ghaemiyeh.com
سرشناسه:شُبَیری (حسینی) زنجانی75، سید موسی،۱۳۰۶
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج فقه آیت الله العظمی سید موسی شُبَیری (حسینی) زنجانی94-93 /سید موسی شُبَیری (حسینی) زنجانی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج فقه
موضوع: عقد فضولی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بحث عقد فضولی میپردازند. ایشان ابتداء تعریف شهید اول برای فضولی را بیان نموده و به بررسی آن میپردازند. طبق فرمایش استاد بهتر بود که در تعریف ایشان از قید «العاقد» هم استفاده میگردید.
در ادامه هم بیانی از علامه در قواعد و اشکالی محقق ثانی به تفریع ایشان مورد نقد و بررسی قرار میگیرد. مرحوم شیخ از فرمایش علامه در برابر اشکال محقق دفاع کرده است؛ ولی نظر استاد بر این است که اشکال محقق ثانی بر علامه وارد است و تفریع علامه قابل دفاع نمیباشد و این مطلب با مراجعه به کتاب جامعالمقاصد روشن میگردد.
عقد فضولی
قرار بر این شد که ما از فضولی بحث بکنیم.
تعریف شهید اول
شهید در تعریف فضولی اینطور تعبیر میکند: «هو الکامل غیر المالک للتصرف».
فضولی در مواردی است که إذن ممکن است، ولی واقع نشده باشد
قبل از بررسی این تعریف باید عرض بکنم که در کلمات بزرگان اینطور وارد شده است که به عاقدی که مالک تصرف نباشد، فضولی گفته میشود؛ ولی این کفایت نمیکند و در مواردی که اصل عقد حرام است و حتی با إذن هم تصحیح نمیشود مانند عقد ربوی و امثال آن، فضولی صدق نمیکند.
پس بنابراین آنچه که در فضولی معتبر است، عبارت از این است که اگر عقد عاقدی با إذن صحیح باشد، آیا این عقد با اجازه هم تصحیح میشود یا نه؟ اما عاقدی که حتی در صورت إذن هم جواز تصرف ندارد و مأذون بودن هم در صحت عقد او مفید نباشد، خارج از موضوع فضولی خواهد بود.
پس فضولی عبارت از عاقدی است که در صورت إذن جواز تصرف دارد، ولی بدون إذن عقد را انجام داده است و بحث در این خواهد بود که آیا این عقد با اجازه تصحیح میشود یا نه؟
تعریفی را که شهید اول در جلد سوم از چاپ چهار جلدی غایة المراد برای فضولی بیان کرده است، عبارت از این است که: «الکامل الغیر المالک للتصرف».
ایشان میگوید: معاملهی شخص نابالغ، حتی اگر إذن هم داشته باشد، باطل است و لذا ایشان قید «الکامل» را برای همین بیان کرده است که اگر شخص نابالغ عقدی را بدون إذن هم انجام بدهد، داخل در بحث فضولی نخواهد بود، زیرا شخص نابالغ مسلوبالعبارة است و فضولی در جایی است که شخص مسلوب العبارة نباشد و وجود إذن در صحت معاملهی او کافی باشد.
بحث ما فضولی راجع به این مطلب است که آیا اجازه هم مانند إذن کافی در صحت عقد است یا نه؟
پس بنابراین ایشان به این جهت قید «الکامل» را ذکر فرموده است.
البته اگر ما بگوییم که بلوغ، شرط در صحت عقد نیست و اگر مالک به شخص نابالغ إذن بدهد، کافی است و عقد صحیح خواهد بود، در این صورت نیازی به ذکر این قید نخواهد بود. و ایشان هم بر اساس مبنای خودشان این قید را ذکر نموده است.
البته شاید بشود گفت که مراد ایشان از قید «الکامل» معنایی است که با مبنای دیگران هم سازگار خواهد بود. به این باین که اگر ما شخص نابالغ را مسلوب العبارة دانستیم، کمال با بلوغ خواهد بود و اگر هم غیر ممیز را مسلوب العبارة دانستیم، کمال با تمییز خواهد بود. خلاصه اینکه میتوانیم فرمایش ایشان را طوری معنی بکنیم که مطابق با اختلاف مبانی، صغریات این موضوع متفاوت باشد.
اشکال بر تعریف شهید اول
و اما اشکالی که به نظر میرسد مُنجَّزاً به تعریف ایشان وارد باشد، عبارت از این است که ایشان در تعریف فضولی قید عاقد را بیان نکرده است، در حالی که بیان این قید لازم است و اگر این قید را نیاوریم، همهی شما فضولی خواهید بود!! در فضولی باید عاقدی وجود داشته باشد که غیر مالک در تصرف باشد تا فضولی صدق بکند، ولی شهید اول کلمهی «عاقد» را ذکر نکرده و فرموده است: «هو الکامل غیر المالک للتصرف» و خلاصه اینکه باید در تعریف فضولی، این قید «عاقد» را بیاوریم.
پس فضولی عبارت از عاقدی است که امکان تصرف برای او هست و عملش با اذن صحیح میباشد؛ ولی اذن نگرفته و قهراً مالک تصرف نیست.
پرسش:...
پاسخ: اگر عقدی از جهات دیگر باطل بود، فضولی نیست و اگر از جهات دیگر اشکالی نبود و فقط إذن در تصرف نداشت، فضولی صدق میکند.
عبارت علامه در قواعد و اشکال محقق ثانی
مرحوم علامه در قواعد عبارتی دارد که محقق ثانی به آن عبارت اشکال کرده و شیخ هم از عبارت علامه در قواعد دفاع مینماید.
تعبیر علامه در قواعد این است که یکی از شرایط متعاقدین این است که یا باید مالک باشند، یا مأذون از جانب مالک باشند و یا ولی باشند. اشخاص مختلفی هم ولایت دارند مثل حاکم، مأذون از حاکم، وصی و عدول مؤمنین.
بعد هم ایشان بر این مطلب تفریعی را بیان میکند که بنابراین فضولی موقوف بر اجازه است، «موقوفٌ علی الاجازة (1)».
مرحوم محقق ثانی نسبت به این فرمایش علامه اشکال میکند که این تفریع درست نیست که شما یکی از شرایط را بیان بفرمایید و بعد نسبت به کسی که فاقد شرط است، بگوییم که «موقوفٌ علی الاجازة».
خلاصه اینکه این تفریع درست نیست.
دفاع شیخ از فرمایش علامه
شیخ میفرماید که این اشکال محقق ثانی وارد نیست، زیرا مراد از این شرطی که علامه ذکر کرده است، شرط لزوم است و مراد از کلمهی لزوم هم در اینجا همان صحت است. پس بنابراین مراد علامه این است که صحت فعلی وجود ندارد و عقد فضولی احتیاج به اجازه دارد.
پس بنابراین بالفعل نقل و انتقالی حاصل نمیشود و متوقف بر اجازه است.
شیخ میفرماید: مراد از شرایطی که علامه ذکر کرده است، شرط لزوم است و لزوم در کلام شیخ و در کلام شهید اول دو گونه استعمال شده است: یک لزوم به معنای اصطلاحی است و در مقابل عقد جایز است و مراد از آن عقدی است که نمیشود آن را فسخ کرد، یک لزوم هم به معنای لغوی آن است که چیزی است که «لاینفک» است و در تعبیر لازم و ملزوم هم همین معنی اراده میشود.
1) قواعد الأحکام، العلامة الحلی، ج2، ص19.
شهید اول در جلد سوم غایة المراد، لزوم به این معنی را استعمال کرده است و مراد شیخ هم در اینجا همین معنی است.
علامه هم میخواهد در اینجا شرایطی را بیان کند که «لاینفک» است و احتیاج به ضمیمهی دیگری ندارد که چنین شرایطی عبارت از این است که متعاقدین یا مالک باشند، یا مأذون از مالک باشند و یا اینکه ولایت داشته باشند. اگر کسی این شرایط را داشت، دیگر احتیاج به گرفتن اجازه از دیگری نخواهد بود.
پس بنابراین مراد ایشان از تعبیر به: «موقوفٌ علی الاجازة»، این است که عقدی که این شرایط را نداشت، باطل محض نیست و احتیاج به اجازه دارد، اما اگر این شرایط وجود داشت، ملکیت و نقل و انتقال واقع میشود و احتیاجی هم به إذن وجود ندارد.
پس بنابراین عقد فضولی واجد شرط لزوم به این معنی که صحت بالفعل داشته باشد، نیست و برای نقل و انتقال و ملکیت احتیاج به اجازه دارد و چنین تفریعی هم صحیح میباشد و اشکال محقق ثانی هم وارد نخواهد بود.
نظر استاد (وارد بودن اشکال محقق)
البته اگر کسی به عبارت جامع المقاصد مراجعه بکند، متوجه میشود که دفاع شیخ از علامه تمام نیست.
محقق ثانی در جامعالمقاصد میفرماید: ما شرط در فرمایش علامه را چه شرط صحت معنی کنیم و چه شرط لزوم، در هر دو صورت این تفریع صحیح نمیباشد.
بنده عبارت محقق را برای شما میخوانم که ایشان علی کلا التقدیرین تصریح میکند که این فرمایش علامه محل اشکال است.
عبارت قواعد این است: (1)«یشترط کون البائع مالکاً أو ولیّاً عنه» (2)، بایع یا باید مالک باشد، یا ولیّ باشد، «کالأب و الجد (3)و الحاکم و أمینه (4)و الوصی»، وصی پدر یا وکیل باشد از طرف آن کسی که اختیاردار است، «فبیع الفضولی موقوف علی الإجازة علی رای». این تعبیر علامه در قواعد است.
محقق ثانی میفرماید: «هذا التفریع ایضاً غیرُ جیدٍ» (5)، ظاهراً قبلاً هم یک تفریعی وجود داشته است که آن هم محل اشکال بوده است. خلاصه اینکه ایشان میفرماید: این تفریع علامه درست نیست.
«لان المتبادر من اشتراط ما ذکره..».
ایشان میفرماید: اگر شرط را شرط صحت بدانیم، معنایش فقدان صحت خواهد بود و اگر شرط لزوم بدانیم، فقدان لزوم خواهد بود.
ایشان میفرمایند: متبادر از «اشتراط ما ذکره بطلان البیع هنا لانتفاء الشرط ان کان ذلک شرطاً فی الصّحة أو عدم لزومه ان کان شرطا فی اللزوم» (6). پس بنابراین ایشان هر دو احتمال را در معنای شرط در نظر گرفته است و اگر مراد شرط صحت باشد، در صورت فقدان این شرایط، عقد باطل محض خواهد بود و با اجازه و امثال آن هم تصحیح نخواهد شد.
اگر هم مراد از شرط، لزوم باشد، در صورت نبود این شرایط، عقد صحت فعلی نخواهد داشت، «أو عدم لزومه ان کان شرطا فی اللزوم».
پس بنابراین اگر مراد از از اشتراط، اشتراط در صحت باشد، اگر کسی این خصوصیات را نداشت، فاقد صحت و باطل خواهد بود، ولی اگر مراد اشتراط در لزوم باشد، فاقد این خصوصیات، لازم نخواهد بود.
مراد از عدم لزوم هم مسئلهی فسخ و عدم فسخ نیست، بلکه مراد عبارت از این است که «لاینفک» نباشد. مراد لزوم لغوی است نه لزوم اصطلاحی.
«أو عدم لزومه ان کان شرطاً فی اللزوم فکونه موقوفاً علی الإجازة لا یظهر وجه تفریعه».
ایشان میفرماید: این چه تفریعی است که علامه بر شرطیت امور ذکر شده، مترتب کرده است؟!
بعد هم میفرمایند: مگر اینکه بگوییم مراد از لزوم همان «لاینفک» است و اگر این شرایط وجود نداشت، عقد «ینفک» خواهد بود. عقدی که موقوف بر چیزی دیگر نباشد، «لاینفک» است؛ ولی عقدی این شرایط را نداشت، «ینفک» است.
به عبارت دیگر، شرط «لاینفک» بودن بیع، عبارت از این اموری است که ذکر شده است و اگر این شرایط وجود نداشت، بیع «ینفک» خواهد بود، «إلّا إذا حملنا العبارة علی ان الاشتراط فی اللزوم و ان المراد بکونه موقوفاً عدم لزومه لأنه فی قوته»، موقوف به این معنی خواهد بود که عقد لازم نیست.
البته اگر عبارت علامه را اینطور معنی بکنیم که مراد این است که اگر بایع خصوصیات ذکر شده را نداشت، عقدش لازم به معنای «لاینفک» نخواهد بود، این اشکال وارد خواهد بود که چرا ایشان تعبیر به «علی رأیٍ» کرده است؟! معنای این تعبیر ایشان این است که این مسئله اختلافی است و مختار من عبارت از این است، در حالی که در این مسئله همه اتفاق نظر بر این مطلب دارند و هیچ اختلافی وجود ندارد.
البته در صورتی که «موقوفٌ» را آنطوری که ایشان معنی کرده است، اشکال تعبیر به «علی رأیٍ» وارد است؛ ولی به نحو دیگر و آن عبارت از این است که تعبیر «موقوفٌ» یک جنبه نفیی دارد و یک جنبهی اثباتی، یعنی اگر در صورت نبود شرایط عقد ملازم نیست، ولی با یک شرایطی واقع میشود و بدون آن شرایط عقد محقق نمیگردد.
پس بنابراین تعبیر «موقوفٌ» اشاره به این است که با تحقق شرایط، عقد واقع میشود و در صورت عدم تحقق شرایط، عقد واقع نمیگردد؛ ولی عدم اللزوم به مواردی که اصلاً واقع نمیشود و باطل محض است هم اطلاق میگردد.
طبق آنچه که گفتیم، بحث در این خواهد بود که اگر مراد بیان شرایط لزوم است، در صورت نبود این شرایط هم آنهایی که قائل به بطلان عقد فضولی هستند، میگویند: لازم نیست و هم آنهایی که صحیح میدانند، قائل به عدم لزوم هستند و تعبیر به «علی رایٍ» محل اشکال خواهد بود، زیرا درست است که نظر ایشان بر صحت است و برخی دیگر باطل میدانند، ولی تفریع به عدم لزوم نخواهد بود.
مثل اینکه شما بگویید: شرط در فلان کار این است که شخص طلبه باشد و بعد بگویید: بنابراین کسی که مجتهد نباشد، فلان کارش صحیح نیست.
شما نمیتوانید یک معنای اخص را تفریع بر یک معنای اعمی بکنید و بگویید: بنابراین کسی که مجتهد نیست، نمیتواند این کار را انجام بدهد.
خلاصه اینکه این تفریع درست نیست، چه شرط را به معنای شرط صحت بگیریم و چه به معنای شرط لزوم و در هر دو صورت این تفریع صحیح نمیباشد.
پس اینکه ایشان بعد از ذکر شرایط، تفریع به موقوف بودن عقد فضولی طبق مختار خودشان کرده است، صحیح نیست و عبارت علامه، عبارت ناتمامی است
موضوع: مصادیق عقد فضولی (عقود، ایقاعات)
خلاصه درس:
استاد در ادامهی بحث فضولی به این مطلب اشاره میفرمایند که فضولی صفت عاقد است نه صفت عقد و برخی هم (حتی خود شیخ) مسامحة فضولی را صفت برای عقد دانستهاند. بحث بعدی راجع به این مطلب است که معیار در صدق فضولی عدم سلطهی شخص بر عقد است، هر چند که شخص مالک عین باشد. ایشان در ادامه نسبت بین سلطه بر عقد و سلطه بر مال را عموم و خصوص من وجه بیان میفرمایند.
بحث مهم دیگری که در این جلسه مطرح گردیده است، بحث جریان فضولی در ایقاعات است که استاد با اشاره به دعوای اجماع شهید اول بر عدم جریان فضولی در ایقاعات، موارد متعددی را در رد این اتفاق بیان میفرمایند.
آخرین بحثی که در این جلسه مورد اشاره قرار گرفته است، بحث کفایت رضایت مالک در خروج عقد از فضولی بودن است که مختار شیخ و ادلهی مورد استناد ایشان مورد بررسی قرار میگیرد.
فضولی صفت عاقد است نه صفت عقد
فضولی آن طوری که تعریف شد، صفت شخص است نه صفت عقد. عاقد فضولی میشود و باید تعبیر به «عقدالفضولی» به نحو اضافه بکنیم، که فضولی صفت برای شخص خواهد بود، منتهی در برخی جاها به نحو مسامحه به خود عقد فضولی گفته شده است.
بنابراین تعبیر صحیح «بیع الفضولی» به نحو اضافه است، ولی برخی تعبیر به «البیع الفضولی» کردهاند که صحیح نمیباشد و تسامح است.
مسامحه در فرمایش شیخ
البته نکتهی جالب توجه این است که خود شیخ چند خط بعد دچار همین تسامح شده و اینطور تعبیر کرده است که: «استدل لفساد الفضولی»، و فضولی را به عقد اطلاق کرده است، نه به عاقد؛ در حالی که روشن است که فساد مربوط به عقد است نه مربوط به عاقد.
معیار در فضولی، عدم سلطه شخص بر عقد است
شیخ در ادامه میفرماید: آن طوری که از کلمات بزرگان استفاده میشود، معیار فضولی عبارت از این است که شخص سلطه به عقد نداشته باشد.
نسبت عموم و خصوص من وجه بین سلطه بر عقد و سلطه بر مال
البته باید به این نکته توجه داشته باشیم که بین سلطه به عقد و سلطه به مال و عین خارجی، نسبت عموم و خصوص من وجه برقرار است. مثلاً ممکن است کسی تسلط خارجی بر عین و مال داشته باشد؛ ولی سلطه به عقد نداشته باشد مانند اشخاصی که حق تصرف در مال تحت سلطه خود را به جهت حقوق دیگران ندارند، کما اینکه اگر کسی مالش را نزد دیگری رهن گذاشته باشد، در عین حالی که مالک است، ولی اگر عقدی را اجزاء بکند، عقدش فضولی خواهد بود.
پس بنابراین ممکن است کسی مالک باشد، ولی عقدش فضولی باشد. از طرف دیگر هم ممکن است کسی مالک نباشد، ولی عقدش هم فضولی نباشد، مانند کسی که از مالک وکالت دارد. در چنین موردی هر چند شخص مالک نیست، ولی عقدش هم فضولی نخواهد بود. یا در جایی که شخص ولایت بر مالک دارد، در عین حالی که مالک نیست، ولی عقدش فضولی نخواهد بود.
خلاصه اینکه بین سلطه بر عقد و سلطه بر مال، نسبت عموم و خصوص من وجه برقرار است و فضولی اختصاص به مواردی ندارد که غیر مالک عقدی را بخواند، بلکه اگر مالک هم حق انجام عقد را نداشته باشد، باز هم عقدش فضولی خواهد بود.
استشهاد شیخ به منع از نکاح باکره
بعد هم ایشان برای فرمایش خودشان شاهده آورده و میفرماید: «یُومی الیه... »، باکره بدون اجازهی ولیّ حق انجام عقد ندارد و در استدلال به فساد فضولی هم گفتهاند که باکره از انجام عقد بدون إذن ولی نهی شده است و از همین نهی استفاده میشود که فضولی باطل است.
البته اینکه چرا ایشان تعبیر به «یومی» کرده است و نه تعبیر به «یدلّ»، شاید به این جهت باشد که ایشان میخواهد اثبات بکند که موضوع بحث اعم از این مورد ذکر شده است است و به همین جهت این مطلب را به عنوان دلیل ذکر نفرموده، بلکه به عنوان ایماء تعبیر فرموده است.
پس ممکن است نظر شیخ در تعبیر «یومی» از این جهت باشد، البته ممکن هم هست که ایشان بگویند: آن چیزی که موضوعاً مورد بحث است، مواردی است که غیر مالک بخواهد عقدی را اجراء بکند؛ اما اگر کسی راجع به خودش یا مالش، عقدی را انجام بدهد و دیگری هم حقی داشته باشد، این مورد موضوعاً داخل در بحث ما نخواهد بود.
شیخ استدلال به منع از نکاح باکره برای فساد فضولی را از باب اولویت میداند، به این معنی که وقتی شارع با وجود حق دیگری، عقدی را ممنوع کرده و صحیح نمیداند، به طریق اولی، اگر کسی بخواهد نسبت به مال دیگری عقدی را انجام بدهد، ممنوع و غیر صحیح خواهد بود.
پس بنابراین معلوم نیست که منع از نکاح باکره دخول موضوعی در بحث ما داشته باشد، بلکه ممکن است از باب اولویت به آن تمسک شده باشد، لذا شیخ تعبیر به «یدل» نکرده است، بلکه تعبیر به «یومی» نموده است.
فضولی در ایقاعات
بحث دیگر عبارت از این است که شیخ میفرماید: بحث در باب فضولی راجع به عقود است که آیا چنین عقودی صحیح میباشند یا نه؟ اقوال متعددی هم در این مسئله وجود دارد.
ادعای اتفاق شهید اول بر بطلان ایقاعات فضولی
اما نسبت به ایقاعات فضولی، شهید اول در غایة المراد دعوای اتفاق بر بطلان کرده است و این اقوال متعددی که در عقد فضولی وجود دارد، ارتباطی به ایقاعات ندارد و در نتیجه این بحثها در ایقاعات نخواهد آمد.
نظر استاد
البته این ادعای اتفاق ناتمام است، زیرا اولاً اجماع منقول حجیتی ندارد، ولی اگر ما اجماع منقول را هم حجت بدانیم، در مواردی که خلافش ثابت شده است، نمیتوانیم آن اجماع را حجت بدانیم.
در این مسئله فقهاء مختلفی بحث کردهاند و برخی حکم به صحت ایقاعات فضولی داده و برخی حکم به بطلان دادهاند، ولذا دعوای اتفاق بر عدم جریان فضولی در ایقاعات، درست نیست و در موارد متعددی - که در حواشی ذکر شده است - حکم به صحت ایقاعات فضولی داده شده است.
حتی در عتق و طلاق هم - که برخی دعوای اتفاق بر بطلان فضولی کردهاند - مباحثی مطرح شده است که نشانگر اختلاف در صحت و بطلان فضولی در این دو باب میباشد.
یک موردی هم بنده از کتاب مغنعه شیخ مفید - که از قدماء و فحلی از فحول است - برای شما نقل میکنم که نشانگر صحت فضولی در ایقاعات حتی در این دو باب میباشد.
شیخ مفید میفرماید: «فإن باع أمة لایملک بیعها» (1)، فرض مسئله این است که شخص امهای را فضولتاً فروخته است، در حالی که مالک بیعش نبوده است، «فأولدها المبتاع»، مثلاً یک عبدی حق فروش امه را نداشته است، ولی بدون اجازهی مالک، این کار را کرده است و خریدار هم از این امه استفاده کرده و اولادی از او متولد شده است.
ایشان میفرماید: «إن أمضی المالک البیع لم یکن له علی المبتاع و ولده من الجاریة سبیل»، اگر مالک اصلی عقد را امضاء کرد، دیگر نباید جاریه و بچه را پس بگیرد و بگوید: مال من است.
«و لو کان المبتاع قد أعتق الجاریة و تزوجها لکان لسیدها إبطال العتق و فسخ النکاح و کان له إمضاء ذلک و إنفاذه حسب ما ذکرناه»، اگر شخص خریدار جاریه را آزاد کرده است، مالک هم میتواند عتق را ابطال بکند و هم میتواند آن را امضاء بنماید.
این عتق از همان دو موردی است که غیر از شهید در غایة المراد که دعوای اتفاق کلی نموده است، افراد دیگری هم به خصوص دعوای اجماع بر عدم جریان فضولی در این دو (عتق و طلاق) کردهاند، ولی شیخ مفید در این مسئله فضولی را باطل ندانسته و صحت عتق را موقوف بر اجازهی مالک اصلی میداند.
1) المقنعة، الشیخ المفید، ج1، ص606.
پرسش: بیع را امضاء نکند، عتق را امضاء کند؟
پاسخ: «لو کان المبتاع قد أعتق الجاریة و تزوجها لکان لسیدها إبطال العتق و فسخ النکاح و کان له إمضاء ذلک». میتواند بگوید: من نکاح و عتق را امضاء نمیکنم و میتواند اینها را امضاء بکند.
پرسش: ...
پاسخ: «لکان لسیدها إبطال العتق و فسخ النکاح و کان له إمضاء ذلک و إنفاذه حسب ما ذکرناه» خلاصهی مطلب عبارت از این است که میتوان عتق فضولی را با امضاء تصحیح نمود.
پرسش: ...
پاسخ: ظاهر مطلب عبارت از این است که هم میتواند نکاح و عتق را فسخ نماید و هم میتواند هر دو را امضاء بکند. «ذلک»، یعنی همین که ذکر شد، ظاهرش عبارت از این است.
پس بنابراین بطلان فضولی در ایقاعات یک مسئلهی اتفاقی نیست.
در این مسئله یک روایت هم از حلبی داریم که ولو دلالتش کلی نیست، اما فیالجمله دلالت بر صحت برخی موارد مینماید.
در این روایت سؤال میکند: ولیّ پسر صغیری برای او زنی را تزویج مینماید و بعداً این بچه زن خود را در ده سالگی طلاق میدهد. این مسئله چه حکمی دارد؟
البته در این روایت قدری اجمال وجود دارد که آیا خود بچه در ده سالگی زنش را طلاق میدهد، یا این که پدری را این زن را به او تزویج کرده است، بعداً این زن را طلاق میدهد.
به هر حال هر کدام از این معنی را که در نظر بگیریم، از ذیل روایت استفاده میشود که طلاق بچه یا پدر نافذ نیست.
حضرت در ذیل روایت در جواب به این سؤال میفرماید: اما تزویج پدر صحیح و نافذ است و حرفی در آن نیست، اما طلاقی که پسر یا پدر (بر اساس دو معنای یاد شده) میدهد، صحت این طلاق موقوف بر این است که بچه بزرگ بشود و بعد از اینکه بزرگ شد و متوجه چنین طلاقی که خودش یا پدرش داده، شد و امضاء کرد، این طلاق صحیح خواهد بود؛ ولی اگر امضاء نکرد، همان تزویجی که پدر انجام داده است، باقی خواهد بود.
خلاصه اینکه روایت حلبی ناظر به طلاق فضولی نسبت به خود شخص است، اما طلاق فضولی نسبت به زن شخص دیگر را شامل نمیشود.
البته شیخ فضولی را تعمیم داد و نسبت به مواردی که حق دیگری شرط باشد هم فضولی را جاری دانست.
پس بنابراین این درست نیست که بگوییم: در طلاق و عتق فضولی جاری نیست، بلکه در این دو مورد هم فضولی جاری است و به طریق اولی نسبت به غیر این دو هم جاری خواهد بود.
آیا رضایت مالک برای خروج از فضولی بودن کافی است؟
بحث دیگر راجع به این است که اگر إذن مالک یا ولی بود، عقد از فضولی بودن خارج است، ولی در موردی که إذن در کار نیست، ولی رضایت آن شخصی که اذنش معتبر بود، حاصل است، در این مورد آیا عقد از فضولی بودن خارج میشود و دیگر احتیاجی به اجازه نیست یا نه؟
نظر شیخ در این مسئله
شیخ در ابتداء از بعضی از کلمات فقهاء اینطور استظهار میکند که این مورد هم داخل در فضولی است و احکام فضولی بر آن بار میشود، ولی در ادامه وجوه مختلف را ذکر کرده و در نتیجه این قول را اختیار میکند که این مورد از فضولی بودن خارج میباشد و رضایت هم در حکم اذن انشائی است.
ادله شیخ بر قول مختار
شیخ ادلهی زیادی ذکر میکند. یکی از این ادله، أوفوا بالعقود (1) است، دیگری إلا أن تکون تجارة عن تراض (2)است و مناسب بود که أحل الله البیع (3)را هم ذکر میفرمود. دلیل دیگر هم بعضی از روایات است.
این سه آیهای که ذکر شد، از عمومات است و شیخ به آیهی تجارة عن تراض تمسک کرده و میفرماید: اطلاق این آیه شامل عقدی که مقرون به رضایت شخص باشد هم میشود ولو اینکه شخص عاقد بیاطلاع نسبت به رضایت مالک باشد. به عبارت دیگر شخص عاقد به صورت فضولی عقد میکند، ولی در مقام واقع اگر مالک رضایت داشته باشد، باید نسبت به این عقد، معاملهی صحت کرده و بگوید: با همین عقدی که انجام شده، نقل و انتقال حاصل گردیده است. مالک باید بین خود و خدا این کار را انجام بدهد و لزومی ندارد که عاقد علم به رضایت مالک داشته باشد.
بیان یک شبهه در استدلال به آیه «تجارة عن تراض» و جواب آن
ممکن است در استدلال به این آیه این شبهه مطرح بشود که آیهی إلا أن تکون تجارة عن تراض دلالت بر تجارتی دارد که از روی رضایت صادر شده باشد، ولی در جایی که یک شخصی تجارت کرده و شخص دیگری رضایت داشته باشد، چنین چیزی صدق نمیکند و تجارت از روی رضایت واقع نشده است.
من احتمال میدهم که نظر شیخ عبارت از این باشد که آیهی تجارة عن تراض میگوید: عاقد مُکَره نبوده است و از روی اکراه عقد را انجام نداده است. عاقد از روی رضایت عقد کرده و هیچ اکراهی در بین نمیباشد. در مورد فرض ما فضولی در عقدی که انجام میدهد، مکرَه نیست و تجارت از روی رضایت از فضولی صادر شده است.
حال بحث در این خواهد بود که آیا این تجارتی که فضولی از روی رضایت انجام داده است، چون در ملک دیگری انجام شده است، مُلغی است، یا نه؟
عمومات میگوید: اگر مالک اصلی اصلاً راضی به این تجارة عن تراض نباشد، تجارت فضولی نافذ نیست، اما اگر راضی باشد، باید به این تجارة عن تراض ترتیب اثر داده شود و معاملهی ملکیت وتصرف کردن اشکالی ندارد.
پس بنابراین شیخ از این جهت استدلال میفرماید، نه از جهت اقتران تجارت به رضایت مالک و صورتی که مالک رضایت نداشته باشد، خارج از تجارة عن تراض است و باید به بقیه موارد اخذ بکنیم.
پرسش:...
پاسخ: این آیه کأنّ صورتی را خارج میکند که شخص را اکراه به انجام عقد کرده باشند و صحت چنین تجارتی را الغاء مینماید.
پرسش: اگر بعداً رضایتش بیاید، درست میشود؟
پاسخ: ممکن است ایشان این را کافی نداند.
شیخ میگوید: فعلاً این صورتی را الغاء میکنیم که به صورت متعارف شخص را وادار به انجام تجارت کرده باشند و چنین تجارتی نافذ نیست.
خلاصه اینکه ممکن است تقریب شیخ اینطور باشد، البته درستی یا نادرستی آن بحث دیگری است و ما نظر ایشان را قبول نکردهایم.
بررسی ادلهی صحت عقد فضولی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بیان اشکال مرحوم ایروانی و مرحوم خوئی بر استدلال شیخ به «أوفوا بالعقود» پرداخته و این اشکال را وارد بر شیخ نمیدانند. ایشان در ادامه نظر خود را در معنای آیه بیان فرموده و از جهت دیگری بر شیخ اشکال میفرمایند.
استاد در ادامه به بررسی نظر شیخ راجع به کفایت رضایت ثبوتی مالک پرداخته و آن را نمیپذیرند. بحث بعدی راجع به تمسک به آیهی «تجارة عن تراضٍ» میباشد که نظر آقایان خوئی و ایروانی راجع به این آیه بررسی گردیده و در آخر خود استاد نظرشان را راجع به معنای آیه بیان میفرمایند.
استاد در پایان جلسه، دلیل عمده بر صحت عقد فضولی را صحت اضافهی عقد در موارد مختلف به کسی که فقط عقد را امضاء مینماید، دانسته و این امضاء را منشأ استناد معامله به شخص بر میشمارند.
.......................................................................................................................................
اشکال مرحوم ایروانی و آقای خوئی بر استدلال شیخ به «أوفوا بالعقود»
مرحوم آقای ایروانی و مرحوم آقای خوئی راجع به آیه «أوفوا بالعقود» میفرمایند که مراد از «عقود» در این آیه، عقودکم است؛ یعنی به قراردادی که خودتان میبندید، وفا کنید و با صرف رضایت مالک، این قرارداد به مالک اضافه نمیشود.
به عبارت دیگر، وقتی شخص دیگری قرارداد بسته و معامله نموده است، با صرف رضایت مالک، این قرارداد به مالک اضافه نمیشود.
پس این دو بزرگوار میفرمایند که مراد از «عقود» در این آیه «عقودکم» میباشد، ولی توضیحی برای فرمایش خود بیان نمیکنند و فقط در جواب شیخ میگویند که مراد «عقودکم» است و با همین معنی مطلب را تمام میکنند.
وارد نبودن اشکال این دو بزرگوار بر شیخ
اشکالی که در اینجا وجود دارد، عبارت از این است که اگر هم مراد از آیه، «عقودکم» باشد، ممکن است شیخ اینطور بفرماید که آیه طبق این معنی هم شامل فضولی میشود، زیرا فضولی هم عقدی را انجام داده است و طبق فرمایش این آیه، باید به عقود خودش وفا بکند و ترتیب اثر بدهد، منتهی دلیل خارج داریم که این عقد بدون رضایت مالک لزوم ندارد. به عبارت دیگر، به ادلهی مسلم میدانیم که این قید وجود دارد که باید ذات مالک هم در نظر گرفته بشود و بیشتر از این دلیلی بر تقیید نداریم.
پس بنابراین اگر هم مراد از «عقود» در آیه را «عقودکم» بدانیم، باز هم وظیفهی فضولی بعد از احراز رضایت مالک، عبارت از این است که به عقدی که انجام داده است، ترتیب اثر بدهد و لازم نیست که دوباره از جانب مالک انشائی واقع بشود. استدلال شیخ عبارت از این است.
پرسش: ...
پاسخ: فضولی باید به عقدش وفا کند و لازمهاش هم عبارت از این است که نقل و انتقالی واقع شده است و چون خصوصیتی در فضولی نیست، نقل و انتقال شده و باید با آن معامله ملکیت بکنید، منتهی مقید به رضایت مالک. نیازی به إحراز هم نیست و تنها این قید وجود دارد. خلاصه اینکه از این مطلب کشف میکنیم که نقل و انتقالی حاصل شده و ملکیتی واقع گردیده است. مراد ما هم همین است.
خلاصه اینکه معنای «عقودکم» را هم آقای ایروانی و هم آقای خوئی، هر دو تعبیر نموده و فوری نتیجه میگیرند که باید عقد اضافه به مالک پیدا بکند تا وفا به آن لازم باشد. ولی این فرمایش آقایان اشکالی بر شیخ وارد نمیکند. البته اگر این آیه مربوط به مالکین باشد، حرف دیگری است؛ ولی به صِرف اینکه معنای عقودکم را در نظر گرفته و بگوییم که هر کس باید به عقد خودش وفا بکند، نه به عقد دیگران، اشکال بر شیخ وارد نمیشود. شیخ هم میگوید: از همین «عقودکم» کشف میکنیم که در عقد فضولی، نقل و انتقالی حاصل شده است، قید رضایت را هم از خارج استفاده میکنیم.
نظر استاد (بیان معنای آیه و اشکال بر شیخ از جهت دیگر)
منتهی ما قبلا هم عرض میکردیم که عرف از آیهی «أوفوا بالعقود» حرف تازهای نمیفهمد، بلکه آنچه عرف از این آیه میفهمد، عبارت از این است که اشخاص باید به تعهدات و قراردادهای خودشان عمل بکنند. این چیزی است که عرف میفهمد و بیش از این مثل نماز و روزه و امثال آن را نمیفهمد؛ بلکه وفا به همان قراردادهای معلوم را میفهمد.
لذا به نظر ما - همانطور که قبلاً هم عرض کردیم - به نظر میآید که یکی از این دو معنی مراد از آیه باشد:
یا مراد از این آیه وفا به عقودی است که انسان در عالم ذرّ با خدا بسته است که عبادت شیطان را نکند و به حرفهای شیطان در موضوعات مختلف جواب ردّ بدهد. هر چه را که خدا حلال دانسته، حلال بداند و هر چه را که حرام دانسته است، حرام بداند. «أوفوا بالعقود أحل لکم بهیمة الانعام»، اینها برای شما حلال شده است و باید شما معامله حلیت با آنها بکنید.
و یا اینکه بگوییم: آیه هیچ تخصیصی نخورده است و مراد از «أوفوا بالعقود» عبارت از «الزام ما هوالمشروع» است. آیه میفرماید که اگر قرار به چیزی نبسته بودید، ملزم به آن چیزی نبودید، ولی حال که قراری بستهاید، باید به قرار خودتان عمل بکنید و اگر نسبت به امر مشروعی قرار بستید، باید به آن وفا بکنید و لازم المراعاة بدانید.
پس بنابراین اگر شک بکنیم که یک چیزی در صحت دخالت دارد یا نه، از این آیه نمیتوانیم صحت آن را استفاده بکنیم، ولی اگر صحت امری روشن باشد و شک در لزوم و جواز آن داشته باشیم، «اوفوا بالعقود» میگوید که نباید این قرارداد را به هم بزنیم و باید آن را لازم المراعاة بدانیم.
پس بنابراین از این جهت نسبت به استدلال شیخ اشکالی وارد خواهد بود، نه طبق آن معنایی که آقایان بیان فرمودند.
بررسی فرمایش شیخ در کفایت رضایت ثبوتی مالک
آیهی «تجارة عن تراض» هم ظاهر در این است که باید تجارت از رضایت مالک نشؤ پیدا کرده باشد و اینکه مالک راضی باشد و در مقام ثبوت و عندالله رضایت مالک محقق باشد و فضولی هم عقدی خوانده باشد، صرف تقارن خارجی کفایت نمیکند، در حالی که شیخ رضایت ثبوتی را کافی دانسته است.
بررسی فرمایش آقایان خوئی و ایروانی در «تجارة عن تراض»
آقای خوئی و ایروانی بحث را در اینجا مخلوط کردهاند و مراد از تجارت را تجارت مالک دانستهاند، همانطوری که در «أوفوا بالعقود» هم عقد را عقد خود شخص میدانستند. طبق فرمایش این آقایان اگر تجارتی که خود شخص میکند، از روی رضایت شد، کافی است، ولی اگر مالک راضی باشد و دیگری تجارت بکند، کفایت نمیکند.
همانطوری که در آیهی «أوفوا بالعقود» هم گفتیم، این اشکال بر شیخ وارد نیست.
شیخ در بیان معنای آیهی «تجارة عن تراض» میگوید: هر کسی که از روی رضایت تجارت میکند، باید به عمل خودش ترتیب اثر بدهد، منتهی طبق دلیل خارج باید رضایت مالک هم در نظر بگیریم.
خلاصه اینکه این اشکال آقایان بر شیخ وارد نیست و اینطور نیست که بگوییم: تجارت دیگری ارتباطی به مالک پیدا نمیکند. شیخ هم میگوید که شما به تجارت خودتان ترتیب اثر بدهید، منتهی به وسیلهی دلیل خارجی ثابت شده است که رضایت مالک هم باید وجود داشته باشد.
بیان معنای «عن تراضٍ»
منتهی عرض ما این است که باید ببینیم مراد از «عن تراض» در آیه چیست؟ آیه میفرماید که اگر تجارت از روی رضایت واقع شد، صحیح است و باید ترتیب اثر بدهید و أکل آن برای شما جایز است، ولی اگر مراد از رضایت، رضایت خود مالک باشد، با این نشؤیتی که از کلمهی «عن» استفاده میکنیم، دلالت بر صحت فضولی نخواهد داشت.
عرض ما عبارت از این است که ممکن است کسی بگوید: آیهی «تجارة عن تراض» به این معناست که اگر فضولی تجارتی از روی رضایت انجام داد و در انجام عقد هیچ فشاری بر او وارد نبود، باید به تجارت خودش ترتیب اثر بدهد؛ منتهی از دلیل خارج استفاده کردهایم که رضایت مالک هم در این تجارت معتبر است.
اگر اینطور معنی بکنیم، قهراً باید معامله را با رضایت واقعی مالک کافی بدانیم.
اشکالی که در این معنی وجود دارد، عبارت از این است که طبق این معنی اگر مالک کسی را إکراه بر اجرای عقد بکند و او هم به انجام عقد مکرَه شده باشد، آیا این عقد اشکال دارد یا نه؟
اگر «تجارةً» را مربوط به فضولی بدانیم و بگوییم که رضایت او مراد است، بنابراین اگر مالک کسی را إکراه بر انجام عقد کرده باشد، نباید این عقد صحیح باشد، زیرا طبق این معنی، آیهی شریفه میگوید که نباید مباشر عقد مکرَه باشد.
در حالی که ما نمیتوانیم قائل به این مطلب بشویم، پس در نتیجه مراد از «عن تراضٍ» رضایت کسی است که رضایتش معتبر است، یعنی رضایت کسی که مالک العقد است، نه فقط مالک، مثل ولی و وکیل و یا هر کسی که إذن عقد داشته باشد. خلاصه اینکه طبق بیان آیه، باید منشأ عقد رضایت کسی باشد که اختیار عقد را دارد.
در نتیجه ما نمیتوانیم قائل به این معنای وسیعی بشویم که شیخ بیان فرموده است که حتی رضایت در مقام ثبوت را هم کافی دانسته است. ایشان فرموده است که اگر مالک واقعاً راضی است، ولو فضولی علم به رضایت مالک ندارد، در صورت انجام عقد، باید مالک ترتیب اثر بدهد و نقل و انتقال را بپذیرد.
آیه نمیخواهد چنین چیزی را بیان بکند.
پرسش: ...
پاسخ: پیداست که مراد رضایت کسی است که انشاءش معتبر است، اما آیه ناظر به رضایت اجراء کننده عقد نیست.
پرسش: ...
پاسخ: ایشان (آقای خوئی) میخواهد بگوید مراد از «اموالکم» این است که عقد خودتان باید باشد، ولی بنده عرض میکنم که بحث مخلوط شده است. فرمایش ایشان عبارت از این است که عقد باید مربوط به خود انسان باشد نه عقد دیگران؛ ولی آنچه که ما استظهار میکنیم، عبارت از این است که عقد خود بودن، ملازم با این نیست که حتماً عقد مالک باشد، بلکه باید شخص اختیار عقد را داشته باشد، چه مالک باشد، چه ولیّ باشد و چه شخص دیگری.
آقای خوئی میگوید که تجارت، باید تجارت شما باشد و در صورتی که دیگری تجارت بکند و من راضی باشم، صحیح نخواهد بود؛ ولی عرض ما این است که تجارت مربوط به تاجر است و میزان عبارت از مالک العقد است، نه خود مالک و هر کسی هم باید به تجارت خودش ترتیب اثر بدهد.
به هر حال عرف متعارف هم از آیهی «تجارة عن تراض» امور تعبدی مانند نماز و روزه را نمیفهمد، بلکه آنچه عرف از این آیه برداشت میکند، عبارت از این است که در معاملات، باید رضایت کسی که امر معامله مربوط به اوست، جلب بشود تا معامله صحیح باشد. قهراً صحت فضولی را باید از جای دیگر استفاده بکنیم.
مصحح فضولی از نظر استاد
دلیل عمدهای که ما میتوانیم برای تصحیح فضولی به آن استناد بکنیم، عبارت از این است که هر چند تجارت مربوط به کسی است که امر معامله مربوط به اوست مانند مالک و ولیّ و وکیل و امثال آن و رضایت آنها شرط در صحت معامله است؛ ولی دلیل عمدهی ما بر صحت فضولی این است که شما میبینید که در تجارتخانه، صورت معامله نوشته میشود و بعد توسط تاجر امضاء میگردد. در اینجا میگویند که تاجر جنس یا خانهاش را فروخته است و خلاصه اینکه نسبت دادن معامله به شخص، اعم از این است که خودش مستقیماً این کار را بکند یا منشی کار را انجام بدهد و او امضاء بکند.
خلاصه اینکه با نفس امضاء مالک، صورت معاملهای که نوشته شده و انشاء گردیده، به او اضافه شده و نسبت داده میشود.
یا مورد دیگر عبارت از این است که وقتی میخواهند اجازهی وجوهات یا اجازهی روایت به طلاب و محصلین بدهند، یک کسی صورت اجازهنامه را مینویسد و آقایان هم امضاء میکنند. در اینجا به نفس امضاء، میگویند که فلان کس اجازهی وجوهات یا اجازهی روایت داده است.
البته اگر کسی بخواهد از امضاء مالک کشف حقیقی بکند که این عقد از ابتداء اضافه به مالک پیدا کرده است، چنین چیزی درست نیست؛ ولی اینکه قائل به کشف حکمی یا نقل بشویم، بحث دیگری است و ما میتوانیم بگوییم که بعد از امضاء، این عقد اضافه به مالک پیدا میکند و مثل سایر عقود صحیح است.
این آقایان میگویند که اگر مالک هم امضاء کرده باشد، باز هم این معامله به او اضافه پیدا نمیکند. حتی آقای ایروانی صریحاً میگوید که بعضیها اینطور گفتهاند، ولی با امضاء کردن، عقد به مالک اضافه پیدا نمیکند.
البته اگر بگوییم که با امضاء شخص، عقد از اول به او اضافه پیدا نمیکند، فرمایش درستی است؛ ولی میتوانیم بگوییم که از زمان امضاء و مهر شخص، این معامله مربوط به او میشود و به او اضافه پیدا میکند.
به نظر میرسد که از میان ادلهای که بر صحت فضولی اقامه شده است، این دلیل صحیح است، ولی اینکه صرف رضایت تنها و در مقام ثبوت، موجب اضافه شده عقد به مالک بشود، (که شیخ به آن اشاره فرموده است) بحث دیگری است و غیر از انشاء میباشد.
پرسش: ...
پاسخ: در ابتداء بحث رضایت در مقام ثبوت بوده است؛ ولی بحث مخلوط شده و ایروانی اصل بحث صحت فضولی و فرع کفایت رضایت در مقام ثبوت را از یک باب واحد دانسته است.
پرسش: ...
پاسخ: میگویم قبلاً فضولی انشاء کرده است؛ ولی وقتی مالک امضاء میکند، با همین امضاء و انشاء، بیع به او اضافه پیدا میکند.
موضوع: ادلهی خروج مورد رضایت مالک از فضولی بودن
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء استدلال به آیهی أوفوا بالعقود (1)برای خروج مورد رضایت مالک از فضولی بودن را بیان فرموده و مورد بررسی قرار میدهند. ایشان در ادامه، استدلال به آیات تجارة عن تراضٍ (2)و احل الله البیع (3)را مورد بررسی قرار داده و نظر خود راجع به معنای آیهی «احل الله البیع» در دلالت بر حلیت تکلیفی یا وضعی را بیان میفرمایند.
ادلهی دیگری که برای مسئلهی مورد بحث به آن استناد شده است، روایت «لایحل مال امرئ مسلم...» و روایات عقد باکره و عقد عبد است که مورد نقد وبررسی قرار میگیرد.
در پایان جلسه شمول عمومات نسبت به عقدی که شخص نسبت به مال یا نفس خودش انجام داده است و نظر استاد در این باب مطرح میگردد.
استدلال به «اوفوا بالعقود» برای خروج مورد رضایت مالک از فضولی بودن
برای تصحیح، بلکه خروج موردی که مالک راضی است، از فضولی بودن، به آیهی«أوفوا بالعقود» استدلال شده است.
ما عرض کردیم که مراد از این آیه، الزام ما هو المشروع است و قهراً اگر شک در مشروعیت یک عقدی داشته باشیم، این آیه در مقام بیان این نیست که هر عقدی در عالم واقع میشود، مشروع است و شرطی برای مشروعیت عقود وجود ندارد.
استدلال به «تجارة عن تراض»
راجع به آیهی إلا أن تکون تجارة عن تراض هم مرحوم ایروانی و مرحوم آقای خوئی اینطور تعبیر میکنند که باید تجارت، تجارت خود شخص باشد، اما اگر شخص دیگری تجارت بکند و مالک راضی باشد، ادله شامل این مورد نمیشود.
ما عرض کردیم که این تعبیر هم از افادهی مقصود قاصر است، زیرا اینکه شیخ قائل به صحت شده است، از این باب است که وقتی غیر مالک عقدی را انجام میدهد، تجارت، تجارت خود اوست، منتهی از دلیل خارج میدانیم که رضایت مالک هم معتبر است و این قید برای تجارت او وجود دارد.
بنابراین اینکه بگوییم: چون عاقد یک شخص است و مالک شخص دیگری است، پس ادله شامل این مورد نمیشود، این تعبیر قاصر است و اگر بخواهیم این مورد را خارج از ادله بدانیم، باید بگوییم که طبق بیان صدر آیه، خطاب به مالکین است، (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) و اگر خطاب به مالکین باشد، قهراً شامل جایی که غیرمالک عقد کرده باشد، نخواهد بود.
البته ممکن است یک اشکالی هم بر این حرف وارد باشد که بعداً عرض میکنیم.
استدلال به «احل الله البیع»
البته شیخ اسمی از آیهی«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» نبرده است. حال یا سهوالقلم شده است و یا دلیل دیگری داشته است.
پرسش: ... پاسخ: اگر بگوییم که از قلم ناسخین افتاده است، حرف دیگری است؛ ولی اگر از قلم شیخ افتاده باشد، این اشکال بر شیخ وارد است که چرا «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» را ذکر نکرده است.
فرمایش مرحوم ایروانی
مرحوم ایروانی میفرماید که «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» ناظر به حکم تکلیفی است، نه حکم وضعی ولذا چون بحث ما راجع به نقل و انتقال - که از احکام وضعی است - میباشد، این آیه شامل مورد بحث ما نخواهد بود. البته تردیدی نیست که نفس معاملهای که انجام شده است، بما هو مشکلی ندارد، ولی بحث ما راجع به حرمت اصل معامله نیست، بلکه بحث ما در وقوع یا عدم وقوع نقل و انتقال میباشد.
پس در نتیجه «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» شامل مورد بحث ما نمیشود، زیرا راجع به حکم تکلیفی است.
فرمایش آقای خوئی
آقای خوئی میفرمایند: «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» شامل این مورد نمیشود، زیرا این آیه مخصوص بیع مالکین است، نه غیر بیع غیر مالکین.
البته ایشان بیان نمیکنند که چرا این آیه مخصوص مالکین است.
آنچه که به نظر ما میرسد، عبارت از این است که اگر آیهی «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» شامل مورد بحث ما نمیشود، به این جهت است که مشرکین قائل به این نبودند که بیع هیچ شرایطی ندارد و با هر خصوصیتی انجام بشود، نافذ است، بلکه آنها هم برای بیع شرایط و قیودی قائل بودند و با توجه به این مطلب این آیه در مقام بیان صحت مطلق بیع نیست که اگر ما در موردی شک در صحت بیع داشتیم، به این آیه بتوانیم تمسک بکنیم.
مشرکین میگفتند که بلااشکال در عقد بیع، زمان دخالت دارد و انسان میتواند در نقد و نسیه برای تأخیر در زمان، عوضی قرار بدهد و گرفتن این مقدار زیادی به جهت زمان اشکالی ندارد. ربای قرضی هم مانند بیع نقد و نسیه است و کسی که نقداً پولی به کسی قرض میدهد و طرف مقابل با این پول قدرت خرید پیدا میکند و بعد از گذشت یک زمانی این پول را به صاحبش پس میدهد هم گرفتن مبلغ زیادی به جهت ملاحظهی زمان نباید اشکالی داشته باشد.
پس بنابراین ربای قرضی با این استدلال نباید اشکالی داشته باشد و اگر ربا حرام است، باید بیع نقد و نسیه هم حرام باشد، با اینکه همهی عقلاء چنین بیعی را صحیح میدانند.
طبق بیان آیهی شریفه، مشرکین به قدری حلیت ربا را واضح میدانستند که آن را به بیع نقد و نسیه تشبیه میکردند و حتی حلیت ربا را اوضح از نقد و نسیه میدانستند!
پس بنابراین اصل مسئله راجع به این نیست که بیع به طور کلی حلال است و هیچ قید و شرطی در آن نیست؛ بلکه در اینجا یک بیع خاصی مورد نظر است و (الف و لام) هم در اینجا یا برای عهد است و یا باید بگوییم که بیع با ملاحظه شرایطش، زمان هم در آن نقش دارد مانند بیع نقد و نسیه.
بنابراین نمیتوانیم از این آیه مطلقاً استفاده بکنیم که بیع هیچ شرایطی ندارد و بعد برویم به سراغ مقیِّدات و مخصِّصات و امثال اینها. آیه فقط ناظر به نقد و نسیه و مقایسه کردن نقش زمان در بیع نقد و نسیه و ربای قرضی است. خداوند در این آیه میفرماید: هر چند در نظر عقلائی بین این دو مورد در ظاهر فرقی نیست، ولی خدا عالم به همهی مصالح است و او بین نقش زمان در باب بیع نقد و نسیه و باب ربای قرضی فرق میگذارد.
پس بنابراین نمیتوانیم برای مورد بحث به این آیه تمسک بکنیم.
بیان یک اشکال بر مرحوم ایروانی
البته مرحوم ایروانی میفرمایند که این آیه راجع به حکم تکلیفی است، ولی خود ایشان چند سطر بعد از این بیان، برای حکم وضعی به همین آیهی «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» تمسک نموده و میگوید: اگر شخصی میخواهد ملک خودش را بفروشد، ولی حق دیگری در این ملک هست و باید رعایت بشود، مثل مال مرهونه و عبدی که میخواهد ملک خودش را بفروشد، در اینجا برای حصول نقل و انتقال رضایت واقعی آن شخص کافی است. ایشان برای صحت این بیع به اطلاق آیه تمسک مینماید، در حالی که چند سطر قبل از آن این آیه را ناظر به حکم تکلیفی میدانستند! و ما نمیدانیم که چرا ایشان اینطور بیان کردهاند؟!
مرحوم آقای خوئی هم میفرمایند که آیهی «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» راجع به نقل و انتقالات و امثال اینهاست، منتهی راجع به بیع خود مالک است، نه بیع دیگری.
ما میگوییم که اگر هم آیهی «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» راجع به حلیّت تکلیفیه باشد، باز هم ما میتوانیم حکم وضعی را از آن استفاده بکنیم، البته نه از این بابت که شیخ میفرماید: احکام وضعی منتزع از احکام تکلیفی است، زیرا نقل و انتقال، منتزع از صحت تکلیفی بیع نیست، بلکه منتزع از این است که آن تصرفات جایز باشد یا نباشد.
ما میگوییم که از جواز تکلیفی بیع هم میتوانیم، نقل و انتقال را استفاده کنیم، زیرا وقتی کسی بیع میکند، خود بیع موضوعیت ندارد، بلکه غرض از بیع تصرفاتی است که بعد از بیع واقع میشود. در معاملاتی که انجام میشود، نفس معامله به عنوان مقدّمی است و غرض از معامله تصرفات خارجی است، نه اینکه خود بیع موضوعیتی داشته باشد.
قهراً اگر راجع به چیزی که جنبهی مقدّمی دارد، حکم به جواز داده شد، به این معنی خواهد بود که ذیالمقدمه هم جایز است. مثلاً اگر گفته بشود: رفتن به بازار اشکالی ندارد، از این جمله استفاده میشود که خرید و فروش در بازار اشکالی ندارد، زیرا رفتن به بازار عنوان مقدمیت برای خرید و فروش دارد. پس بنابراین ما از جواز تکلیفی بیع استفاده میکنیم که تصرفات بعد از بیع هم جایز است.
نظر شیخ در آیهی «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» عبارت از حلیت تکلیفی است و ایشان منکر حلیّت وضعیه میباشد.
ما هم در بحثهای قبلی عرض کردیم که حلیت به معنای صحت عمل، خیلی روشن نیست و حلیت در مقابل حرمت است و حرمت هم عبارت از بطلان نیست. مثلاً شما میگویید که وضو گرفتن با آب غصبی حرام است، که حرمت در اینجا به معنای خلاف شرع است، ولی در وضو گرفتن با آب مضاف، تعبیر به حرمت نمیشود، بلکه تعبیر به بطلان میشود و خلاصه اینکه متبادر از حرمت، کار خلاف شرع و گناه است و حلیّت هم در مقابل این معنی قرار دارد.
آن چیزی که هم شامل تکلیف و هم شامل وضع میشود، جواز است که بر هر دو اطلاق میشود. گاهی گفته میشود: «جاز امره» و مراد صحیح و نافذ بودن است، گاهی هم تعبیر به «جاز» میشود به این معنی که کار او خلاف شرع نیست، ولی معلوم نیست که ما حلیّت وضعی داشته باشیم، آن هم در مقابل حرمت.
البته در بعضی جاها از حرمت استفادهی وضعی شده است که خلط کردهاند، مثل اینکه از آیهی حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ (1)استفاده وضع میشود، ولی در اینگونه موارد هم حرمت تکلیفی مراد است، منتهی حرمان از هر چیزی متناسب با همان چیز است. مثلاً حرمان از نساء مربوط به تمتعات است یا گر گفتند: از خوردن این غذا محروماید، یعنی از خوردن آن محروماید.
خلاصه اینکه حرمت هر چیزی به تناسب خودش است و قهراً حرمت تکلیفی در اینگونه موارد متوجه اعیان موجودات است. پس بنابراین در آیهی «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» حلیت راجع به وضع نیست، بلکه به خود تکلیف میخورد، منتهی چون تکلیف جنبهی مقدمی دارد، میتوانیم از آن حکم وضعی را استفاده کنیم، به این معنی که طبق فرمایش آیه، تصرفات را هم جایز بدانیم.
اگر آیه را اینطور معنی بکنیم، دیگر نیازی به تقدیرگرفتن هم نخواهیم داشت.
استدلال به روایت «لایحل مال ...»
یکی دیگر از ادلهای که شیخ به آن استدلال کرده است، روایت «لا یحلّ مال أمرئ مسلم (2)إلا عن طیب نفسه» (3)میباشد که روایت نفس طیب را معیار قرار داده است و نفرموده: «عن إذن نفسه»، بلکه فرموده است: «عن طیب نفسه».
پس بنابراین اگر مالک راضی بود، نفس رضایت او کافی است و چیزی بیشتر از این معتبر نیست.
بیان مرحوم آقای خوئی در ردّ استدلال
آقای خوئی، آقای ایروانی و خیلیهای دیگر به این استدلال اشکال کردهاند، منتهی آقای خوئی یک مطلب اضافهای نسبت به دیگران هم دارند. ایشان میفرماید: ما در اصول گفتیم که ابوحنیفه برای عدم دلالت استثناء بر حصر، به روایت «لا صلاة الا بطهور» (1)و امثال آن اینطور استدلال نموده است که طهارت تنها برای نماز کافی نیست و لذا استثناء دلالت بر حصر ندارد.
آقای خوئی در ادامه میفرماید: ما در ردّ کلام ابوحنیفه گفتیم که استثناء، استثناء حقیقی است، حصر هم حصر حقیقی است، منتهی مقتضای حصر دو جنبهی سلبی و اثباتی قضیه است. این نوع استثناءها هم راجع به قضیهی سلبی قضیه است، به این معنی که بدون رضایت مالک عقد صحیح نیست و هیچ چیزی جای رضایت مالک را نمیگیرد، اگر فلان خدمت را بکند، فلان کار را بکند، جایگزین رضایت مالک نخواهد شد. خلاصه اینکه طبق حصری که در این روایت وجود دارد، هیچ کاری مجوّز صحت عقد نیست، مگر طیب نفس مالک.
پس بنابراین، این استثناء نسبت به جنبهی اثباتی قضیه اطلاق ندارد و فقط ناظر به قضیهی سلبی قضیه است. در نتیجه اگر طیب نفس حاصل شد، ولی هیچ شرط دیگری از شرایط عقد نبود، چنین طیب نفسی کفایت نمیکند.
خلاصه استثناء موجود در این روایت، در مقام اطلاق نسبت به قضیهی اثباتی نیست و نمیتوانیم طیب را علی الاطلاق کافی بدانیم و ممکن است کسی بگوید: إذن هم معتبر است و باید مالک طیب نفس خود را اظهار کرده باشد و یا این طیب نفس برای عاقد محرز شده باشد و طیب واقعی تنها کفایت نمیکند، بلکه باید طیب یقینی باشد.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحر العاملی، ج1، ص365، أبواب الوضوء، ب1، ح1، ط آل البیت.
خلاصه اینکه استدلال شیخ به این روایت برای کفایت طیب واقعی، مبتنی بر این است که استثناء موجود در این روایت اطلاق در جنبهی اثباتی قضیه داشته باشد، ولی چون چنین اطلاقی وجود ندارد و در روایت در مقام بیان چنین چیزی نیست و فقط ناظر به جنبهی سلبی قضیه است، ما نمیتوانیم به اطلاق آن تمسک بکنیم.
استدلال به روایات عقد باکره و عقد عبد
راجع به روایات عقد باکره و عقد عبد هم اینطور جواب داده شده است که عرف این موارد را مانند تقریر و امضاء میداند و خود نفس سکوت در این موارد به منزلهی بله گفتن است و همین سکوت یک نوع کاشف عرفی از رضایت شخص است. کاشف هم چه با فعل باشد و چه با ترک، به منزلهی امضاء و تقریر خواهد بود.
بحث ما در این مسئله بود که شخص امضائی نکرده است، ولی از خارج برای ما کشف شده است که نسبت به فروش مالش رضایت دارد، ولی در این روایاتی که شیخ بیان فرموده است، عرفاً سکوت به منزلهی امضاء و تقریر شمرده میشود و غیر از آن مواردی است که رضایت مالک از خارج برای ما کشف میشود.
البته ممکن است که شیخ برای اثبات فیالجملهی قول مختارش به این روایات استدلال فرموده باشد، ولی در اثبات فیالجمله هم اشکال وارد خواهد بود و عرف اینگونه موارد را امضاء حساب میکند.
شمول عمومات نسبت به عقد شخص نسبت به ملک یا نفس خودش
یک مطلبی که شیخ فرموده و خیلی از آقایان هم (منتهی با یک تفاوتهایی) قبول کردهاند، عبارت از این است که هر چند این عموماتی که از آیات و روایات ذکر شد، شامل مواردی که غیرمالک فضولتاً ملکی را بفروشد، نمیشود، ولی در مواردی که شخص ملک خودش را میفروشد، یا نسبت به خود عقدی را انجام میدهد، منتهی اجازهی دیگری شرط است، مثل ازدواج مرد با برادرزاده یا خواهرزادهی زنش، این اطلاقات و عمومات شامل این نوع موارد میشود و میتوانیم حکم به صحت این موارد بنماییم.
مُنساق از آیات و روایات عبارت از این بود که عقد راجع به خود شخص باشد و در این موارد هم عقد راجع به خود شخص است، منتهی از دلیل خارج جهات دیگری هم استفاده شده است، مثل اینکه باید أذن شخص دیگری هم گرفته شود و امثال آن.
البته شیخ این مطلب را بر خلاف دیگران، اختصاص به عبد و مالک داده است که در صورت علم به رضا، نه رضایت واقعی، این حکم وجود دارد.
سایر آقایان قائل به توسعه شده و این حکم را در همهی موارد جاری میدانند، البته آقای خوئی میفرمایند که این حکم اختصاص به جایی ندارد که غیرمالک علم به رضایت مالک داشته باشد، بلکه اگر مالک واقعاً هم راضی بوده باشد، کفایت میکند. ایشان میخواهند بگویند که چون این قید خارجی است، ما به آن مقداری که مسلم و یقینی است، اخذ میکنیم نه به موارد مشکوک.
نظر استاد
ولی به نظر ما چنین چیزی محل اشکال است، زیرا عرض کردیم که آیهی «أوفوا بالعقود» به معنای «الزام ما هو المشروع» است، در نتیجه راجع به مشروعیت یک عقد، اصلاً نمیتوانیم به آن تمسک کنیم.
راجع به آیهیإِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (1)هم آقای خوئی فرمودند: این آیه اختصاص به مالکین دارد و طبق اضافهای که در عبارت لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ وجود دارد، اضافهی ملکی به مالکی است که مورد خطاب است و عقد دیگران بیفایده است.
اگر هم مالک را مالک عقد بدانیم و مراد کسانی باشد که بر عقد سلطه دارند، نه بر عین، در این صورت هم وقتی نمیدانیم که آیا مثلاً اذن خاله و عمه در یک عقدی معتبر است یا نه و آیا رضایت واقعی کفایت میکند یا باید استیذان بشود، چون علم به این مطلب نداریم، قهراً شخص نمیداند که آیا سلطه بر عقد دارد یا ندارد؟ و سلطه بر عقد مشکوک خواهد بود و نمیتوانیم به اطلاق این آیات تمسک بکنیم و چنین چیزی باید از جای دیگر استفاده بشود. البته اگر از جای دیگر بتوانیم تصحیح بکنیم، حرف دیگری خواهد بود.
موضوع:خروج عقدِ با رضایت از فضولی بودن
خلاصه درس:
استاد در ابتدای جلسه به تمسک شیخ برای خارج بودن عقد با رضایت از فضولی بودن، به آیهی «تجارة عن تراضٍ» اشاره نموده و دو احتمال در اضافهی «اموالکم» را بیان میفرمایند. ایشان با استناد به موارد متعدد استعمال این نوع اضافه در قرآن، اضافه در آیهی مورد بحث را اضافه به مالک عین دانسته و برخی اشکالات در این احتمال و جواب آن را مطرح میفرمایند.
1) نساء/سوره4، آیه29.
استاد سپس به تعبیرات مرحلهای شیخ (لو سلم) اشاره نموده و برخی تسامحات در برداشت از کلام شیخ را بیان میفرمایند.
ایشان در آخر بحث، نظر خود مبنی بر لزوم انشاء به شکل فعلی، قولی و.. در لازم شدن عقد وخروج از فضولی بودن را مطرح میفرمایند.
تمسک به «تجارة عن تراضٍ» برای خروج عقد با رضایت از فضولی بودن
ما دیروز عرض کردیم به آیهی لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إلا أن تکونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (1)تمسک کرده و گفتهاند که اگر مالک عقدی را احداث بکند، ولی دیگران هم راجع به آن حقی داشته باشند، دیگر نیازی به انشاء صاحب حق نیست، بلکه رضایت تنها کافی است.
یکی از آیاتی که دالّ بر این مطلب دانسته شده است، آیهی (إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) است.
به این آیه اینطور استدلال شده است که هر چند مراد از تجارت، تجارت خود شخص است و شامل تجارتهای غیر مالک و فضولی نمیشود؛ منتهی یک قیدی در روایات وارد شده که باید حق دیگری هم رعایت بشود و آن مقداری که مسلم است، اشتراط رضایت صاحب حق است و در مازاد بر این، به این نوع ادله تمسک مینماییم.
دو احتمال در آیه: اضافهی «اموالکم» به مالک عین یا مالک عقد
ما دیروز عرض کردیم که در عبارت «اموالکم» دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول عبارت از این است که این اضافه را اضافهی ملکی بدانیم و در نتیجه خطاب به مالکین خواهد بود، به این معنی که آیه به مالکین میفرماید: شما ملکی دارید و آن را به طریق باطل مصرف نکنید.
1) نساء/سوره4، آیه29.
طبق این احتمال، ممکن است که بتوانیم به این آیه استدلال بکنیم، زیرا فرض مسئله این است که مالک عقد را انجام داده است و بیشتر از رضایت دیگری (صاحب حق) هم چیزی معتبر نیست و صرف رضایت او کفایت میکند. بنابراین طبق این احتمال میتوانیم به این آیه تمسک بنماییم.
احتمال دوم عبارت از این است که این اضافه، اضافهی ولایتی باشد، نه اضافهی ملکی عین به شخص مالک. به عبارت دیگر، این احتمال در آیه وجود دارد که اضافهی عین به ولیّ باشد، نه اضافهی عین به مالک و قهراً اگر اینطور باشد، در فرض مسئله ما شبهه خواهیم داشت که آیا این شخص مالک، ولایت بر عقد دارد یا ندارد و مسئله از موارد شبههی مصداقیه خود عام خواهد بود و در نتیجه نمیتوانیم به آیه تمسک بکنیم.
این عرض دیروز ما بود، ولی بنده به معجم المفهرس مراجعه کردم و تمام مواردی که «اموال» به صیغهی جمع مثل «اموالکم» یا «اموالهم» یا «اموال الیتامی» و امثال آن و یا به صیغهی مفرد اضافه شده است را مورد بررسی قرار دادم. در 47 مورد اضافه به جمع واقع شده و در 7 مورد هم اضافه به صیغهی مفرد. اضافه در تمام این موارد، بجز یک مورد، اضافهی ملکی است.
تنها موردی که اضافه به صورت اضافهی ملکی نیست، آیهی وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیامًا (1)است و در باقی 53 مورد، اضافه، اضافهی به مالک عین است، نه اضافه به مالک عقد.
1) نساء/سوره4، آیه5.
در این آیه هم اگر با عبارت الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیامًا تصریح به اضافهی ولایتی نمیشد و به صورت مطلق عبارت «اموالکم» بیان میشد، همان اضافهی ملکی به ذهن متبادر میشد و لذا برای جلوگیری از این اشتباه، تصریح به اضافهی ولایتی شده است.
خلاصه اینکه بنده بعد از مراجعه به نظرم آمد که طبق فرمایش آقایان، اضافهی «اموالکم»، اضافهی به مالک عین است، نه مالک عقد.
اشکال در صورت اضافهی «اموالکم» به مالک عین
البته طبق این معنی اشکالاتی پیش خواهد آمد که باید معنای آیه را به گونهای تقریب بکنیم که این اشکالات رفع بشود.
یکی از این اشکالات عبارت از این است که آیهی إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ ظاهر در این است که مقصود از رضایت، رضایت شخص مالک تاجر است، ولی مورد بحث ما راجع به مسئلهای که رضایت شخص دیگری معتبر در عقد باشد. و خلاصه اینکه مورد بحث ما بر خلاف ظاهر آیهی «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» میباشد، به خصوص اینکه کلمهی «عن» به معنای صدور تجارت از رضایت اوست. در حالی که ادعاء اولی شیخ عبارت از این است که وقتی مالک تجارتی را انجام میدهد، اصلاً لازم نیست که علم به رضایت ذیحق داشته باشد و صرف رضایت ذیحق در مقام ثبوت را کافی دانسته است.
پس بنابراین هم کلمه «عن» بر خلاف ظاهر مسئلهی مورد بحث ماست و هم تجارةً ظهور در این دارد که تجارت و رضایت مربوط به یک شخص است، نه اینکه تجارت مربوط به یک نفر و رضایت هم مربوط به شخص دیگر باشد و این بر خلاف ظاهر آیه است.
پس بنابراین با این تقریب این اشکال وارد خواد بود؛ ولی ممکن است برخی از آقایان مثل آقای خوئی و مرحوم ایروانی که مسئلهی مورد بحث، تمسک به این آیه را پذیرفتهاند، نخواستهاند به عبارت «عَنْ تَراضٍ» تمسک کنند، بلکه مقصودشان این باشد که شخص مالک از روی رضایت تجارتی را انجام داده است و به دلیل خارج هم برای ما ثابت شده است که شخص دیگری هم نسبت به این تجارت حق دارد و قهراً باید رضایت او هم ملاحظه بشود. بنابراین رضایتی که در آیه به آن اشاره شده است، ناظر به رضایت خود مالک است و رضایت شخص دیگر هم از ادلهی دیگر استفاده میشود و باید در نظر گرفته بشود که آیا رضایت دیگری هم نیاز به انشاء یا إذن یا علم به رضا دارد و یا اینکه مطلق رضا کفایت میکند؟
این آقایان میگویند: قدر مسلم این است که صورتی که اصلاً رضایتی نباشد، خارج است؛ اما اگر رضایت باشد، دلیلی بر تقیید و اخراج از تحت عام نداریم و لذا میتوانیم به این آیه تمسک بکنیم.
خلاصه اینکه شاید مراد آقایان در تمسک به این آیه این باشد، نه اینکه بخواهند به عبارت «عن تراضٍ» تمسک بکنند تا اشکالی که ما بیان کردیم، پیش بیاید.
نظرات مرحلهای شیخ در مورد بحث (تعبیر به «لوسلم»)
شیخ بعد از اینکه رضایت ثبوتی را برای لزوم عقد و خروج آن از فضولی بودن کافی دانسته است، چند بار تعبیر به «لوسلم» کرده است، به این معنی که اگر ما این مطلب را قبول نکنیم، ممکن است مطلب دیگری را بگوییم و خلاصه اینکه ایشان چند مطلب دیگر را مورد اشاره قرار میدهند و آقایان هم بدون اینکه در فرمایش شیخ تأملی بکنند، آن را بیّنالبطلان دانستهاند و به گونهای بر فرمایش شیخ اشکال کردهاند که کأنّ شیخ بدون تصور، عبائری را بیان نموده است!
شیخ تعبیر میکند که اگر بر فرض هم قبول بکنیم که چنین عقدی - که فرض مورد بحث ماست - فضولی است؛ ولی باید بدانیم که هر فضولی احتیاج به اجازه ندارد. و در این مسئله هم هر چند عقد، فضولی است، ولی احتیاج به اجازه ندارد.
آقایان به شیخ اینطور اشکال میکنند که بحث ما در لغت فضولی و در تسمیهی فضولی نیست که اسم این فرض را فضولی بگذاریم یا نه؛ بلکه بحث در این است که آیا در فرض مورد بحث احتیاج به اجازه داریم یا نه؟ شما میگویید که ما فضولی بودن را قبول کردیم، ولی احتیاج به اجازه ندارد. چطور شما فضولی بودن را قبول کردید، ولی میگویید که احتیاج به اجازه نداریم؟! اگر این عقد احتیاج به اجازه ندارد، معنایش این است که فضولی نیست.
اگر این تقریب را برای «لوسلم» شیخ در نظر بگیریم، این اشکال روشن و واضح بر فرمایش ایشان وارد خواهد بود و ما نمیتوانیم بگوییم که شیخ متوجه چنین اشکال روشنی نبوده و التفات به بیّنالفساد بودن این مطلب نداشته است!
به نظر میرسد که نظر شیخ این باشد که طرف مقابل ایشان قائل به این است که این عقد، فضولی است و احتیاج به اجازه دارد، ولی ایشان میفرماید: اولاً این عقد، فضولی نیست، یعنی عقدی لازم است و مولی، مالک و دیگران باید ترتیب اثر بدهند، اگر عاقد رضایت را احراز کرد، باید ترتیب اثر بدهد.
این در درجهی اول بود، ولی اگر این مطلبِ اول را نپذیریم و عقد را فضولی بدانیم، معنایش این خواهد بود که به نفس عقد الزام حاصل نمیشود و باید چیزی دیگری ضمیمه بشود تا این عقد لازم بشود. ایشان میفرماید: لزومی ندارد که ما حتماً اجازه را ضمیمهی عقد بکنیم تا عقد لازم بشود، بلکه رضایت فعلی در لزوم عقد کفایت میکند.
مختار شیخ در مرحلهی اول، عبارت از این بود که اگر رضایت وجود داشت، چه رضایت مستکشف و چه غیر مستکشف، عقد خارج از فضولی خواهد بود، ولی در مرحلهی دوم میفرماید که اگر هم عقد را فضولی بدانیم و برای لزوم عقد نیاز به ضمیمه داشته باشیم، از ادله استفاده میکنیم که رضایت فعلی کافی خواهد بود، به این معنی که اگر گاهی شما میگویید: فلان کس راضی است که من به خانهاش بروم، در حالی که صاحب خانه اصلاً تصور چنین چیزی را نکرده است، ولی اینکه شما میگویید: راضی است، به این معناست که اگر تصور رفتن شما به خانهاش را بکند، حالت منتظرهی دیگری ندارد و به دنبال تصور این مطلب، رضایت برای او حاصل خواهد بود. در اینجا رضایت تعلیقی و تقدیری است، ولی گاهی هم شخص تصور نموده و رضایت فعلی برای او حاصل شده است.
شیخ میفرماید که معمولاً رضایت به معنای رضایت تقدیری و تعلیقی است و در مرحلهی اول هم این معنی را اختیار میفرماید، ولی در ادامه میگوید که اگر شما رضایت تعلیقی را کافی ندانستید و به مجرد عقد، لزوم حاصل نشده باشد، ولی هر وقت مولا یا مالک تصور کرد و رضایت فعلیه برای او حاصل شد، کفایت در لزوم عقد خواهد کرد و چیزی بیشتر از این معتبر نیست و نیازی به اجازه نخواهد بود.
اگر هم بگوییم که بر اساس بنای عقلاء، صرف رضایت ثبوتی کافی نیست، ولی باز هم اگر رضایت مولا یا مالک احراز شود، همین در لزوم عقد کافی خواهد بود.
خلاصه اینکه ایشان میفرمایند: ولو این عقد در ابتداء فضولی است و لزومی حاصل نشده است، ولی با رضایت فعلی و بدون اجازه، نقل و انتقال واقع میشود و ممکن است ما قائل به این مطلب بشویم، منتهی در برخی موارد به صورت کلی است و در برخی دیگر هم تفصیل وجود دارد.
و اما در صورتی که بر اساس ادله، حتی رضایت فعلی را هم کافی ندانیم، باز ممکن است بگوییم که رضایت قبل از عقد کفایت نمیکند، ولی رضایت بعد از عقد کافی است.
مواردی مثل سکوت باکره داخل در إذن است، زیرا إذن گاهی با قول است و گاهی هم با فعل واقع میگردد. خلاصه این موارد از مصادیق إذن است، ولی در برخی موارد اینطور نیست، مثل اینکه وقتی مالک عبد متوجه میشود که عبد نکاحی انجام داده و حرفی نمیزند، این سکوت مانند سکوت باکره، عرفاً انشاء شمرده نمیشود. این مورد مانند سکوت باکره نیست و فقط رضایت مولی به عمل عبد است که به قرینهی این روایت، همین علم به رضایت بعد از تحقق عقد کفایت میکند ولو اینکه علم به رضا قبل از عقد کفایت نکند و احتیاج به انشاء با فعل یا ترک باشد، اما بعد از اینکه عقد محقق شده است، علم به رضایت کافی است و نیازی به انشاء نیست.
خلاصه اینکه شیخ میفرماید: اگر هم این عقد را فضولی بدانیم، ولی علیوجهالاطلاق نمیتوانیم بگوییم که در همه جا احتیاج به انشاء اجازه داریم، بلکه در برخی موارد نیازی به انشاء اجازه بعد از عقد نیست و صرف علم به رضایت کافی است.
پس بنابراین اینها مراحلی است که شیخ بیان کرده است و اینطور نیست که تعابیر «لوسلم» شیخ را بیّنالبطلان بدانیم و طبق فرمایش شیخ، اگر مراحل قبلی ایشان را نپذیریم، در برخی مصادیق میتوانیم قائل به مراحل بعدی بشویم.
آن مطلبی که شیخ میفرماید و انسان بالوجدان میفهمد، عبارت از این است که در تصرفات خارجی تکوینی، علم به رضای فعلی یا تقدیری کفایت میکند، ولی بحث ما در این است که آیا نقل و انتقال هم حاصل میشود یا نه؟
آقای خوئی در اینجا میگوید: ما نمیخواهیم بگوییم که در تحقق خارجی اشخاص، آیا رضایت معتبر است یا نه؟ بلکه مورد بحث ما در این است که آیا این امر اعتباری (نقل و انتقال) به وسیلهی رضایت حاصل میشود یا نه؟
در این بحث ایشان تسامح وجود دارد، زیرا بحث در این است که آیا جواز تکلیفی است یا جواز وضعی؟ جواز تکلیفی هم امر اعتباری است، جواز وضعی هم امر اعتباری است. بحث شیخ در این نیست که بدون رضایت، آیا خارجاً چیزی محقق میشود یا نه، این مطلب معلوم است که در صورت إکراه و بدون رضایت هم خارجاً تحقق حاصل میشود و اصلاً بحث ما در تحقق امر تکوینی خارجی نیست؛ بلکه بحث در حصول یک امر اعتباری است. هم تکلیف از امور اعتباری است و هم نقل و انتقال و امثال آن که از امور وضعی اعتباری میباشند.
بنابراین تعبیر ایشان از تکلیف به امر خارجی، تعبیری تسامحی است و درست نمیباشد.
آنچه که ما عرض میکنیم، عبارت از این است که به حسب حکم تکلیفی اگر انسان بخواهد در قیامت مسئول نباشد و عقاب نشود، آیا علم به رضا لازم است یا رضایت هم کفایت میکند؟
قدر متیقن این است که علم به رضا کافی است و اگر انسان بداند که صاحبش راضی است، عقابی برای او نخواهد بود.
پرسش: یعنی در عین حالی که علم به رضایت دارد و عقیده اش این است که معامله باطل است؟
پاسخ: نه، فرض ما این است که او متوجه این مسئله نشده است که چنین معاملهای واقع شده است یا نه.
ما میگوییم که شرعاً باطل است و نقل و انتقال حاصل نشده است. متعارف اشخاص در این امور به نفس علم به رضا، میتوانند تصرف خارجی بکنند، ولی اینکه در چنین مواردی معامله ملکیت بشود و بخواهند ترتیب اثر بدهند، نفس رضایت ثبوتی یا حتی علم به رضایت هم کفایت نمیکند و احتیاج به انشاء داریم.
پرسش: ...
پاسخ: برای تصرف علم به رضایت کافی است.
پرسش: ...
پاسخ: عرض بنده این است که جواز تصرف خارجی اصلاً نیازی به انشاء ندارد، ولی اگر بحث در حصول نقل وانتقال باشد، رضایت تقدیری کذائی کفایت نمیکند. مثلاً اگر ارزش ملک کسی 50 میلیون باشد و شخصی بخواهد این ملک را به 200 میلیون بفروشد، یقیناً مالک راضی به این کار است، ولی آیا با صرف رضایت مالک، اگر این ملک فروخته شود، نقل وانتقال حاصل میگردد و باید مالک ملزم به این بیع باشد؟!
یا مثلاً در باب نکاح اگر یک زنی که از هر جهت در شرایط عالی باشد، از جهت اخلاق و قیافه و خانواده و مهریهی کم و امثال آن، یقیناً هر کسی راضی به داشتن چنین زنی است، ولی آیا با انجام عقد توسط دیگری و به صرف رضایت شخص، این عقد نکاح برای او واقع میشود و ازدواج بین این دو محقق میگردد؟!
امر اعتباری یقیناً با علم به رضا تحقق پیدا نمیکند و حتی اگر رضایت فعلی هم حاصل باشد، باز هم عندالعقلاء الزامی برای شخص ایجاد نمیکند.
نظر استاد در مسئله (لزوم انشاء به اشکال مختلف)
پس بنابراین به نظر میرسد که حق در مسئله این است که عقد بدون انشاء به صرف رضایت ثبوتی یا علم به رضایت، از فضولی بودن خارج نمیگردد، منتهی عرفاً گاهی انشاء با فعل است و گاهی با ترک و آن بحث دیگری است. گاهی هم انشاء با یک عمل خارجی مثل تکان دادن دست و امثال آن است، گاهی هم با سکوت و عرفاً انشاء به اشکال مختلفی واقع میشود که این بحث، مطلب دیگری است.
موضوع: نظرات علماء راجع به عقد فضولی
خلاصه درس:
استاد در ابتداء به نظرات علماء راجع به عقد فضولی اشاره نموده و به بررسی مجموع نظرات علماء در این باب میپردازند که در نتیجه اکثریت علماء قبل از محقق قائل به بطلان و اکثریت بعد از محقق قائل به صحت تأهلی بودهاند.
ایشان در ادامه بحث به تسامح شیخ در نقل از غایة المراد و تذکره اشاره فرموده و در آخر به ذکر ادلهی صحت و تمسک به عمومات واطلاقات میپردازند.
نظرات علماء راجع به فضولی
شیخ راجع به فضولی میفرمایند: مشهور بین علماء عبارت از این است که فضولی باطل نیست و با اجازه تصحیح میشود و صحت تأهلی دارد مشهور میگویند. عدهای دیگر هم تعبیر به مشهور کردهاند مثل محمد بن شجاع قطان در کتاب معالماش و برخی هم تعبیر به اشهر و اکثر کردهاند. بعضیها هم نسبت به این قول (صحت تأهلی) تعبیر قریب به اجماع نمودهاند.
شیخ از علامه نقل میکند که: «علمائنا » قائل به ایناند که فضولی با اجازه تصحیح میشود. در جای دیگر هم تعبیر به «عندنا» شده است که آن هم ظاهر در «عند علمائنا» میباشد، منتهی در ادامه اینطور تعبیر نموده است که قول بر خلاف نیز وجود دارد.
عدم شهرت قول به صحت تأهلی فضولی
اینها مطالبی است که آقایان نقل کردهاند، ولی بنده به اقوال مختلف مراجعه کردم و دیدم که نه اجماعی راجع به این قول وجود دارد و نه قول مشهوری و حتی مشکل است که اشهری هم در کار باشد.
در نقلی هم که شیخ از غایة المراد و تذکره نموده است، یک نحوه تسامحی وجود دارد.
اختلاف نظر علماء قبل و بعد از محقق
بر اساس مراجعهای که ما با کتب مختلف نمودیم، اکثر علماء قبل از محقق قائل به بطلان فضولی هستند و صحت تأهلی آن را قبول ندارند، منتهی تعداد قائلین به بطلان به حدّی نیست که تعبیر به مشهور بکنیم، بلکه اشهر و اکثر علماء قبل از محقق، قائل به بطلان هستند.
همچنین اکثریت علماء بعد از محقق نظر به صحت فضولی داشته و قائل به این هستند که فضولی با اجازه فعلیت پیدا میکند. البته تعداد قائلین به صحت بعد از محقق هم به اندازهای نیست که تعبیر به مشهور بنماییم و قول طرف مقابل در حدّ ندرت باشد.
قبل از علامه، کسانی که از اقدمین قائل به صحت فضولی شدند، یکی ابنجنید است که کتابش در دسترس ما نیست، دیگری شیخ مفید است که در مقنعه حکم به صحت فضولی نموده است.
همچنین شیخ طوسی در نهایه و در بحث نکاحِ کتابِ خلاف، بحث فضولی را مطرح نموده وسپس به بیع فضولی اشاره نموده و حکم به صحت آن و حکم به بطلان شراء فضولی کرده است.
خلاصه اینکه، مرحوم شیخ طوسی بیع فضولی را موقوف به اجازه دانسته است، ولی حکم به بطلان شراء فضولی نموده است.
چهارمین کتابی که از اقدمین که حکم به صحت بیع فضولی کرده است، کتاب وسیلهی ابنحمزه است.
بنابراین در این چهار مورد به انضمام قول ابنجنید، حکم به صحت فضولی شده است، ولی در مقابل، شیخ طوسی در مبسوط حکم به بطلان فضولی نموده است، در باب بیع خلاف هم دعوای اجماع بر بطلان فضولی نموده است.
شیخ طوسی در باب نکاح، بین بیع فضولی و شراء فضولی فرق گذاشته است، ولی در باب نکاح حکم به بطلان هر دو نموده و دعوای اجماع هم کرده است.
ابوالصلاح در کافی حکم به بطلان کرده است، ظاهر کلام سلار حکم به بطلان است، ابنادریس حکم به بطلان کرده است، ابنزهره در غنیه حکم به بطلان کرده است، همچنین، کیذری در اصباح حکم به بطلان کرده است، ابنبراج هم حکم به بطلان نموده است و خلاصه اینکه، قبل از محقق، در هشت کتاب حکم به بطلان ذکر شده است.
البته بعد از محقق، اکثریت علماء قائل به صحت تأهلی فضولی هستند، ولی تعداد قائلین به اندازهای نیست که تعبیر به مشهور بکنیم، حتی تعبیر به اشهر علی وجه الاطلاق هم نمیتوانیم بکنیم، هر چند نسبت به زمان بعد از محقق میتوانیم تعبیر به اشهر بنماییم.
یکی از نشانههای پختگی کلمات محقق همین است که خیلی از فتاوای ایشان مورد پذیرش علماء قرار گرفته و مشهور شده است. این مطلب نشانگر دقت فکری ایشان میباشد.
پرسش...
پاسخ: مخالفین نظر محقق در حدّ ندرت نیستند، بلکه بعضی فتوی دادهاند، بعضی هم تردید نموده و فقط نقل قول اکثر پرداخته و اظهار نظری ننمودهاند. البته اکثریت علماء بعد از محقق صحت تأهلی را پذیرفتهاند.
تسامح شیخ در نقل عبارت غایة المراد
عبارتی که شیخ از غایة المراد نقل کرده است، این است:
«و فی غایة المراد حکی الصحة عن العُمانی، و المفید، و المرتضی و الشیخ فی النهایة و سلار و الحلبی، و القاضی، و ابن حمزة، و حکی عن الاسکافی (1)و استقر علیه رأی من تأخر، عدا فخر الدین، و بعض متأخری المتأخرین کالاردبیلی، و السید الداماد، و بعض متأخری المحدثین (2)».
اینکه بنده عرض میکنم در نقل از غایة المراد تسامح شده است، به این جهت است که غایة المراد در کتاب النکاح بحث فضولی را مطرح کرده و نظرات علماء را نسبت به صحت نکاح فضولی بیان فرموده است، نه صحت بیع فضولی، در حالی که بحث شیخ فعلاً راجع به بیع فضولی است.
نقل برخی از نظرات قدماء
بنده به چند مورد از مواردی که ایشان اسم برده است، مانند سلار، حلبی، قاضی و مرتضی مراجعه کردم و سیدمرتضی که در باب نکاح ناصریات قائل به صحت نکاح فضولی شده، در باب بیع اصلاً اشارهای به بیع فضولی ننموده است. در سه مورد دیگر هم هر چند در نکاح قائل به صحت شدهاند، ولی در باب بیع نظرشان بر خلاف آن چیزی است که شیخ نقل میفرماید.
نظر حلبی در کافی
ابوالصلاح در کافی تحت عنوان: «فی عقد البیع و شروط صحته و أحکامه» اینطور تعبیر میکند:
«تفتقر صحته (1)الی شروط ثمانیة: صحة الولایة فی المبیعین (2)»، یعنی باید شخص واجد عقل و درایت بوده و ولایت داشته باشد. ولایت هم به معنای أعم است و یا مالک است و نسبت به ملک خودش ولایت دارد و یا اینکه ولی شخصی است و نسبت به مال او ولایت دارد.
بعد هم تعبیر میکند: «اعتبرنا صحة الولایة لتأثیر حصولها فی صحة العقد و عدم ذلک فی فساده»، علت ایکه ما ولایت را شرط دانستیم، عبارت از این است که حصول ولایت با ملکیت یا إذن و امثال آن تأثیر در صحت عقد دارد و اگر شخصی واجد ولایت نباشد، عقد فاسد است.
این تعبیر ابوالصلاح حلبی است.
تعبیر سلار در مراسم
در مراسم هم اینطور تعبیر شده است:
«من شرایط البیع أن یکون المبیع ملک البائع أو ملک موکله، أو یکون أب المالک و یکون هو صغیرا: فإنه یبیع علیه بلا ردّ»، یکی از شرایط اصلِ بیع این است که مبیع ملک بایع یا ملک موکلش باشد و یا اینکه شخص ولایت داشته باشد مانند پدری که نسبت به فرزند صغیرش ولایت دارد.
ایشان در مقام بیان شرط لزوم بیع نیست، بلکه بحث در شرایطی است که در اصل صحت بیع دخالت دارد.
تعبیر ابنبراج در مهذب
ابن براج هم در مهذب میگوید: «عقد البیع لا تصح الا بشروط و هی ثبوت الولایة فی المبیعین اما بملک، أو اذن، أو ما یقوم مقامه ... و إذا باع إنسان ما لیس بملک له من غیر اذن أو ما یقوم مقام الاذن (1)کان جمیع ذلک باطلاً و البیع فاسداً» (2)
خلاصه اینکه با بررسی این عبائر روشن میشود که غایة المراد نظر اشخاص راجع به نکاح فضولی را نقل نموده است و قول به صحت این اشخاص راجع به باب نکاح است، نه باب بیع. تمام کسانی که به عنوان قائل به صحت بیع فضولی اسمشان ذکر شده است، در باب نکاح قائل به صحتاند، نه در باب بیع.
تسامح شیخ در نقل از تذکره
شیخ در نقل از تذکره هم یک نحوه تسامحی دارد. شیخ اینطور تعبیر میفرماید:
«و المشهور الصحة، بل فی التذکرة نسبها الی علمائنا تارة صریحاً و اخری ظاهراً بقوله: عندنا، إلا أنه ذکر عقیب ذلک أن لنا فیه قولاً بالبطلان».
در جایی که علامه «قولٌ بالبطلان» را ذکر میکند، قبلش نه تعبیر به «عندنا» شده است و نه تعبیر به «علمائنا» دارد و فقط به فتوای خودش اشاره نموده است.
علامه در جلد 10، ص 14 اینطور تعبیر میفرماید:
«فلو باع الفضولی، صحّ، و وقف علی إجازة المالک» (3)، بعد از چند سطر هم میگوید: «هو قولٌ لنا» یعنی بطلان بیع قول ماست و قبل از این بیان هیچ اشارهای به اینکه مشهور یا علماء قائل به چه چیزی هستند، نشده است و هیچ تعبیری به «عندنا» یا «علمائنا» نشده است.
البته ایشان در دو جا فضولی را مطرح نموده است: یکی در شرایط متعاقدین است که باید ولایت بر عقد داشته باشند یا به جهت مالک بودن و یا به جهات دیگر، یکی هم در بحث شرایط عوضین است که باید عوضین مملوک یا مأذون باشند.
در باب عوضین تعبیر به «عندنا» کرده است، ولی در مقابلش تعبیر به «قول لنا» ندارد، بلکه تعبیر به «قول لنا» در بحث شرایط متعاقدین است که قبل از آن تعبیر به «عندنا» یا تعبیر به «علمائنا» نشده است.
البته در شرایط متعاقدین «علمائنا» را ذکر کرده است، ولی این تعبیر ارتباطی به بحث تصحیح عقد فضولی با اجازه و بطلان آن با عدم اجازه ندارد و مربوط به بحث دیگری است.
ایشان یک مسئلهی دیگری را مطرح نموده و میفرماید که علماء قائل به این مطلب هستند. در مسئلهای که ایشان مطرح نموده است، عقدی واقع شده است و علی کلاالتقدیرین صحیح است، منتهی در یک فرض عقد برای غیر عاقد واقع میشود و در فرض دیگر هم عقد برای عاقد واقع میشود. در این مسئلهای که ایشان ذکر کرده است، اگر شخص دیگر عقد را امضاء کرد، برای او واقع میشود و اگر امضاء نکرد، عقد برای عاقد واقع میگردد. علی کل تقدیر، در این مسئله عقد صحیح است و اختلاف در این است که این عقد برای چه کسی واقع میشود. علامه در این مسئله میفرماید: «علمائنا» حکم به صحت کردهاند و این مسئله غیر از مسئلهی مورد بحث ماست که بگوییم: در صورت نبود اجازه، قائل به بطلان عقد بشویم و علامه هم از آن تعبیر به «قولٌ لنا» فرموده است.
خلاصه اینکه این دو مسئله متفاوت از هم میباشند.
ایشان در بحث شروط متعاقدین فتوای خودش را ذکر نموده و تعبیر به «قولٌ بالبطلان» مینماید و بعد هم یک مسئلهی دیگری را عنوان میکند که عبارت از شراء فضولی است نه بیع فضولی.
در بیان این مسئله اینطور تعبیر میفرماید:
«لو اشتری فضولیّا، فإن کان بعین مال الغیر، فالخلاف فی البطلان و الوقف علی الاجازة» (1)، یعنی در جایی که شراء به عین مال غیر باشد، همان اختلاف وجود خواهد داشت که آیا این شراء باطل است یا با اجازه تصحیح میشود؟
«و إن کان فی الذمّة لغیره»، یعنی تصریح نکرده است، ولی نیتش این است که این شیء را برای غیر بخرد.
«و إن کان فی الذمّة لغیره»، یعنی «قَصَدَ » غیر او را.. برای خاطر او
«و أطلق اللفظ»، اسم هم نبرده است که در ذمهی من است یا در ذمهی زید است.
یا ممکن است که تعبیر «أطلق اللفظ» عبارت از این باشد که در لفظ اسم زید را نبرده است، ولی در قلبش زید را نیت کرده است و اطلاق هم از ناحیهی ما فیالذمه است و هم از ناحیهی آن کسی که میخواهد برای او بخرد.
«قال علماؤنا: یقف علی الإجازة». در اینجا تعبیر به «علمائنا» شده است.
«فإن أجازه، صحّ، و لزمه أداء الثمن»، اگر اجازه داد، باید مجیز ثمنش را بدهد.
«و إن ردّه، نفذ عن المباشر»، اگر او ردّ کرد، این شراء برای مباشر عقد واقع میشود.
1) تذکرة الفقهاء، العلامة الحلی، ج10، ص15.
بعد هم میگوید: «و إنّما یصحّ الشراء»، شراء چرا تصحیح شده است؟ «لأنّه تصرّف فی ذمّته لا فی مال غیره»، تصرف در مال غیر نیست تا آن بحثها مطرح بشود که که آیا موقوف است یا نه؟
خلاصه اینکه این عقد علی کل تقدیر صحیح است.
«لأنّه تصرّف فی ذمّته لا فی مال غیره و إنّما وقف علی الإجازة لأنّه قصد الشراء له»، چون از نظر نیت شراء را برای آن او انجام داده است، موقوف بر اجازهی او میباشد.
«فإن أجازه، لزمه، و إنّ ردّه، لزم من اشتراه».
پس بنابراین این تعبیر «علمائنا» ربطی به مسئلهی مورد بحث ما ندارد و مربوط به مسئلهی دیگری است.
در ص215 هم در بحث شرایط عوضین میفرماید: «بیع الفضولی جائز عندنا لکن یکون موقوفاً علی إجازة المالک، فإن أجاز البیع، لزم، و إلّا بطل» (1)و بعد هم میفرماید: «لا فرق بین البیع و الشراء».
خلاصه اینکه در نقل فرمایش ایشان مسامحهای واقع شده است و به نظر ایشان به این شکلی که بیان شده است، نیست و اکثر متقدمین بر محقق، قائل به بطلان هستند، بعد از محقق هم عدهای قائل به بطلان شدهاند، منتهی اکثریت قائل به صحت میباشند.
ذکر ادلهی صحت تأهلی
تمسک به اصالة العموم یا اصالة الاطلاق
دلیل این مسئله را هم عمومات یا اطلاقات ذکر کردهاند.
شیخ میفرمایند: «أوفوا بالعقود» حکم میکند که عقود لازم المراعاة باشد، منتهی اگر دلیل خارج نداشتیم، میگفتیم که احتیاج به اجازه هم
1) تذکرة الفقهاء، العلامة الحلی، ج10، ص215.
نیست، ولی دلیل خارج داریم و باید یک قیدی را در نظر بگیریم، منتهی نسبت به لزوم تقارن این قید (اجازه یا رضایت) به عمومات تمسک کرده و حکم به صحت معامله میکنیم.
البته نکتهای که باید به آن اشاره بکنیم، این است که تمسک به عام متوقف بر این نیست که ما هر قطعهای از زمان را مصداقی برای عام فرض کنیم.
شیخ هم در رسائل و هم جای دیگر بحث میکند که آیا «أوفوا بالعقود» عموم ازمانی دارد، ندارد؟
اگر یک زمانی از تحت عام خارج شد، استصحاب حکم مخصص را بکنیم یا تمسک به عام بکنیم؟
آنجا شیخ میفرمایند: اگر در عام هر قطعهای از زمان را یک مصداق برای موضوع حساب کرده باشیم، یک مصداقش به وسیلهی ادله خارج شده است، ولی عمومات شامل مصادیق دیگر میشود و میتوانیم اخذ به عام بکنیم، ولی در غیر این صورت عام کنار میرود و استصحاب حکم مخصص را میکنیم.
این فرمایش شیخ است، ولی بحث متوقف بر این مسئله نیست که ما عام را به اختلاف زمانها ذیمصادیق متعدد بدانیم، زیرا اگر هم قائل به چنین چیزی نباشیم، امر دائر مدار بین این خواهد بود که در عام تصرف بکنیم، یا اینکه عام بر عمومش باقی باشد و در اطلاق تصرف نماییم.
مثلاً اگر گفتیم: «اکرم العلماء» ظاهرش این است که همهی علماء واجب الاحتراماند، زید، عمرو، بکر و خلاصه اینکه باید به همه احترام گذاشت.
ظاهر این تعبیر این است که از اول صدور«اکرم» وجوب احترام برای همه هست و باید همه احترام بشوند، ولی اگر دلیلی آمد و ثابت شد که روز شنبه احترام به زید واجب نیست، ما باید در «اکرم العلماء» تصرف کنیم. یا باید بگوییم که زید از تحت عموم «اکرم العلماء» خارج شده است و با خروج زید به اطلاق صدمهای وارد نمیشود. در اینجا ما تصرف در عموم کردهایم.
از طرف دیگر هم میتوانیم هیچ کس را از تحت عام خارج نکنیم، منتهی تصرف در اطلاق قضیه بکنیم و راجع به زید از اطلاق رفع ید بکنیم.
در فرض اول چون موضوع از بین رفته بود، گفتیم که اصلاً زید خارج است و زمینهای برای اصالة الاطلاق باقی نمیماند، ولی در فرض دوم زمینه بر اصالة الاطلاق میماند، زیرا فرد عام را از تحت عام خارج نشده است و ما در در اصالة الاطلاق تصرف میکنیم.
البته بحث این است که در دوران امر بین تصرف در عموم و تصرف در اطلاق کدامشان مقدم است.
اگر ما قائل به مبنای شیخ بشویم که در اطلاق قائل به مقدمات حکمت است، قهراً اگر دلیلی در طرف مقابل وجود داشته باشد، نسبت به اصالة الاطلاق ورود پیدا میکند، زیرا یکی از مقدمات این است که دلیلی در مقابل اطلاق وجود نداشته باشد.
البته مرحوم آخوند دو فرمایش دارد: یکی این است که اصلاً عمومات هم با اصالة الاطلاق درست میشود، چون متعلق عام را ما باید با اصالة الاطلاق درست کنیم. ایشان میفرمایند: اگر موقع تکلم قرینه یا قیدی آورده نشود، هم ظهور اطلاقی منعقد میشود، هم ظهور عمومی و در این صورت تقدیم یکی بر دیگری مشکل میشود. پس بر اساس مبنای مرحوم آخوند تقدیم مشکل میشود، ولی بر اساس مبنای شیخ ما باید اصالة العموم را حفظ کنیم و از اصالة الاطلاق رفع ید کنیم.
پس بنابراین در اینجا مسئله دائر مدار این است که قبل از اجازه اصالةالعموم «أوفوا بالعقود» هست، یا این فرد از اصالة العموم یا اصالة الاطلاق «أوفوا بالعقود» خارج شده است.
موضوع: بررسی ادلهی صحت فضولی (عمومات- روایات)
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بررسی نظر مرحوم آخوند در تمسک به عمومات پرداخته و پس از بیان یک اشکال بر نظر ایشان، در آخر از نظر مرحوم آخوند دفاع میفرمایند. ایشان در ادامه به اختلاف مبنایی شیخ و آخوند در این مسئله پرداخته و سپس دلالت عمومات بر صحت فضولی را ناتمام میشمارند.
در ادامهی استدلال بر صحت فضولی، روایت عروهی بارقی مورد بررسی قرار میگیرد که استاد این روایت را که به صورتهای مختلفی نقل شده است، به احتمال قوی یک روایت دانسته و از جهت سند، محل اشکال میدانند و ذکر این روایت در برخی کتب مانند تذکره را از باب تقابل با نظرات عامه بر میشمارند.
بررسی نظر آخوند در تمسک به عمومات
ما دیروز راجع به تمسک به عمومات عرضی داشتیم که عمدهی اشکال ما به مرحوم آخوند بود. امروز این بحث را تکرار میکنیم تا از طرف مرحوم آخوند هم یک دفاعی داشته باشیم.
عرض ما این بود که بر اساس مبنای مرحوم آخوند، اگر هنگام تکلّم قرینهای نباشد، ظهور اطلاقی منعقد میشود و برای انعقاد ظهور اطلاقی به ظرف عمل احتیاج نخواهیم داشت. به عبارت دیگر، همین که یک چیزی به صورت مطلق ذکر شود و قرینهی خاصی قید نشده باشد، باید به اطلاق مطلق اخذ بکنیم. البته شیخ بر خلاف نظر آخوند، میفرماید: ما باید تا ظرف عمل صبر بکنیم و اگر قید و قرینهای نیامد، آن وقت اطلاق ظهور پیدا میکند.
قهراً طبق این مبنا ما نمیتوانیم عامی را که دلالتش بر تمام افراد بالوضع است، بر اطلاق مطلق مقدم بداریم.
البته اگر قرینهی متصل در کلام باشد، ممکن است بگوییم که این دلالت وضعی قرینه برای تصرف در اطلاق مطلق خواهد بود و جلوی ظهور اطلاقی را میگیرد، ولی در غیر این صورت، وجهی ندارد که یکی از اینها قرینه برای تصرف در دیگری باشد.
بر اساس مبنای مرحوم آخوند، هر چند دلالت عمومات وضعی است، نه بالاطلاق، ولی باید مقدمات اطلاق را هم درست بکنیم، زیرا وقتی عام داخل میشود، یک مدخولی دارد و ما باید با اطلاق آن مدخول عموم را استفاده بکنیم. پس همیشه با اینکه دلالت عام وضعی است، ولی چون باید اطلاق مدخولش را درست بکنیم، قهراً دلالت عام هم اطلاقی خواهد شد.
حال اگر در مقابل این اطلاق، اطلاق دیگری هم وجود داشته باشد، در عرض هم خواهند بود و یک اطلاق در مقابل اطلاق دیگر خواهد بود، نه اینکه یک امر وضعی در مقابل اطلاق قرار گرفته باشد و اگر متصل به هم بودند، یکی قرینه بر دیگری باشد.
این در جایی است که متصل باشند، ولی در جایی که متصل نباشند، بخصوص طبق مبنای مرحوم آخوند، اطلاق منعقد میشود.
حال در صورتی که هیچ کدام از این دو بر دیگری ترجیحی نداشته باشد، چه مطلقاً ترجیح نداشته باشند، یا در جایی که انعقاد ظهور شده باشد، ما میتوانیم در این عمومات یک تصرفی بکنیم.
مثلاً در عموم افرادی «أوفوا بالعقود» تصرف کرده و بگوییم: بیع فضولی که از اقسام عقود است، خارج از تحت عام است، یا تصرف در عموم افرادی نکنیم، بلکه در اطلاقی که به حسب ازمان اقتضاء میکند که حکم از اول ثابت باشد، تصرف در این اطلاق بکنیم.
پس بنابراین اگر ما بخواهیم با این عمومات صحت فضولی را اثبات بکنیم، متوقف بر این است که ما عموم را بر اطلاق ترجیح بدهیم، در حالی که این عمومات ترجیحی بر اطلاق ندارد و ما باید به سراغ اصول دیگر برویم تا ببینیم که آن اصول چه چیزی را اقتضاء میکند.
جواب استاد از اشکال وارد بر آخوند
این اشکالی بود که دیروز عرض کردیم، ولی جواب این اشکال بر اساس مبنای مرحوم آخوند عبارت از این است که ما مکرر عرض کردهایم که در این بابی که به آن اشاره میکنیم، بین شیخ و مرحوم آخوند اختلاف وجود دارد.
اختلاف مبنایی بین شیخ و آخوند
مبنای آخوند در مسئله
مسئلهی مورد اختلاف عبارت از این است که لفظ در یک معنایی استعمال شده است و مراد هم روشن است، ولی نمیدانیم که آیا این استعمال مجازی است یا به نحو حقیقت است. مثلاً
یقیناً میدانیم که زید احترام ندارد، در مقابل آن هم عبارت «أکرم العلماء» را داریم. حال ما نمیدانیم که آیا زید عالم نیست و به همین جهت احترام ندارد و در نتیجه هیچ تصرفی در «أکرم العلماء» نشده است، یا اینکه عالم است، ولی تخصیص خورده و از تحت عموم «أکرم العلماء» خارج شده است؟
در اینجا چون مراد روشن است و میدانیم که «أکرم العلماء» زید را نگرفته است، نه بالارادة الاستعمالی، بنابر اینکه کسی عام را مجاز بداند، یا در اراده جدّی زید را نگرفته است، حال چه زید عالم باشد و از تحت عام تخصیص خورده باشد و یا جاهل باشد و تخصصاً خارج از آن باشد، در هر صورت چون مراد روشن است، نمیتوانیم اصل عدم تخصیص را جاری کرده و بگوییم: زید تخصصاً از تحت عام خارج است و در نتیجه بگوییم که زید عالم نیست و در جاهای دیگر هم احکام جهل را بر او حمل بکنیم.
مرحوم آخوند میفرمایند که در اینجا اصل عدم تخصیص جاری نمیشود. البته در جایی که شک در مراد جدّی داشته باشیم، میتوانیم به اصالة العموم تمسک بکنیم، مثلاً «أکرم العلماء» آمده است و از طرف دیگر هم گفته شده است که «لا تکرم زیداً»، ما هم دو زید داریم: یک زید عالم و یک زید جاهل. در این مورد میتوانیم به عموم «أکرم العلماء» تمسک کرده و بگوییم: باید به این زید عالم احترام بشود.
ایشان میفرماید: چون در اینجا شک ما در مراد و ارادهی جدّی «أکرم العلماء» است و نمیدانیم که شامل این زید عالم هم میشود یا نه، چون شک در مراد است، باید به عام تمسک کرده و به زید عالم هم احترام بگذاریم.
اما در فرض اول نمیدانیم که آیا زید عالم است یا عالم نیست و لذا نمیتوانیم به «أکرم العلماء» تمسک بکنیم. این مبنایی است که مرحوم آخوند قائل به آن شده است.
مبنای شیخ در مسئله
البته شیخ انصاری در همانجایی هم که مراد روشن است و شک در نحوهی اراده داریم که آیا اراده به نحو حقیقت است، یا مجاز، در همان جا هم باید اصالة الحقیقة را حفظ کنیم و یک کاری بکنیم که تصرفی در عام نشود.
شیخ بر خلاف مرحوم آخوند، قائل به این مطلب است.
بنابراین در مسئلهی مورد بحث که ما دیروز گفتیم: یک اصالة العموم (عموم افرادی) داریم و یک اصالة الاطلاق (اطلاق زمانی) و هیچکدام اولویتی بر دیگری ندارد و قهراً نمیشود به عموم افرادی تمسک کرد، ولی با توجه به آنچه که عرض کردیم، امروز میگوییم که به عموم افرادی میشود تمسک کرد، زیرا ما شک در مراد داریم که آیا از «أوفوا بالعقود» فضولی هم اراده شده است یا نه؟ تمام افراد مراد است، یا فضولی خارج از تحت عام است؟
در اینجا که شک در مراد داریم، میتوانیم به اصالة العموم تمسک کنیم، ولی راجع به زمان اول -که هنوز اجازه نیامده است- نظر آخوند عبارت از این است که یقیناً اطلاق این زمان را نمیگیرد، حال یا اصلاً موضوعی برای اصالة الاطلاق نیست و یا چون مراد نسبت به این زمان روشن است، اصالة الاطلاق جاری نیست.
پس تعارضی در این دو مورد وجود ندارد و این عرض ما در دفاع از آخوند بود که به آن اشاره کردیم.
ردّ استاد بر دلالت عمومات بر صحت فضولی
منتهی ما نسبت به دلالت عمومات شبهه داریم و به نظر ما عمومات اصلاً دلالتی بر مسئلهی مورد بحث ندارند.
قبلاً هم عرض کردیم که آیهی «أوفوا بالعقود» الزام ما هو المشروع است. استدلال به آیهی «تجارة عن تراض» هم از جهاتی مورد اشکال است. راجع به «أحل الله البیع» هم گفتیم که این آیه ناظر به قسم خاصی از بیع است و در مقام بیان یک مطلب کلی نیست.
خلاصه اینکه ما دلالت عمومات را قبول نکردیم، ولی بنا بر اینکه عمومات را قبول بکنیم، با بیانی که عرض شد، میتوانیم به آنها تمسک بکنیم.
استدلال به روایات برای صحت یا بطلان فضولی
روایت عروه بارقی
بعضیها برای صحت تأهلی فضولی به برخی روایات استدلال کردهاند، برخی دیگر هم برای بطلان فضولی به بعضی از روایات تمسک نمودهاند.
یکی از روایاتی که برای صحت فضولی به آن استدلال شده است، روایت عروهی بارقی است. مرحوم آقای خمینی1 راجع به روایات خیلی مبسوط و مستوفی بحث کرده است، ولی سایر آقایان خیلی مختصر بحث کرده و از آن عبور کردهاند. لذا اگر قدری هم این بحث طول بکشد، اشکالی ندارد و آقایان مباحث ایشان راجع به روایات را مطالعه بکنند.
ایشان روایت عروه بارقی را نقل میکنند. این روایت به نام عروه دو گونه نقل شده است و در یک نقل دیگری هم اسم عروهی بارقی در کار نیست، ولی مطالبش مشابه همین روایت عروهی بارقی است.
عمدهی بحث ما در این است که روایت عروهی بارقی از طرق ما ثابت نشده است، یعنی به صورت مسند در کتب ما ثابت نیست، هر چند به صورت مرسل در طرق ما ذکر شده است.
ابن حمزه طوسی در ثاقبالمناقب این روایت را مرسلاً نقل کرده است، ولی مسند این روایت در کتب عامه ذکر شده است، مانند کتب حدیثی صحیح بخاری، مسند احمد بن حنبل، سنن ابیداود، سنن تِرمذی، سنن ابن ماجه، سنن دارقُطنی و خلاصه اینکه در همهی اینها به صورت مسند نقل شده است.
در این روایت وارد شده است که حضرت به عروهی بارقی دیناری داد و فرمود که برو و یک شاة برای من بخر. متن روایت این است:
«فعن مسند أحمد بسنده عن عروة بن أبی الجعد البارقی قال: عرض لرسول اللّه (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) جلب (1)(2)»، به پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض کردند که یک مقدار مواشی (گوسفند، شتر و امثال آن) برای فروش آوردهاند.
این طور مواشی را که برای فروش از جایی به جای دیگر منتقل میکنند، «جَلَب» میگویند. «جَلب» به معنای «مجلوب» است و مراد از حیواناتی است که برای فروش از راهی به راه دیگر منتقل میکنند.
در حاشیه از لسان العرب نقل شده است که «جلب» به معنای «جالب» است و تعبیرش این است که: «الجلب: الذی یجلب الإبل و الغنم للبیع». البته بنده وقت نکردم به لسان العرب نگاه بکنم تا ببینم این حاشیه درست نقل کرده است یا نه، ولی اگر هم این عبارت از لسان درست نقل شده است، باز هم باید بگوییم که «جلب» به معنای «مجلوب» است نه به معنای «جالب» که عبارت از آن شخصی است که گاو و گوسفند و امثال آن را برای فروش آورده است. در روایت هم به طو صریح «جلب» به معنای مواشی استعمال شده است، نه به معنای کسی که مواشی را آورده است.
«عُرضَ لرسول اللّه (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) جَلَب»، به حضرت عرض کردند که یک عده مواشی برای فروش آوردهاند.
«فأعطانی دیناراً»، عروه میگوید: حضرت به من یک دینار داد.
«و قال: أی عروة، ائت الجلب فاشتر لنا شاة فأتیت الجلب فساومت صاحبه»، بعد هم من با صاحب جلب قیمت را تمام کردیم. از این تعبیر پیداست که مراد از «جلب» همان گوسفندها و امثال آن است.
«فاشتریت منه شاتین بدینار، فجئت أسوقهما أو قال: أقودهما».
از خلیل نقل شده که اگر برای حرکت دادن مواشی به آنها سیخ و امثال آن زده شود، از این حرکت تعبیر به «سُوق» شده است، ولی اگر افسار حیوان را بکشند و ببرند، تعبیر به «قِیادت» میشود که مصدر از باب «قاد» میباشد.
حال به هر شکلی که بوده است، به شکل «سیاق» یا به شکل «قیادت»، در این مطلب تردید شده و اینطور تعبیر شده است: «فجئت أسوقهما أو قال: أقودهما فلقینی رجل فساومنی، فأبیعُه شاة بدینار»، یکی از این دو گوسفند را به یک دینار فروختم و یک شاة با یک دینار به خدمت حضرت آوردم، «فجئت بالدینار و جئت بالشاة فقلت: یا رسول اللّه، هذا دینارکم، و هذه شاتکم».
حضرت فرمود: «صنعت کیف»، زیرا میخواهد ببیند که آیا عروه کار غلطی انجام داده است یا نه و آیا سر کسی کلاه گذاشته است یا معامله را صحیح انجام داده است.
«قال و صنعت کیف؟ قال: فحدّثت الحدیث. فقال اللهمّ بارک له فی صفقة یمینه».
این عبارتی است که در این نقل آمده است، ولی همین روایت در ثاقب المناقب به شکل دیگری نقل شده است.
در امالی ابن الشیخ هم این روایت به شکل دیگری نقل شده است و به شخص دیگری غیر از عروه نسبت داده شده است. در این کتاب روایت به حکیم بن حزام نسبت داده شده که عبارتش این است:
«وعن أمالی ابن الشیخ عن حکیم بن حِزام: إنّ النبی (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) دفع إلیه دیناراً و قال اشتر لنا به شاة. فاشتریٰ به شاة، ثمّ باعها بدینارین، ثمّ اشتری اخری بدینار، فجاء إلی النبی (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) بشاة و دینار».
این شخص دو شاة نخریده است، بلکه یک شاة خریده و این شاة را به دو دینار فروخته و قهراً با یک دینار یک شاة دیگر خریده و با یک دینار باقی مانده به حضرت تحویل داده است.
بنابراین در امالی ابن شیخ، این روایت از حکیم بن حِزام نقل شده است، ولی ابن حمزه در ثاقبالمناقب از به عروه نسبت داده است، «و عن ابن حمزة فی ثاقب المناقب نسبتُها إلی عروة (1)».
بعد هم ایشان در ادامه میفرماید: این دو قضیه است و یا هر دو مربوط به عروه است و یا اینکه یک قضیه مربوط به عروه و دیگری مربوط به حکیم به حزام است.
ولی اگر کسی با اشتباهاتی که در نقل احادیث واقع شده است، آشنا باشد، در خواهد یافت که به احتمال قوی هر دو قضیه واحد است و مربوط به عروه میباشد و به احتمال زیاد اشتباه و خلطی در نقل این روایات واقع شده است و خلاصه اینکه احتمال اشتباه بیشتر از این است که این روایات ناظر به دو قضیه باشد.
1) کتاب البیع، السید روح الله الخمینی، ج2، ص107.
البته ایشان حمل به صحت کرده و فرمودند که در این مسئله دو قضیه وجود دارد، ولی به احتمال قوی این دو نقل مربوط به یک قضیه میباشد.
بررسی سند روایت
اصل این روایت در کتب روایتی ما اصلاً نیست و کسی هم قبل از علامه به عنوان استدلال برای صحت فضولی، این روایت را ذکر نکرده است. اولین کسی که به این روایت برای فضولی استدلال کرده است، علامه در کتاب تذکره و یک کتاب دیگرش میباشد.
البته ظاهر ابتدائی فرمایش علامه این است که در مقام تمسک به این روایت است، ولی به نظر میرسد که با توجه به اینکه این کتابها در مقابل عامه نوشته شده است، مطابق مسلک عامه که صحیح بخاری و امثال آن را قبول دارند، به این روایت اشاره شده است.
اگر ایشان به ذکر همین روایت اکتفاء کرده بود، علامت این بود که حجت بین خود و خدایش همین روایت است، ولی ایشان طبق قواعد و امثال آن فضولی را تصحیح کرده است.
شیخ هم با وکالت این قضیه را تصحیح کرده و لازم دانسته است و میگوید: این دو چیزی که خریده است، هر دو مال پیغمبر شده و معامله هم لازم بوده است، نه اینکه از مصادیق عقد فضولی باشد. ایشان اصلاً منکر فضولی است و میگوید که در اینجا فضولی در کار نبوده است، بلکه این قضیه بر اساس وکالت صحیح واقع شده است.
علامه هم در مختلف و تذکره این روایت را ذکر کرده است و بخصوص ذکر این مطلب در تذکره بیارتباط به عامه نیست و احتمال دارد که ذکر این روایت برای تقابل با عامه باشد.
در مختلف هم دلیل اول را ذکر کرده و بعد به این روایت اشاره کرده است و خلاصه استناد ایشان به این روایت، خیلی روشن نیست و معنی ندارد که ایشان به چنین حدیثی که در کتب گذشته اصلاً به آن اشاره نشده است، استناد بفرماید.
شیخ هم به احتمال قوی در این مورد، مانند سایر موارد، روایت را از طرق عامه ذکر میکند و صحت سند هم ندارد.
بنده در حاشیه هم نوشته بودم که از اکمال ابن ماکولا نقل کردم که عروه با حضرت امیر علیه السلام میانهی خوبی نداشته است، «کان منحرفاً عن علیٍ (علیه السلام)».
خلاصه اینکه عروه مورد تصدیق علماء ما نیست و برای اولین بار هم علامه به این روایت جهت فضولی استدلال کرده است و این احتمال هم هست که ایشان در مقابل عامه این روایت را ذکر کرده باشد.
پس به تعبیر ایشان ما به این روایت مطمئن نمیشویم، «مع ذلک لا نطمئن».
اشتهار بین متأخرین هم با علم به اینکه این روایت مدرکی ندارد، بیفایده است، هر چند اگر چنین شهرتی بین قدماء بود، این احتمال وجود داشت که بعضی از جهات به دست ما نرسیده است، ولی اشتهار بین متأخرین سودی ندارد و به نظر ما این روایت به جهت سند، قابل استناد نیست.آخ\
موضوع: بررسی روایت عروهی بارقی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به ادامهی بررسی روایت عروهی بارقی پرداخته و احتمال فضولی نبودن معاملهی اول و فضولی بودن معاملهی دوم در این روایت را مورد بررسی قرار میدهند. ایشان توجیهات متعددی که برای فضولی نبودن معاملهی اول ذکر شده است را بیان نموده و در آخر هیچ کدام از این توجیهات را قابل قبول ندانسته و قائل به فضولی بودن هر دو معامله میشوند. البته ایشان در مقام ثبوت فضولی بودن یکی از دو معامله به صورت واحد لابعین را ممکن دانستهاند، ولی در مقام اثبات عمومات را ظاهر در چنین چیزی نمیدانند. همچنین، استاد برای انشاء اجازه نسبت به هر دو مورد فضولی، یک انشاء را همچون موارد دیگر کافی دانسته و نیازی به انشاء دو اجازه نمیبینند.
بررسی روایت عروهی بارقی
فرمودند: این روایتی که پیغمبر برای آن شخص دربارهی معاملهاش دعا کرده، دو گونه نقل شده است. به حسب یکی از این نقلها، باید برای عروه این جریان به دو شکل واقع شده باشد و به حسب نقل دیگر هم یک جریان واقع شده که راویاش دو نفر میباشد.
این دو قضیهای که ایشان نقل میکند، عبارت از این است که در یک صورت، عروه دو گوسفند خریده و یکی از این دو گوسفند را به یک دینار فروخته و بعد هم یک گوسفند را با یک دینار به نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) آورده و حضرت هم برای او دعا کرده است. صورت دوم هم عبارت از این است که عروه یک گوسفند خریده، ولی این یک گوسفند را به دو دینار فروخته و با یک دینار دوباره گوسفند دیگری خریده و بعد آن گوسفند را با یک دینار تحویل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) داده است.
به حسب بعضی از نقلها، مانند ابنالشیخ در امالی، این شکل دوم به حکیم بن حزام نسبت داده شده است، نه به عروه.
البته با مراجعهای که بنده کردم، روشن شد که دو قضیه برای عروه نقل نشده است و آن چیزی هم که ثاقبالمناقب نقل کرده و مستدرک هم از آن نقل نموده است، عیناً همان چیزی که در مسند احمد نقل شده است که دو گوسفند خریده و یکی از این دو فروخته است و خلاصه اینکه خریدن یک گوسفند و فروختنش به دو دینار نقل ثاقبالمناقب نیست و در این کتاب همان روایت مسند احمد را مرسلاً نقل کرده است و شکل دیگری وجود ندارد.
معنای «جَلَب»
مطلب دیگر هم عبارت از این است که لغت «جَلَب» در لسان به معنای جالب ذکر شده است، ولی بلافاصله به معنای مجلوب هم گرفته شده است و این شخصی که حاشیه را تنظیم کرده است، با عجله، همین معنای اول را ذکر کرده و به معنای دوم توجهی نکرده است.
فضولی نبودن معامله اول، بر خلاف معاملهی دوم
شیخ در اینجا مطلبی دارد که قبلاً هم شیخ طوسی به شکل دیگری قائل به آن شده است.
شیخ میفرماید: اینکه عروه با یک دینار دو شاة خریده است، آیا این خرید هم فضولی بوده است، یا فضولیت فقط مربوط به بیع یکی از این دو شاة است؟
شیخ انصاری میفرماید: اگر هم ما اولی را به یک شکلی توجیه کنیم و از فضولی بودن خارج نماییم، ولی بلااشکال دومی فضولی میباشد.
شیخ طوسی هم اولی را فضولی نمیداند و به احتمال قوی، دومی را هم فضولی نمیداند، البته ایشان چیزی عنوان نکرده است، ولی نسبت به اولی به طور منجز بیان کرده است که فضولی نیست، ولی شیخ انصاری میفرماید: ممکن است ما این قضیه را به نحوی توجیه بکنیم که اولی را از فضولی بودن خارج بکنیم.
توجیهات متعدد برای خروج معاملهی اول از فضولی بودن
برای خروج اولی از فضولی بودن، توجیهات و وجوه مختلفی بیان شده است که خیلی از آنها بیّنالبطلان میباشد.
توجیه اول و ردّ آن
یکی از این وجوه عبارت از این است که بگوییم: مراد حضرت از شاة در عبارت: «اشتر لنا شاة»، جنس شاة بوده است و در نتیجه وحدت و تعدد مطرح نبوده است و شخص مختار بوده است که یک شاة بخرد یا دو شاة بخرد و قهراً اگر چنین اختیاری داشته است، خریدن دو گوسفند فضولی نخواهد بود.
البته این توجیه به شکل ظاهریاش بیّن البطلان است، زیرا معنی ندارد که ما شاةً را منطبق با دو شاة بکنیم، زیرا «شاةً» یعنی یک گوسفند و قهراً بر دو تا منطبق نمیباشد. الف و لام هم ندارد که به یک نحوی بخواهیم چنین برداشتی داشته باشیم، هر چند اگر الف و لام هم داشت، باز هم مسئله محل بحث و کلام بود.
البته ممکن است که ما این مطلب را به یک شکل معقولی توجیه بکنیم که شاید مراد از توجیه بالا هم همین باشد. این توجیه عبارت از این است که گاهی شخص میگوید: برو و یک دانه نان بخر، ولی ذکر «یکی» از باب اقل مطلوب است و یا اینکه شخصی میگوید: برو و یک کسی را بیاور که شاهد این قضیه باشد، در اینجا هم مراد این نیست که فقط یک نفر آورده شود و بیشتر از یک نفر آورده نشود، بلکه اقل مصداق عبارت از یک نفر است، ولی اگر شخص دو نفر هم بیاورد، باز هم اطاعت کرده است.
یا وقتی انسان احتیاج به غذا دارد و میگوید: برو یک دانه نان بخر، در اینجا هم یک دانه نان خصوصیتی ندارد، بلکه اقل مطلوب یک دانه است و اگر طرف مقابل دو نان بخرد، فضولی نیست و نان اضافی را مثلاً در یک وعدهی دیگر مصرف میکنند.
خلاصه اینکه شاید مراد از اینکه تعبیر به جنس شده است، همین باشد که مقصود از ذکر «شاةً» همین است که اشاره به اقل مطلوب شده باشد و اگر هم بیشتر از یک شاة خریداری شود، فضولی نخواهد بود.
توجیه دوم و بعید بودن آن
توجیه دیگر هم عبارت از این است که بگوییم: فروشنده برای اینکه زودتر خلاص بشود، کمتر از دو گوسفند نمیفروخته است و قهراً از فحوای إذن استفاده میشود که وقتی یک گوسفند را نمیفروشند و باید برای خریدن یک گوسفند حتماً دو گوسفند خریده شود، باید دو تا بخریم و اشکالی هم ندارد.
البته چنین توجیهی خیلی بعید است و خیلی کم اتفاق میافتد که فروشنده الزام به خرید دو گوسفند بکند، ولی این احتمال وجود دارد.
توجیه مرحوم اصفهانی
احتمال دیگری که مرحوم آقا شیخ محمدحسین اصفهانی ذکر کرده است و در کتاب النکاح به صورت مفصل و با شقوق و احتمالات مختلف مورد بحث قرار گرفته است، عبارت از این است که بگوییم: حضرت فرموده است که با یک دینار یک شاة بخر، ولی این شخص با این یک دینار دو شاة مطلوب شرع را خریده است، زیرا در آخر روایت هم میگوید: «هذا شاةکم، هذا دینارکم» و پیداست که این شخص همان شاتی را که مورد نظر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) بوده، خریداری کرده است، نه اینکه مقصود حضرت خریدن یک شاة ممتاز و عالی بوده و این شخص یک شاة ناقص خریداری کرده و به حضرت تحویل داده باشد.
مرحوم آقا شیخ محمدحسین میفرمایند: همانطوری که اگر این شخص چانه میزد و یک شاة به ارزش یک دینار را به نصف دینار میخرید، بالاولویة استفاده میشود که مجاز به این کار باشد، در صورتی هم که با یک دینار دو شاة بخرد، در این صورت هم بالاولویة و دلالت فحوی استفاده میشود که داخل در فضولی نباشد.
اشکال وارد بر توجیه مرحوم اصفهانی
اشکالی که به این توجیه مرحوم شیخ محمد حسین وارد است، عبارت از این است که این احتمال نسبت به روایتی که در مسند احمدبنحنبل وارد شده است، اصلاً مطرح نیست، در این روایت وارد نشده است که شاةی به یک دینار بخر، بلکه حضرت میفرماید: برو یک شاة بخر، مثل اینکه شما یک پنجاه تومانی به کسی داده و بگویید: یک کیلو گوشت بخر، که مفاد این عبارت این نیست که یک کیلو گوشت به پنجاه تومان بخر. عبارت روایت این است که «أعطانی دیناراً و قال اشتر لنا شاةً».
البته این روایت به حسب نقلی که دو شاة در کار نبوده و شخص شاة خریداری شده را به دو دینار فروخته است و یا به حسب نقلی که در کتب ما شده است مانند شیخ در خلاف، علامه در مختلف و تذکره، ابنحمزه در ثاقبالمناقب و ابن الشیخ در امالی، در همهی این نقلها اینطور تعبیر شده است که: «اشتر لنا به شاة»، یعنی به این دینار شاتی را بخر.
شیخ انصاری هم با «به» نقل میکند، زیرا ایشان هم ازکتابهای خودمان اخذ کرده است، نه از مسند احمد و امثال آن و خلاصه اینکه عبارت: «به شاة» قابل وجهین است و میتوانیم بگوییم که مراد از «به شاة» این باشد که این پول به کلی مال شاة باشد و اگر هم اضافهای داشت، اضافهاش را بیاورد.
شیخ میفرماید: اگر هم ما به یک توجیهی اولی را از فضولی بودن خارج بکنیم، ولی دومی بلااشکال فضولی است.
و یکی از توجیهات فضولی نبودن اولی هم عبارت از این بود که بگوییم: حضرت فرموده است که شما با این دینار شاة بخر و در صورتی که شخص به جای یک شاة توانسته است دو شاة بخرد، با اولویت این معاملهی او از فضولی بودن خارج خواهد بود.
این توجیهی است که مرحوم آقا شیخ محمدحسین بیان کرده است، ولی این توجیه با نقل مسند احمد بن حنبل سازگار نمیباشد، ولی با نقلی که شیخ از کتابهایی مانند خلاف و تذکره و امثال آن نموده است، سازگاری دارد.
اشکال دیگر توجیه مرحوم اصفهانی
البته به نظر ما با این توجیه هم اولویتی وجود ندارد، زیرا این شخص موظف بوده است که یک شاة بخرد و در صورتی که میتوانست با نصف دینار یک شاة بخرد، باید یک شاة میخرید و نصف دینار را به حضرت پس میداد و معلوم نیست که حضرت به دو شاة احتیاج داشته است و ما نمیتوانیم بالاولویة استفاده بکنیم که خریدن دو گوسفند فضولی نمیباشد.
مثلاً اگر کسی تصور میکرده است که قیمت هر کیلو گوشت، پنجاه تومان است و به شخصی میگوید: این پنجاه تومان را بگیرد و یک کیلو گوشت بخر، ولی بعداً معلوم شود که قیمت هر کیلو گوشت، بست و پنج تومان بوده است، در اینجا باید این شخص یک کیلو گوشت به بیست و پنج تومان بخرد و باقی پول را به صاحبش تحویل بدهد، نه اینکه با پنجاه تومان دو کیلو گوشت بخرد.
خلاصه اینکه ما نمیتوانیم در این صورت اولویتی در نظر بگیریم، ولی نسبت به توجیهی که قبلاً ذکر شد که مراد از «شاةً» اقل مطلوب باشد، در صورتی که احراز خارجی شده باشد که منظور شخص این است که کمتر از یکی نباشد و اگر بیشتر شد، اشکالی ندارد، میشود این توجیه را در نظر بگیریم.
نظر استاد: فضولی بودن هر دو معامله
البته به احتمال قوی معاملهی اول هم فضولی بوده است، زیرا حضرت گوسفند را برای أُضحیه میخواسته است و قصد قربانی کردن یک گوسنفد را داشته است و خیلی بعید است که بگوییم: مقصود از «شاةً» اقل مطلوب بوده است و بالفحوی خریدن بیشتر از یک گوسنفد هم اشکالی نداشته است.
حکم واحد لا بعین در مورد بحث (اشکالی ثبوتی ندارد، ولی اشکال اثباتی دارد)
بحث دیگر این است که اگر ما معاملهی اول (خریدن دو گوسفند) را فضولی بدانیم، چه حکمی خواهد داشت؟ این بحث در جاهای دیگر مانند نکاح هم مطرح است و گاهی دو چیز به صورت تدریجی خریده میشود که قاعدتاً دومی فضولی خواهد بود و حرفی در آن نیست، ولی اگر هر دو با هم خریده بشوند، مانند مورد بحث ما، باید ببینیم چه حکمی خواهد داشت. اگر هر دو را فضولی بدانیم، قهراً نسبت به هر دو باید اجازه گرفته بشود، اگر هم یکی از این دو را فضولی بدانیم، گرفتن اجازه نسبت به یک فرد غیر معین از این دو لازم خواهد بود.
ما در بحث نکاح گفتیم که در جایی که شخص با عقد واحد جمع بین اختین کرده بود، یا در آنِ واحد یکی را خودش عقد کرده بود و خواهر دیگر را وکیلش یا دو وکیل داشته که در آنِ واحد یکی این خواهر را و دیگر خواهر دوم را برای او عقد کرده بودند، در این موارد آقایان در عروه و جاهای دیگر، حکم به بطلان عقد هر دو کردهاند.
آقایان در استدلال به این بطلان میفرمودند که هر دو واقع نمیشود و واقع شدن یک فرد لابعین هم معنی ندارد و واقع شدن یک فرد معین هم ترجیح بلامرجح است، پس بنابراین هر دو باطل است.
ما عرض میکردیم که واحد لا بعین اشکال ثبوتی ندارد و شاهدش عبارت از مواردی است که ما در فقه داریم. مثلاً اگر یک شخص کافری که هشت زن دارد، مسلمان بشود، چهار زن لا بعین از حبالهی نکاح او خارج میشود، چهار زن دیگر هم باقی میماند، منتهی این شخص مختار است که هرکدام از این هشت زن را اختیار بکند، ولی مادامی که اختیار نکرده است، هیچ تعیّنی وجود ندارد و حتی قبل از اختیار، چون چهار زن دارد، نمیتواند زن پنجمی بگیرد یا با خواهر یکی از اینها ازدواج بکند.
پس بنابراین از جهت اعتبار عقلائی ثبوت واحد لا بعین اشکالی ندارد و در بعضی از روایات هم وارد شده است که دو وکیل در آن واحد دو خواهر را برای موکل عقد کردهاند و در این صورت شخص مختار است که هر کدام از این دو را که خواست، برای خود اختیار بکند و عقد دیگری باطل خواهد بود. در اینجا واحد لا بعین زن او شده است و عقد دیگری باطل میباشد. پس چنین چیزی اشکال عقلی ندارد. حال اینکه واحد لا بعین با قرعه معین بشود یا با اختیار شخص، بحث دیگری است.
در مورد بحث هم میتوانیم بگوییم که شخص مجاز به خرید یکی از این گوسفندها بوده است و یکی از گوسفندها فضولی است و باید نسبت به یکی از این دو اجازه داده بشود.
فرض دیگر عبارت از این است که بگوییم: هرچند فرض قبلی ثبوتاً اشکالی ندارد، ولی بحث عبارت از این است که اثباتاً چه چیزی واقع شده است. آیا عمومات چنین ظهوری دارد که واحد لا بعین ملک او باشد؟
به نظر میرسد که نمیشود چنین چیزی را اثبات کرد، زیرا ظهور عمومات در این است که همان موارد معینی که خریده شده است، ملک شخص میشود و در صورت واحد لا بعین، تعیین یک فرد ترجیح بلامرجح است و در نتیجه هر دو فضولی بوده و احتیاج به اجازه دارد.
البته اگر هر دو را فضولی بدانیم، یک اجازه و یک انشاء کفایت میکند و نسبت به اخبار مع الواسطه درکفایه و جاهای دیگر هم گفته شده است که ممکن است انسان با یک انشاء، یک منشأ انحلالی طولی را جعل کند، مثلا وقتی گفته شد: «صدق العادل»، تمام سلسلهی کسانی که در طول هم قرار دارند را تصحیح میکند.
در اینجا هم وقتی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: خیلی کار خوبی کردی، با این فرمایش حضرت، نسبت به هر دو، انشاء و اجازه محقق میگردد و اجازهی طولی است و اشکالی هم ندارد.آخ
بحث اصولی(تمسک به عام یا استصحاب حکم مخصص)- بررسی مفاد روایت عروه
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بحث اصولی تمسک به عام یا استصحاب حکم مخصص در صورت معلوم بودن مراد، پرداخته و نظر شیخ و آخوند را در این باب مورد بررسی قرار میدهند.
در ادامهی بحث هم مفاد روایت عروهی بارقی مورد بررسی قرار گرفته و اشکال و جوابهایی که به متن این روایت وارد شده است مطرح میگردد.
تمسک به عام یا استصحاب حکم مخصص
ما چون به صورت مستقل بحث اصولی نداریم، یک مقداری راجع به این بحث که در صورت تخصیص عام در زمان خاصی، آیا باید تمسک به عام بکنیم، یا حکم مخصص را استصحاب نماییم، مطالبی را عرض میکنیم که به بحث مورد نظر ما هم مربوط میباشد.
بررسی نظر شیخ انصاری
شیخ انصاری میفرمایند که در بعضی از موارد عام قابل تخصیص است و استصحاب جاری نیست. البته عدم جریان استصحاب به این جهت نیست که عام دلیل اجتهادی و استصحاب اصل است و در مقابل دلیل اجتهادی نمیتواند بایستد، بلکه از این باب است که مقتضی برای جریان استصحاب وجود ندارد و ذاتاً هیچ زمینهای برای جریان آن نیست و حتی اگر عامی هم در مقابل استصحاب نبود، باز هم استصحاب جاری نمیشد.
در برخی صور هم حتی در صورت نبود استصحاب هم عام قابل تمسک نیست.
پس بنابراین ما دو صورت داریم: در یک صورت اصلاً زمینهای برای استصحاب وجود ندارد و در یک صورت هم زمینهای برای تمسک به عام نیست ولو اینکه استصحابی هم در کار نباشد.
قهراً با توجه به آنچه که گفته شد، هیچ تعارضی بین این دو وجود ندارد تا بحث تقدم و تأخر هر یک بر دیگری مطرح بشود و باید ببینیم که ذاتاً زمینه برای کدام یک از این دو وجود دارد و همان را در نظر بگیریم.
بعد ایشان میفرمایند که گاهی شخص مستعمل که عام را استعمال میکند، در ازمنهی کثیرهای، حکمی را برای عام اثبات میکند که گاهی هر کدام از قطعات زمان را یک فردی از افراد عام حساب میکند. در این صورت اگر یک زمانی از تحت عام خارج شد، میتوانیم نسبت به ازمنهی دیگر، تمسک به این عام بکنیم و هیچ جایگاهی برای استصحاب وجود نخواهد داشت، چون استصحاب در چنین موردی، إسراءُ حکمٍ من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر خواهد بود.
مثلاً اگر گفته شد: «أکرم العلماء فی کل یوم»، هر روز یک مصداقی از مصادیق اکرام فرض شده است و اگر یکی از مصادیق اکرام از تحت عموم خارج بشود، نسبت به مصادیق دیگر میتوانیم به اصالةالعموم تمسک بکنیم و استصحاب هیچکاره میباشد.
ولی گاهی شخص نسبت به زمان، به نظر وُحدانی نگاه کرده و میگوید: «اکرم العلماء دائماً، مستمراً». در اینجا زمان یک واحد مستمری است که برای تمام افراد عام در نظر گرفته شده است. عام افرادی دارد که گاهی یک زمان مستمر و گاهی هم یک زمان غیر مستمر برای او اثبات میشود.
و اگر زید از تحت این عام تخصیص خورده و خارج شده باشد، حال یا به صورت کلی خارج شده باشد و یا در قطعهی اول از زمان خارج شده باشد، در این صورت همهی افراد یک حکم مستمر دارند، ولی زید اینطور نیست که حکم مستمر داشته باشد و قهراً ما در این صورت نمیگوییم: حال که حکم مستقر نبود، پس غیرمستقر برایش ثابت بشود. این فرمایش شیخ است.
بعد هم ایشان راجع به «أوفو بالعقود» میفرماید که در این عبارت، زمان به صورت متکثر فرض نشده است تا بعد از خروج زمان اول، مصادیق دیگری باقی باشد و به اصالة العموم تمسک بکنیم. در «أوفوا بالعقود» افراد در نظر گرفته شده است، ولی نسبت به زمان، نظر متکثر فرض نشده است، بلکه مقصود از این عبارت این است که وقتی قراری بستید، زیر قرارتان نزنید و ادامه بدهید.
پس بنابراین در اینجا وقتی مثلاً خیار غبن تخصیص خورده باشد، اینکه تا آخر خارج شده باشد، یا فقط در همان قطعه خارج شده باشد، یک تخصیص است. این کلامی است که شیخ میفرماید.
البته بنده میخواهم یک مطلبی بگویم که درست در نقطهی مقابل فرمایش شیخ است.
عرض بنده این است که شیخ فرمود: اگر گفته شد: «أکرم العلماء فی کل یوم» و یک روز خارج شد، میتوانیم نسبت به بقیهی ایام به اصالة العموم تمسک بکنیم، ولی اگر گفته شد: «أکرم العلماء دائماً»، یا بالاطلاق دوام استفاده شد، در صورت خروج یک قطعه از زمان، دیگر نمیشود به اصالةالعموم تمسک کرد. این فرمایش شیخ است، ولی بنده عکس این مطلب را میگویم.
بنده عرض میکنم، در آن فرضی که شیخ فرمود: میشود به عام تمسک کرد، مانند «أکرم العلماء فی کل یوم»، در این مورد، ما دو عام داریم: یک عموم افرادی و یک عموم ازمانی.
عموم ازمانی هم تابع عموم افرادی است و اگر یک فردی از تحت عام خارج شد، عموم ازمانی در زمانهای دیگر چیزی را برای او اثبات نمیکند.
عموم ازمانی میگوید: هر عالمی که واجب الاکرام شد، در تمام روزها اکرامش مستدام است، اگر سال 365 روز است، در تمام این 365 روز اکرام او مستدام است، ولی این عموم ازمانی در صورتی است که زید داخل در تحت «أکرم العلماء» باشد و اگر زید تخصیص خورده و از تحت عام خارج شود، دیگر زمینهای برای عموم ازمانی باقی نخواهد بود.
پس عموم ازمانی در صورتی نقش دارد که زید از تحت عام خارج نشده باشد و «ثبّت العرش ثم انقش»، اول باید زید در تحت عموم «اکرم» داخل باشد تا زمینهای برای عموم ازمانی به وجود بیاید.
بنابراین دوران امر بین این است که در عموم افرادی تصرف کرده و بگوییم: زید از تحت وجوب اکرام خارج است، یا اینکه در عموم افرادی تصرف نکرده و بگوییم که همه وجوب اکرام دارند، زید هم وجوب اکرام دارد، منتهی این وجوب نسبت به زید در روز اول تخصیص خورده است.
علی أیّ تقدیر یا باید در عموم افرادی تصرف بشود یا در عموم ازمانی و هیچکدام اولویتی بر دیگری ندارند.
در چنین شرایطی انسان نمیداند که چه تصرفی بکند. آیا در عموم افرادی تصرف بکنیم و زید را از تحت عام خارج بدانیم، یا اینکه هیچ فردی را از تحت عام خارج ندانیم، بلکه زید را از تحت عموم ازمانی خارج بکنیم؟
خلاصه اینکه در اینجا انسان نمیداند که کدام یک از این دو تصرف را انجام بدهد و طبق مبنای شیخ هیچکدام از این دو تصرف بر دیگری اولویتی ندارد.
شیخ می فرماید: در شک نسبت به مراد، حتی در صورتی که قطع داشته باشیم که عام یک موردی را نگرفته است، باز هم میتوانیم به اصالة العموم یا اصالة الاطلاق یا اصالة الحقیقة تمسک کنیم، اما مرحوم آخوند میفرماید: اگر مراد معلوم باشد، ولی کیفیت اراده معلوم نباشد، نمیشود به اینها تمسک نمود.
طبق مبنای شیخ، اگر علم به عدم وجوب اکرام زید داشته باشیم، ولی ندانیم که این عدم وجوب اکرام بخاطر جاهل بودن اوست، یا اینکه عالم است، ولی تخصیص خورده و وجوب إکرام ندارد، در این صورت ایشان میفرماید: ما حکم به جاهل بودن زید میکنیم و قهراً زید از تحت عام تخصصاً خارج خواهد بود.
طبق فرمایش ایشان، با اینکه ما مراد را میدانیم، ولی جهل زید را برای استفاده در مباحث دیگر اثبات میکنیم.
بنابراین طبق مبنای شیخ هم میتوانیم در عموم افرادی تصرف داشته باشیم و هم میتوانیم در عموم ازمانی تصرف داشته باشیم، ولی مرحوم آخوند میفرماید که احد التصرفین اصالة العموم دارد و یکی از اینها اصالة العموم ندارد. عموم افرادی، شک در مراد است و ما نمیدانیم که طبق مفاد «أکرم العلماء» همهی علماء واجب الاحتراماند حتی زید یا نه؟ ما ارادهی جدی را نمیدانیم، در اینجا اصالة العموم میگوید که زید وجوب اکرام دارد. البته اینکه در همهی زمانها وجوب اکرام دارد یا نه، ارتباطی به عموم افرادی ندارد و مربوط به عموم ازمانی است.
اما نسبت به عموم ازمانی هم یقیناً میدانیم که زید در این زمان وجوب اکرام ندارد، ولی نمیدانیم که آیا وجوب اکرام اصلاً موضوع نداشته است و زمینهای برای این حکم نبوده و تخصصاً از عموم افرادی خارج شده است، یا اینکه موضوع در تحت عموم افرادی هست، ولی تخصیصاً خارج شده است؟ به عبارت دیگر، مراد را میدانیم، ولی کیفیت اراده را نمیدانیم.
شیخ میگوید: خود این اصلی از اصول است و ما باید تصرفی (در عموم افرادی) نکنیم و حکم به خروج تخصصی زید بکنیم نه خروج تخصیصی آن.
بنابراین طبق مبنای شیخ در اینجا ذاتاً دو اصل جاری است، هم اصالةالعموم افرادی جاری است و هم اصالةالعموم ازمانی - که لفظ هم به نحو عموم است - جاری است و اینطور نیست که یکی بر دیگری اولویت داشته باشد.
ولی در مثل «أوفوا بالعقود» که عموم افرادی ندارد، بلکه اطلاق ازمانی دارد و به نظر شیخ تکلیف اطلاق باید در ظرف عمل روشن بشود و اگر در ظرف عمل در مقابل این اطلاق نصّی یا ظاهری باشد، مقدمات اطلاق به هم میخورد و از ابتداء هم ظهوری برای آن منعقد نمیشود.
در اینجا هم میگوییم که چون «أوفوا بالعقود» اطلاق ازمانی دارد، این اطلاق ازمانی نمیتواند در مقابل عموم افرادی مقاومت کند، بنابراین ما به عموم افرادی اخذ کرده و یک زمان خاصی را هم خارج نموده و در بقیهی ازمنه حکم به وجوب میکنیم، درست بر عکس آن چیزی که شیخ میفرمایند.
پرسش: ...
پاسخ: این میخواهد بگوید که اگر عالمی واجب الاکرام شد، همیشه واجب الاکرام است.
پرسش: ...
پاسخ: چه بگوییم: «أکرم العلماء الا زیداً» و چه بگوییم: «أکرم العلماء دائماً الا زیداً»، در هر دو صورت، یک تخصیص بیشتر نخورده است و زید از تحت عموم افرادی خارج شده است و عموم ازمانی در کار نیست و به عبارت دیگر اگر در عموم افرادی تصرف بشود، موضوعی عموم ازمانی از بین میرود.
پرسش: ...
پاسخ: گاهی از جمله استفاده میشود که حتی زید هم داخل در عام است، ولی مثلاً به دلیل منفصل ثابت شده است که روز جمعه خارج شده است، مثل اینکه گفته شود: «الا زیدا فی یوم الجمعة».
خلاصه اینکه امر دائر بین این میشود که ما عموم افرادی را حفظ بکنیم یا عموم ازمانی را و هیچکدام اولویت پیدا نمیکند.
پرسش: الان شما مبنای مرحوم آخوند را میفرمایید؟
پاسخ: بله، ما مبنای مرحوم آخوند را به شیخ عرض میکنیم میگوییم که شما بر اساس مبنای خودتان باید عکس آن چیزی را که میفرمایید، عمل کنید. البته ما مبنای مرحوم آخوند را قبول داریم.
بررسی مفاد روایت عروهی بارقی
حال اگر ما پذیرفتیم که این روایت عروه بارقی از نظر عمل، قابل قبول است کما اینکه علامه و شیخ هم عمل کردهاند و متأخرین هم مرتب به آن استدلال کرده و در حول و حوش آن بحث میکنند، باید به مفاد آن بپردازیم.
گاهی ممکن است یک روایت از نظر سند اشکال نداشته باشد، ولی متن قابل اخذ نباشد و در نقل آن اشتباهی صورت گرفته باشد.
اشکال متنی روایت
اشکالی که به دلالت این روایت وارد است، عبارت از این است که این عقدی که در روایت به آن اشاره شده است، بالأخره فضولی است، چه اینکه هم شراء و هم بیعش فضولی باشد، یا اینکه فقط بیعش فضولی باشد. در فضولی هم قبض و اقباض جایز نیست، در حالی که در این مورد، عروه پول را از طرف مقابل قبض کرده و یکی از دو شاة را هم به او اقباض نموده است. اگر عقد فضولی بود، این کارها جایز نبود. بنابراین با توجه به اینکه قبل از آمدن اجازه، در شیء فضولی تصرف شده است، متن این روایت قابل قبول نیست و قهراً در اینجا یک اشتباهی شده است و باید این روایت را کنار بگذاریم.
حل اشکال توسط شیخ
شیخ در حلّ این مشکل فرموده است: در فضولی، اگر علم به رضا نباشد، قبض و اقباض جایز نیست، ولی اگر علم به رضا بود، قبض و اقباض جایز است و کأنّ با توجه به این مطلب، اشکالی در متن روایت وجود نخواهد داشت، زیرا عروه به رضایت حضرت نسبت به این تصرفات، علم داشته است.
بنابراین اشکالی از ناحیه متن وارد نخواهد بود تا ما این روایت را کنار بگذاریم یا علمش را به اهلش بسپاریم، «ردّ علمه الی اهله».
ردّ توجیه شیخ
شیخ اینطور جواب داده است، ولی این فرمایش ایشان درست نیست، زیرا آنچه که ما از ادله استفاده میکنیم، رضایتی که در جواز تصرفات در ملک مالکین معتبر است، عبارت از رضایت فعلی است.
روایت: «لا یحلّ مال امرئ مسلم الا عن طیب نفسه» ظهور در طیب و رضایت فعلی دارد، نه رضایت تقدیری و در مورد بحث ما حضرت رضایت فعلی نداشته است، زیرا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) ظاهراً از او پرسید: چکار کردی؟ او هم جریان را برای حضرت نقل کرده است و حضرت هم به او احسنتی فرموده است.
بنابراین حضرت علم به این جریان نداشته است که سؤال فرموده است. در نتیجه نمیتوانیم با این فرمایش ایشان مشکل متنی روایت را حل بکنیم.
البته بعداً خود ایشان به شکل دیگری این اشکال را حل میکنند. (البته این نظر شیخ این نیست)
ایشان (1)میفرمایند: ظاهر این روایت این است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) جریان را نمیدانسته، ولی احسنت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) برای خاطر خود شخص عروه است، زیرا عروه خیال میکرده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) به همه چیز علم فعلی دارد (2)و میداند که او چکار میکند و راضی به این کار او هم هست.
مطابق دستوری که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرموده بوده، شاةی تهیه نموده و پول را هم به حضرت ردّ کرده است. این چیزی است که از روایت استفاده میشود، نه اینکه حضرت شاة خوبی خواسته باشد و او با پول یک شاة خوب، دو شاة مردنی خریده باشد و یکی را هم فروخته باشد. عروه دو شاة خریده که ارزش هر کدام یک دینار بوده است.
خلاصه اینکه عروه علم فعلی به رضایت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) داشته است و به همین خاطر تصرف کرده است و حضرت هم به او به خاطر این اعتقاد و حسن انقیادش احسنت گفته و معامله را هم اجازه کرده است.
ایشان این طوری میفرمایند، ولی به نظر میرسد که این توجیه درست نباشد و احسنت حضرت از این بابت نمیباشد و اصلاً این مباحث در کتب بعدیها مطرح شده است.
راه حل استاد
در حل اشکال شاید بشود اینطور گفت که در باب رضا، اگر تصور موضوع مساوق با اجازه باشد، کفایت میکند، مثل اینکه یکی از رفقای زید به منزل او آمده باشد و مثلاً یک استکان چایی بخورد، در حالی که زید علم به آمدن او ندارد، در این صورت اگر به زید بگویند: رفیق شما به خانهی شما آمده و مشغول به خوردن چایی است، بلافاصله، زید رضایت خود را ابراز خواهد کرد. بنای عقلاء و حکم مسلم شرعی هم چنین رضایتی را کافی میداند و لزومی ندارد که شخص مالک به تمام افراد علم و رضایت فعلی داشته باشد و همین مقدار که تصور موضوع، مساوق با اجازه باشد، کافی است.
عکس این قضیه هم صادق است، به این معنی که گاهی شخص مالک رضایت فعلی و کراهت تقدیری دارد، مثلاً خیال میکند که این مال، متعلق به شخص دیگری است، در حالی که مال متعلق به خود اوست و رضایت فعلی هم به تصرف در این مال دارد، ولی اگر بداند که این مال متعلق به خود اوست، راضی به تصرف در آن نخواهد بود. در اینجا هر چند مالک رضایت فعلی دارد، ولی اگر طرف مقابل بداند که این رضایت بر اساس تخیلِ اشتباه است، نمیتواند در آن مال تصرف بکند.
در اینجا هم وقتی عروه جریان را نقل کرده است، حضرت بدون تأمل، احسنت فرموده است و به نفس تصور ابراز رضایت نموده است و همین کفایت مینماید.
رضایت تقدیری
البته کفایت یا عدم کفایت رضایت تقدیری بحث دیگری است، به این معنی که گاهی شخص رضایت به کاری ندارد، ولی اگر فواید آن کار برای او بیان بشود، راضی میشود. این نوع رضایت، رضایت تعلیقی تقدیری است و کفایت این نوع رضایت، محل بحث و تأمل است.
بنابراین اگر تصور موضوع مساوق با رضایت باشد، کفایت میکند و همین که بعد از نقل جریان، حضرت کار او را تأیید نموده است، کافی در جواز تصرف اوست، ولی اگر کار به نحوی بود که برای حصول رضایت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم)، نیاز به ذکر مقدمات و فوائد و ثمرات بود، چنین رضایتی که تقدیری و تعلیقی است، جای بحث و تأمل دارد که آیا قانون «ما علی المحسنین من سبیل» در این موارد جاری است یا جاری نیست؟
پس بنابراین در اینجا نیازی نیست که بگوییم: عروه علم فعلی حضرت را میدانسته یا نه و ظاهر هم عبارت از این است که حضرت علم فعلی نداشته است یا اینکه علم فعلی داشته، ولی مثل «هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها» میخواسته است که مکالمهای بکند و استفساری داشته باشد.
پرسش:...
پاسخ: او خیال میکرده است که این تصرف او جایز است و حضرت هم عالم و راضی است و رضایت بالفعل دارد، در حالی که واقعاً چنین رضایتی نداشته است و لذا بعداً سؤال میفرماید، ولی حضرت به خاطر حسن انقیاد او، احسنت گفته است.
پرسش: پس جواز تصرف ندارد.
پاسخ: بله، بحث ایشان این است که جواز تصرف نداشته است، ولی احسنت را دارد. البته نظر ما این است که جواز تصرف هم داشته است.
پرسش: یعنی اگر واقعاً رضایت نداشت، جواز تصرف نبوده است؟
پاسخ: نه، اگر رضایت نباشد، جواز تصرف نیست.آخ
موضوع: استدلال به روایات برای صحت فضولی (روایت عروه بارقی- صحیحهمحمد بن قیس)
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به ادامهی بررسی روایت عروهی بارقی پرداخته و صور مختلف تصحیح تصرف عروه را در ملک حضرت بیان میفرمایند.
ایشان در آخر این بحث دلالت این روایت بر صحت فضولی را ناتمام دانسته و تصریح میفرمایند که بجز علامه، هیچ یک از علماء این روایت را دال بر صحت فضولی ندانستهاند.
روایت دیگری که مشعر به صحت فضولی است، روایت صحیحهی محمدبن قیس است که در این جلسه، روایت ذکر شده و بررسی کامل آن به جلسهی بعد موکول شده است.
ادامهی بررسی روایت عروهی بارقی
صور تصحیح تصرف عروه در ملک حضرت
ظاهر دعای حضرت در روایت عروهی بارقی عبارت از این است که خلافی از عروه و لو تجری، سر نزده است و از استحقاق تحسین داشتن او چنین چیزی استفاده میشود.
حسن نیت عروه عامل استحقاق تحسین حضرت
پس بنابراین با توجه به اینکه تصرف در اموال اشخاص نیاز به رضایت فعلی دارد، ایشان فرمودند که شاید عروه در هنگام فروش و تصرفی که در ملک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) میکرده است، علم به رضایت فعلی حضرت داشته است، هر چند ثبوتاً چنین چیزی نبوده است.
خلاصه اینکه چون عروه حسن فاعلی و حسن نیت داشته است، بر همین اساس مورد تحسین قرار گرفته است، ولو اینکه در واقع رضایت فعلی وجود نداشته است.
کفایت رضایت شأنی
تصور دیگر در این مسئله عبارت از این میباشد که عروه اعتقاد به رضایت شأنی داشته است و با توجه به اینکه رضایت شأنی در تصرفات کفایت میکند، او هم خودش را متجری حساب نمیکرده است و خلاصه اینکه چه رضایت فعلی را شرط بدانیم و چه رضایت شأنی را، در هر دو صورت، میزان تخیل اوست و چنین تصویری خیلی متعارفتر از آن است که بگوییم: چنین چیزی مبتنی بر یک مسئلهی کلامی است و در صدر اسلام اعتقاد صحابه بر این بوده است که حضرت، بالفعل به همه چیز علم فعلی دارد.
به عبارت دیگر، عرف متعارف در خیلی جاها، رضایت شأنی را کافی میدانند و در همین اندازه که اگر به شخص عرضه شد، ابراز رضایت بکند، کفایت مینماید.
پس بنابراین با این تصور هم عروه مستحق تحسین خواهد بود. و شاید این تصور بهتر از تصور قبل باشد.
رضایت تقدیری
طبق تصور ثالث - که نظر شیخ است - میتوانیم بگوییم که نقل و انتقال واقع شده است و آن کسی که پول را میدهد، به عنوان ملکیت میدهد و پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) واقعاً مالک شده است و همان علم به رضایت ولو رضایت تقدیری، برای خروج از فضولی بودن، کافی میباشد.
شیخ میفرماید: در کفایت علم به رضایت تقدیری، مشکلی نیست، ولی نسبت به کسی که شاة را خریده و میخواهد پول بدهد، اگر علم به فضولی بودن معامله داشته باشد، اشکالی ندارد و میداند که بعد از گذشت مقداری زمان، تکلیف معامله روشن میشود، ولی او از کجا میدانسته است که این عقد فضولی است؟!
عروه که به او نگفته بوده است من مالک نیستم و بدون اجازه این کار را میکنم. و خلاصه اینکه علم پیدا کردن مشتری به فضولی بودن معامله بسیار مشکل است.
البته میتوانیم بگوییم که علم به صحت معامله داشته و خیال میکرده است که معامله صحیح است، ولی رضایت به صحت تنها کفایت نمیکند. در بحث مبغوض به عقد فاسد هم گفته شد که اگر رضایت از روی اشتباه باشد، کفایت نمیکند و اگر شخص با علم به اینکه مال، متعلق به خود اوست، راضی باشد، تصرف در این مال جایز خواهد بود، ولی اگر بفهمد که این مال، متعلق به خود اوست، حاضر به این نباشد که مثلاً این مال را در اختیار طرف مقابل بگذارد، در این صورت، تصرف جایز نخواهد بود.
بنابراین، چنین رضایتی با اینکه رضایت بالفعل است، ولی چون بر اساس جهل به فضولییت است، کفایت نمیکند.
در مقابس هم تصریح میکند که هر چند رضایت فعلی وجود دارد، ولی چون از بابت جهل به فضولیت است، چنین رضایتی بیفایده است.
در مقبوض به عقد فاسد هم باید مالک اصلی بر فرض فساد عقد و بقای ملکیتش، راضی به تصرف طرف مقابل باشد که در چنین صورتی تصرف بلااشکال خواهد بود.
در اینجا هم ما نمیدانیم که اگر علم به فضولی بودن معامله داشت، باز هم راضی به این معامله بود یا نه و از کجا میتوانیم رضایت این شخص را حتی بر فرض فضولی بودن احراز بکنیم؟!
گاهی شخصی که چیزی را خریده است، میخواهد که تکلیفش زودتر روشن بشود و جنس را به شخص دیگری بفروشد و خلاصه اینکه ما نمیتوانیم رضایت مشتری را در صورت فضولی بودن معامله، احراز بکنیم. اگر معامله فضولی باشد، مشتری برای روشن شدن تکلیفش باید صبر بکند تا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) معامله را قبول بکند و خبر قبول حضرت به او برسد تا تکلیف معامله روشن بشود.
پس بنابراین، نتیجهی این مقدمات عبارت از این است که عروه معتقد به صحت معامله بوده است و همین مقدار حسن انقیاد و حسن نیت برای استحقاق تحسین کافی است.
عروه حسن نیت به خرج داده و میگفته است که با این کار معاملهی صحیح واقع میشود و احتیاجی به چیزهای دیگر نیست. شیخ میخواهد با این مقدمات اثبات بکند که واقعاً هم صحیح بوده است، ولی مختار ایشان را با این مقدمات نمیشود اثبات کرد.
پس بنابراین ممکن است که این عقد فضولی باشد، هر چندکه عروه معتقد بوده است که فضولی نیست و حسن نیت داشته است.
دلالت روایت بر صحت فضولی؟
یک بحث راجع به این مطلب است که آیا این مورد فضولی است یا فضولی نیست و ممکن است ما بگوییم که علم به رضا از فضولیت خارج میکند و ممکن هم هست که بگوییم که علم به رضا از فضولیت خارج نمیکند و شاید عقد در این روایت فضولی باشد.
بحث دیگر در این است که آیا از تحسین پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) در این روایت میتوانیم استفاده بکنیم که فضولی صحیح است؟
اصل بحث در این است که آیا ما میتوانیم برای صحت فضولی به این روایت استدلال بکنیم یا نه؟ و خروج از فضولی با علم به رضا، از فروع این مسئله میباشد که ما هم گفتیم: با علم به رضا، از فضولی خارج نمیشود.
عدم استناد علماء به این روایت (بجز علامه)
از محقق اردبیلی و شاید به تبع ایشان از برخی دیگر و علامه در بعضی جاها نقل شده است که این روایت دلیل بر صحت فضولی نیست، زیرا محتمل است که عروه وکیل مطلق بوده و تمام کارهای او بر اساس وکالت مطلق بوده باشد و هر جا که صلاح بداند، معامله بکند و در اینجا هم با صلاحدید خود اینطور معامله کرده است. طبق این احتمال، مسئله هیچ ارتباطی به فضولی نخواهد داشت.
فقط علامه این روایت را در مسئلهی فضولی آورده است و شیخ طوسی هم که روایت را نقل میکند، به عنوان فضولی نیست و فقط تصریح میکند که شراءش فضولی نیست و دیگر متعرض چیزی نشده است.
بنابراین شیخ این روایت را به عنوان فضولی در جایی نیاورده است و فقط علامه در کتابش ذکر کرده است و اگر عروه را وکیل مطلق بدانیم، قهراً این روایت مربوط به فضولی نخواهد بود.
خلاصه اینکه به نظر میرسد غیر از اینکه این روایت صحیح السند نیست، نمیشود با آن صحت فضولی را اثبات کرد.
پرسش: عقیدهاش این بوده فضولی نیست.
پاسخ: میدانم. ممکن است که واقعاً وکیل بوده باشد و خلاصه ارتباطی به مسئلهی مورد بحث ما نخواهد داشت.
پرسش: ما هیچ قرینهای نداریم که وکیل نباشد.
پاسخ: عرض بنده این است که یکی از احتمالات این است که عروه وکیل بوده باشد و یک احتمال هم این است که وکیل نبوده و عقد فضولی باشد. اگر ما بخواهیم برای فضولی به این روایت استدلال بکنیم، باید ثابت بکنیم که عروه وکیل نبوده است و احتمال وکیل بودن او، برای مناقشه در استدلال به این روایت کافی است.
وکالت در امور مالی، دلیل بر وثاقت نیست (زیاد بن ابیه)
یکی از کسانی که علامه حلّی در قسم اول خلاصه از ممدوحین ذکر کرده است، زیاد بن ابیه، پدر عبیدالله است. چون زیاد بنابیه از طرف حضرت وکیل بوده است، ایشان متوجه نشده است که این وکیل حضرت همان ملعون کذایی است.
چون این شخص در امور مالی مسلط بوده است، از طرف حضرت عهدهدار این کار شده است، فارغ از اینکه آدم خوبی بوده یا نبوده است.
ایشان ذکر کرده است که زیاد وکیل حضرت بوده است، ولی وکالت در امور مالی دلیل بر وثاقت شخص نیست و همین مقدار که در کارهای اقتصادی تبحر داشته باشد، کفایت در وکالت مینماید.
پرسش:...
پاسخ: ظاهر روایت این است که که حضرت فرموده است: برو و یک گوسفند بخر.
اگر کسی وکالت مطلقه داشته باشد، به این معنی است که هر طور مصلحت دید، عمل بکند. حضرت هم احتیاج به یک گوسفند داشته است و در صورت وکالت مطلقه، عروه اختیار داشته است که شکلهای دیگری را هم انجام بدهد.
پس بنابراین اگر سند این روایت هم درست باشد، دلالتش تمام نبوده و از نظر مضمون قابل استناد نیست.
اشعار صحیحهی محمد بن قیس بر صحت فضولی
روایت دیگری که شیخ نقل کرده و میفرماید: این روایت را کأنّ به عنوان دلیل نمیتوانیم ذکر کنیم و فقط اشعار به مسئله دارد، صحیحهی محمدبنقیس است.
عبارت صحیحه این است:
«علی بن إبراهیم عن أبیه عن ابن أبی نجران عن عاصم بن حُمید عن محمد بن قیس».
در عربی، ما اسم حَمید نداریم و فقط تعبیر به عبدالحَمید هست. حَمید اسم خداست و در هر جایی که حمید هست، حُمید است.
هیچ اشکالی در سند این روایت نیست و چون قدیمیها به وثاقت ابراهیم بنهاشم تصریحی نکرده بودند، از این روای تعبیر به حسنه تعبیر میکردند، ولی متأخرین او را ثقه میدانند. نظر ما هم همین است و قهراً این روایت صحیحه خواهد بود.
«عن محمد بن قیس عن أبیجعفر (علیه السلام) قال».
من خیال میکنم که این روایت از کتاب القضایای محمدبنقیس باشد که قضایای امیر المؤمنین (علیه السلام) را جمعآوری کرده است و خلاصه اینکه صحت این روایت منوط به صحت ابراهیم بن هاشم نیست و اگر هم ایشان را موثق ندانیم، ولی آن کتاب طریق صحیحی دارد و خیلی مسلم است.
پرسش: ...
پاسخ: خود محمد بن قیس (صاحب القضایا) توثیق شده است و حرفی در او نیست.
«عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: قضی أمیر المؤمنین صلوات الله علیه فی ولیدة باعها ابن سیدها وأبوه غائب (1)»، یک کنیز اولادداری متعلق به شخصی بوده است و در غیبت این شخص، پسرش این کنیز را فروخته است.
«فاستولدها الذی اشتراها فولدت منه غلاماً»، مشتری هم خریده و پسری از او به دنیا آورده است.
الان این کنیز دو مالک دارد: یکی مالک واقعی و دومی هم مالکی است که این کنیز در دست اوست.
«ثم جاء سیدها الاول فخاصم سیدها الاخر»، مالک اولی آمده و با مالک دومی مخاصمه کرده و میگوید: این کنیز ملک من است و پسرم بدون اجازهی من این کار را انجام داده است و باید این کنیز به من ردّ بشود.
پرسش: ولیده امولد است.
پاسخ: بله باید اولاد داشته باشد.
پرسش: ...
پاسخ: کنیز را خریده و بعداً وقاع انجام شده است.
پرسش: ...
1) الکافی، الشیخ الکلینی، ج10، ص209.
پاسخ: لازم نیست که از اول صاحب فرزند بوده باشد و به همین اعتبار که بعداً ولیده شده است، کفایت در این تعبیر میکند.
پرسش: سید اولی میگوید ولیدتی..
پاسخ: اشکال ندارد، عبارت او به این معنی است که این کنیزی که الان صاحب بچه شده، متعلق به من است.
«ثم جاء سیدها الاول فخاصم سیدها الاخر فقال: ولیدتی باعها ابنی بغیر إذنی».
پیداست که بعضی از جزئیات در اینجا نقل نشده است و این مسئله مسلم بوده است که پسر بدون اجازه این کار را کرده است، زیرا در غیر این صورت، باید پسر میگفت که من با اجازه این کار را کردهام و منازعهای بین پدر و پسر حاصل میشد.
«فقال..»، مالک اولی هم برای حل مشکل به حضرت مراجعه نموده است.
حضرت هم فرموده است: «الحکم أن یأخذ ولیدته و ابنها»، حکم شرعی قضائی مسئله این است که باید ولیده و فرزندش را اخذ کند، زیرا فروش او بیاذن بوده است.
البته راجع به فرزندش اینطور گفته شده است که وقتی پسر بدون اذن این کار را کرده و کنیز را فروخته است، مشتری علم به فضولی بودن نداشته است و برای او خریدن با ید هم جایز بوده است و بعد هم با خیال اینکه این کنیز ملک خود اوست، وقاع کرده و صاحب فرزند شده است. در اینجا که این ولیده واقعاً ملک او نبوده است، فرزند به دنیا آمده ولد شبهه و حلال است و متعلق به مالک اولی نخواهد بود، زیرا ولد حرّ خواهد بود.
حال باید ببینیم که چرا حضرت اینطور حکم داده است که مالک اولی بچه را هم باید بگیرد.
در بیان این مسئله مطلبی گفتهاند که در روایت دیگری هم به آن اشاره شده است. در اینجا شخص این کنیز را خریده و تصرفاتی در آن نموده و متمتع شده است و از این بابت بدهکار به مالک اول شده است و حضرت هم برای استیفای بدهی و دریافت اجرةالمثل اینطور فرموده است که ولد او را نگه دارد تا اجرت کنیز را از مشتری استیفاء بکند.
البته آن پولی که مشتری به پسر داده است، بحث دیگری است و باید آن را بگیرد.
پرسش: فرزند ولیده حرّ است.
پاسخ: میدانم که حرّ است، ولی در روایت دیگری هم وارد شده است که جایز است حرّ را نگه دارد تا طلب خود را استیفاء بکند.
در روایت دیگر هم (صحیحه یا موثقه) این مطلب وارد شده است. در اینجا هم به صورت «قضیةٌ فی واقعةٍ» میباشد و جزئیات نقل نشده است. در اینجا هم اگر مالک اولی، این پسر را نگه نمیداشت، او هم حاضر نبود که اجرت تصرفات و تمتعات خودش را بدهد.
«فقال: الحکم أن یأخذ ولیدته وابنها، فناشده الذی اشتراها»، مشتری حضرت را قسم داد و التماس کرد که به داد ما برسید و این نمیشود که این بچه اینطور از دست من برود و پرداخت پولی هم که مالک اصلی میخواهد، برای من خیلی سنگین است.
امام (علیه السلام) فرمود: «خذ ابنه الذی باعک الولیدة (1)»، تو هم پسر او را که این ولیده را به تو فروخته است، نگه دار. زیرا او هم باید این خرجهایی که به گردن مشتری گذاشته است را بعداً بپردازد.
1) الکافی، الشیخ الکلینی، ج10، ص210.
«خذ ابنه الذی باعک الولیدة حتی ینقذ لک البیع».
وقتی مالک اصلی میبیند که پسر خودش هم نگه داشته میشود، میگوید که بهتر این است که ما اجازه بدهیم تا این بیع صحیح باشد.
«فلما أخذه قال له أبوه: أرسل ابنی: قال: لا والله لا ارسل إلیک ابنک حتی ترسل ابنی فلما رأی ذلک سید الولیدة أجاز بیع ابنه (1)»، وقتی مالک اولی اینطور دید، بیع پسرش را اجازه داد و از این روایت استفاده میشود که با توجه به اینکه إذنی وجود نداشته است، اجازهی فضولی نافذ میباشد.آخ
تمسک به صحیحهی محمد بن قیس برای صحت عقد فضولی
خلاصه درس:
استاد در ابتداء به بررسی صحیحهی محمد بن قیس پرداخته و اشکال شیخ به اضطراب متن این روایت را مطرح مینمایند. ایشان پس از اشاره بر نقدی که بر اشکال شیخ شده است، در آخر به توجیه و تصحیح کلام ایشان میپردازند. استاد در ادامه توجیه شیخ نسبت به این روایت را بیان نموده و در آخر نظر خودشان در صحت تمسک به این روایت برای عقد فضولی را مطرح مینمایند.
بررسی صحیحهی محمد بن قیس
یکی از روایاتی که برای صحت تأهلی بیع فضولی به آن استدلال شده است، صحیحهی محمدبنقیس است. نجاشی در کتابش چهار محمدبنقیس را ذکر کرده است که سه نفر از اینها از اصحاب حضرت باقر (سلام الله علیه) هستند و دو نفرشان هم علاوه بر اینکه از اصحاب حضرت باقر (علیه السلام) هست، کتاب القضاء عن امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هم دارند، هر دوشان. منتهی دوتای دیگر از آن محمد بن قیسها تألیفی برای آنها نجاشی ذکر نکرده، مؤلف دوتاست. نجاشی هم یکی از این دو را صریحاً توثیق کرده و راجع به دیگری هم اینطور نوشته است که وجهی از وجوه عرب است.
1) الکافی، الشیخ الکلینی، ج10، ص210.
محمدبنقیسی که این روایت مورد بحث ما در کتاب اوست، صریحاً از جانب نجاشی توثیق شده و محمدبنقیس بَجَلی است. نفر دیگری هم که مؤلف کتاب است، محمد بن قیس اسدی است و خلاصه اینکه این دو از نظر قبیله با هم متفاوت هستند و این یکی از قبیلهی بنیاسد و اولی از قبیلهی بجیله است.
البته کنیهی این دو هم با هم تفاوت دارد، صاحب روایت ما ابوعبدالله است و این دومی هم ابونصر است.
به هر حال نجاشی راجع به این کتاب قضاءی که روایت ما در آن نقل شده است، اینطور تعبیر کرده است که «الکتاب المعروف بالقضاء»، یعنی از کتب معروف امامیه است.
راجع به متن این روایت شبهاتی بیان شده است و مرحوم سید هم در حاشیهی عروه شش اشکال در اینکه متن این روایت اضطراب دارد و نمیشود به آن اخذ کرد را ذکر نموده است.
البته این اشکالات چندان اهمیتی ندارد و لذا شیخ با توجه به اینکه خیلی قابل بحث نمیدانسته، عنوان نکرده است. آقایان میتوانند مراجعه بکنند و این اشکالات را مطالعه نمایند.
اشکال شیخ به اضطراب متن روایت
شیخ فقط یک اشکال را طرح کرده و در صدد جواب به آن برآمده است. البته بعد هم میفرماید که این اشکال به حدّ دلیل نمیتواند باشد.
ایشان میفرماید: یکی از چیزهایی که مورد اجماع بین اصحاب امامیه است، عبارت از این است که اگر ما فضولی را صحیح هم بدانیم، در صورتی صحیح است که قبلاً مالک اصیل عقد فضولی را ردّ نکرده باشد، ولی اگر عقد فضولی را ردّ کرد، چنین عقدی با اجازه تصحیح نمیشود.
خلاصه اینکه، اجازه در صورتی است که صلاحیت و قابلیت وجود داشته باشد و قابلیت هم قبل از ردّ است نه بعد از ردّ. در روایت هم شواهدی وجود دارد که دلالت بر این میکند که مالک اصلی چنین عقدی را ردّ کرده است. یکی از شواهد عبارت از این است که اولاً خصم طرف مقابل را به محاکمه کشیده است و میگوید: پس من بدون إذن من این کنیز را فروخته و این کنیز مال من است و معنای ردّ هم همین است و لازم نیست که شخص از عبارت «أرُدُّه» و امثال آن استفاده کرده باشد. همین که اظهار میکند که من این عقد را قبول ندارم و پسرم کار بیخودی انجام داده است، همین به معنای ردّ میباشد.
دوم عبارت از این است که اگر ردّ نکرده باشد، نباید امام (علیه السلام) فوری به مالک اصلی بگوید: کنیز و بچهاش را بردار و برو، بلکه باید بگوید: اگر عقد را ردّ کردی، اینها را بردار و برو و اگر هم قبول کردی، معامله صحیح خواهد بود و خلاصه اینکه حضرت یک دفعه بدون هیچ قید و شرطی اینطور فرموده است، شاهد بر این است که مالک اصلی عقد را ردّ کرده است.
استدلال شهید اول به روایت برای صحت فضولی و کاشفیت اجازه
یک نکتهای که مناسب است به اشاره بکنم، عبارت از این است که طبق نقل شیخ، شهید اول در کتاب دُرُوس ظاهراً به این روایت برای صحت فضولی استدلال کرده است و روایت را دالّ بر فضولی و شاهد بر کاشفیت اجازه دانسته است.
یکی از بحثهایی که بعداً مطرح خواهد شد، عبارت از این است که آیا اجازه ناقل است، یا کاشف هر چند که کشف حقیقی نباشد و خلاصه اینکه این اختلاف مهمی است و بعداً به آن خواهیم پرداخت.
شهید این روایت را علاوه بر دلالت بر صحت فضولی، شاهد بر کاشفیت اجازه دانسته است، زیرا اگر اجازه ناقل باشد، مشتری باید اجرة المثل تمتعاتی که در این مدت برده است را بپردازد و در این روایت هم بعد از اینکه مالک اصلی اجازه داده است، حضرت نفرموده است که کنیز و پسرت را بردار، منتهی اجرةالمثل تمتعاتی که در این مدت بردهای را به مالک اصلی باید بپردازی. خلاصه اینکه به همین جهت این روایت دالّ بر این خواهد بود که اجازه کاشف است نه ناقل.
ادامهی بیان اشکال شیخ
شیخ میفرمایند اشکال این روایت، خلاف اجماع بودنش است. بعد هم ایشان میفرماید: اجازهای که بعداً صادر شده است، ظهور در این دارد که این اجازه برای تصحیح معامله بوده است و شخص میخواسته است که مورد را طبق قانون شرع مقدس تطبیق بکند. بلااشکال چنین ظهوری در اینجا وجود دارد، از طرف دیگر هم روایت ظهور در این دارد، بلکه صریح است که اجازه بعد از ردّ واقع شده است و در قانون شرع هم اجازهی بعد از ردّ صحیح نیست و خلاصه این دو ظهور در اینجا هست و برای حل این مشکل باید تصرفی انجام بشود.
ایشان میفرمایند: ممکن است اینطور تصرف بکنیم که مخاصمهی مالک را ظاهر در ردّ بدانیم، نه نصّ در ردّ و بعد هم ظهور در مصحح بودن اجازه را حفظ کرده و از ظهور روایت در اجازهی بعد از ردّ رفع ید بنماییم. قهراً با این تصرف، تصحیح اجازهای که مورد نظر ماست، درست خواهد بود.
خلاصه اینکه ایشان اینطور تعبیر میفرمایند، ولی در ادامه به این نکته اشاره مینمایند که اگر بخواهیم یک ظهور را بر دیگری ترجیح دهیم و از ظهور دیگر رفع ید نماییم، باید ترجیح جالب و قابل توجهی داشته باشیم تا از یک طرف صرف نظر نماییم و اینطور نیست که عقلاء، مقدار کمی ارجحیت را در چنین تصرفاتی کافی بدانند.
خلاصه اینکه، این ترجیح فیالجملهی یک ظهور بر ظهور دیگر، مناسب برای تأیید ادلهی دیگر است و در حدّ اشعار است، نه اینکه دلیل بر فرمایش ایشان باشد.
نقد استاد بر فرمایش شیخ
البته برخی از فرمایشات شیخ خیلی روشن نیست مثل اینکه ایشان میفرماید: مخاصمهی مالک علامت این است که عقد را ردّ کرده است و همین معنای ردّ است و لازم نیست که تعبیر به جملهی «أردّ کذا» بشود. ممکن است که این فرمایش ایشان را کسی تصدیق بکند یا تصدیق نکند.
این یک وجه است، ولی وجه دوم عبارت از این است که شیخ میفرماید: اگر مالک ردّ نکرده بود، قاعدهاش این بود که امام (علیه السلام) به هر دو صورت اجازه و ردّ اشاره میفرمود و همین که بدون تأمل فرموده است که کنیز و بچه را به صاحب اصلی بده، دلالت بر این دارد که ردّ کردن عقد مفروض بوده است و به همین جهت امام هیچ فرمایشی در اینجا نکرده است.
این فرمایش شیخ بود، ولی همهی آقایان به این فرمایش ایشان اشکال کردهاند که برای مالک بودن مالک اصلی و مالک نبودن طرف مقابل نیازی به ردّ مالک اصلی نیست و قبل از اجازه، شخص اول مالک بالفعل است، هر چند که عقد قابلیت اجازه را دارد و با گفتن: «أجزت» این ملکیت به مشتری منتقل میگردد.
تصحیح فرمایش شیخ
البته شاید نظر شیخ عبارت از این باشد که شأن امیرالمؤمنین (علیه السلام) در قضایا بر این است که در درجهی اول مصالحه بین طرفین واقع بشود و معمولش این نیست که حضرت در همان ابتداء حکمی به یک طرف بدهند و در اینجا هم قاعده این بود که حضرت به مالک اصلی بگوید: مصلحت این است که تو اجازه بدهی و دعوا ختم بشود، بخصوص اینکه مشتری از این کنیز صاحب اولاد شده است.
خلاصه اینکه، طبق قاعده باید حضرت اینطور مصالحه میفرمودند و از اینکه چنین چیزی در روایت نیست و حضرت یک دفعه چنین حکمی را صادر کرده است، اینطور استفاده میشود که ردّ مالک اصلی مفروض بوده است و زمینهی چنین مصالحهای وجود نداشته است. کأنّ فرمایش شیخ اینطور است.
بیان توجیه شیخ راجع به دلالت روایت
بعد هم خود ایشان میفرمایند که ما باید نسبت به این روایت توجیهاتی بیان بکنیم. یک توجیه عبارت از این است که بگوییم: ظهور روایت در ردّ مالک اصلی، در حدّ ظهور کامل و دلالت نیست و شهید اول هم در دُرُوس در بحث فضولی به این روایت استدلال نمیکند و در جای دیگر به تناسب، کلمه دلالت را به کار برده است که شیخ میفرمایند: مراد ایشان از دلالت، دلالت ظنّی است، نه دلالت ظاهر و برخی اوقات به دلالت ظنّی هم تعبیر «دلالة» میکنند مثل اینکه گفته میشود: «له دِلالة ظنیّة».
بنابراین ظهور روایت در ردّ کامل نیست و شهید هم به همین جهت در محل خودش به این روایت تمسک نکرده است.
نظر استاد
البته انصاف قضیه عبارت از این است که طبق فرمایش شیخ، ظهور این روایت در ردّ مالک، ظهور قویّی نیست، برخلاف ظهورش در مؤثر بودن شرعی اجازه. گاهی اوقات مالک اطلاعی از انجام عقد ندارد و نمیداند که ملک او را فروختهاند و تا مادامی که عملاً ردّ خودش را اظهار نکند، خیلی روشن است که نه ردّ وجود دارد و نه اجازه. در روایت هم هر چند محاکمه و مخاصمهای که از طرف مالک واقع شده است، فیالجمله ظهوری در ردّ دارد، ولی این ظهور ضعیف است و در برابر ظهور قانوع شرع امیرالمؤمنین (علیه السلام) نسبت به مصحح بودن اجازه، نمیتواند مقاومت بکند.
گاهی اوقات شخص نه ردّ کرده است و نه اجازه داده است و باید جوانب کار را مورد بررسی قرار بدهد و اینطور نیست که مخاصمه ظهور قوی در ردّ داشته باشد. مالک باید به فکر این باشد که اگر عقد را ردّ کرد، پولی را که پسرش گرفته را چطور باید تهیه بکند و مواردی از این قبیل که موجب این میشود که مالک تأمل نماید و در مقام ردّ یا اجازه نباشد.
خلاصه اینکه احتمالات مختلفی در روایت هست و ظهور مخاصمه در ردّ توان مقاومت در برابر ظهور مصحح شرعی بودن اجازه را ندارد و لذا میتوانیم به این روایت تمسک بکنیم.آخ
موضوع: دلالت روایات بر صحت بیع فضولی- دلالت نکاح فضولی به طریق اولویت
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی روایاتی که برای صحت فضولی به آنها استدلال شده است میپردازند و وجوه دلالت این روایات را بیان میفرمایند. ایشان در ادامه به نظر شیخ راجع به مؤید بودن این روایت اشاره نموده و آن را مورد بررسی قرار میدهند.
بحث دیگری که در این جلسه به آن پرداخته شده است، دلالت صحت نکاح فضولی بر صحت بیع فضولی از باب اولویت میباشد که اشکال شیخ به این استدلال هم مورد بررسی و نقد استاد قرار میگیرد.
استدلال به برخی روایات برای صحت فضولی
یکی از روایاتی که در کتاب البیع برای صحت فضولی به آن استدلال شده است و شیخ انصاری هم به عنوان تأیید آن را ذکر کرده است، روایتی است که عبد بدون إذن مولا عقدی را انجام داده است که طبق بیان روایت، بعداً با اجازهی مولا این عقد تصحیح میشود.
زراره قبلاً سنّی بوده است و بعد شیعه شده است و لذا شیوخ سنّی هم دارد که آنها حکم به بطلان نکاح کردهاند، ولی امام میفرماید: آنها اشتباه کردهاند و نکاح با اجازه تصحیح میشود.
حال من عبارت را میخوانم:
«و منها الاخبار المستفیضة الواردة فی باب النکاح»، بعضیهای برای مورد بحث ما در باب بیع، به اخباری که در باب نکاح وارد شده است، استدلال کردهاند.
«کصحیحة زرارة عن ابی جعفر (علیه السلام) قال: سَأَلْتُهُ عَنْ مَمْلُوکٍ تَزَوَّجَ بِغَیْرِ إِذْنِ سَیِّدِهِ فَقَالَ ذَاکَ إِلَی سَیِّدِهِ إِنْ شَاءَ أَجَازَهُ وَ إِنْ شَاءَ فَرَّقَ بَیْنَهُمَا» (1).
1) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج21، ص114، أبواب نکاح العبید والاماء، باب24، ح1، ط آل البیت.
از این روایت استفاده میشود که عقد با اجازه تصحیح میشود و نیازی به عقد جدید نیست و مولا هم میتواند عقد را امضاء کند و هم میتواند امضاء بکند، ولی اگر امضاء کرد، کفایت میکند.
«قُلْتُ أَصْلَحَکَ اللَّهُ إِنَّ الْحَکَمَ بْنَ عُتَیْبَةَ وَ إِبْرَاهِیمَ النَّخَعِیَّ وَ أَصْحَابَهُمَا یَقُولُونَ إِنَّ أَصْلَ النِّکَاحِ فَاسِدٌ وَ لَا یَحِلُّ بِإِجَازَةِ السَّیِّدِ لَهُ (1)»، اینها منکر صحت تأهلی شده و گفتهاند که این عقد از اساس باطل است و قابلیت تصحیح هم ندارد.
«فَقَالَ أَبُوجَعْفَرٍ (علیهالسلام) إِنَّهُ لَمْ یَعْصِ اللَّهَ إِنَّمَا عَصَی سَیِّدَهُ فَإِذَا أَجَازَهُ فَهُوَ لَهُ جَائِز» (2)، این عبد مخالفت با خدا نکرده است تا مخالفتش باقی باشد و عقد قابل تصحیح نباشد، بلکه مخالفت با مولا کرده است و اجازهی مولا عقد را تصحیح مینماید.
«وکروایة اخری منه عن ابیجعفر (علیهالسلام)»، این روایت هم از زراره است.
«قال سَأَلْتُه عَنْ رَجُلٍ تَزَوَّجَ عَبْدُهُ امْرَأَةً بِغَیْرِ إِذْنِهِ فَدَخَلَ بِهَا ثُمَّ اطَّلَعَ عَلَی ذَلِکَ مَوْلَاهُ (3)»، بعد از تمام شدن مراحل، مولا مطلع شده است که او چنین کاری کرده است.
«قَالَ ذَلِکَ لِمَوْلَاهُ إِنْ شَاءَ فَرَّقَ بَیْنَهُمَا وَ إِنْ شَاءَ أَجَازَ نِکَاحَهُمَا الی أن قال.. فَقُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) فَإِنَّهُ فِی أَصْلِ النِّکَاحِ کَانَ عَاصِیاً»، یعنی او از اول راه خلافی را پیموده است و عاصی است و لذا نباید این عقد درست باشد.
«فَقَالَ أَبُوجَعْفَرٍ (علیهالسلام)..»، این کار او حلیت ذاتی داشته است و عصیان خداوند نیست و فقط مشکل از این جهت بوده است که مولا حقی نسبت به عبد داشته است و این حق رعایت نشده است، ولی اگر بعداً مولا توافق بکند، مشکلی در بین نخواهد بود.
«فقلت لابیجعفر علیه السلام: فانه فی أصل النکاح کان عاصیاً فقال أبو جعفر علیه السلام: إنما أتی شیئاً حلالا، و لیس بعاص لله إنما عصی سیده و لم یعص الله، إن ذلک لیس کإتیان ما حرم الله علیه من نکاح فی عدة و أشباهه (1)». این موارد عصیان الله است و خداوند ترتیب اثر دادن به آنها را صحیح نمیداند، ولی اگر عدم رضایت خداوند به طور مستقیم نباشد، بلکه از این جهت باشد که مولا موافقت با این عمل عبد نکرده است، در این صورت اگر مولا بعداً موافقت بکند، مشکلی وجود نخواهد داشت.
وجوه تقریب دلالت روایات مذکور بر صحت تأهلی بیع فضولی
ایشان میفرمایند که ما به دو تقریب میتوانیم از این روایات صحت تأهلی فضولی در کتاب البیع را نتیجهگیری نماییم:
یکی عبارت از این است که بگوییم: شبههای که حکم بین عتیبه و امثال ایشان راجع به بطلان نکاح در این صورت داشتهاند، این شبههی عام است که بر حسب آیهی «لا یقدر شیئاً»، عبد قدرت بر چیزی ندارد و نکاح هم یکی از مصادیق چیزی میباشد. پس بنابراین قدرت بر نکاح ندارد و عقد او کالعدم خواهد بود.
1) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج21، ص115، أبواب نکاح العبید والاماء، باب24، ح2، ط آل البیت.
یا چنین شبههای داشتهاند و یا از این بابت شبهه برای آنها حاصل شده است که عبد، در کار خودش استقلالی ندارد و اگر کسی مستقل نباشد، عملش لغو خواهد بود.
این اموری که مناط برای حصول شبهه برای سنیها شده است، مشترک بین نکاح و سایر معاملات مانند بیع و اجاره و .. میباشد و اینطور نیست که این یک اصلی کلی مخصوص به باب نکاح باشد، بلکه باب بیع را هم شامل میشود.
خلاصه اینکه اینها دچار این اشتباه شدهاند و حضرت هم در جواب این شبهه میفرماید: این حرف باطل است و آن چیزی که قابل تصحیح نیست، عصیانالله است، ولی اگر عصیان بنده باشد، با اجازه قابل تصحیح است. در اینجا هم که اجازه داده شده است، عقد صحیح میباشد.
تقریب دیگر عبارت از این است که بگوییم: امام علیه السلام در صدد جواب دادن از شبههی حکم بن عتیبه و ابراهیم نخعی و اصحاب آنها نبوده است، بلکه به صورت مستقیم میفرماید که یک وجه بیشتر برای بطلان نیست و آن عصیان الله است که اگر اینطور شد، با اجازهی مخلوق تصحیح نمیشود.
طبق این تقریب، امام علیه السلام مشکل را منحصر در صورتی دانسته است که عصیان الله واقع شده باشد، ولی در صورتی که عصیان بنده باشد، با اجازه تصحیح خواهد شد. در ما نحن فیه هم چون عصیان الله نیست، مشکلی وجود نخواهد داشت و عقد با اجازه صحیح خواهد بود. در سایر معاملات هم اگر مشکل الهی وجود نداشته باشد، مشکل عصیان بنده، با اجازه حل خواهد شد.
البته در میان این احتمالاتی که بیان شد، بهتر است که احتمال اول ذکر نشود، زیرا طبق این احتمال عبد قادر بر هیچ شیئی نخواهد بود و نکاح هم از مصادیق شیء است و حتی اگر عبد مأذون هم باشد، نباید فعل او صحیح باشد، در حالی که در باب نکاح اگر عبد از مولا اجازه بگیرد، عقدش صحیح میباشد.
خلاصه اینکه، اینطور نیست که حتی با إذن مولا هم عمل عبد صحیح نباشد. پس بنابراین این احتمال، بر خلاف دو احتمال دیگر، قابل توجه نیست.
بنابراین از این وجوهی که بیان شد، استفاده میشود که معیار بطلان نه در باب بیع و نه در هیچ یک از معاملات وجود ندارد.
مؤید بودن روایات بر صحت فضولی
البته شیخ این مطلب را به عنوان تأیید نقل نموده و قائل به این است که در این روایات یک نحوه اشعاری بر صحت تأهلی فضولی وجود دارد، ولی نمیتوانیم به آنها برای این مسئله استدلال بکنیم.
شاید علت اینکه شیخ قائل به دلیل بودن این روایات نیست، عبارت از این باشد که سنیها قائل به این کبرای کلی و مناط مشترک بودند که اگر یک شیئی منهی بود، مبغوض شارع است و باید باطل باشد و این مبغوضیت در باب نکاح و سایر ابواب مشترک است. اینها قائل به این کبرای کلی بودند و در نتیجه، نکاح یکی از صغریات آن است، بیع هم یکی دیگر از صغریات آن است و در هر دو حکم به بطلان کردهاند.
امام علیه السلام میفرماید: این کبرای کلی درست نیست و اگر شیئی عصیان الله باشد، در هر جایی که شرع از یک معاملهای نهی کرده باشد، مساوق با بطلان است و صحت تأهلی هم نخواهد داشت و خلاصه اینکه این کبرای کلی مربوط به عصیان الله است و در مورد بحث چنین کبرای کلی وجود ندارد. حال شاید ادلهی عامه یا بنای عقلاء اقتضاء صحت بکند.
به عبارت دیگر، امام علیه السلام در مقام ردّ این کبرای کلی است که مشترک بین نکاح و بیع است، ولی نسبت به کبرای کلی جواز، حضرت به طور بتّی قائل به جواز نشده است. در مورد بحث هم آنها به جز این کبرای کلی دلیل دیگری بر بطلان ندارند که حضرت این کبرای کلی را ردّ میفرماید، ولی ممکن است دلیل دیگری بر بطلان از جای دیگر استفاده بشود.
پس بنابراین معلوم نیست که حضرت در مقام بیان دو کبرای کلی باشد: یکی بطلان عصیان الله و دیگری صحت عصیان بنده و به همین جهت، شیخ میفرماید که روایت یک نحوه اشعاری بر این مطلب دارد که حضرت در مقام بیان دو کبرای کلی است، ولی این مطلب خیلی روشن نیست.
مثل اینکه شخصی به عالمی احترام نمیکند، و وقتی که به او گفته میشود، چرا به این عالم احترام نکردی؟ در جواب میگوید: تو اشتباه کردی، آن کبرای کلی احترام علی وجه الاطلاق راجع به هاشمی است، چه اینکه عادل باشد و چه اینکه عادل نباشد، ولی نسبت به عالم این کبرای کلی وجود ندارد و با توجه به اینکه این شخص عادل نیست، احترام هم ندارد.
در اینجا هم امام علیه السلام میفرماید: آن کبرای کلی که شما به آن استدلال کردهاید، در اینجا نیست، بلکه کبرای کلی در جایی است که مستقیم مخالفت خدا باشد، نه مخالفت با بندهی خدا. در جایی که مخالفت بنده شده باشد، کبرای کلی بر بطلان وجود ندارد و باید به مورد نگاه بکنیم و راجع به نکاح اگر هیچ وجهی بر بطلانش نباشد، باید حکم به صحت بنماییم. اما شاید در جای دیگر دلیل دیگری بر بطلان وجود داشته باشد و لذا استدلال محکم به این روایات، قدری محل شبهه است و بر همین اساس شیخ به عنوان تأیید ذکر فرموده است.
به نظر ما هم به نحو تأیید ذکر کردن بهتر از این است که ما این روایات را دلیل بدانیم، زیرا خیلی روشن نیست که حضرت در مقام بیان دو کبرای کلی باشند و هر چند این کبرای کلی که سنیها بیان کردهاند،
دلالت صحت نکاح فضولی بر صحت بیع فضولی به طریق اولویت
درست نیست، ولی ممکن است در جای دیگر وجهی بر بطلان وجود داشته باشد.
این یک بحث بود. بعد هم ایشان وارد بحث دیگری میشوند که من آن را نفهمیدم و عنوان هم نمیکنم.
بحث دیگری که شیخ به آن پرداخته است، عبارت از این است که برخی برای صحت فضولی به این مطلب استدلال کردهاند که مشهور بین امامیه در باب نکاح صحت نکاح فضولی است و روایات متعددی هم راجع به صحت آن ذکر شده است، دعوای اجماع هم بر صحت نکاح فضولی شده است. در نتیجه اگر نکاح فضولی صحیح باشد، به طور اولویت فضولی در سایر معاملات هم صحیح خواهد بود، زیرا نکاح یک امر حیاتی و بسیار مهم است و اگر شارع در چنین امر با اهمیتی که مربوط به فروج است، فضولی را تصحیح نموده باشد، فضولی در معاملات که کم اهمیتتر است، به طریق اولی باید صحیح باشد.
شیخ یک روایتی نقل میکند و بعد از آن میفرماید که معلوم میشود این اولویت، اولویت درستی نیست. ایشان میفرمایند: کسی یک شخصی را برای عقدی (نکاح یا غیر نکاح) وکیل کرده است و بعداً بدون اینکه به آن وکیل اطلاع بدهد، او را از وکالت عزل نموده است و آن وکیل هم رفته و عقدی را بجا آورده است. در اینجا سنیها میگویند: این عقد باطل است و در باب نکاح هم به جهت اهمیت، حکم به بطلان نکاح کردهاند.
حضرت میفرمایند که برای بطلان نکاح استدلال به اولویت شده است، ولی مقتضای اولویت عکس این حکم است و اولویت اقتضای صحت عقد میکند، نه بطلان عقد. بیان این مطلب هم عبارت از این است که اگر ما این عقد را صحیح بدانیم و به آن ترتیب اثر بدهیم، فوقش این است که این زن بیشوهر را زن شخص حساب کردهایم و این شخص هم با او مباشرت کرده است که این کار مبغوض شارع است، ولی اگر حکم به بطلان بکنیم و با اینکه در واقع عقدی واقع شده است، آن را باطل بدانیم و این زن با شخص دیگری مباشرت بکند، مبغوضیت بیشتری در نزد شارع خواهد داشت و احتیاط نسبی در این است که ما حکم به صحت بکنیم، نه حکم به بطلان.
زیرا مبغوضیت مباشرت با یک زن خلیّه خیلی کمتر از مباشرت با یک زن شوهردار است و قهراً احتیاط نسبی با حکم به صحت است نه حکم به بطلان.
البته این بحث ایشان یک اشکالی دارد که فردا به آن میپردازیم و آن عبارت از این است که خود ایشان میفرماید: تشریفات امور مهمه نسبت به امور دیگر بیشتر است، مثل اینکه اگر کسی بخواهد سبزی بخرد، عقلاء خریدن یک بچهی چند ساله را هم صحیح میدانند، ولی هر چه ارزش شیء بالاتر برود و مهمتر باشد، تشریفاتش هم سنگین خواهد بود و قهراً به جهت اهمیت، تشریفات هم زیاد میشود و مثلاً مسیحیها هم نسبت به ازدواج تشریفاتی قائل هستند و باید حتماً در کلیسا آن را انجام بدهند و خلاصه اینکه با توجه به اهمیت ازدواج، باید تشریفات بیشتری هم داشته باشد و اگر ازدواج فضولی را صحیح بدانیم، به طریق اولی در سایر معاملات هم فضولی صحیح خواهد بود و خلاصه اینکه طبق مسلک خود شیخ هم در امور مهمه باید تشریفات بیشتری قائل شد و این اشکال بر ایشان وارد خواهد بود.آخ
موضوع: تمسک به فحوای صحت نکاح فضولی برای صحت بیع فضولی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه تمسک به فحوای صحت نکاح فضولی برای حکم به صحت بیع فضولی را مورد بررسی قرار داده و دو وجه شیخ برای تقریب این استدلال را بیان میفرمایند. ایشان در ادامه به عدول شیخ از تمسک به اولویت به جهت وجود یک روایت، اشاره نموده و در آخر هم نظر خودشان را مبنی بر تمام نبودن این اولویت مطرح نموده و توضیحاتی راجع به آن ایراد میفرمایند.
استدلال به فحوای صحت نکاح فضولی برای صحت بیع فضولی
یکی از ادلهی که به آن برای صحت فضولی استدلال شده است، فحوای صحت عقد فضولی در باب نکاح است. نسبت به صحت عقد فضولی در نکاح هم نص وارد شده است و هم اجماعات زیادی ادعای صحت کردهاند، منتهی بعضی از آنها به صورت کلی است و برخی دیگر هم مربوط به عبد است.
بعد هم گفتهاند که اگر عقد فضولی در نکاح صحیح باشد، بالاولویة در باب بیع هم صحیح خواهد بود.
دو وجه شیخ برای تقریب استدلال به اولویت
شیخ در مکاسب دو بیان برای تقریب این اولویت بیان نموده است: «فان تملیک بضع الغیر اذا لزم بالاجازة کان تملیک ماله اولی بذلک مضافاً الی ما علم من شدة الاهتمام فی عقد النکاح لانه یکون منه الولد کما فی بعض الاخبار» (1)
این دو وجهی است که ایشان بیان فرموده است، ولی بحث در این است که چه فرقی بین این دو وجود دارد؟
در وجه اول شدت اهتمام ثابت شده است، در قسمت دوم هم شدت اهتمام ذکر شده است، ولی یکی به حمل شایع و دیگری به حمل اولی، اما هر دو در صدد بیان شدت اهتمام هستند.
شاید مقصود از بیان این دو وجه عبارت از این باشد که در وجه اول به اولویت عرفی اشاره شده است، به این معنی که وقاع و امثال آن عرفاً از مسئلهی مال مهمتر میباشد. در وجه دوم هم اشاره به اهمیت شرعیه شده است، به این معنی که شرع نسبت به باب نکاح اهتمام بیشتری دارد و خلاصه اینکه در باب نکاح، هم اهمیت شرعیه و هم اهمیت عرفیه نسبت به مسئلهی مال بیشتر میباشد.
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الأنصاری، ج3، ص356، ط الحدیثه.
توجیه دیگری که میتوان برای ذکر این دو وجه بیان کرد، عبارت از این است که در وجه اول با قطع نظر از مسئلهی تناسل، فقط به مسئلهی نکاح توجه شده است و نفس ارضاء قوهی شهویه با نکاح مقصود است، ولو اینکه زن نازا باشد و مسئلهی نکاح و ادفاع شهوت مهمتر از مسئلهی مال است.
ولیکن در وجه دوم به مسئلهی تناسل و توالد توجه شده است که به وسیلهی نکاح حاصل میشود و اهمیت این موضوع، خیلی بالاتر از اهمیت مسئلهی مال میباشد.
خلاصه اینکه، وقتی اهمیت نکاح بالاتر است، مقتضای این اهمیت عبارت از این است که احتیاط، سختگیری و تشریفات بیشتری راجع به آن وجود داشته باشد. این یک مطلب عرفی کلی است که نسبت به امور ساده، تشریفات سادهای انجام میشود، ولی نسبت به امور اساسی، هم در مقام ثبوت و هم در مقام اثبات، سختگیری بیشتری انجام میشود.
شیخ سابقاً راجع به صحت یا بطلان معاملات صبی میفرمود که این مسئله به حسب اهمیت موضوعات فرق میکند، مثلاً اگر صبی بخواهد سبزی یا تخممرغ بخرد، عقلاء به چنین معاملهای ترتیب اثر میدهند، ولی اگر موضوع معامله مهمتر باشد مانند خریدن یک فرش یا یک خانه یا یک دِه، در این صورت عقلاء به قیود و شرایط و تشریفات بیشتری قائل هستند.
خلاصه اینکه مسئله به اختلاف موضوعات متفاوت خواهد بود. در اینجا هم نکاح یک موضوع حیاتی و بسیار مهم است و اگر در چنین مسئلهی مهمی حکم به صحت فضولی شده و تشریفاتی وجود ندارد، به طریق اولی فضولی در بیع - که سادهتر است - صحیح خواهد بود.
ایشان میفرماید: اصل این اولویت را شهید اول در غایة المراد ذکر کرده است و بعد هم صاحب ریاض خیلی محکم به این اولویت چسبیده است تا حدّی که گفته است: اگر این دلیل فحوی را کنار بگذاریم، ادلهی دیگری برای اثبات صحت بیع فضولی نخواهیم داشت که در برابر اجماعات منقوله بر منع مقاومت بکند.
در حاشیه نوشته است که عدهی دیگری هم بعد از صاحب ریاض مانند صاحب مناهل، صاحب مقابس، صاحب جواهر که در ردیف شاگردهای صاحب ریاضاند، قائل به این مطلب شدهاند.
عدول شیخ از تمسک به اولویت
بعد شیخ میفرماید: این استدلال به حسب تشخیص بدوی حرف خوبی است، ولی یک روایتی داریم که جلوی این اولویت را میگیرد و باید فکر کنیم که چطور میتوانیم این روایت را معنی کنیم که جلوی این اولویت را نگیرد. ظاهر فرمایش شیخ عبارت از این است که شیخ با این روایت از درک بدوی نسبت به اولویت صرف نظر کرده است.
این روایت راجع به بحث وکالت است. یک شخصی، شخص دیگری را وکیل کرده است، ولی بدون اینکه به وکیلش اطلاع بدهد، او را از وکالت عزل کرده است. این وکیل هم بدون اطلاع از عزلش، برای موکل سابق خود عقدی را انجام داده است. در این مسئله، سنیها میگویند که در باب بیع چنین عقدی که از روی جهل واقع شده است، صحیح است و اثر وکالت منتفی نیست، ولی در باب نکاح به جهت اهمیت موضوع که قابل جبران نیست، عقد صحیح نخواهد بود و خلاصه اینکه احتیاط در باب نکاح اقتضاء میکند که با چنین عقدی معاملهی صحت نشود و آن را فاسد بدانیم.
سنیها راجع به این مسئله به اولویت استدلال کردهاند، ولی امام علیه السلام چنین چیزی را ردّ نموده و میفرماید: «سبحان الله ما أجور هذ الحکم وأفسده؟» چقدر این حکم دور از واقعیت و دور از صحت است؟! اگر قرار است چنین احتیاطی واقع بشود، باید در جانب نکاح باشد، زیرا اصل نسل متوقف بر نکاح است و حکم به صحت اینها نسبت به بیع و حکم بطلان نسبت به نکاح صحیح نیست.
شیخ میفرماید: ظاهر اهمیت موضوع نکاح اقتضاء میکند که اگر فضولی در باب بیع صحیح باشد، در نکاح به طریق اولی صحیح باشد. در حالی که در استناد آقایان به این اولویت، قضیه برعکس است و میگویند که اگر در باب نکاح - که اهم است - فضولی صحیح باشد، بالاولویة در باب بیع صحیح خواهد بود.
ولی امام علیه السلام اینطور نفرموده است و نظر حضرت این است که در اینجا اولویت به صحت نکاح است، نه به بطلان آن و مقتضای اهمیت موضوع اقتضاء میکند که اگر در موضوع غیر مهم، حکم به صحت شد، در موضوع اهم هم حکم به صحت بشود و این درست در نقطهی مقابل نظر اینهاست.
البته در درک ابتدایی همان حرف سنیها به نظر انسان میآید که اگر در یک امری که از اهمیت بالایی برخوردار است و باید تشریفات بیشتری داشته باشد، حکم به صحت شد، در امور سادهتر باید حکم به صحت بشود.
سنیها میگویند: اگر کسی بتواند با معاطات یک دِه بخرد، به طریق اولی با معاطات میتواند معاملات کماهمیتتری را انجام بدهد مثل خریدن سبزی و امثال آن. اگر یک بچهی کن تجربهای یک دِه بخرد و بگوییم که اشکال ندارد، به طریق اولی میتواند چیزهای کماهمیتتری را هم بخرد و اولویت اقتضاء میکند که اگر اهم صحیح است، مهم هم صحیح باشد، ولی در اینجا امام عکس این مطلب را در نظر گرفته و میفرمایند که اگر کأنّ بیع صحیح باشد، این امر مهمتر (نکاح) هم باید صحیح باشد.
حال باید ببینیم که این مطلب را چگونه باید توجیه کرد.
شیخ میفرماید: در بررسی اهمیت یک شیء باید ببینیم که در صورت شک ما در صحت و فساد یک عقد، باید دید که حفظ کدام جهت مهمتر است؟ آیا حفظ احتمال صحت مهمتر است، یا حفظ احتمال بطلان؟
شیخ میفرماید: در اینجا حفظ احتمال صحت مهمتر است و حال که نمیتوانیم احتیاط بکنیم، رعایت جنبهی صحت در نکاح - که خیلی عظیم و أهم است - مهمتر از رعایت جنبهی بطلان است، زیرا در اینجا که ما شک در صحت و بطلان عقد داریم، اگر ما این عقد نکاح را صحیح فرض کنیم و ترتیب آثار صحت به آن بدهیم، ولی در حقیقت عقد باطل بوده باشد، در اینجا اگر شخص با این زن مباشرت بکند، مرتکب زنا با زن خلیّه شده که کار قبیحی است، ولی اگر عقد نکاح را باطل بدانیم و در حقیقت و واقع صحیح بوده باشد، و بعد هم این زن برود و با شخص دیگری ازدواج بکند، در این صورت زنای با ذات بعل واقع شده است که بسیار قبیحتر از زنای با خلیّه میباشد.
پس بنابراین احتیاط نسبی در چنین امر اهمّی حکم به صحت است نه حکم به بطلان و فرمایش امام علیه السلام عبارت از این است.
این توجیهی است که شیخ در اینجا بیان فرموده است.
نظر استاد: اولویت در باب نکاح نسبت به باب بیع تمام نیست
حال قطع نظر از این روایت، باید ببینیم که آیا اولویت در نکاح اقتضاء میکند که تشریفاتش هم بیشتر از بیع باشد یا اینطور نیست؟
این مطلب تمام نیست و هر چند شاید اولویت عرفیه در اینجا وجود داشته باشد و هم در مقام ثبوت و هم در مقام اثبات تضیّق بیشتری وجود داشته باشد و نسبت به موارد دیگر سختتر باشد، ولی گاهی شرع مقدس نظراتی بر خلاف عرف دارد و احکامی را بر خلاف عرف صادر میکند.
در اینجا هم شرع اسلام به دو جهت، راجع به نکاح تشریفات را اسقاط کرده و خیلی ساده گرفته است و برای امر نکاح سادهترین سادگیها را فرض کرده است.
شرع اسلام در مقابل مسیحیها که طرفدار رهبانیة بوده (1)و مخالف با نکاح بودند، مسئلهی نکاح را خیلی آسان گرفته است. همچنین در مسئلهی نماز و عبادات، درست در نقطهی مقابل مسیحیها - که عباداتشان را محصور در کلیسا کردهاند - خیلی آسان گرفته است و حتی فرموده است: «وجعلت لی الارض مسجداً وطهوراً»، یعنی انسان در هر جای کرهی زمین میتواند عبادت بکند.
این حکم شرع برای این است که مردم به عبادت و نماز سوق داده بشوند و لذا حدّ و مرزی برای آن قرار داده نشده است. خلاصه اینکه، در عین حالی که نماز از نظر اهمیت، در میان امور درجهی اول قرار دارد، ولی خیلی ساده گرفته شده است و قیود و شرایط سختی لحاظ نشده است تا همهی مردم بتوانند عبادت بکنند و به سراغ خدا بروند.
در مسئلهی ازدواج هم از این جهت که برای تناسل و توالد است، بخصوص برای کثرت مسلمین که فرمود: «تناکحوا تناسلوا تکثروا» و از جهت اینکه مردم گرفتار فحشاء نشوند، قیود و شرایط سختی در نظر گرفته نشده است و خیلی ساده ذکر گردیده است. مرحوم آقا شیخ عبدالکریم هم در تقریراتشان این روایت را ذکر کرده است که اگر آن شخص از متعه جلوگیری نکرده بود، «ما زنا الا شقی» و این کار جلوی زنا را میگرفت، زیرا همهی افراد جامعه امکانات لازم برای ازدواج دائم را ندارند و با ازدواج موقت از زنا جلوگیری میشد، مثل اینکه وقتی کسی قدرت خریدن خانه را ندارد، با تشریع اجاره، چنین اشخاصی بیمسکن نمیمانند و یک مکانی برای زندگی خود فراهم مینمایند.
1) حدید/سوره57، آیه27.
در بحث نکاح هم شرع این موارد را تشریع کرده است تا مردم راحتتر باشند و اگر قادر به ازدواج دائم نستند، ازدواج موقت بکنند و خلاصه اینکه در باب نکاح خیلی ساده گرفته شده است و اصلاً تشریفاتی مقرر نشده است، مثلاً در روایت وارد شده است که اگر انسان یک زنی را در بیابان ببیند و او بگوید: من شوهر ندارم، میتواند با او ازدواج بکند و این کار اشکالی ندارد و هیچ قید و شرط و تشریفاتی لازم نیست.
یا در ادعای زن به اینکه در عده نیست یا شوهر ندارد و امثال آن، قول او پذیرفته میشود.
بنابراین، شرع برای سهولت تکثیر نسل و جلوگیری از فحشاء، امر ازدواج را تسهیل نموده است و خیلی ساده قرار داده است. در نتیجه اگر فضولی در باب نکاح تصحیح بشود، اقتضاء نمیکند که در باب بیع هم فضولی صحیح باشد و چنین فحوایی تمام نیست.
آن معنایی که شیخ انصاری فرموده است، دقتی است که در صورت شک در ترجیح یکی بر دیگری بیان میشود، ولی ظاهر آن روایت نمیخواهد بگوید که اگر احتیاط مطلق نمیشود، در احتیاط نسبی شک در این داریم که به کدام مورد اخذ بکنیم، بلکه ظاهر روایت - طبق فرمایش مرحوم آقای آقا شیخ عبد الکریم - این است که اشکال حضرت عبارت از این است که چرا اینها در باب نکاح احتیاط نکردند و فوراً فتوی دادند بدون اینکه فحص کرده باشند.
نظر حضرت این است که اینها میتوانستند به ما مراجعه بکنند و از جواب این مسئله سؤال بکنند تا ما از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلّم) مطلبی نقل کنیم و جواب آنها را بدهیم.
اینها، همین که یک مطلبی به ذهنشان آمده است، فوراً حکم داده و در باب بیع احتیاط نمودهاند. البته به این نکته پی بردهاند که وکالت وکیل معزول جهلاً صحیح است، ولی راجع به موضوع مهمی مثل نکاح تحقیق نکردند تا ببینند که تکلیفشان چیست!
اگر به ما اهلبیت مراجعه میکردند، جواب این مسئله را برایشان روشن میکردیم.
در خیلی روایات این مسئله بیان شده است که اگر نتوانستید جواب مسئلهای را پیدا بکنید، قاعدهاش این است که توقف بکنید، «قف حتی تلقی امامک». و خلاصه اینکه نباید به این زودی و بدون تحقیق، فتوی داده میشد و این بر خلاف احتیاط است. پس احتیاط مطلق این بود که به ما مراجعه میکردند تا ما هم حکم الهی را برای آنها بیان بکنیم که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) چه چیزی فرموده است.
یا اگر هم به ما مراجعه نمیکردند، فتوی به احتیاط میدادند کما اینکه در خیلی از موارد، آقایان میگویند که حکم مسئله معلوم نیست و باید احتیاط بین الصحة والفساد در نظر گرفته بشود و بین احتمال صحت و فساد جمع بشود، نه اینکه با امکان جمع بین احتمال صحت و فساد، حکم به فساد بشود.
خلاصه اینکه طبق فرمایش حضرت، اینها احتیاط نکردهاند و حکم به یک طرف قضیه نمودهاند.
پس بنابراین احتیاط در اینجا به دو شکل واقع میشود: یکی اینکه احتیاط مطلق بکنند در جمع بین دو احتمال صحت و فساد و دیگری هم عبارت از این است که احتیاط مطلق کرده و راجع به حکم مسئله تحقیق بنمایند تا جواب آن را بفهمند.
علی أی تقدیر، معنای روایت را هر چه بگیریم، این اولویت و فحوایی که برخی مانند صاحب ریاض به محکمی به آن استناد کرده و در برابر اجماعات منقول قرار دادهاند، تمام نیست. ایشان میفرماید: اگر این اولویت نبود، باید به سراغ اجماعات منقول میرفتیم و حکم به فساد عقد فضولی میکردیم.آخ
موضوع: بررسی روایات دال بر صحت فضولی
خلاصه درس:
استاد در ابتدای جلسه به بررسی سند روایت وکالت و همچنین وثاقت علاء بن سیاقه میپردازد. ایشان در ادامه به ذکر روایاتی که برای صحت فضولی به آنها استناد شده است، پرداخته و روایت عبید بن زراره و روایت علی بن جعفر با ذکر دو احتمال در این روایت را بیان میفرمایند که طبق یک احتمال دلیل بر صحت فضولی و طبق احتمال دیگر دلیل بر بطلان آن است.
ایشان همچنین در ادامه، دلالت روایت ابوعبیده حذاء بر صحت فضولی را به صورت مفصل مورد بررسی قرار میدهند.
بررسی سند روایت وکالت (وثاقت علاء بن سیاقه)
فرصت نشد که بنده روایت وکالت را بررسی بکنم و خیال میکنم که احتیاجی به بررسی نداشته باشد و فقط به این نکته اشاره میکنم که سندی که به طریق فقیه و منلایحضر منتهی به علاء بن سیاقه میشود، سند معتبر و صحیحی است، منتهی بحث در خود علاء بن سیاقه است که در کتب، توثیقی برای او ذکر نشده است و آقای خوئی هم بر اساس مبنای خودش، او را قبول نکرده است و معتبر نمیداند. محمد بن ابیعمیر در فقیه روایتی را از او نقل کرده است و به نظر ما همین روایت محمد بن ابیعمیر برای توثیق او کافی است، لذا از این جهت به نظر ما مشکلی وجود ندارد.
البته یک تأملی در اینجا هست که بنده باید دوباره مراجعه بکنم و ببینم که آیا در روایت محمد بن ابی عمیر سقط واسطه شده است یا نه.
در کتاب منلایحضر واسطهای در کار نیست و محمد بن ابیعمیر از علاء بن سیاقه نقل کرده است، ولی اگر بین ابن ابی عمیر و علاء بن سیاقه واسطه خورده باشد، واسطه را میتوانیم توثیق بکنیم، ولی دیگر دلیلی بر وثاقت علاء نخواهیم داشت. این بحث تقریباً تمام است.
دلالت روایت عبید بن زراره بر صحت عقد فضولی
روایات دیگری هم برای صحت فضولی نقل شده است که ما به بررسی آنها خواهیم پرداخت.
یکی از این روایات، روایت عبید بن زراره از ابیعبدالله (علیه السلام) است که اینطور نقل شده است: «فی عبد مملوک بین رجلین زَوَّجه أحدهما والآخر لایعلم، ثم إنه علم بعد ذلک أ له أن یفرق بینهما؟ قال (علیه السلام): للذی لم یعلم ولم یأذن أن یفرق بینهما، وإن شاء ترکه علی نکاحه» (1)
عبید بن زراره میگوید: دو نفر در ملکیت یک عبدی با هم شریک بودهاند. یکی از شرکاء بدون اطلاع دادن به شریک دیگر اقدام به تزویج این عبد کرده است. این عقد فضولی است، زیرا این عبد باید با اجازه و توافق طرفین انجام میشد، ولی در اینجا شریک دیگر مطلع نبوده است و بعد از تزویج اطلاع پیدا کرده است.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحر العاملی، ج21، ص116، أبواب نکاح العبید والاماء، ب25، ح1، ط آل البیت.
حال سؤال این است که آیا این شریکی که مطلع نبوده و اجازه نداده است، لازم است که این عقد را صحیح بداند و ترتیب اثر بدهد یا نه؟
حضرت میفرمایند: این شریک مختار است و هم میتواند اجازه بدهد و هم میتواند عقد را ابطال بکند.
بنابراین طبق بیان این روایت، اجازه مصحح فضولی خواهد بود.
ایشان میفرماید: روایت عبید بن زراره نسبت به روایت زراره این امتیاز را دارد که در روایت زراره، عبد نسبت به خودش عقد را جاری کرده است، منتهی چون مملوک شخص دیگری بوده است، لازم بود که حق دیگری را مراعات بکند، ولی در روایت عبید بن زراره شخص دیگری این کار را کرده است و دو مالک هستند که یک مالک نصف مالک دیگر را هم بدون اجازهی او مورد عقد قرار داده است و مصداق بودن این مورد برای فضولی خیلی روشن است، بخلاف روایت زراره که عبد عملی را نسبت به خودش انجام داده است، منتهی لازم بوده که حق دیگری را هم مراعات بکند. مثل شخص راهن که وقتی عین مرهونه را میفروشد، ملک خودش را میفروشد، ولی باید حق دیگری راجع به این ملک را رعایت بکند و چون رعایت نکرده است، فضولی خواهد بود.
خلاصه اینکه فضولی بودن در جایی که اجنبی اقدام به فروش کرده باشد، خیلی روشنتر از موردی است که شخص نسبت به خودش یا ملک خودش کاری کرده باشد، منتهی بدون اینکه حق دیگری نسبت به خودش یا نسبت به مالش را مراعات کرده باشد.
بررسی دلالت روایت علی بن جعفر
روایت دیگری که به آن استناد شده است، این روایت است: «علی بن جعفر عن اخیه موسی بن جعفر (علیهما السلام) قال: سألته عن مملوکة بین رجلین زوجها أحدهما والآخر غائب» (1)
در روایت عبید بن زراره یک عبد مملوکی است که یکی از دو مالک، بدون اطلاع مالک دیگر اقدام به تزویج عبد کرده است، ولی در این روایت، زن مملوک است و یکی از دو مالک او را بدون اطلاع مالک دیگر فضولتاً تزویج کرده است.
«سألته عن مملوکة بین رجلین زوجها أحدهما والآخر غائب هل یجوز النکاح؟ قال (علیه السلام): إذا کره الغائب لم یجز النکاح»، اگر مالکی که غائب است، بگوید: من این عقد را قبول ندارم، عقد باطل خواهد بود. از مفهوم این روایت استفاده میشود که اگر این مالک غائب نسبت به این عقد اجازه داده و بگوید: رفیق ما برای این مملوکه شوهری پیدا کرده است و مانعی نیست و من هم موافقم، عقد صحیح خواهد بود و این اجازه مصحح عقد خواهد بود.
بیان دو احتمال در روایت (دلالت بر صحت یا بطلان فضولی)
بعد ایشان در ادامه یک دفع و دخلی نموده و میفرماید: ابتداءً ممکن است در اینجا دو احتمال وجود داشته باشد که بنابر یک احتمال، این روایت دلیل بر بطلان عقد فضولی ولو فیالجمله خواهد بود و بنا بر احتمال دیگر، دلیل بر صحت فضولی خواهد بود، ولی با تأمل، یکی از این دو احتمال ترجیح داده میشود و در نتیجه این روایت دلیل بر صحت بیع فضولی خواهد بود.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحر العاملی، ج21، ص190، أبواب نکاح العبید والاماء، ب70، ح1، ط ال البیت.
احتمال اول عبارت از این است که مراد از عبارت «إذا کره الغائب لم یجز النکاح»، این باشد که شخص غائب در هنگام عقد مطلع شده و همان وقت حدوث این عقد مبغوض او بوده است. حضرت هم میفرماید: چنین چیزی جایز نیست. طبق این معنی نتیجه این خواهد بود که یکی از مسائل فضولی عبارت از این است که اگر نهیی واقع شده باشد و ابتداءً نسبت به عقد مبغوضیتی وجود داشته باشد، ولو ما فضولی را فیالجمله صحیح بدانیم، ولی در این روایت طبق این احتمال دلیل بر بطلان فیالجملهی عقد فضولی خواهد بود، زیرا عقد در حین صدور، مبغوض و منهی مولا و مالک بوده است و لذا حکم به بطلان عقد میشود.
طبق این معنی، این روایت دلیل بر بطلان برخی از فروض عقد فضولی خواهد بود که عقد حدوثاً و در ابتداء مبغوض مالک بوده است.
احتمال دوم این است که بگوییم: مراد از روایت این است که در ابتداء عقد واقع شده است و بعد از اینکه مالک و مولا متوجه عقد شده، اظهار کراهت نموده و میگوید که من این عقد را قبول ندارم که در این صورت عقد به هم میخورد. از مفهوم این عبارت هم استفاده میشود که اگر مالک این عقد را قبول بکند، عقد صحیح خواهد بود و طبق این معنی، این روایت دلیل بر مورد بحث ما خواهد بود.
بیان احتمال صحیح
حال باید ببینیم که کدام یک از این دو احتمال صحیح میباشد.
ایشان میفرماید که احتمال اول خلاف ظاهر است و احتمال دوم درست است که بگوییم: عقدی واقع شده است و بعد از وقوع عقد، مالک متوجه عقد شده و نسبت به آن کراهت داشته است، ولی اگر نسبت به عقد کراهتی نداشته باشد، اشکالی ندارد و عقد صحیح است.
احتمال دوم از ظاهر سؤالی که از حضرت پرسیده شده، استفاده میشود، زیرا راوی میگوید: «سألته عن مملوکة بین رجلین زوجها أحدهما والآخر غائب»، یعنی یکی از این دو شریک، این مملوکه را عقد کرده است، بدون اینکه شریک او اطلاعی از این قضیه داشته باشد و این عقد بدون اذن و رضایت او واقع شده است.
بنابراین اگر روایت را اینطور معنی بکنیم - که ظاهر ابتدائیاش هم همین است که حدوثاً رضایت و اذنی در کار نبوده است - قهراً ذکر کراهت بعد از این سؤال، دلالت بر این دارد که این کراهت مربوط به عالم بقاء است نه مربوط به عالم حدوث و در نتیجه اگر بعد از تحقق عقد، بقاءً کراهتی وجود نداشته باشد و مالک با عقد موافقت بکند، عقد صحیح است و از این روایت صحت فضولی استفاده خواهد شد.
نظر استاد
البته بحث در این است که آیا طبق فرمایش ایشان، از ظهور عبارت «هو غائب» استفاده میشود که شخص در غیاب شریکش، عقدی را انجام داده در حالی که او راضی نبوده است؟!
در خیلی از مواقع، ممکن است شخص اطلاعی از رضایت طرف مقابل نداشته باشد، در برخی از موارد هم ممکن است که احدالشریکین رضایت طرف مقابل را إحراز کرده باشد.
بنابراین به صرف اینکه شخص غائب است، نمیتوانیم اینطور استفاده بکنیم که رضایتی هم در کار نیست، بلکه ممکن است رضایت داشته باشد و ممکن هم هست که در زمان عقد راضی نباشد و هر دو احتمال وجود دارد و به نظر ما رضایتی که برای تصحیح عقد کفایت میکند، عبارت از این است که اگر مطلع بر انجام عقد بشود، مخالفتی نکرده و راضی به عقد باشد.
خلاصه اینکه برای شخص غائب، هر دو احتمال وجود دارد و به نظر ما رضایت در این حد که اگر بفهمد، بگوید: اشکالی ندارد، کفایت در صحت عقد میکند.
بنابراین اگر یکی از شرکین در غیاب دیگری کاری انجام بدهد، لازمهاش این نیست که شریک دیگر رضایتی نداشته باشد، بلکه اعم از این است که راضی باشد یا نباشد.
حضرت هم فرموده است که اگر در هنگام عقد به او اطلاع داده میشد و او کراهت از این کار داشت، در چنین صورتی عقد باطل است، ولی اگر چنین نبود، عقد صحیح میباشد.
بنابراین این احتمال وجود دارد که ما رجل غائب را به همان اول بزنیم و قهراً در روایت حکم به بطلان بعضی از فروض فضولی شده است. خلاصه اینکه به نظر ما این شبهه در اینجا هست.
پرسش:...
پاسخ: در غائب هم ممکن است حدوثش کراهت داشته باشد و هم بقاءاش. ایشان از عبارت «وهو غائب» اینطور استفاده کرده است که کأنّ لازمهی این غائب بودن این است که رضایت هم نداشته باشد، ولی به نظر ما اینطور نیست و این جمله مشترک بین رضایت و عدم رضایت است. حتی گاهی در جایی که شخص از شریکش اجازه نگرفته است، علم به رضایت او پیدا میکند. البته رضایت به این معنی که اگر او متوجه این عقد بشود، بگوید: من حرفی ندارم، گاهی هم شخص علم به کراهت تقدیری دارد به این معنی که اگر او متوجه بشود، کراهت نسبت به این عقد دارد. خلاصه اینکه تمام این تصورات وجود دارد و به نظر ما تمسک به این روایت محل اشکال است، ولی روایت عبید بن زراره روایت خوبی است و به آن تمسک شده است.
روایت ابو عبیده حذّاء
روایت دیگری که به آن استدلال شده است، روایت ابی عبیده حذّاء است که نسبتاً روایت مفصلی است. در این روایت میفرماید:
«قال: سألت أبا جعفر علیه السلام عن غلام و جاریة زوجهما ولیان لهما و هما غیر مدرِکین» (1)
یک پسر بچه و یک دختر بچه هستند که ولیّ غیر شرعی آنها، این دو را به عقد یکدیگر درآورده است. مراد از «ولیّین» هم ولیّ غیر شرعی است و این مطلب از ذیل روایت استفاده میشود.
این بچهها به حدّ تکلیف نرسیدهاند و اگر اولیای شرعی آنها مانند پدر و جدّ عقد آنها را انجام میدادند، به جهت ولایت شرعی، عقد صحیح و لازم بود و فضولی شمرده نمیشد، ولی از روایت اینطور استفاده میشود که عقد واقع شده، فضولی است و قهراً مراد از ولیّها، ولیّ شرعی نیست، بلکه مراد ولیّ عرفی است ثمل عمو و برادر بزرگ و مادر و امثال آنها که عرف متعارف یک نحوه ولایتی برای آنها قائل میشود.
«قال: فقال: النکاح جائز»، یعنی این نکاح صحت تأهلی دارد و باطل محض نیست، بلکه چنین عقدی صلاحیت تصحیح دارد.
اگر این دو بعد از اینکه بزرگ شدند، با این عقد موافق بودند، این عقد نفوذ پیدا میکند و اگر موافقت نکردند، ردّ میشود.
این دو بچه تا وقتی که به تکلیف نرسیده بودند، صلاحیت اجازه نداشتند، ولی بعد از اینکه مکلف شدند، صلاحیت اجازه پیدا میکنند و در صورتی که اجازه بدهند، این عقد تنفیذ میشود.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحر العاملی، ج26، ص219، أبواب میراث الأزواج، ب11، ح1، ط ال البیت.
«قال: فقال: النکاح جائز»، یعنی عقد نکاح قابل تصحیح است.
«أیهما أدرک کان له الخیار»، هر کدام که درک پیدا کرد، اختیار دارد که این عقد را قبول یا ردّ نماید.
البته مراد از این خیار، خیار در مقابل لزوم نیست، بلکه مراد خیار در باب فضولی است به این معنی که میتوانند عقد را به هم بزنند یا اینکه با اجازه آن را تصحیح بکنند و اصل وقوع عقد منوط به اجازه است نه اینکه زوالش منوط به ردّ باشد.
«قال: فقال النکاح جائز أیهما أدرک کان له الخیار، فان ماتا قبل أن یدرکا»، اگر اصلاً به حدّ صلاحیت اجازه نرسیدند و هر دو مردند، قهراً نه میراثی در کار هست و نه مهری. «فان ماتا قبل أن یُدرکا فلا میراث بینهما ولا مهر».
فقط وقتی وقتی میراث و مهر در کار است که هر دو ادراک بکنند و راضی به عقد باشند، «أن یکونا قد أدرکا و رضیا»، در این هنگام که هر دو ادراک بکنند و با رضایت خود، این عقدی را اولیاء غیر شرعی انجام دادند را تصحیح بکنند.
«قلت: فان أدرک أحدهما قبل الآخر»، اگر یکی از اینها زودتر از دیگری به حدّ تکلیف رسید و موافقت خود را با عقد اعلام کرد، از طرف او عقد تصحیح میشود، ولی اگر دیگری قبل از رسیدن به حدّ تکلیف مرد، این عقد فعلیت پیدا نمیکند و شرط وقوع عقد در اینجا این است که هر دو به حدّ تکلیف رسیده و عقد را تصحیح بکنند.
«قلت: فان أدرک أحدهما قبل الآخر، قال: یجوز ذلک علیه ان هو رضی»، اگر یکی از این دو به حد تکلیف برسد و امضاء کند و رضایت داشته باشد، از ناحیهی او مشکلی نیست.
«قلت: فان کان الرجل، الذی أدرک قبل الجاریة و رضی النکاح ثم مات»، مرد قبل از زن به حدّ تکلیف رسیده و عقدش را هم امضاء کرده و بعد مُرده است و قهراً از ناحیهی او مشکلی نبوده است، «ثم مات قبل أن تدرک الجاریة»، قبل از اینکه دختر به حد تکلیف برسد، این مرد مرده است.
«أ تَرِثُه؟»، اگر این جاریه به حدّ تکلیف رسید و این ازدواج را امضاء کرد، از آن مرد ارث میبرد؟
حضرت میفرمایند: بله، وقتی شوهر مُرد، سهم الارث این دختر کنار گذاشته میشود تا ببینند که آیا این دختر هم تا زمان تکلیف زنده میماند و عقد را امضاء میکند یا نه.
«قال: نعم یُعزلُ میراثها منه حتی تدرک»، همان وقتی که شوهر مُرد، سهم دختر کنار گذاشته میشود تا ببینیم که به حدّ درک میرسد یا نه؟ اگر این دختر به حد درک رسید، باید قسم بخورد که موافقت من با ازدواج به خاطر به دست آوردن پول نیست، بلکه من راضی بودم که او همسر من باشد، ولی متأسفانه او فوت کرد و خلاصه اینکه من به خاطر گرفتن ارث از این مرد، این عقد را امضاء نمیکنم.
پس بنابراین باید این زن قسم بخورد تا معلوم بشود که واقعاً راضی به این عقد میباشد و عقد را امضاء میکند نه پول را.
«قال: نعم یعزل میراثها منه حتی تدرک»، میراث این دختر را کنار میگذارند تا وقتی که به حدّ بلوغ برسد و قسم بخورد.
«وتحلف بالله بانه ما دعاها إلی أخذ المیراث إلا رضاها بالتزویج»، یعنی قسم بخورد که واقعاً راضی به این ازدواج است و به خاطر پول عقد را امضاء نمیکند.
«ثم یدفع إلیها المیراث»، در این صورت، سهم الارث و نصف مهر را به او میدهند، چون مدخوله نیست.
«قلت: فان ماتت..».
از این عبارت استفاده میشود که عکس مطلب قبلی هم حکمش همین است، یعنی همانطوری که اگر زن میخواست ارث ببرد، باید قسم میخورد، اگر مرد هم بخواهد از زنی که مرده است، ارث ببرد، باید قسم بخورد. البته این صورت در روایت ذکر نشده است، ولی عرفاً این حکم استفاده میشود.
«قلت: فان ماتت الجاریة ولم تکن أدرکت»، حال اگر جاریه قبل از بلوغ مُرد، ولی در هنگام مرگ او مرد زنده بود، آیا این مرد از این جاریه ارث میبرد یا نه؟
حضرت میفرمایند: نه، زیرا جاریه یک حق تأهلی داشت که اگر بزرگ شد اختیار داشت که این ازدواج را قبول یا ردّ بکند، ولی در اینجا چون جاریه قبل از تکلیف مُرده است و زمینهی احقاق حقش از بین رفته است، دیگر رضایت مرد فایدهای ندارد و خلاصه اینکه اگر بخواهد ازدواجی واقع بشود، باید هر دو به حدّ تکلیف رسیده و عقد را امضاء بکنند و در صورت مرگ هر کدام بعد از امضاء، طرف دیگر باید بعد از تکلیف قسم بخورد تا ارث ببرد، اما در صورتی که یکی از این دو قبل از اینکه به تکلیف برسد، مرده باشد، میراثی در میان نخواهد بود، «لا میراث له و فلان». و «قلت: فان ماتت الجاریة ولم تکن أدرکت أیرثها الزوج المدرک؟ قال: لا لان لها الخیار إذا أدرکت»، این دختر زنده نمانده است تا ببینیم که ازدواج را قبول میکند یا قبول نمیکند.
«قلت: فان کان أبوها هو الذی زوجها قبل أن تدرک»، حال اگر کسی که این دختر را تزویج کرده است، ولی عرفی نباشد، بلکه پدرش او را برای دیگری تزویج کرده باشد - که ولی شرعی است - در اینجا عقد فضولی نیست و احتیاجی نیست که دختر بزرگ بشود و عقد را امضاء بکند.
اگر پدر صغیر یا صغیرهای را به تزویج در بیاورد، این ازدواج لازم است و اگر هم بزرگ شدند، حق ردّ ندارند و حساب پدر (ولی شرعی) از سایر اولیاء عرفی جداست.
«قلت: فان کان أبوها هو الذی زوجها قبل أن تدرک قال: یجوز علیها تزویج الاب»، تزویج پدر، هم نسبت به دختر و هم راجع به پسری که به حدّ تکلیف نرسیده است، جایز است، منتهی مهریه بر عهدهی پدر است و عقد هم لازم است و نمیشود آن را به هم زد.آخ
موضوع: بررسی روایات نکاح فضولی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی روایت ابوعبیده حذاء و روایت عباد بن کثیر میپردازند. ایشان در ادامه احتمالات موجود در مراد از «ولی» در روایت ابی عبیده را مورد بررسی قرار میدهند.
استاد روایت عباد بن کثیر را ضعیف میدانند، ولی طبق مبنای مشهور این روایت قابل استناد خواهد بود.
ایشان در ادامه روایت علاء بن سیابه را به صورت کامل مورد بررسی قرار داده و روایت را بیان میفرمایند.
در پایان، استاد سه احتمال راجع به سؤال کنندگان در باب نکاح را مطرح نموده و اطمینان به هر یک از این سه احتمال را محل تردید بیان میفرمایند.
بررسی روایت ابوعبیده حذاء
کلینی صحیحه ابیعبیده حذّاء در هم کتاب النکاح و هم در کتاب المیراث به یک سند نقل کرده است.
شیخ هم این روایت را هم به سند کلینی نقل کرده و هم به سند دیگری که این دو اشکال به این سند دوم ایشان وارد است: یکی اینکه در این سند، ابوعبیده حذاء که در آخر روایت است، افتاده است و علیبنرئاب مستقیماً از حضرت باقر (علیه السلام) روایت کرده است، در حالی که علیبنرئاب متأخر از حضرت باقر (علیه السلام) است و ایشان را درک نکرده است.
البته در سند کلینی هم علیبنرئاب راوی است، منتهی به واسطهی ابوعبیدهحذّاء روایت میکند.
پس بنابراین اشکال اول در سندی که شیخ نقل میکند، سقط ابوعبیده حذاء است. اشکال دوم هم عبارت از این است که در این سند، علی بن حسن بن فضال از محمد بن علی از حسن بن محبوب نقل کرده است، و این «محمد بن علی» برای ما روشن نیست که چه کسی است؟
البته محمد بن علی بن محبوب از حسن بن محبوب نقل روایت میکند، ولی این محمد بن علی از شیوخ علی بن حسن بن فضال نبوده و قدری متأخر از اوست.
خلاصه اینکه چند نفر به نام محمد بن علی از حسن بن محبوب نقل روایت کردهاند، منتهی با توجه به اینکه در اینجا علی بن حسن بن فضال از او نقل کرده است، مسلّم است که این محمد بن علی، نمیتواند محمد بن علی بن محبوب باشد، زیرا او یک نحوه تقدمی بر محمد بن علی بن محبوب دارد.
احتمالات دیگری هم که در محمد بن علی وجود دارد، یکی محمد بن علی کوفی است، دیگری محمد بن علی صیرفی است و احتمال دیگر هم محمد بن علی آدمی است که اینها یا تضعیف شدهاند و یا اینکه توثیقی برای آنها وارد نشده است.
به هر حال سند کافی برای اعتبار این روایت کافی است ولو اینکه طریق دیگر روایت، معتبر نباشد.
روایت عَبّاد بن کثیر
روایت دیگر هم روایت عَباد بن کثیر است که اینطور وارد شده است:
«عن أبی عبد الله علیه السلام قال: سألته عن رجل زوَّج ابناً له مدرکاً من یتیمة فی حُجره» (1)، شخصی برای فرزند بالغ خود، یتیمهی نابالغی را که در خانهی او بزرگ شده و دخترخواندهی اوست، به زنی گرفته است.
در اینجا این شخص نسبت به این دختر ولایتی نداشته است.
«قال: ترثه إن مات»، حضرت میفرماید: اگر شوهر این دختر فوت کرد، این دختر بعد از رسیدن به بلوغ و موافقت با این ازدواج، (که معمولاً هم موافقت میکنند) ارث میبرد.
در روایتهای دیگر میگوید: باید زن قسم بخورد که به خاطر ارث با این ازدواج موافقت نکرده است.
بنابراین اگر شوهر فوت کرد، این یتیمه بعد از بلوغ و موافقت با ازدواجش از او ارث میبرد، ولی اگر این یتیمه قبل از بلوغ فوت کرد، دیگر شوهرش از او ارث نمیبرد، زیرا فرض ما این است که زن قبل از بلوغ فوت کرده است و عقد او فعلیت پیدا نکرده است و باید به بلوغ میرسید و عقد را امضاء میکرد.
1) الکافی، الشیخ الکلینی، ج6، ص656.
«قال: ترثه إن مات»، یعنی این یتیمه بعد از بلوغ از شوهر مُدرِکش ارث میبرد، ولی اگر این یتیمه در حال یُتم فوت کند، شوهر مُدرک از او ارث نمیبرد.
در بیان علت این امر میگوید: در فرض اول، این زن بزرگ شده است و با اختیار کردن ازدواج، ارث میبرد، ولی در فرض دوم، زوجه قبل از خروج از یُتم مرده است، و قبل از اینکه صلاحیت اجازه پیدا بکند و عقد به فعلیت برسد، از دنیا رفته است. این دختر باید نسبت به عقدی که واقع شده است، اجازه میداد که در این فرض قبل از صلاحیت اجازه فوت کرده است.
«لان لها الخیار ولا خیار علیها»، تفصیل در این دو فرض به این خاطر است که زن وقتی بالغ شد، اختیار قبول عقد را دارد، ولی شوهر نسبت به این دختر نابالغ اختیاری ندارد که اعمال خیار بکند.
آن کسی هم که این دختر را شوهر داده است، فضولی بوده و این دختر بعد از اینکه بزرگ شد، میتواند عقد را امضاء کرده و ارث ببرد.
مراد از ولیّ در روایت ابی عبیده حذاء
در صدر روایت ابی عبیده حذاء وارد شده بود که ولیّ دختر و ولیّ پسر عقد را انجام دادهاند. احتمال بدوی عبارت از این است که مراد از ولیّ، اولیای شرعی باشند، منتهی «أب» استثناء شده است، زیرا فرض روایت بر این است که عقد اینها فضولی بوده است، در حالی که عقد «أب» فضولی نیست و احتیاجی به اجازه ندارد. بنابراین احتمال ابتدائی این است که مراد از ولیّ، اولیای شرعی است، ولی به قرینهی ذیل روایت، «أب» استثناء شده است.
احتمال دیگر این است که مراد ولیّ عرفی باشد ولو اینکه شرعاً ولایتی برای او نباشد، مانند برادر، عمو، دائی یا بزرگ فامیل عرف او را در رسیدگی به کارهای فامیل مختار میداند. در این صورت هم «أب» که ولیّ شرعی است، خارج شده است.
احتمال سوم هم عبارت از این است که ولیّ به معنای امر اعتباری نباشد که فقط اعتبار شرع یا اعتبار عرف را در بر بگیرد، بلکه مراد از ولیّ، «من یتولی امره» باشد که چنین کسی نوعاً در فامیل به امورات دیگران رسیدگی میکند، مثل برادر بزرگی که به علت ناتوانی پدر، به امور کوچکترها رسیدگی میکند، یا خادمی که به امورات بچهها رسیدگی مینماید و متصدی کارهای آنهاست.
خلاصه اینکه این احتمالات در معنای ولیّ وجود دارد، ولی اگر ما بخواهیم ولیّ را به معنای شرعی آن بدانیم، با توجه به اینکه «أب» در ذیل روایت استثناء شده و جد هم که اقوی از أب است و حتماً باید آن را استثناء بکنیم، در نتیجه، باید اوضح افراد ولیّ شرعی را استثناء بکنیم که این مطلب خیلی بعید است.
اگر هم ولیّ را به معنای عرفی آن بدانیم، باز هم این دو مصداق (أب و جدّ) هم شرعاً وهم عرفاً از اوضح مصادیق ولی میباشند.
قهراً شاید احتمال بهتر این باشد که ولی را به معنای: «من یتولی امره» بگیریم، مانند برادر بزرگی که متولی کارهای برادر کوچک خود است و به جهت ناتوانی پدر، به امورات آنها رسیدگی میکند.
در هر صورت، این مطلب مربوط به فقهالحدیث است، ولی اجمالاً از این روایت استفاده میشود که مراد از ولیّ کسی است که متولی امر اوست، ولی ولایت شرعی ندارد که در نتیجه به خاطر فضولی بودن عقد، باید صغیر و صغیره صلاحیت اجازه پیدا بکنند و عقد با اجازهی آنها تصحیح بشود.
صحت روایت عباد بن کثیر بر اساس مبنای مشهور متأخرین
روایت حذّاء صحیحه هست، ولی روایت عَبّاد بن کثیر ضعیف است و برای تأیید خوب است.
البته بر اساس مسلک مشهور بین متأخرین، اگر روایتی به طریق صحیح به حسن بن محبوب منتهی بشود، دیگر به بقیهی سند کاری نخواهیم داشت و بحثی راجع به صحت یا ضعف باقی سند وجود ندارد. طبق این مبنا، این روایت قابل استناد و قابل عمل است، چون طریقی که به حسن بن محبوب میرسد، طریق صحیحی است و از آنجا به بعدش اشکال دارد.
البته ما قائل به این مطلب نیستیم و به نظر ما این روایت ضعیف است و فقط برای تأیید خوب است.
پرسش: سند به خاطر چه کسی اشکال دارد؟
پاسخ: ابوعبیده حذّاء. یک مقدار از این سند هم با سند کافی مشترک است. در این سند علی بن رئاباش با تعبیر «سألت» از حضرت باقر (علیه السلام) نقل میکند که قطعاً ایشان را درک نکرده و ابوعبیدهاش ساقط شده است.
بررسی روایت علاء بن سیابة
روایت دیگری که در این باب هست، روایت علا بن سیابة است که در بعضی چاپها «سبابة» نوشتهاند که غلط است.
این روایت، روایت خوب و نورانی است و خواندش خیلی خوب است. در این روایت ابن ابی عمیر از علاء بن سیابه نقل میکند و بقیهی سند هم خوب است. هم سند کافی خوب است و هم سند فقیه و هر دو سند، سند خوبی است، منتهی در نقل محمد بن ابی عمیر از علاء بن سیابه به نظر ما یک شبههی ارسال وجود دارد و باید نقل محمد بن ابی عمیر از او با واسطه باشد، زیرا رواتی که از علاء نقل کردهاند، در طبقهی مشایخ محمد بن ابی عمیر هستند، بلکه بعضی از آنها شیخِ شیخ او بودهاند.
بیشتر روایاتی که از علا بن سیابة نقل شده است، توسط موسی بن اُکیل نمیری بوده است و موسی بن اُکیل نمیری همردیف ابان بن عثمان است که در بعضی جاها هم ابان بن عثمان از او روایت میکند و این ابان بن عثمان در طبقهی شیخ یا شیخِ شیخ محمد بن ابی عمیر است.
در کتاب فقیه هم این روایت علاء از ابان بن عثمان نقل شده است که شیخ محمد بن ابی عمیر است.
بنابراین نقل کردن محمدبن ابی عمیر از علاء بن سیابة جای تردید دارد. به هر حال اگر ما از این ناحیه اشکالی ندانیم، میتوانیم نقل محمد بن ابی عمیر را مصحح علاء بن سیابه بدانیم.
متن روایت (1)این است: «قال: سألت أبا عبدالله عن امرأة وکّلت رجلاً بأن یُزوِّجها من رجل فقبل الوکالة»، چون وکالت از عقود است، باید وکیل قبول بکند و در اینجا هم وکیل وکالت را قبول کرد.
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص84.
«فأشهدت له بذلک» زن هم شاهد گرفت که این شخص را وکیل کرده که عقد ازدواج بین او و فلان مرد را انجام بدهد.
«فأشهدت له بذلک فذهب الوکیل فزوّجها ثم إنها أنکرت ذلک الوکیل»، بعد از اینکه آن وکیل این زن را به عقد فلان مرد درآورد، زن گفت که من این شخص را به عنوان وکیل نمیشناسم.
«و زعمت انها عزلته عن الوکالة» (مراد از «زعمت» در اینجا به معنای «قال» است)، زن گفت: من این شخص را به عنوان وکیل نمیشناسم و وکالت او را انکار کرد.
«فأقامت شاهدین أنها عزلته». صرف ادعاء نبوده است، بلکه دو شاهد هم بر عزل وکالت اقامه کرده است.
«فقال: ما یقول مَن قِبَلکم فی ذلک؟»، حضرت سؤال کرد: اینهایی که پیش شماها هستند، چه «قال: قلت: یقولون: یُنظَر»، گفتم: اینها میگویند: باید ببینیم که آیا عقد قبل از عزل واقع شده است یا بعد از عقد؟
«قال: قلت: یقولون: یُنظر فی ذلک فإن کانت عزلته قبل أن یزوج»، اگر عقد بعد از عزل واقع شده است، وکالت باطل است و قهراً تزویج هم باطل خواهد بود، «فالوکالة باطلة والتزویج باطل».
«وإن عزلته وقد زوجها فالتزویج ثابتٌ علی ما زوج الوکیل، وعلی ما أتفق معها من الوکالة»، ولی اگر عزل بعد از تزویج واقع شده باشد، عقد مطابق همان شرایط و خصوصیات وکالت صحیح خواهد بود و اشکالی در آن نیست، «إذا لم یتعد شیئاً مما أمرت به واشترطت علیه فی الوکالة».
«قال: ثم قال»، راوی میگوید که حضرت فرمود: «یعزلون الوکیل عن وکالتها ولم تُعلمه بالعزل؟»، آیا این شخص را از وکالت عزل کردهاند و به او اعلام نکردهاند؟
«و قلت: نعم»، گفتم: بله، بدون اطلاع او، عزلش کرده است.
«یزعُمون (یعنی یقولون) أنها لو وکلت رجلاً..»، نظریهی فقهی اینها این است که اگر زن یک کسی را وکیل کند و بعد در ملأ شاهد بگیرد که او را از وکالت عزل کرده است، تمام کارهای وکیل در نکاح نقض میشود، «وأشهدت فی الملأ و قالت فی الملأ اشهدوا إنی قد عزلته وأبطلت وکالته بلا أن یُعلم بالعزل و إلی أن یَعلم بالعزل(در بعضی از نقلها اینطور تعبیر شده: «أن تُعلمه بالعزل») ینقضون جمیع ما فعل الوکیل فی النکاح خاصة و فی غیره لا یُبطِلون الوکالة».
بنابراین اینها در این صورت، کارهای وکیل در نکاح را باطل میدانند، ولی کارهای وکیل در معاملات را صحیح میدانند، مگر اینکه شخص قبل از عقد عزل از وکالتش را بداند، ولی به همان وکالت قبلی اکتفاء کرده و عقد را انجام داده باشد، «إلا أن یُعلم الوکیل بالعزل».
سنیها میگویند: «و یقولون المال منه عوض لصاحبه و الفرج لیس له منه عوض إذا وقع منه ولد»، در مال قابلیت جایگزینی هست، ولی در جایی که از ازدواج باطل، بچهای متولد میشود، قضیه مشکل خواهد بود و هیچ چیزی جایگزین این مشکل نیست.
این حرف سنیهاست.
«فقال (علیه السلام): سبحان الله ما أجورَ هذا الحکم وأفسده إن النکاح أحری و أحری أن یحتاط فیه». حضرت با تکرار «أحری» در این مطلب مبالغه کرده و میفرماید: انسان در باب نکاح باید خیلی بیشتر اهتمام داشته باشد.
فقهای عامه حدیثی در این موضوع نداشتهاند و لذا میگویند: ما نمیدانیم که این وکالت باطل است یا باطل نیست، ولی با توجه به اینکه در معاملات زحمتی کشیده شده و پولی گرفته شده است، ضرری وارد نمیشود و قول مناسب این است که معامله صحیح باشد، اما در مسئلهی فروج اینطور نیست و اگر با مباشرت بچهای به دنیا بیاید، مسئله مشکل خواهد بود و لذا فقهای عامه قائل به تفصیل شده و در نکاح قول به بطلان و در سایر معاملات قول به صحت دادهاند، ولی قول آنها استناد به حدیثی از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) یا دلیل دیگر ندارد.
حضرت هم میفرمایند: احتیاط در باب فروج، أحری و أحری از موارد دیگر است. با بیانی هم که در ادامهی روایت آمده است، مراد حضرت از احتیاط روشن میشود.
میفرمایند: «إن النکاح أحری و أحری أن یحتاط فیه وهو فرجٌ، ومنه یکون الولد، إن علیاً (علیه السلام) أتته امرأة استعدته علی أخیها»، یک شخصی خواهرش را با وکالتی که از او داشته برای مردی عقد کرده است، ولی این زن میگوید که برادرش را از وکالت عزل کرده است.
این برادر میگوید که عقد من صحیح است، زن هم نزد امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) شکایت کرده و این عقد را قبول ندارد.
«إن علیا (علیه السلام) أتته امرأة استعدته علی أخیها فقالت: یا أمیر المؤمنین وکلت أخی هذا بأن یزوجنی رجلاً وأشهدت له»، وکالت درست بوده و شاهد بر آن هم وجود دارد.
«ثم عزلته من ساعته تلک»، در همان ساعت تا وقت نگذشته، من او را از وکالت عزل کردم.
«فذهب فزوجنی و لی بینة أنی عزلته قبل أن یزوجنی فأقامت البینة»، شاهد آورد و گفت: اینها همه شاهدند که من او را از وکالت عزل کردهام.
«فقال الاخ: یا أمیر المؤمنین إنها وکلتنی ولم تعلمنی انها عزلتنی عن الوکالة حتی زوجتها کما أمرتنی، فقال لها: ما تقولین؟ قالت: قد أعلمته یا أمیر المؤمنین»، برادر میگوید: خواهرم عزل از وکالت را به من إعلام نکرده است، ولی خواهرش میگوید که من اعلام کردم.
«فقال لها: ألک بینة بذلک؟ فقالت: هؤلاء شهودی یشهدون». حضرت از شهود سؤال میکند که آیا شما شاهد بودید که این زن به خواهرش اعلام کرده است؟
آنها هم میگویند: نه، پیش ما چنین چیزی را به برادرش نگفته است.
«فقالت: هؤلاء شهودی یشهدون قال لهم: ما تقولون؟ قالوا: نشهد إنها قالت: اشهدوا إنی قد عزلت أخی فلاناً عن الوکالة بتزویجی فلاناً و انی مالکة لامری قبل ان یزوجنی فلاناً»، ما شاهدیم که برادرش را از وکالت عزل کرد.
«فقال اشهدتکم علی ذلک بعلمٍ منه و محضر؟»، آیا در هنگام عزل از وکالت، برادرش هم حضور داشت و در محضر او بود؟
«فتشهدون أنها أعلمته العزل کما أعلمته الوکالة؟ قالوا: لا، قال: أری الوکالة ثابتة والنکاح واقعاً أین الزوج؟ فجاء فقال: خذ بیدها بارک الله لک فیها».
«قالت: یا أمیر المؤمنین إحلفه أنی لم أعلمه العزل وأنه لم یعلم بعزلی إیاه قبل النکاح، فقال: وتحلف؟»، زن به حضرت عرض کرد: حال که این شهود، اعلام مرا تکذیب کردند، به برادرم بگویید: قسم بخورد که من به او اعلام نکردهام و او قبل از انجام این عقد، علم به عزل من نداشته است.
حضرت هم او را قسم دارد و او هم قسم خورد، «قال: نعم یا أمیر المؤمنین فحلف وأثبت وکالته وأجاز النکاح».
در اینجا زن نسبت به اعلام عزل وکالت، مدعی است و برادرش منکر، لذا وقتی بینه ابطال شد، منکر باید قسم بخورد.
فقهای عامه در این مسئله به هیچ حدیثی استناد نکردهاند و طبق تصور خودشان فتوی دادهاند، ولی حضرت میفرماید که در مسئلهی نکاح باید احتیاط بیشتری نمود و آنها باید تحقیق میکردند تا حدیثی در این مسئله پیدا نموده و مطابق آن فتوی میدادند.
مراد از احتیاط در اینجا، احتیاط مطلق است و احتیاط و توجیه شیخ مراد نیست.
سه احتمال در سؤالات روایات باب نکاح
در روایاتی که مسئلهی نکاح را از امام (علیه السلام) سؤال کردهاند، ابتداء سه احتمال به نظر میرسد:
احتمال اول این است که سؤالکنندگان میدانستند که تفصیلی در فضولی نیست، منتهی فضولی یا مطلقاً باطل است یا مطلقاً صحیح است. اینها این سؤال را - که محل ابتلاء آنها بوده است - از حضرت پرسیدهاند و حضرت هم تصحیح نموده است.
آقای خمینی (رضوان الله علیه) به صورت بتّی میفرمایند که همین احتمال درست است، غیر احتمالات دیگر و سؤالکنندگان هر دو فضولی را یکی میدانستهاند. قهراً اگر فضولی در باب نکاح صحیح شد، در جای دیگر هم صحیح خواهد بود.
احتمال دیگر عبارت از این است که سؤالکنندگان بطلان فضولی در بیع را میدانستند، ولی با توجه به اینکه شرع در نکاح قائل به یک تسهیلاتی شده است، از حضرت سؤال میکنند که آیا فضولی در نکاح صحیح است یا نه؟
قبلاً هم عرض کردیم که اکثریت فقهای ما فضولی در بیع را باطل میدانند، ولی در نکاح قائل به صحت هستند.
احتمال سوم هم عبارت از این است که محتمل الوجوه بدانیم، یعنی ممکن است همهی موارد فضولی صحیح باشد، ممکن هم هست که همهاش صحیح باشد و یا ممکن است در بیع باطل و در نکاح صحیح بوده باشد. خلاصه اینکه این احتمالات وجود دارد و قهراً مشکوک خواهد بود که آیا فضولی در نکاح صحیح است یا نه؟ امام (علیه السلام) هم فرموده است که صحیح است.
اگر ما مطمئن بشویم که سائلین هیچ شکی در صحت مطلق فضولی نداشتند و تفصیلی در مسئله نیست، میشود به این روایات استدلال کرد، ولی به نظر ما این مسئله جای تردید دارد و نمیشود به هیچ کدام از این احتمالات اطمینان کرد.
موضوع:دلالت روایات مضاربه بر صحت عقد فضولی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی روایات مضاربه و چگونگی دلالت آنها بر صحت عقد فضولی میپردازند. ابتداء صحیحهی مسلم و بعد هم روایتی که راجع به تخلف از شرط مالک است مورد بررسی قرار میگیرد. روایت دیگری که به آن برای صحت فضولی استناد شده است، صحیحهی حلبی است که نظر شیخ در مجموع عبارت از این است که این روایات ارتباطی به بحث فضولی ندارد. شیخ برای اثبات مدعای خود، به متن کامل روایت حلبی استشهاد نمود و در ادامه هم روایت جمیل و دو وجه اطلاق و تقیید آن مورد بررسی قرار میگیرد.
دلالت روایات مضاربه بر صحت فضولی
از دیگر ادلهای که برای صحت فضولی به آن استدلال شده است، روایاتی است که در باب مضاربه وارد شده است.
ایشان میفرمایند: این روایات اقسام مختلفی دارد و بعضی از اینها ارتباطی به بحث فضولی ندارد، ولی در بعضی از این روایات یک نحوه ارتباطی به بحث فضولی وجود دارد که راجع به آنها بحث خواهیم کرد.
برخی از این روایات دلالت بر این مطلب دارد که اگر عامل از شرط مکان تخلف کرد، ضامن است، ولی اگر ربحی واقع شد، این ربح بین هر دو تقسیم خواهد شد.
صحیحهی محمد بن مسلم
برای مثال در صحیحهی محمد بن مسلم، شخصی مالی را به عامل داده و میگوید: با این مال معامله کن، ولی این مال را از شهر بیرون نبر!
عامل بر خلاف شرطی شده است، مال را از شهر بیرون برده و مال تلف میشود که در این صورت ضامن است، ولی اگر بعد از بیرون بردن مال، ربحی حاصل شده باشد، متعلق به هر دو خواهد بود.
ارتباط این روایت به فضولی از این باب است که عامل بر خلاف نظر مالک و با وجود نهی او، مال را از شهر خارج کرده است و این عمل مضاربهای ممنوع بوده است، ولی به حسب معمول اگر در معامله ربحی واقع شده باشد، اشخاص راضی به معامله میشوند و این مورد مانند فضولی با رضایت بعدی تصحیح میشود.
در روایت اینطور وارد شده است:
«کصحیحة محمد بن مسلم عن أحدهما علیهماالسلام قال: سألته عن الرجل یعطی المال مضاربة و ینهی أن یخرج به فخرج قال: یضمن المال و الربح بینهما» (1)، اگر مال تلف شد، عامل ضامن است، ولی اگر تلف نشد و بعد از خروج ربحی به دست آمد، مشترک بین هر دو خواهد بود.
«ونحوها غیرها». این روایت راجع به خروج از مکان بود.
روایت مخالفت با شرط مالک در مضاربه
در برخی از روایات هم اشاره به این مطلب شده است که عامل بر خلاف شرط عمل کرده است و نوع شرط بیان نشده است. یکی از این روایات که احتمال ارتباط به فضولی در آن وجود دارد، عبارت از این روایت است: «و منها ما دل علی أنه إذا خالف أمر صاحب المال أو خالف شرطه کان ضامناً»، امر در اینجا شرط با حمل شایع یا شرط به حمل اولی است و در هر دو صورت اگر عامل مخالفت بکند، ضامن است.
«إذا خالف أمر صاحب المال أو خالف شرطه کان ضامناً».
در برخی از روایات تعبیر به «الربح بینهما» شده است که در روایت قبلی هم به این مطلب اشاره شده است و طبعاً وقتی مالک ربح کذایی را ببیند، راضی به این معامله شده و این مورد هم مانند فضولی خواهد بود که با اجازه و رضایت، تصحیح شده است.
صحیحهی حلبی
«و فی بعضها الربح بینهما، کصحیحة الحلبی عن أبی عبدالله علیه السلام فی الرجل یعطی الرجل مالاً مضاربة فیخالف ما شرط علیه، قال: هو ضامن و الربح بینهما».
1) الکافی، الشیخ الکلینی، ج10، ص305.
«و عن الحلبی عنه علیه السلام، قال: المال الذی یُعمل (1)به مضاربة له من الربح، و لیس علیه من الوضیعة شئ» (2)
در مضاربه اگر عامل سودی کرد، هر دو شریک در این سود هستند، ولی اگر ضرر کرد، ضرر به مال خورده است، نه به عامل تا بخواهد این ضرر را جبران بکند، ولی در یک صورت این مطلب استثناء شده است و ضرر را هم باید عامل جبران بکند و آن در صورتی است که بر خلاف قرار
مالک عمل کرده باشد و منشأ ضرر شده باشد. در این صورت عامل باید این ضرر را جبران بکند، ولی اگر قبلاً شرطی نشده باشد و امری از ناحیهی مالک صادر نگردیده باشد، در صورت ضرر، این ضرر به مال خواهد خورد، نه به مالک یا عامل.
«الذی یُعمل به مضاربة له من الربح» یعنی «للعامل من الربح»، ولی «لیس علیه من الوضیعة شئ»، یعنی عامل نباید ضرر را جبران بکند و در حقیقت ضرر متوجه مال شده است، نه عامل، مگر در صورتی که عامل بر خلاف قرار و شرط مالک عمل کرده باشد که در این صورت باید ضرر را جبران بکند، «إلا أن یخالف أمر صاحب المال». پس بنابراین در این صورت، عامل باید ضرر را جبران بکند.
پرسش: ...
پاسخ: ظاهر عرفیاش این است که اگر عامل بر خلاف امر مالک عمل بکند، ضامن است و پیداست که باید این ضرر را جبران بکند. این تفاهم عرفی است و به بیان دیگری هم احتیاج ندارد.
ایشان میفرمایند که مطلقاتی هم داریم که اطلاقش این موردی را که بعداً ذکر میکنیم، در بر میگیرد. ایشان میفرمایند که ما مطلقات را هم به معنای این دو روایت حمل میکنیم.
نظر امام خمینی1 (عدم ارتباط این دو روایت به فضولی)
البته طبق فرمایش ایشان این دو روایتی که ذکر شد، ارتباطی به بحث فضولی ندارد، زیرا ظاهر این دو روایت عبارت از این است که عامل تخلفی انجام داده است و برخلاف شرط عمل کرده است. شرط در معاملات یک نوع التزام در التزام است، به این معنی که شخص ملتزم به یک معاملهای میشود و علاوه بر التزام به اصل معامله، به یک امر زائدی هم ملتزم میشود. در اینجا هم با توجه به اینکه به اصل التزام عمل شده است، معامله صحیح است، ولی چون عامل به التزام دوم عمل نکرده است، حق فسخ برای معامله حاصل میشود.
بنابراین چون اذن اولی به اصل معامله وجود دارد، به صرف وجود حق فسخ، فضولی نخواهد بود و با همان إذن اولی، این معامله از فضولی بودن خارج است و احتیاجی به إذن ندارد، در حالی که معاملهی فضولی به إذن احتیاج دارد.
بنابراین در این دو موردی که ذکر شد، اصل معامله مأذون است، ولی نسبت به شرط تخلفی حاصل گردیده است و قهراً این دو مورد از بحث فضولی خارج خواهد بود.
کامل روایت حلبی
بعد هم میفرمایند که یک روایتی وجود دارد که عین همین عبارات در آن آمده و شاهد بر این است که در این دو روایت هم اصل مضاربه مورد التزام بوده است و التزام دیگری هم به نحو شرط خارجی، زائد بر آن بوده است که مورد تخلف واقع شده است. بنابراین این موارد از قبیل فضولی نیست تا برای صحت فضولی به آن استناد بشود.
ایشان میفرماید: «و تشهد للحمل المذکور»، علت ضامن بودن عامل، عبارت از این است که مالک نهی کرده است و همین نهی طبق نظر عقلاء در اثبات ضمان کافی است، زیرا اضطراری در کار نبوده است و باید عامل با نظر مالک موافقت میکرد و به التزام اولی اکتفاء نمینمود، ولی حال که با نهی مالک مخالفت کرده است، بنای عقلاء بر اثبات ضمان در این موارد است که تخلف شخص منشأ تلف شدن مال شده است.
«وتشهد للحمل المذکور»، که ما این دو روایت را به شرط خارجی حمل کنیم نه اینکه اصل معامله مورد اذن نبوده است، «صحیحة الحلبی عن أبیعبدالله علیه السلام أنه قال فی المال الذی یعمل به مضاربة: له من الربح، و لیس علیه من الوضیعة شئ إلا أن یخالف أمر صاحب المال».
عین همان تعبیر روایت حلبی سابق در اینجا هم وارد شده است و این دو یک روایت هستند، منتهی در یک جا به طور کامل نقل شده و در یک جا تقطیع شده است.
کامل روایت عبارت از این است: «و لیس علیه من الوضیعة شئ إلا أن یخالف أمر صاحب المال، فان العباس کان کثیرالمال، وکان یعطیالرجال یعملون به مضاربة» (1)، عباس با دیگران مضاربه میکرده و بعد هم شرایطی برای آنها قرار میداده است.
از این روایت پیداست که اصل مضاربه واقع شده و بعد هم شروطی برای آن معین شده است.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحر العاملی، ج19، ص17، کتاب المضاربة، ب1، ح7، ط آل البیت.
«فان العباس کان کثیر المال، وکان یعطی الرجال یعملون به مضاربة ویشترط علیهم أن لاینزلوا بطن واد»، مثلاً شرط میکرده است که در فلان قسمتهای رودخانه و امثال آن نزول نکنید، زیرا ممکن است سیل بیاید و همه چیز را ببرد.
«ولایشتروا ذا کبد رطبة»، شرط میکرده است که حیوان و امثال آن را نخرید.
«فان خالفتَ شیئاً مما أمرتُک به فأنت ضامنٌ»، خودش هم به ضمان تصریح کرده و میگفته است که اگر با این دستور من مخالفت کردی و مال تلف شد، تو ضامن هستی.
«یعملون به مضاربة ویشترط علیهم». ظاهر این عبارت، شرط خارجی است و در نتیجه این روایات دلیل برای مورد بحث ما - که عبارت از فضولی است - نخواهد بود.
البته ظهور بعضی از روایات مربوط به باب فضولی است که شخص مأذون و مجاز به انجام معامله نبوده است و کأنّ از باب فضولی معامله را انجام داده است.
روایت جمیل
«و منها ما دلت بظاهرها علی أنه إذا خالف أصل المضاربة کان ضامناً و الربح بینهما». معنای این روایت عبارت از فضولی است، منتهی ربح بین هر دو است و تصحیح این مطلب هم یک بحث دیگری است.
«کصحیحة جمیل عن أبی عبد الله علیه السلام فی رجل دفع إلی رجل مالا یشتری به ضرباً من المتاع مضاربة»، مثلاً پولی میگیرد که برنج بخرد و بفروشد، ولی این شخص به جای برنج، گندم یا حیوان خریده و بعد آن را فروخته است.
«یشتری به ضرباً من المتاع مضاربةً فذهب فاشتری به غیر الذی أمره، قال: هو ضامن و الربح بینهما علی ما شرط» (1). این صورت، از موارد فضولی است، منتهی چون مالک بعداً راضی شده و با معامله موافقت کرده است، ربح به هر دو داده میشود.
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص193.
«و صحیحة الحلبی عن أبی عبدالله علیه السلام إنه قال فی الرجل یُعطی المال فیقول له: ائت أرض کذا و کذا و لا تجاوزها و اشتر منها»، مالک گفته است که از فلان ده برای ما گوسفند تهیه کن، ولی این شخص از جای دیگر تهیه کرده است.
«فان جاوزها و هلک المال فهو ضامن»، در اینجا امام (علیه السلام) میفرماید: اگر در این صورت مال تلف بشود، این شخص ضامن است.
«و ان اشتری متاعاً فوضع فیه» (1)، اگر هم شخص بر خلاف قراری که با مالک دارد، متاعی بخرد و ضرر در آن حاصل شود، باید این ضرر را جبران بکند، «فهو علیه»، ولی اگر در معامله ربح کرد، بعد از اجازه، این ربح مال هر دو خواهد بود.
شیخ انصاری میفرماید که بعضی از روایات مضاربه دلیل و مؤید صحت فضولی است، ولی از برخی دیگر از این روایات، صحت فضولی استیناس میشود و هر چند دلالتی در آنها وجود ندارد، ولی فیالجمله تشابهی بین آنها و بین فضولی وجود دارد.
اطلاق و تقیید در روایت جمیل
شیخ انصاری بعد از نقل صحیحه جمیل میفرماید: اگر ما جمود بر عبارت داشته باشیم، باید بگوییم که چه اجازهی بعدی باشد و چه نباشد، معامله صحیح است و ربح بین هر دو است، زیرا صحبتی از اجازه در روایت وجود ندارد.
ایشان میفرماید: اگر ما قید اجازه را در نظر نگیریم و به صورت مطلق بگوییم که ربح بین هر دو است، در این صورت روایت ارتباطی به فضولی نخواهد داشت، ولی از این جهت شبیه به فضولی خواهد بود که لازم نیست معاملات حتماً مطابق نظر مالک و طبق «ما قصد» واقع شده باشد، بلکه گاهی برخی امور واقع میشود، بدون اینکه مورد قصد قرار گرفته باشد.
1) الکافی، الشیخ الکلینی، ج10، ص304.
شیخ انصاری در جای دیگر هم قائل به همین مطلب شده است که ما در شرع مواردی داریم که «ما وقع لم یقصد».
بنابراین از این روایت استفاده میشود که با اینکه مالک قبلاً اذنی نداده است، مع ذلک این معامله واقع شده است و این مسئله فیالجمله مرتبط به مورد بحث ما خواهد بود.
این در صورتی است که ما به اطلاق اخذ کرده باشیم، ولی اگر روایت را تقیید کرده و بگوییم که تقسیم ربح بین هر دو، در صورتی است که مالک اجازه داده و با معامله موافقت بنماید، در این صورت، این روایت تأییدی بر صحت فضولی خواهد بود، زیرا ممکن است خصوصیتی در این معامله وجود داشته باشد که بر اساس آن، در صورت موافقت، ربح بین این دو تقسیم بشود، نه اینکه طبق قواعد اینطور بوده باشد. بنابراین در صورت تقیید هم دلیل بر صحت فضولی نخواهد بود، بلکه مؤید آن خواهد بود.
پس چون احتمال خصوصیت در این مورد وجود دارد، نمیتوانیم به عنوان دلیل آن را در نظر بگیریم و اثبات مطابقت با قاعده در این مورد قدری مشکل است و لذا ایشان میفرمایند که این روایت مؤید برای مطلب است، نه دلیل بر آن.
موضوع: بررسی روایات مؤید صحت فضولی (صحیحه جمیل)
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بیان روایاتی که مؤید صحت فضولی است، پرداخته و نخست صحیحهی جمیل را مورد بررسی قرار میدهند. ایشان دو احتمال اخذ یا عدم اخذ به اطلاق در این روایت را بررسی نموده و سپس به صورت مفصل به نظر سید راجع به استدلال به این روایت اشاره مینمایند. مرحوم سید راجع به این روایت دو احتمال وحدت یا تعدد مطلوب را در نظر گرفته و مطالب مبسوطی بیان نموده است که توسط استاد مورد اشاره و نقد قرار میگیرد.
روایات مؤید صحت فضولی
شیخ میفرماید: روایاتی وجود دارد که یا مؤید مسئلهی فضولی است، یا از آنها مسئلهی فضولی استیناس میشود.
صحیحه جمیل
یکی از این روایاتی که ایشان نقل میکند، صحیحه جمیل است و از بقیهی روایات هم تعبیر به «ونحوها غیرها» کرده و اسمی از آنها نمیبرد.
دو احتمال در صحیحه
طبق فرمایش ایشان دو احتمال در این روایت هست که بر طبق یکی از این دو احتمال، روایت از مسئلهی فضولی خارج است، ولی یک نحوه استیناسی نسبت به فضولی دارد. ولی طبق احتمال دوم، این روایت مربوط به فضولی است، منتهی راجع به یک موضوع خاصی از فضولی است و تعمیم آن نسبت به مورد بحث ما که بحث کلی فضولی است، به نحو مؤید خواهد بود.
ایشان میفرمایند: در روایت جمیل، مالک به شخصی متاع، یا پولی را داده تا آن شخص متاع خاصی را بخرند و مضاربه کنند، ولی او غیر متاعی که مورد قرار بوده را گرفته است.
حضرت میفرمایند: اگر این شخص ربحی کرده باشد، بین هر دو است، ولی اگر ضرری کرده باشد، ضرر متوجه عامل است که از گفتهی مالک تخلف کرده است.
شیخ میفرمایند: یک مرتبه ما به اطلاق این روایت اخذ میکنیم، زیرا در روایت وارد نشده است که مالک بعد از ربح اجازه داده است. اگر ما به اطلاق اخذ کرده و بگوییم که چه اجازه بدهد و چه اجازه ندهد، الربح بینهما و الوضیعة علی العامل، خلاف قاعده خواهد بود.
خلاف قاعده بودن هم ممکن است از دو جهت باشد، ممکن هم هست که فقط از یک جهت باشد.
ممکن است هم به جهت عدم إذن و هم به جهت نبود اجازه بگوییم که در اینجا دو خلاف قاعده وجود دارد. پس بنابراین هم عدم الاذن خلاف قاعده است و هم هم عدم الاجازه.
اگر اینطور بگوییم، دو خلاف قاعده در روایت وجود خواهد داشت، ولی میتوانیم بگوییم که فقط یک خلاف قاعده در اینجا وجود دارد که آن هم عبارت از این است که بدون اجازه عقد تصحیح شده است و عدم الاذن را خلاف قاعده ندانیم.
در این گونه موارد که انسان شک میکند دو خلاف قاعده واقع شده است یا یک خلاف قاعده، بهتر این است که بگوییم، خلاف قاعده متکرر نشده است و فقط از این جهت که اجازه نیامده است، خلاف قاعده میباشد، نه از جهت عدم اذن.
این معنای استیناسی است که شیخ بیان فرموده است که اگر در روایتی از وجوه مختلف ایراد شده باشد، حتی اگر برخی از این اشکالها بماند، بهتر از این است که ما همهی مشکلات را بپذیریم. لذا ایشان میفرمایند: «یستأنس به» که معامله بدون إذن هم صحیح است و مورد بحث فضولی هم عبارت از همین است که عقد بدون اذن صحیح است یا صحیح نیست؟
اگر هم به اطلاق روایت اخذ نکنیم، کما اینکه بین فقهاء هم در اخذ به اطلاق اختلاف وجود دارد، در این صورت میگوییم که متعارفاً وقتی معاملهای واقع میشود و سودی از آن حاصل میگردد، اجازه هم داده میشود. یا به این صورت حمل بکنیم و یا جمعاً بین این روایت و روایاتی که صحت معامله را مشروط به رضایت دانسته است، بگوییم که این روایت مربوط به صورتی است که اجازه کفایت میکند و اگر هم آن روایات یک نحوه ظهور یا اجمالی برای تقارب دارد، به قرینهی این روایتی که تصحیح کرده است، از آن اجمال یا ظهور رفع ید میکنیم.
بنابراین جمعاً بین الادله، این مورد را داخل در مسئلهی فضولی کردیم، ولی بحث دیگر راجع به این خواهد بود که آیا این خصوصیت مخصوص همین مورد است، یا به صورت کلی است و خصوصیتی به این مورد ندارد؟ با در نظر گرفتن این مطلب ایشان میفرماید که این روایت مؤید برای تصحیح فضولی است و عمومیت نسبت به بحث فضولی ندارد، زیرا الزامی ندارد که ما در این روایت، لفظ را به خلاف ظاهر حمل کرده و بگوییم که ادلهی فضولی در اینجا تخصیص خورده است. بنابراین طبق این معنی، این روایت تأیید برای فضولی خواهد بود.
بلکه طبق مبنای شیخ میتوانیم بگوییم که اگر دوران امر بین تخصیص و تخصص شد و نمیدانیم که در این مورد روایت خصوصیتی وجود دارد و عمومات فضولی در این مورد تخصیص خورده است یا اینکه عمومات فضولی صحیح است، ولی این مورد تخصصاً خارج است، طبق مبنای شیخ باید قائل به تخصص شویم، نه تخصیص.
منتهی مبنای شیخ شامل مواردی میشود که ما تصرفاتی بکنیم و بعد از تصرفات مختلف، بگوییم که آیا تخصیص است یا تخصص، ولی نسبت به جریان این مبنی نسبت به اینجا، شیخ یک خرده تردیدی دارد و تعبیر به تأیید میکند.
نظر سید راجع به روایت جمیل (وحدت یا تعدد مطلوب)
خب این فرمایش شیخ بود، ولی مرحوم سید بعد از نقل روایات مضاربه فرمایشی دارد که مطالب ذکر شده را یک مقدار ردّ میکند.
ایشان میفرماید که که ما میتوانیم صحیح جمیل را طبق قاعده قرار بدهیم و در نتیجه بگوییم که اصلاً ارتباطی به بحث ما ندارد.
بیان این مطلب عبارت از این است که در معاملاتی که واقع میشود، شروطی گذاشته میشود یا با لفظ شرط یا به صورت قرار بین طرفین و گاهی اعتبار این خصوصیات به نحو وحدت مطلوب است. به این معنی که اگر این خصوصیت نباشد، این کار مطلوب نیست و عدم محض مقدم بر فاقد این خصوصیت است.
پس گاهی به نحو وحدت مطلوب است، مثل این که شخصی احتیاج به منشی دارد و یک عبدی را برای این کار میخرد که توان کتابت ندارد، در حال احتیاج عبد فقط به این بوده است که عبد کتابت بداند. در این گونه موارد ارادهی شخص به نحو وحدت مطلوب است.
ولی گاهی یک خصوصیتی که شرط شده است، در اولویت قرار میگیرد، و شخص راضی به عدم صرف نیست، بلکه میگوید: باید این شیء دارای این خصوصیت هم باشد، ولی اگر آن خصوصیت ممکن نشد، اصل مطلوب محفوظ است و خلاصه اینکه اراده به نحو تعدد مطلوب است.
در این صورت معامله صحیح میشود، منتهی داخل در معاملات خیاری میشود.
در اینجا هم ایشان میفرمایند: ممکن است روایت جمیل یا حلبی یا سایر روایات، به نحو تعدد مطلوب باشد و اینکه حضرت فرموده است: «الربح بینهما»، ولی خسران را باید عامل جبران کند، حمل به صورت تعدد مطلوب بشود.
جبران خسران به این جهت است که یکی از مطلوبها از دست رفته است، ولی اصل مطلوب موجود است و لذا ربح بین هر دو خواهد بود.
لذا بر اساس تعدد مطلوب، آن اذن مطلقی که قبلاً داده است، مصحح معامله و ربح است.
ایشان در عروه راجع به شروط خارج از اصل، تعبیر به «التزامٌ فی التزام» مینماید، یعنی یک التزام مطلق وجود دارد و این التزام مطلق ظرف برای التزام دیگر است.
حال اگر التزام دوم خراب شد، التزام اول در جای خود باقی است، بخلاف عکس این مطلب که اگر التزام اول خراب شود، دومی هم خراب میشود.
در عروه تعبیر به «التزام فی التزام» تعبیر میکند. در اینجا هم تعبیر به تعدد مطلوب کرده و روایت را بر آن حمل میکند.
بعد هم در بیان شاهد بر این مطلب میفرمایند: از اشتراطی که عباس کرده و طرف مقابل را در صورت مخالفت ضامن دانسته است، استفاده میشود که شرطی که در اینجاست، رکن معامله نیست، بلکه امری زائد بر اصل معامله و «التزام فی التزام» است که به نحو تعدد مطلوب میباشد.
البته باید این توضیح بیان بشود که در این روایت بین برخی خصوصیات خارجه و خصوصیاتی به حسب ظاهر رکن میباشند، فرقی قرار داده نشده است و میگوید: از فلان زمین تجاوز نکن و از همانجا خرید کن و اگر با این امر من مخالفت کردی، تو ضامن هستی. این مورد مربوط به امر زائد بر اصل معامله است. قسمت دیگر هم عبارت از این است که میگوید: حیوان نخر و «ذا کبد رطبة» را خرید نکن. ولی این شخص رفته است و مواشی خریده است، در حالی که قرار نبود مواشی بخرد. در این صورت رکن معامله مخدوش شده است، ولی در عین حال ایشان میفرماید که ما اینجا را حمل به تعدد مطلوب میکنیم. به این معنی که قصد مالک به جریان افتادن پولش بوده است، ولی این اولویت هم مدّ نظر او بوده است که از کجا خرید بشود، یا چه چیزی خریداری نشود و امثال آن. و خلاصه اینکه در اینجا دو مطلوب وجود دارد: یکی اصل به جریان افتادن پول و دیگری هم برخی خصوصیات راجع به آن.
سید این بیان را شاهد برای اثبات مطلب آورده و اینطور حکم کرده است که در روایت یک اذن عامی وجود دارد که طبق این بیان ایشان، قهراً این روایت از فضولی خارج خواهد بود.
البته فهم این روایت قدری احتیاج به توضیح دارد. حضرت میفرمایند: اگر عامل ربحی کرد، بین هر دو خواهد بود، ولی اگر ضرر کرد، به گردن عامل است و بعد هم شاهدی را بیان مینماید.
منتهی بحث در این است که مراد از بیان شاهد در این روایت چیست؟
یک احتمال این است که حضرت میخواهد مسئلهی شرعی را به طرف مقابل یاد بدهد، احتمال دیگر هم عبارت از این است که عباس انشاء ضمان کرده و میگوید: اگر تو با امر من مخالفت بکنی، ضامن هستی.
البته مناسبت ندارد که امام برای بیان حکم شرعی به عمل عباس استدلال بکند، عباس که معصوم نبوده است تا به کلام و عمل او استشهاد بشود. حتی در بعضی از روایات راجع به عباس اشکالاتی هم بیان شده است.
احتمال مناسب این است که بگوییم: عباس در مقام انشاء ضمان است و میگوید: اگر بر خلاف امر من عمل کردی، ضامن هستی و باید خسارت ضرر را بپردازی.
پرسش: شاید حضرت میخواهد به عرف اشاره به عرف بکند و عباس را هم به عنوان یکی از موارد عرف بیان کرده است.
پاسخ: در بیان حکم مسئله که نمیشود به عرف تمسک کرد، ولی این احتمال قویتر است که عباس در مقام تضمین است و با تضمین او، عامل در صورت مخالفت ضامن خواهد بود. عرف هم در این صورت طرف مقابل را ضامن میداند. البته معمول آقایان تضمین را شرط در ضمان نمیدانند و نفس مخالفت عامل را در ثبوت ضمان کافی میدانند.
خلاصه اینکه چرا حضرت به کلام عباس استناد کرده است را ما خوب نفهمیدیم.
پرسش: در ذیل این روایت وارد شده است که «و ابلغ ذلک رسول الله و اجاز شرطه علیهم» (1)، یعنی این مطلب به پیامبر رسید و پیامبر هم شرط عباس بر آنها را جایز دانست.
پاسخ: این خوب است، ولی باز هم از این روایت حکم مسئله استفاده نمیشود، زیرا عباس شرطی کرده است و شرط او نافذ است و چنین شرطی برای عامل اشکالی ندارد.
آنچه که آقایان میگویند، عبارت از این است که ثبوت ضمان احتیاج به تضمین ندارد و همین که شخص تخلف کرد، ضمان بر او ثابت میشود، ولی از این روایت استفاده میشود که ضمان با تضمین مالک میآید.
پرسش: با توجه به اینکه مال در دست عامل امانت است، شاید از باب تعدی در امانت ضامن است.
پاسخ: اشکال بنده در همین است که عامل تعدی در امانت کرده است و ثبوت ضمان احتیاجی به تضمین ندارد و اگر هم بگوییم که حضرت در مقام بیان حکم است، استناد به غیر معصوم مناسبتی ندارد.
خلاصه اینکه ما این روایت را خوب نفهمیدیم که آیا تضمین دخالت در مسئله دارد یا نه.
بنابراین همانطور که مرحوم سید بیان کرده است، اگر این روایت را بر تعدد مطلوب حمل بکنیم، ارتباطی به بحث ما نخواهد داشت.
منتهی مرحوم سید اینجا را یک طوری بیان کرده است که صدر و ذیل با هم نمیسازد.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحر العاملی، ج19، ص18، کتاب المضاربة، ب1، ح12، ط آل البیت.
عبارت اینطور است:
«فالاولی أن یقالَ إنَّ مجرد منع المالک عن تصرفٍ خاص أو السفر إلی جهة خاصة لا یستلزم عدم الرخصة فی المعاملة» (1)، یعنی ممکن است به نحو تعدد مطلوب راضی به معامله باشد.
«و بعبارة اخری یُمکِنُ أن یَکُونَ منعُه منعاً تکلیفیاً منه لا وضعیاً حتییستلزم کون التصرف غیر مأذون فیه بالاذن الوضعی».
«وان شئت فقل انها محمولة علی صورة تعدد المطلوب فالضَّمان إنما هو من جهة المخالفة فی المطلوب الثانی»، دو التزام بوده است و چون عامل با التزام دوم مخالفت کرده است، ضامن میباشد.
«و کون المعاملة صحیحة و الربح بینهما من جهة الموافقة فی المطلوب الاول و هو اصل التجارة المربحة»، این تجارت مربحه است و مصداق برای إذن کلی مالک است.
«و یشیر إلی ذلک ذیل صحیحة الحلبی المشتملة علی قضیة عباس فان ظاهره انه کان یشترط الضمان مع بقاء الاذن فی التجارة»، کأنّ عباس میگوید: اگر مخالفت کردی، فقی ضامن هستی، نه اینکه اصل معامله باطل باشد. اینطور استفاده میشود که کأنّ شخص مأذون است، ولی اگر مخالفت کرد، ضامن هم هست.
«مع بقاء الاذن فی التجارة فیکون المراد من الاشتراط فیها الضمان لا تخصیص مورد الاذن فی التجارة و التقیید فیه و علی هذا فلا دخل لها بمسألة الفضولی اصلاً»
این ذیلی که تعبیر شده است با صدر کلام سید منافات دارد، زیرا ایشان کأنّ میخواهد بگوید که این مطالب مولوی نیست، بلکه ارشادی است و در مقام بیان این مطلب است که این کارها را نکن که به ضرر توست، مثل اینکه در خیلی جاها وقتی شخص عاریه میدهد، میگوید: اگر تلفی واقع شد، تو ضامن هستی. تعبیری که در ذیل آمده مبنی بر اینکه «فیکون المراد من الاشتراط فیها الضمان»، اشاره به این دارد که این مطلب ارشادی است نه مولوی و در مقام بیان این مطلب است که تو باید بفهمی که اگر مخالفت بکنی، به ضرر توست و باید حواست را جمع کنی تا مخالفت نکنی، ولی صدر تعبیر اشاره به این دارد که اینها نهی مولوی است و نهی تکلیفی است نه وضعی.
1) حاشیة المکاسب، للیزدی، ج1، ص136.
خلاصه اینکه یک نحوه تنافی بین صدر و ذیل عبارت وجود دارد.
روایات مؤید صحت عقد فضولی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بررسی صحیحهی حلبی پرداخته و سپس تمسک شیخ به روایت جمیل را مورد بررسی قرار میدهد. در ادامه اشکال مرحوم شیخ عبدالکریم بر تمسک به این روایت مورد نقد و بررسی قرار میگیرد.
استاد بعد از بیان نظرات مختلف راجع به این روایت، طبق تصویر تعدد مطلوب مرحوم سید استناد به این روایت برای تأیید عقد فضولی را صحیح بیان میفرمایند.
بررسی صحیحهی حلبی
در صحیحهی حلبی که به مضاربهی عباس اشاره شده بود و در روایت علی بن جعفر ذیلی وجود ندارد و آن قسمتی که نقل شده است، به نظر میرسد که قدری مستبعد باشد.
این قطعه مخصوصی که بیان میکرد: عباس کثیرالمال بود و پیغمبر هم مضاربهی او را امضاء کرده است، فقط در کتاب نوادر وارد شده است. کتاب نوادر به نام احمد بن محمد بن عیسی چاپ شده است، ولی این کتاب متعلق به حسین بن سعید است.
اگر ما بخواهیم عبارت صحیحه حلبی را تصحیح کنیم، باید بگوییم که هم حلبی و هم علی بن جعفر که حکم مسئله را نقل کرده و فعل عباس را ذکر نمودهاند، این روایت را بدون ذیل نقل کردهاند و اگر این روایت با ذیل باشد، اشکالی ندارد.
کلام عباس را هم به عنوان بیان یک حکم عقلائی در نظر بگیریم، نه اینکه انشاء ضمان باشد. به عبارت دیگر عباس میگوید: اگر مطابق با قرارداد عمل نکردی، ضامن است و همهی عقلاء تو را ضامن میدانند.
در حقیقت کلام او إخبار از یک حکم عقلائی ثابت در جامعه است، منتهی این حکم عقلائی هم مثل «أحل الله البیع» و امثال آن باید مورد امضاء قرار بگیرد و برای حضرت هم نقل شده و ایشان هم امضاء فرمودهاند.
قهراً طبق این بیان اشکالی پیدا نمیشود و فقط اشکال در این خواهد بود که روایت علی بن جعفر و صحیحهی حلبی تقطیع شدهاند و قاعده این بوده است که ذیل روایت هم ذکر بشود.
پرسش: ظاهر روایت انشاء است.
پاسخ: از ظهور چیزی در نمیآید و اصلاً ما این ظهورات را قبول نداریم. وقتی عباس میگوید: تو ضامن هستی، ظهور در این ندارد که تو ضامن نیستی، ولی من تو را ضامن میکنم.
اگر ظهور بخواهد حجت باشد، باید به حدّ اطمینان رسیده باشد تا قبول بشود، والا به صرف احتمال بیشتر نمیتوانیم، ظهور را حجت بدانیم. اگر اینطور باشد، باید ما تمام إشعارها را هم حجت بدانیم. در اینجا هم حداکثر چیزی که هست، إشعار است و حتی معلوم نیست که همین إشعار هم وجود داشته باشد.
در اینجا مالک میگوید: تو ضامن هستی، نه اینکه من میخواهم برای تو تأسیس ضمان بکنم. قانون عقلائی در عاریه و امثال آن عبارت از این است که شخص انشاء ضمان میکند که اگر این شیء تلف شد، تو باید پول آن را بدهی، اما در اینجا چنین ظهوری حتی در حد إشعار هم وجود ندارد.
تمسک شیخ به روایت جمیل
شیخ انصاری به روایت جمیل تمسک کرده و به یک تقریبی میفرماید که این روایت راجع به فضولی در مورد خاص است و نسبت به صحت فضولی در مورد عام هم مؤید میباشد.
صحت فضولی در این مورد خاص، مؤید این مطلب است که فضولی به طور کلی هم صحیح میباشد.
اشکال مرحوم شیخ عبدالکریم در تمسک به روایت جمیل
مرحوم آقا شیخ عبدالکریم مؤسس حوزه - طبق آنچه که در تقریرات ایشان وارد شده - ایشان در استدلال به این روایت اشکال کرده و میفرمایند: این روایت قابل استناد نیست، زیرا به طور مسلم برخلاف قواعد است و توجیه مرحوم آقا سید محمد کاظم راجع به تعدد مطلوب و امثال آن هم قابل قبول نمیباشد.
فرمایش ایشان این است که طبق ظاهر روایت، شخص بدون اذن مالک، متاعی غیر از متاع مورد قرار با مالک را خریده است. البته یک توجیه دیگری برای این روایت شده است که طبق آن از ظهور اولی روایت رفع ید میشود که این توجیه را بعداً عرض خواهیم کرد.
اگر در این صورت که شخص بدون اذن مالک متاعی را خریداری کرده است، بگوییم که این معامله صحیح است و احتیاجی به اجازه و امثال آن ندارد، پیداست که این بر خلاف قاعده است که چنین معاملهای حاصل شده باشد و ربح آن هم مشترک بین طرفین باشد.
مضاربه در حقیقت مرکب از وکالت و جعاله است. در مضاربه قراری بسته میشود که شخص با مال کار بکند و اجرت کار هم عبارت از شرکت در ربح معامله است. البته میزان شرکت بستگی به توافق طرفین دارد که بر نصف یا ثلث یا ربع یا عشر باشد.
وقتی طرفین قراری بستند، در خارجی بیع و شرائی واقع میشود که این بیع و شراء معلول و مستند به قرارداد مضاربهای است که بین طرفین بسته شده است.
اگر شخص در مواردی دیگری بیع انجام میداد، اجرت کار خودش را که عبارت از دلالی است، میگرفت، اما در اینجا طبق قراردادی که بسته شده است، طرفین در ربح شریک میشوند.
بنابراین در مضاربه ابتداء یک قراردادی بسته شده است و بعداً هم یک بیع خارجی واقع گردیده است. فضولی نسبت به آن قرارداد مضاربه عبارت از این است که شخص ملک دیگری را به عامل بدهد و با او قرارداد مضاربه ببندد. اگر مالک بعداً راضی به این قرارداد شده و بگوید: هر چند تو مال مرا بدون اذن با دیگری قرارداد بستی، ولی اشکالی ندارد. در این صورت مضاربه فضولی خواهد بود و به وسیلهی اجازه تصحیح میگردد.
ولی مفروض کلام ما عبارت از این است که قرارداد مضاربه بین مالک و عامل بسته شده است، ولی عامل در خارج طبق قراردادِ مضاربه عمل نکرده و یک بیع یا شراء فضولی انجام داده است. در اینجا که شخص بدون اذن مالک چیزی را فروخته یا خریده است، در صورتی که مالک اجازه بدهد، نتیجهاش این نخواهد شد که طرفین در ربح مشترک باشند. فوقش این است که عامل روی مال مالک شرائی انجام داده است و باید اجرةالمثل عمل خودش را دریافت بکند. گاهی هم ممکن است که مالک به شرط مجانی بودن عمل عامل، نسبت به معامله اجازه بدهد.
خلاصه اینکه در این مورد که بیع یا شراء فضولی واقع شده است، در صورت اجازهی مالک، نباید نتیجهاش ربح مشترک باشد، ولی در این روایت به اشتراک در ربح اشاره شده است و از این جهت، روایت منطبق بر قواعد عام نیست، بلکه باید بگوییم که تعبد محض است و تعبد محض هم اشکالی ندارد، زیرا خداوند متعال ولایت بر تمام عالم دارد و طبق مصالحی که خود میداند، میتواند تصمیم بگیرد. از این جهت اشکالی وجود نخواهد داشت، ولی دیگر این روایت مؤید مسئلهی مورد بحث ما نخواهد بود.
رد مرحوم حاج شیخ بر تصویر تعدد مطلوب
ایشان در ادامه بدون اینکه نامی از مرحوم سید ببرند، میفرمایند: بعضیها خواستهاند که با تعدد مطلوب استناد به این روایت را تصحیح بکنند، ولی تعدد مطلوب در اینجا صحیح نیست، بلکه درجای دیگر صحیح میباشد.
تعدد مطلوب در جایی صحیح است که من بگویم: من این عبد را فروختم مبنی بر اینکه کاتب باشد. شخص مقابل هم به این اعتقاد که این عبد کاتب است، راضی به خرید آن میشود. در چنین موردی که راجع به عین شخصی است، تعدد مطلوب صحیح میباشد. مطلوب اولی عبارت از این است که شخص میخواهد عبد کاتب را بخرد، بعد هم به اعتقاد اینکه زید عبد کاتب است، به خرید زید رضایت پیدا میکند. در باب رضا اگر انسان علم داشته باشد که مطلوب اولی شخص منطبق بر یک موردی است، ولو اینکه علم او خطأی باشد، رضا بر آن فرد خارجی متمشی میشود. در اینجا هر چند مطلوب اولی منعدم است، ولی چون مطلوب دومی که تطبیق نسبت به آن حاصل شده است، موجود است، حکم به صحت میگردد.
در اینجا دو مطلوب وجود دارد که یکی مفقود و دیگری موجود است.
این در صورتی بود که عین شخصی باشد، ولی اگر عین کلی باشد، تعدد مطلوب نخواهد بود، مثل اینکه شخصی بگوید: یک عبد مؤمن به من تحویل بده، و طرف مقابل یک عبد غیر مؤمن تحویل بدهد که در این صورت اصلاً مورد رضایت تحویل داده نشده است و تعدد مطلوب در چنین جایی نیست تا بگوییم: مطلوب اولی از بین رفته، ولی مطلوب انطباقیاش موجود است.
در مورد روایت هم مالک گفته است که یک نوع خاصی از متاع را بخر، ولی عامل نوع دیگری را خریده است و با توجه به کلی بودن عین، تعدد مطلوب جاری نمیباشد. این فرمایش ایشان است.
بیان عبارات مرحوم حاج شیخ
من عبارت میخوانم و بعد نظر خودم را عرض مینمایم.
ایشان بعد نقل توجیه شیخ در مؤید بودن این روایت میفرمایند: «و یمکن أن یقال: إنّ مضمون الروایة غیر منطبق علی القواعد مطلقاً لا فی فرض الإجازة و لا فی فرض عدمها و لا فی جانب الربح و لا فی طرف الوضعیة و الخسران، أمّا فی فرض الإجازة فلأنّ المضاربة لم تقع لا أصالةً لعدم انطباق العقد علی الواقع، و لا فضولةً لأنّ الفرض أنّه لم ینشأ عقد المضاربة فضولة من طرف المالک». فضولی در مضاربه نیست، بلکه فضولی مربوط به بیع وشرائی است که عامل انجام داده است، «و إنّما انشأ البیع و الشراء» آن بیع و شرائی که واقع شده است، فضولی است.
«فلحوق الإجازة لا بدّ أن یصحّح عقد البیع لا المضاربة، و من المعلوم أنّ مقتضاه رجوع تمام الربح إلی المالک»، وقتی عامل بیعی انجام داد و مالک هم گفت: عیبی ندارد و من بیع و شراء را اجازه دادم، تمام استفاده و ربح این بیع و شراء متعلق به مالک خواهد بود، نه اینکه عامل و مالک شریک در ربح باشند.
«و من المعلوم أنّ مقتضاه رجوع تمام الربح إلی المالک و عود تمام الخسران علیه من دون عود شیء منهما إلی العاقد»، این بر فرض اجازه است.
«و أمّا فی فرض عدم الإجازة فاشتراک الربح معلوم عدم وفقه مع القواعد و کذلک الخسران، فإنّ ظاهر العبارة أنّ البیع فی غیر الخسران نافذ»، ظاهر این روایت و روایتهای دیگر این است که اگر ربح کرد، هر دو در آن شریکاند، ولی خسران متوجه عامل و عاقد است. ظاهر روایت این است که عقد صحیح است، منتهی اگر خسارتی شد، شخص ضامن است و باید جبران بکند، اگر هم ربحی شد، مشترک بین طرفین است. در اینجا عقد صحیح است و اگر هم ربحی شد باید بین طرفین باشد، با اینکه در فضولی اگر اجازه ندادند، صحیح نیست و نباید نقل وانتقالی واقع بشود.
خلاصه اینکه، روایت هم در فرض خسران و هم در فرض ربح منطبق بر قواعد نیست و ما نمیتوانیم یک چیزی را که بر خلاف قواعد است را مؤید یک مطلب قاعدهای مانن بیع فضولی بیاوریم و یک چیزی که صرف تعبد محض است، صلاحیت تأیید امری مانند بیع فضولی را ندارد.
«و علی هذا فالروایة مشتملة علی التعبّد المحض لا یمکن الاستئناس و الاستشهاد بها للمقام»، بنابراین اینکه شیخ به نحو تأیید یا استیناس این روایت را ذکر کرده است، درست نمیباشدو
راجع به تعدد مطلوب سید هم میفرماید: «و قد یقال بخروج موردها عن موضوع الفضولی رأساً بدعوی حملها علی صورة تعدّد المطلوب بمعنی أنّ المالک قد رضی بمطلق المضاربة وضعاً لکنّه شرط المعاملة فی الوجه الخاص لأجل ثبوت الضمان علی تقدیر المخالفة»، یعنی تعدد مطلوبی در کار باشد و یک مطلوبش مفقود و مطلوب دیگرش موجود باشد.
«و فیه: أنّ ذکر القید المتخلّف لو کان فی العقد الواقع علی العین الشخصیّة کأن یقول: بعت هذا الفرس علی أن یکون عربیّاً، فبان ترکیّاً أمکن أن یقال بأنّ عدم تحقّق القید لا یوجب فساد البیع فی الأصل بدعوی تعدّد المطلوب عرفا»، مطلوب اولی واقع نشده است، ولی نسبت به مطلوب ثانوی تطبیقی رضایت داده شده و عقد صحیح است.
«و أمّا إذا کان مورد العقد المشروط الأمر الکلی - کما هو المفروض فی المقام حیث إنّ المالک اشترط علی العامل أن لا یرتکب فی معاملاته الجهة الکذائیة - فحینئذ مورد المضاربة هو المقیّد بغیر الجهة الواقعة»، مورد مضاربه مقیّد بوده و این چیزی که واقع شده است، مباین با است.
«بغیر الجهة الخاصّة و هو مباین مع الواجد لها». این فرمایش ایشان است.
ردّ استاد بر دو فرمایش مرحوم حاج شیخ
ایشان میفرمایند که تعدد مطلوب در اینجا صحیح نیست، ولی عرض ما این است که تعدد مطلوب صحیح میباشد.
راجع به مطلب اولی هم که ایشان فرمودند: این فضولی راجع به بیع است و قهراً وجهی ندارد که بعد از امضاء طرفین شریک در ربح باشند، باید عرض کنیم که این مطلب هم قابل تصور است، زیرا گاهی شخصی در مال دیگری تصرف میکند و هیئت یا خصوصیتی در آن مال ایجاد میکند که قیمت آن را بالا میبرد. در این صورت اگر این عمل ارزشمند بدون توافق با مالک انجام شده باشد، احترامی ندارد، ولی اگر با اجازه این کار را کرده باشد و هیچ تصریحی هم به مجانی بودن کار نشده باشد، اجرة المثل برای او ثابت خواهد بود.
حال اگر شخصی که این عمل را انجام میدهد، قصدش این باشد که اگر نفعی برای مالک حاصل شد، شریک در این نفع باشد، در این صورت اگر مالک امضاء کرد و گفت: اشکالی ندارد، مشارکت هر دو در ربح اشکالی ندارد.
پرسش: ...
پاسخ: قبلاً نه! این شخص میگوید: من این کار را کردم و قیمت این شیء بالا رفت. او هم با قصد او موافقت میکند.
پرسش: ... مضاربه را قبول کرده است؟
پاسخ: نه! ملک را اجازه داده است. آن شخص زحمتی انجام داده و قیمت این شیء را بالا برده است، قصدش هم این بوده که در ربح شریک باشد. مالک هم اجازهی نقل و انتقال را میدهد و با قصد او موافقت مینماید.
پرسش: به جعاله برمیگردد؟
پاسخ: میگویم طرف بعد از عمل خارجی توافق کرده است و لازم نیست که این توافق قبلاً واقع شده باشد. اگر مجانی باشد، به صورت مجانی منتقل میشود، اگر هم احترامی برای عملش قائل شده است، متعارف احترام عبارت از این است که اجرة المثل ثابت باشد، ولی اگر بر چیزی دیگری توافقی کردند، اشکالی ندارد.
پرسش: هبهی مالک میشود؟
پاسخ: اشکالی ندارد که مالک با نیت شخص موافقت بکند و او را در ربح شریک بکند.
پرسش: آقا ثبوتاً فرمایشتان درست است ولی حضرت مطلق فرمودهاند.
پاسخ: ایشان میفرمایند که اگر ما قید هم بزنیم، باز هم بر خلاف قواعد خواهد بود، ولی عرض ما این است که اگر مقید به صورت اجازه بکنیم - کما اینکه شیخ اینطور قید زده است - برخلاف قواعد نخواهد بود.
تصحیح دیگری برای روایت
راه دیگری که در کتاب البیع برای تصحیح بیان شده است، عبارت از این است که در صحیحه جمیل اینطور وارد شده است که «ضرب من المتاع» خریده شود و قرار بر این بوده است. ظاهر روایت این است که عامل با این قرار مخالفت کرده و نوع دیگری از متاع را خریده است و چون ما بیشتر از یک التزام نداریم، تعدد مطلوب را هم نمیتوانیم تصور بکنیم، ولی برای اینکه روایت بر خلاف قواعد نباشد، میتوانیم اینطور توجیه بکنیم که مخالفت عامل در امری بوده است که خارج از موضوع میباشد ومثلاً یک جهت خاصی را رعایت نکرده است. مثلاً مالک گفته است که این متاع را نباید به فلان کس فروشی، یا از فلان مکان تهیه کنی و یا برخی جزئیات دیگر را باید مراعات بکنی. اگر عامل این جزئیات را مراعات نکند، به اصل مضاربه ضرری وارد نمیشود، بلکه برخی از شرایط خارجی آن رعایت نشده که ضرری به اصل مضاربه نمیزند.
مخالفت این تصحیح با ظاهر
این تصحیح برای روایت بیان شده است، ولی ما عرض کردیم که در روایت عباس، تصریح شده است که عامل نباید حیوان بخرد و آن شخص هم با این دستور مخالفت کرده است و نمیتوانیم چنین تصحیحی را درست بدانیم.
به نظر ما حتی اگر مخالفت در نوع جنس هم شده باشد، باز هم وحدت مطلوب و تعدد مطلوب قابل تصویر است و لزومی ندارد که ما مرتکب چنین خلاف ظاهری بشویم و باید به فرمایش مرحوم آقا سید محمدکاظم (تعدد مطلوب) قائل شویم.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: بررسی روایت جمیل بن دراج
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به ادامهی بررسی روایت جمیل بن دراج پرداخته و دو احتمال اطلاق و تقیید این روایت را مورد اشاره قرار میدهند.
ایشان در ادامه فرمایش حاج شیخ راجع به صحت تعدد مطلوب در عین شخصی و عدم صحت آن در مورد کلی را مورد نقد و بررسی قرار میدهند و طبق نظر سید، تعدد مطلوب در مورد بحث را صحیح میدانند.
مطلب دیگری که در این جلسه به آن پرداخته میشود، تعیین مراد از «ضرباً من المتاع» در روایت جمیل است که طبق فرمایش ایشان، بهتر این است که ما متاع را به معنای نوع و ضرب را هم به معنای صنفی از آن بدانیم.
اخذ به اطلاق یا تقیید روایت جمیل بن دراج
فرمایش شیخ راجع به روایت جمیل بن دراج، فرمایش مندمجی است. ایشان میفرمایند که ما به اطلاق روایت جمیل بن دراج اخذ کردیم، چنانکه بعضالاصحاب هم به همین اخذ کردهاند.
مرحوم آقای آقا سید ابوالحسن اصفهانی هم در وسیله به عین مضمون آن اخذ کرده است.
اگر ما به اطلاق اخذ کرده و بگوییم: این روایت تعمداً بر خلاف قواعد وارد شده است، هیچ دلالتی بر فضولی نخواهد داشت، ولی میتوان از آن نسبت به فضولی استیناس نمود.
ایشان میگوید: بهتر این است که خلاف قاعده بودن را از این بابت بدانیم که معامله بدون اجازه واقع میگردد و مناسبتر آن است که خلاف قاعده را کمتر باشد و لذا ایشان تعبیر میکند که از این روایت برای فضولی استیناس میشود. این در فرضی است که ما بخواهیم به اطلاق روایت اخذ کنیم.
اما فرض دیگر عبارت از این است که روایت بر صورتی حمل کنیم که در اثر ظهور ربح، رضایت مالک حاصل شده است، کما هوالغالب و مقتضی الجمع بین این روایت و سائر روایاتی که طبق آنها بدون رضایت مالک تصرفات نافذ و صحیح نیست.
مراد از «کما هو الغالب» عبارت از این است که بعد از ظهور ربح، مالک غالباً راضی به معامله میشود.
معاملات از سه صورت خارج نیست، یک صورت ربح، صورت دیگر خسران و سومین صورت هم عبارت از این است که نه ربحی شده باشد و نه خسرانی.
تعبیر «کما هو الغالب» را نمیتوانیم اینطور معنی کنیم که در غالب معاملات، ربح حاصل میشود و چنین غلبهای از این جهت وجود ندارد.
به اعتقاد بنده همان معنایی که ذکر کردیم صحیح است و مراد ایشان از «کما هوالغالب»، عبارت از این است که وقتی در معامله ربح حاصل شود، غالباً رضایت مالک هم حاصل میگردد. این صورت هم، فرض نادر نیست تا اطلاق صلاحیت حمل بر آن را نداشته باشد.
ایشان میگوید: در صورت ربح، غالباً نسبت به معامله اجازه و رضایت وجود دارد و صورت ربح هم صورت نادر نیست تا نتوانیم اطلاق را بر آن حمل کنیم.
مقتضای جمع بین این روایت و روایاتی که رضایت را شرط در صحت و نفوذ عقد میدانند، عبارت از این است که این روایت را حمل بر صورتی کنیم که ربح حاصل شده است و مالک هم غالباً نسبت به معاملهای که ربح در آن حاصل شده باشد، رضایت دارد.
البته در اینجا فرض خسران هم شده است و در روایت بیان شده است که در صورت خسران، شخص ضامن است و در صورت ربح هم، سود مشترک بین طرفین خواهد بود.
گاهی اوقات قبل از اینکه شخص مال را تحویل بدهد، دزد آن را میبرد و چون اصل معامله بدون اجازه بوده است، بنابراین در این صورت که صدمهای به متاح خورده است، ضامن است.
شیخ میفرماید که این روایت را به صورت ربح حمل میکنیم که معمولاً هم در این صورت مالک راضی است و چون ید عامل نسبت به تصرف در این مال، ید عاریه بوده است، اگر تلفی واقع شد، ضامن خواهد بود.
این توجیهی است که شیخ بیان فرموده است، ولی اینکه در صورت ربح غالباً مالک راضی به معامله باشد، فرمایش تمامی نیست، زیرا روایت به مطلق ربح اشاره کرده است، ولی ممکن است که مالک مورد دیگری را در نظر داشته است که نسبت به این کار سود بیشتری در آن بوده است. به عبارت دیگر، مقصود مالک این بوده است که از معاملهی خاصی سود بیشتری عایدش بشود، ولی با توجه به اینکه عامل مال را در کار دیگری صرف کرده است، سود کمتری عاید مالک شده است و او هم به سود کمتر راضی نیست.
پس بنابراین اینطور نیست که اگر ربحی حاصل شد، غالباً مالک راضی به این معامله باشد و چنین چیزی کلیت ندارد. البته ایشان رضایت را در خروج از فضولی بودن کافی میداند، اگر هم رضایت را کافی ندانیم، مالک انشاء اذن میکند.
پرسش: وضعیه شاملش نمیشود؟
پاسخ: در این روایت وضعیه ندارد و میگوید: «هو ضامن».
پرسش: ...
پاسخ: «کما هو الغالب» به این معنی نیست در غالب موارد ربح حاصل میشود، بلکه مقصود شیخ عبارت از این است که در صورت ربح، غالباً رضایت هم حاصل میشود. البته باید در کلام شیخ این تصرف را هم داشته باشیم که مراد از ربح، ربحی است که اربح یا مساوی با ربح در نظر گرفته شده باشد و این ربحی که حاصل شده است، کمتر از ربح در نظر گرفته شده نیست. این فرض هم فرض نادری نیست تا حمل اطلاق بر آن صحیح نباشد.
بعید نیست که نظر شیخ این باشد که اگر شخص بر خلاف نظر مالک عمل کرد، ولی بعد از اینکه ربحی حاصل شد و مالک رضایت داد، همان توافقی را که نسبت به اصل مضاربه داشتند، بعد از اجازه در نظر میگیرند و لذا در روایت وارد شده است که هر دو در ربح مشترک میباشند.
پرسش: استحقاق دارد یا ندارد؟
پاسخ: اگر توافق بکنند، استحقاق پیدا میکند.
پرسش: ...
پاسخ: ایشان میگوید: برای جمع بین این روایت و روایات دیگر، این روایت را حمل بر موردی میکنیم که اشکال برطرف بشود. این روایت صریح نیست تا ما ملتزم به خلاف قاعده و تعبد بشویم و ارتباطی به بحث فضولی نداشته باشد.
بررسی فرمایش حاج شیخ راجع به تعدد مطلوب
دیروز مطلبی را از مرحوم حاج شیخ عبدالکریم نقل کردیم که قسمتی از عرض ما ماند.
ایشان میفرمایند: تعدد مطلوب اگر در عین شخصی بود و مطلوب اول حاصل نشد و مطلوب تطبیقی حاصل بود و رضایت تطبیقی در کار بود، معامله صحیح است و اشکالی ندارد، اما در جایی که تعدد مطلوب در یک امر کلی است و معامله به یک موضوع کلی تعلق گرفته است، مثل اینکه نسبت به زمان یا مکان خرید یا سایر خصوصیات داخل یا خارج از ذات متاع قیودی ذکر شود که به موضوع کلی میخورد و عامل مُجاز به آن است و مورد دیگر مرضی و مأذون از جانب مالک نمیباشد.
در این صورت، آن موردی که فاقد قید باشد، مباین با واجد قید است و با توجه به اینکه رضایت به احدالمتباینین تعلق گرفته است، نمیتوانیم از یک مباین، مباین دیگر را تصحیح بکنیم.
بنابرای طبق قاعده نمیشود با تعدد مطلوب در اینجا معامله را تصحصح کرد، چون مورد کلی است، بر خلاف جایی که معامله به عین شخصی تعلق گرفته باشد.
عرض ما این است که تعدد مطلوب در امور کلی هم میآید و واجد و فاقد قید، هر دو از مصادیق احدالمطلوبین هستند و تعدد مطلوبی که سید میفرماید، صحیح است. منتهی چون خصوصیت مطلوب دیگری ذکر شده و از غیر آن نهی شده است، به جهت تعدی ضمان در کار هست و شخص ضامن است.
مقصود از «ضرباً من المتاع» در روایت جمیل
مطلب دیگری که دیروز عرض کردیم، عبارت از این بود که روایات جمیل ظاهر در این است که شخص متاع دیگری غیر از متاع مأذون تهیه کرده است و در نتیجه رکن معامله مخدوش شده، نه شرط خارج از معامله و لذا از این جهت نمیتوانیم معامله را صحیح بدانیم.
ایشان فرمودند: اگر در این صورت بخواهیم این نقل و انتقال را تعبدی دانسته و بگوییم: نظر شارع بر این است که چه مالک راضی باشد و چه راضی نباشد، این نقل و انتقال واقع شده است و ملک صحیح است، چنین تعبدی خیلی خلاف ارتکاز است و ما باید بر خلاف ظاهر یک تصرفی در این روایت داشته باشیم که بُعدش از این تعبد کمتر باشد.
دیروز گفتیم که مالک گفته است: این قسم از متاع را بخر و یک شرایطی هم در نظر گرفته شده است که شخص بر خلاف آن شرایط مقدری که در تقدیر است، عمل کرده است، «خلاف ما أمرت به». ما هم از باب اینکه بر تعبد غیر متعارف حمل نکنیم و اقلُّ محذوراً را در نظر بگیریم، اینطور معنی کردیم، ولی این معنایی که دیروز عرض کردیم، درست نیست و خیلی بعید است که مراد ایشان این معنی باشد.
به احتمال قوی، مراد ایشان این است که مقصود از «ضرباً من المتاع» اشاره به صنف خاصی از متاع است و متاع هم نوعی از انواع است، نه اینکه اشاره به جنس داشته باشد.
مثلاً مالک گفته است که برنج صدری یا فلان چایی را خریداری کن، ولی او صنف دیگری را خریداری کرده باشد.
بنابراین طبق این معنی، مراد از متاع نوع است، نه جنس و مراد از ضرب هم صنف خاصی از نوع است.
ایشان این را خیلی بعید نمیداند و هر چند که بر خلاف ظاهر است، ولی در مقابل آن معنای خیلی بعیدی که بر خلاف ارتکاز بود، اهون است.
البته به نظر ما طبق فرمایش سید هم طبق این معنی که مراد از متاع نوع و مراد از ضرب، صنف باشد، مطلب تمام است و هم در صورتی که مراد از متاع جنس باشد و در هر دو صورت به نحو تعدد مطلوب معامله تصحیح خواهد شد.
در صورتی که متاع اشاره به نوع باشد، تعدد مطلوب به این صورت است که یک مطلوب عبارت از نوع است و مطلوب دیگر هم عبارت از صنف است که رجوعش به شرایط خارجی است، ولی اگر طبق معنای قبلی بگوییم که مراد از متاع، جنس است و مالک مثلاً گفته است: برو چای بخر، ولی شخص برنج خریده است، باز هم میتوانیم با تعدد مطلوب معامله را اینطور تصحیح بکنیم که یکی از مطلوبات مالک جنس بوده و یکی از مطلوباتش هم نوع بوده است و این نوعی که عامل به آن تعدی کرده است، مصداقی برای جنس بوده است و لذا میتوانیم با تعدد مطلوب معامله را صحیح بدانیم.
شاهدش هم عبارت از این است که در روایتی که به عنوان استشهاد به عباس اشاره شده است، دو قسمت دارد: یک قسمت عبارت از این است که عباس به عامل شرط میکند که از فلان مکان جنس بخرد و دیگری هم اینکه حیوان نخرد، «ذا کبدٍ رطبة». در اینجا شخص حیوان خریده است و در روایت هم حکم به صحت معامله شده است.
پرسش: شاید مطلوب مالک نفس ربح بردن بوده است.
پاسخ: تعبیر به اشتراء شده است و عامل بر خلاف شرط مالک عمل کرده است.
پرسش: ...
پاسخ: روایت میگوید: عباس گفته بود: حیوان نخر، ولی عامل مخالفت کرده و حیوان خریده است. در اینجا بحث از خصوصیات نیست، بلکه مالک گفته بوده است که حیوان نخر و اگر خریدی، ضامن هستی، ولی او با این شرط مخالفت نموده و حیوان خریده است.
پرسش:...
پاسخ: بیان شیخ راجع به تصحیح مضاربه نیست، بلکه مضاربه از اول به نحو تعدد مطلوب واقع شده است.
پرسش...
پاسخ: سید میگوید: معاملهای که هنوز واقع نشده است، به نحو تعدد مطلوب است و کأنّ دو مطلوب جعل شده است.
موضوع: تمسک به عام بعد از تعیین مراد - بررسی روایات مضاربه
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء این بحث جدید را عنوان میفرماید که همانگونه که بعد از تعیین مراد، در تمسک به عام نسبت به شبهات موضوعیه بین شیخ و آخوند اختلاف وجود دارد، در شبهات حکمیه هم چنین اختلافی میتواند جریان داشته باشد.
ایشان در ادامه توجیه شیخ راجع به روایت جمیل را طبق مبنای خودشان دانسته و با توجه به اینکه نظر مشهور بر خلاف نظر شیخ است، این توجیه را بر مبنای خود شیخ صحیح میدانند که تقیید را بر تخصیص مقدم میدارد.
استاد همچنین فرمایش مرحوم ایروانی راجع به روایات مضاربه و وجود رضایت تقدیری را باین نموده و سه اشکال بر آن ایراد میفرمایند.
تمسک به عام بعد از تعیین مراد (در شبهه موضوعیه و حکمیه)
یک بحثی وجود دارد که من در جایی ندیدهام که به آن پرداخته بشود، ولی مناسب است که عنوان بشود.
ما قبلاً مکرر به این مسئله پرداختیم که اگر مراد از عام بالارادة الجدیة یا بالارادة الاستعمالیة (علی الخلاف) مشخص بود و میدانیم که خاص را نگرفته است، ولی نمیدانیم که آیا این خاص از مصادیق عام نیست و تخصصاً خارج است، یا اینکه از مصادیق عام است، ولی تخصیص خورده است. در این مسئله بین شیخ انصاری و مرحوم آخوند اختلاف وجود دارد.
مثلاً خطاب وارد شده است که «أکرم العلماء و لاتکرم زیداً». در اینجا میدانیم که این خطاب زید را نگرفته است، ولی نمیدانیم که زید عالم نیست و به همین خاطر حکم وجوب اکرام شامل او نشده است یا اینکه عالم است، ولی از تحت عام تخصیص خورده است؟
اختلاف بین شیخ و آخوند در این است که آیا با توجه به عام میتوانیم حکم به عالم نبودن زید کرده و در موارد دیگر حکم به جاهل بودن زید بکنیم، یا نه؟
شیخ میفرمایند: ما میتوانیم در اینجا قائل به تخصص شده و بگوییم که زید از مصادیق عام نیست، زیرا هر قضیهای، عکس نقیضی دارد و اگر گفتند: «کل عالم یجب اکرامه»، عکس نقیضش عبارت از این است که «ما لا یجب اکرامه فلیس بعالم». این عکس نقیض را کبری قرار داده و میگوییم: «زید لایجب اکرامه و کل ما لایجب اکرامه فلیس بعالم فزید لیس بعالم». با کبری قرار دادن عکس نقیض قضیه، عالم نبودن زید را نتیجهگیری میکنیم. این نظر شیخ است.
مرحوم آخوند نظر ایشان را قبول نکرده و میفرماید: عکس نقیض، تابع خود قضیه است. اگر قضیه قطعی باشد، عکس نقیضش هم قطعی است، ولی اگر قضیه ظنّی باشد، عکس نقیضش هم ظنّی خواهد بود و آنجایی که در منطق ما به عکس قضیه اخذ میکنیم، در قضایای قطعیه است و چون عکس نقیضش هم قطعی است و حجیت قطع و ترتیب اثر دادن به آن هم ذاتی است، ما ترتیب اثر میدهیم، ولی عکس نقیض قضیهی ظنّیه، ظنیّه است و اعتبار آن یا مجعول شرع است و یا بر اساس بنای عقلاء است. از شرع که دلیلی بر حجیت مطلق ظنّ نداریم، بلکه فقط ظنون خاصی در شرع حجت دانست شده است، بنای عقلاء هم در مثل چنین موردی که شک در مراد متکلم نداریم، ولی نمیدانیم که زید عالم است یا نه، حکم به جاهل بودن زید نمیکند.
خلاصه اینکه در چنین موردی بنای عقلاء بر تخصص در کار نیست.
این مسئله در همه جا ذکر شده و به اختلاف بین شیخ و آخوند در این مسئله اشاره گردیده است.
در این مسئله شک ما شبههی موضوعیه است، نه شبههی حکمیه. مثال شبههی حکمیه عبارت از این است که ما نمیدانیم معنای عدالت اجتناب از مطلق معصیت است یا برای اینکه شخص عادل باشد، فقط باید از کبیره اجتناب نماید؟
در یک جایی هم حکم شده است که شهادت غیر عادل مقبول نیست و در شهادت دادن، عدالت معتبر است. از طرف دیگر دیدیم که شهادت زیدی که مرتکب صغیره شده، قبول شده است. بحث در این خواهد بود که آیا با عکس نقیض این قضیه میتوانیم نتیجه گیری کنیم که در عدالت اجتناب از صغیره معتبر نیست یا نه؟ البته احتمال هم میدهیم که شهادت زید به صورت اختصاصی و استثناءً قبول شده باشد.
آیا میتوانیم در اینجا با عکس نقیض بگوییم: «زید قبل عدالته و من قبل عدالته فهو عادل فزید عادل». بنابراین با توجه به اینکه زید مرتکب صغیره است، بگوییم: در عدالت ارتکاب از صغیره معتبر نیست. و در نتیجه در جاهای دیگری که حکمی بر عدالت بار شده است، مثل نماز جماعت و تقلید و امثال آن هم مرتکب صغیره را عادل دانسته و این احکام را جاری بدانیم.
در آیهی شریفهی «تجارة عن تراض» (1)هم نمیدانیم که آیا رضایت حین العقد معتبر است و در نتیجه فضولی باطل میباشد، یا اینکه چون این عقد باقی است، اگر در عالم بقاء هم مورد رضایت شد، کفایت میکند و با اجازهی صحیح خواهد شد؟
از بعضی از روایات هم تصحیح فضولی در برخی موارد را میفهمیم. حال باید ببینیم که آیا با این قانونی که شیخ بیان فرموده است، (استفاده از عکس نقیض) میتوانیم صحت فضولی در تمام موارد را استفاده بکنیم یا نه؟ و آیا میتوانیم این مطلب را به صورت قاعده قرار داده و در سایر موارد هم از آن استفاده بکنیم یا نه؟
این بحث راجع به شبههی حکمی مطرح نشده است و آقایانی که به این بحث پرداختهاند، شبههی موضوعیه را مورد اشاره قرار دادهاند که مثلاً آیا زید جاهل است که وجوب اکرام ندارد، یا اینکه عالم است و از تحت عام تخصیص خورده است؟
پرسش:...
پاسخ: به نظر میرسد که بر اساس مبنای شیخ، شبهه موضوعیه و حکمیه متحدند و در هر دو میتوانیم با عکس نقیض قائل به تخصص بشویم.
1) نساء/سوره4، آیه29.
فرمایش مرحوم ایروانی راجع به روایات باب مضاربه
مرحوم ایروانی راجع به این روایات باب مضاربه که خوانده شد، میفرمایند: به احتمال قوی این روایات مُنزّل به صورتی است که معمولاً مالک شرط مکان یا زمان و امثال آن را به این جهت تعیین میکند که به تصورش با این شرایط ربح بیشتری حاصل میشود و لذا اگر خود مالک بداند که در غیر این موارد هم ربح هست، راضی به معامله است و قهراً اگر شخصِ عامل عملی انجام داد و ربحی حاصل شد، مالک باطناً راضی بوده و شخص از ناحیهی مالک مأذون است، منتهی اگر ضرری کرد، با تضمین مأذون بوده است.
طبق فرمایش ایشان یک اذن ارتکازی در این موارد هست و بنابراین این موارد از فضولی خارج میشود و مقتضای این اذن ارتکازی این است که اگر ربحی کرد، صحیح باشد و اگر هم ربحی نکرد، با تضمین صحیح باشد و مفاد روایات هم همین است و اشکالی هم وجود نخواهد داشت.
ایشان میگوید: این مطلب بهتر از آن توجیهی هست که شیخ باین کرده است.
بررسی توجیه شیخ راجع به روایت جمیل
یک مطلبی به ذهن بنده آمد که آن را برای شما میگویم که محصل عرائض ما عبارت از این است که شیخ اطلاق روایت را جمعاً بین الادله، حمل به صورت اجازه کرده و میفرماید: نظر مالک بر این است که اگر ربحی حاصل شد، هر چند تو با شرط من مخالفت کردی، ولی طبق همان قراری که گذاشتیم، هر دو در این ربح مشترک باشیم و من موافق با این مطلب هستم.
در اینجا هر چند عامل با امر مالک مخالفت کرده است، ولی مالک با آن حقالعملی که قرار گذاشتهاند، موافقت کرده است و در صورت خسارت هم میگوید که خسارتش را به من بده.
عرض ما این است که بالأخره شیخ مطلق را به یک صورت خاصهای حمل کرده است و بر اساس مسلک خود ایشان اگر دوران امر بین تخصیص و تقیید شد، باید تقیید را بر تخصیص مقدم بداریم. اگر ما بگوییم که اجازه از اول شرط نیست، تخصیص یک قاعدهی عام است که بگوییم اجازه معتبر نیست، اما اگر تقیید بکنیم، قهراً آن قاعده نسبت به مورد قید زمین نخورده است.
بنابراین ایشان در دوران امر بین تقیید و تخصیص، تقیید را مقدم بر تخصیص میداند و بر اساس مبنای ایشان میشود حمل بر فضولی کرده و طبق قاعدهی فضولی عمل کرد، ولی متعارف آقایان دیگر - کما هو الحق - قائل به این هستند که فرقی بین اصالة الاطلاق و اصالة العموم وجود ندارد و هر دو در عرض هماند و هیچکدام ذاتاً بر دیگری تقدم ندارد. البته اگر جهات دیگری در خارج بود که موجب تقدم یکی بر دیگری شد، آن یک حرف دیگری است.
پس بنابراین با توجه به این مطلب، ما نمیتوانیم از این روایت به صحت فضولی استناد کنیم.
اشکالات فرمایش مرحوم ایروانی
و اما راجع به فرمایش مرحوم ایروانی که میگوید: در اینجا اذن ارتکازی وجود دارد، باید عرض کنیم که چند اشکال به این فرمایش ایشان وارد است:
یکی اینکه اذن ارتکازی - که عرف هم موافق آن است - عبارت از این است که شخص متوجه چیزی نشده است، ولی اگر توجه پیدا کند، بلافاصله میگوید که اشکالی ندارد و فقط نفس تصور در اظهار رضایت کافی است. به عبارت دیگر، همین که شخص موضوع را تصور میکند، ابراز رضایت مینماید.
ولی گاهی اینطور نیست که با تصور موضوع، اظهار رضایت بشود، بلکه باید برای او توضیحاتی بیان کرد تا رضایت او حاصل بشود و اینطور نیست که با صرف تصور به رضایت برسد. چنین اذن تقدیری به این شکل در امور کفایت نمیکند و موجب هرج و مرج میشود.
اگر هر کسی بخواهد در اموال مردم تصرف کرده و بگوید: به نظرم آمد که این به نفع مالک است یا نفع این کار برای مالک بیشتر است و امثال آن، موجب هرج و مرج خواهد شد.
البته اگر همه معصوم بودند، اشکالی نداشت، ولی چون اشخاص اشتباه میکنند و گاهی به خیال اینکه این کار بهتر است، وارد آن میشوند، ولی بعد میبینند که بدتر بوده است و خیلی هم ضرر دارد.
البته ممکن است در برخی امور به صورت فی الجمله ضرورت عرفیه اقتضاء بکند که چنین إذنی جاری باشد مثل اموری که مربوط به مرگ و امثال آن است و طبق «ما علی المحسنین من سبیل» (1)مجاز به انجام برخی امور باشیم، ولی در سایر موارد به جهت وجود اختلاف نظر، عرف چنین اذنی را کافی نمیداند. بنابراین این رضایت تقدیریکافی نیست.
1) توبه/سوره9، آیه91.
ثانیاً مورد روایات مطلق ربح است و ممکن است آن چیزی را که خود مالک تعیین میکند، به نظر خودش دارای ربح بالایی باشد و این عامل مخالفت نموده و به سراغ چیزی رفته است که ربح کمتری دارد و لذا نمیتوانیم قائل به اذن ارتکازی در چنین موردی بشویم.
ثالثاً همه معاملات صرفاً بر اساس ربح نیست و چه بسا مالک، جهات دیگری را هم در نظر گرفته و مثلاً میگوید: با زید معامله نکن، زیرا شاید ارتباط به زید برای او محذوراتی داشته باشد و لذا عامل را از معامله با زید بر حذر داشته است.
پرسش: این بیانی که امروز فرمودید در فرض ضرر هم روایت میگوید معامله صحیح است.
پاسخ: اگر هم بگوییم در صورت ربح، چنین چیزی هست، ولی در صورت خسران حتی به صرف اینکه ضمانی وجود دارد، متعارف اشخاص راضی نیستند که پولشان بیمصرف خرج بشود و نمیتوانیم در چنین موردی قائل به رضایت ارتکازی مالک بشویم.
بنابراین اگر در صورت نفع هم بگوییم که مطلق المنفعة کافی است، ولی در صورتی که هیچ خاصیتی برای مالک نیست، نمیتوانیم رضایت تقدیری را در نظر بگیریم، ولو اینکه با حصول خسارت، ضمانی هم ثابت باشد.
پس بنابراین چنین ارتکازی وجود ندارد و خلاصه اینکه این روایات دلیل بر مطلب نیست و باید تقییداً یا تخصیصاً تصرف در آن بکنیم.
موضوع: معنای استیناس در روایات اتّجار- تمسک به عام با شک در کیفیت اراده
خلاصه درس:
حضرت استاد در این جلسه ابتداء دو وجه در بیان مراد شیخ از استیناس به روایات اتّجار غیر ولی را توضیح میدهند. و در ادامه به اختلاف مرحوم شیخ و مرحوم آخوند در تمسک به عام در صورت شک در کیفیت اراده پرداخته و نظریه مرحوم آخوند را بر نظریهی مرحوم شیخ ترجیح میدهند.
مقصود مرحوم شیخ از استیناس در روایات اتجار غیر ولی
وجه اول: مرحوم شیخ برای استیناس یا تأیید صحت فضولی به روایات اتّجار غیر ولیّ استناد کرده است.
ایشان میفرمایند (1): اگر ما به اطلاق این روایات تمسک کرده و بگوییم: چه ولیّ بعداً اجازه بدهد و چه اجازه ندهد، این اتّجار صحیح است، منتهی ربح مال یتیم است، ولی خسارت بر عهدهی کسی است که اتّجار کرده است، در این صورت، این روایات موجب استیناس صحت بیع فضولی میشود. ولی اگر اطلاق این روایات را تقیید به فرض اجازهی ولی کنیم، از مصادیق بیع فضولی خواهد بود.
راجع به ذکر استیناس اشکالاتی مطرح شده است که مرحوم شیخ چرا استیناس گفته است. این نیاز به توضیحی دارد.
استیناس در مقابل استیحاش است. گاهی عموماتی داریم که در ارتکازات متشرعه یا بنای عقلاء، ابتداءً به نظر میرسد که آبی از تخصیص باشند، ولی اگر کسی از باب نقض این عمومات، مثالی بر خلاف آنها پیدا بکند، هیمنهی این عمومات خواهد شکست. این مطلبی که عرض میکنم، درست نیست و فقط از باب مثال عنوان میکنم. مثلاً اگر کسی بر خلاف ارتکازات متشرعه که مسئولیت دادن به زن را قبول ندارند، بگوید: اشکالی ندارد که زن فرماندار بشود و بعد هم برای مثال به واقعهی کربلا اشاره بکند که بعد از عاشوار حضرت زینب (سلام الله علیها) حاکم بودند و دستور میدادند. ذکر این مثال برای شکاندن یک عامی است که بر اساس ارتکاز شرعی و عرفی محقق شده است.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص360، ط الحدیثة .
مرحوم شیخ میگوید: ممکن است اینطور گفته بشود که اگر شخص بدون اجازهی مالک بخواهد ملک او را مورد معامله قرار بدهد، بر خلاف ارتکازات عرف و شرع میباشد، ولی ما میتوانیم بگوییم که این عمومات آبی از تخصیص نیست و شاهدش هم عبارت از این است که در جایی که نه اذنی در کار بوده است و نه اجازهای، اتّجار صحیح است، در حالی که نه حدوثاً و نه بقاءً به مالک اعتناء نشده است و لذا با توجه به صحت چنین مواردی، وحشتی از صحت فضولی نخواهیم داشت. و با وجود این مثال، هیمنهی این عام میشکند و برای ما روشن میشود که این عام آبی از تخصیص نیست و مشابه هم دارد.
به احتمال قوی، مراد شیخ همین است و فقط میخواهد که جلوی استیحاش را بگیرد و اگر عموماتی در مسئله وجود دارد، نسبت به رفع ید از آنها، وحشتی وجود نداشته باشد و انسان به صورت خالیالذهن وارد بحث بشود. بنابراین به احتمال قوی، مراد شیخ همین است و نظر ایشان این بوده است که به رخ ما نکشید که قول به صحت فضولی، بر خلاف مرتکزات متشرعه و بنای عقلاست، زیرا این مسئله مشابهاتی دارد که قهراً روایات اتجاز بدون إذن ولی، یکی از مصادیق روشن آن میباشد.
وجه دوم: وجه دیگر عبارت از این است که همان طوری که بعد از تخصیص عام، اگر نسبت به تخصیص زائد شک داشته باشیم، به عام اخذ کرده و میگوییم: بیشتر از این مقدار ساقط نشده است، در اینجا هم عموماتی داریم که اتجار بدون اذن مالک را جایز نمیداند و حتماً باید نظر مالک در معامله نقش داشته باشد. حال اگر ثابت شد که یک مورد از تحت این عام و قاعده، تخصیص خورده است، ولی نسبت به تخصیص از یک قاعدهی دیگر هم شک داشته باشیم، قاعدتا باید بگوییم قاعدهی دیگر، تخصیص نخورده است. مثلا زید هم عالم است و هم هاشمی . اگر فهمیدیم که عموم «أکرم العلماء» نسبت به زید تخصیص خورده است، ولی نمیدانیم که خطاب «أکرم هاشمیاً» هم وجود دارد که زید نسبت به آن هم تخصیص خورده باشد یا نه؟ ما در اینجا برای اینکه دو قاعده تخصیص نخورده باشد، میگوییم که اصلاً عام «أکرم هاشمیاً» را نداریم و فقط چون زید عادل نیست، یک تخصیص در اینجا وجود دارد و قانونی به عنوان هاشمی در کار نیست تا آن هم تخصیص خورده باشد. میتوانیم از این مطلب تعبیر به استیناس بکنیم. البته ممکن است بگوییم که این مطلب بالاتر از استیناس بوده و دلیل بر مسئله میباشد.
قبلاً هم عرض شد که در شبهات موضوعیه بر اساس مبنای شیخ میتوان طوری اجمال را تفسیر کرد که اصالةالعموم حفظ شده باشد. مثلاً اگر زید مشکوک العلمیة و الجهل باشد، میتوانیم برای حفظ «اکرم العلماء»، از زید نفی علمیت بکنیم.
اگر یک لفظی مجمل بود، مانند آیهی شریفهی إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (1)و برای ما مورد تردید شد که آیا رضایت اولی نیاز است و در نتیجه فضولی باطل میباشد، یا مطلق رضایت کفایت میکند، در اینجا اگر موردی را پیدا کردیم که در زمان حدوث عقد، رضایت نبوده، ولی عقد تصحیح شده، میتوانیم رفع اجمال کرده و حکم نماییم که مراد از رضایت، مطلق رضایت است، تا دچار تخصیص عام نشویم. و حتی ممکن است بر اساس مبنای شیخ، کشف مراد هم بکنیم و با حجت دانستن مثبتات امارات، این مطلب را دلیل بر مسئله بدانیم، نه اینکه فقط در حد استیناس باشد.
البته نسبت به مبنای مرحوم شیخ، همان وجه اول درستتر است، ولی ممکن است کسی مدعی این وجه دوم شده و بگوید: ما اگر مبنای مرحوم شیخ را قبول کردیم، باید صلاحیت تفسیر را هم قبول بکنیم.
البته در بعضی از موارد، حتی بر اساس مبنای مرحوم شیخ هم نمیشود چنین تفسیری انجام داد، زیرا در جایی میتوانیم این تفسیر را انجام بدهیم که دوران امر بین این باشد که عام صحت فضولی را اقتضاء بکند یا بطلان فضولی را اقتضاء بکند. ما هم برای اینکه عام تخصیص نخورد، آیهی شریفه را اینطور تفسیر میکنیم که مطلق رضایت کافی است و شاهدش هم عبارت از این است که در برخی موارد عقد با مطلق رضایت تصحیح شده است.
1) نساء/سوره4، آیه29.
ولی گاهی اوقات، دوران امر بین صحتِ مطلق فضولی و بطلانِ مطلق آن نیست، بلکه تفصیل داده شده است و در برخی موارد، بدون اذن صحیح است و در برخی موارد هم بدون اذن صحیح نیست و خلاصه اینکه اگر تفصیلی در کار باشد، قهراً نمیشود ما اجمال را تفسیر بکنیم، زیرا ممکن است کسی بگوید: در این مورد بدون اذن صحیح است، ولی تفصیلی در مسئله وجود دارد.
بنابراین مرحوم شیخ میفرماید: اگر ما اخذ به اطلاق بکنیم - چنانکه عدهای قائل هستند - نسبت به صحت فضولی، از این روایات استیناس حاصل میشود، ولی اگر این اطلاق را تقیید به صورت اجازه نماییم، جزء مصادیق مسئلهی فضولی خواهد بود.
اختلاف مرحوم شیخ و مرحوم آخوند در تمسک به عام در صورت شک در کیفیت اراده
بین مرحوم شیخ و مرحوم آخوند این اختلاف هست که آیا عام فقط در شک در مراد حجت است یا اگر در کیفیت اراده هم شک داشته باشیم، در آنجا هم حجیت دارد؟
مرحوم آقای داماد نظریه مرحوم شیخ را میپسندید که ما از حکم، موضوع را مشخص کنیم. ایشان میفرمود: سیره علماء و محققین در باب رجال عبارت از این است که اگر امام اقتداء به شخصی را جایز بداند، از این جواز، عدالت آن شخص را کشف میکنند. در بسیاری از موارد، به عدالت روات تصریح نشده است، ولی اگر شخص مجاز به برخی امور شده باشد که بر حسب عمومات در آنها عدالت شرط است، عدالت این شخص هم کشف میگردد.
ایشان این مطلب را مؤید نظریهی مرحوم شیخ دانسته است، ولی به نظر میرسد که حق با مرحوم آخوند باشد، زیرا در این مواردی که ایشان ذکر کرده است، همهی اشخاص مطمئن هستند که قانون راجع به زید شکسته نشده است و خصوصیتی در زید وجود ندارد که قانون برای او تخصیص خورده باشد و لذا به عام تمسک میشود، زیرا اطمینان داریم که چنین استثنائی نه سابقهی تاریخی دارد و نه سابقهی رجالی و بر اساس همین اطمینان، ما به عام تمسک مینماییم.
ولی در مورد بحث ما، به عکس قضیه اطمینانی وجود ندارد، و الا اگر به اصل قضیه و عکس نقیضش اطمینان وجود داشته باشد، این اطمینان حجت عقلائی میباشد، ولی بحث در این است که در اینجا نه به خود قضیه و نه به عکس آن اطمینانی وجود ندارد و هر دو ظنّی هستند. یا حتی ظنی هم نیستند، زیرا اصالة العموم متوقف بر این نیست که مسئله ظنی باشد، بلکه به نظر ما اصالة العموم اماره نیست، بلکه اصلی از اصول عقلائی است، زیرا اگر ما به عام اعتناء نکنیم و در تخصیص عام شک بکنیم، سنگ روی سنگ بند نمیشود و همهی قوانین لغو میشود و تمام اشخاص متحیر و مردد خواهند بود. همانطور که گاهی احکام واقعیه برای حفظ نظام است، مثل بیع و اجاره و امثال آن، گاهی هم احکام ظاهریه (اعم از اماره و اصل) برای حفظ نظام میباشد. بنابراین، به احتمال قوی حجیت عام عندالشک به حساب اماره بودن نیست، بلکه اصلی از اصول است. حال بحث در این است که اگر شک ما در مراد متکلم نباشد، در موارد غیر اطمینانی میتوانیم به این اصل تمسک کرده، عکس نقیضاش (مثبت) را حجت بدانیم و در جاهای دیگر از آن استفاده بکنیم؟ به عبارت دیگر آیا میشود هم خودش حجت باشد و هم عکس نقیض غیرعلمی و غیر اطمینانیاش؟ به نظر ما، وجداناً بنای عقلاء بر این مطلب قائم نیست و در این مسئله حق با مرحوم آخوند است.
پرسش: حتی در شبهات حکمیه هم اینطور است؟
پاسخ: فرقی ندارد. اینها مثبتاتی است که ما نسبت به آن اطمینانی نداریم. این قضیه حتی ظنی هم نیست و هر چند به خود عام عمل میشود، ولی اگر حکم شرعی نداشته باشیم، بنای عقلاء اخذ به لازم این عموم - که عبارت از عکس نقیض است - را صحیح نمیداند.
بنابراین اگر به اطلاق روایات اتّجار به مال یتیم اخذ بکنیم، استیناس برای صحت فضولی بوده و موجب رفع استیحاش خواهد شد، ولی اگر بخواهیم اطلاق این روایات را به صورت اجازهی ولی تقیید کنیم، مصداق برای موضوع بحث خواهد بود. مرحوم شیخ هم میفرماید که این روایات مؤید برای صحت فضولی میشود.
البته تقیید این روایات به صورت اجازهی ولی، هر چند بر خلاف اطلاق است، ولی مبنای مرحوم شیخ انصاری عبارت از این است که اگر قرار شد در مطلقات یا عمومات، تصرفی بکنیم، تصرف در اطلاق اهون از تصرف در عموم است، زیرا اخذ به اطلاق نیازمند مقدمات حکمت است و یکی از این مقدمات عبارت از این است که یک جهت ذاتی نه در حین تکلم و نه در حین عمل، در مقابل این اطلاق قرار نگرفته باشد. قهراً اگر عامی در مقابل این اطلاق بود، چه در زمان خطاب و چه در ظرف عمل، جلوی اطلاق را میگیرد و قهراً به عموم اخذ میکنیم.
بنابراین بر اساس مبنای مرحوم شیخ، ما اطلاق را تقیید به خصوص صورت اجازهی ولی میکنیم و هیچ اشکالی پیدا نمیشود و فقط مرتکب یک خلاف ظاهری میشویم و ارتکاب این خلاف ظاهر، اهون از ارتکاب خلاف ظاهر دیگری است.
این نظر مرحوم شیخ است، ولی در اینجا حق با مرحوم آخوند است که میفرماید : اگر از کسی استفتائی کردند، در صورتی که جواب این مسئله شقوقی دارد، باید در همان جا بیان بشود و اینطور نیست که سالیان متمادی به دنبال آن شخص برود و در هنگام عمل به او بگوید که آن مطلقی که گفتم، چنین قیدی دارد! وقتی سؤال شد، باید همانجا قید بیان بشود، مگر اینکه شخص از اول در مقام بیان قیود نباشد، ولی اگر در مقام بیان بود، باید تفصیل مطلب را هم بیان بکند و قهراً عدم بیان، ظهور در اطلاق دارد. در عموم هم همینطور است و اگر یک موردی قابل تخصیص است، ولی متکلم تخصیص نزد، ظهور در اصالة العموم خواهد داشت و خلاصه اینکه هیچ کدام اولویتی بر دیگری ندارند و حتی اگر عام هم در مقام بیان مخصصات نباشد، ظهوری نخواهد داشت. مثلاً یک منبری میگوید: غیبت حرام است و در مقام این نیست که در چه مواردی جایز است و در چه مواردی جایز نیست. در اینجا چون متکلم در مقام بیان نیست، ظهوری وجود ندارد و نمیتوانیم تمسک به عام بکنیم.
بنابراین هیچکدام اولویتی بر دیگری ندارد و اجمال پیدا میکند و قهراً ما نمیتوانیم به روایات اتّجار غیر ولیّ تمسک کنیم.
موضوع: مؤید بودن روایات اتجار غیر ولی با مال یتیم نسبت به صحت فضولی
خلاصه درس:
حضرت استاد در این جلسه به بررسی مؤید بودن روایات اتجار غیر ولی با مال یتیم، نسبت به صحت فضولی میپردازند. ایشان فرمایش مرحوم شیخ و اشکال مرحوم خوئی بر آن را ذکر نموده و سپس روایت بکر بن حبیب را مطرح میفرمایند. و سند را به جهت شیخوخیت بکر بن حبیب تصحیح نموده و در ادامه به بررسی دلالت روایت و مشکلات آن میپردازند.
بررسی روایات اتجار غیر ولیّ به مال یتیم
مرحوم شیخ روایات اتّجار غیر ولیّ به مال یتیم را به عنوان تأیید برای فضولی ذکر کرده است (1)، ولی آقایان اشکال کردهاند که ما باید در این روایات دو قید بزنیم تا منطبق بر فضولی بکنیم: یک قید عبارت از این است که این اتّجار را غیر ولیّ کرده است و قید دوم هم این است که ولیّ هم اجازهای داده است.
ما عرض کردیم که مطابق مبنای مرحوم شیخ انصاری در دوران امر بین تقیید و تخصیص، اصالة العموم وارد بر اصالة الاطلاق میباشد، زیرا تمسک به اطلاق نیازمند مقدمات حکمت است و عام جلوی مقدمات حکمت را میگیرد. بعد از اینکه روایات را تقیید به اتجار غیر ولیّ و اجازه ولی کردیم، این اتجار مصداقی از مصادیق فضولی خواهد بود، منتهی اگر بخواهیم از این مصداق عموم فضولی را تصحیح کنیم، مؤید خواهد بود. این مطلبی است که مرحوم شیخ میفرمایند.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص360، ط الحدیثة .
اشکال مرحوم خوئی بر فرمایش مرحوم شیخ
مرحوم آقای خوئی میفرمایند (1): فرضاً اگر ما این تقیید را زدیم، آیا با این تقیید مسئله حل میشود و این مورد طبق قاعده، مصداق فضولی و تحت قاعدهی فضولی میشود؟
ایشان میفرمایند که اشکال دیگری در مسئله هست که اگر در فضولی ولیّ امر یا مالک اجازه کرد، چه نفع حاصل بشود و چه ضرر، در هر صورت مضاربه صحیح خواهد بود و خسارتی بر گردن عامل نیست، زیرا عامل با اجازهی ولیّ این کار را کرده است و لذا خسارتی به گردنش نمیآید، ولی روایت میفرماید: اگر ربحی شد، مال یتیم است و اگر خسرانی شد، به گردن عاملی است که این کار را کرده است. پس بنابراین، این مورد طبق قاعده نمیتواند تصحیح بشود.
بحث در این است که آنچه که ما میفهمیم، عبارت از این است که اگر ما اجازهی فضولی را صحیح بدانیم، اجازه در حکم اذن ولیّ امر میشود و قهراً اگر بدون اذن ولیّ امر معاملهای واقع شد و ولیّ امر بعداً اجازه داد، بنا بر اینکه فضولی را صحیح بدانیم، این اجازه حکم اذن را پیدا میکند و همانگونه که ولی امر در زمان اذن میتواند طرف مقابل را نسبت به خسارت تضمین بکند و ضمان را شرط بکند، در اینجا هم میتوانند با توجه به مصلحت یتیم، با تضمین طرف مقابل نسبت به جبران خسارت، با مضاربه موافقت نماید.
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، الخوئی، ج4، ص61.
در نتیجه ما اطلاق ادلهی اتجار را به این قیود تقیید میکنیم که غیر ولیّ با اجازه ولیّ و تضمینی که در اجازه ولیّ بوده، اجازه کرده است و قهراً این عام را تخصیص نمیزنیم تا این مورد از موضوع خارج باشد و بنابراین مصداق برای فضولی خواهد بود. این فرمایش مرحوم شیخ است.
پرسش: تضمین عامل یا تضمین آمر و واسطه؟
پاسخ: فرض بر این است که شخص واسطه بوده و میخواهد با مال یتیم قرار مضاربهای بگذارد که دیگری عامل باشد. در اینجا، هم میشود او را تضمین کرد و هم میشود عامل را تضمین کرد.
خلاصه اینکه ممکن است ما این روایت را اینطور تصحیح بکنیم.
البته ما نسبت به اصل فرمایش مرحوم شیخ عرض کردیم که در دوران بین تخصیص و تقیید، بعد از اینکه اطلاق با مقدمات حکمت حینالتکلم و حینالخطاب منعقد شده باشد، تخصیص و تقیید هیچ فرقی ندارند و قهراً ما نمیتوانیم از این روایات به عنوان تأیید صحت فضولی استفاده بکنیم.
پرسش: مضارب را میشود تضمین کرد؟
پاسخ: اشکالی ندارد.
پرسش: آیا میشود بگوییم که در فرض ربح، اجازه میکند، ولی در فرض بطلان اجازه نمیکند؟
پاسخ: مورد روایت عبارت از این است که اگر خسران هم شد، صحیح است، منتهی او ضامن است و از روایت اینطور استفاده میشود که چه ربح باشد و چه خسران، معامله صحیح است، منتهی در صورت خسران شخص ضامن است. باید ببینیم که این مسئله را چطور حل کنیم.
پرسش: آیا این که می گوید ربح مال یتیم است یعنی بخشی مال یتیم و بخشی مال مضارب است چون روایت در مورد مضاربه است؟
پاسخ: اتجار به مال یتیم که فقط مضاربه نیست. روایت مضاربه را هنوز نخواندهایم. در اینجا بحث راجع به این است که شخص اجازه میدهد با مال یتیم اتجار بیع شود و در صورت ربح مال یتیم است و اگر هم ضرر کرد، باید جبران بکند.
روایت بکر بن حبیب
یکی از روایات اتّجار غیر ولی، روایت مضاربه است که راوی آن بکربنحبیب است. «قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ دَفَعَ مَالَ یَتِیمٍ مُضَارَبَةً فَقَالَ إِنْ کَانَ رِبْحٌ فَلِلْیَتِیمِ وَ إِنْ کَانَ وَضِیعَةٌ فَالَّذِی أَعْطَی ضَامِنٌ» (1).
تصحیح این روایت خیلی مشکل است. البته تأیید مرحوم شیخ متوقف بر این روایت نیست و ایشان به روایتهای دیگر تمسک میفرماید.
حال باید ببینیم که میتوانیم این روایت را به گونهای توجیه کنیم که مطابق قاعده در بیاید یا نه؟
این روایت میگوید: اگر شخص ربح کرد، مال یتیم است، ولی اگر خسران شد، آن کسی که اعطاء نموده و این کار را کرده است، ضامن است و باید خسارت را جبران کند.
بررسی سند روایت
«عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ حَبِیبٍ». سند تا راوی خوب است، ولی راوی، بکر بن حبیب است که توثیق نشده است. البته یک راوی به نام بکر بن حبیب داریم، یک راوی هم به نام بکر بن محمد بن حبیب داریم که طبعاً اگر کسی آشنا به این گونه امور باشد، متوجه میشود که این نوع اسماء مربوط به یک شخص واحد است، مثل علی بن بابویه و علی بن حسین بن بابویه. و وسائطی که خیلی شائع است مثل محمد و حسین و حسن را اسقاط میکنند و آن قسمت از اسم، که کمتر نام برده میشود را حفظ میکنند. مثلاً به بکر بن محمد بن حبیب میگویند: بکربن حبیب. چنین مواردی طبیعی است، ولی بنده بعد از مراجعه، دریافتم که بکر بن حبیب از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق (علیهما السلام) است و آن بکر بن محمد بن حبیب مازنی است که حدود صد سال بعد از حضرت صادق (علیه السلام) در سال 248 فوت کرده است و خلاصه اینکه این دو اسم مربوط به یک شخص واحد نیست. (2)
بنابراین، بکر بن حبیبی که راوی این روایت است، از اصحاب صادقین (علیهما السلام) است و توثیق هم نشده است، هر چند که راوی از او موثق است. البته باید ببینیم که آیا میشود او را به عنوان شیخ بودن توثیق بکنیم یا نه؟ شیخ بودنش کمی محل تامل است البته در چند روایتی که بکر بن حبیب نقل کرده است، منصور بن حازم از او روایت کرده است که از ثقات است و با توجه به این مطلب میتوانیم بگوییم که استاد او بوده است و از نقل مکرر و متعدد او استفاده میشود که از بکر بن حبیب استفادهی عملی نموده و شیخ بوده است. اگر این مقدار را برای اثبات شیخوخیت او کافی بدانیم ، میتوانیم از این راه او را توثیق بکنیم.
پرسش: ممکن است که بکیر بن حبیب باشد و در ذکر نام او اشتباه شده باشد.
پاسخ: هر کدام باشد، توثیق نشده است و برای بکیر هم توثیق صریحی وجود ندارد و فقط ما میتوانیم از راه شیخوخیت او، توثیقش بکنیم.
بررسی دلالت روایت
در روایت تعبیر میکند که اگر مضاربهای کردند، ربحش مال یتیم است و ضررش را باید کسی که اعطاء کرده است، جبران بکند، «الذی أعطی». در اینجا خود ولیّ این کار را نکرده است و به کس دیگری داده که عامل بوده است و خلاصه اینکه عامل فردی است، معطی هم فرد دیگری است، صاحب مال هم شخص یتیم است.
ظاهر روایت «الذی أعطی» است همزه فتحه دارد، نه «الذی اُعطِیَ» که همزه رفع داشته باشد، زیرا اگر بگوییم: «الذی اُعطِیَ»، باید «الیه» را هم در تقدیر بگیریم و این خیلی خلاف ظاهر است.
پس ظاهر روایت عبارت از «الذی أعطی» بالنصب است که تقدیری در آن نیست، یعنی آن شخصی که به عامل داده است، ضامن است.
به هر حال این روایت میگوید: اگر ربح کرد، مال یتیم است و اگر ضرر حاصل شد، حال یا برعهده معطِی است یا بر عهده معطَی الیه که عامل است. که بستگی دارد اَعطی بخوانیم یا اُعطی.
اشکال: حال باید ببینیم که دلالت این روایت را چطور درست کنیم، زیرا این روایت مربوط به مطلق اتجار نیست، بلکه مربوط به مضاربه است و چه مضاربه را صحیح بدانیم و چه باطل بدانیم، نمیتوانیم دلالت این روایت را تصحیح بکنیم، زیرا اگر مضاربه صحیح باشد، باید بین عامل و یتیم -که مالک است- شرکت حاصل بشود، ولی روایت میگوید: اگر ربحی حاصل شد، مال یتیم است و شرکت را نفی نموده است.
اگر هم مضاربه باطل باشد، اصلاً معاملهای واقع نشده است تا ربح به یتیم تعلق بگیرد یا مشترک باشد.
بنابراین طبق قاعده، اگر معامله را صحیح بدانیم، ربح مشترک خواهد بود و اگر هم باطل بدانیم، اصلاً ربحی در کار نخواهد بود. و این اشکال در اینجا وجود دارد.
جواب: بنابراین که بگوئیم معامله صحیح است می توانیم روایت را به گونه ای توجیه کنیم که خلاف قاعده نباشد. در روایت میفرماید: «فالربح للیتیم» و ممکن است که مراد از این حصر در «للیتیم»، حصر اضافی و در مقابل معطی باشد نه در مقابل عامل. به عبارت دیگر، این عبارت در مقام نفی سهم عامل نیست، بلکه میگوید که آن شخص معطی ضررش را متحمل میشود، ولی از نفع این معامله هیچ چیزی نصیب او نمیشود.
بنابراین، این روایت را در مقابل عامل نگیریم، بلکه مراد این است که هر کسی سهم خودش را میبرد، هم یتیم و هم عامل، منتهی به این شخص هیچ ربحی تعلق نمیگیرد و قهراً اگر اینطور معنی کنیم، منافاتی با قانون ربح مشترک بین مالک و عامل نخواهد داشت و در اینجا هم این شخصی که این کار را کرده است، ضررش را باید بکشد، ولی نفعی برای او نیست.
البته این معنی خلاف ظاهر است ولی خلاف نص نیست، منتهی موجب حل مشکل ربح خواهد شد.
و اما برای حل مشکل وضیعه هم میتوانیم اینطور بگوییم که یتیم پولی داشته است و ولیّ این پول را به زید داده و گفته است که با این پول کار بکن. زید هم در این معامله ضرر کرده است.
در اینجا شخص با إذن خود ولی برنج خریده و بعد هم فروخته و خسارت نموده است. اصل خرید برنج با إذن ولی بوده، فروش آن هم با إذن بوده است، منتهی اگر ما این معامله را به عنوان مضاربه باطل بدانیم، میتوانیم به عنوان بیع تصحیح بکنیم.
تصحیح این مطلب به این صورت است که بگوییم: إذن از ایقاعات است نه از عقود و لذا مثل مضاربه نیست که نیازی به قبول داشته باشد و لذا اگر هم مضاربه فاسد شد، میتوانیم بگوییم که با عنوان إذن، این بیع و شرائی که واقع شده است، صحیح میباشد. و آن ضمان یا تضمین نسبت به خسارت هم صحیح است و بنابراین روایت میگوید: در فرض ضرر، مضاربه باطل است، ولی بیع صحیح است، منتهی شخص باید ضرر را جبران بکند، چون خود این شخص معطی منشأ چنین ضرری شده است.
پرسش: آیا تضمین در ضمن مضاربه نبوده و حال این که مضاربه باطل است؟
پاسخ: اصلاً احتیاجی به شرط کردن ندارد و اتلاف مال دیگری است.
یک مطلبی که میخواستم عرض کنم، عبارت از این است که اگر ید عادیه نباشد، بلکه ید امانی باشد و تلفی حاصل شود، شخص ذوالید ضامن نیست. این قاعده کلی است و راجع به تلف، امین معذور است و ضمانی وجود ندارد، ولی اگر شخص منشأ تلف شده باشد، ضمان اتلاف وجود خواهد داشت و لو اینکه ید شخص، ید عادیه نباشد و ید امانی باشد.
مثلاً قصد طبیب این است که شخص را معالجه کند، منتهی گاهی اشتباه میکند و لذا اگر اخذ برائت نکرده باشد، ضامن است. در اینجا با اینکه طبیب امین است و خائن نیست، ولی ضامن است.
بنابراین فرق بین ید عادیه و ید امانی در ضمان تلف است، ولی نسبت به ضمان اتلاف هیچ فرقی بین این دو وجود ندارد.
طرف مقابل نمیدانسته که این شخص فضولی است و مال دیگری را برای مضاربه داده است و تصور میکرده است که این مال خود اوست و ضمان هم از همین بابت است.
خلاصه اینکه، با این بیان میتوانیم دلالت این روایت را تصحیح بکنیم.
موضوع: تعارض بین برخی از روایات اتجار مال یتیم
خلاصه درس:
حضرت استاد در این جلسه به روایات اتجار مال یتیم و حل مشکل تعارض بین برخی از این روایات میپردازند. ایشان ابتداء روایت سعید سمان و سپس روایت ابی الربیع را بیان میفرمایند که ظاهراً متعارض با یکدیگرند و سپس وجوه مختلف در جمع بین این دو روایت را مورد اشاره قرار میدهند. یکی از این وجوه جمع، وجهی است که مرحوم شیخ طوسی بیان فرموده است و حضرت استاد آن را بعید می دانند و به شکل دیگری جمع می نمایند .
تعارض بین روایات اتجار با مال یتیم
راجع به تجارت با مال یتیم، روایاتی وارد شده است که ظاهرشان خیلی متنافی و متعارض با یکدیگر است و باید ببینیم که چطور میشود بین اینها جمع کرد.
روایت سعید سمان
یکی از این روایات، روایت سعید سمّان است که اینطور وارد شده است: «وَ عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ یُونُسَ عَنْ سَعِیدٍ السَّمَّانِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ لَیْسَ فِی مَالِ الْیَتِیمِ زَکَاةٌ إِلَّا أَنْ یُتَّجَرَ بِهِ- فَإِنِ اتُّجِرَ بِهِ فَالرِّبْحُ لِلْیَتِیمِ- وَ إِنْ وُضِعَ فَعَلَی الَّذِی یَتَّجِرُ بِهِ». این روایت دلالت بر این مطلب میکند که اگر اتجاری به مال یتیم شد، زکات دارد، منتهی ربح این تجارت مال یتیم است و اگر هم خسرانی واقع شد، بر عهدهی کسی است که با این مال تجارت کرده است. شاید ظاهر ابتدایی این روایت عبارت از این باشد که ولیّ یتیم زکات را - چه مستحب باشد و چه واجب - از مال او اخراج کند. اگر هم ربحی حاصل شد، مال یتیم است و اگر خسارتی پیش آمد، بر گردن همان ولیّی است که این اتجار را انجام داده است.
روایت ابی الربیع
در مقابل این روایت، روایت دیگری است که یکی از ولات نسبت به اطفال صغار و یتیم، وصی پدر یا جدّ است . در روایت ابیالربیع اینطور وارد شده است: «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَحْمَدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ خَالِدِ بْنِ حَرِیزٍ عَنْ أَبِی الرَّبِیعِ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ فِی یَدَیْهِ- مَالٌ لِأَخٍ لَهُ یَتِیمٍ وَ هُوَ وَصِیُّهُ- أَ یَصْلُحُ لَهُ أَنْ یَعْمَلَ بِهِ قَالَ نَعَمْ- کَمَا یَعْمَلُ بِمَالِ غَیْرِهِ وَ الرِّبْحُ بَیْنَهُمَا- قَالَ قُلْتُ: فَهَلْ عَلَیْهِ ضَمَانٌ- قَالَ لَا إِذَا کَانَ نَاظِراً لَهُ» (1). در نسخهی چاپی اینطور است: «نَعَمْ یَعْمَلُ بِهِ کَمَا یَعْمَلُ بِمَالِ غَیْرِهِ»، ولی این تعبیر در نسخههای معتبر نیست، هر چند فرقی بین دو تعبیر وجود ندارد و مفاد هر دو یکی است.
1) تهذیب الأحکام، الشیخ الطوسی، ج4، ص28.
جمع بین دو روایت
در روایت قبلی در صورت خسران، ضمان را بر گردن ولی اثبات کرده است، بر خلاف اینجا که اینطور نیست. در این روایت، ربح را بینهما تعبیر کرده است، ولی در روایت قبلی میفرماید: «الربح للیتیم». حال باید ببینیم که چطور میشود بین این روایات جمع کرد. فرمودهاند که عبارت «إِذَا کَانَ نَاظِراً لَهُ» باید طوری معنی شود که بتوانیم بین روایات جمع کنیم.
دو احتمال در عبارت «إِذَا کَانَ نَاظِراً لَهُ»
احتمال اول:
احتمال اول این است که شخص سؤال میکند: ضمان دارد یا نه؟ حضرت هم میفرمایند: نه، ضمان ندارد، زیرا وقتی که این شخص وصیّ است، خودبهخود این کار را نکرده، بلکه بالولایة این اتجار را انجام داده است و لذا ضمانی در کار نیست. بنابراین، این احتمال هست که این فرمایش حضرت مانند جواب استفتائات باشد که وقتی سؤالی میکنند، جواب داده میشود که در فرض سؤال، حکم مسئله چنین است. در اینجا روایت نمیخواهد سؤال را دو قسمت بکند، بلکه میگوید: در فرض سؤال ضمانی نیست، البته اگر افراد عادی این کار را کرده بودند، ضامن بودند، ولی چون این شخص وصیّ است، ضمانی در کار نیست. طبق این احتمال، یک نحوه تهافتی بین این روایت و روایت قبلی وجود خواهد داشت.
پرسش: در روایت اسمی از ولیّ برده نشده است؟
پاسخ: اسمی از ولیّ نبرده است، ولی ظاهر و فرد متعارف عبارت از ولیّ است، زیرا در روایت میگوید: اگر تجارت کرد، باید زکات اخراج بشود، ولی بدون تجارت لازم نیست این کار را بکند. اینها از وظائف و تکالیف ولی است و فرد ظاهر از روایت، ولیّ است.
خلاصه اینکه طبق این احتمال اول، بین دو روایت تهافتی وجود خواهد داشت، ولی میتوانیم یک معنای دیگری برای عبارت «إِذَا کَانَ نَاظِراً لَهُ» بیان کنیم که طبق آن میشود بین این دو روایت جمع کنیم.
احتمال دوم:
احتمال دوم عبارت از این است که شخص را به عنوان مضاربه وصیّ قرار دادهاند و وصیّت شده است که این شخص با این مال مضاربه بکند. مراد از تعبیر به «إِذَا کَانَ» عبارت از این است که این عامل، ناظر برای همین عملی است که انجام میدهد. در اینجا که وصیت به مضاربه شده است، مضاربهاش صحیح است و ربح بینهما میباشد و اگر هم خسارتی حاصل شد، ضمانی در کار نیست. دو تا روایت دیگر هم هست که خصوص وصیت به مضاربه را عنوان کرده است: یکی روایت خالد بن بکیر طویل (1)و دیگری، روایت محمد بن مسلم (2)که موضوع هر دو مضاربه است.
در این روایات، مُوصی (پدر) وصیت به مضاربه کرده و گفته است: بعد از وفات من، این کار را انجام بده و مثلاً نصف سود سهم تو باشد، نصف سود هم سهم فرزند من باشد.
حضرت هم در این روایت این وصیت به مضاربه را امضاء کرده و میفرماید: «الربح بینهما» و ضمانی هم نسبت به خسارت در کار نیست، مانند سایر موارد متعارف دیگری که واقع میشود.
به نظر میرسد که این جمع، خیلی مستبعد باشد، زیرا طبق این احتمال اگر ولیّ وصیت به مضاربه بکند، عمل وصی صحیح است، اما در صورتی که خود ولیّ مضاربه بکند، چنین خصوصیتی در عمل او نیست! این خیلی بعید است که ما بین اتجار خود ولیّ با اتجار وصی فرق بگذاریم.
پرسش: یعنی هم بچه یتیم است و هم ولیّ دارد؟!
پاسخ: مورد روایت راجع به این است که ولیّ به کسی وصیت کرده است که این کار را بکند و این وصیت هم نافذ است و لذا مشترک در ربح و وضیعه هستند. اما طبق روایت قبلی خود ولیّ (پدر) اگر این کار را انجام بدهد، ضامن است! و ربح هم مال یتیم است. روایت اولی فوقش بگوئیم بالاطلاق ولی آیا این احتمال هست که خود ولی اگر بخواهد مضاربه کند صحیح است ولی بیع کند حق ندارد، اگر برای خود سهم قرار دهد درست است ولی اگر برای خود سهم قرار ندهد ضامن است این تفکیک خیلی مستبعد به نظر میآید. و اینکه حضرت گفته ربح تقسیم می شود. بعد سوال شده وضیعه چطور؟ حضرت میگوید: نه ؛ این "نه" وقتی گفته می شود که مورد انصرافی سوال، فردی باشد که نفی شده است اما اگر اصلا در سوال فرض مضاربه نکرده باشد بعد حضرت جواب دهد "نه اگر مضاربه باشد". اگر حضرت این گونه بخواهد جواب بدهد باید از اول دو قسمت بکند. بنابراین ظهور روشن این جمله در این است که تقیید نیست و نمی خواهد تفصیل بیان کند.
وجه جمع برای «الربح بینهما»
راجع به این تعبیر هم میفرمایند که «الربح بینهما» با تعبیر به «الربح للیتیم» منافاتی ندارد و بر اساس قواعد مضاربه این تعبیر را هم میشود به کار برد.
روایت بکر بن حبیب را هم ابتداء خیلی مشکل میدانستند، ولی این روایت را هم به همین معنی حمل میکنند. و می گویند ظاهر روایت بکربنحبیب این است که هر کس سهم خودش را بر اساس قرار مضاربهای که هست، بر میدارد.
البته در اینکه ظهور «الربح للیتیم» عبارت از این است که کل ربح مال یتیم است، حرفی نیست، منتهی ما در آنجا چون در مقابل وضیعهای که برای آن معطی قائل بودیم، میگفتیم جمعاً بین الادلة حصر اضافی است در مقابل آن وضیعهای که بر گردنش است. ولی در اینجا که وضیعه بر عامل است، اگر "الربح للیتیم و الوضیعه علی العامل" را حمل کنیم بر این معنا که "الربح بینهما والوضیعه علی العامل"، این جمع خیلی بعید به نظر میرسد، زیرا اگر مثلاً تعبیر شود که این خانه «لزیدٍ» بر خلاف ظاهر است که بگوییم: زید از این خانه سهم میبرد، بلکه ظهور این تعبیر با توجه به لام اختصاص، در این است که این خانه مشترک نیست و کل آن، مال زید است. این لام، لام اختصاص است و مفهوم دارد و قهراً ملکیت دیگری را نفی میکند.
جمع مرحوم شیخ طوسی بین دو روایت
ایشان میفرمایند (1): آنجا که «الربح بینهما» گفته است، مربوط به جایی است که شخص نظر اصلاحی نسبت به یتیم داشته و صلاح دانسته است که این کار را برای یتیم بکند تا مال یتیم محفوظ بماند، که در این صورت مضاربه صحیح است و مطابق قانون مضاربه، ربح بینهماست و وضیعه هم متوجه بر مال است.
اما در جایی که این طور نیست و شخص بدون داشتن نظر اصلاحی این کار را کرده است، مضاربه صحیح نیست و اگر ربحی شد، متعلق به خود یتیم و وضیعه هم بر گردن کسی است که این کار را انجام داده است.
1) تهذیب الأحکام، الشیخ الطوسی، ج4، ص29.
اینها جمعهایی است که بین این دو روایت شده است که خیلی مشکل به نظر می آید.
جمع حضرت استاد بین دو روایت
اگر در روایت قبلی حکم به ضمان شده و ربح هم برای یتیم است، به این جهت است که ولیّ برای خودش تجارت میکند و پول یتیم را به صورت قرض بر میدارد. در روایتهای دیگر هم وارد شده است که اگر کسی این کار را بکند، کل ربح مال صغیر است و اگر هم خسارتی پیدا شد، بر گردن کسی است که این کار را انجام داده است و هر وقت که پولی به دست آورد، باید این خسارت را اداء بکند. بنابراین، ممکن است این روایت اتجار به مال یتیم را حمل به صورتی کنیم که ولیّ برای خودش تجارت میکند و خودش هم مالی ندارد که این مطلب در سایر روایات هم وارد شده است و لذا میفرماید: «الربح للیتیم والوضیعة علی العامل».
پرسش: یدش امانی نمیشود؟
پاسخ: بله، مال یتیم را به صورت قرض بر میدارد که نباید این کار را بکند .
موضوع: بررسی روایت «ابن اشیم»
یکی از روایاتی که شیخ به عنوان تأیید ذکر کرده است، روایت ابن اشیم است که در کافی (1)نقل شده است. در جلد هفتم و هشتم و نهم تهذیب (2)هم به سه طریق این روایت نقل شده است که یکی از این سه طریق بدون واسطه از کتاب حسن بن محبوب نقل شده و دو طریق دیگر با واسطه از کتاب حسن بن محبوب نقل شده است.
بررسی سند روایت ابن اشیم
«مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ»، که همان ابن عیسی است، «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ رَزِینٍ عَنِ ابْنِ أَشْیَمَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام)» در بعضی نسخ به جای حسن بن محبوب، «عن علی بن الحکم» وارد شده است که اشتباه است و در حاشیه هم به نادرستی آن اشاره گردیده است.
بحثی که در طریق این روایت مطرح است، نسبت به راویانی است که بعد از حسن بن محبوب قرار دارند.
راجع به صالح بن رزین توثیق صریحی در کتب وجود ندارد، ولی طبق مبنای مشهور، اگر روایت به حسن بن محبوب برسد، دیگر ما نسبت به ما بعد آن نباید کاری داشته باشیم. در بحث اصحاب اجماع بیان شده است که برای اثبات صحت روایت، نیازی به توثیق روات بعدی نداریم.
البته ما این مبنی را قبول نداریم، منتهی با توجه به اینکه کتاب صالح بن رزین را حسن بن محبوب نقل میکند، استفاده میشود که شیخ حسن بن محبوب بوده است و ما در غیر موارد استثناء شده مانند برقی و پدرش که «یروی عن الضعفاء و یعتمد المراسیل»، شیوخ اجازه و روایت و امثال آن را توثیق میکنیم.
و اما نسبت به «ابن اشیم» باید عرض کنیم که در ابتداء ما خیال میکردیم که دو نفر به این نام هستند، یا «ابن اشیم» یک نفر است که دو اسم بر او اطلاق شده است: «احمد بن اشیم» یا «علی بن احمد بن اشیم». خلاصه اینکه این مطلب مورد تردید بود و با توجه به اینکه هر دو در یک طبقه هستند، از نظر راوی و مروی عنه، این احتمال را میدادیم که تصحیفی واقع شده باشد. و ما در ابتداء این احتمال را میدادیم که «ابن اشیم» یکی از این دو باشد، ولی بعداً متوجه شدیم که اینطور نیست و این «ابن اشیم» از اصحاب ابیجعفر (علیه السلام) است و مراد از ابیجعفر هم امام باقر (علیه السلام) است نه ابیجعفر ثانی که حضرت جواد (علیه السلام) باشد، زیرا صالح بن رزین از ابن اشیم نقل میکند که صالح بن رزین از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) است و بعضی از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) مثل منصور بن یونس از این صالح بن رزین، روایت میکنند. و نمیشود که شیخ صالح بن رزین از اصحاب امام جواد علیه السلام باشد. قهراً «ابن اشیم» در طبقهی اصحاب امام جواد (علیه السلام) نخواهد بود، بلکه مراد از ابیجعفر، ابیجعفر اول است که همان امام باقر (علیه السلام) میباشد.
در حالی که «علی بن احمد بن اشیم» یا «احمد بن اشیم» هر دو از اصحاب حضرت رضا (علیه السلام) هستند و راوی از آنها هم «احمد بن محمد بن خالد» یا «احمد بن محمد بن عیسی» است.
برقی در سال 270 یا 280 وفات کرده است، «احمد بن محمد بن عیسی» هم یا معاصر با برقی بوده و یا بعد از او بوده است و چنین کسی نمیتواند از کسی که جزء اصحاب حضرت ابیجعفر باقر (علیه السلام) است، روایت بکند.
علی ایّ تقدیر ما صالح بن رزین را با توجه به اینکه شیخ حسن بن محبوب است، توثیق کردیم، ولی نسبت به «علی بن احمد بن اشیم» یا «احمد بن اشیم» یا «ابن اشیم» هر کدام باشد، توثیقی پیدا نکردیم.
بررسی متن روایت
«ابْنِ أَشْیَمَ عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ (علیه السلام) فِی عَبْدٍ لِقَوْمٍ مَأْذُونٍ لَهُ فِی التِّجَارَةِ»، روایت راجع به یک عبدی است که متعلق به یک قومی است. از ذیل روایت استفاده میشود که چند نفر در این عبد شریک بودهاند و اجازهی تجارت به او داده شده است. «مَأْذُونٍ لَهُ فِی التِّجَارَةِ دَفَعَ إِلَیْهِ رَجُلٌ أَلْفَ دِرْهَمٍ فَقَالَ لَهُ اشْتَرِ مِنْهَا نَسَمَةً»، یک مردی هزار درهم به این عبد داده و گفته است: یک مملوک بخر، «وَ أَعْتِقْهَا عَنِّی»، و از طرف من او را آزاد کن، «وَ حُجَّ عَنِّی بِالْبَاقِی»، با بقیهاش هم از طرف من یک حج انجام بده «ثُمَّ مَاتَ صَاحِبُ الْأَلْفِ دِرْهَمٍ فَانْطَلَقَ الْعَبْدُ فَاشْتَرَی أَبَاهُ فَأَعْتَقَهُ عَنِ الْمَیِّتِ»، سپس صاحب هزار دهم مرده است و این عبد هم پدر خودش را خریده و طبق دستور آن شخص، به نیابت از او آزاد میکند، «وَ دَفَعَ إِلَیْهِ الْبَاقِیَ فِی الْحَجِّ عَنِ الْمَیِّتِ فَحَجَّ عَنْهُ»، بقیهی پول را هم به پدرش داده است تا از طرف میت حجی بجا بیاورد، او هم حج را بجا آورده است.
البته باید به این نکته توجه داشته باشیم که آن شخص گفته بود: خودت با باقی پول از جانب من حج بجا بیاورد، ولی او باقی پول را به پدرش داده است تا او حج را انجام بدهد! از آخر روایت هم استفاده میشود که حجش صحیح است. آقایان در باب استیجار میگویند که اگر شخصی را برای کاری اجیر کردند، در صورت نبود قرینه، میزان مباشرت خود اجیر است و تسبیب و وادار کردن شخص دیگر برای انجام کار، درست نیست. البته گاهی قرینه داریم که نظر مستأجر اوسع از این است که اجیر یا شخص دیگری کار را انجام بدهد، که در این صورت اگر کس دیگری بهتر از اجیر کار را انجام میدهد و جامع جهات است، میشود کار را به او سپرد. مثلاً گاهی خود شخص در انجام حج تخصصی ندارد و کس دیگری هست که متخصص در حج است و همهی خصوصیات آن را میداند. در این صورت، یقیناً مستأجر راضی به این است که آن شخص متخصص، حج را بجا بیاورد و در این صورت که قرینه است اشکالی وجود ندارد. در روایت است که کسی را اجیر کردهاند که حج افراد به جا بیاورد ولی او حج تمتع به جا میآورد، حضرت میفرمایند: اشکالی ندارد. «عَنْ أَبِی بَصِیرٍ: عَنْ أَحَدِهِمَا علیهما السلام فِی رَجُلٍ أَعْطیٰ رَجُلًا دَرَاهِمَ یَحُجُّ بِهَا عَنْهُ حَجَّةً مُفْرَدَةً: أَ یَجُوزُ لَهُ أَنْ یَتَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ؟ فَقَالَ: «نَعَمْ، إِنَّمَا خَالَفَهُ إِلَی الْفَضْلِ». بهتر را انجام داده است و شخص راضی است که در نامه اعمال او عمل بهتر نوشته شود. در مورد روایت مورد بحث هم این عبد دیده که پدرش خیلی بیشتر از او به مسائل حج واقف است و بهتر میتواند حج را بجا بیاورد، و لذا او را انتخاب کرده است و از این ناحیه اشکالی نیست.
«فَحَجَّ عَنْهُ فَبَلَغَ ذَلِکَ مَوَالِیَ أَبِیهِ وَ مَوَالِیَهُ وَ وَرَثَةَ الْمَیِّتِ» پدر این عبد مملوک بوده است و به حسب معمول نسخهها، تعبیر به موالی شده است که ملکیت او مشترک بین مالکهای متعدد بوده است. البته در بعضی از نسخ هم تعبیر به «مولی» شده است.
خلاصه اینکه، موالی پدرش یا موالی خودش چون عبد قوم بوده است و ورثهی میت، مطلع میشوند. ظاهراً این میت از موالی عبد نیست، بلکه شخص خارجی است که پول را داده و گفته است که بندهای را آزاد کرده و با باقی پول حج بجا آورده شود. اکنون ورثهی میت اطلاع پیدا کردهاند که چنین جریانی واقع شده است و بین این سه گروه در ملکیت این هزار درهم اختلاف واقع شده است، «فَاخْتَصَمُوا جَمِیعاً فِی الْأَلْفِ دِرْهَمٍ»، اینها اختلاف دارند که این هزار درهم ملک چه کسی بوده است؟ «فَقَالَ مَوَالِی الْمُعْتَقِ إِنَّمَا اشْتَرَیْتَ أَبَاکَ بِمَالِنَا» موالی عبد آزاد شده به عبد قوم میگویند که پول خود ما را به ما دادهای و با هزار درهم خودمان پدرت را از ما خریدهای. قهراً در این صورت عقد باطل است. «وَ قَالَ الْوَرَثَةُ اشْتَرَیْتَ أَبَاکَ بِمَالِنَا»، ورثه میگویند که تو وکیل پدر ما بودی و بعد از مردن او، مال منتقل به ما شده است و چون قبلاً عملی انجام نشده است، وکالت باطل است و این مال متعلق به ماست و تو با مال ما، پدرت را خریدهای. «وَ قَالَ مَوَالِی الْعَبْدِ إِنَّمَا اشْتَرَیْتَ أَبَاکَ بِمَالِنَا» قومی هم که موالی عبد هستند، میگویند که پدرت را با مال ما خریدهای!
از ذیل روایت استفاده میشود که احتمال وصیت در مال میت وجود ندارد که از هیچ کدام از آن سه دسته نباشد و کسی هم مدعی چنین چیزی نیست، حتی عبدی هم که پدرش را خریده است، چنین ادعایی ندارد که وصی از جانب میت باشد.
به هر حال، هر سه گروه راجع به بطلان عتق مشترکند، منتهی موالی عبد آزاد شده میگویند که این عبد از ملک ما خارج نشده است، ولی دو گروه دیگر با توجه به عدم اجازهی عتق، آن را باطل میدانند.
«فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) أَمَّا الْحَجَّةُ فَقَدْ مَضَتْ بِمَا فِیهَا لَا تُرَدُّ»، حضرت میفرماید: اما حج، با آن اختلافی که در آن شده است، گذشته و صحیح است. «وَ أَمَّا الْمُعْتَقُ فَهُوَ رَدٌّ فِی الرِّقِّ لِمَوَالِی أَبِیهِ وَ أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ أَقَامَ الْبَیِّنَةَ أَنَّ الْعَبْدَ اشْتَرَی أَبَاهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ کَانَ لَهُمْ رِقّاً»، و اما راجع به خروج عبد از ملک مالک اصلی، اقتضاء استصحاب این است که از ملک او خارج نشده باشد و این عبد فعلاً رقّ مالک اولی است و اگر دیگران ادعایی دارند، باید اثبات بکنند.
موضوع: استدلال به روایت ابن اشیم برای صحت فضولی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه در ادامهی بحث جلسهی گذشته به بررسی سند روایت «ابن اشیم» پرداخته و سپس دو اشکال مهم بر دلالت این روایت و جواب آنها را مطرح میفرمایند. (جواب میرزای نائینی بر اشکال دوم و معیار در تشخیص رکن)
ایشان سپس فرمایش مرحوم امام خمینی (قدس سره) و مرحوم خویی (رحمه الله) را راجع به اشتراط جریان اصالة الصحة به احراز رکن معامله بیان نموده و سپس نظر خود را راجع به این مسئله مورد اشاره قرار میدهند.
در آخر بحث هم استدلال شیخ به این روایت و مناقشه در استدلال ایشان مطرح گردیده و بحث ادلهی صحت فضولی به پایان میرسد.
مراد از «ابن اشیم»
به ظن قویّ، مراد از «ابن اشیم» در روایتی که دیروز بیان کردیم، موسی بن اشیم است که از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق (سلام الله علیهما) است و با توجه به اینکه از اصحاب ابوالخطاب است، ضعیف میباشد.
یکی از کسانی که همراه ابوالخطاب کشته شد، همین موسی بن اشیم میباشد و در روایت وارد شده است که گاهی این شخص خدمت حضرت صادق (سلام الله علیه) میرسیده و سؤالی از ایشان میپرسیده و هنگامی که به نزد ابوالخطاب رفته و او هم برخلاف فرمایش حضرت جواب ابن اشیم را میداده، حرف حضرت را کنار گذاشته و جواب ابوالخطاب را قبول میکرده است!
خلاصه اینکه شخص ناجوری بوده است، ولی اگر طبق مبنای مشهور روایت حسن بن محبوب را تصحیح کنیم و بودن اصحاب اجماع در سند روایت را کافی بدانیم، در عین ضعیف بودن ابن اشیم، این روایت مورد قبول خواهد بود. ولی اگر مبنای مشهور را نپذیریم، این روایت از جهت سند به جهت ضعف ابن اشیم، محل مناقشه خواهد بود.
اشکالات مربوط به دلالت روایت «ابن اشیم»
راجع به دلالت این روایت، اشکالاتی وارد شده است که در بین این اشکالات، دو اشکال مهم وجود دارد.
اشکال اول
اشکال اول عبارت از این است که چطور حضرت فرموده است: «الحجة مضت بما فیها»، یعنی حج صحیح هست، در حالی که همهی این افرادی که با هم اختلاف دارند، در این جهت مشترکاند که این عبد آزاد نشده است و در رقیت باقی است؟!
البته در این مطلب اختلاف وجود دارد که آیا در رقیت مالک اصلی باقی مانده است، یا به دو نفر دیگر منتقل شده است.
جواب این اشکال را ما دیروز بیان کردیم.
اشکال دوم
اشکال دیگر عبارت از این است که حضرت میفرماید: آزاد شدن این عبد صحیح نیست و این عبد در ملک مولای اصلی خود باقی است و اگر دیگران ادعایی دارند، باید بینه اقامه کنند. در اینجا این اشکال مطرح میشود که هر چند اقتضای استصحاب عدم انتقال این عبد از ملک مالک اصلی است، ولی اصالة الصحة راجع به افعال و اقوال، مقدم بر استصحاب است و باید با اصالة الصحة جانب صحت را ترجیح بدهیم نه جانب بطلان را.
اشکال دوم عبارت از این است که چرا در این روایت به صورت بتّی حکم به بطلان شده است و اگر دیگران ادعایی بر ملکیت این عبد دارند، باید بینه اقامه کنند؟!
جواب مرحوم میرزای نائینی به اشکال دوم
آقای نائینی در جواب این اشکال میفرمایند که یکی از شرایط جریان اصالة الصحة و تقدم آن بر استصحاب عبارت از این است که رکن معامله احراز شده باشد و در بعضی از خصوصیاتِ غیر رکنی شک داشته باشیم که در اینگونه موارد، با اصالة الصحة حکم به صحت معامله کرده و آن را تصحیح میکنیم.
در اینجا که مالک اصلی میگوید: پول من را تحویل داده و این عبد را خریده است، اصلاً رکن معامله احراز نشده است و لذا چون رکن معامله احراز نشده است، شبههی مصداقی برای اصل صحت خواهد بود و قهراً اصالةالصحة جاری نخواهد بود.
معیار در تشخیص رکن
ایشان این جواب را بیان نموده است، ولی هیچ اشارهای به این مطلب نکرده است که معیار در رکن بودن چیست؟
رکن در باب صلاة به این معنی است که در مبطل بودنش بین عمد و غیر عمد فرقی وجود نداشته باشد. چنین اجزائی رکن صلاة به حساب میآیند.
در باب حج هم رکن به واجباتی اطلاق میشود که هم تکلیفاً واجب هستند و هم وضعاً دخالت در صحت حج دارند، ولی غیر رکن مواردی است که وجوب تکلیفی دارد، ولی وجوب وضعی ندارد.
در عروه هم مرحوم سید راجع به عقدی که حرمت ابد میآورد، قائل به تفصیل شده و میفرماید: اگر رکن عقد بجا آورده شده باشد، حرمت ابد میآورد، ولی اگر عقد فاقد رکن باشد، حرمت ابد نمیآورد. ظاهراً مراد از رکن هم عبارت از این است که صحت عرفیه داشته باشد، منتهی فاقد صحت شرعیه باشد. یعنی عرف این عقد را صحیح میداند و لذا واجد رکن است، ولی فاقد صحت شرعیه است.
خلاصه اینکه تفسیرات مختلفی برای رکن وجود دارد و اینکه ایشان جریان اصالة الصحة را مشروط به احراز رکن میکند، باید ببینیمکه مقصود از رکن در فرمایش ایشان چیست؟ و همچنین دلیل ایشان بر اشتراط جریان اصالة الصحة به احراز رکن چیست؟
آقای خوئی جواب میرزای نائینی را بیان کرده است، ولی آن را نپذیرفته و به هیچ بحث دیگری هم اشاره نمیفرمایند.
اشتراط جریان اصالة الصحة در بیان مرحوم خمینی و خوئی (رحمهما الله)
وجهی که هر دو علمین مرحوم آقای خمینی و مرحوم آقای خوئی(رحمهما الله) ذکر میکنند، عبارت از این است که برای جریان اصاله الصحة باید اصل معاوضه مسلم باشد و شک در صحت و عدم صحت آن داشته باشیم، ولی اگر دوران امر بین ثبوت و عدم ثبوت معاوضه باشد، اصالة الصحة جاری نخواهد بود.
ایشان میفرمایند که اگر یک مالی را به مالک اصلی تحویل بدهند و مال دیگری را از او بگیرند، اصل معاوضه برای ما مفقود و مشکوک است، نه اینکه معاوضه واقع شده و ما شک در صحت آن داشته باشیم.
بنابراین، در اینجا اصالة الصحة جاری نیست و قهراً وقتی دلیل حاکم کنار رفت، استصحاب عدم انتقال جاری میشود، همانطور که در روایت هم به آن اشاره شده است.
پرسش: آیا اینطور نیست که شخص وکالتی داشته است و به صرف موت مُوکِّل، وکالت از بین رفته است؟
پاسخ: در اینجا هیچ وکالتی به شخص داده نشده است و شخص میگوید که پول مرا به من تحویل دادی و عبد را از من گرفتی. وکالت مربوط به آن شخصی است که به عبد مأذون پول داده و گفته که عبدی را بخر و از جانب من آزاد کن و با بقیهی پول هم حج بجا بیاور.
بنابراین اصالة الصحة در اینجا جاری نیست.
نظر استاد راجع به جریان اصالة الصحة در مورد روایت
البته اولاً مفروض روایت این است که شخص از ابتداء نمیدانسته است که این مال، متعلق به خود اوست و مخاصمه بعداً واقع شده است و قبلاً همین شخص قصد معاوضه داشته است و اینطور نیست که بگوییم: اصل ثبوت و عدم ثبوت معاوضه مشکوک است، بلکه قصد معاوضه بوده است و بحث در صحت و فساد آن خواهد بود.
ثانیاً هم اگر حتی علم به این مطلب هم داشته باشد، در بسیاری از موارد، شخص غاصب اموال دیگران را غصب میکند و حتی به خود آنها میفروشد و قصد معاوضه هم میکند. کما اینکه رضاخان خیلی از املاک مازندرانیها را غصب کرده بود و خودش را مالک این املاک به حساب میآورد و چه بسا محصولات این املاک را به صاحبان اصلی آنها میفروخت!
در اینگونه موارد، غاصب ادعاءً قصد تملک کرده و بعد هم حتی به خود مغصوب منه میفروشد و در باب معاوضات هم شیخ این بحث را کرده است که همین مقدار قصد معاوضه کفایت میکند و بعداً هم در باب فضولی این بحث خواهد آمد.
بنابراین، از این ناحیه اشکالی وارد نخواهد بود، ولی از این جهت اشکال وجود خواهد داشت که اگر یکی از متخاصمین در مقابل ادعای مالک اصلی بود و مثلاً زید مدعی فساد و عمرو مدعی صحت بود، میتوانستیم با تمسک به اصالة الصحة بگوییم که عقد صحیح است و اصل عدم انتقال را جاری نمیکردیم، ولی در اینجا دو نفر مدعی در مقابل مالک اصلی قرار دارد و اگر بخواهیم اصالة الصحة هر کدام را مقدم کنیم، ترجیح بلامرجح خواهد بود و قهراً اصالة الصحة از این جهت جاری نمیشود.
البته ممکن است کسی بگوید: همانطور که در امارات، بحث نفی ثالث مطرح است، در اینجا هم میتوانیم بگوییم که هر چند نمیتوانیم تعیین کنیم که حق با کدامیک از این دو نفر است و کدامشان مالک این عبد هستند، ولی نسبت به اینکه این عبد از ملکیت شخص ثالث منتقل شده است، اصل صحت جاری است. و لذا نمیدانیم که کدام یک از این دو نفر مالک عبد است و با قرعه یا تنصیف یا شرکت میتوانیم مشکل را حل کنیم.
بنابراین اگر ما نفی ثالث را اختیار کنیم، میتوانیم در اینجا اصل صحت را جاری بدانیم، ولی ما در بحث امارات هم گفتیم که ادلهی عمومات شامل حجیت امارات متعارضین نمیشود و به عبارت دیگر، واحد لابعین از مصادیق عام نیست، زیرا ملاک در حجیت اماره طریقیت 99 درصدی نسبت به واقع است، ولی در صورتی که با خبر دیگری تعارض وجود داشته باشد، دیگر 99 درصد نخواهد بود، بلکه احتمال طریقیت هر دو یا مساوی خواهند بود و یا احتمال یکی بر دیگری کمی بیشتر خواهد بود، ولی ما در بحث امارات هم گفتیم که طریقیت نسبت به نفی ثالث هم به همان مناط حجیتی که نسبت به هر کدام وجود دارد، ثابت است و لذا همان احتمال 99 یا 98 درصدی که در حجیت هر کدام به صورت تنها وجود دارد، نسبت به نفی ثالث هم همین درصد از احتمال وجود دارد، ولی با همهی این تفاصیل، باز هم اصالة الصحة جاری نخواهد بود، زیرا اصالة الصحة اماره نیست، بلکه اصلی از اصول عقلائیه است که اگر به آن عمل نشود، هرج و مرج در عالم پیدا میشود.
بنابراین آن مناط حجیتی که در امارات وجود دارد، در اینجا نیست و قهراً اصالة الصحة در مورد بحث ما جاری نیست و لذا اگر جاری نشد، اقتضای استصحاب عدم انتقال عبد از ملک مالک اصلی خواهد بود.
بنابراین، روایت موسی بن اشیم از نظر دلالت تمام است و نسبت به سند آن هم اگر مبنای مشهور را بپذیریم، با توجه به منتهی شدن سند روایت به حسن بن محبوب - که از اصحاب اجماع است - سند روایت هم درست و قابل قبول خواهد بود.
استدلال مرحوم شیخ به روایت
مرحوم شیخ در استدلال به مختار خودش، دو بیان دارد: یکی عبارت از این است که همهی این اشخاص مدعی این هستند که این عبد متعلق به آنهاست، زیرا با پول آنها خریداری شده است.
شرع مقدس هم میگوید که اگر بیّنه قائم بر این شد که با مال کدامیک از اینها خریداری شده است، مطلب تمام است.
مرحوم شیخ میفرمایند: استدلال هر کدام از اینها عبارت از این است که این عبد با مال آنها خریداری شده است و این استدلال هم از جانب شرع ردع نشده است و از همین استفاده میشود که شرع آن را تقریر نموده است. پس بنابراین اگر با مال هر کدام خریداری شده باشد، عبد متعلق به اوست. در اینجا یک صغری و کبری تشکیل میشود و یک مقدمهی مطویهای هم وجود دارد که عبارت از این است که اگر معامله بدون إذن بوده و فضولی باشد هم صحیح است. این مخاصمهای هم که میشود، در حقیقت امضای آن معامله است و خلاصه اینکه صغری و کبری بنا بر صحت فضولی تمام است، اما اگر قائل به صحت فضولی نباشیم، صحت این معامله احتیاج به إذن دارد و در روایت هم هیچ اشارهای نشده است که این عبد با إذن خریداری شده باشد، بلکه هر سه گروه مدعی این است که این عبد با پول آنها خریداری شده است نه با إذن آنها.
پرسش: در این روایت وارد شده است که «مأذوناً»
پاسخ: میگوید مأذون در تجارت بوده است، نه در این تجارت. آن ورثهای که میگویند: این شخص با مال این عبد را خریده است، إذنی ندادهاند. اشخاص دیگر هم همینطور هستند و این عبد هم مأذون در تجارت بوده است نه مأذون در این تجارتی که واقع شده است و اختلاف در آن وجود دارد.
مناقشه در فرمایش مرحوم شیخ در صورت جریان اصالة الصحة
این تقریب کلام مرحوم شیخ است، ولی ممکن است در صورت جریان اصالة الصحة بشود در کلام ایشان مناقشه کرد واینطور گفت که هر چند ما فضولی را صحیح ندانیم، ولی با جریان اصالة الصحة حکم به صحت عقد نسبت به واحد لابعین میکنیم و بعد هم با قرعه یا امر دیگری مشخص میکنیم که برای کدام یک از آنها واقع میشود.
پس بنابراین اگر کسی اصالة الصحة را جاری بداند، میتوانیم بگوییم که استدلال مرحوم شیخ تمام نیست، زیرا ممکن است که ما فضولی را صحیح ندانیم و با جریان اصالة الصحة حکم به صحت معامله بکنیم و برای تعیین اینکه مال کدام یک از آنهاست هم بیّنه آورده شود.
اما در صورتی که بگوییم: اصالة الصحة اصلی از اصول است و در اینجا جاری نباشد، دیگر این اشکال به فرمایش مرحوم شیخ وارد نخواهد بود و ما نمیتوانیم إذن را احراز بکنیم.
پرسش: عبد مدعی اذن اینها نیست و میگوید من پول از یکی دیگر گرفتم و این کار را انجام دادم.
پاسخ: کاری به عبد نداریم و ما نمیدانیم که کار او با اذن بوده است یا نه؟ هر چه که باشد، عقدی واقع شده است و ما نمیدانیم که با اذن بوده است یا نه و خلاصه اینکه اگر با اصالة الصحة إذن را احراز کنیم، این روایت دیگر دلیل برای صحت فضولی نخواهد بود، ولی اگر این اصل جاری نشد، استدلال مرحوم شیخ تمام خواهد بود.
علت تعبیر مرحوم شیخ به مؤید بودن روایت
اینکه شیخ از این روایت تعبیر به «مؤید» فرموده است، شاید به همین جهاتی باشد که مورد اشاره قرار گرفت و اینکه آیا با اصحاب اجماع میتوانیم تمسک کنیم یا نه و خلاصه اینکه با توجه به این موارد، ایشان از این روایت تعبیر به مؤید نموده است.
این بحث دیگر تمام شد و در ادامه به بحث بطلان فضولی و ادلهی آن خواهیم پرداخت.
موضوع: ادله قائلین بطلان بیع فضولی
خلاصه درس:
برخی قائل به بطلان بیع فضولی شدهاند حتی با اجازه مالک و به آیه شریفه «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» (1)استدلال کردهاند چرا که استثنا را استثنای متصل دانسته علاوه بر این که تراض را قید لازم برای صحت معامله دانستهاند ولی در جواب باید گفت که استثنا ظاهرا منقطع است و بنابر نظر مرحوم شیخ متأخرین قائل به مفهوم برای وصف نشدهاند.
ادله قائلین بطلان بیع فضولی
1) نساء/سوره4، آیه29.
اشخاصی که قائل به بطلان بیع فضولی شده و شأنیت صحت آن را منکر شدهاند اجازه مالک را مصحح نمیدانند و بیع فضولی را لغو و کالعدم دانستهاند به ادلهای استدلال کردند که از آن جمله این آیه شریفه است: «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» که ایشان به این آیه از دو راه استدلال کردهاند:
یکی اینکه الا از ادوات حصر و استثناء است و دلالت میکند که غیر از آنچه که بعداً ذکر شده، بقیه مصادیق اکل مال به باطل است و منحصرا آنچه که «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» باشد صحیح است و بقیه باطل است. در باب فضولی هم چون استیذان و رضایتی از مالک تحصیل نشده و عقد واقع شده، پس عقد فضولی داخل در مستثنی منه میشود نه داخل در مستثنی، در نتیجه عقد باطل میشود.
دوم اینکه ُحتی اگر «الا» و استثنائی هم نبود چون تعبیر شده «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» از این استفاده میشود که بیع فضولی باطل است چراکه ظواهر قید این است که یک چیزی که مقید شد، ظاهر در احترازی بودن آن است، پس قهراً تجارتی که فاقد رضایت مالکش هست مفهومش بطلان بیع فضولی می شود.
جواب ادله قائلین به بطلان بیع فضولی
مرحوم شیخ به هر دو بیان اشکالات متعددی وارد میکند که شاید بعضی مشترک باشند اما راجع به آن استثناء که «الا» به کار برده شده و «الا» از ادوات حصر است، ایشان میفرمایند: اگر استثناء متصل باشد اخراج «ما لولاه لدخل» بر حصر و بطلان بیع فضولی دلالت میکند ولی ظاهراً اینجا استثناء منقطع است برای خاطر اینکه چیزی که «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» است بالضرورة مصداق برای باطل نیست و استثنای متصل در جایی است که موضوعاً داخل باشد و به وسیله استثناء اخراج حکمی شده باشد در حالی که «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» موضوعاً داخل باطل نیست. بنابراین استثناء، استثناء منقطع است و استفاده انحصار در استثنای متصل است نه در استثنای منقطع. پس قهراً ما نمیتوانیم بگوییم که اگر «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» نشد بیع باطل است و منحصراً فقط «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» صحیح است.
جواب از اشکال مرحوم شهیدی
اینجا مرحوم شیخ تعبیری دارد که مرحوم آقای شهیدی در حاشیه اشکالی کرده و بیان میدارد که بین دو تا کلام مرحوم شیخ تهافت هست؛ زیرا اول مرحوم شیخ میفرمایند ظاهر این است که استثناء منقطع است ولی بعد دعوای ضرورت میکند برای اینکه «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» مصداق برای بطلان بیع فضولی نیست؛ یعنی این دعوای ضرورت با معنای ظهور نمیسازد؛ زیرا ظهور معنایش این است که احتمال خلافی هم در کار هست ولی ضرورت معنایش این است که این چنین نیست؛ لذا این دو کلام مرحوم شیخ با هم نمیسازد.
ولی اگر دقت بشود این اشکال وارد نیست؛ چرا که اگر ایشان تعبیر کرده باشد که بالضرورة این استثناء، استثنای منقطع است، با کلمه ظاهری که قبلاً تعبیر کرده بود نمیساخت، در حالی که ایشان این تعبیر را نمیکنند و میفرمایند میشود آیه را طوری معنا کرد که استثناء متصل باشد و میشود طوری هم معنا کرد که استثناء منقطع باشد، منتهی ظاهر این است که این طور ما باید معنا کنیم که منقطع باشد.
یعنی این که «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» ظهور عرفیاش این است که «بالباطل» تمییز است و قهراً استثناء بشود منقطع، ولی میشود ما معنایی بکنیم بر اینکه استثناء بشود متصل و بگوییم که «بالباطل» میگوید «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ» شما تصرف در اموالی که بینتان است را رها کنید و باء، بای سببیت است؛ یعنی به وسیله اینکه این تصرفات همهاش باطل است، مگر اینکه «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» باشد. به عبارت دیگر کأنّ باء، بای سببیت میشود «فإنه باطل الا أن تکون تجارة عن تراض» لذا زمانی که این از باطل بودن معاملات استثناء شود، این استثناء متصل است، ولی ظاهر جمله این است که این جنبه تمییز دارد.
اما اگر کسی القاء بکند که «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» یعنی شما اموالتان را به طریق باطل نخورید، آن وقت «إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» قهراً «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» مصداق باطل که نیست و استثناء منقطع میشود یعنی به طریق باطل نخورید و «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» را اجازه میدهد، پس این «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» از آن چیزی را که قبل ذکر شده که مصداق برای او است بالضرورة بعد از اینکه معنای تمییز را قهراً استظهار کردیم بالضرورة مصداق برای آن معنای تمییز نیست و این دو با هم منافات ندارند و دیگر این طور نیست که در کلام مرحوم شیخ تهافت باشد.
ادامه جواب مرحوم شیخ به قائلین بطلان بیع فضولی
گفته شد در آیه شریفه استثنای متصل خلاف ظاهر است و ایشان میفرمایند استثناء منقطع است نیز از آیه شریفه حصر استفاده نمیشود، بعد میفرمایند اما آن مسئله تحدیدی که ذکر شد. سیاق تحدید که به صورت قید میآورند ظاهرش احترازیت است و این همان معنای مورد بحثی است که در اصول هست؛ لذا مرحوم شیخ مفهوم شرط را قائل است ولی مفهوم وصف را قائل نیست؛ لذا در فرائد در آیه نبأ آنجا ایشان میفرمایند مفهوم وصف اگر بخواهیم تمسک کنیم، درست نیست و حتی مفهوم شرط را هم اشکال میکند و میگوید مفهوم وصف را ما قائل نیستیم.
حال اگر ما تسلیم شدیم و قائل به مفهوم وصف شدیم در جایی مفهوم وصف هست که یک فایده دیگری غیر از احتراز در کار نباشد آن موقع ما قائل میشویم به مفهوم وصف، ولی در جایی که صورت قید غلبه دارد، غلبه داشتن خودش یک چیز عادی و متعارف است که خواستهاند صورت متعارف را نشان بدهند، آن قید را میآورند تا حکم مسئله روشنتر بشود برای اینکه مصادیق بارزش را ذکر کنند، لذا قید غالب را میآورند که ثبوتاً دخالت ندارد ولی خود اینکه چون غلبه دارد خودش از فوایدی است که برای قیود ذکر میشود و لازم نیست احترازی باشد.
اشکال دیگر بر قائلین به بطلان بیع فضولی
اشکال دیگری که هست این است که ایشان میفرمایند بنابر اینکه «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» را منصوب بخوانیم «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» قهراً خبر «تکون» میباشد و «تکون» ناقص باشد و خبر «تکون»، «تجارةً» باشد ایشان میفرمایند اینجا یک احتمال دیگری در کار هست که استفاده بطلان فضولی از آن نمیشود و آن این است که «عن تراض» قید «تجارة» نباشد، «تجارة» خبر است و «عن تراض» هم یک خبر دیگری باشد نه قید خبر باشد، چرا که اگر قید خبر باشد، ممکن است مفهوم پیدا کند؛ یعنی میگوید تجارتی که این تجارت از روی رضایت واقع شده باشد در حالی که در فضولی تجارت از روی رضایت واقع نشده است.
ولی اگر ما آن را دو خبر بدانیم یعنی خبر بعد از خبر بدانیم، این تملک با دو تا شرط جایز میشود؛ یکی عبارت از این است که تجارتی واقع شده باشد که رضایت مالک آن که سلطنت دارد جلب شده باشد؛ یعنی شخصی که میخواهد تملک کند بعد از اجازه تملک میکند که بعد از اجازه هم تجارت در کار هست، چون نفس عقد و حدوث عقد تجارت واقع شده از بین هم نرفته و هم رضایت مالک بعداً تحصیل شده و بعد از این دو میخواهد تملک کند، لذا قید تجارت نیست و فضولی داخل مستثنی است نه خارج از مستثنی تا ما حکم به بطلان کنیم.
البته ایشان میفرمایند خبر بعد از خبر کمتر استعمال میشود و غلبه اقتضا میکند که این قید خود «تجارة» باشد و قهراً فضولی داخل مستثنی نباشد ولی به حدّی نیست که به حدّ ظهور برسد، هر چند که این احتمال هست بر اینکه خبر بعد از خبر باشد و از کلام مجمع البیان هم استفاده میشود که «عن تراض» را صدور عن رضایة معنی نکرده و عقدش عن رضایة صادر شده باشد یعنی عقدی واقع شده و گویا میخواهد بگوید موقعی که میخواهد شخص تملک بکند، ظاهرش این است که باید رضایت صاحب را جلب کند و بفهمد که آن به این عقدی را که واقع شده راضی بوده است، در هر حال عبارتی دارد که ظهور دارد که این خبر بعد از خبر میخواهد معنی کند و این را نمیخواهد قید بگیرد. ُبنابراین محتمل است به احتمالی که نمیشود احتمال را دفع کنیم و «إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال» این هم اشکال دیگر.
پس حتی در فرض استثناء متصل اشکالاتی است که برخی مربوط به مفهوم وصف و نظائر آن بوده و بعضی هم بین وصف و غیر وصف مشترک است. اما اشکال دیگر عبارت از این است که ظاهر خطابات به مالکین است و میگوید اشخاصی که املاکی دارند راه نقل و انتقالش و تملیک و تملکش باید از راههای صحیح باشد؛ مثلاً نباید از راه قمار و امثال آن باشد که راههای باطل است.
اینها خطاب به مالکین هست که باید «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» باشد البته عقدی که واقع میشود، این عقد، حدوثاً عقدی است که مثلاً فلان کس فسخ کرد، چون اختیار فسخ داشت، فسخ باید بقائی برایش تصور بشود و باید امور قارّ و ذات باشد تا قابل فسخ باشد و اگر خود الفاظ باشد، الفاظی که خود انسان انشاء میکند آنکه قارّ نیست، پس آن مُنشأ یک معنای قارّ است، آن وقت زمانی که مالک اجازه میدهد این عقد میشود عقد مالک و به مالکین هم میگوید شما عقدتان را با قمار و امثال اینها ترتیب اثر ندهید و اگر تجارتی دارید از روی رضایت عقدتان باشد.
حال بعد از اینکه مالک اجازه داد، این عقد، عقد مالک عقد میشود و قید عن رضایةٍ خودش دلالت میکند بر صحت عقد فضولی نه دلالت بر بطلان عقد فضولی و این وجوهی است که مرحوم شیخ در اینجا بیان فرموده، پس از استثنای منقطع که مرحوم شیخ بیان میدارد دیگر از آن حصر استفاده نمیشود نیز اگر کسی آیات قرآن و موارد مختلف را مراجعه کند موارد بسیاری استثنای منقطع است و آقای شعرانی هم میگوید که آیات قرآن خیلیهایش استثنای منقطع است و این مربوط به یکی دو آیه نیست پس «الا»ها به معنای فقط است «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» به راههای باطل معامله نکنید فقط آن چیزی را که مجازید این است که «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» انجام بدهید؛ یعنی در اینجا «الا» به معنای فقط است، حالا ممکن است ما بگوییم منقطع است و به یک تعبیر میتوانیم بگوییم متصل است و مستثنی منه آن مقدر است، یعنی آنکه فقط جایز است و هیچ چیز جایز نیست.
یک کبرای کلی بالاتر از «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» که آن در تقدیر گرفته میشود و نظیرش در این نوع استعمالات همین طور است مثلاً جایی که میگویند «الا حمارا» یعنی فقط حمار آمد هیچ موجودی نیامد، آن هیچ موجودی یا در تقدیر واقع شده یا اگر نشده از خود کلمه فقط که «الا» به معنای فقط استعمال میشود، از آن استفاده میشود موارد این طوری است و انسان وجداناً این طور چیزها میفهمد.
البته «الا» گاهی به معنای «مگر» است که آن استثنای متصل است و همانطور که گفته شد گاهی به معنای «فقط» است که این استثنای منقطع است «فقط» یعنی «جائنی الا حمارا» یعنی فقط حمار بود آمد دیگر قوم که قرار بود بیایند، نیامدند، فقط یک حماری آمد برای تأکید مطلب اینگونه تعبیر میشود.
موضوع: رد ادله قائلین به بطلان بیع فضولی
خلاصه درس:
حضرت استاد در این جلسه اشاره به مطالب گذشته درباره ردّ استدلال قائلین بطلان بیع فضولی به آیه شریفه «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» داشتند چرا که استثنای در آیه ظهور در استثنای منقطع داشته و نه متصل، و «الا» در آیه شریفه به معنای فقط است. نیز در مقام ردّ اخذ به مفهوم وصف در آیه شریفه بر میآیند و پاسخ از اشکال مرحوم آیت الله خویی را در این زمینه میدهند و در ادامه جواب از اشکال مرحوم سید و مرحوم خویی در خصوص خبر بعد از خبر بودن میدهند.
الف) رد استثنای متصل در آیه شریفه
بیان شد در مواردی که استثناء، استثنای منقطع باشد «الا» به معنای «فقط» است و نه به معنای «مگر» در فارسی. چرا که اگر به معنای «مگر » در فارسی باشد آن مستثنیمنهاش بخاطر وضوح مطلب ساقط شده، زیرا «حذف ما یعلم جایز» است. لذا معنای آیه شریفه «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» (1)میشود که ای مردم اموالتان را از راه باطل مصرف نکنید و تملیک و تملک و داد و ستد باطل انجام ندهید که این متفاهم عرفی است؛ یعنی داد و ستد باطل انجام ندهید مگر اینکه «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» باشد. به عبارت دیگر این کارهایی که غلط است و مجاز نیستید، مقدر است و از آن «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» استثناء میشود.
از همین روی مرحوم شیخ فرموده (2)ظاهر عبارت آیه استثنای منقطع است، چرا که مسئله تقدیر بر خلاف اصل اولی است، ولی این طور هم نیست که غلط باشد بلکه برخلاف ظاهر است. البته ایشان میفرمایند میشود چیزی در تقدیر گرفت و استثنای متصلش کرد، ولی این خلاف ظاهر است؛ چون تقدیر بر خلاف اصل است؛ پس این استثنای منقطع است و استثناء منقطع دلالت بر حصر نمیکند، از همین در فرمایش مرحوم شیخ تنافی وجود ندارد، چرا که ظهوری که ادعا کرده با آن مطلبی که میگوید: بالضرورة «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» مصداق باطل نیست بینشان تناقضی وجود ندارد. هر چند اگر در ذیل گفته بود «بالضرورة» این متصل نیست و منقطع است آن وقت تهافت در کلام شیخ پیش میآمد.
بنابراین استثنا ظاهراً یا متصل است یا اصلاً به معنای «الا» نیست و به معنای «فقط» و معنای انحصاری است و از این عبارت استفاده انحصار میشود و بلکه اقوای از آن مواردی است که استثناء منقطع ندارد، چون یکی از چیزهایی که به دلالت کلام قبل قوت میدهد استثناء است؛ برای مثال اگر گفته شود «اکرم العلماء» ظهورش این است که زید، عمرو و بکر و اینها واجب الاحتراماند، ولی اگر فردی را استثناء کردند، ظهورش در این است که مابقی واجب الاحترام هستند و این قویتر از آن است که اصلا استثناء نکنند. کانّ در مقام استثنا متوجه مستثنیات هم بودهاند و استثنا نکردهاند و این باعث قوت دلالت است.
نیز اگر یک چیزی که جزء افراد (مستثنی منه) نباشد را استثناء کنند، قوت این حتی بیشتر از آن استثنائی است که یک فرد از افراد خودش را استثنا میکند. مثلاً در استثنای «ما جائنی القوم الا حمارا» اگر هم استثناء باشد استثنای از قوم نیست استثناء از متعلقات قوم است یا اصلاً استثناء از تمام موجودات است و این امر استحکام بیشتری دارد، لذا در این گونه موارد میتوانیم انحصار را استفاده کنیم و در مواردی که استثنای انقطاعی است بگوییم تأکید بیشتر دارد.
ب) رد مفهوم وصف در آیه شریفه
مرحوم شیخ میفرمایند (1): مفهوم وصف را ما اصلاً منکریم و اگر هم قبول کنیم، در جایی که قید مذکور، قید غالبی باشد، قبول نداریم، چراکه خود غالبی بودن مصحح این است که این قید را آورده باشد، لذا شیخ ظاهراً در این مقام است، ولی تعبیری را که ایشان بیان میکنند اصلاح آن تعبیر خیلی مشکل است؛ زیرا ایشان میفرمایند: «لو سلّم» اگر بپذیریم که بگوییم مفهوم احترازی در آن هست در جایی است که فائدهای غیر از احتراز و تحدید برای ذکر قید نباشد. اما در مثل اینجایی که غلبه دارد خود غلبه فایده است، لذا اگر فائدهای غیر از احتراز و تحدید نداشته باشد آنجا را قائلیم، ولی از کلمه لو سلّم فهمیده میشود که حتی در جایی که فائدهای غیر از احتراز هم نداشته باشد، در آنجا هم ما قائل به مفهوم قید نیستیم. و معنایش این است که حتی در جائی که آوردن قید لغو است (اگر احترازی نباشد) ما قائل به مفهوم نیستیم.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص364، ط الحدیثة.
ج) ثمره وصف
حال سوال است که چرا قائل به مفهوم برای وصف نشویم؟ مگر حکیم لغو صحبت میکند؟ در اینجا از کلام صاحب معالم استفاده میکنیم ؛ ایشان هم منکر مفهوم وصف است و در پاسخ این که پس برای چه وصف میآورند، میگویند: چون ثمرات مختلفی دارد؛ زیرا گاهی برای اهمیت موضوع آن را به خصوص ذکر میکنند که بیشتر توجه به آن موضوع شود و گاهی هم برای غلبه است و یا گاهی بخاطر مخفی بودن موضوع است که انسان را متوجه آن کنند. حال اگر فرض شود که اگر هیچکدام یک از این ثمرات نبود چه؟ ایشان میگوید آن موقع اصلاً قید نمیآورد و توصیف نمیکند، زیرا توصیف در یکی از این چیزهایی که ذکر شد است و الا اگر آن ثمرات نباشد، اصلاً صفت نمیآورد.
از این رو شاید بتوان کلام مرحوم شیخ را توجیه کرد که نظر ایشان، موافق نظر صاحب معالم است. ولی ما اصلاً منکریم و میگوییم اگر جایی توصیفی ذکر شد به خاطر ثمراتی غیر از ثمرات احتراز از آن است و اگر ثمرات دیگری نباشد، اصلاً بیقید ذکر میکنند. در هر حال شیخ میخواهد این را بفرماید که اولاً وصف احترازی اصلاً آورده نمیشود و اگر بیاید مثل امثال غلبه جزء آن امور احترازی نیست که برای احتراز آورده شده باشد.
البته خیلی از موارد است که اصلاً به منظور تحدید قید میآورند مثلا از شما سؤال میکنند که از چه کسی میشود تقلید کرد؟ میگویید مجتهد عادل. این قید عدالت برای این آورده میشود که تصور نشود که از هر مجتهدی میشود تقلید کرد و این قید در مقام تحدید است و قید احترازیه است و این را نمیشود منکر شد.
اشکال مرحوم خویی
مرحوم آقای خوئی اشکالی میکنند (1)که شما گفتید اولاً وصف مفهوم ندارد و اگر هم مفهوم داشت اینجا مفهوم ندارد و میگویید در مورد غلبه هم مفهوم ندارد ولی همگان قبول دارند که گاهی مقام، مقام تحدید است و در مقام تحدید حتی کمتر از وصف هم مفهوم پیدا میکند، مثلاً پرسیده شده که «ماء معتصم» چیست؟ حضرت میفرمایند: «کر» در این جا با اینکه صفت هم نیست در مقام جواب سائل که ضابط را میخواهد و مقام، مقام تحدید است این مفهوم پیدا میکند، لذا ایشان میفرمایند: انکار مفهوم درست است، ولی در جایی که در مقام تحدید باشد، آنجا مفهوم ثابت است و در ما نحن فیه در مورد آیه شریفه در مقام تحدید است و چون در مقام تحدید است ما باید مفهوم را اخذ کنیم ولو مفهوم وصف را ذاتاً منکر باشیم.
جواب اشکال
این اشکال مرحوم آقای خوئی وارد نیست، چون مرحوم شیخ برای بطلان فضولی از دو راه استدلال میکند یکی از راه «الا» که ادوات حصر اعمال شده را میگوید استثناء منقطع است و دیگر اینکه از اول شارع گفته بود که «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» صحیح است، اما ما از کجا احراز کنیم که در مقام تحدید است، چون کسی که سوال نکرده بود؟ برای مثال اگر ما بگوییم عالم عادل احترام دارد از این استفاده تحدید میشود؟ از کجا این استفاده میشود، کسی که سوالی نکرده است، بله فی الجمله معلوم میشود علم تنها کافی نیست و الا قید عدالت را ذکر نمی کرد. اما اگر در اینجا بخواهیم بطلان فضولی را استفاده کنیم فی الجمله مفهوم میزان نیست، بلکه باید مفهوم به نحو سالبه کلیه باشد و باید بگوییم فاقد قید به طور کلی باطل است و اگر قرائنی در خارج نباشد این فهمیده نمیشود، لذا باید مقام تحدید را اثبات کرد.
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، السید أبوالقاسم الخوئی، ج4، ص79.
آقای خوئی نظرش این است که وجداناً آیه در مقام تحدید است. ولی تحدیدش از آن استثناء منقطعی که آورده شده فهمیده میشود، و میخواهد میزان برای باطل و غیر باطل را بیان کند و دلیل دیگری برای حرف ایشان نیست.
اشکال مرحوم سید و پاسخ آن
بعضیها مثل مرحوم سید و امثال اینها اشکال میکنند (1)که ظهور نکره در این است که چیزی که بعد از آن ذکر می شود، توصیف آن است و جنبه قیدیت دارد، نه این که خبر بعد از خبر باشد. پس استدلال بر نفی صحت بیع فضولی وارد است و ظهور را هم که خود مرحوم شیخ قبول دارد، و برای استدلال، ظهور کافی است و لازم نیست که تصریح شده باشد.
اما در پاسخ باید گفت که اگر منظور از «إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» یعنی تجارتی که از روی رضایت باشد و این امر متعارفی است که اشخاص این را میفهمند. اشکال به مرحوم شیخ وارد نیست. و اگر خبر بعد از خبر و امر غیر متعارف باشد که عرف آن را نمی فهمد و یک مطلب مدرسهای باشد، این اشکال وارد است؛ اما مرحوم شیخ این طور تعبیر نمیکند، بلکه میفرماید: چون غلبه توصیف نکره است این قیدیت را تأیید میکند و باید گفت که تأیید غیر از یدّل است؛ زیرا تأیید مثل اشعار میماند و اشعار غیر از دلیل است، ایشان میگوید به حدّ تأیید صلاحیت دارد نه به حدّ استظهار که بشود حجت باشد و استدلال بشود کرد. پس این اشکال به مرحوم شیخ و امثال او وارد نیست.
1) حاشیة المکاسب، السید محمد کاظم الطباطبائی الیزدی، ج1، ص138.
اشکال دیگر مرحوم خویی
مرحوم آقای خوئی راجع به خبر بعد از خبر بودن در آیه شریفه میفرمایند (1): فرقی ندارد چه خبر بعد از خبر باشد و چه «عن تراض» قید «تجارةً» باشد در هر دو صورت میتواند دلیل بر بطلان فضولی باشد و حرف مرحوم شیخ درست نیست و هر دو صورت، مساوی است و با هم تفاوتی ندارد؛ زیرا آیه میگوید هم «تجارةً» باشد و هم «عن تراض» باشد و فقدان احد القیدین برای بطلان کافی است و اینجا هم چون فضولی فاقد قید «عن تراض» است دلیل بر بطلان هست، چون که احد القیدین را فاقد است و چیزی که احد القیدین را فاقد است، باید حکم به بطلان آن کنیم.
جواب اشکال
مرحوم شیخ میفرمایند که اگر خبر بعد از خبر باشد، آیه میگوید یک شرط این است که تجارتی واقع شود و تجارت هم که واقع شده ولو از راه فضولی واقع شده باشد در هر حال تجارت است. دوم اینکه آنکه رضایتش معتبر است، رضایتش را اعلام کرده باشد و چون در بیع فضولی مالک موافقت خودش را اعلام کرده است؛ پس قهراً اطلاق قضیه اقتضاء میکند که بیع فضولی با رضایت مالک واجد هر دوتا شرط بوده و صحیح است. پس وقتی که مقصود از «عن تراض» این باشد که در خارج تملک «عن تراض» باشد بنابراین تملک شخص در بیع فضولی بعد الاجازه است و این یعنی این که قید «عن تراض» حاصل است، پس باید حکم به صحت آن نمود نه حکم به بطلان. به همین خاطر این اشکال هم وارد نیست.
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، السید أبوالقاسم الخوئی، ج4، ص83.
تکمیل بحث
پرسش:....
پاسخ: وجدانا حرف شیخ درست است. برای مثال اگر گفته شود که اشخاص احترام ندارند، مگر این که شخص عالم باشد؛ شخص عادل باشد؛ شخص سید باشد؛ شخص خدمتگذار باشد. در یک چنین مواردی این طور استفاده میشود که هر کدام از اینها عناوینی است که احترامآور است و جمع ما بین عناوین لازم نیست، پس شخص اگر عالم شد، احترام دارد، شخص اگر مثلاً عادل شد، احترام دارد، خدوم شد، احترام دارد. اما اگر تکرار نشد و گفتند اگر شخص عالم شد عادل شد، عالم شد، عادل شد، مجتهد شد، احترامش لازم است. در چنین مواردی ظاهر این است که درباره یک شخص است و مقصود یک شخص معین را مد نظر دارند و این اوصاف را برای او میگویند. پس بین این دو صورت فرق است.
از مطالبی که شیخ ذکر کرده، آن که درست است عبارت از این است که «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» خطاب به مالکین است، میگوید این املاکی که به نحو باطل ردّ و بدل میشود شما آن را کنار بگذارید و فقط «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» باشد. لذا مالک بعد از اینکه معاملهای را امضاء کرد، این تجارت «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» میشود. از همین رو وقتی مالک بیع فضولی را امضاء کرد، عرفاً میگویند آن را مالک فروخته است و صدق بایع به کسی که امضاء میکند، حتی بالاتر از کسی است که اذن به بیع داده؛ زیرا شخص گاهی مأذون است؛ ولی مالک هیچ اطلاعی ندارد که چه اتفاقی افتاده است. پس اولاً بائع صدق می کند و صحت سلب ندارد، ثانیاً صدق هم نکند این جور موارد الغا خصوصیت میشود و از آیه حکم این جور موارد هم استفاده می شود.
موضوع : رد ادله قائلین به بطلان بیع فضولی
خلاصه درس:
حضرت استاد در این جلسه به نقد بیان مرحوم شیخ نسبت به مفهوم وصف در آیه اشاره میپردازند
و در ادامه یک وجه جدید برای وصف مذکور در آیه بیان میکنند.
بیان کلام مرحوم شیخ نسبت به مفهوم وصف در آیه
مفهوم وصف(عن تراض) از وجوهی است که برای بطلان بیع فضولی در آیه شریفه به آن استدلال کردهاند، مرحوم شیخ برای ردّ این استدلال میفرمایند اگر بخواهیم به مفهوم وصف عمل کنیم و آنرا حجت بدانیم در جایی است که وصف، قید غالبی نباشد و الا از قید غالبی، استفاده مفهوم و انحصار نمیشود.
نقد کلام مرحوم شیخ
برای قید غالبی چند حالت متصور است:
اول: قید غالبی جنبه معرف برای آن مقید و موضوع داشته باشد، مثل این که گفته شود از نظام سربازی، طلبهها معافاند؛ بعد برای اینکه معرفی کند و بشناساند، قید بیاورد که آنهایی که جامع المقدمات را خواندهاند معافاند که این قید غالبی است و غالب طلبهها آن را دارند. در این صورت چنین وصفی ثبوتاً دخالت ندارد و حکم بر روی همان ذات مقید رفته و برای شناخت مقید صفت غالبی را ذکر کردهاند و چنین مواردی آوردنش صحیح است.
دوم: قید از باب بیان حکمت حکمی که روی موضوع هست آمده باشد؛ مانند آیه شریفه وَ رَبائِبُکُمُ اللاّتی فی حُجُورِکُمْ (1)که قید «فی حجورکم» ثبوتاً دخالت در حکم ندارد و آیه شریفه بیان میدارد که ربائبی که نزد شما هستند مثل اولاد شما هستند و ازدواج با آنها مناسب نیست و حرام است، و این قید حکمت موضوع را خواسته بیان کند و الا قید «فی حجورکم» حتی ربیبهای که نزد انسان هم زندگی نکند را هم شامل میگردد و او نیز همین حکم را دارد. پس این دو جا که ثبوتا دخالت ندارد قید را ذکر کنند، صحیح است.
1) نساء/سوره4، آیه23.
سوم: قید غالبی نه معرف خصوصیات است و نه حکمت جعل را بیان کند.
اگر یک قیدی یا وصفی نه معرف خصوصیات باشد و نه حکمت جعل را بیان دارد، ثبوتاً هم دخالت نداشته باشد- هر چند که قید غالبی باشد- آوردن این قید خلاف بلاغت و حکمت است.
لذا اگر قید «عن تراض» بخواهد هیچ دخالتی در موضوع نداشته باشد به طوری که نه معرف تجارت باشد و نه بیانگر حکمت ، و صرفا گفته شود که چون این غلبه بوده آمده، این درست نیست.
قیود احترازی در باب وصف
قیود و اوصاف احترازی که در باب وصف استفاده میشوند به نحو سلب کلی استفاده نمیشوند، بلکه به نحو سالبه جزئیه استفاده میشوند؛ یعنی حکم روی موصوف علی وجه الاطلاق نرفته به این معنا که از (اکرم العالم العادل) استفاده میشود که احترام، مال مطلق علم نیست. البته گاهی یک نکات مخصوصی هم لحاظ است که میخواهند مورد محکمتر شود و تخصیص به ذکر می دهند یا گاهی چون فرد خفی است، تخصیص به ذکر میدهند، لذا اگر نکات خارجی در کار نباشد. قیود احترازی فی الجمله مفهوم پیدا میکنند، اما مفهوم فی الجمله منافاتی با ادعای ما ندارد. از همین روی اگر گفته شود باید عالم هاشمی احترام داشته باشد یا عالم پیرمرد یا عالم خدمتگذار به جامعه باید احترام داشته باشند، این قیود و اوصاف هیچ منافات پیدا نمیکند با اینکه بگویند عالم عادل احترام دارد. صرفاً استفاده میشود که اگر قید آمد و نکات دیگری در کار نبود حکم روی مطلق موضوع نرفته است. این درست است. ولی غلبه بودن چیزی نیست که مانع بشود و جلوی مفهوم فی الجمله را بگیرد. در اکرم العالم العادل، احترازی هست که مثلا مطلق عالم احترام ندارد ولی انحصار از آن استفاده نمیشود.
پرسش....پاسخ:از الا مفهوم حصر استفاده نمی شود ولی فی الجمله مفهوم وصف استفاده میشود.
بیان مرحوم شیخ نسبت به مفهوم وصف در آیه شریفه
مرحوم شیخ دو تقریر در خصوص آیه شریفه دارند یکی مفهوم حصر است و دیگری مفهوم وصف، که از آن مفهوم سالبه کلیه استفاده نمیشود. و اینجا باید سالبه کلیه استفاده بشود تا بگوییم با اجازه تصیحح نمیشود. این بیان مرحوم شیخ را ما قبول کردیم که از خود آیه صحت بیع فضولی را میتوان استفاده کرد. لذا اگر با رضایت مالک تصرفاتی انسان بنماید مثل اکل، شرب، یا تمتعات و انتفاعات دیگر، اگر رضایت مالک جلب شد و تجارت هم واقع شد، این تصرفات ممنوع نیست، لذا در باب فضولی چون تجارت با جلب رضایت مالک است. پس انتفاعات از این ملک بعد از اجازه ممنوع نیست و این مطلب از آیه استفاده میشود.
وجه دیگر برای صحت بیع فضولی با توجه به آیه شریفه
البته در مقابل دوتا وجهی که قبلا برای وصف ذکر شد وجه دیگری هم بیان میشود که در مطول آمده است. توضیح اینکه اصل اولی این است که چیزی که موضوع و مسند الیه قرار میگیرد، عنوان معرف آن، اسم موضوع باشد، مثلاً زید اگر احترام دارد، بگویند زید احترامش لازم است نه وصف یا جهات دیگری که مشیر به زید است. البته گاهی از این اصل اولی که باید اسم معرف موضوع باشد عدول میشود و با وصف معرفی میکنند و این نکته دارد یعنی این بخاطر این است که میخواهند آن محمولی را که روی موضوع رفته علتش را ذکر کنند یا حکمی به تناسب میخواهند بیان کنند و لو آن محمول هم نباشد. مثلاً گاهی میخواهند حکم اهانتی را ذکر کنند برای کسی که حاضر است، لذا میگویند: «ولد الحجّام حاضر» یعنی آدمی که مستحق توهین است اینجاست و نمیخواهند صراحتا بگویند که او اینجاست و یک مرتبه هم ممکن است که پسر پیغمبر یا شخص واجب الاکرامی حاضر باشد، که برای احترام و تجلیل، اسم برده نمیشود، لذا ذکر وصف خودش از مواردی میتواند باشد که موضوع را بیان کند.
در مانحنفیه که آیه شریفه میفرماید کارهای باطل را کنار بگذارید این معنایش این است که علت حکم را میخواهد بیان کند؛ یعنی کارهایی که بر خلاف عقل و درایت است و باطل میباشد، را کنار گذارید. لاتَأْکلُوا أَمْوَالَکُم بَیْنَکُم بِالْباَطِلِ (1)یعنی این اموال خودتان را ترک کنید چون اموال شما اموال باطلی است. و در اینجا میزان برای تشخیص باطل و حق، عرف است. یعنی عرف میگوید: این چیز باطل است یا باطل نیست حق است یا حق نیست؛ پس طبق این تقریر آیه شریفه میگوید: این معاملاتی که انجام میدهید، کنار بگذارید و علتش هم عبارت از این است که باطل است. البته تِجارَةً عَنْ تَراضٍ باطل نیست و آن اشکالی ندارد، چون از آن علیت استفاده میشود و «العلة یخصّص و یعمّم»؛ که آن چیزی که باطل عرفی است ممنوع است و آن که باطل عرفی نیست و حق عرفی است مجاز است، و بیان شد که با اذن مالک اگر تصرفاتی صورت گیرد این جزء باطل عرفی نیست، همینطور است تصرفاتی که با اجازه مالک صورت گرفته باشد که اینها را نیز عرف باطل نمیداند و حق میداند. و در آنجا که مالک موافقت خودش را اعلام میکند و اجازه میدهد این به طریق اولی مصداق آیه شریفه است چون با توجه بیشتری است و معلوم است که چه چیزی واقع شده است. بنابراین ما از خود آیه برای صحت فضولی استفاده میکنیم.
پرسش...پاسخ: چون که توافق کرده است کشف حکمی آن هم اشکال ندارد.
1) نساء/سوره4، آیه29.
تقریبی دیگر برای وصف مذکور در آیه شریفه
علماء گفتهاند بعضی تعبیرات، آبی از تخصیص است. اگر گفته شود: کارهای ظالمانه انجام ندهید، ظلم مرتکب نشوید. اینجا میگویند این تعبیر، آبی از تخصیص است. اما اگر عرف چیزی را ظلم میداند، این آبی از تخصیص نیست؛ چون وجداناً از این القائات، ظلم واقعی را انسان میفهمد؛ آنکه واقعاً تعدی است. آن است که قابل تخصیص نیست.
این معنا که آیه شریفه بگوید شما کارهای غلط و باطل را ترک کنید این آبی از تخصیص است. چون آدم وجداناً این مسأله را آبی از تخصیص میداند و این علامت این است که انسان از این باطل، باطل واقعی را میفهمد نه باطل عرفی. پس موضوع، باطل واقعی است؛ و طریق برای کشف باطل واقعی در موضوعاتی که محل ابتلا اشخاص است، تشخیص عرف است. البته حجیت تشخیص عرف موقوف به این است که از ناحیه شارع تخطئهای راجع به عرف نشده باشد.
بنابراین اگر ما تِجارَةً عَنْ تَراضٍ را استظهار کردیم که حدوث تجارت باید از روی رضایت باشد یا بگوییم که تجارت از روی رضایت باید باشد و این اجازه، تجارت مالک نیست، بگوییم تِجارَةً عَنْ تَراضٍآن تجارت عاقد است و با اجازه هیچ وقت تجارت مالک نمیشود اگر این را بگوییم و آیه هم میخواهد بگوید باید تجارت آن کسی که رضایتش معتبر است همان باید تجارت کند، آن ردع میشود نسبت به این فهم عرفی و فهمیده میشود اینکه عرف آنرا حق میدانست درست نیست و باطل واقعی است. و مرحوم شیخ در یکی از بیانات دیگرش درباره نحوه تمسک به عموماتی مانند أحل الله البیع (1)بیانش این بود که ما بیع را بیع عرفی بدانیم آن وقت قهراً هر مواردی را که شرع منع کرده تخصیص میشود برای ادله. و کفایت بنای عقلا، کفایت اقتضائی است یعنی مادامی که ردعی از ناحیه شارع نباشد.
1) بقره/سوره2، آیه275.
و در ما نحن فیه تِجارَةً عَنْ تَراضٍ ظاهرش این است که رضایت خبرٌ بعد از خبر نیست بلکه قید است و با اجازه هم (تجارة عن تراض) نمیشود و رضایت هم رضایت مالک است قهرا استفاده میشود که این ردع است برای آن حقی که عرف میفهمد .
دوم اینکه اگر هم از این صفت یک نحو علیتی استفاده بشود علیت منحصره استفاده نمیشود. یعنی اعمال و کارهای شما باطل است اما بگوئیم تنها یک مناط برای این ممنوعیت هست، این تنها یک مناط استفاده نمیشود. معروف است که میگویند «لا تأکل الرمان لأنه حامض» (1)هم معمم است هم مخصص. ما میگوئیم معمم هست ولی مخصص بودنش معلوم نیست و استفاده نمیشود که فقط حموضت انحصار برای تحریم دارد، ممکن است که انار یک ملاک و مناط عام داشته باشد که حموضت است ولی ممکن است بعضی از اقسام انار مناط خاصی داشته باشند که این قید آن را نفی نمیکند. حال اگر انحصار را هم ما بفهمیم انحصار مناط عام به حموضت استفاده میشود، ولی بعضی از اقسامش ممکن است یک مناط دیگری غیر از حموضت داشته باشد که به خاطر آن حرام بشود.
حال در بحث ما از اول قید آمد که باطل عرفی شما، ممنوع است، ممکن است باطل غیر عرفی هم بعضیهایش ممنوع باشد شرع دیده ممنوع است نهی کرده. برای مثال در قرآن که اجتناب از خبائث آمده، گفتهاند بعضی چیزهایی که عرفا متنفر است، خوردن اینها ممنوع است. آب دماغ کسی ریخته، دیگری بخواهد بخورد، عرف این را تنفر دارد و گفتهاند این جزء خبائث است و حرام است. البته مرحوم آقائی خوئی منکر است و ایشان میفرمایند بر اینکه آیه قرآن خبائث را به محرماتی که باید از آنها اجتناب بشود اطلاق کرده است؛ و یحرّم علیهم الخبائث (2)و باید از جای دیگر معلوم بشود که خبیث عرفی حرام است یا نه؟
ما عرض کردیم که خبائث به معنای محرمات شرعی نیست بلکه خبائث چیزهایی هستند که مورد تنفرند و یکسری مصادیق عرفی دارد و یکسری مصادیق شرعی. بعضی از گناهها و امثال محرمات چیزهای متنفری هستند که اگر کسی متوجه بشود به واقعیت اینها از آنها اجتناب میکند. بنابراین، هم چیزهایی که متنفر عرفی هستند خبیثاند و باید اجتناب شوند و هم گناههایی که منکرات شرعیاند باید از آنها اجتناب شود، و بنابراین اگر گفته شد که از باطلهای عرفی اجتناب کنید از این استفاده نمیشود که غیر باطلهای عرفی جایز است. شراب خوردن باطل عرفی نیست ولی لا تأکل الباطل بر آن صدق میکند و اینها تخصیص آن ادله نیست. بنابراین در مانحن فیه اگر بخواهیم بگوئیم که نه تنها تِجارَةً عَنْ تَراضٍ حق است و باطل واقعی نیست و هیچی باطل واقعی نداریم و همه چیزهایی که عرف آنها را باطل نمیداند همهشان حق واقعی است، نه این درست نیست و همچنین استفادهای نمیشود.
موضوع: تقریبی جدید برای آیه شریفهی «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ»
خلاصه:
حضرت استاد در این جلسه مطالب جلسه گذشته را توضیح میدهند. در ابتدا یک تقریب جدید برای آیه شریفهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ) بیان کرده و در ادامه اشکالات این تقریب را بیان میفرمایند. و در بین بحث مطالب مهمی مطرح میشود. مانند: «انواع عنوان موضوع»، «نسبت علت حکم با موضوع حکم»، «موارد تبعیت از عرف».
تقریب صحت بیع فضولی با توجه به آیه شریفه«لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ»
مطلب اول: عنوان موضوع دو گونه است:
اول: گاهی عنوان موضوع هیچگونه دخالتی در تحقق حکم ندارد. فقط عنوان آمده است برای اینکه موضوع را معرفی کند. مثلا از شما یک مسئلهای را میپرسند شما چون وقت ندارید به دیگری ارجاع میدهید. میگویید «اسئل الجالس» مسئله را از آن آقایی که آنجا نشسته بپرس. عنوان جالس که موضوع برای اسئل است، هیچگونه دخالتی در حکم ندارد. نه حدوثاً نه بقاءً. یعنی اگر این شخص جالس، قائم شد موضوع سوال از بین نمی رود. عنوان جالس، فقط مشیر بود به آن ذاتی که مسؤولعنه میباشد. یا حتی حدوثاً هم دخالت ندارد یعنی اگر تصادفاً شخص مورد اشاره، ایستاده هم بود، باز همین فرد، موضوع برای اسئل است.
دوم: گاهی عنوان موضوع به تناسب حکم و موضوع، خودش علت برای ثبوت حکم است. عنوان، مشیر به علت یا مشیر به موضوع نیست بلکه خودش موضوع است و خودش علت برای حکم است. در «اکرم العالم» عالم احترام دارد لعلمه.
تطبیق: در آیه شریفه «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» (1)کلمه «الباطل» به عرف متعارف که القاء شود، خودش را موضوع حکم و علت برای حکم میداند. از اکل مال بالباطل اجتناب کنید لبطلانه. مانند العالم در «اکرم العالم».
مطلب دوم: اثبات صحة بیع فضولی
مقدمه اول: در خطابات به حسب متعارف مقصود این است که مخاطب، متوجه شود و عمل کند. اما طوری خطاب شود که مخاطب نفهمد، متعارف نیست.
1) نساء/سوره4، آیه29.
مقدمه دوم: العلة یخصّص و یعمّم. هر جایی که علت موجود است باید حکم باشد اختصاص به فردی دون فردی پیدا نمیکند. و اگر علت در بعضی موارد موجود نبود، حکم هم در آنجا موجود نیست.
تطبیق: با توجه به مقدمه اول، آیه شریفه که میفرماید شما با اسباب باطل، اکل اموال نکنید این مراد باطلی است که خود عرف مصادیقش را تشخیص دهد. کأنّ این طور میشود «لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل عرفا». باطل عرفی در موضوع حکم، مندرج میشود چون اگر یک طوری باشد که عرف نفهمد، خطابات به حسب معمول لغو میشود. و باطل عرفی، علت برای حکمِ حرمت اکل اموال میشود.
و با توجه به مقدمه دوم، که العلة یخصّص و یعمّم، حکم دائر مدار باطل عرفی است لذا جائی که باطل عرفی است حرمت اکل دارد. آن طرف حقّش هم همین طور است ، هر جا که حق عرفی باشد حکم هم موجود است؛ چون هر دو طرف باید قابل فهم مخاطب باشد. حق عرفی مجازید، باطل عرفی ممنوع هستید.
نتیجه اینکه با توجه به آیه شریفه «بیع فضولی بعد از اجازه» صحیح است چون «بیع فضولی بعد از اجازه» مانند «بیع مأذون» حق عرفی میباشد؛ بلکه به طریق أولی حق عرفی است. چون در اذن ممکن است شخص مأذون باشد ولی مالک از جزئیات کار اطلاع نداشته باشد. یک اذن کلی داده «شما مجازید چیزی را که صلاح میدانید انجام بدهید» و شخص مأذون یک زمین مناسبی میخرد. و مولا نمیداند یک چنین خرید و فروشی شده ولی همان اذن عام که داده، بیع را از باطل بودن خارج میکند و حق عرفی قرار میدهد. ولی در مورد اجازه، مالک تفصیلاً موضوع را بررسی کرده، فهمیده، دیده صلاح است بعد موافقت کرده است و اینجا چون بالتفصیل اطلاع دارد به طریق اولی حق عرفی است.
بنابراین با توجه به مقدمات بالا آیه دلالت بر صحت بیع فضولی میکند و دیگر مبتنی بر مباحث گذشته نیست که «تجارةً» با تنوین نصب است یا با تنوین رفع. قید است یا خبر بعد از خبر.
اشکال به تقریب صحة فضولی با آیه شریفه
راجع به تقریب بالا دو تا عرض داریم:
عرض اول: آیه شریفه «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» مثل «لاتظلموا» میماند که ِوجدانا ابای از تخصیص دارد. پس مراد از باطل، باطل واقعی میباشد. همانطور که از ظلم، ظلم واقعی میباشد، و باطل و ظلم واقعی قابل تخصیص نیستند که بگویند یک جا مجازید یک جا غیر مجاز. در حالیکه اگر ما اینها را باطل و ظلم عرفی میدانستیم قابل تخصیص بودند یعنی ممکن بود یک چیزی را عرف، باطل یا ظلم بداند ولی در واقع باطل و ظلم نباشد؛ باطل و ظلم عرفی ابای از تخصیص ندارد. ولی وجداناً از این خطابات که ظلم نکنید، اخذ به باطل نکنید، اباء از تخصیص فهمیده میشود. و این شاهد است بر اینکه مراد، ظلم و باطل واقعی است.
مشخِص باطل واقعی
منتهی مشخِص باطل واقعی و ظلم واقعی در صورتی که از ناحیه مولا ردعی ذکر نشده باشد، چون متعلق خطاب خود عرف است، مشخِص آن هم خود عرف است.
ولی اگر از ناحیه مولا ردعی بیان شد و عرف را تخطئه کرد، یعنی چیزی را که عرف باطل میدانست او گفت من باطل نمیدانم مانند اکل المارّة که عرف باطل میداند ولی شرع باطل نمیداند. یا بالعکس چیزی را عرف حق میداند ولی شرع باطل میداند مانند معاملات مسکرات. در این صورت، آیه و امثال آن تخصیص زده نمیشود بلکه از اول تخصّصاً بعضی از موارد خارج است.
حالا در آیه شریفهی «إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» فرض کنید که ظاهر رضایت، رضایت مالک باشد، و «عن تراض» هم قید تجارت، و مراد هم حدوث باشد، یعنی موقعی که عقد میخواهد صادر شود باید از روی رضایت مالک باشد یا اگر بقاءً هم مراد باشد، بگوییم بقاءً در باب فضولی «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» محقق نمیشود، با این فروض در باب فضولی آیه شریفه ردع عرف میباشد. چون فضولی خودش خیال میکرده، حق است و باطل نیست ولی شارع او را تخطئه کرد و باید مطابق تخطئه شارع عمل کند. و دیگر باطل و حق عرفی ملاک نیست. لذا بیع فضولی باطل است.
عرض دوم: اگر شارع تخطئه نکرد و تصریح کرد آنهایی که شما باطل میدانید، من هم باطل میدانم و از آنها باید اجتناب کنید؛ حتی تصریح کرد به باطل عرفی، در این صورت آن مسئله «العلة یخصّص و یعمّم» اینجا نمیآید.
نسبت علت حکم با موضوع حکم
توضیح عرض دوم این است که نسبت علت حکم با موضوع حکم دو حالت دارد:
حالت اول: گاهی حکم روی موضوع آمده بعد برای این حکم، علتی هم ذکر شده که نسبت آن علت با موضوع، عموم و خصوص من وجه است. به طور مثال «لا تأکل الرمان لأنه حامض» رمان موضوع قرار گرفته، علتی هم ذکر شده که همان حموضت است، نسبت حامض با رمان، عموم و خصوص من وجه است. بعضی رمانها غیر حامض است و بعضی حامضها غیر انار است. اینجا میگویند «العلة یخصّص و یعمّم» موضوع را تعمیم میدهد از انار به غیر انار یعنی «کل حامض یجب الاجتناب عنه» و موضوع را تخصیص میزند به انار ترش.
حالت دوم: نسبت علت حکم و موضوع حکم، مساوی باشد مانند «اکرم العالم لعلمه». اینجا علت و موضوع حکم هیچکدام اوسع از دیگری نیست، از عالم بخواهیم تعمیم بدهیم، به چه چیزی تعمیم بدهیم؟ از علت بخواهیم تعمیم به مافوق علم بدهیم به چه چیزی تعمیم بدهیم؟ اینجا همه عالمها باید احترام شوند، چون علم جهتی است مشترک، و علت (لعلمه) به موارد دیگری غیر از عالم تعمیم پیدا نمیکند. اما تخصیص که بگوییم موضوع برای وجوب اکرام غیر از عالم، فرد دیگری ندارد و مفهوم بخواهیم اخذ کنیم که حتی هاشمی یا پیرمرد یا خدوم لازم الاحترام نباشد، این از مفهوم شرط استفاده نمیشود. از مفهوم شرط به نحو سالبه کلی استفاده نمیشود پس «العلة یخصّص و یعمّم» نه یعمّماش اینجا مورد دارد و نه یخصّصاش که بتوانیم از آن استفاده کنیم.
تطبیق: در آیه شریفه که شارع مقدس فرمود باطل عرفی را من باطل میدانم لازم الاجتناب میدانم، باطل عرفی با باطل واقعی اتحاد پیدا میکند ولی ملازمه ندارد که حقهای عرفی را هم حق بداند. شراب را عرف حق میداند ولی شارع او را حق نمیداند. لذا بیع فضولی که حق عرفی است ملازمهای ندارد که شارع هم حق بداند پس نمیتوان از آیه صحت فضولی را استفاده کرد.
موارد تبعیّت از عرف
مواردی که عرف در آن نقش دارد و باید سراغ عرف رفته و متبع است دو صورت دارد:
صورت اول: شارع به عرف خطابی کرده و بعد از آن سکوت کرده، اینجا عرف از نظر مصادیق و تطبیقات هر چه فهمید، حکم دائر مدار همان است.
صورت دوم: شارع بعد از خطاب، یک تصرفی در فهم عرف کرده، بعضی از مصادیق را که عرف نمیفهمد، آمده داخل کرده گفته این هم یا مصداق است یا حکم را برده روی آن. اینجا چیزهایی را که عرف مصداق میداند، شرع تخطئه نکرده و فقط یک چیزهایی را که عرف مصداق نمیداند، آمده ضمیمه کرده، در این صورت هم راجع به آن مصادیق عرفی که شرع تخطئه نکرده و اثباتاً و نفیاً چیزی نگفته، ما به عرف رجوع میکنیم. اگر گفتند «اجتنب عن القذر» هم قاذورات عرفیه که شرع تخطئه نکرده را شامل است و هم چیزهایی را که خود شرع قذر دانسته شامل است. مانند شراب. در این صورت به خاطر بیان شارع، موضوع حکم شرعی از موضوع عرفی اوسع میشود. ولی مصادیق عرفیه هم محفوظ است و تحت عام داخل است چون تخطئه در کار نیست.
کلام مرحوم آقای خویی در مساله اجتناب از خبائث
مسئلهی اجتناب از خبائث، که در قران شریف آمده (وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ) (1)عدهای گفتند آیه شریفه شامل خبائث عرفیه هم میشود و برای حرمت خبائث عرفیه به آیه استدلال کردهاند. ولی آقای خویی میفرمود: خبائث در آیه یعنی محرمات شرعیه و شامل خبائث عرفیه نمیشود. حالا فرض کنید آب دماغی که زمین ریخته کسی بخواهد بخورد، عرف خبیث میداند ولی این باید از جای دیگر حرام بودنش ثابت شود تا بگوییم مصداق برای این آیه است و خود همین آیه، مصداق خودش را تعیین نمیکند .
1) اعراف/سوره7، آیه157.
ردّ کلام مرحوم آقای خویی
مصادیقی که عرف خبیث میداند و شارع تخطئه نکرده و فقط بعضی از مصادیق را که عرف خبیث نمیداند، ملحق کرده، در این صورت باید از خبائث عرفی و شرعی، از هر دو اجتناب کرد و همین که برای اکل خبائث عرفی به آیه قرآن استدلال شده، صحیح است ولو غیر از خبائث عرفی، خبائث شرعی هم مثل قمار و زنا داشته باشیم.
بررسی روایت «لاتبع مالیس عندک» برای بطلان فضولی
خلاصه درس: حضرت استاد در ابتداء به ادامه بررسی سند روایت حکیم بن حزام میپردازند و در ادامه احتمالات مختلفی که در روایت متصور است را بیان میکنند و در پایان اشکال اول مرحوم شیخ به این روایت بررسی میشود.
اصطلاح «نبوی»
در عرائضی که بنده دیروز عرض کردم، یک اشتباهی واقع شده است. بنده خیال میکردم آن روایاتی که حسین بن زید (1)از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کردهاند، نبوی نیست، ولی بعد که مراجعه کردم، دیدم که آنها هم از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نقل میکنند. و اگر ما در اصطلاح به «نهی النبی صلی الله علیه و آله عن بیع ما لیس عندک» نبوی بگوییم، هم از طرق امامی و هم از طرق عامه نبوی حساب میشود. و در این صورت نبوی بودن این روایت، غیر از آن فرمایش کلی است که حضرت فرموده است: هر آنچه که ما میگوییم، از طریق آباء و اجداد ماست. و نبوی بودن به این معنای دوم، بر خلاف مصطلح میباشد. و با توجه به معنای اول، این روایتی که حسین بن زید یا سلیمان بن صالح از امام (علیه السلام) نقل میکنند، نبوی مصطلح است.
1) یا سلیمان بن صالح
ظاهر از «المستفیض» در عبارت مرحوم شیخ
اشکالی که به مرحوم شیخ میتوان عرض کرد این است که ظاهر کلام ایشان این است که همین جملهای که حضرت به حکیم بن حزام فرموده است (1)، مستفیض است، در حالی که این فرمایش حضرت، فقط به یک طریق ضعیف ثابت است و لذا نمیتوان آن را مستفیض دانست. البته [صریح] لسان مرحوم شیخ عبارت از این نیست که جملهی« لاتبع ما لیس عندک» مستفیض باشد، بلکه ظاهر فرمایش ایشان این است که این جمله مستفیض است و احتمالاً مسامحه در تعبیر باشد و شاید نظر مرحوم شیخ این باشد که اصل این مطلب مستفیض است، نه خود این عبارت.
در هر صورت نمیتوان گفت که چون سه طریق برای اثبات این مطلب از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) وجود دارد، پس این خبر مستفیض است. اگر بر فرض هم در صورت وجود سه طریق برای روایت، در اصطلاح به آن مستفیض گفته شود، ما مناقشه نمیکنیم چون اصطلاح است. ولی برای جبران ضعف خبر و اطمینانآور بودن آن، نمیتوان به این مطلب استناد کرد که خبر مستفیض است و چند نفر آن را نقل کردهاند. و اشکالاتی که دیروز عرض کردیم اینجا میآید.
شما فرض کنید اگر سه نفر -که هر کدام به تنهایی قابل اعتماد نیستند- یک مطلبی را نقل بکنند انسان اطمینان پیدا کند که یکی از اینها درست است، اشکالی ندارد و ما آن را قبول میکنیم. مثلاً اگر سه نفر از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) یک مطلبی را نقل کنند، میگوییم که این مطلب درست است و هر سه راست گفتهاند، زیرا امر دائر مدار این است که یا هر سه دروغ گفته باشند یا هر سه راست گفته باشند. هر کدام از این سه نفر هم میگوید که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) اینطور گفته است و مفاد کلام هر سه یک چیز است و قهراً یا هر سه راست است یا هر سه دروغ است و چون عادتاً نمیشود که هر سه دورغ باشد، پس هر سه راست است. در اینجا مطلب صحیح است، ولی در صورتی که سه نفر با واسطه از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) نقل میکنند، آنچه که ما به آن اطمینان پیدا کنیم، عبارت از این است که یکی از اینها درست گفته است. در نتیجه یکی از اینها که نقل با واسطه کرده است، درست گفته است، ولی ثابت شدن یکی از اینها برای ما فایدهای ندارد. مثلاً اگر معین شد که یوسف بن ماهک از حکیم بن حزام درست نقل کرده است، نتیجه این میشود که حکیم بن حزام این حرف را گفته است و خلاصه فوقش این است که یکی از اینها بلاواسطه از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرده است که این فایده ای ندارد؛ چون فرض این است که تک تک اینها معتبر نیستند، پس باید هر کدام از اینها از هر سه نقل کرده باشند که در نتیجه بتوان گفت که یکی از اینها(با واسطهها) که درست نقل کرده باشد پس هر سهی بلاواسطهها هم نقل کردهاند. هر سه (بلاواسطهها)هم اگر نقل کرده باشند، طبق مبنای بالا یکی از آنها درست میشود. (و میتوان چنین روایتی را معتبر دانست).
ولی در مورد بحث ما (که هر کدام از راویهای با واسطه، جداگانه از سه نفر نقل نکردهاند)، ما نمیتوانیم اعتبار خبر را به وسیله استفاضه نتیجه بگیریم.
بحث دلالت روایت
احتمال بدوی از «لا تبع ما لیس عندک»
متفاهم ابتدائی عرفی از «لاتبع ما لیس عندک» عبارت از این است که این جمله کنایه است بر این که «چیزی را که قدرت بر آن نداری، نفروش» ولی تصورات و احتمالات دیگری هم در این روایت وجود دارد.
تصورات مختلف در روایت
مطلب اول : چند تصویر برای علت« لاتبع»
تصویر اول: عدم قدرت تکوینی.یعنی نهی وارد شده در این روایت، راجع به این است که قدرت تسلیم، یکی از شرایط بیع است، و در نتیجه اگر قدرت بر تسلیم نداشتید، بیع باطل خواهد بود. قهراً با این احتمال، این روایت ارتباطی به مورد بحث ما – که عبارت از فضولی است- نخواهد داشت.
تصویر دوم: عدم قدرت تشریعی.یعنی اگر تمکن تشریعی نداری، نباید بفروشی.
تصویر سوم: عدم قدرت تکوینی یا تشریعی(احدهما)
تصویر چهارم: عدم قدرت تکوینی و تشریعی (مجموع الامرین)
تصویر دوم ارجح است
این چهار احتمال بدوی در این روایت هست، ولی بعد از یک ملاحظهی فیالجمله، به نظر میرسد که اینگونه خطابات ناظر به موارد معمول و متعارف برای اشخاص است. التبه ممکن است که کسی راجع به یک فرض غیر متعارف سؤال کند و انسان جواب او را بدهد، ولی اینگونه خطابات مُنَزَّل به موارد محل ابتلاء، معمول و متعارف است. اگر یک موردی به صورت متعارف تحت قدرت کسی نباشد، مثل جابجایی کوه، به او نمیگویند که این کوه را جابجا نکن! چنین خطابی بر خلاف متعارف است و معمولاً خطابات راجع به اموری است که معمولاً اشخاص با آنها سر و کار دارند.
بنابراین، در بین این احتمالات، به نظر میرسد که احتمال ارجح، عدم قدرت تشریعی باشد، به این معنی که وقتی شخص تمکن تشریعی و سلطه نسبت به چیزی ندارد، نباید آن را بفروشد.
مطلب دوم: بیع شخصی منظور است یا کلی
صورت اول: بیع شخصی
بحث دیگر عبارت از این است که آیا مراد از «لاتبع ما لیس عندک»، یک بیع شخصی است؟ مثل اینکه یک قالی در مغازهی زید برای فروش گذاشته شده است. یک شخصی از این قالی خوشش میآید و به دلال میگوید: من میخواهم مالک این قالی بشوم. دلال هم میگوید: من این قالی را به تو میفروشم و یک ساعت دیگر آن را از مالکش خریداری نموده و به تو تحویل میدهم. او هم میگوید: عیبی ندارد. به حسب متعارف هم قدرت بر تسلیم آن دارد.
صورت دوم: بیع کلی
گاهی هم به صورت کلی میخواهد بفروشد که این فرض هم دارای صور مختلفی است.
سه تصویر برای کلی
تصویر اول: یکی از صور عبارت از این است که کلی است ولی کلی مالک دارد مثلاً زید از عمرو یک خروار گندم یا یک قالی سه در چهار با مشخصات خاصی را طلب دارد و ما این یک خروار گندم یا قالی را بخواهیم به شخصی بفروشیم و بعد آن را از زید خریده و تحویل خریدار خودمان بدهیم، که حضرت با جملهی «لاتبع ما لیس عندک» میفرمایند که این کار را نکن.
تصویر دوم و سوم(فروش کلی به صورت سلف یا حال): صورت دیگر هم این است که شخص مالک بالفعل نیست، ولی این سلطنت را دارد که به ذمّهی خودش بکشد و خودش را بدهکار بکند و دیگری را مالک قرار بدهد. مثلاً من میتوانم یک خروار گندم به زید بفروشم و قهراً خودم را نسبت به یک خروار گندم، بدهکار زید بکنم، یا اینکه به صورت سلف بفروشم و یا به صورت حالّ بفروشم. بالأخره این کار تحت قدرت من است.
خلاصه اینکه ما نمیدانیم این روایت صورت شخصی را میگوید، یا صورت کلی را میخواهد بگوید؟ اگر هم به کلی اشاره دارد، آیا همه اقسام آن را میخواهد بگوید، یا بعضی از اقسامش را؟
اختیار مرحوم شیخ: بیع شخصی
همهی این احتمالات ثبوتاً قابل تصویر هست، ولی مرحوم شیخ از بین این احتمالات، خصوص ملک شخص را اختیار نموده است . مثلاً یک قالی در مغازهی قالیفروشی وجود دارد و این روایت میگوید که تا خودت مالک آن نشدی، آن را به دیگری نفروش. این صحیح نیست که این قالی را قبل از مالک شدن به دیگری بفروشی و بعد بروی و آن را بخری و به خریدارت تحویل بدهی، این کار را نکن! این کار ممنوع است و صحیح نمیباشد.
اشکال به مرحوم شیخ: تصویر اول کلی را شامل است
مرحوم شیخ این را میفرمایند، ولی به نظر میرسد که وجهی برای اختصاص این روایت به بیع شخصی وجود ندارد و چه اشکالی دارد که شامل این مورد کلی بشود که یک کسی یک قالی سه در چهار از قالیفروش طلب دارد و ما بخواهیم این کلی را به کسی بفروشیم و بعد هم آن را از مالکش خریده و تحویل بدهیم؟! بنابراین، «لاتبع ما لیس عندک» شامل این مورد هم میشود.
تصویر دوم و سوم کلی را شامل نیست
آن دو صورت دیگر که مالک بالفعل ندارد ولی تحت سلطه من است که خودم را مدیون و دیگری را مالک کنم، ظاهراً مراد از «لا تبع ما لیس عندک» به این کلیت نیست. اگر ما از شخصی تعدی کنیم میگوییم آنجایی که مالک دارد حالا یا مالک شخصی یا کلی، تو حق نداری و «لا تبع ما لیس عندک» .
پرسش: کأنّ تعبیر به «ما لیس عندک» اشاره به چیزی است که تو مالک آن نیستی؟
پاسخ: البته برخی چیزها هم هست که هر چند مالک ندارد، ولی در اختیار من هم نیست مثل اراضی مباحی که مالک ندارد و در اختیار شخص خاصی نیست و همه در استفاده از آن متساویاند. «لاتبع ما لیس عندک» شامل اینگونه موارد هم میشود با اینکه مالک ندارد.
بنابراین به نظر میرسد که اگر ما دلیل خارج نداشته باشیم، مراد از این روایت عبارت از این است که اگر انسان نسبت به چیزی سلطه نداشت و عرفاً اختیاردار آن نبود، نباید آن را بفروشد و روایت میگوید که این کار را نکن. خلاصه اینکه تا وقتی آن شیء را حیازت نکردهای یا از مالکاش نخریدهای، نباید این کار را بکنی.
عدم اختصاص روایت به بیع کلی به صورت حالّ
اولا:بعید است که استعمال لفظی این روایت، اختصاص به بیع کلی حالّ داشته باشد.
ثانیا: بعید است که از باب تقیّه صادر شده باشد. البته سنیها گویا میگویند: اگر کسی خودش چیزی نداشته باشد و بخواهد به صورت حالَ یک کلی بفروشد، صحیح نیست، ولی به صورت سلف اشکالی ندارد.
توضیح موارد مختلف تقیه در روایات
مورد اول: در بیان تقیه نشده است
در بسیاری از موارد تقیه، حِقناً لدماء الاشخاص، یک تکلیفی برای آنها ذکر شده است و آنها هم شرعاً به عنوان ثانوی مکلفاند که آن کار را انجام بدهند. به عبارت دیگر از باب تقیه و عندالاضطرار مثلاً باید نماز در اول استتار قرص خوانده شود و حکم واقعی مسئله هم عبارت از همین است و عدالت و امثال آن هم در اینجا شرط نیست و عند الاضطرار، حکم واقعی الهی همین است و در بیان تقیه نشده است. این یک نوع تقیه است که هیچ اشکالی هم ندارد و در روایات هم وارد شده است،
مورد دوم: تقیه در بیان
ولی گاهی تقیه در مقام بیان است و امام (علیه السلام) حکم الهی را طبق قانون اولی بیان نمیکند و به جهت خطر به شکل دیگری بیان میفرماید. البته تقیه در بیان هم دو جور است: گاهی به صورت توریه است، و یا لفظ به صورت مجمل ذکر میشود و مبیّن نیست که این قسم از تقیه، معمول و متعارف در بین تقیههاست. مثل اینکه وقتی شخص از تعیین عید فطر سؤال میکند، حضرت میفرماید: «ذاک الی الامام»، یعنی این وظیفهی امام است، ولی مقصود و مراد از امام را بیان نمیفرمایند که چه کسی است. و خلیفه تصور کرد که منظور او بوده است.
ولی اینکه حضرت بخواهد در مقام تقیه از دروغ صریح استفاده بکند، خیلی مؤونه میخواهد که ما در روایات به چنین چیزی قائل شویم، بخصوص که این روایت از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است و ایشان هم تقیه نمیکرده است و باید بگوییم که امام صادق (سلام الله علیه) تقیه کرده و این مطلب را به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) نسبت داده است. بنابراین این احتمال تقریباً خیلی بعید است و نمیشود ملتزم به آن بشویم.
پرسش: این احتمال در روایت هست که مربوط به بیع قبل از قبض باشد، یعنی چیزی را که قبض نکردی، نفروش. روایتهای مختلفی هم است که در آن از همچنین چیزی نهی شده است؟
پاسخ: دلیلی بر این مطلب نداریم. چون مورد روایت این نیست و لذا اختصاص دادن روایت به این مورد وجهی ندارد. و ما نمیتوانیم این مطلب را به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) نسبت بدهیم. و خلاصه اینکه قبض شرطیتی در ملکیت ندارد و حتی قبل از قبض هم میشود شیء را فروخت و باید کلام ما بر قواعد و فتاوا تطبیق بکند و نباید فرض ما بر خلاف آنها باشد. «لاتبع ما لیس عندک» میگوید که اگر تو مالک نیستی و قدرت تشریعی بر چیزی نداری، نباید آن را بفروشی!
اشکالات مرحوم شیخ
حال بحث ما در این است که آیا ما میتوانیم به این روایت برای بطلان فضولی استدلال بکنیم یا نه؟ مرحوم شیخ تقریباً سه اشکال بیان میکند ، هر چند که شکل فرمایش ایشان دو اشکال است.
اشکال اول مرحوم شیخ: این روایت و مشابهاتش مربوط به «بیع لنفسه» است و ارتباطی به مورد بحث ما که « بیع للمالک» است، ندارد. اگر ما «بیع لنفسه» را باطل دانستیم، ملازم با این نیست که «بیع للمالک» را صحیح بدانیم. نباید این مسئله خلط بشود.
ان قلت: اگر بحث ما راجع به «بیع لنفسه»است، نه «بیع للمالک»، پس چرا در بین نه روایتی که مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم شیخ برای صحت فضولی به آنها استدلال کرده است، سه روایت مربوط به «بیع لنفسه» است؟ که یکی از آنها هم روایت محمد بن قیس است، مربوط به «بیع لنفسه» میباشد.
قلت:به نظر ما آوردن آن سه روایت در آنجا اشکالی ندارد، ولی در اینجا نمیشود به این روایت تمسک کرد. بحث در آنجا عبارت از این بود که اگر قرار شد «بیع لنفسه» با اجازهی مالک برای خود مالک قرار بگیرد، به طریق اولی اگر برای مالک فروخته باشد و مالک اجازه بدهد، معامله برای مالک صحیح خواهد بود. ولی در ما نحن فیه میخواهیم از عدم صحت «بیع لنفسه» حتی با اجازه مالک برای مالک و عدم وقوعش برای مالک، استفاده کنیم که اگر از ابتداء هم برای مالک فروخته شده باشد، باز هم صحیح نخواهد بود.
به عبارت دیگر، از صحت «بیع لنفسه»، صحت«بیع للمالک» استفاده میشود، ولی از بطلان «بیع لنفسه»، بطلان «بیع للمالک» استفاده نمیشود.
پس بنابراین طبق فرمایش مرحوم شیخ، مورد روایت «بیع لنفسه» است، منتهی ایشان بیان نکرده است که چرا «بیع لنفسه» است و از کجا ایشان چنین استظهاری کرده است؟
فرمایش آقای خوئی
آقای خوئی تعبیر میکند که از مورد روایت چنین استظهاری میشود ، زیرا در روایت حکیم بن حزام، مورد روایت عبارت از این است که قصد شخص عبارت از این بوده است که یک پولی از جانب مشتری نصیب خود او بشود و با فروختن این شیء نفعی عائد او بشود نه اینکه سودی به مالک اصلی برسد. البته ما عرض کردیم که نظر مرحوم شیخ این نیست و این مطلب را ایشان از محل مورد روایت استظهار کرده است.
آقای خوئی در ادامه میگوید: اگر شما استظهار را هم قبول نکردید، باید اجمال را قبول کرده و بگویید که روایت اجمال دارد که آیا «بیع لنفسه» است یا اعم از آن و للمالک است؟
البته مرحوم شیخ از ابتداء فرض را بر «بیع لنفسه» قرار داده است، و آقای خوئی اول استظهار کرده که اختصاص به بیع لنفسه دارد ولی با توجه به اینکه ممکن است کسی این اشکال را مطرح کند که سؤال مخصص نیست و چرا شما روایت را به یک مورد خاص اختصاص دادید؟ ایشان بر فرض این اشکال هم جواب داده است. ولی دیگر بیان نکرده است که چرا با این که مورد مخصص نیست بیع لنفسه می باشد.
ولی عرض ما این است که با توجه به اینکه مورد مخصص نیست، چرا ایشان چنین استظهاری را کرده است که مورد روایت «بیع لنفسه» میباشد.
موضوع: ادامه بررسی روایت حکیم بن حزام
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به ادامهی بررسی دلالت روایت حکیم بن حزام پرداخته و راجع به بیع لنفسه یا بیع للمالک بودن روایت بحث میفرمایند. و نظر مرحوم آقای خوئی و منشأ استظهار مرحوم شیخ را مطرح مینمایند و در ادمه سه اشکال از مرحوم شیخ به اصل استدلال به این روایت برای بطلان فضولی را مورد اشاره قرار میدهند.
دلالت روایت حکیم بن حزام: لنفسه یا اعمّ از لنفسه و للمالک؟
حکیم بن حزام سؤال کرده است که آیا من میتوانم یک چیزی را که ملک دیگری است، به شخصی بفروشم و بعد از مالکش خریداری نموده و به مشتری تحویل بدهم؟ حضرت در جواب او میفرمایند: «لاتبع ما لیس عندک». مورد در این روایت، بیع لنفسه است. و مورد بحث ما در بیع فضولی این است که شخص چیزی را برای مالک میفروشد و ثمن هم به مالک میرسد، منتهی اختلاف در این بود که آیا این معامله - که بدون اذن مالک بوده است- با اجازهی بعدی تصحیح میشود یا نه؟ اگر این روایتی که ذکر شد، مربوط به خصوص بیع لنفسه باشد، قهراً از مورد بحث ما خارج خواهد بود. لذا باید این مسئله روشن شود که آیا مورد سؤال در روایت حکیم بن حزام، موجب اختصاص جواب به آن میشود یا اینکه جواب به مورد سؤال اختصاص پیدا نمیکند و صورتی را هم که شخص برای مالک میفروشد، شامل میشود و در نتیجه اطلاق روایت اقتضاء میکند که اگر شخص برای مالک هم بفروشد، چه با اجازه و چه بدون اجازه، فایدهای نداشته باشد. بنابراین، باید ببینیم که چنین اطلاقی وجود دارد یا اینکه جواب، مُنزَّل به مورد سؤال میباشد.
نظر مرحوم آقای خوئی و توضیح نظر ایشان
آقای خوئی به قرینه سؤال، جواب را محدود به مورد سوال کرده است.
توضیح کلام مرحوم آقای خویی با ذکر مثال: البته تردیدی نیست که گاهی اوقات، جواب بر اساس سؤال محدود میشود مثل اینکه بنده بخواهم خانهام را به یک میلیارد تومان به زید بفروشم، و از شخصی راجع به این کار سؤال کنم. و آن شخص در جواب بگوید: «نفروش». در این مثال متعلق «نفروش» ذکر نشده است و سکوت از متعلق، ظاهر در این است که مورد سؤال با تمام خصوصیاتی که دارد، در نظر گرفته شده است. در نتیجه متعلَّق «نفروش» عبارت است از «خانهی من که قیمتاش یک میلیارد تومان است و مشتری هم زید است».
تطبیق: در روایت شخص سؤال کرده است که آیا میتوانم چیزی را که ملک دیگری است، بفروشم و بعد آن را از مالک خریداری کرده و به مشتری تحویل دهم و ثمن آن نصیب من بشود؟ حضرت در جواب میفرمایند: «اگر مالک نیستی، نفروش». آقای خوئی چنین استظهار میکند که چون در جواب خصوصیاتی ذکر نشده، به همان مورد سؤال اکتفاء گردیده است. و به قرینه سوال می فهمیم که بیع لنفسه مراد است. و در ادامه میفرمایند اگر هم چنین استظهاری را نپذیریم و تنزل کنیم، جواب مجمل خواهد بود به این معنی که نمیدانیم جواب حضرت ناظر به آن خصوصیات و بیع لنفسه است یا اعم از بیع لنفسه و بیع للمالک میباشد؟ و در صورتی که مجمل شد، دیگر صلاحیت معارضه با اطلاقات ادلهی صحت عقود را نخواهد داشت.
دو نقد بر کلام مرحوم آقای خویی
نقد اول: مورد سوال و جواب دو صورت دارد:
صورت اول: اگر در جواب هیچ چیزی درج نشده باشد، جواب مُنزَّل به مورد سؤال میشود، مانند همان مثالی که نسبت به فروش خانه ذکر کردیم، که در پاسخ بگوید «نفروش» .
صورت دوم: ولی اگر مجیب مقداری از سؤال را در جواب درج کرد و مثلاً گفت: «خانهات را نفروش» ظاهر این جواب این است که اصلاً نمیخواهد خانه فروخته شود. در این جواب، صحبت از فروختن به زید و مقدار قیمت فروش خانه نیست، بلکه جواب ظهور در این دارد که از نظر مجیب، اصل فروش خانه منفی است، زیرا اکتفاء به سؤال قبلی نکرده است و یک مقداری از سؤال را در جواب درج کرده است. بنابراین در چنین مواردی که یک مقداری از سؤال در جواب درج شده است و قیود و مشخصات دیگر ذکر نشده است، اطلاق پیدا میکند که خانهات را نفروش، نه اینکه خانهات را به این قیمت و به این شخص نفروش. در نتیجه این جواب اختصاص به مورد سؤال پیدا نمیکند.
تطبیق: بنابراین در این روایت که مقداری از سوال در جواب درج شده است، مورد سؤال نمیتواند مخصص و مقید جواب باشد و ممکن است که ما اخذ به اطلاق جواب کرده و بگوییم که اگر انسان مال دیگری را بفروشد، چه برای خودش و چه برای مالک، در هر دو صورت ممنوع است.
نقد دوم: مرحوم شیخ بیع لنفسه را از قرینه سؤال استظهار نکرده است. ایشان قبل از اینکه مورد نزول این روایت را بیان کند، میگوید که مراد از این روایت بیع لنفسه است، و راجع به روایتهای دیگری هم که اصلاً شأن نزول ندارد، همین مطلب را بیان فرموده است. و پیداست که این استظهار ایشان به قرینهی شأن نزول نیست.
ما عرض کردیم که ذاتاً فروش ملک دیگری ممنوع نیست، بلکه فروش بدون اجازه و توکیل ممنوع است، والا اگر توکیل یا إذن باشد، اشکالی ندارد. در این روایت هم اگر فرمایش حضرت راجع به ملک دیگری بود، قاعدهاش این بود که حضرت بفرماید: «ملک دیگری را تا إذن نداده است، نفروش». ولی با توجه به اینکه حضرت اشارهای به إذن نکرده است، روایت راجع به موردی است که شخص ملک دیگری را برای خودش بفروشد تا ثمن نصیب خود او شود. و لذا مرحوم شیخ قائل به این شده است که این روایت و امثال آن ظهور در بیع لنفسه دارد و قرینهی سؤال در کلام مرحوم شیخ مطرح نیست.
پرسش: آقای خوئی هم از قرینهی سؤال این مطلب را استظهار نمیکنند، بلکه از کلمه «لاتبع» این مطلب را استفاده میکنند؟
پاسخ: در این تقریری که از ایشان در دست من است، تعبیر به «بقرینة السؤال» شده است.
پرسش: در یک تقریر دیگر این مطلب را از «لاتبع» استفاده میکند؟
پاسخ: تعبیر ایشان این است: «لأنّ الظاهر منه بحسب صدره إرادة بیع شیء لنفسه». بنده طبق این عبارتی که از ایشان نقل شده است، اشکال میکنم. اشکال بنده به این عبارت ایشان است که میگوید: به قرینهی سؤال چنین چیزی استظهار میشود و در ادامه میفرماید اگر هم این ظهور را قبول نداشته باشید، اجمال وجود دارد و در صورت اجمال هم نمیشود به آن تمسک کرد. بنابراین طبق این تقریری که در دست ماست، آقای خوئی به این مطلب تصریح کرده است که «بقرینة الصدر» چنین چیزی استظهار میشود.
سه اشکال شیخ به اصل استدلال به این روایت
شیخ سه اشکال به استدلال به این روایت، برای بطلان فضولی ذکر میکند :
اشکال اول: این روایت راجع به مورد بحث ما نیست، زیرا بحث ما راجع به بیع للمالک است، در حالی که این روایت از بیع لنفسه نهی کرده است.
اشکال دوم: از این روایت حتی برای بطلان بیع لنفسه هم نمیتوانیم استفاده بکنیم، زیرا بحث در بیع لنفسه – که بعداً به آن خواهیم پرداخت- راجع به این است که اگر شخصی چیزی را برای خودش فروخت، در صورتی که مالک بعداً اجازه بدهد، آیا این بیع برای مالک واقع میشود یا نه؟ ولی این روایت راجع به این است که مقصود بایع عبارت از این باشد که با فروش این شیء، ثمن داخل در ملک خودش بشود، نه داخل در ملک مالک. و لذا از این روایت برای بطلان بیع لنفسه (که با اجازه مالک بخواهد برای خود مالک واقع شود) هم نمیتوان استفاده کرد.
مرحوم آقای خوئی: اگر اعم هم باشد فایدهای ندارد
آقای خوئی در اینجا مطلبی اضافه نموده و میفرمایند که اگر ما این روایات را اعم از بیع لنفسه و بیع للمالک هم بدانیم و طبق آنچه که قبلاً عرض کردیم، بگوییم که مورد، مخصص و مقید نیست و شامل بیع للمالک هم باشد، مع ذلک باز هم نسبت به مورد بحث ما – بطلان فضولی - فایدهای نخواهد داشت، زیرا تا زمانی که مالک اجازه نداده است، چون بیع فضولی است، شما بفرمایید که منفی است، ولی زمانی که مالک اجازه داد، دیگر بیع ما عنده بوده نه بیع مالیس عنده و صحیح خواهد بود. و بعد از اجازه دیگر عنوان «بیع مالیس عنده» بر آن منطبق نمیکند، بلکه عنوان «بیع ما عنده» بر آن تطبیق میکند و بیع صحیح خواهد بود.
مرحوم شیخ چون این فرض عام را قبول نداشته است، بر اساس آن بحثی نکرده است، البته شیخ قبلاً در بحث «إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» (1)که به این آیه برای بطلان بیع فضولی استدلال شده بود، فرمود ما میتوانیم به همین آیه برای صحت بیع فضولی استدلال کنیم. با این بیان که بیع فضولی، بعد از اجازهی مالک، بیع عن رضیً خواهد بود و آیهی «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» بر آن صدق نموده و حکم به صحت آن میشود.
فرمایش شیخ در بحث «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»، فرمایش متینی است، ولی به نظر میرسد که نظیر آن مطلب را نمیتوانیم در این روایت بیان کنیم، زیرا آیه میفرماید که برای خوردن اموال دیگران، باید «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» باشد، و در غیر این صورت جایز نیست و اشکال دارد. مورد بحث در این آیه که راجع به قبل از اجازه نیست، بلکه راجع به بعد از اجازه میباشد. و میفرماید که بعد از اجازه اکل شما ممنوع نیست و شما مجاز به خوردن اموال دیگران هستید، زیرا آنها رضایت دارند. بنابراین این آیه دلیل اثباتی بر صحت معامله است، ولی روایت «لاتبع ما لیس عندک» مفهوم ندارد که اگر «ما عنده» شد، مطلقاً اشکالی ندارد، بلکه میفرماید: «بیع مال دیگری ممنوع است». ولی مال خود انسان که شد ممکن است که شرایطی در بیع آن معتبر باشد. و در مقام بیان این مطلب نیست که اگر چیزی مال خود انسان بود، دیگر هیچ شرطی برای بیع وجود نخواهد داشت، بلکه روایت میگوید که یکی از شرایط بیع، عبارت از این است که آن شیء مال خود انسان باشد و ممکن است شرایط دیگری هم برای بیع وجود داشته باشد. خلاصه اینکه «ما عنده» بودن سببیت برای صحت بیع ندارد و ممکن است شرایط دیگری هم معتبر باشد.
1) نساء/سوره4، آیه29.
در مورد روایت «لاتبع ما لیس عندک»، شخص نمیخواهد بگوید که من نسبت به این شیء ولایت دارم و چه مالک اجازه بدهد و چه اجازه ندهد، من میخواهم این کار را بکنم، بلکه هدف این شخص این است که این شیء را بفروشد و بعداً برود و از مالک اجازه بگیرد تا کار تمام شود. روایت میفرماید که اگر مالک چیزی نیستید، آنرا نفروشید. و اینکه ملک دیگری را بفروشید و بگویید که بعداً اجازه میگیرم، فایده ندارد و صحیح نیست.
دلیل نافی میگوید که چنین کاری باطل است، اگر هم «ما عنده» باشد، باز هم اطلاقی نیست تا بگوییم که صدر و ذیل با هم تنافی دارد. صدر میگوید که چنین چیزی ممنوع است، ذیل هم منافاتی با آن ندارد و قهراً نتیجه بطلان معامله خواهد بود.
بر خلاف مورد آیهی «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» که مصبِّ آیه از ابتداء راجع به بعد از اجازه است که میفرماید: ترتیب اثر دادن به عقد در این صورت اشکالی ندارد.
بنابراین به نظر میرسد که اگر اطلاقِ این روایت شامل بیع للمالک بشود، دلیل بر عدم صحت این معامله خواهد بود، منتهی طبق فرمایش شیخ، چنین اطلاقی وجود ندارد. و همین درست است.
اشکال سوم:
شیخ در ادامه میفرمایند که اگر هم بر فرض اشکالات قبلی را کنار گذاشته و بگوییم: «لاتبع ما لیس عندک» دلالت بر این مطلب دارد که حتی اگر هم شما چیزی را برای مالک بفروشی، فایدهای ندارد و اجازهی مالک هم مفید نیست، ولی باید به این نکته توجه داشته باشیم که این دلالت بالصراحة نیست، بلکه بالعموم است و عموم این قضیه بیع للمالک با اجازهی مالک را شامل شده و این فرد را نفی میکند، ولی ادلهای که ما قبلاً برای صحة فضولی ذکر کردیم، خصوص همین مورد بود که شخص برای مالک میفروشد، و با اجازهی بعدی او تصحیح میشود. در نتیجه، آن ادّلهی خاص، این دلیل عام را (علی فرض العموم)، تخصیص میزند و در نتیجه صحت این قسم از فضولی اثبات میشود.
اشکال ابتدایی به مرحوم شیخ و آقای خویی
آقای خوئی در تقریب این کلام شیخ برای دلیل خاص به صحیحهی محمد بن قیس مثال زده و میفرماید : این صحیحه، دلیل عام را تخصیص میزند و بیع فضولی را تصحیح میکند. ولی در صحیحهی محمد بن قیس، پسر مالک جاریه را برای خودش فروخته و پول آن را برداشته است و قصدش این نبوده است که جاریه را برای مالک بفروشد. خلاصه این صحیحه مربوط به بیع لنفسه است، نه بیع للمالک و این اشکال بر ایشان وارد است. البته این اشکال بر خود شیخ هم وارد است، زیرا ایشان نه روایت در مسئلهی بیع للمالک نقل کرده است که سه روایت مربوط به بیع لنفسه است و سؤالی که پیش میآید، عبارت از این است که چرا ایشان این سه روایت را نقل کرده است؟
دفاع از مرحوم شیخ و آقای خویی
همان دفاعی که میشود راجع به شیخ بیان کرد، همان دفاع را نسبت به کلام آقای خوئی هم میتوان بیان کرد. شاید علت این کار شیخ عبارت از این باشد که وقتی بیع لنفسه با اجازهی مالک، برای خود مالک واقع میشود، به طریق اولی اگر شخص بیع را برای مالک انجام بدهد، با اجازه مالک برای مالک واقع خواهد شد.
البته اگر بیع لنفسه بخواهد برای مالک واقع شود، دو اشکال مطرح خواهد شد که یکی از این دو اشکال مشترک بین بیع لنفسه و بیع للمالک است. این اشکال عبارت از این است که شخص مال دیگری را میفروشد که این اشکال هم در بیع لنفسه هست و هم در بیع للمالک.
اشکال دیگر عبارت از این است که این عقد نیاز به اجازه دارد و این اجازه باید با عملی که در خارج انجام شده است، تطبیق بکند. در جایی که عقد برای مالک واقع شده است، اجازهی مالک بر عمل خارجی تطبیق میکند، ولی در مسئلهی بیع لنفسه، بیعی که برای مالک نبوده را اجازه میکند و نتیجه برای مالک میخواهد واقع شود، که تطبیق بین اجازه و عمل خارجی وجود ندارد.
بنابراین در بیع لنفسه دو اشکال وجود دارد که یکی از این دو مشترک بین بیع لنفسه و بیع للمالک است و اشکال دیگر مخصوص بیع لنفسه است. و وقتی در بیع لنفسه، دو اشکال رفع شود و قائل به صحت شویم در بیع للمالک که یک اشکال مشترک دارد به طریق اولی اشکال رفع شده است و باید قائل به صحت شد. لذا شیخ در باب ادلهی بیع للمالک روایات بیع لنفسه را هم آورده است. و آقای خوئی هم در اینجا صحیحهی محمدبن قیس را به عنوان دلیل مخصص برای عام بیان کرده است.
خلاصه اینکه شیخ میفرمایند: اگر هم بگوییم که «لاتبع ما لیس عندک» بالعموم دلالت بر منع از بیع للمالک دارد، مع ذلک با توجه به وجود دلیل اخص، میتوانیم بیع للمالک را تصحیح کرده و بگوییم: اگر کسی برای مالک بفروشد، اجازهی بعدی، عقد را تصحیح میکند و با این ادلهی اخص، آن عام را تخصیص میزنیم و قهراً در این مسئلهی مورد بحث ما، باید حکم به صحت بکنیم.
موضوع: ردّ ادله بطلان فضولی
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه ابتداء به جواب مرحوم شیخ به ادلهی بطلان فضولی و اشکال مرحوم نائینی پرداخته و سپس ردّ مرحوم خوئی بر اشکال مرحوم نائینی و بیان خود در ردّ نظر مرحوم نائینی را ایراد مینمایند. و در ادامه به استدلال نافین صحت فضولی به توقیع امام حسن عسکری علیه السلام و جواب مرحوم شیخ به این استدلال اشاره نموده و در آخر نظر خود در این مسئله را بیان میفرمایند.
جواب مرحوم شیخ به ادله بطلان فضولی
همانطور که در جلسه قبل گذشت یکی از جوابهایی که مرحوم شیخ به ادلهی بطلان فضولی داده، عبارت از این است که اگر هم دلالت این روایات بر بطلان فضولی را بپذیریم، ولی اصل این دلالت، بالنصوصیة نیست، بلکه بالاطلاق و العموم میباشد. عموم و اطلاق هم که قابل تخصیص و تقیید است و ادلهای که صحت فروش مال غیر را با اجازه تصحیح میکند، دلیل خاص بوده و این عمومات را تخصیص میزند. قهراً مورد بحث ما بالعموم باطل است، ولی به دلیل خاص صحیح میباشد و مورد بحث ما از تحت عمومات بطلان خارج میشود.
اشکال مرحوم نائینی بر جواب مرحوم شیخ
مرحوم آقای نائینی میفرمایند که این مطلب تمام نیست و تقابل این دو دسته از ادّله، تقابل عموم و خصوص مطلق نیست، بلکه تقابل متباینین است که هر دو دلیل ناظر به یک مورد خاص است و یک دلیل آن را اثبات و دیگری نفی مینماید. و لذا نمیتوانیم بین این دو دست از ادله جمع عرفی بکنیم. ایشان در بیان این تباین میفرمایند: جملاتی که از معصوم صادر میشود، برای توضیح واضحات نیست، بلکه این جملات باید مفید فایده باشد و یک مجهولی از بیانات معصوم معلوم بشود.
اگر کسی بخواهد مال دیگری را بفروشد، سه صورت دارد که حکم دو صورت آن معلوم است و احتیاجی به ذکر ندارد و فقط حکم یک صورت آن مجهول میباشد که این بیانات برای بیان مورد مجهول صادر شده است.
دو صورت معلوم: عبارتند از این که انسان بخواهد مال دیگری را برای خودش بفروشد. که معلوم است این صورت واقع نمیشود و حرفی در آن نیست. همچنین اگر انسان مال دیگری را بدون إذن مالک و یا بدون تعقب اجازه بخواهد برای خود مالک بفروشد، باز هم واضح است که چنین عقدی واقع نمیشود.
صورت مجهول: صورت مشکوکی که احتیاج به بیان دارد، عبارت از موردی است که انسان مال غیر را برای غیر متعقباً بالاجازة بفروشد. حکم این صورت مشکوک است. و هم سنیها و هم علمای امامیه راجع به حکم این مورد که همان بیع فضولی مورد بحث ماست، اختلاف دارند. برخی از ادله صحت این مورد را نفی کرده است و برخی دیگر هم در خصوص این مورد حکم به صحت نموده است. بنابراین تقابل بین این دو دسته از ادله، تقابل اعم و اخص نیست، بلکه تقابل متباینین است، زیرا اعم و اخص در جایی است که وقتی عام را تخصیص زدیم، افراد دیگری در تحت عام باقی بماند، اما در صورتی که عموم به حسب ظاهر عام باشد ولی به خاطر قرینهی خارجیه مخصوص به یک مورد خاص شده باشد و دلیل مقابل هم ناظر به همین مورد خاص بود، این دو از قبیل متباینین میشوند و نباید با این دو معاملهی اعم و اخص نمود.
ردّ مرحوم خوئی بر اشکال مرحوم نائینی
آقای خویی میفرمایند که مطلب اینطور نیست و در خیلی مواقع افراد جاهل یا بیمبالات غافل از این موارد هستند و چه بسا مال دیگری را برای خودشان میفروشند و تصور میکنند که اگر کسی مالی را حیازت کرد، متعلق به خود اوست. و بنابراین حکم هر سه صورت احتیاج به توضیح دارد و اینطور نیست که ادله فقط در مقام بیان حکم یک صورت بوده باشد. و برخی اشخاص خیال میکنند که «الحکم لمن غلب» و اگر بر چیزی غلبه کردند، مال آنها خواهد شد و اختیاردار آن مال خواهند بود. برخی مسلمانان لاابالی هم به این مسائل اهمیت نمیدهند و مال دیگری را خرید و فروش میکنند و به این نوع معاملات ترتیب اثر میدهند.
لذا این فرمایش درست نیست که ادله فقط در مقام بیان حکم یک صورت هستند. و چه بسا اشخاص جاهل یا بیمبالات نسبت به اموال دیگران هیچ مبالاتی ندارند و خیال میکند که اگر مالی و لو به زور حیازت شد، ملک آنها خواهد شد، مثل کسانی که وقتی بر یک کشور غلبه میکنند، خود را اختیاردار آن کشور میدانند. در بسیاری از روایات هم وارد شده است که شما از این کارها نکنید و اموال مردم را حیف و میل نکنید. بنابراین ما چطور میگوییم که این صورتها خارج از تحت این ادله است؟
اشکال ما به مرحوم آقای خویی
به نظر میرسد که مصبِّ روایات نهی گاهی در مقام موعظه است برای اشخاصی که مسئله را بلدند، ولی نسبت به آن غفلت دارند. انسان گاهی عملاً از یک مسائلی غفلت میکند و باید جهنم و بهشت به رخ او کشیده شود تا موعظه شود و با انذار و تبشیر از غفلت خارج گردد. اشکالی ندارد که روایت در این مقام باشد و حتی اگر هم توضیح واضحات باشد، باز هم لغو و بیربط نخواهد بود.
ولی گاهی لحن روایات، در مقام انذار نیستند، زیرا اگر اینطور بود، باید یک تالی فاسدی هم برای این کار بیان میشد تا عذاب الهی و مشکلات بعدی مورد یادآوری قرار گرفته و به رخ کسی که غفلت کرده است، کشیده شود. بلکه روایات در مقام یاد دادن مطلب است و زمانی که شخص سؤال میکند: آیا من این کار را بکنم یا نکنم؟ حضرت میفرماید: «لاتبع ما لیس عندک». اینها برای بیان مسائل است. در دوره جاهلیت فکر می کردند که هر کس حیازت کرد، مالک می شود. ولی بعد از اسلام و این سوالات خصوصا سوالاتی که از ائمه شده این گونه نیست که ندانند مال دیگری را نمی شود برای خودش فروخت. و به نظر میرسد که این مطالب جواب آقای نائینی نباشد.
جواب ما به آقای نائینی
جوابی که میشود به ایشان داد، عبارت از این است که بیع لنفسه دو صورت دارد:
گاهی انسان چیزی را برای خودش میفروشد و مطلب را تمام حساب میکند که همه میدانند این بیع واقع نمیشود، ولی گاهی اینطور نیست که در این صورت هم صور مختلفی وجود دارد که حکم آنها جای تردید و سؤال دارد و روایات هم برای بیان حکم آنها وارد شده است.
یکی از آن صور که در بعضی از روایات هم به خصوص به آن اشاره شده است، موردی است که مثلاً زید علاقه به دابّهای عمرو یا قالی خاصی که در قالیفروشی است، دارد و برای اینکه کلاه سرش نرود، مستقیم آن شیء را نمیخرد، بلکه به شخص دیگری میگوید: این دابه یا قالی را برای من بخر و من یک مقدار پول بیشتر از مبلغ آن به تو پرداخت میکنم. گاهی این شخص آن دابه یا قالی را میخرد و بعد به زید میفروشد، گاهی هم ابتداء آن را میفروشد و بعد هم برای تسلیم آن، از مالک خریده و به خریدار تحویل مینماید. در روایات وارد شده است که اگر ابتداء بخرد و بعد بفروشد، اشکالی ندارد، اما اگر ابتداء بخواهد بفروشد و بعد برای تسلیمش آن را بخرد، اشکال دارد و نباید این کار را انجام بدهد.
و اشکالی ندارد بایع پول اضافی بگیرد، ولی به شرطی که اول آن کالا را بخرد و بعد به شخص متقاضی بفروشد، ولی اگر بخواهد قبل از خریدن بفروشد، درست نیست، لذا در روایت وارد شده است: « اشْتَرِهَا وَ لَا تُوَاجِبْهُ الْبَیْعَ قَبْلَ أَنْ تَسْتَوْجِبَهَا أَوْ تَشْتَرِیَهَا » (1)یعنی تا زمانی که نخریدهاید، نباید بفروشید و این کار درست نیست.
آقایان هم در بحث «من باع شیئاً ثم مَلِک»، همین مورد را عنوان کردهاند، در حالی که اگر فرمایش آقای نائینی درست باشد، اصلاً نباید صورت «باع شیئاً ثم ملک» در خارج اتفاق بیافتد، مگر برای افرادی که در عهد جاهلیت باشند یا افرادی که میخواهند مال مردم را بخورند و توجّهی به این امور ندارند.
بنابراین صورتی که حالت منتظرهای قائل شده باشد که بعداً برود و با خریدن کالا، مشکل تسلیم را حل کند، یا اینکه بعداً از مالک اجازه تحصیل کند که با اجازه برای خود فروشنده و عاقد قرار بگیرد هم مورد تردید است که میتوان گفت روایت برای حل این مشکل امده است. البته مبنای مرحوم شیخ عبارت از این است که در بیع، باید عوض به همان جایی که معوّض خارج شده است، داخل شود و قاعدتاً اجازهی مالک نسبت به معاوضه برای مالک واقع میشود، هر چند که معاوضه ادعائی، اعتباری و فرضی باشد. بنابراین اگر شخص خودش را مالک فرض کرده، قصد معاوضه نموده و مال دیگری را میفروشد، قهراً در صورت اجازهی مالک واقعی، ملکیت باید برای خود مالک واقعی قرار بگیرد، اما اگر بخواهد برای عاقد واقع بشود، چنین چیزی اجازه به معاوضه نخواهد بود. و طبق نظر مرحوم شیخ این مورد اجازه بر بیع نیست و در نظر مرحوم شیخ هر چند مالک اجازه بدهد، عقد برای خود فضولی واقع نمیشود و اگر عقد برای خود فضولی هم قصد شده باشد، با اجازهی مالک تصحیح نمیشود.
1) وسائل الشیعة، حر عاملی، ج18، ص52، أبواب احکام العقود، باب8، ح13، ط آل البیت
البته این صورتی که مورد روایات قرار گرفته است، حتی روی مبنای مرحوم شیخ هم درست است و ایشان هم نمیتواند این مطلب را انکار کند، زیرا مورد روایات راجع به شخصی است که فضولتاً چیزی را به کسی میفروشد و چون مشکل تسلیم دارد، برای حل مشکل، بایع کالا را خریداری کرده و خودش به خریدار تسلیم میکند. در این مطلب هیچکس اشکالی بیان نکرده است.
البته مبنای مرحوم شیخ هم مورد انتقاد است و متأخرین هم این مبنای ایشان را قبول نکردهاند.
پس بنابراین، ممکن است در مسئلهی اجازه بگوییم که بر اساس مبنای مرحوم شیخ آن مثال درست نیست، ولی نسبت به این مثالی که ما عرض کردیم، روایت هم وارد شده است و بر اساس مبنای مرحوم شیخ هم صحیح است و اشکالی در مطلب نیست.
مرحوم شیخ میفرماید که بیع به معنای اعم (صحیح و فاسد) چون معاوضه است، باید نقل و انتقال و جابجایی نسبت به همان جایی باشد که عوض و معوض خارج و داخل میشوند، ولی ما مبنای ایشان را قبول نداریم. آقایان هم گفتهاند که اگر پدر پولی به مغازهدار بدهد تا چیزی برای بچهاش بخرد، این صحیح است. در حقیقت پول از کیسهی پدرخارج شده و آن شیء هم به ملک بچه در آمده است، نه اینکه آن شیء ابتداء به ملک پدر داخل شود و بعد آن را به بچه تملیک کند. چنین مواردی، متعارف است و در قصدها هم وجود دارد و اشکالی هم ندارد.
یکی دیگر از صور عبارت است از اینکه شخص لقطهای پیدا کرده است و هر چند که مالک نیست، ولی آن شیء مجهول المالک را برای خودش میفروشد و پول آن هم نصیب خود او میگردد. خیلیها حکم این مسائل را نمیدانند و خیال میکنند که اگر یک چیزی مالک معینی ندارد و شخص آن را تصاحب کرده است، متعلق به خود اوست.
بنابراین عرض ما به آقای نائینی این است که اینطور نیست که حکم این صور بدیهی و روشن بوده و بیان آنها از قبیل توضیح واضحات باشد. و لذا اگر در روایات وارد نشده بود که باید مجهول المالک یا لقطه را به فقیر داد، شاید ما اینطور تصور میکردیم که وقتی مالک این شیء در دسترس نیست، میتوانیم آن را برای خودمان بفروشیم و ثمن آن داخل در ملک ما بشود، زیرا با فروش این شئ، ظلمی به مالک واقع نمیشود، ولی از ادلهی خاصه فهمیدهایم که این کار درست نیست و نمیتوانیم لقطه یا مجهول المالک را برای خود بفروشیم. بنابراین، اینکه مرحوم آقای نائینی قائل به تباین شده و میفرماید: مصداق دیگری برای عام وجود ندارد، درست نیست.
البته باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که اگر بعد از اخراج یک مورد که اکثر است، باقی مانده نادر باشد، باز هم حکماً نسبت بین اعم و اخص، نسبت متباینین خواهد بود، زیرا مجمع عنوانین و مورد تصادم همان مقدار اکثر خواهد بود، ولی در ما نحن فیه اکثر اشخاصی که میخواهند مال دیگری را بفروشند، قصدشان فروش آن مال برای خودشان است، نه فروش برای مالک که گفته شود شما اکثر را خارج کردید و خواستید عموم را به یک مورد اقل حمل کنید. بنابراین این اشکال آقای نائینی به مرحوم شیخ از این جهت وارد نیست.
استدلال برای بطلان به توقیع امام حسن عسکری (علیه السلام)
یک روایات دیگری هم در مسئله هست که بحثهای جزئی نسبت به آنها وجود دارد. مثلاً حضرت عسکری (علیه السلام) به صفار نامهای نوشته است که صدوق میگوید : این نامههایی که به خط مبارک حضرت عسکری (علیه السلام) است، نزد من است. حضرت در این نامه میفرماید: «لایجوز بیع ما لیس یَملک» (1)یعنی فروش چیزی که مالک آن نیستید، جایز نیست.
جواب مرحوم شیخ به این استدلال
مرحوم شیخ در جواب استدلال به این روایت میفرماید : باید ببینیم که «جواز» در اینجا به چه معناست. در موارد دیگر وقتی گفته میشود: «جازت امره» یا «جاز صلاته»، به این معنی است که امر یا نماز تمام است.
در باب فضولی هم کسی که قائل به صحت فضولی است، عمل فضولی را تام نمیداند، بلکه قائل به صحت تأهلی آن است، نه صحت فعلی. بنابراین اگر شخص بخواهد که معامله تمام بشود و حالت منتظرهای نداشته باشد، شرطش عبارت از این است که شخص مال خودش را بفروشد و اگر بخواهد مال دیگری را بفروشد، معامله تمام نیست. در نتیجه «جاز امره» دربارهی فضولی نیست و این روایت صحت فعلیه و جواز کامل را نفی میکند، نه صحت تأهلی را.
اشکال ما به مرحوم شیخ
البته به نظر ما یک تأملی در اینجا وجود دارد که قبلاً هم مکرر عرض کردهایم و آن عبارت از این است که گاهی دو شیء به حسب ظاهر نقیض هم هستند، ولی عرف با آنها معاملهی نقیضین نمیکند، مثلاً شما میگویید که استخاره خوب است، یا خوب نیست. در اینجا خوب بودن یا خوب نبودن از نظر استعمالی نقیضین است، در حالی که عرف با این دو معاملهی ضدین میکند و میانه هم نه خوب علی الاطلاق است و نه بد علی الاطلاق. بنابراین شکل، شکل نقیضین است، ولی عرف معاملهی ضدین میکند. یا شما میگویید که من گمان میکنم فلان مطلب فلان جور است، در مقابلش هم میگویید: گمان نمیکنم که فلان مطلب، فلان جور باشد. در اینجا گمان میکنم و گمان نمیکنم نقیضین هستند، در حالی که حد وسط هم دارند. اگر شما نه ظنّ به این طرف داشته باشید و نه ظنّ به آن طرف، در این موارد شما نمیگویید که من گمان میکنم فلان مطلب، فلان جور است. در مواردی که انسان شک داشته باشد و احتمال مساوی الطرفین باشد، نه تعبیر به «أظنّ کذا» میکند و نه تعبیر به «و ما أظنّ أن یکون کذا»، به هیچکدام از این دو تعبیر نمیکند، بلکه قائل به حدّ وسط میشود.
1) من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج3، ص242.
تطبیق: در اینجا هم ممکن است ما بگوییم: «جاز امره» به این معنی است که مطلب تمام است، اما اگر علی وجه الاطلاق تعبیر به «لایجوز» شد، به این معنی است که معامله اصلاً باطل است به این بیان که وقتی فضولی معامله را انجام میدهد، به ترقب این است که بعداً از مالک اجازه بگیرد و مطلب را تمام بکند. و اگر در چنین مقامی گفتند: «لایجوز»، شاید مراد این باشد که این هدف هم حاصل نمیشود و لذا بیخود این کار را نکن!
پس این شبهه برای ما هست که در اینجا «جاز امره» علی وجه الاطلاق گفته نمیشود، مثلاً اگر کسی «بعتُ» گفته باشد و منتظر قبول طرف مقابل باشد، در این مورد «جاز امره» گفته نمیشود.
بنابراین، «لا یجوز» در جایی گفته میشود که ایجابش اصلاً صلاحیت تأهلی نداشته باشد و طوری باشد که قبول طرف مقابل هم فایده نداشته باشد. قهراً ممکن است بگوییم در فضولی که، شخص مترقب گرفتن اجازه از مالک است اگر گفتند: «لایجوز امره»، به این معنی خواهد بود که فضولی با اجازه هم فایده ندارد و اصلاً بیخود است. بنابراین، ممکن است این اشکال مطرح بشود.
پرسش: چرا یجوز را به معنای یصح نمیگیریم؟
پاسخ: اینجا «لایجوز» را میگوییم، ما میگوییم «لا یجوز» آنکه مترقب است. اگر گفتند که این ایجاب شما لا یجوز، یعنی هر چه که از ایجاب مترقب بود آن لغو است. اگر شما ایجاب را فارسی بخواهید بخوانید و گفته شد «لا یجوز البیع بالفارسیة»، استفاده میشود که باطل است و در صورتی که ایجاب فارسی باشد قبلتُ هم فایده ندارد. و نفی صحت تأهلی میشود.
موضوع: بررسی ادله بطلان فضولی (روایت لایجوز- ادله ناهی از شراء- اجماع)
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه در ادامهی بحث جلسهی گذشته، به عدم دلالت «لایجوز» بر بطلان فضولی پرداخته و سپس دلالت روایات ناهی از شراء بر بطلان فضولی را مورد بررسی قرار میدهند. ایشان ابتداء نظر مرحوم شیخ و سپس نقد خود بر آن را بیان میفرمایند. و در ادامه به جواب آقای خوئی اشاره میفرمایند. بحث بعدی بررسی دلیل اجماع بر بطلان بیع فضولی است که استاد به نقد فرمایش مرحوم ایروانی در رد دلیل اجماع پرداخته و خود کلمات مدعیان اجماع را مورد بررسی قرار میدهند.
عدم دلالت «لایجوز» بر بطلان فضولی
در یکی از روایاتی که برای بطلان فضولی به آنها استدلال شده بود، تعبیر«لایجوز» آمده بود « فَوَقَّعَ ع لَا یَجُوزُ بَیْعُ مَا لَیْسَ یَمْلِکُ وَ قَدْ وَجَبَ الشِّرَاءُ مِنَ الْبَائِعِ عَلَی مَا یَمْلِکُ».
ما دیروز عرض کردیم که «جاز» یک معنایی دارد که نقیض آن عبارت از«لم یجز» میباشد و قهراً هر چه که از «جاز» استفاده کردیم، از نقیضاش هم نقیض آن معنی را استفاده میکنیم و در نتیجه این تعبیری که در روایت هست، دلالت بر بطلان محض نمیکند.
بعد هم این «إن قلت» را وارد کردیم که گاهی دو چیز نقیض هم هستند، ولی عرفاً با آنها معامله ضدین میشود، مثل اینکه بین «أظنّ کذلک» و «ما أظنّ کذلک» یک حدّ وسط پیدا میشود و قهراً میخواستیم بگوییم که اگر «لایجوز» علی وجه الاطلاق، بیان شود، دلالت بر بطلان بیع خواهد کرد. به عبارت دیگر، ولو اینکه از «جاز» صحت فعلیه استفاده میشود، ولی از «لایجوز» بطلان محض استفاده میشود و قهراً حدّ وسط پیدا میکند و در نتیجه با «لایجوز» میتوانیم بطلان بیع فضولی را در مقابل موقوف استفاده کنیم.
البته وجداناً این مطلب روشن است که هر چند در بعضی از جملات، از اطلاق دلیل یک معنایی استفاده می شود بین اثبات و نفی که از نقیضین بیرون میبرد، ولی «لم یجز» جزء آنها نیست، شما اگر گفتید: «جاز امره» یعنی «تمّ امره» و اگر گفتید: «لم یجز»، یعنی «لم یتمّ». بنابراین از «لم یتمّ» بطلان محض استفاده نمیشود، بلکه معنای مقابل «تمّ» از آن استفاده میگردد و در نتیجه همین جواب مرحوم شیخ که از «لایجوز» در این روایت نمیتوانیم بطلان فضولی را استفاده کنیم، درست میباشد.
بررسی روایات ناهی از شراء
در بعضی از روایات هم اینطور تعبیر شده است که چیزی را که مالک نیستی، شراء نکن.
مرحوم شیخ میفرمایند که این روایات هم دلیل بر بطلان فضولی نیست، زیرا نهی در این روایات، دلالت بر این میکند که هدف و منظور شخص از این کار عملی نیست، مثلاً وقتی شخص اشتراء میکند، میخواهد که با «قبلتُ» مطلب تمام شده و او مالک بشود، ولی حضرت میفرمایند که اگر چیزی ملک تو نیست، بیع و شراء نکن. و ظاهر وضعی نهی در این روایات، نفی صحت فعلیه است، نه نفی صحت تاهلی که بطلان فضولی استفاده شود.
اشکال ما بر نظر مرحوم شیخ
مرحوم شیخ این طور میفرمایند، منتهی به نظر ما در جایی که شخص میخواهد برای خودش بیع و شرایی کند و منظورش این است که با «قبلتُ» کار را تمام بکند و مالک بشود، اینجا اگر گفتند که این کار را نکن، معنایش عبارت از این است که چنین چیزی حاصل نمیشود. ولی در باب فضولی – که فعلاًمورد بحث ماست- شخص به دنبال این است که یک خدمتی به مالک انجام بدهد و ملک او را بفروشد یا چیزی برای او بخرد و بعداً هم با اجازهی او به طرف مقابل تسلیم نماید. در اینجا اگر گفتند: شما تا مالک چیزی نشدی، بیع و شراء نکن، استفاده میشود که این هدف شخص که صحت تأهلی است و با اجازه میخواهد تصحیح کند، این منظور حاصل نمیشود و عملی نیست و نتیجهی آن هم بطلان فضولی خواهد بود.
بنابراین در این روایت مشکل است ما اینگونه اشکال کنیم و بگوییم فقط نفی صحت تأهلی است نه بطلان. بلکه در اینجا که ظاهر هدفش عبارت از با اجازه است، اینجا اگر خطاب شد این کار را نکن، استفاده بطلان میشود.
جواب آقای خوئی
آقای خوئی یک جوابی غیر از این جواب میدهند که بنده فرمایش ایشان را نقلِ به معنی میکنم.
ایشان میفرمایند که حرفی در بطلان شراء ملک دیگر نیست، ولی گاهی اوقات بر یک معامله دو عنوان منطبق میشود، مثل اینکه من یک ملکی را از دو فروشنده میخرم که یکی از آن دو خود مالک است و دیگری هم فضولی است. فرض کنید که اگر من در آنِ واحد این ملک را از هر دو خریده باشم، ما حکم به صحت معامله میکنیم، زیرا میگوییم که مالک این شیء را به من فروخته است و معاملهی فضولی هم باطل است. و اقتران عمل فضولی به بیع مالک از موانع صحت معامله نخواهد بود تا بیع مالک را خراب بکند. در نتیجه، بیع مالک صحیح است و فقط یک علت برای نفوذ معامله وجود دارد و آن هم مالک است. علت فضولی هم کالعدم است. خلاصه اینکه گاهی در آنِ واحد دو عامل محقق میگردد مثل اینکه هم وکیل و هم اصیل اقدام به یک معامله کرده باشند و در این صورت ضمیمه شدن عقد باطل به عقد صحیح، موجب بطلان عقد صحیح نخواهد شد، بلکه این عقد باطل کالعدم خواهد بود و مانند این خواهد بود که اصلاً عقدی واقع نشده است و ما به عقد صحیح اخذ مینماییم. بنابراین در این صورت، نمیتوانیم بگوییم که عقد صحیح اثر ندارد و کالعدم است.
آقای خوئی میفرمایند که اگر شخص یک چیزی را اول مثلاً از فضولی بخرد و ما این عقد را باطل بدانیم، ولی بعد که اجازهی مالک بیاید، مانند این است که شما این شیء را از خود مالک خریداری کردهاید و این عقد به عنوان خرید از مالک، صحیح خواهد بود. در اینجا اشترائ نسبت به هر دو صدق میکند و قهراً اگر اشتراء از فضولی باطل و لغو باشد، اشتراء از مالک صحیح خواهد بود. و لذا از این جهت، بعد از اجازه حکم به صحت میشود.
این مطلب تقریباً همان تقریبی است که مرحوم شیخ میکند و مثالی هم که آقای خوئی میزند، شبیه مثالی است که خود مرحوم شیخ بیان کرده است که بعد از اجازهی مالک، «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» (1)نسبت به این عقد منطبق میشود.
البته برای این مطلب شاهدی هم بیان شده است که تمام نیست، زیرا قبلاً در مسئلهی «لاتَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» عرض کردیم که قبل از اکل، نهیی واقع نشده است، زیرا اکل وقتی واقع میشود که تجارتی واقع شده و او هم اجازه داده باشد و حال شخص میخواهد ترتیب اثر بدهد، قبلش هم نهیی نشده است.
بنابراین نمی شود مورد بحث را به آنجا قیاس کرد، زیرا در مفروض مورد بحث ما، قبلاً تعبیر به «لاتشتر» دارد و صدق هم کرده است، منتهی ما میخواهیم بگوییم که چون بعداً عنوان اشتراء در مالش صدق میکند، معامله صحیح است. بنابراین، این مورد با آن موردی که مرحوم شیخ ذکر کرده، متفاوت است و یکی نیستند که به هم قیاس شوند. به هر حال آقای خوئی این طور تصحیح کرده است که به عنوان «اشتراء عن الفضولی» معامله واقع نشده است، ولی به عنوان «اشتراء من المالک» واقع شده و لذا معامله صحیح است و اشکالی در آن نیست.
1) نساء/سوره4، آیه29.
نقدی بر فرمایش مرحوم آقای خوئی
البته بحث عبارت از این است که وقتی کسی چیزی را میفروشد، اگر معامله را امضاء کرد و اجازه داد، عرفاً بر آن صدق معامله میشود و اگر از او بپرسند: چه کردی؟ میگوید: من در فلان تاریخ مثلاً منزل یا زمینم را فروختم. بنابراین با همان امضاء یک عقد واقع شده است و بر این شخص، بایع صدق میکند.
ولی اجازهای که در باب فضولی است، از ایقاعات است و لازم نیست که طرف مقابل او هم بعد از اجازهی او «قبلتُ» و امثال آن را بگوید، بلکه همین که مالک اصلی «اجزتُ» بگوید، کافی است و عقد تصحیح میشود. حال اگر کسی فضولتاً یک چیزی را از زید-که مالک اصلی نیست- خریده باشد و بعداً مالک در حالی که این شخص خواب است، نسبت به این عقد اجازه دهد، آیا در این صورت اشتراء صدق میکند که بگویند: فلان کس در فلان ساعت این شیء را خریده است؟!
البته ممکن است بگوییم که مالک شده است و با توجه به اینکه اجازه در اینجا از ایقاعات است یا اگر حتی از عقود باشد، همان عقد قبلی کافی است و شخص مالک میشود، ولی اگر روایت گفته باشد که اشتراء از غیر مالک صحیح نیست، آیا بر این کسی که در حال اجازهی مالک در خواب است، اشتراء صدق میکند؟!
مشکل است که ما به چنین صورتی اشتراء بگوییم، زیرا در اشتراء باید فعلی از این شخص صادر بشود، در حالی که هیچ فعلی از این شخص در حال خواب صادر نشده است و لذا اگر گفتند که این اشتراء باطل است، معنایش عبارت از این است که این اجازه مالک فائده ای ندارد و آن اشتراء قبلی موثر نیست و اجازه تنهای مالک هم کافی نیست و عقدی واقع نشده و باید عقد واقع شود. بنابراین ممکن است که چنین اشکالی وارد شود.
پرسش: میگویند که خود اجازه در واقع اشتراء است، یا مصحّح آن عملی است که واقع شده است؟
پاسخ: نه، میگویند که از این تاریخ واقع شده است، منتهی اعتبار اثر قبلی میشود و در نتیجه مالک بعد از اجازه میگوید: من الان فروختم و نمیتواند بگوید که من دیروز فروختم. مالک در حقیقت امروز فروخته است، منتهی ممکن است که در صورت قول به کشف، این فروش بر بیع سابق اثر بگذارد.
پرسش: فرمایشی که در بیع داشتید، مشابه آنها در اشتراء هم میآید و مثلاً شخص میگوید که زمین را از فلانی خریدی یا نه؟
پاسخ: اگر در آنجا باشد و سکوت کند و بعد بگوید: من از او خریدم، درست است، ولی در اینجا وقتی هیچ کاری نسبت به عمل مالک انجام نداده است و اصلاً در حال خواب بوده و هیچ متوجه اجازهی مالک نبوده است، آیا میتواند بگوید: من این شیء را از مالک خریدم؟! در حالی که اشتراء یک فعلی از افعال است.
پرسش: مشابه این را در مورد بیع فرمودید مثلا اگر وقتی این بیع را دارند انجام می دهند مالک خواب باشد؟
پاسخ: نه من می گویم خود مالک بعد از این که اجازه داد اگر بگویند کی فروختی می گوید در آن زمان فروختم. و فعل انجام داده است و بر او بایع هم صدق می کند اما کسی که از او هیچ فعلی صادر نمیشود چطور اشتراء که فعلی از افعال است به او نسبت دهیم. و بائع هم اگر متوجه نشده باشد او هم فائده ندارد.
خلاصه، عمده همان مطلبی است که مرحوم شیخ جواب داده است که این روایاتی که میگوید: ملک دیگری را نفروش، یک عموماتی است که ادلهی اخص آنها را تخصیص میزند و قهراً حکم به صحت معاملات فضولی میشود.
پرسش: ببخشید این روایت «لا تشتر» مربوط به بحث فضولی است یا یک بحث دیگری است؟ ظاهراً صحیحه محمد بن مسلم ناظر به بحث فضولی نیست و میگوید من یک زمینی را خریدم، ولی اهل الارض میگویند که این زمین ماست و ... این روایت راجع به قاعدهی ید است.
پاسخ: حضرت می فرماید: بدون رضایت او نخر و ما این کلمه نخر را می گوئیم.
پرسش: او سوال کرده که اهل ارض می گویند زمین ماست و این اهل... یعنی آنها ید داشته اند و حضرت می گوید رضایت کسی که ید دارد شرط است؟
پاسخ: ثبوت ملکیت مثلاً با ید است، ولی بحث در این است که اگر غیر ذوالید این زمین را فروخته باشد، چه حکمی خواهد داشت و آیا عقد باطل است یا نه؟ بحث در این است که از این روایت که میفرماید: «لا تشتر الا برضا اهلها» (1)، چه چیزی استفاده میشود.
پرسش: ... پاسخ: از روایت «لا تشتر الا برضا اهلها» استفاده میشود که اگر کسی که این زمین در دست او نیست، بخواهد آن را بفروشد، عقد باطل است، زیرا این زمین در ید دیگری است.
1) وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج17، ص334، ابواب عقد البیع، ب1، ح3، ط آل البیت.
خلاصه اینکه اینها برای بطلان بیع فضولی به این روایات استدلال کردهاند، ولی آقای خوئی میفرمایند که بعد اجازه، عنوان اشتراء عن المالک صدق میکند و اشکالی ندارد.
پرسش: اگر در اینجا تعارضی واقع بشود، میتوانیم با موافقت کتاب یک طرف را ترجیح بدهیم؟
پاسخ: تعارضی ندارند، عموم و خصوص مطلق است.
استدلال به اجماع برای بطلان بیع فضولی
نقدی بر فرمایش مرحوم ایروانی
یکی از ادلهای که برای بطلان بیع فضولی به آن استدلال شده است، «اجماع» است.
مرحوم شیخ در اینجا جوابی میدهد که آقای خوئی هم همان جواب مرحوم شیخ را ذکر میکند ، ولی مرحوم ایروانی یک جواب زائدی بیان کرده است. ایشان میفرمایند : احتمال قوی هست مقصود این آقایانی که ادعای اجماع کردهاند یا خودشان فتوی به بطلان فضولی دادهاند، عبارت از این است که بیع فضولی تمام نیست و نیاز به ضمیمه دارد. به عبارت دیگر، مقصود این آقایان از بطلان فضولی، نفی صحت تأهلی آن نیست و در نتیجه از این دعوای اجماعها بطلان فضولی استفاده نمیشود.
این مطلبی است که مرحوم ایروانی بر بیان مرحوم شیخ و مرحوم آقای خوئی اضافه میکند، ولی متأسفانه شاید مرحوم آقای ایروانی وقت نداشته است که به کتب و کلمات آقایان مراجعه بکند!
مرحوم شیخ در خلاف دعوای اجماع کرده و میگوید : فضولی را ما باطل میدانیم، وفاقاً للشافعی و در مقابل ابوحنیفه که صحت آن را موقوف به اجازه دانسته و میگوید: اگر مالک بعداً اجازه داد، صحیح است. بعد هم مرحوم شیخ دلیل خودش را ذکر میکند.
این فرمایش مرحوم شیخ طوسی صریح در بطلان فضولی است در مقابل قول به موقوف بودن صحت آن بر اجازهی مالک.
سید ابوالمکارم در غنیه میگوید : فضولی جایز نیست «و إن اجازه المالک»، و بعد هم دعوای اجماع بر نظر خودش کرده و میگوید: «دلیلنا الاجماع».
بنابراین چطور مرحوم ایروانی بدون مراجعه به کلمات این آقایان، با احتمال قوی مقصودشان را بیان کرده است؟!
از سه کتاب دعوای اجماع نقل شده است: یکی خلاف مرحوم شیخ، دیگری غنیه و سومی هم کتاب المضاربهی سرائر است که مرحوم شیخ از آن نقل کرده است.
عبارتی که مرحوم شیخ از کتاب المضاربة نقل کرده است، این است که غاصب مالی را به مضاربه گذاشته است و بحث در این است که اگر ربحی حاصل شد، برای مالک خواهد بود یا برای غاصب؟
راجع به این موضوع آنجا اینطور وارد شده است که اگر غاصب با عین شخصی معامله کرد، معامله باطل است، زیرا شرائی واقع نشده است و قهراً بلاخلاف معامله باطل است.
البته این به بحث ما مربوط نیست، زیرا بحث ما راجع به بیع للمالک است، در حالی که غاصب در این مسئله برای خودش مضاربه میکند، نه برای مالک و لذا ارتباطی به بحث ما پیدا نمیکند. ولی اگر از این جهت غفلت کنیم، در این مسئله، غاصب با مال دیگری ربحی کرده است و به صورت متعارف هم مالک بعداً موافقت کرده و رضایت پیدا میکند. اما اینکه میفرماید: بلاخلاف معامله باطل است، ظاهرش این است که اگر رضایت مالک هم باشد، فایده ندارد و در نتیجه حتی اگر اجازهی مالک هم حاصل شود، باز هم معامله صحیح نخواهد بود.
البته همانطور که عرض کردیم، این مسئله راجع به بیع لنفس الغاصب است، نه بیع للمالک و لذا از این ناحیه اصلاً مرحوم شیخ نباید این را میآورد، ولی حتی اگر هم از این نکته غفلت کنیم و این جهت را در نظر نگیریم، از این مسئله استفاده میشود که این معامله با اجازه هم باطل است و اجازه فایدهای در صحت آن ندارد.
موضوع: استدلال به اجماع برای بطلان فضولی
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه ابتداء به این نکته اشاره میفرمایند که تعبیر به بطلان در کلام علماء در مقابل موقوف است و سپس به بحث استدلال به اجماع برای بطلان فضولی میپردازند. ایشان مقصود شیخ طوسی از اجماع را بیان نموده و در ادامهی بحث، به برخی مسامحات در کلام مرحوم شیخ انصاری نسبت به نقل قول قدماء اشاره نموده و در آخر اقوال برخی از قدماء مانند شیخ طوسی، ابن جنید، مفید، حلبی و ... را دربارهی عقد فضولی مورد بررسی قرار میدهند.
تعبیر به بطلان در مقابل موقوف است
یک مطلب مختصری که باید به آن اشاره کنیم، عبارت از این است که در مراجعاتی که به کتب و اقوال علماء داشتیم، برای ما این مطلب روشن شد که اگر راجع به یک عقدی حکم به بطلان شده است، این حکم در مقابل موقوف است و علماء نسبت به عقدی که با اجازه تصحیح میشود، تعبیر به باطل نمیکنند، بلکه آن را فاقد صحت فعلیه میدانند. بنابراین اگر از عقدی که موقوف است، صحت را نفی کنیم، به این معنی است که صحت فعلیه ندارد، و برای چنین صورتی تعبیر به باطل نمیشود، بلکه به مواردی باطل اطلاق میشود که در مقابل موقوف باشد.
بنابراین در کلام مرحوم شیخ و مرحوم ایروانی که احتمال قوی دادهاند، مراد قائلین به بطلان فضولی همان موقوف است، خلط شده است و این احتمال بر خلاف تتبع و استعمالات کلمات علماء است.
خلاصه اینکه، با تعبیر به باطل، صحت تأهلی هم از بین میرود.
استدلال به اجماع برای بطلان فضولی
یکی از ادلهای که برای بطلان عقد فضولی به آن استدلال شده، اجماع است.
مرحوم شیخ راجع به این دلیل میفرمایند (1): ما ظنّ به اجماع نداریم. حتی اگر مرحوم شیخ انسدادی هم باشد و برای اثبات امور، حصول قطع یا اطمینان را شرط ندانسته و حصول ظنّ را کافی بداند، باز هم راجع به این دلیل میفرماید که ما ظنّ به اجماع نداریم، بلکه ظنّ به این داریم که اجماعی وجود ندارد، زیرا معظم قدماء «کالقدیمین (2)، والمفید (3)و المرتضی (4)و الشیخ (5)بنفسه فی النهایة التی هی آخر مصنفاته علی ما قیل و اتباعهم»، مانند سلار (6)و عدهی دیگر، همه قائل به صحت فضولی بودهاند و چطور میشود که با وجود این همه قائلین به صحت فضولی، اجماع بر بطلان آن وجود داشته باشیم.
سلار تابع مفید بوده است، ابوالصلاح حلبی هم تابع سید مرتضی بوده و ابن براج هم تابع شیخ بوده است. خود مرحوم شیخ هم تصریح کرده است که همهی متأخرین غیر از چند نفر معدود، همه توافق بر صحت بیع فضولی دارند و لذا چطور میشود دعوای اجماع بر ب طلان آن کرد؟!
آقای خوئی تعبیر میکند که« اجماع محصلی در بین نیست و آنچه که موجود است، اجماع منقولی است که از تعابیر شیخ ، ابن زهره و ابن ادریس حلی در کتاب المضاربة استفاده میشود.»
بنابراین اگر اجماعی باشد، اجماع منقول است و این نوع اجماع هم ذاتاً حجت نیست و دلیلی بر حجیّت آن نداریم، زیرا ادله حجیّت خبر واحد شامل مواردی است که خبر از روی حسّ یا مقدمات قریب به حس باشد، ولی این ادله نسبت به اعتبار مواردی که از روی حدس بعید عن الحس است که نوعا محل اختلاف قرار میگیرد مثل فتاوی و امثال آن، دلالتی ندارد.
بنابراین با توجه به اینکه این حدسیات حجیّتی ندارد، اجماع منقول حجیّتی ندارد و اگر هم حجیّت داشته باشد، ما اول باید احتمال تحقق اجماع را بدهیم و بعد بحث کبروی کنیم که آیا حجت است یا نه، ولی در جایی که ما یقین به اشتباه مدعیان اجماع داریم، نمیتوانیم اجماع منقول را بپذیریم. حتی در جایی هم که إخبار از امر حسی باشد، ولی ما بدانیم که در این إخبار اشتباه واقع شده است، خبر واحد هم مورد قبول واقع نمیشود، چه رسد به اجماع که إخبار عن حدسٍ است نه عن حسٍ.
یکی از مطالبی که ما باید به آن اشاره کنیم، عبارت از این است که شیخ یا ابن زهره یا ابن ادریس ادعای اجماع و بلاخلاف کردهاند و اگر ما به یک معنی فرمایش این بزرگوران را توجیه کنیم، به یک معنی درست نخواهد بود، زیرا خود شیخ با اشاره به خلافی بودن مسئله، ادعای اجماع میکند.
شیخ میگوید: «قومٌ من اصحابنا»، نه یک نفر، بلکه قومی قائل به صحت شدهاند، ولی در عین حال، مسئله اجماعی است. از این تعبیر معلوم میشود که ایشان اجماع را در معنایی استعمال کرده است که حتی مخالفت جمعی که حتی افرادی مانند شیخ مفید در میان آنها هستند هم مُضرّ به این مدعی نیست.
اگر اصطلاح اجماع به همین معنایی باشد که آقای خوئی میفرمایند، ادعای اجماع شیخ با وجود مخالف اشتباه خواهد بود، ولی از این تعبیر شیخ معلوم میشود که اصطلاح اجماع ایشان به معنای دیگری است که منافاتی با مخالفت عدهای ندارد، همانطور که خود ایشان هم تصریح نموده است که «قومٌ من اصحابنا» قائل به خلاف این مطلب شدهاند و در میان آنها هم فردی مثل شیخ مفید قرار دارد.
معنای اجماع در نظر مرحوم شیخ طوسی
مقصود شیخ از دعوای اجماع، اجماع بر کبریات کلی است که مورد تسالم قرار گرفته است. با توجه به اینکه کبری شهادت به نتیجه است، ایشان با در نظر گرفتن کبری، دعوای اجماع به نتایج میکند. قهراً این کبریات کلی، اگر صحیح باشند، فقط در صورت مخالفت معصوم قابل تخصیص میباشند، و در غیر اینصورت، حتی اگر کسی مثل شیخ مفید مخالفت کرده باشد، این کبرای کلی ثابت، مورد تخصیص قرار نخواهد گرفت. لذا شیخ با توجه به همین مطلب میفرماید: «قوم من اصحابنا» قائل به صحت شدهاند، ولی «لایعتنی» به حرف آنها. علت اینکه ایشان به قول اصحاب با وجود کسی مثل شیخ مفید در میان آنها، اعتناء نمیکند، عبارت از همین است که یک کبرای کلی ثابت را در نظر گرفته است که هیچ کس جز معصوم نمیتواند این کلی را تخصیص بزند.
بنابراین، ایشان بر این اساس با وجود مخالف در مسئله، ادعای اجماع کرده است و مقصود ایشان از اجماع، اجماع بر کبریات است که منشأ اجماع بر نتایج شده است و در این صورت، منافاتی بین اجماع بر کبریات و مخالفت عدهای با آن وجود ندارد. در نتیجه، نمیتوانیم بگوییم که شیخ متوجه وجود مخالفین در این مسئله نشده است.
مسامحهای در فرمایش مرحوم شیخ انصاری
یک تعبیری هم در فرمایش شیخ انصاری وجود دارد که به نظر میرسد مسامحه در تعبیر باشد. ایشان در مقام رد دعوای اجماع شیخ طوسی، ابن زهره و حلی میفرمایند: «بعد ذِهاب معظم القدماء کالقدیمین... و إطباق المتأخّرین علیه...» (1)، در حالی که اگر انسان در مقام ردّ دعوای اجماع طرف مقابل باشد، باید به اقوال مخالف در همان زمان اشاره بکند و هیچ تناسبی در ذکر مخالفت متأخرین وجود ندارد.
بنابراین، جدای از اینکه اجماع در نظر شیخ به چه معنایی باشد، برای ردّ اجماعی که ایشان ادعا کرده است، باید به افراد مخالف در همان زمان اشاره کرده و ادعای اجماع را نقض نماییم، نه اینکه به اطباق متأخرین استناد نماییم. پس کأنّ مرحوم شیخ در ذکر این مطلب اشتباه کرده است و نباید به این عبارت اشاره میکرد و مناسب بود که این قسمت را جداگانه ذکر کند.
وقوع یک سهو مهم و اساسی در فرمایش شیخ انصاری
یک سهو مهم، اساسی و عجیبی که در کلام مرحوم شیخ واقع شده است، عبارت از این است که ایشان اکثر قدماء را به ترتیب ذکر کرده و قائل به صحت فضولی بر شمرده است، در حالی که چنین نیست و اکثر قدماء قائل به بطلان بیع فضولی هستند و فقط اقلیتی از قدماء بیع فضولی را صحیح میدانند.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص370، ط الحدیثة.
قبلاً هم عرض کردیم که ایشان از شهیداول در غایة المراد قول قدماء به صحت بیع فضولی را نقل کرده بود که وقتی ما به غایة المرام مراجعه کردیم ، دیدیم اینطور نیست. شهید اول فحلی از فحول فقهاء است و حرف و نقل ایشان ساده نیست. بعد از اینکه ما به غایة المراد شهید اول مراجعه کردیم، روشن شد که ایشان اصلاً راجع به فضولی در باب بیع بحثی نکرده است و آن چیزی که به خیلیها نسبت داده است، صحت فضولی در باب نکاح است که در حد شهرت است- و شاید کسی بگوید اجماعی است - که یکی از ادلهی صحت فضولی در باب بیع، تسلّم صحت فضولی در باب نکاح بین فقهاء است.
بنابراین، شهید اول در باب نکاح قائل به صحت فضولی شده و اقوال فقهاء را نقل کرده است، ولی مرحوم شیخ از این مطلب غفلت نموده و آن را در باب بیع ذکر کرده است.
بررسی نظر قدماء (ابن جنید- شیخ مفید- شیخ طوسی)
آنچه ما پیدا کردیم و در مختلف هم نقل شده است، عبارت از این است که در بین قدماء، قول دو نفر به صحت بیع فضولی ثابت است: یکی ابن جنید است که در سایر مسائل هم مخالفتهای زیادی دارد و دیگری هم شیخ مفید در مقنعه میباشد
شیخ طوسی هم در نهایه این مطلب را بیان کرده است ، ولی به اعتقاد ابنادریس این کتاب، کتاب فتوایی شیخ نیست. (البته بنده نمیگویم که این عقیده درست است) ابن ادریس میگوید که شیخ در این کتاب فقط روایت را معنی کرده است و اگر کسی بخواهد فتوای شیخ را به دست بیاورد، باید به کتابهای دیگر شیخ رجوع کند. نظر شیخ هم در کتابهای دیگرش بر خلاف اینجاست که قائل به صحت شده است.
بررسی «آخر مصنفات» مرحوم شیخ طوسی
ما قبول داریم که نهایه کتاب فتوایی مرحوم شیخ است ولی آیا «آخر مصنفاته» هم است؟
مرحوم شیخ انصاری میخواهد بفرماید که کتاب نهایه آخر مصنفات شیخ است البته «علی ما قیل». و در صدد آن است که ظنّ به اجماع را با استناد به این مطلب سست کند. که این چهطور اجماعی است که خود شیخ از آن عدول کرده است؟
عبارتی را می خوانم از کتاب مبسوط ج اول صفحه 15: «کنت عملت علی قدیم الوقت کتاب النهایة». یک قسمتهایی هست که بنده آنها را نمیخوانم، زیرا دخالتی در مطلب ندارد و فقط قسمتهایی که دخیل در مطلب است را برای شما میخوانم. «کنت عملت علی قدیم الوقت کتاب النهایة و عملت بآخره مختصر جمل العقود فی العبادات و وعدت فیه أن أعمل کتاباً فی الفروع خاصة یضاف إلی کتاب النهایة ثم رأیت أن ذلک یکون مبتورا یصعب فهمه علی الناظر فیه فعدلت إلی عمل کتاب یشتمل علی عدد جمیع کتب الفقه» که ایشان میگوید هشتاد تا است و مراد کتاب مبسوط است که بعد از جمل العقود نوشته شده است و جمل العقود هم بعد از نهایه نوشته شده است. بنابراین اینکه ایشان میگوید: کتاب نهایه آخرین کتاب شیخ است، درست نیست.
مطلب دیگر عبارت از این است که نجاشی ده سال قبل از شیخ فوت کرده است. شیخ در سال 460 وفات کرده است، نجاشی هم در سال 450 وفات کرده است. نجاشی ترجمه حال شیخ و کتابهای ایشان را نوشته است و بنای نجاشی هم بر استیعاب کتب بوده است و لذا میبینید که 300 کتاب برای صدوق نوشته است ، برای ابن جنید و دیگران به صورت استیعاب کتب را نقل کرده است . شیخ هم شیخ الطائفه و رئیس کل بوده و کتابهایش، کتابهای معروفی بوده است که همه از این کتابها نسخهبرداری میکردند. در ترجمه نجاشی نسبت به شیخ و کتب او اینطور بیان شده است: «و قد ترجم النجاشی للشیخ و عدّ من کتبه کتاب النهایة و المبسوط و الجمل و العقود و لم یذکر الخلاف و قد توفی النجاشی قبل شیخ بعشر سنوات ولایبعد أن یکون تصنیف الخلاف بعد وفات النجاشی أو اواخر حیاته بعد الکتب المزبوره»، نجاشی اطلاعی نسبت به کتاب خلاف شیخ پیدا نکرده است و لذا کتاب خلاف، از کتابهای متأخر شیخ است. ابن ادریس هم تعبیر میکند که شیخ در نهایه این مطلب را گفته است، ولی «رجع عنه» در کتاب خلاف
بنابراین، بلااشکال کتاب خلاف بعد از نهایه نوشته شده است و نهایه آخر مصنفات شیخ نیست و این اشتباهی است که برای اثبات یک مطلب صورت گرفته است.
نظر شیخ طوسی راجع به بیع فضولی
آنطور که علامه از شیخ در خلاف و مبسوط نقل میکند، نظر ایشان بر بطلان بیع فضولی است، ولی ما لفظی از ایشان پیدا نکردیم که تعبیر به فساد و بطلان بیع فضولی در مقابل موقوف کرده باشد، منتهی ایشان مطلبی دارد که اگر کسی در آن دقت کند، میتواند نظر شیخ بر بطلان را از آن استفاده نماید.
شیخ در باب وکالت تعبیر میکند که اگر کسی یک دینار به شخصی داد و گفت: برو یک گوسفند بخر، (مانند همان اتفاقی که در روایت عروهی بارقی واقع شده است) ولی آن شخص به جای یک گوسفند، دو گوسفند با یک دینار بخرد، ایشان میگوید که با توجه به اینکه علم به رضا هست، عقد صحیح است و اشکالی ندارد.
ولی اگر یکی از این دو شاة را به یک دینار فروخت، آیا این بیع صحیح است یا نه؟ ایشان میفرماید: «قیل فیه وجهان»: یک وجه عبارت از این است که بگوییم اشکالی ندارد و اصلاً مانعی نیست. به صورت کلی عدم منع را بیان میکند و راجع به اینکه چرا مانعی نیست، خیلی توضیح روشنی نمیدهد. البته به حدیث عروهی بارقی استدلال شده و نتیجه گرفته شده است که اگر شخص یکی از این دو شاة را به همان قیمت یک دینار فروخته باشد، کافی است.
پس شیخ در اینجا میگوید: «قیل فیه وجهان احدهما یصح ذلک»، صحت در اینجا از این بابت است که شخص علم به رضا دارد به این معنی که مالک احتیاج به یک گوسفند دارد و پولی داده است تا این شخص یک گوسفند برای او تهیه کند. و یقیناً رضایت به این کار دارد که این شخص به جای اینکه دو گوسفند را نزد مالک ببرد، یکی از این دو را بفروشد و دیگری را به یک دینار بفروشد، یقیناً به این کار راضی است.
البته آنگونه که قائل به این «قیل» گفته است، از حدیث عروه بارقی مطلب دیگری فهمیده است. ایشان میگوید: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم) «أمضی» عمل او را. و ظاهر این «أمضی» عبارت از این است که حضرت میفرماید: تو کار خوبی کردی و به او أحسنت میگوید. طبق برداشت این قائل، حضرت کار او را تقریظ کرده است به این معنی که قطع نظر از امضاء حضرت، این کار، کار خوبی بوده است و حضرت به خاطر خوب بودن کار، به او بارک الله گفته است. خلاصه اینکه بعضیها بدون اجازه، این کار را صحیح دانستهاند.
بعضی دیگر هم گفتهاند که شخص إذن برای فروش نداشته است و لذا عمل او صحیح نیست. البته راجع به اینکه دو شاة خریده است، شاید بگوییم که ما فحواً فهمیدیم که خریدن دو شاة به یک دینار اشکالی ندارد، یا کلام مالک که گفته است: یک دانه بخر، اطلاق داشته و لابشرط بوده است و لذا خریدن دو شاة اشکالی نداشته است، ولی این شخص برای فروختن یکی از این دو شاة إذن نداشته است. اگر هم کسی اشکال کند که چرا حضرت در روایت عروه بارقی آن شخص را تحسین کرده است؟ میگوییم که عروه وکیل مطلق حضرت بوده است و لذا بیع و شراء او بالوکالة انجام شده است.
از این عبارتی که شیخ بیان کرده است، کأنّ اینطور استفاده میشود که اگر شخص بدون رضایت بخواهد عقدی را انجام بدهد، قابل تصحیح نیست و مواردی قابل تصحیح است که یا از اول علم به رضا بوده و یا وکیل مطلق از جانب مالک بوده است. شیخ در اینجا این بحث را مطرح کرده است و شاید علامه هم از همینجا استفاده کرده است که شیخ در مبسوط قائل به بطلان فضولی است. به هر حال، شیخ در خلاف و مبسوط قائل به بطلان فضولی شده است.
قول برخی دیگر از قدماء (حلبی- ابن براج- ابن ادریس)
ابوالصلاح حلبی قائل به بطلان شده و میگوید : این شخص ولایتی برای این کار نداشته است. ابنبراج قائل به بطلان شده است . ابن ادریس قائل به بطلان شده است و اجماعی هم که در باب مضاربه نقل میکنند، به همین معنی دلالت دارد. ابن زهره قائل به بطلان شده و دعوای اجماع کرده است. قطب الدین کیذری در اصباح قائل به بطلان شده است و خلاصه اینکه همهی اینها قائل به بطلان شدهاند و در نتیجه میتوان گفت که اکثر قدماء قائل به بطلان هستند.
مرحوم شیخ میفرمایند که معظم قدماء قائل به صحت شدهاند، در حالی که این قول در بین قدماء خیلی شذوذ دارد و تقریباً به جز مفید و ابن جنید کسی قائل به صحت نبوده است و اکثر قدماء قائل به بطلان بودهاند. خلاصه مطلب به این روشنی نیست که در اینجا تلقی و ذکر میشود.
البته این ادعای اجماعی هم که شده است، شاید بر اساس کبریات مسلّمی باشد که منتج این قول است و ما هم عرض کردیم که گاهی این انتاج درست نیست. مثلاً وقتی گفته میشود: ما حق تصرف در مال دیگری بدون اذن او نداریم، مرحوم شیخ فروش را هم یک نوع تصرف در نظر گرفته است و اینطور نتیجه گرفته است که ما حق فروش مال دیگری بدون اذن او را نداریم. و با توجه به اینکه کبرای کلی مسلّم و مورد قبول همه است، اینطور نتیجهگیری کرده است که بنابراین فضولی باطل است، در حالی که دیگران هم این کبری را قبول دارند، منتهی میگویند که این نتیجهگیری از کبری درست نیست و نتیجهی دیگری میگیرند. بنابراین در این گونه اجماعاتی که نسبت به نتایج اتفاق وجود ندارد، صرف مسلم بودن کبرای کلی کفایت نمیکند. البته میشود بگوییم که انسان با دیدن این نوع موارد، میتواند ظنّ به درست نبودن مطلب پیدا کند و شاید اینکه مرحوم شیخ متأخرین را ذکر کرده است، از همین باب برای تضعیف ظنّ بوده است.
بنابراین همانطوری که ما عرض کردیم، اکثریت قدماء قائل به بطلان هستند و فقط چند نفر مانند شیخ مفید و ابن حمزه قائل به صحت شدهاند.
یکی از اشتباهاتی هم که واقع شده است، عبارت از این است که در پاورقی فرمایش شیخ در خلاف که گفته: «قومٌ من اصحابنا» قائل به صحت شدهاند، تعبیر شده است که مراد ابن جنید و شیخ مفید در مقنعه و ابن حمزه در وسیله است، در حالی که شیخ در سال 460 وفات کرده و ابن حمزه در سال 560 از دنیا رفته است. بنابراین، تفسیر این قول شیخ به ابن حمزه، تسامحی است که در تفسیر کلام شیخ واقع شده است.
به هر حال این اجماع حجیّتی ندارد، البته نه از این باب که اجماع مدرکی است، زیرا ما مدرکی بودن را مضر به اعتبار اجماع نمیدانیم و با توجه به اینکه این مسئله از مسائل مبتلیبه بوده، اگر در متون کتب قدماء راجع به بطلان چیزی بود، انسان میتوانست از آن کشف بکند که این متصل به زمان معصوم است، ولی چون در متون قدماء یک چنین چیزی نیست، اگر اجماعی هم در مسئله باشد، به وسیله اجماع متأخر است که آن هم کفایت نمیکند.
موضوع: بررسی تعبیر مرحوم شیخ انصاری «عدم الظنّ بالإجماع»- استدلال به عقل برای بطلان فضولی
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه در ادامهی بحث جلسهی قبل، تعبیر شیخ انصاری «عدم الظنّ بالإجماع» را مورد نقد و بررسی قرار میدهند. در ادامه استدلال قائلین به بطلان بیع فضولی به دلیل عقل مطرح گردیده و جوابهای شیخ انصاری به این استدلال مطرح میگردد. استاد هم اشکال خود و هم اشکال مرحوم خوئی بر جواب دوم شیخ را مطرح نموده و جواب آقای خوئی را ردّ مینمایند. ایشان در ادامه جواب سوم شیخ را مطرح نموده و اشکال مرحوم نائینی و جواب نقضی و حلّی مرحوم خوئی را بیان میفرمایند.
بررسی تعبیر مرحوم شیخ: «عدم الظنّ بالإجماع»
مرحوم شیخ انصاری راجع به اجماعی که شیخ طوسی و بعضی دیگر ادعا کردهاند، میفرماید: «عدم الظنّ بالإجماع» (1)ما ظنّ به تحقّق این اجماع نداریم، بلکه بعد از اینکه معظم قدماء و قاطبهی متأخرین -الا ما شذّ- خلافش را گفتهاند، ظنّ به عدم تحقق آن داریم.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص370، ط الحدیثة.
حال سؤال این است که چطور ایشان میگوید: ظنّ به عدم تحقق داریم، در حالی که باید میفرمود: قطع به عدم داریم و باید بررسی شود که چرا تعبیر به ظنّ کرده است؟
این احتمال هست که نظر شیخ انصاری عبارت از این باشد که در عین حالی که ما ظنّ به اجماع نداریم، ولی وجود اجماع به این معنی که از فتوای جماعتی اطمینان به صدور حکم از معصوم حاصل بشود، محتمل است ولو اینکه موهوم باشد. آنچه که قطعی است، عدم تحقق اجماع کل بر این قول است، زیرا با اختلافاتی که در این مسئله وجود دارد، قطعاً اجماع کل منتفی و مقطوع العدم است. اما اجماع به این معنی که قول و فتوای جماعتی کاشف از قول معصوم باشد، به نحو احتمال موهوم وجود دارد و لذا محتمل است که ادعای اجماع شیخ طوسی به این معنی باشد که قول عدهای کاشف از قول معصوم باشد. التبه این احتمال بعید است، ولی محتمل موهوم است و لذا شیخ تعبیر به ظنّ کرده است، نه تعبیر به قطع.
یا اینکه بگوییم: مراد شیخ طوسی از اجماع، همان معنای رایج و اصطلاحی قوم است، ولی مقصود ایشان، اجماع طبقهی أولی و اصحاب ائمه است. به عبارت دیگر، هر چند در زمان شیخ طوسی این قول مخالفینی داشته است، ولی ممکن است در طبقهی أولی چنین اجماعی وجود داشته باشد. بنابراین، احتمال موهومی برای ثبوت چنین مطلبی وجود دارد و لذا ایشان به صورت بتّی و قطعی تعبیر نمیفرماید، بلکه میگوید: ظن به عدم داریم نه قطع به عدم.
پرسش: شاید اجماع شیخ از باب قاعدهی لطف باشد؟
پاسخ: آن هم یک احتمالی است.
پرسش: در اجماع از باب قاعده لطف عصر واحد کافی است ؟
پاسخ: شیخ ادعای عصر واحد نکرده است و بهتر هم این است که بگوییم: مقصود ایشان اجماع در طبقهی اولی است.
پرسش: بعد از نقل اجماع میگوید: «و من خالف منهم لایعتدّ بقوله»؟
پاسخ: ممکن است مراد شیخ از اینکه میگوید: ما ظن به عدم تحقق اجماع داریم، عبارت از این باشد که شاید طبقهی اولی از اصحاب ائمه، اجماع به این مسئله داشتهاند و لذا به صورت قطعی نمیتوانیم اجماع را منتفی بدانیم.
بنابراین، مسئلهی اجماع منتفی است و تحقق ثبوتی اجماع کفایت نمیکند، بلکه باید اثباتاً ثابت بشود که آن هم نه ظنّاً ثابت است و نه علماً و لذا این دلیل قابل استناد نیست.
استدلال به دلیل عقل برای بطلان بیع فضولی
یکی از ادلهای که برای بطلان بیع فضولی ذکر کردهاند، دلیل عقل است. شیخ در تقریب دلیل عقل میفرماید (1): عقل و نقل دلالت بر این میکنند که تصرف در ملک دیگری بدون اذن او کار قبیحی است و حکم به قبح این عمل میکند.
البته نقل را استطراداً ذکر میکند و برای آن هم یک مثال زده و میگوید: مصادیق آن قبلاً گذشت و آنچه که در اینجا مورد بحث قرار میگیرد، خصوص دلالت عقل است.
پرسش: مراد از نقل همین لا یجوز التصرف الا برضاه و باقی ادله است؟
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص371، ط الحدیثة.
پاسخ: بله مراد همین ادله است که قبلا بحث شده است و دلیل «لایجوز التصرف» داخل در دلیل نقل است. بحث دلیل نقلی گذشت و ایشان فعلاً دلیل عقل را میخواهد مطرح کند. قبلا فرمود مراد از جواز، صحت فعلیه است و «لایجوز» در مقابل آن است و این بحث گذشت و شیخ فعلاً راجع به مسئلهی عقل بحث میکند.
عقل تصرف در ملک دیگری و بیع آن را بدون اذن مالک قبیح میداند. تصرف هم تنها تصرف تکوینی نیست، بلکه تصرف اعتباری هم یکی از اقسام تصرف است و حتی گاهی تصرف اعتباری مبغوضتر از تصرفات تکوینی است. مثلاً اگر کسی یک دانه سیب را از منزل شخصی بدون اجازهی او بخورد، کار قبیحی انجام داده است، ولی فروختن ملک شخص بدون اجازهی او اقبح است و لو اینکه فروش ملک یک تصرف اعتباری است و خوردن سیب یک تصرف تکوینی. بر همین اساس حکم به عدم جواز، فساد و بطلان این معامله میکنیم.
اشتباه مرحوم آقای خوئی در تقریر فرمایش مرحوم شیخ
آقای خوئی در تقریر کلام شیخ، اشتباه نموده و بحث را منحرف کرده است. مرحوم خوئی میگوید: شرعاً از تصرف در ملک دیگری نهی شده است و بیع هم با توجه به اینکه یکی از مصادیق تصرف است، منهی میباشد. نهی در معاملات هم که موجب فساد است و لذا بنابراین بیع فاسد خواهد بود.
این تقریری است که مرحوم آقای خوئی برای فرمایش شیخ بیان کرده است، ولی این نوع استدلال، استدلال به سنت است نه به عقل مستقل، در حالی که شیخ میخواهد به عقل مستقل استدلال نماید.
جوابهای شیخ به دلیل عقل
شیخ بعد از تقریر دلیل عقل و حکم مستقل عقل، پنج جواب پشت سر هم بیان میفرماید:
جواب اول شیخ: جواب اول ایشان عبارت از این است که وقتی شخص در فضولی ملک دیگری را میفروشد، نمیخواهد با این بیع مطلب را تمام بکند، بلکه وقتی این شیء را میفروشد، قصدش این است که بعداً موافقت مالک را کسب بکند و اگر مالک موافقت کرد، ترتیب اثر بدهد و اگر هم موافقت نکرد که هیچ. عرفاً بر چنین کاری تصرف اطلاق نمیشود و کسی نمیگوید که این شخص در ملک دیگری تصرف کرده است.
جواب دوم شیخ: اگر هم بپذیریم که این کار تصرف شمرده میشود، ولی عقلِ مستقل دلالت بر این دارد که بعضی از تصرفات، بدون إذن هم جایز است و این مورد از همان تصرفات جایز است و جوازش به وسیله عقل مسقل ثابت شده است و از اول خود عقل در حکم عقلی یک استثنایی دارد. مثل استضائه به نور دیگری و یا گرم شدن با نار دیگری. عقل مستقل چنین تصرفاتی را جایز میداند.
اشکال ما به جواب دوم شیخ
به غیر از اشکالی که آقای خوئی کرده است و بعد به آن اشاره میکنیم، میتوانیم به این جواب اینطور اشکال کنیم که در مثالی که ذکر شد، تصرف در خود چراغ یا نار واقع نشده است، بلکه تصرف در انتفاع از آنهاست و از جهت عقل و نقل هیچ اشکالی در انتفاع از ملک غیر به این صورت نیست، مثل اینکه انسان باغ یا خط زیبایی را که متعلق به شخص دیگری است، تماشا کند. در بسیاری از موارد که انسان چیزهای زیبایی را تماشا میکند، از آنها لذت بصری برده و از ملک دیگری منتفع میگردد، ولی به هیچ کدام از این انتفاعها تصرف اطلاق نمیشود تا اشکال داشته باشد.
مثلاً گاهی عبد یک شخصی با صدای خوش قرآن میخواند و شما گوش میکنید یا از سایر صداهای خوش لذت میبرید و به وسیلهی قوهی سامعه منتفع میشوید و هیچ اشکالی هم وجود ندارد.
بنابراین، در اینگونه موارد، هر چند انتفاع از ملک دیگری حاصل شده است، ولی تصرف به حساب نمیآید. پس بنابراین اول باید صغرویا ملکیت شخص، نسبت به این نور و گرما ثابت بشود تا بعد کبرویا بگوییم که انتفاع شما از آنها، تصرف در ملک دیگری است. آنچه که ملک دیگری است، همان آتش و یا چراغ است که نباید در آنها تصرف کرد، ولی انتفاع از نور و گرما اصلا ملک دیگری نیست که تصرف در ملک دیگری حساب شود. پس بنابراین نمیتوانیم این گونه انتفاعها را تصرف به حساب بیاوریم، بر خلاف بیع منزل که نقل اعتباری است و عرفاً یا شرعاً طرف مقابل اختیاردار خانه و این شخص هم اختیاردار پول میشود. بر این گونه موارد، تصرف صدق میکند و قهراً اشکال دارد و جزء مستثنیات عقل نمیباشد.
بیان اشکال آقای خوئی
آقای خوئی هم این وجه دوم را قبول نکرده است، ولی تعبیر ایشان در ردّ این وجه عبارت از این است که اینگونه امور (استفاده از نور و گرما) جزء امور عقلی مثل حسن احسان و قبح ظلم و امثال آن نیست. (1)
بر جواز برخی از تصرفات، سیره مستقر شده است یا اماره بر رضایت مالک داریم، ولی منهای سیره و اماره بر رضا، عقل در این موارد حکم به جواز تصرف ندارد و کأنّ جواز تصرف در این مواردی که ذکر شد به جهت قیام سیره یا علم و اطمینان به رضاست.
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، السید أبوالقاسم الخوئی، رج4، ص102.
ردَ اشکال آقای خوئی
ولی به نظر میرسد که اینطور نیست و عقلِ مستقل میگوید: اگر مالکِ آتش بخواهد کسی را از انتفاع به گرما منع کند، یا مالک چراغ از انتفاع به نور و یا مالک دیوار از انتفاع به سایه منع کند، این کار ظالمانه است و نسبت به این منع هم تنفر پیدا میکند. همانطور که عقل مستقل خیلی از مصادیق را ظلم میداند و تنفر نسبت به آنها دارد. مثل کارهایی که الان داعش انجام میدهد. بنابراین اشکال مرحوم خویی به مرحوم شیخ وارد نیست، و عدم منع نسبت به انتفاع به این جهت است که شخص نسبت به نور یا گرما ملکیتی ندارد.
پرسش: اگر کسی باغی داشته باشد، آیا میتواند به دور آن دیوار بکشد و بگوید: به باغ من نگاه نکنید؟
پاسخ: این کار ایجاد مانع تکوینی است و اشکالی ندارد.
پرسش: حال اگر دیوار بلند کشید می تواند برود جای بلند تر و نگاه کند یا این قرینه است که مالک راضی نیست و نباید نگاه کند؟
پاسخ: بله می تواند نگاه کند البته اگر کسی بخواهد به داخل خانهی کسی نگاه کند، بحث دیگری است که به جهت مفاسدی که این کار دارد، از آن منع شده است، ولی ذاتاً نگاه کردن اشکالی ندارد.
پرسش: آیا اگر قرینهای باشد نمیتوانیم قائل به منع بشویم مثلا چیزی دارد که نمیخواهد کسی ببیند؟
پاسخ: موضوع اسرار اشخاص عناوین دیگری است و غیر از عنوان تصرف در ملک شخص است. اگر انسان بدون تصرف در ملک دیگری، از راه دیگری بخواهد اسرار کسی را به دست بیاورد، این کار هم اشکال دارد، ولی نه به عنوان تصرف در ملک دیگری. بحث ما به عنوان تصرف در ملک دیگری است.
خلاصه اینکه در این مثالهای که شیخ بیان فرموده است، عنوان تصرف در ملک دیگری صدق نمیکند. آقای خوئی هم میگوید که این انتفاع از نور و ناری که شیخ مثال زده است، به جهت قیام سیره یا اماره بر رضاست و مثل قبح ظلم و امثال آن از احکام عقلی نمیباشد، ولی به نظر ما این مثالهایی که شیخ زده است هم از قبیل همین احکام عقل است و هیچ فرقی با هم ندارند. اگر هم در این موارد سیرهای باشد، سیرهای است که مستند به حکم عقل است.
پرسش: قدیم پول میدادند برای نار و نور؟
پاسخ: صورتی را میگوییم که نور یا گرما آمده به ملک دیگری، اگر کسی بخواهد مانع از انتفاع دراین موارد بشود، عقل فطری آن را ظالمانه دانسته و ایجاد چنین محدودیتی را تقبیح میکند.
شیخ در اشکال دوم فرموده بود که اگر هم چنین کاری تصرف باشد، تصرفی است که به حکم عقل جایز است. به حکم عقل یا به حکم دلیل دیگری، این مطلب در عبارت شیخ خیلی دخالت ندارد.
خلاصه اینکه طبق فرمایش ایشان، اگر هم اینگونه امور تصرف هم باشد، از تصرفات جایز میباشد و بعد هم آن مثالها را بیان میفرمایند.
ما هم عرض کردیم که در مثالهای که ایشان بیان کرده است، بین انتفاع و تصرف خلط شده است. و الا معلوم نیست که به حکم عقل نسبت به تصرف استثنائی واقع شده باشد و عقل برخی تصرفات را تجویز کرده باشد.
التبه ممکن است که شرع بعضی از تصرفات در ملک دیگری را که خلاف عقل سالم نیست، تجویز کند مثل اکل مارّه. اکل مارّه تصرف در ملک دیگری است، ولی خلاف عقل نیست. حتی در بعضی از موارد به جهت وجود برخی مصالح، تصرف در ملک دیگری را لازم میدانند مثل اینکه شما برای نجات یک فرد، لازم باشد در ملک شخصی تصرف بکنید. منتهی اصل اولی عبارت از این است که بدون وجود معارضه با جهات و عناوین دیگر، عقل تصرف در ملک دیگری را جزء قبایح به حساب میآورد.
منظور از «مال»
یک مطلبی که شیخ و دیگران ذکر نکردهاند، عبارت از این است که او باید ببینیم کلمهی مال به چه چیزی اطلاق میشود و بعد بگوییم که تصرف در مال دیگری قبیح است. بنابراین قضیهی ما ضرورت بشرط المحمول خواهد بود و خلاصه اینکه باید ابتداء به مصادیق خارجی نگاه کنیم.
مثلاً وقتی زید شرعاً و عرفاً مالک یک خانهای شده، آیا عقل مستقل اجازهی تصرف بدون اذن را نمیدهد یا این مطلب مربوط به عقل مستقل نیست؟
عرض ما این است که همین اعتبار مالیت، گاهی به وسیله حیازت برای اشخاص حاصل میشود که در چنین مواردی شاید بتوان گفت که عقل مستقل اجازهی تصرف نمیدهد. ولی در مواردی که مربوط به حیازت نیست و این اختصاص به جهت وجود برخی قوانین حاصل شده است، قانون ارتباطی به عقل مستقل ندارد، مثل اینکه شارع ممکن است فلان معامله را صحیح یا باطل بداند که در صورت بطلان این ملک، ملک زید میشود و در صورت صحت، ملک عمرو میشود.
چیزهایی هم که در ربا است، همینطور است که در جنس واحد یا متعدد، مکیل و موزون بودن یا نبودن، حکم مسئله فرق میکند و مالیت برای این زید ثابت میشود یا از او سلب میگردد، اینطور نیست که همهی اینها احکام عقل مستقل باشد.
هر چند میتوان در باب حیازت قائل به حکم عقل فطری اولی در عدم جواز تصرف شد، اما سایر موارد مجعولات شرعی است و ربطی به عقل مستقل ندارد. بله بر فرض مالکیت اصلا در مالکیت اختصاص خوابیده و ضرورت به شرط محمول است.
خلاصه به نظر ما ذکر این موارد به عنوان حکم عقل مستقل محل کلام و تأمّل است.
جواب سوم شیخ
جواب سوم شیخ از استدلال به دلیل عقل، عبارت از این است که اگر هم مرحلهی دوم را نپذیرفته و بگوییم که این تصرف استثناء نشده است وعقلاً این تصرف حرام است و قبح عقلی دارد، باز هم میتوانیم بگوییم که هر چند این کار حرام است، ولی حرمت دلالت بر بطلان وضعی نمیکند. مثل اینکه بیع وقت النداء حرام است، (شیخ شاید این مثال را نزده باشد) ولی لازمهی این حرمت، اثر وضعی بطلان بیع نیست. بنابراین اگر هم چنین تصرفی حرام باشد، باز هم دلیل بر بطلان بیع فضولی نخواهد بود.
اشکال مرحوم نائینی
آقای نائینی این مطلب شیخ را ردّ کرده و میفرمایند (1): گاهی نهی از سبب شده و آنچه که مبغوض شارع است نفس سبب است و کاری به ترتب و عدم ترتب مسببات ندارد. مثل بیع وقت النداء. شارع در اینگونه موارد کاری به ترتب و عدم ترتب نقل و انتقال ندارد، و منظور این نیست که از نقل و انتقال بدش می آید. بلکه مزاحمت این کار با نمازجمعه مبغوض شارع است و این فعل بما هو چه فاسد باشد چه نباشد، چه ترتب اثر باشد و چه نباشد، همین که انسان با صدای بلند فریاد بزند ولو اینکه انشایی هم نباشد همین مزاحم نماز جمعه است و مبغوض و منهی شرع است. ولی دلالت بر فساد نمیکند.
1) المکاسب و البیع، للمیرزا النائینی، ج2، ص39، ط الحدیثة.
ولی اگر مسبب منهی شد، قهراً تسلیم مبیع به طرف مقابل شرعاً جایز نیست و لذا مقدور به قدرت شرعی نخواهد بود و با توجه به اینکه یکی از شرایط صحت معامله، مقدور بودن آن است، در اینجا به جهت عجز شرعی از نظر عالم اعتبار، قهراً معامله فاسد خواهد بود.
جواب نقضی و حلی آقای خوئی به مرحوم نائینی
جواب نقضی: ایشان میفرماید: قدرت نسبت به فعل و ترک متساوی است به این معنی که «إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل»، بنابراین اگر ما قدرت را شرط بدانیم و آنرا اعم از قدرت شرعی و خارجی بدانیم، نتیجه این میشود که در جایی که مثلاً ضرورت دارد انسان خانهاش را بفروشد تا به مکه برود یا به اقتضاء شرطی که کرده است، باید بگوییم که فروش خانه باطل است، زیرا داشتن قدرت به معنای مختار بودن شخص نسبت به فعل و ترک است و قهراً در اینجا شخص قدرت شرعی ندارد و لذا معامله باطل است.
جواب حلّی: آنچه در صحت معاملات معتبر است، قدرت تکوینی است نه قدرت اعم از تکوینی و شرعی و لذا ایشان میفرمایند که قدرت شرعی معتبر نمیباشد.
البته هم نسبت به فرمایش ایشان و هم نسبت به فرمایش آقای نائینی مناقشههایی وجود دارد.
موضوع: استدلال به دلیل عقل برای بطلان فضولی و بررسی جواب مرحوم شیخ
خلاصه: در این جلسه ابتدا جواب سوم مرحوم شیخ به استدلال به عقل مطرح و در ادامه اشکالات مرحوم نائینی و مرحوم نائینی بررسی میشود.
استدلال به عقل برای بطلان بیع فضولی
شیخ فرمود (1)که دلیل عقلی بر بطلان معامله فضولی عبارت از این است که عقل تصرف در ملک دیگری بدون اذن او را قبیح میداند و لازمهی این قبح عبارت از بطلان و فساد عقد است.
جوابهای مرحوم شیخ بر استدلال به عقل
جواب اول: صغرای این استدلال ناتمام است و عقد فضولی به این قصد که بعداً از مالک استجازه بشود و در صورت موافقت مالک ترتیب اثر داده شود، عرفاً تصرف شمرده نمیشود تا صغری برای حکم عقل قرار بگیرد.
جواب دوم: اگر صغری را هم بپذیریم و بگوییم که بیع فضولی تصرف در مال دیگری است ولی کبری به طور کلی درست نیست و استثنائاتی دارد. و اینطور نیست که تصرف در مال دیگری بدون استثناء ممنوع باشد، بلکه در برخی موارد استثناء خورده و به حکم عقل جایز است مثل استضاء به مال غیر یا گرم شدن با مال غیر. این مورد بحث ما هم میتواند از حکم عقل استثناء شده باشد.
جواب سوم: بر فرض که ما قبح و حرمت این کار را قبول کنیم، ولی قبیح و حرام بودن هیچ ارتباطی به بطلان وضعی ندارد. بنابراین، اگر هم به جهت قبح عقلی این کار تکلیفاً حرام باشد، ربطی به بحث ما نخواهد داشت، زیرا بحث ما در بطلان وضعی و ترتیب اثر دادن به این معامله است.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص371، ط الحدیثة.
اشکال آقای نائینی به جواب سوم
آقای نائینی در تقریب بطلان وضعی و جواب به مرحوم شیخ میگوید (1): اگر حرمت به سبب بخورد، که عبارت از الفاظ ایجاب و قبول و امثال آن است، در این صورت حرمت مستلزم بطلان وضعی نخواهد بود مثل بیع وقت النداء که خود معامله بما أنه فعل من الافعال حرام است و تفاوتی نمیکند که این فعل معنیدار باشد یا بی معنا، هر طور که باشد، چون یک نحوه تزاحم و تضادی با نمازجمعه دارد، شارع گفته است که این کار را نکنید. در اینجا نتیجهی این نهیی که به مناط تضاد واقع شده است، بطلان معامله نیست.
ولی گاهی نهی به مناط مسبب است که در این صورت معامله باطل خواهد بود، زیرا با توجه به اینکه شخص شرعاً مجاز به تسلیم به طرف مقابل نمیباشد، قدرت شرعی بر انجام وظیفهی خود را ندارد و در قهراً معامله باطل خواهد بود. به عبارت دیگر، یکی از شرایط صحت معامله این است که شخص قدرت داشته باشد و این قدرت هم اعم از قدرت تکوینی خارجی و قدرت شرعی است و لذا کسی که شرعاً یا تکویناً فاقد قدرت است، فاقد شرط صحت معامله است و در نتیجه حرمت نسبت به مسبب، موجب فقدان شرط و بطلان معامله خواهد بود.
جواب آقای خوئی به کلام آقای نائینی
آقای خوئی میفرمایند: اگر این فرمایش ایشان درست بوده و قدرت (اعم از تکوینی و شرعی) شرط در صحت معامله باشد، اگر کسی شرط یا نذر به انجام معاملهای کرده باشد، با توجه به اینکه انجام معامله بر او شرعاً واجب است، قدرت شرعی وجود ندارد، زیرا وقتی انسان قدرت دارد که اختیار نسبت به فعل و ترک داشته باشد و قهراً طبق فرمایش ایشان باید معامله در این صورت باطل باشد، در حالی که اینطور نیست.
1) المکاسب و البیع، للمیرزا النائینی، ج2، ص39، ط الحدیثة.
به عبارت دیگر قدرت متعلق به طرفین است، به این معنی که «إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل» به چنین موردی مقدور گفته میشود، اما اگر یک چیزی ضروری الثبوت یا ضروری الامتناع باشد، فاقد قدرت است و به چنین چیزی مقدور اطلاق نمیشود، همانگونه که پریدن به آسمان و اجتماع نقیضین مقدور نمیباشد.
آقای نائینی میفرمایند: در معامله، هم قدرت شرعی معتبر است و هم قدرت عقلی و در نتیجه هم امتناع شرعی موجب بطلان معامله است و هم ضرورت شرعی. بنابراین اگر از کسی تشریعاً سلب قدرت شد، معامله باطل خواهد بود و قهراً اگر به واسطهی شرط معاملهای بر او واجب شده باشد یا نذر به انجام یک معاملهای کرده باشد، باید معامله باطل باشد، زیرا تسلیم در این صورت تحت اختیار انسان نیست و اگر اختیاری در کار نباشد، تسلیم ضروری خواهد بود و طبق فرمایش آقای نائینی باید این معامله را باطل بدانیم، در حالی که عدم بطلان چنین معاملهای واضح است. بنابراین از مطالبی که گفته شد، اینطور استفاده میشود که فقط قدرت تکوینی شرط در صحت معامله است، نه اعم از تکوین و تشریع آنطور که آقای نائینی میفرماید.
مناقشه درکلام آقای خوئی
آقای خوئی نسبت به لفظ و کلام آقای نائینی مناقشهای کرده است و جدای از مناقشه، یک مطلب نادرستی را هم ادعاء کرده است.
منظور آقای نائینی از معتبر بودن قدرت در صحت معامله، قدرت با حصر اضافی در مقابل امتناع است، یعنی اگر چیزی امتناع وصول داشته باشد، معامله بر آن واقع نمیشود. بنابراین طبق نظر ایشان امکان وصول به امکان عام در صحت معامله معتبر است، منتهی مرحوم نائینی به جای امکان عام، تعبیر به قدرت کرده است، ولی مراد از قدرت، حصر اضافی در مقابل امتناع است و خلاصه اینکه ایشان میفرماید: معامله بر آن چیزی که وصولش ممتنع است، صحیح نیست. و مراد آقای نائینی این نیست که در جانب طرفین قدرت معتبر باشد. و چنین چیزی هم معتبر نیست، مثل اینکه من مالک این خانه هستم و زید در خانه نشسته است و این خانهای که نمیتوانم از چنگشان در بیاورم را به زید میفروشم. در اینجا امکان به معنای قدرت برای وصول و ایصال در کار نیست، ولی معامله صحیح هست، زیرا امتناع وصول ندارد. معاملهای باطل است که امتناع وصول داشته باشد و خلاصه اینکه شرط صحت معامله امکان وصول بالمعنی الاعم است و در جایی هم که عین مال در دست خود شخص است و نمیشود خارج بشود هم امکان بالمعنی الاعم هست و لذا معامله صحیح است.
آقای خوئی به لفظ آقای نائینی نقض کرده است، ولی مراد مشخص است و به جای آن لفظ باید لفظ امکان وصول گذاشته بشود که نظر آقای نائینی هم همین است. پس بنابراین امکان وصول شرط در صحت معامله است.
آقای خوئی قدرت را شرط کرده است، منتهی ایشان میفرماید که قدرت تکوینی معتبر است و از بیانی هم که در ردّ آقای نائینی دارد، معلوم میشود که اگر هم ضرورت تکوینی باشد، معامله باطل است، با اینکه اگر ضرورت تکوینی باشد، بطلانی در کار نیست. آقای خوئی به این مطلب تصریح کرده است که بین تکوین و تشریع فرق است، ولی بین ضرورت ثبوت و ضرورت امتناع فرقی نمیگذارد، با اینکه بین ثبوت و امتناع فرق است و آن چیزی که شرط است، عبارت از این است که ممتنع الوصول نباشد، حال چه ضرورت ثبوت هم داشته باشد یا از نظر ثبوت محتمل باشد.
اشکال ما به مرحوم نائینی
گفتیم که منظور مرحوم نائینی شرطیت امکان وصول است. و اما به نظر ما شرطیت امکان وصول در معامله ، در خیلی از موارد متعارف نیست مثل اینکه ملک من در دست یک غاصب قوی است که از من سلب اختیار کرده است و من نمیتوانم ملک خود را از او پس بگیرم و این ملک را به عمرو میفروشم. عمرو هم نمیتواند این خانه را از او پس بگیرد و قدرتی بر این کار ندارد. در اینجا نه قدرت بر تسلیم هست و نه قدرت بر تسلّم. ولی عمرو میتواند این خانه را با همین شرایط به شخص ثالثی بفروشد که توان گرفتن ملک از غاصب را دارد. چنین معاملهای عقلائی است و اشکال ندارد دلیلی هم بر اعتبار شرعی تسلیم و تسلم نداریم که بگوییم: چون هیچ کدام از فروشنده و خریدار قدرت تسلیم و تسلم نداریم، پس معامله باطل است.
بنابراین در چنین مواردی معامله صحیح است و اشکالی وجود ندارد. و قدرت بر تسلیم یا تسلم در همه جا معتبر نیست. البته معاملهای که لغو باشد و هیچ کدام از طرفین نتوانند از آن استفادهای بکنند، فایدهای ندارد، اما در اینگونه موارد که مثال زده شد هر چند که نه فروشنده و نه مشتری از هیچ کدام کاری ساخته نیست، ولی مشتری میتواند به کس دیگری بگوید که آن را وصول کند و همین مقدار در صحت معامله کفایت میکند.
اشکال دوم بر فرمایش مرحوم نائینی
خلاصه اینکه کأنّ مدعای آقای نائینی عبارت از این است که اگر یک چیزی امکان وصول نداشته باشد، معاملهی آن ممنوع است و چون با نهی شرعی امکان وصول شرعاً ممتنع میشود، بنابراین شرط صحت -که عبارت از امکان وصول است- منتفی است و لذا معامله باطل میشود.
ولی عرض ما به آقای نائینی عبارت از این است که فرض مسئله در جایی است که مسبب مورد تحریم قرار گرفته است که مثلاً مالکیت زید ممنوع شده است و شارع نمیخواهد که زید مالک باشد. ولی بحث در این است که هر چند این مالکیت مبغوض شارع است، ولی زمانی که اسباب آن محقق شد، مسبب هم – که مبغوض شارع است- محقق میشود.
مثلاً زنا مبغوض شارع است، ولی زمانی که مقدماتش فراهم بشود، این فعل مبغوض شارع هم محقق میشود. ربا مبغوض شرع است، ولی وقتی مقدمات و اسبابش حاصل بشود، این مبغوض شارع هم حاصل میشود.
بنابراین، مبغوضیت شرع سبب نمیشود که آن شیء ممتنع الوجود شود. ولذا این همه محرمات در عالم خارج با تحقق اسبابشان محقق میشوند، در حالی که همهی آنها مبغوض شارع هستند. یا مثلا گاهی شخصی میمیرد و مال او با توجه به ادلهی ارث به ورثهاش منتقل میشود، ولی این وارث آدمی است که این پول را در راههای باطل صرف میکند و قطعاً پولدار شدن این شخص، مبغوض شارع است، ولی ادله ارث میگوید: اگر این شخص مُرد، مال او به وسیلهی اسباب، به همین وارث منتقل میشود. قهراً با این اسباب مبغوض شارع حاصل میشود، ولی ما نمیتوانیم بگوییم که چون با این اسبابی که شرع قرار داده است، مبغوض شارع حاصل میشود، پس بنابراین باید شارع در این اسباب تصرف بکند تا این شخص وارث نشود! چنین ملازمهای در کار نیست. این مثل این است که بگوییم: چون شارع میدانست که شمر کارهای کذائی خواهد کرد، اصلاً نباید شمر را خلق میکرد. مصالح کلی اقتضاء میکند که یک چیزهایی سبب و یک چیزهایی هم مسبب باشد. اختیار و جهات دیگر هم در جای خودش هست. بنابراین، اگر ما به وسیله نهی و حرمت فهمیدیم که مسبب از معامله- که عبارت از مالکیت طرف است- مبغوض شرع است، نتیجهاش این نمیشود که تسلیم مبیع هم حرام باشد.
مثل اینکه معاملهای به صورت صحیح واقع شده است و من میدانم که اگر مبیع را تسلیم مشتری بکنم، او در راههای باطل مانند قتل نفوس و امثال آن صرف خواهد کرد. در اینجا از مبغوضیت مسبب نمیتوانیم بطلان معامله را استفاده بکنیم. حتی اگر حرمت تسلیم هم باشد، باز هم منافاتی با صحت معامله و مالکیت طرف مقابل ندارد. بلکه آن چیزی که با صحت معامله منافات دارد، عبارت از این است که ترتیب اثر دادن به معامله ممنوع شده باشد که لازمهی چنین چیزی بطلان معامله است، ولی اگر مالکیت مبغوض و ممنوع شرع شد، لازمهی آن عبارت از این نیست که ترتیب اثر دادن علی فرض المالکیة هم ممنوع باشد، تا شما بگویید که چون ترتیب اثر دادن ممنوع است، پس بنابراین اصلاً مالکیت هم حاصل نمیشود، بلکه ما میگوییم که مالکیت به وسیلهی اسباب حاصل میشود و باید به آن ترتیب اثر هم بدهیم.
البته ترتیب اثر دادن هم فقط به این نیست که مبیع تسلیم طرف مقابل بشود، حتی ممکن است تسلیم مبیع هم حرام باشد، بلکه ترتیب اثر دادن میتواند به این صورت باشد که مثلاً اگر شخص بخواهد در این مبیع تصرفی بکند، لازم است که از مالکش اجازه بگیرد و اگر مالک اجازه داد، میتواند تصرف بکند.
بنابراین بطلان معامله منوط به حرمت ترتیب اثر دادن است که در این صورت معامله باطل خواهد بود، ولی ممنوع شدن غیر این مورد، حتی اگر تسلیم و تسلم هم ممنوع شده باشد، باز هم موجب بطلان نخواهد شد.
پس اینکه آقای نائینی فرموده است: چون خود مسبب –که عبارت از ملکیت طرف مقابل است- مبغوض عقل و شرع است، بنابراین معامله فاقد شرط تسلیم و تسلم است و در نتیجه ملکیت برای شخص حاصل نمیشود و معامله باطل است، این فرمایش ایشان از جهات متعدد ناتمام است و هیچکدام از تسلیم و تسلم تکوینی و اعتباری، شرط در صحت معامله نیست و فقط تنها چیزی که شرط است، عدم منع از ترتیب اثر دادن به معامله است.
اشکال مرحوم خویی به مرحوم شیخ
آقای نائینی فقدان شرط را موجب بطلان معامله بر میشمارند ولی آقای خوئی میفرمایند که ظهور ادله ناهیه و تفاهم عرفی از نواهی، بطلان معامله است. چرا ملازمه وجود نداشته باشد؟ همین تفاهم عرفی کافی برای مطلب است.
اشکال ما به مرحوم خویی
بحث شیخ راجع به نهی لفظی نیست تا شما بگویید: از این الفاظ چه چیزی استفاده میشود؟ ایشان میفرمایند: اگر یک چیزی حرام شد، این لازمهاش بطلان نیست، ولی آقای خوئی در ردّ این فرمایش ایشان میفرمایند: که نهی در اینجا مولوی نیست بلکه نهی ارشادی است و لذا حرام نیست. در حالی که این مطلب بر خلاف فرض مرحوم شیخ است، زیرا بحث ما در نواهی نیست، بلکه در حکم عقل است و ما فرض کردیم که بیع تصرف است و عقل تصرف را به تمام مصادیقش من غیر استثناءٍ قبیح و حرام دانسته است.
بنابراین اینکه ایشان میفرماید: نهی ارشادی است (معنای ارشاد این است که حرام نیست) ارتباطی به بحث شیخ ندارد، زیرا بحث ایشان در حکم عقل به حرمت تصرف است که این حکم، حکم ارشادی نیست، بلکه حکم مولوی است و حرمت میآورد، منتهی باید این مطلب اثبات بشود که آیا این حرمت ملازمهای با بطلان دارد یا ندارد؟ ما هم عرض کردیم که اگر بیان آقای نائینی را نپذیرفتیم، چنین ملازمهای وجود ندارد و وجهی برای آن نیست.
ظهور معاملات در وضع
آقای خوئی بیان کرده است که معاملات ظهور در وضع دارد، مانند مرکبات که اگر یک چیزی ذکر شد، شرطیت و جزئیت از آن استفاده میشود، ولی به نظر ما وجهی برای این فرمایش ایشان نیست. البته اگر یک مطلبی از خارج فهمیده بشود، مطلب دیگری است، ولی اگر در مرکبات یک چیزی ذکر شد، مانند حج که یک عده اجزائی دارد و یک عده ممنوعات و محرماتی برای آن بیان شده است، خود آقایان میگویند که این محرمات احرام، مبطل حج نیست، البته جماع مورد بحث هست، ولی بقیهی محرمات احرام مبطل نیست هر چند که شخص کار حرامی انجام داده است، ولی حج باطل نمیشود.
بنابراین چرا اگردر یک امر مرکبی گفتند: فلان کار را نکن یا فلان کار را بکن، ما بگوییم که حتماً جزئیت یا مانعیت برای آن هست؟ جزئیت و مانعیت و امثال آن باید به تناسب حکم و موضوع و از جهات خارج فهمیده بشود، یا از اجماعات یا از تناسبات حکم و موضوع فهمیده بشود، ولی نفس اینکه چون مرکب است، اگر یک چیزی گفته شد، حتماً مربوط به مانعیت یا شرطیت باشد، چنین ملازمهای وجود ندارد.
آنچه که ما میفهمیم عبارت از این است که عرف از نواهی در معاملات - نه در مرکبات و جزئیت و شرطیت- اینرا میفهمد که در متعارف مواردی که اشخاص معامله میکنند، جنبه موضوعیت برای معامله برای متعاملین نیست، بلکه آنها مقدمه برای ترتیب اثر است. این شیء را میخرند و میفروشند تا ترتیب اثر خارجی بدهند و نفس این معاملهای که انجام میدهند، موضوعیتی ندارد، بلکه معامله مقدمه برای ترتیب اثر دادن است.
مثلاً اگر گفتند: این کار را نکن، معنایش این است که این کار از نظر مقدمیت مفید نیست و کار بیهودهای است.
بنابراین، میتوانیم بگوییم که چنین تفاهم عرفی وجود دارد و سابقاً هم ما عرض میکردیم اگر بگویند: اگر اراده بکنی که فلان کار را بکنی، چطور است یا اگر علم داشته باشی، چطور است... در خیلی از این موارد علم و اراده مقدمه برای ترتیب اثر بر مراد است و اینها ظهور در موضوعیت ندارد و گاهی ظهور در طریقیت پیدا میکند.
به هر حال این دلیل سوم شیخ که عبارت از این است که اگر هم حرام بدانیم، مستلزم بطلان نیست، مطلب تمامی است و حرام مستلزم بطلان نیست.
موضوع: جواب سوم و چهارم مرحوم شیخ بر استدلال به عقل برای بطلان فضولی
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه در ادامهی بحث قبلی به بیان جوابهای مرحوم شیخ به مستدلین به حکم عقل برای بطلان فضولی میپردازند. ایشان جواب سوم و چهارم مرحوم شیخ را مطرح نموده و فرمایش مرحوم نائینی راجع به جواب چهارم را نقد میفرمایند. و دفاع مرحوم آقای خوئی از مرحوم شیخ به واسطهی دلالت لفظی نهی را تغییر مسیر بحث دانسته و در ادامه به دلالت نهی در مرکبات بر فساد و ردّ این دلالت میپردازند. ایشان در انتها با بحث راجع به دلالت نهی در معاملات بر بطلان و نقد نظر ابوحنیفه، درس را به پایان میرسانند.
جوابهای مرحوم شیخ به استدلال به عقل برای بطلان فضولی
در جواب استدلال کسانی که به دلیل عقل برای بطلان فضولی استدلال کرده بودند، مرحوم شیخ چهار جواب داده بود که به حسب ترتیبی که مرحوم شیخ بیان کرده است (1)، ما دیروز جواب چهارم را به جای جواب سوم ذکر کردیم.
جواب سوم مرحوم شیخ
جایی که انشاء صریحی از جانب مالک صادر نشده، ولی ما علم به رضا داریم، اگر این مورد را هم جزء فضولی بدانیم، اما معامله با اجازه تصحیح میشود، و قبح و حرمتی وجود ندارد. و اگر علم به رضا را در صحت فعلیه کافی بدانیم، از ابتدا داخل در فضولی نخواهد بود.
مرحوم شیخ در آغاز بحث فرمود (2)که ظواهر کلمات علماء عبارت از این است که این مورد را جزء فضولی میدانند و به صِرف نبودن اذن، معامله فضولی خواهد شد، هر چند که شخص علم به رضا هم داشته باشد. البته ایشان این مطلب را قبول نکردند.
به هر حال ایشان میفرمایند (3): اگر ما طبق ظاهر بعضی از کلمات علماء این موردی که علم به رضا هست را از مصادیق فضولی دانسته و در نتیجه صحت فعلیه را ثابت ندانیم، ولی حکم عقل به قبح تصرف در این فرض که علم به رضا هست، ثابت نخواهد بود، زیرا وقتی علم به رضایت مالک داریم، روشن است که دیگر قبحی در این بیع نخواهد بود. البته فرض ما این است که هر دو مقدمه را پذیرفتهایم، یعنی هم بیع فضولی را تصرف میدانیم و هم تصرف را مِن غیرِ استثناءٍ به حکم عقل قبیح میدانیم، ولی این تصرفی که با علم به رضا بوده است دیگر قبح عقلی ندارد.
بنابراین، کبرای کلی قبح تصرف مِن غیرِ استثناءٍ در جایی است که این تصرف بدون رضایت مالک واقع شده باشد. و در اینجا فرض ما این است که هر چند مالک انشائی نکرده است، ولی رضایت دارد و ما هم علم به رضایت او داریم. که در نتیجه داخل در کبرای عقلی حرمت تصرف بدون رضا نخواهد بود. پس بنابراین، این دلیل اخص از مدعای آقایان است و این دلیل عقلی که به آن استدلال شده است، همهی مدعی را اثبات نمیکند و اخص از مدعی است.
تسامحی در کلام مرحوم شیخ
البته یک تسامحی در کلام مرحوم شیخ واقع شده است. ایشان به جای علم به رضا، تعبیر به علم به إذن میکند. در حالی که اگر علم به إذن داشته باشیم، معامله از فضولی بودن خارج میشود و قاعده این بود که به جای علم به إذن، تعبیر به علم به رضا میشد، زیرا إذن از مقولهی انشاءاست و هیچ اختلافی راجع به فضولی نبودن آن نیست و یقیناً با وجود إذن، معامله از فضولیت بیرون میرود. بحث ما در این است که بدون اذن و با علم به رضا، معامله چه حکمی دارد؟
بنابراین یا تسامح شده است و به جای رضا، تعبیر به اذن تعبیر شده است، یا باید بگوییم که مراد از اذن، اذن شأنی است، یعنی اگر از او راجع به معامله بپرسند، میگوید: مانعی ندارد، ولی چون از او پرسیده نشده، اذن فعلی ندارد، بلکه اذن شأنی دارد. و لذا این مورد هم داخل در فضولی خواهد بود.
پرسش: آیا میتوانیم بگوییم که اذن به انشاء است نه مُنشأ؟
پاسخ: نه! اگر انشاء واقع شد، لازمهی انشاء مُنشأ است و ما کاری به مُنشأ شرعی نداریم.
پرسش: ... پاسخ: مورد بحث ما در این نیست که علم به این داشته باشیم که انشائی کرده و لازمهی انشاء هم عبارت از مُنشأ است، در صورتی که انسان بفهمد انشائی شده است، حرفی در آن نیست. مرحوم شیخ هم چنین بحثی ندارد.
جواب چهارم مرحوم شیخ
راجع به دلیل چهارم که دیروز بحث کردیم، باید یک قدری بیشتر بحث بکنیم.
دلیل چهارم عبارت از این است که ما این مقدمات را پذیرفتیم که بیع فضولی عمل قبیحی است که شخص بدون انشاءِ إذن از طرف مالک، یک عقدی را انجام داده است و همچنین قبح عقلی هم ملازمه با حرمت دارد و حرام شرعی میشود، بر فرض هم که این مقدمات را بپذیریم و حرمت شرعی این کار را استفاده بکنیم، ولی بحث ما در حرمت شرعی نیست، بلکه بحث ما راجع به حکم وضعی بطلان یا عدم بطلان است.
باید ببینیم که آیا دلیلی بر بطلان بیع فضولی داریم یا نه و آیا میتوانیم با حکم عقل به قبح فضولی، بطلان معامله را استفاده بکنیم یا نه؟ مرحوم شیخ می فرمایند: حکم عقل فقط حرمت معامله را اثبات میکند و ملازمهای با بطلان ندارد.
فرمایش مرحوم نائینی
آقای نائینی میفرمایند (1)که اگر متعلق حرمت، سبب باشد، حرمت سبب منشأ نمیشود که مسبب مترتب نشود و ملکیتی هم حاصل نشود، زیرا حرمت سبب منافاتی با تحقق مسبب ندارد. مثلاً زنا بلااشکال حرام است، ولی آیا حرمت زنا موجب میشود که سببیت آن نسبت به جنابت (که از امور اعتباری است) گرفته بشود. خلاصه اینکه ترتّب مسببات بر اسباب از شرایط حلیّت نیست. بنابراین، اطلاقات ادله حکم کرده است که اگر چنین عملی انجام بشود، جنابت بر آن مترتب میشود، ولو اینکه سبب حرمت داشته باشد. در نتیجه ملازمهای بین حرمت سبب و عدم ترتّب مسبب بر آن وجود ندارد.
1) المکاسب و البیع، للمیرزا النائینی، ج2، ص40.
تعبیر آقای نائینی اینطور است که اگر این عملی که انجام میشود، «من حیث أنه فعل من الافعال» محرم شده باشد، و حرمت به سبب تعلق گرفته باشد، لازمهاش عدم ترتب مسبب نیست. ولی تعلق حرمت به خود مسبب، مقتضی بطلان خواهد بود.
اشکال ما بر فرمایش مرحوم نائینی
در تعابیر ایشان دو احتمال وجود دارد. صدر فرمایش ایشان یک ظهوری دارد، ذیل هم ظاهر در مطلب دیگری است. ایشان در صدر عبارت خود میفرماید: گاهی سبب من حیث الذات مُحرَّم است، یعنی چه مسبب مترتب بر آن بشود و چه نشود، نفس الفعل جزء محرمات است. اگر چنین تحریمی شده باشد، لازمهاش بطلان مسبب نخواهد بود. ولی گاهی علت حرمت سبب، به جهت ترتب مسبب بر آن بوده است که در این صورت بطلان مسبب از آن استفاده میگردد. خلاصه اینکه صدر عبارت ایشان ظهور در این دارد که حرمت سبب دو حیثیت دارد. گاهی بما انه فعل حرام شده و گاهی من حیث انه علة لترتب المسبب حرام شده است. ولی ایشان در ذیل عبارت خود متعلَّق تحریم را جدا کرده و میفرماید: گاهی متعلق تحریم سبب است و گاهی هم مسبب است. گاهی میخواهد بیع نکنید و گاهی میخواهد که ملکیت حاصل نشود.
ولی در هر دوی این تعبیرها آنجا که سبب از جهت ترتب مسبب حرام شده است، لازمهاش عبارت از این است که ترتب مسبب واقع بشود، در حالی که شما میگویید نتیجه این میشود که ترتب مسبب نشود و معامله واقع نگردد.
چون به وسیلهی این فعل مسببی حاصل میشود، شارع نمیخواهد این فعل واقع شود این لازمهاش عبارت از وقوع مسبب است، در حالی که نتیجهای که شما میگیرید، عبارت از عدم وقوع است.
یا در آنجایی که عقل خود مسبب را حرام میداند، یعنی مالکیتی که مسبب است را ممنوع میکند، چیزی که حرام است باید امکان تحقق خارجی داشته باشد تا حکم به حرمت آن بشود که لازمهاش عبارت از عدم بطلان است. اگر لازمهی حکم عقل، عدم تحقق باشد، با حکم حرمت سازگار نخواهد بود، زیرا در احکام خمسه باید امکان تحقق خارجی وجود داشته باشد، ولی با این بیانی که ایشان فرموده است، استحالهی تحقق خارجی نتیجهگیری شده است و خلاصه، هیچ تقریبی برای کلام آقای نائینی به نظر نمیرسد.
پرسش: در واقع حرمت مسبب به معنای حرمت ایجاد مسبب با فعلی از افعال است؟
پاسخ: اگر فعلی از افعال یا وصفی از اوصاف بخواهد مورد امر یا نهی قرار بگیرد، باید در تحت اختیار شخص باشد تا مورد امر یا نهی قرار بگیرد.
تغییر مسیر بحث توسط آقای خوئی
بحث ما راجع به حکم العقل بود به این معنی که اگر عقل حکم به تقبیح کرد، آیا لازمهاش عبارت از حرمت و لازمهی حرمت هم فساد است یا نه؟ ولی آقای خوئی مسیر بحث را عوض کرده و به سراغ مباحث الفاظ رفته است، در حالی که مباحث الفاظ ربطی به احکام عقلی ندارد. ایشان میگوید: اگر شرع نهیای کرد -که مربوط به بحث سنت است- از آن تحریم استفاده میشود و بحث در این خواهد بود که آیا تحریم ملازم با بطلان است یا نه؟ و ایشان بعد از ردّ کلام مرحوم نائینی، این بحثها را به مرحوم شیخ نسبت داده و کلام مرحوم شیخ را اینطور تقریب کرده است. طبق تقریر ایشان، مرحوم شیخ کأنّ میخواهد بگوید که لازمهی نهی عبارت از بطلان نیست و نهی لفظی دلالت بر بطلان نمیکند، زیرا گاهی نهی به خود معامله میخورد که مثلاً شما بیع نکنید، که این نهی دلالت بر بطلان میکند و نهی از بیع، ارشاد به بطلان بیع است. بنابراین، گاهی نهی اینطور است، ولی در مورد بحث ما از تصرف علی وجه الاطلاق نهی شده است تصرفاتی مانند: اکل، شرب و امثال آن که یکی از این تصرفات هم بیع من غیر اذنٍ میباشد، که همهی اینها از مصادیق تصرف میباشند. در اینجا دیگر ارشاد معنی ندارد. اگر خصوص تصرف بیعی مورد نهی قرار گرفته بود، از این نهی ارشاد به بطلان تبادر میکرد، ولی در جایی که تمام تصرفات مورد نهی قرار گرفته است و مورد نهی عبارت از تصرف است که یک معنای جامع و شامل اکل و شرب و بیع و .. میباشد، بطلان نسبت به اکل و شرب و امثال آن معنی ندارد و لذا باید نهی در این مورد را تکلیف محض به حساب بیاوریم و ارشاد به بطلان معنایی ندارد.
پس طبق فرمایش ایشان، کلام مرحوم شیخ راجع به عدم ملازمهی نهی با بطلان، به این جهت است که متعلق نهی یک امر جامعی است که بعضی از مصادیق آن عبارت از معامله است و بعضی از مصادیقش هم اموری است که اصلاً حکم وضعی راجع به آنها معنی ندارد مثل اکل و شرب و .. و لذا مرحوم شیخ فرموده است که چنین ملازمهای وجود ندارد ولذا بطلان استفاده نمیشود. خلاصه اینکه آقای خوئی بحث را به دلالت الفاظ کشاندهاند و اینطور از مرحوم شیخ دفاع کردهاند، در حالی که اصل بحث راجع به حکم عقلی بود. و اما راجع به اینکه چطور نواهی دلالت بر فساد میکنند، آقای خوئی میفرمایند: در مرکبات هم اگر از یک چیزی نهی شد، دلالت بر مانعیت خواهد داشت و اگر هم به چیزی امر شد، دلالت بر جزئیت خواهد داشت. به نظرم ایشان نسبت به این مطلب، ادعای ظهور کرده است.
رد کلام مرحوم خوئی
ولی ما دیروز هم عرض کردیم که این چنین ظهوری را نمیفهمیم و نمیدانیم که این ظهور چه وجهی دارد! طبق کدام دلیل ما از امر در مرکبات جزئیت و از نهی هم مانعیت را استظهار میکنیم؟! در حالی که موارد مختلفی بر خلاف این مطلب وجود دارد که بعضی از آنها مورد کلام بین علماء و برخی هم مسلم است.
مثلاً حج مرکب از اجزاء و ممنوعاتی است که در حدود بیست و چند مورد است که برخی از این ممنوعات جزء ممنوعات تحریمی است نه وضعی و لذا هر چند خلاف شرع است، ولی مانعیتی ندارد. یا در برخی از ممنوعات روزه، مثل ارتماس اختلاف وجود دارد که آیا منعاش تحریمی است یا وضعاً هم مبطل روزه است؟ این مطلب در بین علماء محل اختلاف است. ما هم قائل به حرمت تکلیفی هستیم نه حکم وضعی. و با اینکه روزه مرکب از اجزاء است، ولی برخی از اجزاء آن جنبهی مانعیت ندارند. در نماز جماعت هم –که مرکب از اقتداء کردن در رکوع و سجود و ... است- نباید تقدم یا تأخر فاحش واقع شود، ولی مرحوم سید و بیشتر آقایان حکم میکنند که اگر تقدم و تأخر پیدا شد، حرمت تکلیفی دارد نه حرمت وضعی. که در این مسئله آقای خوئی حکم به بطلان میکند و به نظر ما هم ظهور عبارت «إنما جعل الامام اماماً لیؤتّم به» (1)، در این است که کأنّ مفهوم جماعت محقق نشده و لذا بطلان وضعی استظهار میشود، ولی اینگونه استظهارات در موارد خاصه است، و لذا ما نمیتوانیم به صورت یک دلیل عام بگوییم که در مرکبات اگر از چیزی نهی شد، دلالت بر بطلان میکند و اگر هم به چیزی امر شد، بر جزئیت دلالت میکند، بلکه باید این مطلب را از تناسبات حکم و موضوع یا از ادلهی خاصه اثبات بکنیم. خلاصه اینکه این مطلب درست نیست و آقای خوئی هم بحث را به مدالیل الفاظ کشانده است، در حالی که مورد بحث ما راجع به حکم عقل است.
1) الخلاف، الشیخ الطوسی، ج1، ص425.
دلالت نهی در معاملات بر بطلان
البته در باب الفاظ، ما از نهی در معاملات، بطلان را استظهار میکنیم. و نکتهی بطلان این است که معاملاتی که اشخاص انجام میدهند، جنبهی مقدمیت و طریقیت نسبت به ترتیب اثر دادن دارد و لذا اگر گفتند که این کار را نکنید، معنایش عبارت از این است که شارع نمیخواهد آن چیزی که این معامله طریق به اوست، عملی بشود، یعنی شارع نمیخواهد ترتیب اثر داده بشود و لازمهی ممنوعیت ترتیب اثر، بطلان خواهد بود.
نظر ابوحنیفه راجع به نهی لفظی یا حرمت عقلی بر بطلان
راجع به این که نهی لفظی دلالت بر بطلان میکند یا دلالت نمیکند، یا حرمت عقلی، لازمه اش بطلان است یا نیست، ابوحنیفه میگوید (1)که اگر از یک چیزی نهی شد، لازمهاش عبارت از صحت است، زیرا تعلق نهی دلالت بر این دارد که این کار مقدور بوده است و لذا دلالت بر صحت میکند.
آقایان اینطور جواب دادهاند که در نهی مولوی است که لازمهاش عبارت از صحت میشود، ولی نواهی در معاملات ارشاد به فساد است و آن چیزی که ابوحنیفه نتیجهگیری کرده است، درست نیست.
نقد کلام ابوحنیفه
به نظر ما حرف ابوحنفیه، درست نیست. که اقایان هم نکتهاش را گفتند، که نهی در معاملات، ارشاد به فساد است. حالا ما عقیدهمان این است که اگر نهی، مولوی هم باشد باز هم میتوانیم جواب ایشان را بدهیم، زیرا باید ببینیم که متعلقِ نهیِ مولوی چیست؟ مقتضای نهی عبارت از این است که این متعلق باید قابلیت و امکان تحقق خارجی داشته باشد. اگر از معاملهی صحیح نهی شد؛ باید معاملهی صحیح امکان تحقق خارجی داشته باشد و اگر از معاملهی فاسد نهی شد، معاملهی فاسد باید به وصف فساد امکان تحقق خارجی داشته باشد و اگر از جامع بین صحیح و فاسد نهی شد، جامع باید امکان تحقق خارجی داشته باشد.
1) کفایةالأصول، الآخوند الخراسانی، ص189.
بنابراین، نفس تحریم بدون در نظر گرفتن متعلق چیزی را روشن نمیکند. حتی اگر از بیع صحیح هم نهی شده باشد، باز هم چیزی روشن نمیشود و باید ببینیم که آیا از بیع صحیح شرعی نهی شده است یا از بیع صحیح عرفی که متعارف موارد است. بنابراین اگر متعلق نهی صحیح عرفی باشد، ملازمهای با صحت شرعیه ندارد.
به نظر ما در مواردی که مثلاً از بیع ربوی نهی شده است، معنایش عبارت از این است که این کاری که شما اسمش را بیع گذاشتهاید، این کار را نکنید. الفاظ برای صحیح وضع شده همان صحیح عرفی خودتان، و شارع از این نهی می کند که این کار را نکنید. و منافات ندارد همین که تحقق خارجی و صحت عرفی دارد را شرع نهی کرده باشد و حکم به بطلان آن کرده باشد.خلاصه اینکه اینطور میشود جواب ابوحنیفه را داد که مراد از صحیح، صحیح عرفی است و اعم است، که میتواند باطل باشد یا باطل نباشد. این بحث دیگر تمام است.
پرسش: اگر صحیح عرفی باشد چطور می تواند ارشادی باشد؟
پاسخ: ارشادی نیست، بنده میگویم که مولوی است ظواهر نواهی عبارت از مولویت است، ولی متعلقش عبارت از صحیح عرفی است. صحیح عرفی هم امکان تحقق خارجی دارد، ولی شرع ممکن است این را قبول نداشته باشد و فاسد بداند. این جواب ابوحنیفه است.
موضوع: بررسی وجوه بطلان بیع لنفسه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به بررسی دو وجه برای بطلان بیع لنفسه میپردازند؛ که در کلمات مرحوم شیخ به صورت وجه اول و سوم آمده است.
المسألة الثالثة أن یبیع الفضولی لنفسه
«و هذا غالباً یکون فی بیع الغاصب، و قد یتّفق من غیره بزعم ملکیّة المبیع، کما فی مورد صحیحة الحلبی المتقدّمة فی الإقالة بوضیعة. و الأقوی فیه الصحّة وفاقاً للمشهور؛ للعمومات المتقدّمة بالتقریب المتقدّم، و فحوی الصحّة فی النکاح و أکثر ما تقدّم من المؤیّدات مع ظهور صحیحة ابن قیس المتقدّمة.» (1)
بعضی از مطالب که در کتاب مکاسب مطرح شده است، چون بحث علمی معتنیبه ندارد، ما از آنها عبور مینماییم. موضوعی که نسبت به صحت و بطلان بیع فضولی جای بحث دارد، بیع لنفسه است که باید به آن بپردازیم. تا به حال بحث ما در صورتی بود که شخص بیع را برای مالک انجام میدهد، ولی بحث امروز ما راجع به این است که بیع را برای خودش انجام بدهد. در این موضوع هم اختلاف وجود دارد و بیشتر آقایان این بیع را صحیح دانستهاند، برخلاف برخی دیگر که وجوهی برای بطلان ذکر کردهاند.
وجوه بطلان بیع الفضولی لنفسه
وجه اول: «منها: إطلاق ما تقدّم من النبویین «لا تبع ما لیس عندک» و «لا بیع إلّا فی ملک» و غیرهما ؛ بناءً علی اختصاص مورد الجمیع ببیع الفضولی لنفسه. و الجواب عنها یعرف ممّا تقدّم، من أنّ مضمونها عدم وقوع بیع غیر المالک لبائعه الغیر المالک، بلا تعرّضٍ فیها لوقوعه و عدمه بالنسبة إلی المالک إذا أجاز.» (2)
یکی از وجوه، روایاتی است که قبلاً گذشت، که از بیع ما لیس عنده و یا بیع غیر مالک (3)(بنا بر اختلاف تعابیر) نهی کرده بودند. اطلاق نهی در این روایات اقتضاء میکند که هم صورتی که شخص برای دیگری و هم صورتی که برای خودش بیع انجام میدهد، ممنوع و باطل باشد.
مراد از اطلاق در عبارت مرحوم شیخ:« إطلاق ما تقدّم من النبویین »
مرحوم شیخ این دلیل بطلان را که میخواهد ذکر کند، میفرماید: این روایات دلیل بر بطلان عقد فضولی لنفسه است، «بناءً علی الاختصاص مورد الجمیع ببیع الفضولی لنفسه». عبارت مرحوم شیخ از دو جهت مورد بحث است: یکی از جهت صدر که بطلان را از اطلاق استفاده کرده است، که در مراد از اطلاق دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول: مراد ایشان این باشد که چه بیع فضولی متعقب به اجازه باشد و چه نباشد، به جهت اقتضاء اطلاق، هر دو ممنوع خواهند بود و قهراً مورد بحث ما هم که صورت تعقب به اجازه است، ممنوع خواهد بود؟ این احتمالی است که شاید بدویاً همین به نظر بیاید، ولی چون مرحوم شیخ بعداً مسئلهی اجازه و امثال آن را در مقام جواب عنوان میکند، نباید این مطلب را در سؤال درج کرده و بگوییم: مرحوم شیخ در مقام بیان این مطلب است که طبق اطلاق، فرقی بین تعقب اجازه و عدم تعقب آن وجود ندارد. و ذیل بگوید که اطلاقی نیست، ولی صدر بگوید که با اطلاق چنین چیزی استفاده میشود. بنابراین این احتمال شاید درست نباشد.
احتمال دوم: برخی دیگر هم گفتهاند که مراد از اطلاق، اعم از بیع لنفسه و بیع للمالک میباشد و بعید نیست که مراد مرحوم شیخ همین باشد. و لذا ایشان میفرمایند: دلیل برای بطلان مورد بحث (بیع لنفسه) اطلاق این نواهی میباشد.
اشکال به عبارت مرحوم شیخ:«بناءً علی اختصاص مورد الجمیع ببیع الفضولی لنفسه»
این سؤال پیش میآید که اگر ما با اطلاق صدر بطلان را ثابت کردیم، چرا مرحوم شیخ ذیل را اینطور قید میکند که استدلال کردن به این روایات، بنابراین اساس است که مورد خاص باشد، ولو اینکه خود دلیل عام است. ولی مورد این روایات خاص است که اگر خاص نباشد، کأنّ نمیشود به آنها استدلال کرد.
سؤال ما این است که چرا اگر مورد اختصاص به بیع لنفسه نداشته باشد، نمیشود برای بیع لنفسه به این روایات تمسک کرد؟ ما میگوییم که مطلق است، مورد هم خاص نیست و غیر از جوابی که مرحوم شیخ بعد بیان میکند، هیچ مانعی برای حکم به بطلان وجود ندارد. اگر ما از روایاتی که قبلاً در بیع الفضولی للمالک ذکر کردیم -که برخی از آنها بیع الفضولی لنفسه بود- صرف نظر کنیم، چرا نتوان برای بطلان به این روایات تمسک کرد و چه احتیاجی به این «بناءً» وجود دارد؟
در روایاتی که در بحث بیع الفضولی للمالک ذکر شد، برخی روایات مثل صحیحهی محمد بن قیس که پسر جاریه را برای خودش فروخته بود، مصحح بیع الفضولی لنفسه بود، ولی اگر از این روایات قطع نظر بشود، مانعی برای تمسک به این روایات برای بطلان بیع لنفسه وجود ندارد و هیچ نیازی نیست که «بناءً» را اضافه بکنیم، زیرا این روایت «لا بیع الا فی ملک» مُخصِّص عمومات صحت عقود میشود و روایات صحت عقود صلاحیت معارضه با این روایت را ندارد. (البته اگر آن روایات خاصهای که در بیع للمالک ذکر شد را در نظر نگیریم). پس بنابراین، این سؤال مطرح است که چرا مرحوم شیخ برای تقریب کلام مخالف، قید «بناءً علی اختصاص..» را ذکر کرده است؟
مرحوم شیخ برای اینکه روایاتی که قبلاً ذکر شد و راجع به بیع لنفسه بود مانند صحیحه محمد بن قیس نتواند این روایات را تخصیص بزند، در تقریب کلام مخالفین این بیان را مطرح فرموده است که باید مورد مخصوص به بیع لنفسه باشد چون خروج مورد صحیح نیست که قهراً در این صورت به وسیلهی روایات قبلی نمیشود این روایات را تخصیص زد.
خلاصه این شبهه وجود دارد که چه این روایات را مخصوص بیع لنفسه بدانیم و چه اعم از آن بدانیم، در هر دو صورت بطلان بیع لنفسه را اثبات خواهند کرد، زیرا اگر هم این روایات را شامل نهی از بیع للمالک بدانیم، به طریق اولی بیع لنفسه منهی خواهد بود، زیرا همان اشکالی که در بیع للمالک است، در بیع لنفسه هم با اضافاتی وجود دارد. و اینطور نیست که اگر مورد بیع لنفسه بود، نتوانیم در روایات ناهیه تصرف کنیم، چون خروج مورد لازم میآید، بلکه اگر مورد اعم هم باشد، باز هم نمیتوانیم بیع لنفسه را از این دلیل خارج کنیم و اگر هم اختصاص به بیع للمالک داشته باشد، باز هم بالملازمه میفهمیم که بیع لنفس البایع هم جایز نیست. وخلاصه اینکه این شبه وجود دارد که این تعبیر ایشان دخالتی در استدلال به بطلان بیع لنفسه ندارد.
ممکن است بگوییمکه علت بیان این قید در کلام مرحوم شیخ، عبارت از این است که اگر مورد مخصوص نباشد، ممکن است با روایاتی که خصوص بیع لنفسه را صحیح دانسته است، اطلاق این روایات تخصیص زده و بگوییم که مراد از این روایات، بطلان بیع للمالک است.
ولی مشکل اولویت باز باقی خواهد بود، زیرا وقتی بیع للمالک باطل باشد، به طریق اولی بیع لنفسه هم باطل خواهد بود. در اینجا میشود یک قیدی زده و بگوییم: روایاتی که ناظر به نهی بیع للمالک است، بیع للمالکی که راجع به آن نهیای از ناحیهی مالک وارد شده است را شامل میشود.
بنابراین، ما در اینجا دو اطلاق را تقیید میزنیم: یک اطلاق عبارت از این بود که بیع اعم از بیع لنفسه و للمالک باشد که مقید شد و دیگری هم عبارت از این بود که نهیای از ناحیهی مالک وارد شده باشد یا وارد نشده باشد. ما میگوییم: به وسیله آن روایاتی که بیع لنفسه را تصحیح کرده است، بیع لنفسه را از این اطلاقات خارج میکنیم. در جایی هم که روایات قبلی بیع لنفسه را تصحیح کرده بود، این قید را میزنیم که از جانب مالک منعی وارد نشده باشد. و خلاصه اینکه هم این ادله را قید میزنیم و هم آن ادله را و به این روش بین روایات جمع مینماییم. مرحوم شیخ مثلاً میخواهد بفرماید که اگر این روایات ناهیه را مطلق بدانیم، مقصود حاصل نخواهد شد، ولی اگر بگوییم که بیع لنفسه را نمیشود از تحت این عام خارج کرد، دیگر مشکلات تخصیص و امثال آن پیش نخواهد آمد.
البته باز این بحث مطرح خواهد بود که اگر ما بگوییم که مورد این روایت بیع لنفسه است و لذا بیع لنفسه را نمیشود از تحت این عام خارج کرد و از طرف دیگر هم روایات قبلی بیع لنفسه را تصحیح کرده است، در این صورت بین این روایات معارضه واقع میشود که باید برای صحت این بیع به ادلهی عموم مانند «أوفوا بالعقود» (1)و امثال آن تمسک کنیم.
1) مائده/سوره5، آیه1.
در شبهات موضوعیه اگر دو دلیل با هم تعارض کردند، شاید نتوانیم به جهاتی، به ادلهی اصالة الصحة تمسک کنیم، بلکه اصالة الفساد جاری بشود و عدم انتقال را استصحاب کرده و بگوییم که اصل عدم انتقال است، ولی در شبهات حکمیه- که حکم مسئله را نمیدانیم- اگر ادلهی خاصه با هم تعارض پیدا کردند، با ادلهی عامهای که حکم به صحت میکنند، مسئله تصحیح میشود. بنابراین، اگر هم بر فرض بگوییم که این روایات نسبت به بطلان بیع لنفسه نصوصیت دارد، با توجه به روایات قبلی – که بیع لنفسه را تصحیح کرده بود- با هم تعارض میکنند و ما به عمومات صحت رجوع میکنیم.
حال سؤال این است که چطور مرحوم شیخ این مطلب را بیان نکرده است؟!
یک مطلب که میشود بیان کرد، عبارت از این است که بگوییم: روایاتی که بیع لنفسه را تصحیح میکند، اخص از این روایات است، زیرا روایات تصحیح ناظر به صورت تعقب بیع به اجازه است که در این صورت، روایات تصحیح این روایات ابطال را تخصیص میزند.
بالأخره اینکه این روایات قابل استناد نیست، ولی نمیدانیم که چرا مرحوم شیخ با این فرض، استناد به آن را صحیح دانسته است؟!
ما نمیدانیم چرا شیخ روی این فرض (بنائ علی الاختصاص...) استناد را صحیح دانسته ولی جواب دیگری داده است که از اطلاقات چیزی استفاده نمیشود. ما جواب دیگری میدهیم و میگوئیم اگر روایات ناهیه مخصوص به بیع لنفسه باشد، جمعاش با روایاتی که بیع لنفسه را تصحیح میکند، عبارت از این است که در روایات قبلی، بیع لنفسه با اجازهی مالک تصحیح شده بود، ولی در این روایات اشارهای به اجازه نیست و لذا معارضه بین روایات ناهیه و روایات مصحح، معارضهی بین عام و خاص است و نتیجه عبارت از این خواهد شد که بیع لنفسه در صورت اجازه صحیح است. البته مرحوم شیخ راجع به اجازه، نه در اینجا و نه بعداً از این ناحیه هیچ بحثی نکرده است و فقط فرموده است که اطلاقات این روایات ناهیه صورت اجازه را نمیگیرد.
ما میگوییم که اگر این اطلاقات صورت اجازه را هم بگیرد و بگوییم که ولو متعقب به اجازه باشد، باز هم باطل است، ولی روایات قبلی بالنصوصیة در صورت اجازه حکم به صحت کرده است و این اطلاقات را تخصیص میزند و لذا مورد بحث بالتخصیص خارج میشود. مرحوم شیخ اصلاً این مطلب را عنوان نکرده است.
بالأخره ما نفهمیدیم که کلام مرحوم شیخ را چطور باید تقریب کرد و چرا مرحوم شیخ اسمی از اجازه نبرده است. ایشان میفرماید که «لا تبع» آن چیزی که مقصود شخص است را افساد میکند به این معنی که وقتی شخص غاصب یا غیر غاصب میخواهد بیع را برای خودش انجام بدهد، شارع مقدس میگوید که بیع برای خود بایع واقع نمیشود. در حالی که مورد بحث ما، وقوع بیع برای بایع نیست، بلکه بحث ما در وقوع للمالک است و نسبت به وقوع للمالک هم اصلاً روایات ناظر نبوده و از این ناحیه ساکت است.
مرحوم شیخ این جواب را میدهد که این جواب هم جواب درستی است، ولی بحث در این است که اگر ساکت هم نبود و اطلاق هم بود، ما میتوانستیم به وسیله آن ادلهای که صورت اجازه را تصحیح کرده است، این صورتی که متعرض خصوص صورت اجازه نشده است را تخصیص بزنیم.
پرسش: بعد خود فضولی میخرد و مالک میشود و طبعا اجازه حاصل میشود؟
پاسخ: ما میگوییم که ادله ناهیه اخص است و لذا نمیتوانیم به آنها تمسک کنیم، ولی شما میگویید که یک جواب دیگری هم میتوانیم بیان کنیم. که البته آن اختلافی است و اگر بگوئیم باطل است قابل تصحیح نیست و باید صحیح باشد که اجازه بدهد.
خلاصه ما میگوییم: مرحوم شیخ چرا این جواب را بیان نکرده است که اگر هم بر فرض اطلاقات این روایات شامل صورت تعقب اجاره هم بشود، ولی آن روایات خاص صورت اجازه را تصحیح کرده است و به عبارت دیگر، یک دلیل عام بر بطلان داریم که به وسیلهی آن دلیل خاص، صورت اجازه را خارج میکنیم. مرحوم شیخ این جواب را اصلاً عنوان نکرده است و از اول فرموده است که این ادله اطلاقی ندارد. به هر حال، همان طوری که مرحوم شیخ فرموده است، این روایات ناهیه، با قطع نظر از تخصیص به وسیلهی معارضاتش، دلیل بر بطلان نیست.
طبق فرمایش مرحوم شیخ، برخی از وجوه مخصوص غاصب است و بعضی هم مربوط به اعم از غاصب و غیر غاصب میباشد. (1)
وجه دوم برای بطلان بیع لنفسه
«و منها: أنّ الفضولی إذا قصد إلی بیع مال الغیر لنفسه، لم یقصد حقیقة المعاوضة؛ إذ لا یعقل دخول أحد العوضین فی ملک من لم یخرج عن ملکه الآخر، فالمعاوضة الحقیقیّة غیر متصوّرة، فحقیقته یرجع إلی إعطاء المبیع و أخذ الثمن لنفسه، و هذا لیس بیعاً. و الجواب من ذلک مع اختصاصه ببیع الغاصب: أنّ قصد المعاوضة الحقیقیّة مبنیّ علی جعل الغاصب نفسه مالکاً حقیقیّا و إن کان هذا الجعل لا حقیقة له، لکنّ المعاوضة المبنیّة علی هذا الأمر الغیر الحقیقی حقیقیّة، نظیر المجاز الادّعائی فی الأُصول.» (2)
یکی از وجوه دیگری که برای بطلان ذکر شده است، عبارت از این است که شخص باید قصد معاوضه داشته باشد، زیرا «ما به القوام» بیع به جابجایی مثمن و ثمن است. یعنی از آنجایی که مثمن خارج شده است، ثمن همانجا قرار بگیرد و در نتیجه معاوضه صدق خواهد کرد. در بیع لنفسه قصد شخص این است که مثمن از ملک مالک خارج شود و ثمن به ملک خود بایع داخل بشود و بر چنین چیزی معاوضه صدق نمیکند و اصلاً مفهوم عرفی بیع (جدای از مفهوم شرعی آن) در اینجا صدق نمیکند. بنابراین، با قطع نظر از حساب شرع، معاوضه در قوام بیع خوابیده است.
جواب مرحوم شیخ
مرحوم شیخ در جواب این اشکال میفرمایند که اولاً اگر این اشکال صحیح باشد، مخصوص بیع غاصب است، زیرا در غیر غاصب، اشخاص خیال میکنند که مالکاند و قصد جدی آنها هم این است که خروج از ملک خود آنها حاصل شده و عوض هم در ملک خودشان داخل میشود و خیال میکنند که واقعاً مالک هستند که در این صورت هیچ مشکل معاوضهای در کار نیست. بنابراین، مختار آقایان اعم از غاصب و غیر غاصب است و این دلیل اخص از مدعاست.
و ثانیاً در خود غاصب هم مشکل معاوضه وجود ندارد، زیرا غاصبی که غصب کرده است، از اول بنا را بر این میگذارد که این مال، ملک خود اوست و وقتی«بعتُ» میگوید، خودش را مالک مبیع فرض کرده است. بر اساس همین فرض مالکیت، مثمن را از ملک خود خارج کرده و عوض را داخل در ملک خودش میکند. در اینجا بعد از اینکه خودش را ادعاءً، مالک فرض کرده است، آن معاوضهای که قرار گرفته است، حقیقت پیدا کرده است. این معاوضه یک نوع ادعاء است. بنابراین، قصد معاوضه کرده است و انشاء هم بر همین قصد واقع شده و صحیح است.
البته اگر غاصب بدون این ادعاء و قصد بخواهد مثمن را از ملک مالک خارج کرده و عوض را در ملک خود داخل بکند، معاوضه صدق نمیکند و بیعی واقع نمیشود، ولی بحث ما در این صورت نیست، بلکه در صورت دیگر است که صحیح میباشد. این جوابی است که مرحوم شیخ بیان فرموده است.
موضوع درس: بررسی اشکال عدم صدق معاوضه در بیع الفضولی لنفسه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به بیان اشکال عدم صدق معاوضه بر بیع الفضولی لنفسه پرداخته و جواب مرحوم شیخ را مطرح میفرمایند. ایشان تصویر قصد معاوضه در غاصب را مورد اشاره قرار داده و سپس به صورت مفصل اقسام فرض در بیع را بیان میفرمایند که یکی از این اقسام فرض ملکیت توسط خود بایع است که صدق بیع بر بیع غاصب میتواند از این قسم باشد.
اشکال: عدم صدق معاوضه در بیع الفضولی لنفسه
«و منها: أنّ الفضولی إذا قصد إلی بیع مال الغیر لنفسه، لم یقصد حقیقة المعاوضة؛ إذ لا یعقل دخول أحد العوضین فی ملک من لم یخرج عن ملکه الآخر، فالمعاوضة الحقیقیّة غیر متصوّرة، فحقیقته یرجع إلی إعطاء المبیع و أخذ الثمن لنفسه، و هذا لیس بیعاً.» (1)
یکی از اشکالاتی که بر صحت عقد فضولی لنفسه وارد شده, این است که بیع یکی از اقسام معاوضه است و معنای معاوضه هم عبارت از این است که وقتی مثمن از ملک شخص خارج شد، ثمن جایگزین آن شده و داخل در ملک همان صاحب مثمن شود و در غیر این صورت، معاوضه صدق نمیکند.
در بیع لنفسه، شخصی که بیع میکند، مبیع را از ملک مالک اصلی خارج میکند، ولی میخواهد ثمن را داخل ملک خودش کند، که معاوضه در اینجا صدق نمیکند و نه تنها صحیح نیست، بلکه بیع باطل هم محسوب نمیشود، زیرا ما به القوام بیع به معاوضه است و حتی بیع باطل هم قسمی از اقسام معاوضه است و لذا حتی اگر الفاظ را در مقابل اعم هم بدانیم باز هم بر چنین چیزی بیع صدق نمیکند. بنابراین، با توجه به اینکه در اینجا معاوضهای در کار نیست، بیع به هیچ معنایی تحقق خارجی ندارد.
1) المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص378.
جواب مرحوم شیخ
«و الجواب من ذلک مع اختصاصه ببیع الغاصب: أنّ قصد المعاوضة الحقیقیّة مبنیّ علی جعل الغاصب نفسه مالکاً حقیقیّا و إن کان هذا الجعل لا حقیقة له، لکنّ المعاوضة المبنیّة علی هذا الأمر الغیر الحقیقی حقیقیّة، نظیر المجاز الادّعائی فی الأُصول.» (1)
مرحوم شیخ میفرماید: اگر بایع، غاصب نباشد و بخواهد بیع لنفسه بکند، اشکالی در آن نیست، زیرا قصد جدّی میکند که مثمن از ملک خودش خارج شده و ثمن هم داخل در ملک خودش بشود. بنابراین نسبت به این صورت اشکال وارد نیست. و لذا نمیتوانیم بیع لنفسه را به طور کلی (اعم از بیع غاصب و غیر غاصب) باطل بدانیم. پس اگر هم اشکالی مطرح باشد، راجع به غاصب است که چگونه بتواند قصد معاوضه بکند.
تصویر قصد معاوضه در غاصب
مرحوم شیخ میفرماید که شخص غاصب به دو شکل ممکن است قصد بکند:
صورت اول: همان که مستشکل تصور کرده که در این صورت حتی بیع فاسد هم شمرده نمیشود.
صورت دوم: غاصب خودش را مالک فرض میکند و ثمن را در مقابل ملک فرضی خودش جایگزین مینماید. در این صورت غاصب ادعای مالکیت برای خودش میکند و این مثمن ادعایی را از ملک خود خارج نموده و ثمن را جایگزین آن مینماید. در صورت دوم،قصد معاوضه صدق میکند. مانند مجاز ادعایی که شخص مثلاً زید شجاع را ادعاءً جزء مصادیق اسد حساب کرده و سپس تیراندازی را به او نسبت میدهد. (رأیت اسداً یرمی). در این مثال، تیراندازی علی نحو الحقیقة به زید نسبت داده شده است و لو اینکه اسد بودن او به نحو ادعاء میباشد. طبق فرمایش مرحوم شیخ، در غاصب هم همینطور است و شخص غاصب ادعای ملکیت دارد و طبق این ادعاء قصد معاوضه مینماید.
1) المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص378.
اشکال: چرا ملکیت که یک امر اعتباری است صحت سلب ندارد؟
در اینجا ما باید یک اشکال و جوابی را توضیح بدهیم. اعتبار به معنای فرض است و امور اعتباری یعنی اموری فرضی که واقعیت ندارند، ولی فرضِ ثبوت میشود. اشکالی که در اینجا مطرح میشود، عبارت از این است که اگر ملکیت واقعیتی نداشته باشد،- ملکیت از امور اعتباری است - باید صحت سلب درست باشد و بتوان گفت زید مالک نیست یا ملکیتی در اینجا وجود ندارد، در حالی که نمیتوان گفت زید مالک نیست و ملکیتی در کار نیست. و حتماً ملکیت وجود دارد و زید هم مالک است و صحت سلب هم نیست، بلکه صحت حمل وجود دارد. خلاصه این چه فرضی است که صحت حمل دارد، نه صحت سلب؟
جواب: ملکیت از امور اعتباری است ولی فرض ملکیت از امور واقعیه است
جواب این است که خود فرض یکی از امور واقعیه است و آن چیزی که از امور واقعی نیست، مُتعلَّق فرض (مفروض) است. مثلاً وقتی شما زید را اسد فرض میکنید، فرض کردن، امر واقعی است و صحت سلب هم ندارد، ولی متعلقش -که اسد بودن زید است- واقعیت ندارد و فرضی است.
البته باید به این نکته توجه داشته باشیم که هر چند فرض اسدیّت نسبت به زید واقعیت نداشته و صحت سلب دارد، ولی در صورتی که از این فرض یک عنوانی مانند «مفروض الاسدیة» انتزاع بشود، این عنوان بر زید منطبق بوده و بر خلاف «اسدیّت»، صحت سلب ندارد و تا زمانی که خود فرض -که از امور حقیقیه است- موجود است، این عنوان هم به بقای آن امر حقیقی باقی است. و اگر یک لغتی در مقابل «مفروض الاسدیة» وضع شد، صدق آن لغت بر زیدی که واقعاً اسد نیست، درست خواهد بود.
گفته شده که ملکیت یک اعتبار است و فرض، مقولهای از مقولات و یک امر واقعی است. و ابتدای فرضها یک امر واقعی است که فرضی میشود و ممکن است بعداً همین امر فرضی، به یک فرض دیگری منتهی شود، مثل سبک مجاز از مجاز.
در ملکیت میگویند فرضِ مقوله جده میشود که از واقعیات است، یعنی دربارهی آن خصوصیتی که زید نسبت به ملکش دارد، چنین فرضی میشود، یا فرضِ مقولهی اضافه درباره او میشود. فرضِ یک امر حقیقی میشود و بعد از اینکه فرضِ امر حقیقی شد، قهراً عنوان مفروضیت به این خصوصیتی که دربارهی زید هست، منطبق میشود. اصلاً ملکیت به معنای مفروض الجده یا مفروض الاضافه است (علی الخلاف) و خلاصه فرض هر کدام از این مقولات باشد، ملکیت برای یک معنای مفروض وضع شده است و تا مادامی که فرض هست، مفروض بودن این مقوله هم هست.
بنابراین همانطور که اسدیت را میتوان گفت فرضی است، مفروض الاسدیة را هم میتوان گفت فرضی است، منتهی فرضی بودن به دو نحو است که یکی از اینها واقعیتی ندارد و صحت سلب دارد، ولی واقعیت دیگری قائم به فرض است و تا مادامی که فرض هست، این مفروض هم واقعیت دارد و اگر فرض کنار رفت، این مفروض هم کنار میرود و لذا دو معنی به فرض نسبت داده میشود که یکی از اینها ملازم با صحت سلب است و دیگری ملازم با صحت حمل است.
مابه القوام بیع
اما راجع به ما به القوام مفهوم بیع که در آن فرض ملکیت است، باید بگوییم که فرضکنندهی ملکیت مختلف میباشد:
گاهی شرع مقدس دربارهی شخصی اعتبار جده یا اعتبار اضافه میکند و عنوان مالکیت شرعیه بر او منطبق میشود و برخی آثار بر این اعتبار مترتب میشود.
گاهی هم ممکن است عقلاء چیزی را برای ترتیب برخی آثار فرض کنند، حال چه مطابق شرع باشد یا نباشد که در این صورت هم ملکیت عقلائی ثابت میشود.
گاهی نه عقلاء فرض کردهاند و نه شرع، بلکه خود شخص چیزی را به صورت مقولهی اضافه یا جده نسبت به خودش فرض کرده است. قهراً در این صورت، عنوان مفروض الجده یا مفروض الاضافه به وسیله فرض خود شخص حاصل میشود که این فرض مقدمه برای ترتیب اثر دادن است.
آن چیزی که «ما به القوام» بیع است، یکی از این فروض است و لزومی ندارد که در بیع حتماً اعتبار فرض توسط شرع یا عرف باشد، بلکه اگر خود شخص هم فرض کننده باشد، مانند شخص غاصب، در صدق مفهوم بیع کفایت میکند. غاصب هم که مقوله جده یا اضافه را برای خودش فرض میکند این حقیقتاً بایع است و نقل و انتقال انجام میدهد؛ چون بیع وضع نشده برای امری که قوامش به فرض شرع یا به فرض عقلاء باشد و اگر خود غاصب هم هنگام فروختن، قصد و بنای مالکیت داشته باشد، کافی است.
ولی اگر چنین قصدی وجود نداشته باشد و فقط بنا بر این باشد که یک چیزی از یک ملکی (خودش یا دیگری) خارج شود و چیز دیگری داخل ملک خودش یا دیگری شود و صورت جایگزینی در آن نباشد، حتی بیع فاسد هم بر چنین چیزی اطلاق نمیشود.
مفهوم بیع عبارت از جابجایی است که خود یک امر اعتباری است و در مورد بحث هم اعتبار خود متکلم و بایع در صدق مفهوم بیع علی نحوالحقیقة کفایت میکند و میتوانیم حقیقتاً به این شخص بایع بگوییم.
پرسش: عرف در بیع غاصب در صورتی که بعداً اجازه دهد بیع را صادق میداند؟
پاسخ: اگر مالک اجازه هم ندهد، بیع صدق میکند و اینطور گفته میشود که فلانی (غاصب) اموال مردم را فروخته است و عنوان بیع در اینجا صحت حمل دارد. انسان بالوجدان میبیند که این تعبیر از قبیل شیر بودن زید نیست و صحت حمل در اینجا مِن غیرتأوّلٍ صحیح میباشد. لذا لازم نیست که شرع یا عرف هم قبول داشته باشند و «ما به القوام» فروختن عبارت از امری است که حتی با اعتبار خود شخص هم حاصل میشود ولو اینکه مال متعلق به دیگران باشد و جابجایی به معنای ادعایی باشد.
بنابراین، در چنین صورتی، هر چند ملکیت ادعایی است، ولی بیع حقیقی است.
پرسش: آیا در صورت جهل است؟
پاسخ: فرقی ندارد که جهل باشد یا نباشد. وجداناً شما میتوانید در چنین صورتی بگویید که زید اموال مردم را فروخته است و چنین چیزی صحت سلب ندارد و چنین استعمالاتی من غیرتأوّلٍ علامت حقیقت است.
بررسی عبارت مرحوم شیخ: « نظیر المجاز الادّعائی فی الأُصول »
از بیان مرحوم شیخ اینطور استفاده میشود که مرحوم شیخ این ادعاء مالکیت را از قبیل سبک مجاز در مجاز دانسته است.
ایشان می فرماید: خود ملکیت از امور فرضی است و زمانی که شخص غاصب نسبت به خودش فرض ملکیت میکند و خود را مالک عقلایی یا مالک شرعی فرض میکند، قهراً این فرض از قبیل سبک مجاز از مجاز میشود. به عبارت دیگر، اصل ملکیت، از امور فرضی و اعتباری است و شخص غاصب هم با فرض ملکیت، فرض در فرض میکند.
اشکال به مرحوم شیخ
البته راجع به اصل مطلب مرحوم شیخ که در بیع حتماً باید معاوضه و جابجایی در یک محل صورت بگیرد، بعداً بحث میشود، ولی یک بحثی که باید به آن اشاره کرد، عبارت از این است که مرحوم شیخ اینجا را از قبیل مجاز ادعائی دانسته، ولی به نظر میرسد که این مورد شبیه به مجاز ادعائی نیست.
در جایی که شخص ادعاء اسدیت برای زید میکند و یرمی را به او نسبت داده و میگوید: «رایت اسداً یرمی»، حکمی که بر زید مترتب شده است، یک حکم حقیقی است و موضوعش هم عنوان مفروضالاسدیة نیست و لذا اگر اصلاً فرضی هم در کار نبود، باز هم حکم «یرمی» نسبت به زید درست بود.
در بسیاری از مواردِ حمل محمولات بر موضوعات، عناوینِ موضوعات هیچ دخالتی ندارد و فقط جنبهی مشیریت دارد و به عنوان مشیر به کار رفته است، مثل اینکه شخصی میگوید: این مسئله را از چه کسی بپرسم؟ شما میگویید: «اسئل هذا الجالس» از این آقایی که در اینجا نشسته است بپرس. روشن است که جلوس دخالتی در این حکم ندارد و خود ذات میزان است. در مثال «رایت اسداً یرمی»، زید واقعاً رامی است و چه فرض اسدیت برای او بشود و چه نشود، این فرض دخالتی در ترتیب اثر ندارد.
ولی در موضوع بحث ما این فرضها در ترتب اثر دخیل است و این اعتباراتی که میشود، مقدمه برای ترتیب اثر دادن است و لذا اگر این اعتبار نباشد، این آثار هم در کار نیست. اگر ملکیتی نباشد، جواز تصرفات و امثال آن هم در کار نیست. و مانند رایت اسدا یرمی نیست که صرفاً یک فرضی شده و این فرض در ترتب محمول نسبت به موضوع هیچ دخالتی ندارد.
نکتهی عمده در بحث
منتهی عمدهی بحث در اینجا عبارت از این است که آیا واقعاً بیع عبارت از معاوضه است؛ به این معنا که جایگزینی عوض و معوض باید در یک جا باشد؟ به نظرم آقا سید محمد حسین اصفهانی و مرحوم ایروانی و خیلی از متأخرین قائل به این معنی نباشند، ولی علامه حلّی و مرحوم شیخ انصاری قائل به این معنی هستند.
موضوع: نفی لزوم معاوضه در مفهوم بیع
خلاصه درس:حضرت استاد در این جلسه نظرمرحوم شیخ و علامه راجع به مفهوم معاوضه و بیع را مورد نقد و بررسی قرار میدهند. و قائل میشوند که حقیقت بیع این است که مجانی نباشد. ولی اینکه عوض و معوض در یک محل باشد، لازم نیست و همین که چیزی از ملک طرف خارج شود و یا یک خسارتی به او وارد شود، کافی است.
نظر شیخ و علامه راجع به معنای معاوضه
مرحوم شیخ و علامه حلی میگویند که بیع قسمی از اقسام معاوضه است و معنای معاوضه این است که وقتی یک چیزی از ملک کسی به جانب دیگری رفت، باید یک چیزی هم از ناحیهی او جایگزین این شیء بشود.
بنابراین وقتی معاوضه صدق میکند که زید مثمن را از کیسهی خود خارج کرده و به عمرو دهد و از ناحیهی عمرو هم ثمن به زید منتقل شود. و در صورت نبود چنین معاوضهای، نه تنها شرع، بیع را صحیح نمیداند، بلکه اصلاً مفهوم عرفی بیع هم منطبق نخواهد بود. و وجود لزوم این نوع معاوضه را به عنوان شرایط صحت بیع ذکر نکرده، بلکه این معاوضه در مفهوم بیع قرار دارد.
وضع الفاظ در اعم از صحیح و فاسد
ما مکرر عرض کردهایم و مرحوم آخوند هم در کفایه اشاره کرده است که در استعمالات، گاهی لفظی بالعنایة و التشبیه در معنایی استعمال میشود، که دلالت بر معنای حقیقی نخواهد داشت. ولی گاهی بدون تشبیه و عنایت، لفظ در معنی استعمال میشود که علامت حقیقت است.
به عقیدهی ما، الفاظ برای اعم از صحیح و فاسد وضع شدهاند، حال یا به وضع تعیینی یا اعم از تعیینی و تعیّنی. زیرا استعمال لفظ بیع در موارد فاسد، بدون تأوّل و تشبیه واقع شده است. وقتی کسی اموال مردم را به زور تصاحب کرده و میفروشد، اینطور تعبیر میشود که فلانی اموال اشخاص را فروخته است. هر چند خلاف شرع کرده است، ولی بدون اینکه تشبیه واقع شده باشد، فروش اموال مردم بر این کار او صدق میکند و مثل اطلاق اسد بر رجل شجاع نیست. وقتی شخص ادعاء مالکیت میکند، دیگران او را مالک به حساب نمیآورند، ولی بدون تأوّل و امثال آن به این کار او فروختن اطلاق میشود.
لزوم معاوضه در بیع
آیا در بیع، معاوضه معتبر است؟ و آیا در معاوضه معتبر است که جابجایی بین طرفین واقع شود؟
آنچه که ما از استعمالات متعارف و بدون تأول میفهمیم، این است که بیع عبارت از تملیک به عوض است. گاهی شخص یک چیزی را به دیگری تملیک میکند و هیچ چیزی از کیسهی طرف مقابل خارج نمیشود که به این صورت هبه گفته میشود. ولی بیع عبارت از این است که در مقابل این تملیک، یک چیزی از کیسهی طرف مقابل خارج شده و یا خسارتی به اموال او وارد شود. و همچنین چیزی که از مال طرف مقابل کم میشود، گاهی به ملک کسی که مبیع از ملک او خارج شده، منتقل میشود، و گاهی هم به بعضی از متعلقات او منتقل میگردد.
مثلاً شخص یک زمینی را به دیگری میفروشد، منتهی در مقابل تملیک زمین به او میگوید که باید فلان مقدار به فلان حسینیه بدهی. به نظر ما بر چنین چیزی بیع اطلاق میشود و عرف متعارف هم این را بیع میداند.
مرحوم شیخ میگوید: نه تنها بر این کار بیع صحیح گفته نمیشود، بلکه حتی این مورد، بیع باطل هم نیست.
ولی به نظر ما اگر چیزی را به کسی تملیک کنند و در مقابل این تملیک، چیزی از ملک او خارج شود یا اینکه خسارتی ببیند و لو اینکه هیچ چیزی به ملک کسی وارد نشود، مثل اینکه در مقابل تملیک، تحریر واقع بشود، یا شخص یکی از اقسام ملک خودش را آزاد کرده و جزء مباحات قرار بدهد، بر همهای این موارد بیع اطلاق میگردد.
در اینگونه موارد، شخص مجاناً چیزی را از ملک خودش خارج نکرده است، بلکه یک چیزی را فروخته است که در مقابل این تملیک، از کیسهی طرف مقابل هم چیزی خارج بشود، خواه به ملک شخص دیگری در بیاید و خواه به ملک شخص دیگری در نیاید.
به حسب متعارف به این موارد فروش گفته میشود و لزومی ندارد که حتماً در مقابل چیزی که از ملک شخص خارج شده است، عوضی به ملک همان شخص داخل بشود، بلکه طرفین هر طوری که قرار بگذارند و با هم توافق بکنند، صحیح خواهد بود، ولو اینکه در مقابل تملیک، از طرف مقابل چیزی به ملک دیگری وارد نشود، بلکه فقط مثلاً تحریری واقع بشود یا مالی از اموال او جزء مباحات قرار بگیرد.
بنابراین اگر این مصطلحات و تعابیری که شیخ و امثال ایشان فرمودهاند را کنار بگذاریم، در خواهیم یافت که تملیک به عوض یک مفهوم عامی است و خود شیخ هم تملیک مجان را هبه و تملیک به عوض را بیع میداند، منتهی در اینکه عوض چه چیزی قرار بگیرد، بستگی به نحوهی قرارداد طرفین دارد.
پرسش: این مثالی که در مورد تحریر میزنید، در واقع به نحو شرط نتیجه است.
پاسخ: بله، یعنی در مقابل تملیک، این تحریر و آزاد شدن عوض قرار میگیرد. یا اینکه در مقابل تملیک، یک مقداری از املاک طرف مقابل به فقراء اختصاص داده میشود یا در حسینیه هزینه میشود و امثال این موارد.
روشن است که بر این موارد بیع اطلاق میشود و اینطور نیست که طبق فرمایش شیخ، بر چنین مواردی حتی بیع غلط و باطل هم اطلاق نشود.
پرسش: ... پاسخ: لزومی ندارد که در تملیک، از طرف مقابل چیزی داخل در ملک مالک بشود. متفاهم عرفی هم عبارت از این است که اگر کسی مثلاً خانهاش را به زید بفروشد در مقابل اینکه زید مبلغی را به حسینیه بدهد، بدون تأول و تشبیه و مجاز، بر این کار بیع اطلاق میشود.
پرسش: باید حتماً باید مشتری را مالک قرار بدهد؟
پاسخ: نه! مشتری مثلاً اراده کرده است که در مقابل پولی که به فروشنده میدهد، او هم مبیع را به بچهی او تملیک بکند.
پرسش: نتیجهی فرمایش شما این میشود که در اینجایی که برای بچهاش میخرد، بیع صدق نمیکند، بلکه اشتراء صدق میکند.
پاسخ: بیع صدق میکند، زیرا فروشنده با بیع صحیح مال را از ملک خودش خارج کرده است و هر چند داخل در ملک مشتری نشده است، ولی داخل در متعلقات او شده و همین مقدار کفایت میکند.
باید ببینیم که مشتری اراده کرده است که مبیع داخل در ملک چه کسی بشود و گاهی ممکن است که شخص ارادهی مالکیت هیچ کسی را نکرده است، بلکه ارادهاش به آزاد شدن کسی تعلق گرفته است و خلاصه اینکه باید ببینیم که چطور قرارداد بسته شده است.
بنابراین در همهی این فروض به نظر میرسد که «من غیر تأوّل» بایع و مشتری صدق میکند و مطلب به آن تضیّقی که شیخ قائل شده است، نیست.
خریدن یک چیز برای بچه دو جور قابل تصور است: گاهی خود شخص مالک میشود و مقصودش انتفاع بچه است یا بعداً آن شیء را با هبه کردن، به بچه تملیک میکند، گاهی هم ابتداءً یک چیزی را برای بچه خریداری میکنند و بدون هیچ تأولی، تملیک به عوض در اینجا هم صدق میکند.
اجمالاً ما میخواهیم بگوییم که عوض در مقابل مجانیت است و غیر از تملیک به عوض، قید دیگری در بیع وجود ندارد و همین که چیزی از کیسهی طرف مقابل چیزی خارج بشود، کفایت میکند، ولی اینکه این شیء داخل در ملک چه کسی بشود، بستگی به قرارداد بین طرفین دارد. خلاصه اینکه اگر شما به وجدان خودتان مراجعه کنید، از مفهوم بیع چیزی بیشتر از این استفاده نمیشود.
پرسش: در ناحیه تملیک، آیا لازم است که تملیک المشتری باشد؟ پاسخ: نه، لازم نیست. تمام اینها بستگی به قرار و توافق طرفین دارد.
پرسش:... پاسخ: هبه بلاعوض است، ولی در اینجا وقتی چیزی از ملک شخص خارج میشود، عوض در ملک هر کسی داخل شود، مفهوم بیع صدق میکند و اینکه عوض به چه کسی داده شود، مربوط به قرارداد است. به نظر میرسد که مطلب عرفی باشد و خیلی از آقایان متأخر هم مطلب شیخ را قبول نکردند. در میان کلمات قدماء هم ظاهراً غیر از علامه از کسی این مطلب نقل نشده است. منتهی شیخ نسبت به این مطلب خیلی تأکید میکند.
تکرار اشکال دوم بر بیع لنفسه
بنابراین اشکالی که در بیع فضولی لنفسه مطرح شد، عبارت از این بود که بیع، معاوضه است و معاوضه هم جابجا شدن ملک است، در حالی که در باب بیع لنفسه جابجا شدن ملک در کار نیست.
خلاصه جواب: یک جواب به این اشکال عبارت از این شد که بگوییم: بیع معاوضه نیست یا اگر هم معاوضه باشد، در مفهوم معاوضه، جابجایی بین طرفین وجود ندارد.
جواب دیگری که شیخ بیان کرده است، عبارت از این است که در بیع لنفسه هم حقیقت معاوضه وجود دارد اما ادعاءاً. و هر چند طرف اضافه یک امر ادعائی است و شخص ادعاء میکند که من مالکم، ولی بعداً از ملک همین مالک ادعائی، حقیقتاً یک چیزی خارج شده و یک چیزی داخل میشود.
بنابراین، معاوضه حقیقی است، ولی ملکیت عوضینی که در معاوضه قرار دارند، ادعایی است. شخص ملک ادعایی خودش را به یک ملک ادعایی دیگر تبدیل میکند، ولی نفس تبدیل ادعایی نیست، بلکه حقیقی است. این عقیده شیخ است.
اشکال سوم به بیع فضولی لنفسه
«و منها: أنّ الفضولی إذا قصد البیع لنفسه، فإن تعلّقت إجازة المالک بهذا الذی قصده البائع کان منافیاً لصحّة العقد؛ لأنّ معناها هو صیرورة الثمن لمالک المثمن بإجازته، و إن تعلّقت بغیر المقصود کانت بعقد مستأنف، لا إمضاءً لنقل الفضولی، فیکون النقل من المنشئ غیر مجاز، و المجاز غیر مُنشَأ». (1)
وقتی معاوضه را تصحیح کرده و گفتیم که یا کبرویاً اشکالی وجود ندارد و یا اگر هم اشکال وجود دارد، ولی در اینجا معاوضه به صورت حقیقی است، بحث دیگری مطرح خواهد بود.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص378، ط الحدیثة.
این بحث عبارت از این است که ما این بیع را میخواهیم با اجازه تصحیح کنیم. در قسم اول که شخص برای مالک میخرد، منتهی از مالک اذن نگرفته است، بعداً به مالک عرضه میدارد و مالک هم میگوید: من موافقم، و همان مطلبی را که بایع انشاء کرده است را امضاء میکند و عمل بایع شرعاً کافی نبوده است، ولی با امضاء مالک، شرعی میشود. در این صورت حرفی نیست، ولی فرض مسئله در اینجا عبارت از این است که این شخص برای خودش میخرد، برای مالک نمیخرد. مالک هم که وقتی میخواهد امضاء کند، برای خودش امضاء میکند و نسبت به ملکیت خودش موافقت میکند. بنابراین، مُنشأ بایع یک چیزی است، مُجاز هم چیز دیگری است و ما میخواهیم که با اجازهی مالک این بیع را تصحیح کنیم، در حالی که وجهی برای این مطلب وجود ندارد.
البته در اینجا میرازی قمی بیانی دارد که شیخ آن را ردّ میکند و بعد خود ایشان بیان دیگری دارد که آقایان به آن مراجعه کنند تا فردا انشاءالله بتوانیم بحث را تمام کنیم.
پرسش: در مورد تملیک به عوض اگر تعبیر کنیم که آن عوض لازم نیست حتی از ملکش هم خارج بشود ممکن است یک صدمهای به او وارد بشود به این معنی که مثلاً من مجاز باشم در مالش تصرف کنم ... پاسخ: آن فرق نمیکند خسارت ما نگفتیم از ملک، میگویم لطمهای به او بخورد یک خسارتی بر او ببیند. این میشود در مقابل مجانی.
موضوع: نفی لزوم معاوضه در مفهوم بیع
خلاصه درس:
استاد مدظله در این جلسه، به اشکالات بیع فضولی لنفسه ادامه داده و نظرات مرحوم میرزای قمی و علامه حلی و صاحب کاشف الرموز را مورد بحث و بررسی قرار داده و میفرمایند که مطالب مطروحه توسط مشار الیهم نمیتواند اشکالات بیع فضولی لنفسه را مرتفع سازد.
طرح اشکال
یکی از اشکالاتی که در بیع فضولی لنفسه مطرح است، این است که مالک چه چیزی را بعداً اجازه میدهد، اگر اجازه مالک منتهی شود به اینکه ثمن به خود بایع فضولی منتقل گردد، در واقع، مثمن از جیب کسی خارج میشود که ثمن به جیب آن شخص وارد میشود و در واقع هیچ نقل و انتقالی در خارج تحقق پیدا نمیکند و این امر نمیتواند مصحح بیع واقع گردد؛ چون لازمه یک بیع صحیح این است که بتوان برای ثمن و مثمن یک نقل و انتقالی تصور کرد؛ و در بیع فضولی لنفسه این امر محقق نیست و اگر با توافق مالک اصلی، این امر محقق شود، یعنی بایع فضولی با اجازه مالک اصلی، مثمن را به خودش بفروشد، بدون اینکه ثمن و مثمن جا به جا بشوند، این در واقع یک عقد مستأنف و معامله جدیدی میشود و مصحح بیع و عقد نمیگردد و اجازه مالک در واقع امضای عقد مطروحه نمیباشد. شرط اجازه این است که متعلق آن خود منشأ باشد نه چیز دیگر، در حالی که در بیع فضولی لنفسه مُنشأ محقق نشده است.
نظر مرحوم میرزای قمی
ایشان میفرمایند که این اجازه با اجازههای دیگر فرق میکند؛ با این توضیح که در بیع فضولی اجازه مالک، تبدیل میکند رضایت بایع را به رضایت خودش و تبعاً معامله صحیح میشود، بنابراین معنای «اَجزتُ» یعنی «بَدَّلتُ».
جواب مرحوم شیخ از میرزای قمی
طبق نظر مرحوم میرزای قمی، اجازه مالک هم ایجاب میشود و هم ایجابی را که بایع فضولی کرده بود، آن را امضا میکند، و همچنین قبولی که مشتری انجام داده بود را اجازه مالک امضاء میکند. به عبارت دیگر، اجازه مالک، قائم مقام ایجاب بایع فضولی و همچنین قائم مقام قبول مشتری میگردد و این چنین معاملهای ربطی به بیع فضولی ندارد و یک عقد مستأنف است و آن عقد با آن شرایط باطل میباشد. و اجازه مالک نمیتواند بر خلاف توافق مشتری، هم جایگزین بایع شود و هم جایگزین مشتری و این خلاف اجماع و عقل میباشد.
نظر صاحب کاشف الرموز
ایشان از استاد خودش مرحوم محقق نقل کرده که در مواردی ممکن است بتوانیم بیع واقع شده را تصحیح کنیم که خلاف اجماع و عقل نیز نباشد، هر چند ممکن است بر خلاف نظر مشهور باشد؛ بدین ترتیب که: وقتی مجیز، عقد را امضاء میکند، کأنّ خودش عقد را ایجاب کرده و مشتری هم قبول کرده است که این ثمن مال مالک اصلی باشد و موجب هم که بایع فضول است، برای خود مالک فضولتاً ایجاب کرده است و این یک عقد جدید محسوب میشود که خلاف عقل و اجماع هم نیست؛ یعنی «اَجَزتُ» مالک واقعی جانشین «بِعتُ» بایع فضولی میگردد.
بعد ایشان میفرمایند که: اما در ما نحن فیه اینطور نیست؛ چون در بیع فضولی لنفسه، قبول مشتری برای خود بایع فضولی است نه برای مالک واقعی و لازمهاش این میشود که «اَجزتُ» مالک، قائم مقام هم «بعت» و هم «قبلتُ» گردد و این خلاف اجماع و خلاف بناء عقلاء میباشد.
جواب مرحوم شیخ از استدلال مرحوم محقق
استدلال مرحوم محقق، استدلال صحیحی نیست؛ چون فرض مسئله این است که اجازه مُنشأ و مجاز یک چیز است. این طور نیست که بین اجازه منشأ و مُجاز تفاوتی قایل بشویم. کسی که معامله فضولی را انجام میدهد، در واقع قصد معاوضه دارد و انشاء معاوضه میکند و در مفهوم معاوضه، لحاظ نشده است که ثمن مال چه کسی باشد. منتهی طبع خود معاوضه اقتضاء میکند که ثمن مال همان کسی باشد که مثمن از ملک آن خارج شده است و این احتیاج به انشاء جدیدی ندارد؛ لذا لازمه مطابقی انشاء المعاوضه این نیست که ذکر کند و اسم ببرد، یا انشاء جدیدی بکند و در ما نحن فیه، معنای بیع لنفسه این نیست که منشأ ما بیع لنفسه است، بلکه معنایش این است که بایع خودش را طرف معامله قلمداد کرده و خودش را مالک فرض کرده است، هر چند ادعایش لغو است، اما بعد از آمدن اجازه مالک، انشاء بایع تصحیح میگردد.
ولی مرحوم شیخ میفرمایند این جواب در همه موارد و مصادیق، جواب درستی نمیتواند باشد. مثلاً در جایی اگر فرض کنیم که فضول خود مشتری است نه بایع، یعنی پولی که مال خودش نیست، با آن پول، میخواهد کالایی را خریداری کند، در اینجا مشتری خودش را مالک مبیع میداند یا بایع میگوید من شما را مالک این مبیع قرار دادم، در هر دو صورت انشاء با منشأ، دو چیز متفاوت خواهند بود؛ یعنی آن چیزی که انشاء شده است با آن چیزی که با اجازه محقق خواهد شد، متفاوت خواهد گردید.
نظر مرحوم علامه
مرحوم علامه این اشکال را طور دیگری ترسیم کرده و میفرماید که بایع در این معامله، جاهل به این موضوع است که مشتری فضولتاً میخواهد مبیع را برای خودش خریداری کند، در این صورت، با اجازه بعدی مالک واقعی چطور این معامله تصحیح میگردد؟
جواب نقضی از استدلال مرحوم علامه
مرحوم شیخ میفرماید بعضیها به تقریب استدلال مرحوم علامه اشکال کردهاند و گفتهاند در معاملاتی که وکیل یا ولی انجام میدهد، آنجا چطور امضاء و اجازه مالک اصلی، موجب تصحیح معامله میشود، هر چند که مشتری به خود طرف (وکیل یا ولی) تملیک میکند و خود وکیل هم که مالکیتی ندارد و فقط وکیل است، اما در عین حال همه اتفاق نظر دارند که معامله با اجازه موکل صحیح است.
جواب مرحوم شیخ از جواب نقضی
این اشکال به مرحوم علامه وارد نیست؛ به دلیل اینکه در باب وکالت یا ولایت اینکه طرف مقابل اهلیت معامله را دارد و میتواند نقل و انتقالی را محقق سازد وارد معامله میشود نه به عنوان خاص، بلکه به یک معنای وسیعتر اعم از اینکه این اختیار و اهلیت ناشی از مالکیت باشد یا وکالت یا ولایت و نحو ذلک؛ لذا معامله آنها صحیح است. به خلاف بیع فضولی لنفسه، اینجا قبول مشتری با آن ایجاب بایع فضولی تطبیق ندارد، بایع مبیع را فضولتاً میفروشد برای مشتری که قبول آن مشتری با ایجاب بایع مطابقت ندارد. یعنی اصلاً انشاء معامله صحیح نیست تا اجازه لاحقه بتواند آن را تصحیح یا تنفیذ کند.
تقریب استدلال مرحوم شیخ
شیخ میفرماید در بیع فضولی لنفسه، فضول خود را مالک فرض میکند و بعد از معامله، اجازه مالک اصلی این ملکیت را تبدیل میکند به واقع، به اینکه بیع از اول صحیح بوده است. به عبارت دیگر فضول خود را مالک حقیقی دانسته و بعد از معامله، اجازه مالک اصلی آن ملک تبدیل میشود به انشاء واقعی که انجام گرفته است.
بحث ناتمام است و ادامه بحث در جلسه آینده دنبال خواهد گردید.
موضوع: اشترا الفضولی لنفسه بمال الغیر
خلاصه درس:
مرحوم شیخ برای صحت معاوضه در بیع فضولی لنفسه میفرمایند احتیاج است که عاقد، فرض مالکیت برای خودش کند که حضرت استاد میفرمایند بدون این فرض هم انشا صحیح است. و در ادامه وارد بحث فضولی بودن مشتری میشوند و اشکال مرحوم علامه و راه حلّ مرحوم شیخ برای اشترا فضولی لنفسه را بیان کرده و آنرا نقد میکنند.
مرحوم شیخ میفرمایند : این شخصی که برای خودش معاوضه میکند و میخواهد ثمن، وارد ملک خودش شود این معاوضه حقیقی است با این بیان که از اول بنا میگذارد بر اینکه این مبیع ملک خودش است بعد همین شیء را مبنی بر اینکه ملک خودش است در مقابل عوض، مبادله میکند؛ این مبادلهی حقیقی است نه فرضی، منتهی بر روی یک شیئی که فرض شده مال خود بایع و عاقد است.
توضیح: اصل فرض کردن، دو صورت دارد؛ در یک صورت، معامله باطل است و در یک صورت معامله صحیح است.
صورت اول (صورت تعلیق): یک مرتبه شخص فرضکننده، معامله را معلق بر فرض، انجام می دهد؛ میگوید اگر مال من باشد مبادله کردم و اگر مال من نباشد مبادله نکردم. در این صورت معامله، باطل است.
صورت دوم (عدم تعلیق): فرض مسئله ظاهراً عبارت از صورتی است که این شیء را توصیف میکند به این که مال من است و روی این شیء توصیف شده معامله میکند. این توصیف و بناگذاری دخالت در معامله ندارد همان طور که خیلی توصیفات در موارد دیگر دخالت ندارد. و از نظر انشاء تمام است و اگر مالک اصلی قبول کند معامله و نقل و انتقال صحیح است.
نظر حضرت استاد
ولی عرض ما این است که چه احتیاجی به این گونه بناگذاری است؟ شخص غاصب به مقتضای غصب، بر این مبیع سلطه پیدا کرده و فرض مسئله این است که میخواهد، ثمن را بخورد. خوردن ثمن متوقف بر این نیست که در موقع انشاء، معتقد باشد به اینکه ملک خودش است و هم چنین متوقف بر این نیست که بنا بگذارد که این ملک، ملک خودش است. و ممکن است از اول بدون فرض مالکیت برای خودش، بگوید ملک زید را به فلان قیمت فروختم بعد هم آن پول را خودش تملک کند. صحت این مسئله متوقف بر فرض کردن نیست و انشا حقیقی بین المالین و تبدیل دو شیء، وجود دارد منتهی یک مرتبه انشاء برای مالک انجام شده است و بعدا میخواهد اجازه از مالک بگیرد که فرضهای قبلی بود. و یک مرتبه انشا مقدمه است برای اینکه خودش ثمن را تملک کند که احتیاج به فرض شیخ ندارد و معامله حقیقی است منتهی هدف باطلی دارد که آنها به صحت انشاء ضرر نمیزند به نحوی که نتواند با اجازه مالک تصحیح شود.
صورت (إشترا الفضولی لنفسه بمال الغیر)
اشکال علامه و توجیه مرحوم شیخ
یک تکه هایی در کلام مرحوم شیخ روشن و صریح نیست. ایشان میفرمایند: «و لکن یشکل فیما إذا فرضنا الفضولی مشتریاً لنفسه بمال الغیر فقال للبائع الأصیل: تملّکت منک أو مَلَکْتُ هذا الثوب بهذه الدراهم؛ فإنّ مفهوم هذا الإنشاء هو تملّک الفضولی للثوب، فلا مورد لإجازة مالک الدراهم علی وجه ینتقل الثوب إلیه، فلا بدّ من التزام کون الإجازة نقلًا مستأنفاً غیر ما أنشأه الفضولی الغاصب (1).»
و سپس اشکالی از مرحوم علامه می آورند و آنرا توجیه میکنند: «و بهذا استشکل العلّامة رحمه اللّه فی التذکرة ، حیث قال: لو باع الفضولی مع جهل الآخر فإشکال من أنّ الآخر إنّما قصد تملیک العاقد» (2)
علامه فرموده اگر در معامله یک طرف به فضولیت طرف مقابل، جاهل باشد صحت معامله، معلوم نیست.
مرحوم شیخ اشکال علامه را توجیه میکنند و میفرمایند این کلام نقض نشود به آنجا که یک طرف نسبت به وکالة یا ولایة طرف دیگر جاهل است و آن طرف دیگر، عقد را برای موکّل یا مولی علیه خود انجام میدهد؛ چون در آنجا خصوصیت ملغی است و منظورش از اینکه تملیک تو کردم، أعمّ است یعنی تو یا آن چیزی که مربوط به توست و تو در نظر گرفتهای مثل موکّل و مولی علیه؛ و در این اشکالی نیست. ولی اینجا که یک طرف، فضولی است، احتیاج دارد که بعداً با اجازه تصحیح شود تا نقل و انتقالی واقع شود. حالا آیا آن مالک اصلی اجازه بدهد یا اجازه ندهد. اینجا که یک طرف جاهل به فضولی است، نمیتوان گفت خصوصیت (در جمله تملیک تو کردم) ملغی است. مرحوم علامه آن اشکال را فرموده و مرحوم شیخ هم توجیه کرده و دیگر بیانی راجع به خصوص این ندارد. و کلامش روشن و صریح نیست که قبول دارد یا ندارد.
نظر حضرت استاد
واقعش این است (در اشترا فضولی لنفسه) اصیل که میفروشد به فضولی و نمیداند فضولی است، به معاملهی فضولی کردن، راضی نیست تا بعد بروند ببینند مالک، اجازه میدهد یا نه. ما به صحت این معامله ملتزم نمیشویم، ولو بعدا مالک اجازه بدهد؛ برای صحت باید این طرف اصیل، از اول راضی باشد علی وجه الاطلاق چه حقیقی باشد چه فضولی. ولی خیلی مواقع علی وجه الاطلاق راضی نیست و اگر به او بگویند که معامله، فضولی است باید بروند اجازه بگیرند از مالک، تا ببینید او اجازه میدهد یا نه، میگوید من اصلاً یک چنین معاملهای را نمیخواهم. لذا این معامله اصلاً معلوم نیست صحیح باشد. کلام شیخ هم روشن نیست که بالأخره میخواهد صحیح بداند یا صحیح نداند. ولی به نظر میرسد که باید تفصیل قائل شد.
پرسش: صحیح نیست یا خیاری است؟ پاسخ: ممکن است اصلاً صحیح نباشد و ممکن است راضی باشد منتهی به لزومش راضی نباشد.
پرسش: ممکن است که راضی باشد و ممکن هم است که راضی نباشد نباید در این صورت به خودش مراجعه کنند؟ پاسخ: برای کشفش اشکال ندارد، و این غیر از خیار است اگر راضی نباشد اصلاً معامله واقع نشده نه اینکه خیاری است.
پرسش: جاهل بوده؟ پاسخ: همین شخصی که جاهل است ممکن است که اگر از او بپرسند، رضایت نداشته باشد رضایت به لزوم یا رضایت به اصل معامله. ثبوتاً هر دو جورش تصویر می شود. وقتی گفته شود شما این معامله را راضی هستی یا نه؟ اگر بگوید نه راضی نیستم این راضی نیستم نه اینکه از اول واقع میشود و بعد خیار دارد نه اصلش واقع نمیشود.
حلّ مرحوم شیخ برای (اشترا الفضولی لنفسه بمال الغیر):
عمده عبارت از حلّ مرحوم شیخ است برای این مسئله که مشتری فضولی است و در انشاء مالکیت او درج میشود. مشتری فضولی میگوید تملکت با این دراهم این چیزی را که تو دادی.
مرحوم شیخ میفرمایند این شخص که میگوید تملکت بهذه الدارهم این یا معتقد بوده برای اینکه مالک دراهم است یا بناگذاری کرده بود بر اینکه مالک دراهم است و لذا انشاء حقیقی روی آن مالک دراهم شده و قهراً مشکل عدم مالکیت با اجازه تصحیح میشود.
نظر حضرت استاد
این را که شیخ میفرمایند فی الحقیقة برای مالک میخواهد بخرد ما این را نمیفهمیم. شخص که خودش را مالک فرض میکند حالا صورت اعتقادیش که معتقد به مالکیت خودش میشود این طور نیست که علی وجه اطلاق برای هر مالکی من غیر قیدٍ بخواهد بخرد. چه داعی دارد برای دیگری که مالک است بخرد؟
یک مرتبه کسی میخواهد برای مالک یک چیزی بخرد خودش هم یکی از مصادیق مالک است این قهراً برای خودش میخرد. ولی فرض مسئله این نیست که این بنا دارد برای مالک بخرد هر کسی باشد منتهی چون خودش مالک است قهراً برای خودش میخرد.
گاهی فرض مسئله این است که اگر بگویند مالکش زید است هیچ نمیخواهد برای او بخرد چه داعی دارد که زحمت بکشد برای دیگری بخرد؟ چون خودش را مالک میداند خصوصیت خودش دخالت دارد برای اینکه یک چنین معاملهای را انجام بدهد. اینجا چطور بگوییم انشاء برای مالک اصلی واقع میشود!
و حال اگر فرض کردیم شخصی بنا دارد برای مالک بخرد چه خودش باشد چه دیگری؛ منتهی چون خودش است انشاء برای خودش کرده آیا اینجا میتوان گفت چون یک چنین تصمیمی دارد پس انشای او برای کلی بوده است!
ما میگوییم به فرض هم اگر به او میگفتند که مال تو نیست مال زید است برای آن هم حاضر بود انجام بدهد ولی حالا که نگفتهاند و برای خودش انجام داده، آیا قصد انشائیاش برای کلی جامع است؟ در اینجا وجداناً اطلاق ندارد که برای مالک اصلی واقع شود.
من راجع به اراده قبلاً عرض میکردم که اگر به کسی بگویند ولیّ عصر (عج) در مسجد امام تشریف دارند، این تصور منشأ میشود که دوان دوان برود بلکه تشرفی پیدا کند ولی بعد معلوم میشود که ولیّ عصر (عج) نبوده و یکی از علمای محترم بوده است. این شخص محرّک و صورت ذهنیهای که او را حرکت داده، همین زیارت حضرت ولیّ عصر (عج) است ولو اگر میفهمید که فلان عالم هم هست یک صورت ذهنیه پیدا میکرد و آن صورت ذهنیه برایش محرک بود؛ ولی این منشأ نمیشود که بگوییم صورت ذهنیه ای که محرک برای تشرف به محضر حضرت بوده، همان صورت ذهنیه ای است که محرک به سوی آن عالم است.
حالا شخص اگر میفهمید مال زید است آن هم حاضر بود انشاء کند ولی حالا نمیدانست که مال زید است و خیال میکرد مال خودش بوده، صورت ذهنیهای که در انشاء حاصل میشود و بناگذاری میکند این است که برای خودش بناگذاری کرده و جامع ما بین خودش و آن مالک اصلی در کار نیست. پس این را که شیخ خواسته تصحیح کند که در این معاملات این شخص واقعاً برای مالک اصلی میخرد حالا یک اشتباه کرده به حساب خودش یا بناگذاری کرده برای خودش، مطلب وجداناً چنین نیست.
پرسش: یعنی اگر بگوییم مالکیت هم در موضوع دخالت دارد جزء الموضوع است؟
پاسخ: میخواستم همین را بگویم اگر هم به فرض بگوییم و مسئله درست باشد تمام الموضوع نیست و جزء الموضوع است و نمیتوانیم بگوییم در حقیقت برای مالک قرار گرفته هر که شد این را خلاصه ما نفهمیدیم چه است.
موضوع: اشترا الفضولی لنفسه بمال الغیر
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه اشاره ای به مطالب گذشته دارند. ایشان در ابتداء اشکال اول در تصحیح بیع الفضولی لنفسه را بیان نموده و جواب مرحوم شیخ به آن را مطرح میفرمایند که طبق فرمایش خود مرحوم شیخ این جواب در اشترا الفضولی لنفسه جاری نخواهد بود. و در ادامه اشکال مرحوم علامه و توجیح مرحوم شیخ مورد بررسی قرار می گیرد.
بیع فضولی لنفسه
بحث راجع به بیعی است که فضولی برای خودش انجام میدهد، یعنی بایع فضولی، بیع میکند تا ثمن داخل ملک خودش شود. آیا چنین عقدی با اجازه تصحیح میشود یا نه؟
اشکال تصحیح بیع فضولی لنفسه با اجازه
یکی از اشکالات این است که شأن اجازه تصحیح و امضاء نسبت به همان عقدی است که واقع شده است و عاقد هم عقد را برای خودش انجام داده است و لذا این امضاء اقتضاء نمیکند که این عقد برای دو مالک واقع شود و حفظ شأن اجازه متضاد با وقوع نقل و انتقال در ملک مالکین است.
جواب مرحوم شیخ به اشکال
مرحوم شیخ در جواب فرمود : وقتی کسی انشاء بیع میکند، مبیع را در مقابل عوض تملیک میکند، اما در این انشاء به طور مستقیم این معنی وجود ندارد که عوض داخل در ملک چه کسی شود. البته لازمهی انشای معاوضه این است که عوض داخل ملک کسی شود که معوض از ملک او خارج شده و به مقتضای قصد معاوضه، نقل و انتقال بین دو مالک اصلی واقع می شود. در اینجا قصد شخص این است که نقل و انتقال بین دو عوض واقع شود و وقوع عقد برای خودش تحت انشاء قرار نگرفته است، منتهی چون این شخص اشتباهاً اعتقاد دارد که مالک است، معتقد شده که این نقل و انتقال بین ملک خودش و ملک طرف مقابل واقع شده است، ولی در واقع نقل و انتقال بین مالک حقیقی و طرف مقابل واقع شده است و یا اگر هم اعتقاد اشتباهی نداشته باشد، ولی بنا را بر مالک بودن خودش گذاشته و نقل و انتقال را هم برای خودش میداند، در حالی که آنچه در تحت انشاء قرار گرفته، غیر از آن چیزی است که بناگذاری شده است. بنابراین، امضاء به عقدی که انشاء شده است، تعلق گرفته است و قهراً بین متعلق امضاء و نقل و انتقال واقعی بین مالکین هیچ تنافی و تضادی وجود ندارد و هر دو عیناً منطبق بر هم میباشند و آن ادعاء و بناگذاری اشتباه هم مشکلی ایجاد نمیکند.
اشترا الفضولی لنفسه بمال الغیر
مرحوم شیخ میفرماید در جایی که فضولی، مشتری باشد اشکال بالا با جوابی که ما بیان کردیم حل نمیشود. اگر مشتری فضولی باشد انشاء به حسب متعارف، هم از ناحیهی موجب و هم از ناحیهی قابل به همان فضولی تعلق میگیرد. یعنی وقتی فضولی با دراهمی که مال خودش نبوده چیزی میخرد، مالک که میخواهد به مشتری فضولی بفروشد، متعارفا این گونه عقد میکند که این ملک را تملیک تو کردم در مقابل آن پول و او هم میگوید من تملک کردم آن ملک را با این پول یا قبول کردم تملیک تو را با این پول.
بنابراین در مسئلهی قبلی که فضولی بایع است، به طور مستقیم در انشاء این مطلب قرار نگرفته است که ثمن ملک چه کسی شود، ولی در این مسئله که فضولی مشتری است، بایع به حسب متعارف و معمول، مشتری را مورد خطاب قرار داده و مبیع را به او تملیک میکند. مشتری هم به لسان قبول یا با کلمهی تملک، مبیع را تملک میکند. بنابراین در این صورت تملیک مشتری در انشاء اخذ شده است و ما با امضاء مالک اصلی دراهم، میخواهیم نقل و انتقال بین مالک اصلی دراهم و طرف مقابل واقع شود، در حالی که این نقل و انتقال مطابق با مُنشأ نیست. پس این جوابی که مرحوم شیخ بیان فرمود، اشکال این صورت را حل نمیکند، زیرا هم موجب و هم قابل بالایجاب و القبول ملکیت مشتری را انشاء کردهاند.
اشکال مرحوم علامه
بعد ایشان میفرمایند که طبق فرمایش علامه نظیر این اشکال در جایی که مشتری به فضولی بودن بایع جاهل باشد نیز جاری خواهد بود و تصحیح این معامله با اجازه مشکل است، زیرا وقتی مشتری ایجاب بایع را قبول میکند، ثمن را به عاقد تملیک میکند و اگر ما بخواهیم ثمن بر خلاف قصد مشتری به مالک اصلی منتقل شود، بر خلاف هدف شخصی است که این بیع را قبول کرده است. بنابراین علامه در فرض مسئلهای که بایع فضولی است، ولی مشتری جاهل به فضولی بودن اوست این اشکال را بیان نموده است.
در جایی که مشتری به فضولی بودن بایع جاهل باشد، قصد مشتری عبارت از تملیک ثمن به خود عاقد است و ما میخواهیم بگوییم که با اجازه، این ثمن به ملک مالک اصلی- که غیر از عاقد است- منتقل شود و این درست نیست که ما با اجازه این عقد را تصحیح کنیم. خلاصه مرحوم شیخ میگوید این اشکالی که ما در مثال فضولیت مشتری زدیم، علامه نظیر این اشکال را در فضولی بودن بایع با جهل مشتری به فضولیت بیان نموده است.
توجیه اشکال علامه توسط مرحوم شیخ
البته مرحوم شیخ در ادامه میفرمایند که به علامه نقض نشود که اگر در صورت جهل مشتری به فضولی بودن بایع، تصحیح معامله محل اشکال باشد، در صورتی هم که مشتری نمیداند عاقد، وکیل از طرف دیگری است، یا ولیّ برای دیگری است، باز هم باید معامله محل اشکال باشد، زیرا نظر مشتری نسبت به عاقد است نه به مالک اصلی، در حالی که همه قائل به صحت چنین معاملهای هستند. در صورتی که عاقد خودش اصیل نیست و وکیل از جانب دیگری است، یا ولیّ شخص دیگری است، طرف مقابل هم که جاهل به وکالت یا ولایت اوست، خیال میکند که این مال متعلق به خود اوست و قهراً قصد میکند که ثمن را به خود این شخص تملیک بکند و این اشکالی که در جهل فضولی مطرح شد، در اینجا هم وارد خواهد بود، پس بنابراین این اشکال مغالطهای است و درست نیست.
مرحوم شیخ میفرماید این نقض به علامه وارد نیست، زیرا در وکالة و ولایة شخصی که معامله میکند نظر خصوصی ندارد که این معامله برای شخص عاقد باشد یا برای دیگری. در هر صورت هدف این شخص حاصل میشود. که انجام معامله و نبودن حالت منتظرهای در معامله است. حتی در صورتی هم که عالم به این مطلب باشد که عاقد وکالتاً یا ولایتاً از جانت دیگری میخواهد عقد را انجام بدهد، باز هم میتواند به اعتبار نایب بودن بگوید: به تو تملیک کردم.
ولی در باب فضولی هدف شخص این نیست که یک عقدی واقع بشود و بعداً ببیند که آیا مالک اصلی اجازه میدهد یا نمیدهد. هدف اصلی این شخص عبارت از این است که با همین عقد مطلب تمام بشود، در حالی که با فضولی عقد تمام نمیشود و حالت منتظرهای برای این معامله وجود دارد و این بر خلاف مقصد خود مشتری است. بنابراین در مسئلهی فضولی اشکال تخلف قصد وجود دارد، ولی در باب جاهل بودن مشتری به وکیل یا ولی بودن طرف مقابل، تخلف از قصدی در کار نیست، بلکه قصد مشتری اوسع است.
اشکال به مرحوم شیخ
چند جهت از فرمایشات مرحوم شیخ برای ما ابهام دارد. البته برخی از فرمایشات ایشان را میشود به یک نحوی توجیه کرد، ولی بعضی جاها را نمیدانیم چطور توجیه کنیم.
در ابتداء ایشان فرمودند که ما مشکل بیع لنفسه را در باب فضولی یک جوری حل کردیم، ولی در موردی که فضولی مشتری باشد، با توجه به اینکه در وقت انشاء مالکیت فضولی اخذ شده است، آن جوابی که قبلا از اشکال داده شد، در اینجا نمیتوانیم بیان کنیم، زیرا آنجا در ایجاب فقط قصد معاوضه شده است و فقط خارج از این معاوضه یک اعتقاد خارجی یا بناگذاری خارجی هست که ضرر به انشاء نمیرساند، ولی در جایی که فضولی مشتری باشد، این اشکال وارد خواهد بود، زیرا در انشاء مالکیت بایع نسبت به ثمن اخذ شده است.
ظاهر فرمایش مرحوم شیخ عبارت از این است که اخذ در انشاء منحصر به مشتری فضولی باشد، ولی ممکن است که در ایجاب هم مالکیت ثمن برای بایع اخذ شده و شخص بگوید: من این شیء را به شما میفروشم، در مقابل اینکه فلان ثمن از ناحیه تو به ملک من منتقل بشود. بنابراین مرحوم شیخ اشکال را در فضولی بودن مشتری وارد دانسته است، ولی فرقی نمیکند که مالکیت نسبت به مثمن اخذ شده باشد یا ثمن و یا راجع به بایع باشد یا مشتری و این اشکال میتواند در تمام این موارد وارد باشد.
توجیه کلام مرحوم شیخ
البته میتوانیم این اشکال را اینطور جواب بدهیم که نظر مرحوم شیخ به متعارف موارد بوده است و در موارد معمول و متعارف در انشاء بایع فضولی چنین چیزی اخذ نمیشود و طبع قضیه اقتضاء میکند که تملیک نسبت به مالک اصلی باشد، ولی در باب فضولی بودن مشتری، متعارف عبارت از این است که هم بایع و هم مشتری هر دو در انشاء، مالکیت مشتری را در نظر گرفته و بایع میگوید: من این مبیع را ملک تو کردم و به تو فروختم، مشتری هم میگوید: من هم قبول کرده و تملک کردم.
هر چند در مسئله اشترا الفضولی هم در برخی موارد ممکن است بر خلاف متعارف، خود مشتری درج نشود و بایع بگوید: این عین را از ملک مالکش خارج کرده و به ملک مالک ثمن منتقل کردم و مشتری را هم در نظر نگیرد. در این صورت مالکیت مشتری در انشاء در نظر گرفته نشده است، ولی متعارف مواردی که در معاملات هست، تملیک و تملک مشتری تحت الانشاء قرار میگیرد، لذا مرحوم شیخ متعارف موارد را در نظر گرفته و در مسئلهی بیع الفضولی اشکال را به یک نحوی حل کرده است، ولی در مسئلهی اشترا الفضولی با توجه به اینکه تملک مشتری به حسب متعارف تحت الانشاء در نظر گرفته میشود، آن جواب، مشکل را حل نمیکند.
بحث دیگر عبارت از این است که ایشان میفرمایند علامه حلی هم بر اساس همین اشکال، در باب جاهل بودن مشتری به فضولیتِ طرف مقابل گفته است که «مشکلٌ»، در حالی که آن موردی را که علامه ذکر کرده است، فرض تحت الانشاء بودن نیست، بلکه فرض مسئلهی علامه عبارت از این است که بایع فضولی یک چیزی را میفروشد و متعارفاً هم اسم میبرد که ثمن داخل ملک چه کسی بشود، منتهی طرف مقابل نمیداند که این شخص فضولی است و به فضولی بودن بایع جاهل است. در این فرض مالکیت ثمن برای بایع تحت الانشاء قرار نگرفته است، بلکه اعتقاداً یا بناءً اینطور قرار گذاشته شده است.
اشکال این فرض همان اشکال اولی مسئله است که خود مرحوم شیخ جواب داده است و اشکال ثانوی که تحت الانشاء بودن است، ربطی به کلام علامه ندارد و ما نفهمیدیم که چرا ایشان این مطلب علامه را نظیر اشکال دوم دانستهاند، در حالی که با همان جوابی که داده شد، مشکل علامه هم حل میشود و با توجه به اینکه قصد معاوضه شده است و چیزی هم خارج از معاوضه تحت الانشاء نیست، اگر قصدی کردند یا علمی پیدا شد، مضر به معامله نخواهد بود.
مطلب بعدی این است که ایشان راجع به نقضی که به کلام علامه در بحث وکالت یا ولایت وارد شد، فرمودند: این نقض وارد نیست، زیرا در باب وکیل و ولی خصوصیتی مطرح نیست که مالک اصیل باشد یا غیر اصیل و معاوضه کلی است و هیچ خصوصیتی مطرح نیست.
ایشان در ادامه فرمودند که حتی اگر شخص بداند که طرف مقابل اصیل نیست و نیابتاً از دیگری بالولایة یا بالوکالة این عقد را انجام میدهد، باز هم میتواند به او خطاب تملیک بکند.
بحث در این است که آیا انسان میتواند نسبت به نایب اینطور خطاب کند که من املاک تو را زیاد کردم و این ثمن را داخل در ملک تو کردم؟!
به نظر ما چنین خطابی حتی مجازاً هم صحیح نیست و این خطاب مثل این است که انسان اسم منوبعنه را بر روی نایب بگذارد و مثلاً شخصی را که ولایت بر یک بچهی کوچکی دارد را با اسم آن بچه خطاب کند!
خلاصه مرحوم شیخ این تعبیر را دارد، ولی به نظر ما الزامی نداشت که این مطلب را اضافه کند و ما از مفاد فرمایش ایشان سر در نمیآوریم. ایشان میگوید: «لأنه حینئذ» یعنی در جایی که به وکیل یا ولی بودن جاهل است، «إنّما یقصد به المخاطب بعنوانه الأعمّ من کونه أصلیّاً أو نائباً»، یعنی به مخاطب میگوید که من این را به کسی تملیک میکنم که مورد نظر توست، چه خودت را در نظر گرفته باشد و چه منظور تو موکلت یا مولیعلیهات باشد و این کار اشکال ندارد و تملیک اعم از این است که خودش باشد یا دیگری باشد و نظر شخص به این است که این ثمن منتقل شده و معامله تمام بشود. «و لذا یجوز مخاطبته و إسناد الملک إلیه مع علمه بکونه نائباً» لزومی به این تعبیر آخر نبود و چنین چیزی هم صحیح نیست و هم عرفیت ندارد که به نائب گفته شود: من به املاک تو یک چیزی اضافه کردم و تو الان یک ملک بیشتر داری. البته نظر مشتری میتواند اعم از این باشد که خود عاقد مالک شود یا دیگری، ولی تعبیر به «إسناد الملک إلیه» راجع به نائب درست نیست.
بنابراین فرمایش ایشان عبارت از این است که وقتی در صورت علم معامله صحیح باشد، در صورت جهل مطلب روشنتر است، ولی در باب فضولی مسئله اینطوری نیست، زیرا در باب فضولی خصوصیت برای شخص منظور است و میخواهد مطلب را تمام کند نه اینکه معامله بکند و ببیند که آیا بعداً مالک قبول میکند یا نمیکند. البته اگر شخص عالم باشد، اشکالی ندارد و میداند که باید بعداً اجازه گرفته شود، ولی در صورت جهل، معمولاً شخص نظر خصوصی دارد که با همین معاوضه مطلب تمام بشود. و لذا مرحوم شیخ میفرمایند که این نقض درست نیست.
پس بنابراین مشکل دوم در مسئله عبارت از این است که در باب مشتری مالکیت فضولی تحت الانشاء اخذ شده است، ولی ما میخواهیم که با اجازه، مالکیت مالک واقعی را اثبات کنیم و چطور اجازه میتواند این کار را انجام بدهد؟
از مرحوم شیخ اسد الله شوشتری (بعض المعاصرین) جوابی برای این اشکال مطرح شده است که مرحوم شیخ میفرمایند: آن جواب درست نیست و خود ایشان جواب دیگری میدهد.
موضوع: اشترا الفضولی لنفسه بمال الغیر
خلاصه درس: حضرت استاد در ابتدا اشکال وارد شده به تصحیح اشترا الفضولی را مطرح و جواب مرحوم شوشتری را بیان میکنند سپس نقد مرحوم شیخ به جواب مرحوم شوشتری و یک جواب از طرف خود مرحوم شیخ بررسی میشود و در ادامه با بررسی نظر بعض المعاصرین، ترکیبی بودن انشاء فضولی از سه مورد را قبول کرده و در انتها، تصحیح عقد فضولی با اجازه به نحوی که خود فضولی مالک شود را در کلام مرحوم کاشف الغطا بیان و جوابهای مرحوم شیخ بررسی میشود.
اشکال در اشترا الفضولی لنفسه بمال الغیر
در مسأله إشترا الفضولی لنفسه، مالکیت فضولی تحت الإنشاء اخذ شده است، ولی ما میخواهیم با اجازه، مالکیت مالک واقعی را اثبات کنیم؛ چطور اجازه این کار را انجام میدهد؟
جواب بعض المعاصرین (شیخ اسدلله شوشتری)
«و قد تفطّن بعض المعاصرین لهذا الإشکال فی بعض کلماته، فالتزم تارة ببطلان شراء الغاصب لنفسه، مع أنّه لا یخفی مخالفته للفتاوی و أکثر النصوص المتقدّمة فی المسألة کما اعترف به أخیراً، و أُخری بأنّ الإجازة إنّما تتعلّق بنفس مبادلة العوضین و إن کانت خصوصیّة ملک المشتری الغاصب للمثمن مأخوذة فیها»
مرحوم شیخ میفرماید که بعضی از معاصرین متوجه این اشکال شده و جوابهایی بیان نمودهاند.
جواب اول: ما ملتزم به بطلان شراء لنفسه میشویم.
اشکال مرحوم شیخ به جواب اول: قول به بطلان، مخالف اکثر روایاتی است که در باب فضولی بیان شده و از آنها صحت شراء فضولی استفاده میشود و لذا ما نمیتوان قائل به بطلان شراء فضولی شد.
جواب دوم: در باب شراء فضولی، شخص با انشاء دو کار انجام میدهد: یکی انشاء معامله و مبادله بین شیئین و دیگر اینکه ملکیت مثمن را با خصوصیت برای خودش تثبیت مینماید. و مالک اصلی، نسبت به کار اول اجازه میدهد و نسبت به دیگری اجازه نمیدهد. قهراً با اجازه اصل معامله نفوذ پیدا میکند، ولی با توجه به اینکه خصوصیت مورد نظر شخص، مجاز نیست، نفوذ پیدا نمیکند. هدف ما هم این است که معامله بین مالک اصلی و طرف مقابل واقع شود.
اشکال مرحوم شیخ به جواب دوم
«و فیه: أنّ حقیقة العقد فی العبارة التی ذکرناها فی الإشکال أعنی قول المشتری الغاصب: تملّکت أو ملکت هذا منک بهذه الدراهم لیس إلّا إنشاء تملّکه للمبیع، فإجازة هذا الإنشاء لا یحصل بها تملّک المالک الأصلی له، بل یتوقّف علی نقل مستأنف ».
مرحوم شیخ میفرماید در آن مثالی که ما ذکر کردیم، بایع میگوید: «ملکتک بهذه الدراهم» مشتری فضولی هم در مقابل میگوید: «تملکتک یا ملکت هذا منک بهذه الدراهم». در اینجا یک انشاء بیشتر نیست و مُنشأ، ملکیت فضولی است و صحیح نیست که با اجازه، چیزی غیر از مُنشأ محقق شود.
جواب مرحوم شیخ به اصل اشکال
مرحوم شیخ در بیان جواب صحیح میفرماید که وقتی شخص فضولی عقد را اجراء میکند، اگر نقل و انتقال را من حیث هو در نظر بگیرد، اصلاً معاملهای در کار نیست، زیرا در معامله باید نیت و قصد ردّ و بدل شدن بین طرفین وجود داشته باشد. بنابراین اگر معامله بدون اعتبار مالکیت یا اعتقاد شخص به مالکیت خودش نسبت به ثمن واقع شود، معاوضه صدق نمیکند و چنین چیزی باطل است. معاوضهی مفروض، در جایی است که شخص یا معتقد به مالک بودن خودش است و ردّ و بدل شدن بین دو ملک مالکین را در نظر میگیرد یا مانند شخص غاصب بناگذاری بر ملکیت خودش میکند. در هر دو صورت خودش بما أنه مالکٌ، طرف مقابله است و این حیثیت، حیثیت تقییدی است، یعنی چون این ذات چنین خصوصیتی دارد، نقل و انتقالی نسبت به آن واقع میگردد.
در برخی موارد دیگر هم گاهی حکم روی عنوانی که بر شخص منطبق شده است، بار میشود مثل اینکه زید از این حیث که عالم است، باید به او اکرام شود و یا من حیث أنه سیدٌ، چنین حکمی دارد، یا من حیث أنه ایرانیٌ فلان حکم را دارد. در تمام این موارد، اگر عناوین منطبق بر یک شیئی باشد، احکام بر این عناوین حمل میشود. در اینجا هم شخص بما أنه مالکٌ معامله میکند و در حقیقت معامله به حسب انشاء خود عاقد، بین مالکین واقع شده است. مالک اصلی هم با اجازه، همین عقد را تصحیح میکند و اجازه عقد مستأنفی نیست.
اشکال به جواب مرحوم شیخ
اشکال اول: ولی آیا وجدان هم به این مطلب حکم میکند؟! یا بر خلاف وجدان طبیعی است که گفته شود: این شخص انشاء تملیک را برای خودش کرده، ولی این انشاء نسبت به خود مالکین اصلی واقع میشود؟! شیخ کأن میخواهد بفرماید که این انشاء نسبت به خودِ عاقد مجازی است و صحت سلب دارد، ولی نسبت به مالکلین حقیقی است. اگر ایشان چنین ادعائی بکند، بر خلاف وجدان است. باید بینیم این حیثیتی که طبق فرمایش ایشان بر فضولی منطبق میگردد، آیا حیثیت مالکیت واقعیه است یا مالکیت اعتقادی و بنائی است؟
آن حیثیتی که منطبق بر شخص فضولی است، مالکیت حقیقیه نیست. بلکه یا مالکیت اعتقادی است که شخص اشتباه نموده و خیال کرده که خودش مالک است و بر همین اساس معامله را انجام داده است و یا اینکه بنا را بر مالک بودن خودش گذاشته است. بنابراین اگر قرار هم باشد که حکمی به اعتبار حیثیتی بار شده باشد، نسبت به حیثیت و عنوان مالک اعتقادی یا مالک بنائی حمل شده است، نه بر عنوان مالک واقعی، ولی شما میخواهید که حکم را نسبت به مالک واقعی حمل کنید.
بنابراین در عقد فضولی انشاء نسبت به مالکیت اعتقادی یا مالکیت بنائی فرض شده است و کاری به مالک حقیقی ندارد و نسبت بین ملکیت حقیقی و ملکیت بنایی یا اعتقادی هم عموم و خصوص من وجه است و ممکن است که انسان مالک واقعی یک شیئی باشد، ولی به جهت اینکه معتقد به مالکیت خودش نیست، معامله نکند، از طرف دیگر هم گاهی شخص مالک حقیقی یک شیئی نیست، ولی چون معتقد به مالکیت خودش میباشد، معامله و انشاء بر آن قرار میگیرد. بنابراین درست نیست که بگوییم: انشاء نسبت به مالک واقع شده است.
اشکال دوم: عبارت از این است که بر فرض هم که ما تسامحاً ملکیت اعتقادی یا بنائی را با واقع یکی حساب کنیم، باز هم خصوصیت خودش در این انشاء دخالت دارد، نه اینکه معامله روی مالک رفته باشد.
در مثالِ عالم، احترام به «علم» بما هو بار میشود و خصوصیت زیدی که عالم است، دخالتی ندارد و هر کس دیگری هم که عالم باشد، باید مورد احترام قرار بگیرد، ولی در اینجا اینطور نیست که برای فضولی فرقی بین خودش و دیگران وجود نداشته باشد، بلکه یک قسمت از انشاء مربوط به این است که خود شخص مثمن و عین مورد معامله را به دست بیاورد و به مالک اصلی کاری ندارد.
خلاصه تطبیق این معامله بر مالک اصلی از دو جهت درست نیست: اولاً حیثیتی که در اینجاست، با مالک اصلی نسبت عموم من وجه دارد و ثانیاً اگر هم حیثیت موجود در اینجا واقعی باشد، باز هم خصوصیت خود عاقد دخالت دارد و معامله به صورت مطلق نیست. بنابراین به نظر میرسد که راه حلّ شیخ برای این مسئله یک امر عرفی متعارف نیست و اینطور نیست که خواستهی عاقد حقیقتاً این باشد که مالک اصلی را مالک قرار بدهد و این مطلب فقط بر اساس قوت علمی شیخ تحریر شده است و به نظر ما تمام نیست.
پرسش: ممکن است غاصب بگوید که من مال سرقتی را دارم میفروشم؟
پاسخ: مرحوم شیخ میفرماید که در این صورت اصلاً معاوضه نیست. البته این یک بحث کلی است که قبلاً به آن اشاره شد که آیا در معاوضه باید نقل و انتقال بین طرفین واقع شود یا چنین چیزی معتبر نیست. مرحوم شیخ قائل به اعتبار این نقل و انتقال بین طرفین است، زیرا بیع معاوضةٌ من المعاوضات و لذا برای تصحیح معاوضه چنین چیزی معتبر است. بنابراین ایشان بر اساس این مبنی، قائل به این مطلب است، ولی اگر کسی این مبنی را قبول نداشته باشد، مطلب دیگری است که بحث آن گذشت.
بررسی نظر بعض المعاصرین(شیخ اسدالله شوشتری)
به نظر میرسد آن مطلبی که بعض المعاصرین بیان کرده و شیخ آن را قبول نکرد، وجدانی باشد. شخص فضولی با انشاء سه کار انجام میدهد:
اول: آن مال از ملک مالک اخراج شود؛ حال مالک هر که می خواهد باشد.
دوم: در مقابل آن مال، مثمن هم از ملک دیگری اخراج شود.
سوم: مال از ملک مالک اصلی خارج شده و به ملک این شخص منتقل شود.
در اینجا یک مالک، واقعاً مالک اصلی است و دیگری هم به صورت ادعائی خودش را مالک اصلی فرض کرده است. بعد از انجام معامله، صاحب اصلی پول میگوید که اگر با پول من چیزی خریدند، اشکالی ندارد و من موافقت میکنم، یعنی موافقت میکنم که این معامله برای خود من واقع شود.
بناء عقلاء در این جا عبارت از این است که وقتی دو جهت معامله واقع شده است و نسبت به جهت سوم هم صاحب پول موافقت میکند، همین امضای مالک اصلی را برای تصحیح این نقل و انتقال کافی میدانند.
البته در برخی موارد، شخص کاملاً بیگانه است و اجازه و امثال آن معنی ندارد، ولی در اینجا که پول متعلق به مالک اصلی است و او هم موافقت خود را با این معامله اعلام میکند، به نظر میرسد که امضاء و موافقت او موجب تصحیح عقد شود و در حقیقت صاحب پول با دو جهت معامله (اخراج مثمن و ثمن) موافقت نموده و فقط با جهت سوم مخالفت نموده است و در مقداری که موافقت نموده است، معامله صحیح میباشد و اشکالی ندارد. البته شیخ انشاء را یک انشاء فرض کرده است و در یک انشاء هم معنی ندارد که مالک اصلی یک مقدارش را درست و یک مقدارش را نادرست بداند.
تصحیح عقد فضولی به نحوی که خود فضولی مالک شود
دو راه در کلام مرحوم کاشف الغطاء
مرحوم شیخ در ادامه وارد یک مسئله جدید میشوند که گویا کاشف الغطاء مطرح کرده و آن این است که بگوییم در بیع لنفسه یا شراء لنفسه، با اجازه آن چیزی که طرفین قصد کردند همان با تمام خصوصیات برای خود فضولی واقع شود. یعنی در بیع فضولی، با اجازه، ثمن در ملک بایع فضولی داخل شود. و در اشترا فضولی، با اجازه، مثمن، داخل ملک مشتری فضولی شود. مرحوم کاشف الغطا از دو راه این را تصحیح میکند:
راه اول:
اینکه در معاوضات شرط باشد از آنجایی که معوض خارج میشود، عوض هم به همان جا منتقل شود، بگوییم این شرط معتبر نیست. بنابراین شخص که میخواهد اجازه دهد میگوید اجازه میدهم که از ملک من یک چیزی خارج شود در عوضش یکی دیگر حالا هر کسی هست او مالک شود. و لذا عقد با همان خصوصیاتی که انشاء شده با اجازه تصحیح میشود و ثمن یا مثمن مال خود فضولی میشود.
راه دوم:
بگوییم وقتی شخص فضولی میخواهد معامله کند، اول یک انشاء مالکیت برای خودش میکند، حال یا انشاء مالکیت ثمن یا انشاء مالکیت مثمن و زمانی که مالک اصلی میخواهد اجازه دهد، میگوید هر کاری او انجام داده است، چه کاری که مقدمتاً انجام داده و برای خودش انشاء مالکیت کرده و چه کاری که بعداً انجام داده و نقل و انتقالی کرده است، من با همهی این کارها موافقت میکنم.
پس با این اجازه، ضمناً برای فضولی ملکیت حاصل میشود و معامله از فضولیت بیرون رفته و بین دو مالک اصلی واقع میشود و نقل و انتقال هم بین فضولی (که حالا مالک اصلی شده) و طرف مقابل واقع میشود و در این صورت مطلب تمام است. این نظیر مطلبی است که ایشان در باب معاطاة فرموده که اگر کسی اباحه جمیع تصرفات کند، از جملهی تصرفات، تصرفاتی است که متوقف بر ملکیت است و در نتیجه عبدی را که مثلاً میخواهد عتق کند یا بفروشد، ضمناً برای خودش انشاء مالکیت میکند و بعد عتق میکند یا میفروشد. مثل اینکه شخص بگوید: «أعتق عبدک عنی»، یا بگوید: «إشترِ لنفسک بمالی» در تمام این موارد در ضمن این اشترائی که واقع میشود، یک انشاء ملکیت، ضمنا هم برای طرف واقع میشود و قهراً طرف اول مالک میشود و بعد به صورت طبیعی ملک خودش را نقل و انتقال میدهد.
اشکالات مرحوم شیخ به راه دوم
اولاً ما در بحث معاطاة هم درست بودن این مطلب را قبول نکردیم. و برگشت اباحهی جمیع تصرفات را به انشاء ملکیت برای خود شخص قبول نداریم. متفاهم عرفی از اباحهی جمیع تصرفات این معنی نیست که شما اول انشاء ملکیت بکن و بعد از طرف خودت عتق کن یا بفروش. اباحه، تا آخر همان اباحه هست، منتهی نتیجهی اباحه هر چه که هست، شخص به آن عمل میکند.
و ثانیا: قیاس مع الفارق است و نمیشود اینجا را به مورد إذن قیاس کرد، زیرا این دو متفاوت از یکدیگرند و در اجازه همان چیزی که واقع شده است مورد تنفیذ قرار میگیرد، ولی در اذن ممکن است به صورت مطلق إذن داده شده باشد و یکی از موارد آن هم انشاء تملیک برای خود شخص و قبول وکالتی آن باشد. ولی در بحث ما فضولی قبلاً عقدی را انجام داده که استنادی به مالک اصلی نداشته و هیچ وکالتی از جانب مالک اصلی وجود ندارد و نه شخص غاصب و نه کسی که اعتقاد به مالکیت خودش دارد، هیچ کدام توکیلی از جانب مالک اصلی ندارند.
خلاصه: فرض مسئله این است که ثمن یا مثمن به فضولی منتقل شود. مرحوم کاشف الغطاء میگوید که با اجازه خود فضولی مالک میشود و کأنّ اجازه هم مثل اذنی است که مالک قبل از معامله داده باشد و مالک اصلی با اجازه فضولی را وکیل کرده که از طرف من به خودت ببخش و بعد هم قبول و ایجاب شود و نقل و انتقال واقع شود. و ثمن یا مثمن هم نصیب خودت شود.
مرحوم شیخ میفرماید که این مطلب در اذن قابل تصویر است، ولی در باب اجازه اینطور نیست، بلکه در اجازه هر کاری که شخص قبلاً انجام داده مورد تنفیذ قرار میگیرد و وکالت و امثال آن مطرح نیست. شخص فضولی یا معتقد به مالک بودن خودش میباشد و یا اینکه غاصب است و ملکیت ادعائی دارد و لذا این حرفها قابل تصحیح نیست.
موضوع: تصحیح مالک شدن فضولی با اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در ابتدا بیان مرحوم شیخ در تصحیح ملکیت فضولی با اجازه را مطرح نمودهاند. بحث بعدی راجع به مملک بودن إذن و اجازه است که ایشان پس از بیان فرمایش مرحوم شیخ، نظر خود را نسبت به این موضوع، مبنی بر مملک بودن به شرط تأخر بیع، مورد اشاره قرار میدهند. و در انتها نظر مرحوم شیخ راجع به مسئلهی لزوم جابجایی ثمن و مثمن بین طرفین را مورد بررسی قرار میدهند.
بیان مرحوم کاشف الغطا در تصحیح ملکیت فضولی با اجازه
مرحوم شیخ برای تصحیح ملکیت فضولی نسبت به ثمن و مثمن دو وجه از طرف مرحوم کاشف الغطا ذکر کرد . که در وجه اول فرمود: شخص فضولی دو کار انجام داده: یکی قصد ردّ و بدل شدن بین ثمن و مثمن و دیگر اینکه برای خودش فرض مالکیت کرده است و ما میخواهیم با اجازهی مالک اصلی این عقد را تصحیح کنیم. اجازهی مالک اصلی یک مرتبه به اصل مبادله متعلق میشود. یک مرتبه هم به این بنایی که شخص منضماً به اصل مبادله در نظر گرفته و خودش را مالک فرض کرده است، تعلق میگیرد. که لازمهی این انضمام این است که این ثمن و مثمن نصیب عاقد فضولی شود و با اجازهی مالک اصلی، این بناگذاری و این ضمیمه، تصحیح میشود.
اشکال مرحوم شیخ
این ضمیمه با اجازه تصحیح نمیشود، حتی نفس إذن هم در مالک شدن شخص کفایت نمیکند و ملکیت با اسباب ممَلّکه مانند ثبت و حیازت حاصل میگردد. و اجازه بالاتر از إذن نیست. البته اگر إذن داده نمیشد، حتی با ثبت و حیازت هم ملکیت شرعی حاصل نمیشد، ولی اگر إذن داده شود، معنایش این است که اسباب تملک از جانب شخص مأذون صادر شود و شرعیت این تملک با إذن درست میشود. بنابراین با نفس إذن، شخص نمیتواند مالک شود و قهراً در مانحن فیه نمیتوان با صِرف اجازه، ملکیت فضولی را تصحیح کرد، زیرا عملی که جزء اسباب مُمَلّکه باشد از فضولی صادر نشده است. و لذا ملکیت شرعیه با اجازه درست نمیشود و ضمیمه کردن قصد شخص به اصل معامله نتیجه و فایدهای ندارد.
نقد ما بر فرمایش مرحوم شیخ
در اینجا نسبت به فرمایش مرحوم شیخ سه نکته را باید عرض کرد:
نکته اول: وجود تناقض بین دو انشاء
ایشان میفرماید که اگر ضمیمه مورد اجازه قرار بگیرد، إذن برای مالک شدن عاقد خواهد بود. ولی این مطلب تناقض بین انشائین است و بطلان از جهت وجود تناقض بین این دو خواهد بود، زیرا شخص فضولی یک انشاء نسبت به اصل معامله کرده و یک بناگذاری هم نسبت به مالک بودن خودش نموده است دو انشا است. نتیجهی اصل معامله حصول نقل و انتقال برای مالکین است، ولی نتیجهی این ضمیمه، حصول ملکیت برای عاقد است و قهراً با توجه به متضاد بودن این دو انشاء، باید باطل باشد و نمیشود هر دو فعلی باشند. مرحوم شیخ این دو انشاء را متضاد فرض نکرده و میگوید: اگر عقد با ضمیمه مورد اجازه قرار گرفته باشد، اذنِ به نقل و انتقال نسبت به عاقد خواهد بود، یعنی اجازهی نقل و انتقال نسبت به عاقد خواهد بود. البته ایشان میفرمایند که اجازه و إذن از اسباب انتقال نیستند و با اذن چیزی منتقل نمیشود، چه برسد به اینکه با اجازه منتقل شود.
نکته دوم: بررسی عبارت «لأنّ الإذن فی التملّک لا یؤثر التملّک»
مرحوم شیخ راجع به ضمیمه میفرماید : «إن مرجع هذا إلی إجازة ما بنی علیه العاقد من التملّک و إمضائه له إذ بعد إمضائه یقع البیع فی ملک العاقد فیملک البدل» این درست است، ولی بحث در این است که آیا چنین امضاء و امثال آن شرعاً و از جهت عقلائی صحیح است یا نه؟ «إلّا أنّ من المعلوم عدم الدلیل علی تأثیر الإجازة فی تأثیر ذلک البناء فی تحقّق متعلّقه شرعاً بل الدلیل علی عدمه لأنّ هذا ممّا لا یؤثّر فیه الإذن» هر چند اجازه صادر شده، ولی نفسالاجازه کافی نیست و با توجه به عدم صدور اسباب مملّکه، نمیتوان ملکیت را تصحیح کرد. اجازه که بالاتر از إذن نیست و با توجه به اینکه إذن کافی نیست، اجازه هم کافی نخواهد بود. در ادامه اینطور تعلیل میکند «لأنّ الإذن فی التملّک لا یؤثر التملّک».
عرض ما این است که در ظاهر عبارت، علت با معلل منطبق نیست. علت این است که مگر اذن یکی از علل مملکه است؟ اگر من اذن بدهم که میلیونها تومان از اموال من مال شما باشد، آیا با همین إذنی که من دادم، شما مالک ملیونها تومان از اموال من میشوید؟! چنین چیزی نیست. طبق ذیل عبارتِ ایشان، اذن جزء اسباب مملکه نیست، ولی صدر مسئله این نیست که نفسالاذن مملک باشد، بلکه بنایی که بعد از اذن هست، آن بنا مملک است، ولی تعلیل به شکل دیگری آورده شده و لذا به نظر میرسد که بتوانیم این تعلیل ایشان را اینطور معنی کنیم: «لأنّ الإذن فی التملّک لا یؤثر التملّک بالبناء»، یعنی مراد از «لایؤثر التملّک» این است که «لایؤثر التملّک بالبناء»، زیرا ایشان قبلاً تملک بالبناء را میخواست اثبات کند. خلاصه باید عبارت ایشان طوری تفسیر شود که علت و معلّل با هم تطبیق کنند.
نکته سوم: مملّک بودن إذن و اجازهی متعقب به بیع
آیا این فرمایش « لأنّ الإذن فی التملّک لا یؤثر التملّک، فکیف إجازته» صحیح است؟ مثلاً کسی إذن میدهد که شما مالک شوید و شما هم در دلتان بنا بگذارید که این زمین مال شما باشد. آیا این جزء اسباب مملکه است؟ آیا به صرف اینکه مالک اصلی اذن داده و شما هم در دلتان بنا گذاشتید که این زمین مال شما باشد و هیچ چیز دیگری ضمیمه نشد، کفایت در مالکیت شخص میکند؟ عقلاء چنین چیزی را در ملکیت کافی نمیدانند.
ولی عرض ما این است که هر چند مجرد بنا گذاشتن بعد از إذن از اسباب مملّکه نیست، ولی اگر چنین چیزی متعقب به بیع باشد، مانعی ندارد که موجب تملک شخص بشود. عقلاء در چنین صورتی که شخص بناگذاری کرده و به دنبالش به نحو شرط متأخر، بیع خارجی تحقق پیدا میکند، قائل به سببیت برای ملکیت میشوند. البته ما میدانیم که إذن مالک اصلی و بناگذاری صِرف بدون هرگونه ترتیب اثر خارجی، ملکیتی نمیآورد، ولی بحث این است که شخص بعد از اذن، بنا میگذارد که این مال، مال خودش است و آن را میفروشد و روشن است که نمیتوان گفت چنین چیزی از نظر عقلائی جزء اسباب مملکه نیست. خلاصه این قسمت درست برای ما معلوم نشد.
اجازه هم مانند اذن مشکلی ندارد، البته اگر اشکال تناقض را در نظر نگیریم. فرض این است که شخص دو انشاء کرده است: یک انشاءِ مربوط به اصل مبادله، یک انشاء هم راجع به خود شخص. و بین این دو انشاء، تناقض است و از این جهت باطل است. اما در صورتی که از ناحیهی تناقض اشکالی وارد نباشد، این اشکال مرحوم شیخ وارد نخواهد بود.
ایشان فرمود اگر فقط یک قسمت را اجازه کند، اشکالی ندارد. دومی را هم منضماً به اصل مبادله اجازه میکند. یعنی میخواهد که انشائین را امضا کند. اشکال ما، تناقض بین انشائین است، ولی اگر این اشکال را وارد ندانیم، میتوان به اشکال مرحوم شیخ مبنی بر سبب مُمَلّک نبودن إذن- همان گونه که توضیح دادیم- جواب داد.
مرحوم شیخ: لزوم داخل شدن ثمن به جایی که مثمن از آنجا خارج شده
بحث دیگری که ایشان به آن اشاره فرمودهاند ، عبارت از این است که بعضیها در بیع و معاوضات و امثال آنها میگویند که لزومی ندارد عوض به همانجایی وارد شود که معوض از آنجا خارج شده است، ولی ایشان میفرمایند که ما قبلاً هم گفتیم که این خلاف مفهوم بیع و مفهوم معاوضه است و باید عوض به همان جایی که معوض خارج شده است وارد شود. و ما تنها قائل به این مطلب نیستیم بلکه علامه «فی غیر موضعٍ من کتبه» این مطلب را با تعبیرات مختلف ذکر کرده است و در برخی جاها نسبت به وقوع چنین چیزی تعبیر به «لایتصور» نموده و در برخی موارد هم تعبیر به «لایعقل» کرده است. کأنّ چنین چیزی با مجاز هم درست نمیشود و حقیقت معاوضه عبارت از ردّ و بدل شدن بین طرفین است و لذا چنین چیزی معقول و صحیح نیست. بعضیها هم قائل به عدم الخلاف نسبت به بطلان مسئلهای «اشتر لنفسک بمالی» شدهاند، به این معنی که این إذنی که در این مسئله هست، هیچ خاصیتی ندارد که بخواهد موجب خروج این مال شود. بعضیها نسبت به این مسئله نفی خلاف کردهاند. در حاشیه هم نوشته است که «ادعاه صاحب الجواهر» . البته از عظمای طایفه هم عدهای مثل شیخ و محقق و غیر آنها تصریح به بطلان این شراء کردهاند که شخص بخواهد با مال دیگری برای خودش شراء کند و بعد از حصول شراء، مثمن به ملک خودش منتقل شود.
البته مرحوم شیخ میفرمایند که طبق برخی تعابیر، اجماعی بودن این مطلب کمی سست میشود. تعابیری که مربوط به مسئلهی تعاقب ایادی بر شیء فضولی است. در آن مسئله که بعداً مورد بحث قرار میگیرد از قطب الدین (که ظاهراً مراد قطب الدین رازی است) و شهید اول (که شاگرد قطب الدین است) و غیر اینها این مطلب نقل شده است که اگر شخص با علم به غاصب بودن فروشنده، با او معامله کند، شخص غاصب نسبت به این ثمنی که به او پرداخت میشود، تسلط پیدا کرده و میتواند به وسیلهی این مال یک چیزی را بخرد و مالک شود. از این مطلب استفاده میشود که هر چند این ثمنی که به دست غاصب آمده است، هنوز از ملک مالک اصلی خارج نشده، ولی اگر به وسیلهی این ثمن بیعی واقع شود و یک متاعی به این غاصب منتقل شود، غاصب مالک مثمن میشود. که از ظاهر آن کلام چنین استفاده میشود. و بعد هم میفرماید مگر بگوییم: این ظاهری که مترائی است و ابتداءً به نظر میرسد، مراد این بزرگوران هم نیست و اینگونه نیست که از تسلط غاصب اینطور استظهار کنیم که مالک نیست، ولی سلطه دارد، بلکه این تسلط مثل «الناس مسلطون علی اموالهم» است. این کسی که میداند فروشنده غاصب است و با علم به غاصبیت او، ثمن را به او تحویل میدهد، در حقیقت ثمن را به او تملیک میکند و دیگر برای خودش ملکیتی قائل نیست. مراد از تسلط این است، نه اینکه به ملک مالک اصلی باقی باشد. منتهی یک اختیاراتی برای او قائم شده است تا نقض به مطلب علامه و محقق و شیخ و امثال آنها باشد. البته ممکن است که مالکیت به صورت مطلق حاصل شده باشد و ممکن هم هست که مالکیت آناًمّا قبل از بیع مورد نظر باشد که بالأخره شخص با این تسلط بتواند بیع و امثال آنها را انجام بدهد. ایشان میگوید که ممکن است مراد این باشد و فخر المحقیقین هم در ایضاح میگوید که اصحاب میگویند که اگر کسی با علم به غاصب بودن فروشنده، با او معامله میکند، این ثمن را به او تملیک میکند. این نسبتی هم که به اصحاب داده شده است، میتواند مؤید این مطلب باشد که قهراً قطب رازی و شهید و امثال آنها هم از این مطلب تخطی نکردهاند. بنابراین، کأنّ همهی اینها میخواهند بگویند که در معامله و معاوضه از هر کجا که مثمن خارج شده است، باید ثمن به همان ملک وارد بشود.
به هر حال ایشان میفرمایند که جواب صحیح برای مشکل بیع لنفسه یا شراء لنفسه همانی است که ما جواب دادیم، نه جوابی که از مرحوم کاشف الغطاء با دو تقریب نقل شد.
موضوع: بیع الفضولی و جعل العوض فی ذمّة الغیر
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به بررسی بیع فضولی در صورت جعل العوض فی ذمّة الغیر پرداخته و راههای تعیین الذمة را بیان میفرمایند. سپس نظر مرحوم شیخ راجع به حقیقت معاوضه و فروض متصور در آن را مورد بررسی قرار میدهند. بحث بعدی هم راجع به این است که مقتضای قاعده در صورت ردّ چه خواهد بود.
جعل العوض فی ذمّة الغیر
«بقی هنا أمران: الأوّل: أنّه لا فرق علی القول بصحّة بیع الفضولی بین کون مال الغیر عیناً أو دیناً فی ذمّة الغیر، و منه جعل العوض ثمناً أو مثمناً فی ذمّة الغیر.» (1)
فضولی گاهی بایع است و گاهی مشتری. که اگر ما قائل به صحت شدیم اختصاص به جایی ندارد که مبیع یا ثمن از اعیان باشد، بلکه اگر مافیالذمه هم باشد، ادلهی فضولی و عموماتی مانند «أوفوا بالعقود» (2)شامل آن خواهد شد. مثل اینکه زید، مالک یک خروار گندم در ذمه دیگری است و بایع فضولی این مافیالذمة را بدون اذن زید به دیگری بفروشد. یا مثل اینکه مشتری فضولی بگوید: به یک دینار در ذمّهی زید، من این شیء را خریدم.
راههای تعیین ذمه (تصریح - ظهورکلام - قصد)
راه اول: تصریح
ذمه به شخص معین اضافه شود: «اشتریت هذا الثوب بمأة درهم فی ذمة زید» یا «بعت ثوبا فی ذمةزید بمأة درهم».
راه دوم: ظهور کلام
راه تعیین ذمة گاهی به تعبیر آقای خوئی بالظهور است (1). مثلاً بگوید: من از قِبَل زید یک خروار گندم را در مقابل فلان چیز فروختم. این کلام ظاهر در این است که این شخص همان یک خروار گندمی را که در ذمهی زید است را به دیگری میفروشد، منتهی این شخص فضولتاً این کار را انجام میدهد و قبلاً اذنی از ناحیهی مالکِ ما فیالذمه نداشته است.
اشکالی در شمول ادله صحت فضولی نسبت به این دو قسم نیست.
راه سوم: قصد غیر
هیچ تنصیص یا ظهوری در کلام نیست و قرینهای هم وجود ندارد، و فضولی فقط بینه و بین الله کلی مبیع یا ثمن را در ذمهی زید قصد میکند.
مرحوم شیخ میفرماید: این قسم هم مانند نصوصیت یا ظهور صحیح هست، وقتی عوض از ملک شخص خارج میشود، در مقابلش هم یک دخولی واقع شده و با تعیین عوض، من له العقد هم اثبات میشود، و با تعیین من له العقد من علیه العقد هم مشخص می شود و از کیسه همان خارج می شود که داخل در کیسه او شده است . و با قصد معاوضه، وقتی ضرری به طرف مقابل وارد میشود، از طرف مقابل هم چیزی داخل در ملک این شخص میگردد. و خاصیت معاوضه عبارت از جابجایی بین عوض و معوض است.
1) المکاسب، مصباح الفقاهة، ج4، ص121.
بنابراین همانطوری که اگر قصد معاوضه شد و یک چیزی به ضرر یک کسی از ملکش خارج شد، یک چیزی در ملک او جایگزین این ماخرج میشود، اگر هم ما ابتداءً به عنوان معاوضه دخول در ملک دیگری را تصویر کردیم، در مقابلش یک چیز دیگری از ملک طرف مقابل خارج میشود. این مطلب لازمهی معاوضه است.
توضیح کلام مرحوم شیخ
این مطلبی را که مرحوم شیخ مدعی است و همه آن را قبول ندارند، دو گونه میشود بیان کرد:
بیان اول: یک بیان- که کلام شیخ هم ظاهر در آن است- عبارت از این است که بگوییم: اگر دخول و خروجی نشده باشد، اصلاً معاوضه مستحیل است که فرمایش علامه هم ناظر به همین مطلب است (1)
بیان دوم: عبارت از این است که بگوییم: استحالهای در کار نیست، بلکه اطلاق معاوضه، جابجایی بین دو چیزی را اقتضاء میکند. البته ممکن است که کسی تصریح کرده باشد که فلان چیز را برای بچهی خودم میخرم و چنین چیزی بر خلاف اطلاق ممکن است، ولی اگر معاوضه مطلق گذاشته شد، جابجایی را اقتضاء میکند.
و اینکه این مطلب درست است یا نادرست، بحث دیگری است و ممکن است کسی چنین اطلاقی را قبول نداشته باشد و بگوید که اگر قرینهای نبود، عقد فضولی نیست و ذمهی خود عاقد مشغول خواهد شد. به هر حال این بحث مبتنی بر این است که بگوییم: لازمهی لاینفک معاوضه عبارت از جابجا شدن است. و یا اینکه بگوییم: اطلاق معاوضه، جابجا شدن را اقتضاء میکند.
1) تذکرة الفقهاء، العلامه الحلی، ج13، ص246.
بنابراین مرحوم شیخ میفرماید (1)همانطور که تعیین عوض در خارج ما را از ذکر نام مالک اصلی و قصد آن بینیاز میکند و معامله برای مالک واقع میشود ولو فضولی او را قصد نکند و خود را قصد کند همچنین قصد و نیت (من وقع له العقد) هم کافی است و ما را از ذکر نام او و اضافه ذمة به سوی او، بینیاز میسازد.
بررسی فرمایش مرحوم شیخ
مرحوم شیخ با این بیانی که برای مختار خودش ذکر کرده است، به اصل مطلب اشاره نکرده است.
ایشان میفرماید که اگر ما عوض یا من له العقد را تعیین لفظی کنیم، لازمهی آن جابجایی است و نیازی به ذکر تفصیلی طرف مقابل و تنصیص نسبت به آن نیست، زیرا خاصیت معاوضه همین جابجا شدن است، ولی این مطلب ارتباطی به اصل بحث ما ندارد. بحث ما در صورتی است که نه تنصیصی شده است و نه کلام ظهوری در تعیین دارد و فقط قصد خارجی نسبت به بیع یا شراء فضولی واقع شده است. و بحث راجع به این است که آیا با چنین قصدی، معامله واقع میشود یا نه؟ شیخ راجع به این مطلب هیچ بیانی ذکر نکرده است و وجداناً هم ما نمیفهمیم که این کار عقلائی باشد. و لذا روشن نیست که بنای عقلاء نفسالقصد را حتی در صورت وجود هر دو قصد، کافی بداند، چه برسد به اینکه فقط یک قصد وجود داشته باشد.
1) المکاسب، الشیخ مرتضی الأنصاری، ج3، ص390.
اگر در کلام یک قصد ذکر شده باشد، به جای دیگری کفایت میکند و لازم نیست نسبت به طرف مقابل قصد تفصیلی هم واقع شده باشد و همان معاوضهی اجمالی کافی است، ولی در صورتی که اصلاً چیزی ذکر نشده باشد و بدون ذکر مالک، در حالی که ملک هم از اعیان معینه نیست که خود به خود تعین داشته باشد، خیلی روشن نیست که با صِرف نیت تنها، چنین معاوضهای واقع شود. البته شیخ این مطلب را مسلم گرفته است و میفرماید که با نیت صحیح میشود و اگر طرف مقابل اجازه داد، قهراً معامله نفوذ پیدا میکند و حالت منتظرهاش فقط مربوط به اجازه است.
ولی به نظر ما معلوم نیست چنین چیزی که هیچ تعیینی در آن ذکر نشده و فقط با قصد تعیین شده است، صلاحیت صحت را حتی با اجازه هم داشته باشد. شیخ هم بیانی ذکر نمیکند و فقط به این مطلب اشاره نموده است که در معاوضه ردّ و بدل شدن و جابجایی باید واقع شود و به همین مطلب اکتفاء کرده است. این قسمت از فرمایش ایشان خیلی برای ما روشن نیست.
مقتضای قاعده در صورت ردّ
اگر با تصریح یا ظهور ثابت شد که عقد به ذمهی چه کسی تعلق گرفته و بعد از آن هم اجازه محقق شد، معامله تصحیح میشود، ولی در صورت ردّ مقتضای قاعده این است که هر دو شیء (ثمن و مثمن) به ملک اصلی مالکین باقی میماند و وجه دیگری هم در کار نیست.
در اینجا یک مسامحهای در تعبیر شیخ واقع شده است. ایشان میفرماید که اگر مالک اصلی اجازه داد، معامله نفوذ پیدا میکند، ولی اگر رد کرد، به همان حالت اولیه (ملک مالکین) باقی میکند، ولی قاعدهاش این بود که ایشان بگوید: اگر اجازه داد، معامله نفوذ پیدا میکند و اگر اجازه نداد مثل اینکه مالک اصلی اصلاً متوجه نشود تا بمیرد، به ملک مالکین اصلی باقی خواهد بود. قهراً در این صورت نه اجازهای در کار است و نه ردّی و باز هر دو شیء به ملک مالک اصلی باقی میماند. و باقی ماندن بر ملک مالک اصلی از فروع ردّ نیست، بلکه از فروع عدم الاجازه است، ولی شیخ این نتیجه را از فروع رد قرار داده که یک قدری تسامح در تعبیر است.
پس طبق قاعده مرحوم شیخ میفرماید که اگر مالک رد کرد یا اجازهای در کار نبود، در ملک مالک اصلی باقی میماند. و میفرمایند در صورت ردّ، وجهی ندارد که فضولی یک طرف معامله قرار بگیرد، زیرا ا گر وجهی در کار بود، باید نفس فضولی بدون اجازه هم کافی بود و خود فضولی میتوانست یک طرف معامله قرار بگیرد، در حالی که باید از مالک اصلی اجازه گرفت و دیگران حقی ندارند.
بنابراین، طبق قاعده بعد از رد مالک خود فضولی نمیتواند یک طرف معامله قرار بگیرد و در این مطلب حرفی نیست. البته ایشان یک تعبیری دارد که این تعبیر برای اثبات مدعی خیلی کافی نیست. ایشان اینطور تعبیر میکند: « و إن ردّ فمقتضی القاعدة بطلان العقد واقعاً لأن مقتضی ردّ العقد بقاء کل عوض علی ملک صاحبه إذ المال مردد فی باب الفضولی بین مالکه الأصلی و بین من وقع له العقد» (1). اگر عقد صحیح باشد، آن مال به «من وقع له العقد» منتقل میشود، ولی اگر عقد باطل باشد، مال در ملک مالک اصلی است و شخص ثالثی در این بین حسابی ندارد، نه در فرض صحت و نه در فرض بطلان.
1) المکاسب، الشیخ مرتضی الأنصاری، ج3، ص390.
«فلا معنی لخروجه عن ملک مالکه و تردده بین الفضولی و من وقع له العقد»، وجهی ندارد که بگوییم: در این قضیه چه در صورت ردّ و چه در صورت قبول، مال از ملک مالک خارج شده است، منتهی اگر مالک قبول کرد، عقد برای «من وقع له العقد» واقع می شود؛ ولی اگر قبول نکرد، برای فضولی واقع میشود. وجهی برای این مطلب وجود ندارد، زیرا فضولی که کارهای نیست. «إذ لو صح وقوعهللفضولی لم یحتج إلی إجازة و وقع له»، اگر اینطور بود که دیگر فضولی احتیاج به اجازه نداشت.
البته بهتر بود که شیخ این تعلیل را نمیآورد، زیرا ممکن است اینها بگویند که اگر عقد بخواهد برای من له العقد واقع بشود، احتیاج به اجازه دارد، اما در صورتی که اجازه نداد و برای من له العقد واقع نشد، طبعاً برای این واقع میشود. و این ضرری به مطلب نمیزند.
بنابراین اینطور نیست که اجازه بیخاصیت باشد؛ اجازه با خاصیت است منتهی خاصیتش در آنجا ظاهر است. پس باید به همان مطلب اول اشاره کنیم که وقتی از ملک مالک منتقل نشد، به چه عاملی از ملک مالک خارج شود؟! وقتی خود مالک اجازه نداده است، چطور با عقد فضولی از ملک مالک خارج شود؟ این مطلب درست است و دیگر احتیاج به این نبود که گفته شود: اجازه در اینجا چکاره است.
صورتِ مشخّص نشدن ذمّه
اگر کسی یک خروار گندم فروخت و تعیین نکرد که در ذمهی زید است یا مشخص نشد که در ذمه زید است یا نه، در اینجا طبعاً به ذمهی شخص عاقد خواهد آمد، منتهی در این مسئله اگر شخص، مدعی شد که معامله را (ثمناً یا مثمناً) به ذمهی زید انجام دادهام و معامله فضولی بوده است ولی طرف مقابل مطمئن به این مطلب نشد، مقتضای حکم ظاهری چیست؟ آیا به حسب ظاهر، حکم ظاهری این است که این شخص بدهکار است و این یک خروار گندمی که مدعی است در ذمهی زید است و زید هم قبول نکرده و ما هم احتمال میدهیم که واقعاً به ذمهی خودش بوده است، به ذمهی خود شخص میآید؟
یا باید گفت به حسب واقع هم به ذمه او آمده است و چون زید رد کرده است، به ذمهی زید نمیآید و طبع قضیه عبارت از این است که به ذمهی خود شخص باشد؟
یا اینکه بگوییم: نه واقعاً و نه ظاهراً به ذمهی خود این شخص هم نمیآید و معامله محکوم به بطلان شده و این عقد کلا عقد میشود.
از علامه (1)و بعضیها نقل شده است که واقعاً به ذمهی شخص میآید، ولی وجهی برای این قول وجود ندارد. زیرا خود شخص ثبوتاً قصد اشتغال ذمه نکرده است و اینطور نیست که گفته شود: چون برای دیگری ثابت نشد، پس بر ذمهی خود شخص واقع میشود. جعلی که شخص کرده بود که مردود است؛ این اشتغال ذمهی خود شخص به چه جعلی خواهد بود؟ «ما قُصِد لم یقع و ما وقع لم یُقصد».
غایة الامر چیزی که میتوان گفت، عبارت از این است که چون شاهدی بر این نیست که بر ذمهی دیگری باشد، به حسب ظاهر بر ذمهی خود شخص خواهد بود، منتهی برای این ظاهر باید یک قَسَمی خوردهشود.
موضوع: بیع الفضولی و جعل العوض(ثمنا أو مثمنا) فی ذمة الغیر
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به مسئلهی فضولی نسبت به ذمهی شخص ثالث و صور مختلف آن در بیان شیخ انصاری پرداخته و برخی از مطالب شیخ را مورد نقد قرار میدهند.
1) تذکرة الفقهاء، علامه حلی، ج10، ص15.
ادعای فضولی بودن نسبت به ذمهی شخص دیگر
«إلّا أنّ الطرف الآخر لو لم یصدّقه علی هذا القصد و حلف علی نفی العلم حکم له علی الفضولی» (1)
مساله: کسی یک خروار گندم به زید فروخته است، منتهی مدعی است که مقصود من این بود که این یک خروار گندم بر ذمهی فلان شخص است، نه بر ذمهی خودم و معامله فضولی بوده است.
طرف مقابل که این ایجاب را قبول کرده دو گونه برخورد میتواند داشته باشد:
صورت اول: گاهی حسن ظنّ به موجِب دارد، حرف بایع فضولی را قبول می کند - و آن کسی که ادعا شده بر ذمهی او معامله شده او هم ردّ کرده است – در این صورت طرفین این معامله را باطل میدانند.
صورت دوم: طرف مقابل حرف فضولی را قبول نمیکند. و میگوید: برای من ثابت نیست که تو نیت شخص دیگری را کرده باشی.
حکم مسئله در صورت دوم
صحیح ظاهری: ظاهر این معاملهای که این شخص انجام داده این است که بر ذمهی خودش باشد، نه بر ذمهی دیگری. از طرف دیگر، اصالة الصحة هم صحت این معامله را اقتضاء میکند و اگر بخواهیم معامله را صحیح بدانیم، باید بگوییم که بر ذمهی خود موجِب بوده است نه بر ذمهی دیگری که معامله را ردّ کرده است. بنابراین، هم ظهور کلام و هم اصالة الصحة اقتضاء میکنند که این معامله فضولی نباشد، منتهی فروشنده (موجِب) مدعی فضولیت است و اصالة الصحة و ظهور هم با کسی است که منکر فضولیت است. قهراً در این صورت اگر نزاعی پیش بیاید، کسی که منکر است، باید نسبت به نفی مورد ادعاء، قسم بخورد. حتی اگر نمیتواند نسبت به نفی مورد ادعاء قسم بخورد، همین مقدار هم که بگوید: برای من چنین چیزی ثابت نیست، این عدم ثبوت برای صحیح بودن معامله کفایت میکند، زیرا اصالة الصحة و ظهور مقتضی صحت معامله است. مشابه این مورد هم وجود دارد و وقتی شخص قسم به نفی العلم میخورد، به این معنی که من یقین ندارم که طرف مقابل (مدعی فضولیت) درست میگوید، اصالة الصحة و ظهور اقتضاء میکند که معامله فضولی نبوده و صحیح باشد. لذا به حسب حکم ظاهری این یک خروار گندم به گردن خود شخصی است که مدعی فضولیت است و خودش باید این یک خروار گندم را بدهد، منتهی با توجه به مدعی بودن او، باید طرف مقابل قسم به نفی العلم بخورد و همین نفی العلم برای اثبات صحت معامله کافی است.
1) المکاسب، الشیخ مرتضی الأنصاری، ج3، ص391.
صحیح واقعی: کثیری از معاریف علماء حکم به صحت ظاهری این معامله و فضولی نبودن آن کردهاند، ولی از علامه و بعضیهای دیگر در باب مضاربه نقل شده است که این معامله را صحیح واقعی دانستهاند، نه ظاهری (1)
فرمایش علامه عبارت از این است که این معامله واقعاً صحیح است، یعنی چون مثبتی برای مدعای شخص موجب مبنی بر فضولی بودن معامله وجود ندارد و طرف مقابلش هم این ادعاء را رد کرده است، شارع این معامله را حقیقتاً صحیح فرض میکند و این یک خروار گندم را هم به گردن خود موجِب قرار میدهد. این قولی است که به علامه و بعضیهای دیگر در بعضی از ابواب نسبت داده شده است، ولی طبق قاعده میگویند درست نیست.
مثال برای عدم صدق معاوضه (فرضِ در ذمه بودن ثمن- طبق مبنای شیخ)
ایشان بعد وارد بعضی از مسائل دیگر میشوند و میفرمایند در معاوضات قرار بر این شد که وقتی یک چیزی از ملک کسی خارج شد، باید عوضش هم به ملک همان شخص داخل شود و اگر داخل در ملک دیگری شد، درست نیست.
بنابراین اگر کسی دو جملهی متنافی گفت که مقتضایش عبارت از این بود که یک چیزی از ملک یکی خارج شود و عوضش داخل ملک دیگری شود، با این مطلبی که ما نسبت به معاوضات بیان کردیم، منافات خواهد داشت. ایشان دو مثال میزند.
مثال اول: «اشتریت هذا لفلان بدرهم فی ذمّتی»
1) قواعدالاحکام فی معرفه الحلال والحرام، علامه حلی، ج2، ص369 .
طبع قضیه این است که فلان چیز برای زید خریدهشود به درهمی که در ذمهی خود زید است، ولی میگوید: این شیء را برای زید خریدم به درهمی که در گردن من است. این دو جمله متنافی با هم است.
مثال دوم: «اشتریت هذا لنفسی بدرهم فی ذمّة فلان»
این مثال در نقطه مقابل مثال قبل است. در این مثال هم جمع بین متنافیین است که باید حکم آن بررسی شود.
بررسی مثال اول: مرحوم شیخ با تردید دو احتمال ذکر می کند:
احتمال بطلان :مرحوم شیخ می فرماید احتمال است که صورت اول «اشتریت هذا لفلان بدرهم فی ذمّتی» باطل باشد. زیرا اگر در چنین صورتی عوض عین شخصی هم باشد، معامله باطل است، به این جهت که این عوض ملک خود شخص است، ولی میخواهد زید مالک معوض شود و این صحیح نیست و لذا ایشان میفرماید: محتمل است که این موردی هم که ذمهای است مانند همان جایی که عوض عین شخصی است، محکوم به بطلان باشد.
احتمال صحت: مرحوم شیخ میفرماید در جایی که دو جملهی متنافی وجود دارد، یکی از این دو را باطل و قسمت دیگر را صحیح بدانیم. یا خریدن این شیء برای زید را باطل بدانیم و کأنّ زید را کالعدم فرض کنیم که قهراً با این فرض، معامله برای خود شخص واقع خواهد شد، یا اینکه قسمت « در ذمهی من» را کالعدم فرض کنیم که قهراً طبق این فرض، این یک معاملهی فضولی نسبت به زید حساب خواهد شد و اگر زید اجازه داد و امضاء کرد، صحیح خواهد بود. در یک فرض معامله برای زید واقع میشود، در فرض دیگر، برای خود شخص عاقد واقع میشود. ایشان این مسئله را به عنوان تردید ذکر میکنند.
اشکال به مرحوم شیخ
به نظر میرسد که وجهی برای این احتمال که یک قسمت را صحیح دانسته و قسمت دیگر را الغاء کنیم، وجود ندارد، مثل خیلی جاهای دیگر که اینطور است. مثلاً وقتی یک زن بگوید: من خودم را معقودهی زید و عمرو کردم، این باطل است و وجهی ندارد که بگوییم برای یکی درست است بله اگر ثبوتا یکی از این دو صحیح بود یا قرعه می کشیدیم و یا احتیاط میکردیم ولی در چنین مواردی که از نظر انشاء هر دو مثل هم است، مرجحی نسبت به ترجیح یکی بر دیگری وجود ندارد و باطل است و خلاصه اینکه مشابهات این مسئله محکوم به بطلان است. البته اگر عرف متعارف دو انشاء بفهمد که یکی بالاصالة باشد و دیگری مبتنی بر صحت اولی باشد، بحث دیگری است که مورد بحث ما از این قبیل نیست.
اگر هم بر فرض قرار شد که یکی از این دو را صحیح بدانیم، معمولاً در مشابهات این مسئله، قسمت آخر را باطل به حساب میآورند مثل جایی که شخص وصایای مختلفی کرده است و مال الوصایة نسبت به همهی آنها کفایت نمیکند. در چنین موردی میگویند که با توجه به متدرج بودن انشاء، باید قسمت اول را صحیح دانست و قسمت آخری یک مطلب زیادی و باطل است.
بررسی مثال دوم: «اشتریت هذا لنفسی بدرهم فی ذمّة فلان»
مرحوم شیخ: احتمال صحت است به دو بیان:
بیان اول: اگر ما ذمهی زید را به منزلهی عین مال زید بدانیم، از قبیل مسئلهی سوم فضولی - که قبلاً ذکر شد- خواهد بود که شخص چیزی را فضولتاً با عین مال دیگری برای خودش خریداری میکند و حکمش را هم بیان کردیم که در صورت اجازهی مالک اصلی، معامله صحیح خواهد بود و برای همان شخص مجیز واقع میشود. در چنین مسئلهای شخص فضولی علاوه بر قصد معاوضه، قصد مالک بودن خودش را هم کرده است که با اجازهی مالک اصلی، این قصد دوم (مالک بودن فضولی) لغو شده و معامله برای مجیز واقع میشود.
ایشان میفرمایند که محتمل است که حکم این مسئله هم مانند جایی باشد که فضولی بر عین واقع شده است و با اجازهی مالک، این معامله برای مجیز واقع میگردد. منتهی اگر اجازه داد، ذمهاش مشغول به آن میشود و باید در مقابل چیزی که خریداری شده است، آن را پرداخت نماید.
احتمال سقط در عبارت مرحوم شیخ
ایشان یک تعبیری دارد که احتمالاً یک سقطی در آن واقع شده است. ایشان میفرماید: «لکن بعد تصحیح المعاوضة بالبناء علی التملّک فی ذمّة الغیر اعتقاداً» (1)، ولی در مسئلهای که عوض عین بود، شیخ با اجازهی مالک اصلی، معامله را دو گونه تصحیح میکرد: یک مرتبه شخص خیال میکند که این عوض مال خودش است که طبق فرمایش ایشان این خیال باطل است، ولی چون شخص اصل معاوضه را هم نیت کرده است، معامله قهراً برای مجیز واقع میشود. گاهی هم چنین اعتقادی ندارد، بلکه بناگذاری میکند که این بناگذاری بیخود و باطل خواهد بود.
در این تعبیر ایشان فقط کلمهی «اعتقادا»ً ذکر شده است و من احتمال میدهم که یک سقطی واقع شده باشد، زیرا فرقی بین عین شخصی و ذمه وجود ندارد و به همان نحوی که در آنجا تصحیح میشود، در اینجا هم همانطور تصحیح میشود.
بیان دوم (برای صحت مثال دوم)
احتمال دیگر عبارت از این است که ذمهی غیر را الغاء کنیم.
اشکال به مرحوم شیخ
ایشان در این مسئله اظهار تردید کرده و میفرماید که این مسئله محل تأمل است، ولی ما نمیفهمیم که چه فرقی بین این مسئله و جایی که فضولی نسبت به عین شخصی است، وجود دارد؟! در اینجا هم قصد معاوضهی حقیقیه شده است، منتهی در صغرای موضوع اشتباهی رخ داده است یا بناگذاری بیخود واقع شده است.
1) المکاسب، الشیخ مرتضی الأنصاری، ج3، ص392.
خلاصه اینکه شیخ این مسئله را با تردید ذکر کرده است، ولی به نظر ما اگر بحث اصیل بودن به این معنی باشد که شخص معتقد به این است که این ملک متعلق به خود اوست و کاری به معاوضه برای دیگری ندارد، این بحث در جایی هم که فضولی نسبت به عین شخصی است هم مطرح خواهد بود و نمیتوانیم در آن مسئله هم در صورت اجازه حکم به صحت کنیم. خلاصه اینکه هر دو مسئله حکم واحد را دارند و فرقی بین این دو نیست.
یک عبارتی هم در تذکره هست که بعضیها در فهم این عبارت، تلقی اشتباه کردهاند که به آن خواهیم پرداخت.
موضوع: بیع الفضولی و جعل العوض ثمنا أو مثمنا فی الذمة
خلاصه درس: حضرت استاد در ادامهی بحث قبلی، نخست فرمایش مرحوم شیخ راجع به دو مثال عقد در امور ذمهای و احتمالات موجود در آنها را مورد اشاره قرار داده و در ادامه، کلام علامه در تذکره راجع به تفصیلی که در شراء فضولی با ذمهی غیر مطرح شده را مورد اشاره قرار میدهند.
بررسی کلام مرحوم شیخ
در عباراتی که از مرحوم شیخ خواندیم، برخی ابهامات وجود دارد که قابل مناقشه است و برای ما روشن نیست. ایشان دو مثال را بیان کردند و برای جمع کردن تنافی موجود در آنها، راجع به هر کدام بحث جداگانهای را مطرح فرمودند.
مثال اول: «اشتریت هذا لفلان بدرهم فی ذمتی»
کلام مرحوم شیخ
احتمال اول: بطلان عقد، زیرا این مورد مانند جایی است که شخص با عین مال خودش برای دیگری چیزی بخواهد بخرد. همان طوری که در آنجا عقد باطل است، در اینجا هم که با ذمهی خودش چیزی را برای دیگری میخرد، باطل است.
احتمال دوم: در جمله دو قید وجود دارد: یکی «لفلانٍ» و دیگری «فی ذمتی». ما میتوانیم یکی از این دو قید را الغاء و کالعدم حساب کنیم. مثلاً قید «لفلانٍ» را الغاء کنیم که در این صورت، عقد عبارت از این خواهد بود که: «اشتریت هذا بدرهمٍ فی ذمتی» و چنین عقدی صحیح میباشد، یا اینکه قید «لفلان» را حفظ کنیم، ولی قید «فی ذمتی» را ساقط کرده و بگوییم: «اشتریت هذا لفلانٍ بدرهم» که در این صورت، عقد فضولی میشود و اگر زید بعداً اجازه کرد، معامله صحیح میشود. بنابراین در صورت صحت، گاهی معامله برای خود شخص واقع میشود، گاهی هم معامله فضولی میشود که با اجازه آن شخص تصحیح میشود.
اشکال به مرحوم شیخ در مثال اول
ایشان در بیان حکم به بطلان فرمود: «لانه فی حکم شراء للغیر بعین ماله» (1)، یعنی این مورد مانند جایی است که شخص با عین معین بخواهد برای دیگری چیزی را بخرد. کأنّ ایشان چنین صورتی را مسلم البطلان دانسته و بحث را نسبت به عقدی که به ذمه تعلق گرفته، مطرح مینماید. عرض ما این است که چرا ایشان در عین بطلان را مسلم گرفته است؟ وقتی ایشان بعداً میفرماید که میتوان بعضی از قیود را الغاء کرد، چرا این کار را نکنیم؟ البته بحث راجع به درستی یا نادرستی این الغاء موضوع دیگری است، ولی اگر این نحوه الغاء و اخذ به باقی را پذیرفتیم، در صورتی که شخص با عین مال خودش چیزی را برای دیگری خریده است، همان احتمالی را که در مسئلهی ذمهای داده شد و «للغیر» اسقاط شد، در اینجا هم میشود این قید را الغاء نموده و بگوییم: انشاء عبارت از: «اشتریت هذا للغیر بدرهم فی ذمتی» نیست، بلکه عبارت از «اشتریت هذا بدرهم فی ذمتی» میباشد که قهراً معامله مال خود من خواهد بود.
1) المکاسب، الشیخ مرتضی الأنصاری، ج3، ص 392.
و در مثال: «اشتریت هذا لفلانٍ در مقابل این مال شخصی خودم، شما قید «لفلان» را اسقاط میکنید و فقط قسمت: «اشتریت هذا» در مقابل این پول، باقی میماند که قهراً در این صورت، معامله برای خود انسان واقع میشود. عرض ما این است که چرا ایشان این مطلب را تصویر نکرده و بطلان این فرض را مسلم گرفته است، در حالی که در این صورت هم ما میتوانیم قسمتی از انشاء را الغاء نموده و معامله را برای خود شخص صحیح بدانیم.
همچنین ممکن است با یک فرض این معامله برای غیر واقع شود، به این صورت که در مثال «اشتریت هذا لفلان بدرهم و هو هذا»، قید «هو هذه» را اسقاط کرده و بگوییم که انشاء عبارت از: «اشتریت هذا لفلان بدرهم» میباشد که قهراً این معامله فضولی میشود و با اجازه تصحیح میشود.
بنابراین با الغاء قید، هم ممکن است که معامله فضولی شود و هم ممکن است که برای خود شخص واقع شود، ولی مرحوم شیخ این صورتی را که معامله به عین مال تعلق گرفته است را مسلم البطلان دانسته و این بیان ایشان برای ما روشن نیست.
مثال دوم: «اشتریت هذا لنفسی بدرهم فی ذمة فلان»
کلام مرحوم شیخ« بالبناء علی التملّک فی ذمّة الغیر اعتقاداً »
«یحتمل کونه من قبیل شرائه لنفسه بعین مال الغیر، فیقع للغیر بعد إجازته لکن بعد تصحیح المعاوضة بالبناء علی التملّک فی ذمّة الغیر اعتقاداً » (1).مرحوم شیخ میفرماید: همانطور که قبلاً در بحث خرید با مال غیر گذشت، ممکن است بگوییم که شخص هم قصد معاوضه دارد و هم خودش را مالک فرض کرده است و به این جهت که قصد معاوضه کرده است، معامله برای مالک اصلی واقع میشود، و ادعای مالکیت خود شخص لغو میشود. در اینجا هم ممکن است که معامله را فضولی حساب کنیم، مثل آنجایی که عقد به عین مال تعلق گرفته بود و ما معامله را صحیح دانستیم، و فضولتاً برای دیگری واقع میشد. منتهی اگر بخواهیم این معامله را فضولی و برای غیر بدانیم و اینطور تصحیح کنیم، باید بجز قصد معاوضهای که در عقد وجود دارد، انسان باید یک بناگذاری اعتقادی نسبت به مالک بودن خودش هم داشته باشد و خیال کند که این مال متعلق به خود اوست، قهراً با توجه به اینکه اصل معاوضه بین مالکین است، معامله به صورت فضولی واقع میشود و همان طوری که در صورتی که معامله به عین شخصی تعلق گرفته است، به نحو فضولی برای دیگران واقع میشود، جایی هم که عقد نسبت به ذمهی دیگری تعلق گرفته، ممکن است همین حکم را داشته باشد. بنابراین همانطوری که در مال شخصی باید شخص مالکیت آن عین شخصی را برای خودش اعتقاداً فرض کرده و خودش را مالک حساب نموده باشد، در این مسئله هم باید اعتقاداً خودش را مالک فرض کند، منتهی این اعتقاد، یک اعتقاد لغو بیهودهای است و چون قصد معاوضه بوده است، این معامله به صورت فضولی برای مالک اصلی واقع میشود کأنّ من معتقدم که فلان مقدار پول از زید طلب دارم، در حالی که این مطلب درست نیست و واقعاً من از زید چنین طلبی ندارم، ولی با توجه به این اعتقاد، در مقابل این طلب یک چیزی را خریداری مینمایم. در اینجا چون شخص قصد معاوضه بین مالین را کرده است، این معاوضه واقع میشود، ولی با توجه به اینکه شخصِ عاقد ملکیتی نسبت به این ذمه ندارد، اختیار آن با خود مالک اصلی خواهد بود و قهراً با اجازهی او معامله تصحیح شده و برای مالک اصلی واقع میشود.
1) المکاسب، الشیخ مرتضی الأنصاری، ج3، ص 392.
توجیه عبارت مرحوم شیخ توسط مرحوم شهیدی
در معاملهای که مربوط به عین بود، دو گونه تصویر شده بود: یک قسم این بود که شخص غاصب است و عدواناً بر چیزی مسلط شده است، قسم دیگر هم موردی بود که غاصب نیست و معتقد به این شده است که این مال، مال خودش است. ولی در اینجا فقط به قسم اعتقاد اشاره نموده و مسئلهی عدواناً را مطرح نمیفرماید. مرحوم شهیدی در بیان علت عدم ذکر قسم عدوانی در مسئلهی ذمه میفرماید که عدوان در صورت تعلق معامله به ذمه درست نیست و لذا مرحوم شیخ این قسم را ذکر نکرده است.
اشکال به مرحوم شهیدی
ولی به نظر ما فرمایش آقای شهیدی تمام نیست و اگر وجه کلام مرحوم شیخ همان وجهی باشد که مرحوم شهیدی ذکر کرده است، قابل مناقشه است، چطور نمیشود عدواناً را در باب ذمه تصور کرد! چه اشکالی دارد که زید از کسی طلبکار باشد و شخص دیگری به زور این طلب را به نام خودش ثبت کند و به جای زید، او طلبکار شود. همانگونه که غصب و عدوان در عین مال قابل تصور است، نسبت به ذمه هم میتوانیم چنین چیزی را تصور کنیم.
اشکال دوم به مرحوم شیخ
در مثال دوم: «اشتریت هذا لنفسی بدرهم فی ذمة فلان» ایشان میفرماید: «و یحتمل الصحّة بإلغاء قید ذمّة الغیر»، یعنی در این مثال «فی ذمة فلان» را اسقاط نموده و قسمت اول را که عبارت از: «اشتریت هذا لنفسی بدرهم» میباشد را تثبیت کنیم. در این صورت، معامله برای خود انسان واقع شده و صحیح خواهد بود، نه اینکه فضولی باشد.
یک نکتهای که در فرمایش مرحوم شیخ وجود دارد، این است که ایشان در مثال اول فرمود که یکی از دو قید را میتوان الغاء کرد. هم میشود «لفلان» را اسقاط کرد و هم «فی ذمتی» را. ولی در مثال دوم میگوید که باید قید اول را حفظ کنیم و قید اخیر را الغاء نماییم، در حالی که این دو با هم فرقی ندارند و در مثال دوم هم میشود قید اول یا قید دوم را الغاء نماییم. مثلاً در عبارت: «اشتریت هذا لنفسی بدرهم فی ذمة فلان»، هم ممکن است که قید اخیر را اسقاط کرده و بگوییم: «اشتریت هذا لنفسی بدرهم » و هم میشود که قید اول را اسقاط کرده و بگوییم: «اشتریت هذا بدرهم فی ذمة فلان» که قهراً در این صورت معامله فضولی خواهد شد.
ما نفهمیدیم چرا مرحوم شیخ بین این دو مورد فرق قائل شده است.
نقل کلام علامه در تذکره
سابقاً عرض کردیم که مسئله فضولی بین امامیه و عامه مورد اختلاف است. در بین عامه هم راجع به این موضوع اختلاف هست، در بین امامیه هم صحت و بطلان فضولی محل اختلاف است. در بین عامه یک تفصیلی راجع به این مسئله وجود دارد که نمیدانم آیا این تفصیل در امامیه هم هست یا نه؟
تفصیل ابوحنیفه در فضولی (تفاوت بیع و شراء)
ابوحنیفه در این مسئله قائل به تفصیل شده و میگوید : بیع فضولی با اجازه تصحیح میشود، ولی شراء فضولی با اجازه تصحیح نمیشود و باطل است. شاید وجه این تفصیل مربوط به روایت عروه بارقی باشد که بعضیها گفتهاند که وقتی حضرت فرمود: «اشتر لی شاةً»، مراد جنس گوسفند بوده و خصوصیتی در خریدن یک گوسفند نبوده و فقط از باب اقل به یک عدد اشاره شده است. مثل اینکه اگر کسی بگوید: یک نان لازم است، و طرف مقابل دو نان بگیرد، خرید دو نان فضولی به حساب نمیآید. شاید ابوحنیفه و بعضی دیگر بر این اساس شراء را در این روایت فضولی ندانستهاند و مرحوم شیخ هم این احتمال را داده و میگوید: «إن وجهنا» شراء را که فضولی نباشد و خصوصیتی در گرفتن یکدانه گوسنفد نبوده است و در نتیجه فقط بیع گوسفند به دیگری فضولی بوده است و لذا ابوحنیفه قائل به تفصیل شده و بیع را صحیح و شراء را باطل میداند. البته ابوحنیفه این مطلب را ادعاء کرده است که در شراء فضولی چه مالک اصلی اجازه بدهد و چه اجازه ندهد، معامله صحیح است و برای خود عاقد واقع میشود و مالک عین خریداری شده خود عاقد میشود، پول را هم باید خود عاقد بدهد.
در تذکره میفرماید: «ثمّ إنّه قال فی التذکرة: لو اشتری فضولیاً، فإن کان بعین مال الغیر، فالخلاف فی البطلان و الوقف علی الإجازة» (1)، اشاره به همان اختلاف است که آیا باطل است یا موقوف هست و با اجازه تصحیح میشود؟«إلّا أنّ أبا حنیفة قال: یقع للمشتری بکلّ حال» (2)، فقط ابوحنیفه است که میگوید: ما این شراء را برای فضولی صحیح میدانیم، و برای مالک اصلی واقع نمیشود و برای او باطل است چه او ردّ کند و چه اجازه دهد، در هر صورت این شراء برای مشتری واقع میشود. این در جایی است که عین معین باشد.
فرمایش علمای ما در مسئلهی ذمهای یک مقدار شبیه نظر ابوحنیفه است. «و إن کان فی الذمّة لغیره»، اگر انسان چیزی را با ذمه برای غیر بخرد، طبق فرمایش مرحوم علامه این مسئله دو صورت دارد: گاهی شخص در انشاءش تصریح به این میکند که مثلاً با ذمهی زید چنین چیزی را خریدم، مثل اینکه بگوید: «اشتریت هذا لفلانٍ بذمة زید»، در این صورت اگر زید اجازه داد، معامله صحیح است و اگر ردّ کرد، باطل میشود.
گاهی هم میگوید: «اشتریت هذا لزید» ولی نمیگوید فی الذمة الزید و تصریح به او نمیکند و فیالذمة تعبیر کرده است. در اینجا، اگر زید ردَ کرد، معامله باطل نیست و برای خود مشتری واقع میگردد.
تعبیر ایشان این است: «و إن کان فی الذمّة لغیره و أطلق اللفظ»، یعنی تصریح به ذمهی زید نشده است، «قال علماؤنا»، این تعبیر ظاهر در عموم است، «یقف علی الإجازة»، یعنی موقوف بر اجازه است و اگر زید اجازه داد، برای او واقع میشود، ولی اگر ردّ کرد، معامله باطل نیست و برای خود عاقد- که مشتری است- واقع میشود. بنابراین این مسئله متفاوت با مسئلهی عین شخصی است که اگر مالک ردّ میکرد، باطل بود. در این مسئله (ذمه) اگر تصریح به این شده که در ذمهی چه کسی شراء شده و او هم ردّ کرده، معامله باطل است، ولی در صورتی که مطلق گذاشته شده باشد، حتی در صورت ردّ مالک، معامله برای عاقد واقع میشود.
پرسش: نیت کرده؟ پاسخ: بله! نیت کرده است.
«..واطلق اللفظ قال علماؤنا یقف علی الاجازة فإن أجاز صحّ و لزمه أداء الثمن»، آن غیر باید ثمنش را بدهد «و إن ردّ نفذ عن المباشر، و به قال الشافعی فی القدیم و أحمد و إنّما یصحّ الشراء لأنّه تصرّف فی ذمّته لا فی مال غیره و إنّما وقف علی الإجازة لأنّه عقد الشراء له، فإن أجازه لزمه، و إن ردّه لزم من اشتراه، و لا فرق بین أن ینقد من مال الغیر أو لا» (1)، فرقی هم نمیکند که این ذمهای، ذمهای نقدی باشد یا ذمهای نسیهای، بحث کلی است.
وجه اینکه ایشان در صورت اطلاق لفظ قائل به این شده که در صورت ردّ مالک اصلی، شراء برای خود عاقد واقع میشود، شاید عبارت از این باشد که ولو نیت تفصیلی نسبت به ذمهی غیر شده است، ولی به جهت در نظر گرفتن ذمهی طولی، در صورت ردّ مالک اصلی، این شراء برای عاقد واقع شده و اشتغال ذمه برای او خواهد بود. ایشان میگوید چون لفظ اطلاق داشته است و بالاخره باید بر یک ذمهای باشد کأنّ یک ذمهی طولی تصویر شده است که اگر مالک نپذیرفت، بر ذمهی خودش خواهد بود. لذا در جواب این سؤال که چرا اگر او ردّ کرد، باید این بپذیرد؟ میگوید: تصرف در ذمهی خودش کرده است، کأنّ مقتضای اطلاق عبارت از یک ذمهی طولی است و لذا اینطور حکم میشود که در صورت ردّ مالک، باید ثمن را خودش بدهد. این ادعائی است که مطرح شده است و درستی یا نادرستی آن را بعد بررسی میکنیم.
1) تذکرة الفقهاء، علامه حلی، ج 10، ص 15و16.
موضوع: جعل العوض فیالذمه - جریان فضولی در معاطات
خلاصه درس: حضرت استاد در ادامهی بحث جلسهی قبل راجع به حکم معین نبودن ذمه، فرمایش مرحوم آقای خوئی و نظر خود را در اینباره مطرح میفرمایند. و در ادامه، فرمایش مرحوم نائینی را بررسی میکنند. بحث بعدی راجع به جریان فضولی در معاطات است که ادّلهی مخالفین و نظر مرحوم شیخ مطرح میگردد.
فرمایش علامه در تذکره راجع به معین نبودن ذمه
علامه در تذکره فرموده است : اگر کسی به صورت ذمهای چیزی را بخرد و تعیین نکند که بر ذمهی خودش یا دیگری، ولی در نیتش ذمهی دیگری را قصد کرده باشد، در صورت اجازهی دیگری، این معامله فضولی خواهد بود که با اجازه تصحیح میشود، ولی اگر آن شخص اجازه نداد، علمای ما (ظاهر این تعبیر، اتفاق است) قائل به این هستند که معامله بر ذمهی خود عاقد میآید.
نظر مرحوم آقای خوئی در مسئله
مرحو م آقای خوئی هم تقریبا همانطور که ما عبارت را معنی کردیم، عبارت را معنی میکنند و به برخی اشکالات در مسئله اشاره مینمایند، منتهی بین عرض ما و فرمایش ایشان یک تفاوتی وجود دارد.
آقای خوئی میفرمایند ما کلام تذکره را حمل بر عقد طولی میکنیم به این معنی که اگر زید قبول کرد، بر ذمهی او قرار میگیرد و معامله فضولی خواهد بود که با اجازه هم تصحیح میشود، ولی اگر زید قبول نکرد، بر ذمهی خود عاقد واقع میشود.
ایشان در جواب این اشکال که این نوع معامله تعلیق در باب مُنشأت است، اینطور جواب میدهند که بطلان تعلیق در مُنشأ به جهت اشکال عقلی نیست، بلکه مشکل بطلان آن به جهت مسئلهی اجماع است. آنطوری که خود شیخ هم ذکر میکند، مورد اجماع محدود به جایی است که صحت یک شیء متوقف بر یک عملی باشد که در این صورت تعلیق درست نیست، ولی در برخی موارد شخص میگوید: اگر این شیء مال من باشد، آن را به تو بخشیدم. طرف مقابل هم قبول کرده و میگوید: این شیء مال شماست. یا گاهی اوقات شخص میگوید: اگر این شیء مال من باشد، به این قیمت به تو فروختم، طرف مقابل هم قبول میکند. در این موارد که صحت شیء متوقف است، تعلیق اشکالی ندارد و اجماعی راجع به این موارد وجود ندارد.
آقای خوئی مسئله را حمل به صورت عقد طولی میفرماید، که طبق این معنی اشکالی بر کلام علامه وارد نخواهد بود، ولی طبق معنای ما میشود به کلام علامه اشکال کرد. علامه میفرماید که مقتضای اطلاق عبارت از این است که این عقد به صورت طولی باشد.
این معنای کلام علامه است ولی به نظر ما چنین چیزی بر خلاف وجدان است، زیرا اگر کسی در عقد مورد خاصی را نیت کرده باشد، نمیتوان به صرف عدم تصریح و عدم ذکر قید، این عقد را طولی دانست. در این مورد، دو نیت فرض نشده و عدم ذکر هم کاشف از این نیست که این نیت برای غیر بوده یا برای خود شخص.
بنابراین، اگر شخص واقعاً یک چنین طولیتی را قصد کرده، به نظر میرسد که درست باشد ولی جمله ظهور اثباتی ندارد و ثبوتاً هم اینطور نیست که گفته شود: اگر شخص نیتی نداشت ولو نیت غیر، این عقد خود به خود برای عاقد واقع شود. برای هیچ کدام از این موارد ملاکی وجود ندارد.
پرسش: آیا نیت ثبوتیه طولیه که انشا نکرده کافی است؟ پاسخ: معنای اطلاق لفظ عبارت از این است که بالأخره اشتغال ذمهای باشد و اگر آن غیر قبول نکرد، ذمهی خود عاقد مشغول باشد. عرض ما این است که آیا از ذکر نشدن لفظ - با اینکه عاقد نیت خاص هم کرده است- چنین اطلاقی استفاده میشود یا نه؟ به نظر ما چنین اطلاقی نیست و عرف متعارف چنین چیزی را نمیفهمد.
آقای خوئی میفرمایند که به صورت طولی حمل میکنیم، ولی ما میگوییم ظاهر کلام علامه این است که میگوید: مقتضای اطلاق عبارت از این است و ایشان مقام اثبات را ادعا میکند، ولی آقای خوئی راجع به مقام اثبات بحثی نمیکنند. ظاهر کلام علامه این است که مقام اثبات را ادعاء کرده و میگوید: اقتضای اطلاق یک چنین قضیهی طولیه است.
پرسش: شاید مثل باب ضمانات مسئولیتش را خودش قبول کرده که اگر طرف راضی نشد، خود او بپردازد؟
پاسخ: نه، معلوم نیست اینطور باشد. شاید نظرش این بوده که اگر آن شخص اجازه داد معامله فضولی و صحیح باشد و اگر اجازه نداد، باطل باشد.
فرمایش مرحوم نائینی
آقای نائینی در اینجا یک مطلبی دارد که بنده از عباراتی که آقای خوئی نقل کرده است، میخوانم.
«مقتضی اطلاق العقد و المعاملة الصادرة من شخص أن العقد له ما لم ینصب قرینة علی صرفه للغیر و هذا نظیر الواجب النفسی و الغیری و العینی و الکفائی حیث ذکرنا فی الاوامر أن ظاهر اطلاق الصیغة الامر تقتضی النفسیة و العینیة و کون الوجوب غیریاً او کفایاً یحتاج الی مؤنة زائدة و قرینة تدل علی أن الوجوب غیری أو کفائی و اطلاق العقد ایضا یقتضی وقوعه للعاقد حتی ینصب قرینة علی أنه للغیر و ثانیهما أن المعاملة انما تتقوم بالمبادلة بین المالین و غیرها من القیود و الاضافات خارجة عن حقیقتها ففی صورة التعارض تقع لغواً لا محالة و علی هاتین مقدمتین أن الاضافة الی الذمة و الاضافة الی الغیر فی البیع و إن کانت کل واحدة منهای قرینة علی صرف البیع الی العاقد فی الصورة الاولی و للغیر فی الثانیة الا انهما لتعارضهما تسقطان فی یقوی فی البین اصل المبادلة بین المالین و قد عرفت أن اطلاق العقد یقتضی وقوفها للعاقد و المباشر و بذلک نحکم علی أن البیع وقع للعاقد فقط سواء اجاز الغیر أم ردّه هذا».
آقای نائینی اینطور فرموده، ولی آیا در مورد بحث ما، این اطلاق اقتضاء میکند که عقد برای خود شخص واقع شود؟
گاهی طبعاً وقتی شخص میگوید که فلان مطلب را به ذمه خریدم، ظهورش عبارت از این است که مراد از ذمه، ذمهی خودش است و تردیدی در این مطلب نیست که وقتی قرینهای ذکر نشد، متفاهم عرفی ذمهی خود شخص است و اگر بخواهیم ذمهی دیگری را بفهمیم، باید قرینهای وجود داشته باشد.
ولی در برخی موارد اینطور نیست و ما میدانیم که مهمل اراده شده است و اگر از خود شخص هم بپرسند که این عقد بر ذمهی چه کسی است؟ باید فکر کند و جواب بدهد و یا گاهی شخص متناقض حرف زده، مقتضای یک قسمت کلامش ذمهی غیر و مقتضای قسمت دیگر، ذمهی خود اوست. در این موارد ظهوری وجود ندارد. ظهور در جایی است که ندانیم مقام ثبوت به چه نحو است، ولی در مواردی که میدانیم مقام ثبوت به نحو اهمال است چنین ظهوری وجود ندارد و دلیلی بر مطلب وجود ندارد.
خلاصه ایشان با این مقدمات خواستند اینطور نتیجهگیری کنند که در صورت تنافی، بر ذمهی خود شخص واقع میشود، ولی فرض عبارت از این است که ثبوتاً به ذمهی خودش نگرفته و گاهی مهمل است و یک طرف نسبت به طرف دیگر میچربد و شخص نمیخواهد که از مال خودش چیزی بپردازد و خودش را درگیر چنین عقدی بکند. گاهی هم تهیه کردن عوض یا معوض از مال خود شخص مشکل است و لذا ما نمیدانیم چطور میشود این فرمایش را مستدل کرده و موارد دیگری را که ظهور دارد، به این مورد تنافی بکشانیم؟!
جریان فضولی در معاطات مفید ملکیت
بحث دیگر عبارت از این است که اگر معاطات را مفید ملکیت بدانیم، آیا فضولی در معاطات هم جاری خواهد بود یا نه؟
فرمایش مرحوم شیخ
مرحوم شیخ میفرماید مقتضای اطلاق «أوفوا بالعقود» و سایر ادله عبارت از این است که فرقی بین معاملات بالصیغة و معاملات بالفعل نیست. مؤید این مطلب هم روایت عروهی بارقی است که متعارفاً اشخاص در معاملات صیغه جاری نمیکنند و خرید و فروش را به صورت معاطاتی انجام میدهند که در این روایت حکم به صحت بیع شده است. (البته بنا بر اینکه دلیلش تمام باشد).
ادلهی مخالفین
ولی بعضیها مخالفت کرده و میگویند: ما اگر هم در بیع بالصیغة فضولی را جاری بدانیم، ولی در بیع فعلی، فضولی جاری نیست، زیرا در فضولی قبض و اقباض خلاف شرع است و صرفاً عقدی را جاری میکنند بدون اینکه قبض و اقباضی شده باشد و بعد هم در صورت اجازه ملکیت حاصل میشود.
خلاصه اینکه قبض و اقباض در فضولی خلاف شرع است. از طرف دیگر، نهی هم مقتضی فساد است، پس قهراً نقل و انتقالی واقع نمیشود.
جوابهای مرحوم شیخ به مخالفین
جواب اول: ممکن است بیع معاطاتی باشد، ولی شراءش معاطاتی نباشد و طرف در ذمه خودش میخرد. بنابراین شخص در ایجابی که اعطاء میکند، معاطاتی اعطاء میکند، ولی طرف مقابل در ذمهی خودش یک چیزی را میخرد. قهراً این دلیلی را که مخالفین ذکر کردند مبنی بر اینکه قبض و اقباض حرام است و نهی مقتضی فساد میباشد، شامل این صورت نمیشود و نمیتوان به وسیلهی این دلیل، این مورد را ابطال کرد، و دلیل اخصّ از مدعاست.
جواب دوم : اگر علم به رضا را کافی دانسته و بگوییم: هر چند فضولیتی در کار هست، ولی با علم به رضا، قبض و اقباض جایز است، ولی برای حصول ملکیت باید مالک اجازه بدهد و بدون اجازهی او ملکیت حاصل نمیشود.
جواب سوم: نهی در مواردی مقتضی فساد است که به حسب تفاهم عرفی، ارشاد به بطلان باشد و مولویّتی در کار نباشد. و نفس بعت و اشتریت بماهو هیچ حرمتی ندارند، بلکه مقدمه برای ترتیب اثر خارج هستند. در اینگونه موارد اگر نهیی شد، معنایش عبارت از این است که ترتیب اثر خارجی ندهید و به عبارت دیگر این عقد باطل خواهد بود. ولی گاهی خود عقد مبغوض شرع است و آن چیزی که به وسیلهی عقد حاصل میشود، خلاف شرع است و ظهور در ارشاد هم نیست و مولویاً یک چیزی مانند قبض و اقباض مورد نهی قرار گرفته است، چون تصرف در ملک غیر است. (البته فرض ما در صورتی است که قبض و اقباض بدون رضایت باشد) پس بنابراین در این موارد ارشادی به بطلان نیست و ملازمهی عقلی هم بین این نهی و بطلان معامله و عدم نقل و انتقال وجود ندارد. خلاصه اینکه نه ظهور لفظی داریم و نه عقل اقتضاء میکند که نقل و انتقالی واقع نشود.
البته اگر تصرفات بعد از نقل و انتقال مبغوض شارع باشد، چنین چیزی ملازمه با بطلان عقد دارد، ولی اگر شارع نمیخواهد که دیگری مالک قرار داده شود و ما خلاف شرع کرده و او را مالک قرار دادیم، باید آثار مالکیت برای او بار شود. بنابراین اگر ملکیت شرعیه ممنوع شد، حتماً دلیل بر صحت است، ولی اگر ملکیت عرفیه ممنوع شد، اعم از صحت و فساد خواهد بود. پس بنابراین نهی مولوی هیچگونه ظهوری در بطلان عقد ندارد.
موضوع: جریان معاطات در فضولی
خلاصه درس: حضرت استاد در ابتدای این جلسه نظر شیخ راجع به لزوم جابجایی مبیع و ثمن بین طرفین در معاوضه را ذکر نموده و نظر ایشان را رد مینمایند. بحث بعدی راجع به صحت معاطات در فضولی است که نخست اشکال اول در صحت این معامله و سپس جواب شیخ مطرح میگردد. در ادامه، اشکال دوم بر صحت معاطات در فضولی مورد اشاره قرار گرفته و نظر ابوحنیفه و رد استاد بر آن ذکر میگردد. حضرت استاد همچنین جوابهای آقای خوئی بر اشکال دوم (دلالت نهی بر بطلان) را ذکر نموده و این جواب ایشان را رد مینمایند.
معنای معاوضه در بیع و شرا
در بحثهای قبل راجع به این مطلب صحبت شد، الان هم مقداری به این مسئله میپردازیم که آیا در بیع و شراء و معاوضات وقتی چیزی از ملک کسی خارج شد، عوض هم باید در ملک همان شخص داخل شود؟ و در غیر این صورت، آیا معامله باطل است؟ اگر چنین چیزی را در معاوضات شرط بدانیم، در صورتی که من پولی به فروشنده بدهم و چیزی را برای فرزندم بخرم، باید اول خودم مالک بشوم و بعد ملک خودم را به فرزندم تملیک بکنم.
طبق عرائضی که ما سابقاً فیالجمله به آن اشاره کردیم، دلیلی بر بطلان معاملهای که فاقد این شرط باشد، نداریم و آنچه که فیالجمله در بیع و معاوضه معتبر است، عبارت از این است که وقتی چیزی از ملک کسی خارج شد، یک چیزی جایگزین آن بشود و لزومی ندارد دخول و خروج نسبت به طرفین معامله باشد. مثلاً اگر من از دکاندار برای فرزندم چیزی بخرم، آن عین خریداری شده از ملک بایع خارج و پول به ملک او داخل می شود؛ و در طرف دیگر پول از ملک من خارج میشود منتهی، عین داخل در ملک من نمیشود بلکه داخل در ملک فرزندم میشود. یعنی در یک طرف خروج و دخول هست و در یک طرف نیست این را عرف اشکال نمیکند و معاوضه و مبادله هم می داند. اما از طرفین باید دخول و خروج باشد این لازم نیست یک طرف باشد کافی است.
اگر هم به فرض چنین چیزی در معاوضه معتبر باشد، آنطوری که علامه حلی و مرحوم شیخ قائل هستند این بحث، یک بحث عقلی نیست، بلکه یک بحث لفظی و لغوی است که معنای بعت و اشتریت چیست؟ بنابراین، تعبیر به «لایعقل» در اینجا تعبیر مناسبی نیست، زیرا این بحث، یک بحث ریاضی نیست که برهان عقلی بر خلاف چنین چیزی قائم باشد، بلکه این یک بحث لغوی است و به نظر هم میرسد که چنین قید و شرطی در کار نباشد.
حال اگر هم چنین قیدی را در بیع و شراء معتبر دانستیم که اگر چیزی از ملک شخصی خارج شد، شیء دیگر هم باید به ملک همان شخص داخل شود، چه اشکالی دارد که بگوییم: در این گونه موارد که برای پسرش چیزی میخرد، لفظ بیع و اشتراء به غلط استعمال شده و لغتاً به این موارد بیع صدق نمیکند و در نتیجه به جهت فقدان این قید، احکام بیع بار نمیشود، ولی چه مانعی دارد که این معامله را صحیح بدانیم و پول از ملک من خارج شده و بچه هم مالک عین خریداری شده بشود. این معاوضه صحیح است، منتهی نه به عنوان بیع و احکام بیع هم بر آن بار نمیشود و خودش برأسه معاوضه میباشد. عموماتی مانند «أوفوا بالعقود» (1)و «المؤمنون عند شروطهم» (2)و «تجارة عن تراض» (3)و امثال اینها هم مصحح این معاوضه هستند. اگر هم از بعضی جهات به این عمومات اشکال کنیم، بنای عقلاء بر صحت این موارد است و رادعی هم نسبت به صحت این نوع موارد وجود ندارد. قهراً چیزهایی که از جهت عقلائی صحیح باشد و رادعی هم در کار نباشد، مورد امضاء شرع است و ما هم حکم به صحت آن میکنیم.
اشکالات صحت معاطاة فضولی
اشکال اول: عدم جواز اعطاء و اقباض قبل از اجازه
یکی از اشکالاتی که بر صحت معاطاة فضولی شده، عبارت از این است که در عقد فضولی، بعد از اجازهی مجیز (مالک اصلی) عقد صحیح است، و قبل از اجازه، إعطا جایز نیست. امّا شخص بخواهد با معاطاة معامله کند یعنی هم عقد واقع شود و هم اعطاء واقع شود هنوز هم او اجازه نداده، این جایز نیست. در فضولی علی القول بالجواز به این مطلب تصریح شده که قبل از اجازه، اعطاء و اخذ جایز نیست. انشاء خفیف المؤنه است ولی تصرفات تکوینی و اعطاء و اخذ محتاج به اجازه است و فرض این است که از مالک اصلی اجازه گرفته نشده است.
جواب از اشکال
یک جواب ساده این است که مراد از عدم جواز اقباض در فضولی، عدم جواز اقباض فی نفسه است. انسان بر ملک دیگری مسلط نیست ولی به انشاء، مسلط است میتواند انشاء کند چون خفیف المؤنه است اما نسبت به تصرف تکوینی ذاتاً مجاز نیست. ولی لازمهی مجاز نبودن عبارت از این نیست که هیچ وقت مجاز نباشد، بلکه با اجازه و یا ما یقوم مقام الاذن مجاز خواهد بود.
به عبارت دیگر، هنوز از ناحیهی مالک اصلی إذنی صادر نشده است تا در نتیجه بیع و شراء صحیح باشد و ملکیتی حاصل گردد، ولی عدم عدم حصول اذن از ناحیه مالک نسبت به بیع، ملازمه با عدم اذن نسبت به تصرف تکوینی خارجی و اعطاء و اقباض ندارد.
بنابراین اگر بخواهیم فضولی را در باب معاطاة جاری کرده و بگوییم که خلاف شرعی واقع نشده است، در جایی است که انسان رضایت مالک اصلی نسبت به اعطاء را احراز کرده باشد، حال یا از اول مجاز بوده است و یا مانند خیلی از موارد، خود انسان چنین چیزی را احراز مینماید.
در باب روایت عروهی بارقی شیخ به این مطلب اشاره کرده که ممکن است عین مال برای مدت کوتاهی پیش کسی باشد تا شخص برود و از مالکش نسبت به بیع اجازه بگیرد و در خیلی از مواقع، اشخاص به این مقدار زمان راضیاند و مالک هم به این تصرفات جزئی راضی است و لازم نیست که مالک قبلاً اجازه داده باشد.
خلاصه وقوع چنین معاملهی معاطاتی ملازمه با این ندارد که شخص خلاف شرعی کرده باشد.
پرسش: ممکن است از جهت دیگر هم به عنوان ثانوی مجاز باشد مثلا برای حفظش باید به او داده شود؟ پاسخ: به هر حال یا قبلاً اجازه داده و یا علم به رضا داریم و یا به عناوین دیگری این اعطاء و اقباض جایز شده است و فقط ملکیت شخص حالت منتظره دارد.
اشکال دوم: دلالت نهی بر فساد
مطلب دیگری که آقای خوئی هم اشاره کرده این است که در معاملاتی که میگویند منهی است و چون منهی است، باطل است، بیانش این است که نهی در معاملاتی که جنبهی مولوی نداشته بلکه ارشادی باشد، طبق تفاهم عرفی ناظر به نفس بعت و اشتریت نیست، بلکه منظور از این نهی، نهی از تصرفات خارجی خواهد بود، زیرا بعت و اشتریت جنبهی مقدمیت برای تصرفات خارجی دارد. و در مواردی که نهی به حسب متعارف مقدمیت نسبت به تصرفات خارجی و ترتیب اثر دادن دارد، این نهی عبارةٌ اخری از بطلان است. و ارشاد به بطلان است به این معنی که شما نباید ترتیب اثر بدهید و چنین عقدی باطل است.
اما در صورتی که نفس بعت و اشتریت و لفظشان مورد نهی قرار گرفته باشد یا عملی از اعمال مبغوض شرع باشد و نفس خود معامله و عقد مبغوض شارع است نه ترتیب اثر دادن و تصرفات خارجی، در این موارد که نهی مولوی به خود عقد یا یک فعلی تعلق گرفته است، نتیجهاش عبارت از این است که شخص با انجام این عقد یا این کار، خلاف شرع کرده است، ولی آیا این خلاف شرع برای حکم وضعی بطلان و عدم نقل و انتقال هم میشود یا نه؟
نظر ابوحنیفه
ابوحنیفه مدعی این مطلب است که اگر چیزی مورد نهی قرار گرفت، این نهی دلیل بر صحت آن است، زیرا احکام تکلیفیه مانند حرمت، وجوب، اباحه، استحباب و .. به یک امر مقدور که قابلیت تحقق خارجی داشته باشد، تعلق میگیرد. بنابراین اگر شارع بگوید که فلان معامله مبغوض من است، لازمهی این نهی عبارت از این است که این معامله وجود خارجی دارد و لازمهی نواهی مولوی، عبارت از صحت معامله است نه بطلان آن.
رد ادعای ابوحنیفه
البته ما این ادعای ابوحنیفه را قبول نمیکنیم، زیرا اگر عقد صحیح، منهی و مبغوض شارع باشد، لازمهاش عبارت از این است که این عقد صحیح واقع میشود و به نتیجهاش هم ترتیب آثار داده میشود، منتهی انجام این عقد صحیح، خلاف شرع است ولی ما میگوییم در مواردی که نهی به عقدهای عرفی تعلق میگیرد، یعنی مبغوض شرع است که در این صورت ممکن است نهی دلالت بر بطلان معامله هم داشته باشد مثل بیع ربوی که عرفاً هم بیع است، ولی در این نوع معاملات، علاوه بر اینکه نفسالعقد مبغوض است، ملکیت هم حاصل نمیشود و ترتیب اثر داده نمیشود. چنین چیزی اشکال عقلی هم ندارد.
خلاصه اینکه اگر نهی، نهی مولوی هم باشد، در یک فرضی دلیل بر صحت معامله است، ولی در یک فرضی اعم از صحت و بطلان است و ممکن است نسبت به این مبغوض ترتیب اثر هم داده شود، ممکن هم هست که ترتیب اثر داده نشود.
جوابهای آقای خوئی به اشکال دلالت نهی بر بطلان
آقای خوئی پنج جواب به اشکال کسانی که نتیجهی نهی را بطلان دانستهاند، بیان کرده است، ولی بعضی از جوابهای ایشان مبتنی بر مبنای خود ایشان است که در جاهای دیگر مورد بحث قرار گرفته است.
جواب اول: دلیل اخصّ از مدعی است. (البته خیلی از بیانات ایشان برگشت به همین مطلب دارد که دلیل اخص از مدعاست). طبق فرمایش ایشان، ادلهیِ نهی بعضی از موارد تصرف در مال را نگرفته است مانند تصرف شخص جاهل، غافل یا ناسی.
معمولاً آقایان میگویند که جاهل و عالم و غافل و ناسی، همه در احکام اولیهی واقعیه مشترکاند، برخلاف موضوعات که اینطور نیست. و در صورت غفلت از حکم یا جهل به حکم یا نسیان، حکم واقعی ثابت است، منتهی در صورتی که شخص مقصر نباشد و قاصر باشد، تنجیزی در کار نیست. آقای خوئی مدعیاند که در جاهل مرکب، یا غافل یا ناسی اصلاً حکم واقعی نیست، برخلاف دیگران که فقط در جهل به موضوع قائل به این مطلب هستند، نه در احکام کلی شرعی. بنابراین اشکالی ندارد که بگوییم: مثلاً معلوم العالمیة واجب الاحترام است یا احترام به معلوم العدالة واجب است. دیگران هم قائل به این مطلب هستند و اشکال ندارد که علم در موضوع اخذ شده باشد و اگر انسان به موردی علم نداشته باشد، اصلاً حکم واقعی نباشد.
مثلاً شرط جواز فتوی دادن و جواز بجا آوردن قضا، عبارت از این است که انسان علم داشته باشد، ولی نسبت به احکام کلی واقعی اینطور نیست و به نحو اقتضاء یا به هر نحو دیگری که در جمع بین حکم ظاهری و واقعی بیان شده است، حکم واقعی هم برای جاهل مرکب و هم برای جاهل بسیط و هم برای غافل ثابت است.
آقای خوئی ادلهی اشتراک احکام را تمام نمیداند و اعتقادش بر این است که همهی احکام مخصوص برای اشخاصی است که جاهل و غافل و ناسی نباشند، زیرا در جایی که انسان غافل یا ناسی یا جاهل است، رعایت حکم برایش مقدور نیست و لذا میفرمایند که اصلاً احکام واقعیه در این موارد ثابت نیست.
بعد هم میفرمایند: با توجه به عدم ثبوت احکام واقعی در این موارد، وقتی شخص با علم به اینکه این مال متعلق به خود اوست، معاملهی معاطاتی انجام داد، اشکالی ندارد، یا اگر ناسی یا غافل بود، باز هم این اشکال (دلالت نهی بر فساد و بطلان معامله) برای ابطال فضولی معاطاتی وارد نخواهد بود.
ردّ جواب اولِ مرحوم آقای خوئی
این مطلب را معمولاً آقایان قبول ندارند و ما هم موافق با آن نیستیم، زیرا با تناسبات حکم و موضوع معمولاً در اشیای دیگر انسان میفهمد که مرحلهی اقتضائی حکم حتی در صورت شک هم وجود دارد و در ثبوت احکام به نحو اقتضاء بین جهل مرکب و جهل بسیط و... هیچ فرقی وجود ندارد و حکم در تمام موارد ثابت است.
ایشان میگوید: اولاً نهی در کار نیست، «نفرض الکلام فیما إذا لم یکن التصرّف فی المال منهیّاً عنه، و هذا کما إذا اعتقد أنّ المال ملکه فأقبضه و اشتری به شیئاً فإنّه لا حرمة فی التصرف واقعاً کما فی سائر موارد الجهل المرکّب و الغفلة والنسیان». (1)این مطلب را ایشان منکراند.
1) التنقیح فی شرح المکاسب (مکاسب البیع)، آیتاللّه خوئی (ره) ج1، ص431.
جواب دوم مرحوم آقای خوئی
ثانیاً ایشان میفرمایند: ما موردی را فرض میکنیم که مالک اجازه داده است که من این شیء را به دیگری بدهم، یعنی اذنی از مالک برای فروش ندارم، ولی مثلاً یک کتابی را از مالک امانت گرفتهام و اجازه هم دارم که این کتاب را به رفقای خودم هم به طور موقت امانت بدهم. گاهی شخص از ناحیهی مالک اصلی نسبت به این گونه تصرفات اذن دارد، ولی اذنی برای فروش کتاب داده نشده و فروش کتاب فضولی است و احتیاج به اجازهی لاحق دارد. بنابراین در این صورت نفس معاملهی معاطاتی این کتاب و قرار دادنش در اختیار دیگری خلاف شرع نیست، منتهی بدون اجازهی مالک اثری ندارد و باید اجازهی مالک ثابت بشود.
ایشان میفرمایند ما در اینجا موردی را فرض میکنیم که اجازهای در کار هست یا اگر هم اذن و اجازهی قبلی در کار نباشد که انشائی شده باشد، ولی اینکه برای چند دقیقه عین مال در دست شخص باشد تا برود و از مالک استجازه برای ملکیت بکند، طرف راضی به این مطلب باشد، همین برای حل مشکل حرمت عمل کفایت میکند.
آقای خوئی میفرمایند: (شیخ هم به این مطلب اشاره کرده است) شخص هم به مالکیت طرف راضی است و هم به اقباض راضی است، ولی باید ببینیم که شرع مقدس این رضایت را برای حصول ملکیت کافی میداند یا نه؟
ایشان این قید را بیان کرده است که تصور معاطاتی در فضولی مبتنی بر این مسئلهی اختلافی است که علم به رضا معامله را از فضولیت بیرون میبرد یا نه.
شیخ هم این قید را بیان کرده است، ولی نیازی نبود که این مطلب را مبتنی بر یک مسئلهی اختلافی بکنیم که آیا علم به رضا در حصول ملکیت کافی است یا نه، زیرا یقیناً علم به رضایت نسبت به اقباض در ملکیت کفایت نمیکند و اگر هم اختلافی وجود داشته باشد، راجع به این است که رضایت نسبت به اصل معامله است نه رضایت به اقباض. خلاصه اینکه نیاز به بیان این قید اختلافی نبود و رضایت به اقباض هم یقیناً کفایت در حصول ملکیت نمیکند. پس بنابراین، قطعاً این معامله فضولی است و قطعاً هم خلاف شرعی در کار نیست.
خلاصه اینکه، آقای خوئی و شیخ در مثالی که میزنند، مثال را مبتنی بر یک مسئله خلافی میکنند، ولی عرض ما این است که نیازی به این قید نیست. تعبیر ایشان این است: «یمکن أن یکون المالک راضیاً بالبیع و القبض فلا یکون التصرف فیه حراماً». منتهی به این مطلب هم اشاره میکند که این مسئله مبتنی بر این است که علم به رضا را کافی در ملکیت ندانیم و این مورد از فضولی بودن خارج نشود. پس بنابراین، بالأخره در اصل مسئله تردیدی نیست.
موضوع: الإجازة کاشفة أم ناقلة
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به موضوع ناقلیت یا کاشفیت اجازه و ادلهی هر یک از دو قول میپردازند. ایشان نخست به ادلهی قائلین به کشف پرداخته و دلیل محقق ثانی و شهید ثانی را بیان میفرمایند. استاد معظم نظر مرحوم شیخ راجع به این دلیل را بیان نموده و در ادامه هم تقریب میرزای رشتی راجع به این دلیل و بیان اقسام رضایت میپردازند. سپس اشکال مرحوم شیخ بر تقریب میرزای رشتی مطرح گردیده و در ادامه کلام شهید ثانی مورد نقد و بررسی قرار میگیرد.
عبارت مرحوم شیخ
«فقد اختلف القائلون بصحّة الفضولی بعد اتّفاقهم علی توقّفها علی الإجازة، فی کونها کاشفة بمعنی أنّه یحکم بعد الإجازة بحصول آثار العقد من حین وقوعه حتّی کأنّ الإجازة وقعت مقارنة للعقد، أو ناقلة بمعنی ترتّب آثار العقد من حینها حتّی کأنّ العقد وقع حال الإجازه.» (1)مرحوم شیخ میفرماید: بعد از اینکه اصحاب اتفاق دارند که بیع فضولی بدون اجازه صحیح نیست، نسبت به این مطلب اختلاف دارند که آیا اجازه کاشف از این است که از زمان عقد ملکیت و معامله واقع شده است، یا اینکه اجازه ناقل است و از زمان اجازه معامله واقع میشود؟
«بعد اتفاقهم علی اشتراط الاجازة»
این عبارت مرحوم شیخ خالی از تسامح نیست، زیرا شرط بودن اجازه مورد اتفاق نیست و حتی خود مرحوم شیخ هم با توجه به بیاناتی که داشت، مایل به این نظر بود که نفس رضایت هم برای لزوم معامله کفایت میکند. و اگر کسی باطناً رضایت فعلیه داشته باشد، تا مادامی که انشاء اذن نکرده باشد، اجازه صدق نمیکند. لذا این تعبیر ایشان خالی از تسامح نیست، منتهی در خیلی از موارد، عرف تعبیر از کاشف میکند، ولی خصوصیتی در کاشف نیست و مرادش منکشف است؛ در اینجا هم مراد از شرط بودن اجازه، اعم از این است که به نحو موضوعیت باشد یا به نحو طریقیت. و اگر مرحوم شیخ اینطور تعبیر میکرد که «بعد اتفاقهم علی الرضایة أو الاجازة» یا اینکه میفرمود: «بعد اتفاقهم علی اشتراط الرضا» بهتر بود.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص399، ط الحدیثة.
ادّلهی قائلین به کاشفیت اجازه
اکثر علماء قائل به کاشفیت شدهاند. در مقابل، یک اقلیتی هم قائل به نقلاند. برای قول به کاشفیت اجازه، ادلهای ذکر شده است:
آیه شریفه «أوفوا بالعقود» (1)
«فالأکثر علی الأوّل، و استدلّ علیه کما عن جامع المقاصد و الروضة بأنّ العقد سبب تامّ فی الملک؛ لعموم قوله تعالی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ». در خیلی از موارد، بیانات شهید ثانی مُتَّخَذ و متأثر از کلام محقق ثانی است. این دو بزرگوار در استدلال به کاشفیت اجازه میفرمایند : آیه «أوفوا بالعقود» ملاک برای وفا را عقد قرار داده است و کأنّ در این آیه، عقد علت تامه برای وفا قرار داده شده است. اقتضاءِ علت تامه بودن عقد برای وفا هم عبارت از این است که دیگر حالت زمانی برای نفوذ عقد مطرح نیست و اینطور نیست که قبل از رسیدن زمان اجازه، عقد واقع نشود و نفوذی نداشته باشد. بنابراین، بعد از اینکه نسبت به شرط بودن اجازه اتفاق نظر وجود دارد، دیگر حالت منتظرهای برای نفوذ عقد نداریم، منتهی اجازهی بعدی کاشف از این است که در همان زمانی که عقد واقع شده، ملکیت و معامله هم واقع شده است. البته تعبیر این دو بزرگوار عبارت از این است که طبق این آیهی شریفه، مازاد بر عقد، چیزی دیگری معتبر نیست و اگر بخواهیم چیز دیگری را معتبر بدانیم، بر خلاف ظاهر آیه خواهد بود که فقط عقد را ملاک در وفا دانسته است.
1) مائده/سوره5، آیه1.
نظرمرحوم شیخ راجع به این دلیل
« و یرد علی الوجه الأوّل: أنّه إن أُرید بکون العقد سبباً تاماً کونه علّة تامّة للنقل إذا صدر عن رضا المالک، فهو مسلّم» مرحوم شیخ در بیان مراد این دو محقق و دو عَلَم، به طور احتمال یک مراد را نقل کرده و ابطال مینماید، ولی احتمال دوم را مورد بحث قرار نمیدهد. در صورتی که معمول و متعارف در چنین مواردی این است که وقتی به یک شق اشاره میشود، شق دوم هم مورد اشاره قرار بگیرد. شاید علت اینکه مرحوم شیخ وجه دوم را ذکر نکرده، وضوح بطلان آن باشد.
ایشان میفرماید: یک احتمال عبارت از این است که اجازه را کاشف از این بدانیم که از اول عقد رضایتی نسبت به این معامله بوده است، ولی بعد از ذکر این احتمال، هیچ اشارهای به احتمال دوم نمیکند، زیرا احتمال دوم که عبارت از ظاهر ابتدائی است، بیّن البطلان است و جایی برای بحث ندارد. کلام شیخ در توجیه کلام این دو بزرگوار را با بیانی که از میرزای رشتی نقل شده است ما بیان میکنیم و گویا میرزای رشتی این کلام را تمام دانسته است البته شیخ این کلامی که میرزا تمام دانسته را ردّ میکند.
تقریب میرزای رشتی راجع به این دلیل
اقسام رضایت (فعلی- تقدیری)
تقریب میرزای رشتی عبارت از این است که کأنّ در معاملات رضا معتبر است. (البته مرحوم شیخ انصاری هم قبلاً تمایل به این نظر پیدا کرده بود که رضا معتبر است و اجازه به عنوان کاشفیت است نه به عنوان موضوعیت) رضایت هم دو گونه است: رضایت فعلی و تقدیری
رضایت فعلی: وقتی عقد انجام میشود، شخص متوجه عقد بوده و نسبت به آن رضایت دارد.
رضایت تقدیری: رضایت تقدیری دو قسم است:
رضایت تقدیری قریب به فعلیت: گاهی توجه و رضایت فعلی نسبت به عقد وجود ندارد، ولی اگر به مالک بگویند که چنین عقدی انجام میشود، ابراز رضایت کرده و میگوید: اشکالی ندارد. در این صورت غیر از تصور، دیگر حالت منتظرهای برای رضایت در کار نیست و همین که تصور حاصل شود، رضایت هم به دنبالش خواهد آمد.
رضایت تقدیری بعید از فعلیت: گاهی اگر به شخص بگویند که عقدی انجام شده، باید نسبت به تمام جهاتش فکر کند و مصلحت آن را بسنجد و بعد راضی شود. در این قسم تصور تنها کفایت نمیکند و نیاز به تأمل و فکر دارد.
آقایان نوع دوم رضایت تقدیری را برای تصرف در ملک دیگری کافی نمیدانند، ولی اگر غیر از تصور هیچ حالت منتظرهای برای رضایت مالک وجود نداشته باشد، طبق بنای عقلاء چنین رضایتی کفایت میکند. مثلاً یکی از رفقای شما که خیلی به او علاقه دارید در وسایل شما تصرف کند و شما هم تصوری نسبت به فعل او ندارید تا رضایت فعلی نسبت به کار او داشته باشید، ولی بلااشکال این کار او هر چند بدون اذن شما بوده است، تعدی و ظلم نسبت به شما نخواهد بود و همهی عقلاء این کار او را با اینکه بدون اذن بوده است، صحیح و جایز میدانند. علت صحت این است که اگر به شما بگویند: رفیق شما از وسایل شما استفاده کرده، خوشحال میشوید و همین برای صحت عمل او کافی است. میرزای رشتی اینطور تقریب نموده و گویا خودش هم قبول کرده است که این تقریب، مطلب درستی است.
طبق این تقریب، اگر بعداً به مالک بگویند که فلان معامله واقع شده و او هم اجازه دهد، کأنّ این اجازه کاشف از این است که قبلاً هر چند رضایت به نحو فعلیت نبوده، ولی به نحو تقدیری بوده است و همین در معاملات کفایت میکند و بنابراین از اجازه کشف میکنیم که از اول چنین نقل و انتقال و معاملهای واقع شده است.
اشکال بر فرمایش میرزای رشتی
یک قسمت از اشکالی که به فرمایش ایشان وارد است، روشن است و یک قسمتش هم مبنایی است.
و اما کفایت رضایت تقدیری قریب به فعلیت، نسبت به تصرفات غیر معاوضی و غیر تملیکی، مانند اباحهی تصرف، بلااشکال است، ولی در حصول ملکیت، حتی رضایت فعلی هم کافی نیست، چه برسد به رضایت تقدیری. البته در اباحهی تصرف، هم رضایت فعلی و هم رضایت تقدیری قریب به فعلیت کفایت میکند، ولی بحث ما در اینجا راجع به این است که عقد از فضولیت خارج شده و نقل و انتقالی و ملکیتی حاصل شود و در چنین موردی رضایت فعلی یا تقدیری کفایت نمیکند. البته این بحث اختلافی است که مرحوم شیخ مایل به کفایت شده، ولی به نظر ما چنین رضایتی در حصول ملکیت کفایت نمیکند.
عرض دیگر ما این است که اگر هم چنین رضایتی کافی باشد، باز هم باید به این نکته توجه داشت که خواستهها و تشخیصهای افراد از اول ولادت تا لحظهی مرگ یک جور نیست. علوم بشر تدریجی است و به مرور زمان حاصل میشود و در خیلی از موارد باید به صورت تدریجی و با مشاوره تصمیمگیری کرد و با توجه به اینکه بسیاری از موارد به صورت تدریجی برای انسان حاصل میشود، چگونه میتوان گفت که رضایت و اجازهی الان، کاشف از این است که این امر تدریجی از اول بوده است. ملازمهای بین این دو وجود ندارد.
فقط علم خداست که محدود به زمان نیست، ولی علوم بشری نیاز به زمان دارد و ممکن است که نظر انسان در طول زمان تغییر کند یا اینکه قبلاً چیزی را نمیدانسته و شک در آن داشته، ولی بعداً این جهل یا شک برای او روشن شده است. بنابراین اگر هم ما رضایت را کبرویاً علی الفرض، کافی بدانیم، باز هم این رضایت و اجازهی فعلی کاشف از این نخواهد بود که این عقد مقرون به رضا بوده است و چنین کشفی در کار نیست.
پرسش: اگر به کسی عقد عرضه شود و بگوید من می خواهم کمی فکر کنم و بعد از فکر کردن اجازه بدهد این کفایت می کند؟
پاسخ: بله اشکال ندارد. ممکن است این اجازهای که در اینجا مطرح است، شرایطش بعداً حاصل شود و قدری اطلاعات شخص بالا رفته و مقدمات این رضایت به حسب تدریج برایش حاصل بشود و لازم هم نیست که از زمان عقد مقدمات حاصل شده باشد.
پرسش: این دلیل اخص از مدعی است و آن اجازه، ممکن است بلافاصله بعد از عقد نباشد و با فاصله باشد؟
پاسخ: اینها فرض مسئله را اینطور بیان کردهاند که اجازه بلافاصله است و بعد هم میگویند که بلافاصله بودن از اول بوده، ولی ما میگوییم که احتمال تدرج هم وجود دارد.
این مطلب روشن است و خلاصه اینکه مرحوم شیخ اینطور جواب داده است که این مطلبی که بیان شد، دلالتی بر این ندارد که تمام ملاک از اول حاصل بوده است. بعد هم ایشان میفرماید: از این جوابی که ما در اینجا بیان کردیم، بطلان یک بیانی که از شهید ثانی نقل شده است ، روشن میشود.
بیان دلیل شهید ثانی
تقریر دلیل شهید ثانی این است که ظاهر آیهی شریفهی «أوفوا بالعقود» عبارت از این است که عقد معیار در وفاء است و عقد جامع تمام شرائط است، منتهی ما به دلیل اجماع، آیهی «تجارة عن تراض» (1)، روایات و بنای عقلاء قید رضایت را هم به آن ضمیمه کرده و شرط میدانیم. بنابراین عقدی همراه با رضایت واقع شده و باید نتیجهاش حصول ملکیت باشد، زیرا تمام مواردی که معتبر در آن است، حاصل شده است و باید با نفس عقد، آثار آن هم وجود پیدا کند.
کلام مرحوم شیخ
مرحوم شیخ میفرمایند: شهید ثانی با همین تعبیری که ذکر کرده، شرطیت را قبول کرده است و قبول شرطیت هم اقتضاء میکند که تا شرط نیامده، مشروطش نیاید و این خودش دلیل بر خلاف مطلب است. و همین مطلبی که ایشان در بیان مختار خود ذکر کرده، دلیل بر نقل است، نه دلیل بر کشف.
توجیه کلام شهید توسط مرحوم شیخ
اینطور توجیه کنیم که مسئلهی تقدم شرط بر مشروط در امور تکوینی است، ولی در امور تشریعی –که از امور اعتباری است- تقدم مشروط بر شرط اشکالی ندارد، مانند غسل جمعه که هر چند مسبب از زمان روز جمعه است، ولی اگر کسی این غسل را در روز پنج شنبه انجام داد، واقع میشود یا در باب صوم وقتی مستحاضه میخواهد روزه بگیرد، روزه از ابتداء اتصاف به صحت پیدا میکند، ولی بعضیها گفتهاند که شرطش این است که در عشائین باید غسل کند یا مثلاً غسل فجر را بعد از فجر انجام دهد و غسلش متأخر است ولی صومی که شرط صحتش غسل میباشد از اول فجر صحیح است. این بحثها در شرط متأخر ذکر شده است که مشروط در مرکبات تدریجی (نه مرکبات دفعی) که خاصیت ارتباطی دارد، صحیح بودن اول مرتبط به آخرش میباشد. و در اینها چیزهای آخر، شرط برای اول قرار گرفته است.
1) نساء/سوره4، آیه29.
ما چنین مواردی را داریم و قانون تقدم شرط مربوط به تکوینیات است، نه امور اعتباری و در اینجا هم اشکالی ندارد که ما شرط را متأخر بدانیم، ولی مع ذلک قائل به کشف شده و بگوییم که از وقت تحقق عقد، نقل و انتقال هم واقع شده است. این توجیهی برای کلام شهید ثانی است که کلمهی شرط را به کار برده و نتیجهی کشف از آن گرفته است.
البته مرحوم شیخ مثال مرکب تدریجی را بیان نکرده است، آقای خوئی تعبیر به مرکبات را نموده است البته قید تدریجی را ندارد و باید این قید باشد چون ممکن است مرکب دفعی الحصول باشد و مرکب مورد اشکال، مرکب تدریجی الحصول است.
ردّ توجیه توسط مرحوم شیخ
مرحوم شیخ راجع به این توجیهی که بیان شد، میفرمایند که در لزوم تقدم شرط، هیچ فرقی بین تشریعیات و تکوینیات و امثال آن وجود ندارد و مشروط نمیتواند مقدم بر شرط باشد و تفصیل دادن بین این موارد مثل این است که بگویید: اجتماع نقیض در باب تکوینیات محال است نه در باب اعتباریات.
این حرف، حرف نادرستی است و هیچ فرقی بین تشریع و تکوین وجود ندارد و همان طوری که ما قبلاً هم عرض کردیم، لازمهی تشریعیات هم برخی امور تکوینی است و هر تشریعی را که شما تصور کنید، از برخی امور تکوینی مانند انشاء و جعل و علم به مصلحت و امثال آن تشکیل شده است. گاهی هم امور تشریعی، ضرر و نفعی دارد که آنها هم از امور تکوینی است و خلاصه این حرف، حرف نادرستی است و ما نمیتوانیم نسبت به لزوم تقدم شرط در اعتباریات و تکوینیات قائل به فرق شویم. و برای مواردی که در فقه نقض شده، باید راه حل پیدا کرد و یکی از راهحلها این است که بگوییم نفس تعقب شرط، امری است که مقارن با مشروط است و شرط آن چیزی نیست که بعداً میآید، بلکه تعقب به آن شرط، شرطی است که مقارن با مشروط و متصل به آن است و تأخیری نسبت به مشروط ندارد.
موضوع: ادلهی کاشفیت اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در ادامه بحث قبلی، دلیل محقق ثانی و شهید ثانی بر کاشفیت اجازه را با تقریر مرحوم سلطان در حاشیه شرح لمعه بیان میفرمایند. ایشان سپس به اشکال شرط متأخر بر این دلیل و توجیهات مختلف نسبت به این اشکال اشاره فرموده و اشکال دیگری را مطرح و مورد بررسی قرار میدهند.در ادامه، دلیل دیگری که بر کاشفیت اجازه به آن استدلال شده، مطرح و رد مرحوم شیخ بر این دلیل و نقد استاد بر فرمایش مرحوم شیخ بیان میگردد.
تقریب فرمایش محقق ثانی و شهید ثانی (حاشیه سلطان بر شرح لمعه)
«فالأکثر علی الأوّل(الکشف)، و استدلّ علیه کما عن جامع المقاصد و الروضة بأنّ العقد سبب تامّ فی الملک؛ لعموم قوله تعالی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ، و تمامه فی الفضولی إنّما یعلم بالإجازة» (1). در حاشیهی شرح لمعه، مرحوم سلطان یک مطلب بسیار مفیدی در بیان وجهی که محقق ثانی و شهید ثانی برای کاشفیت اجازه بیان کردهاند، ذکر نموده است که مطلب را روشن مینماید.
مرحوم سلطان میگوید: نظر این دو بزرگوار این است که از آیه اینطور استفاده میشود که کل سبب عبارت از عقد است و مراد از سبب هم- همانطور که عرفاً هم گفته میشود- به معنای مقتضی است مثل اینکه آتش سبب برای سوختن است، ولی همین سبب نیاز به بعضی شرایط هم دارد مثل اینکه آتش برای سوزاندن نیاز به شرط مجاورت دارد. این مقتضی هم-که همان سبب است- گاهی مرکب است و گاهی هم بسیط و ما از آیه اینطور استظهار میکنیم که سبب و مقتضی عبارت از عقد است و عقد هم مرکب از ایجاب و قبول است، البته اگر ما قائل به نقل سبب شدیم، باید سبب را مرکب از عقد و اجازه دانسته و بگوییم که این دو انشاء با هم، منشأ نقل و انتقال میشود.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص399، ط الحدیثة.
بنابراین، ظاهر آیهی کریمه عبارت از این است که مقتضی عقد است، منتهی این مقتضی نیاز به یک شرطی هم دارد که باید محفوظ باشد و آن شرط عبارت از تعقب به اجازه است، و تمام السبب خود عقد است، نه اینکه یک جزء سبب، عقد باشد و یک جزء هم اجازه باشد و این دو با هم سبب باشند.
محقق ثانی و شهید ثانی میفرمایند که اگر ما قائل به نقل شویم، باید بگوییم که عقد جزء السبب است، با اینکه چنین چیزی بر خلاف ظاهر آیهی کریمه است و طبق ظاهر آیه، تمام مقتضی و سبب عبارت از نفس العقد است. البته تصحیح این عقد نیاز به یک شرطی هم دارد که بحث آن بعداً خواهد آمد و خلاصه اینکه، مراد از فرمایش این دو بزرگوار چنین معنای سر راست و معقولی است.
اشکال شرط متأخر
بحث در این است که اگر ما قبول کردیم که عقد تمام السبب و ذات السبب است و چیزی دیگری به آن ضمیمه نشده است و طبق ظاهر آیه هم باید به مقتضای عقد عمل بشود، نه به مقتضای عقد و یک چیز دیگری و بپذیریم که جزء السبب قرار دادن اجازه بر خلاف ظاهر آیهی قرآن است، ولی این اشکال مطرح خواهد شد که تأثیر این مقتضی مشروط به یک شرطی است که متأخر از مشروط است. و تأثیر عقد منوط به اجازهای است که متأخر از آن میباشد؟ و بین شرعیات یا اعتباریات و تکوینیات هیچ فرقی وجود ندارد و لذا این بیان، به حسب ظاهر ابتدائی غیر معقول است.
توجیه شهید ثانی
شهید ثانی یک توجیهی برای رفع این اشکال بیان میفرماید که مسئله را از اشکال عقلی تقدم شرط بر مشروط خارج کند. این توجیه عبارت از این است که شرط در اینجا عبارت از یک امر انتزاعی است که مقارن با عقد است. به عبارت دیگر، اگر «مایتوقف علیه» متأخر باشد، اشکال دارد، ولی در اینجا «ما یتوقف علیه» عبارت از اجازه نیست، بلکه یک امر انتزاعی از اجازه است که مقارن با عقد است. بنابراین، منتزعمنه عبارت از اجازه است و منتزع هم عبارت از تعقب بالاجازة میباشد. طبق این بیان، دیگر اشکال عقلی تأخر شرط بر مشروط وارد نخواهد بود
البته این یک اصطلاحی بر خلاف اصطلاح متداول خواهد بود، زیرا به حسب متعارف، شرط به «ما یتوقف علیه المشروط» اطلاق میگردد، نه اینکه از آن چیزی را انتزاع کرده و شرط را به این منتزع اطلاق نماییم، ولی ایشان چنین معنایی را اراده کرده و میگوید: ما از ادله شرط به این معنی قائلیم و طبق این معنی، اشکال عقلی وارد نخواهد بود.
توجیه صاحب جواهر و برخی از معاصرین
مرحوم شیخ میفرماید که صاحب جواهر و عدهای معاصرین هم طبق فرمایش شهید ثانی توجیه نکردهاند، بلکه شرط را همان «ما یتوقف علیه» دانسته و مقارن با عقد میدانند، ولی مانند «جری المیزاب» از باب مجاز در اسناد میباشد که جریان در حقیقت متعلق به آب است، ولی از باب مجاز در اسناد، به میزاب نسبت داده شده است. در اینجا هم هر چند تعبیر شده است که اجازه شرط است، ولی شرط واقعی و حقیقی همان امر انتزاعی از اجازه است که مقارن با عقد میباشد. قهراً طبق این معنی اشکال عقلی وارد نخواهد بود.
بیان اشکال از ناحیهی دیگر
منتهی اگر هم اشکال سابق حل شود، ولی از یک ناحیهی دیگر اشکال لازم میآید.
اشکال عبارت از این است که اگر ما شرط را، (یعنی «ما یتوقف علیه» را) آن امر مقارن قرار بدهیم و امر مقارن هم عبارت از صفتی باشد که عقد به خود میگیرد، «العقد الذی یتعقبه اجازة» و قهراً طبق این معنی، همان وقتی که عقد تحقق پیدا میکند، این صفت «یتعقبه اجازة» هم روی آن تثبیت میشود. نتیجهی این معنی عبارت از این خواهد بود که قبل از اجازه، ملکیت حاصل شده و احکام آن هم بار خواهد شد.
مثلاً اگر کسی یقین دارد که بعد از عقد، مالک اجازه خواهد داد، در این صورت تصرفات و نقل و انتقال او قبل آمدن اجازه و رضایت مالک باید صحیح باشد، با اینکه عقلاً و نقلاً در این مواردی که شخص راضی نشده است، علم به رضایت بعدی او فایدهای ندارد تا ما حکم عقد را تثبیت کنیم.
بنابراین، هر چند مشکل از ناحیهی توقف بر شرط متأخر حل شد، ولی اشکال از این ناحیه باقی است که وقتی هنوز طیب نفس حاصل نشده و «تجارة عن تراض» (1)یا «لا یحل مال امرئ الا عن طیب نفسه» (2)مصداق پیدا نکرده است، چطور ما حلیت را بار کنیم؟ چنین چیزی هم بر خلاف نقل و هم بر خلاف عقل بوده و صحیح نیست و لازمهی کشف حقیقی عبارت از این خواهد شد که اگر کسی یقین به مطلب داشته باشد که بعداً طیب نفس مالک حاصل میشود، باید حکم به صحت عقد بدهیم، در حالی که نمیشود به چنین چیزی قائل شد.
بررسی اشکال توسط استاد
این اصل اشکال بود، ولی باید ببینیم که آیا این مطلب درست است یا نه؟
البته اگر تعلیقی بود، ممکن بود که ما بگوییم: اذن تعلیقی که فقط مبتنی بر تصور موضوع است، کفایت میکند. به عقیدهی ما چنین چیزی کافی است، میرزای رشتی هم این اذن را کافی میداند، عرف متعارف هم کافی میداند و معمولاً تصرفاتی که انسان در اموال رفیق خودش میکند، بر همین اساس است که اگر انسان علم به این مطلب دارد که اگر رفیق او با خبر از این تصرفات بشود، رضایت دارد و تصور موضوع کافی است و برای اذن دادن احتیاجی به تأمل و فکر نیست.
البته ما به این نکته هم اشاره کردیم که لازمهی اجازهی بعدی عبارت از این نیست که وقتی شخص رضایتی داد که عرف آن را کافی میداند، پس بگوییم که این رضایت از اول بوده است، زیرا برخی از امور به صورت تدریجی است و انسان با فکر علاقه یا کراهت پیدا میکند و لذا این رضایت بعدی نمیتواند نسبت به رضایت من حین العقد کاشفیت داشته باشد و قهراً اگر چنین کاشفیتی نبود، طبق حکم عقل و عقلاء باید رضایت ولو به صورت تقدیری احراز بشود و در صورت عدم احراز، طبق عقل و نقل، کشف ابطال خواهد شد.
ولی بحث ما در این است که آیا چنین چیزی در همه جا همینطور است؟ آیا اگر هنوز رضایت نیامده باشد، حتی رضایت تعلیقی هم نیامده باشد یا احراز نشده باشد، یا عدمش احراز شده باشد، در چنین مواردی کشف عقلاً و نقلاً جایز نخواهد بود؟ این مسئله جای بحث است. در کتب تاریخی این داستان ذکر شده که یک سلطانی به وزیرش دستور داد که فرزند او را بکشد. این وزیر فهمیده بود که شاه بر اساس غضب و ناراحتی چنین دستوری داده و بعد از فروکش کردن این احساسات، از این دستور خود پشیمان خواهد شد. لذا وزیر به دستور شاه عمل نکرد و این بچه را در جایی مخفی کرد تا زمانی که شاه از دستور خود پشیمان شد و احساس نیاز به بچه کرد، این فرزند را به او نشان بدهد.
در چنین مواردی هر چند مالک الان متوجه این معاملهی حسابی نبوده و لذا راضی به آن نیست، ولی شخص احراز کرده است که بعداً پشیمان شده و بالأخره راضی خواهد شد و ما ممکن است بر اساس آیهی شریفهی «ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ» (1)بگوییم که این شخص هر چند علم به عدم رضایت مالک دارد، ولی به توجه به اینکه میداند بعداً پشیمان شده و راضی خواهد شد، با این معامله در حق او احسان میکند. بنابراین اینطور نیست که در همهی موارد حکم به بطلان کنیم.
پرسش: یعنی در واقع دلیل اثباتی داشته باشیم؟
پاسخ: بله، یعنی وقتی میدانیم که همین شخصی که الان راضی نیست، فردا راضی خواهد شد، طبق آیهی «ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ» نمیتوانیم چنین صورتی را باطل بدانیم.
خلاصه اینکه، اگر ما تعقب اجازه را شرط به اصطلاح فلسفی بدانیم، چنین شرطی مقارن با عقد است و لذا اشکال عقلی وجود نخواهد داشت، از جهت اشکال اثباتی و از نظر نقلی هم خیلی روشن نیست که چنین چیزی را باطل بدانیم و بعید هم نیست که بالأخره اقلاً در بعضی از موارد ما قائل به حتی کشف حقیقی شویم. ظاهر کلمات مشهور بین علماء هم عبارت از کشف حقیقی است و اصلاً کشف حکمی از امور مستحدث در دورههای اخیر است. مشهور قائل به کشف حقیقی بودهاند و قائل شدن به این مطلب، خیلی تالی فاسدی به همراه ندارد.
دلیل دوم بر کاشفیت اجازه (اجازه، امضاء انشاء قبلی است)
1) توبه/سوره9، آیه91.
یکی از ادله دیگری که برای کشف به آن استدلال شده است ، عبارت از این است که اجازه امضاء همان انشائی است که واقع شده است. به عبارت دیگر، وقتی عاقد میگوید: ملکت یا بعتُ، مقصودش این نیست که شخص مانند وصیت بعداً مالک شود، بلکه مراد این است که در همان زمان عقد برای طرف مقابل ملکیت حاصل بشود، وقتی هم که مالک اصلی بعداً اجازه میدهد، در حقیقت همان مُنشأ وقت العقد را – که عبارت از ملکیت است- امضاء میکند. بنابراین، مالک اصلی با اجازه دادن، همان مکلیت سابق را امضاء میکند و در نتیجه اگر در این مدت نمائاتی پیدا شده، مال مشتری میشود، زیرا او از اول مالک شده است و تعقب اجازه هم که حاصل شده و در نتیجه نمائات مال مشتری خواهد بود.
رد مرحوم شیخ بر دلیل دوم
مرحوم شیخ میفرماید این مطلب درست نیست، زیرا اگر قید حالی بودن در مُنشأ وجود داشت و مالک اصلی هم همین ملکیت در وقت متقدم را امضاء میکرد، حرفی نبود، ولی مطلب این چنین نیست و در این انشائی که واقع شده است، چنین قیدی وجود ندارد. در برخی موارد نسبت به ملکیت قیدی وجود دارد مثل اینکه در وصیت ملکیت طرف مقابل مقید به قید «بعدالوفات» است، ولی در انشائات بیع و امثال آن چنین قید متأخری در کار نیست، منتهی خاصیت انشاء عبارت از این است که اگر شخص انشائی کرد و هیچ قیدی نداشت، مُنشأ فعلی واقع میشود، نه اینکه در مُنشأش قید فعلیت وجود داشته باشد. اجازه هم عبارت از موافقت با مُنشأ است و چون مُنشأ قید ندارد، این اجازه هم ملکیت را بدون قید اثبات میکند و بنابراین وقتی که با انشاء عقد بدون قید، ملکیت به طور فعلی واقع میشود، امضاء هم به همین مُنشأ واقع میگردد.
مرحوم شیخ در اینجا مثال نزده است، ولی مثالش را در باب استصحاب فرائد راجع به «لاتنقض الیقین بالشک لأنک کنت علی یقین من وضوئک و لا ینبغی أن تنقض الیقین بالشک»، مورد بحث قرار داده است که آیا ما این «لاتنقض» را به استصحاب حمل کنیم، یا به قاعدهی یقین و به شک ساری حمل نماییم یا به شک طاری و خلاصه اینکه به کدام یک از اینها باید حمل کنیم؟
ایشان در آنجا این بیان را دارد که اگر الان گفتم: من علم به عدالت زید دارم، و هیچ قیدی را ذکر نکردم، عدالت حالا مراد خواهد بود و عدالت فردا و عدالت دیروز نیاز به قید دارد و به جهت اینکه هیچ قیدی ذکر نشده است، ظرف متعلِق و متعلَق یکی میشود.
ایشان میفرمایند: حال بودن در وقت العقد یا حال بودن در وقت الاجازه، ظرف برای مُنشأ است، نه اینکه قید مُنشأ باشد تا نتیجهی کشف از آن گرفته بشود. این فرمایش مرحوم شیخ است.
نقد فرمایش مرحوم شیخ
ما نمیفهمیم که مرحوم شیخ در اینجا چه میخواهد بفرماید! میزان برای اطلاق و تقیید عبارت از این است که وقتی از شخص بپرسند، گاهی میگوید: من با یک خصوصیاتی قائلم و گاهی هم میگوید که نه، قائل به خصوصیاتی نیستم، گاهی هم مهمل است و باید فکر کند که آیا خصوصیتی دارد یا نه؟
وقتی شخص میگوید: من این را به تو تملیک میکنم، آیا این تعبیر او مهمل است؟ یعنی مراد این است که در یک زمانی از ازمنه میخواهم ملک تو قرار بدهم که حتی با این هم سازگار است که بعدالممات خودش او را مالک قرار بدهد؟
وجداناً آن چیزی که بالارتکاز در اینجا وجود دارد، عبارت از این است که وقتی چیزی در لفظ آورده نشود، مقصودش عبارت از این است که همین حالا تو را مالک قرار دادم و قضیه مهمله نیست.
در باب استصحاب هم وقتی میگوید: من یقین به عدالت زید دارم و از او سؤال شود که عدالت چه زمانی؟ جواب میدهد: عدالت الان. اگر بپرسند، مرادش این است و اگر قضیه مهمله باشد، نمیتوانیم این را اثبات بکنیم. بنابراین متفاهم عرفی از اینها اهمالی ندارد و اگر مهمله شد، فوری در حال واقع میشود و وجهی ندارد که بگوییم: اگر شخص وقتی از ازمنه را قصد کرد، نتیجهاش این باشد که همین الان واقع بشود. وجهی برای این مطلب نیست، زیرا ارتکازاً مقصودش عبارت از این است که از همین حالا طرف مقابل مالک بشود.
ایشان مثال به ایجاب و قبول زده و میفرماید که در باب ایجاب و قبول، موجب نمیگوید که من الان طرف مقابل را مالک قرار دادم و طرف مقابل هم بگوید: من هم همان وقتی که تو مرا مالک کردی، همان را امضاء میکنم، اینطور نیست، بلکه موجب میگوید: من مالک کردم و قهراً ظرف ملکیت حال است. طرف مقابل هم قبول میکند و چون قهراً قیدی در منشأ نیست، باید بعد واقع بشود.
ایشان این مطلب را شاهدبر این میآورد که در بحث فضولی هم حال مورد عنایت نیست، بلکه فقط ظرف است، ولی به نظر میرسد که در ایجاب و قبول هم اگر از شخص بپرسند که چطور است؟ میگوید: من تملیک میکنم در وقتی که طرف مقابل قبول بکند.
در ایجاب و قبول بالارتکاز اینطور است که نیت موجب برای تملیک یک مقداری متأخر است و از ابتداء مُنشأ بالارتکاز مقید به بعد قبول طرف است و قهراً چون نیت موجب برای بعد قبول طرف است، طرف مقابل هم همین را امضاء میکند، پس بنابراین، قبل از قبول ملکیتی حاصل نمیشود.
پرسش: در اینجا که استصحاب را مطرح فرمودید، شخص میگوید: من یقین به عدالت زید دارم، بعد هم میگوید که الان در آن شک دارم.
پاسخ: نه، مطلق میگوید، تعبیر روایت این است که دیروز من یقین به عدالت زید داشتم، ولی امروز شک دارم. متفاهم عبارت از این است که هر کدام از متعلق علم وشک نسبت به ظرف خود علم و شک است، یعنی دیروز یقین به عدالت زید، الان هم نسبت به عدالت زید شک دارم. اطلاق قضیه همین را اقتضاء میکند.
پرسش: ... پاسخ: تعبیر إنک کنت علی یقین من وضوئک و لا تنقض... » بر استصحاب تطبیق میکند به این معنی که دیروز یقین به عدالت زید داشتم و عدالت دیروزی قطعی است، ولی الان نسبت به عدالت امروزی شک دارم. مورد استصحاب هم همین است. نه اینکه یقین سابق من تبدیل به شک شده باشد.
پرسش: ... موجب میگوید که من تملیک کردم یا همین الان تملک کردم؟
پاسخ: در جاهای دیگر هم ارتکاز عرف متعارف عبارت از این است که شخص به نحو ملکیت بعد از قبول تملیک میکند.
موضوع: دلیل دوم بر کاشفیت اجازه
خلاصه درس:
حضرت استاد در این جلسه به ادامهی بحث دلیل دوم بر کاشفیت اجازه پرداخته و میفرمایند این دلیل اخص از مدعی است. ایشان در ادامه به فرمایش مرحوم آقای خوئی اشاره نموده و آن را مورد نقد و بررسی قرار میدهند.
دلیل دوم قائلین به کشف
دلیل قائل به کشف: «الإجازة متعلّقة بالعقد، فهی رضا بمضمونه، و لیس إلّا نقل العوضین من حینه».
مرحوم شیخ: «أنّ الإجازة و إن کانت رضاً بمضمون العقد، إلّا أنّ مضمون العقد لیس هو النقل من حینه حتّی یتعلّق الإجازة و الرضا بذلک النقل المقیّد بکونه فی ذلک الحال، بل هو نفس النقل مجرّداً عن ملاحظة وقوعه فی زمان، و إنّما الزمان من ضروریات إنشائه؛ فإنّ قول العاقد: «بعت» لیس «نقلت من هذا الحین» و إن کان النقل المنشأ به واقعاً فی ذلک الحین، فالزمان ظرف للنقل لا قید له...» (1).
به عقیدهی شیخ زمان به عنوان ظرف اخذ شده است که در این صورت، مُنشأ خود به خود حالی خواهد بود. کسی هم که بعداً اجازه میدهد، نسبت به این تملیک حالی بعد الانشاء توافق کرده و ملکیت را از زمان اجازه قبول مینماید.
اشکال اول به مرحوم شیخ
عرض شد که در بیع، اگر شخص به تاریخ تملیک از همان زمان انشا هم تصریح نکرده باشد، مرتکز عبارت از این است که تملیک از تاریخ انشاء باشد و اگر از شخص پرسیده شود این ملکیتی که متعلَّق انشاء شماست، به نحو اهمال است که طرف مقابل فی الجمله مالک شود، یا اینکه به نحو تأخیر است که طرف مقابل بعداً مالک شود، در جواب خواهد گفت: مقصود من این است که طرف مقابل بعد از قبول، مالک این مال شود. و ارتکاز هم بر این است که طرف مقابل بعد از قبول، مالک شود. بنابراین، اجازه هم به همین معنایی که مقصود شخص در انشاء بوده، تعلق گرفته و آن را تثبیت مینماید.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الأنصاری، ج3، ص403، ط الحدیثة.
اشکال دوم: اخص از مدعی بودن دلیل
اگر فرمایش شیخ را هم بپذیریم، باز دلیل اخص از مدعی است، زیرا بحث فضولی منحصر به صورتی که زمان، ظرف باشد، نیست بلکه گاهی اوقات زمان به عنوان قید اخذ شده است. مثلاً شخص میگوید: من این شیء را از این تاریخ به تو تملیک کردم، طرف مقابل هم میگوید: من هم قبول کردم. این هم داخل در مباحث فضولی است.
اشکال سوم:
یا فرض کنید که زمان به عنوان قید اخذ نشود و نظر مرحوم شیخ را پذیرفتیم ولی مجیز بگوید من از اول ملکیت را توافق کردم و همین که حالی شده به بعد الإنشاء همین را بگوید من این حالی بودن را از همان وقت انشا قبول کردم آیا مباحث فضولی اینجا نمیآید؟
همهی اینها داخل در مباحث فضولی است و اینطور نیست که در بین موارد مختلف، قائل به تفصیل شویم و بگوییم در بعضی جاها اجازه کاشف و در برخی موارد ناقل است. قول صحیح این است که تفصیل در کار نیست و در همهی موارد، کاشف است.
در اجارهی فضولی این مسئله مطرح است که شخص میتواند اجاره را برای تاریخ بعد از عقد انشاء کند، مثل اینکه بگوید: این خانه را از یک ماه بعد به تو اجاره میدهم و طرف مقابل هم قبول کند. شاید در بیع هم همین مطلب صحیح باشد و شخص بگوید: این شیء را در مقابل فلان چیز از فلان تاریخ به تو تملیک کردم. طرف مقابل هم قبول کند (بعد هم مجیز همین را امضا کند). خلاصه در فرمایش مرحوم شیخ جای مناقشه و تأمل است.
فرمایش آقای خوئی
آقای خوئی میفرمایند این فرمایش شیخ و اشکالی که بیان کرده، بر اساس مبنای مشهور تمام است، «إنّما یتمّ بناءً علی المسلک المشهور» مسلک مشهور – که قول صحیح میباشد- این است که انشاء، از امور ایجادی است که یک معنایی را ایجاد میکند، در مقابل إخبار که حکایت از یک چیزی مینماید. آقای خوئی بر خلاف مسلک مشهور، عقیدهاش این است که انشاء ابراز اعتبار شخص است، یعنی شخصی که انشاء میکند، در نفس خود یک معنایی را اعتبار میکند و بعد با لفظ یا فعلی این اعتبار نفسی را ابراز میکند. ایشان خیلی از مسائل را به صورت مرتب بر همین مبنای خود و مبنای مشهور تفریع مینماید. یکی از تفریعاتی که ذکر کرده، همین مسئله میباشد. میفرماید: «إنّما یتم»، یعنی این اشکال شیخ بر اساس مبنای مشهور تمام است، «بناءً علی المسلک المشهور من أنّ الانشاء عبارة عن إیجاد المعنی باللفظ». تعبیر «باللفظ» مسامحه هست، و بهتر بود که اینطور تعبیر میشد: «باللفظ أو الفعل أو الکتابة أو ...». «و علیه یمکن أن یقال إنّ إیجاد الملکیة غیر مقیّد بشیء». ایشان کأنّ میخواهند بگویند که بر اساس مسلک مشهور، اشکال شیخ وارد است، یعنی اگر مقید نبود، بلکه ظرف بود، نتیجهاش همان مطلبی خواهد بود که شیخ نتیجهگیری کرده است. «وأمّا بناءً علی ما سلکناه فی معنی الانشاء وقلنا إنّه عبارة عن إبراز الاعتبار النفسانی المتحقّق فی افق النفس فیستحیل أن لاتکون الملکیة مطلقة ولا مقیّدة، لاستحالة الاهمال فی الواقعیات، یعنی أنّ الحاکم والمعتبِر لابدّ إمّا أن یعتبر الشیء علی نحو الاطلاق وإمّا علی نحو التقیید، وأمّا الاهمال وأنّه لا یدری ما جعله فهو مستحیل، وعلیه فالملکیة المعتبرة فی النفس لابدّ إمّا أن تکون مطلقة أی من هذا الزمان إلی یوم القیامة، أو مقیّدة بزمان کالملکیة بعد ساعة ونحوها، وبما أنّ الملکیة غیر مقیّدة بزمان فتکون مطلقة لا محالة یعنی من هذا الزمان إلی الآخر، والاجازة إنّما تعلّقت بتلک الملکیة المطلقة أعنی الملکیة من زمان البیع إلی الآخر، فلا محالة تکشف الاجازة عن الملکیة من أوّل الأمر».
نقد فرمایش آقای خوئی
ایشان بر اساس مسلک مشهور، ایراد مرحوم شیخ را قبول کرده، ولی عرض ما این است که این ایراد بر اساس مبنای خود ایشان هم وارد است، زیرا یکی از مقدمات انشاء، علم است و معلومات انسان هم گاهی قضایایی مقیده و گاهی مطلقه و گاهی هم مهمله است و لذا در برخی موارد انسان علی نحو الاهمال علم به چیزی دارد و نسبت به خصوصیاتش اطلاعی ندارد. مثلاً من میدانم که زید مالک است، ولی نمیدانم که از چه زمانی مالک است. در مسئلهی کشف و نقل هم ما میدانیم که ملکیتی وجود دارد، ولی شک ما در مبدأ ملکیت است که آیا از زمان عقد است یا از وقت اجازه؟ ولی اصل ملکیت به صورت اهمال برای شما مقطوع است. بنابراین همانطوری که در معلومات انسان قضایای مهمله وجود دارد، در انشاءها هم مطلب همینطور است و فرقی نمیکند که انشاء را طبق مسلک مشهور معنی کنیم یا طبق مسلک مرحوم آقای خوئی.
در خیلی از موارد آقایان و حتی خود آقای خوئی ذکر کردهاند که فلان قضیه مهمله است یا فلان قضیه اطلاق ندارد و این تقسیمبندی مخصوص جملات خبریه نیست، در انشائات هم همینطور است. مثلاً شما میگویید که من مریضم، و شخص مقابل شما هم میگوید: برو دکتر. در اینجا نظر به این نیست که به کدام دکتر مراجعه کنید یا دکتر خاصی مورد نظر باشد، بلکه نظر بر این است که شما به دکتر مراجعه کنید. گاهی اصلاً شخص خودش نمیداند که چه چیزی مطلق است، گاهی هم میداند، ولی مقام، مقامی نیست که بخواهد ذکر کند و میگوید: برو دکتر. بنابراین، در این مسئله فرقی ندارد که ما انشاء را ابراز امر اعتباری بدانیم یا طبق مسلک مشهور به معنای ایجاد بدانیم و گاهی انشاء به نحو مهمله اعتبار میشود و گاهی هم اینطور نیست. و ما نمیتوانیم با تفسیری که ایشان بیان کرده است، موافقت بکنیم.
در غیر خدای متعال علم اشخاص میتواند به نحو اهمال است و لذا انشاءاش هم به نحو مهمل میباشد، در مورد خداوند متعال هم گاهی ممکن است که در مقام بیان نباشد و به صورت مهمل بیان بفرماید.
موضوع: بررسی آیات «اوفوا بالعقود» و «احل الله البیع» برای کاشفیت اجازه
اشکالات مرحوم شیخ بر استدلال به «اوفوا بالعقود» برکاشفیت اجازه
برای کاشفیت اجازه به آیه «أوفوا بالعقود» استدلال شده بود که مرحوم شیخ چند اشکال به آن وارد کردند :
اشکال اول: عبارت از این بود که مفاد عقد فضولی اصل ملکیت است، مفاد اجازه هم ملکیت طرف است، ولی قید ملکیت حالی وجود ندارد تا از آن کاشفیت اجازه را نتیجه بگیریم.
اشکال دوم: مرحوم شیخ میفرماید لو سلمنا که مفاد اجازهی مجیز این است که عقدی که فضولی بجا آورده، نافذ است، ولی اگر ما بخواهیم عقد فضولی را با اجازهی مالک به نحو کشف تصحیح کنیم، باید شارع هم این اجازهی مالک را امضاء کند. آیا شارع با «اوفوا بالعقود» چنین چیزی را امضاء میکند؟
معنای آیه این است که شما به قراردادهایتان ترتیب اثر دهید. مراد از این قراردادها هم بالانصراف عبارت از قراردادهایی است که خودتان بستهاید، یعنی عاقدین باید به عقودی که خودشان بستهاند، عمل کنند مثل اینکه گفته شود: به نذرها یا عهدهایتان عمل کنید. بنابراین، در اینجا تناسب حکم و موضوع اقتضاء میکند که مراد از عقود، عبارت از عقود خود عاقدین (مالکهای اصلی) باشد و عقدی که قبل از اجازه توسط فضولی انجام شده، اضافه به مالک اصلی ندارد و حصول اضافه بعد از اجازه است. بنابراین، مفاد «أوفوا بالعقود» عبارت از این است که وقتی این عقد به مالک اصلی اضافه شد، باید به آن ترتیب اثر داد که به معنای نقل خواهد بود نه به معنای کشف.
اشکال به فرمایش مرحوم شیخ
شیخ در اینجا یک تعبیری دارد که به نظر میرسد برای افهام مقصود ایشان ناقص باشد.
ایشان میفرمایند: «أوفوا بالعقود» ناظر به عقود خود عاقدین است، مثل وفا به نذر و عهد و امثال آن، ولی نتیجهای که ایشان از این بیان میگیرد، مربوط به عقود عاقدینی است که مالک هستند.
توضیح اینکه «أوفوا بالعقود» به عاقدین و فضولی میگوید که شما به قراردادهای خود ترتیب اثر دهید و فرقی بین فضولی و دیگران وجود ندارد. یعنی همانطور که اگر با إذن یا وکالت قراردادی بستید، باید به آن ترتیب اثر دهید، در سایر عقود مجاز هم باید ترتیب اثر دهید . بنابراین، «أوفوا بالعقود» نظر به عاقدین دارد، منتهی نسبت به عقدهایی که مجاز باشند، اعم از اینکه شخص مأذون در عقد باشد، یا اینکه متعقب به اجازه کافی باشد. که ما از ادله، تقیید عمومات به تعقب اجازه را فهمیدیم. بنابراین «اوفوا بالعقود» به فضولی و طرف مقابلش میگوید که به عقدی که متعقب به اجازه است، باید ترتیب اثر دهید. نتیجهی این بیان هم عبارت از کشف خواهد بود، نه نقل. ولی مرحوم شیخ از مقدمهای که میچیند، اینطور نتیجه میگیرد که عقد مالکین میزان است، نه عقد عاقدین. ایشان دلیلی که میآورد، راجع به عاقدین است، ولی نتیجهای که میگیرد، راجع به قسم خاصی از عاقدین- که عبارت از مالک است- میباشد.
عرض ما عبارت از این است که طبق « اوفوا بالعقود» وقتی که عقد فضولی متعقب به اجازه باشد، همه وظیفه دارند که به آن ترتیب اثر بدهند و لازمهی این مطلب هم ثبوت ملکیت(از زمان عقد) است. بنابراین، چه مالک و چه غیر مالک، همه باید به چنین عقدی ترتیب اثر دهند. خلاصه این اشکال جای مناقشه دارد.
مرحوم شیخ این تعبیر را هم دارد که اگر در جایی لزوم وفا نبود، ملکیتی هم در کار نیست، زیرا نمیشود که ملکیت باشد، ولی وفا نباشد و چون قبل از حصول اجازه لزوم وفا نیست، پس بنابراین ملکیتی هم در کار نیست. به عبارت دیگر، یکی از لوازم ملکیت، وجوب وفاست و چون قبل از اجازه لزوم وفا نیست، پس ملکیتی هم وجود ندارد. عدم کشف ثابت میشود.
البته ممکن است کسی اینطور اشکال کند که «أوفوا بالعقود» ناظر به یک عقود خاصی است، ولی نسبت به سایر موارد مفهوم ندارد. مثلاً «أوفوا بالعقود» در خطاب به مالکین میگوید: ایها المالکین شما به عقدتان وفا کنید، ولی نسبت به سایر موارد مثل عقد فضولی – که در عقدش مجاز بوده است- اثباتاً و نفیاً سکوت دارد.
کاشفیت اجازه و آیهی «احل الله البیع»
ممکن است کسی بیع متعقب به اجازه را با «احل الله البیع» تصحیح کند.
مرحوم شیخ: از این مطلبی که گفتیم، معلوم میشود که به «أحل الله البیع» هم نمیشود تمسک کرد، زیرا لازمه ملکیت، اباحهی تصرف است و اباحهی تصرف قبل از آمدن اجازه، عقلاً و نقلاً صحیح نیست. و چون اباحه ی تصرف قبل از آمدن اجازه، عقلا و نقلا صحیح نیست به احل الله نمی شود تمسک کرد.
البته به نظر میرسد که ذکر این مطلب در اینجا مناسب نبود، زیرا این یک اشکالی به اصل مطلب است و قبلاً هم در بحث اشکال عقلی مطرح شد که شیخ در اشکال به تعقب فرمود: تعقب بر خلاف عقل و نقل است. این اشکال برای همان جا است و نه بعد از این بیانات دیگر، و کانّ این اشکال دیگری است و اشکال اول عبارت از این بود که کشف حقیقی بر خلاف عقل و نقل است و هر چه هم که از ادله و اطلاقات استفاده بکنیم، ما نمیتوانیم به خلاف عقل و نقل ملتزم بشویم.
اشکال سوم شیخ
مطلب سومی که شیخ بعداً اشکال میکند، عبارت از این است که اگر هم ما شبههای در دلالت الفاظ نکردیم، ولی باید به این نکته توجه داشته باشیم که نمیتوان به کشف حقیقی ملتزم شد و باید در ظهورات الفاظ تصرفاتی داشت مثل اینکه قائل به کشف حکمی شده و بگوییم: درست است که قبلاً ملکیتی در کار نبوده و حتی اگر کسی بداند که بعداً اجازه میآید، این علم به تعقب، مصحح تصرف نیست، ولی بعد از اینکه اجازه آمد، شارع میگوید: شما با این عقد تا جایی که امکان دارد و میشود ترتیب اثر داد، معاملهی ملکیت من الاول کنید. بنابراین، اگر نمائاتی حاصل شده، با آن نمائات معاملهی ملکیت برای مشتری کنید. خلاصه، برای اینکه مطلبی بر خلاف عقل و نقل ثابت نکرده باشیم، یک معنایی را در نظر میگیریم که اسمش کشف حکمی است.
البته ایشان میفرماید: ما به کسی برخورد نکردیم که قائل به یک چنین کشف حکمی شده باشد و کلمات آقایان ظاهر در کشف حقیقی است و فقط در ظاهر بعضی از تحقیقات استاد ما شریف العلماء به کشف حکمی اشاره شده است.
عمدهی بحث و بزنگاه مطلب راجع به این است که آیا کشف حقیقی قابل قبول است یا نه؟
اگر در این مسئله تأمل کنیم، میبینیم که این کار بر خلاف عقل نیست و گاهی فضولی میبیند که مشتری خوبی پیدا شده است و نباید این مشتری را از دست داد، برای مشتری هم باید ملکیت من الحال اثبات کرد تا اگر نمائاتی هم هست، مال او باشد یا تسلیم او کرد، در این صورت چنین کاری بر خلاف عقل نخواهد بود. گاهی فاصلهی بین عقد و اجازه چندین سال طول میکشد مانند باب ارث و امثال آن که مثلاً غیر ولی، صبی یا صبیه را برای طرف مقابل عقد کرده است. فضولی حق نداشته است که چنین عقدی را انجام دهد، ولی در روایات وارد شده است که وقتی صبی یا صبیه بزرگ شدند و نسبت به این عقد اجازه دادند، باید از اول ترتیب اثر داده شود.
بنابراین، وقتی فضولی میبیند صلاح در این است که از همین حالا ترتیب اثر ملکیت داده شود زیرا ممکن است طرف مقابل فردا پشیمان شود و این عقد را به عنوان احسان انجام میدهد، نمیتوان گفت عقل بر عدم جواز این کار حکم میکند.
و اما راجع به نقل هم مانند روایت «لا یحل الا عن طیب نفسه» میشود بگوییم که «ما علی المحسنین من سبیل» و امثال آن حکومت نسبت به آن نقل دارند خلاصه اینکه از این جهت هم اشکالی وارد نخواهد بود.
البته خود شیخ هم فیالجمله قبول کرده است که گاهی یک کارهایی بدون اجازهی مالک است، ولی خداوند متعال که مالک حقیقی است، بر اساس مصالح کلی اجازه میدهد و هیچ اشکالی هم ندارد، مثل اکل مارّه که طبق فرمایش ایشان، مصالح کلی اقتضاء میکند که یک چنین حقی توسط شرع برای اشخاص قرار داده شود. چه اگر بنای عقلاء قبول داشته باشد یا قبول نداشته باشد، ولی عقل فطری راجع به این کار اشکالی نمیکند، ولو اینکه بنای عقلاء بر خلاف آن بوده و آن را تخطئه کرده باشد.
موضوع : اشکالات وارده بر استدلال به «اوفوا بالعقود» برای کشف
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به صورت مختصر به برخی اشکالات مرحوم شیخ بر استدلال به آیهی شریفهی (اوفوا بالعقود) پرداخته و فرمایش ایشان را مورد نقد و بررسی قرار میدهند. و در ادامه فرمایش آقای خوئی و آقای نائینی را مطرح و نقد میفرمایند.
اشکالات مرحوم شیخ بر استدلال به «اوفوا بالعقود» برای کاشفیت اجازه
مرحوم شیخ نسبت به استدلال به آیهی شریفه «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» (1)برای کشف، چندین اشکال بیان فرمود که به صورت اختصار آن را تکرار میکنیم.
اشکال دوم
مرحوم شیخ در اشکال دوم میفرماید (2): «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» شامل عاقدین میشود و عنوان عاقد هم بعد از اجازه بر مالک صدق میکند و آیهی «أوفوا بالعقود» به این مالکین که الان عاقد هستند، میگوید: باید به عقدتان ترتیب اثر بدهید که قهراً مفاد آیه عبارت از نقل خواهد بود.
اشکال کلی بر استدلال به آیه
ما بجز این اشکالات یک اشکال کلی راجع به استدلال به آیهی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» داریم. این اشکال کلی عبارت از این است که آن طوری که از عرف متعارف فهمیده میشود، «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» یک حکم تأسیسی شرعی مانند نماز و روزه و امثال آن نیست، بلکه به حسب متفاهم عرفی، امضاء همان چیزی است که در عرف متعارف وجود دارد. و آیه میفرماید: اگر قراری بستید، نباید زیر قرارتان بزنید و شارع همان بنای عقل و عقلاء را امضاء مینماید، نه اینکه حرف جدید و بیسابقهای آورده باشد. و عرف متعارف در اینگونه موارد امضاء میفهمد نه تأسیس. بنای عقلاء هم در مسئلهی قانون «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» الزامِ ما هوالمشروع است، یعنی اگر به یک چیزی که صحیح است و مشروعیت دارد، قراری بستید، باید ملزم به آن باشید. برداشت عرف از «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» در قانون خودشان، الزام ما هو المشروع است و الا مردمی که به تعبیر قرآن اصل اولی در آنها خسارت است و صالح بودن اشخاص به صورت استثنا است، اینطور نیست که اگر هر قراری بستند، ملزم به آن باشند. مثلاً اگر دو نفر با هم قرار بگذارند که آدم بکشند یا زنا کنند یا مرتکب سرقت شوند، نمیتوانیم بگوییم که طبق این آیه باید ملزم به قرار خودشان باشند. در نتیجه اگر یک کاری خودش اشکال نداشت، ولی الزامی نبود، اگر دو نفر با هم قرار بر انجام آن بگذارند، طبق این آیه باید به این قرارشان پایبند باشند.
بنابراین اگر مشروعیت یک قراری برای ما روشن بود، ولی در لزوم موافقت آن شک کردیم، از آیهی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» میتوانیم الزام را کشف کنیم، اما اگر در اصل صحت و مشروعیت معاملهای شک داشتیم مثل بحث فضولی، دیگر نمیتوانیم به «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» تمسک کنیم.این اشکالی است که ما سابقاً هم به آن اشاره کرده بودیم.
پرسش: در بحث از کشف، راجع به این بحث میشود که از چه زمانی باید به عقد وفا کرد؟
پاسخ: اگر از اول عقد فضولی را مشروع ندانیم، اصلاً وفا هم لازم نیست. پس ممکن است از اول بگوییم که فضولی مشروعیتی ندارد و عقد باید با إذن و امثال آن واقع شود.
عرض ما این بود که برای تصحیح فضولی و اثبات اصل مشروعیت آن، نمیتوان به آیهی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» تمسک کرد. و صحت فضولی را باید از ادله و قرائن دیگر استفاده نماییم.
البته فعلاً بحث ما در این نیست که آیا «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» دلیل بر صحت فضولی است یا نه و ما دلیل بودن آن را فرض کردهایم یا صحت آن را از جاهای دیگر استفاده نمودهایم.
مرحوم شیخ میفرماید: چون آیهی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» خطاب به عاقدین است و مالک هم بعد الاجازة عاقد میشود، بنابراین از این آیه کشف استفاده نمیشود. ما قبلاً هم عرض کردیم که نتیجهی خطاب این آیه به عاقدین، عبارت از این نخواهد بود که خطاب به خصوص مالکین صورت گرفته باشد تا در نتیجه بگوییم که این آیه شامل صورتی که حتی علم به تعقب اجازه باشد، نمیشود، زیرا خطاب به مالکین است و شخص عاقد هم قبلاً مالک نبوده است. مرحوم شیخ خطاب به عاقدین را با خطاب به مالکین یک چیزی به حساب آورده است و لذا میتوانیم در فرمایش ایشان مناقشه بکنیم.
پرسش: مراد از عاقد کسی است که التزام را به عهده میگیرد، یا کسی که صیغه را اجرا میکند؟ مثلاً وقتی برخی اشخاص صیغهی عقد نکاح را میخوانند، آیا خود این اشخاص عاقد هستند یا زوجین عاقد هستند؟
پاسخ: شخص فضولی خودش قرار گذاشته است و نمیتوانیم بگوییم که فضولی عاقد نیست، زیرا فضولی مستقل است. البته اگر فضولی استقلالی نداشته باشد، حرف دیگری است، ولی چون فضولی در عقدش استقلال دارد و عمل او صرف لفظ نیست، بلکه بر اساس یک حساب و کتاب و علم به تعقب اجازه، این کار را انجام داده است، با موردی که شخص فقط صیغهی عقد را میخواند، فرق دارد.
گاهی اوقات، مالک همهی کارها را انجام میدهد و فقط اجرای صیغه بر عهدهی شخص دیگر میباشد و اینگونه موارد غیر از این است که شخص فضولی به صورت مستقل عقدی را انجام داده است.
فرمایش مرحوم شیخ
مطلب دیگری که مرحوم شیخ میفرماید، عبارت از این است که وقتی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» بعد الاجازة شامل مالک است، پس بنابراین، قبل از اجازه وفا در کار نیست و در نتیجه وقتی وفا نیست، ملکیتی هم وجود ندارد. لازمهی ملکیت، وفا است و زمانی که وفا نباشد، ملکیت هم نخواهد بود.
نقد فرمایش مرحوم شیخ
عرض ما عبارت از این است که اگر هم فرضاً ما فرمایش ایشان را قبول کرده و گفتیم که «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» مربوط به مالک است، باید ببینیم که آیا «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» مفهوم هم دارد یا نه؟
البته این مطلب درست است که در جایی که وفا نیست، ملکیت هم نیست، زیرا لازمهی ملکیت، وجوب وفا است، ولی در موردی هم که «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» شامل آن نشده باشد، آیا میتوانیم بگوییم که ملکیتی هم در کار نیست؟!
اگر هم فرضاً بگوییم که «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» مخصوص مالکین است، نمیتوان اینطور نتیجهگیری کرد که در عقد غیر مالک مأذون از طرف مالک یا عقد فضولی با علم به تعقب اجازه هم ملکیتی نیست. «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» وجود ملکیت در این موارد را نفی نمیکند.
البته در جایی که اصل وفا نباشد، ملکیتی هم نیست، زیرا لازمهی ملکیت، وفا است، اما در صورتی که «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» شامل برخی موارد نشده باشد، نمیتوان اینطور نتیجهگیری کرد که ملکیتی هم در کار نیست، چون «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» چنین مفهومی ندارد که فقط چیزی لازم المراعاة است که عنوان «عقد المالک» بر آن صدق کند. این اشکال دومی بود که عرض میکردیم.
البته ممکن است بگوییم که منظور مرحوم شیخ از «لاوفاء» عبارت از این است که آقایان «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» را ادلهی کشف گرفتهاند، ولی این آیه دلیل بر مدعی نیست.
شاید نظر مرحوم شیخ این باشد، ولی در ادامه اینطور نتیجهگیری میکند که به «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» هم نمیشود تمسک کرد.
عرض ما عبارت از این است که اگر «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» مورد فضولی را نگرفته باشد و مفهومی هم نداشته باشد، چرا «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» شامل آن نشود و چرا از این آیه کشف را استفاده نکنیم.
بنابراین، این قسمت فرمایش ایشان که «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» را شامل مورد بحث نمیداند، تمام نبوده و محل مناقشه است.
بیان فرمایش مرحوم آقای خوئی
در مقابل فرمایش مرحوم شیخ، مرحوم آقای خوئی هم بیان دیگری دارند.
ایشان میفرمایند : مرحوم شیخ بعد از اینکه خطاب «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» را بعد الاجازة متوجه مالک میکنند و ما هم این فرمایش ایشان را قبول داریم، ولی نتیجهگیری ایشان برای اثبات نقل و ابطال نظریهی کشف درست نیست، زیرا درست است که اعتبار ملکیت بعد الاجازة میآید، ولی ما باید زمان معتبر را در نظر بگیریم.
به عبارت دیگر، زمان اعتبار بعد الاجازة است، ولی زمان معتبر، زمان العقد است.
اشکال اول عبارت از این بود که در متعلق عقد زمان نخوابیده است، ولی اشکال دوم بر این اساس مطرح شد که در متعلق عقد زمان خوابیده است و فضولی ملکیت را از زمان عقد برای مشتری قرار داده است. اجازه هم ناظر به همان چیزی است که مفاد عقد است و تبعیضی در مفاد عقد واقع نمیشود. مفاد عقد هم که عبارت از ملکیت طرف مقابل از همان زمان عقد است.
پس بنابراین، اعتبار بعد الاجازة است، ولی ظرف معتبر حین العقد است و این فاصله بین اعتبار و معتبر یک امر طبیعی است، همین طوری که در باب وصیت، موصی در حال حیات اعتبار میکند، ولی ملکیتی که مُنشأ اوست بعد از ممات است. پس اعتبار میتواند فعلی باشد، ولی معتبرش در سابق قرار داشته باشد.
بعد هم ایشان میفرمایند: همانطوری که در باب اجاره اگر فضولی یک چیزی را اجاره داد و بعد از چند روز مالک آمد و این اجاره را امضاء کرد، مستأجر از اول زمان اجاره مالک منفعت میشود، در حالی که اعتبار ملکیت بعد الاجازة است، ولی ملکیت منفعت از اول عقد حاصل میشود، همانطوری که در اجاره فضولی اینطور است، در باب بیع هم مطلب همین طور است.
بعداً هم میفرمایند که طبق نظر ما، معتبر از اول سابقه دارد و ما نمیخواهیم قائل به کشف حقیقی بشویم تا شما بگویید که بر خلاف عقل است. ما نمیگوییم که اگر مثلاً شخصی میداند که بعداً اجازه خواهد آمد، تصرفات جایز باشد و بتواند نقل و انتقال کند، ما چنین چیزی نمیگوییم. حتی قائل به کشف حکمی هم نیستیم که از اول به منزلهی ملکیت بدانیم.
خلاصه اینکه ما قائل به تنزیل هم نیستیم، بلکه ما اعتبار میکنیم که سنخ دیگری در کشف است و اشکالی هم بر آن وارد نمیباشد. التبه ظاهرا مرحوم آقای خویی تعبیرشان کشف انقلابی است.
اشکال استاد بر فرمایش آقای خوئی
راجع به این قسمت فرمایش ایشان که مسئلهی اجاره را مطرح فرمودند، باید بگوییم که این بحث فضولی در باب اجاره، یک امر مسلمی نیست و فضولی در باب اجاره هم مانند فضولی در باب بیع است و اینطور نیست که فضولی در اجاره از نظر بنای عقلاء یک معنای خاصی داشته باشد یا حدیث خاصی در باب اجاره وارد شده باشد که در باب بیع چنین مطلبی وارد نشده باشد که بخواهیم از باب اجاره برای فضولی در باب بیع استدلال کنیم.
بنابراین، طبق قاعده هر چه راجع به بیع و اجاره بگوییم، از باب واحد است و این دو در این مسئله از هم جدا نیستند که با یکی نسبت به دیگری استدلال شود.
و اما راجع به فرمایش ایشان نسبت به وجود فاصله بین اعتبار و معتبر باید عرض کنیم که هر چند ممکن است چنین فاصلهای وجود داشته باشد، ولی در فرضی که مورد بحث ماست و آقای خوئی هم قبول کرده است، صرف الفرض نیست، بلکه این مقدمه برای ترتیب آثار است، زیرا شارع یا عقلاء کار لغوی انجام نمیدهند، بلکه یک جهاتی را ملاحظه میکنند و بر اساس آن جهات هم یک اعتباراتی میکنند.
بنابراین انسان میتواند نسبت به آتیه تصمیمی بگیرد و یک مقدماتی فراهم کند مثل شخصی که وصیت میکند و چنین اعتباری معقول است و هیچ اشکال عقلی و عقلائی هم ندارد، ولی در جایی که بخواهیم گذشته را منقلب کنیم، چنین تغییری قابل تصور نیست.
بنابراین میتوانیم با توجه به کارهایی که بعداً انجام داده خواهد شد، برخی امور را به منزلهی واقع بدانیم و چنین تنزیلی اشکال ندارد، اما تغییر دادن کلی واقع معقول نیست.
فرمایش آقای نائینی
ایشان یک مطلبی از آقای نائینی نقل میکنند که اگر متعلق واحد شد، ولو زمان اعتبار مختلف باشد، یک متعلق واحد نمیتواند دارای دو حکم بشود و چنین چیزی محال است. مثلاً من ایجاب بکنم یک شیئی را که فردا تحریم شود. این محال است.
آقای خوئی هم این استحاله را قبول میکند، ولی میفرماید: ما نباید این بحث را در باب تکلیفیات به باب وضعیات قیاس کنیم.
در باب تکلیفیات شخص نمیتواند دو تکلیف مختلف در دو زمان داشته باشد، زیرا منشأ تکلیف، وجود مصلحت در متعلق است و نمیشود یک چیزی هم مصحلت کامله داشته باشد و هم مفسده، ولی مصلحت در وضعیات در جعل است و حسابش از تکلیفیات جداست و نباید این دو باب را به هم قیاس بکنیم.
نقد ما بر فرمایش مرحوم نائینی و مرحوم خوئی
البته این مطلبی که آقای خوئی و آقای نائینی مستحیل دانستهاند، در عرفیات هیچ استحالهای ندارد، زیرا در خیلی موارد اشخاص حتی در تکلیفیات قانونی را الزام میکنند، ولی بعد منصرف شده و مثلاً حکم به اباحه میکنند. این مطلبی که این دو بزرگوار میفرمایند، راجع به خداوند متعال که اشتباه و پشیمانی در او راه ندارد، درست است، ولی بحث ما راجع به خداوند نیست، بلکه بحث راجع به باب اعتباریات است و در باب اعتباریات هم نسبت به یک موضوع واحد دو اعتبار مختلف کردن در بشر معمولی هیچ اشکالی ندارد و فرقی هم ندارد که حکم تکلیفی باشد یا حکم وضعی.
و اما راجع به فرقی که آقای خوئی بین تکلیفیات و وضعیات گذاشته است، باید عرض کنیم که ایشان راجع به وضعیات این مطلب را قبول دارند که اگر در یک وقت دو اعتبار داشته باشیم که زمان معتبرش هم واحد باشد، یعنی هم موضوع واحد باشد و هم اعتبارش واحد باشد، چنین چیزی ممکن نیست، زیرا اعتبار نمیتواند لغو باشد و اگر اعتبار لغو نشد، نتیجهی ملکیت هم عبارت از استقلال در تصرف است و ممکن نیست که در یک زمان واحد، هم مشتری استقلال در تصرف داشته باشد و هم بایع و این دو با هم جمع نمیشود.
ایشان میفرمایند که این دو با هم جمع نمیشود، ولی اگر زمان اعتبار مختلف شد و بین معتبَر و اعتبار فاصله شد، اشکالی ندارد.
عرض ما این است که در تناقض باید هشت وحدت را شرط دانست که یکی از آنها وحدت موضوع است. اگر مخبربه ما در زمان واحد باشد، مبتلای به تناقض خواهیم شد، مثلاً اگر من خبر میدهم که فلان قضیه ده روز قبل واقع شد و یک ساعت دیگر هم نقیض آن را به ده روز قبل نسبت بدهم، هر دو قضیه نمیتواند صحیح باشد ولو اینکه ظرف إخبار مختلف بوده و در دو زمان واقع است و نمیشود دو شیء راجع به یک موضوع واقع شود و لو اینکه زمان إخبار مختلف باشد.
خود آقای خوئی هم این مطلب را قبول دارد که کشف از این میکنیم که شخص مالک هم یک سلطه و استقلال در تصرفی داشته است و اگر ما در یک زمان واحد بخواهیم هم مالک را مستقل در تصرف بدانیم و هم مشتری را مستقل در تصرف بدانیم، هر چند که زمان اعتبار هم مختلف باشد، چنین چیزی درست نیست و این دو با هم قابل جمع نمیباشند.
ایشان خلاصه به چنین چیزی ملتزم شده و میفرمایند که ما قائل به مطلبی هستیم که غیر از کشفی است که آقایان قائل به آن هستند.
البته به نظر ما میرسد که چنین چیزی نمیشود و این مطلب برای ما قابل حل نیست که یک چیزی از آنچه که بوده است، منقلب شود و نسبت به گذشته نمیتوان کاری کرد.
در تنزیل میتوان گفت که بر فرض مالک بودن مشتری از اول، نمائات هم مال او بود و ما در اینجا با این مشتری، معاملهی مشتری نمائات میکنیم، ولی نمیتوانیم وضع خود گوسفندی را که فروخته شده است را تغییر بدهیم. این تنزیلی که راجع به نمائات میشود، ممکن است همان کشف حکمی باشد، ولی نمیتوانیم با این بیانات کشف حقیقی در اینجا درست کنیم، مگر اینکه بگوییم: چون علم به تعقب بوده است، شارع حکم کرده است که این مال، از همان ابتداء مال مشتری است که این یک بحث دیگری است.
موضوع: اقتضاء قواعد، عمومات و روایات راجع به نقل یا کشف
قول اقوی بر حسب قواعد و عمومات
«و قد تبیّن من تضاعیف کلماتنا: أنّ الأنسب بالقواعد و العمومات هو النقل، ثمّ بعده الکشف الحکمی، و أمّا الکشف الحقیقی مع کون نفس الإجازة من الشروط، فإتمامه بالقواعد فی غایة الإشکال» (1)مرحوم شیخ میفرماید: از مطالبی که ذکر کردیم، آنچه که به حسب قواعد و عمومات به نظر میرسد اقوی، نقل است و بعد از آن کشف حکمی.
قول اقوی بر حسب روایات
ایشان میفرماید: هر چند که طبق قواعد ما نقل را ترجیح میدهیم، ولی در این مسئله روایات خاصهای وجود دارد که طبق آنها کشف اقرب می باشد. البته این روایات نسبت به کشف حقیقی صریح نیست، حتی ظهور هم ندارد. کأن طبق فرمایش شیخ، این روایات صلاحیت دلالت بر کشف حکمی را دارند.
1) مکاسب، شیخ الأنصاری، ج3، ص408.
صحیحه محمد بن قیس
«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَضَی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ص فِی وَلِیدَةٍ بَاعَهَا ابْنُ سَیِّدِهَا وَ أَبُوهُ غَائِبٌ فَاسْتَوْلَدَهَا الَّذِی اشْتَرَاهَا فَوَلَدَتْ مِنْهُ غُلَاماً ثُمَّ جَاءَ سَیِّدُهَا الْأَوَّلُ فَخَاصَمَ سَیِّدَهَا الْآخَرَ فَقَالَ وَلِیدَتِی بَاعَهَا ابْنِی بِغَیْرِ إِذْنِی فَقَالَ الْحُکْمُ أَنْ یَأْخُذَ وَلِیدَتَهُ وَ ابْنَهَا فَنَاشَدَهُ الَّذِی اشْتَرَاهَا فَقَالَ لَهُ خُذِ ابْنَهُ الَّذِی بَاعَکَ الْوَلِیدَةَ حَتَّی یَنْقُدَ لَکَ الْبَیْعَ فَلَمَّا أَخَذَهُ قَالَ لَهُ أَبُوهُ أَرْسِلْ ابْنِی قَالَ لَا وَ اللَّهِ لَا أُرْسِلُ إِلَیْکَ ابْنَکَ حَتَّی تُرْسِلَ ابْنِی فَلَمَّا رَأَی ذَلِکَ سَیِّدُ الْوَلِیدَةِ أَجَازَ بَیْعَ ابْنِهِ.» صحیحهی محمد بن قیس- همانطوری که شهید اول فرموده است (1)- ظهور در کشف دارد. مرحوم شیخ قبول میکند که این روایت ظهور در کشف دارد، منتهی نه در کشف حقیقی، بلکه هم میتواند کشف حقیقی باشد و هم کشف حکمی. در این صحیحه شخصی کنیز پدرش را به دیگری به صورت فضولی فروخته و در مقابل آن پولی گرفته است. طرف مقابل هم به حسب ظاهر مالک کنیز شده و با او مباشرت کرده و از او بچهای به دنیا آمده. بعداً هم پدر آمده و متوجه این مطلب شده و نسبت به این معامله اعتراض کرده، ولی بالاخره با یک مقدماتی نسبت به آن اجازه داده است. این معاملهای که در روایت به آن اشاره شده است، فضولی است و با اجازه تصحیح شده است.
این روایت - همان طوری که شهید اول فرموده- ظهور در کشف دارد نه در نقل، زیرا این روایت ظهور در این دارد که این کنیز یک مدت طولانی، مثلاً دو سال در اختیار مشتری بوده است و او هم از این کنیز تمتع پیدا کرده و کار کشیده است و همهی اینها اجرت دارد و اگر قرار بر این باشد که مشتری بعد از اجازه مالک شود، باید اجرت این مدتی که کنیز در اختیار مشتری بوده، محاسبه میشد، در حالی که حضرت هیچ اشارهای به این مطلب نفرموده است که مشتری اجرتی بابت این مدت به مالک بپردازد. مشتری پول را به پسر مالک داده با این که او مالک نشده بود و حضرت نفرموده تو ضامن پول هستی، از همین استفاده میشود که نقل درست نیست و حضرت از زمان عقد این شخص را مالک فرض کرده است، منتهی ممکن است که این کشف، کشف حکمی باشد و تنزیل به منزلهی کشف شده باشد. بنابراین نمائات و بعضی جهات دیگر بنا بر کشف حکمی مال مشتری است نه مال مالک. درست است که شارع میگوید: مشتری از اول مالک نشده است، ولی تنزیلاً به منزله این خواهد بود که از اول مالک شده است و شارع او را از اول مالک حساب کرده است و او را الزام نکرده است که اجرت این مدت را بپردازد. بنابراین، صحیحه محمد بن قیس ظاهر در کشف است و نقل بر خلاف ظاهر این روایت است، منتهی این روایت صلاحیت دارد که کشف حکمی باشد.
1) الدروس الشرعیة فی فقه الإمامیة، الشیخ الأنصاری، ج3، ص233.
موثقه جمیل
مرحوم شیخ در ادامه میفرماید: «والاخبار التی بعده». یکی از اخباری که بعداً ذکر شده است، موثقهی جمیل است.«جَمِیلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی رَجُلٍ دَفَعَ إِلَی رَجُلٍ مَالًا- یَشْتَرِی بِهِ ضَرْباً مِنَ الْمَتَاعِ مُضَارَبَةً- فَذَهَبَ فَاشْتَرَی بِهِ غَیْرَ الَّذِی أَمَرَهُ- قَالَ هُوَ ضَامِنٌ وَ الرِّبْحُ بَیْنَهُمَا عَلَی مَا شَرَطَ.» (1)در این روایت یک کسی به شخص دیگری به عنوان مضاربه پولی داده که فلان جنس را بخرد و با آن کاسبی کند، ولی او جنس دیگری خریده است. این عقد فضولی است، زیرا مورد إذن صاحب پول امر خاصی بوده، ولی این شخص با نظر او مخالفت کرده است. حضرت میفرماید اگر در این معامله سودی واقع شد، بین هر دو تقسیم میشود، ولی اگر ضرری واقع شد، شخص عامل ضامن است، زیرا بدون إذن در پول غیر تصرف کرده است. طبق فرمایش حضرت، در صورت ربح، معامله صحیح است و مطابق همان قراری که بستند، یک سهمی مال عامل و یک سهمی هم مال مالک عین خواهد بود. ایشان میفرماید: اگر ما اطلاق اولی این روایت را در نظر نگیریم، ظاهر ابتدائی آن عبارت از این خواهد بود که در فرض ربح معامله، هر چند که مالک إذن نداده است، ولی به جهت ربحی که حاصل شده است، طبعاً نسبت به این معامله اجازه میدهد. ما مورد روایت را حمل بر فضولی میکنیم که غالباً هم این طوری واقع میشود.
1) وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، ج19، ص18، کتاب المضاربة، ح9، ط آل البیت.
ولی در صورتی که شخص در معامله ضرر کرد، مالک نسبت به آن توافق نمیکند، در حالی که در صورت نفع، غالباً نسبت به معامله توافق مینماید. بنابراین، اگر ما این روایت را به صورت اجازه حمل کردیم، قهراً این مسئله جزء مسائل تصحیح شدهی فضولی میشود. روایت میگوید: اگر ربحی حاصل شد، الربح بینهما.
در معاملهای که واقع میشود، گاهی غیر از اصل بیع، یک نمائاتی هم حاصل میشود، مثل اینکه شخص پولی گرفته است که فلان چیز را بخرد، ولی او یک باغ میوهی بیست میلیونی را به ده میلیون خریده است و در معامله سود نموده است. طبق روایت، این سود مشترک بین طرفین است و از روایت اینطور استفاده میشود که با اجازهی مالک، طرفین هم در سود اصل معامله با هم مشترک خواهند بود و هم در میوهها و ثمراتی که در این مدت برای این باغ حاصل شده است. بنابراین، از این روایت کشف استفاده میشود، ولی اگر مشتری بعد از اجازه مالک شده باشد، دیگر نباید در نمائات و امثال آن سهمی داشته باشد. ظاهر این روایت عبارت از این است که هر دو نفر در نمائات هم شرکت دارند و از همین جهت ظهور در کشف پیدا میکند.
روایات اتجار با مال یتیم
روایات دیگری هم به این مضمون وجود دارد که غیر ولیّ با مال یتیم تجارت کرده که در صورت ربح، ربح مال یتیم است، «الربح للیتیم» (1)(2)(3)(4)(5). طبق این روایت، علاوه بر اینکه این معامله صحیح است، تمام منافعی هم که حاصل شده، مانند نسلی که از حیوان خریداری شده به وجود آمده، به حسب ظاهر مال یتیم است و قهراً این روایت سازگار با کشف است، هر چند ممکن است که کشف حکمی باشد، نه کشف حقیقی و در نتیجه، نمائات متعلق به یتیم خواهد بود، ولی بعد از اجازه، مالک اصل حیوان خواهد شد.
1) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج9، ص87، أبواب من تجب علیه الزکاة، باب2، ح2، ط آل البیت.
2) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج9، ص89، أبواب من تجب علیه الزکاة، باب2، ح7، ط آل البیت.
3) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج9، ص89، أبواب من تجب علیه الزکاة، باب2، ح8، ط آل البیت.
4) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج17، ص257، أبواب مایکتسب به، باب75، ح2، ط آل البیت.
5) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج17، ص257، أبواب مایکتسب به، باب75، ح3، ط آل البیت.
معنای کشف حکمی در اینجا عبارت از این است که شخص قبل از اجازه مالک نخواهد بود، ولی باید آثار ملکیت از اول بار شود و قهراً نمائات باید مال یتیم حساب شود. خلاصه، روایات اتجار به مال یتیم هم با کشف میسازد ولو اینکه کشف را کشف حکمی بدانیم.
روایت عبد مأذون
البته ما به اخبار بعدی مراجعه کردیم که هیچ ظهوری در کشف ندارند و با نقل هم میسازد.
یکی از این روایات، روایت عبدِ مأذون است:«عَنِ ابْنِ أَشْیَمَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع عَنْ عَبْدٍ لِقَوْمٍ مَأْذُونٍ لَهُ فِی التِّجَارَةِ دَفَعَ إِلَیْهِ رَجُلٌ أَلْفَ دِرْهَمٍ فَقَالَ لَهُ اشْتَرِ بِهَا نَسَمَةً وَ أَعْتِقْهَا عَنِّی وَ حُجَّ بِالْبَاقِی ثُمَّ مَاتَ صَاحِبُ الْأَلْفِ فَانْطَلَقَ الْعَبْدُ فَاشْتَرَی أَبَاهُ فَأَعْتَقَهُ عَنِ الْمَیِّتِ وَ دَفَعَ إِلَیْهِ الْبَاقِیَ یَحُجُّ عَنِ الْمَیِّتِ فَحَجَّ عَنْهُ فَبَلَغَ ذَلِکَ مَوَالِیَ أَبِیهِ وَ مَوَالِیَهُ وَ وَرَثَةَ الْمَیِّتِ جَمِیعاً فَاخْتَصَمُوا جَمِیعاً فِی الْأَلْفِ فَقَالُوا مَوَالِی مُعْتِقِ الْعَبْدِ إِنَّمَا اشْتَرَیْتَ أَبَاکَ بِمَالِنَا وَ قَالَ الْوَرَثَةُ إِنَّمَا اشْتَرَیْتَ أَبَاکَ بِمَالِنَا وَ قَالَ مَوَالِی الْعَبْدِ إِنَّمَا اشْتَرَیْتَ أَبَاکَ بِمَالِنَا فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع أَمَّا الْحَجَّةُ فَقَدْ مَضَتْ بِمَا فِیهَا لَا تُرَدُّ وَ أَمَّا الْمُعْتَقُ فَهُوَ رَدٌّ فِی الرِّقِّ لِمَوَالِی أَبِیهِ وَ أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ بَعْدُ أَقَامُوا الْبَیِّنَةَ أَنَّهُ اشْتَرَی أَبَاهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ کَانَ لَهُمْ رِقّاً.» (1)یک عبدی مملوک جماعتی است و یک جمعی مالک این عبد هستند، ولی این عبد مأذون در تجارت است و حق تجارت دارد. یک کسی هزار درهم به این عبد داده و میگوید: با این پول عبدی را از طرف من بخر و آزاد کن و بعد از طرف من حج بجا بیاور. این صاحب پول که هزار درهم به عبد داده، بعداً فوت کرده و این عبد هم بر حسب وصیتی که به او شده است، پدر خودش را خریده و از طرف صاحب پول آزاد نموده و بعد هم پدر خودش را به حج فرستاده است. از عبارت اینطور فهمیده است که مراد صاحب پول این بوده است که حج بجا آورده شود و خصوصیتی در این که چه کسی حج بجا بیاورد، نبوده است و لذا این عبد هم پدرش را برای این کار انتخاب کرده است که نسبت به احکام و اعمال حج از او آگاهتر بوده است. این عمل خارج واقع شده است، ولی بین سه دسته اختلافی حاصل شده است. این عبد چند مولی داشته است که موالی او میگویند: این عبد با پول ما این عبد را خریداری کرده است. ورثه میت هم میگویند که ما غیر از هزار درهمی که پدرمان به این عبد بود، نزد او پولی داشتیم که با پول ما این عبد را خریده است. آن کسی هم که این عبد را فروخته است، مدعی این مطلب است که این عبد با پول خود او این عبد را خریداری کرده است و قهراً در این صورت ثمن و مثمن هر دو مال ما بوده است. این گروه سوم قهراً فساد معامله را ادعاء میکنند، ولی دو گروه دیگر ادعاء میکنند که با پول آنها این عبد خریداری شده است و بعد از اجازه قهراً این عبد مال آنها خواهد بود.
1) تهذیب الأحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص235.
حضرت اول میفرمایند که باید بر طبق استصحاب عمل شود و آن عبد به ملک مالک اصلی ردّ شود. یعنی اشتراء باطل شود و ابتداءً به حسب حکم ظاهری بگوییم که اشتراء واقع نشده است.
آن دو دستهی دیگر هم باید بینه بیاورند تا ادعاءشان ثابت شود. با توجه به اینکه اینها اجازه دادهاند، اگر هر کدامشان بینه بیاورد، عقد تصحیح شده و عبد ملک او خواهد شد. در اینجا گفتهاند که عقد فضولی است و با اجازه تصحیح شده است. البته از این روایت استفاده نمیشود که شخص در چه زمانی مالک شده است.
آیا با قیام بینه، شخص از همان وقتی که عقد واقع شده، مالک میشود یا از زمانی که اجازه داده میشود، ملکیت حاصل میشود؟ چیزی از این روایت استفاده نمیشود.
از سایر روایات هم چیزی استفاده نمیشود که آیا اجازه در عقد فضولی ناقل است و شخص بعداً مالک میشود، یا اینکه کاشف از ملکیت حین العقد است؟
شیخ اینطور تعبیر میکند که صحیحهی محمد بن قیس و الاخبار التی بعدها. من احتمال میدهم که مراد شیخ از «الاخبار التی بعدها»، عبارت از آن اخباری باشد که بلافاصله بعد از صحیحه قرار گرفته است مانند موثقه جمیل و روایات اتجار با مال یتیم. اخبار مال یتیم، یک خبر واحد نیست و خود شیخ هم میگوید که «الاخبار التی..» که غیر ولی با مال یتیم معامله کرده است. مراد شیخ عبارت از این است.
به هر حال از بعضی روایات کشف استفاده میشود، ولی باید ببینیم که آیا این کشف حقیقی است یا حکمی.
صحیحه حذاء
صحیحهی ابوعبید حذاء با کشف حقیقی میسازد. در این روایت شخصی که پدر و جدّ نبوده، یک صغیر و یک صغیره را عقد کرده است. بعد هم که شوهر بزرگ شده و با توجه به اینکه عقد بدون اجازهی ولی بوده، فضولی بوده است. یا باید ولی اینها اجازه میداد و یا بعد از اینکه بزرگ شدند و صلاحیت پیدا کردند، خودشان اجازه بدهند. در اینجا هم شوهر بزرگ شده و صلاحیت اجازه پیدا کرده و میگوید: من این عقد را اجازه کردم. با توجه به اینکه عقد طرفینی است، باید زن هم اجازه بدهد. شوهر اجازه داده و مرده است و در زمان مرگ او زن صغیره بوده است و بعد از اینکه کبیره شد، اجازه داده و میگوید که من با آن ازدواجی که غیر ولی انجام داده بود، موافقتم را اعلام میکنم.
در اینجا حضرت فرموده است که این زن باید قسم بخورد، چون الان شوهری ندارد و چون اثر خارجی این کار عبارت از این است که از شوهرش ارث ببرد، چنین شبههای وجود دارد و لذا باید قسم بخورد که منهای چنین اثر خارجی، واقعاً میخواهد که چنین شوهری داشته باشد.
گاهی میشود که زن یک شخصی بودن هم افتخار به حساب میآید و باید این زن قسم بخورد که من برای ارث این کار را نمیکنم و اگر هم ارثی در کار نبود، باز هم نفس این ازدواج برای من مطلوب بود. در این صورت ازدواج با این اجازه تصحیح میشود.
در این ازدواج که حکم به صحت شده و نسبت به مال هم قبلاً باید عزل کنند و مال را تقسیم نکنند، این روایت صلاحیت برای نقل ندارد، زیرا معنای صلاحیت نقل عبارت از این است که این زن بعد از مردن مرد، زن او شده است. چنین چیزی اعتبار عقلائی ندارد که تا حالا زنش نبوده و الان زن او شده است.
این زن، از اول زن آن شوهر بوده و ارث هم برده است و لذا به نحو کشف حقیقی است در خصوص این مورد مسئلهی کشف حقیقی اثبات میشود.
پرسش: ... پاسخ: میگوید: من راضیم که از همان موقعی که عقد شده است، من زن او شده باشم. یعنی من نسبت به کاری که غیر ولی انجام داده، موافقت خودم را اعلام میکنم. شاید یک افتخاری برای شخص باشد که زن فلان کس یا عروس فلان کس باشد.
پرسش: چرا کشف حکمی این جا اشکال دارد؟
پاسخ: کشف حقیقی چه اشکال دارد! یعنی این زن، واقعاً زن آن شوهر شده باشد، نه اینکه زن و شوهر نباشند و فقط از هم ارث میبرند.
ظاهر این روایت عبارت از همین است. حتی کشف حکمی هم باشد، معامله و نقل و انتقال بعد الاجازة تصحیح میشود. آیا این روایت را میشود گفت که حقیقتاً نقل است؟! یعنی این زن تا الان زنش نبوده و از حالا به بعد زن و شوهر شدند؟! چنین اعتبار عقلائی نیست که بگوییم: نقلٌ فی الحقیقة، و به حسب احکام، ینزّل بمنزلة الفلان. این زن از اول زن آن شوهر بوده و لذا ایشان میفرماید که ظهور روایت بر خلاف نقل است.
موضوع: ثمره قول به کشف حقیقی و کشف حکمی
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه بعد از اشاره به اقتضاء قواعد و روایات راجع به کشف و نقل، به بیان ثمره قول به کشف حقیقی و کشف حکمی میپردازند. و در ادامه به چگونگی تصور احداث جواز نسبت به قبل از اجازه و نظر مرحوم آقای خوئی در اینباره اشاره نموده و سپس نظر خود را راجع به این مسئله بیان مینمایند. در آخر بحث هم عبارت مرحوم شیخ راجع به ثمره قول به کشف حقیقی و حکمی بررسی میشود.
کشف یا نقل به حسب قواعد و روایات
مرحوم شیخ میفرماید: از بیاناتی که تاکنون ذکر شد، استفاده میشود که انسب با قواعد، قول به نقل است، بعد کشف حکمی و بعد کشف حقیقی. ولی از روایات، کشف استفاده میشود، منتهی بحث در این است که این کشف، کشف حقیقی است یا حکمی؟ در برخی از روایات، هیچ ظهوری راجع به حقیقی یا حکمی بودن وجود ندارد، ولی صحیحهی ابی عبید حذاء که صغیرهای را غیر ولیّ عقد کرده، ظاهر در کشف حقیقی است.
انواع کشف در کلام مرحوم شیخ
«و قد تحصّل ممّا ذکرنا: أنّ کاشفیة الإجازة علی وجوه ثلاثة: أحدها و هو المشهور-: الکشف الحقیقی و التزام کون الإجازة فیها شرطاً متأخّراً. و الثانی: الکشف الحقیقی و التزام کون الشرط تعقّب العقد بالإجازة لا نفس الإجازة؛ فراراً عن لزوم تأخّر الشرط عن المشروط، و التزم بعضهم بجواز التصرّف قبل الإجازة لو علم تحقّقها فیما بعد. الثالث: الکشف الحکمی، و هو إجراء أحکام الکشف بقدر الإمکان مع عدم تحقّق الملک فی الواقع إلّا بعد الإجازة». (1)از کلمات ایشان استفاده میشود که کشف حقیقی به دو گونه قابل تصویر است: یکی اینکه برای صحت فضولی، نفس اجازه شرط باشد، و دیگر اینکه تعقب الاجازة – که امری مقارن با عقد است- شرط باشد.
1) مکاسب، شیخ انصاری، ج3، ص408.
البته قسم سومی هم وجود دارد که در اینجا به حساب نیاوردهاند و آن عبارت از این است که ما اجازه را شرط بدانیم، ولی معنای اصطلاحی یا استعمالی شرطیت اجازه عبارت از این باشد که تعقب، متوقف علیه عقد باشد. به عبارت دیگر، خود اجازه متوقف علیه عقد نیست، بلکه تعقب به آن متوقف علیه عقد است که این از نظر واقع همان شرطیة التعقب است. ایشان این قسم را ذکر نکردند، زیرا این مطلب اختلافی نیست تا راجع به ثمراتش بحث شود، بلکه یک اصطلاح است و اصطلاح هم اختلاف ثمره نمیآورد، ولی اینکه حقیقتاً شرط عبارت از اجازه باشد یا تعقب الاجازة، دو تصوری است که دارای ثمره میباشد.
ثمره قول به کشف حقیقی
«أمّا الثمرة علی الکشف الحقیقی، بین کون نفس الإجازة شرطاً، و کون الشرط تعقّب العقد بها و لحوقها له، فقد یظهر فی جواز تصرّف کلٍّ منهما فیما انتقل إلیه بإنشاء الفضولی إذا علم إجازة المالک فیما بعد. و أمّا الثمرة بین الکشف الحقیقی و الحکمی مع کون نفس الإجازة شرطاً، یظهر فی مثل ما إذا وطئ المشتری الجاریة قبل إجازة مالکها فأجاز، فإنّ الوطء علی الکشف الحقیقی حرام ظاهراً؛ لأصالة عدم الإجازة، حلال واقعاً؛ لکشف الإجازة عن وقوعه فی ملکه» (1)ایشان در بیان ثمرهی فقهی این اختلاف میفرمایند: اگر ما تعقب را شرط بدانیم و شخص هم بداند که بعداً تعقب اجازه حاصل خواهد شد، با توجه به اینکه شرط همین الان موجود است، تصرفات از همان اول برایش مجاز است و غیر از اینکه نقل و انتقال- که یک تصرف اعتباری است- برای او مجاز خواهد بود، تصرفات تکوینی هم مانند اعطاء و اخذ و اکل و شرب و امثال اینها مجاز خواهد بود. اما در صورتی که اجازه شرط باشد، با توجه به اینکه شرط هنوز نیامده است، جواز تصرف بعداً میآید.
1) مکاسب، شیخ انصاری، ج3، ص 410.
فرق کشف حقیقی(شرط بودن نفس اجازه) با نقل
ایشان بر فرض کشف حقیقی و شرط بودن خود اجازه، میفرماید که جواز بعد از اجازه میآید و قبلاً جواز تصرف وجود ندارد. بحث ما در این است که این قسم چه فرقی با نقل دارد؟ در نقل هم بعد از اجازه جواز میآید. ایشان میفرماید که در کشف حقیقی با شرط بودن خود اجازه، بعد از اینکه اجازه آمد، جواز تصرف نسبت به قبل میآید. بحث ما در این است که چطور چنین چیزی قابل تصور است که بعد از اجازه، نسبت به قبل جواز حاصل بشود. باید ببینیم که نسبت به قبل چطور جواز احداث میشود؟ موجودات اعراضی دارند که مختلف است، مثلاً یک چیزی سیاه یا سفید است و ممکن است که این سیاهی و سفیدی در اثر مرور زمان به رنگ دیگر تبدیل شود. بنابراین ممکن است یک چیزی در روز جمعه سفید بوده، ولی در روز شنبه این رنگ منقلب به سیاهی شود، ولی اینکه در روز شنبه همین چیزی که در روز جمعه سفید بوده، منقلب به سیاهی در روز جمعه شود، امری محال است و استحالهی عقلی دارد.
ولی در بعضی از امور، چنین انقلابی قابل تصویر است، مثلاً در روز جمعه حادثهای واقع شده است که این حادثه برای ما مجهول است و این حادثه صفت مجهولیت برای ما دارد، مثل اینکه در روز جمعه زید از مسافرت آمده است یا فلان شخص متولد شده یا وفات کرده و یا فلان جنگ واقع شده است، ولی ما علم به این امور نداریم و این صفت مجهولیت به شیء در روز جمعه به قید زمان روز جمعه، برای ما وجود دارد. در روز شنبه این حادثهی روز جمعه برای ما معلوم میشود و ما مثلاً قطع پیدا میکنیم که در روز جمعه فلان کس وفات کرده یا متولد شده یا فلان حادثه اتفاق افتاده است. سفیدی روز جمعه قابلیت این را ندارد که در روز شنبه همان سفیدی به سیاهی روز جمعه منقلب شود، ولی مجهول روز جمعه، با قید روز جمعه، در روز شنبه میتواند معلوم شود. به عبارت دیگر، مجهولیت نسبت به یک حادثه در روز جمعه منقلب به معلومیت نسبت به آن حادثه شده است. بنابراین، با حصول علم، وصف مجهولیت از قبل گرفته شده و معلومیت جایگزین آن میشود. نسبت به حبّ و بغض هم همینطور است و انسان با یک خصوصیاتی یک چیزی را قبلاً دوست نداشته یا اصلاً متوجه آن نبوده است، ولی همین چیز بعداً محل حبّ انسان قرار میگیرد.
خلاصه صفاتی مانند محبوبیت، مبغوضیت، معلومیت و مجهولیت قابل انقلاب، نسبت به قبل هم هستند و یکی از این امور هم فرض و اعتبار است که مثلاً شما به قید روز جمعه یک چیزی را قبلاً فرض نداشتید، ولی الان با همان قید آن را فرض میکنید و عدم مفروضیت قبلی منقلب به مفروضیت میشود. بنابراین، فرض و اعتبار میتواند انقلاب پیدا کند، یعنی وصف مفروضیت از یک شیئی سلب شده و به ضدش تبدیل شود. بنابراین، این امور مانند سیاهی و سفیدی نیست که انقلاب نسبت به قبل در آنها محال است.
طبق فرمایش ایشان، چون ملکیت از امور اعتباری است، نه از امور تکوینی، لذا میشود کشف انقلابی نسبت به سابق پیدا شود؛ هر چند قبل از آمدن اجازه، تصرفات جایز نیست، ولی بعد از اجازه، این حکم اعتباری نسبت به سابق عوض میشود و هر چند در ابتداء اعتبار مالکیت برای بایع بوده است، ولی بعد از آمدن اجازه، اعتبار مالکیت از اول و حین العقد برای مشتری میشود. این مطلبی است که کسانی که قائل به کشفاند و اجازه را هم شرط میدانند، بیان کردهاند. ناقل بودن اجازه خیلی ساده است و با آمدن اجازه، ملکیت برای مشتری ثابت میشود و اعتبارش هم بعد از اجازه است وحرفی در آن نیست، ولی اشکال در صورتی است که بخواهیم با اجازه نسبت به قبل انقلاب حاصل شده و فرض را تغییر بدهیم.
انقلاب اعتبار نسبت به سابق
اگر بخواهیم مثلاً مقولهی جده را برای مشتری فرض کنیم، اشکالی ندارد که صفت مفروضیت با همان قیودش عوض بشود، ولی برخی از فروض و اعتبارات مقدمه برای یک آثاری است، مثلاً اگر ملکیت برای کسی ثابت شد، تصرف شخص دیگر در ملک او، اگر توبه نکند و شفاعتی هم نشود، موجب گرفتاری او در جهنم خواهد بود و اینها امور تکوینی بوده و قابلیت انقلاب ندارند، مثلاً قبلاً شخص در آتش بوده و بعداً همین صفت انقلاب پیدا کند. بنابراین ممکن است که نفس فرض عوض شود، ولی آثار تکوینی هم مثل صفات سفیدی و سیاهی و امثال آن قابل انقلاب و تغییر نسبت به قبل نیستند و نمیشود گفت که دیروز هم در آتش میسوخته و هم دیروز نمیسوخته. خلاصه با توجه به مقدمه بودن امور اعتباری برای برخی امور تکوینی، چنین انقلابی نسبت به ما قبل قابل تصویر نیست.
بررسی نظر آقای خوئی راجع به انقلاب
از عبارتهایی که از آقای خوئی نقل کردیم، اینطور استفاده میشود که مثل اینکه ایشان قائل به انقلاب میباشند و بنده خیلی تعجب کردم که ایشان بین احکام تکلیفیه و احکام وضعیه فرق گذاشته است.
ایشان میگوید: در احکام تکلیفیه اگر ظرف معتبر واحد باشد، درست نیست و نمیشود که من در یک زمان هم اراده داشته باشم و هم کراهت داشته باشم. بنابراین متعلق احکام تکلیفیهی متضاد نمیتواند واحد باشد، زیرا امور تکلیفی بر اساس مصالحی و مفاسدی است که در متعلق وجود دارد و الزام اقتضاء میکند که در فعل مصلحت باشد، تحریم هم اقتضاء میکند که در فعل مفسده باشد و نمیشود که یک فعل در زمان واحد، هم مصلحت کامله داشته باشد و هم مفسده کامله داشته باشد.
در احکام تکلیفیه مسئله اینطور است، ولی در حکم وضعی این چنین نیست و مصلحت در نفس الجعل است و اگر در خود جعل یک مصلحتی باشد که لغویت پیدا نشود، کافی است، لذا ایشان میفرماید که در امور وضعی، شخص میتواند بر خلاف اعتباری که قبلاً کرده است، اعتبار دیگری بکند و این کار اشکالی ندارد.
البته ایشان میفرماید که نمیشود دو اعتبار در آن واحد باشد، مثل اینکه در همان زمانی که ملکیت را برای بایع اعتبار کرده است، در همان لحظه برای مشتری هم اعتبار کند و این دو با هم قابل جمع نیستند، زیرا لازمهی چنین چیزی عبارت از این است که هم بایع استقلال و تسلط کامل در تصرف داشته باشد و هم مشتری چنین استقلالی در تصرف داشته باشد و چنین چیزی امکان ندارد. بنابراین در آنِ واحد نمیشود چنین اعتباری کرد، ولی اعتبار در دو زمان اشکالی ندارد.
نظر استاد راجع به فرمایش آقای خوئی
ایشان میفرمایند که لازمهی اعتبار عبارت از این است که شخص استقلال در تصرف داشته باشد. سؤال ما عبارت از این است که این استقلال باید در ظرف اعتبار باشد یا در ظرف معتبَر؟ مثلاً شخصی وصیت میکند که بعد الوفات، فلان ملک برای موصیله باشد. در اینجا آیا استقلال تصرفی که برای موصیله اثبات میشود، مربوط به همین زمانی است که موصی در حال حیات است یا استقلال در تصرف مربوط به ظرف معتبَر است که بعد از وفات شخص است؟ بلا اشکال استقلال در تصرف در ظرف معتبر است و در مورد بحث، قبلاً معتبر عبارت از زمان سابق بوده است و الان هم اعتبار فعلی است و باز هم معتبر همان زمان سابق است و خلاصه اینکه از نظر معتبر، هر دو اعتبار به یک جا میخود و قهراً در مورد بحث باید در یک زمان واحد، هم استقلال تصرف برای زید باشد و هم برای عمرو، در حالی که چنین چیزی درست نیست. ایشان استقلال در تصرف را در زمان اعتبار حساب کرده و لذا میفرمایند که در یک زمان نمیشود دو اعتبار نسبت به این موضوع داشته باشیم, اما در صورتی که زمان اعتبار مختلف شد ولو اینکه معتبر واحد باشد، اشکالی نخواهد بود. ما نمیدانیم که چطور میشود این مطلب را تصور کرد؟!
خلاصه اینکه کشف انقلابی به این معنی که مصالح سابق و قبلی هم عوض بشود، قابل تصور نیست. بنابراین, مرحوم شیخ میفرمایند که بین کشف حقیقی به نحو تعقب و کشف حقیقی به نحو اینکه خود اجازه شرط باشد، چنین ثمرهای مترتب میباشد. بعد هم ایشان ثمرهی اختلاف بین کشف حقیقی و کشف حکمی را بیان میفرمایند.
ایشان در این باره عبارتی دارند که به نظرم میرسد یا تصحیف در آن واقع شده باشد و یا سبق قلم است.
عبارت ایشان این است: «و أمّا الثّمرة علی الکشف الحقیقی بین کون نفس الإجازة شرطا و کون الشّرط تعقّب العقد بها و لحوقها له فقد یظهر فی جواز تصرّف کلّ منهما فیما انتقل إلیه بإنشاء الفضولی إذا علم إجازة المالک فیما بعد» اگر تعقب شرط باشد، قبل از آمدن اجازه هر دو میتوانند تصرف کنند، ولی اگر خود اجازه شرط باشد، باید صبر کنند و قبلاً نمیتوانند تصرف بکنند، ولی اینکه بعداً منقلب بشود، یک بحث دیگری است.
این عبارت ایشان راجع به دو قسم از کشف حقیقی بود. در ادامه ایشان اینطور تعبیر میکند: «و أمّا الکشف الحقیقی و الحکمی مع کون نفس الإجازة شرطاً»، اگر اجازه را شرط بدانیم، فرق بین کشف حقیقی و حکمی در چه خواهد بود؟ «یظهر فی مثل ما إذا وطئ المشتری الجاریة»، مشتری قبل از اجازهی مالک، جاریه را وطی کرده است. بنا بر کشف حقیقی به حسب حکم ظاهر کار خلاف شرع کرده است، زیرا با توجه به اینکه نمیدانیم که بعداً اجازه میآید یا نه، استصحاب میگوید که بعداً اجازه نمیآید، پس به حسب حکم ظاهر این کار حرام است، ولی فی علم الله چون اجازه میآید، بنابراین این کار جایز است. خلاصه اینکه ظاهراً جایز نیست، ولی فیعلمالله جایز است. حال بحث در این است که خود ایشان قبلاً فرمود: اگر اجازه را شرط بدانیم و لو به نحو کشف حقیقی و شخص یقین داشته باشد که اجازه بعداً میآید، تصرفات جایز نیست، ولی اگر تعقب را شرط بدانیم و یقین به آمدن اجازه داشته باشیم، تصرفات جایز است.
وطی جاریه اظهر مصادیق تصرفات است، چطور شما میگویید که این کار واقعاً جایز است! البته چون مشکوک است، ظاهراً جایز نیست! معنای این فرمایش ایشان این است که اگر مقطوع باشد، حتماً جایز خواهد بود، چون هم واقع و هم ظاهرش همه جایز خواهد بود. شما قبلاً گفتید که اگر شخص یقین داشته باشد که اجازه بعداً میآید، جواز تصرف ندارد، ولی چرا در اینجا اینطور تعبیر کردید؟!
این عبارت را دوباره میخوانم: «و أمّا الثمرة بین الکشف الحقیقی و الحکمی مع کون نفس الإجازة شرطاً، یظهر فی مثل ما إذا وطئ المشتری الجاریة قبل إجازة مالکها فأجاز، فإنّ الوطء علی الکشف الحقیقی حرام ظاهراً لأصالة عدم الإجازة، حلال واقعاً لکشف الإجازة عن وقوعه فی ملکه». من خیال میکنم که یا «نفس» تصحیف شدهی «تعقب» است و عبارت «نفس الاجازة» اینطور بوده است: «مع کون تعقب الإجازة شرطاً». یا اینطور است و یا سبق قلم مرحوم شیخ است که به جای «تعقب» کلمهی «نفس» را به کار برده، ولی مرادش تعقب بوده است. اگر تعقب شرط باشد، به حسب ظاهر حرام است، زیرا معلوم نیست که این صفت تعقب حاصل شده باشد و اجازهای بیاید، ولی چون اجازهی واقعی بوده است، حلال واقعی است. بنابراین اگر یقین به تعقب باشد، وطی هم جایز است و هیچ فرقی با تصرفات دیگر ندارد. این تعبیر باید غلط باشد و الا ما معنای آن را نمیفهمیم.
موضوع: ثمره قول به کشف حقیقی و کشف حکمی
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به بیان مراد از کشف حقیقی و کشف حکمی پرداخته و اقتضاء روایات راجع به کشف را متذکر میگردند. در ادامهی بحث روایت ابوعبیده حذاء مورد بررسی قرار گرفته و مقصود از کلمهی «ولیان» در این روایت تبیین میگردد. بحث بعدی هم راجع به ثمرهی قول به کشف حقیقی و کشف حکمی است.
مراد از کشف حقیقی
مراد از کشف حقیقی این نیست که در زمان عقد ملکیت مورد فرض قرار گرفته باشد که صحت سلب داشته باشد، زیرا فرض، نسبت به مفروض، صحت سلب دارد، بلکه مراد این است که شخص حقیقتا مالک است، آن وقت آیا میشود بگویند در وقت عقد زید حقیقتا مالک است و هم بگویند دروقت عقد زید حقیقتا مالک نیست؟ البته از نظر فرض اشکال ندارد و ممکن است ما یک روز مالکیت را برای زید وقت العقد فرض کنیم و یک روز هم در همان وقت العقد سلب مالکیت از زید کنیم، ولی زید حقیقتاً نمیشود در وقت عقد هم مالک باشد و هم ملکیت از او نفی شود. این چیزی که آقایان بیان کردهاند، قابل تصویر نیست.
پس اگر ما قائل به کشف حقیقی به نحو تعقب بشویم، قبل از آمدن اجازه شخص میتواند مالک شود. نظر مرحوم آقا سید محمد کاظم هم این بوده است که وصف تعقب، امری انتزاعی است که منشأ انتزاعش متأخر است و هیچ اشکالی ندارد که شرط متأخر منشأ یک امر انتزاعی باشد (1)
1) حاشیة المکاسب، للیزدی، ج1، ص150.
ایشان میگوید: هیچ مانعی ندارد که شرط متأخر منشأ تحقق این صفت انتزاعی باشد و باید آن شرط در ظرف خودش تحقق پیدا کند، ولی اگر در ظرف خودش تحقق پیدا نکند، روز قبل –که همان وقت العقد است- عقد صفت تعقب به خودش نمیگیرد و این امر انتزاعی موجود نیست.
ایشان میگوید: اشکالی ندارد که از همان وقتی که عقد بوده، ملکیت برای شخص حاصل شده باشد و شرط هم مقارن نیست، بلکه متأخر میباشد. چنین چیزی اشکال عقلی هم ندارد.
عرض ما این است که نمیشود در یک زمان واحد، حقیقتاً هم مالکیت و هم عدم مالکیت برای شخص باشد، یا هم زید و هم عمرو به صورت مستقل مالک باشند.
قول به نقل بر اساس قواعد
قبلاً هم عرض کردیم که مرحوم شیخ میفرماید: طبق قواعد با صرف نظر از روایات، قول اقرب، نقل است و بعد کشف حکمی و سپس کشف حقیقی.
کشف حکمی بر خلاف قواعد است
البته ظواهر ابتدائی از بعضی جهات اقتضاء میکند که کشف حقیقی باشد، ولی اگر بگوییم که کشف حقیقی عقلاً و نقلاً صحیح نیست، از نظر قواعد، دلیلی بر کشف حکمی نداریم، زیرا اثبات کشف حکمی در اینجا بر طبق قواعد مثل این است که شخصی بیعی را انشاء کند و شارع مقدس هم بگوید که من نقل و انتقال را به صورت فوری انجام نمیدهم مثل باب صرف و سلم و ملکیت بماند برای بعد، ولی قبل از حصول ملکیت، قواعد اقتضاء بکند که آثار ملکیت بار شده باشد!
معنای کشف حکمی
معنای کشف حکمی عبارت از این که مالک میگوید: من ملکیت مشتری را از زمان عقد امضاء میکنم و موافقم که مشتری از زمانی که عقد واقع شده است، مالک این شیء خریداری شده باشد، ولی چون شارع به هر دلیلی با این ملکیت موافقت نمیکند، پس بگوییم که طبق قواعد و عمومات و ادلهی «أوفوا بالعقود» و امثال آن، آثار ملکیت را تثبیت کنیم.
به نظر ما قواعد چنین چیزی را اقتضاء نمیکند و اگر هم با کشف حقیقی مشکل داشته باشیم، طبق قواعد قول به نقل مطلب درستی است.
پرسش: ترتیب آثار ملکیت، مستقل از خود ملکیت نیست؟
پاسخ: طبق کشف حکمی میگویند که ملکیت و برخی از لوازم آن منتفی است، ولی برخی از آثار آن باقی است. ما از قواعد چنین چیزی را استفاده نمیکنیم.
پرسش: نقل، بر خلاف قاعده میشود؟
پاسخ: نه، عمومات میگوید که شارع از اول امضاء نکرده است و بعد امضاء میکند.
پرسش: به هر صورت خلاف قاعده میشود؟ پاسخ: نه، عمومات میگویند که اگر از اول به وسیلهی ادله خارج شد، اصلش خارج نمیشود و نسبت به بعد از اجازه به «أوفوا بالعقود» تمسک میکنیم. خلاصه اینکه نمیتوانیم بگوییم: حال که ملکیتی قبل از اجازه نیست، بعضی از آثار ملکیت، طبق اقتضای قواعد ثابت است.
پرسش: شما از نظر مبنایی دلالت التزامی را تابع دلالت خارجیه میدانید؟ پاسخ: بله.
اقتضاء روایات راجع به نقل یا کشف؟
از نظر روایات هم ممکن است قائل به کشف شویم و در بعضی از موارد هم شرعاٌ به حسب ظاهر این مطلب ثابت شده است و چنین چیزی بر خلاف عقل و نقل هم نیست.
مقصود از کلمهی «ولیان» در روایت ابوعبیده حذاء
در روایت ابوعبیده حذاء – که قبلاً خواندیم- غیر ولی، صغیرهای را عقد کرده است . این مطلب را هم به عنوان جملهی معترضه عرض کنم که در این روایت یک صغیر و یک صغیره عقد شدهاند و اینطور تعبیر شده است که: «زوّجهما ولیّان لهما»، ولی در عین حالی که تعبیر به «زوّجهما ولیّان لهما» شده است، حکم به فضولی بودن شده است که احتیاج به اجازهی بعدی دارد. ممکن است که در معنی کردن کلمهی «ولیّان» اشتباهی رخ بدهد، ولی باید توجه داشته باشیم که مراد از «ولیان» به قرینهی حکم ثابته، عبارت از ولیّ عرفی مانند عمو و برادر بزرگ و امثال آنهاست که ولایت عرفی دارند، اما ولیّ شرعی نیستند، لذا عقد فضولی خواهد بود. البته محتمل هم هست که ولیّ لغوی مراد باشد، یعنی مراد اشخاصی باشند که متولی امر آنها هستند. ممکن است یک کسی متولی شرعی یا عرفی نباشد، ولی متولی امور این صغیر یا صغیره باشد و کارهای آنها را انجام داده و به اموراتشان رسیدگی میکند.
پرسش: شاید مراد از «ولیّان» ولایت نسبت به اموال باشد؟
پاسخ: طبعاً کسانی که ولی اموال هستند، حق نکاح هم دارند، زیرا اشخاصی مثل پدر و جد هم ولی در نکاح صغیر و صغیره هستند و هم راجع به اموال ولایت دارند.
پرسش: پدر و جد را که شامل نمیشود؟
پاسخ: با توجه به ذیل روایت، ولیّ شرعی مراد نیست، یا ولیّ عرفی است یا ولیّ لغوی. آقایان گفتهاند که ولیّ عرفی مراد است، ولی ما عرض میکنیم که احتمال دیگر هم عبارت از این است که ولایت تکوینی که همان ولایت لغوی است، مراد باشد، نه ولایت اعتباری شرعی یا ولایت عرفی.
به هر حال از روایات استفاده میشود که وقتی مورث مرد، مالش را کنار میگذارند تا ببینید که آیا طرف مقابلش زوجیت را امضاء میکند و قسم میخورد یا نه. خود مرحوم شیخ هم قبول کرده که ظاهر روایت کشف حقیقی است.
ما اگر در باب مسائل مالی هم بگوییم که تصرف در مال غیر به این اعتبار که اجازه بعداً خواهد آمد، عقلاً درست نیست، ولی راجع به مسئلهی صغیرین-که ولیّ شرعی اختیار ازدواج آنها را داشت- ممکن است شارع مقدس راجع به مثلاً عمو و برادر که ولایت عرفی دارند یا راجع به کسی که متولی کار آنهاست و ولایت تکوینی دارد، برای اینها هم یک نحوه ولایتی اثبات کرده و بگوید: اگر تعقب اجازه بعدی باشد و ولی عرفی یا تکوینی یقین داشته باشد که این صغیر بعداً قسم خواهد خورد و اجازه خواهد داد، از اول میشود مال مورث را تقسیم کرد و اشکالی عقلی وجود ندارد.
بنابراین، اگر هم بگوییم که تصرف در ملک دیگری قبل از رضا جایز نیست، ولی یک کسی که خودش اختیار ندارد و شارع برای بعضیها نسبت به او ولایت مطلقه داده است، مثل پدر و جد و به بعضیها هم ولایت نسبی قائل شده است، مثل ولی عرفی یا ولی تکوینی، چنین چیزی امکان دارد و اصلاً خلاف عقل نیست و وجهی ندارد که روایت به جهت خلاف حکم عقل بودن یا خلاف قواعد شرعی بودن، کنار بگذاریم. این روایت صحیحالسند و معتبر است.
ثمرهی قول به کشف حقیقی و کشف حکمی
یکی از ثمرات این است که بنا بر کشف حقیقی، اگر شخص با کنیزی که فضولتاً عقد شده است، مباشرت کرد و بعد هم مالک اجازه داد، این مواقعهی قبل از اجازه جایز بوده است، زیرا کنیز ملک شخص بوده است و اشکالی در آن نیست. قهراً بچهای که متولد میشود، حلالزاده میشود و در آن حرفی نیست.
و اما بنا بر کشف حکمی این مواقعه قبل از اجازهی مالک خلاف شرع است، زیرا جواز تصرف از شئون ملکیت است و چون ملکیت منفی است، باید حداقل بعضی از آثارش هم منفی باشد و نمیتوانیم کل آثار را ثابت بدانیم.
حال بحث در این است که به غیر از حرمت مواقعه، آیا سایر آثار را میتوانیم بار کنیم یا نه؟
مثلاً اگر مواقعه در ملک خود شخص بود، بچه آزاد میشود، زیرا پدر یا مادر اگر آزاد باشد، بچهای که به دنیا میآید، آزاد میشود، اما اگر مواقعه جایز نباشد و حکم جایز هم بر آن بار نشده باشد و بعد از وقاع با کنیز دیگری بچهای متولد شد، تکویناً ولو این بچه، بچهی خود شخص است، ولی آزاد نیست و نمای ملک مالک اصلی میشود.
پرسش:پدر که حر بوده؟ پاسخ: اگر حرّ هم با کنیز غیر، زنا کند، بچهای که به دنیا میآید، مال مالک اولی است. البته اگر نداند و وطی به شبهه شده باشد یا معقوده یا برای شخص تحلیل شده باشد (محلله)، اشکالی ندارد، ولی اگر زنا کرده باشد، بچه، حرّ نمیشود و نماء ملک دیگری خواهد بود.
منتهی بحث در این است که آیا میشود بگوییم که هر چند شخص خلاف شرع کرده است، ولی در این مورد تنزیل به ملکیت کرده و بگوییم: این مسئله را به منزلهی این بدانیم که خلاف شرع نکرده است و کأن در مال خودش این کار را انجام داده است؟ اگر این کنیز مال خودش بود و وقاع میکرد، بچه حرّ بود و امولد حساب میشد، آیا میتوانیم الان هم که شخص خلاف شرع کرده است، قائل به چنین تنزیلی شویم؟
مرحوم شیخ تردید دارد که آیا تنزیل اینقدر قدرت دارد یا نه؟ ایشان میفرماید: ممکن است بگوییم که امولد میشود، ممکن هم هست که بگوییم که ام ولد نمیشود.
منتهی مرحوم آقا سید محمد کاظم میفرماید (1): اگر ما قائل به کشف حکمی شدیم، منهای مالکیت و برخی از آثار که عرف با نفی ملکیت، آنها را نفی میکند، مانعی نیست که سایر آثار را بار کنیم، مثل احکام حریت که بر این بچه بار میشود.
البته این مبنی که ادلهای مانند «أوفوا بالعقود» ناظر به این مطلب باشد که هر چند شما ملکیت را در برخی موارد قبول نکردید، ولی آثار ملکیت بار میشود، ما این مبنی را قبول نداریم، ولی اگر کسی این مبنی را قبول داشته باشد، حرف مرحوم آقا سید محمد کاظم حرف درستی است و اگر در سلسلهی مراتب تنزل کردیم، باید آثار را بپذیریم. مرحوم سید مثل اینکه عمومات را تمام میداند، ولی ما تمام نمیدانیم. شاید هم تردید مرحوم شیخ بین ام ولد بودن یا نبودن، از همین ناحیه باشد که اگر شمول عمومات راجع به این مسئله ثابت شد، بگوییم که ام ولد است، ولی اگر عمومات ثابت نشد، طبق روایات خاصه بگوییم که ام ولد بودن ثابت نیست. و ممکن هم هست که تردیدش از این جهت باشد که آیا ارتکاز عرفی ملازمهای بین این مطلب و نفی ملکیت میبیند یا نه.
1) حاشیة المکاسب، للیزدی، ج1، ص 152.
مطلب دیگری که مرحوم شیخ بعداً عنوان میکند، عبارت از این است که اگر شخص قبل از اجازه، به این جهت که به حسب ظاهر یا واقع ملک اوست، این کنیز یا بچهی کنیز را به شخص دیگری فروخت، آیا زمینه برای اجازه هست که بگوئیم بعد از اجازه این بیع ابطال میشود یا اینکه ابطال نمیشود؟
عبارت مرحوم شیخ اینطور است: «و لو نقل المالک أم الولد عن ملکه قبل الإجازة فأجاز» (1). در حاشیهی این عبارت نوشته شده است که در نسخهی اصلیِ مرحوم شیخ «أم» نبوده است، ولی عدهای «أم» را اضافه کردهاند. کأن نسخه اصلی مرحوم شیخ اینطور بوده است: «لو نقل المالک الولد عن ملکه قبل الإجازة فأجاز». این مطلب در حاشیه نوشته شده است، ولی اگر کسی به ذیل عبارتهایی که بعداً میخوانیم، توجه کند، میفهمد که این اضافه درست نیست و از قبیل شدرستنای معروف است! که می گویند یک کسی این آیه قرآن را می خواند که: «شَغَلَتْنا أَمْوالُنا» (2)و گفته که: درست نیست که غلطنا بخوانیم، زیراغلط در قرآن نیست، پس تحریف شده است و باید شدُرستنا خواند. حالا این تصحیح هم جزء همین موارد است.
موضوع: ثمرهی نزاع بین کشف حقیقی و کشف حکمی
ثمره نزاع بنابر کشف حقیقی در کلام مرحوم شیخ
«و لو نقل المالک [أُم] الولد عن ملکه قبل الإجازة فأجاز، بطل النقل علی الکشف الحقیقی؛ لانکشاف وقوعه فی ملک الغیر مع احتمال کون النقل بمنزلة الردّ و بقی صحیحاً علی الکشف الحکمی، و علی المجیز قیمتها؛ لأنّه مقتضی الجمع بین جعل العقد ماضیاً من حین وقوعه و مقتضی صحّة النقل الواقع قبل حکم الشارع بهذا الجعل، کما فی الفسخ بالخیار مع انتقال متعلّقه بنقل لازم.» (3)
یکی از موارد عبارت از جاریهای است که بدون إذن مالک فروخته شده و قبل از اینکه مالک اجازه دهد، مشتری با این جاریه مواقعه کرده و فرزندی به دنیا آمده و مالک اصلی قبل از اینکه نسبت به فروش این جاریه اجازه دهد، اقدام به فروش این ولد کرده و بعداً نسبت به فروش جاریه اجازه داده است. «و لو نقل المالک الولد عن ملکه قبل الإجازة فأجاز بطل النقل».بعضیها أم الولد را تصحیح کردهاند. بنده قسمت مربوط به ولد را میخوانم.
مرحوم شیخ میفرماید: اگر ما قائل به کشف حقیقی شویم و تعقّب را شرط بدانیم، این نقلی که توسط مالک اصلی نسبت به ولد واقع شده، باطل خواهد بود. ولی بعد میفرماید که این احتمال هم وجود دارد که نقل صحیح باشد و این بیع او حکم ردّ را پیدا کند و اگر این بیع حکم ردّ را پیدا کند، قهراً اجازهی بعدی بیتأثیر خواهد بود. بنابراین وقتی مالک قبل از اجازه، اقدام به فروختن این ولد کرده، کأنّ عمل فضولی را ردّ کرده لذا اجازه بیفایده بوده و نقل صحیح میباشد.
البته ایشان بعد از اینکه به صورت بتّی حکم به بطلانِ نقل کرده، تعبیر به «مع احتمال الردّ» مینمایند. به دو وجه میشود تعبیر ایشان را معنی کرد: یک وجه عبارت از این است که به تصور ابتدائی یک مطلبی را میشود بیان نمود، ولی با تصور نهایی، احتمال دیگری هم به نظر میرسد. یعنی ابتداء تصور میشود که مطلب این چنین است، ولی بعد از تأمل، به نظر میرسد که احتمال دیگری هم وجود داشته باشد.
وجه دیگر هم عبارت از این است که مقتضی و یا مظنون، عبارت از بطلان نقل است، ولی احتمال دیگری هم در مقابل آن هست. بنابراین هر دو احتمال وجود دارد، منتهی بنابر تصور دوم، احتمال اول مظنون است، در عین حالی که احتمال دوم هم هست و احتمال اول را از مسلم بودن بیرون میبرد. به نظر میرسد که یک نحوه ترجیحی در احتمال اول وجود داشته باشد، زیرا اول به صورت بتّی ذکر شده است.
بنابراین اگر قائل به کشف حقیقی شویم، نقل مالک باطل خواهد بود، زیرا قبلاً به وسیلهی عقد فضولی این ولد از ملک مالک اصلی خارج شده و دیگر زمینهای برای ضد نیست.
در این فرض به نظر ما، اقرب صحت نقل و بیفایده بودن اجازه میباشد، زیرا عقد فضولی، اقتضاء صحتش متوقف بر اجازه است؛ در عقد فضولی شخص مالک، اقدام به بیع نکرده، بلکه اجنبی این کار را کرده و اگر این کار اجنبی بخواهد یک نحوه ارتباطی با مالک داشته باشد و صحیح باشد، نیازمند اجازهی مالک است. و در اینجا که مالک قبل از اجازه، خودش اقدام به فروش کرده است اصلاً اقتضای صحت برای بیع فضولی نیست، بر خلاف نقل مالک اصلی که اقتضای صحت دارد چون خودش اقدام به فروش کرده است. مانند اینکه شخص مالک ابتداء خانهاش را به زید بفروشد و بعداً پشیمان شده و بخواهد خانه را به عمرو بفروشد. در اینجا مالک بعد از فروش خانه به زید، حق ندارد آن را به عمرو بفروشد و عقد دوم مانع از اقتضاء عقد اول نیست، بلکه عقد اول مانع از عقد دوم میباشد.
اصل اقتضاء عقد فضولی مشروط به این است که مالک بعداً نسبت به آن توافق کند و نفس عمل فضولی هیچ اقتضائی ندارد و لذا در این مسئله به نظر میرسد که عمل مالک مقدم است و نقل اول صحیح بوده و به منزلهی ردّ فضولی میباشد.
پرسش: بمنزلة الردّ است، یا ورود دارد؟ پاسخ: میگوید که این کار با ردّ حکم واحد را دارد.
پرسش: این کار روشنتر از ردّ است؟ پاسخ: اگر مالک به کار فضولی توجه داشته باشد و این نقل را انجام داده باشد، مصداق حقیقی ردّ است، ولی اگر توجه به این عقد فضولی نداشته باشد، از نظر بطلان متساوی با ردّ است.
پرسش: میشود اینطور تعبیر کنیم که آن چیزی که نافذ هست، اجازة المالک است و آن نقلی که شخص مالک انجام میدهد، اجازة المالک بودن را از بین میبرد؟ پاسخ: اول باید اقتضاء عقد فضولی اثبات بشود تا بتواند با نقل مالک تزاحم پیدا بکند. به نظر میرسد که نقل مالک اقتضاء دارد، ولی عقد فضولی اقتضاء ندارد و اقتضاءاش مشروط به اجازه است و قهراً یک شیء اقتضاءدار با یک شیء لااقتضاء تزاحم پیدا نمیکند.
پرسش: امکان دارد که با اجازه بخواهد معامله را به هم بزند؟پاسخ: وجهی ندارد که انسان معامله را به هم بزند. مثلاً وقتی من خانهام را فروختهام و الان پشیمان شدهام، نمیتوانم معاملهی اول را به هم بزنم، مگر اینکه یک دلیل اقتضاءدار محکمی وجود داشته باشد و لذا با عمل اول، زمینهی عمل دوم از بین میرود و نمیتوانیم با عمل دوم، عمل اول را ابطال کنیم، مگر اینکه بر خلاف قواعد اولیه، نص خاصی در مسئله وجود داشته باشد.
ثمره نزاع بنابر کشف حکمی
مرحوم شیخ میفرماید:در صورت قول به کشف حکمی، هم اجازه نقش دارد و هم نقل در جای خودش صحیح است. دو شیء مقتضیدار داریم: یکی اینکه مالک میتواند در ملک خودش تصرف کند، مثل اینکه فضولی جاریه را فروخته است و شخص مالک میتواند این جاریه یا بچهی او را بفروشد، زیرا هم جاریه و هم ولد او در ملک آن مالک اصلی باقی است و مثل کشف حقیقی نیست که از ملکِ مالک اصلی خارج شده باشد تا قهراً نماءاش هم خارج شده باشد، بلکه در صورت کشف حکمی، هم خود جاریه و هم نماء آن در ملک مالک اصلی باقی است. از طرف دیگر، ادّلهی صحت اجازه در باب فضولی، اقتضاء میکند که اجازه نقش داشته باشند.
بنابراین، هر کدام از این دو یک نحوه اثری دارند، اثر بیعی که قبلاً انجام شده، عبارت از این است که بیعش صحیح است و فروشنده مالکِ ثمنالمسمّی میشود، طرف مقابل هم مالک ولد میشود. از طرف دیگر، ادلهی صحت اجازه در فضولی هم میگوید: این عقدی که فضولی انجام داده، به منزلهی صحیح است. (حقیقةً صحیح نیست، زیرا در ملک مالک اصلی بوده است). اگر ما عقد فضولی را صحیح فرض کنیم، باید بگوییم که مالک با بیعی که انجام داده است، کأنّ مال را تلف کرده است و باید عوضش را بدهد البته نه عوض المسمّی بلکه عوض المثل؛ که باید ارزشش را بدهد. شارع میگوید: زید (مشتری) را به منزلهی مالک جاریه و ولد آن در نظر بگیرید و چون مالک اصلی این ولد را به شخص دیگری فروخته است، باید قیمتش را داده و مالک ثمن المثل عقد فضولی شود.
بنابراین، جمعاً بین هر دو دلیل، یک مقداری از اثر هر کدام را در نظر میگیریم، هم از اجازه و هم از نقل مالک اصلی.
این فرمایش را راجع به کشف حکمی، به طور قطعی فرموده است که هر دو ذیحقاند و هر دو اثر دارند، هم اجازهی مالک اثر دارد و هم نقل مالک اثر دارد، منتهی با نقل مالک، خود عین ردّ و بدل میشود، ولی با اجازهی مالک، باید ثمن عین پرداخته شود. مثل اینکه ملک دیگری را تلف کرده و ملزم به پرداخت قیمت آن باشد.
عبارت را میخوانم: «و بقی صحیحاً علی الکشف الحکمی»، یعنی بنا بر کشف حکمی، این نقل صحیح هست. «و علی المجیز قیمتها»، وقتی شخص نسبت به عقد فضولی اجازه داد، باید قیمت آن را به دیگری بپردازد. «لأنّه مقتضی الجمع بین جعل العقد ماضیاً من حین وقوعه»، به مقتضای صحة الاجازة این عقد فضولی را صحیح فرض میکنیم، از طرف هم این جاریه و بچهی آن از ملک مالک اصلی خارج نشده است و قهراً عقدی را که مالک انجام داده است، صحیح میباشد. «مقتضیالجمع بین جعل العقد ماضیاً من حین وقوعه و مقتضی صحّة النقل الواقع قبل حکم الشارع بهذا الجعل»، قبل از اینکه شارع حکم به این نماید که اجازه در فضولی به منزلهی واقع خواهد بود، شخص مالک ملک خودش بوده و آن را فروخته است و بنا بر کشف حکمی این مسئله مانند فسخ خیاری خواهد بود که شخص در عقد خیاری، مال را به دیگری به صورت عقد لازم فروخته باشد که نتواند آن را به هم بزند. در این صورت اگر طرف مقابل اعمال خیار کند، چه باید میکرد؟ کأنّ این شخص، ملک طرف مقابل را با نقل به دیگری، تلف کرده و باید قیمتش را بدهد. جمع بین عقد لازمی که شخص با دیگری انجام داده و حق خیاری که در معاملهی اول وجود دارد، این است که عقد دوم صحیح باشد و به جهت تلف شدن عین با نقل لازم به دیگری، شخص باید قیمتش را به کسی که فسخ کرده است، بپردازد. «و ضابط الکشف الحکمی: الحکم بعد الإجازة بترتّب آثار ملکیة المشتری من حین العقد»، هر چند شخص مالک نیست، ولی بعضی از آثار ملکیت باید مترتب شده باشد. اگر تمام آثار بار شده باشد، کشف حقیقی خواهد بود که قهراً از ملکیت خود مالک اصلی هم خارج میشود. در اینجا مراد، ترتیب آثار ملکیت مشتری است، نه ترتیب کل آثار تا منافات با مالکیت مالکِ اصلی داشته باشد، لذا بعد هم ایشان تعبیر به بعض میکند. «فإن ترتّب شیء من آثار ملکیة المالک قبل إجازته» گاهی اجازه باطل است و تنزیل کنار میرود. طبق فرمایش ایشان اگر مالک قبل از اجازه، همان عینی را که فضولی معامله کرده است را فروخته باشد، مثل اینکه در مثال فوق عین جاریه را فروخته باشد، دیگر جایی برای اجازه نیست که ما بین اجازه و نقل خود مالک جمع کنیم. احتمال اقوی یا احتمال ابتدایی این است که اگر خود جاریه را قبل از اجازه فروخته باشد، دیگر جایی برای اجازه نخواهد بود و این اجازه بیفایده است.
ایشان در ادامه میگوید: احتمال این هم هست که اجازه در این مورد هم نقش داشته باشد، ولی در این مسئله که مالک جاریه را فروخته و بعد نسبت به عقد فضولی اجازه داده است، یا هر دو احتمال متساوی است که هم فروش مالک و هم اجازه صحیح باشند و در فروش مالک، نقل و انتقال نسبت به عین و ثمنالمسمی حاصل شده و در تنزیل هم قیمت عین باید پرداخت شود. یا هر دو احتمال مساوی است یعنی احتمال صحت با احتمال بطلان اجازه و یا احتمال اقوی، بطلان اجازه است.
البته ایشان قبلاً فرمود که بنا بر کشف حکمی، اقتضای جمع عبارت از این است که هر دو صحیح باشد، ولی در ذیل بین نماء و خود عین فرق گذاشته است در مورد نماء میگوید: اگر مالک بخواهد نماء را بفروشد، جمع بینالحقین اقتضاء میکند که هم نقل نماء توسط مالک صحیح باشد و هم اجازه مالک نسبت به عقد فضولی صحیح باشد، منتهی در اولی نقل عین و در دومی دادن قیمت است. ایشان این مطلب را بتّی فرض میکند. ولی اگر مالک بخواهد خود جاریه را بفروشد، یا به نحو مظنون یا به نحو محتمل، حکم عبارت از بطلان اجازه است.
این فرق گذاشتن ایشان در ذیل عبارت بین فروش نماء و فروش خود عین، قرینه بر این است که مراد ایشان در صدر عبارت که بنا بر کشف حکمی بین هر دو جهت جمع کرده بود و هم بعض آثار الملکیة و هم اجازه را صحیح دانسته بود، مراد فروش نماء بوده است که عبارت از ولد است، نه فروش خود جاریه که در این صورت صدر و ذیل با هم سازگار نخواهد بود.
پرسش: تعبیر «قیمتها» ظاهرش این نیست؟
پاسخ: بعضی گفتهاند که تعبیر «قیمته» بوده و بعضی از نسخهها هم خیال کردهاند که «قیمته» غلط است و تعبیر به «قیمتها» کردهاند، در حالی که همان «قیمته» درست است.
بعد هم میفرماید: «فإن ترتب شیء من آثار ملکیة المالک قبل إجازته کإتلاف النماء و نقله»، بعضی از آثار با اجازه تنافی ندارد و حق مالک نسبت به آنها محفوظ است. مالک اصلی میتواند نقل کند، میتواند خودش بخورد یا تلف کند. از طرف دیگر، شارع هم نسبت به اجازه حکم به تنزیل کرده است که آن هم درست است.
ایشان در جمع بین الدلیلین، بعضی از آثار را برای مالک و بعضی از آثار را برای مشتری تثبیت میکند، «جمعٌ بینه و بین مقتضی الاجازة بالرجوع الی البدل»، به وسیله رجوع به بدل، بین این دو جمع کردیم، ولی اگر بعضی از آثار منافی با اجازه باشد که دیگر زمینهای برای اجازه وجود نداشته باشد، تنها نقل مالک صحیح است. بعد هم ایشان میگوید: در همینجا هم که بین نقل مالک و اجازه تنافی هست، ممکن است جمع بین الحقین هم به صورت احتمالی بیاید. بنابراین، ایشان در مسئلهی نماء به صورت بتی قائل به جمع بین الحقین شده است، ولی در جایی که نقل نسبت به خود عین است، تعبیر بتی نکرده. یا مایل به بطلان اجازه است و یا مشکوک الصحة و البطلان است. همین فرمایش ایشان در ذیل عبارت، قرینه بر این است که فرمایش ایشان در صدر عبارت، راجع به نماء است نه راجع به عین.
«و إن نافی الإجازة کإتلاف العین عقلاً»، مثلاً عین را خورده باشد، «أو شرعا»، مثل اینکه عین را آزاد کرده باشد، «فات محلها [محل الاجازة]». البته در اینجا هم احتمال دارد که جمع بین هر دو بشود و چون راجع به عین نمیتواند اجازه بدهد، لازم باشد که قیمتش را به مشتری بپردازد.
موضوع: ثمرات قول به کشف و نقل
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به ادامهی بحث ثمرات قول به کشف حقیقی و قول به کشف حکمی پرداخته و نظر مرحوم شیخ در تفاوت بین عین و نماء در کشف حکمی را بررسی میکنند. و سپس کلامی از شهید ثانی و توجیهات مربوط به آن را مورد اشاره قرار میدهند.
مرحوم شیخ: بطلان نقل بنابر قول به کشف حقیقی
مرحوم شیخ در کشف حقیقی فرمود که بیع مالک نسبت به چیزی که مورد عقد فضولی قرار گرفته، باطل است، زیرا آن شیء به دیگری منتقل شده و تصرف در آن برای مالک جایز نیست. راجع به کشف حکمی هم فرمود: اگر مالک بخواهد عین مبیع را بفروشد، باطل است، ولی اگر بخواهد نماءاش را بفروشد، عقد صحیح هست، منتهی چون عقد فضولی به منزلهی ملک تنزیل شده است، باید بدلش را به من انتقل الیه بپردازد. در اینجا بعضی از آثار ملک دیگری- که عبارت از ضمان است- و بعضی از آثار ملک خودش- که صحت عقد است- برای او ثابت خواهد بود.
صحت نقل حتی بنا بر کشف حقیقی
به نظر ما بنا بر کشف حقیقی هم اگر مالک، نقل و انتقالی انجام دهد، صحیح است، چه برسد به کشف حکمی. با این بیان که تکمیل صحت عقد فضولی، حتی بنا بر کشف حقیقی هم به آمدن اجازه است و الا خود عقد اقتضاء کامل ندارد، ولو اینکه قائل به کشف حقیقی باشیم. همان طور که اگر کسی ملک خودش را به دیگری بفروشد و بعد منصرف شده و بخواهد همان ملک را به شخص ثالثی بفروشد، عقد اول مانع از عقد ثانی میشود، در اینجا هم عقد مالک مانع از اقتضاء عقد فضولی میشود، زیرا اقتضاء آن متوقف بر این است که قبل از آن عقدی نباشد. بنابراین وقتی مالک اصلی ملک خودش را میفروشد، موضوع اجازه را از بین میبرد و اجازهی لاحق نمیتواند مانع از عقد و نقل مالک شود، زیرا لااقتضاء (فضولی) نمیتواند جلوی مقتضی (عقد مالک) را بگیرد. پس بنا بر کشف حقیقی اگر مالک، ملک خودش را به دیگری فروخت، دیگر اجازهاش بیخود و بیفایده است. و بیع و نقل صحیح است و نسبت به کشف حکمی هم مسئله روشن است، ولی بنا بر مبنای مرحوم شیخ و عده کثیری، مالک در کشف حقیقی حق نقل و انتقال ندارد.
مرحوم شیخ: تفصیل بین عین و نماء
مرحوم شیخ: در کشف حکمی که شخص مالک عین نشده و فقط بعضی از احکام مالکیت به وسیلهی ادلهی تنزیل استفاده شده، هم عین فروخته شده و هم نماء فروخته شده، هر دو از ملک مالک اصلی خارج نشده است، منتهی این تفاوت بین عین و نماء هست که اگر مالک بخواهد عین را بفروشد، با توجه به اینکه کشف حکمی است و عین در ملک خودش است، هیچ ضمانی نسبت به مشتری اول در کار نیست، ولی اگر بخواهد نماء را بفروشد، بیع صحیح است، منتهی نسبت به مشتری اول، ضامن بدل است، زیرا اینطور تنزیل شده که کأنّ این شیء مال او است و به اعتبار این تنزیل، باید بدل آن شیء به او داده شود.
اشکال به تفصیل مرحوم شیخ
عرض ما این است که این تفصیل را از کجا میفهمیم؟ طبق قاعده اولی، اگر عین و نماء از ملک مالک خارج نشده، شخص میتواند ملک خودش - چه نماء و چه عین- را معامله کند و هیچ ضمانی هم در کار نیست. البته ادلهی تنزیل که حکم کرده ما مشتری را مالک بدانیم، باید دید چه مقدار قوت دارد.
اگر ما به تعابیر علماء جمود داشته باشیم، کلام آنها عبارت از این است که بنا بر کشف حکمی، اصل ملکیت فیالجمله برای مالک اصلی ثابت میشود و بقیه هم مال مشتری و من انتقل الیه است. اگر اینطور باشد، بنا بر کشف حکمی، عینی که فروخته شده، در ملک مالک اصلی باقی میماند و نماء هم مال مشتری است، نه اینکه طبق فرمایش مرحوم شیخ، نماء هم مال مالک اصلی بوده و فروشش با ضمان صحیح باشد.
بنابراین از اول بر اساس ادلهی تنزیل، نماء مال مشتری است و مالک، حق فروش آن را ندارد. اگر ما به چنین دلیل تنزیل عامی قائل شدیم، باید بین اصل و فرع فرق بگذاریم و معاملهی فرع، مال مشتری و معاملهی اصل، برای مالک خواهد بود و هر دو معامله برای مالکینش صحیح خواهد بود. بنابراین اگر ما یک چنین عموم تنزیلی داشته باشیم، فقط در باب ملکیت بین اصل و فرع فرق میگذاریم، ولی چنین امور تنزیلی در مواردی مثل روایت محمد بن قیس و امثال آن وجود ندارد، البته کنیز نماء داشت، ولی چون شبهةً مواقعه انجام شده بود، در حقیقت نماء حساب نمیشود و حرّ میشود. پس ادّلهی تنزیل عام نداریم، ولی این طوری که مرحوم آقا سید محمد کاظم میگوید (1)، بنا بر کشف حکمی، باید عموم آثار را بارکرد بجز آن چیزی که لازمهی ملکیت مالک اصلی است. در این صورت، ملکیت عین برای مالک اصلی و ملکیت نماء برای مشتری خواهد بود.
1) حاشیة المکاسب، للیزدی، ج1، ص152.
طبق بیان ما، ملکیت از اول برای مالک اصلی است و مالک اصلی هر کاری کرد، جلوی اجازه هم گرفته میشود.
ثمرات بین قول به کشف و نقل
در بین قدماء کشف حکمی مطرح نبوده و اختلاف بین کشف حقیقی و نقل بوده است. در کشف حقیقی هم به تعبیر مرحوم شیخ، مشهور به نحو انقلاب قائل به کشفاند؛ به این معنی که از اول شیء ملک خود مالک است، ولی بعد از اجازه انقلاب پیدا میکند و از اول عوض میشود، نه به نحو تعقب شرط که چون صفت تعقب موجود است، مشتری از اول مالک شده است. حال بحث در این است که بین قول به کشف و قول به نقل چه ثمراتی وجود دارد؟
ظهور ثمره در نماء
«ثم إنهم ذکروا للثمرة بین الکشف و النقل مواضع منها النماء فإنه علی الکشف بقول مطلق لمن انتقل إلیه العین و علی النقل لمن انتقلت عنه» (1). میفرماید بنابر کشف به قول مطلق، نمائی که حاصل میشود، مال شخصی است که عین به او منتقل شده، ولی بنا بر نقل، اصل عین قبل از اجازه منتقل نشده، و بعد از اجازه عین منتقل میشود ولی نماء در ملک مالک اصلی باقی میماند.
بنابر کشف حقیقی و غیر انقلابی، وصف تعقب بالاجازة بوده و مشتری از اول مالک عین و نماء شده، نه اینکه بعد از آمدن اجازه منقلب شده باشد.
مراد از «بقول مطلق» کشف حقیقی است به این معنا که هم قبل از اجازه و هم بعد از اجازه، عین و نماء مال مشتری است، زیرا وصف تعقب از اول وجود داشته است، در صورتی که اگر قائل به کشف انقلابی شویم، نماء قبل از اجازه متعلق به مالک اصلی است و بعد از اجازه منقلب شده و حکم عوض میشود. پس « بقول مطلق» اشاره به این است که قبل از اجازه هم تمام احکام مالکیت بار میشود و همهی انتفاعات برای مشتری جایز است مثلاً از شیرش استفاده کند.
1) مکاسب، شیخ انصاری، ج3، ص 411.
توجیه کلام شهید ثانی
بعد میفرماید: «و للشهید الثانی فی الروضة عبارة توجیه المراد منها کما فعله بعض أولی من توجیه حکم ظاهرها کما تکلفه آخر». (1)شهید ثانی عبارتی دارد که مرحوم شیخ میفرماید: اگر بخواهیم ظاهرش را درست کنیم و به همان ظاهر فتوی دهیم، تکلف خواهد بود.
شهید ثانی میگوید که اگر معاملهی فضولی واقع شد و عین هم بین العقد و الاجازة نمائی پیدا کرد، بنابر کشف، نماء مبیع، مال مشتری و نماء ثمن، مال بایع است زیرا با عقد از اول نقل و انتقال حاصل شده است و هر کسی که بعد الانتقال مالک است، نماء هم برای او خواهد بود. اما بنابر نقل، هر دو نماء(نماء ثمن و مثمن) برای مالک مجیز است. حالا بحث در این است که چرا بنابر قول به نقل، بعد از اجازه هر دو برای مالک مجیز باشد؟
برای ارادهی معنای خلاف ظاهر از کلام ایشان، دو توجیه ذکر شده است: یکی عبارت از این است که فضولی طرفینی باشد، یعنی هم بایع و هم مشتری، هر دو فضولی باشند و بایع عین مال دیگری را برداشته و مشتری هم عین مال دیگری را برداشته و با هم معامله کردهاند. قهراً چون بعدالاجازة عین به مالک مجیز منتقل میشود، نماء هم مال اوست. و چون هر دو مالک مجیز هستند، همانطوری که عین بعد الاجازة منتقل میشود، ثمن هم همینطور است.
1) مکاسب، شیخ انصاری، ج3، ص 411.
موضوع: ثمرات بین کشف و نقل
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه ابتداء به فرمایش شهید ثانی راجع به ثمرات کشف و نقل و توجیهاتی که برای کلام ایشان بیان شده، پرداخته و در آخر توجیه خود را نیز ذکر مینمایند. و در ادامه به مسئلهی انصراف اصیل قبل از اجازه و مناقشات مرحوم شیخ و میرزای قمی در این باره پرداخته و نظر خویش را بیان مینمایند. ثمرهی دیگری که در این جلسه مورد اشاره قرار میگیرد، تصرف اصیل قبل از اجازه در «ما انتقل عنه» میباشد که بنا بر نقل چنین تصرفی جایز بوده و در برخی موارد موجب لغو عقد میگردد.
بررسی فرمایش شهید ثانی راجع به ثمره کشف و نقل
مرحوم شیخ: «ثمّ إنّهم ذکروا للثمرة بین الکشف و النقل مواضع منها النماء، فإنّه علی الکشف بقولٍ مطلق لمن انتقل إلیه العین، و علی النقل لمن انتقلت عنه، و للشهید الثانی فی الروضة عبارةٌ، توجیه المراد منها کما فعله بعض أولی من توجیه حکم ظاهرها، کما تکلّفه آخر» (1).
عبارت شهید ثانی: «و تظهر الفائدة فی النماء، فإن جعلناها کاشفة، فالنماء المنفصل المتخلّل بین العقد و الإجازة الحاصل من المبیع للمشتری، و نماء الثمن المعیّن للبائع، و لو جعلناها ناقلة فهما للمالک المجیز». (2)
شهید ثانی راجع به ثمرهی مترتب بر کشف و نقل میفرمایند : ثمرهی این مسئله این است اگر ما قائل به کشف شدیم، نماء عین فروخته شده یا نماء ثمن به طرف مقابل منتقل میشود، زیرا معامله از اول واقع میشود و نماءهایی که بعد حادث شده، نه نمائی که قبلاً بوده، به طرف مقابل منتقل میشود. مثلاً اگر بین عقد و اجازه بچهای از گوسفند فروخته شده، به دنیا آمد، بنا بر کشف، این بچه به طرف مقابل منتقل میشود، یا اگر درخت فروخته شده، بین عقد و اجازه میوهای داشت، به طرف مقابل منتقل میشود. ولی اگر قائل به نقل بشویم، هم نماء مثمن و هم نماء ثمن، هر دو متعلق به مالک مجیز است. بحث در این جملهی ایشان است که چطور نماء هر دو متعلق به مالک مجیز است؟
سه توجیه از آغا جمال
مرحوم آغاجمال در حاشیهی بر شرح لمعه توجیهاتی برای این کلام شهید ثانی ذکر کرده ولی هیچ کدام از آنها را قبول نمیکند:
توجیه اول:
ظاهر عبارت را تصحیح کرده که هم نماء ثمن و هم نماء مثمن برای مالک مجیز باشد. با این بیان که بایع، فضولی است و خریدار اصیل است و هنگامی که خریدار میخواهد معامله کند، از نظر خودش از اول این معامله را انجام داده و به حساب خودش راضی به این است که نماء از اول مال طرف مقابل باشد و چون خریدار راضی شده، با رضایت او نماء ثمن به شخص مجیز منتقل میشود. فرض ما هم بنا بر نقل این است که عین مال بعد از اجازه از ملک مالک مجیز خارج شده و قهراً نماء مثمن قبل از اجازه، متعلق به مالک مجیز میباشد. بنابراین، هم نماء ثمن (طبق رضایت مشتری) و هم نماء مثمن (بنا بر نقل) هر دو متعلق به مالک مجیز میباشد.
بطلان توجیه اول
مرحوم شیخ میفرماید که دو توجیه بعدی که خلاف ظاهر است اولی از این توجیه اول است که طبق ظاهر حکم کرده است. و ایشان به این توجیه جواب نمیدهد چون بطلانش روشن است. زیرا اگر بیع یا شراء جزء ایقاعات بود، رضایت یک طرف کفایت میکرد، ولی بیع و شراء از عقود است و باید قبول طرف مقابل به رضایت او ضمیمه شود، تا انتقال حاصل شود. در اینجا رضایت مشتری به تنهایی کفایت در انتقال نمیکند و باید قبول طرف مقابل هم ضمیمه به آن بشود. و بنا بر نقل قبول طرف با اجازه محقق میشود. پس بنابراین، نماء ثمن منتقل نشده، نماء مثمن هم که در ملک مالک مجیز باقی مانده است.
توجیه دوم:
فرض مسئله راجع به موردی باشد که طرفین فضولی باشند، یعنی هم راجع به ثمن و هم راجع به مثمن، هر دو فضولی هستند و در هر دو هم باید مالک اصلی اجازه دهد. بنابر نقل هم چون قبل از اجازه عین از ملک مالک اصلی خارج نشده، نماء هم از ملک مجیز خارج نشده و در ملک مالک مجیز باقی میماند.
توجیه سوم:
مراد از «للمالک المجیز» جنس است، یعنی بعضی اوقات مالک مجیز، مالک مثمن است و قهراً نماء مثمن مال اوست، گاهی هم مالک مجیز، مالک ثمن است که در نتیجه نماء ثمن برای او خواهد بود. بنابراین، مالک مجیز دو صورت دارد، نه اینکه در یک صورت، مالک مجیز هم مالک نماء مثمن و هم مالک نماء ثمن باشد.
توجیه ما برای عبارت شهید ثانی
یک احتمالی به نظر بنده میآید که مراد از مالک مجیز، مالک اصلی است و شامل هر دو طرف میشود، هم طرف مقابل که از اول رضایت به عقد داشته و هم کسی که بعداً اجازه میدهد و در نتیجه، اگر منفعتی در عینِ مال طرف مقابل وجود داشته باشد، از ملک او خارج نشده است و بنابر نقل، این شخصی هم که اجازه میدهد، با توجه به عدم خروج عین از ملک او، مالک نماء عین خواهد بود.
بنابراین، مراد از مجیز، اعم از اجازهای است که قبلاً به وسیله قبول انشاء شده است و اجازهی حادثی است که بعد از عقد حاصل شده است. در نتیجه، هم اصیل از اول مجیز است و هم آن مالک اصلی که ملک او فضولتاً فروخته شده است. بنده احتمال قوی میدهم که مراد از مجیز در فرمایش شهید، اجازه به معنای لغوی است که اعم از قبول اول عقد و اجازهی بعد از عقد است و قهراً منافع در هر دو طرف برای مالک اصلی واقع میشود.
ثمره دوم بین کشف و نقل
«و منها: أنّ فسخ الأصیل لإنشائه قبل إجازة الآخر مبطل له علی القول بالنقل، دون الکشف، بمعنی أنّه لو جعلناها ناقلة کان فسخ الأصیل کفسخ الموجب قبل قبول القابل فی کونه ملغیاً لإنشائه السابق، بخلاف ما لو جعلت کاشفة؛ فإنّ العقد تامّ من طرف الأصیل، غایة الأمر تسلّط الآخر علی فسخه». (1)
یکی دیگر از ثمرات کشف و نقل این است که اگر اصیل قبل از اجازهی طرف مقابل، منصرف شود، بنا بر نقل با این انصراف، دیگر اجازهی مجیز کلااجازه خواهد بود، زیرا مشهور بین علماء عبارت از این است که در عقد ایجاب و قبول معتبر است و در اینجا هر چند شخص موجب انشاء کرده است، ولی تا قبول طرف مقابل نیامده است، در صورت انصراف شخص،انشاءاش هیچ خواهد شد و اثرش از بین خواهد رفت و حتی اگر طرف مقابل هم بعد از انصراف قبول کند، قبولش بیاثر خواهد بود. پس بنا بر نقل، اگر شخص اصیل نسبت به طرف مقابل انشاء تملیک کرده و قبل از اجازه منصرف شد، قهراً اجازهی طرف مقابل کلااجازه و بیاثر و باطل میشود. و اما بنا بر کشف، چون از اول اثر انشاء برای طرف مقابل است، بنابراین انشاء از ناحیه اصیل تمام است و دیگر حق ندارد بعداً کاری انجام دهد و هر آنچه که وظیفهاش بوده، انجام داده است و بعداً هم با اجازه، این انشاء تکمیل میشود. خلاصه اینکه، بنا بر کشف، با انصراف اصیل، انشاءاش باطل نمیشود، ولی بنا بر نقل باطل میشود.
1) مکاسب، شیخ انصاری، ج3، ص412.
ردّ فرمایش مرحوم شیخ
این فرمایش مرحوم شیخ بود، ولی به نظر ما هم در کشف و هم در نقل، باید هر دو طرف را در نظر گرفت و جدای از انشاء اصیل، قبول مالک اصلی را هم باید در نظر گرفت. بنابراین، وقتی اصیل ملک خودش را انشاء میکند، قبول مالک مجیز هم معتبر است و اگر قبل از اجازه، شخص اصیل منصرف شود، بنابر کشف هم این اجازه کلا اجازه است. کأنّ قبل از قبول طرف، اگر این شخص اصیل از کار خود منصرف بشود، کار خود را ابطال کرده است و چه مالک اجازه بدهد و چه اجازه ندهد، اثر ندارد.
مبنای مشهور علماء راجع به انصراف از عقد
مرحوم شیخ میفرماید: اینکه ما در صورت انصراف اصیل، بنا بر نقل، قائل به بطلان و بنا بر کشف قائل به عدم بطلان شدیم، بر مبنای یک مطلبی است که بین علماء مورد تسلم است. مشهور علماء میگویند که قبل از قبول طرف مقابل، موجب میتواند از انشاء خودش منصرف بشود و حق عدول دارد. این مطلب مورد تسلم بین علماء است و لذا جا دارد که احد المتعاقدین (موجب یا قابل) قبل از توافق طرف مقابل، از انشاء خودش منصرف شده و با این کار زمینهی عقد را از بین ببرد. بنابراین، مرحوم شیخ میفرماید: اینکه گفتیم بنابر نقل، با انصراف اصیل، عقد باطل میشود، بر اساس یک مبنایی است که مورد تسلم فقهاست. حتی در صورتی که طرف مقابل هم انشاء کرده باشد، ولی به جهت نبود بعضی از شرایط، ملکیت فعلیت پیدا نکرده باشد، مثل عدم قبض در باب هبه و صرف و سلم، باز هم یکی از طرفین میتواند از عقد خودش منصرف شده و انشاء خودش را کلاانشاء نماید.
فرمایش میرزای قمی در این باره
ایشان میفرماید : با توجه به این مبنایی که مورد تسلم بین فقهاء است، شخص حتی در این صورت هم حق ابطال برای احد متعاقدین وجود دارد، ولی بعضیها (میرزای قمی) گفتهاند که حتی در صورت قول به نقل هم شخص حق ابطال انشاء خود را ندارد و نمیتواند زمینهی عقد را از بین ببرد، زیرا فرض مسئله عبارت از این است که اجازه هم بعداً میآید و با آمدن اجازهی بعدی، ارکان عقد تمام میشود و این فسخ بیفایده و بیاثر است. بنا بر کشف، کشف میشود که قبلاً ارکان بوده است و بنا بر نقل هم بعد اجازه تمام میشود.
بنابراین، چون نقل و انتقال واقع شده است، دیگر ابطالی در کار نیست، منتهی این نقل و انتقال تدریجاً واقع شده است، ایجاب اصیل در زمان عقد فضولی واقع شده، قبول هم که به وسیلهی اجازهی بعدی حاصل میگردد و لذا باید ترتیب اثر داده شود.
نظر مرحوم شیخ انصاری راجع به فرمایش میرزای قمی
این فرمایش میرزای قمی بود، ولی مرحوم شیخ میفرمایند: این مسئله مورد تسلم علماء است که فسخ در این صورت موجب ابطال است. البته اگر فسخی در بین نباشد، دو جزء عقد به هم متصل شده و اثر خودش را میکند، ولی این مطلب مورد تسلم علماء است که اگر قبل از آمدن جزء دیگر، فسخی واقع بشود، این فسخ مؤثر است.
و لذا با وقوع فسخ بین دو جزء، هر چند هر دو جزء حاصل شده است، ولی دومی نمیتواند صفت جزئیت داشته باشد، زیرا فسخ بین این دو جزء قرار گرفته است. پس بنابراین این فرمایش میرزای قمی مطلب درستی نیست که بگوییم: با آمدن دو جزء، باید نتیجه مترتب بشود.
بیاثر بودن فسخ، بر اساس اطلاقات صحت معامله
ایشان میفرمایند: البته ممکن است کسی اینطور ادعاء بکند که با توجه به اطلاقاتی که حکم به صحت معامله این نوع معاملات کرده است، وقوع فسخ بین دو جزء عقد مضر به صحت آن نیست مثل بسیاری از اعمال خارجی مانند اکل و شرب و امثال آن که ضرری به انشاء انجام شده وارد نمیکند و فسخ در اینجا به معنای لغوی بوده و بیاثر و بیفایده خواهد بود.
جواب مرحوم شیخ
منتهی ایشان میفرمایند که پذیرفتن اقتضاء اطلاقات نسبت به این مورد، با وجود تسلم بین فقهاء نسبت به این مسئله، خالی از اشکال نیست. مرحوم شیخ کلام میرزا را رد کرده و بعد هم خودش یک وجهی ذکر میکند، ولی به نظر ما نظر میرزای قمی هم به همین اطلاق بوده است و با تمسک به اطلاق قائل به صحت شده است. شاید نظر میرزای قمی هم این بوده است که این مسئله از فروعات است، نه از اصول مسائل که از قدیم منتقل شده باشد و لذا با توجه به اینکه مسئلهی تفریعی است و به معصوم منتهی نمیشود، علماء مطابق نظر خودشان تفریع کردهاند، نظر ما هم بر خلاف نظر آنهاست.
ثمره سوم بین کشف و نقل
«و منها: جواز تصرّف الأصیل فیما انتقل عنه بناءً علی النقل، و إن قلنا بأنّ فسخه غیر مبطل لإنشائه» (1).
ثمره سومی که ذکر شده این است که بنا بر نقل، اصیل قبل از اجازه میتواند در آن چیزی که از او منتقل شده است، تصرف بکند، «منها جواز تصرف الاصیل فیما انتقل عنه»، زیرا هنوز آن شیئ از ملک او خارج نشده است و لذا میتواند تصرفات خودش را داشته باشد. ایشان میفرماید: حتی اگر حرف میرزای قمی را قبول کرده و بگوییم که انصراف قولی از انشاء، مسموع نیست، ولی شخص اصیل میتواند عملاً کاری بکند که موجب لغو انشاءاش بشود. بنابراین حتی اگر هم بگوییم که با صرف انصراف لفظی، انشاء او لغو نمیشود، ولی شخص میتواند با عمل خارجی آن را لغو بکند، مثل اینکه شخص اصیل در خرید و فروش با فضولی موافقت کرده است، ولی از تصمیم خودش برگشته و ملک خودش را به شخص ثالثی منتقل بکند. چون بنا بر نقل، قبل از اجازه، این مال ملک خود شخص است، برای او جایز است که به شخص دیگری منتقل نماید. یا در صورتی که یک زن با عقد فضولی خودش نسبت به زید موافقت کرده باشد، ولی بعداً منصرف شده و خودش را به شخص دیگری تزویج کند، قهراً عقد اولی ابطال میگردد و بنا بر نقل، این حق را دارد که خودش را نسبت به دیگری تزویج بکند و حتی اگر بعداً بخواهد دوباره نسبت به عقد اولی توافق بکند، این توافق او لغو و بیهوده خواهد بود. بنابراین در صورت قول به نقل، زنی که به صورت فضولی عقد شده است، قبل از اجازه مستقل است و میتواند خودش را به دیگری تزویج بکند. و خلاصه اینکه اگر هم طبق فرمایش میرزای قمی، با انشاء قولی نشود عقد را لغو کرد، ولی با عمل خارجی عقد لغو خواهد شد.
1) مکاسب، شیخ انصاری، ج3، ص 413.
موضوع: جواز تصرف اصیل قبل از اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در ابتدای این جلسه به ظهور کلام محقق ثانی در عدم جواز تصرفات اصیل قبل از اجازه و نقد شیخ بر کلام ایشان میپردازند و با رد اشکال شیخ، خود اشکال دیگری بر کلام محقق ایراد مینمایند. در ادامه به فرمایش شیخ راجع به نظر بعض المعاصرین نسبت به جواز تصرف اصیل بنا بر کشف اشاره نموده و سپس فرق بین مبنای مشهور و غیر مشهور در اشتراط تعقب اجازه یا نفس اجازه را مطرح مینمایند. بحث بعدی راجع به فرق اصطلاح قدماء و متأخرین در تعریف علت و سبب است که طبق تعریف قدماء از علت، در صورت اشتراط اجازه، علت عقد کامل و در صورت اشتراط تعقب، علت ناقص بوده و مشمول ادلهی عقود نخواهد بود.
ظهور کلام محقق ثانی در عدم جواز تصرفات اصیل
محقق ثانی: « و لیس لکل من البائع و الغاصب التصرف فی العین، لإمکان اجازة المالک خصوصا علی القول بأن الإجازة کاشفة» (1). در مسئلهی فضولی، اصیل قبل از اجازه، حتی بنا بر نقل، نمیتواند در ملک خودش تصرف کند.
ایشان ظاهراً میفرماید که اگر مشتری بخواهد با مال غصبی یک چیزی را از بایع بخرد، نه مشتری میتواند در ملک فروخته شده تصرف کند و نه بایع که اصیل است، زیرا مشتری با مال غصبی میخواهد چیزی را بخرد و لذا مالک نشده است، تصرف مالک هم جایز نیست هم بنا بر کشف و هم بنا بر نقل. منتهی عدم جواز تصرف در کشف روشنتر از نقل است.
1) جامع المقاصد فی شرح القواعد، المحقق الثانی، ج6، ص331.
اقتضای حکم اولی عبارت از این است که شخص میتواند در ملک خودش تصرف کند و خروج از ملکیت با اجازهی بعدی، مضر به تصرفات شخص نیست. وعبارت ایشان، ظاهر در مطلق تصرفات است نه تصرف ناقلی که زمینهی اجازه را از بین ببرد.
نقد مرحوم شیخ بر کلام محقق ثانی
«و فیه: أنّ الإجازة علی القول بالنقل له مدخل فی العقد شرطاً أو شطراً، فما لم یتحقّق الشرط أو الجزء لم یجب الوفاء علی أحد من المتعاقدین؛ لأنّ المأمور بالوفاء به هو العقد المقیّد الذی لا یوجد إلّا بعد القید. هذا کلّه علی النقل، و أمّا علی القول بالکشف، فلا یجوز التصرّف فیه، علی ما یستفاد من کلمات جماعة، کالعلّامة و السیّد العمیدی و المحقّق الثانی و ظاهر غیرهم.» (1)
مرحوم شیخ میفرماید: اگر ما اجازه را شرط در نقل و انتقال یا شرط در تأثیر یا جزءالمؤثر یا جزء سبب یا جزءالعلة بدانیم، بنا بر نقل، مادامی که اجازه نیامده، شیء از ملک شخص خارج نشده و وجهی ندارد که اگر غاصب نتواند در عین خریداری شده تصرف کند، اصیل هم نتواند تصرف کند. البته اگر بعداً اجازه آمد، از ملک مالک خارج خواهد شد. عقدی که اجازه با آن آمده، منشأ نقل و انتقال شده و شخص باید به آن وفا کند و این لزوم وفا بعد از اجازه حاصل میشود.
ردّ اشکال مرحوم شیخ به محقق ثانی
این اشکال مرحوم شیخ به محقق ثانی وارد نیست، بلکه اشکال دیگری بر محقق وارد هست، و محقق قائل به چنین مطلب واضح البطلانی نمیشود که قبل از خروج شیء از ملک شخص، مطلق تصرفات- حتی تصرف غیر ناقل- برای اصیل جایز نباشد. مراد محقق این است که وقتی شخص اصیل میخواهد تصرف کند، در همین لحظهی تصرف، احتمال دارد که مالک راضی شده باشد و اصیل نمیداند و لذا –طبق مبنای مشهور- اصالة الاحتیاط در اموال اقتضاء میکند که شخص در این شیئ فروخته شده، حتی قبل از اجازه و بنا بر نقل هم تصرف نکند، زیرا احتمال دارد که مجیز اجازه داده باشد و قهراً این شیء از ملک اصیل خارج شده و به ملک طرف مقابل منتقل شده باشد.
1) مکاسب، شیخ انصاری، ج3، ص413.
اشکال بر فرمایش محقق ثانی
اشکالی که بر فرمایش ایشان وارد است، این است که حکم آقایان به احتیاط در اموال، تقدم اصالة الاحتیاط در مقابل اصالة البرائة است به این معنی که طبق نظر مشهور، اصالة البرائة در اموال جاری نمیشود. نه اینکه اگر در مقابل احتیاط، استصحاب قرار داشت، باز هم اصالة الاحتیاط مقدم باشد. در صورتی که استصحاب جاری باشد، دیگر جایی برای جریان اصالة الاحتیاط نیست، مثلاً اگر من شک داشته باشم که ملکم را به دیگری فروختهام یا نه، میتوانم تصرف کنم و جای اصالة الاحتیاط نیست. بنابراین، اشکال این است که اصالة الاحتیاط در مقابل استصحاب جاری نمیشود.
بنا بر کشف، عین مال به طرف مقابل نقل شده است و لذا عدم جواز تصرف روشنتر از نقل است. در صورت قول به نقل هم اصل مطلب اشکال دارد که در مقابل استصحاب، اصالة الاحتیاط جایی ندارد، البته مسئلهی کشف مربوط به اصالة الاحتیاط نیست.
بنابر نقل شخص قبل از اجازه میتواند در مال خودش تصرف کند، چه قطع به نیامدن اجازه داشته باشد و چه شک در آمدن و نیامدن اجازه داشته باشد با استصحاب حکم قطع پیدا شده و کلام محقق ثانی مورد قبول نخواهد بود.
بنا بر کشف بیان شیخ- که ما آن را قبول نداریم- و برخی دیگر از آقایان این است که شخص اصیل جواز تصرف ندارد، زیرا از ناحیهی خودش مطلب تمام است.
جواز تصرف اصیل بنا بر کشف (فرمایش بعض المعاصرین)
بعد میفرماید که بعض المعاصرین گفتهاند: «بین کشف و نقل فرقی وجود ندارد و بنا بر کشف هم شخص میتواند تصرف کند و این کار برای او جایز است، زیرا شرط کشف و نقل اجازه است و بعد از آمدن اجازه، کشف میشود که ملک از اول انتقال پیدا کرده است، ولی استصحاب نسبت به امور استقبالی هم جایز است و ما میتوانیم استصحاب عدم تعقب اجازهی بعدی را جاری کنیم، به این معنی که اجازه امری حادث است و این امر حادث قبلاً نبوده و مقتضای استصحاب این است که بعداً هم نمیآید و لذا شیء از ملک شخص خارج نشده است، چه قائل به کشف باشیم و چه قائل به نقل. در هر دو صورت، طبق اقتضای استصحاب، شیء از ملک شخص خارج نشده و قهراً جواز تصرف دارد. البته اگر کسی یقین دارد که بعداً اجازه میآید، بنا بر کشف، الان نمیتواند تصرف کند، زیرا مال در اثر اجازه از ملک منانتقلعنه به ملک منانتقلالیه منتقل شده است».
بررسی فرمایش مرحوم شیخ
مرحوم شیخ در اینجا فرمایشی دارد که مقصودش برای ما معلوم نیست. ایشان میفرماید: عموم وجوب وفا در «أوفوا بالعقود» به اصیل میگوید که واجب است به تعهدی که کردی عمل کنی، اعم از اینکه اجازهای بیاید یا نیاید. یعنی تو تعهد کردی که این چیز را به طرف مقابل تملیک بکنی و باید مطلقاً به این تعهدت عمل کنی. و لذا اگر علم به این هم داشته باشی که بعداً اجازه نمیآید، چون چنین تعهدی کردهای، باید به تعهد خودت عمل کنی، با اینکه علم به این مطلب داری که اجازه نخواهد آمد و این عین هم از ملک اصیل خارج نشده و به طرف مقابل منتقل نخواهد شد، مع ذلک، اصیل حق ندارد در ملکی که میداند از ملکش خارج نشده، تصرف کند. عرض ما این است که این مطلب چطور درست است؟
فرق بین مبنای مبنای مشهور و غیر مشهور در اشتراط تعقب اجازه یا نفس اجازه
بعد مرحوم شیخ میفرماید که مطلبی که بعض المعاصرین گفته، بر مسلک خودش درست است، ولی بر اساس مسلک مشهور درست نیست، زیرا ایشان تعقب را در تحقق ملکیت دخیل میداند و بر اساس این مبنی، وقتی شک در این داشته باشد که عقدی حاصل شده است یا نه، با استصحاب عدم میتواند قائل به جواز تصرف اصیل شود.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چه فرقی بین مبنای مشهور و مبنای غیر مشهور وجود دارد؟ چه ما خود اجازه را به نحو شرط متأخر شرط بدانیم و چه تعقب اجازه را شرط بدانیم، در هر دو صورت تا مادامی که شرط در ظرف خودش حاصل نشود یا تعقب حاصل نشود، نقل و انتقالی در کار نیست. بنابراین، در وجوب وفا به عقد، چگونه بین المسلکین فرق بگذاریم؟ در هر دو صورت استصحاب جاری است، منتهی یکی استصحاب حالی است (اشتراط تعقب اجازه) و دیگری استصحاب استقبالی است. (اشتراط نفس اجازه به نحو شرط متأخر).
مرحوم شیخ در بیان فرق بین این دو میفرماید: اگر ما تعقب را شرط بدانیم، اصل عقد، تحققش مشکوک است، ولی اگر اجازه را به نحو شرط متأخر شرط بدانیم، عقد محقق است، اما تأثیر عقد در نقل و انتقال مشکوک است.
علت و سبب در اصطلاح قدماء و متأخرین
شیخ یک عبارتی راجع به سبب و علت دارد که در کلمات سابقین هم به آن اشاره شده است. بین اصطلاح قدماء و اصطلاح رایج فعلی نسبت به مسئلهی سبب و علت فرق وجود دارد.
محقق کرکی در جامع المقاصد راجع به این مسئله مطلبی دارد که در حاشیه سلطان و در شرح لمعه هم به این معنی اشاره شده است. اینها مقتضی را علت کامل میدانند و اگر مقتضی شریکی در باب اقتضاء داشت و نیاز به ضمیمه داشت، علت و سبب ناقص است، ولی اگر نسبت به اقتضاء هیچ شریکی نداشته باشد، کامل است، منتهی گاهی خود مقتضی هم برای اینکه ثابت شود و تحقق پیدا کند، نیاز به یک زمینه دارد. در اینجا هر چند علت کامل است، ولی شرط زمینه برای این است که سبب تام شود. متأخرین میگویند که سبب تام آن است که تمام اجزاء و شرایط دخالت در تمام بودن سبب داشته باشند و به مجموع من حیثالمجموع سبب گفته میشود و به مقتضی تنها سبب گفته نمیشود. ولی قدماء به خود مقتضی سبب و علت میگویند، مثل اینکه آتش میسوزاند، ولی مجاورت زمینهساز سوزاندن آتش میشود.
مرحوم شیخ چنین ادعائی میکند که اگر سبب از نظر اقتضاء کامل باشد، «أوفوا بالعقود» شامل آن میشود، ولو اینکه هنوز زمینه موجود نباشد و حتی قطع به این داشته باشیم که موجود نیست، اما با توجه به اینکه مقتضی موجود شده است، عنوان عقد بر آن صدق میکند. و از نظر اقتضاء هم کامل است و احتیاجی به ضمیمه ندارد و از نظر صلاحیت و شأنیت تأثیر، خودش کامل است. ولی اگر ما تعقب را شرط بدانیم، این تعقب جزء السبب و جزء المقتضی است و ادلهی عقد مانند «أوفوا بالعقود» چیزی را که از نظر خود مقتضی ناقص است شامل نمیشود. بنابراین اگر اجازه به نحو شرط متأخر شرط باشد، عقد کامل است و اجازه در تأثیر عقد دخالت دارد، بخلاف اینکه تعقب اجازه را شرط بدانیم که سبب و علت از جهت مقتضی ناقص خواهد بود و ادلهی عقد شامل آن نخواهد شد. منتهی ممکن است در اینجا کسی این اشکال را بکند که وقتی ما یقین داریم که بعداً اجازه نمیآید و زمینهای برای تأثیر عقد نیست، چرا عقد واجب الوفا باشد؟
شاید مرحوم شیخ در جواب این اشکال بفرماید که شارع حکمةً گفته است که وقتی تو تعهدی کردی، ولو اینکه یقین داری که اجازه نمیآید، نباید از این التزام و تعهدی که کردی، رفع ید کنی، زیرا در این موارد جای اشتباه زیاد است. در جایی که مقتضی تمام است و «أوفوا» هم شامل آن شده است، حتی اگر هم شخص یقین و اعتقاد به این دارد که نقل و انتقالی نخواهد شد، ولی چون با انشاءاش تعهد کرده است، باید طبق تعهدش عمل کند، ولی در آنجایی که تعقب شرط باشد، عقد باید از اول متصل به این خصوصیت باشد، تا بمجموعِه در حصول عقد تأثیر کند و اطلاقات عقد شامل چنین موردی نمیشود.
اگر هم الفاظ در مقابل صحیح وضع شده باشد، مراد از صحیح، صحیح اقتضائی است، به این معنی که اگر یک موردی از نظر اقتضاء کامل باشد، الفاظ شامل آن خواهد بود، ولی اگر خود اقتضاء مشکوک باشد، مثل همین موردی که تعقب شرط است، تحقق عقد هم مشکوک خواهد بود.
ولی در جایی که اجازه به نحو شرط متأخر شرط شده است، تحقق عقد قطعی است و «أوفوا بالعقود» شامل آن میشود و هر چند که من یقین داشته باشم که این عقد تأثیر نخواهد داشت، نباید آن را نقض بکنم.
تعبیر ایشان این است: «ما ذکره البعض المعاصر صحیح علی مذهبه فی الکشف من کون العقد»، مراد تحقق خود عقد است نه تأثیر العقد. «من کون العقد مشروطاً بتعقبه بالإجازة»، یعنی اگر متعقب به اجازه نشد، اصلاً عقد نیست. و لذا شک میکند که آیا این مورد، موضوع «أوفوا بالعقود» هست یا نه؟ با استصحاب میگوید که نه، هنوز موضوع «أوفوا بالعقود» حاصل نشده است و لذا تصرف جایز است. این مطلب بر اساس مذهب او صحیح هست. «لعدم إحراز الشرط مع الشک فلا یجب الوفاء به علی أحد من المتعاقدین». «و أما علی المشهور فی معنی الکشف من کون نفس الإجازة المتأخرة شرطاً لکون العقد السابق بنفسه مؤثرا تاما»، این اجازه فقط زمینهساز تأثیر عقد است و کلالمقتضی خود عقد است، بر خلاف اینکه تعقب شرط باشد. که در این صورت وصف مشکوک است و تحقق عقد مشکوک است.
شیخ میفرماید: بنا بر مسلک او، عقد مشکوک است، ولی بر اساس مسلک مشهور اینطور نیست، زیرا مقتضی عقد تمام است و از نظر شأنی کامل است و «أوفوا بالعقود» هم شامل آن میشود. عبارتهای دیگر شیخ خیلی مندمج است و ما خیلی سر در نیاوردیم.
یک مطلبی باید راجع به فرمایش شیخ عرض کنیم. ایشان در اینجا میفرماید که اگر شخص قطع هم داشته باشد که اجازه نمیآید، باز هم «أوفوا بالعقود» حکم میکند که نباید زیر حرفش بزند و باید ملتزم به تعهدش باشد، ولی چند صفحهی بعد اینطور تعبیر میکند: «و إنّما التزم بالمبادلة متوقّعاً للإجازة، فیجب علیه الوفاء به، و یحرم علیه نقضه إلی أن یحصل ما یتوقّعه من الإجازة، أو ینتقض التزامه بردّ المالک». ایشان در این عبارت میگوید که التزام شخص به جهت توقع اجازه است. از این عبارت ایشان استفاده میشود که اگر شخص یقین داشته باشد که اجازه نمیآید، التزامی هم در کار نیست. این تعبیری است که شیخ در اینجا ذکر کرده است و ما برای رفع این مشکل و جمع بین این دو عبارت باید بگوییم که مراد از تعقب، تعقب فعلی و شخصی نیست، بلکه تعقب شأنی و نوعی مراد است. به این معنی که نوع اشخاص متوقع چنین چیزی هستند که بعداً اجازه بیاید.
موضوع: کشف تعقبی و انقلابی
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه، در ادامهی بحث ثمرات، به دو قسم کاشفیت تعقبی و انقلابی و ثمره فرق بین این دو میپردازند. ایشان بعد از بیان فرمایش مرحوم شیخ راجع به فرق بین این دو قسم از کاشفیت، به بیان تهافتی در دو عبارت مرحوم شیخ پرداخته و در آخر هم توجیهی برای آن ذکر مینمایند.
دو قسم کاشفیت (تعقبی- انقلابی)
کاشفیت اجازه به دو نحو ذکر شده بود: یکی به نحو تعقب بود که در فرض تعقب اجازه، نقل و انتقالی واقع شده باشد، قسم دیگر هم به نحو انقلاب بود، به این معنی که قبل از اجازه نقل و انتقالی واقع نشده، بلکه بعد از اجازه، واقع از اول منقلب میشود.
دو ثمره در اقسام کاشفیت در بیان مرحوم شیخ (1)
ثمره اول: تصرف شخص اصیل در «ما انتقل الیه» در فرض آمدن اجازه
در فرض آمدن اجازه، بنا بر اینکه تعقب شرط باشد، در صورت علم به تعقب، از همان اول شرط حاصل است و لذا شخص اصیل میتواند در عوض مال خودش تصرف کند. ولی اگر ما به کشف انقلابی قائل شده و گفتیم که از اول نقل و انتقالی در کار نیست، بلکه بعد از اجازه، واقع از اول منقلب شده و نقل و انتقالی واقع میشود، در این صورت شخص اصیل قبل از آمدن اجازه حق تصرف در عوض را ندارد، زیرا قبل از اجازه مالک نشده است.
ثمره دوم: تصرف اصیل در «ما انتقل عنه» در فرض نیامدن اجازه
این ثمره در فرضی است که اجازه نیاید، یا بالقطع یا با استصحاب. در این مسئله هم مرحوم شیخ بین کشف انقلابی و کشف تعقبی فرق میگذارد. و میفرماید بنا بر کشف انقلابی، اثر مترتب بر خود عقد است و شرط ابتداءً دخالتی در تأثیر عقد ندارد، ولی بنا بر کشف تعقبی، تعقب صفتی از اوصاف است که عقد با این صفت موثّر در نقل و انتقال است. کأنّ ایشان این نتیجه را میگیرد که تمام الموضوع برای اوفوا بالعقود، عقد نیست، بلکه تمام الموضوع، عقد با صفت تعقب است و قهراً اگر ما قائل به کشف به نحو تعقب شده و بگوییم: مقتضی برای خروج یک چیز از ملک شخص و انتقال عوض به او، دو جزء دارد: یک جزء عقد است، جزء دیگر هم وصف تعقب است، اگر قائل به این مطلب شویم، در صورت منتفی شدن وصف تعقب بالقطع یا بالاستصحاب، تصرف شخص درمال خودش هیچ اشکالی ندارد، زیرا هیچ عوضی به او منتقل نشده است و این مال هم ملک خود اوست. «أوفوا بالعقود» (2)هم میگوید که به آن قراری که بستهاید، عمل کنید. ولی بنابر کشف انقلابی، آنچه که منشأ اثر است، نفس العقد است و صفت هیچ دخالتی در وجوب وفا ندارد. بنابراین، واجب است که شخص به نفس العقد وفا کند، نه به عقد متعقب به اجازه و فرض هم بر این است که خود شخص انشاء نقل به طرف مقابل کرده است و چنین انشائی اقتضاء ثبوت و اقتضاء تأثیر دارد و همین نفس اقتضاء، موضوع استعمالی دلیل «أوفوا بالعقود» را درست میکند. در نتیجه، این دلیل میگوید که در دخول و خروج، عقد همه کاره است و مقتضی خروج موجود است، زیرا نفس العقد انشاء شده است و چون مقتضی خروج موجود است، شخص حق تصرف در چیزی که تعهد کرده است، ندارد، ولو اینکه یقین داشته باشد که نقل و انتقالی نشده است. بنابراین، موضوع «أوفوا بالعقود» عبارت از این است که انشاء تو مقتضی برای خروج است و شما باید به آن ترتیب اثر داده و از ملک خودتان خارج فرضش کنید و کأنّ از ملک شما خارج شده و لذا نباید به آن دست بزنید.
جملهی دیگری هم که ایشان دارد، عبارت از این است که «أوفوا بالعقود» اقتضاءً حکم به صحت معامله میکند، چون مقتضی را نفس العقد میداند و چیز دیگری را در اقتضاء دخیل نمیداند، ولی تفاوتی در آثار است و نسبت به آثاری که بر علیه شخص است و اشتغال ذمهای است، میگوید: باید شخص این آثار را بار کند و اگر مثلاً ملک خودش را به دیگری انشاء کرده، حق تصرف در ملک خودش را ندارد، زیرا مقتضی برای خروج هست و نباید در ملک خودش تصرف کند، زیرا این اثر از آثاری است که بر علیه خود شخص است، ولی همین «أوفوا بالعقود» ناظر به انتقال عوض به او نیست و باید ببینیم که قواعد راجع به آن چه حکمی اقتضاء میکند. راجع به این مورد هم گاهی قاعده حرمت تصرف را اقتضاء میکند و لذا شخص حق تصرف در عوض را هم ندارد، گاهی هم جواز تصرف را اقتضاء مینماید. خلاصه راجع به این مسئله باید اقتضاء قاعده را در نظر گرفت. پس بنا بر کشف انقلابی که اثر مترتب بر نفسالعقد است، حتی با قطع به اینکه بعداً اجازه نمیآید، شخص نمیتواند در مال خودش تصرف کند، از طرف دیگر، با توجه به اینکه عوض قطعاً ملک او نشده است، در عوض هم نمیتواند تصرف بکند. «أوفوا بالعقود» نمیخواهد آن ادله را نسبت به مال خود شخص تخصیص بزند، بلکه میگوید: چون تعهد کردی، تا وقتی که از ناحیهی مالک اصلی ردّ واقع نشده است، باید به تعهدت عمل کنی. این چیزی است که مرحوم شیخ به آن قائل است. البته اینکه بتوان به این مطالب ایشان ملتزم شد یا نه، بحث دیگری است و ما فرمایش ایشان را خوب نمیفهمیم!
تهافتی در کلام مرحوم شیخ
به نظر میرسد که در فرمایشات مرحوم شیخ در اینجا یک نحوه تهافتی وجود داشته باشد. ایشان در اینجا اینطور تعبیر میکند که و لو شخص یقین دارد که بعداً اجازه داده نمیشود و قهراً در این صورت، چیزی از ملک شخص خارج نشده است، ولی چون اقتضاء خروج وجود دارد، «أوفوا بالعقود» میگوید که شما طبق این مقتضی عمل کن و لو قطع داری که بعداً اجازه نخواهد آمد. ولی در دو صفحه بعد میگوید: التزام بر اساس توقع الاجازة است و «أوفوا بالعقود» هم میگوید که روی التزام خودت بایست. معنای این فرمایش ایشان عبارت از این است که اگر توقعی در کار نبود و قطع به این داشتیم که اجازهای نخواهد بود، التزامی هم در کار نخواهد بود. این دو تعبیر ایشان یک نحوه منافاتی با هم دارند. عبارت ایشان در اینجا این است: «مقتضی عموم وجوب الوفاء وجوبه علی الأصیل و لزوم العقد و حرمة نقضه من جانبه و وجوب الوفاء علیه لیس مراعی بإجازة المالک»، این البته بنا بر مشهور است که قائل به کشف انقلابی هستند. «بل مقتضی العموم وجوبه حتی مع العلم بعدم إجازة المالک و من هنا یظهر أنه لا فائدة فی أصالة عدم الإجازة» (1)، یعنی این اصل چه فایده دارد؟ اگر قطع هم به نیامدن اجازه داشته باشیم، باز هم شخص حق ندارد که در ملک خودش با وجود مقتضی خروج از ملک، تصرف کند.
1) مکاسب شیخ انصاری، ج3، ص415.
و اما عبارت ایشان در چند صفحهی بعد این است: «...بأنّ الفرق بینهما أنّ الالتزام هنا غیر معلّق علی الإجازة، و إنّما التزم بالمبادلة متوقّعاً للإجازة، فیجب علیه الوفاء به» (1)یعنی التزام معلق به اجازه نیست که اگر اجازه بود، من ملتزم به خروج شده و بگویم که این شیء از ملکم خارج شده است، بلکه التزام معلق به توقع الاجازه است، یعنی اگر من این احتمال را میدهم که بعداً اجازه میدهد، به این قراری که بستم، باید ملتزم باشم. به عبارت دیگر، وفایی که شارع به آن امر میکند، دائر مدار خود اجازه نیست که اگر حتماً اجازه باشد، من التزام داشته باشم و اگر اجازه نباشد، ملتزم نباشم، بلکه دائر مدار احتمال اجازه است و شرطش احتمال الاجازة است. پس اگر من قطع دارم که اجازهای در کار نیست، التزامی هم ندارم. ایشان قبلاً فرمود که با قطع به عدم اجازه هم شما التزام دارید و «أوفوا» شامل این مورد هم میشود، ولی در اینجا اینطور بیان میفرماید و خلاصه اینکه چنین منافاتی در این دو فرمایش ایشان وجود دارد.
پرسش: ... پاسخ: عقد یعنی التزام و «أوفوا بالعقود» هم میگوید که اگر التزام پیدا کردی تو هم وفا کن. وجوب وفا به عقد هم میگوید: انسان باید به چیزهایی که به ضرر اوست، ملتزم شده و ترتیب اثر بدهد، اما نسبت به چیزهایی که به نفع شخص است، باید به قواعد مراجعه کنیم و «أوفوا» کاری با آن ندارد.
1) مکاسب شیخ انصاری، ج3، ص416.
خلاصه ایشان در عبارت اول میفرماید «أوفوا» دائر مدار التزام شخص است و حتی اگر هم قطع به عدم اجازه داشته باشد، باز هم باید ملتزم به عقد باشد، ولی در عبارت دوم میفرماید دائر مدار اجازه واقعی نیست، بلکه اگر احتمال الاجازة باشد، التزام برای خروج دارد و نباید در آن تصرف کند. البته شاید مرحوم شیخ اینطور ادعاء کند که مراد از توقعی که در اینجا ذکر شده است، توقع شخصی نیست، بلکه توقع نوعی است و این حکم حکمةً جعل شده است و در نتیجه، چون به حسب نوع و معمول، احتمال اجازه در کار هست، بنابراین اگر شخصاً هم قطع به عدم اجازه داشته باشد، ولی مقتضی موجود است و موضوع التزام برای «أوفوا بالعقود» درست شده است. بنابراین، طبق نظر ایشان، ولو اینکه شخص قطع به عدم اجازه داشته باشد، ولی بر اساس معرضیت یک چنین التزامی شده است و شارع هم حکمش را روی این التزام برده است. شاید بتوان با یک چنین تکلفی فرمایش ایشان را توجیه کرد.
تفصیل بین آثار در کلام مرحوم شیخ
خلاصه اگر توجیهی برای این دو فرمایش ایشان باشد، این است که بگوییم: مراد از توقع الاجازه، توقع نوعی است، یعنی حکم در جایی است که در معرض اجازه است و با توجه به اینکه اقتضاء هست، آثاری که بر علیه شخص است، بنا بر کشف انقلابی مترتب میشود. مثلاً عمرو یک زنی را فضولتاً بدون اجازه زن، برای زید گرفته است و خود زید اصیل است. در این فرض که زید میداند این زن اجازه نخواهد داد، چون قبلاً انشاء را قبول کرده، باید چیزهایی را که بر ضررش است، مترتب کند و عقد را از ناحیهی آثاری که بر ضررش است، صحیح بداند، یعنی خواهر این زن را نگیرد، یا اگر این زن در صورت صحت عقد، زن چهارم اوست، زن دیگری نگیرد و امثال آن. ولی راجع به آثاری که به نفع اوست، باید طبق قواعد عمل کند. مثلاً نمیتواند به این زن نگاه کند، زیرا میداند که اجازه نمیدهد یا بالاستصحاب اجازه نمیدهد و «أوفوا بالعقود» شامل مواردی است که بر علیه شخص است و نسبت به مواردی که به نفع شخص است، باید طبق قاعده عمل شود. طبق قاعده هم اگر یک زن اجنبیه باشد و شارع به وسیله عقد، حکم به انتقال او نکرده باشد، انسان حق نگاه به مو و بدن او را ندارد.
اشکال به تفصیل مرحوم شیخ
مرحوم شیخ چنین تفصیلی را بیان کرده است، ولی این تفصیل به نظر میرسد که خیلی روشن نباشد و هیچ فرقی بین کشف انقلابی و کشف تعقبی وجود ندارد و ما نمیتوانیم در التزام قائل به چنین توسعهای بشویم که در صورت معرضیت هم قائل به خروج بشویم و خلاصه اینکه، معرضیت تنها کفایت نمیکند و در حقیقت شخص میگوید: اگر او اجازه داد و من توانستم در مال او تصرف بکنم، من هم راضی میشوم که مال خودم از ملکم خارج بشود و این مطلب طرفینی است و اینطور نیست که شخص راضی به خروج علی الاطلاق باشد، ولو اینکه حق تصرف در عوض را نداشته باشد. بنابراین، وجداناً تصرف در عوضین متلازم با هم هستند و نمیتوانیم از نظر التزام خارجی قائل به تفکیک بین این دو بشویم و خلاصه اینکه فرقی بین کشف انقلابی و کشف تعقبی وجود ندارد.
موضوع: استمرار صلاحیت ملکیت تا زمان اجازه (ثمره قول به کشف یا نقل)
خلاصه درس:
حضرت استاد در این جلسه به یکی از ثمراتی که مرحوم کاشف الغطاء برای قول به کشف و نقل بیان کرده است، پرداخته و سپس رد صاحب جواهر بر این ثمره را بیان میفرمایند.
ایشان در ادامه اشکالات نقضی و حلی مرحوم شیخ بر صاحب جواهر را بیان نموده و در ادامه رد آقای خوئی بر مرحوم شیخ را ذکر میفرمایند. ایشان در آخر بحث با دفاع از مرحوم شیخ، اشکالات آقای خوئی بر ایشان را مردود بر میشمارند.
یکی دیگر از ثمرات قول به کشف و نقل (فرمایش کاشف الغطاء)
ثمرات دیگری برای قول به کشف و نقل ذکر شده است که یکی از این ثمرات را کاشف الغطاء در شرح قواعد بیان کرده است که البته مرحوم شیخ اسمی از ایشان نبرده است و فقط تعبیر به بعض متأخر المتأخرین نموده است.
صاحب جواهر هم بدون ذکر نام ایشان، این ثمره را نقل و نقد نموده و میفرماید (1): بعضیها یکی از ثمرات قول به کشف یا نقل را عبارت از این میدانند که بنا بر کشف، مالکین از هنگام عقد مالک میشوند و از همان زمان نقل و انتقال واقع میگردد و لذا ادامهی صلاحیت ملکیت تا زمان اجازه شرط نیست، ولی بنا بر نقل، باید صلاحیت ملکیت برای هر دو تا زمان عقد باقی باشد.
تسامحی در عبارت مکاسب
این چیزی هست که کاشف الغطاء فرموده است و بعد هم عبائر مفصل و الحاقاتی بیان نموده است که عبارتش را میخوانیم، ولی تعبیری در مکاسب وارد شده است که خالی از تسامح نیست.
مرحوم شیخ درمکاسب میگوید (2): بنا بر نقل، باید صلاحیت ملکیت برای متعاقدین تا زمان اجازه باقی بماند و سلب ملکیت از متعاقدین نشود، ولی بنابر کشف یک چنین شرطی در کار نیست.
تسامح در عبارت ایشان، عبارت از این است که وجهی برای صلاحیت ملکیت در متعاقدین وجود ندارد و ملاک صلاحیت ملکیت در مالکین است و لذا چنین شرطی نسبت به فضولی - که یکی از متعاقدین است- معتبر نیست و در فضولی ملکیت خود فضولی مطرح نیست و خلاصه اینکه عبارت «متعاقدین» تسامح در تعبیر است.
پرسش: ... پاسخ: این شرایط در عاقد معتبر نیست و مثلاً اشکالی ندارد که یک کافر به دیگری قرآن بفروشد. خود ایشان هم مثالهایی زده است که برای اجزاء عقد، لازم نیست که شخص مالک باشد و ملکیت در عاقد معتبر نیست. بنابراین، این تعبیر ایشان تسامح است.
ردّ صاحب جواهر بر فرمایش کاشف الغطاء
خلاصه اینکه، مرحوم کاشفالغطاء بیان مفصلی نسبت به این مطلب دارد که بین قول به کشف یا نقل در لزوم استمرار صلاحیت ملکیت، تفاوت وجود دارد، ولی صاحب جواهر میفرماید که چنین تفاوتی وجود ندارد و در هر صورت، چه قائل به نقل باشیم و چه قائل به کشف، باید صلاحیت تا زمان اجازه استمرار داشته باشد و اگر هم در بعضی جاها با نبود استمرار صلاحیت ملکیت، عقد تصحیح شده است، به طور استثناء وارد شده است و ما هم فقط به همان مورد خاص جمود مینماییم و از آن تعدی نمیکنیم.
بنابراین، به نظر میرسد که در هر دو صورت، باید قابلیت ملکیت تا زمان اجازه استمرار داشته باشد و اگر هم روایت خاصی بر خلاف ارتکازات عرفی وارد شده است، باید آن را تعبداً بپذیریم.
در روایت وارد شده است که کسی غیر از ولی شرعی (مثل ولی لغوی که تصدی کارهای صغیر یا صغیره را بر عهده دارد) عقدی را به صورت فضولی برای صغیر و صغیره انجام داده است. پسر بعد از بزرگ شدن نسبت به این عقد فضولی اجازه داده و قبل از اینکه دختر به سن بلوغ برسد، مرده است. در این روایت وارد شده است که دختر بعد از اینکه به سن بلوغ رسید، اگر بخواهد عقد سابق را امضاء کند، باید قسم بخورد که من برای ارثیه این عقد را امضاء نمیکنم و اصلاً دلم میخواست که چنین شوهری داشته باشم، ولی ارادهی الهی اینطور تعلق گرفته است.
گاهی عقد برای نقل و انتقال مالکیت است و گاهی هم برای وقوعیت زوجیت است مثل همین روایتی که بیان شد. در مورد این روایت، صلاحیت زوجیت تا زمان اجازه استمرار پیدا نکرده است، مع ذلک چنین عقدی تصحیح شده و احکام زوجیت از ابتداء بر آن بار شده است و لذا ارث زوج را که به دستور شرع کنار گذاشته بودند، باید به این دختر بدهند.
صاحب جواهر میفرماید که این روایت خاص وارد شده است، ولی ما به همین مورد جمود پیدا کرده و میگوییم که در غیر این صورت، بقای قابلیت شرط است.
جواب مرحوم شیخ به صاحب جواهر
جواب نقضی
مرحوم شیخ در جواب نقضی به صاحب جواهر میفرماید که ظاهراً خود ایشان در برخی از مباحثاش قبول کرده است که که اگر یک معامله فضولی واقع شد و قبل از اجازه معاملات دیگری نسبت به این ملک واقع شود مثلاً فضولی یک چیزی را به زید میفروشد، قبل از آمدن اجازه نسبت به این معامله، زید هم این شیء را به عمرو میفروشد، او هم به بکر و همینطور چند دست این شیء میگردد.
ایشان میفرماید که با اجازهی مالک اصلی نسبت به عقد اول، بقیهی عقدها هم تصحیح میشود، با اینکه مالکیت طرفین تا وقت اجازه باقی نمانده است و مالکیتی هم که بعد از اجازه میآید، یک مالکیت محدود به زمان خودش تا قبل از فروش دوم است و بعد از آن دیگر تا زمان اجازه ادامه پیدا نکرده است.
جواب حلی
در جواب حلی هم میفرمایند که ما روایات و ادلهای راجع به صحت فضولی داریم که بعضی از آنها صریح در عدم اعتبار استمرار تا زمان اجازه و بعضی هم ظاهر در این مطلب است.
بنابراین، غیر از مسئلهی نقض، برخی از ادله هم اقتضاء میکند که استمرار قابلیت معتبر نباشد.
صراحت روایت عبد مأذون در عدم اعتبار استمرار قابلیت ملکیت تا زمان اجازه
یکی از روایاتی که صریح در عدم اعتبار قابلیت است، روایت عبد مأذون است که چند گروه در این مطلب با هم نزاع پیدا کردند که این عبد با پول چه کسی عبد را خریده و آزاد نموده و به حج فرستاده است.
در این روایت (ابناشیم) حضرت میفرمایند که هر کدام از اینها بینه آورد، با توجه به اینکه لازمهی ادعاء آنها هم عبارت از توافق آنها نسبت به عقد (اجازه) است، ملکیت برای آنها تثبیت خواهد شد. یکی از این سه گروهی که با هم نزاع کردهاند، ورثهی شخصی هستند که مرده است و اگر آنها بینه بیاورند، مالکیت برای آنها اثبات خواهد شد، در حالی که مالکیت مُورّث تا زمان اجازه مستدام نبوده است.
اشکال آقای خوئی به اشکالات نقضی و حلی مرحوم شیخ
البته مرحوم شیخ بیان نکرده است که ظاهر و صریح کدام است. آقای خوئی هم به ایشان اینطور اشکال میکند (1)که وقتی شما هیچکدام از روایات را تمام ندانستید، چطور میگویید که ما به وسیلهی روایات نظریهی صاحب جواهر را ردّ میکنیم؟!
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، خویی،ج4، ص185.
آقای خوئی در ادامهی اشکال به مرحوم شیخ میگوید: جای تعجب دارد که مرحوم شیخ در اشکال نقضی به مرحوم شیخ، به بیوع متعدد استناد کرده است. طبق فرمایش آقای خوئی، هم اشکال نقضی و هم اشکال حلی مرحوم شیخ بر صاحب جواهر وارد نیست.
جواب نقضی از این جهت وارد نیست که صاحب جواهر باقی بودن قابلیت را ذکر کرده است، به این معنی که شخص قبلاً مسلمان بوده و مرتد نبوده که در اثر ارتداد صلاحیت ملکیت ردّ بشود و باید قابلیت برای ملکیتش تا آخر باقی بماند. ایشان تعبیر به فعلیت مالکیت برای طرفین نکرده است تا مرحوم شیخ با بیوع متعدد اشکال نقضی بکند.
ایشان میگوید: صاحب جواهر قابلیت را شرط دانسته است، نه فعلیت ملکیت را. بنابراین خیلی از مرحوم شیخ غریب است که چنین اشکالی را بر صاحب جواهر ایراد کرده است!
دفاع استاد از اشکالات مرحوم شیخ
البته این اشکالاتی که آقای خوئی به مرحوم شیخ نموده است، قابل دفع است، زیرا هر چند صاحب جواهر تعبیر به قابلیت کرده و میفرماید که در صورت فقدان قابلیت، اجازه هم در باب فضولی مصحح نیست، ولی ایشان اعتبار قابلیت را مقدمه برای استمرار ملکیت دانسته است و لذا اشکال مرحوم شیخ انصاری بر صاحب جواهر وارد خواهد بود.
بنابراین با توجه به اینکه در مسئلهی بیوع متعدد، استمرار ملکیت در کار نیست، اشکال نقضی مرحوم شیخ وارد است، زیرا صاحب جواهر بعد از معتبر دانستن قابلیت، میفرماید که این وجود قابلیت مقدمه برای استمرار ملکیت است.
و اما اشکالی دیگر آقای خوئی بر مرحوم شیخ، مبنی بر اینکه ایشان ادله را تمام ندانسته است، این اشکال هم وارد نیست، زیرا مرحوم شیخ بعد از ذکر ادله میگوید: ولو خیلی از این ادله محل مناقشه است، «الا أنّ فی بعضها غنیً و کفایة». این کلام مرحوم شیخ است و شاید یکی از مواردی که ایشان تعبیر به «فی بعضها غنی و کفایة» کرده است، عمومات ادله باشد که دلالت بر صحت فضولی دارند و بقاء ملکیت تا زمان عقد هم در آنها اعتبار نشده است.
بعضی از روایتهای خاصی هم که ایشان مثال زده است، مانند روایت عروه بارقی و امثال آن هم شاید از همین روایاتی باشد که ایشان در عبارت بالا به آن اشاره نمودند.
موضوع: استمرار مالکیت تا زمان اجازه (ثمره قول به کشف یا نقل)
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به بررسی یکی دیگر ثمرات قول به کشف و نقل که توسط کاشف الغطاء مطرح گردیده، میپردازند. ایشان نظر کاشف الغطاء راجع به لزوم استمرار قابلیت ملکیت تا زمان اجازه، بنا بر نقل و عدم لزوم آن بنا بر کشف را بیان نموده و سپس انکار این ثمره توسط مرحوم شیخ را متذکر میشوند. همچنین در ادامه نظر صاحب جواهر که اشتراط فیالجملهی استمرار قابلیت تا زمان اجازه را پذیرفته، مطرح گردیده و مورد نقد و بررسی قرار میگیرد.
استمرار مالکیت تا زمان اجازه (ثمره قول به کشف یا نقل)
بحث در این بود که مرحوم کاشف الغطاء یکی از ثمرات قول به کشف یا نقل را اینطور عنوان کرده که بنا بر کشف، استمرار مالکیت برای طرفین تا زمان اجازه، شرط در صحت اجازه نیست، ولی بنا بر نقل، شرط است
مرحوم شیخ انصاری این مطلب را انکار نموده و میفرماید که چنین چیزی شرط در صحت اجازه نیست (1). صاحب جواهر هم فیالجمله شرط دانسته است. (2)
نقد مرحوم شهیدی بر مرحوم شیخ
مرحوم آقای شهیدی میگوید : مرحوم شیخ انصاری در فهم کلام صاحب جواهر اشتباه کرده است، زیرا صاحب جواهر مطلبی بیان کرده ولی مرحوم شیخ چیز دیگری را ردّ کرده که ارتباطی به کلام صاحب جواهر ندارد.
نظر کاشف الغطاء
مرحوم صاحب جواهر: در بیان ثمرات کشف و نقل گفته شده است:«و قیل: تظهر أیضاً فیما لو انسلخت قابلیة الملک عن أحدهما بموته قبل اجازة الآخر»، اگر قابلیت ملک از بایع یا مشتری در اثر موت قبل از اجازه منسلخ شود، بنا بر کشف، چون نقل و انتقال قبل از اجازه واقع میشود، مردن یکی از این دو ضرری به نقل و انتقال قبلی نمیزند، ولی بنابر نقل چون قرار بر این است که بعد از اجازه نقل و انتقال واقع شود، بعد از مرگ شخص، دیگر نقل و انتقالی نیست. بنابراین، این یکی از ثمرات بین قول به کشف یا نقل است. «فیما لو انسلخت قابلیة الملک عن أحدهما بموته قبل اجازة الآخر، أو بعروض کفر بارتداد فطری أو غیره مع کون المبیع عبدا مسلماً أو مصحفاً». (3)به حسب تفاهم عرفی مراد از« بعروض کفر» یا «بعروض کفر قبل اجازة الاخر» است، یا اعم از این خلاصه باید یک چیزی را در تقدیر بگیریم و اینطور نیست که مراد از «بعروض کفر»، مطلق کفری باشد که در عالم عارض میشود. به نظر ما، ظاهر ابتدائی عبارت از این است که شخص قبل از اجازه میمیرد یا قبل از اجازه، کفری عارض میشود. بنابراین مرجع ضمیر «موته» هم عبارت از مالک اصیل خواهد بود، زیرا در عقد فضولی سه طرف داریم: یک طرف مالک مجیز است، یک طرف فضولی است و طرف سوم هم مقابل فضولی است که همان مالک اصیل است. مراد از «موته قبل اجازة الآخر» عبارت از این است که قبل از اجازهی مالک مجیز، مالک اصیل میمیرد. بنابراین، مراد از «الآخر» هم مالک مجیز است. در این صورت، با مرگ مالک اصیل، بنا بر کشف نقل و انتقالی واقع شده، ولی بنا بر نقل، نقل و انتقال واقع نمیشود، زیرا طرف مقابل –که مالک اصیل است- مرده است و دیگر معنی ندارد که نقل و انتقال واقع شود. خلاصه، ضمیر «موته» به مالک اصیل برگشت میکند و عروض کفر و ارتداد و امثال اینها هم مربوط به مالک اصیل میشود.
کلام مرحوم شهیدی
مرحوم شهیدی کلام صاحب جواهر را بیان کرده و میگوید: مراد از ضمیره «موته»، مالک اصیل است، ولی مقصود از «بعروض کفر»، عروض کفر به مالک مجیز است. معنای ایشان در مقابل معنایی است که ما بیان کردیم و این عبارت صلاحیت معنایی را که ایشان بیان میکند، ندارد. این عبارت یا تکرار «قبل اجازة الآخر» است و یا فوقش اعم است که قهراً هر دو صورت را میگیرد و مراد این خواهد بود که در صورت عروض کفر بر مالک مجیز یا مالک اصیل، بنا بر کشف، اجازه صحیح است، ولی بنا بر غیر کشف باطل است. و اینطور نیست که مراد از «بعروض کفر»، عروض کفر بر خصوص غیر اصیل باشد و با توجه به اینکه اجازه بعد از موت معنایی ندارد، مرگ هم مربوط به اصیل باشد، مراد از عبارت این نیست، بلکه ظاهر این تعبیر عبارت از این است که یا عروض کفر مربوط به اصیل است و یا اگر هم مربوط به اصیل نباشد، اوسع از هر دو صورت است. «أو بعروض کفر بارتداد فطری»، عروض کفر که شخص را از صلاحیت ملکیت خارج میکند، گاهی به این است که شخص مرتد فطری شده است و لذا قهراً از او سلب ملکیت شده و به ورثهی مسلمانش منتقل میگردد. البته ارتداد غیر فطری این چنین نیست، ولی با توجه به اینکه مملوک، عبد مسلمان است یا مبیع قرآن است، مرتد فطری و ملی در این مطلب مشترکاند که هیچکدام به جهت کافر بودن، نمیتوانند مالک مسلمان یا قرآن بشوند. «بعروض کفر بارتداد فطری أو غیره مع کون المبیع مسلما أو مصحفا، فتصح حینئذ علی الکشف دون النقل و کذا لو انسلخت قابلیة المنقول بتلفه أو انقلابه إلی النجاسة أو عروض النجاسة». گاهی اوقات، مالک در اثر ارتداد و امثال آن از صلاحیت مالکیت میافتد، ولی گاهی اوقات مالک از صلاحیت مالکیت نیافتاده است، بلکه مملوک از صلاحیت ملکیت خارج میشود مثل اینکه وقتی یک چیزی تلف میشود، دیگر صلاحیت مملوکیت را ندارد. اگر ما قائل به کشف شویم، با توجه به اینکه این شیء قبلاًصلاحیت ملکیت را داشته است، نقل و انتقال درست است، اما اگر قائل به نقل شویم، باید در هنگام نقل و انتقال چنین صلاحیتی وجود داشته باشد. «لو انسلخت قابلیة المنقول بتلفه أو انقلابه إلی النجاسة»، یعنی به جهت تلف یا نجاست، قابلیت مملوکیت از بین رفته است.
پرسش: تبدیل به شراب شده است؟ پاسخ: بله شراب شده یا نجاستی پیدا کرده است که قابل تطهیر نیست و باید آن را دور ریخت. «أو انقلابه إلی النجاسة أو عروض النجاسة له مع میعانه إلی غیر ذلک و فی مقابله». در مقابلش هم عکس این مسئله است. (1)
اشکال صاحب جواهر
مرحوم صاحب جواهر این مطلب را از مرحوم کاشف الغطاء نقل می کند و بعد خودش در این مطلب اشکال می کند و میفرماید: چون راجع به خصوص مسئلهی «بموته» روایتی وارده شده است، ما آن را قبول میکنیم، ولی به صورت یک قاعدهی کلی آن را نمیپذیریم، بلکه به همان مورد خاصی که غیر ولی شرعی صغیرین را عقد بسته است، جمود کرده و به موارد دیگر تعدی نمینماییم. در این روایت عقد فضولی واقع شده و بعداً هم این پسر بزرگ شده و نسبت به این عقد اجازه داده است، ولی قبل از اینکه دختر صلاحیت اجازه پیدا نماید، پسر مرده است. طبق روایت، باید این دختر قسم بخورد که اعلام موافقت او نسبت به این ازدواج بخاطر ارثیه نیست، بلکه از سر علاقه به این ازدواج میباشد. در این مسئله، روایت میفرماید که این عقد فضولی در اثر فضولی، از همان زمان عقد، زوجیت بین این دو واقع میشود و قهراً در اثر همین زن و شوهر بودن، زن ارث میبرد، در حالی که در وقت اجازه به جهت مرگ پسر، صفت زوجیتی در کار نبوده است. در اینجا صاحب جواهر میفرماید: به خاطر این نص، ما این حکم را میپذیریم، ولی به همین مورد خاص جمود کرده و به موارد دیگر تعدی نمیکنیم. مراد از الاول در عبارت صاحب جواهر ممکن است موت باشد و ممکن است موت صغیرین باشد و هر دو محتمل است قبل از اجازه از صلاحیت افتاد، بنابر کشف صحیح و بنا بر نقل باطل است. «و فیه أن الأول»، یعنی موت اصیل «و إن کان قد یشهد له خبر الصغیرین الذین مات أحدهما لکن یمکن الجمود علیه»، یعنی میشود بر همین مورد اول جمود کنیم که هم موت کلی محتمل است و هم موت صغیرین. «و دعوی عدم الجواز فی غیره»، یعنی ما حرف کاشف الغطاء را در باب موت یا در باب موت صغیرین به جهت روایت قبول میکنیم، ولی نسبت به مورد روایت جمود میکنیم و در غیر این مورد صحیح نمیدانیم. بنابراین، اگر اصیل مُرد، طبق روایت بین کشف و نقل قائل به فرق میشویم، ولی نسبت به این مورد جمود کرده و میگوییم: اگر موتی در کار نباشد، فرقی بین کشف و نقل وجود نخواهد داشت و حتی بنا بر کشف هم اجازه فایده ندارد. عبارت ایشان این است:
1) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، ج22، ص 290.
«لکن یمکن الجمود علیه و دعوی عدم الجواز فی غیره، بناء علی الکشف أیضاً». مرحوم شهیدی کلام کاشف الغطاء را حمل بر این کرده است که موت مربوط به اصیل است، ولی بقیهی موارد مربوط به مجیز میباشد. ایشان میگوید: فقط صدر عبارت (موت) راجع به اصیل است، ولی ما بعدش راجع به مجیز است.
مرحوم شهیدی این ادعا را میکند و بعد هم به مرحوم شیخ انصاری ایراد میگیرد که ایشان کلام صاحب جواهر را درست نفهمیده است و لذا اشکالات مرحوم شیخ بر صاحب جواهر مندفع است. ایشان در دو جا شاهد آورده که مراد از موارد دیگر غیر از مرگ، راجع به مجیز است و هیچ کاری به اصیل ندارد. یکی از شواهدی که ایشان نقل کرده، این عبارت است: «لکن یمکن الجمود علیه و دعوی عدم الجواز فی غیره بناء علی الکشف أیضا ضرورة انّه علیه یمکن دعوی ظهور الأدلّة فی اعتبار القابلیة حاله کالنقل أیضا»، یعنی در حالی که شخص میخواهد رضایت را اعمال کند، چه بنا بر نقل و چه بنا بر کشف، باید صلاحیت و قابلیت داشته باشد. که ضمیر را به غیر آنجائی که موته ضمیرش بر می گشت بر می گرداند و بعروض کفر می خواهد بگوید که مجیز کافر شده است. «و انّه لولا الرّضا لکان مالکاً»، یعنی باید این طوری باشد که اگر رضایت نبود، شخص مجیز مالک همان عینی بود که در اثر اجازه از ملکیت او خارج میشود، یعنی مالک عین منقولعنه بود. ایشان این عبارت را قرینه بر مدعای خود دانسته است، ولی این مطلب نسبت به مالک اصیل هم صحیح است، زیرا در اثر اجازه، هر دو جا به جا میشوند، هم چیزی که از ملک مالک مجیز نقل شده و هم چیزی که از ملک مالک اصیل خارج گردیده است و در هر دو شیء، اگر اجازه نباشد، ملکیت قبلی هست.
خلاصه ایشان این عبارت را قرینه بر این دانسته که مورد دوم (غیر موت) مربوط به مالک مجیز است و راجع به مالک اصیل نیست.
موضوع: استمرار مالکیت اصیل تا زمان اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه نیز به اختلاف مرحوم شیخ و صاحب جواهر در اشتراط استمرار مالکیت اصیل تا زمان اجازه پرداختهاند. و ابتداء اشکال نقضی مرحوم شیخ و سپس دلالت روایات بالصراحة یا بالظهور بر عدم اشتراط استمرار مالکیت تا زمان اجازه را مورد بررسی قرار میدهند.
استمرار مالکیت اصیل تا زمان اجازه (اختلاف مرحوم شیخ و صاحب جواهر)
راجع به اینکه آیا در باب فضولی باید مالکیت نسبت به اصیل تا وقت اجازه ادامه داشته باشد یا نه، بین صاحب جواهر و مرحوم شیخ اختلاف وجود دارد. مرحوم شیخ میفرماید (1)استمرار مالکیت اصیل شرط نیست، بر خلاف صاحب جواهر که میفرماید شرط است. (2)
اشکالات مرحوم شیخ بر صاحب جواهر
اشکال اول (اشکال نقضی): یکی از اشکالات مرحوم شیخ به صاحب جواهر این است که همه (حتی خود صاحب جواهر) قائل به این هستند که بنا بر کشف، اگر یک معاملهی فضولی واقع شد و قبل از آمدن اجازهی مالک مجیز، شخص اصیل با شخص ثالثی معامله کرد، بعد از اجازه تمام عقدهایی که انجام شده، تصحیح خواهد شد، با اینکه ملکیت اصیل از اول عقد تا زمان اجازه باقی نمانده است.
مراد صاحب جواهر از قید استمرار مالکیت اصیل
این نقضی است که مرحوم شیخ بر صاحب جواهر وارد میکند، ولی به نظر میرسد که نظر صاحب جواهر عبارت از این است که اشتراط استمرار مالکیت اصیل به این معنی است که لولا الاجازة، این مالکیت برای مالک اصیل هست و در مورد ترتب ایادی هم اگر اجازهای نیاید، مالک اصیل از اول تا وقت اجازه، ملکیت خودش را دارد و این قید ایشان احتراز از موردی است که اصیل مرتد شده و از اسلام خارج شود، یا مرتد فطری شده که مالکیت او نسبت به املاک ادامه پیدا نکند یا مرتد ملی شده که کافر نمیتواند مالک عبد مسلمان و قرآن و امثال آن شود. بنابراین، نظر صاحب جواهر عبارت از این است که لولا الاجازة، ملکیت اصیل ادامه پیدا کند و در مسئلهی تعقب ایادی هم، لولا الاجازة ادامه پیدا میکند. این نظر صاحب جواهر است، هر چند که عبارتش خیلی گویا نیست، ولی اگر به مجموع فرمایشات ایشان مراجعه شود، مراد ایشان فهمیده میشود.
اشکال دوم: مرحوم شیخ یک بیاناتی هم نسبت به کلام صاحب جواهر دارد که یکی از آنها عبارت از این است که دلیلی بر فرمایش صاحب جواهر وجود ندارد. صاحب جواهر مدرکی برای ادعای خودش ذکر نمیکند.
اشکال سوم: اشکال سوم هم این است که علاوه بر اینکه دلیلی بر کلام صاحب جواهر وجود ندارد، بلکه روایاتی در باب فضولی داریم که صریح یا ظاهر در عدم اشتراط چنین چیزی هستند. بعضی از روایاتی که در این باب وارد شده، صریح در این است که زنده بودن و حیات مالکین از اول عقد تا وقت اجازه معتبر نیست. بعضی هم بالظهور دلالت بر عدم اشتراط حیات مالکَین دارند. البته مرحوم شیخ مسامحةً تعبیر به متعاقدین میکند، ولی بحث راجع به مالکین است.
اشتباه آقای خوئی راجع به دلالت روایت مالک بن اشیم بر عدم اشتراط
آقای خوئی میفرمایند (1)که در روایت مالک بن اشیم ، مالک اصیل مرده، ولی با اجازهی بعدی، معامله تصحیح شده است. این فرمایش آقای خوئی محل مناقشه است، زیرا در این روایت شخصی پولی را داده است تا عبدی خریداری شده و آزاد شود و بعد هم حج بجا بیاورد. در این روایت، دهندهی پول مرده است و عبد را از کسی خریدهاند که مدعی است با پول خود او عبد خریداری شده است. دو دستهی دیگر هم مدعی این هستند که این عبد با پول آنها خریداری شده است. به هر حال، مالک اصیل در این روایت، صاحب عبد است، نه کسی که پول داده و مرده است. بنابراین، ثمن به عنوان فضولی قرار گرفته است نه مثمن که عبارت از عبد است.
آقای خوئی میفرمایند که در این روایت اصیل مرده است، در حالی که اصیل نمرده است، بلکه دهندهی پول مرده است و مرحوم شیخ هم میخواهد بگوید که این معامله فضولی واقع شده است. بنابراین، این بیان آقای خوئی با این روایت تطبیق نمیکند.
و اما مرحوم شیخ میفرماید که این شخص پولی را گرفته تا عبدی را خریداری کند. در زمان حیات معطی پول، با غیر آن پول عبدی خریداری شده است، بعد هم دهندهی پول مرده است و قهراً این معامله از نظر ثمن فضولی است و بعد از مرگ شخص هم، پول به ورثهی مالک منتقل میشود و چون با اذن مورث یا با اذن ورثه این عبد خریداری نشده، عقد فضولی است و به ورثه منتقل میشود که اگر آنها اجازه دادند، عبد مال آنهاست. حضرت هم میفرماید که اگر بیّنهای اثبات کرد که این عبد با پول اینها خریداری شده است، عبد هم مال همین اشخاص میشود. مرحوم شیخ میفرماید که ورثه از اول عقد تا وقت اجازه مالک نشدهاند، بلکه بعد از موت مورث مالک شدهاند، نه از وقت عقد و اشتراء این عبد. بنابراین، طبق فرمایش مرحوم شیخ، مالک بودن مالکین از اول عقد تا زمان اجازه معتبر نیست و این روایت بالصراحة دلالت بر این مطلب دارد.
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، ج4، ص194.
دلالت اطلاق روایات فضولی بر عدم اشتراط
روایاتی هم در باب فضولی خوانده شد که از اطلاق آنها استفاده میشود که در صورت موت شخص هم فضولی صحیح است.
روایت جمیل (1): یکی از این روایات، روایت جمیل است که مالک، مضاربه را بر یک عمل خاصی قرار داده است، ولی عامل غیر آن مال را تهیه کرده و سود برده است. قهراً مالک هم ولو از اول إذن به این عمل نداده بود، ولی با دیدن سود عامل، نسبت به عقد اجازه داده است. در این روایت، عقد فضولی با اجازه تصحیح شده است. اطلاق این روایت شامل موردی هم میشود که طرفی که فضولی با آن معامله کرده است در هنگام اجازه مرده باشد.
روایات اتجار با مال یتیم و... (2): در روایاتی که راجع به معامله با مال یتیم بدون اجازهی ولی بود هم چنین اطلاقی وجود دارد و ممکن است کسی که مال از او خریداری شده، در هنگام اجازه مرده باشد. َآقای خوئی این دو روایت را ذکر کرده است، ولی چند روایت دیگر هم وجود دارد که دارای چنین اطلاقی است و شامل صورتی که مالک اصیل مرده باشد هم میشود.
بنابراین، مرحوم شیخ میفرماید که از بعضی روایات بالصراحة و از برخی دیگر هم بالظهور استفاده میشود که حیاط مالکین از اول عقد تا وقت اجازه، در صحت فضولی معتبر نیست.
اجازه بعد از تلف (اختلاف مرحوم شیخ با صاحب جواهر)
صاحب جواهر: در جائی که خود عین تلف شده و خود ملک از بین رفته نه مالک و یا صلاحیت مملوکیت از دست رفته باشد یا شرعا از قیمت افتاده باشد در این فروض هم اجازه بالاولویه نسبت به جائی که مالک از بین رفته است فائده و ثمره ای ندارد.
مرحوم شیخ: در این فروض هم اجازه فایده دارد، زیرا وقتی در باب نکاح – که صحتش نسبت به سایر عقود اولویت دارد- اجازهی بعد از مرگ زوج (در روایت عقد صغیر و صغیره توسط ولی غیر شرعی) فایده و اثر دارد و شارع تصحیح کرده است، به طریق اولی در غیر باب نکاح اگر متاعی تلف شود و مالکیت آن مالک به خاطر تلف شدن از بین برود، صحیح و مثمر خواهد بود. البته مرحوم شیخ، اولویت نکاح به سایر عقود را محل اشکال میداند، ولی بر اساس مسلک صاحب جواهر و امثال ایشان میتوانیم به روایت باب نکاح استدلال کرده و در اینجا ادعای اولویت کنیم.
هر چند صاحب جواهر میگوید که ما به مورد روایت جمود میکنیم، ولی ایشان (مرحوم شیخ) میگوید ما حق نداریم جمود بر مورد روایت کنیم و شاید نتوان از موت به مواردی مثل ارتداد تعدی کرد، ولی میتوان بر اساس مسلک صاحب جواهر از باب نکاح به باب بیع تعدی کرده و اجازهی بعد از تلف را هم صحیح دانست.
اطلاق روایت عروه بارقی
در روایت عروه بارقی هم که شخص یکی را فروخت و دوتا گوسفند خرید و بعد هم یکی را به دیگری فروخت، (1)حضرت سوال نکرد که آیا آن یکدانه گوسفندی که باقی ماند، ذبح شد یا نه؟ ممکن است کسی که گوسفند را خریده است، همانجا آن را ذبح کرده باشد و شخص هم به ذبح گوسفند علم داشته باشد، ولی حضرت نسبت به ذبح گوسفند هیچ استفساری ننمود و با گفتن بارک الله مطلب را تمام دانسته است. بنابراین از اطلاق این روایت استفاده میشود که مالکیت تا زمان اجازه معتبر نیست.
1) عوالی اللآلی، ابن ابی جمهور الأحسائی، ج3، ص205.
این فرمایش مرحوم شیخ بود در ردّ کلام صاحب جواهر که اولاً فرمود وجهی برای این ادعای ایشان وجود ندارد و ثانیاً هم روایات زیادی داریم که دلالت بر عدم اشتراط دارند. این فرمایش مرحوم شیخ به نظر ما درست است.
موضوع: اعتبار استمرار مالکیت تا زمان اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به بیان اشکالات مرحوم شیخ بر فرمایش صاحب جواهر راجع به اعتبار استمرار مالکیت تا زمان اجازه پرداخته و سپس اشکال مرحوم آقای خوئی بر مرحوم شیخ را مطرح میفرمایند.
و در ادامه به بیان مراد صاحب جواهر پرداخته و دلالت برخی از روایات بر عدم اعتبار استمرار حیات مالکین تا زمان اجازه را ذکر مینمایند. سپس به روایاتی که بالظهور یا بالصراحة دلالت بر عدم اعتبار استمرار ملکیت تا زمان اجازه دارند، اشاره فرموده و دلالت روایت ابن اشیم را مورد بررسی قرار میدهند. و در ادامه هم دلالت فحوای روایت تزویج صغیرین و اشکال آقای خوئی بر دلالت فحوی و هم چنین پاسخ استاد به آقای خوئی ذکر میگردد.
اشکالات مرحوم مرحوم شیخ بر فرمایش صاحب جواهر
مرحوم شیخ میفرماید صاحب جواهر به دو مطلب اشاره کرده است: یکی اینکه باید قابلیت ملکیت برای طرفین تا زمان اجازه ادامه پیدا کند. و دیگر اینکه خود ملکیت هم باید ادامه پیدا کند. بنابراین هم شأنیت و هم فعلیت باید تا زمان اجازه ادامه پیدا کند (1)
1) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، ج22، ص 290.
ایشان به هردو مطلب اشکال کرده و راجع به استمرار قابلیت میفرماید: صاحب جواهر وجهی برای مدعای خود ذکر نکرده و نسبت به این ادعاء, تعبیر به «یمکن» نموده است و وجهی هم برای ادعای ایشان وجود ندارد. قهراً اطلاقات و عموماتی هم که در مسئله هست، اقتضاء میکند که چنین شرطیتی در کار نباشد و با فقدان قابلیت تا زمان اجازه هم عقد صحیح باشد.
مرحوم شیخ نسبت به لزوم استمرار ملکیت طرفین هم میگوید که نه تنها دلیلی بر این مطلب نیست، بلکه دلیل بر خلاف این مطلب هم داریم که عبارت از عقودی است که مترتب بر بیع فضولی شده است و بنا بر کشف، بعد از اجازه، تمام عقودی که پشت سر هم واقع شده، تصحیح میشود، در حالی که ملکیت تا زمان اجازه ادامه پیدا نکرده است. «و فیه أنه لا وجه لاعتبار استمرار القابلیة» (1)وجهی برای فرمایش صاحب جواهر وجود ندارد و ایشان هم وجهی ذکر نکرده است و فقط مدعی این مطلب شده است. «ولا استمرار التملک المکشوف عنه بالإجازة إلی حینها»،به وسیلهی اجازه، تملک کشف میشود و چون میخواهد که اجازه بدهد، کأنّ باید در وقت اجازه هم مالک باشد. بعد میفرماید که نه تنها وجهی برای فرمایش ایشان نداریم، بلکه دلیل بر خلافش هم داریم، «کما لو وقعت بیوع متعددة»، این تعبیر ایشان جواب قسمت «استمرار التملک» است، نه مسئله قابلیت.
آقای خوئی به مرحوم شیخ اشکال میکند که "کلام صاحب جواهر راجع به استمرار قابلیت بود، ولی جواب مرحوم شیخ راجع به استمرار خود ملکیت است". البته باید به این نکته توجه داشت که در کلام صاحب جواهر به هر دو مطلب اشاره شده است.
1) مکاسب شیخ انصاری، ج3، ص 419.
بیان مراد صاحب جواهر
«و ربما یعترض (صاحب الجواهر) علی الأوّل: بإمکان دعوی ظهور الأدلّة فی اعتبار استمرار القابلیة إلی حین الإجازة علی الکشف، فیکشف الإجازة عن حدوث الملک من حین العقد مستمرّاً إلی حین الإجازة». (1)
بعد مرحوم شیخ میفرماید: «و لا استمرار التملک المکشوف عنه بالإجازة إلی حینها کما لو وقعت بیوع متعددة علی ماله فإنهم صرحوا بأن إجازة الأول توجب صحة الجمیع مع عدم بقاء مالکیة الأول مستمراً». (2)
اگر ما جمود بر معانی بالمطابقهی عبارت صاحب جواهر نداشته باشیم، میفهمیم که مقصود ایشان از استمرار ملکیت، عبارت از این است که لولا الاجازة، باید استمرار ملکیت تا زمان اجازه وجود داشته باشد، در مقابل صورتی که شخص مرتد شده است یا تلفی واقع شده است که ملکیت لولا الاجازة هم ادامه پیدا نمیکند. صاحب جواهر در صدد ردّ چنین مواردی است و فرمایش ایشان ناظر به باب بیوع متعدده نیست تا اشکال مرحوم شیخ بر ایشان وارد باشد چون در بیوع متعدده اگر اجازه نیاید آن شخصی که اصیل است ملکیتش ادامه پیدا می کند تا اجازه بیاید و بالاجازه است که بنابرکشف انتقال پیدا می کند. و صاحب جواهر هم می گوید لولا اجازه ملکیت باشد و الا خاصیت اجازه این است که انتقال صورت بگیرد.
دلالت روایات بر عدم اعتبار استمرار حیات مالکین تا زمان اجازه
«و کما یشعر به بعض أخبار المسئلة المتقدمة حیث إن ظاهر بعضها و صریح الآخر عدم اعتبار حیاة المتعاقدین حال الإجازة». مرحوم شیخ بعد از اینکه میگوید صریح بعضی از اخبار عدم اعتبار حیات متعاقدین است، تعبیر به «یشعر» میکند و شاید علت این تعبیر این باشد که مورد روایت، راجع به صغیرین است و صاحب جواهر هم میگوید که ما جمود بر این مورد میکنیم و اگر بخواهیم از صغیرین تعدی کرده و معنای کلیتری را در نظر بگیریم، استفادهی این معنی بالاشعار خواهد بود. و نمیتوانیم مواردی مثل موت و امثال آن را به صورت قطعی از این روایت استفاده کنیم و فقط عرف اینطور میفهمد که خصوصیتی در مورد روایت نیست. بنابراین، دلالت این روایت بر مورد بحث ما، مانند دلالت قطعی «فَلا تَقُلْ لَهُما أُفِّ» (3)بر مورد اذیت کردن والدین نیست، بلکه دلالتش به نحو اشعار عرفی است.
روایاتی که بالظهور یا بالصراحة دلالت بر عدم اعتبار استمرار ملکیت دارند
آقای خوئی روایت صریح در عدم اعتبار را روایت ابن اشیم نقل میکند و دو روایت مضاربهی فضولی و اتجار مال یتیم بدون إذن ولی را ظاهر در عدم اعتبار بیان میفرماید. البته ما قبلاً هم عرض کردیم که غیر از این روایات، روایتهای دیگری هم داریم که از اطلاق آنها عدم اعتبار حیات مالکین تا زمان اجازه استفاده میشود.
دلالت صریح روایت ابن اشیم
آقای خوئی میفرمایند که روایت ابن اشیم بالصراحه دلالت بر این دارد که حیات مالک اصلی (مورث) تا زمان اجازه باقی نیست، زیرا مالک اصلی کسی است که به عبد پول داده و بعد هم فوت کرده است. و چند صفحه بعد به مرحوم شیخ اینطور اعتراض میکند که این چه صراحتی است که شما طبق آن در اینجا حکم میکنید.
مراد مرحوم شیخ از روایت، موت مورث است، تعبیر آقای خوئی هم موت مالک اصلی است. ولی ایشان به مرحوم شیخ اعتراض میکند که این چه استدلالی است که شما به این روایت میکنید؟ این روایت مطلبی را ذکر میکند که اصلاً ارتباطی به باب فضولی ندارد، زیرا این روایت راجع به شخصی است که طرف مقابلش را وکیل کرده تا مملوکی بخرد و آزاد کند و بعد هم حج بجا بیاورد. بعد از وکیل کردن، طرف هم مرده است و از این روایت استفاده میشود که موت موکل، موجب بطلان وکالت نمیشود. و قهراً این بیع بالوکالة صحیح بوده است. پس بنابراین، این روایت مربوط به باب فضولی نیست. آقای خوئی این مطلب را ذکر کرده و میفرماید: عجب از مرحوم شیخ است که برای مدعای خود به این روایت استدلال کرده است.
ولی ما از آقای خوئی تعجب میکنیم، زیرا صدر و ذیل فرمایش امام در این روایت، دلالت بر این دارد که شخص پولی به عبد داده است و او هم عبدی خریده و آزاد کرده و بعد هم حج بجا آورده است ولی راجع به مسئلهی آزاد کردن بنده و امثال آن، در روایت صریحاً بر خلافش حکم شده است. و میفرمایند: اما عبد باید به مالک آن پدر رد شود بعداً هم اگر آن دو دستهی دیگر دلیلی بر حرف خودشان آوردند، این عبد مملوک آنها میشود.
اگر این روایت مربوط به مسئلهی وکالت بود، باید طبق وکالتی که واقع شده است، این آزاد کردن صحیح باشد، زیرا موکل گفته است: بندهای را بخر و آزاد کن و وکیل هم همین کار را کرده است و اگر طبق گفتهی شما این روایت دلالت بر صحت وکالت دارد، باید آزادی صحیح باشد، در حالی که صدر و ذیل این روایت صریح در این است که این آزادی صحیح نیست.
پرسش:آیا اگر کسی بمیرد وکالتی که به دیگری داده است باطل می شود یا خیر؟ پاسخ: آقای آقا سید ابوالحسن در وسیله به صورت بتّی میفرماید که موت وکیل و موت موکل هر دو مبطل وکالت است. ایشان این مطلب را به صورت بتّی بیان میکند و اصلاً صحبتی از اقوی و اظهر و امثال آن نیست و مطلب خیلی مسلم فرض شده است.
در این روایت احتمالاتی وجود دارد. یکی اینکه ورثهی متوفا میگویند که این شخص عبد را بعد از وفات پدر ما خریده است. (ظاهر روایت هم این است که خرید عبد بعد از وفات است) و لذا با توجه به اینکه به جهت موت پدر ما وکالت باطل است، مال پدر به ما منتقل شده است و این شخص عبد را با ملک ما خریده است. بنابراین، ورثه مدعی بطلان وکالتاند و میگویند: ما اجازه میدهیم که این عبد ملک ما بشود.
احتمال دیگر هم- که بر خلاف ظاهر است- عبارت از این است که این شخص پولی را که پدر ما برای خریدن عبد داده است را نزد خودش نگه داشته و با پول دیگری این عقد را بجا آورده است، پس بنابراین معامله بدون اجازهی پدر و فضولی بوده است. بعد از فوت پدر هم ملکیت به ما منتقل شده است و ما باید نسبت به این معامله اجازه بدهیم که با اجازهی ما این عبد مال ما میشود.
بنابراین ممکن است که مرحوم شیخ این معنی را برای عدم اعتبار حیات متعاقدین در نظر گرفته باشد. البته این معنی بر خلاف ظاهر است، ولی اگر بخواهیم روایت را مربوط به بحث بدانیم، باید اینطور معنی کنیم که شخص با غیر پولی که مالک داده است، این عقد را انجام داده و بعد از فوت مالک، ملکیت به ورثه منتقل شده و صحت عقد نیاز به اجازهی ورثه دارد. مرحوم شیخ با این احتمال روایت را به بحث مرتبط دانسته است، ولی اشکال در این است که چطور ایشان این روایت را صریح حساب کرده است در حالی که ظاهر روایت بر خلاف این مطلب است. روایت میگوید: مالک پول را به عبد داده و به او گفت: این کارها را انجام بده و بعد هم مُرد و این شخص هم بعد از مردن شخص پدرش را خرید.«اشْتَرِ بِهَا نَسَمَةً وَ أَعْتِقْهَا عَنِّی وَ حُجَّ عَنِّی بِالْبَاقِی ثُمَّ مَاتَ صَاحِبُ الْأَلْفِ فَانْطَلَقَ الْعَبْدُ فَاشْتَرَی أَبَاهُ فَأَعْتَقَهُ». این روایت ظاهر در این است که شخص بعد از مرگ مالک، این کار را کرده است؛ لذا خارج از موضوع بحث ماست. و این اشکال به مرحوم شیخ وارد است که چطور ایشان در اینجا این روایت را به عنوان صریح نسبت به موضوع بحث بیان کرده است، در حالی که هیچ ارتباطی به موضوع بحث ندارد.
«مضافا إلی فحوی خبر تزویج الصغیرین الذی یصلح ردا لما ذکر فی الثمرة الثانیة أعنی خروج المنقول عن قابلیة تعلق إنشاء عقد أو إجازة به لتلف و شبهه فإن موت أحد الزوجین کتلف أحد العوضین فی فوات أحد رکنی العقد». مرحوم شیخ با فحوی از روایت تزویج صغیرین به مورد بحث -که عبارت از معامله و بیع است- تعدی میکنند. ایشان در عبارت بالا اینطور تعبیر کردند که «یشعر به بعض أخبار المسئلة المتقدمة» و در ذیل عبارت هم به فحوی اشاره میفرمایند، ولی آقای خوئی اینطور به ایشان اشکال میکنند که وقتی ایشان هیچکدام از این روایات را تمام ندانست، چرا در اینجا به آنها استدلال میکنند؟
من احتمال میدهم که مرحوم شیخ در ردّ صاحب جواهر هم به یک بحث برهانی استدلال کرده است و هم به صورت جدلی میگوید که شما نباید این مطلب را بگویید یا متعارف اشخاص نباید این مطلب را بگویند. دلیل برهانی مرحوم شیخ عبارت از این است که صاحب جواهر دلیلی برای مدعای خود نیاورده است و در صورت نبود دلیل، عمومات در جای خودش ثابت است. دلیل جدلی ایشان هم عبارت از این است صاحب جواهر برخی روایات مانند عروهی بارقی (1)و روایت مضاربه (2)و اتجار با مال یتیم (3)و روایتی که فسخش باطل بوده و شخص آن را فروخته و ربحی کرده است را تمام دانسته و به آنها استدلال نموده است. اطلاق بعضی از این روایاتی هم که صاحب جواهر از روایات مسئله دانسته است، اقتضاء میکند که شامل موت احدالطرفین هم باشد و لذا مرحوم شیخ در مقام جدل و الزام به مسلَّم این روایات را ذکر کرده است و دلیل اصلی ایشان همان وجه اول است که دلیلی بر این مطلب نداریم و عمومات هم صحت را اقتضاء میکند.
اشکال آقای خویی به دلالت فحوای خبر تزویج صغیرین
آقای خوئی نسبت به استدلال مرحوم شیخ به فحوای خبر تزویج صغیرین، اینطور اشکالی میکند که ما فحوی را قائلیم، ولی نه در اینجا، زیرا حکم به اولویت باب نکاح نسبت به باب بیع از این جهت است که در باب نکاح مسئلهی اولاد و فروج مطرح است و تصرفات در این باب نسبت به ابواب دیگر در نظر شرع اهمیت بیشتری دارد و لذا اگر فضولی در این باب صحیح باشد، میتوانیم فضولی در باب بیع را صحیح بدانیم، زیرا باب نکاح مهمتر است و باید بیشتر در آن مداقه شود. آن مطلب در جای خود صحیح است، ولی در اینجا درست نیست، زیرا در مسئلهی تزویج صغیرین نه ولدی در کار است و نه دخول و مواقعهای، زیرا شوهر مرده است و فقط بحث ارث مالی مطرح است و لذا در اینجا ما نمیتوانیم به اولویت تمسک کرده و بگوییم: اگر چنین چیزی در باب نکاح صحیح است، در باب بیع به طریق اولی صحیح است. اگر چنین حکمی بکنیم، قیاس است و از مرحوم شیخ عجیب است که یک چنین قیاسی کرده و توجه به این مطلب نداشته است که نمیتوانیم از خبر صغیرین به مسئلهی مورد بحث تعدی بکنیم.
جواب از اشکال آقای خوئی
عرض ما به آقای خوئی عبارت از این است که گاهی غیر ولی یک دختر دو ساله را برای یک پسر چهارده ساله عقد میکند. این پسر یک سال بعد بزرگ شده و ازدواج میکند و اولادی از او به دنیا میآید یا با وجود حمل، از دنیا میرود. آن دختر هم بعد از هفت سال مکلف شده و نسبت به این عقد اجازه میدهد. اگر ما این ازدواج را صحیح بدانیم، نتیجهاش این خواهد بود که غیر از مسئلهی ارث، پسر این شوهر نمیتواند با زن پدرش ازدواج کند و این ازدواج حرمت ابدی دارد. دخول هم در این مسئله شرط نیست. بنابراین، در این روایت، مسئلهی فروج مطرح است و اینطور نیست که فقط بحث ارث مالی مطرح باشد. قهراً کلام مرحوم شیخ از این ناحیه درست است، ولی اینکه ایشان اصل اولویت را قبول نکرده است، بحث دیگری است و به نظر ما هم شارع به جهاتی خواسته است که در باب نکاح مطلب ساده باشد و حتی اگر در بیابان زن بگوید: من شوهر ندارم، حضرت میفرمایند که نکاح با او اشکالی ندارد. البته در طلاق سختگیری شده است، ولی در باب نکاح، در مقابل سختگیری و جلوگیری مذهب مسیح، قصد شارع آسان گرفتن و ترویج نکاح است.
موضوع: اشکالات آقای خویی بر مرحوم شیخ - حکم حصول شرایط مفقوده قبل از اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در ابتدای جلسه به بررسی مسئلهی اولویت نکاح نسبت به سائر عقود پرداخته و سپس اشکالات آقای خوئی بر مرحوم شیخ نسبت به جوابی که ایشان به صاحب جواهر داده است را بررسی مینمایند. بحث بعدی راجع به حکم فضولی در صورت فقدان شرایط معتبر در عقد در ابتدای عقد و حصول این شرایط قبل از اجازه است که حضرت استاد نظرات کاشف الغطاء و مرحوم شیخ را در این مسئله بیان فرموده و سپس تفصیل مرحوم خوئی در این باره را ذکر میفرمایند. آقای خوئی در این مسئله قائل به تفصیل بین فقدان شرایط متعاقدین، فقدان شرائط مالیت و فقدان شرایط بیع شده و حکم هر یک از صور را جداگانه مورد بررسی قرار داده است.
اولویت باب نکاح نسبت به سایر عقود؟
آقای خوئی تعدی از باب نکاح به سائر معاملات به نحو فحوی و اولویت را قبول کردند (1)، ولی اولویت روایت نکاح صغیرین نسبت به مورد بحث ما را نپذیرفتند. البته به نظر میرسد که چنین اولویتی در باب نکاح نسبت به سایر معاملات، بر اساس جهاتی که شرع در نظر گرفته است، محل اشکال باشد، زیرا رهبانیت یک امر رایجی بین مسیحیت بوده است و شرع در صدد نفی این بدعت بوده و از طرفی هم نظر شرع به زیاد شدن عدد مسلمانها بوده است تا جایی که حضرت میفرماید: «تَنَاکَحُوا تَکْثُرُوا فَإِنِّی أُبَاهِی بِکُمُ الْأُمَمَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ لَوْ بِالسِّقْط». (2)و لذا شرع بر اساس این جهات، امر نکاح را ساده گرفته است، در حالی که نسبت به طلاق قوانین سختی قرار داده است مثل وجود دو شاهد عادل؛ ولی اگر در بیابان هم زنی دیده شود و بگوید که من مانعی برای ازدواج ندارم، نکاح با او اشکالی ندارد. و چون شرع نسبت به امر ازدواج آسان گرفته، قهراً نمیتوان چنین اولویتی از باب نکاح نسبت به سایر معاملات در نظر گرفت و این اولویت، مشکوک میباشد. جهت دیگرِ آسان بودن نکاح، این است که با توجه به مشکل بودن کنترل شهوت، شارع این امر سخت و حرجی را برداشته است. و شارع گاهی یک امری را تسهیل میکند تا مشکلاتی پیدا نشود.
بررسی اشکالات آقای خوئی بر مرحوم شیخ
ما از آقای خوئی مطلبی را نقل کرده و گفتیم که این مطلب از ایشان جای تعجب دارد که بر خلاف صریح روایت ابن اشیم فرمایشی را بیان کرده است، ولی بنده دوباره به فرمایش ایشان مراجعه کرده و دیدم که نوع بیان ایشان خیلی روشن نیست و شاید یک مطلب دیگری مورد نظر ایشان بوده است و ما در نقل بیان ایشان اشتباه کردیم. اصل مطلب ایشان شاید عبارت از همان اشکالی باشد که ما نسبت به فرمایش مرحوم شیخ بیان کردیم. زیرا خیلی از ایشان جای تعجب بود که بر خلاف صریح روایت مطلبی را بیان بفرمایند.
اشکال اول: مرحوم شیخ در رد کلام صاحب جواهر نسبت به اعتبار استمرار تا وقت اجازه، فرمود: (1)طبق بعضی از روایات در زمان اجازه، حیات احدالطرفین از بین رفته است، مع ذلک، اجازه مصحح عقد در نظر گرفته شده است و این با فرمایش صاحب جواهر منافات دارد.
آقای خوئی به مرحوم شیخ اینطور اشکال میکند که وقتی شما دلالت این روایات را بر صحت فضولی تمام ندانستید، چطور در اینجا برای رد کلام صاحب جواهر به آنها استدلال میفرمایید؟ (2)
جواب از اشکال اول: ممکن است ما از طرف مرحوم شیخ اینطور دفاع کنیم که ایشان در مقابل صاحب جواهر دو نوع جواب داده است: برهانی و جدلی.
جواب برهانی: صاحب جواهر برای مدعای خود (اعتبار استمرار) وجهی ذکر نکرده است و صرف ادعاء کفایت نمیکند، بلکه ایشان برای اثبات مدعای خود، باید شاهدی بیاورد و در غیر این صورت، عمومات برای اثبات مفید بودن اجازه کفایت میکند.
جواب جدلی: ایشان بر اساس مسلک صاحب جواهر که این روایات را تمام دانسته و قبول نموده، جواب داده است. میفرماید: طبق صریح یا ظاهر همین روایاتی که صاحب جواهر دلالت آنها را قبول دارد، با موت احدالمتعاملین هم، اجازه مصحح عقد است.
اصل ردّ مرحوم شیخ بر کلام صاحب جواهر، همان جواب برهانی اول است که هیچ دلیلی بر این ادعای ایشان وجود ندارد و لذا مقتضای قاعده عبارت از صحت است. از این قسمت فرمایش مرحوم شیخ در برابر اشکال آقای خوئی میتوان اینطور دفاع کرد.
اشکال دوم: اشکال دوم آقای خوئی به مرحوم شیخ نسبت به صراحت برخی از اخبار در این مسئله است که بیان آقای خوئی خیلی روشن نیست و غلط انداز است، «وأمّا الصریح فلم نفهم أنّه ما أراد بالصریح فی الأخبار إذ لا روایة صریحة فی ذلک بین الأخبار» روشن نیست که مقصود ایشان از صریح در اخبارِ گذشته چیست زیرا در هیچ کدام از روایات اسمی از موت نیامده است. مرحوم شیخ نه روایت نقل کرده است که در هشت روایت هیچ اسمی از موت نیست و فقط در روایت ابناشیم شخصی مرده است که ورثهاش راجع به عبد نزاع دارند. «وأمّا روایة ابن أشیم الواردة فی العبد المأذون فهی صریحةٌ فی موت الموکّل»، روایت ابناشیم توکیل بوده است و شخص (مورث) به طرف مقابل وکالت داده و فوت کرده است. «و تدلّ علی صحّة بیع الوکیل فیما إذا مات الموکّل بعدالبیع». ما قبلاً گفتیم: قبلالبیع که سهو از ناحیهی ما بود. ایشان میگوید: از این روایت استفاده میشود که اگر موکل بعد از بیع بمیرد، چون عقد در حیات موکل واقع شده و وکالت هم صحیح بوده است، بیع صحیح است. «ولا إشکال فی صحّة بیع الوکیل ومعاملاته فیما إذا مات الموکّل بعدالمعاملة، وهذه لا ربط لها بالمقام کما لا یخفی» .این عبارت ایشان خوب عبارت تحریر نشده است.
ایشان میفرماید: اگر معامله در حال حیات واقع شده بود و شخص وکیل، پدرش را خریده و بالوکالة آزاد کرده و بعد هم آن موکل مرده باشد، دیگر این روایت ارتباطی به بحث ما نخواهد داشت، ولی مفروض روایت عبارت از این نیست، زیرا از این روایت استفاده میشود که خرید و آزاد کردن عبد، با توکیل و در زمان حیات موکل نبوده است، بلکه این کار بعد از وفات واقع شده است. قهراً اگر عقد بعد از وفات واقع شده، این مال، متعلق به ورثه بوده و مال ورثه بدون إذن آنها، خرید و فروش شده است. ورثه هم بعد از اطلاع از این جریان، نسبت به عقد اجازه دادهاند. در این صورت، این روایت چه صراحتی در این مطلب دارد که حیات از زمان عقد تا زمان اجازه استمرار پیدا نکرده است؟ البته عدم استمرار حیات در صورتی بود که عقد در حال حیات مورث واقع شده بود، در حالی که از مفاد روایت اینطور استفاده میشود که عقد بعد از وفات شخص انجام شده است و لذا این روایت شاهد بر کلام مرحوم شیخ نیست.
خلاصه اینکه تعبیر ایشان خیلی مندمج بیان شده است و گاهی انسان در اثر متوجه نشدن بیان یک شخص، دچار ظلم و تعدی میشود. البته آقای خوئی خیلی خوش بیان است، و ممکن است این کوتاهی از جانب مقرر باشد. شاید هم خود ایشان در بیان مطلب کوتاه آمده است.
حصول شرائط معتبر در هنگام اجازه
تا اینجا بحث راجع به این مسئله بود که بیع و مالک، واجد شرایط هستند، ولی نمیدانیم که آیا استمرار تا وقت اجازه معتبر است یا نه؟ ولی مرحوم کاشفالغطاء بحث دیگری را عنوان کرده است که اگر شرایطِ معتبر در عقد، در ابتداء موجود نباشد، ولی در حال اجازه حاصل شده باشد، آیا ثمرهای بین قول به کشف و نقل وجود دارد یا نه؟
نظر مرحوم کاشف الغطاء: چون عقد از اول واجد شرایط صحت نبوده و در زمان اجازهی مالکین شرایط صحت پیدا شده، بنا بر نقل، عقد صحیح و بنا بر کشف، باطل است. (عکس صورت قبلی)
نظر مرحوم شیخ: هر چند باب مناقشه در این مسئله وسیع است، ولی به نظر ما بنابر هر دو مسلک (نقل و کشف) عقد باطل است. (1)
نظر مرحوم آقای خوئی: ایشان این مسئله را بسط داده و اقسام مختلفی را که در صحت معامله دخالت دارد، عنوان کرده است. (2)
قسم اول: گاهی شرایط فاقده مربوط به متعاقدین است، مثل اینکه شخص نابالغ یا دیوانه عقد را انجام داده باشد. حال در صورتی که فاقد این شرایط، در زمان اجازه واجد شرایط شود، چه حکمی دارد؟ ایشان میفرماید: عقد در این صورت علی کلا المسلکین (کشف و نقل) باطل است و چه قائل به کشف شویم و چه قائل به نقل شویم، چنین عقدی که بچهی نابالغ انجام داده باطل است، زیرا «عمدالصبی و خطائه سیّان». یا در صورتی که دیوانه، عقدی را انجام داده باشد، عندالعقلاء و عندالشرع حکمی ندارد چه ما قائل به کشف شویم و چه قائل به نقل شویم. مثل صورتی که هیچ چیزی صادر نشده، مالک چه چیزی را میخواهد اجازه دهد؟ و قهراً چنین عقدی باطل است.
قسم دوم: گاهی فقدان شرایط مربوط به شرایط بیع است.
قسم سوم: گاهی مربوط به شرایط ملکین است.
قسم چهارم: گاهی هم مربوط به مالکین است.
حکم مسئله در این اقسام با هم تفاوت دارد و باید هر کدام جداگانه مورد بحث قرار گیرد.
بررسی نظر مرحوم آقای خویی
بررسی قسم اول: بعید است که صورت فقدان شرایط متعاقدین مثل عقد نابالغ و دیوانه، از باب ثمرات کشف و نقل، مورد نظر کاشف الغطاء و صاحب جواهر باشد. البته ایشان بحث را توسعه دادهاند، ولی بعید نیست که چنین صورتی اصلاً خارج از مصبّ کلماتشان باشد. و اگر به یک اعتباری این صورت را داخل در ثمرات کشف و نقل بدانیم، باز این مطلب مسلم نیست که اگر یک شخص نابالغی عقدی را انجام داد و بعداً مالک نسبت به آن عقد اجازه داد، عقد باطل باشد، زیرا چه مانعی دارد که امضاء و اجازهی مالک، حکم ایجاب را داشته باشد. حتی اگر عقدی هم خوانده نشده باشد و فقط یک چیزی کتابت شده و نزد شخص آورده شود و او هم آن را امضاء کرده و با آن موافقت کند، طرف مقابل هم صلاحیت عقد را داشته باشد، آیا بنای عقلاء چنین عقدی را نفی کرده و این امضاء را کلاامضاء میداند؟! وقتی شخص عمل نابالغ را قبول میکند و طرف مقابل هم صلاحیت دارد، نمیتوانیم چنین عقدی را مسلمالبطلان بدانیم و بعید نیست که عقلاء این اجازه را کافی بدانند، منتهی قبول متقدم و ایجاب متأخر است. و در این صورت، بنابر کشف عقد صحیح نیست، اما بنابر نقل صحیح است و این مورد هم میتواند از ثمرات قول به کشف و نقل باشد.
بررسی قسم دوم: بعد ایشان میفرمایند که در بعضی از صور متعاقدین شرایط لازم را دارند، ملکین هم قابلیت ملکیت را دارند، ولی شرایط بیع درست نیست. مثال: در هنگام عقد، بیع غرری باشد، ولی در وقت اجازه از غرری بودن خارج شود. مثل اینکه شخص یک صندوقی را معامله کرده که در هنگام عقد محتوای آن نامعلوم بوده، ولی قبل از اجازه محتوای آن معلوم شده و رضایت طرفین حاصل شده است. ایشان میفرمایند در این صورت هم علی المسلکین، عقد باطل است، زیرا غرر حدوثاً مبطل معامله است. ولی بیان نمیکند که به چه دلیل حدوث غرر مانع از صحت عقد است.
وقتی قبل از نقل و انتقال خارجی، محتوای صندوق معلوم شده و بیع از غرری بودن خارج میگردد و در نتیجه نزاعی واقع نمیشود، چه دلیلی برای بطلان عقد وجود دارد؟! در وقت حدوث غرر، صلاحیت نقل و انتقال وجود نداشته، ولی حالا که قبل از اجازه، عقد از غرری بودن خارج شده، دلیلی بر بطلان عقد نداریم و در نتیجه، بنا بر نقل اشکالی در این عقد نیست، ولی بنا بر کشف اشکال دارد و جای تأمل است.
قسم پنجم: فقدان شرط مالیت
صورت بعدی راجع به مالیت اشیاء است که در هنگام عقد، این شیء فاقد صلاحیت مالیت بوده است، ولی قبل از اجازه صلاحیت پیدا کرده است، مثل اینکه شخص خمری را فروخته است، ولی قبل از اجازه، این خمر تبدیل به خل شده باشد. در این صورت هم ایشان میفرمایند که بنا بر هر دو مسلک، (کشف و نقل) عقد صحیح نیست. در اینجا دو فر ض را بیان میکند: یکی اینکه انسان میوه را قبل از رسیدن وقتش و قبل از اینکه موجود شود، میفروشد. البته مراد از این صورت، بیع سلف نیست، زیرا در سلف ملکیت الان است، ولی مملوک متأخر است و عین کلی به ذمه شخص میآید، منتهی زمانش بعد است. ولی در این جا عین شخصی را می خواهد تملیک کند و در باب بیع دعوای اجماع کرده اند که ملکیت نمی تواند متاخر باشد.
نمیدانم این مسئله اتفاقی است یا نه، ولی در باب اجارهی وسیله دیدم که ایشان میفرماید: ممکن است در اجاره، صیغه الان خوانده شود، ولی ملکیت منفعت از یک ماه دیگر باشد، ولی در باب بیع اینطور نیست و مرحوم شیخ طوسی در مبسوط و شهیدین دعوای اجماع بر این دارند که چنین چیزی در بیع صحیح نیست و ملکیت مبیع نمی تواند استقبالی باشد. مرحوم شیخ طوسی حتی تعبیر به «بلاخلاف بین المسلمین» کرده است. بنابراین به نظر میرسد بیع چیزی که موجود نیست یا در حکم معدوم است مثل خمر، صحیح نیست و بنا بر هر دو مسلک (کشف و نقل) باطل است.
موضوع: حصل شرایط صحت عقد قبل از اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به مسئلهی حصول شرایط صحت عقد قبل از اجازه یا در وقت اجازه پرداخته و ابتداء نظر مرحوم شیخ را مبنی بر بطلان کلی چنین عقدی و عدم تأثیر اجازه بیان فرموده و سپس تفصیلات مرحوم آقای خوئی راجع به اقسام مختلف را مورد اشاره و نقد و بررسی قرار میدهند.
حصول شرایط صحت در وقت اجازه
نظر مرحوم شیخ: در مواردی که ابتداءً بیع فاقد شرایط بوده، ولی قبل از اجازه، واجد شرایط شده، مرحوم شیخ به طور کلی حکم به بطلان و عدم تأثیر اجازه کرده است. (1)
تفصیل مرحوم آقای خوئی
مرحوم آقای خوئی قائل به تفصیل بین موارد مختلف شده است :
1) مکاسب شیخ انصاری، ج3، ص 420.
فقدان شرایط متعاقدین: در ابتداء یکی از متعاقدین یا هر دو شرایط لازم را نداشته، ولی بعداً واجد شرایط شدهاند. البته خیلی معلوم نیست که این قسم مرتبط به کلمات سابقین مثل کاشف الغطاء و صاحب جواهر باشد، زیرا متعاقدین غیر از متعاملین هستد.و بحث این گذشت.
فقدان شرایط بیع: بحث دیگر این است که در هنگام عقد شرایط بیع وجود ندارد، ولی این شرایط بعداً وجود پیدا میکند. مثلاً بیع فضولی در هنگام انشاء، غرری بوده، ولی قبل از اجازهی مجیز از غرری بودن خارج شود. مانند آنجا که ثمن یا مثمن یک صندوقی بوده که محتویات داخل آن معلوم نبوده و لذا معامله غرری بوده، ولی بعداً این غرر با علم به محتویات صندوق مرتفع گردیده است. آقای خویی میفرماید که این قسم باطل است و فرقی هم بین نقل و کشف نیست، زیرا حدوث غرر مانع از صحت معامله است و لذا معامله باطل میباشد. البته ایشان دلیلی برای مختار خودشان بیان نمیکنند و فقط کأنَّ این مطلب را به صورت ارسال مُسلّم دانسته است که حدوث مانع از صحت است، با اینکه به نظر میرسد از باب تناسب حکم و موضوع، ملاک تأثیر غرر در بطلان، زمانی است که نقل و انتقال خارجی واقع میشود. و این مسئله مطلب روشنی نیست که بگوییم معامله در هر صورت باطل است و به نظر میرسد که فرمایش ایشان دلیل محکمی بر بطلان نباشد.
صور مختلف فقدان شرایط مال در کلام آقای خویی
ایشان راجع به شرایطی که مربوط به خود مال است، میفرمایند: حکم مختلف است و در بعضی از موارد مطلقاً باطل است و در بعضی از موارد هم مطلقاً صحیح است و در تمام این صور، قول به کشف یا نقل تأثیری در نتیجه ندارد.
معدوم بودن ثمن یا مثمن (تکویناً یا شرعاً): گاهی اوقات ثمن یا مثمن وجود خارجی ندارد و مالیتی در کار نیست، ولی گاهی اوقات هم وجود خارجی دارد، منتهی شرع آن را مال به حساب نمیآورد. و در هر دو صورت مال معدوم است، ولی در بعضی موارد تکویناً موجود نیست و در برخی موارد هم به اعتبار شرع معدوم است، مورد اول مثل این است که در وقت شکوفه، به صورت فضولی، ثمره را به عنوان نقد بفروشند، (نه به عنوان سلف). مورد دوم هم مثل این است که شخص در هنگام عقد فضولی، شراب را بفروشد، ولی در هنگام اجازه، این شراب به خل تبدیل شده باشد. ایشان میفرمایند که در هر دو صورت (معدوم بودن تکوینی یا شرعی) عقد باطل است، چه قائل به کشف باشیم و چه قائل به نقل، زیرا چیزی که حقیقتاً یا عرفاً معدوم است، نمیتواند موضوع اثر باشد و در این حکم هم فرقی بین دو مسلک وجود ندارد.
عدم صلاحیت نقل برای ثمن یا مثمن: صورت دیگر عبارت از این است که ثمن و مثمن مالیت دارند، ولی در حال بیع یک خصوصیتی در آنها هست که در آن حال، صلاحیت نقل و انتقال نیست، ولی در حال اجازه، صلاحیت نقل و انتقال پیدا میشود. البته ممکن است که قبل از اجازه هم این صلاحیت پیدا شود. ایشان میفرماید که در این صورت، چه قائل به کشف باشیم و چه قائل به نقل، در هر دو صورت، اجازه صحیح است و این صحت در صورت قول به نقل خیلی روشن است. مثالی که ایشان میزند، عبارت از این است که شخصی یک چیز ارزشمند وقفی را فضولتاً بفروشد و هر چند فروش وقف جایز نیست، ولی در برخی موارد این حکم استثناء شده است و یکی از این موارد هم جایی است که بقای وقف منشأ نزاع و کشت و کشتار بین اشخاص شود و در اینجا هم قبل از اجازه، مصحح فروش این مال وقفی حاصل شود. مثال دیگر هم عبارت از این است که یک آب متنجس به صورت فضولی فروخته شود، ولی قبل از اجازه این آب متنجس به وسیلهی کُر، جاری یا باران تطهیر شود. مثال دیگر هم فروختن فضولی أمّ ولدی است که صلاحیت نقل و انتقال ندارد، ولی در هنگام اجازه، این صلاحیت به جهت مردن ولد حاصل شود. حال بحث است که آیا بعد از حصول صلاحیت نقل و انتقال، اجازه صحیح است یا نه؟ ایشان میفرمایند که چه ما قائل به نقل باشیم و چه قائل به کشف، در هر دو صورت اجازه صحیح هست. اگر ما قائل به نقل باشیم، این بیع، بیع مالک مجیز است و این بیع به وسیلهی اجازه، منتسب به مالک میشود و در حقیقت، مالک با اجازهاش یک چیزی را به طرف مقابل منتقل میکند. هم مالیت هست و هم بیع صحیح است، بنابراین اشکالی در این مسئله نیست. البته اگر قائل به کشف شویم، ممکن است عدم صحت اجازه تخیل شود، زیرا بیع از اول صلاحیت نقل و انتقال را به جهت وقفی بودن، یا ام ولد بودن نداشته است. ایشان میفرمایند که بنابر کشف، از همان وقتی که صلاحیت نقل و انتقال قبل از اجازه حاصل میگردد، کشف از حصول نقل و انتقال میشود، نه از زمان بیع. بنابراین، کشف و انکشاف راجع به وقت بیع نیست تا این اشکال مطرح شود.
فقدان شرایط مالکین
قسم دیگر، فقدان شرایط مربوط به مالکین است. مثل مالکی که زمان عقد فضولی کافر بوده ولی در اختیار او عبد مسلمان یا مصحف قرآن بوده است، ولی قبل از اجازه یا در وقت اجازه مسلمان شده است. (کافر صلاحیت داشتن عبد مسلمان یا مصحف را ندارد). ایشان در این صورت هم میفرمایند که بنا بر هر دو مسلک (کشف و نقل) اجازه صحیح است، و اما بنا بر نقل، در زمان اجازه، یک مسلمانی قرآن را با مسلمان دیگری مبادله میکند و این کار هیچ اشکالی ندارد، بنا بر کشف هم اینطور نیست که از کشف از صلاحیت طرفین از اول عقد بشود، بلکه از همان وقتی که شخص مسلمان شده است، چنین صلاحیتی کشف میگردد. این فرمایش آقای خوئی است. خلاصه، ایشان در بعضی جاها قائل به بطلان مطلق و در بعضی جاها هم قائل به صحت مطلق شدهاند و در این حکم، بین قول به کشف و نقل فرق نگذاشتهاند.
نقد فرمایش آقای خوئی
ایشان فرمودند که اگر یک چیزی معدوم بود یا مالیت نداشت و بعداً موجود شد یا مالیت پیدا کرد، علی کلا المسلکین عقد باطل است، ولی برای ما روشن نیست که این صورت با برخی دیگر از صور که ایشان قائل به صحت شدند، چه فرقی دارد؟ مثلاً بنا بر نقل، وقتی یک چیزی هنگام عقد خمر بوده، ولی در وقت اجازه تبدیل به خل شده و مالیت پیدا کرده است، در حقیقت صلاحیت بیع و نقل و انتقال را پیدا کرده است. بنابر کشف هم میگوییم که از همان وقتی که برای این خمر، مالیت و صلاحیت حاصل شده است، کشف از صلاحیت میکنیم و ما اگر این مطلب را درست بدانیم، نباید هیچ فرقی بین اقسام مختلف وجود داشته باشد.
و اما اصل این مطلب که آیا کشف از صلاحیت قبل از اجازه، کفایت در صحت عقد میکند یا نه، محل بحث است، زیرا مجیز نسبت به همان چیزی که مورد انشاء فعلی قرار گرفته است، توافق میکند که در آن زمان هم صلاحیتی وجود نداشته است. و باید دید آیا حصول صلاحیت بعد از عقد و قبل از اجازه کفایت میکند یا نه؟ اگر حصول صلاحیت به این شکل را کافی بدانیم، دیگر فرقی بین نقل و کشف وجود نخواهد داشت. در بیع صرف و سلم هم هنگام عقد صلاحیت نقل نیست تا زمانی که قبض صورت نگرفته است، ولی همهی قائلین به کشف، این را صحیح میدانند مثل مواردی که خود شخص عقد را انجام میدهد، ولی مُنشأ او را شارع در روزهای اول امضاء نمیکند و میگوید که بعد القبض من امضاء میکنم. در این صورت، بیع بعد القبض نیست و تأخر مُنشأ از انشاءاش نیست که باطل باشد. آن بیعی که راجع به بطلانش دعوای اجماع شده است، در جایی است که بیع استقبالی باشد، نه در چنین مواردی که امضاء شارع مثلاً بعد القبض است. در این موارد اشکالی نیست، مانند باب معاطات که مرحوم آخوند راجع به تصحیح مشکل «ما قصد لم یقع ما وقع لم یقصد» میگوید که شخص ابتداء قصد تملیک و تملک میکند، ولی مثلاً بعد از تصرف، شارع امضاء میکند و مانند بیع صرف و سلم است که شارع دیرتر امضاء میکند و این مسئله موجب بطلان نیست. در اینجا هم همان عقد سابق مورد اجازه قرار میگیرد، ولی شارع بیع را از اول انشاء امضاء نمیکند و امضاء او یک شرایطی دارد مثل قبض یا اسلام یا مالکیت یا صلاحیت برای خل شدن یا وجود خارجی پیدا کردن. و اگر ما این مطلب را صحیح بدانیم، در تمام اقسام صحیح است و فرقی هم بین کشف و نقل نیست.
عرض بنده این است که مشتهر بین کتب عبارت از این است که اگر شخص ملک خودش را با ملک دیگری فروخته باشد، از باب تبعض صفقه، نصفش تصحیح میشود، یا در جایی که مایملک با ما لایملک مثل خمر و خل با هم فروخته شده باشد، آقایان میگویند که تبعیض میشود و خلاصه اینکه اگر ما قائل به تبعیض شدیم، تصحیح میشود، ولی اگر قائل نشدیم، حکم به بطلان میکنیم. بنابراین فرقی بین این تفصیلات نیست و همچنین در بطلان، فرقی ندارد که مالیت نباشد یا صلاحیت ملکیت وجود نداشته باشد.
موضوع: حصول شرایط مفقوده، قبل از اجازه - موت یا ارتداد اصیل قبل از اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به مسئلهی اجازهی مالک بالغ نسبت به عقد فضولی صبی پرداخته و نظرات مختلف در مصحح بودن اجازه و یا بطلان عقد را به صورت مفصل بیان میفرمایند. بحث بعدی راجع به حصول صلاحیت نقل و انتقال بعد از عقد و قبل از اجازه است که آیا با حصول این صلاحیتی که در هنگام عقد نبوده است، اجازه مصحح خواهد بود یا نه؟ مسئلهی آخر هم راجع به جایی است که مالک اصیل قبل از اجازه مرده و یا مرتد شده باشد که نظر آقای خوئی در این مسئله و تفصیل بین موارد مختلف مورد بررسی قرار میگیرد.
اجازه مالک بالغ نسبت به عقد فضولی صبیّ
صورت مسأله: متعاقدین نابالغ بوده و صلاحیت عقد را نداشته اند و اگر فضولی هم نبود نقل و انتقالی به واسطه صغیر انجام نمیشد بعدا وقت اجازه این ها بالغ شدند آیا این عقد صحیح است یا خیر؟ البته بالغ شدن عاقد دخالتی ندارد و ممکن است اصلا بالغ نشده باشد ولی مالک مجیز در هنگام اجازه بالغ شده است. آیا چنین عقدی با اجازه تصحیح میشود و نقل و انتقال حاصل میشود؟
به نظر میرسد که در اینجا بین دو فرض تفاوت وجود داشته باشد:
فرض اول: یک مرتبه ما میگوییم که وقتی شخص اجازه داد، بنا بر کشف یا نقل، خاصیت این اجازه تصحیح عقدی است که واقع شده است، منتهی بنا بر کشف، تصحیح به معنای حصول نقل و انتقال از زمان عقد است و بنا بر نقل، به این معنی است که فعلیتِ عقدِ مُنشأ تا وقت اجازه باقی مانده است، مثل باب وصیت که وقتی شخص وصیت میکند، فعلیت مُنشأ برای وقت موت میماند. بنابراین، ممکن است بگوییم که شارع عقد را مؤثر و موجب نقل و انتقال میداند، منتهی، موجب نقل و انتقال در زمان متأخر. در باب وصیت هم علت نقل و انتقال، وصیت موصی است، منتهی شرطش رسیدن زمان وفات شخص است. البته بنا بر کشف چنین شرطی نیست و در صورت اجازه، از اول عقد، نقل و انتقال حاصل میشود، ولی بنا بر نقل، هر چند عقد علت نقل و انتقال است، ولی نقل و انتقال بعد از تحقق شرط واقع میشود. طبق آنچه که بیان شد، قهراً اگر عاقد صلاحیت عقد نداشته باشد، هر چند مالک صلاحیت اجازه داشته باشد و بعداً هم اجازه دهد، ولی این اجازه کأنّ جنبهی شرطیت نسبت به عقد قبلی را دارد و حق با آقای خوئی بوده و این عقد، حتی در صورت اجازه هم باطل خواهد بود.
فرض دوم: طبق فرمایش آقای خوئی (1)و مرحوم شیخ انصاری، خطاب «اوفوا بالعقود» (2)را متوجه مالکین بدانیم که قهراً در این صورت، وقتی مالک بالغ نسبت به عقد صبی با در نظر گرفتن مصلحت، اجازه داد، این عقد صبی، عقد کبیر و بالغ میشود و چنین عقدی صلاحیت نقل و انتقال دارد.
اشکال: دو عنوان بر این عقد منطبق است، یعنی هم عقد الصبی است و هم عقد البالغ و لذا کأنّ یک نحوه تعارض و تزاحمی بین عنوانین تصور میشود و قهراً اصالة الفساد در اینجا حاکم خواهد بود؟
جواب: اشکال ضعیف است، زیرا تأثیر عقد صبی در بطلان، به نحو لااقتضاء است، یعنی عقد صبی علت برای نقل و انتقال نمیشود، نه اینکه مانع از نقل و انتقال باشد. بنابراین، اگر علت دیگری (مانند عقد بالغ) صلاحیت علیت برای نقل و انتقال داشته باشد، عدم اقتضاء عقد صبی مانعی برای نقل و انتقال نخواهد بود. مثلاً اگر در آن واحد یک صغیر و یک کبیر هر دو انشاء عقدی را بکنند، اگر انشاء صغیر لغو و کالعدم باشد، انشاء کبیر تأثیر خودش را خواهد گذاشت و عقد صغیر مانعی برای تأثیر عقد کبیر نیست. بنابراین، طبق این مبنی اگر متعاقدین صغیر هم باشند، اجازهی مالک بالغ، کافی در صحت عقد خواهد بود.
حصول صلاحیت نقل و انتقال قبل از اجازه
آقای خوئی در صورتی که ثمن و مثمن دارای مالیت بودند، ولی صلاحیت نقل و انتقال نبود، مثل بیع وقف یا بیع متنجس، و قبل از اجازه این صلاحیت پیدا شود، مثل اینکه مجوزی برای بیع وقف حاصل شود، یا متنجس با ملاقات کُر پاک شود، در این صورت ایشان بنا بر کشف میفرمود که از همان زمانی که بعد از عقد و قبل از اجازه صلاحیت نقل و انتقال حاصل شده است، اجازه کاشف از نقل و انتقال در همان زمان است. ایشان راجع به حصول صلاحیت مالکین بعد از عقد و قبل از اجازه هم میفرمودند که بنا بر کشف، نقل و انتقال هم از همان زمان حصول صلاحیت، واقع شده است. (3)
برای تصحیح این فرمایش ایشان، ما باید بگوییم که همانطوری که اشخاص گاهی اوقات در معاملات معمولی – غیر از فضولی- مثل صرف و سلم، انشاء میکنند، ولی مُنشأ وقتی مورد امضاء شارع قرار میگیرد که قبضی واقع شده باشد و در چنین مواردی، تأخر امضاء از وقت عقد، مبطل عقد نیست. در مسئلهی کشف هم، هر چند طرفین در هنگام عقد، انشاء کردهاند، ولی امضاء شارع بعداً و در زمانی که بین عقد و اجازه صلاحیت حاصل شده است، محقق گردیده است.
نظریهی آقای خوئی را میتوانستیم اینطور تصحیح کنیم، ولی به نظر میرسد که این تصحیح بستگی به این داشته باشد که نظر متعاقدین بر وحدت مطلوب باشد یا نه. اگر نظر متعاقدین بر وحدت مطلوب باشد، به این معنی که اگر از آنها بپرسند: آیا شما حاضر به این هستید که نقل و انتقال به صورت نصفه کاره و از وسط واقع بشود یا نه؟ جواب دهند که نه! ما حاضر به چنین چیزی نیستیم و باید نقل و انتقال از اول واقع شود، در این صورت نظر آنها بر وحدت مطلوب است و با بیانی که قبلاً عرض کردیم، نمیتوانیم چنین عقدی را بر خلاف رضا تصحیح کنیم. بنابراین، به حسب متعارف نظر متعاقدین بر این است که همین الان باید نقل و انتقال واقع باشد، البته گاهی بین عقد و قبض به جهت برخی تشریفات یک مقداری فاصله میافتد که این تشریفات بر خلاف نظر متعاقدین نیست، ولی ما نمیتوانیم این مسئله را به مواردی که متعاقدین راضی به این مقدار فاصله نیستند، توسعه بدهیم ولو اینکه در بعضی جاها به جهت تبعض صفقه، در عقد واحد قائل به صحت میشویم، مانند بیع ما یُملک و ما لایُملک که در صورت وحدت مطلوب هم اگر تصحیح کنیم این تعبدی از جانب شارع می باشد و به مورد خودش اکتفا می شود.
خلاصه طبق قاعده، به نظر میرسد که اگرما قائل به کشف شدیم و عقد هم انحلالی نبود، بلکه به نحو وحدت مطلوب بود، باید بگوییم که چون اجازه صلاحیت کشف از اول یا به منزلی اول را ندارد، عقد باطل میشود.
موت یا ارتداد اصیل هنگام اجازه
یک بحث دیگری که آقای خوئی بیان کرده است، عبارت از این است که در هنگام عقد فضولی، شخص اصیل برای مالکیت اهلیت داشته است، ولی بعداً مرده یا مرتد شده است. باید ببینیم که آیا اجازه در این مورد عقد را تصحیح میکند یا نه؟ (1)
صورت موت اصیل هنگام اجازه: آقای خوئی میفرمایند که اگر اصیل بعدالعقد و قبل الاجازة بمیرد، اشکالی ندارد و ملکیت او چون اجازه نیامده است به ورثه منتقل شده و چون در هنگام عقد آنها مالک نبوده اند و اجازه نداده اند لذا باید اجازه بدهند و اجازهی آنها نسبت به عقد مصحح خواهد بود و لازم نیست که آنها هنگام عقد هم مالک بوده باشد، بلکه همین که در وقت اجازه مالک باشند، کافی است. بنابراین، مردن مالک اصیل مضر به صحت عقد در صورت اجازه طرفین نخواهد بود. چون یک طرف که ورثه است اجازه دادهاند و طرف دیگر هم که نمرده و خودش اجازه میدهد و اشکالی نیست.
صورت ارتداد اصیل هنگام اجازه: بعضیها گفتهاند: در مرتد فطری، تمام اموال به وارث مسلمان منتقل میشود و این صورت حکم موت را دارد که با اجازهی ورثهی عقد تصحیح میشود.
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، ج4، ص 189.
آقای خویی: باید قائل به تفصیل شد با این بیان که: در ارتداد فطری اگر ما قائل به این شدیم که اموال او به وارث مسلمان منتقل میشود، دیگر این شخص حتی اگر توبه هم بکند، نمیتواند تصرفاتی در این اموال داشته باشد. اگر هم توبه برای آخرتش مفید باشد، برای تصرف در این اموال فایدهای ندارد.
اما در صورتی که قائل شویم اموال مرتد فطری به ورثهی مسلمان منتقل میشود ولی معاملات او ممنوع نیست، شخص مرتد میتواند همین اموال را دوباره بخرد و در آن تصرف داشته باشد.
بنابراین اگر در صورت ارتداد قائل به این شدیم که به هیچ نحوی شخص مرتد نمیتواند در این اموال تصرف کند، حکم این مسئله مانند مسئلهی موت شخص خواهد بود که با اجازهی ورثه عقد تصحیح میگردد، و الا اگر قائل شدیم که شخص اصیل مرتد شده، میتواند این اموال را دوباره بخرد، این امکان خواهد بود که در هنگام اجازه صلاحیت مالکیت را پیدا کند و اجازهی او مصحح عقد باشد.
البته ظاهر این مسئلهای که آقای خوئی در آن قائل به تفصیل شده است، فرض مساله عبارت از این است که شخص مرتد شده و اموال او منتقل شده و بعد هم دوباره این اموال را نخریده است و لذا این فرض هم مانند فرض موت شخص اصیل خواهد بود.
موضوع: موت یا ارتداد اصیل قبل از اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به مسئلهی مرگ مالک اصیل قبل از اجازه در بیع فضولی پرداخته و سپس تفصیل مرحوم شیخ در این مسئله را مورد نقد قرار میدهند. بحث بعدی راجع به ارتداد اصیل قبل از اجازه است که نظر کاشف الغطاء و مرحوم شیخ و سپس صاحب جواهر و آقای خوئی مورد بررسی قرار میگیرد. در ادامهی بحث سه نظریه در باب ارتداد فطری توسط استاد بیان شده و در آخر هم فرمایش آقای خوئی در بیان تفاوت بین موت حقیقی و موت شرعی (ارتداد) ذکر میگردد.
مرگ مالک اصیل قبل از اجازه
صورت مسأله: مالکین در زمان عقد فضولی، صلاحیت مالکیت را داشتهاند، ولی بعد از عقد و قبل از اجازه از صلاحیت افتادهاند مثل اینکه مالک اصیل بعد از عقد بمیرد.
قبلاً مقداری به این بحث پرداختیم، ولی به نظرم بحث کمی ناقص بود و دوباره این بحث را تکرار میکنیم.
آقای خویی:اجازه مفید است و اشکالی در مصحح بودن آن نیست، زیرا از اطلاقات ادلهی صحت فضولی، استفاده میکنیم که اگر اصیل بعد از عقد و قبل از اجازه بمیرد، باز هم اجازه مفید بوده و مصحح عقد میباشد. میفرماید اگر ما اطلاقات را ملاک صحت فضولی قرار دهیم، شامل این مورد هم میشود، ولی اگر برای صحت فضولی، به روایات خاصه استدلال کرده باشیم، این ادله شامل این صورت نمیباشد و فقط صورت حیات مالک اصیل را شامل خواهد شد. ایشان بنا بر کشف و تمسک به اطلاقات ادله میفرماید: «أمّا علی الکشف، فلوضوح أنّ الاجازة تکشف عن صحّة البیع حین العقد و هما کانا حیّین عند العقد»، بنابر کشف فرض بر این است که هر دو در زمان عقد حیّ هستند. «وخروج أحدهما عن الأهلیة بعده لا یوجب فساد المعاملة للعمومات والاطلاقات الواردة فی صحّة بیع الفضولی الشاملة لما إذا خرج أحد المتعاقدین عن القابلیة حین الاجازة»، بنابراین، اطلاقات ادله شامل صورت موت مالک اصیل هم میشود.«نعم لو کان المدرک فی صحّة البیع الفضولی هو الأخبار الخاصّة المتقدّمة کروایة عروة البارقی أو صحیحة محمّد بن قیس ونحوهما، کان اللازم أن نقتصر علی موردها، وهما ظاهرتان فی حیاة المالکین والمتعاقدین، ولم یمکن التعدّی منهما إلی ما إذا خرجا عن الأهلیة بالموت إلّا أنّک عرفت أنّ المدرک هو العمومات وهی شاملة للمقام من دون قصور». ایشان تعبیر به « کروایة عروة البارقی أو صحیحة محمّد بن قیس ونحوهما» نموده است، در حالی که ایشان در میان اخبار خاصه، صحیحهی محمد بن قیس را دلیل برای صحت فضولی میدانستند، ولی قائل به دلالت روایت عروهی بارقی و امثال آن بر صحت فضولی نبودند. از این فرمایش ایشان استفاده میشود که این تعبیر بر اساس مسلک خودشان نیست، بلکه مقصود ایشان این است که ولو ما دلالت برخی از این روایات خاصه را قبول نکردیم، ولی اگر کسی دلالت روایت عروهی بارقی و امثال آن را پذیرفته باشد، این ادله شامل صورت مرگ اصیل نمیباشد، بر خلاف اطلاقات ادله که شامل این صورت هم میشود. البته ایشان قبلاً راجع به روایت مضاربهی فضولی و همچنین روایت اتجار به مال یتیم فرمودند که اطلاق این روایات شامل صورت مردن اصیل بعد از عقد و قبل از اجازه هم میشود، ولی اینجا میفرمایند که ادلهی خاص شامل این مورد نمیشود و یک نحوه تهافتی در کلام ایشان در این دو موضع وجود دارد.
خلاصه اینکه طبق فرمایش ایشان، با تمسک به عمومات بنا بر کشف میگوییم که اگر مالک اصیل بعد از عقد و قبل از اجازه بمیرد، باز هم اجازه مصحح خواهد بود، ولی بنا بر نقل با توجه به اینکه شخص قبل از اجازه مرده است، قهراً نقل و انتقالی واقع نمیشود و ثمن هم به ورثه منتقل میگردد و در نتیجه این معامله از هر دو ناحیه فضولی میشود، هم از ناحیهی مبیع طبق فرض ما فضولی است و هم با توجه به مرگ مالک اصیل و انتقال ثمن به ورثه، از ناحیهی دیگر هم فضولی میشود و قهراً با اجازهی مالک مبیع و مالک ثمن (ورثه) معامله صحیح خواهد بود.
تفصیل مرحوم آقای خویی در مسأله
البته ایشان در ادامه این تفصیل را بیان میکند که گاهی ثمن معامله که از ناحیهی اصیل مقرر شده و به جهت موت او به ورثه منتقل میشود، یک مال شخصی است، ولی گاهی اینطور نیست و ثمن معامله یک امر کلی است، مثل اینکه شخص زمینی را به صد میلیون تومان کلی خریده است و این زمین هم به صورت فضولی فروخته شده است. در اینجا مشتری اصیل این زمین را به صد میلیون تومان خریداری کرده است، ولی چون بیع، فضولی بوده است، تا اجازهی مالک نیاید، به این بیع ترتیب اثر داده نمیشود و اگر قبل از آمدن اجازه، مشتری مرد، اجازه بیفایده خواهد بود، زیرا ورثه ذمهی مورث را به ارث نمیبرند تا نسبت به آن اجازه بدهند. البته اگر ثمن معامله، مال شخصی بود، با مردن مشتری به ورثه منتقل میشد و با اجازهی آنها معامله تصحیح میشد، ولی در جایی که ثمن معامله کلی است، این مطلب درست نیست و مالی از مورث به جا نمانده است تا ورثه آن را به ارث ببرند. در اینجا حتی ذمهی مورث هم نسبت به این کلی فعلیت پیدا نکرده است تا چه برسد به اینکه این کلی به ورثه منتقل شود. و اینطور نیست که اگر کسی مرد و هزار بدهی و گرفتاری داشت، بر ورثه لازم باشد که دیون او را بدهند. البته اگر میت ترکهای داشته باشد، به مقدار دیونش از ترکه کسر میگردد. بنابراین، اگر ثمن معامله کلی باشد، دیگر اجازه مفید نخواهد بود. البته این بنابرنقل می باشد چون موقع نقل ملکیتی در کار نبوده است .
نقد استاد بر تفصیل مرحوم آقای خویی
البته در تفصیل ایشان این نقص وجود دارد که متعرض این مطلب نشده است که ثمن کلی هم به دو گونه قابل تصور است: گاهی اوقات مشتری صد میلیونِ کلی را به ذمهی خودش میگیرد و مالی هم ندارد که بعد از مرگش به ورثه منتقل بشود، ولی گاهی اوقات هر چند ثمن شخصی نیست، بلکه کلی است مثل صد میلیون تومان، ولی مورث از دیگران طلب دارد و این طلبها بعد از مرگ مورث، به ورثه منتقل میشود. خلاصه اینکه این صورت مثل صورت اول نیست که ورثه مالک بدهی مورث نمیشوند، بلکه در این صورت، ملکیت طلبها به ورثه منتقل میشود.
بنابراین، در این صورت، مانند صورتی که ثمن عین شخصی باشد، طلب مورث از دیگران هم به ورثه منتقل میگردد و اگر ورثه نسبت به معامله اجازه دهند، مالک مبیع هم نسبت به بیع فضولی اجازه دهد، معامله واقع میشود.
ارتداد اصیل بعد از عقد و قبل از اجازه
ایشان در ادامه وارد بحث ارتداد شده و میفرمایند: اگر در هنگام عقد، دو طرف مسلمان باشند، ولی بعد از عقد، اصیل مرتد شود، ارتداد بر دو قسم است: یا ارتداد فطری است که نتیجهی آن انتقال اموالِ شخص به ورثهی مسلمان است، یا ارتداد ملی است که قبلاً پدر و مادر شخص مسیحی یا کافر بودهاند و این شخص مسلمان شده است، ولی بعداً دوباره مرتد شده است. در ارتداد ملی، اموال شخص منتقل نمیشود، ولی این شخص صلاحیت ملکیت نسبت به قرآن و عبد مسلم را ندارد و لذا پولش را میدهند و این دو را از او میگیرند. بنابراین، در ارتداد ملی حتی قرآن و عبد مسلم هم به ورثه منتقل نمیشود، هر چند از عبارت آقای خوئی اینطور استفاده میشود که در خصوص قرآن و عبد مسلم انتقال حاصل میگردد. به هر حال، جدای از بحث راجع به قرآن و عبد مسلم، در ارتداد ملی، اموال مرتد در ملک خود شخص باقی میماند، ولی در ارتداد فطری، اموال مرتد به ورثهی مسلمان منتقل میشود.
نظر کاشف الغطاء و مرحوم شیخ
شیخ جعفر کاشف الغطاء میفرماید که در مرتد فطری به طور کلی و در مرتد ملی راجع به قرآن و عبد مسلم از صلاحیت و قابلیت مالک اصیل در وقت اجازه خارج میشود و لذا اگر ما قائل به کشف شویم، معامله صحیح است، ولی اگر قائل به نقل شویم، معامله باطل است، زیرا در وقت نقل و انتقال، صلاحیت مالک بودن برای مالک اصیل وجود ندارد . مرحوم شیخ انصاری هم ظاهراً کلام کاشف الغطاء را قبول کرده است. (1)
نظر صاحب جواهر
صاحب جواهر میفرماید که چه قائل به کشف شویم و چه قائل به نقل شویم، بنا بر هر دو مسلک، ارتداد موجب بطلان عقد و معامله میشود و اجازه هم مصحح نخواهد بود. بنابراین، صاحب جواهر مطلقاً بنا بر هر دو مسلک عقد را باطل دانسته است (2)، ولی مرحوم شیخ کلام کاشف الغطاء را نقل کرده و ظاهراً قبول میکند، ولی کلام صاحب جواهر را ردّ میکند. بنابراین نظر کاشف الغطاء و مرحوم شیخ تفصیل بین کشف و نقل است، به این معنی که در صورت قول به کشف، در زمان عقد هر دو طرف صلاحیت مالکیت را داشتهاند و در نتیجه معامله صحیح است، ولی بنا بر نقل معامله باطل میباشد.
نظر آقای خوئی
آقای خوئی درست در نقطهی مقابل نظر این سه بزرگوار میفرماید: چه قائل به کشف بشویم و چه قائل به نقل، بنا بر هر دو مسلک، معامله صحیح است. البته ایشان این نکته را تذکر میدهند که نظر کاشف الغطاء و شیخ انصاری راجع به بطلان معامله در صورت قول به نقل، بر اساس مسلکی است که ما این مسلک را قبول نداریم.
سه نظریه در باب ارتداد فطری
در باب ارتداد فطری که اموال مرتد به ورثهی مسلمان منتقل میشود، سه نظریه وجود دارد:
نظریه اول: در صورت ارتداد فطری، صلاحیت مالکیت از شخص سلب میشود و نه تنها اموالی که در اختیار اوست به ورثه منتقل میگردد ، بلکه دیگر امکان مالکیت برای او وجود ندارد.
نظریه دوم: بعضی مانند صاحب عروه و مُحشّینی که نظر ایشان را قبول کردهاند، قائل به این هستند که اموال مرتد فطری به ورثه مسلمان منتقل میشود، ولی اگر مرتد فطری توبه کند، میتواند اموال جدیدی تحصیل کند.
نظریه سوم: بعضیها هم مثل آقای خوئی قائل به این هستند که مرتد فطری، حتی در صورت توبه نکردن هم میتواند اموال جدیدی به دست آورده و تحصیل کند.
بر اساس مبنای آقای خوئی در این مسئله – غیر از قرآن و عبد مسلمان که مرتد صلاحیت ملکیت ندارد- هیچ مشکلی پیدا نمیشود بله اموال مرتد فطری به ورثهی مسلمان منتقل میشود، ولی مرتد حتی در صورت توبه نکردن هم میتواند اموال جدیدی تحصیل کند و قهراً میتواند با اجازه ملکیتی حاصل کند. بنابراین، مالک اصیل حتی بعد الارتداد هم میتواند به وسیله اجازهی خودش یا شخص دیگری مالک شود.
خلاصه بر اساس مبنای آقای خوئی و لو مرتد توبه هم نکرده باشد، در غیر قرآن و عبد مسلم، میتواند مالکیت پیدا کند و هیچ اشکالی ندارد که بعد از ارتداد هم اجازه دهد. و ارتداد فقط منشأ این است که املاک و اموال قبلی او از ملکش خارج شود، ولی بعد از ارتداد با اجازه میتواند ملک جدیدی کسب کند و حق تملک برای او محفوظ است. بنابراین، اگر مالک اصیل قبل از ارتداد عقدی کرده است، ولی مالک نشده است، میتواند بعد از ارتداد نسبت به آن عقد اجازه داده و با آن موافقت کند و عقد هم واقع میشود.
بعد هم آقای خوئی میفرمایند که اگر ما مسلک سابقین را قبول کرده و گفتیم که در صورت ارتداد فطری، املاک این شخص به ورثه منتقل میشود، این صورت هم مانند صورت موت مالک اصیل خواهد بود که بنا بر کشف از اول هیچ اشکالی وجود ندارد و بنا بر نقل هم با اجازهی ورثه عقد تصحیح میشود، منتهی به شرط اینکه ثمن شخصی باشد، و الا در صورتی که ثمن کلی باشد، اجازه هم فایده ندارد و چیزی به ورثه منتقل نمیشود، مگر اینکه طبق عرضی که ما کردیم، شخص مالک از دیگران طلب داشته باشد که این طلبها مانند ملک شخصی میباشد و در این صورت هم با اجازهی ورثه، عقد تصحیح میگردد.
تفاوت بین موت حقیقی و موت شرعی (ارتداد)
نکتهی دیگری که آقای خوئی به آن اشاره میفرمایند، عبارت از این است که موت حقیقی و موت شرعی (ارتداد) حکم واحد را دارند که بنا بر نقل هم در بعضی از فروض که ثمن شخصی است، به ورثه منتقل شده و با اجازهی آنها عقد صحیح است، ولی بین مرگ حقیقی و مرگ شرعی این تفاوت هم وجود دارد که گاهی اوقات، ثمن عملی از اعمال است و مشتری هم قبل از انجام این عمل گرفتار موت حقیقی شده است. در این صورت با توجه به عدم تمکن نسبت به تسلیم ثمن - که یکی از شرایط صحت بیع است- عقد باطل خواهد بود، ولی در موت شرعی که عبارت از ارتداد است، شخص میتواند این عمل را انجام دهد و بیع صحیح است، ولی با توجه به اینکه شخص مرتد نمیتواند مالک مثلاً قرآن شود، ملکیت برای او حاصل نمیگردد، ولی چون این عمل را به ذمهی خود گرفته است، باید آن را انجام دهد و چنین فرقی بین موت حقیقی و موت شرعی وجود دارد.
موضوع: فقدان قابلیت مالکیت با ارتداد- خروج مال از قابلیت تملک
خلاصه درس: حضرت استاد در ابتدای جلسه، به ثمرهی قول به کشف و نقل در صورت خروج مالک اصیل از قابلیت ملکیت با ارتداد پرداخته و نظر مرحوم کاشف الغطاء و اشکالات صغروی و کبروی مرحوم آقای خوئی را مطرح میفرمایند. و در ادامه دو نظریه مشهور در باب قابلیت مالکیت مرتد فطری را ذکر نموده و قول مرحوم آقای خوئی را مورد نقد قرار میدهند. بحث مطرح شده بعدی، مسئلهی خروج مال از قابلیت تملک است.
خروج از قابلیت ملکیت با ارتداد (ثمره قول به کشف یا نقل)
نظر کاشف الغطاء: شیخ جعفر کاشف الغطاء راجع به یکی از ثمرات بین قول به کشف و نقل فرمود: مالک اصیل با ارتداد فطری به طور مطلق از قابلیت تملک خارج میشود، ولی با ارتداد ملی فقط نسبت به قرآن و عبد مسلم صلاحیت مالکیت را از دست میدهد و بنا بر کشف، اجازه صحیح، و بنا بر نقل باطل است.
اشکالات آقای خوئی
اشکال صغروی:ایشان نمیپذیرد که با ارتداد فطری، مرتد به طور مطلق از قابلیت تملک در تمام املاک خارج شود. اشکال ایشان به کاشف الغطاء و مرحوم شیخ، اشکال مبنایی است. مبنای آقای خوئی عبارت از این است که مرتد با ارتداد فطری از قابلیت تملک خارج نمیشود و فقط اموالی که قبلاً داشته است، به ورثهی مسلمان منتقل میگردد، ولی اگر بخواهد بعد از ارتداد مال جدیدی تهیه و تحصیل کند، اشکالی ندارد.
دو نظریه دیگر در مرتد فطری
نظریه اول: مرتد فطری مطلقاً ممنوع است و حتی توبه هم برای قابلیت نسبت به کسب اموال جدید فایده ندارد. ( اموال قبلی بالاتفاق به ورثه مسلمان منتقل میشود).
نظریه دوم: با توبه، قابلیت مالکیت برای شخص مرتد حاصل میشود، و مراد از قابلیتی هم که در مثالها بیان شده است، اعم از این است که قابلیت ذاتاً برای شخص امکان نداشته باشد، یا اینکه ذاتاً امکان دارد، ولی در شرایط فعلی نمیشود عقد کنند. به احتمال زیاد، کاشف الغطاء هم تأثیر توبه در قابلیت مالکیت را قبول داشته است، ولی فرض مسئله عبارت از زمان قبل از توبه است که در این زمان صلاحیت تملیک و تملک وجود ندارد. از مثالهایی که برای نفی قابلیت زده شده است، مثال به آب متنجس است یعنی در حالی که آب متنجس است و پاک نشده، قابلیت ملکیت ندارد. یا در مثال خمر هم قابلیت به طور کلی سلب شده نیست، یعنی در حال خمریت صلاحیت نقل و انتقال برای شخص نیست.
اشکال کبروی آقای خویی: صحت و بطلان از ثمرات قول به کشف یا نقل نیست. ایشان قائل به تفصیلی شده است که نسبت به اطلاقی که از کلام کاشف الغطاء و ظاهر کلام شیخ استفاده میشود، مناقشه دارند. و قبلاً هم در باب موت احد المتعاقدین بیاناتی داشتند. ایشان میفرمایند که چه ما قائل به کشف شویم و چه قائل به نقل شویم، در هر دو صورت روی فرض عدم قابلیت، اگر ثمن معامله شخصی باشد، معامله صحیح است، زیرا با ارتداد فطری، اموال شخص مرتد به ورثه منتقل میشود و در صورتی که ورثه نسبت به این عقد اجازه دهند، با اجازهی آنها معامله صحیح خواهد بود چه قائل به نقل باشیم و چه قائل به کشف. بنابر کشف، روشن است که معامله از اول واقع میشود، بنابر نقل هم معامله از زمانی که اجازه داده میشود، واقع میگردد و معامله هم نسبت به ثمن و هم نسبت به مثمن فضولی میشود و زمانی که اجازه از طرفین صادر شد، نقل و انتقال واقع میشود. و با توجه به اینکه ورثه الان مالک ثمن هستند، با اجازهای که میدهند، قهراً مثمن به ورثه منتقل میشود، ثمن هم به طرف مقابل منتقل میشود. از این جهت اشکالی نیست، منتهی آقای خوئی میفرمایند که اگر ثمن شخصی باشد، نقل و انتقال واقع میشود، ولی اگر ثمن کلی باشد، معامله صحیح نیست. دیگران میگویند که شخص مرتد با اجازه هم نمیتواند تملک کند، زیرا بر مبنای برخی تملک جدید برایش مقدور نیست و یا اینکه فرض مسئله عبارت از قبل توبه است و در این فرض هم تملک برای او مقدور نیست و به طور کلی تملک برای مالک اصلی مقدور نیست و مالک هیچکاره است. ولی طبق نظر آقای خوئی، شخص مرتد نسبت به اموال قبلی اختیاری ندارد و آن اموال از ملک او خارج شده است، ولی ممکن است نسبت به این عقد حتی بعد از ارتداد اجازه بدهد و بعداً مثمن ملک او شود و چون این ملکیت بعد از ارتداد است، بر اساس مبنای آقای خوئی اشکالی ندارد و لذا خود مالک اصلی میتواند طرف عقد قرار بگیرد.
به هر حال ایشان میفرمایند که اگر صلاحیت مالکیت از شخص مرتد سلب شد، به ورثه منتقل میشود و همان مال شخصی که قرار بود مالک با آن معامله کند، به ورثه انتقال پیدا میکند و اگر ورثه اجازه دادند، معامله صحیح خواهد بود و لذا فرقی که کاشف الغطاء بین کشف و نقل بیان کرده و بنا بر نقل باطل دانسته و شیخ هم آن را پذیرفته است، درست نیست و هم بنا بر کشف و هم بنا بر نقل، با اجازهی ورثه عقد تصحیح میشود و لزومی هم ندارد که مجیز همان عاقد باشد و این تغایر مجیز با عاقد اشکالی ندارد. و اجازه در ملک شخصی صحیح است. بنابراین، طبق نظر ایشان، اگر ثمن شخصی باشد، معامله با اجازهی ورثه صحیح است، ولی اگر ثمن کلی باشد، نمیتواند صحیح باشد، زیرا آن چیزی که بنا بر نقل به ورثه منتقل میشود، اموال شخص است، نه دیون او و لذا چون ثمن کلی جزء دیون شمرده میشود و شخص مرتد آن را به ذمهی خودش کشیده است، با ارتدادش به ورثه منتقل نمیشود و اجازهی ورثه هم در صحت این عقد مفید فایده نیست.
نقد فرمایش آقای خوئی
عرض ما این است که دو گونه کلی داریم: یک کلی عبارت از این است که خود شخص چیزی را تقبل کرده و قهراً در این صورت مالک مدیون شده است و این دین به ورثه منتقل نمیشود، ولی گاهی اوقات هر چند ثمن کلی است، ولی شخص از دیگران طلب دارد این صورت مثل این است که ثمن شخصی باشد و لذا این کلی به ورثه منتقل میشود و در صورت اجازهی ورثه، معامله صحیح خواهد بود. آقای خوئی به این تفصیل اشاره نکرده است، ولی چنین تفصیلی راجع به کلی وجود دارد. این تفصیل هم در موت و هم در باب ارتداد وجود دارد که گاهی ثمن شخصی است و گاهی کلی به نحو طلب در ذمهی دیگران است که در هر دو صورت، بنا بر کشف و نقل معامله با اجازه تصحیح میشود، ولی اگر ثمن کلی در ذمهی خود شخص باشد، بنا بر کشف، صحیح و بنا بر نقل باطل است.
آقای خوئی این مطلب را قبول کرده و بعد میفرمایند که موت حقیقی و ارتداد در این جهت حکم واحد را دارد. البته ایشان در ادامه میفرمایند که بین موت حقیقی و ارتداد از این جهت تفاوت وجود دارد که اگر ثمن معامله انجام یک عملی توسط مشتری باشد، در صورت موت شخص، چه بنا بر کشف و چه بنا بر نقل، معامله باطل است، ولی در صورت ارتداد، معامله باطل نیست، زیرا ارتداد یک امر اختیاری است شخص میتوانست که مرتد نشود و مالک باشد، منتهی خودش مرتد شده است و شارع هم از او سلب مالکیت کرده است، ولی در این صورت اینطور نیست که قدرت تسلیم نداشته و معامله باطل باشد، بلکه معامله صحیح است و نقل و انتقال هم از اول ازمنه واقع میشود، منتهی به جهت وقوع ارتداد، مصحف یا عبد مسلم به ورثه منتقل میشود، اما شخص مرتد باید آن عمل را انجام بدهد، زیرا آن را به ذمهی خودش قرار داده است و با انجام عمل، قرآن یا عبد مسلم که آناًمّا داخل ملکش شده بود، از ملکش خارج شده و در ملک ورثه داخل میشود. بنابراین، در این جهت بین موت حقیقی و ارتداد فرق وجود دارد و در صورت موت حقیقی معامله باطل میشود، به خلاف ارتداد که موت شرعی است و معامله صحیح بوده و باید شخص آن عمل را انجام بدهد.
به نظر میرسد که وجهی برای ذکر این تفصیل نیست، زیرا مسئلهی مورد بحث علماء در باب فضولی، عبارت از این است که اگر در صورت فضولی نبودن، شرایط صحت معامله تمام بود، آیا اجازه هم تأثیر در صحت معامله دارد یا نه؟ ولی اگر لولا الاجازة شرایط صحت در معامله نباشد، این صورت اصلاً از مفروض کلمات بزرگان خارج است. این مسئلهای هم که ایشان به آن اشاره فرمودند، عبارت از این است که شخص انجام عملی را تقبل کرده است، ولی نمیتواند آن را انجام بدهد. چنین معاملهای از اول باطل است و اصلاً نباید آن را داخل در فروض مسئله ذکر کنیم.
خلاصه در باب فضولی بحث ما راجع به این است که آیا معامله از ناحیهی فضولیت صحیح است یا نه؟ و آیا چنین معاملهای با اجازه تصحیح میشود یا نه؟ اما یک فرضی که اصلاً ربطی به این باب ندارد، داخل در مقسم نیست و لذا به نظر میرسد که ذکر این تفصیل در اینجا بلاوجه است و بهتر بود که اصلاً عنوان نمیشد.
خروج مال از قابلیت تملک
بحث بعدی راجع به این است که مال به جهت تلف و امثال آن از قابلیت تملک خارج شود، مثل خمر یا آب متنجس که قابلیت تملک در آنها وجود ندارد. آقای خوئی راجع به حکم این مسئله یک فرمایشی از مرحوم آقای نائینی نقل کرده و بعد هم نسبت به آن مناقشه میکند. مرحوم کاشف الغطاء این مسئله را هم مبتنی بر مسئلهی کشف و نقل دانسته و میفرماید: اگر ما قائل به کشف شدیم، معامله صحیح است، زیرا این مال بعد از عقد از مالیت خارج شده است، ولی اگر قائل به نقل شدیم، معامله باطل است، زیرا در وقت اجازه، صلاحیت ملکیت در این مال وجود ندارد.
آقای نائینی نقل میکنند که صحت و بطلان در این مسئله مبتنی بر کشف و نقل نیست، زیرا «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال مالکه». در اینجا یک معاملهی فضولی واقع شده و تلف قبل از قبض هم موجب انفساخ عقد میشود، چه قائل به نقل و چه قائل به کشف شویم. بنابراین، این مسئله جزء فروع و ثمرات مسئلهی کشف و نقل نمیتواند باشد.
آقای خوئی میفرماید که ما مسئله را در جایی فرض میکنیم که مال در قبضِ طرف مقابل باشد، مثل اینکه شخص قبلاً خانهای را اجاره کرده و در قبضش بوده است و بعداً یک کسی فضولتاً این خانه را به همان مستأجری که خانه در قبض اوست، میفروشد. این معامله در صورتی که فضولی نبود، اشکالی نداشت و شخص مالک خانه میشد و فقط اشکال فضولی بودن در اینجا مطرح است و لذا این مسئله مبتنی بر این میشود که اگر قائل به کشف شدیم، معامله صحیح است، ولی اگر قائل به نقل باشیم، چون فرض بر این است که خانه نابود شده است، معامله باطل خواهد بود. بنابراین، این خانه یا در قبض خود مالک بوده و یا در قبض وکیل مالک اصلی بوده و هر کدام از اینها که باشد، با اجازهای که داده میشود، اگر مشکل فضولی بودن حل شد، بنا بر کشف عقد باید از اول و بنا بر نقل باید از زمان اجازه واقع بشود.
ممکن است نسبت به فرمایش آقای خوئی اشکال شود که شما چرا اصلاً این مسئله را عنوان کردید؟ زیرا فرض مسئله بر اساس آنچه که کاشف الغطاء و دیگران بیان کردهاند، عبارت از این است که در معامله از ناحیهی فضولیت یک مشکلی هست و ما میخواهیم ببینیم که آیا با اجازه این معامله تصحیح میشود یا نه، اما صورتی که لولا الاجازة هم باطل باشد، اصلاً خارج از فرض مسئله است. فرض مسئله در جایی است که مشکل قبض وجود نداشته باشد و چون فضولی است، میخواهیم بدانیم که آیا مشکل معامله با اجازه حل میشود یا نه؟ بنابراین، اصل طرح این موضوع درست نیست تا آقای خوئی مسئله را دو قسمت نموده و در یک صورت درست و در صورت دیگر نادرست بداند، زیرا مسئلهی مورد بحث ما یک صورت بیشتر ندارد که عبارت از صورت قبض است. منتهی آقای نائینی قبض را فرض نکرده و لذا اشکال نموده است، ولی آقای خوئی قبض را فرض کرده و میگوید: اشکالی ندارد. البته آقای خوئی در بحث قبض به حلال یا مجاز بودن هم اشاره کرده است، با اینکه اینها در باب بیع معتبر نیست. مثلاً یک غاصبی زمین شخصی را غصب کرده است و این زمین در دست غاصب است و بعداً مالک زمین، آن را به همین غاصب میفروشد و او هم قبول میکند. در این صورت، این بیع واقع میشود و اگر هم بعداً تلف شود، تلف بعد از قبض است نه تلف قبل از عقد تا معامله منفسخ شود. لزومی ندارد که ید شخص، ید جایز باشد. کیفیت بیان آقای خوئی به نحوی است که کأنّ شرط قبض عبارت از این است که قبضِ جایز باشد، در حالی که اگر قبضِ ممنوع هم باشد، بعد از اینکه عقدی واقع شد و مال قبض شد، با تلف شدن، انفساخی واقع نمیشود.
موضوع: ثمرات قول به کشف و نقل (تلف- ارتداد- نذر- زکات)
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه، اشکال جلسه گذشته بر تفصیل آقای خوئی را وارد ندانسته و اشکال جدیدی بر فرمایش ایشان بیان میفرمایند. و در ادامهی ثمرات قول به کشف یا نقل، مسئلهی نذر و زکات را مورد بررسی قرار میدهند.
وارد نبودن اشکال سابق بر تفصیل آقای خوئی
دیروز نسبت به تفصیلی که در فرمایش آقای خوئی بیان شده بود، اشکالی مطرح شد که چرا ایشان این تفصیل را ذکر کرده و چیزی را که داخل در مسئله نیست، به عنوان تفصیل بیان کرده است، که به نظر میرسد این اشکال به ایشان وارد نباشد.
آقای نائینی میفرمایند که چون تلف قبل القبض است، عقد باطل است و در این حکم فرقی بین کشف و نقل وجود ندارد. و فرض مسئلهی تلف، خارج از موضوع بحث است و اگر فضولی هم نبود، معامله باطل بود.
ولی آقای خوئی دو فرض را تصور کرده است که در صورت تلف قبل از قبض، از مورد بحث خارج است، ولی در صورتی که تلف بعد از قبض باشد، داخل در بحث است. آقای نائینی این فرض را تصویر نکرده است و لذا میفرماید که نباید این مسئله را داخل در بحث کنیم، ولی آقای خوئی برای فرض دوم هم مثال بیان نموده و داخل در بحث میداند. بنابراین، این اشکال به ایشان وارد نیست. اشکال با توجه به این بود که صورت تلف قبل از قبض، خارج از موضوع است، که چرا بین تلف و ارتداد در بعضی از موارد فرق گذاشته است، ولی این مطلب هم از فروع همین مسئله است و چون کاشف الغطاء تلف و ارتداد را بیان کرده است، ایشان میخواهد این مطلب را تنویر کند که تلف در بعضی از موارد خارج از موضوع است و با ارتداد فرق پیدا میکند و لذا نباید تخیل شود که این دو همیشه با هم یکسان بوده و داخل در موضوع هستند.
اشکال بر فرمایش آقای خوئی
طبق مختار مرحوم آقای خویی، هم در مرتد فطری و هم در مرتد ملی، فقط نسبت به مصحف (قرآن) و عبد مسلم اشکال پیدا شده و از ملک شخص خارج میشود، ولی در چیزهای دیگر اینطور نیست. و ایشان در این مطلب فرقی بین مرتد فطری و ملی قائل نشدهاند، بر خلاف دیگران که فرق گذاشتهاند، منتهی آقای خوئی میفرمایند که بعد از ارتداد، قرآن و عبد مسلم به ورثه منتقل میشود.
به نظر میرسد که این فرمایش ایشان راجع به مرتد فطری درست باشد و اگر این شخص مالک قرآن و یا عبد مسلم بوده است، با ارتداد به ورثهی مسلمان منتقل میگردد، ولی در مرتد ملی دلیلی بر انتقال قرآن و عبد مسلم به ورثهی مسلمان وجود ندارد. البته کفار نسبت به قرآن و عبد مسلم صلاحیت مالکیت ندارند، ولی انتقال قرآن و عبد مسلم به ورثهی مسلم مسئلهی دیگری است. در این مسئله، فتوی بر این است که باید قیمت قرآن و یا عبد مسلم به شخص داده شده و این دو از او گرفته شود، نه اینکه قرآن و عبد مسلم به ورثه منتقل شود.
آقای خوئی در این مطلب تفصیلی بیان نکرده است و ظاهر عبارت ایشان این است که فطری و ملی در این حکم یکسان هستند. عبارت ایشان این است: «وهذا بخلاف المرتدّ فإنّ البیع لا یبطل بالنسبة إلیه»، ایشان میخواهد بین مرتد و تلف فرق بگذارند. «فإنّ البیع لا یبطل بالنسبة إلیه بل ینتقل المصحف أو العبد إلی الوارث ویلزم المرتدّ علی العمل من الکنس أو غیره لقدرته علیه»، ایشان در این مسئله تفصیلی بیان نکرده است، در حالی که انتقال به ورثه فقط در مرتد فطری است، ولی در مرتد ملی ارتباطی به ورثه ندارد و باید پول قرآن یا عبد مسلم به شخص داده شده و این دو را از او بگیرند.
برخی دیگر از ثمرات قول به کشف یا نقل
مساله «نذر»: «ثمّ إنّ شیخنا الأنصاری ذکر أنّ الثمرة بین الکشف والنقل تظهر فی موارد اخر کالنذر والزکوات والخیارات وحقّ الشفعة». ایشان راجع به نذر میفرمایند که بین قول به کشف و نقل، ثمره حاصل میشود، مثل اینکه کسی نذر کرده باشد که در فلان تاریخ یک عملی را انجام دهد. بنا بر کشف، از زمان عقد حساب میشود، ولی بنا بر نقل از زمان اجازه به حساب میآید. «إذا نذر کذا عند کونه مالکاً للمال الفلانی فی الوقت الفلانی فیجب علیه الوفاء بالنذر».
مساله زکات: راجع به زکات هم ثمرهی کشف و نقل عبارت از این است که اگر مال یک سال در دست شخص باشد، متعلق زکات قرار میگیرد که بنا بر کشف، مبدأ سال از اول عقد است، ولی بنا بر نقل، از زمان اجازه میباشد. این محاسبات ابتدایی است که به نظر میآید، ولی ایشان میفرمایند که این مطلب در یک صورت صحیح و در یک صورت اشکال دارد، زیرا آنچه که در زکات شرط است، صرف مالکیت نیست تا بگوییم: مبدأ سال، طبق کشف از اول عقد و طبق نقل از وقت اجازه است، زیرا در زکات علاوه بر مالکیت، باید شخص مالک تمکن از تصرف هم داشته باشد تا مبدأ سال او محاسبه شود. در صورتی هم که چیزی به صورت فضولی فروخته شده باشد، هر چند بنا بر کشف، مالکیت از زمان عقد حاصل میشود، ولی مشتری قبل از اجازه، تمکن از تصرف نسبت به این ملک فروخته شده ندارد، پس بنابراین، نسبت به مشتری چه بنا بر کشف و چه بنا بر نقل، مبدأ سال از زمان اجازه است چون تمکن تصرفش بعد از اجازه میآید. ولی نسبت به مالک مجیز، این ثمره درست است، زیرا بنا بر کشف، از اول عقد این مال از ملک او خارج شده است، ولی بنا بر نقل، بعد از اجازه خارج میشود. بنابراین، این ثمره (مبدأ زکات) نسبت به مالک مجیز درست است، زیرا هر چند به حسب ظاهر دیگری جواز تصرف نداشته است و جواز تصرف برای مالک مجیز بوده است، ولی واقعاً و به حسب قرار شرعی، مالک مجیز، مالک نبوده است بنابراین یک سال نگذشته و فقط یکسال مالکیت ظاهری گذشته است ولی مالکیت ظاهری برای محاسبهی مبدأ سال، کفایت نمیکند. بنابراین بین قول به کشف و قول به نقل در محاسبهی مبدأ سال فرق وجود خواهد داشت.
موضوع: ثمرات کشف و نقل (تعیین مبدأ زکات)- اجازهی مجیز بر خلاف طبع اولی در کشف یا نقل
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه در ادامهی بحث قبلی راجع به بیان ثمرات کشف و نقل به موضوع تعیین مبدأ زکات پرداخته و نظر مرحوم شیخ و آقای خوئی را مطرح و مورد نقد و بررسی قرار میدهند. و در ادامه به بیان اقسام کشف پرداخته و حکم مسئله را در صور مختلف کشف متفاوت میدانند. بحث بعدی راجع به فروضی است که اجازهی مجیز بر خلاف طبق اولی واقع شده است، مثل اینکه بنا بر کشف، مجیز عقد را از زمان اجازه مؤثر بداند و یا بالعکس، بنا بر نقل، مجیز عقد را از زمان عقد مؤثر بداند. ایشان ابتداء نظر مرحوم شیخ را راجع به این مسئله مطرح نموده و سپس نظر آقای خوئی را تفصیلاً بیان کرده و مورد نقد قرار میدهند.
تعیین مبدأ زکات بنا بر کشف و نقل
صورت مساله: شخصی مال زکوی را فضولتاً به کسی فروخته است. در این مسئله یکی از فروع مبتنی بر کشف و نقل، راجع به حساب کردن مبدأ زکات میباشد. باید دید مبدأ زکات از زمان عقد است یا زمان اجازه؟
مرحوم شیخ: بنا بر کشف، مبدأ زکات از زمان عقد و بنا بر نقل از وقت اجازه حساب میشود.
آقای خوئی: بنا بر هر دو مسلک، مبدأ زکات باید از وقت اجازه حساب شود، زیرا یکی از شرایط زکات، تمکن تصرف برای شخص است، در حالی که مشتری در عقد فضولی، قبل از اجازه حق تصرف ندارد و لذا تا زمانی که تمکن از تصرف ندارد، چیزی هم بر او واجب نیست. بنا بر کشف، مال از ملک مالک خارج شده است و به جهت فقدان مالکیت، زکات از اول عقد بر او واجب نیست. بنابراین، طبق هر دو مسلک، باید مبدأ را از وقت اجازه حساب کنیم که جواز تصرف حاصل میگردد. (1)
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، سید ابوالقاسم خویی، ج4، ص 202.
نقد فرمایش آقای خوئی
سابقاً عرض شد که کشف بر سه قسم است: کشف حقیقی انقلابی، کشف حقیقی تعقبی و کشف حکمی.
حکم مسئله در صورت کشف تعقبی
بنا بر کشف تعقبی، در صورت علم یا اطمینان به تعقب اجازه، مشتری از اول میتواند در مبیع تصرف کند، زیرا از همان ابتداء، وصف تعقب حاصل است. گاهی شخص مطمئن است که بعداً اجازه واقع میشود ولی حین العقد چون مالک متوجه نیست،اجازهای هم در کار نیست، و بعداً که با او صحبت شود، اجازه میدهد. در این صورت، جواز تصرف و تمام تمکن تصرف- که یکی از شرایط تعلق زکات است- محقق بوده و مبدأ زکات از همان زمان عقد خواهد بود.
حکم مسئله در صورت کشف حقیقی انقلابی یا کشف حکمی
بنا بر کشف حقیقی انقلابی، مشتری نمیتواند قبل از اجازه در مبیع تصرف کند، ولی مالکِ مبیع، میتواند تصرف کند، زیرا مبیع قبل از اجازه، از ملک او خارج نشده است و بعداً انقلاب پیدا میکند. بنا بر کشف حکمی هم مشتری نمیتواند در مبیع تصرف کند، به خلاف مالک که میتواند در آن واقعاً تصرف کند. بنابراین در این مسئله باید قائل به تفصیل شویم و اینطور نیست که در تمام موارد تمکن از تصرف برای مشتری وجود نداشته باشد، بلکه در کشف انقلابی یا کشف حکمی، قبل از اجازه، مالک مجیز میتواند تصرف کند.
این مناقشهی ما نسبت به فرمایش آقای خوئی بود که فرمودند: بر اساس هیچ مبنایی نمیتوان بحث زکات را جزء فروع مسئله کشف و نقل قرار داد و طبق هر دو مسلک، مبدأ زکات از وقت اجازه حساب میشود.
حکم فروضی که بر خلاف طبع اولی است
بحث دیگری که در اینجا مطرح است، عبارت از این است که قائلین به کشف میگویند: وقتی عقد فضولی واقع میشود، مُنشأ عبارت از تملیک آنی است و قصد شخص این است که طرف مقابل در همان وقت مالک شود و اصیل هم تملیک آنی را قبول میکند و لذا باید از اول عقد ترتیب اثر داده شود. این حرف قائلین به کشف است، ولی شیخ انصاری میگوید که طبق قاعدهی اولی، لولا الروایة، باید قائل به نقل باشیم و در منشأ هم قید حالیت در کار نیست، بلکه مُنشأ عقد فضولی اصل ملکیت است و انشائی هم که در اجازه قرار دارد، اصل ملکیت است، پس بنابراین، متعلق هر دو مُنشأ عقدی و اجازهای، اصل ملکیت است، منتهی هر دو دخالت در ملکیت دارند و بعد از مُنشأ دوم- که عبارت از اجازه است- ملکیت حاصل میگردد. این هم تقریبی است که ایشان برای نقل بیان کرده است. (1)
این طبع قضیه است، ولی فروضی هم وجود دارد که بر خلاف طبع اولی است، مثلاً بر مبنای کسی که قائل به کشف است، اینطور فرض کنیم که مجیز تصریح کند که من از تاریخ اجازه با ملکیت موافقت کردم.
حال باید بررسی کنیم که بنا بر کشف، چنین عقدی چه حکمی دارد. فرض دیگر عبارت از این است که بر مبنای نقل اینطور فرض کنیم که شخص مجیز بگوید: من از اول عقد موافقت میکنم. مرحوم شیخ با دو کلمه این مسئله را عنوان کرده و ردّ شده است. ایشان میفرمایند: «و فی صحته وجهان» (2)، یعنی در صحت این اجازه و عقد دو وجه وجود دارد. در این تعبیر «فی صحته وجهان» دو احتمال وجود دارد. البته اگر ایشان تعبیر به «ففی صحته و عدمها وجهان» نموده بود، مسئله روشن بود، زیرا بحث در این بود که آیا این عقد با اجازه تصحیح میشود یا نه، ولی در تعبیری که ایشان بیان کرده است، دو احتمال وجود دارد و احتمال قویتر عبارت از این است که ایشان صحت را مفروغعنه گرفته است، منتهی دو نظر در این فرض وجود دارد که آیا به نحو کشف تصحیح میشود یا به نحو نقل؟ شیخ به همین مقدار اشاره فرموده و از این مسئله عبور نموده است.
نظر آقای خوئی
آقای خوئی در این مسئله قدری بیشتر بحث نموده است. ایشان ابتداء راجع به صحت و عدم صحت این عقد بحث نموده و سپس بنا بر فرض صحت عقد، به این مسئله پرداخته است که به نحو کشف است یا به نحو نقل؟
ایشان راجع به صحت یا بطلان عقد میفرماید که اگر ما قائل به کشف شدیم، ولی مجیز موافقت خود را نسبت به عقد از زمان اجازه اعلام نمود، در این صورت، این اجازه مصحح عقد نیست و لذا عقد باطل خواهد بود، زیرا بر اساس مبنای کشف، مُنشأِ عقدی عبارت از اول عقد بوده است، ولی آنچه که مورد اجازه قرار گرفته است، غیر از مُنشأ ماست و قهراً این اجازه مصحح عقد فضولی نخواهد بود.
آقای خوئی در بیان توضیح این مطلب، هر چند بحث ما در باب بیع است، ولی ایشان به همین مسئله در باب اجاره اشاره میفرمایند، زیرا ولو مثالها متفاوت است، ولی وجه هر دو یکسان است. در باب اجاره، اگر کسی فضولتاً مثلاً ملک زید را از ماه شوال به یک قیمتی به طرف مقابل – که اصیل است- اجاره بدهد و بعد هم زید بگوید: من نسبت به اجاره از ماه ذیقعده موافقت میکنم، نه از ماه شوال، بلااشکال چون اجازه بر خلاف انشاء است، ما میگوییم که این اجازه باطل است چون بر خلاف انشا است و به همان مناطی که انشاء ایجاب و قبول باید با هم توافق داشته باشند، اجازه و عقدِ مجاز هم باید توافق داشته باشند و در غیر اینصورت، عقد باطل بوده و اجازه هم فایدهای ندارد.
صورت دیگر عبارت از عکس این مسئله است، یعنی ما قائل به نقل باشیم که در صورت نبود قید یا قرینهای، نقل و انتقال و تملیک و تملک از زمان اجازه خواهد بود، ولی شخص مجیز بگوید: من موافقت خودم را از زمان عقد اعلام میکنم. حال باید ببینیم که این مسئله چه حکمی دارد؟ بنا بر نقل، عقد از زمان اجازه، عقد مالک میشود و ادلهی «أوفوا بالعقود» (1)هم خطاب به عاقدین مالکین است و بعد الاجازة عاقدین مالکین محقق میشود و چون خطاب چنین است، بنابراین، شارع از زمان اجازه، عقد را امضاء میکند، ولی در صورتی که مجیز عقد را از ابتداء عقد اجازه بدهد، مقداری که قبل از اجازه است، لغو بوده و مورد امضاء شارع قرار نمیگیرد.
امکان انحلال انشاء
در بعضی از مسائل که بین الاجازة و العقد، مالکیت برای شخص یا مملوکیت برای عین حاصل میشد، آقای خوئی میفرمودند که اگر ما قائل به کشف هم شویم، باز هم چون اوایل عقد اشکال شرعی داشته است، مورد امضاء قرار نگرفته است و از وسط عقد مورد امضاء قرار میگیرد. ما هم در این مسئله عرض میکردیم که گاهی انشاء ما یَملک و ما لا یَملک در انشاء واحد درج یا جمع میشود، ولی شارع ما یَملک را امضاء کرده و ما لا یَملک را امضا نمیکند. در اینجا انشاء واحد به انشائین انحلال پیدا میکند و کأنّ دوتا عقد واقع شده است که یکی از آن دو ممضی است و دیگری ممضی نیست.
1) مائده / 1.
در این مسئلهی مورد بحث هم در طول زمانی که مجیز اجازه میدهد، یک مقداری مورد امضاء شرع نیست، ولی یک مقداری مورد امضاء شرع است و در نتیجه اگر قائل به نقل شدیم، شرع قبل از اجازه را امضاء نکرده و میگوید: فقط باید از وقت اجازه ترتیب اثر داده شود ولو اینکه مجیز موافقت خود را نسبت به زمان عقد اعلام نماید. بنابراین، طبق حکم شرع، موافقت مجیز نسبت به قبل از اجازه لغو بوده و فقط باید نسبت به زمان بعدالاجازه ترتیب اثر داده شود. خلاصه آقای خوئی بنا بر قول به کشف، اجازه از زمان اجازه را باطل میداند، ولی بنا بر نقل، اصل اجازه از زمان عقد را صحیح دانسته است، منتهی نسبت به زمان قبل از اجازه را لغو میداند.
ایشان برای انحلال به برخی تخالفهای بین انشاء و مُنشأ مثال میزنند که اشکالی در آنها وجود ندارد و این مورد را هم جزء مصادیق آنها به حساب میآورد مثل اینکه اگر مختصری تفاوت بین ایجاب و قبول وجود داشته باشد و با اینکه مُنشأِ ایجاب از لحظهی ایجاب است و قبول قدری متأخر از آن است، ولی اشکالی در عقد نیست،آقای خوئی می خواهند بفرمایند مسئلهی مورد بحث ما هم از مصادیق این مطلب است. البته ما سابقاً در مسئلهای که شارع از وسط امضاء میکرد، عرض کردیم که گاهی یک انشاء عرفاً منحل به دو انشاء و دو مطلوب میشود که یک انشاء مورد اجازه قرار میگیرد، ولی انشاء دیگر مورد اجازه نیست، حال این تعدد یا به صورت عرضی است مثل جمع شدن ما یملک و ما لایملک و یا به صورت طولی است مثل همین مسئله که یک مدت مورد امضاء است و مدت دیگر مورد امضاء نیست. گاهی عرفاً چنین انحلالی وجود دارد، ولی در خیلی از مواقع اینطور نیست و یک مطلوب بیشتر وجود ندارد و طرفین میگویند که اگر از اول نقل و انتقالی واقع شد، ما این عقد را میخواهیم، ولی در غیر این صورت توافقی در کار نیست. خلاصه چنین انحلالی به طور کلی وجود ندارد و لذا نمیتوان طبق فرمایش آقای خوئی با انحلال، این مسئله را تصحیح کرد. البته برخی تشریفات عادی و تفاوتهایی که به حسب متعارف در ایجاب و قبول وجود دارد، و معاهده صدق میکند و کمی تفاوت مضر به معاهده نیست، بر خلاف مسئلهی مورد بحث ما که بین عقد و اجازه فاصله وجود دارد و لذا نمیتوان در این مسئله به آن مثال استناد کرد.
در عقد فضولی، اجازه، شرط است یا مقتضی؟
اما راجع به قسمت اول فرمایش آقای خوئی که بنا بر قول به کشف و اجازهی مجیز از زمان اجازه، ایشان قائل به بطلان معامله شدند، باید بگوییم که حکم در این مسئله مبتنی بر این است که ما عقد فضولی را مقتضی بدانیم و اجازه شرط آن باشد، یا اینکه همین اجازه هم جزءالمقتضی باشد و کأن این اجازه ایجاب بوده و قبول هم از جانب اصیل قبلاً محقق شده است. یعنی عقد از دو مقتضی ترکیب شده است که زمانهایشان مختلف است.
اگر ما قائل شویم که اجازه یکی از شرایط تصحیح عقد است، مانند إذن مالک که موجب تصحیح عقد میشود، در این صورت بنا بر قول به کشف و طبق انحلالی که ایشان قبول کردند، میتوان گفت که عقد از زمان انشاء به صورت طولی محقق است، ولی با توجه به اینکه مجیز از زمان اجازه توافق کرده است، تأثیر عقد بعد از اجازه خواهد بود و از زمان عقد تا زمان اجازه مورد امضاء شرع نخواهد بود. بنابراین، بنا بر مسلک آقای خوئی که قائل به انحلال است یا آن فرضی که واقعا تعدد مطلوب از نظر زمان خواهد بود که شارع با توجه به نظر مجیز، زمان عقد تا اجازه را امضاء نکرده است و قهراً نقل و انتقال بعد از اجازه واقع میشود. و طبق مبنای ایشان نباید بنا بر کشف قائل به بطلان شد.
موضوع: مصادیق لفظی و فعلی اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به بحث مصادیق اجازه در باب فضولی پرداخته و انواع مختلف اجازه با لفظ صریح یا ظاهر و فعل را بیان میفرمایند. ایشان برخی از مثالهای اجازه فعلی را مانند تمکین زوجه نسبت به زوج مطرح نموده و مورد مناقشه قرار میدهند. و در ادامه دلیل فاضل مقداد در عدم کفایت فعل در اجازه را مورد بررسی قرار میدهند.
تنبیه دوم: مصادیق اجازه در باب فضولی (لفظ صریح یا ظاهر- فعل)
«الثانی أنّه یشترط فی الإجازة أن یکون باللفظ الدالّ علیه علی وجه الصراحة العرفیة،کقوله: أمضیت و أجزت و أنفذت و رضیت، و شبه ذلک.» (1)
تنبیه دوم راجع به این است که اجازهی معتبره در باب فضولی به وسیله چه چیزی تحقق پیدا میکند. در باب فضولی گاهی اجازه با لفظ صریح هست، مثل اجزت، امضیت و امثال آنها، گاهی هم لفظ اجازه هر چند صراحت ندارد، ولی ظهور عرفی در معنای اجازه دارد که عرف هم همین مقدار را کافی میداند. مثال معروفی که بین فقهاء متداول است، عبارت «بارک الله فی صفقة یمینک» (2)میباشد که جنبه کنائی نسبت به اجازه دارد و عرف هم همین مقدار کافی دانسته و جزء مصادیق اجازه در باب فضولی گرفته است. بنابراین، هر چیزی که عرفاً بالمطابقة، یا بالالتزام دلالت بر رضایت شخص نسبت به عقد داشته باشد، کفایت میکند.
کفایت کردن اجازهی فعلی
ایشان در ادامه میفرمایند که اثبات اجازهی مصحح فضولی، اختصاص به لفظ ندارد و حتی اگر فعلی هم عرفاً کاشف از رضایت شخص نسبت به عقد باشد، کفایت مینماید:
مثال اول: مبیع به صورت فضولی فروخته شده است و مالک اصلی بعد از اطلاع از فروش مبیع، ثمن را گرفته و در آن تصرف میکند. در اینجا اخذ ثمن، دلیل عقلی نیست ولی یک امارهی عرفی بر موافقت مالک نسبت به عقد است. و عرف به همین فعل، اکتفا میکند.
مثال دوم: تمکین زوجه نسبت به زوج، بعد از عقد فضولی است. در اینجا هم تمکین زوجه، اجازهی فعلی نسبت به عقد فضولی میباشد. علامه هم به این معنی تصریح کرده است.
مناقشه در مثال دوم: این تمکینی که ایشان به صورت مطلق بیان کرده است، جای مناقشه دارد، زیرا در برخی از فروض، شاید زوجه اصلاً متوجه عقد فضولی نشده و تمکین کرده باشد. در این صورت، این تمکین هیچگونه کاشفیتی نسبت به عقد فضولی ندارد و عقدی واقع شده باشد یا نشده باشد برای این متساوی النسبة است. بنابراین، بهتر بود که ایشان قید «در صورت اطلاع زوجه نسبت به عقد فضولی» را ذکر میکردند. مسئلهی اخذ ثمن توسط مالک هم همینطور است، ولی در مسئلهی تمکین کار مشکلتر است، زیرا در خیلی از موارد هر چند که زن موافق ازدواج نیست، ولی به خاطر بیتقوایی و برخی جهات دیگر، زن حاضر به تمیکن میشود و لذا در تمکین زن، ظنّ معتنابهی نسبت به قبول ازدواج وجود ندارد حتی اگر اطلاع از فضولی هم داشته باشد و ممکن است که شخص فریب شیطان را خورده و اقدام به تمکین کرده باشد و خلاصه اینکه دلالت این مباشرتها بر رضایت نسبت به ازدواج، خیلی مشکل است و شخص خیلی باید قوی باشد تا در این شرایط فریب شیطان را نخورد. ممکن است که زن حاضر به ازدواج هم نباشد، ولی به جهت زیبایی مرد یا جهات دیگر، اقدام به تمکین کند. متعارف زنهایی که تقوی نداشته باشند، در صورتی که مانعی نباشد، تمکین میکنند و تقوی باید باشد تا شخص جلوی شیطان بایستد. بنابراین، این تمکین علامت موافقت زن با عقد نیست و با تمکین، امارهی ظنی معتبری در کار نیست. البته ممکن است انسان در مسائل مالی گذشت کند، ولی در اینگونه موارد، مقاومت و عدم تمکین خیلی سخت است.
خلاصه اینکه نظر مرحوم شیخ این است که فعل کاشف از رضا کفایت میکند. البته عبائر ایشان در اینجا یک نحوه اجمالی دارد، ولی در اول مبحث فضولی به صراحت مختار خویش را بیان کرده است. مرحوم شیخ در اینجا میگوید: چیزی که دالّ بر رضا باشد، کافی است، و این عبارت ایشان یک نحوه ابهامی دارد که آیا وجود دالّ شرط در مقام ثبوت برای تحقق اجازه است یا فقط جنبه اثباتی در قضیه دارد و میزان عبارت از رضاست؟ مرحوم شیخ در ابتدای مبحث فضولی این قول را اختیار میکند که حکم دائر مدار نفس رضاست، ولو اینکه کاشفی در کار نباشد. (1)به عبارت دیگر، شخص بینه و بین الله میداند که راضی است یا راضی نیست و اگر نسبت به عقد فضولی اطلاع پیدا کرد و راضی به آن بود، این عقد واقع میشود و باید شخص با آن موافقت کرده و ترتیب اثر بدهد. ایشان در اوائل بحث فضولی این مطلب را فرموده است، ولی در اینجا اینطور نقل میکند که از کلمات بزرگان استفاده میشود که اگر امری دالّ بر رضا شد، کفایت میکند. ایشان در اینجا همهاش تعبیر به «دالّ» دارد و لذا این تعبیر ایشان اجمال دارد که آیا کفایت دال بر رضا، به این جهت است که رضا میزان است و فقط در مقام اثبات نیاز به دال داریم یا اینکه دال بر رضا، در مقام ثبوت هم دخالت دارد؟
1) کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص346.
خلاصه اینکه از این تعبیر ایشان چیزی استفاده نمیشود، ولی قدر متیقن در مختار ایشان عبارت از این است که اگر کاشفی از رضا وجود داشته باشد، کفایت میکند. البته کاشف از رضا هم گاهی فعلی از افعال شخص است که در این صورت هم گاهی شخص این کار را به قصد تفهیم انجام میدهد و گاهی هم چنین قصدی ندارد، ولی لازمهی عرفی این کار او، رضایت او نسبت به عقد است. این دو قسم از کاشفیت فعل از رضا بود، ولی یک قسم دیگر وجود دارد که جزء افعال، نیست و فقط بر اساس خصوصیاتی که در بشر وجود دارد، انسان رضایت مالک را احراز میکند. مثلاً اگر به کسی که جوان و عذب است، بگویند: یک زن زیبایی هست که اخلاقش هم خوب است، خانوادهی خوبی هم دارد، مهر سنگینی هم ندارد و اهل زندگی هم هست، روشن است که این شخص نسبت به ازدواج با چنین زنی راضی است و لازم نیست که برای ابراز رضایت، حتماً فعلی از او سر بزند و بر اساس خصوصیاتی که در وجود بشر قرار دارد، مانند شهوت و امثال آن، رضایت او را احراز میکنیم. در نزد چنین شخصی اگر به صورت اجمالی این موضوع بیان شود، رضایت به موضوع هم لازمهی این تصور خواهد بود، بدون اینکه فعلی از افعال از او سر بزند و فقط همین مقدار که علم به رضایت شخص حاصل شود، کافی است و خصوصیاتی که در شخص وجود دارد، دلالت بر رضایت دارد، بدون اینکه فعلی از افعال از او سر بزند.
بنابراین، نظر شیخ عبارت از این است که در اجازهی فضولی، هر چیزی دالّ بر رضا باشد، کفایت میکند.
عدم کفایت فعل در اجازه
فاضل مقداد: برای اجازه حتماً باید لفظ باشد و فعل کفایت نمیکند، حتی اگر این فعل به قصد انشاء واقع شده باشد. زیرا اجازه هم مانند بیع است. همانطوری که بیع عقدی لازم است و باید در آن لفظ بکار برده شود، اجازه هم امری لازم است و باید در آن لفظ بکار برده شود و فعل کفایت نمیکند.
اشکال مرحوم شیخ: این استدلال، شبیه به مصادره است. در استدلال ایشان یک صغری وجود دارد و یک کبری. صغری عبارت از این است که اجازه هم در لزوم مانند بیع است، کبری هم عبارت از این است که هر چیزی که در لزوم مشابه بیع بود، باید به وسیلهی لفظ ایجاد و انشاء شود.
ظاهر ابتدایی فرمایش مرحوم شیخ، عبارت از این است که صغرای این استدلال شبیه به مصادره باشد، زیرا صغری به صورت صریح ذکر شده است، ولی بعید است که مرحوم شیخ بخواهد این صغری را انکار کند، زیرا اگر کسی نسبت به عقد اجازه دهد، نمیتوانیم بگوییم که این عقد لازم نیست و شخص میتواند بعد از اجازه عقد را به هم بزند. بنابراین، ظاهراً مراد مرحوم شیخ از شباهت به مصادره، همین کبرای مطوی است که اگر امری در لزوم شبیه به بیع بود، باید حتماً با لفظ ایجاد و انشاء شود. بنابراین، بعید نیست نظر مرحوم شیخ از شباهت به مصادره، انکار این کبرای کلی باشد که هر چیزی که در لزوم شبیه به بیع بود، حتماً باید با لفظ ایجاد و انشاء شود. طبق فرمایش ایشان، اصلاً دعوا بر سر همین مطلب است و لذا استدلال فاضل مقداد شبیه به مصادره است.
توجیه استدلال فاضل مقداد: مرحوم شیخ میفرمایند که ممکن است این کلام فاضل مقداد را به گونهای توجیه کنیم که از شباهت به مصادره بیرون برود. ایشان میگوید: شاید بتوان استدلال ایشان را اینطور توجیه کرد که گاهی اوقات در استدلال، کبری را به وضوح مطلب واگذار میکنند و در اینجا هم کأنّ استقراء و فحص در فقه اینطور ایجاب میکند که نواقل عقود و اموری که لازم است، باید از استحکام برخوردار باشد و فعل بر خلاف لفظ، چنین استحکامی ندارد. بنابراین، کأنّ در کلام ایشان به یک کبرای کلی مطوی استدلال شده است که به وضوحش واگذار شده است و با توجه به اینکه اجازه از امور لازمه است، باید دلیل محکمی مانند لفظ، بر آن وجود داشته باشد. البته مرحوم شیخ بعد از بیان این توجیه میفرماید: «و فیه نظر» (1)، یعنی این مطلب اشکال دارد، زیرا بر فرض هم که این استقراء را بپذیریم که در تمام عقود لازمه لفظ معتبر است، ولی باید به این نکته توجه داشته باشیم که اجازه عقد نیست، بلکه شرط صحت عقد است. عقد همان چیزی است که فضولی و طرف مقابلش با ایجاب و قبول انجام میدهند و اجازه شرط صحت و تأثیر این عقد است. بنابراین، در عقد فضولی، مقتضی همان کار فضولی و اصیل طرف مقابل اوست، منتهی شرط تأثیر عمل آن دو تعقب الاجازه یا خود اجازه است، با همان تقریباتی که بیان شده است. پس در نتیجه، اگر هم با استقراء این مطلب را بفهمیم که در خود مقتضی لفظ معتبر است، دلیلی ندارد که بگوییم: در شرایط تأثیر و صحت عقد هم لفظ معتبر است و بدون لفظ این شرایط تحقق پیدا نمیکند. برای بیع شرایط متعددی وجود دارد که نفس تحقق خارجی آنها ثبوتاً کافی است و لازم نیست که برای تحقق آنها حتماً لفظی در کار باشد، مانند شرایط متعاقدین و موالات و امثال آنها.
1) کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص422.
در صورت قول به نقل هم عقد فضولی تأثیر میکند، ولی تأثیرش بعد از آمدن اجازه است، ولی بیع و شراء با ایجاب و قبول فضولی و طرف مقابلش واقع میگردد. مثل وصیتی که شخص میکند، ولی تأثیر آن بعد الموت حاصل میشود. البته این مسئله یک قدری با مسئلهی وصیت فرق دارد، زیرا امضاء شارع بعد از اجازه میآید، ولی همان عقد سابق منشأ تأثیر میباشد. آقای خوئی هم در اینجا همین بیان را دارند که اگر هم ما استقرائی راجع به عقود بکنیم، این استقراء به درد مسئلهی اجازه نمیخورد، زیرا اجازه شرط التأثیر است نه مقتضی التأثیر. (1)ایشان میفرمودند که اگر کسی بعداً اجازه داده و بگوید: من با عقد موافقم، ولی از این تاریخی که من تعیین میکنم، این اجازه باطل و لغو است. ما هم عرض میکردیم که آنچه تأثیر دارد، همان عقد قبلی و انشائی است که بین فضولی و اصیل واقع شده است، منتهی شارع بعداً امضاء میکند.
ایشان قبلاً هم به تأخیر امضاء نسبت به انشاء متعاملین در مسئلهی بیع فضولی مال موقوفه قائل شده بود. در آن مسئله، انشاء در زمان وقفیت و عدم صلاحیت فروش واقع شده بود، یا در زمان مثلاً متنجس بودن آب واقع شده بود که صلاحیت تملیک و تملک وجود نداشت، ولی در وسطها رفع مشکل شده و صلاحیت تملیک و تملک و جواز فروش حاصل شده بود. در اینجا ایشان میفرمود که مانعی ندارد که شارع بعداً این عقد را امضاء کرده باشد. (2)ما هم عرض میکردیم که در صورت انحلال ممکن است یک قسمتی صحیح و قسمت دیگر باطل باشد.مقصود این است که آقای خوئی در آن جا اشکال کرده بود با این که مبنای ایشان این است که خود عقدی که هست منشا نقل و انتقال است و اجازه شرط است ولی مرحوم شیخ اشکال می کند و تعبیر مرحوم شیخ راجع به این مطلب این است: «و یمکن أن یوجّه»، ممکن است که کلام فاضل مقداد را اینطور توجیه کنیم که، «بأن الاستقراء فی النواقل الاختیاریة اللازمة کالبیع و شبهه یقتضی اعتبار اللفظ و من المعلوم أن النقل الحقیقی العرفی». یک نقل انشائی داریم که با خود عقد واقع میشود، ولی یک نقل حقیقی هم داریم که عرفاً با وقوع اجازه حاصل میگردد. جواب این توجیه هم این است که «فیه نظر»، یعنی اجازه تأثیر دارد، ولی تأثیر شرط نسبت به واقع، نه تأثیر مقتضی نسبت به مقتضا. «و فیه نظر بل لو لا شبهه الإجماع الحاصلة من عبارة جماعة من المعاصرین تعین القول بکفایة نفس الرضا إذا علم حصوله من أی طریق کما یستظهر من کثیر من الفتاوی و النصوص» (3)،این مطلب از کثیری از فتاوی و نصوص استفاده میشود. ایشان میفرمایند که یک شبههی بدوی برای اجماع وجود دارد، ولی بعد از مراجعه به کلمات قوم معلوم میشود که اجماعی در کار نیست، بلکه در کلمات فقهاء عبائری هست که از آنها استفاده میشود که لفظ معتبر نیست، بلکه مطلق دالّ کفایت میکند.
موضوع: کفایت رضا در اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به بحث کفایت رضا در اجازه میپردازند. ایشان در ابتداء استدلال مرحوم شیخ در کفایت رضا، به کلمات بزرگان را مطرح نموده و برخی از کلماتی که مرحوم شیخ نقل کرده است را مطرح و دلالت آنها بر مورد بحث را مورد نقد و بررسی قرار میدهند. یکی از کلماتی که از علماء در این باب نقل شده است، بحث اختلاف در وکالت و دلالت کراهت بر ابطال است، مطلب دیگر سکوت بکر در عقد و سومین مطلبی که نقل شده، تمام موضوع بودن رضاست که یکیک این موارد مورد بررسی قرار میگیرد.
کفایت رضایت در اجازه
«لولا شبهة الإجماع الحاصلة من عبارة جماعة من المعاصرین تعیّن القول بکفایة نفس الرضا إذا علم حصوله من أیّ طریق، کما یستظهر من کثیر من الفتاوی و النصوص». (1)مرحوم شیخ میفرماید که اگر به جهت ادعای بعضی از معاصرین، شبههی اجماع نسبت به عدم کفایت رضایت تنها در اجازه وجود نداشت، ما به صورت بتّی فتوی به کفایت رضایت به طور مطلق میدادیم. عرض شد که کلام مرحوم شیخ در اینجا یک نحوه اجمالی دارد که آیا علم به رضایت در اجازه شرط است، یا رضایت واقعی کافی است؟ولی در اوائل بحث فضولی تصریح کرده است که وجود لفظ یا فعل دالّ بر رضایت معتبر نیست و اگر شخص بینه و بین الله راضی به عقد بود، ولو اینکه دالّی بر رضا وجود نداشته باشد، معامله لازم بوده و از فضولی بودن خارج میگردد. البته در آخر بحثهایی هم که در اینجا دارد، جملهای را ذکر کرده است که به همان مطلب قبلی ایشان منطبق میشود که دالّ موضوعیتی ندارد و معیار رضایت مالک است. بنابراین، اگر شخص راضی بود ولو اینکه دالّی هم در کار نباشد، معامله، لازم و عقد از فضولیت خارج میشود. ایشان در ابتداء میفرمایند یک شبههی اجماعی نسبت به عدم کفایت رضایت در کار است، ولی بعد میفرمایند که کأنَّ این شبهه، یک شبههی بدوی است و بزرگان کلماتی دارند که نه تنها اجماعی بودن این مطلب را ردّ میکند، بلکه این نظر را تأیید میکند که معیار همان رضایت شخص است. و در ادامه شروع به نقل کلمات بزرگان نموده و میفرماید: علاوه بر کلمات بزرگان، از روایات هم استفاده میشود که برای خروج از فضولیت، یک چیزی که دالّ بر رضا باشد، کفایت میکند و لزومی ندارد که انشاء لفظی یا فعلی در کار باشد. آقای خوئی هم به این بحث پرداخته، منتهی ایشان تمام کلماتی که مرحوم شیخ از بزرگان نقل کرده است را مطرح ننموده و روایاتی را هم که مرحوم شیخ ذکر کرده است، استقصاء ننموده است و یک روایتی را هم نقل کرده است که مرحوم شیخ این روایت را به عنوان روایت نقل نکرده، بلکه به عنوان کلمات بزرگان ذکر کرده است. مرحوم شیخ میفرماید: «یستظهر من کثیر من الفتاوی و النصوص..» (2)، از کثیری از فتاوی و نصوص ظاهر میشود که اگر انسان از هر راهی یقین به رضایت مالک پیدا بکند، کافی است.
عدم کفایت سکوت در اجازه
مرحوم شیخ: بزرگان میگویند: در باب اجازه، سکوت تنها کافی نیست و صراحت معتبر است و حتماً باید لفظ یا فعلی که دالّ بر رضاست، وجود داشته باشد. در تعلیل برای این مطلب هم گفتهاند که سکوت اعم از رضاست و دلیل بر رضا نخواهد بود، «فقد علل جماعة عدم کفایة السکوت فی الإجازة بکونه أعم من الرضا فلا یدل علیه».
اشکال آقای خوئی: ما از این فرمایش آقایان اینطور استفاده میکنیم که سکوت، فعلی مُبرِز است و نمیتوان استفاده کرد که فعل مبرز، معتبر نیست. (1)
رد اشکال آقای خوئی: این فرمایش آقای خوئی اشکال به کلام مرحوم شیخ نیست، زیرا تعبیر مرحوم شیخ عبارت از این است که اینها در بیان عدم کفایت سکوت، گفتهاند: سکوت أعم از رضاست، پس در نتیجه دلالت بر رضا نمیکند، تا کافی در اجازه باشد، «فلا یدلّ علیه». مرحوم شیخ میفرماید: از این فرمایش آقایان استفاده میشود که اگر دلیل بر رضا باشد، کأنّ کفایت در اجازه میکند و فرقی ندارد که این دلیل بر رضا، فعلی از افعال باشد یا نه، انشاء باشد یا نه؛ اینها معتبر نیستند، بلکه معیار نفس حصول رضایت است. آقای خوئی اینطور تعبیر میکند که با توجه به نسبت تباین بین سکوت و رضا، باید این اعم بودن توجیه شود؟ بعد هم ایشان در توجیه این مطلب میگوید که در اینجا ما مُبرِز نسبت به رضا نداریم و لذا این سکوت فایدهای ندارد و کأن امر مبرز معتبر است و علم خارجی، بدون اینکه فعلی از شخص صادر بشود، فایده ندارد. این اشکالی است که آقای خوئی بیان میکند
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، سید ابوالقاسم خویی، ج4، ص210.
ولی مرحوم شیخ متوجه این مطلب است و لذا میگوید: در تعبیر آقایان به جای اینکه گفته شود: چون لفظی در کار نیست، سکوت تنها کفایت نمیکند، اینطور تعبیر شده است که چون دالّی وجود ندارد، سکوت کافی نیست. بنابراین، معیار را دالّ قرار دادهاند، نه لفظ و این تعبیر کالصریح در این مطلب است که معیار دالّ است و فرقی ندارد که رضایت را از چه چیزی بفهمیم، از فعلی از افعال یا از هر دالّ دیگری. دیروز هم این مثال را ذکر کردیم در یک زنی که خصوصیاتی مانند زیبایی و حسن اخلاق و مهر کم و امثال آن وجود داشته باشد، به صورت طبیعی رضایت شخص به ازدواج با چنین زنی حاصل است و لازم نیست که فعلی از او برای ابراز رضایت سر بزند، بلکه خداوند در وجود بشر خصوصیاتی مانند شهوت و رغبت به زیبایی قرار داده است که لازمهی این خصوصیات، رضایت شخص به ازدواج با چنین زنی است.
اشکال بر فرمایش مرحوم شیخ
بنابراین، این فرمایش آقای خوئی جواب فرمایش مرحوم شیخ نیست، ولی عرض ما نسبت به فرمایش مرحوم شیخ عبارت از این است که آیا از این عبارت آقایان استفاده میشود که دالّ تمامالملاک است یا اینکه شرط است؟ اگر دال شرط باشد، به این معنی است که باید دال موجود باشد، ولو اینکه شرایط دیگری هم مانند انشاء و امثال آن وجود داشته باشد. بنابراین، از عبارت «فلا یدلّ علیه» اینطور استفاده میشود که یکی از شرایط عبارت از وجود دال است، ولی شرط منحصر در این مورد نیست و ممکن است که شرایط دیگری هم وجود داشته باشد و لذا معنای این عبارت این است که اگر دال نباشد، باطل است، ولی به این معنی نیست که هر جا دال بود، کفایت میکند. مرحوم شیخ از این عبارت، کفایت دال را استفاده کرده است، ولی چنین چیزی از این عبارت استفاده نمیگردد.
اختلاف در وکالت (دلالت کراهت بر ابطال)
مسئلهی دیگری که ایشان نقل میکند، عبارت از این است که شخصی عملی را با ادعای وکالت از کسی انجام داده است، ولی طرف مقابل دادن وکالت را انکار نموده و میگوید: من تو را وکیل برای این کار نکرده بودم. در این مسئله یک ادعا و یک انکار وجود دارد. یکی نفر منکر وکالت است، کسی هم که این کار را انجام داده است، مثبت وکالت است. در اینجا منکر قسم میخورد و بعد از قسم، این قرار منفسخ میگردد.
بیان معنای انفساخ در این مسئله: ابتداء به نظر میرسد که وجهی برای ذکر کلمه منفسخ در اینجا وجود نداشته باشد، زیرا بحث در اصل تحقق وکالت است و چگونه میتوان تعبیر به انفساخ کرد؟
توجیه اول: در کلام آقای خوئی یک توجیهی راجع به استعمال کلمهی انفساخ در اینجا ذکر شده است که بسیار بعید به نظر میرسد که چنین چیزی مراد باشد. ایشان میفرماید که این مطلب راجع به موردی است که معامله خیاری است و وکالت هم برای شخص وکیل ثابت است، ولی شخص وکیل این مطلب را فراموش کرده است یا به جهت بیتقوایی آن را انکار کرده و بعداً هم قسم میخورد که من وکالتی ندادهام. بنابراین، اصل وکالت واقع شده است، منتهی معامله خیاری است و قسم خوردن موکل علامت این است که راضی به وقوع عقد نیست و لذا این انکار به معنای فسخ نکاح است. این توجیهی است که آقای خوئی بیان کرده است (1)، ولی خیلی بعید است که ما این لفظ را حمل به خصوص این مورد بکنیم.
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، سید ابوالقاسم خویی، ج4، ص210.
توجیه دوم: احتمال قویتر این است که مراد از انفساخ عبارت از این باشد که عقد فضولی صلاحیت و شأنیت تصحیح را دارد، بر خلاف برخی امور دیگر که چنین شأنیتی را ندارند و لذا با انکار وکالت، این شأنیت از بین میرود و انفساخ پیدا میکند. این شخص ادعای وکالت میکند، ولی وکیل نیست و عقد را فضولتاً و بدون وکالت انجام داده است. طرف مقابل هم میگوید که من أذنی به تو ندادم، و در حقیقت، با این قسم و انکار او، فضولیت عقد اثبات میشود و شأنیت و صلاحیت اجازه هم از بین رفته و منفسخ میگردد. تعلیلی که در اینجا ذکر شده است، عبارت از این است که «لأن الحلف یدل علی کراهتها»، یعنی حلف دلالت بر کراهت طرف مقابل دارد و نفس کراهت هم کافی برای ابطال است. کأنّ طبق این تعلیل، اگر کراهت برای فسخ کافی باشد، در مقابلش، رضایت برای اجازه کفایت میکند.
رد استدلال به این مورد
البته این مسئله نمیتواند دلیل بر مدعی باشد، زیرا چه اجازه به معنای خاص باشد و چه به معنای عام، حتی اگر انشاء هم شرط باشد، وجود کراهت کفایت در بطلان میکند، اما در طرف تصحیح اینطور نیست و صرف بودن رضایت، کفایت در صحت نمیکند. بنابراین، عموم در طرف کراهت است به این معنی که «کل مکروه غیر جایز» و این مطلب مورد توافق است و هم مرحوم شیخ و هم کسانی که انشاء را معتبر میدانند، آن را قبول دارند. و ملازمهای بین دو شق کراهت و رضایت وجود ندارد و طرف رضایت بستگی به دلیل مطلب دارد.
استدلال به سکوت بکر در عقد
مورد دیگری که مرحوم شیخ میفرماید از آن کفایت رضا استفاده میشود، سکوت بکر است. «ذکر بعضٌ أنه یکفی فی إجازة البکر للعقد الواقع علیها فضولاً سکوتها»، یعنی یک عقدی فضولتاً انجام شده است، بدون اینکه از بکر اذنی گرفته شود، ولی بکر بعد از اطلاع از عقد، سکوت کرده و این سکوت کفایت میکند.
تسامح مرحوم شیخ: البته مرحوم شیخ در اینجا یک تسامحی ذکر کرده است، زیرا ایشان در بیان این مسئله تعبیر به «بعضٌ» کرده است، در حالی که این مطلب بین فقهاء مشهور بوده که سکوت بکر در باب نکاح فضولی، کفایت میکند. بنابراین، در تعبیر به «بعضٌ» یک نحوه تسامحی وجود دارد و بهتر بود که تعبیر به «قول المشهور» یا «قول الاصحاب» میشد.
تسامح آقای خوئی: در کلام آقای خوئی هم این تسامح واقع شده است که این مورد را ظاهراً از روایاتی دانسته است که مرحوم شیخ به آن استدلال کرده است، در حالی که مرحوم شیخ این مسئله را جزء روایات مسئله ذکر نکرده است، بلکه به عنوان یکی از کلمات بزرگان متذکر آن شده است.
به هر حال، این مسئله چه یکی از روایات باشد و چه یکی از کلمات بزرگان، مرحوم شیخ به آن استدلال کرده و میگوید که فقهاء سکوت بکر را کافی دانستهاند.
نقد استدلال مرحوم شیخ
البته باید عرض کنیم که کفایت سکوت، یک معنای اخصی است، زیرا سکوت فعلی از افعال است و در خیلی از موارد خود سکوت علامت امضاء است و لذا از اینکه شارع سکوت را اماره قرار داده و امضاء حساب کرده است، نمیتوان استفاده کرد که رضایت مطلق کافی در اجازه است، چه این رضایت از فعلی کشف شده باشد و چه از قید یا انشاء با فعل یا انشاء با ترک. بنابراین، ما نمیتوانیم از این مورد چنین چیزی را استفاده بکنیم که انشاء در اجازه معتبر نیست و کشف رضایت از هر طریقی کفایت میکند. و ممکن است بگوییم که سکوت، عرفاً یک نحوه امضاء است و همین در اجازه کافی است، ولی در صورتی که ما فقط علم خارجی به رضایت شخص داشته باشیم، نمیتوانیم این رضایت را کافی بدانیم، خصوصاً بر مبنای مرحوم شیخ – که از آخر بیاناتش استفاده میشود- در اجازه حتی نیاز به امارهی عرفیه هم نیست و صرف رضایت واقعی بینه و بین الله کفایت میکند و باید شخص در صورت وجود چنین رضایتی، به عقد ترتیب اثر بدهد. بنابراین، این استدلال هم محل اشکال است. «ذکر بعضٌ أنه یکفی فی إجازة البکر للعقد الواقع علیها فضولاً سکوتهاو من المعلوم أن لیس المراد من ذلک أنه لا یحتاج إلی إجازتها»، یعنی مراد این نیست که سکوت قائم مقام و بدل از اجازه است، بلکه سکوت یکی از مصادیق اجازه است، «لیس المراد من ذلک أنه لا یحتاج إلی إجازتها»، سکوت خودش اجازه است، نه اینکه قائم مقام اجازه باشد. «بل المراد کفایة السکوت الظاهر فی الرضا و إن لم یفد القطع»، یعنی سکوت کفایت میکند که مصداق برای اجازه قرار بگیرد و مورد بحث ما هم کأنّ همین است. «دفعا للحرج علیها و علینا»، یعنی سکوت ملازمهی خارجی با انشاء و امضاء ندارد، ولی شارع برای اینکه مردم به زحمت نیافتند، یک چیزهایی را اماره و یک چیزهایی را اصل قرار میدهد و هیچ اشکالی ندارد که شارع به سکوت اکتفاء کرده و آن را از مصادیق اجازه قرار بدهد. ما هم عرض کردیم که چنین چیزی علی وجه الاطلاق از این مسئله استفاده نمیشود، خصوصاً بر اساس مبنای مرحوم شیخ که حتی وجود دال را هم لازم نمیداند و در صورتی که شخص بینه و بین الله رضایت داشته باشد، باید به عقد ترتیب اثر بدهد. مرحوم شیخ در ادامه از مطلب هم تجاوز کرده و یک مطلب کلیتری را ادعاء میکند که آقای خوئی و برخی دیگر منکر این مطلب هستند. مرحوم شیخ میفرماید: آنهایی هم که گفتهاند: فلان فعل، در باب اجازه کفایت میکند و از یک فعلی اسم بردهاند، ظاهرش این است که این فعل موضوعیت ندارد و شارع این فعل را بما أنه فعلٌ، مورد تعبد قرار نداده است، بلکه ظاهراً این فعل به عنوان کاشفیت ذکر شده است و معنایش این است که از هر راهی رضایت شخص را به دست بیاوریم، کفایت میکند. این چیزی است که مرحوم شیخ استظهار کرده است، ولی خیلی از آقایان به این مطلب ایشان اشکال کردهاند که اگر در برخی کلمات، حکم به کفایت فعلی از افعال شد، نمیتوانیم آن را به عنوان کاشفیت در نظر گرفته و به مطلق موارد تعدی کنیم. مثلاً در باب فضولی، اگر بایع ثمن را گرفت و در آن تصرف کرد، علماء حکم کردهاند که این تصرف اجازه محسوب میشود، اگر هم تعبیر به اجازه نشده باشد، ولی در صحت معامله کفایت میکند. مثال دیگر هم تمکین زوجه نسبت به زوج است که علماء گفتهاند در صحت عقد کفایت میکند. مرحوم شیخ میفرماید: ظاهر کلمات کسانی که این افعال را کافی دانستهاند، عبارت از این نیست که خود فعل بماهو موضوعیتی دارد و شارع هم تعبداً این کار را کرده است، بلکه ذکر این افعال به عنوان کشف از رضا میباشد. البته آقایان دیگر میگویند که ما دلیلی بر این نداریم که مطلق انکشاف رضایت، کفایت در اجازه یا صحت معامله بکند، زیرا ممکن است امضاء معتبر بوده و بر این افعال هم عرفاً امضاء صدق میکند.
خلاصه معلوم نیست که ما بتوانیم از کلمات فقهاء که در این موارد، مبرز را کافی در صحت معامله دانستهاند، تعدی بکنیم و علم شخص به رضایت را کافی دانسته و هیچ فعل یا مبرز دیگری را معتبر ندانیم.
رضایت بعدی در مکره
کلام مرحوم شیخ: بعد هم ایشان میفرمایند که یکی از مواردی که فقهاء ذکر کردهاند، عبارت از این است که شخص مکره بعداً راضی به عقدی بشود که عن اکراهٍ بجا آورده است و همین نفسالرضا کافی است و لزومی ندارد که فعلی از او سر بزند و لذا اگر بینه و بینالله راضی به عقد اکراهی شد، کفایت میکند. ایشان میگوید: «و قد صرح غیرُ واحد بأنه لو رضی المکره بما فعله صحّ و لم یُعبّروا بالإجازة»، بدون تعبیر به اجازه، حکم به صحت کردهاند. مرحوم شیخ قبلاً هم فرمود که ما به لغت اجازه کاری نداریم که وضعاً و انصرافاً به چه معناست، بلکه ما میخواهیم بدانیم که عقد فضولی در چه مورد قابل تصحیح و در چه مورد قابل تصحیح نیست. این آقایان میگویند که اگر عقدی عن کُرهٍ واقع شده باشد، با رضایت بعدی شخص مکره، عقد صحیح خواهد بود و از این مسئله معلوم میشود که در صحت عقد، انجام فعلی معتبر نیست و صرف وجود رضایت، کافی است. این فرمایش مرحوم شیخ است.
نقد فرمایش مرحوم شیخ: این مطلب از جهت کفایت نفسالرضا درست است، منتهی مربوط به جایی است که شخص نسبت به خودش عقدی را بدون وجود شرطش جاری کرده و با رضایت بعدی، این عقد تصحیح میشود، در حالی که بحث ما راجع به عقدی است که راجع به دیگران صادر شده است و معلوم نیست که در اینجا رضایت تنها کافی باشد و لذا این مطلب به درد مورد بحث ما نمیخورد.
بعد هم مرحوم شیخ در میان نقل کلمات قوم، یک روایتی را ذکر میکند که مناسب بود این روایت را در سیاق روایاتی که بعداً ذکر میکند، بیان میکرد.
تمام موضوع بودن رضا
مرحوم شیخ در ادامه از کلمات علماء این مطلب را هم ذکر میکند که در بحث کاشفیت یا ناقلیت اجازه، برای کاشف این بیان را ذکر کردهاند که همهی شرایط غیر از رضا وجود دارد، وقتی هم که رضا حاصل شد، عقد صحیح خواهد بود و کأنّ رضا تمام موضوع است. در این تعبیر علماء ذکر نشده است که اگر بعداً اجازه حاصل شد، بلکه آقایان میگویند که اگر بعداً رضا حاصل شد، کافی است. این عبارت علماء که تعبیر به «عدا رضا المالک» کردهاند، برای مورد بحث ما خوب است، زیرا بحث ما عبارت از این است که برای تصحیح اعمال دیگران، آیا باید فعلی از مالک صادر بشود یا رضایت مالک کافی است؟ آقای خوئی این قسمت را نقل نکرده است، منتهی خود مرحوم شیخ قبلاً فرموده است که بعضیها تعبیر به رضا و بعضیها هم تعبیر به اذن کردهاند، و لذا خیلی معلوم نیست که مراد از کلمهی رضا، اشاره به کفایت صرف الرضا است یا نه؟
موضوع: کفایت رضا در اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به ادامهی بحث کفایت رضایت در اجازه پرداخته و شبههی اجماع بر عدم کفایت رضایت را که از جانب برخی از معاصرین حاصل شده است را مورد نقد و بررسی قرار میدهند. و در ادامه عدم دلالت کلمات علماء بر مختار مرحوم شیخ را ذکر نموده و با ذکر عبارتی از مرحوم شیخ، میفرمایند که ایشان از رد دعوای اجماع تنزّل کرده و مؤیدی بر دعوای اجماع ذکر نموده است.
شبههی اجماع بر عدم کفایت رضایت
مرحوم شیخ فرمود (1)که بر اساس کلمات عدهای از معاصرین، شبههی اجماع نسبت به عدم کفایت رضایتِ تنها در اجازه وجود دارد و اگر این شبهه نبود، ما جزماً حکم میکردیم که در باب اجازه، از هر راهی که شخص علم به رضایت مالک پیدا کند، کافی است. و در مجیز، نه وقوع فعلی شرط است و نه ابراز رضایت لفظی معتبر است و از هر طریقی که کشف رضایت شود، کفایت میکند. ایشان در ادامه میفرمایند این شبهه را عدهای از معاصرین ایجاد کردهاند و اگر ما به کلمات قوم مراجعه کنیم، شبههی اجماع بر عدم کفایت رضایت در اجازه مرتفع میشود و میفهمیم که این مسئله اجماعی نیست و خلاف این مطلب در کلمات بزرگان زیاد است.
اگر اجماعی در کار نباشد، قاعده اقتضاء میکند که اگر دو نفر با هم عقد بستند، باید به عقدشان ترتیب اثر دهند، منتهی با شرطی که ثابت شده است و آن اصل رضایت است، اعم از اینکه این رضایت متقدم یا متأخر باشد. و در عقد همین مقدار ثابت شده و نسبت به «أوفوا بالعقود» (2)تخصیصی بیش از این وارد نشده است و ما دلیلی بر ورود تخصیص بیشتر از اصل رضایت نداریم. و بر اساس کلماتی که ایشان از قوم نقل کردند، این مسئله اجماعی نیست.
عدم دلالت کلمات علماء بر مدعای مرحوم شیخ
دیروز عرض شد مواردی که مرحوم شیخ از کلمات قوم ذکر کرده به غیر از یک مورد، دلالت بر مدعای ایشان ندارد. آن یک موردی که دلالت آن را قبول کردیم، عبارت از این بود که علت صحت فضولی این است که در فضولی تمام شرائط موجود است و فقط یک شرط وجود ندارد که آن هم عبارت از رضایت مالک است و در صورت حصول این شرط، عقد صحیح است و باید نتیجه دهد. به هر حال یا بر اساس کشف یا بر اساس اصل فضولی، کلمهی رضا را معیار قرار دادهاند و این تعبیر یک نحوه ظهوری در این دارد که ملاک و شرط صحت، عبارت از رضاست. عرض دیروز ما این بود، ولی با نظر ثانوی به این مسئله، اینطور به نظر میرسد که کسانی که رضا را در صحت عقد فضولی معتبر میدانند، در مقام بیان این مطلب نیستند که به چه وسیلهای رضا کشف شود و آیا انشاء در آن معتبر است یا نه. این بزرگان میخواهند بگویند که رضایت با شرایط خاص خودش، چه مقارن و چه متأخر باشد، در نظر عقلاء و ادله، حکم واحد را دارد. بنابراین، این مطلبی که ایشان از بزرگان نقل میکند، بجز مسئلهی تساوی بین رضایت متقدم و متأخر، ناظر به امر دیگری نیست و لذا نمیتوان گفت که شرایط دیگری در رضا معتبر نیست. لذا همین علماء که تقدم و تأخر رضا را مساوی میدانند، در بحث از اجازه، قیودی مانند صراحت و امثال آن را ذکر میکنند. بنابراین، از این کلمات بزرگان، مختار مرحوم شیخ استفاده نمیشود که فقط رضایت واقعیه کافی بوده و حتی علم به رضا هم در صحت عقد معتبر نباشد. مرحوم شیخ بعداً به روایاتی میپردازند که از آنها کفایت نفس الرضا را استفاده میکند که روایات را بعداً میخوانیم.
برگشت مرحوم شیخ از رد دعوای اجماع
بعد از اینکه مرحوم شیخ بحث روایات را تمام میکند، درست در نقطهی مقابل فرمایش اولش مطلبی را بیان میکند که مؤید ادعای اجماع بعضالمعاصرین میباشد. و ایشان نسبت به مطالبی که قبلاً ذکر کرده بود، یک نحوه برگشتی نموده و میفرماید: اگر ما در باب اجازه، مطلق رضا یا رضایتی که به وسیله فعل ابراز میشود را کافی بدانیم، در باب اذن که مقارن یا متقدم بر عقد است، به طریق اولی باید کافی باشد. البته در صورت عکس این مطلب، یعنی در صورتی که اذن متقدم یا مقارن را کافی بدانیم، ملازمهای نسبت به لاحق وجود ندارد، ولی در صورتی که رضایت لاحق کفایت کند، نسبت به کفایت رضایت متقدم یا مقارن، اولویت عرفیه وجود دارد. بنابراین، اگر با این بیانات بگوییم که اجازه – که همان إذن و ابراز رضایت متأخر است- کافی است، بالاولویة رضایت متقدم هم باید کافی باشد و در نتیجه، اگر هیچ اذنی از ناحیهی مالک صادر نشده باشد، ولی ثبوتاً راضی باشد، باید اینطور حکم کنیم که مالک حق بر هم زدن عقد را ندارد، هر چند که هیچ أذنی از او نسبت به این عقد صادر نشده است. به عبارت دیگر، با توجه به اینکه مالک راضی به عقد بوده است و لازم هم نیست که عملی از او در إبراز رضایتش سر بزند، به جهت این رضایت خارجی عندالله، حق به هم زدن عقد را ندارد، با اینکه هیچ إذنی از او نسبت به این عقد صادر نشده است. و فقهاء هیچ کدام ملتزم به چنین چیزی نیستند و در نتیجه این مطلب استفاده میشود که چیزی اجازهاش مفید است که اذنش مفید باشد و قهراً اگر در باب اذن قائل به توسعه نباشیم، در باب اجازه هم نمیتوان قائل به توسعه شد. و ایشان این مطلب را ذکر میکند که علماء در باب إذن، ملتزم به چنین چیزی نیستند و این فرمایش ایشان در اینجا، کأنّ یک نحوه برگشتی از فرمایش قبلی است.
در عبارت مرحوم شیخ یک نحوه اندماجی وجود دارد. در بیانات سابق خود گفت که نه فعل دالّ بر رضا و نه لفظ هیچ کدام معتبر نیست، بلکه مطلقالرضا یا رضایت مستکشف کفایت میکند، ولی با این بیان اخیر، از قول سابق خود عدول کرده و تعبیری به کار میبرد که موهم این مطلب است که همانطوری که در باب إذن، انشاء با لفظ معتبر است، کأن در باب اجازه هم انشاء با لفظ معتبر است. بنابراین، طبق این بیان اخیر، ایشان در شرایط اجازه، خیلی قائل به تضیّق شده است. البته میتوان برای عبارت ایشان یک توجیهی بیان کرد. مرحوم شیخ میفرماید: «بقی فی المقام أنه إذا قلنا بعدم اعتبار إنشاء الإجازة باللفظ و کفایة مطلق الرضا أو الفعل الدال علیه». در صورت عدم اعتبار لفظ، دو نظریه وجود دارد که مطلق رضا را کافی بدانیم یا فعل دالّ بر رضا را کافی بدانیم. اگر قائل به نظر دوم شدیم، یک مقدار دایرهاش مضیق خواهد شد، ولی در هر صورت نیاز به لفظ نداریم. مرحوم شیخ میفرماید که اگر در باب اجازه قائل به عدم اعتبار لفظ شدیم، در باب اذن هم باید قائل به این مطلب شویم، «فینبغی أن یقال بکفایة وقوع مثل ذلک مقارناً للعقد أو سابقاً فإذا فرضنا أنه علم رضا المالک بقول أو فعل یدل علی رضاه ببیع ماله»، در نتیجه، اگر چنین چیزی از هر راهی معلوم شد، «کفی فی اللزوم لأن ما یؤثر بلحوقه یؤثر بمقارنته بطریق أولی»، اگر ما قائل به چنین توسعهای در اجازه شویم، باید در باب اذن هم به همین توسعه قائل شویم. «و الظاهر أن الأصحاب لا یلتزمون بذلک» در باب اذن، کسی قائل به این مطلب به این حد از توسع نیست، قهراً در باب اجازه هم ما باید به همان چیزی که در باب اذن است، قائل شده و نباید قائل به توسعه شویم. «فمقتضی ذلک أن لایصح الإجازة إلا بما لو وقع قبل العقد کان إذنا مخرجا للبیع عن الفضولی». ایشان در اول عبارت فرمودند: «إذا قلنا بعدم اعتبار إنشاء الإجازة باللفظ»، یعنی اگر ما انشاء لفظ را معتبر ندانسته و مطلق الرضا یا رضای مستکشف را کافی بدانیم، باید در باب اذن هم قائل به این مطلب شویم و چون در باب اذن کسی قائل به عدم اعتبار انشاء لفظ نیست، کأنّ در باب اجازه هم باید انشاء با لفظ را معتبر بدانیم. و اگر قائل به اعتبار لفظ در اجازه شویم، اجازه خیلی مضیق خواهد شد، در حالی که ایشان تقریباً به صورت مسلم، لفظ را در اجازه معتبر نمیدانستند.
توجیه فرمایش مرحوم شیخ
البته ممکن است مراد مرحوم شیخ این باشد که اگر بگوییم: انشاء لفظ در اجازه معتبر نیست، باید یکی از این دو مبنی را اختیار کنیم: یا مطلق الرضا را کافی بدانیم که مرحوم شیخ هم تمایل به این قول دارد، یا اینکه فعل دالّ بر رضا را کافی بدانیم. ابتداءً نظر ما این بود که یکی از این دو مبنی را اختیار کنیم، ولی باید از مبنای کفایت مطلق الاجازة رفع ید کرده و بگوییم که علم به رضای مالک به وسیلهی قول یا فعل باید حاصل شود و هر چند ما ترجیح میدهیم که مطلق الرضا کافی است، ولی چون فقهاء در باب إذن ملتزم به آن نیستند، در اجازه هم نمیتوان قائل به آن شد. و مرحوم شیخ از قول سابقش در این حد عدول نکرده است که حتماً لفظ را معتبر بداند، بلکه میفرماید که ابراز رضایت باید با فعل دالّ بر رضا باشد و خیلی بعید به نظر میرسد که تا این حد قائل به تضیق شود که حتماً لفظ را معتبر بداند. منتهی بحث در این است که ایشان اول، مطلق رضایت را کافی دانسته و حتی فعل را هم شرط در صحت ندانسته است و حتی راجع به کسانی که بعضی از افعال را در باب اجازه ذکر کردهاند، فرمود که ذکر این افعال موضوعیتی ندارد و صرفاً به جهت کاشفیت از رضا بیان شده است و فقط رضایت شخص ملاک است. و بعد از این استظهار، به عمومات و اطلاقات هم تمسک کرده است، ولی در اینجا میفرماید که صرف رضایت کفایت نمیکند.
در جواب این اشکال باید گفت که مرحوم شیخ در بعضی موارد میگوید: مخالفة الاصحاب مشکل است، ولی مخالفة القواعد اشکل از آن است. و ممکن است نظر ایشان عبارت از این باشد که اصحاب قائل به این مطلب نیستند و مخالفت با اصحاب هم امر مشکلی است، ولی از طرف دیگر قواعد و ادله و اطلاقات با ضمیمه شدن کلمات برخی دیگر از اصحاب، اقتضاء میکند که مطلق رضا کافی باشد و مخالفت ادله و اطلاقات اشکل است.
به هر حال، مرحوم شیخ متمایل به این است که رضای واقعی کفایت میکند و اگر شخص بینه و بین الله رضایت واقعی داشته باشد، اثرش این است که عقد لازم است و نمیتواند از آن برگردد. مرحوم شیخ در مباحث قبلی صریحاً و در اینجا هم ظاهراً به این مطلب اشاره کرده و در ادامه هم روایاتی برای مختار خود ذکر میکند.
مطلب بعدی اینکه مسئلهی بکر را آقای خوئی کأنّ جزء روایاتی دانسته که مرحوم شیخ به آن استدلال کرده، در حالی که مرحوم شیخ این مسئله را به عنوان کلمات اصحاب ذکر کرده و در دلالت آن هم بر مدعای مرحوم شیخ اشکال شده است، زیرا در خیلی از مواقع، سکوت علامت امضاء است نه اینکه از آن علم به رضا را کشف کنیم. گاهی اوقات مطلبی را به انسان پیشنهاد میدهند که شخص به جای گفتن بله، سکوت میکند و عرفاً این سکوت به جای بلهی لفظی است. بنابراین، کفایت سکوت از باب رضایت واقعی و ثبوتی نیست، بلکه عرف متعارف در بعضی موارد، سکوت را به منزلهی بله میداند. و این سکوت میتواند در مقام تقریر باشد و سکوت مولا بعد از علم به تزویج عبد هم همین طور است. و چون زن بکر خجول است، همین سکوت او امضاء و اعلام موافقت او با عقد است. سکوت مولای مقتدر نسبت به عملی که عبد انجام داده است هم همینطور است. در روایات هم وارد شده که سکوت در این گونه موارد امضاء حساب شده و کفایت میکند. مرحوم شیخ به این مسئله استدلال کرده است.
سکوت عرفا دلیل بر امضا استو حتی ممکن است گفته شود اگر سکوت، دلیل بر امضاء نباشد - زیرا ممکن است مولا به جهت بیاطلاعی از مسائل شرعی، نداند که حق ممانعت عبد از ازدواج را دارد و لذا چنین سکوتی علامت امضاء یا رضایت او نسبت به این کار نیست - منتهی شارع مقدس تنزیلاً سکوت را در حکم امضاء دانسته است، مثل اینکه راجع به طواف میفرماید: «الطواف بالبیت صلاة» ولی اشکال این است که اگر هم شارع در جایی که خود شخص میخواهد عقدی را انجام دهد، و برای دیگران هم حقی وجود دارد، سکوت شخص را قبول کرده است، ولی نمیتوان این مطلب را در مورد بحث جاری کرد، زیرا در اینجا دیگری میخواهد عقدی جاری کند و معلوم نیست که سکوت ذیحق کفایت کند. بنابراین، این مسئله دلیل بر مختار مرحوم شیخ نیست.
مرحوم شیخ به مسائل مشابهی هم استدلال کرده است که به نظر ما هیچ کدام شاهد بر مختار ایشان نیست. چیزی که وجداناً میتوان گفت، این است که عرف متعارف در امضا و امثال آن، خود امضا را معتبر میداند. حتی ممکن است یک لفظی را به عنوان امضا، انشا کند که مجمل باشد یا ظاهرش عدم الانشاء باشد، ولی خود شخص از این لفظ قصد انشاء دارد و میخواهد مطلب را امضاء کند. بنای عقلاء در چنین مواردی، این انشاء را در رفع مشکل فضولی و صحت آن کافی میداند.
موضوع: کفایت إخبار در تحقق زوجیت- دلالت روایت ابوعبیده حذاء بر کفایت رضا در اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه ابتداء در جواب سؤالی راجع به کفایت إخبار در تحقق زوجیت مطالبی را بیان میفرمایند. و سپس به بررسی روایت ابوعبیدهی حذاء و دلالت آن بر کفایت رضا در اجازه پرداخته و به مرحوم شیخ اشکال میکنند که چرا چنین روایتی را که از جهت سند صحیح و از جهت دلالت هم قابل قبول است، جزء روایات مسئله بیان نکرده است. و در ادامه به دو اشکال در دلالت این روایت اشاره میفرمایند که یکی از این دو اشکال تعدی از باب نکاح به باب بیع است و دیگری هم اخص بودن مورد روایت از مسئلهی مورد بحث میباشد.
کفایت إخبار در تحقق زوجیت
دیروز یک سؤالی پرسیده شد که جواب آن را بیان میکنم و بعد هم یک روایاتی را میخوانم.
بنده عرض میکردم که اگر کسی میگوید: من نسبت به این عقد رضایت دارم، ممکن است که این إخبار، انشاء باشد. ابتداء به ذهن انسان این مطلب خطور میکند که اخبار و انشاء دو امر مقابل هم هستند و لذا مستحیل است که اخبار، انشاء باشد، ولی مقصود از انشاء بودن إخبار، این است که متعلق هر یک غیر از دیگری است. به عبارت دیگر، إخبار از رضایت است، ولی انشاء نسبت به زوجیت میباشد.
گاهی اوقات یک عقدی واقع شده است و شخص إخبار از رضایت خودش میکند مثل اینکه یک عقد رسمی واقع شده است و اگر از او بپرسند که آیا راضی از این ازدواج هستی یا نه، میگوید: من راضیم. در اینجا شخص اعتقاد به این دارد که ازدواجی واقع شده است و این إخبار او، إخبار محض است. ولی گاهی اوقات شخص اعتقاد به وقوع عقد ندارد و برای ایجاد زوجیت میگوید که من موافق با این ازدواج هستم. در حقیقت، این إخبار، مانند امضاء است و إخبار از زوجیت، به داعی ایجاد زوجیت است. در چنین صورتی، این إخبار در تحقق زوجیت کافی است.
روایت ابوعبیده حذاء
در میان روایاتی که ما خواندیم، یک روایت صحیح السند و قابل ملاحظه وجود دارد که شیخ آن را ذکر نکرده است، ولی حضرت امام (ره) این روایت را بیان فرموده است. (1)
این روایت، روایت ابوعبیده حذاء است که از آن استفاده میشود که رضایت، در حصول اجازه و تأثیر آن در تصحیح عمل، تمام موضوع است. بهتر است که ما این روایت نورانی را بخوانیم و یک توضیحات فیالجملهای هم بیان کنیم. البته حضرت امام (ره) بر اساس شواهد و جهاتی که ظهور در خلاف دارد، این روایت را در استدلال بر مختار کافی ندانسته و میفرماید: بر اساس مبنای شیخ که این روایت را مربوط به فضولی میداند، جای تعجب است که چرا ایشان این روایت را در بحث اجازه ذکر نکرده است. روایت عبارت از این است: «عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ»، دو طریق بلکه سه طریق برای کلینی به کتاب حسن بن محبوب، در این روایت وجود دارد، «وَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ»، سه طریق به کتاب حسن بن محبوب وجود دارد، «عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ غُلَامٍ وَ جَارِیَةٍ زَوَّجَهُمَا وَلِیَّانِ لَهُمَا وَ هُمَا غَیْرُ مُدْرِکَیْنِ». این روایت راجع به یک دختر و پسر نابالغی است که ولیّشان آنها را تزویج کرده است، در حالی که غیر بالغ بودند.
1) کتاب البیع، امام الخمینی، ج2، ص 278.
منظور از ولیّان در روایت
از تعبیر «ولیان» آنچه که ابتداءً به نظر میرسد، عبارت از ولی شرعی است که در این صورت، قهراً مربوط به بحث فضولی نمیشود، ولی به جهت وجود یک قرینه در همین روایت و همچنین وجود یک قرینه در یک روایت دیگر، مراد از «ولیّان» ولیّ شرعی نیست. بر اساس آنچه که در روایات هست، اوضح افراد ولیّ شرعی و واضحترین مصداق آن، پدر است در حالی که در ذیل این روایت، حکم پدر - که اظهر افراد ولی شرعی است - جدا شده است و همین قرینه بر این است که مراد از ولیّ در این روایت، ولیّ شرعی نیست.
ولی را دو گونه میشود معنی کنیم: یکی از این دو معنی، ولیّ بر اساس قانون عرفی است مثل اینکه در خیلی از موارد، عمو یا برادر بزرگ یک نحوه ولایتی دارند. گاهی هم مراد ولیّ لغوی است مثل اشخاصی که رسیدگی به امور شخص کرده و کارهای او را تنظیم میکنند، ولو اینکه از نظر قانون یا عرف، ولایتی برای آنها وجود ندارد. در این صورت فقط ولایت تکوینی وجود دارد. خلاصه به قرینهی جدا شدن حکم پدر در ذیل روایت، مراد از ولیّ، ولیّ شرعی نیست.
«وَ هُمَا غَیْرُ مُدْرِکَیْنِ قَالَ فَقَالَ النِّکَاحُ جَائِزٌ أَیُّهُمَا أَدْرَکَ کَانَ لَهُ الْخِیَارُ». ابتداءً ظاهر جواز، عبارت از جواز فعلی است، ولی قرینه بر این داریم که مراد جواز شأنی است. گاهی اوقات مراد از جواز نکاح، معنای مقابل بطلان نکاح است، ولی گاهی شأنیت نکاح وجود دارد. در اینجا هم ابتداءً جواز ظهور در جواز فعلی دارد، ولی قرینه بر این داریم که مراد جواز شأنی است. قرینه دیگری که مؤید این مطلب است که مراد از ولی، ولی شرعی نیست، عبارت از این است که در روایتهای دیگر وارد شده است که اگر اولیای شرعی بچه را عقد کنند، آن بچه حق ندارد بعداً عقد را به هم بزند، ولی در قسمتهایی از این روایت به این مطلب اشاره شده است که میتواند عقد را به هم بزند. بنابراین، مراد از جواز نکاح در عبارت «النکاح جائز»، جواز در مقابل باطل است.
در خیلی از تعبیرات، نسبت به عقد فضولی کلمهی انفساخ اطلاق شده است و حتی خود شیخ هم در بحث بعدی راجع به عقد فضولی میگوید که با ردّ منفسخ میشود، در حالی که عقد فضولی هنوز واقع نشده است. ولذا انفساخ در اینجا به همان معنای شأنیت تزویج و شأنیت الاصلاح است.
در بعضی از روایات هم که شخص به ادعای وکالت عملی را انجام داده است، ولی طرف مقابلش میگوید که من تو را وکیل نکردم، در اینجا این کسی که منکر وکالت است، قسم میخورد که من این شخص را وکیل نکردم و لذا وکالة منفسخ میشود. یعنی عقد بدون إذن و فضولی بوده است، ولی صلاحیت این را داشته است که با اجازه تصحیح شود و اطلاق کلمهی فسخ به معنای از بین رفتن این شأنیت است. «النِّکَاحُ جَائِزٌ أَیُّهُمَا أَدْرَکَ کَانَ لَهُ الْخِیَارُ»، اختیار دارند که امضاء کنند تا عقد درست باشد یا امضاء نکنند. خیار در معنای مصطلح فقهی عبارت از این است که یک شیئی از شأنیت گذشته و فعلیت پیدا کرده است، منتهی لازم نیست و امکان به هم زدن آن وجود دارد، ولی خیار به معنای لغوی عبارت از این است که اختیار دارند که قبول کنند یا قبول نکنند. بنابراین، خیار در اینجا به غیر معنای مصطلح فقهی است و معلوم هم نیست که این معنی بر خلاف ظاهر باشد.
«أَیُّهُمَا أَدْرَکَ کَانَ لَهُ الْخِیَارُ وَ إِنْ مَاتَا قَبْلَ أَنْ یُدْرِکَا فَلَا مِیرَاثَ بَیْنَهُمَا وَ لَا مَهْرَ إِلَّا أَنْ یَکُونَا». این إلّا برای استثنای منقطع و به معنای فقط است. «إِلَّا أَنْ یَکُونَا قَدْ أَدْرَکَا وَ رَضِیَا»، فقط موقعی به این عقد ترتیب اثر داده میشود که هر دو بلوغ را ادراک کرده و راضی شده باشند. در اینجا عقدی توسط غیر ولی شرعی فضولتاً واقع شده است و این عقد فضولی باید به امضاء این بچهها برسد. «إِلَّا أَنْ یَکُونَا قَدْ أَدْرَکَا وَ رَضِیَا». در این تعبیر، نفس الرضا را در اجازه و ترتیب اثر دادن، کافی دانسته است. «قُلْتُ فَإِنْ أَدْرَکَ أَحَدُهُمَا قَبْلَ الْآخَرِ قَالَ یَجُوزُ ذَلِکَ عَلَیْهِ إِنْ هُوَ رَضِیَ». در این عبارت هم میگوید: اگر یکی از اینها قبل از دیگری بلوغ را درک کرد، عقد از ناحیهی او تمام است به شرط اینکه رضایت داشته باشد. در اینجا هم تعبیر به «إنْ هو رضی» شده است، منتهی بعد از رضایت اولی، باید رضایت نفر دوم هم جلب شود. «قُلْتُ فَإِنْ کَانَ الرَّجُلُ الَّذِی أَدْرَکَ قَبْلَ الْجَارِیَةِ وَ رَضِیَ النِّکَاحَ ثُمَّ مَاتَ قَبْلَ أَنْ تُدْرِکَ الْجَارِیَةُ»، ممکن نشده است که هر دو نفر در یک زمان اجازه بدهند و حتی زوج قبل از اینکه جاریه اجازه بدهد، مرده است که اصلاً زوجیت عرفیه در اینجا وجود ندارد. «فَإِنْ کَانَ الرَّجُلُ الَّذِی أَدْرَکَ قَبْلَ الْجَارِیَةِ وَ رَضِیَ النِّکَاحَ ثُمَّ مَاتَ قَبْلَ أَنْ تُدْرِکَ الْجَارِیَةُ أَ تَرِثهُ ؟ ». آیا در این صورت، این دختر از آن زوجی که مرده است، ارث میبرد؟ «قَالَ نَعَمْ یُعْزَلُ مِیرَاثُهَا مِنْهُ حَتَّی تُدْرِکَ فتَحْلِفَ بِاللَّهِ مَا دَعَاهَا إِلَی أَخْذِ الْمِیرَاثِ إِلَّا رِضَاهَا بِالتَّزْوِیجِ»، در تقسیم ارث، حساب این دختر را کنار میگذارند تا بالغ شده و صلاحیت اجازه پیدا کند. بعد از بلوغ هم چون این ریب وجود دارد که قبول زوجیت فقط به جهت ارث باشد، زیرا هیچ تمتع و استیناسی در کار نیست، ولذا باید قَسَم بخورد که من به آن مرد علاقه داشتم و اگر زنده بود، با هم زندگی میکردیم. «نَعَمْ یُعْزَلُ مِیرَاثُهَا مِنْهُ حَتَّی تُدْرِکَ فتَحْلِفَ بِاللَّهِ مَا دَعَاهَا إِلَی أَخْذِ الْمِیرَاثِ إِلَّا رِضَاهَا بِالتَّزْوِیجِ ثُمَّ یُدْفَعُ إِلَیْهَا الْمِیرَاثُ وَ نِصْفُ الْمَهْرِ». چون مدخوله نبوده است، نصف مهر را به او میدهند. «قُلْتُ فَإِنْ مَاتَتِ الْجَارِیَةُ وَ لَمْ تَکُنْ أَدْرَکَتْ»، اگر جاریه قبل از بزرگ شدن بمیرد، آیا زوج هم میتواند بعد از بزرگ شدن، قسم بخورد و ارث ببرد؟ «فَإِنْ مَاتَتِ الْجَارِیَةُ وَ لَمْ تَکُنْ أَدْرَکَتْ أَ یَرِثُهَا الزَّوْجُ الْمُدْرِکُ قَالَ لَا»، مرد ارث نمیبرد، زیرا شارع برای آن زن این اختیار را قرار داده بود که قبول کند یا قبول نکند، ولی در اینجا قبل از اینکه صلاحیت اعمال خیار را داشته باشد، مرده است و بنابراین موافقت مرد فایده ندارد. البته اگر بعد از بلوغ قبول میکرد، کفایت مینمود. «قَالَ لَا لِأَنَّ لَهَا الْخِیَارَ إِذَا أَدْرَکَتْ»، یعنی اختیار این را داشت که امضاء بکند یا امضاء نکند. و اما راجع به عقدی که توسط پدر انجام شده است، اینطور تعبیر شده است: «قُلْتُ فَإِنْ کَانَ أَبُوهَا هُوَ الَّذِی زَوَّجَهَا»، پدری دختر را تزویج کرده است. «هُوَ الَّذِی زَوَّجَهَا قَبْلَ أَنْ تُدْرِکَ»، در حال صغر، این پدر دختر را عقد کرده است. در اینجا میفرمایند که تزویج پدر نافذ است و دیگر اختیاری در کار نیست. «قَالَ یَجُوزُ عَلَیْهَا تَزْوِیجُ الْأَبِ وَ یَجُوزُ عَلَی الْغُلَامِ»، راجع به آن هم همینطور است، «وَ الْمَهْرُ عَلَی الْأَبِ لِلْجَارِیَةِ» (1)، و پدر باید مهرش را بدهد. در این روایت مرتب کلمهی رضا تکرار شده است و هیچ اشارهای هم به یک فعل خاصی مانند أخذ و امثال آن نشده است. بنابراین، روایت میگوید که اگر راضی شده باشند، همان رضایت کافی است.
1) الکافی، شیخ کلینی، ج513، ص 655.
مرحوم شیخ این روایت را بیان نکرده است، ولی این روایت جزء روایات مسئله است و هم صحیح السند و هم از نظر دلالت خوب است (البته از بعضی جهات).
البته اگر این روایت را مثل معمول علماء مربوط به فضولی بدانیم، شبهاتی بر دلالت آن نسبت به مدعی وارد خواهد بود. یکی از این شبهات عبارت از این است که آیا ما میتوانیم از باب نکاح به باب بیع - که مورد بحث ماست - تعدی بکنیم؟
مرحوم شیخ قبلاً در بحث اولویت بیع نسبت به نکاح و تعدی از باب نکاح به بیع اشکال کرده و فرمود که چنین اولویتی در کار نیست. (1)ما هم در وجود چنین اولویتی را اشکال کرده و گفتیم: شارع مقدس به جهت اهمیت اکثار نسل و گرفتار نشدن مردم به زنا، امر نکاح را خیلی تسهیل کرده است و لذا ما نمیتوانیم بالالویة و الفحوی از باب نکاح به باب بیع تعدی کنیم.
به هر حال این اشکال در دلالت این روایت وجود دارد، ولی اگر هم قرار شد که با فحوی و یا الغاء خصوصیت از باب نکاح به باب بیع تعدی بکنیم، باز این اشکال مطرح خواهد شد که مورد این روایت اخص از مدعی است، زیرا در مورد روایت یک ولی به معنای سرپرست یا به معنای قانون عرفی وجود دارد و لذا نمیتوانیم از این روایت الغاء خصوصیت کرده و بگوییم که در فضولی محض هم که هیچگونه سرپرستی و ولایت عرفیه وجود ندارد، نفس الرضا کافی است. بنابراین، چنین دلالتی در این روایت وجود ندارد، ولی به صورت فیالجمله ما میتوانیم از باب نکاح به باب بیع تعدی کرده و به این روایت تمسک کنیم.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 357.
علی ای تقدیر، این اشکال به مرحوم شیخ وارد است که چرا از چنین روایت صحیحالسندی غفلت کرده است.
موضوع: بیفایده بودن اجازه بعد از ردّ
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به تنبیه سوم مرحوم شیخ انصاری راجع به بیفایده بودن اجازه بعد از رد میپردازند. ایشان در بیان ادلهی این مسئله، اجماع و قاعدهی «الناس مسلطون علی اموالهم» را بررسی مینمایند.
تنبیه سوم: بیفایده بودن اجازه بعد از ردّ
«الثالث من شروط الإجازة أن لا یسبقها الردّ. إذ مع الردّ ینفسخ العقد، فلا یبقی ما یلحقه الإجازة و الدلیل علیه بعد ظهور الإجماع، بل التصریح به فی کلام بعض مشایخنا : أنّ الإجازة إنّما تجعل المجیز أحد طرفی العقد، و إلّا لم یکن مکلّفاً بالوفاء بالعقد؛ لما عرفت من أنّ وجوب الوفاء إنّما هو فی حقّ العاقدین أو من قام مقامهما، و قد تقرّر: أنّ من شروط الصیغة أن لا یحصل بین طرفی العقد ما یسقطهما عن صدق العقد الذی هو فی معنی المعاهدة. هذا، مع أنّ مقتضی سلطنة الناس علی أموالهم تأثیر الردّ فی قطع علاقة الطرف الآخر عن ملکه، فلا یبقی ما یلحقه الإجازة، فتأمّل» (1). سومین تنبیه مرحوم شیخ انصاری در باب اجازه فضولی عبارت از این است که اگر مالک عقد فضولی را رد کرد، اجازهی بعدی او فایدهای ندارد.
دلیل اول: اجماع
در استدلال برای این مطلب، وجوهی ذکر شده است. آقای خوئی هم راجع به این وجوه مباحثی را مطرح کرده است. (2)دلیل اولی که بیان شده است، عبارت از اجماع است.
اشکال: آقای خویی اجماع را در این مساله قبول ندارد به جهت این که این اجماع حادث است و متصل به زمان معصوم نیست تا دارای اعتبار باشد. این مسئله از زمان شهید اول مطرح شده است و در یک مسئلهای که چندین قرن بعد از زمان معصوم عنوان شده است، اجماع و اتفاق فایدهای ندارد.
تفاوت مبنای قدماء و متأخرین در اجماع
این مطلب بر اساس مبنای متأخرین است که در اعتبار اجماع، اتصال آن را به زمان معصوم شرط میدانند که با تقریر معصوم مطلب اثبات میشود، لذا در موارد مستحدث و دورههای بعد از معصوم، اجماع فایدهای ندارد. و این مبنا، مبنای درستی است.
اما در میان قدماء، برخی قائل به قاعدهی لطف بودند که اجماع عصر واحد برای اثبات مطلب کافی است، و طبق این مبنی نمیشود همه اتفاق بر خطا کرده و از ناحیهی خدا و معصوم ردعی واقع نشده باشد. بنابراین، در این مسئله، تمسک به اجماع بر اساس مبنای قاعدهی لطف درست خواهد بود.
طبق اجماع دخولی، بعضی اشخاص ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را زیارت میکردند و برای اینکه اسمی از ایشان نبرند، کلمهی اجماع را بکار میبردند، و اعتبار اجماع، به قول معصوم است و در حقیقت، اجماع کنایه از قول معصوم میباشد. طبق این مبنا هم تمسک درست است.
در اجماع مبانی مختلفی وجود دارد، ولی آنچه که قابل اعتماد و استناد است، اتفاق متصل به زمان معصوم میباشد. البته اتفاق واقعی به این معنی که از اول تا آخر همه متفق بر یک چیزی باشند، هیچ وقت مصداق پیدا نمیکند، ولی مراد از اتفاق در اجماع عبارت از این است که اهل حل و عقد و اکثر اصحابی که محشور با ائمه بودند، رأیشان بر چیزی باشد که امام علیه السلام هم آن را تقریر کرده باشد. بنابراین، هر چند در اجماع لطفی مخالفت حتی یک نفر هم مشکل ایجاد میکند، ولی در اجماعی که بر اساس اتفاق اصحاب باشد، اتصال آنها به زمان معصوم و عدم ردّ امام علیهالسلام شرط است که چنین اتفاقی هم نسبت به امور مستحدث بیفایده است.
اجماع مدرکی
مطلب رایجی که ظاهراً در کلام شیخ انصاری و بین متأخرین وجود دارد، عبارت از این است که اگر مجمعین به یک دلیلی استدلال کرده باشند و ما بتوانیم در آن دلیل مناقشه کنیم، دیگر خود اجماع بماهو اعتباری نخواهد داشت. بنابراین، آن اجماعی به درد میخورد که دلیلی برای آن ذکر نشده باشد و از آن استفاده کنیم که از اول، فتوی از معصوم اخذ شده است.
البته ما در این مطلب مناقشه کردیم که حتی در صورتی هم که دلیلی ذکر شده باشد و آن دلیل هم قابل استناد نباشد، ولی اگر فتوی به زمان معصوم متصل باشد و مورد ردّ واقع نشده باشد، چنین چیزی علامت تصحیح فتوی است، و استدلال به این اجماع صحیح است، هر چند استدلالی که در اجماع ذکر شده، تمام نباشد.
به هر حال، اجماع در این مسئله به جهت مستحدث بودن تمام نیست.
دلیل دوم بر بیفایده بودن اجازه بعد از ردّ
مرحوم آقای خویی در تقریر این دلیل می فرماید: «أنّ العقد ربط التزام بالتزام آخر، و الارتباط إنّما یحصل فیما إذا لم یکن هناک قاطع فی البین»، عقد مانند ایقاع نیست که یک طرفه باشد، بلکه عقد یک قرارداری است که بین دو نفر واقع میشود، ولذا اگر در وسط عقد یکی از طرفین این قرار را رد نماید، دیگر معاهدهای در کار نخواهد بود و طرف دیگر هم منتفی خواهد بود. همانطوری که در ایجاب و قبول هم اگر یکی از متعاقدین ثابت باشد، ولی متعاقد دیگر رفع ید کرده باشد، این قرارداد منعدم میگردد و باید قرارداد جدیدی بسته شود. در اینجا هم وقتی که بر فرض، مشتری عقد را قبول کرده و باقی بر عقد است، ولی مالک بیع را قبول نکرده باشد، ارتباط در عقد فضولی قطع شده و اجازهی بعدی هم فایدهای نخواهد داشت.
کلام آقای خوئی در نقد این دلیل: اگر ارتباط از جانب مشتری یا بایعِ اصیل رد شود، ارتباط قطع خواهد شد، ولی در جانب مالک اینطور نیست، اگر مالک تصریح به عدم قبول کند، مثل این است که از اول أذنی نداده است و شما هم در صورت عدم إذن مالک، نمیگویید که عقد فضولی از شأنیت میافتد و دیگر قابل تصحیح نیست. بنابراین، قبول نکردن مالک، ارتباط را قطع نمیکند و اگر اینطور باشد، باید از اصل فضولی را باطل بدانیم، زیرا فضولی از ابتداء بدون إذن واقع شده است. ما از این عبارت ایشان سر در نیاوردیم که میفرماید: «وأمّا إذا کان من طرف المالک فتصریحه بعدم القبول وعدم انتساب العقد إلیه لایقطع الارتباط». ایشان میگوید: تصریح به عدم قبول، بالاتر از خودِ عدم قبول نیست، زیرا تصریح به عدم قبول، کاشف عرفی از عدم قبول و عدم رضایت واقعی است و لازمهی هر فضولی هم عبارت از این است که مالک، عقد را قبل از اجازه قبول نداشته است و با اجازه میخواهد آن را تصحیح کند. بنابراین، وقتی شخص میگوید: من این عقد را قبول ندارم، مثل همان حالت اولیه است که إذنی نداده و عقد را قبول نداشته است.
اشکال به آقای خوئی: این فرمایش ایشان است، که ما سر در نمیآوریم بحث در این است که چطور عدم قبول را با ابطال مساوی بدانیم؟ یک مرتبه اینطور است که مالک از اول حرفی نزده است؛ نه عقد را امضاء کرده و نه انشاء بطلانی نموده است و هیچ چیزی در کار نیست که این موضوع فضولی است، اما گاهی اوقات، مالک انشاء بطلان کرده و عقد را ابطال مینماید. البته اگر مالک بگوید که من این عقد را هنوز قبول نکردهام و باید فکر کنم که صلاح من هست یا نه، چنین إخباری، ردّ نیست و لذا مورد بحث ما نخواهد بود، بلکه مورد بحث ما در جایی است که مالک عقد را ردّ کرده و میگوید: من این عقد را قبول ندارم و آن را ابطال مینمایم. بنابراین، فرض مسئله عبارت از این است که مالک انشاء ابطال میکند و بحث ما در این است که آیا با این انشاء ابطلان و ردً، عقد باطل میشود یا نه؟ ایشان مسئله را از مصداق ردّ بودن خارج کرده است و چنین چیزی بر خلاف فرض مسئله میباشد. بحث ما در این نیست که کلمه «لا اقبل»، به چه معنایی است؟ آیا این کلمه همان عدمالاذن قبلی است یا نه؟ خلاصه ایشان مطلب را اینطور بیان کرده و کلام مرحوم شیخ را ردّ نموده است. «وأمّا إذا کان من طرف المالک فتصریحه بعدم القبول وعدم انتساب العقد إلیه» عقد تا حال منتسب به ما نبوده است، ولی ممکن است که بعد از این منتسب به ما شود ولذا نمیخواهد انشاء کند و زمینه را از بین ببرد. «لا یقطع الارتباط، لأنّ لفظ (لا أقبل) لیس أزید من عدم الرضا واقعاً، فکما أنّه إذا لم یکن راضیاً بما أصدره الفضولی أوّلًا ثمّ رضی به لا یمنع عدم رضاه الواقعی عن الاتّصال بین الالتزامین، فکذلک الحال فیما إذا صرّح بعدم القبول ثمّ أجازه بالالتماس ونحوه» بعد از اینکه مالک رد کرد، طرف مقابل خیلی التماس وخواهش میکند و مالک هم وقتی التماس زیاد او را میبیند، عقد را قبول میکند و با این ردّ، ارتباط قطع نمیشود «وبالجملة: إنّ عدم الاجازة یوجب عدم انتساب العقد إلیه سواء کان بالتصریح بعدم القبول أو من أجل السکوت، وبالاجازة یسند العقد إلیه، ولا مانع من أن یمنع عن الانتساب إلیه أوّلًا ثمّ یقبله وینسبه إلی نفسه بالاجازة ثانیاً، کما أنّ الأمر کذلک فی الایجاب والقبول فإنّه إذا لم یقبل الایجاب أوّلًا ثمّ قبله بعد ذلک، لا یوجب ذلک الانقطاع بینهما أبداً، فالحکم فی المقیس علیه لا نسلّمه فکیف فی المقیس». (1)چون گفته شد که در ایجاب و قبول، با ردّ یکی از طرفین، ارتباط قطع میشود، ایشان نسبت به ایجاب و قبول هم میگوید که ما در ایجاب و قبول هم قطع ارتباط را قبول نداریم. «مضافاً إلی أنّ القیاس فی غیر محلّه، لأنّ العقد فی الفضولی قد تمّ سابقاً والاجازة إنّما هی لأجل الانتساب فالردّ إنّما یقع بعد العقد، وأمّا فی الایجاب والقبول فالردّ إنّما هو قبل القبول». عقد فضولی به هم مرتبط است، ولی در عقد مالک، اگر ردّی واقع شود، دیگر این عقد به هم نمیچسبد.
1) التنقیح فی شرح المکاسب، سید ابوالقاسم خویی و شیخ میرزا علی غروی، ج1، ص 494.
بررسی بنای عقلاء در مسئله
خلاصه، این اشکال ایشان تمام نیست و عمدهی بحث عبارت از این است که طبق بنای عقلاء، آیا با ردّ مالک، واقعاً ارتباط قطع میشود یا نه؟ به عبارت دیگر، اگر مالک انشاء بطلان کرده و عقد را ردّ کرده باشد و بعداً به جهت خواهش و التماس طرف مقابل آن را بپذیرد، آیا این امضاء، کلا امضاء است و باید عقد از اول شروع بشود، یا نه، این ردّ موجب قطع ارتباط نمیشود؟ به نظر میرسد که طبق بنای عقلاء، اگر فاصلهی بین رد و اجازه زیاد نباشد، این اجازه کالعدم حساب نمیشود. البته اگر فاصلهی زمانی زیاد باشد، ممکن است قدری جای تأمل باشد.
دلیل سوم: قاعده «الناس مسلطون علی اموالهم»
مرحوم آقای خوئی: اقتضاء «الناس مسلطون علی اموالهم» عبارت از این است که شخص نسبت به عقد سلبی قضیه هم تسلط داشته باشد و بتواند تصرف دیگران نسبت به اموال خودش را ابطال بکند و این یکی از موارد سلطنت شخص است.
عقد فضولی، کلاعقد نیست و اینطور نیست که هیچ چیزی در عالم واقع نشده باشد، بلکه یک طرف عقد اصیل و طرف دیگرش فضولی است و این عقد عدم محض نیست، بلکه یک حالت برزخی بین وجود و عدم محض میباشد و بعد از عقد بایع فضولی، شأنیت نقل و انتقال حاصل میشود، منتهی با اجازهی مالک فعلیت پیدا میکند. بنابراین، اگر عقد نبود، چنین شأنیتی هم در کار نبود و اجازهی بعدی هم این شأنیت را به مرحلهی فعلیت میرساند. بنابراین، مالک طبق مقتضای قاعدهی سلطنت، این حق را دارد که راجع به ملک خودش هر نوعی تصرفی داشته باشد و حتی میتواند آن را از بین ببرد یا شأنیت سابق را با ردّ، ابطال نماید و لذا با چنین ردّی صلاحیت و شأنیت منعدم میشود.
اشکال صغروی و کبروی به این استدلال
مرحوم آقای خوئی: در این استدلال یک صغری داریم و یک کبری. بحث کبروی عبارت از این است که آیا مالک یک چنین حق و سلطنت کلی دارد یا نه؟ بحث صغروی هم عبارت از این است که آیا به وسیلهی عقد فضولی یک چیزی به نام شأنیت حاصل شده است که مالک بخواهد با قاعدهی «الناس مسلطون» آن را ابطال کند؟
ایشان ابتداء در بحث کبروی وارد شده و این اشکال را وارد میکند که مدرک قاعدهی «الناس مسلطون» ضعیف است، زیرا این روایت فقط در عوالی اللئالی (1)و شهاب الاخبار وارد شده است. شهابالاخبار مجموعهای از روایات نبوی است که توسط محقق کرکی جمعآوری شده است. حال اگر ما از ضعف سند این روایت به جهت تمسک اصحاب صرف نظر کنیم، بحث در دلالت و مفاد آن باقی خواهد بود.
ایشان میگوید: معنای «الناس مسلطون» عبارت از این است که مالک نسبت به مال خودش مانند مُفلّس و صغیر و مجنون، محجور نیست. در این موارد هر چند مالکاند، ولی حق تصرف در ملک خودشان را ندارند. بنابراین، الناس مسلطون» در مقام رفع محجوریت مالک است و میخواهد بگوید که چنین محجوریتی برای مالک نیست. قهراً ما با این قاعده نمیتوانیم این اصل کلی را اثبات کنیم که مالک میتواند هر تصرفی در مال خودش داشته باشد.
اصل این مطلب را مرحوم آخوند در حاشیه مکاسب در باب معاطاة بیان کرده است. (2)ایشان در آنجا میگوید: «الناس مسلطون» در مقام رفع محجوریت است و لذا نمیشود به آن تمسک کرد.
انصاف قضیه عبارت از این است که این ادعاء ناتمام است و اینطور نیست که «الناس مسلطون» در مقابل عدم و سلب مطلق قرار گرفته و بگوید: شخص مالک یک جواز تصرف فیالجملهای در مال خودش دارد، ولو اینکه مالک نسبت به اکثر تصرفات ممنوع باشد. قطعاً این طور نیست. آنچه که ما از «الناس مسلطون» میفهمیم، عبارت از یک معنایی است که هر چند در اینجا قابل استفاده نیست، ولی به معنای رفع محجوریت هم نیست. «الناس مسلطون» میگوید: مالک در تصرفاتی که جواز ذاتی دارند، حق استفاده از ملکش را دارد، ولی در مواردی که ذاتاً جایز نیست، چنین حقی ندارد و لذا در اینگونه موارد، تخصیص ادله پیش نمیآید، بلکه تخصصاً خارج میباشند. مثلاً قتل نفس حرام است و مالک نمیتواند به تمسک به «الناس مسلطون علی اموالهم»، عبد خودش را بُکُشد. یا لواط حرام است و مالک نمیتواند با تمسک به این قاعده، نسبت به عبد خودش این کار را بکند و امثال این موارد مانند پوشیدن حریر برای مردان و...
«الناس مسلطون» ناظر به مواردی که ممنوعیت ذاتی دارند، نیست و لذا اگر ما در ممنوعیت ذاتی یک چیزی شک کنیم، نمیتوانیم به «الناس مسلطون» تمسک کنیم. در ما نحن فیه هم ما میخواهیم ببینیم که حقوق مالک از اول چقدر است. آیا مالک یک چنین حقی دارد که حتی در دهان غیر فضولی (اصیل) زده و بگوید: عقد تو بیربط است، و سلب قابلیت نسبت به عقد او هم بکند؟ اصل صلاحیت این قاعده برای این کار، برای ما روشن نیست و لذا نمیتوان چنین چیزی را از«الناس مسلطون» استفاده کرد. البته استفادهی رفع محجوریت مالک با این قاعده هم به دور از انصاف است، زیرا دلالت این قاعده فوق محجوریت است.
موضوع: حکم اجازه بعد از ردّ در عقد فضولی
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه، ابتداء استدلال به «الناس مسلطون..» برای اثبات سلطنت مطلقه را مورد بررسی قرار میدهند و سپس به اشکال صغروی در استدلال به این روایت برای عدم تأثیر اجازه بعد از ردّ میپردازند. ایشان سپس استدلال برخی به روایت محمد بن قیس در مؤثر بودن اجازه بعد از ردّ را ذکر نموده و رد شیخ نسبت به این استدلال را بیان میفرمایند.
تمسک به «الناس مسلطون..» برای اثبات سلطنت مطلقه
مرحوم آخوند و آقای خوئی نسبت به تمسک به قاعدهی «الناس مسلطون..» برای اثبات سلطنت مطلقه، اینطور اشکال کردند که این قاعده چنین قدرتی ندارد که سلطنت مطلقه را برای شخص اثبات کند و این جمله فقط در مقابل محجوریت است. ما عرض کردیم که تفاهم عرفی از این جمله معنای مقابل محجوریت نیست و اینطور نیست که طبق این قاعده، شخص فیالجمله تمکن از تصرف در مالش داشته باشد. البته بنده خیال میکنم که نظر این آقایان هم مانند نظر ما باشد. ما در این قاعده تا حدودی قائل به توسعه بودیم، ولی در یک حدودی هم آن را مضیق میدانستیم. این آقایان هم معنای این جمله را به صورت موجبهی جزئیه در مقابل سالبهی کلیه نمیخواهند بگویند.
این جمله در مقام بیان این مطلب است که وقتی یک امری ذاتاً مُجاز بود، شخص مالک میتواند هر استفادهی مشروعی در ملک خودش داشته باشد، ولی اگر در مشروعیت یک چیزی شک کردیم، نمیتوان به «الناس مسلطون» تمسک کرد. بنابراین، متفاهم عرفی از «الناس مسلطون» اختیار مطلق نیست و عرف چنین توسعهای را از آن نمیفهمد، ولی اگر مشروعیت کاری ثابت شد، تصرفات در آن جایز خواهد بود. و لذا در صورت شک نسبت به مشروعیت یک کاری، شبههی مصداقیه عام خواهد بود که در نتیجه این قاعده قابل تمسک نخواهد بود. این عرض ما بود و ظاهراً مرحوم آخوند و آقای خوئی هم همین مطلب را میخواهند بفرمایند. البته این تعبیر در کلمات آقایان نیست، ولی مثلاً در روایات این تعبیر وارد شده است که «أَنْتَ وَ مَالُکَ لِأَبِیکَ»، که در مقام بیان این مطلب است که شخص برای تصرف در اموال خودش نیاز به اجازه گرفتن از سرپرستهای عرفی ندارد و هر چیزی که از ناحیهی خدا ممنوع نشد، انجام آن اشکال ندارد. بنابراین، شخص برای تصرف در مال خودش محدودیتی در مقابل سایر مخلوقات ندارد و نیازی نیست که از پدر یا حاکم یا دیگران اجازه بگیرد. و نتیجهاش هم همان اجازهی مطلق در حدّ مشروعیت خواهد بود.
حال اگر در این مطلب شک داشته باشیم که آیا شخص این قدر قدرت دارد که با جملهی «رددت» اختیار خودش را سلب کند یا نه، در اینجا باید این مطلب از ناحیهی الهی تعیین شود و مربوط به مردم نیست. التبه ممکن است که با بنای عقلاء حکم الهی را کشف کنیم.
این مطلب روشن است که سلطهی فیالجمله بر ازاله، عقلائی است و شرعاً چنین چیزی ثابت است. گاهی شخص چیزی را به دیگری میفروشد بدون اینکه در معامله خیاری قرار داده باشد که قهراً در این صورت از خودش ازالهی سلطه کرده است. این مقدار از جهت عرفی و عقلائی ثابت است. ولی باید ببینیم که آیا با انشائی که به وسیلهی «رددتک کذا» انجام شده است، اختیار سلب شده که اگر خواست بعدا اجازه دهد، نشود و باطل باشد. در این مسئله باید ببینیم که از جهت عقلائی و شرعی چه چیزی اثبات میشود.
مقتضای قاعدهی سلطنت بما هو اثبات چنین ازالهای نیست و مرحوم شیخ هم در باب معاطاة یک جملهای دارد که تقریباً شبیه به همین مسئله است. ایشان میفرمایند: هرچند طبق «الناس مسلطون باموالهم» مردم مسلط بر اموالشان هستند، ولی آیا شخص میتواند به وسیلهی معاطاة از خودش سلب مالکیت کرده و دیگری را مالک کند یا نه؟ ایشان میگوید: جملهی «الناس مسلطون» چنین قدرتی ندارد.
به نظر میرسد که فرمایش آقای خوئی، مرحوم آخوند و مرحوم شیخ به یک جا برگشت کند، هر چند که نظر این بزرگواران در مقابل هم ذکر شده است. منتهی باید دید بنای عقلاء بر چه چیزی است.
اگر شخص در مقام ردّ فضولی بگوید: من این عقد را قبول ندارم، ولی بعد از کمی صحبت، راضی به عقد شده و بگوید: اشکالی ندارد و عقد را امضاء کند، در این صورت، عقلاء این اجازه را کافی میدانند و شرع هم چنین چیزی را ردّ نکرده است. ولی اگر شخص عقد را ردّ کند و بعد از چند سال پشیمان شده و بخواهد عقد را امضاء کند، عقلاء چنین چیزی را صحیح نمیدانند.
اشکال صغروی در استدلال به «الناس مسلطون...»
بحث دیگر، اشکال صغروی است که آیا اصلاً در عقد فضولی شأنیتی نسبت به نقل و انتقال مبیع حاصل میشود تا مالک با «رددت» بخواهد آن را ابطال کند یا نه؟ کبرای مسئله هم عبارت از این است که بگوییم: آیا قاعدهی «الناس مسلطون» چنین حقی را به مالک میدهد که این شأنیت را از بین ببرد یا نه؟
ایشان در بحث صغروی مسئله، این نقض را بیان میکنند که خود قاعدهی «الناس مسلطون» در مقابل این شأنیت قرار گرفته است و اگر این قاعده را صحیح بدانیم، باید هیچگونه تصرف و اختیاری برای دیگران نسبت به اموال اشخاص وجود نداشته باشد. شأنیت در حقیقت یک نحوه اختیارداری است و جملهی «الناس مسلطون» میگوید که دیگران نسبت به اموال اشخاص هیچکاره هستند. بنابراین، جملهی «الناس مسلطون» جلوی چنین شأنیتی را در عقد فضولی میگیرد و قهراً باید بگوییم که فضولی باطل است. ایشان این نقض را وارد میکند که شما میگویید: طبق جملهی «الناس مسلطون» دیگران نسبت به اموال شخص هیچکارهاند، پس بنابراین باید عقد فضولی را باطل بدانیم و نیازی نیست که با «رددت» این شأنیت را ابطال کنیم. بعد هم خود ایشان میفرمایند که حل مسئله عبارت از این است که شأنیتی که مربوط به اعمال عباد باشد، در کار نیست و شأنیت مربوط به خداوند است که با «أحل الله البیع» به این بعت و اشتریت شأنیت داده است. بنابراین ایشان میفرمایند که صغرویاً شأنیتی حاصل نشده است تا ما به وسیله «الناس مسلطون» بخواهیم آن را از بین ببریم.
این فرمایش ایشان برای ما قابل فهم نیست. چون فرض کنیم که مفاد «الناس مسلطون» این است که اشخاص دیگر به هیچ نحوی نمیتوانند در ملک دیگری نقشی داشته باشند که ظاهرش بطلان فضولی خواهد بود، ولی ما از ادلهی خاصه یا جهات دیگر صحت فضولی را اثبات کردهایم و از صحت فضولی معلوم میشود که نسبت به این مقدار نقش در اموال دیگران، تخصیص واقع شده است. بنابراین با توجه به وجود روایات خاصه در صحت فضولی، این نقض ایشان وارد نخواهد بود و مطلب این گونه نبوده است که قابل تخصیص نباشد.
اما راجع به اینکه ایشان میفرمایند: شأنیت مربوط به خداست، باید گفت درست است که قانون شأنیت میآورد، ولی شأنیت ذیمراتب است و با تدرج به فعلیت میرسد. قانون به صورت کلی گذاشته شده است، ولی گفتن «بعت» و «اشتریت» با نگفتنش فرق دارد و کسی که این کلمات را نگفته باشد، از فعلیت دورتر است. یا با گفتن مشتری اصیل، عقد کمی به فعلیت نزدیکتر میشود، هر چند هنوز از شأنیت خارج نشده است و باید اجازه بیاید تا فعلی شود. خلاصه اینکه قانون تدرج دارد و اینطور نیست که بگوییم: چون خدا با «أحل الله البیع» یک قانونی گذرانده است، پس عباد در اجرای قانون دخالتی ندارند.
بنابراین، اگر کبری را قبول کردیم، میتوان از «الناس مسلطون» استفاده کرد که شخص میتواند بعضی چیزها را از خودش سلب اختیار کند و اگر بپذیریم که «الناس مسلطون» یک چنین قدرتی دارد، دیگر انکار صغری درست نیست. و خلاصه این فرمایش ایشان برای ما قابل فهم نیست. و محصل عرائض ما این است که اگر ردّ خیلی طول نکشیده و مستحکم نشده باشد، موجب ابطال نیست و عقد با اجازهی بعدی تصحیح میگردد.
استدلال به روایت محمد بن قیس
بعضی برای مفید بودن اجازه بعد از ردّ به روایت محمد بن قیس استدلال کردهاند، که پسر کنیز پدر را فروخته بود و پدر حاضر نبود که این عقد را قبول کند، ولی بعد از مقدماتی حاضر به قبول شد. آقایان هم گفتهاند که ردّ گاهی قولی است و گاهی فعلی و در این روایت با اینکه ردّ فعلی واقع شده است، ولی با اجازهی بعدی، عقد مقبول واقع شده است. در باب خیارات هم به کفایت ردّ فعلی قائل شدهاند.
رد استدلال توسط مرحوم شیخ
مرحوم شیخ میفرماید که این روایت منافاتی با آنچه ما گفتیم، ندارد، زیرا گاهی ردّ با فعلی واقع میشود که از اختصاصات مالک است مثل اینکه مالک مورد عقد فضولی را بفروشد یا با کنیز مورد فضولی مباشرت کند. در اینگونه موارد، کأن عرفاً انشاء ردّ از جانب مالک واقع گردیده است. پس گاهی ردّ فعلی در این حدّ است، ولی گاهی ردّ به این حدّ نمیرسد مثل اینکه مالک مبیع را از دست مشتری بگیرد یا حاضر به گرفتن ثمن نشود. ایشان میفرماید که اینگونه ردّها در حدّی نیست که جلوی اجازه را بگیرد. خلاصه ردّ یا باید با انشاء قولی باشد، یا با فعلی که از مختصات مالک است و در حدّ انشا میباشد، و در غیر این صورت، موجب ابطال عقد و عدم تأثیر اجازهی بعدی نخواهد بود. لذا مرحوم شیخ این طور جواب میدهد که اگر ما این توجیه را قبول کردیم که فبها المراد، ولی اگر این توجیه را نپذیرفتیم، باید روایت را کنار بگذاریم (1)، زیرا اصل صحت فضولی با اجازه فی الجمله با روایات و قواعد و شهرت و امثال آن ثابت شده است. بنابراین، مختار شیخ عبارت از این است که ردّ مبطل است، ولی آنچه که در این روایت وجود دارد، صغرویاً ردّ حساب نمیشود. آقای خوئی هم در اینجا بحث فی الجملهای دارد که به نظر میرسد آن هم تمام نباشد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 427.
موضوع: اجازه جزء حقوق است یا احکام - مصحح بودن اجازه در قبض و اقباض
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به تنبیه چهارم راجع به اینکه اجازه از احکام شرعی است یا از حقوق، پرداخته و ثمراتی که برخی از آقایان بر این اختلاف مترتب نمودهاند را متذکر شده و ردّ مینمایند. بحث بعدی ایشان در تنبیه پنجم راجع به این است که آیا اجازهی مالک نسبت به قبض فضولی، حکم قبض خود مالک را دارد و موجب سقوط ضمان میشود یا نه؟
تنبیه چهارم: اجازه از احکام شرعی است یا از حقوق؟
«الرابع الإجازة أثر من آثار سلطنة المالک علی ماله فموضوعها المالک...» (1)تنبیه چهارم عبارت از این است که مصححیت اجازه از احکام شرعی است نه از حقوق. لذا به ورثه منتقل نمیشود. البته با توجه به اینکه اموال مورث به ورثه منتقل میشود، به تبع اموال، حق اجازه دادن هم برای شخص حاصل میشود و ورثه میتوانند به تبع ملک، نسبت به عقد فضولی واقع شده اجازه بدهند.
ثمرات بحث در کلام مرحوم آقای خویی
وقتی اموال به ورثه منتقل میشود و به تبع آن حق اجازه هم به آنها انتقال پیدا میکند، چه ثمرهای بین این دو نظریه وجود دارد؟ آقای خوئی میفرمایند که در اینجا دو ثمره وجود دارد:
ثمره اول: زن از تمامی حقوق و اموال میت غیر از اراضی و عقار ارث میبرد، اگر اجازه یکی از حقوق باشد، در عقد فضولی نسبت به اراضی و عقار، هر چند زن از خود اراضی و عقار ارث نمیبرد ولی از حق اجازه ارث میبرد و میتواند عقد فضولی (نسبت به اراضی) را با اجازه تصحیح کند، زیرا این حق جزء مستثنیات ارث او نیست.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 427.
ولی اگر اجازه را از حقوق ندانیم، بلکه آن را احکام شرعی و تابع ملک دانسته و بگوییم که مستقیماً ارث برده نمیشود، در صورتی که عقد فضولی نسبت به اراضی و عقار واقع شده باشد، زن حقی نسبت به اجازه نخواهد داشت، زیرا اجازه تابع ملک است و زن هم چیزی از اراضی و عقار ارث نمیبرد.
ثمره دوم: در باب حقوقی که متعلق به چند نفر است، نسبت به إعمال حق، سه احتمال وجود دارد که دو احتمالش قابل اعتناست، ولی احتمال سوم فقط در عالم تصور است و طبق فرمایش ایشان، قائلی هم ندارد.
احتمال اول: هر کدام از اینها اعمال حق یا اسقاط حق کند، این حق نسبت به دیگران ساقط میگردد. طبق این نظریه، کأنّ یک حقی به طور کلی ثابت است و با اعمال یا اسقاط یکی از این افراد، این کلی محقق شده و اعمال یا اسقاط میگردد.
احتمال دوم: در إعمال یا اسقاط، همه باید توافق کنند و یک نفر تنها کفایت نمیکند.
احتمال سوم: فقط در عالم تصور وجود دارد و کسی قائل به آن نیست، عبارت از این است که هر کدام از وراث به مقدار سهمشان ذیحق باشند. طبق این احتمال، هر کدام از ورثه مستقل و مؤثر میباشد. مثلاً اگر کسی مالک نصف ترکه بود، نسبت به نصف مال حق دارد و اگر کس مالک ثلث بود، به همان مقدار حق دارد و خلاصه اینکه حق به تناسب سهم شخص از ترکه میباشد. ایشان میفرماید کسی قائل به این نظر نشده و این احتمال، ضعیف است. البته این در باب حقوق است، ولی در باب اموال اینطور نیست و همین احتمال که در باب حقوق کسی قائل به آن نیست و احتمال ضعیفی است، در باب اموال متعین است. بنابراین، اگر اجازه جزء احکام باشد، با توجه به اینکه اجازه به تبع ملک است، هر کس به مقدار ارثی که میبرد، حق اجازه دارد و مثلاً اگر کسی مالک ربع ترکه است، نسبت به همان مقدار حق اجازه دارد. در این صورت هر کدام از ورثه میتواند حق خود را اسقاط یا إعمال کند و اسقاط و اعمال هر کدام موجب از بین رفتن حق دیگری نمیشود.
فرق بین حق و حکم
مرحوم سید در بیان فرق بین حق و حکم میفرماید که یک فرق بارز، این است که حق قابل اسقاط است، ولی حکم مربوط به قانون شرع است و ارتباطی به عباد ندارد و لذا قابل اسقاط از ناحیهی آنها نیست.
تعارض در کلام مرحوم شیخ
مرحوم شیخ در اینجا میفرماید که اجازه جزء حقوق نیست، بلکه از احکام الهی است و ارتباطی به عباد ندارد تا قابل اسقاط باشد، ولی ایشان در بحث قبلی فرمودند که شخص میتواند حق اجازه را اسقاط کند که دیگر حق اجازه نداشته باشد. حال سؤال این است که چطور باید بین این دو نظر ایشان جمع کرد؟ ایشان در این بحث میفرمایند که اجازه جزء حقوق نیست، ولی قبلاً فرمودند که اگر حق اجازه را از خود ساقط کرده باشد، دیگر گفتن «اجزت» فایده ندارد.
جواب از تعارض
فرق بین حقوق و احکام این است که در باب احکام، شخص نمیتواند مستقیماً حکم را اسقاط و ابطال کرده و بگوید: من این حکم را اسقاط کردم، ولی در صورتی که تحت موضوع یک حکم شرعی قرار بگیرد که شارع مقدس آن را اسقاط میکند، اشکالی در اسقاط حکم نخواهد بود، مثل اینکه خوردن پنیر حرام نیست، بلکه مکروه و جائز الوجهین است، ولی ممکن است که شخص نذر کند که پنیر نخورد و با این نذر جوازی که موضوع حکم شرعی است را از بین ببرد. بنابراین، جوازِ خوردن پنیر، جزء احکام است و بدون اینکه شخص نذر بر نخوردن آن کند، نمیتواند این حکم را اسقاط کند. حال مرحوم شیخ میفرمایند که اگر شخص، اول بگوید که من این بیع را قبول ندارم و راضی به آن نیستم، ولی بعد اجازه دهد، این اجازه فایده ندارد، اما در صورتی که از اول بگوید: من حق اجازه را از خودم گرفتم، این حق اسقاط نمیشود، زیرا حق اجازه را شارع داده است که تا شخص مالک است، بتواند اجازه دهد یا اسقاط کند. بنابراین، از این ناحیه اشکالی وجود ندارد.
مناقشه در کلام مرحوم آقای خویی
مناقشه در ثمره دوم: راجع به ثمرهی دوم (سه احتمال در باب حقوق) باید عرض کنیم که در مسئلهی اجازه، چه از باب حقوق و چه از باب احکام، باید قائل به نظریهی سوم شد، زیرا معنی ندارد که عقدی نسبت به ملک ورثه واقع شده باشد و با اجازه یا اسقاط یک نفر حق دیگران ساقط شود. البته اگر برای مالک بما أنه مالک، یک حقی مستقلاً از جانب شارع جعل شده باشد که مربوط به حق مالکیت نباشد، مثل حق الرهانة و امثال آن،این حق با ارث به ورثه منتقل شود، در این صورت آن دو نظریهای که در باب حقوق بود، مطرح خواهد بود که آیا با اسقاط یک نفر، ساقط میشود، یا باید همه نظر دهند؟ اما در حقی که به تبع مالکیت به ورثه انتقال پیدا میکند، وارث هم مانند مورث خواهد بود و اجازه و ردّ هر کدام از ورثه مربوط به خودشان است و ارتباطی به سایر ورثه ندارد. بنابراین این مطلب هم جای تأمل خواهد داشت که زن نسبت به چیزی که ارث نمیبرد، حق اجازه داشته باشد و قهراً ورثهای که مالکاند، حق دارند، ولی وارثی که اصلاً مالکیتی ندارد، حقی هم نسبت به اجازه یا رد ندارد. و بنابراین، به احتمال زیاد ثمرهی اول هم درست نباشد.
تنبیه پنجم: مصحح بودن اجازه نسبت به قبض و اقباض
«الخامس إجازة البیع لیست إجازة لقبض الثمن، و لا لإقباض المبیع و لو أجازهما صریحاً أو فهم إجازتهما من إجازة البیع مضت الإجازة...». (1)تنبیه پنجم این است که اجازهی در معامله فضولی -که مصحح عقد است- آیا مصصح جواز قبض و اقباض هم هست یا نه؟ با تحقق اجازه، ملکیت برای طرفین حاصل میشود، ولی بحث در این است که آیا جواز قبض هم استفاده میشود یا نه؟ اجازه به قبض به این معنی است که کأنّ مالک بگوید: برو و ثمن را بگیر، یا اجازه دادم مبیع را تسلیم مشتری کنی؟
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 428.
اینها میگویند که ملازمه یا بین اجازه و تسلیم و تسلم وجود ندارد و لذا ممکن است که نظر شخص بر این باشد که الان عقد تصحیح شده و ملکیت حاصل شود، ولی قصدی راجع به قبض ثمن نداشته باشد، مثل اینکه شخص خوف از تلف ثمن داشته باشد. یا حتی ممکن است که شخص بعد از اینکه عقد را با اجازه تصحیح کرد، بر اساس یک جهاتی، قصد اقباض نداشته باشد. بنابراین، لازمهی اجازه دادن به عقد، عبارت از اجازه در قبض و اقباض نیست. البته اگر شخص به این مطلب تصریح کند که من هم نسبت به عقد و هم نسبت به قبض و اقباض، اجازه دادم، و یا اینکه قرینهای در کار باشد که نظر مالک فقط به تصحیح عقد نیست، بلکه نسبت به تصحیح قبض و اقباض هم نظر دارد در این صورت آثار قبض و اقباض بار میشود. بعد هم ایشان مثال به باب صرف و سلم میزنند که ملکیت قبل از قبض و اقباض حاصل نمیشود و قهراً اگر شخص بگوید که من نسبت به این معامله اجازه دادم، با توجه به اینکه نقل و انتقال بدون قبض حاصل نمیشود، از دلالت اقتضاء استفاده میشود که موافقت شخص با عقد، به معنای موافقت او با قبض و اقباض است. پس در فرضی هم که بالصراحه یا بالقرینه معلوم شد که اجازه نسبت به قبض و اقباض وجود دارد، آثار قبض و اقباض بر آن بار میشود.
یکی از چیزهایی که در بحث معاوضات ثابت است، عبارت از این است که اگر کسی بیعی کرد و شرعاً هم نقل و انتقال واقع شد، ولی قبل از رسیدن مبیع یا ثمن به طرفین، تلف واقع شد، این تلف از کیسهی مالک اول خارج میشود و با اینکه عقد واقع شده و ملکیت هم حاصل گردیده است، ولی این مالکیت منفسخ شده و مبیع یا ثمن تلف شده از کیسهی مالک اولی خارج میگردد. بنابراین، چیزی که فروخته شده، ولی هنوز تحویل مشتری نشده است، یا ثمنی که به بایع تحویل داده نشده است، اگر تلف شوند، هر چند ملکیت برای طرفین حاصل شده باشد، ولی این تلف از کیسهی مالک اولی خارج میگردد.
ایشان میفرمایند: گاهی اوقات انسان مبیع یا ثمن را به دست خود مالک ثانوی میدهد که در این صورت، اگر تلفی واقع شود، تلف بعد القبض بوده و از کیسهی مالک جدید خارج خواهد شد، ولی در اینجا مبیع یا ثمن به دست خود مالک نرسیده است، ولی مالک مجیز اجازه داده است که فضولی آن را بگیرد. اگر فضولی وکیل از جانب مالک باشد، گرفتن او مانند گرفتن موکلش خواهد بود، ولی در اینجا وکالتی در کار نیست و اینطور نیست که عمل فضولی، عمل مالک باشد، بلکه صرفاً اجازه داده است که فضولی مبیع را بگیرد. حال باید دید حکم مسئله چیست. آیا قبض فضولی با اجازهی مالک، حکم گرفتن خود مالک را دارد که ضمان ساقط شود یا نه، اینطور نیست و گرفتن فضولی حکم قبض مالک را ندارد و اگر تلفی حاصل شد، تلف بعد القبض نخواهد بود؟
موضوع: نقش اجازه در قبض و اقباض
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به نقش اجازه در قبض و اقباض میپردازند و در ادامه برخی مواردی را که صریحاً یا با قرینه به اجازهی قبض هم اشاره شده باشد، را مورد بررسی قرار میدهند. بحث بعدی این است که آیا ضمان جزء حقوق است که قابل اسقاط باشد یا جزء احکام؟ و در آخر جلسه به بحث مرحوم شیخ راجع به تشخص ثمن کلی و سقوط آن از ذمهی طرف با قبض فضولی و اجازهی مالک میپردازند.
تنبیه پنجم : نقش اجازه در قبض و اقباض
«الخامس إجازة البیع لیست إجازة لقبض الثمن، و لا لإقباض المبیع و لو أجازهما صریحاً أو فهم إجازتهما من إجازة البیع مضت الإجازة؛ لأنّ مرجع إجازة القبض إلی إسقاط ضمان الثمن عن عهدة المشتری، و مرجع إجازة الإقباض إلی حصول المبیع فی ید المشتری برضا البائع، فیترتّب علیه جمیع الآثار المترتّبة علی قبض المبیع». (1)
بحث در این بود که آیا اجازهی مالک مجیز در فضولی -که موجب نقل و انتقال بین طرفین میشود- اجازهی قبض ثمن و مثمن هم هست یا اینکه این اجازه هیچ ارتباطی به قبض العوضین ندارد؟
از کلمات برخی از فقهاء مانند مطلبی که مُختلف از شیخ نقل کرده است، استفاده میشود که همین اجازهای که مصحح عقد است، اجازهی قبض ثمن و اقباض مثمن هم میباشد. البته نظریه شیخ عبارت از این است که اجازهی عقد، ملازم با اجازهی قبض الثمن، یا اقباض المبیع نیست، منتهی گاهی از برخی از قرائن استفاده میشود که اجازهی عقد، اجازهی قبض ثمن و اقباض مثمن هم هست که ایشان برای وجود چنین قرائنی به باب صرف و سلم مثال میزنند. در باب صرف و سلم، قبض شرط نقل و انتقال است و بدون قبض نقل و انتقالی واقع نمیشود و لذا اگر مالک نسبت به عقد اجازه داد، با توجه به اینکه اجازه برای تصحیح عقد است و شخص نمیخواهد کار لغو انجام بدهد و از طرف دیگر صحت هم متوقف بر قبض است، قهراً اجازه به عقد، اجازه به لوازم آن هم هست و همین مطلب قرینه بر این است که قبض هم مورد اجازه قرار گرفته است. بنابراین، در باب صرف و سلم چنین قرینهای وجود دارد، ولی در غیر صرف و سلم -که نقل و انتقال به نفس انشاء حاصل میشود و نیازی به قبض و اقباض نیست- با اجازهی مالک به اصل عقد و عدم اجازه به قبض، لغویتی پیش نمیآید و مسئلهی قبض و اقباض نیاز به اجازهی جدیدی دارد تا جایز شود. این فرمایش شیخ بود.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 428.
ترتیب آثار قبض در صورت اجازهی مالک به آن
بحث دیگر در این است که اگر صریحاً یا با قرینه مشخص شد که مالک نسبت به قبض و اقباض هم اجازه داده است، آیا در این صورت، تمام آثار قبض و اقباض را باید مترتب کرد یا نه؟ و فضولی آمد اقباض کرد، مبیع را به طرف داد، ثمن را قبض کرد برای مالک با اجازه مالک. آیا همه آن آثار شرعی با قبض و اقباض باید مترتب شود یا نه؟
اجازه نسبت به مساله قبض ثمن
مرحوم شیخ راجع به مسئله قبض میفرماید: اگر مالک صریحاً اجازه داد که فضولی ثمن را قبض کند، این اجازه مفید اثر است و باید نسبت به آثار قبض ترتیب اثر داده شود. خصوصیت قبض عبارت از این است که اگر با عقد، ثمن یا مثمن به طرفین منتقل شود، ولی قبض و اقباضی بین طرفین واقع نشده باشد، در صورت تلف شدن هر کدام از عوضین، مال تلف شده از کیسهی مالک اول خارج خواهد شد، ولی اگر قبض و اقباضی واقع شده باشد، در صورت تلف، مالک اول ضمانی ندارد و مال تلف شده از کیسهی مالک جدید خارج میگردد.
مسئلهی مورد بحث ما عبارت از این است که ثمن به دست مالک آن نرسیده است، بلکه به دست کسی رسیده است که مالک به او اجازهی قبض داده است. مرحوم شیخ راجع به این مسئله میفرماید که اگر شخص فضولی با اجازهی مالک ثمن را قبض کرده باشد و در دست او تلف شود، از کیسهی مالک دوم خارج شده است و دیگر مالک اول ضمانی نسبت به این ثمن ندارد و قبض فضولی به منزلهی قبض خود مالک میباشد ولو به دست خود مالک نرسیده است.
توضیح عبارت مرحوم شیخ
مرحوم شیخ در اینجا تعبیری دارد که دو گونه میشود آن را معنی کرد. ایشان میفرمایند: درست است که ثمن قبل از رسیدن به دست خود مالک تلف شده است، ولی باید به این نکته توجه داشته باشیم که ثمن به دست کسی رسیده که از ناحیهی مالک مجاز به قبض بوده است. در طرف مبیع هم اگر فضولی باشد همینطور است و هر چند مبیع به دست مشتری نمیرسد، ولی به دست کسی رسیده که از جانب مشتری مجاز به دریافت مبیع بوده است. در این موارد هر چند ثمن یا مبیع به دست مالک نمیرسد، ولی با تلف شدن آنها، هیچ ضمانی بر عهدهی مالکان قبلی وجود ندارد.
معنای تعلیل مرحوم شیخ در عدم ضمان مالک اول
تعلیل مرحوم شیخ راجع به عدم ضمان مالک اول را دو گونه میشود معنی کرد:
معنای اول: هر چند مقتضی ضمان در اینجا وجود دارد، زیرا مبیع یا ثمن قبل از رسیدن به دست مالک دوم تلف شده است، ولی اجازهی مالک به فضولی کأنّ به این معناست که مالک ضمان را اسقاط کرده است.
البته در اینجا دو اشکال وجود خواهد داشت:
اشکال اول: عبارت از این است که اسقاط ضمان متوقف بر این است که شخص، هم علم به این مسئله داشته باشد که در صورت تلف شدن ثمن یا مثمن قبل از رسیدن به مالک جدید، تلف از مال مالک اول خواهد بود و هم در آن حال متوجه این مطلب باشد. و لذا اگر مالک با علم به مسئله و توجه به آن، به فضولی اجازهی قبض و اقباض بدهد، به این معنی است که ضمان را از مالک اول اسقاط کرده است. بنابراین، ملازمه بین اجازه به قبض و اقباض و بین اسقاط ضمان در جایی است که شخص مسئله را بداند، در حالی که همهی مردم به چنین مسائلی آگاهی ندارند. اینگونه مسائل از مواردی است که هر کس علم به آن ندارد و خلاصه اینکه چنین ملازمهی متوقف بر این است که شخص هم مسئله را بداند و هم متوجه آن باشد. این اشکال اول در وجود چنین ملازمهای است.
اشکال دوم: آیا ضمان جزء حقوق است که قابل اسقاط باشد یا جزء احکام است که قابل اسقاط نباشد؟ اگر ضمان از احکام باشد، با اسقاط ما ساقط نمیشود، زیرا شرع میگوید که تا مادامی که ثمن یا مثمن به طرف مقابل نرسد، تو ضامن هستی.
جواب از اشکال دوم: خیلی روشن نیست که ضمان جزء احکام باشد. آقای خوئی به طور بتّی آن را جزء احکام گرفته است. بنده کتاب در دسترسم نبود که نظر مرحوم شیخ راجع به این مطلب – که در بحث قبض به آن پرداخته است - را بررسی کنم که وقتی شرع مقدس میگوید: «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه»، آیا این ضمان جزء احکام شرعیه است یا جزء حقوق است که بشود آن را اسقاط کرد؟ نمیدانم که مرحوم شیخ راجع به این مسئله بحث کرده است یا نه.
آنچه به ذهن من میآید، عبارت از این است که عرف متعارف آن را جزء حقوق میداند، یعنی همانطوری که گاهی اوقات، شخص در صورت تلف شدن مال نسبت به خودش جعل ضمان میکند، همچنین میتواند این ضمان را اسقاط کند. یا ممکن است در یک معامله، مشتری بگوید: شاید من ثمن را یک روز دیرتر به تو تسلیم کنم و ممکن است که ثمن از بین برود، ولی بایع میگوید: عیبی ندارد و اگر ثمن تلف شد، از کیسهی من رفته است و من مالک ثمن هستم و اگر ملک من تلف شد، ضمانی نسبت به تو در کار نیست. عرف متعارف چنین شروطی را صحیح میداند و شرط مخالف کتاب نمیداند. کأنّ اقتضاءً کتاب این است که اگر قراری در کار نباشد، طبعاً قبل از قبض مالک اول ضامن است، ولی اگر خودشان نسبت به اسقاط این ضمان با هم توافق کردند، ضمان ساقط میشود. من خیال میکنم که ذوق عرفی اقتضاء میکند که ضمان قبل از قبض، جزء حقوق باشد نه جزء احکام. بنابراین، میتوان از اشکال دوم اینطور جواب داد ولی اشکال اول باقی است، زیرا ملازمه بین اجازه به قبض و اسقاط ضمان متوقف بر این است که شخص علم به مسئله داشته و متوجه آن باشد.
معنای دوم: طبق معنای اول، اشکالات بر ایشان وارد خواهد بود، ولی اگر مراد مرحوم شیخ عبارت از این باشد که قبض عبارت از این است که ثمن یا مثمن یا به دست خود شخص برسد، یا به دست وکیل او برسد و یا به دست مأذون از جانب او برسد و همهی اینها در اعتبارات عقلائی قبض حساب میشود. قهراً طبق این معنی، مرحوم شیخ میخواهد بگوید که ضمان خودبهخود ساقط است، زیرا فضولی این کار را با اجازهی مالک انجام داده است و قبض فضولی بالواسطه این ضمان را اسقاط کرده است.
خلاصه اینکه، قبضی که عرف یا شرع معتبر میدانند، با قبض خود مالک یا وکالت و یا با اجازه از جانب او حاصل میشود. بنابراین، اگر مراد مرحوم شیخ این معنای دوم باشد، اشکالات ذکر شده، بر ایشان وارد نخواهد بود.
اجازه نسبت به اقباض مبیع
بحثی که گذشت راجع به مسئلهی ثمن بود، ولی ایشان راجع به صورتی که مالک نسبت به اقباض مبیع اجازه بدهد و مبیع به دست مالک ثانوی برسد، میفرماید که با این اجازه، تمام احکام قبض بار میشود. این قیدی که مرحوم شیخ ذکر کرده است، کأنّ به این معنی است که اگر مالک اول مبیع اجازه ندهد، دادن مبیع به مشتری (مالک ثانوی)، درست نیست، در حالی که با اجازهی مالک اول، مشتری مالک مبیع شده است و فضولی در حقیقت ملک مشتری را به خودش تحویل میدهد و طبعاً نباید چنین چیزی محل اشکال باشد. چه بسا ممکن است که مالک اول به هر دلیلی نسبت به دادن مبیع به مشتری اجازه ندهد، ولی فضولی بدون رضایت و اجازهی او مبیع را به مشتری میدهد.
در اینجا این اشکال مطرح است که چرا مرحوم شیخ چنین قیدی را بیان کرده است، در حالی که حتی اگر هم فضولی بدون رضایت و اجازهی مالک اول، مبیع را به مشتری بدهد، هیچ اشکالی ندارد، زیرا مالک اول بعد از اجازه، هیچ مسئولیتی نسبت به مبیع ندارد و در حقیقت، فضولی ملک مشتری را به خود مشتری داده است. مرحوم شیخ این قید را بیان میفرماید که اگر مالکِ اول صریحاً به فضولی این اجازه را داده باشد که مبیع را به مشتری بدهد، چون اقباض مبیع به مشتری با رضایت او واقع شده است، قهراً باید تمام آثار قبض را بار کنیم. بحث در این است که مرحوم شیخ چرا این قید را ذکر کرده است؟!
این نظر مرحوم شیخ اشاره به این است که در مواردی مثل بیع صرف یا سلم، بدون قبض ملکیتی برای طرفین حاصل نمیشود. البته در غیر صرف و سلم، با تحقق اجازه طرفین مالک میشوند و مالک مجیز چه راضی باشد و چه راضی نباشد، اگر فضولی مبیع را به مشتری بدهد، مسئولیتی ندارد، زیرا ملک مشتری را به خودش داده است.
خلاصه اینکه در غیر صرف و سلم، رضایت مالک اولی هیچ دخالتی ندارد، زیرا مالک ثانوی مالک مبیع شده است و باید مبیع را به او ردّ کردة ولی در صرف و سلم قبل از قبض و اقباض ملکیتی برای طرفین حاصل نشده است و مالک دوم هنوز مالک نشده است و لذا شخص ثالث حق ندارد که بدون اجازهی مالک مبیع موضوع ملکیتی برای طرف مقابل درست کند. لذا مرحوم شیخ در اینجا میفرماید: چون در این موضوع، طبق مفروض ما اجازهی مالک اول وجود دارد، حتی در صرف و سلم هم اشکالی وجود ندارد و قبض، قبض درستی هست، زیرا در صرف و سلم با توافق مالک اول موضوع ملکیت برای دومی درست شده و مبیع به او اقباض گردیده است. از این عبارت مرحوم شیخ استفاده میشود که در باب صرف و سلم اگر اقباض مبیع بیاجازه باشد، اثر قبض حاصل نمیشود ولو اینکه انشاء ملکیت شده باشد. اگر انشاء واقع شد و این عینی که ملکیتش برای زید انشاء شده است و قبض هم شرط آن است، توسط یک حیوان در اختیار زید گذاشته شود یا باد آن را بلند کرده و قبض حاصل شده باشد، از کلام مرحوم شیخ استفاده میشود که مطلق قبض در فعلیت آن امر اقتضائی کفایت نمیکند و با قبضهایی که بدون رضایت مالک اصلی باشد، فعلیت حاصل نمیشود.
من در وسیلة النجاة این مسئله را پیدا نکردم که آیا در قبض باب صرف و سلم هم اجازه و إذن مالک اصلی شرط است یا نه؟ به هر حال، مرحوم شیخ بر اساس این مبنی میفرمایند که اگر اجازه داد، همهی آثار قبض را باید ما بار کنیم حتی در باب صرف و سلم.
«جمیع الآثار» اشاره به این است که حتی آن موردی هم که خود قبض در ملکیت دخالت دارد، آن هم اگر با رضایت شد، کفایت میکند.
«لکن ما ذکرنا إنّما یصحّ فی قبض الثمن المعیّن، و أمّا قبض الکلّی و تشخّصه به فوقوعه من الفضولی علی وجهٍ تصحّحه الإجازة یحتاج إلی دلیلٍ معمِّمٍ لحکم عقد الفضولی لمثل القبض و الإقباض، و إتمام الدلیل علی ذلک لا یخلو عن صعوبة.» مرحوم شیخ میفرماید: آنچه گفتیم، راجع به قبض ثمن شخصی بود، ولی اگر ثمن کلی بود و مالک مجیز نسبت به قبض ثمن کلی –که قبلاً واقع شده است- اجازه داد، باید ببینیم که آیا این اجازه موجب تشخص آن کلی میشود یا نه؟ التبه اگر شخص اذن داشت، مسئله خیلی روشن بود مثل اینکه کسی از کس دیگری طلبی دارد و میگوید: برو و طلب من را از آن بدهکار بگیرد. در اینجا هیچ اشکالی نیست که با گرفتن طلب توسط این شخص، آن کلی تعین پیدا کرده و از ذمهی او ساقط میگردد. ولی بحث ما در این است که فضولی این کار را کرده و ثمن کلی را بدون اجازه گرفته است و حال که مالک اعلام موافقت میکند، آیا با این اجازه، کلی تشخص پیدا میکند تا از ذمهی طرف ساقط بشود یا اینکه بگوییم: چون این قبض را فضولتاً انجام داده و عن اذنٍ نبوده است، فایده ندارد؟ البته عقدی که واقع شده است، طبق مفاد «أوفوا بالعقود» و امثال، با اجازه تصحیح میشود، اما بحث در این است که آیا بدون إذن قبلی و با اجازه، کلی در فرد تشخص پیدا میکند یا نه. مرحوم شیخ میفرماید که این مسئله برای ما خیلی روشن نیست.
موضوع: اجازه به قبض-فوریت در اجازه-طولانی شدن اجازه
خلاصه درس: حضرت استاد در ابتدای جلسه، دلالت اجازه به عقد، بر اجازه به قبض را در بیع صرف و سلم مورد بررسی قرار داده و سپس برخی از تعابیر مرحوم شیخ و اشکالات آقای خوئی را مطرح نموده و این اشکالات را ردّ مینمایند. و در ادامه بحثی را از آقای خوئی راجع به عدم تأثیر اجازهی قبض نسبت به ما قبل متذکر شده و مورد نقد قرار میدهند. بحث بعدی، عدم لزوم فوریت در اجازه است و سپس بحث عدم ردّ و عدم اجازه از جانب مالک فضولی و طولانی شدن اجازه با ذکر نظر مرحوم شیخ و ایرادات آقای خوئی مطرح میگردد.
دلالت اجازه به عقد بر اجازه به قبض در صرف و سلم
مرحوم شیخ میفرمایند: در عقودی مثل صرف و سلم، شرط حصول ملکیت و نقل و انتقال، قبض است و لذا اجازه به عقد در چنین عقودی، به دلالت اقتضاء، دلالت بر اجازهی به قبض هم میکند و اگر اینطور نباشد، لازمهی آن لغویت خواهد بود و اصل اولی هم عبارت از این است که شخص عاقل و متوجه، کار لغو و بیهوده انجام نمیدهد. در اینجا هم اگر شخص نسبت به عقد اجازه دهد، ولی نسبت به قبض اجازه ندهد، این اجازه کالعدم میباشد. (1)
علت ذکر قید تفرق بعد از قبض، در فرمایش مرحوم شیخ
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 428.
البته مرحوم شیخ اینطور تعبیر کرده که بعد از قبض و تفرق، اگر اجازهای راجع به عقد داده شد، این اجازه، اجازه به قبض هم هست. ایشان در اینجا قید تفرق را هم بیان کرده است، در حالی که شرط حصول ملکیت و نقل و انتقال، نفس القبض است و تفرق در حصول ملکیت شرط نیست و لذا در صورت قبض، حتی اگر متفرق هم نشده باشند، ملکیت حاصل میگردد. حال باید دید که چرا ایشان این قید «بعد القبض و التفرق» را بیان کرده است؟ شاید علت تعبیر ایشان این باشد که لغویت اقتضاء نمیکند که به مجرد قبض در صورتی که امکان نقل و انتقال باشد، فعلیت حاصل شود و تا زمان تفرق وقت هست و لذا اگر قبل از تفرق هم حاصل شود، کفایت میکند. اگر تفرق هم حاصل شد، ولی ردّی واقع نشد، آن اجازه، اجازه به قبض هم هست و برای لغو نبودن هم کافی است، ولی مقتضای عدم لغویت عبارت از این نیست که با قبض، فوراً ملکیت حاصل شود و ملازمهای بین این دو وجود ندارد و ممکن است تفرق یکی دو ساعت طول بکشد و در عین حالی که در این مدت زمان ملکیت حاصل نشده است، لغویت هم پیش نیاید، زیرا بالأخره یک یا دو ساعت دیگر اذن در قبض هم حاصل میگردد، لذا مرحوم شیخ قید تفرق را در اینجا ذکر کرده است.
اشکال آقای خوئی به تعبیر مرحوم شیخ
مرحوم شیخ عبارتی دارد که آقای خوئی در تقریراتش به آن اشکال کرده است. عرض ما این است که چطور ایشان کلام مرحوم شیخ را توجیه نکرده و به فرمایش ایشان اعتراض نموده است؟!
مرحوم شیخ: «و علی أیّ حال، فلو کان إجازة العقد دون القبض لغواً کما فی الصرف و السلم بعد قبض الفضولی و التفرّق کان إجازة العقد إجازةً للقبض صوناً للإجازة عن اللغویة. و لو قال: أجزت العقد دون القبض، ففی بطلان العقد أو بطلان ردّ القبض وجهان». (1)
آقای خویی: این کلام مرحوم شیخ از اعاجیب کلام است، زیرا ایشان این احتمال را مطرح کرده است که مالک اصلی نتواند عقد را ردّ کند، با اینکه مالک مجیز اختیاردار است و هم میتواند ردّ و هم میتواند امضاء کند. و این چه احتمالی است که ایشان میفرماید: اگر مالک ردّ کرد، دو احتمال وجود دارد که یکی از این احتمالات عبارت از این است که ردّش لغو و کالعدم باشد!
جواب از اشکال آقای خویی
به نظر ما این اشکال به آقای خوئی وارد است که چرا ایشان چنین اشکالی به مرحوم شیخ، کرده است، در حالی که این مطلب ادامهی بحث صرف و سلم است. مرحوم شیخ میفرماید: در غیر صرف و سلم اجازه نسبت به عقد، اجازه نسبت به قبض نیست و در شروع این مسئله هم مطرح شد که «اجازة البیع لیس اجازةً للقبض». گاهی شخص مالک نسبت به نقل و انتقال اجازه میدهد تا بنا بر مصالحی که در نظر گرفته است، مالک عوض شود، ولی این اجازه هیچ ملازمهای نسبت به اجازه در قبض ندارد. بنابراین، ممکن است شخص موافق با نقل و انتقال باشد، ولی موافق با قبض فضولی نباشد. خلاصه، اجازه در قبض نه از جهت اذن ابتدائی حاصل است و نه ملازمهای با اجازه نسبت به عقد دارد. مراد مرحوم شیخ عبارت از این است که در بیع صرف و سلم اگر اجازه بدون قبض باشد، لغویت لازم میآید، ولی اگر در همین صرف و سلم شخص مالک بگوید: اجزتُ العقدَ دون القبض، در اینجا بدون شک یک لغویتی وجود دارد، منتهی بحث در این است که از اول اجزتالعقد لغو است، یا اجزتالعقد صحیح هست و دونالقبض لغو است؟ در اینجا هر دو وجه وجود دارد که آیا اخذ به صدر کرده و ذیل را رها کنیم، یا هر دو را لغو بدانیم و بگوئیم عقد باطل است؟ این مسئله روشن نیست و لذا مرحوم شیخ تعبیر به «وجهان» کرده است. خیلی مسلم و واضح است که مراد مرحوم شیخ در اینجا چیست و از همین که این تعبیر را متصل به ماقبل ذکر کرده است، روشن میشود که عبارت مربوط به صرف و سلم است. البته قاعدهاش این بود که یک توضیحی در اینجا بیان میشد و شاید بشود گفت که یک نحوه تسامحی در عبارت ایشان هست. در یک قسمت دیگری هم ایشان اینطور تعبیر کرده است که «کما فی الصرف و السلم بعد قبض الفضولی و التفرّق». بنابراین، بهتر بود که مرحوم شیخ در اینجا این قید را بیان میفرمودند که در باب صرف و سلم، شرط نقل و انتقال عبارت از قبض است و اگر شخص علم به این مسئله دارد، برای اینکه اجازهی مجیز لغو نباشد، باید اجازه نسبت به قبض هم باشد. این مطلب مربوط به کسی است که عالم به این مسئله است و همه علم به این مسئله ندارند که بیع صرف و سلم متفاوت از موارد دیگر است. بنابراین، مناسب بود چنین قیدی ذکر میشد. البته مراد مرحوم شیخ روشن است، ولی خوب بود که این ضمیمه هم بیان میشد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 428.
پرسش: لازم نیست قیدی اضافه کند و اگر اجازه به عقد سلیم باشد، همین اجازه نسبت به قبض هم خواهد بود و لذا اگر به نحو اجمال هم بگوید که من اجازه میدهم، اجازه نسبت به قبض هم خواهد بود؟
پاسخ: نه، چنین ملازمهای در کار نیست، بلکه حیث تعلیلی است و شخص خیال کرده است که این اجازه مملک است و هیچ قید مملِّکی در آن وجود ندارد، بلکه حیث تعلیلی است و شخص خیال کرده است که با نفس این اجازه تملیک حاصل میگردد. گاهی هم ممکن است که علم به اشتراط قبض در ملکیت داشته باشد، ولی باز هم اجازهی او ملازمهای با اجازه به قبض نداشته باشد، مثل اینکه مالک فضولی را فعلاً قابل اطمینان نداند، ولی قصدش این باشد که نقل و انتقال واقع شده و بعداً شخص دیگری عین را از طرف مقابل بگیرد تا از بین نرود و از دست فضولی محفوظ بماند. در اینجا مالک راضی به نفس عقد و نقل و انتقال است، ولی راضی به قبض نیست.
عدم تأثیر اجازهی قبض نسبت به قبل (فرمایش آقای خوئی)
آقای خوئی میفرمایند که مسئلهی کشف و نقل - که در باب اجازة العقد مطرح است- در مسئلهی اجازةالقبض مورد بحث قرار نمیگیرد و اجازهی قبض فقط نسبت به ما بعد مؤثر است و در ما قبل تإثیر ندارد و لذا بحث کشف در اینجا مطرح نیست. ایشان در بیان علت این مطلب میفرماید: کشف در امور اعتباری (مانند نقل و انتقال) نسبت به حال و سابق و لاحق قابل تصور است، ولی در امر تکوینی خارجی - که ارتباطی به اعتبار ندارد- نمیشود ما وقع را منقلب و عوض کرد. بنابراین، در باب اجازه نسبت به نقل و انتقال که از امور اعتباری است، میتوانیم کشف را در نظر بگیریم، ولی نسبت به یک امر تکوینی مانند قبض، کشف معنی ندارد و قهراً در اینجا فقط مسئلهی نقل مطرح است. (1)
1) مصباح الفقاهة، سید ابوالقاسم خویی، ج4، ص 226.
نقد فرمایش آقای خوئی
به نظر میرسد که این اشکال آقای خویی وارد نباشد، زیرا سابقینی که قائل به کشف بودند، قائل به کشف تعقبی بوده و میگفتند: از ادله عمومات و امثال آن کشف میکنیم که عقد چه مسبوق به رضا باشد و چه ملحوق به رضا باشد، نافذ و صحیح است. در مسئلهی قبض طبق این نظری که سابقین بیان کردهاند، ممکن است قبض مسبوق به رضا باشد و ممکن هم هست که ملحوق به رضا باشد و رضایت بعداً بیاید و از ادله هم استفاده میشود آن قبض باید با رضایت باشد چه اینکه این رضایت سابقاً باشد و چه لاحقاً، کما اینکه در عقد هم همینطور است و لذا این مسئله در امور تکوینی و تشریعی و اعتباری هیچ فرقی ندارد و حکم همهی این موارد واحد است، منتهی ما باید ادله را مورد بررسی قرار بدهیم که آیا کشف درست است یا نقل و اگر کشف درست است، کشف حکمی درست است یا موارد دیگر.
تنبیه ششم: عدم لزوم فوریت در اجازه
«الإجازة لیست علی الفور للعمومات و لصحیحة محمّد بن قیس و أکثر المؤیّدات المذکورة بعدها» (1)، در تمام این مواردی که قبلاً ذکر شد، اجازه فوری نبود. در صحیحهی محمد بن قیس، بعد از اینکه مباشرت واقع شده و شخص صاحب اولاد شده است، اجازه عقد را تصحیح کرده است و این قدر فاصله بین عقد و اجازه افتاده است، ولی با وجود این فاصله اجازه صحیح است.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 429.
پرسش: مراد از فوریت در عبارت «لیست علی الفور»، از زمان آگاه شدن به عقد است یا از زمان خود عقد؟ پاسخ: از زمان خود عقد است. ایشان میفرماید که لازم نیست بین عقد و اجازه فوریت باشد و در اکثر آن مؤیداتی هم که بعداً ذکر شده است، بین اجازه و عقد خیلی فاصله شده است. در روایت ابوعبیده حذاء هم وارد شده است که بین صغیرین عقدی واقع شده است و بعد هم یکی از اینها مُرد و طرف دیگر هم بعد از بلوغ اجازه داده است. خلاصه از اکثر ادلهای که در این باب وجود دارد، استفاده میشود که در باب اجازه، فوریتی در کار نیست.
پرسش: ظاهر عبارت مرحوم شیخ این است که مالک عقد فضولی را بفهمد و فوراً اجازه ندهد؟ پاسخ:نه اینطور نیست و مسئلهی فهمیدن در کار نیست و اگر هم فهمیدن مالک در کار باشد، باز هم فوریت در اجازه لازم نیست، زیرا گاهی بعد از فهمیدن هم تا زمان اجازه فاصله میافتد.
پرسش: اگر عدم فوریت بعد از فهمیدن مالک باشد، دیگر این مطلب از روایات استفاده نمیشود؟ پاسخ: در برخی از روایات، بعد از اینکه مالک به عقد فضولی علم پیدا کرده است، تا زمان اجازه، خیلی فاصله افتاده است. در صحیحهی محمد بن قیس بعد از جریانات زیاد اجازه واقع شده است.
عدم ردّ و عدم اجازهی مالک در فضولی
«و لو لم یجز المالک و لم یردّ حتّی لزم تضرّر الأصیل بعدم تصرّفه فیما انتقل عنه و إلیه علی القول بالکشف فالأقوی تدارکه بالخیار أو إجبار المالک علی أحد الأمرین» (1)بحث دیگر، این است که مالک نه اجازه میدهد و نه ردّ میکند. این بحث در جایی است که در عقد فضولی، یک طرف فضولی و یک طرف اصیل است و بیع از ناحیهی فضولی واقع شده و چیزی به مشتری فروخته شده است. مشتری هم با ملک خودش که اختیار آن را دارد، این چیز را خریداری کرده است. بحث این است که آیا قبل از آمدن اجازه یا ردّ مالک مجیز، این مشتری اصیل میتواند اشترائی را که از ناحیهی او واقع شده است را رد کند یا نه؟ البته مالک مجیز حق دارد که عقد را قبول یا ردّ کند، ولی آیا مشتری اصیل هم میتواند قبل روشن شدن تکلیف عقد از ناحیه مالک مجیز، اشتراء خودش را ردّ کند یا نه؟ خیلیها گفتهاند که چون مشتری ملتزم به قبول شده است، از ناحیهی او مطلب تمام است و لذا حق ندارد که عقد را به هم بزند تا اینکه تکلیف عقد از ناحیهی مالک مجیز روشن شود.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 429.
منتهی بحث در این است که اگر مالک مجیز بعد از مدت طولانی اطلاع پیدا کرد یا بعد از اطلاع، مدت زیادی را به فکر نسبت به ردّ یا اجازه گذراند، این امر موجب اضرار به مشتری میشود، زیرا مشتری قبل از اجازهی مالک حق تصرف در مبیع را ندارد و از طرف دیگر با ثمنی هم که متعلق به خود اوست، نمیتواند کاسبی کرده و از آن استفاده کند و لذا قهراً در این صورت به مشتری ضرر وارد میشود.
مرحوم شیخ میفرماید: در این صورت برای اینکه مشتری متضرر نشود، یا باید شرعاً خیار به هم زدن آن التزامی که قبول کرده است را داشته باشد و بتواند از آن التزام برگردد یا مالک مجیز مکلف به ردّ یا قبول باشد تا تکلیف عقد روشن شود.
دو ایراد از طرف آقای خوئی (1)
ایراد اول: این ضرر حتمی است، چه اجازه طولانی باشد و چه کوتاه باشد و در هر دو صورت، این ضرر، حتمی است و اقتضاء قواعدی که آقایان بیان کردهاند، عبارت از این است که همانطوری که در ضرر کوتاه لاضرر جاری نیست، در ضرر طولانی هم جاری نباشد.
مرحوم شیخ در ضرر کوتاه قائل به عدم جریان لاضرر بوده و میفرماید که باید مشتری منتظر بماند تا مالک مجیز عقد را اجازه یا رد کند، ولی نسبت به ضرر طولانی اشکال کرده است. آقای خوئی میفرماید که تراخی چه طولانی باشد و چه غیر طولانی، در هر دو صورت یک نحوه ضرری دارد و به همان مناطی که نسبت به تراخی مختصر لاضرر جاری نیست، به همان مناط در طولانیاش هم جاری نیست، زیرا مشتریِ اصیل با علم به اینکه معامله فضولی است و علم به اینکه قبل از اجازه نمیتواند نه در مبیع و نه حتی در ثمن -که مال خود اوست- تصرف کند، اقدام به چنین معاملهای کرده و قهراً در اقدام به ضرر، چه ضرر کم باشد و چه زیاد، لاضرر جاری نیست. البته ممکن است کسی اصل این مبنی را قبول نداشته باشد که شخص اصیل حق انصراف از التزام خودش را ندارد و باید حتماً ملزم به این التزام باشد کما اینکه آقای خوئی هم متمایل به همین مبنی است. (یعنی کأنّ ایشان الزام مشتری اصیل به چنین التزامی را قبول ندارند).
1) مصباح الفقاهة، سید ابوالقاسم خویی، ج4، ص 228.
ایراد دوم: مرحوم شیخ برای رفع ضرر از مشتری اصیل، دو راه بیان فرمود: یکی اینکه اصیل نسبت به رفع ید از التزام خودش خیار داشته باشد، دیگری هم عبارت از این بود که مالک مجیز مکلف به این باشد که تکلیف عقد را زودتر روشن کند. آقای خوئی میفرمایند: وجهی ندارد که ما مالک مجیز را ملزم کنیم که مال خودش را یا بفروشد یا نفروشد، بلکه شخص این حق را دارد که مال خودش را بفروشد یا بالمرة ترک کند.
زنی که خود را به عقد حضرت ولی عصر (عج) درآورده است
آقای خوئی بعد از بیان این اشکال میفرمایند که در باب نکاح یک مطلبی است که آقایان هم در حاشیهی این مطلب بیانات جالبی ذکر کردهاند. مسئله این است که زنی خودش را برای حضرت ولیّ عصر(عج) عقد کرده باشد، به این صورت که ایجاب عقد را خودش بالاصالة خوانده است و از جانب حضرت هم فضولتاً قبول کرده است. در این صورت، حضرت باید اجازه دهد تا عقد صحیح باشد و چون بنا بر این است که تا مادامی که تکلیف از ناحیهی مالک مجیز روشن نشده است، باید شخص صبر کند و نمیتواند نسبت به التزام خودش رفع ید نماید، ایشان میگوید که فقهاء فتوی دادهاند که این زن تا وقت مرگ باید صبر کند تا ببیند که حضرت این عقد را اجازه میدهد یا نه.
ولی به نظر میرسد که هر چند این زن حاضر است تا وقت مرگ انتظار بکشد، ولی آیا حضرت ولیّ عصر (عج) راضی است که این زن تا آخر عمر اینطور بماند و نتواند ازدواج کند؟! اگر این زن صلاحیت برای این کار داشته باشد، تشرفی برایش حاصل میشود و حضرت تکلیف او را روشن میکند و اگر هم صلاحیت نداشته باشد، حتماً حضرت راضی به این نیست که این زن تا وقت مرگش اینطور بماند و لذا اگر در اوایل اجازهای از ناحیهی حضرت صادر نشد، مساوق با ردّ حضرت است.
خلاصه آقای خوئی- بر خلاف دیگران- برای ملزم نبودن شخص اینگونه موارد را شاهد آورده و میفرماید که شخص ملزم نیست و اگر او را ملزم بدانیم، این تالی فاسدها پیش خواهد آمد.
نقد فرمایش آقای خوئی
به نظر ما هر چند لاضرر در جایی که شخص اصیل اقدام به ضرر کرده است، جاری نیست، ولی در معمول و متعارف موارد، حتی در صورت علم شخص به فضولی، این انتظار را دارد که به زودی تکلیف عقد روشن شود و قهراً در مواردی که بر خلاف انتظار شخص، عقد بخواهد سالها طول بکشد، ادلهی لاضرر خواهد آمد و اقدام او تا زمان مرگ نیست.
البته نظر مرحوم شیخ به موارد استثنائی مانند همان موردی که زن حاضر است تا آخر عمرش انتظار بکشد و به این مطلب اقدام کرده است، نیست و مرحوم شیخ چنین مواردی را نمیخواهد بگوید و نظر ایشان به موارد متعارف است که شخص انتظار روشن شدن عقد در یک زمان کوتاه را دارد و در صورت طولانی شدن عقد، بدون شک لاضرر جاری خواهد بود.
موضوع: صور مختلف نسبت اجازه و عقد (تباین- تطابق- تخالف)
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به تنبیه هفتم راجع به صور مختلف اجازه نسبت به عقد، اعم از تباین، توافق و تخالف بین اجازه و عقد میپردازند. ایشان صور مختلف تطابق، تباین و تخالف جزء و کل را مورد بررسی قرار داده و نظر خود را بیان مینمایند. و در ادامه نظر خود را راجع به انحلال مرکب نسبت به اجزاء ذکر نموده و سپس صورت تخالف بین اجازه و عقد را در شرط به نفع مالک یا شرط به ضرر مالک مورد بررسی قرار داده و نظر آقای خوئی، مرحوم شیخ و آقای نائینی را بیان میفرمایند.
تنبیه هفتم: صور مختلف اجازه نسبت به عقد (تباین-توافق-تخالف)
«السابع هل یعتبر فی صحّة الإجازة مطابقتها للعقد الواقع عموماً أو خصوصاً، أم لا؟ وجهان: الأقوی: التفصیل، فلو أوقع العقد علی صفقة فأجاز المالک بیع بعضها، فالأقوی الجواز کما لو کانت الصفقة بین مالکین فأجاز أحدهما، و ضررُ التبعّض علی المشتری یجبر بالخیار. و لو أوقع العقد علی شرط فأجازه المالک مجرّداً عن الشرط، فالأقوی عدم الجواز؛ بناءً علی عدم قابلیة العقد للتبعیض من حیث الشرط و إن کان قابلًا للتبعیض من حیث الجزء؛ و لذا لا یؤثّر بطلان الجزء بخلاف بطلان الشرط». (1)
در تنبیه هفتم آن طوری که مرحوم شیخ و آقای خوئی میفرمایند (2)، به این بحث پرداخته شده است که اجازه چند صورت دارد:
تطابق اجازه و عقد: اجازه با عقدی که واقع شده است من جمیع الجهات مطابق است که در صحت این اجازه بنا بر صحت فضولی هیچ اشکالی نیست.
تباین اجازه و عقد: اجازه با عقد واقع شده مباین باشد، مثل اینکه فضولی خانهی شخصی را فروخته است، ولی اجازه نسبت به مال دیگری غیر از خانه تعلق بگیرد. در این صورت هم بدون شک اجازه فایدهای ندارد، زیرا اجازه با عقد واقع شده تباین دارد.
تخالف جزء و کل بین اجازه و عقد
گاهی هم اجازه با عقد واقع شده مخالف است، ولی این مخالفت به نحو تخالف جزء و کل میباشد، یعنی عقد به مجموع تعلق گرفته است، ولی اجازه نسبت به بعض واقع شده است که در این صورت تخالف عقد با اجازه، تخالف کل و جزء میباشد. در این صورت سوم ایشان میفرمایند که این اجازه صحیح است، مرحوم شیخ هم این اجازه را صحیح میداند و به تعبیر ایشان در عرف متعارف، اگر عقد بر روی یک شیء ذات اجزاء و ذو اجزاء واقع شده باشد، منحل به اجزاء میشود و کأنّ بیوع متعدده واقع شده است. بنابراین، اگر بعضی از اجزاء مورد امضاء قرار گرفت و بعضی مورد امضاء قرار نگرفت، قهراً بیع مجاز به صحت خودش ثابت بوده و صحیح میباشد، ولی بیع غیر مجاز صحیح نمیباشد.
خلاصه اینکه وقتی به حسب ارتکاز عرفی، عقد انحلال پیدا کرد و حکمی که روی مجموع رفته است، روی اجزاء رفت، بیوع متعدد حاصل خواهد شد و قهراً عدم امضاء یک قسمت، موجب بطلان قسمت دیگر نیست، منتهی با توجه به اینکه طرف اصیل کل را خریداری کرده است، خیار تبعض صفقه پیدا میکند. این مطلبی است که ایشان در اینجا بیان فرموده است.
بررسی انحلال عقد مرکب نسبت به اجزاء
البته این بحث انحلال برای ما قابل فهم نیست و گاهی انسان فقط در صدد این است که مطالب را حفظ کرده و به دیگران تحویل بدهد، ولی با توجه به ارتکازاتی که هست، چنین انحلالی برای ما روشن نیست. البته گاهی انسان میخواهد بگوید که باید به این چند نفر احترام گذاشته شود و به جای اینکه نام یک یک آنها را برده و بگوید: به زید احترام کن، به عمرو احترام کن، به بکر احترام کن، به صورت خلاصه تعبیر میکند که «اکرم هؤلاء». در اینجا انحلال وجود دارد و این تعبیر «اکرم هؤلاء» در حکم این است که چندین أکرم گفته شود.
در این موارد حرفی نیست که انحلال وجود دارد، زیرا هر کدام از اینها مستقل هستند، منتهی برای اختصار در تعبیر، به جای یک یک آنها تعبیر به «هؤلاء» شده است. بنابراین در چنین مواردی انحلال صحیح است، ولی آیا در مواردی هم که مثلاً کسی خانهای را میفروشد، اینطور است؟! و آیاچنین عقدی منحل به این میشود که مثلاً عُشر خانه را به فلان قیمت فروختم، خُمس خانه را به فلان قیمت فروختم و ربعش را هم به فلان قیمت فروختم؟! مشکل دیگر هم عبارت از این است که گاهی قیمت عُشر به اندازهی یک دهم قیمت خانه نیست و بیشتر یا کمتر از آن است و ممکن است از نظر ارزشگذاری چنین تفاوتی وجود داشته باشد و لذا گاهی شخص نمیداند که قیمت کل چه نسبتی با اجزاء دارد.
خلاصه اینکه چنین انحلالی در اینجا برای ما قابل فهم نیست، البته ممکن است در برخی موارد از باب تعبد شرعی جنبهی انحلالی وجود داشته باشد و دو شیء مختلف با هم جمع شده باشند که در صورتی امضاء نشدن یکی از این دو، دیگری مورد امضاء شارع قرار گرفته باشد، ولی نمیتوانیم در انشاء به کل قائل به این بشویم که نسبت به اجزاء انحلال پیدا میشود و کأنّ عقدهای متعدد وجود دارد.
پرسش:هم به صورت کسر مشاع را می فرمایید و هم به صورت اجزاء خارجی؟ پاسخ: فرقی ندارد، چه مشاع و چه غیر مشاع، اینطور نیست که اگر شخص یک شیء مرکب را میفروشد، بیع او نسبت به اجزاء انحلال پیدا کرده باشد.
بنابراین، چنین چیزی ظهور عرفی ندارد و هیچ ملازمهای هم در کار نیست و ممکن است وحدت غرض داشته باشد.
مطلب دیگر هم عبارت از این است که به نظر ما، اگر هم انحلال صحیح باشد، خیار برای شخص ثابت نیست، زیرا در عقدهای متعدد اگر امضاء نسبت به یک عقدی واقع شد، خیار نسبت به این عقد مجاز ثابت نمیشود و برای ثابت شدن خیار تبعض صفقة، باید یک نحو ارتباطی وجود داشته باشد در حالی که با انحلال، هر یک از اجزاء به نحو مطلوبِ مستقل خواهد بود و ارتباطی بین اجزاء وجود نخواهد داشت.
پرسش: نمیشود گفت گاهی اوقات در نظر شما ممکن است منحلشود و خیار برای این است که دیده شود طرف مقابل هم مقصودش انحلال بوده است یا خیر؟ پاسخ: اینها میگویند که مطلقاً انحلال هست و نتیجتاً اجازه نسبت به بعض صحیح است، منتهی شخص خیار تبعض صفقة دارد.
پرسش: خیار برای این است که مقصود آن شخص مشخص شود؟ پاسخ: اثبات خیار از این بابت نیست که ندانیم عقد نسبت به جزء است یا نسبت به کل که عبارت از غرر است، بلکه مراد اینها عبارت از این است که عرفاً انحلال فهمیده میشود، ولی تبعض صفقة هم دارد.
تخالف اجازه و عقد در شرط
گاهی هم تخالف در شرط است. آقای خوئی میفرمایند که گاهی فضولی عقد را با شرطی انجام داده است، ولی اجازهی مالک نسبت به عقد بدون شرط واقع میگردد، مثل اینکه فضولی در عقد شرطی را در نظر گرفته است، ولی مالک مجیز -که صاحب مال است- بیشرط عقد را امضاء میکند.
تخالف در شرط به نفع مالک: ایشان در اینجا میفرمایند که این تخالف دو صورت دارد که در یک صورت بلا اشکال معامله صحیح است و این صورت عبارت از این است که فضولی به نفع مالک شرطی کرده باشد. ایشان برای این صورت اینطور مثال میزنند که فضولی خانهای را به مشتری فروخته و شرط میکند که او مثلاً یک لباسی هم برای مالک اصلی بدوزد، ولی مالک این معامله را بدون این شرط قبول کرده و میگوید: من به این معامله راضیام و لازم هم نیست که مشتری برای من لباسی بدوزد. در اینجا بلا اشکال اجازه صحیح است، زیرا مَن له الحق -که عبارت از مالک مجیز است- حق خودش را اسقاط کرده است و لذا وقتی مالک حق خودش را اسقاط کرده است، ما نمیتوانیم یقهی مشتری را بگیریم که حتماً باید این لباس را برای مالک بدوزد! (1)
1) مصباح الفقاهة، سید ابوالقاسم خویی، ج4، ص230.
نظر استاد: این فرمایش ایشان است، ولی این مطلب برای ما خیلی روشن نیست، زیرا گاهی یک عقدی با یک شرطی واقع میشود و مالک هم این شرط را قبول میکند و قهراً طرف مقابل بدهکار میشود، ولی مالک تفضل کرده و میگوید: من آن بدهی را اسقاط کردم. در این صورت بلااشکال تخلفی بین اجازه و عقد واقع نشده است و بعد از اینکه عقد واقع شده است، مالک حق خود را اسقاط نموده است، ولی گاهی اوقات مالک به هر داعی، نمیخواهد که طرف مقابل برای او لباس بدوزد و این شرط را قبول نمیکند هر چند که طرف مقابل به نفع مالک ملتزم به این شرط شده است. در اینجا تطابقی بین اجازه و عقد نیست و به چه دلیل ما باید این اجازه را صحیح بدانیم با اینکه مالک راضی به آن نیست؟!
در ایجاب و قبول هم همینطور است و گاهی شخص یک چیزی را به یک میلیون به زید میفروشد، ولی زید میگوید که من این چیز را به دو میلیون میخرم! در اینجا هم بین ایجاب و قبول تطابقی نیست و هر چند طرف مقابل میخواهد تفضل کند، ولی فروشنده به هر دلیلی حاضر نیست که او به فشار بیافتد. البته اگر از اول قرار بین طرفین یک میلیون باشد، ولی بعداً مشتری دو میلیون بدهد، اشکالی ندارد، ولی بحث در این است که از اول یک طرف میگوید: به یک میلیون میفروشم و طرف مقابل هم میگوید: من به دو میلیون میخرم که قهراً در اینجا تطابقی بین ایجاب و قبول نیست. البته اگر رضایت را هم از خارج احراز کنیم، باز هم این بحث پیش خواهد آمد که آیا نفس رضا بدون انشاء کافی است یا نه؟ یا شاید با اذن فحوی بگوییم که معامله از اول در حقیقت روی دو میلیون قرار گرفته است.
خلاصه این که ما نمیتوانیم این مطلب را به صورت مسلم فرض کنیم، زیرا اسقاط حق بعد از این است که بین اجازه و عقد تطابق حاصل شده باشد و حق پیدا شود و شخص حق خودش را اسقاط بکند، ولی در جایی که اجازه مطابق عقد نیست، مقتضی برای حصول حق وجود داشته است، ولی فعلیت پیدا نکرده است و ما دلیلی برای صحت اجازه در این صورت نداریم.
تخالف اجازه با عقد در شرط به ضرر مالک: صورت دیگر عبارت از این است که فضولی شرطی میکند که بر علیه مالک و به نفع اصیل است. پس گاهی هم شرط به ضرر مالک مجیز است و به تعبیر آقای خوئی مثلاً فضولی خانه را میفروشد به شرط اینکه مالک برای مشتری یک لباسی هم بدوزد. بعد هم مالک نسبت به این عقد اجازه داده و میگوید: من نسبت به فروش خانه به همان قیمتی که فضولی فروخته است، اجازه میدهم، ولی حاضر نیستیم که برای مشتری لباسی بدوزم.
مرحوم شیخ میفرمایند که این اجازه باطل است. آقای خوئی هم در بیان علت بطلان میفرمایند: علت اینکه اجازه در باب کل و جزء صحیح بود، عبارت از این بود که در آنجا عرفاً انحلال پیش میآمد و ثمن نسبت به اجزاء تقسیط میشد و مثلاً برای نصف اجزاء، نصف پول در نظر گرفته میشد، (البته گاهی قیمت به تناسب متفاوت میشد) ولی در باب شرط اینطور نیست و شرط منشأ مرغوبیت یا عدم مرغوبیت مشروط میشود و ثمن نسبت به شرط تقسیط نمیشود و اینطور نیست که یک قسمت از ثمن مربوط به شرط باشد و یک قسمت هم نسبت به مشروط. مثلاً اگر کسی یک عبدی را به شرط کتابت میخرد، در اینجا کتابت سبب بالا رفتن قیمت عبد میشود، ولی ثمن نسبت به شرط و مشروط تقسیط نمیشود.
گاهی هم ممکن است شرط به نفع یکی از طرفین و به ضرر دیگری بوده و و قیمت مشروط را پایین بیاورد.
بنابراین آنچه که مورد رضایت مالک است، با مورد عقد تخالف دارند و انحلالی هم در کار نیست و لذا اجازه باطل است.
این نظر مرحوم شیخ است، ولی شیخنا الاستاد آقای نائینی میفرمایند که تخلف شرط بین اجازه و عقد موجب بطلان نیست، زیرا شرط تعلیق نیست و اگر تعلیق باشد، قهراً عقد باطل خواهد بود، زیرا بالاتفاق، تعلیق موجب بطلان عقد است، در حالی که همهی آقایان تخلف شرط را در صورت تعذر یا حتی در صورت تخلف اختیاری موجب بطلان عقد نمیدانند.
علت عدم بطلان هم عبارت از این است که شرط تعلیق نیست، زیرا اگر تعلیق باشد، اولاً عقد باطل است و اگر هم باطل نبوده و صحیح باشد در صورت عدم وقوع معلقعلیه، قهراً عقد هم تحقق پیدا نمیکند، با اینکه علی کلا التقدیرین (حصول و عدم حصول معلق علیه) عقد صحیح است و آقایان قائل به بطلان نیستند. بنابراین عدم بطلان کاشف از این است که تعلیقی در کار نیست، بلکه شرط التزامٌ فی التزام میباشد. یعنی خود بیع یک التزام است و شرط هم التزام دیگری است. به عبارت دیگر وقتی شخص خانه را به شرط دوختن لباس توسط مالک میفروشد، یک التزام فروش خانه در مقابل ثمن معین است، التزام دیگر هم دوختن لباس توسط مالک است و لذا اگر مالک یکی از این دو التزام را امضاء نکند، ضرری به التزام دیگر نخواهد رسید. بنابراین اگر مالک اصل بیع را امضاء کرد، ولی شرط را نپذیرفت، هیچ ضرری به اصل بیع وارد نمیشود. (1)
1) منیة الطالب فی حاشیة المکاسب، تقریر بحث میرزای نائینی، شیخ موسی نجفی خوانساری، ج1، ص 259.
آقای خوئی در اینجا یک بحث مفصلی میکند و در کتاب الاجاره هم بحث مفصل دیگری دارد که با بحث اینجا فرق دارد و به نظرم بحث باب اجاره کاملتر است. اگر آقایان این بحثها را مطالعه کنند، خوب است.
موضوع: اختلاف اجازه با عقد در اشتراط به ضرر مالک
خلاصه درس: حضرت استاد در این جلسه به ادامهی بحث اختلاف اجازه و عقد در اشتراطی که توسط فضولی به ضرر مالک واقع شده، میپردازند. ایشان ابتداء نظر مرحوم شیخ و مرحوم نائینی راجع به این مسئله را مطرح فرموده و سپس به صورت مفصّل نقد آقای خوئی بر فرمایش آقای نائینی را متذکر شده و در آخر هم نظر خود را بیان میفرمایند.
اختلاف اجازه با عقد در اشتراط به ضرر مالک
مرحوم آقای خوئی فرمودند که اگر اجازه با عقد به نحو جزئیت و کلیت تفاوت داشته باشد، آن عقد صحیح است منتهی خیاری میشود. ولی اگر اختلاف به نحو اشتراط باشد، اشتراط هم اقسامی دارد که یک قسمش عبارت از این بود که فضولی شرطی را بر علیه مالک قرار داده است و مالک هم اصل عقد را پذیرفته است، منتهی این شرط را قبول نکرده است. مثلاً فضولی خانهای را فروخته و شرط کرده است که مالک برای مشتری یک خیاطتی هم بکند. مالک هم اصل عقد را قبول نموده است، ولی شرط را قبول نکرده است.
تقریب فرمایش آقای نائینی در کلام آقای خویی
آقای خویی میفرمایند: مرحوم شیخ این صورت را باطل دانسته، ولی شیخنا الاستاد - آقای نائینی- همانطوری که در اختلاف کلیت و جزئیت، اجازه را صحیح میداند، در اینجا هم قائل به صحت شده است. (1)
ایشان در تقریب فرمایش آقای نائینی میفرماید: شرط در اینجا به این معنی نیست که من بیع را معلق کردم مثلا به خیاطت، زیرا اگر عقد معلق باشد، بالاتفاق باطل میشود، در حالی که آقایان در غیر شروطی که خود شرع باطل دانسته است، این اشکال را مطرح نمیکنند. بنابراین، اگر اشتراط در اینجا به معنای تعلیق باشد، باید نفس الشرط مطلقاً باطل باشد، در حالی که این چنین نیست. در حقیقت شرط به معنای التزامٌ فی التزامٍ است و خود عقد یک التزام و تعهدی نسبت به مالکیت طرف مقابل است و در اصلِ عقد، تعلیقی وجود ندارد، ولی این التزام برای یک التزام دیگر مانند خیاطت، موضوع واقع میشود.
خلاصه اینکه در اینجا تعلیق وجود ندارد تا اصل بیع معلق بوده و نتیجهاش بطلان عقد باشد و لذا همانطوری که در باب مخالفت بین جزء و کل، عقد صحیح است، در این صورت اشتراط هم عقد صحیح است، همانطوری که عقد در صورت تعذر شرط صحیح میباشد. بنابراین، وقتی دو التزام وجود دارد و مالک اصلی، التزام دوم را نمیپذیرد، ضرری به اصل بیع (التزام اول) وارد نمیشود و بیع صحیح خواهد بود. این فرمایش آقای نائینی بود. (2)
نقد آقای خوئی بر فرمایش مرحوم نائینی
آقای خوئی در ادامه میفرمایند که فرمایش آقای نائینی مبنی بر اینکه شرط در اینجا طبق اصطلاح فقهاء به معنای التزامٌ فی التزامٍ است، فرمایش درستی است، ولی این عبارت نیاز به یک توضیحی دارد که بر اساس این توضیح، نتیجه غیر از آن چیزی خواهد شد که آقای نائینی نتیجهگیری کرده است. این توضیح عبارت از این است که معنای عبارت «التزامٌ فی التزام» تعدد التزام نیست که یکی از آن دو مقبول و دیگری مردود باشد، زیرا اگر دو التزام داشته باشیم، صرف تقارن التزامین وجوب وفا نخواهد داشت مثل اینکه شخصی وعدهای بدهد که به جهت یک طرفه بودن التزام، نه وجوب وفا ندارد و نه مسئلهی خیار در آن مطرح است.
در اینجا ما دو التزام داریم که مرتبط به هم هستند و معنای لغویِ شرط هم متناسب با همین معنای ارتباط است، زیرا به بندی که قسمتهای مختلف لباس را به هم متصل میکند، شریطه گفته میشود و شرط هم در اینجا طبق معنای لغوی به معنای ارتباط دادن بین دو شیء است و به همین اعتبار در اینجا شرط اطلاق میگردد. پس این التزامها مرتبط با هم هستند و نحوهی ارتباطش هم عبارت از این است که وقتی شخص عقدی را انجام میدهد و شرطی هم میکند، در خود بیع تعلیقی وجود ندارد، ولی التزام به فسخ نکردن عقد معلق بر چیزی است که به عنوان شرط ذکر شده است، یعنی شرط معلقٌعلیه التزام است و قهراً نسبت به عقد هیچ تعلیقی در کار نیست، بلکه فسخ نشدن بیع معلق به تحقق شرط است. بنابراین، اگر شرط محقق نشد، هر چند بیع واقع شده است، ولی شخص ملتزم به آن نیست و خیار فسخ دارد و این مورد عبارةٌ اخرای از جعل خیار در موارد شروط است و اینکه فقهاء میگویند: تخلف شرط خیار میآورد، نکتهاش همین است که معنای شرط به جعل خیار برگشت میکند و شخص التزام را معلق به چیزی کرده است که اگر محقق نشد، میتواند ملتزم به عقد نماند. قهراً طبق این توضیحی که بیان شد، با عدم تحقق شرط، بیع بر جای خود باقی است، منتهی شخص اختیار دارد که ملتزم به عقد بماند یا آن را فسخ کند و این یک نوع جعل خیار است. حال باید دید طبق این معنی، آیا اختلاف بین اجازه و عقد در شرطی که مالک آن را قبول نکرده، موجب بطلان است یا نه.
ایشان میفرمایند: بعد از این توضیحات، روشن شد که بیع دو قسم دارد: یک قسم بیع خیاری و یک قسم هم بیع بلاشرط و لازم. قهراً وقتی بیع بر دو قسم شد، باید اجازه هم مطابق با همان قسمی باشد که توسط فضولی واقع شده است و در اینجا هم با توجه تخالف این دو از یکدیگر، عقد باطل میشود و لذا حق با مرحوم شیخ انصاری است، نه با شیخنا الاستاذ آقای نائینی.
بعد هم در ادامه میفرمایند که نباید این مورد را به مواردی مانند تخالف در جزئیت و کلیت و تعذر شرط- که صحیح هستند- قیاس کنیم. ایشان میگوید که ما هم آن موارد را صحیح میدانیم، ولی در اینجا قائل به بطلان هستیم.
در جایی که تعذر تکوینی خارجی شده است، طرفین راضی به این شدهاند که عقد باقی بماند و از بین نرود و لذا هر چند شرط متعذر است، ولی عقد بر جای خود باقی است، ولی در مانحن فیه، نظریهی مالک و نظریهی اصیلی که با فضولی قرار بسته است، یکسان نیست، زیرا اصیل بر اساس شرط با فضولی قرار بسته است، ولی مالک بدون شرط اجازه داده است و قهراً نظر اصیل بر عقد خیاری و نظر مالک بر عقد غیر خیاری است. و با توجه به این که در اینجا این دو با هم توافق ندارند، نمیتوان این صورت را به صورت تعذر شرط قیاس کرد.
و اما علت اینکه ما در تخالف جزء و کل قائل به صحت شده و در مورد بحث قائل به بطلان شدیم، عبارت از این است که بیع کل به بیع اجزاء انحلال پیدا میکند، منتهی بیع اجزاء مشروط به جزء دیگر است، مثل همهی اوامری که به مرکبات تعلق میگیرد مانند امر به نماز که انحلال پیدا میکند به امر به رکوع و سجود و ... منتهی مشروط به انضمام اجزاء دیگر.
بنابراین، مشروط بودن اجزاء در بیع کل، بعد از انحلال هم هست و چون گفتیم که شرط در اینگونه موارد به معنای جعل خیار است، معنایش این است که نقل و انتقال روی اجزاء جعل شده است، منتهی به نحو خیاری و کأنّ طبق انحلال، بیعهای متعددی روی اجزاء واقع شده است، منتهی مشروطاً به جزء دیگر. و فضولی و مالک و اصیل بر این معنای انحلالی مشروط توافق کردهاند و اختلافی نسبت به جزء در کار نیست و لذا بر اساس این توافق، معامله صحیح است، منتهی به جهت جعل خیار – که لازمهی اشتراط است- اختیار فسخ وجود دارد.
ولی در ما نحن فیه، بین مالک و اصیل اختلاف وجود دارد، زیرا اصیل با عقد خیاری موافقت کرده است، ولی مالک با عقد لازم موافقت کرده است و این دو در مقابل هم است. بنابراین، در اینجا باید قائل به بطلان شویم کما اینکه مرحوم شیخ هم این مورد را باطل دانسته است، ولی در صورت اختلاف کل و جزء اینطور نیست و به جهت انحلال معامله صحیح است.
فرمایش آقای خویی در کتاب الاجارة: این فرمایشی است که ایشان (آقای خوئی) در اینجا دارد، ولی در کتاب الاجاره خیلی مفصل راجع به این موضوع بحث کرده است و برای شرط چهار معنی ذکر کرده است که معنای چهارم مورد بحث ما میباشد.
البته ما نمیخواهیم وارد بحث اقسام شروط شویم و به نظر ما بعضی از اقسام به بعض دیگر رجوع میکند و قهراً اقسام شرط چهار قسم نیست، ولی ایشان برای اقسام شرط چهار عنوان ذکر کرده است. ایشان در باب اجاره میفرمایند که شرط به معنای چهارم که عبارت از التزامٌ فی التزام است، در عقود و ایقاعات مطرح است. و استعمال شرط در دو جا وجود دارد و دو نحوه تعلیق داریم:
تعلیق الالتزام: در خیلی مواقع، التزام را معلق به یک امری میکنند که در اختیار شخص نیست مثل اینکه عبد را به شرط کتابت بخرد و بفروشد. در این صورت، التزام به معامله معلق به این است که عبد کاتب باشد و اگر کاتب نبود، شخص خیار فسخ دارد و میتواند معامله را به هم بزند.
التعلیق علی الالتزام: گاهی هم در بعضی از موارد تعلیق علی الالتزام است مثل اینکه شخص عقد بیع یا ایقاع را معلق به التزام طرف مقابل میکند.
آقای خوئی در کتاب البیع – که مباحث قدیمی ایشان است- مانند استادش به طور کلی در صورت تعلیق حکم به بطلان کرده است، ولی در اینجا (کتاب الاجاره) قائل به یک معنای صحیحتری شده و میگوید که در بعضی از جاها حتی اگر خود عقد هم معلق بر چیزی باشد، اشکالی ندارد.
قبلاً در مباحث مرحوم شیخ هم خواندیم که اقسام مختلفی برای تعلیق ذکر شده بود و در برخی موارد، تعلیق نسبت به یک امر حالی و مقطوعالحصول است که اشکالی ندارد مثل اینکه شخص بگوید: اگر امروز روز جمعه باشد، من این چیز را به شما فروختم، و روز جمعه هم هست. این تعلیق به جهت قطعیالحصول بودن معلقعلیه کلاتعلیق است و ضرری به عقد نمیرساند. گاهی هم تعلیق بیع نسبت به التزام طرف مقابل است و در هنگام قرار هم این التزام حاصل است و لذا چنین تعلیقی هم اشکال ندارد و مانع صحت عقد نیست. (1)
1) موسوعة الإمام الخوئی، سید ابوالقاسم خویی، ج30، ص 85.
نقد کلام آقای خویی
عرض ما نسبت به فرمایش ایشان عبارت از این است که ایشان این دو صورت را در قسم چهارم در نظر گرفته است و معنایش این است که ایشان قائل به اشتراک معنوی بین او دو صورت هستند، ولی عرف متعارف چه جامعی را بین این دو مورد در نظر میگیرد؟ بین تعلیقُ التزام و التعلیق علی الالتزام چه معنای جامعی اراده شده است که به اختلاف مصادیقش اختلاف پیدا کند؟ اگر شما تعلیق الالتزام و التعلیق علی الالتزام را به عرف متعارف عرض کنید، چه جامعی از این میفهمد؟
آنچه که به نظر میرسد، عبارت از این است که شروط در این مواردی که ذکر میشود، گاهی به معنای تعلیق است مثل این که شخص میگوید: من به این شرط این شیء را به تو میفروشم، یعنی اگر این شرط محقق نشد، قبول ندارم، گاهی هم شرط به معنای الزام و التزام است مثل اینکه گفته میشود: «شرط الله قبل شرطکم» به این معنی که خود یا طرف مقابل را الزام به کاری بکنند. بنابراین شرط در اینگونه موارد که محل ابتلاء است، یا به معنای تعلیق است یا به معنای الزام. البته شرط معانی دیگری هم دارد که در جای خود از آن بحث میشود.
موضوع: اختلاف عقد و اجازه در مطلق و مشروط بودن
عناوین مطالب این جلسه:
1 – تناقض بین فرمایشات مرحوم آقای خویی در صورت بیع فضولی مشروط و اجازه دادن بدون شرط.
2 – بیع فضولی مطلق و اجازه دادن مشروط.
3 – اختلاف بین عاقد و مجیز در خیاری یا غیرخیاری بودن عقد.
4 - تعلیق بر امر حالی.
برخی تناقضات در فرمایشات آقای خوئی
آقای خوئی - طبق آنچه که در تقریرات ایشان است - در موارد مختلف بیاناتی دارند که ما نمیتوانیم بین آنها جمع کنیم. یکی از فرمایشات ایشان عبارت از این بود که تعلیق در عقود باطل است و بعد هم فرمودند که التزام را معلق به یک شیئی میکنند، نه خود بیع را، زیرا تعلیق در خود بیع بالاجماع باطل است. ایشان در اینجا و در باب اجاره به این مطلب تصریح کردهاند (1)، ولی خود ایشان در بحث تعلیق میفرمایند که تعلیق در بیع اشکالی ندارد و اجماع را هم قبول نکرده و در آن مناقشه میکنند.
عبارت ایشان این است: «فالمتحصّل من جمیع ذلک: أنّ التنجیز غیر معتبر فی العقود وإن کان الاحتیاط ممّا لا ینبغی ترکه». نسبت به اجماع هم قبلاً اشکال کردهاند. بنابراین فرمایشات ایشان متناقض است.
بعد هم ایشان در تفسیر کلمهی شرط به لغت تمسک میکنند و پیداست می خواهند معنای متناسب با لغوی شرط را بیان کنند ولی در ادامه تفسیری برای آن بیان میکنند که فقهای متخصص هم نوعاً چیزی تفسیری را نمیدانند.
ایشان این معنی را بر گردن عرف و عوام میاندازند که آنها در هنگام استعمال الفاظ، به این حکم شرعی علم دارند که تعلیق در عقود باطل است و از این عبارتها معنای تعلیق الالتزام یا تعلیق علی الالتزام استفاده میشود، در حالی که خیلی از فقهاء هم در این مسئله گیر کردهاند و برخی از فرمایشات ایشان هم بر خلاف این مطلب است و ما نمیدانیم چطور ایشان این معنی را بر گردن عرف گذاشته و میگوید که چون معنای شَرَط (تعلیق) شرعاً باطل است، پس مراد از این کلمه یا تعلیق الالتزام است و یا تعلیق علی الالتزام.
1) موسوعة الإمام الخوئی، سید ابوالقاسم خویی، ج30، ص 85.
بعد ایشان در کتاب الاجاره میفرمایند که لفظ (شرط) برای جامع وضع شده است که یکی از مصادیقش تعلیق الالتزام است و مصداق دیگرش هم تعلیق علی الالتزام است. ما هم عرض کردیم که در عرف چنین جامعی بین تعلیق الالتزام و تعلیق علی الالتزام متفاهم نیست. علاوه بر این، ایشان بعد از اینکه میفرماید: لفظ برای جامع وضع شده است، به این مطلب اشاره مینماید که اگر شخصی بگوید: من خانه را فروختم منتهی به شرط خیاطت، از این کلمهی شرط، مجموع الامرین اراده شده است، هم تعلیق الالتزام و هم تعلیق علی الالتزام. تعبیر ایشان این است که مجموع اراده شده است، نه جامع، و لذا ما نمیتوانیم بین فرمایشات مختلف ایشان جمع کنیم و بیانات ایشان روشن نیست.
عقد فضولی بدون شرط، ولی اجازهی مالک با شرط
«و لو أوقع العقد علی شرط فأجازه المالک مجرّداً عن الشرط، فالأقوی عدم الجواز...و لو انعکس الأمر، بأن عقد الفضولی مجرّداً عن الشرط و أجاز المالک مشروطاً، ففی صحّة الإجازة مع الشرط إذا رضی به الأصیل...أو بدون الشرط؛ لعدم وجوب الوفاء بالشرط إلّا إذا وقع فی حیّز العقد...أو بطلانها؛ لأنّه إذا لغی الشرط لغی المشروط؛ لکون المجموع التزاماً واحداً، وجوه، أقواها الأخیر» (1).
ایشان فرمودند که اگر فضولی عقدی را به صورت مشروط انجام داده باشد –که به عقد خیاری برگشت میکند- ولی مالکِ مجیز بیشرط امضاء کرده باشد، با توجه به عدم تطابق بین ایجاب و قبول، این اجازه باطل است و اثری ندارد. مسئلهی دیگر عکس این مسئله است، یعنی فضولی با اصیل عقدی را بدون شرط اجراء کردهاند، ولی مالک با شرط اجازه داده و مثلاً میگوید: من حاضرم خانه را به طرف مقابل بفروشم، ولی به شرط اینکه یک خیاطتی هم برای من انجام بدهد. حال باید دید که این مسئله چه حکمی دارد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 430.
احتمالات مختلف در مسئله
احتمال اول: در صورت رضایت و موافقت اصیل، عقد با شرط صحیح است، مثل اینکه مالک بعد از اینکه فضولی خانه را به اصیل فروخته است، میگوید: من حاضرم این خانه را بفروشم، ولی به شرط اینکه مشتری یک خیاطتی هم برای من انجام بدهد. مشتری هم راضی به این شرط شده و لذا عقد صحیح میباشد. بنابراین یک صورت عبارت از این است که بگوییم: این عقد با شرط فیما رضی به الاصیل صحیح است.
احتمال دوم: اصل معامله صحیح است، ولی شرطش باطل است، زیرا این شرط، یک شرط ابتدایی است و مورد توافق طرفین نبوده است و فقط اصل التزام مورد توافق طرفین بوده است و قبول میشود، اما آن التزامی که یک طرفی است، قبول نمیشود. پس بنابراین باید بین شرط و اصل عقد قائل به تفصیل شویم.
احتمال سوم: هر دو باطل است، زیرا عقد اول بدون خیار است، ولی عقدی که مالک نسبت به آن اجازه داده است، با توجه به وجود شرط، خیاری است و کأنّ طرف ایجاب غیرخیاری است، ولی اجازهی مالک نسبت به عقد خیاری است و در اینجا تطابقی بین این دو نیست و قهراً هر دو باطل است.
فرمایش مرحوم آقای خویی
مرحوم آقای خویی میفرمایند که شیخ انصاری بطلان را اقرب دانسته است، ولی ما صحت را اقرب میدانیم، زیرا اولا: اینکه از قاموس و امثال آن استفاده میشود که شرط ابتدائی باطل است، مربوط به اینجا نیست. و ثانیا: شرط در اینجا شرط ابتدایی نیست و «المؤمنون عند شروطهم» شامل شرط ابتدایی نمیشود ولی شرطی که ضمنی باشد را شامل میشود و در اینجا فرض این است که این جعل خیاری که مالک مجیز میخواهد بکند، در ضمن عقد است و التزامی است که مرتبط به التزام دیگری است و اینطور نیست که این التزام غیر مرتبط باشد تا ما بگوییم که شرط، شرط ابتدائی است. بنابراین، از ناحیهی شرط ابتدائی بودن اشکالی نیست.
و چون اصیل نسبت به شرط ضمنی که مالک بر علیه او کرده، رضایت داده، ولو اینکه این شرط در ایجاب ابتدایی او نبوده، اما توافق بعدی او کفایت میکند. و هر چند حدوثاً رضایت اصیل نسبت به این شرط وجود نداشته، ولی بقاءً رضایت او حاصل شده و مالک و اصیل نسبت به شرط با هم توافق کردهاند و در نتیجه یک معاملهی مشروط واقع شده است. و اشکالی از این جهت وجود ندارد. بنابراین ما حکم به صحت میکنیم. (1)
نقد فرمایش آقای خوئی
عرض ما نسبت به فرمایش ایشان این است که چرا ایشان در فرض قبلی که اشتراط از ناحیهی فضولی و مالک اصیل بود، اجازه را مطلقاً باطل دانستند، ولی در این مسئله که اشتراط از ناحیهی مالک مجیز است، قائل به صحت هستند. اگر در این مسئله بگوییم که «إذا رضی به الاصیل»، عقد صحیح است، در مسئلهی قبلی هم میتوانیم بگوییم که «إذا رضی به المالک» عقد صحیح است، زیرا گاهی ممکن است که مالک نسبت به عقد اجازه داده باشد و بعد وقتی متوجه شرط شده، نسبت به آن هم توافق کرده باشد. یا اینکه ابتداءً وقتی متوجه شرط شده است، آن را ردّ کرده باشد، ولی بعد از تأمل راضی به شرط شده و موافقت کند. حتی خود ایشان در باب اجازه میگویند که در صورت ردّ هم صلاحیت توافق بعدی وجود دارد. خلاصه ما علت تفکیک ایشان بین این دو مسئله را نمیفهمیم و نمیدانیم چطور چنین تفکیکی منطبق بر قواعد است.
1) مصباح الفقاهة (المکاسب)، سید ابوالقاسم خویی، ج4، ص 241.
اختلاف بین عاقد و مجیز در خیاری یا غیرخیاری بودن عقد
و اما بحث دیگر راجع به این است که اختلاف بین عاقد و مجیز در خیاری یا غیرخیاری بودن عقد، چطور منشأ بطلان میشود. البته اینکه بعداً توافقی حاصل شود، بحث دیگری است، ولی درجایی که توافق نکنند، باید ببینیم که آیا اختلاف بین این دو موجب بطلان عقد میشود یا نه؟ اگر عقدی بین مالک و مشتری واقع شد، در حالی که یکی از این دو میداند که شرعاً خیار دارند، ولی دیگری علم به این حکم ندارد، آیا این عقد باطل است؟ اگر طرفین نقل و انتقال و معاوضه را قصد کرده باشند، در حالی که یکی از این دو حکم شرعی را میداند، ولی دیگری نمیداند، آیا معامله باطل خواهد بود؟ آیا باید طرفینی که در معامله ایجاب و قبول را انجام میدهند، (غیر از بحث مجیز) باید مسئلهی شرعی جواز عقد را بدانند تا عقد صحیح باشد؟
به نظر میرسد که چنین چیزی معتبر نباشد و اگر هر دو نسبت به اصل معامله رضایت داشته باشند، ولی اعتقاد یکی از طرفین نسبت به حکم شرعی عقد، بر خلاف اعتقاد دیگری باشد، اشکالی وجود نخواهد داشت.
در مسالهی اول (یعنی اصیل با فضولی عقد مشروط خوانده بود و مجیز عقد را بدون شرط اجازه داد بود) ایشان قائل به بطلان و تباین بودند. حالا اگر هیچ توافقی هم در کار نبود و فضولی با شرط عقد را خوانده بود و لازمه این فرض هم بر این بود که دو التزام وجود دارد: یکی اصل العقد است و دیگری هم عبارت از التزام دوم مثلاً خیاطت است و طرفین هم نسبت به اصل عقد موافقت کردهاند، ولی یکی از این دو جعل خیار کرده است و دیگری جعل خیار نکرده است، در این جا حکم شرعی این دو با هم تفاوت میکند، چرا باید این دو را باطل بدانیم! با این که هر دو قصد معاوضه داشته و یک چیز را قصد کردهاند منتها یک طرف، یک انشاء دیگری را منضم کرده که دیگری آن را قبول نکرده است و اگر این شرط صحیح باشد حکمی دارد و اگر نباشد حکم دیگری دارد چرا این ها باطل باشد.
بنابراین ما می گوئیم هر دو صحیح است، منتهی از جهت عقلائی، با توجه به اینکه شخص به ضمیمهی التزام دیگری اقدام کرده است، مانند خیاطت در بیع خانه، از این جهت اختیار فسخ دارد و به نظر میرسد که این مقدار از تخالف اشکالی نداشته باشد.
به طور کلی، در خیلی از مواقع شرایط به نحو وحدت مطلوب است و گاهی اینطور نیست مثلاً شخص عبدی را میخرد و کاری به نفس مالکیت ندارد، بلکه عبدی را میخواهد بخرد که کتابت میداند و اصلاً به عقد عبد فاقد کتابت راضی نیست.
ایشان میگوید که متفاهم از شرط، تعلیق است و چون تعلیق باطل است، باید شرط را به معنای دیگری تفسیر بکنیم، ولی عرض ما این است که شرط به حسب متعارف دو معنی دارد: یکی عبارت از همان تعلیق است که شخص بدون آن اصلاً عقد را نمیخواهد، دیگری هم عبارت از الزام طرف مقابل به انجام کاری است، مثل اینکه گفته میشود: «شرط الله قبل شرطکم».
بنابراین، به نظر میرسد که شرط در جای که به نحو وحدت مطلوب باشد، به معنای تعلیق بوده و باطل است، ولی در جایی که معنای الزام داشته باشد، تعلیقی در کار نیست و لذا صحیح است.
تعلیق بر امر حالی
یک نکتهی جالب در فرمایش آقای خوئی عبارت از این است که ایشان در صحت تعلیق علی الالتزام میفرمایند که در اینجا تعلیق بر امر حالی است و اشکالی ندارد از عبارت ایشان استفاده می شود که تعلیق بر امر حالی اشکالی ندارد ولو این که امر حالی غیر یقینی باشد چون ایشان می فرماید یا او قبول میکند و ملتزم میشود که عقد واقع میشود و یا قبول نمیکند و اگر نشد موضوع عقد از بین رفته است و فرض مساله را این گونه فرض نکردهاند که این هم یقین دارد که او ملتزم میشود و میگوید این تعلیقی است بر التزام و التزام هم امر حالی است. البته این حالی بودن هم به صورت مسامحی است، زیرا اول باید این شخص بگوید، بعد او بشنود. به هر حال، طبق فرمایش ایشان، حالی بودن اعم از حقیقی و مسامحی، موجب صحت تعلیق میشود، در حالی که از شیخ ادعای اجماع بر بطلان شده است و حالی مشکوک را مورد اجماع دانستهاند، ولی ایشان حالی مشکوک را صحیح دانسته است. ولی در جایی مثل فروش عبد به شرط کتابت، میفرماید که اگر خود عقد معلق به شرط باشد تعلیق لازم میآید و لذا عقد باطل است، در حالی که در اینجا هم تعلیق به یک امر حالی تعلق گرفته است و عبد الان یا کاتب است یا کاتب نیست و بر خلاف مورد قبلی، حالی بودن در اینجا به صورت مسامحی هم نیست، بلکه حقیقی است. ایشان در اینجا میگویند که عقد از اول باطل است، چه کاتب باشد و چه کاتب نباشد، در حالی که در مسئلهی تعلیق علی الالتزام حکم به صحت میکنند و اگر حالی بودن ولو به صورت مشکوک کافی در صحت تعلیق باشد، به طریق اولی و بالالویة باید حالی بودن حقیقی (مثل فروش عبد به شرط کتابت) کافی در صحت تعلیق باشد.
آقای خوئی میگوید که تعلیق در تعلیق علی الالتزام بر یک امر حالی است نه بر امری که صحت عمل متوقف بر آن است.
خلاصه اینکه ما نتوانستیم بین فرمایشات مختلف آقای خوئی جمع کنیم و محصّل عرض ما هم عبارت از همین است که گاهی شرط به معنای تعلیق است که هر مقدار از آن مورد اجماع باشد، باطل میشود و هر مقدار که مورد اجماع نبود، حکم به صحت میشود. گاهی هم شرط به معنای الزام است و تعلیقی در کار نیست که این صورت اشکالی ندارد و باید ببینیم که طبق قرائن کدام یک از این دو معلوم میشود.
موضوع: شرایط معتبر در مجیز
عناوین این جلسه: شرط اول مجیز: جواز تصرف. شرط دوم: وجود مجیز هنگام عقد فضولی(کلام علامه- اشکال بیضاوی – دو تقریب فخر المحققین و سید عمید الدین برای کلام علامه - بحث لاضرر - جواب مرحوم شیخ و آقای خوئی به بحث لاضرر)
شرایط مجیز
شرط اول: جواز تصرف
«و أمّا القول فی المجیز فاستقصاؤه یتمّ ببیان أُمور: الأوّل: یشترط فی المجیز أن یکون حین الإجازة جائز التصرّف بالبلوغ و العقل و الرشد». (1)بحث راجع شرایطی است که برای شخص مجیز معتبر است. یکی از شرایطی که برای مجیز معتبر است، عبارت از این است که مجیز جایزالتصرف باشد و صرف مالکیت در صحت اجازه کفایت نمیکند. بنابراین اگر کسی مالک چیزی باشد، ولی به جهت حق دیگران، حق تصرف در ملکش را نداشته باشد یا بچه یا سفیه یا مجنون باشد، در اینجا ذاتاً صلاحیت تصرف ندارد و با توجه به اینکه اجازه هم یکی از مصادیق تصرف است، اجازهی او صحیح نخواهد بود.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 431.
شرط دوم: وجود مجیز هنگام عقد فضولی
«الثانی: هل یشترط فی صحّة عقد الفضولی وجود مجیزٍ حین العقد». (1)یکی از شرایطی که در بین سنی و شیعه مطرح بوده و اصل آن از سنیها است، عبارت از این است که در هنگام عقد فضولی، باید مجیز موجود باشد و لذا اگر در وقت عقد مجیزی وجود نداشته باشد و بعداً وجود پیدا کند، این اجازه بیفایده خواهد بود.
نظر ابوحنیفه و بعضی از شافعیه
این یک مطلبی است که علامه در تذکره از ابوحنیفه نقل کرده است و همچنین با تعبیر به «قولٌ للشافعیة» میفرماید که بعضی از شافعیه هم مطابق قول ابوحنیفه نظر دادهاند. مبنای قدیم شافعی این بوده که عقد فضولی صحت شأنی دارد و قابل تصحیح است، ولی در نظر جدیدش قائل به بطلان فضولی شده است. بعضی از شافعیه هم بر اساس نظر قدیم شافعی گفتهاند که در مجیز چنین چیزی شرط است که موافق قول ابوحنیفه است. این بحث قدیم و جدید مربوط به شافعی است. و مسلک ابوحنیفه این است که عقد فضولی صحیح است. (2)
بنابراین، آن بعضی که قائل به اشتراط چنین چیزی شدهاند، بنابر مبنای قدیم شافعی است، ولی ما نمیدانیم که آیا همهی شافعیه به این معنی قائلند یا فقط آن شافعی شخصاً بر اساس مبنای قدیم به چنین چیزی قائل میباشد؟ این مطلب خیلی روشن نیست.
قول علامه در تذکره و قواعد
به هر حال اصل این مسئله در بین سنیها مطرح بوده است و در میان امامیه هم طبق نقل، اولین کسی که این مطلب را عنوان کرده، علامه بوده است. در کتاب تذکره فقط این مسئله را نقل قول کرده، بدون اینکه اثباتاً و نفیاً اظهار نظری کرده باشد. در کتاب قواعد هم تعبیر میکند ک ه «اقرب این است که در باب فضولی، اشتراط وجود مجیز معتبر است علی اشکالٍ». (1)در خیلی از موارد تعبیر به «علی اشکالٍ» میشود، این تعبیر فتوی نسبت به مطلب قبلی است، منتهی یک فتوایی است که کمی إن قلت و قلت هم دارد، ولی روی هم رفته میشود آن را ترجیح داد، منتهی مسئله خیلی صاف نیست.
اشکال بیضاوی بر قول علامه
از بیضاوی نقل شده که به این مطلب علامه اشکال کرده و میگوید: این تفریع شما درست نیست که بگویید: «چون چنین چیزی در مجیز شرط است، بنابراین شخص نابالغ که باید از ولیش اجازه میگرفت، اگر خودش استبداد به خرج داد و عقد خواند این عقد، فضولی است و بعد از بلوغ که صلاحیت پیدا کرد فایدهای ندارد به جهت عدم صلاحیت حین العقد. یا اگر ولی بدون رعایت مصلحت، فضولتاً عقدی انجام داد و بعداً مصلحتی پیدا شد، در این صورت هم عقد به جهت فقدان شرط مذکور، درست نیست».
بیضاوی به این فرمایش علامه اشکال کرده و میگوید: این تفریع، تفریع درستی نیست. زیرا بر اساس مبنای امامیه، همیشه یک امامی وجود دارد که صلاحیت اجازه را دارد و لذا طبق این مبنی اگر شخص فضولی عقدی به جا آورده و مثلاً مال یتیمی را بفروشد، نمیتوان گفت که این عقد به جهت اعتبار اشتراط وجود مجیز صالح، باطل است.
1) قواعد الأحکام، علامه حلی، ج2، ص 19.
جواب از اشکال بیضاوی
در جواب از این اشکال مطالبی بیان شده است ولی جواب درستی که مرحوم شیخ هم قبول کرده، جوابی است که فخر المحققین داده و به تبع ایشان، محقق ثانی بیان کرده است. (1)و آن جواب این است که هر چند به اعتقاد امامیه، همیشه شخصی که عارف به امور باشد، وجود دارد، ولی آنچه که در مجیز معتبر است، صلاحیت اجازه است و لذا اگر ولی بخواهد مال یتیم را ارزان بفروشد، با توجه به اینکه این کار بر خلاف مصلحت یتیم است، حتی امام معصوم علیه السلام هم نمیتواند نسبت به چنین عقدی اجازه بدهد. بنابراین حتی با وجود امام هم عدم صلاحیت اجازه قابل تصویر هست. (2)
دو تقریب برای کلام علامه
علامه این اشتراط را اقرب ذکر کرده است، ولی با تعبیر به «علی اشکالٍ»، احتمال خلاف را هم داده است.
در میان شرحهایی که بر قواعد نوشته شده است، دو شرح قدیمی داریم که یکی ایضاح فخرالمحققین، پسر علامه است، دیگری هم کنزالفوائد نوشتهی همشیرهزاده علامه، سید عمیدالدین است.
در هر کدام از این دو شرح، اقرب بودن این اشتراط به یک بیانی توجیه شده است. البته فخرالمحققین این مطلب را رد کرده است، ولی سید عمیدالدین، مطلب را ردّ نکرده است و محقق ثانی هم با یک تغییر جزئی در عبارت این دو بزرگوار، جواب را بیان کرده است.
تقریب فخرالمحققین
فخر المحققین: «مراد از این صحت شأنیهای که ما قائل به آن هستیم، شأنیت دور نیست، بلکه مقصود کسانی که قائل به صحت فضولی هستند، شأنیت نزدیک است. و لذا قائلین به صحت میگویند که باید همهی شرایط دیگر- غیر از مسئلهی اجازه- باشد و بعد باید ببینیم که آیا با اجازه تصحیح میشود یا نه؟ بنابراین، باید شأنیت قریب وجود داشته باشد و این شأنیت هم در جایی است که امکان اجازه باشد. و لذا اگر همه چیز درست شده باشد، ولی امکان اجازه نباشد، این شأنیت، شأنیت بعید است و قهراً شرایط اجازه مهیا نیست و فرضاً اگر هم بعداً اجازهای بیاید، این اجازه فایده ندارد، زیرا شرط صحت اجازه عبارت از این بوده است که قبلاً در هنگام عقد چنین شأنیت قریبی وجود داشته باشد».
ردّ تقریب توسط فخر المحققین
فخر المحققین بعد از بیان تقریب، آن را رد کرده و میفرماید: اگر چنین چیز قریبی معتبر باشد، پس بنابراین تاریخ اجازه هم باید قریب به تاریخ عقد باشد، در حالی که قائلین به صحت فضولی میگویند که حتی اگر هم فاصلهی اجازه و عقد طولانی باشد، باز هم اجازه صحیح است و همین آقایان ملتزم نمیشوند که اجازه باید نزدیک عقد باشد. البته امور دیگر - لولا الاجازة- باید کامل باشد و فقط حالت منتظره راجع به اجازه وجود داشته باشد و اینکه اجازهاش دیر یا زود باشد، فرقی ندارد. فخرالمحققین این تقریب را ردّ میکند، منتهی در ادامه تعبیر نمیکند که پس بنابراین این شرط معتبر در صحت نیست، زیرا ایشان عقد فضولی را باطل میداند، ولی جامع المقاصد همین مطلب را با قدری تغییر نقل میکند.
اشکال به فخر المحققین
ممکن است کسی به عبارت فخرالمحققین اینطور اشکال کند که اقتران و نزدیک بودن اجازه معتبر نیست و حتی آنهایی هم که وجود مجیز در هنگام عقد را معتبر در صحت میدانند، در صورتی که مالک بگوید: من باید برای اجازه دادن فکر بکنم و بعد از مدت طولانی اجازه بدهد، این اجازه را صحیح میدانند. بنابراین، کسانی هم که وجود مجیز را در هنگام عقد معتبر میدانند، نظرشان به فعلیت اجازه و نزدیک بودن از جهت فعلیت نیست تا شما بگویید که زمان طولانی بین اجازه و عقد فاصله شده است، بلکه مقصود آنها اعتبار امکان اجازه است و لذا در صورتی که خود شخص اجازه را به تأخیر میاندازد، امکان اجازه به صورت متقارن با عقد وجود دارد و لذا واجد شرط بوده و اشکالی در آن نیست.
محقق کرکی در جامع المقاصد عبارت را عوض کرده و میفرماید که ممکن است مجیز در یک کشوری باشد و عاقد هم در کشور دیگری باشد و اصلاً امکان اجازهی قریب نباشد و همین آقایانی هم که قائل به چنین اشتراطی در مجیز هستند، در چنین صورتی عقد را صحیح میدانند. بنابراین، چنین شأنیت قریب به فعلیتی معتبر نیست. (1)
تقریب سید عمید الدین و بحث لاضرر
سید عمید الدین: «اگر چنین شرطی در مجیز نباشد، ضرر نسبت به اصیل خواهد بود، زیرا این اصیل تا کی باید منتظر بماند که به شخص صالح للمجیز دسترسی پیدا شود. بنابراین، عدم اشتراط چنین چیزی موجب اضرار به اصیل است و این اضرار هم با لا ضرر نفی شده است و لذا چنین چیزی صحیح نخواهد بود». ایشان ضرر را تقریب کرده است ولی لاضرر را جواب نداده است و فقط میفرماید: وجه احتمال دیگری که علامه داده و با «علی اشکال» به آن اشاره نموده است، این است که عمومات اولیه، صحت فضولی را اقتضاء میکند. البته ایشان به این نکته توجه نفرموده که اگر تقریب درست باشد،قاعدهی لاضرر نسبت به عمومات حکومت پیدا میکند.
1) جامع المقاصد فی شرح القواعد، محقق کرکی، ج4، ص 72.
جواب مرحوم شیخ و آقای خوئی به بحث لاضرر
مرحوم شیخ میفرماید: همان طوری که در غیر مورد بحث، اگر مجیز صالحی در هنگام عقد بود، ولی اجازهی او طول کشید و اصیل معطل شد، با خیار یا الزام مالک اصلی (مجیز) ضرر جبران میشود، در اینجا هم میتوان ضرر را جبران کرد. (1)
آقای خوئی هم ادعایشان این بود که اصلاً الزامی برای مالک اصلی وجود ندارد و اینطور نیست که مالک اصلی نتواند در ملک خودش -که هنوز از ملکش خارج نشده است- تصرف کند و لذا اگر میبیند که صبر کردن برای اجازهی مجیز به ضرر اوست، میتواند ملکش را دوباره با کس دیگری مبادله بکند. (2)
البته این بحثهایی که هم فخر المحققین و هم محقق کرکی در جامع المقاصد به آن پرداختهاند، خیلی ارتباطی به کلمات ابوحنیفه و بعض شافعیه و علامه ندارد و اینطور نیست که این آقایان قائل به شأنیت قریب بوده و لذا در اینجا قائل به بطلان باشند. نظر اینها عبارت از این است که باید صلاحیت نقل و انتقال وجود داشته باشد به این نحو که اگر الان مجیز اجازه بدهد، نقل و انتقالی حاصل بشود. در جایی که شخص صلاحیت فروش مال طفل را ندارد، اگر اجازه داده بشود، فایده ندارد، زیرا صلاحیت اجازه نیست. التبه گاهی اوقات صلاحیت اجازه هست، ولی اجازه طول میکشد و فاصله زمانی بین عقد و اجازه وجود دارد، ولی گاهی اوقات اصلاً صلاحیتی در نیست.
اینها میخواهند بگویند که «أوفوا بالعقود» و سایر ادلهای که هست، نقل و انتقال در زمان عقد را اثبات میکند و تکیهی سابقین بیشتر بر روی کشف بود و لذا میخواستند که با «أوفوا بالعقود» مطلب را اثبات بکنند. «أوفوا بالعقود» (1)هم در جایی جاری میشود که نقل و انتقال در همان حدود عقد باشد، (البته وجود برخی تشریفات در بعضی موارد منافاتی ندارد) و لذا در جایی که نقل و انتقالی نیست و باید منتظر بمانیم تا ببینیم که در آینده چه اتفاقی میافتد، اصلاً «أوفوا بالعقود» شامل این موارد نمیشود. فرمایش این آقایان عبارت از این است و لذا با مواردی مثل اینکه اجازه دیر بیاید و یا به جهت بُعد مکانی امکان اجازه وجود نداشته باشد، نمیتوانیم بر نظر این آقایان نقض وارد کنیم.
موضوع: وجود مجیز صالح حین العقد
عناوین: عبارت صاحب جواهر در مورد شرط وجود مجیز صالح حین العقد - وقوع جابجایی در عبارت جواهر - اختلاف در طرح مسأله بین علامه و مرحوم شیخ - حکم مسئله طبق مبنای مرحوم آخوند - چگونگی کاشفیت در صورت عدم صلاحیت مجیز حین العقد - بررسی فرمایش آقای خویی
عبارت صاحب جواهر در مورد شرط وجود مجیز صالح حین العقد
بحث در این مسئله بود که بعضیها یکی از شرایط صحت اجازه را، وجود مجیز واجد صلاحیت در هنگام عقد دانستهاند. صاحب جواهر این بحث را متفاوت از مرحوم شیخ در مکاسب عنوان کرده است. آنچه که صاحب جواهر بیان کرده است، مطابق با چیزی است که در تذکره (2)و قواعد (3)عنوان شده است، ولی مرحوم شیخ عنوان مسئله را تغییر داده و به فرض دیگری قائل شده است. (4)ما هم این مسئله را آنطور که صاحب جواهر عنوان نموده و مطابق با اصل کتب قوم است، بیان میکنیم که آیا شرط صحت اجازه عبارت از این است که در هنگام عقد مجیزی باشد یا چنین شرطی معتبر نیست؟ مثالی که برای این مسئله زده شده این است که شخص فضولی عقدی را برای صغیر یا صغیره انجام داده و سپس این صغیر یا صغیره بزرگ شده و نسبت به این عقد اجازه میدهد. اگر ما در صحت اجازه، وجود یک فرد صالح للاجازه را در هنگام عقد شرط بدانیم، در این مثال عقد باطل است، ولی اگر چنین چیزی را شرط ندانیم، این عقد و اجازه محکوم به صحت میباشد. این عنوان مسئله در جواهر و قواعد و تذکره است، البته ظاهر عنوان بحث در جواهر با تفریعی که بعد ذکر شده است یک نحوه تخالف ظاهری دارد. عبارت این است: «ففی القواعد الأقرب اشتراط کون العقد له مجیز فی الحال». از این عبارت استفاده نمیشود که این شرط برای چیست، ولی از تفسیری که صاحب جواهر در ادامهی عبارت بیان کرده است مسئله روشن میشود «ای فی صحة الفضولی». «فلو باع مال الطفل فبلغ و أجاز لم ینفذ علی إشکال»، فضولی مال طفل را فروخته و بعداً این طفل بالغ شده و اجازه داده است. بنا بر شرطیت، این معامله صحیح نیست، زیرا این شرط در هنگام عقد وجود نداشته است. «و کذا لو باع مال غیره ثم ملکه و أجاز». فضولی مثلاً یک قالی موجود در مغازهی فرشفروشی را به زیدی که طالب خریدن این قالی است، میفروشد و سپس آن را از مغازهدار خریده و مالک میشود و نسبت به عقد فضولی سابق اجازه میدهد. در این مثال هم بنا بر شرطیت، چنین اجازهای به درد نمیخورد. (5)
این دو مثالی که در اینجا ذکر شده است، در تذکره هم مورد اشاره قرار گرفته است و ظاهرش هم عبارت از این است که آن شخصی که میخواهد اجازه بدهد و عقد را تصحیح کند، باید حین العقد صلاحیت اجازه دادن و مجیز بودن را داشته باشد و لذا اگر این شخص حین العقد، فاقد صلاحیت باشد، ولی حین الاجازه، واجد صلاحیت شود، اجازهی او فایدهای نخواهد داشت.
در مثال اول، در هنگام عقد، طفل صلاحیت عاقدیت را ندارد، ولی بعد از بالغ شدن صلاحیت اجازه را پیدا نموده است، منتهی واجد شدن صلاحیت بعد از عقد و در هنگام اجازه کافی نیست و کأنّ کسی که میخواهد اجازه بدهد، باید حین العقد هم این صلاحیت را داشته باشد.
در مثال دوم «کذا لو باع مال غیره ثم ملکه»، بعد از اینکه از مغازهدار خریده است، مالک شده و صلاحیت اجازه پیدا کرده است، ولی عقدی که قبل از مالک شدن و به صورت فضولی انجام داده است، صحیح نیست، زیرا در هنگام عقد صلاحیت مجیزیت نداشته است.
این مثال برای مسئله است، ولی ظاهر عبارت ایشان این نیست، زیرا کأنّ در دو فرضی که بیان شده است، مجیزی در کار نیست و بعداً پیدا میشود، در حالی که در مثال «باع ملک غیره»، در زمان عقد مجیز هست و همان صاحب مغازه مالک اصلی است و میتواند اجازه کند.
پرسش: نمیتواند اجازه دهد که این مال ملک فضولی شود؟ پاسخ: در مثال اول که حرفی نیست یعنی در مثال باع مال الطفل ثم بلغ چون ولی طفل میتواند بیع را اجازه دهد خود مجیز حق ندارد انجام دهد اما مالک یا ولی مالک بخواهد انجام دهد مشکلی ندارد و اگر بخواهد تفریع درست شود باید یک قیدی هم بزنیم که لو باع مال الطفل و این طفل، ولی هم ندارد و اگر بخواهد اجازه بدهد باید خود طفل اجازه بدهد و او هم که الان صلاحیت اجازه ندارد و بعد از بلوغ باید اجازه دهد.
نظر صاحب جواهر (نفی اشتراط با اطلاقات و روایت ابوعبیده حذاء)
صاحب جواهر در اینجا میفرمایند که چنین شرطی در صحت اجازه معتبر نیست، زیرا هم اطلاقات و عمومات این شرطیت را نفی میکند و هم روایت ابوعبیده حذاء که راجع به عقد فضولی صغیر و صغیره بود، دلالت بر عدم اشتراط دارد. در این روایت غیر ولی برای صغیر و صغیره عقدی را به صورت فضولی انجام داده است و بعداً اینها تدریجاً بزرگ شده و هر دو اجازه میدهند که این اجازه مصحح نکاح واقع شده است ، با اینکه این دو در وقت نکاح صغیر بودند و صلاحیت عاقدیت را نداشتند. خلاصه اینکه هم در مورد این روایت صحیحه، حکم به صحت شده است و هم اطلاقات و عمومات هم دلالت بر عدم اشتراط میکنند.
وقوع جابجایی در عبارت جواهر
در جواهر عبارتی هست که من خیال میکنم این عبارت پس و پیش شده و بد نوشته شده است والّا معنایی برای این عبارت نیست. بعد از اینکه صاحب جواهر عبارت قواعد را نقل میکند، از مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء شارح قواعد نقل شده است که «و مراده بقرینة التفریع اعتبار کون المجیز له قابلیة الإجازة حین العقد»، یعنی در وقت عقد باید قابلیت اجازه برای مجیز وجود داشته باشد و چون مجیز طفل بوده است، قابلیت اجازه نداشته است. در مثال دوم هم با توجه به اینکه شخص مالک نبوده است، قابلیت اجازه نداشته است. «اعتبار کون المجیز له قابلیة الإجازة حین العقد، فلو تجدد له القابلیة کما فی المثالین لم تؤثر الإجازة»، بنا بر شرطیت قابلیت حین العقد، چون این قابلیت در وقت عقد نبوده است و بعداً تجدید شده است، فایدهای ندارد.
عبارتی که بعداً صاحب جواهر بیان کرده است و به نظر ما پس و پیش شده این است: «و مقتضاه حینئذ عدم الصحة لو باع الفضولی حین کمال المالک ثم نقص لجنون و نحوه، أو مات و انتقل المال إلی الوارث أو غیر ذلک بل لو اعتبر مع ذلک استمرار القابلیة إلی حین الإجازة لم تجد إجازته لو عاد إلی الکمال، فضلا عن غیره». طبق این عبارت، مقتضای شرطیت صلاحیت و قابلیت اجازه در هنگام عقد عبارت از این است که اگر مجیز در هنگام عقد کمال داشت، ولی بعداً نقص پیدا کرد، عقد صحیح نخواهد بود!
عرض ما این است که وقتی مجیز در موقعِ عقد کمال دارد، چطور فاقد این شرط است؟! به نظر میرسد که این عبارت پس و پیش شده است و عبارت «مقتضاه عدم الصحة» با عبارت « لو باع الفضولی» تمام میشود. بعد هم اگر ما قائل به استمرار کمال و صلاحیت مجیز شده و بگوییم: این صلاحیت و کمال باید از اول عقد تا وقت اجازه ادامه پیدا کند، در صورتی که شخص در وقت عقد (اول) و اجازه (آخر) واجد کمال باشد، ولی در بین این دو زمان، کمال از او گرفته شده باشد، باز هم عقد صحیح نخواهد بود. این تفریعی که بیان شده است، مربوط به فرع استمرار است، منتهی یک قسمتی از عبارت سقط شده و یک قسمتی هم عقب و جلو شده است و لذا باید اینطور گفته میشد که: «مقتضاه حینئذ عدم الصحة لو باع الفضولی»، یعنی مقتضای این اشتراط، عدم صحت عقد فضولی در صورت فقدان صلاحیت مجیز میباشد. «بل لو اعتبر مع ذلک استمرار القابلیة إلی حین الإجازة و باع الفضولی حین کمال المالک ثم نقص لجنون و نحوه»، یعنی در این صورت هم اجازه فایده ندارد، یا در صورتی که موتی برای مجیز حاصل شده و مال به ورثه منتقل شده باشد که در این صورت هم ورثه در حال عقد صلاحیت مالکیت نداشتند، زیرا در زمان عقد این مال متعلق به مورث بوده است.
بنابراین اشکال عبارت این است که اگر در مجیز صلاحیت حین العقد و حین الاجازة را شرط بدانیم، در اینجا هم حین العقد چنین صلاحیتی هست و هم حین الاجازة و چطور مقتضای چنین شرطی در اینجا عبارت از عدم صحت است؟! اتفاقاً این اشتراط مقتضی این است که عقد در این صورت صحیح باشد، زیرا مجیز واجد شرط صلاحیت حین العقد و حین الاجازة است.
اما در صورتی که این جمله فرع مسئلهی استمرار باشد، یک فرع دیگری خواهد بود و با توجه به اینکه شخص در ابتداء کامل بوده و بعد نقص پیدا کرده است، مقتضای معتبر بودن استمرار عبارت از این است که به جهت فقدان کمال در بین عقد و اجازه، عقد صحیح نباشد و به عبارت دیگر حدوث کمال کافی نیست و باید این کمال تا زمان اجازه استمرار داشته باشد. بنابراین، بلااشکال این عبارت عقب و جلو شده است.
اختلاف در طرح مسأله
بنابراین اگر ما فرع را همانطوری که در تذکره و قواعد و جواهر عنوان شده است، مطرح کنیم، قواعد و عمومات و صحیح ابو عبیده حذاء عدم اشتراط را اقتضاء میکند، ولی اگر فرع را آن طوری که مرحوم شیخ عنوان کرده است و در ضمن کلمات فخرالمحققین و جامعالمقاصد هم آمده است، بیان کنیم، بحث دیگری خواهد بود. فرعی که مرحوم شیخ بیان کرده است، عبارت از این است که قبلاً واجد صلاحیتی در کار نبوده است، زیرا اصلاً مصلحت نبوده که چنین عقدی واقع بشود و بعد مصلحت احداث شده است و حتی حضرت ولیعصر(عج) هم کاری که صلاح نباشد را انجام نمیدهد.
بنابراین طبق فرمایش مرحوم شیخ، فرع مسئله عبارت از این است که به هیچ نحو مجیزی در کار نیست، زیرا اصلاً صلاحیتی برای این کار نیست. مرحوم شیخ این فرع را مطرح نموده و بعد هم تصحیح میکند. البته صاحب جواهر اصلاً این فرع را عنوان نکرده است، آقایان دیگر هم عنوان نکردهاند و فقط مرحوم شیخ در صدد تصحیح این فرع برآمده است و شاید فخرالمحققین و سیدعمیدالدین و جامع المقاصد هم اگر قائل به صحت فضولی بشویم، میخواهند که این فرع را تصحیح بکنند. البته جامع المقاصد صریحاً این فرع را تصحیح کرده است.
حال باید دید که آیا این فرع صحیح است یا نه؟ ما دیروز عرض کردیم که «أوفوا بالعقود» (1)مهمله نیست که فقط ناظر به اصل ملکیت باشد، نه ملکیت از زمان عقد. چنین چیزی نیست و لذا اگر از کسی که تملیک میکند، بپرسند که تملیک تو از چه زمانی است؟ میگوید که از زمان عقد. (البته به ضمیمهی برخی تشریفاتی که در قبض و امثال آن وجود دارد) بنابراین، در تملیک حالت منتظرهای وجود ندارد که ببینیم چه زمانی این چیزی که ذا مصلحت نیست، واجد مصلحت میگردد. چنین چیزی بر خلاف بنای فضولی و طرف اصیل است. پس ظواهر ادلهی «أوفوا بالعقود» عبارت از این است که همانطوری که اینها عقد میکنند، شما باید همانطور وفا کنید و لذا موردی که از اول صلاحیت ندارد داخل در تحت عمومات نیست. و اما روایت خاصهای مثل ابوعبیده حذاء و امثال آن هم ناظر به موردی که در ابتداء صلاحیت نبوده و بعد صلاحیت ایجاد شده، نیست. بنابراین، به این روایت خاصه هم نمیشود تمسک کرد.
1) مائده / 1.
پرسش: فرمودید که در روایت ابوعبیده حذاء هم تعبیر به «ولیان» شده است؟ پاسخ: جواب این مطلب قبلاً گفته شد که اگر ولیّاش عقد کرده باشد، فضولی نیست و مراد از ولی یا ولیّ عرفی است، مثل برادر بزرگ و عمو و امثال اینها یا ولیّ لغوی است یعنی کسی که «یتولی امره» و به کارهای این بچهها رسیدگی میکند که چنین شخصی نه ولیّ شرعی است و نه ولیّ عرفی، اما به کارهای بچهها رسیدگی میکند، که ما قبلاً گفتیم که مراد از ولیّ کسی است که «یتولی امره» و معنای لغوی مراد است، نه ولیّ اعتباری شرعی یا عرفی. والّا اگر مراد ولی شرعی باشد، اصلاً فضولیتی در کار نیست.
پرسش: یعنی اگر ولیّ عرفی باشد، در صورت بیع، عقد فضولی میشود. این چه ولیّی است که عرفاً به آن ولی میگویند، اما نمیتواند حتی معاملات بچه را انجام بدهد؟ پاسخ: شرع معاملات چنین ولیّی را فضولی میداند. ولی عرفی کارهای خارجی را انجام میدهند، اما شرع او را قبول ندارد. مثلاً اگر کسی به امورات بچهها رسیدگی میکند، همین برای اطلاق ولی لغوی کفایت میکند، ولی شرعاً مجاز به انجام معاملات بچه نیست. البته ولی لغوی گاهی ولی عرفی هم هست و گاهی هم نیست.
پرسش: آیا میتوانیم بین مثالهایی که صاحب جواهر بیان کردند، بین مثال بچهای که بعداً بالغ شد و مثالی که شخص اول مالک نبوده و بعد مالک شد، قائل به تفصیل شده و بگوییم: «لا تبع ما لیس عندک» دومی را شامل میشود؟ پاسخ: آن یک بحث جدایی است و ممکن است کسی در اولی قائل به صحت باشد، ولی در دومی قائل به صحت نباشد. این بحث بعداً میآید.
خلاصه اینکه به نظر میرسد این فرمایش صاحب جامع المقاصد که فرموده است در این فرع اقوی عدم اشتراط است که از فحوای کلام فخرالمحققین هم این مطلب استفاده میشود، (ولو ایشان رأساً فضولی را به همه اقسامش باطل میداند) و مرحوم شیخ هم صریحاً میفرمایند که چنین شرطیتی معتبر نیست، این فرمایش به نظر ما خیلی روشن نیست.
حکم مسئله بر اساس مبنای مرحوم آخوند
البته اگر ما به مبنای مرحوم آخوند قائل بشویم که میفرماید: درست است که کأنّ از «أوفوا بالعقود» استفاده میشود که نقل و انتقال از حین عقد واقع میشود، ولی این معنی بالاطلاق ازمانی استفاده میشود و اگر از دلیل خارج ثابت شد که قسمتهای اول زمان مورد امضای شرع نیست، ما میگوییم که بعد از گذشتن آن زمان، «أوفوا بالعقود» شامل قسمتهای بعدی میشود و لذا حکم به صحت میشود. (1)
چگونگی کاشفیت در صورت عدم صلاحیت مجیز حین العقد
یک چیزی که دیروز به آن اشاره کردیم و ناقص ماند، عبارت از این است که غالب متقدمین در باب فضولی قائل به کشف بودند و سؤال این است که اگر مجیز در حین العقد صلاحیت نداشته باشد و بعداً صلاحیت پیدا کند، چطور اجازه کاشف از این خواهد بود که از حین عقد یک چنین نقل و انتقالی واقع شده است با اینکه صلاحیت اجازه نبوده است؟ التبه اگر ما قائل به نقل بشویم، چنین محذوری وجود ندارد، ولی اگر قائل به کشف شدیم، چطور چنین کاشفیتی قابل تصور است؟
1) در این حاشیه به این مطلب اشاره شده است؛ حاشیة المکاسب (للآخوند)، ص 62.
فرمایش آقای خوئی
آقای خوئی یک مطلبی دارند که البته در اینجا عنوان نکرده است، ولی در جای دیگر بیان نموده است که ما آن را قبول نداشتیم. ایشان میفرمایند که کاشفیت تا جایی است که امکان دارد و محذوری پیش نمیآید. بنابراین اگر کاشفیت نقل و انتقال از اول عقد محذوری داشت، این کشف را از وسطها در نظر میگیریم. بنابراین، میتوانیم نه قائل به نقل باشیم و نه قائل به کشف از ابتدای عقد، بلکه کشف از بینالاجازة والعقد باشد که شخص بالغ شده است و صلاحیت اجازه را پیدا کرده است و بنا بر کشف چنین چیزی اشکالی ندارد. (1)
ردّ فرمایش آقای خوئی
منتهی ما عرض کردیم که اگر این ادله دلالت بر کشف داشته باشند، ظهور در این دارد که کاشفیت نسبت به همان قصدی است که طرفین در هنگام عقد داشتهاند و عقد را از اول قصد نمودهاند، نه از وسط بین عقد و اجازه و لذا موردی که چنین قصدی در آن نباشد، از تحت عمومات خارج است.
موضوع: وجود مجیز صالح حین العقد
عناوین: بررسی اقسام فقدان صلاحیت حین العقد (فقدان مقتضی، شرط یا وجود مانع) - تمسک به عام یا استصحاب حکم مخصص و بیان نظر مختار.
«الثالث: لا یشترط فی المجیز کونه جائز التصرّف حال العقد،سواء کان عدم جواز التصرّف لأجل عدم المقتضی أو للمانع. و عدم المقتضی قد یکون لأجل عدم کونه مالکاً و لا مأذوناً حال العقد، و قد یکون لأجل کونه محجوراً علیه لِسَفهٍ أو جُنون أو غیرهما. و المانع کما لو باع الراهن بدون إذن المرتهن ثمّ فکّ الرهن.» (2)
اقسام فقدان صلاحیت حین العقد
شخصی که میخواهد اجازه بدهد، گاهی حین العقد صلاحیت مجیزیّت را ندارد و بعداً این صلاحیت برایش حاصل میشود. در این تنبیه ایشان میفرمایند که فقدان صلاحیت حین العقد و وجدان آن اخیراً، چند گونه قابل تصویر است:
صورت اول: قبلاً مقتضی صلاحیت وجود نداشته، ولی بعداً این مقتضی پیدا میشود. مثلاً شخص حین العقد مالک نبوده، ولی بعداً مالکیت برایش حاصل میشود. راجع به حکم این صورت، بعداً بحث میکنیم.
صورت دوم: عدم صلاحیت از باب فقدان شرط. به این معنی که شخص شرایط صحت عقد را نداشته، ولی بعداً واجد شرط میشود مثل اینکه شخص حین العقد بالغ یا عاقل یا رشید نبوده، ولی بعداً بلوغ یا عقل یا رشد پیدا میکند.
صورت سوم: عدم صلاحیت به جهت وجود مانع. مثل اینکه شخص مالک یک عینی است، ولی به جهت وجود مانع خارجی، مجاز به بیع آن نیست، مثل اینکه شخص از دیگری قرض کرده است و ملک خودش را به عنوان وثیقه و رهن در نزد مقرض گذاشته است. در این صورت، هر چند شخص مالک عین مرهونه است، ولی حق تصرف در ملک خودش را ندارد، زیرا حق دیگری به این عین تعلق گرفته است.
حکم صورت فقدان شرط در نظر آقای خوئی
ایشان راجع به صورت دوم که فقدان صلاحیت به جهت فقدان شرط است مانند کسی که حین العقد، مجنون، نابالغ و یا غیر رشید بوده است، میفرمایند که در این صورت اشکالی نیست و عقد با اجازه تصحیح میشود.
البته فرض مسئله راجع به دیوانه این نیست که اصلاً هیچ شعور نداشته باشد، بلکه دیوانهای است که میتواند انشاء کند و در خیلی از موقع اگر راجع به یک کاری تهدیدش کنند، مجتنب میشود، منتهی عقل معمولی در او نیست و لذا انشاءش صحیح است و کلا انشاء نیست، منتهی شارع مقدس عقد چنین کسی را صحیح ندانسته است. در نابالغ هم همینطور انشاءش صحیح است، منتهی در عقدش استقلال ندارد و بدون اشراف و اجازهی ولیّ عقدش درست نیست و اینطور نیست که مانند بچهی دو- سه ساله باشد که ذاتاً عقدش صحیح نیست. راجع به کسی هم که رشد مالی ندارد و سفیه است، مفروض این است که انشاءش اشکال ندارد، ولی چنین شخصی استقلال ندارد و باید با اجازهی ولیّ عقد را انجام بدهد.
ایشان در مورد این صورت میفرمایند: لااشکالَ در اینکه که اجازه مصحح عقد خواهد بود، زیرا هر چند این عقد شرعاً کلاعقد حساب میشد، اما بعد از اینکه ولیّ شخص اجازه داد، استناد محقق شده و عقد صحیح میشود و لذا اشکالی در مصحح بودن اجازه نیست. این بحث مهمی ندارد.
حکم صورت وجود مانع
اما در صورت سوم که فقدان صلاحیت به خاطر وجود مانع است، مثل اینکه شخص چیزی را در رهن دیگری گذاشته است. در این صورت نه راهن میتواند در این مال تصرف کند، نه مرتهنی که این مال را به عنوان وثیقه قبول کرده است، میتواند در آن تصرف کند و نه شخص ثالثی که خارج از این دو است. خلاصه اینکه هیچ کدام حق تصرف در این مال را ندارند. اگر شخص ثالث (اجنبی) بخواهد در این مال تصرف کند، هم اجازهی مالک (راهن) و هم اجازهی مرتهن را باید تحصیل کند تا بتواند تصرف کند، زیرا یکی از اینها مالک است و لذا باید اجازهی جلب شود، مرتهن هم نسبت به این مال ذیحق است و لذا اجازهی او هم باید تحصیل شود. اگر شخص مرتهن هم - که مال دیگری را در مقابل طلبی که دارد، نزد او وثیقه گذاشتهاند- بخواهد نسبت به این مال بیعی انجام بدهد، با اجازهی مالک و توافق او اشکالی ندارد. در این موارد بحثی نیست، ولی مورد بحث این است که راهن و بدهکاری که مالش را وثیقه گذاشته، بخواهد بدون اجازهی مرتهن و قبل از اینکه فکّ رهن کند، نسبت به این مال معاملهای انجام داده و آن را به شخصی بفروشد. راهن نباید این کار را میکرد، ولی اگر چنین کاری کرد و بعد بدهی خودش را اداء کرده و فکّ رهن نمود، آیا این عقدی که قبلاً انجام داده است، تصحیح میشود یا نه؟ ایشان اول میفرمایند که با یک تقریب میتوان گفت که این عقد با فک رهن و امثال آن هم صحیح نیست، زیرا هر چند راهن نسبت به ملک خودش عقد را انجام داده است و در استناد عقد به مالکش تردیدی وجود ندارد، ولی شرع این عقد را امضاء نکرده و لذا نقل و انتقالی هم حاصل نشده و باید یک بیع جدیدی علی حدّه به جا آورده شود.
فرض مسئله عبارت از این است که فک رهن شده است، ولی از ناحیهی شارع مقدس امضاء جدیدی نسبت به این عقد نشده است و لذا چون قبلاً امضائی در کار نبود، امضاء جدیدی هم در کار نیست، بنابراین، این عقد با فک رهن درست نمیشود و قابل تصحیح نیست.
بعد هم ایشان میفرمایند که کسی این مسئله را به باب فضولی قیاس نکند که چطور در باب فضولی معمولی قبلاً عقد امضاء نشده بود، ولی بعداً به وسیلهی ادله مورد امضاء قرار میگیرد، بنابراین این مسئله هم مانند عقد فضولی معمولی بوده و تصحیح میشود. این قیاس درست نیست، زیرا در باب فضولی معمولی قبلاً استنادی در کار نبوده است و با اجازهی بعدی استناد به مالک حاصل میگردد و لذا ادلهی عمومات مانند «اوفوا بالعقود (1)» که خطاب به مالکین است، شامل این مورد میگردد. در باب فضولی معمولی، عقد قبلاً تحت موضوع داخل نبود، ولی بعداً بالاجازه تحت موضوع داخل شده و صحیح میشود. اما در مانحن فیه که راهن ملک خودش را فروخته است، عقد تحت موضوع داخل بوده است، ولی شارع چنین عقدی را- که مالک انجام داده است- امضاء نکرده بوده لذا عقدی که واقع شده، صحیح نیست و این مسئله با فضولی معمولی تفاوت دارد. البته ایشان در ادامه میفرمایند که حق عبارت از این است که در باب رهن هم مشکلی نیست و اگر فک رهن شد، عقد تصحیح میشود.
تمسک به عام یا استصحاب حکم مخصص
1) مائده / 1.
یک بحث خیلی مفصل و کلی هست راجعِ تمسک به عموم عام یا استصحاب حکم مخصص.
در مواردی که فردی در مقداری از زمان با مخصص یا مقیدی از تحت عام خارج شده، بحث است که آیا در زمان بعد میتوان به عموم عام تمسک کرد یا نه؟ مثلاً یک عقدی در یک زمانی از تحت عموم «أوفوا بالعقود» خارج شده و بعد هم مشکلی که منشأ خروج بوده، زائل گردیده و هم محتمل است که آنچه حدوثاً و ابتداءً مانع بوده است، بقاءً مانع نباشد و هم احتمال دارد که هم حدوثاً و هم بقاءً مانع باشد. حال در این صورت ما باید حالت خروج را استصحاب کنیم، یا تمسک به عموم عام نماییم؟ ایشان میفرمایند که عقد راهن هم جزء مصادیق عموم «أوفوا بالعقود» بوده و در یک زمانی از تحت عام خارج شده، منتهی بعد از اینکه شخص فکّ رهن میکند، امر دائر بین این است که حکم مخصص را استصحاب کنیم یا اینکه بگوییم: حدوثاً از تحت عام خارج شده است، ولی نسبت به بقاء خروج دلیلی نداریم و لذا به عموم «أوفوا بالعقود» تمسک میکنیم.
ایشان در اینجا میفرماید که ما اخذ به قدر متیقن کرده و میگویم: قدر متیقن عبارت از این است که این فرد در زمان قبل از تحت عام خارج شده، ولی در زمان بعد نمیدانیم که آیا از تحت عام خارج شده یا نه و لذا به عموم تمسک میکنیم. معلوم نیست که فرد خارج شده باشد که قهرا بگوئیم دو خروج برای فرد نیست و ممکن است که ما از اصالة الاطلاق رفع ید کرده و اصالة العموم را حفظ کنیم. (1)
1) مصباح الفقاهة، سید ابوالقاسم خویی، ج4، ص 249.
نظر حضرت استاد
این فرمایش ایشان در بعضی جاها برای ما قابل هضم نیست، زیرا در مسئلهی فقدان شرط مانند عقد نابالغ و دیوانه و سفیه ایشان میفرمایند که در ابتداء شرعاً استناد نبوده است، ولی بعداً استناد پیدا کرده است، ولی در مسئله وجود مانع مانند عقد راهن میفرمایند که قبلاً استناد بوده است، ولی به جهت وجود مانع، امضاء شرع در کار نبوده است. بعد هم راجع به فضولی معمولی میگویند که اول استناد نبوده است و بعداً بالاجازة استناد پیدا شده است.
البته راجع به مسئلهی سوم معمولاً میگویند که قبلاً عقدی واقع شده بود که اجازه مالک را نداشت و قهراً عقد مالک نبود و بعد از اینکه مالک اجازه داد، عقد مالک حساب میشود و ادله «أوفوا بالعقود» هم که خطاب به مالکین هست. مالک قبلاً داخل موضوع خطاب نبوده است، ولی بعداً تحت موضوع خطاب داخل شده است. این چیزی است که درست یا نادرست، معمولاً راجع به فضولی معمولی گفته میشود.
ولی در مسئلهی فقدان شرط یا وجدان مانع، هر دو موضوعاً داخل بوده و استناد به مالک در هر دو وجود دارد. مالک نابالغ بوده و عقدی را بجا آورده است یا مالک، ملکی را که در رهن گذاشته بود، فروخته است.
بنابراین، هم در وجود مانع و هم در فقدان شرط، استناد خارجی به مالک هست، ولی شارع آن را امضاء نکرده است، در حالی که بین عدم امضاء شارع از بابت فقدان شرط و عدم امضاء شارع از جهت وجدان مانع قائل به تفکیک شده است، در حالی که به نظر میرسد هیچ فرقی بین این دو مورد وجود ندارد.
در باب فضولی معمولی که مالک بعداً اجازه میدهد، ممکن است بگویید که بحث اخذ به عموم یا استصحاب حکم مخصص مطرح نمیشود، زیرا اصلاً این مسئله از اول تحت عام قرار نگرفته است، زیرا خطاب عام به مالکین است و لذا شامل این مورد نمیشود. (البته بر اساس این مبنی که خطاب به مطلق عاقدین نیست، بلکه خطاب به عاقدین مالکین است)
مورد بحث عبارت از این است که مثلاً زید عالم بوده و داخل در تحت عموم بوده است، منتهی در برههای از زمان از تحت عموم خارج شده است که در این صورت نمیدانیم که آیا این تخصیص را در زمان دیگر هم ادامه بدهیم، یا به عام (أکرم العلماء) تمسک کنیم؟ اما در صورتی که یک چیزی تخصصاً از تحت عام خارج بوده و بعد واجد شده است، در چنین موردی حرفی نیست.
بنابراین، در فضولی معمولی ما این مطلب را پذیرفتیم که قابل تصحیح بالاجازة است، ولی دو باب وجود مانع و فقدان شرط هر دو از باب واحد بوده و مبتنی بر این مسئلهی اختلافی است که در صورت خروج یک فرد در یک برههای از زمان از تحت عام، آیا نسبت به زمان دیگر میتوانیم به عام تمسک کنیم یا باید حکم مخصص را استصحاب بکنیم؟ در این دو باب (وجود مانع و فقدان شرط) استناد عرفی وجود دارد، منتهی امضاء شرع در کار نیست، ولی ایشان عدم امضاء از جهت فقدان شرط را نفیالاستناد دانسته است، ولی در باب وجود مانع، قائل به «نفی الامضاء مع وجود الاستناد» شده است! ما نفهمیدیم که چرا ایشان بین این دو باب چنین تفصیلی را بیان کرده است تا یکی از این دو مبتنی بر این مسئلهی اختلافی اصولی نباشد.
به نظر ما چنین تفصیلی درست نیست و هر دو باب مبتنی بر این مسئلهی اختلافی (تمسک به عام یا استصحاب حکم مخصص) میباشند.
ادعا عبارت از این است که مسئلهی وجود مانع و فقدان شرط از باب تخصیص عمومات است و عمومات میگوید که مالک ولایت بر عقد دارند نه این که مالکی که ولایت بر عقد دارد موضوع عقد باشد، ولی در فضولی معمولی از باب تخصص است. البته به نظر ما دلالت «أوفوا بالعقود» تمام نیست و این عبارت مشرِّع نیست، بلکه الزام ما هو المشروع میباشد، ولی بحث بر مبنای آقایانی است که آن را مشرِّع میدانند، والّا ما اصلاً این عمومات را به طور کلی قبول نکردیم.
نظر حضرت استاد راجع به اخذ به قدر متیقن در این مسئله
و اما راجع به اینکه آقای خوئی در اینجا به قدر متیقن اخذ کرده است، باید گفت که در اینجا بحث اقل و اکثر نیست تا به قدر متیقن تمسک کنیم، بلکه دوران امر بین متباینین است.
توضیح مسئله عبارت از این است که اگر ما از تحت عام فردی را خارج کردیم، دو خلاف ظاهر نشده است تا هم اصالة العموم زمین خورده باشد و هم اصالة الاطلاق.
مثلاً اگر ما زید را از «أکرم العلماء» خارج کنیم، هم از اصالة العموم «أکرم العلماء» خارج شده و هم از اصالة الاطلاق، ولی اگر بگوییم که زید تحت عام است، منتهی در فلان روز خارج شده است، در اینجا ما فقط در اصالة الاطلاق تصرف کردهایم. در اینجا ما میتوانیم قدر متیقنگیری کرده و بگوییم:در فلان روز این فرد خارج شده است، ولی در وقت دیگر ما به اصالة العموم تمسک میکنیم.
ولی اگر دوران امر بین احدالامرین شد یعنی یا اصالة العموم تخصیص خورده است و یا اصالة الاطلاق، در اینجا دیگر قدر متیقن بین دو امر متباین نیست، بلکه دو تصرف در مقابل هم و قسیم هم هستند و اقل و اکثر نیستند تا تمسک به قدر متیقن شود. و لذا در این صورت شخص باید یک وجهی برای ترجیح درست کند. اگر از تحت اصالة العموم خارج شد، دیگر موضوعی برای اصالة الاطلاق نیست، نه اینکه موضوع برای اصالةالاطلاق هست، ولی زمین خورده است. پس اگر ما زید را از تحت عام خارج کرده و اصالة العموم را حفظ نکردیم، موضوعی برای اصالةالاطلاق باقی نخواهد ماند. حال اگر مبنای مرحوم شیخ را بپذیریم، میتوان گفت که با توجه به اینکه اصالة العموم احتیاجی به مقدمات حکمت ندارد، نسبت به اصالة الاطلاق ورود پیدا میکند، ولی حق با مرحوم آخوند است که همان موقعی که خطاب شد، اگر بیانی واقع نشد، اصالة الاطلاق منعقد میشود و اصالة العموم ترجیحی بر اصالة الاطلاق ندارد و لذا ما باید به ادله دیگری بپردازیم و از این ناحیه نمیتوان حکم به اخذ به اصالة العموم کرد.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: تمسک به عموم عام یا استصحاب حکم مخصص
عناوین: تمسک به عموم عام یا استصحاب حکم مخصص - اختلاف بین مرحوم شیخ و مرحوم آخوند در مسئله - نظر مرحوم آقای داماد - نظر حضرت استاد (تمسک به عام برای حفظ نظام اجتماع) - اشکال به مباحث روز گذشته
تمسک به عموم عام یا استصحاب حکم مخصص
راجع به بحث اصولی تمسک به عموم عام یا استصحاب حکم مخصص، ما قبلاً مباحثی را مطرح کردیم، و الان با کمی تفاوت این بحث را تکرار میکنیم. بحث این است که یک عامی وارد شده و یک فردی هم هست که حکمی بر خلاف حکم این عام دارد، و ما نمیدانیم که این فرد از مصادیق آن عام است و تخصیص خورده، یا مصداق عام نیست و تخصصاً خارج است. برای مثال، «أکرم العلماء» به صورت عام وارد شده است و از طرف دیگر هم زید فردی است که میدانیم وجوب اکرام ندارد، ولی نمیدانیم که زید مصداق برای عالم است تا از عموم «أکرم العلماء» تخصیص خورده باشد، یا مصداق عالم نیست و تخصصاً خارج است.
در این بحث بین مرحوم شیخ و مرحوم آخوند اختلاف وجود دارد.
نظر مرحوم شیخ
مرحوم شیخ میفرماید که ما در اینجا تخصص را اختیار کرده و از نفی وجوب اکرام نسبت به زید، عالم نبودنش را کشف میکنیم و لذا در موارد دیگر، اگر حکمی نسبت به جاهل حمل شده باشد، آن حکم را هم برای زید اثبات میکنیم و همچنین اگر در موارد دیگر، حکمی بر عالم حمل شده باشد، آن را نسبت به زید نفی میکنیم. مثلاً اگر حکم شده باشد که تقلید باید از عالم باشد و فردی هم شرعاً جواز تقلید نداشته باشد، در این صورت ما نمیدانیم که آیا این فرد مجتهد است و جواز تقلید ندارد، یا اصلاً مجتهد نیست؟ مرحوم شیخ میگوید: از این عدم جواز تقلید، عدم اجتهاد این شخص را کشف میکنیم و لذا در موارد دیگر هم اگر حکمی بر مجتهد بار شده باشد، مثل قضاء و حکومت و امثال آن، از این شخص نفی میشود. بنابراین، تردیدی نیست که در «أکرم العلماء» بالارادة الجدیة این مورد زید اراده نشده است، ولی نمیدانیم که عدم ارادهی زید از باب تخصیص است یا از باب تخصص؟
بیان مرحوم شیخ این است که یکی از امور مسلم در منطق، قضیهی عکس نقیض است، به این معنی که اگر یک چیزی ثابت باشد، عکس نقیضش هم ثابت است. مثلاً میگوییم: کل عالم یجب اکرامه، که عکس نقیضیش عبارت از این است که «ما لایجب اکرامه فلیس بعالم». این عکس نقیض هم کبری برای این قیاس میشود: «زید لا یجب اکرامه و کل ما لا یجب اکرامه لیس بعالم، فزید لیس بعالم».
نظر مرحوم آخوند
مرحوم آخوند میفرمایند که هر چند عکس نقیض با خود قضیه تلازم دارد، ولی این ملازمه به این نحو است که اگر قضیه قطعی باشد، عکس نقیضش هم قطعی است، ولی اگر قضیه ظنی یا مشکوک باشد، عکس نقیض هم مطابق با آن ظنی یا مشکوک خواهد بود. با توجه به اینکه ما در منطق قضایای قطعیه و یقینی داریم، با عکس نقیض مطالبی را استفاده میکنیم که قطعی و یقینی است و لذا نیازی به جعل حجیت ندارند، ولی در مسئلهی اخذ به عمومات اینطور نیست، زیرا فرض ما راجع به عموماتی است که ابای از تخصیص ندارند. البته گاهی اوقات عموماتی داریم که ابای از تخصیص دارند که دلالتشان قطعی خواهد بود و این موارد بر خلاف فرض ماست، ولی در عامی که ابای از تخصیص ندارد، دلالت عام ظنّی است و لذا عکس نقیضش هم ظنّی میشود و حجیت ظنون هم یا باید با حکم عقل و مقدمات حکمت ثابت بشود، یا با دلیل شرعی و یا بناء عقلائی وجود داشته باشد. راجع به ظنی هم که از عکس نقیض حاصل میشود، نه دلیل شرعی خاصی داریم و نه دلیل عقلی و مقدمات حکمتی در کار است. طبق بنای عقلاء هم در صورتی که ما شک داشته باشیم که آیا ارادهی جدیّه مولا شامل زید هم شده است یا اینکه زید از تحت عموم (اکرم العلماء) تخصیص خورده است، در این صورت عقلاء به عام تمسک کرده و به آن عمل میکنند. اما در صورتی که ارادهی جدیّه مولا معلوم است که شامل زید نشده است، ولی نمیدانیم که این عدم شمول از باب تخصیص است یا از باب تخصص، در اینجا بنای عقلاء بر تمسک به عام نیست. بنابراین، ما در اصل قضیه به عموم اخذ میکنیم، ولی دلیلی بر حجیت عکس نقیض این قضیه نداریم. (1)
1) کفایة الأصول، ص 225.
نظر مرحوم آقای داماد
مرحوم آقای داماد با مرحوم شیخ موافقت کرده و میفرماید: یکی از چیزهایی که در رجال به آن استدلال میکنند و بنای همه علماء هم به آن است، عبارت از این است که از حکم مسئله، کشف موضوع میکنند. مورد بحث ما هم در این است که آیا از این حکم به عدم وجوب، میتوانیم کشف موضوع کرده و بگوییم که زید –مثلاً- داخل در موضوع علماء نیست یا نه؟ آقای داماد میفرمایند که علماء از حکم ثابت شده در مسئله، کشف موضوع میکنند مثلاً وقتی حکم شده است که شهادت فلان شخص مورد قبول نیست، عدم عدالت او را کشف میکنند. یا اگر در برخی موارد تقلید از کسی را صحیح ندانستهاند، عدم اجتهاد او کشف میشود. خلاصه اینکه، در استدلالهایی که همهی آقایان در رجال دارند، با حکم مسئله کشف موضوع کرده و میگویند که فلان شخص عادل یا موثق یا فاسق است.
نظر حضرت استاد
به نظر ما حق با مرحوم آخوند است. با این بیان که اخذ به عمومات در موارد مشکوک، نه به مناط کاشفیت است و نه به اعتبار اینکه عام اماره بر ثبوت حکم است زیرا ما من عام إلا و قد خصّ، عامها همه تخصیص خوردهاند و این هم که بگوئیم هر عامی که هست انسان به مخصّصاتش برخورد میکند، دلیلی هم بر این مطلب نداریم.
بنابراین، اخذ به عمومات از این باب نیست، بلکه حفظ نظام مکالمات و قوانین بین عبید و موالی اقتضاء میکند که در موارد مشکوک، اخذ به عموم بشود. همانطوری که در احکام واقعی مثل بیع، شراء و امثال اینها هم حفظ نظام اجتماع اقتضاء میکند که این معاملات نافذ باشد، بیع نافذ باشد، اجازه نافذ باشد و این معاملات امور مربوط به حکم ظاهری نیست. بنابراین نظام اجتماع اقتضاء میکند که اگر قانونی گذرانده شد، اشخاص نمیتوانند مرتب بگویند که آیا این مورد استثناء شده است یا نه و آیا به این مورد هم اخذ بکنیم یا نه؟ اگر اینطور باشد، مقننین نمیتوانند به اهداف خودشان برسند. پس بنابراین، این اصلی از اصول برای حفظ نظام قانون و اجتماع است.
و اما آن موردی که مرحوم آقای داماد مثال زدند، راجع به مواردی است که انسان ظنّ قوی یا اطمینان دارد که مثلاً قبول نشدن شهادت فلان شخص از باب استثناء قواعد نیست و اطمینان هم حجت عقلائی است، اما در مانحن فیه اینطور نیست. بنابراین اگر انسان ظنّ فیالجملهای هم به خلاف داشته باشد، اخذ به عموم جایز است، زیرا اصلی از اصول است، نه امارهای از امارات و لذا در هر جایی که شک نسبت به ارادهی شارع داشته باشیم، معاملهی اراده کرده و میگوییم: باید بجا آورده شود، اما در جایی که مشخص است که ارادهی مولا این مورد را نگرفته است، نه به عنوان اصل و نه به عنوان اماره نمیتوانیم نتیجهگیری کنیم. هیچ بنای عقلائی هم در کار نیست. لذا در این مسئله حق با مرحوم آخوند است و حتی اگر هم مثبتات امارات را حجت بدانیم، اخذ به عموم از باب امارات نیست تا مثبتش حجت باشد، بلکه اصلی از اصول است و مثبت اصل هم حجت نیست و هیچ بنای عقلائی هم در کار نیست.
و اما در بحث ما مثلاً شخص گفته است که باید به همهی علماء در همهی روزها احترام شود، یا گفتهاند که همهی اشخاص در همهی روزها باید از فلان رئیس یا فلان شخص برای یک کاری اجازه بگیرند. بعد هم ثابت شد که این حکم در یک زمانی از ازمنه دربارهی زید نیست، ولی نمیدانیم که آیا در غیر آن زمان این حکم ثابت است یا نه؟ و آیا حکم عام «أکرم العالم» - ثابت است یا نه؟ بر اساس بحث دوران امر بین تخصیص و تخصص و یا شک در مراد –که هر کدام دو مورد دارد- معلوم میشود که میتوانیم به عام تمسک کنیم، زیرا در اینجا ما میدانیم که زید در فلان روز از تحت «أکرم العلماء» خارج شده است، ولی نمیدانیم که خروجش بالتخصیص است یا بالتخصص؟ اگر عموم افرادی «أکرم العلماء» زید را هم گرفته باشد، ولی در این روز واجب الاحترام نشده باشد، این تخصیص «أکرم العلماء» است، اما در صورتی که ولو به دلیل خارج بدانیم که مراد از «أکرم العلماء» غیر زید است، دیگر زید واجب الاحترام نیست و نسبت به عموم ازمانی تخصص است، زیرا اگر عموم افرادی نباشد، دیگر موضوعی برای عموم ازمان نمیماند و لذا تخصیص نیست، بلکه تخصص است. اما در صورتی که عموم افرادی باشد و بگوییم که زید هم داخل تحت عموم «اکرم العلماء» است، ولی در این زمان خاص خارج از حکم است، در این صورت، عموم افرادی باقی است، ولی عموم ازمانی بالتخصیص زمین مانده است. اما در صورتی که زید را از عموم افرادی خارج کنیم، دیگر موضوعی برای عموم ازمانی نمیماند و قهراً تخصص خواهد بود. پس بنابراین اگر ندانیم که عدم وجوب اکرام زید در یک روز خاص به جهت تخصیص است یا تخصص، اصلی برای اثبات تخصص نداریم، ولی راجع به وجوب اکرام زید در بقیهی روزها میتوانیم به عموم افرادی «أکرم العلماء» تمسک کرده و بگوییم که زید باید احترام شود. بنابراین اگر شک در مراد بود، طبق بنای عقلاء میتوانیم اخذ به عموم کنیم و لذا ما میگوییم که «أکرم العلماء» زید را هم گرفته است، منتهی با دلیل ثابت شده است که امروز زید وجوب اکرام ندارد، ولی در روزهای دیگر با توجه به عموم «أکرم العلماء»، باید احترامش کرد.
اشکال به مباحث روز گذشته
مقتضای آنچه که عنوان شد، اشکال به مطلبی است که دیروز عرض کردیم. دیروز گفتیم که اگر یک فردی از تحت «أوفوا بالعقود (1)» در زمان اول خارج شد، ما دلیلی نداریم که در ازمنهی دیگر به «أوفوا بالعقود» تمسک کنیم، ولی بنا بر آنچه که امروز بیان کردیم، عموم افرادی «أوفوا بالعقود» حتی شامل موردی هم که در اول زمان خارج شده است هم میباشد و لذا هر مقداری از زمان که خروجش ثابت است را خارج کرده و در بقیهی ازمنه به «أوفوا بالعقود» تمسک میکنیم. این اشکالی است که به عرض دیروز ما وارد است، ولی من میخواهم این مطلبی را وجدانی را عرض کنم که مثالها با هم تفاوت دارد و مثلاً اگر گفته شود که همهی اشخاص از امروز یک تکلیف و وظیفهای دارند و من بدانم که زید از امروز تکلیفی ندارد، آیا در این صورت عقلاء میگویند که زید از امروز وظیفهای ندارد، ولی از فردا وظیفه پیدا میکند؟! اینطور نیست که اگر مثلاً زید تخصیص خورد، بگوییم که زید از امروز وظیفه ندارد، ولی از فردا وظیفه دارد و مبدأ حکم از فرداست و اگر فردا نشد، از پس فرداست. البته اگر تعدد به حسب عرف مثل تعدد مستثنیات و امثال آن باشد، انسان میتواند در زیادی و کمی تخصیص به عام تمسک کرده و اکتفاء به اقل تخصیص بکند، ولی اگر گفتند که همه اشخاص از این ساعت باید یک وظیفهای را انجام بدهند و ما هم میدانیم که زید این وظیفه را ندارد، این یک تخصیص است، چه به طور کلی خارج شده باشد و چه امروز خارج شده باشد. در اینجا دیگر تعدد تخصیص در کار نیست مثل آن مثالی که فی کل یومٍ کل عالم یجب اکرامه فی کل یومٍ. مرحوم شیخ هم به همین تفصیل قائل است و خلاصه اینک وجداناً مثالها با هم فرق دارند. مثال دیگر عبارت از این است که مثلاً گفته شود: تمام این جمعیت هزار نفره باید برای رفتن به فلان مسافرت یک میلیون بدهند. و دربارهی زید هم ثابت شد که از او این یک میلیون را نمیگیرند، ولی نمیدانیم که زید را مجانی میبرند یا پول کمتری از او میگیرند؟ در اینجا ما نمیتوانیم بگوییم که یک میلیون از زید نمیگیرند، ولی نهصد هزار تومان میگیرند، یا اگر نهصد نشد، هشتصد هزار باشد، یا هفتصد هزار باشد. خلاصه اینکه ما نمیتوانیم این یک میلیون را منحل به مقادیر کمتر کرده و با استثناء یک میلیون نسبت به مقادیر کمتر تمسک به عام بکنیم، بلکه در اینجا اجمال وجود دارد و زید تخصیص خورده است و نمیدانیم که آیا به طور کلی تخصیص خورده و مجانی او را میبرند یا اینکه مثلاً نصف پول را از او میگیرند؟
1) مائده / 1.
در «أوفوا بالعقود» هم همین طور است و اگر طرفین قرار گذاشتند که از مثلاً از این تاریخ یک طرف مالک مثمن و طرف دیگر مالک ثمن باشند، «أوفوا بالعقود» هم میگوید که شما مطابق قراردادتان عمل کنید. ولی اگر در یک موردی قراردادی واقع شد و شارع آن را امضاء نکرد، دیگر نمیشود به صورت انحلالی و تعدد مطلوب نیست تا بگوییم که اگر در این وقت نشد، در وقت دیگر تمسک به عموم «اوفوا بالعقود» میکنیم. بنابراین اینجا به نحو انشاءات متعدد و تعدد مطلوب نیست، بلکه یک انشاء است و اگر شارع این انشاء و قرار را امضاء نکرد، نسبت به موارد دیگر نیاز به دلیل داریم و عمومات کفایت نمیکند.
موضوع: من باع شیئا ثمّ ملکه فأجاز
عناوین: اشکالات شیخ اسدالله شوشتری - اشکال اول (خروج از ملک مالک قبل از دخول، بنا بر کشف) - اشکال دوم (جمع شدن دو مالک در آن واحد) - جواب شیخ به هر دو اشکال - اشکال سوم (اشکال کلی به کاشف بودن اجازه) – جواب از اشکال سوم - نقد حضرت استاد به جواب
بحث در این مسئله بود که کسی فضولتاً مال دیگری را فروخته و بعد هم آن مال را از مالکش خریده و به مشتری ردّ کرده و عقد فضولی سابق را امضاء نموده است.
اشکالات شیخ اسدالله شوشتری
در این مسئله اشکالاتی از فخرالمحققین (1)، محقق ثانی (2)و شیخ اسدالله شوشتری نقل شده است که شیخ برخی از اشکالات شیخ اسدالله شوشتری را نقل نموده است. (3)البته بعضی از این اشکالات اهمیت چندانی ندارد و ما برخی از این اشکالات را نقل مینماییم.
اشکال اول: خروج از ملک مالک قبل از دخول، بنا بر کشف
یکی از این اشکالات عبارت از این است که با توجه به اینکه قول صحیح در تصحیح فضولی با اجازه، قول به کشف است و مشهور بین سابقین هم قول به کشف حقیقی بوده است، طبق این قول در این مسئله قبل از اینکه مال در ملک مالک داخل شود، از ملک او خارج شده است، زیرا وقتی فضولی این مال را از صاحب آن میخرد، تازه مالک آن میشود، در حالی که بنا بر کشف حقیقی، این مال در زمانی که در ملک او نبوده است، از ملکش خارج شده و به ملک مشتری درآمده است!
اشکال دوم: جمع شدن دو مالک در آن واحد
شیخ اسدالله اشکال دیگری مطرح کرده است که جواب این اشکال با جواب اشکال اول یکی است، منتهی نحوه محذور در هر یک متفاوت از دیگری است، ولی محذورها متلازم با هم هستند و نیازی نبود که جداگانه ذکر بشود. شیخ هم به این مطلب اشاره کرده است که طبق قاعده، نباید این اشکال با دو عنوان مطرح میشد.
این اشکال شیخ اسدالله عبارت از این است که برای تصحیح فضولی باید این مال خریداری شده و وارد ملک فضولی شود تا با اجازهی او، عقد تصحیح شود. حال اگر بخواهیم بنا بر کشف این عقد را تصحیح کنیم، باید این مالی که در زمان عقد ملک مغازهدار است، از همین زمان عقد ملک مشتری شده باشد و لازمهی چنین چیزی عبارت از این است که یک شیء در آن واحد دو مالک در عرض هم و مستقل داشته باشد، یعنی هم در ملک مالک اصلی باشد و هم در ملک اصیلی که با این عقد مال به ملک او منتقل شده است. تالی فاسد این مطلب هم این است که لازمهی جمع شدن دو مالک در آنِ واحد در عرض، موجب تضاد است، زیرا لازمهی یکی از اینها عدم دیگری است. اشکال اول خروج شیء از ملک شخص، قبل از دخول آن بود، ولی اشکال دوم عبارت از اجتماع نقیضین یا اجتماع دو مالک در عرض هم نسبت به یک شیء واحد است.
جواب شیخ به هر دو اشکال
مرحوم شیخ در جواب مشترک به هر دو اشکال میفرماید که ما قائل به کشف هستیم، ولی دلیل کشف میگوید که از هر زمانی که صلاحیت، قابلیت و امکان داشته باشد، کشف از نقل و انتقال میشود، بر خلاف نقل که از زمان اجازه نقل و انتقال حاصل میشود. طبق کشف مقتضی نقل و انتقال از ابتداء هست و تا هر زمانی که قابلیت باشد و محذور دیگری در کار نباشد، ذاتاً اشکالی در آن نیست. در خصوص این مسئله هم ما میگوییم که به جهت وجود محذور، قابلیت نقل و انتقال از زمان عقد وجود ندارد و خلاصه اینکه ما قائل به کشف به نحو اقتضاء هستیم، ولی در برخی موارد مشکلی پیدا میشود که ما در چنین مواردی از اول قائل به کاشفیت نمیشویم.
اشکال سوم: اشکال کلی به قول کاشف بودن اجازه
شیخ اسدالله در ادامه یک اشکال کرده و بعد هم خودش جواب داده است. ایشان با إنقلت میگوید: این اشکالی که راجع به این موضوع مفروض مطرح شد، اختصاصی به مورد بحث ندارد، بلکه این اشکال به اصل قول به کشف وارد است و بنا بر کشف در سایر موارد دیگر هم این محذور لازم میآید. این اشکال کلی عبارت از این است که مالک اصلی میخواهد راجع به مالی اجازه بدهد که قبلاً این مال از زمان عقد از ملک او خارج شده است، در حالی که اگر بخواهیم اجازهی مالک را مصحح عقد بدانیم، باید قبلاً مالک باشد، ولی بنا بر کشف میگوییم که از زمان عقد، این مال از ملکیت مالک اصلی خارج شده است. البته بنابر نقل این اشکال پیش نمیآید، زیرا مالک اصلی قبل از اجازه مالک بوده و به وسیلهی اجازه این شیء از ملک او خارج شده است. وقتی هم کسی چیزی را میفروشد، قبل از بیع مالک است، ولی بیع وسیله میشود که این شیء از ملک او خارج بشود. بنابراین، طبق قول به کشف، شما از یک طرف میگویید که باید مالک اصلی اجازه بدهد، از طرف دیگر هم میگویید که از زمان عقد مالک اصلی ملکیتی ندارد و این تناقض است! خلاصه اینکه این اشکال اختصاصی به مورد بحث ندارد و بر اصل قول به کشف وارد است.
جواب از اشکال سوم
ایشان این اشکال را اینطور حل میکند که مالک اصلی به حسب ظاهر و به حسب استصحاب مالک است، زیرا استصحاب اقتضاء میکند که قبل از آمدن اجازه، مالک همین شخص مجیز باشد. در احکام ظاهریه هم از کسی اجازه گرفته میشود که به حسب ظاهر مالک است. بنابراین، در لزوم تحصیل اجازه از مجیز، مالکیت استصحابی و ظاهری هم کفایت میکند. اگر یک کسی به وسیلهی ید یا به وسیلهی استصحاب مالک چیزی باشد، برای تصرفات در آن چیز باید از او اجازه گرفت. در موارد دیگر بنا بر قول به کاشفیت میگوییم که استصحاب اقتضاء میکند که مالک اصلی قبل از اجازه مالک باشد و لذا باید از او اجازه گرفت، ولی در مورد بحث ما قبل از اینکه بایع فضولی مال را از مغازهدار بخرد، مالکیتی در کار نیست تا بگوییم که استصحاباً شخص مالک است و این شخص مجیز حتی استصحاباً هم مالک نیست و هیچ عنوانی بر او منطبق نیست. بنابراین، طبق فرمایش شیخ اسدالله، این اشکال به طور عام وارد نیست و فقط در خصوص همین مسئله مطرح است. به نظرم شیخ هم اصل اشکال را قبول کرده است.
نقد جواب
آنچه که به نظر من میرسد عبارت از این است که استصحاب مطلب نادرستی است، زیرا گاهی اوقات قبل از اینکه اجازه داده شود، انسان یقین پیدا میکند که بعداً اجازه به دنبال این عقد فضولی میآید، ولی آیا با یقین به تعقب اجازه میتوانیم به خروج مال از ملکیت مالک اصلی قائل بشویم؟
استصحاب در همه جا جاری نیست و در بعضی از موارد اصلاً توجه به مسئلهی استصحاب و حالت سابقه و امثال آن وجود ندارد تا مصداق برای استصحاب باشد. برای جریان استصحاب، انسان باید متوجه مسئله باشد تا بتواند استصحاب را جاری کند. بنابراین با مسئلهی استصحاب نمیتوانیم این مشکل را حل کنیم.
آنچه که برای حل این اشکال میتوانیم بگوییم، عبارت از این است که از کسی باید اجازه گرفت که اقتضاءً مالک است و لولا الاجازة، مقتضی مالکیت او هست و اگر اجازه نداد، ولو قائل به کشف باشیم، این ملکیت فعلیت پیدا میکند، منتهی اگر شخص اجازه داد، کشف میشود که مال قبلاً از ملک او خارج شده است. بنابراین، اجازه مال کسی است که مقتضی ملکیت در او وجود داشته باشد و لولا الاجازة مالک باشد، نه اینکه در زمان قبل از اجازه مالک باشد، تا شما بگویید که بنا بر کشف، این مال از زمان عقد از ملک طرف خارج شده است. خلاصه اینکه اقتضاء مالکیت در شخص وجود دارد و فقط اجازه مانع از فعلیت است و قهراً اگر شخص اجازه ندهد، ملکیت بالفعل پیدا میکند. بنابراین، این اشکال عقلی را میشود اینطور جواب داد که همین مقدار (ملکیت اقتضائی) در صحت اجازه کفایت میکند.
پرسش: اگر فضولی مال کسی را بفروشد، ملکیت مالک اصلی از فعلیت میافتد و اقتقضائی میشود؟
پاسخ: اگر بعداً اجازه بدهد، در مقام واقع اقتضائی بوده و به نحو شرط متأخر است، ولی اگر تا آخر اجازه ندهد، فعلی است. و اگر از چنین کسی اجازه گرفته میشود، از این باب است که مقتضی ملکیت در او وجود داشته است، یعنی لولا الاجازة این شخص مالک بوده است و لازم هم نیست که قبل الاجازة مالک بوده باشد و همین مقدار که لولا الاجازه مالک بوده است، کفایت میکند. ظاهراً شیخ این اشکال را پذیرفته است، ولی به نظرم میرسد که این اشکال قابل حل است.
موضوع: اجازه فضولی بعد از حصول ملکیت نسبت به عقد سابق
عناوین: تفاوت قول به کشف و نقل در مسئلهی اجازه فضولی بعد از مالک شدن - اشکال اثباتی بنا برکشف - نظر بزرگان در رفع اشکال – نقد نظر بزرگان
اجازه فضولی بعد از مالک شدن
بحث راجع به این بود که شخص فضولی ملک دیگری را میفروشد و بعداً آن ملک را خریده و اجازه میدهد. مورد بحث این بود که آیا بر اساس کشف یا نقل این اجازه درست است یا نه؟
وجوه مختلفی از شیخ اسدالله شوشتری و قبل از ایشان از فخرالمحققین و محقق کرکی ذکر شده است که عمدهی مباحث عقلی هم در کلمات فخرالمحققین است و دیگران هم تابع ایشان هستند.
تفاوت قول به کشف و نقل در مسئله
در اینجا باید ببینیم که ما به التفاوت بین قول به کشف و نقل در اینجا چیست. همان طوری که شیخ میفرمایند، به صورت مقطوع و مسلم وقوع نقل و انتقال از زمانی که فضولی عقد را انجام داده و قبل از ملکیتش درست نیست، چه قائل به کشف بشویم و چه قائل به نقل و برای این مطلب هم تالی فاسدهای باطلی ذکر کردهاند.
آنچه که گفته شده است و ما میتوانیم بگوییم، عبارت از این است که بنا بر کشف از اول بیع ثانی نقل و انتقال میشود و بنا بر نقل از وقت اجازه نقل و انتقال واقع میشود.
در مسئلهی مورد بحث ما سه مرحله داریم: یک مرحله عقد اول است، مرحلهی دوم اشتراء فضولی است و مرحلهی سوم هم اجازه است.
بنابر نقل از مرحله سوم -که اجازه محقق میگردد- نقل و انتقال حاصل میشود، ولی بنابر کشف در زمان عقد دوم –بین عقد اول و اجازه- نقل و انتقال حاصل میشود. بنابراین، ما به التفاوت بین کشف و نقل عبارت از این است و طبق این بیان اشکال عقلی هم پیش نمیآید.
اشکال اثباتی در مسئله
منتهی بحث در این است که ما اگر نقل قائل نشدیم چنین کشفی را باید قائل شویم ثبوتا چنین کشفی اشکال ندارد اما اشکال ما اشکال اثباتی بود و این اشکال تنها در این مورد نیست، بلکه در موارد دیگری هم این اشکال وارد است. مثلاً وقتی انسان یک خانهی مشترک بین خودش و دیگری را میفروشد، نسبت به سهم شریکش فضولی است و باید ببینیم که عقد نسبت به نصف خودش لازم است و نصف دیگری احتیاج به اجازه دارد، یا اینکه عقد از اول حتی نسبت به نصفی هم مالک است، صحیح نیست؟
نظر بزرگان در رفع اشکال
از کلمات بزرگان استفاده میشود که اگر مایَملک و ما لایَملک یا ما یُملک و ما لا یُملک در انشاء واحد فروخته شد، معامله نسبت به آن مقداری که شارع امضاء کرده است، واقع میشود، ولی نسبت به آن مقداری که امضاء نکرده است، فضولی میشود.
نقد نظر بزرگان
منتهی این مطلب برای ما روشن نیست که چرا اینطور بشود. اگر تفاهم عرفی عبارت از این باشد که به تعداد اجزاء آن عینی که فروخته شده است انشاء است و شارع برخی را امضاء و برخی را امضاء نکرده است اگر اینطور باشد حرفی نیست ولی وجداناً چنین نیست، زیرا شخص که میخواهد انشاء کند، نه از نظر انشاء تعدد دارد و نه از نظر مطلوب و ممکن است که مطلوب واحد ارتباطی باشد و تعدد مطلوب در کار نباشد، مثل اینکه شخص میخواهد که یک خانه منتقل بشود و آن کسی هم که میخرد، مقصودش خریدن یک خانه است و اگر بداند که فقط قسمتی از خانه به او منتقل میگردد، حاضر به انجام معامله نخواهد بود. و خیلی از اشخاص اصلاً حاضر نیستند که به این شکل معامله کنند و خلاصه از نظر طرف مقابل و از نظر انشاء چنین انحلالی درست نیست و محل اشکال است.
بنابراین همین طوری که در صورت عرضی این اشکال وجود دارد، در صورت طولی هم این اشکال هست که بخواهیم انشاء را به عدد ایام منحل کرده و بگوییم: انشائات اوائل واقع نشده، ولی انشائات اواخر واقع شده است، یا بگوییم: انشائات اواخر اشکال دارد، ولی قسمتهای اوائل درست است و به نظر ما چنین چیزی درست نیست. پس ما نمیتوانیم با استناد به «أوفوا بالعقود» بگوییم که چون وقوع نقل و انتقال از اول عقد اشکال عقلی دارد، قائل به انحلال شده و از زمان عقد ثانی که اشکال عقلی ندارد قائل به نقل و انتقال شویم. یک چنین چیزی درست نیست. این اشکال ثبوتی ندارد ولی اشکال اثباتی هم نباید داشته باشد. و در اینجا اشکال اثباتی وجود دارد بنابراین این مسئله برای ما خیلی جا نیفتاده است که چرا آقایان قائل به این مطلب شدهاند؟!
بنابراین شیخ آن وجوه را قبول نمیکند و اگر این اشکال اثباتی را که ما عرض کردیم، در نظر نگیریم، بحث عمده و قابل ملاحظه در این خواهد بود که برخی از وجوهی را که شیخ عنوان کرده است، مانند «لا تبع ما لیس عندک» را مورد بررسی قرار بدهیم که آیا طبق این روایت میتوانیم بگوییم که با اجازه یا بیاجازه این عقد قابل تصحیح نیست و باید جدیداً یک عقدی خوانده بشود و آن عقد قبلی کلا عقد است؟
موضوع: اجازهی عاقد فضولی بعد از مالک شدن
عناوین: بررسی روایات مسئله - روایت یحیی بن حجاج - روایت خالد بن الحجاج - احتمالات مختلف در معنای «انما یحلل الکلام و یحرم الکلام» - صحیحهی ابن مسلم - صحیحهی منصور بن حازم - صحیحهی معاویة بن عمار
اجازه عاقد فضولی بعد از مالک شدن
بحث ما در این مسئله بود که شخصی فضولتاً ملک دیگری را فروخته و بعداً مالک آن ملک شده و نسبت به عقد فضولی سابق اجازه داده است. بحث در این است که آیا این عقد با اجازه تصحیح میشود یا نه؟ در این مسئله بحثهای عقلی هم مطرح شده است، ولی بحث معتنیبه و قابل ملاحظه بررسی روایاتی مسئله میباشد.
بررسی روایات مسئله
شیخ روایات مسئله را که ذکر کرده و میفرمایند: در این مسئله دو دسته روایات وجود دارد که یک دسته روایات و اخبار مستفیضهای است که ناظر به این است که بیع ما لیس عنده ممنوع است. قهراً اگر کسی ملک دیگری را فروخته باشد، محکوم به بطلان است و برای تصحیح این معامله، اجازه بعدی خود شخص به درد نمیخورد. البته اینکه اجازهی خود مالک برای تصحیح عقد فایده دارد یا ندارد، بحث دیگری است که قبلاً بحث آن گذشت و ما هم استظهار کردیم که این روایت راجع به اجازهی مالک نیست و ناظر به این نیست که اگر مالک اجازه داد، عقد برای او واقع میشود یا نمیشود؟ و فعلاً بحث در این است که اگر شخص ملک دیگری را بفروشد و بعداً مالک آن شیء شود، اجازهی او مصحح این عقد است یا نه؟ یک دسته روایات عامه داریم که بعداً باید راجع به این روایات بحث کنیم.
بررسی روایات خاصه
روایت یحیی بن حجاج
یک دسته روایات خاصه هم داریم که راجع به این مسئله میباشد. یکی از این روایات، روایت یحیی بن حجاج است که شیخ راجع به آن اینطور تعبیر میکند: «و خصوص روایة یحیی بن الحجاج المصححة إلیه قال: سألت أبا عبد الله علیه السلام عن رجل یقول لی اشتر لی هذا الثوب و هذه الدابة و بعنیها أربحک فیها کذا و کذا قال لا بأس بذلک اشترها و لا تواجبه البیع قبل أن تستوجبها أو تشتریها». در اینجا دو سؤال مطرح است، یک سؤال عبارت از این است که چرا شیخ در اینجا تعبیر به مصححه کرده است نه صحیحه و سؤال دوم هم این است که چرا ایشان تعبیر به «المصححة إلی یحیی» نموده است با اینکه بعد از یحیی فقط امام علیه السلام است و فرد دیگری در کار نیست؟
علت تعبیر به مصححه به جای صحیحه
اما راجع به سؤال اول باید بگوییم که در علت تعبیر ایشان به مصححه به جای صحیحه عبارت از این است که در سند این روایت محمد بن عیسی قرار دارد -که عبارت از عبیدی است- و وثاقت و صحت روایت این محمد بن عیسی محل بحث و کلام است و بعضی از قدماء او را ضعیف حساب میکردند، منتهی طبق تحقیق روایات او صحیح است و لذا کلمه مصححه بکار رفته است، یعنی هر چند از نظر بعضیها روایات او درست نیست، ولی با ادله روایات او تصحیح شده است و لذا با توجه به این که در وثاقت او دو نظر وجود دارد و با ادله یک طرف اثبات شده است، تعبیر به مصححه شده است واین تعبیر صحیح میباشد.
علت تعبیر به «المصححة الیه»
و اما تعبیر ایشان به «المصححة إلیه» به جهت احتیاط میباشد، زیرا نقل مستقیم یحیی بن حجاج از حضرت محل بحث و کلام است و معمولاً روایاتی که یحیی از امام علیه السلام نقل کرده است، با واسطهی برادرش خالد بوده است. در جاهای دیگر سه روایت نقل شده است که در برخی از آنها محمد بن عیسی عن یحیی بن حجاج عن خالد بن حجاج نقل شده است و در برخی هم محمد بن عیسی ذکر نشده است، ولی عن خالد بن حجاج وجود دارد. با بررسی این روایات و اینکه راجع به یک مسئلهی واحد است، این شبهه قدری تقویت میگردد که این روایات واحد باشد و راوی آنها هم واحد باشد و قهراً خالد بن حجاج در سند روایت سقط شده است. و چنین شبهه و تأملی در اینجا هست، و اشخاصی که خیلی سر و کار با تصحیفات ندارند، این احتمالات در نظرشان قابل اعتناء نیست، در حالی که اگر انسان قدری با تصحیفات آشنا باشد، در مییابد که این احتمال، احتمال بجایی است.
نظر مرحوم آقای بروجردی
مرحوم آقای بروجردی هم در ترتیب الاسانید کافی-که نسخهی خطیاش یک وقتی پیش من بود- راجع به این روایت متمایل به این شده است که خالد بن حجاج در سند روایت افتاده است. البته ایشان به صورت بتّی نمیگوید که چنین سقطی واقع شده است، ولی میل به این احتمال پیدا کرده است. بنابراین، با توجه به این احتمال شیخ احتیاط کرده و تا یحیی بن حجاج را مصحح دانسته است، ولی با توجه به احتمال وجود خالد در طریق روایت و عدم توثیق او ایشان به طور مسلم میفرماید که این روایت تا یحیی تصحیح شده است و اشکالی در آن نیست و اگر هم مشکل فیالجملهای باشد، راجع به راوی بعدی است که احتمالاً از سند افتاده است. البته احتمال وجود خالد در سند روایت، بنا بر بعضی از احتمالات ممکن است مشکلساز باشد، ولی به احتمال مظنون یا به احتمال ظاهر از آن ناحیه هم مشکلی نیست. زیرا هر چند نسبت به توثیق خالد بن حجاج صریحاً چیزی ذکر نشده و وثاقت او روشنِ روشن نیست، ولی به نحو ظهور میشود گفت که او هم توثیق شده است، زیرا نجاشی اینطور تعبیر کرده است که «یحیی بن حجاج ثقة و اخوه» و در ادامه هم میگوید: «روی عن ابی عبدالله علیه السلام له کتاب». یک احتمال -که احتمال ضعیف است- عبارت از این است که مراد از «ثقة و اخوه روی عن ابی عبدالله علیه السلام» این باشد که خود راوی حضرت را درک نکرده است و اگر مثلاً یحیی از حضرت روایتی داشته باشد، به واسطه برادرش است، نه اینکه خودش مستقیم از امام علیه السلام روایت کرده باشد.
ولی احتمال ظاهر –که در اینگونه موارد هم وارد است- عبارت از این است که «اخوه» عطف بر ضمیر مستتر باشد، یعنی «ثقة هو و اخوه» و قهراً با این احتمال اگر سقطی هم در این روایت شده باشد، باز هم روایت صحیح خواهد بود و علی أی تقدیر تعبیر «المصححة الیه» در فرمایش شیخ، یک تعبیر احتیاطی است که تعبیر خوبی است.
پرسش: در صورتی که سند اینطور بوده باشد که «عن یحیی بن حجاج عن اخیه، خالد بن حجاج» به جهت تکرار حجاج احتمال پرش قلم و سقط خیلی طبیعی است؟
پاسخ: بله، اینطور است و با توجه به اینکه اصل روایت راجع به یک موضوع است و در باب نقل به معنی هم کم و زیاد و اضافات واقع میشود، احتمال وحدت روایت قابل ملاحظه است.
بررسی متن روایت
در این روایت تعبیر میکند: «عن رجل یقول لی اشتر لی هذا الثوب»، در بعضی از نسخ «لی» هم ندارد و فقط تعبیر به «اشتر لی هذا الثوب» است. «و هذه الدابة» یا «أو هذه الدابة» «و بعنیها»، یعنی بفروش به من.
در این کتاب کافی که در پانزده جلد تصحیح شده است، موارد بسیاری تصحیح شده است و انصافاً خیلی زحمت کشیده شده و اهتمام به خرج داده شده است، ولی متأسفانه در پاورقی به جای «بعنیها» به غلط «بعینها» نقل شده است.
«اشتر لی هذا الثوب أو هذه الدابة» یا «و هذه الدابة و بعنیها»، البته شاید با توجه به اینکه تعبیر به «بعنیهما» نشده است، تعبیر به «أو» بهتر و مناسبتر باشد و در بعضی از نسخ هم تعبیر به «أو» شده است. «أربحک فیها کذا و کذا قال لا بأس بذلک اشترها و لا تواجبه البیع قبل أن تستوجبها أو تشتریها»، یعنی شما قبل از درخواست فروش کالا و قبل از اشتراء، به طور منجز ایجاب بیع نکنید و در هر دو صورت ایجاب بیع به صورت منجز صحیح نیست.
البته مرحوم مجلسی این اختلاف تعبیر را به تردید راوی نسبت داده است به این معنی که راوی مردد بوده که آیا امام علیه السلام تعبیر به «تستوجبها» فرمود است یا تعبیر به «تشتریها»، ولی به نظر ما میشود این عبارت را اینطور معنی کنیم که اگر قبل از درخواست بیع و قبل از شراء در هر دو صورت نباید اثر بیع صحیح را بر آن مترتب کند و در هر دو صورت این کار جایز نیست.
پرسش: اولی به چه معنا است؟ پاسخ: استیجاب به معنای طلب فروش است، یعنی تو این مال را به ما بفروش. روایت میگوید: قبل از طلب فروش و قبل از خود فروش، در هر دو صورت، ایجاب بیع به صورت منجز فایدهای ندارد و باید اول فروش محقق بشود و بعد از آن اگر خواست به دیگری بفروشد، مانعی ندارد.
روایت خالد بن الحجاج
روایت دیگری که ذکر شده است، روایت خالد بن الحجاج است که اینطور وارد شده است: «قال: قلت لأبی عبد الله علیه السلام الرجل یجیئنی و یقول اشتر هذا الثوب و أربحک کذا و کذا». بعد از این که این شخص این را میگوید، حضرت میفرمایند که آیا در این انشاء، معامله تمام شده فرض گردیده است و فقط تسلیم متاع باقی مانده است که شخص برود و آن را تهیه کرده و به طرف مقابل بدهد، یا اینطور نیست و فقط یک مقابلهای در نظر گرفته شده است و طرف مقابل ملزم به پذیرفتن آن نیست و آزاد است که بگیرد یا نگیرد، «إن شاء اخذ و إن شاء ترک؟» در صورت اول معامله صحیح نیست، ولی در صورت دوم اشکالی ندارد. «قال أ لیس إن شاء أخذ و إن شاء ترک قلت: بلی قال: لا بأس به إنما یحلّل الکلام و یحرّم الکلام».
احتمالات مختلف در معنای «انما یحلل الکلام و یحرم الکلام»
شیخ در بحث معاطاة راجع به این تعبیر «إنما یحلل الکلام و یحرم الکلام» پنج احتمال بیان کرده بود که در همین بحث فعلی بیع فضولی هم به سه احتمال اشاره میفرماید.
احتمال اول: یکی از احتمالاتی که ایشان قبلاً ذکر کرده و در اینجا بیان نفرموده است، این احتمال است که لفظ دارای نقش است و عمل خارجی بدون لفظ فایدهای ندارد بنابراین معاطاة به درد نمیخورد چون انشاءاش به وسیلهی لفظ نیست، بلکه به وسیلهی فعل است.
احتمال دوم: احتمال دیگری که ایشان قبلاً ذکر کرده است، ولی در اینجا نیاورده است، عبارت از این است که گاهی یک مطلب واحد با تعبیرات مختلفی بیان میشود و همین عبائر مختلف گاهی در صحت و فساد نقش پیدا میکند.
سه احتمال دیگر هم در معنای این عبارت وجود دارد شیخ هم در بحث معاطاة ذکر کرده است و هم در اینجا بیان فرموده است.
احتمال سوم: احتمالی است که مرحوم فیض بیان نموده است که معنای عبارت «إنما یحلل الکلام» عبارت از این است که نفی و اثبات صحت معامله وابسته به خود کلام است. اگر کلام به نحو بیعی و عقدی واقع نشد، ترتیب یک آثاری که در حد بیع نیست، اشکالی ندارد و نفی صورتی که به نحو عقد البیع است، محلل و اثباتش محرم است و ترتیب اثر دادن به نحو عقدالبیع باطل است. این احتمال، خیلی بعید است.
احتمال چهارم: احتمال دیگر عبارت از این است که اگر مشتری قبلاً اشتراء کرده باشد، باطل است و ترتیب اثر دادن صحیح نیست، ولی بعد از اینکه خرید از طرف، بیع و شرائی واقع شده باشد، اشکالی ندارد و خود اشتراء از نظر قبل و بعدش فرق دارد.
احتمال پنجم: یک احتمال هم عبارت از این است که بگوییم اگر به شکل مقابله باشد، حلال است، ولی اگر به نحو عقدالبیع باشد، باطل و حرام است.
خلاصه این روایت از روایاتی است که از آن استفاده میشود که چنین بیعی منهی است.
صحیحهی ابن مسلم
«و صحیحة ابن مسلم قال: سألته عن رجل أتاه رجل فقال له ابتع لی متاعا لعلی أشتریه منک بنقد أو نسیئة»، یعنی تو این متاع را بخر و اگر استخارهمان خوب آمد، ما این متاع را از تو میخریم و حالا ببینیم بعداً چه میشود! در اینجا شخص به صورت بتّی قول نمیدهد که این متاع را بخرد، بلکه میگوید: تو برو و این متاع را بخر و شاید من از تو این متاع را خریدم! طرف مقابل هم به نفس این احتمال حاضر میشود که این متاع را بخرد، «فابتاعه الرجل من أجله»، یعنی به خاطر این حرف او، این شخص میرود و متاع را میخرد. «قال لیس به بأس إنما یشتریه منه بعد ما یملکه»، یعنی بعد از اینکه این شخص مالک شد، آن مشتری از او میخرد. از مفهوم این عبارت استفاده میشود که اگر مشتری قبل از مالک شدن طرف مقابل بخواهد این متاع را بخرد، صحیح نیست و اشکال دارد و «فیه بأس».
صحیحهی منصور بن حازم
«و صحیحة منصور بن حازم عن أبی عبد الله علیه السلام فی رجل أمر رجلا یشتری له متاعا فیشتریه منه»، او بخرد و بعد از اینکه اوخرید، این شخص هم از او اشتراء کرده و بخرد. «قال لا بأس بذلک إنما البیع بعد ما یشتریه»، چون بیع بعد از مالک شدن است، اشکالی ندارد و صحیح است و قبل از مالک شدن نیست تا محل اشکال باشد.
صحیحهی معاویة بن عمار
«و صحیحة معاویة بن عمار قال: سألت أبا عبد الله علیه السلام یجیئنی الرجل فیطلب منی بیع الحریر و لیس عندی منه شیء فیقاولنی علیه و أقاوله فی الربح و الأجل حتی نجتمع علی شیء»، شخصی حریر لازم دارد و از من درخواست میکند، ولی من ندارم و آن شخص با من اینطور مقاوله میکند که من بروم و حریر مورد نیاز او را بخرم و یک مقداری هم حقالزحمه و ربح به من پرداخت کند. خلاصه با هم توافق کرده و مقدمات کار را قبلاً تمام میکنیم، منتهی اصل عقد برای بعد میماند.«ثم أذهب لأشتری الحریر فأدعوه إلیه»، بعد هم من این کار را انجام میدهم. حضرت میفرمایند که اگر الزامی برای طرف مقابل در خرید این حریر نباشد و در صورتی که حریر مناسبتری از جهت قیمت یا مرغوبیت دید، بتواند آن را بخرد، در این صورت اشکالی ندارد، ولی اگر معامله را تمامشده به حساب آورده باشند، اشکال دارد و ممنوع است. «فقال أ رأیت إن وجد هو مبیعا أحب إلیه مما عندک أ یستطیع أن ینصرف إلیه عنه و یدعک»، او چنین اختیاری دارد که اگر حریر بهتری پیدا کرد، این حریر را از تو نخرد، و یا تو این اختیار را داری که بعد از خرید حریر، به او نفروشی و خلاصه اینکه اگر کلا الطرفین اختیار دارید، این نوع معامله ممنوع نیست، اما اگر از یک ناحیه الزامی باشد، ظاهر ابتدائی روایت عبارت از این است که محل اشکال است. «أو وجدت أنت ذلک أ تستطیع أن تنصرف عنه و تدعه قلت نعم قال لا بأس. و غیرها من الروایات».
خلاصه اینکه روایات متعددی در مسئله هست و شیخ اول نسبت به دلالت آنها نسبت به مقصود اشکال میکند، ولی بعد این اشکالات را ردّ کرد و تمامیت روایات را قبول میکند، منتهی یک بحثهایی هست که فردا إنشاءالله به آن اشاره میکنیم.
موضوع: اجازهی عاقد فضولی بعد از مالک شدن (روایات)
عناوین: بررسی دلالت روایات ناهیه بر بطلان - معنای فساد معاملات - اقسام نقل و انتقال - معنای صحت در فرمایش مرحوم شیخ - اشکال: اکثر روایات ناهیه راجع به معاملهی کلی است.
بررسی دلالت روایات ناهیه بر بطلان
ایشان ابتدا روایت ناهیه را نقل میکنند، ولی بعداً استدلال به این روایات بر بطلان را ردّ مینمایند.
ابتدا میفرمایند (1): اگر در بعضی جاها نهی دلالت بر فساد نکند، ولی در این موارد که مسائل معاملی است دلالت بر فساد دارد به این معنی که ترتیب اثر خارجی دادن به این معامله ممنوع است و این عبارة اخرای فساد معامله است. البته نهی در ابوابی مثل حج- که از متروکات احرام نهی شده است- نهی تکلیفی است، ولی چون الفاظ در معاملات از نظر عرف جنبهی مقدمیت برای ترتیب آثار را دارد، نهی از آن به این معنی است که عنوان مقدمیت فایده ندارد و آثار مورد نظر مترتب بر آن نمیباشد.
معنای فساد معاملات
ایشان میفرمایند: حرفی در این نیست که نهی در اینجا دلالت بر فساد دارد، ولی باید ببینیم که میزان در فساد چیست و آیا معنای فساد این است که کأنّ شیء منهی وجود خارجی پیدا نکرده است؟! آیا معنای فساد این است که شیء منهی در عدم محض باقی مانده است؟! چنین چیزی مراد نیست، بلکه مراد از فساد معامله عبارت از این است که هدف متعاملین عملی نیست و اثباتاً و نفیاً هیچ کاری به این ندارد که این شیء موضوع برای حکم دیگر یا اثر شرعی دیگری باشد. نظر متعاملین این است که با نفس عقد لزوم نقل و انتقال حاصل بشود، ولی شارع میگوید: چنین چیزی در کار نیست.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 449.
اقسام نقل و انتقال
یک قسم از نقل و انتقال وجود دارد که شیخ نسبت به آن ادعایی ندارد و در مقام نفی آن نیست. این قسم عبارت از این است که در همان زمانی که زید مالک عین خارجی است، شخص بخواهد عمرو را مالک آن عین خارجی بکند. احتمال نقل و انتقال نسبت به این قسم در کار نیست و سؤال جواب روایات هم برای اثبات و نفی این موضوع نیست. بنابراین، این قسم در معرض نفی و اثبات نیست، ولی دو مورد قابل شک و تردید است: یکی عبارت از این است که ما بگوییم: وقتی شخص قالی موجود در مغازهی عمرو را به زید میفروشد، با این عقد یک ملکیتی برای زید حاصل میشود که مملوکش عبارت از مالکیت زید بعد از خروج از ملک عمرو است، یعنی ملکیت الان حاصل است، ولی مملوک به نحو شرط واجب و بعد از خروج از ملک عمرو است. مملوک در اینجا به نحو شرط واجب است به عبارت دیگر خروج از ملک عمرو شرط واجب است مانند وضو که شرط واجب در نماز است، نه به نحو شرط وجوب مانند استطاعت که شرط وجوب حج است. اگر نماز واجب شد، تحصیل وضو لازم است چون شرط واجب است، در اینجا هم شخص میخواهد آن قالی را از عمرو بخرد و تحویل زید بدهد و میتواند این کار را بکند و اگر شارع این معامله را امضاء کرده باشد، معنایش عبارت از این است که تو باید این مال را بخری و تحویل زید بدهی و این کار بر تو واجب است. در این صورت هیچ اشکال عقلی یا عرفی هم در کار نخواهد بود. بنابراین اگر شارع چنین معاملهای را امضاء کند، معنایش عبارت از این خواهد بود که باید شخص این قالی را تهیه کرده و به شخص مشتری تحویل بدهد، ولی ممکن است شارع این معامله را امضاء نکند و اشکالی هم ندارد و خلاصه اینکه شارع هم میتواند این معامله را امضاء بکند و هم میتواند امضاء نکند. بنابراین در این صورت ملکیت فعلی است، ولی مملوکش متأخر است.
صورت دیگر این است که است تملیک هم متأخر باشد مانند اجاره که آقایان در آنجا گفتهاند میشود که متعلق آن – تملیک المنفعة- متأخر باشد و مثلاً شخص موجر یک ماه دیگر منفعت را به طرف مقابل تملیک میکند. در مسئلهی مورد بحث هم ممکن است که نقل و انتقال به نحو ملکیت متأخر باشد، به این معنی که ایجاد ملکیت بعد از خرید آن قالی از صاحب مغازه باشد به نحو شرط واجب، یعنی متعلق ملکیت عبارت از امر متأخری است که بعد از خرید آن عین باید واقع بشود.
بنابراین، نقل و انتقال به هر دو صورت قابل تصویر است که یا ملکیت مقارن و مملوک متأخر باشد یا اینکه ملکیت هم متأخر باشد و در هر دو صورت هم لزوم تحصیل وجود دارد. هر دو قابل تصویر است و شارع به وسیلهی این روایات این معامله را ابطال کرده و گفته است که شما چنین حقی ندارید. حال باید ببینیم که مقصود شارع چیست؟
مقصود عبارت از این است که به نفس خرید این قالی از صاحب مغازه و بدون هیچ حالت منتظره، این قالی به مشتری منتقل نمیشود و روایات چنین چیزی را نفی میکند.
مرحوم شیخ میفرماید: مورد بحث ما راجع به این است که حتی با اجازه هم این معامله را نفی کنیم، ولی روایات ناظر به این قسم نیست و فقط راجع به این است که با نفس این خرید، عین مال به شخص خریدار منتقل نمیگردد و چنین چیزی در روایات نفی شده است، اما اینکه آیا این عقد با اجازه هم تصحیح میشود یا نه – که مورد بحث ماست- روایات ناظر به نفی و اثبات چنین چیزی نیست.
مرحوم شیخ ابتداء به این مطلب اشاره میفرمایند، ولی بعداً از آن عدول کرده و میفرمایند (1)که انصاف این است که روایات فقط ناظر به نفی نقل و انتقال به نفس خرید نیست و اینطور نیست که کاری به صورت تصحیح با اجازه نداشته باشد.
معنای صحت در فرمایش شیخ
البته بیان ایشان در مقام ردّ نظر اولشان خیلی روشن نیست. ایشان در یک بیان میفرمایند که ما ابتداء باید ببینیم که مفهوم صحت چیست؟ و وقتی گفته میشود که فلان چیز صحیح است، مراد از این صحت چیست؟ اگر معنای صحت روشن بشود، معنای روایات ناهیه -که نفی صحت میکنند- هم روشن خواهد شد.
اگر در یک معامله مقصود شخص واقع نشود و آنچه که واقع شده است، مباین با مقصود او باشد، معامله صحیح نخواهد بود، ولی اگر اصل مقصود واقع بشود، اما بعضی از خصوصیات و جزئیات مثل شرط و امثال آن واقع نشود، ممکن است ما حکم به صحت کنیم.
مرحوم شیخ میفرمایند: وقتی شما در بیع انشاء میکنید، با انشاء مسئلهی قبض و اقباض واقع نمیشود، ولی برای اینکه این معامله مورد امضاء شرع قرار بگیرد و صحت شرعی داشته باشد، قبض هم معتبر است.
حال اگر نقل و انتقال در یک معامله با یک شرط یا یک اضافهای واقع میشود، مع ذلک شما میگویید که معامله صحیح است، در صورتی هم که بگوییم: معامله صحیح نیست، به این معنی خواهد بود که حتی با قبض هم این معامله صحیح نیست و مسئلهی اجازه هم مانند قبض است و لذا اگر گفتند که معامله صحیح نیست، اجازه هم بیفایده خواهد بود.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 452.
بنابراین، اگر آنچه محقق شده است، مباین با مقصود شخص باشد، معامله صحیح نخواهد بود، ولی اگر مقصود حاصل شده باشد، منتهی دارای یک شرط یا قیدی باشد، در صورتی که ادلهی ناهیه این مورد را نفی کرده باشد، معنایش این است که در این مسئله، حتی با قبض و یا با اجازه هم عقد صحیح نخواهد بود.
مرحوم شیخ تعبیر دیگری هم دارد که مطابق با تصوری است که ما در نظر گرفته بودیم. ما عرض میکردیم که در خیلی از موارد، مقتضای اطلاق در طرف اثبات یک معنایی است که در طرف نفی، مقتضای اطلاق چنین چیزی نیست و طرف نفی برای خود اطلاق دیگری دارد. مثلاً وقتی شما میگویید که اظنُّ، گمان میکنم فلان مطلب چنین باشد، به این معنی است که احتمال از حد وسط بالاتر رفته است، ولی اگر بگویید: ما اظنُّ ان یکون کذا، نقیض مورد قبلی نیست. و به معنای ظن به عدم است و این دو ضدان هستند
در مورد بحث ما هم اگر بگویند که معامله صحیح است، ممکن است بگوییم که اطلاق صحت اقتضاء میکند که معامله با همان خصوصیاتی که طرفین قصد کردهاند، صحیح است، ولی اگر گفتند که معامله صحیح نیست، اطلاقش اقتضاء میکند که حتی با شرط هم تصحیح نشود. پس قهراً نسبت بین اطلاق اثبات و اطلاق نفی، نقیضین نمیشود و لذا اگر بگوییم که شارع این معامله را درست نمیداند، اطلاق این نفی اقتضاء میکند که حتی با شرط هم درست نباشد.
به یک تعبیر دیگر میتوانیم بگوییم که اگر عقد به نحو وحدت مطلوب باشد و اگر حالت منتظره باشد، اصلاً شخص تمایلی به انجام چنین معاملهای ندارد، نتیجه عبارت از این خواهد بود که چون یک مقصود وجود دارد و آن هم انتقال این عین به زید به مجرد خرید از عمرو است، وقتی شارع این عقد را امضاء نکند، معامله محقق نخواهد بود، ولی متعارفاً عقود اشخاص به نحو تعدد مطلوب است، یعنی ممکن است مطلوب اولی حصول این انتقال به مجرد خرید باشد، ولی اگر شارع بگوید که این عقد احتیاج به اجازه دارد، از نظر شخص اشکالی ندارد، زیرا مقصود به نحو تعدد مطلوب است.
بنابراین، اولاً میتوانیم بگوییم که از نظر شخص مهم نیست که عقد با اجازه تصحیح بشود یا به مجرد خرید انتقال حاصل بشود و در نظر او بین این دو مورد تفاوت اساسی وجود ندارد، اگر هم به نحو تعدد مطلوب باشد، مقصود شخص در درجهی اول عبارت از این است که خود به خود با خرید عین منتقل بشود، ولی اگر شارع این صورت را امضاء نکرد، عقد با اجازه تصحیح خواهد شد.
ولی اگر شارع گفت که من چنین معاملههایی را قبول ندارم، معنایش این خواهد بود که هیچکدام از این دو مطلوب را امضاء نمیکند.
خلاصه اینکه اولاً در نظر شخص خیلی مهم نیست که نقل و انتقال به مجرد خرید حاصل بشود و یا با اجازه. و در ثانی هم ممکن است به نحو تعدد مطلوب باشد، ولی اگر شارع صحت عقد را نفی کند، قهراً این نفی حتی با اجازه هم حاصل خواهد بود و بالاطلاق استفاده میشود که حتی به نحو تعدد مطلوب هم کالعدم است والّا چون مولا در مقام بیان است باید به این مطلب اشاره بکند که عقد در آن حدی که مورد نظر توست واقع نمیشود، ولی در این حد (مثلاً با اجازه) واقع میگردد.
خلاصه از بیانات شیخ با این مطالب اضافهای که ما بیان کردیم، دلالت نواهی بر بطلان چنین عقودی استفاده میشود.
اشکال: اکثر روایات ناهیه راجع به معاملهی کلی است
مرحوم شیخ در ادامه میفرمایند (1)که یک اشکال اساسی و مهم در اینجا هست و آن عبارت از این است که اکثر روایات راجع به معاملهی کلی است نه شخصی. در این روایات شخص خودش ملکی ندارد و یک کسی از او تقاضا میکند که یک چیزی را برای او بخرد. حضرت میفرمایند: اگر بعد از مالکیت بخواهد به طرف بفروشد، اشکالی ندارد، ولی قبل از اینکه مالک بشود، اشکال دارد. این تعبیر بر اساس مبنای امامیه و روایات امامیه درست نیست. البته در بیع شخصی معین، اگر کسی قبل از اینکه مالک شود، بخواهد آن را بفروشد، درست نیست حتی به این نحو که بعداً آن را بخرد و تحویل مشتری بدهد. چنین بیعی درست نیست و اشکالی در عدم صحت آن نیست، اما در موارد کلی مثل همین مواردی که در روایت به آن اشاره شده، مثلاً بایع حریر ندارد، ولی حریر کلی را به مشتری میفروشد و بعداً آن را خریداری کرده و تحویل میدهد. صحت این موارد تقریباً مورد تسلم امامیه است و حتی اگر شخص بخواهد حالّا بفروشد و از مغازهی بغل دستیاش تهیه کند و به مشتری بدهد، باز هم بر مبنای امامیه اشکالی ندارد، البته بیع به صورت حالّی را سنیها جایز نمیدانند.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 452.
از این روایات استفاده میشود که تا نخریده باشد، نمیتواند آن را بفروشد (طبق قول سنیها) و این قول بر خلاف مذهب امامیه است و لذا روایات ناهیه را یا باید حمل به کراهت کرده و بگوییم: در معاملات کلی، تا شیء را نخریده است، فروختن آن مکروه است و یا حمل بر تقیه کنیم و در هر دو صورت نمیتوان به این روایات برای مختار خود استدلال کرده و حکم به بطلان کنیم.
موضوع: توضیح عبارات مرحوم شیخ- بررسی روایات ناهیه
عناوین: مرحوم شیخ: روایات در مقام نفی مقصود است (حصول نقل و انتقال با خرید عین) - اشکال بر فرمایش شیخ (برخی روایات ناظر به صورت اجازه است) - دلالت صحیحهی معاویة بن عمار بر صورت اجازه - تفصیل بین علت ثبوتی و اثباتی
یک توضیحاتی راجع به عبارات مرحوم شیخ در مکاسب بیان میکنیم و راجع به روایات هم عرائضی را بیان میکنیم.
توضیح عبارت مرحوم شیخ در مکاسب راجع به روایات ناهیه
مرحوم شیخ در یک عبارتی اینطور تعبیر میکند که روایات نهی کننده از «بیع ما لیس عنده»، راجع به نفی خصوص موردی است که شخص بعد از فروختن مال دیگری، آن را خریداری کرده و به مشتری تحویل میدهد و نسبت به عقد فضولی سابق اجازه میدهد. روایات نهیکننده خصوص این مورد را نفی میکند (1). پس مرحوم شیخ ابتداءً این معنی را تقویت کرده و میگوید: ظاهر اخباری که از بیع ما لیس عنده نهی کرده است، خصوص این مورد است، «الظاهر إرادة حکم خصوص صورة تملکه بعد البیع»، یعنی بعد از اینکه شخص مالک شده است، میخواهد آن را به مشتری بفروشد. «الظاهر إرادة حکم خصوص صورة تملکه بعد البیع و إلا فعدم وقوعه له قبل تملکه مما لایحتاج إلی البیان». یعنی ظاهر این است که روایات ناظر به حکم تملک بعد از بیع است و عدم وقوع تملک قبل از بیع احتیاج به بحث ندارد. ایشان ابتداء این مطلب را بیان میفرماید، ولی بعداً از این مطلب عدول کرده و تصویری بیان میکند که از آن استفاده میشود که بحث راجع به تملک قبل از بیع هم قابل بحث است.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 449.
مرحوم شیخ میفرماید: آن صورتی که قابل بحث نیست، این است که در همان زمانی که این شیء ملک طرف است، شخص تصرف کرده و نقل و انتقال واقع بشود، اما از نظر شرعی اشکالی ندارد که شخص قبل از اینکه مالک بشود، موظف به فراهم کردن مقدمات ملکیت مانند خریدن آن شیء و تحویل به مشتری باشد. بنابراین، از نظر شرعی ممکن است ملکیت الان باشد، اما مملوک متأخر باشد یا ملکیت هم متأخر باشد، ولی لازم باشد که مقدمات ملکیت فراهم بشود. چنین چیزی هیچ محذور شرعی و عقلی ندارد، منتهی باید ببینیم که شرع چنین چیزی را امضاء کرده است یا نه. خلاصه اینکه فرمایش اول شیخ تقریبی برای ابطال مورد بحث بود، ولی ایشان با نظر دقّی از فرمایش اولشان رفع ید کرده است.
فرمایش مرحوم شیخ: روایات در مقام نفی مقصود است
یک بحث دیگری هم در کلمات شیخ مطرح شده است که بعضیها گفتهاند که این روایات صرفاً برای نفی مقصود است و مقصود هم عبارت از این است که به نفس همین خریدی که انجام میشود، بدون اجازه نقل و انتقال حاصل بشود. روایات در مقام نفی این مورد است و قهراً نفیاً و اثباتاً ناظر به مصحح بودن اجازه نسبت به عقد فضولی نیست.
اشکال بر فرمایش مرحوم شیخ
البته در اینجا إن قلتی وارد شده است که چرا ناظر به مورد اجازه نباشد، در حالی که مورد یکی از روایات جایی است که شخص عین را تحویل هم داده است، ولی مع ذلک شارع میگوید که این بیع تو کلابیع و کالعدم است. در مورد این روایت شخص با تحویل عین عملاً اجازه داده است، زیرا اعطاء عین خودش یک اجازهی عملی به حساب میآید. بنابراین اینطور نیست که این روایات ناظر به صورت اجازه نباشد و از مفهوم این روایت استفاده میشود که راجع به خصوص صورت اجازه است.
دلالت صحیحهی معاویة بن عمار بر صورت اجازه
روایت صحیحهی معاویة بن عمار عبارت از این است: «قال: سألت أبا عبد الله علیه السلام یجیئنی الرجل فیطلب بیع الحریر و لیس عندی شیء فیقاولنی علیه و أقاوله فی الربح و الأجل حتی نجتمع علی شیء». متأسفانه در این چاپ کافی با حواشی اشتباهاً تعبیر به « نجتمع علیَّ شیء» شده است ، در حالی که عبارت درست همان «نجتمع علی شیء» است، یعنی بر یک مطلبی توافق میکنیم. «ثم أذهب لأشتری الحریر فأدعوه إلیه المتاع فقال أ رأیت إن وجد هو مبیعا أحب إلیه مما عندک.» . کأنّ فرض مسئله عبارت از این است که شخص میرود و آن شیء را میخرد و به مشتری میگوید: بیا این چیزی را که به تو فروختم، تحویل بگیر. کأنّ مورد روایت مربوط به بعد از خرید است، منتهی تعبیر روایت این است که اگر این معامله به نحو ضرورت باشد، درست نیست، ولی اگر شخص در قبول یا رد آزاد باشد و بتواند چیزی دیگری را بخرد، ولی با اختیارش این شیء را بگیرد، عقد صحیح است. بنابراین طبق این روایت حتی موردی هم که عین تسلیم شده است، فقط یا یک شرایطی تصحیح شده است و در غیر این صورت مورد نهی قرار گرفته است و عقد صحیح نمیباشد. بنابراین اینطور نیست که روایات ناظر به صورت اجازه نباشد و این روایت اصلاً راجع به خصوص اجازه میباشد.
جواب شیخ به اشکال
مرحوم شیخ میفرمایند: این اشکالی که ممکن است به ذهن برخی خطور کند، درست نیست، زیرا این اجازه از سر رضایت نیست، بلکه به تخیل این است که شخص موظف به تهیهی آن شیء و تحویل به مشتری است. به عبارت دیگر این شخص خیال میکرده است که ملزم به تهیه و تحویل این شیء به مشتری است و بالطبع رضایتی به این کار ندارد و لذا شرع چنین اجازهای را امضاء نکرده و کلااجازه دانسته است، زیرا آن طیب نفسی که در اجازات معتبر است، در اینجا وجود ندارد. وقتی شخص اجازه میدهد، باید آزاد و مستقل باشد، ولی در مورد روایت چنین استقلالی وجود ندارد و لذا اجازهی این شخص بیفایده است. بنابراین ممکن است بگوییم این روایات ناظر به غیر صورت اجازه بوده و میخواهد بگوید که هدف طرفین در این عقد عبارت از این بوده است که بدون نیاز به مقدمات دیگر، نقل و انتقال به صرف خریدن شیء حاصل شود، ولی روایات این صورت را منع کرده است، اما نسبت به صورت اجازه نفیاً و اثباتاً ساکت است. (1)
پرسش: ... پاسخ: طبق فرمایش ایشان مورد روایت راجع به این است که کأنّ اگر شخص با تحویل شیء اجازه هم داده باشد، باز هم دو صورت دارد: در یک صورت مختار است که اشکالی در عقد نیست، ولی در صورت دیگر که استقلال ندارد، عقد محل اشکال است.
پرسش: یعنی روایت میگوید که اگر با اجازه باشد، اشکال ندارد؟
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 450.
پاسخ: نه، در همین فرضی که عین تسلیم شده و عملاً شخص اجازه داده است، دو صورت وجود دارد که یک صورتش باطل و صورت دیگر صحیح است.
ایشان میفرماید که اگر شخص میتوانست قبول نکند، اشکالی در این عقد نیست، زیرا شخص نسبت به آن استقلال داشته است، اما اگر نمیتوانسته قبول نکند و ملزم به پذیرش آن بوده است، عقد باطل است.
پس معلوم میشود که خود قرارداد موجب بطلان عقد نیست، بلکه قراردادی که خودش را ملزم بداند، موجب بطلان است، یعنی اگر ایجاب عقدی شده باشد، باطل است، ولی اگر ایجاب عقدی نشده باشد، صحیح است.
بنابراین، اگر ایجاب عقدی شده باشد، حتی بعدالاجازة هم فایده ندارد و این اجازه کلااجازه خواهد بود.
اشکال:
در این روایت حضرت سؤال میکند که آیا این شخص میتوانست این شیء مورد توافق را قبول نکند و مثلاً یک حریر بهتری را دیده و خریداری کند؟ راوی در جواب میگوید: بله. حضرت میفرماید که در این صورت اشکالی ندارد و عقد صحیح است. مفهوم این روایت عبارت از این است که اگر مشتری آزاد نبوده و ملزم باشد که زیر حرفش نزند، عقد باطل است و اگر چنین مطلبی باشد، چطور این روایت ناظر به ابطال معامله نیست؟!
کلام اول شیخ این بود که این روایت مورد بحث را ابطال نمیکند، ولی طبق این إن قلت، از روایت اینطور استفاده میشود که مورد بحث ممنوع است. در بحث فضولی هم مختار شیخ عبارت از این بود که طرف اصیل حق به هم زدن معامله را ندارد. در مورد فرض هم فضولی واقع شده است و طرف حق ندارد که آن را به هم بزند و از مفهوم روایت هم اینطور استفاده میشود که اگر عقد به گونهای باشد که مشتری نتواند آن را به هم بزند، یک چنین معاملهای باطل است. پس بنابراین اینکه شیخ میفرماید این روایت معاملهی مورد بحث ما را ابطال نمیکند، درست نیست، بلکه این روایت مورد بحث ما را ابطال میکند.
جواب مرحوم شیخ به اشکال
شیخ به این اشکال اینطور جواب میدهد که این روایت ناظر به صورت مورد بحث ما نیست تا آن را ابطال بکند. ایشان میفرمایند آنچه که ما –ولو با قرینه- میفهمیم عبارت از این است که اگر لزوم طرفینی بود، معامله کالعدم خواهد بود و لذا لزوم یک طرف برای ابطال کفایت نمیکند. بنابراین اگر طرفین قراری بستند که هیچکدام نتوانند آن را به هم بزنند، در این صورت طبق نظر شارع این معامله کالعدم و منفی است. در اینجا هم ولو تعبیر شده است که آیا مشتری چنین حقی دارد، یا بایع یک چنین حقی دارد یا نه؟ و تکتک هر کدام را کافی دانسته است، ولی ملاکی که از روایات دیگر استفاده میشود، عبارت از این است که در صورت الزام طرفینی عقد باطل است، ولی مورد بحث ما الزام طرفینی نیست تا بگوییم از روایات ناهیه بطلان آن استفاده میشود. البته از طرف اصیل این الزام وجود دارد و در فضولی هم همیشه طرف اصیل ملزم است و نمیتواند زیر قرارش بزند. این فرمایشی است که شیخ بیان میفرمایند.
تفصیل بین علت ثبوتی و اثباتی
در اینجا باید به این نکته اشاره کنیم که یک علت ثبوتی داریم و یک علت اثباتی. در علت ثبوتی باید علت و معلول از نظر وجود خارجی مساوی باشند و نمیتوانند اضیق یا اوسع از یکدیگر باشند، اما در علت اثباتی اینطور نیست و در مقام اثبات و دلیل آوردن برای یک مطلب، ممکن است دلیل مساوی با مدلول باشد و ممکن هم هست که اخص باشد وقهراً به وسیلهی یک امر اخص، مدلول اعم اثبات میشود، ولی با یک دلیل اعم نمیتوانیم امر اخص را اثبات بکنیم.
مرحوم شیخ میفرماید: عقد باطل عقدی است که در آن الزام طرفینی باشد و اگر الزام طرفینی نبود، این عقد صحیح است و اشکالی ندارد. در اینجا وقتی حضرت میفرماید که شخص اصیل میتوانسته چیز دیگری را بخرد، به این معناست که الزام طرفینی در کار نیست و لذا عقد باطل نمیباشد. آنچه که محذور است، الزام طرفینی است که موجب بطلان عقد است، منتهی امکان خریدن این شخص اخص از نبودن ملاک ثبوتی است، زیرا ملاک ثبوتی الزام طرفینی است که با اختیار و استقلال در نخریدن این شیء، این ملاک منتفی است. ملاک ثبوتی بطلان عبارت از این است که الزام طرفینی نباشد و نبود الزام طرفینی گاهی با نبود الزام در هیچ یک از طرفین می باشد و گاهی ممکن است یک طرف این الزام را نداشته باشد و گاهی هم بالعکس است.
پس در نتیجه الزام طرفینی -که محذور عقد است- در کار نیست و اشکالی ندارد که برای منتفی بودن این ملاک به یک امر اخصی استدلال بشود. در مورد بحث فضولی هم الزام طرفینی نیست، بلکه الزام فقط از جانب طرف اصیل است و هیچ مانعی برای تصحیح عقد با اجازه وجود ندارد. بنابراین اینکه گفته میشود: علت حتماً باید مساوی با معلول باشد، مربوط به علل ثبوتی است نه مسئلهی اثبات و استدلال. خلاصه اینکه شارع این صورت را امضاء نمیکند، ولی ممکن است که مورد اجازه را امضاء کند.
بعد هم ایشان در آخر اینطور تعبیر میکند که اگر این روایات صحت را نفی میکند، به این معنی نیست که معامله را لغو و کالعدم فرض کند. خلاصه این روایات در مقام نفی مقصود از معامله است، نه اینکه معامله را معدوم صرف و لغو فرض کرده باشد به صورتی که کأنّ «لم یصدر منه شیء». روایت کاری به این ندارد که صدر منه شیءٌ یا نه، بلکه در مقام نفی مقصود و هدف شخص از معامله است، نه اینکه این معامله را کالعدم و لغو فرض بکند.
بعد هم در ادامه تعبیر به «فأفهم» شده است که ممکن است این فأفهم اشاره به این باشد که ممکن است کسی ادعای حد وسط کرده و بگوید: گاهی برخی امور هیچ ارتباطی به هدف معامله ندارند مانند نذر به سخن نگفتن یا دستور دکتر به حرف نزدن، که روایت ناظر به نفی و اثبات این موارد نیست، ولی اگر هدف معاملی چند چیز باشد، در صورتی که شارع نفی بکند، میشود ادعا کرد که هیچکدام از این اهداف واقع نمیشود، نه اینکه برخی از آنها واقع میشود و برخی واقع نمیشود.
بعد هم ایشان با «اللهم الا أن یقال» میگوید: اگر ما فرض کنیم که نه خود معامله و نه اجزاء مقصود معامله هیچکدام واقع نمیشود، ولی میتوانیم این مطلب را بگوییم که نواهی هدف اساسی شیء را نفی کرده و میگوید که هدف اساسی شیء واقع نمیشود ولو اینکه با قید باشد. به عبارت دیگر هر چند طرفین این خصوصیت را در نظر نگرفته باشند، ولی با نفی هدف اساسی از معامله، این هدف حتی با یک قید و خصوصیات واقع نمیشود، البته خصوصیاتی که سهل التناول و خیلی ساده باشند. طبق نظر شارع حتی با وجود این قید و خصوصیت هم هدف اساسی واقع نمیشود. مثلاً در بیع صرف و سلم، در مقصود طرفین قبض دخالتی ندارد، ولی اگر شارع بگوید که مقصود شما حاصل نیست، معنایش عبارت از این است که حتی اگر این بیع با قبض هم باشد، باز هم فایده ندارد و آن مقصد و هدف اساسی حاصل نمیگردد. در ما نحن فیه هم اجازه مانند قبض است و با نفی شارع حکم به بطلان معامله میشود.
بعبارة اخری، وقتی یک شخصی قالی موجود در قالیفروشی را به زید فروخته است، میرود تا قالی را بخرد و به زید تحویل بدهد، در این صورت وقتی شارع بگوید که با خریدن تو این قالی به ملک زید منتقل نمیشود، به این معنی است که حتی با اجازه و موافقت تو هم واقع نمیشود، زیرا اگر با اجازه درست بود، شارع میتوانست به این موضوع سهل التناول اشاره بکند. بنابراین عدم اشارهی شارع به صحت این معامله در صورت اجازه، دلالت بر این دارد که این معامله حتی با اجازه هم صحیح نیست و باطل است. مثلاً اگر کسی از شما استفتاء بکند که من چنین قراری گذاشتم و قصدم این بود که از این کار پولی نصیب من بشود، شما میتوانید بگویید که با نفس خریدن قالی، انتقالی حاصل نمیشود، ولی با گفتن اجزت، نقل و انتقال محقق میگردد، اما وقتی حضرت میفرماید: این کار بیفایده است و باید آن را کنار بگذاری، و هیچ اشارهای هم به مفید بودن اجازه نمینماید، از این فرمایش حضرت استفاده میشود که این معامله حتی در صورت اجازه هم باطل است و با «اجزت» هم مشکل حل نمیشود. البته در برخی موارد قید و خصوصیت سهل التناول نیست و دارای زحمت و مؤونهی زائده است که در این موارد نمیتوانیم چنین استظهاری بکنیم، ولی در صورت مورد بحث که اجازه دادن یک امر ساده و سهل التناول است، از عدم اشارهی حضرت به این مطلب، بطلان معامله حتی در صورت اجازه استظهار میگردد. و لذا شیخ حکم میفرماید که از این روایت بطلان استفاده میشود.
موضوع: اشکالات وارده بر مختار مرحوم شیخ (بطلان)
عناوین: دلالت روایات بر بطلان - اشکال و جواب مرحوم شیخ - نقد فرمایش مرحوم شیخ - اقسام تقیه (عدم توضیح – دروغ گفتن) - فرمایش مرحوم مجلسی راجع به دلالت روایات ناهیه - نقد فرمایش مرحوم مجلسی
مختار مرحوم شیخ در مسئله (بطلان معامله)
مرحوم شیخ بالأخره این مطلب را اختیار کرد که از نواهی موجود در روایاتی که بیان شد، استفاده میشود که شرع موافق این نیست که شخص ملک دیگری را بفروشد و بعداً بخواهد مالک آن شیء شود و با اجازه یا بیاجازه، این شیء به مشتری منتقل شود.
اشکال مرحوم شیخ به مختار خود
مرحوم شیخ بعد اللتا و التی این قول را اختیار نموده است، ولی در ادامه میفرمایند این اشکال در اینجا وجود دارد که موضوع اکثر روایات، بیع کلی است که اگر به عنوان بیع باشد، باطل است، ولی اگر جنبهی بیعی نداشته باشد و فقط جنبهی مقابله داشته باشد، اشکالی ندارد.
نظر امامیه و اهل سنت در بیع کلی سلف و حالّ
مشهور بین امامیه طبق ادله، صحت بیع کلی است. در بیع کلی بین ما و سنیها از یک جهت اتفاق نظر و از یک جهت اختلاف وجود دارد. اگر کسی مالی را سلفاَ بفروشد و بعد آن را تهیه کرده و به مشتری بدهد، هم سنیها و هم امامیه این بیع را صحیح میدانند، ولی در صورتی که بیع به صورت حالّ باشد، هر چند که بیع کلی باشد، اما سنیها قائل به بطلان بیع هستند، ولی مشهور بین امامیه - که روایت هم دارد - عبارت از این است که اگر تهیهی فوری این عین مقدور شخص باشد، این بیع کلیِ حالّ اشکالی ندارد.
توجیهات مختلف در روایات مسئله
در اکثر روایات مسئله هم موضوع عبارت از بیع کلی است ولو به نحو حالّ و از این بیع کلی نهی شده است که مطابق مذهب امامیه این بیع حرام نیست و قهراً باید در مورد این روایات یک توجیهی بیان شود.
راجع به این روایات یا باید بگوییم که این روایات دلالت بر کراهت چنین بیعی دارد و یا اینکه تصرف در جهت روایات کرده و بگوییم که صدور این روایات با توجه به اینکه سنیها قائل به بطلان چنین بیعی هستند، از باب تقیه میباشد. بنابراین، با توجه به اینکه بیشتر روایات راجع به بیع کلی است، صلاحیت استدلال برای مختار را ندارد. آن دو یا یک روایتی هم که راجع به بیع شخصی است، (روایت خالد بن حجاج ) با توجه به اینکه سیاقش با اکثر روایتهای دیگر یکی است، حکم میکنیم که این هم مورد اشکال قرار بگیرد، یا اینکه حمل به کراهت کنیم و یا اینکه بگوییم مقام، مقام تقیه بوده و با تعبیرهای مختلف به این مطلب اشاره شده است (1)
جواب مرحوم شیخ به اشکال بیان شده
بعد هم خود ایشان اینطور جواب میدهند که انصاف عبارت از این است که ما به این روایات اخذ کرده و حکم به بطلان نماییم و این اشکال قابل اعتناء نیست. در آن دو روایتی که راجع به بیع شخصی است، اصلاً حکم به بطلان شده است که مورد بحث ماست و ممکن است در یک عبارت، دو جملهی متفاوت وجود داشته باشد که هر چند در پشت سر هم قرار دارند و طبق سیاق باید یکنواخت باشند، ولی این دو جمله به دو مطلب جداگانه اشاره میکنند و مثلاً امری راجع به یک موضوعی صادر شده است و ما به وسیلهی دلیل میفهمیم که این امر وجوبی نیست، بعد هم در ادامه برای یک موضوع دیگری، امری صادر شده است که موضوعش متفاوت از جملهی قبلی است. در هر دو جمله امر با صیغهی «افعل» واقع شده است، ولی راجع به دو موضوع مختلف که هیچ اتصالی به هم ندارند که در این صورت انسان به یکی از این دو امر اخذ کرده و با توجه به دلیل خارجی از امر دیگر رفع ید مینماید. در چنین عبارتی سیاق هیچ نقشی ندارد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 453.
این قسمت فرمایش مرحوم شیخ روشن است، ولی ایشان راجع به روایاتی که مربوط به بیع کلی است میفرمایند: اگر ما در مورد سؤال مجبور شدیم که آن را حمل بر تقیه کنیم، سبب نمیشود که راجع به اصل مسئله هم به طور کلی بگوییم که از باب تقیه است و آنها را کنار بگذاریم. مثلاً اگر با توجه به اینکه حاکم، سلطان (غیرعادل) است و حکم حاکم مقتدر هم شرعاً لازم است، شارع از باب تقیه فرمود که حکم حاکم نافذ است، در اینجا در عین حالی که در قضاء عدالت معتبر است، این مورد استثناء شده است، ولی ما بر اساس این مورد نمیتوانیم بگوییم که اصل حکم هم از باب تقیه بیان شده است.
خلاصه اینکه مرحوم شیخ میفرمایند: ما اخذ به این روایت کرده و میگوییم که بیعِ مِن مالِ الغیر، حرام است، منتهی این حکم را استثناء زده و میگوییم: اگر بیع کلی شد، اشکالی ندارد، زیرا ادلهی دیگر بر صحت این بیع دلالت دارد و یا اینکه میگوییم: این روایات از باب تقیه وارد شده است، ولی نسبت به بیع شخصی -که مورد بحث ماست- اخذ به روایات میکنیم به این معنی که هر چند روایات بیع کلی را حمل به تقیه میکنیم، ولی مصادیق دیگرش از باب تقیه نیست. (1)
نقد فرمایش مرحوم شیخ
این فرمایش مرحوم شیخ بود، ولی در اینجا این سؤال پیش میآید که یک مطلبی در جای دیگر گفته شده است که مطلب صحیحی هم هست و آن عبارت از این است که در یک روایتی وارد شده است که خلیفه از حضرت سؤال کرد: من روزهام را افطار کنم یا نکنم؟ حضرت فرمودند: «ذاک إلی الإمام إن صام صمنا و إن أفطر أفطرنا» . این جمله یک امر واقعی است که چنین مطلبی را باید پیشوای واقعی بیان کند و حکم او نافذ است، منتهی حضرت توریه کرده و بیان نمیکند که تو مصداق امام نیستی. در اینجا میگویند که ما برای نافذ بودن حکم فقیه، به همین فرمایش حضرت میتوانیم تمسک کنیم و اینکه حضرت تقیه نموده و به مصداق نبودن طرف مقابل اشاره نکرده است، مانع از اخذ به این روایت نیست.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 453.
اقسام تقیه (عدم توضیح – دروغ گفتن)
تقیه گاهی به صورت توضیح ندادن یک مطلبی است که طبق طبع اولی باید توضیح داده میشد و اگر یک عامل خارجی مثل تقیه نبود، قهراً انسان باید این مطلب را توضیح میداد و گاهی هم تقیه به صورت دروغ است که انسان یک امر غیر واقعی را بیان میکند. در صورتی که دوران امر بین تقیه در دروغ گفتن و تقیه در توضیح ندادن یک واقعیت باشد، در اینجا دومی مقدم بر اولی است و قهراً اینطور نتیجه گرفته میشود که ما باید به عبارت «ذاک الی الامام» اخذ کنیم، زیرا اگر بگوییم که اصل این کلام برای تقیه بوده است، معنایش این است که یک دروغی لتقیةٍ گفته است، اما در صورتی که بگوییم یک امر واقعی را نقل کرده، منتهی به جهت تقیه آن را تشریح نکرده است، این خیلی سادهتر از اولی است و بنای عقلاء در دوران بین این دو (کذب و توریه در عدم تشریح) عبارت از این است که حمل به دروغ نمیکنند، بلکه میگویند که متکلم محذور داشته است و توضیح نداده است.
طبق روایات، خیلی مواقع ائمه هم مجبور میشدند که اینطور توریه کنند که بر کذب تقیهای مقدم است، ولی اگر در یک موضوعی مثل مورد بحث ما، به خاطر سنیها حکم به بطلان چیزی کنیم که شرعاً صحیح است، تقیه کذبی است و ما نمیتوانیم این تعبیر کلی را منحل کنیم و کأن به منزلهی چند چیز بدانیم که نسبت به یکی تقیه کذبی باشد و نسبت به بقیه تقیه کذبی نباشد، بنای عقلاء بر این مطلب نیست مثلاً اگر به صورت کثیر گفته شود که «النار باردة»، به این معنی نیست که به تعداد کثرت، دروغ بیان شده باشد، بلکه ما یک نار بیشتر نداریم و به زیادی دروغ، چند دروغ گفته نمیشود و نمیتوانیم بگوییم که «الضرورة تقدر بقدرها» و فقط به یک دانه دروغ اخذ کنیم و چه به صورت کبرای کلی حمل به تقیه کنیم و چه در خصوص مورد حمل به تقیه کنیم، هر دو متحدالحکم میباشند و هر دو به یک نحو خلاف اصل است و هیچ کدام بر دیگری ترجیح ندارد. اما مرحوم شیخ در اینجا فرموده است که در خصوص این مورد از باب تقیه است، ولی در موارد دیگر ما به آنچه مطابق بیان حکم واقعی است اخذ می کنیم! به نظر میرسد که این شبهه در اینجا وجود داشته باشد.
در اینجا میشود به یک مطلبی اشاره کرد که شاید نظر مرحوم شیخ هم همین باشد و آن عبارت از این است که یک مرتبه تقیه در بیان است به این معنی که متکلم مرتکب کذب شده است، منتهی یا در یک مورد است یا اصل کلی است که مورد هم یکی از مصادیق آن است و در اینجا هیچ کدام اولویتی نسبت به دیگری ندارد و تفاوتی ندارد که کبری خلاف واقع باشد یا صغری و هر دو مثل هم هستند و هیچ فرقی ندارند.
پس بنابراین گاهی کذب در بیان است، ولی گاهی اینطور نیست و اصلاً کذب نیست، بلکه حقیقةً در این مورد حکم این چنین است، منتهی نه حکم اولی، بلکه حکم ضرورتی است که به عنوان تقیه و حفظ جان شخص وظیفه شرعی او عبارت از این است که به این حکم ضروری اخذ کند. البته چنین چیزی ابتداءً خلاف ظاهر و خلاف اصل است، ولی در شرایط ضرورت حکم این چنین خواهد بود. در چنین مواردی که حکم شرعی ضروری شخص این چنین است که مثلاً وضوی خود را مطابق سنیها بگیرد، این وظیفه به صورت کبرای کلی به شخص القاء نمیشود که یک وظیفهی عامی برای او مقدر شود، بلکه فقط در یک مورد خاص ضرورت اقتضاء میکند که وظیفهی شخص این چنین باشد و « الضرورة تقدر بقدرها» و قهراً باید به همان مقدار ضروری اخذ شود و در غیر مورد ضرورت اگر به صورت کلی بیان شود اخذ می شود.
در مورد بحث هم شاید نظر مرحوم شیخ عبارت از همین باشد که ممکن است مورد روایت تقیه اضطراری باشد، یعنی ضرورت مورد چنین چیزی را اقتضاء کرده است، نه اینکه از باب تقیهی کذبی که دروغ گفته شده باشد تا ما بگوییم که در این دروغ فرقی بین کم و زیاد وجود ندارد و تمام موارد عبارت از یک دورغ است. مثلاً مورد سؤال محل ابتلاء شخص بوده است و حضرت هم برای اینکه او به دردسر نیافتد، چنین بیانی راجع به خصوص او بیان کرده است، ولی با لفظ شخصی نگفته است که وظیفهی تو چنین است، بلکه به صورت کلی بیان فرموده است و همین کلی گفتن علامت این است که ضرورتی در کار نیست و این کار ذاتاً جایز است. شاید بشود کلام مرحوم شیخ را چنین توجیهی کرد.
فرمایش مرحوم مجلسی راجع به دلالت روایات ناهیه
مرحوم مجلسی در مرآة العقول یک معنایی را ذکر کرده و به همان هم اکتفاء نموده و آن معنی این است که روایت یک صورت را مورد نهی قرار داده و یک صورت را امضاء کرده است و اینها راجع به مسئله ربح است. ایشان میگوید: وقتی شخصی میگوید که تو این شیء را بخر و من فلان مقدار به تو میدهم، دو صورت قابل تصویر است که یک صورتش ممنوع و یک صورتش مجاز است. یک صورت عبارت از این است که شخص طرف مقابل را وکیل در خرید کرده و میگوید: این شیء را برای من بخر و قهراً وظیفه طرف مقابل بعد از قبول وکالت عبارت از این است که آن شیئ را خریداری کرده و موکل هم حتماً باید قبول کند و اختیار ندارد که قبول یا رد نماید. حضرت هم راجع به این صورت میفرمایند که اگر به نحو توکیل باشد، این ربحی که شخص میگیرد، باطل است. موکل هم اختیار در پذیرفتن آن را ندارد که «إن شاء اخذ و إن شاء ترک»، بلکه ملزم به قبول آن است. اما در صورتی که به نحو توکیل نباشد، بلکه شخص به طرف مقابل چیزی بگوید و او هم وعده انجام این را به او بدهد، در این صورت این شخص مختار است که این شیء را بخرد یا نخرد، «إن شاء فعل و إن لم یشأ» و آن طرف هم مختار است که بپذیرد یا نپذیرد، «إن شاء اخذ و إن شاء لم یأخذ». پس هر دو طرف آزاد در انجام این کار هستند. بنابراین طبق فرمایش ایشان ارتباطی به مسئلهی «بیع ما لیس عنده» ندارد تا این بحثها پیش بیاید، بلکه مربوط به ربح میباشد (1)
1) مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج19، ص 221.
نقد فرمایش مرحوم مجلسی
اشکالیکه به فرمایش ایشان مطرح است، عبارت از این استکه چرا ............. گرفتن ربح در صورت وکالت باطل است؟
اگر شخصی زحمت انجام کاری را بر اساس وکالت بکشد، دلیل ندارد که پرداخت حق الوکاله به او محل اشکال باشد. آیا این روایت در مقام بحث لغوی است که چرا شما اسم حق الوکالة را ربح گذاشتید؟! حضرت در مقام یک بحث لغوی نیست و اینطور نیست که در مقام این باشد که نوع بکار بردن لغت را به ما آموزش بدهد. و این توجیه مرحوم مجلسی برای ما قابل فهم نیست.
موضوع: لو باع لنفسه ثمّ اشتراه و أجاز (روایات)
عناوین: اشکال مرحوم شیخ به استدلال به روایات برای بطلان - جواب آقای خوئی - نقد فرمایش آقای خوئی - تبیین فرمایش سابق مرحوم شیخ راجع به سیاق - اشکالات وارده بر تمسک به روایات و جواب آنها (روایت منصوربن حازم - محمد بن مسلم – معاویة بن عمار - خالد بن حجاج - یحیی بن حجاج)
اشکال مرحوم شیخ به استدلال به روایات برای بطلان
بحث در این مسئله بود که انسان ملکِ شخصیِ غیر را بفروشد و بعد آن را خریده و نسبت به عمل سابق خودش اجازه بدهد. مرحوم شیخ از روایات، بطلان را استفاده کرده بود، ولی در ادامه نسبت به استدلال به روایات برای بطلان، اشکالی را بیان کرده بود. اشکال این بود که مورد روایات بیع کلی است، در حالی که طبق نظر امامیه بیع کلی اشکالی ندارد و انسان میتواند چیزی را که ندارد، بفروشد و بعد هم آن شیء را خریداری کرده و به مشتری تحویل بدهد. چنین بیعی را چه به صورت حالّی و چه به صورت غیر حالّی، همه جایز میدانند، بر خلاف سنیها که چنین بیعی را جایز نمیدانند. بنابراین، چون این روایات مطابق مذهب امامیه نیست، یا باید آنها را حمل بر کراهت کنیم و یا اینکه حمل بر تقیه نماییم و قهراً دیگر نمیشود برای مورد بحث به آنها استدلال نمود. بعد هم مرحوم شیخ به این اشکال جوابی میدهد که به نظر میرسد جواب ایشان خیلی روشن و درست نباشد (1)
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 453.
جواب آقای خوئی
آقای خوئی میفرمایند که روایات نافیه سه دسته میباشند: برخی از آنها به صورت مطلق اعم از بیع شخصی و بیع کلی وارد شده است، برخی هم در خصوص بیع شخصی و برخی دیگر هم در خصوص بیع کلی وارد شده است. استدلال به آن دسته روایاتی که راجع به خصوص بیع شخصی وارد شده است، تمام است، زیرا مورد بحث ما راجع به بیع چیزهای شخصی است. روایاتی هم که به صورت مطلق وارد شده است که هم شامل بیع کلی و هم شامل بیع شخصی است، مانند «لاتبع ما لیس عندک (1)»، اطلاقش را حمل بر صورت بیع شخصی مینماییم، زیرا اگر اطلاق مشکل پیدا کرد، نباید ما نسبت به اصل آن رفع ید کرده یا مانند مشهور حمل بر کراهت نماییم، بلکه باید به آن اخذ نماییم، منتهی به صورت مقید. بعضی از روایات هم مانند روایت بیع الحریر (2)و امثال آن، ظهورش در بیع کلی است که ما در آنها تصرف کرده و میگوییم: یا حمل بر کراهت باید بشوند و یا از باب تقیه صادره شدهاند. پس بنابراین وجهی ندارد که ما در سایر روایات تصرف کنیم.
البته ایشان در ضمن بیان روایاتی که مخصوص به مبیع شخصی است، به دو روایت صحیح هم اشاره نموده و میفرمایند که بعید نیست این دو روایت صحیح هم همینطور باشند. این دو روایت عبارتاند از صحیحهی منصوربن حازم (3)و صحیحهی محمد بن مسلم (4)که راجع به شخصی است که خواهش یا امر میکند که طرف مقابل یک متاعی را بخرد و بعداً به او بفروشد. ایشان میگوید: وقتی شخص درخواست میکند که طرف مقابل یک متاعی را برای او بخرد، به این معنی نیست که یک فرد علی البدل از مصادیق متاع در عالم را برای او خریداری کند، بلکه متاع در این روایت اشاره به یک مبیع معینی است. بنابراین، ایشان این دو روایت را هم جزء روایتهایی مانند روایت خالد بن حجاج و یحیی بن حجاج -که راجع به مبیع معین و شخصی است- دانسته است که قهراً دلیل برای مورد بحث ما خواهد بود. (5)
اشکال اول به فرمایش آقای خوئی
در فرمایش آقای خوئی چند مناقشه وجود دارد که به آنها اشاره میکنیم. عرض اول ما راجع به این عبارت ایشان است که فرمود: به روایاتی که راجع به بیع شخصی است، اخذ میکنیم و همین برای اثبات مطلب ما کافی است. عرض ما عبارت از این است که ما احتمال نمیدهیم که بین روایاتی که مثلاً راجع به بیع حریر است و سایر روایات تفاوتی وجود داشته باشد، زیرا ما میدانیم که همهای موارد حکم واحد را دارد. البته طبق نظر ایشان روایت بیعالحریر راجع به بیع کلی است و لذا باید تصرف کرده و حمل بر کراهت یا تقیه بنماییم.
بنابراین، نمیتوان به هر کدام از این روایات در جای خودش اخذ کرد و همهی اینها را باید از باب واحد حساب کرد و در دوران امر بین حمل بر کراهت و حمل بر تقیه، بنای آقایان بر این است که تصرف در جهت متأخر از تصرف دلالی است و لذا در جمع بین ادله باید حمل بر کراهت نماییم و قهراً در این صورت مطلوب ما که عبارت از بطلان است، از این روایات استفاده نخواهد شد.
تبیین فرمایش سابق مرحوم شیخ راجع به سیاق
قبلاً عرض کردیم که مرحوم شیخ با توجه به سیاق اشکالی وارد کرده بود و ما هم عرض کردیم که سیاق در جایی است که صدر و ذیل مرتبط با یکدیگر باشند، ولی در صورتی که در یک عبارت دو جمله وجود داشته باشد و هر کدام راجع به موضوعی باشد، سیاق معنی ندارد مثل اینکه یک جمله راجع به وجوب اکرام زید باشد و جملهی دیگر هم راجع به وجوب اکرام عمرو باشد. اگر با دلیل خارجی اثبات شد که امر مربوط به زید وجوب ندارد، نمیتوانیم نیتجه بگیریم که امر راجع به عمرو هم وجوب ندارد. بنابراین وجوبی نبودن امر مربوط به زید، قرینه بر این نیست که امر مربوط به عمرو هم وجوبی نباشد و در نتیجه ما از ظهور آن رفع ید بکنیم.
پس ما به ایشان اشکال کردیم که سیاق در اینجا معنایی ندارد، ولی از مطلبی که به آن اشاره کردیم، میتوانیم اینطور استفاده کنیم که مراد مرحوم شیخ از سیاق مربوط به جملهی لفظیه نیست که وقتی این را حمل بر کراهت کردیم چیزهای مشابه این را هم حمل بر کراهیت می کنیم که اشکال کنیم که ما به قرینه خارجی حمل بر کراهت کردیم و چرا آن یکی را حمل بر کراهت کنیم، بلکه شاید مقصود مرحوم شیخ این است که وقتی یک دسته از روایات را حمل بر کراهت میکنیم، باید سایر روایات را هم حمل بر کراهت کنیم. اگر کسی در جواب ایشان بگوید که ما کراهت را از دلیل خارج استفاده کردهایم، ایشان در جواب میگوید که از نظر معنی هر دو حکم واحد را دارند و از جهت معنی بین حریر و غیر حریر تفاوتی نیست و چون ملاک هر دو واحد است، اگر در برخی از این روایت نتوانیم معنای تحریم را اتخاذ کنیم و حمل بر کراهت کنیم، به جهت اینکه همه حکم واحد دارند، باید در سایر موارد هم حمل بر کراهت کنیم. شاید مقصود مرحوم شیخ از سیاق، همین معنی باشد.
اشکال دوم به فرمایش آقای خوئی
عرض دیگر ما راجع به فرمایش آقای خوئی عبارت از این است که ایشان میفرمایند: روایت محمد بن مسلم و منصور بن حازم- که کلمهی متاع در آنها به کار برده شده است- راجع به مبیع شخصی است، در حالی که این فرمایش ایشان تمام نیست، زیرا هر چند مراد از متاع در این دو روایت، متاع به حمل اولی نیست، بلکه متاع به حمل شایع است، اما متاع به حمل شایع هم گاهی مبیع شخصی است و گاهی کلی. مثلاً گاهی گفته میشود: آیا! این شیء معین و شخصی را برای من بخر، گاهی هم اینطور گفته میشود که مثلاً یک قالی سه در چهار برای من بخر. در صورت دوم مبیع (قالی سه در چهار) کلی است. چنین چیزی هم در معاملات غیر متعارف نیست و به عبارت دیگر در همهی معاملات کلی هم یک نحوه تعیّنی وجود دارد و همهی مبیعها در بیع کلی جزء مصادیق متاع به حمل شایع میباشد. مثل اینکه ایشان متاع را فقط به معنای مبیع شخصی گرفتهاند، در حالی که متاع به حمل شایع هم شامل مبیع شخصی و هم شامل مبیع کلی است. بنابراین، این دو روایت را هم که لفظ متاع در آنها به کار برده شده است، باید جزء روایات بیع کلی به حساب بیاوریم.
اشکالات وارده بر تمسک به روایات و جواب آنها
روایت منصوربن حازم و محمد بن مسلم
راجع به روایت منصور بن حازم و محمد بن مسلم که متاع هم میتواند مبیع شخصی و هم مبیع کلی باشد، ممکن است به وسیلهی ثابتهی خارجی، ما بتوانیم متاع را حمل بر مبیع شخصی کنیم که در آن هم حرفی نیست.
لاتبع ما لیس عندک
روایت «لا تبع ما لیس عندک» را هم میتوان حمل بر مبیع شخصی کرد و علاوه بر این ممکن هم هست که بگوییم این روایت ناظر به این معنی است که اگر قدرت بر چیزی نداری، آن را نفروش که طبق این معنی، روایت ناظر به بطلان بیع غیر مقدور خواهد بود. گاهی انسان نمیداند که تحویل این مبیع برای او مقدور نیست و بعد از فروش آن متوجه این مطلب میگردد. شاید این روایت ناظر به این معنی باشد که بیع غیر مقدور باطل است و مراد از «لا تبع ما لیس عندک» هم بیع غیرمقدور میباشد که قهراً طبق این معنی اصلاً دلالتی بر بحث ما نخواهد داشت. خلاصه اگر روایت «لاتبع ما لیس عندک» را به این معنی بدانیم که چیزی را که مالک نیستی نفروش، در این صورت میگوییم که مراد از این روایت مبیع شخصی است. طبق معنای دیگر هم میتوانیم این روایت را ناظر به بطلان بیع غیر مقدور بدانیم. بنابراین طبق هر دو معنی مشکلی از جهت این روایت وجود نخواهد داشت.
روایت خالد بن حجاج و یحیی بن حجاج
و اما دو روایت خالد بن حجاج و یحیی بن حجاج را هم بر مبیع شخصی حمل میکنیم.
روایت معاویه بن عمار
و اما راجع به روایت حریر -که آقای خوئی آن را بیع کلی حساب کرده است- هم میتوان گفت که این روایت اعم از بیع شخصی و کلی است، زیرا گاهی مشتری به کسی مراجعه میکند و مثلاً از او حریر میخواهد. فروشنده حریر ندارد و به خریدار میگوید که برویم تا من این حریر را از رفیقم خریده و به تو بفروشم. مشتری هم حریرهای موجود در مغازهی رفیق او را دیده و میگوید: این حریر را شما برای من بخر و پولش را بده تا من بعداً با شما حساب بکنم. در این صورت مبیع شخصی و معین است. گاهی هم بیع به صورت کلی فی المعین میباشد و مشتری میگوید: یکی از این حریرهایی که در مغازه هست را برای من بخر یا یکی از این قالیهایی که در مغازه هست را برای من بخر. در این صورت هم مبیع کلی فی المعین است که این هم مثل مبیع شخصی است و آنچه که صحت آن از نظر امامیه ثابت است، کلی محض است، ولی مبیع کلی فی المعین در حکم مبیع شخصی است. خلاصه اینکه مورد روایت حریر هم منحصر به کلی نیست تا مجبور به حمل روایت بر کراهت یا تقیه باشیم. بنابراین، اگر اینطور بین ادله جمع کنیم، مقتضای این ادله عبارت از بطلان خواهد بود.
بررسی بیشتر روایت محمد بن مسلم و منصور بن حازم
یک بحث عمدهای که باید به آن توجه داشت، عبارت از این است که محمد بن مسلم و منصور بن حازم چه شکی داشتهاند که از حضرت راجع به متاع سؤال کردهاند و حضرت در جواب فرمودهاند: چون بیع بعدالاشتراء بوده و شخص ملک خودش را میفروشد، اشکالی ندارد. البته روایت خالد بن حجاج قابلیت هر دو وجه را دارد و لذا حضرت قائل به تفصیل شده و فرموده است که اگر به نحو مقاوله باشد، اشکالی ندارد، ولی در غیر این صورت محل اشکال است، اما در این دو روایت اصلاً فرض بیع فضولی نشده است و لذا باید ببینیم که این سؤال برای چه مطرح شده است.
در روایت وارد شده است: «سألته عن رجل أتاه رجل فقال له: ابتع لی متاعا لعلی أشتریه منک بنقد أو نسیئة فابتاعه الرجل من أجله. قال: لیس به بأس، انما یشتری منه بعد ما یملکه». این شخص متاع را خریده و مالک شده است و بعد هم این متاع را به شخص دیگری میفروشد. حضرت هم جواب داده است که این معامله اشکالی ندارد. بحث در این است که مگر صحت این مطلب روشن نبوده که چنین سؤالی از حضرت پرسیده شده است؟! اگر شخص قبل از اینکه متاع را بخرد، فروخته بود، این شبهه بود که آیا عقد او صحیح است یا نه، ولی در اینجا فروش این متاع بعد از خرید و مالک شدن است و لذا باید ببنیم که چرا این سؤال مطرح شده؛ البته در صحیحهی منصور بن حازم یک قدری سقط واقع شده است که از جواب معلوم میشود. در روایت وارد شده است: «فی رجل أمر رجلا لیشتری له متاعا فیشتریه منه»، آن شخص میرود و متاع را میخرد و بعداً هم به آن مشتری میفروشد. حضرت هم میفرماید: «قال لا بأس بذلک انما البیع بعد ما یشتریه». حضرت در اینجا در مقام بیان توضیح واضحات که نبوده است، بلکه در صدد رفع مشکل سؤال کننده بوده است و لذا باید ببینیم که چه مشکل و شبههای بوده است که حضرت جواب آن را بیان فرموده است.
من خیال میکنم که این روایت ناظر به این است که شخصی به شخص دیگری میگوید: برو و این متاع را بخر و به من بفروش. این شخص هیچ انگیزهای برای خرید این متاع نداشته است و بخاطر این مشتری و لأجله اقدام به خرید کرده است. این شبهه برای محمد بن مسلم وجود داشته است که با توجه به اینکه خریدار این متاع هیچ محرکی برای این خرید نداشته و فقط به درخواست طرف مقابل اقدام به این کار کرده است، آیا به نفس این خریدن آن طرف مالک این متاع میشود و قهراً اگر بخواهد این متاع را به او بفروشد، در حقیقت ملک خودش را به او فروخته است یا نه اینطور نیست. این مطلب محل تأمل و تردید بوده است و لذا حضرت میفرمایند که به صرف اینکه درخواست او منشأ و محرک این شخص در خریدن این متاع بوده است، این متاع ملک او نمیشود ولو اینکه این متاع را لأجله خریده باشد. طبق این معنی اصلاً این روایت ارتباطی به بیع فضولی و مورد بحث ما نخواهد داشت. حضرت میفرماید: در این صورت ملک خودش را به طرف مقابل میفروشد و هیچ اشکالی هم ندارد. قهراً طبق این معنی این دو روایت مربوط به بیع کلی نخواهد بود تا ما مجبور شویم که یا حمل بر کراهت کنیم یا حمل بر تقیه.
بنابراین اخذ به ظهور روایت خالد بن حجاج و یحیی بن حجاج و امثال آنها اشکالی ندارد و نصوصیت هم دارد، بعضی از اطلاقات دیگر هم هستند و روایت «لا تبع ما لیس عندک» هم اگر مراد بیع غیر مقدور نباشد، حمل به مبیع شخصی یا کلی فی المعین میکنیم. به نظر ما این بحث دیگر تمام است.
موضوع: بررسی روایات مسئله- تفصیل بین عقد منجز و معلق
عناوین: ادامهی بررسی فرمایشات آقای خوئی نسبت به روایات من باع شیئا ثم ملکه فأجاز - بررسی یک مؤید برای بطلان در کلام مرحوم شیخ (روایت نکاح عبد بدون اذن مولی)- تفصیل بین عقد منجز و عقد معلق- صورت مشروط بودن معامله به تملک نه اجازه (فرمایش شهید اول) - نظر مرحوم شیخ
ادامهی بررسی فرمایشات آقای خوئی
دیروز نسبت به فرمایشات مرحوم آقای خوئی عرائضی بیان کردیم که برخی از آنها از سر غفلت بود و گاهی انسان از سر خستگی دچار غفلت میشود که نسبت به این غفلت به ما تذکر دادند.
آقای خوئی چند فرمایش داشتند که یکی از آنها عبارت از این بود که دو روایتی که در آنها لفظ متاع به کار برده شده بود را مربوط به مبیع شخصی دانستند که در این روایات معاملهی مبیع شخصی تحریم شده است. ما دیروز عرض کردیم که این اختصاصی به مبیع شخصی ندارد و اعم از آن است.
فرمایش دیگر ایشان عبارت از این بود که روایت معاویه بن عمار که راجع به خرید حریر بود را مخصوص به بیع کلی دانسته و جمعاً بین الادله حمل بر کراهت نموده بودند که ما عرض کردیم این روایت اعم از بیع کلی و شخصی است و ناظر به کلی فی المعین است.
مطلب دیگر ایشان عبارت از این بود که برای جمع بین ادله و رفع اختلاف، هر کدام از روایات را به یک موردی حمل کرده بودند که ما از سر غفلت و اشتباه عرض کردیم که موضوع واحد است و نمیشود اینطور بین ادله جمع کرد، ولی این غفلتی از ما بود که وحدت موضوع را تصور کردیم، در حالی که موضوع واحد نیست، بلکه متعدد میباشد.
آقای خوئی میفرمایند که برخی روایات مانند روایت حریر، موضوعش کلی است و برخی روایات هم راجع به خصوص مبیع شخصی است و هیچ منافاتی بین این دو دسته وجود ندارد و ما به هر دو اخذ مینماییم.
نفی موجود در روایاتی که راجع به مبیع کلی است، به وسیلهی روایات دیگری که در این باب وارد شده است، حمل بر کراهت مینماییم، ولی راجع به مبیع شخصی معارضی وجود ندارد و لذا ما به آن اخذ مینماییم.
ما دیروز به جهت غفلت عرض کردیم که کأنّ موضوع واحد است و این دو دسته با هم تعارض میکنند و لذا ما باید مورد بحث را هم حمل به کراهت کنیم، ولی لزومی ندارد که این چنین حمل کنیم و این غفلتی از ما راجع به این مطلب بود.
مقتضای روایت خالد بن حجاج و یحیی بن حجاج
مقتضای روایاتی مانند روایت خالد بن حجاج یا یحیی بن حجاج عبارت از نفی مورد بحث است که میفرماید: «من باع شیئاً ثم ملک»، اگر کسی چیزی را بفروشد و بعد بخواهد مالک آن شیء شود، نه با اجازه و نه بیاجازه چنین عقدی صحیح نیست. بنابراین، اگر انسان بخواهد مبیع شخصی و مال دیگری را بفروشد و بعد آن را بخرد و با اجازهی خودش تصحیح کند، چنین بیعی صحیح نیست.
مویّدی برای بطلان در کلام مرحوم شیخ
شیخ انصاری هم همین قول را اختیار کرده (1)و میگوید که مقتضای ادله عبارت از این است که چنین بیعی ولو با اجازه صحیح نباشد، بعد هم ایشان برای فرمایش خودشان یک روایتی را به عنوان مؤید ذکر میکنندکه در کتاب نکاح وارد شده است و راجع به عبدی است که بدون اذن مولای خودش تزویج کرده است که این تزویج او فضولی است و بعد از آزاد شدن از حضرت سؤال میکند که آیا حال که من آزاد شدهام و مولایی در کار نیست، آن عقد من صحیح است یا محکوم به بطلان است و باید دوباره عقد انجام بشود؟ حضرت میفرمایند: آیا زمانی که تو عقد کردی، مولای تو متوجه این کار تو بود و سکوت کرد؟ آن عبد در جواب عرض میکند: بله متوجه شد و سکوت کرد و چیزی نگفت. حضرت میفرمایند: تو بر نکاح سابق باقی هستی و عقدت درست است و احتیاجی هم به عقد جدید نیست، زیرا سکوت او امضاء عقد سابق توست. بعد مرحوم شیخ میفرماید این روایت ظاهر بلکه صریح در این است که چون مولی با سکوت خود این عقد را امضاء کرده است، دیگر احتیاجی به تجدید عقد نیست. در این روایت تعبیر امام علیه السلام قرینه بر این است که اگر امضای مولی نبود، با آزاد شدن عبد و استقلال او عمل سابقش تصحیح نمیشود و اگر با آزاد شدن عبد عملش تصحیح میشد، دیگر احتیاجی نبود که حضرت چنین سؤالی بپرسند و از استفسار حضرت راجع به اجازهی مولی معلوم میشود که اگر او اجازه نداده باشد، اجازه خود عبد بعد الاستقلال فایدهای ندارد. بنابراین، این روایت دلیل بر این خواهد بود که «من باع شیئاً ثم ملک»، این بیع صحیح نیست و حتی اجازهی بعدی هم فایده ندارد، منتهی چون این روایت مربوط به باب نکاح است، شیخ نسبت به مورد بحث ما -که باب بیع است- تعبیر مؤید را آورده است نه تعبیر استدلال. البته تأیید این روایت نسبت به مورد بحث ما قوی است، زیرا شارع در باب نکاح احکام را سادهتر گرفته است تا این امر شیوع پیدا بکند و حتی کسانی که منکر صحت فضولی هستند، در باب نکاح فضولی را صحیح میدانند. بنابراین، اگر یک چیزی در باب نکاح باطل شد، کأنّ ممکن است بگوییم که به طریق اولی در باب بیع هم باطل است، زیرا نظر شارع در باب نکاح بر تسهیل و توسعهی نکاح است و مع ذلک وقتی عبد نکاح کند و در نظر شارع استقلال بعدی او مصحح عقد نباشد، «من نکح شیئاً ثم استقل»، ممکن است از این حکم بطلان یک نحوه اولویتی راجع به باب بیع استفاده بشود. خلاصه اینکه با توجه به اینکه موضوع این روایت مربوط به باب نکاح است، نسبت به باب بیع جنبهی تأییدی دارد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 454.
ایشان میفرماید: «و مما یؤید المنع مضافا إلی ما سیأتی عن التذکرة و المختلف من دعوی الاتفاق»، ادعای اجماع منقولی هم در کار هست «روایة الحسن بن زیاد الطائی الواردة فی نکاح العبد بغیر إذن مولاه قال: قلت لأبی عبد الله علیه السلام إنی کنت رجلا مملوکا فتزوجت بغیر إذن مولای ثم أعتقنی بعد فأجدد النکاح قال فقال علموا أنک تزوجت قلت نعم قد علموا فسکتوا و لم یقولوا لی شیئا قال ذلک إقرار منهم أنت علی نکاحک الخبر». بعد مرحوم شیخ میفرماید «فإنها ظاهرة بل صریحة فی أن علة البقاء بعد العتق علی ما فعله بغیر إذن مولاه هو إقراره». علت اینکه حضرت فرموده است: «أنت علی نکاحک»، این است که امضاء مولی منشأ صحت این نکاح شده است و اگر ذاتاً این ازدواج باطل نبود، حضرت سؤال نمیکرد که آیا آنها ازدواج شما را فهمیدند یا نه و از همان اول حکم میکرد که اشکالی ندارد.«اقراره المستفادة من سکوته فلو کانت صیرورته حرا مالکا لنفسه مسوغة للبقاء مع إجازته أو بدونها»، اگر مالک شدن شخص نسبت به خودش (حال با اجازه یا بیاجازه علی الخلاف) موجب تصحیح عقد میشد، دیگر جایی برای این سؤال حضرت نبود. «فلو کانت صیرورته حرّا مالکا لنفسه مسوّغة للبقاء مع إجازته أو بدونها لم یحتج إلی الاستفصال عن أن المولی سکت أم لا للزوم العقد حینئذ علی کل تقدیر»، بله، دیگر نیازی به این سؤال نبود.
نقد فرمایش مرحوم شیخ
ایشان ادعاء کرده است که این روایت ظاهر بلکه صریح در این است که لولا الامضاء عقد باطل بود و امضای خود این عبد بعد از آزاد شدن فایده ندارد و مصحح نیست، ولی به نظر ما این روایت نه تنها صریح در این مطلب نیست، بلکه ظهور معتدّبه هم در مختار شیخ ندارد، البته میتوان ادعاء کرد که اشعار دارد و علتش هم عبارت از این است که اگر هم کسی در مسئلهی «من باع شیئاً ثم ملک» قائل به صحت باشد، باز هم جای این سؤال هست، زیرا این صحت منوط به این است که مولا عقد او را رد نکرده باشد و در صورتی که سکوت نکرده و ردّ نموده باشد، دیگر بعد از استقلال عبد چه با اجازه و چه بیاجازه نمیتوان عمل او را تصحیح کرد. در این روایت هم سؤال حضرت برای این بوده است که بداند آیا مولی این عقد را ردّ کرده است یا نه. حضرت اصلاً سؤال از سکوت هم نکرده است، روای خودش به مسئلهی سکوت اشاره نموده است، بلکه حضرت سؤال کرده است که آیا او فهمید یا نفهمید؟ این عبد آزاد شده هم عرض میکند که بله فهمید و سکوت نمود. حضرت هم میفرمایند که این به منزلهی امضاء است و کفایت میکند. این کلمهی امضاء مشعر به این است که موضوع خود نفس الامضاء است، ولی ممکن هم هست که بگوییم: اشاره به امضاء به خاطر تلازم آن با عدم الردّ است، مثل اینکه شما در مقام اشاره به رد نکردن شخص بگویید: قبول کرده است و ردّ نکرده است.
در اینجا قبول کردن مقدمه برای اشاره به این است که شخص ردّ نکرده است. اگر در اینجا هم مولی رد کرده بود، دیگر نمیشد کاری کرد.
بنابراین، امضاء به صورت طبیعی در هر دو مورد بکار برده میشود و هم احتمال دارد که امضاء نفس الموضوع باشد و هم احتمال دارد که برای اشاره به عدم الردّ باشد.
بنابراین اگر امضاء مقدمه برای این باشد که مولی عقد را ردّ نکرده است، دیگر دلیل بر این مطلب نخواهد بود که اجازهی عبد بعد از استقلال فایده ندارد و هیچ کاره است. و با دو احتمالی که ذکر شد، این روایت فقط یک نحوه اشعاری به مختار شیخ دارد.
تفصیل بین عقد منجز و عقد معلق
بحث دیگری که مرحوم شیخ بیان میفرمایند عبارت از این است که ما از ادله اینطور میفهمیم که بطلان در مورد بحث نسبت به صورتی است که عقد قبلی مالک و مشتری، عقد منجز باشد نه عقد معلق، یعنی طرفین خودشان را ملزم بدانند که مقدمات این کار را درست کنند، زیرا حضرت در روایت میفرمایند که اگر الزامی در کار باشد، این بیع محل اشکال و مورد نهی است، ولی اگر الزامی در کار نباشد، اشکالی ندارد، «ولاتواجبه البیع قبل الاشتراء». ایشان میفرماید: از مجموعهی روایاتی که در این مسئله هست، اینطور استفاده میشود که موضوع حکم بطلان راجع به صورتی است که از نظر لزوم تمام شده باشد، ولی اگر قراردادشان به نحو مشروط بوده و لزوم طرفینی در کار نباشد و نظر طرفین بر این باشد که اگر بعداً این شخص آن شیء را خرید و هر دو توافق کردند، این معامله واقع شده و نقل و انتقالی واقع بشود، در این صورت معامله اشکالی نخواهد داشت.
به عبارت دیگر اگر معامله مشروط به اجازه باشد، نه معاملهی مطلقی که باید مقدماتش فراهم بشود، در این صورت روایات مسئله شامل این مورد نخواهد شد. بنابراین اگر طرفین قراری به نحو مشروط بستند که طرف مقابل برود و فلان شیء را خریداری کند و در صورت توافق بعدی طرفین، معاملهی ملکیت شود، چون این مورد از موضوع روایات خارج است، و ما دلیلی نداریم که این فضولی است و قابل تصحیح نباشد لذا در این مورد ایشان حکم به صحت میکند.
تفصیل بین مشروط بالتملک و مشروط بالاجازه (فرمایش شهید اول)
بعد هم ایشان میفرمایند فرض دیگری که شهید اول (1)آن را باطل حساب کرده این است که قرارداد مشروط به اجازه نیست، بلکه مشروط به تملک طرف مقابل است، به این معنی که قرارداد طرفین بر این باشد که وقتی طرف مقابل رفت و این شیء را خرید، معاملهی بین طرفین به نفس این خرید لازم باشد.
البته در اینجا دو فرض وجود دارد که فرض اول هم خود بر دو قسم است:
فرض اول: عبارت از این است که بگوییم در این صورت که معامله مشروط به تملک است، دیگر نیازی به اجازه نیست که همین انتقال بدون اجازه هم به دو صورت قابل تصویر است: الف) یک صورت این است که آناًما منتقل به ملک مالک فضولی شود و بعد هم به ملک مشتری داخل شود. ب) قسم دیگرش هم عبارت از این است که مستقیماً داخل در ملک مشتری شود.
1) الدروس، شهید اول، ج3، ص 193.
فرض دوم: دیگر عبارت از این است که انتقال با نفس خرید حاصل نمیگردد، بلکه باید حتماً مقدمات نقل و انتقال انجام شود و شخص اجازه بدهد تا نقل و انتقال واقع شود.
از کلام شهید اول استفاده میشود که این صور ثلاثه باطل است و هر چند که قرارداد در این فروض مشروط به تملک است، ولی کأنّ فقط مواردی که مشروط به اجازه باشد، از ادلهی بطلان خارج است و لذا صورتی که مشروط به تملک است از ادلهی نافیه خارج نبوده و محکوم به بطلان میباشد.
نظرمرحوم شیخ
این مطلبی است که ایشان از شهید اول هم نقل میکنند، ولی خود شیخ میفرمایند که لکن الانصاف این است طبق آنچه که ما میفهمیم، قراردادی باطل است که الزام بیاورد، ولی ا گر اینطور نباشد و به نحو مشروط بالتملک یا مشروط بالاجازه باشد، ممنوع نیست، زیرا الزام و التزام مطلق در کار نیست چه اشتراط به تملک باشد و چه اشتراط به اجازه. و من حیث المجموع فقط صورت الزام ممنوع است و اگر همان قرارداد اول الزام بیاورد، محل اشکال خواهد بود، ولی در غیر این صورت دلیلی بر بطلان نداریم.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: من باع شیئا ثم ملک و لم یجز
عناوین: دو مؤید برای بطلان « من باع شیئا ثم ملک فأجاز» - تسامح در کلام مرحوم شیخ – مسألهی «من باع شیئا ثم ملکه و لم یجز» - عدم تنافی در عبارات مرحوم شیخ
دو مؤید برای بطلان « من باع شیئا ثم ملک فأجاز»
مرحوم شیخ بعد از اینکه از روایات اختیار کرد که «من باع شیئاً ثم ملک» باطل است دو مؤید برای بطلان میآورند:
مؤیّد اول: دعوای اتفاقی است که در تذکره و مختلف هست البته در مختلف دعوای «اجماع» کرده و در تذکره دعوای «لا خلاف» (1). و «لا خلاف» مفادش غیر از «اجماع» است. این اجماع رتبهاش به یک معنی پایینتر و به یک معنی بالاتر است چون دعوای اجماع در مختلف منظور اجماع امامیه است از این جهت یک خرده رتبهاش از «لا خلاف» پایینتر است چون اجماع کل مسلمین نیست ولی از یک طرف بالاتر است زیرا «لا خلاف» در جایی است که عدهای مسأله را عنوان کردهاند و اختلاف نظری در آنها نیست هر چند بیشتر هم عنوان نکرده باشند و لازم نیست «کل» یا «بمنزلة الکل» فتوی داده باشند. ولی در اجماع باید معاریف و مشاهیر عنوان کرده باشند و فتوای موافق داده باشند.
اینجا مرحوم شیخ موقعی که خواسته هر دو را نقل کند به اتفاق تعبیر کرده است و میفرماید «سیأتی عن التذکرة و المختلف من دعوی الاتّفاق» (2)کأنّ تفصیلش بعداً معلوم میشود که نحوهی اتفاق چطور است اتفاق اجماعی است یا اتفاق لا خلافی. و اینجا فقط یک قدر مشترک بیان میکند اعم از اینکه همه عنوان کردند و اتفاق کردند یا نه عدهای عنوان کردند و اتفاق کردند.
مؤیّد دوم: روایت حسن بن زیاد طائی است که در اینجا به عنوان تأیید آن را ذکر کرده ولی در صفحه بعد به عنوان فحوی برای مطلب به آن استدلال میکند (1)و این دو به حسب ظاهر با هم نمیسازد. در توجیه کلام ایشان میتوان گفت در اینجا که به عنوان تأیید ذکر میکند و به فحوی استدلال نمیکند به خاطر این است که خود ایشان قبلاً قبول نکرد فحوای اولویت باب نکاح از باب بیع را و چون قبول نکرده بود (2)پس قهراً به عنوان دلیل نمیشود به آن استدلال کرد ولی در صفحهی بعد که ایشان کلمه فحوی را به کار برده احتمال هست که فحوی را علی مسلک القوم استعمال کرده است چون بعداً تنبیه کرده که مطالب بعضیهایش روی مبنای خودش است و بعضیهایش علی المشتهر و علی مسلک القوم است.
در مورد فحوی ما از یک جهت قائل بودیم و از یک جهت قائل نبودیم البته نه بیان مرحوم شیخ. به نظر ما این طوری که از روایات استفاده میشود شرع مقدس میخواهد مسئله زنا در کار نباشد جوانها به مشکل برنخورند و اسلام در مقابل رهبانیتی که مسیحیها در دین خودشان قرار دادند مسألهی نکاح را ساده گرفته است تا آن اندازه که در بیابان اگر زنی گفت من مانع ندارم حضرت فرمودهاند ازدواج با او اشکالی ندارد . و عدالت زن فرض نشده، یک زن مجهول آمده یک حرفی زده در این صورت - اگر یقین به خلاف پیدا نکند - میفرماید اشکالی ندارد میتواند با او ازدواج کند؛ این پیداست شارع مقدس نمیخواهد اشخاص به زنا مبتلا شوند و از آن طرف در طلاق سختگیری کرده است.
تسامح در کلام مرحوم شیخ
« فإنّها ظاهرة بل صریحة فی أنّ علّة البقاء بعد العتق علی ما فعله بغیر إذن مولاه هو إقراره المستفاد من سکوته، فلو کان صیرورته حرّا مالکاً لنفسه مسوّغةً للبقاء مع إجازته أو بدونها لم یحتج إلی الاستفصال عن أنّ المولی سکت أم لا؛ للزوم العقد حینئذٍ علی کلّ تقدیر».
در مورد روایت حسن بن زیاد طائی یک مسامحه در عبارت مرحوم شیخ شده است. ایشان میفرمایند سؤال امام از این است که مولی سکوت کرده یا نه. و از این سوال امام فهمیده میشود که عقد باید به امضاء مولا برسد تا تصحیح شود و این را میخواستند شاهد بیاورند که اجازه بعدی شخص فایده ندارد، راه تصحیح فقط این است که مولا امضاء کرده باشد؛ سؤال از سکوت، یعنی امضاء کرده یا نه؟ چون ایشان سکوت را امضاء میداند.
این تسامحی هست در عبارت مرحوم شیخ، حضرت سؤال نکرده که آیا مولا ساکت شد یا نه؟ سؤال این است که مولا فهمید یا نه؟ «فقال: علموا أنّک تزوّجت؟» وخود حسن بن زیاد طائی اضافه کرد گفت بله فهمید و سکوت کرد « قلت: نعم، قد علموا فسکتوا و لم یقولوا لی شیئاً». این در نقل امام نیست در نقل آن سائل است.
خلاصه اینکه دو احتمال در این سوال است یک احتمال اینکه میخواسته ببیند آیا به امضای او رسیده که صحیح باشد یا نرسیده. و احتمال دوم اینکه میخواسته ببیند که آیا مالک او اطلاع پیدا کرده یا نه که اگر اطلاع پیدا نکرده عقد صحیح است، یا خودبهخود یا با اجازه. و اگر فهمیده آن وقت فیه تفصیلٌ. و حضرت خواسته همین را سؤال کند که آیا احتیاج به مؤونهای دارد یا ندارد؟
و با توجه به اینکه دو احتمال در اینجا وجود دارد قهراً دلیل نمیشود و اینکه مرحوم شیخ میفرماید سؤال امام از سکوت است، درست نیست.
البته آن جواب امام که فرمود بله سکوت او اقرار است «قال: ذلک إقرار منهم، أنت علی نکاحک»، این امضاء است و اگر کسی بخواهد استدلال کند باید به این جواب استدلال کند نه به سؤال. و این جمله هم به حساب معرّف بودنش بیش از اشعار چیز دیگری نیست الان اگر یک جایی حکم دائر مدار این است که ردّ کند یا ردّ نکند در مقام اینکه ردّ نکرده میگوییم قبول کرده، قبول کردن را ذکر میکند برای اینکه لازمهاش این است که آن موضوع حکم اینجا محقق است. و چون این احتمال می رود بیش از اشعار فهمیده نمی شود.
مسألهی «من باع شیئا ثم ملکه و لم یجز»
بیان بطلان: بعد شیخ میفرمایند از آن مطالبی که ذکر کردیم در مورد بطلان مسألهی «من باع شیئاً ثم ملک ثم اجاز»، حکم بطلان یک صورت دیگر هم روشن میشود و آن صورتی است که بایع فضولی بعد از خریدن از مالک اصلی آن عقد اول را اجازه نکند. و بدون اجازه، با نفس خرید خود این فضولی از مالک اصلی نقل و انتقالی واقع نمیشود. در اینجا به سه دلیل برای بطلان اشاره میکنیم:
دلیل اول: روایات ناهیه هم صورت اجازه را میگیرند و هم صورت عدم اجازه را.
دلیل دوم: قاعدهی الناس مسلطون علی اموالهم؛ شخص فضولی بعد از اینکه مال را خرید و مالک شد طیب نفس ندارد که مالش به مشتری اول داده شود و التزام قبل از تملکش به اینکه این مال معین برای مشتری باشد به این نحو بوده که مال غیر برای مشتری باشد نه مال خودش. و شخص فضولی بعد از اینکه مال را خرید و مالک شد اگر این مال را به دیگری تسلیم کند، این تسلیم مصحح تصرف طرف مقابل نیست زیرا بائع به حساب این که عقد اول، عقدی است که لازم المراعات است،این مبیع را تسلیم کرده و این طیب نفسی که روی عناوین ثانویه و به تخیل لزوم شرعی –در حالی که در واقع نیست-برای او حاصل شده کافی نیست و نقل و انتقال واقعی نمی شود
بیان صحة: مرحوم شیخ میفرماید اللهم الا أن یقال که عموم «أوفوا بالعقود» (1)و «المؤمنون عند شروطهم (2)» اقتضاء میکند که وفا لازم باشد و به شرط باید عمل شود حالا اگر یک مانعی قبلاً بود و وجوب وفا نداشت وقتی که مانع مرتفع شد چرا نتوان به عموم آنها تمسک کرد. قبلاً که قرار بسته با طرف مقابل برای نقل و انتقال، مالک نبوده و لذا لزوم وفا نداشته، ولی بعد از اینکه خرید محذور رفع شد چرا نتوان تمسک کرد به «المؤمنون عند شروطهم» یا «أوفوا بالعقود» ؟ با این تقریب، عقد لازم الوفاء است و این در کلمات بزرگانی مثل فخرالدین در إیضاح (3)و شهید ثانی در مسالک (4) وجود دارد که با خرید طرف، بدون اجازه هم نقل و انتقال واقع میشود.
اشکال به صحة: بعد خود ایشان میفرمایند این حرف درستی نیست به خاطر اینکه این فرد از معامله قبلاً از تحت عام خارج شده یعنی وقتی که از مالک اصلی نخریده بود، شرعا لزوم وفا نبود بعدش شک داریم که این عدم لزوم وفا ادامه پیدا کرده یا نه؟ استصحاب میکنیم حکم خاص را یعنی عدم وجوب وفا؛ البته روی مسلک شیخ و مسلک مشهور که در شبهات حکمیه استصحاب جاری است. بعد یک فتأملی دارد که اگر کسی اشکال کند که عمومات ادله اجتهادی است، استصحاب دلیل فقاهی است و دلیل فقاهی متأخر از دلیل اجتهادی است حال اینجا چطور شده که «أوفوا بالعقود» و «المؤمنون عند شروطهم» را که دلیل اجتهادی است کنار میگذارید و به استصحاب حکم خاص تمسک میکنید؟ در جواب میگوئیم فتأمل که این ایراد به ما وارد نیست چون ما در رسائل گفتیم که: اینکه ما میگوییم استصحاب جاری میشود از باب تقدیم استصحاب بر دلیل اجتهادی نیست بلکه از این باب است که در اینجا عموم ذاتاً صلاحیت استناد ندارد و اصلا عمومی در کار نبوده است. با این بیان که: اگر یک عامی، افراد متعددی داشته باشد و یک فردی از تحت عام خارج شده و فرد دیگر را نمیدانیم خارج شده یا خارج نشده اینجا به عام تمسک میکنیم و این در جایی است که شک در تخصیص زیاد یا تخصیص کم داشته باشیم. مثلا اگر مولی گفته باشد «أکرم العلماء» و زید از تحت این عام خارج شده باشد و شک در خروج عمرو داشته باشیم به عموم «أکرم العلماء» تمسک میکنیم.
ولی گاهی عموم شامل فرد سابق نمیشود مثلا اگر مولی فرمود «اکرم العادل» و زید در روز جمعه فاسق بود و سپس در روز شنبه شک کردیم که آیا عادل شده است یا نه در اینجا شک در این است که عام شامل آن شده است یا نه؛ که در اینجا استصحاب حکم خاص میشود که همان عدم وجوب اکرام است و در ما نحن فیه هم فتامل که مورد ما از قبیل نوع دوم یعنی «اکرم العادل» است که از اول عموم وجوب وفا شامل بیع فضولی نشده و بعد از خریدن بایع فضولی، که شک میکنیم عموم وجوب وفا شامل آن شده است یا نه، نمیتوان به عموم تمسک کرد لذا حکم خاص که عدم وجوب وفا است را استصحاب میکنیم.
دلیل سوم بر بطلان: روایات ناهیهای که از آنها استفاده میشد که اجازه شخص فایده ندارد، همانها دلیل است برای اینکه بدون اجازه هم باطل است چون اگر روایات فقط ناظر به این بود که لزوم وفا به نحوی که برود مقدمات کار را درست کند لازم نیست اگر تنها این بود دلالت بربطلان در بحث ما نمیکرد و بعد از خرید دلیلی نداشتیم که وجوب وفا در کار نیست ولی از آن روایات و سکوت امام از مسئله استفاده میشود برای اینکه بعدش هم فایده ندارد.
عدم تنافی در عبارات مرحوم شیخ
مرحوم شیخ در اول بحث فرمود که مسأله «من باع شیئاً ثم ملک» اختلافی است ولی اقوی این است که صحیح است عبارت ایشان این است: «و المهم هنا التعرض لبیان ما لو باع لنفسه ثم اشتراه من المالک و أجاز ... و الاقوی هو الاول(الصحة) للاصل و العمومات السلیمة عما یرد علیه.» (1)ولی در اینجا ایشان حکم به بطلان کرده است با این عبارت: «فالأقوی العمل بالروایات و الفتوی بالمنع عن البیع المذکور». (2)و در ابتدا یک نحوه تنافی بین اول و آخر بحث به نظر میرسد ولی با دقت معلوم میشود که شیخ آن جایی که بطلان گفته مواردی است که روایات ناهیه به آنها ناظر است و آنجا که صحت گفته مواردی بوده که روایات ناظر به آنها نیست. مثلا در جایی که عقد فضولی منجز باشد باطل است و جائی که تنجیز نباشد باطل نیست.
موضوع: لو باع معتقداً لکونه غیر جائز التصرّف فبان کونه جائز التصرّف
«المسألة الثالثة ما لو باع معتقداً لکونه غیر جائز التصرّف فبان کونه جائز التصرّف. و عدم جواز التصرّف المُنکشَف خلافه، إمّا لعدم الولایة فانکشف کونه ولیّاً، و إمّا لعدم الملک فانکشف کونه مالکاً. و علی کلّ منهما، فإمّا أن یبیع عن المالک، و إمّا أن یبیع لنفسه، فالصور أربع» (1).
المسئلة الثالثة عبارت از این است که شخص عقد میکند با این اعتقاد که جایز التصرف نیست ولی بعد کشف میشود که جایز التصرف بوده است. مرحوم شیخ میفرمایند چهار صورت دارد یک صورت اینکه بر اصل معامله ولایت داشته، وکیل بوده یا مأذون بوده و این شخص عقد انجام میدهد با این اعتقاد که ولایت، وکالت یا إذن ندارد و گاهی شخص واقعاً مالک است و عقد انجام میدهد با این اعتقاد که مالک نیست. و در هر کدام از این دو صورت یا از طرف مالک میفروشد یا برای خودش.
صورت اول: « أن یبیع عن المالک فانکشف کونه ولیّاً علی البیع.»
صورت اول عبارت از این است که از طرف مالک میفروشد با این اعتقاد که ولایت، وکالت یا إذنی ندارد ولی واقعاً ولایت یا إذن یا وکالت دارد. مثلا شخص وکیل بوده و جایز التصرف ولی یادش رفته، عقد که میخواهد بخواند به این اعتقاد میخواند که جایز التصرف نیست. یا مثل عبدی که مأذون هست از طرف مولای خودش که برای مالک بیع و شراء کند ولی خودش نمیدانسته مأذون است این از طرف مولا معاملاتی انجام میدهد به اعتقاد اینکه از طرف مولی مأذون نیست و فکر میکند که عقدش فضولی است و بعداً کشف میشود که مولا اذن داده بوده این متوجه نبوده است.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 458.
مرحوم شیخ میفرمایند که اشکالی در این مسئله نیست و ما فضولی را چه صحیح بدانیم چه باطل بدانیم چون این شخص از طرف مولا دارد انجام میدهد و واقعاً از طرف مولا مأذون بوده عقدش صحیح است و اینکه تخیل میکرده غیر مأذون است ضرری نمیزند همان ثبوت واقعی کفایت میکند. و به نظر ما هم جای اشکال نیست.
اما از قاضی ابن براج حکایت شده که ایشان قائل به تفصیل است: میفرماید اگر این شخص که اعتقاد به مأذونیت خودش ندارد و چنین عقدی انجام میدهد اگر مشتری هم با همین اعتقاد که این شخص مأذون نیست با او معامله کند - کأنّ طرفین با اینکه معتقدند این عقد، عقد لازم الوفایی نیست اقدام میکنند - چنین عقدی صحیح نیست هر چند که این شخص در عقد واقعاً مجاز بوده است. اما اگر طرف مشتری آن میداند این مأذون است، خود عبد نمیداند که مأذون است و چنین عقدی میخواند این عقدش صحیح است. این مطلبی است که قاضی گفته البته در مختلف میگوید که چه فرقی میکند آنکه شرط است اذن مولاست مولا هم که اذن داده حالا خودش یا طرف مقابل اعتقاد به عدم اذن دارند این وجهی برای بطلان و تفصیل نیست (1).
«الأولی أن یبیع عن المالک» شخصی است که ثبوتاً مالک نیست ولی ولایت دارد اما معتقد است که ولایت ندارد و از طرف والی میخواهد عقد انجام بدهد «أن یبیع عن المالک فانکشف کونه ولیّاً علی البیع» یعنی «أن یبیع عن المالک معتقداً بأنه لیس بولیّ» ولی «فانکشف کونه ولیّاً» «فلا ینبغی الإشکال فی اللّزوم» که احتیاج به اجازه ندارد «حتّی علی القول ببطلان الفضولی» به خاطر اینکه از طرف مالک فروخته، اذن مالک هم که بوده ثبوتاً، قصد قربت هم در باب معاملات معتبر نیست که بگوییم چون خودش را جایز التصرف نمیدانسته پس بنابراین باطل است «فلا ینبغی الإشکال فی اللّزوم حتّی علی القول ببطلان الفضولی لکنّ الظاهر من المحکی عن القاضی هو التفصیل»؛ هر چند منظور قاضی تفصیل است ولی در لفظ «هو التفصیل» ندارد «لکنّ الظاهر من المحکی عن القاضی» عین عبارت قاضی را نقل میکند « أنّه إذا أذن السیّد لعبده فی التجارة فباع و اشتری و هو لا یعلم بإذن سیّده و لا علم به أحد» که مشتری هم که میآید اطلاع ندارد «لم یکن مأذوناً فی التجارة» این عبد «و لا یجوز شیء ممّا فعله، فإن علم بعد ذلک و اشتری و باع جاز ما فعله بعد الإذن، و لم یجز ما فعله قبل ذلک، فإن أمر السیّد قوماً أن یبایعوا العبد» این صورت دیگر است که سید به عدهای گفته شما با او مبایعه کنید که این معنایش این است که من اجازه میدهم که چنین عقدی واقع شود و آن اشخاص دیگر هم متوجه شدند که او در این کار اجازه دارد ولی خود عبد متوجه مأذون بودناش نیست فرموده که این عقد صحیح است ولی آن صورت اول که «لا علم به احد» باطل است. «فإن أمر السیّد قوماً أن یبایعوا العبد و العبد لا یعلم بإذنه له» او نمیداند «کان بیعه و شراؤه منهم جائزاً، و جری ذلک مجری الإذن الظاهر، فإن اشتری العبد بعد ذلک من غیرهم و باع جاز» شارع به عبد إذن داده که معامله کند و اینکه به عدهای گفته شما با عبد معامله کنید خصوصیتی ندارد، منظور اصل نقل و انتقال است و اگر عبد با دیگران هم معامله کند صحیح است. ثبوتاً از همین امر به مبایعه مأذونیت ثبوتی اثبات میشود و کافی است.
1) مختلف الشیعة فی أحکام الشریعة، علامه حلی، ج5، ص 435.
«و عن المختلف الإیراد علیه: بأنّه لو أذن المولی و لا یعلم العبد، ثمّ باع العبد صحّ لأنّه صادف الإذن» و اطلاع دیگران که مأذون است یا مأذون نیست دخالتی ندارد «لأنّه صادف الإذن، و لا یؤثّر فیه إعلام المولی بعض المعاملین» بعد مرحوم شیخ میفرمایند: «و هو حسن».
صورت دوم: «أن یبیع لنفسه فانکشف کونه ولیّاً»
«فالظاهر أیضاً صحّة العقد، لما عرفت من أنّ قصد بیع مال الغیر لنفسه لا ینفع و لا یقدح و فی توقّفه علی إجازته للمولّی علیه وجه؛ لأنّ قصد کونه لنفسه یوجب عدم وقوع البیع علی الوجه المأذون. فتأمّل.» (1)
صورت دوم این است که این شخص که ولیّ ثبوتی است برای خودش انجام میدهد. ایشان میفرمایند بر اینکه «فالظاهر أیضاً صحّة العقد» حالا لازم است یا لازم نیست آن بحث دیگری است ولی عقد صحیح است.
ان قلت: چگونه صحیح است در حالی که این شخص «یبیع عن نفسه» قصد میکند که آن ثمن داخل ملک خودش شود؟
قلت: مرحوم شیخ میفرماید ما این را قبلاً بحث کردیم که شخصی که فضولتاً برای خودش معامله کند آن قصد اولیش عبارت از این است که میخواهد معاوضه کند برای نقل و انتقال بین المالکین؛ منتهی بر خلاف علم بناگذاری میکند که من مالکم. و روی این جهت که قصد مالکین را کرده، عقد صحیح است.
منتهی آیا احتیاج به اجازه دارد یا نه؟ ایشان میفرمایند که وجهٌ بر اینکه باید اجازه بدهد؛ به خاطر اینکه درست است که از طرف مالک در اصل معامله ولی و مأذون بوده ولی راجع به اینکه بناگذاشته که مال خودش باشد این را که اذن نداده چون اذن نداده باید با اجازه دیگری تصحیح شود.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 460.
مراد از «فتأمل»
بعد مرحوم شیخ میفرمایند فتأمل. که شاید اشاره به این باشد که شخص دوتا قصد کرده، یک قصد کرده که برای مالک باشد و یک بناگذاری هم کرده که من مالکم. میگوییم آنکه بناگذاری کرده لغو است ولی چون قصد کرده برای مالک، این دیگر احتیاج به اجازه ندارد چون از طرف مالک مأذون بوده، منتهی به این عمل اذنی یک کار لغوی هم ضمیمه شده ولی آن کار لغو، آن اذن را لا اذن نمیکند که بگوییم احتیاج به اجازه دارد.
موضوع: أن یبیع عن المالک ثمّ ینکشف کونه مالکاً
«الثالثة: أن یبیع عن المالک ثمّ ینکشف کونه مالکاً و قد مثل له الأکثر بما لو باع مال أبیه بظن حیاته فبان میتا و المشهور الصحة بل ربما استفید من کلام العلامة فی القواعد و الإرشاد فی باب الهبة الإجماع». (1)
مرحوم شیخ: قسم سوم این است که از طرف مالک عقد انجام میدهد به اعتقاد اینکه خودش مالک نیست، اجازهای هم از مالک نگرفته بعد معلوم میشود که خودش مالک است. مثال: شخص مظنونش این است که پدرش زنده است و معاملهای روی مال پدر، بدون استیذان انجام میدهد بعد معلوم میشود پدر حین العقد مرده بوده و در واقع خود شخص مالک بوده است منتهی مالکیت خودش را نمیدانسته و خیال میکرده یک عقد فضولی دارد انجام میدهد. در این مسأله نظر مشهور صحة است و از کلام علامه در قواعد و ارشاد، اجماع استفاده میشود و مخالف صریحی ما ندیدیم فقط شهید اول به عنوان احتمال، بطلان را ذکر کرده است. - البته این را من عرض کنم که شاید شهید اول در عبارتش به این معنای احتمال بیمیل نباشد - قبل از شهید اول علامه در نهایة الإحکام ، فخر المحققین در ایضاح، اینها هم احتمال بطلان دادهاند.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 460.
کلام فخرالمحققین در إیضاح
علامه در قواعد میفرماید: «و لو باع مال أبیه بظن الحیاة و انه فضولی فبان میتا حینئذ و ان المبیع ملکه فالوجه الصحة» (1).
کلام فخرالمحققین در ایضاح: «أقول: المراد بالصحة هنا اللزوم و وجه الصحة انه تصرف من أهله فی محله و یحتمل وقوفه علی إجازته لأنه لم یقصد البیع اللازم بل الموقوف علی إجازة متجددة من الأب أو من یقوم مقامه و لما اعتبر القصد فی أصل البیع ففی أحواله أولی (و یحتمل) البطلان لأنه إنما قصد نقل الملک عن الأب لا عنه و لانه و ان کان منجزا فی الصورة فهو فی المعنی معلق و التقدیر ان مات مورثی فقد بعتک و لانه کالعابث عند مباشرة العقد لاعتقاده ان المبیع لغیره» (2).
به عنوان مقدمه این را عرض کنم که در مورد کلمهی لزوم، دو اطلاق در کلمات بزرگان هست یکی لازم در مقابل خیار، که اختیار فسخ نداشته باشد؛ الان در غالب استعمالات، اطلاق لزوم به همین معنا است ولی در کتب سابق به طور شایع، لزوم در مقابل موقوف اطلاق میشود که لزوم در مقابل موقوف ممکن است خیاری باشد. در این معنای دوم عقد لازم، فعلیتش به چیزی متوقف نیست و در مقابل موقوف آن چیزی است که فعلیتش متوقف به اجازه است.
فخر المحققین سه احتمال در مسئله داده یکی این است که صحیح باشد و لازم، در مقابل موقوف یعنی بالفعل احتیاج به اجازه نباشد. دوم عبارت از اینکه صحیح باشد به نحو موقوف. سوم اینکه باطل باشد به نحوی که با اجازه هم تصحیح نشود.
سه اشکال برای صحت در کلام علامه و فخر المحققین
علامه در نهایة الإحکام دوتا وجه برای احتمال بطلان ذکر میکند (1)که عین همان دوتا وجه به اضافهی وجه ثالثی در ایضاح فخر المحققین آمده است. و تعبیری که مرحوم شیخ اینجا در نقل دارد خالی از تسامح نیست. عبارت را میخوانم و اشکالات وارد شده به صحت را عرض میکنم «و لم نعثر علی مخالف صریح إلا أن الشهید رحمه الله ذکر فی قواعده أنه لو قیل بالبطلان أمکن» یعنی میشود کسی یک چنین حرفی را بزند کأنّ یک حرف بیربطی نیست «و قد سبقه فی احتمال ذلک العلامة و ولده فی النهایة و الإیضاح» علامه در نهایه و فخر المحققین هم در ایضاح.
اشکال اول به صحت:
اشکال اول این است که «لأنه إنما قصد نقل المال عن الأب لا عنه» از عاقد واقع نمیشود برای اینکه عاقد قصدش این نبوده که از طرف خودش معامله کند بلکه از طرف مالک انجام داده و مفروض این است که مالک فوت کرده است. و قصد در معاملات یک چیزی نیست که خودبهخود مثل ارث، نقل و انتقال پیدا کند.
اشکال دوم:
اشکال دوم اینکه «و لأنه و إن کان منجزا فی الصورة إلا أنه معلق و التقدیر إن مات مورثی فقد بعتک» یکی از شرایط صحت معاملات این است که معلق نباشد و این باطناً معلق است به این صورت که اگر مورث من مرده بود، من این را به تو فروختم و این کأنّ یک تعلیق مضر به صحت است.
1) نهایة الإحکام، علامه حلی، ج2، ص477.
اشکال سوم:
اشکال سوم اینکه «و لأنه کالعابث عند مباشرة العقد» عاقد وقتی میخواهد عقد کند کأنّ میخواهد کار عبثی انجام دهد به خاطر اینکه مال را از خودش نمیداند مع ذلک چنین عقدی انجام میدهد و ظاهرش هم این است که نمیخواهد بعداً برود از پدرش اجازه بگیرد و این یک نحوه مسخره کردن و عبث قرار دادن عقد است.
وقوع یک خلاف ظاهر در کلام مرحوم شیخ
اشکال اول تنها مال فخر المحققین است و دو اشکال اخیر مال علامه حلی است که فخرالمحققین عین عبارات علامه را ذکر کرده و اشکال اول را به آن اضافه کرده است. تعبیر مرحوم شیخ در اینجا خالی از مسامحه نیست؛ اگر اینگونه بود که بعضی از این وجوهات مال علامه و بعضی مال فخر المحققین، و مرحوم شیخ میگفت این وجوه به مجموعه از دو نفر است این خلاف ظاهر نبود ولی بگوید هر سه را فخر المحققین گفته در حالی که از سه وجه ذکر شده دو وجه را علامه گفته باشد این خلاف ظاهر است.
جواب مرحوم شیخ به اشکال اول
مرحوم شیخ میفرمایند: قبلاً در بحثهای فضولی که مال دیگری را از طرف خودش فروخته، گفتیم که درست است که در معاوضات قصد لازم است ولی در جایی که مال دیگری را از طرف خودش میفروشد آنجا هم قصد معاوضه هست، یک قصد اولی دارد که از طرف مالک عقد را انجام دهد و یک بناگذاری منضمّ به این قصد اولی هست که میگوید من مالک هستم و همان قصد اولی که از طرف مالک میشود این مصحح عقد است؛ منتهی یکی از شرایط دیگر عقد عبارت از طیب نفس مالک است باید مالک باشد راضی هم باشد و این شخص به عنوان اینکه از ملک خودش بخواهد یک چیزی را خارج کند، حین العقد، طیب نفس نداشته است و این اشکال اساسی عقود فضولی است که آیا در عقد فضولی آن طیب نفسی که بعداً برای مالک اصلی ایجاد میشود، عقد را تصحیح میکند یا نه؟ و بنابر اینکه در فضولی آن طیب نفسی که بعدا ایجاد میشود عقد را تصحیح میکند در اینجا هم هیچ مشکلی نیست. و اما اگر قائل به بطلان فضولی شدیم و گفتیم که طیب نفسی که بعدا ایجاد میشود عقد را تصحیح نمیکند در اینجا هم اشکال از ناحیه طیب نفس است نه از ناحیه قصد.
جواب مرحوم شیخ به اشکال دوم
اوّلا: که اشکال اول با اشکال دوم تنافی دارد. اول این است که «یبیع عن المالک»، دوم این است که «یبیع عن نفسه معلقاً» و اینها دو چیز متضاد است.
ایراد به مرحوم شیخ: بعید است این چیزی که بدیهی است و احتیاج به استدلال ندارد را فخر المحققین گفته باشد، علامه هم ندارد. بعید نیست که یا «واو» در اینجا به معنای «أو» است یا اینکه الفش افتاده، و در اصل «أو» بوده که این نوع از سقط خیلی رایج است. و میخواهد بگوید این از دو حال خارج نیست یا اینکه مال پدر را از طرف پدر میخواهد بفروشد و بعد میخواهد این برای خودش واقع شود که این درست نیست چون مال دیگری را از طرف دیگری فروخته است و قصد مال خودش را نکرده است. و یا اینکه میخواهد برای خودش باشد که مشکل تعلیق پیش میآید زیرا ظنّ دارد که مال پدر است.
ثانیا: اینجا تعلیق نیست چون با اعتقاد به اینکه مال دیگری است مع ذلک میخواهد این مال را بخورد و عقد منجز است؛ نمیخواهد این طوری حساب کند که اگر مال من شده من معامله کردم. خارجاً کسی که به ظنّ حیات این کار را میکند کأنّ با اینکه مال پدر است یک نحوه ولایتی برای خودش قائل است و میداند این کارش یک نوع خلاف است؛ مثل عمل غاصبین که غاصب با عقیده به اینکه ملک دیگری است به صورت منجز معامله انجام میدهد. و اینجا اینطور نیست که ثبوتاً هم خلاف نباشد که «إن مات مورثی بعتک» این اصلاً هیچ خلافی نکرده باشد وجداناً کسی که ظنّ دارد پدرش زنده است با این حال معامله میکند این میخواهد تجری کند؛ و اگر شما بگوئید اینجا تعلیق است که تجری نیست (اگر مال من باشد من دادم به تو). خلاصه این وجه تعلیق بر خلاف ظاهر است.
پرسش: اینجا صورت مسئله جایی هست که از جانب پدر بفروشد؟ پاسخ: از وجه دوم که گفت برگشت به تعلیق میکند میگوید از این استظهار میشود که اینها خواستند بگویند برای خودش میفروشد البته بحثی که اول عنوان شده برای این است که برای مالک اصلی میفروشد ولی میگوید اینکه به عنوان عقد تعلیقی هست یعنی میخواهد برای خودش بفروشد. و مرحوم شیخ میگوید این که به صورت معلق برای خودش بخواهد بفروشد این خلاف ظاهر است اگر قرار است برای خودش بفروشد منجزاً میفروشد نه معلقاً تا اشکال تعلیق پیش نیاید.
البته مرحوم شیخ در موارد دیگر در جایی که اگر مال من شد فروختم، که صحت عقد متوقف بر ملکیت و امثال آن است ایشان اینگونه تعلیقها را اشکال نمیکند حالا ثبوتاً اینجا تعلیق هست یا نه؟ آن بحث دیگر است. کبرای قضیه که اگر تعلیق باشد باطل میشود ایشان میفرمایند مدرکش اجماع است و اجماعی ثابت نیست حالا علامه و فخر المحققین شاید مدعی اجماع بودهاند و اشکال کردهاند.
شاید قدماء مطلق تعلیق و این طور تعلیقات را هم اشکال میکردند ولی مرحوم شیخ میگوید برای ما اجماع ثابت نیست. دیگر شیخ اینجا به این مسأله نپرداخته که خود این مسئله خیلی صاف نیست خواسته اشکالهای دیگر را مطرح کند.
عبارت مرحوم شیخ اینگونه است « و أمّا ما ذکر: من أنّه فی معنی التعلیق ففیه مع مخالفته لمقتضی الدلیل الأوّل، کما لا یخفی: منع کونه فی معنی التعلیق لأنه إذا فرض أنه یبیع مال أبیه لنفسه کما هو ظاهر هذا الدلیل» همین تعلیقی که اینجا در نظر خود علامه و فخر المحققین هست «فهو إنما یبیعه مع وصف کونه لأبیه فی علمه» این واقعش این است که با اینکه معتقد است مال اب میشود معامله میکند «فبیعه کبیع الغاصب مبنی علی دعوی السلطنة و الاستقلال علی المال لا علی تعلیق» الان خودش را مستقل فرض میکند و اینطور نیست که بگوید من استقلال ندارم ولی اگر استقلال پیدا کردم من به تو فروختم «لا علی تعلیق للنقل بکونه منتقلا إلیه بالإرث عن مورثه لأن ذلک لا یجامع مع ظن الحیاة» که منجز این طوری بگوید.
«اللهم إلا أن یراد»: اینکه گفتیم اینجا تعلیق نیست و منجز است باید گفت که آنکه منجز است قصد صوری است والّا قصد نقل و انتقال واقعی از مالک، معلق است و واقع به نحو تنجیز نیست. بله قصد صوری این است که خودش را مثل غاصب مسلط و مستقل میداند و تعلیق در کار نیست اما اینکه اشکال کردند گفتند این تعلیق دارد یعنی واقع قضیه معلق است. این شخص قصد نقل و انتقال واقعی را ندارد قصد نقل و انتقال صوری و انشائی را دارد و تنجیز در کار نیست. پس اشکال تعلیق جواب داده نشد.
بعد مرحوم شیخ میفرمایند البته به نظر ما همان قصد صوری کفایت میکند. و نقل و انتقال واقعی لازم نیست. قبلا هم از روایات و بنای عقلاء استفاده کردیم همین معنای صوری انشائی، با اذن و طیب نفس و اجازه موجب ترتیب اثر میشود بنابراین اشکال تعلیق وارد نیست.
جواب مرحوم شیخ از اشکال سوم
از جواب قبلی این مسئله عبث بودن هم جواب داده میشود که این مثل بقیه کارهای لغو که اشخاص با لقلقه زبان انجام میدهند نیست؛ خود همین انشائی که به تعبیر اینها یک عقد صوری است قابل تصحیح هست یا بالاجازة یا به نقل خارجی خودبهخود. و لغو در جایی است که انسان یک کار لغوی انجام دهد که به هیچ نحوی با اجازه و امثال آن تصحیح نشود. پس این اشکال هم وارد نیست.
موضوع: أن یبیع عن المالک ثمّ ینکشف کونه مالکاً
«الثالثة: أن یبیع عن المالک ثمّ ینکشف کونه مالکاً و قد مثل له الأکثر بما لو باع مال أبیه بظن حیاته فبان میتا». (1)بحث اول این بود که آیا باطل محض است که با اجازه و امثال آن قابل تصحیح نباشد؟ این بحثش گذشت که نه بطلان محض ندارد. بحث امروز این است حالا که بطلان محض نیست آیا احتیاج به اجازه دارد؟ سه موضوع در اینجا مورد بحث است یکی احتمال بطلان، یکی احتمال صحت و لزوم، و یکی احتمال صحت و وقوف به اجازه. حالا بحث این است که آیا احتیاج به اجازه دارد یا نه؟ ایشان میفرمایند که ظاهر کلمات عدهای از بزرگان این است که صحت فعلیه دارد و احتیاج به اجازه ندارد «ظاهر المحکمی عن غیر واحد» در حایشه میگوید از شهید اول و غیر شهید اول این نظریه نقل شده است «لزوم العقد و عدم الحاجة إلی إجازة مستأنفة».
دو دلیل برای صحت و لزوم
دوتا دلیل برای این مطلب، مرحوم شیخ نقل میکند:
دلیل اول: عبارت از این است رضایت خود شخص معتبر است قهراً بخواهد معامله دیگری تصحیح شود باید اجازه و رضایت مالک وجود خارجی پیدا کند که احتیاج به اجازه دارد. ولی عملی را که خود شخص انجام داده این دیگر معنا ندارد که انسان کار خودش را اجازه کند هر عملی که صادر میشود، عن رضا صادر میشود، عمل فاعل مختار وقتی که مکره نباشد، صادر شده عن ارادةٍ و عن رضیً،دیگر احتیاجی ندارد که عمل خودش را تنفیذ کند و همان وقتی که فعل صادر شده بود وقتی بود که خود شخص مالک بوده و آن عمل را با رضایت انجام داده است. این چه معنی دارد که شرط کنیم باید اجازه کند؟
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 460.
دلیل دوم: امر این معامله بین دو شیء مردد است: یا باید ما این را رأساً باطل بدانیم و یا باید صحیح بدانیم و لازم. حدّ وسط که صحیح باشد و موقوف، این درست نیست چون فرض این است که قصد کرده آن که به حمل شایع ملک خودش است را بفروشد منتهی نمیداند آیا ملک خودش است یا نه؟ اگر قصد معتبر در باب بیع، اعم باشد و شامل شود هم موردی را که به عنوان اولی یک چیزی که ملکش است و میداند ملکش است و به این عنوان هم بفروشد. و هم شامل شود آن موردی را که در واقع و به حمل شایع ملک خودش است ولی این را نمیداند و آن را میفروشد. که اگر بگوییم قصد معتبر در باب بیع، شامل این صورت هم میشود در اینجا این شیء، مقصود بوده است و به چیز دیگری احتیاج ندارد. و اگر بگوییم شامل این صورت دوم نمیشود باید باطل باشد برای اینکه قصد یکی از شرایط صحت بیع است پس اگر ما در مرحله اول صحت شأنی را قبول کردیم و باطل محض ندانستیم باید صحت فعلیه و لزوم را هم قائل شویم. این دو تقریب است برای کلام شهید و دیگران.
موقوف بودن مسأله به اجازه و وجه محقق ثانی
مرحوم شیخ میفرماید: حق این است که احتیاج به اجازه دارد همانطور که محقق ثانی (1)و شهید ثانی (2)فرمودهاند اما نه به خاطر وجهی که محقق ثانی بیان کرده و خودش هم ردّ کرده است. وجه ایشان برای احتیاج به اجازه این است که این شخص معاملهی مشروط به اجازه را قصد میکند چون یک مرتبه میداند خودش مالک است، آن وقت قصد که میخواهد بکند، ملک خودش را که بالفعل مالک است او را قصد میکند. اما این شخص که نمیداند ملک خودش است و خیال میکند ملک پدر است پس این شخص، نقل وانتقال مع الاجازه را قصد کرده و ما میخواهیم بدون اجازهی مالک واقعی،غیر مقصود واقع شود ولی چون قصدش این نیست که بدون قید و شرط بالفعل مالک شود، قهراً همین طوری واقع نمیشود با شرط واقع میشود و شرطش اجازه مالک است و خود شخص باید اجازه دهد.
ایراد خود محقق ثانی به این وجه
ایرادی که خود محقق ثانی به این وجه گرفته و مرحوم شیخ هم پذیرفته این است که: قصدی که معتبر است در باب معاوضات قصد اصل بیع است و بیشتر از آن معتبر نیست یعنی قصد اوصاف و احکام بیع لازم نیست. اینجا هم که قصد اصل بیع را داشته است.
بعد مرحوم شیخ میفرمایند این مطلب محقق ثانی که خودش جواب داده، مطلب درستی است منتهی توضیح میدهد که: قصدی که در باب معاوضات معتبر است، این است که باید مدلول کلامی که شخص انشاء میکند مورد قصد شخص باشد اما احکامی که مترتب به آن مدلول است شرعاً یا عرفاً، آن احکام را لازم نیست بداند. شخصی که بیع میکند لازم نیست مسائل بیع را هم بداند اگر قصد اصل بیع را کرد و مسائل مطابق با واقع در آمد، عملش واجد شرایط واقعی بود ولو خودش نمیدانست که شرایط چه چیزهایی هست همین مقدار کفایت میکند.
دو صورت در اینجا است که هر دو کفایت میکند یک صورت این است که حکم مسئله را نمیدانسته و قصد توصل به آن حکم را نکرده است و صورت دوم اینکه قصد خلاف کرده است، اشتباه کرده روی جهل مرکب، حکم را طور دیگر خیال کرده بود آن وقت به قصد توصل به آن حکم عوضی، قصد بیع را کرده است در این صورت هم بیع، صحیح واقع میشود و مطابق همان حکم شرع در واقع، اثرش بار میشود و کار به آن تخیل و اعتقاد این شخص ندارد؛ آنکه معیار هست این است که خود مدلول را قصد کرده باشد.
تعبیر جامع المقاصد این است «أنه لم یقصد إلی البیع الناقل للملک الآن بل مع إجازة المالک» این «مع إجازة المالک» یا منظور «بعد إجازة المالک» است یا عبارت از این است که مع إجازة المالک ولو متعقب باشد که با هر دو مبنای کشف و نقل می سازد.
پرسش: «الان» در عبارت جامع المقاصد به چه معنا است؟ پاسخ: یعنی الان نقل شود بدون احتیاج به اجازه.
مرحوم شیخ میفرماید: اگر ما قائل به کشف باشیم و بگوییم که الان قصد نکرده است این درست نیست زیرا الان قصد کرده است. و آن قائل به نقل است که الان قصد نکرده است و مقصودش تحقق ما بعد است ولی بنابر کشف میگوید قصد کرده تحقق در الان را و الان هم محقق شده است و اگر بخواهد بگوید قصد کند برای بعد را، بنابر مبنای کشف خالی از اشکال نیست. پس اینکه محقق فرمود «لم یقصد إلی البیع الناقل للملک الآن بل مع إجازة المالک» و اشکال کرده که آن وقت، قصد حالا را نکرده بنابراین احتیاج دارد به اجازه و امثال اینها، این را ایشان میگوید صغرویاً این ممنوع است زیرا بنابر کشف قصد کرده برای شیئی که الان حاصل است بله بنابر نقل قصد نکرده الان را، ولی قصد نکردن و حتی قصد خلاف، مضر نیست؛ فقط اشکال کبروی دارد. اما بنابر کشف این حرف هم اشکال صغروی دارد و اشکال کبروی. اشکال صغروی این است که بگویید قصد نکرده الان را، در صورتی که قصد کرده است الان را. اشکال کبروی هم اینکه در انشائاتش غیر از مدلول چیز دیگری در قصد معتبر نیست، احکام دیگر لازم نیست مقصود باشد آن وقت ایشان میفرمایند بنابر کشف قصد کرده الان را، بلکه اگر بخواهد برای آتیه قصد کند این حرف خالی از اشکال نیست.
این تقریبی است که مرحوم شیخ برای کلام محقق ثانی بیان میکند و قبول میکند. میگوید از آن بابت ما نمیگوییم احتیاج به اجازه دارد ولی از جهت دیگری است که بعد ذکر میکنیم.
اشکال استاد به تقریب محقق ثانی
گویا مرحوم شیخ صغری را قبول کرده که اگر کسی قائل به نقل شد این اشکال وارد است اما ممکن است شخص همین صغرویا هم منکر شود زیرا فرض کنید شرط است که انسان احکام شرع را بلد باشد تا آثار شرعی مترتب شود و بالذات و خودبخود بار نمیشود، در این صورت ممکن است، شخص در مسئلهای که این حکم شرعی را دارد، الان حکم شرعی را بداند.
مرحوم شیخ تعبیرش این است که بیع با اجازه را قصد کرده بوده است نه بیاجازه را. ما به غیر صورت کشف هم ممکن است بگوییم که شخص قصد کرده که من این عمل را انجام میدهم به نحوی که شرعاً جایز است حالا شرع هر طور میخواهد بگوید این دیگر تخلف پیدا نمیکند؛ اگر شرع میگوید این بدون اجازه حاصل میشود این هم قصد کرده همان را که شرع میخواهد بگوید و قبلاً باید ثابت شود احتیاج به اجازه دارد یا نه؟ با این بیان نمیتوان گفت که« احتیاج به اجازه دارد چون خودش مقصودش با اجازه است» نه مقصودش با اجازه نیست مقصودش این است که هر چه شرع گفته است. اگر خود این شخص معتقد این است که اگر در این طور موارد که انکشف که مال خودش است احتیاج به اجازه ندارد چرا بگوییم این قصد کرده که با اجازه باشد؟ آن که شرع حکم میکند همان حکم شرعی را قصد کرده، قصد خلافی نکرده است. پس این درست نیست که از نظر صغرویاً که بگوییم چون قصدش با اجازه است باید با اجازه واقع شود این را باید قبلاً ببینیم که شرع چه میگوید خود این نمیتواند این طوری تحریر شود خلاصه از این ناحیه هم میشود ما جواب بدهیم که این مطلب تمام نیست.
پرسش: در مواردی که غاصب هستند اینها چطوری قصد میکنند؟ قصد میکنند با اجازه شرعی معامله واقع میشود؟ این دلیل اخص از مدعاست انشاء شخص حتماً این نیست که هرچه شرع بگوید اصلاً طرف مقید به شرع نیست میخواهد بفروشد؟ پاسخ: به هر حال اگر آن هم باشد باید تفصیل قائل شد.
پاسخ شیخ به دو اشکالی که بر قول به صحت موقوف وارد شده است
خلاصه ایشان دوتا اشکال قبلاً تقریب کرده بود یکی عبارت از این بود که اجازه به عمل خود شخص چه معنی دارد؟ این را شیخ مستقیماً جواب نداده است ولی از لابلای حرف جواب آن فهمیده میشود. یکی هم عبارت از این بود که مقتضای قصد عبارت از این است که یا قصد کافی است احتیاج به اجازه ندارد یا کافی نیست باطل است. مرحوم شیخ میفرمایند بر اینکه نه قصد کافی است ولی احتیاج به اجازه هم دارد چون تنها قصد شرط صحت عقد نیست رضایت مالک حقیقی هم شرط است؛ در اینجا بایع که انشاء معامله کرده قصد معاملی داشته ولی به عنوان اینکه ملک خودش است این را قصد نکرده است. قصد به حمل شایع یک چیزی که ملک خودش است برای تحقق قصد کافی است ولی برای تحقق صحت فعلی کافی نیست چون در بیع علاوه بر قصد، رضایت هم معتبر است و رضایت به این عنوان که ملک خودش است به حمل شایع و نقل و انتقال آن را راضی است این کفایت نمیکند. باید متوجه باشد ملک خودش است و با اینکه ملک خودش است راضی باشد که ملکش به دیگری منتقل شود. ولی در اینجا مبیع را به خیال اینکه ملک زید است میفروشد و اگر بفهمد ملک خودش است حاضر نیست بفروشد در حالی که به حمل اولی باید نقل ملک خودش را به دیگری راضی باشد. بنابراین باید گفت احتیاج به اجازه دارد
اما اشکال اول که در آن تعبیر میکرد که چه معنی دارد شخص عمل خودش را اجازه دهد؟! در جواب میگوید درست است که عمل خودش، عن رضایةٍ و عن ارادةٍ صادر شده ولی رضایت و اراده به عنوان اینکه مالک است صادر نشده است. لازمهی فعل اختیاری این است که عن رضایةٍ صادر شده اما فعل اختیاری اقتضاء نمیکند آن عنوانی که منطبق است بر آن، آنرا هم بداند ممکن است بداند ممکن است نداند. و در اینجا باید به این عنوان که ملکش است راضی باشد و چون آن وقت رضایتی نبوده بعداً باید آن عمل خودش را امضاء کند پس بنابراین هر دو اشکال جواب داده میشود.
توضیح عبارت مرحوم شیخ و وقوع لف و نشر مشوش
ایشان دارد که «و أما ما ذکرناه من أن قصد نقل ملک نفسه إن حصل أغنی عن الإجازة و إلا فسد العقد» که ایشان میفرمایند که فاسد نیست چون قصد حاصل شده ولی یک شرط دیگرش حاصل نشده «ففیه أنه یکفی فی تحقق صورة العقد القابلة للحوق الزوم القصدُ إلی نقل المال المعین » برای صلاحیت صحت شأنی که قابلیت داشته باشد که با اجازه تصحیح شود این مقدار قصد کافی است. لازم نیست به حمل اولی هم قصد نقل ملک خودش را داشته باشد، به حمل شایع هم کافی است « و قصد کونه مال نفسه أو مال غیره مع خطائه فی قصده أو صوابه فی الواقع لا یقدح و لا ینفع» لف و نشر مشوشی در این عبارت واقع شده است.
این شخصی که ظنّ دارد ملک پدرش است دو جور میتواند قصد کند یک مرتبه فضولتاً برای خودش میفروشد و یک مرتبه فضولتاً برای پدر میفروشد. ایشان میفرمایند «قصد کونه مال نفسه أو مال غیره مع خطائه فی قصده أو صوابه» آن مال غیره که دوم است این است که قصد کرده مال پدر را میفروشم و در واقع در این قصدش خطا کرده است یا قصد کرده مال خود را میفروشد که در این قصدش در واقع صوابی مرتکب شده است. این عبارت لف و نشر مشوش است. بعد میفرماید این قصد نه باطل محض است که قادح باشد اصلاً فایده ای نداشته باشد به نحوی که دیگر با اجازه هم تصحیح نشود و نه کافی است که ینفع عن الاجازه که احتیاج به اجازه هم نداشته باشد. خلاصه ایشان میگوید که قصد اصل بیع برای صحت شأنی کافی است و برای صحت فعلی احتیاج به اجازه دارد. بعد راجع به اجازه توضیح میدهد «و أما أدلة اعتبار التراضی و طیب النفس فهی دالة» ادله اعتبار قصد اعم است ایشان میگوید آن اینجا حاصل است اما ما ادلهای داریم برای اعتبار رضا که حمل شایع را کافی نمیداند، اعم نیست «و أما أدلة اعتبار التراضی و طیب النفس فهی دالة علی اعتبار رضا المالک بنقل خصوص ماله بعنوان أنه ماله لا بنقل مال معین یتفق کونه ملکا له فی الواقع» حمل شایع در باب رضا کفایت نمیکند با توجه به اینکه ملکش است باید این را رضایت داشته باشد «فإن حکم طیب النفس و الرضا لا یترتب علی ذلک فلو أذن فی التصرف فی مال معتقدا أنه لغیره» اگر سوال شود از او که اجازه هست ما در این تصرف کنیم؟ فکر میکند که مال دیگری است میگوید مانعی نیست. اما مال خودش را حاضر نیست اجازه بدهد ولی بعد معلوم شده مال خودش است اینجا نمیتوان گفت چون به حمل شایع مال خودش است این هم که اجازه داده پس کافی است. «فلو أذن فی التصرف فی مال یعتقد أنه لغیره و المأذون یعلم أنه له» او میداند که او اشتباه کرده الان اجازه میدهد «لم یجز له التصرف بذلک الإذن و لو فرضنا أنه أعتق عبدا عن غیره فبان أنه له لم ینعتق » عبدی را به قصد اینکه مال دیگری است عتق میکند بعد معلوم شد مال خودش است این عتقش واقع نشده است زیرا حاضر نیست عبد خودش را آزاد کند «و کذا لو طلق امرأة وکالة عن غیره» یک زنی را خیال میکند این همان زن زید است که وکالت دارد از طرف زید او را طلاق دهد و او را طلاق میدهد بعد معلوم میشود که زن خودش بوده است این طلاق واقع نمیشود زیرا باید به عنوان اینکه زن خودش است راضی باشد و طلاق دهد و «هذه» و مشارإلیها بودن کفایت نمیکند «و کذا لو طلق امرأة وکالة عن غیره فبانت زوجته». در مورد بحث ما صحیح است منتهی موقوف ولی در مسئله طلاق و عتق اصلاً باطل است به خاطر اینکه صحت فعلیه نمیتواند داشته باشد چون صحت فعلیه شرطش این است که به عنوان اینکه زن خودش است طلاق دهد و به عنوان اینکه عبد خودش است عتق کند صحت شأنیه ندارد که با اجازه درست شود چون عقود با اجازه تصحیح میشود ولی ایقاعات دعوای اجماع است که تصحیح نمیشود. طلاق و عتق هم از ایقاعات است پس آن اصلاً باطل است. «لأن القصد المقارن» چون در ایقاعات شرطش این است که رضایت مقارن باید داشته باشد و رضایت متأخر فایده ندارد «لأن القصد المقارن إلی طلاق زوجته و عتق مملوکه معتبر فیهما فلا تنفع الإجازة».
موضوع: (الثالثة: أن یبیع عن المالک ثمّ ینکشف کونه مالکاً - الرابعة: أن یبیع لنفسه باعتقاد أنّه لغیره فانکشف أنّه له)
الثالثة: أن یبیع عن المالک ثمّ ینکشف کونه مالکاً
«و لو غرّه الغاصب فقال: «هذا عبدی أعتقه عنک» فأعتقه عن نفسه، فبان کونه له، فالأقوی أیضاً عدم النفوذ». (1)
غاصب آمد به طرف گفت این عبد من است، تو از طرف خودت او را آزاد کن این هم از طرف خودش آزاد کرد و واقعاً هم عبد ملک خود معتق بوده و آن غاصب ادعاء میکرده که مال من است این چنین عتقی محکوم به بطلان است. در حواشی شهید اول، در تحریر علامه حلی ،در جامع المقاصد (2)به این مطلب تصریح شده است.
اشکال تناقض: بعضی اشکال کردهاند که حکم به بطلان عتق با حکم به صحت و موقوف بودن بیع در مساله الثالثة متناقض است.
دفع اشکال تناقض: مرحوم شیخ میفرمایند تناقض ما بین اینها نیست چون صحت شأنیه در باب بیع درست است و آن رضایتی که شرط است اگر بعدا بیاید کفایت میکند و بیع صحیح است و موقوف. ولی در باب عتق صحت شأنیه درست نیست و رضایتی که شرط است باید همان موقع باشد و رضایت متأخر کفایت نمیکند چون در باب ایقاعات دعوای اجماع شده که فضولی جایز نیست عتق و طلاق هم از ایقاعات هستند لذا در همان وقت طلاق و عتق مالک و زوج باید راضی باشند.
تناقض بین قائل شدن به صحت فعلی در این مسأله و بطلان در ایقاعات
بعد میفرمایند: تناقض در کلام کسانی است که در مسئله ما نحن فیه - که یک شخصی مالی را که مال خودش بوده اما نمیدانسته که مال خودش است آمده فضولتا به دیگری فروخته و بعد کشف شده که مال خودش بوده – حکم به صحت فعلی و عدم موقوف بودن کردهاند ولی در باب عتق و طلاق - که شخص نمیدانسته زن یا عبد خودش است و او را طلاق داد یا آزاد کرد - حکم به بطلان کردهاند.
علت تناقض این است که شخص که دارد عیال خودش را طلاق میدهد در حالی که ثبوتاً و واقعاً عیالش است یا عبدی که دارد آزادش میکند و واقعاً عبدش است اگر همین اذن فعلی و رضایت به حمل شایع (که جاهل است به اینکه مال خودش است) کافی است و رضایت به حمل اولی شرط نیست پس چرا حکم به بطلان عتق و طلاق کردید؟ در این عتق و طلاق هم باید قائل به صحت شوید. و اگر بگویید در باب ایقاعات حکم به بطلان میکنیم برای اینکه در ایقاعات تصور نمیشود که شیء موقوف باشد، بالفعل بودن هم که بر خلاف ادله رضاست روی این جهت حکم به بطلان میکنیم؛ اگر یک چنین چیزی هست که حرف درستی هم هست پس چرا در باب بیع که امکان موقوف بودن وجود دارد میگویید احتیاج به اجازه ندارد باب بیع را موقوف فرض کنید و بگویید مقتضای ادلهی رضا عبارت از این است که تا به عنوانه مورد توجه قرار نگرفته باشد کفایت نکند در نتیجه احتیاج به اجازه دارد. پس اگر قرار است باب بیع را بدون اجازه صحیح بدانیم باید باب طلاق و عتق را هم بدون اجازه صحیح بدانیم. (اگر صرف رضایت به حمل شایع بدون توقف بر اجازه کفایت میکند باید در هر دو باب بیع و عتق کفایت کند و در هر دو صحیح باشد و اگر کفایت نمیکند باید در هر دو کفایت نکند و باطل باشد.)
خلاصه همان طوری که مرحوم شیخ میفرمایند تناقض درست است و تا اینجا حرفی نیست.
بعد میفرمایند: این که ما میگوئیم در باب بیع، انشائی که واقع میشود انشاء غیر لازم است و لزومش بعد میآید، این غیر از مسئله خیاری بودن است ایشان میفرمایند ما این مطلبی را که در این مورد بحث میگوییم، لزوم ندارد و موقوف است نه اینکه خیاری است زیرا در خیاری فعلیت هم پیدا کرده طرف مالک شده منتهی بقاءً حق از بین بردن و حق فسخ دارد. ولی در عقد موقوف، حدوث شیء متوقف بر من له الاجازة است از ناحیه حدوث متزلزل است نه اینکه از ناحیه بقاء متزلزل باشد در صورتی که در خیاری از نظر حدوث تزلزلی ندارد از نظر بقاء تزلزل دارد. و از این مطلبی که ذکر کردیم معلوم شد رضایت شرط برای اصل الحدوث است بنابراین تزلزل نسبت به خود حدوث است و موقوف هست و لزوم نیست و خیاری نیست.
بر خلاف بعض من قارب عصرنا که گفته این خیاری است و بعضی از مَن عاصرناه هم تبعیت کرده است. (1)اصطلاحات، گاهی خیلی روشن نیست اینها میگویند «من قارب عصرنا» عبارت از مرحوم شیخ اسدالله شوشتری است مرحوم شیخ اسدالله شوشتری طبق قول صحیح در 1234 قمری فوت کرده است مرحوم حاج شیخ عباس که 1220 نوشته، اشتباه است؛ اگر سخن مرحوم حاج شیخ عباس درست بود من قارب عصرنا خیلی روشن بود. مرحوم شیخ انصاری در 1214 متولد شده و در موقع فوت مرحوم شیخ اسدالله شش ساله بوده است ولی چون قول صحیح 1234 است «من قارب عصرنا» خیلی روشن نیست چون موقعی که مرحوم شیخ اسدالله فوت کرده مرحوم شیخ انصاری بیست ساله بوده است . صاحب جواهر را که پانزده سال قبل از مرحوم شیخ وفات کرده من عاصرناه تعبیر کرده است یعنی ادرکنا عصره حالا معلوم نیست همه مصطلحشان تطبیق کند، و ممکن است بیست ساله را«من عاصرناه» یا «ما ادرکنا عصره» تعبیر کنند این تعبیر متعارف است چون شخص بیست ساله برای خودش یک رجلی است.
1) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمد حسن نجفی جواهری، ج22، ص 300.
بعد مرحوم شیخ میفرمایند خیاری بودن درست نیست بلکه موقوف است و اجازه هم شرط است، و به لاضرر تمسک کرده است که بحثاش بماند برای فردا.
الرابعة: أن یبیع لنفسه باعتقاد أنّه لغیره فانکشف أنّه له
«و الأقوی هنا أیضاً الصحّة و لو علی القول ببطلان الفضولی و الوقوف علی الإجازة؛ بمثل ما مرّ فی الثالثة، و فی عدم الوقوف هنا وجه لا یجری فی الثالثة؛ و لذا قوّی اللزوم هنا بعض من قال بالخیار فی الثالثة». (1)
مرحوم شیخ میفرماید: این قسم هم صحیح است و اقوی این است که مثل قسم سوم احتیاج به اجازه دارد. ملک خودش را به قصد خودش میفروشد ولی به اعتقاد اینکه ملک پدر است و فضولی است.
«و الأقوی هنا أیضاً الصحّة» همان طوری که در قسم سوم صحت قائل شدیم اینجا هم اقوی صحة هست «و لو علی القول ببطلان الفضولی» حتی اگر ما فضولی را هم باطل بدانیم. یکی از ادلهی بطلان فضولی همین ادله ناهیه هست مثل «لا تبع ما لیس عندک»، «لا بیع الا فی ملک» که ممکن است طبق این ادله ما در فضولی قائل به صحت شأنیه نشویم و بگوییم با اجازه تصحیح نمیشود ولی آن ادله ناهیه شامل این مورد بحث ما نیست لذا ممکن است ما قائل به بطلان فضولی شویم ولی اینجا را موقوف بدانیم که مرحوم شیخ میفرمایند به نظر ما اقوی موقوف بودن است بعد میفرمایند «و فی عدم الوقوف هنا وجه لا یجری فی الثالثة و لذا قوّی اللزوم هنا بعض من قال بالخیار فی الثالثة» مثل صاحب جواهر اینها که خیاری قائل شدند اینجا گفتهاند خیاری نیست.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 466.
میفرماید به نظر ما اقوی موقوف بودن بود ولی ممکن است کسی قسم سوم را موقوف بداند ولی این قسم را موقوف نداند و بگوید بدون اجازه هم ملکیت فعلیه حاصل میشود. با این بیان که گفته شود: شخص اگر راضی است روی آن چیزی که واقعاً ملک خودش است معاوضهای انجام بگیرد و بگوییم همین مقدار در رضایت کفایت میکند و رضایت عنوانی را شرط ندانیم نتیجه این میشود که اگر بفروشد که ثمن داخل ملک خودش شود «یبیع لنفسه»،در این صورت در این مسئله میتوان گفت که موقوف نیست، صحت فعلیه دارد و کافی است ولی در مسئله قبلی چون برای خودش نمیخواهد بخرد و برای دیگری این کار را انجام دهد، این باید بعداً توافق خودش را اعلام کند چون متعلق رضا یک چیزی است غیر از آن که میخواهد از خودش واقع شود. پس میشود در قسم سوم گفت که به رضایت متأخر احتیاج دارد و رضایت قبلی به درد نمیخورد ولی در این قسم چهارم رضایت قبلی به درد میخورد و کفایت میکند. این وجهی هست که بیان شده است ولی خود ایشان چون معتقدش این است که رضایت باید بعنوانه باشد، این وجه را کافی نمیداند.
موضوع: القول فی المجاز
ادامه بحث مسأله چهارم:
اختلاف بین مرحوم شیخ با صاحب جواهر و شیخ اسدالله شوشتری
مرحوم شیخ در مسئله چهارم که « کسی خیال میکرده پدر زنده است و مال پدر را به عنوان فضولی برای خودش فروخته بعد معلوم شده که پدر فوت کرده و حین العقد خودش مالک بوده است» این را مرحوم شیخ فرمود صحت شأنی دارد و برای فعلی شدن متوقف بر اجازه است. (1)مرحوم شیخ اسدالله شوشتری و صاحب جواهر هم بین اجازه و عدم اجازه فرق میگذارند. (2)ولی کلام این دو بزرگوار با کلام مرحوم شیخ فرق دارد. مرحوم شیخ میفرماید: فعلیت حدوث نقل و انتقال متوقف به اجازه است و اگر اجازه نشد فقط شأنیت بوده نه فعلیت. ولی صاحب جواهر و مرحوم شیخ اسدالله شوشتری میگویند حدوثش فعلی است و متوقف به اجازه نیست ولی میتواند فسخ کند که بقاءً از بین برود یا توافق کند تا باقی بماند. در اصل حدوث، اجازه و عدم اجازه فرق نمیکند نسبت به بقاء بین صورت اجازه و عدم اجازه فرق است. دلیل آنها لا ضرر است شارع الزام نمیکند اشخاص را که از ناحیه شرع متضرر شوند حالا خودش یک ضرری اختیار کند مانعی نیست. و موقعی که شارع، شخص را به ضرر الزام نکند، شخص اختیار فسخ دارد و بقاءً میتواند فسخ کند.
ولی مرحوم شیخ میفرمایند فعلیت حدوث متوقف به اجازه است چون آن چیزی که از بنای عقلاء و ظواهر روایات استفاده میشود این است که مالک حقیقی باید به عنوان اینکه ملک خودش است به نقل و انتقال راضی باشد. و به عنوان اینکه به حمل شایع ملک خودش است راضی باشد ولی به عنوان أنه ملکش، راضی نباشد، این رضایت کفایت نمیکند. این مساله با مسأله خیارات فرق دارد در مسأله خیارات که شخص خیار دارد، به عنوان أنه مالکٌ راضی به نقل و انتقال است ولو روی اشتباهی که اطلاعی نداشته است مثلاً مبیع را از روی جهل ارزان میفروشد که اگر میدانست رضایت نداشت ولی حالا که نمیداند به عنوان أنه مالکٌ میگوید از ملک من این شیء خارج شود، به این قیمت راضی هستم پس نسبت به حدوث، شرط رضا که از بنای عقلاء و ادله استفاده شده بود در موارد خیاری مشکلی ندارد. و بعد که متوجه شد که اشتباه کرده و راضی شده، خیار دارد، شارع اگر تحمیل کند در واقع یک خسارت را به طرف تحمیل کرده و شارع یک چنین الزامی نمیکند. پس در موارد خیاری مشکل رضا نیست مشکل الزام به ضرر هست که با جعل خیار این مشکل رفع میشود و طرف آزاد است اگر خواست قبول میکند و ضرر را متحمل میشود و اگر نخواست رد میکند. بنابراین این مورد بحث ما را که اصلاً رضایت بعنوانه ندارد نباید قیاس کرد با یک جایی که بعنوانه رضایت داشته منتهی اشتباه کرده و آن اشتباه منشأ رضا شده که با رفع الزام، مشکل حل میشود.
پرسش: اینکه باید به عنوان اینکه مالش هست طیب نفس داشته باشد، خیلی وقتها چیزهای دیگر هم در طیب نفس تأثیر دارد مثلاً مجانی دستش آمده یا اینکه در ازاءش پول داده بوده، اگر مجانی دستش رسیده باشد ممکن است راحتتر بفروشد. خلاصه در طیب نفس افراد ممکن است چیزهای دیگری هم دخالت داشته باشد آیا باید آنها را هم در نظر گرفت؟ پاسخ: هر جا که اشتباه منشأ شد که طیب نفس پیدا کند، معامله صحیح هست چون مشکلی ندارد.
پرسش: یعنی معامله فضولی است؟ پاسخ: نه هر جایی که بعنوانه راضی باشد صحیح است.
پرسش: بعنوانه چه خصوصیتی دارد؟ پاسخ: در بنای عقلاء فرق دارد در یکی واقعاً راضی است یک شیئی از ملکش خارج شود، و در آن یکی راضی نیست از ملک خودش خارج شود منتهی خیال میکرده ملک دیگری است لذا راضی به نقل و انتقال شده است. در مواردی که به حمل شایع راضی است این حاضر نیست از ملک خودش چیزی خارج شود. خلاصه هر جایی که شخص راضی باشد به عنوان اینکه ملک خودش است از ملکش خارج شود، محذوری در اصل فعلیت ندارد.
القول فی المجاز
«فاستقصاؤه یکون ببیان أُمور: الأوّل: یشترط فیه کونه جامعاً لجمیع الشروط المعتبرة فی تأثیره عدا رضا المالک» (1)مرحوم شیخ میفرمایند تمام آن شرایطی که در باب غیر فضولی باید رعایت شود، در باب فضولی هم باید رعایت شود منهای تقارن رضا که آن رضای متأخر بنابر فضولی کافی است. طرف اصیل و عاقد فضولی باید تمام آن شرایطی که شرع در باب بیع معتبر کرده را واجد باشند آنها مثل رضا نیستند که متأخرشان کفایت کند. لذا نمیتوان گفت آن شرایط دیگر هم اگر موقع عقد نبودند و بعد حاصل شدند، کفایت میکند مثلا حین العقد جاهل به مبیع باشد ولی بعدا جهالت از بین برود، این کفایت نمیکند. باید حین العقد همه شرایط موجود باشد به استثنای مسئله رضا.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 467.
ایشان عبارتهایی دارد که یک عبارت آن یک قدری مندمج است و مرحوم سید (1)و مرحوم شهیدی و امثال اینها یک جورایی این عبارت را معنا کردهاند: «و أما القول فی المجاز فاستقصاؤه یکون ببیان أمور الأول یشترط فیه کونه جامعا لجمیع الشروط المعتبرة فی تأثیره عدا رضا المالک» در تأثیر بیع در نقل و انتقال شرایطی شارع ذکر کرده که غیر از رضا باید همه آن شروط وجود داشته باشند «فلا یکفی اتصاف المتعاقدین بصحة الإنشاء» صرف اینکه متعاقدین انشائشان مشکل ندارد این کافی نیست مثلا عاقل و بالغ هستند - بنابر اینکه انشاء برای غیر بالغ صحیح نباشد - و همچنین درست نیست که بگوییم همه شرایط نسبت به اصیل باید محفوظ باشد نه نسبت به فضولی. بلکه فضولی هم مانند اصیل باید همان شرایط را واجد باشد. این کلمهی «سائر» خیلی وقتها در کلمات گذشتگان به معنای جمیع است یعنی «جمیع الشروط حتی الرضا» چون اصیل رضایت هم دارد، آن فضولی نیست «و لا إحراز سائر الشروط بالنسبة إلی الأصیل فقط علی الکشف للزومه علیه حینئذ بل مطلقا لتوقف تأثیره الثابت و لو علی القول بالنقل علیها» این عبارت کمی مندمج است این تعلیل، علت برای چیست؟
دو معنا برای عبارت « للزومه علیه حینئذ »
معنای اول: «و لا إحراز سائر الشروط بالنسبة إلی الأصیل فقط» حالا «علی الکشف»اش بماند میگوید «للزومه علیه حینئذ» یعنی چرا بگوییم نسبت به اصیل فقط باید احراز شود، به خاطر اینکه لزوم ترتیب اثر به معامله، منحصر به اصیل است بنابراین احراز شروط هم منحصر به او است. بعد میفرماید: این احراز به درد نمیخورد و از ادله استفاده میشود که باید طرفین واجد تمام شرایط باشند. در معنای اول «للزومه علیه» مرجع ضمیر «علیه» برگشت میکند به اصیل. و «حینئذٍ» یعنی حین الکون العقد فضولیاً.
1) حاشیة المکاسب، سید محمد کاظم طباطبایی یزدی، ج1، ص 170.
معنای دوم: طبق معنای اول اگر«علی الکشف» ذکر نشده بود عیب نداشت ولی ایشان «علی الکشف» را که ذکر کرده میخواهد بفرماید این ضمیر «علیه» در جمله «للزومه علیه» به مالک برگشت میکند و قبلاً هم «رضا المالک» گفته بود. بگوییم بنابر کشف از همان موقع وقوع، عقد بر مالک لازم است. «حینئذٍ» یعنی موقعی که ما قائل به کشف شدیم. این معنای دوم تقریبی است بر اینکه بگوییم در صورت کشف، کافی نیست که ما شروط را فقط راجع به اصیل حساب کنیم باید فضولی هم شرایط را داشته باشد. بعد میفرمایند بنابر کشف خیلی روشن است که عاقد فضولی باید همه شرایط را داشته باشد به خاطر اینکه در همان موقع عقد، نقل و انتقال صورت میگیرد. بعد ترقی میکند و میفرماید بلکه مطلقا بنابر نقل هم ما میتوانیم بگوییم که عاقد فضولی باید شرایط را داشته باشد ولو اینکه بنابر نقل، موقع انشاء عقد، نقل و انتقالی در کار نیست و نقل و انتقال بعد واقع میشود ولی در عین حال میگوییم فضولی هم مانند اصیل باید تمام شرایط معتبره را داشته باشد. به خاطر اینکه بنابر نقل، معنایش این نیست که حین الاجازة، ابتداءً یک عقد دیگری واقع میشود که گفته شود بیع الان(حین الاجازه) واقع میشود و الان باید تمام شرایط موجود باشد و مهم نیست فضولی قبلا شرایط را نداشته است.
بلکه بنابر نقل هم، جزء السبب همان عقد قبلی است و در باب بیع، طرفین، باید حین العقد در همان ابتدا، غیر از رضا واجد تمام شرایط معتبره در بیع باشند به خاطر اینکه جزءالسبب قبل از تمام اجزاء و در موقع تحققش باید صلاحیت صحت را داشته باشد تا بعد با رضایت تصحیح شود فلذا اگر کسی میخواهد ایجاب کند طرفش که میخواهد قبول کند اگر الان نمیداند مثمن چیست؟ مقدار آن چقدر است؟ ثمن چیست؟ ولی بعداً برایش روشن میشود این کفایت نمیکند وموقع ایجاب باید قابل واجد شرایط باشد والّا اگر واجد شرایط نشد ایجاب هم قهراً باطل میشود چون ارتباطی است.
«فلا یکفی اتصاف المتعاقدین بصحة الإنشاء و لا إحراز سائر الشروط - جمیع الشروط - بالنسبة إلی الأصیل فقط علی الکشف للزومه علیه حینئذ» به نظر میرسد که این «للزومه علیه» اگر آن معنای اول را بگیریم که للزوم علت برای احراز باشد، مناسب بود «علی الکشف» را بعد ذکر کند اول بگوید که احراز میکنیم اختصاص احراز به اصیل را به خاطر اینکه بر اصیل لازم بوده نه بر فضولی و بعد مسئله علی الکشف را ذکر کند. میگوید بنابر کشف شرایط معتبر است بلکه بنابر نقل هم معتبر است؛ آن واضح هست آن قاعدهاش بود که متأخر باشد ولی طبق معنای دوم که گفتیم این علت است برای اینکه چه خصوصیتی دارد که اینجا کشف باید ذکر شود حینئذٍ یعنی حالا که قائل به کشف شدیم «للزومه علیه» هم یعنی «علی المالک» بنابر کشف باید مالک ترتیب اثر بدهد، برای اصیل در موقع عقد حکم ترتیب اثر هست؛ این معنای دوم اظهر به نظر میآید. «للزومه علیه حینئذ» بعضی نسخ «حینئذٍ» ندارد که به جایی ضرر نمیزند هر دو احتمال میآید «بل مطلقا لتوقف تأثیره الثابت و لو علی القول بالنقل علیها» یعنی بر این شروط، همه شروط هست منهای رضا «و ذلک لأن العقد إما تمام السبب أو جزؤه» و شرایط بیع هم در تمام السبب معتبر است و هم در اجزاء، اگر دوتا جزء هم باشد در اجزاءش هم معتبر است «و علی أی حال فیعتبر اجتماع الشروط عنده» عند العقد «و لهذا لا یجوز الإیجاب فی حال جهل القابل بالعوضین» اگر حین الایجاب، قابل جاهل باشد و حین القبول عالم باشد آن ایجاب هم کفایت نمیکند و فایدهای ندارد به خاطر اینکه اجزاء باید حین تحقّقشان واجد شرایط معتبره باشند و چون نسبت به قبول شرایط موجود نیست قهراً ایجابش هم بیخود میشود. اینجاها را مرحوم ایروانی ایراد میکند.
«بل لو قلنا بجواز ذلک » اگر هم ما در اجزاء گفتیم جایز است و این معتبر نیست ولی باید گفت در اینجا معتبر است. به خاطر اینکه اجازه جزءالعقد نیست شرط العقد است، خود عقد همان چیزی است که فضولی و اصیل انجام دادهاند لذا اگر در اجزاء هم لازم ندانیم در اجازه که اصل عقد به آن قائم است در آنجا معتبر میدانیم «بل لو قلنا بجواز ذلک» در اجزاء «لم یلزم منه الجواز هنا لأن الإجازة علی القول بالنقل أشبه بالشرط » و اگر هم ما بگوییم جزء هست، جزء العقد نیست جزء المؤثر است و از ادله استفاده میشود که بیع که به آن عقد صدق میکند همان چیزی است که اصیل و طرف فضولی انجام میدهند و این اجازه خارج از اجزاء بیع است لذا شرایط را آنها باید داشته باشند و این جزئیت ندارد و فرض کنید ما در اجزای خود عقد گفتیم معتبر نیست ولی در اینجا که جزءالعقد نیست و اگر هم جزء باشد جزء المؤثر است بنابراین باید فضولی و آن طرف اصیل همه شرایط را داشته باشند «لم یلزم منه الجواز هنا لأن الإجازة علی القول بالنقل أشبه بالشرط و لو سلم کونها جزء فهو جزء للمؤثر لا للعقد فیکون جمیع ما دل من النص و الإجماع علی اعتبار الشروط فی البیع ظاهرة فی اعتبارها فی إنشاء النقل و الانتقال بالعقد» الان که میخواهد انشاء کند طرفین باید همه شرایط را داشته باشند.
موضوع: شک در حجیت أمارات
یک مطلبی که مورد تسلم مابین آقایان است و عقل هم به آن حکم میکند این است که اگر در جایی احراز ملاک شد ولی امتثال قطعیِ دستور مولا مقدور نبود باید آن مقداری که مقدور است را انجام داد که قطع به مخالفت پیدا نشود؛ در درجه اول امتثال ظنّی بعد امتثال شکّی بعد امتثال وهمی.
به طور مثال شخصی که نمیداند به زید بدهکار است یا به عمرو و قدرت پرداخت به هر دو را هم ندارد در صورتی که مظنونش این است که به زید بدهکار است؛ عقل حکم میکند حالا که قدرت بر امتثال قطعی ندارد، باید امتثال ظنّی کرده و پول را به زید بدهد. در این حرفی نیست.
شک در حجیت مساوی قطع به عدم حجیت
در همین فرض بالا اگر عدل واحد حکم کرد که آن شخص بدهکار به عمرو است؛ در صورت شک در حجیّت قول عدل واحد، مرحوم شیخ انصاری در بحث انسداد به طور قطعی میفرمایند که شک در حجیّت، حکم عدم را دارد؛ قطع به عدم جعل و شک در انشاء حجیّت، حکم واحد دارد. قهراً باید پول را به زید داد.
آن مقدار کمی که ما فحص کردیم به مخالفی برخورد نکردیم؛ به نظر میرسد این جزء ارسال مسلم ما بین آقایان است؛ هم در باب منجزیّت و هم در باب معذریّت هر دو باید احراز شود، چیزی که محرز نیست مثل احراز العدم میماند.
اشکال
این مطلب برای ما روشن نیست و ما اینجا تأمّل داریم چون در حجیّت بعضی از امارات مانند خبر عادل، دو نظر هست که اخذ به خبر واحد از باب سببیت است یا طریقیت؟
بعضی چیزها تلفیق شده است از سببیت و طریقیت، مرکّب از دو جنبه است. مثلا در مسألهی تقلید، از یک طرف اعلم بودن مجتهد جنبه طریقیت دارد و از طرف دیگر عادل بودن و امامی مذهب بودن مجتهد، جنبه سببیت دارد؛ شخصی که امامی نیست، عادل نیست اگر اعلم هم باشد تقلید از او جایز نیست ولو حرف او به واقع نزدیکتر باشد؛ زیرا شارع نمیخواهد غیر عادل ترویج شود؛ آن یک مفسدهای دارد که به خاطر آن از مطلوب أوّلی احکام خودش صرف نظر میکند.
نسبت به بعضی از امارات مثل خبر عادل، بحث هست که أخذ آنها از باب سببیت است یا طریقیت؟ ما در اینجا طبق هر دو مبنا بحث میکنیم:
بر مبنای سببیّت
طبق این مبنا شارع که فرموده شما قول عادل را بپذیرید به این معنا است که ولو در بعض موارد حرفش بر خلاف واقع در میآید، ولی آنجا که ظنّ هم دارید - اطمینان نه - که حرف عادل بر خلاف واقع است باز هم به قول او اخذ کنید. شارع میخواهد عادل احترام شود زیرا ردّ قول عادل مفسده دارد و این مفسده أهمّ از مفسده ترک فلان واجب است که به وسیله اخذ به قول عادل ترک میشود لذا شارع در صورت تزاحم حکم میکند که شما طبق قول عادل عمل کنید، آن واجب هم ترک شد، اشکال ندارد چون أخذ به قول عادل مهمّتر است.
اشکال
اگر شخص میداند یا به زید بدهکار است یا به عمرو و قدرت امتثال هر دو را ندارد در این صورت اگر بدهکاری به زید مظنون باشد ولی عدل واحد خبر داد که به عمرو بدهکار است در صورت شک در حجیت خبر عدل واحد طبق مبنای مرحوم شیخ انصاری و دیگران شک در حجیت، مساوی با عدم حجیت است و باید پول را به زید بدهد ولی به نظر ما این درست نیست زیرا درست است که بدهکاری به زید مظنون است و مثلا 60% به او بدهکار است ولی در مقابل بدهکاری به عمرو یک 40% است به انضمام 50% شک که در حجیت خبر عدل واحد داریم که در صورت عمل نکردن به خبر عدل واحد 50% محتمل است که مصلحت اخذ به خبر عدل واحد از بین برود؛ لذا اگر شخص به قول عادل عمل کند یک مصلحت مظنونی از دستش رفته و اگر به مظنون خودش عمل کند یک مصلحت موهوم از بین رفته است به انضمام احتمال50% از بین رفتن یک مصلحت اهمّ.
آیا آن 60% مصلحت مظنون، ترجیح دارد بر این 40% مصلحت موهوم به انضمام احتمال 50% از بین رفتن مصلحت أهمّ؟
خیلی روشن نیست که این 60% را ترجیح بدهیم و بگوییم ارسال مسلم است و آن طرف دیگر کالعدم حساب شود.
بر مبنای طریقیت
بر مبنای طریقیت دو فرض دارد:
فرض اول: قطعی بودن حجیّت طریق
فرض دوم: مشکوک بودن حجیّت طریق
بررسی فرض اول
شخص از یک طرف ظنّ دارد که به زید بدهکار است و از طرف دیگر به نحو طریقیت طبق بیّنه، قطع دارد که به عمرو بدهکار است زیرا بیّنه، قطعی الحجیّة است. در این صورت باید طبق بینه عمل کرد و ظنّ شخصی را کنار گذاشت. حال باید بررسی شود که چگونه میشود هم ظنّ داشته باشد به یک طرف و هم به مناط طریقیت آن طرف دیگر، طریق به واقع باشد؟
جمع آن اینگونه است که طریقیت، طریقیت نوعی است یعنی شارع مصالح کلیه را حساب کرده که اگر بخواهد احکام حفظ شود باید قول عادل معتبر باشد و ظنّهای شخصی در مقابل قول عادل ارزشی ندارد. و برای حفظ مصالح نوعیه قول عادل را طریق قرار داده است چون خطاهای اشخاص نوعا بیشتر از خطاهای قول عادل است.
بررسی فرض دوم
در این فرض هم گفتهاند عقل فطری به تقدّم طرف مظنون، حکم میکند؛ و شک در حجیّت مساوی عدم حجیّت است و این طرف مشکوک نمیتواند جلوی حجیّت ظنّ آن طرف را بگیرد؛ که مرحوم شیخ این را به وضوح مطلب بیان کرده و ردّ شده است.
اشکال
این مطلب به نظر ما واضح نیست؛ طرفِ 40% موهوم در فرض شک در حجیت، روی حساب کلی که شارع کرده، 50% محبوب شارع است و ممکن است که خواسته باشد خبر عادل أخذ شود و اعتنا به ظن شخصی نشود. در اینجا چگونه میتوان گفت که عقل فطری به تقدّم طرف مظنون حکم میکند.
لذا حتی بنابر طریقیت هم به صورت اصل کلی نمیتوان حکم کرد. شاید در بعضی از موارد به جهت متفاوت بودنِ مراتب اهمیّت یا کم و زیاد بودن فاصلهی دو طرف لازم باشد ما طرف مظنون را کنار گذاشته و طرف مقابل آن را أخذ کنیم.
ثمره: یک بحث کلی و معروف در باب انسداد است که میزان مظنون الطریقیة است یا مظنون الواقع؟ ممکن است بگوییم که مظنون الطریقیة میزان است.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: الخروج إلی ما دون المسافة بعد قصد الإقامة
ضرب المثل معروفی است که « در خانهی مور شبنمی طوفان است» سن که بالا میرود یک سرماخوردگی جزئی، آدم را بیحال کرده و مانع از فعالیت میشود. آقایان تا میتوانید همین حالا کار کنید والّا به سن ما که برسید مقتضی کم و موانع زیاد میشود قوا هم تحلیل میرود؛ به قول شاعر رهی معیری:
هر چه کمتر شود فروغ حیات/رنج را جانگدازتر بینی
سوی مغرب چو رو کند خورشید/سایهها را درازتر بینی
میخواستم امروز مباحثه نباشد ولی دیدم آقایان تشریف آوردید اعلام هم نشده، درست نیست که نیایم. از طرفی حال مطالعهی درس جدید نبود و از طرفی هم مانعهای غیر اختیاری پیش آمد. به هر حال، برای اینکه جلسه بیفایده نباشد چند کلمه راجع به یک فرع فقهی بحث میکنیم.
فرع فقهی از صلاة مسافر
مرحوم سید در بحث صلاة مسافر در کتاب العروة الوثقی میفرمایند:
«مسألة: إذا تحققت الإقامة و تمت العشرة أولا و بدا للمقیم الخروج إلی ما دون المسافة و لو ملفقة فللمسألة صور: الأولی أن یکون عازما علی العود إلی محل الإقامة و استئناف إقامة عشرة أخری و حکمه وجوب التمام فی الذهاب و المقصد و الإیاب و محل الإقامة الأولی ... الخامسة أن یکون عازما علی العود إلی محل الإقامة لکن مع التردد فی الإقامة بعد العود و عدمها و حکمه أیضا وجوب التمام و الأحوط الجمع» (1)
کسی از وطنش قصد مسافرت کرده و حرکت میکند تا به مقصد میرسد و قصد اقامه میکند قهراً آن قصدی که قبلاً داشته منقطع شده و تبدیل به تمام میشود. بعد از آنجا به محلی که کمتر از مسافت شرعی است میخواهد برود و بعدا هم به محل اقامه بر میگردد.
مرحوم سید، هفت صورت برای این مسأله بیان کرده است که ما در اینجا دو صورت را بحث میکنیم:
صورت اول: قصد کرده از محل اقامت به کمتر از مسافت شرعی برود، در حالیکه قصد برگشت به محل اقامت و قصد اقامه عشرة دیگری دارد.
صورت دوم: قصد کرده از محل اقامت به کمتر از مسافت شرعی برود و قصد برگشت به محل اقامت را نیز دارد ولی در قصد اقامه عشرة تردید دارد.
در صورت اول ایشان فرموده: در مسیر رفتن و آنجایی که رفته و در برگشتن و محل اقامه، همه جا تمام باید بخواند. در صورت دوم نیز فرموده باید همه جا تمام بخواند ولی احوط جمع است.
1) العروة الوثقی، سید یزدی، ج3، ص 489.
فارق بین این دوصورت چیست؟ چون قصد مسافت و قصد عدم قاطع معتبر است و قصد با تردید جور در نمیآید. همانطور که در صورت قصد اقامه عشره، دیگر قصد مسافرت ندارد بلکه قصد قاطع دارد، در صورت شک در قصد اقامه هم، شک دارد که آیا قاطع سفر خواهد آمد یا نه. چون بالأخره محل اقامه، وطنش نیست اگر هم قصد اقامه میکند، قرار است آنجا نماند؛ منتهی قصد اقامه، قاطع است و تردید در قصد اقامه، تردید در مسافرت است و شخص باید جازم باشد. این چه شبههای هست که ایشان در صورت تردید، به احتیاط مستحب حکم به جمع میکند ولی در جایی که مصمم برای قصد اقامه است میفرماید حتماً باید تمام بخواند. میتوان در قاطعیت قصد اقامه اشکال کرد؛ چون از کلمات بعضی بزرگان استفاده میشود که قصد اقامه، مانع از قصر است؛ کسی که قصد اقامه میکند در حین قصد اقامه، وظیفهاش عبارت از تمام خواندن است ولی معلوم نیست قاطع باشد؛ ما بین قاطع و مانع فرق است. کسی که قصد طی کردن یک مسافت شرعی را دارد که یک مقدارش معصیت و یک مقدارش طاعت است، آن مقداری که معصیت است، مانع از قصر است ولی قاطع نیست. اگر قاطع باشد آن بعدش که تبدیل به طاعت میشود باید هشت فرسخ باشد و ماقبلش به درد نمیخورد. اما اگر مانع باشد و قاطع نباشد در آن حال شارع احترامی برای این سفرش قائل نشده و ترخیص را که امتنان است به او نداده و اگر بعد از آن مسافتی که با معصیت طی کرده، چند فرسخ به عنوان طاعت طی کند و مقدار خروج از وطن تا مقصد، هشت فرسخ باشد، (مسافت) قطع نشده است فقط در حال معصیت، منعی داشته که در حال طاعت آن منع برداشته میشود. ولی قاطع تنها این نیست که حکم قصر نباشد؛ در باب معصیت، مسلم است که جنبه مانعیت دارد نه قاطعیت.
حالا در مورد قواطع مسافرت، بعضی از موارد که ذکر شده یک مقداری مورد بحث قرار گرفته است. یکی از قواطع، مرور به وطن است؛ مرور به وطن، قاطع موضوعی است آنجا درست است کسی که میخواهد هشت فرسخ برود و در وسط راه، از وطن ردّ میشود، این شخص تو وطن مسافر نیست عرفاً هم مسافر نیست نه اینکه شرع در اینجا احکام مسافرت را بار نکند. مسافر کسی است که دور از وطنش باشد و این شخص با آمدن به وطنش دیگر مسافر نیست و اگر چند فرسخ را قبل از وطن طی کرده، آن چند فرسخ به درد نمیخورد چون باید هشت فرسخاش متصل باشد. ولی در جایی که قصد اقامه میکند حکم شرعی این است که در آن محل، نماز را تمام بخواند ولی آیا این قصد اقامه، قبلیها را قطع میکند و از آنجا به بعد را باید ببیند که هشت فرسخ است یا نه؟ معمول آقایان، قاطع میدانند مرحوم سید هم قاطع میداند ولی بعضیها مثل صاحب مدارک قاطع نمیدانند و میگویند کسی که قصد دارد فرضا ده فرسخ برود اگر در وسط راه قصد اقامه کرد، نمازش تمام است ولی این قاطع نیست و لازم نیست از آنجا به بعد یک سفر دیگری باشد؛ همان قصد اولی را که قصد کرده بود ده فرسخ برود همان اقتضاء میکند که از محل اقامه که خارج شد نمازش را قصر بخواند.
مورد دیگر که قاطع بودنش مشکل است این است که کسی قصد اقامه کرده و یک نماز چهار رکعتی خواند بعد عدول کرد حکم شرعی این است که نماز را باید تمام بخواند ولی اینکه بگوییم قاطع هم است خیلی واضح نیست.
ولی فرض این است که مرحوم سید اعتنا نکرده به این مطلب که قصد اقامه مانع است نه قاطع. ایشان مسلم گرفته که قاطع است و لذا در صورت اول که آن شخص بعد از برگشتن قصد اقامه عشرة دارد میگوید نمازش در هنگام رفتن و برگشتن و در آن محل مادون مسافت و در آن محل اقامه، تمام است و احتیاط هم نمیکند. با اینکه نسبت به مسیر به سوی آن مادون المسافة و نسبت به خود آن مادون المسافة قصد اقامه نداشته است و آنها خارج از محل اقامه هستند.
حالا محل اقامه بعدی چون خود ادله قصد اقامه عشرة چه مانع باشد چه قاطع، آن اقتضاء میکند که چون قصد اقامه کرده نمازش تمام باشد ولی مرحوم سید در همه، حکم به تمام خواندن کرده است؛ احتیاط هم نمیکند، بتّی حکم میکند بر اینکه قاطع است.
سوال این است که چرا ایشان در صورت دوم (تردید) حکم به احتیاط ولو احتیاط استحبابی کرده است با اینکه کسی که قصد اقامه را قاطع میداند باید به صورت بتّی حکم به تمام خواندن بکند زیرا در قطع، قصد معتبر است و این شخص دیگر عزم ندارد به هشت فرسخ بدون قاطع برود؟
من یک احتمال میدهم البته با کلام مرحوم سید در جای دیگر فی الجمله منافات دارد ولی این موردی را که ایشان در یک مسئله ذکر کرده یک مقدار ناسازگار بودنش، جواب داده میشود - خیلی جاها در عروة هست که با جاهای دیگرش قابل توجیه نیست – آن احتمال این است که بگوییم: اقامه عشرة، قاطع است ولی به چه دلیل ما باید نیت عدم القاطع داشته باشیم. وجود خارجی قاطع، قطع میکند. تحقق آنچه که قاطع است جلو و عقب را قطع میکند. ولی چیزی که فرضاً وجود خارجی پیدا نکرده ولی من تردید داشتم که آیا محقق میشود یا نه و محقق هم نشد آیا نفس تردید، به مسئلهی قصر اشکال میرساند؟ ممکن است بگوییم: برای طی هشت فرسخ، نیت داشتن معتبر است؛ در روایات هم تصریح شده کسی که صد فرسخ بدون نیت برود کافی نیست. قاطع هم جایی که نیت قطع داشته باشد از ادله استفاده میشود که قصر نیست ولی اگر واقعاً قاطعی در کار نیست منتهی این احتمال میدهد قاطع در کار باشد آیا اینجا هم مثل همان صورتی است که واقعاً قاطع باشد؟ بله در مسافرت اگر اصل مسافرت باشد، تردید و عدم قصد مسافرت چون ر وایت دارد حکم واحد دارد ولی در این مورد یک روایت خاصی نیست که حکم تردید را بیان کند. ممکن است ما در اینجا بگوییم حکم دائر مدار نفس القاطع است با استصحاب اینکه من بعداً قصد اقامه نمیکنم استصحاب استقبالی. نمیدانم بعداً قصد اقامه خواهم کرد یا نه؟ بعداً قاطعی محقق میشود یا نه؟ با استصحاب میگویم محقق نمیشود. فرض این است که بنا دارم به وطن خودم برگردم و از اینجا تا وطن خودم هم هشت فرسخ هست احتمال میدهم قاطعی باشد استصحاب میگوید قاطع در کار نیست، نماز قصر است. در اینجا بگوییم دلیل روشنی نیست که ما حکم کنیم به اینکه نسبت به قاطع، علم و عزم معتبر است. نسبت به مقدار سفر عزم معتبر است صرف هشت فرسخ رفتن کافی نیست ولی راجع به قاطع حکمی نه قاطع موضوعی مثل وطن اینها هم هست یا نه؟ آیا از ادله سفر استفاده میشود که شارع، جزم را معتبر میداند؟ ممکن است استفاده شود لذا فتوا این است که مضر است چون نیت نکرده باید نیت عدم القاطع هم داشته باشد. ولی ممکن است بگوییم خود قاطع، مانع است نه عدم العزم بر قاطع و عدم العلم به قاطع. شاید نظر مرحوم سید در اینجا که فرق گذاشته به همین مطلب بوده که در صورتی که تصمیم دارد قاطع را بجا بیاورد آن را منجز حکم کرده ولی در جایی که شک دارد که آیا نیت میکند یا نه میگوید شاید استصحاب و عدم القاطع را جاری کنیم. این احتمال هست.
این مسئله مورد بحث را میشود این طور توجیه کرد منتهی این عرض ما با فرمایش دیگر مرحوم سید در جای دیگر از صلاة المسافر نمیسازد. آنجا میگوید (1)کسی که میخواهد خارج شود باید نیت داشته باشد به وطنش نرود، قصد اقامه نکند و اگر نیت دارد که قصد اقامه کند یا به وطن برود این سفرش سفر حساب نیست بلکه اگر تردید هم داشته باشد سفرش سفر حساب نیست. آنجا صورت تردید را عطف کرده به صورتی که نیت قاطع دارد و احتیاط هم نکرده و به صورت بتّی فرموده است.
موضوع: القول فی المجاز(2)
مرحوم شیخ فرمود همه شرایطی که در بیع معتبر است در بیع فضولی هم، همه آن شرایط منهای اقتران رضا معتبر است. « فیکون جمیع ما دلّ من النصّ و الإجماع علی اعتبار الشروط فی البیع ظاهرة فی اعتبارها فی إنشاء النقل و الانتقال بالعقد» (2)و بدون آن شرایط مباحث مربوط به فضولی مطرح نمیشود.
استثناء از شروط معتبر در هنگام عقد فضولی
مرحوم شیخ در ادامه یک مطلب را استثناء میکند: « نعم، لو دلّ دلیل علی اعتبار شرطٍ فی ترتّب الأثر الشرعی علی العقد من غیر ظهور فی اعتباره فی أصل الإنشاء، أمکن القول بکفایة وجوده حین الإجازة، و لعلّ من هذا القبیل لقدرة علی التسلیم، و إسلام مشتری المُصحَفِ و العبدِ المسلم » (3)اگر یک شرطی نسبت به ترتب اثر شرعی معتبر شده باشد آنجا ممکن است بگوییم اگر در وقت اجازه، حاصل شد کفایت میکند و لازم نیست حین العقد هم وجود داشته باشد مثل قدرت بر تسلیم و اسلام مشتری در هنگام خریدن مصحف و عبد مسلمان. لذا اگر کسی موقع عقد فضولی کافر بود ولی موقع اجازه، مسلمان شد کفایت میکند و فرقی نمیکند که کافر، طرف اصیل باشد یا طرف فضولی.
نقد کلام مرحوم شیخ
این استثنای مرحوم شیخ برای ما قابل فهم نیست. در ابتدا که فرمود تمام شرایط منهای اقتران رضا، در عقد فضولی معتبر است آیا مراد شرایطی است که عقلاء شرط میدانند؟ بلا اشکال این مراد نیست. آن مطلب اول این بود که منهای اقتران رضا هر چه که در صحت بیع دخالت دارد اینجا هم معتبر است و معتبر در صحت معنایش معتبر در ترتیب اثراست. مراد در ابتدا شروط شرعی معتبر است نه تنها عقلائی که شرع معتبر نمیداند و اگر گفتیم که همه شرایطی که شرع معتبر کرده در صحت معامله منهای اقتران به رضا همه باید وجود داشته باشند دیگر این استثناء معنا ندارد. بعض از حواشی هم نگاه کردم، محصلی نداشت؛ آقای ایروانی میگوید آن اول شرایط معتبر در وقوع بیع است و دومی شرایط معتبر در تأثیر عقد است. عرض ما این است که وقوع بیع صحیح با تأثیر چه فرقی دارد؟ بله در وقوع بیع باطل، شرایط وقوع، اعم از صحیح و فاسد است ولی اینجا شرایط عقد صحیح مراد است. آن وقت چطور صحت العقد در مقابل تأثیر یک چیز دیگری است!
عرض ما راجع به شرط قدرت بر تسلیم این است که در بیع شرط است که در ظرف عمل باید قدرت بر تسلیم داشته باشد، قدرت بر تسلیم حین العقد شرط نیست کسی که دست و پایش بسته است ولی در ظرف عمل میتواند مبیع را تسلیم کند همین کفایت میکند اما این یک بحثی است که ربطی به مسئله فضولی ندارد که فضولی استثناء شده باشد، از شرایط عامه خود بیع است. راجع به شرا کافر هم همینطور است اگر موقع انشاء، طرف مسلمان نبود ولی موقعی که قرار است مالکیت برای طرف بیاید، مسلمان شود آن هم کفایت میکند. اگر مصحف به کافر به صورت بیع سلف فروخته شود ولی در موقع تحویل، مسلمان شده باشد این هم اشکالی ندارد. اینها یک شرایط عامه است که لازم نیست در حین عقد وجود داشته باشند و اختصاص به فضولی ندارند در غیر فضولی هم همینطور است.
استمرار شروط تا زمان اجازه
«ثمّ هل یشترط بقاء الشرائط المعتبرة حین العقد إلی زمان الإجازة، أم لا؟ لا ینبغی الإشکال فی عدم اشتراط بقاء المتعاقدین علی شروطهما حتّی علی القول بالنقل. نعم، علی القول بکونها بیعاً مستأنفاً یقوی الاشتراط». (1)
شرط استمرار نسبت به شروط متعاقدین
مرحوم شیخ در مورد استمرار شروط تا زمان اجازه میفرمایند: در شرایط متعاقدین بلا اشکال استمرار معتبر نیست و شخص فضولی اگر بعد از عقد خوابید و وقت اجازه خواب بود هیچ اشکالی ندارد؛ لزومی ندارد موقع اجازه بیدار باشد یا مطلع باشد او عقد خودش را با شرایط انجام داده است و این مالک اصلی هم اجازه میدهد آن اصیل هم که اجازه داده بود از اول، لذا این عقد صحیح است. اصیل هم لازم نیست موقع اجازه، مطلع باشد در روایات فضولی بود که گاهی اصیل عقد را با فضولی انجام داده است، بعد مالک اصلی متوجه شده، اجازه میدهد.
حتی بنابر قول به نقل هم استمرار شرط نیست زیرا بنابر نقل درست است که از حالا ملکیت و نقل و انتقال واقع میشود ولی اثرش همان عقد قبلی است که منشأ میشود برای این اثر گذاشتن و لازم نیست عاقد الان متوجه باشد که مالک اصلی دارد چکار میکند.
استمرار شروط بنابر بیع جدید بودن اجازه
بعد ایشان میفرمایند فرض مسئله این است که عاقد همان بایع است – حالا مثل شخص وکیل یا مأذون، بیع او بیع مالک هم حساب میشود آن یک بحث دیگری است والّا در اینجا عاقد همان بایع است - ولی یک قول ضعیفی هست که بایع عبارت از مجیز است و اجازه مالک اصلی، بیع مستأنف است. اصیل که قبلاً قبول کرده، قبول متقدّم است این اجازه هم ایجاب متأخر است. ایشان میفرمایند اگر این طور باشد باید آن شرطی که در حین عقد بوده، تا وقت اجازه استمرار پیدا کند.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 468.
نقد کلام مرحوم شیخ
ولی به نظر میرسد در صورت قائل شدن به بیع جدید هم ادامه لازم نباشد؛ اصیلی که قبلاً قبول کرده و تا وقت اجازه، استدامه حکمی پیدا کرده این دیگر استمرار نیاز ندارد. گاهی بعد از عقد خوابیده و اگر هم بیدار شود جهتی ندارد که از آن عقد برگشته باشد این قبول متقدم و این اجازهی مالک اصلی هم ایجاب متأخر است، این را ما دلیل نداریم که باطل باشد ولو عقد مستأنف هم بدانیم این یک کار عقلائی است و دلیل اجماع بر خلافش هم روشن نیست که تقدیم قبول بر ایجاب اشکال داشته باشد. و بالفعل متذکر بودن هم معتبر نیست ولی متذکر بودن شأنی معتبر است؛ اگر اصیل برگشته باشد، آن به درد نمیخورد.
خلاصه علی القول به اینکه بیع جدید است بخواهیم بگوییم همان شرائط متعاقدین که قبلاً بوده استمرارش تا وقت اجازه معتبر است، این روشن نیست که معتبر باشد.
شرط استمرار نسبت به شروط عوضین
«و أمّا شروط العوضین، فالظاهر اعتبارها بناءً علی النقل، و أمّا بناءً علی الکشف فوجهان، و اعتبارها علیه أیضاً غیر بعید» (1)
بنابر نقل: راجع به شروط عوضین اگر ما قائل به نقل شدیم، استمرار معتبر است اگر یک چیزی قبلاً صلاحیت ملکیت داشت بعد از صلاحیت ملکیت خارج شد یا ملک مالک بود ولی بعداً خارج شد بنابر نقل این عقد باطل است زیرا موقعی که میخواهد اجازه بدهد بنابر نقل، الان نقل و انتقال واقع میشود و اگر الان صلاحیت ملکیت نداشته یا ملک مالک نباشد، وقوع نقل و انتقال معنی ندارد. قهراً بنابر نقل باید در موقع اجازه هم قابلیت ملکیت و هم فعلیت ملکیت موجود باشد تا نقل و انتقالی واقع شود.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 468.
مرحوم شیخ در خیلی از مواقع برای چیزهای قطعی، کلمه «الظاهر» را به کار برده است؛ حتی یک جایی محاسبات ریاضی برهانی داشت آنجا هم ایشان کلمه الظاهر را به کار برده بود. اینجا هم که فرمود «أمّا شروط العوضین، فالظاهر اعتبارها بناءً علی النقل» مراد از ظاهر، قطع است و بنابر نقل قطعاً استمرار معتبر است.
بنابر کشف: که قبلاً این عوض صلاحیت ملکیت داشته و ملکیت بالفعل هم داشته، حالا موقع اجازه صلاحیت ندارد ایشان میفرمایند که بعید نیست که این جا هم استمرار معتبر باشد چون حالا که میخواهد ترتیب اثر بدهد آن عوض از صلاحیت خارج شده است. ایشان میفرمایند بعید نیست که بگوییم «أوفوا بالعقود (1)» این مورد را نمیگیرد یا ادله از این مورد انصراف دارد.
نقد کلام مرحوم شیخ
البته مرحوم شیخ سابقا در بیان ثمرات کشف و نقل با صاحب جواهر مخالفت کرده و منکر ظهور در استمرار شدند و فرمودند که استمرار معتبر نیست (2)که این حرف ایشان، حرف درستی است. اگر بنابر کشف هیچ فایدهای برای اعتبار ملکیت حین العقد نباشد، استمرار معتبر است. ولی گاهی اوقات در موقعی که میخواهد ترتیب اثر بدهد، خود عوض تلف شده و صلاحیت ندارد ولی نماءاش موجود است. در آنجا مرحوم شیخ مثال میزد به روایت ابی عبیده که میگوید : دوتا صغیره را فضولتا عقد کردهاند، بعد پسر، بزرگ میشود و اجازه میدهد و میمیرد و دختر در موقع اجازهی پسر، صغیره بوده، بعد که بزرگ میشود، آن عقد را اجازه میدهد، در حالیکه در موقع اجازه دادن، طرف مقابل (شوهر) از صلاحیت افتاده بود. در این مثال ثمره راجع به ارث است. لازم نیست بتوانند ازدواج داشته باشد. مرحوم شیخ میفرمود در باب نکاح با اینکه طرف مُرده و الان عقد نکاحی موجود نیست ولی برای بعضی ثمرات دیگرش، ادلهی کشف حکم به صحت کرده است. در بحث ما هم میتوان به خاطر ثمرات و نماءها که موجود هستند حکم به عدم اعتبار استمرار شروط کرد. لذا اینکه مرحوم شیخ در اینجا فرمود « و اعتبارها علیه أیضاً غیر بعید» این کلام ایشان اشکال دارد و نباید استمرار شروط را معتبر دانست و خلاف مبنای خود ایشان هست.
الثانی: هل یشترط فی المجاز کونه معلوماً للمجیز بالتفصیل
اگر اجازه مجیز بخواهد نافذ باشد آیا آن عقد مجاز تفصیلاً با جزئیات باید برای مجیز مشخص باشد یا علم اجمالی به اینکه یک چیزی صلاحیت برای اجازه دارد، کفایت میکند؟ «هل یشترط فی المجاز کونه معلوما للمجیز بالتفصیل من تعیین العوضین» آیا شرط است که علم تفصیلی به عوضین داشته باشد یا نوع وجنس عقد را بداند مثلا اگر فضولی، کنیز یک شخصی را به دیگری داده لازم است که بداند که آنرا فروخته یا عقد نکاح کرده یا تحلیل کرده برای طرف. ایشان میفرمایند که دو وجه در اینجا هست:
وجه اول: علم اجمالی کفایت میکند. با این بیان که اجازه مانند اذن است. اذن، انشاء رضای متقدّم بر عقد است، اجازه انشاء رضای متأخر بر عقد است. همانطوری که در اذن، وقتی موکل کسی را وکیل میکند و وکالت مطلقه به او میدهد، علم تفصیلی به کارهای وکیل ندارد ولی به خاطر وکالت مطلقه که داده، عمل وکیل، عمل موکل حساب میشود و اشکالی هم ندارد حالا اجازه هم انشاء رضای متأخر است مثل آن اذن متقدّم، علم تفصیلی در آن شرط نیست.
وجه دوم: علم تفصیلی باید داشته باشد. با این بیان که اجازه تنها یک شرط خارجی نیست بلکه رکن عقد است و ارکان عقد باید برای آنهایی که ایجاد این رکن را میکنند، بالتفصیل معلوم باشد.
به نظر میرسد ایشان به وجه دوم تمایل دارند که در ادامه میفرمایند بنابر وجه دوم اگر کسی بخواهد اجازه تعلیقی بدهد صحیح نیست؛ اصلاً نمیداند عقد فضولی واقع شده یا نه؛ میگوید اگر چنین عقدی واقع شده باشد من اجازه دادم و خارجاً هم چنین عقدی واقع شده. با توجه به وجه دوم این عقد باطل است چون اجازه رکن است مثل ایجاب و قبول میشود. دعوای اجماع هست بر اینکه تعلیق در باب عقود باطل است؛ این اجازه ولو موضوعاً خودش عقد نیست، عاقد آنها هستند ولی چون حکماً رکن حساب میشود(و به منزلهی ایجاب و قبول است) همان اجماع کأنّ اینجا میآید.
«فتأمل» عبارت از این است که شبیه به چیزی بودن لازمهاش این نیست که این، عین آن باشد. آن وقت خیلی روشن نیست که ما بگوییم اگر اجماعی راجع به ارکان عقد و طرفین عقد - بایع و مشتری - بود عین همان در اجازه هم است.
مرحوم آقای آسید محمد تقی خوانساری (رضوان الله علیه) برای این مطلب مثال جالبی میزد؛ ایشان میفرمود چند نفر بر سر ملکیت اسبی اختلاف داشتند یکی مدعی بود که اسب مال من است. دیگری یک چیزی روی اسب میاندازد و میگوید بگو ببینیم نر است یا ماده؟ مدعی میگوید نر است. برمیدارند، میبینند ماده است. بعد آن مدعی میگوید که نرِنر هم که نگفتم. حالا اجازه که به منزله رکن است یک چنین رکنی هم نیست که دیگر اجماعی هم که شد آن امر تعبدی را هم بیاییم تعدی بدهیم با اینکه در موضوع اینها قرار نگرفته است.
موضوع: المجاز إمّا العقد الواقع علی نفس مال الغیر و إمّا العقد الواقع علی عوضه
«الثالث: المجاز، إمّا العقد الواقع علی نفس مال الغیر، و إمّا العقد الواقع علی عوضه، و علی کلّ منهما إمّا أن یکون المجاز أوّل عقد وقع علی المال أو عوضه، أو آخره، أو عقداً بین سابق و لاحق واقعین علی مورده، أو بدله، أو بالاختلاف». (1)
بحث راجع به عقود مترتبه بر مال اصلی است این عقود مترتبه یک مرتبه روی خود مال مالک است یک مرتبه روی عوض مال است. مرحوم شیخ مثالی زده که ما قسمت اولش را بحث میکنیم در اینجا سه معامله را بیان میکنیم که تا انتهای بحث توجه به آنها مهم است:
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 469.
معامله اول: بایع فضولی عبد زید را فروخت به دیگری و در مقابل اسبی را دریافت کرد.
معامله دوم: مشتری هم عبد را به شخص سومی فروخت و کتابی دریافت کرد.
معامله سوم: شخص سوم هم عبد را به چهارمی فروخت و دیناری دریافت کرد.
بررسی معامله سوم
سه تا معامله روی مال اصلی واقع شده منتهی با افراد مختلف. بعد مالک اصلی معاملهی وسط (معامله دوم) را اجازه میدهد. صحت این معامله، بحث کلی فضولی است که بنابر صحت فضولی این وسطی صحیح است در این حرفی نیست؛ حال آیا این اجازهای که مالک نسبت به معامله دوم داد، کفایت میکند نسبت به معامله سوم که آن هم تصحیح شود یا نه؟ ایشان میفرمایند بنابر کشف کفایت میکند و عقد سوم هم تصحیح میشود به خاطر اینکه بنابر کشف موقعی که عقد، راجع به کتاب واقع شده از همان وقت نقل و انتقال واقع شده آن عقد بعدی هم که دارد عبد را میفروشد به دینار، ملک خودش را دارد میفروشد، احتیاج به اجازه جدید ندارد. ولی اگر ما قائل به نقل شدیم و گفتیم موقعی که عقود واقع شد، آن موقع، نقل و انتقال نمیشود؛ بلکه موقع آمدن اجازه از طرف مالک است که نقل و انتقال واقع میشود؛ در این صورت وقتی که مالک، معاملهی دوم را اجازه داد بعد از اجازه، نقل و انتقال بین عبد و کتاب واقع میشود در حالیکه معاملهی سوم، قبل از اینکه اجازه بیاید واقع شده بود پس موقعی که شخص سوم، عبد را به دینار فروخته، مالک عبد نبوده است. (در اینجا معامله سوم مبتنی بر اشتراط مالکیت در حال عقد و عدم اشتراط آن میشود که در فرض اشتراط، حق اجازه ندارد چون حین العقد مالک عبد نبوده و در فرض عدم اشتراط، حق اجازه دارد.) حالا اگر بگوییم کسی که الان مالک است میتواند عقدی را که قبلاً خودش انجام داده، اجازه دهد «من باع شیئاً ثم ملکه» فضولتاً یک چیزی را فروخته ملکش نبوده ولی بعداً مالک شده، بگوییم میتواند اجازه دهد، اینجا ممکن است بگوییم روی این مبنی درست است؛ موقعی که عبد فروخته شده به دینار، شخص مالک نبوده ولی بعد به وسیله اجازهای که مالک نسبت به معامله دوم داده، این شخص سوم، مالک شده منتهی قبلاً عقدی انجام داده بود(معامله سوم) که آن عقد یا همینطور خودبهخود منتقل و تصحیح میشود یا با اجازه.
اما اگر بگوییم شخصی که میخواهد اجازه دهد باید موقع عقد، مالک باشد در اینجا معامله سوم تصحیح نمیشود چون فرض این است که شخص سوم، که میخواهیم معاملهاش (معامله سوم) را تصحیح کنیم در موقع عقدش، هنوز اجازهای نسبت به معامله دوم نیامده، پس هنوز مالک عبد نشده، آنرا فروخته است. به هر حال این مبتنی میشود بر اینکه آیا شرط است که حین العقد، آن مجیز مالک باشد تا اجازهاش مفید باشد یا نه شرط نیست؛ بعد العقد هم که مالک شد کفایت میکند.
بررسی معامله اول
معامله دوم که عبد را داده و کتاب را گرفته چون مالک اصلی آنرا اجازه داد، آن صحیح است. معامله سوم هم که روی مبنی فرق میکند. اما معامله اول که بایع فضولی عبد را در مقابل اسب فروخته بود، مالک اصلی آنرا اجازه نکرده - مالک اصلی معامله وسطی را امضاء کرده بود - پس از ناحیه مالک مجیز، معامله اول فسخ است و طرف اصیل مالک نخواهد شد.
ولی از ناحیه شخص ثالث که کتاب را داده و عبد را مالک شده (آن معامله اول منوط به قابلیت اجازه او است اگر مالکیت در حال عقد را شرط بدانیم، اجازه او نافذ نیست ولی اگر مالکیت در حال عقد را شرط ندانیم و مالکیت در حال اجازه را کافی بدانیم اجازه وی نافذ است. به بیان دیگر ) آنکه بعداً به وسیلهی اجازهی مالک، ملکیت برایش حاصل شده، آن میتواند بگوید من به وسیلهی اجازه مالک اصلی، مالک عبد شدم و حالا معاملهی اول را اجازه میدهم؛ هر چند در موقع معامله اول، این شخص هیچ کاره بود. التبه بنابر اینکه مالکیت حین العقد در باب فضولی شرط نباشد و مالکیت بعد العقد کفایت کند. و در نتیجه مالک جدید، عقد میکند و نقل و انتقال بین این مالک جدید و آن طرف اصیل صورت میگیرد و عبد به اصیل منتقل میشود و اسب هم به این مجیز منتقل میشود.
دو فرض در مسأله «من باع شیئا ثم ملکه»
در مسئله «من باع شیئاً ثم ملکه» دو فرض هست:
فرض اول: بایع فضولی مال دیگری را فضولتاً فروخته و بعد خودش مالک شده است. مرحوم شیخ در آنجا که این مسأله را مطرح کرده این فرض اول را بحث کرده است.
فرض دوم: بایع فضولی ملک دیگری را فروخته، آن وقت مالک اصلی آمده ملکش را فروخته به شخص دیگری حالا این شخص که الان مالک شده، آن عقدی را که فضولی انجام داده بود آن را میخواهد اجازه دهد در این فرض دوم موقعی که عقد فضولی واقع شده این مالک جدید، مالک نشده بود؛ همان طوری که در فرض اول «من باع شیئاً ثم ملکه»، بایع فضولی حین العقد مالک نبود، اینجا هم مالک جدید حین العقد الفضولی مالک نبوده است.
کلام مرحوم شیخ
مرحوم شیخ «من باع شیئاً ثم ملکه» را که بحث میکند، می گوید این بحث دو فرض دارد، فرض اول را مطرح میکند که عاقد فضولی همان مجیز است ولی در این فرض دوم، فضولی یک فرد است و مجیز یک فرد دیگری است که در موقع عقد مالک نبوده حالا مالک جدید شده است. و فضولی در فرض اول و این مالک جدید در فرض دوم هر دو در مالک جدید بودن مشترکند و تفاوتشان در این است که در فرض اول، فضولی که الان مالک جدید شده همان عاقد است ولی در فرض دوم مالک جدید همان عاقد نیست.
ایشان میفرمایند در کلمات علماء فرض مسأله «من باع شیئا ثم ملکه» همان فرض اول است اما حکم فرض دوم هم از این فرض اول فهمیده میشود. و در بحث اینجا ایشان میفرمایند: مشتری که در معامله دوم مالک عبد شده، میتواند معامله اول را اجازه دهد چون مالک جدید عبد است.
نقد کلام مرحوم شیخ
عرض ما این است که این کلام ایشان در اینجا هم بنابر کشف و هم بنابر نقل اشکال دارد:
بنابرکشف: وقتی که مالک اصلی معامله دوم را اجازه داد و صاحب کتاب مالک جدید عبد شد، بنابر کشف این مالک جدید بعد از این اجازه، از همان اول مالک شده بود، بعد موقعی که مالک شده، آمده ملک خودش را که عبد است فروخته به شخص دیگری و در مقابل آن دیناری دریافت کرده است و در واقع آن مالک دینار الان، مالک عبد است او باید بیع عبد به اسب را اجازه کند، نه این شخصی که کتاب را داده و عبد را گرفته است.
بنابر نقل: بنابر نقل هم اگر ما شرط ندانیم که مجیز باید موقع عقد خودش مالک باشد، مالک اصلی که اجازه میدهد معامله دوم را و عبد به صاحب کتاب منتقل میشود، آن وقت اگر مالک جدید عبد، معامله سوم (که خودش عبد را در مقابل دیناری فروخت) را اجازه دهد مصداق «من باع شیئاً ثم ملکه» میشود چون او آمده عبدی که معامله فضولی رویش شده بود را فروخته و دینار گرفته است و به وسیله اجازه مالک اصلی این مالک شد. حالا اگر این آن معامله سوم را اجازه دهد، مالک عبد همان کسی میشود که درهم را داده و عبد را گرفته است و این شخص باید معامله اول (اسب با عبد) را اجازه دهد؛ منتهی اگر خودبهخود منتقل شده باشد او باید اجازه بدهد. اما اگر (امر معامله سوم) متوقف بر اجازه این شخصی است که کتاب را داده، عبد را خریده؛ چون این فعلاً مالک عبد است مخیر است که معامله سوم را که خودش انجام داده اجازه دهد یا معامله اول که بایع فضولی آمده عبد را به فرس فروخته، آنرا اجازه دهد.
به بیان دیگر اگر خودبهخود منتقل شود این شخص که کتاب را داده و عبد را گرفته، دیگر نسبت به معامله اول هیچ کاره است و آن که دینار را داده، او باید معامله اول را اجازه دهد؛ اما اگر بگوییم که معامله سوم منوط به اجازه است، اینجا شخصی که کتاب را داده و عبد را گرفته، مخیر میشود میتواند معامله سوم یا معامله اول هر کدام را که خواست اجازه دهد.
این محل خلاف است که آیا خودبخود تا آن خرید به این منتقل شود بدون احتیاج به اجازه یا اینکه احتیاج به اجازه دارد؟ یک نظر این است که احتیاج به اجازه ندارد همین که این شخص خرید و مالک شد در رتبه بعدی خودبهخود به دیگری منتقل میشود و این به حسب دو مبنی با هم تفاوت میکند.
خلاصه اینکه مرحوم شیخ مطلقا فرمود که اجازهی معامله اول با این صاحب کتاب است که کتاب را داده و مالک عبد شده، این مطلب درست نیست.
موضوع: مقدار مسافت شرعی
فرع اول: طرح یک فرع فقهی توسط شهید مدنی:
یک وقتی شهید سید اسدالله مدنی، از نجف تازه آمده بود این فرع را عنوان کرد که اگر کسی به شهری وارد شود که وطنش نیست ولی میداند که اگر نمازش را تمام بخواند اهل آن شهر او را بیرون میکنند و اگر شکسته بخواند تا ده روز نگهاش میدارند؛ حال این شخص چگونه باید نماز بخواند؟
خود ایشان نظرش این بود که ادله قصد اقامه اثباتاً و نفیاً متعارض است و به مقتضای دلیل اولی که عبارت از تمامیت است باید نماز را تمام بخواند.
ایراد به کلام شهید مدنی
ما دو ایراد به ایشان داریم:
أوّلا: مسئله حکمش روشن است زیرا اگر کسی بخواهد نماز بخواند، ولی نگذارند آن طوری که شرع تعیین کرده نماز بخواند، از چنین کسی تکلیف نماز أداءً ساقط است و باید بعدا قضای آنرا بهجا بیاورد. و اگر کسی «لاتسقط الصلاة بحال» را در اینجا درست بداند و بگوید تکلیف نماز در هیچ حالی ساقط نمیشود، آن موقع مخیّر هست هر طور که خواست بخواند.
پرسش: وقتی خواست قضاء کند، قصر قضاء کند یا تمام؟ پاسخ: آن وقت که نیت کرده، مخیر است قصد اقامه کند یا نکند اگر خواست بماند قصد میکند و نماز تمام اداءً از او ساقط میشود و اگر نخواست قصد اقامه کند نماز شکسته از او ساقط میشود بعدا باید قضا کند؛ علی أی تقدیر نمیگذارند به وظیفهاش عمل کند.
ثانیا: در درجه اول حکم مسئله همان است که در بالا گفته شد ولی اگر از این صرف نظر کردیم آنکه ایشان گفت باید به مقتضای دلیل اولی نماز را تمام به جا بیاورد، این صحیح نیست و نماز را باید قصر به جا بیاورد زیرا ادله مسافرت اخصّ است از آن ادله اولیه که حکم میکند نمازهای ظهر و عصر و عشاء چهار رکعت است و اینجا نباید به عام فوق مراجعه کرد بلکه به عامی که تحت هست باید مراجعه شود مانند « وَ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاَةِ » (1).
1) نساء / 101.
خلاصه ایشان میخواست مراجع را آن أدلهی تمام قرار دهد که ما عرض کردیم اولاً تکلیف ساقط است و ثانیا اگر ثابت بود مرجع « وَ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ » است نه ادله اولیه تمامیت نماز.
فرع دوم: مسافت شرعی چه مقدار است؟
در اوایل طلبگی ما، میگفتند مسافت شرعی، هشت فرسخ است و هر فرسخ شش کیلومتر، قهراً چهل و هشت کیلومتر امتدادی یا تلفیقی میشد. بعد مرحوم آقای بروجردی که به قم تشریفآورد ایشان فرسخ را پنج کیلومتر و نیم قائل بود.
ولی با مراجعه به بعضی از مآخذ به نظر میرسد که هشت فرسخ، چهل کیلومتر است و مسافت شرعی حدود چهل کیلومتر است. اخیراً بعضی از اهل خبره روی تمام ضوابطی که شرع راجع به مسافت شرعی قرار داده، کارکردند مثلاً برای «مسیرة یومٍ» (1)که در روایات آمده، یک روز متوسط را در یک زمین خاکی - نه آسفالت که صاف باشد- با در نظر گرفتن پستی و بلندیهای متعارف، با شتر از اول آفتاب تا غروب حرکت کردند، و برای نماز و غذا یک مقدار متعارفی توقف کردند، مسافتی که اینها تا غروب رفتند، با چهل کیلومتر تطبیق داشت. یا اینکه پیغمبر ﷺ ذی خُشب میرفته را حساب کردند، با همان چهل کیلومتر تطبیق کرد. مسافت مکه تا عرفات را حساب کردند آن هم حدود بیست کیلومتر است که رفت و برگشتش چهل کیلومتر میشود. خلاصه مجموع آن ضوابط با همان چهل کیلومتر تطبیق شد.
1) «وَ قَدْ سَافَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِلَی ذِی خُشُبٍ وَ هِیَ مَسِیرَةُ یَوْمٍ». من لا یحضره الفقیه، ج1، ص 435.
پرسش: اینکه فرمودید موضوع شناسی کردند، این طور موارد محل مراجعه، مرجع است یا اهل خبره؟
پاسخ: آن مقداری که مربوط به فهم کتاب و سنّت هست و باید از ادله استخراج شود در این مقدار باید به مجتهد رجوع شود و آن مقدار که مربوط به موضوع شناسی در خارج است باید به اهل خبره رجوع شود. در اصل اینکه حکم رخصت است یا عزیمت، باید از مرجع، تقلید کرد اما راجع به موضوع شناسی و تطبیقات خارجی باید از اهل خبره پیروی کرد. مثلا در مسائل پزشکی مرجع، حکم الکل صنعتی را بیان میکند اما اینکه در خارج الکل صنعتی چیست این مربوط به اهل خبره است.
آقای موحدی کرمانی چند وقت پیش، دفتر ما تشریف آورده بود ایشان گفت از حضرت امام پرسیدم: شما که تهران را از بلاد کبیره میدانید اگر یکی از مقلدین جنابعالی یقین داشته باشد که تهران از بلاد کبیره نیست آیا باید به تشخیص خودش عمل کند یا به فتوای حضرتعالی؟ ایشان فرموده بود به تشخیص خودش عملکند ولی تهران از بلاد کبیره است.
فرض شک در مقدار مسافت شرعی
اگر شک کردیم مقدار مسافت شرعی چهل کیلومتر است یا چهل و هشت کیلومتر یا چهل و پنج کیلومتر، وظیفه ما چیست؟ همان بحث فرع اول در اینجا میآید که ادلهی اولیه این است که باید نماز را تمام خواند بعد با «وَ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ » مسافر عرفی خارج شده است در اینجا هر مقدار مسافت که ثابت شده آنرا أخذ میکنیم و در بقیه به ادله « وَ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ » تمسک میکنیم نه به أدّلهی اوّلیه.
این روی مسلک متعارف آقایان که در مخصّص منفصل مردّد ما بین اقل و اکثر، به عام تمسّک میکنند در اینجا عام، « وَ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ » است نه عمومات بالاتر.
چیزهایی که مقتضی و مانع در باب ملاکات هست برای ما محل اشکال است. حالا اگر کسی قائل باشد با قاعده مقتضی و مانع هم میتواند حکم کند که نماز شکسته است. با این بیان که یک مقتضی اولی هست که نماز را باید تمام خواند، برای مسافر یک ارفاق هست که آن مقتضی است که شکسته بخواند و جایی که قصد اقامه میکند کأنّ این یک مانع هست که باز دوباره حکم میرود برای (ادله) اولیه. مثل «أکرم العلماء» «لاتکرم الفساق منهم»؛ حالا نمیدانیم فلان فاسق احترام دارد یا ندارد؟ اینجا چون استثناء فساق از علماء از باب مسئله تزاحم ملاک است، استثناء یک قسمی از فساق از «لا تکرم الفساق» آن هم تزاحم ملاک است آن وقت ما تمسک میکنیم به عام تحت «لا تکرم الفساق» نه به عام فوق «أکرم العلماء».
موضوع: بررسی عقود واقع شده بر مال مجیز یا عوض مال مجیز
در بحث سابق یک عرضی نسبت به مرحوم شیخ داشتیم یک مقدارش ناقص بیان شد، این جلسه مقداری بیشتر توضیح میدهیم؛ بحث این بود که شخص فضولی، عبدی را در مقابل فرس فروخته است (معامله اول)؛ مشتری هم آن عبد را به کتاب فروخته است (معامله دوم)؛ آن شخص سوم هم عبد را به دینار معامله کرده است (معامله سوم)؛ بعداً مالکِ عبد، معامله دوم (عبد به کتاب) را امضاء کرده است. معامله سوم بحثش گذشت.
بررسی معامله اول
مرحوم شیخ میفرماید: (1)امضای بیع دوم توسط مالک اصلیِ عبد، فسخ معامله اول حساب میشود، مالکِ عبد که معامله دوم را امضاء کرده، معنایش این است که معامله اول را امضاء نمیکند. و در این صورت آن شخص سوم که کتاب را داده و عبد را مالک شده، باید معامله اول را امضاء کند چون با اجازهی مالک اصلی، این شخص سوم، مالک عبد شده است؛ منتهی مبتنی است بر اینکه ما در مجیز، ملکیت حین العقد را شرط ندانیم و الّا این شخص سوم، حق اجازه ندارد. این بحث شبیه بحث «من باع شیئاً ثم ملک» است که ملکیت حین العقد در آن شرط نیست و با اجازه تصحیح میشود.
اشکال به مرحوم شیخ
برای تکمیل اشکالی که جلسه قبل به فرمایشات مرحوم شیخ داشتیم، عرض کنیم که: آن شخص سوم (صاحب کتاب) نمیتواند معامله اول را امضا کند چون بعد از معامله عبد با کتاب، در عقد دیگری عبد را در مقابل دینار فروخته و بعداً که مالک اصلی آمده معامله عبد با کتاب را اجازه داده، بنابر کشف، این شخص ثالث از همان زمان عقد دوم، مالک عبد شده بود و در معامله سوم (عبد به دینار) مال خودش را فروخته است و صاحب دینار، مالک جدید عبد است نه کسی که مالک کتاب بوده، و این مالک جدید باید معامله اول را اجازه دهد منتهی طبق این مبنا که ملکیت حینالعقد شرط نباشد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 469.
اما بنابر نقل آن کسی که کتاب را داده و عبد را خریده، حین الاجازة مالک عبد شده است؛ حال اگر ملکیت حین العقد را شرط بدانیم این شخص سوم هیچ کدام از معامله اول و سوم را نمیتواند اجازه بدهد و اگر ملکیت حینالعقد را شرط ندانیم این شخص میتواند آن معاملهی خودش (عبد با دینار) را اجازه دهد و به وسیلهی این اجازه، کسی که دینار را داده، مالک جدید عبد میشود و میتواند معامله اول را اجازه دهد و اگر ملکیت حین العقد برای مجیز شرط باشد، این مالک قبلی دینار هم حق اجازهی معامله اول را ندارد. به هر حال آن مالک کتاب، علی کل تقدیر حق اجازه ندارد به خاطر اینکه اگر ملکیت حین العقد شرط نباشد، ملکیت عبد به مالک دینار منتقل شده است و اگر ملکیت حین العقد شرط باشد هیچ کدام از مالک کتاب یا مالک دینار حق اجازه ندارند.
خلاصه که مالک دینار، روی مبنای کشف اجازهاش صحیح است. روی مبنای نقل هم در صورت عدم اشترط ملکیت حین العقد، اجازهی او صحیح است ولی مالک کتاب اصلا حق اجازه بیع اول را ندارد. (حضرت استاد در جلسه قبل فرمودند: بنابر نقل، بعد از اینکه مالک اصلی، معامله دوم را اجازه داد، دو مبنا وجود دارد یکی اینکه عبد خود به خود به ملک صاحب دینار منتقل میشود و معامله سوم نیاز به اجازه ندارد که در این صورت صاحب کتاب نسبت به معامله اول هیچ کاره است و صاحب دینار باید معامله اول را اجازه دهد. و مبنای دوم این است که معامله سوم منوط به اجازه است که در این صورت شخصی که کتاب را داده و عبد را گرفته، مخیّر میشود میتواند معامله سوم یا معامله اول هر کدام را که خواست اجازه دهد. البته در صورتی که ملکیت حین العقد شرط نباشد.)
اما عرض ما این است که مرحوم شیخ که قائل به کشف هستند نباید بفرمایند در صورت عدم اشتراط ملکیت حین العقد، مالک کتاب، حق اجازه بیع اول را دارد چون بنابر کشف عبد به ملک مالک دینار منتقل شده و او حق اجازه دارد.
بررسی عقود واقع شده بر عوض مال مجیز
« و أمّا العقود الواقعة علی عوض مال المجیز فالسابقة علی هذا العقد و هو بیع الفرس بالدرهم یتوقّف لزومها علی إجازة المالک الأصلی للعوض و هو الفرس و اللاحقة له أعنی بیع الدینار بجاریة تلزم بلزوم هذا العقد.» (1)
فرمایش بعدی مرحوم شیخ این است که این اجازه معامله دوم (کتاب با عبد)، نسبت به معاملاتی که به روی عوض العبد واقع شده، چه اثری دارد؟ عبارت ایشان یک قدری مندمج است؛ مفروض کلام این است که مالکِ اصلی عبد آمده عقد وسطی که روی عبد واقع شده(عبد به کتاب) را اجازه داده، حالا این اجازه نسبت به عقدهایی که روی عوض مال مجیز قرار گرفته، چه اثری دارد؟ عقود سابقه و عقود لاحقه هر دو باید بررسی شود؛ عقود سابقه مثل اینکه بعد از معامله اول (عبد با فرس)، مشتری آمده فرس را در مقابل دینار فروخته است. و عقود لاحقه مثل اینکه بعد از معامله عبد با کتاب، در معامله دیگری عبد با دینار معامله شده و در معامله دیگری دینار با جاریه معامله شده است. در اینجا تعبیر ایشان اینگونه است «اما العقود الواقعة علی عوض مال المجیز» خلط نشود اجازه به عوض مال مجیز واقع نشده، فرض اجازه بر روی خود مال مجیز است (عبد با کتاب) «أما العقود الواقعة علی عوض مال المجیز فالسابقة علی هذا العقد» مراد از «هذا العقد» عقد مجاز است (عبد با کتاب) و آنکه سابق بر عقد مجاز هست معامله عبد با فرس میباشد حالا این فرس که عوض قرار گرفته در یک معاملهای در مقابل دینار فروخته شده باشد. این عقد فرس با دینار آن عقد سابقی است که بر عوض مال مجیز واقع شده که باید بررسی شود و عقود لاحق بر عقد مجاز مانند اینکه بعد از معاملهی عبد با دینار، در یک عقد دیگری دینار با جاریه معامله شود؛ در این عقد، عوض مال مجیز در مقابل جاریه معامله شده است.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 470.
حکم این عقود این است که اجازهای که نسبت به عقد عبد با کتاب واقع شده، نسبت به عقود سابقهی بر عوض مال مجیز(معامله فرس با دینار) هیچ نقشی ندارد و مالک اصلی فرس، باید آن را اجازه دهد. اما راجع به عقود لاحقه (دینار با جاریه) باید گفت: اجازهای که مالک داده نسبت به معامله عبد با کتاب، نتیجهاش این میشود که کسی که کتاب را داده و عبد را مالک شده، با اجازه مالک، ملکیتش درست شود و او در معامله بعدی (عبد با دینار)، ملک خودش را فروخته است، لذا آن هم صحیح میشود بعد هم که دینار با جاریه معامله شده، آن هم صحیح میشود. البته روی مبنای کشف صحیح میشود؛ روی مبنای نقل تفصیل دارد.
موضوع: بررسی عقود واقع شده بر مال مجیز یا عوض مال مجیز
[برای روشنتر شدنِ بحث، در ابتدا عقود مترتبه بر عقد فضولی را ذکر میکنیم:
الف: معاملههایی که بر روی مالِ مجیز واقع شده است:
معامله اول: شخصِ فضولی عبدِ کسی را داده و فرسِ زید را گرفته است.
معامله دوم: زید، عبد را داده و کتابِ عمرو را گرفته است.
معامله سوم: عمرو، عبد را داده و یک دینار از علی گرفته است.
معامله چهارم: عمرو دینار را داده و یک جاریه گرفته است.
ب: معاملههایی که بر روی عوضِ مالِ مجیز واقع شده است:
معامله پنجم: فضولی، فرس را که عوضِ عبد بود، داده و درهمی گرفته است.
معامله ششم: فضولی، درهم را که عوضِ عوضِ عبد بود، داده و رغیف (قرصِ نان) گرفته است.
معامله هفتم: درهم در مقابل حمار معامله شده که باز بیعِ عوضِ عوض است.
معامله هشتم: فضولی، رغیف را که عوضِ عوضِ عوضِ عبد بود، داده و عسل گرفته است]
در فرضی که مجیز معامله دوم (عبد به کتاب) را امضا کند، نسبت به معامله سوم، مسألهی «من باع شیئاً ثمّ ملکه» مطرح میشود که دو نظریّه در آن است:
نظریه اول: کسی که (عمرو) در معامله دوم بعد از اجازه، مالک عبد شده، احتیاج است آن معامله سوم را امضاء کند.
نظریّه دوم: در معامله دوم بعد از اجازه، به نفس مالکیتِ این شخص (عمرو) بر مبیع، آن مبیع بدون احتیاج به اجازه، خودبهخود به ملک بعدی(علی) انتقال پیدا میکند و احتیاج به فروش نیست.
بیان یک نکته در کلمات مرحوم شیخ
مرحوم شیخ قائل به نظریه اول است. ولی یک نکتهای که خیلی روشن در کلمات مرحوم شیخ بیان نشده اما از لابلای کلماتش فهمیده میشود این است که آن کسی که فضولتاً عقد کرده، به مقتضای «أوفوا بالعقود» (1)تعهد دارد عقدی که بجاآورده، مقدماتش را فراهم کند. در نتیجه چیزی را که به دیگری فروخته، وقتی به ملکش در آمد باید به مشتری تملیک کند و این طور نیست که وقتی مالک شد بگوید آن معامله بعدی را امضا نمیکنم.
تطبیق: در ما نحن فیه که معاملات مختلف واقع شده، وقتی مالک، معامله دوم (عبد با کتاب) را اجازه داد، شخصی که کتاب از دستش خارج شده (عمرو)، مالک جدید عبد میشود و این شخص چون قبلا در عقدی عبدش را به دینار فروخته (معامله سوم)، به مقتضای اوفوا بالعقود از نظر تکلیفی ملزم است آن معامله سوم را امضا کند ولی اگر به این الزامش عمل نکرد و خواست معامله اول(عبد به فرس) را امضا کند ولو از نظر تکلیفی صحیح نیست امّا از نظر وضعی، صحیح و نافذ است.
1) مانده / 1.
اجازه کردنِ عقدِ واقع شده بر عوضِ مالِ مجیز
در بحث قبل مجیز عقدی را که بر روی مال خودش واقع شده بود اجازه میداد ولی اینجا این فرع بررسی میشود که مجیز، عقدِ وسطی که بر روی عوضِ مال، واقع شده را امضا میکند که در این صورت این عقد وسط، صحیح و لازم میشود و لازمهاش آن است که عقود سابق بر این عقد یعنی معامله پنجم و اول هم امضا شود و صحیح و لازم باشد اما عقود متآخّره نه؛ حکم در اینجا عکس بحث قبل است که مجیز، عقد واقع بر مال خودش را امضا میکرد. «أما إجازة العقد الواقع علی العوض أعنی بیع الدرهم برغیف فهی ملزمة للعقود السابقة علیه»مجیز، عقد درهم به رغیف (معامله ششم) را امضا کرده که قبل و بعد از آن عقود دیگری واقع شده است. عقود سابقه یکی عقدی است که روی خودِ ملکِ مالک واقع شده (عبد به فرس)، و دیگر عقدی است که روی عوضِ مالِ مالک واقع شده (اسب با درهم)؛ اگر مجیز، بیع (درهم به رغیف) را اجازه داد تمام آن معاملههای قبلی چه موضوع آن، عبد باشد یا موضوعش عوض العبد باشد، همهی آنها هم امضاء میشود. چون الان درهم را که میخواهد مالک شود باید معاملات قبلی صحیح باشد. و معنایِ اجازهی این معامله ششم عبارت از تنفیذ معاملات متقدّم است. و اجازهی فرع، اجازه برای اصل هم هست اگر چند تا اصل دارد همه آن اصلها که این متفرع بر آنهاست، آنها هم امضا میشود. شبیه آن چه که در اعتقادات است مثلا اعتقاد به ولایت امیر المؤمنین ، اعتقاد به اصول قبلی مانند نبوت پیامبر ﷺ و توحید هم است. اما عکس آن درست نیست.
«إجازة العقد الواقع علی العوض أعنی بیع الدرهم برغیف فهی ملزمة للعقود السابقة علیه، سواء وقعت علی نفس مال المالک أعنی بیع العبد بالفرس أم علی عوضه و هو بیع الفرس بالدرهم» بیع (درهم به رغیف) که مورد اجازه قرار گرفته، این دوتای دیگر هم بالملازمه مورد اجازه قرار میگیرد. و عقود لاحقه بیع (درهم به حمار) را هم با اجازه تصحیح میکند چون با امضای بیع (درهم به رغیف) آن طرفِ مقابل، مالک درهم میشود و این مجیز هم مالک رغیف میشود که بنابر کشف – که مختار مرحوم شیخ بود – مالکِ درهم از همان وقتِ عقد، مالکِ درهم میشود و موقعهای که درهم را با حمار معامله کرده، ملک خودش را فروخته است. پس عقود سابقه حالا عوض باشد یا عین مال باشد آنها تنفیذ میشود و عقدی هم که به معوّض (درهم) است (درهم به رغیف) آن هم تنفیذ میشود. « أمّا الواقعة علی هذا البدل المجاز أعنی بیع الرغیف بالعسل فحکمها حکم العقود الواقعة علی المعوّض ابتداءً» اما معاملهی (رغیف به عسل) که متأخر از بیع درهم به رغیف است آن تنفیذ نمیشود و حکمش، حکمِ عقدی است که ابتدا به ساکن بر مالِ مالکِ اصلی واقع شده و منوط به اجازه مستقل است.
اشکال در جریان اصالة الصحة در عقود سابقه
اینجا یک مطلبی که نیاز به مراجعه و بررسی دارد این است که چه ملازمهای بینِ بیع درهم به رغیف با عقود سابقه است که اجازه این، اجازه آن عقود سابقه هم است؟ اشخاصی که معاملات فضولی میکنند و خودشان را مالک فرض میکنند این مگر وجود خارجی ندارد؟ غاصب ادعاءً میگوید این درهم مال من است و آنرا با رغیف معامله میکند ادعای مالکیت توسط غاصب، لازمهاش این نیست که موافقت کرده آن عقدهایی هم که قبلاً واقع شده، مال او باشد و نمیتواند بگوید با عقدهای قبلی موافقت کردم. بر خلاف مالک اصلی که وقتی واقعاً درهم، مال او شد به این معنا است که آن قبلیها هم ملکش شده بوده و معاملات صحیح بوده است. اجازه هم میتواند ادعایی باشد و هم غیر ادعایی و لازمه اجازهی ادعایی این نیست که اجازه به عقود سابقه هم باشد. و لازمه این انشاء، انشاء بقیه نیست.
آیا اصالة الصحة در این موارد جاری است؟ میتوان گفت الان که به عنوان مالک میفروشد، واقعاً هم مالک است؛ و آثار مالکیت بار میشود؟ یک زمینی که مالکش معلوم نیست، در ید کسی هم نیست که قاعده ید جاری شود اگر یک نفر یا دو نفر که قول آنها حجّت نیست – و معامله وثاقت و عدالت با آنها نمیشود - بیایند این زمین را به دیگری بفروشند و آن هم قبول کند، آیا صرف اینکه معامله کردند این گفت فروختم آن هم گفت قبول کردم آیا بنای عقلاء یا حکم شرعی این است که او را مالک فرض میکنند؟ نمیگویند از کجا میگوید مال من است ؟ نقل و انتقالش را صحیح میدانند؟
اصالة الصحة راجع به این که خطا کرده یا خطا نکرده آن اصل عدم خطا، اصل عقلائی است که ربطی به مؤمن و مسلم ندارد یک اصل کلی است مگر غیر ضابط، که درباره آن جاری نیست. ولی در مسئله تعمّد نمیتوان اصاله الصحة را جاری کرد و نقل و انتقال صورت نمیگیرد چون فرض این است که قولش متبع نیست و «صدّق العادل» آن را نمیگیرد.
پرسش: اگر یک کسی بگوید من فلان چیز را فروختم مردّد باشد بین اینکه ملک خودش باشد یا ملک غیر آیا ظهور عرفیاش این نیست که ملک خودش را دارد میفروشد؟ پاسخ: اینکه شما میفرمایید مطلب دیگری است بله ظاهر اشخاص این نیست که غاصب باشند و اموال دیگران را بخورند، موارد غصب نادر است. آنجا ممکن است بگوییم اماره داریم که ملک خودش است، چون غالب اشخاص جرأت نمیکند ملک دیگری را بفروشند ولی اگر شخصی اهل غصب است ولی الان نمیدانیم غاصب است یا نه، اصلی نداریم که اثبات کند مال خودش را میفروشد. اصالة الصحة را کلی نمیشود جاری کرد حالا اماره داشته باشیم آن بحث دیگری است.
« و ملخّص ما ذکرنا: أنّه لو ترتّبت عقود متعدّدة مترتّبة علی مال المجیز، فإن وقعت من أشخاص متعدّدة کان إجازة وسط منها فسخاً لما قبله و إجازة لما بعده علی الکشف، و إن وقعت من شخص واحد انعکس الأمر و لعلّ هذا هو المراد من المحکی عن الإیضاح و الدروس فی حکم ترتّب العقود: من أنّه إذا أجاز عقداً علی المبیع صحّ و ما بعده، و فی الثمن ینعکس؛ فإنّ العقود المترتّبة علی المبیع لا یکون إلّا من أشخاص متعدّدة، و أمّا العقود المترتّبة علی الثمن، فلیس مرادهما أن یعقد علی الثمن الشخصی مراراً » (1)
مرحوم شیخ میفرماید: اگر عقود کثیره از اشخاص متعدّد صادر شود، اجازه متقدّم، اجازه متأخّر هم هست اما اگر عقود مختلفه از شخص واحد صادر شود، اجازه متأخّر، اجازه متقدّم هم است. بعد میفرماید در ایضاح و دروس هم که ذکر شده اگر اجازه روی مبیع آمد، این اجازه مبیع، نسبت به متأخّرها هم اجازه هست این شاید به خاطر این است که عقود مختلف بر روی مبیع، معمولا از اشخاص مختلف صادر میشود. و اینکه گفتهاند اگر اجازه روی ثمن قرار گرفت، عقود سابقه هم نافذ است این به خاطر این است که معمولا عقود مختلف بر روی ثمن از یک شخص صادر میشود. و الا اگر چند نفر روی ثمن (عوض مال مجیز)، معامله کرده باشند اینطور نیست که امضای عقد وسط، امضای عقود سابقه هم باشد و شبیه عقود واقع شده بر روی مبیع (عبد) میشود. با این توجیه، حرف ایضاح و دروس به حرف ما برگشت میکند.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 471.
موضوع: إشکالٌ فی شمول الحکم بجواز تتبّع العقود
مرحوم شیخ میفرماید (1):
«ثمّ إنّ هنا إشکالًا فی شمول الحکم بجواز تتبّع العقود لصورة علم المشتری بالغصب، أشار إلیه العلّامة رحمه اللّه فی القواعد، و أوضحه قطب الدین و الشهید فی الحواشی المنسوبة إلیه».
بررسی عبارت علامه در قواعد
علامه در قواعد (2): « فبیع الفضولیّ موقوف علی الإجازة علی رأی، و کذا الغاصب و إن کثرت تصرّفاته فی الثمن بأن یبیع الغصب و یتصرّف فی ثمنه مرّة بعد اخری. و للمالک تتبّع العقود و رعایة مصلحته، و مع علم المشتری إشکال». فخر المحققین میگوید هر جایی علامه «علی رأی» میگوید یعنی علی رأی من.
ظاهر عبارت این است که اگر عقود متعدده در باب فضولی واقع شد مربوط به ملکِ مالک یا عوضِ آن، مالک اصلی میتواند مصلحت سنجی کند و هر کدام را که خواست امضا کند البته در صورتی که مشتری جاهل باشد «و مع علم المشتری اشکال» اما اگر مشتری عالم است، فی تتبّع العقود اشکالٌ.
سه احتمال در «و مع علم المشتری اشکالٌ»
احتمال اول: راجع به خصوص غاصب باشد یعنی «مع علم المشتری بأنّ البایع غاصبٌ».
احتمال دوم: علم کلی دارد که بایع، فضولی است؛ اختصاص به خصوصِ غصب ندارد.
احتمال سوم: به اصل مطلب قبلی بخورد که فرمود «بیع الفضولی موقوف علی الاجازة» یعنی مع علم المشتری مربوط باشد به همان عقد فضولی اول نه اینکه مربوط باشد به تتبّع عقود. و اینطور معنا میشود که بیع فضولی، موقوف است در صورتی که مشتری به فضولیّت، جاهل باشد.
آقایان معمولاً این را به صورت غصب، اختصاص دادهاند، ولی بعید نیست که مراد، کلی فضولی باشد چه صورت غصب چه غیر صورت غصب؛ در هر دو صورت بین علم و جهل مشتری، فرق است. به هر حال با این همه فاصله، احتمال سوم بعید است. محقق ثانی در جامع المقاصد احتمال سوم را داده ولی خودش گفته بعید است (1)
کلام مرحوم قطب الدین
دوتا قطب الدین معروف در طبقه علامه هست یکی قطب الدین شیرازی است که سنی بوده و دیگری قطب الدین رازی است که شاگرد علامه و شیعه بوده بر خلافِ صاحبِ روضات که خواسته بگوید سنی است. و در اینجا مراد قطب الدین رازی است. ایشان در تفسیر «و مع علم المشتری إشکالٌ» عبارتی دارد که دو احتمال در آن است:
احتمال اول: مربوط به تتبع عقود نیست؛ راجع به همان عقد اولی است که فضولی یا غاصب انجام میدهد و مشتری میداند که این عقد، فضولی یا غصبی است حال اگر مالک بخواهد این عقد را اجازه دهد فیه اشکالٌ.
یعنی علامه که در اول عبارت گفته «بیع الفضولی موقوفٌ» و در ادامه تتبع عقود را ذکر کرده و بعد فرموده «مع علم المشتری إشکالٌ» این دوباره برگردد به همان موقوف.
احتمال دوم: مراد صورت تتبع است منتهی اشکالِ صورتِ تتبع به مناطی است که در عقد اول هم میآید و چون قبلش مسئله تتبع را ذکر کرده به تناسب آن گفته در صورت تتبع اگر علم داشت فایده ندارد و محل اشکال است. در اینجا ولو موضوع راجع به تتبع است ولی اشکال، در عقد اول هم میآید.
1) جامع المقاصد فی شرح القواعد، ج4، ص 68.
به نظر میرسد قطب الدین و شهید اول این احتمال دوم را خواستهاند در تفسیر کلام علامه بگویند. و بعید است مرادشان احتمال اول بوده باشد.
بررسی «إشکالٌ» در صورت تلف و عدم تلف
اما چرا راجع به تتبع عقود مع علم المشتری اشکالٌ؟ یک چیزی کأنّ اصحاب قائل شدهاند که اگر مشتری میداند که بایع، غاصب است، با این حال معامله کرد و پولی به غاصب داد، غاصب میتواند با آن پول، معامله ملکیت کند و این پول از اختیار مشتری، خارج میشود و دیگر حق مراجعه و استرداد آن پول را ندارد. منتهی در اینجا دو نظریه هست:
نظریه اول (مشهور): مطلقا نمیتواند پس بگیرد چه تلف شده باشد چه موجود باشد.
نظریه دوم: بعضیها مثل فخر المحققین میگویند أصحّ این است که بعد از تلف نمیتواند پس بگیرد (1)والّا اگر موجود باشد میتواند پس بگیرد. از کلام جامع المقاصد استفاده میشود که نظر علامه هم همین است.
به هر حال قدر متیقّن این است که در صورت تلف یا با حکم تلف نمیتواند پس بگیرد. و در موقعی که موجود است محل حرف است. وجهی که قطب الدین ذکر میکند همین مطلب است که اگر تلف شده باشد دیگر حق استرداد ندارد بنابراین مالک حقیقی نمیتواند اجازه دهد.
اما اگر موجود باشد آیا مالک حقیقی میتواند اجازه دهد که در نتیجه آن ثمن به ملکش داخل شود یا خیر؟ اینجا دو وجه هست:
1) إیضاح الفوائد فی شرح مشکلات القواعد، ج1، ص 416.
وجه اول: چون مشتری با علم به غصبیّت آمده معامله کرده و پول را به بایعِ غاصب داده و بعد هم غاصب با آن پول، یک چیز دیگری خریده و پول را به شخص ثالث تسلیم کرده، این حکم اتلاف را دارد و مالک ثمن نمیتواند آنرا پس بگیرد در نتیجه مالک اصلی هم نمیتواند آن معامله را اجازه دهد.
وجه دوم: چون تلف خارجی نشده، حکم تلف را ندارد و صاحب ثمن میتواند مراجعه کند، آن مالک اصلی مبیع هم میتواند این را اجازه دهد برای اینکه هنوز به حدّ تلف نرسیده است.
کلام قطب الدین رازی
مرحوم شیخ میفرماید: «قال الاول» یعنی قطب الدین «فیما حکی عنه إن وجه الإشکال» اشکالٌ که میگوید کأنّ محتمل الوجهین است «إن وجه الإشکال أن المشتری مع العلم یکون مسلطا للبائع الغاصب علی الثمن» بایع را مسلط کرده و لذا در صورت تلف کأنّ مسلم است که رجوع نمیشود کرد «و لذا لو تلف لم یکن له الرجوع و لو بقی ففیه الوجهان» یکی این هست که «لا تنفذ فیه إجازة الغیر بعد تلفه بفعل المسلط بدفعه ثمنا عن مبیع اشتراه» همین که ثمن را به بایع غاصب داد و با این کارش او را بر ثمن مسلط کرد، این حکم تلف را پیدا میکند و اشکال دارد «و من أن الثمن عوض عن العین المملوکة و لم یمنع من نفوذ الملک فیه إلا عدم صدوره عن المالک فإذا أجاز جری مجری الصادر عنه» یا بگوییم که حکم تلف را ندارد، میتواند استعاده کند و چون مشتری میتواند استعاده کند مالک اصلی هم میتواند این معامله را تنفیذ کند و ثمن، مال خودش شود. حالا این عبارت قطب الدین خیلی روشن نیست که عقد ثانی، مراد است یا عقد اول.
کلام شهید اول
شهید اول در حواشیی که نقل شده کمی مبسوطتر بحث کرده است؛ فرض این است که غاصب، عینی را به مشتری فروخته و مشتری هم ثمن را تحویل غاصب داده و بعد غاصب آمده با آن ثمن یک معامله دیگری انجام داده است؛ فیه إشکال یک تقریب این است که معامله دوم در آن اشکال هست. یک تقریب دیگر این است که معامله اول در آن اشکال هست که در نتیجه معامله دوم هم اشکالدار میشود.
وجه اینکه معامله دوم با اجازه قابل تصحیح نباشد همانطور که اصحاب گفتهاند این است که بعد از تلف نمیشود رجوع کرد، معامله دوم که واقع شد و غاصب آن پولی را که گرفته بود به شخص ثالث داد، این دیگر تلف شده و غاصب، مالک آن مبیع میشود و آن ثمن دیگر ملکِ صاحبِ ثمنِ اول نیست تا مالکِ اصلی بیاید با اجازه مال خودش کند. این یک وجه که عقد دوم را باطل میکند.
یک وجه دیگر برای اینکه عقد اول، باطل میشود این است که مشتری که ثمن را میدهد و علم به غصب دارد در واقع قصد معاوضه ندارد، به عنوان ثمن معامله نمیدهد؛ پول را میدهد که مبیع را استنقاذ کند میخواهد مبیع را از چنگ بایع در بیاورد و چون او همینطوری نمیدهد این پول میدهد و مبیع را میگیرد. در باب فضولی باید معاوضهای شده باشد که مالک اصلی آن را اجازه دهد اما اینجا چون در معامله اول، قصد معاوضه نبوده، با اجازه تصحیح نمیشود. قهراً دومی هم باطل است.
«و قال فی محکی الحواشی إن المشتری مع علمه بالغصب یکون مسلطا للبائع الغاصب علی الثمن فلا یدخل فی ملک رب العین» اگر ثمن را نداده بود فقط همین طوری قرار گذاشته بودند آن بایع غاصب، مالک نشده بود. ولی اگر تسلیط خارجی شد غاصب، مالک میشود بنابراین رب الثمن میشود و دیگر رب العین (کسی که مالک آن عین بوده و غاصب آمده عین او را فروخته) نمیتواند مالک ثمن شود «إن المشتری مع علمه بالغصب یکون مسلطا للبائع الغاصب علی الثمن فلا یدخل فی ملک رب العین فحینئذ إذا اشتری به البائع متاعا» بایع غاصب «فقد اشتراه لنفسه» پول را که داده دیگر این پول از اختیار خارج شده و صاحب ثمن اصلی بعد از تلف دیگر نمیتواند استعاده کند و حکم تلف را دارد. شبیه به هبه غیر معوض یا غیر ذی رحم که طرف مالک شده ولی تا تلف نشده میتواند برگردد ولی بعد از تلف دیگر نمیتواند برگردد اینجا هم چون بعد از اینکه به دیگری داده، معامله دیگری واقع شده، حکم تلف دارد دیگر مالک ثمن اصلی نمیتواند از آن شخص ثالث پس بگیرد از دست غاصب هم که خارج شده است. پس با تسلیط، بایع، مالک میشود و با معامله ثانوی حکم تلف را پیدا میکند و نمیتواند استعاده کند «فحینئذ إذا اشتری به البائع متاعا فقد اشتراه لنفسه و أتلفه عند الدفع إلی البائع فتتحقق ملکیته للمبیع فلا یتصور نفوذ الإجازة فیها» تأثیر اجازه مالک اصلی برای ملک در عقد دوم، قابل تصویر نیست ولو در عقد اول بگوییم ممکن است. در عقد دوم، تلف شده و نمیتواند استعاده کند ولی در عقد اول، ممکن است گفته شود چون مشتری میتواند استعاده کند آن مالک اصلی هم که با اجازه میتواند ملک خودش کند پس اجازه مؤثّر است. ولی در این عقد دوم «لا یتصور نفوذ الإجازة هنا لصیرورته ملکا للبائع و إن أمکن إجازة البیع» ولو آن بیع اول را میشد اجازه دهد ولی حالا که این بیع دوم واقع شده دیگر به درد نمیخورد. این یک وجه که عقد دوم باطل است. وجه دیگر این است که اصلاً عقد اول درست نیست به خاطر اینکه اصلاً از اول ملکیّتی نیامده، معاوضهای در کار نبوده، فقط تسلیط خارجی است که مقدمه برای استنقاذ بوده است قهراً با اجازه تصحیح نمیشود چون در صورت اجازه، اجازهی عقد نیست؛ اجازهی شیءِ غیر عقدی است «مع احتمال عدم نفوذها أیضا» عدم نفوذ اجازه نسبت به آن بیع اول «لأن ما دفعه إلی الغاصب کالمأذون له فی إتلافه» نه به عنوان اینکه ثمن معامله باشد «فلا یکون ثمنا» ثمن که نشد معاوضهای در کار نیست وقهرا اجازه هم تأثیر ندارد چون اجازه باید به معاوضه باشد «فلا تؤثر الإجازة فی جعله ثمنا» ثمن برای خودش قرار دهد. بنابراین اشکالی که علامه ذکر کرده ممکن است در اصل بیع باشد ممکن است در بیع دوم باشد که تتبع آنها هست «فصار الإشکال فی صحة البیع و فی التتبع» بعد هم شهید اول در ادامه فرموده که « مع علم المشتری اشکال» مربوط به تتبع است، ظاهرش این معامله ثانی است ولی ملاک بطلان آن معامله ثانی اگر ما بگوییم به خاطر این است که ثمن قرار نگرفته، این قهراً سرایت میکند به اولی و آن را هم خراب میکند «ثم قال إنه یلزم من القول ببطلان التتبع» بطلان التتبع به مناطی که دوم ذکر کرد «بطلان إجازة البیع فی المبیع لاستحالة کون المبیع بلا ثمن فإذا قیل إن الإشکال فی صحة العقد کان صحیحا أیضا» بگوییم غیر از مسئله تتبع در خود عقد اول هم اشکال هست این هم درست است.
موضوع: بررسی کلام فخرالمحققین در إیضاح
کلام شهید اول
در مورد «مشتری که عالماً بالغصب، با غاصب معامله میکند»، دو احتمال در فرمایش شهید اول بیان شده بود:
احتمال اول: قصد معاوضه دارد و ثمن را به غاصب تسلیم میکند بعد که غاصب با آن ثمن معامله دومی انجام داد این در حکم تلف است و بعد از تلف حق رجوع ندارد.
احتمال دوم: قصد معاوضه ندارد و چون غاصب همین طوری مجانی آن عین مغصوبه را تحویلش نمیدهد، برای استنقاذ آن، ثمن را به غاصب میدهد.
بنابر احتمال اول که قصد معاوضه دارد، قبل از تلف، غاصب مالک نشده و مالک اصلی میتواند آن را اجازه دهد اما بعد از تلف (غاصب که معامله دوم را انجام داد، ثمن را مالک شده و این در حکم تلف است) دیگر مالک اصلی نمیتواند معامله اول را تنفیذ کند (و ثمن را مالک شود چون ثمن به ملکِ غاصب در آمده است). و بنابر احتمال دوم که فقط مقدمه برای استنقاذ است، معاوضهای نشده که مالک اصلی بخواهد آن را اجازه دهد.
نقد کلام شهید اول
این دو احتمال در کلام شهید اول به صورت تردید بود که در همه موارد یا احتمال اول است یا احتمال دوم امّا به نظر میرسد که باید بین موارد تفصیل قائل شد در بعضی از موارد احتمال اول است و در بعضی از موارد احتمال دوم؛ یعنی در بعضی از موارد، قصد معاوضه و انشاء هست و در بعضی از موارد قصد معاوضه و انشاء نیست.
مثال اول (وجود معاوضه): رضاخان اموال مازندرانیها را به زور میگرفت قانونیش هم میکرد یک پول مختصری میداد انشاء ملکیت هم میشد، این معاوضه و انشاء هست - حالا معاوضهی خلاف شرع است آن یک بحث دیگری است. – این موارد قابل اجازه است.
مثال دوم(عدم معاوضه): در بعضی از موارد، شخص، سارق است، مالِ اشخاص را به زور میچاپد و تا پولی به او داده نشود مال را نمیدهد، اینجا انشاء و معاوضهای در کار نیست فقط مقدمه برای اخذ است. این موارد قابل اجازه نیست.
و اگر شک کردیم معاوضه بوده یا معاوضه نبوده، اصالة الفساد جاری است چون استصحاب اقتضاء میکند که معاوضهای صورت نگرفته؛ قهراً امضائش اشکال پیدا میکند.
کلام فخرالمحققین در إیضاح
« و المحکیّ عن الإیضاح: ابتناء وجه بطلان جواز تتبّع العقود للمالک مع علم المشتری علی کون الإجازة ناقلة، فیکون منشأ الإشکال فی الجواز و العدم: الإشکال فی الکشف و النقل...»
نظر مرحوم فخرالمحققین این است که عقد فضولی با امضاء قابل تصحیح نیست ولی بنابر مبنای صحت ، ایشان در مسئله کشف و نقل، مختارش نقل است و میگوید اجازه یا به نحو شرط است یا به نحو سبب و در هر دو صورت بعد از تحقّق اجازه، نقل و انتقال واقع میشود نه اینکه کشف کند از وقتِ عقد، نقل و انتقال واقع شده بود. و در مسأله ما نحن فیه ایشان اجازه تتبّع عقود با فرض علم مشتری به غصبیّت را بنابر کشف صحیح میداند اما بنابر نقل، اجازه را نافذ نمیداند با این بیان که:
بنابر نقل: اگر مشتری، غاصب را بر ثمن مسلط کرد اصحاب فتوی دادهاند بعد از تلف، حق استرداد ندارد کأنّ غاصب، مالک شده است و از طرف دیگر از نظر زمان، تسلیط مقدم بر اجازه است روی این حساب اجازه دادن مالک اصلی نافذ نیست و ثمن را مالک نمیشود به خاطر اینکه قبل از اجازه، ثمن از ملکِ صاحب ثمن خارج شده و ملک غاصب شده است.
بنابر کشف: اجازه نافذ است به خاطر اینکه بنابر کاشفیت، از همان زمان عقد، ثمن داخل ملک مجیز میشود و تسلیط بعد از عقد است - به نحو علت و معلول نیست که به نفس عقد، تسلیط حاصل شود تأخّر زمانی دارد – و چون از نظر زمان، مالکیت برای مجیز تقدّم دارد بر تسلیط قهراً اجازه صحیح خواهد بود.
«و یحتمل أن یقال: لمالک العین حقٌّ تعلّق بالثمن، فإنّ له إجازة البیع و أخذ الثمن، و حقّه مقدّم علی حقّ الغاصب، لأنّ الغاصب یؤخذ بأخسّ أحواله و أشقّها علیه، و المالک بأجود الأحوال»
در ادامه مرحوم فخر المحققین میفرماید حتی بر مسلک نقل هم جا دارد کسی بگوید: اجازه نافذ است به این دلیل که غاصب ولو به وسیله تسلیط، صاحب ثمن شده ولی مالک اصلی صد در صد از این ثمن بیگانه نیست و حقی نسبت به آن دارد چرا که قبل از معامله ثانی وی حق دارد که ملک خودش (معامله اول) را اجازه دهد و ثمنی در مقابلش بگیرد پس فی الجمله مالک اصلی و غاصب بر این ثمن حقی دارند و دوران امر ما بین این است که حق مالک را در نظر بگیریم یا حق مجیز را؛ در این جا ممکن است کسی بگوید حق مالک اصلی بر حق غاصب تقدم دارد زیرا غاصب، به پستترین و سختترین احوال اخذ میشود ولی مالک اصلی به نیکوترین احوال اخذ میشود.
اشکال مرحوم شیخ به کلام فخر المحققین
« و ما ذکره فی الإیضاح: من احتمال تقدیم حقّ المجیز لأنّه أسبق و أنّه أولی من الغاصب المأخوذ بأشقّ الأحوال، فلم یعلم له وجه بناءً علی النقل؛ لأنّ العقد جزء سبب لتملّک المجیز، و التسلیط المتأخّر عنه علّة تامّة لتملّک الغاصب، فکیف یکون حقّ المجیز أسبق؟» (1)
مرحوم شیخ به قسمت اخیر اینگونه اشکال میکند که تزاحم و تقدیم حق مجیز بر حق غاصب درست نیست. بلکه بر عکس، حق غاصب بر حق مالک مقدم است زیرا اصل بیع فضولی اگرچه بر تسلیط غاصب بر ثمن تقدم دارد ولی بنابر نقل، عقد، جزء سببِ ملک است و جزء دیگر، اجازه مالک است که بعد میآید و تا علت تامه نشود، ملکیت و انتقال نمیآید ولی قبل از اجازه، تسلیط که علت تامّه ملکیّت غاصب بر ثمن است آمده و وی مالک شده است در نتیجه این حق غاصب است که بر حق مالک مقدم است.
نعم یمکن أن یقال
ولی میتوان گفت که صرف تسلیط باعث نمیشود که غاصب، مالکِ ثمن شود چرا که ملکیّت غاصب بر خلاف قاعده است و اینکه اصحاب فرمودند بعد از تسلیط، استرداد جایز نیست و تسلیط را سبب مالکیت غاصب دانستند دو احتمال در آن است یکی اینکه خود تسلیط، علت تامه باشد برای مالکیت غاصب و احتمال دوم اینکه تسلیط مشروط به ردّ و عدم اجازه بعدی، علت مالکیت باشد. و قدر متیقن کلام اصحاب، صورت ردّ و عدم اجازهی مالک اصلی است، اما اگر ردّ نکرده و معامله را امضا کرد، غاصب، مالک نمیشود. بله بعد از تلف آن موقع مالک میشود ولی هنوز تلف نشده عینش موجود است آن مالک نمیشود پس از اول تزاحم بین حقین نیست چون مالک نشده و حق استرداد برای خود مالک ثمن هست در چنین صورتی مالک مجیز بخواهد اجازه دهد مانعی ندارد بله اگر ردّ کرد آن موقع ملکیت برای مالک غاصب حاصل میشود و دیگر بعد از آن قابل اجازه نیست.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 475.
عبارت فخر المحققین در ایضاح
«قال فی محکی الإیضاح إذا کان المشتری جاهلا فللمالک تتبع العقود و رعایة مصلحته و الربح فی سلسلتی الثمن و المثمن» در تتبع عقود گاهی چندتا معامله روی مبیع یا عوض مبیع واقع میشود که در صورت جهل به غاصبیت، مالک اصلی هر کدامش را صلاح دانست به نفعش است میتواند اجازه دهد «و أما إذا کان عالما بالغصب فعلی قول الأصحاب من أن المشتری إذا رُجع علیه بالسلعة لا یرجع علی الغاصب بالثمن» مشتری که آمده این متاعِ مالک اصلی را پول داده خریده بنابر قول اصحاب اگر مالک اصلی، معامله را اجازه نداد و متاع را گرفت آن ثمن کأنّ از بین رفته است و مشتری که ثمن را به غاصب تسلیط کرده حق رجوع به غاصب و حق استعاده ندارد. «مع وجود عینه» با اینکه موجود است. لازمهاش این است که تملیک مجانی کرده «فیکون قد ملک الغاصب مجانا لأنه بالتسلیم إلی الغاصب لیس للمشتری استعادته من الغاصب بنص الأصحاب» و در این صورت مالک نمیتواند اجازه دهد چون قبل از اجازه، مشتری تسلیط و تملیک کرده و غاصب، مالک شده است و زمینه برای اجازه مفقود شده «و المالک قبل الإجازة لم یملک الثمن» ایشان فضولی را صحیح نمیداند ولی روی مبنای قوم که صحیح میدانند میفرماید که قول صحیح این است که اجازه ناقل است نه کاشف. بنابراین قبل از اینکه اجازه بیاید از ملکیت صاحب ثمن خارج شده و دیگر مجیز نمیتواند اجازه دهد «و المالک قبل الإجازة لم یملک الثمن لأن الحق أن الإجازة شرط أو سبب فلو لم یکن للغاصب» با تسلیط، غاصب مالک میشود زیرا این را مفروغ گرفته که ثمن بعد از تسلیط از ملک مالک ثمن خارج شده مثل اعراض و چون ملک بدون مالک نمیشود، ثمن یا به ملکِ غاصب رفته یابه ملکِ مالکِ مبیع. اما به ملکِ مالک مبیع نرفته چون بنابر نقل – مختار فخر المحققین – مالک مبیع قبل از اجازه، صلاحیت مالکیت ندارد پس به ملک غاصب رفته است چرا که بلا مالک نمیتواند باشد و مثل مباحات اصلیه نیست «لأن الحق أن الإجازة شرط أو سبب فلو لم یکن للغاصب فیکون الملک بغیر مالک و هو محال فیکون قد سبق ملک الغاصب للثمن علی سبب ملک المالک له» سبب ملک مالک، اجازه است که بعد آمده ولی ملکیت غاصب قبل از اجازه است قهراً زمینه اجازه را از بین میبرد «فإذا نقل الغاصب الثمن عن ملکه لم یکن» حالا غاصب آمد معامله کرد روی این که قهراً تلف شد دیگر صاحب ثمن نمیتواند مراجعه کند. شبیه هبه به غیر ذی رحم که میتواند مراجعه کند ولی بعد از تلف نمیتواند «فإذا نقل الغاصب الثمن عن ملکه» غاصب با آن ثمن آمد معاملهی دومی کرد «لم یکن للمالک إبطاله و یکون ما یشتری الغاصب بالثمن و ربحه له» هم آن عینی که به وسیله ثمن خریده و هم ربح، مال خود غاصب میشود «و لیس للمالک أخذه لأنه ملک الغاصب » مالک ثمن یا مالک اصلی مبیع نمیتوانند اخذ کنند. این بنابر نقل «و علی القول بأن إجازة المالک کاشفة فإذا أجاز العقد کان له» اجازه کرد سبق پیدا میکند اسبق میشود و مال او میشود.
بعد میفرماید ممکن است کسی بگوید که بنابر نقل هم باز مالِ مالکِ مجیز است «و یحتمل أن یقال لمالک العین حق تعلق بالثمن» چون برای مالک عین، حق الاجازهای هست چرا که وی قبل از معامله دوم حق دارد معامله اول را امضا کند و ثمن را دریافت کند از طرف دیگر به خاطر تسلیط، غاصب هم حقی دارد و جانب مالک را ترجیح دادن اولی است بر جانب غاصب زیرا غاصب به أشق أحوال مؤاخذه میشود «و یحتمل أن یقال لمالک العین حق تعلق بالثمن فإن له إجازة البیع و أخذ الثمن و حقه مقدم علی حق الغاصب لأن الغاصب یؤخذ بأخس أحواله و أشقها علیه و المالک مأخوذ الأحوال» بعد میفرمایند اگر معامله ثانی شده باشد در معامله ثانی از اختیار آن مالک ثمن خارج شده و مجیز هم نمیتواند آن عقد ثانی (تتبع) را تصحیح کند. ولی در عقد اول ایشان میگوید أصحّ این است که از اختیار مالک ثمن خارج نشده و حق اجازه دارد «ثم قال و الأصح عندی مع وجود عین الثمن للمشتری العالم أخذه و مع التلف لیس له الرجوع به».
بعد مرحوم شیخ بدون نکته خاصّی همان مطلب ایشان (فرق بین نقل وکشف) را ذکر میکند و میپذیرد که بنابر کشف مالک عین قبلاً مالک ثمن شده و تسلیط، متأخر از عقد است. بین عقد و مالکیت برای مجیز، علت و معلول است تأخیر زمانی ندارد ولی تسلیط، تأخر زمانی دارد قهراً آن ملک مجیز میشود. ولی بنابر نقل تأخر زمانی هست اول تسلیط میشود بعد اجازه میآید آن درست است این را قبول کرده منتهی آن ذیلش را که بنابر نقل احتمال داد حق مالک بر حق غاصب مقدم شود اشکال میکند «و ما ذکره فی الإیضاح من احتمال تقدیم حق المجیز لأنه أسبق و أنه أولی من الغاصب المأخوذ بأشق الأحوال فلم یعلم له وجه بناء علی النقل لأن العقد جزء سبب لتملک المجیز» نسبت به مجیز، عقد جزء العله است و با اجازه علت تامه میشود ولی روی مبنای نقل، تسلیط برای ملکیت غاصب، علت تامه است و با بودن علت تامه جلوی آن جزء العلة دیگر گرفته میشود و زمینه تزاحم ما بین دوتا حقین وجود ندارد «لأن العقد جزء سبب لتملک المجیز و التسلیط المتأخر عنه علة تامة لتملک الغاصب فکیف یکون حق المجیز أسبق. نعم یمکن أن یقال» تزاحم نیست از اول حق غاصب مقدم است. بله ممکن است که گفته شود ملکیت غاصب در صورتی است که مالک مجیز ردّ کرده باشد، چون اصل مالکیتِ غاصب به صرف تسلیط هم در صورت ردّ و هم در صورت اجازه، هر دو خلاف قاعده است لذا به قدر متیقن از فتوای اصحاب اکتفا میشود و آن صورتی است که مالک اصلی، ردّ کرده باشد. در این صورت دیگر،آن کسی که مسلط کرده نمیتواند پس بگیرد اما در صورت اجازه، غاصب مالک نمیشود و حق مالک مقدم است و غاصب هیچ کاره است « نعم یمکن أن یقال إن حکم الأصحاب بعدم استرداد الثمن لعله لأجل التسلیط المراعی بعدم إجازة مالک المبیع» شرط مالکیت غاصب، عدم اجازه مالک است اما اگر مالک، اجازه داد، تسلیط، ملکیت نمیآورد «لا لأن نفس التسلیط علة تامة لاستحقاق الغاصب علی تقدیری الرد و الإجازة» اینگونه نیست که در هر دو صورتِ اجازه و عدم اجازه، تسلیط، علت تامه برای نقل ملکیت باشد که بخواهد با حق مالک تعارض کند بلکه علیّتش مشروط به ردّ مالک اصلی است «و حیث إن حکمهم هذا مخالف للقواعد الدالة علی عدم حصول الانتقال بمجرد التسلیط المتفرع علی عقد فاسد وجب الاقتصار فیه علی المتیقن و هو التسلیط علی تقدیر عدم الإجازة. فافهم».
توضیح «فافهم»: شاید راجع به این باشد که گاهی در مسئله عقد فاسد هم تسلیط موجب ملکیت میشود. در بعضی از موارد که طرف راضی نیست، تسلیط، موجب ملکیت نمیشود آن طبق قاعده است اما اگر عقد چه باطل باشد چه صحیح، طرف راضی به اصل ملکیت است صرف تسلیط خارجی هم نیست در این موارد، ادله رضا اقتضاء میکند که ملکیت، صحیح باشد. در موارد بیع فاسد که گفته میشود طرف ضامن است و مالک نمیشود خیلی از مواردش این است که مبنیا علی ملکیت، رضایت هست اینجا بگوییم صرف رضایت مطلقه داشتن کفایت میکند و اشکالی ندارد. و شبیه آنجا نیست که دزد به زور مال شخصی را گرفته و او برای استنقاذ مال، مجبور است پولی بدهد.
موضوع: استدلال به سیره عقلاء برای حجیّت خبر واحد
اشکال به «استدلال به سیره عقلاء برای حجیّت خبر واحد»
یکی از ادلهای که برای حجیّت خبر واحد - خبر عادل یا خبر ثقه – به آن استدلال شده، بنای عقلاء است. در مقابل بعضی گفتهاند بنای عقلاء مثل حکم عقل نیست که بدون احتیاج به مقدمه دیگری حجت باشد؛ بنای عقلاء باید از ناحیه مولا ردعی نشده باشد تا امضاء شود و حجیّت پیدا کند. چون این مقدمه جزء مقدمات حجیت بنای عقلا است یکی از ادلهای که صلاحیت دارد که رادع باشد، عمومات ناهیه عمل به ظنّ است اگر بیانی نیامده بود سکوت علامت امضاء بود، أخذ میکردیم ولی شارع مقدس به سکوت اکتفاء نکرده، نهی از عمل به ظنّ کرده است و چون خبر عادل، قطعآور نیست ادله ناهیه از عمل به ظنّ جلوی حجیّت آن را میگیرد.
جواب مرحوم آخوند به اشکال
مرحوم آخوند میفرمایند: أوّلاً آیات مربوط به اصول دین است و إرشاد است که ظنّ در اصول دین کفایت نمیکند. ثانیاً: اگر اطلاق آنها را در اصول دین و فروع دین بپذیریم، متیقن از آن آیات و اخبار خصوص ظنی است که دلیل و حجت بر اعتبار و حجیت آن نداشته باشیم اگر نگوئیم که آن آیات و اخبار منصرف است به ظنی است که دلیل بر حجیت آن نباشد. ثالثاً: رادع بودن آیات و اخبار از سیره و بنای عقلا مستلزم دور است.
بیان دور: « و ذلک لأن الردع بها یتوقف علی عدم تخصیص عمومها أو تقیید إطلاقها بالسیرة علی اعتبار خبر الثقة و هو یتوقف علی الردع عنها بها و إلا لکانت مخصصة أو مقیدة لها کما لا یخفی (1)»
عمومات و مطلقاتی، که قابل تخصیص نیست، مانع از حجیت بنای عقلاء میتواند باشد ولی عموماتی که قابل تخصیص است، درباره آنها اشکال دور هست و عمومات ناهیه از عمل ظنّ، قابل تخصیص بوده و به مواردی تخصیص خوردهاند مورد بحث ما خبر واحد است و ألا قابلیت و فعلیت تخصیص فی الجمله در غیر خبر واحد، ثابت است و چون آیات و روایات ناهیه، آبی از تخصیص نیست، رادعیت این عمومات و مطلقات متوقف است که سیره عقلاء بر حجیّت خبر ثقه، مخصّص این عمومات نباشد، و عدم تخصیص عمومات واطلاقات با سیره متوقف است بر ردع سیره به وسیله عمومات و اطلاقات. پس لازم میآید توقف الشیء علی ما یتوقف علیه و دور میشود.
1) کفایة الأصول، آخوند خراسانی، ص 303.
اشکال: «لا یقال علی هذا لا یکون اعتبار خبر الثقة بالسیرة أیضا إلا علی وجه دائر فإن اعتباره بها فعلا یتوقف علی عدم الردع بها عنها و هو یتوقف علی تخصیصها بها و هو یتوقف علی عدم الردع بها عنها» مرحوم آخوند در ادامه میفرماید: إن قلت که اشکالِ دور در رادعیت، در اعتبار خبر ثقه به وسیله سیره هم هست زیرا اعتبار خبر ثقه، ذاتی آن نیست؛ متوقف بر این است که عمومات یا مطلقات رادعِ سیره نباشد و رادع نبودن عمومات و مطلقات متوقف بر تخصیص عمومات و مطلقات به وسیله سیره و تخصیص عمومات و مطلقات به وسیله سیره متوقف بر عدم رادع عمومات و اطلاقات از سیره است؛ بنابراین اعتبار خبر ثقه به یک امر دوری متوقف میشود؛ و اشکال در هر دو طرف میآید هم در اعتبار خبر ثقه و هم در رادعیت عمومات.
جواب از اشکال: «فإنه یقال إنما یکفی فی حجیته بها عدم ثبوت الردع عنها لعدم نهوض ما یصلح لردعها کما یکفی فی تخصیصها لها ذلک کما لا یخفی ضرورة أن ماجرت علیه السیرة المستمرة فی مقام الإطاعة و المعصیة و فی استحقاق العقوبة بالمخالفة و عدم استحقاقها مع الموافقة و لو فی صورة المخالفة عن الواقع یکون عقلا فی الشرع متبعا ما لم ینهض دلیل علی المنع عن اتباعه فی الشرعیات فافهم و تأمل»
ایشان جواب میدهد که اعتبار خبر ثقه متوقف به عدم رادعیت واقعی از سیره نیست، بلکه متوقف به عدم ثبوت رادعیت است و عدم علم به ردع در اعتبار سیره کافی است پس با سیره اعتبار خبر ثقه ثابت میشود. پس اعتبار خبر ثقه متوقف به عدم ثبوت رادعیت است نه عدم رادعیت تا شما بگویید که عدم رادعیت هم دوری است پس اعتبار خبر ثقه متوقف به امر دوری است. لذا مشکل در یک طرف هست.
اشکال به مرحوم آخوند
ما اینجا دوتا عرض داریم:
عرض اول: ایشان فرمود اعتبار خبر ثقه متوقف به عدم ثبوت رادعیت است نه به عدم رادعیت. ما عرض میکنیم که خود ایشان در إن قُلت، دوری بودنِ عدم رادعیت را قبول کرده که عدم رادعیت را متوقف میکند به عدم رادعیت. میگوید عدم رادعیت متوقف به مخصّصیت خبر ثقه است، مخصّصیت هم متوقف به عدم رادعیت است پس عدم رادعیت به عدم رادعیت متوقف است منتهی میفرمایند که اعتبار خبر ثقه به این امر دوری متوقف نیست؛ به عدم ثبوت رادعیت متوقف است؛ اشکال را از این ناحیه حل میکنند. بحث این است که اگر یک شیئی محال شد نقیض آن ضروری الثبوت است؛ محال است با استحاله یک شیئی، نقیضش تحقق نداشته باشد. اگر شما گفتید دو دوتا بشود سهتا این محال است، نقیض آن (دو، دوتا، سهتا نیست) ضروری الثبوت میشود؛ بنابراین اگر ما قبول کنیم که عدم الردع، دوری است پس قطعاً ثبوت رادعیت هست دیگر معنی ندارد بگوییم عدم ثبوت رادعیت. هر شیئی که منفی شد نقیضش بالضرورة ثابت است بخواهیم بگوییم امکان دارد که نقیضش ثابت نباشد؛ امکان که ندارد هیچ، استحاله دارد؛ بنابراین ما بگوییم که اعتبار خبر ثقه متوقف به عدم ثبوت رادعیت است، درست نیست؛ اگر قبول کنیم دوری بودن عدم رادعیت را - در إن قلت، دوری بودن عدم رادعیت را قبول کرده - اینکه بگوییم این متوقف به عدم رادعیت نیست بلکه متوقف به عدم ثبوت رادعیت است این اشکال استحاله را از بین نمیبرد؛ عدم رادعیت که محال شد قهراً احتمال ثبوت رادعیت (نقیضش) در آن نمیرود. وقتی یک نقیض محال شد آن نقیض دیگر ضروری الثبوت است، احتمال عدم ثبوت در آن نمیآید. پس مشکل با این راه حل نمیشود اینکه ایشان فرمود آنکه محال است یک چیز است و آنچه ما اعتبار درست میکنیم یک چیز دیگر است، مطلب درستی نیست، این هم محال است.
عرض دوم: اینکه فرمود توقف یک شیئی به امر محال لازمهاش نیست که عدم ثبوت این امر محال هم محال باشد اگر این را قبول کردیم و اشکال را جواب دادیم و گفتیم که از ناحیه اعتبار خبر ثقه متوقف به امر محال نیست بلکه متوقف به یک امر ممکن است، این اشکال ندارد ولی خود ایشان اعتبار خبر ثقه را فرمود دوری است، دوریت عدم اعتبار خبر ثقه را هم قبول کرد منتهی فرمود اعتبار خبر ثقه متوقف به عدم رادعیت نیست بلکه متوقف به عدم ثبوت رادعیت است. عرض ما این است وقتی ایشان قبول کرد که هم رادعیت دوری است و هم عدم رادعیت منتهی فرمود مشکلی ندارد به خاطر اینکه اعتبار خبر ثقه متوقف به امر دوری نیست خوب آن متوقف نباشد اما خود ایشان که قبول کرده هم رادعیت دوری است و هم عدم رادعیت در واقع ارتفاع نقیض را قبول کرده است. راجع به اعتبار خبر ثقه اگر اینگونه مشکل را حل کرد ولی یک مطلب دوری را قبول کرد که فرمود هم رادعیت دوری است هم عدم رادعیت؛ این خودش علامت این است که در اینجا مغالطه شده، نمیتواند هر دو دوری باشد ارتفاع نقیض که نمیتواند باشد.
جواب اشکال دور
حل مطلب این است که از اساس مطلب ناتمام است؛ در ورزش کشتی، دو نفر که با هم کشتی میگیرند یکی غالب میشود یکی مغلوب؛ اگر بیان مرحوم آخوند درست باشد باید گفت در منازعات و جنگها و امثال اینها، غالب و مغلوب مستحیل است به خاطر اینکه غلبه این طرف متوقف است بر اینکه آن طرف غالب نباشد و غالب نبودن آن طرف متوقف است بر اینکه این طرف غالب باشد بنابراین دور لازم میآید. این بیان ایشان در اینجا در تمام غالب و مغلوبها هست.
آنجاها گفته میشود غالبیت یکی و مغلوبیت دیگری در عرض هم است نه اینکه متوقف باشد یکی بر دیگری؛ اینکه غالب شد آن یکی مغلوب است و هر دو، معلول یک علت ثالث است. غالب شدن یکی و مغلوب شدن دیگری، علتش این است که نیروی یکی بیشتر است؛ کثرت نیرو منشأ میشود یکی غالب شود یکی مغلوب.
در ما نحن فیه باید دید اعتبار خبر ثقه و رادعیت بنای عقلاء کدام یک نیرویشان بیشتر است؛ اگر نیروی یکی بیشتر شد دیگر دوری در کار نیست.
ما اینجا عرض میکنیم که در حجیّت خبر ثقه اصلاً اقتضاءش متوقف است بر اینکه در مقابلش یک شیء مقتضیداری قرار نگیرد چون شارع باید امضاء کند به گونهای که گفته شود راضی بوده به این طریق عمل شود منتهی با سکوت، رضایتش فهمیده میشود. پس ثبوت مقتضی متوقف است که در مقابلش مقتضی نباشد بعد بگوییم سکوت کرد. عام اقتضاءًا حجیّت دارد و چیزهای دیگر از قبیل مزاحم است؛ یک چیز صریح یا اظهر که در مقابلش قرار گرفت جلوی آن اثر مقتضی را میگیرد فعلیت پیدا نمیکند پس یکی مقتضیدار است یکی لامقتضی؛ موقعی مقتضی پیدا میکند که یک مقتضیدار در مقابلش قرار نگیرد مثل دلیل وارد و مورود؛ قبح عقاب بلا بیان نمیتواند در مقابل فلان ظاهر بایستد چون این قبح عقاب بلا بیان اصلاً اقتضای حجیّتش، متوقف بر این است که در مقابلش مقتضیداری نباشد. یک ظاهری که خودش اقتضاء حجیّت داشته، جلوی قبح عقاب بلا بیان را میگیرد؛ سیره عقلاء هم مثل قبح عقاب بلا بیان است؛ اقتضاءش متوقف بر این است که در مقابلش مقتضیداری نباشد؛ و عمومات، اطلاقات و ظواهر، مقتضی حجیّت در آنها هست باید صریح و اظهری بیاید این را از بین ببرد.
بنابراین ما میگوییم نیروی عمومات و مطلقات اقوی (از نیروی بنای عقلا) است و این نیرو در جایی هست که مزاحم نداشته باشد لذا میتواند رادعیت پیدا کند و اشکال عقلی هم ندارد.
حالا آقایان دیگر میگویند در عرف هم این قانون هست که انسان نباید روی ظنّ، عمل کند ولی عرف در مقام عمل با خبر ثقه معامله علم و عدم ظنّ میکند؛ و بنای عقلا بر عمومات حکومت پیدا میکند. اصل عمومات با بنای عقلا تثبیت شده و همین عقلاء با خبر ثقه معامله علم میکنند روی این جهت، بنای عقلا برحجیّت خبر ثقه بر بنای عقلا بر اخذ به عمومات، حکومت پیدا میکند. (1)
موضوع: مسألة فی أحکام الردّ
ما یتحقق به الرد
«لا یتحقّق الردّ قولًا إلّا بقوله: «فسخت» و «رددت» و شبه ذلک ممّا هو صریح فی الردّ؛ لأصالة بقاء اللزوم من طرف الأصیل و قابلیّته من طرف المجیز» (2).
بحث در ردّ عقد فضولی توسطِ مالک است. ردّ دو نوع است: قولی و فعلی.
ردّ قولی: در ردّ قولی هر جملهای که صریح باشد کفایت میکند. به نظر میرسد که اگر ظواهر عرفیه هم باشد - ظواهری که عقلا ترتیب اثر میدهند - آن هم حکم صراحت را دارد. بعد میفرماید و اگر لفظ صریح نشد – یا بنابرنظر ما صریح و ظاهر نشد – ردّ محقق نمیشود و در صورت شک، استصحاب اقتضاء میکند حکمی را که قبلاً داشته همان حکم را الان هم داشته باشد؛ از ناحیه اصیل که مطلب تمام بوده الان هم همان تمامیت محفوظ است؛ از ناحیه مجیز هم که قابلیت اجازه داشته، شک میکنیم آیا این قابلیت سلب شده یا سلب نشده باید گفت باقی است. در این حرفی نیست.
اینجا که مسئله صراحت و غیر صراحت هست، شبهه موضوعی است نه حکمی. جریان استصحاب در شبهه حکمی محل بحث است ولی در جریان استصحاب در شبهه موضوعی بحثی نیست. و بر اصالة الفساد تقدّم دارد.
ردّ فعلی: «و کذا یحصل بکلّ فعل مخرجٍ له عن ملکه بالنقل أو بالإتلاف و شبههما، کالعتق و البیع و الهبة و التزویج و نحو ذلک، و الوجه فی ذلک: أنّ تصرّفه بعد فرض صحّته مفوّت لمحلّ الإجازة؛ لفرض خروجه عن ملکه». افعال و تصرفاتی که مالک میکند سه قسم است:
قسم اول: افعالی که موجبِ سلب ملکیت از مالک میشود و بعد از سلبِ ملکیت، اجازه معنی ندارد. آن عملی که با آن سلبِ ملکیت میشود، حکم ردّ قولی را دارد. مثلاً اگر مالک، ملک را – در یک عقد لازم نه خیاری - فروخت، قابلیت امضاء از بین میرود مطلقا چه متوجه باشد آن عقد فضولی باشد چه متوجه نباشد. ردّ به معنای متعارف و منصرف الیه آن عبارت از این است که متوجه عقد فضولی شده و آن را قبول نکرده ولی در اینجا ردّ معنایی اوسع دارد و منحصر به صورت توجه نیست و صورت عدم توجه را هم شامل میشود حتی آن صورتی را که الان متوجه نیست ولی اگر متوجه میشد که چنین عقدی واقع شده آن را امضاء میکرد، این را هم شامل میشود.
قسم دوم: تصرفّاتی که سلب ملکیت از مالک نمیکند ولی در عین حال صلاحیت اجازه از زمان عقد، از بین میرود. مانند اجاره دادن خانه.
قسم سوم: تصرفاتی که نه سلب ملکیت میکند و نه منافاتی با اجازه از زمان عقد دارد. مانند سکنای در خانه.
باید به این نکته توجه داشت که قاعده و بنای عقلا این است که بنابر کشف یا نقل از شرایط اجازه این است که کسی میتواند اجازه دهد که در رتبه متقدّم بر اجازه، مالک باشد و کسی که در رتبه متقدّم مالکیتش از بین رفته نمیتواند اجازه دهد.
«لا یتحقق الرد قولا إلا بقوله فسخت و رددت و شبه ذلک مما هو صریح فی الرد» عرض شد که ظهورات عرفیه هم کفایت میکند. اما در صورت شک در تحقق ردّ چرا اصالة الفساد جاری نیست با اینکه اصل اولی در معاملات فساد است؟ مرحوم شیخ میفرماید دلیل حاکم داریم که آن را بعد ذکر میکند «لأصالة بقاء اللزوم من طرف الأصیل» استصحاب حکم میکند که الان هم از طرف اصیل لزوم باقی است، اگر ردّ صریح باشد، اصیل هر تصرفی که خواست میتواند در ثمن بکند ولی قبل از ردّ حق ندارد. از ناحیه مجیز، قبلا قابلیت اجازه بود که در صورت شک آن هم استصحاب میشود «لأصالة بقاء اللزوم من طرف الأصیل و قابلیته من طرف المجیز» این راجع به قول «و کذا یحصل بکل فعل مخرج له عن ملکه» یا «بکل فعل یخرج له عن ملکه» هر فعلی که به وسیله آن فعل، عین از ملکش خارج میشود آن هم ردّ حساب میشود.
خروج از ملک یا به نقل است یا به إتلاف است و یا شبیه این دوتا؛ مثالهای اینها مانند عتق، بیع، هبه، تزویج (مثلاً زنی را کسی فضولتاً تزویج کند بعد این زن خودش را تزویج کرد به شخص دیگری، این عملاً آن تزویجی را که فضولی انجام داده باطل میکند چه توجه داشته باشد چه نداشته باشد) یا فرض کنید طفلی را فضولتاً غیر ولیّ آمد عقد کرد بعد ولیّ آمد او را به عقد دیگری در آورد این عقد ولی باعث ابطال عقد فضولی میشود چون دیگر ولیّ یک چنین اختیاری ندارد که بعد از اینکه به عقد دیگری در آورد او را طلاق بدهد و عقد فضولی را امضا کند چون حق طلاق با ولیّ نیست. حق ولایت بر نکاح دارد ولی ولایت بر فسخ و ولایت بر طلاق ولایت ندارد.
«و نحو ذلک و الوجه فی ذلک» این أفعال ردّ حساب است چون مفروض این است که این افعال،صحیح بوده و مالک، مجاز بوده انجام دهد و لازمه فرض صحت، بطلان آن عقد فضولی است «و الوجه فی ذلک أن تصرفه بعد فرض صحته مفوت لمحل الإجازة لفرض خروجه عن ملکه» از سلطه این خارج شده دیگر فایدهای ندارد. این راجع به تصرفی که از ملکیت مالک خارج میشود.
تحقق ردّ با تصرف غیر المخرج عن الملک
«و أمّا التصرّف الغیر المخرج عن الملک کاستیلاد الجاریة و إجارة الدار و تزویج الأمة فهو و إن لم یخرج الملک عن قابلیّة وقوع الإجازة علیه، إلّا أنّه مخرج له عن قابلیّة وقوع الإجازة من زمان العقد؛ لأنّ صحّة الإجازة علی هذا النحو توجب وقوعها باطلة، و إذا فرض وقوعها صحیحة منعت عن وقوع الإجازة.» (1)
اما بعضی تصرفات موجب خروج از ملک مالک نمیشوند و صحت این تصرفات منافاتی با اصل اجازه ندارد و متاع را از قابلیت لحوق اجازه و تأثیر اجازه خارج نمیکنند ولی تصرفات مزبور این نقش را دارند که اجازه بعدی را از قابلیت تأثیر از حین عقد خارج میسازند و مانع میشوند از این که اجازه بتواند کاشفه باشد.
چندتا مثال میزند که یکی از مثالهایش ظاهراً سبق قلم است نسبت به یک جهتش درست است ولی از جهتی دیگر، سبق قلم است «و أما التصرف غیر المخرج عن الملک کاستیلاد الجاریة و إجارة الدابة و تزویج الأمة» استیلاد جاریه و اجاره دادن و تزویج أمة را میفرماید تصرفی است به غیر مخرج عن الملک که درست میفرماید ولی مطلب دوم که میفرماید قابلیت اجازه دارد منتهی از زمان خود اجازه نه از اول از سه تا مثال دوتایش (اجاره و تزویج) درست است و یکی از مثالها (استیلاد) از جهت مطلب دوم درست نیست.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 477.
مثال اول (اجارة الدار): فضولی خانه زید را فروخته، بعد خود مالک، خانه را به دیگری اجاره میدهد. در اینجا هم اجازه دادن تصرفی است از مالک که موجب خروج منزل از ملک وی نمیشود و منافاتی با اصل اجازه هم ندارد ولی تأثیر اجازه از اول عقد منافی است.
اگر مالک در حالیکه اجاره داده بخواهد معامله را از زمان اجازه، اجازه دهد و نقل و انتقال صورت گیرد، شارع حکم به صحت و نقل و انتقال میکند منتهی مسلوب المنفعة. مانعی ندارد که خود شخص هم یک چیزی که اجاره داده بعد از اجاره بیاید به دیگری بفروشد منتهی در بعضی از موارد یا در کل موارد علی الخلاف خیار فسخ و امثال اینها برای مشتری غیر عالم که متوجه نیست حاصل میشود یا اگر در آن معامله ضرری کرده باشد، بعضیها خواستند خیار عیب هم بگویند، زیرا عین مسلوب المنفعة این خودش عیب است البته مرحوم سید در عروة فرموده که این طور عیبها خیار نمیآورد خیاری که مورد عیب هست آن نفس خود مبیع، معیوب است نه اینکه ملکیتش ناقص باشد.
ولی روی مسلک کشف که خود مرحوم شیخ هم به آن تمایل دارد نمیتواند بنا بگذارد که از اول نقل و انتقال واقع شده است چون فرض این است که تصرف مالک (اجارهای که خود مالک داده) صحیح است. اجازه هم بنابر این است که میخواهد عقدی که واقع شده قبل از این تصرف، را امضا کند. تصحیح آن عقد فضولی با اجازه بنابر کشف، معنایش این است که ملک از وقت عقد از ملک مالک خارج شده و ملک طرف اصیل قرار گرفته پس اجارهای که شخص داده در واقع ملک دیگری را اجاره داده که باطل است. اما چون در اینجا فرض شده آن تصرف صحیح بوده، قهراً باید گفت که آن اجازه صلاحیت ندارد که معامله فضولی را تصحیح کند. چون در قضایای شرطیه اگر تالی باطل شد به بطلان تالی مقدم هم باطل میشود اگر این اجازه صحیح باشد باید از اول نقل و انتقال واقع شود و نتیجهی نقل و انتقال، بطلان اجاره هست التالی باطل فالمقدم مثله. بنابراین صحت اجازه بنابر کشف درست نیست.
مثال دوم (تزویج امه): جاریهی مولی را فضولی به زید فروخت و پس از آن مولی آمد جاریه را به عقد عمرو در آورد باز تزویج جاریه تصرف است ولی نه مخرج از ملک است و نه منافاتی با اصل اجازه دارد؛ بله منافیِ تأثیر اجازه از زمان عقد است.
بنابراین این دو مثال درست است بنابر کشف نمیتواند اینها صحیح شود.
مثال سوم (استیلاد): ولی استیلاد را که مثال زد کأنّ میخواهد بفرماید: اگر در اجازه قائل به نقل بودیم اجازه، مشکلی ندارد منتهی از وقت عقد نمیتواند اجازه دهد.
اشکالِ مثالِ استیلاد: ولی مسئله استیلاد مشکلش این است که بیع ام ولد صحیح نیست. اگر ما در باب اجازه قائل به نقل هم شدیم حق ندارد بعد از استیلاد اجازه دهد؛ مالکیت تنها در اجازه کافی نیست باید قابلیت نقل هم داشته باشد و امّ ولد قابلیت نقل را ندارد بلکه روی بعضی از مبانی - که مبنای مرحوم شیخ هم جزءآنها است – اینکه یک عقدی از اول صلاحیت داشته و بعد از صلاحیت افتاده آیا اجازه میشود داد یا نه؟ مرحوم شیخ قائل است که لازم نیست آن صلاحیت تا آخر هم باقی بماند اول اگر صلاحیت داشت همان کافی است بحث این مطلب را قبلاً بیان کرده است. خلاصه این مسئله را تفریع کنیم بگوییم راجع به استیلاد، قابلیت اجازه داشته منتهی از وقت عقد قابلیت نداشته است، این یک سبق قلم است آن قسمت اول در ذهن ایشان بوده که مثال زده برای اینکه یک شیئی در عین حالی که ملکش است آن وقت میخواهد تصرفاتی بکند که آن عین از ملک خارج نمیشود و اجازه صحیح است این تیکه در ذهنش بوده و درست است ولی آن تفریعش درست نیست.
«نعم، لو انتفع المالک بها قبل الإجازة بالسکنی و اللبس، کان علیه اجرة المثل إذا أجاز، فتأمّل.» (1)
بعد مرحوم شیخ در ادامه میفرماید لازمه فرضِ صحتِ تصرف، بطلان آن عقد است و تقریبیهایی برای آن ذکر میکند بعد میفرماید بله اگر تصرف مالک به نحو استیلاد و اجاره و تزویج نباشد مثلا پس از بیع فضولی، مالک اصلی برای مدتی از سکنای منزل استفاده کند یا تمتعاتی غیر از استیلاد از جاریه برده باشد و بعد هم معامله فضولی را اجازه کند. بنابر کشف اینگونه از تصرفات منافاتی با لحوق اجازه و تأثیر آن از زمان عقد ندارد پس اگر اجازه کرد میتواند معامله از اول صحیح باشد و منزل ملک مشتری شود منتهی برای مدتی که استفاده کرده ضامن است و باید اجرة المثل بدهد.
خلاصه صحت و جواز خارجی تصرفات مطلقا موجب بطلان عقد نیست خیلی از ادله و روایات که صحت بیع فضولی از آنها استفاده شد، مالک اصلی تصرفاتی در ملک کرده بود.
موضوع: نقد تفسیر آقای خویی نسبت به عبارت
«نعم لو قلنا بأنّ الإجازة کاشفة بالکشف الحقیقی»
کلام مرحوم شیخ
مرحوم شیخ (در مورد مایتحقق به الرّد) فرمود که اگر شخص در عین، تصرف ناقل کرده باشد یا آن را إتلاف کرده باشد یا شبیه این دو، دیگر نمیتواند عقد فضولی را اجازه کند و ایشان این مطلب را بتّی فرض کرده و اختلاف مبانی در مورد اجازه را طرح نکرده است. بنای عقلا هم همین است که اگر کسی خانهاش را فروخت بدون اختیار فسخ و بعد متوجه شد که خانه را فضولی به دیگری فروخته است اینجا جای شبهه نیست که مالک نمیتواند آن عقد فضولی را امضا کند. آنکه مورد بحث است این است که نقل و انتقالی واقع نشده مثلا خانه را اجاره داده بعد میخواهد عقد فضولی را اجازه دهد اینجا ایشان مسئله را روی اختلاف مبانی طرح کرده است.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 478.
ردّ تفسیر مرحوم آقای خویی
مرحوم آقای خوئی، کلام مرحوم شیخ را طور دیگری تفسیر کرده است. (1)ایشان در نوع اول تصرفات که نقل و انتقال واقع شده میگوید که مرحوم شیخ بین کشف حقیقی و کشف حکمی و نقل تفصیل داده است. با اینکه در قسم اول ایشان صاف فرموده که اجازه صحیح نیست و آن تصرف ردّ حساب است و در قسم بعدی (تصرفات غیر ناقله) بحث کرده است. عجیب است که ایشان اینطور معنا کرده است.
همچنین ایشان یک بحثی از آقای نائینی نقل کرده و ردّ کرده (2)که به درستی هم ردّ کرده است. آقای نائینی خواسته وقوع خارجی ردّ فعلی را در عالم انکار کند، حتی اگر امکان عقلی داشته باشد، چون شخص اگر عملی انجام دهد حالت شخص نسبت به آن عمل انجام داده شده و قبل از آن عمل انجام شده یک جور حالت است و این کاشف نیست که ما آن عقد فضولی را قبول نداریم و ردّ او حساب شود. مرحوم آقای خوئی میفرماید این طور نیست که ما نداشته باشیم اگر با اشارهای یا کتابتی ابراز کرد که من قبول ندارم این یک ردّ فعلی هست که عرف هم میفهمد و نمیتوان به نحو سلب کلی گفت که هیچ وقوع خارجی ندارد.
معلوم نیست چطور شده که آقای نائینی این را فرموده! چرا آقای خوئی عنوان کرده! به خاطر اینکه جای تردید نیست که در عرف متعارف انسان گاهی با یک فعل، اظهار رضا به عمل واقع شده میکند، گاهی به یک فعلی اظهار کراهت میکند. مالک که جلوی چشم عاقد فضولی و اصیل خانه را به دیگری میفروشد این خودش دلالت عرفی دارد که من راضی نیستم؛ در این تردیدی نیست و احتیاج هم به اشاره و کتابت و اینها ندارد خیلی متعارف است که انسان در مقام انشاء به جای لفظ، عدم موافقت خود را با یک عمل افهام کند.
کلام مرحوم شیخ
«و الحاصل: أنّ وقوع هذه الأُمور صحیحة، مناقض لوقوع الإجازة لأصل العقد، فإذا وقع أحد المتنافیین صحیحاً فلا بدّ من امتناع وقوع الآخر، أو إبطال صاحبه، أو إیقاعه علی غیر وجهه، و حیث لا سبیل إلی الأخیرین تعیّن الأوّل.» (1)
مرحوم شیخ میفرمایند که اگر بخواهد هم آن عقد فضولی بالاجازة صحیح باشد و هم مثل اجارهای را که خود مالک داده هر دو صحیح باشد اینها با هم جمع نمیشود اگر صحت اجاره ثابت شد قهراً نتیجهاش این میشود که عقد مجاز باطل است و اجازه تأثیری ندارد.
ایشان میفرمایند که سه احتمال وجود دارد که دو احتمال باطل است و یک احتمال متعین است.
احتمال اول: عقد مجاز باطل است و اجازه تأثیر ندارد.
احتمال دوم: عقد مجاز صحیح است و اجاره را ابطال میکند. این خلاف فرض است چون به اجماع یا به بنای عقلا مفروض این است که امثال اجاره را صحیح فرض کردیم.
احتمال سوم: جمع ممتنع نیست؛ هم اجازه صحیح است، نقل و انتقالی واقع میشود و هم اجاره صحیح است.
صحت اجاره اینگونه است که بگوییم آن نقل و انتقالی که قبلاً در عقد فضولی واقع شده، مسلوب المنفعة است. یعنی اصیل مالک میشود ولی مقداری که مالک اصلی، اجاره داده، مسلوب المنفعة منتقل شده است.
ایشان میفرمایند که این هم باطل است برای اینکه آن عقدی که واقع شده بود، مسلوب المنفعة نبوده است؛ و اینکه آن عقد واقع شده علی غیر وجهه، باطل است.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 478.
عبارت این است که «فلا بد من امتناع وقوع الآخر» آخر، عقد مجاز است «أو إبطال صاحبه» آخر ابطال کند این عقد اجاره را «أو إیقاعه علی غیر وجهه» یا بگوییم جمع ممتنع نیست ولی غیر آن طوری که قرار بستند، شارع حکم کرده است. این دو احتمال باطل است پس «تعیّن الاول».
بعد ایشان میفرمایند بعد از اینکه این تصرفات را انجام داد و اجازه بیتأثیر شد و عقد مجاز هم باطل شد در اینجا فرق ندارد که شخص متوجه شود بر اینکه یک چنین عقدی واقع شده بعد بیاید اجاره دهد که این انشاء ردّ باشد یا اینکه در وقت انشاء متوجه نباشد ولی چون تنافی وجود دارد، شرع خودبهخود به ردّ حکم میکند. چون گذشت که مردود شدن اعم از این است که ردّ انشائی باشد یا غیر قبول شدن برای شرع است که شرع او را قبول ندارد و حکم به نقل و انتقال نکند ولو مربوط به انشاء طرفین نباشد لذا ایشان میفرمایند آن صورتی که متوجه است که عمل منافی انجام میدهد، آن خودش ممکن است بگوییم ظهور دارد در ردّ انشائی و اگر متوجه نیست آن ردّ انشائی در کار نیست ولی چون تضاد ما بین هست قهراً شارع آن را قبول نکرده است. مرحوم شیخ میفرمایند فرقی ما بین این دو صورت نیست. و مقتضای تنافی اقتضاء میکند صورتی را هم که متوجه نبود، عند الشرع مردود باشد چون تنافی واقعی است نه تنافی جعلی و انشائی.
اشکال: «و دعوی: أنّه لا دلیل علی اشتراط قابلیّة التأثیر من حین العقد فی الإجازة؛ و لذا صحّح جماعة کما تقدّم إجازة المالک الجدید فی من باع شیئاً ثمّ ملکه.»
ایشان در ادامه میفرمایند ممکن است اشکال شود که روی این مبنا که اجازه معامله را از اول وقوع عقد تصحیح میکند مسئله نقل و انتقال نیست و حکم بطلان میآید ولی ما دلیل نداریم برای اینکه قابلیت تأثیر باید از اول باشد و از اول باید محکوم به صحت باشد تا گفته شود از اول نمیتواند صحیح باشد چون لازمهی صحت از اول، تضاد با یک شیئی ثابت الصحة است؟
به عبارت دیگر ما دلیل نداریم برای اینکه باید از اول قابلیت برای اجازه داشته باشد حتی بنابر کشف هم در مواردی خود مرحوم شیخ میفرمود که ممکن است از اول صلاحیت اجازه نداشته باشد و از وقتی که نقل و انتقال ممکن است کشف میشود که قابلیت از همان زمان بوده است پس چرا در اینجا حکم میکنید به بطلان آن اجازه و عقد مجاز را میگویید صحیح نیست؟ مثل «من باع شیئاً ثم ملکه» شخص در موقع عقد قابلیت تأثیر نداشته چون مالک نبوده که مرحوم شیخ در این مسأله فرمود لولا بعض روایات و بعضی جهات دیگر، اشکالی از این ناحیه ندارد.
جواب: «مدفوعة: بإجماع أهل الکشف علی کون إجازة المالک حین العقد«.
ایشان میفرمایند که این ادعا درست نیست به خاطر اینکه یک مطلبی مورد اتفاق اهل کشف است که کسی که حین العقد مالک باشد نتیجهی اجازه این است که از حین العقد واقع شود؛ در تصحیح اجازه لازم نیست همه مالکِ حین العقد باشند، مثل اجازه «من باع شیئاً ثم ملکه» که حین العقد مالک نیست ولی اگر کسی مالک حین العقد است، تأثیر اجازهاش از زمان عقد است. قائلین به کشف میگویند مثل اذن خود همان شخص مجیز است اگر اذن داشت همان طوری که از اول واقع میشد در اجازه هم از اول واقع میشود پس بنابراین اگر در وقوع از اول مشکلی واقع شد نتیجهاش بطلان این اجازه است.
نعم لو قلنا بأنّ الإجازة کاشفة بالکشف الحقیقی
« نعم لو قلنا بأنّ الإجازة کاشفة بالکشف الحقیقی الراجع إلی کون المؤثّر التامّ هو العقد الملحوق بالإجازة کانت التصرّفات مبنیّة علی الظاهر، و بالإجازة ینکشف عدم مصادفتها للملک، فتبطل هی و تصحّ الإجازة.»
مرحوم شیخ میفرماید که ما قائل به کشف حکمی هستیم در نتیجه تصرفات مالک صحیح است و مقدار کشف حکمیاش این مقدار نیست که این تصرف را باطل کند و خود آن اجازه دادن باطل میشود بعد میفرمایند بله اگر کسی کشف حقیقی قائل شود که مؤثر تامّ عقد ملحوق به اجازه است، تصرفات مذکور علی الظاهر صحیح است و با آمدن اجازه معلوم میشود که آن تصرفات در ملک مالک نبوده در نتیجه این تصرفات باطل میگردد و آن اجازه صحیح و مؤثر میشود. منتهی مشهور یا قویّاً چنین نیست ولی اگر کسی یک چنین چیزی قائل شود نتیجهاش بطلان میشود.
تفسیر مرحوم آقای خویی
گاهی چند جمله ذکر میشود و بعد یک استدراکی واقع میشود به انحاء مختلف مثل استثناء یا قید. جمل متعدده اگر استثناء شد به اخیر میخورد یا به همه میخورد یا مجمل است؟ یا قیدی اگر واقع شد قید به اخیر میخورد یا به همه میخورد یا اجمال دارد؟ آن یک بحث کلی است. حال در اینجا مرحوم آقای خوئی این استدراکی که با نعم در اینجا شده را شاید نسبت به کل جملات میدانند (هر آنچه که مرحوم شیخ در تصرفات ناقل و تصرفات غیر ناقل فرمود). یعنی در همان صورت اول هم که تصرفات به صورت ناقل است اگر اجازه به نحو کشف حقیقی باشد آن عقد مجاز صحیح میشود و تصرفات بعدی (مثل بیع) باطل میشود. و این استدراک مخصوص قسمت تصرفات غیر ناقله نیست. کأنّ مطلب مشترک است اگر کسی قائل به کشف حقیقی شد در همان تصرفات ناقله هم میگوید آنجا که فضولی بیع کرده بود مالک بخواهد بیع دیگری کند این بیع مالک باطل است چون قبلا یک بیعی شده مشروط به تعقب اجازه که شرطش بعد اجازه حاصل شده است. اجاره دادن هم همینطور است. و این استدراک را از کل دانسته است.
ردّ تفسیر مرحوم آقای خویی
ولی از ترتیب جملات به نظر میرسد که عبارت کالصریح هست که به قسمت آخر میخواهد بخورد لحن جملات به گونه ای است که استدراک از کل بودنش خیلی بعید است و آن معنی که ایشان قرینه قرار داد واضح نیست. در مقابل، بنای عقلا خیلی واضح و روشن است که اگر کسی ملک خودش را فروخت و قبل از آن فضولی هم همان ملک را معامله دیگری کرده بود این نمیتواند عقد فضولی را اجازه دهد چون شرط اجازه این است که کسی میتواند اجازه کند که لولا الاجازة، حق مالکیت داشته باشد تا با اجازه نقل و انتقال صورت گیرد اما در جایی که مالک، عین را به دیگری فروخته حقی ندارد که ملک دیگری را اجازه دهد.
لولا الاجازة باید حساب کرد اگر اجازه نداده بود، عقد صحیح بود. در این «لولا» که اشکالی نیست. مالک میخواهد خانهاش را به دیگری بفروشد اجازه هم نداده آیا چنین حقی دارد که خانهاش را بفروشد؟! واضح است که این حق را دارد.
در نوع اول از تصرفات قبل از اجازه عین را انتقال داده ولی در تصرفات غیر ناقله - مثل اجاره دادن خانه - اصل عین را نقل و انتقال نداده است و اجازه مربوط به عقدی است که بر روی اصل عین واقع شده است. این فرق دارد نمیگوییم حکمش جداست ممکن است متحد الحکم باشد ولی ملازم نیست بر اینکه اگر آن مطلب (که شخص اگر ملکش را به دیگری فروخت، حق ندارد عقد فضولی را امضا کند) واضح است این هم (که تصرف ناقل در عین نکرده و بعد میخواهد نقل و انتقال خود عین را امضا کند) واضح باشد.
البته حق این است که اگر از بنای عقلا یا هر راه دیگری معلوم شد که حتی نقل و انتقال منافع را گفتند درست است آن وقت با بیانات مخصوص و مقدمات کذائی که گذشت، اثبات شود که اولی (عقد فضولی) باطل است، درست است اشکالی ندارد ولی مثل هم نیست که به مرحوم شیخ بتوان نسبت داد که ایشان اقسام ثلاثه (کشف حقیقی، کشف حکمی، نقل) را در تصرفات مربوط به خود عین هم داده است.
موضوع: التصرفات الغیر المنافیة لملک المشتری
«بقی الکلام فی التصرّفات الغیر المنافیة لملک المشتری من حین العقد، کتعریض المبیع للبیع، و البیع الفاسد، و هذا أیضاً علی قسمین: لأنّه إمّا أن یقع حال التفات المالک إلی وقوع العقد من الفضولی علی ماله، و إمّا أن یقع فی حال عدم الالتفات». مرحوم شیخ غیر از ردّ قولی سه قسم ردّ عملی ذکر میکند:
قسم اول: تصرفات موجب نقل یا إتلاف یا شبههما شود.
قسم دوم: تصرفات غیر ناقل که با صحت اجازه از اول عقد منافات دارند.
قسم سوم: تصرفاتی که ناقل نیستند و با صحت اجازه از زمان عقد هم منافات ندارند. مثال: مالک اصلی، مبیع (آنچه که عقد فضولی بر روی آن انجام شده است) را در معرض بیع قرار دهد یا مبیع را به بیع فاسد به دیگری بفروشد.
آیا وقوع این امور ردّ فعلی محسوب میشود؟ مرحوم شیخ میفرمایند که این امور دو حالت دارد:
حالت اول: مالک با توجه به اینکه فضولی یک چنین کاری کرده این افعال را انجام دهد.
حالت دوم: تصرفات مزبور در حال عدم التفات صادر شده است.
حکم حالت اول: ایشان میفرماید چنین تصرفی ردّ فعلی محسوب میشود. و میخواهد بگوید من با عمل انجام شده، موافق نیستم. و این نوع تصرفات به ردّ قولی ملحق میشود. و برای این الحاق سه دلیل میآورند:
دلیل اول: اطلاقات روایات
«الدلیل علی إلحاقه بالردّ القولی مضافاً إلی صدق الردّ علیه، فیعمّه ما دلّ علی أنّ للمالک الردّ، مثل: ما وقع فی نکاح العبد و الأمة بغیر إذن مولاه، و ما ورد فی من زوَّجَته امّه و هو غائب، من قوله علیه السلام: «إن شاء قبل و إن شاء ترک».
این نوع تصرفات، مصداق ردّ است و وقتی ردّ صدق کرد این تصرفات مشمول دو دسته إطلاقات میشود که به منزلهی کبری برای این صغری است:
دسته اول: اطلاقاتی که میگوید اگر عبد یا أمهای بدون اذن مولا اقدام به ازدواج کرد، زمام امر این نکاح در دست مولی است « ذلک إلی السید إن شاء أجاز، و إن شاء فرّق بینهما» (1)(تفریق اعم از قول و فعلی است).
دسته دوم: إطلاقی که میگوید اگر مادری با اینکه ولایت ندارد دختری را به عقد پسرش در آورد، پسر مجبور به قبول کردن نیست بلکه اختیار این نکاح به دست اوست «إِنْ شَاءَ الْمُتَزَوِّجُ قَبِلَ وَ إِنْ شَاءَ تَرَکَ» (2)(ترک أعم از قولی و فعلی است).
« إلّا أن یقال: إنّ الإطلاق مسوق لبیان أنّ له الترک، فلاتعرّض فیه لکیفیّته». (1)بعد میفرماید مگر کسی در اطلاق روایات شبهه کند که در مقام بیان اصل مطلب هستند و از جهت کیفیت ردّ در مقام بیان نیستند.
نقد دلیل اول
این کلام اخیر مرحوم شیخ از دو جهت مورد بحث است:
جهت اول: اینکه حضرت فرمود «إِنْ شَاءَ الْمُتَزَوِّجُ قَبِلَ وَ إِنْ شَاءَ تَرَکَ» معنایش آیا «إن شاء قبل و إن شاء ردّ» است یا «إن شاء قبل و إن شاء لم یقبل». و در صورت دوم میفرماید ملزم نیست؛ اگر خواست قبول کند تا عقد، صحیح شود و اگر نخواست قبول نکند که آثار صحت بار نشود. مراد قبول نکردن است نه اینکه عملی انجام دهد و صلاحیت را از بین ببرد. پس این روایت اصلاً مربوط به مسئله ردّ نیست و مربوط به قبول و عدم قبول است.
جهت دوم: اگر به مسأله ردّ مربوط باشد یعنی «إن شاء ترک» را معنا کنیم «إن شاء ردّ» «إن شاء أبطله» تعبیر ایشان این است که اطلاق ندارد، در صورتی که مسأله عدم اطلاق نیست.
یک مرتبه لفظ به دلالت وضعی شامل مصادیق است و با مقدمات حکمت، حکم را مطلق میکنیم میگوییم روی تمام مصادیق رفته است اینجا اشکال در اطلاق مطرح میشود اما جایی که لفظ به دلالت وضعی شامل مصادیق نیست اینجا اصطلاح اطلاقی تمام نیست. اگر گفتند عالم احترام دارد و نمیدانیم زید عالم هست یا نه، این اشکال اطلاقی ندارد نه اینکه اطلاق قضیه اشکال دارد؛ از اول چون عالمیتِ شخص مشکوک است به دلالت وضعی هم نمیشود تمسک کرد بله جایی که عالمیت معلوم است نمیدانیم عدالت معتبر است یا نه، اگر مقدمات اطلاق تمام بود میگوییم عدالت معتبر نیست. و اگر در مقام اهمال بود مقدماتش کوتاه آمد میگوییم اطلاق ندارد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 479.
این عبارت مرحوم شیخ که اطلاق کوتاه است نه اینکه اطلاقش اشکال دارد و مقدمات حکمتش تمام نیست بلکه به این معنا است که ثابت نیست این مصداق برای آن است تا بگوییم این مطلق این را هم شامل میشود. میتوان مراد از این که ناظر به کیفیت نیست را اینگونه تفسیر کرد که یعنی با چه کیفیتی خود این عنوان، این مورد، مصداق قرار میگیرد یا نمیگیرد به اینها ناظر نیست.
خلاصه اینکه اگر معنا این باشد «قبول کند یا ردّ کند» در صورت در مقام بیان بودن معنایش این است که اگر قبول کند حکم قبول بار است و اگر ردّ کند به هر بیان و نحوی رد محسوب میشود.
اگر در مقام بیان بود میتوان اشکال اطلاقی کرد اما ما میگوییم اگر مراد ابطال باشد، اشکال وضعی دارد اما اگر مراد ابطال نباشد و اظهار ابلاغ مخالفت کردن باشد این «إن شاء قبل و إن شاء ردّ» لفظ اطلاق هم دارد و هیچ اهمالی ندارد. ایشان در مقام بیان بودنش را اشکال میکند منتهی اگر مراد این است که میتواند مخالفتش را ابلاغ کند از این جهت در مقام بیان است و جای اشکال نیست. اصل سؤال این است که ترتیب اثر بدهد یا ندهد؟ حضرت میفرماید اختیار با خودش است، ترتیب اثر بدهد یا ندهد. این از جهت در مقام بیان بودن، در مقام بیان است و اشکالی از این جهت نیست.
در «الناس مسلطون علی اموالهم» ممکن است گفته شود اطلاق ندارد ولی اینجایی که آمده میگوید عبد ازدواج کرده یا مادر پسر را زن داده، چکار کند؟ میفرماید اختیار با خودش است این معنایش عبارت از این است اگر میخواهد باطلش کند و اگر میخواهد قبول کند، این در مقام بیان است منتهی اگر معنی این باشد از نظر مصداق خیلی روشن نیست که این وسیله ابطال چه چیزی میتواند باشد. و اگر مراد از «ترک»، اظهار مخالفت باشد آن اطلاق هم دارد. خلاصه ایشان در دلیل اول و اطلاقات مناقشه میکند.
دلیل دوم: یکی بودن ملاک رد قولی وفعلی
«أنّ المانع من صحّة الإجازة بعد الردّ القولی موجود فی الردّ الفعلی، و هو خروج المجیز بعد الردّ عن کونه بمنزلة أحد طرفی العقد». ملاکی که در ردّ قولی مانع از صحت اجازه هست آن در این جا هم هست. وجه صحت این است که مالک اصلی بعد از امضاء خودش به منزلهی یکی از طرفین عقد میشود ولی اگر ردّ قولی کرد، بعد بگوید موافقم، این موافقت دیگر در بنای عقلاء او را به منزلهی احد طرفی العقد قرار نمیدهد. این ملاک مشترک است ما بین ردّ قولی و فعلی که مالک را به منزلهی احد طرفی العقد قرار نمیدهد.
نقد دلیل دومِ مرحوم شیخ
این یک ادعایی است که بگوییم «بنای عقلاء این است که بعد از اینکه با عملی ابلاغ مخالفت کرد بعد بخواهد بگوید که من با آن عقد فضولی موافقم هر چند که بعد طرف مقابل خواهش کرد و او هم با او تعامل کرد، دیگر نتواند اجازه دهد»؛ مسئله روشن و واضحی نیست که دیگر از صلاحیت خارج شود حتی در لفظی هم بگوید من قبول ندارم بعد خواهش کرد و آن طرف گفت اشکالی ندارد، و این اجازه داد این طور نیست که اجازه بی تاثیر باشد اگر اجماعی باشد به آن اجماع کسی اکتفاء کند والّا روایت آن فرزند که رفته بود خریده بود با یک تکلف، مرحوم شیخ خواسته آنها را از موضوع ردّ خارج کند با اینکه ظواهرش، ظواهر ردّ است و بعد امام تصحیح کرده است. خلاصه این دلیل دوم هم خیلی روشن نیست.
دلیل سوم: فحوی
«مضافاً إلی فحوی الإجماع المدّعی علی حصول فسخ ذی الخیار بالفعل، کالوطء و البیع و العتق؛ فإنّ الوجه فی حصول الفسخ هی دلالتها علی قصد فسخ البیع، و إلّا فتوقّفها علی الملک لا یوجب حصول الفسخ بها، بل یوجب بطلانها؛ لعدم حصول الملک المتوقّف علی الفسخ قبلها حتّی تصادف الملک».
در باب بیع کسی که ذوالخیار است و حق دارد معامله را فسخ کند این فسخ گاهی قولی است و گاهی فعلی مثل عتق یا بیع عبد فروخته شده به دیگری یا وطی جاریهی فروخته شده که اینها کاشف از فسخ و إعمال خیار است و دال بر بطلان آن معامله است. آنگاه اگر فسخ فعلی در بیع خیاری کفایت میکند در بیع فضولی به طریق اولی کفایت میکند. وجه اولویت آن است که بیع خیاری قطعا حادث شده و تأثیر فعلی هم در ملکیت گذاشته و تنها از حیث بقاء و استمرار متزلزل است و معذلک با فسخ فعلی قابل فسخ است پس بیع فضولی که حدوثا متزلزل است و تا اجازه نیاید تأثیری نیست و تنها قابلیت تأثیر دارد به طریق اولی با فسخ فعلی قابل فسخ است.
اینجا ممکن است کسی اشکالی کند - من مراجعه نکردم احتمال میدهم کسی اشکال کرده مثلاً صاحب جواهر که مرحوم شیخ با این بیان میخواهد او را ردّ کند - که آنچه که در باب خیارات هست، این است که اعمالی مثل بیع و شراء و امثال اینها که متوقف بر ملک است اگر اینها را انجام داد، فسح محسوب میشود و آن ملکیت قبلی باطل میشود. اما در مورد بحث ما، نقل و انتقال ناقل که متوقف بر ملک است نکرده است. اینجا تصرف عبارت است از تعریض برای بیع یا بیع باطل انجام دادن، حالا میتوان از آن تعدی کرد و گفت آنچه در مورد تصرفات ناقله در باب خیارات هست در اینجا در مورد تصرفات غیر ناقله است؟
مرحوم شیخ میفرمایند در باب خیار فسخ، علت صحت فسخ از این بابت نیست که چون این کارها که انجام میدهد متوقف بر ملک است، قهراً لازمه ملک بودن این است که فسخ صحیح باشد. زیرا اگرآن تصرفات متوقف بر ملک داشته باشد باید این عقد خیاری باطل باشد و حق فسخ از بین برود. زیرا فرض این است که این امور متوقف بر ملک است و توقف بر ملک اقتضاء میکند ملکیت در زمان متقدّم را. نه تنها رتبه متقدّم بلکه در زمان متقدّم باید ملکیت حاصل شود تا بعد به وسیله این افعال در زمان متأخر از ملکیت خارج شود و باید در زمان متقدّم ملکیتی برای شخص داشته باشد، ملکیت شخص و فسخ با هم است در آن واحد و در رتبه واحده یک چیزی از ملک آن مشتری اول خارج میشود و داخل ملک بایع میشود و شما علت خروج و امثال اینها را هم که میخواهید خود همین امور (بیع ثانوی) قرار دهید این باید در زمان متقدّم حاصل شده باشد و قهراً علت آن در زمان سابق حاصل شده باشد و شما بخواهید بگویید خود این امور علت میشود باید علت شود برای یک چیزی که قبلاً حاصل شده پس این صلاحیت علت ندارد. و آنچه که صلاحیت دارد برای علت این است که ما از این افعال کشف میکنیم که شخص قصد فسخ داشته است. «فإنّ الوجه فی حصول الفسخ هی دلالتها علی قصد فسخ البیع» از این اعمال کشف میکنیم که شخص قصد فسخ داشته و کاشف از این هستند که یک آن قبل از اینها ارادهی فسخ کرده و آنرا با اینفعل انشاء و ابراز کرده است. و این علت مشترک است در بحث ما هم همان موقعی که آمده تعریض کرده یا عقد فاسد انجام داده در حالیکه متوجه عقد فضولی بوده این قصد الرد محسوب میشود. و آن عقد فضولی را باطل میکند. بنابراین اینجا هم میگوییم موجب بطلان آن عقد فضولی میشود.
اینجا لازم است این مطلب را عرض کنیم که این ملکیت آناًمّا را مرحوم شیخ در جاهای دیگری هم برای تصحیح ملکیت بیان کرده است. به نظر میآید لزومی ندارد در این موارد که حکم به فسخ میکنیم گفته شود باید قبل از این افعال، قبل از این نقل و انتقال و دخول در ملک دیگری باید آناًمّا آن بایع مالک شده باشد بعد در آنّ بعدی خارج شده باشد. به خاطر اینکه آن چه که ما میفهمیم و ادله هم دلالت میکند این است که بایع که میخواهد مثلا بفروشد یا عتق کند باید یا مالک باشد یا ولایت بر ملک داشته باشد. خود مرحوم شیخ هم قبلاً این را ذکر کرده که ولیّ هم میتواند این افعال را انجام دهد. حالا اگر شارع مقدس گفت کسی که بیع خیاری انجام داده، ولایت دارد بر اینکه ملک دیگری را خارج کند و به دیگری یا به خودش منتقل کند. در این مورد که ما از ادله استفاده ثبوت خیار میکنیم میتوان گفت چون ولایت دارد لازم نیست با خارج شدن از ملک آن مشتری (کسی که خریده بوده) اول داخل ملک خودش شود، بعد از ملک خودش خارج شود و به ملک آن مشتری دوم (که الان میخواهد به او بفروشد( منتقل شود. بلکه از اول شارع ولایت داده ولیّ از ملک مشتری اول خارج کند و داخل در ملک مشتری دوم کند؛ هیچ ملازمهای ندارد که قبلاً مالک شده باشد.
دلیل بر این ولایت همان خیار است و در عرف متعارف هم هست، اختیار دارد که به هم بزند حالا ملک خودش است یا هر جوری که هست از ملک او خارج کند به دخول ملک خودش یا به دخول به ملک دیگری.
معامله را از بین بردن یا به انتقال به دیگری است یا به انتقال به خودش است که به حسب بنای عقلا هر دو صحیح است اشکال عقلی ندارد که لازم باشد گفته شود این کار امکان ندارد و باید مدتی ملک این باشد و بعد به دیگری منتقل شود.
اگر پذیرفتیم که باید ملک باشد، در اینجا که تصرفات نوع سوم را انجام داده این افعال، صحتش متوقف است که آناًمّا از ملک مشتری اول خارج شده باشد و داخل ملک این شده باشد. مرحوم شیخ این نتیجه را میگیرد که اگر کسی اراده کرد، نفس اراده برای ردّ کفایت میکند. چون در مسئله ما این مواردی را که بیع ثانی انجام میدهد بگوییم که فاسخ (بایع) آناًمّا مالک شده و نتیجه آناًمّا عبارت از این باشد که یک چیزی که متعقب نیست به این اموری که موجب نقل و انتقال میشود آن غیر متعقب هم با نفس اراده منشأ شود که برای خروج کفایت کند. و گفته شود آنچه در آنجا ملاک هست در این ارادهای را که ما تعریض برای بیع، تعریض برای ملک قرار دادیم همان اینجا هم باشد.
نقد: در صورت فروش، از ادله ثابت شده آناًمّا شخص مالک میشود و بعد هم منتقل به دیگری میشود ولی دلیلی نداریم در این موارد دیگر هم بگوییم که با نفس اراده تعریض برای فروش یا بیع فاسد، فسخ حاصل میشود پس این دلیل نیست و اگر بعض آن وجوه قبلی دلیل شد آن اشکالی ندارد آنها دلیل بر این است که ردّ است و انشاء را ابطال میکند والّا نه.
موضوع: التصرفات الغیر المنافیة لملک المشتری
ما یقع فی حال عدم الالتفات فالظاهر عدم تحقّق الفسخ به
عرض شد اینکه اصل ردّ منشأ شود که صلاحیت قبول و امضاء از بین برود این مسأله به طور کلی اثباتش عرفا مشکل است. یک کسی یک عقدی را اول امضاء نمیکند بعد با او صحبت میکنند و او امضاء میکند این طور نیست که عرفاً از صلاحیت بیافتد منتهی دعوای اجماع کردند که بعد از ردّ دیگر قابل امضاء نیست و از شأنیت میافتد ولی بعضیها که تتبع کردند گفتند مسئله اجماعی نیست و آن روایت ولیده و امثال اینها هم که ظهورش، امضاء بعد از ردّ بود و مرحوم شیخ انصاری با تکلف خواسته بود او را تصحیح کند. خلاصه اگر دلیلی داشته باشد همین فرض اجماع است که آن هم خیلی روشن نیست. بنابراین مواردی که اجماعی نیست و صحت یک چیزی تضاد خارجی هم با صلاحیت امضاء ندارد مثل تعریض مبیع یا انجام دادن عقد فاسد آنجا دیگر هیچ دلیلی برای اینکه آن عقد فضولی از صلاحیت امضا افتاده باشد وجود ندارد.
ادّلهای که مرحوم شیخ در این بحث عنوان کردند بعضیهایش روایت و بعضیهایش طبق قواعد بود. یکی این بود که در باب خیارات دعوای اجماع شده بر اینکه اگر بایع که ذوالخیار است مبیع را به دیگری فروخت، عتق کرد، این نوع تصرفات ردّ محسوب میشود و بعد از ردّ هم یک معنای مشترکی بگیریم بین صورتی که خود اینها واقع شده یا بعضی از چیزهایی که دالّ بر عدم رضا و عدم قبول است، بگوییم ملاک این است و بعد هم با اولویت از باب خیارات به مسئله فضولی تعدّی کنیم.
ما اولویت عرفیه بعضی از مقدمات را شاید قبول کنیم ولی بعضی مقدمات دیگرش را که میگوید علت اینکه به وسیله اینها (بیع صحیح) فسخ میشود این است که یک علتی دارد که آن علت مشترک است با صورتی که خود اینها عمل نشده و بعضی از افعال دیگر عمل شده باشد (مثل تعریض یا بیع فاسد). این استفاده علیت مشترک اولاً: خلاف ظواهر کلمات بزرگان سابقین است که خصوص اینها را ذکر میکنند میگویند اگر فروخت اگر عتق کرد، ظاهرش این است که در معرض فروش قرار دادن و امثال اینها کفایت نمیکند. ثانیاً: اینکه مرحوم شیخ فرمود در این موارد یک ملکیتی آنًامّا برای آن فاسخ آمده که علت آن همان اراده فسخ است عرض شد که این کشف از چند جهت، محل مناقشه است: اولاً: چه دلیلی بر این ملکیت آناًمّا وجود احتمال دارد که شخص بدون اینکه ملک آناًمّا برایش حاصل شده باشد ولایت داشته باشد بر اینکه از ملکیتِ مشتری اول اخراج کند و داخل ملکیت مشتری دوم کند. ثانیاً: اگر در یک جایی لضرورة ما مجبور شدیم که یک ملکیت آناًمّا قائل شویم و آنجا حکم کنیم بر اینکه فسخی واقع میشود به چه دلیل به مطلق الاراده - ارادهای که چقدر ممکن است فاصله شود - تعدّی کنیم که مطلق اراده برای فسخ کفایت میکند. فرضاً اگر به نحو مطلق هم تعدّی کنیم - مطلق از ناحیه فصل زمانی - خصوص موردی است که بالاجماع یا به هر دلیلی ثابت است و آن مقدمه موصله است؛ یعنی اگر کسی متصل باشد به آن امور - بیع و شراء به دیگری و عتق و امثال اینها - ما دلیل داریم فسخ میشود. پس مشروط به یک شرط متاخر است و آن این است که بعدا خود این امور بیاید، ولی در غیر موصله دلیلی نداریم. شما در موصله بگویید اگر اراده کرد ولو ده دقیقه دیگر هم این واقع شد آنجا فسخ هست ولی از موصله به غیر موصله تعدّی کردن این خیلی ادعای بدون وجه هست. به هر حال مرحوم شیخ از این تعدّی کرده که فرموده نفس الاراده - بعدش آن امور بیع ثانوی بیاید یا نیاید- منشأ میشود برای اینکه آن معامله قبلی منفسخ شود.
امّا این استفادهها خیلی زور دارد و هیچ وجهی برای آن نیست. و بر خلاف اصل استصحاب است که بگوییم صلاحیت اجازه از بین رفته است؛ جریان استصحاب در شبهات حکمیه را اگر کسی جاری بداند میگوید قبلاً صلاحیت اجازه داشته نمیدانیم از صلاحت اجازه افتاده یا نه، استصحاب میگوید هنوز صلاحیت دارد. جریان استصحاب در شبهات حکمیه را مشهور قائلند که البته یک دلیل محکم میخواهد و اگر آن را هم ما نگوییم روی قانون مقتضی و مانع هم باید آن قابلیتی که قبلاً بوده اخذ شود. خلاصه طبق قاعده به نظر میرسد که در اینگونه موارد ردّی که سبب شود که دیگر قابلیت امضاء از بین برود در کار نیست.
« و أمّا الثانی و هو ما یقع فی حال عدم الالتفات فالظاهر عدم تحقّق الفسخ به»
مرحوم شیخ در ادامه میفرماید: اگر مالک ملتفت عقد فضولی نبود و یک چنین تصرفاتی(تعریض مبیع، عقد فاسد) انجام داد دلیلی برای اینکه ردّ محسوب شود نداریم. و این امور دلالتی بر انشاء ردّ ندارد؛ نفس این امور هم بما هو با اجازه بعدی تنافی شرعی ندارد. به خصوص - مرحوم شیخ این را ندارد - آنجا که اگر متوجّه شود ردّ نمیکند و تعریض برای بیع دیگری نمیکند. در این فرض، مسئله خیلی روشنتر است که امضاء فضولی از صلاحیّت نمیافتد.
«نعم، لو ثبت کفایة ذلک فی العقود الجائزة کفی هنا بطریق أولی، کما عرفت لکن لم یثبت ذلک هناک فالمسألة محلّ إشکال»
ایشان میفرمایند اگر در عقود جایزه (مثل عقد خیاری) ثابت شود که تصرفات مذکور ولو در غیر حال التفات کفایت میکند و موجب فسخ میشود در ما نحن فیه و بیع فضولی که عقد متزلزل است به طریق اولی حکم به کفایت کردن و موجب فسخ شدن تعریض و بیع فاسد میکنیم ولی در آنجا ثابت نشده تا قیاس اولویت درست شود پس مساله محل اشکال است که موجب فسخ باشد و دلیل معتنابهی برایش نیست.
بعد میفرمایند بلکه آن قسم اول (مع الالتفات) که گفتیم قابلیت از بین میرود و ردّ حساب میشود آن هم «علی اشکال» است البته فتوی و استظهار عبارت از کفایت است ولی چندان قطعی نیست بعضیها همان جا هم تصریح کردند که کفایت نمیکند «فإن بعض المعاصرین یظهر منهم دعوی الاتفاق علی اعتبار اللفظ فی الفسخ کالإجازة» «بعض المعاصرین» منظور صاحب جواهر است که در فسخ و اجازه ادعای اتفاق کرده که حتماً باید لفظ باشد، عمل کفایت نمیکند روی این جهت ولو فتوای ما کفایت این امور فعلی است و لفظ لزوم ندارد ولی چون دعوای اجماع شده مسئله خیلی صاف نیست و «علی اشکال» ثابت است «و لذا استشکل فی القواعد فی بطلان الوکالة بإیقاع العقد الفاسد علی متعلقها جاهلا بفساده» در قواعد اشکال کرده و در ایضاح و جامع المقاصد هم این اشکال او را تقریر کردهاند. خلاصه اینکه ایشان میفرمایند در فسخ لفظی روشن است که ابطال میکند. فسخ عملی هم، مختار ایشان این است که اگر کسی متوجه باشد و به نیت فسخ این کار را انجام دهد باطل میشود والّا نه.
بعد میفرمایند «و فی حکم ما ذکرنا الوکالة و الوصایة» در آنها هم غیر از لفظ، ردّ فعلی هم موجب بطلان وکالت و وصایت میشود «و لکن الاکتفاء فیهما بالرد الفعلی أوضح» در آنجا کفایت ردّ فعلی به دو دلیل واضحتر از مورد بحث ماست:
دلیل اول: آنها عقد جایز هستند ولی مورد بحث ما عقد لازم است و عقد لازم محکمتر است، یک دلیل محکمتر میخواهد او را ابطال کند.
دلیل دوم: این است که در باب بیع، بعض المعاصرین بر لزوم فسخ قولی، دعوای اجماع کردند اما راجع به مسئله وکالت و وصایت چنین دعوای اجماعی نشده است بنابراین در وکالت و وصایت، کفایت کردن ردّ فعلی راحتتر هست.
این بحث دیگر مطلب خاصی ندارد.
احکام ردّ بیع فضولی
«مسألة لو لم یجز المالک، فإن کان المبیع فی یده فهو، و إلّا فله انتزاعه ممّن وجده فی یده مع بقائه، و یرجع بمنافعه المستوفاة و غیرها علی الخلاف المتقدّم فی البیع الفاسد و مع التلف یرجع إلی من تلف عنده بقیمته یوم التلف أو بأعلی القیم من زمانٍ وقع فی یده» (1).
اگر مالک اجازه نداد این فرض احکامی دارد که در این مسأله مطرح است و آن اینکه اگر چنانچه مبیع کماکان در دست خود مالک است، مشکلی ندارد و به دنبال ردّ بیعِ فضولی، مطلب تمام است.
و اگر در دست مشتری است، میتواند از او اخذ کند مال خودش است و منافع مستوفاة و غیر مستوفاة که آیا مشتری ضامن هست یا نه بحثش گذشت. و اگر تلف شده حکم آن است که در دست هر کس تلف شده همان شخص ضامن است و مالک حق دارد به او رجوع کند و قیمتش را بگیرد حالا قیمت یوم التلف یا اعلی القیم که بحثهایش گذشت.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 483.
« و لو کان قبل ذلک فی ضمان آخر، و فُرض زیادة القیمة عنده، ثمّ نقصت عند الأخیر، اختصّ السابق بالرجوع بالزیادة علیه، کما صرّح به جماعة فی الأیدی المتعاقبة»
و بنابر اعلی القیم اگر تعقب ایادی بود و مبیع چند دست گشته و ترّقی قیمت داشته و بعد تنزّل قیمت کرده، در دست هر کس که ترّقی کرده همان شخص، ضامن زیادة است نه دیگری. مثلا اگر ارتفاع قیمت در دست مشتری قبلی بود و بعد هم در دست او تنزّل پیدا کرد و با همان قیمت نازله به مشتری اخیر رسید و در دست او تلف شد این مشتری ضامن قیمت نازله است و آن مقداری که در سایه ارتفاع قیمت زیاد شده بوده ربطی به مشتری اخیر ندارد و مشتری قبلی ضامن است.
مطلبی که خیلی قابل فهم نیست این است که وقتی مالک از اصیل، عین مبیع یا قیمت آن را تحویل گرفت، این اصیل که پولش را به فضولی داده آیا میتواند از فضولی آن پول خودش را بگیرد یا نه؟ اینجا مرحوم شیخ در بحثش یک عبارتی دارد که ظاهر ابتدائیاش یک چیز غیر قابل قبول است ولی باید بگوییم عبارات مرحوم شیخ گویا نیست. که بحثش بماند برای جلسه بعد.
موضوع: حکم مشتری با فضولی در صورت ردّ مالک اصلی
جهل مشتری به فضولیت بایع
«و أمّا حکم المشتری مع الفضولی، فیقع الکلام فیه تارة فی الثمن، و أُخری فی ما یغرمه للمالک زائداً علی الثمن، فهنا مسألتان: الاولی أنّه یرجع علیه بالثمن إن کان جاهلًا بکونه فضولیّاً، سواء کان باقیاً أو تالفاً» (1)
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 483.
بحث در این است که وقتی در عقد فضولی، مالک مبیع، عقد را اجازه نداد به مشتری رجوع میکند و مبیع را پس میگیرد که تفصیل آن گذشت اما مشتری اصیل که ثمن را به فضولی داده، اگر نسبت به فضولی بودن عقد، جاهل بوده و خیال میکرده که ملک بایع است و ثمن را به او داده، به بایع رجوع میکند و ثمن را پس میگیرد اگر موجود بود عینش را پس میگیرد و اگر نبود عوضش یا قیمتش را پس میگیرد. البته این حکم در صورتی است که مستند مشتری، قاعده ید باشد و إلا حکم مسأله فرق دارد که در ذیل به آن اشاره میکنیم:
صورت اول: اعتراف به مالکیت بایع به خاطر قاعده ید
«و لا یقدح فی ذلک اعترافه بکون البائع مالکاً؛ لأنّ اعترافه مبنیّ علی ظاهر یده»
میفرماید اعتراف مشتری به این که بایع را مالک میدانسته منافاتی ندارد با اینکه میتواند به بایع فضولی مراجعه کرده و پول را پس بگیرد به خاطر اینکه او را روی حساب قاعده ید مالک فرض کرده بوده - و به حسب متعارف معمول، ید علامت ملکیت است؛ و وقتی کسی بخواهد چیزی را معامله کند وظیفه شرعی این است که معامله مالکیت کند تا بیع و شراء واقع شود و این مشتری به خاطر قاعده ید روی حکم ظاهری، بایع را مالک فرض کرده بود – و مفروض این است که بیّنهای قائم شده به فضولی بودن، و با بودن بیّنه آن اعترافی که به استناد قاعده ید بوده کنارمیرود، در این حرفی نیست.
صورت دوم: اعتراف به مالکیت بایع به خاطر علم خارجی
«نعم لو اعترف به علی وجه یعلم عدم إسناده إلی الید کأن یکون اعترافه بذلک بعد قیام البینة لم یرجع بشیء» میگوید اگر اعترافش به خاطر علم خارجی است و مستند به ید نیست مثل آنجا که اعترافش بعد قیام بینة باشد؛ مراد از «قیام البینة» یعنی «قیام البینة بفضولیة البیع» با اینکه بیّنه قائم شده که این معامله فضولی است و این ملک زید است نه بایع ولی در عین حال این مشتری میگوید مال بایع است و بیّنه اشتباه کرده است در این صورت ولو بیّنه قائم شده برای غیر فروشنده ولی چون خودش علم خارجی دارد به اینکه این مال، مال بایع است و میگوید آن بیّنه اشتباه کرده، باید طبق علم خود عمل کند و بعداً حق ندارد مراجعه کند و ثمن را پس بگیرد ولو اینکه مالک مبیع آمده از این اصیل مبیع را به زور پس گرفته است ولی این اصیل چون یقین دارد که آن بایع، مالک است حق رجوع به او را ندارد.
صورت سوم: حکم صورت شک
«و لو لم یعلم استناد الاعتراف إلی الید أو إلی غیره، ففی الأخذ بظاهر الحال من استناده إلی الید أو بظاهر لفظ «الإقرار» من دلالته علی الواقع وجهان». در صورت شکّ که نمیدانیم اعتراف مشتری به مالکیت بایع، مستند به ید است که بتواند مراجعه کند یا مستند به علم خارجی است که نتواند مراجعه کند در این صورت مرحوم شیخ میفرمایند دو احتمال هست:
احتمال اول: ظاهر حال را ملاک قرار داده و بگوییم وی به قاعده ید عمل کرده است زیرا حال متعارف اشخاص این است که به قاعده ید اخذ میکنند و نوعاً علم به واقع ندارند لذا میتواند مراجعه کرده و پول را پس بگیرد.
احتمال دوم: ظاهر لفظ إقرار را ملاک قرار داده که ظهور در اخبار از واقع دارد کأنّ ظاهرش این است که از واقع خبر دارد و عالمانه اقدام کرده، پس حق رجوع ندارد.
ترجیح احتمال اول
مرحوم شیخ در صورت شک دو وجه بیان کرده است ولی تصمیم نگرفته اما به نظر میرسد که احتمال اول درست باشد به خاطر این که طبق عرف متعارف است. برای روشن شدن بحث چند مثال میزنیم:
مثال اول: از شما بپرسند آن خانهی کیست؟ میگویید خانه زید است در حالیکه شما علم به واقع ندارید به نحوی که تحقیق کرده باشید از مبدأ اول تا آخر که این خانه وجود پیدا کرده است.
مثال دوم: الان راجع به عبایی که ما داریم هیچ کدام از ما یقین نداریم بر اینکه ما الان مالک واقعی باشیم یا از بازار خریدیم یا هدیه گرفتیم دیگر بیشتر از این متعارف نیست که از اول نخش را خود ما بافته باشیم و مقدماتش را تهیه کرده باشیم.
مثال سوم: از پاکی و نجسی لباس سوال میکنند میگوید پاک است که در این شهادات منظور پاک ظاهری است نه اینکه انسان قطع داشته باشد. مصداق برای قطع داشتن خیلی نادر است. یک وقتی مرحوم حضرت امام از مرحوم آقا سید محمد کاظم یزدی نقل کرد که ایشان میفرموده که اینها که به طهارت واقعیه خیلی مقیدند اشتباه است برای اینکه فرض کنید برای طاهر واقعی بودن، برود داخل شط تمام لباسها و بدنش را بشوید آیا این شخص میتواند به طور یقینی قسم بخورد که تمام این آبهایی که جریان دارد ذرات نجاسات همراه آن نیست؟!
مثال چهارم: آن روایتی که میگوید به حسب استصحاب میشود شهادت داد _ من دقیق یادم نیست که چه بود تا بعد روایت را درست ببینیم ولی الان نقداً این طور احتمال میدهم که آن شهادت بر حسب استصحاب، _ مشهودش این است که اگر به طور مثال با استصحاب بگوید این خانه، مال زید است یعنی ظاهراً ملک زید است نه اینکه مورد شهادت عبارت از مالکیت واقعی است بعد با این ادلهای که میگوید چیزی را که شهادت میدهی باید مثل شمس ببینی. چطور با استصحاب یک چنین چیزی درست میشود؟ آن را بگوییم کسی که شهادت میخواهد بدهد چون علم واقعی ندارد که شهادت بدهد پس به حسب ظاهر شهادت بدهد که ملک زید است.
خلاصه اینکه در اینجا که شیخ وجهان ذکر کرده به نظر میرسد که همان استناد به ید درستتر از این است که بگوییم این عالماً بالواقع هست که نتواند مراجعه کند.
علم مشتری به فضولی بودن بایع
«و إن کان عالما بالفضولیة فإن کان الثمن باقیا استرده... إذ لم یحصل منه ما یوجب انتقاله عنه شرعا». (1)
اگر مشتری علم دارد که بایع، فضولی و غاصب است و معذلک اقدام به معامله کرده ایشان میفرمایند اگر ثمن در دست بایع فضولی، تلف شده باشد، مشتری حق رجوع ندارد که بحثش بعدا میآید. اما اگر ثمن باقی باشد میتواند استرداد کند به خاطر اینکه با بینه ثابت شده که مبیع مال بایع نیست و چیزی که شرعاً سبب انتقال ثمن به فضولی گردد حاصل نشده لذا وجهی برای تملّک فضولی نیست؛ پس مادامی که ثمن در دست فضولی است ملک مشتری بوده و حق دارد که آن را پس بگیرد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 484.
اشکال
خود مشتری عالماً به اینکه او فضولی است ثمن را داده و او را بر آن مسلّط کرده و این به منزلهی تملیک مجانی است پس حق استرداد ندارد؟
جواب اول: نقض به بیع فاسد
«و مجرد تسلیطه علیه لو کان موجبا لانتقاله لزم الانتقال فی البیع الفاسد لتسلیط کل من المتبایعین صاحبه علی ماله». وجهی ندارد که صرف تسلیط باعث تملّک شود چون بعد از معامله، مالکِ ثمن، آن شخصی است که مبیع مال او بوده نه بایع فضولی که حین العقد مبیع را داده است و اگر قرار شود که این طور موارد باعث تملّک شود باید در تمام معاملات باطل، نقل و انتقال واقع شده باشد برای اینکه آنجا هم تسلیط در کار هست که غیر از اباحه تصرف است. ولی شارع در عقدهای فاسد نقل وانتقال را امضا نکرده است. لذا مالک ثمن حق استرداد ثمن را دارد.
جواب دوم: جواب حلّی
«و لأنّ الحکم بصحّة البیع لو أجاز المالک کما هو المشهور یستلزم تملّک المالک للثمن، فإنّ تملّکه البائع قبله یلزم فوات محلّ الإجازة؛ لأنّ الثمن إنّما ملکه الغیر، فیمتنع تحقّق الإجازة، فتأمّل».
در همین فرضی که مشتری با علم به فضولی بودن معامله کرده وثمن را به بایع داده و هنوز ثمن در دست بایع موجود است اگر مالک اصلی به جای ردّ، معامله را اجازه دهد، طبق مشهور اجازهی او صحیح و مؤثّر است و نتیجه صحت این است که ثمن به ملک مالکِ مجیز منتقل میشود و در این صورت معنا ندارد که مشتری به بایع فضولی مراجعه کند و درخواست استرداد ثمن نماید. در حالیکه اگر به مجرد تسلیط، ثمن به فضولی منتقل شده بود، اجازهی مالک اصلی تأثیری نداشت و باید عقد فضولی باطل میشد و حال آنکه طبق مشهور صحیح است. پس فتوای مشهور به صحت و تأثیر اجازه دلیل آن است که هنوز ثمن به بایع فضولی منتقل نشده است.
موضوع: عدم ضمان بایع در صورت تلف شدن ثمن
ادامه بررسی صورت باقی بودن ثمن
«و لأنّ الحکم بصحّة البیع لو أجاز المالک کما هو المشهور یستلزم تملّک المالک للثمن، فإنّ تملّکه البائع قبله یلزم فوات محلّ الإجازة؛ لأنّ الثمن إنّما ملکه الغیر، فیمتنع تحقّق الإجازة، فتأمّل». (1)
مرحوم شیخ فرمود اینکه مشتری عالماً بالفضولیة ثمن را تسلیط به فضولی کند منشأ انتقال نمیشود. دو دلیل آورد، دلیل اول که دلیل نقضی بود عبارت از این بود که اگر صرف تسلیط، منشأ انتقال شود باید در همه بیعهای فاسد نقل و انتقال واقع شود. و دلیل دوم عبارت از این بود که باید عقد فضولی را بر خلاف مشهور-خود ایشان هم قول مشهور را قبول دارد- باطل دانست به خاطر اینکه اگر تسلیط منشأ انتقال باشد قبل از اجازه، ثمن به وسیله تسلیط به بایع فضولی منتقل شده است قهراً مالک مبیع نمیتواند ملک دیگری را اجازه دهد پس عقد فضولی بر خلاف مشهور باطل خواهد شد.
قوله: «فتأمّل»
«فتأمّل» شاید اشاره باشد به این که (منافاتی بین دو مطلب نیست، هم مطابق مشهور میگوییم عقد فضولی صحیح است و هم میگوییم که تسلیط موجب نقل و انتقال است و اشکال شما که فرمودید بنابر اینکه تسلیط سبب نقل وانتقال باشد، محل اجازه از بین خواهد رفت این در صورت قول به ناقلیت اجازه است و إلّا) در صورت قول به کاشفیت که مرحوم شیخ و معمول سابقین قائلند هیچ مشکلی پیش نمیآید زیرا درست است که تسلیط موجب تملیک است ولی در این مورد که تسلیط قبل از اجازه است بنابر کشف قبل از تسلیط، ملکیتِ ثمن منتقل به ملک مجیز شده است. نفس عقد که علت برای انتقال است فقط تقدّم رتبی بر معلول دارد نه تقدّم زمانی و در واقع زمانِ تحقق علت (عقد) همان زمان تحقق معلول (انتقال ملکیت) است قهراً وقتی مشتری ثمن را به بایع تسلیط میکند، مال مجیز را تسلیط کرده است چون زمان تسلیط بعد از عقد است. پس روی این مبنا، ایراد شما که مطابق نظر مشهور اشکال کردید، وارد نیست.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 485.
به هر حال اگر عقد فضولی صحیح باشد اشکال شما وارد نیست و اگر باطل باشد ثمن، ملک خود مشتری بوده و او ملک خودش را تسلیط کرده که ملک فضولی شود.
بررسی سببیّت تسلیط برای اباحه تصرف
«و هل یجوز للبائع التصرّف فیه؟ وجهان، بل قولان، أقواهما العدم؛ لأنّه أکل مالٍ بالباطل».
اگر گفتیم ولو اینکه مشتری، عالم به فضولیت باشد تسلیط موجب تملیک نیست آیا موجب اباحه تصرف برای بایع میشود؟ مرحوم شیخ میفرمایند که دو قول در مسأله است: جواز تصرف و عدم جواز تصرف. و قول أقوی، عدم جواز تصرف است به خاطر اینکه در معاملاتی که مُنشأ، ممضی نیست بخواهد غیر آنچه انشاء شده واقع شود، أکل مال بالباطل است؛ اگر مُنشأ واقع نشد دیگر به هیچ وجه نمیتواند در ملک دیگری تصرف کند؛ اکل مال بالباطل است و جایز نیست.
فرض مسئله عبارت از صورت عالم بودن مشتری به فضولیت است، در فرض جهل که تسلیطش از روی جهل بوده شبههای نیست که حق جواز تصرف واقعی ندارد؛ آنکه کمی شبهه دارد صورتی است که با علم به فضولیت، مع ذلک تسلیط کرده، کأنّ خواسته اجازه تصرف دهد. ایشان میفرماید حق این است که اجازهای که به مناط ملکیت ولو ملکیت ادعایی باشد این اجازه فایده ندارد و اکل مال بالباطل است.
عدم حق رجوع درصورتِ تلف شدن ثمن
«هذا کلّه إذا کان باقیاً، و أمّا لو کان تالفاً، فالمعروف عدم رجوع المشتری...». (1)
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 485.
مرحوم شیخ میفرماید که اگر ثمن تلف شده باشد مشهور ما بین علماء این است که مشتری عالم به فضولیت، حق رجوع به بایع را ندارد بلکه از طرف عدهای مثل حلّی (1)و علامه و بعضیهای دیگر ادعای اجماع شده است. و علت آن این است که مشتری بلاعوض بایع را بر ملکش مسلط کرده است بله اگر تسلیط مع العوض بود بایع باید عوضش را بدهد ولی تسلیط بلا عوض، ضمان ندارد و اینجا تسلیطِ بلا عوض است چون مفروض این است که میداند بایع، فضولی است.
دو دلیل برای ضمان
«توضیح ذلک: أنّ الضمان إمّا لعموم «علی الید ما أخذت» و إمّا لقاعدة الإقدام علی الضمان الذی استدلّ به الشیخ و غیره علی الضمان فی فاسد ما یضمن بصحیحه». مرحوم شیخ در توضیح مطلب میفرمایند که ضمان دو دلیل میتواند داشته باشد:
دلیل اول: قاعده ید است «علی الید ما اخذت حتی تؤدی» که خیلیها برای اثبات ضمان در موارد مختلف به آن تمسک کردند.
دلیل دوم: قاعده اقدام بر ضمان است. کسی که یک چیزی را اخذ کرده خودش اقدام کرده برای ضمان که مجانی مال او نشود. لذا در صورت تلف شدن ثمن باید بایع به مشتری خسارت بپردازد.
عدم جریان قاعده ید: «و الأوّل مخصَّص بفحوی ما دلّ علی عدم ضمان من استأمنه المالک و دفعه إلیه لحفظه کما فی الودیعة، أو الانتفاع به کما فی العاریة، أو استیفاء المنفعة منه کما فی العین المستأجرة، فإنّ الدفع علی هذا الوجه إذا لم یوجب الضمان، فالتسلیط علی التصرّف فیه و إتلافه له ممّا لا یوجب ذلک بطریق أولی».
1) مختلف الشیعة فی أحکام الشریعة، علامه حلی، ج5، ص 55.
قاعده ید در سه باب تخصیص خورده و اگر به آن موارد تخصیص خورده پس تخصیص به ما نحن فیه به طریق اولی خواهد بود آن سه باب عبارتند از: باب ودیعه، باب عاریه، باب اجاره.
به بیان دیگر در جایی که کسی آخذ را تأمین کرده حالا تأمین یا برای حفظ عین است مثل باب امانت، یا برای إباحهی انتفاع است مثل باب عاریه یا تملیک منفعت است مثل باب اجاره که در هر سه مورد آن عینی که در اختیار طرف گذاشته میشود، تأمین مالکی دارد و چیزی که تأمین مالکی دارد مورد اجماع و اتفاق هست که در صورت تلف شدن عین، ضمانی برای آخذ نیست. و اگر در این موارد که اجازه تصرف داده و عین را هم در اختیار او گذاشته است، ضمان نیست در ما نحن فیه به طریق اولی ضمان نیست زیرا در این سه مورد برای حفظ و انتفاع بردن است ولی در مانحن فیه تسلیط برای مطلق تصرفات و بالاتر از همه اتلاف است.
اشکال: «و دعوی: أنّه إنّما سلّطه فی مقابل العوض، لا مجّاناً حتّی یشبه الهبة الفاسدة التی تقدّم عدم الضمان فیها». مستشکل میگوید اگر تأمین مالکی، تأمین مجانی باشد یعنی پولی در مقابل عین گرفته نشود مثل عاریه یا امانت یا حتی در باب اجاره هم نسبت به عین مجانی است در این صورت ضمان
اما در مانحن فیه تامین مالکی در مقابل عوض بوده و عوض به دست مشتری نرسیده، پس حق دارد ثمن یا بدل یا قیمت آن را پس بگیرد. نیست و همچنین تسلیط مجانی نبوده تا شبیه هبه فاسده گردد که چون صحیح آن موجب ضمان نیست فاسد آن هم موجب ضمان نباشد.
دفع اشکال: « مندفعة: بأنّه إنّما سلّطه فی مقابل ملک غیره، فلم یُضمّنه فی الحقیقة شیئاً من کیسه، فهو یشبه الهبة الفاسدة و البیع بلا ثمن و الإجارة بلا أُجرة، التی قد حکم الشهید و غیر واحد بعدم الضمان فیها».
ایشان میفرمایند اشکال وارد نیست به خاطر اینکه درست است که در ظاهر تسلیط به عوض بوده نه مجانی ولی تسلیط در مقابل عوضی بوده که ملک غیر است و خود مشتری هم علم به فضولیت بایع داشته مع ذلک ثمن را به فضولی داده پس در حقیقت مشتری ثمن را مجانی در اختیار فضولی گذاشته است و در نتیجه ضمانی در کار نیست شبیه بیع بلا ثمن، که باطل است ولی ضمان ندارد یا اجاره بلا اجرة که ضمان ندارد یا هبه فاسده طرف مالک نمیشود چون فاسد است ولی اگر تلف شد، آخذ ضامن نیست؛ در بحث قاعده «ما لایضمن بصحیحه لایضمن بفاسده» بحثش گذشت که موجب ضمان نمیشود. (1)پس اینکه الان ثمن را در اختیار فضولی گذاشته است، به حسب انشاء و قرارداد از کیسه فضولی چیزی خارج نمیشود. خلاصه قاعده ید همانطور که در موارد دیگر تخصیص خورده، اینجا هم تخصیص خورده است. و بایع در صورت تلف شدن ضامن نیست.
عدم جریان قاعده إقدام بر ضمان
«و من ذلک یعلم عدم جریان الوجه الثانی للضمان و هو الإقدام علی الضمان هنا؛ لأنّ البائع لم یُقدم علی ضمان الثمن إلّا بما علم المشتری أنّه لیس ملکاً له». (2)
ایشان میفرمایند با این جوابی که به مستشکل داده شد، معلوم میشود که دلیل دوم ضمان (اقدام بر ضمان) هم در اینجا جاری نمیشود به خاطر اینکه بایع فضولی اقدام نکرده که در عوض ثمن چیزی از کیسه خودش خارج شود بلکه اقدام کرده که عوض از کیسه دیگری (مالک اصلی مبیع) خارج شود.
إن قلت: «تسلّطه علی الثمن بإزاء مال الغیر لبنائه و لو عدواناً علی کونه ملکاً له».
إن قلت که اقدام به ضمان در کار است چون در تمام مباحث فضولی فرض این است که یک معاوضه حقیقی واقع شده است و معاوضه حقیقی در جایی هست که معامله، اشکال انشائی نداشته باشد کسی که با فضولی معامله میکند عالماً بالفضولیة باید بایع را مالک فرض کند تا بتواند معامله حقیقی کند منتهی عدواناً او را مالک فرض میکند و بعد به همین که فرض کرده مالک است تسلیط میکند و فرض هم میکند که آن عین مبیع که در مقابل ثمن قرار گرفته از کیسه بایع خارج میشود پس طبق انشاء و بناگذاریی که در معامله شده - همان که مصحح معامله است - این ثمن مجانی نیست و در مقابل خروج مبیع از ملک بایع فضولی، ثمن داخل ملکش میشود پس آنکه ادعایی است مالکیتش است ولی دو چیزش ادعای نیست یکی تسلیطش و دیگری تضمینش؛ بنابراین اینجا اقدام به ضمان در کار هست.
موضوع: بررسی یک اشکال و جواب در مورد ضمان بایع
بررسی «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده و ...»
نظر مرحوم شیخ: عدم ضمان برای بایع
اگر مشتری عالماً بالفضولیة ثمن را در اختیار فضولی گذاشته باشد، یک بحث این بود که در صورت بقاء ثمن، فضولی مالک نمیشود و تصرف در ثمن برای او جایز نیست به خاطر اینکه اکل مال بالباطل است. بحث دیگر این است که در صورت تلف شدن ثمن آیا بایع ضامن است یا نه؟ مختار مرحوم شیخ عدم ضامن است به خاطر اینکه مشتری با علم به فضولیّت تسلیط کرده لذا تسلیط او مجانی است و ضمانی در کار نیست. و دو قاعده ید و إقدام به ضمان در اینجا جاری نیست.
إن قلت: ضمان ثابت است
«تسلّطه علی الثمن بإزاء مال الغیر لبنائه و لو عدواناً علی کونه ملکاً له...». (1)
مستشکل میگوید که اقدام به ضمان در کار است چون در تمام مباحث فضولی فرض این است که یک معاوضه حقیقی واقع شده است و معاوضه حقیقی در جایی هست که معامله، اشکال انشائی نداشته باشد. در بحث ما یک بناگذاری شده که آن منشأ صحت معامله است و معامله ولو فاسد است ولی صلاحیت اینکه با اجازه تصحیح شود را دارد زیرا اصل معاوضه توسط فضولی محقق شده و مالک اصلی هم امضاء میکند و صحیح میشود و اگر اصل انشاء و بناگذاری بر معاوضه در کار نباشد، بیع فضولی با اجازه قابل تصحیح نخواهد بود.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 487.
در معامله فضولی، طرفین یکدیگر را مالک فرض میکنند و تا این بناگذاری نباشد، معامله صحت تأهلی نخواهد داشت. و نتیجهی بناگذاری این میشود که تضمین معاملی در بیع غاصب هم هست و هر چند مالکیت طرف ادعایی است ولی تضمین طرف حقیقی است و ضمان ثابت است.در این صورت دیگر تضمین مجانی نیست تا همانند هبههای خارجی شود که در آن، طرف اصلاً تضمین معاملی ندارد.
تنظیر برای ثبوت ضمان
« فهو کما لو ظهر المثمن المعیّن ملکاً للغیر، فإنّ المشتری یرجع إلی البائع بالثمن مع التلف اتّفاقاً...». (1)
سپس مستشکل یک تنظیر میکند و میگوید فرض ما (صورت علم مشتری به غصبیت) شبیه فرض جهل است که بعداً کشف خلاف شود که مثمن ملک غیر بوده است. در فرض جهل در صورت تلف شدن ثمن به اتفاق فقهاء، بایع ضامن است و مشتری حق دارد به بایع مراجعه کرده و بدل مالش را بگیرد. در حالیکه تضمین بر مال واقعی فضولی نبوده بلکه بر مال غیر بوده است. پس همانطوری که در فرض جهل، تضمین حقیقی است ولی منشأش اعتقاد به مالکیت است که کشف خطأ آن به تضمین ضرر نمیزند هکذا در فرض علم، تضمین حقیقی است و منشأش که بنای عدوانی بر مالکیت است به این تضمین حقیقی ضرر نمیزند؛ پس تسلیط مجانی نیست و بایع ضامن است.
قلت: ضمان ثابت نیست
« الضمان کون الشیء فی عهدة الضامن و خسارته علیه، و إذا کان المضمون به ملکاً لغیر الضامن واقعاً فلا یتحقّق الضمان الحقیقی مع علمهما بذلک».
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 488.
مرحوم شیخ نخست از اصل اشکال جواب میدهند و سپس از تنظیر:
جواب از اصل اشکال: اول ضمان را معنا میکینم تا بعد ببینیم در ما نحن فیه ضمان حقیقی وجود دارد یا خیر. ضمان این است که شخص ضامن در عهدهاش است که از مال خودش، خسارت متوجه شده به طرف مقابل را جبران کند آنگاه در مواردی که مضمونٌبه، مالی از اموالِ خودِ ضامن باشد ضمان معنی دارد و وی به عهده گرفته که از مال خویش بپردازد، امّا در موردی که مضمونٌبه مال دیگران است و طرفین هم میدانند که مال دیگری است معذلک معامله میکنند ولو صورتاً تضمین هست ولی ضمان حقیقی در کار نیست و بایع چیزی بر عهده نگرفته است و بناگذاری متعاقدین بر مالکیت عدوانی فقط این نقش را دارد که طرفین بتوانند به طور جدّ انشاء تملیک و تملّک کنند و گرنه معاوضهی حقیقی میان دو مالک اصلی است، ضمانت واقعی هم میان آن دو است و بر فرض اجازه، مالک اصلی ضامن ثمن است. پس ضمان حقیقی برای غاصب نیست و تسلیط او تسلیط به عوض نیست بلکه مجانی است و اگر ثمن در نزد او تلف شد، ضامن نیست.
جواب از تنظیر: « و أمّا رجوع المشتری مع اعتقاد المتبایعین لمالکیّة البائع للمثمن عند انکشاف الخطأ مع أنّه إنّما ضمّنه بمال الغیر فلعدم طیب نفسه...».
قیاس فرض علم به فرض جهل، مع الفارق است. زیرا در فرض جهل از اول طیب نفس مالک به این بوده که خیال میکرد مثمن ملک او میشود و عوضی در کار است ولی بعداً که کشف خلاف شد، طیب نفس دیگری در کار نیست و لذا تصرف فضولی در ثمن، بدون طیب نفسِ مالک بوده و ضامن است. اما در فرض علم به فضولیّت، طیب نفس مالک به تصرف و اتلاف موجود است و بایع حق دارد تصرف کند و اگر تصرف کرد ضامن نیست.
اشکال نقضی دوم (ثبوت ضمان)
«و ممّا ذکرنا یظهر أیضاً فساد نقض ما ذکرنا بالبیع مع علم المشتری بالفساد، حیث إنّه ضمّن البائع بما یعلم أنّه لا یضمن الثمن به، و کذا البائع مع علمه بالفساد ضمّن المشتری بما یعلم أنّ المشتری لا یضمن به، فکأنه لم یضمّنه بشیء».
مستشکل در نقض دوم میگوید: نفی ضمان از بایع غاصب با علم مشتری به غاصبیت، نقض میشود به موردی که دو مالک اصلی با یکدیگر معامله میکنند و مشتری میداند که این معامله فاسد و باطل است و واجد شروط صحت نیست و معذلک ثمن را به بایع تسلیم میکند و در مقابل بایع را ضامن میکند به چیزی که میداند که او ضامن نمیشود. یا بایع علم به فساد دارد و معذلک مثمن را به مشتری میدهد و او را ضامن میکند به چیزی که او ضامن نمیشود و گویا اصلا تضمینی نیست و مجانا تسلیط کرده است ولی معذلک فقهاء فتوی به ضمان داده و فرمودهاند اگر ثمن در دست بایع تلف شد ضامن است، اگر مثمن در دست مشتری تلف شد ضامن است حال همانطوری که در این موارد با اینکه حقیقتا تضمینی نیست ولی حکم به ضمان شده است هکذا در ما نحن فیه هم حکم به ضمان بایع فضولی میشود.
جواب از اشکال دوم (عدم ضمان)
«وجه الفساد: أنّ التضمین الحقیقی حاصل هنا لأنّ المضمون به مال الضامن...».
میفرماید نقض وارد نیست چون در معاملات فاسده، مالکیت واقعی برای طرفین هست؛ عوض مال خود مشتری است و معوض هم مال خود بایع است؛ منتهی شارع نقل و انتقال را امضاء نکرده است ولی در ما نحن فیه بایع، مالک واقعی نیست و قرارداد معاملی اینگونه نیست که از ملک خود بایع، خسارت داده شود. اما در معاملات فاسده، درست است که نقل و انتقال صورت نمیگیرد ولی قرارداد معاملی این است که وقتی مبیع به ملک مشتری منتقل میشود در مقابل ثمن از ملک او خارج شده و به ملک بایع منتقل شود و قهراً در معاملات فاسده، ضمان مجانی نیست ولی در مورد بحث ما که مشتری علم به فضولیت دارد ضمان مجانی است.
به عبارت دیگر در معاملات فاسده اصل تضمین حقیقی وجود دارد و مشتری حقیقتاً بایع را ضامن به پرداخت میکند و هکذا بایع، منتهی فساد عقد مانع از نفوذ این تضمین، در نظر شارع است و وقتی شارع این ضمان خاص را امضا نکرد اصل ضمان از بین نمیرود به دلیل قانون اقدام شخص (بایع یا مشتری) بر ضمان حقیقی و یا به دلیل قانون ید که طرف بر مال طرفِ دیگر ید و سلطه یافته بدون اینکه مجاناً در اختیار او گذارده باشد یا به صورت امانت به او داده باشد. ولی در ما نحن فیه تضمین حقیقی در کار نیست و تسلیط مجانی است و هیچ کدام از دو قانون ید و اقدام جاری نیست.
تبصرهای به نقض دوم (عدم ضمان)
«نعم، لو کان فساد العقد لعدم قبول العوض للملک کالخمر و الخنزیر و الحرّ قوی اطّراد ما ذکرنا فیه: من عدم ضمان عوضها المملوک مع علم المالک بالحال».
دو مالک اصلی که معاملهی فاسد انجام میدهند گاهی فساد بیع آنها به خاطر این است که عوضین هر دو مالیت دارند و قابل تملک هم هستند ولی فاقد برخی از شروط صحت بیع میباشند مثلا مکیل یا موزون را به کیل یا وزن نفروختهاند؛ در این فرض حکم همان است که ذکر شد که ضمانت بود ولی گاهی فساد بیع به خاطر مالیت نداشتن یکی از عوضین و قابل تملک نبودن آن است؛ مثلا بایع، خمر یا خنزیر یا انسان حرّی را به مشتری میفروشد و مشتری هم میداند که اینها مالیّت ندارند و ثمن در برابر آنها واقع نمیشود و معذلک اقدام میکند و ثمن را به فروشنده تحویل میدهد چنین موردی مثل ما نحن فیه است که تضمین مجانی است نه تضمین حقیقی؛ و اگر ثمن نزد بایع تلف شد وی ضامن نیست و مشتری حق مراجعه به وی را ندارد این موارد شبیه بیع بلا ثمن یا اجاره بلا اجرة است.
تفسیر «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده و ...»
از آغاز فراز «و اما لو کان تالفاً» تا اینجا همهی سعی و تلاش مرحوم شیخ بر این بود که اگر مشتری میدانست که بایع فضولی است و معذلک با او معامله کرد وثمن را به او تسلیم نمود و او هم ثمن را تلف کرد ضامن نیست و ادله ضمان (قاعده ید و قانون اقدام) اینجا را شامل نیست و ضمان حقیقی وجود ندارد ولی در اینجا مرحوم شیخ میفرمایند که و لکن اطلاق قول فقهاء «أنّ کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» اقتضا میکند که در ما نحن فیه و شبه آن ضمان وجود داشته باشد. زیرا بیع و اجاره از چیزهایی هستند که یضمن بصحیحه و باید روی قاعده، فاسدش هم ضمان داشته باشد. پس باید در بیع بلا ثمن و اجاره بلا اجرة و ما نحن فیه (که مشتری عالماً بالفضولیة تسلیط کرده) ضمان وجود داشته باشد.
بیان مطلب: در اینکه منظور از موضوع این قاعده یعنی «کل عقد» چیست سه تفسیر وجود دارد که دو تفسیر باطل و یک تفسیر صحیح است و طبق تفسیر صحیح، ضمان ثابت است.
تفسیر اول: کل عقد یعنی کل شخص عقد (عدم ضمان)
«إلّا أن یفسّر بما أبطلناه سابقاً: من أنّ کلّ عقد یضمن علی فرض صحّته یضمن علی فرض فساده».
«کل عقد یضمن بصحیحه» را اینگونه تفسیر کنیم که «کل شخص عقد» یعنی هر عقد شخصی که در خارج واقع میشود، اگر صحیح بود ضمان داشت حالا هم که فاسد است ضمان دارد. و یا اگر صحیح بود، ضمان نداشت حالا هم که فاسد است ضمان ندارد. به صورت تعلیقی فرض کنیم و باید کلمه «علی فرض صحّته» را در تقدیر گرفت و علت تقدیر آن است که عقد شخصی که دو فرد ندارد که تا بگوییم فرد صحیح آن کذا و فرد فاسد آن کذا بلکه یک فرد و شخص بیشتر نیست و لذا باید به صورت فرضی محاسبه شود.
طبق مقتضای این تفسیر، بیع بلا ثمن یا اجازه بلا اجرة یا بیع به فضولی عالماً بالفضولیة، اینها اگر صحیح بودند، ضمانی نداشتند چون مجانی میخواهد به طرف بدهد حالا هم که فاسد هستند ضمان ندارند. این طور اگر باشد عدم ضمان که ما قائل شدیم طبق قاعده میشود و با کلمات قوم منافات پیدا نمیکند.
تفسیر دوم: مراد صنف یا نوع هر عقد است (ثبوت ضمان)
«لکنّک عرفت ضعف هذا المعنی فیما ذکرناه سابقاً فی توضیح هذه القضیّة؛ فإنّ معناه: أنّ کلّ عقد تحقّق الضمان فی الفرد الصحیح منه یثبت الضمان فی الفرد الفاسد منه، فیختصّ موردها بما إذا کان للعقد فردان فعلیّان، لا الفرد الواحد المفروض تارة صحیحاً و أُخری فاسداً».
ایشان میفرمایند ما قبلاً در مقبوض به عقد فاسد که این قانون را بحث کردیم گفتیم که این تفسیر اول بر خلاف ظواهر کلمات قوم است. (زیرا مشتقات ظهور در فعلیت دارند و منظور صحیح و فاسد فعلی است و عقد شخصی دو فرد بالفعل ندارد).
در «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»، ظاهر کلمات قوم این است که نوعِ عقد فرض شده، نوعی که دو فرد خارجی دارد نه شخصی که دو فرد پیدا میکند و فقط فرضی است.
آن وقت طبق این ظاهر، آن نوعی که دو قسم دارد (فرد صحیح و فاسد) اگر فرد صحیح ضمان داشت، فرد فاسدش هم ضمان دارد. بیع که صحیحش ضمان دارد فاسدش هم ضمان دارد. بنابراین در ما نحن فیه ضمان ثابت است. و آن عدم ضمان که ما قائل شدیم خلاف قاعده و کلمات قوم است.
تفسیر سوم: مراد جنس عقد باشد (عدم ضمان)
«نعم یمکن تطبیق المعنی المختار فیما نحن فیه و شبهه بأن لا یکون المراد من العقد فی موضوع القضیّة خصوص النوع المتعارف من أنواع العقود کالبیع و الصلح بل یراد مطلق المعاملة المالیّة التی یوجد لها فردان صحیح و فاسد، فیقال: إنّ ما نحن فیه و البیع بلا ثمن و الإجارة بلا اجرة، تملیک بلا عوض من مال الآخر، و الفرد الصحیح من هذه المعاملة و هی الهبة الغیر المعوّضة لا ضمان فیها، ففاسدها کذلک، فتأمّل». (1)
بله میتوان طور دیگری تفسیر کرد که عدم ضمان خلاف قاعده و کلمات قوم نباشد؛ اینگونه که گفته شود مراد از «کل عقد یضمن بفاسده» عقود متعارف معمولی نیست بلکه اشاره به یک امر انتزاعی است که غیر از این عقود متعارف است یعنی «مطلق معامله مالی» که دو فرد داشته باشد صحیح و فاسد. که اگر فرد صحیح آن ضمانی شد فاسدش هم ضمانی است و اگر معامله مالی فرد صحیحش بیضمان شد فاسدش هم بیضمان است.
طبق این تفسیر، معامله مالیِ مجانی (چیزی را به کسی تملیک کردن) صحیحش ضمانی نیست پس فاسدش هم ضمانی نیست. بنابراین در مثل مورد بحث ما ضمان نیست. و عدم ضمان که ما قائل شدیم مطابق قاعده و کلمات قوم است.
«فتأمّل»: (ثبوت ضمان)
«فتأمل» اشاره به ضعف تفسیر سوم است زیرا متبادر از کلمه «کل عقد» عبارت است از انواع متعارفی که مشتمل بر صحیح و فاسد هستند مثل بیع و اجاره، نه عنوان معامله مالیّ.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 491.
به عبارت دیگر ما طوری تفسیر کنیم که افراد متعارف از تحت عام خارج شود این تفسیر درستی نیست. «کل عقد یضمن بصحیحه» افراد متعارفش عبارت از بیع و اجاره و صلح و ... است نه اینکه بگوییم ما دوتا عقد داریم یکی عقد مالی و دیگری عقد غیر مالی.
این تفسیر سوم خیلی غیر متعارف است و این عبارت «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده و ...» بلااشکال در کلمات قوم بر بیع تطبیق میشود؛ میگویند بیع عقدی است که صحیحش ضمانی است بنابراین فاسدش هم ضمانی است لذا در بیع بلا ثمن و ما نحن فیه باید ضمان وجود داشته باشد.
نتیجه: طبق تفسیر اول و سوم در ما نحن فیه، بایع ضامن نیست ولی این دو تفسیر باطل بود و طبق تفسیر دوم که صحیح بود در ما نحن فیه باید حکم به ضمان کرد نه عدم ضمان. پس آن قول مرحوم شیخ به عدم ضمان خلاف قاعده «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» و خلاف کلمات قوم است. تا ببینیم در ادامه بحث مطابق کلمات قوم میشود یا نه.
موضوع: جمع کردن بین ادعای اتفاق با قاعده مایضمن
شواهد و مؤیّدات برای حکم به ضمان
اختلاف بین ادعای اتفاق با قاعده مایضمن
مرحوم شیخ دعوای اتفاق کرد که در بیع فضولی اگر مشتری عالماً بالفضولیة ثمن را تسلیط کند، در فرض اتلاف حق رجوع به بایع را ندارد و بایع ضامن نیست. و بعد فرمود این مطلب با اطلاق کلمات فقهاء مطابقت ندارد که فرمودهاند «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»؛ زیرا این کلام اقتضاء میکند که بیع چون صحیحش ضمانی است پس فاسدش هم ضمانی است و در ما نحن فیه که مالک ردّ کرده، و بیع فضولی یک بیع فاسد شده باید ضمان داشته باشد. و هم چنین در بیع بلا ثمن یا اجاره بلا اجرة حکم به ضمان کردهاند با اینکه این دو مورد هم مثل ما نحن فیه هستند.
خلاصه اینکه مرحوم شیخ مانده که چطور اختلاف ادعای اتفاق بر عدم ضمان را با ظاهر کلمات فقهاء و قاعده «مایضمن بصحیحه...» حلّ کند.
جمع کردن بین ادعای اتفاق با قاعده مایضمن
به نظر میرسد که بعضی از مصادیق فی الجمله را میشود جواب داد و ما بین هر دو مطلب جمع کرد.
از کلام مرحوم شیخ استفاده میشود که مقتضای اطلاق قانون«ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» این است که امثال بیع بلا ثمن و اجاره بلا اجرة ضمان داشته باشد. و میفرماید در باب بیع کسی پیدا نمیشود که بر عدم ضمان تصریح کرده باشد.
به نظر ما این قاعده چنین اطلاقی ندارد که ضمان در مواردی مثل بیع بلاثمن و اجاره بلااجرة را هم شامل شود. زیرا بنابر مختار ما وضع الفاظ برای اعمّ از صحیح و فاسد است. وجداناً یک لیوان شیر که فاسد شده اگر ریخت میگویند اینجا شیر ریخته است و صحت سلب ندارد نمیشود گفت که اینجا شیر نریخته است. و این
فرق دارد با آنجا که رجل شجاع تشبیه به شیر شده است اگر رجل شجاع در این اتاق باشد و سپس بیرون رود، میشود گفت که اینجا شیر نبوده و صحت سلب دارد.
بیع، مانند مثال اول است؛ هم بیع صحیح داریم و هم بیع فاسد، بالوجدان تشبیهی در کار نیست. لذا میتوان گفت که «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» مصادیقش مثل بیع است که همانطور که بیع صحیح ضمان دارد بیع فاسد هم ضمان دارد؛ بیع فاسد مثل بیع ربوی یا بیع مکره که بیع هست منتهی بیع فاسد. و طبق قاعده در هر دو ضمان است. ولی بیع بلا ثمن اصلاً بیع نیست؛ اجاره بدون اجرة اصلا اجاره نیست اینها صحت سلب دارند و «کل عقدٍ یضمن بصحیحه» که منطبق شده بر بیع و اجاره و امثال اینها، دیگر منطبق به بیع بلا ثمن یا اجاره بلا اجرة نمیشود.
مرحوم شیخ انصاری میفرمایند که قبل از علامه کسی تصریح نکرده به «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده».
ولی شیخ طوسی ولو این الفاظ را به کار نبرده ولی از کلام او استفاده میشود که این مطلب را قائل است ایشان در بعضی از عقود ضمانی که استدلال میکند میگوید برای اینکه چون اقدام بر ضمان کردند پس ضمان است. از این استدلال اقدامی که شیخ کرده آیا قاعده به نحوی استفاده میشود که حتی بیع بلا ثمن و اجاره بلا اجرة را هم شامل شود که گفته شود اینجا هم اقدام به ضمان کرده است؟ روشن است که شامل این موارد نیست.
ما به القوام عرفی بیع این هست که یک چیزی مقابل چیز دیگری داده شود و مجانی نباشد. یا ما به القوام اجاره این است که پولی در مقابل منفعت باشد؛ اجاره غیر از اباحه منفعت و امثال اینهاست. و معلوم است که کلام شیخ شامل بیع بلا ثمن یا اجاره بلا أجرة نمیشود زیرا در این موارد، اقدامی بر ضمان نیست. لذا اینها را اصلاً شامل نمیشود تا به عنوان نقض قرار بگیرند.
بنابراین جمع بین قاعده و قول به عدم ضمان این میشود که قاعده را قائل میشویم ولی به یک دایره محدود، نه به وسعت دایرهای که شیخ انصاری قائل شده است.
البته کسانی که در مثل بیع بلا ثمن یا اجاره بلا اجرة حکم به ضمان کرده و در بیع فضولی حکم به عدم ضمان کردهاند، اینگونه نمیتوانند جمع کنند. ولی ما نمیدانیم این افراد تعدادشان آنقدر زیاد هست که بتوان به مشهور نسبت داد که در بیع بلا ثمن حکم به ضمان میکند.
عنوان بیع بلا ثمن را تعداد کمی عنوان کردهاند. و از میان این تعداد هم بعضیها مثل علامه در حکم ضمان تردید کردهاند. در اجاره بلا اجرة شهیدین و صاحب ریاض حکم کردهاند که ضمان نیست. خلاصه شهرتی برای اثبات ضمان در بعض موارد وجود ندارد همانطور که به حسب قاعده در آنها ضمان نیست.
پس در مسئله ما نحن فیه – که مشتری عالماً بالفضولیة ثمن را تسلیط کرده – در فرض إتلاف، اتفاق علماء بر عدم ضمان خیلی منافات ندارد با اینکه کسی در اینجا این مطلب را قائل شود و بگوید در امثال بیع لا ثمن و اجاره بلا اجرة شهرتی وجود ندارد و در این بعض موارد قائل به عدم ضمان شود.
شواهد و مؤیّدات برای حکم به ضمان
«و بالجملة، فمستند المشهور فی مسألتنا لا یخلو من غموض؛ و لذا لم یصرّح أحد بعدم الضمان فی بعتک بلا ثمن مع اتّفاقهم علیه، و صرّح بعضهم بضمان المرتشی مع تلف الرشوة التی هی من قبیل الثمن فیما نحن فیه». (1)
در اینجا شواهد و مؤیّداتی ذکر میشود مبنی بر تأیید حکم به ضمان و تضعیف رأی مشهور:
«و بالجملة فمستند المشهور» یعنی قائلین به عدم ضمان در صورت تلف. و منظور از مشهور معنای لغوی است یعنی اتفاق دارند و مشهور مصطلح مراد نیست که در مقابلش یک قول مخالفی هم هست «فی مسألتنا» یعنی تسلیط مشتری ثمن را به بایع فضولی با علم بالفضولیة در فرض تلف « لا یخلو من غموض» با توجه به مبانی دیگرشان در مسائل شبیه به این مسأله. غموض از این جهت که اتفاق بر حکم به عدم ضمان در مساله ما نحن فیه با حکم به ضمان در مسائل مشابه ( به گونهای که هیچ کس تصریح به عدم ضمان نکرده) مشکل است.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 491.
شاهد اول: بیع بلا ثمن
«و لذا لم یصرح أحد بعدم الضمان فی بعتک بلا ثمن». مرادِ از این عبارت این نیست که اتفاق دارند به ثبوت ضمان در «بعتک بلا ثمن». بلکه مراد این است که کسی وجود ندارد که به عدم ضمان تصریح کرده باشد. قبلاً گذشت که علامه حلی در مسئله «بعتک بلا ثمن» وجهین ذکر کرده، احتمال ثبوت ضمان و احتمال عدم ضمان، هر دو احتمال را داده؛ و تصریح به عدم ضمان نکرده است.
در باب بیع بلا ثمن که شبیه ما نحن فیه است (زیرا در آنجا هم تضمینی در کار نیست و مشتری به چیزی ضامن نشده است) احدی از فقهاء تصریح به عدم ضمان نکرده است. آن وقت چگونه در مسأله ما نحن فیه اتفاق کردهاند بر حکم به عدم ضمان؛ این غموض دارد.
شاهد دوم: باب رشوه
« و صرّح بعضهم بضمان المرتشی مع تلف الرشوة التی هی من قبیل الثمن فیما نحن فیه».
در باب رشوه بعضی از فقهاء تصریح کردند که اگر کسی رشوهای را قبول کرد (مرتشی) بعد از اتلاف، ضامن است. باب رشوه شبیه مساله ما نحن فیه است و رشوه از قبیل ثمنی است که مشتری به فضولی داده و اتلاف مرتشی مثل اتلاف فضولی است با این حال در باب رشوه حکم به ضمان مرتشی شده و در ما نحن فیه اتفاق کردهاند برعدم ضمان، این هم غموض دارد.
چطور در این دو شاهد حکم به ضمان شده ولی در ما نحن فیه حکم به عدم ضمان میشود. اگر مسئله از مسائلی بود که جزء اصول متلاقاة بود - به تعبیر آقای بروجردی - ممکن بود بگوییم اتفاق در این مسئله، کاشف از وجود یک نصّ (بر عدم ضمان) در این مسأله (ما نحن فیه) است. بگوییم قواعد مثل «ما یضمن بصحیحه» (یا مثل قاعده ید و قاعده اقدام) اقتضاء میکند برای ثبوت ضمان ولی در خصوص این مسألهی مانحن فیه نصّی وارد شده بر عدم ضمان و به خاطر نصّ، فقهاء اتفاق کردند بر اینکه در ما نحن فیه ضمان نیست. امّا راجع به ضمان مرتشی نصّی وارد نشده لذا طبق قواعد حکم میشود به ضمان.
اگر احتمال ثبوت چنین نصّی در کار بود که مدرک کلمات مشهور نصّ باشد میتوانستیم بین ما نحن فیه و این دو شاهد فرق بگذاریم ولی ظاهراً نصّی نیست. چون در کتب قدماء اصلاً این مسئله معنون نیست تا گفته شود کاشف از نصّ است.
« نعم، ذکر الشهید رحمه اللّه و غیره عدم الضمان فی الإجارة بلا اجرة».
میفرماید که البته در باب اجاره بلا اجرة، شهید اول و غیرش حکم به عدم ضمان کردهاند که این همخوانی دارد با آن اتفّاقی که بر عدم ضمان در ما نحن فیه ذکر شد.
شاهد سوم: اخبار مربوط به ثمن کلب و خمر
« و یؤیّد ما ذکرنا: ما دلّ من الأخبار علی کون ثمن الکلب أو الخمر سحتاً».
اینکه ما قبلا گفتیم « و لکن إطلاق قولهم: إنّ کلّ عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده، یقتضی الضمان فیما نحن فیه و شبهه» مویّد این ضمان ، اخباری است که ثمن کلب و خمر را سحت دانسته که مقتضای سحت بودن این است که ضامن است و باید جبران کند.
جواب از شاهد سوم
بعد ایشان میفرمایند ولی ممکن است گفته شود که از معنای سحت بودن، حرمت استفاده میشود ولی ضمان استفاده نمیشود. ممکن است بگوییم اگر کسی ثمن را بگیرد کار حرام انجام داده ولی مثل غصبهای دیگر نیست که- شخص، مال مردم را میخورد که - ضامن هم است. سحت بما أنه سحت اقتضاء ضمان نمیکند. شاید در ثمن خمر یا ثمن زانیه که سحت درباره او تعبیر شده همین مطلب را بتوان گفت. زانیه که پول میگیرد و طرف هم با رضایت این پول را به زانیه داده، این سحت است یعنی خلاف شرع هست تصرف کردن در این ثمن، با اینکه با رضایت داده ولی اگر تلف کرد این ثمن را ما دلیل بر ضمان آن نداریم کأنّ از اول اسقاط ضمان کرده است. بنابراین اخبار باب سحت هم منافات با عدم ضمان ندارد.
استثنا برای قول مشهور
در ادامه مرحوم شیخ چند مثال را بر مبنای مشهور که فتوی به عدم ضمان دادند ذکر میکنند و میفرمایند: حتی بر مبنای مشهور هم در اینجاها جای ضمانت است:
« ثمّ إنّ مقتضی ما ذکرناه فی وجه عدم الرجوع بالثمن: ثبوت الرجوع إذا باع البائع الفضولی غیر بائعٍ لنفسه». (1)
اگر بایع فضولی مال مردم را برای مالک اصلی میفروشد و مشتری هم از این امر خبر دارد و ثمن را که به فضولی میدهد به قصد تسلیط او بر ثمن نیست بلکه به قصد این است که فضولی آن را به مالک اصلی برساند و امانت است. در چنین فرضی اگر فضولی، ثمن را اتلاف کرد حتماً ضامن است زیرا دلیل عدم ضمان، تسلیط مجانی بود که در این فرع منتفی است و شاید معقد اجماع فقهاء بر عدم ضمان فرضی باشد که فضولی مال مردم را برای خودش میفروشد نه این فرضی که در فرع اول مطرح است اگر چه برخی عبارات اطلاق دارد و بیع فضولی لنفسه و لغیره را شامل است و در هر دو حکم به عدم ضمان کردهاند.
مناسب بود که مرحوم شیخ در ادامه این مطلب را ذکر کند که این ثمنی را که مشتری به صورت امانت نزد بایع گذاشته تا به مالک مبیع برساند اگر بایع خیانت نکرد، اتلاف نکرد اما ثمن تلف شد (به تلف سماوی، زلزله، سرقت و امثال اینها) مورد اتفاق است که ضمانی در کار نیست برای اینکه ید امینه بوده است. مانند همان صورت ما نحن فیه که اتفاق بر عدم ضمان شده بود.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 492.
بعد دو تا مثال دیگر ایشان ذکر میکنند که در آنجاها هم ضمان هست.
موضوع: المسألة الثانیة أنّ المشتری إذا اغترم للمالک غیر الثمن
«المسألة الثانیة أنّ المشتری إذا اغترم للمالک غیر الثمن فإمّا أن یکون فی مقابل العین... و إمّا أن یکون فی مقابل ما استوفاه المشتری... و إمّا أن یکون غرامة لم یحصل له فی مقابلها نفع ... ثمّ المشتری، إن کان عالماً فلا رجوع فی شیءٍ من هذه الموارد؛ لعدم الدلیل علیه». (1)
مسأله اول راجع به رجوع مشتری به بایع فضولی بود جهت اخذ خود ثمن یا بدل آن و مسأله دوم درباره رجوع مشتری به بایع است برای اخذ آنچه که مشتری، زائد بر ثمن المسمّی پرداخته است.
مالک وقتی عقد را ردّ کرد به سراغ مشتری رفته و عین را پس میگیرد و در صورت تلف، قیمت یا مثل آن را میگیرد و همچنین خسارتهای وارده را هم میگیرد. بعد مشتری که غرامت را پرداخت کرد به بایع رجوع میکند تا آن غرامتها را بگیرد. این جدای از ثمنی است که مشتری به بایع داده، آن را قرار شد که ضامن نباشد.
اقسام غرامت که مشتری متحمّل شده
مرحوم شیخ میفرمایند که سه قسم غرامت است:
قسم اول: غرامتهایی که مالک در مقابل عین تلف شده از مشتری میگیرد.
قسم دوم: غرامتهایی که مشتری در برابر منافع مستوفات پرداخته است.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 493.
قسم سوم: مخارجی که در این مدت (از اول عقد تا زمان ردّ) مشتری متحمّل شده و از این بابت نفعی هم نبرده است.
ایشان در اینجا همین سه قسم را بیان کرده و راجع به منافع غیر مستوفاة بحثی ندارد.
«امّا أن یکون فی مقابل العین، کزیادة القیمة علی الثّمن إذا رجع المالک بها علی المشتری» مشتری این پول زیادی که به مالک داده را میتواند از فضولی بگیرد «کأن کان القیمة المأخوذة منه عشرین و الثّمن عشرة. و امّا أن یکون فی مقابل ما استوفاه المشتری، کسکنی الدّار» مشتری در خانه سکونت کرده، و بعد از مدتی خانه خراب شد، مشتری هم ضامن عین است و هم ضامن منافع مستوفاة. و وقتی غرامت منافع را پرداخت به فضولی مراجعه میکند «کسکنی الدّار، و وطی الجاریة، و اللبن و الصّوف». بحث از این دو قسم را میگذارد برای بعد. و اما قسم سوم: «و امّا أن یکون غرامة لم یحصل له فی مقابلها نفع کالنّفقة و ما صرفه فی العمارة» الان چیزی را مالک شده برای حفظ آن یک نفقاتی خرج کرده و در مقابل نفقات خرج شده چیزی نصیبش نشده است. مثلا زمینی را خریده و نهال کاری کرده و الان مالک اصلی نهالهای او را از ریشه در آورده و به او میدهد و مقداری از نهالها میخشکد و از بین میرود یا مبالغی که بابت حفره حفره شدن زمین به مالک اصلی پرداخته است، یا کنیزی بوده و از مشتری صاحب فرزند شده آن وقت اولاد که پیدا کرد این حرّ میشود و مشتری مبلغی را به عنوان قیمت فرزند میپردازد و یا نقصی در عین پیدا شده و مالک اصلی همه این خسارات را از مشتری دریافت کرده، آیا مشتری به خاطر این خسارتها میتواند به بایع فضولی رجوع کند؟
«أو إعطائه قیمةً للولد المنعقد حرّا» دو احتمال در این مثال هست: یکی این است که صاحب ولد بودن خودش نفع است و این پولی که میدهد یک پول بدون نفع نیست. و احتمال دوم اینکه چون در اموالش، چیزی زیاد نشده پس نفع نیست. در اینجا ایشان به عنوان عدم النفع مثال میزند ولی بعد در حین یک استدلال میگوید نفع بدانیم یا ندانیم استدلال ما تمام است که از این بیان، دو احتمال بودن استفاده میشود.
فرض علم مشتری به غاصبیّت
اگر مشتری میدانست که بایع غاصب است، با این حال اقدام کرد و معامله کرد و بعداً مالک اصلی معامله را ردّ کرد و کلیه خسارتها را از او گرفت، مشتری حق رجوع به بایع را ندارد و فرقی میان سه قسم نیست.
فرض جهل مشتری به غاصبیّت
اگر مشتری، جاهل به فضولی بودن بایع بود و خیال میکرد فروشنده مالک واقعی است و لذا اقدام کرد و بعداً کشف خلاف شد، مرحوم شیخ میفرمایند از کلمات علماء استفاده میشود که کأنّ مسئله خلافی نیست و میتواند رجوع کند و خسارت را از بایع فضولی بگیرد به دو دلیل:
قاعده غرور: کسی که مغرور شده و فریب خورده است حق دارد به شخص غارّ و فریب دهنده مراجعه کند و این کبرای کلی بر مانحن فیه منطبق است چرا که بایع فضولی، موجب تغریر مشتری شده و او را در خطرات ضمانت انداخته است.
قاعده نفی ضرر: بایع فضولی باعث ضرر بر مشتری شده است و به حکم قانون لاضرر، مشتری حق دارد به بایع مراجعه کرده و خسارت را از او دریافت کند.
البته این دو تا تعبیر کردن، دو قاعده حساب کردن و غرور را مصداق لا ضرر حساب نکردن، ظاهر عبارتش این است که ایشان غرور را منحصر میکند به جایی که غارّ خودش متوجه باشد که الان طرف مقابل، ضرر میکند در ما نحن فیه با توجه به اینکه این مبیع، مال دیگری است میداند که در صورت ردّ، مشتری باید خسارت بپردازد و خود عمل این بایع، منشأ خسارت مشتری خواهد شد، فریبش داده است؛ ادله غرور خصوص اینجاست. اما اگر کسی نمیدانست، یک اقدامی کرد که در اثر این اقدام، طرف مقابل به ضرر افتاد و فقط عملِ خارجیِ ضرری است، اینجا مورد ادله لا ضرر است.
بعد میفرمایند دوتا روایت هم در مسئله هست که آن دو روایت را هم ایشان نقل میکند.
«و إن کان جاهلاً فاما الثالث» آن قسم سومی را که هیچ نفعی نبرده «فالمعروف من مذهب الأصحاب» تعبیراتی که در کلمات قوم هست بعضیهایش تعبیرش این است که «المعروف من مذهب الأصحاب» بعضی تعبیرات بالاتر، تعبیر اجماع هست بعضی تعبیرها «بلا خلاف» هست، «قول واحدا» هست یعنی یک قول بیشتر نداریم. که مرحوم شیخ میفرمایند از اینها مجموعاً استفاده میشود که مسئله خلافی نیست «فالمعروف من مذهب الأصحاب کما فی الریاض و عن الکفایة» ریاض را خود مرحوم شیخ دیده، کفایه را هم که نقلش را ایشان دیده «رجوع المشتری الجاهل بها علی البائع» یعنی بهذه الاموری که خسارت دیده «بل فی کلام بعض تبعا للمحکی عن فخر الإسلام فی شرح الإرشاد دعوی الإجماع علی الرجوع و فی السرائر أنه یرجع قولا واحدا» یک قول بیشتر در مسئله نیست (مشتری حق رجوع به بایع دارد) این قولاً واحداً هم مثل بلا خلافٍ است «و فی کلام المحقق و الشهید الثانیین فی کتاب الضمان نفی الإشکال عن ضمان البائع لدرک ما یحدثه المشتری إذا قلعه المالک» مشتری اگر نهالهایی کاشته و مالک اصلی آنها را از ریشه کند و این مشتری خسارت دید آن بایع ضامن است «و بالجملة فالظاهر عدم الخلاف فی المسألة للغرور فإن البائع مغرر للمشتری و موقع إیاه فی خطرات الضمان و متلف علیه ما یغرمه فهو کشاهد الزور» کسی عالماً شهادت دروغ میدهد و در اثر شهادت او مشهود علیه به خسارت میافتد این خسارتی که آن شهادت منشأش شده، مشهود علیه برای اخذ آن حق رجوع به بایع دارد؛ اینجا هم همین طوری است «فهو کشاهد الزور الذی یرجع إلیه إذا رجع من شهادته» بعد پشیمان شده از شهادتش برگشته آن وقت ضررهایی که متوجه شده میروند از او میگیرند. «و القاعدة نفی الضرر» این دو قاعده.
استدلال به روایت جمیل
«مضافا إلی ظاهر روایة جمیل أو فحواها» بنا بر یک تقریب خود روایت و بنا بر یک تقریب دیگر، از فحوای روایت استفاده میشود:
«عن الرجل یشتری الجاریة من السوق فیولدها، ثمّ یجیء مستحقّ الجاریة، قال: یأخذ الجاریة المستحقّ، و یدفع إلیه المبتاع قیمة الولد و یرجع علی من باعه بثمن الجاریة و قیمة الولد التی أُخذت منه» (1).
کنیز را میخرد و صاحب اولادش میکند سپس مالک جاریه میآید و ثابت میشود که مالک حقیقی است و آن بایع، فضولی بوده است، حضرت در این باره میفرمایند که مالک، هم کنیز را میگیرد و هم قیمت ولد را. چون ولد، حرّ میشود، مشتری قیمت ولد را به مالک میدهد منتهی به بایع رجوع میکند تا هم ثمن را بگیرد و هم غرامت پرداخت شده را. ایشان میفرمایند به ظاهر یا فحوای این روایت میشود استدلال کرد:
استدلال به ظاهر روایت: بگوییم صاحب ولد شدن جزء منافع مستوفاة نیست. (چون مالیت ندارد).
استدلال به فحوی: بگوییم صاحب ولد شدن جزء منافع مستوفاة است و اگر شارع اینطور منفعت مستوفاة را گفته که حق رجوع دارد به طریق اولی در آنجا که هیچ استفادهای نکرده و فقط خسارت دیده، حق رجوع دارد ضرر محض است.
«فإن حریة ولد المشتری إما أن یعد نفعا عائدا إلیه أو لا و علی التقدیرین یثبت المطلوب» مراد از «یثبت المطلوب» یعنی یک مقداری از مطلوب استفاده میشود و با ملاحظه تعبیر«قیمة الولد بأنها أخذت منه» کل مطلوب استفاده میشود؛ اینگونه که کلمه قیمة ولد را با کلمه « اخذت منه» توصیف کرده است و تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیت است یعنی علت مراجعه مشتری به بایع برای قیمت ولد آن است که قیمت ولد از مشتری اخذ شده است. (و العلّة تعمّم) پس میتوان گفت هر آنچه که از مشتری اخذ شده است او هم میتواند از بایع فضولی اخذ کند.
1) الوسائل، شیخ حر عاملی، ج14، ص592، الباب 88 من أبواب نکاح العبید و الإماء، الحدیث 5.
سکوت روایات نسبت به حق رجوعِ مشتری
در برخی از روایات راجع به رجوع مالک اصلی به مشتری صحبت شده ولی راجع به مراجعه مشتری به بایع سخنی به میان نیامده است و روایات از این حیث ساکت است؛ ممکن است کسانی به استناد این روایات به عدم ضمانِ بایع فضولی حکم کنند. مرحوم شیخ ابتدا دو روایت در این رابطه نقل کرده و سپس پاسخ میدهند سکوت در روایات، ضرری به مطلب نمیرساند چون روایات در مقام بیان احکام مشتری و مالک اصلی است نه در مقام بیان احکام مشتری با بایع فضولی. بنابراین سکوت در آن روایات، معارضه پیدا نمیکند با روایتی که میگوید جهت اخذ غرامت رجوع کند.
موضوع: سکوتِ دو روایت زراره و رزیق
نسبت به رجوع مشتری به بایع فضولی
مرحوم شیخ فرمود: مشتری جاهل که فضولی او را فریب داده و او خیال کرده مبیع، مال خود بایع فضولی است و با او معامله کرده است و در مبیع هم تصرف نموده است؛ بعد مالک اصلی به مشتری مراجعه کرده و از او غرامت گرفته، گفته شد که این مشتری میتواند به بایع فضولی مراجعه کند به دلیل قاعده غرور و قاعده لا ضرر. و اگر در بعضی از روایات راجع به مراجعهی مشتری به بایع فضولی صحبتی نشده این معارضه ندارد با این مطلبی که ما بیان کردیم به خاطر اینکه این روایات، نسبت به رجوعِ مشتری به بایع ساکت است و سکوت اگر در مقام بیان نباشد که معارضهای ندارد و اگر در مقام بیان باشد ظهورش در مقابل صراحتِ روایت دیگر، صلاحیت معارضه ندارد.
ایشان از روایاتی که در مقام سکوت هستند به دو روایت اشاره میفرمایند که در ضمن توضیح متن به آنها اشاره میکنیم «و أما السکوت عن رجوع المشتری إلی البائع فی بعض الأخبار فهو لعدم کونه مسوقا لذلک» (1)این سکوت معارضه ندارد برای اینکه این سکوت در مقام بیان رجوع یا عدم رجوع مشتری به بایع نبوده بلکه در مقام این است که مالک اصلی میتواند به مشتری مراجعه کند.
روایت اوّل: روایت زرارة
«کروایة زرارة (2): فی رجل اشتری من سوق المسلمین جاریة فخرج بها إلی أرضه فولدت منه أولادا ثم أتاها من یزعم أنها له و أقام علی ذلک البینة». «أتاها» یعنی مالک اصلی میآید به همان أرض و یا اینکه میرود پیش جاریه و میگوید این جاریه مال من است. «قال یقبض ولده»حضرت فرمود: مشتری که صاحب اولاد است، اولاد خودش را قبض میکند «و یدفع إلیه الجاریة و یعوّضه من قیمة ما أصاب من لبنها و خدمتها» و جاریه را به مالک اصلی تحویل میدهد و هم چنین در عوضِ آن استفادههایی که از شیر این جاریه کرده یا خدمتی که کرده، مبلغی را به مالک میپردازد. این روایت نسبت به رجوع مشتری به بایع سکوت کرده است؛ ایشان میفرمایند این سکوت معارضه ندارد با اینکه گفتیم به خاطر قواعد، حق رجوع دارد.
اشکال به مرحوم شیخ
عرض ما این است که قبلا مرحوم شیخ خسارات را سه قسم کردند و بحث فعلی مرحوم شیخ در خسارات قسم سوم است که مشتری منتفع نشده است ولی این روایت که در اینجا ذکر کردهاند راجع به خسارات قسم دوم است که مشتری منتفع شده است. و مناسب نبود که این روایت را در اینجا ذکر کنند.
روایت دوم:روایة رُزَیق (1)
بحث سندی:
این روایت که مفصل هم است در کتب اربعه نیست؛ شیخ در امالی این روایت را نقل کرده است (2). یک چیزی که در چاپ کتاب مکاسب وجود دارد این است که «زریق» به تقدیم معجمه این غلط است، «رزیق» به تقدیم مهمله درست است. مسلماً با تقدیم راء مهمله است چون نجاشی در بابی که اسماء راء مهمله هست در آنجا رزیق را آورده؛ غلط چاپی آنجاها متصور نیست چون اصلاً فصلش، فصل راء مهمله است. نجاشی دوتا رزیق ذکر کرده: (3)یکی «رزیق بن الزبیر الخلقانی» و دیگری «رزیق بن مرزوق». در اینجا مراد، رزیق بن الزبیر است چون آن کسی که کتابش را نقل میکند در همین سند قرار گرفته است. روایت سندش این است «حدثنا شیخ ابو جعفر محمد بن حسن بن علی بن الحسن الطوسی» شیخ طوسی «قال أخبرنا الحسین بن عبید الله بن ابراهیم» این ابن غضائری است، اما احمد نیست که کتابش مورد بحث است بلکه حسین پدر احمد است که از اجلّاء علماء بوده و مثل شیخ مفید از اساتید مهمّ شیخ طوسی است «الحسین بن عبید الله بن إبراهیم، قال: حدثنا أبو محمد هارون بن موسی التلعکبری» از اجلّاء محدثین است «قال: حدثنا محمد بن همام بن سهیل» از اجلّاء اصحاب است «قال: حدثنا عبد الله بن جعفر الحمیری» این هم از اجلّاء اصحاب است «عن محمد بن خالد الطیالسی الخراز».
توثیق «محمد بن خالد الطیالسی»
محمد بن خالد الطیالسی توثیق صریحی ندارد ولی اگر کسی او را توثیق کند دور از وادی نیست به خاطر اینکه عدهای از اجلّاء روات از او اخذ حدیث کردهاند که نقطه ضعف حدیثی درباره آنها ذکر نشده است.
اگر احمد برقی و پدرش از کسی نقل حدیث کنند، علامت وثاقت مرویّ عنه نیست چون درباره هر دو گفتهاند که خودشان ثقه هستند ولی «یرویان عن الضعفاء و یعتمدان المراسیل». اما متعارف از روات محدثین معتنابه اگر درباره آنها چیزی گفته نشده باشد، استفاده میشود که اینها حتی المقدور از روایت از ضعفاء دوری میکردهاند. و کتاب محمد بن خالد الطیالسی را محمد بن علی بن محبوب نقل کرده که ثقه، جلیل القدر و از بزرگان مشایخ قمیین است.
حُمید بن زیاد نینوایی، فطحی مذهب است ولی در وثاقتش حرفی نیست و اشکالی که در مورد امثال برقی ذکر شده درباره او گفته نشده است. محمد بن خالد الطیالسی راوی اصول است و حمید بن زیاد، اصول زیادی را به وسیله او نقل کرده است. غیر از اینها بزرگانی مثل علی بن ابراهیم، عبد الله بن جعفر حمیری، سعد بن عبدالله، علی بن حسن بن فضال و معاویة بن حُکیم اینها همه از او نقل حدیث کردهاند.
خلاصه با توجه به مجموع این امور میتوان گفت که «محمد بن خالد الطیالسی» مورد اعتماد محدثین بوده است.
عدم توثیق «رزیق بن زبیر»
در مورد «رزیق بن زبیر» توثیقی دیده نشده است. اگر محمد بن خالد الطیالسی از او اکثار روایت کرده بود، ممکن بود بگوییم که محمد بن خالد، وثاقتش اثبات شده، نقطه ضعف حدیثی هم دربارهاش ذکر نشده لذا اکثار روایت او موجب وثاقت رزیق است. ولی اکثار روایت در کار نیست همین یک حدیث است؛ پس نمیتوان گفت که شیخ محمد بن خالد است.
نتیجه: این روایت از نظر سند به خاطر رزیق بن زبیر ظاهراً قابل استناد نیست. منتهی مضمون روایت، مطابق قاعده است نمیخورد که یک چیز ساختگی باشد.
متن روایت رزیق
« عَنْ رُزَیْقٍ، قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) یَوْماً إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ رَجُلَانِ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ مِنْ أَصْحَابِنَا، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) تَعْرِفُهُمَا» حضرت از رزیق سؤال میکند این دو را میشناسی؟ امام که علم غیب داشته چرا این سوال را پرسیده است؟ دو احتمال وجود دارد: احتمال اول اینکه امام مأمور نبوده به علم امامت عمل کند و مطابق همان متعارفِ افراد سؤال کرده است میخواسته ببیند که اگر شیعه است یک طور با او صحبت کند و اگر غیر شیعه است، احتیاط کند و طوری دیگر صحبت کند. احتمال دیگر این است که حضرت خودش میدانسته فقط میخواسته او را به طرف معرفی کند که در آینده بداند چطور با او معامله کند «قُلْتُ: نَعَمْ، هُمَا مِنْ مَوَالِیک» شیعه هستند « فَقَالَ: نَعَمْ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ أَجِلَّةَ مَوَالِیَّ بِالْعِرَاق» ظاهرش این است که جزء اجلّه موالی هم بوده، حضرت اطلاع داشته، خواسته بفرماید الحمدلله که عراقیها یک چنین افرادی دارند.
« فَقَالَ لَهُ أَحَدُ الرَّجُلَیْنِ: جُعِلْتُ فِدَاکَ، إِنَّهُ کَانَ عَلَیَّ مَالٌ لِرَجُلٍ یُنْسَبُ إِلَی بَنِی عَمَّارٍ الصَّیَارِفِ بِالْکُوفَةِ، وَ لَهُ بِذَلِکَ ذِکْرُ حَقٍّ وَ شُهُودٌ، فَأَخَذَ الْمَالَ وَ لَمْ أَسْتَرْجِعْ مِنْهُ الذِّکْرَ بِالْحَقِّ، وَ لَا کَتَبْتُ عَلَیْهِ کِتَاباً، وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ بَرَاءَةً، وَ ذَلِکَ لِأَنِّی وَثِقْتُ بِهِ، وَ قُلْتُ لَهُ: مَزِّقِ الذِّکْرَ بِالْحَقِّ الَّذِی عِنْدَکَ، فَمَاتَ وَ تَهَاوَنَ بِذَلِکَ وَ لَمْ یُمَزِّقْهُ، وَ أَعْقَبَ هَذَا أَنْ طَالَبَنِی بِالْمَالِ وُرَّاثُهُ وَ حَاکَمُونِی، وَ أَخْرَجُوا بِذَلِکَ الذِّکْرِ بِالْحَقِّ، وَ أَقَامُوا الْعُدُولَ، فَشَهِدُوا عِنْدَ الْحَاکِمِ، فَأُخِذْتُ بِالْمَالِ، وَ کَانَ الْمَالُ کَثِیراً، فَتَوَارَیْتُ عَنِ الْحَاکِمِ، فَبَاعَ عَلَیَّ قَاضِی الْکُوفَةِ مَعِیشَةً لِی، وَ قَبَضَ الْقَوْمُ الْمَالَ، وَ هَذَا رَجُلٌ مِنْ إِخْوَانِنَا ابْتُلِیَ بِشِرَاءِ مَعِیشَتِی مِنَ الْقَاضِی، ثُمَّ إِنَّ وَرَثَةَ الْمَیِّتِ أَقَرُّوا أَنَّ الْمَالَ کَانَ أَبُوهُمْ قَدْ قَبَضَهُ، وَ قَدْ سَأَلُوهُ أَنْ یَرُدَّ عَلَیَّ مَعِیشَتِی، وَ یُعْطُونَهُ فِی أَنْجُمٍ مَعْلُومَةٍ، فَقَالَ: إِنِّی أُحِبُّ أَنْ تَسْأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) عَنْ هَذَا. فَقَالَ الرَّجُلُ: جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِدَاکَ، کَیْفَ أَصْنَعُ فَقَالَ لَهُ: تَصْنَعُ أَنْ تَرْجِعَ بِمَالِکَ عَلَی الْوَرَثَةِ، وَ تَرُدَّ الْمَعِیشَةَ إِلَی صَاحِبِهَا، وَ تُخْرِجَ یَدَکَ عَنْهَا. قَالَ: فَإِذَا أَنَا فَعَلْتُ ذَلِکَ، لَهُ أَنْ یُطَالِبَنِی بِغَیْرِ هَذَا قَالَ لَهُ: نَعَمْ، لَهُ أَنْ یَأْخُذَ مِنْکَ مَا أَخَذْتَ مِنَ الْغَلَّةِ مِنْ ثَمَنِ الثِّمَارِ، وَ کُلَّ مَا کَانَ مَرْسُوماً فِی الْمَعِیشَةِ یَوْمَ اشْتَرَیْتَهَا، یَجِبُ أَنْ تَرُدَّ کُلَّ ذَلِکَ إِلَّا مَا کَانَ مِنْ زَرْعٍ زَرَعْتَهُ أَنْتَ، فَإِنَّ لِلْمُزَارِعِ إِمَّا قِیمَةُ الزَّرْعِ وَ إِمَّا أَنْ یَصْبِرَ عَلَیْکَ إِلَی وَقْتِ حَصَادِ الزَّرْعِ، فَلَوْ لَمْ یَفْعَلْ کَانَ ذَلِکَ لَهُ، وَ رَدَّ عَلَیْکَ الْقِیمَةَ، وَ کَانَ الزَّرْعُ لَهُ. قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ، فَإِنْ کَانَ هَذَا قَدْ أَحْدَثَ فِیهَا بِنَاءً أَوْ غَرَسَ؟ قَالَ: لَهُ قِیمَةُ ذَلِکَ، أَوْ یَکُونَ ذَلِکَ الْمُحْدِثُ بِعَیْنِهِ یَقْلَعُهُ وَ یَأْخُذُهُ. قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ، أَ رَأَیْتَ إِنْ کَانَ فِیهَا غَرْسٌ أَوْ بِنَاءٌ، فَقَلَعَ الْغَرْسَ وَ هَدَمَ الْبِنَاءَ فَقَالَ: یَرُدُّ ذَلِکَ إِلَی مَا کَانَ، أَوْ یَغْرَمُ الْقِیمَةَ لِصَاحِبِ الْأَرْضِ، فَإِذَا رَدَّ جَمِیعَ مَا أَخَذَ مِنْ غَلَّاتِهَا إِلَی صَاحِبِهَا، وَ رَدَّ الْبِنَاءَ وَ الْغَرْسَ وَ کُلَّ مُحْدَثٍ إِلَی مَا کَانَ، أَوْ رَدَّ الْقِیمَةَ کَذَلِکَ یَجِبُ عَلَی صَاحِبِ الْأَرْضِ أَنْ یَرُدَّ عَلَیْهِ کُلَّ مَا خَرَجَ عَنْهُ فِی إِصْلَاحِ الْمَعِیشَةِ مِنْ قِیمَةِ غَرْسٍ أَوْ بِنَاءٍ أَوْ نَفَقَةٍ فِی مَصْلَحَةِ الْمَعِیشَةِ وَ دَفْعِ النَّوَائِبِ عَنْهَا، کُلُّ ذَلِکَ فَهُوَ مَرْدُودٌ إِلَیْهِ» (1).
1) الأمالی، شیخ طوسی، النص، ص 698.
یکی از آن دو عرضه داشت: مردی از قبیله بنی عمّار – که در کوفه صرّافی دارند - از من مالی طلبکار بود و بابت طلبش از من نوشتهای گرفته بود و شاهدان هم حضور داشتند پس از مدتی طلبکار به من مراجعه کرده و طلبش را وصول کرد ولی من سهل انگاری کرده و نوشته را از او پس نگرفتم و نوشته جدیدی هم از او نگرفتم و شهود هم اقامه نکردم و این همه به خاطر این بود که من به او اطمینان داشتم و فقط به زبان گفتم: سند را نابود کن او رفت و سهل انگاری کرد و نوشته را پاره نکرد تا اینکه مُرد؛ بدنبال مرگش ورثه او مرا به محاکمه کشیده و نزد حاکم بردند و نوشته را به حاکم نشان دادند و شهود هم شهادت دادند و من محکوم شدم و چون مبلغ، زیاد بود و نمیتوانستم بپردازم لذا از دست حاکم متواری شدم؛ قاضی کوفه که وضع را بدین منوال دید معیشت (باغی یا زمینی که مایه امرار معاش و گذران زندگی من بود) را فروخت و پولش را گرفت و تحویل ورثه داد و اینک این مردی که کنار من نشسته و با هم خدمت رسیدهایم یکی از برادران ما است (شیعه است) که ندانسته اقدام کرده و معیشت مرا از قاضی خریده است. پس از مدتی ورثه میت پشیمان شده و اعتراف کردهاند که پدر مرحوم آنها طلبش را وصول کرده بوده و آنها بیخود ادّعا کردهاند و ورثه از این مشتری خواستهاند که معیشت مرا به من برگرداند و آنها هم در مقابل، پولش را در طیّ چند قسط معلوم بپردازند. ولی این مشتری در جواب آنها گفته دوست دارم به محضر امام صادق علیه السلام رسیده و از حضرت، تکلیف خود را بپرسم (و اینک من و این مشتری به خدمت شما رسیدهایم) آن مرد (مشتری) گفت: یا بن رسول الله من چه کنم؟ امام علیه السلام فرمود: به ورثه میت مراجعه کن و پولت را بگیر و معیشت و باغ این مرد را هم به او برگردان و دست از این مال بردار. (از اینجا به بعد محلّ شاهد است) مشتری گفت: اگر من این کار را کردم (و معیشت او را به او برگرداندم) آیا غیر از معیشت حقّ دارد از من مطالباتی داشته باشد؟ امام فرمود: آری آن مقدار که از منافع و محصولات باغ استفاده کردی و آنها را فروخته و پولش را گرفتهای و هر آنچه که در این باغ بوده در آن روزی که خریدی (و الان تلف شده) همه را باید به صاحبش برگردانی، مگر زراعتی که کاشتهای (آن مال توست) که یا باید صاحب زمین قیمت زراعت شما را بپردازد و یا باید صبر کند تا وقت چیدن زراعت و اگر نخواهد صبر کند اختیار دست او است آنگاه قیمت تخمین زده شده و به شما پرداخت میشود و زراعت به صاحب زمین تعلق میگیرد. (رزیق میگوید) از امام پرسیدم: اگر این شخص (مشتری) در زمین ساختمانی احداث کرده یا نهالهایی کاشته چه میشود (زراعت نیست که تخم پاشیده باشد)؟ امام فرمود: باید قیمت آنها را به او بدهد مگر اینکه آن محدث، نهالها را از ریشه درآورده و با خودش ببرد. (رزیق میگوید) پرسیدم: اگر از اول در آن زمین نهالی یا بنایی وجود داشت و مالک آنها را احداث کرده بود و مشتری آنها را نابود کرده حکم چیست؟ امام فرمود: یا باید آنها را به حالت اوّلی برگرداند و یا قیمت آنها را به صاحب زمین بپردازد، هنگامی که مشتری تمام این منافعی را که از زمین برده به صاحب زمین ردّ کرد و نیز بنا و نهالها را برگرداند و هر آنچه در روز خریداری در زمین بوده همه را تأمین کرد متقابلا بر صاحب زمین است آنچه از مخارج که مشتری متحمّل شده و در جهت اصلاح و عمران باغ و دفع آفات و سموم از جیب خود داده همه را مالک اصلی تأمین کند (تا به هیچ کدام ضرری وارد نشود).
در این روایت هم سخنی از مراجعه مشتری به بایع فضولی (قاضی کوفه) به میان نیامده است.
موضوع: جوابهای مرحوم شیخ به دو روایت زراره و رزیق
قسم دوم: غرامت در قبال منافع مستوفاة
توثیق «رزیق بن زبیر»
جلسه قبل عرض کردیم که در مورد «رزیق بن زبیر» توثیقی دیده نشده است. اما اگر محمد بن خالد الطیالسی از او اکثار روایت کرده بود، ممکن بود بگوییم که چون محمد بن خالد، وثاقتش اثبات شده، یروی عن الضعفاء و یعتمد المراسیل هم دربارهاش گفته نشده لذا اکثار روایت او موجب وثاقت رزیق است. ولی اکثار روایت در کار نیست همین یک روایت که موضوع آن بیع فضولی است فقط وجود دارد پس نمیتوان گفت که شیخ محمد بن خالد است. در وسائل و جامع الاحادیث فقط همین یک روایت نقل شده بود و امالی شیخ هم پیش من نبود که مراجعه کنم ببینم که روایات بیشتری نقل شده یا نه.
اما با توجه به این نکته که کتاب رزیق را همین محمد بن خالد الطیالسی روایت میکند، میتوان او را توثیق کرد. نجاشی در اینباره میگوید: «...حدثنا محمد بن خالد الطیالسی قال: حدثنا أبو العباس رزیق بن الزبیر بکتابه» (1). لذا احتیاج ندارد که ما به امالی شیخ مراجعه کنیم همین که نجاشی میگوید کتابش را محمد بن خالد طیالسی نقل میکند برای اعتبار او کافی است.
1) رجال النجاشی، نجاشی، ص 168.
توثیق «محمد بن خالد الطیالسی»
در مورد محمد بن خالد الطیالسی عرض شد که در مورد او توثیق صریحی در کتب نیست امّا او را اینگونه توثیق کردیم که محمد بن علی بن محبوب که از اجلّاء فقهای امامیه است کتاب او را نقل کرده است. و هم چنین حمید بن زیاد از او روایت زیاد نقل کرده است. حمید بن زیاد نینوایی با اینکه واقفی است مع ذلک همه بر وثاقتش اتفاق دارند و دربارهاش «یروی عن الضعفاء یعتمد المراسیل» گفته نشده است؛ در تعریف شیخ طوسی که اصلاً اسمی از وقف او برده نشده، فقط به جلالت و واسع العلم بودن او اشاره کرده، کأنّ شیخ طوسی به واقفی بودنش مطلع نشده است. عبارت شیخ طوسی اینگونه است: «حمید بن زیاد: من أهل نینوی قریة بجنب الحائر علی ساکنه السلام عالم جلیل واسع العلم کثیر التصانیف قد ذکرنا طرفا من کتبه فی الفهرست». (1)
بله نجاشی و ابوغالب زراری که خریط فنّ هستند آنها به واقفی بودن هم حکم کردهاند و عدم ذکر شیخ طوسی با تصریح این دو معارضه نمیکند. ولی علی أی تقدیر جزء اجلّاء واقفه و اجلّاء علماست؛ اکثر اصول را همین حمید بن زیاد نقل کرده که خیلی از آنها را به وسیله همین محمد بن خالد الطیالسی نقل کرده است. خلاصه از این طریق میتوان او را توثیق کرد. خود همین روایتی هم که در باب فضولی خواندیم، از نظر مضمون روایت خیلی خوبی است.
1) رجال الطوسی، شیخ طوسی، ص421.
اشکال به مرحوم شیخ
مرحوم شیخ فرمود: «و أما السکوت عن رجوع المشتری إلی البائع فی بعض الأخبار فهو لعدم کونه مسوقاً لذلک» بعد هم برای سکوت در روایات به دو روایت زراره و روایت رزیق مثال زد.
در مورد روایت زراره عرض کردیم که قبلا مرحوم شیخ خسارات را سه قسم کردند و بحث فعلی مرحوم شیخ در خسارات قسم سوم است که مشتری منتفع نشده است ولی این روایت که در اینجا ذکر کردهاند راجع به خسارات قسم دوم است که مشتری منتفع شده است «یعوضه من قیمة ما أصاب من لبنها و خدمتها». و از آنجا که غیر منتفع در آن فرض نشده اصلاً توهم معارضه هم نمیشود و اصلاً خارج از موضوع بحث است؛ عنوان کردن این روایت به درد مسئله بعدی میخورد.
بله روایت رزیق مطلق بود هم خسارات قسم دوم (مربوط به منافع مستوفاة) را گفته و هم خسارات قسم سوم (خساراتی که در قبال آنها هیچ نفعی نبرده) را گفته که جز زحمت هیچ چیز دیگری برای مشتری نداشته است مانند نهالهایی که مشتری کاشته بود و قرار شد که آنها را از ریشه بکند و ببرد. و یا آن درختانی که مال مالک اصلی بوده و این مشتری بعد از معامله آنها را از بین برده بود.
اما در هر دو روایت در مورد رجوع مشتری به بایع اصلی چیزی گفته نشده است. سکوت در بعضی جاها علامت نفی یک شیئ است؛ اگر راوی راجع به موضوعی، سؤال کلی کرده باشد باید به تمام فروض، جواب داده شود و اگر از یک جهتی سکوت کرد نفی، استفاده میشود ولی در ما نحن فیه از سکوت استفادهی نفی نمیشود. مرحوم شیخ به سه دلیل اشاره میفرمایند:
جوابهای مرحوم شیخ به دو روایت زراره و رزیق
اولاً: «و فیه مع أنّا نمنع ورودها إلا فی مقام حکم المشتری مع المالک» (1).
قرینهای وجود داشته باشد که حضرت خواسته همه جهات را بیان کند در کار نیست این دو روایت فقط راجع به این است که مالک اصلی حق دارد به مشتری مراجعه کند و از او خسارت بگیرد و دیگر در مقام بیان این نیست که مشتری هم میتواند به بایع فضولی رجوع کند تا بگوییم سکوتش علامت این است که نه رجوع نمیتواند کند و آن را نفی کنیم.
ثانیاً: «أن السکوت فی مقام البیان لا یعارض الدلیل». دلیل هست ولی در طول دلیلهای دیگر است.
توضیح اینکه بر فرض که این دو روایت در مقام بیان حکم مشتری و بایع فضولی باشند ولی لفظی و تعبیری که در اینها نیست بلکه حدّ اکثر سکوت و عدم تعرض است ولی ما روایاتی داشتیم که متعرض بود و صریحاً حکم مشتری و بایع را بیان میکرد و آن روایت جمیل بود آنگاه از نظر فنی دلیل ساکت با دلیل متعرّض تعارضی ندارند زیرا تعارض در موردی است که دو دلیل هر دو متعرض باشند و یکی نافی و دیگری مثبت باشد امّا اینکه یکی ساکت و دیگری متعرّض باشد متعارض نمیشود و ناطق مقدم است.
ثالثا: «مع أن روایة زرارة ظاهرها عدم التمکّن من الرجوع إلی البائع».
در روایت زراره فرضاً در مقام بیان باشد و بگوییم سکوت میتواند با چیزهای دیگر مقابله کند، در عرض روایات دیگر هم قرار بگیرد ولی امام که حکم رجوع به بایع را متعرض نشده برای این است که مشتری دسترسی به بایع ندارد. مشتری جاریه را از بازار خریده و به وطن خود برده، بعد از چندین سالی که دارای اولاد متعدد شده این مشتری در ذهنش نمیماند که از کجا خریده؟ از کی خریده؟ آدرسی هم ندارد؛ این مشتری به حسب عادی امکان مراجعه ندارد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 497.
رابعا: « مع أنّ البائع فی قضیّة رزیق هو القاضی، فإن کان قضاؤه صحیحاً لم یتوجّه إلیه غرم».
در روایت رزیق هم بایع فضولی، قاضیِ کوفه است که بیع او از دو صورت خارج نیست:
صورت اول: از ناحیهی شارع منصوب است و قضاوت او به حق و صحیح و عادلانه است که در این صورت پس از کشف خلاف و اعتراف ورثه و خطای قاضی، خسارتی متوجه به او نیست چرا که وی از ناحیهی شارع حکم میکند و طبق بیّنه و نوشته که میزان شرعی است حکم کرده و موجب غرور کسی نشده تا ضامن باشد.
صورت دوم: قضاوت او باطل و به ناحق بوده است. چنانچه ظاهر امر همین است چون در آن زمان ائمه علیهم السلام بسط ید نداشتند و حکومت در دست بنی عباس بود و قاضی، قاضی جور و از عامه بوده است. در این صورت هم ظاهر قضیه این است که مشتری میدانسته که قضاوتِ قاضیِ کذائی باطل است چون مشتری از شیعیان بوده و مذاق امام را میدانسته و اینکه نمیشود به قضات عامه رجوع کرد. و معذلک اقدام کرده و خریده پس عالماً به فسادِ معامله، اقدام کرده است و فرض علم را اول بیان کردیم که حق رجوع ندارد. لذا از موضوع بحث ما خارج میشود.
پس این روایات ساکته هم به ضرر ما تمام نشد و حق این است که مشتری جاهل مغرور شده و ضرر دیده، حق رجوع به بایع فضولی دارد و میتواند مخارجی را که متحمّل شده از وی پس بگیرد.
اشکال به مرحوم شیخ نسبت به صورت دوم
اگر برای استیفای حق، راه شرعی وجود دارد معذلک به قضات عامه مراجعه کند در این صورت حکمی که آنها میکنند سحت است، گرفتن از او حرام و باطل است ولی اگر راه شرعی نداشته باشد عند الضرورة میتواند برای استیفای حقش به قضات عامه مراجعه کند. و ظاهراً راه شرعی دیگری نداشته است لذا ممکن است بگوییم این اشکال وارد نیست.
قسم دوم: غرامت در قبال منافع مستوفاة
«و أمّا الثانی و هو ما غرمه فی مقابل النفع الواصل إلیه من المنافع و النماء، ففی الرجوع بها خلاف، أقواها الرجوع».
غرامتهایی که مشتری به مالک اصلی پرداخته در قبال منافع و نمائاتی که عائد مشتری شده و از مبیع استیفاء کرده است، آیا مشتری حق دارد بابت این غرامتها به بایع فضولی مراجعه کند و از وی این خسارتها را اخذ کند یا نه؟ مسأله مورد اختلاف است و دو قول است ولی قول قویتر این است که حق رجوع دارد به دو دلیل:
دلیل اول: قاعده غرور: مشتری مغرور شده و مغرور یرجع الی من غرّه.
دلیل دوم: قاعده نفی ضرر: وقتی مالک اصلی از مشتری غرامت گرفت، ادله نفی ضرر اقتضاء میکند که مشتری بتواند به ضارّ خودش رجوع کند. منتهی آن غرامتی که در مقابلش منتفع شده مورد بحث است که آیا ضرر است که ادله ضرر آن را بگیرد یا نه؟ مرحوم شیخ میفرمایند: عرفاً ضرر است زیرا ولو منتفع شده ولی هم فریب خورده و هم ضرر کرده؛ به خاطر اینکه مشتری به حساب مجانی بودن، تصرف کرده است.
مثال مرحوم شیخ: « لقاعدة الغرور المتّفق علیها ظاهراً فی من قدّم مال الغیر إلی غیره الجاهل فأکله».
اینگونه مثالها را سه جور میشود تصوّر کرد که طبق دو تصویر مصداق روشنی برای قاعده غرور و ضرر است و طبق یک تصویر مصداق قاعده غرور و ضرر نیست:
تصویر اول: شخص میخواسته برای ناهار مهمانیش، چلوکباب تهیه کند که معمول موارد این است که باید به رستوران پولی بپردازد. حال اگر یک شخص فضولی گفت من چلوکباب مهمانی شما را مجانی میدهم و بعد آمد مال دیگری را به او داد در این فرض میتوان گفت که این شخص ضرر نکرده و مغرور نشده است زیرا اگر هم از غاصب نمیپذیرفت باید همان مقدار پول را جهت چلوکباب به صاحب رستوران میپرداخت و آن شخص فضولی، منشأ افتادن به ضرر نبوده است.
تصویر دوم: شخص غاصب میآید آن چلوکبابهای غصبی را مجانی به میزبان میدهد و این میزبان میخواسته یک غذای ارزان بدهد اما وقتی این غاصب گفته که غذای مجانی میدهد او قبول کرده و چلوکباب داده است بعد صاحب غذا میآید و از این میزبان درخواست غرامت میکند و این میزبان که برای پرداخت غرامت، پول کافی ندارد مجبور میشود یکی از وسایلش را ارزان بفروشد تا غرامت را پرداخت کند چون پرداخت غرامت، فوری هست و باید در اسرع وقت از عهده ضمان خارج شد. این فرض از مصادیق خیلی روشن برای ضرر است.
تصویر سوم: این تصویر سوم به روشنی تصویر دوم نیست ولی اینجا هم به نظر میرسد که ضرر صدق کند.
فرض کنید غاصب به شخصی که مهمان دارد بگوید که من به تو چند دست چلوکباب مجانی میدهم و این شخص چون مجانی بوده، میپذیرد. بعد صاحب غذا میآید و از این شخص درخواست غرامت میکند و این شخص هم پول دارد و غرامت را میپردازد ولی این شخص چون مجانی بوده قبول کرده است و اگر مجانی نبود اصلا چلو کباب نمیگرفت و پول آن را در جای دیگری که لازمتر بود خرج میکرد. اینجا هم متضرر شدن صدق میکند چون امور لازمه خودش را کنار گذاشته و پول را در امور غیر لازمه صرف کرده است.
نتیجه: باید تفصیل قائل شد؛ در بعضی از مصادیق ضرر صدق میکند و در بعضی از مصادیق صدق نمیکند.
تذکر: در این مثال غذا، عین مال تلف شده؛ پول در مقابل عین مال داده میشود ولی میتوان برای قسم دوم به رکوب دابه مثال زد که منتفع شده ولی اگر دابه نداشت داعی هم نداشت که سوار شود و پول آن را در امورلازمهاش صرف میکرد.س
موضوع: بررسی حق رجوع مشتری به بایع در خسارات قسم اول و دوم
مشتری که با بایع فضولی معامله میکند نسبت به عین مبیع، اقدام به ضمان کرده و ملتزم شده این عین که مال او میشود در مقابلش عوضش را بپردازد ولی نسبت به منافع اقدام به ضمان نکرده است چون در معامله، ثمن فقط در مقابل عین قرار میگیرد و در مقابل منافع چیزی قرار نمیگیرد. و بایع فضولی و مشتری نسبت به منافع نظری ندارند. ولی مالک اصلی که به مشتری مراجعه میکند هم قیمت واقعیِ خود عین را میگیرد و هم غرامت منافع را. در حالی که مشتری نسبت به منافع، اقدام به ضمان نکرده بود و بایع فضولی با غصب مال دیگران و فروش آن به این مشتری در واقع او را فریب داده است و به مقتضای « المغرور یرجع الی من غرّه» مشتری میتواند به بایع مراجعه کند.
همچنین به مقتضای قاعده لاضرر حق مراجعه دارد زیرا مشتری به خاطر گفته بایع فضولی که میگفت در مقابل منافع لازم نیست پول بدهی، آمد و از منافع مبیع استفاده کرد و حالا که مالک به مشتری مراجعه کرده و غرامت منافع را گرفته این مشتری متضرر شده است. البته راجع به منافع مستوفات بحث است که ضرر هست یا نه؟ مرحوم شیخ استدلالی ذکر نمیکند فقط ادعا میکند که ضرر هست.
«أما الثانی ما غرمه فی مقابل النفع الواصل إلیه من المنافع و النماء ففی الرجوع بها خلاف أقواهما الرجوع وفاقا للمحکی عن المبسوط و المحقق و العلامة فی التجارة» در کتاب التجارة «و الشهیدین و المحقق الثانی و غیرهم و عن التنقیح بأن علیه الفتوی لقاعدة الغرور المتفق علیها ظاهرا فی من قدم مال الغیر إلی غیره الجاهل فأکله»
شخصی طعام شخص دیگر را به فرد ثالث تقدیم میکند مثلا برای مهمان میآورد و شخص ثالث بدون اطلاع از غصبیّت و به اعتقاد این که طعام خود میزبان است آن را میخورد بعداً مالک اصلی پیدا شده و از آکل بهای طعام را میگیرد؛ در اینجا اجماع است که مهمان حق مراجعه به میزبان دارد زیرا او موجب غرور و فریب وی شده «المغرور یرجع الی من غرّه» و ما نحن فیه هم از این قبیل است که بایع فضولی موجب غرور مشتری گردیده و مشتری حق رجوع به وی را دارد. «و تؤیده قاعدة نفی الضرر» کلمه تأیید در کلمات مرحوم شیخ خیلی موقعها در جایی به کار میرود که ایشان میخواهد استدلال کند و صرف إشعار نیست «فإن تغریم من أقدم علی إتلاف شیء من دون عوض مغرورا من آخر بأن له ذلک مجانا من دون الحکم برجوعه إلی من غره فی ذلک ضرر عظیم» اگر مشتری غرامت را بپردازد و حق مراجعه به بایع را نداشته باشد ضرر میکند که ما عرض کردیم باید تفصیل داد بعضی جاها عرفاً ضرر است؛ بعضی جاها هم ضرر نیست «کیف کان فصدق الضرر و إضرار الغار به مما لا یخفی خصوصا فی بعض الموارد». که بعض موارد را ما هم قبول داریم.
کلام صاحب ریاض
«فما فی الریاض من أنه لا دلیل علی قاعدة الغرور إذا لم ینطبق مع قاعدة نفی الضرر».
صاحب ریاض فرموده : ما صغری را قبول داریم که مشتری، مغرور شده و بایع موجب غرور او گردیده است ولی کبری را قبول نداریم که هر مغروری حق مراجعه به غارّ داشته باشد و دلیلی بر این اطلاق نداریم. بلکه میگوییم: خصوص مغروری که از ناحیه غرور متضرّر باشد حقّ مراجعه دارد و در مورد منافع مستوفات چنین تضرّری نیست چرا که عوض مبلغی که مشتری به مالک اصلی میدهد، به خود مشتری میرسد و او از منافع استفاده کرده است؛ پس متضرر نشده تا بتواند مراجعه کند.
دو جواب به صاحب ریاض
از کلام صاحب ریاض مرحوم شیخ جوابی داده و مرحوم صاحب جواهر جواب دیگری:
جواب اول: «لا یخلو من شیء» مرحوم شیخ میفرماید کلام صاحب ریاض، درست نیست هم کبرای غرور ثابت است و هم صغرای ضرر ثابت است حدّ أقل در خصوص بعض موارد اتفاق است.
جواب دوم: «مضافاً إلی ما قیل علیه: من منع مدخلیّة الضرر فی قاعدة الغرور، بل هی مبنیّة علی قوّة السبب علی المباشر» (1). صاحب جواهر فرموده که قضیهی ضرر در قاعدهی غرور دخالتی ندارد و مسأله «المغرور یرجع الی من غرّه» ربطی به قاعده لاضرر ندارد و مبتنی بر آن نیست تا بگویید:اینجا ضرر صدق نمیکند پس جای مراجعه نیست. بلکه قاعدهی غرور مبتنی بر اصل دیگری است و آن اینکه اگر در موردی دو شخص مطرح بود که یکی سبب و واسطه بود و دیگری فاعل مباشر و بلاواسطه بود و سبب قویتر بود همان سبب ضامن است و در ما نحن فیه بایع فضولی که عالماً و عامداً متاع را به مشتری داده و سبب است از مشتری جاهل که مباشر است قویتر است و لذا ضمان بر عهده او است.
1) قاله صاحب الجواهر فی الجواهر، محمد حسن نجفی، ج37، ص183.
نظر مرحوم شیخ در مورد جواب دوم
«لکنّه لا یخلو من نظر؛ لأنّه إنّما یدّعی اختصاص دلیل الغرور من النصوص الخاصّة و الإجماع بصورة الضرر».
مرحوم شیخ میفرمایند که در مقامِ جواب از صاحب ریاض نباید گفت که این دو قاعده غرور و لاضرر ربطی به هم ندارند؛ اگر این مطلب واضح بود و احتیاج به استدلال نداشت، میگفتیم که قاعده غرور خودش مستقل است امّا صاحب ریاض، همین استقلال را منکر است. و شما باید در اینجا دلیل مطلبتان را ذکر میکردید. اینکه در جواب صاحب ریاض بگویید این خودش یک قاعده دیگر است کأنّ به ایشان گفتهاید که شما غافل از استقلال این دو هستید در حالی که صاحب ریاض توجه به این مطلب داشته منتهی منکر این مطلب است.
(و در واقع صاحب ریاض میخواسته بفرماید که أدله قاعده غرور عبارت از اجماع و اخبار است و قدر متیقّن از آنها صورت ضرر است که طبعاً قاعده لاضرر هم بر آن منطبق میشود ولی این بدان معنا نیست که قاعده غرور بر قاعده لاضرر مبتنی باشد بلکه بر دلیل خود مبتنی است. پس برداشت صاحب جواهر از کلام صاحب ریاض ناتمام است).
«و أمّا قوّة السبب علی المباشر، فلیست بنفسها دلیلًا علی رجوع المغرور».
مرحوم شیخ میفرمایند اما قوت سبب بر مباشر به نفسها دلیل برای رجوع مشتری به بایع نیست و باید بین موارد مختلف قائل به تفصیل شد:
صورت اول: «إلّا إذا کان السبب بحیث استند التلف عرفاً إلیه، کما فی المُکْرَه».
قویتر بودنِ سبب به گونهای باشد که عرفاً تلف مال به سبب مستند باشد. در این صورت سبب ضامن است و اصولاً در چنین فرضی مالک اصلی از آغاز باید به سراغ سبب برود چون اراده مباشر نقشی نداشته و او فقط مثل آلت و ابزاری عمل کرده است.
صورت دوم: «و أمّا فی غیر ذلک فالضمان أو قرار الضمان فیه یحتاج إلی دلیل مفقود».
اما در مواردی که عرف، سبب را متلف حقیقی نمیداند بلکه مباشر را مقصّر میشمارد که به اراده خود چنین کرده است در این صورت حکم به اینکه ابتدا به ساکن سبب، ضامن است یا استقرار ضمان بر او است که اگر مالک اصلی از مشتری گرفت، مشتری هم حق دارد از بایع بگیرد و به صرف سبب بودن چنین حکمی بکنیم دلیل دیگری غیر از قوت سبب میطلبد.
پنج دلیل برای رجوع مشتری به بایع
«فلا بد من الرجوع بالأخرة إلی قاعدة الضرر أو الإجماع المدعی فی الإیضاح علی تقدیم السبب إذا کان أقوی...» و در امثال ما نحن فیه که از مباشر (مشتری) سلب اختیار نشده اگر بخواهیم حکم به ضمانِ سبب (بایع) بکنیم ناچاریم از اینکه به یکی از چهار دلیل ذیل مراجعه کنیم:
دلیل اول: قاعده ضرر
بایع فضولی یا سبب، موجب تضرّر مشتری گردیده است لذا ضامن است.
دلیل دوم: اجماع
به اجماعی که إیضاح مدعی شده اعتماد کنیم و بگوییم تقدیم سبب بر مباشر در صورت قویتر بودن اجماعی است اگرچه قوّت سبب به مرتبهای نرسد که تلف به او مستند شود و اختیار از مباشر سلب گردد.
دلیل سوم: اخبار
به اخباری که در ابواب پراکنده (مثل باب شهادت زور) وارد شده، استناد کنیم و بگوییم: از آنها استفاده میشود که غرور خودش بنفسه موضوع است؛ احتیاج ندارد به اینکه تحت عنوان ضرر مندرج شود.
دلیل چهارم: سببیّت نفس غرور
غارّ (بایع یا سبب) موجب خسارت پرداختن مغرور (مباشر یا مشتری) گردیده است و مَثَل غارّ مَثَل شاهد زور است که اگر به ناحق شهادت داد و مالی را از کسی گرفتند و به دیگری دادند و بعداً از شهادتش عدول کرد مشهود علیه حق دارد به شاهد مراجعه کرده و مال را از او بگیرد و او ضامن است. از این استفاده میشود که نفس الغرور قطع نظر از مسئله ضرر، خودش یک موضوعی است برای ضامن بودن بایع و اینکه مشتری حق دارد به بایع رجوع کند.
«و لا ریب فی ثبوت هذه الوجوه فیما نحن فیه أما الأخیر فواضح» شکی نیست که همه وجوه در اینجا ثابت است «أمّا الأوّل فقد عرفته» که در بعض موارد حتماً ضرر صدق میکند. «و أما الإجماع و الأخبار» اگرچه در ما نحن فیه اجماع و اخبار نیست ولی در نظائر و اشباه آن است که در آنها خصوصیتی فهمیده نمیشود لذا تعدّی میکنیم. و آن نظائر مانند أکل طعامِ دیگران که مثال برای اجماع است و شهادت زور که مثال برای اخبار است، قبلاً توضیح هر دو گذشت.
«و قد ظهر ممّا ذکرنا فساد منع الغرور فیما نحن فیه».
مرحوم شیخ میفرماید: ما برای حکم به ضمان بایع فضولی از راه قاعده غرور پیش آمدیم که صاحب ریاض صغری (اصل مغرور شدن مشتری) را پذیرفته ولی در کبری مناقشه کرده که هر مغروری حق مراجعه به غارّ ندارد بلکه اگر متضرر شد، حق مراجعه دارد. و در مقابل، صاحب جواهر در اصل صغری مناقشه کرده که واژه غرور، مفهوم مجملی دارد و حدّ و حدودش خیلی منضبط نیست لذا اصلا نمیدانیم در ما نحن فیه که مشتری منافع را استیفاء کرده آیا مغرور بر او صدق میکند یا نه و تا صغری محرز نشود جای کبری نیست و به این دلیل، به عدم ضمان بایع حکم کرده است.
مرحوم شیخ میفرمایند: درست است که حدّ و حدود واژه غرور خیلی روشن نیست و بعضی از مصادیق غرور مشکوک است امّا این مصداقی که مورد بحث ماست این مشکوک نیست. و قدر متیقن از غرور است.
انصاف این است که قدر متیقن غرور این است که بایع فضولی، ملک دیگری را به مشتری بفروشد به این عنوان که ملک خودش است و مشتری در مال دیگری تصرف کند و آن را اتلاف کند و بر آن ید پیدا کند اما نه به عنوان این که مال غیر است تا خودش متلف و ضامن باشد بلکه به عنوان این که خیال میکرد مال خودش است یا مانند طعام الغیر که خیال میکرد برایش مباح است و تصرف کرد و بعد کشف خلاف شد در اینجا قطعاً شخص متصرف، مغرور است و فریب خورده است و صغری محرز است و کبری هم میآید.
دلیل پنجم: روایت جمیل
«هذا کلّه، مضافاً إلی ما قد یقال: من دلالة روایة جمیل المتقدّمة بناءً علی أنّ حریّة الولد منفعة راجعة إلی المشتری»
روایت: «عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی الرَّجُلِ یَشْتَرِی الْجَارِیَةَ مِنَ السُّوقِ فَیُولِدُهَا ثُمَّ یَجِیءُ مُسْتَحِقُّ الْجَارِیَةِ فَقَالَ یَأْخُذُ الْجَارِیَةَ الْمُسْتَحِقُّ وَ یَدْفَعُ إِلَیْهِ الْمُبْتَاعُ قِیمَةَ الْوَلَدِ وَ یَرْجِعُ عَلَی مَنْ بَاعَهُ بِثَمَنِ الْجَارِیَةِ وَ قِیمَةِ الْوَلَدِ الَّتِی أُخِذَتْ مِنْهُ». (1)
فرزند قبلاً ملک دیگری بوده و آزاد نبوده اما بعد از پرداخت قیمتش به مالک اصلی، این فرزند حرّ میشود حال بنا بر اینکه حرّیت منفعتی باشد که به مشتری عود میکند، روایت دلیل بر مانحن فیه میشود که آن مقدار از خسارت که مشتری بابت منافع مستوفات به مالک اصلی داده با مراجعه به بایع از او میگیرد و بایع ضامن است.
اشکال به دلیل پنجم
«و فیه تأمّل» استدلال به این روایت مورد اشکال است چرا که اصلاً منفعت بودن حریّتِ ولد محل اشکال است. (زیرا منفعت معمولاً قابل معامله و معاوضه است ولی حرّیت که مال نیست تا مورد معامله واقع شود).
حکم خسارات قسم اوّل
«ثمّ إنّ ممّا ذکرنا فی حکم هذا القسم یظهر حکم ما یغرمه فی مقابل العین من زیادة القیمة علی الثمن».
خسارات قسم اول: خساراتی که مشتری متحمل شده و به مالک اصلی داده نه در مقابل منافع غیر متسوفات یا مستوفات بلکه در مقابل خود عین یعنی زیادهای که در مقابل خود عین پرداخت شده است.
1) تهذیب الأحکام، شیخ طوسی، ج7، ص 82.
مرحوم شیخ میفرمایند که از این مطالبی که راجع به قسم سوم گفتیم حکم قسم اول هم معلوم میشود.
مثال: بایع فضولی متاعی را که ارزش واقعی آن بیست دینار بود به ده دینار به مشتری فروخت و متاع در دست مشتری، تلف شد و بعداً که مالک اصلی، معامله را ردّ کرد و قیمت بیست دینار را از مشتری گرفت.
مرحوم شیخ قائل به تفصیل شده است و میفرماید: نسبت به ده دینار که ثمن معامله بوده است حق مراجعه ندارد زیرا بایع موجب غرور مشتری نشده است بلکه خود مشتری اقدام کرده و ملتزم شده که این مبلغ را بدهد و علی کل حالٍ آن را به عهده گرفته چه بایع در ادعای مالکیتش نسبت به مبیع صادق باشد و چه کاذب، منتها اگر صادق باشد باید به خود بایع بدهد و اگر کاذب باشد به مالک اصلی میدهد و در این مقدار غروری نیست. و اما نسبت به ده دینار زائد بر ثمن که مشتری به مالک اصلی داده است خود مشتری اقدام به ضمان نکرده و ملتزم به پرداخت آن نشده است بلکه دروغگوییِ بایع موجب غرور او شده است و اگر میدانست که متاع ملک دیگری است و قیمت واقعیاش بیست دینار است چه بسا اقدام نمیکرد. او به گمان اینکه ملک بایع است و به قیمت ارزان خریداری میکند اقدام کرده پس نسبت به ده دینار زاید بر اصل ثمن وی مغرور است (صغری) و قاعده این است که المغرور یرجع الی من غرّه (کبری) پس مشتری هم به بایع فضولی رجوع میکند.
کلام صاحب جواهر: «و ممّا ذکرنا یظهر اندفاع ما ذکر فی وجه عدم الرجوع...»
صاحب جواهر گفته: نسبت به آن ده دینار دیگر هم نمیتواند مراجعه کند چون وقتی مشتری با بایع وارد معامله میشود بدان معنا است که من اقدام کردم بر ضمان عین که از این پس هر بلائی سر عین آمد از مال خودم تلف شود و ربطی به بایع نداشته باشد آنگاه اگر معامله صحیح باشد و عین در دست مشتری تلف شود به همان ثمن المسمی ضامن است و بیش از ده دینار ضامن نیست ولی حالا که فاسد در آمده، قانون این است که «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» منتهی ضمان مبیع فاسد به قیمت واقعی است (بیست دینار)؛ پس خود مشتری اقدام بر معامله کرده و ضمانت عین را به عهده گرفته و با فرض اقدام خودش به اختیار، دیگر غرور صدق نمیکند تا بتواند به بایع فضولی مراجعه کند پس نسبت به کل بیست دینار حق مراجعه ندارد و خود مشتری ضامن است.
جواب مرحوم شیخ به صاحب جواهر
أولا: این مسلک باطل است چرا که اقدام مشتری بر معامله به مقدار ده دینار بود نه بیشتر و کذب بایع باعث شد که مشتری مبلغ بیست دینار را بپردازد پس بایع غارّ است و استقرار ضمان بر عهده بایع است.
به عبارت دیگر درست است که مشتری اقدام به ضمان کرده ولی ارزش واقعیاش بیست دینار است ولی بایع فضولی آمده به ده دینار این را فروخته، مشتری به حساب ده دینار این را خریده است. در اینجا شارع درست است میگوید اقدام این به اصل ضمان، منشأ کل ضمان است ولی منشأ ضمان بودن غیر از این است که بگویند همه بیست دینار را اقدام کرده است. وجداناً به ده دینار اقدام کرده نه بیست دینار منتهی شارع میگوید اقدام به ده دینار تعبداً ضمان واقعی (بیست دینار) را به دنبال میآورد و میگوید اقدام تو که در مقابل مجانی نبوده پس همهاش را باید بپردازی؛ بنابراین شخص ضامن است بالتعبد الشرعی؛ علت ضمان هم نفس اقدام کردن است نه اقدام کردن برای ده دینار ولی چون اقدام برای آن ده دینار زاید نکرده، عنوان غرور نسبت به ده دینار زائد صدق میکند. مشتری، ضامن هست ولی از ناحیه بایع فضولی، مغرور هم شده است. و انکار این صغری درست نیست.
ثانیا: در مقبوض به عقد فاسد گذشت که اقدام بر ضمان خودش بما هو دلیل نیست بلکه ید سبب ضمان است آنهم یدی که امانی نباشد و در ما نحن فیه بایع فضولی ید پیدا کرده است.
«و کیف کان، فجریان قاعدة الغرور فیما نحن فیه أولی منه فیما حصل فی مقابلته نفع». همانطوری که نسبت به منافع مستوفات بر مشتری مغرور بودن صدق میکرد و اگر مالک اصلی اینها را از مشتری میگرفت او هم حق رجوع داشت هکذا نسبت به این زیادی در مقابل خود عین هم مغرور بودن صدق میکند بلکه به طریق اولی صدق میکند پس حق دارد به بایع مراجعه کند.
موضوع: غرامت مربوط به تلف جزء و وصف – رجوع مالک به بایع
تلف شدن جزء عین و غرامت آن
«هذا کلّه فیما یغرمه المشتری بإزاء نفس العین التالفة، و أمّا ما یغرمه بإزاء أجزائه التالفة، فالظاهر أنّ حکمه حکم المجموع فی أنّه یرجع فی الزائد علی ما یقابل ذلک الجزء لا فیما یقابله علی ما اخترناه و یجیء علی القول الآخر عدم الرجوع فی تمام ما یغرمه» (1).
تا به حال سخن در این بود که اگر کل عین در دست مشتری تلف شد و مالک اصلی قیمت واقعی را گرفت آیا مشتری حق دارد به بایع رجوع کرده و عشرة زاید را بگیرد یا نه؟ دو قول بود که روشن شد. ولی در اینجا سخن در تلف جزء عین است؛ اگر جزء عین در دست مشتری تلف شد و مالک قیمت آن جزء را دو برابر گرفت، این صورت حکمش چیست؟ مرحوم شیخ میفرماید که حکم تلف جزء، حکم تلف کل است یعنی نسبت به عشرة زائد مشتری حق دارد به بایع مراجعه کند چون او مغرورش کرده و بنابر قول دوم مشتری حق مراجعه ندارد.
1) مکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص 504.
تلف شدن اوصاف و غرامت آنها
«و أمّا ما یغرمه بإزاء أوصافه، فإن کان ممّا لا یقسّط علیه الثمن کماعدا وصف الصحّة من الأوصاف التی یتفاوت بها القیمة، کما لو کان عبداً کاتباً فنسی الکتابة عند المشتری فرجع المالک علیه بالتفاوت فالظاهر رجوع المشتری علی البائع لأنّه لم یُقدم علی ضمان ذلک».
اگر وصفی از اوصاف عین نزد مشتری تلف شد و مالک اصلی معامله را ردّ کرد و عین را گرفت حکم چیست؟
اگر وصفی است که در زیادی و نقصان قیمت دخالتی ندارد که در این فرض نه مالک حق رجوع به مشتری را داشته و نه مشتری حق رجوع به بایع دارد.
اما اگر وصفی است که در کم و زیاد شدن قیمت عین دخیل است، مشتری ضامن است و در صورت مراجعه مالک، مشتری نیز حق رجوع به بایع را دارد چرا که مشتری نسبت به چنین وصفی اقدام بر ضمان نکرده تا ضامن باشد و حق مراجعه نداشته باشد.
در مورد وصف صحت، نظر مرحوم شیخ این است که کأنّ ثمن در مقابل آن تقسیط میشود و لذا حکم جزء را دارد.
اما اوصاف دیگر غیر از صحت، مال در مقابل آنها تقسیط نمیشود؛ این طور نیست که یک مقداری از ثمن در مقابل آن اوصاف باشد. به طور مثال خانهی نزدیک حرم، قیمتش بیشتر از خانهی دور از حرم است و یا خانهی واقع شده در شهر خوش آب و هوا قیمتش بیشتر از خانهی روستایی است که در یک جای دور دست بنا شده است؛ در این اوصاف، قیمت مال خود خانه است؛ خانهای که این اوصاف در آن باشد، قیمت خود خانه با خانهی فاقد این اوصاف فرق دارد این طور نیست که گفته شود نصف قیمت خانه برای اوصافش است که مثلا نزدیک حرم بنا شده و خود خانه نصف این قیمت ارزش دارد. به هر حال اینجا ولو تقسیط نمیشود و جزء حساب نیست ولی بالأخره وظیفه ذو الید (مشتری) این است که آن چیزی را که در دستش بوده تدارک کند؛ و با تحویل مبیعِ فاقد اوصاف که ارزش آن پایین آمده رفع ضمان نمیشود و مشتری هم حق رجوع به بایع را دارد.
« ثمّ إنّ ما ذکرنا کلّه من رجوع المشتری علی البائع بما یغرمه إنّما هو إذا کان البیع المذکور صحیحاً من غیر جهة کون البائع غیر مالک، أمّا لو کان فاسداً من جهةٍ أُخری فلا رجوع علی البائع».
اینکه مشتری میتواند به بایع مراجعه کند در صورتی است که معامله فضولی، جامع جمیع اجزاء و شرایط بوده و از هیچ جهتی کاستی نداشته مگر از ناحیه فضولی بودن بایع و عدم اجازه مالک که موجب فساد بیع میشد، حال اگر معامله از ناحیه دیگری هم فاسد بود مثل ربوی بودن معامله در این صورت مشتری حق ندارد به بایع مراجعه کند و خسارت را بگیرد نه نسبت به ثمن المسمی و نه نسبت به قیمت زائد؛ زیرا خساراتی که مشتری متحمل شده مربوط به بایع نیست و از ناحیه تغریر و ادعای کذب او نیامده است بلکه این خسارتها از ناحیه فساد بیع وارد شده است. قانون این است که: «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» و ضمان در عقد فاسد به قیمت واقعی است و همه را باید مشتری بپردازد.
و اینکه بایع آمده خودش را قالب زده و گفته من مالک هستم و به کمتر فروخته است این را که شارع امضاء نکرده است؛ شارع میفرماید ذو الید باید خسارت را بپردازد. اگر این بایع واقعاً فضولی نبود، مالک اصلی بود و یک معامله فاسدی انجام داده بود و مبیع در ید ذو الید (مشتری) تلف شده بود، باید این مشتری، کل قیمت را به خود آن بایع غیر فضولی میپرداخت چون شارع امضاء نکرده است. و با قاعده ید، باید ضمان کل را قائل شد زیرا مثل هبه، مجانی هم که به او نداده بود.
به هر حال مشتری مقبوض به عقد فاسد، ضامن است آری اگر بایع، صادق باشد مغروم له خود بایع است و اگر کاذب باشد مغروم له، مالک اصلی است.
فرض رجوع مالک اصلی به بایع
« ثمّ إنّه قد ظهر ممّا ذکرنا: أنّ کلّ ما یرجع المشتری به علی البائع إذا رُجع علیه فلا یرجع البائع به علی المشتری إذا رُجع علیه».
مالک اگر به مشتری رجوع کرد، مشتری هم به بایع فضولی که غارّ بوده رجوع میکند؛ امّا اگر مالک اصلی به بایع رجوع کرد، بایع حق ندارد به مشتری مراجعه کند چون مشتری که او را مغرورش نکرده است و قرار ضمان با همان بایع فضولی است که غارّ بوده؛ و اگرمالک به بایع رجوع کرد، به خود غارّ مراجعه کرده و غارّ دیگر حق ندارد به مغرور خودش مراجعه کند.
اما نسبت به خسارتهایی که اگر مالک از مشتری میگرفت وی حق مراجعه به بایع نداشت (مقدار ثمن) چنانچه در این رابطه مالک اصلی به بایع مراجعه کرد و از او دریافت کرد، او نیز حق دارد به مشتری مراجعه کرده و مقدار ثمن را از مشتری اخذ کند زیرا نسبت به این مقدار خود مشتری اقدام کرده و راضی شده و متاع هم در دست او تلف شده و علی القاعده استقرارضمان بر همان کسی است که مبیع نزد او تلف شده است مگر ید سابق غارّ باشد که علی الفرض نسبت به مقدار ثمن غروری نیست.
فإن قلت:
«فإن قلت: إنّ کلّا من البائع و المشتری یتساویان فی حصول العین فی یدهما العادیة التی هی سبب للضمان و حصول التلف فی ید المشتری لا دلیل علی کونه سبباً لرجوع البائع علیه».
مستشکل میگوید: چرا بایع بتواند به مشتری مراجعه کند در حالیکه هر دو یدشان، ضمانی است و فرض مسئله هم این است که در دست مشتری تلف شده است نه اینکه او اتلاف کرده است. در فرض اتلاف، ممکن است بگوییم که بایع فضولی میتواند به مشتری مراجعه کند زیرا اتلاف مشتری، سبب تثبیت بدهکاری شده است ولی در فرض تلف مانند سرقت و زلزله که اتلافی در کار نیست و هر دو دست، ضمانی است دلیلی برای مراجعه بایع به مشتری نیست. خود بایع هم ضامن بوده و مالک از او گرفته است، دیگر به چه مجوزّی بایع حق مراجعه به مشتری داشته باشد؟
قلت:
«قلت: توضیح ذلک یحتاج إلی الکشف عن کیفیّة اشتغال ذمّة کلّ من الیدین ببدل التالف و صیرورته فی عهدة کلّ منهما...».
مرحوم شیخ در جواب اشکال میفرمایند: لازم است ابتدا تحلیلی از کیفیّت اشتغال ذمّه در مانحن فیه و امثال آن داشته باشیم سپس به جواب اشکال بپردازیم:
در موردی که یک متاع است و چند یَد طولی بر آن پیدا شده است در اینجا اگر بگوییم تنها ید سابق ضامن است ترجیح بلا مرجّح است و اگر بگوییم تنها ید لاحق ضامن است باز ترجیح بلامرجّح است ناگریز باید بگوییم هر دو ضامن هستند اما نه به این معنی که مالک اصلی حق دارد از هر دو عوض را دریافت کند زیرا مال واحد، عوض واحد دارد و با گرفتن غرامت از یکی مال تالف، تدارک شده و «المتدارک لایتدارک»؛ پس دیگری اشتغال به ذمّه ندارد پس هر دو ضامن هستند ولی نه علی التعیین بلکه علی البدل و مالک اصلی مخیّر است از هر کدام که مایل بود بدل را بگیرد و با اخذ از یکی غرض حاصل شده و حق مراجعه به دیگری را ندارد. همانطوری که اگر یکی از اینها عین مال را تحویل دهد، مالک دیگر نمیتواند به سراغ دیگری برود و عوض را بگیرد.
ما نحن فیه مثل واجب کفایی است که افراد مختلفی مسئول یک تکلیف و یک غرض هستند که اگر یکی از عهده برآمد دیگر زمینه برای دیگری از بین میرود؛ دفن میت واجب کفایی است، اگر یکی دفن کرد، زمینه برای دیگری نمیماند و مسئولیت از گردن او برداشته میشود.
اشکال به واجب کفایی بودن
اینکه گفته شد به نحو واجب کفایی است مسلّم نیست؛ و در موارد دیگر اکثر فقها حکم به واجب کفایی نکردهاند به طور مثال وظیفه ولد اکبر است که نماز و روزهی پدر را قضا کند آن وقت اگر دوتا پسر از دوتا زن در آن واحد متولد شدند - تقارن عرفی کافی است- در اینجا در مورد اینکه وظیفه متوجه به کدام یک میشود سه احتمال وجود دارد:
احتمال اول: تقسیط میشود.
احتمال دوم: به نحو واجب کفایی است.
احتمال سوم: به هیچ کدام ولد اکبر صدق نمیکند.
در این مورد، صاحب عروة و عدّه زیادی قائل به تقسیط شدهاند. به نظر میرسد که در باب «علی الید ما اخذت» هم همینطور هست؛ دوتا ید است که اخذ کردهاند، هر دو مسئولند که تقسیط میشود. و به نحو واجب کفایی بودن خیلی روشن نیست هر مطلبی در ولد اکبر هست، اینجا هم همان را بگوییم. اگر یک دلیل خاصی داشته باشد، آن یک بحث دیگر است، اما علی القاعده حکم مسئله مثل هم میماند.