ghaemiyeh.com
سرشناسه : موسوی مقدم، سیدرحمتالله، ۱۳۴۴ -
عنوان و نام پدیدآور : علم و معرفت امام/سیدرحمتالله موسوی. ؛ [به سفارش] مجمع جهانی شیعهشناسی.
مشخصات نشر : قم: آشیانه مهر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۲۷۲ ص.
شابک : ۸۵۰۰۰ ریال978-600-6164-47-2 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه : ص. [۲۶۸] - ۲۷۲ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : علم امام
موضوع : علم امام -- احادیث
موضوع : علم امام -- جنبههای قرآنی
موضوع : چهارده معصوم -- کرامتها
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/۳۴/م۸ع۸ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی : ۳۱۶۴۰۷۲
@@تصویر
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 9
پیشگفتار 13
علم حقیقی 16
علم غیرحقیقی 18
ویژگیهای علم حقیقی 19
فصل اول: نظریات علمی درباره علوم و تصرفات تکوینی ائمه علیهم السلام / 29
دیدگاههای موافق و مخالف درباره علم غیب و تصرفات تکوینی انبیاء و ائمه علیهم السلام 31
دیدگاه منکرین 32
نقد دیدگاه منکرین 33
فصل دوم: شناخت و معرفت امام علیهم السلام / 51
معرفت امام در گفتار امیرالمؤمنین علیه السلام 61
معرفت امام در گفتار امام صادق علیه السلام 72
معرفت امام به نورانیت 76
معرفت امام بالنورانیه در گفتار امیرالمؤمنین علیه السلام 89
فصل سوم: منابع علوم ائمه علیهم السلام / 121
اقسام علم 123
منبع علم ائمه 126
ردّ اشکالات وهابیت 133
علم ائمه علیهم السلام در آیات و روایات 146
نزول فرشتگان در شب قدر به محضر امام زمان 170
علم امام نسبت به سایر علوم 173
روایات مربوط به پیشگویی شهادت اهلبیت علیهم السلام 181
فصل چهارم: حقیقت و اهمیت معجزه و تفاوت آن با کرامت، سحر و اعمال مرتاضان/ 195
معجزات و کرامات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه طاهرین علیهم السلام 199
معجزه 237
آیا وجود معجزه امکان دارد؟ 237
اعجاز کار کیست؟ 239
اثبات اعجاز 242
انکار اعجاز 244
سنخیّت لازم است 250
فرق میان معجزه و سحر 252
فرق اعجاز و کارهای مرتاضان 256
معجزه و کرامت 258
نمونهای از معجزات معصومین علیهم السلام 259
فهرست منابع 269
اصل اصیل امامت و ولایت از همان صدر اسلام با ارزش و عظمت فوقالعادهای مطرح و پیوسته مورد عنایت و توجه تمامی اسلامشناسان بوده است. علاوه بر آیات متعدد قرآن کریم و روایات فراوان ائمه معصومین علیهم السلام ، دانشمندان و محققان بزرگ اسلامی، ضرورت وجود آن را بیان نمودند و بر وجوب حضور امام در جامعه اسلامی تأکید ورزیدهاند. تفتازانی، ابن خلدون و علامه حلی معتقدند: تنها نجدات (فرقهای از خوارج) ضرورت و وجوب امامت را نپذیرفتهاند(1).اصحاب پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم مهمترین واجب الاهی (تشییع جنازه پیامبر) را ترک کرده و به مسئله جانشینی پیامبر پرداختند. همه نیز این موضوع را تأیید کردند و احدی مخالفت نکرد و بیان نداشت که نیازی به امام نداریم. البته اگرچه درباره مصداق امام و شخص جانشین، به توافق نرسیدند، ولی همه لزوم جانشینی را تأیید کردند(2).
نصب امام مقدمه واجب مطلق است مانند وضو برای نماز و چون مقدمه واجب مطلق نیز واجب است، پس نصب امام واجب است؛ بدین توضیح که نصب امام مقدمه بقای دین، اجرای حدود الاهی و حفظ کیان اسلام است و بقای دین و حفظ اسلام، خواست خداوند است و بدون امام نیز قابل اجرا نیست، پس باید پذیرفت که نصب امام واجب است(3).غزالی میگوید: نظام دین بدون نظام دنیا حاصل شدنی نیست و نظام دنیا بدون امام مطاع، میسّر نخواهد شد، پس نظام دین بدون امام مطاع، حاصل نخواهد شد(4).
1) ر.ک: تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص236 و مقدمه ابن خلدون، ص192 و علامه حلی مناهج الیقین فی اصول الدین، ص439.
2) ر.ک: ابوالحسن اشعری، الابانهْ، ص77 و علی بن حزم اندلسی، الفصل فی الملل و الاهواء والنحل، ج4، ص87 و عبدالکریم شهرستانی، نهایهْ الاقدام، ص479.
3) تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص237 و قوشجی، شرح الهیات تجریر، ص107.
4) غزالی، الاقتصاد، ص147.
ماوردی متوفای 458 ه- .ق، مینویسد: «اگر امامت واجب نبود، صحابه در سقیفه بر سر تعیین شخص امام، نزاع نمیکردند لکن نزاع کردهاند پس اصل امامت واجب بوده است. بنابراین تا اصل «ضرورت امامت» مسلم گرفته نشود، به این نمیرسد که چه کسی خلیفه و امام باشد و اگر امامت از اساس واجب نبود و یا اینکه اختلافی بود، دیگر جایی برای نزاع اصحاب در اینکه امامت وظیفه چه کسی باشد باقی نمیماند. در حالی که هیچ کس ادعا نکرد که امامت اصلاً واجب نیست، بنابراین معلوم میشود که در اصل «ضرورت وجوب امامت» هیچ اختلافی نبوده است(1).
امام فخر رازی مینویسد: نصب امام موجب دفع ضرر از نفس است و دفع ضرر از نفس، واجب است، پس نصب امام واجب است. ایشان معتقد است که دفع ضرر نفس از ضروریات است و انجام این ضروری، بدون وجود امام میسر نخواهد بود. همه عقلای عالم دفع ضرر از نفس را لازم دانسته و همه انبیاء و رسل و امم و ادیان نیز بر آن تأکید دارند. بنابراین نباید تردید روا داشت که نصب امام واجب است(2).
به استناد آیه {أطیعُوا اللهَ وَأطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی اْلأمْرِ مِنْکُمْ} و همچنین حدیث «من مات ولم یعرف امام زمانه. مات میته الجاهلیة»(3)
شناخت،تعیین و انتخاب امام شرعاً واجب است و از آنجا که معرفت فرع بر تعیین مصداق آن است باید گفت به اقتضای این آیه و حدیث، تعیین و انتخاب امام واجب است(4).
اکنون که همه اعتراف دارند وجود و نصب امام واجب است چه جوابی برای عدم تمسک و پیروی نکردن به اصل اصیل و رکن اساسی امامت در بین امت اسلام وجود دارد؟ در این مورد اعتراف امام محمد غزالی را یادآور میشویم، وی مینویسد:
«حجاب از صورت دلیل برداشته شده و همهکس واقع و حقیقت را با کمال وضوح و آشکار فهمیدهاند. از این رو هرگونه شک زایل و تردید مرتفع و به طور قطع و یقین علی علیه السلام جانشین و خلیفه بلافصل شناخته شده، چه آنکه اجماع دستهجات مختلف و جماهیر مسلمین بر صحت وقوع قضایای غدیرخم و شمول خطبه آن روز نسبت به مورد بحث منعقد است. به این ملاک هر اشکلالی بیمورد و هر اعتراضی لغو و باطل است، زیرا همینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم سخنفرسایی خود به پایان آورد، فوراً عمر مبادرت به تظاهر نموده، تبریکات لازمه را ضمن بیانات بخ بخ لک یا علی تقدیم نمود... سپس نفس اماره بر آنها غالب شده، حب ریاست و جاهطلبی، عواطف و مزایای انسانیت را از آنها سلب نموده، خرگاه خلافت سازی را بالا برده و سازمان سیاست خلیفه تراشی را در سقیفه بنی ساعده تهیه نمودند، زیرا شهوتشان به حرکت آمده اشتیاق مفرط پیدا نمودند که پرچمهای نیرو را به اهتزاز درآورده، صفوف سواره و پیاده را زیر فرمان خویش مشاهده نمایند... شراب هوای نفسانی را نوشیدند و به قهقرا برگشتند؛ قرآن را پشت سر، احکام و سنت پیغمبر را ملعبه خود نموده، دین را به دنیا فروختند.
چه زشت معامله باطلی با خدا کردند(1).آری عدهای در مواجهه با موضوع اساسی و مهم امامت، گرفتار افراط و تفریط شدهاند. اما دانشمندان محقق و بدون تعصب از همه فرقههای اسلامی به ویژه بزرگان و مکتب اهل بیت علیهم السلام با مداقه و نازک بینی، تصویر روشنی از محل نزاع داشته و طریق اعتدال را پیمودهاند. لذا بررسی جایگاه، ارزش وجودی، وجوب امامت، ضرورت و اهمیت خاص آن، دیدگاه و بررسی نظرات اندیشمندان محقق از فریقین در مورد وجوب امامت از اهمیت فوق العادهای برخوردار است. فحص و تحقیق عمیق و گسترده بیانگر آن است که اصل اعتقاد به امامت در میان تمامی امت اسلام پذیرفته شده و روشن است. گرچه در تعیین مصداق برای آن مقام رفیع، برخی از فرق، دچار انحراف و اشتباه شدند.
1) امام محمد غزالی، کتاب سرالعالمین.
آنان بدون دقت در فهم و درک آیات امامت و ولایت در قرآن و همچنین غفلت از احادیث نورانی نبی اعظم صلی الله علیه و آله وسلم ، در تشخیص شخص امام، راه را به اشتباه رفتهاند، حق آن است که در تعیین مصداق نیز از کتاب خدا و سنت نبوی نباید روگردان شد.
درشرایط کنونی جامعة اسلامی اثبات حقانیت امامت اهل بیت علیهم السلام و اهمیت تشخیص مصادیق واقعی آن در اسلام بر هیچ فردی پوشیده نیست. البته اثبات حقانیت و تشخیص مصادیق آن، زمانی حاصل میشود که نسبت به امام علیه السلام هم میزان اوصاف علم و معرفت خود امام را فهمیده باشیم و هم نسبت به ارزشهای وجودی و جوانب و ویژگیهای خاص امامت و ولایت علم و معرفت کافی داشته باشیم.
بدانیم اقسام علم و علم حقیقی چیست و امام چگونه از آن برخوردار است؛ بدانیم علوم و تصرفات تکوینی ائمه علیهم السلام چگونه است؟ چگونگی برخورداری امام از علم غیب جانب پروردگار را بدانیم. بدانیم منبع علم ائمه علیهم السلام از کجاست و معنای دقیق علم لدنی و علم امامت چیست؟ بدانیم معجزه، کرامت اهل بیت علیهم السلام چگونه است و با سحر و کارهای مرتاضان چه تفاوتی دارد؟ خلاصه آن که چگونه نسبت به علم و معرفت امام شناخت کافی داشته باشیم. در راستای انجام این مهم، حضرت حجت الاسلام و المسلمین «سید رحمت الله موسوی» آستین همت بالا زده و با تحقیق گسترده و پژوهشی پسندیده، بخشی از مسائل مهم آن را به رشته تحریر در آورده است. کتاب گرانسنگ علم و معرفت امام اثری است ارزنده و مفید فایده برای مطالعه عموم جامعه اسلامی به ویژه دوستداران و علاقهمندان اصل مقدس امامت و ولایت که امید است همگی نسبت به آن شناخت کافی و لازم را بدست آوریم. انشاءالله
کثر الله امثالهم، جزاه الله عن الاسلام اجراً، ادام الله ظله ودامت افاضاته والسّلام علیکم وعلی جمیع اخواننا المؤمنین بولایة علیّ بن أبیطالب علیه السلام فی اقطار العالم ورحمة الله وبرکاته مسئول مجمع جهانی شیعهشناسی
انصاری بویراحمدی
شکی نیست که انسان برای تأمین نیازهای خود احتیاج به علومی دارد که احتیاجات و نیازهای مادی و معنوی او را تأمین کند، این علوم از آن جهت که زمینه را برای رشد فرهنگ صحیح و رشد و تعالی بشر در جامعه فراهم میآورد اهمیت ویژهای دارد.
از سوی دیگر اگر جامعه اسلامی در پرتو این علوم از پیشرفتهای لازم برخوردار نباشد، چه بسا نابسامانیهای فراوانی پا به عرصه وجود میگذارد که در مواردی ممکن است کیان جوامع اسلامی را به خطر اندازد؛ در چنان موقعیتی که محیط آکنده از نابسامانی و ناهنجاری باشد روشن است که زمینه برای تحصیل و نشو و نمای علوم و معارف اسلامی نیز فراهم نخواهد گردید؛ زیرا جامعهای که خود دستخوش انواع گرفتاریها و مشکلات است وتهی از احاطه علمی بر محیط است، چگونه میتواند علم توحید و حکمت الهی را به نشو و نمای لازم ترقی دهد؟
از این رو، خداوند این علوم را در نزد انسانهای صالح و بندگان خاص خود به ودیعه گذاشته است تا درموقعیتهای لازم برای تبیین معارف اسلامی و نشر فرهنگ دینی به کار گرفته شود. بنابراین پس از بررسی و تتبع در منابع دینی بدست میآید که علوم عمدتاً در دو مفهوم کلی به کار گرفته میشوند که به نظر
میرسد یکی حقیقی و دیگری غیرحقیقی باشند(1). علوم حقیقی مشتمل برحقایقی هستند که حصول معرفت نسبت به آنها موجب شکوفایی استعدادهای عالی روح انسان شده و بعد متعالی وجود او را فعلیت میبخشد و لذا فی حد نفسه برای انسان کمال است.
دسته دیگر علومی هستند که به طور مستقیم برای انسان کمال آفرین نیستند؛ یعنی فراگیری آنها سبب گسترش ابعاد وجودی انسان و سیر در مراتب کمال نمیشود. اگرچه تحصیل آنها از نظر تأمین نیازهای فرد و جامعه و آمادهسازی زمینه برای نشو و نمای علوم حقیقی ضروری است. انواع علوم رسمی نیز اعم از علوم اسلامی(2)و غیر اسلامی جزء پوسته آن محسوب میشوند و حقیقت آن چیز دیگری است.
چنانکه قرآن دربارهی علم حقیقی میفرماید:
{وَیَری الّذینَ اُوتُوا العِلْمَ الّذِی أنْزِلَ إلیکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الحَقُّ...}.(3)
به آنانکه علم و دانش داده شده، آنچه را که از جانب پروردگار بر تو نازل شده حق میبینند (و آن را میپذیرند).
از این آیه این نکته استفاده میشود که علم، اعطاء شدنی است. لذا دربارهی
1) رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم میفرمایند: «العلم ثلاثة: آیة محکمة، أو فریضة عادلة، أو سنة قائمة، وما خلاهن فهو فضل»؛ علم به سه قسم تقسیم میشود؛ علم اعتقادات، علم اخلاق و تزکیه نفس و علم احکام و غیر اینها فضل است یعنی اگر کسی داشته باشد فضیلت حساب میشود. بعضی نیز گفتهاند که منظور از فضل در اینجا یعنی زیادی است و احتیاجی به آن نیست. این فرمایش را رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بعد از اینکه میفرمایند علومی مانند علم انساب، علمی است که ندانستن آن ضرری به انسان نمیزند و علم به آن، نفعی برای انسان ندارد، بیان فرمودهاند. (وسائل الشیعهْ، ج2، ص 245) (محقق)
2) منظور علومی مانند: صرف، نحو، رجال و... میباشد. (محقق)
3) سبا / 6.
یوسف علیه السلام میفرماید:
{وَلَمّا بَلَغَ أشُدَّهُ ءَاتَیْناهُ حُکْماً وَعِلْماً...}.(1)
هنگامی که یوسف به مرحله رشد و کمال رسید به او حکمت و علم عطا کردیم.
در آیه دیگر میفرماید:
{شَهِدَ اللهُ أنّه لا اله إلا هُوَ وَالمَلائِکَةُ وَأولُوا العِلْمِ...}.(2)
خداوند و ملائکه و عالمان گواهی میدهند که جز او معبودی نیست.
در اینجا مشاهده میکنیم که شهادت عالمان در کنار شهادت خداوند و ملائکه قرار گرفته است؛ البته منظور از عالمان، ائمه طاهرین علیهم السلام است.
دستهی دیگری از آیات هم هستند که میفرمایند:
{وَمَا تَفَرّقُوا إلا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ العِلْمُ...}.(3)
راه تفرقه و اختلاف را نپیمودند مگر بعد از آنکه عالم شدند.
و یا اینکه میفرماید:
{وَلَئِنْ اتَّبَعْتَ أهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ العِلْمِ إنّکَ إذاً لَّمِنَ الظّالِمِینَ}.(4)
اگر بعد از آنکه عالم شدی و بعد از آنچه از علم و دانش آمد، از هواهای نفسانی آنها تبعیت کنی، در این هنگام تو از ستمکارانی.
اکنون ببینیم قرآن و سنت علم حقیقی را چگونه تبیین کردهاند.
علم حقیقی و به تعبیر دیگر حقیقت علم، نور است؛ چرا که خاصیت نور، روشن و روشن گری است. نوری که در پرتو آن، انسان، جهان را آنگونه که هست میبیند و جایگاه خود را در هستی در مییابد. نور چون بر خانه دل انسان بتابد آن را روشن و تابناک میسازد و نفس انسان را در مراتب کمال ترقی میدهد.
این مطلب علاوه بر آنکه مطابق نصوص و اخبار اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام است، منطبق بر برهان هم هست؛ زیرا حقیقت نور که عبارت از مظهر و کاشف غیر است؛ برای حقیقت علم ثابت و بر آن صادق است.
حقیقت علم، عین وجود و موافق و هم سو با آن است. اگرچه در مفهوم با آن مخالف است. و حقیقت وجود، عین نور و عین علم است. چنانچه میفرماید:
{اللهُ نُورُ السَّماواتِ وَالأرْضِ...}.(1)
در این آیات شریفه به حسب تفسیر اهلبیت علیهم السلام ، نور به علم تفسیر شده است و همانگونه که نور شمس و قمر روشن و روشنیبخش است؛ نور عالِم نیز، چنین است. عالِم در این عالَم؛ به نور علمش قلوب مظلمه را روشن کند و به مردگانِ جهل و نادانی حیات بخشد و در آن عالم نیز، معصیتکاران و نیازمندان را شفاعت کند.
و یا میفرماید:
{أوَ مَن کانَ مَیْتاً فَأحْیَیناه وَجَعَلْنا لَه نُوراً یَمْشِ-ی بِهِ فی النّٰاسِ کَمَن مَّثَلُهُ فی الظُّلماتِ لَیْسَ بِخارجٍ مِّنْهٰا...}.((2))
آیا کسی که مرده بود پس او را زندهاش کردیم و برای او نوری پدید آوردیم تا در پرتو آن در میان مردم راه برود مثل کسی است که گویی گرفتار در تاریکیهاست و از آن بیرون آمدنی نیست؟
مراد از نور در آیه، علم و حکمت است؛ چرا که علم و حکمت، به رشد و کمال هدایت میکند(1)و این مطابق با حدیثی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
لَیسَ العلمُ بِکثرَةِ التَعَلّمِ وَ انّما هُوَ نورٌ یَقذِفُهُ اللهُ تَعَالی فی قَلْبِ مَنْ یُریدُ أن یَهْدِیَه.(2)
علم به زیادی یادگیری نیست بلکه علم نوری است که خداوند در قلب کسی که اراده هدایتش را نموده، میاندازد.
شهید ثانی میفرماید:
از اینجا معلوم میشود که علم مجرد جمعآوری معلومات نیست، اگرچه در عرف مردم به این معلومات علم گفته میشود و فقط علم همان نوری است که از علم عرفی فارغ میشود و موجب بصیرت و خشیت به خداوند متعال میگردد.(3)
میزان در علم، حصول مفهومات کلیه و اصطلاحات علمیه نیست، بلکه میزان آن، رفع حجب از چشم بصیرت نفس و فتح باب معرفت خدا است و علم حقیقی آن است که چراغ هدایت ملکوت و صراط مستقیم تقرب حق و دار
کرامت او باشد و هرچه جز این است، گرچه در عالم مُلک و قبل از رفع حجُبِ طبیعت، به صورت علوم است و اصحاب آن پیش ارباب محاورات و مجادلات از علماء و عرفا و فقها به شمار آیند! ولی پس از رفع حجاب از چشم قلب و برداشته شدن پرده ملکوت و بیدار شدن از خواب سنگین ملک و طبیعت، معلوم میشود که غلظت این حجاب از تمام حجابها بیشتر بوده و این علوم رسمیه سرتاسر حجاب غلیظ ملکوتیه بوده که بین هر یک تا دیگری فرسخها راه مسافت داشته و ما از آن غافل بودهایم.
بنابراین علم حقیقی علمی است که نورش در وجود انسان میتابد و ظلمتها را روشن میسازد. علاوه بر این، ارزش دانشهای رسمی، وابسته به این علم است و به انسان ارزش میبخشد و بدون آن، نه تنها علم فاقد خواص و آثار خود میشود بلکه تبدیل به یک عنصر ضد ارزش و ضد انسانیت میگردد.
آنگاه که علم حقیقی در وجود انسان جایگاهی نداشت، دانش بشری نه تنها با جهل مساوی است بلکه از جهل به مراتب زیانبارتر خواهد بود؛ زیرا حرکت انسان را به سوی انحطاط و سقوط، سرعت میبخشد.
خطر بزرگی که امروز جوامع بشری را تهدید میکند؛ دانشهایی است که بدون خاصیت و عاری از حقیقت علمند، از این رو آفات بسیاری رابر جامعه بشری تحمیل کردهاند.
یکی از دانشمندان معاصر میگوید:
انسان امروز از علم بیزار است، زیرا علم بود که فاشیسم را به وجود آورد.
آیا فنون و ابزار دزدی، گرسنگی، قتل و فساد را میتوان علم نامید؟ آیا
دانشی که جامعه را به فساد و تباهی میکشاند علم است یا جهل و ظلمت که در جای علم قرار گرفته است؟ اینجاست که معنای سخن دقیق پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم روشن میشود که فرمودند:
إنّ مِنَ العِلمِ جَهْلاً.(1)
همانا برخی از دانشها نادانی است.
این سخن، سخن نغز و دقیقی است، چرا که وقتی علم خاصیت و جهت نداشت با جهل یکی است.
از همین رو امام علی علیه السلام در نهجالبلاغه میفرمایند:
لا تَجْعَلُوا عِلْمَکُم جَهْلاً... .(2)
علم خود را همچون جهل و نادانی قرار ندهید.
و یا در جای دیگر میفرمایند:
رُبَّ عالِمٍ قدقَتَلَه جَهْلُه وَ عِلْمُه مَعَه لایَنْفَعُه.(3)
چه بسا عالمی که نادانیش او را کشته و دانش همراهش وی را سودی نبخشیده است.
با توجه به آیات قرآن و سخنان معصومین علیهم السلام ، علم حقیقی دارای ویژگیهای فراوانی است که به برخی از مهمترین آنها اشاره میکنیم:
علم حقیقی (همانطور که قبلاً بدان اشاره شد) از طرف خداوند است و تنها اوست که عالم علیالاطلاق و عالم به غیب و شهادت است. چنانکه در قرآن میفرماید:
{عالِمُ الغَیْبِ فَلایُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أحَداً إلّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَسُولٍ...}.(1)دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد مگر رسولانی که مرضیّ او هستند.
و یا میفرماید:
{قالَ إنّمَا العِلْمُ عِنْدَاللهِ...}.(2)
گفت: منحصراً علم نزد خداوند است.
بدون شک همه چیز نزد پروردگار است و هیچ کس جز او، بالاستقلال و بالذات دارای چنین علمی نیست، ولی خداوند از این علم به کسانی که لیاقت داشته باشند عطا میکند، چنانکه آیهی فوق به آن اشاره فرمود که از جملهی آن پیامبران هستند که در قرآن کریم مثلاً دربارهی حضرت یوسف علیه السلام میفرماید:
{وَلَمّا بَلَغَ أشُدَّهُ ءَاتَیْناهُ حُکْمًا وَعِلْمًا وَکَذلِکَ نَجزِی المُحْسِنِینَ}.(3)
و چون یوسف به رشد رسید، علم و حکمت به او دادیم و نیکوکاران را این چنین پاداش میدهیم.
منظور از بلوغ (اشد)، ابتدای سن جوانی است نه اواسط و یا اواخر آن که از
40 سالگی به بعد است، به دلیل آیه {وَلَمّا بَلَغَ أشُدَّهُ وَاسْتَوی آتَیْناهُ حُکْمًا وَعِلْمًا وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ}(1)) که درباره حضرت موسی علیه السلام میفرماید:
و زمانی که موسی به سن رشد رسید و کامل شد، به او حکمت و علم عطاء کردیم و این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم.
زیرا در این آیه کلمهی «استوی» را آورد تا برساند که موسی به حد وسط اشُد رسیده بود که ما مبعوثش کردیم.(2))
و مراد از حکم، عقل و فهم و قدرت تشخیص حق و باطل و دوری از شک و شبهه است و مراد از علم چیزی است که خداوند به او عطا کرده که بدون شک هیچ جهلی در آن راه ندارد و هرچه هست این حکم و علم دو بهره ممتاز و پرارزش الهی است که خداوند به یوسف به خاطر پاکی و تقوا و صبر و شکیبایی و توکل داد که همه اینها در کلمه محسنین جمع است.(3)
قرآن کریم در جای دیگر میفرماید:
{وَلَقَد ءَاتَیْنا داوُدَ وَسُلَیْمانَ عِلْماً...}.(4)
و به داود و سلیمان علم عنایت کردیم.
یا میفرماید:
{وَلُوطاً ءَاتَیناهُ حُکْماً وَعِلْماً...}.(5)
و به لوط حکم و علم عطا کردیم.
یا فرموده است:
{وَعَلَّمَ ءَادَمَ الأسْمآءَ کُلَّها...}.(1)
همه اسماء و نشانهها را به آدم آموخت.
آیات فوق میرساند عدهای از کسانی که خداوند علمش را در اختیار آنان گذاشته انبیاء هستند و با توجه به روایاتی که میفرماید: «العِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللهُ فی قَلْبِ مَن یَشاءُ» یا «لَیْسَ العِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إنّما هُوَ نُورٌ یَقَعُ فی قَلْبِ مَن یُریدُ اللهُ تَبَارَکَ وَتَعَالی أن یَهْدِیَه»،(2)استفاده میشود که خداوند این علم را در اختیار دیگر بندگان خود هم قرار میدهد، همانگونه که در آیه 22 سوره یوسف فرمود:
{وَکَذلِکَ نَجْزِی المُحْسِنِینَ}.
به نیکوکاران اینگونه پاداش میدهیم.
کسانی که در زمره محسنین قرار بگیرند و تلاش و کوشش داشته باشند، از این علم برخوردار میشوند.
از نظر قرآن کریم، علم، همراه با خشیت در مقابل خداوند متعال است و لذا با صراحت میفرماید:
{إنّما یَخشی اللهَ مِن عِبادِه العُلَماءُ...}.(3)
فقط دانشمندان و علما هستند که از خداوند میترسند.
«خشیت» خوف و ترسی است که آمیخته با محبت باشد و چنانکه راغب اصفهانی میگوید،غالباً از علم سرچشمه میگیرد.(1)به همین خاطر برخی از بزرگان میفرمایند: خشیت حالتی است که در درک و رسیدن به عظمت و هیبت و ترس از وجود حجاب، بین او و خالق به وجود میآید و این حالت حاصل نمیشود مگر برای کسی که از عظمت و کبریائیت پروردگار مطلع شده باشد و لذت قرب را چشیده باشد.
نکتهی قابل توجه اینکه ملازم بودن علم با خشیت در قرآن در ادامهی سخن دربارهی چند رشته از دانشهای طبیعی است؛
خداوند میفرماید:
{ألَمْ تَرَ أنّ اللهَ أنْزَلَ مِنَ السَّماءِ مآءًا فَأخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً ألْوانُها وَمِنَ الجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَحُمُرٌ مُختلفٌ ألوانُها وَغَرابیبُ سُود وَمِنَ النّاسِ وَالدّوآبِّ وَالأنْعامِ مُخْتَلِفٌ ألوانُهُ کَذلِکَ إنّما یَخْشَ-ی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ إنّ اللهَ عزیزٌ غَفورٌ}.(2)
آیا نگاه نکردهای که خداوند آب را از آسمان نازل کرد؟ سپس به وسیلهی آن میوههایی که دارای رنگهای گوناگون است خارج کردیم و از برخی کوهها راههای
سپید و سرخ و گلگون به رنگهای مختلف و سیاه پررنگ آفریدیم و از انسانها و جنبندگان و چهارپایان انواعی با رنگهای مختلف، حقیقت این چنین است. تنها دانایان و دانشمندان از میان بندگان خدا از او میترسند و قطعاً خداوند عزیز و آمرزنده است.
و این میفهماند که دانشهای طبیعی نیز میتواند موجب خشیت در مقابل خداوند گردد به شرط آنکه با نور و حقیقت دانش همراه گردد. امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، هم میفرمایند:
أعْظَمُ النّاسِ عِلْمًا أشَدُّهُمْ خَوْفًا للهِ.(1)
بزرگترین مردم در علم کسی است که خوفش نسبت به خداوند شدیدتر باشد.
خداوند در قرآن میفرماید:
{وَیَرَی الّذینَ أوتُوا العِلْمَ الّذِی اُنْزِلَ إلَیْکَ مِن رّبِکَ هُوَ الحَقّ...}.(2)
آنانکه علم و دانش داده شدهاند آنچه را که از جانب پروردگارت بر تو نازل شده حق میدانند و به آن اعتقاد دارند و آن را میپذیرند.
همچنین میفرماید:
{شَهِدَ اللهُ أنّهُ لا اله إلّا هُوَ وَالملائکةُ وَأولُوا العِلمِ...}.(3)
خدا و ملائکه و صاحبان علم گواهی میدهند که جز او معبودی نیست.
و بدون شک مراد از این گواهی با توجه به سیاق آیه، گواهی قلبی، همراه با اعتقاد است و این عین ایمان به خداوند است، چنانکه در آیه قبلی هم ایمان به حق (یعنی قرآن) و آنچه را که حقیقت است برای صاحبان علم اشاره داشت.
امام علی علیه السلام نیز میفرماید:
الایمانُ وَالعِلْمُ أخَوانِ توأمَانِ وَرَفِیقانِ لایَفْتَرِقانِ.(1)
ایمان و علم دو برادر همزاد و دو دوست جدا نشدنی از یکدیگرند.
از امام صادق علیه السلام نقل است که در ذیل قول خداوند که فرمود: {إنّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ} فرمودند: مراد از «علماء» کسی است که عملش، سخنش را تصدیق کند و البته کسی که عملش، سخنش را تصدیق نکند عالم نیست.
همچنین در ذیل آیه:
{وَتِلْکَ الأمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَمَا یَعْقِلُها إلّا العالِمُونَ}.(2)
این مثالهایی (درباره داستانهای گذشته و نافرمانی و هلاکتشان...) است که ما برای مردم میزنیم ولی جز دانایان آنرا درک نمیکنند.
از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل است که فرمودند:
العالِمُ الّذِی عَقَلَ عَنِ اللهِ فَعَمِلَ بِطاعَتِهِ وَاجْتَنَبَ سَخَطه.
دانشمند کسی است که درباره خداوند تعقل میکند و در نتیجه به آنچه خدا از او خواسته عمل کرده و از خشمش دوری کند.
از آیهی فوق ویژگی دیگری هم برای علم و عالم استفاده میشود و آن عبرتپذیری و تفکر در اتفاقات گذشته و پند گرفتن و به کار بستن عبرتهاست.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند:
العِلْمُ مَقْرُونٌ إلَی العَمَلِ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَمَنْ عَمِلَ عَلِمَ وَالعِلْمُ یَهْتِفُ بِالعَمَلِ فَإنْ أجابَهُ وَإلا ارْتَحَلَ عَنْهُ.(1)
علم همراه و قرین با عمل است. بنابراین کسی که میداند عمل میکند و کسی که عمل میکند عالم است، دانش با عمل در هم پیچیده است، در نتیجه اگر به علم، عمل شود میماند والا کوچ میکند و دور میشود.
و نیز امام علی علیه السلام فرمودند:
العالِمُ مَنْ شَهِدَتْ بِصِحَّةِ أقْوالِهِ أفْعالُهُ.(2)
دانشمند کسی است که اقوالش را رفتار و کردار و عملش تأیید کند.
امام علی علیه السلام فرمودند:
العِلْمُ عِلْمانِ مَطْبُوعٌ وَمَسْمُوعٌ وَلایَنْفَعُ المَسْمُوعُ إذا لَمْ یَکُنِ المَطْبُوع.((3)
علم دو گونه است؛ علم فطری و علم اکتسابی و زمانی که علم اکتسابی با علم فطری همراه و هماهنگ نباشد؛ علم اکتسابی سودمند نخواهد بود و اثری نخواهد داشت.
سخن دیگری هم از این امام بزرگوار نقل شده که فرمودند:
لَیْسَ العِلْمُ فی السّمَاءِ فَیَنْزِلُ إلَیْکُمْ وَلا فی تُخُومِ الارضِ فَیَخْرُجُ لَکُمْ،
وَلکِنّ العِلمُ مَجْبُولٌ فی قلوبکُمْ، تَأدَّبُوا بِآدابِ الرّوحانیّینَ یَظْهَر لَکُمْ.(1)
دانش نه در آسمان است که بر شما فرود آید و نه زیر زمین است تا برایتان بیرون آید و لیکن دانش در دلهای شماسرشته شده است. به آداب روحانیان و خوبان متأدب شوید تا برایتان آشکار گردد.
این دو حدیث اشاره به حقیقت علم دارد که در فطرت بشر وجود دارد، چنانکه خداوند در قرآن میفرماید:
{فَأقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللهِ الّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلقِ اللهِ}.(2)
بنابراین حقگرایی و خداشناسی در دل و فطرت همهی افراد هست ولی احتیاج به شکوفایی دارد و این همان علم حقیقی است.
در طول قرنها، دانشمندان مسلمان و مفسران به هنگام بحث دربارهی حقانیت دین اسلام و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه معصومین علیهم السلام به یک دسته از آیات و احادیث غیبی استناد کردهاند که از مهمترین و رساترین آنها، احادیث مربوط به پیشگوییها و حوادث آخرالزمان است.
بحثی که پیش میآید این است که: آیا حجج الهی و ائمه معصومین علیهم السلام به تمام حوادث و جریاناتی که پیش میآید و یا در گذشته روی داده و یا در آینده انجام میشود، آگاهی دارند و آنها را میدانند یا نه؟ برای روشن شدن این حقیقت که آیا انبیاء، اوصیاء و ائمهی معصومین علیهم السلام علم غیب دارند و از آینده میتوانند خبر بدهند یا نه، بایددرباره علم در قرآن و روایات بحث شود. عده ای این چنین تصور کردهاند که کرامات و معجزات و خوارق عادات که از انبیاء و اوصیاء علیهم السلام سر زده، قابل باور نیست. فضایل و ولایت تکوینی آن ذوات مقدسه را منکر شدهاند و آنان را هیچکاره در عالم هستی میدانند و فرقی بین آنها و سایر افراد نمیگذارند و برای ادعای خودشان به یک سری از آیات قرآن استدلال میکنند.
منکرین علم غیب ائمه اطهار علیهم السلام ، برای اثبات مدعای خود به آیاتی از قرآن کریم استدلال کردهاند که در زیر به آنها اشاره میگردد:
1- آیه 187 سوره اعراف:
{یَسْألُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أیَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّی}.
ای رسول من! از تو از قیامت سؤال میکنند که چه وقت فرا میرسد، پاسخ بده که علم آن منحصراً نزد خداوند است.
2- آیه 34 سوره لقمان:
{إِنَّاللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فی الأرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأیِّ أرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ}.
همانا علم ساعت (قیامت) نزد خدا است و باران را فرو میبارد و به آنچه در رحمهاست عالم است و هیچ کسی نمیداند که فردا چه خواهد شد و هیچ کسی نمیداند که در کدام سرزمین مرگش فرا میرسد، قطعاً خداوند دانا و آگاه است.
3- آیه 8 و 19 سورهی مطففین:
{وَمَا أدْرَاکَ مَا سِجِّینٌ}.
تو نمیدانی سجین چیست.
{وَمَا أدْرَاکَ مَا عِلِّیُّونَ}.
تو نمیدانی علیون چیست.
4- آیه 9 سوره احقاف:
{وَمَا أدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَلابِکُمْ إِنْ أتَّبِعُ إِلا مَا یُوحَی إِلَیَّ وَمَا أنَا إِلا نَذِیرٌ مُبِینٌ}.
و نمیدانم که با من و شما عاقبت چه میکند، من جز آنچه به من وحی میشود پیروی نمی کنم و من جز ترسانندهی آشکاری نیستم.
ظاهراً این دسته از آیات بهطور اجمال میگویند علم غیب اختصاص به خدا دارد.
یک دسته از آیات به طور کلی، آگاهی پیامبران از غیب را تصدیق میکنند و میفرمایند:
خداوند پیامبران خود را از امور پنهانی آگاه میسازد که عبارتند از:
1- آیه 179 سوره آلعمران:
{وَ مَا کَانَ اللهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لَکِنَّ اللهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشَاءُ}.
خداوند شما را از غیب مطلع نمیسازد ولی از فرستادگان خویش هر که را بخواهد برمیگزیند.
این جمله حاکی از آن است که خداوند برخی از رسولان را برای آگاه ساختن از غیب برمیگزیند.
2- آیات 26 و 27 سوره جن:
{عَالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أحَدًا، إِلا مَنِ ارْتَضَی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا}.
دانای غیب است هیچ کس را از غیب خویش مطلع نمیسازد مگر پیامبرانی که آنهارا برگزیده است.
مفاد این آیه روشن میکند که در حقیقت علم غیب را خدا میداند و کسی
از غیب مطلع نمیشود جز برخی از پیامبران.
در مواردی که پیامبران الهی از غیب و از پس پرده اطلاع دادهاند، قرآن در جاهای مختلف آن موارد را یادآوری نموده است. در سوره یوسف خبرهای غیبی بسیاری موجود است.
در قضایای حضرت یعقوب علیه السلام و فرزندانش، هنگامی که یوسف در آخرین ملاقاتش با برادرانش خود را معرفی کرد و پیراهن خویش را داد تا او را نزد پدرش یعقوب برسانند، وقتی برادران یوسف مصر را ترک کردند، حضرت یعقوب علیه السلام فرمود:
{إِنِّی لأجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلا أنْ تُفَنِّدُونِ}.(1)
من بوی یوسف را استشمام میکنم اگر من را ملامت نکنید.
این خود خبر غیبی است که حضرت یعقوب علیه السلام به اطرافیانش میگوید و از نزدیکی وصال خبرمیدهد. همچنین یوسف علیه السلام هنگامی که در زندان بود با دو هم زندانی خود که هر دو مشرک بودند و خواب خود را برای وی تعریف کردند، بعد از دعوت آنان به توحید، خواب آنان را به درستی تعبیر کرد و از غیب برای آنان خبر داد.(2)و گفت که یکی از شما دو نفر ساقی ملک میشوید ولی دیگری را به دار میزنند و پرندگان مغز سر او را میخورند.
و جریان حضرت موسی علیه السلام که در سوره کهف از آیه 60 تا 82 بیان شده به خوبی بیانگر این واقعیت است که حضرت خضر از چند حادثه که در آینده
اتفاق میافتد خبر میدهد که عبارت بودند از: 1- حادثه شکستن کشتی 2- حادثه کشتن نوجوان 3- حادثه تعمیر دیوار.
همچنین حضرت عیسی علیه السلام میگوید:
خبر میدهم شما را به آنچه میخورید و آنچه در خانههایتان پنهان میکنید. به درستی که در آن آیتی برای شماها است اگر مؤمن باشید.(1)
مفاد آیات شریفه عبارت بود از شفا دادن بیماران، بینا کردن کوران، زندهکردن مردگان و خبر دادن از امورات غیبی و پنهانی.
اینها نمونههایی از علم غیب انبیاء و اوصیاء الهی علیهم السلام و پاسخ کسانی است که منکر علم غیب آنها هستند. بنابراین آیاتی که نفی غیب میکند کاملاً توجیه و بیان شد که منظور نفی غیب از انبیاء نیست، بلکه برخی از موارد مقدمه برای اطلاع از غیب است و یا اینکه در مقام نفی علم غیب به نحو حقیقت نیست، بلکه در مقام تعظیم شأن موضوع و مواقف و مشاهد قیامت است.
شکی نیست که ائمه اطهار علیهم السلام در موارد متعدد از امورات غیبی خبر دادهاند که در اینجا به بیان برخی از روایات میپردازیم:
إنّ الائمَّة علیهم السلام یَعْلَمُونَ عِلْمَ ما کانَ وَمایَکُونُ لایَخْفَی عَلَیْهِم الشیءُ صَلَواتُ اللهِ عَلَیْهِم.(2)
البته مراد از علم غیب مختص به ذاتالوهیت، علم غیب ذاتی که عین ذات
اوست که از درون موجود سرچشمه گرفته و اکتسابی نیست و برای خدا حد و مرز وجود ندارد. چنین علم غیب تنها از آن اوست.
پس فرق بین علم غیب خداوند و غیر خدا این است که علم او ذاتی و عین ذات است(1).
بنابراین به منطق قرآن و سنت و دلیل حس و شهود، انبیاء و اوصیاء علیهم السلام بندگان خدا هستند و از ناحیه حضرت حق تعالی مخصوص به علم نبوت و ولایت هستند و مبعوث به هدایت خلق شدهاند و به اذن خداوند متعال ولایت تکوینی نسبت به همه موجودات دارند؛ کوران را بینا میکنند و بیماران را شفا میدهند و مردگان را زنده میکنند، خبر از غیب و نهان میدهند، زمان و مکان نسبت به آنها مانع و حجاب نیست، از زمان مرگ خود و دیگران و علت آن آگاهی دارند. ولی آنچه دارند از خدا است و هیچگونه استقلالی از خود ندارند و آنی از یاد خدا غافل نیستند و از امر خدای متعال سرپیچی نمیکنند، حتی خیال سرپیچی هم ندارند و در تمام دوران نبوت و امامت خود مطابق دستورالعملی که از ناحیه خداوند و از روی حکمت بالغهاش برایشان معین شده عمل میکنند،اگرچه توأم با انواع مصائب و آلام و بلیات باشد. فهم و درک از قرآن و آگاهی از حقیقت، به
1) به طور کلی علاوه بر اینکه تمام علمی که ائمه اطهار علیهم السلام دارند از جانب خداست ولی علم خدا، عین ذات اوست، فرق بین علم خدا و ائمه اطهار علیهم السلام در آنچه مربوط به مخلوقات است، مربوط به علم «بداء» است یعنی طبق آیات و روایات خدای تعالی علم همه چیز را به انوار مقدسه معصومین عنایت فرموده است همان طور که خدای تعالی میفرماید: {وَکُلَّ شَیْءٍ أحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ}؛ ما علم همه چیز را در امام مبین که منظور ائمه اطهار علیهم السلام هستند، قرار دادیم. ولی اینگونه نیست که دست خدا بسته باشد و قدرت تغییر در امور را نداشته باشد بلکه بعضی از اموری که معصومین علیهم السلام از آن اطلاع دارند را خدای تعالی تغییر میدهد و در مناسبتهایی مانند شب قدر، علم آن تغییر را به آن انوار مقدسه عنایت میفرماید. (محقق)
پیامبر و خاندان وحی علیهم السلام واگذار شده که آنها از اسرار و حقایق کلام خداوند اطلاع دارند و بهره جستن از قرآن باید از طریق آنها انجام گیرد که آگاه به معانی ظاهری و باطنی و اسرار و رموز قرآن میباشند و آنها دین و کانون حکمت الهی هستند.
قرآن مجید گذشته از معانی ظاهری و ظرایف لفظی که دارد، تمام دانشمندان را در برابر خود به شگفتی واداشته است؛ معانی باطنی و اسرار درونی آن نیز، اشاره به مصادیق و قضایای خاصی دارد که آنها را در اصطلاح «تأویل» میخوانند، چه بسا مغرضان، آیات قرآن را به دلخواه خود توجیه و تأویل مینمایند، چنانچه خداوند در سورهی آلعمران آیهی 7 میفرماید:
{هُوَ الَّذِی أنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ اُمُّ الْکِتَابِ وَاُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأوِیلَهُ إِلا اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلا اُولُو الألْبَابِ}.
اوست آن خدایی که قرآن را بر تو نازل کرد، بخشی از آن آیات محکم و واضح است که آنها اصل و ریشه این کتابند و قسمی دیگر متشابهات هستند. پس آنان که در دلهایشان زَیغ (انحراف از حق و میل به باطل) است به دنبال آیات متشابه میروند تا فتنهانگیزی کنند (و مردمان را گمراه و دین آنها را فاسد نمایند) و ایشان را به شک و شبهه و تردید بکشانند و یا برای رسیدن به امور دنیا آیات مشابه را به میل و مرام خود تأویل و معنی میکنند (در صورتی که خداوند به صراحت میفرماید:) و تأویل آن را نمی داند مگر خدا و راسخان در علم که میگویند: به خدا ایمان آوردیم، همه چیز از نزد پروردگار ماست و متذکر نمیشود مگر صاحبان مغز.
و راسخان در علم یعنی کسانی که علم آنها ثابت است و ریشه و عمق دارد. در
تفاسیر معتبر بیان شده که منظور از راسخین در علم؛ پیامبر و ائمه طاهرین علیهم السلام هستند.
از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمودند:
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم افضل راسخین در علم است، که خداوند بزرگ تمامی آنچه را از تنزیل و تأویل نازل کرده به آن حضرت تعلیم فرموده است و همچنین اوصیاء آن حضرت تمام تأویل و معنای باطنی و حقیقی قرآن را میدانند.(1)
همچنین در «تفسیر صافی» و «نورالثقلین» از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام حدیثی آمده است که قسمت آخر حدیث چنین است؛ هنگامی که عمر بر خلافت نشست، به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کرد: آن قرآنی را که شما جمعآوری کردید و نزد ابیبکر آوردید که به آن عمل کند و او نپذیرفت آنرا به من بدهید. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: آن قرآن که نزد من است جز پاکان و اوصیاء از فرزندان من، کسی به آن دست نیابد.
عمر سؤال کرد؛ آیا وقتی برای ظاهر کردن آن هست؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: آری!
هنگامی که قائم از فرزندانم به پا خیزد، آن قرآن را آشکار میسازد و مردم را به تعلیم آن وا میدارد.(2)
و نیز در مقدمهی اول تفسیر صافی حدیثی از اصول کافی از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که ضمن آن آمده است: هنگامی که فتنههای همچون شب تار بر شما هجوم آورد، بر شما باد که به قرآن پناه ببرید، تا آنجا که فرمود: برای قرآن ظاهری و باطنی است، که ظاهر آن حکم و دستور و باطن آن علم و دانش
است. ظاهر آن روشن و استوار و باطن آن عمیق میباشد. در قرآن عمقهایی وجود دارد که در عمقهای آن عمقهای دیگر است. شگفتیهای آن بیشمار است و غرایب آن هرگز کهنه نمیشود، در آن چراغهای هدایت و حکمت روشن است، که نشانه و راهنمای صاحبان معرفت میباشد.(1)همچنین در مقدمه دوم تفسیر صافی از حضرت باقر علیه السلام نقل کرده که فرمودند:
هیچ کس به جز ائمه و اوصیاء نمیتوانند ادعا نمایند که تمام قرآن را به ظاهر و باطن میداند.(2)
خدای تعالی در قرآن از علم کتاب یاد کرده و فرموده است:
{قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ أنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ}.((3))
گفت آن کسی که دانشی از کتاب نزد او بود (آصف بن برخیا) من میآورم آن را (تخت بلقیس) نزد تو، قبل از آنکه چشمت را به هم آوری پس هنگامی که نگاه کرد آن را نزد خودش ثابت دید.
داشتن قسمتی از علم کتاب این چنین قدرتی به دارنده آن میدهد که در تکوینیات تصرف مینماید. باید توجه نماییم که این قدرت که به وزیر حضرت سلیمان داده شده، علم بعضی از کتاب است که خدای تعالی میفرماید: {عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ} که من تبعضیه است، یعنی علم بعضی از کتاب نزد اوست. به همین
جهت در روایاتی که ناظر به این آیه است، تصریح شده است که آصفبن برخیا یک حرف از کتاب نزدش بود. آیه دیگری در قرآن وجود دارد که به معرفی شخصی که علم تمام کتاب(1)نزد اوست میپردازد و میفرمایند:
{وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلا قُلْ کَفَی بِاللهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ}.
و کسانی که کافر شدند میگویند: تو فرستاده الهی نیستی. بگو (ای رسول من) کافی است از حیث گواهی و شهادت میان من و شما، خدا و کسی که نزد اوست علم کتاب.
این آیه شریفه همچون آیه مربوط به آصف بن برخیا، اسمی از آن شخصیت عالیقدر که دارای علم کتاب است نیاورده است. ولی به نقل از عامه و خاصه و به نصّ صریح پیامبر عظیمالشأن اسلام، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم ، مراد از این آیه شریفه، وجود مقدس و نورانی مولی الموحدین امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیه السلام است.
محل و تاریخ نزول آیه نیز گواهی بر این مدعا است. محل نزول آیه مکه معظمه است و تاریخ نزول آن اوایل بعثت است. در آن زمان، ایمان آورندگان به اسلام، جمعی معدود و مشخص بودند، هیچ کس جز درباره امیرالمؤمنین علیه السلام این مطلب را بیان نکرده است و در تمام دوران رسالت پیامبر عظیمالشأن اسلام، این عنوان به غیر از آن حضرت اطلاق نشده و مصداق آن قرار نگرفته است.
1) در روایتی وقتی از امام سوال میشود که علم آصفبن برخیا در مقابل علم امیرالمؤمنین علیه السلام که علم تمام کتاب را دارا بود، چه اندازه است؟ امام علیه السلام پاسخ میدهند که: به اندازهای که بال مگسی در اثر برخورد با آب دریا تر میشود، علم آصف بن برخیا در مقابل علم امیرالمؤمنین علیه السلام به همین میزان است. (محقق)
علاوه بر آن شواهد، داشتن علم کتاب مخصوص انبیاء و اوصیاء است و دیگران صلاحیت داشتن آنرا ندارند. در آن زمان غیر از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم پیغمبر دیگری(1)نبود، آن وجود مقدس با اینکه افضل انبیاء است و علم امیرالمؤمنین علیه السلام در طول علم آن حضرت است، ولی قطعاً مراد از این آیه شریفه آن وجود مقدس نیست؛ زیرا انسان خودش بر خودش نمیتواند گواه و شاهد باشد، شاهد حتماً باید کس دیگری باشد که طبق روایات، مراد، وصی و وزیر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است. شهادت در این مورد، شهادت از قبیل اهل خبره است در مطلق شهادت. در شهادت اهل خبره شرط است که شاهد، دارای آن مقداری از علم و اطلاع باشد که بتواند با علم و اطلاع شهادت بدهد و همچنین در مورد شاهد باید آن اندازه بهره از نبوت و ولایت داشته باشد که بتواند با علم خود، نبی را از غیر نبی تشخیص بدهد،مانند شاهد دیگر که خدای تعالی است، و با علم و اطلاع کامل بر آن شهادت بدهد و از آن طرف شاهد باید در رتبه پیامبر باشد و آن کسی جز امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیه السلام نمیباشد.
با توجه به اخبار و روایات اهلبیت علیهم السلام ، اسم اعظم هفتاد و سه حرف است که بعضی از انبیاء علیهم السلام یک حرف و بعضی دو حرف و بعضی چهار حرف و بعضی هشت حرف و بعضی پانزده حرف از آن را دارا بودند و هفتاد و دو حرف از آن، نزد خاندان نبوت یعنی محمد و آل محمد است و یک حرف در علم
1) باید توجه داشته باشیم که هیچکس حتی انبیای اولوا العزم غیر از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم را با امیرالمؤمنین و بقیه ائمه علیهم السلام مقایسه نکنیم تا چه رسد به اینکه آنها را در کنار ائمه علیهم السلام قرار دهیم. زیرا خودشان فرمودهاند: لایقاس بنا احد؛ هیچ کس را با ما مقایسه نکنید. بنابراین علم تمام کتاب فقط مخصوص انوار مقدسه معصومین علیهم السلام میباشد. (محقق)
مخزون الهی است و کسی را از آن اطلاعی نیست.
از این رو، به خوبی روشن میشود که هر یک از اولیاء حق دارای ولایت تکوینی و علم غیب هستند، ولی هر کدام به اندازه و درجات و مقامی که در پیشگاه خداوند دارند. بعضی کم و برخیشان بیشتر، ولایت تام و مطلق به موجودات با اذن خداوند دارند. این آیه مبارکه علاوه بر اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام رادارنده علم کتاب و ولی تام و مطلق معرفی مینماید، منقبت و فضیلتی برای آن حضرت اثبات میکند که از هر فضیلتی بالاتر است و آن قرین بودن شهادت آن حضرت با شهادت خدای عالمیان برای رسالت خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله وسلم است که همتایی ندارد.
بر این اساس، منظور از {وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ}، وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام است که اعظم اولیاء حق، بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است و چون هر یک از حضرات معصومین علیهم السلام وارث علوم امام سابق میباشند، هر فرد آنان دارای ولایت تکوینی تام و مطلق میباشد.
ولایت تکوینی اهلبیت علیهم السلام از نظر اخبار و روایات فریقین، قابل انکار و تردید نیست. طبق نص صریح پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم که در ذیل آیه مبارکه 43 سوره رعد به نقل از عامه و خاصه وارد شده است، مراد از {وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ} وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام است.
از طریق عامه(1)بیش از بیست روایت دراین موضوع وارد شده است؛ از جمله عطیهی عوفی از سعید خدری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده است که مراد
1) ینابیع المودهْ، ج1، ص269.
از آیه شریفه {قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ}(1)وزیر حضرت سلیمان علیه السلام ، آصفبن برخیا است و مراد از آیه شریفه {وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ}(2)برادرم علیبن ابیطالب علیه السلام است. این حدیث را بسیاری از علماء عامه در کتابهای خود آوردهاند، از آن جمله حاکم ابوالقاسم حسکانی در جلد اول کتاب «شواهد التنزیل»، صفحه 400، با سند متصل از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده است.
از طریق خاصه هم در این زمینه روایات زیادی وارد شده است که در اینجا برخی از آنها را بیان میکنیم:
در یک روایت امام صادق علیه السلام به عبدالرحمنبن کثیر فرمودند:
مقصود از {وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ} ما اهلبیت هستیم و علی علیه السلام اول ما و افضل و بهترین ما میباشد.(3)
از امام باقر علیه السلام است که به یزیدبن معاویه فرمودند:
مقصود از {وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ} ما اهلبیت هستیم و علی علیه السلام اول ما و افضل ما و بهترین ما میباشد.(4)
امام صادق علیه السلام به مثنی فرمودند:
آیه {وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ} درباره امیرالمؤمنین علیه السلام نازل گردید و بعد از آن شامل سایر امامان میباشد.(5)
امام باقر علیه السلام فرمودند:
به خدا قسم! خداوند از آیه شریفه {وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ} ما را قصد فرموده و علی علیه السلام اول ما و افضل ما و بهترین ما بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میباشد.(1)
و نیز فرمودند:
به درستی علمی را که حضرت آدم علیه السلام با خودآورده نزد ما است و نمیرود عالمی از ما مگر آنکه میگذارد بعد از خود کسی را که عالم به علم او باشد و علم از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به امام و از امام به امام دیگر به ارث میرسد.(2)
حسین اخمسی گفت:
شنیدم که حضرت صادق علیه السلام میفرمودند: نزد ما اهل بیت است خزانهی علم و آثار نبوت و علم کتاب و فضل بین مردم.
(این مجموع روایاتی است که از طریق عامه و خاصه تصریح شده بر اینکه مراد از لفظ «مَن» موصول در آیه شریفه، امیرالمؤمنین علیه السلام است).
برخی دیگر از روایات، علم غیب را برای ائمه طاهرین علیهم السلام ثابت میکند. سدیر صیرفی در حدیث مفصلی میگوید:
از حمران بن اعین شنیدم که از امام باقر علیه السلام از تفسیر آیه 26 سوره جن:
{عَالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أحَدًا}.
خداوند متعال آگاه به غیب است و هیچ کسی را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد.
سؤال کرد. حضرت امام باقر علیه السلام بقیه آیه را تلاوت فرمودند:
{إِلا مَنِ ارْتَضَی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا}.
مگر رسولانی که برگزیده است.(1)
و مقصود آن حضرت این است که مطلب در خود آیه اشاره شده است که خداوند متعال عالم به غیب است و کسی غیر از برگزیدگانش را به غیب مطلع نمیکند. بعد امام علیه السلام برگزیدگان را معرفی می فرماید که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم از برگزیدگان است، سپس میفرمایند: علم غیب، اول بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و بعد از آن حضرت به حضرات ائمه معصومین علیهم السلام میرسد.
ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمودند:
هر امامی اگر نداند در آینده چه پیش میآید و وقت مردن و از دنیا رفتن خودرا نداند، از طرف خداوند حجت بر خلق و امام مردم نخواهد بود.(2)
بنابراین خود امامت و حجت خدا بودن، با داشتن علم غیبِ مربوط به امور موت، حیات و حوادث آینده ملازمه دارد.
یعقوب بن سراج میگوید:
بر مولایم امام صادق علیه السلام وارد شدم دیدم بالای سر فرزندش ایستاده حضرت امام کاظم علیه السلام که در آن زمان طفلی بود در گهواره، و حضرت
صادق علیه السلام با ایشان اسرار را بیان میفرمود. پس کنارش نشستم تا حضرت صادق علیه السلام از گفتگو با فرزندش فارغ شد، سپس برخاستم رفتم خدمت امام صادق علیه السلام ، حضرت فرمودند: بر خیز بر امامت سلام کن پس خود را به گهواره نزدیک کردم و به حضرت موسیبن جعفر علیه السلام سلام کردم پس آن حضرت با زبان فصیح به من جواب سلام داد و فرمود: اسم دخترت را عوض کن چون این اسم را خداوند نمی پسندد. در روز گذشته خداوند به من دختری عطا فرموده بود، نام او را حمیرا گذاشته بودم. امام صادق علیه السلام فرمود: دستور او را عمل کن که رستگار میشوی. اسم او را عوض کردم.(1)
محمدبن سنان میگوید: یک سال قبل از مسافرت حضرت امام موسیبن جعفر علیه السلام به عراق خدمت ایشان مشرف شدم و علیبن موسی الرضا علیه السلام خدمت آن حضرت نشسته بود. پس حضرت موسیبن جعفر علیه السلام نگاهی به من نمود و فرمود: ای محمدبن سنان! در این سال حادثهای و مسافرتی برایم پیش میآید و از این مسافرت نگران نباش. عرض کردم: فدایت شوم چه پیش خواهد آمد؟ از این خبر که فرمودید خیلی نگران شدم، فرمود: در این سفر از ظالم وقت گزندی به ما نخواهد رسید. عرض کردم: پس از آنچه میشود؟ فرمود: بعد از آن هر چه خدا بخواهد همان میشود. سپس فرمود: هرکس به این فرزندم درباره
خلافت و امامتش ستم کند چنان است که با امیرالمؤمنین، علیبن ابیطالب علیه السلام ، در خلافت و امامتش ظلم کرده است و حقش را بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم غصب کرده باشد.(2)
مقصود از بیان این حدیث، توجه و علم امام علیه السلام نسبت به آینده است که برای او چه پیش خواهد آمد و از ظالم و غاصب وقت گزندی به او نخواهد رسید.
از مجموع این روایات و احادیث به دست میآید که ائمه علیهم السلام دارای علم غیب هستند.
شخصی از امیرالمؤمنین علیه السلام از علم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم سؤال کرد، آن حضرت فرمودند: همانطوری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم خاتم همه پیامبران است، علمش نیز چنین است و علم دارد به آنچه بوده و خواهد بود تا روز قیامت. بعد فرمود: به خدایی که جانم در قبضه و اختیار اوست، به درستیکه من هم عالمم به علوم انبیاء و علم آنچه بوده وخواهد بود تا روز قیامت.(1)
در حدیث مفصلی که ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل میکند، میگوید:
خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و عرض کردم: فدایت شوم! میخواهم از شما سؤال خصوصی کنم؛ در اینجا کسی هست که سخن ما را بشنود؟ میگوید: امام پردهای که میان او و اتاق دیگر آویزان بود بالا زد و نگاه کرد، بعد فرمود: ای ابومحمد! از هر چه میخواهی سؤال کن. عرض کردم: جانم به فدایت! شیعیان میگویند که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به امیرالمؤمنین علیه السلام بابی از علم آموخته که از آن هزار باب برای ایشان گشوده شد. امام علیه السلام فرمود: ای ابامحمد! رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به علی علیه السلام هزار باب از علوم آموخت که از هر باب آن هزار باب گشوده میشد. عرض کردم: به خدا علم این است. مقداری آن حضرت سکوت نمود و سر انگشت به زمین زد، بعد فرمود: حقیقتاً علم این است ولی باز آن علم
1) بصائر الدرجات، ص343.
کامل و نهایی نیست. به راستی «جامعه» نزد ما است و مردم چه میدانند جامعه چیست؟ عرض کردم: جانم به فدایت «جامعه» چیست؟ فرمود: یک نوشتهای است که هفتاد ذراع در هفتاد ذراع بوده و به املاء رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم میباشد که امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، به دست مبارک خود نوشته و هر حلال و حرام و هر چه مورد نیاز مردم باشد در آن است تا برسد به حکم ارش یک خراش در تن و با دست مبارک، دست به من زد و فرمود: ای ابومحمد! به من اجازه میدهی؟ عرض کردم: جانم به فدایت! من در اختیار شما هستم هر چه میخواهید بفرمایید؛ یک وشکنی از من گرفت و فرمود: حتی ارش این عمل هم در آن ذکر شده و در این حال چهره خشمگین داشت، عرض کردم: به خدا این علم است. فرمود: این علم است، باز هم نهایی نیست و ساعتی ساکت ماند، باز فرمود: و به راستی در نزد ما است «جفر» و چه میدانند که «جفر» چیست؟ عرض کردم که جفر چیست؟ فرمود: یک ظرفی است از پوست که در آن است علم انبیاء و اوصیاء و علم دانشمندان گذشته از بنیاسرائیل. عرض کردم: به راستی این علم است همان علم کامل. فرمود: این علم است ولی باز آن علم نهایی و کامل نیست و ساعتی خاموش و ساکت ماند، باز فرمود: به راستی نزد ما است «مصحف فاطمه سلام الله علیها » و فرمود: چه میدانند که مصحف فاطمه چیست؟ عرض کردم: مصحف فاطمه سلام الله علیها چیست؟ فرمود: سه برابر این قرآن که میان شما است در آن است و به خدا قسم! یک کلمه از این قرآن شما هم در آن نیست. عرض کردم: سوگند به خدا علم کامل این است، فرمود: این هم علم است ولی آن علم نهایی و کامل نیست و ساعتی ساکت و خاموش شد، باز فرمود: به راستی در نزد ما است علم آنچه بوده و علم هرچه خواهد بود تا روز قیامت. عرض
کردم: جانم به فدایت! به خدا علم نهایی این است، فرمود: این هم علم است ولی آن علم نهایی نیست، فرمود: آن علمی که در شب و روز نسبت به کاری دنبال کاری و چیزی دنبال چیزی پدیدارشود تا روز قیامت نزد ماست.(1)
بنابراین؛ امام، از وقایع و حوادث آینده که علم غیب است اطلاع دارد.
آنچه از روایات و احادیث دیگر استفاده میشود این است که آن علوم، اول بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بعد بر یکایک ائمه علیهم السلام اعطا و افاضه میشود.
1) اصول کافی، ج 1، ص232 تا 236؛ بحارالانوار، ج26، ص38.
خداوند متعال هدف نهائی خلقت انسان را اطاعت و بندگی و نیل به کمال و معرفت خودش میداند، چنانچه قرآن کریم میفرماید:
{ما خَلَقْتُ الِجنَّ وَالانْسَ الا لِیَعْبُدُونَ}.(1)
نیافریدم جن و انسان را مگر اینکه مرا بندگی و عبادت کنند.
حال که خداوند هدف اصلی خلقت انسان را عبادت و پرستش خود میداند باید ببینیم چه چیزی اساس و پایه این عبادت را تشکیل میدهد.
با توجه به احادیثی که از اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام به دست ما رسیده است؛ اساس و پایه عبادت را همان معرفت خدا دانستهاند. به عنوان نمونه امام رضا علیه السلام میفرمایند:
اول عبادة الله معرفته.(2)
اساس و پایه بندگی خدا شناخت اوست، معرفت خدا اصل و ریشه همه عبادات است.
معرفت خداوند به منزله روحی است که در کالبد همه اعمال عبادی جریان دارد و بدون آن عاری از حقیقت است. بنابراین؛ معرفت خدا بالاترین معرفتها
و در رأس همه معارف قرار دارد و همه نعمتها از طریق پذیرفتن آن نصیب انسان میشود؛ لذا بهترین و با فضیلتترین واجبات، پذیرفتن معرفتالله است؛ چنانکه امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّ أفضل الفرائض و اوجبها علی الانسان معرفة الرّب و الاقرار له بالعبودیة.(1)
همانا با فضلیتترین و ضروریترین واجبات بر انسان، معرفت پروردگار و اقرار به بندگی اوست.
در این حدیث، (معرفهْ الرّب) به عنوان یک فعل اختیاری - که بر انسان واجب است -مطرح شده است و منظور از عبادت در لسان روایات (در موارد مختلف) همان معرفت دانسته شده است. با این بیان به راحتی تصدیق میشود که عبادت بودن اعمالی؛ چون نماز، روزه و حج، به همان معرفتی اطلاق میشود که پشتوانه آن قصد قربت و امتثال امر الهی است چرا که تمام اعمال عبادی بندگان، به جهت تسلیم شدن به پیشگاه خداوند و کرنش در مقابل فرامین اوست؛ همین تسلیم محض به پیشگاه پروردگار است که معرفت خداوند نامیده میشود. لذا در روایت آمده است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
العلم اول دلیل و المعرفة آخر نهایة.(2)
علم و دانش اولین راهنما است و معرفت آخرین درجه و مرحله است.
بندگی از علم آغاز و به معرفت پایان میپذیرد؛ روایت در مقام بیان این
معناست که عبودیت دارای درجات مختلفی است که هرچه انسان این درجات را بیشتر بپیماید به درجات عالیتری از معرفت نائل خواهد شد؛ به عبارت دیگر معرفت و عبودیت مرتبط با یکدیگر بوده و سعی و تلاش انسان در هر کدام باعث سوق بیشتر او در دیگری است. این سیر بندگی با پشتوانه معرفت ادامه پیدا میکند و تا درجاتی که خدای متعال بخواهد، بالا میرود تا جائی که انسان به بالاترین معرفتها نائل میگردد و بالاترین معرفتها آنگونه که در روایات به آن اشاره شده، همان معرفتالله است؛ امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
معرفة الله سبحانه اعلی المعارف.(1)
معرفت خدای سبحان بالاترین معرفتها است.
نکته قابل توجه اینکه معرفت توأم با عمل است. امام باقر علیه السلام در روایتی این ارتباط را این چنین بیان فرمودهاند:
لایقبل عمل الا بمعرفة ولامعرفة الابعمل ومن عرف دلّته معرفته علی العمل ومن لم یعرف فلا عمل له.(2)
هیچ عملی بدون معرفت پذیرفته نمیشود و هیچ معرفتی هم بدون عمل نخواهد بود و هر کسی معرفت داشته باشد معرفت او راهنمای عملش میشود و آنکه معرفت ندارد در واقع عملی هم ندارد.
معرفت شرط پذیرفتن عمل و عبادت است و از طرفی معرفت، انسان را به عمل وا میدارد و بنابراین؛ هیچ معرفتی بدون عمل نمیشود.
معرفت آثاری دارد که در عمل ظاهر میشود؛ همواره معرفتِ انسان،
راهنمای عمل اوست بهطوری که بدون معرفت عمل کاملاً بیارزش است، درست مانند کالبد بدون روح که هیچ ارزشی ندارد.
به این ترتیب هرچه معرفت انسان بالاتر رود ارزش خود انسان و اعمالش بالاتر میرود. بعد از مرتبه معرفت خداوند متعال، مرتبه معرفت نسبت به اولیاء و مظاهر آیات حق است که آنان واسطه فیض حق به کافه ممکنات میباشند. به این معنا که آن حضرات اگر نبودند هیچ شیئ در عالم موجود نبود. چون غرض کلی از خلقت، وجود حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم و سیزده معصوم دیگر است و جمیع انبیاء الهی که آمدند، همه مقدمه ظهور نور حقیقت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و کلاً چهارده معصوم علیهم السلام بودهاند. در نهایت آن حضرات، روح تمام آنچه در عوالم است و منشأ جمیع کمالات و مصدر جمیع معارفاند، به این معنا که هر کمالی را که پیامبری از پیامبران خداوند دارد، به سبب ایشان بر خلق بوده و حقیقتش در آن حضرات به وجه اتمّ موجود است.
پس جمیع پیامبران الهی از آدم علیه السلام تا حضرت مسیح علیه السلام ، خوشه چین علم و حکمت و کمالات معصومین علیهم السلام بودهاند و همانطور که معرفت خدا بر ما واجب است، معرفت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و اوصیاء آن حضرت نیز لازم و واجب است.
احادیثی که در باب معرفت واجب بر انسانها آمده است، نوعاً خاص (معرفتالله) نیست؛ به عنوان مثال این حدیث شریف از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
لیس لله علی خلقه أن یعرفوا و للخلق علی الله ان یعرّفهم و لله علی الخلق اذا عرّفهم ان یقبلوا.(1)
1) اصول کافی، کتاب التوحید باب حجج الله علی خلقه، ح1.
حق خدا بر مخلوقات تنها این نیست که معرفت پیدا کنند و حق مخلوقات بر خداوند تنها این نیست که به ایشان معرفت را ارزانی دارد، بلکه حق خدا بر خلق این است که پس از نیل به معرفت، آن را بپذیرند.
در روایات و زیارتهایی که از ناحیه معصومین علیهم السلام رسیده، معرفت انوار مقدسه معصومین علیهم السلام را همپایه معرفت خدای تعالی قرار دادهاند، مثلاً در زیارت جامعه کبیره عرض میکنیم که: «من عرفکم فقد عرف الله؛ هرکس شما ائمه اطهار را بشناسد، تحقیقاً خدا را شناخته است» و همانطوری که پس از معرفت خداوند وظیفه انسانها تسلیم نسبت به خداوند است، معرفت معصومین نیز چنین است ووظیفه خلق، تسلیم و پذیرش و قبول اوامر و نواهی آنان است.
در حدیث از امام صادق علیه السلام آمده است که:
انّ أفضل الفرایض واوجبها علی الانسان معرفة الربّ والاقرار له بالعبودیّة وبعده معرفة الرّسول والشهادة له بالنبوّة وادنی معرفة الرّسول الاقرار بنبوّته وانّ ما اتی به من کتاب اوامر او نهی فذلک من الله عزوجلّ.(1)
به درستی که با فضیلتترین و ضروریترین واجبات برای انسان، معرفت پروردگار و اقرار به بندگی اوست و پس از آن معرفت رسول و شهادت به پیامبری اوست و کمترین معرفت و شناخت رسول، اقرار به نبوت(2)او و اینکه آنچه او از کتاب یا امر یا نهی آورده از جانب خدای عزوجل میباشد است.
بنابراین پس از معرفت خدای تعالی معرفت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است.
و پس از معرفت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، معرفت امام هم که جانشین پیامبر است واجب میباشد بلکه از اهم واجبات بوده و از جایگاه خاصی در اسلام برخوردار است.
همه ما میدانیم که شناخت و معرفت نسبت به ائمه طاهرین علیهم السلام صرف دانستن نام و نسب ایشان نیست، چرا؟ چون ممکن است منکرین آن حضرات حتی غیر مسلمانان هم چنین اطلاعاتی از آنان داشته باشند. وقتی معرفت امام مطرح میشود؛ معنا و مفهوم بالاتری از این دارد و هر کسی باید متناسب با فهم و درک و تلاش خود، معرفت و شناخت پیدا کند. اهمیت شناخت و معرفت امام علیه السلام به خوبی از این حدیث شریف که شیعه و سنی آن را نقل کردهاند روشن میشود:
من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة.(1)
کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد مرگ و مردنش مردن جاهلی است یعنی در واقع مسلمان از دنیا نرفته است.
این نتیجه عدم معرفت و شناخت امام است و در جای دیگر امام باقر علیه السلام فرمودهاند:
من مات ولیس له امام فمیتته میتة جاهلیّة ومن مات وهو عارف لامامه لم یضرّه تقدّم هذا الامر او تأخّر ومن مات وهو عارف لامامه کان کمن هو مع القائم فی فسطاطه.(2)
کسی که بمیرد و برای او امامی نباشد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته و کسی که بمیرد در حالی که عارف به امامش باشد چه قبل از ظهور بمیرد چه بعد از آن باشد، به او ضرری نمیزند و کسی با معرفت امامش بمیرد مانند کسی است که همراه حضرت قائم علیه السلام در خیمه ایشان باشد.
با توجه به مطالب فوق؛ ارزش اهمیت معرفت امام علیه السلام برای ما روشن میشود و اینکه اگر کسی به این گوهر گران قدر و اکسیر اعظم دسترسی پیدا کند در حقیقت به سرچشمه همه خوبیها و خیر کثیر دست یافته است.
امام صادق علیه السلام درباره آیه:
{وَمَنْ یُؤتِ الحِکْمَةَ فَقَدْ اوتِیَ خَیْراً کثیراً}.(1)
به هر کس حکمت داده شود خیر بسیار داده شده است.
فرمودند: «اطاعة الله ومعرفة الامام»؛(2)منظور از حکمت، فرمانبرداری از خدا و معرفت امام است. حکمت آن علم مستحکمی است که قابل رخنه و سست شدن نیست و در مسیر هدایت، محکمترین پایه و اساس، اطاعت و فرمانبری از خدا همراه با معرفت امام علیه السلام است، زیرا معرفت امام تنها راه تحقق اطاعت خدا میباشد؛ کسی که امامش را بشناسد و ولایت او را بپذیرد همه چیز را به دست آورده است و کسی که امام شناس نباشد هیچ چیز ندارد.
امامت و ولایت بابی است که خداوند برای بندگی خود باز کرده و عبادت را فقط از این طریق، ممکن دانسته است، لذا نمیتوان پذیرفت که شخصی ادعای معرفت خدا را داشته باشد اما نسبت امر ولایت حالت تسلیم نداشته باشد. کسی که خدا را به خدایی باور دارد؛ باید پیامبرش را هم به پیامبری و امامش را هم به امامت قبول داشته باشد. اگر در یکی از اینها تزلزل و تردید داشته باشد، در حقیقت در خداشناسی تردید کرده و لذا معرفت خدا را نپذیرفته است.
بنابراین معرفت امام علیه السلام جزئی از معرفت خدا و لازمه آن میباشد.
ابوحمزه ثمالی میگوید:
قال لی ابوجعفر علیه السلام : إنّما یعبد الله من یعرف الله فاما من لایعرف الله فإنّما یعبده هکذا ضلالاً قلت جعلت فداک فما معرفة الله؟ قال علیه السلام : تصدیق الله عزوجل وتصدیق رسوله صلی الله علیه و آله وسلم و موالاة علی علیه السلام والائتمام به و بأئمّة الهدی علیهم السلام و البرائة الی الله عزوجل من عدوّهم هکذایصرف الله عزوجل.(1)
امام باقر علیه السلام به من فرمود: تنها کسی که معرفت خدا را دارد بندگی او را میکند ولی آن که اهل معرفت خدا نیست او را اینچنین (مانند منکرین ولایت) گمراهانه میپرستد. عرض کردم: فدایت گردم معرفت خدا چیست؟ فرمود: باور داشتن خدای عزوجل و باور داشتن پیامبرش و ولایت علی علیه السلام را داشتن و اقتدا کردن به آن حضرت و ائمه هدی علیهم السلام و بیزاری جستن از دشمنان ایشان به سوی خدای عزوجل. این است معرفت خداوند عزوجل.
ملاحظه میشود که پذیرفتن پیامبر به پیامبری و امام به امامت، جزء معرفت خدا قرار گرفت. این همان چیزی است که در واقع، خدا باوری بدون اعتقاد به امامت، امکان ندارد.
در این زمینه حدیث دیگری جابر جعفی از امام باقر علیه السلام نقل کرده است که:
انّما یعرف الله عزوجل و یعبده من عرف الله و عرف امامه منّا اهلالبیت و من لایعرف الله عزوجل و (لا) یعرف الامام منّا اهلالبیت
1) اصول کافی کتاب الحجهْ باب معرفهْ الامام و الرد الیه، ح1.
فإنّما یعرف و یعبد غیر الله - والله - ضلالاً.(1)
تنها کسی اهل معرفت خدا و عبادت اوست که هم معرفت خدا را داشته باشد و هم اهل معرفت امام از ما اهلبیت باشد و کسی که خدا را نشناسد و معرفت نسبت به امام از اهلبیت نداشته باشد، جز این نیست که غیر خدا را شناخته و بندگی کرده و به خدا قسم! این گمراهی است.
بنابراین؛ بهترین رهنمود نسبت به معرفت امام، همان گفتار و مراجعه به سخنان خود آنان است که در زیر به برخی از گفتار پیشوایان دین در این باره میپردازیم.
البرسی فی مشارق الأنوار عن طارق بن شهاب عن أمیر المؤمنین علیه السلام أنه قال: یاطارق! الامام کلمة الله وحجة الله ووجه الله ونور الله وحجاب الله وآیة الله. یختاره الله ویجعل فیه ما یشاء ویوجب له بذلک الطاعة والولایة علی جمیع خلقه فهو ولیه فی سماواته وأرضه، أخذ له بذلک العهد علی جمیع عباده، فمن تقدم علیه کفر بالله من فوق عرشه، فهو یفعل ما یشاء وإذا شاء الله شاء. ویکتب علی عضده: {تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقًا وَعَدْلاً} فهو الصدق والعدل وینصب له عمود من نور من الأرض إلی السماء یری فیه أعمال العباد، ویلبس الهیبة وعلم الضمیر، ویطلع علی الغیب، ویری ما بین المشرق والمغرب فلا یخفی علیه شئ من عالم الملک والملکوت، ویعطی منطق الطیر عند ولایته. فهذا الذی یختاره الله لوحیه ویرتضیه لغیبه ویؤیده بکلمته ویلقنه حکمته و یجعل قلبه مکان مشیته وینادی له
1) الکافی، ج1، ص181.
بالسلطنة ویذعن له بالامرة ویحکم له بالطاعة وذلک لأنّ الامامة میراث الأنبیاء ومنزلة الأصفیاء وخلافة الله وخلافة رسل الله فهی عصمة وولایة وسلطنة وهدایة، وإنه
تمام الدین ورجح الموازین. الامام دلیل للقاصدین ومنار للمهتدین وسبیل السالکین وشمس مشرقة فی قلوب العارفین، ولایته سبب للنجاة وطاعته مفترضة فی الحیاة و عدة بعد الممات، وعز المؤمنین وشفاعة المذنبین ونجاة المحبین وفوز التابعین، لأنها رأس الاسلام وکمال الایمان ومعرفة الحدود والاحکام وتبیین الحلال من الحرام، فهی مرتبة لا ینالها إلا من اختاره الله وقدمه و ولاه وحکمه. فالولایة هی حفظ الثغور وتدبیر الأمور وتعدید الأیام والشهور، الامام الماء العذب علی الظمأ، والدال علی الهدی، الامام المطهر من الذنوب، المطلع علی الغیوب، الامام هو الشمس الطالعة علی العباد بالأنوار، فلا تناله الأیدی والابصار وإلیه الاشارة بقوله تعالی: {فَللهِ العِزّةُ وَلِرَسُولِهِ وَللمُؤمنینَ} والمؤمنون علیٌ و عترته، فالعزة للنبی وللعترة، والنبی والعترة لا یفترقان فی العزة إلی آخر الدهر. فهم رأس دائرة الایمان وقطب الوجود وسماء الجود
وشرف الموجود وضوء شمس الشرف ونور قمره وأصل العز والمجد ومبدؤه ومعناه ومبناه، فالامام هو السراج الوهاج والسبیل والمنهاج والماء الثجاج والبحر العجاج والبدر المشرق والغدیر المغدق والمنهج الواضح المسالک، والدلیل إذا عمت المهالک والسحاب الهاطل والغیث الهامل والبدر الکامل والدلیل الفاضل والسماء الظلیلة والنعمة الجلیلة والبحر الذی لاینزف والشرف الذی لا یوصف والعین الغزیرة والروضة المطیرة والزهر الأریج والبدر البهیج والنیر اللائح والطیب الفائح والعمل الصالح والمتجر الرابح والمنهج الواضح والطیب الرفیق والأب الشفیق مفزع العباد فی الدواهی والحاکم والآمر والناهی، مهیمن الله علی الخلائق، وأمینه علی الحقائق حجة الله علی عباده
ومحجته فی أرضه وبلاده، مطهر من الذنوب مبرأ من العیوب مطلع علی الغیوب، ظاهره أمر لا یملک، وباطنه غیب لا یدرک، واحد دهره وخلیفة الله فی نهیه وأمره. لا یوجد له مثیل ولا یقوم له بدیل. فمن ذا ینال معرفتنا أو یعرف درجتنا أو یشهد کرامتنا أو یدرک منزلتنا؟ حارت الألباب والعقول وتاهت الافهام فیما أقول تصاغرت العظماء وتقاصرت العلماء وکلت الشعراء وخرست البلغاء ولکنت الخطباء وعجزت الفصحاء وتواضعت الأرض والسماء عن وصف شأن الأولیاء. وهل یعرف أو یوصف أو یعلم أو یفهم أو یدرک أو یملک من هو شعاع جلال الکبریاء وشرف الأرض والسماء؟ جل مقام آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم عن وصف الواصفین و نعت الناعتین وأن یقاس بهم أحد من العالمین، کیف وهم الکلمة العلیاء، والتسمیة البیضاء، والوحدانیة الکبری التی أعرض عنها من أدبر وتولی، وحجاب الله الأعظم الاعلی. فأین الاختیار من هذا؟ وأین العقول من هذا؟ ومن ذا عرف أو وصف من وصفت؟ ظنوا أن ذلک فی غیر آل محمد، کذبوا و زلت أقدامهم، اتخذوا العجل ربا، والشیاطین حزبا، کل ذلک بغضة لبیت الصفوة ودار العصمة وحسدا لمعدن الرسالة والحکمة، وزین لهم الشیطان أعمالهم، فتبا لهم وسحقا، کیف اختاروا إماما جاهلا عابدا للأصنام، جبانا یوم الزحام؟ والامام یجب أن یکون عالما لا یجهل، وشجاعا لا ینکل، لا یعلو علیه حسب ولا یدانیه نسب، فهو فی الذروة من قریش، والشرف من هاشم، والبقیة من إبراهیم والنهج من النبع الکریم، والنفس من الرسول، والرضی من الله، والقول عن الله. فهو شرف الاشراف والفرع من عبد مناف، عالم بالسیاسة، قائم بالریاسة، مفترض الطاعة إلی یوم الساعة، أودع الله قلبه سره، وأطلق به لسانه فهو معصوم موفق لیس بجبان ولا جاهل، فترکوه یا طارق واتبعوا أهواءهم ومن أضل ممن اتبع هواه بغیر هدی من الله؟
والامام یا طارق بشر ملکی وجسد سماوی وأمر الهی وروح قدسی ومقام علی ونور جلی وسر خفی، فهو ملک الذات، إلهی الصفات، زائد الحسنات، عالم بالمغیبات خصا من رب العالمین، ونصا من الصادق الأمین.
وهذا کله لآل محمد لا یشارکهم فیه مشارک. لأنهم معدن التنزیل ومعنی التأویل وخاصة الرب الجلیل ومهبط الأمین جبرئیل، صفوة الله وسره وکلمته، شجرة النبوة ومعدن الصفوة عین المقالة، ومنتهی الدلالة، ومحکم الرسالة، ونور الجلالة جنب الله وودیعته، وموضع کلمة الله ومفتاح حکمته، ومصابیح رحمة الله وینابیع نعمته، السبیل إلی الله والسلسبیل والقسطاس المستقیم والمنهاج القویم والذکر الحکیم والوجه الکریم والنور التقویم، أهل التشریف والتقویم والتقدیم والتعظیم والتفضیل خلفاء النبی الکریم وأبناء الرؤف الرحیم وأمناء العلی العظیم، ذریة بعضها من بعض والله سمیع علیم. السنام الأعظم والطریق الأقوم، من عرفهم وأخذ عنهم فهو منهم، وإلیه الاشارة بقوله: {فَمَنْ تَبعَنی فَإنَّهُ مِنّی} خلقهم الله من نور عظمته وولاهم أمر مملکته فهم سر الله المخزون وأولیاؤه المقربون وأمره بین الکاف والنون إلی الله یدعون وعنه یقولون وبأمره یعملون. علم الأنبیاء فی علمهم وسر الأوصیاء فی سرهم وعز الأولیاء فی عزهم کالقطرة فی البحر والذرة فی القفر، والسماوات والأرض عند الامام کَیده من راحته یعرف ظاهرها من باطنها ویعلم برها من فاجرها ورطبها ویابسها، لان الله علم نبیه علم ما کان وما یکون وورث ذلک السر المصون الأوصیاء المنتجبون، ومن أنکر ذلک فهو شقی ملعون یلعنه الله ویلعنه اللاعنون. وکیف یفرض الله علی عباده طاعة من یحجب عنه ملکوت السماوات والأرض؟ وإن الکلمة من آل محمد تنصرف إلی سبعین وجها، وکل ما فی الذکر الحکیم والکتاب الکریم والکلام القدیم من آیة تذکر فیها العین والوجه والید والجنب فالمراد منها
الولی لأنه جنب الله ووجه الله، یعنی حق الله وعلم الله وعین الله وید الله فهم الجنب العلی والوجه الرضی والمنهل الروی والصراط السوی والوسیلة إلی الله والوصلة إلی عفوه ورضاه. سر الواحد والاحد، فلا یقاس بهم من الخلق أحد،فهم خاصة الله وخالصته وسر الدیان وکلمته، وباب الایمان وکعبته وحجة الله ومحجته وأعلام الهدی ورایته وفضل الله ورحمته، وعین الیقین وحقیقته، وصراط الحق وعصمته، و مبدء الوجود وغایته، وقدرة الرب ومشیته، وأم الکتاب وخاتمته، وفصل الخطاب ودلالته، وخزنة الوحی وحفظته، وآیة الذکر وتراجمته، ومعدن التنزیل ونهایته فهم الکواکب العلویة والأنوار العلویة المشرقة من شمس العصمة الفاطمیة، فی سماء العظمة المحمدیة والأغصان النبویة النابتة فی دوحة الأحمدیة والاسرار الالهیة المودعة فی الهیاکل البشریة، والذریة الزکیة، والعترة الهاشمیة الهادیة المهدیة أولئک هم خیر البریة. فهم الأئمة الطاهرون والعترة المعصومون والذریة الأکرمون والخلفاء الراشدون والکبراء الصدیقون والأوصیاء المنتجبون والأسباط المرضیون والهداة المهدیون والغر المیامین من آل طه ویاسین، وحجج الله علی الأولین والآخرین. اسمهم مکتوب علی الأحجار وعلی أوراق الأشجار وعلی أجنحة الأطیار وعلی أبواب الجنة والنار وعلی العرش والأفلاک وعلی أجنحة الاملاک وعلی حجب الجلال وسرادقات العز والجمال، وباسمهم تسبح الأطیار، وتستغفر لشیعتهم الحیتان فی لجج البحار، وان الله لم یخلق أحدا إلا وأخذ علیه الاقرار بالوحدانیة والولایة للذریة الزکیة والبراءة من أعدائهم وإن العرش لم یستقر حتی کتب علیه بالنور: لا إله إلا الله محمد رسول الله علی ولی الله.(1)
1) مشارق انوار الیقین، ص171-174.
بُرسی در مشارق الانوار از طارق بن شهاب از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند که فرمود: طارق! امام کلمهْ الله و حجتالله و وجه الله و نورالله و حجاب الله و آیهی خداست. خدا انتخابش میکند و هر چه خواست در او قرار میدهد. به واسطه همین مقام، اطاعتش و ولایتش بر تمام جهان واجب است. او ولی خدا در آسمانها و زمین است. این پیمان از جمیع جهانیان گرفته شده است، هر که خود را بر او مقدم بدارد کافر به خدا است پس او هر چه بخواهد انجام دهد و هر چه خدا بخواهد همان را میخواهد.
بر دست راستش نوشته میشود: {تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقًا وَعَدْلاً}؛ او راستی و عدالت است و برایش استوانهای از نور قرار داده میشود از زمین تا آسمان که اعمال بندگان را به وسیله آن میبیند و بر قامتش لباس عظمت میپوشد و او از دلها آگاه و بر اسرار مطلع است. بین مشرق و مغرب را میبیند چیزی بر او از ملک و ملکوت پوشیده نیست و زبان پرندگان را هنگام ولایت میداند.
او را برای وحی انتخاب نموده و بر اسرار مطلع کرده و به لطف خود تأیید کرده و به او حکمت تلقین نموده است، دلش مرکز اراده خدا است. به نامش سلطنت زده شده و به او فرمانروایی عطا گردیده و باید از او اطاعت کنند زیرا امامت، میراث انبیاء و مقام اصفیاء و خلافت خدا و جانشینی پیامبران است. امامت؛ عصمت و ولایت و سلطنت و هدایت است و او سبب کامل شدن دین و موجب سنگین شدن ترازوهاست. امام، هدف جویندگان و راهنمای هدایت جویان و راه رهسپاران و خورشید درخشان دلهای عارفین است، ولایت او سبب رستگاری و اطاعتش در زندگی واجب است و ذخیره آخرت بعد از مرگ و عزت مؤمنین و شفیع گنهکاران و نجات دوستان و رستگاری پیروان است،
چون او رأس اسلام و کمال ایمان و عارف به حدود احکام و مبین حلال از حرام است، زیرا این مقامی است که به آن نمیرسد مگر کسی که خدا انتخابش کرده و مقدمش داشته و به او ولایت و حکومت داده است.
ولایت عبارت از حفظ مرزها و تدبیر امور و مراقبت بر روزها و ماهها است. امام آب خوشگوار در تشنگی و راهنمای هدایت است. امام پاک از گناه و مطلع بر عیوب است. امام خورشید درخشان بر بندگان است، به مقام او کسی را یارای چشم بستن یا دست رساندن نیست. این آیه به همان معنی اشاره دارد: {وَلِلهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنینَ} مؤمنین عبارتند از: علی وخاندانش. پس عزت اختصاص به پیامبر دارد و عترتش، پیامبر و عترتش از یک دیگر تا ابد جدا نمیشوند.
آنها مرکز دائره ایمانند و قطب وجود و آسمان جود و شرف و نور خورشید عظمت و روشنی ماه و پایه و مبدأ و معنا و مبنای عزت و مجد. امام چراغ فروزان و راه و روش و آب سرشار و دریای با عظمت و ماه تابان و آبگیری گوارا و راه آشکار و راهنمائی دلسوز در گرفتاریها و ابری بارانزا و بارانی ژاله سان و بدر کامل و دلیل فاضل و آسمان سایه افکن و نعمت بزرگ و دریای خشک نشدنی و شخصیتی که قابل توصیف نیست و سرچشمهای پر آب و باغستانی شاداب و گلی خوشبو و ماهی خوشرو و ستارهای درخشان و کانونی عطرزا و عمل صالح و منبع سود و راه واضح و طبیب دلسوز و پدر مهربان است. پناه بندگان در گرفتاریها و حاکم و آمر و ناهی و مراقب از جانب خدا بر خلایق و امین پروردگار بر خلایق و حجت او بر مردم و راه هموار در زمین و بلاد. پاک از گناه و دور از عیوب وآگاه بر اسرار. ظاهرش را نمیتوان مالک شده و باطنش را نمیتوان درک کرد، یگانه روزگار و خلیفه خدا در امر و نهی است.
مثل و مانند ندارد و کسی را یارای برابری با او نیست چه کسی میتواند عارف به مقام ما شود یا به درجات ما واقف گردد و شاهد عظمت ما باشد و منزلت ما را دریابد. عقل و خردها حیران است و اندیشه سرگردان. درباره آنچه میگویم بزرگان کوچکند و دانشمندان ناتوان و شعراء گنگ و بلیغان لال و سخنوران الکن و فصیحان عاجز، آسمان و زمین در مقام ستایش اولیاء اظهار کوچکی مینمایند.
آیا میتوان شناخت یا ستایش نمود و یا فهمید و یا درک کرد یا احاطه کرد کسی را که پرتو جلال کبریا است و افتخار زمین و آسمان است؟ مقام آل محمّد از وصف ستایشگران و توصیف وصف کنندگان و اینکه احدی را با آنها مقایسه نمود بزرگتر است. با اینکه آنها کلمه علیا و نام درخشان و وحدانیت کبرائی هستند که فاصله گرفته است از توحید هر کس به آنها پشت کند یا کناره گیرد و حجاب خداوند اعظم اعلی شامل حالش میشود.
پس چگونه میتوان چنین شخصیتهایی را با انتخاب تعیین نمود و کجا عقلها میتوانند آنها را درک کنند؟ چه کسی میتواند بشناسد یا وصف کند آنها را که من توصیف نمودم؟ خیال کردند چنین موقعیت و مقامی میتواند در غیر آل محمّد باشد! دروغ گفتند و گمراه شدند و گوساله را به خدائی پذیرفتند و در گروه شیاطین وارد شدند! تمام این انحرافات به واسطه عقده و کینهای بود که با آل محمّد و خانه عصمت داشتند و حسادتی که به معدن رسالت و حکمت میورزیدند. شیطان اعمالشان را برایشان زینت نمود پس مرگ بر آنها باد و دور باشند (از رحمت خدا)! چگونه امامی را انتخاب نمودند که نادان و بت پرست و در میان جمعیت یک فرد ترسو بود؟ با اینکه امام باید عالمی باشد که جهل بر او راه نیابد و شجاعی که ترسی او را فرا نگیرد و در نژاد و نسب بیمانند و در
بالاترین خانواده قریش و عظیمترین فرزندان هاشم و بازماندگان ابراهیم است و منبع سخاوت و چون جان پیامبر و شخصیت مورد رضای خدا و سخنش از جانب او باشد.
او افتخار همه اشراف و بزرگان و از دودمان عبد مناف، سیاستمدار و شایسته مقام ریاست و اطاعتش بر مردم فرض و لازم است تا روز قیامت، خداوند سرّش را در قلب او قرار داده و زبانش را به آن گویا نموده است، پس او معصوم و توفیق داده شدهای است که ترسو و جاهل نمیباشد. اما ای طارق! چنین امامی را رها کردند و پیرو هوای خویش گردیدند! چه کسی گمراهتر است از آن کسی که از خواستهاش بدون هدایت خدا پیروی نماید؟
ای طارق! امام انسانی ملکوتی و پیکر آسمانی و امر الهی و روحی قدسی و مقامی والا و نور اعلی و سرّ مخفی است، او صفاتش خدائی و حسناتش فراوان و به اسرار آگاه و برگزیده پروردگار و منصوص از جانب صادق امین است.
تمام این مقامات اختصاص به آل محمددارد و کسی با آنها شریک نیست، زیرا آنها معدن وحی و معنی تأویل و مورد عنایت پروردگار جلیل و محل فرود آمدن جبرئیل امین و برگزیده خدا و سرّ و کلمه او و شجره نبوت و معدن صفوت و سرچشمه گفتار (حق) و انتهای دلالت و راهنمایی و استحکام دهنده رسالت و نور جلالت خداست، جنبالله و ودیعه او و محل قرار گرفتن کلمهْالله و کلید حکمت او و چراغ رحمت خدا و سرچشمههای نعمتش، راهنما به سوی خدا و چشمه سلسبیل و ترازوی صحیح و دقیق و راه و روش محکم و ذکر خدای حکیم و محل بروز صفات پروردگار کریم و نور با قوام و همیشگیاند و اهل شرافت و
بزرگواری و عدالت و مقدم بودن در تمام خوبیها و عظمت و فضیلتاند و جانشینان پیامبر کریم و فرزندان نبی مهربان و رحیم و امینهای خدای علی عظیماند، ذریهای که از یک نسل هستند و خدا بسیار شنوا و داناست.
مقامی والا و راهی استوارند، هرکه آنها را بشناسد و از ایشان اقتباس کند ازآنها است، به همین معنی اشاره دارد این گفتار رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم که: {فَمَنْ تَبِعَنی فَإنَّهُ منِّی}؛ «پس هرکس از من پیروی کند قطعاً او از من است». خدا آنها را از نور عظمت خویش آفریده و اختیار جهان را به آنها داده است. پس آنها سرّ ذخیره شده خدا و اولیاء مقرّب اویند و امر خدا بین کاف و نونند(1). دعوت به سوی او میکنند و از جانب او سخن میگویند و به امرش عمل میکنند. علم انبیاء در مقابل علم آنها و سرّ اوصیاء در مقابل سرّ ایشان و عزّت اولیاء در مقابل عزّت آنها، مانند قطرهای در مقابل دریا و ذرهای در مقابل بیابان است، و آسمانها و زمین در نزد امام، مانند دست اوست نسبت به کف دستش، ظاهرش را از باطنش و خوبش را از بدش و خشکیاش را از تریاش تمیز میدهد.
زیرا خداوند پیامبرش را از علم آنچه که بوده و علم آنچه که خواهد بود مطلع کرده و آن حضرت این سر محفوظ را به اوصیاء برگزیده به ارث گذاشتند. هر که منکر این مطلب باشد شقی و ملعون است که خدا و لعنتکنندگان او را لعنت میکنند. چگونه خداوند اطاعت کسی را بر بندگانش واجب میکند که ملکوت آسمانها و زمین بر او پوشیده است؟
1) ظاهراً اشاره به آیهی {إِذا أرادَ شَیْئًا أنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ} (یس / 82) است که خدای تعالی میفرماید: هنگامی که خدا چیزی را اراده نماید به او میگوید: باش، پس ایجاد میشود و طبق حدیث فوق، امر خدای تعالی به وسیله امام انجام میشود. (محقق)
هر کلمهای که از آل محمد باشد دارای هفتاد وجه است و هر آیه در قرآن مجید و کلام خدا، سخن از عین و وجه و ید و جنب دارد، منظور امام است زیرا او جنب الله و وجهالله است یعنی حقالله، علمالله، عینالله و یدالله است، پس آنها جنب خدای علی و وجه پروردگار رضی و سرچشمه گوارا و راه راست و وسیله به سوی خدا و واسطه عفو و رضای اویند.
آنها خدای واحد و احدند، پس هیچ کس را نمیتوان با آنها مقایسه کرد زیرا آنها مخلوق خاص خدا و خالص برای او هستند و سرّ خدای دیّان و کلمه او و باب ایمان و کعبه او و حجت خدا و راه روشن او و راهنمایان هدایت و پرچم آن و فضل خداو رحمت او و سرچشمه یقین و حقیقت آن و راه حق و حافظ آن و مبدأ وجود و منتهای آن و قدرت پروردگار و مشیّت او و امّ الکتاب و خاتمه آن(1)) و فصلالخطاب و دلالت آن و گنجینه وحی و نگهبان آن و آیه قرآن و ترجمه آن و معدن تنزیل و نهایت آن هستند. آنها ستارگان بلند مرتبه و انوار علوی هستند که از خورشید عصمت فاطمه سلام الله علیها در آسمان عظمت محمّدی و شاخسار نبوی و درخت احمدی و اسرار الهی که در پیکر بشری به ودیعه قرار گرفتهاند میدرخشند و ذریّه پاک و عترت هاشمی که هادی و مهدی هستند و آنها بهترین افراد بشرند.
پس آنها ائمه پاک و عترت معصوم و ذریه گرامی و خلفای رشد دهنده و بزرگان صدیق و اوصیاء برگزیده و اسباط پسندیده و هادیانی هستند که خود هدایت شدهاند و چهرههای درخشان از آل طه و یاسین و حجتهای خدا بر اولین و آخرین هستند.
1) یعنی تمام حقیقت قرآن در روح مقدس امام تجلی نموده است. (محقق)
نام آنها بر سنگها و برگهای درختان و بر بال پرندگان و ابواب بهشت و بر عرش و افلاک و بال و پر ملائکه و بر حجب جلال و سرادق عزّ و جلال نوشته شده است. به نام آنها پرندگان تسبیح میکنند و برای شیعیان آنها ماهیان دریا در اعماق دریاها استغفار میکنند. خداوند احدی را خلق نکرده مگر اینکه از او اقرار به وحدانیت و ولایت ذریّه پاک و بیزاری از دشمنان آنها گرفته است. عرش استقرار نیافت تا بر آن با نور نوشته شد: لا إِلهَ إِلّا اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله علی ولی الله.
محمدبن یحیی، عن أحمد بن محمد بن عیسی، عن الحسن بن محبوب، عن إسحاقبن غالب، عن أبی عبدالله علیه السلام فی خطبة له یذکر فیها حال الأئمة علیه السلام وصفاتهم: أن الله عز وجل أوضح بأئمة الهدی من أهل بیت نبینا عن دینه، وأبلج بهم عن سبیل منهاجه، وفتح بهم عن باطن ینابیع علمه، فمن عرف من أمة محمد صلی الله علیه و آله وسلم واجب حق إمامه، وجد طعم حلاوة إیمانه، وعلم فضل طلاوة إسلامه، لان الله تبارک وتعالی نصب الامام علما لخلقه، وجعله حجة علی أهل مواده وعالمه، وألبسه الله تاج الوقار، وغشاه من نور الجبار، یمد بسبب إلی السماء، ولا ینقطع عنه مواده، ولا ینال ما عند الله إلا بجهة أسبابه، ولا یقبل الله أعمال العباد إلا بمعرفته، فهو عالم بما یرد علیه من ملتبسات الدجی، ومعمیات السنن، ومشبهات الفتن، فلم یزل الله تبارک وتعالی یختارهم لخلقه من ولد الحسین علیه السلام من عقب کل إمام، یصطفیهم لذلک ویجتبیهم، ویرضی بهم لخلقه ویرتضیهم، کل ما مضی منهم إمام نصب لخلقه من عقبه إماما، علما بینا، وهادیا نیرا، وإماما قیما، وحجة عالما، أئمة من الله، یهدون بالحق وبه یعدلون،
حجج الله ودعاته ورعاته علی خلقه، یدین بهدیهم العباد وتستهل بنورهم البلاد، وینمو ببرکتهم التلاد، جعلهم الله حیاة للأنام، ومصابیح للظلام، ومفاتیح للکلام، ودعائم للاسلام، جرت بذلک فیهم مقادیر الله علی محتومها. فالامام هو المنتجب المرتضی، والهادی المنتجی، والقائم المترجی، اصطفاه الله بذلک واصطنعه علی عینه فی الذر حین ذرأه، وفی البریة حین برأه، ظلا قبل خلق نسمة عن یمین عرشه، محبوا بالحکمة فی علم الغیب عنده، اختاره بعلمه، وانتجبه لطهره، بقیة من آدم علیه السلام وخیرة من ذریة نوح، ومصطفی من آل إبراهیم، وسلالة من إسماعیل، وصفوة من عترة محمد صلی الله علیه و آله وسلم لم یزل مرعیا بعین الله، یحفظه ویکلؤه بستره، مطرودا عنه حبائل إبلیس وجنوده، مدفوعا عنه وقوب الغواسق ونفوث کل فاسق، مصروفا عنه قوارف السوء، مبرءا من العاهات، محجوبا عن الآفات، معصوماً من الزلات، مصونا عن الفواحش کلها، معروفا بالحلم والبر فی یفاعه، منسوبا إلی العفاف والعلم والفضل عند انتهائه، مسنداإلیه أمر والده، صامتا عن المنطق فی حیاته. فإذا انقضت مدة والده، إلی أن انتهت به مقادیر الله إلی مشیئته، وجاءت الارادة من الله فیه إلی محبته، وبلغ منتهی مدة والده علیه السلام فمضی وصار أمر الله إلیه من بعده، وقلده دینه، وجعله الحجة علی عباده، وقیمه فی بلاده، وأیده بروحه، وآتاه علمه، وأنبأه فصل بیانه، واستودعه سره، وانتدبه لعظیم أمره، وأنبأه فضل بیان علمه، ونصبه علما لخلقه، وجعله حجة علی أهل عالمه، وضیاء لأهل دینه، والقیم علی عباده، رضی الله به إماما لهم، استودعه سره، واستحفظه علمه، واستخبأه حکمته واسترعاه لدینه وانتدبه لعظیم أمره، وأحیا به مناهج سبیله وفرائضه وحدوده، فقام بالعدل عند تحیر أهل الجهل، وتحییر أهل الجدل، بالنور الساطع، والشفاء النافع، بالحق
الأبلج، والبیان اللائح من کل مخرج، علی طریق المنهج، الذی مضی علیه الصادقون من آبائه علیهم السلام ، فلیس یجهل حق هذا العالم إلا شقی، ولا یجحده إلا غوی، ولا یصد عنه إلا جری علی الله جل وعلا.(1)
امام صادق علیه السلام در خطبهای، چنین حالات و صفات امامان علیهم السلام را بیان میفرمایند: همانا خدای عزوجل به وسیله ائمه هدی از اهلبیت پیغمبر ما، دینش را آشکار ساخت و راه و روشش را روشن نمود و برای آنان باطن چشمههای علمش را گشود؛ پس هر که از امت محمد صلی الله علیه و آله وسلم حق واجب امامش را شناسد طعم و شیرینی ایمانش را بیابد و فضیلت خرمی اسلامش را بداند، زیرا خدای تبارک و تعالی امام را به پیشوایی خلقش منصوب کرده و بر روزیخواران اهل جهانش حجت قرار داده و تاج وقار بر سرش نهاده و از نور جباریتش به او پوشانده است که با رشتهای الهی تا آسمان کشیده شده و فیوضات خدا از او منقطع نشود و آنچه نزد خداست جز از طریق وسائل او به دست نیاید و خدا اعمال بندگان را جز بامعرفت او نپذیرد. پس آنچه از امور مشتبه تاریک و سنتهای مشکل و فتنه های شبههانگیز بر او وارد شود، همه را میداند. خدای تبارک و تعالی همیشه امامان را برای رهبری خلقش از اولاد حسین علیه السلام و از فرزندان بلا واسطه هر امامی برای امامت برگزیند و انتخاب کند و به وسیلهی آنها از خلقش راضی شود و آنها را مورد رضایت قرار میدهد، هرگاه یکی از ایشان رحلت کند؛ از فرزندان او امامی که مشخص و آشکار بوده و رهبری نوربخش و پیشوائی سرپرستی کننده و حجتی عالم برای خلقش میباشد نصب کند. ایشان از طرف خدا پیشوایند، به حق هدایت میکنند و به حق
1) الکافی، ج1، ص203 تا 205.
داوری نمایند، حجتهای خدا و داعیان به سوی خدایند، از طرف خدا مخلوق را سرپرستی کنند. بندگان خدا به رهبری آنها دینداری کنند و شهرها به نورشان آبادان شود و ثروتهای کهنه از برکتشان فزونی یابد، خدا ایشان را حیات مردم و چراغهای تاریکی و کلیدهای سخن و پایههای اسلام قرار داده و به این وسیله مقدرات حتمی خدا درباره آنها جاری شده است. پس امام همان برگزیده پسندیده و هدایت کننده نجات یافته و قائم امید داده شدهای است و رهبر محرم اسرار و امید بخشی است که به فرمان خدا قیام کرده است.
به این سبب خدا او را برگزیده و در عالم ذر که او را آفریده، زیر نظر خود پروریده و در میان مردم، او را همچنان ساخته است، پیش از آنکه جانداری پدید آید، امام را مانند سایهای در سمت راست عرش آفریده و با علم غیب خود، به او حکمت بخشیده و او را برای علمش برگزیده و برای پاکیش انتخابش کرده است، باقیماندهی آدم علیه السلام و از بهترین فرزندان نوح علیه السلام است، برگزیدهی خاندان ابراهیم علیه السلام و سلالهی اسماعیل و انتخاب شده از عترت محمد صلی الله علیه و آله وسلم است، همیشه زیر نظر خدا سرپرستی شده و با پرده خود، حفظ و نگهبانیاش نموده و دامهای شیطان و لشکرش را از او کنار زده و پیشآمدهای شب هنگام و افسون جادوگران را از او دور ساخته است، رویدادهای بدی را ازاو برگردانیده و از بلاها برکنار است، از آفتها پنهان است، از لغزشها نگهداری شده و از تمام زشتکاریها مصون است.
در جوانی به خویشتنداری و نیکوکاری معروف است و در پیری به پاکدامنی و علم و فضیلت منسوب، امر امامت از پدرش به او رسیده و در زمان حیات پدرش از آن گفتار خاموش بوده، چون ایام پدرش
گذشت و مقدرات و خواست خدا نسبت به او پایان یافت و اراده خدا او را به سوی محبت خود رسانید و به پایان دورانش رسید، او درگذشت و امر خدا پس از او به وی رسید، خدا امر دینش را بر گردن او نهاد و او را بر بندگانش حجت قرار داد و در بلادش سرپرست نمود و به روح خود تأییدش نمود و از علم خود به او داد و از فصل الخطاب آگاهش نمود و راز خود بدو سپرد و برای امر بزرگش (رهبری تمام مخلوق) دعوت فرمود و فضیلت بیان علمش را به او خبر داد و برای رهبری خلق منصوبش ساخت و بر اهل عالم حجتش نمود و مایهی روشنایی اهل دین وسرپرست بندگانش کرد، او را برای امامت خلق پسندید و راز خود بدو سپرد و بر علم خویش نگهبانش کرد و حکمتش را در او نهفت و سرپرستی دینش را از او خواست و برای امر بزرگش او را طلبید و راههای روشن و احکام و حدود خویش را به او زنده کرد.
امام هم با نور درخشان و درمان مفید، هنگام سرگردانی نادانان و سخن آراستن اهل جدل، به عدالت قیام کرد در حالی که حقِ واضح و بیانی که از هر جهت نورانی بود همراه او بود و به راه مستقیمی که پدران درستکارش رفته بودند گام برداشت، پس حق چنین عالمی را جز بدبخت نادیده نگیرد و جز گمراه نا امید منکرش نشود و جز کسی که بر خدای جل و علا جری شده است، برایش کارشکنی نکند.
ابو محمد القاسم بن العلاء رحمه الله، رفعه، عن عبد العزیز بن مسلم قال: کنّا مع الرّضا علیه السلام بمرو فاجتمعنا فی الجامع یوم الجمعه فی بدء مقدمنافأداروا أمر الامامة وذکروا کثرة اختلاف النّاس فیها فدخلت علی سیدی علیه السلام فأعلمته خوض النّاس فیه، فتبسم علیه السلام ثمّ قال: یا عبدالعزیز
(بن مسلم)، جهل القوم و خدعوا عن آرائهم انّ الله (عزّوجل) لم یقبض نبیّه صلی الله علیه و آله وسلم حتّی أکمل له الدّین و أنزل علیه القرآن فیه تبیان کلّ شیء بیّن فیه الحلال و الحرام و الحدود و الاحکام و جمیع ما یحتاج الیه النّاس کملا، فقال (عزّوجلّ): «ما فرّطنا فی الکتاب من شیء.»
وأنزل فی حجّة الوداع وهی آخر عمره صلی الله علیه و آله وسلم : «الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا.»
و أمر الامامة من تمام الدّین و لم یمض صلی الله علیه و آله وسلم حتّی بیّن لامّته معالم دینهم و أوضح لهم سبیلهم و ترکهم علی قصد سبیل الحقّ و أقام لهم علیّا علیه السلام علما و إماما و ما ترک (لهم) شیئا یحتاج الیه الامّة إلا بیّنه، فمن زعم أنّ الله (عزّوجلّ) لم یکمل دینه فقد ردّ کتاب الله و من ردّ کتاب الله فهو کافر به.
هل یعرفون قدر الامامة ومحلّها من الامّة فیجوز فیها اختیارهم؟! انّ الامامة أجلّ قدرا وأعظم شأنا وأعلی مکانا وأمنع جانبا وأبعد غورا من أن یبلغها النّاس بعقولهم أو ینالوها بآرائهم أو یقیموا اماما باختیارهم، انّ الامامة خصّ الله (عزّوجلّ) بها ابراهیم الخلیل بعد النبوّة والنخلّة مرتبة ثالثة وفضیلة شرّفه بها وأشاد بها ذکره فقال: {انّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ امامًا} فقال الخلیل علیه السلام سرورا بها: {و مِنْ ذُرّیّتی} قال الله تبارک وتعالی: {لا یَنالُ عَهْدِی الظالمینَ} فأبطلت هذه الآیة امامة کلّ ظالم الی یوم القیامة وصارت فی الصّفوة والطّهارة فقال: {ووَهَبْنا له اسحاقَ وَیَعقوبَ نافلةً وَکُلاً جَعَلنا صَالحینَ وَجَعَلنا هُم أئمّةً یَهْدُونَ بأمرنا وَأوحَینا الَیْهم فِعْلَ الخیراتِ وَ إقام الصّلاةِ وَ ایتاء الزّکاة وَ کانوا لَنا عابِدینَ} فلم تزل فی ذرّیّة یرثها و بعض قرنا فقرنا حتّی ورّثها الله تعالی النّبیّ صلی الله علیه و آله وسلم فقال جلّ وتعالی: {انّ أوْلی النّاسِ بابراهیمَ للّذینَ اتّبعُوهُ وَهذا النّبیّ وَالذِینَ
آمَنُوا وَاللهُ وَلیّ المؤمنینَ} فکانت له خاصّة فقلّدها صلی الله علیه و آله وسلم علیّا علیه السلام بأمر الله تعالی علی رسم ما فرض الله، فصارت فی ذرّیّته الأصفیاء الّذین آتاهم الله العلم والایمان، بقوله تعالی:
{وَقال الّذینَ أوتوا العِلمَ وَالایمانَ لَقَدْ لَبِثتم فی کتابِ اللهِ الی یوم البَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَلکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ}.
فهی فی ولد علی علیه السلام خاصّة الی یوم القیامة، اذ لا نبیّ بعد محمد صلی الله علیه و آله وسلم فمن أین یختار هؤلاء الجهّال؟!
انّ الامامة هی منزلة الأنبیاء و ارث الأوصیاء، انّ الامامة خلافة الله وخلافة الرّسول صلی الله علیه و آله وسلم ومقام أمیرالمؤمنین علیه السلام ومیراث الحسن والحسین‘.
انّ الامامة زمام الدّین، ونظام المسلمین، وصلاح الدّنیا وعزّ المؤمنین، انّ الامامة أسّ الاسلام النّامی وفرعه السّامی، بالامام تمام الصّلاة والزّکاة والصّیام والحجّ والجهاد وتوفیر الفیء والصّدقات وامضاء الحدود والأحکام ومنع الثغور والأطراف، الامام یحلّ حلال الله ویحرّم حرام الله ویقیم حدود الله ویذبّ عن دین الله ویدعوا الی سبیل ربّه بالحکمة والموعظة الحسنة والحجّة البالغة.
الامام کالشّمس الطّالعة المجلّلة بنورها للعالم وهی فی الافق بحیث لاتنالها الأیدی والأبصار، الامام البدر المنیر والسّراج الزّاهر والنّور السّاطع، والنّجم الهادی فی غیاب الدّجی وأجواز البلدان والقفار ولجج البحار، الامام الماء العذب علی الظمأ والدّالّ علی الهدی والمنجی من الرّدی، الامام النّار علی الیفاع، الحارّ لمن اصطلی به والدّلیل فی المهالک، من فارقه فهالک.
الامام السّحاب الماطر و الغیث الهاطل و الشّمس المضیئة و السّماء الظّلیلة و الارض البسیطة و العین الغزیرة و الغدیر و الرّوضه، الامام
الأنیس الرّفیق و الوالد الشّفیق و الأخ الشّقیق و الأمّ البرّة بالولد الصّغیر و مفزع العباد فی الدّاهیة النّاد.
الامام أمین الله فی خلقه و حجّته علی عباده و خلیفته فی بلاده والدّاعی الی الله و الذّابّ عن حرم الله، الامام
المطهّر من الذّنوب و المبرّأ عن العیوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم، نظام الدّین و عزّ المسلمین وغیظ المنافقین و بوار الکافرین، الامام واحد دهره، لا یدانیه أحد ولایعادله عالم و لا یوجد منه بدل و لا له مثل و لا نظیر، مخصوص بالفضل کلّه من غیر طلب منه له و لا اکتساب، بل اختصاص من المفضّل الوهاب فمن ذا الّذی یبلغ معرفة الامام أو یمکنه اختیاره، هیهات هیهات، ضلّت العقول و تاهت الحلوم و حارت الألباب و خسئت العیون و تصاغرت العظماء و تحیرت الحکماء و تقاصرت العلماء وحصرت الاخطباء و جهلت الألبّاء و کلّت الشعراء و عجزت الأدباء وعییت البلغاء عن وصف شأن من شأنه أو فضیلة من فضائله و أقرّت بالعجز و التقصیر و کیف یوصف بکلّه أو ینعت بکنهه أو یفهم شیء من أمره أو یوجد من یقوم مقامه و یغنی غناه، لا، کیف و أنّی؟ و هو بحیث النّجم من ید المتناولین و وصف الواصفین فأین الاختیار من هذا و أین العقول عن هذا و أین یوجد مثل هذا؟! أتظنون أن ذلک یوجد فی غیر آل الرسول محمد صلی الله علیه و آله وسلم کذبتهم والله أنفسهم، ومنتهم الاباطیل فارتقوا مرتقا صعبا دحضا، تزل عنه إلی الحضیض أقدامهم، راموا إقامة الامام بعقول حائرة بائرة ناقصة، و آراء مضلة، فلم یزدادوا منه إلا بعدا، [قاتلهم الله أنی یؤفکون] ولقد راموا صعبا، وقالوا إفکا، و ضلوا ضلالا بعیدا، و وقعوا فی الحیرة، إذ ترکوا الامام عن بصیرة، و زین لهم الشیطان أعمالهم فصدهم عن السبیل وکانوا مستبصرین.
رغبوا عن اختیار الله واختیار رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم وأهل بیته إلی اختیارهم والقرآن ینادیهم: {وَربّک یَخلُقُ ما یَشاءُ وَیختارُ ما کان لَهُم الخیرة سُبْحانَ اللهِ وَتَعَالی عَمّا یُشْرِکُونَ}(1)وقال (عزوجل): {وَما کانَ لمُؤمنٍ وَلا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَی اللهُ وَرَسولُه أمرًا أن یَکُونَ لهُمُ الخِیَرَةُ مِنْ أمْرِهِم... الآیة}(2)وقال: {ما لَکُمْ کیفَ تَحْکُمُونَ، أم لَکُمْ
کِتابٌ فیه تَدْرُسُونَ، إن لَکم فیه لما تخیّرُونَ، أم لَکُمْ أیمانٌ علینا بالغة إلی یوم القیامة إن لکم لما تحکمون، سَلهُم أیّهُم بذلک زَعِیمٌ، أم لهُم شُرَکاء فلیأتوا بش-رکائهم إن کانوا صادِقِینَ}(3)وقال عزوجل: {أفَلا یَتَدَبّرُونَ القُرآنَ أم عَلی قُلُوبٍ أقفالُها}(4)أم {طَبَعَ اللهُ عَلی قُلوبِهِم فهُم لایَفْقَهُونَ}(5)أم {قالُوا سَمِعْنا وَهُم لایَسْمَعُونَ، إنّ شَرَّ الدَّوابِّ عند اللهِ الصُمّ البُکمُ الذینَ لایَعْقِلُونَ، وَلَوْ عَلِمَ اللهُ فِیهم خَیْرًا لاَسْمَعَهُمْ وَلو أسمعهم لَتَوَلّوْا وّهُم مُّعْرِضُون}(6)أم {قالوُا سَمِعْنا وَعَصَیْنا}(7)) بل هو {فَضْلُ اللهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَاللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظیمِ}(8)، فکیف لهم باختیار الامام؟! والامام عالم لا یجهل، وراع لاینکل، معدن القدس والطهارة، والنسک والزهاد، والعلم والعبادة، مخصوص بدعوة الرسول صلی الله علیه و آله وسلم ونسل المطهرة البتول، لامغمز فیه فی نسب، ولایدانیه ذو حسب، فی البیت من قریش والذروة
من هاشم، والعترة من الرسول صلی الله علیه و آله وسلم والرضا من الله عزوجل، شرف الاشراف، والفرع من عبد مناف، نامی العلم، کامل الحلم، مضطلع بالامامة، عالم بالسیاسة، مفروض الطاعة، قائم بأمر الله عزوجل، ناصح لعباد الله، حافظ لدین الله.
إن الانبیاء والائمة صلوات الله علیهم یوفقهم الله ویؤتیهم من مخزون علمه وحکمه ما لا یؤتیه غیرهم، فیکون علمهم فوق علم أهل الزمان فی قوله تعالی: {أفَمَن یَهْدی إلَی الَحقّ أحَقّ أن یُتَّبَعَ أمَّن لا یَهِدّی إلا أن یُهْدی فَمَالَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ}(1)وقوله تبارک وتعالی: {وَمَن یُؤتِ الِحکْمَةَ فَقَدْ أوُتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا}(2)وقوله فی طالوت: {إنّ اللهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَزادَه بَسْطَةً فی العِلْم وَالِجسْم وَاللهُ یُؤتی مُلْکَهُ مَن یَشاءُ وَاللهُ واسِعٌ عَلِیمٌ}(3)وقال النبی صلی الله علیه و آله وسلم : {أنْزَلَ عَلَیْکَ الکِتابَ وَالحِکْمَةَ وَعَلّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَم وَکانَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکَ عَظیمًا}(4)وقال فی الائمة من أهل بیت نبیه وعترته وذریته صلوات الله علیهم: {أمْ یَحسُدُونَ الناسَ عَلی ما آتاهُم اللهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتینا آلَ إبراهیمَ الکتابَ وَالحکمَةَ وَآتیناهُمْ مُلکًا عَظِیمًا، فَمِنهم مَنْ آمَنَ به وَمِنْهُمْ مَن صَدَّ عنه وَکفی بجهنم سَعیرًا}(5).
وإن العبد إذا اختاره الله عزوجل لامور عباده، شرح صدره لذلک، وأودع قلبه ینابیع الحکمة، وألهمه العلم إلهاما، فلم یعی بعده بجواب، ولا یحیریه عن الصواب، فهو معصوم مؤید، موفق مسدد، قد أمن من الخطایا والزلل
والعثار، یخصه الله بذلک لیکون حجته علی عباده، وساعده علی خلقه، وذلک فضل الله یؤتیه من یشاء والله ذو الفضل العظیم.
فهل یقدرون علی مثل هذا فیختارونه أو یکون مختارهم بهذه الصفة فیقدمونه، تعدوا - وبیت الله - الحق ونبذوا کتاب الله وراء ظهورهم کأنهم لا یعلمون، وفی کتاب الله الهدی والشفاء، فنبذوه واتبعوا أهواءهم، فذمهم الله ومقتهم وأتعسهم فقال جل وتعالی: {وَمَن أضَلّ مِمّن اتّبَعَ هَواهُ بغَیر هُدًی منَ اللهِ إنّ اللهَ لا یَهْدِی القَوْمَ الظالمینَ}(1)وقال: {فَتَعْسًا لَهُم وَأضَلّ أعْمَالهُم}(2)
وقال: {کَبرَ مَقْتًا عِندَ اللهِ وَعِندَ الذینَ آمَنُوا کَذلکَ یَطْبَعُ اللهُ عَلی کُلّ قَلبِ مُتَکَبرٍ جَبّارٍ}(3)وصلی الله علی النبی محمد وآله وسلم تسلیما کثیراً.(4)
عبد العزیز بن مسلم گوید: ما در ایام علی بن موسی الرضا علیه السلام در مرو بودیم، در آغاز ورود خود در روز جمعه، در مسجد جامع گرد آمدیم. ما در موضوع امر امامت که مورد اختلاف فراوان مردم بود گفتگو کردیم و من شرفیاب حضور سید خود، امام رضا علیه السلام ، شدم و بررسیهای مردم را در امر امامت به عرض ایشان رسانیدم، تبسمی کرد و فرمود: ای عبدالعزیز! این مردم نادانند و از رأی و دین خود فریب خوردهاند، به راستی خدای عزوجل، جان پیغمبر خود را نگرفت تا دین را برای او کامل کرد و قرآنی بر او فرستاد که شرح هر چیز در آن است؛ حلال و
حرام و حدود و احکام وآنچه مردم بدان نیاز دارند همه را در آن بیان کرده و فرموده: «ما در این کتاب چیزی را فروگذار نکردیم». در سفر حجهْ الوداع که آخر عمر پیغمبر بود این آیه را نازل فرمود که: «امروز دین را برای شما کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را برای شما پسندیدم، تا دین شما باشد.» امر امامت از تمام دین است.
پیغمبر از دنیا نرفت تا برای مردم همهی معالم دین آنها را بیان کرد و راه آنان را برایشان روشن ساخت و آنها را بر جادهی حق واداشت و علی علیه السلام را برای آنها رهبر و پیشوا ساخت و از چیزی که مورد نیاز امت باشد صرف نظر نکرد تا آن را بیان نمود، هر که گمان برد که خدا دینش را کامل نکرده، کتاب خدا را رد کرده است، و هر که کتاب خدا را رد کند به آن کافر است. آیا قدر و موقعیت امامت را در میان امت میدانند تا اختیار و انتخاب آنان در آن روا باشد؟ به راستی امامت اندازه و قدری فراتر و مقامی والاتر و موقعیتی بالاتر و آستانی منیعتر و عمقی فروتر از آن دارد که مردم با عقل خود بدان رسند یا به رأی و نظر خود آنرا درک کنند یا به انتخاب خود امامی بگمارند.
امامت مقامی است که حضرت ابراهیم علیه السلام پس از آنکه مقام نبوت و خلت را پابرجا کرد بدان رسید، این امامت سومین درجه و فضیلتی بود که خدایش بدان مشرف کرد و نامش را به وسیلهی آن بلند نمود و فرمود: «به درستی که من تو را برای مردم امام نمودم» خلیل از شادمانی بدان عرض کرد: «و از ذریه من هم؟»
خدای تبارک و تعالی فرمود: «عهد و فرمان من به دست ظالمان نخواهد رسید.» این آیه، امامت هر ظالمی را تا روز قیامت باطل کرد و آن را مخصوص برگزیدگان پاک ساخت.
سپس خدای عزوجل او را گرامی داشت و امامت را در ذریه و نژاد برگزیده او نهاد و فرمود: «اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و همه را شایسته نمودیم و آنها را رهبرانی ساختیم که به دستور ما هدایت میکردند و کارهای خیر و برپاداشتن نماز و زکات را به آنها وحی کردیم و آنها برای ما عابد بودند.» این امامت همیشه در ذریهی او بود و بعضی از هم قرن به قرن ارث میبردند تا اینکه خدای تعالی پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را وارث آن گرداند و فرمود: «به راستی سزاورترین مردم به ابراهیم پیروان اویند و همین پیغمبر و کسانی که ایمان آوردند و خدا ولی مؤمنان است.» این مقام امامت به آن حضرت اختصاص داشت و به دستور خدا آن را به علی علیه السلام واگذارد، آنچنان که خدای تعالی آن را واجب کرده بود.
سپس به ذریهی برگزیدهی او منتقل گردید که خدا به آنها علم و ایمان داده طبق گفتهی خدای عزوجل که: «و گفتند: آن کسانی که به آنها علم و ایمان داده شده، شما به فرمان خدا تا روز قیامت (در عالم برزخ) درنگ کردید و این روز قیامت است ولی شما نمیدانید.» این مخصوص فرزندان علی علیه السلام تا روز قیامت است، زیرا پس از محمد صلی الله علیه و آله وسلم پیغمبری نیست، این نفهمها چطور برای خود امام میتراشند؟ قطعا امامت مقام انبیاء و ارث اوصیاءاست، امامت خلافت از طرف خدا و رسول خدا و مقام امیرالمؤمنین و میراث حسن و حسین علیهم السلام است.
به راستی امامت؛ زمام دین و نظام مسلمین و عزت مؤمنین است. امامت بنیاد پاک اسلام و شاخه با برکت آن است، به وسیلهی امامت نماز و روزه و زکات و حج و جهاد درست میشوند، غنیمت و صدقات بسیار میگردند، حدود و احکام اجرا میشوند، مرزها و نواحی کشور مصون
میشوند، امام، حلال و حرام خدا را بیان میکند و حدود خدا را برپا میدارد و از دین خدا دفاع میکند و با حکمت و پند نیک و دلیل رسا به راه خدا دعوت مینماید، امام مانند آفتاب در عالم طلوع کند و بر افق قرار گیرد که دست و دیدهی مردم بدان نرسد، امام ماه تابنده، چراغ فروزنده، نور برافروخته و ستارهی رهنما در تاریکی شبها و بیابانهای تنها و گرداب دریاها است، امام آب گوارائی است برای تشنگی و رهبر به حق و نجات بخش از نابودی است، امام چون آتشی است بر تیه برای سرمازدگان و دلیلی است در تاریکیها که هر که از آن جدا شود هلاک است.
امام ابری است بارنده، بارانی است سیلآسا، آفتابی است فروزان و آسمانی است سایهبخش و زمینی است گسترده و چشمهای است جوشنده و غدیر و باغی است، امام بسیار امین گیرنده و یک رفیق واقعی است، و امام پدری است مهربان و برادری است دلسوز و پناه بندگان خدا است در موقع ترس و پیشآمدهای بد، امام امین خدای عزوجل است در میان خلقش و حجت او است بر بندگانش و خلیفه او است در بلادش و دعوت کننده به سوی خدای عزوجل و دفاع کننده از حقوق او میباشد.
امام کسی است که از گناهان پاک است و از عیوب بر کنار است، به دانش مخصوص است و به حلم و بردباری موسوم، نظام دین است و عزت مسلمین و خشم منافقین و هلاکت کفار، امام یگانهی روزگار خود است، کسی با او برابر نیست و دانشمندی با او همسر نیست، جایگزین ندارد، مانند و نظیر ندارد، بدون تحصیل مخصوص به فضل و از طرف مفضل منان بدان اختصاص یافته، کیست که به حق شناسایی امام برسد یا تواند او را انتخاب کند؟ هیهات! هیهات! خردها دربارهاش گمراهند و خاطرها در گُمگاه، عقلها سرگردان و چشمها بیدید، بزرگان در اینجا
کوچکند حکیمان در حیرت و بردباران کوته نظر و هوشمندان گیج و نادان و شعراء لال و گنگ و ادباء درمانده و سخندانان بیزبان، شرح یک مقامش نتوانند و وصف یکی از فضایلش ندانند، همه به عجز معترفند، چگونه توان کنهش را وصف کرد و اسرارش را فهمید؟ چطور کسی به جای او ایستد و حاجت مربوط به او را برآورد؟ نه چطور؟ از کجا؟ او در مقام خود اختری است که برافروزد و از دسترس دست یازان و وصف واصفان فراتر است، انتخاب بشر کجا به این پایه رسد، عقل کجا و مقام کجا؟ کجا چنین شخصیتی یافت شود؟ گمان برند که در غیر خاندان رسول صلی الله علیه و آله وسلم امامی یافت شود؟ خودشان تکذیب خود کنند، بیهوده آرزو برند و به گردنهی بلند لغزانندهای گام نهند که آنها را به نشیب پرتاب کند، خواهند به عقل نارسای خود امامی سازند و به رأی گمراهکنندهی خود پیشوایی پردازند، جز دوری از مقصد حق بهره نبرند، خدا آنها را بکشد تا کی دروغ گویند؟ به پرتگاه در آمدند و دروغ بافتند و سخت به گمراهی افتادند و به سرگردانی گرفتار شدند، دانسته و فهمیده امام خود را گذاشتند و پرچم باطل افراشتند.
«شیطان کارشان را برایشان آرایش داد و آنها را از راه بگردانید با آنکه حق جلوی چشم آنها بود.» از انتخاب خدای جل جلاله و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روی برتافتند و به انتخاب باطل خویش گرائیدند با اینکه قرآن بدانها میگوید: «پروردگار تو بیافریند آنچه خواهد و انتخاب کند، آنها اختیاری در کار خود ندارند. منزه است خدا و برتر است از آنچه شریک او شمارند.» خدا فرموده است: «برای هیچ مرد و زن با ایمان، اختیاری در برابر حکم خدا و رسولش در امری از امورش نیست.» و فرموده است: «شما را چه شده است، چگونه قضاوت میکنید؟ آیا کتابی دارید که از آن درس
میگیرید؟ که در آن آمده است که هرچه را بخواهید میتوانید انتخاب کنید؟ یا اینکه عهد مستمری تا روز قیامت بر ما دارید که هرچه حکم کنید برای شما باشد؟ از آنها بپرس کدامشان چنین چیزی را تضمین میکند؟ یا برای آنها شریکانی است؟ شرکای خود را اگر راست میگویند بیاورند.»
و خدای عزوجل فرموده است: «آیا در قرآن تدبر نمیکنند یا بر دلهایشان قفلهاست یا خدا دلشان را مهر کرده و نمیفهمد.» یا «گویند میشنویم ولی شنوایی ندارند. قطعا بدترین جنبندگان نزد خدا کرها و گنگهاییاند که عقل ندارند. اگر خدا خیری در آنها سراغ داشت قطعاً آنها را شنوا مینمود و اگر آنها را شنوا نماید رو بر میگردانند در حالی که اعراض میکنند یا «میگویند شنیدیم و مخالفت کردیم»؛ بلکه آن «فضلی است که خدا به هر که خواهد دهد و خدا صاحب فضل بزرگ است.» چگونه میتوانند امام اختیار کنند با آنکه باید امام شخصیتی باشد که:
1- عالم باشد و جهلی نداشته باشد.
2- راعی و سرپرستی باشد که شانه خالی نکند و نکول ننماید.
3- معدن قدس و طهارت، نور و زهد و علم و عبادت باشد.
4- مخصوص باشد به دعوت از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و از جانب او معین شود.
5- از ذریه فاطمهی زهراء بتول باشد.
6- در نسب او تیرگی و گفتگو نباشد و از بالاترین خاندان در قبیله قریش و کنگرهی رفیع بنیهاشم و عترت رسول اکرم و پسند خدای عزوجل باشد.
7- شرف اشراف و زادهی عبد مناف باشد.
8- شکافندهی حقائق علم و دارای مقام کامل بردباری و حلم باشد.
ص: 88
9- مملو از معنویات امامت و دانای به تدبیر و سیاست باشد.
10- واجبالاطاعه باشد و به امر خدا قیام کند.
11- ناصح بندگان خدا و حافظ دین خدای عزوجل باشد.
به راستی پیغمبران و امامان علیهم السلام را خدا توفیق میدهد و از مخزون علم و حکمت خود به آنها چیزهایی عطا میکند که به دیگران ندهد و دانش آنها برتر از دانش همهی اهل زمانهای آنها است، چنانچه خدای عزوجل فرماید: «آیا کسی که رهبری کند شایسته پیروی است یا کسی که نیازمند هدایت است، چه شده؟ شما چگونه قضاوت میکنید؟» و «به هر که حکمت داده شد خیر بسیار داده شده و جز خردمندان یادآور آن نباشد.» و دربارهی طالوت فرماید: «به راستی خدا او را بر شما برگزید و افزونی در علم و جسم داد، خدا به هر که خواهد ملکش را بدهد، خدا واسع و دانا است.» و دربارهی پیغمبر خود فرموده: «کتاب و حکمت را بر تو فرو فرستاد و آنچه نمیدانستی تعلیمت داد و فضل خدا بر تو بزرگ است.» و دربارهی خاندانش که از آل ابراهیم هستند فرمود: «آیا حسد برند به مردم در آنچه خدا از فضل خود به آنها داده، محققاً عطا کردیم به آل ابراهیم کتاب و حکمت را و به آنها بزرگی دادیم. برخی بدان ایمان داشته و برخی نداشته، دوزخ آتشی افروخته به قدر کفایت دارد.»
به راستی چون خدا بندهای را برای اصلاح کار بندگان خود انتخاب کند به او شرح صدر عطا کند و در دلش چشمههای حکمت و فرزانگی بجوشاند و دانش خود را از راه الهام به او بیاموزد که در پاسخ هیچ سؤال و پرسشی در نماند و از حق و حقیقت سرگردان نشود، زیرا از طرف خداوند معصوم است و مشمول کمک و تأیید او است، از خطا و لغزش و برخورد ناصواب در امان است، خدا او را بدین صفات
اختصاص داده تا حجت بالغه بر هر کدام از خلقش باشد که او را درک کند، اینها فضل الهی است که به هر که خواهد عطا کند و خدا صاحب فضل و بزرگی است، آیا بشر قادر است که چنین امامی انتخاب کند یا منتخب آنها داری چنین صفاتی بوده که آن را پیش انداختهاند؟ قسم به خانهی خدا که به حق تعدی کردند و قرآن را پشت سر انداختند، مثل اینکه علم ندارند، و حال آنکه هدایت و شفا در کتاب خدا است. پس بدان پشت کردند و پیروی هوای نفس خود شدند و خدا آنها را مورد نکوهش قرار داد و بدبخت ساخت و فرمود: «کیست گمراهتر از آنکه از هوای نفسش بدون هدایتی از جانب خدا پیروی کرد قطعا خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند.» و فرموده است: «پس مرگ بر آنان! و اعمالشان نابود باد!» و همچنین فرموده است: «خشم بزرگی در نزد خدا و مؤمنین بوجود آورد این چنین خدا بر دل هر متکبر جباری مهر میزند.» و صلیالله علی محمد و آله و سلم تسلیماً کثیراً.
روی عن محمد بن صدقة أنه قال: سأل أبوذر الغفاری سلمان الفارسی رضی الله عنهما یا أبا عبدالله ما معرفة الامام أمیرالمؤمنین علیه السلام بالنورانیة؟ قال: یا جندب فامض بنا حتی نسأله عن ذلک، قال: فأتیناه فلم نجده. قال: فانتظرناه حتی جاء قال صلوات الله علیه: ما جاء بکما؟ قالا جئناک یا أمیر المؤمنین نسألک عن معرفتک بالنورانیة قال صلوات الله علیه:
مرحبا بکما من ولیین متعاهدین لدینه لستما بمقصرین، لعمری أن ذلک الواجب علی کل مؤمن ومؤمنة، ثم قال صلوات الله علیه: یا سلمان ویا جندب قالا: لبیک یا أمیر المؤمنین، قال علیه السلام : إنه لا یستکمل
أحد الایمان حتی یعرفنی کنه معرفتی بالنورانیة فإذا عرفنی بهذه المعرفة فقد امتحن الله قلبه للایمان وشرح صدره للاسلام وصار عارفا مستبصرا، ومن قصر عن معرفة ذلک فهو شاک ومرتاب، یا سلمان ویا جندب قالا: لبیک یا أمیر المؤمنین، قال علیه السلام : معرفتی بالنورانیة معرفة الله عز وجل ومعرفة الله عز وجل معرفتی بالنورانیة وهو الدین الخالص الذی قال الله تعالی: «وما أمروا إلا لیعبدوا الله مخلصین له حنفاء ویقیموا الصلاة ویؤتوا الزکاة وذلک دین القیمة». یقول: ما أمروا إلا بنبوة محمد صلی الله علیه و آله وسلم وهو الدین الحنیفیة المحمدیة السمحة، وقوله: «یُقیمُونَ الصّلاة» فمن أقام ولایتی فقد أقام الصلاة وإقامة ولایتی صعب مستصعب لا یحتمله إلا ملک مقرب أو نبی مرسل أو عبد مؤمن امتحن الله قلبه للایمان. فالملک إذا لم یکن مقربا لم یحتمله، والنبی إذا لم یکن مرسلا لم یحتمله والمؤمن إذا لم یکن ممتحنا لم یحتمله، قلت: یا أمیر المؤمنین من المؤمن وما نهایته وما حده حتی أعرفه؟ قال علیه السلام : یا ابا عبدالله قلت: لبیک یا أخا رسول الله، قال: المؤمن الممتحن هو الذی لا یرد من أمرنا إلیه بشئ إلا شرح صدره لقبوله ولم یشک ولم یرتب. اعلم یا اباذر أنا عبد الله عز وجل وخلیفته علی عباده لا تجعلونا أربابا وقولوا فی فضلنا ما شئتم فإنکم لا تبلغون کنه ما فینا ولا نهایته، فان الله عزوجل قد أعطانا أکبر وأعظم مما یصفه واصفیکم أو یخطر علی قلب أحدکم فإذا عرفتمونا هکذا فأنتم المؤمنون. قال سلمان: قلت: یا أخا رسول الله ومن أقام الصلاة أقام ولایتک؟ قال: نعم! یا سلمان تصدیق ذلک قوله تعالی فی الکتاب العزیز: {وَاسْتَعینُوا بالصّبر وَالصّلاةِ وَإنّها لَکَبیرَةٌ إلّا عَلی الخاشِعینَ} فالصبر رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم والصلاة إقامة ولایتی، فمنها قال الله تعالی: {وإنها لکبیرة} ولم یقل: وإنهما لکبیرة لان
الولایة کبیرة حملها إلا علی الخاشعین، والخاشعون هم الشیعة المستبصرون، وذلک لان أهل الأقاویل من المرجئة والقدریة والخوارج وغیرهم من الناصبیة یقرون لمحمد صلی الله علیه و آله وسلم لیس بینهم خلاف وهم مختلفون فی ولایتی منکرون لذلک جاحدون بها إلا القلیل. وهم الذین وصفهم الله فی کتابه العزیز فقال: {إنّها لَکَبیَرةٌ إلّا عَلی الخاشِعِینَ} وقال الله تعالی فی موضع آخر فی کتابه العزیز فی نبوة محمد صلی الله علیه و آله وسلم وفی ولایتی فقال عز وجل: {وَبِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَشیدٍ} فالقصر محمد والبئر المعطلة ولایتی عطلوها وجحدوها، ومن لم یقر بولایتی لم ینفعه الاقرار بنبوة محمد صلی الله علیه و آله وسلم ألا إنهما مقرونان. وذلک أن النبی صلی الله علیه و آله وسلم نبی مرسل وهو إمام الخلق، وعلی من بعده إمام الخلق ووصی محمد صلی الله علیه و آله وسلم ، کما قال له النبی صلی الله علیه و آله وسلم : «أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی» وأولنا محمد وأوسطنا محمد وآخرنا محمد،فمن استکمل معرفتی فهو علی الدین القیم کما قال الله تعالی: «وذلک دین القیمة» وساُبین ذلک بعون الله وتوفیقه. یا سلمان ویا جندب! قالا: لبیک یا أمیر المؤمنین صلوات الله علیک! قال: کنت أنا ومحمد نورا واحدا من نور الله عز وجل، فأمر الله تبارک وتعالی ذلک النور أن یشق فقال للنصف: کن محمدا وقال للنصف: کن علیا، فمنها قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم : «علی منی وأنا من علی ولا یؤدی عنی إلا علی» وقد وجه أبابکر ببراءة إلی مکة فنزل جبرئیل علیه السلام فقال: یا محمد! قال: لبیک، قال: ان الله یأمرک أن تؤدیها أنت أو رجل عنک، فوجهنی فی استرداد أبیبکر فرددته فوجد فی نفسه وقال: یا رسول الله! أنزل فی القرآن؟ قال: لا ولکن لا یؤدی إلا أنا أو علی. یا سلمان ویا جندب! قالا: لبیک یا أخا رسول الله! قال علیه السلام : من لا یصلح لحمل صحیفة یؤدیها عن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم کیف یصلح للامامة؟ یا سلمان ویا جندب! فأنا
ورسول الله صلی الله علیه و آله وسلم کنا نوراواحدا صار رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم محمد المصطفی، وصرت أنا وصیه المرتضی، وصار محمد الناطق، وصرت أنا الصامت، وإنه لابد فی کل عصر من الاعصار أن یکون فیه ناطق وصامت، یا سلمان! صار محمد المنذر وصرت أنا الهادی، وذلک قوله عزوجل: «إنما أنت منذر ولکل قوم هاد» فرسول الله صلی الله علیه و آله وسلم المنذر وأنا الهادی «الله یعلم ما تحمل کل أنثی وما تغیض الأرحام وما تزداد وکل شئ عنده بمقدار عالم الغیب والشهادة الکبیر المتعال سواء منکم من أسر القول ومن جهر به و من هو مستخف باللیل وسارب بالنهار له معقبات من بین یدیه ومن خلفه یحفظونه من أمر الله». قال: فضرب علیه السلام بیده علی الأخری وقال: صار محمد صاحب الجمع وصرت أنا صاحب النشر، وصار محمد صاحب الجنة وصرت أنا صاحب النار، أقول لها: خذی هذا وذری هذا، وصار محمد صلی الله علیه و آله وسلم صاحب الرجفة وصرت أنا صاحب الهدة وأنا صاحب اللوح المحفوظ ألهمنی الله عزوجل علم ما فیه. نعم! یا سلمان ویا جندب!
وصار محمد یس والقرآن الحکیم، وصار محمد ن والقلم، وصار محمد طه ما أنزلنا علیک القرآن لتشقی، وصار محمد صاحب الدلالات، وصرت أنا صاحب المعجزات والآیات، وصار محمد خاتم النبیین وصرت أنا خاتم الوصیین، وأنا الصراط المستقیم وأنا النبأ العظیم الذی هم فیه مختلفون ولا أحد اختلف إلا فی ولایتی، وصار محمد صاحب الدعوة وصرت أنا صاحب السیف، وصار محمد نبیا مرسلا وصرت أنا صاحب أمر النبی صلی الله علیه و آله وسلم قال الله عزوجل: «یلقی الروح من أمره علی من یشاء من عباده» وهو روح الله لا یعطیه ولا یلقی هذا الروح إلا علی ملک مقرب أو نبی مرسل أو وصی منتجب، فمن أعطاه الله هذا الروح فقد أبانه من الناس وفوض إلیه القدرة وأحیی الموتی وعلم بما کان وما یکون وسار
من المشرق إلی المغرب ومن المغرب إلی المشرق فی لحظة عین، وعلم ما فی الضمائر والقلوب وعلم ما فی السماوات والأرض. یا سلمان ویا جندب! وصارمحمد الذکر الذی قال الله عزوجل: «قد أنزل الله إلیکم ذکرا رسولا یتلو علیکم آیات الله» إنی أعطیت علم المنایا والبلایا وفصل الخطاب، واستودعت علم القرآن وما هو کائن إلی یوم القیامة، ومحمد صلی الله علیه و آله وسلم أقام الحجة حجة للناس، وصرت أنا حجة الله عزوجل، جعل الله لی ما لم یجعل لاحد من الأولین والآخرین لا لنبی مرسل ولا لملک مقرب. یا سلمان ویا جندب! قالا: لبیک یا أمیر المؤمنین! قال علیه السلام : أنا الذی حملت نوحا فی السفینة بأمر ربی، وأنا الذی أخرجت یونس من بطن الحوت باذن ربی وأنا الذی جاوزت بموسی بن عمران البحر بأمر ربی، وأنا الذی أخرجت إبراهیم من النار باذن ربی، وأنا الذی أجریت أنهارها وفجرت عیونها وغرست أشجارها باذن ربی. وأنا عذاب یوم الظلة، وأنا المنادی من مکان قریب قد سمعه الثقلان: الجن والانس وفهمه قوم. إنی لاسمع کل قوم الجبارین والمنافقین بلغاتهم وأنا الخضر عالم موسی وأنا معلم سلیمان بن داود وأنا ذو القرنین وأنا قدرة الله عزوجل. یا سلمان ویا جندب! أنا محمد ومحمد أنا وأنا من محمد ومحمد منی، قال الله تعالی: «مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان». یا سلمان ویا جندب قالا: لبیک یا أمیرالمؤمنین، قال: إن میتنا لم یمت وغائبنا لم یغب وإن قتلانا لن یقتلوا. یا سلمان ویا جندب! قالا: لبیک صلوات الله علیک! قال علیه السلام : أنا أمیر کل مؤمن ومؤمنة ممن مضی وممن بقی، وأیدت بروح العظمة، وإنما أنا عبد من عبید الله لا تسمونا أربابا وقولوا فی فضلنا ما شئتم فإنکم لن تبلغوا من فضلنا کنه ما جعله الله لنا، ولا معشار العشر. لِأنا آیات الله ودلائله، وحجج الله وخلفاؤه
وامناؤه وأئمته، ووجه الله وعین الله ولسان الله، بنا یعذب الله عباده وبنا یثیب ومن بین خلقه طهرنا واختارنا واصطفانا، ولو قال قائل: لم وکیف وفیم؟ لکفر وأشرک، لأنه لا یسأل عما یفعل وهم یسألون. یا سلمان ویا جندب! قالا: لبیک یاأمیر المؤمنین صلوات الله علیک! قال علیه السلام : من آمن بما قلت وصدق بما بینت وفسرت وشرحت وأوضحت ونورت وبرهنت فهو مؤمن ممتحن امتحن الله قلبه للایمان وشرح صدره للاسلام وهو عارف مستبصر قد انتهی وبلغ وکمل، ومن شک وعند وجحد ووقف وتحیر وارتاب فهو مقصر وناصب. یا سلمان ویا جندب! قالا: لبیک یا أمیر المؤمنین صلوات الله علیک! قال علیه السلام : أنا أحیی وأمیت باذن ربی، أنا أنبئکم بما تأکلون وما تدخرون فی بیوتکم باذن ربی، وأنا عالم بضمائر قلوبکم والأئمة من أولادی علیهم السلام یعلمون ویفعلون هذا إذا أحبوا وأرادوا لِأنا کلنا واحد، أولنا محمد وآخرنا محمد وأوسطنا محمد وکلنا محمد فلا تفرقوا بیننا، ونحن إذا شئنا شاء الله وإذا کرهنا کره الله، الویل کل الویل لمن أنکر فضلنا وخصوصیتنا، وما أعطانا الله ربنا لان من أنکر شیئا مما أعطانا الله فقد أنکر قدرة الله عز وجل ومشیته فینا. یا سلمان ویا جندب! قالا:
لبیک یا أمیر المؤمنین صلوات الله علیک! قال علیه السلام : لقد أعطانا الله ربنا ما هو أجل وأعظم وأعلی وأکبر من هذا کله قلنا: یا أمیرالمؤمنین! ما الذی أعطاکم ما هو أعظم وأجل من هذا کله؟ قال: قد أعطانا ربنا عز وجل علمنا للاسم الأعظم الذی لو شئنا خرقت السماوات والأرض والجنة والنار ونعرج به إلی السماء ونهبط به الأرض ونغرب ونشرق وننتهی به إلی العرش فنجلس علیه بین یدی الله عزوجل ویطیعنا کل شئ حتی السماوات والأرض والشمس والقمر والنجوم والجبال والشجر والدواب والبحار والجنة والنار، أعطانا الله
ذلک کله بالاسم الأعظم الذی علمنا وخصنا به، ومع هذا کله نأکل ونشرب ونمشی فی الأسواق ونعمل هذه الأشیاء بأمر ربنا ونحن عباد الله المکرمون الذین لا یسبقونه بالقول وهم بأمره یعملون. وجعلنا معصومین مطهرین وفضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین، فنحن نقول: الحمد لله الذی هدانا لهذا وماکنا لنهتدی لولا أن هدانا الله وحقت کلمة العذاب علی الکافرین، أعنی الجاحدین بکل ما أعطانا الله من الفضل والاحسان، یا سلمان ویا جندب! فهذا معرفتی بالنورانیة فتمسک بها راشدا فإنه لا یبلغ أحد من شیعتنا حد الاستبصار حتی یعرفنی بالنورانیة فإذا عرفنی بها کان مستبصرا بالغا کاملا قد خاض بحرا من العلم، وارتقی درجة من الفضل، واطلع علی سر من سر الله، ومکنون خزائنه.(1)
از محمد فرزند صدقه نقل شده که میگوید: ابوذر به سلمان گفت: شناختن علی، امیرالمؤمنین علیه السلام ، با نورانیت چیست و چگونه است؟ فرمود: ای جندب (نام ابوذر است)! با هم به حضور خود حضرت علی علیه السلام برویم تا از این مطلب بپرسیم، میگوید: با هم به حضور حضرت علی علیه السلام آمدیم ولی ایشان را ملاقات ننمودیم. زمانی انتظار کشیدیم تا حضرت تشریف آورده و فرمود: چه باعث شده که اینجا
بیایید؟ گفتند: ای امیرالمؤمنین! برای این به حضورتان شرفیاب شدیم تا بپرسیم شناختن شما با نورانیت چگونه است؟ حضرت فرمود: مرحبا به شما دو دوستی که مواظب دین خود هستید، و گناهکار نیستید، که به جان خودم سوگند! اینگونه شناختن من بر همهی مردان و زنان با ایمان لازم است.
1) بحارالأنوار، ج26، ص1 - 7.
بعد حضرت فرمود: ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک ای امیرمؤمنان! فرمود: به راستی هیچ کس ایمانش کامل نمیشود جز آنکه حقیقت معرفت مرا به نورانیت بشناسد، و اگر با این معرفت مرا شناخت حقیقتاً خدا دل او را با ایمان آزمایش کرده و سینهی او را برای اسلام وسعت داده است و صاحب معرفت و بصیرت گردیده است و هر کس از اینگونه شناختن کوتاهی نماید او مردّد و شک کننده است.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک ای امیرمؤمنان! حضرت فرمود: شناختن من با نورانیت، شناختن خدای عزوجل است و شناختن خدای عزوجل، شناختن من با
نورانیت است و او همان دین خالص است که خداوند تعالی فرموده است: {وَما اُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَیُقیمُوا الصَّلاةَ وَیُؤْتُوا الزَّکاةَ وَذلِکَ دینُ الْقَیِّمَةِ}؛ دستور داده نشدهاند به جز اینکه خدا را پرستش کنند در حالی که دین را برای او خالص کرده باشند و موحد باشند و نماز را به پا دارند و زکات را بدهند و این دین استوار است.
حضرت میفرماید: یعنی دستور داده نشدهاند جز به نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و او همان دین مستقیم محمدی وسهل و آسان است و اینکه خدا فرموده نماز را به پا دارند، پس هرکس ولایت مرا بر پا دارد، تحقیقا نماز را به پا داشته است و به پا داشتن ولایت من سخت و دشوار است و جز فرشتهی مقرب و یا پیامبر مرسل و یا مؤمنی که خدا دل او را با ایمان آزمایش کرده احدی قدرت تحمل به پا داشتن آن را ندارد؛ پس اگر فرشته مقرب نباشد نمیتواند آن را تحمل کند و پیامبر اگر مرسل نباشد قدرت تحمل آن را ندارد و مؤمن اگر امتحان نشده باشد، نمیتواند آن را تحمل کند.
سلمان گوید: عرض کردم: ای امیرمؤمنان! مؤمن کیست و نهایت و حد او چیست؟ بیان فرمائید تا او را بشناسم. فرمود: ای ابوعبدالله (کنیهی سلمان بود)! گفتم: لبیک ای برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ! فرمود: مؤمن آزمایش شده آن کسی است که از امر ما چیزی وارد نمیشود جز اینکه سینه و دل او برای پذیرش آن گشوده شده است و در آن شک و تردید پیدا نمیکند و بر نمیگردد.
ای ابوذر! بدان من بنده خدای عزوجل و خلیفه او بر بندگانش میباشم، ما را خدایان قرار ندهید، دربارهی فضیلت و برتری ما هر چه خواستید بگوئید، زیرا شما به حقیقت و پایان آنچه در ما هست نمیتوانید برسید، یقینا خدای عزوجل بزرگتر از آنچه را که مدح کنندهی شما میگوید و یا بر دل شما میگذرد به ما داده است، پس اگر شما ما را اینگونه بشناسید شما مؤمن هستید.
سلمان میگوید: عرض کردم: ای برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ! پس هر که نماز را به پا دارد ولایت شما را به پا داشته است؟
حضرت در پاسخ فرمود: آری ای سلمان! این مطلب را فرمایش خدای تعالی در کتاب عزیز تأیید میکند که: {وَاسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ وَإِنَّها لَکَبیرَةٌ إِلاّ عَلَی الْخاشِعینَ} یعنی از صبر و نماز یاری بخواهید یقینا آن بزرگ است مگر بر خاشعان.
پس صبر؛ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم و نماز؛ به پا داشتن ولایت من است، از آن جهت خدای تعالی فرمود: «وانها لکبیرة» و نفرمود: «وانهما لکبیرة» و به عبارت دیگر خدا ضمیر را مفرد آورد و تثنیه نیاورد (چون ضمیر به ولایت فقط بر میگردد) زیرا ولایت است که حمل آن سنگین است جز بر خاشعان و خاشعان همان شیعیان بصیر و آگاهند. و این به آن خاطر است که سخن سرایان و نظر دهندگان بیپایه و اساس از مرجئه و قدریّه
و خوارج و غیر آنها از ناصبیان، به نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم اعتراف میکنند و اقرار به او دارند و در میان آنان دربارهی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اختلافی نیست، ولی آنها دربارهی ولایت من اختلاف دارند به همین خاطر جز عده کمی آن را انکار میکنند وآنها کسانی هستند که خدای تعالی در کتاب عزیز خودش آنها را چنین توصیف کرده است: {وَإِنَّها لَکَبیرَةٌ إِلّا عَلَی الْخاشِعینَ}(1)«به پا داشتن ولایت سنگین است جز بر خاشعان».
و باز خدای تعالی در جای دیگر از کتاب عزیز خود دربارهی نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و ولایت من فرموده است: {وَبِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَقَصْ-رٍ مَشیدٍ}(2). پس قصر مشید حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و بئر معطله، ولایت من است که او را معطل گذاشته و انکار کردهاند و هر که به ولایت من گردن ننهد و اقرار ننماید اقرار او به نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم فائدهای ندارد مگر اینکه، این دو با هم قرین و در کنار هم باشند. به خاطر آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نبی مرسل و امام تمام خلق است، و علی هم پس از ایشان امام تمام خلق و وصی حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم است همانگونه که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم به او فرموده است: تو نسبت به من به منزلهی هارون نسبت به
موسی هستی جز آنکه بعد از من پیامبری نیست و اول ما محمد و وسط ما محمد و آخر ما محمد است و هر که مرا کامل و دقیق بشناسد او بر همان دین محکم و استوار است که خدای تعالی فرموده است: {وَذلِکَ دینُ الْقَیِّمَةِ}(3). و این مطلب را با یاری خدا و توفیق او بیان میکنیم.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک یا امیرالمؤمنین! حضرت فرمود: حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و من یک نور بودیم از نور خدای عزوجل، خدای تعالی دستور داد: که این نور دو نیم گردد، این نور دو نیم گردید خدا به نیم آن فرمود: محمد باش! و به نیم دیگر فرمود: علی باش! و به همان سبب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: علی از من و من از علی هستم، و از جانب من کسی دیْنم را به جز علی ادا نمیکند.
وقتی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم سوره برائت را به وسیله ابوبکر به سوی مکه فرستاد، جبرئیل نازل شد و عرض کرد: ای محمد! فرمود: لبیک! جبرئیل عرض کرد: به راستی خدا به شما دستور داده که سورهی برائت را خودت به مردم برسانی و ابلاغ کنی و یا مردی از تو این کار را انجام دهد، پس مرا برای بازگرداندن ابوبکر فرستاد و من رفتم و او را برگرداندم و او اندوهناک شده و گفت: ای پیامبر خدا! دربارهی من مطلبی در قرآن نازل شده است؟ پیامبر فرمودند: نه! و لیکن این آیات را جز من و علی کسی به مردم نمیرساند.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک ای برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ! حضرت فرمودند: کسی که شایسته نیست صحیفه را از جانب رسول خدا به مردم برساند چگونه ممکن است برای امامت شایسته باشد؟
ای سلمان و ای جندب! پس من و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم یک نور بودیم، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، محمد مصطفی شد و من وصی پسندیدهی او گشتم، و حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم ناطق گردید و من سکوت اختیار نمودم، و به راستی باید در هر زمانی از زمانها یک ناطق و یک سکوت کنندهای باشد.
ای سلمان و ای جندب! محمد صلی الله علیه و آله وسلم انذارکننده و من هادی شدم و این فرمایش خدای تعالی است: {إِنَّما أنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ}(1)یعنی جز این نیست که تو ترسانندهای و برای هر قومی راهنمایی است، پس پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم ترساننده و من راهنما هستم، و بعد حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این آیه شریفه را تلاوت فرمودند: {اللهُ یَعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ اُنْثی وَما تَغیضُ الأرْحامُ وَما تَزْدادُ وَکُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ* عالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهادَةِ الْکَبیرُ الْمُتَعالِ * سَواءٌ مِنْکُمْ مَنْ أسَرَّ الْقَوْلَ وَمَنْ جَهَرَ بِهِ وَمَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَسارِبٌ بِالنَّهارِ * لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أمْرِ الله}(2). خدای میداند آنچه را که یک ماده حمل میکند و نیز از آنچه رحمها کم میکنند (و پیش از موعد مقرر به دنیا میآورند) و آنچه اضافه میکنند (و بعد از موقع به دنیا میآورند) و هر چیزی نزد او به اندازه مشخصی است، او دانا به پنهان و آشکار، بزرگوار و برتر است، یکسان است از شما هر که سخنی را پنهان کند و هرکه آشکار نماید و هر که پنهانی در شب حرکت کند یا در روشنایی روز، برای او فرشتههایی است از پیش روی او و از پشت سر او که او را از امر خدا نگه میدارند.
راوی میگوید: حضرت یکی از دستهایش را به دیگری زد و فرمود: حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم صاحب جمع و من صاحب نشر گردیدم و حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم صاحب بهشت و من صاحب آتش شدم که به او میگویم: این یکی را بگیر و آن یکی را ترک کن! و حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم صاحب لرزاندن
و جنباندن و من صاحب ویران کردن و از میان بردن شدیم(1)و من صاحب لوح محفوظم که هر چه در او هست خدای تعالی به من الهام نموده است.
ای سلمان و ای جندب! حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم (یس والقرآن الحکیم و ن والقلم وطه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی) گردید و حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم صاحب دلیلها و براهین شد و من صاحب معجزات و نشانهها شدم و حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم خاتم پیامبران شده و من خاتم اوصیاء شدم و من صراط مستقیم و راه راستم و من آن نبأ عظیمی هستم که در او اختلاف میکنند و احدی جز دربارهی خلافت من اختلاف نکرده است، حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم صاحب دعوت گشت و من صاحب شمشیر شدم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم پیامبر مرسل شد و من صاحب امر و فرمان او شدم و خدای عزوجل میفرماید: {یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ}(2)یعنی روح را از امر خود به هر که میخواهد از بندگان خویش القاء میکند.
و آن روح خدائی است که جز به فرشته مقرّب و یا پیامبر مرسل و یا وصی برگزیده او آن را القاء نمیکند و نمیدهد، پس هر که خدا این روح را به او بدهد به راستی او را از مردم جدا کرده و به او قدرت داده است و مردهها را زنده کرده و علم به آنچه بوده و آنچه خواهد بود را به او داده است و در مدت چشم به هم زدن از مشرق تا مغرب و از مغرب تا مشرق میگردد و آنچه در نهاد و دلها و در آسمانها و زمین است را میداند.
ای سلمان و ای جندب! حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم آن ذکری گردید که خدای
عزوجل فرموده است: {قَدْ أنْزَلَ اللهُ إِلَیْکُمْ ذِکْرًا * رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللهِ}؛ خدا به سوی شما ذکری فرستاده، پیامبری که بر شما آیات خدا را میخواند. قطعا به من علم مرگها و بلاها و آنچه میان حق و باطل را جدا میکند، دادهاند و علم قرآن و آنچه تا روز قیامت شدنی است در من به ودیعه گذارده شده است.
حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم حجت را اقامه کرده تا دلیل محکمی برای مردم باشد، و من همان حجت خدای عزوجل شدم، خدای عزوجل برای من چیزی قرار داده که برای احدی از گذشتگان و آیندگان نه برای پیامبر مرسل و نه برای ملک مقرب قرار نداده است.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک یا امیرالمؤمنین! حضرت فرمود: من همانم که با دستور پروردگارم نوح را در کشتی حمل کردم، من همانم که با اذن خدای خویش یونس را از شکم ماهی نجات دادم، و من بودم که با اذن پروردگارم حضرت موسی بن عمران را از دریا گذراندم، من همانم که با اذن پروردگارم حضرت ابراهیم را از آتش رهایی داده و بیرون آوردم، من کسی هستم که با اذن خدا نهرهای خدا را جاری کردم و چشمههای او را جوشاندم و درختان او را کاشتم، من عذاب روز تاریکی هستم، من آن منادی از جای نزدیک هستم که انس و جن او را شنیده و عدهای آن را فهمیدهاند، قطعا من به هر گروهی از ستمگران و منافقان با لغتها و زبانهای خودشان میشنوانم، من خضر، معلم موسیام، من معلم سلیمانبن داودم، من ذوالقرنینم و من قدرت خدای عزوجلم.
ای سلمان و ای جندب! من محمدم و محمد من است و من از محمدم
و محمد از من است، خدای عزوجل فرموده است: {مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ * بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لایَبْغِیانِ}(1)یعنی: خدا دو دریا را در کنار هم قرار داد در حالی که با هم تماس دارند، میان آن دو دریا مانعی است که یکی بر دیگری غلبه نمیکند. (یعنی: شیرینی یکی شوری دیگری را نمیبرد و شوری یکی هم شیرینی آن دیگری را از بین نمیبرد.)
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک یا امیرمؤمنین! فرمود: به راستی مردهی ما نمرده و غائب ما غائب نشده و کشتهشدگان ما کشته نشدهاند.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک صلوات خدا بر تو باد! فرمود: من امیر هر مرد با ایمان و زن با ایمان از گذشتگان و آیندگان هستم و با روح بزرگی و عظمت تأیید شدهام و جز این نیست که من بندهای از بندههای خدا هستم، ما را خدا و پروردگار نخوانید و در فضیلت ما هر چه خواستید بگویید، زیرا عظمت و فضیلتی که خدا برای ما قرار داده هرگز نمیتوانید به کنه آن برسید، به خاطر آنکه ما آیات خدا و راهنمایان او و حجتها و خلیفههای او هستیم و ما امینهای خدا و پیشوایان او میباشیم، ما وجه خدا و چشم و زبان اوئیم. به سبب ما خدا بندههایش را عذاب میکند و به جهت ما اجر و ثواب میدهد و ما را از میان خلقش پاک کرده و اختیار نموده و برگزیده است و اگر کسی بگوید: چرا و چگونه؟ در این باره کافر شده و مشرک گردیده است، زیرا خدا از آنچه میکند مورد سؤال و پرسش واقع نمیگردد و آنها مورد سؤال واقع میشوند.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک ای امیرمؤمنان صلوات خدا بر شما باد! فرمود: هر کسی به گفتهی من ایمان بیاورد و آنچه را که من
1) رحمن / 19 و 20.
بیان کرده و تفسیر نموده و شرح داده و روشن ساخته و آشکار نموده و برهان آوردهام، تصدیق کرده و باور نماید؛ او مؤمن امتحان شدهای است که خدا دل او را برای ایمان آزمایش کرده و سینهی او را برای اسلام باز کرده است و او عارف و دارای بصیرت است و به آخرین مرتبهی (ایمان) رسیده و کامل شده است و هر کسی که در گفتهی من شک نموده و عناد ورزد و انکار کرده و توقف نماید و حیران مانده و تردید نماید، او تقصیر کار و ناصبی است.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک ای امیرمؤمنان صلوات خدا بر شما باد!
حضرت فرمود: من با اذن پروردگار خویش زنده میکنم و میمیرانم و با اذن خدایم از آنچه شما میخورید و آنچه در خانههای خویش ذخیره میکنید خبر میدهم، من رازهای نهفتهی دلتان را میدانم و ائمه از فرزندان من هم اگر بخواهند و اراده نمایند اینها را میدانند و انجام میدهند، زیرا همهی ما یکی هستیم، اول ما محمد و وسط ما محمد و آخر ما محمد و همهی ما محمدیم، پس در میان ما تفرقه میندازید و ما اگر بخواهیم خدا میخواهد و اگر نپسندیم خدا نپسندیده است. پس وای تمام وایها و سرزنشها برای کسی که فضیلت و امتیاز و خصوصیت ما و آنچه خدا به ما عطا کرده را انکار نماید، زیرا کسی که چیزی از آنچه خدا به ما داده انکار نموده و باور نکند، پس تحقیقا قدرت خدای تعالی و مشیت و خواست او را درباره ما انکار کرده است.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: لبیک ای امیرمؤمنان صلوات خدا بر شما باد! حضرت فرمود: تحقیقا آنچه بالاتر و
بزرگتر و بلندتر از همهی اینها است خدا به ما داده است. عرض کردیم: ای امیرمؤمنان! آن چیزی که از همهی اینها بزرگتر و بالاتر و ارزشمندتر است چیست؟
حضرت فرمود: خدای توانا و با عظمت اسم اعظم را به ما یاد داده است که اگر بخواهیم آسمانها و زمین و بهشت و دوزخ را بشکافیم و به این وسیله به آسمانها رفته و به زمین بیاییم، و به مغرب زمین رفته و به مشرق زمین بیاییم انجام میدهیم و به سبب آن به عرش الهی رفته و روی آن در پیشگاه با عظمت خدا مینشینیم(1)و هر چیزی حتی آسمانها و زمین و خورشید و ماه و ستارهها و کوهها و درختها و تمامی جنبدهها و دریاها و بهشت و دوزخ از ما اطاعت میکنند. خدای تعالی همهی این قدرتهارا به واسطهی اسم اعظمی که به ما تعلیم کرده و ما را به آن اختصاص داده، عطا فرموده است و با همهی این قدرتها، میخوریم و مینوشیم، در بازارها راه میرویم و این کارها را با دستور پروردگارمان انجام میدهیم و ما بندههای گرامی او هستیم، بندههایی که به امر او پیشی نمیگیرند و به دستور او عمل میکنند.
خدا ما را معصوم و پاک و مطهر قرار داده است و بر بندههای مؤمن خویش فضیلت و برتری داده است، پس ما میگوییم: {الْحَمْدُ لِلهِ الَّذی هَدانا لِهذا وَما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أنْ هَدانَا اللهُ}(2)و {حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرینَ}.(3)
یعنی: سپاس و شکر و ستایش مخصوص خدایی است که ما را به این امر هدایت فرموده است، و اگر او ما را هدایت نمیکرد هدایت
1) همه متوجه هستیم که خدای تعالی در همه جا وجود دارد و حاضر و ناظر است و جای خاصی ندارد و اینکه حضرت امیر صلوات الله علیه این مطلب را میفرمایند به این معناست که میتوانیم به عرش که نشاندهنده عظمت قدرت و خلقت الهی در بعد ملکی است و هرکسی نمیتواند به آن راه یابد، وارد شویم. (محقق)
2) اعراف / 43.
3) زمر / 71.
نمیشدیم و کلمهی عذاب بر کافران ثابت شده است، یعنی کسانی که تمام آنچه خدا از فضل و احسان به ما عطاکرده است را انکار میکنند.
ای سلمان و ای جندب! این شناختن من با نورانیت است پس به آن تمسک کنید تا رشد پیدا کنید زیرا کسی از شیعیان ما به حد بصیرت و بینایی واقعی نمیرسد تا اینکه مرا با نورانیت بشناسد و اگر مرا با نورانیت بشناسد بصیر و بینای واقعی شده و بصیرت یافته و کامل گردیده است، و به دریایی از علم و دانش فرو رفته است و به درجهای از فضیلت بالا رفته و به سری از اسرار الهی و به علم پنهانی خزینههای خدا آگاه گردیده است.
این صفات و اوصاف، منحصر به امام معصوم علیهم السلام میباشد، همان گونه که امیرالمؤمنین و امام العارفین علی علیه السلام میفرماید:
نحن وجه الله الاعظم.
(ما خاندان) وجه اعظم الهی هستیم.(1)
پس اگر خدای تعالی در کلامش، قرآن، تجلی نموده است، چنانکه امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
{لَقَد تَجَلّی الله لِخَلْقِهِ فی کَلامِهِ ولکِنَّهُم لایبصرون}.
تحقیقاً خدا در کلام خود برای خلقش تجلی کرده است ولی مردم نمیبینند و بصیرت ندارند.(2)
میگوییم امام معصوم نیز در همان مرتبه عبودیت، کار خدای تعالی را انجام
میدهد یعنی همان کاری را میکند که خدا میخواهد. زیرا معنی خلافت الهی این است که خلیفه باید مستجمع جمیع صفات و کمالات الهی باشد(1)تا به او بگوییم؛ خلیفه الله و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و این ذوات مقدسه و فاطمه سلام الله علیها ، آینه تمام نمای صفات الهی هستند به همین جهت است که فرمودهاند:
نحن اسمائه الحسنی.(2)
ما اسماء و نامهای نیکوی خداییم.
لذا معرفت امام نیز معرفت خدای تعالی می باشد، همانگونه که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
من عرفنی بالنّورانیّة فقد عرف الله ومن عرف الله فقد عرفنی بالنورانیة.
کسی که مرا به نورانیت بشناسد خدا را شناخته و کسی که خدا را بشناسد مرا به نورانیت شناخته است.(3)
حضرت علیبن موسی الرضا علیه السلام به اباصلت میفرمایند:
وجه خدای تعالی انبیاء و رسولان و حجتهای خدا صلوات الله علیهم هستند که افراد به وسیلهی آنها به خدای عزوجل و دین و معرفت او متوجه میشوند.(4)
1) البته باید توجه داشته باشیم که ائمه علیهم السلام ، با اینکه جانشین خدای تعالی در عالم خلقت هستند، ولی در عین حال مخلوق خدای تعالی بوده و نسبت به خدای نامحدود، محدود میباشند. بنابراین تمام صفات و کمالات الهی را در حد خود دارا میباشند. (محقق)
2) اصول کافی، ج 1، ص 196.
3) علی فوج الفائزین، ص206.
4) التوحید، ص 118.
و امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
نحن الوجه الّذی یؤتی الله منه.(1)
ما همان وجهی هستیم که از همان وجه خدای تعالی تجلی مینماید.
و آن ذوات مقدسه محل ظهور اراده الهی هستند، به این جهت است که خدای تعالی میفرماید:
{وما رَمَیْتَ اذْ رَمَیْتَ وَلکِنّ اللهَ رَمَی}.(2)
هنگامی که تیر انداختی تو تیر نینداختی بلکه خدا تیر انداخت.
وقتی انسان کاملاً پاک گردید و به کمال رسید و به مرحله توحید نائل گشت؛ متوجه حقیقت کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم میشود که میفرمایند:
من احب علیاً فقد احبنی ومن احبنی فقد احب الله ومن ابغض علیاً فقد ابغضی ومن ابغضی فقد ابغض الله.(3)
و هرگونه محبت و دشمنی با محمد و آل طاهرینش علیهم السلام محبت و دشمنی با خدا است زیرا وقتی امام، مظهر اتمّ صفات الهی میباشد، آزار و اذیت او، آزار و اذیت خداست. در چنین موقعیتی است که به فرموده حضرت امام
هادی علیه السلام در زیارت جامعه کبیره که «من اطاعکم فقد اطاع الله» آن کسی که شما اهلبیت را اطاعت کند خدا را اطاعت و پیروی کرده است. «ومن احبکم فقد احب الله» آن کسی که شما را دوست بدارد خداوند را دوست داشته است. «ومن عرفکم فقد
عرف الله؛ آن کسی که شما را شناخت خدا را شناخته است». این شأن و مقام ائمه معصومین علیهم السلام است که اطاعت و محبت و معرفتشان، اطاعت و محبت و معرفت حق تعالی میشود و نیز امام صادق علیه السلام میفرمایند:
اِنّ الله جَعَلَ ولایتنا اهل البیت قُطب القرآن، وقُطبَ جَمیع الکُتُب، علیها یَسْتَدیرُ مُحکَم القرآنِ وبِها یوهب الکُتُب ویَسْتَبین الایمان.
خدا ولایت ما اهل بیت را قطب قرآن و قطب همه کتب آسمانی قرار داد و محکمات قرآن بر ولایت ما دور میزند و به سبب ولایت ما کتابها عطا میشود و ایمان روشن میگردد.(1)
بنابراین مؤثر و مثمر ثمر بودن تمام اعمال با ولایت است؛ چون فیض خدای تعالی از طریق امیرالمؤمنین و ائمه معصومین علیهم السلام افاضه میگردد. آنانکه از ولایت معصومین علیهم السلام منحرف شوند یا دیگران را بر اهل بیت ترجیح بدهند، در حقیقت از راه خدا جدا شدهاند و در گمراهی و ضلالت افتادهاند. روی همین جهت است که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند:
هر کسی به امیرالمؤمنین علیه السلام توجه و توسل کند نجات یابد و هر کسی از او منحرف شود سرنگون گردد.(2)
حضرت امام باقر علیه السلام میفرمایند:
نحن الاسماء الحسنی التی لایقبل الله من العباد عملا إلا بمعرفتنا ونحن والله الکلمات التی تلقاها آدم من ربه فتاب علیه.(3)
ما اسامی نیکویی هستیم که خدای تعالی از بندگانش هیچ عملی را جز با معرفت ما قبول نمیکند و به خدا قسم! ما کلماتی هستیم که آدم آنها را از پروردگارش آموخت تا توبهاش را پذیرفت.
و حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
نحن الاسماء الحسنی التی اذا سئل الله عزوجل بها أجاب.(1)
ما آن اسامی نیکویی هستیم که هنگامی که خدای عزوجل با آنها خوانده شود اجابت میشود.
همچنین میفرمایند:
انا اُحیی واُمیت باذن ربّی.
یعنی من به اذن پروردگارم زنده میکنم و میمیرانم.(2)
بر این اساس تنها با شناخت و اطاعت اهل بیت از صفات و حالات حیوانی بیرون میآییم و به کمال انسانی که همان حیات طیبه بدون هرگونه شرک است دست مییابیم.
حضرت امام باقر علیه السلام میفرمایند:
ولایتنا ولایة الله.(3)
ولایت ما ولایت خدا است.
تردیدی نیست که اعتقاد شیعیان دوازده امامی بر این است که امام علیه السلام جانشین و قائم مقام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در تمام شئونات کمالی و جلالی و جمالی است،
زیرا اگر صفات نبی صلی الله علیه و آله وسلم در وجود او نباشد نمیتوانیم بگوییم او جانشین و خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است زیرا غرض از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و نازل شدن کتاب، به کمال رساندن انسانهاست و همانطور که لازم است پیامبر و رسول در همه صفات افضل و کامل از تمام مردم باشد و اگر اینطور نباشد نمیتواند انسانها را به کمال انسانی شان ترقی دهد، امام نیز باید اینگونه باشد و افضل و اکمل در تمام صفات باشد و تنها تفاوتی که بین ائمه معصومین و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم وجود دارد این است که بر آنها از جانب خدا وحی نازل نمیشود.(1)
علماء و دانشمندان فرمودهاند: واجب است امام افضل از رعیت و مأمومین خودش باشد زیرا از نظر عقلی از این سه صورت خارج نیست؛ یا امام افضل است که باید هم افضل باشد که منظور از امام و امامت هم همین است. یا اینکه مساوی با مأمومین و رعیت است که این محال است زیرا ترجیح بلا مرجح است (قاعده مسلم عقلی). یا اینکه امام پایینتر از مأموم و رعیت است، این هم از نظر عقلی قبیح است، زیرا تقدم مفضول بر فاضل لازم میآید، در حالیکه خدای تعالی میفرماید:
{قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکَائِکُمْ مَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ قُلِ اللهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أحَقُّ أنْ یُتَّبَعَ أمْ مَنْ لا یَهِدِی إِلا أنْ یُهْدَی فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ}.(2)
بگو: آیا هیچ یک از معبودان شما هست که به سوی حق هدایت کند؟
1) البته باید توجه داشت که به امام فقط در احکام و معارف دین وحی نمیشود زیرا اگر در این امور وحی شود و مطلب جدیدی بر آنها نازل گردد، دیگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم خاتم النبیین نخواهند بود و آن امام خاتم النبیین خواهد بود. ولی در امور دیگر مانند اخبار و مسائل مربوط به عالم، به امام نیز وحی میشود. (محقق)
2) یونس / 35.
بگو: تنها خدا است که به حق هدایت میکند. آیا آنکه به حق هدایت میکند سزاواتر به پیروی است یا کسی که خودش هدایت نمیشود مگر اینکه هدایتش کنند؟ شما را چه شده، چگونه چنین قضاوت میکنید؟
پس آنکه هدایت شده و افضل است و جمیع کمالات و صفات الهیه را داراست، قابلیت برای پیروی و اطاعت دارد.
در روایات هم بر این مطلب تصریح شده است. در روایتی که از مولا حضرت علیبن موسی الرضا علیه السلام درباره صفات امام علیه السلام نقل شده، آمده است که علم و کمالات امام اکتسابی نیست بلکه خداوند او را برگزیده است و همه این کمالات از طرف خداوند به آنان عطا شده است.(1)
از این حدیث شریف امام رضا علیه السلام عصمت ائمه ثابت میشود و خداوند از ابتدا اینها را معصوم قرار داده است همچنین امام عالم به همه چیز است.(2)اگر غیر این باشد نقص در مقام امامت است، زیرا امام باید عالم به جمیع آنچه مورد نیاز بشر است، باشد در غیر این صورت مسائلی پیش میآید که امام از آن آگاهی ندارد و فرد دیگری در آن پیش آمد آگاهی دارد(3)در این صورت تقدم مفضول بر فاضل لازم میآید و این از نظر عقلی قبیح است. بنابراین؛ ائمه علیهم السلام در همه علوم و کمالات اعلم و افضل از همه افراد بشر هستند.
1) اصول کافی، ج1، ص 201.
2) خدای تعالی در قرآن به این مطلب تصریح نموده و فرموده است: {وَکُلَّ شَیْءٍ أحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ} یعنی: و (علم) هر چیزی را در امام مبین قرار دادیم. (محقق)
3) همانطور که در زمان خلفا، احکام و مسائلی پیش میآمد که خلفا نسبت به آن آگاهی نداشته و اگر امیرالمؤمنین علیه السلام ، حقیقت را بیان نمینمودند حقوق بسیاری پایمال میشد. به همین جهت بارها عمر گفت: «لو لا علی لهلک عمر»، یعنی: اگر علی علیه السلام نبود، عمر حتماً هلاک میشد. (محقق)
نکته دیگر اینکه همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم خاتم انبیاء است، قرآن هم خاتم کتب آسمانی است و در آن هر تر و خشکی و آنچه نیاز همهی موجودات عالم است بیان شده وقرآن تأمینکننده دنیا و آخرت انسان است. چنانچه میفرماید:
{وَلاحَبَّةٍ فی ظُلُماتِ اْلأرْضِ وَلا رَطْبٍ وَلا یابِسٍ إِلاّ فی کِتابٍ مُبینٍ}.(1)
هیچ دانهای در تاریکیهای زمین نیست و هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه در کتاب مبین هست.
و همچنین در جای دیگر میفرماید:
{وَلا أصْغَرُ مِنْ ذَلِکَ وَلا أکْبَرُ إِلا فی کِتَابٍ مُبِینٍ}.(2)
هیچ کوچک و بزرگی و ریز و درشتی نیست مگر اینکه (علم) او در کتاب مبین آمده است.
و این قرآن بر قلب خاتم انبیا صلی الله علیه و آله وسلم نازل گردیده و آن حضرت دارای جمیع علوم میباشند.
موضوع دیگری که مطرح میباشد این است که شرافت علم در چیست؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت؛ شرافت علم اولاً ذاتی است یعنی از این جهت که علم است ارزش و شرافت دارد؛ ثانیاً شرافت علم به معلوم خودش است. لذادرجات علوم و مراتب معلومات آن متفاوت است و ارزش و اعتبار هر علمی بر اساس موضوعات و معلومات آن است. از باب مثال علم طب یک مرتبه موضوعاش انسان است و یک مرتبه موضوعاش حیوان است. مانند اینکه به دام پزشک هم پزشک گفته میشود و به پزشکی که انسان را مورد طبابت قرار
میدهد هم پزشک گفته میشود. اما این دو تا پزشک از نظر شرف، هرگز قابل مقایسه نیستند چرا که یکی موضوع علماش انسان و دیگری حیوان است.(1)
بنابراین؛ اشرف علوم، همان علوم قرآن است که ارزشمندتر از آن در عالم امکان وجود ندارد. قبلاً یادآور شدیم که علوم قرآن به طور کامل تنها نزد امام علیه السلام است و سایر مردم هم جز از طریق امام راهی به آن ندارند؟ قرآن هم به فرموده خداوند بیان کننده تمام اشیاء است، آنجا که میفرماید: {وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ}؛ نازل کردیم برتو کتاب (قرآن) را که بیان کننده همه چیز است. یعنی از ریزترین تا بزرگترین موضوعات و حوادث عالم تا روز قیامت، در آن آمده است.
همچنین در جای دیگر میفرماید: {ما فَرَّطْنا فی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ}؛ در کتاب (قرآن) چیزی را فروگذار نکردیم و همه علوم مورد نیاز بشر در آن بیان شده است. آنگاه با مراجعه به روایات عامه و خاصه به خوبی در مییابیم؛ آن کسی که دارای علم الکتاب است؛ امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه معصومین علیهم السلام هستند که جریان آن در سوره نمل، آیات 20-40 بیان شده است. گفتار هدهد با سلیمان و گزارش او از قضایای بلقیس و تشکیلات سلطنتی او و مأموریت یافتن هدهد در بردن نامه سلیمان که خدای تعالی میفرماید: حضرت سلیمان علیه السلام به بزرگان و اطرافیان خود گفت: کدام یک از شما حاضر است تخت بلقیس را پیش از آنکه تسلیم امر من شوند نزد من حاضر سازد؟ چون اجنه در خدمت گذاری و انجام دستورات سلیمان
1) منظور این است که شرافت پزشکی از شرافت دامپزشکی بالاتر است نه اینکه شرافت پزشک از دامپزشک بالاتر است، زیرا شرافت انسان به تقوی و پاکی است. از این گذشته اگر پزشک از ارزش بیشتری نسبت به دامپزشک برخوردار است به خاطر ارزش بیشتر انسان نسبت به حیوان است ولی از نظر ارزشی که ممکن است کار هر یک در پیشگاه خدای تعالی داشته باشد بستگی به انجام وظیفه هرکدام در مقابل خدای تعالی دارد. (محقق)
حاضر بودند، یکی از بزرگان آنان گفت: من چنان قدرت و توانایی دارم که قبل از آنکه از جایگاه خودت حرکت کنی تخت را حاضر میکنم، پس آن کسی که نزد او علمی از کتاب بود - یعنی آصفبن برخیا که وصی سلیمان بود و تنها یک حرف از اسم اعظم را میدانست - عرض نمود: من پیش از آنکه چشم خود را به هم بزنی تخت را حاضر میکنم، ناگهان دید که تخت در پیش او حاضر شد، گفت: این در اثر فضل و کرم پروردگارم است و این قدرت را خداوند در حق من عنایت فرموده است. چنانچه قرآن میفرماید: {قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّی}؛ این قدرت مال کسی است که یک حرف از اسم اعظم را داراست، ولی آن کسی که تمام 72 حرف از اسم اعظم در نزد اوست و آگاه به تمام جزئیات و کلیات علم کتاب است، وجود مقدس امیرالمؤمنین و ائمه معصومین علیهم السلام هستند.
اینکه آصفبن برخیا به یک چشم به هم زدن تخت بلقیس را پیش حضرت سلیمان علیه السلام حاضر کرد، امام صادق علیه السلام فرمودند: او، با انگشت خود اشاره کرد و تخت را حاضر نمود، مسلماً آن کسی که تمام اسم اعظم را در اختیار دارد،تواناییاش به مراتب بالاتر از آصفبن برخیا است.
همچنین زراره نقل میکند که:
قال: سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول مازاد صاحب سلیمان علی ان قال بإصبعه هکذا فاذا هو جاء بعرش حاجة سباء فقال له حمران کیف هذا فقال ان ابی کان یقول ان الارض طویت له اذا اراد طواها.(1)
1) بحارالانوار، ج 14، ص 110.
از این روایت استفاده میشود که امام هر وقت اراده کند، زمین را در هم میپیچد و این دانایی عین توانایی است، چنانچه علامه قطب راوندی در اول کتاب خرایج آورده است: مابین حضرت سلیمان علیه السلام و تخت بلقیس پانصد فرسخ راه فاصله بوده با یک اشاره انگشت، زمین را شکافت و پیچاند و تخت را حاضر کرد و باز زمین را به حالت اولش برگرداند و این قدرت و توانایی او بر زمین، در اثر استفاده از بعضی از علم کتاب است، که یک حرف از اسم اعظم را در اختیار داشته، اما آنچه که در قدرت امام علیه السلام است، تمام هفتاد دو حرف از اسم اعظم است، چناچه امام باقر و امام صادق‘ در روایات متعدد فرمودهاند: به آصف وصی سلیمان، یک حرف از اسم اعظم عطا شد که با آن زمین را شکافت و تخت بلقیس را به یک چشم به هم زدن نزد سلیمان حاضر کرد.
نزد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم هفتاد و دو حرف از اسم اعظم میباشد و یک حرف آن نزد پروردگار متعال مخزون و مکنون است و هیچ یک از مخلوقات از آن آگاهی ندارند و تمام آنچه را پیامبر ما میداند، اوصیاء آن حضرت یعنی ائمه اثنیعشر علیهم السلام نیز به آن علم دارند، زیرا آنها وارثان انبیاء هستند.(1)
مرحوم شیخ مفید به اسناد خودش از سلمان فارسی از امیرالمومنین علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمودند:
ای سلمان! پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم افضل است یاسلیمان نبی؟ عرض کردم: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم افضل است. فرمود: ای سلمان! چگونه میشود آصف، وصی حضرت سلیمان علیه السلام تخت بلقیس را از فارس به یک چشم به هم
1) اصول کافی، ج 2، انتشارات اسوه باب ما اعطی الائمه علیهم السلام من اسم الله الاعظم.
زدن نزد سلیمان حاضر کند و حال آنکه بعضی از علم کتاب را میدانست؛ و من که علم هزار کتاب را میدانم نتوانم چندین برابر این کار او را انجام دهم؟ بلی میتوانم.(1)
بنابراین قدرت و توانایی امیرالمؤمنین علیه السلام و یازده فرزند پاک و معصوم آن حضرت، به مراتب بالاتر از انبیاء است. لذا میتوانند به اذن خدا مردهها را زنده کنند، کور مادر زاد و بیمار پیسی را شفا دهند و هر چیزی که از هر جای دنیا بخواهند میتوانند به آن دست یابند. چنانچه در قضایای تاریخی آمده است که: امیرالمؤمنین علیه السلام در کوفه دست دراز کردند و از شام برف حاضر نمودند.
همچنین در قضاوتهای آن حضرت آمده است که به هر جای عالم که بخواهد می تواند به یک چشم به هم زدن برود و چیزی و یا کسی را نیز همراه خود ببرد. روایات متعددی از خاصه و عامه نقل شده که علم الکتاب نزد آن حضرت، و ائمه معصومین علیهم السلام است.
در روایتی که از طریق عامه نقل شده، چنین آمده است:
عن أبی سعید الخدری قال سألت رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم عن قول الله جل ثناؤه. {قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ}(2)قال ذلک وصی اخی سلیمان بن داود قلت له یا رسول الله فقول الله عزوجل: {قُلْ کَفی بِاللهِ شَهیدًا بَیْنی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ}.(3)) قال کذلک اخی علی بن أبیطالب علیه السلام .(4)
ابوسعید خدری میگوید: از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم سؤال کردم از قول خداوند تعالی که میفرماید: آن کسی که نزد او علمی از کتاب است چه کسی است؟ حضرت فرمود: اووصی و جانشین برادرم سلیمان است، عرض کردم: یا رسول الله! آن قول خداوند که میفرماید: بگو: ای پیامبر! کفایت میکند مرا از جهت گواهی و شاهد به رسالتم خدا و آن کسی که علم کتاب نزد اوست چه کسی میباشد؟ فرمود: او برادرم علیبنابیطالب علیه السلام است.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
عن أبی عبدالله علیه السلام «قال الذی عنده علم الکتاب» هو أمیرالمؤمنین علیه السلام وسئل (عن) «الذی عنده علم من الکتب» أعلم ام الذی عنده علم الکتاب؟ فقال: ما کان علم الذی عنده علم من الکتاب عند الذی عنده علم الکتاب الّا بقدر ما یأخذ بعوضة بجناحها من ماء البحر.(1)
حضرت فرمود: آن کس که نزد او علم کتاب است، امیرالمؤمنین علیه السلام است و سؤال شد از آن حضرت کسی که در نزد او علمی اندک ازکتاب است اعلم و داناتر است یا آن کسی که تمام علم کتاب نزد او است؟ پس فرمود: (علم) آن کس که علمی از کتاب نزد اوست در مقایسه با آن که تمام علم کتاب نزد اوست، به اندازهای است که مگس با بالهایش از یک دریای بیکران آب بردارد یعنی علم آصف بن برخیا در مقابل علم امیرالمؤمنین علیه السلام به اندازه تری بال مگس نسبت به دریای آب بیکران است.
بنابراین، تمام علوم و کمالاتی که در نزد همه انبیاء الهی بود، نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و اوصیاء او، موجود است، از جمله کتب آسمانی که بر آنها نازل شده
1) بحارالانوار، ج 35، ص 429.
و آثار و آیات انبیاء سلف مانند صحف آدم و ادریس و ابراهیم، تورات موسی، انجیل عیسی و زبور داود علیهم السلام و عصای موسی علیه السلام که از بهشت برای حضرت آدم علیه السلام آورده بودند و از آدم به شعیب و از شعیب به موسی رسیده بود و آنرا به آن سنگ معین که در قرآن ذکر شده میزد و دوازده چشمه ظاهر میشد و خود آن سنگ و تابوت (صندوق) بنی اسرائیل و قمیص یوسف که برای حضرت ابراهیم خلیل از بهشت آورده بودند و ازابراهیم به اسحاق، از اسحاق به یعقوب و از یعقوب به یوسف رسیده بود و باز یوسف آن را فرستاد تا به صورت پدر بزرگوارش انداختند بینا شد و زره داود و انگشتر سلیمان و غیر از آن، هرچیزی که به هر پیغمبری داده شده بود، تمام آنها را خداوند برای خاتم پیغمبران حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم جمعآوری نموده و از آن حضرت به خلفای رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم یعنی به ائمه اطهار علیهم السلام به امر ایزد متعال به ارث رسیده است.
در منابع اسلامی تقسیمبندیهای مختلفی برای علم صورت گرفته است. اما تقسیم علم به حقیقی و ظاهری یکی از مهمترین تقسیمات این کتاب است که مورد توجه میباشد، در اینجا به برخی دیگر از دستهبندیهای علم که در سخنان پیشوایان دین نیز بدان پرداخته شده است اشاره میکنیم:
مردم به دور شخصی که او را علامه میدانستند جمع شدند، چون او عالم به علم انساب بود! پیامبر وقتی این معنا را شنیدند فرمودند:
انما العلم ثلاثة آیة محکمة او فریضة عادلة او سنة قائمة وما خلاهن فهو فضل.(1)
منحصرا علم سه تا است: آیهی محکمه، فریضهی عادله و سنت قائمه و غیر از این علم، بقیه علوم فضیلتاند و مراد از این سه علم به فرموده بزرگان عبارتند از:
1- عقائد حقه (آیه محکمه).
2- علم اخلاق و تزکیه نفس (فریضه عادله).
3- علم فقه که مربوط به امور تعبدی و آداب و واجبات شرعیه میشود (سنت قائمه).
1) الکافی، ج1، ص 32، ح 1.
و اینها علوم شریعتند که بر ما لازم است به قدر توان خود از آن آگاه باشیم و به آن عمل کنیم تا نور الهی شامل حال ما بشود.
از امیرالمؤمنین علی علیه السلام دربارهی علم سؤال شد، آن حضرت فرمودند:
اربع کلمات ان تعبدالله بقدر حاجتک الیه وان تعصیه بقدر صبرک علی النار وان تعمل لدنیاک بقدر عمرک فیها وان تعمل لاخرتک بقدر بقائک فیها.
فرمودند: علم چهار چیز است:
1- خدا را به اندازهی نیازت عبادت کنی.
2- به مقدار تحملت بر آتش، نافرمانیش کنی.
3- به مقدار ماندگاریت در دنیا، برای دنیا تلاش کنی.
4- به مقدار بقایت در آخرت برای آن تلاش و کوشش نمایی.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند:
وجدت علم الناس کله فی اربع؛ اولها: ان تعرف ربک والثانی: ان تعرف ما صنع بک والثالث: ان تعرف ما اراد منک والرابع: ان تعرف ما یخرجک عن دینک.(1)
دانش مردم را در چهار چیز یافتم: اول اینکه: پروردگارت را بشناسی، دوم: انسان شناسی (و اینکه چگونه تو را آفریده است)، سوم: وظیفهشناسی (و اینکه از تو چه میخواهد)، چهارم: آسیب شناسی (و اینکه چه چیزی تو را از دینت خارج میکند).
1) الکافی، ج1، ص50؛ التوحید، ص 394، ح 49؛ بحارالانوار، ج1، ص212، ح6.
از امام علی علیه السلام نقل شده که فرمودند:
العلوم اربعة: الفقه للادیان، الطب للابدان و النحو للسان و النجوم لمعرفة الزمان.(1)
علوم چهار دستهاند:
1- علم فقه برای شناخت ادیان.
2- علم پزشکی برای شناخت بدن انسان.
3- علم نحو برای سخن گفتن.
4- علم نجوم و ستاره شناسی برای آشنایی به زمان.
از این روایات، استفاده میشود تمام علومی که در راه سعادت بشر برای رسیدن به کمال انسانیت لازم به یادگیری باشد اسلام با آن موافق است (در حد منافع عموم انسانها و تا زمانی که انسان را رو به رشد ببرد) و آنچه از علوم موجب نابودی بشر گردد و موجب اختلاف و تفرقه بین جوامع و خانوادهها گردد مثل علم سحر و جادو و... اسلام حکم به جوازیادگیری آنرا (جز در موارد ضروری) نمیدهد.
پس با توجه به سخنان معصومین و آیات قرآن، این علوم هرگاه که در راه رسیدن به علم حقیقی به کارگرفته شوند قابل تحسین و ستایش هستند و گرنه ظاهر و پوستهای بیش نیستند و از خود اصالت ندارند.
1) بحار الانوار، ج1، ص 218، ح42.
همانطور که در مباحث گذشته ذکر گردید، تمام علم ائمه علیهم السلام و کلا انوار مقدسه چهارده معصوم علیهم السلام از جانب خدای تعالی است حال چه به صورت مستقیم به ائمه علیهم السلام افاضه گردد یا از طریق رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، تفاوتی ندارد، زیرا این چهارده نور مقدس از نظر علم و عصمت و فضیلت یکی هستند و هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند به جز مقام نبوت که مختص رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است. لذا امام صادق علیه السلام میفرمایند:
علمنا واحد وفضلنا واحد ونحن شیء واحد.(1)
علم ما یکی است و فضائل ما هم یکی است و اصلاً ما یک چیز هستیم و هیچ جدایی و تفاوتی بین ما وجود ندارد.
در روایت دیگری آن حضرت میفرمایند:
کل ما کان لمحمد صلی الله علیه و آله وسلم فلنا مثله الا النبوة والازواج.(2)
هرچه برای حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم بود برای ما نیز مثل همان است جز نبوت و تعداد همسران.
روایاتی که در ذیل آورده میشود بر مطلب بالا دلالت دارند:
1- ابیبصیر میگوید:
دخلت علی ابی عبدالله علیه السلام فقلت له جعلت فداک انّی اسألک عن مسألة هیهنا احد یسمع کلامی؟ قال فرفع ابوعبدالله علیه السلام سترا بینه و بین بیت
آخر فأطّلع فیه ثمّ قال یا ابا محمد سل عمّا بدالک قال فقلت جعلت فداک انّ شیعتک یتحدّثون انّ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم علّم علیّاً علیه السلام باباً یفتح له منه ألف بابٍ یفتح من کلّ بابٍ الف بابٍ قال قلت هذا والله العلم قال فنکت ساعةً فی الارض ثمّ قال انّه لعلمٌ و ما هو بذاک قال ثمّ قال یا ابا محمدٍ و انّ عندنا الجامعة و ما یدریهم ما الجامعة؟ قال قلت جعلت فداک وما الجامعة؟ قال صحیفة طولها سبعون ذراعاً بذراع رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم واملائه من فلق فیه و خطّ علیٍ بیمینه فیها کلّ حلالٍ و حرامٍ و کلّ شیءٍ یحتاج النّاس الیه حتّی الارش فی الخدش و ضرب بیده الیّ و قال تأذن لی یا ابا محمدٍ قال قلت جعلت فداک انّما انا لک فاصنع ما شئت قال فغمزنی بیده و قال حتّی ارش هذا کانّه مغضبٌ قال قلت هذا والله العلم قال انّه لعلم و لیس بذاک ثمّ سکت ساعةً ثمّ قال و انّ عندنا الجفر و یدیهم ما الجفر قال قلت و ما الجفر قال و عاءٌ من اُدُم فیه علم النّبیّین و الوصیّین و علم العلماء الّذین مضوا من بنیاسرائیل قال قلت انّ هذا هو العلم قال انّه لعلمٌ و لیس بذاک ثمّ سکت ساعةً ثمّ قال و انّ عندنا لمصحف فاطمة سلام الله علیها و ما یدریهم ما مصحف فاطمة سلام الله علیها ؟ قال قلت و ما مصحف فاطمة؟
قال مصحف فیه مثل قرآنکم هذا ثلاث مرّاتٍ و الله ما فیه من قرآنکم حرف واحدٌ قال قلت هذا والله العلم قال انّه لعلمٌ و ما هو بذاک ثمّ سکت ساعةً ثمّ قال انّ عندنا علم ما کان و علم ما هو کائنٌ الی ان تقوم السّاعة قال قلت جعلت فداک هذا هو والله العلم قال انّه لعلمٌ و لیس بذاک قال قلت له جعلت فداک فایُّ شیءٍ العلم قال ما یحدث باللّیل و النّهار الامر بعد الامر و الشّیء بعد الشیء الی یوم القیامة.(1)
1) الکافی، ج 1، ص 239.
محضر امام صادق علیه السلام شرفیاب شدم، عرض کردم: قربانت گردم، میخواهم از شما موضوعی بپرسم. آیا در اینجا غیر از ما کسی هست که سخن مرا بشنود؟ میگوید امام پرده وسط اتاق را بالا زد تا ابیبصیر ببیند که کسی نیست. آنگاه فرمود: ای ابی بصیر! هرچه میخواهی سؤال کن. عرض کردم: قربانت گردم، شیعیان شما میگویند امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده بابی از علم را پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم
به من آموخت که از آن هزار باب علم بر روی حضرت علی باز شده است. حضرت فرمود: ای ابابصیر! رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم هزار باب از علم به علی علیه السلام یاد داد که از هر باب، هزار باب علم به روی آن حضرت گشوده شده است. ابابصیر میگوید عرض کردم: به خدا سوگند! این است علم. ابیبصیر میگوید: مولایم ساعتی با انگشتان مبارکش بر زمین زد و فرمود: مسلّماً این علم است، اما آن علم کامل و همه جانبه نیست. فرمودند: کتاب جامعه نزد ماست و مردم نمیدانند جامعه چیست. میگوید عرض کردم: جامعه چیست؟ فرمود: کتابی است که طول آن هفتاد ذراع است با ذراع رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و آنرا به زبان مبارکشان بیان فرموده و حضرت علی علیه السلام نوشته است. تمام احکام الهی از واجب و حرام و هرچه مردم نیاز به آن دارند در آن هست، حتی دیه و جرم یک خراش. در این موقع امام صادق علیه السلام دست مبارکشان را به من زده، فرمودند: اجازه میدهی؟ عرض کردم: مولای من! هرچه میل دارید عمل کنید. آنگاه حضرت یک نشگون از من گرفت و فرمود: حتی جزای این عمل کوچک هم در آن بیان شده است. در این موقع امام علیه السلام به نظر غضبناک میرسیدند. عرض کردم: قربانت شوم، والله! این علم است. فرمودند: آری! این علم است اما دانش نهایی نیست. سپس لحظهای سکوت کردند و فرمودند: در نزد ما کتاب جفر است، و
مردم چه میدانند جفر چیست. عرض کردم: قربانت شوم، جفر کدام است؟ فرمود: ظرفی است که تمام علوم انبیاء و اوصیاء و دانشمندان بنیاسرائیل، همه در آن است. عرض کردم: قربانت گردم، این است معنی علم؟ فرمودند: این علم است اما باز علم کامل نیست. آنگاه مدتی ساکت ماندند و فرمودند: نزد ماست مصحف مادرم فاطمه، و مردم چه میدانند مصحف فاطمه چیست. عرض کردم: مصحف فاطمه چیست؟ فرمودند: سه برابر قرآن شماست، به خدا سوگند! یک کلمه از قرآن شما در آن مصحف نیست. عرض کردم: به خدا! علم کامل این است. فرمودند: این کتاب علم است اما علم کامل نیست. و لحظاتی خاموش شدند، آنگاه فرمودند: درنزد ماست علم به آنچه گذشته و هرچه که در آینده واقع میشود تا قیام قیامت. عرض کردم: به خدا سوگند! علم نهایی این است. فرمودند: این علم است اما علم کامل نیست. ابیبصیر میگوید عرض کردم: پس علم کامل و نهایی چیست؟ فرمود: علم کامل آن است که همواره در زیاد شدن باشد، و بر آنچه در شبانه روز پدید میآید و بر فرمانهایی که صادر میشود و حوادثی که تا روز قیامت رخ میدهد، احاطه داشته باشد.
2- سدیر صیرفی میگوید:
من و مفضل بن عمر و ابوبصیر و أبان بن تغلب به محضر آقایمان حضرت صادق علیه السلام شرفیاب شدیم، دیدیم آن حضرت به روی خاک نشسته و لباسی که از مو بافته شده و طوقدار و بیگریبان بود، پوشیده است و مانند مادر فرزند مرده گریه میکند و آثار حزن و اندوه از گونه و رخسارش آشکار و اشک، کاسه چشمانش را پر کرده بود و میفرمود:
سیدی غیبتک نفت رقادی، وضیقت علی مهادی، وابتزت منی راحة
فؤادی سیدی غیبتک أوصلت مصابی بفجایع الأبد وفقد الواحد بعد الواحد یفنی الجمع والعدد، فما أحس بدمعة ترقی من عینی وأنین یفتر من صدری عن دوارج الرزایا و سوالف البلایا إلا مثل بعینی عن غوابر أعظمها أفظعها، و بواقی أشدها و أنکرها و نوائب مخلوطة بغضبک، و نوازل معجونة بسخطک.(1)
آقای من! غیبت (دوری) شما خوابم را گرفته و خوابگاهم را بر من تنگ کرده و آرامش و راحت دلم را ربوده است. آقای من! غیبت تو مصیبتم را به مصیبتهای دردناک ابدی پیوسته، و از دست دادن یکی پس از دیگری، جمع و عدد را فانی میسازد.
پس احساس نمیکنم به اشکی که در چشمم خشک میگردد و نالهای که در سینهام آرام میگیرد، مگر آنکه مصائب بزرگتر و دلخراشتر و پیشامدهای سختتر و ناشناختهتر در برابر دیدهام مجسم میشود.
سدیر گفت که: عقل از سر ما پرید و دلهای ما از غم و اندوه این پیشامد هولناک و حادثه خطرناک پاره شد و گمان کردیم از اتفاق ناگوار کوبندهای این چنین گریان و سوگوار است یا از روزگار به او مصیبتی رسیده است.
عرض کردیم: خدا دیدگانت را نگریاند، ای پسر خیر الوری! از چه پیشامدی اینگونه گریانی و از دیده اشک میباری؟ چه روی داده که اینگونه سوگواری؟ حضرت چنان آه عمیقی کشید که ناراحتیش از آن افزوده شد، از روی تعجب فرمود: وای بر شما! بامداد امروز نگاه کردم در کتاب «جفر» و آن کتابی است که علم مرگها و بلاها، و آنچه واقع
1) کمال الدین و تمام النعمهًْ، ص 353.
شده و واقع میشود تا روز قیامت، در آن مندرج است و خدا، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و امامان بعد از او را به آن اختصاص داده است و تأمل کرده در موضوع ولادت غائب ما و غیبت و طول عمر و گرفتاری مؤمنان در آن زمان و شکهایی که از جهت طول غیبت در دلهایشان پیدا میشود و اینکه بیشتر آنها از دین برگردند و رشته اسلام از گردن بردارند.
تا آخر حدیث که طولانی و مفصل است.
3- عن عبید بن زراره قال أرسل ابوجعفر علیه السلام الی زراره ان یُعلِمَ الحَکم بن عُتَیبه ان اوصیاء محمد صلی الله علیه و آله وسلم محدّثون.(1)
عبید بن زراره گوید: امام باقر علیه السلام فرستاد نزد زراره تا به حکم بن عتیبه اعلام کند که اوصیاء محمد صلی الله علیه و آله وسلم محدّث هستند؛ یعنی خدای تعالی به آنها علوم و اخبار جدید را عنایت میفرماید.
4- عن محمدبن اسماعیل قال سمعت ابالحسن علیه السلام الائمة عُلماءٌ صادقون ومُفَهَّمونَ محدثَّون.(2)
محمد بن اسماعیل گوید شنیدم ابوالحسن علیه السلام میفرمود: ائمه علیهم السلام دانشمندان راستگو، تفهیم شده از جانب خدای تعالی و محدَّث هستند.
5- عن محمد بن مسلم قال: ذُکِرَ المُتحدَّث عند أبی عبدالله علیه السلام فقال انّهُ یَسمعُ الصَّوتَ ولایَری الشّخص فقلتُ له
جُعِلتُ فداک کیف یَعلَمُ أنّهُ کلام المَلَک؟ قال انّهُ یُقصی السّکینةَ و الوَقارَ حتی یَعلَمَ انّه کلام مَلکٍ.(3)
محمد بن مسلم گوید: از متحدّث نزد امام صادق علیه السلام سخن به میان آمد،
آن حضرت فرمودند: آن کسی است که صدا را میشنود ولی شخص را نمیبیند به آن حضرت عرض کردم: قربانت چطور میداند که آن کلام فرشته است؟ فرمود: آرامش دل و اطمینان خاطر برایش حاصل میشود تا بداند که کلام فرشته است.
6- عن حمران بن أعْیَن قال: قال ابوجعفر علیه السلام اِنّ علیّاً علیه السلام کان متحدّثاً فتخرجت الی أصحابی فقلتُ جئتُکم بعجیبةٍ فقالوا و ما هی؟ فقلتُ سمعتُ اباجعفر علیه السلام یقوُلُ کان علی علیه السلام محدّثاً فقالوا ما صنعت شیئاً الا سأَلتهُ من کان یتحدَّثُهُ فرجَعتُ الیه فقلت انّی حدّثت اصحابی بما حدَّثتنی فقالوا ما صنعتَ شیئاً اَلا سألتهُ مَن یتحدَّثهُ فقال لی یتحدّثهُ مَلک قلتُ تقولُ انّه نبی؟ قال فحرّک یَدَه هکذا و کصاحب سلیمان او کصاحب موسی او کذی القرنین اَوَ ما بَلَغَکُم انه صلی الله علیه و آله وسلم قال و فیکم مثله.(1)
حمران بن اعین میگوید: امام باقر علیه السلام فرمودند: علی علیه السلام محدَّث بود من نزد یاران خود رفتم و گفتم خبر شگفتآوری برای شما آوردهام، گفتند: آن چیست؟ گفتم: از امام باقر علیه السلام شنیدم میفرمود: علی علیه السلام محدَّث است. گفتند: کاری نکردی سؤال و پرسشی میکردی چه کسی به او حدیث میگوید؟ پیش آن حضرت برگشتم و عرض کردم: آنچه به من فرمودی من به یاران خود گفتم و آنها گفتند: کاری نکردی لازم بود سؤال میکردی چه کسی بر او حدیث میگوید. به من فرمود: فرشتهای به او حدیث میگوید. گفتم میفرمایید او پیغمبر است؟ گفت: دستش را چنین حرکت داد و مانند صاحب سلیمان یا صاحب موسی است یا چون
1) همان.
ذیالقرنین یا چنانچه به شما رسیده که خودش فرمود در میان شمامانند او هست (یعنی مانند ذیالقرنین) مقصود امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.
با وجود اینکه در روایات صحیحالسند و متقن از نظر سند و دلالت و آیات قرآن، محدث بودن اولیاء خدا ثابت است؛ وهابیت و عده ای از اهل عامه اینگونه مطالب را انکار میکنند و نسبت به اولیاء الهی و در رأس آنها ائمه معصومین علیهم السلام این مطالب را قبول ندارند، اما خودشان این محدث بودن را برای کسانی ثابت میکنند که هیچ بویی از این مسائل نبردهاند.
به عنوان نمونه بخاری از ابو هریره از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل میکند که: به درستی کسانی در گذشته از امت قبل از شما بودند که محدث بودند و با فرشته سخن میگفتند و به درستی اگر در امت من از آن محدثون باشد او (عمربنخطاب) است.
همچنین در حدیث دیگری از ابیهریره نقل میکند که پیامبر میفرماید: در امت قبل از شما از بنیاسرائیل، مردهایی بودند که بافرشتهها سخن میگفتند بدون اینکه از انبیاء باشند اگر از امت من کسی باشد که با فرشته سخن بگوید او عمر است.
جواب و پاسخ این روایات جعلی و دروغ معلوم است، برای اینکه این مقام محدَّث بودن برای اولیاء است؛ کسانی که در مقام عمل و اعتقاد به درجه کمال بندگی رسیده باشند و جزء متقیان و پرهیزگاران باشند، نه کسی مثل عمربنخطاب که خود عامه با سندی معتبر نقل کردهاند که یاد گرفتن و آموختن سوره بقره برای عمر دوازده سال طول کشید، بعد از دوازده سال وقتی سوره بقره
را یاد گرفت شتر قربانی کرد و محدث کسی است که در نمازش خاضع باشد و از اقامه کنندگان نماز باشد نه کسی که توجه به نماز ندارد!
محمد حسن شیبانی از استادش ابوحنیفه با سند صحیح نقل میکند که:
أخبرنا أبوحنیفه، عن حمّاد، عن ابراهیم، أنّ عمر بن الخطّاب رضیالله عنه، صلّی بأصحابه المغرب، فلم یقرأ فی شیء منها حتّی انصرف، فقال له اصحابه: ما منعک أن تقرأ یا امیرالمؤمنین! قال: أو ما فعلت! انّی جهّزت عیراً العشیّة الی الشّام، فلم أزل أرحلُها منقلةً منقلةً حتّی وردت الشّام. فأعاد و أعاد أصحابه. قال محمد: و به نأخذ و هو قول أبیحنیفه رضی الله عنه.(1)
عمربنخطاب با یارانش نماز مغرب می خواند هیچ چیزی از نماز نخواند تا نمازش تمام شد. یارانش گفتند: چه چیزی مانع شد از اینکه قرائت کنی یا امیرالمؤمنین! گفت: آیا می دانید من در موقع نماز چه کار کردم؟ به طرف شام قافلهای را بردم، همینطور در حال حرکت و نقل و انتقال بودم تا به شام رسیدم و دوباره برگشتم.
در حالی که خداوند در قرآن میفرماید: {قَدْ افلَحَ المؤمِنُونَ الذینَ فی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ} تحقیقا مؤمنین رستگارند آنان که در نمازشان خاشع و فروتن باشند. کسی که نمازش اینگونه باشد (و دراصل ایمان او شک است و جزء رستگاران نیست)، آیا میشود محدث باشد؟!
این مطلب را علماء و پیروان خودتان نپذیرفتند و او را رد کردند و حرف او
1) الحجهْ، ج 1، ص 237.
را حرف شیطان دانستند. آن کسی که از ائمه اهل خلاف و مؤسس مذهب احناف است و او ابوحنیفه ابن ثابت است که اعتقادش نسبت به خلیفه دوم چنین است.
ابن جوزی با سند صحیح نقل میکند:
أخبرنا عبدالرحمن بن محمد، قال: أخبرنا أحمد بن علیٍّ الحافظ، قال: أخبرنا البرقانیّ قال: قرأت علی محمد بن محمود المحمودی حدّثکم محمد بن علیٌّ الحافظ، قال: حدّثنا إسحاق بن منصور، قال: أخبرنا عبد الصمد، عن أبیه، قال: ذکر لأبیحنیفه قول النّبیِّ صلی الله علیه و آله وسلم : أفطر الحاجم والمحجوم فقال: هذا سجع و ذکر له قول قاله عمر، فقال: هذا قول شیطان.(1)
عبدالصمد از پدرش نقل میکند که گفت: با ابو حنیفه درباره فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، سخن به میان آمد که آن حضرت فرمود: حجامت کننده و حجامت شده روزهشان افطار میشود. ابوحنیفه گفت: این حرف سجع و قافیه است! به ابو حنیفه تذکر داده شد که ناقل این سخن عمر است! ابو حنیفه گفت: این سخن شیطان است.
أخبرنا ابن رزق، قال: أخبرنا أحمد بن جعفر بن سلم، قال: حدّثنا أحمدبن علی الأبّار، قال، حدّثنا محمد بن یحیی النیسابوری، بنیسابور، قال: حدّثنا أبو معمر عبدالله بن عمرو بن أبی الحجّاج، قال: حدّثنا عبدالوارث، قال: کنت بمکّة و بها أبوحنیفه فأتیته و عنده نفر، فسأله رجل عن مسألةٍ فأجاب فیها، فقال له الرّجل: فما روایةٌ عن عمر بن الخطّاب؟ قال: ذاک قول شیطان.(2)
در حدیث دیگری عبدالوارث میگوید: من در مکه بودم که ابوحنیفه نیز
آنجا بودپیش او رفتم و نزد او شخصی بود، پس کسی مسألهای را از او سؤال کرد و او جواب آن مسأله را داد. آن مرد به ابوحنیفه گفت: آیا روایتی از عمر بن خطاب وجود ندارد؟ ابوحنیفه گفت: قول او (عمر) قول شیطان است!
ابوحنیفه محدث بودن عمر را قبول ندارد و اقوال او را قول شیطان میداند.
قبلاً بیان شد که اولیاء خدا محدث هستند و آنها از همه آلودگیها و ناپاکیها دور هستند و تقوا محور در قول و عمل آنها است. وقتی محدث بودن اولیاء خدا مطرح میشود بعضی اهل عامه و وهابیت، دادشان بلند میشود که شما در مقابل خدا شریک قرار دادهاید؛ ولی اگر نسبت به عمر بن خطاب گفته شود ساکتند و در کتابهای معتبر خودشان آن را نقل میکنند. اینکه گفتگو و ارتباط با ملائکه برای غیر انبیاء الهی میسر است، هیچ جای تردید و شکی نیست. خود علمای اهل عامه هم این مطلب را آوردهاند و جواب دادهاند.
آلوسی مفسر اهل تسنن بعد از نقل روایتی در همین مورد میگوید:
و الأخبار طافحة برؤیة الصحابة للملک و سماعهم کلامه، و کفی دلیلا لما نحن فیه قوله سبحانه: {إنَّ الذینَ قالُوا رَبّنا اللهُ ثمّ اسْتَقامُوا تَتنَزَّلُ عَلَیْهم الملائِکَةُ ألّا تَخافُوا وَلا تَحزَنُوا وَأبشِرُوابالَجنّةِ الّتی کُنْتُم توعَدُونَ}(1)الآیة فإن فیها نزول الملک علی غیر الأنبیاء فی الدنیا وتکلیمه إیاه و لم یقل أحد من الناس: إن ذلک یستدعی النبوة و کون ذلک لأن النزول و التکلیم قبیل الموت غیر مفید کما یخفی.(2)
روایات بسیاری وارد شده که صحابه ملائکه را میدیدند و سخن آنان را میشنیدند. برای اثبات آن این دلیل کافی است که خداوند کریم فرموده است: «بدون تردید کسانی که گفتند پروردگار ما خداست سپس (در میدان عمل بر این حقیقت) استقامت ورزیدند، فرشتگان به آنان نازل میشوند (و میگویند) نترسید و اندوهگین نباشید، شما را به بهشتی که وعده داده شدهاید بشارت باد.
این آیه ثابت میکند که ملائکه به غیر انبیاء در دنیا نازل میشوند و با آنها سخن میگویند و کسی هم نگفته است که این سخن گفتن مستلزم نبوت است.
روایات بسیاری در منابع اهل تسنن وارد شده است که اگر انسان آنگونه که خداوند میخواهد در این دنیا زندگی کند، واجبات را انجام داده و از محرمات نیز پرهیز کند، میتواند مستقیماً با ملائکه در ارتباط بوده و با آنان سخن بگوید.
مسلم نیشابوری نقل میکند که:
قال رسول الله صلی الله علیه و سلّم و الّذی نفسی بیده إن لو تدومون علی ما تکونون عندی و فی الذِّکر لصافحتکم الملائکة... .(1)
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: قسم به خدایی که جانم در دست اوست! اگر شما همان حالتی را که اکنون دارید، حفظ نمایید و بر آن استقامت ورزید، ملائکه با شما مصافحه خواهند نمود.
البانی وهابی که از او به عنوان «بخاری دوران» تعبیر میکنند و بنباز مفتی عربستان سعودی گفته بود که ایشان را باید «امام الحدیث» بنامیم، این روایت را
1) صحیح مسلم، ج 8، ص 95.
در سنن ابن ماجه و الجامع الصغیر و سلسلهْ الأحادیث الصحیحهْ(1)، صحیح دانسته است.
در روایت دیگری مسلم نیشابوری مینویسد:
لو کانت تکون قلوبکم کما تکون عند الذکر لصافحتکم الملائکة حتی تسلم علیکم فی الطرق.(2)
اگر قلبتان را به همان حالتی که در حال راز و نیاز با خداوند دارید، حفظ کنید، ملائکه با شما مصافحه خواهند نمود؛ تا اینکه در راهها به شما سلام خواهند کرد.
از این دو روایت استفاده میشود که اگر انسان اهل تقوا باشد و دستورات الهی را انجام دهد، میتواند با ملائکه در ارتباط باشد و با آنها گفتگو کند. و فاطمه زهرا سلام الله علیها که قرآن در آیه تطهیر شهادت بر عصمت اوداده و طبق نص صریح روایات صحیح بخاری و مسلم، سیده زنان اهل بهشت است، قطعاً دارای این مقام بوده است.
در گفتگوی حضرت مریم با ملائکه، قرآن کریم صراحت دارد که حضرت مریم سلام الله علیها با ملائکه صحبت میکرده در حالی که او نیز پیامبر نبوده است. خداوند در سوره مریم آیات 16 تا 21 میفرماید:
{وَاذْکُرْ فی الْکِتَابِ مَرْیَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أهْلِهَا مَکَانًا شَرْقِیًّا. فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجَابًا فَأرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِیًّا. قَالَتْ إِنِّی أعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا. قَالَ إِنَّمَا أنَا رَسُولُ رَبِّکِ لأهَبَ لَکِ غُلامًا زَکِیًّا. قَالَتْ أنَّی یَکُونُ
لی غُلامٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أکُ بَغِیًّا. قَالَ کَذَلِکِ قَالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنَّاسِ وَ رَحْمَةً مِنَّا وَ کَانَ أمْرًا مَقْضِیًّا}.
و در این کتاب (آسمانی) مریم را یاد کن، آن هنگام که از خانوادهاش جدا شد، و در ناحیه شرقی (بیت المقدس) قرار گرفت. و میان خود و آنان حجابی افکند. در این هنگام، ما روح خود را به سوی او فرستادیم و او در شکل انسانی بیعیب و نقص، بر مریم ظاهر شد. او گفت: «من از شر تو، به خدای رحمان پناه میبرم اگر پرهیزگاری! گفت: «من فرستاده پروردگار توام (آمدهام) تا پسر پاکیزهای به تو ببخشم». گفت: چگونه برای من پسری باشد در حالی که بشری با من تماس نگرفته است؟! گفت: «مطلب همین است. پروردگارت فرموده: این کار بر من آسان است! (ما او را میآفرینیم، تا قدرت خویش را آشکار سازیم) و او را برای مردم نشانهای قرار دهیم و رحمتی باشد از سوی ما. و این امری است حتمی.
وقتی حضرت مریم سلام الله علیها بتواند با ملائکه در ارتباط باشد، فاطمه زهرا سلام الله علیها که سیده تمامی زنان اهل بهشت است، به طریق اولی میتواند با ملائکه در ارتباط باشد.
از روایات اهل تسنن استفاده میشود که ملائکه با برخی از صحابه تعامل داشته و با آنها مصافحه کردهاند و آنها نیز ملائکه را با چشمان خود دیدهاند.
مسلم نیشابوری در صحیحش به نقل از عمران بن حصین مینویسد:
و قد کان یسلّم علیّ حتّی اکتویت فترکت ثمّ ترکت الکی فعاد.(1)
فرشته بر من سلام میکرد تا اینکه آلوده به گناه غیبت و عدم کنترل زبان
1) صحیح مسلم، ج 4، ص 48.
شدم و او را نمیدیدم پس از آنکه دست از این گناه کشیدم دوباره تماس برقرار شد.
ابن حجر عسقلانی در ترجمه (شرح حال) عمران بن حصین مینویسد:
عمران بن حصین... وکانت الملائکة تصافحه... .(1)
عمران بن حصین کسی بود که ملائکه با او مصافحه مینمودند.
همچنین ذهبی در ترجمه وی مینویسد:
عمران بن حصین... وکان ممن یسلم علیه الملائکة.(2)
عمران بن حصین از کسانی بود که ملائکه بر او سلام میکردند.
از این احادیث استفاده میشود که جمعی از صحابه توانستهاند با ملائکه ارتباط برقرارکرده و آنها را ببینند و ملائکه به آنها سلام میکردند. وقتی افرادی مثل عمرانبن حصین که قطعاً مقام او از مقام امیرالمؤمنین و سیدهی زنان اهل بهشت سلام الله علیها پایینتر است، بتواند کلام ملائکه را بشنود و با آن ها ارتباط برقرار نماید، چه انگیزهای وجود دارد که اهل تسنن اسرار بر انکار آن در حق امیرالمؤمنین و صدیقهی طاهره سلام الله علیها داشته باشند؟ آیا انکار آن در حق امیرالمؤمنین و فاطمهی زهرا سلام الله علیها ، طعن آشکار به خاندان رسالت نیست؟
روایات بسیاری در کتابهای اهل تسنن وجود دارد که برخی از صحابه کلام ملائکه را شنیده و با آنها صحبت کردهاند.
احمد بن حنبل استاد بخاری و مسلم، در مسندش مینویسد:
عن حذیفة بن الیمان أنّه أتی النبی صلی الله علیه و آله و سلّم فقال بینما أنا اصلی إذ سمعت متکلّماً یقول اللهم لک الحمد کلّه ولک الملک کلّه بیدک الخیر کلّه علیک یرجع الامر کله علانیته وسرّه فأهل أن تحمد انّک علی کلّ شیء قدیر اللهم اغفر لی جمیع ما مضی من ذنبی واعصمنی فیما بقی من عمری و ارزقنی عملاً زاکیاً ترضی به عنّی فقال النبی صلی الله علیه و سلّم ذاک ملک أتاک یعلمک تحمید ربّک.(1)
نقل شده است که روزی حزیفه نزد نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم آمد و عرض کرد: من در حال نماز بودم، شنیدم که گویندهای میگفت: اللهم لک الحمد... پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: آن شخص ملکی بوده که آمده به تو یاد دهد چگونه خداوند را حمد و سپاس بگویی.
همچنین آلوسی مفسر معروف اهل تسنن در تفسیرش مینویسد:
وأخرج ابن أبی الدنیا فی کتاب الذکر عن أنس قال: أبی بن کعب لأدخلن المسجد فلأصلین و لأحمدن الله تعالی بمحامده لم یحمده بها أحد فلما صلی و جلس لیحمد الله تعالی و یثنی علیه إذا هو بصوت عال من خلف یقول: اللهم لک الحمد کله و لک الملک کله و بیدک الخیر کله و إلیک یرجع الامر علانیته و سره لک الحمد انک علی کل شیء قدیر اغفر لی ما مضی من ذنوبی و اعصمنی فیما بقی من عمری و ارزقنی اعمالا زاکیة ترضی بها عنی و تب علی فأتی رسول الله صلی الله علیه و سلم فقص علیه فقال: ذاک جبرئیل علیه السلام .(2)
از همه اینها گذشته، بسیاری از علمای اهل تسنن، یکی از فضایل عمر بن خطاب را شنیدن اذان از جبرئیل علیه السلام دانسته و آن را با آب و تاب فراوان نقل کردهاند.
حارث بن أبی اسامه در مسندش مینویسد:
أول من أذن بالصلاة جبرئیل فی سماء الدنیا فسمعه عمر و بلال فسبق عمر بلالا فأخبر أن نبی صلی الله علیه و سلم ثم جاء بلال فقال له سبقک بها عمر.(1)
نخستین کسی که در آسمان دنیا اذان گفت، جبرئیل بود و عمر بن خطاب و بلال آنرا شنیدند!! عمر پیشدستی کرد و زودتر به پیامبر خبر داد بعد از او بلال آَمد، پیامبر فرمود: عمر زودتر از شما خبر داده است.
جالب این است که ابن حجر عسقلانی و عینی بعد از نقل حدیث هیچ حاشیهای نمیزنند. سرّش این است که وقتی بحث فضایل عمر بن خطاب باشد، آنها چشم و گوش بسته تمام آنچه را که نقل میشود میپذیرند، اما اگر کسی عین همان را برای امیرالمؤمنین و یا صدیقهی طاهره سلام الله علیها نقل کند، فوراً او را متهم به کفر و غلو میکنند و روایات او را نمیپذیرند و... .
اگر عمر بن خطاب میتوانست صدای جبرئیل را بشنود، چه استبعادی دارد که فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین‘ نیز آن را نشنیده باشند؟
اینها بود آنچه که در مورد ماهیت و راهها و انواع علوم ائمه علیهم السلام آمده است.
1) بغیهْ الباحث عن زوائد مسند الحارث، ص51؛ فتح الباری، ج 2، ص 63؛ عمدهْ القاری، ج 5، ص107؛ السیرهْ الحلبیهْ، ج 2، ص 302 و... .
اما اینکه مقدار علومشان و کیفیت کامل دانششان چگونه است، ما نمیتوانیم بیان کنیم و توضیح دهیم زیرا که احاطه و اشراف نداریم، همان طوری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
یا علی ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنی الا الله و انت و ما عرفک الا الله و انا.(1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: یا علی! کسی خدا را نشناخت مگر من و تو و من را هم نمیشناسد مگر خداوند و تو و هیچ کسی تو را نمیشناسد مگر خداوند و من.
بنابراین ائمه طاهرین علیهم السلام ، و در رأس آنها پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، از نظر علم و دانش، افضل و برتر از اولین و آخرین هستند. این برتری تا جایی است که هر آنچه مورد نیاز و احتیاج بشر تا روز قیامت از سعادت دنیا و آخرت است، علم آن نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیهم السلام است، زیرا آنها دعوتکنندگان به راه
خیر و سعادت واقعی هستند و آنها اشراف و تسلط بر همه امور، حتی نیات ما دارند. آنچه واقع شده و آنچه در آینده پیش میآید و حتی زبان پرندگان و حیوانات و احتیاجات آنها را میدانند و نیازمندیهای همه موجودات از جن و انس را میدانند و برای آنها رفع نیاز و احتیاج میکنند، لذا ما قادر به وصف و توصیف آنها نیستیم و خودشان در زیارت جامعه کبیره فرمودهاند:
کیف أصف حسن ثنائکم واحصی جمیل بلائکم وبکم أخرجنا الله من الذّل وفرّج عنّا غمرات الکروب.
1) مدینهْ المعاجز، ج2، ص439.
چطور و چگونه وصف کنم شما را و چگونه ستایش کنم و بشمارم نیکوییهای شما را، به وسیله شما خداوند ما را از خواری (دنیا و آخرت) بیرون آورد و به وسیله شما موجهای گرفتاری از ما برطرف میگردد.
بنابراین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه طاهرین علیهم السلام آگاهی کامل بر همه موجودات و نیازها و احتیاجات آنها چه در عالم تکوین و چه دردائره تشریع دارند چون آنها حجج حق بر همه موجودات عالماند. آنها مرجع همه موجودات از ریزترین موجود عالم تا بزرگترین آنها هستند. همانطوری که مولای ما امام صادق علیه السلام میفرماید:
انّ الله لا یجعل حجته فی أرضه یسأل عن شیئ فیقول لا أدری؟(1)
خداوند قرار نداده حجت خود را در زمین که از او چیزی سؤال و پرسش شود و او در جواب بگوید که من نمیدانم.
این روایت مطلق است و همه اشیاء و همه چیزها را در بر میگیرد.
آن حضرت در حدیث دیگری میفرمایند:
انّ الله تعالی أحکم وأکرم وأجلّ وأعظم وأعدل من ان یحتج بحجة ثم یغیب عنهم شیئاً من امورهم.(2)
خداوند دادگرتر و کریمتر و بالاتر و عظیمتر و اعدلتر از آن است که احتجاج و استدلال کند به حجتی پس پنهان کند ازایشان چیزی از اموراتشان را.
و به تعبیر دیگر میفرماید:
من شک ان الله تعالی یحتجّ علی خلقه بحجّة لایکون عنده کلّ ما یحتاجون الیه فقد إفتری علی الله.(1)
اگر کسی شک کند که خدای تعالی بر خلقش به حجتی احتجاج میکند که نزد او هر آنچه که به آن احتیاج دارند نمیباشد قطعاً به خداوند افترا و دروغ بسته است.
همچنین امام باقر علیه السلام میفرمایند:
لا والله لا یکون عالم جاهلاً ابداً، عالماً بشیء جاهلاً بشیء ثم قال الله اجل واعز واکرم من أن یفرض طاعة عبدٍ یحجب عنه علم سمائه و ارضه ثم قال لا یحجب ذلک عنه.(2)
به خدا قسم! هرگز عالم(3)جاهل نمیباشدکه چیزی را بداند و چیزی را نداند. سپس فرمود: خداوند والاتر و عزیزتر و گرامیتر از آن است که اطاعت بندهای را بر مردم واجب کند که علم زمین و آسمان خود را از او در پس پرده و نهان گذاشته باشد. سپس فرمودند: علم آسمان و زمین را از او نهان و مخفی نمیدارد.
در حدیث دیگری هشام بن حکم میگوید:
سألت اباعبدالله علیه السلام بیمنی عن خمس مائه حرف من الکلام فاقبلت اقول یقولون کذا وکذا قال فیقول قل کذا وکذا قلت جعلت فداک هذا الحلال
و هذا الحرام أعلم انک صاحبه وانک أعلم الناس به و هذا هو الکلام؟ فقال لی ویک یا هشام (لا) یحتج الله تبارک و تعالی علی خلقه بحجةٍ لا یکون عنده کل ما یحتاجون الیه.(1)
هشام بن حکم گوید: از امام صادق علیه السلام در مِنی پرسش کردم از پانصد جمله از سخن، میگفتم چنین و چنان گویند، میفرمود: در پاسخ چنین و چنان بگو، گفتم:
قربانت در حلال و حرام مسلّم بود که فنّ شما است و شما از همه مردم بدان اعلم هستید ولی اینها مسائل علم کلام است (و شما اینطور حاضر جواب هستید؟) فرمود: ای هشام! وای بر تو! خدای تبارک و تعالی بر خلقش به حجتی احتجاج نمیکند که نزد او همه آنچه مورد نیازشان میباشد، نباشد.
در قرآن کریم آیات فراوانی دلالت بر علم ائمه طاهرین علیهم السلام دارد که به بیان برخی از مهمترین آنها میپردازیم:
آیه اول:
{وَ کَلّ شَیءٍ احْصَیْناهُ فی امامٍ مُبینٍ}.(2)
(علم) هر چیزی را در امام مبین قرار دادیم.
در این آیه مبارکه خداوند متعال به صراحت بیان فرموده است که علم همه چیز را در امام مبین احصا و ضبط نمودهایم. روشن است که مقصود از ضبط کردن همه چیز در امام مبین، ضبط و فرونهادن موجودات و اشیاء خارجی نیست
بلکه مراد از علم، آگاهی پیدا کردن به همه چیز و به همه اشیاء و امور در امام مبین است. همچنین نزد اهل تسنن و شعیان روشن است که امام مبین، شخصی آشکار کننده یا جدا کننده حق از باطل است. چنانکه لفظ امام و لفظ مبین در موارد متعددی از قرآن به همین معنا به کار رفته است.
بنابراین، آیه شریفه به روشنی علم به همه چیز را برای امام مبین علیه السلام اثبات میکند.
همین مطلب را پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در روایات فراوانی تذکر دادهاند.
علی بن ابراهیم قمی، مفسر جلیلالقدر، آیه فوق را از آیات محکمه، به معنای آشکار بودن شمرده است.
ولی جای تعجب است که کسی خود را پیرو ائمه معصومین علیهم السلام بداند و مدعی تمسک به کتاب و عترت باشد و از دیگران پیروی کند و بر خلاف صریح آیه شریفه و روایات وارده درتفسیرش، آیه فوق را به رأی خود تفسیر نماید و بدون دلیل شرعی از معنای صریح آیه دست بردارد و بگوید مقصود از امام، لوح محفوظ یا پروندهی اعمال خلایق است.
بعضی دیگر به خیال اینکه اول آیه مربوط به احوال قیامت است، جمله امام مبین را بر خلاف صریح آیه و روایات مربوطه، در تفسیرشان به پرونده و صحیفه اعمال تفسیر نمودهاند و میگویند: ما ائمه هدی را امام مبین میدانیم، اما این آیه ربطی به مقام امام ندارد، بلکه مربوط به پرونده اعمال انسان است، چون پرونده او را مقابلش قرار میدهند از آنجهت او را امام خواندهاند، در صورتی که با کمی دقت در آیه مذکور میرساند که:
انّا نحْنُ نحی المَوْتی وَنَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَآثارَهُم وَکُلَّ شَیْءٍ احْصَیْناهُ فی امامٍ مُبینٍ.
به یقین ما مردگان را زنده میکنیم و آنچه را از پیش فرستادهاند و تمام آثار آنها را مینویسم و هر چیزی را در امام مبین قرار دادیم.
از دقت و توجه به این آیه، چهار مطلب استفاده میشود:
1- ما زنده میکنیم مردگان را.
2- ضبط میکنیم و مینویسیم تمام کارهای خلایق را در دنیا.
3- ضبط مینمائیم آثار آنها.
4- آگاه ساختیم حجت خود را (امام) به همه چیز و تمامی حقایق.
اما جمله اول (زنده نمودن مردگان) مخصوص قیامت نیست؛ زمین مرده و قلوب مرده را خداوند در دنیا نیز زنده میکند، چنانچه صریح آیات قرآن است و افرادی را خداوند در دنیا زنده کرده و زنده میکند، درست است که زنده کردن همه مردگان از اولین و آخرین، مخصوص قیامت کبری است اما این مثبت دعوی نیست.
و اما جمله دوم و سوم؛ ضبط کردن و نوشتن کارهای خلایق و آثار آن در دنیا صورت میگیرد؛ زیرا در قیامت نوشتن در کار نیست و شاید از این جهت باشد که کلمه «نحیی و نکتب» به صورت مستقبل به کار رفته است ولی
«احصیناه» اخبار از گذشته است و چون کتابت در دنیا صورت میپذیرد و احیاء قبل از کتابت ذکر شده پس میتوان گفت احیاء در خلقت آدمی است. چنانچه در قرآن فرموده است:
{کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللهِ وَکُنْتُمْ أمْواتًا فَأحْیاکُمْ ثُمَّ یُمیتُکُمْ}.(1)
1) بقره / 28.
کتابت اعمال بعد از خلقت و رسیدن انسان به حدّ بلوغ و کمال است، بر این اساس ممکن است آیه نظر به قیامت نداشته باشد. علاوه بر این در صحیفهی اعمال هر کسی اعمال خود او را مینویسند نه اعمال دیگران را و نه اینکه کل شیء را در آن احصاء نمایند. بنابراین اگر گفته شود صحیفه اعمال را در قیامت مقابل انسان میگذارند و از این جهت او را امام مبین میگویند، سخن نابجا است و در واقع قرآن را به رأی خود تفسیر کرده و پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمودهاند: کسی که قرآن را به رأی خود تفسیر کند، جای او در جهنم خواهد بود. هم چنین مریض است کسی که صریح قرآن را بابیان عترت کنار بگذارد و نسبت به آن بی اعتنا باشد و با اندیشه خود رأی عامه را در تفسیر قرآن ترجیح دهد.
تفسیر امام مبین به لوح محفوظ، صریح تفاسیر عامه است و بعضی از علمای شیعه - اعلی الله مقامهم - نیز بدون تأمل و دقت از آنها پیروی کردهاند و تأمل نکردهاند که دلالت لفظ امام مبین بر لوح محفوظ به کدام یک از دلالات ثلاثه است و نزد اهل منطق و دانش واضح است که دلالت لفظ از یکی از معانی دلالات سهگانه خارج نیست و بر آن استدلال عقلی شده است و در اینجا هیچ یک از دلالات ثلاثه نیست پس وجهی ندارد بگوییم امام مبین یعنی لوح محفوظ، بر فرض اگر گفته شود مراد لوح محفوظ است، خواهیم گفت: مقصود از آن قلب مطهر، پیغمبر خاتم یا امیرالمؤمنین علیه السلام میباشد؛ چنانچه در روایاتی، لوح محفوظ تأویل به آن شده است و با صریح آیه و روایات منافات ندارد. ولی اگر مقصود از امام مبین لوح محفوظ باشد، باز میگوییم: به صریح روایات متواتره علم همه چیز و همه مخلوق، نزد پیغمبر و ائمه هدی علیهم السلام است.
بنابراین از صریح آیه با ضمیمه روایات وارده در تفسیرش استفاده میشود
که علم همه چیز از عوالم بالا (آسمانها) و زمینها و آنچه در آنهاست و گذشته و آینده در قلب مقدس امام مبین (ائمه هدی علیهم السلام ) مضبوط است.
اما روایاتی که در تفسیر آیه کریمه «وَکُلَّ شَیءٍ احْصَیْناهُ فی امامٍ مُبینٍ» آمده است؛
روایت اول؛ خطبه غدیر که تمامی آن در کتاب شریف احتجاج طبرسی نقل شده و در کمال صحت و اعتبار است و در حدود هفتاد مرتبه رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در خطبه غدیر فرموده است:
معاشر الناس ما من علم الا وقد احصاه الله فیّ وکل علم علّمته فقد احصیتة فی امام المتقین وما من علم الا وقد علمته علیاً وهو الامام المبین.(1)
ای مردم! هیچ علمی نیست مگر آنکه خداوند آن را در وجود من نهاده است وهر علمی که تعلیم گرفتهام، آن را در امام متّقین قرار دادهام و هیچ علمی نیست مگر آن که آن را به علی تعلیم دادهام و علی امام مبین و آشکار است.
به طور آشکار از این خطبه شریفه استفاده میشود که هیچ علمی به هیچ فردی از مخلوق داده نشده مگر آنکه پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله وسلم همه آن را میداند و باز تمام علوم پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم نزد امام مبین، امیرالمؤمنین علیه السلام ، میباشد و از او به ائمه هدی علیهم السلام به ارث رسیده و این مطلب از صدها روایت دیگر نیز استفاده میشود.
روایت دوم: ابن عباس میگوید: امام علی علیه السلام فرمود:
وَکُلَّ شَیْءٍ احْصَیْناهُ فی امامٍ مُبینٍ ای کتاب مبین فهو محکم و ذکر ابن عباس عن أمیرالمؤمنین علیه السلام أنّه قال: انا و الله الامام المبین اُبین الحق والباطل ورثته من رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم .
1) بحارالانوار، ج35، ص 428 و ج 37، ص 208.
به خدا قسم! من امام مبین هستم که حق و باطل را بیان میکنم و آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به ارث بردهام.(1)
روایت سوم: امام باقر علیه السلام از پدر بزرگوارشان از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل فرمودهاند که:
«لما نزلت هذه الآیة علی رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم وکل شیء أحصیناه فی امام مبین قام ابوبکر و عمر مجلسهما فقالا یا رسولالله هو التوراة؟ قال: لا قالا فهو الانجیل قال لا قالا: فهو القرآن؟ قال لا قال: فاقبل امیرالمومنین علیه السلام فقال رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم هو هذا انّه الامام الذی أحصی الله تبارک وتعالی فیه علم کل شیء».(2)
هنگامی که آیه شریفه {وَکُلّ شَیءٍ احْصَیناهُ فی امامٍ مُبینٍ} نازل شد ابوبکر و عمر عرض کردند: یا رسولالله! آیا این امام مبین تورات است؟ فرمود: نه! عرض کردند: انجیل است؟ فرمود: نه! عرض کردند: قرآن است؟ فرمود: نه! در این هنگام علیبنابیطالب علیه السلام وارد شد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم
فرمود: امام مبین ایشان است، قطعا او امامی است که خداوند تبارک و تعالی علم همه چیز را در وجود او احصاء و ضبط فرموده است.
روایت چهارم: صالحبن سهل گوید: امام صادق علیه السلام بعد از آنکه آیه شریفه {وَکُلّ شَیءٍ احْصَیناهُ فی امامٍ مُبینٍ} را قرائت نمود فرمود: امام مبین امیرالمؤمنین علیه السلام است.(3)
روایت پنجم: عمار بن یاسر گوید: در بعضی از جنگها خدمت مولی الکونین امیرالمؤمنین علیه السلام بودم. به بیابانی که مورچه در آن بسیار بود رسیدیم، گفتم: یا امیرالمؤمنین آیا کسی هست که عدد این مورچهها را بداند؟ علی علیه السلام فرمود: ای عمار! من کسی را میشناسم که عدد نر و ماده آنها را میداند عرض کردم: آن شخص کیست؟ فرمود: عمار! آیه شریفه سوره یس را قرائت کردهای؟ «وَکُلّ شَیءٍ احْصَیناهُ فی امامٍ مُبینٍ» عرض کردم: قرائت کردهام، فرمود: منم امام مبین که علم همه چیز در قلب من محفوظ است.(1)
آری قرآن فرموده است: «وَما مِنْ دابّةٍ الا عَلی اللهِ رِزْقُها وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَمُسْتَوْدَعَها فی کتابٍ مُبینٍ»؛ یعنی هیچ جانداری نیست مگر آنکه روزی آن با خداست و خداوند قرارگاه و آرامگاه موقت آنها را میداند (علم) همه اینها در کتاب مبین است و کتاب مبین چنان که بیان شد «امام» است و علامه مجلسی در مرآت العقول فرموده مراد از کتاب مبین، امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندان معصومین او هستند. چنانکه عامه و خاصه در تفسیر آیهی {وَکُلّ شَیءٍ احْصَیناهُ فی امامٍ مُبینٍ} نقل کردهاند که: چون آیه شریفه نازل شد پیغمبر اشاره به امیرالمؤمنین علیه السلام نمود و فرمود: ایشان امام مبین است.(2)
روایت ششم: «مصباح الانوار» به اسناد خودش به مفضل میگوید:
دخلت علی الصادق علیه السلام ذات یوم فقال لی: یا مفضّل! هل عرفت محمّداً وعلیاً و فاطمه و الحسن و الحسین علیهم السلام کنه معرفتهم؟ قلت: یا سیدی
وما کنه معرفتهم؟ قال: یا مفضل! من عرفهم کنه معرفتهم کان مؤمناً فی السّنام الاعلی قال: قلت: عرفّنی ذلک یا سیدی، قال: یا مفضّل تعلم أنّهم علموا ما خلق الله عزوجل و ذرأه و برأه و أنهم کلمة التقوی و خزان السماوات و الارضین و الجبال و الرمال و البحار و علموا کم فی السماء من نجم و ملک و وزن الجبال وکیل ماء البحار و أنهارها وعیونها و ما تسقط من ورقة إلا علموها و لا حبّة فی ظلمات الارض ولا رطب و لا یابس إلا فی کتاب مبین و هو فی علمهم وقد علموا ذلک. فقلت: یا سیدی قد علمت ذلک و أقررت به و آمنت، قال: نعم یا مفضّل! نعم یا مکرم! نعم یا محبور! نعم یا طیب! طبت و طابت لک الجنّة و لکل مؤمن بها.(1)
مفضل گوید: روزی بر حضرت صادق علیه السلام وارد شدم، فرمود: ای مفضل! آیا محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را به حقیقت معرفت شناختهای عرض کردم: ای آقای من! حقیقت معرفت آنان چیست؟ فرمود: ای مفضل! هر کس به حقیقت معرفت آنان رسیده باشد در پیشگاه خدای اعلی مؤمن کامل خواهد بود. عرض کردم: این معرفت را برای من بیان فرمایید، فرمودند: بدان که آنان میدانند آنچه را خداوند خلق فرموده و آنهایند کلمهی تقوی و خزینهدار آسمانها و زمینها و کوه ها و ریگزارها و دریاها و میدانند عدد ستارههای آسمان و عدد ملائکه و وزن کوه ها و میزان آب دریاها و نهرها و چشمهها و هیچ برگی از درخت جدا نمیشود و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین وجود ندارد و هیچ تر و خشکی نیست مگر در کتاب مبین آمده باشد و تمام اینها درعلم آنهاست و تحقیقا آن را
1) بحار الانوار، ج26، ص116.
میدانند.(1)سپس عرض کردم: این مطلب را متوجه شدم و به آن اقرار نمودم و ایمان آوردم. آن حضرت فرمودند: آری! ای مفضل! بله! ای گرامی داشته شده! بله! ای آراسته شده! بله! ای پاکیزه! پاک شدی و بهشت گوارای تو و هرکس به آن مؤمن است، باشد!(2)
روایت هفتم: از احادیثی که معنی آیه شریفه {وَکُلّ شَیءٍ احْصَیناهُ فی امامٍ مُبینٍ} را روشن مینماید؛ حدیثی است که در اصول کافی نقل فرموده است. در این حدیث شریف، عیسیبن المستفاء خدمت حضرت موسیبن جعفر علیه السلام عرض مینماید:
اکان فی الوصیة توثبهم وخلافهم علی امیرالمؤمنین علیه السلام فقال: نعم شیئا شیئا وحرفا حرفا اما سمعت قول الله عزوجل انا نحن نحیی الموتی ونکتب ماقدموا وآثارهم وکل شیءِ احصیناه فی امام مبین.(3)
گفتم: آیا در آن وصیت نامه که جبرئیل برای حضرت رسول آورده استیلای ظالمین و مخالفت آنها با امیرالمؤمنین علیه السلام مذکور است؟ فرمود: بلی والله همه چیز جزء به جزء و حرف به حرف نوشته شده است، آیا نشنیدهای که خداوند فرمود: ما مردگان را زنده میکنیم و آنچه از پیش فرستادهاند و همچنین آثارشان را ثبت میکنیم و همه چیز را در امام مبین احصاء نمودهایم.
آیه دوم:
{وَتَعِیَها اُذُنٌ واعِیَه}.(1)
و گوش شنوا آن را حفظ میکند.
یکی از راههای رسیدن دانش و علوم به ائمه اطهار علیهم السلام از طریق پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است. امیرالمؤمنین علیه السلام از هنگام کودکی در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و همدم و انیس ایشان بود. اهل
مکه به قحطی سختی دچار شدند؛ ابوطالب علیه السلام شخص آبرومند و کثیرالعیالی بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نزد آن حضرت رفت و امیرالمؤمنین علیه السلام را از ایشان گرفت و جزء عیال خودش قرار داد و در تعلم و تربیت او کوشش نمود.(2)
و از طرفی هم قرآن کتاب هدایت و کتابی است که همه چیز در آن بیان شده است؛ تبیانًا لکل شیء، کتابی نازل شده است تا آدمی را از ظلمات دنیا به نور و بینش برساند و در پیچ و تابهای تاریک زندگی مددکار او باشد.
نگاهی به این کتاب عظیمالقدر نشان میدهد که خداوند متعال آنچه را لازمه زندگی یک انسان است به نحو احسن بیان کرده است و هیچ نقطه ابهامی را باقی نگذاشته است، بلکه یکی از نیازهای اساسی انسان، نیاز به رهبری و امامت و معرفی انسانهای کامل است. آدمی برای رسیدن به سرمنزل کمال، نیاز به پیشوا و امامی دارد که دارای قدرت علمی کاملی باشد و به راههای سعادت بشر آگاهی کامل داشته باشد، قرآن که تأمین کننده نیازهای آدمی است بدون شک به این نیاز پاسخ گفته است. پیامبر بزرگ اسلام در موارد مختلفی قدرت
علمی و شخصیت آن انسان کامل را بیان فرموده که امیرالمؤمنین علیه السلام مصداق اتم آن است.
این مطلب را خداوند برای پیامبرش در آیه {وَتَعِیَها اُذُنٌ واعِیَه}(1)بیان فرموده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میفرمایند:
یا علی انّ الله امرنی ان ادنیک و اعلمک لتعی فانزل الله هذه الآیة {وَتَعِیَها اُذُنٌ واعِیَةٌ} فقال انت اذن واعیه.
یا علی! خدا به من دستور داد تو را به خودم نزدیک کنم و علوم خودم را به تو یاد دهم تا آنها را حفظ کنی. پس خداوند این آیه را نازل فرمود: {وَتَعِیَها اُذُنٌ واعِیَةٌ} سپس به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: تو گوش حفظ کننده و نگهدارنده هستی.(2)
سید ابن طاووس میفرماید:
موقعی که هشام بن عبدالملک مروان «لعنهْ الله علیه»، امام باقر و امام صادق علیهم السلام را در شام احضار کرد و جمعی مشغول تیراندازی بودند، هشام نُه چوبه به امام باقر علیه السلام داد و از آن حضرت درخواست کرد که تیراندازی کند. امام علیه السلام تیر اول را به وسط خال و نشانه زد و تیر دوم را در وسط چوبه تیر اول و تیر سوم را در وسط چوبه دوم... همچنین نهم را در وسط هشتم زدند، چنانکه حاضرین را شگفتی عجیب فرا گرفت و هشام از این دستور پشیمان شد و گفت: من تا به حال چنین تیراندازی را ندیدهام! آیا
فرزندت جعفر هم میتواند به این کیفیت تیراندازی کند؟ امام باقر علیه السلام فرمودند: بله! ما خانواده، کمال را از پیغمبر اکرم به ارث بردهایم تا آنکه فرمودند: خداوند پیغمبر خود را امر فرموده که
علیبنابیطالب را مخصوص به علم و کمالات خود قرار دهد و آیاتی برای اثبات این موضوع نازل فرمود که از آن جمله است آیه شریفه {وَتَعِیَها اُذُنٌ واعِیَةٌ} یعنی: و گوش شنوا آن را حفظ میکند و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است: از خداوند خواستم که آن حفظ کننده را گوش علیبنابیطالب علیه السلام قرار دهد و خدا هم چنین کرد. از این جهت بود که علی علیه السلام میفرمود: پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم هزار باب از علم به من آموخت که از هر باب هزار باب دیگر از علم برایم باز شد، و این علوم از طریق امیرالمؤمنین علیه السلام به ما رسیده است که دیگران از آن بهرهای نبردهاند.
هشام سؤال کرد: آیا علیبنابیطالب علیه السلام ادعای علم غیب میدانست با اینکه خداوند کسی را به غیب خود آگاه نفرموده است!!
امام باقر علیه السلام فرمود: خداوند بر پیغمبر خود کتابی نازل فرموده که در آن بیان شده است آنچه رخ داده و آنچه که تا
روز قیامت رخ خواهد داد، چنانکه فرموده: {وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ}(1){وَکُلَّ شَیْءٍ أحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ}(2){ما فَرَّطْنا فی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ}(3)خداوند به پیغمبر خود وحی فرمود که چیزی از اسرار و علوم غیب را باقی نگذارد مگر آنکه به علیبنابیطالب علیه السلام بیاموزد و پیغمبر هم به حکم خدا عمل
کرد تا آنجا که امام باقر علیه السلام فرمودند: تمام علوم قرآن و تأویل آن نزد علیبن ابیطالب علیه السلام بود و بعد از پیغمبر کسی جز او آگاه به این علم نبود.(1)
امام علیه السلام با استناد به این چهار آیه، برای امیرالمؤمنین علیه السلام علم غیب را اثبات نمودند و هشام با آن دشمنی که نسبت به اهلبیت داشت انکار ننمود، ولی عجیب است که بعضی مسلمانان به خصوص وهابیت (که خود را مسلمان میدانند) علاوه بر انکار، تصمیم بررد این آیات دارند.
حماد بن عثمان در روایت دیگری در این خصوص میگوید: عبدالاعلی بن اعین برای من نقل کرد که از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: «منم فرزند رسول خدا و میدانم کتاب خدا را و در آن است ابتداء خلقت (کیفیت ایجاد موجودات) و آنچه لباس هستی به تن خواهد کرد تا روز قیامت، و در آن است اخبار آسمانها و زمین و بهشت و دوزخ و اخبار گذشته و آینده و من همه اینها را میدانم؛ گویا اینکه در کف دست خود نگاه میکنم، چون که خداوند در وصف قرآن میفرماید: «فیه تبیان کل شیء».(2)
ابن عباس عن النبی سئلت ان یجعلها اذن علی: قال علی کرم الله وجهه ما سمعت من رسولالله شیئاً الا وحفظته ووعیته ولم انسه مدی الدهر.(3)
ابن عباس میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: من از خدا سؤال کردم که علیبنابیطالب رامصداق (اذن واعیه) قرار دهد؛ علی علیه السلام میفرمود:
آنچه را از رسول خدا شنیدم حفظ کردم و تا آخر دهر فراموش نخواهم کرد.
در جای دیگر آمده است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمود:
شما قرب و منزلت مخصوص من نزد رسول خدا را میدانید؟ در کودکی مرا در دامن خویش میگذاشت و به سینهاش میچسباند و در بسترش میخوابانید. بدنم به جسد مبارکش میرسید و از بوی معطر او استفاده مینمودم. لقمه را میجوید و در دهانم میگذاشت. هیچگاه دروغ از من نشنید و خطا و اشتباهی ندید. یکی از فرشتگان بزرگ پروردگار جهان، همواره از وی مراقبت میکرد و به کارهای نیک و اخلاق پسندیده هدایتش مینمود. من همانند ناقهی شتر که دنبال مادرش میرود از آن حضرت پیروی مینمودم. در هر روز دری از علم به رویم میگشود و از اخلاق و آداب نیک چیزی برایم آشکار مینمود. دستور میداد و من از او پیروی میکردم. در هر سال مدتی در کوه (حراء) به سر میبرد. جز من و خدیجه کسی آن حضرت را نمیدید. در آن هنگام خانهای در اسلام تأسیس نشده بود جز خانه رسول اکرم و خدیجه، و من سومین فرد آن خانواده بودم. نور وحی و رسالت را مشاهده میکردم و بوی نبوت را استشمام مینمودم.(1)
ابن عباس میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میفرمود: وقتی برای مناجات پروردگار حاضر شدم با
1) نهجالبلاغه، خطبه 187؛ ینابیع المودهْ، ص 76.
من سخن گفت، هر چه از خدا یاد گرفتم به علی علیه السلام یاد دادم. پس علی درِ علم من است.(1)
بنابر آنچه که از روایات و تفاسیر عامه و خاصه استفاده میشود؛ اُذُن واعیه در این آیهی کریمه، امیرالمؤمنین علیه السلام است که حقایق را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم اخذ کرده و علم گذشته و آینده را فرا گرفته است. روایت عبدالرحمن بن کثیر، مؤید این مطلب است:
عن عبدالرحمن بن کثیر عن ابیعبدالله (صلواتالله علیه) فی قولالله تعالی وَتَعِیَها اُذُنٌ واعِیَةٌ قال وَعَتْ اذن امیرالمؤمنین علیه السلام ما کان و ما یکون.(2)
عبدالرحمن بن کثیر از امام صادق علیه السلام درباره فرمایش خدای تعالی {وَتَعِیَها اُذُنٌ واعِیَةٌ} روایت کرده که آن حضرت فرمودند: امیرالمؤمنین علیه السلام علم آنچه بوده و خواهد بود را حفظ نمود.
و در روایت دیگر آمده است که:
روی الصدوق فی الخصال فی حدیث مناقبه السبعین التی عددها امیرالمؤمنین علیه السلام و اما الثالثة و الثلاثون فان رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم التقم اذنی وعلمنی ما کان و ما یکون الی یوم القیامه فساق الله عزوجل ذلک علی لسان نبیه صلی الله علیه و آله وسلم .(3)
مرحوم صدوق در خصال در ضمن حدیث مناقب هفتادگانه امیرالمؤمنین علیه السلام که آن حضرت، آنها را بیان فرمودهاند روایت کرده که
سی و سومین منقبت این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گوش مرا کاملاً نزدیک دهان خود قرار دادند و به من علم آنچه بوده و آنچه خواهد بود تا روز قیامت را تعلیم دادند که خدای عزوجل آنها را بر زبان پیامبرش صلی الله علیه و آله وسلم جاری نمود.
همچنین از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده که:
در قرآن آیهای نیست جز اینکه من میدانم درباره کی و در کجا نازل شده است. در سینهام علوم فراوانی است قبل از آنکه مرا نیابید سؤال کنید و فرمود: اگر در حین نزول آیهای در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نبودم، آن را برایم نگهداری میکرد تا هنگامی که خدمتش میرسیدم و برایم قرائت مینمود و میفرمود: یا علی! در غیاب تو فلان آیه نازل شده و تأویل و تنزیل آنها را برایم تشریح میفرمود.(1)
و نیز امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
بل اندمجت علی مکنون لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشیة فی الطوی البعیدة.(2)
در سینهام علومی پنهان است که اگر برای شما آشکار سازم همانند ریسمانی که در چاه عمیق حرکت میکند به اضطراب خواهید افتاد.
همچنین آن حضرت میفرمایند:
ان رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم علّمنی الف باب و کل باب منها یفتح الف باب فذالک الف الف باب حتی علمت ما کان و ما یکون الی یوم القیامة و
علمت علم المنایا و البلایا و فصل الخطاب.(1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هزار در از علم را به روی من گشود که از هر دری هزار در باز شد پس هزار هزار در علم به روی من گشوده شد بهطوری که دارای علم آنچه بوده و آنچه خواهد بود تا روز قیامت، شدم و از مرگها و بلاها و فصل الخطاب آگاهی دارم.
حضرت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، میفرماید:
در سینهام علوم بسیاری جمع است که رسول خدا به من تعلیم نموده است، اگر حفظ کنندگانی را پیدا میکردم که حق آنها را ادا میکردند و همانطور که میشنیدند روایت مینمودند، بعضی از آن علوم را نزدشان به ودیعه میگذاردم و دری از علوم برایشان باز میکردم که از هر دری هزار در باز میشد.(2)
به امیرالمؤمنین، حضرت علی علیه السلام ، عرض کردند: چرا شما از همهی اصحاب بیشتر حدیث دارید؟ فرمود: زیرا من هر وقت از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم سؤال میکردم جوابم میداد و وقتی ساکت میشدم خود آن حضرت ابتداء به سخن میکرد:
سلیمبن قیس از حضرت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، نقل میکند که (در حدیثی) فرمود: چنین نبود که هر یک از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بتوانند از آن حضرت سؤال کنند و بفهمند؛ بعضیها چیزی را میپرسیدند ولی از درک جواب عاجز بودند بهطوری که از سؤال کردن عاجز بودند و دوست میداشتند یکی از اعراب یا شخصی غریبه از در برسد و از
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم چیزی بپرسد تا آنان جوابش را بشنوند، ولی من در هر روز یک مرتبه و در هر شب یک مرتبه خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میرسیدم و آن حضرت با من خلوت میکرد و هر جا میرفت دنبالش میرفتم. اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میدانند که برای غیر من چنین موقعیتی حاصل نمیشد، گاهی آن حضرت به خانهی من تشریف میآوردند گاهی هم من در یکی از منازلشان شرفیاب میشدم. وقتی بر آن حضرت وارد میشدم مجلس را خلوت میکرد و زنانش را بیرون مینمود ولی وقتی او به منزل ما تشریف فرما میشد نه فاطمه بیرون میرفت و نه هیچ یک از فرزندانم. وقتی سؤال میکردم جواب میداد و گاهی که من ساکت میشدم او ابتداء به سخن میکرد، هیچ آیهای بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نازل نشد مگر اینکه آنرا برایم قرائت فرمود و من به خط خودم آنها را نوشتم. تأویل آیات و تفسیر آنها و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عام آیات را برایم بیان فرمود و از خدا خواست که قدرت فهم و حفظ آنها را به من عطا کند، لذا هیچ آیه و علمی را که به من یاد داد فراموش نکردم. هر حلال و حرام و امر و نهی را که خدا به هر ولیی یاد داده بود و هر کتابی را که بر پیغمبران گذشته نازل شده بود، به من تعلیم نمود و من همه آنها را حفظ کردم و حتی یک حرف آنها را فراموش ننمودم. سپس دست مبارکش را به سینهی من نهاد و از خدا خواست که قلبم را پر از علم و فهم و حکمت و نور گرداند. عرض کردم: یا رسولالله! پدر و مادرم فدایت باد! از آن هنگام که دربارهام دعا کردی هرگز چیزی را فراموش نکردهام، آیا باز هم میترسی به فراموشی گرفتار شوم؟ فرمود: از نسیان و جهل تو نمیترسم و در این باره اطمینان دارم.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم مقام علمی امیرالمومنین علیه السلام را بارها در روایات مختلف ستوده است:
1- یا علی! تو در علم و دانش در مرتبهای هستی که احدی به آن نرسیده است.
2- یهنئک العلم اباالحسن لقد شربت العلم شرباً نهلته نهلا.(1)
علم و دانش گوارایت باد ای ابوالحسن! علم را مانند آب نوشیدی!
3- انا دار الحکمة و علی بابها.(2)
من خانه حکمت و علی درِ آن است.
4- انا مدینة العلم وعلی بابها فمن اراد العلم فلیأت الباب.(3)
من شهر علم هستم و علی درِ آن شهر است، هر کس طالب علم است باید از درش وارد شود.
5- قال رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم : یا علی انا مدینة العلم وانت بابها کذب من زعم انّه یصل الی المدینه الاّ من قبل الباب.(4)
یا علی! من شهر علم و تو درب آن هستی، هر کس گمان کند که از غیر درب میتواندوارد شهر شود دروغ میگوید.
آیه سوم:
یکی دیگر از آیاتی که علم و آگاهی گسترده پیامبر و ائمه هدی علیهم السلام را به
موجودات و تکوینیات ثابت میکند، این آیات شریفه است:
{إِنّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ * وَ ما أدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ * لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ ألْفِ شَهْرٍ * تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ فیها بِإذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أمْرٍ * سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ}.
ما این قرآن عظیم الشأن را در شب قدر نازل کردیم و تو چه میدانی که شب قدر چیست؟ شب قدر از هزار ماه بهتر و بالاتر است. (در این شب) فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان از هر فرمانی نازل میگردند. این شب رحمت و سلامت و تهنیت تا صبحگاه است.
از این آیات استفاده میشود که ملائکه و روح، در شب قدر از نزد پروردگار بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نازل میشوند. همچنین از آیه شریفه {...تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ...} به انضمام روایاتی که در تفسیر این آیات به ما رسیده است معلوم میشود که در هر سال شب قدری است که در آن شب، امور کلی و جزئی یک سالِ همه موجودات برنامهریزی شده و به امضاء میرسد و به این جهت، عنوان قضای حتمی مییابد و همه این امور با تمام خصوصیات، از ناحیه حضرت حق جلّ و علا به اطلاع پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم میرسید و بعد از آن حضرت به اطلاع امام وقت میرسد.
این مطلب در سوره دخان نیز آمده، آنجا که خداوند میفرماید:
{إِنّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرینَ * فیها یُفْرَقُ کُلُّ أمْرٍ حَکیمٍ}.
ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم، همانا ما خلق را (از عذاب قیامت) ترساندیم، در آن شب هر امری با حکمت (و تدبیر امور نظام جهان) معین و ممتاز میگردد.
امام باقر علیه السلام در ذیل این آیه شریفه میفرماید:
یا معشر الشیعه! خاصموا بسورة {إِنّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ} تفلجوا فوالله
انّها لحجّة الله تبارک و تعالی علی الخلق بعد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و انّها لسیّدة دینکم و انّها لغایة علمنا یا معشر الشیعه!
خاصموا بِ- {حم * وَ الْکِتابِ الْمُبینِ * إِنّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرینَ} فانّها لولاة الأمر خاصّة بعد رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم .(1)
ای گروه شیعه! (در مسأله اثبات وجود امام) با سوره ی إنا انزلناه فی لیلهْالقدر (در مقابل مخالفین) محاجّه کنید تا پیروز شوید، به خدا سوگند که این سوره پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ، حجت خدای تبارک و تعالی است بر خلقش، به راستی این سوره، سروَر دین شماست و به راستی این سوره نهایت دانش ماست، ای شیعه! با دشمنان ما مخاصمه و محاجه کنید با {حم * وَ الْکِتابِ الْمُبینِ * إِنّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرینَ} زیرا این آیات مخصوص به والیان و متصدیان امر امامت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است.
از ظاهر آیات و رویات متواتره از طریق عامه و خاصه به دست میآید که شب قدر هر سال در ماه مبارک رمضان است. در این شب فرشتگان و روح بر پیغمبر و هر یک ائمه علیهم السلام درعصر خودش نازل میشوند و چنانکه ائمهی هدی علیهم السلام در روایات متواتره فرموده اند؛ در آن شب مقدرات همه موجودات از قبیل بلایا و مرضها و مرگها و روزیها و باران ها و همهی حوادث و قضایا تا سال آینده از خیرات و شرور در جهان از ذرات کوچک تا بزرگ همه ثبت میشوند. در آن شب تمام مقدرات بر پیامبر و امام عرضه میگردد.
1) اصول کافی، ج1، ص266؛ وافی، ج2، ص50، طبع جدید.
از این حدیث امام باقر علیه السلام استفاده میشود که سوره قدر و سوره دخان وجود علمی شب قدر را ثابت میکنند.
از آیات زیر:
1- {وَلاحَبَّةٍ فی ظُلُماتِ اْلأرْضِ وَلا رَطْبٍ وَلا یابِسٍ إِلاّ فی کِتابٍ مُبینٍ}.(1)
هیچ دانهای در تاریکیهای زمین نیست و هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتاب مبین بیان شده است.
2- {وَلا أصْغَرَ مِنْ ذلِکَ وَلا أکْبَرَ إِلاّ فی کِتابٍ مُبینٍ}.(2)
چیزی کوچکتر از ذره و نه بزرگتر از آن نیست، مگر آنکه (علم آن) در کتاب مبین وجود دارد.
3- {وَما مِنْ دَابَّةٍ فی اْلأرْضِ إِلاّ عَلَی اللهِ رِزْقُها وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَمُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فی کِتابٍ مُبینٍ}.(3)
هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر اینکه بر خداوند است روزی آن و خداوند جایگاه موقت و قرارگاه آن را میداند. همه آنها در کتاب مبین است.
4- {نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ}.(4)
نازل کردم بر تو کتاب را که بیان کننده همه چیز است.
5- {مٰا فَرَّطْنا فی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ}.
چیزی را در کتاب (قرآن) فروگذار نکردیم.
به روشنی استفاده میشود که مقصود از کتاب مبین همان قرآن است که در شب قدر نازل شده و مبیّن همه امور است و هیچ چیزی در آن فروگذار نشده است، و همه علوم قرآن در انسان کامل یعنی امام معصوم علیه السلام موجود است که در شب قدر بر او عرضه میگردد، بر این اساس شب قدر مبدأ تحول در عالم تکوین و تشریع است.
(تنزّل) فعل مضارع است که دلالت بر تجدید و استمرار دارد؛ یعنی نزول فرشتگان و روح در هر سال در زمان حیات رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم در شب قدر صورت میگیرد و پس از رحلت آن حضرت نیز، بر کسی نازل میشوند که تمام صفات و خصوصیات رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را داشته باشد.
با این بیان به مفاد حدیث دوم میرسیم که حضرت امام باقر علیه السلام فرمودند: با سوره «انّا انزلنا» مخاصمه علمی کنید. اگر هر کسی از معاندین و منکرین امامت با شما برخورد کرد به او بگویید: آیا «تنزّل» فعل مضارع نیست؟ و فعل مضارع دلالت بر استمرار ندارد؟! مگر میشود یک سال نزول امر صورت گیرد و آن هم در حیات نبی، ولی در سالهای بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نزول امر نشود؟! بنابراین؛ اگر بخواهد حقیقت تحولات و امور جهان و انسان برای بشریّ-ت روشن شود، باید حجت خدا روی زمین وجود داشته باشد تا فرشتگان نزد او فرود آیند. آن حجج الهی هم باید سیره و رفتارشان همانند سیره و رفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم باشد تا بتوانند جانشین رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم باشند. پس یکی از مهمترین ادله بر اثبات امامت، سوره قدر است. روایتی نیز در این زمینه ذکر شده است که شخصی نه مرتبه از امام باقر علیه السلام سؤالات همسان پرسید، امام در پاسخ فرمود:
اِنَّما یَأتی بالامر مِنَ الله تعالی فی لیالی القدر إلَی النبی صلی الله علیه و آله وسلم وإلی الاوصیاء:
إفعَلَ کذا وکذا، لأمرٍ قد کانوا علموه، امروا کیف یعملون فیه.(1)
جز این نیست که امر از جانب خدای تعالی در شبهای قدر بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اوصیاء آن حضرت میآید که فلان کار و فلان کار را انجام بده این برای امری است که آنها به آن علم دارند و آن رامیدانند، امر میشوند که چگونه در آنچه میدانند عمل کنند.
حدیث دیگر:
عن ابی جعفر علیه السلام قال: «لقد خَلَقَ اللهُ تعالی لَیْلَةَ القدرِ أوَّلَ ما خَلَقَ الدُنیّا و لَقَد فیها أوّلَ نَبِیٍّ یَکُونُ وَ أوَّلَ وَصِیٍّ یَکوُنُ».(2)
امام باقر علیه السلام فرمودند: خداوند متعال در ابتدایی که دنیا را آفرید شب قدر را ایجاد نمود و تحقیقا در آن شب قدر (اول) اولین نبی و اولین وصی بودند.
مرحوم ملا محسن فیض کاشانی در تحلیل این روایت میگوید:
سرّ اینکه شب قدر قبل از دنیا آفریده شده، این است که در این شب همه امورات دنیا تدبیر میشود و تقدیر همه امور دنیا ملازم با خلقت شب قدر پیش از خلقت دنیا است.
در ادامه میفرماید:
دنیا به خاطر پایین بودن مرتبهاش و پستی رتبهاش نسبت به آخرت، دنیا گفته شده و آخرت ترفیع مقام بشریت است، دنیا و آخرت دو حالت برای انسان است، و لذا قبل از انسان دنیایی نیست! و قبل از نبیّ و وصیّ انسانی! بنابراین، آفرینش پیامبر و وصیّ وی به عنوان اوّلین خلقتِ
موجودات در شب قدر زمانی است که شب قدر و دنیایی در کار نبود.(1)
از این بیان بدست میآید که مراد از خلقت شب قدر قبل از خلقت دنیا، آفرینش شب قدر به صورت مادّی و زمانی بوده است.
تا به حال با استفاده از آیات، روایات و بیانات برخی بزرگان، وجود علمی شب قدر تبیین شد، اکنون به بیان پارهای دیگر از شواهد، در بعدِ وجود مادّی و زمانی شب قدر و همچنین فضیلت این شب که هر ساله یک مرتبه رخ میدهد بر اساس روایات مختلف و متعددی که در این زمینه وارد شده است میپردازیم:
اهمیت و فضیلت شب قدر بر کسی پوشیده و پنهان نیست، از این رو وقتی که از امام جواد علیه السلام درباره فضیلت شب قدر سؤال شد، آن حضرت در جواب فرمودند:
ینزل فیها کلّ امر حکیم، و المحکم لیس بشیئن اِنّما هو شیءٌ واحدٌ فمَن حکم بما لیس فیه اختلافٌ فحُکمُهُ مِن حُکم الله عزّوجلّ و من حکَمَ بأمر فیه اختلاف فرَای انّهُ مصیب فقد حکمَ بحُکمِ الطّاغوتِ اِنّه لینزل فی لیلة القدر إلی ولی الأمور سَنَةً سَنَةً یُؤمَرُ فیها فی اَمرِ نفسه بِکذا و کذا، و فی اَمرِ النّاس بکذا و کذا و انّه لیحدث لولی الأمر سِوی ذلک کلّ یومٍ عِلمُ الله عزّوجَلّ الخاصُّ وَ المکنونُ العجیبُ و المخزُونُ مثلُ ما ینزلُ فی تلکَ اللَّیلَةَ من الأمر ثمّ قرأ {وَلَوْ أنَّ ما فی اْلأرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أقْلامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللهِ إِنَّ اللهَ عَزیزٌ حَکیمٌ}.(2))،(3)
هر امر محکمی در شب قدر نازل میشود و محکم دو چیز نیست، بلکه منحصرا یک چیز است. پس هر کس به آنچه که در آن اختلافی نیست حکم کند، حکمش حکم خدای عزّوجّل است. و هر که به موضوعی حکم کند که در آن اختلافی باشد و خود را مصیب بداند (که به گمان خود به حقیقت حکم کرده است)، به حکم طاغوت حکم کرده است. همانا سال به سال در شب قدر حکم آن امر بر ولیّ امر (امام زمان) نازل میشود. و همچنین راجع به کار مردم به چنین و چنان مأمور میشود و نیز برای ولیّ امر غیر از این نیز هر روز، علم خاص خدای عز وجل و علم پنهانی عجیب و شگفتانگیز و علم ذخیره شده مانند آنچه در آن شب از امر بر او نازل میگردد عنایت میشود سپس آن حضرت این آیه را قرائت فرمودند: «اگر همه درختانی که در زمین هستند قلم شوند و دریا مرکب گردد و هفت دریای دیگر به کمک اوبیایند کلمات خدا تمام نمیشود، قطعاً خداوند عزیز و حکیم است».
لذا تأویلات آیات فقط به دست امام علیه السلام رقم میخورد و غیر از او کسی قادر به انجام آن نیست.
روایت دیگری که از آن علم و قدرت امام علیه السلام استفاده میشود، روایت علی بن حمزه است که از امام موسی کاظم علیه السلام نقل میکند و میگوید: شنیدم که آن حضرت فرمودند: هیچ فرشتهای از طرف خداوند فرود نمیآید، مگر آنکه به محضر امام زمان میرسد، و خود و آنچه که از طرف حق آورده به امام عرضه میدارد.(1)حمران از امام باقر علیه السلام سؤال کرد: تفسیر آیات سوره قدر
1) تفسیر نورالثقلین، ج5، ص 639.
چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: شب قدر در هر سال در دهه آخر ماه رمضان میباشد و نازل نشده قرآن مگر در شب قدر، خداوند میفرماید: {فیها یُفْرَقُ کُلُّ أمْرٍ حَکیمٍ}؛ در آن شب هر امری بر اساس حکمت تدبیر میشود.(1)
و از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است(2)که در سال اول بعد از وفات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در ماه رمضان فرمود: از من سؤال کنید تا به شما خبر دهم حوادث سال آینده را تا 360 روز دیگر (همه امور جهان از کوچک و بزرگ). سوگند به خدا! این صرفاً یک ادعا نیست بلکه احوال همه هستی را به تعلیم پروردگار میدانم.
در روایات متعدد که بیش از حد تواتر است آمده که ائمه هدی علیه السلام فرمودهاند: در شب قدر، ملائکه و روح بر ما فرود میآیند و همه مقدّرات یک سال هستی را به ما عرضه میدارند، قرآن کریم نیز این روایات را تصدیق میکند.
بنابراین، هیچ انسان صاحب خردی نمیتواند این آیات و روایات را انکار نماید و ادعا کند اینها مخالف قرآن است، زیرا این روایات در واقع توضیح و تبیین آیه {یُفْرَقُ کُلُّ أمْرٍحَکیمٍ} میباشد.
از این رو ائمه معصومین علیهم السلام به تعلیم پروردگار متعال به احوال خود و مخلوقات عالمند و این مقام، اولا برای رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم مسجل است زیرا که او، واسطه فیض و علت ایجاد همه کائنات است، سپس برای ائمه معصومین علیهم السلام که به عنوان وارثان علوم و کمالات نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و جانشینان برحق اویند.
لذا اگر برای اثبات علم غیب پیغمبر و ائمه اطهار علیهم السلام هیچ آیه و روایتی نبود،
تنها آیات سوره مبارکه قدر وحم دخان کفایت میکرد، زیرا هیچ یک از مسلمانان نزول ملائکه و روح را در شب قدر برای عرضه مقدرات الهی انکار نکردهاند. با توجه به اینکه «تنزل» استمرار را میرساند پس نزول ملائکه و روح بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم باید ادامه داشته باشد و نزد وصی و جانشین او فرود آیند تا از حوادث و پیشآمدهای آینده آنان را مطلع سازند.
از مباحث گذشته روشن شد که ائمه اطهار علیهم السلام در علومی که مربوط به هدایت و دیانت مردم است آگاهی کامل دارند و سرآمد همه خلق هستند. اکنون این بحث به میان می آید که در سایر رشتهها و فنون علمی نیز چنین هستند؟
گروهی میگویند که ائمه طاهرین علیهم السلام به همه چیز دانا هستند و در طبابت، گیاهشناسی، زمینشناسی، هندسه و حساب، ستارهشناسی، فیزیک، شیمی و سایر رشتههای علمی تخصص داشته و آشنایی به تمام زبانها دارند و به هر زبانی تکلم میکنند.
و بعضی میگویند این علوم دانستناش برای امام لازم و ضروری نیست. حق مطلب این است که طبق ادلهای که برای اثبات علم امام علیه السلام اقامه شد، ائمه علیهم السلام امام همه موجودات هستند و علم آنها در تکوینیات و تشریعیات و در کلیه علوم و آنچه مورد نیاز همه موجودات هست ساری و جاری است و امام تسلط کامل بر همه چیز و همه علوم دارد.
برای تحقیق این مطلب باید به اخبار و احادیث مراجعه نماییم تا حقیقت روشن گردد.
همانطور که در مباحث گذشته بیان گردید؛احادیث زیادی داریم که
ائمه علیهم السلام میفرمایند: ما از حوادث گذشته و آینده اطلاع داریم، از اخبار آسمانها و زمین خبر داریم و خدا بزرگتر از آن است که اطاعت کسی را واجب کند ولی علومش را از وی مخفی بدارد. از باب نمونه به چند روایت اشاره میشود:
1- حضرت امام صادق علیه السلام به گروهی از اصحابشان فرمودند: من به آنچه در آسمان و زمین و بهشت و دوزخ موجود است علم دارم، از حوادث گذشته و آینده اطلاع دارم. آنگاه قدری توقف کردند، دیدند این مطلب بر شنوندگان گران آمد، لذا فرمودند: تمام این مطالب را از کتاب خدا فهمیدهام، زیرا خدای تعالی میفرماید: {وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ}.(1)
2- جماعهْ بن سعد خثعمی میگوید:
کان المفضل عند ابیعبدالله علیه السلام فقال له المفضل: جعلت فداک یفرض الله طاعة عبد علی العباد یحجب عنه خبر السماء؟ قال: لا، الله اکرم و ارحم و ارأف بعباده من ان یفرض طاعة عبد علی العباد ثم یحجب عند خبر السماء صباحاً و مساءً.(2)
مفضل به محضر امام صادق علیه السلام عرض کرد: فدایت شوم! آیا ممکن است خدا اطاعت شخصی را واجب گرداند ولی خبر آسمان را از وی پوشیده بدارد؟ امام صادق علیه السلام فرمود: نه! زیرا خداوند، گرامیتر و مهربانتر و رئوفتر از آن است که اطاعت کسی را بر بندگانش واجب نماید ولی اخبار آسمان را صبح و شب در اختیارش قرار ندهد.
3- صفوان عن ابیعبدالله علیه السلام قال: انّ الله اجل و اعظم من ان یحتج بعبد
من عباده ثم یخفی من اخبار السماء و الارض.(1)
صفوان از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمودند: خدا بزرگتر از آن است که به واسطه شخصی بر بندگانش احتجاج کند ولی اخبار آسمان و زمین را از وی پوشیده بدارد.
4- قال ابوجعفر علیه السلام : سئل علی عن علم النبی صلی الله علیه و آله وسلم فقال علم النبی علم جمیع النبیین وعلم ما کان وعلم ما هو کائن الی قیام الساعة. ثم قال: والذی نفسی بیده انّی لاعلم علم النبی صلی الله علیه و آله وسلم وعلم ما کان وعلم ما هو کائن فیما بینی وبین قیام الساعة.(2)
امام باقر علیه السلام میفرماید: مقدار علم پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را از حضرت علی علیه السلام سؤال کردند، آن حضرت فرمودند: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم علم جمیع پیغمبران را داشت و علم آنچه بوده و آنچه خواهد بود تا روز قیامت را میدانست. آنگاه فرمود: سوگند به خدایی که جانم در دست اوست! من هم علوم پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را میدانم و از علم آنچه بوده و آنچه خواهد بود تا قیامت، اطلاع دارم.
5- المغیرة عن عبدالاعلی و عبیدة بن بشیر قال ابوعبدالله علیه السلام ابتدأ منه: والله إنّی لأعلم ما فی السماوات وما فی الارض وما فی الجنّة وما فی النار وما کان وما یکون الی أن تقوم الساعة، ثم قال: أعلمه من کتاب الله انظر الیه هکذا ثمّ بسط کفّیه ثم قال: ان الله یقول: {وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ}.(3)
مغیره از عبدالاعلی و عبیدهْ بن بشیر روایت کرده که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: به خدا سوگند! قطعاً من به آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است و آنچه در بهشت و آنچه در جهنم است و از آنچه که قبلاً رخ داده و آنچه در آینده رخ خواهد داد تا روز قیامت، علم دارم. سپس فرمودند: همه را از کتاب خدا فهمیدهام، سپس دست مبارکشان را باز کردند و فرمودند: این چنین آنها را در دست خودم مشاهده مینمایم. آنگاه فرمودند: خدا در قرآن میفرماید: {وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ}؛ یعنی: ما بر تو قرآن را نازل کردیم که بیان کننده هر چیزی است.
6- ابوبصیر قال قلت لابی عبدالله علیه السلام هل رأی محمد صلی الله علیه و آله وسلم ملکوت السموات و الارض کما رأی ابراهیم؟ و قال نعم و صاحبکم.(1)
ابوبصیر میگوید به حضرت امام صادق علیه السلام عرض کردم: آیا حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم ملکوت آسمان و زمین را مشاهده کرد چنانکه حضرت ابراهیم مشاهده نمود؟ فرمود: آری! رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دید و امام شما نیز مشاهده نمود.
7- عن ابن مسکان قال: قال ابوعبدالله علیه السلام : {وَکَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَاْلأرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ}.(2)قال کشط لابراهیم علیه السلام السّماوات السبع حتی نظر الی ما فوق العرش و کشط له الارض حتی رأی ما فی الهوا و فعل بمحمد صلی الله علیه و آله وسلم مثل ذلک و انّی لأری صاحبکم و الائمة من بعده قد فعل بهم مثل ذلک.(3)
ابن مسکان میگوید: حضرت صادق علیه السلام در تفسیر این آیه شریفه {وَکَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَاْلأرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ} فرمود: خدا حجاب آسمانهای هفتگانه را برداشت تا ابراهیم به مافوق عرش نظر کرد از زمین نیز حجاب را برداشت تا آنچه در هوا بود را رؤیت نمود و همین عمل را نسبت به محمد صلی الله علیه و آله وسلم و نسبت به صاحب شما و ائمه بعد از او انجام داد.
8- قال علی علیه السلام : ایها الناس سلونی قبل ان تفقدونی فلأنا بطرق السماء اعلم منی بطرق الارض.(1)
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند: ای مردم! پیش از آنکه مرا نیابید از من سؤال کنید زیرا من به راههای آسمان عالمترم تا به راههای زمین.
9- عن ضُرَیس الکناسِیِّ قال: سمعت اباجعفر علیه السلام یقول - و عنده أناس من أصحابه - : عجبت من قوم یتولونا و یجعلونا أئمّة و یصفون أنّ طاعتنامفترضة علیهم کطاعة رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم وسلّم ثم یکسرون حجّتهم ویخصمون أنفسهم بضعف قلوبهم فینقصونا حقّنا و یعیبون ذلک علی من اعطاه الله برهان حق معرفتنا و التّسلیم لأمرنا أترون ان الله تبارک و تعالی افترض طاعة أولیائه علی عباده ثم یخفی عنهم اخبار السماوات و الارض و یقطع عنهم موادّ العلم فیما یرد علیهم ممّا فیه قوام دینهم؟!(2)
ضریس کناسی میگوید: از حضرت باقر علیه السلام در حالی که عدهای نزد آن حضرت بودند شنیدم که فرمود: تعجب میکنم از قومی که ولایت ما را
قبول دارند و ما را امام میدانند و اطاعت از ما را مانند اطاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم واجب میشمارند، ولی دلیل خودشان را نقض میکنند و با خودشان مخالفت میکنند، بواسطة ضعف قلب، در نتیجه در حق ما نقص وارد میکنند و بر کسی که خدای تعالی حق معرفت ما را به او عطا کرده است و تسلیم امر ما نموده است عیب میگیرند!
آیا نمیبینید که خدا اطاعت اولیاء خودش را بر بندگانش واجب میگرداند ولی اخبار آسمانها و زمین را از آنان پوشیده میدارد؟ و مواد دانش را در مورد مسائلی که برایشان پیش میآید از چیزهایی که قوام و استحکام دین به آن است، از آنان قطع میکند؟
10- صفوان بن یحیی عن بعض رجاله عن الصادق علیه السلام قال: و الله لقد اُعطینا علم الأولین و الأخرین فقال له رجل من اصحابه: جعلت فداک أعندکم علم الغیب؟ فقال له: ویحک إنّی لأعلم ما فی اصلاب الرجال و ارحام النساء ویحکم وسّعوا صدورکم و لتبصر أعینکم ولتع قلوبکم فنحن حجة الله تعالی فی خلقه و لن یسع ذلک الّا صدر کل مؤمن قویّ قوّته کقوّة جبال تهامة الّا بأذن الله. و الله لو اردت أن احصی لکم کل حصاة علیها لأخبرتکم و ما من یوم و لیلة الا والحصی تلد إیلادا کما یلد هذا الخلق، والله لتتباغضون بعدی حتی یأکل بعضکم بعضاً.(1)
حضرت صادق علیه السلام فرمود: به خدا سوگند! علم اولین و آخرین را به ما دادهاند، یکی از اصحاب آن حضرت عرض کرد: فدایت شوم! آیا شما علم غیب دارید؟ فرمود: وای بر تو! من از نطفههایی که در صلب مردان
1) بحارالانوار، ج26، ص 28- 27؛ به نقل از مناقب آلابیطالب، ج 3، ص 374.
و رحم زنان میباشد خبر دارم، وای بر شما! سینههای خودتان را وسعت دهید (و شرح صدر داشته باشید) و چشمهایتان را باز کنید و باید قلبهایتان درک کند که ما حجت خدا هستیم در بین مخلوق. ولی جز مؤمنی که نیروی ایمانش مانند نیروی کوه تهامه باشد تاب تحمل این مطلب را ندارد مگر به اذن خدا. به خدا سوگند! اگر اراده کنم که برای شما همه سنگریزههایی که روی زمین وجود دارد را شمارش کنم حتماً شما را از آن آگاه میکنم در صورتی که هیچ روز و شبی نیست جز اینکه به تعداد سنگریزه ها اضافه میشود همانگونه که تعداد این مردم اضافه میشود، به خدا سوگند! بعد از من به قدری با هم دشمنی خواهید نمود که بعضی شما بعضی دیگر را از بین میبرند (امام علیه السلام تعبیر خوردن و نابود کردن دارند).
11- عن ابیبکر الحضرمی قال: قال لی ابوعبدالله علیه السلام یا ابابکر ما یخفی علی شیء من بلادکم.(1)
ابوبکر حضرمی میگوید: حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: ای ابابکر! چیزی از شهر شما بر من مخفی نیست.
12- عن علی بن اسماعیل الازرق قال: قال ابوعبدالله علیه السلام انّ الله أحکم و أکرم و أجلّ و اعظم و أعدل من ان یحتجّ بحجّة ثم یغیّب عنه شیئا من أمورهم.(2)
علی بن اسماعیل ازرق میگوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: خدا حکیمتر
و گرامیتر و با جلالتتر و بزرگتر و عادلتر از آن
است که به وجود حجت بر مردم احتجاج کند و چیزی از امورشان را بر او مخفی بدارد.
13- امیرالمؤمنین علیه السلام فی حدیث قال: یا رمیلة لیس یغیب عنّا مؤمن فی شرق الارض و لا فی غیرها.(1)
حضرت علی علیه السلام فرمودند: ای رمیله! هیچ یک از مؤمنین چه در شرق باشد چه در غیر آن بر ما مخفی نیست.
14- عن مفضّل عن ابیعبدالله علیه السلام قال: قال امیرالمؤمنین علیه السلام اُعطیت تسعاً لم یعطها احد قبلی سوی النّبی صلی الله علیه و آله وسلم لقد فتحت لی السبل و علمت المنایا و البلایا و الأنساب و فصل الخطاب و لقد نظرت فی الملکوت باذن ربّی فما غاب عنّی ما کن قبلی لا ما یأتی بعد و إنّ بولایتی أکمل الله لهذه الامّة دینهم و أتمّ علیهم النعم و رضی لهم إسلامهم إذ یقول یوم الولایة لمحمد صلی الله علیه و آله وسلم : یا محمد! أخبرهم أنّی أکملت لهم الیوم دینهم و أتممت علیهم النعم و رضیت إسلامهم کل ذلک منّا من الله علیّ فله الحمد.(2))
مفضل از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که حضرت علی علیه السلام فرمود: خدا نه چیز به من عطا کرده که قبل از من به احدی جز پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نداده است. راه های علم برایم باز شد، علم منایا و بلایا و انساب و فصل خطاب را میدانم به اذن پروردگار در ملکوت نظر کردم پس حوادث گذشته و آینده از من غایب نیست. به ولایت من خدا دین مردم را کامل گردانید و نعمت را بر آنان تمام نمود و اسلامشان را پسندید؛ زیرا در
روز ولایت به محمد صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: به مردم خبر بده که در این روز دینشان را کامل کردم و نعمتها را بر آنان تمام نمودم و اسلامشان را پسندیدم، همه اینها منتهایی است که خدا بر من نهاده است. پس حمد و ستایش مخصوص خداست.
بنابراین از مجموع این روایات به دست میآید که ائمه طاهرین علیهم السلام در همه علوم کلی و جزئی که مورد نیاز بشر باشد احاطه کامل دارند و همه رشتهها و فنون علمی را میدانند. چنانکه در حدیث گذشته، مولای ما، امام صادق علیه السلام ، فرمود: خداوند حکیمتر و گرامیتر از آن است که بر وجود حجتی بر مردم احتجاج کند ولی چیزی از امورشان را بر او مخفی بدارد.
صدها روایت مستند و صحیح در مورد شهادت حضرات معصومین علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده و در کتب خاصه و عامه ثبت و ضبط گردیده که برخی مشتمل بر خبر شهادت یک تن از آنان، و برخی دیگر مشتمل بر خبر شهادت چند تن از آنان و برخی مشتمل بر شهادت تمامی آنان میباشد.
و نیز برخی مشتمل بر پارهای از خصوصیات و کیفیات شهادت آنهاست و برخی هم مشتمل بر پارهای دیگر از خصوصیات و کیفیات آن.
در میان این همه روایات مختلف، انتخاب روایتی که مشتمل بر جمیع خصوصیات مطلوب باشد، مشکل و بیان تمامی آنها ناممکن است.
بنابراین بدون مراعات شرایط انتخاب، روایاتی چند بهطور نمونه ذکر میگردد:
1- سلیمان بن قیس میگوید:
سلمان و مقداد و پس از آنها ابوذر به من خبر دادند، سپس خودم هم از
علیّبن ابیطالب علیه السلام شنیدم که: مردی بر امیرالمؤمنین علیه السلام در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فخر کرد، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ناراحت شدند و مفاخر و مناقب و فضائل بسیاری برای علیبن ابیطالب علیه السلام شمردند و در آخر فرمودند: یا علی! تو پس از من سی سال زنده خواهی ماند و در این سی سال، خالصانه خدا را عبادت خواهی کرد و مدتی دراز بر ظلم و ستم قریش صبر خواهی نمود تا هنگامی که یاران و اعوانی بیابی، در آن هنگام با آنها در راه خدا با تأویل قرآن جهاد میکنی، چنانچه من با تنزیل قرآن جهاد نمودم، سپس به دست شقیترین اشقیاء در محراب عبادت شهید میشوی و محاسنت از خون سرت رنگین میشود، تا آخر حدیث.(1)
2- امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرماید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم خطابهای درباره فضیلت ماه رمضان ایراد میفرمود که در ضمن خطبهی آن حضرت من عرض کردم: یا رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم ! افضل اعمال در این ماه چیست؟ فرمود: با فضیلتترین اعمال در این ماه خودداری از معصیت خدای تعالی است.
پس از گفتن این جمله رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را گریه فرا گرفت. عرض کردم: فدایتان شوم! چرا گریه میکنید؟ فرمود: گریه میکنم، بر مصیبتی که در این ماه بر تو وارد خواهد شد، گویا میبینم که تو نماز میخوانی و شقیترین اولین و آخرین، سر تو را با شمشیر شکافته و محاسنت با خون سرت رنگین شده است.(2)
3- ابوسنان دوئلی گوید:
امیرالمومنین علیه السلام دچار ناخوشی سختی شده بود، بهطوری که ما از حال او نگران بودیم و من او را عیادت کردم و عرض
نمودم: از حال شما نگران هستیم، فرمود: ولی من خودم به خدا قسم نگرانی از این ناخوشی ندارم؛ زیرا شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که فرمود: به ضربتی که بر فرقت وارد آید کشته خواهی شد، و محاسنت از خون سرت خضاب خواهد شد و کسی که تو را شهید میکند شقیترین اشقیاء است.(1)
4- ابن عباس میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به علی بن ابیطالب علیه السلام فرمود: خداوند متعال زمین کوفه را به قبر تو شرافت داده است، پس علی علیه السلام عرض کرد: یا رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم ! مگر در کوفهی عراق قبری از ما خواهد بود؟! فرمود: آری! تو در کوفه به دست عبدالرحمن بن ملجم مرادی در حال نماز شهید میشوی و در آنجا مدفون خواهی شد.(2)
5- سلمهْ بن قیس در ضمن حدیث مفصلی میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شرحی از فضائل علی علیه السلام میفرمود تا آنکه فرمود: در معراج، خدای متعال به زبان علی علیه السلام با من حرف میزد و من در آن حال از خدای متعال درخواست کردم که علی علیه السلام را پیش از من از دنیا نبرد و نیز درخواست کردم که او را شهید از دنیا ببرد...(3).
این حدیث علاوه بر آنکه مشتمل بر خبر شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام است، اهمیت و فضیلت شهادت را میرساند که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در معراج که بهترین حالات است، بهترین چیزی را که برای علی علیه السلام از خدای متعال مسئلت و درخواست میکند این است که او را شهید از دنیا ببرد.
و در دعاهای بسیاری مخصوصاً در دعاهای ماه رمضان، شهادت در راه خدا مسئلت میشود.
و در شهادت آنچه مهم است، بلکه حقیقت شهادت است، این است که در راه خدا و به امر خدا باشد و فرق نمیکند در میدان جنگ باشدیا در محراب عبادت، با شمشیر و نیزه و سایر وسائل جنگی باشد یا با انگور و انار و شیر و شربت و خرمای مسموم، چنانچه بیشتر ائمه طاهرین علیهم السلام بدین گونه به فیض شهادت رسیدهاند.
6- ابن عباس میگوید:
در آخرین لحظات حیات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم حضرت زهرا سلام الله علیها بر بالین پدر نشسته و میگریست، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمود: فرزندم گریه نکن به تو بشارت میدهم که پس از من بیش از هفتاد و دو روز و نصف روز در این دنیا نخواهی بود و اولین شخصی از خاندان من هستی که به من ملحق خواهی شد.
و نیز تو را بشارت میدهم که از دنیا نخوهی رفت مگر آنکه خدای متعال برای تسلّی خاطر تو از میوه های بهشتی برای تو تحفه و هدیه بفرستد.(1)
1) بحارالانوار، ج10، ص 45.
7- علی بن ابیطالب علیه السلام میفرماید:
من و فاطمه و حسن و حسین در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بودیم که ناگاه به ما توجه فرمودو حالش منقلب شد و سخت گریست، عرض کردم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ! چرا گریه میکنید؟ فرمود: گریه میکنم بر مصائبی که بعد از من بر شما وارد خواهد شد. سپس کیفیت شهادت یکایک ما را شرح داد.(1)
این حدیث شریف با سندهای مختلف و معتبر، برخی به تفصیل و برخی به اختصار در کتب عامه و خاصه نقل شده است و ما برای پرهیز از اطاله کلام، به اختصار آن را نقل کردیم.
در انتهای یکی از روایاتی که در «بحارالانوار»(2)از «کامل الزیارات» ابن قولویه و «امالی» شیخ طوسی& نقل کرده، آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
جبرئیل به من خبر داده است که شما همه شهید خواهید شد و مدفن شما جدا از هم خواهد بود و هر یک از شما دور از هم شهید و دور از هم مدفون خواهید شد.
امام حسین علیه السلام عرض کرد:
پدر جان! چه فضیلتی است برای کسانی که رنج سفر بر خود هموار سازند، و قبور ما را با این جدائی و پراکندگی زیارت کنند؟
فرمود: فرزندم! آنها جماعتی از امت من میباشند که به راستی به خدا ایمان آورده و دستور خدا را دربارهی خاندان من مراعات میکنند، آنها قبور مطهر شما را به قصد تبرک و توسل و تقرب زیارت مینمایند. بر
من واجب است که روز قیامت آنها را بیابم و دریابم و از عذاب گناهان... برهانم و در بهشتشان جای دهم.
8- اصبغ بن نباته گوید:
امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، در مسجد کوفه خطبهای خواندند و فرمودند:
سلونی قبل ان تفقدونی فوالله لا تسألونی عن شیء مضی و لا عن شیء یکون إلا نبأتکم به.
بپرسید از من آنچه میخواهید، پیش از آنکه مرا از دست بدهید. به خدا قسم! نمیپرسید از من از هرچه بوده و خواهد بود و خواهد شد، مگر آنکه من شما رابه آن آگاه میسازم.
پس سعد وقّاص برخاست و عرضه داشت: مرا از شمارهی موهای سر و رویم خبر دهید. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: به خدا قسم! از چیزی سؤال نمودی که حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به من خبر داده بود که تو قطعا از آن از من سؤال میکنی. نیست در سر و روی تو موئی مگر آنکه در بین آن شیطانی جای دارد، و در خانهی تو تولهای است که میکشد فرزندم امام حسین علیه السلام را. ابن نباته گوید: عمر بن سعد در آن زمان طفل نوسالی بود که جست و خیز میکرد.(1)
9- عبدالله بن یحیی میگوید:
در رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام رهسپار صفین میشدیم که امیرالمؤمنین علیه السلام به محاذات نینوا (کربلا) رسید، ایستاد و با صدای بلند و سوزناک فرمود: صبراً یا ابا عبدالله. سپس فرمود: خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رسیدم و دیدم
1) بحارالانوار، ج44، ص256.
چشمان مبارکش اشک آلود است و میگرید. عرض کردم: فدایت شوم!
آیا پیشآمد بدی شده است که شما را ناراحت کرده و دیدگان مبارکتان را گریان نموده است؟ فرمود: نه! پیش آمد بدی نشده است ولی اکنون جبرئیل علیه السلام پیش من بود، و از سرنوشت فرزندم حسین علیه السلام صحبت میکردیم، جبرئیل گفت: فرزندت حسین علیه السلام در کنار شط فرات با لب تشنه کشته خواهد شد و جبرئیل دست دراز کرد و مشتی خاک از سرزمینی که فرزندم در آنجا کشته میشود برگرفت و به من داد و نام آن سرزمین کربلا است. این است که نتوانستم از گریه خودداری کنم.
دو سال از این گفتگو گذشت و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در یکی از مسافرت ها در میان راه ایستاد، و در حالی که از شدت تأثر چشمان مبارکش پر از اشک شده بود، فرمود: انا الله و انا الیه راجعون. در پاسخ پرسش همراهان فرمود: این جبرئیل است که مرا از زمینی که در کنار شط فرات است و کربلا نامیده میشود آگاه میسازد که در آنجا فرزندم حسین کشته میشود و من میبینم آنجا را، میبینم قربانگاه او را، میبینم مدفن او را،میبینم خاندان او را که اسیر شدهاند و بر شتر برهنه سوارند، میبینم سر مبارک فرزندم حسین شهید کربلا را که میبرند برای یزید.
پس از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از سفر برگشت به مسجد تشریف برده و مردم را موعظه فرمود. سپس دست راستش را بر سر امام حسن علیه السلام و دست چپش را بر سر امام حسین علیه السلام نهاد و عرض کرد: خدایا! محمد پیامبر تو است و این دو بهترین و پاکترین و شایستهترین ذریه و یادگار من در بین امت من میباشند. به تحقیق جبرئیل به من خبر داد که این فرزندم (امام حسن علیه السلام ) شهید میشود به وسیلهی سم و دیگری (امام حسین علیه السلام ) شهید میشود در حالی که در خون غوطهور است.
پروردگارا! مبارک گردان بر این دو شهادتشان را و قرار بده آن دو را از سادات شهداء. سپس به قاتلین و دشمنان آن دو نفرین و لعن کرد و مردم به گریه در آمدند، و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رو به مردم کرد و فرمود: آیا گریه میکنید در حالی که هیچ یک از شماها آنها را یاری نخواهیدکرد؟! تا آخر حدیث.(1)
10- سلیمان بن عبدالله بن فضل در ضمن حدیث مفصلی میگوید:
حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: مردم گمان میکنند که از دوستان و شیعیان ما هستند و انکار میکنند شهادت حسین بن علی علیه السلام را و میگویند: او کشته نشده است و خدا او را چون حضرت عیسی علیه السلام به آسمان برده! اینها دروغ میگویند! هر کس گمان کند که حسین بن علی علیه السلام کشته نشده، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و امیرالمؤمنین و امام حسن علیهم السلام را تکذیب کرده که پیشاپیش شهادت او را خبر دادهاند و تکذیب کرده همهی امامان را که شهادت او را خبر دادهاند و کسی که تکذیب کند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و اوصیاء او علیهم السلام را کافر است، و ضرر اینگونه شیعیان برای ما از ضرر دشمنان ما بیشتر است.(2)
مانند این روایت از حضرت رضا علیه السلام هم نقل شده و در آخر اضافه فرمودهاند که:
همه امامان علیهم السلام به شهادت از دنیا میروند و من هم به شهادت و به وسیلهی زهر از دنیا خواهم رفت و میدانم چه کسی مرا مسموم خواهد
کرد. این عهدی است که بوسیلهی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به من رسیده و به او هم بوسیلهی جیرئیل از خدای متعال رسیده است.(1)
11- از امسلمه حدیثی به این مضمون نقل شده که جبرئیل به رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم تمام واقعهی جانگداز کربلا و کیفیت کشته شدن امام حسین علیه السلام را خبر داده و رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم زمین کربلا را مشاهده کرده و مشتی از خاک کربلا را به امسلمه مرحمت نموده و فرموده است:
که این خاک را نگه دار، هر زمان که این خاک تبدیل به خون تازه گردید، علامت آن است که فرزندم حسین علیه السلام شهید گردیده، و امسلمه هم آن خاک را در شیشه در بستهای جای داده و در روز عاشورا مشاهده کرده است که این خاک مبدّل به خون تازه شده است.
این قضیه بین خاصه و عامه مشهور است و روایات مربوط به آن در حد تواتر بوده و حتی علماء اهل تسنن هم در آن تردید ندارند. ولی از راههای دیگری نسبت به آن شبهه وارد کردهاند که در ذیل به آن اشاره میکنیم:
1- این روایت اگرچه به طرق مختلف و معتبر در کتب فرقین نقل شده، ولی بالاخره منتهی به قول یک زن میشود که اعتباری به قول او نیست. جواب نقضی اینکه؛ بسیاری از مبانی اعتقادی شما منتهی به عایشه میشود پس باید گفت: تمام مبانی اعقادی شما نادرست است، علاوه بر آن، ام سلمه از جمله زنان پاکیزه است که در صداقت و راستگویی او شکی نیست و همواره پیامبر او را ستوده است.
2- امسلمه پیش از زمان شهادت امام حسین علیه السلام وفات کرده بود. شکی نیست
1) همان.
که این ادعا از ریشه باطل است؛ زیرا این از مسلمات است و تاریخ خود گواه بر زنده بودن ام سلمه تاهنگام شهادت امام حسین علیه السلام است. امسلمه در روز عاشورا زنده بوده و دیده است خاکی را که در شیشه بوده مبدّل به خون تازه گردیده است. علاوه بر آن خودتان این قضیه را از طریق ام سلمه نیز روایت کردهاید.
تردید در روایتی که منتهی به امسلمه میشود، مانند تردید در شهادت ام ایمن در موضوع فدک است که داستان آن معروف است و نتیجهی آن (تردید) به تصریح امیرالمؤمنین علیه السلام ، رد قول خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است.
این روایت از ائمه طاهرین علیهم السلام نیز با تفصیل تمام نقل شده است؛ از جمله در «عیون اخبار الرضا علیه السلام » و «امالی» صدوق و «کامل الزیارات» ابن قولویه و «علل الشرایع» صدوق به چندین طریق و سند متصل و معتبر از حضرت صادق علیه السلام ذکر شده است که حضرت باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در خانهی امسلمه بود که امام حسین علیه السلام نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آمد در حالی که طفل خردسالی بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در حالی که گریه میکرد فرمود: جبرئیل به من خبر داد که فرزندم حسین شهید خواهد شد و این است خاک قربانگاه او. ای امسلمه! این خاک را نزد خود نگهدار، هر وقت که این خاک تبدیل به خون تازه شد، آن وقت فرزندم شهید شده است. امسلمه عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ! از خدا بخواه که دفع این مصیبت کند. فرمود: برای فرزندم درجه و مقامی است که به آن نمیرسد مگر با شهادت.
بنابراین؛ روایتی که از امام معصوم علیه السلام نقل شود روایتی نیست که از یک زن نقل شده باشد و تردید در آن جایز باشد.
این روایت را تنها امسلمه روایت نکرده بلکه زنان دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم چون زینب بنت جحش و نظیر او را امالفضل، همسر عباس عموی پیغمبر و نیز
عایشه و انس بن مالک که قطعاً مورد قبول شبهه کننده است روایت کردهاند.
و عین روایات با سند متصل، از طریق عامه و خاصه در امالی شیخ طوسی& و مثیرالاحزان شیخ جعفر ابن نما استاد علامه حلی& و غیره آمده است.
و در «مناقب» ابن شهرآشوب، از ابن فورک در کتاب فصولش و از ابویعلی در مسندش و ازعامری در کتاب ابانهاش، از عایشه و ابن شهر آشوب روایت شده است.
در «مثیر الاحزان»، شیخ جعفر بن نما به نقل از علامه مجلسی& در بحار، به سند متصل از ابنجوزی و او به سند خود از عایشه روایت کرده که:
عایشه میگوید: امام حسین علیه السلام بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم وارد شد در حالی که کودک نونهالی بود، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم او را بسیار نوازش فرمود، سپس روی به من کرده و فرمود: ای عایشه! آیا از این کار من تعجب میکنی و حال آنکه فرشتهای از فرشتگان بر من نازل شد و گفت که این فرزندم شهید خواهد شد و اگر بخواهی محل شهادت او را به تو نشان دهم و از خاک آن سرزمین برای تو بیاورم، پس دست دراز کرد و مشتی از خاک کربلا را برگرفت و به من داد و این است آن خاک.
عایشه میگوید: من دیدم آن خاک را که سرخ رنگ بود، سپس آن خاک را مرحمت فرمود به امسلمه، و امسلمه هم آن را در شیشه دربستهای نگهداری میکرد.
سلمان فارسی نیز میگوید: آیا باقی مانده است فرشتهای که شرفیاب حضور مبارک پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نشده باشد و در مصیبت آیندهی فرزندش امام حسین علیه السلام او را تعزیت نگفته باشد و به ثوابی که خداوند متعال به خاطر این مصیبت به خاندان نبوت مرحمت خواهد فرمود او را آگاه نکرده باشد و قربانگاه امام حسین علیه السلام و تمام وقایع افراد صحنهی کربلا را به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم
نشان نداده باشد و همگی بر دشمنان آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم نفرین و لعن نکرده باشند؟(1)
موضوع شهادت امام حسین علیه السلام و کیفیت و محل و خصوصیات آن و سرداران لشکر کوفه و قاتلان امام حسین علیه السلام از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم خصوصا بعد از فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام در مسجد کوفه در حال خطبه به سعد بن وقاص در اجتماع مسلمین که روایت آن گذشت، چنان معروف و مشهور بود که همگان آن را میدانستند.
در «ارشاد» شیخ مفید و «کشف الغمهْ»
نیز آمده است که عبدالله بن شریک عامری گفته است: در کوفه، اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام هر وقتی که عمر بن سعد داخل مسجد میشد به یکدیگر میگفتند: این است قاتل حسین بن علی علیه السلام ، قبل از آنکه واقعهی کربلا رخ بدهد.
همچنین سالم بن حفصه میگوید: روزی عمر بن سعد به امام حسین علیه السلام عرض کرد: یا اباعبدالله! مردمان سفیه و نادان گمان میکنند من تو را خواهم کشت. امام حسین علیه السلام فرمود: اینان سفیه و نادان نیستند اینها دانایانند؛ این کار واقع خواهد شد، ولی تو هم به آرزوی خود که حکمرانی ری باشد، نخواهی رسید و از گندم ری نخواهی خورد و پس از کشتن من زنده نخواهی ماند مگر مدت کوتاهی با کمال ذلت و خواری.(2)
سپردن خاک به امسلمه و تأکید در حفظ آن و اینکه هر وقت مبدل به خون شد، علامت شهادت امام حسین علیه السلام است که به تواتر ثابت شده و مورد قبول
سنی و شیعه است و بعضی ازروایات بهطور نمونه ذکر گردید، خود دلیل بر این است که میبایست در آن زمان امسلمه زنده باشد و گرنه سپردن آن به امسلمه لغو و عبث میباشد و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم منزه از انجام کارهای لغو و عبث است.
همچنین به نقل «مناقب» ابنشهر آشوب در کیمیای سعادت غزالی و در کتاب «الإبانه» ابن بطه از پانزده طریق و ابن جیش تمیمی آمده که ابن عباس گفت: من در خانهام آرمیده بودم که ناگهان صدای گریه و ضجّه و نوحه امسلمه به گوشم رسید. با هراس و شتاب به سراغش رفتم و علت را جویا شدم، گفت: اکنون رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را در خواب دیدم که فرمود:
فرزندم حسین علیه السلام شهید شد. بیدار شدم و شیشه را باز کردم، دیدم خاکی که در آن بود مبدّل به خون تازه شده و آنطوری که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرموده بود، علامت شهادت امام حسین علیه السلام است، و نیز در مسند احمد از انس بن مالک هم همینگونه روایت شده است.(1)
«بصائرالدرجات» از حضرت امام صادق علیه السلام نقل کرده است که:
امیرالمؤمنین علیه السلام موقع حرکت به طرف عراق، کتابها و ودایع امامت را به امسلمه سپرد و پس از درگذشت آن حضرت، کتابها و ودایع امامت نزد امام حسن مجتبی علیه السلام بود و پس از او نزد امام حسین علیه السلام ، و در اخبار آمده است که امام حسین علیه السلام هم آنها را به امسلمه سپرد، او هم به حضرت سجاد تقدیم کرد.(2)
قدر مسلم پیروان راستین هر مکتبی خود را مؤظف میدانند که در تحکیم و ترویج مبانی اعتقادی، اخلاقی و اجتماعی و... آن مکتب تلاش و کوشش کنند. در این راستا برای خننثی کردن و یا سد پیشروی مکاتب دیگر که احیانا در تضاد شدید با اعتقادات و افکار آنان باشد، از هیچگونه اقدامات عملی دریغ نمیورزند و تا مرز ایثار جان پیش میروند.
با وجود صدها بلکه هزاران دلیل قاطع و محکم در میان ادیان سلف و مکاتب بشری فقط اسلام آخرین دین الهی است که تعالیم عالیه آن سرآمد همه علوم و تعالیم بوده و خصوصاً مکتب تشیع دینی است جهانی و پیشوایانی دارد که دست پروردهی خداوند متعال هستند؛ آنها حجت خدا بر جمیع خلایق بوده و تراجم وحی و معادن رحمت و گنجهای علم و معرفت خداوند هستند که در صدر همه آنها وجود
مقدس و نورانی حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم است و آخرین وصی آن بزرگوار، وجود مقدس و نورانی حضرت مهدی ارواحنا فداه میباشد که اگر کسی سر تسلیم و تعظیم در مقابل اوامر و نواهی آنان فرود آورد به سعادت دنیا و آخرت نایل وخود عامل سعادتمندی بسیاری از افراد خواهد شد. خداپرستان خصوصا طرفداران اهلبیت و شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندان بزرگوارش، معتقد هستند که ائمه علیهم السلام آبرومندان در خانه خدا هستند؛ چه در این عالم و چه در عالم آخرت و آنها هستند که واسطه فیض بین خدا و خلق
میباشند، چنانچه در زیارت جامعه فرمودهاند:
بکم بدء الله وبکم یختم وبکم ینزل الغیث.
ابتدا و انتهای خلقت و نزول باران به واسطه شما خاندان نبوت است.
در پیشآمدها و گرفتاریهای غیر منتظره به موالیان خود روی میآورند و با زیارت پیشوایان خود یعنی ائمه طاهرین علیهم السلام ، از ارواح مطهره آنها استمداد جسته و کسب فیض مینمایند. البته سایر فرق و مذاهب نیز با دیدن و مشاهده این توسلات و توجهات، از فیوضات و برکات آنها در بعضی موارد استفاده کردهاند. همین علاقه فطری و اثرات است که انسانها با همه اختلافات نژادی و دینی در طول تاریخ و ادوار گذشته با توسلات و توجهات، خود را از مرضهای لاعلاج و یا صعبالعلاج و گرفتاریهای سخت نجات دادهاند. بنابراین ما در راه درمان دردهای لاعلاج و یا صعب العلاج و رفع و دفع هرگونه گرفتاری و ناملائمات از باب {وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسیلَةَ} به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و آل آن حضرت متوسل شده و این بزرگواران را در پیشگاه الهی شفیع و واسطه قرار داده و به خاطر منزلت و جایگاه و شأن ایشان، حوائج خود را از خداوند متعال درخواست مینماییم.
یکی از چیزهای مهمی که مورد بحث ما است؛ معجزه و کرامات و امور خارقالعاده است که برخلاف طبیعت و عادت بشر بوده و عقول همه عقلای عالم را تکان داده و حتی افکار دانشمندان جهان را حیران ساخته است. قدرتی که پروردگار متعال آن را به پیامبران و اوصیاء و خلفاء و جانشینان و بندگان صالح و اولیاء عنایت فرموده تا دلیل و نشانه بر صدق نبوت و امامت و حجت بر مردم تمام گردد و مردم فرمانبرداری از دستورات ایشان نمایند که در واقع اطاعت از حق است و از مهالک دنیا و آخرت نجات یابند و رستگار شوند. نمونههای زیادی از
معجزات و کرامات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه طاهرین علیهم السلام در طول تاریخ اتفاق افتاده که در اینجا به بیان برخی از آنها میپردازیم:
1- کسی که به خاطر اهانت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از اسب سرنگون شد:
قال الحاکم فحدثنا الشیخ أبوبکر بن إسحاق، أنبأنا الحسن بن علی بن زیاد السری، حدثنا حامد بن یحیی البلخی بمکة، حدثنا سفیان عن إسماعیل بن أبی خالد، عن قیس بن أبی حازم، قال: کنت بالمدینة فبینا أنا أطوف فی السوق إذ بلغت أحجار الزیت، فرأیت قوماً مجتمعین علی فارس قد رکب دابة و هو یشتم علیبن أبی طالب علیه السلام و الناس وقوف حوالیه.
إذ أقبل سعدبن أبی وقاص فوقف علیهم فقال: ما هذا؟ فقالوا: رجل یشتم علیبن أبی طالب علیه السلام ، فتقدم سعد فأفرجوا له حتی وقف علیه، فقال: یا هذا علی ما تشتم علیبن أبی طالب علیه السلام ؟ ألم یکن أول من أسلم؟ ألم یکن أول من صلی مع رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم ؟ ألم یکن أزهد الناس؟ ألم یکن أعلم الناس؟ و ذکّر حتی قال ألم یکن ختن رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم علی ابنته؟ ألم یک صاحب رایة رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم فی غزواته؟
ثم استقبل القبلة ورفع وقال: اللهم إن هذا یشتم ولیاً من أولیائک، فلا تفرق هذا الجمع حتی تریهم قدرتک. قال قیس: فوالله ما تفرقنا حتی ساخت به دابته فرمته علی هامته فی تلک الأحجار، فانفلق دماغه و مات. قال الحاکم بعد ذلک: هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یخرجاه.(1)
قیسبن حازم میگوید: ما در شهر مدینه بودیم در بازار دور میزدیم چون
1) المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص 571 ح6121.
رسیدیم به احجار زیت، قومی را دیدم در حالی که جمع شده بودند در اطراف یک سوارکاری که سوار مرکب خود بود، در حالی که به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اهانت میکرد و مردم در اطرافش ایستاده بودند؛ در این هنگام سعد بن أبی وقاص رسید در کنار آنها ایستاد و گفت: این کیست؟ گفتند: مردی است که به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اهانت و ناسزا میگوید. پس سعد جلو آمد و مردم را کنار زد تا اینکه در برابر او ایستاد، سپس گفت: ای مرد! به چه علت به حضرت علیبن ابیطالب علیه السلام توهین میکنی؟ آیا او اولین کسی نیست که اسلام آورده؟ آیا او اول کسی نیست که با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نماز خواند؟ آیا او زاهدترین مردم نیست؟ آیا او داناترین مردم نیست؟ و باز ادامه داد تا آنجا که گفت: آیا او کسی نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را به عنوان داماد برای دختر خود انتخاب کرد؟ آیا او صاحب پرچم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در تمامی غزوات نبود؟ سپس سعد رو به قبله کرد و دستش را بلند کرد و گفت: خدایا! این مرد به یکی از اولیاء تو اهانت میکند پس متفرق نکن این جمع را تا اینکه قدرت تو را ببینند! سپس قیس گفت: ما متفرق شدیم تا اینکه اسبش او را سرنگون کرد سپس او را با دماغش بر سنگهای زیت پرتاب کرد که دماغش شکافته شد و مُرد.
2- کسی که نصف صورتش به خاطر اهانت به حضرت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، سیاه شد:
قال ابن قیم الجوزیة: و فی کتاب المنامات لابن أبی الدنیا عن شیخ من قریش قال: رأیت رجلاً بالشام قد أسود نصف وجهه و هو یغطیه، فسألته عن ذلک فقال: قد جعلت لله علی أن لا یسألنی أحد عن ذلک إلا أخبرته به، کنت شدید الوقیعة فی علی بن أبی طالب علیه السلام رضی الله عنه، فبینا أنا ذات لیلة نائم إذأتانی إذ أتانی آت فی منامی فقال لی: أنت صاحب الوقیعة فیّ؟
فضرب شق وجهی، فأصبحت وشق وجهی أسود کما تری.(1)
ابن قیم جوزی میگوید: در کتاب «المنامات لابن ابی دنیا» از شیخی از قریش آمده است که میگوید: در شام یک مردی را دیدم که سیاهی نصف صورتش را پوشانده بود، پس از او سؤال کردم سبب این چیست؟ گفت: عهد میکنم که هیچ کس از من در این باره سؤال نکند مگر اینکه به او خبر بدهم.
من شخصی بودم که نسبت به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام کینه شدید داشتم. یک شب در خواب بودم، امیرالمؤمنین در خوابم آمد و فرمود: تو نسبت به من کینه شدید داری؟ پس به یک طرف صورتم زد. صبح از خواب بیدار شدم دیدم که یک سمت صورتم سیاه است، همچنانکه میبینی.
3- کسی که به سبب اهانت به قبر امام حسن علیه السلام دیوانه شد و مانند سگ پارس میکرد:
قال الحافظ ابن عساکر: اخبرنا أبوطالب علی بن عبد الرحمن، أنبأنا أبوالحسن علی بن الحسن، أنبأنا أبومحمد بن النحاس أنبأنا أبوسعید بن الأعرابی، حدثنا محمد بن یونس أبوالعباس الحارثی القرشی، حدثنا عبد العزیز بن الخطاب، حدثنا جریر، عن الأعمش، قال: خری رجل علی قبر الحسن علیه السلام فجن، فجعل ینبح کما تنبح الکلاب قال: فمات فسمع من قبره یعوی و یصیح.(2)
أعمش میگوید: مردی بر قبر امام حسن علیه السلام افتاده بود سپس دیوانه شد.
بعد از آن پارس کرد مثل پارس کردن سگها. أعمش گفت: آن مرد از دنیا رفت و از قبر او صدای صیحه و نالهی سگ میآمد.
4- دیوانه و مریض شدن خانوادهای که مردی از آنها به قبر امام حسین علیه السلام اهانت کرد:
حدثنا علی بن عبدالعزیز ثنا إسحاق بن إبراهیم المروزی ثنا جزیر عن الأعمش قال خری رجل من بنی أسد علی قبر حسین بن علی رضی الله عنه قال فأصاب أهل ذلک البیت خبل و جنون و جذام و مرض و فقر.(1)
أعمش میگوید که: مردی از بنیاسد بر قبر حسین بن علی علیه السلام افتاده بود، گفت: اهل این خانه به دیوانگی و جنون و جذام و فقر مبتلا شده بودند.
5- شفاء به سبب تربت امام حسین علیه السلام :
نقل ابن العدیم عن بکر محمد بن الحسن عبدان الصیرفی، یقول: سمعت جعفراً الخلدی یقول: کان بی جرب عظیم کثیر (پیسی) فتمسحت بتراب قبر الحسین علیه السلام . قال فغفوت فانتبهت و لیس علیّ منه شیء.(2)
عبدان صیرفی میگوید که از جعفر خلدی شنیدم که میگفت: من به یک مرض عظیم (پیسی) مبتلا شده بودم، به تربت قبر امام حسین علیه السلام تبرک جستم سپس چرتی زدم، وقتی بیدار شدم هیچ اثری از آن مریضی در من نبود.
6- برخورد ستارگان آسمان با یکدیگر:
عن عیسی بن الحارث الکندی، قال: لما قتل الحسین مکثنا سبعة أیام إذا صلینا فنظرنا إلی الشمس علی أطراف الحیطان کأنها الملاحف المعصفرة، و نظرنا إلی الکواکب یضرب بعضها بعضا.(1)
عیسیبن حارث کندی میگوید: هنگامی که حسینبن علی علیه السلام را شهید کردند، تا هفت روز، هرگاه که نماز عصر را میخواندیم میدیدیم آفتابی که بر دیوارهای خانهها میتابید به قدری قرمز بود که گویا چادرهای سرخ است که بر آن کشیدهاند، ومیدیدیم که برخی از ستارگان با یکدیگر برخورد میکردند.
7- آسمان خون گریه کرد:
عن نضرة الأزدیّة قالت: لمّا أن قتل الحسین بن علی علیه السلام مطرت السّماء دماً فأصبحت وکلّ شیء لنا ملآن دما.(2)
نضره ازدیه گوید: هنگامی که حسین بن علی علیه السلام شهید شدند، آسمان خون بارید، وقتی صبح بیدار شدم تمام اشیاء و اسباب ما مملو از خون بود.
جعفر بن سلیمان قال حدثنی خالتی أم سالم قالت لما قتل الحسین بن علی مطرنا مطرا کالدم علی البیوت والجدر قال وبلغنی أنه کان بخراسان والشام والکوفة.(3)
1) تهذیب الکمال، ج6، ص 433- 432؛ تاریخ الاسلام، ج5، ص 15؛ سیر أعلام النبلاء، ج3، ص312؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ج 14، ص 227.
2) تهذیب الکمال، ج6، ص 433؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 313- 312؛ الثقات، ج5، ص 487؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ج 14، ص 228 - 227.
3) تهذیب الکمال، المزی، ج6، ص 434 - 433؛ سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج3، ص 313 - 312؛ تاریخ الاسلام، الذهبی، ج5، ص 16؛ تاریخ مدینهْ الدمشق، ابن عساکر، ج14، ص 229 - 228.
جعفر بن سلیمان، روایت کرده که خالهام، ام سالم، گفت: هنگامی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، بارانی همانند خون بر دیوارها و خانهها میبارید. و گفت: به من خبر دادند که همین باران خون، در خراسان، شام و کوفه نیز باریده است.
8- اشک ریختن آسمان:
عن ابن سیرین قال لم تبک السماء علی أحد بعد یحیی بن زکریا إلا علی الحسینبن علی.(1)
ابن سیرین گفت: آسمان برای هیچ کسی جز یحیی بن زکریا و حسینبن علی علیهم السلام گریه نکرد.
9- تاریک شدن دنیا:
حدثنا خلفبن خلیفة، عن أبیه، قال: لما قتل الحسین اسودت السماء، وظهرت الکواکب نهارا حتی رأیت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر.(2)
خلف بن خلیفه از پدرش نقل میکند که گفت: زمانی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، آنقدر آسمان تاریک شد که هنگام ظهر ستارههای آسمان ظاهر شدند؛ تا جایی که ستاره جوزا عصر دیده شد و خاک سرخ از آسمان فرو ریخت.
عن أبو قبیل لمّا قتل الحسین بن علی علیه السلام کسفت الشمس کسفةً بدت
الکواکب نصف النّهار حتّی ظننّا أنّها هی.(1)
هنگامی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، خورشید گرفت و آنقدر تاریک شد که هنگام ظهر ستارههای آسمان ظاهر گردیدند. از این اتفاق چنین پنداشتیم که قیامت برپا شده است.
10- سرخ شدن آسمان:
اسماعیل بن الخلیل بن علی بن مسهر، عن جدته قالت: لما قتل الحسین کنت جاریة شابة، فمکثت السماء سبعة أیام بلیالیهن کأنها علقة.(2)
اسماعیل بن خلیل از علی بن مسهر از جدهاش نقل میکند که گفت: هنگامی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید من دختری نوجوان بودم، آسمان هفت شبانه روز درنگ نمود که گویا لخته خون بود.
و قال علی بن محمد المدائنی، عن علی بن مدرک، عن جده الأسود بن قیس: احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسین بستة أشهر، نری ذلک فی آفاق السماء کأنها الدم. قال: فحدثت بذلک شریکا، فقال لی: ما أنت من الأسود؟ قلت: هو جدی أبو أمی قال: أم والله إن کان لصدوق الحدیث، عظیم الأمانة، مکرما للضیف.(3)
علی بن مدرک از پدر بزرگش اسود بن قیس نقل میکند که گفت: پهنه آسمان پس از شهادت امام حسین علیه السلام به مدت شش ماه سرخ رنگ شده
1) تهذیب الکمال، المزی، ج6، ص 433؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، ج14، ص 228؛ تلخیص الحبیر، ابن حجر، ج5، ص 84؛ السنن الکبری، البیهقی، ج3، ص337.
2) تهذیب الکمال، المزی، ج6، ص 432؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 226.
3) تهذیب الکمال، المزی، ج6، ص 432؛ تاریخ الاسلام، الذهبی، ج5، ص 15؛ سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج3، ص 312؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، ج14، ص 227.
بود که ما آنرا شبیه خون در آسمان مشاهده میکردیم، علی بن محمد مدائنی از وی سؤال کرد: چه نسبتی با اسود داری؟ گفت: او جد مادری من است. گفت: به خدا سوگند! که او راستگو و امانتداری بزرگ و میهمان نواز بود.
و قال عباس بن محمد الدوری، عن یحیی بن معین: حدثنا جریر، عن یزید بن أبی زیاد، قال: قتل الحسین ولی أربع عشرة سنة، و صار الورس الذی کان فی عسکرهم رمادا و احمرت آفاق السماء و نحروا ناقة فی عسکرهم فکانوا یرون فی لحمها النیران.(1)
یزید بن ابی زیاد میگوید: من چهارده ساله بودم که حسین بن علی علیه السلام به شهادت رسید. گیاه ورس در بین لشکر به خاکستر تبدیل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد. شتری را لشکریان ذبح کردند، دیدند در گوشتش آتش است.
عن هشام عن محمد قال تعلم هذه الحمرة فی الأفق ممّ هو؟ فقال: من یوم قتل الحسین بن علی علیه السلام .(2)
هشام از محمد نقل میکند که گفت: میدانی سرخی افق از چه زمانی بوجود آمده؟ از روزی که حسین بن علی علیه السلام به شهادت رسید؛ این سرخی در افق دیده شد.
1) تهذیب الکمال، المزی، ج6، ص 435-434؛ تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج2، ص 305؛ سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج3، ص 313؛ تاریخ الاسلام، الذهبی، ج5، ص 15؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 230.
2) سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج3، ص 312؛ تاریخ الاسلام، الذهبی، ج5، ص 15؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 228.
11- دیوار دار الاماره خون گریه کرد:
حدثنی أبویحیی مهدی بن میمون قال: سمعت مروان مولی هند بنت المهلب، قال: حدثنی بواب عبیدالله بن زیاد لما جیء برأس الحسین فوضع بین یدیه،رأیت حیطان دار الامارة تسایل دما.(1)
هنگامی که سر مبارک امام حسین علیه السلام را در برابر ابن زیاد نهادند، دیدم که از دیوارهای دارالاماره خون جاری گشت.
12- جاری شدن خون تازه از زیر سنگها:
حماد بن زید عن معمر قال: أوّل ما عرف الزّهریّ انّه تکلّم فی مجلس الولید بن عبد الملک فقال الولید أیّکم یعلم ما فعلَتْ أحجارُ بیت المقدس یوم قتل الحسین بن علیٍّ فقال الزّهریُّ بلغنی أنّه لم یُقْلَبْ حجرا اِلّا وجد تحته دمٌ عبیط.(2)
حماد بن زید از معمر روایت کرده که ولید بن عبدالملک پرسید: کدام یک از شما میداند که سنگهای بیتالمقدس درروز کشته شدن حسینبن علی چه حالتی به خود گرفتند؟ زهری گفت: به من خبر دادهاند که در روز شهادت حسین بن علی سنگی را از زمین بلند نمیکردند مگر آنکه در زیر آن خون تازه بود.
عن اُمّ حیّان قالت یوم قتل الحسین أظلمَتْ علینا ثلاثاً و لم یمسَّ أحدٌ من زعفرانهم شیئاً فجعله علی وجهه إلّا احترق و لم یقلّبْ حجرٌ ببیتِ
المَقْدِسِ إلّا أصیب تحتَهُ دماً عبیطا.(1)
از ام حیان نقل است که گفت: روز شهادت حسین علیه السلام , آسمان سه شبانه روز بر ما تاریک شد و هر کس دست به زعفران میزد دستش میسوخت و زیر هر سنگی در بیتالمقدس خون تازه دیده میشد.
محمد بن عمر بن علی عن أبیه قال أرسل عبد الملک إلی ابن رأس الجالوت فقال هل کان فی قتل الحسین علامة قال ابن رأس الجالوت ما کشف یومئذ حجر إلا وجد تحته دم عبیط.(2)
محمد بن عمر بن علی از پدرش نقل میکند که گفت: عبدالملک شخصی را نزد پسر رأس الجالوت فرستاد که از وی بپرسد: آیا نشانهای از کشته شدن حسین در عالم دیده شده است یا نه؟ او در پاسخ گفت: هیچ سنگی از زمین برداشته نشد مگر اینکه خون تازه زیر آن دیده میشد.
13- پایین آمدن انگور و نان برای امام صادق علیه السلام در بیتالله حرام:
ابن وهب، قال سمعت اللیث بن سعد یقول: حججت سنة ثلاثة عشرة و مائة فأتیت مکة، فلما أن صلیت العصر رقینا أباقبیس، فإذا أنا برجل جالس و هو یدعو، فقال: یا رب یا رب حتی انقطع نفسه، ثم قال: یا رباه حتی انقطع نفسه، ثم قال رب رب رب حتی انقطع نفسه، ثم قال یا الله یا الله حتی انقطع نفسه، ثم قال یا حی حتی انقطع نفسه، ثم قال یا رحیم حتی انقطع نفسه، ثم قال یا أرحم الراحمین حتی انقطع نفسه، - سبع مرات - ثم قال: اللهم إنی أشتهی من هذا العنب فأطعمنیه، اللهم و إن بردای قد خلقا.
قال اللیث: فوالله ما استتم کلامه حتی نظرت إلی سلة مملوءة عنباً و ما علی الأرض عنب یومئذ، و بردین فأراد أن یأکل فقلت: أنا شریکک! فقال: و لم؟! فقلت: لأنک کنت تدعو و أؤمن أنا، فقال لی: تقدم فکل و لا تخبیء منه شیئاً فتقدمت فأکلت شیئاً لم آکل مثل قط، و إذا عنب لا عجم له، فأکلت حتی شبعت و السلة لم تنقض شیئاً.
ثم قال لی: خذ أحب البردین إلیک، فقلت له: أما البردان فأنا غنی عنهما، فقال لی: توار عنی حتی البسهما فتواریت عنه، فاتزر بأحدهما وارتدی بالآخر، ثم أخذ البردین اللذین کانا علیه فجعلهما عنده و نزل، و اتبعته حتی إذا کان
بالمسعی لقیه رجل فقال له: اکسنی کساک الله یا ابن رسولالله فدفعهما إلیه فلحقت الرجل فقلت من هذا، قال: جعفر بن محمد علیه السلام قال: اللیت فطلبته لأسمع منه فلم أجده.(1)
ونقله عن اللالکائی الطبری ابن حجر الهیتمی فی الصواعق المحرقة، ونقل هذه الحادثة ابن الجوزی فی صفة الصفوة.(2)
ابن وهب میگوید: شنیدم از لیث بن سعد که میگفت: برای انجام حج در سال 113 به مکه آمدم، وقتی نماز عصر را خواندم، از کوه اباقبیس بالا رفتم، ناگهان مردی را دیدم که نشسته بود و دعا میکرد، میگفت: یا رب! یا رب! یا رب! تا نفسش قطع شد. سپس گفت: یا رباه! تا اینکه نفسش قطع شد. سپس گفت: رب! رب! رب! تا این که نفسش قطع شد. سپس گفت: یا الله! یا الله! تا اینکه نفسش قطع شد. سپس گفت: یاحی! تا اینکه نفسش قطع شد. سپس گفت: یا رحیم! تا اینکه نفسش قطع شد. سپس
گفت: یا ارحم الراحمین! تا اینکه نفسش قطع شد - این عمل را هفت بار انجام داد - سپس گفت: خدایا! به درستی که من به این انگور اشتهاء دارم پس مرا اطعام کن با این انگور و لباسهای احرام من کهنه و پوسیده شده است. لیث گفت: به خدا قسم! کلامش تمام نشده بود تا اینکه دیدم ظرفی پر از انگور در حالی که فصل انگور نبود و دو تکه پارچه نزد او حاضر شد! پس خواست از آن انگورها بخورد، گفتم: من هم شریک تو هستم! گفت: برای چه؟ گفتم: بهخاطر اینکه تو دعا میکردی و من آمین میگفتم. گفت: بیا جلو و بخور و خود را محروم نکن. پس من جلو رفتم و خوردم که مثل آن را هرگز نخورده بودم. آنقدر خوردم تا سیر شدم و از ظرف انگور هیچ چیزی کم نشد! سپس به من گفت: هر کدام از این پارچهها را دوست داری بردار. به او گفتم: من از این پارچهها بینیازم.
پس به من گفت: برو کنار تا من لباسهایم را بپوشم. من هم کنار رفتم؛ یکی را به صورت ازار و دیگری را به صورت رداء پوشید. سپس دو پارچهای را که پیش او بود نزد خود قرار داد و از کوه پایین آمد و من نیز به دنبال او آمدم تا به مسعی رسیدیم. با مردی ملاقات کرد. آن مرد به او گفت: بپوشان مرا که خدا تو را بپوشاند یا ابن رسولالله! پس دو پارچه به او داد. سپس من به آن مرد ملحق شدم و گفتم: این کیست؟ گفت: این جعفر بن محمد علیه السلام است. لیث گفت: من او را دنبال کردم تا از او چیزی بشنوم ولی او را نیافتم.
14- اطلاع امام کاظم علیه السلام از قلب شقیق بلخی:
قال ابن حجر الهیتمی فی الصواعق المحرقة: و من بدیع کراماته ماحکاه ابن الجوزی و الرامهرمزی و غیرهما، عن شقیق البلخی: أنه خرج حاجاً سنة تسع و أربعین و مائة فرآه بالقادسیة منفرداً عن الناس، فقال فی نفسه: هذا فتی من الصوفیة یرید أن یکون کلاً علی الناس، لأمضین
إلیه و لأوبخنه، فمضی إلیه فقال: یا شقیق، {اجْتَنِبُوا کَثیرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ}(1)- إلی أن قال - فغاب عن عینیه فما رآه إلا بواقصة یصلی و أعضاؤه تضطرب و دموعه تتحادر فجاء إلیه لیعتذر فخفف فی صلاته، و قال: {وَ إِنّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَآمَنَ}(2)الآیة فلما نزلوا زبالة رآه علی بئر، فسقطت رکوته فیها فدعا فطغی الماء له حتی أخذها فتوضأ وصلی أربع رکعات، ثم مال إلی کثیب رمل فطرح منها وشرب، فقال له: أطعمنی من فضل ما رزقک الله تعالی، فقال: یا شقیق لم تزل نعم الله علینا ظاهرة وباطنة، فأحسن ظنک بربک فناولنیها، فشربت منها فإذا سویق وسکر ما شربت والله ألذ منه ولا أطیب ریحاً، فشبعت و رویت و أقمت أیاماً لا أشتهی شراباً و لا طعاماً، ثم لم أره إلا بمکة و هو بغلمان و غاشیة و أمور علی خلاف ما کان علیه بالطریق.(3)
ابن جوزی و رامهرمزی و غیر آنها از شقیق بلخی نقل میکنند که: در سال 149، امام کاظم علیه السلام به جهت حج خارج شدند. شقیق بلخی ایشان را در قادسیه جدا از مردم دید. با خودش گفت: این جوان از صوفیه است، میخواهد باری بر دوش مردم باشد! به طرفش میروم تا او را توبیخ و سرزنش کنم! پس وقتی نزدیک ایشان رفت، فرمود: یا شقیق! {اجْتَنِبُوا کَثیرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ}؛(4)«از بسیاری از گمانها اجتناب کنید همانا بعضی از گمانها گناه است». این را فرمود و ما را رها کرد و رفت. با خود گفتم: چیز عجیبی بود؛ اسم ما را ذکر کرد و از باطن
ما خبر داد. حتماً او بندهای از بندگان صالح خداوند است، باید خود را به او برسانم و از او درخواست کنم من را حلال کند. با عجله او را تعقیب کردم ولی به او نرسیدم، او از دیدگان من ناپدید گردید. چون به منزلی در میان راه به نام واقصه رسیدیم، آنجا فرود آمدیم و او را دیدم نماز میخواند و اعضاء بدنش میلرزد و اشک از چشمان مبارکش جاری است. گفتم: این همان گمشدة من است که در جستجوی او بودم؛ از این فرصت استفاده کنم و نزد او روم و از او بخواهم که مرا حلال کند. پس من کمی صبر کردم تا نشست و از نمازش فارغ شد. آنگاه به طرف او رفتم، همین که مرا دید فرمود: ای شقیق! {وَ إِنّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحًا ثُمَّ اهْتَدی}؛(1)
من آمرزندهام کسی را که توبه کند و ایمان آورد و کار نیکو کند و سپس در طریق هدایت قدم بردارد. چون این آیه را قرائت نمود مرا رها کرد و رفت. گفتم: این جوان حتماً از ابدال است، این مرتبة دوم است که از باطن من و سرّ نهانی من خبر داد، چون به منزلگاه زباله رسیدیم دیدم آن جوان کنار چاه ایستاده و در دست پیالهای گرفته
میخواهد آب بردارد. ناگهان پیاله از دستش میان چاه افتاد، پس نگاهی به آسمان کرد و شنیدم که میگفت:
أنت ربّی إذا ظمئت إلی الماء و قوتی إذا أردت الطعاما
تویی مایهی سیراب شدن من هنگامی که تشنهی آب میشوم و قوت و طعام من وقتی که اراده غذا کنم.
خداوندا! ای سرور من! غیر از این پیاله ندارم، آنرا از من مگیر!
1) طه / 82.
شقیق میگوید: به خدا قسم! دیدم آب چاه بالا آمد و او دست خود را دراز کرد و از آب پر کرد، پس وضو گرفت و چهار رکعت نماز خواند و به طرف تلّ ریگی رفت، از آن ریگها برداشت و در میان کاسه ریخت و آنرا حرکت داد و آشامید. من به سوی او رفتم و بر او سلام کردم و وقتی پاسخم را گفت؛ عرض کردم: از زیادتی و باقیماندهی آنچه خداوند به شما عنایت کرده به من مرحمت فرما! فرمود: یا شقیق! لم تزل نعمة الله علینا ظاهرة وباطنة فأحسن ظنّک بربّک.
ای شقیق! همواره نعمتهای ظاهری و باطنی پروردگار شامل حال ما است، گمان خود را به پروردگارت نیکو گردان.
پس آن کاسه را به من مرحمت فرمود، از آن آشامیدم دیدم شوربائی است که از آب و شکر درست شده و به خدا قسم لذیذتر و خوشبوتر از آن هرگز چیزی نیاشامیده بودم، پس سیر شدم و سیراب گردیدم و تا مدتی به غذا و نوشیدنی میل نداشتم.
بعد از آن او را ندیدم تا وارد مکه شدیم، شبی از نیمه گذشته بود او را کنار قبّهْ الشراب دیدم با خشوع کامل به نماز ایستاده و پیوسته ناله و گریه کرد تا شب به پایان رسید و وقتی سپیدة صبح ظاهر شد در جایگاه نمازش نشست و مدتی به تسبیح خدا پرداخت، سپس برخاست و نماز صبح را به جا آورد و بعد از آن هفت بار گرد کعبه طواف کرد و خارج شد. من هم به دنبال او بیرون رفتم و برخلاف آنچه در بین راه از او مشاهده کردم که تنها بود، دیدم اطراف او دوستان و یاران و غلامانش پروانهوار میچرخند،مردم بر او سلام میکنند و از او تجلیل و احترام به عمل میآورند، از یکی از اطرافیان ایشان سؤال کردم: این جوان کیست؟ جواب داد: حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است. گفتم: عجائب کراماتی از
او مشاهده کردم، اگر از غیر او بود عجیب و شگفتانگیز بود ولی از مثل چنین بزرگواری هیچگونه تعجبی ندارد.
15- علم امام رضا علیه السلام به مطلبی که شخصی در خواب دیده بود:
قال ابن حجر الهیتمی فی الصواعق المحرقة: وروی الحاکم عن محمد بن عیسی عن أبی حبیب قال: رأیت النبی صلی الله علیه و آله وسلم فی المنام فی المنزل الذی ینزل الحجاج ببلدنا فسلمت علیه، فوجدت عنده طبقاً من خوص المدینة فیه تمر صیحانی، فناولنی منه ثمانی عشرة، فتأولت أن أعیش عدتها، فلما کان بعد عشرین یوما قدم أبوالحسن علی الرضا علیه السلام من المدینة و نزل ذلک المسجد، و هرع الناس بالسلام علیه، فمضیت نحوه فإذا هو جالس فی الموضع الذی رأیت النبی صلی الله علیه و آله وسلم جالساً فیه و بین یدیه طبق من خوص المدینة فیه تمر صیحانی، فسلمت علیه فاستدنانی و ناولنی قبضة من ذلک التمر، فإذا عدتها بعدد ما ناولنی النبی صلی الله علیه و آله وسلم فی النوم. فقلت: زدنی! فقال: لو زادک رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم لزدناک.(1)
ابوحبیب نباجی میگوید: شبی در خواب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را دیدم که به نباج آمده و در مسجدی که حاجیان هر سال در آن مسجد فرود میآیند وارد شده است. من در خواب خدمت حضرتش رفتم و سلام نمودم و در برابرش ایستادم. در حضور حضرتش طبقی که از برگهای خرمای مدینه ساخته شده بود گذاشته و در آن خرمای صیحانی مدینه بود. حضرت مشتی از خرماها را به من عنایت فرمود، من شمردم دیدم هجده دانه خرماست. وقتی بیدار شدم خواب خودم را چنین تعبیر کردم که به
1) الصواعق المحرقهْ، ج2، ص 594.
تعداد هر دانه خرما یک سال زندگی خواهم کرد. بیست روز از این خواب گذشت؛ در زمینی بودم که آن را برای زراعت آماده میکردم. شخصی آمد و به من خبر داد که حضرت رضا علیه السلام از مدینه آمدهاند و به همان مسجد نزول اجلال فرمودهاند و مردم را دیدم که با تلاش، خود را به حضرت میرسانند من هم روانه مسجد شدم، دیدم حضرت در همان جایی نشسته که در خواب دیدم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم نشسته بودند. زیر آن حضرت نیز همانند پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم حصیری فرش شده بود و در برابرش طبقی از جنس برگهای خرما گذاشته بودند که در آن خرمای صیحانی بود. من سلام کردم، حضرت پاسخ عنایت فرموده و مرا نزد خود خواند و مشتی خرما به من عنایت نمود. من خرماها را شمردم دیدم همان تعداد خرمایی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در خواب به من عنایت فرموده بودند. به امام رضا علیه السلام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! بیشتر عنایت فرمایید! فرمود: لو زادک رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم لزدناک.
اگر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم بیشتر عنایت مینمودند من نیز بیشتر عنایت مینمودم!
16- علم امام حسن عسکری علیه السلام به علت اجابت دعای راهب:
قال ابن حجر الهیتمی فی الصواعق المحرقة: و لما حبس قحط الناس بسر من رأی قحطاً شدیداً، فأمر الخلیفة المعتمد ابن المتوکل بالخروج للاستسقاء ثلاثة أیام، فلم یسقوا فخرج النصاری و معهم راهب کلما مدیده إلی السماء هطلت، ثم فی الیوم الثانی کذلک، فشک بعض الجهلة وارتد بعضهم، فشق ذلک علی الخلیفة فأمر بإحضار الحسن الخالص علیه السلام و قال له: أدرک أمة جدک رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم قبل أن یهلکوا، فقال الحسن علیه السلام : یخرجون غداً و أنا أزیل الشک إنشاءالله، و کلم الخلیفة فی إطلاق أصحابه من السجن، فأطلقهم، فلما خرج الناس للاستسقاء و رفع
الراهب یده مع النصاری غیمت السماء، فأمر الحسن بالقبض علی یده، فإذا فیها عظم آدمی، فإخذه من یده و قال: استسق، فرفع یده فزال الغیم و طلعت الشمس فعجب الناس من ذلک، فقال الخلیفة للحسن: ما هذا یا أبا محمد؟
فقال: هذا عظم نبی ظفر به هذا الراهب من بعض القبور، و ما کشف من عظم نبی تحت السماء إلا هطلت بالمطر، فامتحنوا ذلک لعظم فکان کما قال، وزالت الشبهة عن الناس و رجع الحسن إلی داره.(1)
سالی در سامرا در زمان امام حسن عسکری علیه السلام خشکسالی شد. خلیفه به حاجب و اهل کشور دستور داد تا برای نماز استسقا (طلب باران) به بیرون شهر بروند.
مردم سه روز پشت سر هم برای نماز استسقا رفتند و دعا کردند ولی باران نبارید. روز چهارم جاثلیق به همراه مسیحیان و عدهای راهبان به سوی صحرا رفتند. در میان آنان راهبی بود همین که او دست به دعا برداشت، بارش باران از آسمان شروع شد. وی روز دیگر نیز برای دعا به صحرا رفت باز هم باران بارید! وقتی مردم این صحنه را دیدند به شک و تردید افتادند و از این امردر شگفت شده و به دین مسیحیت متمایل شدند (این قضیه به خلیفه رسید). وی ناگزیر از امام حسن عسکری علیه السلام که در آن موقع در زندان بود یاری طلبید. او مأموری به نزد حضرتش فرستاد و آن حضرت را از زندان آزاد کرده و گفت: امت جدت را دریاب که هلاک شدند. امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند: من فردا بیرون میروم و انشاءالله شک و تردید را از بین میبرم. روز سوم جاثلیق به همراه راهبان به سوی صحرا رفتند؛ امام حسن عسکری علیه السلام نیز به همراه
1) الصواعق المحرقهًْ، ج2، ص 601 - 600.
عدهای از یارانش به صحرا رفتند، وقتی حضرت چشمش به راهب افتاد و دید که دستش را برای دعا بلند نموده به یکی از غلامانش دستور داد تا دست راست او را نگه دارد و آنچه میان انگشتانش است بگیرد. غلام طبق فرمایش امام علیه السلام دست او را نگه داشت و از میان دو انگشت سبّابهاش استخوان سیاهی گرفت. امام علیه السلام آن را گرفت و آنگاه به راهب فرمود: اکنون دعا کن و طلب باران نما! راهب شروع به دعا کرد. آسمان ابری بودولی ابرها پراکنده شده و آفتاب درخشان آشکار گشت. خلیفه از امام حسن عسکری علیه السلام پرسید: ای ابامحمد! این استخوان چیست؟ حضرت فرمود: هذا رجل مرّ بقبر نبیّ من الانبیاء فوقع الی یده هذا العظم و ما کشف من عظم نبیّ إلا وهطلت السماء بالمطر.
این شخص از کنار قبر یکی از پیامبران عبور نموده و این استخوان را از قبر آن پیامبر به دست آورده و استخوان هیچ پیامبری در پیشگاه خدا ظاهر نمیشود مگر آنکه به زودی از آسمان باران میبارد.
پس این موضوع را با استخوان امتحان کردند، همانگونه بود که آن حضرت فرمودند و شبهه از مردم برطرف شد و امام حسن علیه السلام به خانهشان برگشتند.
17- معجزات امام سجاد علیه السلام :
علامه مجلسی در کتاب شریف «بحارالانوار» مینویسد:
در بعضی از مؤلفات شیعه دیدم که نقل کردهاند: روایت شده مرد مؤمنی ازبزرگان شهر بلخ، در بیشتر سالها به حج میرفت و بعد از انجام دادن مناسک حج و زیارت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، خدمت حضرت سجاد علیه السلام میرسید و سوغات و هدایایی برای آن حضرت میآورد، سؤالات دینی خود را از امام علیه السلام میپرسید و سپس به شهر خود مراجعت میکرد.
در یکی از این برگشتها همسرش به او گفت: میبینم هر زمان به دیدار امام خود میروی سوغات و هدایای زیادی با خودت میبری، ولی آن حضرت چیزی به تو پاداش نمیدهد.
مرد بلخی گفت: او پادشاه دنیا و آخرت است و آنچه مردم دارند به برکت اوست و مالکش در حقیقت او میباشد، زیرا آن حضرت خلیفه و جانشین خدا بر روی زمین و حجت پروردگار بر بندگان است و او فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و پیشوای ما است. زن چون گفتار او را شنید از سرزنش ساکت ماند.
سپس آن شخص برای حج در سال آینده آماده شد و قصد منزل شریف آن حضرت نمود، وقتی به آنجا رسید اجازة ورود خواست، امام علیه السلام به او اجازه مرحمت فرمود.
مرد بلخی وارد خانه شد و بر آن حضرت سلام کرد و دست مبارکش را بوسید و پس از خوشآمد گویی، امام علیه السلام او را به خوردن غذا با خودش دعوت فرمود، و بعد از آنکه غذا خوردند امام علیه السلام طشت و آفتابة آب طلب کرد.
مرد بلخی برخاست و آفتابة آب را به دست گرفت تا روی دستهای امام علیه السلام بریزد، حضرت فرمودند: تو میهمان ما هستی چرا میخواهی خود را به زحمت اندازی و آب روی دستهای من بریزی؟ عرض کرد: دوست دارم خدمت کنم. امام علیه السلام فرمود: لمّا أحببت ذلک فوالله لأرینّک ما تحبّ وترضی وتقرّ به عیناک. حال که چنین است به خدا قسم! به تو نشان میدهم آنچه را که خشنودت کند و چشمانت را روشن گرداند. آنگاه آب را روی دست های مبارک امام علیه السلام ریخت تا یک سوم طشت را آب گرفت، امام علیه السلام به آن مرد فرمود: چه چیزی در میان طشت است؟
عرض کرد: آب است. فرمود: یاقوت سرخ است، دوباره نگاه کن. وقتی نگاه کرد دید آبها به قدرت پروردگار یاقوت سرخ شده است. سپس امام علیه السلام فرمود: آب بریز.
مرد بلخی آب ریخت تا دو سوم طشت پر از آب شد، امام علیه السلام به او فرمود: در میان طشت چیست؟ عرض کرد: آب است. فرمود: نگاه کن، زمرد سبز است. وقتی نگاه کرد دید زمرد سبز است.
سپس امام علیه السلام به او فرمود: باز هم آب بریز. مرد بلخی آب را روی دستهای مبارک آن حضرت ریخت تا آنکه طشت پر شد.
امام علیه السلام به او فرمود: در میان طشت چیست؟ عرض کرد: آب است. فرمود: بلکه درّ سفید است.
وقتی آن مرد نگاه کرد دید درّ سفید است و طشت از سه نوع جواهر یعنی درّ و یاقوت و زمرد پر گشته است، خیلی تعجب کرد و خود را روی قدمهای آن حضرت انداخت و آنها را بوسید. بعد امام علیه السلام فرمود:
یا شیخ؛ لم یکن عندنا شیء یکافیک علی هدایاک إلینا، فخذ هذه الجواهر عوضاً عن هدیّتک و اعتذر لنا عند زوجتک لأنّها عتبت علینا.
ای پیرمرد! نزد ما چیزی نمیباشد که هدایای تو را جبران کند، همین جواهرات را در مقابل آن هدایا از ما بپذیر و نزد همسرت از طرف ما عذرخواهی کن که ما را سرزنش کرده و رفتار ما را نپسندیده است.
مرد سر را از خجالت به زیر انداخت و عرض کرد: ای سرور من! چه کسی گفتار همسرم را به شما خبر داده است؟ شکی ندارم که شما از خانوادة رسالت هستید.
سپس مرد بلخی با امام علیه السلام وداع کرد و جواهرات را به همراه خود برای همسرش برد، وقتی که به شهر و دیار خود رسید و به خانهاش وارد شد
جریان سفر را برای همسرش تعریف کرد، زن سجدة شکر به جای آورد و شوهرش را به خدای بزرگ قسم داد که او را در سفر آینده با خود خدمت امام علیه السلام ببرد.
وقتی موسم حج فرا رسید، و مرد بلخی ساز و برگ سفر را فراهم کرد، طبق وعدهای که به همسرش داده بود او را به همراه خود برد، زن در بین راه بیمار شد و نزدیک مدینه که رسید از دنیا رفت، شوهرش گریهکنان خدمت امام علیه السلام رسید و آن حضرت را از وفات زن باخبر کرد.
امام علیه السلام فوراً برخاست و دو رکعت نماز خواند و بعد از نماز دعا کرد و با خدا به راز و نیاز پرداخت، سپس رو به من کرد و فرمود: نزد همسرت برگرد، خداوند او را به قدرت و حکمتش زنده گردانید و او است که استخوانهای خاکستر شده را دوباره روح میدهد و زنده میگرداند.
مرد بلخی بیدرنگ برخاست و با عجله رفت، همین که به منزلگاهش رسید همسرش را دید که صحیح و سالم نشسته است، به او گفت: چگونه به این جهان برگشتی و خداوند تو را زنده کرد؟
گفت: به خدا قسم! فرشتة مأمور مرگ به سراغ من آمد و روح مرا از بدن خارج کرد و در اختیار گرفت، خواست که آن را بالا ببرد ناگهان شخصی با این اوصاف ظاهر گشت و شروع کرد به برشمردن خصوصیات آن حضرت، و شوهرش میگفت: بلی این اوصاف و ویژگیهای مولا و سرورم علیبن الحسین علیه السلام است.
زن ادامه داد: همین که عزرائیل او را دید خود را روی قدمهایش انداخت و آنها را بوسه زد و عرض کرد:
السلام علیک یا حجة الله فی أرضه، السلام علیک یا زین العابدین.
درود بر شما ای حجت خداوند بر روی زمین! سلام بر شما ای زینت عبادتکنندگان!
آن حضرت سلامش را پاسخ داد و فرمود:
یا ملک الموت؛ أعد روح هذه المرأة إلی جسدها فإنّها کانت قاصدة إلینا وإنّی قد سألت ربّی أن یبقیها ثلاثین سنة اُخری ویحییها حیاة طیّبة لقدومها إلینا زائرة لنا.
ای فرشته مرگ! روح این زن را به بدنش برگردان، زیرا او قصد زیارت ما را نموده است و من از پروردگارم درخواست نمودم که او را سی سال دیگر باقی بدارد و زندگی پاکی همراه با صفا و معنویت به خاطر آمدنش به زیارت ما
مرحمت فرماید.
آن فرشته عرض کرد: ای ولی پروردگار! فرمانت را بر دیدگان میپذیرم و اطاعت میکنم، سپس روح مرا به بدنم برگردانید، و آنگاه دیدم فرشتة مرگ دست امام علیه السلام را بوسید و از نزد من خارج شد.
مرد بلخی دست همسرش را گرفت و هر دو به راه افتادند تا خدمت امام علیه السلام رسیدند، آن حضرت در میان اصحاب نشسته بودند، همین که چشم زن به جمال آن سرور افتاد، خود را به روی قدمهای مبارکش انداخت و گفت:
هذا والله سیّدی و مولای، هذا هو الّذی أحیانی الله ببرکة دعائه.
به خدا قسم! این آقا و مولای من است، این همان آقائی است که خداوند به برکت دعای او مرا زنده گردانید.
بعد از آن باقیماندة عمر خود را تا هنگام مرگ در جوار رحمت امام علیه السلام به سر بردند، و او را رها نکردند تا از دنیا
رفتند.(1)
1) بحارالانوار، ج46، ص47، ذیل ح 49.
18- دعا زیر قبه امام حسین علیه السلام :
در کتاب «معجزات و کرامات» نقل شده که عالم جلیل و زاهد بیبدیل، جناب آقای حاج سید عزیزالله فرمودند:
من در زمانی که در نجف اشرف مشرف بودم برای زیارت حضرت سیدالشهداء علیه السلام در عید فطر به کربلا رفتم و در مدرسة صدر میهمان یکی از دوستان بودم و بیشتر اوقاتم را در حرم مطهر امام حسین علیه السلام میگذارنیدم. یک روز که به مدرسه وارد شدم دیدم جمعی از رفقا دور هم جمعاند و میخواهند به نجف اشرف برگردند، ضمناً از من سؤال کردند که شما چه وقت به نجف برمیگردی؟ گفتم: شما بروید من میخواهم از همین جا به زیارت خانة خدا بروم، گفتند: چطور؟ گفتم: زیر قبة سیدالشهداء علیه السلام دعا کردم که پیاده، رو به طرف محبوب بروم و ایام حج را در حرم خدا باشم.
همراهان و دوستان بالاتفاق مرا سرزنش کردند و گفتند: مثل اینکه در اثر کثرت عبادت و ریاضت، دماغت خشک شده و دیوانه شدهای! تو چگونه میخواهی با این ضعف مزاج و کسالت، پیاده در بیابانها سفر کنی و تو در همان منزل اول به دست عربهای بادیهنشین میافتی و تو را از بین میبرند! من از سرزنش و گفتار آنها فوقالعاده متأثر شدم و قلبم شکست. با اشک ریزان از اطاق بیرون آمدم و یکسره به حرم مطهر حضرت سید الشهداء علیه السلام رفتم و زیارت مختصری کردم و به طرف بالای سر مبارک رفتم و گوشهای نشستم و به دعا و توسل و گریه و ناله مشغول شدم؛ ناگهان دیدم دست یداللهی حضرت بقیهْ الله روحی فداه بر شانة من خورد و فرمود: آیا میل داری با من پیاده به خانة خدا مشرف شوی؟ عرض کردم: بله آقا! فرمود: پس قدری نان خشک که برای یک
هفتة تو کافی باشد و احرام خود را بردار و در روز و ساعت فلان همین جا حاضر باش و زیارت وداع بخوان تا با یکدیگر از همین مکان مقدس به طرف مقصود حرکت کنیم، عرض کردم: چشم اطاعت میکنم. آن حضرت از من جدا شد و من از حرم بیرون آمدم و مقداری به همان اندازهای که مولا فرموده بودند نان خشک تهیه کردم و لباس احرامم را برداشتم و به حرم مطهر مشرف شدم و در همان مکان معین مشغول زیارت وداع بودم که آن حضرت را ملاقات کردم و در خدمتش از حرم بیرون آمدیم و از صحن و شهر خارج شدیم. ساعتی راه پیمودیم نه آن حضرت با من صحبت میکرد و نه من میتوانستم با او حرف بزنم و مصدّع اوقات او بشوم و خیلی با هم عادی بودیم تا در همان بیابان به محلی که مقداری آب بود رسیدیم، آن حضرت خطی به طرف قبله کشیدند و فرمودند: این قبله است تو اینجا بمان نمازت را بخوان و استراحت کن، من عصر میآیم تا با هم به طرف مکه برویم. من قبول کردم و آن حضرت تشریف بردند. حدود عصر بود که تشریف آوردند و فرمودند: برخیز تا برویم، من حرکت کردم و خورجین نان رابرداشتم و مقداری راه رفتیم، غروب آفتاب به جائی رسیدیم که قدری آب در محلی جمع شده بود آن حضرت به من فرمودند: شب را در اینجا باش و خطی به طرف قبله کشیدند و فرمودند: این قبله است و من فردا صبح میآیم تا باز به طرف مکه برویم.
بالاخره، تا یک هفته به همین نحو گذشت، صبح روز هفتم آبی در بیابان پیدا شد به من فرمودند: در این آب غسل کن و لباس احرام بپوش و هر کاری که من میکنم تو هم انجام بده و با من لبیکها را بگو که اینجا میقات است. من آنچه حضرت فرمودند و عمل کردند انجام دادم و بعد
مختصری راه رفتیم تا به نزدیک کوهی رسیدیم، صداهایی به گوشم رسید عرض کردم: این صداها چیست؟ فرمودند: از کوه بالا برو در آنجا شهری میبینی داخل آن شهر شو آن حضرت این را فرمودند و از من جدا شدند، من از کوه بالا رفتم و به طرف آن شهر سرازیر شدم، از کسی پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت: این شهر مکه است و آن هم خانة خداست یک مرتبه به خود آمدم و خود را ملامت میکردم که چرا هفت روز خدمت آن حضرت بودم ولی استفادهای نکردم و با این موضوع به این پر اهمیتی خیلی عادی برخورد نمودم! به هر حال ماه شوال و ذیقعده و چند روز از ماه ذیحجه را در مکه بودم، بعد از آن رفقائی که با وسیله حرکت کرده بودند پیدا شدند. من در این مدت مشغول عبادت و زیارت و طواف بودم و با جمعی آشنا شده بودم. وقتی آشنایان و دوستان مرا دیدند تعجب کردند و قضیة من در بین آنهایی که مرا میشناختند معروف شد و این از همان دعایی بود که تحت قبة حرم سیدالشهداء، اباعبدالله الحسین علیه السلام ، کردم و دعایم را توسط حضرت سید الشهداء علیه السلام مستجاب کردند.(1))
19- خدمت امام زمان:
مرحوم حاجی نوری در کتاب «نجم الثاقب»
میگوید:
عالم جلیل، مجمع فضائل و فواضل، شیخ علی رشتی رضوان الله تعالی علیه که عالم با تقوا و زاهد و دارای علوم بسیار بود و شاگرد مرحوم شیخ مرتضی انصاری اعلی الله مقامه و سید استاد اعظم بود و من در سفر
1) ملاقات با امام زمان، ج2، ص 229.
و حضر با او بودم و کمتر کسی را مانند او در فضل و اخلاق و تقوا دیدم، نقل کرد که: یک زمانی از زیارت حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام از راه آب فرات به طرف نجف برگشتم؛ در کشتی کوچکی که بین کربلا و طویرج با مسافر میرفت نشستم. مسافران آن کشتی همه اهل حلّه بودند و همه مشغول لهو و لعب و مزاح و خنده بودند، فقط یک نفر در میان آنها خیلی با وقار و سنگین نشسته بود و با آنها در مزاح و لهو و لعب مشغول نمیشد و گاهی آن جمعیت با او در مذهبش سر به سر میگذاشتند و به او طعن میزدند و او را اذیت میکردند و در عین حال در غذا و طعام با او شریک و هم خرج بودند، من زیاد تعجب میکردم ولی در کشتی نمیتوانستم از او چیزی سؤال کنم. بالاخره به جائی رسیدیم که عمق آب کم بود و چون کشتی سنگین بود ممکن بود به گل بنشیند، ما را از کشتی پیاده کردند، در کنار فرات راه میرفتیم و من از آن مرد باوقار پرسیدم: چرا شما با آنها اینطورید و آنها شما را اینطور اذیت میکنند؟
گفت: اینها اقوام من هستند و همه سنی میباشند، پدرم هم سنی بود ولی مادرم شیعه بود و من خودم هم سنی بودم ولی به برکت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه به مذهب تشیع مشرف شدم.
گفتم: شما چطور شیعه شدید؟ گفت: اسم من یاقوت و شغلم روغن فروشی در کنار جسر حلّه بود، چند سال قبل برای خریدن روغن از حلّه با جمعی به قراء و چادرنشینان اطراف حلّه رفتم تا آنکه چند منزل از حله دور شدم، بالاخره آنچه خواستم خریدم و با جمعی از اهل حلّه برگشتم. در یکی از منازل که استراحت کرده بودم خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم رفقا رفتهاند و من تنها در
بیابان ماندهام و اتفاقاً راه ما تا حله،
راه بیآب و علف بود و درندگان زیادی هم داشت و آبادی هم در آن نبود. به هر حال من برخاستم و آنچه داشتم بر مرکبم بار کردم و عقب سر آنها رفتم ولی راه را گم کردم و در بیابان متحیر ماندم و کمکم از درندگان و تشنگی که ممکن بود به سراغم بیاید فوقالعاده به وحشت افتادم؛ به اولیاء خدا که آن روز به آنها معتقد بودم مثل ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و غیرهم متوسل شدم و استغاثه کردم، ولی خبری نشد! یادم آمد که مادرم به من گفت که ما امام زمانی داریم که زنده است و هر وقت کار بر ما مشکل میشود و یا راه را گم میکنیم او به فریادمان میرسد و کنیهاش اباصالح است؛ من با خدای تعالی عهد بستم که اگر او مرا از این گمراهی نجات بدهد به دین مادرم که مذهب شیعه دارد مشرف میگردم. بالاخره به آن حضرت استغاثه کردم و فریاد میزدم که یا اباصالح ادرکنی! ناگهان دیدم یک نفر کنار من راه میرود و بر سرش عمامة سبزی مانند اینها (اشاره کرد به علفهایی که کنار نهر روئیده بود) است و راه را به من نشان میدهد و میگوید: به دین مادرت مشرف شو، و فرمود: الآن به قریهای میرسی که اهل آنجا همه شیعهاند. گفتم: ای آقای من! با من نمیآیی تا مرا به این قریه برسانی؟ فرمود: نه! زیرا در اطراف دنیا هزارها نفر به من استغاثه میکنند و من باید به فریادشان برسم و آنها را نجات بدهم و فوراً از نظرم غایب شد.
چند قدمی که رفتم به آن قریه رسیدم با آنکه به قدری مسافت تا آنجا زیاد بود که رفقایم روز بعد به آنجا رسیدند، وقتی به حله رسیدم، رفتم نزد سید فقهاء سید مهدی قزوینی ساکن حله و قضیهام را برای او نقل کردم و شیعه شدم و معارف تشیّع را از او یاد گرفتم و سپس از او سؤال کردم که من چه بکنم تا یک مرتبه دیگر هم خدمت حضرت ولیعصر
ارواحنا فداه برسم و آن حضرت را ملاقات کنم؟ فرمود: چهل شب جمعه به کربلا بروو امام حسین علیه السلام را زیارت کن، من این کار را مشغول شدم و هر شب جمعه از حله به کربلا میرفتم تا آنکه شب جمعة آخر بود؛ تصادفاً دیدم مأمورین برای ورود به شهر کربلا جواز میخواهند و آنها این دفعه سخت گرفتهاند و من هم نه جواز و تذکره داشتم و نه پولی داشتم که آن را تهیه کنم، متحیر بودم مردم صف کشیده بودند و جنجالی بود، هرچه کردم از یک راهی مخفیانه وارد شهر شوم ممکن نشد، در این موقع از دور حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را در لباس اهل علم ایرانی که عمامه سفیدی بر سر داشت داخل شهر کربلا دیدم، من پشت دروازه بودم به او استعاثه کردم ایشان از دروازه خارج شد و نزد من تشریف آورد و دست مرا گرفت و داخل دروازه کرد مثل آنکه مرا کسی ندید. وقتی داخل شدم و قصد داشتم با او مصاحبت کنم او ناگهان غائب شد و دیگر او را ندیدم.
20- علامه حلی در کتاب «کشف الیقین» از ابوسعید خدری نقل کرده است که گفت:
روزی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در ابطح که زمین ریگزاری است نشسته بود و نزد آن حضرت عدهای از اصحاب حضور داشتند؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برای آنها حدیث می فرمود که ناگهان نظر مبارک او به گردبادی افتاد که بالا میرفت و گرد و غباری برانگیخته بود، و کمکم نزدیک میشد تا مقابل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم قرار گرفت، شخصی که در میان آن بود به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم سلام کرد، سپس عرض کرد: ای رسول خدا! من فرستادة طایفهای هستم که به شما پناه آوردهایم، ما را پناه دهید و یک نفر از خودتان به سوی آن جمعیت بفرستید تا از نزدیک، اوضاع ما را بررسی
کند، زیرا عدهای از آنها به ما ستم کردهاند و از حد خود تجاوز نمودهاند. نمایندة شما بین ما و آنها به حکم خدا و قرآن داوری و قضاوت نماید و من عهد و پیمان محکم با شما میبندم که او را فردا سالم برگردانم مگر اینکه حادثة غیر مترقبهای از طرف خداوند پیش آید. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمود: تو کیستی و از چه طایفهای هستی؟ عرض کرد: من عرفطهْ بن شمراخ، از طایفة بنی کاخ هستم که آنان جنیان مؤمناند. قبلاً به همراه عدهای از بستگانم استراق سمع میکردیم یعنی پنهانی و پوشیده از دیگران، مطالب را گوش فرا میدادیم تا اینکه ما را از آن منع کردند و شما را خداوند به پیغمبری برانگیخت؛ ما به رسالت شما ایمان آوردیم و گفتار شما را تصدیق کرده و آنرا پذیرفتیم. عدهای با ما مخالفت کردند و بر همان روش سابق خود پافشاری نمودند، لذا بین ما و آنها اختلاف افتاد و آنها چون از نظر جمعیت و نیرو بر ما برتری دارند، بر آب و همه چراگاهها چیره گشتهاند و آنها را در اختیار خود گرفتهاند و با این کار به ما و چهارپایان ما خسارت زیادی وارد کردهاند و اکنون از شما تقاضا دارم یک نفر را با من همراه کنید تا بیاید و بین ما و آنها به حق داوری کند.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمودند: نقاب را از چهرهات کنار بزن تا همة ما تو رابه آن شکلی که داری ببینیم. همین که صورت خود را گشود و به او نگاه کردیم دیدیم پیرمردی است با موی بسیار زیاد، سری بلند و طولانی و دو چشم او در طول سرش قرار گرفته، حدقة چشمانش کوچک و دندانهایی که در دهان دارد همانند دندان درندگان است، آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از او عهد و پیمان گرفت که فردا کسی را که با او همراه میکند برگرداند و بعد از آن رو کرد به ابوبکر و فرمود: به همراه
این برادر ما عرفطه برو و طایفة او را از نزدیک ببین و در کار آنها تأمل کن و آنگاه بین ایشان به حق قضاوت کن. عرض کرد: ای رسول خدا! آنها کجا هستند؟ فرمود: جایگاه آنها زیر زمین است.
ابوبکر عرض کرد: چگونه توانایی پایین رفتن در زمین را دارم؟ و چگونه بین آنها حکم کنم در حالی که با لغت آنها و کلام آنها آشنا نیستم؟ ابوبکر که به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم جواب ردّ داد، آن حضرت به عمر بن خطاب رو کرد و فرمود: تو همراه او برو. او هم جوابی مثل پاسخ رفیقش داد.
آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از علی علیه السلام درخواست نمود و فرمود: یا علی! سر مع أخینا عرفطة و تشرّف علی قومه و تنظّر إلی ما هم علیه و تحکم بینهم بالحقّ؛ تو همراه عرفطه برو و قوم او را از نزدیک ببین و بعد از بررسی بین آنها داوری کن.
علی علیه السلام فوراً برخاست، شمشیر خود را حمایل کرد و با عرفطه به راه افتاد، ابوسیعد خدری و سلمان فارسی هم به دنبال آنها به راه افتادند و گفتند: ما به همراه آنها رفتیم تا به درّهای رسیدیم؛ در وسط آن دره علی علیه السلام به ما نگاهی کرد و فرمود: خداوند به شما جزای خیر دهد از اینجا برگردید.
ما همانجا ایستاده بودیم و نگاه میکردیم، دیدیم زمین شکافته گردید و آنها داخل شدند، سپس زمین به شکل اول خود برگشت، ما به حسرت و ندامت فراوان و تأسف زیادی که به حال علی علیه السلام میخوردیم برگشتیم. فردا صبح رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نماز را با مردم خواندند و بعد از آن آمدند و
بر صفا نشستند، اصحاب هم گرد آن وجود شریف جمع بودند، روز بالا آمد و چند ساعتی از روز گذشت، چشمان همه انتظار برگشتن
علی علیه السلام را داشت و او تأخیر کرده بود. عدهای از منافقین با هم میگفتند: عرفطة جنی بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیرنگ زد و ما را از وجود ابوتراب راحت کرد و دیگر پیغمبر به پسر عمویش بر ما افتخار نمیکند، و از این قبیل صحبتها میکردند تا وقت نماز شد، و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نماز ظهر را با جماعت برگزار کرد و بعد از نماز دوباره به مکان خود برگشت و بر بالای صفا نشست، اصحاب به گفتگو بودند تا وقت فضیلت نماز عصر فرا رسید و نماز را رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با آن جمعیت خواند و بار دیگر به جایگاه خود قرار گرفت. کمکم دچار ناامیدی میشدند و خورشید به غروب خود نزدیک میشد و منافقین شماتت و سرزنش خود را اظهار میکردند و آنقدر در آمدن علی علیه السلام تأخیر شد که یقین کردند او هلاک شده است.
در همین اثناء ناگهان زمین شکافته شد و جمال دلآرای علی علیه السلام ظاهر گشت، در حالی که از شمشیری که در دست داشت خون میچکید و عرفطه به همراه او آمده بود. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم با دیدن علی علیه السلام از جا برخاست، او را در بر گرفت و پیشانیش را بوسید و فرمود: چه شد که تا این زمان تأخیر کردی و دیر آمدی؟ عرض کرد: با خلق بسیاری روبرو شدم که آنها بر عرفطه و همدستان او ظلم کرده و آنها را از حق خود محروم نموده بودند، آن گروه را به سه چیز دعوت کردم و آنها از قبول آن خودداری کردند. گفتم: ایمان به خداوند و رسالت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آورید، قبول نکردند، گفتم: جزیه بپردازید، قبول نکردند، از آنها خواستم با عرفطه و دوستانش سازش کنند و مقداری از آب و چراگاه را در اختیار آنها بگذارند نپذیرفتند، شمشیر را کشیدم و با آنها به جنگ پرداختم و جمعیت فراوانی از آنها را که حدود هشتاد هزار نفر میشد
به قتل رساندم، بقیة آنها که چنین دیدند طلب امان و تقاضای صلح کردند، سپس ایمان آوردند واختلاف از میان آنها برطرف شد و اخوّت و برادری در بین ایشان برقرار گردید و تا این ساعت با آنها بودم و به کارهایشان رسیدگی میکردم. عرطفه عرض کرد: ای رسول خدا! خداوند به شما و علی علیه السلام جزای خیر دهد و سپس با خوشحالی برگشت.(1)
21- سید هاشم بحرانی در کتاب «مدینهْ المعاجز» از کتاب «عیون المعجزات» از محمد بن علی صوفی نقل کرده است که گفت:
ابراهیم شتربان از علی بن یقطین که وزیر دربار بود اجازة ملاقات خواست و او اجازهاش نداد. علیبن یقطین در همان سال برای انجام حج سفر کرده بود، در مدینه از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام اجازة ملاقات خواست، امام علیه السلام به او اجازه ندادند. فردای آن روز وقتی علیبن یقطین آن حضرت را دید به ایشان عرض کرد: ای سرور من! از من چه گناهی سر زده است که مرا از دیدار خود محروم کردهاید؟ فرمود:
حجبتک لأنّک حجبت أخاک إبراهیم الجمّال وقد أبی الله أن یشکر سعیک أو یغفر لک إبراهیم الجمّال.
تو را راه ندادم زیرا برادرت ابراهیم شتربان را راه ندادی و خداوند حج تو را قبول نمیکند تا اینکه ابراهیم جمّال تو را ببخشد.
عرض کردم: ای سرور و مولای من! ابراهیم جمّال در کوفه است و من در مدینه و اکنون به او دسترسی ندارم. فرمود: هنگامی که شب فرا رسید بدون اینکه کسی از اطرافیان و غلامانت بفهمد کنار بقیع برو، در آنجا اسبی زین کرده آماده است آنرا سوار شو، تو را به مقصد میرساند.
1) الیقین فی إمرهْ أمیرالمؤمنین علیه السلام ، ص68 - 70، باب 90؛ حلیهْ الأبرار، 2، 97، ح 8.
میگوید: طبق فرمان امام علیه السلام در تاریکی شب کنار بقیع رفت و اسبی را که آماده بود سوار شد، برای مدت کوتاهی او را در کنار خانة ابراهیم جمال بر زمین نهاد، در را کوبید و گفت: من علی بن یقطین هستم. ابراهیم از داخل خانه صدا زد: علی بن یقطین درب خانة من چه میکند؟
گفت: فلانی کار بزرگی مرا به اینجاکشانیده است، اجازه بده وارد شوم! وقتی به درون خانه رفت به او گفت: ای ابراهیم! مولایم از پذیرفتن من خودداری کرده است تا اینکه تو مرا ببخشی.
ابراهیم گفت: خداوند تو را ببخشد. علی بن یقطین او را قسم داد پای خود را بر صورت من بگذار، ابراهیم حیا کرد و از این کار خودداری نمود، دوباره او را قسم داد و اصرار کرد. ابراهیم پایش را بر صورت علیبن یقطین نهاد و او میگفت: خدایا تو شاهد باش! سپس از خانة او خارج گردید و سوار بر اسب شد و برگشت، و همان شب او را در مدینه به سرای حضرت موسیبن جعفر علیه السلام رسانید، و چون اجازة ورود طلبید، امام علیه السلام فوراً او را راه دادند و به خدمت پذیرفتند.(1)
22- ابن شهر آشوب در کتاب «مناقب» میگوید:
شطیطه زن مؤمنهای بود که در نیشابور زندگی میکرد؛ هنگامی که شیعیان نیشابور خواستند اموالی به سوی حضرت موسی بن جعفر علیه السلام بفرستند، او هم درهمی را همراه با بافتهای که پنبهاش را با دست خود رشته بود و چهار درهم ارزش داشت فرستاد، امام علیه السلام آنچه را این زن باایمان فرستاده بود پذیرفت و به آورنده فرمود: أبلغ شطیطة سلامی
1) عیون المعجزات، ص100؛ بحارالانوار، ج48، ص85، ح 105.
وأعطها هذه الصرّة. سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول را به او بده. در آن کیسه چهل درهم بود. سپس فرمود: و قطعهای از کفنهای خود را که از دهکدة خودمان، قریه صیدا، قریة فاطمه زهرا سلام الله علیها ، پنبهاش به دست آمده و خواهرم حلیمه، دختر امام صادق علیه السلام ، آن را با دست خود رشته است برای او هدیه میفرستم.
وقتی این زن مؤمنه از دنیا رفت، امام علیه السلام با شتری که داشت کنار پیکرش حضور یافت و مقدمات دفن او را فراهم ساخت، سپس بر شتر خود سوار شد و رو به صحرا کرد و روانه شد و فرمود:
إنّی و من یجری مجرای من الائمة علیهم السلام لابدّ لنا من حضور جنائزکم فی أیّ بلدکنتم فاتّقوا الله فی أنفسکم.
من و دیگر امامان هر کدام در زمان خود باید در مراسم دفن شما در هر شهری که باشید حضور پیدا کنیم پس از خدا درباره نفستان بترسید.(1)
این روایت را محمد بن علی طوسی در کتاب «ثاقب المناقب» ذکر کرده و ذیل آن را اینگونه نقل نموده است: هنگامی که «شطیطه» از دنیا رفت، انبوه شیعیان برای نماز خواندن بر جنازهاش اجتماع کردند، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام که بر شتری سوار شده بود در آنجا حضور یافت و از مرکب پیاده شد و با آن جمع بر پیکر آن زن مؤمنه نماز خواند و هنگامی که او را در میان قبر مینهادند شاهد آن صحنه بود و از خاک قبر مطهر امام حسین علیه السلام در میان قبر او ریخت.(2)
23- در کتاب «مناقب» و «خرائج» آمده است: هشام گوید:
یکی از بزرگان اهل جبل، هر سالی که به حج مشرف میشد خدمت امام صادق علیه السلام میرسید. امام علیه السلام او را در یکی از خانههای خود در مدینه جای میداد. حج او و ماندنش در مدینه به درازا میکشید، به همین جهت، یک سال، ده هزار درهم به امام علیه السلام تقدیم نمود تا برای او خانهای در مدینه بخرد، آنگاه به حج مشرف شد.
موقع بازگشت به امام علیه السلام عرض کرد: قربانت گردم برای من خانه خریدی؟ فرمود: آری! آنگاه امام علیه السلام سند و نوشتهای را به او داد که در آن نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما اشتری جعفر بن محمد علیه السلام لفلان بن فلان الجبلی: اشتری له داراً فی الفردوس حدّها الاول رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم و الحدّ الثانی أمیرالمؤمنین علیه السلام و الحدّ الثالث الحسن بن علی علیه السلام و الحدّ الرابع الحسینبن علی علیه السلام .
به نام خداوند بخشنده مهربان، این سند خانهای است که جعفر بن محمد برای فلانی فرزند فلانی جبلی خریده است. برای او خانهای در بهشت خریده که: حدّ اول آن خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و حدّ دوم آن خانه امیرالمؤمنین علیه السلام و حد سوم آن خانه حسن بن علی علیه السلام و حد چهارم آن خانة حسین بن علی علیه السلام است.
وقتی او نوشته را خواند، گفت: من راضیم، خدا مرا فدای شما گرداند! امام علیه السلام فرمود: من آن پول را در میان فرزندان امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام تقسیم کردم، امیدوارم خداوند آن را از تو بپذیرد و پاداش تو را بهشت قرار دهد.
راوی گوید: آن شخص سند را گرفت و به وطن خود بازگشت. پس از
لختی بیمار شد و در اثر همان بیماری به بستر مرگ افتاد. او خانوادهاش را جمع کرد و آنها را سوگند داد که آن سند را با او دفن کنند، این را گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
خانوادة او طبق سفارش آن بزرگ مرد عمل نمودند، وقتی بامدادان سر قبرش رفتند روی آن سندی را دیدند که در آن نوشته شده بود: «به خدا سوگند! ولی خدا،جعفر بن محمد علیه السلام ، به آنچه گفته بود وفا کرد».(1)
24- ابو احمد عبدالله بن عبد الرحمان معروف به «صفوانی» میگوید:
(در آن ایامی که امام رضا علیه السلام را از مدینه به سوی مرو حرکت میدادند) کاروانی از سمت خراسان به سوی کرمان در حرکت بود، دزدها راه را بر آنان گرفته و یکی از آنان را که گمان میکردند ثروت زیادی دارد دستگیر نمودند. دزدان او را آزار داده و مدتی در میان برف نگه داشته و دهانش را از برف پر کردند، به همین جهت دهانش زخمی گشته و زبانش از کار افتاد و دیگر قادر به سخن گفتن نبود. (یکی از زنان دزدان به او ترحم نموده او را آزاد کرد و او فرار نمود) و به طرف خراسان به راه افتاد. در این میان خبردار شد که امام رضا علیه السلام در نیشابور است، تصمیم گرفت به طرف خراسان برود. شبی در خواب دید گویا هاتفی به او میگوید: فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در خراسان است، نزد او برو و درد خود را به او بگو تا دوایی به تو بیاموزد و بهبود یابی.
میگوید: من در عالم خواب به طرف خراسان رفته و به خدمت با سعادت امام رضا علیه السلام رسیدم و از گرفتاری خود به حضرتش شکوه کرده
1) المناقب، ج4، ص233؛ الخرائج، ج1، ص303، ح7؛ بحارالانوار، ج47، ص134.
و بیماری خود را مطرح نمودم. حضرت به من فرمود:
خذ من الکمّون والشعیر والملح ودقّه وخذ منه فی فمک مرتین أو ثلاثاً تعافی.
مقداری زیره را با مقداری جو و نمک مخلوط کن و بکوب و مقداری از آن را دو یا سه مرتبه در دهان بگیر خوب خواهی شد.
من از خواب بیدار شدم ولی به آنچه در خواب دیده بودم توجهی نکردم و راه خود ادامه دادم تا این که به دروازة نیشابور رسیدم و سراغ حضرت را گرفتم. گفتند: امام رضا علیه السلام از نیشابور خارج شده و همینک در «رباط سعد» است. به دلم افتاد که در آنجا به خدمت حضرتش رسیده و مطلب خود را عرض نمایم، به همین جهت به طرف «رباط سعد» به راه افتاده و وارد آنجا شدم.
وقتی خدمت آقا شرفیاب شدم عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! قصة من چنین و چنان است، اینک دهانم زخم شده و زبانم از کار افتاده و مشکل حرف میزنم تقاضا دارم دوایی به من بیاموزید تا بهبود یابم. حضرت فرمودند: مگر به تو داوا را نیاموختم؟! برو هرچه در خواب گفتم انجام بده. من گفتم: ای فرزند رسول خدا! اگر امکان دارد لطفاً دو مرتبه برای من تکرار بفرمایید.
حضرت فرمودند: مقداری زیره را با مقداری جو و نمک مخلوط کن و بکوب و دو یا سه مرتبه در دهانت بگیر خوب خواهی شد.
میگوید: طبق فرمایش امام رضا علیه السلام عمل نمودم و خداوند مرا شفا داد.(1)
1) الثاقب فی المناقب، ص484، ح2؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام ، ج2، ص211، ح16؛ بحارالانوار، ج49، ص124، ح6.
معجزه از عجز گرفته شده و عجز به معنی ناتوانی است. پس معجزه پدیدهای است که تمام عوامل طبیعی از ایجادش ناتوان باشند و عقل هر عاقلی این چنین پدیدهای را مربوط به طبیعت نداند و به عبارت علمی، معجزه فاعل است و از عجز گرفته شده، یعنی غیر خدای تعالی که فاعلش میباشد، دیگران از انجامش عاجزند.(1)
برای اثبات معجزه برای ائمه اطهار علیهم السلام باید چند مطلب مورد بحث قرار گیرد:
مطلب اول: آیا ممکن است امری برخلاف جریان عادی و بدون تأثیر علل و عوامل طبیعی تحقق پیدا کند یا نه؟ عدهای وقوع معجزه را محال دانسته و برای اثبات مدعایشان چنین گفتهاند: هر یک از حوادث وپدیدههای جهان هستی علت معینی دارد که وجودش از آن علت سرچشمه میگیرد و همان علت است که به وی هستی میبخشد. در علوم عقلی این مطلب به اثبات رسیده که میان هر علت و معلولی ارتباط مخصوصی برقرار است، یعنی هر معلولی یک مناسبت و سنخیت خاصی با علت خودش دارد که با علل دیگر آن مناسبت را ندارد، هر علتی نیز با معلولش مناسبتی دارد که با معلولهای دیگر آن مناسبت را ندارد. و به همین جهت است که هر معلولی از علت مخصوصی صادر میشود و هر علتی معلول معینی دارد. قانون علیت یکی از قوانین حتمی و مسلم جهان میباشد و
1) سید حسن ابطحی، توضیح آیات قرآن، ص22.
استثنا بردار نیست.(1)بنابراین، هر پدیده و معلولی که خواست جامة وجود بپوشد و به دار هستی قدم بگذارد باید از طریق علت مخصوص خودش وجود پیدا کند. اگر معلول معینی بدون تأثیر و دخالت علت مخصوص خودش موجود شود لازم میآید که معلول بدون علت تحقق یابد، در صورتی که در علوم عقلی به اثبات رسیده که وجود معلول بدون تأثیر علت محال است. چگونه امکان دارد که علل عادی و عوامل طبیعی اژدها شدن، برای عصا موجود نباشد ولی عصا بدون علت اژدها گردد؟!
با این تقریر میگویند: اصل تحقق امر خارقالعاده و معجزه، عقلا محال است.
در پاسخ این سخن باید گفت: درست است که علل عادی و عوامل طبیعی شناخته شده در وجود امر خارقالعاده و معجزه دخالت ندارد لیکن معنای سخن این نیست که در مورد اعجاز اصلاً علتی وجود ندارد و معلول بدون علت تحقق پیدا میکند، تا شما بگویید: تحقق معلول بدون تأثیر علت محال است. بلکه قضیة اعجاز از این قرار است:
1) نکته بسیار مهم و قابل توجه این است که بر طبق مذاق قرآن و اهلبیت علیهم السلام قانون علت و معلول صحیح نمیباشد بلکه قانون سبب و مسبب صحیح است. توضیح آنکه: بر اساس نظر فلاسفه هر معلولی در اثر علتی بوجود میآید و وقتی علت تامه محقق شد، محال است که معلول پدید نیاید. ولی ما در قرآن و روایات با مواردی مواجه میشویم که از دیدگاه فلاسفه علت تامه است ولی معلول محقق نشده است. مثلاً آتش علت تامه سوختن است ولی وقتی حضرت ابراهیم علیه السلام که در قرآن قضیهی آن مفصل بیان گردیده و یا شخص دیگری به نام ابراهیم جمال در زمان حضرت موسیبن جعفر علیه السلام که (به دستور آن حضرت) وارد آتش میشوند آتش آنها را نمیسوزاند. بنابراین صحیح این است که قانون سبب و مسبب را مطرح نماییم و خدای تعالی را مسبب الاسباب بدانیم و افکار و اعتماداتمان بر این اساس تنظیم گردد که اگر همه شرایط ایجاد چیزی مهیا باشد ولی مسبب الاسباب نخواهد، آن چیز اتفاق نمیافتد. (محقق)
همان پدیده معینی که دارای علت مخصوصی بود و خداوند متعال بر طبق جریان عادی از همان راه به وی هستی میداد، در مورد اعجاز به واسطة علت دیگری غیر از علل طبیعی شناخته شده، وجود پیدا میکند و خداوند جهان آفرین از راه خارقالعادهای به وی هستی میبخشد. مثلاً در مورد تبدیل شدن یک عصا به اژدها گرچه عادت بر این طریق جاری بوده و هست که از راه فعل و انفعالات طبیعی و از مجرای علل و عوامل متعارف و شناخته شده اژدها وجود پیدا کند لیکن دلیل قاطعی نداریم که علت پیدایش اژدها منحصر باشد به همان علت طبیعی متعارف. شاید علت دیگری داشته باشد و از راه دیگری نیز بتواند موجود شود که ما از آن بیاطلاع باشیم. چه مانع دارد بگوییم: صاحب معجزه مانند پیغمبر و امام به قدری نیرو و قدرت دارد که میتواند بدون مرور ایام و تأثیر و تأثرات طبیعی متعارف، از راه غیر متعارف دیگری که بر ما مجهول است، در مادة عصا تأثیر خارقالعادهای به عمل آورد و در آن واحد برای قبول صورت اژدها آمادهاش گرداند. آنگاه که ماده برای قبول نفس اژدها مستعد شد، خداوند هستیبخش، صورت اژدها را بر آن ماده قابل، افاضه میکند و از این طریق غیر معروف بر اژدها لباس هستی میپوشد.(1)
آیا اعجاز کار مستقیم و بدون واسطه خداست و پیغمبر و امام بیش از این
1) همان طور که قبلا متذکر شدیم، مسبب الاسباب و خالق همه اشیاء و قادر مطلق خدای تعالی است و هر شیئی را از هر طریقی که اراده کند و مصلحت بداند خلق میفرماید. در مورد معجزه باید گفت که: خدای تعالی بر اساس مصلحتی که میداند آن پدیده را به دست پیغمبر یا امام انجام میدهد. (محقق)
دخالت ندارند که از خدا مسألت مینمایند که کار خارقالعادهای را انجام دهد؟ یا کار خود پیغمبر و امام است و به اراده و فعل آنها امر خارقالعاده تحقق پیدا میکند؟ و یا اینکه کار خداست و پیغمبر و امام واسطه انجام آن میباشند؟
از دقت در آیات قرآن متوجه میشویم که معجزه کار خدای تعالی است و تا خدا اجازه ندهد معجزهای رخ نخواهد داد و پیغمبر و امام، واسطهی انجام آن معجزه میباشند. مثلاً قرآن از حضرت عیسی علیه السلام نقل کرده که میفرموده:
{أنّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أنّی أخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللهِ وَاُبْرِئُ اْلأکْمَهَ وَاْلأبْرَصَ وَاُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللهِ وَاُنَبِّئُکُمْ بِما تَأکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ}.(1)
من با معجزهای از پروردگارتان به سوی شما آمدهام، برای شما از گل، صورت پرندهای میسازم آنگاه در آن میدمم، پس به اذن خدا پرنده میشود. کور مادر زاد و شخص مبتلای به برص را شفا میدهم و مرده را زنده میکنم. و از آنچه میخورید و در خانه ذخیره میکنید خبر میدهم.
در جای دیگر خدا به حضرت عیسی علیه السلام میفرماید:
{وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنی فَتَنْفُخُ فیها فَتَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنی وَتُبْرِئُ اْلأکْمَهَ وَاْلأبْرَصَ بِإِذْنی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِإذنی}.(2)
آنگاه که به اذن من از گل صورت پرندهای میسازی و در آن میدمی پس به اذن من پرندهای میشود و کور مادر زاد و بیماری برص را به اذن من شفا میدهی و مردگان را به اذن من زنده میکنی.
همچنین درباره حضرت موسی علیه السلام میفرماید:
{قالَ إِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأتِ بِها إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ * فَألْقی عَصاهُ فَإِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبینٌ * وَنَزَعَ یَدَهُ فَإِذا هِیَ بَیْضاءُ لِلنّاظِرینَ}.(1)
گفت: اگر معجزه داری بیاور اگر راست میگویی. پس عصایش را انداخت اژدهای آشکاری شد و دست خویش بیرون آورد پس روشن و نورانی بود.
در یک دسته آیات هم آوردن معجزات به خدا نسبت داده شده است مثلاً:
{وَظَلَّلْنا عَلَیْهِمُ الْغَمامَ وَأنْزَلْنا عَلَیْهِمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوی}.(2)
ابر را سایهبان آنان قرار دادیم و منّ و سلوی را بر ایشان نازل کردیم.
به هر حال، اعجاز در قرآن مجید گاهی به خدا نسبت داده شده و گاهی به پیغمبر. لیکن از بعضی آیات میتوان توجیه مطلب را استفاده نمود. مثلاً:
{وَما کانَ لِرَسُولٍ أنْ یَأتِیَ بِآیَةٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللهِ فَإِذا جاءَ أمْرُ اللهِ قُضِیَ بِالْحَقِّ وَخَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ}.(3)
هیچ پیغمبری حق نداشت بدون اذن خدا معجزه بیاورد، و چون فرمان خدا بیاید به حق داوری خواهد شد و اهل باطل زیان خواهند کرد.
از این آیه و بعضی آیات دیگر استفاده میشود که اعجاز به وسیلهی پیامبر صورت میگیرد لیکن چنان نیست که در این باره استقلال داشته باشد بلکه به اذن و تأیید خدا احتیاج دارد. اگر افاضات و تأییدات الهی نباشد کاری از او ساخته
نیست. پیغمبر از حیث بدن بشر است و محتاج، مانند سایر افراد، لیکن به وسیله قدرت روحی و نفس ملکوتی خویش میتواند با اذن و اراده و مشیت پروردگار جهان کارهای خارقالعاده را انجام دهد، به همین جهت در اکثر آیاتی که در اعجاز پیغمبران نازل شده، آوردن معجزه به اذن و مشیت خدا مقید شده است.
در این موضوع تردید نیست که قرآن کریم اصل وقوع امر خارقالعاده و معجزه را تصدیق نموده و بعضی از آنها را برای پیامبران گذشته اثبات کرده است. قرآن شریف داستان اژدها شدن عصای حضرت موسی علیه السلام و بلعیدن سحر ساحران را نقل کرده است.(1)
داستان ید بیضاء و خون شدن آشامیدنیها و تسلط وزغ و شپش را بر قوم فرعون حکایت نموده است.(2)
داستان شکافتن آب دریا و عبور بنیاسرائیل و غرق شدن قوم فرعون را نقل کرده است.(3)
قرآن کریم داستان سخن گفتن حضرت عیسی علیه السلام را در گهواره و شفا دادن افراد کور و معالجه بیماران مبتلای به برص و زنده کردن مردگان را به دست حضرت عیسی علیه السلام نقل کرده است.(4)
قرآن شریف از این قبیل معجزات برای پیامبران گذشته اثبات میکند و اصلاً
خودش را به عنوان یک معجزه جاوید معرفی مینماید.(1)
بنابراین هر کس قرآن را از جانب خدا و کتاب آسمانی بداند، باید اصل وقوع معجزه را بپذیرد.
انکار معجزات و توجیه آیات، به منزله انکار اصل قرآن است.
به علاوه، در کتابهای حدیث و مناقب و تواریخ، صدها معجزه برای پیامبران سلف و پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است و صدها راوی که هر یک در شهر و دیاری بوده و در زمانی جداگانه میزیسته، آن احادیث و معجزات را حکایت کردهاند و در کتابهای حدیث و تاریخ ضبط است.
از مجموع آن احادیث استفاده میشود که پیامبران، معجزات و کارهای خارقالعادهای داشتهاند و انکار معجزات به منزله انکار اصل وجود پیامبران است.
عقیده به وجود معجزه، مخصوص مسلمانان نیست، بلکه سایر ادیان آسمانی نیز برای پیامبران معجزاتی را حکایت کرده و بدانها عقیده دارند.
دربارة ائمه اطهار علیهم السلام نیز صدها معجزه و امر خارقالعاده و خبرهای غیبی نقل شده و در کتابهای حدیث و مناقب و تاریخ نگاشته شده است. صدها راوی که هرکدام در شهری بوده و در زمانی میزیستهاند، آن معجزات را حکایت کرده و در کتابهای حدیث و حتی بعضی کتابهای اهل تسنن ضبط است.
از مجموع آن احادیث این مطلب اثبات میشود که ائمه اطهار علیهم السلام نیز مانند پیامبران دارای معجزاتی بودهاند و میتوانستند عند اللزوم، امور خارقالعادهای را انجام دهند. معجزاتی که برای آنان نقل شده مانند معجزاتی است که برای پیغمبر
1) بقره / 23؛ اسراء / 88.
اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و سایر پیامبران حکایت شده است و در محیط تشیع از ضروریات مذهب امامیه به شمار میرود و انکار آنها به منزله آن است که اصل امامت و وجود امامان مورد انکار واقع شود.
اهل تحقیق میتوانند به کتابهایی نظیر: «عیون المعجزات»، «بحارالانوار»، «اثبات الهداهْ»، «اصول کافی»، «مدینهْ المعاجز»، «مناقب ابن شهر آشوب»، «اثبات الوصیهْ» مسعودی، «شرح نهجالبلاغه» ابن ابی الحدید، «دلائل الامامهْ» طبری و سایرکتابهای حدیثی و تاریخی مراجعه نمایند.
و از مجموع احادیث استفاده میشود که امامان دوازده گانه شیعه دارای معجزات و امور خارقالعادهای بودهاند.
بعضی نویسندگان کم مایه و مغرض، تمام معجزات را انکار نموده و کارهای خارقالعادهای را که به پیغمبران و امامان نسبت داده شده است را تکذیب کردهاند و برای اثبات کلام خود از آیات قرآن نیز شاهد آوردهاند.
مینویسد: بسیار شگفتانگیز است که پیغمبر اسلام آشکارا میگفته من از ناپیدا آگاه نیستم، اینان می گویند امامانشان آگاه بودهاند و داستانها از ناپیدا دانی آنان میآورند. بسیار شگفت است که پیغمبر اسلام از (معجزه) اظهار ناتوانی مینمود ه ولی اینان از امامانشان نتوانستنیها یاد میکنند و داستانهای بسیار مینویسند.
در قرآن، مردم در یک جا چند نتوانستنی می خواهند:
{وَقالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ اْلأَرْضِ یَنْبُوعًا * أوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ اْلأنْهارَ خِلالَها تَفْجیرًا * أوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفًا أوْ تَأتِیَ بِاللهِ وَالْمَلائِکَةِ قَبیلاً * أوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ
أوْ تَرْقی فی السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّی تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتابًا نَقْرَؤُهُ}.(1)
یعنی: و میگفتند: ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا اینکه برای ما از زمین چشمهای بشکافی یا برای تو باغی از خرما و انگور باشد که چشمهها از میان آن جاری کنی. یا آسمان را به سرما فرود آری آن چنان که میپنداری یا خدا و فرشتگان را به نزد ما بیاوری. یا خانهای از طلا برای تو باشد یا به آسمان بالا بروی و حتی اگر به آسمان بروی ایمان نمیآوریم تا اینکه کتابی بر ما فرود آوری که آن را بخوانیم. خدای تعالی در پاسخشان میفرماید: {قُلْ سُبْحانَ رَبّی هَلْ کُنْتُ إِلاّ بَشَرًا رَسُولاً} یعنی: بگو آیا من جز بشری هستم که به سوی شما فرستاده شده است؟(2)
در جای دیگر مینویسد:
دستگاه خدا بازیچه نیست که هر کس برای هنرنماییهای خود در آن دستی برد، و آنرا دیگر گرداند. آنچه درباره موسی و عیسی و دیگر پیغمبران گفتهاند دروغ است! بزرگتر از عیسی و موسی پیغمبر اسلام میبوده که هر زمان نتوانستنی (معجزه) از او خواستهاند ناتوانی نشان داده. این قرآن او در دست ماست.(3)
در پاسخ این نویسنده مغرض میگوییم که:
اگر کسی خواست مطلبی را از لحاظ قرآن مورد بحث قرار دهد باید تمام آیات مربوطه را جمعآوری کند و همه را مورد دقت و بررسی قرار دهد و بدون تعصب و غرض رانی از مجموع آن ها نتیجهگیری کند.
لیکن نویسنده مزبور برای منظوری که در نظر داشته از آغاز امر تصمیم گرفته معجزات را بهطور کلی انکار کند.
بدین جهت، آیات دیگر را عمداً نادیده گرفته و فقط به آیه مذکور تمسک جسته است.
مگر در قرآن آیات زیادی نیست که معجزاتی را برای حضرت نوح و صالح و موسی و عیسی علیهم السلام و سایر پیامبران اثبات مینماید؟ مگر داستان تکلم کردن حضرت عیسی در گهواره و زنده کردن مردگان و داستان اژدها شدن عصای موسی و قضیة طوفان حضرت نوح و قضیة ناقة حضرت صالح در قرآن نیامده که نویسندة مزبور با عناد کامل مینویسد: «آنچه درباره موسی و عیسی‘ و دیگر پیامبران گفتهاند دروغ است!» اگر کسی در صدد تحقیق مطلب باشد و غرض و مرضی نداشته باشد، این همه آیات و معجزات را عمداً نادیده نمیگیرد و به ظاهر یک آیه تنها تمسک نمیجوید. خوب بود نویسنده به آیة قبل از آیه مذکور اقلاً توجه میکرد. قبل از آیه مذکور این آیه است:
{قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلی أنْ یَأتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لایَأتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیرًا}.(1)
به آنان بگو: اگر انس و جن با هم اتفاق کنند که مانند این قرآن را بیاورند نمیتوانند ولو اینکه یکدیگر را کمک نمایند.
چنانکه ملاحظه میفرمایید در این آیه، قرآن رسماً به عنوان یک معجزه و به قول نویسنده، یک نتوانستنی معرفی شده است، ولی نویسنده چون آنرا مطابق مذاق و غرض خویش نیافته، مسکوت گذاشته و به آیات بعد تمسک جسته است.
1) اسراء / 88.
اتفاقاً آیات مذکور هم بر نفی معجزه دلالت ندارند، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در آن آیات، ابتدا قرآن را به عنوان معجزه به مردم معرفی میکند و میفرماید: اگر جن و انس با هم اتفاق و همکاری کنند که کتابی مانند قرآن بیاورند نمیتوانند، اگر در نبوت من و اعجاز قرآن شک دارید این گوی و این میدان؛ کتابی مانند آن بیاورید.
ولی کفار وقتی خودشان را در مقابل این پیشنهاد ناتوان میبینند و حس میکنند که نه تنها قدرت آوردن کتابی مانند قرآن را ندارند، بلکه حتی از آوردن یک سوره هم عاجزند، شروع به بهانهجویی کردند و ایراد گرفتند و گفتند: ما به تو ایمان نمیآوریم مگر اینکه یکی از این چند عمل را انجام دهی:
1- یا از زمین چشمه ای برای ما ظاهر سازی.
2- یا باغستانی از درخت خرما و انگور پدید آوری که نهرهای آب در میان درختان جاری باشد.
3- یا آسمان را بر سر ما فرود بیاوری.
4- یا خدا و فرشتگان را نزد ما بیاوری.
5- یا خانهای از طلا داشته باشی.
6- یا به آسمان بالا روی و از جانب خدا برای ما نامهای بیاوری.
در یک چنین موقعی که بنای بهانهجویی بود؛ خداوند متعال به رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: به ایشان بگو: من جز یک بشر و فرستاده نیستم. اختیار زمین و آسمان در دست من نیست که مطابق میل و درخواست شما رفتار کنم و مرتباً حوادث جهان را دگرگون سازم.
در اینجا کفار دو نوع تقاضا داشتند: یک قسم آنها از محالات است و حتی بهطور اعجاز هم ممکن نیست تحقق پیدا کند، و درخواست آنان از روی جهالت و نادانی صادر شده بود. مانند اینکه گفتند: خدا را نزد ما حاضر گردان. آخر خدا
که جسم نیست، مکان ندارد تا بتوان او را حتی بهطور اعجاز برای چند نفر اشکال تراش حاضر کرد!
و اگر آسمان بر سرشان سقوط میکرد بیش از این نتیجه نداشت که به هلاکت میرسیدند، آنگاه کجا بودند تا ایمان بیاورند؟
آیا در پاسخ چنین تقاضایی جز این میتوان گفت که: من رسولی بیش نیستم و اختیار خدا و فرشتگان و زمین و آسمان در دست من نیست؟
بخش دوم درخواستهای آنان گرچه ذاتاً امکان داشت و ممکن بود با اعجاز وجود پیدا کند، لیکن از دو نکته نباید غفلت کرد:
نکته اول: با اینکه پیغمبر و امام دارای معجزه بودند و نفوس آنان به قدری نیرومند بود که میتوانستند از عالم غیب استمداد کنند و امر خارقالعادهای را انجام دهند ولی به هر حال در انجام معجزات به تأییدات الهی احتیاج داشتند و چنان نبود که بدون اجازه و تأیید پروردگار جهان بتوانند اعجازی به عمل آورند؛ {وَما کانَ لِرَسُولٍ أنْ یَأتِیَ بِآیَةٍ إِلا بِإِذْنِ اللهِ}.(1)
نکته دوم: اعجاز بدان منظور است که در مواقع لازم و ضروری مورد استفاده قرار گیرد، نه بدان منظور که برای بهانهجویان و تماشاگران صحنة تماشایی پدید آورد و هر کسی از هر گوشهای، گاه و بی گاه تقاضای امر خارقالعاده بنماید. کسی بگوید: چشمه آبی برایم ظاهر کن، دیگری بگوید: باغستان خرما و انگور برایم به وجود بیاور، دیگری بگوید: خانهای از طلا برایم آشکار ساز، دیگری بگوید: به آسمان بالا برو و از جانب خدا نامة فدایت شوم برایم بیاور.
1) رعد / 38.
پیامبران و امامان علیهم السلام نیامدند تا دستگاه منظم آفرینش را بر هم زنند و بر طبق درخواست این و آن معجزه کنند. اعجاز پیغمبر و امام در جایی است که ضرورت ایجاب کند و داستان شأن نزول آیة مذکور در جایی است که برای اظهار، ضرورتی وجود نداشت، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ابتدا قرآن را به عنوان معجزه به آنان معرفی نمود، آنگاه که خودشان را در مقابل آوردن همانند آن ناتوان دیدند، بنای اشکال تراشی را گذارده و درخواست یک سری معجزات و امور خارقالعاده نمودند.
در پاسخ چنین افراد بهانه جو جز این مناسب نبود که بگوید: من پیغمبری بیش نیستم و در آوردن معجزات به اجازه و تأیید پروردگار جهان نیازمندم.
تازه اگر درخواستشان عملی میشد؛ باز هم از ظاهر حالشان معلوم بود که بالاخره ایمان نمیآورند، زیرا آنقدر در اشکال تراشی اصرار داشتند که میگفتند: اگر به آسمان هم بالا روی به تو ایمان نخواهیم آورد مگر اینکه نامهای به خط و امضای خدا برایمان بیاوری. تازه اگر هم نامهای برایشان میآورد ممکن بود در صحت امضای خدا تشکیک نمایند.(1)
خلاصة سخن: با ملاحظه قرائن و شواهدی که در آیات دیگر وجود دارد، آیة مذکور در صدد نیست که معجزه را بهطور کلی نفی کند، بلکه آوردن آن را به خواست و تأییدات الهی واگذار مینماید. چگونه تصور میشود رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که در قرآنش معجزات فراوانی برای پیغمبران گذشته اثبات شده و خودش را افضل آنان میداند، در مقابل درخواست معجزه بگوید: آنان معجزه
1) چنانچه میفرماید: {وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ بابًا مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فیهِ یَعْرُجُونَ * لَقالُوا إِنَّما سُکِّرَتْ أَبْصارُنا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ}؛ حجر / 15.
داشتند، من هم از آنان افضل هستم، لیکن متأسفانه از آوردن هرگونه معجزهای عاجزم! ابداً این مطلب امکان ندارد.
یکی از اشکالاتی که در مورد معجزه شده عدم سنخیت و مناسبت با مدعاست. گفتهاند: هر دلیلی باید با مدعا ارتباط و سنخیّت داشته باشد، مثلاً اگر کسی گفت: من در فن طبابت و معالجة بیماران تخصص دارم مردم به او خواهند گفت: این بیمار را معالجه کن تا تخصص تو برای ما ثابت گردد. معقول نیست به او بگویند: اگر راست میگویی به آسمان پرواز کن تا قولت را قبول کنیم. زیرا میان پزشک بودن و به آسمان پرواز کردن مناسبتی وجود ندارد.
اگر کسی گفت: در امور اخلاقی و تربیت نفوس تخصص دارم به او میگویند: برنامههای اخلاقی خودت را پیاده کن و افراد گمراه و منحرف را به فضائل و کمالات اخلاقی تربیت کن تا سخنت را تصدیق نماییم. هیچ عاقلی به او نمیگوید: اگر صادق هستی مرده زنده کن و کور مادر زاد را شفا بده تا به صدق گفتارت اطمینان پیدا کنیم. اگر کسی گفت: من در امور سیاسی و ادارة ملت تخصص کامل دارم،دلیل و شاهدی مطابق همین مدعا از وی خواستار میشوند. هرگز نمیگویند: اگر سنگریزه در دستت به سخن آمد و اگر آهو با تو سخن گفت و اگر شیر درنده در مقابلت خضوع کرد، سیاستمداری تو برای ما ثابت میشود.
در مورد پیامبر و امام نیز قضیه باید چنین باشد، اگر کسی مدعی پیامبری یا امامت شد، به او میگویند: اگر راست میگویی عبادات دلپسندی برای ما تشریع کن، قوانین و برنامههای جامعی در اختیار ما قرار بده، احکام و برنامههایت را در
بین ما اجرا کن. اگر آنها را مطابق عقل و منطق یافتیم و نتائج درخشانی ببار آورد، پیامبری یا امامت تو برای ما ثابت میشود و بدان عقیدهمند میگردیم. این مطلب عاقلانه نیست که به او بگویند: اگر پیغمبر هستی به آسمان صعود کن یا مرده را زنده گردان یا درخت را نزد خود حاضر کن یا با آهو سخن بگو تا ایمان بیاوریم. زیرا این قبیل کارها با موضوع رسالت و پیامبری سنخیت و مناسبت ندارد.
پاسخ
در پاسخ این ایراد چنین گفته میشود: در بین ادعای پیامبری و آوردن معجزه نیز کمال ارتباط و سنخیت وجود دارد، زیرا هر دو از امور خارق عادت هستند. کسی که مدعی پیامبری است در واقع چنین میگوید: من با جهان غیب ارتباط دارم و با چشم باطن ملکوت جهان هستی را مشاهده میکنم، پروردگار عالم به وسیلة وحی، احکام و دستوراتی را به من عنایت میکند، مأموریت دارم که آنها را به شما ابلاغ کنم و در تعلیم و ارشادتان کوشش نمایم.
ناگفته پیداست که چنین ادعای بزرگی، آن هم از یک فرد بشر که از لحاظ قوای جسمانی با دیگران تفاوتی ندارد - مانند سایر افراد بشر میخورد و میآشامد و نکاح میکند و خواب میرود و در کوچه و بازار گردش مینماید - امر عجیب و خارقالعادهای است. چه امر خارقالعادهای بزرگتر از اینکه یک بشر عادی با جهان غیب در تماس باشد و با چشم باطن، ملکوت عالم هستی را مشاهده نماید و محل افاضة علوم خداوند جهان گردد!!(1)
فُجُورَها وَتَقْواها} انسانها باید دارای یک پاکی و صفای باطنی باشند که الهامات خدای تعالی را متوجه شوند و بر خوبیها و بدیها آگاه گردند. (محقق)
1) عجیب بودن این موضوع از این جهت است که اکثر انسانها کاری به عالم ملکوت ندارند و ارتباطی با خدا و حقایق برقرار نمینمایند والاّ انسانی که خدای تعالی آفریده باید با خدا و عالم ملکوت آشنایی و ارتباط داشته باشد؛ البته منظور ارتباطی که پیامبران دارند که به آنها احکام الهی وحی میشود نیست ولی با توجه به آیه قرآن که میفرماید: {فَألْهَمَها
پیغمبر چون مدعی وحی و ارتباط با جهان غیب است که از امور غیر عادی و خارقالعاده میباشد، باید برای اثبات مدعایش یک امر خارقالعاده و معجزهای را بیاورد که از جهان غیب سرچشمه بگیرد و توجهات مخصوص الهی را اثبات کند.
پیغمبر میگوید: گرچه من مانند شما یک بشر هستم، لیکن این امتیاز را دارم که مورد توجه مخصوص پروردگار جهان قرار گرفتهام و به وسیلة وحی حقایق را به من تعلیم میدهد. به همین جهت میتوانم کاری را انجام دهم و معجزهای بیاورم که از عهدة غیر خدا ساخته نیست. و اگر در این دعوا دروغگو بودم خدا هرگز به وسیلة آوردن معجزه تأییدم نمیکرد. بنابراین، بین ادعای پیغمبری یا امامت و بین اظهار معجزه و امر خارقالعاده، کمال ارتباط و سنخیت برقرار است. در نتیجه اشکال عدم سنخیت مرتفع میشود.
یکی از مطالبی که باید مورد بحث قرار گیرد؛ فرق بین معجزه و سحر است، چنانکه پیامبر و امام میتوانند کاری را انجام دهند که بر خلاف جریان اسباب و علل عادی است و دیگران از انجام آن عاجزند، همچنین شخص ساحر می تواند کارهایی انجام دهد که از طریق اسباب و علل عادی امکانپذیر نیست و دیگران نیز از انجام آن قبیل کارها عاجزند، پس چه فرقی است بین سحر و معجزه؟ و پیامبر را از ساحر به چه وسیلهای بایدتشخیص داد؟
در پاسخ این مشکل میتوان گفت: از چند راه میتوان میان معجزه و سحر فرق گذاشت:
اول - سحر یک عمل واقعیتدار و حقیقی نیست، بلکه ساحر در حواس افراد تصرف میکند و آنها را مسخّر افکار خودش میگرداند. کاری میکند که یک امر غیر حقیقی را واقعیتدار و حقیقی خیال کنند و همانگونه که اراده کرده اشیاء را درک نمایند. چنانکه در داستان حضرت موسی علیه السلام و ساحران، قضیه از همین قرار بود؛ زیرا ساحران فرعون، ریسمانها و اسباب و آلات سحر را در میدان عمومی در حضور مردم ریختند و به وسیله سحر، کاری کردند که به صورت اژدها و مارهای حقیقی جلوهگر شدند و به حرکت و جنب و جوش درآمدند، بهطوری که حاضران آنها را حیوانات واقعی پنداشند و هول و هراس همه را فرا گرفت، در صورتی که واقعاً نه اژدهایی بود نه ماری، بلکه در دید آنان تصرف شده بود تا ریسمانها و چوبها را مار و اژدها تصور نمایند. لذا درقرآن میگوید:
{فَلَمّا ألْقَوْا سَحَرُوا أعْیُنَ النّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجاؤُ بِسِحْرٍ عَظیمٍ}.(1)
وقتی (آلات و ادوات سحرشان را) انداختند، چشمهای مردم را مسحور خویش قرار داده و آنها را به وحشت افکندند و سحر بزرگی آوردند.
چنانکه ملاحظه میفرمایید در این آیه، سحر به عنوان تصرف در دید مردم و به اشتباه انداختن آنها تعبیر شده است.
1) اعراف / 116.
باز هم در قرآن چنین آمده است:
{فَإِذا حِبالُهُمْ وَعِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أنَّها تَسْعی}.((1))
در آن هنگام، در اثر سحر آنها به نظر رسید که ریسمانها و عصاها راه میروند.
قرآن شریف سحر را یک نوع نیرنگ میداند و به همین جهت به «کید» تعبیر نموده است.(2)
اما معجزه یک امر حقیقی و واقعی است، امام یا پیامبر واقعاً در جهان خارج تصرف مینمایند و یک موجود حقیقی و تکوینی به وجود میآورند. اگر بهطور اعجاز اژدهایی به وجود آید، اژدهای حقیقی و واقعی است نه اژدهای پنداری و خیالی.
عصای حضرت موسی علیه السلام واقعاً تبدیل به اژدها شد و حقیقتاً سحر ساحران را بلعید، لیکن سحر ساحران گرچه در نظر تماشاچیان مار و اژدها بود، اما واقعاً جز ریسمان و نخ چیزی نبود. اژدهای موسی نخ و ریسمانها را بلعید نه اژدها و مارها را.
خدا به حضرت موسی علیه السلام فرمود:
{وَ ألْقِ ما فی یَمینِکَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا إِنَّما صَنَعُوا کَیْدُ ساحِرٍ وَلا یُفْلِحُ السّاحِرُ حَیْثُ أتی}.(3)
آنچه در دست راست تو است بیفکن تا آنچه را ساختهاند ببلعد، جز این نیست که آنچه ساختهاند کید ساحر است و ساحر رستگار و پیروز نمیشود هر جا رود.
از همین رهگذر بود که وقتی ساحران دیدنداسباب و ادوات سحرشان به کلی نابود شد و اثری از آثار آنها باقی نماند، فهمیدند که کار حضرت موسی علیه السلام یک عمل تکوینی و معجزه است و با سنخ کارهای خودشان تفاوت کلی دارد، لذا فوراً تسلیم حضرت موسی علیه السلام شدند و ایمان آوردند و به قدری در ایمان خویش استوار بودند که در مقابل تهدیدات و شکنجههای فرعون استقامت نمودند و ایمان خویش را از دست ندادند.
خلاصة سخن: در تمام موارد اعجاز یک امر واقعی و تکوینی به وجود میآید. اگر عیسی علیه السلام مرده را زنده میکرد و کور مادرزاد را شفا میداد امر واقعی بود و اگر حضرت صالح علیه السلام از سنگ، ناقه ای خارج میساخت حقیقت داشت و امر پنداری و خیالی نبود. اما در مورد سحر؛ ساحر جز این، کاری نمیکند که در قوا و حواس اشخاص تصرف مینماید و امر غیر واقعی را در نظرشان واقعی جلوه میدهد.
دوم - اینکه ساحر برای انجام سحر احتیاج به یک سلسله کارهای معینی دارد تا سحرش مؤثر واقع شود، یا اذکار و اورادی میخواندیا چیزی مینویسد یا نقشهای میکشد و بالاخره برای انجام سحر به یک سلسله اعمالی نیازمند است. ولی در مورد اعجاز به کارهای مخصوص نیاز نیست فقط ارادة پیامبر یا امام است که در راستای ارادهی الهی قرار میگیرد و با عنایت الهی کار اعجازآمیز به وقوع میپیوندد.
سوم - اینکه معجزه هرگز مغلوب نمیشود. یعنی هنگامی که نفس پیامبر یا امام با اجازة پروردگار جهان اراده کرد امری تحقق پیدا کند، بهطور حتم واقع خواهد شد و هیچ قدرتی نمیتواند از وقوعش جلوگیری کند یا بعد از وقوع ابطالش نماید. زیرا معجزه از منبع قدرت الهی صادر میشود و هیچ قدرتی در مقابل مشیت و
خواست پرورگار جهان نمیتواند عرض اندام کند. ولی سحر میتواند در مقابل قدرت بالاتری مغلوب گردد و ساحر نیرومندتر یا پیامبر و امام، سحر را باطل سازند یا از تأثیرش مانع شوند. چنانکه حضرت موسی علیه السلام سحر ساحران فرعون را باطل نمود و حضرت صادق علیه السلام ساحران منصور را مغلوب گردانید.
چهارم - اینکه عمل ساحر در شعاع معین و کارهای محدودی است و نمیتواند هر کاری را انجام دهد و ممکن است بعضی کارها را از وی بخواهند ولی از انجام آن عاجز باشد. اما معجزه مخصوص به کارهای محدودی نیست بلکه هر چیزی که ذاتاً امکان وقوع داشته باشد و اراده پیامبر و امام بدان تعلق گیرد و مشیت خدا اقتضا کند واقع خواهد شد.
پنجم - اینکه سحر جزء علوم و صنایع است و با تعلیم و آشنا شدن با مبادی آن میتوان ساحر شد و کارهای سحرآمیز انجام داد. در این قبیل کارها، ایمان و ارتباط با خداوند متعال و انکار و قطع ارتباط با او یکسان است. لیکن در مورد اعجاز، از راه تعلیم و تعلم و فکر و اندیشه نمیتوان بدان مقام رسید، زیرا از سنخ علوم و صنایع نیست بلکه یگانه راه آن ایمان به خدا و ارتباط و پیوند با قدرت نامتناهی الهی است.
شما در کتابها و مجلات خواندهاید و ازاشخاص با اطلاع شنیدهاید که مرتاضان نیز میتوانند کارهای خارقالعادهای را انجام دهند که از عهدة دیگران ساخته نیست، با یک نگاه آب را به جوش میآورند، ریسمانی را به هوا میاندازند پایین نمیآید چیزی را در هوا معلق نگه میدارند. با یک نگاه شخص را خواب میکنند. باید دید فرق اینگونه اعمال با معجزات چیست؟
یکی از فرقهایی که میتوان برای آن ذکر کرد این است: که افراد مرتاض در صورتی میتوانند بدین مقام نائل شوند و کسب نیرو و قدرت نمایند که قبلاً به یک سلسله تمرینات مخصوص و ریاضتهای دشوار بپردازند. چله نشینی میکنند، از غذاهای گوارا و لذائذ جسمانی چشم پوشی مینمایند. به کارهای بسیار سخت و دشوار میپردازند. جسمشان را تحت فشارهای مخصوصی قرار میدهند. تا این مراحل را طی نکنند نمیتوانند به کارهای حیرتانگیز دست بزنند، ممکن نیست کسی بدون ریاضت از همان آغاز کودکی واجد چنین قدرتی باشد.
لیکن انجام معجزه احتیاجی به تمرین و ریاضت و تهیه مقدمات و کسب نیرو ندارد. صاحب معجزه بدون اینکه به تمرینات مخصوص بپردازد میتواند از نیروی غیبی استمداد کند و امر خارقالعادهای را به وجود آورد، حتی ممکن است در سنین شیرخوارگی و کودکی واجد چنین قدرتی باشد، چنانکه حضرت عیسی علیه السلام در گهواره سخن گفت.
فرق دوم اینکه مرتاضان به انجام هر نوع کاری قدرت ندارند بلکه توانایی آنان محدود به کارهای معینی است که در مواقع مختلف تکرار مینمایند. چنان نیست که در هر زمان و هر مکان و نسبت به هر نوع کار حیرت انگیزی قدرت داشته باشند. لیکن اعجاز به شرط و زمان و مکان مخصوصی مشروط نیست و در نوع معینی انحصار ندارد.
فرق سوم اینکه ریاضت نیز جزء علوم و صنایع است، با آشنا شدن به مبادی آن و انجام کارهای لازم میتوان مرتاض شد، ایمان به خدا و عدم آن هیچگونه دخالتی در آن
ندارد، برخلاف اعجاز که از علوم و صنایع شمرده نمیشود تا به وسیله تعلیم و تعلم بتوان بدان مقام نائل گشت و صاحب معجزه شد.
برای بعضی اولیاء و مقربین و بندگان شایستة خدا یک نوع امور خارق عادتی اثبات شده که در اصطلاح کرامت نامیده میشود. اصل وجود کرامت بهطور اجمال قابل انکار نیست و در قرآن شریف نمونههایی دارد. چنانکه درباره مریم، مادر حضرت عیسی علیه السلام ، در قرآن منصوص است:
{کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقًا قالَ یا مَرْیَمُ أَنّی لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ}.(1)
هر وقت زکریا داخل محراب عبادت مریم میشد میدید غذایی نزد مریم موجود است، گفت: ای مریم! این از کجا برایت آمده؟ مریم پاسخ داد: آن از نزد خداست.
نقل شده که در فصل زمستان، میوة تابستانی و در فصل تابستان، میوههای زمستانی برایش حاضر میشد. از اینگونه کرامات برای افراد برگزیدة خدا مانند سلمان فارسی و اویس قرنی و گروه دیگری اثبات شده و در کتابها منقول است. اکنون باید دید کرامت با معجزه چه فرقی دارد؟
معجزه با کرامت در دو جهت مشترک هستند: اول: هر دو از امور خارق عادت واقعی هستند، دوم: صاحب معجزه و صاحب کرامت هر دو از بندگان مقرب و برگزیده خدا میباشند، لیکن از چند جهت با هم فرق دارند:
اولاً؛ صاحب کرامت به وسیلة جدیت در عبادت و بندگی به مقام کرامت میرسد، برخلاف صاحب معجزه مانند پیامبر و امام که دارای یک نوع امتیاز
1) آل عمران / 37.
است و خداوند متعال آن ذوات برگزیده را براساس مصلحتی که منظور فرموده یک نوع امتیاز و برتری برای بروز معجزه داده که میتوانند معجزه انجام دهند و توانایی انجام معجزه را صرفاً به وسیله عبادت و پرستش کسب ننمودهاند. درست است که
امام و پیامبر مقرب هستند، نیز در عبادت و پرستش خدا نهایت کوشش را مینمایند و از بندگان ممتاز به شمار میروند لیکن مقام توانایی اعجاز را صرفاً به وسیله عبادت کسب نکردهاند.
ثانیاً معجزه همیشه مقرون به تحدی است یعنی شخص پیامبر و امام برای اثبات پیامبری و امامت اعجاز میکنند، سپس به مردم میگویند: این کار خارق عادت شاهد صدق مدعای ما است اگر قبول ندارید مانندش را بیاورید لیکن صاحب کرامت گرچه از اولیا و برگزیدگان است اما در مورد کرامت و انجام کار خارق عادت ادعایی ندارد.
در زمانی که مرحوم آیتالله العظمی حجت در کابل بود؛ دچار سکته مغزی میشود که نصف بدن آن مرحوم کاملاً بیحس میشود، معظم له میفرماید: تقریباً سه یا چهار ماه به این مرض مبتلا بودم و اهل و عیالم مرا وضو
میدادند و به زحمت مرا بیرون میبردند و در حالی که از سن مبارکشان بیشتر از شصت سال میگذشته، پزشکان از مداوای ایشان ناامید میشوند و میگویند شما دیگر خوب نمیشوید. ایشان میگوید: در همین حال، شب بعد از نماز مغرب و عشا به بیبی دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها توسل نمودم و عرض کردم: بیبی جان! تدریسام تعطیل شده است. طلاب و علما میآمدند و محزون برمیگشتند، خصوصاً که یک
عده از فضلا از دروس عالی حوزه بهرهمند میگشتند و در آن زمان کسی جز معظم له نبود. میفرمایند: همان شب در عالم رؤیا خواب دیدم که راهی پنجه شاه هستم - پنجه شاه نظرگاه امیرالمؤمنین علیه السلام در کابل مشهور است و در همان جا پدر و جد و عموی آیتالله حجت به دست جلادان عبدالرحمن خان ملعون به شهادت رسیده بودند - یک مرتبه متوجه شدم که در بین یک چاله افتادهام و هر قدر تلاش میکنم نمیتوانم بیرون بیایم، خصوصاً اینکه نگاه کردم و دیدم به سمت راست بدنم چند خرچنگ چسبیده است، یک مرتبه در همان حال
مشاهده نمودم که حضرت زهرا سلام الله علیها تشریف آوردند و خطاب به من نمودند: فرزندم! دستت را به من بده! دستم را گرفتند و خرچنگها را از پایم دور نمودند. در همین اثنا بیدار شدم و نگاه کردم، دیدم کاملاً شفا یافتهام و با پای خودم رفتم وضو گرفتم و نماز جماعت آن روز صبح را خود در مسجد جامع قاضی شهاب بهجا آوردم.
مقدس معظم له نقل فرمودند: در زمانی که در مدرسه نواب مشهد مقدس مشغول تعلیم و تدریس بودم، روز به روز نور چشمم کم و کمتر میشد تا اینکه به جایی رسید که خط کتاب و چیزی را نمیدیدم. به پزشکان آن زمان مراجعه نمودم، بعد از معاینه جواب یأس به من دادند و گفتند که: شما برای همیشه نمیتوانید ببینید زیرا سیاهی چشم شما از بین رفته و عاملش را میدانستم زیرا خیلی مطالعه مینمودم و تغذیه درست و حسابی هم
نداشتم، زیرا آن زمان شهریه متداول نبود، حوزه علمیه فقط اطاق و مدرسه در اختیار ما میگذاشت؛ من، هم درس میگفتم و هم درس میگرفتم. رفقا و مدرسین به من گفتند که شما بهتر است حافظ قرآن شوید و من آن زمان قوانین الاصول میخواندم، خیلی محزون شدم، من که به
جهت تصمیم عالی قدم به حوزه گذاشته بودم راضی نشدم که فقط به حفظ قرآن بسنده کنم در حالی که در همان زمان برنامه حفظ قرآن را نیز داشتم. خلاصه شب توسل به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نمودم و عرض نمودم: یا رسولالله! شیعیان در خفقان زندگی میکنند و احکام را نمیدانند و عدهای از شیعیان به جهت تبلیغات سوء دشمن، مذمذب شدهاند و حتی عدهای هم سنی شدهاند. از شما شفای چشمانم را میخواهم، در حالی که مدت یک ماه برادرم مرحوم آقای شریعت مرا کمک مینمود و بیرون میبرد و آفتابه به دستم میداد. شب در عالم رؤیا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را دیدم که به من خطاب میکند: آقا سید احمد چطوری؟ من عرض نمودم: آقاجان! چشمانم نمیبیند. آقا فوراً دست کشیدند به صورتم و فرمودند: شما خوب شدی، از خواب بیدار شدم؛ صدای اذان از حرم مطهر رضوی را شنیدم، بدون توجه بیرون رفتم در حالی که هر روز مرا بیرون میبردند. هنگامی که برگشتم، برادرم مرحوم آیتالله شریعت نگران بودند که من کجا رفتهام، فرمود: کجا بودی مرا نگران کردی؟ گفتم: رفتم حرم مطهر، گفت: مگر تو میبینی! آنجا بود که به یاد رؤیا و توجه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم افتادم و خوابم را تعریف نمودم و «سید احمد حجت نوه معظم له» میفرمود: ایشان تا سن 82 سالگی بدون عینک قرآن تلاوت مینمودند.
مرحوم پدرم، آقا ضیا حجت، هفت الی هشت مرتبه به زیارت کربلای معلی مشرف شدند. ایشان نقل نمودند که در یکی از سفرها که از کابل به قصد مشهد مقدس رضوی حرکت نمودیم، تا از آنجا به کربلا برویم؛ در بین اتوبوس چند نفر اهل تسنن هم با ما بودند که قصدشان هرات یا ایران برای تجارت بود، نرسیده به
هرات ظاهراً نزدیک فراه رود، وقت نهار و نماز، اتوبوس نگه داشت و مسافرین و همراهان ما و زائرین هم پیاده شدند که نماز بخوانند و نهار میل نمایند. نماز خواندند و ما هم نماز جماعت برگزار نمودیم، بعد از نماز و صرف نهار تقریباً در محل کاروان سرای قدیمی روی جایگاه با رفقا نشسته بودیم که بحث بین شیعه و سنی در گرفت؛ یکی از سنیها به حضرت زهرا سلام الله علیها جسارت و ناسزا گفت!! در همین حال ما هم عصبانی شدیم و کاری هم نمیشد کرد، چون منطقه سنینشین بود و در بین همسفران هم، اهل تسنن بیش از شیعیان بودند و ناگفته نماند که این سنی که ناسزا گفت رفیق و نوکر و غلام داشت و ثروتمند هم بود. دیدم یکی از همراهان خیلی ناراحت است و از شدت ناراحتی صورتش قرمز شده و آرامش از او سلب شده بود؛ اتفاقاً مرد ناصبی از جایش بلند شد و جهت قضای حاجت به طرف بیابان رفت. وقتی از مردم فاصله گرفت، در همین حال یکی از رفقای ما هم که یک کاردی همراه داشت آن را برداشت و به دنبال ناصبی حرکت نمود. بعد از ساعتی
برگشت، دیدم آرام است و عصبانیت قبلی را ندارد! گفتم: کجا رفتی؟ با خوشحالی گفت: رفتم مرد ناصبی را به درک فرستادم. ولی من احساس خوف نمودم، چون ما در اقلیت بودیم، گفتم: اشتباه نمودی؛ الان اگر نوکر و غلام و رفقایش بدانند هر چه سنی است سر ما میریزند. در جواب گفت: توکل بر خدا، حضرت زهرا سلام الله علیها خودش درست میکند، بیبی کمک میکند. مرحوم والد گفت: به خدا قسم! سوار ماشین شدیم، کسی حتی رفقا و نوکرش هم متوجه نشد و تا هرات کسی نپرسید که فلانی کجا شد و کجا رفت؟ این از معجزات حضرت زهرا سلام الله علیها است.
در سالهای 68 الی 80، در شهرستان لارستان در بین مهاجرین در ایام محرم
منبر میرفتم و بعد از سال هشتاد هم جهت ایام فاطمیه و سائر مراسم مذهبی رفت و آمد داشتم. در یکی از سفرها در لارستان، یکی از دوستان حاج محسن که آدم موثق هم است نقل نمود که در زمانی که طالبان در افغانستان در اوج قدرت بودند؛ یکی از سادات به نام سید حسن نقل نمود که طالبان به هر شکلی از اشکال شیعیان را مورد اذیت و آزار قرار میدادند. سید ادامه میدهد که پدرم مرحوم سید محسن، منزلی در محله شیعیان مزار شریف داشت که آن را در ایام محرم حسینیه قرار میداد و عزاداری مینمود. بعد از پدرم که انقلاب شد و مردم شهر را ترک نمودند خصوصاً در دروه طالبان، مجلس تعطیل شد و ما هم از آنجا به جای دیگر نقل مکان نمودیم و تصمیم گرفتم که منزل پدری را به فروش برسانم. بعد از چند روزی خریدار پیدا شد و رفتم بنگاه معاملات و سند فروش را امضا نمودیم و مبلغ پول که حدوداً پنجاه هزار دلار میشد گرفتم، غافل از اینکه چند نفر طالب متعصب وهابی که با شیعیان خیلی بد بودند و بعداً متوجه شدم که چندین نفر شیعه را به شهادت رسانده بودند در تعقیبم هستند. من در ماشین بودم و مبلغ پول در داشبورد ماشینم قرار داشت. طالبان بنده را تعقیب نموده و در جای خلوت ماشینم را متوقف نمودند و سه نفر عقب ماشین سوار شدند و یک نفر هم جلو، که همه مسلح بودند، فوراً به من گفتند: حرکت کن! گفتم: کجا، چرا؟ گفتند: حرف نزن راه بیفت! با اسلحه تهدیدم کردند، مجبور شدم راه افتادم تا از شهر بیرون رفتیم و طالبان میخندیدند و فرماندهشان که جلو نشسته بود، داشبورد را باز نمود و تمامی پول ها را گرفت. من متوجه شدم که این ها قصد جانم را دارند. خلاصه التماس نمودم که پولها را بگیرید و مرا رها کنید زیرا من زن و بچه دارم و منتظر من هستند، فرماندهشان گفت: ممکن نیست
زیرا اگر تو را رها کنم از ما به مافوقمان شکایت میکنی پس مجبوریم تو را خلاص کنیم، دیدم التماس فایده ندارد. در همین اثنا یکی از آنها در حالی که استهزا میکرد، گفت: شیعیان میگویند: ما امام زمان داریم و امام ما زنده است، حالا تو هم مهدی خودتان را صدا بزن! شاید به فریادت برسد! بعد در حالی که میخندیدند القاب امام را می گفتند. در همین حال اشک از چشمانم سرازیر شد، نه به خاطر مرگ و کشته شدن بلکه به خاطر استهزا به امام عصر ارواحنا فداه، لذا یک مرتبه نالهام بلند شد و عرض کردم، یا صاحب الزمان ادرکنی! شاید بعد از سه دقیقه یا بیشتر یا کمتر یک مرتبه در وسط جاده یک جوان حدوداً چهل ساله تقریباً با لباس نظامی، اما نه این گونه نظامی که رایج است ایستاده و اشاره نمود که توقف کن! من اول فکر کردم این هم از اینهاست، لذا توقف نمودم، ولی فرمانده طالبان گفت: چرا توقف نمودی راه بیفت! گفتم: میبینی که وسط راه ایستاده، گفت: برو حرف نزن، میخواستم بروم دیدم ماشین اصلاً از حرکت بازمانده و روشن نمیشود، ماشین خاموش شد. یکی از آنها از پشت سر تکانی به من داد که چرا نمیروی؟! گفتم: ماشین خاموش شد خودت ببین! هر چهار نفر از ماشین پایین آمدند آن آقا به طالبان گفت: پول این سید را بدهید! طالبان گفتند: تو اول خودت را از چنگ ما نجات بده! به سوی آنها اشاره کرد یک مرتبه تفنگهایشان افتاد و خودشان هم آتش گرفتند و پول هم از دست آنها افتاد و آنها روی زمین افتادند، در حالی که میسوختند ولی صدایی از آنها نمیشنیدم. رو کرد به من گفت: سید حسن! سوار شو! پول را به من داد و من در حالی که مضطرب بودم سوار شدم و خودش هم جلو سوار شد. گفت: سید حسن! خدا رحمت کند پدرت را که تکیهداری میکرد. من چیزی نگفتم. تا نزدیکیهای شهر
آمد و گفت: حالا خودت میتوانی بروی؟ گفتم: آری! جاده خلوت بود، هیچ کس هم نبود، در را باز کرد و رفت. تا به خود آمدم با خود گفتم: این آقا چگونه مرا شناخت! اسم مرا برد، اسم پدرم را و چگونه میدانست پدرم تکیهدار بود! میخواستم سؤال کنم دیدم نیست. از ماشین پیاده شدم هیچ کسی را در آن جاده و دشت ندیدم! بعداً متوجه شدم او ولی عصر ارواحنا فداه بود و بعد از چند روز طالبان جنازه های آنها را آوردند و دفن کردند.
در تاریخ 10 /10/1382، اینجانب حبیبی با عدهای از طلاب قم و مشهد عازم شهر هرات شدیم، آن زمان بعد از سقوط حکومت طالبان بود. در یکی از شبها که در مدرسه خاتم الانبیاء در منطقه «باباجی» مهمان بودیم، عدهای از مؤمنین و معتمدین محل که برای پذیرایی و بازدید از مهمانها وارد جلسه شدند، داستانهای زیادی از ظلم و تعدی و تجاوز طالبان نسبت به شیعیان بازگو کردند که خاطرات فراموش نشدنی محسوب میگردد. از مهمترین آنها تصمیم طالبان بر اخراج شیعیان و مردم هزاره که همگی شیعه هستند بود. حکایت عجیبی نقل کردند که: یک روز حکومت و رئیس پلیس طالبان، نمایندگان مردم باباجی و شیعیان آن منطقه را در مقر پلیس شهر هرات احضار کردند. رئیس پلیس طالبان با احساس غرور و شادمانی به مردم و نمایندگان اخطار داد که تا ظرف یک ماه باید تمام مردم شیعه و هزاره از شهر هرات و حتی افغانستان خارج شوند و به پاکستان یا ایران مهاجرت کنند و در غیر این صورت، خون و مال و جان آنها مباح می گردد و حکومت طالبان هم آنها را خواهد کشت. بعد از این اخطار، رنگ از صورت نمایندگان پرید و شروع به التماس کردند که ما به کجا برویم؟ مگر ما از مردم
همین سرزمین نیستیم؟ مگر ما مسلمان نیستیم؟ در این فصل پاییز و سرما کجا برویم؟! رئیس پلیس که یک مرد متعصب قندهاری بود، با خنده گفت: تمام آرزوی من این است که شما مردم را آواره ببینم، بعد از آن اگر بمیرم هم باکی ندارم.
بالاخره نمایندگان مردم، از مرکز پلیس، با ترس و لرز تمام خارج شدند و ترس تمام وجود آنها را فرا گرفت. آنها میدانستند که حکومت طالبان با کسی شوخی ندارد و به دنبال بهانه میگردد و از طرفی تمام راههای دیگر به روی آنها مسدود است. نمایندگان بعد از شور و مشورت با هم تصمیم گرفتند راز این مسأله را با هیچ کس بازگو نکنند تا مبادا زنها باخبر شوند و الا صدای ناله و گریه و فریاد آنها به آسمان بلند خواهد شد و کنترل اوضاع از دست همه خارج خواهد شد. و ثانیاً همه این چند نفری که از ماجرا اطلاع دارند، هر روز به تنها منجی عالم بشریت، حضرت مهدی، توسل پیدا کنند که غیر از آن حضرت کسی قادر به حل مشکل نیست و تنها اوست که ناظر بر مشکلات شیعیان میباشد و درد آنها را درک میکند و خود نیز یکی از همین آوارگان از دستگاه ظالمین است.
یکی از آنها میگفت: بعد از چند روز توسل به ذیل عنایت حضرت ولیعصر، یک روز بعد از نماز صبح و صرف صبحانه، یکی از فرزندانم که تقریباً 12 ساله بود به من گفت: پدر جان! دیشب خواب عجیبی دیدم، در خواب دیدم که یک سید نورانی و بزرگوار در میان زمین و آسمان رو به قبله ایستاده است و دستان مبارکش را به سوی آسمان بلند کرده و دعا میکند و صورت آن بزرگوار در هالهای از نور بود که نتوانستم آن را ببینم. پدرش گفت: فرزندم! اگر راست بگویی و این خواب را دیده باشی، این شخص غیر از امام زمان کس دیگری نیست و خداوند ما را به واسطه او نجات خواهد داد. بعد از ظهر همان روز، فرزند
بزرگترم که تقریباً 18 ساله بود و برای کاری به شهر رفته بود به من گفت: پدر جان! یادم رفت به شما بگویم که من دیشب یک خواب عجیبی دیدم و مثل خواب برادرش را تعریف کرد. ما اطمینان پیدا کردیم که خطر برطرف خواهد شد و مشکلی پیش نخواهد آمد و خداوند ما را توسط امام زمان نجات خواهد داد.
در همان روزها بود که حادثه 11 سپتامبر در آمریکا اتفاق افتاد و اولین و اصلیترین متهم در دنیا، طالبان و القاعده بودند و حکومت طالبان مورد تهاجم کشورهای غربی و آمریکا قرار گرفت. عیناً در همان روزهایی که به ما مهلت داده شده بود، مصادف بود با روزهای فرار طالبان از هرات و همه شهرهای افغانستان.
ایشان؛ سید احمد حجت) ایشان در خانوادهای به دنیا آمدند که پدر و جدشان هم از علمای به نام آن زمان کابل بودند، به طوری که عبدالرحمن خان از نفوذ ایشان نگران بود و برای اینکه به شیعیان ضرب شصت نشان بدهد، اولاً؛ تا آن زمان که شیعیان فیالجمله عزاداری مینمودند و در مساجدشان نماز میگذاشتند یک مرتبه بزرگان شیعه از جمله مرحوم سید شاه بقأ موسوی و دو فرزندش که پدر و عموی مرحوم آیتالله حجت بودند را به شهادت میرساند و بعد دستور میدهد که هر جا عالم شیعه را پیدا نمودید او را به قتل برسانید. مساجد شیعه از وجود علمای شیعه خالی و در تمامی مساجد شیعیان، روحانیون سنی مستقر میشود که در خود کابل آن زمان، حدود پنجاه مسجد متعلق به شیعیان بود و همه را تصاحب میکند تا آنجا که دائره امر به معروف و نهی از منکر دولت دستور میدهد که شیعیان حتماً باید در مساجد حاضر شوند و به امام جماعت اهل تسنن اقتدا نمایند و چنان رعب و وحشت را حاکم نمود که برادر از برادر میترسید و حتی عدهای از
شیعیان انکار مذهب نمودند و به مذهب اهل تسنن گراییدند، که بزرگان کابل میگویند و معروف بود که حتی مردم شور بازار کابل شیعه بودند، اما در اثر ظلم و ستم عبدالرحمن و فرزندش حبیبالله خان سنی شدند که این خفقان تا سی سال به طول انجامید، تا اینکه مرحوم آیتالله حجت کابلی رضوانالله علیه بعد از 28 سال تحصیل و تدریس در حوزههای مشهد مقدس و قم و نجف اشرف وارد کابل میشود و با تلاش و مجاهدت و بحث و مناظره با علمای مخالفین، همه را مجاب میکند و این بحث و مناظره سالها طول میکشد. در تمامی زمینهها ایشان از مذهب حقه جعفری دفاع، و اثبات حقانیت مذهب اهل بیت را مینماید و تا آنجا معظم له پیش میرود که حتی بعضی از علمای اهل تسنن آن زمان، شیعه میشوند و در نزد معظم له اظهار تشیع میکنند. ایشان زحمات زیادی کشید و دراین رابطه علمای بزرگ تشیع مانند آیتالله سید سرور واعظ، آیتالله شیخ عزیزالله خان غزنوی، آیتالله شیخ محمد امین افشار، آیتالله شیخ محمد علی مدرس، آیتالله کوه بیرونی، آقای حجت الاسلام عالم بهسودی، حجت الاسلام آقای ناصر، حجت الاسلام آقای انور شاه و حجت الاسلام آقای مبلغ و... را تربیت نمود و توانست تمامی مساجد شیعیان را به شیعه برگرداند و پرچم اهلبیت و فقه آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم را در آن سرزمین به اهتزاز در آورد.
پنجه شاه یک منطقه خوش آب و هوای کابل و نظرگاه شاه اولیاست که شیعیان اموات خود را در آنجا دفن میکردند و تا الان هم است. در کنار این نظرگاه کوهی است معروف به «سنگ نوشته» که خود کوه سیاه است، اما به قدرت خدای متعال و اعجاز خاندان رسالت، اسامی ائمه علیهم السلام هرکدام به خط سفید نوشته شده و سنگ سیاه و آن خط سفید از خود سنگ از اعجاز معروف در کابل است.
قرآن کریم.
نهجالبلاغه.
الاحتجاج، شیخ طبرسی، دارالنعمان، نجف اشرف، چاپ1386ه-.ق.
الارشاد، شیخ مفید، مؤسسه آلالبیت علیهم السلام ، بیروت، چاپ1414.
اعیان الشیعهْ، سید محسن امین، دارالتعارف، بیروت، بیتا.
الخرائج، قطب راوندی، مؤسسه امام مهدی، قم، 1409.
الامالی، شیخ صدوق، مؤسسه بعثت، قم، چاپ اول، سال1417.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، مؤسسهْ الوفاء، بیروت، چاپ دوم، 1403.
بدایهْ المعارف، سید محسن خرازی، انتشارات جامعه مدرسین، قم، چاپ پنجم، 1418.
البرهان، زرکشی، داراحیاء الکتب العربیهْ، چاپ اول، 1376.
بصائر الدرجات، محمد بن الحسن الصفار، منشورات الأعلمی، تهران، 1362 ه-.ش.
بغیهْ الباحث عن زوائد مسند الحارث، الحارث بن أبی أسامهْ.
بغیهْ الطلب فی تاریخ حلب، ابن ابیجرادهْ، دارالفکر، بیروت.
تاریخ الاسلام، شمسالدین ذهبی، دارالکتاب العربی، بیروت، چاپ اول، 1407.
تاریخ بغداد، احمد بن علی ابوبکر الخطیب البغدادی، دارالکتاب العلمیهْ، بیروت.
تاریخ مدینهْ الدمشق، ابن عساکر، دارالفکر، بیروت، 1995.
تحف العقول، ابنشعبه حرانی، انتشارات جامعه مدرسین، قم، چاپ دوم، 1363 ه-.ش.
تذکرهْ الحفاظ، شمس الدین ذهبی، دارالکتب العلمیهْ، بیروت، چاپ اول، بیتا.
التفسیر الصافی، فیض کاشانی، مکتبهْ الصدر، تهران، چاپ دوم، 1374 ه-.ش.
تفسیر القمی، علی بن ابراهیم قمی.
تلخیص الحبیر، ابن حجر عسقلانی، چاپ مدینه منوره، سال1964.
تنویر الحوالک، جلالالدین سیوطی، المکتبهْ التجاریهْ الکبری، مصر، سال 1969.
21.التوحید، الشیخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسین، قم.
تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، دارالفکر، بیروت، چاپ اول، 1404.
تهذیب الکمال، ابوالحجاج مزی، مؤسسه الرسالهًْ، بیروت، 1400، چاپ اول.
الثاقب فی المناقب، ابن حمزه طوسی، موسسه انصاریان، قم، چاپ دوم، 1412.
الجامع الصغیر، ابوعبدالله محمد بن حسن شیبانی، عالم الکتب، بیروت، 1406، چاپ اول.
الحجهْ علی اهل المدینهْ، محمد بن حسن شیبانی، عالم الکتب، بیروت، 1403، چاپ سوم.
حلیهْ الأبرار، سید هاشم بحرانی، موسسه معارف اسلامی، قم، چاپ اول، 1411.
دارالنعمان، طبرسی، نجف اشرف، چاپ 1386.
ذخائر العقبی، احمد بن عبدالله طبری، مکتبهْ القدس، قاهره، 1356.
روح المعانی، آلوسی بغدادی، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
الروح، ابن قیم جوزی، دارالکتب العلمیهْ، مکتبهْ الصفا.
سرالصلوهْ خمینی، چاپ سوم.
34.سنن ابن ماجه، ابن ماجه قزوینی، دارالفکر، بیروت.
السنن الکبری، ابوبکر بیهقی، دار الباز، مکهْ، 1414.
سیر اعلام النبلاء، ذهبی، مؤسسه الرسالهْ بیروت، چاپ نهم، 1413.
السیرهْ الحلبیهْ، علی بن برهان الدین حلبی، دارالمعرفهْ، بیروت، 1400.
شرح اسماء الحسنی، ملاهادی سبزواری، انتشارات بصیرتی، قم، بیتا.
شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، چاپ وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1411 ه-.ق.
صحیح مسلم، مسلم بن حجاج نیشابوری، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
الصواعق المحرقهْ، ابن حجر هیثمی، موسسهْ
الرسالهْ، لبنان، چاپ اول، 1417.
طبقات ابن سعد، محمد بن سعد زهری، دارصادر، بیروت.
عمدهْ القاری، بدرالدین عینی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، بیتا.
عیون الاخبارالرضا، شیخ صدوق، مؤسسه اعلمی، بیروت.
عیون الحکم والمواعظ، علی بن محمد لیثی واسطی، دارالحدیث، قم، چاپ اول.
46.عیون المعجزات، حسین بن عبدالوهاب، چاپ حیدریه، نجف، 1369.
غایهْ المرام، سید هاشم بحرانی، تحقیق سید علی عاشور، بیجا، بیتا.
فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، دارالمعرفهْ، بیروت، بیتا.
الفصول المهمهْ، ابن صباغ، دارالحدیث، چاپ اول، سال1422.
قاموس الرجال، محمد تقی شوشتری، جامعه مدرسین، چاپ اول، 1419.
الکافی، شیخ کلینی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، چاپ پنجم، 1363.
کنزالعمال، متقی هندی، مؤسسهْ الرسالهْ، بیروت، چاپ 1409.
اللوامع النورانیهْ، سید هاشم بن سلیمان بن اسماعیل کتکانی بحرانی.
مجمعالبیان، شیخ طبرسی، مؤسسهْ
اعلمی، بیروت، چاپ اول، 1415 ه-.ق
55.مدینهْ المعاجز، سید هاشم بحرانی، موسسه معارف اسلامی، قم، چاپ اول، 1413.
56.مرآت العقول، محمدباقر مجلسی، دارالکتب الاسلامی، تهران، چاپ دوم، 1363.
57.مستدرک سفینهْ البحار، شیخ علی نمازی شاهرودی، مؤسسه نشر اسلامی، 1419.
58.المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری،
دارالکتب العلمیه، بیروت، 1990م.
مسند احمد، احمد بن حنبل شیبانی، مؤسسه قرطبهْ، مصر.
مشارق انوار الیقین، رجب البرسی، موسسه اعلمی، بیروت، چاپ اول، 1419 ه-.ق.
معانی الاخبار، شیخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسین، چاپ 1379.
المفردات، راغب اصفهانی.
مناقب آل ابیطالب علیه السلام ، ابن شهر آشوب، المکتبهًْ الحیدریه، نجف اشرف، 1376 ه-.ق.
المناقب، موفق خوارزمی، مؤسسه سید الشهداء علیه السلام ، چاپ دوم، 1414.
مناهج انوار المعرفهْ، رازی ذهبی.
منیهْ المرید، شهید ثانی، مکتب الإعلام الاسلامی، چاپ اول، 1368 ش.
موسوعهْ العقائد الاسلامیهْ، دارالحدیث، قم، 1383، چاپ اول.
المیزان، سید محمدحسین طباطبایی، انتشارات جامعه مدرسین، قم.
نورالثقلین، شیخ حویزی، مؤسسه اسماعلیان، قم، چاپ چهارم، 1375 ه-.ش.
70.ینابیع المودهْ، سلیمان قندوزی، دارالاسوهْ، چاپ اول، 1416.