الأجلح وقد رواه غیر ابن فضیل عن الأجلح. ومعنی قوله: ولکن الله انتجاه یقول إن الله أمرنی أن أنتجی معه.
حدثنا علی بن المنذر أخبرنا ابن فضیل عن سالم ابن أبی حفصة عن عطیة عن أبی سعید قال قال رسول الله| لعلی: یا علی لا یحل لاحد أن یجنب فی هذا المسجد غیری وغیرک. قال علی بن المنذر قلت لضرار بن صرد ما معنی هذا الحدیث؟ قال لا یحل لاحد یستطرقه جنبا غیری وغیرک به. هذا حدیث حسن
حدثنا إسماعیل بن مؤسی أخبرنا علی بن عابس عن مسلم الملائی عن أنس بن مالک قال: بعث النبی| یوم الاثنین وصلی وعلی یوم الثلاثاء... وقد روی هذا الحدیث عن مسلم عن حبة عن علی نحو هذا.
حدثنا القاسم بن دینار الکوفی أخبرنا أبو نعیم عن عبدالسلام بن حرب عن یحیی بن سعید عن سعید بن المسیب عن سعد بن أبی وقاص أن النبی| قال لعلی: أنت منی بمنزلة هارون من موسی. هذا حدیث حسن صحیح وقد روی من غیر وجه عن سعد عن النبی| و یستغرب هذا الحدیث من حدیث یحییبن سعید الأنصاری.
حدثنا محمود بن غیلان أخبرنا أبو أحمد الزبیری عن شریک عن عبد الله بن محمد بن عقیل عن جابر بن عبد الله أن النبی| قال لعلی: أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی. هذا حدیث حسن. وفی الباب عن سعد وزید بن أرقم وأبی هریرة وأم سلمة.
حدثنا محمد بن حمید الرازی أخبرنا إبراهیم بن المختار عن شعبة عن أبی بلج عن عمرو بن میمون عن ابن عباس: أن النبی| أمر بسد الأبواب إلا باب علی.
حدثنا نصر بن علی الجهضمی أخبرنا علی بن جعفر بن محمد بن علی قال أخبرنی أخی موسی بن جعفر بن محمد عن أبیه جعفر بن محمد عن أبیه محمد بن علی عن أبیه علی بن الحسین عن أبیه عن جده علی بن أبی طالب: أن النبی| أخذ بید حسن وحسین قال من أحبنی وأحب هذین وأباهما وأمهما کان معی فی درجتی یوم القیامة. هذا حدیث حسن.
حدثنا محمد بن حمید أخبرنا إبراهیم بن المختار عن شعبة عن أبی بلج عن عمرو بن میمون عن ابن عباس قال: أول من صلی علی.
حدثنا محمد بن بشار ومحمد بن المثنی قالا أخبرنا محمد بن جعفر أخبرنا شعبة عن عمرو بن مرة عن أبی حمزة عن رجل من الأنصاری عن زید بن أرقم قال: أول من أسلم علی.
حدثنا عیسی بن عثمان بن أخی یحیی بن عیسی الرملی أخبرنا یحیی بن عیسی الرملی عن الأعمش عن عدی بن ثابت عن زر بن حبیش عن علی قال: لقد عهد إلی النبی| النبی الأمی أنه لا یحبک إلا مومن ولا یبغضک إلا منافق. قال عدی بن ثابت: أنا من القرن الذین دعا لهم النبی|. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا محمد بن بشار ویعقوب بن إبراهیم وغیر واحد قالوا أخبرنا أبو عاصم عن أبی الجراح قال حدثنی جابر بن صبیح قال حدثتنی أم شراحیل قالت حدثتنی أم عطیة قالت: بعث النبی| جیشا فیهم علی، قالت فسمعت رسول الله| وهو رافع یدیه ویقول: اللهم لا تمتنی حتی ترینی علیا. هذا حدیث حسن إنما نعرفه من هذا الوجه. و نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج5، صص 307- 295، ح 3820- 3796. (محقق)
)1) همان؛ ص2034، ح 3712 به بعد؛
پس از این باب، ابواب دیگری آمده که در آنها فضائل امام× دیده میشود؛ که روی هم 20 حدیث است که البته چندتای آن از نظر متن نزدیک به هماند و میتوان آنها را تکراری دانست((1)).
یکی از این حدیثها افزون بر فضیلت امام×، دربر گیرنده فضیلتی برای حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام نیز
نیزهست.
حدیث اینچنین است:
3733- «... أنّ النبیّ|، أخذ بید حسن وحسین، قال((2)): من أحبّنی هذین وأباهما واُمّهما، کان معی فی درجتی یوم القیامة»((3))
این حدیث صحیحی است؛ راویان آن ائمه اطهار علیهم السلام هستند؛
حدیث دیگری از این احادیث چنین است:
3721- «... کان عند النبیّ طیرٌ، فقال: اللهمّ ائتنی بأحبّ خلقک إلیک، یأ کل معی هذا الطّیر»، فجاء علیّ فأکل معه»((4))
روایت شماره 3300 را نیز میتوان بیانگر
یکی از فضائل امام× دانست:
«... قال((1)): فبی خفّف الله عن هذه الأمّة»((2))
روایت دیگر در مناقب سلمان فارسی است که دربر گیرنده فضیلتی برای امام× نیز هست:
«... إن الجنّة تشتاق إلی ثلاثة: علیّ وعمّار وسلمان»((3))
روایت شماره 1704 در «أبواب الجهاد؛ باب [ما جاء] من یستعمل علی الحرب» آورده است:((4))
روایت شماره 3090:
«... بعث النبیّ| ببراءة مع أبیبکر، ثمّ دعا فقال: «لا ینبغی لأحدٍ أن یُبلّغ هذا إلاّ رجلٌ من أهلی»؛ فدعا علیّا
1) علی×.
2) همان؛ ص1989.
3) همان؛ 2042.
4) همان؛ ص1826؛ - حدثنا عبد الله بن أبی زیاد حدثنا الأحوص بن جواب عن أبو الجواب عن یونس بن أبی إسحاق عن أبی إسحاق عن البراء أن النبی| بعث جیشین وأمر علی أحدهما علی بن أبی طالب، وعلی الآخر خالد بن الولید، وقال: إذا کان القتال فعلی. قال: فافتتح علی حصنا فأخذ منه جاریة، فکتب معی خالد إلی النبی| یشی به، فقدمت علی النبی صلیعلیه وسلم فقرأ الکتاب فتغیر لونه ثم قال: ما تری فی رجل یحب الله ورسوله ویحبه الله ورسوله؟ قلت: أعوذ بالله من غضب الله وغضب رسوله وإنما أنا رسول، فسکت. و فی الباب عن ابن عمر. هذا حدیث حسن... معنی قوله یشی به یعنی النمیمة. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج3، ص124 - 123، ح 1756. (محقق)
فأعطاه إیّاها»؛((1))
روایت شماره 3819؛ «ابواب المناقب؛ باب مناقب أسامهًْ بن زید((2)) رضیاللهعنه» نیز به همین مضمون آمده است.
در جامع، بابی با این عنوان دیده میشود:
«باب ما جاء فی فضل فاطمهْ بنت محمّد|».
در این باب هفت روایت نقل شده است.((3)
حدثنا قتیبة، أخبرنا اللیث، عن ابن أبی ملیکة، عن المسور بن مخرمة قال: سمعت النبی’ یقول وهو علی المنبر: إن بنی هشام بن المغیرة استأذنونی فی أن ینکحوا ابنتهم علی بن أبی طالب فلا آذن ثم لا آذن ثم لا آذن: إلا أن یرید ابن أبی طالب أن یطلق ابنتی وینکح ابنتهم، فإنها بضعة منی، یریبنی ما رابها، ویؤذینن ما آذاها. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا إبراهیم بن سعید الجوهری، أخبرنا الأسود بن عامر، عن جعفر الأحمر، عن عبد الله بن عطاء، عن ابن بریدة، عن أبیه قال: کان أحب النساء إلی رسول الله| فاطمة ومن الرجال علی... هذا حدیث حسن....
حدثنا أحمد بن منیع، أخبرنا إسماعیل بن علیة، عن أیوب عن ابن أبی ملیکة عن عبد الله بن الزبیر... فقال النبی| إنّما فاطمة بضعة منی، یوینی ما آذاها، وینصبنی ما أنصبها. هذا حدیث حسن صحیح. هکذا قال أیوب عن ابن أبی ملیکة عن ابن الزبیر، وقال غیر واحد عن ابن أبی ملیکة عن المسور بن مخرمة، ویحتمل أن یکون ابن أبی ملیکة روی عنهما جمیعا، وقد رواه عمرو ابن دینار عن ابن ملیکة عن المسور بن مخرمة نحو حدیث اللیث.
حدثنا سلیمان بن عبد الجبار البغدادی، أخبرنا علی بن قادم، أخبرنا أسباط بن نصر الهمدانی، عن السدی، عن صبیح مولی أم سلمة عن زید بن أرقم، أن رسول الله| قال لعلی وفاطمة والحسن والحسین: أنا حرب لمن حاربتم، وسلم لمن سالمتم.
حدثنا محمود بن غیلان، أخبرنا أبو أحمد الزبیری، أخبرنا سفیان عن زبید عن شهر بن حوشب عن أم سلمة أن النبی صلی الله علیه و سلم جلل علی الحسن و الحسین و علی و فاطمة کساء ثم قال: اللهم هؤلاء أهل بیتی و حامتی؛ أذهب هذا حدیث حسن. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج5، صص 362 - 359، ح 3959- 3965. (محقق)
)در «أبواب تفسیر القرآن»، تفسیر سوره احزاب، روایات شماره 3205 و 3206 نیز نقل شده است.((1)
حدثنا قتیبة أخبرنا محمد بن سلیمان بن الأصبهانی عن یحیی بن عبید عن عطاء بن أبی رباح عن عمر بن أبی سلمة ربیب النبی| قال لما نزلت هذه الآیة علی النبی| إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیرا فی بیت أم سلمة فدعا فاطمة وحسنا وحسینا فجللهم بکساء و علیٌ خلف ظهره فجلله بکساء ثم قال: اللهم هؤلاء أهل بیتی فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهیرا. قالت أم سلمة: وأنا معهم یا نبی الله، قال أنت علی مکانک وأنت علی خیر.
حدثنا عبد بن حمید أخبرنا عفان بن مسلم أخبرنا حماد بن سلمة أخبرنا علی بن زید عن أنس بن مالک: أن رسول الله| کان یمر بباب فاطمة ستة أشهر إذا خرج لصلاة الفجر یقول: الصلاة یا أهل البیت إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیرا. هذا حدیث حسن... . نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج5، صص 31- 30، ح 3258 - 3259. (محقق)
)روایت شماره 3878 نیز در زیر عنوان «باب فضل خدیجهًْ رضیاللهعنه» دیده میشود که گذشته از اینکه فضیلتی برای ام المؤمنین خدیجه÷ است، فضیلتی برای ام الأئمه علیهم السلام نیز هست:
«حسبک من نساء العالمین: مریم بنت عمران وخدیجة
1) همان؛ ص1979؛
بنت خویلد وفاطمة بنت محمد وآسیة امرأة فرعون»((1))
ابو عیسی میگوید: «هذا حدیث صحیحٌ».
در اینجا باید گفت که هرآنچه در فضیلت حضرت خدیجه است در فضل حضرت فاطمه÷ نیزهست چرا که این دختر از آن مادر است؛ مانند روایت 3876 (3979، چاپ دارالفکر بیروت).
روایت شماره 3893 در «باب فضل ازواج النبیّ|» آمده است: «... ثم أخبرنی أنی سیّدة نساء أهل الجنّة ...».((2))
در روایت شماره 3819 نیز آمده است:
«أیّ أهلک أحبّ إلیک؟ قال: فاطمة بنت محمّد»؛ (ابواب المناقب؛ باب مناقب أسامه بن زید((3)) رضیاللهعنه.)
ترمذی در بابی به مناقب امام حسن و امام حسین‘ پرداخته است: «باب مناقب أبی محمد
الحسنبن علیبن أبیطالب والحسینبن علی ابن أبی طالب»((4)).
در این باب 18 روایت در فضیلت امام حسن و امام حسین‘ ذکر شده است.((5)
حدثنا محمود بن غیلان أخبرنا أبو داود الحفری عن سفیان عن یزید بن أبی زیاد عن ابن أبی نعم عن أبی سعید قال: قال رسول الله صلی الله علیه و سلم: الحسن والحسین سیدا شباب أهل الجنة.
حدثنا سفیان بن وکیع أخبرنا جریر وابن فضیل عن یزید نحوه. هذا حدیث صحیح حسن. وابن أبی نعم هو عبد الرحمن بن أبی نعم البجلی الکوفی.
حدثنا سفیان بن وکیع وعبد بن حمید قالا أخبرنا خالد بن مخلد أخبرنا موسی بن یعقوب الزمعی عن عبد الله بن أبی بکر بن زید بن المهاجر قال أخبرنی مسلم بن أبی سهل النبال قال أخبرنی الحسن بن أسامة بن زید قال أخبرنی أبی أسامة بن زید قال: طرقت النبی| ذات لیلة فی بعض الحاجة فخرج النبی| وهو مشتمل علی شئ لا أدری ما هو، فلما فرغت من حاجتی قلت: ما هذا الذی أنت مشتمل علیه فکشفه فإذا حسن وحسین علی ورکیه. فقال: هذان ابنای وابنا ابنتی اللهم إنی أحبهما فأحبهما وأحب من یحبهما. هذا حدیث حسن.
حدثنا عقبة بن مکرم البصری العمی أخبرنا وهب بن جریر بن حازم أخبرنا أبی عن محمد بن أبی یعقوب عن عبد الرحمن بن أبی نعم: أن رجلا من أهل العراق سأل ابن عمر عن دم البعوض یصیب الثوب، فقال ابن عمر: انظروا إلی هذا یسأل عن دم البعوض وقد قتلوا ابن رسول الله|؛ وسمعت رسول الله| یقول إن الحسن والحسین هما ریحانتای من الدنیا. هذا حدیث صحیح. وقد رواه شعبة عن محمد بن أبی یعقوب. وقد روی أبو هریرة عن النبی| نحو هذا. وابن أبی نعم هو عبد الرحمن بن أبی نعم البجلی
حدثنا أبو سعید الأشج أخبرنا أبو خالد الأحمر أخبرنا رزین قال حدثتنی سلمی قالت: دخلت علی أم سلمة وهی تبکی فقلت ما یبکیک؟ قالت رأیت رسول الله| تعنی فی المنام وعلی رأسه ولحیته التراب فقلت مالک یا رسول اللهقال شهدت قتل الحسین آنفا.
حدثنا أبو سعید الأشج أخبرنا عقبة بن خالد حدثنی یوسف بن إبراهیم أنه سمع أنس بن مالک یقول: سئل رسول الله| أی أهل بیتک أحب إلیک ؟ قال الحسن والحسین وکان یقول لفاطمة ادعی لی ابنی فیشمهما ویضمهما إلیه.
حدثنا محمد بن بشار أخبرنا محمد بن عبد الله الأنصاری أخبرنا الأشعث هو. ابن عبد الملک عن الحسن عن أبی برة قال: صعد رسول الله صلی الله علیه سلم المنبر فقال: إن ابنی هذا سید یصلح الله علی یدیه بین فئتین. هذا حدیث حسن صحیح. قال یعنی الحسن بن علی.
حدثنا الحسین بن حریث أخبرنا علی بن الحسین ابن واقد حدثنی أبی حدثنی عبد الله بن بریدة قال: سمعت أبا بریدة یقول :کان رسول الله| یخطبنا إذ جاء الحسن والحسین علیهما قمیصان أحمران یمشیان ویعثران فنزل رسول الله| من المنبر فحملهما ووضعهما بین یدیه ثم قال: صدق الله إنما أموالکم وأولادکم فتنة نظرت إلی هذین الصبیین یمشیان ویعثران فلم أصبر حتی قطعت حدیثی ورفعتهما. هذا حدیث حسن.
حدثنا الحسن بن عرفة أخبرنا إسماعیل بن عیاش. عن عبد الله بن عثمان بن خثیم عن سعید بن راشد عن یعلی بن مرة قال قال رسول الله|: حسین منی وأنا من حسین، أحب الله من أحب حسینا، حسین سبط من الأسباط. هذا حدیث حسن.
حدثنا محمد بن یحیی أخبرنا عبد الرزاق عن معمر عن الزهری عن أنس بن مالک قال :لم یکن أحد منهم أشبه برسول الله| من الحسن بن علی. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا محمد بن بشار أخبرنا یحیی بن سعید أخبرنا إسماعیل بن أبی خالد عن أبی جحیفة قال: رأیت رسول الله| فکان الحسن بن علی یشبهه. هذا حدیث حسن صحیح. وفی الباب عن أبیبکر وابن عباس وابن الزبیر.
حدثنا خلاد بن أسلم البغدادی أخبرنا النضر بن شمیل أخبرنا هشام بن حسان عن حفصة بنت سیرین قالت حدثنی أنس بن مالک قال: کنت عند ابن زیاد فجئ برأس الحسین فجعل یقول بقضیب فی أنفه ویقول ما رأیت مثل هذا حسنا لم یذکر قال قلت أما إنه کان من أشبههم برسول الله|. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا عبد الله بن عبد الرحمن أخبرنا عبید الله ابن موسی عن إسرائیل عن أبی إسحاق عن هانئ بن هانئ عن علی قال: الحسن أشبه برسول الله| ما بین الصدر إلی الرأس، والحسین أشبه برسول الله| ما کان أسفل من ذلک. هذا حدیث حسن.
حدثنا واصل بن عبد الأعلی أخبرنا أبو معاویة عن الأعمش عن عمارة بن عمیر قال:لما جئ برأس عبید الله ابن زیاد وأصحابه نضدت فی المسجد فی الرحبة فانتهیت إلیهم وهم یقولون قد جاءت قد جاءت فإذا حیة قد جاءت تخلل الرؤس حتی دخلت فی منخری عبید الله بن زیاد فمکثت هنیهة ثم خرجت فذهبت حتی تغیبت ثم قالوا قد جاءت قد جاءت ففعلت ذلک مرتین أو ثلاثا. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا عبد الله بن عبد الرحمن وإسحاق بن منصور قالا أخبرنا محمد بن یوسف عن إسرائیل عن میسرة بن حبیب عن نهال بن عمرو عن زر بن حبیش عن حذیفة قال: سألتنی أمی متی عهدک؟ تعنی بالنبی|؛ فقلت مالی به عهد منذ کذا وکذا، فنالت منی فقلت لها دعینی آتی النبی| فأصلی معه المغرب وأسأله أن یستغفر لی ولک ؛ فأتیت النبی| فصلیت معه المغرب فصلی حتی صلی العشاء ثم انفتل فتبعته فسمع صوتی فقال من هذا حذیفة؟ قلت نعم. قال ما حاجتک غفر الله لک ولامک؟ قال إن هذا ملک لم ینزل الأرض قط قبل هذه اللیلة، استأذن ربه أن یسلم علی ویبشرنی بأن فاطمة سیدة نساء أهل الجنة، وأن الحسن والحسین سیدا شباب أهل الجنة. هذا حدیث حسن.
حدثنا محمود بن غیلان أخبرنا أبو أسامة عن فضیل ابن مرزوق عن عدی بن ثابت عن البراء: أن رسول الله| أبصر حسنا وحسینا فقال اللهم إنی أحبهما فأحبهما. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا محمد بن بشار أخبرنا أبو عامر العقدی أخبرنا زمعة بن صالح عن سلمة بن وهرام عن عکرمة عن ابن عباس قال: کان رسول الله| حامل الحسن بن علی علی عاتقه فقال رجل نعم المرکب رکبت یا غلام. فقال النبی| ونعم الراکب هو.
حدثنا محمد بن بشار أخبرنا محمد بن جعفر أخبرنا شعبة عن عدی بن ثابت قال سمعت البراء بن عازب قال: رأیت النبی| واضع الحسن بن علی علی عاتقه وهو یقول اللهم إنی أحبه فأحبه. هذا حدیث حسن صحیح. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر،1403 ه-.ق، ج5، صص 327- 321، ح 3873 - 3856. (محقق)
)1) همان؛ 2049؛ و سنن ترمذی، ج5، ص367 روایت 3981، بیروت، دار الفکر، 1403 ه-.ق.(محقق)
2) همان؛ ص2050؛ نسخه چاپ دارالکفر بیروت، 1403 ه-.ق، ج5، ص368، به شماره روایت 3984.
3) همان؛ ص2044، نسخه چاپ دارالکفر بیروت، 1403 ه-.ق، ج5، ص342، به شماره روایت 3908.
4) همان؛ ص2039، نسخه چاپ دارالکفر بیروت، 1403 ه-.ق، ج5، ص321.
5) ) همان؛ 2040؛
ابو عیسی، پس از این باب روایات دیگری را نیز در فضائل ایشان آورده است که تعداد آنها به نه روایت میرسد؛ که میتوان پنج روایت را از فضائل دانست که سه روایت در فضیلت هر دوی ایشان، یک روایت درباره امام حسن× و یک روایت درباره امام حسین× است؛((1)
«حدثنا واصل بن عبد الأعلی الکوفی، أخبرنا محمد بن فضیل عن إسماعیل بن أبی خالد عن أبی جحیفة، قال: رأیت رسول الله| أبیض قد شاب وکان الحسن بن علی یشبهه،... هذا حدیث حسن. وقد روی مروان بن معاویة هذا الحدیث بإسناد له عن أبی جحیفة نحو هذا. وقد روی غیر واحد عن إسماعیل بن أبی خالد عن أبی جحیفة قال: رأیت رسول| وکان الحسن بن علی یشبهه ولم یزیدوا علی هذا».
«حدثنا محمد بن بشار، أخبرنا یحیی بن سعید عن إسماعیل ابن أبی خالدأخبرنا أبو جحیفة قال: رأیت النبی| وکان الحسن بن علی یشبهه. وهکذا روی غیر واحد عن إسماعیل ابن أبی خالد نحو هذا. وفی الباب عن جابر وأبو جحیفة وهب السوأئی». چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج4، ص210، روایات 2983 و 2984. (محقق)
)(أبواب الأدب؛ باب ما جاء فی العدهْ).
1) همان؛ ص1935، ح 2983.
یک روایت نیز در «ابواب الطب؛ باب [کیف یعوذ الصبیان]» در فضیلت هر دو امام‘ است؛((1)
«حدثنا محمود بن غیلان، أخبرنا عبد الرزاق ویعلی عن سفیان عن منصور عن المنهال بن عمرو عن سعید بن جبیر عن ابن عباس قال: «کان رسول الله| یعوذ الحسن والحسین یقول: «أعیذ کما بکلمات الله التامة من کل شیطان وهامة ومن کل عین لامة ویقول: هکذا کان إبراهیم یعوذ إسحاق وإسماعیل». نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج3، ص267، ح 2138. (محقق)
)دو روایت نیز در «أبواب الأضاحی؛ باب
الأذان فی أذن المولود وباب [العقیقهْ بشاهْ]» در فضیلت سبط اکبر× است؛((2)
«حدثنا محمد بن بشار حدثنا یحیی بن سعید و عبد الرحمن بن مهدی قالا حدثنا سفیان عن عاصم بن عبید الله بن أبی رافع عن أبیه قال: رأیت رسول الله صلی الله علیه و سلم أذّن فی أذن الحسن بن علی حین ولدته فاطمة بالصلاة. هذا حدیث صحیح و العمل علیه... وروی عن النبی| أیضا: أنه عق عن الحسن ابن علی بشاة و قد ذهب بعض أهل العلم إلی هذا الحدیث».
«حدثنا محمد بن یحیی القطعی حدثنا عبد الاعلی عن محمد بن إسحاق عن عبد الله بن أبی بکر عن محمد بن علی بن الحسین عن علی بن أبی طالب قال: عق رسول الله صلی الله علیه و سلم عن الحسن بشاة و قال یا فاطمة احلقی رأسه و تصدقی بزنة شعره فضة، فوزنته، فکان وزنه درهما أو بعض درهم. هذا حدیث حسن». چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج 3، صص36 - 37، ح1553و1556. (محقق)
)یک روایت هم از «أبواب الأدب؛ باب ما جاء فی رکوب ثلاثهًْ علی الدابهْ»، درباره هر دو امام‘ است.((3)
ترمذی در جامع در «أبواب المناقب»، بخشی را به مناقب أهل بیت پیامبر| اختصاص داده که در زیر عنوان [باب فی] مناقب اهل بیت النبیّ|»، چهار روایت نقل شده است.((1)
«حدثنا نصر بن عبد الرحمن الکوفی أخبرنا زید بن الحسن عن جعفر بن محمد عن أبیه عن جابر بن عبد الله قال: رأیت رسول الله| فی حجته یوم عرفة وهو علی ناقته القصواء یخطب فسمعته یقول: یا أیها الناس إنی ترکت فیکم من [ما] إن أخذتم به لن تضلوا کتاب الله وعترتی أهل بیتی. وفی الباب عن أبی ذر وأبی سعید وزید بن أرقم وحذیفة بن أسید. هذا حدیث حسن من هذا الوجه. وزید بن الحسن قد روی عنه سعید بن سلیمان وغیر واحد من أهل العلم».
«حدثنا قتیبة بن سعید أخبرنا محمد بن سلیمان بن الأصبهانی عن یحیی بن عبید عن عطاء عن عمر بن أبی سلمة ربیب النبی| قال نزلت هذه الآیة علی النبی| إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیرا فی بیت أم سلمة، فدعا النبی| فاطمة وحسنا وحسینا فجللهم بکساء وعلی خلف ظهره فجلله بکساء ثم قال: اللهم هؤلاء أهل بیتی فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهیرا. قالت أم سلمة وأنا معهم یا رسول الله؟ قال أنت علی مکانک وأنت إلی خیر. وفی الباب عن أم سلمة ومعقل بن یسار وأبی الحمراء وأنس بن مالک».
«حدثنا علی بن المنذر الکوفی أخبرنا محمد بن فضیل أخبرنا الأعمش عن عطیة عن أبی سعید والأعمش عن حبیب ابن أبی ثابت عن زید بن أرقم قال قال رسول الله| إنی تارک فیکم ما إن تمسکتم به لن تضلوا بعدی؛ أحدهما أعظم من الآخر؛ کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الأرض وعترتی أهل بیتی ولن یتفرقا حتی یردا علی الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما» هذا حدیث حسن... .
«حدثنا بن أبی عمر أخبرنا سفیان عن کثیر النواء عن أبی إدریس عن المسیب بن نجبة قال قال علی بن أبی طالب قال النبی| إن کل نبی أعطی سبعة نجباء رفقاء أو قال رقباء وأعطیت أنا أربعة عشر، قلنا من هم؟ قال أنا وابنای وجعفر وحمزة و... وبلال و سلمان و عمار و المقداد و حذیفة و عبد الله بن مسعود هذا حدیث حسن...».
«حدثنا أبو داود سلیمان بن الأشعث أخبرنا یحیی ابن معین أخبرنا هشام بن یوسف عن عبد الله بن سلیمان النوفلی عن محمد بن علی بن عبد الله بن عباس عن أبیه عن ابن عباس قال قال رسول الله| أحبوا الله لما یغذوکم من نعمه، وأحبونی بحب الله، وأحبوا أهل بیتی بحبی هذا حدیث حسن...» چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج5، صص 329- 327، روایات 3874 تا 3878. (محقق)
)1) همان، ص2041، ح 3786 به بعد.
دو حدیث نیز در «أبواب الفتن؛ باب ما جاء فی المهدی» آمده است که میتوان آن را هم از فضائل اهل بیت علیهم السلام و هم از فضائل حضرت مهدی× دانست:((1)
حدثنا عبید بن أسباط بن محمد القرشی، أخبرنا أبی أخبرنا سفیان الثوری عن عصام بن بهدلة عن زر عن عبد الله قال: قال رسول الله| لا تذهب الدنیا حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی. وفی الباب عن علی وأبی سعید وأم سلمة وأبی هریرة، هذا حدیث صحیح.
حدثنا عبد الجبار بن العلاء العطار، أخبرنا سفیان بن عیینة عن عاصم عن زر عن عبد الله عن النبی| قال: یلی رجل من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی، قال عاصم: أخبرنا أبو صالح عن أبی هریرة، قال لو لم یبق من الدنیا إلا یوما لطول الله ذلک الیوم حتی بلی. هذا حدیث حسن صحیح. و نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج3، ص343، ح 2331 تا 2232.(محقق)
)در «أبواب کتاب التفسیر»، تفسیر سوره احزاب روایتی در فضیلت اهل بیت علیهم السلام و روایتی در فضیلت حضرت علی و حضرت فاطمه و امام دو حدیث نیز در «أبواب الفتن؛ باب ما جاء فی المهدی» آمده است که میتوان آن را هم از فضائل اهل بیت علیهم السلام و هم از فضائل حضرت مهدی× دانست:((2)
حدثنا عبید بن أسباط بن محمد القرشی، أخبرنا أبی أخبرنا سفیان الثوری عن عصام بن بهدلة عن زر عن عبد الله قال: قال رسول الله| لا تذهب الدنیا حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی. وفی الباب عن علی وأبی سعید وأم سلمة وأبی هریرة، هذا حدیث صحیح.
حدثنا عبد الجبار بن العلاء العطار، أخبرنا سفیان بن عیینة عن عاصم عن زر عن عبد الله عن النبی| قال: یلی رجل من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی، قال عاصم: أخبرنا أبو صالح عن أبی هریرة، قال لو لم یبق من الدنیا إلا یوما لطول الله ذلک الیوم حتی بلی. هذا حدیث حسن صحیح. و نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج3، ص343، ح 2331 تا 2232.(محقق)
)در «أبواب کتاب التفسیر»، تفسیر سوره احزاب روایتی در فضیلت اهل بیت علیهم السلام و روایتی در فضیلت حضرت علی و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام آمده است.((3)
حدثنا قتیبة أخبرنا محمد بن سلیمان بن الأصبهانی عن یحیی بن عبید عن عطاء بن أبی رباح عن عمر بن أبی سلمة ربیب النبی| قال لما نزلت هذه الآیة علی النبی| إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیرا فی بیت أم سلمة فدعا فاطمة وحسنا وحسینا فجللهم بکساء وعلی خلف ظهره فجلله بکساء ثم قال: اللهم هؤلاء أهل بیتی فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهیرا. قالت أم سلمة: وأنا معهم یا نبی الله، قال أنت علی مکانک وأنت علی خیر.
حدثنا عبد بن حمید أخبرنا عفان بن مسلم أخبرنا حماد بن سلمة أخبرنا علی بن زید عن أنس بن مالک: أن رسول الله| کان یمر بباب فاطمة ستة أشهر إذا خرج لصلاة الفجر یقول: الصلاة یا أهل البیت (إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیرا) حسن... و فی الباب عن أبی الحمراء معقل بن یسار وأم سلمة. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج5، صص 31- 30، ح 3258 و 3259. (محقق)
)در تفسیر آیه 23 سوره شوری {قل لاّ أسئلکم علیه أجرا إلاّ المودّة فی القربی}، نیز روایتی در فضیلت اهل بیت علیهم السلام نقل شده است.((1)
در تفسیر آیه مباهله از سوره آل عمران نیز روایتی در فضیلت حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام نقل شده است.((2)
این روایت نیز، از فضائل اهلبیت علیهم السلام به شمار میآید.((1)
همچنین روایت شماره 482 از «أبواب الصلاهْ؛ باب ما جاء فی صفهْ الصلاهْ علی النبیّ|»، بیانگر فضائل اهل بیت علیهم السلام است.((2))
چهار روایت در باب فضل نبی| آمده که همگی در فضیلت اهل بیت علیهم السلام به شمار میآید.((3)
حدثنا خلاد بن أسلم البغدادی أخبرنا محمد بن مصعب أخبرنا الأوزاعی عن أبی عمار عن واثلة بن الأسقع قال قال رسول الله|: إن الله اصطفی من ولد إبراهیم إسماعیل، واصطفی من ولد إسماعیل بنی کنانة، واصطفی من بنی کنانة قریشا، واصطفی من قریش بنی هاشم، واصطفانی من بنی هاشم. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا یوسف بن موسی القطان البغدادی أخبرنا عبید الله بن موسی عن إسماعیل بن أبی خالد عن یزید بن أبی زیاد عن عبد الله بن الحارث عن العباس بن عبد المطلب قال: قلت یا رسولإن قریشا جلسوا فتذاکروا أحسابهم بینهم فجعلوا مثلک مثل نخلة فی کبوة من الأرض. فقال النبی|: إن الله خلق الخلق فجعلنی من خیر فرقهم وخیر الفریقین، ثم خیر القبائل فجعلنی من خیر القبیلة، ثم خیر البیوت فجعلنی من خیر بیوتهم فأنا خیرهم نفسا وخیرهم بیتا. هذا حدیث حسن. و عبد الله ابن الحارث هو ابن نوفل.
حدثنا محمود بن غیلان أخبرنا أبو أحمد أخبرنا سفیان عن یزید بن أبی زیاد عن عبد الله بن الحارث عن المطلب بن أبی وداعة قال: جاء العباس إلی رسول الله| وکأنه سمع شیئا، فقام النبی| علی المنبر فقال: من أنا؟ فقالوا أنت رسول الله علیک السلام، قال أنا محمد بن عبد الله بن عبد المطلب. إن الله خلق الخلق فجعلنی فی خیرهم، ثم جعلهم فرقتین فجعلنی فی خیرهم فرقة، ثم جعلهم قبائل فجعلنی فی خیرهم قبیلة، ثم جعلهم بیوتا فجعلنی فی خیرهم بیتا وخیرهم نفسا. هذا حدیث حسن صحیح. وروی عن سفیان الثوری عن یزید بن أبی زیاد نحو حدیث إسماعیل بن أبی خالد عن یزید بن أبی زیاد عن عبد الله بن الحارث عن العباس ابن عبد المطلب.
حدثنا محمد بن إسماعیل أخبرنا سلیمان بن عبد الرحمن الدمشقی أخبرنا الولید بن مسلم أخبرنا الأوزاعی أخبرنا شداد أبو عمار حدثنی واثلةبن الأسقع قال قال رسول الله|: إن الله اصطفی کنانة من ولد إسماعیل واصطفی قریشا من کنانة، واصطفی هاشما من قریش، واصطفانی من بنی هاشم. هذا حدیث حسن صحیح. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403ه-.ق، ج5، ص245- 243، ح 3684 تا 3687.(محقق)
)1) همان؛ 1980، ح 3220؛
2) حدثنا محمود بن غیلان قال حدثنی أبو أسامة عن مسعر والأجلح ومالک بن مغول عن الحکم بن عتیبة عن عبد الرحمن بن أبی لیلی عن کعب بن عجرة قال: قلنا یا رسول الله، هذا السلام علیک قد علمنا فکیف الصلاة علیک؟ قال: قولوا اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد کما صلیت علی إبراهیم إنک حمید مجید وبارک علی محمد کما بارکت علی إبراهیم إنک حمید مجید قال محمود قال أبو أسامة زادنی زائدة عن الأعمش عن الحکم عن عبد الرحمن بن أبی لیلی قال: ونحن نقول: وعلینا معهم. وفی الباب عن علی وأبی حمید وأبی مسعود وطلحة وأبی سعید وبریدة وزید بن خارجة، ویقال ابن جاریة وأبی هریرة. قال أبو عیسی: حدیث کعب بن عجرة حدیث حسن صحیح. سنن الترمذی، الترمذی، نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 ه-.ق، ج 1، صص 302 - 301، ح 482.(محقق)
3) همان؛ ص2023 (أبواب المناقب؛ باب ما جاء فی فضل النبیّ|)، ح 3605 تا 3608؛
در روایت سوم آن آمده است: «... فأنا خیرهم نفسا...»؛ باید گفت خداوند در قرآن علی× را نفس رسول| خوانده است.
حدیث شماره 2154 از «أبواب القدر؛ باب إعظام أمر الإیمان بالقدر» در فضیلت اهل بیت علیهم السلام است:
«...ستّة لعنتُهم لعنَهم الله وکلّ بنیّ کان: الزائد فی کتاب الله و المکذّب بقَدَر الله والمتَسلّط بالجبروت لیُعِزَّ بذلک من
أذلّ الله و یذلّ من أعزّ الله والمستحلّ لحُرَم الله والمستحلّ من عترتی ما حرّم الله والتارک لسنّتی»((1))
در «أبواب الفتن، باب فی عیش المهدی وعطائه»، سه روایت آمده است.((2)
حدثنا عبید بن أسباط بن محمد القرشی، أخبرنا أبی أخبرنا سفیان الثوری عن عصام بن بهدلة عن زر عن عبد الله قال: قال رسول الله| لا تذهب الدنیا حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی. وفی الباب عن علی وأبی سعید وأم سلمة وأبی هریرة، هذا حدیث صحیح .
حدثنا عبد الجبار بن العلاء العطار، أخبرنا سفیان بن عیینة عن عاصم عن زر عن عبد الله عن النبی| قال: (یلی رجل من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی)، قال عاصم: أخبرنا أبو صالح عن أبی هریرة، قال لو لم یبق من الدنیا إلا یوما لطول الله ذلک الیوم حتی یلی. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا محمد بن بشار، حدثنا محمد بن جعفر، أخبرنا شعبة قال سمعت زیدا العمی، قال سمعت أبا الصدیق الناجی یحدث عن أبی سعید الخدری قال: خشینا أن یکون بعد نبینا حدث فسألنا نبی الله| فقال إن فی أمتی المهدی یخرج یعیش خمسا أو سبعا أو تسعا - زید الشاک - قال قلنا وما ذاک. قال سنین، قال: فیجئ إلیه الرجل فیقول یا مهدی أعطنی أعطنی، قال فیحثی له فی ثوبه ما استطاع أن یحمله هذا حدیث حسن. وقد روی من غیر وجه عن أبی سعید عن النبی|. وأبو الصدیق الناجی اسمه بکر بن عمرو، ویقال بکر بن قیس. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403ه-.ق، ج3، صص344-342، ح2331تا 2333.(محقق)
)در روایت سوم آن آمده است: «... فأنا خیرهم نفسا...»؛ باید گفت خداوند در قرآن علی× را نفس رسول| خوانده است.
حدیث شماره 2154 از «أبواب القدر؛ باب إعظام أمر الإیمان بالقدر» در فضیلت اهل بیت علیهم السلام است:
«...ستّة لعنتُهم لعنَهم الله وکلّ بنیّ کان: الزائد فی کتاب الله و المکذّب بقَدَر الله والمتَسلّط بالجبروت لیُعِزَّ بذلک من أذلّ الله و یذلّ من أعزّ الله والمستحلّ لحُرَم الله والمستحلّ من عترتی ما حرّم الله والتارک لسنّتی»((3))
ه - فضائل حضرت مهدی×:
در «أبواب الفتن، باب فی عیش المهدی وعطائه»، سه روایت آمده است.((4)
حدثنا عبید بن أسباط بن محمد القرشی، أخبرنا أبی أخبرنا سفیان الثوری عن عصام بن بهدلة عن زر عن عبد الله قال: قال رسول الله| لا تذهب الدنیا حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی. وفی الباب عن علی وأبی سعید وأم سلمة وأبی هریرة، هذا حدیث صحیح .
حدثنا عبد الجبار بن العلاء العطار، أخبرنا سفیان بن عیینة عن عاصم عن زر عن عبد الله عن النبی| قال: (یلی رجل من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی)، قال عاصم: أخبرنا أبو صالح عن أبی هریرة، قال لو لم یبق من الدنیا إلا یوما لطول الله ذلک الیوم حتی یلی. هذا حدیث حسن صحیح.
حدثنا محمد بن بشار، حدثنا محمد بن جعفر، أخبرنا شعبة قال سمعت زیدا العمی، قال سمعت أبا الصدیق الناجی یحدث عن أبی سعید الخدری قال: خشینا أن یکون بعد نبینا حدث فسألنا نبی الله| فقال إن فی أمتی المهدی یخرج یعیش خمسا أو سبعا أو تسعا - زید الشاک - قال قلنا وما ذاک. قال سنین، قال: فیجئ إلیه الرجل فیقول یا مهدی أعطنی أعطنی، قال فیحثی له فی ثوبه ما استطاع أن یحمله هذا حدیث حسن. وقد روی من غیر وجه عن أبی سعید عن النبی|. وأبو الصدیق الناجی اسمه بکر بن عمرو، ویقال بکر بن قیس. نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403ه-.ق، ج3، صص344-342، ح2331تا 2333.(محقق)
)مناقب دیده نمیشود، ولی در لابهلای کتابهای دیگر و به مناسبتهای گوناگون فضائل اهل بیت علیهم السلام ذکر شده است.((1))
ولی در «کبری» این چنین نیست. این کتاب برای نخستین بار در سال 1411 هجری قمری (1991 م)، به وسیلهی «دار الکتب العلمیّهْ» در بیروت چاپ شده است و بار دیگر «مؤسسهْ الرسالهْ» نیز آن را به چاپ رسانده است. پس از چاپ «کبری» همین کتاب را نیز از صحاح میدانند؛ هرچند که مشهور همان «مجتبی» یا «صغری» است.
«عبدالغفار سلیمان البنداری»، محقق نخستین چاپ «کبری» میگوید:
«... أما بعد ... فالیوم أشرقت الدنیا بمولد هذا
المصنّف الکبیر ... بعد أن کان حبیسا مفقودا حینا من الزمان غائبا عن عیون أهله وذویه ... والیوم ... أهنیء المسلمین قاطبة فی شتی بقاع الأرض أزفُّ إلیهم هذا السّفر القیم خارجا فی أحسن ثوب وأجمل حلة.
والیوم یحق لی أن أقلّب بأناملی فی الترتیب الثابت دهرا لمصنفات السنّة الستّة، کی أضع هذا المرجع القیم فی مکانه وموضعه لیکون مکانة فی مدرج الأهمیّة بین کتب السنّة الخامس، ولیصبر بکل فخر وجدارة ترتیب کتب السنّة الجدید فی صحیفة تاریخیة یشهد الزمان مولدها الآن هو:
1- صحیح البخاری ...؛
1) مانند پنج کتاب دیگر.
2- صحیح مسلم ...؛
3- سنن أبی داود ...؛
4- سنن الترمذی ...؛
5- السنن الکبری ...؛
6- المجتبی ...؛
7- سنن ابن ماجة»((1)).
باید گفت به سختی بتوان این دیدگاه را مورد پذیرش بیشتر دانشمندان دانست. در جای دیگر میخوانیم:
«... فإن کتاب «السنن الکبری» للامام النسائی أحد الکتب الستّة الأصول...»((2)).
در بخش نخست، درباره اینکه آیا «مجتبی» از مصنفات خود نسائی است یا اینکه از شاگردش «ابن السُّنّی» است، سخن به میان آمد؛ برای بیشتر دانستن درباره این چالش میتوان به پیشگفتار «حسن عبد المنعم شَلبی»، پژوهشگر «کبری» روی آورد. او پژوهشگرانه میگوید «مجتبی» نیز کار نسائی است و ابن السنی تنها راوی «مجتبی» است.((3))
باید گفت: آنچه از کتابها ستّه است «مجتبی» است و نه «کبری». از سدههای گذشته مجتبی را پنجمین کتاب از صحاح میدانستهاند به ویژه اینکه «کبری» نیز در دسترس نبوده و آنچه را دانشمندان دانش حدیث داشتهاند همان «صغری» بوده است.((1)) از اینرو در اینجا به «مجتبی» پرداخته میشود.
در «کتاب الایمان وشرایعه؛ علامهْ الایمان»، آمده است:
«... قال علی: إنّه لعهد النّبی الأمّیّ| إلیّ أنّه لایُحبّک إلا مؤمنٌ ولا یُبغِضُکَ إلاّ منافق»((2))
این حدیث صحیح است. در همان کتاب «علامه المنافق»، همین روایت با اندک تفاوتی آمده.((3))
این حدیث نیز صحیح است.
در روایت «کتاب النکاح؛ تزوج المرأهْ مثلها فی السن»، آمده است:
«... خطب أبوبکر وعمرُ رضیاللهعنه فاطمة فقال رسول الله|: «إنها صغیرة». فخطبها علیُّ فزوّجها منه»((4)). این حدیث صحیح است.
در «کتاب السهو؛ التنحنح فی الصلاهْ» سه روایت دیده میشود که همه را
میتوان یک فضیلت دانست:
«... قال لی علی× کانت لی منزلة من رسول الله| لم تکن لأحد من الخلائق، فکنت آتیه کلّ سحر فأقول: السلام علیک یانبیّ الله! فإن تنحنح انصرفت إلی أهلی وإلاّ دخلت علیه»((1)).
یک روایت را در «کتاب التطبیق، باب التکبیر للسجود» میتوان از فضائل آن حضرت برشمرد.((2)
«أخبرنا یحیی بن حبیب بن عربی قال حدثنا حماد عن غیلان بن جریر عن مطرف قال صلیت أنا وعمران بن حصین خلف علی بن أبی طالب فکان إذا سجد کبر وإذا رفع رأسه من السجود کبر وإذا نهض من الرکعتین کبر فلما قضی صلاته أخذ عمران بیدی فقال لقد ذکرنی هذا قال کلمة یعنی صلاة محمد|». نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1348ه-.ق، ج 2، صص 205- 204.(محقق)
)نیز روایت دیگری از «کتاب الطهارهْ؛ التوقیت فی المسح علی الخفین للمقیم»، در فضیلت آن حضرت به شمار میآید.((3)
«أخبرنا هناد بن السری عن أبی معاویة عن الأعمش عن الحکم عن القاسم بن مخیمرة عن شریح بن هانئ قال سألت عائشة رضی الله عنها عن المسح علی الخفین فقالت أئت علیا فإنه أعلم بذلک منّی...» نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1348 ه-.ق، ج1، ص84. (محقق)
)در روایت شماره 835 از «کتاب الصلاهْ؛ الائتمام بالإمام یصلی قاعدا»، آمده است:
«... فدخلت علی ابن عباس فقلت: ألا أعرض علیک ما
حدّثتنی عائشة عن مرض رسول الله|؟ قال: نعم، فحدّثته فما أنکر منه شیئا غیر أنّه قال: أ سمّت لک الرّجل الذی کان مع العبّاس؟ قلت: لا، قال: هو علیّ کرم اللهُ وجهَهُ»((1))
روایت صحیح است و مسلم و بخاری نیز آن را آوردهاند. نیشابوری به شمارههای 936، 937 و 938 و محمد بن اسماعیل به شمارههای بسیاری مانند 19، 665، 687، 258، 4442 و 5714 آن رانقل کردهاند.((2))
روایت «کتاب الزینهًْ؛ الکراهیهًْ للنساء فی إظهار الحلی والذهب» را میتوان از فضائل دانست:
«... الحمدلله الذی أنجی فاطمة من النار»((3))
این روایت صحیح است، هرچند که درباره متن آن سخن است.
روایتی در «کتاب التطبق، باب هل یجوز أن تکون سجدهْ أطول من سجدهْ»،
نقل شده است که بیانگر فضیلت امام حسن یا امام حسین‘ است.((1)
یک روایت در فضیلت هر دو امام است که در «کتاب العقیقهْ؛ کم یعق عن الجاریهْ» نقل شده است.((2)
در «کتاب الجمعهْ؛ مخاطبهْ الامام رعیته وهو علی المنبر» آمده است:
«... لقد رأیت رسول الله| علی المنبر والحسن وهو یقبل علی الناس مرة وعلیه مرة ویقول: إنّ ابنی هذا سیّد ولعلّ الله أن یُصلح به بین فئتین من المسلمین عظیمتین»((3))
روایت شماره 1414 از «کتاب الجمعهْ؛ باب نزول الامام عن المنبر قبل فراغه
من الخطبهْ...» نیز در فضیلت هر دو امام است.((1)
روایت شماره 1586، «کتاب صلاهْ العیدین؛ نزول الامام عن المنبر قبل فراغه من الخطبهْ»، در فضیلت هر دو امام است که مضمون همان روایت قبل را دارد.
در «کتاب السهو؛ باب کیف الصلاهْ علی النبی|»، نُه روایت آمده است که همه آنها درباره یک موضوع است.((2)
«أخبرنا القاسم بن زکریا قال حدثنا حسین عن زائدة عن سلیمان عن الحکم عن عبد الرحمن بن أبی لیلی عن کعب ابن عجرة قال قلنا یا رسول الله السلام علیک قد عرفناه فکیف الصلاة علیک قال: قولوا اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد کما صلیت علی إبراهیم وآل إبراهیم إنک حمید مجید وبارک علی محمد وعلی آل محمد کما بارکت علی إبراهیم وآل إبراهیم إنک حمید مجید قال عبد الرحمن ونحن نقول وعلینا معهم».
«أخبرنا سوید ابن نصر قال حدثنا عبد الله عن شعبة عن الحکم عن ابن أبی لیلی قال قال لی کعب ابن عجرة ألا أهدی لک هدیة قلنا یا رسول الله قد عرفنا کیف السلام علیک فکیف نصلی علیک قال: قولوا اللهم صلی علی محمد وآل محمد کما صلیت علی آل إبراهیم إنک حمید مجید اللهم بارک علی محمد وآل محمد کما بارکت علی آل إبراهیم إنک حمید مجید».
«أخبرنا إسحق بن إبراهیم قال أنبأنا محمد بن بشر قال حدثنا مجمع بن یحیی عن عثمان ابن موهب عن موسی بن طلحة عن أبیه قال قلنا یا رسول الله کیف الصلاة علیک قال قولوا اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد کما صلیت علی إبراهیم وآل إبراهیم إنک حمید مجید وبارک علی محمد وعلی آل محمد کما بارکت علی إبراهیم وآل إبراهیم إنک حمید مجید».
«أخبرنا عبید الله بن سعد بن إبراهیم بن سعد قال حدثنا عمی قال حدثنا شریک عن عثمان بن موهب عن موسی بن طلحة عن أبیه أن رجلا أتی نبی الله| فقال کیف نصلی علیک یا نبی الله قال: قولوا اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد کما صلیت علی إبراهیم إنک حمید مجید وبارک علی محمد وعلی آل محمد کما بارکت علی إبراهیم إنک حمید مجید».
«أخبرنا سعید بن یحیی بن سعید الأموی فی حدیثه عن أبیه عن عثمان بن حکیم عن خالد بن سلمة عن موسی بن طلحة قال سألت زید بن خارجة قال أنا سألت رسول الله| فقال: صلوا علی واجتهدوا فی الدعاء وقولوا اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد».
«أخبرنا قتیبة قال حدثنا بکر وهو ابن مضر عن ابن الهاد عن عبد الله بن خباب عن أبی سعید الخدری قال قلنا یا رسول الله السلام علیک قد عرفناه فکیف الصلاة علیک قال: قولوا اللهم صل علی محمد عبدک ورسولک کما صلیت علی إبراهیم وبارک علی محمد وآل محمد کما بارکت علی إبراهیم». نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1348 ه-.ق، ج3 - صص 49- 47. (محقق)
)1) همان.
2) «أخبرنا القاسم بن زکریا بن دینار من کتابه قال حدثنا حسین بن علی عن زائدة عن سلیمان عن عمرو بن مرة عن عبد الرحمن بن أبی لیلی عن کعب بن عجرة قال: قلنا یا رسول الله السلام علیک قد عرفناه فکیف الصلاة قال: قولوا اللهم صلی علی محمد وعلی آل محمد کما صلیت علی آل إبراهیم إنک حمید مجید اللهم بارک علی محمد وعلی آل محمد کما بارکت علی آل إبراهیم إنک حمید مجید قال ابن أبی لیلی ونحن نقول وعلینا معهم».
روایت 1286 نیز مانند همین روایات نهگانه است.((1))
روایت شماره 4138، «کتاب قسم الفی»، را میتوان یک روایت در فضائل اهلبیت علیهم السلام دانست.((2)
«... عن عبادة بن الصامت قال اخذ رسول الله صلی الله علیه و سلم یوم حنین وبرة من جنب بعیرٍ فقال یا ایها الناس انه لا یحل لی مما آفاء الله علیکم قدر هذه الاّ الخمس و الخمس مردودٌ علیکم».
«... عن عمرو بن شعیب عن ابیه عن جده أن الرسول الله صلی علیه و سلم أتی بعیرا فأخذ من سنامه وبرة بین اصبعیه ثم قال انه لیس لی من الفیء شیء و لا هذه الاّ الخمس و الخمس مردودٌ فیکم». نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1348 ه-.ق، ج7، ص131.(محقق)
)روایت 4142 را نیز میتوان از فضائل اهل بیت علیهم السلام دانست:((1)
«أخبرنا محمد بن المثنی قال حدثنا یزید بن هارون قال أنبأنا محمد بن إسحاق عن الزهری عن سعید بن المسیب عن جبیر بن مطعم قال لما قسم رسول الله| سهم ذی القربی بین بنی هاشم وبنی المطلب أتیته أنا وعثمان بن عفان فقلنا یا رسول الله هؤلاء بنو هاشم لا ننکر فضلهم لمکانک الذی جعلک الله به منهم أرأیت بنی المطلب أعطیتهم ومنعتنا فإنما نحن وهم منک بمنزلة فقال رسول الله| إنهم لم یفارقونی فی جاهلیة ولا اسلام إنما بنو هاشم وبنو المطلب شئ واحد وشبک بین أصابعه». نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1348 ه-.ق، ج7- ص131- 130. (محقق)
)اکنون با ارائهی جدولهایی، از آمارهایی که گذشت، بهتر میتوان بهره برد. یادآوری میشود که منظور از روایات اهل بیت علیهم السلام ، یا روایاتی است که در آنها لفظ، اهل، عترت، آل، قربی و اهلبیت آمده یا اینکه روایت در بیان فضیلت آلعبا علیهم السلام است.
در پایان هر جدول، شمارهی روایات نیز برای آسان شدن رجوع به صحاح آورده شده است.
در اینجا نیز از بخاری آغاز و به نسائی ختم میکنیم.
1) همان؛
نام حضرت علی اکبر
آمار روایات بخش مناقب
آمار روایات بخشهای دیگر
جمع روایات
باتکرار
بیتکرار
باتکرار
بیتکرار
حضرت علی×
8
7
30
11
38
حضرت فاطمه
زهرا÷
6
4
10
4
16
امام حسن و امام حسین‘
2
3
5
امام حسن×
6
5
12
6
18
امام حسین×
1
1
اهل بیت علیهم السلام
2
1
10
3
12
حضرت مهدی
1
1
حضرتعلیبنالحسین×
1
1
جمع کل:
92
1- شمارهی روایات فضائل حضرت علی بن ابی طالب×:
ص 302 (روایت شماره ندارد) / ص 302
(روایت شماره ندارد) / 198 / 369 / 441 / 665 / 687 / 784 / 786 / 2588 / 2698 / 2699 / 2942 / 2975/ 3009 / 3701 / 3702 / 3703 / 3704 / 3705 / 3706 / 3965 / 3967 / 4209/ 4210 / 4251 / 4416 / 4442 / 4481 / 4655 / 4656 / 5714 / 6204 /6280.
2- شمارهی روایات فضائل حضرت فاطمه÷ دختر پیامبر|:
ص 303 (روایت بدون شماره) / ص 306 (روایت بدون شماره) / 3110 / 3113 / 3618 / 3623 / 3624 / 3625 / 3713 / 3714 / 3715 / 3729 / 3767/
5230 / 5361 / 6285 / 6286.
3- شمارهی روایات فضائل امام حسن و امام حسین ‘ یا یکی از ایشان:
ص 305 (روایت شماره ندارد) / 1485/ 2122 / 2704 / 3072 / 3371 / 3542 / 3543 / 3544 / 3629 / 3735 / 3746 / 3747 / 3748 / 3749 / 3750/ 3751 / 3752 / 3753 / 5884 / 5994 / 5997 / 6003 / 7109.
4- شمارهی روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام :
1485 / 1491 / 3071 / 3370 / 3497 / 3713 / 3751 / 4797/4798/4818/ 6357 / 6358.
5- شمارهی روایت فضیلت حضرت مهدی×:
6- شمارهی روایت فضیلت حضرت علی بن الحسین×:
نام
آمار روایات بخش مناقب
آمار روایات بخشهای دیگر
جمع
روایات
باتکرار
بیتکرار
باتکرار
بیتکرار
حضرت علی×
12
6
8
5
20
حضرت فاطمه
زهرا÷
9
4
2
1
11
امام حسن و امام حسین‘
3
2
1
5
امام حسن×
6
3
3
2
9
امام حسین×
2
2
1
4
اهل بیت علیهم السلام
3
7
3
10
حضرت مهدی
2
1
2
حضرتعلیبنالحسین×
1
1
جمع کل:
62
1- شمارههای روایات فضائل حضرت علی بن ابی طالب×:
240 / 639 / 641 / 936 / 937 / 938 / 4678 / 6217 / 6218/6220/6221/ 6222 / 6223 / 6224 / 6225 / 6229 / 6261 / 7562.
2- شمارهی روایات فضائل حضرت فاطمه÷ دختر پیامبر|:
6220/ 6261 / 6307 / 6308 / 6309 / 6310 / 6312 / 6313/6314/6915 / 6918.
3- شمارهی روایات فضائل امام حسن و امام
حسین‘ یا یکی از ایشان:
2473 / 6256 / 6257 / 6258 / 6259 / 6261 / 6220 / 6268 / 6269.
4- شمارهی روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام :
907 / 908 / 911 / 2481 / 2473/ 2482 / 5938 / 6220 / 6221 / 6225.
5- شمارهی روایات فضائل حضرت مهدی×:
392 / 394.
6- شمارهی روایت فضیلت حضرت علی بن الحسین×:
نام
آمار روایات بخش مناقب
آمار روایات بخشهای دیگر
جمع
روایات
باتکرار
بیتکرار
باتکرار
بیتکرار
حضرت علی×
12
9
7
19
حضرت فاطمه
زهرا÷
1
5
4
6
امام حسن و امام حسین‘
2
3
5
امام حسن×
2
2
4
امام حسین×
2
2
4
امام حسین×
2
2
4
اهل بیت علیهم السلام
1
10
7
11
حضرت مهدی
9
7
9
جمع کل:
58
1- شمارهی روایات فضائل حضرت علیبن ابیطالب×:
114 / 115 / 116 / 117 / 118 / 119 / 120 / 121 / 145 / 149/552/917/ 2310 / 2835 / 4087 / 4094.
2- شمارهی روایات فضائل حضرت فاطمه÷ دختر پیامبر|:
145 / 1621 / 1911 / 1998 / 1999 / 4086.
3- شمارهی روایات فضائل امام حسن و امام حسین‘ یا یکی از ایشان:
142 / 143 / 144 / 145 / 3923 / 3525 / 3600 / 3666 / 4087.
4- شمارهی روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام :
140 / 145 / 903 / 904 / 905 / 906 / 2779 / 4082 / 4085 / 4087.
5- شمارهی روایات فضائل حضرت مهدی×:
2779 / 4082 / 4083 / 4084 / 4085 / 4086 / 4088.
نام
آمار روایات بخش مناقب
آمار روایات بخشهای دیگر
جمع
روایات
باتکرار
بیتکرار
باتکرار
بیتکرار
حضرت علی×
7
7
حضرت فاطمه
زهرا÷
8
6
8
امام حسن و
امام حسین‘
4
4
امام حسن×
6
5
6
امام حسین×
2
2
اهل بیت علیهم السلام
13
7
13
حضرت مهدی
6
4
6
جمع کل:
46
1- شمارهی روایات فضائل حضرت علی بن ابی طالب×:
835 / 1766 / 2602 / 2790 / 3582 / 4073 / 4399.
2- شمارهی روایات فضائل حضرت فاطمه÷ دختر پیامبر|:
2069 / 2071 / 2988 / 4213 / 4284 / 5062 / 5063 / 5217.
3- شمارهی روایات فضائل امام حسن و امام حسین‘ یا یکی از ایشان:
1109 / 2841 / 4131 / 4662 / 4737 / 5105 / 5221 / 5218 / 4213 / 4290.
4- شمارهی روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام :
976 / 977 / 978 / 979 / 980 / 981 / 982 / 2980 / 2982 /4213/4282 / 4283 / 4290 (دومین روایت).
5- شمارهی روایات فضائل حضرت مهدی×:
4282 / 4283 / 4284 / 4285 / 4286 / 4290 (دومین روایت).
نام
آمار روایات بخش مناقب
آمار روایات بخشهای دیگر
جمع
روایات
باتکرار
بیتکرار
باتکرار
بیتکرار
حضرت علی×
35
28
10
9
45
حضرت فاطمه
زهرا÷
12
8
5
4
8
امام حسن و
امام حسین‘
10
8
2
12
امام حسن×
9
6
8
4
17
امام حسین×
7
6
3
2
10
اهل بیت علیهم السلام
4
3
12
7
16
حضرت مهدی
3
2
3
جمع کل:
120
1- شمارهی روایات فضائل حضرت علی بن ابی طالب×:
3712 / 3713 / 3714 / 3715 / 3716 / 3717 (بخش نخست) 3717 (بخش دوم) / 787 / 1704 / 2999 / 3205 / 3206 / 3090 / 3300 / 3446 / 3564 / 3718 / 3720 / 3719 / 3721 / 3722 / 3723 / 3724 / 3725 / 3726 / 3727 / 3728 / 3729 / 3730 / 3731 / 3732 / 3733 / 3734 / 3735 / 3736 / 3737 / 3819 / 3868 / 3870 / 3871 / 3874 / 3785/ 3797.
2- شمارهی روایات فضائل حضرت فاطمه÷ دختر پیامبر|:
2999 / 3205 / 3206 / 3733 / 3819 / 3867 / 3868 / 3869 / 3870 / 3871 / 3872 / 3873 / 3874 / 3878 / 3893.
3- شمارهی روایات فضائل امام حسن و امام حسین‘ یا یکی از ایشان:
3773/3776 / 3778 / 3783 / 3784 / 3870 / 3871 (در چاپ «دار السلام»، این روایت در فضیلت امام حسن× است) / 3870 / 3871 / 3771 / 3775 / 3780 / 3784 / 3787 / (در چاپ «بیت الافکار الدولیهًْ»، این روایت در فضیلت امام حسین× است) / 1514 / 1519 / 2060 / 2775 / 2826 / 2827 / 2999 / 3205 / 3206 / 3733 / 3768 / 3769 / 3770 / 3772 / 3774 / 3779 / 3781 / 3782 / 3785.
4- شمارهی روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام :
483 / 2154 / 2230 / 2231 / 2999 / 3205 / 3251 / 3605 / 3606 / 3607 / 3608 / 3786 / 3787 / 3788 / 3789.
5- شمارهی روایات فضائل حضرت مهدی×:
2230 / 2231 / 2232.
نام
آمار روایات بخش مناقب
آمار روایات بخشهای دیگر
جمع روایات
باتکرار
بیتکرار
باتکرار
بیتکرار
حضرت علی×--979
حضرت فاطمه زهرا÷---11
امام حسن و امام حسین‘--323
امام حسن×---22
امام حسین×---11
اهل بیت علیهم السلام --12312
جمع کل:28
1- شمارهی روایات فضائل حضرت علیبن ابیطالب×:
129 / 835 / 1083 / 1212 / 1213 / 1214 / 3223 / 5021 / 5025 .
2- شمارهی روایات فضائل حضرت فاطمه÷ دختر پیامبر|:
3- شمارهی روایات فضائل امام حسن و امام حسین‘ یا یکی از ایشان:
1142 / 1411 / 1414 / 1586 / 4224.
4- شمارهی روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام :
1286 / 1287 / 1288 / 1289 / 1290 / 1291 / 1292 / 1293 / 1294 / 1295 / 4138 / 4142.
خوانندهی گرامی بداند که این آمارها، آمار کلی و با شمارش روایات تکراری در فضیلت هر یک از اهلبیت علیهم السلام یا اهل بیت به طور کلی است؛ از اینرو نباید تنها به ارائه آمار بسنده کرد بلکه در بخش آینده که به بررسی این آمار پرداخته خواهد شد آمار حقیقی و واقعی به دست خواهد آمد که برپایهی آن میتوان قضاوت کرد.
در اینجا به این بخش پایان میدهیم.
در بخش پیشین، به آمار روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح پرداخته شد. اکنون و در این بخش به بررسی آماری این روایات پرداخته خواهد شد؛ بدین معنی که خواهیم دید، آماری که در بخش سوم گذشت یک روی سکّه است و روی دیگر سکّه، بسیار با آن ناهمگون است.
پس از این بررسی، به این پرسش خواهیم رسید که آیا روایاتی که در صحاح آمده، همهی آن چیزی است که میبایست بیاید؟ یا اینکه صاحبان صحاح برخی روایات را به جهت برخی علل و دلایل نیاورده و از آنها چشمپوشی کردهاند؟
اگر پاسخ پرسش نخست «منفی» و پاسخ پرسش
دوّم «مثبت» است؛ انگیزه آنها چه بوده است؟
خوانندهی گرامی در این بخش، افزون بر دریافت پاسخ اینگونه پرسشها - همچون بخشهای پیشین - مطالبی را خواهد خواند که در افزایش دانش حدیثی وی، تأثیرگذار خواهد بود.
از این رو و به یاری خداوند تعالی به عنوان نمونه به سراغ صحیح بخاری میرویم و آن را از نظر آماری بررسی خواهیم کرد و به آمار واقعی روایات
فضائل اهلبیت علیهم السلام ، دست خواهیم یافت و سپس به پرسشهای پیش آمده میپردازیم.((1))
باید گفت که بیشترین تکرارِ روایات فضائل، در صحیح بخاری آمده است. برای نمونه چند روایت را بررسی میکنیم؛
«قال رسول الله صلی الله علیه وسلم: لأعطین الرایة أو لیأخذن الرایة غدا رجلا یحبه الله و رسوله أو قال یحب الله ورسوله یفتح الله علیه فإذا نحن بعلی وما نرجوه فقالوا هذا علی فأعطاه رسول الله صلی الله علیه وسلم ففتح الله علیه»((2))
بخاری این روایت را در مناقب امام× به شمارههای 3701 و 3702 آورده است؛ همچنین این روایات در همه جای این کتاب به چشم میخورد.((3))
در کل هفت بار این روایت تکرار شده است. روشن است که باید این هفت روایت را تنها یک روایت به شمار آورد.
«ان عائشة قالت: لما ثقل النبی صلی الله علیه وسلم واشتد به وجعه استأذن أزواجه فی أن یمرض فی بیتی فأذن له فخرج النبی صلی الله علیه وسلم بین رجلین تخط رجلاه فی الأرض بین عباس ورجل آخر قال عبید الله فأخبرت عبد الله بن عباس فقال: أتدری من الرجل الآخر؟ قلت: لا، قال: هو علی».((1))
و روایت
«حدثنا إبراهیمبن موسی قال أخبرنا هشامبن یوسف عن معمر عن الزهری قال أخبرنی عبیدالله بن عبد الله قال قالت عائشة: لما ثقل النبی صلی الله علیه
وسلم واشتد وجعه استأذن أزواجه ان یمرض فی بیتی فأذن له فخرج بین رجلین تخط رجلاه الأرض وکان بین العباس ورجل آخر، قال عبیدالله بن عبدالله: فذکرت ذلک لابن عباس ما قالت عائشة فقال لی: وهل تدری من الرجل الذی لم تسم عائشة؟ قلت: لا، قال: هو علی بن أبی طالب».((2))
این روایت برای نخستین بار به شمارهی 198 در صحیح نقل شده است. مضمون روایت این است که پیامبر| در زمان بیماری خود، گاهی که از خانه
بیرون میشد، به عباس و حضرت علی× تکیه داده بود و عایشه در نقل این داستان نام علی× را پنهان میکرد؛ ولی ابن عباس برای مردم میگفت که: «هو علیّ».
این روایت به شمارههای: 665، 687، 2588،
4442 و 5714 تکرار شده است و این شش روایت را باید تنها یک روایت به شمار آورد.
«... فقال النبی صلی الله علیه وسلم أین ابن عمک قالت فی المسجد فخرج إلیه فوجد رداءه قد سقط عن ظهره وخلص التراب إلی ظهره فجعل یمسح التراب عن ظهره فیقول: اجلس یا أبا تراب مرتین»((1))
این روایت یکبار در مناقب امام× به شمارهی 3703 آمده و در جاهای دیگر به شمارههای 441، 6204 و 6280 تکرار شده که یک روایت بیشتر نیست.
«ان رسول الله صلی الله علیه وسلم
قال: فاطمة بضعة منی فمن أغضبها أغضبنی»((2))
این روایت نیز به دفعات تکرار شده؛ دو بار در مناقب به شماره 3714 و
3767 و سه بار دیگر در جاهای گوناگون به شماره 3110، 3729 و 5230؛ که این پنج روایت نیز یک روایت بیشتر نیست.
«قال النبی|: فاطمة سیدة نساء اهل الجنةّ...»:
دو بار در مناقب بیشماره، و در جاهای دیگر به شمارههای: 3624، 6285 و 6286 آمده، که همگی یک روایت به شمار میآید.
«رأیت رسول الله صلی الله علیه وسلم علی المنبر والحسن ابن علی إلی جنبه وهو یقبل علی
الناس مرة وعلیه أخری ویقول: إن ابنی هذا سید ولعل الله ان یصلح به بین فئتین عظیمتین من المسلمین».((1))
این روایت که در فضیلت امام حسن× است؛ چهار بار و در شمارههای: 3746، 2704، 3629 و 7109 تکرار شده که همگی یک روایت بیش نیست.
بسیاری دیگر از روایات نیز در صحیح بخاری تکرار شده است که در شمارش آنها، باید مکررات حذف شود؛ روایاتی مانند صلوات بر محمد و آل محمد؛ حرمت صدقه بر آل محمد؛ شباهت امام حسن× به پیامبر|؛ دوست
1) صحیح بخاری، البخاری، ج3، ص170، بیروت، دارالفکر، 1401 ه-.ق.(محقق)
داشتن پیامبر| امام حسن و امام حسین‘ را و... .
نکته ای بسیار مهم وجود دارد که نباید از آن غافل بود و آن اینکه در بخش پیشین و درشمارش روایات هر یک از کتابهای ششگانه، روایاتی به چشم میخورد که با اینکه یک روایت بیش نبود؛ ولی میتوان آن را از فضائل چندین نفر دانست. از این رو، اینگونه روایات چندین بار تکرار شدهاند. برای نمونه روایات «ارقبوا محمدا فی أهل بیته»، در صحیح بخاری، تحت عنوان «باب مناقب قرابهْ رسول الله صلی الله علیه و سلم و منقبهْ فاطمهْ÷ بنت النبّی صلی الله علیه و سلم...» آمده است، که در بخش سوّم، یکبار در فضائل اهلبیت علیهم السلام به صورت کلی و یکبار در فضائل فاطمه÷، به شمار آمده است.
نمونهای دیگر و بهتر روایتی است که در ترمذی آمده است:
«...أنّ رسول الله صلی الله علیه و سلم قال لعلیّ وفاطمة والحسن والحسین: أنا حرب لمن
حاربتم و سلمٌ لمن سالمتم»((1))
درست است که این، یک روایت بیشتر نیست؛ ولی در بخش سوّم، این روایت چهار بار تکرار شده؛ یک روایت در فضیلت امام امیرالمؤمنین×، یکی در فضیلت فاطمه÷، و نیز در فضیلت امام حسن و امام حسین علیهم السلام . چرا که
1) صحیح ترمذی، ح 3870. نسخه دارالکفر، بیروت، ج5، ص360، ح 3962. (محقق)
هدف ما در بخش سوم، بیان آمار روایات فضائل هر یک از ایشان بود((1)).
اکنون یک پرسش خودنمایی میکند؛ و آن اینکه، صحیح بخاری بر پایهی دقیقترین شمارشها((2))
7563، مسلم 7563، ابن ماجه 4341، ابوداود 4274، ترمذی 3956 و مجتبی 5761
روایت هستند؛ که در کل 34458 روایت میشوند؛ آیا آمار روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام با توجه به این تعداد روایت، کم نیست؟ اگر پاسخ مثبت است؛ چرا؟
برای رسیدن به پاسخ این سؤال به نکات ذیل توجه کنید:
سخنی از احمد، صاحب مسند:
حاکم در مستدرک((3))، «کتاب معرفهْ الصحابهْ؛ و من مناقب أمیرالمؤمنین علی بن أبیطالب رضیاللهعنه مما لم یخرجاه»؛ نخستین روایتش چنین است:
«سمعت القاضی أبا الحسن علی بن الحسین الجراحی و أبا الحسین محمد بن المظفر الحافظ یقولان: سمعنا أبا حامد
محمد بن هارون الحضرمی
یقول: سمعت محمد بن منصور الطوسی یقول: سمعت أحمد بن حنبل یقول:
ما جاء لأحد من أصحاب رسولالله صلیالله علیه و آله و سلم من الفضائل ما جاء لعلی بن أبیطالب رضیاللهعنه».
قرطبی((1)) در «الاستیعاب فی معرفهْ الأصحاب»((2))، روایت را این گونه آورده:
«وقال أحمد بن حنبل و إسماعیل بن اسحاق القاضی: لم یرو فی فضائل أحدٍ من الصحابة بالأسانید الحسان مارُوی فی فضائل علیّ بن أبیطالب. و کذلک قال أحمد بن شعیببن علی النسائی&»
او همچنین میگوید:
«وفضائلَه لایحیط بها کتاب،
وقد أکثر الناس من جمعها»((3))
ابن حجر عسقلانی، «ابوعلی نیشابوری» را نیز بر ناقلان این سخن افزوده و میگوید:
«قال أحمد وإسماعیل القاضی والنسائی وأبوعلی
النیسابوری لم یرد فی حقّ أحد من الصحابة بأسانید الجیاد، اکثر ممّا جاء فی علی...»((1))
از عمرو بن عاص نقل شده است که فضائل هیچیک از صحابه به پای فضائل علی× نمیرسد:
«وذکروا أن رجلاً من همدان یقال له برد، قدم علی معاویة، فسمع عمرا یقع فی علیّ، فقال له: یا عمرو! إن أشیاخنا سمعوا رسولالله صلیالله علیه وسلم یقول: من کنت مولاه فعلیّ مولاه، فحقّ ذلک أم باطل؟ فقال عمرو: حقّ، وأنا أزیدک أنه لیس أحد من صحابة رسولالله له مناقب مثل مناقب علیّ؛ ففزع الفتی...»((2))
خطیب، در شرح حال «إسماعیل بن محمّد...» در روایت شمارهی 3275 میگوید:
«...حدّثنا إسماعیل بن محمّد بن عبدالرحمن المدائنی، عن جویبر، عن الضحاک، عن ابن عبّاس قال: نزلت فی علیّ ثلاثمائة آیة»((3))
ابن عساکر نیز از ابنعباس روایت میکند که:
«ما نزل فی أحد من کتاب الله
ما نزل فی علیّ»((1))
طبرانی در کبیر، میگوید:
«... عن ابن عباس رضیاللهعنه قال: ما أنزل الله (یا أیها الذین آمنوا) إلاّ علیّ أمیرها و شریفها، ولقد عاتب الله أصحاب محمد صلیالله علیه و سلم فی غیر مکان و ما ذکر علیا إلا بخیر»((2)).
نیز در اواسط روایت کرده و میگوید:
«... عن ابن عباس قال: کانت لعلی بن أبی طالب ثمانیة عشر منقبة؛ لو لم یکن له إلا واحدة منها لنجابها. ولقد کانت له ثلاث عشرة منقبة ما کانت لأحد من هذه الأمّة»((3)).
با توجه به مطالب عنوان شده، بدین نتیجه میرسیم که علی× هم افضلِ صحابه بوده و هم بیشترین تعداد روایات، در فضیلت ایشان بوده است. بسیاری از فضائل امام×، دربرگیرندهی فضائل أهلبیت علیهم السلام نیز میباشد؛ همچنانکه در
بسیاری از روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام ، فضیلت امام× نیز به شمار میآید.
آری امام× را میتوان بزرگ اهلبیت علیهم السلام دانست، پس اگر در این بخش، با موضوعیت ایشان، پیش رویم به پاسخ پرسشها خواهیم رسید.
پاسخ این پرسش که «آیا آمار روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام با توجه به تعداد روایات صحاح کم نیست؟» مثبت است.
سخن احمد حنبل کجا و روایات انگشتشمار فضائل امام و اهلبیت علیهم السلام در صحاح کجا؟ در این میان آمار صحیح بخاری و مسلم از همه اسفناکتر است((1))؛
(28 روایت صحیح بخاری و 18 روایت صحیح مسلم).
چرا؟
چرا آمار روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح اندک است؟ برای پاسخ گفتن به این پرسش باید به ژرفای تاریخ اسلام و حدیث رجوع کرد. باید معنای درست فضیلت و نیز اهمیت آن را دانست. باید به نقشی که فضائل بازی کردهاند، پی برد. باید با بخاری و مسلم، نه با شخصشان که با شخصیّت و ذهنیت ایشان آشنا شد؛ نخست به اهمیت بیان فضیلت و فضائل با توجه به متون معتبر تاریخی پرداخته میشود؛ و سپس به علل و انگیزههای کلی و نیز شخصی و جزئی پرداخته خواهد شد.
1) به زودی، علت روشن خواهد شد.
فضائل، جمع فضیلت و به معنای برتری است. «زید افضل از عمرو است»؛ یعنی زید برتر ازعمرو است.
علامه ابن منظور در «لسانالعرب» میگوید:
«فضل: افضل والفضیلة معروف: ضدّ النقص والنقیصة... والفضیلة: الدّرجة الرفیعة فی الفضل.... وفضّلهُ: مزّاهُ. التفاضل بین القوم: أن یکون بعضهم أفضل من بعض. ورجل فاضِل: ذوفضل. ورجل مفضول: قد فضله غیره. ویقال: فضل فلان علی غیره، إذا غلب بالفضل علیهم...»((1))
او همچنین در مادهی «نقب» میگوید:
«... والمنقبة: کَرَمُ الفعال... والمنقبة: ضدّ المثلبة... وقولهم: فی فلانٍ مناقب جمیلة، أی اخلاقٌ. و هو حسن النقیبة، أی جمیل الخلیقة...»((2))
پس از آنکه پیامبراکرم| چشم از جهان فرو بست((3))؛
گروهی بیتوجه به فرمایشهای پیامبر| دربارهی ولایت و خلافت حضرت علی× که بزرگ اهلبیت علیهم السلام بود؛ در سقیفه کسی دیگر را به جانشینی پیامبر| برگزیدند. بعدها
گفتند: پیامبر| کسی را به عنوان جانشین خود تعیین نکرد و بیجانشین از جهان رفت؛ پس باید کسی را برمیگزیدیم.
چه کسی باید در سقیفه، جانشین پیامبر| میشد و سپس مردم او را میپذیرفتند؟ پاسخ روشن است. آن کس که برتر بود و شایستهتر. از این روست که اگر کسی داستانهای سقیفه و تاریخ آن روز شوم را بخواند، خواهد دید که فضل فروشان بیفضائل چه نقشی بازی کردهاند. در فرهنگ عرب تفاخر جای خود را دارد. عرب حتی به راستِ اسب خود نیز تفاخر میکند، تاآنجا که مفاخر کاذب را جایگزین مناقب و فضائل الاهی نمودند.
اکنون کتاب قطور تاریخ اسلام را باز میکنیم و آنچه را در سقیفه گذشت میخوانیم تا نقش فضائل را بدانیم.
طبری در تاریخ، زیر عنوان «ذکر الخبر عما جری بین المهاجرین والأنصار فی أمر الامارهْ فی سقیفهْ بنی ساعدهْ» میگوید:
«... أنّ النبیّ صلیالله علیه و سلم لما قبض اجتمعت الأنصار فی سقیفة بنی ساعدة، فقالوا: نُولّی هذه الامر بعد محمد× سعدَ بن عبادة... فقال بعد أن حمدالله و أثنی علیه: یا معشر الأنصار لکم سابقة فی الدین و فضیلة فی الاسلام لیست لقبیلة من العرب...»((1))
1) ج3، ص218.
این سخن سعد است. به واژهی «الإمارهْ»، ترکیب «هذا الأمر» و گزارهی «لکم سابقهْ فی الدین وفضیلهْ فی الاسلام»، توجه کنید.
سعد، ادامه داده و میگوید:
«... حتی إذا أراد بکم الفضیلة وساق إلیکم الکرامة وخصّکم بالنعمة وتوفّاه الله وهو عنکم راض...»((1))
به واژهی «الفضیلهْ» توجه شود.
پس انصار به سعد میگویند: اگر مهاجران قریش امارت و ولایت تو را نپذیرفتند چه؟
خبر به عمر میرسد. به ابوبکر میگوید که چه نشستهای که انصار در سقیفهی بنیساعده برآنند تا امیری برای مسلمانان برگزینند. پس هر دو بیدرنگ آهنگ سقیفه کردند و در راه ابوعبیدهی جراح را دیده، او را نیز با خود بردند... ابوبکر در سقیفه، سخن آغازکرد و گفت:
«... فخصّ الله المهاجرین الأولین من قومه بتصدیقه، والایمان به، والمؤاساة له، والصبر معه علی شدّة أذی قومهم لهم... فهم أوّل من عبدالله فی الأرض و آمن بالله وبالرسول؛ وهم أولیاؤه و عشیرته وأحق النّاس بهذا الأمر؛ ولا ینازعهم ذلک إلاّ ظالم، وأنتم یا معشر الأنصار، منلا ینکر فضلهم فی الدین، ولا سابقتهم العظیمة فی
1) همان.
الاسلام... فنحن الأمراء و أنتم الوزراء...»((1))
آری! آنچه مهم است فضلفروشی است. گویا مهاجر و انصار در سقیفه گرد آمده بودند تا فضائل یکدیگر را به رخ بکشند و بر اساس آن امیر و وزیر را برگزینند.
اکنون گاهِ «حباب بن منذر» است تا برخیزد و از فضائل انصار بگوید و مهاجران را بر سر جای خویش نشاند. پس برمیخیزد و با فریاد((2))
میگوید:
«... یا معشر الأنصار، املِکوا علیکم أمرکم؛ فإنّ الناس فی فیئکم و فی ظلکم... أنتم أهل العزّ والثروة... ذو والبأس والنجدة... فمنا امیر و منهم امیر»((3))
نوبت عمر است که او نیز چیزی بگوید:
«.. هیهات! لایجتمع اثنان فی قرن! والله لاترضی العرب أن یؤمرّوکم ونبیها من غیرکم... من ذا ینازعنا سلطان محمّد و إمارته، ونحن أولیائه وعشیرته...»((4))
بار دیگر حباب برمیخیزد و باز از فضائل انصار میگوید:
«... یا معشر الأنصار! املکوا علی أیدیکم، ولا تسمعوا
مقالة هذا و أصحابه فیذهبوا بنصیبکم من هذا الأمر؛ فإن أبوا علیکم ما سألتموه، فاجلوهم عن هذه البلاد... فأنتم والله أحقّ بهذا الأمر منهم؛ فانّه بأسیافکم دان لهذا الدین من دان ممّن لم یکن یدین...»((1))
پس از کشمکشهایی چند، بار دیگر ابوبکر برمیخیزد و میگوید:
«... هذا عمر، وهذا أبو عبیدة، فأیهما شئتم فبایعوا. فقالا: لا والله لانتولّی هذا الأمر علیک؛ فإنک أفضل المهاجرین وثانی اثنین إذهما فی الغار، وخلیفة رسولالله علی الصلاة... ابسط یدک نبایعک...»((2))
عمرو ابن عبیده و اوسیان به سبب اختلاف دیرینه خود با خزرج و اینکه سعدبن عباده از خزرج بود، با ابوبکر بیعت کردند و او را جانشین پیامبر خواندند و شد آنچه شد و نمیبایست که میشد.((3))
«افإن مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم»؟!((4))
1) همان.
2) همان؛ ص221.
3) نیز نک: الکامل فی التاریخ؛ ابن الأثیر؛ ج2، ص189 و المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک؛ ابن الجوزی؛ ج4، ص64 و تاریخ الاسلام؛ الذهبی، ج3 عهد الخلفاء الراشدین ص5 و شرح نهجالبلاغه؛ ابن ابیالحدید؛ ج1، ص171.(محقق)
4) برای اطلاع بیشتر دربارهی با وقایع سقیفه و پیامدهای کوتاه مدت و بلند مدت آن در اسلام و موضعگیری حضرت علی× به کتاب «امام علی× و سقیفه» که به همت مجمع جهانی شیعهشناسی چاپ و منتشر شده مراجعه کنید.(محقق)
در جریان سقیفه این مطلب به روشنی پیداست که هر کدام از طرفین با دلایل خود به هر صورت که شده سعی میکردند که خلافت را نصیب خود کنند و اگر مطلبی هم بیان شده در راستای این هدف بوده است، اما یک سؤال اساسی و مهم در این میان به ذهن انسان حقیقتجو خطور میکند و آن این که، همانطور که طرفین در سقیفه تلاش میکردند خود را دلسوز امت و نگران آینده رهبری اسلام نشان دهند آیا پیامبر اکرم| نسبت به این امر مهم غفلت کرده؟ و آیا خدای تعالی که دین اسلام را کامل معرفی کرده و نعمت را بر مسلمانان تمام کرده((1))
برای جلوگیری از اختلاف بین مسلمانان، رهبری را برای بعد رسول خود مشخص نکرده؟!! شخصی که عالم به تمام حقایق قرآن و سنت باشد و لازم نباشد
که برای فهم احکام دین به دیگری پناه ببرد!!
تاریخ گواه است که علیبن ابیطالب× تنها کسی است که مرجع سؤال دیگران بوده و در فهم دین از هیچ کس بعد از پیامبر اکرم| استعانت نجسته است؛ او که مصداق آیه {وکل شیء احصیناه فی امام مبین}((2)) و آیه {ومن عنده علم الکتاب}((3)) و آیه {ولکل قوم هاد}((4)) بود. همان شخصی که طبق آیه قرآن و
به تصدیق مفسران در جریان مباهله نفس پیامبر اکرم| معرفی شد((1)).
عظمت علمی آن حضرت به حدی بود که بارها خلفا برای فهم احکام دین به او مراجعه کردند تا حدی که میگفتند اگر علی نبود ما هلاک میشدیم((2)).
اساسا اگر چنین شخصیتی برای تبیین حقایق قرآن و رهبری جهان اسلام بعد از رسول خدا| نباشد نزول قرآن عبث میشد.
از آنچه بیان شد روشن میشود که نگرانی پیامبر اکرم| در زمان وفات چه بوده و چرا اصرار داشتهاند که برای مسلمانان وصیتی بنویسند که بعد از آن حضرت هرگز گمراه نشوند، همانطور که قبلاً گمراه نشدن را در تمسک به ثقلین معرفی کرده بودند.((3)
عن مسلم بن صبیح عن زید بن أرقم رضی الله عنه قال قال رسول الله’: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و اهل بیتی و انهما لن یتفرقا حتی یردا علی الحوض. هذا حدیث صحیح الاسناد علی شرط الشیخین ولم یخرجاه. المستدرک، الحاکم النیسابوری، ج3، ص148.
قال لما رجع رسول الله’ عن حجة الوداع و نزل غدیر خم أمر بدوحات فقممن ثم قال: کأنی قد دعیت فأجبت انی قد ترکت فیکم الثقلین احدهما أکبر من الآخر کتاب الله و عترتی اهل بیتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما فانهما لن یتفرقا حتی یردا علی الحوض ثم قال: ان الله مولای و أنا ولی کل مؤمن ثم اخذ بیدی علی فقال: من کنت ولیه فهذا ولیه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. فضائل الصحابة، النسائی، ص15.
... قال رسول الله| انی قد ترکت فیکم ما ان أخذتم به لن تضلوا بعدی الثقلین أحدهما أکبر من الآخر کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الأرض وعترتی أهل بیتی الا وانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض. مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، ج3، ص59.
3874 ... قال: رأیت رسول الله| فی حجته یوم عرفة وهو علی ناقته القصواء یخطب فسمعته یقول: یا أیها الناس إنی ترکت فیکم من [ما] إن أخذتم به لن تضلوا کتاب وعترتی أهل بیتی. سنن الترمذی، الترمذی مناقب أهل بیت النبی|، ج5، صص 328 - 327.
3876 ... قال رسول الله| إنی تارک فیکم ما إن تمسکتم به لن تضلوا بعدی؛ أحدهما أعظم من الآخر؛ کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الأرض وعترتی أهل بیتی ولن یتفرقا حتی یردا علی الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما هذا حدیث حسن غریب. سنن الترمذی، الترمذی، ج5، صص 329 - 328.
... ثم قام خطیبا فحمد الله وأثنی علیه وذکر ووعظ فقال ما شاء الله أن یقول ثم قال أیها الناس انی تارک فیکم أمرین لن تضلوا ان اتبعتموهما وهما کتاب الله وأهل بیتی عترتی ثم قال أتعلمون انی أولی بالمؤمنین من أنفسهم ثلاث مرات قالوا نعم فقال رسول الله صلی الله علیه وآله من کنت مولاه فعلی مولاه. المستدرک، الحاکم النیسابوری، ج3، ص110.
... عن زید بن أرقم رضی الله عنه قال خرجنا مع رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم حتی انتهینا إلی غدیر خم فأمر بروح فکسح فی یوم ما أتی علینا یوم کان أشد حرا منه فحمد الله وأثنی علیه وقال یا أیها الناس انه لم یبعث نبی قط الا ما عاش نصف ما عاش الذی کان قبله وانی أوشک ان ادعی فأجیب وانی تارک فیکم ما لن تضلوا بعده کتاب الله عز وجل ثم قام فاخذ بید علی رضیعنه فقال یا أیها الناس من أولی بکم من أنفسکم قالوا الله ورسوله اعلم قال من کنت مولاه فعلی مولاه؛ هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه. المستدرک، الحاکم النیسابوری، ج3، ص533؛ بخش کوچکی از روایات کتب معتبر اهل سنت در اینجا ذکر شده است که محققان میتوانند برای اطلاع بیشتر به منابع روایی آنها رجوع کنند. (محقق)
)1) {فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علی الکاذبین}. (آل عمران / 61) (محقق)
2) «لولا علی لهلک عمر»، تفسیر الکبیر، الرازی، سورهْ الاسراء، ج21، ص18 - تفسیر سمعانی، سورهْ الاحقاف، ج5، ص152 - فیض القدیر، حرف السین، ج4، ص357. (محقق)
3) عن أبی الطفیل عن زید بن أرقم رضی الله عنه قال: لما رجع رسول الله’ من حجة الوداع و نزل غدیر خم امر بدوحات فقممن فقال: کأنی قد دعیت فأجبت انی قد ترکت فیکم الثقلین أحدهما أکبر من الآخر کتاب الله تعالی و عترتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما فانهما لن یتفرقا حتی یردا علی الحوض ثم قال: ان الله عزوجل مولای و انا مولی کل مؤمن ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال: من کنت مولاه فهذا ولیه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و ذکر الحدیث بطوله. هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یخرجاه بطوله». المستدرک، الحاکم النیسابوری، ج3، ص109.
و معلوم میشود که چرا عمر به سختی در مقابل این سخن رسول خدا|
ایستاد و نگذاشت که آن حضرت وصیت خود را بنویسند و جالب اینکه چطور قبل از اینکه پیامبر وصیت خود را بنویسند گفت: «حسبنا کتاب الله» و بالاخره این کار منجر به اختلاف بین مسلمانان شد تا حدی که پیامبر اکرم| به غضب در آمد و همه صحابه را به جز علیبن ابیطالب× از منزل بیرون کردند و ابن عباس از این واقعه به عنوان بزرگترین مصیبت یاد کرده است.((1)
آنچه به نقل کتابها تاریخی ملاحظه کردید جریانات بعد از بیرون آمدن از نزد رسول خدا| و متعاقب آن وفات آن حضرت بوده است.
1) - ... عن ابن عباس رضی الله عنهما قال لما حضر رسول الله’ و فی البیت رجال فقال النبی’ هلموا اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده فقال بعضهم ان رسول الله’ قد غلبه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب الله فاختلف اهل البیت و اختصوا فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم کتابا لاتضلوا بعده و منهم من یقول غیر ذلک فلما اکثروا اللغو و الاختلاف قال رسول الله’ قوموا. قال عبید الله فکان یقول ابن عباس ان الرزیة کل الرزیة ما حال بین رسول الله’ و بین انیکتب لهم ذلک الکتاب لاختلافهم ولغطهم. صحیح البخاری، البخاری، ج5، باب مرض نبی| و وفاته، صص137- 138.
ذهبی در «دُوَل الاسلام» دربارهی خلافت ابوبکر چیزهایی گفته که گویا میخواهد به خواننده القا کند ابوبکر افضل بوده که به عنوان خلیفهی اوّل برگزیده شد: «... بایع المسلمون بالأمر بعده لخلیفة علی الصلاة بالناس أیام مرضه».((1))
آری! اهمیت فضلفروشی قبیلهای و نقش آن در سیاست و امارت و حکومت به خوبی روشن است. هر کس که برتر است شایستگی جانشینی پیامبر| را دارد و اوست که باید زمام امور را دردست بگیرد. اگر فضیلت واقعی داشت که هیچ مشکلی نبود، مشکل اینجاست که برای او فضائلی بافته میشد.
پیامبر اسلام|، علی× را به عنوان جانشین و خلیفهی پس از خود معرفی کردند و ایشان را امام و پیشوای مسلمانان قرار دادند و مردم را به پیروی از ایشان و اهلبیت علیهم السلام سفارش کردند؛((2))
ولی مردم از حضرت علی× و اهلبیت علیهم السلام
منحرف شدند و پس از ابوبکر، به خلافت عمر و عثمان، تن دادند.
در حکومت کوتاهمدت حضرت علی×، عایشه، طلحه، زبیر و معاویه و خوارج بر طبل مخالفت کوبیدند و جنگهای جمل، صفین و نهروان را بر علی× تحمیل کردند. پس از شهادت امام×، حکومت فرزندش حضرت امام حسن×
نیز دیری نپایید و ایشان ناچار به صلح با معاویه شدند. قدرت و حکومت در دست معاویه بود. او افزون بر این که دشمن علی×بود؛ مشروعیت حکومت و خلافت خود را در مشروعیت خلفای پیش از علی× میدید. از طرفی بر پایهی دشمنی خود با حضرت علی×، بر آن شد تا از گسترش فضائل آن امام و اهلبیت علیهم السلام جلوگیری کند. خوارج نیز به وجود آمده بودند. آنها نیز دشمن حضرت علی× و اهلبیتش بودند. تدوین نشدن حدیث و جلوگیری از نوشتن و گسترش آن پس از پیامبر| تا زمان تدوین حدیث نیز سبب شد تا بسیاری از فضائل اهلبیت علیهم السلام یا فراموش
شود یا اینکه به طور درست نقل نشود.((1))
در این میان معاویه برای مشروعیت بخشیدن به خلافت خلفای سهگانه و نیز خود و حزب امویاش، دست به جعل حدیث زد و احادیث سیاسی فضائل به وجود آمد. در زمان عباسیان نیز چنین بود؛ سیاست عباسی نیز اقتضا میکرد تا به خلافت خلفای سهگانه مشروعیت ببخشند و فضائل علی× و اهلبیت علیهم السلام را مخفی نگهدارند؛ زیرا با روشن شدن فضائل اهلبیت علیهم السلام ، برتر بودن و حقانیت آنها نسبت به خلافت و حکومت بیشتر روشن میشد.
اینها همه افزون بر دشمنی بسیاری از قریش و اهل مدینه با علی× و اهلبیت، حتی در زمان خود پیامبر| بود.
1) در این باره در کتاب عوامل سقوط و فروپاشی امویان که به همت جهانی شیعهشناسی چاپ و منتشر شده بخش اصلاحات عمربن عبد العزیز قسمت آزاد کردن نقل احادیث پیامبر اکرم| توضیحاتی داده شده که به برای خوانندگان محترم مفید است. (محقق)
این مطالب را میتوان به عنوان «علل کلی
یا سیاسی کمی آمار روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح» دانست.
در اینجا با بررسی تاریخی و حدیثی، به تک تکِ آنها میپردازیم.
الف - ترمذی در حدیث شمارهی 3712، رویدادی را نقل کرده که نشان دهندهی این است که علی×، حتی در زمان خود رسول خدا| دشمنان و حسودانی داشته است.
در پایان این روایت پیامبر| به کسانی که نسبت به علی×چیزی در سینه داشتند میگوید:
«ما تریدون من علیّ؟ إنّ علیّا منّی وأنا منه، وهو ولیّ کلّ مؤمن بعدی»((1))
بنابر روایت ترمذی، پیامبر| این سخنان را در حالی که بسیار خشمناک بودهاند، بیان
کردهاند. از شدّت بیان پیامبر|، برمیآید که علی× در همان زمان هم، دشمنان بسیار داشته است.
ب - او همچنین از زبان انصار روایت کرده و میگوید:
«إنّا کنّا لنعرف المنافقین... ببغضهم علیّ بن أبیطالب»((2))
روشن است که این منافقان همگی از کسانی بودهاند که با پیامبر| مصاحبت داشته و بعدها علی الاطلاق صحابه نامیده شدند!؟!
ج - دشمنی «جابر بن نصر بن حارث بن کلده عبدری» یا «حارث بن نعمان فهری» با علی× در حضور پیامبر|.
این رویداد را علامهی امینی& در کتاب «الغدیر» آورده است.((1))
داستان اینگونه است که جابر یا حارث بر ولایت علی× که پیامبر| آنرا در روز غدیر، آشکارا بیان کرد، راضی نشد و بر او عذاب نازل شد و کشته شد و این آیات نازل شد:
{سأل سائل بعذاب واقع * للکافرین لیس له دافع * من الله ذی المعارج}((2))
مرحوم امینی میگوید:
«و قد أذعَنت له الشیعة، وجاءمثبتا فی کتب التفسیر والحدیث لمن لا یُستهان بهم من علماء أهل السنّة...»((3))
این آیه که علاوه بر اعتقاد شیعه به آن، جمعی از علمای سنی که شخصیتشان مورد تصدیق است آن را در کتابها تفسیر و حدیث ثبت نمودهاند.
پیش از این گذشت که بنابر روایت بخاری، عایشه از اینکه فضیلت حضرت علی× را پنهان کند، پرهیزی نداشت.
او زمانی که چگونگی رفتن پیامبر| به مسجد، در هنگام بیماری را بازگو میکند میگوید:
«فخرج النبی صلیالله علیه وسلم نبی رجلین تخطّ رجلاه فی الارض، بین عبّاس و رجل آخر...»((1))
عایشه نام حضرت علی× را نمیبرد و از او به «مردی دیگر» و به صورت گمنام تعبیر میکند. چرا؟! زیرا فضیلتی برای امام× محسوب میشود.
دشمنی عایشه با امام× چیزی نیست که بتوان آنرا پنهان کرد. او با حضرت علی× که امام زمانش بود به جنگ پرداخت. وقتی که خبر شهادت امیرالمؤمنین علی× را شنید اظهار خوشحالی کرد؛
«ولمّا انتهی إلی عائشة قتل علی - رضیاللهعنه - قالت:
فألقت عصاها و استقرت بها النوی کما قرّ عینا بالایاب المسافر
فمن قتله؟ رجل من مراد، فقالت:
فإن بک نائیا فلقد نعاه غلام لیس فی فیه الترابُ
1) صحیح بخاری، ص19، حدیث شمارهی 198؛ ج1، ص57، کتاب الوضوء، دارالفکر، 1401 ه-.ق.
بنابر روایت بخاری در صحیح، عمر از نوشته شدن وصیت پیامبر|، نزدیک رحلتش، جلوگیری کرد و پیامبر| را به هذیانگویی متهم کرده است:
114- «عن ابن عبّاس قال: لمّا اشتدّ بالنبّی صلیالله علیه وسلم وجعه قال: «ائتونی بکتاب أکتب لکم کتابا لن تضلّوا بعدی»، قال عمر: إنّ النبّی صلیالله علیه وسلم غلبه الوجع وعندنا کتاب الله حسبُنا، فاختلوا وکثر اللّغط، قال: قوموا عنّی ولا ینبغی عندی التنازع، فخرج ابنُ عباسٍ یقول: إنّ الرزیّة کل الرزیّة ما حال بین رسولالله صلیالله علیه وسلم و بین کتابه»((3)).
آری! ابن عباس از این واقعه به «رزیه» تعبیر میکند و در این مصیبت میگرید.
1) تاریخ الأمم و الملوک؛ الطبری، ج6، ص66.
2) ) ابن ابی الحدید معتزلی در کتاب شرح نهج البلاغهاش فصلی را در موضعگیری عایشه با حضرت علی× اختصاص داده و در آنجا میگوید: «کانت عائشة منها اشد الناس علیه عثمان ثألیبا و تحریضا، فقالت: «ابعده الله!» لما سمعت قتله و أملت أن تکون الخلافة فی طلحة فتعود الامرة تیمیة، کما کانت أولا، فعدل الناس عنه الی علی بن ابی طالب، فلما سمعت ذلک صرحت: «وا عثماناه قتل عثمان مظلوما» و ثار فی الانفس، حتی تولد من ذلک یوم الجمل و ما بعده». (محقق)
3) ص12.
روشن است که چرا عمر و حزب او((1))
از نوشته شدن این وصیت به دست پیامبر| جلوگیری کردند. پیامبر| پیش از این گفته بود قرآن و عترت یعنی اهلبیت علیهم السلام ، از گمراهی جلوگیری میکنند؛ پس روشن بود اکنون نیز چه چیزی را میخواست بنویسد.
بر طبق این روایت هر آن کس از مسلمانان که گمراه شده و میشوند و نیز گمراهی تمام غیر مسلمانان به تبع آن، بر عهده عمر است.
عثمان نخستین فرد از امویان بود که قدرت را دردست گرفت. پس از او و پس از شهادت امیرالمؤمنین علی× و صلح بین امام حسن× و معاویه که حکومت به دست او رسید، فرصتی پیش آمد تا امویان پایههای حکومت خود را مستحکم کنند.
امام علی× دیگر نبود. امام حسن× نیز پس از صلح به مدینه رفته بود و همهی عراق افزون بر شامات در دست امویان بود؛ حجاز نیز کمکم به قلمرو حکومت اموی افزوده شد. معاویه بود و کینهای که از علی× دردل داشت. او شبها در خوابگاهش و پیش از خواب، به مرور آنچه از بنیهاشم به او و پدران و خاندانش رسیده بود میپرداخت: کشته شدن خویشانش در بدر و احد و احزاب،
1) در روایتی دیگر به شمارهی 5668 میخوانیم: «... ومنهم من یقول ما قال عمر...»؛ صحیح البخاری؛ ص485.
فتح مکّه و خواری آل ابیسفیان و مشهور شدن آنها به «طلقا» از سوی پیامبر|، کشته شدن عثمان،
صفین و...
اکنون - و به هر جهت - حکومت در دست او بود. در عراق کسانی بودند که به آنها شیعهی علی و اهلبیت علیهم السلام میگفتند، یعنی کسانی که دوستدار آل علی× بودند و دشمن امویان و معاویه. برخی از ایشان بر این باور بودند که علی افضل از ابوبکر و عمر و عثمان بوده و برخی دیگر علی× را مطابق نصب رسول خدا| خلیفهی اول میدانستند و بر آن بودند که این سه نفر، غاصب خلافت علی× بودهاند.
بسیاری دیگر از مردم - که کم هم نبودند - عثمان را گناهکار میدانستند و میگفتند: او چوب خلافهای خود را خورد و به دست خود کشته شد. اینها همه برای معاویه انگیزهای بود تا در صدد کمرنگ کردن یا بیرنگ کردن شخصیت حضرت علی× برآید و جایگاه خلافت ابوبکر، عمر و عثمان را از نظر شرعی و سیاسی مستحکم کند تا به این صورت و در حقیقت پایگاه و جایگاه حکومت خود او از
نظر شرعی و سیاسی استوار شود.
نخستین و مهمترین و نیز خطرناکترین امری که معاویه را به خود مشغول کرد جایگاه و پایگاه اهلبیت علیهم السلام و در پیشاپیش آنها حضرت علی× بود. بسیاری از فضائل امام و اهلبیت علیهم السلام در زمان زمامداری امیر المؤمنین× دهان به دهان گشته بود و این پس از دوران خفقان در زمان سه حاکم اوّل بود. حضرت علی× در مدت نزدیک به پنج سالهی حکومتشان از هر فرصتی برای
یادآوری جایگاه و فضیلت خود و اهلبیت علیهم السلام استفاده میکرد؛ که بسیاری از خطبههای ایشان نشان دهندهی این مطلب است. خطبههایی مانند «شقشقیه» که در پیشگفتار گذشت و نیز این خطبه:
«الخطبة التی رواها أبو الحسن علیّ بن محمد المدائنّی، عن عبدالله بن جُنادة، قال: قدمتُ من الحجاز أرید العراق؛ فی أوّل إمارة علی× فمررت بمکة، فاعتمرت،
ثمّ قدمت المدینة، فدخلت مسجد رسولالله|؛ إذ نودی: الصلاة جامعة، فاجتمع النّاس، و خرج علیّ× متقلّدا سیفه، فشخصت الأبصار نحوه، فحمد الله وصلیّ علی رسوله| ثم قال: أما بعد، فإنّه لمّا قبض الله نبیّه| قلنا: نحن أهله وورثته وعترته وأولیاؤه من دون النّاس((1))، لاینازعنا سلطانه أحد، ولا یطمع فی حقّنا طامع؛ إذا انبری قومنا فغصبونا سلطان نبیّنا، فصارت الإمرة لغیرنا، وسرنا سوقة؛ یطمع فینا الضعیف، ویتعزّز علینا الذلیل، فبکت الأعین منا لذلک، وخشنت الصدور، وجزعت النفوس. وایم الله لو لا مخافة الفرقة بین المسلمین وأن یعود الکفر و یبور الدین،
لکنّا علی غیر ما کنّا علیه، فولی الأمر ولاة لم یألوا الناس خیرا...»((2))
ابوبکر و عمر با حضرت فاطمه÷ درافتاده بودند؛ عمر، ندانم کاریهای زیادی داشت؛ عثمان در دوران حکومتش خرابکاری کرده بود؛ حضرت علی× در زمان سه حاکم اوّل گاه و بیگاه و به مناسبتهایی، ناخشنودی خود را نشان میداد؛ امام حسن× نیز در ابتدی حکومتش با معاویه جنگید؛ امام حسین× نیز کسی نبود که آرام بگیرد؛ او فرزند دختر رسولالله| بود و مسلمانان احترام فوقالعادهای برای وی قائل بودند.
پس معاویه باید کاری میکرد و تا زنده بود و حاکم، از قدرت استفاده میکرد تا هر آنچه میتواند از فضائل اهلبیت علیهم السلام بکاهد و دشمنی ایشان را در دلها بکارد. نیز باید حاکمان پیش از حضرت علی× و پس از وی را
چهرهای نورانی و مقدس ببخشد. در این راه زر و سیم و آهن بود که حرف اول را میزد. اگر کسی به سکه راضی میشود که هیچ، وگرنه شمشیر را حوالهاش میکردند. افزون بر همهی اینها خوارج را نیز نباید فراموش کرد که به آنها نیز میپردازیم.
در اینجا نمیخواهیم تاریخ سیاسی اسلام را بنویسیم. امّا میتوان از این تاریخ استفاده کرد و از لابهلای آن پاسخ پرسش را به دست آورد. از این رو به گوشههایی از آن اشاره میشود تا روشن شود که چرا فضائل اهلبیت علیهم السلام و به ویژه امام امیرالمؤمنین علی× از طریق محدثانی که سر سپرده به خلفا بودند، کم نقل شده است؟
بار دیگر یادآوری میشود که مواردی که به آنها اشاره میشود را میتوان، یا شاید باید، از علل و اسباب کلی کمی روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح
دانست. در جای دیگر به علل و اسباب و انگیزههای جزئی و شخصی
پرداخته خواهد شد.
ابن ابیالحدید میگوید:
«وکان معاویة علی اُسّ الدهر مبغضا لعلیّ×، شدید الانحراف عنه، و کیف لایبغضه وقد قتل أخاه حنظلة یوم بدر، وخاله ولید بن عتبة... وقتل من بنی عمّه عبدشمس نفرا کثیرا من أعیانهم وأماثلهم؛ ثم جاءت الطامّة الکبری، واقعة عثمان، فنسبها کلّها إلیه بشبهة إمساکه عنه».
او همچنین میگوید: معاویه حتی در زمان عثمان، برای حضرت علی× نامههای خشن مینوشت و او را به جنگ میطلبید((1))
معاویه در نامهای به امام×، صراحتاً او راقاتل عثمان میخواند؛ آنجا که مینویسد:
«سلام الله علی من اتبع الهدی. أما بعد... حتی طمعت یابن أبی طالب فتغیرت، وأصبحت تعد نفسک قویا علی ما عاداک بطعام أهل الحجاز، وأوباش أهل العراق وحمقی الفسطاط و غوغاء السواد... قتلت عثمان بن عفّان... والسلام علی أولیاء الله»((2))
این نامه سراسر اهانت است. نخست اینکه او نامه را با «سلام الله علی من اتبع الهدی» آغاز میکند؛ یعنی اینکه امیر المؤمنین× پیرو هدایت نیست و گمراه است!! همچنان که نامه را با «والسلام علی أولیاء الله» پایان میدهد؛ یعنی علی× از اولیاء الله نیست و از اعداءالله است!!
او همچنین در این نامه دشمنی خود رانسبت به حجاز و عراق اعلام میکند. و این آغاز جنایات امویان نسبت به اهل حجاز و عراق است.
از جمله کسانی را که معاویه به سوی حضرت علی× فرستاد و امام را به جنگ تهدید کرد، فردی از قبیلهی «عبس» است. او پس از رساندن نامهی معاویه به حضرت علی× با شنیدن فضائل او، گویا به خود آمد:
«... وإنّ العبسیّ أقام بالعراق عند علیّ حتی اتهمه معاویة، ولقید المهاجرون والأنصار، فأشربوه حبّ علیّ، وحدّ ثوه عن فضائله، حتی شک فی أمره»((1))
آری! همین فضائل بود که معاویه را سخت آزار میداد.
بُسر از بندگان حلقه به گوش معاویه بود؛ معاویه او را به یمن فرستاد تا هر آن کس را که پیرو و مطیع حضرت علی× بود بکشد. او نیز این کار را کرد و از
1) همان؛ ص84.
جمله دو پسر عبیدالله بن عباس بن عبدالمطلب را، که کودک بودند، کشت:
«بعثه معاویة إلی الیمن فی جیش کثیف، وأمره أن یقتل کلّ من کان فی طاعة علیّ×، فقتل خلقا کثیرا، وقتل فیمن قتل ابنی عبیدالله بن العباس بن عبدالمطلب وکانا غلامین صغیرین، فقالت أمهما ترثیهما: «یا من أحسّ بُنَیَّیَ اللذین هُما کالدّرتین تشظّی عنهما الصّدَفُ»((1))
اعتراف میکند که با خواندن این بیت شعر، گریستم.
یادآوری میشود که داستان بُسر و کشتار او در یمن در زمان حکومت امام امیر المؤمنین× بود و نه بعد از شهادت ایشان.
در اینکه معاویه، بسر را به یمن فرستاد تا این کار را بکند؛ گفتهاند که در صنعای یمن گروهی از شیعیان عثمان زندگی میکردند که کشته شدن عثمان آنها را بسیار گران و بزرگ آمده بود و با علی× از روی ناچاری بیعت کرده بودند؛ ولی زمانی که اختلاف مردم عراق را با امام× دیدند و محمد بن ابیبکر نیز در مصر کشته شد... آنها نیز از خونخواهی عثمان دم زدند... معاویه نیز بسر را راهی یمن کرد.((2))
لعن و دشنام دادن به امیر المؤمنین× که از میراث شوم معاویه است بر کسی پوشیده نیست. او مردم عراق و شام و جاهای دیگر را به ناسزاگویی نسبت به
امام× وادار میکرد و کاری کرد که این موضوع به صورت سنتی اسلامی جلوه کند. خطبا بر فراز منبرها امام× را بد میگفتند و از او بیزاری میجستند. پیران با لعن حضرت علی× مردند و کودکان با آن پیر شدند. این کار تا زمان عمر بن عبدالعزیز به شدت هرچه تمامتر ادامه داشت و با روی کار آمدن او تنها و تنها برای دو سال آن هم در ظاهر ممنوع شد. یعنی از زمان حکومت مطلقهی معاویه و حتی پیش از آن، تا روی کار آمدن عمر در 99 هجری به مدت 60 سال حضرت علی× را آشکارا در مساجد و جمعه و جماعات لعن میکردند؛ که البته این کار پس از عمربن عبد العزیز بار دیگر از سر گرفته شد.
معاویه خود بر منبر میرفت و حضرت علی× را سب و لعن میکرد.((1))
آنها حتی روزی را در ایام حجّ، ویژهی لعن امام× قرار داده بودند((2)).
علت این کار را خود معاویه توضیح میدهد. روزی تعدادی از امویان به او گفتند: ای معاویه! قدرت را در دست گرفتی و علی را خوار کردی؛ بد نیست که دیگر دست از او برداری و از لعنش درگذری. معاویه در پاسخ آنها گفت:
«لا والله حتی یربو علیه الصغیر و یهرم علیه الکبیر ولا یذکر له ذاکرٌ فضلاً»((3))
کار به جایی رسیده بود که کسی نام «علی»
را بر فرزند خود نمیگذاشت و آن را عار و ننگ میدانستند. روزی کسی به حجاج - که هم خود لعن میکرد و هم امر به لعن - گفت:
«إنّ أهلی عقّونی فسمّونی علیّا فغیّر اسمی...»((1))
عمر بن عبدالعزیز در زمان حاکمیت پدرش بر مدینه از پدر میپرسد: چرا علی را لعن میکنی؟ و او در پاسخ عمر میگوید:
«إنّ منتری تحت منبرنا من أهل الشام وغیرهم، لو علموا من فضل هذا الرجل ما یعلمه أبوک، لم یتبعنا منهم أحد...»((2))
عبدالله بن هانی اَودی - که از شیعیان حجاج بود - میگوید:
«ومنّا نسوة نذرن إن قتل الحسین بن علی أن تنحر کلّ واحدة عشر قلائص، ففعلن... وما منّا رجل عُرض علیه شتم أبی تراب ولعنه إلاّ فعل وزاد ابنیه حسناً وحسیناً وأمهما فاطمة...».((3))
و اینها همه افزون بر دشمنی عبدالله بن زبیر با حضرت علی× بود که بیش از یک دهه((1))
قدرت را در حجاز و عراق و ایران و هند در دست داشت. او کسی است که به عبدالله بن عباس گفت: «إنّی لأکتم بغضکم أهلَ هذا البیت منذأربعین سنة...»((2)). بنابراین نباید فراموش کرد که او فرزند زبیر است که با حضرت علی× دشمنی کرد.
ابن ابیالحدید داستانی خواندنی را در شرح نهجالبلاغه بین محمد بن حنفیه و عبدالله بن زبیر آورده که نشان دهندهی شدت دشمنی او با امام× است.((3))
امویان درهم و دینار میدادند و حدیث میخریدند؛ آنهم از کسانی مانند ابوهریره، عمرو بن عاص، مغیرهْ بن شعبه و عروهْ بن زبیر.
ابن ابی الحدید معتزلی که یکی از علمای بزرگ اهل سنت است در کتاب خود فصلی را به عنوان «بیان احادیث جعلی در ذم علی×»
اختصاص داده است و در آن بعضی از این روایات ذکر شده است:
از «زهری» از عروهْ بن زبیر از عایشه نقل شده است:
«کنت عند رسولالله، إذ أقبل العباس و علیّ، فقال: یا
عائشة، إن هذین یموتان علی غیر ملتی، أو قال دینی»
یا این حدیث:
«یا عائشة؛ إن سرّکِ أن تنظری إلی رجلین من أهل النار فانظری إلی هذین قد طلعا؛ فإذا العباس وعلیّ بن أبیطالب»((1))
و نیز روایت ابوهریره که علی× دختر ابوجهل را خواستگاری کرد؛ که در بیشترکتابهای حدیثی دسته اوّل آمده است((2)).
در «عام الجماعهْ»، ابوهریره با معاویه وارد کوفه شد. ابوهریره به مسجد رفت و در آنجا خطبه ایراد کرده، گفت:
«یا أهل العراق، أتزعمون أنّی أکذب علیالله و رسوله، وأحرق نفسی بالنار؟! والله لقد سمعت رسولالله... یقول: «إنّ لکل نبّی حرما و إنّ حرمی بالمدینة ما بین عَیْر إلی ثور، فمن أحدث فیها حدثا فعلیه لعنة الله و الملائکة والناس أجمعین» و أشهد بالله أنّ علیّا أحدث فیها»
خبر به گوش معاویه رسید؛ ابوهریره را جایزه داد، اکرام کرد و او را امیر مدینه قرار داد.((3))
عبیدالله بن زیاد به مدینه نوشت که ما کار حسین× بساختیم. مروان خبردار شد و گفت:
یا حبّذا بردُک فی الیدین وحُمرةٌ تجری علی الخدین
کأنّما بتّ بمسجدین
پس به قبر رسول خدا| اشاره کرد و گفت: «یومٌ بیوم بدر»((1)).
معاویه به «سمرهْ بن جُندب» 000/100 درهم داد تا بگوید: آیهی {ومن الناس من یعجبک
قوله فی الحیاة الدنّیا ویُشهد الله علی ما فی قلبه وهو ألدّ الخصام * وإذا تولّی سعی فی الأرض لیفسد فیها ویهلک الحرث والنسل والله لایجب الفساد}((2)) دربارهی علی× و آیهی {ومن الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله}((3)) دربارهی ابنملجم نازل شده است.
سمره به صد هزار راضی نشد؛ معاویه 000/200 پیشنهاد کرد، باز راضی نشد؛ 000/300 پیشنهاد داد، راضی نشد؛ 000/400 داد، پذیرفت.((4))
در سال 55 هجری یعنی پانزده سال پس از جنگ صفین و شهادت امیر المؤمنین×، زمانی که معاویه از سعد بن ابیوقاص میپرسد چرا همراه ما با علی نجنگیدی؟ سعد پاسخ داد که: «ما کنت لاُقاتل رجلاً قال له رسولالله صلیالله علیه وسلم «انت منّی بمنزله هارون من موسی غیر أنّه لانبی بعدی». معاویه به سعد میگوید: چه کسی این را با تو شنیده؟ سعد میگوید: فلان و فلان و امسلمه. معاویه میگوید: «أما إنّی لو سمعته منه صلیالله علیه وسلم لما قاتلت علیّا»((1))
هرچند معاویه به دروغ وانمود میکرد که این روایت را نشنیده؛ لیکن از این داستان، نخست، اهمیت نقش روایات فضائل به خوبی دانسته میشود؛ و دوّم اهمیت تدوین و نشر احادیث؛ چه آنکه اگر از تدوین حدیث و نشر آن جلوگیری نمیشد دیگر معاویه نمیتوانست ادعای نادانی نسبت به این روایت کند.
اینکه امام حسن× به دسیسهی معاویه مسموم
و شهید شدند از متواترات تاریخی است. او نه تنها امام× را به واسطهی همسر ایشان میکشد، بلکه در مرگ ایشان نیز از خود شادمانی نشان میدهد که این نشان دهندهی اوج دشمنی معاویه و حزب اموی با اهلبیت علیهم السلام است.
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج2، ص264، قصهْ التحکیم...، داراحیاء الکتب العربیهْ - البدایة و النهایة، ابن کثیر، ج8، ص84، فضالهْ بن عبید الانصاری الاوسی، داراحیاء التراث العربی، بیروت. (محقق)
در تاریخ میخوانیم که او از شدت خوشحالی در مرگ امام× سجدهی شکر بجا میآورد: «لمّا بلغ معاویة موت الحسن بن علیّ خرّ ساجدا لله!!»((1))
در هنگام دفن امام× در خانهی پیامبر| مروان که قلبی مالامال از بغض علی× و آل علی علیهم السلام دارد؛ از این کار جلوگیری میکند و میگوید: «ما کنت لأدع ابن أبی تراب یدفن مع رسولالله، قد دفن عثمان بالبقیع...»((2))
مروان لفظ «ابیتراب» را به قصد اهانت به علی× به کار میبرد.
او که والی کوفه و بصره بود هرکه را که از دوستداران و شیعیان اهلبیت علیهم السلام میدید یا میکشت یا زندانی میکرد و حتی خانههای ایشان را نیز خراب میکرد.((3))
در تاریخ میخوانیم:
«بلغ الحسنَ بن علی، أن زیادا یتتبّع شیعة علی بالبصرة فیقتلهم...»((4))
زیاد، نخستین کسی بود که والی کوفه و بصره، باهم شد: «وهو أوّل من جُمع له المصران»((1))
زیاد، شش ماه در کوفه بود و شش ماه در بصره زمانی که به کوفه میرفت «سمرهْ بن جندب» را به جای خود مینشاند. سمره نیز به غلامان حلقه بهگوش معاویه در بصره بود به کوفه میرفت و در شش ماهی که زیاد در کوفه بود به بصره.((2))
از جمله کسانی که به وسیلهی زیاد کشته شدند «حجر بن عدی» و «عمرو بن حمق»اند. طبری داستان آنها را در تاریخ خود آورده است.((3))
علت اصلی کشتهشدن حجر این بود که «مغیرهًْ بن شعبه» که پیش از زیاد والی کوفه بود از حضرت علی× بد میگفت و حجر تاب این سخنان را نمیآورد و اعتراض میکرد.
طبری میگوید:
«إنّ معاویة بن أبیسفیان لما ولی المغیرة بن شعبة الکوفة فی جمادی سنة إحدی وأربعین (41 ه-.ق) دعاه، فحمد الله و أثنی علیه ثم قال: أمّا بعد... لاتتحمَّ عن شتم علیّ وذمّه و الترحم علی عثمان و الاستغفار له و العیب علی
أصحاب علیّ و الاقصاء لهم وترک الاستماع منهم، وبإطراء شیعة عثمان رضوانالله علیه والإدناء لهم والاستماع منهم...»((1))
مغیره نیز همهی اینها را مو به مو اجرا میکرد. پس از مغیره که زیاد والی کوفه شد؛ او نیز همین کار را میکرد. عمرو نیز در ادامهی جریان حجر کشته شد. او یکی از اصحاب بزرگ بود که پس از کشتن او، سر از تنش جدا کردند و آن را برای معاویه
فرستادند و گویند که این نخستین سری است که در اسلام حمل شد و از جایی به جای دیگر برده شد. زیاد، حجر و یارانش را به شام فرستاد و تا آخرین لحظات از آنها خواسته میشد که از علی× بیزاری جویند و او را لعن کنند تا زنده بمانند؛ ولی آنها این کار را نکردند و بالاخره آن بزرگوار و یارانش را در «مرج عذرا» یعنی همان جایی که خودش آنرا فتح کرده بود به شهادت رساندند.
دیگر از کسانی که به وسیلهی زیاد کشته شدند و جرمشان دوستی علی و آل علی× بود و به اصطلاح شیعهی علی× بودند «مسلم بن زیمر» و «عبدالله بن نُجّی»اند.
در «کتاب المحبّر» میخوانیم:
«وصلب زیاد بن أبیه (مسلم) بن زیمر، و (عبدالله) بن نُجیَ الحضرمیّین علی أبوابهما أیّاما بالکوفة. وکانا شیعیّین. و ذلک بأمر معاویه. وقد عدّهما الحسین بن علیّ
1) همان.
رضیالله عنهما علی معاویة فی کتابه إلیه: «ألست صاحب حجر و الحضرمیین اللذین کتب إلیک ابن سمیة أنهما علی دین علیّ و رأیه، فکتبت إلیه من کان علی دین علیّ و رأیه فاقتله و امثل به، فقتلهما ومثل بأمرک بهما؟ و دین علیّ و ابن عم علیّ الذی کان یضرب علیه أباک - یضربه علیه أبوک، أجلسک مجلسک الذی أنت فیه. ولو لا ذلک کان أفضل شرفک و شرف أبیک تجشم الرحلتین اللتین بنا منّ الله علیک بوضعهما عنکم...»((1))
اینها همه گوشهای از آن چیزی است که در زمان زیاد و معاویه بر اهلبیت علیهم السلام و شیعیان ودوستداران آنها گذشت. در زمان معاویه و پیش از شهادت امیر المؤمنین× مالک اشتر و محمد بن أبیبکر نیز به دسیسههای معاویه کشته شدند.
پس از مرگ معاویه و روی کار آمدن یزید نیز، وضع همان بود که گذشت. امام حسین× با آن وضع فجیع در کربلا شهید شد و اهلبیت علیهم السلام به اسیری گرفته شدند و در شهرهای اسلامی آنها را گرداندند و خارجیان خواندند.
پس از آن فتنهی ابن زبیر بهپا خواست. پس از مروان و عبدالله بن زبیر که کار به دست عبدالملک رسید و خیالش از کابوس وحشتناک عبدالله آسوده گشت بار دیگر فشارها بر اهلبیت علیهم السلام و شیعیان با شدتی دوچندان آغاز شد.
1) ص479 (این کتاب نوشتهی أبی جعفر محمد بن حبیب ابن امیهْ بن عمرو الهاشمی البغدادی متوفی به سال 245ه-.ق است؛ به روایت أبی سعید الحسن بن الحسین السّکری).
اگر معاویه نزدیک به بیست سال تمام قدرت مطلق را دردست داشت؛ عبدالملک مروان - ششمین حاکم اموی - نیز بیش از بیست سال درگیر کشمکش با عبدالله بن زبیر بود که در فاصلهی سالهای 61- 73 ه-.ق خلیفهاش میخواندند.
در سال 73 ه-.ق که همه سرزمینهای اسلامی زیر پرچم حکومت اموی - مروانی عبدالملک درآمد بار دیگر سیاست معاویه به وسیلهی او، این بار به واسطهی «حجاح»((1))
عبدالملک، پس از پدرش مروان، حجاح را روانهی حجاز کرد تا کار عبدالله بن زبیر را بسازد. حجاح از عهدهی این کار به خوبی برآمد و کار عبدالله بساخت. پس از آن عبدالملک، حجاج را زمامدار عراق کرد((2)).
پس از مرگ عبدالملک، پسرش «ولید» رویکار آمد (86- 96 ه-.ق).
سی سال حکومت عبدالملک و ولید را میتوان
عصر اختناق برای اهلبیت علیهم السلام و شیعیان دانست. امام علی بن الحسین و محمد بن علی‘ در این دوران زندگی میکردند.
بنیامیه، حسین بن علی× را کشته بودند و وحشتی عجیب در دلها ایجاد
کرده بودند. مردم میاندیشیدند بنیامیه که از کشتن امام حسین× که از بزرگان صحابه و فرزند رسول خدا| و خامس اصحاب کسا بود، نگذشتند؛ حتما از ریختن خون آنان و نیز سایر اهلبیت علیهم السلام ، باکی ندارند.
اندیشهی مردم درست بود. نشانهی آن هم کشتار فجیع اهل مدینه بود که به واقعهی «حرّه» مشهور است.((1))
آری! امامت امام زینالعابدین× در چنین جوی آغاز شد که شیعیان پراکنده شده بودند و دیگر امیدی به آنها نبود. امام× نیز امامت را به صورت مخفی و همراه با تقیهی
شدید دنبال میکرد.
«مسعودی»((2))
میگوید:
«وقام ابومحمد علی بن الحسین× بالأمر مستخفیا علی تقیة شدیدة فی زمان صعب»((3))
امام سجاد× میفرمود:
«ما بمکة والمدینة عشرون رجلاً یحبّنا»((4))
حجاح که از غلامان حلقه به گوش عبدالملک و ولید بود همچون خود عبدالملک فردی سفاک و خونریز بود. مسعودی دربارهی عبدالملک میگوید:
«... وکان له إقدام علی الدماء، وکان عمّاله علی مثل مذهبه، کالحجّاج بالعراق، والمهلّب بخراسان، وهشام بن إسماعیل بالمدینة، وغیرهم بغیرها، وکان الحجاح من أظلمهم وأسفکهم للدماء...»((1))
ولید هم مانند پدر و به سفارش او فردی خونریز بود. مسعودی میگوید:
«.. دخل الولید علی أبیه عبدالملک عند وفاته، فجعل یبکی علیه... انّ عبدالملک نظر إلی الولید و هو یبکی علیه عند رأسه فقال: یا هذا، أحنین الحمامة؟ إذا أنا متُّ فشمّر و اتزْر، والبس جلد نمر، وضع سیفک علی عاتقک، فمن أبدی ذات نفسه لک فاضرب عنقه...((2)). کان الولید جبارا عنیدا، ظلوماغشوما...»((3)).
در اینجا به جنایات حجاج میپردازیم؛ چرا که او آنقدر جنایت کرد که جنایات دیگر مزدوران حاکمان مروانی را کمرنگ کرد. البته نباید از جنایات دیگر مزدوران مانند «هشام بن اسماعیل» غافل شد.
ابن سعد در «طبقات» میگوید:
«... کان هشام بن إسماعیل یؤذی علی بن حسین و أهل بیته، یخطب بذلک علی المنبر، وینال من علیّ&...»((1))
آری! همین آزارها نسبت به اهلبیت علیهم السلام بود که امام زینالعابدین× را واداشت تا این سخنان را بر زبان آورد:
«... أصبحنا فی قومنا بمنزلة بنی إسرائیل فی آلفرعون، إذ کونوا یُذبّحون أبناءهم ویستحیون نساءهم، وأصبح شیخنا وسیّدنا یُتقرّب إلی عدوّنا بشتمه أو سبّه علی المنابر، وأصبحت قریش تَعُدّ أنّ لها الفضل علی العرب لأنّ محمّدا صلیالله علیه وسلم منها، لایُعدّ لها فضلٌ إلاّ به، وأصبحت العربُ مقرّة لهم بذلک، وأصبحت العرب تَعُدّ أنّ لها الفضل علی العجم لأنّ محمدا صلیالله علیه وسلم منها لایُعَدّ لها فضل إلاّ به، وأصبحت العجم مقرّة لهم بذلک. فلئن کانت العرب صدقت أنّ لها الفضل علی العجم وصدقت قریش أنّ لها الفضل علی العرب لأنّ محمدا صلیالله علیه وسلم منها، إنّ لنا أهلالبیت الفضل علی قریش لأنّ محمّدا صلیالله علیه وسلم منّا، فاصبحوا یأخذون بحقّنا ولا یعرفون لنا حقّا. فهکذا أصبحنا إذ لم تعلم کیف أصبحنا.
1) ج5، ص220 دار صادر.
قال((1)): فظننت أنّه أراد أن یُسمِع من فی البیت»((2))
این سخنان را امام× در پاسخ به «منهال» که به ایشان گفته بود: «کیف أصبحت أصلحک الله؟»، بیان فرمودند.
امام محمد بن علی باقر‘ نیز در سخنانی، آنچه را که از غاصبان خلافت اهلبیت علیهم السلام بر آنها آمده، اینچنین بیان میکنند:
«... قال لبعض أصحابه: یا فلان، ما لقینا من ظلم قریش إیّانا وتظاهرهم علینا وما لقی شیعتنا ومحبونا من الناس!
إنّ رسولالله| قُبض وقد أخبر أنّا أولی النّاس بالناس، فتمالأت علینا قریش حتّی أخرجت الأمر عن معدنه، واحتجّت علی الأنصار بحقّنا وحجّتنا، ثمّ تداولتْها قریش، واحدٌ بعد واحد، حتی رجعت إلینا، فنکثت بیعتنا و نصب الحرب لنا... ثم لم نزل - أهل البیت - نُستَذَلّ و نُستضام ونقشی و نمتهن و نحرم و نقتل ونَخاف ولا نأمن علی دِمائنا و دماء أولیاءنا. و وجود الکاذبون الجاحدون لکذبهم وجحودهم موضعا یتقرّبون به إلی أولیائهم وقضاة السوء و عمّال السوء فی کلّ بلدة؛ فحدّثوهم بالأحادیث الموضوعة المکذوبة و روَوْا عنّا مالم نقله ومالم نفعلْه لیبغْضونا إلی الناس، وکان عُظْمُ ذلک و کُبره زمنَ معاویة
بعد موت الحسن×، فقتلت شیعتنا بکل بلدة، وقطعت الأیدی والأرجل علی الظّنّة، و کان من یذکر بحبّناوالإنقطاع إلینا سُجن أو نهب ماله، أو هُدمت دارُه، ثم لم یزل البلاء یشتدّ و یزداد إلی زمان عبیدالله بن زیاد قاتل الحسین×، ثم جاء الحجاج فقتلهم کلّ قِتْلة و أخذهم بکلّ ظنّة و تهمة، حتّی إنّ الرجل لیقال له: زندیق أو کافر، أحبّ إلیه من أن یقال: شیعة علیّ، وحتّی صار الرجل الذی یذکر بالخیر - و لعلّه یکون ودعاء صدوقا - بحدّث بأحادیث عظیمة عجیبة من تفضیل بعض من قد سَلَف من الولاة، ولم یخلق الله تعالی شیئا منها ولا کانت ولا وقعت و هو یحسب أنّه حقٌّ، لکثرة من قد رواها ممّن لم یعرف بکذب ولا بقلّة ودع»((1)).
سخنان امام× دیگر جای هیچگونه سخن را
باقی نمیگذارد؛ با این همه به برخی از جنایات حجاج اشاره میشود؛ پیش از آن و برای بیشتر فهمیدن سخنان امام باقر× به نقل سخنان «علی بن محمد مداینی»((2))
در «کتاب الأحداث» که ابن
1) شرح نهجالبلاغة؛ ابن ابیالحدید؛ ج3، صص 279- 280.
2) ... أبوالحسن الإخباریّ صاحب التصانیف... وهو صاحب الأخبار... فقال أحمد بن أبی خَیْثمة: کان أبی وابن معین و مصعب الزبیری یجلسون علی باب مصعب، فمرّ رجل... فسلم و خصّ بسلامه یحیی، فقال له: یا أبا الحسن! أالی أین؟ قال: إلی دار هذا الکریم الذی یملأ کُمیّ دنانیر و دراهم: إسحاق الموصلی. فلما وَلیّ قال یحیی: ثقة ثقة ثقة. فسألت أبی مَن هذا؟ فقال: هذا المدائنی. مات المدائنی سنة 224 أو 225 ه-.ق عن 73 سنة؛ میزان الاعتدال؛ الذهبی؛ ج3، ص153.
ابیالحدید آنها را آورده، میپردازیم:
«... کتب معاویة نسخة واحدة إلی عمّاله بعد عام الجماعة: أنا برئت الذمّة ممن روی شیئا من فضل أبی تراب و أهل بیته، فقامت الخطباء فی کلّ کورة وعلی کلّ منبر، یلعنون علیّا و یبرأون منه و یقعون فیه وفی
أهلبیته؛ وکان أشدّ بلاء حینئذ أهل الکوفة؛ لکثرة مَن بها من شیعة علیّ×، فاستعمل علیهم زیاد بن سمیّة... فکان یتتبّع الشیعة وهو بهم عارف؛ لأنّه کان منهم أیّام علی×؛ فقتلهم تحت کل حَجَر ومَدَر، وأخافهم، وقطع الأیدی والأرجل و سَمَل العیون وصلبهم علی جذوع النخل...
و کتب معاویة إلی عمّاله فی جمیع الآفاق: ألا یجیزوا لأحدٍ من شعیة علیّ و أهلبیته شهادة، وکتب إلیهم: أن أنظروا من قبلکم من شیعة عثمان و محبّیه و أهل ولایته، والذین یروون فضائله ومناقبه، فأدنوا مجالسهم وقرّبوهم و أکرموهم، واکتبوا لی بکلّ ما یروی کلّ رجل منهم و اسمه و اسم ابیه وعشیرته.
ففعلوا ذلک، حتی أکثروا فی فضائل عثمان و مناقبه... فلیس یجیء أحد مردود من الناس عاملاً من عمّال معاویه، فیروی فی عثمان فضیلة أو منقبة إلاّ کتب اسمه و قرّبه وشفّعه...
ثم کتب إلی عمّاله: أن الحدیث فی عثمان قد کثرُ و فَشا...
فإذا جاءکم کتابی هذا فادعوا الناس إلی الروایة فی فضائل الصحابة والخلفاء الأولین، ولا تترکوا خبرا یرویه أحدٌ من المسلمین فی أبی تراب إلاّ و تأتونی بمناقصٍ له فی الصحابة...
... فرویت أخبار کثیرة فی مناقب الصحابة مفتعلة لاحقیقة لها... فعلّموا صبیانهم و غلمانهم من ذلک الکثیر الواسع حتّی رووه و تعلّموه کما یتعلّمون القرآن، و حتی علّموه بناتهم ونساءهم و خدمهم و حشمَهم...
ثم کتب إلی عماله نسخة واحدة إلی جمیع البلدان: انظروا من قامت علیه البیّنة أنّه یحب علیّا و أهل بیته، فامحوه من الدیوان و أسقطوا عطاءه ورزقه...
... فظهر حدیث کثیر موضوع و بهتان منتشر ومضی علی ذلک الفقهاء والقضاة والولاة...
... حتی انتقلت تلک الأخبار والأحادیث إلی أیدی الدیانین الذین لایستحلّون الکذب والبهتان فقبلوها و رووها و هم یظنّون أنّها حق، ولو علموا أنّها باطلة لما رووها ولا تدیّنوا بها...
فلم یزل الأمر کذلک حتی مات الحسن بن علی×، فازداد البلاء والفتنة، فلم یبق أحدٌ من هذا القبیل إلاّ هو خائف علی دمه، أو طرید فی الأرض. ثم تفاقم الأمر بعد قتل الحسین× وولّی عبدالملک بن مروان فاشتدّ علی
الشیعة وولّی الحجاح بن یوسف فتقرّب إلیه أهل النّسک والصلاح والدّین ببغض علیّ و موالاة أعدائه... فأکثروا فی الروایة فی فضلهم و سوابقهم و مناقبهم، وأکثروا من البغض من علیّ× و عیبه والطعن فیه و الشنأن له...»((1)).
ابن ابیالحدید در ادامهی این نقل قول میگوید:
«و قد روی ابنُ عرفة المعروف بنفطویه - و هو من أکابر المحدّثین و أعلامهم - فی تاریخه... إنّ اکثر الأحادیث الموضوعة فی فضائل الصحابة افتُعلت فی أیّام بنی أمیة
تقربا إلیهم بما یظنّون أنّهم یُرغمون به أنوف بنی هاشم»((2)).
با این مقدمه به جنایات حجاج میپردازیم.
ابن عساکر در تاریخش به بیان جنایات او پرداخته و حدود نود صفحه درباره او نوشته است. ابن عساکر داستانی از فریبکاری حجاج نقل میکند؛ او میگوید: آنگاه که سپاه حجاج، عبدالله بن زبیر را در مسجد الحرام محاصره کرده بودند، سپاهیان حجاج از روی کوه «ابیقبیس» با منجنیق کعبه و مسجدالحرام را سنگباران میکردند و این رجز را میخواندند:
خطارة مثل الفنیق المزبد أرمی بها عوّاذ هذا المسجدِ
که ناگهان صاعقهای آمد و آنها را هلاک کرد. دیگر سپاهیان ترسیده، از سنگباران کردن کعبه سرباز زدند؛ پس حجاج خطبهای خواند و گفت:
«ألم تعلموا أن بنی إسرائیل کانوا إذا قربوا قربانا فجاءت نار فأکلتها علموا أنه قد تقبّل منهم، و إن لم تأکلها قالوا لم تقبل. فلم یزل یخدعهم حتی عادوا فرموا...»((1))؟!
حجاح زمانی که وارد کوفه شد، خطبهای خواند و گفت:
«... وإنّی لأدی رؤوسا قد أیعت وقد حان قطافها»((2))
یعنی من سرهایی را میبینم که رسیدهاند و زمان چیدنشان است! روشن است که حجاج چه سرهایی را میگوید. سرهایی که در آنها هوای علی بن ابیطالب علیهم السلام و دشمنی بنیامیه بود. حجاج پس از کشتن ابن زبیر، به مدینه رفت؛چرا که عبدالملک او را والی هر دو شهر قرار داده بود. زمانی که به مدینه وارد شد، مردم آنجا را بسیار اذیت کرد و آنها را خوار ساخت.
در تاریخ میخوانیم:
«... فلما قدم المدینة أقام بها شهرا و شهرین فأساء إلی أهلها و استخفّ بهم و قال: أنتم قتلة أمیر المؤمنین عثمان...»((3))
او بر دست گروهی از صحابه با سرب، داغ نهاد و هدف او خوار کردن آنها بود:
«... و ختم أیدی جامعة من الصحابة بالرصاص استخفافا بهم کما یفعل بأهل الذمّة، منهم جابر بن عبدالله و أنس بن مالک و سهل بن سعد»((1))
او هنگام ترک مدینه چنان به قبر و منبر و شهر رسول خدا| اهانت کرد که هر مسلمانی را شرمنده میکند:
«.. ثم عاد إلی مکة، فقال حین خرج منها: الحمدلله الذی أخرجنی من أم نتن أحلها أخبث بلدٍ وأغشه لأمیر المؤمنین وأسدهم له علی نعمة الله، والله لولا کانت تأتینی کتب أمیر المؤمنین فیهم، لجعلتها مثل جوف الحمار، أعوادا یعودون بها، ورمة قد بلیت، یقولون: منبر رسولالله و قبر رسولالله...»((2))
ابن قتیبه میگوید:
حجاح در روز جمعه وارد بصره شد و در همان روز سرها را از تنها جدا کرد. او در همان روز خطبه ایراد کرد و گفت:
«... أیها الناس إنّ أمیر المؤمنین عبدالملک، أمیر استخلفه الله فی بلاده و ارتضاه إماما علی عباده، وقد ولاّنی
مصرکم و تسمة فیئکم... وأخبرکم أنه قلدنی بسیفین... سیف رحمة و سیف عذاب و نقمة؛ فأمّا سیف الرّحمة فسقط منّی فی الطریق، و أما سیف النقمة فهو هذا... فقتل منهم بضعة و سبعین ألفا، حتی سالت الدّماء، إلی باب المسجد وإلی السلک»((1))
او بسیاری از شیعیان آل علی× مانند کمیل بن زیاد نخعی، قنبر غلام علی×، عبدالرحمن بن ابی لیلای انصاری، یحیی بن امطویل و سعید بن جبیر را کشت و دست و پا برید.
حجاح در 95 ه-.ق در 54 سالگی هلاک شد. او
بیست سال زمامدار عراق بود. 000/120 نفر بر اثر شکنجههای او و مأمورانش در زندانها کشته شدند و اینها غیر از کسانی بودند که در جنگهای او و به وسیلهی سپاهیان کشته شدند. زمانی که مُرد 000/50 مَرد در زندانهای عراق بودند؛ 000/30 زن نیز در زندانها بودند که 000/16 تن از آنها عریان بودند. او زنان و مردان را در یک زندان قرار داده بود، در حالی که میان آنها پردهای نبود. زندانیان از گرمی آفتاب و از سرمای زمستان و باران در امان نبودند.
آری! حجاج حکومت رعب و وحشت را در عراق برپا کرده بود؛ دیگر حاکمان عبدالملک و ولید نیز اینگونه بودند؛ و روشن است که در این چنین فضایی مجالی برای ذکر فضائل اهلبیت علیهم السلام باقی نمیماند.
1) الامامة والسیاسة؛ ج2، ص32.
یکی از مروانیان که حکومتش به درازا کشید، «هشام» است. پس از مرگ ولید در 96
ه-.ق ، برادرش سلیمان بن عبدالملک روی کار آمد. او بیش از سه سال حکومت نکرد (96- 99 ه-.ق). پس از او عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید. او نیز زیاد دوام نیاورد و پس از دو سال در 101 ه-.ق درگذشت.((1))
پس از وی یکی دیگر از فرزندان عبدالملک به نام یزید چهار سال بر تخت نشست (101- 105 ه-.ق) و بعد نوبت به هشام رسید. او را از 105 تا 125 ه-.ق خلیفه میخواندند؛ یعنی بیست سال تمام.
امام باقر× عمدهی دوران امامت خود را در زمان هشام گذراند. هشام مقتدرانه حکومت کرد؛ از اینرو وضع همانگونه بود که گذشت. پس از مرگ هشام بود که کمکم بنیامیه رو به ضعف گزاردند و مردم چهار تن دیگر از آنها را خلیفه خواندند:
1- ولید بن یزید بن عبدالملک (125- 126
ه-.ق)
2- یزید بن ولید (126 ه-.ق)
3- ابراهیم بن ولید (تنها 70 روز از 126 ه-.ق)
4- مروان بن محمد (126- 132 ه-.ق).
درست است که در دوران عمر بن عبدالعزیز کمی وضع بهتر شد؛ ولی دولت
1) و شاید کشته شد؟!
مستعجل بود و پس از او و با روی کار آمدن یزید و هشام بار دیگر ورق برگشت و باز ظلم و جنایت بود که نسبت به اهلبیت علیهم السلام و شیعیان ایشان روا میداشتند.
در 132 ه-.ق با کشته شدن مروان حمار، طومار خلافت اموی، مروانی، پیچیده شد.
پس از امویان عباسیان روی کار آمدند. اکنون باید دوران آن تا تدوین صحاح را بررسی کرد تا بدانیم صحاح در چه محیطی گردآوری شدهاند.
عباسیان، فرزندان عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر| بودند. علی بن عبدالله بن عباس (م 118 ه-.ق)، در زمان ولید بن عبدالملک دوبار به زندان افتاد. او پس از آزادی از زندان، در «حُمیمه» که روستایی در جنوب «بحر المیت» است زندگی را سپری میکرد. این دهکده بر سر راه کاروان جنوب - شمال، و در مسیر کاروانهای حج بود؛ و از عراق که مرکز تحرّکات شیعی و مخالف امویان بود، دور بود. از اینرو عباسیان در پناه امنیت و با بهرهگیری از موقعیت حساس حُمیمه با شرق و غرب جهان اسلام، زمینهی یکی از مهمترین تحولات سیاسی را در تاریخ اسلام فراهم آوردند.((1))
عباسیان در توجیه استحقاق خویش برای خلافت، مدعی شدند که آن را از
1) تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه؛ احمدرضا خضری؛ ص1.
طریق «محمدبن حنفیه» به ارث بردهاند. این ادعا مبتنی بر روایت مشهوری است که اکثر مورّخان آن را آوردهاند. بر پایهی این روایت، پیروان شیعه، کسانی که معتقدند که امامت پس از امام علی و فرزندانش، امام حسن و امام حسین ‘، حق محمد بن حنفیه است و این حق پس از وی به فرزندش، ابوهاشم عبدالله، رسیده است. ابوهاشم برای بهدست آوردن خلافت فعالیتهایی را در عراق انجام داد و به همین سبب در سال 98 ه-.ق به دربار اموی فراخوانده شد و در باز گشت، به دست عاملان سلیمان بن عبدالملک، مسموم شد. بنابر همین روایت، وی هنگامی که مرگ خویش را نزدیک دید، نزد محمد بن علی بن عبدالله بن عباس به حُمیمه رفت و حق امامت را به او تفویض کرد و رموز دعوت و اسامی مبلّغان و داعیان خویش را در اختیار او نهاد و یارانش را به پیروی از این امام جدید سفارش کرد.
گویا عباسیان، پس از دستیابی به قدرت،این داستان را بزرگ جلوه دادند تا برای دور ساختن علویان از خلافت و تقویت پایههای حکومت خود، حجتی استوار داشته باشند.
پس از ملاقات ابوهاشم با محمد بن عبدالله در سال 98 ه-.ق ، مقدمات دعوت عباسی فراهم گردید و در سال 100 ه-.ق دعوت رسما آغاز شد و پس از 32 سال تبلیغ و کوشش مستمر و منظم رهبران و داعیان عباسی به پیروزی رسید.((1))
1) همان؛ صص 2 - 3.
همان گونه که دیدیم عباسیان در سال 100 ه-.ق رسماً دعوت خود را آغاز کردند و این یعنی در اوج حکومت هشام (105- 125 ه-.ق). روشن است که داعیان عباسی که امامت خود را ادامهی امامت حضرت علی، امام حسن، امام حسین علیهم السلام و محمد بن حنفیه میدانستند، تلاش میکردند تا برای تقویت موضع خود، به فضائل اهلبیت علیهم السلام دست بیاویزند و این همان چیزی بود
که هشام به هیچ وجه زیر بار آن نمیرفت؛ زیرا که گذشته از آنکه امویان اساسا با آل علی× دشمنی داشتند، عباسیان را نیز دشمن بزرگ خود میدانستند، از اینرو از گسترش فضائل اهلبیت علیهم السلام با شدتی بیشتر از گذشته، جلوگیری میکردند.
در اینکه عباسیان در دعوت خود، از اهلبیت علیهم السلام و مظلومیت آنها سوء استفادههای سیاسی کردند سخنی نیست. آنها در هرجا از کشته شدن امام حسین× به وسیلهی امویان سخن میگفتند و خود را خونخواه او و منتقم مظلومیت آل علی علیهم السلام میدانستند. از اینرو شعار دعوت آنها «الرضا من آلمحمد» بود.((1))
ولی پس از روی کار آمدن و استوار شدن قدرتشان آنها نیز اهلبیت علیهم السلام را مانع کار خود میدانستند و همچون بنیامیه، آنها را درتنگنا و فشار قرار دادند و شیعیان ایشان را میکشتند. در اینجا به نمونههایی از جنایات عباسیان که در حق اهلبیت علیهم السلام و شیعیان روا داشتند، میپردازیم.
1) همان، ص5.
نخستین فرد از عباسیان که او را خلیفه خواندند «ابوالعباس سفاح»((1))بود.
او عمویش عبدالله بن علی را مأمور کشتن مروان حمار، آخرین حاکم اموی، کرده بود. مروان در مصر دستگیر و کشته شد. سر او را از بدنش جدا کرده، برای سفاح فرستادند. سفاح با دیدن سر مروان سجدهی شکر بهجا آورد:
«... فلمّا وضع بین یدیه خرّ لله ساجدا، ثم رفع رأسه وقال: الحمدلله الذی أظهرنی علیک وأظفرنی بک ولم یُبقِ ثأری قِبَلک و قِبَل رَهْطِک أعداءالدین؛ ثمّ تمثّل قول ذی الاصبَع العدوانّی:
لویَشربون دَمی لمیَرْدِ شاربَهم ولا دِماؤهمُ للغیظ تُروینی((2))
سفاح همچنین بسیاری از مردگان بنیامیه را از قبر بیرون آورد و سوزاند. او سر مروان حمار را مورد خطاب قرار داد و گفت:
«... ما أبالی متی طرقنی الموت، قد قتلت بالحسین و بنی أبیه من بنی أمیّة مائتین، و أحرقت شلو هشام بابن عمی زید بن علی، و قتلت مروان بأخی إبراهیم...»((3))
روزی از روزها، در آغاز حکومتش بسیاری از بنیامیه را در دربار خود کشت
و سپس برروی جسدهای آنان سفره پهن کرد و بر روی آن سفره نشست؛ و این در حالی بود که برخی از امویان که نیمهجانی در بدن داشتند و زیر سفرهی سفاح دست و پا میزدند. او پس از خوردن غذایش گفت: به یاد ندارم غذایی را لذیذتر از این غذا. سپس گفت: این کشتهها را در کوچه بیندازید تا مردم لعنشان کنند همان گونه که در حال حیات، ایشان را لعن میکردند.
آنها را به کوچهها انداختند؛ سگها میآمدند و آنها را به دندان گرفته، میبردند و بر روی زمین میکشیدند.((1))
آری! دوران سفاح به انتقامکشی از امویان و مروانیان گذشت. او 4 سال و 9 ماه و 20 روز بیشتر برتخت ننشست و در «انبار»، شهری که خود ساخته بود، به 136 ه-.ق در سن 33 سالگی درگذشت.((2))
گویا سبب مرگش بیماری آبله بوده است.((3))
هرچند که او فرصت چندانی نیافت تا به اهلبیت علیهم السلام و شیعیان ایشان بپردازد ولی در همان مدت، از اذیت ایشان چشمپوشی نکرد.
امام صادق× چون به نیّات آنها آگاه بود نامهی «ابوسلمه» کارگزار و اوّل وزیر عباسیان که او را «وزیر آلمحمد|» میخواندند را در آتش سوزانده بود و این به گوش سفاح رسیده بود.
امام× به «محمد بن عبدالرحمان» فرستادهی «ابوسلمهی خلاّل» گفته بودند:
«... و ما أنا و أبو سلمة؟ و أبو سلمة شیعة لغیری... ثم أنشأ یقول متمثلاً بقول الکمیت بن زید:
أیا موقدا نارا لغیرک ضوءها و یا حاطبا فی غیر حبلک تحطب»((1))
آری! امام× از همان آغاز مخالفت خود را با عباسیان آشکار کرد. از اینرو بود که گویا سفاح، امام× را مدتی به عراق خواند تا ایشان را زیرنظر بگیرد. این مطلب از روایت کلینی& در کافی روشن میشود. او در روایتی میگوید:
«سهل بن زیاد، عن علیّ بن الحکم، عن رفاعة، عن رجل، عن أبی عبدالله× قال: دخلت علی أبی العباس بالحیوة، فقال: یا أبا عبدالله ما تقول فی الصّیام الیوم؟ فقلت: ذاک إلی الامام، إن صمت صمنا و إن أفطرت أفطرنا. فقال: یا غلام علیّ بالمائدة، فأکلت معه وأنا أعلم والله إنّه یوم من شهر رمضان، فکان إفطاری یوما وقضاؤه أیسر علیّ من أن یضرب عنقی ولا یُعبد الله»((2))
کلینی& روایت دیگری را نیز به همین مضمون آورده که در آن به «... عن رجل من أصحابنا عن أبی عبدالله× أنّه قال - و هو بحیرة((3)) فی زمان أبی
العباس-...» اشاره و استناد کرده.((1))
از این روایت شدت سختگیری سفاح بر امام× روشن میشود. امام×، سفاح را «امام» میخواند و از کشته شدن خود در صورت مخالفت با سفاح در مسئلهای فقهی - سیاسی خبر میدهد.
در هر صورت، کار عباسیان در زمان ابوالعباس استوار شد و پس از او حکومت بردوش برادرش ابو جعفر منصور افتاد.
کار دوّمین زمامدار عباسیان یعنی منصوردوانیقی((2)) به درازا کشید. مردم او را به مدت 20 سال (137- 158ه-) خلیفه میخواندند. او چندی پیش از دعوت عباسی در حُمیمه به دنیا آمد و با آنکه از سفاح بزرگتر بود، ابراهیم امام، ابوالعباس را بر او مقدّم کرد؛ چرا که مادر منصور، «سلاّمه» کنیزی بربری بود.((3))
منصور هنگام مرگ برادرش سفاح در سفر حج بود و در راه مکه خبر مرگش را شنید. او که ولیعهد سفاح بود بیدرنگ به عراق بازگشت و بر تخت نشست.((4))
دوران منصور، از تاریکترین دورانهای حکومت عباسیان است. در مدت حکومت او اهلبیت علیهم السلام و نیز شیعیانشان، سختترین اوضاع را سپری میکردند.
او قیام «نفس زکیّه» یعنی محمد بن عبدالله
بن حسن بن حسن بن علی×، در حجاز را سرکوب کرد (14 رمضان 145ه-). همچنین برادر نفس زکیه یعنی ابراهیم نمایندهی او در بصره را نیز مانند محمد به قتل رساند (ذیقعدهی 145ه-). قتل ابراهیم در «باخمری» بود؛ و او به قتیل باخمری مشهور شد.((1))
قیام نفس زکیه؛ نخستین قیام علویان برضد عباسیان بود. از این به بعد قیامهای دیگری نیز صورت گرفت ولی بیفایده بود و عباسیان حساب کار خود را کردند و با شدت هرچه تمامتر بر علویان و در رأس آنان اهل بیت علیهم السلام و نیز شیعیان سخت گرفتند. روشن است در چنین محیط و فضای سیاسی نمیشد فضائل اهلبیت علیهم السلام منتشر شود.
منصور از کشتن اهلبیت علیهم السلام و شیعیان ایشان هیچ باکی نداشت. او حجاج را شخصی دلسوز برای مروانیان میدانست که به کشتار علویان و شیعیان پرداخته بود: «... فالله ما رأیت رجلاً أنصح من الحجاج لبنی مروان...». مسیب بن زهیر که یکی از درباریان منصور بود به او گفت:
«... والله ما خلق الله علی جدید الارض خلقا أعز علینا من نبیّنا، وقد أمرتنا بقتل أولاده فأطعناک و فعلنا ذلک، فهل نصحناک أم لا؟»((2))
او عبدالله بن حسن بن حسن بن علی× و بسیاری دیگر از علویان را در
کوفه در سردابی زندانی کرد که در آن، شب از روز تشخیص داده نمیشد. آنها آنقدر در آن زندان ماندند تا همگی مردند و پس از آن زندان را بر اجساد آنان خراب کردند و همگی در همانجا دفن شدند.
بدنهای علویان در زندانهای عراق متعفن میشد. تعفن از پاهای آنها شروع میشد وآنقدر گسترش مییافت تا به قلب میرسید و میمردند.((1))
منصور در خطبهای، امام حسن× را خلیفهای بیکفایت خواند و به آن حضرت افترا زد.((2))
ابوالفرج اصفهانی((3))
در کتاب «مقاتل الطالبیّین» به کسانی که از آلعلی× در زمان عباسیان و از جمله منصور کشته شدند، اشاره کرده است.((4))
منصور، «محمد بن ابراهیم بن حسن» معروف به «دیباج اصغر» را در سال 144 ه- وبه طرز فجیعی کشت. او دستور داد برروی سر محمد استوانهای بنا کنند تا او بمیرد:
«... و أحضر المنصور محمد بن ابراهیم بن الحسن - و
کان أحسن الناس صورة - فقال له: أنت الدیباج الاصغر؟ قال: نعم. قال: لأقتلنّک قتلة لم أقتلها أحدا؛ ثم أمر به فبنی
علیه أسطوانه و هو حی فمات فیها...»((1)).
منصور بهگونهای با علویان برخورد کرده بود که علویان تا «سند» نیز فرار میکردند. از جملهی آنها فرزند ابراهیم طباطبایی علوی پسر ابراهیم دیباج بود. او به «مولتان» در هند گریخت در حالیکه از زیادی راه رفتن پایش خونآلوده شده بود.
«مقریزی»((2))میگوید:
«... وکان لأبی القاسم الوسی بن إبراهیم طباطبا بن إسماعیل الدیباج ضیعة بالمدینة یقال لها «الرس»، فلم یسمح له أبوجعفربالمقام بها حتّی طلبه، ففرّ إلی السند و قال:
لم یروه ما أراق البغی من دمنا فی کل أرض ولم یقصر عن الطلب
ولیس یشفی غلیلا فی حشاه سوی ألاّ یری فوقها ابن لبنت نبی و کتب صاحب السند إلی أبی جعفر أنه وجود فی خان بالمولتان مکتوبا یقول: «أبو» القاسم بن ابراهیم العلوی، إنتهیت إلی هذا الموضع بعد أن انتعلت الدم من المشی...»((3))
«ریطهْ»، دختر سفاح، کلید خانهای را به همسر فرزندش داد و او را قسم داد تا
زمانی که منصور زنده است در آن خانه را باز نکند. هنگامی که منصور مرد و پسرش محمد، ملقب به مهدی برتخت نشست، در آن خانه را
باز کرده، با اجسادی از آل ابیطالب مواجه شدند که نسب آنها بر روی کاغذ نوشته شده بود و به گوشهایشان آویزان بود. در میان آنها کودکان خردسالی نیز به چشم میخورد. مهدی عباسی دستور داد گودالی کندند و آنان را در آن دفن کردند:
«... فإذا فیه من قتل من الطالبیین و فی آذانهم وقاع فیها أنسابهم و فیهم أطفال، فأمر المهدی فحضرت لهم حفیرة و دفنوا فیها»((1))
با این اوضاع، آیا میتوان توقع داشت که منصور در مدت طولانی بیست و یک سالهی حکومت خود اجازهی نشر فضائل اهلبیت علیهم السلام را بدهد؟
منصور، در سال 80 یا 83 ه- بزرگترین جنایت خود را انجام داد و امام جعفر بن محمد صادق× را به شهادت رساند.((2))
پس از هلاکت منصور در سال 158 ه-، فرزندش مهدی عباسی یازده سال حکومت کرد (158- 169 ه-). پس از او فرزندش موسی، ملقب به هادی تا سال 170 ه- بر مسند خلافت تکیهزد. هرچند کار او به درازا نکشید؛ امّا در همان روزگار و در آغاز خلافت هادی؛ علویانِ منطقهی حجاز به پیشوایی حسین بن
علی بن حسن بن حسن بن علی× قیام کردند. او در ذیقعدهی 169 ه-، در مدینه مردم را به یاری اهلبیت فراخواند. بسیاری از علویان که پس از قیام نفس زکیّه به دنبال پیشوایی دیگر بودند دعوت او را پاسخ دادند.
دلیل قیام حسینبن علی را «یعقوبی»((1))
اینگونه مینویسد:
«... وذلک أنّ موسی، ألحّ فی طلب الطالبیّین و أخافهم خوفا شدیدا وقطع ما کان من المهدی یجریه لهم من الارزاق و الأعطیة، وکتب إلی الآفاق فی طلبهم وحملهم، فلّما اشتدّ خوفهم وکثر من یطلبهم وبحث علیهم، عزم الشیعة و غیرهم إلی الحسین بن علیّ...»((2))
حسین یازده روز مدینه را دردست گرفت و پس از آن به سوی مکّه روانه شد. نرسیده به مکه در جایی به نام «فخّ» با سپاه عباسی رو به رو شد و به قتل رسید. بنابر گفتهی مسعودی، بدنهای حسین و یارانش سه روز بر روی زمین فخ ماند و درندگان و پرندگان آنها را خوردند:
«... و أقاموا ثلاثة أیام لم یواروا حتی أکلتهم السباع والطیر»((3))
«خیزُران»، همسر مهدی عباسی و مادر هادی و هارون، علاقهی بیشتری به
هارون داشت و میخواست پس از مهدی، هارون به خلافت برسد؛ ولی این کار نشد و پس از مهدی، پسرش هادی برتخت نشست و هارون ولیعهد او شد.
در زمان حکومت هادی، او خواست تا هارون را خلع کند و فرزند خردسالش، جعفر را به جای او بنشاند؛ از اینرو کار را بر هارون و پیروانش سخت گرفت و یحیی برمکی را به زندان انداخت و خواست تا هارون را خلع کند؛ اما خیزران که کینهی هادی را در دل داشت؛ کنیزان را وا داشت تا نیمهشبی هادی را خفه کردند و بدین ترتیب حکومت به دست هارون افتاد((1)).
همان شب که هادی را کشتند، برای هارون بیعت گرفته شد و او را خلیفه خواندند.
ازپسر هادی، جعفر نیز به زور و تهدید بیعت گرفتند. هارون خلافت خود را مدیون تلاشهای مادرش خیزران و کوششهای «یحیی بن خالد برمکی» میدانست. هارون، یحیی را «پدر» خطاب میکرد:
«... ولما أفضت الخلافة إلی الرشید؛ دعا بیحیی بن خالد فقال له: یا أبت، أنت أجلستنی فی هذا المجلس ببرکتک ویُمنک وحسن تدبیرک، وقد قلدتک الأمر؛ ودفع خاتمه إلیه»((2))
کار هارون به درازا کشید و 23 سال (170- 193ه-) برتخت بود. تا سال
173ه-، که خیرزان درگذشت؛((1))
کار دربار به دست او بود ولی پس از آن همه کارها به دست برمکیان افتاد.
هارون نیز مانند پدرانش بزرگی علویان واهلبیت علیهم السلام را نمیتوانست بپذیرد؛ از اینرو علویان در زمان حکومت او نیز در فشار بودند.
هارون «یحیی بن عبدالله بن حسن بن حسن×» را، که برادر نفس زکیه بود، به خیانت و فریب کشت. یحیی که در ری و طبرستان به کار دعوت مشغول بود؛ به دیار دیلم رفت و مردم آنجا را به رهبری خود در حمایت از اهلبیت علیهم السلام فراخواند. آنان پذیرفتند و با او بیعت کرده و او را فرمانروای دیلم خواندند. کار یحیی بالاگرفت. هارون که به هراس افتاده بود فرزند یحیی برمکی، یعنی «فضل» را با 000/50 سپاهی برای سرکوب او فرستاد. فضل با یحیی صلحنامه نوشتند و هارون به دست خود امان نامهای برای او نوشت. یحیی به همراه فضل به بغداد آمد؛ ولی هارون پس از چند روز، او را در خانهاش بازداشت کرد و فقیهان و قاضیان را به صدور فتوایی مبنی بر مشروعیت نقض آن امان نامه وادار کرد؛ وپس از آن و در سال 176 ه- یحیی را به قتل رساند.((2))
از دیگر کارهای هارون این بود که دشمنان اهلبیت علیهم السلام را حاکم شهرها میکرد. طبری میگوید:
«... بکار بن عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن
الزبیر - و کان بکّار شدید البغض لآل أبیطالب، و کان یبلّغ هارون عنهم، و یسیء بأخبارهم، وکان الرّشید ولاّه المدینة، وأمر، بالتضییق علیهم - ...»((1))
هارون نیز در آخر مانند جدّش منصور، جنایت عظمای خود را مرتکب شد و یکی دیگر از ائمهی اهلبیت علیهم السلام ، یعنی امام هفتم، حضرت موسی بن جعفر×را در سال 183 ه-.ق به شهادت رساند.
یعقوبی مینویسد:
«... وتوفّی موسی بن جعفر... سنة 183، وسنّه 58 سنة، وکان ببغداد فی حبس الرشید قِبل السندی بن شاهک...»((2))
پس از مرگ هارون در 193 ه-.ق ، پسرش محمد، ملقب به امین، بر تخت نشست. پنج سال حکومت او به جنگ با برادرش عبدالله، ملقب به مأمون گذشت. مأمون، امین را شکست داد و 20 سال (198- 218 ه-) حکومت کرد.
تاریخ، مأمون را دانشمندی معتزلی مشرب معرفی کرده است. او را افزون بر اینکه خلیفه میدانستند؛ دانشمندی بزرگ، که در فقه و ادب و حدیث و کلام و حکمت دستی بر آتش داشت، نیز میشناختند.((3))
سیوطی گوید:
«... وبرع فی الفقه والعربیة وأیام الناس ولما کبر عنی بالفلسفة وعلوم الأوائل ومَهَرَ فیها؛ فجرّه ذلک إلی القول بخلق القرآن... وکان أفضل رجال بنی العباس حزما وعزما وحلما وعلما ورأیا ودهاء وهیبة وشجاعة وسؤددا وسماحة، وله محاسن وسیرة طویلة لولا ما أتاه من محنة الناس فی القول بخلق القرآن، ولم یل الخلافة من بنی العباس أعلم منه...»((1)) سیوطی همچنین میگوید:
«... وفی سنة 211 أمر المأمون بأن ینادی: برئت الذمّة ممن ذکر معاویة بخیر،و أن أفضل الخلق بعد رسولالله صلیالله علیه وسلم علی بن أبیطالب×.
وفی سنة 212 أظهر المأمون القول بخلق القرآن مضافا إلی تفضیل علی× علی أبیبکر و عمر فاشمأزّت النفوس منه و کاد البلد یفتتن، ولم یلتئم له من ذلک ما أراد، فکف عنه إلی سنة 218»((2))
نیز میگوید:
«... وفی سنة 218 امتحن الناس بالقول بخلق القرآن ...((3))
و کتب المأمون إلیه((1)) فی إشخاص سبعة أنفس و هم: محمدبن سعد کاتب الواقدی، و یحیی بن مَعین و أبو خیثمة و
أبو مسلم مستملی یزید بن هارون، و إسماعیل بن داود و إسماعیل بن أبی مسعود و أحمد بن إبراهیم الدودقی، فأشخصوا إلیه، فامتحنهم بخلق القرآن، فأجابوه، فردّهم من الرّقة إلی بغداد و سبب طلبهم أنهم توقفوا أولاً ثم أجابوه تقیّةً.
وکتب إلی إسحاق بن إبراهیم بأن یحضر الفقهاء ومشایخ الحدیث و یخبرهم بما أجاب به هؤلاء السبعة، ففعل ذلک، فأجابه طائفة وامتنع آخرون، فکان یحیی بن مَعین و غیره یقولون: أجبنا خوفا من السیف.
ثم کتب المأمون کتابا آخر من جنس الأوّل إلی إسحاق، وأمر، بإحضار من امتنع، فأحضر جماعة منهم: أحمد بن جنبل و... وعلی بن الجعد و...
وقتیبة بن سعید... ثم قال لأحمد بن حنبل: ما تقول؟ قال: کلام الله، قال: أمخلوق هو؟ قال: هو کلام الله، لاأزید علی هذا...((2)) ثم بلغ المأمون أن الذین أجابوا إنّما أجابوا مکرهین، فغضب وأمر بإحضارهم إلیه، فحملوا إلیه، فبلغتهم وفاة المأمون قبل وصولهم إلیه»((3))
پس از مأمون، عصر دوّم خلافت عباسی با روی کار آمدن «معتصم» در سال (218- 227ه-) آغاز شد. او برادر مأمون بود و شیوهی او را دنبال میکرد.((1))
عصر اوّل عباسی به سبب نفوذ عناصر ایرانی از دورههای بعد متمایز است. این عصر از خلافت سفّاح آغاز شد و تا پایان عمر مأمون به درازا کشید؛ امّا از زمان معتصم و به دلیل دگرگونی اوضاع خلافت، دورانی جدید با مشخصاتی نو پدید آمد. از مهمترین مشخصات این دوره، زوال قدرت خلفا و اقتدار روزافزون غلامان و درباریانی بود که خلفای ناتوان عباسی را در چنگ خود گرفته و آنان را گرفتار زندان و شکنجه میکردند و گاه به گونهای فجیع میکشتند.((2))
البته باید گفت که این اوضاع پس از قتل متوکل عباسی بیشتر نمایان شد. معتصم نیز فتنهی «محنت» را ادامه داد. ذهبی در اینباره میگوید:
«... کتب المعتصم إلی نائبه علی مصر، کُنْدر، وإلی قاضی مصر هارون بن عبدالله الزُهری، کتابا بخطّ الفضل بن مروان یمتحن فیه الناس بخلق القرآن... و اُمر المعلّمون
أن یُعلّموا الصّبیان لَتعلیم القرآن، یعنی القول بخلق القرآن...»((3))
پس از معتصم، پسرش هارون، ملقب به «الواثق بالله» بر تخت نشست (227- 232
ه-). پای ترکان از زمان معتصم به دربار باز شد((1)) و در دوران واثق بازتر شد.
واثق از دوران جوانی عهدهدار مسئولیتهایی شد که پدر به او واگذار کرده بود. از اینرو با روش و سیاست معتصم در به کارگیری سپاهان ترک آشنا بود و مانند پدر به ترکان روی آورد. او برای نخستین بار مقام «سلطانی» را در دستگاه خلافت به وجود آورد و آن مقام را با امارتِ سرزمینهای غربی خلافت، از قصر خلیفه گرفته تا آخرین نقطهی مغرب، همراه با تشریف و خلعت و تاج
و جواهر و کمربند، به «اشناسِ» ترک واگذار کرد و امارت خراسان و سند و ناحیههای دجله را به «ایتاخ» سپرد. همچنین «وصیف» را حاجب خود ساخت و «بغا» را به فرماندهی سپاه برگزید. امارت مناطقی از قلمرو عباسی را به سرداران ترک سپرد، به شرط آنکه هر سال خراج معینی بپردازند. از این رو حکومت آن مناطق در واقع مستقل و تنها در ظاهر تابع خلیفه بود.((2))
واثق نیز در اعتزال شیوهی پدر و عمویش را دنبال کرد. از این رو سالهای 198 تا 232ه- را عصر طلایی معتزله نامیدهاند که با مرگ واثق به پایان رسید.((3))
ذهبی میگوید:
«... وبقیت المحنة إلی أن وَلیَ الخلافةَ المتوکّلُ سنةَ
232ه-»((4))
از جمله کسانی که تاریخ زندگی او با جریان محنت و خلق قرآن به سختی گره خورده احمد حنبل، امام حنبلیان است. او با معتصم در جریان محنت درافتاد و بر رأی خود پافشاری کرد تا اینکه او را تازیانه زدند.
مسعودی در حوادث سال 219 ه- مینویسد:
«... وفیها ضرب المعتصم، أحمد بن حنبل ثمانیة وثلاثین سوطا لیقول بخلق القرآن»((1))
ذهبی و سیوطی این واقعه را در سال 220ه- گفتهاند.
تاریخ به ما میگوید که «ابن ابی دؤاد»((2))
نقش بزرگی در نشر اعتزال در دوران طلایی معتزله داشته است. ابن ندیم دربارهی او میگوید:
«... من أفاضل المعتزلة و ممّن جرّد فی إظهار المذهب والذبّ عن أهله والعنایة به... مولده بالبصرة. من صنایع یحیی بن أکثم، و هو وصله بالمأمون، و من جهة المأمون اتصل بالمعتصم... توفی... فی خلافة المتوکل من فالج لحقه...»((3))
او منفور اهل حدیث بوده و هست. ذهبی در
مرگ او از واژهی «هَلَکَ» استفاده کرده؛ و درباره او میگوید: «... جَهمی بغیض...»((1))
ابن حجر دربارهاش چنین میگوید:
«... قال الخطیب: ولی القضاء للمعتصم و الواثق، وکان موصوفا بالجود و حسن الخلق و وفور الأدب، غیر أنه أعلن بمذهب الجهمیّة، و حمل النّاس علی امتحان الناس بخلق القرآن. قال الدار قطنی: هو الذی کان یمتحن العلماء فی زمانه... ولدت سنة 160ه... و یقال: إن أحمد بن حنبل کان یطلق علیه الکفر...»((2))
سیوطی بسیار از او به بدی یاد کرده و میگوید: «... فلا آجره الله!...»؛((3)) در جایی
دیگر میگوید: «... قبحه الله...»؛((4)) و در جای دیگر میگوید:
«... مات فی أیام خلافة المتوکل من الأعلام... و ابن أبی دؤاد ذاک الکلب لارحمه الله...»((5))
لازم به یادآوری است که سیوطی به نقل از خطیب، قول ضعیفی را دربارهی اینکه او پیش از مرگش از اعتقاد به خلق قرآن دست برداشته، آورده است که
نمیتوان آن را پذیرفت؛ مگر آنکه گفته شود بر اثر فشارهای متوکل او از روی تقیه و در ظاهر از این رأی برگشته باشد.
کلام سیوطی چنین است:
«... قال الخطیب: کان أحمد بن أبی دؤاد قد استولی علی الواثق و حمله علی التشدّدفی المحنة، و دعا الناس إلی القول بخلق القرآن، ویقال: إنه رجع عنه قبل موته»((1))
آراء بسیاری از معتزله، بیانگر فضیلت حضرت علی× بر همهی صحابه است. آنها میگویند: علی× هرچند که پس از عثمان به خلافت رسید ولی از سه خلیفهی بیش از خود برتر و افضل است. از اینرو ابن ابیالحدید در مقدمهی شرح خود بر نهجالبلاغه میگوید:
«... الحمد لله الواحد العدل، الحمدلله الذی تفرّد بالکمال... وقدّم المفضول علی الأفضل لمصلحة اقتضاها التکلیف...»((2))
او همچنین فصلی را به بحث امامت و تفضیل، اختصاص داده و زیر عنوان «اقول فیما یذهب
إلیه أصحابنا المعتزله فی الامامهْ والتفضیل والبغاهْ والخوارج» میگوید:
«إتفق شیوخنا کافّة رحمهمالله، المتقدّمون و المتأخّرون والبصریّون و البغدادیّون علی أنّ بیعة أبیبکر الصدیق
بیعة صحیحة شرعیة، و أنّها لم تکن عن نصّ و انّما کانت بالاختیار الذی ثبت بالاجماع، و بغیر الإجماع کونه طریقا إلی الامامة.
و اختلفوا فی التفضیل، فقال قدماء البصریین((1))... إنّ أبابکر أفضل من علیّ×؛ و هؤلاء یجعلون ترتیب الأربعة فی الفضل کترتیبهم فی الخلافة.
و قال البغدادیّون قاطبة؛ قدماءهم و متأخّروهم کَ...
وأبی جعفر الاسکافّی... إنّ علیّا أفضل من أبیبکر.
و إلی هذا المذهب، ذهب من البصریین أبوعلی محمد بن عبدالوهاب الجبّائّی أخیرا، و کان من قبل من المتوقّفین...
و ذهب کثیر من الشیوخ رحمهمالله إلی التوقف فیهما؛ و هو قول أبی حذیفة واصل بن عطاء((2))، و أبی الهذیل العلاّف((3))؛ من المتقدّمین. هما - و إن ذهبا إلی التوقّف بینه× و بین أبیبکر و عمر - قاطعان علی تفضیله علی عثمان.
... وأمّا نحن فنذهب إلی مایذهب إلیه شیوخنا البغدادیّون
من تفضیله×... و أمّا القول فی البغاة علیه و الخوارج، فهو علی ما أذکره لک:
أما أصحاب الجمل فهم عند أصحابناها لکون کلّهم إلا عائشة وطلحة و الزبیر؛ رحمهم الله، فانّهم تابوا، ولولا التوبة لحُکِم لهم بالنّار لاصرارهم علی البغی.
و أما عسکر الشام بصفّین فانّهم هالکون کلّهم عند أصحابنا لایُحکَم لأحد منهم إلا بالنّار، لإصرارهم علی البغی و موتهم علیه؛ رؤساؤهم والأتباع جمیعا.
و أما الخوارج فإنّهم مرقوا عن الدین بالخبر النبوی المجمع علیه؛ ولا یختلف أصحابنا فی أنهم من أهل النار.
و جملة الأمر أن أصحابنا یحکمون بالنّار لکلّ فاسق مات علی فسقه... وقد بریء کثیر من أصحابنا من قوم من الصحابة أحبطوا ثوابهم کالمغیرة بن شعبة»((1))
همانگونه که از سخنان ابن ابیالحدید روشن میشود بسیاری دیگر از معتزله، هم در افضلیت علی× بر عثمان، شکی نداشتند.
میدانیم که مرکز خلافت عباسیان و از جمله مأمون، معتصم و واثق، بغداد بود و طبیعی است که آنها تحت تأثیر باورهای معتزلهی بغداد بودهاند و اساساً مرکز ثقل محنت در بغداد بود. نیز میدانیم که بغداد افزون بر مرکزیت سیاسی، دارای
1) همان؛ صص 11- 12.
مرکزیت علمی و فرهنگی نیز بوده است. از اینرو باید در دوران طلایی اعتزال، مکتب اعتزال بغداد، مرکز کار واقع شود؛ به ویژه در بحث تفضیل صحابه.
همه معتزلهی بغداد، قائل به افضلیت علی× بودند. از اهل بصره نیز کسانی بودند که علی× را افضل صحابه میدانستند، از جمله «ابو علی جبّائیّ». البته او در دوران طلایی معتزله نمیزیست. ابن حجر میگوید:
7779- «محمد بن عبدالوهّاب بن سلام... الجبائیّ، أبو علی: رأی المعتزلة «و کبیرهم» و من انتهت إلیه ریاستهم... و کان من رأیه تقدیم أبی بکر و عمر و عثمان، و الوقف علی أبیبکر و علیّ((1)). توفی سنة 330 و له 63 سنة. و ذکر الندیم له سبعین تصنیفا منها «الرّد علی الأشعری فی الروایة»، و هو من العجائب؛ لأن الأشعری کان من تلامذته،
ثم خالفه...»((2))
از جمله کسانی که از سران معتزله به شمار میآیند «ابو هذیل علاّف» است. همان گونه که در حکام ابن ابی الحدید گذشت، او هرچند در تفضیل علی× و ابوبکر و عمر متوقف بود؛ ولی قائل به افضلیت علی× نسبت به عثمان بود.
ابن حجر دربارهاش میگوید:
8215- «محمد بن الهُذیل بن عبدالله بن المکحول البصری،
أبو الهذیل العلاف: ... شیخ المعتزلة ومصنف الکتب الکثیرة فی مذاهبهم... وقال الخطیب: ... وکان خبیث القول، فارق إجماع المسلمین، و ردّ نص الکتاب، وجحد صفات الله، تعالی الله عمّا یقول علوّا کبیرا... وقال ابن قُتیبة فی اختلاف الحدیث:
وکان أبو الهذیل کذّابا أفّاکا...»((1))
اکنون به بزرگان معتزلهی بغداد در دوران محنت اهل حدیث میپردازیم:
ابن حجر درباره او مینویسد:
«... ویقال بغدادی، یکنی أبا سهل من کبار المعتزله، إنتهت إلیه رئاستهم ببغداد، توفی سنة 210 ه-...»((2)).
ابن ابیدؤاد شاگرد او بوده است((3)).
گویند او قصیدهای را که شامل 000/40 بیت بوده، سروده و در ردّ مخالفان نظریاتی را مطرح کرده بود.((4))
به هارون الرشید گفته شد که رافضی است؛ پس هارون او را به زندان افکند. او در زندان شعری گفت و هارون آزادش کرد.
شعر او، این بود:
لسنا من الرافضة الغُلاةِ ولا من المرجئة الحفاةِ
لا مفرطین بل نری الصدّیقا مقدّما و المرتضی الفاروقا
نبرأ من عمرو و من معاویه((1))
او در باب توحید با شیعیان اختلاف داشته است. از این رو در شعری خطاب به «هشام بن حکم» میگوید:
تلعّبتُ بالتوحید حتّی کأنّما تُحدّثُ عن غُول ببیداء سَمْلَقِ((2))
از مطالبی که گفته شد، روشن میشود که در زمان هارون نیز مشرب اعتزال در بغداد وجود
داشته و هارون نیز مشربی معتزلی داشته است. بشر در شعر خود از عمرو بن عاص و معاویه بیزاری جسته و هارون او را آزاد کرده است.
دیگر آنکه روشن میشود بشر علی× را افضل از ابوبکر و عمر میدانسته و زمانی که به زندان افتاده، چارهای جز این ندیده تا برخلاف دیدگاه خود شعری بگوید تا آزاد شود.
بشر آنقدر مورد توجه دستگاه خلافت بوده که او را از امضا کنندگان حکم ولایتعهدی امام رضا× دانستهاند.((3))
او شاگرد بشر بود. ابن حجر میگوید:
«من کبار المعتزلة، مات سنة 226 ه-. أخذ عن بشر بن المعتمر... قال المسعودی: کان من کبارهم و أهل
الدیانة منهم»((1))
در «طلبان المعتزلهْ» میخوانیم:
«... و کنیته ابوموسی بن المردار((2))... و من جهة ابی موسی انتشر الاعتزال ببغداد...»((3))
در این مورد به جعفر بن مبشر ثقفی (م 234ه-) و جعفر بن حرب همدانی (م236 ه-.ق) نیز باید اشاره کرد.((4))
ابن حجر میگوید:
«محمد بن عبدالله الاسکافی البغدادی، أبو جعفر: أحد متکلّمی المعتزلة... وکان المعتصم یعظمه جدّا. مات سنة
240ه- و کان ابنه جعفر کاتبا بلیغا»((1)) فی تفضیل علی×... کتاب الرّد علی من أنکر خلق القرآن... کتاب فضائل علی×... کتاب علی هشام...»((2))
باید گفت از عنوان کتابهایی که او نوشته، همهچیز روشن است. بنابر نقل ابن ندیم، اسکافی، فرزندی به نام «جعفر» داشته که او نیز مورد توجه معتصم عباسی بوده است. او کتابی با عنوان «المعیار والموازنهْ فی الامامهْ» دارد.((3))
دانشمند گرامی، جناب آقای شیخ محمدباقر محمودی&، در تحقیق خود بر این کتاب، آن را به اسکافیِ پدر، یعنی محمد بن عبدالله نسبت داده است.
دکتر محمود مهدوی دامغانی، در ترجمهی
کتاب «المعیار والموازنهًْ» به این مسئله اشاره کرده و به خواننده رسانده است که ابن ندیم این کتاب را از نوشتههای اسکافیِ پسر دانسته و گفته است:
«... ابن ندیم این کتاب را از تألیفات پدر میداند و... مینویسد... معتصم عباسی، که از سال 218 تا 227 هجری بر مسند خلافت عباسی است، سرپرستی یکی از دیوانهای خلافت را به او سپرد ... جعفر... هم باید متولد پیش از قرن سوم باشد، زیرا لازمهی واگذاری سرپرستی دیوان به او از سوی معتصم، که آخرین
سال حکومتش 247 هجری است، این است که او به حد کمال نسبی رسیده باشد و اگر عمر او را به هنگام سرپرستی دیوان خلافت 30 سال بدانیم، تولدش حدود سال 200 خواهد بود. در این صورت اگر کتاب المعیار و الموازنة را از مؤلفات پسر بدانیم، باز هم از لحاظ قدمت چیزی از ارزش آن کاسته نمیشود»((1))
بنابر نقل دکتر دامغانی، مسعودی در «مروج الذهب» دربارهی ابوجعفر اسکافی میگوید:
«مردی از مشایخ معتزله و سران ایشان که اهل دین و پارسایی و معتقد به برتری علی× بر دیگران و در همان حال معتقد بر درستی امامت مفضول بوده است... که بر کتاب جاحظ به نام «العثمانیهْ» ردی نوشته که به «نقص العثمانیهْ» معروف است...»((2))
باید گفت: اسکافی در میان معتزله، جایگاه ویژهای داشته و از این روست که گروهی از ایشان را «اسکافیه» میگویند. شهرستانی گوید:
«...وکذلک الاسکافیة، أصحاب
أبی جعفر الاسکافی...»((3))
مکتب فکری اسکافی تا شش قرن پس از او پایدار بوده و پیروان آن تا سدهی
نهم هجری در مصر باقی بودهاند. مقریزی در کتاب «خطط» خود ضمن برشمردن پیروان مذاهب فکری مسلمانان مصر چنین نوشته است: «ششم، اسکافیه...»((1))
در کتاب «مقالات الاسلامیین واختلاف المصلین»، اثر ابوالحسن اشعری،((2))
میتوان به فراوانی، دیدگاههای اسکافی را در موضوعات گوناگون در برابر دیدگاهههای دیگران دید.((3))
همان گونه که گذشت، اسکافی ردّیه بر جاحظ عثمانی((4))
نوشت. جناب آقای حسین طیبیان درکتابی با عنوان «مناظرهی دو عالم اهل سنت (اسکافی) و (جاحظ) پیرامون برتری علی×»، به آن پرداخته است. البته ایشان باید مینوشت: دو عالم معتزلی؛ زیرا در اصطلاح نه اسکافی از اهل سنت بوده و نه جاحظ؛ مگر آنکه مؤلف اندیشهی خاصّی را لحاظ کرده باشد و ما نمیدانیم یا این که واژهی اهل سنت را در برابر شیعه گرفته باشد.
اگر کسی این کتاب را بخواند به اهمیت روایات فضائل و نقش آنها بیش از پیش آشنا خواهد شد.
از آنچه تاکنون دربارهی اعتزال دربار عباسی در فاصلهی سالهای 198-232ه-، و حتی پیش و پس از آن گفته شد روشن میشود که در این سالها با توجه به پشتیبانی قدرت حاکمه از مشرب اعتزال، اهل حدیث نیز در عزلت
بودهاند. سران معتزله در دربار آمد و شد داشتند و دیگر مجالی برای عرض اندام اهل حدیث نبود. آنها در دو مورد به شدت و سختی در فشار بودند؛
1- قرآن،
2- صفات خداوند.
بیشتر معتزله، چه کسانی که علی× را افضل صحابه میدانستند و چه کسانی که اینگونه نبودند، در گمراهی اهل جمل و صفین شکی نداشتند. تقریبا همه آنان مخلوق بودن قرآن را فریاد میزدند. اینها همه افزون بر موارد دیگری بود که معتزله با اهل حدیث درافتاده بودند، مواردی مانند: توحید، رؤیت، صفات خداوند، عدل، امامت و غیره. در این بین بسیاری از اهل حدیث مورد تعقیب قرار گرفتند؛ بسیاری از ایشان به زندان افتاده، گروهی نیز کشته شدند. از جملهی ایشان «احمد بن نضر خزاعی» است.((1))
وی از بزرگان اهل حدیث در زمان خود بود، هرچند که زیاد روایت نمیکرد؛ امّا شاگردی مالک و استادی یحیی بن مَعین را یدک میکشید. او به طرز فجیعی در زمان واثق و در سال 231 ه- کشته شد. او
1) أحمد بن نصر بن مالک... أبو عبدالله الخزاعی... ترجمهی او را در: تاریخ بغداد؛ ج5، ص382، شمارهی 2939 و نیز تهذیب الکمال؛ ج1،ص 505، شمارهی 119 مؤسسهْ الرسالهْ ببینید.
را میتوان کشته دوران محنت نام نهاد. گناه او این بود که به مخلوق بودن قرآن اعتراف نکرد.
خطیب گوید:
«قلت: وکان قتله فی خلافة الواثق لامتناعه عن القول بخلق القرآن»((1))
احمد و یارانش را در حالی که به بند کشیده شده بودند به سامرا، که در آن روزگار دربار واثق در آنجا بود، بردند و
واثق، خود از او دربارهی قرآن پرسید و سرانجام او را کشت:
«... ودعا الواثق بالصمصامة وقال: إذا قمت إلیه فلا یقومن أحد معی، فإنی أحتسب خطای إلی هذا الکافر الذی یعبد ربّا لانعبده ولا نعرفه بالصفة التی وصفه بها. ثم أمر بالنطع فأجلس علیه و هو مقیّد، و أمر بشدّ رأسه بحبل و أمرهم أن یمدوه و مشی إلیه حتّی ضرب عنقه، و أمر بحمل رأسه إلی بغداد، فنصب فی الجانب الشرقی أیاما و فی الجانب الغربی أیّاما و تتبع رؤساء أصحابه فوضعوا فی الحبوس».((2))
این متن، به این سبب آورده شد تا شدت محنت اهل حدیث روشنتر شود.
این متن بیانگرشدت اختلاف دیدگاه معتزله و اهل حدیث دربارهی صفات خداوند است؛ تا آنجا که واثق میگوید: خدایی را که احمد میپرستد نه ما میپرستیم و نه اساساً میشناسیم. واثق، احمد را کافر میخواند؛ و پس از کشتن او به جای آنکه دستور دهد سر او را در سامرا آویزان کنند، دستور میدهد آن را به بغداد ببرند و در آنجا بیاویزند تا دیگر اهل حدیث حساب کار خود را بکنند.
این حادثه در سال 231 ه- اتفاق افتاد. یعنی یکسال پیش از مرگ واثق. پس روشن میشود که تا آخرین روزها و سالهای دوران محنت، اهل حدیث در سختترین وضعیت بودهاند.
آری! سر احمد در بغداد آویزان بود به گوش او، دست نوشتهای را گوشواره کرده بودند که:
«بسم الله الرحمن الرحیم، هذا رأی أحمد بن نصر بن مالک، دعاه عبدالله الامام هارون - وهو الواثق بالله أمیر المؤمنین - إلی القول بخلق القرآن و نفی التشبیه، فأبی إلا المعاندة، فجعله الله إلی ناره...»((1))
البته، اهل حدیث، پس از پایان محنت، بیکار ننشستند و دربارهی او و نیز احمد بن حنبل مطالبی بیان کردهاند، از جمله اینکه سر او قرآن خوانده((2))
یا اینکه ابن ابی دؤاد به متوکل گفت: خدا مرا به فالج مبتلا کند اگر احمد، کافر کشته
نشد؛ و از قضا او به فالج مبتلا شد و مرد.((1))
گویا پس از آنکه ابن ابی دؤاد به فالج مبتلا شد، اهل حدیث از بیماری او سوء استفاده کردهاند و داستان میان او و متوکل را بافتهاند؟
نیز گفتهاند کسی از اهل حدیث او را به خواب دید و گفت: خدایت با تو چه کرد؟ و او نیز گفت:
«ما کانت إلاّ غفوة حتّی لقیت الله فضحک إلیّ»((2))
گویا او پس از مرگ هم از عقیده به تجسیم و تشبیه و رؤیت دست بر نداشت؟!! دیگر چیزی که از جریان احمد بن نصر روشن میشود این است که پس از واثق، که متوکل بر تخت نشست، به سرعت ورق به سود اهل حدیث برنگشت؛ بلکه سالها پس از رسیدن متوکل به قدرت، رفته رفته این کار صورت گرفت. سیوطی در اینباره میگوید:
«... . أمر بحمل رأسه إلی بغداد، فصلب بها، و صلبت جثته فی سر من رأی، واستمرّ ذلک ست سنین، إلی أن ولی المتوکل، فأنزله ودفنه...»((3))
یعنی اینکه احمد را در سال 237 ه- دفن کردند و این پنج سال پس از قدرت متوکل است. روشن است که اگر به محض رسیدن متوکل به قدرت، ورق به
سود اهل حدیث برمیگشت؛ او را در همان سال 232 ه- که متوکل به قدرت رسید دفن میکردند. در هر صورت، و با توجه به متون تاریخی، بحث قرآن بیش از سایر موارد جنجال آفرین بود؛ و بحث تفضیل به اندازهی آن برای اهل حدیث دردسر فراهم نکرد؛ چرا که هرچند معتزله در افضلیت علی× اختلاف داشتند ولی امامت مفضول بر فاضل را درست میدانستند و به خلافت ابوبکر و عمر و عثمان اعتقاد داشتند و خلافت آنها را شرعی میانگاشتند. از اینرو اهل حدیث هم زیاد متّه به خشخاش نمیگذاشتند؛ زیرا که اوّلاً در آن زمان بحث افضلیت هنوز ریشهدار نشده بود
و دیگر آنکه موضوع قرآن آنقدر برای آنها مهم بود که، موضوع افضلیت را تحتالشعاع قرار دهد. از طرفی خلفای عباسی نه میتوانستند خلافت خلفای سهگانه را زیر سؤال ببرند و نه به نفع آنها بود.
آنها میدانستند که مشروعیت خلافت آنان در سایهی مشروعیت خلفای سهگانه است. آنان در سایهی مشروعیت خلافت مفضولی، که از دیدگاههای معتزله بود؛ احساس مصونیت میکردند. از این روست که یکی از علل حمایت عباسیان از معتزله را میتوان همین اعتقاد به امامت مفضول دانست.
دیگر از مواردی را که میتوان از علل حمایت عباسیان از معتزله برشمرد، این است که در هر صورت میان دانشمندان، چه از اهل حدیث و چه از متکلّمان و معتزله، کسانی بودند که اگر ذهنشان به چیزی مشغول نبود به فکر خلافت میافتادند که آیا فلان خلیفه در خور خلافت است یا نه؟ آیا او به درستی به وظایفش عمل میکند یا نه؟ و... از اینرو خلفای عباسی باید چیزی را که بسیار
حساسیتزا بود، مطرح میکردند تا خواصّ جامعه را بدان مشغول کنند؛ و چه چیزی بهتر از بحث خلق قرآن. بحثی که ریشهای تاریخی داشت و احمد بن حنبل حاضر بود به خاطر آن تازیه بخورد و احمد بن نضر سر دهد.
شاید با توجه به آنچه گذشت، این ذهنیت برای خواننده پدید آید که در زمان محنت، معتزله با استفاده از عصر طلایی خود به انتشار احادیث فضائل اهلبیت علیهم السلام پرداختند و هر آنچه را که میدانستند برای مردم گفتند؛ به ویژه اینکه کسانی مانند اسکافی - پدر باشد یا پسر - کتابی مانند «المعیار و الموازنهْ» مینویسد یا اینکه ردّی بر رسالهی عثمانیهی جاحظ نوشته میشود. با این همه باید گفت پاسخ پرسش بالا، منفی است؛ و آن به دلایل زیر است:
1- سران معتزلهی بصره در زمان محنت، همچون، ابواسحاق ابراهیم بنسیار نظّام (160- 231ه-)؛ ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ (150- 255ه-) و... بیکار نبودند و در دفاع از عقیدهی خود در افضلیت ابوبکر و عمر و عثمان بر علی× میگفتند و مینوشتند؛ زیرا همان گونه که گفته شد آنها ترتیب در فضل را به ترتیب خلافت میدانستند. برای نمونه اگر کسی به نوشتههای جاحظ در این زمینه نگاه کند؛ خواهد فهمید که معتزلهی بصره به شدت از این عقیده دفاع میکردند و هرگز هم زیر فشار حکومت نبودهاند. جاحظ در «رسالهْ فی النابقهْ»((1))
1) رسائل الجاحظ؛ ج2، صص 7- 23.
که برای فرزند ابن ابی دؤاد یعنی «ابو الولید، محمد بن احمد» نوشته؛ آن چنان روضهای در مقتل عثمان خوانده که هر کس بشنود و نداند موضوع این مقتل عثمان است؛ گمان خواهد کرد که مقتل حسین× است. او در پایان روضهاش میگوید:
«... وما سمعنا بدم بعدوم یحییبن زکریّا× غلا غلیانه وقتل سافحه وأدرک بطائلته وبلغ کلّ محنته، کدمه& علیه»((1))
او همچنین نوشتهای دیگر با عنوان «مقالهْ العثمانیهْ»((2))
دارد که در آن به شدت از افضلیت ابوبکر و عمر و عثمان دفاع کرده است. در آغاز این رساله میگوید:
«زعمت العثمانیة أنّ أفضل هذه الأمّة و أولاها بالامامة أبوبکر بن أبی قحافة...»
اگر کسی همهی این رساله را بخواند با فضای فکری آن روزگار کمابیش آشنا خواهدشد.
2- سران معتزلهی بغداد هم چیز چشمگیری از فضائل اهلبیت علیهم السلام از خود برجای نگذاشتند. بنابر گفتهی ابن ندیم در فهرست، بشر بن معتمر کتابی به نام «الامامهًْ» داشت((3)).
از عنوان این کتاب فیالجمله روشن میشود که او در آنچه
گفته است، امّا آیا در آن به نقل روایات فضائل پرداخته باشد یا نه؟ روشن نیست.
ابن ندیم همچنین بیش از سی کتاب از نوشتههای عیسی بن صبیح را نام میبرد؛ ولی از کتاب فضائل خبری نیست.
او تنها برای جعفر اسکافی دو کتاب با عنوانهای «المقامات فی تفصیل علیّ×»((1)) و «فضائل علی×»((2))
نام برده است.
در کتاب «المعیار و الموازنهْ» هم که در
دسترس است؛ روایات قابل توجهی، بیش از آنکه در صحاح آمده، به ندرت دیده میشود.
از جعفر بن حرب نیز چیزی در دسترس نیست و اساساً ابن ندیم که او را رئیس معتزلهی بغداد در زمان خود خوانده - انتهت إلیه الرئاسة فی وقته - وقتی از کتابهای او نام میبرد میگوید:
«... ولد من الکتب؛ کتاب متشابه القرآن، کتاب الاستقصاء، کتاب الأصول، کتاب الرّد علی أصحاب الطبائع»((3))
میبینیم که خبری از کتابی با عنوان فضائل یا امامت نیست.
از جعفربن مبشّر نیز که ابنندیم درباره وی میگوید:
«... وله خطابة وبلاغة و ریاسة فی أصحابه...»؛ چیزی در دسترس نیست. ابن
ندیم بیش از بیست عنوان از آثار او را نام برده ولی باز خبری از کتابی با عنوان فضائل یا امامت نیست.((1))
از همهی اینها روشن میشود که درست است بغدادیها، علی× را افضل میدانستند ولی به اندازهی لازم و کافی به نشر فضائل او نپرداختند. وانگهی اهلبیت علیهم السلام تنها در علی×خلاصه نمیشوند. آنها حتی اگر در جدلهای لفظی فضائل امام× را بر زبان میراندند ولی دیگر با فضائل حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام ، چندان کاری نداشتند.
3- برخی از سران معتزلهی بصره هم از نزدیکان خلفا بودند؛ و این نشان دهندهی نفوذ آنها در دربار بود. برای نمونه دربارهی «ثمامهْ بن اشرس» میخوانیم.
«... من کبار المعتزلة و رؤوس الضلالة. کان له اتصال بالرشید، ثم بالمأمون... وقال النّدیم: کان المأمون أراد أن یستوزره فاستعفاه... و کان مع المأمون ب-«خراسان» ومشهد فی کتاب العهد منه لعلی بن موسی... ان الواثق لمّا قتل أحمد بن نصر الخزاعی، وکان ثمامة ممن سعی فی قتله...»((2))
4- در صورت نشر زیاد فضائل اهلبیت علیهم السلام ، مشروعیت خلفای سهگانه پیش
از علی× زیر سؤال میرفت و این به سود خلفای عباسی نبود. از اینرو فضائل تا حدی مطرح میشد که خطری را متوجه قدرت حاکم نکند.
5- بیشتر توان متکلمان و اهل حدیث صرف قرآن و صفات خداوند و دیگر مسائل کلامی شده بود؛ و معتزله بیشتر همّ خود را برای اثبات و ترویج اصول مذهب خود یعنی: 1- اصل توحید، 2- اصل عدل، 3- اصل وعد و وعید، 4-
اصل «المنزلهْ بین المنزلتین» و 5- اصل امر به معروف و نهی از منکر،((1))
خرج میکردند.
6- در میان خود معتزله، افزون بر بحث افضلیت، اختلافات عقیدتی و فکری شدیدی بود که گاه منجر به تکفیر گروهی از طرف گروه دیگر میشد؛ که خود این اختلافات هم بسیاری از فرصتها و توان آنان را از بین برد.((2))
«ملطی» میگوید:
«... و بین معتزلة بغداد و معتزله بصرة اختلاف کثیر فاحش یکفر بعضهم بعضا...»((3))
7- دوران طلایی معتزله، آنقدر طولانی نبود
که بشود در آن انتظار داشت معجزهای در زمینهی نشر فضائل اهلبیت علیهم السلام صورت بگیرد.
1) «... و الاصول التی هم علیها خمسة وهی: العدل و التوحید و الوعید و المنزلة بین المنزلتین والأمر بالمعروف والنهی عن المنکر...»؛ التنبیه و الرّد علی أهل الأحواء والبدع؛ محمد بن أحمد الملکی م377 ه-؛ ص49.
2) نک: الانتصار و الرّد علی ابن الراوندی الملحد؛ محمد بن عثمان الخیّاط، صص 19- 28.
3) التنبیه والرّد؛ ص53.
8- بسیاری از فضائل اهلبیت علیهم السلام از طریق خود اهلبیت علیهم السلام و یاران ایشان به آن دوران رسیده بود که معتزله با بسیاری از یاران اهلبیت علیهم السلام سر دشمنی داشتند و آنان را رافضه میخواندند؛ و روشن است که نمیتوانستند بنشینند و روایات را از آنان بگیرند.((1))
9- اساساً کارهایی که در زمان امویان و مروانیان و حتی خود عباسیان دربارهی منع نشر و رواج فضائل اهلبیت علیهم السلام صورت گرفت و به آنها اشاره شد، دست معتزله را از روایات خالی کرده بود. در هر صورت باید روایات به دست و گوش معتزلهی بغداد میرسید و میخورد تا آنها را بازگو کنند؛ ولی روایاتی در کار نبود؛ زیرا بسیاری از آنها به دست فراموشی سپرده شده بود و حتی به معتزله هم
نرسیده بود.
10- بسیاری از دشمنان درباری و دوران طلایی معتزله، دشمنی خود با امامان اهلبیت علیهم السلام را بروز میدادند. دشمنی ابن ابیدؤاد و یحیی بن اکثم با امام جواد× مشهور و معروف است. یحیی در مناظرهای با امام× از فضائل جعلی ابوبکر و عمر سخن به میان میآورد و امام× همهی آنها را با برهان قاطع رد کرد. این مناظره که در زمان مأمون رخ داد نشان دهندهی این است که، دربار عباسی به هیچ عنوان حاضر به گسترش فضائل اهلبیت علیهم السلام یا منع گسترش فضائل ابوبکر و عمر نبوده است.
1) نک: رسائل الجاحظ؛ ج4 (من کتابه فی مقالهْ الزیدیهْ والرافضهْ)، صص 311- 323.
حسد و کینهتوزی ابن ابیدؤاد، از اینکه امام× او و دیگر فقهای درباری را شکست میدهد بیشتر شد؛ او آن چنان از این شکست علمی ناراحت میشود که میگوید: ای کاش! بیست سال پیش از این مرده بودم. او چند روز پس از این ماجرا، نزد معتصم رفت و گفت: از باب خیرخواهی، به شما تذکر میدهم
که جریان چند روز قبل به صلاح حکومت شما نبود؛ زیرا در حضور همهی دانشمندان و مقامات عالی مملکتی فتوای ابو جعفر... که نیمی از مسلمانان او را خلیفه و شما را غاصب حق او میدانند، بر فتوای دیگران ترجیح دادی و این خبر میان مردم منتشر شد و خود دلیل قاطعی بر حقانیت او نزد شیعیان است.
معتصم که مایل به ابزار هر نوع دشمنی با امام بود، از سخنان او بیشتر تحریک شد و درصدد قتل امام برآمد و سرانجام... امام جواد× را توسط منشی یکی از وزرایش مسموم و شهید نمود.((1))
ابن صباغ به شهادت ایشان اشاره کرده است:
«... ویقال إنّه مات مسموما»((2))
مسعودی نیز میگوید:
«... قیل: إنّ أمّ الفضل بنت المأمون لمّا قدمت معه من
المدینة إلی المعتصم سمّته...»((1)).((2)
نخست اینکه چون ملاک ما در اینجا بررسی کتب صحاح سته است و نویسندگان این کتب از محدثان بودند و بیشتر آنها به لحاظ سیاست زمان خود در مقابل معتزله قرار گرفته بودند و چون آنها در معتزله احساس گرایش به اهل بیت علیهم السلام و افضلیت علی بن ابی طالب× را بر خلفای دیگر مشاهده کرده بودند لذا به این جهت و به منظور مخالفت با مرام آنها و به نوعی ضربه زدن به هدف آنها و نیز به سبب روحیاتی که ناشی از تربیتهای دوران بنی امیه در خود داشتند روایاتی را که در فضائل اهلبیت علیهم السلام یا برتری حضرت علی× میدیدند به طرز شگفتآوری حذف یا تضعیف میکردند و به این صورت عقدههای درونی خود را در کتابهایشان بروز میدادند. اما این رویه را در کتب معتزله مانند کتاب شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی و کتاب ینابیع المودة شیخ سیلمان حنفی قندوزی معتزلی و حاکم حسکانی نمیبینیم و بلکه آنها روایات زیادی در این باب آوردهاند. و مطلب دوم اینکه اساس پذیرفتن روایات از راویان حدیث و نیز جرح و تعدیل آنان بر بغض و کینه از شیعیان بوده است به طوری که کافی بود آنها بدانند فلان راوی شیعه بوده یا حتی اگر محبت بیشتری از اهلبیت علیهم السلام را در دل داشته همین کافی بوده تا او را تضعیف کنند و او را غالی یا رافضی یا شیعه بگویند و روایات او را به کناری بیندازند از طرفی اینها در زمان ائمه اطهار علیهم السلام زندگی میکردند و مسلماً روایات بسیاری را از آنان شنیده بودند، اما کمترین اشارهای به آنها شده است که به گفته بخاری از بین بیش از 600000 روایت تقریباً 7500 روایت را بپذیرد یا مسلم از بین بیش از 300000 روایت به این تعداد بسنده کند و نام آن را صحیح بگذارد و باقیه را صحیح نداند و این رویه نیز در دیگر صحاح جریان داشته است و فراموش نکنیم که رونق اهل حدیث از زمان متوکل و بخواست و تشویق او بوده است. (محقق)
)پس از مرگ واثق در سال 232 ه-، جعفر بن معتصم با لقب المتوکّل علیالله، بنا به میل و خواست ترکان بر تخت نشست. او در سال 206 ه- در «فَمُ الصّلح»، شهری بر کنار دجله و در نزدیکی «واسط» چشم به جهان گشود.
متوکّل از سوی مادر نسب به ترکان میبرد و با حمایت و پشتیبانی آنان مقام خلافت را به دست آورد؛ از اینرو برای جلب رضایت و خشنودی سپاهیان ترک، حقوق و عطایای هشت ماه را به آنان پرداخت کرد و دست سردارانی چون «وصیف»، «ایتاخ» و «بغای کبیر» را در امور سیاسی و نظامی بازگذاشت. با وجودخلافت متوکل (232- 247 ه-)، محنت معتزله و رونق اهل حدیث پس از مرگ واثق در سال 232 ه-، جعفر بن معتصم با لقب المتوکّل علیالله، بنا به میل و خواست ترکان بر تخت نشست. او در سال 206 ه- در «فَمُ الصّلح»، شهری بر کنار دجله و در نزدیکی «واسط» چشم به جهان گشود.
متوکّل از سوی مادر نسب به ترکان میبرد و با حمایت و پشتیبانی آنان مقام خلافت را به دست آورد؛ از اینرو برای جلب رضایت و خشنودی سپاهیان ترک، حقوق و عطایای هشت ماه را به آنان پرداخت کرد و دست سردارانی چون «وصیف»، «ایتاخ» و «بغای کبیر» را در امور سیاسی و نظامی بازگذاشت. با وجوداین، خیلی زود از این سیاست روی گردان شد و در صدد برآمد تا آنان را از دخالت در امور باز دارد((1)).
در آغاز خلافت او، هنوز معتزله قدرت را در دست داشتند.
ابن ابیدؤاد هنوز همهکاره بود.
1) تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آلبویه؛ خضری؛ ص91.
مسعودی دربارهی چگونگی ملقب شدن متوکل میگوید:
«... ولقب، المنتصر بالله، فلما کان فی الیوم الثانی لقبه أحمد بن أبی دؤاد المتوکل علیالله...»((1))
از اینکه احمد، لقب او را تغییر میدهد و لقب پیشنهادی او مورد پذیرش قرار میگیرد، روشن میشود که او هنوز حرفش، حرف بوده است. بنابر گزارش طبری، اساسا ابن ابی دواد متوکل را به خلافت برگزید:
«... أن الواثق لما توفّی، حضر الدار أحمد بن أبی دواد و إیتاخ و وصیف... و ابن الزّیات... فعزموا علی البیعة لمحمد بن الواثق؛ وهو غلامٌ أمرد، فألبسوه درّاعة سوداء وقلنسوة رُصافیة، فإذا هو قصیر، فقال لهم وصیف: أما تتقون الله! تولّون مثل هذه الخلافة؟ وهو لایجوز معه الصلاة!
... فمردت((2)) بجعفر المتوکل، فإذا هو فی قمیص و سرْوال، قاعد مع أبناء الأتراک... فألبسه أحمد بن أبی دواد الطویلة و عمّمه و قبّله بین عینیه وقال: السلام علیک یا أمیر المؤمنین و رحمة الله و
برکاته...»((3))
متوکل در نخستین سال خلافتش محمد بن عبدالملک زیّات را که در زمان مأمون شخصیتی درباری و در زمان معتصم و واثق وزیر دربار بود، کشت.
محمد زیات در خانوادهای متموّل پرورش یافت و از دوران کودکی با آداب و رسوم کشورداری آشنا شده بود و به همین سبب معتصم وی را به وزارت برگزیده بود. او مردی خودخواه، ستمگر، بدرفتار و سنگدل بود. واثق، از زمان ولایتعهدی، به این دلیل که ابن زیات معتصم را از دادن مالی به او بازداشته بود، کینهی او را به دل گرفته و منتظر فرصتی مناسب برای انتقامجویی از وی بود؛ پس هنگامی که به خلافت رسید، خواست تا محمد را بکشد؛ امّا چون جانشین شایستهای
برای او نیافت، از این کار صرفنظر کرد و همچنان وزارت را به او سپرد. با وجود این، محمد بن عبدالملک از توطئهها و دسیسههای خود دست برنداشت و در دورهی خلافت واثق، همواره متوکل را تحقیر و در تعیین جانشین برای واثق، از محمد فرزند او، جانبداری میکرد. از اینرو متوکل در آغاز خلافتش به ایتاخ ترک فرمان داد تا او را در بند و اموالش را مصادره کند؛ سپس او را با شکنجه و عذاب سخت به قتل رساند.((1))
قتل ابن زیات را شاید بتوان آغاز و شروع محنت معتزله دانست؛ زیرا او
1) تاریخ خلافت عباسی؛ خضری، صص 91- 92؛ نیز نک: تاریخ الطبری؛ ج9، ص156 و مروج الذهب؛ المسعودی؛ ج4، ص6 و الکامل فی التاریخ؛ ابن الأثیر؛ ج6، ص96.
مشربی معتزلی داشت و هرچند که با ابن ابی دواد دشمن بود((1))؛
ولی در هر صورت آغازی بود برای تفرقه بین معتزله و ضعف و سستی آنان.
مسعودی به دشمنی میان ابن ابی دواد و ابن زیات اشاره کرده و میگوید:
«... وقد کان أبو عبدالله أحمد بن أبی دواد فُلج بعد موت عوده ابن الزیات...»((2))
در سال 237ه- ، متوکل دشمنی خود را با ابن ابی دواد و فرزندش ابو الولید محمد بن احمد را بروز میدهد. مسعودی میگوید:
«... وسخط علی أحمد بن أبی دواد و ولده أبی الولید محمد بن أحمد...»((3))
این رویداد ضربهی سنگینی بر پیکر معتزله بود. البته متوکل دشمنی خود با معتزله را گام به گام بروز میداد. برای نمونه، زمانی که ابن ابی دواد در سال 233 بیمار شد،
متوکل فرزندش محمد را به جای او نشاند تا اینکه در سال 237 ه- او را نیز عزل کرد و بر پدر و پسر خشمگین شد. پسر در سال 240ه- و پدرش ابن ابی دواد بیست روز پس از پسرش از دنیا رفت؛((4))و اگر بگوییم از غصه مُرد بهتر است.
متوکل در سال 239 ه- یحیی بن اکثم را، که او نیز معتزلی مشرب بود به قضاوت منصوب میکند((1))
ولی در سال 240ه- او را نیز عزل میکند:
«... فی هذا السنة عزل یحیی بن أکثم عن القضاء و قبض منه ما مبلغه خمسة و سبعون ألف دینار و أربعة آلاف جریب بالبصرة...»((2))
در سال 237 ه- که متوکل دستور داد تا جسد أحمد بن نضر خزاعی را دفن کنند؛ احمد حنبل را نیز به دربار خود در سامرا فراخواند. فرزند احمد حنبل میگوید:
«... وکان قد حمل أبی إلی المتوکل سنة سبع و ثلاثین و مأتین، ثم مکث إلی سنة إحدی وأربعین، وکان قل یوم یمضی إلا و رسول المتوکّل یأتیه...»((3))
متوکل دیگر ترسی از معتزله در دل نداشت و از شهرت اهل حدیث دفاع میکرد. او در میان اهل حدیث احمد حنبل را برگزید و بیشتر او را مورد توجه قرار داد؛ زیرا احمد در زمان محنت از خود مقاومت نشان داده بود و متوکل میتوانست از او اسطورهای بسازد و او را عَلَم کند.
از دیدگاه نگارنده میل متوکل به اهل حدیث جنبهای سیاسی داشت. عموم
مردم که از سخنان معتزله سردر نمیآوردند و نیز اهل حدیث، به شدت از دست معتزله و کارها و افکارشان به تنگ آمده بودند؛ از اینرو متوکل با مخالفت با معتزله و حمایت از محدثان هم بر محبوبیت خود میافزود و هم با قدرت گرفتن و حمایت از سوی مردم میتوانست ترکان را تحت فشار قرار دهند.((1))
او در اجرای این سیاست موفق شد؛ از اینروست که سیوطی میگوید:
«... وتوفر دعاء الخلق للمتوکل، وبالغوا فی الثناء علیه و التعظیم له، حتی قال قائلهم: الخلافة ثلاثة: أبوبکر الصدیق رضیاللهعنه فی قتل أهل الردّة، و عمر بن عبدالعزیز فی رد المظالم، و المتوکل فی إحیاء السنّة و إمامة التجهم، و قال أبوبکر بن الخبازة فی ذلک:
وبعدُ فاِن السّنة الیوم أصبحت م-غززة حتی کأن ل-م تذلل
شف-ی الله منهم بالخلیفة جعف--ر خلیفة ذی السنة المتوکل»((2))
آری چنین است. تا همین امروز نیز سنیهای افراطی از او به نیکی یاد میکند و از مأمون و معتصم و واثق کینهی دوران محنت را در دل دارند.
از سوی دیگر دشمنی متوکل با آل علی و اهلبیت علیهم السلام روشن است و میتوان آنرا از متواترات تاریخ دانست. او نمیتوانست دیدگاه معتزلهی بغداد در افضلیت علی× را تحمّل کند؛ از اینرو بر ایشان سخت گرفت و به حمایت اهل
حدیث، که افضلیت را به ترتیب خلافت میدانست و حتی در افضلیت علی× هم حرف داشتند؛ پرداخت. او محدثان را به سامرا فراخواند و درهم و دینار زیادی خرج آنها کرد تا حدیث بگویند و بنویسند و عقاید معتزله را با این احادیث سست و عقاید خود را تقویت کنند:
«.. فأظهر المیل إلی السنة، و نصر أهلها، و رفع المحنه وکتب بذلک إلی الآفاق... واستقدم المحدثین إلی سامراء، و أزل عطایاهم و أکرمهم، وأمرهم بأن یحدثوا بأحادیث الصفات و الرؤیة، وجلس أبوبکر بن أبی شیبة فی جامع الرصافة، وفاجتمع إلیه نحو من ثلاثین ألف نفس، وجلس أخوه عثمان فی جامع المنصور، فاجتمع إلیه أیضا نحو من ثلاثین ألف نفس...»((1))
در ناصبی بودن متوکل اختلافی نیست؛ هرچند برخی خواستهاند او را از آن پاک کنند.
برای نمونه ذهبی که خود متهم است دربارهی متوکل میگوید:
«... وقد کان المتوکّل منهمکا فی اللّذات و الشُّرْب، فلعله رُحم بالسّنّة، ولم یصحّ عنه النصب»((2))
ابوالفرج اصفهانی گوید:
«وکان المتوکل شدید الوطأة علی آل أبیطالب، غلیظا علی جماعتهم، مهتما بأمورهم،((1)) شدید الغیظ والحقد علیهم، و سوء الظن و التهمة لهم، واتفق له أن عبیدالله بن یحیی بن خاقان وزیره یسیء الرأی فیهم، فحسن له القبیح فی معاملتهم، فبلغ فیهم مالم یبلغه أحد من خلفاء بنی العباس قبله...»((2))
جنایات متوکل و سختگیریهای او نسبت به اهلبیت علیهم السلام ، بسیار است و در اینجا تنها به گوشهای از آن پرداخته شود:
1- در دوران او بسیاری از علویان مانند «محمد بن صالح بن عبدالله» که از فرزندان امام حسن× بود تحت تعقیب قرار گرفت و زندانی شدند و تا پایان عمر در زندان بودند.((3)) «محمد بن جعفر بن حسن» نیز که از فرزندان امام حسین× بود به زندان افکنده شد و در آنجا بود تا از دنیا رفت.((4))
«احمد بن عیسی بن زید بن علی×» نیز همواره از دست مزدوران متوکل
گریزان بود؛تا اینکه در حال گریز و اختفا از دنیا رفت.((1))
2- او در سال 236 یعنی تنها چهار سال پس از روی کار آمدنش دستور ویران کردن بارگاه امام حسین× را داد.
طبری گوید:
«... وفیها أمر المتوکّل بهدم قبر الحسین بن علی، و هدم ما حوله من المنازل و الدّور، و أن یُحدث ویُبذر ویُسقی موضع قبر، و أن یمنع الناس من إتیانه...»((2))
3- ابن اثیر میگوید:
«... وکان المتوکل شدید البغض لعلی بن أبیطالب× ولأهل بیته، و کان یقصد من یبلغه عنه أنه یتولی علیّا وأهله بأخذ المال و الدّم...»؛وی در ادامه میگوید:
«... وکان من جملة ندمائه عبادة المخنث و کان یشدّ علی بطنه تحت ثیابه مخدّة ویکشف رأسه و هو أصلع ویرقص بین یدی المتوکل والمغنون یغنون: قد أقبل الأصلع البطین خلیفة المسلمین، یحکی بذلک علیا×، والمتوکل یشرب ویضحک...»((3))
یعنی اینکه، یکی از ندیمان متوکل که عبادهْ نام داشت بر روی شکمش و زیر لباسهایش بالشی قرار میداد و در مجلس متوکل میرقصید و با این کار علی×را مسخره میکرد و این در حالی بود که مغنیان و آوازه خوانان میخواندند و متوکل مینوشید و میخندید((1)).
گویا منتصر، پسر متوکل در این مجلس هم
بوده و به پدر دربارهی این کارها اعتراض کرده و متوکل در پاسخ او گفت: ای آوازه خوانان، این شعر را بخوانید:
غار الفتی لابن عمه رأس الفتی فی حرّ أمّه
یعنی: این جوان (منتصر)، برای پسر عمویش (علی×) به غیرت آمد؛ پس سر این جوان در فلان مادرش باد((2)).
4- او تمام کسانی را که از ناصبیان بودند، ندیمان و همنشینان خود برگزیده بود و آنها مدام او را علیه علویان و اهلبیت علیهم السلام بدبین و بدبینتر میکردند.
ابن اثیر گوید:
«... وقیل: إن المتوکل کان یبغض من تقدمه من الخلفاء، المأمون والمعتصم والواثق فی محبّة علی وأهل بیته و إنما کان ینادمه و یجالسه جماعة قد اشتهروا بالنصب والبغض
لعلی منهم علی بن الجهم الشاعر الشامی ... و عمروبن فرخ الرخجی ... و عبدالله بن محمد بن داود الهاشمی المعروف بابن
أترجة، وکانوا یخوفونه من العلویین ویشیرون علیه بإبعادهم والاعراض عنهم والإساءَة إلیهم...»((1))
آری! ذهبی میگوید: متوکل ناصبی نبوده و در او نصبی نیست. یعنی اینکه او نسبت به متوکل غیرت به خرج داده است. حال اگر کسی، شعری را که متوکل برای فرزندش خواند، برای ذهبی بخواند؛ چه باید کرد؟!
5- او بسیاری از شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام را به زجر کشت؛ که شاید مشهورترین آنان «ابن سکیت» باشد.((2))
سیوطی میگوید:
«وفی سنة 244 ه-، قتل المتوکّل یعقوب بن السّکیت، الامام فی العربیة، فانّه ندبه إلی تعلیم أولاده، فنظر المتوکّل یوما إلی ولدیه المعتز والمؤید فقال لابن سکیت: من أحبّ إلیک أ هما أو الحسن والحسین؟ فقال قنبر - یعنی مولی علی - خیر منهما، فأمر الأتراک فداسوا بطنه حتی مات، وقیل: أمر سبلِّ لسانه فمات ... وکان ابن سکّیت رافضیا».((3))
بله، جزای کسی که فرزندان پیامبر اکرم| را بر فرزندان متوکل مقدم بدارد این است
که او را باید به رافضی بودن متهم کرد!!!.
6- او حتی به اهل حدیث هم رحم نکرد و اگر آنان دست از پا خطا میکردند حالشان را جامیآورد و بر جایشان مینشاند. برای نمونه کاری که او با «نصر بن علی جهضمی» کرد را میتوان یادآور شد. نصر روایتی را در فضائل اهل بیت علیهم السلام ، نقل کرد که به گوش متوکل رسید و دستور داد 1000 تازیانه به او بزنند؛ و زمانی متوکل دست از او برداشت که شهادت داده شد او از اهل حدیث است.
مزّی گوید:
«... عبدالله بن أحمد بن حنبل، قال: حدثنی نصر بن علیّ، قال: أخبرنی علی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علیّ، قال: حدّثنی أخی موسی بن جعفر ... أن النبی|أخذ بید حسن و حسین، فقال: «من أحبّنی وأحبّ هذین وأباهما وأمهما کان معی فی درجتی یوم القیامة». قال عبدالله بن أحمد: لمّا حدّث نصر بن علیّ بهذا الحدیث، أمر المتوکّل بضربه ألف سوط، فکلّمه جعفر بن عبدالواحد و جعل یقول له: هذا الرجل من أهل السنّة، ولم یزل به حتی ترکه ... .
قال الحافظ أبوبکر: إنّما أمر المتوکّل بضربه لأنّه ظنّه رافضیا، فلما علم أنّه من أهل السنّة ترکه»((1))
1) همان؛ ص360.
بر همهی این جنایات، باید فشارهای اقتصادی را که متوکل و دربار او بر علویان و اهلبیت علیهم السلام وارد میکردند اضافه کرد. برای نمونه متوکل شخصی را که ناصبی بود، فرماندار مکه و مدینه کرد و او نیز تا آنجا که میتوانست به آلعلی× سخت میگرفت،به گونهای که زنان علوی برای آنکه بتوانند نماز بگزارند، چون بیش از یک پیراهن نداشتند، به ترتیب نماز میخواندند.
ابوالفرج گوید:
«واستعمل علی المدینة و مکة عمرو بن الفرج الرخجی، فمنع آل أبیطالب من التعرض لمسألة الناس، و منع الناس من البرّ بهم، وکان لایبلغه أن أحدا أبر أحدا منهم بشیء - و إن قلّ - إلاّ أنهکه عقوبة و أثقله غرما، حتی کان القمیص یکون بین جماعة من العلویات یصلین فیه واحدة بعد واحدة، ثم یرفعنه و یجلس علی معاز لهن عوادی حواسر...»((1))
متوکل همچنین «فدک»، را که همه دارایی علویان از آن بود، مصادره کرد و این درحالی بود که درآمد فدک 24000 دینار طلا بود. متوکل فدک را به «عبدالله بن عمر بازیار» که از دوستانش بود، بخشید.((2))
اینها همه در حالی بود که هزینهی ریخت و پاشهای دربار متوکل و ساختن کاخها سر به میلیونها درهم و دینار میکشید.
یعقوبی میگوید:
«و بنی المتوکّل قصورا أنفق علیها أموالاً عظاما منها: الشاه، والعروس، و الشبداز، والبدیع، والغریب، والبرج، وأنفق علی البرج 000/700/1 دینار»((1))
متوکل تصمیم گرفت پسرش «عبدالله معتزّ» را ختنه کند و به این منظور تشریفات بسیار پرخرج و سرسام آوری به راه انداخت که مورخان به تفصیل نوشتهاند((2)).
برای نمونه فرشی را که طول آن یکصد ذراع و عرض آن پنجاه ذراع بود، برای تالار قصر که دارای همین ابعاد بود، تهیه کردند و برای پذیرایی از میهمانان 4000 صندلی از طلا و مرصع به جواهر در تالار قصر چیدند!.
به فرمان متوکل 000/000/20 درهم که برای نثار آماده شده بود، بر سر زنان و خدام و حاشیهنشینان نثار کردند؛ و 000/000/1 درهم که روی آنها عنوان جشن و مراسم ختنه کنان حک شده بود، بر سر آرایشگر و ختنه کننده و غلامان و پیشکاران مخصوص نثار گردید!
آن روز از ختنه کنندهی معتزّ پرسیده شد که تا موقع صرف غذا، چه مبلغی عائد تو گردید؟ گفت: هشتاد و چند هزار دینار، غیر از اشیای زرین و انگشتری
و جواهر! وقتی که صورت مخارج جشن «ختنهکنان» به متوکل تسلیم
شد، بالغ بر 000/000/86 درهم شده بود»((1))
سیوطی میگوید:
«وقال المسعودی((2)): لایعلم أحد متقدم فی جد ولا هزل إلا وقد حظی فیدولته، ووصلإلیه نصیبوافر منالمال، وکان منهمکا فی اللذت والشراب، وکان له أربعه آلاف سریة و وطیء الجمیع»((3)).
رسالهای از ابوبکر خوارزمی((4))در دست است
که در آن به ظلم و جنایات عباسیان به ویژه متوکل نسبت به اهلبیت علیهم السلام اشاره میکند.
او در بخشی از این رساله میگوید:
«... ویموت إمام من أئمة الهدی و سید من سادات بیت المصطفی، فلا تتبع جنازته، ولا تجصص مقبرته، و یموت
1) سیرهی پیشوایان؛ مهدی پیشوایی، ص594.
2) مروج الذهب؛ ج4، ص40.
3) تاریخ الخلفاء؛ ص349.
4) محمد بن عباس 323 - 383 ق، شاعر، کاتب و ادیب. از آنجا که زادگاه خود و پدرش، خوارزم و مادرش از مردم طبرستان بود، خود را گاه «خوارزمی» و گاه «طبری» معرفی میکرده... غالب منابع بر شیعی بودن او متفق القولند... گرایش وی به تشیع در بسیاری از رسائل وی به خصوص آنهایی که برای ابومحمد علوی نوشته... به چشم میخورد و حتی گاه آشکارا خود را شیعه معرفی میکند؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی؛ ج5، ص249.
ضراط لهم أو لاعب أو مسخرة أو ضارب، فتحضر جنازته العدول و القضاء، و یعمر مسجد التعزیة عنه القوّاد والولاة، و یسلم فیهم من یعرفونه دهریا أو سوفسطائیا و یسفکون دم من سمّی ابنه علیا... و أن بعض شعراء الشیعة یتکلّم فی ذکر مناقب الوصی بل فی ذکر معجزات النّبی صلیالله علیه و سلم فیقطع لسانه و یمزّق دیوانه... حتّی أن هارون ابن الخیزران و جعفر المتوکّل علی الشیطان لاعلی الرحمان،کانا لایعطیان مالاً ولا یبذلان نوالاً إلاّ لمن شتم آل أبی طالب و نصر مذهب النواصب مثل عبدالله بن مصعب الزبیری و وهب بن وهب البختری... یمنعون آل أبی طالب میراث أمّهم و فیء جدّهم... یشتهی العلوی الأکلة فیحرمها، و یقترح علی الأیام الشهوة فلا یطعمها، و خراج مصر و الأهواز و صدقات الحرمین و الحجاز تصرف إلی إبراهیم الموصلی... و المتوکل زعموا یتسری باثنی عشر ألف سریة، و السید من سادات أهل البیت یتعفف بزنجیة أو سندیة، و صفوة مال الخراج مقصورة علی أرزاق الصفا عنة و علی موائد المخاتنة... و یبخلون علی الفاطمی بأکلة أو شربة... و القوم الذین أحل لهم الخمس و حرمت علیهم
الصدقة، و فرضت لهم الکرامة و المحبّة، یتکفّفون ضرّا و یهلکون فقرا، و یرهن أحدهم سیفه و یبیع ثوبه... لیس له ذنب إلاّ أنّ جدّه النبی و أبوه الوصی و أمّه فاطمة و جدّته خدیجة
و مذهبه الایمان و إمامه القرآن...
... و ماذا أقول فی قوم... حرثوا تربة الحسین بالفدان و نفوا زوّاره إلی البلدان...»((1))
ترجمه: پیشوایی از پیشویان هدایت و سیدی از سادات خاندان نبوت از دنیا میرود؛ کسی جنازهی او را تشییع نمیکند؛ و قبر او گچکاری نمیشود، امّا چون دلقک و مسخرهای و بازیگری از آل عباس بمیرد، تمام عدول
(عدول دارالقضاء) و قاضیان، دهریان و سوفسطائیان، در تشیع جنازه او شرکت میکنند و از شر ایشان (آل عباس) در امانند؛ لیکن آنها هر که را شیعه بدانند، به قتل میرسانند. هر کس نام پسرش را علی بگذارد، خونش را میریزند. شاعر شیعه، چون در مناقب وصی و معجزات نبی، شعر بگوید، زبانش را میبرند و دیوانش را پاره میکنند. هارون پسر خیزران (مقصود واثق خلیفه است) و جعفر متوکل، در صورتی به کسی عطا و بخشش مینمودند که به آل ابیطالب، دشنام گوید.
مذهب نصب کسانی چونان عبدالله بن مصعب زبیری و وهب بن وهب بختری مورد حمایت قرار گرفت. علویان از میراث مادر و فیء جدشان منع شدند. ایشان را از یک وعده خوراک منع میکنند در حالی که خراج مصر و اهواز و صدقات حرمین شریفین و حجاز به مصرف خنیاگرانی از قبیل ابن ابیمریم مدنی و ابراهیم موصلی و ابن جامع سهمی و زلزل ضارب و برموصا زامر (سرنا زن، نی زن) میرسد.
1) رسائل أبیبکر الخوارزمی (وکتب إلی جماعة الشیعة نیسابور، لما قصدهم محمد بن إبراهیم و الیها)؛ صص 160- 172.
متوکل عباسی، 000/12 کنیز داشت؛ اما سیدی از سادات اهلبیت، فقط یک کنیز (خدمتکار) زنگی یا سندی داشت. اموال خالص و پاکیزهی خراج به دلقکها و مهمانیهای مربوط به ختنهی اطفال، سگبازان، بوزینه داران، مخارق و... منحصر شده است. در حالیکه یک وعده خوراک و یک جرعه آب را از اولاد فاطمه÷ دریغ میدارند. قومی که خمس بر آنان حلال و صدقه حرام است؛ و گواهیدادن به دوستی نسبت به ایشان فریضه است؛ از فقر، مشرف به هلاک هستند. یکی شمشیر خود را گرو میگذارد و دیگری جامهاش را میفروشد. گناهی ندارند، جز اینکه جدشان نبی و پدرشان وصی و مادرشان فاطمه و مادر مادرشان خدیجه و مذهبشان ایمان به خدا و راهنمایشان قرآن است.
من چه بگویم دربارهی قومی که تربت و قبر امام حسین× را شخم زدند و در محل آن زراعت کردند و زائران قبرش را به شهرها تبعید نمودند.»((1))
متوکل در سال 247 ه- به قتل رسید و پس از او فرزندش «محمد بن جعفر» بر تخت نشست. قتل متوکّل، دستگاه خلافت عباسی را به هرج و مرج کشانید.
او نخستین کسی بود که درصدد کنار زدن ترکان و احیای قدرت مجدّد اعراب برآمد.((2))رابطهی دولت عباسی و اعراب، به ویژه اعراب شام به شدّت تیره
بود؛ چرا که آل عباس با کشتارهای جمعی بنیامیّه که سمبل قوم عرب بودند، حمایت و پشتیبانی اعراب را از دست دادند و حدود یک قرن بدون توجه به آنان و تنها به اتکای اقوام دیگری چون ایرانیان و
ترکان خلافت کرده بودند. از اینرو زمانی که متوکل در شام بود (243ه-) سپاهیان بر او شوریدند و عطایای خود را خواستند. از سوی دیگر سرداران ترک که مقصود متوکّل را دانسته بودند، وی را وادار کردند که به سامرّا باز گردد.((1))
با کشته شدن او، اقتدار دستگاه خلافت و هیبت و حرمی که خلفا نزد ترکان داشتند از میان رفت، و قدرت و نفوذ ترکان هرچه بیشتر تثبیت و کشتن خلفا به وسیلهی سرداران ترک آسان شد((2)).
آنان با شتاب خلفا را از مسند خلافت فرو کشیدند و سدهی پس از متوکل را در چنان آشفتگی فرو بردند که در آن مدّت، یازده خلیفه، که همگی دست نشاندهی ترکان بودند، بر روی کار آمدند که به وسیلهی آنان یا از کار برکنار شدند یا به قتل رسیدند. بدین ترتیب، پس از کشته شدن متوکّل، عظمت خلافت سنی نیز از میان رفت و برای خلیفه جز نامی که بر سکهها ضرب یا در خطبهها خوانده میشد، باقی نماند.((3))
آری! محمد فرزند متوکل با لقب «المنتصر بالله» جای پدر نشست. کار او
دیری نپایید. او برای اینکه ننگ پدرکشی را از خود دور کند، شایعه در انداخت که قاتل متوکل، فتح بن خاقان بوده و خلیفه او را به انتقام خون پدر به قتل رسانده است. با وجود این منتصر چون خلافت را با نیروی ترکان به دست آورده بود، در برابر آنان سست و بیاراده بود و چارهای جز اطاعت از دستورها و فرمانهای آنان چنانکه او را مجبور کردند تا برادرانش، معتز و مؤیّد را از ولایتعهدی خلع کند. این دو تن که از زمان متوکل به
ولیعهدی اوّل و دوّم منتصر انتخاب شده بودند، تهدیدی برای ترکان به شمار میآمدند؛ زیرا ترکان بیم آن داشتند که اگر خلافت به یکی از آن دو برسد، انتقام خون پدر را از آنان بگیرد.
به گفتهی طبری((1))،
منتصر بر اثر اصرار ترکان، معتزّ و مؤیّد را بازداشت کرد و عدهای از سران قوم را بر آن داشت تا آن دو را وا دارند که به رغم میلشان از ولیعهدی استعفا کنند؛ از اینرو، آنان نامهای به خط خود نوشتند که مضمون آن چنین بود: «چون من عاجز و ناتوانم و از عهدهی ولیعهدی بر نمیآیم و نمیخواهم گناه این کار بر گردن متوکل باشد، از منتصر خواهشمندم که مرا از این مسئولیت معاف بدارد».
پس از این واقعه، منتصر نیز استبداد و سلطهی ترکان را دریافت و به دنبال یافتن راه برای رهایی از شرّ آنان بود. از اینرو، برای آنکه آنان را متفّرق سازد، وصیف را به طرسوس فرستاد و او را از سپاهیان جدا ساخت؛ امّا چون ترکان از
1) تاریخ الأمم و الملوک؛ ج9، ص244.
مقصود خلیفه آگاه شدند، 000/30 دینار به «ابن طیفور»، طبیب دربار، رشوه دادند تا منتصر را با نشتر زهرآلود رگ زدند. در نتیجه او در ربیعالاول 248 ه، پس از شش ماه مُرد و در واقع کشته شد.((1))
شاید کسی تصور کند که بنا بر کینهای که منتصر از پدر دربارهی اهانتهای او نسبت به علی× داشت؛ او پس از روی کار آمدن، اوضاع را به سود علویان و اهلبیت علیهم السلام دگرگون کرد؛ حال آنکه این چنین نبود؛ زیرا نخست اینکه دوران او - همانگونه که گذشت - به سال هم
نکشید و در همان مدت نیمسال حکومتش، درگیر مسائل درون درباری و نزاع با ترکان بود. دوم اینکه دشمنی عباسیان با اهلبیت علیهم السلام شدت و ضعف داشت، ولی برطرف شدنی نبود. برای نمونه «کندی»((2)) در کتاب «تاریخ ولاهًْ مصر» میگوید:
«وتوفّی المتوکّل لیلة الخمیس لخمس خلون من شوّال سنة 247 و بویع محمد المنتصر و توفّی الفتح بن خاقان وأقرّ المنتصر یزید بن عبدالله علیها؛((3))
ثمّ ورد کتاب المنتصر «بأن لایقبل علوی» ضیعة ولا یرکب فرسا ولایسافر من الفسطاط إلی طرف من
أطرافها؛ و أن یُمنعوا من اتخاذ العبید إلاّ العبد الواحد؛ وإن کانت
بینه وبین أحد من الطالبیین خصومة من سائر الناس، قُبل قول خصمه فیه ولم یُطالب ببیّنة. وکتب المنتصر إلی العمّال بذلک»((1))
یعنی اینکه منتصر به حاکم خود در مصر دستور داد با علویان بر اساس قواعد زیر برخورد کند:
الف) به هیچ یک از علویان، هیچ گونه ملکی داده نشود.
ب) اجازهی اسب سواری به آنها داده نشود.
ج) کسی از «فسطاط» به شهرهای دیگر مسافرت نکند.
د) به هیچ یک از علویان جواز داشتن بیش از یک برده داده نشود.
ه-) چنانچه دعوایی مابین یک علوی و غیرعلوی صورت گرفت، قاضی، نخست به سخن غیرعلوی گوش فرا دهد و پس از آن بدون گفت وگو با علوی آن را بپذیرد و بینه نخواهد.((2))
همانگونه که مشاهده میشود منتصر این دستورها را برای همهی عاملانش در سراسر سرزمینهای اسلامی نیز نوشته است.
آری! شاید اگر حکومت منتصر استوار میشد و به درازا میکشید او نیز روی
پدرانش را در ظلم نسبت به اهلبیت علیهم السلام سپید میکرد.
پس نباید فریب سخن برخی را خورد که منتصر را دوستدار آل علی× میداند. برای نمونه، ابوالفرج اصفهانی میگوید:
«و کان المنتصر یظهر المیل إلی أهل هذا البیت، و یخالف أباه أفعاله، فلم یجر منه علی أحد منهم قتل أو حبس و لا مکروه فیما بلغنا، والله
أعلم»((1))
دربارهی سخن ابوالفرج باید گفت:
نخست: همان گونه که یادآوری شد او به حاکم مصر و دیگر شهرها، نامهی آنچنانی نوشت.
دوم: متوکل آنقدر نسبت به اهل بیت علیهم السلام جنایت کرد و مرتکب ظلم شد، که نرمی اندک منتصر با ایشان، بزرگ جلوه میکرد.
سوم: منتصر برای مدتی هم که شده، به حمایت اهلبیت علیهم السلام و علویان نیاز داشت تا کار ترکان را بسازد. یعنی نرمی او با آل علی× یک حرکت سیاسی بود و نه جز آن. از اینرو و بنابر گفته مسعودی او کارهایی را به نفع آل ابیطالب انجام داد.
در «مروج الذهب» میخوانیم:
«... و کان آل أبی طالب قبل خلافته فی محنة عظیمة وخوف علی دمائهم، قد مُنعوا زیارة قبر الحسین و الغریّ من أرض کوفة، و کذلک منع غیرهم من شیعتهم حضور
1) مقاتل الطالبیین؛ ص504.
هذه المشاهد و کان الأمر بذلک من المتوکل سنة 236ه... و لم یزل الأمور علی ما ذکرنا إلی أن استخلف المنتصر، فأمن الناس، و تقدم بالکف علی آل أبی طالب وترک البحث من أخبارهم، و أن لایمنع أحد زیارة الحیرة لقبر الحسین رضی الله تعالی عنه، ولا قبر غیره من آل أبیطالب، و أمر بردّ فدک إلی ولد الحسن و الحسین وأطلق أوقاف آل أبی طالب، و ترک التعرض لشیعتهم ودفع الأذی عنهم...»((1))
این را نیز نباید فراموش کرد که او قاتل پدرش متوکل بود؛ و اگر بنا بود او نیزکارهای پدر را ادامه دهد انگشت اتهام همواره به سوی او دراز بود. از این رو او بر علویان آسان گرفت تا قتل پدر را بتواند توجیه کند.
در هر صورت، حتی اگر کارهای منتصر تنها به سبب دوستی او با علویان بوده باشد، کار او چندان نپایید و اثر چندانی در فضای سیاسی و اجتماعی آن روزگار نگذاشت.
پس از منتصر، پسر عمویش، با گزینش سرداران ترک، بر تخت نشست. او را که احمد بن محمد بن معتصم بود «المستعین بالله» لقب دادند. او بسیار ضعیف و بیاراده بود و آنچنان بازیچهی دست ترکان بود که شاعران او را ضربالمثل
1) ج4، ص51.
کرده بودند. مسعودی گوید:
«... والمستعین لاأمر له، والأمر لبُغا و وصیف... و فی المستعین بالله یقول بعض الشعراء فی هذا العصر:
خلیفة فی قفصٍ بین وصیف و بُغا
یقول ما قالا له کما یقول الببّغا»
در دوران چهار سالهی او، بار دیگر علویان و طالبیان در فشار قرار گرفتند. در همان سال نخست، یعنی 248ه- ، «یحیی بن عمر»((1))
که هم از پدر و هم از مادر، نسب از عبدالله بن جعفر طیار میبُرد، در کوفه کشته شد و سر از بدنش جدا گشت. بدنش را به دار کشیدند و سر را به بغداد نزد خلیفه بردند.
مستعین خود فرمان داد تا سر یحیی را از جایی بیاویزند.
أحمد بن طاهر شاعر در رثای او گفت:
سلام علی الاسلام فهو مودّع
أتجمع عینٌ بین نوم و مضجع
فقد أقفرت دار النّبی محمد
و قتّل آل المصطفی کیف تصطفی
لکم کل یوم مشرب من دمائهم
لکن مرتع فی دار آل محمّد
إذا ما مضی آل النّبی فودعوا
لابن رسول الله فی الترب مضجع
من الدین و الإسلام فالدار بلقَعُ
نفوسَهُمُ أمّ المنون فتتبع
و غلّتها من شربها لیس تنقع
و دارکم للترک و الجیش مرتع
1) دربارهی او نک: مقاتل الطالبیین؛ الاصفهانی، ص506 (ابو الفرج قصیدهای در رثای یحیی، از علیبن عباس رومی «م 283 ه-» آورده که بسیاری طولانی است - 110 بیت).
سلام علی الاسلام فهو مودّع
أتجمع عینٌ بین نوم و مضجع
فقد أقفرت دار النّبی محمد
و قتّل آل المصطفی کیف تصطفی
لکم کل یوم مشرب من دمائهم
لکن مرتع فی دار آل محمّد
إذا ما مضی آل النّبی فودعوا
لابن رسول الله فی الترب مضجع
من الدین و الإسلام فالدار بلقَعُ
نفوسَهُمُ أمّ المنون فتتبع
و غلّتها من شربها لیس تنقع
و دارکم للترک و الجیش مرتع
و شاعر دیگر در رثایش چنین سرود:
بکت الخیل شجوهَا بعد یحیی
و بکة العراق شرقا و غربا
و لیحیی الفتی بقلبی غلیلٌ
قتله مذکر لقتل علی
فصلاة الاله وقفا علیهم
و بکاه المهنّد المصقولُ
و بکاه الکتاب و التنزیلُ
کیف یؤذی بالجسم ذاک الغلیلُ
و حسین و یوم أودی الرسول
ما بکی مرجَعٌ و حَنَّ ثکولُ((1))
در روزگار نه چندان طولانی مستعین، علویان زیادی شورش کردند که او همگی آنان را سرکوب کرد یا به زندان انداخت یا کشت. کسانی مانند: «حسن بن زید علوی»((2))،
«أحمد بن عیسی علوی»((3))
و «حسین بن محمد علوی»((4))
در زمان مستعین نیز، یزید بن عبدالله که دشمنی او با طالبیان مشهور است، هنوز والی مصر بود. او در سال 250ه-، طی دو مرحله، یکی در ماه رمضان و دیگری در ماه رجب، گروهی از طالبیان را از مصر اخراج کرد و آنها را به عراق فرستاد.((5))
در هر صورت، ترکان مستعین را نیز پس از چهار سال، به قتل رساندند. اگر مستعین جنایتی را جز آنچه با یحیی بن عمر کرد، نکرده بود، کافی است تا شدت فشار بر طالبیان، از سوی حکومت او روشن شود.
اصفهانی، ورود اصحاب یحیی را در حال اسارت به بغداد اینگونه میگوید:
«... وکونوا یساقون و هم حفاة، سوقا عنیفا، فمن تأخّر ضربت عنقه، فورد کتاب المستعین بتخلیة سبیلهم فخلوا، إلاّ رجلاً یعرف بإسحاق بن جناح، کان صاحب شرطة، یحیی بن عمر... فإنه لم یزل محبوسا حتی مات، فخرج توقیع محمد بن عبدالله بن طاهر((1)) «فی أمره»: یدفن الرجل النجس، إسحاق بن جناح مع الیهود، ولا یدفن مع المسلمین، ولا یصلی علیه، ولا یغسل، ولا یکفن...»
اسحاق را پس از مرگ، بر روی زمین انداختند و دیواری را بر روی او خراب کردند.((2))
پس از قتل مستعین، ترکان، زبیر بن متوکل((3)) را با لقب «المعتز بالله»، بر تخت نشاندند. خلافت او با بیم و هراس آغاز گردید؛ زیرا پس از آنکه ترکان سه تن ازخلفای پیش از وی را به قتل رساندند، مسند خلافت براستی ناامن گردید. هم بدین سبب بود که معتز از ترس ترکان، هیچگاه، حتی در خواب، سلاح از خود دور نمیکرد و با جامهی خلافت میخوابید؛ و همواره میگفت: نمیدانم
سرانجام سر من در دست بُغا یا سر او در دست من خواهد بود؛ و نیز میگفت: بیم آن دارم که بغا از آسمان یا از زیر زمین بر من درآید. این در حالی بود که سرداران ترک، هر کدام صاحب اختیار شده بودند و برای خود پیروان و طرفدارانی داشتند و برای به دست آوردن قدرت، همواره میجنگیدند؛ و هرچند یک بار، به نام مطالبهی مستمری و مواجب، به وزیر و خزانهی خالی هجوم میآوردند و اوضاع را بیش از پیش آشفته میکردند. معتز بر آن شد تا با استفاده از این اوضاع آشفته، خود را از سلطهی ترکان نجات دهد؛ از اینرو به سپاهیان مغربی روی آورد، امّا این کوشش نیز مانند کوششهای اسلاف او به نتیجه نرسید؛ لذا درصدد برآمد تا سران ترک را از میان
بردارد. در این زمان، سپاه خلیفه بر وصیفِ ترک بشوریدند و او را به قتل رساندند؛ و ولید مغربی به تحریک معتز، بغا را در سال 254 ه- از پای درآورد. وقتی ترکان چنین دیدند، بر خلع و قتل خلیفه همداستان شدند؛ پس بیاجازه وارد قصر او شده و پایش را بگرفتند و تا درِ اتاق کشیدند و سر و تنش را با چماق فرو کوفتند و پیراهنش را دریدند و در صحن خانه، در مقابل آفتاب نگه داشتند. گرما چنان بود که خلیفهی بیچاره از تفتیدگی زمین، یک پا را بر زمین مینهاد و دیگری را برمیداشت و ترکان سیلیاش میزدند و او چهرهی خود را با دست میپوشاند؛ آنگاه سه روز آب و غذا را از او باز داشتند و سپس زنده به گورش کردند((1)).
در دوران سه سالهی او نیز بسیاری از علویان و طالبیان یا کشته یا به زندان افکنده
1) تاریخ خلافت عباسی، از آغاز تا آل بویه؛ خضری؛ ص102.
یا آواره شدند؛ کسانی مانند: «أحمدبن عبدالله»، «حسن بن یوسف»، «جعفر بن عیسی»، «عیسی بن اسماعیل»، «جعفر بن محمد بن جعفر» و «احمد بن محمد»((1))
اما بزرگترین جنایتی که در زمان معتز رخ داد، همانا شهادت امام دهم، علیبن محمد هادی× بود.((2))
ابن صباغ مالکی گوید:
«... استشهد فی آخر ملکه أبو الحسن، لأنّه یقال إنه مات مسموما...»((3))
محمد بن واثق ملقب به «المهتدی بالله»، پس از معتز بر تخت نشست. هنگامی که او به حکومت رسید، فساد و تباهی، ارکان دولت عباسی را فرا گرفته بود و امنیت داخلی ویکپارچگی آن دستخوش ضعف و سستی شده بود. کارگزاران و سرداران سپاه به سبب سرگرم شدن به لذتهای دنیوی و ارتکاب منکرات، در امور دولت اهمال میکردند.((4))
تاریخ، مهتدی را خلیفهای پرهیزگار معرفی کرده است. ابن ثیر میگوید:
«کان المهتدی بالله من أحسن الخلفاء مذهبا وأجملهم
طریقة و أظهرهم ودعا و اکثرهم عبادة...»((1))
ذهبی از او به «الخلیفهْ الصالح» یاد کرده است.((2))
گویا مهتدی نیز سخت تحت تأثیر اهل حدیث و امام ایشان یعنی احمد بن حنبل بوده است.
«... رحم الله أحمد بن حنبل، والله لو جاز لی أن أتبرأ من
أبی، لتبرّأت منه»((3))
گویا منظور او، معتزلی بودن پدرش واثق و اینکه او قائل به خلق قرآن بوده است. مسعودی، مهتدی را به عمر بن عبدالعزیز تشبیه کرده و میگوید:
«وکان ودعا، کاد أن یکون فی بنی العباس مثل عمر بن عبدالعزیز فی بنی أمیّة، هدیا و فضلاً و قصدا و دینا...»((4))
از او نقل است که گفت:
«...إنّی أستحیی أن یکون بنی أمیّة مثله((5)) ولا یکون فی بنی العباس»((6))
در زمان مهتدی نیز علویان و طالبیان درفشار بودند؛ چرا که در عمل کار در
دست او نبود و در ثانی اساساً خلافت او به درازا نکشید و کوتاه بود.
یعقوبی خلافت مهتدی را از یکسال هم کمتر میداند:
«... و کانت خلافته سنة إلاّ أحد عشر یوما»((1))
ابو الفرج الاصفهانی به کسانی از طالبیان و علویان که در زمان مهتدی کشته یا به زندان افکنده شدند اشاره کرده است. از کسانی همچون: «علی بن زید بن الحسین» از فرزندان امام حسین×؛ «محمد بن قاسم» از فرزندان عباس×؛ «جعفر بن اسحاق بن موسی به جعفر×» و غیره.((2))
او دربارهی «ابراهیم بن موسی» که از فرزندان امام حسن× بود، میگوید:
«... حبسه محمد بن أحمد بن عیسی بن المنصور، عامل المهتدی علی المدینة، فمات فی حبسه و دفن فی البقیع»((3))
در هر صورت کار مهتدی نیز به درازا نکشید و راهی گور خویش شد. ترکان او را نیز مانند دیگر خلفای پیش از او کشتند و از سر راهشان برداشتند.
یعقوبی میگوید:
«... و تنکّر المهتدی للأتراک و عزم علی تقدیم الأبناء، فلمّا علموا بذلک، استوحشوا منه...»((4))
پس از مهتدی، ترکان احمد بن متوکل را که در زندان به سر میبرد، بر تخت نشاندند او را «المعتمد علی الله» خواندند. او در سال 262ه- پایتخت را از سامرا به بغداد منتقل کرد((1)).
معتمد بسیار بیکفایت بود و به همان میزان عیّاش و بادهگسار؛ از اینرو، کارها به دست برادرش طلحه، مقلب به «موثق» بود. او مردی کاردان و با شهامت بود و جبران ضعف و سستی خلیفه را میکرد. ابن طقطقی گوید:
«... و کانت دولة المعتمد، دولة عجیبة الوضع، کان هو و أخوه الموثق طلحة، کالشریکین فی الخلافة، للمعتمد الخطبة و السکة و التسمّی بإمرة المؤمنین، ولأخیه طلحة الأمور و النهی وقود العساکر و محاربة الأعداء و مرابطة الثغور و ترتیب الوزراء و الأمراء، و کان المعتمد مشغولاً عن ذلک بلذّاته»((2))
موثق، برای چیره شدن بر مشکلات همواره تلاش میکرد. او با شایستگی، گروههای مختلف سپاه را گرد آورد و از آنان برای دفع شورشیان و مدعیان قدرت، سود جست. بدین ترتیب، او با مشغول کردن امرا و لشکریان ترک، آنان را از تهدید و تعرض نسبت به خلافت و خلیفه بازداشت و نیروی آنان را متوجه مخالفان کرد.((3))
همان گونه که گذشت، معتمد از 256 تا 279، یعنی نزدیک به 23 سال خلیفه بود. مدتی بسیار طولانی. دوران خلافت او از مجموع خلافت متوکل، منتصر، مستعین، معتز ومهتدی هم بیشتر بود؛ ازاینرو شایسته است تا به او و دورانش بیشتر پرداخته شود تا روشن شود درمدت طولانی حکومت او وبرادرش موثق، چه گذشت.
معتمد فرزند متوکل بود و متوکل، ناصبی. از اینکه معتمد وزیر متوکل را مجدداً به وزارت منسوب کرد برمیآید که او نیز هم کاسهی پدربوده است.
یعقوبی میگوید:
«و صیّر المعتمد، عبیدالله بن یحیی بن خاقان وزیرا، وقلّده أموره...»((1))
مسعودی نیز میگوید:
«ولمّا أفضت الخلافة إلی المعتمد علی الله استوزر عبیدالله بن یحیی بن خاقان وزیر المتوکل...»((2))
در دوران مهتدی و در شوال سال 255ه- کسی
که خود را «علی بن محمد بن احمد بن عیسی بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب×»((1))
میخواند در بصره شورش کرد. البته در نسب او تردید است؛ و بنابر نقل ابن اثیر از ابو جعفر طبری، او «علی بن محمد بن عبدالرحیم» و از طایفهی «عبد القیس» بوده.((2))
البته طبری، تاریخ او را زیر عنوان «خروج أوّل علوی بالبصرهًْ» نقل کرده است.
در ترجمه تاریخ ابن اثیر میخوانیم: «... مردی در فرات بصره ظهور و ادعا کرد که نامش محمد((3))
بن احمد... است. او زنگیان را (سپاهیانی که اغلب آنها بندهی زرخرید بودند)((4))
که ساکن (یا کارگر زمینهای شورهزار، چنانکه در تاریخ طبری آمده)شورهزار بودند، گرد خود جمع و به پیروی از خود دعوت نمود. (او مردی علوی، شجاع، ادیب و دارای شهامت و عزت نفس بود. از ایران به عراق رفت و بنی العبّاس منکر نسب او بودند؛ زیرا خلافت آنها را متزلزل کرد و نزدیک بود منقرض کند. اغلب سرداران و مشاوران او ایرانی بودند و نهضت او ایرانی محسوب میشد ولی اغلب سپاهیانش سیاهپوست بودند که به نام تساوی نژاد و آزادی بندگان آنها را جمع کرده بود)...»((5))
در هر صورت او به اعتبار اینکه علوی است، داعیهی امامت داشت. او در جوانی مدتی آموزگار بود؛ و چندی پس از آن به منتصر عباسی پیوست و از نزدیکان او گشت. سپس به «احساء» و «بحرین» رفت و مدعی امامت شد و گروهی از فقیران و بینوایان را که خارجی مشرب بودند، گرد خود جمع کرد و سپس به دعوت زنگیان مردابهای میان واسط و بصره پرداخت و سوگند خورد تا حقوق آنان را از عباسیان ظالم و ستمگر بازستاند. او با استفاده از اوضاع آشفته دورهی مهتدی، سپاه خلیفه را شکست داد؛ چرا که مهتدی گرفتار کار ترکان بود و نتوانست به او بپردازد. پس از مرگ مهتدی، کار صاحب الزنج بالا گرفت و چون یارانش زیاد شدند، در روز عید فطر با آنان نماز گزارد و از ستم و بدبختیای که میکشیدند سخن گفت و به آنان نوید پیروزی و آزادی داد. او به یاران خود دستور داد تا بر صاحبان خویش بشورند و اموال ایشان را غارت کرده، زنان و دختران آنها را به اسارت گیرند و در بازارها بفروشند. سپاه زنگ به سرعت در عراق و خوزستان پراکنده شد و قادسیه و آبادان و اهواز را به خطر انداخت. سالار زنگیان شهری به نام «مُختاره» ساخت و آنرا پایتخت حکومت خود خواند و با آنکه خود را از دودمان علی× میدانست، با گستاخی، آن امام و نیز معاویه، عثمان و طلحه و زبیر و عایشه را
بر منبر لعن میکرد((1)).
سیوطی میگوید:
«... و کان له منبر فی مدینة یصعد علیه ویسب عثمان
1) تاریخ خلافت عباسی؛ خضری؛ ص106.
وعلیا ومعاویة وطلحة والزبیر وعائشة، رضیالله عنهم»((1))
در هر صورت، کار زنگیان در سال 270 ه- پس از نزدیک به پانزده سال((2))،
با کشته شدن رهبرشان به پایان رسید. گویا او بر اساس شواهد تاریخی، انسانهای زیادی را کشت و شهرها و بناهای زیادی را سوزاند و ویران کرد.
مسعودی میگوید:
«... و تنوزع((3)) فی عدة من قتل من أصحاب السلطان وغیرهم من الرجال والنساء والصبیان بالسیف و الحرق والغرق والجوع، فمنهم من یقول أن ذلک ألف ألف وأکثرهم یری أن ذلک لایحیط به الإحساء...»((4))
باید گفت، هرچند در نسب او اختلاف است؛ ولی در هر صورت کارهای او سبب شد تا علویان و طالبیان در فشار و تنگنایی بیش از پیش قرار بگیرند و دستگاه خلافت، او و کارهایش را بهانه قرار دهد و به سرکوبی آل علی× بپردازد. از اینرو و بنابر نقل ابوالفرج اصفهانی، بسیاری از علویان و طالبیان در زمان معتمد، کشته، آواره و زندانی شدند. کسانی مانند: «احمد بن محمد بن عبدالله» که از فرزندان امام حسن× بود.
ابوالفرج میگوید:
«قتله أحمد بن طولون علی باب أسوان، و حمل رأسه إلی
المعتمد»((1))
یا «محمد بن احمد بن محمد» که از فرزندان علی× بود و درباره وی گفت:
«ضرب عبدالعزیز بن «أبی» دلف عنقه صبرا...»((2))
نیز «حمزهْ بن الحسن» که از فرزندان جعفربن ابیطالب ‘ بود و درباره وی میخوانیم:
در دوران طولانی خلافت معتمد عباسی رویدادهای مهم دیگری نیز به وقوع پیوست که در صورت لزوم در آینده از آنها استفاده میشود. رویدادهایی مانند:
شهادت امام حسن عسکری× در سال 260ه-؛
تأسیس دولت طولونی در مصر «254- 292ه-)؛
تأسیس دولت صفاری (252- 298ه-)؛
آغاز کار قرمطیان و تأسیس دولت سامانی (261- 395ه-)((1))
در پایان یادآور میشود که پنج تن از صاحبان صحاح در زمان معتمد از دنیا رفتهاند. سیوطی در این باره میگوید:
«وممن مات فی أیامه من الأعلام: البخاری ومسلم وأبو داود والترمذی وابن ماجه...»((2))
در اینجا به نگاهی گذرا به تاریخ خلافت پایان میدهیم و از سال 279 ه، یعنی سال مرگ معتمد که مصادف با وفات ترمذی نیز
هست؛ فراتر نمیرویم؛ چرا که صاحبان صحاح همگی((3))
در فضای خلافت عباسی میزیستند و کتابهای حدیثی خود را نیز در همان فضا نگاشتهاند و از طرفی همه آنان میراثدار محدثانی بودند که در فضای خلافت اموی - مروانی و سالهای آغازین خلافت عباسی زندگی میکردند.
پیش از این گفته شد که، سیاست قدرت حاکم را میتوان علت و انگیزهی کلی کمی روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام دانست. با توجه به شواهد تاریخی که بیان شد، جای هیچگونه سخنی نمیماند که فشارهای سیاسی معاویه و حزب اموی -
مروانی، که با بنیهاشم و اهلبیت علیهم السلام دشمنی داشتند، باعث شد تا بسیاری از فضائل اهلبیت علیهم السلام نقل نشود یا به دست فراموشی سپرده شود. پس از بنیامیه نیز، با روی کار آمدن عباسیان و پس از استوار شدن قدرت و حکومت
آنان بار دیگر فشارهای سیاسی بر اهلبیت علیهم السلام از سر گرفته شد؛ و باز این سیاست سبب شد تا فضائل ایشان گسترش نیابد یا حداقل، محدثان، فضائل ایشان را نقل نکنند و در کتابهای حدیثشان ثبت ننمایند.
از طرفی، پس از روی کار آمدن مأمون عباسی و پس از او معتصم و واثق، و قدرت گرفتن معتزله، اهل حدیث دچار سستی و ضعف شدند و در جامعهی آن روز و به ویژه در بغداد، نتوانستند به تبلیغ عقاید و افکار خود که منشاء آن، حدیث بود، بپردازند. ولی این پایان کار نبود؛ چرا که با روی کار آمدن متوکل، که خلیفهای ناصبی بود، ورق به سود افرادی که به اصطلاح اهل حدیث خوانده میشدند، برگشت و آنان بر آن شدند تا انتقام خود را از معتزله بگیرند؛ از اینرو و با حمایت متوکل، به ترویج و نشر و نقل احادیث پرداختند و در این راه به گونهای میگفتند و مینوشتند که عقاید معتزله را ردو دچار ضعف و سستی کنند.
در این میان، یکی از عقاید معتزله، عقیدهی تفضیل علی× بود که اهل حدیث به هیچوجه نمیخواستند زیر بار آن بروند. آنان، افضلیت را شایسته ابوبکر و پس از او عمر و پس از او عثمان میدانستند و معتقد بودند که افضلیت بر اساس خلافت است و نه خلافت بر اساس و پایهی افضلیت؛ یعنی اینکه، چون عثمان زودتر از علی× به خلافت رسید پس افضل از علی× است. به
عبارت دیگر اگر در روز شورا کار به گونهای پیش میرفت که مثلاً علی× خلیفه میشد، او افضل از عثمان بود؛ ولی چون عثمان خلیفه شد پس او افضل است.(؟!!!)
این عقیده کاملاً و به روشنی در کلام احمد بن حنبل دیده میشود. او که پس از دوران محنت، امام اهل حدیث و مورد توجه متوکل و سیاست عباسی قرار گرفت، در کتاب خود با نام «اصول السنّهًْ» میگوید:
«... و خیر هذه الأمّة بعد نبیها أبوبکر الصدیق، ثم عمر بن الخطاب ثم عثمان بن عفان، یقدّم هؤلاء الثلاثة کما قدمهم أصحاب رسولالله صلیالله علیه و سلم، لم یختلفوا فی ذلک.
ثم بعد هؤلاء الثلاثة، أصحاب الشوری الخمسة: علی بن أبی طالب، والزبیر، و عبدالرحمن بن عوف، و سعد، کلهم للخلافة و کلهم إمام.
و یذهب فی ذلک إلی حدیث ابن عمر: کنا نعد و رسولالله حی و أصحابه متوافرون: أبوبکر، ثم عمر، ثم عثمان، ثم نسکت!!»((1))
از اینروست که در همهی کتابهای اهل حدیث، اگر به مناقب و فضائل
1) ص77؛ (بخاری در صحیح روایت میکند: ... کنّا فی زمن النبی صلیالله علیه و سلم لانعدل بأبیبکر أحدا، ثم عمر، ثم عثمان، ثم نترک أصحاب النبی صلیالله علیه و سلم لانفاضل بینهم!!!؛ ص622؛ دارالاسلام و دار الفیحاء).
صحابه پرداخته شده باشد، ابتدا به ابوبکر پرداخته شده و پس از آن به عمر و عثمان، و در چهارمین مرحله فضائل امیر المؤمنین×، ذکر شده است. از طرفی دیگر محدثان که عقیده به افضلیت بر اساس خلافت داشتند، نمیتوانستند روایات را به گونهای بیاورند که از آنها مثلاً بوی افضلیت عثمان بر عمر یا علی× بر ابوبکر و عمر و عثمان به مشام برسد؛ از اینرو بسیاری از فضائل علی× یا اهلبیت علیهم السلام را که علی× نیز در آنها شریک است یا اساسا ذکر نکردهاند یا ناقص ذکر کردهاند.((1))
اینها همه، بیانگر دشمنی خلفای عباسی با اهلبیت علیهم السلام بود. همان گونه که گذشت، متوکل سخت ناصبی بود و نصر بن علی جهضمی را به دلیل نقل حدیثی در فضیلت حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام 1000 تازیانه
زد. روشن است که در چنین فضایی تکلیف احمد حنبل، ابو داود، ابن ماجه، ترمذی، مسلم، بخاری و نسائی چیست؟
از طرفی دیگر - همانگونه که گفته شد - صاحبان صحاح میراثدار محدثان پیش از خود بودند و همگی بر سر سفرهی آنان نشسته بودند. کسانی مانند «ابن شهاب زهری»، «شعبی» و مانند اینان، که در آینده به آنها پرداخته خواهد شد. اگر به روایات صحاح روی آورده شود، دیده خواهد که در سند بسیاری از آنها زهری و شعبی و... وجود دارند. کسانی که سر در آخور خلافت اموی - مروانی داشتند و آنچنان میگفتند و مینوشتند که دستگاه خلاف خشنود شود نه خدا.
1) در آینده به این روایات اشاره خواهد شد.
دیگر اینکه بسیاری از محدثان و راویان که در سلسله سند روایات صحاح آمدهاند، یا خارجی بودند یا مشربی خارجی داشتند یا تحت تأثیر خوارج بودند که در آینده به آنان نیز خواهیم پرداخت. روشن است که خارجیان
دشمن علی× بودند و زبان گفتن فضائل علی و اهلبیت علیهم السلام را نداشتند؛ مانند عکرمه که در بخش دوّم دربارهی او سخن به میان آمد.
در فرضیهی دوّم این رساله، که در پیشگفتار گذشت؛ به اثر منع تدوین حدیث در اندک بودن روایات فضائل در صحاح اشاره شد. نگارنده بر آن بود که برای بررسی این بخش از فرضیهی دوّم، صفحاتی را اختصاص دهد؛ ولی پس از برخورد با کتاب ارزشمند «تدوین السنّهْ الشریفهْ»، نوشتهی سید بزرگوار و دانشمند ارجمند، جناب آقای سید محمدرضا حسینی جلالی، که به حق یکی از بهترین نوشتههایی است که در زمینهی تدوین حدیث و منع آن نگاشته شده؛ از این کار منصرف شد. از این رو، خوانندهی گرامی را به آن کتاب ارجاع میدهیم تا اثر منع تدوین حدیث بر قلّت روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام نه تنها در
صحاح، بلکه در بیشتر کتابهای حدیثی اهل سنت روشن شود.
در اینجا تنها به گوشهای از آنچه در این کتاب آمده اشاره میشود. ایشان در فصل ششم کتاب خود آوردهاند:
«الفصل السادس، القول الفصل فی سبب المنع:
و بعد هذا التجوال الطویل - فی هذه الفصول الخمسة - اتضحت لنا - بالقطع و الیقین - الحقیقة التالیة: أنّ تلک التبریرات((1)) - کلّها - لا تصحّ أن تکون سببا واقعیا لمنع تدوین الحدیث و إن تذرّع بها المانعون، و لیس فی واحد منها تقنعٌ، للاجابة علی السؤال الذی طرحناه: لماذا منعوا عن تدوین
الحدیث؟((2))
... و إنّما خصَّ أهل البیت علیهم السلام بذلک((3))... ولا شکّ فی أن کثیرا من أحادیث النبی صلیالله علیه و آله و سلم کانت تُشیر بعلی× - زعیم أهل بیت النبی - علیه و آله الصلاة و السلام - و تنص علیه بالولایة والامامة، وکانت النصوص غضّة و نضرة، تنبض مشاهدُها بالحیاة ویَرنّ صداها فی الأسماع.
... فالمصلحة المنشودة من هذا التدبیر، هی إخفاء الأحادیث النبویّة التی تدلّ علی خلافة علیّ× و إمامة أهل البیت علیهم السلام بعد النبی صلیالله علیه و آله و سلم.((4))
... صحَّ القول بأنّ الهدف هو التدبیر السیاسیّ المذکور ضدّ علی و أبنائه علیهم السلام ... و إنّ ممّا یؤکّد رأینا بأن المصلحة
لمنع تدوین الحدیث هو إخفاء الأحادیث النبویّة، الدّالّة علی إمامة علیّ وأهلالبیت علیهم السلام ، هو أنّ الحکّام لم یکتفوا بمنع التدوین فقط، وإنّما منعوا روایة الحدیث و نقله بشدّة...((1))
... و أما نحن: فنعتقد أنّ الهدف الأساس من منع روایة الحدیث و نقله، هو الهدف من منع تدوینه و تقییده و ضبطه، و هو إخفاء الأحادیث الدّالّة علی إمامة أمیر المؤمنین علی× وعلی أساس سیاسة مدبّرة...((2))
... انّ المصلحة التی کان یطلبها عمر و من اتّبعه فی سنّة منع الحدیث هی السیاسة التی کان یدبّرها من أجل إبعاد أهلالبیت علیهم السلام عن الحکم و هی التی اتبعها بعده عثمان و معاویه... القول الفصل فی سبب منع الحدیث تدوینا و روایة... هو إخفاء الأحادیث النبویّة الدّالة علی خلافة علی× و أهل بیته علیهم السلام ((3))
... فضاعت أکثر فضائل الامام× بین سندان المنع من التدوین و الروایة و مِطرقة التهدید و السجن و التعذیب و القتل و المطاردة»((4))
یادآوری میشود که ایشان بر پایهی شواهد و وثائق فراوان روایی و تاریخی، به این نتیجه رسیدهاند که علاقه مندان با مطالعهی کتاب ایشان بر آنها واقف خواهند شد.
در اینجا لازم به یاد آوری است که دانشمند محقق، جناب آقای «محمدعلی مهدوی راد»، طی مقالاتی در فصلنامهی علمی - تخصصی «علوم حدیث»((1))،
تحت عنوان «تدوین حدیث»، به این موضوع پرداختهاند و به خوبی از عهدهی آن برآمدهاند. ایشان در مقالهی ششم خود، با عنوان «منع تدوین حدیث، رازها و رمزها»، به جلوگیری از نشر فضائل علی و اهلبیت علیهم السلام اشاره کردهاند. در مقالهی ایشان میخوانیم:
«... گفتیم پیامبر بر جایگاه والای رهبری تأکید کرده بود و چهرهی شایستهی رهبری پس از خود را بارها و بارها در پیش دید مردمان و در مناسبتهای مختلف فراوان آورده بود؛ فراوان در فضائل و مناقب مولا سخن گفته بود...((2))
... از این روی چون زمام امور را به دست گرفتند((3))...
و چون کسی به نشر آموزههای نبوی دربارهی علی و اهلبیت علیهم السلام همت میگماشت و مآلاً در جامعه سؤال میآفرید، باید جواب میدادند؛ سیاستمداری(!)، جامعهداری(!)، حراست از حکومت(!) و مصلحت اندیشی(!) اقتضا میکرد که آنچه را که بوده است یکسره
از صفحهی ذهنها و صحنهی زندگیها بزدایند و خود را آسوده دارند...((1))
... تأمل در تاریخ اسلام و چگونگی مواضع حاکمان، همه و همه نشانگر آن است که برای حکومت، علی× و چگونگی حضور خانوادهی او در صحنهی اجتماع و سیاست، مشکلی بس جدّی بوده است؛ و منع تدوین حدیث، از جمله برای جلوگیری از نشر مناقب و فضائل علی و اهلبیت علیهم السلام ، تدبیری بود سیاستمدارانه و دقیقاً
در جهت حفظ پایههای حکومت و بیرون راندن رقیب از صحنه...»((2)).
ایشان همچنین در مقالهی هفتم خود، با عنوان «منع تدوین حدیث؛ پیآمدها و بازتابها»؛ به تباه شدن بسیاری از احادیث و نیز گسترش وضع و جعل در احادیث اشاره میکنند.((3))
در پایان باید گفت که دانشمند محقق و سید بزرگوار، جناب آقای «سید مرتضی عسکری» نیز به شکلی شایسته به بحث منع کتابت سنت رسولالله|، پرداختهاند.((4))
ایشان در پایان مطالب خود در این موضوع میگویند:
«... ولا یفوتنا أخیرا أن نقول: إن المنع کان بقصد منع نشر فضائل الامام علی× علی المسلمین، خاصّة علی عهد
معاویة الذی کان یأمر بلعن الامام فی خطب الجمعة
علی منابر المسلمین، کما مرّ بنا فی الجزء الاول((1))، فصل: کتمان فضائل الامام علی، و نشر سبّه و لعنه»((2))
در آغاز سخن - در این بخش - گفته شد که علل و انگیزههای نقل اندک روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح را میتوان به دو بخش کلی و جزئی یا فرعی، تقسیم کرد. علت و انگیزهی کلی، همان سیاست قدرت حاکم بود که گذشت؛ و البته باید منع تدوین حدیث را نیز داخل آن دانست؛ چرا که یکی از مظاهر سیاست قدرت حاکم، همین منع از تحدیث و تدوین روایات است.
اما در اینجا باید به علل و انگیزههای
جزئی یا فرعی نیز پرداخته شود. مراد ما از انگیزههای فرعی یا جزئی، چیزهایی است که میان خود محدثان و اهلسنت گذشته است؛ البته باید گفت که این انگیزهها در واقع جزئی و فرعی نیستند و خود، علل بسیار مهمی در کمی روایات فضائلاند؛ ولی به جهت تقابل این علل با علت و انگیزهی کلی و نیز اهمیت و بزرگی سیاست قدرت حاکم، از آن به جزئی یا فرعی یاد میشود.
نکتهای را که نباید در اینجا فراموش کرد آن است که اگر بخواهیم به همهی این انگیزههای فرعی اشاره کنیم کار به درازا خواهد کشید؛ از اینرو به نمونههای
قابل توجهی از آنها اشاره میشود تا حداقل روشن شود که علاوه بر حکام، اهل حدیث نیز، در اندک ثبت و ذکر شدن روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام مقصرند.
او، عامر بن شراحبل، ابو عمرو کوفی است که شش سال پس از خلافت عمر به دنیا آمد.((1))
او یکی از بزرگترین راویان حدیث اهل سنت است که روایات او در سرتاسر کتابها حدیثی و به ویژه صحاح پراکنده است.
ابن حجر در تقریب، درباره وی میگوید:
«... ثقة مشهور، فقیه فاضل...»((2))
او خود میگوید: پانصد تن از اصحاب پیامبر’ را درک کردم که میگفتند:
«علیّ و طلحة و الزبیر فی الجنّة»((3))
همین روایت در دروغگو بودن او کفایت میکند. با وجود این او را آنقدر بزرگ و ثقه میدانند که دربارهاش گفتهاند:
«مرسل الشعبی صحیح ولا یکاد یرسل إلا صحیحا»((4))
او از محدثانی بود که سر در دربار خلفای اموی - مروانی میجنبانده و مورد
عنایت و توجه آنان بوده است. او سالیان درازی از عمر خود را در دمشق، شام و در دوران عبدالملک مروان گذارند، و در آنجا حدیث گفته؛ و روشن است که با توجه به آنچه دربارهی سیاست امویان دربارهی اهلبیت علیهم السلام گفته شد؛ او چه احادیثی را میگفته و چه احادیثی را نمیگفته است. او آنقدر تحت حمایت دستگاه خلافت بود که بیهیچ واهمهای برخی از صحابه را دروغگو میخواند.
ذهبی میگوید:
«... ربیعة بن یزید، قال: قعدت إلی الشعبی بدمشق فی خلافة عبدالملک فحدّث رجل من الصحابة عن رسولالله صلیالله علیه
وآله وسلم أنه قال: اعبدوا ربکم ولا تشرکوا به شیئا وأقیموا الصلاة وآتوا الزکاة وأطیعوا الامراء، فان کان خیرا فلکم وإن کان شرا فعلیهم وانتم منه برآء. فقال له الشعبی: کذبت»((1))
او در زمان عبدالملک، جلیس و انیس خلیفه و مستشار ویژه او بوده؛ تا جایی که عبدالملک، او را به عنوان سفیر خود به دربار پادشاهان، از جمله پادشاه روم((2))،
میفرستاده است:
«... لما صارت الخلافة إلی عبدالملک بن مروان، کتب رسالة إلی الحجاج والیه علی العراق یطلب منه أن یبعث
إلیه رجلاً یصلح للدین وللدنیا ویتخذه جلیسا وأنیسا، فبعث إلیه الحجاج
بعامر الشعبی، فجعله عبدالملک من المقرّبین إلیه، وأخذ یلجأ إلیه فی معضلات الأمور ویعتمد علی رأیه فی الأمور ذات الأهمیّة، حتی أصبح فی حکم مستشار خاص له، وکان من المهام الّتی یکلف بها أن یبعث سفیرا بین عبدالملک والملوک...»((1))
آری! کسانی مانند شعبی، از بزرگترین محدثان سنت پیامبر| میشوند و روایاتی که او و مانند او نقل کردهاند به نسلهای پس از خود یعنی کسانی مانند بخاری و مسلم و ابوداود میرسد و آنها نیز، آن روایات و احادیث را در کتابهای خود میآورند. مانند این روایت:
«... حدّثنا أبوداود، عن شعبة، عن منصور الغُدانی، عن الشعبی، قال: أدرکت خمس مئة صحابّی أو أکثر یقولون:
أبوبکر وعمر وعثمان وعلیّ»((2))
یکی دیگر از بزرگترین و بلکه بزرگترین و مشهورترین راوی حدیث اهل حدیث، زهری است. او «محمد بن مسلم بن عُبیدالله بن عبدالله بن شهاب... القُرشیّ الزّهری، أبوبکر المدنی...»((3)) است. او ساکن بلاد شام، یعنی مرکز سلطنت خلفای
اموی - مروانی بوده است((1)).
او را به زهری و نیز «ابن شهاب» میشناسند. ابوبکربن منجویه درباره وی گفت:
«رأی عشرة من أصحاب النبی صلیالله علیه وسلم، وکان من أحفظ أهل زمانه وأحسنهم سیاقا لمتون الأخبار وکان
فقیها فاضلاً»((2))
او بسیار مورد احترام اهل حدیث (پیروان خلفا) است و سند او را یکی از بهترین سندهای حدیث رسول خدا| میدانند؛ تا جایی که از نسائی نقل است: بهترین اسانید روایات چهار سند است که در دو سند ابن شهاب دیده میشود((3)).
عمرو بن دینار میگوید:
«ما رأیت أنصّ للحدیث من الزّهری وما رأیت أحدا الدینار والدرهم أهون علیه منه. ما کانت الدنانیر والدراهم عنده إلا بمنزلة البَعْر»((4))
از مکحول نقل است که گفت:
«... مابقی علی ظهرها أحدٌأعلم بسنّة ماضیة من الزّهری»((5))
ابوبکر هُذَلی مقام او را حتی از حسن بصری و ابن سیرین بالاتر میداند، آنجا که میگوید:
«... قد جالستُ الحسن و ابن سیرین، فما رأیت أحدا أعلم منه، یعنی الزهری»((1))
مزی دربارهاش میگوید:
«ومناقبه وفضائله کثیرة جدّا»((2))
او بنابر مشهور در سال 50 ه-.ق چشم به جهان گشود و در سال 124 ه-.ق سر بر زمین نهاد.((3))
همان گونه که مشاهده میشود، زهری در اوج قدرت امویان آمد و رفت؛ و همان گونه که
گذشت در شام ساکن بوده و حدیث میگفته است. بنابر گفتهی خودش، مدت 45 سال به شام رفت و آمد داشته است.((4))
دربارهی ابن شهاب زهری و شخصیت و نیز مکانت علمی او کتابها و مقالههای زیادی نوشته شده است. برخی، در این نوشتهها از او دفاع کردند و برخی نیز او را محدثی درباری دانستهاند که در خدمت سیاست امویان و مروانیان بوده است. شواهد و وثائق تاریخی نشان میدهد که او نیز مانند شعبی، درباری
بوده و حدیث را آنگونه میگفته و مینوشته که به مذاق خلفا خوش آید؛ البته او نمیتوانسته غیر از این عمل کند و اگر اینطور نبود نمیتوانست به تقریب خلیفه اموی برسد. او در فضایی قرار گرفته بود که سب و لعن علی بن ابی طالب× یکی از ارکان منبرها و خطابهها بود و به حدی این امر رسمی بوده که وقتی عمر بن عبدالعزیر این
لعن را لغو کرد این کار او را یکی از مهمترین اصلاحات او به شمار آوردند و زمانی بود که به جهت دشمنی حکام، قبر مقدس آن حضرت مخفی بود. پس چطور میتوانسته با آن موقعیتی که در دربار داشته روایات فضائل حضرت علی× و خاندان پیامبر اکرم| را بیان کند در حالی که حکام زمانه نه تنها این را نمیخواستند بلکه میخواستند برخلاف آن عمل کند و اینجاست که علمای وابسته آنگونه عمل میکردند که خواست قدرتمندان زمانه باشد تا با این کار به شهرت یا ثروتی دست پیدا کنند. برای نمونه در «تهذیب التهذیب» و در شرح حال «اعمش»((1))میخوانیم:
«... وحکی الحاکم، عن ابن مَعین أنه قال: أجود الأسانید: الأعمش، عن إبراهیم، عن علقمة عن عبدالله. فقال له انسان: الأعمش مثل الزهری؟ فقال برئت من الأعمش أن یکون مثل... الزهری، یری العرض والاجازه و یعمل لبنی امیّة، والأعمش فقیر صبور، ومجانب للسلطان، ورع، عالم بالقرآن»((2))
ذهبی در شرح حال «خارجهْ بن مُصعب»، از او روایت کرده و میگوید:
«... قدمت علی الزهری و هو صاحب شرط بنی أمیّة، فرأیته رکب وفی یدیه حربة وبین یدیه الناس فی أیدیهم الکافرکوبات، فقلت: قبّحالله ذا من عالم، فلم أسمع منه...»((1)).
زهری آنقدر با خلفا و امرای اموی سر و کار داشت که برخی او را دستمال امیران و خلفای اموی میدانستهاند:
«قال عمر بن رُدَیح: کنت أمشی مع ابن شهاب الزّهری، فرأنی عمرو بن عُبید، فلقینی بعدُ فقال: مالک ولمندیل الأمراء؛ یعنی ابن شهاب؟!»((2)).
در تاریخ میخوانیم که هشام بن عبدالملک 000/70 دینار را که زهری مقروض بود ادا کرد((3)).
ابن شهاب چه کار کرده بود که کسی مانند هشام دینی بدین سنگینی را از جانب او ادا میکند؟ هشام کسی است که روایات را علیه حضرت علی و اهلبیت علیهم السلام جعل میکرد، که دربارهی او میخوانیم:
«دخل سلیمان بن یسار علی هشام، فقال له: یا سلیمان [من] الذی تولّی کِبرهُ منهم؟ فقال له: عبدالله بن أبّی بن
سَلول؛ فقال له: کذبتَ، هوعلی بن أبیطالب...»((1))
بنابر گزارش ابن عساکر، زهری کسی بوده که فضائل اهلبیت علیهم السلام را کتمان میکرده است:
«... أنبأنا جعفر بن إبراهیم الجعفری قال: کنت عند الزهری أسمع منه، فإذا عجوز قد وقفت علیه... فقالت: یا جعفری لاتکتب عنه فإنّه مال إلی بنیأمیّة وأخذ جوائزهم!! فقلت: من هذه؟ قال: أختی رقیة خرفت؟! قالت: [بل] خرفت أنت، کتمتَ فضائل آل محمد...»((2)) سخن دربارهی زهری و خدمات او به سیاست بنیامیه فراوان است. او متهم به وضع روایاتی است که در آنها پایین آوردن شأن و منزلت اهلبیت علیهم السلام و به ویژه علی×، است. برای آگاهی از این روایات باید به کتاب «الزهری، أحادیثه و سیرته»، نوشتهی «بدرالدین الحوثی» مراجعه کرد. ایشان در فصل نخست کتاب خود با عنوان: «فی عود من روایات الزهری التی یتهم فیها وأحادیثه التی یعرف الناظر المنصف أنها دلیل علی أنه لایوثق به»، به این روایات اشاره کرده است.((3))
لازم به یادآوری است که گستردهترین پژوهشی که تاکنون درباره زهری و در میان اهل سنت به انجام رسیده کتاب «الإمام الزهری و أثره فی السنّهْ»، نوشتهی
«حارث سلیمان الضّاری» است که به عنوان رسالهی دکتری ایشان به چاپ رسیده است. ایشان در فصل نخست از باب سوّم کتابشان سعی کردهاند به شبهاتی که دربارهی اموی بودن زهری در کتابهای گوناگون آمده پاسخ دهند که به
هیچوجه در این کار موفق نبودهاند. اگر کسی پاسخ ایشان به این شبهات را بخواند به درستی ادعای نگارنده واقف خواهد شد.((1))
آری! کسانی مانند ابن شهاب، پس از یک سده که از تدوین و نگارش حدیث منع شده بود، به امر خلفای اموی - مروانی، با آن سیاست ضدعلوی، مأمور، تدوین حدیث و سنت پیامبر| میشوند؛ و روشن است که نتیجه چه میشود؛ مدونات حدیثی، تهی از بسیاری از فضائل اهلبیت علیهم السلام . و این احادیث و مدونات، بعدها، ارثیهی کسانی همچون بخاری و مسلم و ابوداود شد. «محمد عجاج الخطیب» مینویسد:
«کان الزهری أوّل من استجاب لطلب الخلیفة عمر بن عبدالعزیز، فدوّن له السنن فی دفاتر، ثم وزع الخلیفة علی کل أرض له علیها سلطان دفترا، و أجمع العلماء علی
أنه کان أول من دوّن السنّة، وقد بینت أنه أوّل من دوّنها رسمیّا بأمر الخلیفة...((2)) وأحادیثه فی الکتب الستّة وفی سنن البیهقی وموطأ الامام مالک، ومسند الامام أحمد، وفی
سائر کتب السنن والمسانید...»((1))
آری! زهری اموی بود و کسی که اموی است، مناقب و فضائل اهلبیت علیهم السلام و به ویژه علی× را نقل نمیکند؛ از اینروست که «ابن حبان» میگوید:
«... ولست أحفظ لمالک ولا للزهری فیما رویا من الحدیث شیئا من مناقب علی×أصلاً...»((2))
آری! مالک بن انس نیز سر در آخور خلفای عباسی و به ویژه منصور دوانیقی - دشمن
اهلبیت علیهم السلام - داشت؛ پس او نیز روایتی در فضائل و مناقب علی× نقل نکرده است.
او نیز از محدثانی است که در دربار شام، منزلتی داشته و از کسانی همچون معاویه و عبدالملک مروان، روایت کرده است!!((3)) شیخ الاسلام او را چنین معرفی میکند:
«... ثقة، فقیه...»((4))
ذهبی دربارهاش، اینچنین مینویسد:
«... الشامی، شیخ أهل الشام وکبیر الدولة الامویة، روی
عن معاویة، و عبدالله بن عمر...((1))
قال مکحول: رجاء سید أهل الشام... وقال مسلمة الأمیر: برجاء وبامثاله ننصر...
قلت: هو الذی أشار علی سلیمان باستخلاف عمر بن عبدالعزیز...»((2))
گویا او ارادت ویژهای به عبدالملک مروان داشته است؛ «مطر ورّاق» میگوید:
«... ما لقیت شامیا أفضل - وفی روایة أفقه - من رجاء بن حیوة، إلاّ أنّه إذا حرّکته وجدته شامیّا، و ربّما جری الشیء فیقول: فعل عبدالملک بن مروان رحمة الله علیه...»((3))
یکی دیگر از محدثان درباری که اهل سنت و حدیث، بسیار به بزرگی از وی یاد میکنند «بوعمرو، عبدالرحمان بن عمرو»((4))،
مشهور به اوزاع است. مزی از او به: «... إمام أهل
الشام فی زمانه فی الحدیث والفقه...» یاد کرده است.((5)) از شیوخ او، میتوان به زهری اشاره کرد.((6))
دربارهی او گفته شده است:
«... ما کان بالشام أحدا أعلم بالسنّة من الأوزاعی»((1))
او در سال 88ه-، دیده به جهان گشود و تا ماههای پایانی خلافت منصور عباسی - دشمن اهلبیت علیهم السلام - زنده بود. ذهبی در تذکره، داستانی را میان اوزاعی و سفاح نقل کرده که از آن علاقهی اوزاعی به خلفای اموی - مروانی و اعتقاد او به مشروعیت حکومتشان روشن میشود.((2))
نیز بنابر گفته ذهبی، شامیان و اهل اندلس مدتی بر مذهب اوزاعی
بودهاند.((3))
در هر صورت او در زمان منصور، از مقربان درگاه و بارگاه بود. ذهبی میگوید:
«قلت: قد کان المنصور یعظّم الاوزاعی و یصغی إلی وعظه و یجلّله»((4))
در تمام صحاح، روایات اوزاعی به چشم میخورد.
عسقلانی دربارهی او میگوید: «... ثقة جلیل...»((5))
از او روایات زیادی، نقل شده، ولی در روایات او خبری از فضائل
اهلبیت علیهم السلام نیست؛ مگر روایت آیهی تطهیر. علی بن محمد جزری در شرح حال امام حسین بن علی‘ مینویسد:
«وروی الاوزاعی عن شداد بن عبدالله، قال: سمعت واثلة بن
الأسقع، وقد جیء برأس الحسین، فلعنه رجل من أهل الشام و لعن أباه، فقال واثلة: والله لا أزال أحب علیا والحسن والحسین وفاطمة بعد أن سمعت رسول الله صلیالله علیه وسلم یقول فیهم ما قال... ثم قال: «إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیرا»؛ قلت لواثلة: ما الرجس؟ قال: الشک فی الله عزوجل.
قال أبو أحمد العسکری: یقال إن الأوزاعی لم یرو فی الفضائل حدیثا غیر هذا، والله أعلم. قال: وکذلک الزهری لم یرو فیها إلاّ حدیثا واحدا، کانا یخافان بنیامیه»((1))
شعبی، زهری، رجاء و اوزاعی تنها و تنها مشتی از خروار محدثان درباری زمان بیامیه
و بنیعباس بودند که جامعهی آن روز، آنها را به عنوان عالمان و راویان حدیث پذیرفته بود. آنها بسیاری از فضائل اهلبیت علیهم السلام را یا از روی ترس یا از روی تعصب نقل نکردند؛ و از قدیم گفتهاند: «مشت نمونهی خروار است!».
1) أسد الغابة فی معرفة الصحابة؛ ابن الأثیر؛ ج2، ص27.
تهمت رفض از دیگر عواملی بود که موجب نقل اندک روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح و دیگر کتابهای حدیثی و محدثان شد؛ به این معنا که اگر محدثی نسبت به اهلبیت علیهم السلام ، از خود دوستی نشان میداد یا اینکه روایات فضائل ایشان را بیش از خط قرمزی که محدثان برای خود داشتند نقل میکرد؛ متهم به رفض و تشیّع میشد؛ و این اتهام حتی دامان بزرگترین شخصیتهای علمی را نیز میگرفت. تاریخ حدیث و محدثان نمونههای زیادی را به
ما معرفی میکند که ما به چند نمونه اشاره میکنیم:
در اینکه شافعی تمایلاتی شیعی داشته و نسبت به اهلبیت علیهم السلام ارادت ویژهای داشته سخنی نیست. او تنها ایشان را دوست میداشته و روایات صحیحهای را که در فضائلشان به او رسیده نقل میکرده ولی این کار برای او بسیار گران بود؛ از اینرو او را متهم به رفض و تشیع میکردند؛ و او در جواب آنها این اشعار را میخواند:
یا راکبا قف بالمحصّب من منیً
سَحَرا إذا فاض الحجیج إلی منیً
إن کان رفضا حبُّ آل محمّد
واهتف بقاعد خیفها و الناهض
فیضا کملتطم الفرات الفائض
فلیشهد الثقلان أنی رافضی((1))
1) مختصر تاریخ دمشق، ابنمنظور، ج21، ص375؛ تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج51، ص317.
این در حالی بود که او بههیچ وجه بر این
باور نبود که علی× خلیفهی نخست یا افضل است؛ بلکه او و اهلبیتش را دوست داشت و در جواب کسانی که دوستی با آل محمد| را رفض میدانستند این شعر را میخواند و میگفت اگر دوستی ایشان رفض است پس جن و انس شهادت دهند که من رافضیام، یعنی دوستدار آل پیامبرم.
از شافعی میگوید:
«أفضل الناس بعد رسولالله صلیالله علیه وسلم أبوبکر، ثم عمر، ثم عثمان، ثم علیّ... الخلفاء، خمسة، أبوبکر و عمر و عثمان و علی و عمر بن عبدالعزیز»((1))
این اشعار نیز منسوب به اوست:
شهدت بأنّ الله لاشیء غیرُه
و أنّ عُری الایمان قولٌ مبیّن
و أنّ أبابکرٍ خلیفة ربّه
و أشهدُ ربّی أنّ عثمان فاضلٌ
أئمة قومٍ یُقتدی بهدا هُمُ
و أشهد أنّ البعث حقّ و أخلصُ
و فعلٌ زکیّ، قد یزید و ینقصُ
وکان أبو حفص علی الخیر یحرُصُ
و أنّ علیّا فضلُهُ تخصّصُّ
لحا اللهُ((2)) من إیاهم یَتنقَّصُ((3))
آری! شافعی - اگر این سخنان و اشعار را به او نسبت داده باشند - این چنین
بوده، ولی با وجود این برخی او را به تشیع متهم کردهاند؛ برای نمونه ابنندیم گوید:
«... وکان الشافعی شدیداً فی التشیّع... و حضر ذات یوم مجلسا فیه بعض الطالبیین، فقال: لا أتکلّم فی مجلس یحضره أحدهم، هم أحقّ بالکلام، ولهم الریاسة والفضل...»((1))
در فضایی که اظهار محبت به خاندان پیامبر| جرم به شمار میآید، چگونه میتوان
فضائل ایشان را ذکر کرد. گناه شافعی این بود که دوستدار خاندان پیامبر| بود. «فاروق عبدالمعطی» مینویسد:
«... وکما اُتّهم بخروجه بسبب محبته لعترة النبی صلیالله علیه وسلم... وقد أتّهم أیضا بأنّه رافضی بسبب إعجابه بعلیّ رضیاللهعنه...»((2))
او یکی از بزرگان اهل حدیث است. ذهبی از او اینچنین یاد کرده است:
«الحافظ الکبیر... صاحب التصانیف»((3))
ذهبی از او به «امام» یاد نکرده! شاید اگر او متهم به تشیع نبود، ذهبی او را نیز با واژهی امام یاد میکرد.
در ادامهی شرح حال او میخوانیم:
«... ونقموا علیه التشیع، وما کان یغلو فیه بل کان یحبّ علیا رضیاللهعنه و یبغض من قاتله»((1))
ابن حجر در تقریب درباره او چنین میگوید:
«... حافظ، مصنف، شهیر... و کان یتشیّع...»((2))
ابن عدی دربارهاش گفته است:
«حدّث بأحادیث فی الفضائل لم یوافقْه علیها أحد، ومثالب لغیرهم مناکیر، و نسبوه إلی التشیّع»((3))
آری! صنعانی روایات صحیحهای را نقل میکرده که با مزاج برخی سازگار نبوده؛ از
جمله:
«قال رسولالله صلیالله علیه وسلم: أن وَلّوا علیّا فهادیا مهدیا»((4))
یا این خبر:
«... انّ رسولالله صلیالله علیه وسلم نظر إلی علیّ فقلا: أنت سیدٌ فی الدنیا و سیّدٌ فی الآخرة، من أحبّک فقد
أحبّنی، و من أبغضک فقد أبغضنی»
ذهبی دربارهی این حدیث صنعانی میگوید:
«أوهی ما أتی به... ففی النفس منها شیء»((1))
باید پرسید: «أیّ شیء ؟!»
و نیز این خبر:
«... أما ترضین أنّ الله اطّلع إلی أهل الأرض مرّتین، فاختار
منها رجلین، فجعل أحدهما أباک و الآخر بعلک»((2))
و این خبر که: «إذا رأیتم معاویة علی منبری فاقتلوه»((3))
روایتی را نیز در «المصنف» او میبینیم که موجب خشم برخی از افراد شده روایت چنین است:
«عن عبدالله بن مسعود قال: کنت مع النبیّ صلیالله علیه وسلم لیلة وفد الجن، قال: فتنفّس، فقلت: ماشأنک یا رسولالله؟ قال: «نُعیت إلیّ نفسی یا ابن مسعود». قال: قلت: فاستخلف. قال: «من؟». قلت: ابوبکر. قال: فسکت، ثم مضی ساعة ثم تنفّس. قال: فقلت: ماشأنک؟ قال: «نعیت إلیّ نفسی یا ابن مسعود». قال: قلت: فاستخلف.
قال: «من؟». قلت: عمر. قال: فسکت، ثم مضی ساعة ثم تنفّس. قال: فقلت: ماشأنک؟ قال: «نعیت إلی نفسی یا ابن مسعود». قال: قلت: فاستخلف.
قال: «من؟» قال: قلت: علی بن أبیطالب. قال: «أما والذی نفسی بیده لئن أطاعوه لیدخلن الجنة أجمعین أکتعین»((1))
ابن عدی نیز این حدیث او را در «الکامل» آورده و دربارهاش میگوید:
«و لعبد الرزاق بن همام أصناف و حدیث کثیر، وقد رحل إلیه ثقات المسلمین و أئمتهم و کتبوا عنه ولم یروا بحدیثه بأسا إلا أنهم نسبوه إلی التشیع، وقد روی أحادیث فی الفضائل مما لا یوافقه علیها أحد من الثقات
فهذا أعظم ما رموه به من روایته لهذه الأحادیث... وأما فی باب الصدق فأرجو أنه لابأس به إلا أنه قد بق منه أحادیث فی فضائل أهل البیت و مثالب آخرین مناکیر»((2))
یاقوت در معجم، زیر مادهی «صنعاء» مینویسد:
«... کنا عند عبدالرزاق، فذکر رجل معاویة، فقال: لا تقذّروا مجلسنا بذکر ولد أبی سفیان»((3))
از جمله کسانی که به سبب نقل فراتر از خط قرمز فضائل اهل بیت علیهم السلام به تشیّع متهم شد، نسائی، صاحب یکی از صحاح است. از اینکه
حتی کسی مانند نسائی هم بسبب نقل فضائل، متهم میشود؛ باید همهچیز را فهمید. در همهی مقدمههای تحقیقی که بر تصانیف نسائی به ویژه مجتبی، از سوی پژوهشگران نوشته است؛ به اتهام تشیع و دفع این شبهه از او پرداخته شده است. گناه نسائی این بود که فضائل اهل بیت و علی× را در کتابی جداگانه نوشت و در اختیار دیگران قرار داد. در مقدمهی صغری میخوانیم:
«کان الامام النسائی کنظرائه و أهل طبقته من الأئمة الستة و غیرهم علی طریقه أهل الحدیث، مجانبا عن أهل البدعة و أهوائهم... و ذکر بعضهم أنه کان یتشیع لکنه علی ظاهره و إطلاقه لیس بصحیح، فإن التشیع المصطلح فی المتأخرین علی غیر ما استعمله المقدمون. قال الحافظ ابن حجر: إن التشیع فی عرف المتأخرین فهو الرفض المحض؛ و حاشا الامام((1)) عن الرفض فی أی معنی کان، فإنّه لم یثبت عنه تفضیله علیا رضیاللهعنه علی عثمان رضیاللهعنه، و لعل منشأ هذا التوهم أنه لما خرج من مصر سنة 302ه- و ورد دمشق... و یؤید ما قررنا من
1) مراد، نسائی است.
براءته عن تهمة التشیع أنّه صنف بعد ذلک((1)) کتابا فی فضائل الشیخین أیضا، فانکشف الغطاء و حصحص الحق و الحمدلله»((2))
البته در اینکه نسائی، خصائص را چه زمانی نوشته و آیا آنرا پس از فضائل صحابه یا پیش از آن نوشته اختلاف است؛ ولی در هر حال، همین کار او باعث شد تا او متهم شود؛ چرا که این کار او موجب خشم برخی از اهل
حدیث شد و تا سدههای بعد نیز این خشم همچنان ادامه داشته و دارد؛ از اینروست که ابن تیمیه در «منهاج السنهْ» میگوید:
«وقد صنّف جماعة من علماء الحدیث فی فضائل علی، کما صنف الامام أحمد فضائله، و صنّف أبو نُعیم فی فضائله، و ذکر فیها أحادیث کثیرة ضعیفة، ولم یذکر هذا((3)، لأن الکذب ظاهر علیه، بخلاف غیره. و کذلک لم یذکره الترمذی، مع أنّه جمع فی فضائل علیّ أحادیث، کثیرٌ منها ضعیف. وکذلک النسائی... و جمع النسائی مصنّفا فی خصائص علیّ»((4))
از این سخن ابن تیمیه برمیآید که او خصائص نسائی را در اختیار داشته و
آن راکاملاً مطالعه کرده و با روایات آن آشنا بوده؛ ولی او دربارهی روایت مستندی که در آن ده فضیلت از فضائل علی× دیده میشود میگوید:
«والجواب أن هذا لیس مسندا بل هو مرسل... وفیه ألفاظ هی کذب علی رسولالله صلیالله علیه وسلم...»((1))
حال آنکه این روایت را نسائی مسنداً در خصائص ذکر کرده و اسناد آن حسن بلکه صحیح است؛ و نه تنها نسائی، بلکه احمد، طبرانی و حاکم نیز آن را ذکر کردهاند؛((2))
و ابن تیمیه چشم خود را بر همهی این مصادر بسته و به خوانندهی منهاج سنتش القا کرده که این روایت مرسل است.
جالب این است که ابن تیمیه به جرح و تعدیل راویان سند این حدیث نپرداخته واساساً آن را مرسل دانسته و به این اعتبار، آن را از اعتبار انداخته است.
ابوالحسن علی بن عمر دار قطنی (م 385ه-) نیز متهم به تشیّع است! چرا؟ زیرا او دیوان «سید حمیری»((3)) را از حفظ داشت. ذهبی در تذکره میگوید:
«قال الخطیب... و حدثنی حمزة بن محمد بن طاهر، أنه کان
یحفظ دیوان السید الحمیری، ولهذا نسب إلی التشیع...»((1))
اکنون باید پرسید، مگر در دیوان سید حمیری چه بوده که اگر کسی آنرا از بَر میکرد متهم به تشیّع میشد؟ دارقطنی خود پاسخ این پرسش را داده؛ آنجا که میگوید:
«السید الحمیری، الشاعر... کان غالیا یسبّ فی شعره و یَمدَحُ علیّ بن أبیطالب [×]...»((2))
ذهبی دربارهی سید اسماعیل میگوید:
«من فحول الشعراء، لکنه رافضی جلد... له مدائح بدیعةٌ فی أهل البیت... قیل: إن بشارا قال له: لولا أن الله شغلک بمدح أهل البیت، لافتقرنا. و قیل: کان أبواه ناصبیّین، ولذلک یقول:
لعنَ اللهُ والدیّ جمیعا ثم أصلاهما عذاب الجحیم
...فقیل: إنه اجتمع بجعفر الصادق، فبین له ضلالته، فتاب... ونظمه فی الذروة، ولذلک حفظ دیوانه أبو الحسن الدارقطنی»((3))
او ابو العباس، احمد بن محمد عسید کوفی، یکی از بزرگترین و حافظترین محدثان زمان خود بوده است. ذهبی درباره وی میگوید:
«حافظ العصر و المحدث البحر... وکان إلیه المنتهی فی قوة الحفظ و کثرة الحدیث... حدث عنه... الطبرانی و ابن عدی و الدار قطنی... و خلق کثیر... سمعت الدار قطنی یقول: أجمع أهل الکوفة أنه لم یر بالکوفة من زمن ابن مسعود إلی زمن ابن عقدة احفظ منه... و عن ابن عقدة قال: أحفظ مائة ألف حدیث بأسانیدها... سمعت الدار قطنی یقول: کان ابن عقدة یعلم ما عند الناس و لایعلم الناس ما عنده... قال ابن عدی: کان ابن عقدة صاحب معرفة و حفظ متقدما فی هذه الصناعة...»((1))
با این توصیفات، باید پنداشت که او محدثی مورد احترام بوده که به حدیث او اعتنا میشده و بیهیچ سخنی ثقه و ثبت است؛ ولی باید گفت که هرگز اینچنین نیست؛ و او نزد اهل حدیث مجروح است! شرح حال او در «کتاب الثقات» ابن حبان نیامده؛ ولی در «میزان الاعتدال» آمده است. در میزان میخوانیم:
«... محدّث الکوفة، شیعی متوسط. ضعّفه غیر واحد وقوّاه آخرون...»((2))
علت جرح ابن عقده با آن تبحر و عظمتش در حدیث چیست؟ ذهبی پاسخ میدهد:
«... قال أحمد بن الحسن بن هرثمة: کنت بحضرة ابن عقدة أکتب عنه و فی المجلس
هاشمی، فجری حدیث الحفظ، فقال أبو العباس: أنا أجیب فی ثلاثمائة ألف حدیث من حدیث أهل البیت، هذا سوی غیرهم، و ضرب بیده علی الهاشمی... و قال أبو عمر بن حیویه: کان ابن عقدة یُملی مثالب الصحابة - أو قال: مثالب الشیخین. فترکت حدیثه...»((1))
آری! گناه ابن عقده این بود که حقایق را میگفت و حقیقت گویی نزد اهل حدیث زیاد خوشایند نبود. بسیاری از فضائل اهلبیت علیهم السلام را کسانی مانند ابن
عقده میگفتند؛ از اینرو منفور و مطرود اهل حدیث قرار میگرفتند و به حدیثشان، حتی اگر صحیح بود، توجهی نمیشد.
ابن جوزی در موضوعات، پس از آوردن حدیث «رد الشمس» از سه طریق، و موضوع خواندن آن
میگوید:
«... و [أما] أنا فلا أتهم بهذا إلا ابن عقدة، فانّه کان رافضیا یحدث بمثالب الصحابة»((2))
باید از ابن جوزی پرسید حدیث رد شمس چه ربطی به مثالب صحابه دارد؟! ذهبی سخن جالبی دربارهی ابن عقده دارد؛ او میگوید:
«... ولو صان نفسه وجوّد لضربت إلیه أکباد الابل و لضرب بإمامته المثل لکنه جمع فأوعی و خلط الغث بالسمین و الخرز بالدر الثمین و مقت لتشیّعه»((1))
مراد ذهبی از صیانت نفس، نقل نکردن فضائل اهلبیت علیهم السلام و مطالب صحابه است.
«امام المحدثین»((2))
نیز از تهمت رفض و تشیع در امان نماند! چرا؟ زیرا او کتاب «مستدرک الصحیحین» را نوشت. او روایاتی که بر شرط بخاری و مسلم بودهاند و شیخین در صحیحین نیاوردند را استدارک کرد. در میان احادیثی که او استدارک کرده فضائل شیخین و عثمان و سایر صحابه نیز به چشم میخورد؛ ولی چون در این میان به فضائل علی و اهلبیت علیهم السلام نیز پرداخته، او را با سختترین الفاظ، متهم به رفض و تشیع کردهاند. اهل حدیث حاضر بودند دهها روایت در فضیلت صحابه توسط حاکم استدراک نشود و در کنار آن تنها و تنها یک روایت مانند حدیث طیر نیز مخفی بماند؛ چرا که میدانستند حدیث طیر میتواند تمام
فضائل شیخین و عثمان را هم از رونق بیندازد و هم اساساً از حجیّت.
ولی حاکم این حدیث شریف را در مستدرک، آورده است.
ذهبی میگوید:
«قال الخطیب ابوبکر: ابو عبدالله الحاکم کان ثقة، [کان] یمیل إلی التشیع، فحدثنی إبراهیم بن محمد الأرموی وکان صالحا عالما قال: جمع الحاکم أحادیث و زعم أنها صحاح علی شرط البخاری و مسلم منها حدیث الطیر، و من کنت مولاه فعلی مولاه، فأنکرها علیه أصحاب الحدیث فلم یلتفتوا إلی قوله.
... قال ابن طاهر: سألت أبا اسماعیل الأنصاری عن الحاکم فقال: ثقة فی الحدیث رافضی خبیث؛ ثم قال ابن طاهر: کان شدید التعصب للشیعة فی الباطن و کان یظهر التسنن فی التقدیم و الخفافة، وکان
منحرفا عن معاویة وآله متظاهرا بذلک ولا یعتذر منه.
قلت: أما إنحرافه عن خصوم علی فظاهر، و أما أمر الشیخین فمعظم لهما بکل حال فهو شیعی لا رافضی، ولیته لم یصنف المستدرک فإنه غض من فضائله بسوء تصرفه»((1))
1) نک: همان؛ صص 1039- 1045.
حاکم حسکانی نیز، که شاگرد حاکم نیشابوری است؛ متهم به تشیع است! چرا؟ ذهبی در پاسخ این پرسش میگوید:
«... ووجدت له مجلسا یدلّ علی تشیعه وخبرته بالحدیث و هو تصحیح خبر ردّ الشمس لعلی رضی الله عنه...»((1))
آری! محدثی، بر اساس قواعد علم حدیث روایتی را تصحیح میکند؛ ولی چون آن روایت در فضیلت علی× و رئیس اهلبیت علیهم السلام است؛ مصحح متهم به تشیّع میشود؟!! از اینروست که ذهبی از او با لفظ «امام» یاد نکرده است.
احمد بن ابراهیم ثعلبی، صاحب «الکشف و البیان عن تفسیر القرآن»، پس از هزار سال مورد طعن طاعنان قرار میگیرد! چرا؟ زیرا در تفسیر خود به فضائل اهلبیت علیهم السلام پرداخته و در همه جای آن و به مناسبتهای گوناگون روایات فضائل را آورده است. از اینروست که محمدحسین ذهبی پس از هزار سال دربارهی او میگوید:
«والحق أن الثعلبی رجل قلیل البضاعة فی الحدیث، بل ولا أکون قاسیا علیه إذا قلت إنّه لایستطیع أن یمیّز الحدیث الموضوع من غیر الموضوع؛وإلا لما روی فی تفسیره
1) تذکرة الحفاظ؛ ج3، ص1200.
أحادیث الشیعة الموضوعة علی علی و أهلالبیت، وغیرها من الأحادیث التی اشتهر وضعها و حذر العلماء من روایتها»((1))
و این در حالی است که محمد ذهبی دربارهی او میگوید:
«الامام الحافظ، شیخ التفسیر... کان أحد أوعیة العلم... حدث عن... وکان صادقا موثقا، بصیرا بالعربیّة... حدث عنه»((2))
از این گونه نمونهها فراوان است؛ و اگر همهی آنها ذکر شود خود کتابی قطور خواهد شد؛ اینرو به این نمونهها بسنده میشود.
از دیگر عواملی که موجب کاهش روایات
فضائل اهلبیت علیهم السلام در کتابها حدیثی اهل سنت و به ویژه صحاح است، توثیق و تعدیل راویانی است که دشمنی آنان با حضرت علی و اهلبیت علیهم السلام روشن است. اینان در اسناد احادیث جای میگرفتند و روشن است که دشمن اهلبیت علیهم السلام ، فضیلت ایشان را یا اساسا نقل نمیکند و یا کمنقل کرده یا در آن دست برده، تحریف لفظی و معنوی در روایت صورت میگیرد.
در اینجا به ذکر تعدادی از این راویان پرداخته میشود تا مراد بهتر روشن شود:
او یکی از راویانی است که روایاتش در صحاح دیده میشود و تنها مسلم از او نقل نکرده است. ابن حجر درباره وی مینویسد:
«حریز... ابن عثمان الرحبی... ثقة ثبت، دُمی بالنصب...»((1))
در پاورقی شرح حال او میخوانیم:
«قال العجلی، شامی ثقة، قال أبوحاتم: حسن الحدیث...»
اکنون بنگرید که ابن حبان دربارهی او چه میگوید:
«حریز بن عثمان... وکان یلعن علی بن طالب((2)) رضوانالله علیه بالغداة سبعین مرة و بالعشی سبعین مرّة، فقیل له فی ذلک، فقال: هو القاطع رءوس آبائی و أجدادی بالقوس... ثنا إسماعیل بن عیاش قال: خرجت مع حریز بن عثمان و کنت زمیله فسمعته یقع فی علی فقلت: مهلاً یا أبا عثمان ابن عمّ رسولالله صلیالله علیه وسلم وزوج ابنته. فقال: أسکت یا رأس الحمار
لأضرب صدرک...»((3))
ابن ابیالحدید دربارهی حریز چنین میگوید:
«وقد کان فی المحدثین من یُبغضه و یروی فیه الأحادیث المنکرة؛ منهم حریز بن عثمان، کان یُبغضه و ینتقصه، ویروی فیه أخبارا مکذوبة... وکان مولیً لبنی أمیّة، وکان مؤذنا عشرین سنة... قال: حضرت حریز بن عثمان، و ذکر علی بن أبیطالب، فقال: ذاک الذی أحلّ حرم رسولالله| حتی کاد أن یقع...»((1))
وقتی که صاحبان صحاح، به شخص سست فطرتی مانند حریز و به روایتش احتجاج میکنند و او را ثقه و ثبت میدانند؛ چه توقعی میتوان از آنها داشت؟
شیخ الاسلام در تقریب علامت خ د س م را برای او آورده و دربارهاش میگوید: «صدق تکلم فیه للنصب»((2))
در پاورقی شرح حال او آمده است:
«قال ابن حنبل: شیخ ثقة، قال ابن معین: ثقة، قال النسائی: ثقة، قال ابن سعد: کان ثقة إن شاء الله، قال ابو حاتم: صالح الحدیث، قال العجلی: ثقة، ذکره ابن حبان فی الثقات»
سیوطی دربارهی او و امثال او میگوید:
«هؤلاء رُموا بالنّصب، و هو بغض علیّ رضیاللهعنه...»((1))
در تقریب علامت ع دارد؛ و ثقهْ و ثبت معرفی شده است. در پاورقی شرح حال او آمده است:
«قال أبوحاتم: صدق ثقة، قال ابن سعد کان ثقة کثیر الحدیث، قال العجلی: بصری ثقة ثبت فی الحدیث، ذکره ابن حبان فی الثقات»((2))
سیوطی او را نیز از ناصبیان دانسته که کینهی علی× را در دل داشته است.((3))
جالب اینکه احمد درباره وی میگوید:
«إلیه المنتهی فی الثبت»((4))
نشان او در تقریب بخ م 4 است. ابن حجر میگوید:
«... المعروف بالفأفأ... صدوق، رمی بالارجاء
والنصب...
قُتل... بواسط لما زالت دولة بنی أمیّة»((1))
در پاوری شرح حال وی آمده است:
«قال ابن حنبل: ثقة، قال ابن معین: ثقة، قال ابن المدینی: ثقة، قال النسائی: ثقة، قال ابو حاتم: شیخ یکتب حدیثه، قال ابن عدی: لاأری بروایته بأسا، ذکره ابن حبان فی الثقات»
ذهبی در میزان میگوید:
«... فعن جریر قال: کان مرجئا یُبغض علیّا...»((2))
در تقریب آمده است:
«... ثقة، رُمی بالنصب...»((3))
در زیرنویس شرح حال او میخوانیم:
«قال النسائی: لیس به بأس، ذکره ابن حبان فی الثقات»
مزی درباره وی میگوید:
«... کان یقول علیّ أعان علی قتل أبی بکر و عمر،
وجعل یذمه أبوداود»((1))
ذهبی نیز میگوید:
«قال أبوداود: کان یقول: علیّ أعان علی قتل أبی بکر و عمر، و جعل یذمّه أبوداود - یعنی أنه ناصبی»((2))
در تقریب میگوید:
«... ثقة... مخضرم و یقال:
له رؤیة...»
در پاورقی شرح حال آمده است:
«... قال ابن معین: هو أوثق من الزهری...»((3))
در میزان الاعتدال میخوانیم:
«... ثقة حجّة، کاد أن یکون صحابیّا... وقیل: کان یحمل علی علیّ رضی الله عنه»((4))
او نیز ناصبی و دشمن علی و اهلبیت علیهم السلام بوده و مسلم و صاحبان سنن اربعه
از او نقل کردهاند. در تقریب گوید:
«... رُمی بالنصب...»((1))
در پاورقی شرح حال آمده است:
«قال أبوحاتم: ثقة، قال
النسائی: ثقة، ذکره ابن حبان فی الثقات»
بنابر گزارش ابن حجر در «تهذیب التهذیب»، بخاری در جاهای دیگر از او نقل کرده است.((2))
پیش از این گفته شد که خوارج نیز در اندک بودن فضائل اهلبیت علیهم السلام مؤثرند؛ چرا که آنان از حضرت علی× و به تبع آن از اهلبیت علیهم السلام بیزاری میجستند؛ ولی با وجود این بسیاری از آنان از دیدگاه بزرگان اهل حدیث ثقهْ و ثبتاند و روایاتشان حجت است. از جملهی ایشان عکرمه، غلام ابن عباس رضیاللهعنه است که در بخش دوّم دربارهی او سخن به میان آمد. در «تقریب التهذیب» دربارهی او میخوانیم:
«عکرمة ابو عبدالله، مولی ابن عباس... ثقة ثبت...»((3))
همان گونه که مشاهده میشود همهی صاحبان صحاح از او نقل کردهاند. در زیرنویس شرح حال او آمده است:
«قال العجلی: مکی تابعی ثقة، قال النسائی: ثقة، ذکره ابن حبان فی الثقات»
او نیز از خوارج است؛ ولی صاحبان صحاح، همگی از او روایت کردهاند:
«... صدوق... رمی برأی الخوارج... / ... قال ابن معین: ثقة، قال أبو داود ثقة،... ذکره ابن حبان فی الثقات»((1))
ذهبی دربارهی او میگوید:
«... ثقة صدوق. حدیثه فی الصحاح... قال ابوداود: ثقة
إلاّ أنه أباضی...»((2))
او نیز از خارجیان است و از علی× بیزاری میجسته و بلکه دشمن او بوده است؛ دربارهی او میخوانیم:
«... صدوق، إلا أنّه کان علی مذهبی الخوارج.... /... قال العجلی: بصری تابعی ثقة، ذکره ابن حبان فی الثقات، قال
العقیلی: لا یتابع، قال الدار قطنی:متروک لسوء إعتقاده»((1))
همان گونه که مشاهده میکنیم، بخاری به حدیث او احتجاج کرده است!؟ عمران بن حطان کسی است که ابن ملجم مرادی را با اشعاری ستوده و میگوید:
یا ضربة من تقی ما أراد بها إلاّ لیبلغ من
ذی العرش رضوانا
إنّی لأذکره حینا و أحسبه أو فی البریة عندالله میزانا
«عجلی»((2)) او را در کتاب «تاریخ الثقات» آورده و دربارهاش میگوید:
«کان یروی عن أبیه أحادیث، و روی الناس عنه، وهو الذی قتل الحسین...»((3))
جز مسلم، دیگر صاحبان صحاح از او روایت کردهاند. ابن حجر مینویسد:
«... و عاب الاسماعیلی علی البخاری تخریج حدیثه...»((4))
همه صاحبان صحاح حدیث او را تخریج کردهاند. در «تقریب التهذیب» آمده:
«... ثقة ثبت .../ ... قال ابن معین: ثقة، قال أبو زرعة: قال العجلی: ثقة مأمون، قال النسائی: ثقة ثبت، قال ابن سعد: کان ثقة، قال ابزار: ثقة، ذکره ابن حبان فی الثقات»((1))
بد نیست بدانیم که او نگهبان آن تخته چوبی بوده که زید بن علی ‘ را از آن آویزان کرده بودند!
عسقلانی میگوید:
«... قال شعیب بن حرب: کان زهیر أحفظ من عشرین مثل شعبة... عن أحمد: کان من معادن الصدق. و قال صالح بن
أحمد، عن أبیه: زهیر فیما روی عن المشایخ ثبت بَخٍ بَخٍ... و کان حافظا متقنا، و کان أهل العراق یُقدّمونه فی الاتقان علی أقرانه... و کان أهل العراق یقولون فی أیام الثوری: إذا مات الثوری ففی زهیر خلف و کانوا یقدمونه فی الاتقان علی غیره... کان ممن یحرس خشبة زید بن علی لمّا صلب»((2))
بخاری در «خلق أفعال العباد» و أبو داود در سنن به او احتجاج کردهاند.((1))
ابن حبان او را در کتاب «الثقات» ذکر کرده است.((2))
ابن حجر در شرح حال او آورده است:
«... قیل لسیار: تروی عن خالد؟ قال: إنّه کان أشرف من أن یکذب... ولاّه هشام بن عبدالملک... یحیی بن معین قال: خالد بن عبدالله القسری کان والیا لبنی أمیة و کان رجل سوء و کان یقع فی علی بن أبیطالب رضیاللهعنه... وله أخبار شهیرة و أقوال فظیعة»((3))
ابو الفرج در «اغانی» داستانهایی در دشمنی او با علی× آورده؛ از جمله اینکه به فراس بن جعده گفت: علی را لعن کن که به هر لعنتی تو را دیناری دهم. پس فراس بکرد و خالد بداد.((4))
او کارگر یا کارگزاری به نام خالد بن اُمی داشت که به او میگفت:
«و الله لخالد بن اُمّی أفضل أمانة من علی بن
أبیطالب...»((5))
وی زمانی که میخواست علی× را لعن کند میگفت: لعنت بر علی، پسر عم نبی و همسر دخترش فاطمه و پدر حسن و حسین.((1))
آری! ابن حبان او را ثقه دانسته؟!! خدا او را با خالد محشور کند!
همان گونه که میبینیم در میان محدثان و ارباب جرح و تعدیل نیز مسائلی میگذشت که همگی در کاهش آمار روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام در کتابهای حدیثی و از جمله صحاح مؤثر بودند. تهمت رفض و تشیع به هر آنکس که کوچکترین تمایلی نسبت به اهلبیت از خود نشان میداد؛ توثیق و تعدیل راویانی که کینه و بغض خود نسبت به ایشان را آشکارا بیان میکردند و روایت از راویانی که از خوارج بودند.
اینها همه افزون بر جرح رواتی بود که به
دلیل نقل کردن فضائل حضرت علی و اهلبیت علیهم السلام ، از گردونهی توثیق و تعدیل و وثاقت و عدالت بیرون انداخته میشدند.((2))
چیز بسیار عجیب و غریبی که در عالم حدیث اهل سنت به روشنی به چشم میخورد و در کاهش روایت فضائل اهلبیت علیهم السلام در صحاح و به ویژه بخاری و مسلم، مؤثر است؛ دور باطلی است که اهل حدیث خود را به آن مبتلا کردهاند.
توضیح مطلب اینکه، ما اگر بخواهیم روایتی را بررسی کنیم و حکم به صحت، حسن یا ضعف آن دهیم؛ سراغ رجال سند آن روایت را میگیریم و ایشان را بررسی میکنیم و در صورت قابل اعتماد بودن راویان، حکم به صحت روایت میدهیم؛ ولی با کمال تعجب میبینیم که اهل سنت، راوی را با حدیث جرح و تعدیل
میکنند و نه اینکه صحت و ضعف حدیث را با راوی!؟ برای نمونه، به این حدیث توجه کنید:
«حدثنا عبدالله قال حدثنی أبی حدثنا ابن نمیر و أبو أحمد هو الزبیری قالا: ناالعلاء بن صالح عن المنهال بن عمرو عن عباد بن عبدالله قال: سمعت علیّا یقول: «أنا عبدالله وأخو رسوله»، قال ابن نمیر فی حدیثه: «و أنا الصدیق الأکبر لایقولها بعد» قال أبو أحمد: «و لقد أسلمت قبل الناس بسبع سنین»
این روایت را احمد در فضائل آورده است.((1))
در زیرنویس این حدیث و در تخریج آن میخوانیم:
«هذا إسناد منکر لأجل عباد بن عبدالله الأسدی الکوفی، قال البخاری: فیه نظر و قال ابن المدینی: ضعیف الحدیث...»
اکنون این پرسش مطرح میشود که چرا عباد ضعیف است؟ آیا او دروغگو
1) فضائل الصحابة؛ ج2، ص586.
بوده است؟ آیا او مدلس بوده؟ آیا او رافضی بوده؟
پاسخ همهی این پرسشها منفی است. علت ضعف عباد خود این حدیث است! یعنی عباد چون این حدیث را نقل کرده تضعیف شده!
ابن جوزی میگوید:
«ضرب أحمد علی حدیثه عن علی أنا الصدیق الأکبر و قال هو منکر»((1))
حال پرسش دیگر مطرح میشود؛ و آن اینکه چرا عباد به خاطر این حدیث تضعیف شده است؟ پاسخ روشن است؛ زیرا حدیث در فضیلت علی× است؟!!
اکنون که او ضعیف است و بخاری دربارهاش میگوید: «فیه نظر»، دیگر این روایت را در صحیح بخاری نمیبینیم؛ و این یعنی کاهش آمار روایات فضائل.
همان گونه که دیدیم گناه عباد نقل این روایت است؛ و ضعف این روایت در واقع به خاطر عباد نیست؛ بلکه به خاطر متن آن است که فضیلتی دربارهی علی×است! روایت منکر است چون سخن از علی× است؛ و اگر عباد این روایت را نقل نمیکرد ثقه بود؛ و روایاتش حجت.
ذهبی در شرح حال عباد و پس از آوردن روایت او میگوید:
«قلت: هذا کذب علی علیّ»((2))
باید پرسید ذهبی چگونه فهمیده این روایت دروغ است؟ و اساسا چرا دروغ است؟ و آنکه این دروغ را بسته کیست؟ و اساساً چرا باید
کسی این دروغ را به علی× ببندد؟ شاید ذهبی اگر کمی جرأت داشت، به جای اینکه بگوید: هذا کذب علی علیّ، میگفت: هذا کذب من علیّ! ولی او و امثال او، یعنی بخاری و احمد و... این جرأت را نداشتند که بگویند علی دروغ گفته است؛ از اینرو عباد را دروغگو معرّفی کردهاند! یا شاید آنها میدانند این سخن را به واقع علی× گفته و عباد نیز دروغگو نیست؛ ولی در ذهن خود گفتهاند: چه دیواری از دیوار عباد کوتاهتر؟ به ویژه که او از بنیاسد و کوفی است.
«حدثنا عبدالله بن محمد بن عبدالعزیز حدثنا احمد بن منصور و علی بن مسلم و غیرها قالوا نا عمرو بن طلحة القناد حدثنا اسباط عن سمائک عن عکرمة عن ابن عباس ان علیا کان یقول فی حیاة رسولالله
صلیالله علیه وسلم انّ الله عزوجل یقول «أفإن مات أو قتل انقلبتم علی اعقابکم»((1)) والله لا ننقلب علی أعقابنا بعد إذ هدانا الله و لئن مات او قتل لا قاتلن علی ما قاتل علیه حتی اموت والله انی لأخوه و ولیه و ابن عمه و وارثه و من احق به منی؟»((2))
این حدیث هم، چون با مذاق برخی سازگار نبوده است، منکر شده است. جالب این است که از نظر اهل حدیث نکات متن این حدیث به عهدهی یکی از راویان آن یعنی عمرو بن طلحه است. دربارهی این حدیث میخوانیم:
«هذا حدیث منکر و العهدة فیه علی عمرو بن طلحة القناد فانه صدوق لکن رمی
بالرفض...»((1))
در هر صورت این حدیث صحیح است.((2))
یکی از روات احادیث که نام او در «میزان الاعتدال» دیده میشود «زکریا بن یحیی کسائی» است که - اتفاقاً؟! - کوفی نیز هست. ابن معین دربارهی او میگوید:
«رجل سوء، یحدّث بأحادیث سوء»((3)).
روشن است که مراد یحیی از احادیث سوء چیست؟ و چرا زکریا رجل سوء است. زیرا ابویعلای موصلی میگوید:
«حدثنا زکریا الکسائی، حدثنا علی بن القاسم، عن معلی بن عرفان، عن شقیق، عن عبدالله، قال: رأیت النبی
صلیالله علیه وسلم أخذ بید علی رضیاللهعنه و هو یقول: الله ولیی، و أنا ولیّک و معادٍ من عاداک و مسالم من سالمت»((1))
جالب اینجاست که هرگاه سخن از حدیث سوء و رجل سوء در میان میآید، بلافاصله روایتی در فضیلت علی× یا اهلبیت علیهم السلام نیز میآید؟! آیا این عجیب نیست؟! چه رابطهای میان بد شدن راوی با فضیلت اهلبیت علیهم السلام وجود دارد؟
برای نمونه در خلال شرح حال زکریای کسائی در «میزان الاعتدال» این روایات نیز به چشم میخورد:
«... مکتوب علی باب الجنّة محمد رسولالله أیدته بعلی... علی باب الجنّة: لا إله إلا الله محمد رسولالله، علی أخو رسولالله قبل أن یخلق الله السموات
بألفی عام»((2))
باز جالب است که همین رجل سوء، در حدیثی که احمد آن را روایت کرده میگوید:
«... عن عکرمة، عن ابن عباس قال سمعته یقول: لیس من آیة فی القرآن یا أیها الذین آمنوا إلا و علی رأسها و أمیرها و شریفها، ولقد عاتب الله أصحاب محمد فی القرآن و ما ذکر علیا إلا بخیر»
در بررسی سندی این روایت آمده است:
«إسناده ضعیف جدّا لأجل زکریا بن یحیی الکسائی»((1))
صاحبان صحاح، به خاطر همین روایات، به زکریا، احتجاج نکردهاند و از اینرو بسیاری از روایات فضائل را که از طریق او به دست ایشان رسید، در کتابهای خود به ثبت
نرساندند.
او عطیه بن سعد بن جُنادهی عوفی جدلی - و باز اتفاقا!؟ - کوفی است. ابو داود، ترمذی و ابن ماجه به او احتجاج کردهاند و بخاری در صحیح از او نقل نکرده است.
ابن حجر دربارهی او میگوید:
«... أبو الحسن، صدوق یخطیء کثیرا، کان شیعیا مدلّسا...»((2))
احمد در فضائل الصحابهْ روایتی را این چنین نقل میکند:
«...نا وکیع نا الأعمش عن عطیهبن سعدالعوفی قال: دخلنا علی جابربن عبدالله وقد سقط حاجباه علی عینیه فسألناه عن علی فقلت:
اخبرنا عنه، قال: فرفع حاجبیه
بیدیه فقال: ذاک من خیر البشر»((1))
این روایت هیچ مشکلی ندارد؛ و تنها مشکلش عطیه است؛ و مشکل عطیه هم این است که این روایت و مانند آن را در فضائل اهلبیت علیهم السلام نقل میکرد؛ از این رو در بررسی سندی این حدیث گفتهاند:
«إسناده ضعیف لضعف عطیة... و الباقون ثقات»((2))
از اینرو، مسلم و بخاری به حدیث عطیه احتجاج نکردند و لذا صحیحین از این روایت که فضیلتی برای علی× باشد تهی است و این یعنی کاهش آمار فضایل اهلبیت علیهم السلام !
جالب اینکه بزرگان جرح و تعدیل به راستگو بودن او اعتراف کردهاند؛ ولی چون روایات او بیانگر فضائل اهلبیت علیهم السلام بود در
«میزان الاعتدال» دربارهی او میخوانیم:
«... تابعی شهیر ضعیف. عن ابن عباس، و أبی سعید، و ابن عُمر... قال أبو حاتم، یکتب حدیثه، ضعیف. و قال سالم المرادی: کان عطیّة یتشیّع. وقال ابن معین: صالح. و قال أحمد: ضعیف الحدیث... وقال النسائی و جماعة: ضعیف»((3))
از دیدگاه نگارنده شاید یکی از مهمترین علل ضعف عطیه، نزد سنیان، نقل حدیث ثقلین از ابوسعید خدری به وسیلهی اوست که ترمذی آنرا در جامع نقل کرده ولی بخاری آن را نیاورده است.
احمد بن حنبل میگوید:
«... ثنا ابن نمیر حدثنا عبدالملک بن ابی سلیمان عن
عطیة العوفی عن ابی سعید الخدری قال: قال رسولالله صلیالله علیه وسلم: إنی قد ترکت فیکم ما إن أخذتم به لن تضلوا بعدی: الثقلین واحد منهما أکبر من الآخر کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الارض و عترتی اهل بیتی ألا و انهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض. قال ابن نمیر: قال بعض أصحابنا عن الأعمش قال انظروا کیف تخلفونی فیهما»((1))
آری بخاری این حدیث را در صحیح نیاورده است؛ و ناگزیر اگر از او پرسیده شود چرا؟ خواهد گفت: علتش عطیه است و اگر از او پرسیده شود علت عطیه چیست؟ خواهد گفت: خود این حدیث؟!
بخاری روایت او را در صحیح نیاورده است. دربارهی او میخوانیم:
«... الأشعری الشامی... صدوق کثیر الارسال
1) فضائل الصحابة؛ ج2، ص585.
والأوهام... قال ابن معین: ثبت، قال العجلی: شامی تابعی ثقة، قال أبو زرعة: لابأس به، قال ابن حبان: کان ممن یروی عن الثقات المعضلات، قال ابن عدی: ضعیف جدّا»((1))
همان گونه که مشاهده میشود در وثاقت او اختلاف است. او راوی حدیث کساء است که احمد حنبل آنرا در فضائل الصحابه نقل کرده است!((2))
بخاری حدیث کساء را که از احادیث متواتر است در صحیح نیاورده است!؟
جز بخاری دیگر صاحبان صحاح از او نقل کردهاند. علامت او در تقریب، بخ م4 است؛ و ابن حجر از او به «ضعیف» یاد کرده است.((3))
او یکی از بزرگترین فقهای تابعی بصره بوده است و زمانی که حسن درگذشت به او پیشنهاد شد تا جای او بنشیند((4)). با وجود این، او مورد بیمهری ارباب جرح و تعدیل و اهل سنت قرار گرفته است! چرا؟ زیرا او راوی این حدیث است:
«... کنا مع رسولالله | فی سفر منزلنا بغدیر خم، فنودی فینا الصلاة جامعة و کسح لرسولالله| تحت
شجرتین فصلی الظهر و أخذ بید علی فقال: ألستم تعلمون انی أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟ قال((1)):
بلی؛ قال: ألستم تعلمون انی أولی بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلی؛ قال: فأخذ بید علی فقال: اللهم من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. قال: فلقیه عمر بعد ذلک فقال: هنیئا لک یا ابن أبیطالب أصبحت وأمسیت مولی کل مؤمن ومؤمنة»((2))
او نزد اهل حدیث ضعیف است؛ و جالب است که بدانیم او نیز - اتفاقا؟! - کوفی است. اهل جرح و تعدیل او را «منکر الحدیث» خواندهاند:
«قال أحمد: منکر الحدیث، قال ابن معین: منکر الحدیث، قال أبوحاتم: منکر الحدیث، قال النسائی: منکر الحدیث،
قال أبو زرعة: لیس بالقوی، قال الدار قطنی: متروک»((3))
بخاری دربارهی او میگوید: «یتکلمون فیه»((4)). چرا؟ زیرا او این حدیث را نقل کرده است:
«إنّ النّبی | اخی بین الناس و ترک علیّا، حتی بقی
آخرهم لایری له أخا، فقال: یا رسولالله آخیت بین الناس و ترکتنی؟ قال: ولم ترانی ترکتک، إنّما ترکتک لنفسی، أمنت أخی و أنا أخوک، فإن ذاکرک أحدٌ فقل أنا عبدالله و أخو رسوله لایدعیها بعد إلا کذاب»((1))
علی× سخن پیامبر را اطاعت کرد؛ و زمانی که میخواستند به زور شمشیر و تهدید از او
بیعت بگیرند گفت: من بندهی خدا و برادر رسول خدا هستم؛ ولی به او گفتند تو دروغ میگویی!
او را به «ابن الرومی» میشناسند. تنها ترمذی از او نقل کرده و ابن حجر او را «لین الحدیث» خوانده است.((2))
ترمذی روایت «أنا دارالحکمهْ و علی بابها» را با سند او آورده و همین روایت کار دست رومی داده و او را از وثاقت انداخته است.
این روایت را احمد نیز نقل کرده است:
«حدثنا ابراهیم قال نا محمد بن عبدالله الرومی قال ناشریک عن سلمة بن کهیل عن الصُنابحی عن علی بن أبیطالب قال: قال رسولالله|: أنا دار الحکمة وعلی
بابها»((3))
ذهبی دربارهی این حدیث میگوید: «فما أدری من وضعه؟»((1))
ابوحاتم نیز دربارهی رومی میگوید: «صدوق قدیم، روی عن شریک حدیثا منکرا»((2))
مراد ابوحاتم از حدیث منکر، همین حدیث است! باید پرسید چرا این حدیث منکر است؟ مگر پیامبر| در این روایت چه چیزی گفته که منکر است؟
همان گونه که میبینیم همهی این راویان که ذکر آنان گذشت و مورد جرح قرار گرفتهاند از ناقلان فضائل اهلبیت علیهم السلام هستند.
شاید ابان یک نمونه آرمانی برای بحث ما باشد. او در تقریب، مدال افتخار «ع» را
یدک میکشد و دربارهی او آمده است:
«قال ابن حنبل: ثقة، قال أبوحاتم: ثقة، قال النسائی: ثقة... قال ابن سعد: کان ثقة، ذکره ابن حبان فی الثقات»
ابن حجر با آنکه از او به «ثقهْ» یاد کرده و تاب نیاورده و در ادامه میگوید: «تکلّم فیه للتشیع»((3)). اکنون خوانندهی گرامی باید حدس زده باشد که بنابراین او را در «میزان الاعتدال» میتوان یافت. حدس خواننده درست است؛ زیرا ذهبی در
پیشگفتار میزان میگوید:
«وفیه من تکلّم فیه مع ثقته و جلالته بأدنی لینٍ أو بأقلّ تجریح...»((1))
عقیل دربارهی ابان میگوید:
«... أدب و عقل و صحة حدیث، إلا أنّه کان فیه غُلُوّ فی التشیّع»((2))
بنگرید که چگونه با لفظ «إلاّ» خواننده را نسبت به ابان حساس کردهاند.
ابن حجر در تهذیب میگوید:
«... عن الثوری: إذا قال جابر «حدثنا» و «أخبرنا» فذاک((3)) و قال ابن مهدی، عن سفیان: ما رأیت أورع فی الحدیث منه. و قال ابن علیة، عن شعبة: جابر صدوق فی الحدیث. و قال یحیی بن أبی بکیر عن زهیر بن معاویة: کان إذا قال «سمعت أو «سألت» فهو من أصدق
الناس، و قال وکیع: مهما شککتم فی شیء فلا تشکوا فی أن
جابر ثقة... عن شعبة: کان جابر إذا قال «حدثنا» أو «سمعت» فهو من أصدق الناس»((1))
با همهی این توصیفات جابر بن یزید ضعیف است و او را رافضی دانستهاند.((2))
شاید علت ضعف او از سخنی که ابن حجر در تهذیب آورده روشن شود. او میگوید:
«... قال الحمیدی...: سمعت رجلاً یسأل سفیان: أرأیت یا أبا محمد الذین عابوا علی جابر الجعفی قوله: «حدثنی وصی الأوصیاء» فقال سفیان: هذا أهونه»((3))
شأن او به گونهای است که بخاری در صحیح از او نقل نکرده. همه اهل جرح و تعدیل او را ثقه میدانند((4))؛
ولی با وجود این نتوانستهاند از نسبت دادن تشیع به او خودداری کنند و شیعی بودن او را گوشزد کردهاند تا کسانی که میخواهند حدیث او را نقل کنند آن را بدانند و اگر احیاناً حدیثی در فضائل اهلبیت علیهم السلام از او رسیده باشد، کمی در آن تأمل کنند. از اینرو عجلی درباره وی میگوید:
«... کان حسن الفقه من أسنان الثوری، ثقة ثبتا متعبدا،
وکان یتشیّع، إلا أن ابن المبارک کان یحمل علیه بعض الحمل لمحال التشیّع»((1))
ابن حنبل، ابن معین، ابو حاتم و ابن حبان او را ثقه میدانند؛ ولی چون او نیز تمایلاتی شیعی داشته ابن حجر از او به «صدوق» یاد کرده و لفظ «ثقه» را برای او به کار نبرده است. مسلم، بخاری و ابوداود نیز حدیث او را نیاوردهاند((2)).
عقیلی، تنها و تنها او را به سبب شیعی بودن در کتاب «الضعفا» آورده است و همهی آنچه دربارهی او گفته این است:
«داود بن أبی عوف أبو الجحاف: حدثنا بشر بن موسی، قال: حدثنا الحمیدی، قال: حدثنا سفیان، قال حدثنا أبو الجحاف، و کان من الشیعة»((3))
همان گونه که مشاهده میشود تنها سبب جرح او تشیع اوست. حتی بخاری در جرح او نیز
چیزی نگفته است!((4))
ابن عدی درباره وی میگوید:
«... له أحادیث و هو من غالیة التشیّع و عامّة حدیثه فی أهل البیت، و هو عندی لیس بالقوی ولا یحتج به»((5))
او را نیز به سبب نقل فضائل اهلبیت علیهم السلام و تشیعش جرح کرده و ضعیف خواندهاند. عقیلی دربارهاش میگوید:
«أحادیثه مناکیر، لا یُعرف أکثرها إلاّ به»((1))
ابن عدی دربارهاش میگوید:
«... عامّة ما یرویه فی فضائل علی؛ و هو ضعیف غال
فی التشیّع»((2))
ذهبی برای اینکه ضعف عباد را نشان دهد روایتی را از او نقل میکند:
«... عباد بن عبدالصمد، عن أنس، قال رسولالله صلیالله علیه وسلم: صلّت علیّ الملائکة وعلی علیّ بن أبیطالب سبع سنین، ولم یرتفع شهادة أن لا إله إلاّ الله من الارض إلی السماء إلاّ منّی و من علی. و هذا إفکٌ بیّن»((3))
ذهبی بر پایه تعصب خود که ابوبکر نخستین مسلمان بوده، به این نتیجه رسیده که عباد این روایت را ساخته است، پس ضعیف است.
او ثقه است و مسلم، ترمذی و قزوینی از او نقل کردهاند. ذهبی دربارهی او نوشته
است:
«... إبن أخت سفیان الثوری، أحد الأولیاء... ثقة... و عنه أحمد... قال الحسن بن عرفة: کان لایضحک، و کنا لا نشک أندرس الأبدال...»((1))
با وجود این در تقریب میگوید: «صدوق یخطیء ...»((2))
علت چیست؟ سیوطی پاسخ میدهد:
«... عمار بن أخت سفیان عن طریف الحنظلی عن أبی جعفر محمد بن علی قال: نادی مناد من السماء یوم بدر یقال له رضوان. لاسیف إلا ذوالفقار و لافتی إلا علی. عمار مستروک (قلت): کلا بل ثقة ثبت حجّة من رجال مسلم و أحد الأولیاء
الأبدال...»((3))
بار دیگر پای فضیلتی از فضائل علی× به میان میآید! از اینروست که ابن حبان دربارهی عمار میگوید: «کان ممن فَحُش خطؤه و کثر وهمه حتی استحق الترک من أجله»!((4))
بخاری نیز دربارهاش میگوید: «مجهول، حدیثه منکر»((1))
چه کسی میتواند باور کند که بخاری، عمار را نمیشناخته و برای او مجهول بوده؟! آری! چون حدیث او از دیدگاه بخاری منکر بوده، و بخاری راهی برای جرح عمار نداشته، متوسل به تجاهل نسبت به او شده است!
بخاری، ترمذی و ابن ماجه از او نقل کردهاند. ابن حجر او را با عنوان «صدوق»
معرفی کرده ولی نتوانسته از لفظ «رافضی» دربارهی او چشمپوشی کند! او چون رافضی بوده از وثاقت افتاده و تنها به راستگویی مدح شده؛ حال آنکه ابوحاتم او را توثیق کرده است.((2))
ذهبی در میزان میگوید:
«... من غلاة الشیعة و رؤوس البدع، لکنه صادق فی الحدیث... قال ابن خزیمة: حدثنا الثقة فی روایته، المتهم فی دینه عبّاد... قال ابن عدی: روی أحادیث فی الفضائل أنکرت علیه... کان عبّاد بن یعقوب یشتم عثمان و سمعته یقول: الله أعدل من أن یدخل طلحة و الزبیر الجنّة قاتلا علیا بعد أن بایعاه... محمد بن جریر، سمعت عبادا یقول: من لم یتبرأ فی صلاته کل یوم من أعدا آل محمد حشر
معهم... و هو الذی روی عن شریک، عن عاصم عن زِرّ، عن عبدالله، قال رسولالله صلیالله علیه وسلم: إذا رأیتم معاویة علی منبری فاقتلوه... وقال الدار قطنی: عباد بن یعقوب شیعی صدوق»((1))
از آنچه ذهبی گفته، روشن میشود چرا عباد از وثاقت افتاده و در نتیجه احادیثش در بسیاری از کتابهای حدیثی نیامده. او راوی این روایت است:
«... عن النبی صلیالله علیه وسلم أنه قال لعلی بن أبیطالب: أنت أول من آمن بی وأنت أول من یصافحنی یوم القیامة وأنت الصدیق الأکبر وأنت الفاروق تفرق بین الحق والباطل وأنت یعسوب المؤمنین
والمال یعسوب الکفار»((2))
او نیز از کسانی است که به گناه دوستی اهلبیت علیهم السلام حدیثش در هیچیک از صحاح نیامده است. علامت او در تقریب «کد» است؛ و شیخ الاسلام او را با «صدوق، رمی بالقدر و التشیع» معرفی کرده است.((3))
ذهبی آشکارا او را تنها و تنها به سبب تشیعش متهم ساخته و میگوید:
«... قال محمد بن محمد بن عمرو النیسابوری الحافظ:
عبادة بن زیاد مُجْمَعٌ علی کذبه. قلت: هذا قول مردود، وعبادة لابأس به غیر التشیّع»!((1))
عقیلی او را در زمره ضعفا آورده و در توجیه جرح او متوسل به این حدیث شده است:
«... عن عبادة أبو یحیی، قال: سمعت أبا داود یحدث، عن أبی الحمراء، فقال حفظت من رسولالله صلیالله علیه وسلم سبعة أشهر، أو ثمانیة أشهر یأتی ألی باب علیّ وفاطمة والحسن فیقول: الصلاة یرحمْکم الله، إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت و یطهّرکم تطهیرا»((2))
ذهبی نیز میگوید: «کان عبادة یرمیه بالکذب»؛ و سپس بلافاصله این حدیث شریف را آورده تا به خواننده بفهماند که یکی از اکاذیب عباده همین روایت است.((3))
مسلم و بخاری در صحیح به او احتجاج
نکردهاند؛ از اینرو این روایت در صحیحین دیده نمیشود.
جالب اینکه ابن حبان در ثقات او را توثیق کرده ولی گویا پشیمان شده و در
مجروحین دربارهاش میگوید: «منکر الحدیث، ساقط الاحتجاج لما یرویه»((1)).
عبادهْ چه روایاتی را میگفته که به سبب آن ساقط الاحتجاج و منکر الحدیث شده؟! در هر صورت او ثقه است((2)).
لقب او «دُهنی» است. مسلم و صاحبان سنن اربعه از او روایت کردهاند ولی بخاری نه! ابن حجر او را: «صدوق یتشیّع» معرفی کرده و دیگران دربارهی او چنین گفتهاند:
«... أحمد: ثقة... ابن معین: ثقة... أبو حاتم:
ثقة... النسائی: ثقة، ذکره ابن حبان فی الثقات»((3))
عقیلی او را تنها و تنها به سبب تشیّعش در کتاب «الضعفاء» آورده است.((4))
ذهبی در میزان میگوید:
«... وقال ابن عُبینة: قطع بِشر بن مروان عرقوبیه فی التشیّع»((5))
«عرقوبیه»، یعنی تعصب و تمایلش.
آری! شیخ الاسلام به سبب تشیع عمار در تقریب او را ثقه نخوانده و به «صدوق» بسنده کرده است!
او را نیز به سبب تشیعش از وثاقت انداختهاند؛ هرچند عجلی او را ثقه دانسته است.
ابن حجر او را اینگونه معرفی میکند:
«صدوق، له أعظاط و کان غالیا فی التشیّع»((1))
بنگرید که عقیلی چه سخنی را از یحیی دربارهی او نقل کرده است:
«... حدثنا... سمعت یحیی یقول: قد رأی الشعبی رشیدا الهجری و حبة العرنی والأصبغ بن نباتة و لیس یسوی هؤلاء کلهم شیئا»((2))
ابن عدی نیز سخن جالبی دربارهی حبّه دارد؛ او میگوید:
«ما رأیت له منکرا، قد جاوز الحد»؛ یعنی اینکه روایتی که از خط قرمزهای ما بگذرد از حبّه ندیدهام. مراد او از خط قرمز، بیان از فضائل اهلبیت علیهم السلام است.
حبّه، روای این حدیث است:
«... عن علی قال: عبدت الله مع رسوله قبل أن یعبده
رجل من هذه الأمّة خمس سنین أو سبع سنین»((1))
اگر بخواهیم همهای آنانی را که به سبب تشیع و دوستی اهلبیت پیامبر اسلام علیهم السلام و نقل روایت فضائل آنان، از طرف اهل حدیث از وثاقت افتادهاند، نام بریم به «الغدیر»ی دیگر نیاز است؛ از اینرو به همین مقدار بسنده میکنیم و در پایان به ابوصلت هروی میپردازیم که در جرح او از سوی اهل حدیث، مراد ما به خوبی روشن است. از میان صاحبان صحاح، تنها ابن ماجه از او نقل کرده! و
شاید از اینروست که سنن ابن ماجه را در میان سنن در جایگاه چهارم جای دادهاند!
ابو صلت هروی ساکن نیشابور و خادم امام علی بن موسی الرضا× بوده است.
مشکل ابوصلت تشیع و نقل روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام بوده است.
حسن بن علی بن مالک میگوید:
«... سألت ابن معین عن أبی صلت، فقال: ثقة صدوق إلا أنه یتشیّع»((2))
ابن عدی دربارهی او میگوید:
«له أحادیث مناکیر فی فضل أهل البیت وهو متهم فیها»((3))
آری! او فضائل اهلبیت علیهم السلام را نقل میکرد؛ از اینرو عقیلی دربارهی او میگوید:
«کان رافضیا خبیثا!!»((1))
ابن حبان او را در بخش مجروحین ذکر کرده و در همان آغاز جرح او میگوید:
«یروی عن حماد بن زید و أهل العراق العجائب فی فضائل علی و أهل بیته... و هو الذی روی... أنا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد المدینة فلیأت من قبل الباب...»((2))
سیوطی نیز سخن شگفتی آورده که خواندنی است؛ او میگوید:
«... العباس بن محمد الدوری یقول: سألت ابن معین عن أبا الصلت، فقال: ثقة. فقلت: ألیس قد حدّث عن أبی معاویة، أنا مدینة العلم؟...»((3))
بنگرید که چگونه «دوری» انگشت بر فضیلتی از فضائل امام× میگذارد. از این روایت دوری روشن میشود که یکی از ملاکهای جرح روات از همان آغاز، نقل روایات فضائل اهلبیت علیهم السلام بوده است؛ و تنها خدا میداند که چه روایاتی بر پایهی همین ملاکها از قلم محدثان سنی افتاده و در تصانیفشان نیامده است؛ احادیثی که کسانی مانند ابوالفرج و ابن جوزی آنها را موضوعه دانستهاند و بیشتر
آنها در صحاح سته نیامده است. احادیثی مانند:
1- إذا رأیتم معاویة علی منبری فاقتلوه.((1))
2- اللهم اردد الشمس علی علیّ حتی یصلی فرجعت الشمس لموضعها.((2))
3- اللهم أعط علیّا فضیلة لم تعطها أحدا
قبله.((3))
4- اللهم أنزل علی آل محمد کما أنزلت علی مریم.((4))
5- أما بعد فإنی أمرت بسد هذه الأبواب غیر باب علی.((5))
6- أما أمنت فإنّه یحلّ لک فی مسجدی ما یحل لی و یحرم علیک ما یحرم علیّ.((6))
7- أمر رسولالله صلیالله علیه وسلم بسد الأبواب إلاباب علیّ.((7))
8- إنّ الله تعالی أمرنی أن أزوج فاطمة فمن علی.((8))
9- إن الله عزوجل عهد إلیّ فی علیّ عهدا...((9))
10- أنا دارالحکمة و علی بابها.((10))
11- إن آل محمد شجرة النبوة و آل الرحمة و موضع الرسالة.((1))
12- أنا الشجرة وفاطمة فرعها و علی لقاحها و الحسن والحسین ثمرتها.((2))
13- أنا منه و هو منی، ثم سمعنا صائحا فی السماء یقول: لاسیف إلا ذوالفقار ولافتی إلا علی.((3))
14- أنا وعلی وفاطمة والحسن والحسین یوم القیامة فی قبة تحت العرش.((4))
15- أنت ولیّی فی الدنیا و الآخرة.((5))
16- أنت و شیعتک فی الجنة.((6))
17- إن فاطمة أحصنت فرجها فحرمها الله و
ذریتها علی النّار.((7))
18- إنما سمیت فاطمة لأن الله تعالی فطم محبیها عن النار.((8))
19- إن المدینة لاتصلح إلاّ بی أو بک و أنت منی بمنزلة هارون من موسی.((9))
20- إن النبی صلیالله علیه وسلم قال لعلی: أنت وارثی.((10))
21- إن النبی صلیالله علیه وسلم کان یوحی إلیه و رأسه فی حجر علی.((1))
22- إن النبی صلیالله علیه وسلم قال لعلی: لایحل لأحد أن یجنب فی هذا المسجد غیری و غیرک.((2))
23- أوّلکم ورودا علی الحوض، أوّلکم إسلاما
علی بن أبیطالب.((3))
24- خلقت أنا و علی من نور و کنا علی یمین العرش.((4))
25- قالوا یا رسولالله: من یحمل رایتک یوم القیامة؟ قال: الذی حملها فی الدنیا علی بن أبیطالب.((5))
26- ستکون من بعدی فتنة فإذا کان ذلک فالزموا علی بن أبیطالب فانّه أول من یرانی و أول من یصافحنی یوم القیامة و هو الصدیق الأکبر و هو فاروق هذه الأمة یفرق بین الحق و الباطل و هو یعسوب المؤمنین و المال یعسوب المنافقین.((6))
27- فإنّ وصیی و وارثی یقضی دینی و ینجز موعدی و خیر من أخلف بعدی علی.((7))
28- لکل نبی وصی و إن علیا وصیی ووارثی.((8))
29- من أبغضنا أهل البیت حشره الله یوم القیامة یهودیا.((1))
30- من أحبنی فلیحب علیا ومن أحب علیا فلیحب فاطمة و من أحب فاطمة فلیحب الحسن و الحسین و إن أهل الجنّة لیتباشرون و یسارعون إلی رؤیتهم ینظرون إلیهم، محبتهم إیمان و بغضهم نفاق و من أبغض أحدا من أهل بیتی فقد حرم شفاعتی فإننی نبی کریم بعثنی الله بالصدق فأحبوا أهلی و أحبوا علیّا.((2))
31- من مات و من قلبه بغض لعلی بن أبیطالب، فلیمت یهودیا أو نصرانیا.((3))
32- النظر إلی علی بن أبیطالب عبادة.((4))
33- سمعت رسولالله صلیالله علیه وسلم یوم الحدیبیة و هو آخذ بید علی یقول: هذا أمیر
البررة و قاتل الفجرة، منصور من نصره، مخذول من خذله - یمد بها صوته - أنا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب.((5))
34- هذه (یعنی فاطمه سلامالله علیها) منی، فمن أکرمها فقد أکرمنی و من أهانها فقد أهاننی...((6))
35- وصیی و موضع سری و خلیفتی فی أهلی و خیر من أخلف بعدی علی.((7))
36- یا أنس! أول من یدخل علیک من هذه الباب أمیر المؤمنین و سید المسلمین وقائد الغرّ المحجلین و خاتم الوصیین. فقلت: اللهم اجعله رجلاً من الأنصار و کتمته؛ إذا جاء علی، فقال: من هذا یا أنس؟ فقلت: علی. فقام متبشرا فاعتنقه...((1))
37- ینادی منادٍ یوم القیامة غضوا أبصارکم حتی تمرّ فاطمة.((2))
38- یولد لابنی هذا (یعنی حسین×) ولد یقال له علی، إذا کان یوم القیامة نادی منادٍ من بطنان العرش: ألا لیقم سید العابدین فیقوم هو. و یولد له ولد یقال له محمد، إذا رأیته یا جابر فاقرأ علیه منی السلام...((3))
39- قال علی یوم الشوری: أنشدکم بالله هل فیکم من ردت له الشمس غیری؟((4))
40- کنا حول النبی صلیالله علیه وسلم فأقبل علی بن أبیطالب فأدام رسولالله صلیالله علیه وسلم النظر إلیه، ثم قال: من أراد أن ینظر إلی آدم فی علمه و إلی نوح فی حکمة و إلی إبراهیم فی حلمه فلینظر إلی هذا.((5))
در این کتاب تلاش ما آوردن روایاتی بود که در کتابها صحاح سته ذکر شده است، اگر چه روایات فراوان دیگری نیز در کتابها معتبر آنان در فضیلت اهل بیت علیهم السلام وجود دارد که از نظر مؤلفان صحاح نیز موثق بوده و مورد توجه پیروان مکتب خلفا است که انشاء الله در فرصتی دیگر به آنان پرداخته خواهد شد.
با توجه به این حقیقت میتوان اینطور نتیجهگیری کرد که نویسندگان کتابها صحاح حتی الامکان سعی داشتند احادیثی را که به نوعی مربوط به خلافت بلافصل حضرت علی× است ذکر نکنند.
در این راستا آنان مبنای خود را در پذیرش روایات، شیعه نبودن راوی قرار داده
بودند و به این وسیله بسیاری از روایات فضائل کنار گذاشته شده مگر آنکه آن روایات به قدری شهرت داشته که آنان مجبور به ذکر آن میشدند.
آنان در پذیرش روایات شروط دیگری را نیز وضع کردند که در بسیاری از موارد به آن شروط هم وفا نکردند که بعد از آنان بعضی از علما مانند حاکم نیشابوری در کتابی (المستدرک) آن روایات را جمعآوری کرد که در آن روایات زیادی از فضائل ذکر شده است.
البته ریشه این کار همان طور که در قبل بیان شد، به زمان خلیفه اول بر
میگردد که بعد از رحلت پیامبر
اکرم| که با نقل احادیث مخالفت کرد و جز در زمان کوتاه خلافت حضرت علی× این سیاست ادامه داشت تا اینکه در زمان عمر بن عبد العزیر این سنت شکسته شد.
این در حالی بود که از همان آغاز علیه اهل بیت علیهم السلام به طور عام و حضرت علی× به طور خاص حساسیتهای زیادی به وجود آوردند تا جایی که در زمان خلافت امویان سب و لعن علی
بن ابی طالب× در منابر به یک امر رسمی تبدیل شد و خفقان به حدی بود که حتی قبر آن حضرت مخفی بود و همزمان در این مدت با نقل روایت فضائل به شدت مخالفت میشد و فقط راویانی که دنبال جلب رضایت خلفا بودند مجال کار داشتند و به این صورت بسیاری از روایات را دستخوش تحریف نمودند یا روایات جعلی در فضیلت خلفا به وجود آمد و در مقابل روایات فضائل اهل بیت علیهم السلام را کنار گذاشتند.
علاوه بر آن بعضی از صاحبان صحاح چون در مقابل معتزله قرار داشتند و معتزله قائل به فضیلت علی بن ابی طالب× بر سایر خلفا بودند، این هم انگیزهای شد که آنان در نیاوردن روایات فضائل مصممتر باشند، و به این وسیله ظلم مضاعفی را در حق اهل بیت پیامبر| روا داشتند.
امیدواریم که در این کتاب توانسته باشیم به قدر قطرهای، از دریای فضل خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام را در پس سالهای سال مهجوریت و مظلومیت بیان کرده باشیم و این قلیل مورد
توجه حضرت بقیهْ الله الاعظم ارواحناه فداه واقع گردد.
{إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهلالبیت ویطهرکم تطهیراً}
ذکرتُ مَحَلّ الربع مِن عرفاتِ
لآل رسولالله بالخیف من مِنی
دیار علیّ والحسین وجعفر
مدارس آیات خلت من تلاوةٍ
منازل جبریل الامین یَحِلُّها
منازل کانت للصلاة ولِلتُقی
وأین الاُلی شطت بهم غُربة النوی
قبور بکوفان واُخری بطیبةٍ
وقبر ببغداد لنفسٍ زکیةٍ
وقبر بطوس یا لها من مصیبةٍ
قبور بجنب النهر من أرض کربلا
أفاطم لوخلتِ الحسینَ مُجدّلاً
إذن للطمتِ الخدَّ فاطمُ عندَهُ
أفاطم قومی یا ابنة الخیر واندبی
فاذریتُ دمعَ العین فی الوجناتِ
وبالرکن والتعریف والجمراتِ
وحمزةَ والسجاد ذی الثفناتِ
ومنزل وحی مقفر العرصاتِ
من الله بالتسلیم والبرکات
وللصوم والتطهیر والحسناتِ
أفانین فی الآفاق مفترقاتِ
واُخری بفخ نالها صلواتی
تضمنها الرحمن فی الغرفاتِ
الحت علی الاحشاء بالزفراتِ
معرسهم فیها بشط فراتِ
وقد مات عطشاناً بشط فراتِ
وأجریتِ دمع العین فی الوجناتِ
نجوم سماوات بأرض فلاتِ
ذکرتُ مَحَلّ الربع مِن عرفاتِ
لآل رسولالله بالخیف من مِنی
دیار علیّ والحسین وجعفر
مدارس آیات خلت من تلاوةٍ
منازل جبریل الامین یَحِلُّها
منازل کانت للصلاة ولِلتُقی
وأین الاُلی شطت بهم غُربة النوی
قبور بکوفان واُخری بطیبةٍ
وقبر ببغداد لنفسٍ زکیةٍ
وقبر بطوس یا لها من مصیبةٍ
قبور بجنب النهر من أرض کربلا
أفاطم لوخلتِ الحسینَ مُجدّلاً
إذن للطمتِ الخدَّ فاطمُ عندَهُ
أفاطم قومی یا ابنة الخیر واندبی
فاذریتُ دمعَ العین فی الوجناتِ
وبالرکن والتعریف والجمراتِ
وحمزةَ والسجاد ذی الثفناتِ
ومنزل وحی مقفر العرصاتِ
من الله بالتسلیم والبرکات
وللصوم والتطهیر والحسناتِ
أفانین فی الآفاق مفترقاتِ
واُخری بفخ نالها صلواتی
تضمنها الرحمن فی الغرفاتِ
الحت علی الاحشاء بالزفراتِ
معرسهم فیها بشط فراتِ
وقد مات عطشاناً بشط فراتِ
وأجریتِ دمع العین فی الوجناتِ
نجوم سماوات بأرض فلاتِ
رحمهْ الله و برکاته علیکم اهلالبیت علیهم السلام
إنّه حمید مجید
مهابط وحی الله خزان علمه
هم النور نورالله جل جلاله
فلولاهم لم یخلق الله آدماً
ولا سطحت أرض ولا رفعت سما
وأسمائهم مکتوبة فوق عرشه
میامین فی أبیاتهم نزل الذکرُ
هم التین والزیتون والشفع والوترُ
ولا کان زیدٌ فی الوجود ولا عمرُو
ولا ضوئت شمس ولا اشرق البدرُ
ومکنونة من قبل أن یخلق الذرُّ
... بنفسی أنتَ مِن مَغَیَّبٍ لم یَخلُ منا، بنفسی أنت من نازح ما نزح عنّا، بنفسی أنت اُمنیةُ شائقٍ یتمنیّ من مؤمنٍ ومؤمنةٍ ذکرا فحَنّا، بنفسی أنت من عقید عزّ لایُسامی،
بنفسی أنت من أثیل مجدٍ لایُجاری، بنفسی أنتَ مِن تِلادِ نِعَمٍ لا تُضاهی، بنفسی أنتَ من نصیف شرفٍ لا یُساوی...
خسروا
گوی فلک در خم چوگان تو باد
ساحت
کون و مکان عرصه میدان تو باد
زلف
خاتون ظفر شیفته پرچم توست
دیده
فتح ابد عاشق جولان تو باد
ایکه
انشاء عطارد صفت شوکت توست
عقل
کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
طیره
جلوه طوبی قد چون سرو تو شد
غیرت
خلد برین ساحت بستان تو باد
نه
به تنها حیوانات و نباتات و جماد
هرچه
در عالم امر است به فرمان تو باد
... اللهم صلّ علی محمّدٍ وآل محمد وصَلِّ علی محمدٍ جَدّه و رسولک السید الاکبر وعلی أبیه السیدِ الاصغر وجدته الصدیقة الکبری فاطمةَ بنت محمد وعلی من اصطفیتَ مِن آبائه البررةِ... وصَلِّ علیه صلوةً لا غایة لِعدَدِها ولا نهایة لمدَدِها ولا نَفادَ لاِمَدِها... وَامنُن علینا بِرضاه، وهب لنا رأفتَهُ ورحمتَهُ ودعائهُ وخیرَه... واجعل صلواتنا به مَقبولَة، وذُنوبَنا به مَغفورة وَدُعائَنا بِهِ مستجاباً، وَاجعل أرزاقنا بِهِ مَبسُوطة، وهمومنا بِهِ مَکفیّة، وحوائجَنا بِهِ مَقضیَّة...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
جمال صورت ومعنی ز امن صحت توست
درین چمن چو درآید خزان به یغمایی
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
هرآنکه روی چو ماهت بچشم بد بیند
حافظ شفا ز گفته شکر فشانش جوی
وجود نازنینت آزرده گزند مباد
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
اثبات الوصیة؛ للامام علی بن ابی طالب×، علی بن الحسین الشافعی.
الأجوبة المرضیة؛ محمد بن عبد الرحمن السخاوی.
الارشاد فی معرفة علماء الحدیث؛ الخلیل بن عبد الله بن احمد بن الخلیل الخلیلی القزوینی.
أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ابن الأثیر.
اصول الحدیث، محمد عجاج الخطیب.
الأغانی، لأبی الفرج الاصفهانی.
ألفیة الحدیث، للحافظ العراقی
الإمام الترمذی والموازنة بین جامعه وبین الصحیحین، نورالدین عتر.
امام علی× وسقیفه؛ معصومه قرهداغی.
الامامة و السیاسة، ابن قتیبة الدینوری، مؤسسة الحلبی و شرکاه للنشر و التوزیع.
الانتصار و الرّد علی ابن الراوندی الملحد، محمد بن عثمان الخیّاط.
انوار التنزیل وأسرار التأویل فی التفسیر، لناصرالدین أبی سعید عبد الله بن عمر البیضاوی شافعی، المتوفی بتبریز سنة 692 ه-.ق.
الباعث الحثیث، شرح إختصار علوم الحدیث، للحافظ إبنکثیر.
بحارالانوار، علامه مجلسی.
بخاری، دارالاسلام و دار الفیحاء.
البدایة و النهایة، ابن کثیر، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
البدایة والنهایة، ابنکثیر، دارالحدیث.
البدایة والنهایه، دارالمعرفة.
التاج الجامع للأصول، ناصف.
تاریخ اسلام، مرحوم دکتر علیاکبر فیاض.
تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، الذهبی، دار الکتب العربی.
تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، الذهبی، دارالغرب الإسلامی.
تاریخ الأمم و الملوک، الطبری.
التاریخ الاوسط، البخاری.
تاریخ التراث العربی، سزگین.
تاریخ الثقات؛ احمد بن عبد الله العجلی.
تاریخ الخلفاء، السیوطی.
تاریخ الطبری، محمد بن جریر الطبری.
التاریخ الکبیر، البخاری.
تاریخ بغداد خطیب بغدادی.
تاریخ تشیّع از آغاز تا پایان غیبت صغری، غلامحسن محرمی
تاریخ حدیث، استاد مرحوم شانهچی.
تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه، احمدرضا خضری.
تاریخ فرق اسلامی، صابری.
تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، دارالفکر، بیروت.
تاریخ نیشابور، حاکم نیشابوری.
تاریخ ولاة مصر، الکندی.
تاریخ یعقوبی؛ احمد بن اسحاق یعقوبی.
تاریخمدینة دمشق، ابنعساکر.
تحفة الأحوذی بشرح جامع الترمذی، المبارکفوری م 1353 ه-.ق
تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی، السیوطی.
تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی، جلال الدین السیوطی.
تدوین السنة الشریفه، سید محمدرضا حسینی.
التدوین فی أخبار قزوین، الرافعی القزوینی.
تذکرة الحفاظ، الذهبی.
تذکرة الخواص، سبط ابن الجوزی.
تراث الترمذی، العلمی، العُمری.
ترجمة الامام علی بن أبیطالب علیهالسلام من تاریخ مدینة دمشق، محمدباقر المحمودی.
ترجمه با برخی اضافات از کتاب آل بویه، علیاصغر فقیهی.
تغلیق التعلیق، علی بن ابراهیم بن مسهود عجین.
تفسیر البحر المحیط؛ ابو حیان الاندلسی.
تفسیر القرآن العظیم؛ ابن کثیر.
تفسیر القرآن العظیم مُسنداً عن رسولالله والصحابة التابعین؛ ابن ابی حاتم الرازی.
تفسیر الکبیر، فخر الرازی، سورة الاسراء.
تفسیر قرطبی الجامع لأحکام القرآن؛ ابو عبد الله محمد بن احمد انصاری قرطبی.
تفسیر ماوردی، أبوالحسن علی بن محمد بن الحبیب الماوردی البصری 364- 450 ه-.ق.
التفسیر و المفسرون؛ محمد حسن الذهبی.
تقریب التهذیب، ابن حجر، دارالمعرفة.
التقیید لمعرفة رواة السنن، ابن النقطة.
التقیید والایضاح شرح مقدمة ابن الصلاح، العراقی.
التنبیه و الإشراف، المسعودی.
التنبیه والرّد علی اهل الاهواء و البدع، ابوالحسین الملطی.
التوشیح، شرح الجامع الصحیح، السیوطی.
تهذیب التهذیب، ابنحجر، دار صادر.
تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، المزّی، مؤسسة الرسالة.
الثقات، إبن حبان.
جامع الاصول فی أحادیث الرسول، ابن الأثیر.
جامع البیان، طبری، دار هجر.
جامع البیان، طبری، دارالمعرفة.
جامع الترمذی، تک جلدی، بیت الأفکار الدولیة.
جامع الترمذی، دارالفیحاء، دمشق / دارالسلام، الریاض.
الحجج البالغة فی حقانیة التشیع؛ محمد علی عطایی اصفهانی.
حجج الله البالغة، الدهلوی.
الحطة فی ذکر الصحاح الستة، القنوجی.
خصائص أمیر المؤمنین علی بن ابیطالب رضی الله عنه، النسائی، تحقیق أحمد میرین البلوشی.
خصائص نسائی دارالکتاب العربی.
خطیب بغدادی، تاریخ بغداد.
دائرة المعارف الاسلامیة الشیعیة، حسن الأمین.
دائرهالمعارف بزرگ اسلامی؛ مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی.
دانشنامه جهان اسلام؛ بنیاد دائرة المعارف اسلامی.
دایرة المعارف تشیّع؛ احمد حاج سید جوادی.
دی الساری؛ ابن حجر عسقلانی.
رسائل أبیبکر الخوارزمی؛ خوارزمی.
رسائل الجاحظ؛ جاحظ.
الرسائل المستطرفة، الکتانی م 1345 ه-.ق.
الروض الدانی إلی المعجم الصغیر للطبرانی؛ الطبرانی.
سبل السلام، الصنعانی.
السنّة قبل التدوین؛ محمد عجاج الخطیب.
سنن ابن ماجة، محمد بن یزید القزوینی، دارالفکر.
سنن ابن ماجه، دار السلام.
سنن أبی داود، تحقیق: محمد محیی الدین عبدالحمید.
سنن أبی داود، دارالحدیث - القاهرة.
سنن الترمذی، الترمذی، نسخه چاپ بیروت، دارالفکر، 1403 هق.
سنن الترمذی، دارالحدیث - قاهرة.
السنن الکبری، دارالکتب العلمیّة.
السنن الکبری، مؤسسة الرسالة.
سنن النسائی الصغری دارالسلام.
سنن النسائی الصغری، دار الفیحاء.
سنن النسائی بشرح السیوطی وحاشیة الإمام السندی زَهْرالربی.
سنن النسائی، المجتبی، بیت الأفکار الدّولیّة.
السنن، الامام ابنماجة.
سیر أعلام النبلاء، الذهبی.
السیر، تک جلدی؛ ابن اسحاق.
سیرة آل بیت النّبی |، عبدالحفیظ فرغلی و حمزة النشرتی و عبدالحمید مصطفی.
سیرة الأئمة، مهدی البیشوایی.
سیرة الإمام أحمد بن حنبل، صالح بن أحمد بن حنبل.
السیرة والمذهب، أحمد بن حنبل.
سیرهی پیشوایان، مهدی پیشوایی.
شرح ألفیة السیوطی فی الحدیث؛ دو مؤلف؛ محمد بن علی بن آدم بن موسی الایثربی الولوی.
شرح صحیح مسلم، النووی.
شرح مشکل الآثار، الطحاوی.
شرح نووی بر صحیح مسلم؛ نووی.
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، داراحیاء الکتب العربیة.
شروط الأئمة الخمسة، الحازمی.
شروط الأئمة الستة، الحازمی.
شروط الأئمة الستّة، المقدسی.
شروط الأئمة الستة، دارالهجرة.
صحیح ابن حبان، دارالفکر.
صحیح إبن حبّان، مؤسسة الرسالة.
صحیح البخاری، البخاری، نسخه چاپ بیروت، دارالفکر،1401، ه-.ق.
صحیح ترمذی، ح 3870.
صحیح مسلم بشرح النّووی، مکتبة نزار مصطفی الباز - الریاض.
صحیح مسلم، تک جلدی، مکتبة الرشد.
صحیح مسلم، دارالفکر، بیروت.
صحیح مسلم، محمدفؤاد عبدالباقی، دارالحدیث – القاهرة.
صیانة صحیح مسلم، ابن الصلاح.
الضعفاء الصغیر، البخاری.
الضعفاء الکبیر، العقیلی.
الطبقات الکبیر؛ محمد بن سعد بن منیع الزهری.
طبقات المحدثین باصبهان والواردین علیها؛ عبد الله بن محمد بن جعفر بن حیان انصاری.
طبقات المعتزلة، أحمد بن یحیی بن المرتضی (764- 840).
طبقات المفسرین، أحمد بن محمد الأدنَه وی (ق 11 ه-.ق).
طبقات المفسّرین، الحافظ شمس الدین محمد بن علی بن أحمد الداوودی (م 945 ه-.ق).
عارضة الأحوذی؛ ابوبکر بن العربی المالکی.
علوم الحدیث ومصطلحه؛ صنجی صالح.
عمل الیوم واللیلة، النسائی.
عمل الیوم والیلة، فاروق حمادة.
السیاسة الاسلامیة فی عهد الخلفاء الراشدین.
الغدیر، دارالکتب العربی، بیروت 1397 ه-.ق.
الغدیر، مرکز الغدیر للدراسات الإسلامیة.
الفخری فی الأداب السلطانیة و الدول الإسلامیة، محمدبن علی بن طباطبا ابن الطقطقی/م709ه-.
فرائد السمطین، الجوینی.
فروع کافی، الکلینی.
فسیر سمعانی، سورة الاحقاف.
الفصول المهمّة فی تألیف الامة؛ سید عبد الحسین شرف الدین.
فصول المهمة فی معرفة احوال الائمه علیهم السلام ، ابن الصباغ.
فضائل الخمسة من الصّحاح السته»، مرحوم، علاّمه، سید مرتضی حسینی فیروزآبادی.
فضائل الصحابة من فتح الباری بشرح البخاری، خالد عبدالفتاح شبل.
فضائل الصحابة، النسائی.
فضائل الصحابه، احمد بن حنبل.
الفضل المبین علی عقد الجوهر الثمین جمالالدین القاسمی، شرح «الاربعین العجلونیة» است.
الفوائد، الشهیر ب الغیلانیات.
فهارس اللآلی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة؛ جلال الدین عبد الرحمن السیوطی.
الفهرست، ابن الندیم، دار الکتب العلمیة.
فیض القدیر، حرف السین.
الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر.
الکامل فی ضعفاء الرجال؛ عبد الله بن عدی الجرجانی.
کامل، تاریخ بزرگ اسلام و ایران، عباس خلیلی.
کشف الظنون، الجلبی.
کشف الظنون، حاجی خلیفة، دارالفکر.
کنزالعمال؛ علاء الدین علی بن حسام هندی.
اللآلی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة، السیوطی.
الارشاد فی معرفة علماء الحدیث؛ اخلیل بن عبد الله بن احمد بن الخلیل الخلیلی القزوینی، «367- 446- ق».
لسان العرب، ابن منظور.
لسان المیزان، ابن حجر.
لغتنامه، علیاکبر دهخدا.
المؤتلف والمختلف؛ ابن لشر الآمدی البصری.
مآثر الإنافة فی معالم الخلافة، القلقشندی.
المجروحین، ابن حبان.
مجمع الزوائد؛ هیثمی.
مجموعة الفتاوی ابن تیمیة الحرّانی م 728 ه-.ق.
مختصر تاریخ دمشق لابن عساکر، ابن منظور.
المراجعات، عبدالحسین شرفالدین &.
مراصد الاطلاع، البغدادی م 739.
مروج الذهب ومعادن الجوهر، المسعودی، دارالهجرة.
مسائل الإمامة، عبدالله بن محمد الناشیء معروف به «الناشیء الاکبر م 293».
المستدرک علی الصحیحین، النیسابوری، دارالمعرفة.
المستفاد من ذیل تاریخ بغداد، إبن الدّمیاطی.
مسند أبی یعلی الموصلی، دارالقبلة، جدة.
مسند أبی یعلی الموصلی، دارالمأمون للتراث، دمشق.
مسند ابیداود طیالسی سلیمان بن داود بن جارود.
مسند اسحاق بن راهویه.
مسند أحمد بن حنبل، مؤسسة الرسالة.
مشاهیر القضاة، الهاشمی.
المصنف فی الاحادیث والآثار.
معالم السنن، البستی.
معالم المدرستین؛ سید مرتضی عسکری.
المعجم الأوسط، مکتبة المعارف.
معجم البلدان، یاقوت الحموی.
المعجم الکبیر؛ طبرانی.
معجم البلدان، الحموی.
معرفة أنواع علم الحدیث، ابن الصلاح.
المعیار والموازنة، ترجمهی دکتر دامغانی.
المغازی، باب: غزوةِ خیبرَ، تک جلدی.
مقاتل الطالبیین، ابو الفرج الاصفهانی.
المنتظم فی تاریخ الامم والملوک، أبوالفرج إبن الجوزی.
منهاج السنة النبویة؛ ابن تیمیه حرانی.
موسوعة الحدیث الشریف، صحیح البخاری دار السلام للنشر والتوزیع، الریاض، 20 ه-.ق.
میزان الاعتدال، الذهبی.
النزاع والتخاصم فیما بین بنیأمیّة و بنیهاشم.
النکت عَلی کتاب ابن الصلاح، ابن حجر العسقلانی.
نور الأبصار، الشبلنجی.
الوافی بالوفیات، الصفدی.
وفیات الاعیان، ابن خلکان.
وفیات الاعیان، ابناثیر.
206.هدی الساری، إبن حجر العسقلانی.