ghaemiyeh.com
سرشناسه : سقلاطونی، مریم، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پدیدآور : پیامهای صبحگاهی« ویژه فصل پاییز»/ به کوشش مریم سقلاطونی.
مشخصات نشر : قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۷۵ ص.
فروست : مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ ۱۸۶۶.
پیامهای صبحگاهی؛ ۳.
شابک : ۴۵۰۰۰ ریال:978-964-514-261-0
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۱۷۵.
موضوع : تلویزیون -- برنامههای اسلامی
موضوع : رادیو -- پخش برنامههای اسلامی
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : PN۱۹۹۲/۶/س۷پ۹۳ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۳۰۲/۲۳۴۵
شماره کتابشناسی ملی : ۲۹۹۱۳۶۱
دیباچه6
مقدمه8
تأملی بر نشانههای پاییزی در کلام وحی و روایات11
بادهای بشارت دهنده12
خداوند و گردانیدن بادها و تغییر مسیر دادن به آنها12
باد و «بشارت» و «انذار»13
چگونگی شکلگیری باد14
فواید نعمت باد16
فواید رعد و برق17
آبیاری17
سمپاشی17
تغذیه و کود رسانی18
بادها و حرکت، پیشاپیش رحمت خدا18
قرآن کریم و اصطلاح «گردش باد»19
بادها رسولان الهی20
باد، عامل انقلاب و شورش در هوا20
باد، پیامآور رحمت21
باد و اقوام متمرد22
نقش باد در نزول باران24
ادب نگرش به بادها25
کره زمین، وامدار بادها26
مولوی و تأویل معنوی باد پاییزی در حدیث نبوی927
نیایشهای پاییزی29
سلامهای پاییزی53
فصل پاییز، نماد دوره میانسالی78
چند برداشت آزاد از چشمانداز پاییز84
از پاییز بیاموزیم97
درس مهرورزی97
درس توجه به داشتهها102
درس نگرش معنوی به برگریزان درختان104
درس دلنبستن به تعلقات107
درس تکامل بخشی112
درس پویایی125
درس عاقبتاندیشی130
درس تواضع و تسلیم133
درس آماده شدن برای تولد دوباره در بهار139
ردپای پاییز در کوچه باغ ادب فارسی149
نگاه عارفانه به پاییز153
پادشاه فصلها پاییز157
نگاه عبرتآمیز به پاییز160
نمادهای پاییزی163
پاییز، مظهر قبض دل164
بهار، نماد رستاخیز و پاییز، نماد دنیا164
پاییز، مظهر پیری و بهار، نماد و مظهر جوانی165
پاییز، نماد مرگ و نابودی165
پاییز، نماد بدکاران167
پاییز، نماد ابتلائات و ریاضات سالک167
پاییز، رمز هواهای نفسانی168
یادداشتهای روزانه173
کتابنامه189
دیباچه
پاییز از حیث رنگآمیزی طبیعت لطف ویژهای دارد. لطایف ایام خزان ایران را از مناطق دیگر متمایز کرده است،کمتر نقطهای از دنیا پاییز ایران را دارد. بادهای رقیق، رنگ آمیزی برگ درختان خزانی، جلوه مخصوص گلهای پاییزی محرک طبع است.
با آغاز سال تحصیلی، دانشآموزان به شوق آموختن دانش روانه مدرسه میشوند. این تکاپو جلوه زیبایی را به جامعه میبخشد، گویی که خون تازهای به رگهای حیات کشور وارد میشود.
معلمان به عنوان اسوه حسنه افتخار میکنند که ادامهدهندگان راه انبیای الهی در راستای انجام تکلیف سنگین تربیت هستند و دانشآموزان با تمام وجود و با گوش سپردن به درس معلم خواستار و طالب کمال هستند.
ماه مهر یادآور سخت کوشی و همت بیشتر جهت تحولی مطلوب و ایجاد زمینه مناسب تعالی جامعه است. نشاط در جامعه ایجاد شده است و تنها کافی است تلویزیون نشاط مردم را به خودشان نشان دهد و صبح
پرامیدی را برای آنان ایجاد کند. تلویزیون در تمام شبانهروز برنامههای متنوعی را برای مخاطبان مختلف پخش میکند اما برنامههای صبحگاهی به دلیل مختصاتی که دارد به گونهای سخنگوی رسانه به حساب میآید. پس باید رنگ تازهای به زندگی مخاطبان خود بزند و مخاطب را برای آغاز یک روز تازه و موفق آماده کنند.
رویکرد محتوایی برنامه میتواند باعث جذب مخاطب برنامه صبحگاهی باشد و او را با نشاط روانه محیط کار نماید.
این مجموعه در تلاش است با تأمین بخشی از نیاز محتوایی برنامههای صبحگاهی یاریگر مجموعه برنامهسازان رسانه ملی باشد تا بتواند در کنار همکاران پر تلاش و سخت کوش رسانه در شادی مخاطبان سهیم باشد.
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
مقدمه
با گسترش رسانههای دیداری و شنیداری طبیعتاً گفتمان «جنگ رسانهای» در دایره واژگان متفکران و نظریه پردازان این حوزه وارد شده است. یعنی به نظر بسیاری از کارشناسان حوزه رسانه، کسانی میتوانند در زمینه جذب مخاطب موفق باشند که همواره حرف تازهای برای گفتن دارند. اما از طرفی فقط جذب مخاطب ملاک نیست، بلکه امروزه با وجود تراکم شدید رسانههای داخلی و خارجی، نگهداری مخاطب و درگیر کردن آن با محتوای برنامه از اساسیترین اهداف اصحاب رسانه است. از این رو رسانهای موفق است که بتواند در کمترین زمان بیشترین بهره را به مخاطب خود بدهد و البته او را همواره در انتظار مطلبی تازه و جدید بگذارد.
یکی از برنامههای پر مخاطب رسانههای دیداری و شنیداری در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران برنامههای صبحگاهی است که رویکردی عام دارد. بنابراین به موضوعات مختلف میپردازد. از این جهت مخاطبان
نیز به فراخور علاقه و نیازمندیهای خود از این مجله وارههای تصویری یا شنیداری استفاده میکنند. وقت کم و حوصله اندک مخاطبان، در کنار مجلهای بودن برنامههای صبحگاهی، همواره چالشی جدی پیش روی برنامهسازان و نویسندگان ایجاد کرده است.
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما با توجه به اهمیت و ویژگیهای فصلهای سال، در جلدهای جداگانهای اقدام به تهیه و تولید پیامهای صبحگاهی متناسب با هر یک از فصول کرده است.
اثر حاضر در بر گیرنده پیامهایی است که با فصل پاییز در ارتباط است. پیامهایی از قبیل پاییز نماد تکامل، مظهر تلاش، نفی غرور و تکبر، آماده شدن برای تولد دوباره، درس تواضع و تسلیم ... پاییز، نماد فصل میان سالی و توصیفهای پاییزی و... محتوای کلی پیامهای این مجلد است.
همچنین پیامهای صبحگاهی ویژه فصل پاییز همراه با بهره گیری از روایتها و حدیثهایی که به نوعی نگاهی پاییزی دارند و میتوانند موجب ایجاد تفکر معنوی در فصل پاییز شوند در این مجموعه مورد استفاده قرار گرفته است. استفاده از شعر شاعران که محتوا و مضمونی پاییزی دارند نیز در جایگاه خود مورد استفاده قرار گرفته است. همچنین سلامها و نیایشهای متناسب با فصل پاییز و یادداشتهایی کوتاه که منشأیی معنوی و امید بخش دارند از نظر نویسندگان این مجموعه دور نمانده است.
به هر روی مجموعه حاضر تلاش کرده است تا دغدغه برنامه سازان را
برای تولید برنامههای صبحگاهی مرتفع سازد و برای مخاطبان نیز پیامها و آموزههای کوتاه معنوی، امید بخش و نشاط آور به همراه داشته باشد تا بتوانند یک روز کاری پاییزی را با نشاطی مضاعف آغاز کنند و با مرور گفتههای امید بخش زندگی که آن را در ابتدای صبح شنیدهاند، روز را به پایان برسانند.
تأملی بر نشانههای پاییزی در کلام وحی و روایات
( بعضی وقتها، وقتی برخی واژهها را میشنویم، در کنار معنای اصلی آن واژه، مفهوم دیگری نیز که با معنای آن واژه ارتباط تنگاتنگی دارد، به ذهن ما تداعی میشود. مثلاً وقتی به یاد بهار میافتیم، به «نسیم»، «گل»، «سرسبزی» و «جوانی» میاندیشیم یا وقتی نام زمستان را میشنویم، به یاد برف و کولاک و بادهای سوزناک میافتیم. همچنین وقتی واژه «برگریزان» به گوشمان میخورد، در کنار مفهوم این واژه، «باد پاییزی» نیز در ذهن ما تداعی میشود.
به تعبیر «رهی معیری»:
برگ خیزان رسیده، بیطاقتم «رهی»
یک بوسه نسیم ز جا میبرد مرا(1)
رهی همچنین میگوید:
گل چو از بادِ خزان، پژمرد و ریخت
بلبل افسرده، از گلشن گریخت(2)
و چون نام پاییز، با نام بادهای پاییزی گره خورده، بایسته است که در
آفرینش بادها تأمل کنیم؛ پدیدههای گرانبهایی که بارها قرآن کریم از آن یاد کرده و منفعت فراوان آن را به آدمیان یادآور شده است.
بادهای بشارت دهنده
( خداوند در قرآن کریم از بادها به عنوان پدیدههای بشارت دهنده یاد میکند و میفرماید: «وَ هُوَ الّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّی إِذا أَقَلّتْ سَحاباً ثِقالاً؛ اوست کسی که بادها را پیشاپیش باران رحمتش میفرستند تا زمانی که ابرهای سنگین باردار را ]بر دوش خود[ حمل کنند». (اعراف: 57)
مفسران درباره اینکه مقصود از بشارتدهندگی بادها چیست، گفتهاند: «آفتاب بر اقیانوسها میتابد و بخار آب را به بالا میفرستند، بخارها متراکم میشوند و تودههای سنگین ابر را تشکیل میدهند، امواج باد، تودههای کوه پیکر ابر را بر دوش خود، حمل میکنند و به سوی سرزمینهایی که مأموریت دارند پیش میروند، قسمتی از این بادها که در پیشاپیش تودههای ابر در حرکتند و آمیخته با رطوبت ملایمی هستند، نسیم دلانگیزی ایجاد میکنند که از درون آن، بوی باران حیاتبخش به مشام میرسد، اینها در حقیقت، مبشران نزول باران هستند».(1)
خداوند و گردانیدن بادها و تغییر مسیر دادن به آنها
( خداوند در آیه 164 سوره بقره، با عبارت «وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ»، گردانیدن بادها و جابهجا کردن آنها را یکی از نشانههای خداوند، دانسته است. در تفاسیر درباره این عبارت و برای تبیین و توضیح آن چنین آمده است:
1) جمعی از نویسندگان، تفسیر نمونه، ج 6، ص 214.
بادها نه تنها بر سطح دریاها میوزند و کشتیها را حرکت میدهند، بلکه سطح خشکیها، کوهها و درهها و جلگهها را جولانگاه خود قرار میدهند. گاهی گردهافشانی کرده و موجب باروری گیاهان میشوند که نتیجه آن این است که درختان، میوهها را به ما هدیه میدهند، گاه بذرهای گوناگون را میگسترانند، و زمانی با حرکت دادن امواج اقیانوسها، آنها را به طور مداوم به هم میآمیزند تا محیط آمادهای برای زیست موجودات زنده دریا فراهم گردد و گاه با انتقال دادن گرمای مناطق گرمسیر به مناطق سردسیر و انتقال سرمای مناطق سردسیر به مناطق گرمسیر، کمک به تعدیل هوای کره زمین میکنند، و زمانی با جابهجا کردن هوای مسموم و فاقد اکسیژن شهرها به بیابانها و جنگلها، وسایل تصفیه و تهویه را برای بشر فراهم میسازند. آری، وزش بادها با این همه فواید و برکات، نشانه دیگری از حکمت و لطف بیپایان اوست.(1)
باد و «بشارت» و «انذار»
( چهرهای که قرآن از «باد» یاد میکند، چهرهای بشیر و نذیر است؛ یعنی بشارتدهنده و بیمدهنده. دشتها با باد سرسبز میشود و خرمی جنگلها از باد است.
( باد، مبشر باران است و نسیم بهشتی را به مشام و پیکر خلایق میرساند. باد همان موجود ناپیدا و ناپایدار و چه بسا بیسروصدا و نامحسوس و درگذر است که از تموّج بیآزار هوا عارض میشود.
1) همان، ج 1، صص 561 و 562.
( هوای آرام در عین نامرئی بودن، در همه جا هست که ـ همانند دست عنایت خداوند ـ هیچ کس نمیتواند بدون آن به وجود آید و تحمل فقدانش را بنماید و در عین حال در خاطر هر کس فراموش شدهترین چیزهاست.
( باد، «نذیر» و بیمدهنده است و وقتی به عنوان «مأمور الهی»، بوزد، گردبادها و توفانها به راه میاندازد، گرد و خاک به پا میکند، دریاها و درختها و شهرها و انسان را به باد مسخره میگیرد، شهرها را به گورستان تبدیل میکند و با کمترین تغییر گرمی و فشار، به یکباره عظیمترین نیروها را به پا میکند و بزرگترین کارها را انجام میدهد.(1)
چگونگی شکلگیری باد
( وزش بادها به دلیل تفاوت درجه حرارت در دو نقطه روی زمین است؛ زیرا هوا بر اثر حرارت، منبسط میشود. سپس به سمت بالا حرکت میکند. برای همین، از یکسو بر هوای اطراف فشار میآورد و آنها را متحرک میسازد و از سوی دیگر، هنگامی که به سمت بالا حرکت میکند، جای خود را به هوای اطراف میدهد و اگر خداوند، تنها این خاصیت انبساط را از آن بگیرد، سکون و سکوتی مرگبار بر آن حاکم میشود و هرگز بادی تولید نخواهد شد.(2)
( قرآن مجید در زمینه باد در آیات سورههای اعراف، آیه 57؛ حجر، آیه
22؛ کهف، آیه 45؛ فرقان، آیه 48؛ نمل، آیه63؛ روم، آیه 46 تا 48؛ فاطر، آیه 9؛ جاثیه، آیه 5، مسائل مهمی را یادآور میشود و باد را بشارتدهنده رحمت الهی مینامد.(1)
( قرآن مجید، باد را مَرکب ابر، عامل بارور کننده گیاهان و گاهی جریمه جرم مجرمان و عذاب الهی میداند، و از آن به عنوان حرکتدهنده کشتیها در سطح دریاها یاد میکند، و از انسان میخواهد که در برابر این عظمت عظیم الهی به ادای شکر حضرت ربّ العزّه برخیزد، که منافع باد خیلی بیش از این است.(2)
( بادها هم وسیله تولید نعمتهای فراوان در زمینه کشاورزی و دامداری هستند و هم وسیله حمل و نقل و سرانجام سبب رونق تجارت که با جمله «لِیُذیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ» به نکته نخست و با جمله «لِتَجْرِی الْفُلْکُ بِأمْرِهِ» به نکته دوم و با جمله «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ» به نکته سومی اشاره شد.(3)
جالب این است که همه این برکات، مولود حرکت است، حرکتی در ذرات هوا در محیط مجاور زمین، اما هیچ نعمتی تا از انسان گرفته نشود، قدر آن معلوم نخواهد شد. این بادها و نسیمها تا متوقف نشوند، انسان نمیداند چه بلایی به سر او میآید.
( بیشک، باد، یکی از نعمات بسیار پرمنفعت الهی است. باد آثار بسیار مفیدی دارد که از آن غافلیم، حال آنکه بارها در قرآن به آن آثار اشاره شده است.
سوره اعراف، آیه 57:
هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّی إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالا.
او کسی است که بادها را پیشاپیش (باران) رحمتش میفرستد تا زمانی که ابرهای سنگین بار را (بر دوش خود) حمل کنند».
فواید نعمت باد(1)
( آیا میدانید باد در زندگی جانداران و گیاهان چهقدر ارزش دارد؟ آیا میدانید چه نظم فوقالعادهای در وزش باد در جهان است؟ باران را باد درست میکند. اگر بادی نبود، بارانی نبود. دانشمندان میگویند: «ابر، موجودی است الکتریکی. موجودات الکتریکی اگر از یک نوع باشند، یکدیگر را دفع میکنند و اگر از دو نوع باشند، همدیگر را جذب میکنند. از خاصیتهای باد آن است که در میان دو نوع موجود الکتریکی جمع میکند. در نتیجه، حاصل اتحاد الکتریکی تحقق پیدا میکند و باران نتیجه آن اتحاد است. پس تنها عامل مؤثر در ازدواج دو موجود الکتریکی که فرزندی از آن به نام باران پدید میآید، باد است.
( بادها از فشار حرارت خورشید روی برگها و گیاهان میکاهند و جلو آفتاب سوختگی را میگیرند. بادها اکسیژن تولید میکنند و به وسیله برگهای درختان آن را برای انسانها به ارمغان میآورند و گازکربن تولید شده به وسیله بازدم انسان را برای گیاهان هدیه میبرند.
( بادها بسیاری از گیاهان را تلقیح میکنند و نطفههای نر و ماده را در
1) آیتالله حسین انصاریان، پایگاه اطلاع رسانی.
جهان نباتات به هم پیوند میدهند. بادها وسیلهای برای حرکت آسیابها و عاملی برای تصفیه خرمنها هستند.
( بادها بذرها را از نقاطی که در آن بذر فراوان موجود است، حرکت میدهند و همچون باغبانی دلسوز در سراسر بیابان میگسترانند.
فواید رعد و برق(1)
( به هر حال برق که از نظر برخی، شاید شوخی طبیعت بهشمار بیاید، با اکتشافات علمی روز ثابت شده است که فواید و برکات فراوانی دارد که به برخی از آنها اشاره میشود:
آبیاری
( معمولاً برقها حرارت فوقالعاده زیاد، گاه در حدود پانزده هزار درجه سانتیگراد تولید میکنند. این حرارت کافی است که مقدار زیادی از هوای اطراف را بسوزاند. در نتیجه، فشار هوا کم میشود. در فشار کم، ابرها میبارند و به همین دلیل، غالباً پس از جهش برق، رگبارهایی شروع میشود و دانههای درشت باران فرو میریزند. ازاینرو، برق یکی از وظایفش آبیاری است.
سمپاشی
( هنگامی که برق حرارتش آشکار میشود، قطرات باران با مقداری اکسیژن اضافی ترکیب میشوند و آب سنگین، یعنی آب اکسیژنه ایجاد
1) همان.
میکنند. و آب اکسیژنه یکی از آثارش کشتن میکروبهاست و به همین دلیل، در مصارف طبی برای شستوشوی زخمها به کار میرود. این قطرات آب اکسیژنه، هنگامی که بر زمینها میبارد، تخم آفات و بیماریهای گیاهی را از میان میبرد و آنها را خوب سمپاشی میکند. به همین دلیل گفتهاند: هر سال که رعد و برق کم باشد، آفات گیاهی بیشتر است.
تغذیه و کود رسانی
( قطرات باران بر اثر برق و حرارت شدید و ترکیب، حالت اسید کربنی پیدا میکند و هنگام پاشیده شدن بر زمینها و ترکیب با آنها، نوعی کود مؤثر گیاهی میسازد و گیاهان از این راه تغذیه میشوند.
برخی دانشمندان گفتهاند: مقدار کودی که در طی سال از مجموع برقهای آسمان در کره زمین به وجود میآید، دهها میلیون تن است که فوقالعاده زیاد است. بنابراین، همین پدیده به ظاهر کوچک و بیخاصیت طبیعت، خیلی پربار و پربرکت است. این نمونه کوچکی از اسرار شگرف هستی است.
بادها و حرکت، پیشاپیش رحمت خدا
( در قرآن کریم میخوانیم: «هُوَ الّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ؛ اوست که پیشاپیش رحمت خود، بادها را به بشارت میفرستند». (اعراف: 57)
علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر این آیه شریفه چنین مینویسد: «مراد از
رحمت باران است، و در آیه، استعارهای لطیف به کار رفته است؛ باران را به انسانی تشبیه کرده که خانوادهاش انتظار او را میکشند و سرانجام وی در حالی میآید که پیشاپیش او، بشارتدهندهای به نام باد، خبر آمدن او را اعلام میکند».(1)
امام باقر علیه السلام نیز فرموده است:«بادها انواعی دارند؛ بادهایی که ابرها را برمیانگیزانند؛ بادهایی که ابرها را در بین آسمان و زمین نگه میدارند و بادهایی که ابرها را میفشارند.»(2)
امام صادق علیه السلام به مفضل فرمود: «آیا نمینگری که هنگام راکد شدن بادها، چگونه مصیبت به پا میشود و جانها را در معرض هلاکت میافکند. سالمان را بیمار و زار و بیماران را هلاک و ناکار و میوهها را فاسد و نابود و دانهها و سبزیها را آلوده و بیسود میگرداند. «وبا» را به دنبال دارد و غلات را نابود میسازد. پس وزش بادها از تدابیر خداوند حکیم است که به صلاح جهان و جهانیان در جریان میافتد.(3)
قرآن کریم و اصطلاح «گردش باد»
( قرآن کریم با به کار بردن واژه «تعریف» ]گردش[، به حرکت چرخشی باد در روی کره زمین اشاره کرده است.
در هیچ یک از زبانها و در هیچ کدام از کتابها، از حرکت باد با تعبیر گردش و چرخش استفاده نشده است و همواره انسانها و دانشمندان برای
حرکت باد از تعابیر وزیدن، آمدن، رفتن، رسیدن و مانند آنها بهره بردهاند.
طبیعی است که در مجاورت زمین و با محیط و منظر محدود انسان، باد، یک جهت دارد و یک سویه میوزد، میآید یا میرود یا میایستد؛ اما پس از محاسبات و مشاهدات جغرافیایی و هواسنجی سه بُعدی، اصطلاح «گردش باد»، وارد قاموس فرهنگ علمی شد. همان حقیقتی که قرآن کریم، قرنها پیش از آن پرده برداشت.(1)
بادها رسولان الهی
( قرآن کریم، بادها را رسولان الهی (فرستادگان خدا) میداند. در سوره اعراف آیه 57، در این باره میخوانیم: «هُوَ الّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ؛ اوست کسی که باد را میفرستند».
قرآن با به کاربردن تعبیر «ارسال» (فرستادن) درباره بادها، آنها را مأمور وظیفهشناس الهی معرفی کرده است. ارسال، یعنی چیزی از مبدأ به مقصد، با نیرو یا وسیلهای برای مأموریت ویژهای به راه افتاده باشد. بنابراین، بادها از سوی خدا فرستاده میشوند تا مأموریتی را که بر عهده دارند، بهخوبی انجام دهند.(2)
باد، عامل انقلاب و شورش در هوا
( در آیهای از سوره مبارکه روم میخوانیم: «اللّهُ الّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ فَتُثیرُ
سَحابًا؛ خدا، کسی است که بادها را میفرستد و ابری را برمیانگیزد».
در این آیه، قرآن کریم با تعبیر «ثُیرُ» از نکتهای علمی، خبر و فصاحت و بلاغت خود را در انتخاب صحیح این واژه، نشان میدهد. واژه «ثُیرُ» از ریشه «ثوره»، به معنای انقلاب و شورش است. در قرآن، مشتقات این واژه درباره شخم زدن زمین و زیر و رو شدن خاک به کار رفته است.
این تعبیر با حالت ناپایدار هوا در زمان تشکیل ابر و انقلاب و دگرگونی در آن، مطابقت کامل دارد. باد، بخار آب را بلند میکند و با خود میبرد. وقتی توده گرم و مرطوب به کوه یا توده سرد هوا میخورد، بلند و زیر و رو میشود و حالت ناپایدار پدید میآید؛ یعنی اینکه به هیجان و انقلاب درمیآید و چنانکه اشاره شد، تعبیر «ثُیرُ» در آیه شریفه، دگرگونی در هوا به وسیله باد را نشان میدهد.(1)
باد، پیامآور رحمت
( تبدیل پدیدهای نامحسوس و آرام و ناپایدار به نیروی چند منظوره نیرومند و بشارتگر رحمت، نشانهای از قدرت بینهایت خالق هستی بخش است.
یکی از پدیدههایی که از نشانههای عظمت خدا در قرآن شمرده شده و در فصل پاییز نمود ویژهای دارد، پدیده «باد» است که در خاطر هر کسی فراموش شدهترین چیزهاست. باد مانند دست خدا، در عین نامرئی بودن،
1) همان، صص 235 و 236.
در همه جا هست و هیچ کس تاب تحمل فقدان آن را ندارد؛ چرا که یکی از عناصر چهار گانه عامل حیات است و زندگی بدون آن ممکن نیست، ولی در نظر بشر، بیاهمیت است و اگر بخواهد برای پوچی و بیخاصیتی چیزی مثال بزند، میگوید: «باد هوا شد». غافل از اینکه به وسیله حرکت و گردانندگی باد، چه منافعی عایدش میشود که اگر گردش باد نباشد، بهترین باغها به بدترین سیاهچالها و اگر حرکت کند، بدترین سیاهچالها به گلستان تبدیل میشود.
( خدای بزرگ، ارسال باد را با اشاره به حرکت و گردانندگی آن، یکی از نشانههای قدرت خود و مژدهدهنده رحمت خداوندی معرفی میکند و میفرماید:«وَمِنْ آیَاتِهِ أَن یُرْسِلَ الرِّیَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ از آیات (عظمت) خدا این است که بادها را به عنوان بشارتگرانی میفرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و سیراب کند) و کشتیها به فرمانش حرکت کنند و از فضل او بهره گیرید، شاید شکرگزاری کنید». (روم:46)
( خداوند در قرآن مجید در 31 مورد، به تنهایی از باد با تعبیرهای گوناگون و به صورت مفرد یا جمع اسم برده است، مانند ریح، ریاح، ریحکم، ریحا و ریحان. در این 31 مورد، گاهی به صورت مأمور غضب و قهر الهی، گاه به عنوان مأمور رحمت یاد شده است.
باد و اقوام متمرد
( گاهی باد آرام با کمترین تغییر در گرمی و فشار، عظیمترین نیروها را برپا میکند و وقتی به خشم آید، گردبادها و توفانها به راه میاندازد و
ممکن است دست قهر خلقت باشد که با اندک و زیادی یا پس و پیشی سرعت و جهت، اسباب قهر و هلاکت شود و همه چیز را نابود کند چنانکه در تاریخ گذشتگان میخوانیم، بسیاری از اقوام متمرد از فرمان خدا به وسیله باد آرام تبدیل شده به بادهای سرد و خشک و توفانی، از بین رفته و نابود گشتهاند که خداوند از آنها در سورههای مختلف قرآن یاد کرده است. از جمله آنها قوم عاد است که به گفته قرآن به دلیل نافرمانی از خدا، وقتی پیامبر خود را تکذیب کردند، و به حرفش گوش نکردند، به وسیله باد به عذاب الهی گرفتار شدند. خداوند متعال میفرماید: «آنها را (که قامتهایی بلند و هیکلهایی درشت داشتند) از زمین بر میکند و با سر به زمین میکوبید، بهگونهای که سرهای آنها از تن جدا میشد، همچون درخت نخلی که ریشه کن شده باشد».
( این تنها خداوند است که با قدرت لایتناهی خود از بادی آرام و نسیمی روحبخش، توفانی سوزاننده و کوبنده به وجود میآورد که قوم نیرومندی همچون عاد را که قدرت و ثروتی عظیم داشتند، نابود میکند، بهگونهای که جز اجساد بیروح و پوسیده، چیزی از آنان باقی نمیماند.
( باد منافع بیشمار دیگری نیز دارد که فراتر از تندی آن است، گرچه ممکن است آن تندی و ویرانگری برای آن، برای عدهای نعمت باشد؛ چرا که در یک چشم به هم زدن میتواند بشارتگر ابر و بارانی باشد که به دنبال خود میآورد و دشتها و جنگلها و باغها را سرسبز میکند و نسیم بهشتی برای تشنهکامان و کشاورزان، و لبخند شادی برای کسانی که از هوای دودآلود شهرها به ستوه آمدهاند، به ارمغان بیاورد.
( خداوند در قرآن در چند جا، عبارت «تصریف الریاح» را بهکار برده که به معنای گرداندن است که این معانی در جریان و تحولهای تناوبی بادها وجود دارد.
همچنین امیرمؤمنان، علی علیه السلام میفرماید:
خداوند سبحان طبقات جو را از هم گشود و اطراف آن را باز کرد و فضاهای خالی ایجاد نمود و در آن آبی که امواج متلاطم آن روی هم میغلتید، جاری ساخت و آن را بر پشت بادی شدید و توفانی کوبنده حمل نمود. پس از آن باد را به بازگرداندن آن فرمان داد و بر نگهداریاش آن را مسلط ساخت و... فرمان داد تا آبهای متراکم و امواج عظیم آب را برهم زند و امواج این دریاها را به هر سو بفرستد. پس آن را همانند مشکی به هم زد و... .(1)
نقش باد در نزول باران
( یکی از پدیدههای آفرینش و نعمتهای مهم خداوند، باران هستیبخش است. باران مستلزم مقدماتی است که به وسیله آن، دانههای پربرکت باران، زمین مرده را زنده میکند. باد یکی از آن مقدمات است که قطعات ابر را به هم پیوند میزند و بارور میسازد و به باریدن باران وامیدارد.
( باد با ابر و باران ارتباط تنگاتنگی دارد بهگونهای که خداوند متعال در قرآن مجید بارها از باد همراه ابر و باران یاد کرده است که حاکی از اهمیت باد در زندگی بشر و نقل و انتقال ابرها و بارانهای رحمت به نقاط
1) نهج البلاغه، خطبه 1.
مورد نیاز روی زمین است.(1)
خداوند میفرماید: «ما بادها را برای تلقیح (ابرها و به هم پیوستن و بارور ساختن آنها) فرستادیم و از آسمان آبی فرو فرستادیم و با آن سیراب ساختیم درحالی که شما توانایی حفظ و نگهداری آن را نداشتید». (حجر: 23(
ادب نگرش به بادها
( باد، یکی از پدیدههای شگفتانگیز و پرمنفعت پروردگار است. بادها، چه باد بهاری که گرهگشاست و موجب شکوفایی گلها و ریحانهاست؛ چه باد تابستانی که همنفس خورشید در حاصلخیزی درختان و مزرعههاست و چه باد پاییزی که منشأ برگریزان میشود تا زمینه استراحت درختان و آماده کردن آنها را فراهم آورد و چه باد زمستانی که با سوز و سرمایش، به زمستان هویت میبخشد، هر کدام در جای خود، در خدمت انسانها و طبیعتند و دهها سود و منفعت، بر سر آدمی و کره زمین میریزد. پس اگر لطیف و دلپذیر باشند، چون باد بهاری و اگر گرم و سوزنده باشند، چون باد تابستانی و اگر خنک و مرطوب باشند، همانند باد پاییزی و اگر سرد و پرسوز باشند، مانند «باد زمستانی»، خاطرشان عزیز است و باید گرامیشان داشت؛ چراکه هر کدام به شکلی به خدمت ما آدمها مشغولند. در حدیثی زیبا از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «به باد دشنام ندهید؛ چراکه بادها یا بشارتدهندهاند یا انذارکننده»(2)
کره زمین، وامدار بادها
( بر اساس سخن امام صادق علیه السلام ، باد، حق حیات بر کره زمین دارد و اگر باد و وزش آن نبود، همه چیز ضایع و فاسد میشد.
امام صادق علیه السلام در این باره میفرماید:
آیا نمیبینی چگونه «بو» میآید؟ معمولاً از جایی است که باد میآید. این باد است که بر اجسام میوزد و آنها را پاک میکند، ابرها را حرکت میدهد و جابهجا میکند تا نفعش به همه جا برسد تا منفعت آن عمومی شود تا جایی که ابر غلیظ شود و ببارد و پراکنده شود و باد است که درخت را بارور میکند و کشتی را به حرکت درمیآورد، طعام را لطیف میکند، آب را خنک و آتش را مشتعل و چیزهای تر را خشک میکند. خلاصه آنکه هر آنچه در زمین است، باد زنده میکند که اگر باد نباشد، گیاه خشک میشود و حیوانات میمیرند و تمام چیزها ضایع و فاسد میگردند.(1)
( توقف هوا، زندگی را در بهترین باغها همچون زندگی در سیاهچالهای زندان میکند و اگر نسیمی در سلولهای زندانهای انفرادی بوزد، آن را همچون فضای باز میکند. اصولاً یکی از عوامل شکنجه در زندانها، توقف هواست.
(حتی در سطح اقیانوسها، اگر بادها متوقف و امواج خاموش شود، زندگی جانداران دریاها بر اثر کمبود اکسیژن هوا به مخاطره خواهد افتاد و دریا به مرداب و باتلاق متعفّن وحشتناکی تبدیل خواهد شد.
1) توحید مفضل (سخنان امام صادق7 به نقل از: مفضل بن عمر جُعفی کوفی)، ترجمه و نگارش: سید ابوالحسن حسینی تهرانی، ص 111.
مولوی و تأویل معنوی باد پاییزی در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله
( در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: «باد بهاری را غنیمت بدانید؛ چرا که آن با بدنهای شما آن کند که با درختان میکند. و از باد پاییزی پرهیز کنید؛ زیرا آن با بدنهای شما آن کند که با درختان شما کند.»(1)
بزرگانی همانند مولانا در کنار معنای ظاهری حدیث که دستورالعملی بهداشتی است، برای این حدیث تأویلی معنوی بازگو کردهاند. از نگاه مولوی، منظور از خزان، هوای نفسانی و مقصود از بهار، عقل انسانی است. بنابراین، همانگونه که جسم خود را در معرض بادهای بهاری قرار میدهید، روح خود را در معرض انفاس پاک و انسانهایی که پرهیزکار و خداترسند و نفس بهاری دارند، قرار دهید و با آنها همنشین شوید و همانگونه که تن خود را از باد پاییز میپوشانید، روح خود را از هواهای نفسانی و همنشینی با انسانهای هواپرست و کسانی که نفسشان چون خزان است، باز دارید:
گفت پیغمبر ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
زانکه با جان شما آن میکند
کان بهاران با درختان میکند
لیک بگریزید از سردخزان
کان کند کاو کرد با باغ و رزان
راویان این را به ظاهر بردهاند
هم بر آن صورت قناعت کردهاند
بیخبر بودند از «جان» آن گروه
کوه را دیده، ندیده کان به کوه(2)
آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عین بهار است و بقاست
پس به تأویل، این بود کانفاس پاک
چون بهار است و حیات برگ و تاک
از حدیث اولیا نرم و درشت
تن مپوشان، زانکه دینت راست پشت(1)
گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر
تا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر
گرم و سردش نوبهار زندگی است
مایه صدق و یقین و بندگی است(2)
مولوی در «دیوان» میگوید:
سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار
زانکه زهرست ترا باد روی پاییزی(3)
نیایشهای پاییزی
( خدایا، این صبح قشنگ پاییزی را برای من تلنگری قرار بده تا یادم باشد از این زیباییها به تو برسم، به تو ای زیبای زیباآفرین!
( صبح، بهترین آموزگار درس توحید است، خدایا، کمکمان کن تا با شروع هر روز از روزهای پاییزی تو را بهتر بشناسیم!
( خدایا در این صبح پاییزی، کمکمون کن تا مثل بندههای مؤمنت خوبیها رو در قلک لحظههامون پسانداز کنیم!
( خدایا! صبح سپید، با دشتی از خیال و آرزوهای روشن، از راه رسید. نسیم صبح، عطر دلآویز گلزار محبت را بر منظره گیتی پراکند. امروز را برای ما مبارک کن!
( نازخند سپیده صبح، زینتآرای جهان هستی، قطرهای از زلال کوثر عشق است که آفریدگار بر رخسار هستی پاشید. حمد و سپاس تو را سزاست، ای ذات حی بیبدیل!
( ای آفریدگار پاییز، ای پروردگار هرچه زیبایی، ای خداوند باد و آب،
چگونه سپاس گویم محبت و رحمت بیدریغت را که بر زمین و زمان یکسان است. از تو به دلیل این لطف بیپایانت سپاسگزارم و از تو میخواهم به حرمت این لحظههای صدرنگ، پاکترین لحظهها را نصیبم گردانی.
( با هرچه عشق نام تو را میتوان نوشت، به نام بهترین سرآغاز، بهترین شروع، به نام آفریننده و خالق زیباییهای پاییز.
( پرودگارا! این روزها درختان شهرمان جامه از تن باز میکنند. در این روزها از تو میخواهم جامه گناهان و افسردگیها را از وجودم باز کنی و از لباس زیبای گذشت و چشمپوشی خود بر قامتم بپوشانی و سایه ابر رحمتت را برگناهانم بیندازی.
( خدایا! با اعتماد به تو روزمون رو شروع میکنیم... به نام تو که هر فصل از فصلهای سال رو با یه دنیا حکمت پیش روی ما قرار دادی.
( خدایا، هر صبح پاییزی، تولد دوبارهای برای ما میتونه باشه، اگه به یاری تو بتونیم روزمون رو با نیت خوب شروع کنیم. خدایا، کمکمون کن!
( خدایا، کمکمون کن امروز رو مثل همه روزهای پاییزی، طوری شروع کنیم که موقع شب در مرور کار روزانه از رفتارمون رضایت کامل داشته باشیم!
( خدایا! کمکمون کن هر روز از پاییز، آیینهای باشه برامون، از رفتارهای شایسته.
( بهبه چه عطری! چه رایحهای! چه نسیم خنکی! خدایا، ریههای ما رو از عطر ذکر خودت پر کن! یا ذوالجلال و الاکرام!
( خدایا، صبح سرآغاز سلامهای دوباره است... به فضل تو یه روز دیگه از روزای پاییزی چشمهامون به پنجره دنیا و زیباییهاش باز شد، از لطفت سپاسگزاریم!
( خدایا! لحظهها به سرعت میآیند و میروند، بیآنکه قدری درنگ کنند. خدایا، به من توفیق ده که چون برگریزان پاییز از اندوه، گریزان باشم و با نور امیدی که تو در قلبم میگذاری، برای آیندهای بهتر بکوشم.
( پروردگارا! هرگز نمیخواهم پاییزان غمگین دلم را به تصرف خویش درآورد، مرا با بهار همیشگی آشنا کن تا بتوانم حضور خزان را نیز در لابهلای لحظههایم درک کنم.
( الهی! زردی برگ و بیبرگی باغ را نشانم دادی تا درک کنم. هر چند زندگی هم گاهی دستخوش پاییز میشود، اما به عشقِ دیدن بهار زنده میماند.
( خدایا! پاییزانِ زیبایت قلبم را میلرزاند و روحم را لبریز عشق میکند. الهی من با ترنم قطرههایی که بر صورت بوته خشک گل سرخِ باغچهمان بوسه میزنند، شاد میشوم، چون او بوته گل سرخ را به خاطر وجودش دوست میدارد، نه به واسطه گلهای سرخش.
( پروردگارا! اگر گاهی چون باغِ خزانزده، رنگی زرد به زیر پوستم میدود و اشک ناخواسته بر چشمانم پرده میاندازد، یاریام کن که در خزان نیز دلم همیشه بهار باشد و وجودم همواره امیدوار.
( الهی! میان لحظههای پاییزی نشستهام و از شکوه قدرت و مهربانی تو در عجبم. خدایا! اینجا کوچهای است که پاییز را در آغوش گرفته و به
واسطه تپش قلبش به آمدن بهار امیدوار است.
( باد پاییزی آمد و تمام هستی باغ را ربود. و من در نالههای ملایمش احساس کردم که چهقدر منتظر آمدن بهار است. خدایا! همه منتظر بهارانیم، ما را کامیار گردان.
( خدایا! روزم و همه ثانیههایم را لبریز از دانش و سرشار از امید قرار ده. من در این صبح پاییزی تو را در ذرات ریز لحظههایم احساس میکنم که مرا دوست میداری و با لطف خویش شادم میکنی.
( خداوند! در این روزهای پاییزی که باران رحمتت را بر سر زمین فرود میآوری، سایه ابرریزان مهربانی و رأفتت را برای شستوشوی عیبهایم فرو فرست.
( خدایا! ذکر تو به زندگیمون معنا میده، ذکر تو غبار از آینه قلبمون پاک میکنه، ذکر تو ما رو پلهپله به ملاقات تو میبره، پس به حرمت همه اسمهای مبارکت، صبح پاییزیمون رو سرشار از رزق و روزیهای معنوی کن!
( خدایا! در این روزهای پاییزیات، صدایم کن که در حضور سفره مهر تو، جام رستگاری را به دست گیرم و لاجرعه بنوشم، طعم زلال محبوب تو بودن را.
( صدای پای باد، کوچههای شهرمان را آکنده کرده است. پروردگارا، تو خود سمیع و بصیری، در این روزها گوشهایمان را به بهتر شنیدن و چشمانمان را به بهتر نظاره کردن بر زیباییها عادت بده!
( خدایا! پاییز آمده است، پاییز گوشهای از ملکوت رنگواره توست. ای آنکه شکر الطاف خداوندیات را هیچ دست و زبانی شایسته پاسخ نیست،
برای این همه زیبایی، از تو سپاس!
( به نام خدای همه فصلها، همه درختان، همه برگهای رنگارنگ. به نام خدای همه روزهای زندگی، به نام نامی آفریننده باد و باران.
( پروردگارا، در این روزهای برگریزان، به من تواضع و قناعت و سپاسگزاری و عافیت از بدیها و پرهیزکاری و صبر، عطا کن و راستی و راستگویی نسبت به تو و دوستانت را نصیبم فرما.
( خداوندا، در این روزها که بارش باران رحمتت، لحظههای نابی را در خاطرات نوازش باران و زمین ایجاد کرده است، لحظههایم را ناب و سرشار از لذت عشق به خود قرار ده!
( خدایا، درخت کمکم آذین برگ را از خود باز میکند، در این روزها بر من ببخش گناهانی را که حرمت پاکی را از بین میبرد و پردههای عصمت را میدرد!
( به نام خدا
نسیم نام تو صبح پاییزیام را پر میکند، از عطر دلانگیز یادت
نامت، کلید درهای بسته است
نامت را که میبرم، آرامشی عجیب همه جان مرا فرا میگیرد
نام تو آرام جان من است
و مرا مشتاق میکند که روز تازه خود را با لبخندی از سر رضایت آغاز کنم.
( خدایا! نامت را میبرم و حس میکنم شکوه حضورت را در لحظههایم. پروردگارا، صبح پاییزیام را آغاز کرده ام با توکل به نام تو و
از تو میخواهم آن را پر کنی، از نور یقین و معرفت.
( خدایا! من خو کردهام به مهربانی تو و مأنوسم با تبلور این آغاز. هر صبح که از خواب برمیخیزم، حس میکنم نیروی امید را که در قلبم جای میدهم، حس میکنم این شوق دوباره را در روزهای دلانگیز پاییز.
( خدایا !تو را به همه نامهای مقدست سوگند میدهم که هرصبح از صبحهای پاییزی، دستهای مرا بگیری و مرا هرگز به حال خود وامگذاری، ای بخشنده مهربان.
( خدایا! همچنان که برگها از روی شاخههای درختان فرو میریزند، گناهان کوچک و بزرگ مرا از وجودم فرو بریز!
( خدایا! در این روز پاییزی که طبیعت بینظیر را با رنگهای زیبا مزین کردهای و در هر برگ، نشانی از قدرت خویش را به تماشا گذاشتهای، به ما توفیق ده که در این جهان، دلی یکرنگ و دور از ریا داشته باشیم.
( پروردگارا! ای کسی که یادت سرآغاز هر چیزی است و نامت زینتبخش هر آفریدهای! اکنون که به من فرصت زیستن بخشیدهای، به تمام وجودم عنایتی فرما تا بتوانم با تماشای ریزش برگ درختان، در نهایت ناامیدی، به یاد بیاورم که همواره در کنارم خواهی بود و بهاری سبز در انتظارم است.
( خدایا! پنجره نگاهم را به سوی آنچه تو خلق کردهای، میگشایم و با تمام نیرو نسیم پاییزی را حس میکنم و از این قاب کوچک، به بزرگی و عظمتِ تو میاندیشم، تویی که بینهایت بخشنده و مهربانی.
( ای آفریدگاری که جهان با یک فرمان تو هست میشود و با کوچکترین اشارهات به نیستی میرسد. ما نیز چون درختان نیازمندیم تا پاکمان کنی و در نوبهار بخششت، قامتی از رحمت به ما بپوشانی.
( نسیم ملایم پاییزی در گذر لحظهها هر زمان یادآور میشود که خداوند، بزرگ است و بینهایت، و من در یکایک آنچه به چشم میبینم ایمانم به زندگیِ پس از مرگ بیشتر میشود.
( بار خدایا! درختِ زیبای باغچهمان، که تا چندی پیش در میان دیگر همنوعانش قد عَلم کرده بود و به برگهای سبز و میوههای آبدارش میبالید، در نهایت تواضع، گوش به فرمان توست و تمام سرمایهاش را زمین گذاشته، تا برای شروعی دوباره آماده شود. به من نیز توفیق عنایت فرما که همواره برای نو شدن و تازگی بکوشم.
( قنوت بیوقفه درختان، نسیم دلنشین پاییزی و باران ِ رحمتت، نشانگر قدرت لایزال توست. الهی، اینک که کوچههای شهرمان با سنگفرش رنگارنگِ برگبرگ درختان، مفروش شده و صدای خِشخِش آن چون روزهای کودکیام آهنگِ شوق دارد، یاریام کن تمام کوچههایِ دلم تابلوی راهنمایی به سوی تو داشته باشد.
( خدای من! در این روز که طبیعت و هرچه در آن است به اشاره تو رنگ عُریانی میپوشد، و سرو در نهایتِ مهربانی به دلجویی شاخههای خشکیده میشتابد و باد پاییزی، شعری سرشار از امیدواری درختان پاییززده را زمزمه میکند، توفیقم ده که چون سرو، تواضع پیشه کنم و به
خود مغرور نشوم.
( الهی! اکنون که پاییز برایم نماد زندگی دنیا و بهار نشانی از زندگی دوباره در روز آخرت است، قلب کوچک مرا جایگاه عشق بزرگت کن تا در برابر مهربانیات شرمگین نشوم و فردایی که زندگی دوبارهام میبخشی، لبخندی پُر از رضایت بر لبهایم نقش بندد.
( خدایا! در این ساعاتِ اولیه صبح که نجوای دلنشین برگهای رنگارنگ پاییز در سراپرده هستی طنین میاندازد، با امید به فردایی بهتر و زیباتر و با توکل به تو گام بر میدارم.
( خدایا! خورشید، دامنی رنگین بر کرانه آسمان گسترانیده است و من با تماشای این همه نعمت، به پاییز میاندیشم که چگونه تصویری هزاررنگ را به قاب میگیرد تا چند صبای دیگر، جامهای رنگین به قامت طبیعت بپوشاند.
( الهی! هر نسیم که میوزد، مرا به تماشای افتادن رقصان برگها رهنمون میشود، میروم و در هر قدم که برمیدارم، از دانه دانه برگهای به زمین افتاده، نوای دلنشین ثنای تو را میشنوم، ای از همه بینیاز و همه به تو نیازمند، مرا دریاب.
( خدای من! تو در تمام آنچه جان بخشیدی و زندگی دادی، نمایاندی که مهربانیات بینهایت و بخشندگیات بیکرانه است. خدایا، به من نیز بیاموز چون برگ، فروتن باشم و در برابر رضای تو سر تعظیم فرود آورم.
( امروز که با نوازش اشعههای خورشید آسمانت چشم گشودم، از تو میخواهم دلم را سرشار از عشق گردانی و چشمانم را به تماشای لطفت روشن کنی. من آرزومندم چون درختان که در پاییزت برگ میریزند،
گناهم را بریزی و در نهایت محبت مرا ببخشی.
( بار پروردگارا! هر صبحگاه با امید به لطف تو و عنایت تو برمیخیزم و در راه رسیدن به هدفم که همانا شکوفایی آرزوهایم است، گام بردارم؛ چون گل که به عشق و شکوفا شدن در بهاری تازه خود را به آغوش پاییز میسپارد.
( اکنون که فصل ریزش برگهاست و فصل خشک شدن شاخهها، من به کاج و صنوبر و افرا مینگرم که همیشه سبزند و همیشه استوار. به من توفیق ده، همیشه پاک باشم و در برابر مشکلات استوار و برقرار.
( در این صبحگاه پاییزی، باغبان با ظرافت و دقت به هَرس کردن شاخهها میپردازد و باغ را از آنچه برایش بیفایده است، رها میکند. الهی، به من نیز توفیق ده که پایبند هر آنچه فانی است، نشوم.
( خداوندا! تمام فصلهایت سرشار از نعمتهای گوناگون و چه بسا لذیذ است. انار را مینگرم که با فرارسیدن پاییز از راه میرسد و با یاقوتهای منظمش نظم آفرینش را به من یادآور میشود.
( پاییز آمد، با طبیعت همراه شد و برای تمام نباتات شعری دلنشین سرود. باد پاییز هوهوکنان در گوش زمان خواند که لحظات را دریابید؛ چرا که پُرهیاهو میآیند و در نهایتِ سکوت میروند. پروردگارا، یاریام کن تمام لحظاتم پر از امید و سرشار از یادت باشد.
( خدایا! خُنکای آنچه در پاییز نصیبم میشود، دلنشین و گواراست و روحی تازه در من میدمد تا در آلبوم رنگی آن به نهایت نظم حاکم در جهان پیببرم.
( الهی! تو را به تمام آنچه در زمین و آسمان نهادهای، سوگند میدهم مرا در تمامِ فصلهای زندگیام یاری کن که به غیر از تو از کسی کمک
نخواهم و جز تو به کسی امیدوار نباشم. پاییزت، زردی صورتم را در توفان حوادث قاب گرفته و من به انتظار دیدن سرسبزی بهار، به آینه چشم دوختهام.
( پروردگارا! من به اندازه تمام برگهایی که در این فصل از شاخه جدا میشوند و رقصان به زمین میافتند، به تو امید دارم، به تو که همواره در مسیری قرارم دهی که هرگز پشیمان نشوم.
( صبح است و آسمان آبی خورشید طلایی را در آغوش گرفته و باد پاییزی، آرامآرام با آهنگی امیدبخش برگها را مینوازد و فرمان ِ تعظیم میدهد. خدایا! یاریام کن همواره فرمانبُردار تو باشم.
( باغ در آرامشی عجیب فرو رفته، شاخه میخندد و برگی آرام میافتد و من در عجبم. قناری همچنان میخواند و بلبل همراهیاش میکند. پروازشان در لابهلای اشعههای خورشید ادامه دارد و امید چهقدر پررنگ است.
( خدایا! باز هم در شروعی دوباره به استقبال لحظات رنگارنگ پاییزی میدوم. ساعات اولیه صبح است. مرا توفیق ده تا هنگامی که سیاهی شب بر آسمان پرده میافکند و ماه چراغ آن میشود، حتی به اندازه لحظهای قلبم نلرزد و پایم نلغزد و وجودم به گناه آلوده نشود.
( کسی در میزند. آه خدای من، امید است. آمده تا مرا به سمتِ خانه آرزوهایم رهنمون شود، گرچه پاییز است، اما تا آمدن ِ بهار چند صباحی نمانده است. پروردگارا! دلم را همیشه بهاری کن.
( خدایا، هر قدم که برمیدارم، خشخشِ برگهای پاییزی آوای دلانگیز
توحید توست. یکتاپرستیام را بپذیر و مرا از بلایا در اماندار.
( پروردگارا! ای بزرگ مهربان و ای مهربانِ بزرگ! چشمانم خیره به برگی است که رنگین و زیبا در برابر تو سر فرود آورده و آرامآرام خُرد میشود. چه ایثاری از این بالاتر که او میرود تا در آینده برگی سبز جانشینش شود... . الهی! از خودگذشتگی را در وجود من نیز قرار ده، تا هرگز مغرور نشوم.
( الهی! دل پاییزیام را چون پاییزان زیبایت، امید عنایت فرما تا بتواند هر صبح را با دنیای امید آغاز کند.
( صبحها، همین که نسیم نام تو قدم به کوچه دلم میگذارد، با عشقی دوچندان برمیخیزم و به کوششی دوباره مشغول میشوم. میدانم این صبح پاییزی را تنها یاد تو به بهار امیدواری مبدل خواهد کرد. از تو تمنا میکنم، قلب مرا از شکوفههای امید سرشار کنی و در وجود من یاد خودت را همیشه سبز نگاه داری!
( گوش کن!
میشنوی؟
همه چیز آرام است
کائنات او را صدا میزنند
پاسخ که میدهد
همه آرام میشوند
او خالق این صبح زیباست
و ما همه آرامش زندگیمان را به او مدیونیم.
( در من حسی است که تنها به سوی تو مرا میخواند. صبح که آغاز میشود، از پنجرهها برایم امید هدیه میفرستی و مرا به زندگی تازهای فرامیخوانی که هر صبح، ۳۶۵ روز تازه و متولد نشده است. آنها را قدر میدانم و هرگز نمیگذارم فکر دیروز، امروزم را نیز از من بگیرد.
( خدای من! در این روزهای پاییزی که برگهای درختان یکییکی فرو میریزند، گناهان مرا نیز یکییکی ببخش.
( خداوندا، تو را سپاس برای پیراهن رنگارنگ زمین! تو را سپاس برای تحول همه هستی!
( ای خالق معجزهگر! پاییز فرستاده توست. دستم را بگیر که این اعجاز حیرتانگیز را چنانکه رواست، پیش روی تو شکر به جا آورم و قدردانی کنم!
( پاییز یادآور محبت و رحمت آفریدگار است. در این روزها که درهای رحمت خداوند به روی زمینیان گشوده میشود و باران فضل خداوند بر همه موجودات سرازیر است، خداوندا، باران فیض الهیات را بر ما ارزانی دار.
( خداوندا، در این روزهای پاییزی مصفایمان کن تا هر گونه آلودگی را از روح و جان بپیراییم و پیغام روشن قبولی استغفار را بر ما عرضه دار.
( معبود من! ای مأمن نگاه من و ای یگانه خالق من! در این خزان دلانگیز، عظمت نگاهت در بلور کوچک باران و ظرافت قدرتت روی بالهای باد تجلی یافته است. زبان از ستایش این همه قدرت عاجز است! با این همه قصور بر این همه زیبایی، از تو سپاسگزارم.
( الهی! در این روزهای پاییزی با خود میگویم، کاش من هم برگی زرد و خشکیده بودم بر دورترین شاخه هستی. اما لحظهای از قلمرو اطاعت تو، پا فراتر نمیگذاشتم!
( الهی! در این خزان پرشکوهت با خود میگویم کاش من هم بادی بودم که سوار بر اسب تیزپای ابر هرولهکنان، تمام جهان را به جستوجوی تو میآمدم!
( یا ستار العیوب! درخت رو به بیبرگی میرود. ای خوب من! از من که سراپا کوتاهی و غفلتم درگذر و پرده کرمت را از خطاهایم برمدار.
( پروردگارا! احساس میکنم بندگیام را در هیاهوی بادهای پاییزی گم کردهام. یک مُشت شورِ خداییات کافی است تا پَر بگیرد بالهای بیرمق زمینیام. به من توفیق ده تا به سوی قدرت لایتناهی تو پر بگیرم.
( خداوندا! این لحظات مملو از باد و آب، نه خیزش و گردش صوری زمین و افلاک است، بلکه کوهستان و دشت در طنین سمفونی تسبیح، شکرانهشان را دانه شماری میکنند.
( الهی! در این لحظههای باد و باران دستهای قنوتم را از ستارههای باران زده لبریز کن تا شبهای تاریکیام را با یاد تو چراغان کنم.
( پروردگارا! با همان ترانهها که باران در گوش درختان میخواند، با همان نتها که برگ بوسه بر زمین میزند، عاشقانه زیباییهای پاییزیت را شکرگزارم.
( پروردگارا! چه کسی میگوید پاییز فصل غم است. با یاد سپید تو میشود تمام خاطرات رنجور را به باد فراموشی سپرد.
( یا غفار الذنوب! گناهان ما را که از عدد برگهای درختانت بیشتر است، با کرامت و گذشتت که از عدد قطرههای باران بیشتر است، ببخشای!
( الهی! تو را میخوانم در زمزمههای جاری زندگیام، در تکاپوی همیشه حیاتم. در این پاییز دلانگیز، روحم را سپردهام به جاری چشمهسار لطف تو. میخواهم زلال شوم. پناهم باش و بر این فرتوتیم مدد نما!
( خدایا! در این روزهای پاییزی که برگ به آسانی از تن سخت درخت جدا میشود بر خود میلرزم. من خوب میدانم قدمهای ترسانم با نام تو استوار ماندهاند. نگذار غرورهای نابهجا، سستش کند.
( خداوندا! چگونه سجاده شکر نگشایم، به شکرانه این همه لطف که پیدرپی از درگاه مهربانیهایت، شامل حال من عاصی است؟ چگونه چشم بر این اعجاز رنگ و باد ببندم! پروردگارا، باطنم را به نور بیانتهای عبادتت آشنا کن.
( پروردگارا! کمک کن تا بندگیام را به شکرانه، سر بر سجده برم! کمک کن تا از سفر رنگها و صداهای این فصل خزانی، کور و کر باز نگردم!
( پشت خرمنهای گندم، لای بازوهای بید/ آفتاب زرد، کمکم رو نهفت/ بر سر گیسوی گندم زارها/ بوسه بدرود تابستان شکفت/ از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم/ گر به هر سو، خوشهها جوشید و خرمنها رسید/ از تو بود از گرمی آغوش تو/ هر گلی خندید و هر برگی دمید.../ این همه شهد و شکر از سینه پرشور توست/ در دل ذرات هستی نور توست.
( هر کجا که قدم میگذاری، تابلویی از رنگهای درخشان پاییز را میبینی. زمین چرخیده است تا سر بر شانههای مادریاش بگذاریم و در سمفونی رنگ و برگ و باران از شکوه زیستن تازه شویم. خداوندا! برای این همه نعمت و زیبایی سر بر آستانت میساییم و شکرگزارت هستیم.
( خدایا، برگهای زرد درختان میگویند که امروز که بهار من است، فردا نیز پاییز من خواهد شد. مددی فرما تا پاییز من مثل درختان پرثمر پاییزی باشد که هرچه پر بارترند، سر را بیشتر به پایین دارند.
( خدای من، مرا کمک کن تا مرا یارای آن باشد که کبر وجودم را مانند این برگهای خشک پاییزی زیر پایم بشکنم.
( پروردگارا، سربالاییهای این زندگی چنان باد خزانی است که بس سوزان و سخت وجود را میخشکاند، مگر آنکه تو آنقدر مرا محکم و استوار گردانی که هر چند هم شیب این بالابلندیها تند باشد مرا از آن هراسی نباشد.
( ای بیهمتای بینا! یاری کن همچون باغهای انار پاییزی دستان بخشندهای داشته باشم که هزار دانه یاقوت از آن سرازیر سبد باغبان باشد.
( پروردگارا، ای آفریننده حیات/ ای آنکه زنده میکنی و میمیرانی/ ای ابتدا و انتها/ تنها به سوی تو روی میآورم و تنها در پناهگاه امن تو آرام میگیرم/ هر برگی که به روی زمین میافتد/ نشانی از تو را با خود دارد/ و من در برگریزان خزان/ تلاوت نامهای پربرکت تو را برای آغاز صبح تازهام از سر میگیرم/ به نام تو و با توکل به تو.
( خدایا! به هر سو که مینگرم، فقط تو هستی و تو/ در ذهن پاییزی من،
یاد تو دلیلی برای به بارنشستن بهار است و من میدانم امروز همچون روزهای گذشته، هوای مرا داری و به فکر منی.
( صبح پاییزی، یعنی آغاز نشاط/ یعنی ابتدای امیدواری/ صبحتان را با لبخند آغاز کنید/ و روبهروی آیینهها بگویید/ امروز بهترین روزی خواهد بود که در عمرتان داشتهاید/ روز تازه شما پر باشد از نیکی و شادکامی.
( صبحها نام تو همه وجودم را آفتابی میکند/ مرا میبرد به آغاز دوست داشتن/ به جایی که پر است از نفس اقاقیها/ نام تو خورشیدی درخشان است/ نام تو از مشرق احساس ناب عاشقی طلوع میکند/ نام تو زندگی را در رگهایم جاری میسازد/ نامت را با جوهر عشق بر صفحه قلبم حک کردهام.
( تو را میخوانم و از تو یاری میطلبم، ای بزرگ در بخشش و ای مهربان! به نام تو و به توکل نامت، صبحی دیگر از پاییز را ورق میزنم.
( خدایا! در هر دم و بازدم یاد تو از پنجرههای امید طلوع میکند در باور من. نام تو ای مهربان، آغازگر صبح پاییزی من است. صدایت میزنم و با همه وجود از تو مهربانی میطلبم و از نام تو مدد میجویم به نام تو، یا خیر الرازقین!
( خدایا! همین که صبح میشود/ پرندهها برایم یک بغل ترانه دوستی هدیه میآورند/ خورشید برایم از برخاستن دوباره سخن میگوید/ و آسمان شعر سرزندگی را بر لبهای زندگی جاری میسازد/ به نام تو ای خالق رنگها.
( خدایا چه زیباست آن هنگام که نام تو را میبرم و دنیایم با نام تو
معنای دیگری مییابد. در این فصل زیبا که آمیخته است با رنگها، مرا به امیدی جاودانه برسان که همواره در رسیدن به آستان تو بکوشم و هرگز از لطف تو و بخشش تو ناامید نگردم.
( صبحت را به نام کسی آغاز کن که میتواند بهترین روز را برای تو رقم بزند/ صبح پاییزیات را تنها با نام پروردگار جهانیان آغاز نما/ که تنها اراده اوست که میتواند تو را به تمام خواستههایت برساند/ به او توکل کن که ارادهاش همیشه و همه جا، حکم فرماست/ پس به نام او.
( مهربان من! چه زیباست لحظهای که تو را میستایم/ و چه نورانی است، لحظهای که با همه وجودم تو را طلب میکنم/ در صبح من همه چیز رنگ دیگری دارد/ آسمان، خورشید، زمین/ همه کائنات جور دیگری هستند/ جوری که مهربانی را مینوازند و مرا به سوی تو میخوانند. اینجا پاییز است/ فصلی که با یادت می تواند بهترین فصل زندگی من باشد.
( خداوندا! فصل زیبای پاییز دوباره قدم به خانههامان گذاشته و درختان با برگهای طلایی برای این روزهایمان خورشیدی دیگرند. نور امید، پنجرههامان را روشن کرده است و ما با قلبی آکنده از مهر تو، پاییز برگریز را خوشآمد میگوییم.
( ای آفریننده پاییز! باد پاییزی میوزد و برگهای خشک را به هر سو میبرد. زمین را هیاهوی زندگی، فراگرفته است و پرندگان، غوغاکنان به سمت مناطق گرمسیر میروند. تو را سپاس میگوییم که دیگرباره موسیقی زیستن را به خانههامان آوردهای.
( پروردگارا! در این روز دلانگیز پاییزی، امیدوار و مصمم برای تلاش و
کار آماده میشوم و با مشاهده این همه زیبایی که تو در تابلو رنگارنگ پاییز نقش کردهای، به وجد میآیم. تو را سپاس که شکوه خداوندیات را زوالی نیست.
( خداوندا! پاییز برگریز از راه رسیده و دنیایی از رنگ و زیبایی، کوچه و خیابان را آراسته است. صبحی چنین زیبا را با یاد و نام تو آغاز میکنم و با دلی لبالب از امید و شور برای تلاشی دوباره آماده میشوم.
( ای خداوند روشنایی و زیبایی! سومین فصل سال، زیبا و پرغرور خانههامان را در میکوبد و پیغام زندگی و شادی برایمان میآورد. این روز زیبای خزانی را سپاسگزار لطف و رحمت همیشهات با امیدی دیگر به بهروزی خویش آغاز میکنم، یا ارحم الراحمین!
( ای آفریدگار روز و ماه و فصل! زیبایی پاییز از قدرت کلمات خارج است؛ چرا که بزرگی تو را هیچ زبانی قادر به وصف نیست. صبح پاییزی دیگری فرا رسیده و من مشتاقتر از دیروز به پویایی زندگی میاندیشم و با توکل به ذات اقدست برای روزی سرشار از زیستن تلاش میکنم.
( آنگاه که ابرهای تیره آسمان را میپوشانند و باران به زمین تشنه، طراوت میبخشد، میتوان در نگاه باران پاک و زلال، خداوند را دید. بار پروردگارا! در این روزهای پر از عطر و بوی پاییزی، بارانیمان کن تا بباریم و امید را در دلها زنده نگاه داریم.
( در پاییز نیز چون بهاران میتوانایمان را معنا بخشید و در میان برگهای زرد و نارنجی درختان، نشانهای یافت از معرفت کردگار، بار الها! از تو سرشاریم، وقتی امید در دلمان دانهای میشود برای روزهای بهاری
فردا و میتوانیم عشق را بیاموزیم.
( کوچههای سبز دیروز، امروز ارغوانی و نارنجیاند و باد پاییز را زمزمه میکند و تو ای مهربان خدای بیهمتا، فرصتی ده تا پاییز سرآغاز فردایی سبز باشد، آنگاه که غمها را به دست باد میسپاریم و در مقابل توفان به یاری تو استوار میایستیم.
( صبح بر زمین میتابد و زندگی در شروع تازه خود امید را مییابد و با شروع رؤیای زیبای روزی پاییزی، برگهای خشک دیروز، خود را به سرنوشت میسپارند تا در پس بهاری دوباره جوانهای شاداب سر بزند و زندگی نغمه شادی سر بدهد. خداوند آرزوها، پاییز روزها را به شکوه بهاران از سر میگذرانیم و سر تعظیم بر این همه بزرگی مینهیم.
( پروردگارا! یک صبح دلانگیز دیگر از فصل پاییز فرا رسیده است و خورشید اشعههای طلاییاش را به زمین هدیه میکند. کوچهها پر از برگهای رنگارنگ است و من امیدوارتر از همیشه به تلاش و تکاپو میاندیشم، به یک روز سرشار از موفقیت و از تو میخواهم برای رسیدن به این مقصود یاریام کنی یا ارحم الراحمین!
( پروردگارا! اکنون به اراده لایزالت، فصل دیگری از راه رسیده و چشمانمان را به تابلو دیگری از آفرینش گشودهای. به ما بینش و درکی مضاعف عطا کن تا در زیر باران پاییزی، روحمان را بپالاییم و شاداب و پرنشاط برای کسب روزی حلال بکوشیم.
( خداوندا! در این خزان فصلها که از موسیقی باد و خشخش برگهای پاییزی سرشارمان کردهای، یاریمان کن تا بیش از این به
ضرباهنگ معنوی زندگی نزدیک شویم و شور زندگی را دریابیم. ما را در تلاش و تغییر و حرکت به سمت زیباییها و خوبیها یاری کن!
( خداوندا! باد میوزد و درختان را از برگ و بار تهی میکند و خیابان لبریز از برگ و رنگ و صدا، حرکت و شور زندگی را به ما گوشزد میکند. در این صبح زیبای خزانی، امیدوار و مصمم به تلاش و تکاپو برخاستهایم و تو را که خالق این همه زیبایی هستی با تمام وجود شکر میگوییم.
( ای خداوند فصلها! زمین در چرخش مداوم خود به فصل پاییز رسیده است و این صبح پاییزی با هوهوی باد و خشخش برگهای زرد و نارنجیاش مرا به تلاش دوباره برای زندگی بهتر فرا میخواند. آسمان ابری است و هوای باریدن دارد، اما وسعت و بیکرانگیاش شور زندگی را در من بیدار میکند. این روز را با امید به لطف تو به لحظههای تلاش و پویایی پیوند خواهم زد.
( خداوندا! به فصل برگریزان، به فصل زیبای پاییز رسیدهایم. روزهای کوچ پرندگان به نواحی گرمسیر فرا رسیده است، ما را نیز کمک کن تا با هجرت از بدیها به خوبیها، آخرتی سبز را برای خود رقم بزنیم و روزهای دلانگیز پاییز را با نشاط و تلاش به آیندهای زیبا پیوند بزنیم.
( پروردگارا! باد پاییزی جانمان را نوازش میدهد و شاخههای درختان از برگ و آشیانههای پرندگان تهی شده است. روزهای پاییز را فصل تلاش برای کسب روزی حلال و پویایی و نشاط برایمان قرار بده و
یاریمان کن تا برای رسیدن به نور عبودیتت، هر چه مصممتر آسمانهایت را جستوجو کنیم.
( خدایا! در این بامداد پاییزی که چشماندازی تازه از رنگ و زیباییات را بر ما گشودهای، امیدوارتر از همیشه، روز دیگری را آغاز میکنم و از تو میخواهم قدمهایم را در راه رسیدن به اهدافی که خیر من در آن است، استوارتر گردانی. یاریام کنی تا همچون برگهای پاییزی که در حال ریزش هستند، به پالایش روحم برخیزم و برای همنوعانم سروش مهر و شادی باشم.
( پروردگارا! پاییز برگریز از راه رسیده است، با نمنم باران و وزش بادهایش شهر را در بارانی از برگ و رنگ فرو برده است. در این صبح پاییزی، امیدوار به لطف و رحمتت از خانه بیرون میآیم و به شکرانه چنین جشنواره زیبایی، برای کسب روزی حلال میکوشم و میدانم از دریای کرمت بینصیبم نمیگذاری، به امید رحمت تو یا ارحم الراحمین!
( پروردگارا! در این برگریزان زیبا که درختان، برگ از شاخههاشان میتکانند از تو میخواهم که در کسب روزی حلال و زدودن تیرگیها از روح و جان خویشتن یاریام کنی. صدایت میزنم با تمام وجود و از تو که منبع زیبایی و جمال هستی میخواهم که زیبا زیستن را به من بیاموزی و مرا به سمت چشماندازهای نورانی بندگیات هر چه بیشتر بخوانی.
( ای پروردگار زیباییها! آسمان پاییز را دستههای منظم پرندگان با غوغای دلانگیزشان تسخیر کردهاند و ما را که نظارهگرشان هستیم، به
شادی و طراوت و حرکت میخوانند. خدایا! امروز را برای ما بندگان همیشهات پر از خیر و برکت قرار بده. آمین یا رب العالمین!
( خداوندا! بادها تسبیح تو را میگویند و برگهای خشک پاییزی به نشانه عبودیت تو به خاک افتادهاند. پاییز باشکوهتر از همیشه به میهمانی زمین آمده است و ما را به تغییر و تلاش و حرکت فرا میخواند. در این روزهای زیبای پاییزی قلبمان را به سمت بهترینها، متمایل گردان و امید و شادی را بیش از پیش به خانههایمان بیاور!
( ای خداوند روشنایی و مهر، در لحظههایی که طبیعت منظرهای از اوج زیبایی خود را به رخ کشیده تا در افسون رنگها به بزرگی قدرت توایمان بیاوریم، نگاهمان کن و یاریمان ده. ای مهربان خدای بیهمتا، لحظههای پاییزیمان را نقطهای برای آغاز بهارمان قرار ده.
( بار پروردگارا، صبح که چشم جهان به خلقت بیکرانت روشن میشود، یادمان ده که بیاموزیم، این زمین پربرکت، این درختان پاییزی و این رود روان، همه و همه بخشی از نعمتهای بیهمتای تو هستند و چهطور به پاس این همه مهر سر تعظیم فرود آوریم.
( خداوندا، تویی که صبح را شروع شکوه جلال و بزرگیات و شکفتن را مایه بهار و پژمردن را سرمایه زیبایی پاییز قرار دادهای، به ما بیاموز که آنچنان زندگی کنیم که شایسته قدردانی از این همه کرم و بزرگواری تو باشیم و شروع کنیم هر کاری را به امید و یاری تو.
( الهی، یکتای بیهمتا، از تو میخواهیم در فصلی که با ماه مهربان مهر
آغاز میشود، با مهرت درهای رحمتت را به سویمان بگشایی و نور روشن سخاوتت را بر ما ارزانی داری، یاریمان کن که نسبت به یکدیگر مهر بورزیم و از یاد و حال هم بیخبر نباشیم، که تو نهایت همه خوبیهای عالمی.
( هر صبح چشم به روی خورشید باز میکنیم تا از صبح روشن، پاکی را بیاموزیم. ای خالق بیمانند، در این صبح رخشان پاییزی، مددی ده تا با ریزش برگهای زرد و کهنه، گناهانمان هم از شاخههای تنیده زندگی جدا شوند و پاک و زلال، همچون چشمهساران مانیم.
( خداوند توانا و روزیرسان مهربان، در شروع صبح روز زیبای پاییزی، به دستانمان قدرت و به پاهایمان حرکت ده تا از آغاز این لحظههای روز، گامی برای کسب روزی حلال برداریم، بیآنکه اسیر هوای نفس شویم.
( خداوندا، در این روزها و لحظههای پاییزی که طبیعت به شکوه زیبایی شاعرانه خود رسیده، یاریمان کن تا افکاری بزرگ در سر بپرورانیم و داشتن رؤیاهای بزرگ را که نعمتی بس بزرگ است، به ما ارزانی دار.
( الهی، از تو میخواهیم امیدوار بودن را حتی وقتی که داشتن امید را مثل سرابی دوردست، بعید است، به ما ببخشایی؛ چرا که دیدن همراهی همیشگیات تا رسیدن به بیکرانهها آرزویمان است همانطور که درختان پاییزی چشم به راه بهاری دوبارهاند.
( ای مهربان بر خلایق، هدایتمان کن به مسیرهای درست و انتخابهای شایسته و کمک کن تا سرچشمه خیر باشیم، نه آغازگر فتنه و عمرمان
هرگز در خزان نماند و به آغازی بهارانه، شبیه باشد.
( خدای بزرگ! کمک کن به شکوفایی زندگی، حتی در لحظههای پاییزی برسیم تا زندگی برایمان تنها تعبیر زنده ماندن و نفس کشیدن نباشد. ما به لطف تو زندگی میخواهیم که به راستی لایق نام زندگی باشد.
( پروردگارا، درک موهبت سلامتی را عطایمان کن، تا شکرگزار این نعمت بیکرانه باشیم، پیش از دست دادنش، تا بهار زندگیمان هرگز به خزان ننشیند.
سلامهای پاییزی
( صبح پاییز، یعنی روزهایمان شبیه هم نیست/ گاهی شادی/ گاهی غم/ با این همه میتوان در این تغییر رنگها/ دل را رنگ مهربانی زد. پاییزتون رنگارنگ و سلام!
( صبح پاییز، یعنی یقین خالص، یعنی همین آفتاب ساده که مهربانانه بر زمین میتابد، یعنی سلامی به خنکی نسیم خزان، به گرمی محبت!
( صبح، یعنی سلامی به شور و هیجان گنجشکهای کوچک پاییزی، به انگیزه حرکت رودخانهها، به تبسم باران نشسته بر شانههای ترد درختان، یعنی سلام، بوی مهربانی را در کوچهها میپراکند.
( صبحدمانی که خورشید، گیسوانش را بر شانههای نسیم میریزد، عطر سلام، در کوچههای روز فراگیر میشود و چه زیباست پاسخ سلامی را که از خشخش برگهای پیادهرو میشنوی: سلام!
( صبح پاییز، یعنی بادهای ملایم روان و ابرهای غبارآلود دیشب که گذر کردهاند و صبحی نو متولد شده است. صبحی به رنگ مهربانی و لبخند،
صبحی به رنگ سلام.
( صبح پاییز، یعنی پر دادن پرندههای عشق و امید از حصار تنهایی صبح پاییزی، یعنی آرام به زندگی دوباره برگردیم، مثل شبنمهای تازه بر روی برگ درختان، مثل بارش سلام در اولین لحظههای مبارک روز نو.
( برای شروع روز تازه پاییزی، باید غصهها را کنار گذاشت و به زندگی سلام کرد. این صبح بارانزده و پرطراوت، حرفهایی دارد که باید از دل و جان شنید.
( صبح پاییزی با رایحهای از سلام، مرا به سمت خاطراتی میکشاند که در آغوش ابدیت آرمیدهاند؛ خاطراتی که از موفقیتهای دیروز سخن دارند و به من نشان میدهند امروز نیز همچون گذشته میتوان به موفقیت رسید، گرچه مسیر رسیدن به موفقیت، از جادههای پر پیچ و خم بگذرد.
( نقاشهای بزرگ همیشه سعی میکنند، زیباترین مناظر را از پاییز به نگاره درآورند و خداوند چه نقاش بزرگی است که اینچنین زیبا نقش آفریده. سلام بر شما که تماشاگر این مناظر زیبایید!
( کاروان صبح پاییزی از راه رسیده، با سبدسبد سلام و درود، با دعای خیر همه فرشتهها، برای کسب روزی حلال برای من و شما که به فضل خداوندایمان داریم!
( صبحی پرهیاهو از حرکت و امید، لبریز از صدای خشخش برگهای زرد پاییزی، صبحی به رنگ زنگ مدرسه و برنامههای صبحگاهی، صبحی شکوهمند از شور و حال مدرسه، به رنگ سلام.
( پاییز، یعنی روزای آفتابی سرد، یعنی درختای خیس، یعنی زرد،
نارنجی، قرمز و قهوهای. پاییز، یعنی آنقدر بارون بباره که همه چیز تمیز شه، یعنی سلام!
( سلام به همه دوستانی که در این روزهای پر آشوب پاییز، دلهاشون رو از هزار رنگ پاییز رها میکنند و به دست بهاری میسپارند که یادش آرامشبخش دلهاست و دل ما را از همه تعلقات و آشفتگیها حفظ میکند؛ «أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ».
( سلام بر دوستان نقاشی که خوب بلدند با الهام گرفتن از پاییز، برگبرگ لحظههایشان را رنگ نشاط و مهربانی و امید بزنند. اینو هم بدونید که زندگی فقط برای هنرمند زیباست و برای بیهنران افسرده، رنگ و بویی ندارد.
( سلام به دوستانی که صبح پاییز رو با نشاط شروع میکنند و دلهاشون آماده رسیدن به مهر نیمروزه. این قانون دنیاست که کسانی که گرمای محبت تو دلش ذخیره کنن، از سرمای پاییزی نمیلرزن. دلهاتون بهاری، لحظههاتون رؤیایی.
( سلام، سلامی به طراوت سیب سرخ پاییزی که به رودخونه لحظههاتون، صفا و عطر دیگهای میده.
امیدوارم سیب سرخ سلام ما تا آخرین لحظات این روز سرد پاییزی، جلوی چشمانتون حرکت کنه و به تمام روزتون، برکت و نشاط هدیه کنه.
( سلام. آرزوهاتون رنگارنگ. صبح پاییزیتون قشنگ. امیدوارم زندگیتون مثل پاییز رنگارنگ باشه، اما سرما و افسردگی پاییز توی دلهاتون لونه نکنه. هر چی گرما و نشاطه، مهمون لحظههاتون.
( سلام، عطر دوستی را زیاد میکند. در این صبح پاییزی، وقتی خشخش برگهای خشک شده توی گوشم میپیچد، یاد دستهای پر از مهر مادرم میافتم که عمری طراوت خود را خرج من کردند و حالا مثل برگهای خشک شدهای که به من تنفس هدیه میدادند، خشک و چروکیده شده. دستانت را میبوسم و زحمتهایت را ارج مینهم، مادر خوبم. سلام بر تو!
( وقتی خورشید با هزار جلوه طلایی و زرد و قرمز، روز شما رو رنگارنگ میکنه، ممکنه شما رو از رسیدن به هدفهای اصلیتون، باز داره. بیایید گول جلوههای ظاهر و فریبنده دنیا رو نخوریم و با قدرت و صلابت، آرزوهای خوب و مشروع خودمون رو دنبال کنیم. راستی سلام!
( هر صبح پاییز، وقتی رد پای خزان، طراوت درختان رو له میکنه و رنگ و روی اونها رو زرد و افسرده میکنه، به این فکر کنیم که در گذار فصلها، روزی عمر ما هم به پاییز میرسه. پس تا دیر نشده، فرصتها رو از دست ندیم و آیندهنگر باشیم. سلام.
( روزی رنگ و روی ما هم زرد خواهد شد و نشاط جوانی ما در زیر گذر زمان از بین خواهد رفت. از امروز خوب بهره ببریم که ثانیههایش هرگز تکرار نخواهد شد.
( صبح سرد پاییزی مثل یک مه تمام وجود انسان رو میپوشانه و گویی انسان رو در خودش فرو میکشه. امیدوارم آفتاب تفکر بتابه و رخوت و سستی رو از جانهای پاییزی شما دور کنه و شما رو برای رسیدن به صبحهای طلایی آرزوها، یاری کنه.
( صبحی که با نشاط و امید شروع بشه، به شب افسردگی نمیرسه.
بیایید توی این هوای خنک پاییزی نفس عمیقی بکشیم و از بابت دوباره دیدن پاییز با تمام شگفتیهایش خدای فصلها رو شکر کنیم و با این شکر در رسیدن به نعمت بهار را بگشاییم؛ چرا که «لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ». سلام.
( سلام یاران صمیمی، بیایید پنجرههای دل را باز کنیم. جور دیگر به پاییز نگاه کنیم. ببینید خالق این فصل زیبا، چه رنگهایی برای کشیدن این تابلو ارزشمند استفاده کرده است. تمام اینها برای نوازش چشم توست که اشرف مخلوقات عالمی. پس زبان به شکر او میگشایم و لذت طاعتش را میطلبم.
( ابرها متراکم میشوند؛ سیاه و سهمگین و همین روی سیاه، نویدبخش تولدی لطیف و روحافزاست. وقتی باران پاییزی به چهرهام بوسه میزند؛ایمان میآورم به سپیدی و لطافتی که از دل ابرهای سیاه بیرون میآید و مطمئن میشوم در پس تیرگی ناامیدیها، سپیدی امید و بخشش در انتظار من است.
( روزهای پاییز، افسرده و پژمرده است، اما در پس تمام این پژمردگیها، بهاری هست؛ بهاری که روح درخت را تازه میکند و باز به ما تنفس میبخشد. تنها کمی صبر لازم است، بر جفای خزان. برای رسیدن به بهاری سبز. سلام!
( به سر انگشتان خزانزده درخت، چراغ رویش میآویزم و تکرار میشوم در جادههایی که بوی ماه مهر میدهند. باز کودک میشوم. یک بغل آینه و خورشید برمیدارم و جاده را تا رسیدن به معرفت خداوند، با
گامهای پاییز تکرار میکنم. سلام.
( یک روز تو را در ذهنم از نو خواهم ساخت، همچون درختان خزان دیدهای که در بهار برگهای ذهنشان دوباره سبز میشود. روزی تو را دوباره پیدا خواهم کرد. اینک نامت بر پیشانی لحظههایم میدرخشد. به نام تو که سلام است.
( همچون آسمانی که لبخند خورشید را هر روز صبح در وسعت دل خود مییابد. روزی تمام وجودم به لبخند تو جان خواهد گرفت. خدای من، سلام.
( به آفتاب سلام میکنم و به تو که وجودت در این لحظههای رنگارنگ پاییزی گرمابخش است. سلام! روزت قشنگ.
( سلام، صدای قدمهای پاییز را میشنوم و حضور مهربانش را حس میکنم. وقتی گنجشک کوچکی که خداوندم به او حق زیستن بخشیده و او به عشق لحظههایی شیرینتر پر میگشاید تا غذایی هر چند اندک برای جوجهاش فراهم کند. من که اشرف مخلوقاتم، امیدوارتر با صدای پای نسیم پاییزی، همراه میشوم. سلام!
( سلام! صبح پر نقش و نگار پاییز، سلام آسمان دلگیر و لبریز از باران پاییزی. ما را از عطر خودت جاودان ساز تا سرشار از بوی تازگی شویم.
( هر صبح فرصتی برای نو شدنه، فرصتی برای تجدید نظر کردن به اخلاق و رفتارهای فردی و اجتماعیمون. صبح پاییزیتون به نیکی! سلام.
( صبح یعنی تو وقتی لبخند میزنی، یعنی من وقتی لبخند میزنم. صبح، یعنی ما وقتی به زندگی و تولد دوباره سلام میکنیم! به پاییز، به خلقت
زیبای خداوند.
( صبح، یعنی بوی گل شببو که سراسر شب را پر کرده بود و حالا با نوازش شامهات، بیدارت میکند. صبح، یعنی آغاز، آغاز یک عبور و دریچه یک سلام در حال و هوای خزان.
( صبح، یعنی سپاس از اینکه باز هم فرصت دیدار با شاخسار درختان و بال پرندگان، به چشمهای ما ارزانی شده است. صبح، تجدید عهد قدیمیدل، با یاد خداست، یعنی سلام!
( صبح، یعنی یاکریم/ یاکریمی روی سیم/ یاکریمی مهربان/ دوست با یاس و نسیم/ صبح، یعنی آفتاب/ در میان حوض آب/ خنده ماهی به نور/ یک سلام و یک جواب، صبح یعنی سلام!
( یه صبح دیگه، یه سلام پاییزی دیگه، و یه روز نو برای انجام کارهای خداپسندانه و باارزش، سلام!
( بازم یه صبح دیگه و یه فرصت طلایی برای اینکه بتونیم در کنار پدر و مادر باشیم و عاشقانه بهشون خدمت کنیم. بازم یه صبح دلانگیز پاییزی و مرور همه خاطرههای خوب با هم بودن.
( صبح، آغازی برای گشودن دریچههای مهربانی و دوست داشتنه. بیایین مثل رودی در شادی و غم دیگران جریان داشته باشیم. بیایین مثل آسمون سایهمون رو بر سر همه بندازیم.
( یه صبح پاییزی دیگه از راه رسید، بیایین مثل درخت پنجرهای برای دیگران بسازیم؛ پنجرهای برای کم کردن بار دلتنگی مردم. سلام!
( صبح پاییزیتون قشنگ، سلام به شما که در کار شکفتن تبسم روی
لب دیگران از بقیه سبقت میگیرید.
( ترنم بارانهای پاییزی در صبح بر شما مبارک! سلام بر همه ابرهایی که با بشارت باران بر سر خاک سایه انداختهاند.
( حضور ابرهای بارانآفرین پاییزی بر سفره پهناور زمین حکایت از روزهای امیدبخش دارد، روزهای امیدبخش برای همه مردم به ویژه کشاورزان عزیز، سلام.
( یه روز دیگه با همت ابر و باد و مه و خورشید و فلک شکل گرفت تا من و شما یه صفحه دیگه از تقویم زندگیمون رو با اعتماد به خدا ورق بزنیم. زندهباد زندگی و سلام بر شما!
( امروز یه روز خوب دیگه از روزای خداست، پس به شکرانه این زندگی دوباره، لحظههامونو معطر کنیم به ذکر امروز، یا رب العالمین.
( هر صبح، هر دم و بازدم برای زندگی، یه ارمغان تازه است. خدا رو شکر که این فرصت دوباره به ما داده شد و روزی دیگه از پاییز رو تجربه کنیم، سلام!
( چه خوبه صبح خنک پاییزی رو با یه لبخند از سر مهر و محبت به همنوعانمون شروع کنیم. معطل چی هستین؟ سلام!
( سلام بر پاییز، روح زراندود فصلها! سلام بر شما که برگهای وجودتان سبز و تازه است و به رنگارنگی شاخههای درختان این حوالی.
( پاییز آمده است تا بگوید زندگی، یعنی کوچیدن از سردیها به سمت چشماندازهای گرم و روشن دوستی. زندگی، یعنی چون باد سبکبال و رونده، به تلاش و پویایی برخیزیم و چون باران بخشنده باشیم و پیامآور
طراوت و مهربانی. سلام بر پاییز که بشارت شادی است.
( سلام بر پاییز، نشانه زیبای خداوند! فصلی که ما را به جشنواره رنگها میبرد و صدای بارانش، روح و جانمان را تازه میکند.
( پاییز، آیین مهربانی و صمیمیت را به ما یادآوری میکند. آمده است که نومیدی را از خود دور کنیم و روزهایی پر از امید و شکوفایی را تجربه کنیم.
( صبح، خوب و باصفاست/ بهترین وقتِ دعاست/ دوست دارم صبح را/ صبح، لبخند خداست، سلام بر پاییز، فصل طلایی خداوند!
( صبح پاییز یعنی در جویبار کوچک لحظهها مهربانی را جاری کنیم؛ یعنی اتفاقی از کنار هم عبور نکنیم، در روزهای سرد به حضور گرم همدیگر احترام بگذاریم. سلام.
( سلام بر پاییز که رود جاری برگهایش، خیابان و دشت را لبریز از صدا و رنگ کرده است و کوچ پرندگانش آسمان آبی را نقش میزند. زمین نفس میکشد با بارانهای زیبای پاییزی و هر جا که پا میگذاری، صدای خشخش برگهاست که موسیقی روزهایمان میشود. پاییز، فصل زیبای طبیعت را بیش از پیش دریابیم.
( پاییز بوی آشهای داغ مادرم را میدهد، بوی سمنوهایی را میدهد که درون کوچهها میپزند، بوی لبوهای از سرما قرمز شده سر خیابان را میدهد، بوی شلغمهایی را میدهد که در این سرماخوردگیهای کوچک و بزرگ، باید خوردشان. پاییز بوی خوراکیهای خوشمزه را میدهد، بوی سلامهای گرم!
( نمنم بارون پاییزی، شیشههای کدر رو شستوشو میده و کوچه رو آب و جارو میکنه، برای شروع یه صبح دلانگیز دیگه. تو دل خزون، چشماتو باز کن و ریههاتو پر کن از هوای خاطرهانگیز پادشاه فصلها، سلام!
( هوا، معطر از نفسهای صبحگاهان است. شوقی تازه میدمد در رگهای تکاپویت. باد رخسار سر جادهها را نوازش میدهد. باید احوال تمام کوچهها را از او بپرسی. به برگهای ریزان طراوات صبح سرشار است، لبخند میزنی. هیجانی میوزد در شریان خاک. صبح، از شانههای زمان سرازیر میشود، سرشار از مهربانی خدا.
( سلام بر پاییز، سومین فصل خداوند؛ فصلی که برگهای درختان را به خشکی میخواند و دیگر از آن طراوت و سرسبزی خبری نیست، اما اگر سمت نگاهمان را عوض کنیم و شکل دیگری بیندیشیم، برایمان پیغام رشد و دگرگونی دارد.
( پاییز، سروش مهر و دوستی و فصل هجرت از سرمای درون به گرمای محبت و مهربانی است. سلام بر نسیم، سلام بر لبخند، سلام بر صبح دلانگیز پاییزی!
( سلام بر پاییز که روح یکدلی و همیاری را در کالبد طبیعت دمیده و هر ذره از طبیعت به سمت تلاشی دوباره، به سمت زیستنی زیباتر در حرکت است. سلام بر پاییز که برگریزانش، مژده تغییر و آغاز زندگی دیگری است و کوچ پرندگانش ما را به کوششی هدفمند دعوت میکند.
( سلام بر پاییز که آمده است تا با قطرههای درخشان بارانهایش به
پاکی و نشاط بخواندمان و به ما بیاموزد که نیکو زندگی کنیم و با برگهای خشکیده درختانش، مهربانی و صمیمیت را یادآوری میکند.
( پاییز، جشنواره دیگری از رنگ را در برابرمان به تماشا گذاشته است. سلام بر پاییز و نشانههای زیبا و تأمل برانگیزش!
( روزی به زیبایی کوچههای پاییزی، صبحی به طراوت نسیم خنک رونده در حیات نو، سلامی به شورانگیزی گرمای جانبخش خورشید به شما اهالی شهر مهربانی.
( سلام. از اینکه هنوز فرصت زیستن دارم، خوشحالم. از اینکه هنوز میتوانم خوشحال باشم و دلی را بخندانم، شادم و از اینکه به دیدن بهاران امیدوارم، به خودم میبالم. من لبریز از شادیام، پاییز! مقدمت مبارک و حضورت لبریز از شادی.
( کاش کمی زودتر میآمدی، اما... نه... هنوز دیر نیست، چون میتوانی از همین حالا برای ساختن لحظههایی که پاییز برایت رقم زده، تلاش کنی، امیدوار و سبز. سلام!
( سلام... خورشید آرامآرام در آغوش آسمان جای گرفته است تا بگوید صبح است؛ صبحی دیگر که از پَسِ گذر زمان رسیده، صبحی که عطر پاییز را به مشامت هدیه میکند تا لذتی زیبا به جانت بدود. تو همان گلی از گلهای آفرینشی که باید بهار باشی.
( هر روز منتظر باران باش، هر روز چشم به راه قاصدک باش، هر روز را زیبا زندگی کن، با عطر گلهای پاییزی، با عطر سلام!
( آفتاب پاییز چهقدر آرام، چتر خویش را بر سر ما گسترانده است و
کوچهها و خیابانهای شهر، چه دلنواز به استقبال پاییز میروند، به دلنوازی سلام.
( درختان، آهستهآهسته جامه سبز خود را بهدست بادهای پاییزی میسپارند تا بدون هیچ تعلق خاطری به خواب زمستانی فرو روند. پرندگان مهاجر با بال و پری به وسعت پرواز آهنگ رفتن را تا بهاری دوباره مینوازند. شهر میرود تا خود را برای روزهای بارانی پاییز آماده کند، آماده سلامهای گرم پاییزی.
( پاییز از راه رسیده است، اما نبض زندگی میزند و شور و اشتیاق زیستن در دلها زبانه میکشد. پاییز به ما میگوید در عین سادگی باید زندگی کرد. زندگی... ساده مثل سلام.
( در صبح دلانگیز پاییزی، با کولهباری از انرژی، سرشار از حس زندگی برای آغازی دوباره از خواب بر میخیزم. سبکبال در میان کوچهها و خیابانهای بارانخورده پاییز قدم میزنم. سرمست از صدای گنجشکها و قارقار کلاغها، راهی کوچه باغ زندگی میشوم. میروم تا در روزهای رؤیایی پاییز، با اندیشهای تازه طرحی نو در اندازم. طرحی مثل سلام.
( پاییز، فصل عریانی درختان به ما میآموزد، فارغ از تعلقات دنیایی، خود را دریابیم و دُر یابیم و به زندگی سلام کنیم.
( سلام بر پاییز که برگریزانش، زدودن غمهایمان را مژده میدهد که پس از این ریزش به تکاپوی شادی برخیزیم و با الهام از طبیعت که هر
لحظه به سمت تغییر و حرکت در جریان است، جادههای زندگی را به سمت نور و روشنایی بپیماییم.
( سلام بر پاییز، فصل کوچ و باران و باد. پاییز جلوه دیگری از قدرت و رحمت خداوند است و هر نشانه از طبیعت خداوند، به سمت خورشید شناخت و عبودیتش، در حرکت است. پاییز را دریابیم که فصل هجرت است، به سمت یافتن دلیلی دیگر برای کشف رازهای خلقت و ساختن زندگی زیباتر.
( سلام بر پاییز، فصل شگفتانگیز خداوند. سلام بر روزهای مهربان مهر ماه که نشاط و همدلی را با غوغای همیشگی کودکان دبستانی به ما هدیه میکند. سلام بر آبان که باران زلال را به همراه دارد و آذر که گرمی و شور را در جانمان بیدار میکند، سلام بر پاییز!
( در کدام تابلوی نقاشی این همه تنوعِ رنگ را میتوانی ببینی، در حالیکه پروردگارت تو را در مرکز یک دنیا زیبایی قرار داده است. سلام!
( در آرامش این صبح پاییزی به آغازی پر از امید فکر کنید که پایانش پر باشه از موفقیت. سلام!
( روز تازهتون مبارک. امروز یه روز تازه از پاییزه، یه روزی که همه کائنات قراره دست به دست هم بِدن و تو را به سمت بهترینها سوق بِدن. سلام!
( امروز یه روز تازه است، دیروز گذشته، به فکر روز تازههای دیگه از پاییز باش و لحظهای از اون را با فکر کردن به دیروزت خراب نکن! سلام.
( سلام بر پاییز، سومین فصل زیبای طبیعت. سلام بر پاییز که اینچنین
به حرکت و تلاش دعوتمان میکند. پرندگان به مهاجرتی دوباره دست میزنند و آسمان با بارانش هوا را معطر کرده است.
( پاییز، یعنی بتونی کوه رو از پنجره ببینی. پاییز، یعنی صدای خشخش برگا، یعنی چترهای خیس، یعنی سلام.
( پاییز، یعنی باد خنکی که با خودش برگهای خشک میآره، یعنی نفس گرم سلام. پاییز، یعنی اوج زیبایی. پاییز، یعنی روزهای ابری و بارونی. پاییز، یعنی بوی علف خیس.
( پاییز، یعنی سمفونی برگ و بارون. سلام بر پاییز که نقاشی شگفتانگیزش روحمان را به شوق آورده است. سلام بر کوچههای آراسته از برگهای رنگارنگ.
( سلام بر پاییز، پیغامآور باران و روشنی. فصل باد و برگریزان و هجرت، فصل تحصیل دانش. پاییز را با الفبای پرشورش به جشن برخیزیم و از مهر ماهش به کوچههای مهربانی برسیم و با آبان آرام و آبی، زندگی را ادامه دهیم و چون آذرش، گرم و مصمم به تلاش برای آینده بیندیشیم.
( پاییز را دوست دارم، به خاطر بیصدا آمدنش، به خاطر خشخش گوشنواز برگهایش، به خاطر صدای نمنم بارانهای عاشقانهاش، به خاطر رفتن و رفتن و خیس شدن زیر بارانهای پاییزی، به خاطر بوی مستکننده خاک بارانخورده کوچهها، به خاطر خاطرات پاییزیام، به خاطر سلامهایی که ساده در این فصل متولد میشوند! سلام.
( سلام بر پاییز که کوچ پرندگانش، به هیجانمان آورده و آسمان را رنگ دیگری داده است. درختان، فصلی دیگر را با برگریزان خویش آغاز
کردهاند و باد در کوچهها میگردد و باران برگ بر سر و رویمان میباراند. زندگی جریان دارد، با موسیقی دلنواز باد و خشخش برگها و خورشید با نور بیرمقش، سر و صورت کودکان را نوازش میکند و آنان را برای کسب دانش، به سمت مدارس بدرقه میکند، پاییز فصل علماندوزی و تلاشگری است.
( سلام بر پاییز که با پیراهن رنگارنگش، کوچه و خیابان را پوشانده است. باد میوزد و دانههای پرطراوت باران است که روح و جانمان را نوازش میدهد. باید چترها را کنار گذاشت و زیر این باران پاییزی ترانه خواند و قدم زد و خداوند را برای این همه طراوت و نعمت، شاکر بود. پاییز، مهربانتر از همیشه به مهمانی شهرمان آمده است. او را دریابیم.
( سلام بر پاییز، فصل باران و باد و خاک، فصل برگهای خشک و مهاجرت پرندگان. شانه به شانه طبیعت به حرکت و تکاپو برخیزیم و پاییز برگریز را به فصلی سرشار از نوزایی و زندگی بدل کنیم و همچون مورچگان که در این فصل برای ذخیره زمستانشان میکوشند، با رفتارهای نیک، دوستی و نشاط را رهتوشه روزهای آینده قرار دهیم.
( سلام بر پاییز که چنین زیبا، کوچه و خیابان را با برگهای زرد و نارنجی و قرمزش نقاشی کرده است و ما را به تابلوی شگفت دیگری از طبیعت میهمان میکند.
( پاییز، فصل دلانگیز باران و باد است، فصل رنگها، و این همه نشانه دیگری از عظمت خداوند مهربان و لطف و رحمت لایزال اوست. سلام
بر آفریننده فصل رنگها و نقشها. سلام!
( سلام بر پاییز برگریز، سلام بر درخت و پرنده و باران. پاییز، فصل کوچ پرندگان و عزیمتشان به دیاری دیگر برای زندگی بهتر است، فصل خشخش برگها و نمنم باران. ما در این جشن رنگ و باران و باد، باید به تغییر و دگرگونی فکر کنیم که هر فصل خداوند، جشنواره تحول و نو شدنی دیگر است.
( از زمین و آسمان، موسیقی زندگی میتراود، سمفونی عشق قدیمی باد و برگ به اوج شکوه خود رسیده. رنگینکمان برگها را خوب نگاه کن. برخیز و مشامت را از بوی برگها بینصیب مگذار! به صبح، سلامی دوباره آغاز کن.
( تازه شو. با نسیم زیبای سرچشمههای پاک صبح، جانی دوباره به حیات خویش ببخش. بوی نم و چکچک جسته و گریخته باران هم زیباست. به پاییز سلام کن!
( صبح، بوی سرود درختها و زلالی چشمهسارها را میدهد. درختان، سایههای خویش را به چشمان ما سپردهاند و جویباران، به امید وصال دریا در شتابند. سلامی صد رنگ بر صبح زیبای پاییز هزار رنگ!
( عاشقانه، صادقانه و خالصانه، به صبح پاییز سلام کن؛ سلامی که از تصنیف گرم آفتاب، فروزانتر باشد. تو هم میتوانی به صورت سرد پاییز سبوسبو نور بچشانی.
( در این صبح دلانگیز به پاییز، سلام کن! بیا امروز مانند پاییز،
خستگیها را به شانههای باد بسپاریم تا به دوردستترین سرزمینها ببرد!
( دوباره زنگ مدرسه، دلنشینترین آهنگ را مینوازد تا کلاس، زمزمههای محبت معلم را در پژواکی مقدس، به ژرفای جان و اندیشه دانشآموزان فروریزد. سلام پاییز، سلام مدرسه!
( هر سال، پیش از باز شدن مدرسهها، قاصدکهای سبکبال از راههای دور میآیند تا به تو یادآوری کنند که پاییز دارد از راه میرسد و ماه مهر، به زودی فرا میرسد؛ همان مهری که سالهاست مهرش به دلها نشسته است. ماهِ رویِش، ماه پویش. سلام بر مهر و دانشآموزانش! سلام به دانشآموزان و مهرشان!
( گوش کن! صدای زنگ مدرسه میآد. انگار همین دیروز بود که دست مادرمون را میگرفتیم و به مدرسه میرفتیم. اون وقت لبخند مهربون و صدای گرم معلم، دلتنگی خونه و خونواده را از یادمون میبرد. چه مهرهای پر از مهری داشتیم، یادش بهخیر... سلام!
( راستی چهقدر از سادگی و مهربونی روزهای مدرسه و درس و پاییز دور شدیم. چهقدر بزرگتر شدن ما، بین ما و شادی اون روزها فاصله انداخته، ولی با این همه، هنوز هم با مرور این همه خاطره میشه به سادگی و مهربونی اون روزا برگشت؛ چرا که مهربونی همواره در رگهای زمان جاریه. سلام!
( با آواز کلاغها، با صدای خشخش برگها زیر پای عابران، با همهمه و شلوغی بچهها در زنگ تفریح در حیاط مدرسه، با نگاه مهربان رفتگر پیر محل که برگهای پاییزی را جارو میکنه، با آوازهای رنگی پاییز، هنوز
میشه به دوردستهای خاطره سفر کرد. سلام!
( راستی ما چهقدر خاطره داریم از این فصل زیبا. پاییز، فصل کوشش و تلاشه. بعد از سه ماه تابستان، با انرژی دو چندانی که به دست آوردید، تصمیم بگیرید برای رسیدن به جایی که دوست دارین لحظهای از تلاش دست برندارید. آرزومندیم همیشه در مسیر زندگی به آرزوهای زیباتون برسین. سلام!
( آبی، زرد، سبز. مداد رنگیها را یکییکی کنار دفتر میچیند؛ به یاد روزهای خوش کودکی، همان روزهایی که آسمان را آبی میکشید و خورشید را زرد. همان روزهایی که کاغذ سفید نقاشیاش پر از درختان سبز بود، همان روزهایی که تا دستش را دراز میکرد، بزرگترین ستاره آسمان مال او بود، همان روزهایی که شبهایش بوی قصه مادربزرگ میداد، همان روزهایی که تا عصر میشد، صدای غلغل سماور مادربزرگ بلند میشد، همان روزهایی که نیازی نداشت بزرگ باشد تا همه دوستش داشته باشند، همان دوران خوش کودکی دیگر... سلام!
( خاکستری، سیاه، زرد. مداد رنگیها را یکییکی برمیدارد؛ به یاد روزهای شیرین کودکی نقاشی میکشد. حالا ولی بزرگ شده است. آسمانی میکشد خاکستری. خورشید را سیاه میکند و با خودش فکر میکند هنوز یاد نگرفته این خسوف است یا کسوف. کاغذ سفید نقاشیاش پر از درختان زرد میشود، بوی پاییز همه نقاشیاش را برمیدارد. سلام!
( پاییز که میشود، یعنی صبح یک فنجان چای دستت بگیر، پشت پنجره
بایست و بچه مدرسهایها را تماشا کن، به یاد همه روزهای خاطرهانگیزی که پشت سر گذاشتهای! سلام!
( به پاییز سلام کن! درست است که گل سرخ راهش را کج کرده، اما صبح، بهارِ روز است و آغاز مجالی تازه. گلی سرختر از آتش را در این خزان برگریز به خودت هدیه کن!
( به پاییز سلام کن! پنجره را بگشا، حتی در قلب این روزهای سرد، در متن پاییز و در ضمیر سرما هم، شادترین تصویرها از صبح هویداست.
( وقتی غنچه صبح شکفته شد و خورشید شعله برافروخت، پنجرههای پرطراوت امید، خندهکنان، نور را به وسعت آبی دل، فرا میخواند برای شنیدن سلام شما.
( همصدا با باران زیبای پاییزی و در جشنواره برگ و رنگ و صدا، به مهربانی بیندیشیم، به پویایی و تلاش، و روز خود را اینچنین پرشور و مهربان آغاز کنیم. به یکدیگر لبخند بزنیم تا نشاط و شادابی، دیوارهای افسردگی و غم را کنار بزند و روز با تمام روشنیاش بر ما در بگشاید، دری به وسعت سلام.
( صدای موسیقی باد و ضرباهنگ باران بر شیشه پنجره را میشنوی؟ بلند شو و به شکرانه این همه زیبایی، درهای شادابی و کوشش را بر خود بگشا. خشخش برگها، سلام دوباره خورشید و این روز دلانگیز پاییزی را دریاب و به امید خداوند، به کسب معاش برخیز! سلام!
( در این صبح دلانگیز، به این دنیای رنگارنگِ پاییزی قدم بگذار تا تجربه لحظههای آن را درک کنی؛ چرا که زمان در سکون گامهای تو، یک
دَم هم از چرخش خویش باز نمیایستد. سلامی نو کن و به جوشش درآی!
( هوا مسیحادم است و نسیم صبحگاهان میوزد. سلام، خیابانهای سحرخیز شهر؛ ابرهای نیمه خواب؛ گلدانهای در اشتیاق باران؛ دستهای رها در نسیم پنجره! سلامی نو بر صبح زیبای پاییز!
( دوباره صبح پاییز از راه رسید و در خیابانهای شهر، عطر حضور کودکان دبستانی جاری شده است. شاخهها، کمی بارانی است و این نشانههای سردِ سحری است که پرواز کرده است. به پاییز سلام کن!
( چشمانت را باز کن و نظاره کن کرشمه زلالِ صبحِ خداوندی را، که چگونه دلبری میکند و صورت ماهش را به گل نیلوفر باغ مینمایاند. گل نیز نه به بهانه سرما، بلکه از شوق دیدار نور است که گریبان چاک میکند. تو نیز برخیز و ارمغان جوانی و جوشش باش!
( بقچه بیریای صبح که باز میشود، فرق نمیکند سردسرد باشد یا گرم و سوزان، یک لیوان چای گرم با تبسمی دلنشین، دهان گس شب را به مزه ناب یک روز پربار شیرین کن!
( چشم بگشا! باغچه امروز با برگهایش قالی هزار رنگی را به نمایش گذاشته است، به حق زیباییاش حرف ندارد، پس تو هم به این صبح دلآرای دلآرام دلآذین، سلامی دلنواز کن!
( باد رخسار سرد جادهها را نوازش میدهد. در هوای پاک صبح، نفس بکش و تمام سلولهایت را از طراوت و تازگی پر کن!
( شما را به جشنواره رنگها، جشنواره باد باران و ابر دعوت میکنیم...
به جشن سلامهای ساده صبحگاهی در روز دیگری از خزان...
( دریچه نگاهت را بگشا! باد تا افق روشنایی بالا آمده است و بلندتر از آفتاب، به همه شمعدانیهای پشت پنجره سلام میگوید؛ سلام، صبح بهخیر، عجب صبحی است، صبحهای دلانگیز پاییز!
( ای صبح، ای فرزند لطیف آسمان، ای تلاوتکننده شعله کمسوی خورشید، اینک آمدهام از دیار سبزترین دریا، تا تو را با آبیترین گلواژههایم در این رنگینترین روز رخت افکنی باغچه بسرایم.
( سلام میکنم به سپیده صادقی که بر اولین ساعات بیداریام، عطر سرشار تکاپو میریزد و من سرشار از حیات، با زمزمه خورشید بر لبانم، به راه افتادهام تا طعم تکاپو را با ولعی سرشار ببلعم.
( از خانه که بیرون میآیی، کوچههای رنگارنگ صبح، برای عابران دست تکان میدهند و میگویند: سلام، روز نو بر تو مبارک!
( در این سپیدهدمان مهآلود، از پشت شاخههای پرطراوت بارانزده، خدای زیباییها تو را صدا میزند. پنجره را بگشا و سلامی تازه نثار این صبح دلانگیز کن.
( صبحی تازه در راه است، صبحی پاییزی همراه با نسیمی خنک که مرا آنچنان سبک میکند که از خوابآلودگی خویش میگریزم و به هیاهوی روز پناه میبرم. سلام، صبح بهخیر شکوفههای هزار رنگ امید!
( خورشید کم سوست، اما هنوز هم بر تاقچههای روحم میدرخشد. پس ای صبح پاییزی، ای تازگی، ای نیاز همیشه و ای معبود، با یاد تو به
بندگانت سلام میکنم!
( رایحه دلپذیر صبح، همه جا را پر کرده است. صبح است؛ صبحی پر از زندگی، گویا برگ نیز به امید رویشی دوباره خود را به زمین میرساند.
( قطره قطره، با خنکای نسیم بیدار میشویم. صبح، با آن صورت رنگینش، وقتی که از راه میرسد، همه را شیدا میکند. سلام بر این زیبایی و این صبح نو!
( به شکرانه اینکه امروز، فرصتی دوباره یافتی تا پلکهایت را به روی زندگی باز کنی و به صدای رختافکنی پاییز گوش فرادهی، از جا برخیز و غفلت را به دست باد بسپار!
( زمین، آرامآرام، پلکهای خسته خود را بر هم میگذارد تا در دریچه روشن چشمانش، اندکی به استراحت بنشیند تا در بهاری دیگر، نگاهی نو به عظمت آغازها داشته باشد، اما ما چشمهایمان را به روی تمامی زیباییهایش باز میکنیم و با گامهایی استوار، از بستر آرامش زمین برمیخیزیم.
( عطر جانفزای صبح پاییزی، در تن و جان خسته خفتگان میدمد تا روح شاداب امید، بر شاهرگ زندگی جوانه بزند. بر این صبح دلانگیز، سلام.
( سلامی گرم بر این روزهای سرد طبیعت مینشانیم و تابلوی پرشکوه آفرینش را در چشمان خمار صبحدم، به تماشا مینشینیم.
( صبح است؛ جامت را از میِ ناب و روحبخش سحرگاه لبریز کن! بر چهره خورشید سلام کن. درست است که این روزها کمرنگ است، تو
پررنگ باش!
( برخیز که سلولهای بدنت، آمدن رسول آفتاب را جشن گرفتهاند، صبحی نو از راه طولانی و سرد شب رسیده است، به این میهمان سلامی عاشقانه کن.
( موسیقی باد با نوازش برگها، سمفونی زیبایی را به نمایش گذاشته است و برگهای هزاران رنگ، زیباترین تصنیف رنگها را به رقص کشیدهاند. چشمانت را بر این نمایشگاه هنر باز کن! اختتامیه نمایشگاه، قابل تمدید نیست!
( صبح، تمدید آهنگ نور است و تکثیر چراغهای امید در این روزهای کمیابی خورشید. با تولد صبح، بوستانی ناگهان از سرور، ارزانی چشمها میشود، ای پاییز! ای طراوت همیشه! دوستدارانت را دریاب!
( صبح دمیده و خیال نازک پروانه، در شعر قشنگ صبح جاری است، بوی گلهای تر صبحگاهی فضا را عطرآگین کرده است. آفتاب آمده تا بیماری غنچههای سرمازده را درمان کند. سلام بر آفتاب، آن طبیب حاذق دشت صبحگاه!
( صبح پاییز با آن خنکای نشاطآورش از راه رسیده است. بلند شو و پنجره اتاقت را باز کن و چشم بر معاشقه آفتاب و زمین مبند. نکند نور و سرود سرمست نوش باشند و تو بیخبر در کسالت و غنود!
( خورشید زرین پیکر، رنگ طلا بر دل آبی آسمان پاشیده است. و باغچه رنگین کمانی از هزاران رنگ را بر برگهای باغچه پاشیده است! صبح بهخیر آفتاب! صبح بهخیر سلام و مهر!
( صبح آمده است. رنگارنگ برگها را بر تن چشمت بپوشان، از خدا
بخواه تا صبح اولین روز بهار، تازه بمانی. در پاییز هم میتوان زندگی را عاشقانه سرود.
( به آسمان سلامی دوباره خواهم کرد؛ زیرا میدانم ابرهای نیلگونش با نمنم احساسشان سلام مرا پاسخ خواهند گفت!
( پنجره پر شده از پاییز را باز کن، بگذار یالِ اسبِ باد گونههایت را نوازش دهد. یادت نرود بر این شکوه آفرینش، سلام کنی!
( خداوندا! سلام بر معجزه بزرگ تو... سلام بر انبوه سایهگستر مژگان درخت که رنگارنگی را به اوج رسانده است، سلام بر پاییز.
( نسیم از لابهلای برگهای پاییز میگذرد. چه طربانگیز است، آفتاب پاییزی. چه روحافزاست، هلهله ممتد پرندههای به صف کشیده. گوش کن! آسمان با لهجه بارانی به زمین سلام میگوید.
( باز هم روزی دیگر... باز هم فرصتی همراه با لحظههایی از جنس پاییز و از امید لبریز. من با تو همراه میشوم تا با هم برای ساختن فردای زیبایمان قدم برداریم و با وجودی سرشار از آرامش، چون طبیعتی که اکنون میرود تا آرامشی وصفناشدنی را تجربه کند، ایمان بیاوریم که در پسِ هر پاییز و زمستانی، بهاری نهفته است.
( سلام... هر روز که با شروع صبحی دیگر با تپش قلبم چشم میگشایم، از صمیم قلب لبخند میزنم؛ چرا که خدایم به من فرصتی دیگر میبخشد تا لذت بودن در طبیعت پاییزی را تجربه کنم و آنگاه که با هر قدمی که برمیدارم، شعر موزون پاییز را از اعماق برگهای رنگینش میشنوم. من نیز موسیقی محبت و صمیمیت را زمزمه کنم.
( سلام، سلامی از جنس محبت، تقدیم به تو که قلبی همیشه بهاری در وجود مهربانت خانه دارد و هرگز دستخوش پاییز و پاییزان نمیشود. برایت روزگاری همراه با عشق، امید و دستیابی به آرزوهایت، آرزو میکنم. همه لحظههایت سبز... .
فصل پاییز، نماد دوره میانسالی
هر کدام از فصلهای سال، نماد دورهای از زندگی انسان است. بهار، دوره کودکی؛ تابستان، دوره جوانی. اینک به پاییز رسیدهایم، پاییز هم نماد دوره میانسالی ماست، دورهای که پل میان جوانی و کهنسالی است. این دوره را با تجربههای خوب بگذرانیم.
( گذرگاه پاییز، یادآور رهگذر عمر، از جوانی به میانسالی است. اگر تابستان را فرصت جوانی بدانیم، پاییز رسیدن به میانسالی است و این طبیعت است که به ما در هر فصل، فصلی از عمر را نشان میدهد. هنگام بهار در کوچ کودکی گام مینهد و تابستان رسیدهها را در حسرت گذراندن آن روزها وامیدارد. هنگام تابستان نیز سیر جوانی میکند و آنان را که از جوانی عمر کوچ کردهاند، به یاد روزگار گذشته میاندازد. این ویژگی طبیعت است تا فصلهای زندگی را در قاب چهار فصل به نمایش گذارد و اکنون نوبت به پاییز رسیده است تا جلوهگر فصلی دیگر از عمر باشد. فصل میانسالی در عکاسخانه پاییز ظاهر میشود و در قاب
حساس و زرد آن مینشیند.
( عبور از تابستان و رسیدن به پاییز، هر سال رخ میدهد و تلاش تکراری طبیعت برای کامل کردن سیر طبیعی خود است، اما میتواند پیامی دیگر نیز داشته باشد و آن یادآوری گذر از دوره جوانی و رسیدن به فصل میانسالی است، گویی طبیعت هر سال با گردش معنادار خود، سیر و سلوک عمر را یادآور میشود و البته تا هنگامیکه وارد آن فصل از عمر نشدهایم، درنگ در مفهوم هر یک از این فصلها برایمان پیش پا افتاده و گاه نامفهوم است، اما کافی است به اندازهای که از کوچه پاییز میگذریم، همان قدر نیز در مفهوم حضور و رفتنش تأمل کنیم تا گذر فصلها برایمان کلیشهای نباشد و هر فصل نماد فصلی از عمر شود.
( پاییز هم برای خود جلوهای زیبا و باشکوه از طبیعت است و اگر به آن توجه نکنیم، چشم بر زیباییهای آن بستهایم. برخی افراد با فرارسیدن فصلهای سرد پاییز و زمستان، رخوت و سستی به سراغشان میآید و دیگر به زیباییهای نهفته آن فصلها توجهی ندارند. میانسالی نیز اگر خزان عمر باشد، فرصتها و زیباییهای خود را دارد. در این میان، کسانی میتوانند از این دوره، بیشترین بهره را ببرند که به فصل میانسالی توجهی ویژه داشته باشند. میانسالی نیز همانند پاییز، تصاویر و زیباییهای خود را دارد. کافی است آن را بر سر سفره احساس درک کنیم و قدر لحظههای رسیدن به آن را بدانیم.
( کوچه فصلها، به پیچ پاییز رسیده است و از تب و تاب و شور و نشاط تابستان، خبری نیست. انگار همه چیز در این رهگذر به تثبیت
میرسد و از این به بعد جریان زندگی رو به سراشیبی میگذارد. درست مثل پایان جوانی و گام نهادن در دوره میانسالی که آمدن آن باعث ثبات شخصیت و تثبیت رفتارهای فردی میشود. در میان نشانههای طبیعی که در اطراف ما وجود دارد، تنها فصلی که میتواند سیر تحول و دگرگونی انسانها را از جوانی به میانسالی تصویر کند، پایان تابستان و فرارسیدن پاییز است.
( خلوت کوچه خزان، در فرو افتادن برگها بر هم میخورد و در التهاب گلبرگهای گل سرخ به پایان میرسد. دیگر از آمدن سبزدانههای شاخه به میهمانی باغچه، خبری نیست. گویا انرژی تابستان به پایان رسیده و اکنون وقت آمدن پاییز است؛ پاییزی که رنگش بر حضور آن گواهی میدهد. فقط کافی است در ازدحام برگها، آن را جستوجو کنیم. پاییز، درنگ فصلهاست. همانطور که میانسالی فرصتی برای بهره بردن از داشتهها و تثبیت موقعیتهاست و در این رهگذر، تنها دو چیز دگرگون میشود. یکی تابستان که جای خود را به پاییز میدهد و دیگر میانسالی که جایگزین جوانی میشود.
( نگران نباش، اگر دوره شباب به سر آمده، ولی هنوز هم میتوانی شکوه دانش و خرد و تجربهات را در اوج بنشانی!
( گفتم غروب پاییز نسیم خنکتر میشود، کمتر به پارک برو، با خنده گفت: هر چهقدر مسنتر میشوم، حس میکنم به طبیعت نزدیکتر میشوم!
( میانسال، همچون پاییز است که برگ را به سختی میرویاند و به
راحتی بر باد میدهد، معدنی از تجربههای فاخر است که به سختی به دست میآورد و به راحتی در اختیار دیگران قرار میدهد.
( میانسال، همچون درخت که در بهار در اوج شکوفایی بوده، در جوانیاش در اوج شکوه و قدرت بوده است که اکنون در پاییز زندگیاش هیچگاه غره به نیروی جوانی نبوده و همچنان متواضع و قانع و سپاسگزار است.
( کتاب خاطرات زندگی والدین، پر است از قصههای پاییز و خاطرات روزهای جوانی. آنها به اندازه همه موهای سفید و سیاهشان خاطره دارد از روزها و شبهای پاییز!
( نگران نیست اگر در پاییز زندگیاش، جوانی و طروات بهار عمر را به همراه ندارد. به او همین که فرصت دیدن دوباره پاییز را داده است، خوشحال است و قدمهایش را استوارتر برمیدارد تا خمودگی زندگی برای خودنمایی مجالی نیابد.
( زیباست که در سالهای میانه عمرت، پنجره قلبت را باز میگذاری و بال فروتنی را به رویم میگشایی تا تجربههای ارزشمند زندگیات را چون درختی در اوج شکوفایی در اختیارم میگذاری.
( والدین عزیزم، اکنون که در پاییز عمر گرانبار زندگیتان هستید، به خود میبالم که در بهار عمرم نهالِ تنم را پر از شکوفه کردید و در تابستان مرهمی از ناز و نوازش بر زخمهای زندگیام نهادید، در پاییز، بارانِ عاطفههای صمیمی را بر قلبم نشاندید، در زمستانش سردی اندوههای قلبم را زدودید و مرهمی از ناز و نوازش بر زخمهای زندگیام نهادید.
( سالهایی که از عمر ارزشمند تو گذشته، غزل لطیف روزگار است. در ژرفای دیدگانت راز سالها استقامت و ایثار نشسته است. پاییز عمرت فرا رسیده، اما برای من هنوز هم تندیس مقدس شادابی و فرح هستی!
( پاییز زندگیات فرا رسیده است. درخت زندگیات رو به فرسودگی نهاده، اما هیچگاه فراموش نکن که دستانت روزی زیباترین شکوفهها را تقدیم کرده است.
( در بهار زندگیات کتاب عشق را گشودی. تو در مزرعه زندگیات، بذر سپیده و مهر کاشتی و اکنون در پاییز زندگیات پربارترین محصول تجربه را درو میکنی!
( در پاییز این سالها، آفتاب عمرت به میانه آسمان قرار گرفته و درخت کوششت به بار نشسته است. تلاش بیشائبهات در بارگاه الهی، پذیرفته باد.
( بهار کودکیام به بازی با پروانههای بیقرار رنگارنگ بوستان زندگیام گذشت و من بیخیال از گذر لحظهها، فقط به خندیدن میاندیشیدم و شادی؛ هرگز پاییز عمرم را نمیشناختم.
( حال که با تماشای پاییز، میدانم من نیز پاییزی از لحظههایم را تجربه خواهم کرد، تلاش میکنم بهار و تابستانم پُربار باشد تا در فصل ناتوانی، حسرت گذشته را نداشته باشم.
( بهارم رنگارنگ بود و دلفریب و تابستانم، فصل به بار نشستن زحماتم و دیدن ثمره تلاشم. اینک که پاییزان در سر راهم قرار گرفته، در اندیشهام چگونه از مرز جوانی بگذرم و به دنیای میانسالی گام نهم؟
( سبزی بهار، زردی پاییز، سرخی تابستان و سفیدی زمستان، چهار فصل از زندگی مرا به تصویر میکشد و من به همه اینها عشق میورزم، چون دنیای من در همین چهار دوره میگذرد و چه زیباست وقتی پاییزم به آسانی سپری شود.
( روزگار به سرعت سپری میشود. روز میآید و به راحتی جایش را به شب میدهد و من در آینه جوانیام، ایام میانسالیام را نیز نظارهگرم؛ چرا که میدانم چون پاییز به استقبال میانسالی خواهم رفت.
( کودکیام پُر بود از شکوفههای رنگارنگ بهاری و تابستان که میشد، من همپای پدربزرگ، سیبهای سرخ را از شاخه میچیدم و در پاییز خوش میگذشت. زمانی که با مادرم برگهای خشک حیاط را جارو میکردم، گذرگاه جوانیام را دوست دارم، چون برایش مهیا هستم.
( پاییز با آن نسیمهای خنک و بارانهای باطراوت و دورنگی که در طبیعت است، انسان را به یاد دوره میانسالی میاندازد. وقتی موهایش جوگندمیشده و بیشتر به پختگی رسیده است و سنگین و محجوب، بیشتر تفکر میکند، آرامش خاصی دارد و البته دلتنگی از همان نوعی که انسان در میانسالی، کاملاً با احساس آن عجین است.
( نگران نباش، اگر دوره شباب به سر آمده است. هنوز هم میتوانی شکوه دانش و خرد و تجربهات را در اوج بنشانی!
چند برداشت آزاد از چشمانداز پاییز
( فصل پاییز فرا رسیده است و هر نشانهاش ما را به تأمل و تدبر در خلقت میخواند. برگریزانش به ما میآموزد که زشتیها را از خود دور کنیم و بیشتر به سمت معنویات مایل شویم. مهاجرت پرندگان، هجرت از بدیها و رفتن به سوی فضیلتهای انسانی و زندگی بهتر، حرکت و تلاش را به ما میآموزد، باران زیبای پاییزی، شستوشوی روح از پلیدیها را یادآور میشود و وزش بادهایش، دعوت به حرکت و تلاش و دوری از رکود و یکجانشینی است.
( پاییز آمد. بار دیگر خزان میهمان حیاط خانه شده! انگار حیاط خانه را تزیین کرده باشند. پاییز شاه بیچون و چرای فصلهاست. اگر پاییزی نبود، تولدی دوباره هم نبود. بهار با تمام شکوه و جلالش تسلیم رنگهای پاییز است. پاییز، زیباترین تابلوها و طبیعیترین عکسها را آنچنان کمرنگ میکند که گویی خود اولین و آخرین زیبایی است! کدام نقاش توانسته عظمت پاییز را آنگونه که هست، به تصویر کشد؟ پاییز شاهکار
نقاشیهای خداست.
( نگاه کن... ثمره این درختان، ریسمانی از چراغهای رنگین شدهاند. این پرتغالهای نارنجی را میگویم که در لابهلای برگها در این صبحدم میدرخشند. نگاه کن... این انارهایی را که دَم غروب پاییز به رنگ خورشید سرخ شدهاند، نگاه کن به این آفتاب کم پیدای پاییز!
به راستی خدایی هنرمند در خلق این همه رنگ و زیبایی نقش دارد.
( باد میوزه و از راه دور خودشو میرسونه به سرزمینی که به حضورش نیازه. دلتنگی ابرها رو میفهمه و دستشونو میگیره تا آشتی بده، ابرهایی که غم کدرشون کرده و بغض، گلوشونو سنگین. باد میوزه و سرود آشتی و دوستی رو تو آسمون رها میکنه و ابرها، همو در آغوش میکشن. بارون، گریه شوقه، نه غم. زمین هم بینصیب نمیمونه از این جشن پاییزی و قلب تبدار تابستونیشو سیراب میکنه، از خنکای بارون. بیاییم از باد کمتر نباشیم.
( شاید تنها کسی که از اومدن پاییز خوشحال نیست، رفتگر پیری باشه که با هر نسیمی دچار دردسر میشه و مجبوره از نو برگا رو جارو کنه. یادمون باشه فراموش نکنیم لذت این روزهای قشنگ پاییزی رو مدیون دردسرهای دیگرانیم.
( پاییز و نشانههای زیبای آن، تأمل و تفکر بیشتر ما را میطلبد، تا بیاموزیم چون رنگهای زیبایی که برگهای زرد و قرمز و نارنجیاش به خیابانها پاشیدهاند، به زیبایی زندگی بیندیشیم و با یکدیگر با خوشرویی
رفتار کنیم. ( پاییز به ما یادآوری میکند که چون طبیعت مدام در حال تلاش و جستوجو و تکاپو و رفتن به سمت نیکوترین مقاصد باشیم و چون باران پاییزی که زمین را معطر میکند، روح و جسممان را به رایحه انسانیت معطر سازیم.
( پاییز، مظهر عدالت خلقت است که برگهای سبز و شاداب بلندترین و تنومندترین درختان را همانگونه که برگهای نونهالان کوچک و رشد نیافته را راهی میکند، به زمین میسپارد و هر بهار، نتیجه پاییز قبل از خود است. پاییز، نفی غرور است. پاییز درختانی را از جامه برهنه میکند که روزی فخرفروشی مطلق بودند.
( چشم که میگشایی، خیابانی میبینی که با برگهای زیبا فرش شده، فرشی که هیچ بافندهای نمیتواند چون آن بیافریند. حسی غریب تو را فرا میخواند تا در نهایت لذت قدم برداری و به آوازِ ظریف برگها گوش دهی، آنجا که تو را میخوانند تا شعری را که پاییز در ستایش پروردگار سروده با گوشِ دل بشنوی و تفسیرش کنی.
( نسیمی از جنسِ پرواز سبک پرندگان پر میگشاید و در مسیر خود تمام برگهای رنگارنگ پاییز را در آغوش میگیرد و به آسمان میبرد، آنقدر بالا که شاید در هفتمین آن با دنیایی از احساس لطیف بازمیگردد، احساسی که تو را در ظرافتِ زیباییِ تابلوی طبیعت به اندیشه وا میدارد که چگونه است که برگی، چندین رنگ را در خود جای داده؟
( نفس میکشی. انگار روحت تازه میشود. در میان پاییز ایستادهای، اما تو خوب میدانی، تمام این نعمتها برای این است که بدانی، باور کنی
ایمان بیاوری که خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد.
( کوچه را که نگاه میکنی، انگار خودت همان نسیمی هستی که آرام و بیوقفه میآید تا پنهانی، برگی از شاخه بچیند و به آسمان بسپارد و آن وقت با خودت میگویی: «عجب صبری خدا دارد»، خدایی که به یک لحظه از طبیعت جان میگیرد و در دمی دیگر جان میبخشد.
( چهقدر بوی خاک را دوست دارم، وقتی به باغچه خزانزده حیاطمان باران میزند. انگار دلم پر میگشاید و روی برگ خشکیده هزار رنگ مینشیند و به آیندهای سبز، چشم میدوزد. من از جنس بارانم... من از تبارِ آسمانم... من همانم که همه فصلها را دوست میدارم و پاییز را نماد امید به فردایی بهتر میدانم. خدایا! من این همه شگفتی را در کجای ذهنم جای دهم؟
( پاییز، فصل جادوی رنگهاست؛ فصل غوغای زرد و نارنجی و ارغوانی، وقتی باد این همه رنگ را به هم میآمیزد و چهره بیهمتایی از طبیعت را به رخ میکشد. پاییز فصل روزهایی است کوتاه، که با غروب افسانهای به شبی بلند دوخته میشود و در این میان، نمیتوان از عطر جادویی پاییز که با طعم باران و بوی کاج همراه است، گذشت. پاییز، نوای آهنگین قطعهای است که رؤیای خاطرهانگیز روزی بیهمتا را تا همیشه زنده نگه میدارد و برای دیدن این همه شکوه و جلوه کافی است روی نیمکت چوبی، گوشه دنج پارکی نشست و چشم بر این همه زیبایی دوخت.
( شاید... شاید به اعتبار پاییز بتوانی برگهای خشک جانت را، بیآنکه دلبسته و وابسته آنها باشی، بریزی، تنت را با قابی به رنگهای قرمز و
نارنجی زینت بخشی و به خورشید بگویی، امیدوارانه بتاب که من زیباییهای پاییز را دیدهام و میتوانم به آیندهای بهاری و سبز امیدوار باشم.
( پاییزانِ طبیعت، تابلوی هزار رنگ آفرینش است که تو نگاهش میکنی، خیره میشوی، مات و مبهوت میمانی؛ چرا که نمیدانی خدا این همه رنگ را از کجا آورده است و تو چگونه باید او را سپاس گویی، چگونه باید به او بگویی دوستش داری. پاییزان، قطرهای از دریای زیباییهای آفرینش است که پروردگار در برابر چشمانت قرار داده تا ببینی و او را عاشقانه عبادت کنی.
( نفس که میکشی، عطر خاکِ بارانخورده باغچه به مشامت میریزد. شوقِ شیرینی از شور پرواز زیر پوستت میدود و زمانی که نسیم گذرانِ پاییزی صورتت را مینوازد، چشمهایت را که میبندی، خودت را پرندهای میبینی که روی شاخه خشک درخت تاک نشسته و شعر امیدواریاش را بیوقفه زمزمه میکند. اینجاست که پاییز را با تمام وجود حس میکنی و همآغوش باد، همراه برگها میپری تا زیباییهای خزان را بیشتر و بهتر ببینی.
( رنگینکمان، رنگهایت را دوست دارم و زمانی که نمیتوانم بعضی از آنها را تشخیص دهم، میفهمم خدایم چهقدر بزرگ و تواناست که چنین تابلویی از طبیعتِ بینظیر پاییزی به تصویر کشیده است، اما گاه نمیدانم، حالا که من انسانم و اشرفِ مخلوقات، چگونه از او تشکر کنم، اما دوست دارم از صمیم قلب به تو بگویم: پاییز من! تو تنها گوشهای از مهربانی
خدایی؛ خدای مهربانی که بینهایت زیبایی را به دنیا هدیه کرد تا بگوید در پاییز هم میتوان بهاری سبز را انتظار کشید.
( کوچه ما، میزبان باران پاییزی است؛ بارانی که میبارد و همه چیز را میشوید، حتی برگهای خشک ترکخوردهای را که باید بروند و چند صباحی دیگر جایشان را به دیگران بدهند. او چون خالقش چنان بخشنده است که طراوتش را از هیچ کس دریغ نمیکند. کاش میشد برای لحظهای در چشم ابر مینشستم و خندیدن طبیعت پاییزی را به وقت ریزش باران تماشا میکردم.
( من عاشق خدایم! و هرچه را که او در نهایت دقت و ظرافت آفریده، دوست دارم. از اینکه میبینم سرو چه سبز و استوار، کنار درخت سیب ایستاده و در نهایت غرور، عریانی و شکستن دانهدانه برگهایش را نظاره میکند، میتوانم بدانم در این نیز رازی نهفته که باید در سفرنامه هزار رنگ پاییزی، بخوانمش. شاید در نگاه اول، این تضاد تأملبرانگیز غمگین باشد، اما اگر این همه زیبایی نبود، زشتی معنا میداشت.
( واژهها بیایید و در کنار هم از پاییزان بگویید؛ از صبوری باغِ آلبالو و از شکیبایی باغبان که در آهنگِ ریزش برگها نیز به باغ میرود تا همه شاخهها را برای بهاران مهیا کند. قدم که برمیدارد، انگار باغ یکصدا از دستهای پینهبستهاش تشکر میکنند و باران که میبارد، قطرهها، پیشانی چروکیدهاش را بوسهگاه خویش قرار میدهند. میتوانی درک کنی که پروردگار این همه زیبایی را آفریده تا تو از آن لذت ببری. نقاش طبیعت در نهایت ظرافت، خزان را در برابر دیدگانت گذاشته تا تو نیز حتی در
خزان زندگیات، زیباییها را فراموش نکنی.
( ابرهای سیاه پاییزی به آسمان نشستهاند تا تو را میهمانی رحمت خدا کنند. چتر را کنار بگذار. آرامآرام در کوچه خزانزده قدم بردار و با دقت به ترانهای که قطرهها میخوانند، گوش بسپار. تو میتوانی این ترانه را هر جور که بخواهی معنی کنی، اما یادت باشد، ماندنیترین ترانه آن است که در قلبت خانه بگیرد و روحت را در کنار ابرها و در جوار قطرهها قرار دهد. پاییز را به خاطر بسپار.
( پاییزان، برگریزانِ طبیعت است. آنجا که آسمان آبی، سایهگستر زمین رنگارنگ است و تو محبت را از درخت میآموزی؛ زمانی که سایهاش را از هیزمشکن نیز دریغ نمیکند. تمام پاییز، درسی است برای زندگی و آغازی است، برای تنفس و لذتی است، برای رسیدن به آرامشی وصفناشدنی.
( نگاه کن، باد پاییزی میوزد و از میان ِبالهایِ سیاهِ کلاغها میگذرد و در لابهلای شاخههای خشک درختان، برگهای هزار رنگ را میچیند و با موسیقیِ ملایمی، آنها را به پرواز درمیآورد. من ماندهام خداوند مرا شایسته نظارت این همه زیبایی قرار داده است، تا به قدرت بیمثالش بیشتر پی ببرم.
( گاه در بهار زندگیات، زمانی که همه چیز پُر از نشاط و سرسبزی است، با خزانی خشک و اندوهگین روبهرو میشوی، نهالی که خودت آن را در خاک گذاشتهای، به یکباره به خشکی میگراید، اما اینجاست که بیاختیار پاییز طبیعت را به یاد میآوری که چهقدر به آمدن بهار دلخوش
است و چهقدر به رفتن پاییز خوشبین. پاییز طبیعت میتواند مثال زندهای برای امیدواریِ تو باشد؛ امید به آیندهای سبز و روشن که زندگی را در وجودت زنده نگه میدارد.
( نسیم پاییزی که میوزد، آرام و در نهایت شکیبایی، برگهای خشکیده را از شاخه جدا میکند و هرگز در برابر مقاومت آنها کوتاه نمیآید. او صبور و بیباک، همه باغ را پاییزی میکند و لبخندزنان به جایی دیگر میرود. تو چهقدر صبوری؟ چهقدر قلبت را میهمان شکیبایی میکنی تا بتوانی مسیر زندگیات را هموارتر کنی و آسودهتر برنامههایت را انجام دهی. نسیم پاییزی را به یاد داشته باش و هرگز شکیبایی را فراموش نکن.
( من از لابهلای شاخههای خشکیده درخت، به آسمان مینگرم و در عجبم، خدای بزرگ این همه شگفتی و زیبایی برای ما زمینیان به نمایش میگذارد، پس چرا نمیتوانیم حکمت خلق دنیا را درک کنیم. پاییز، برگهای زرد، شاخههای خشک، صدای گرفته کلاغها، جزیی از خلایق خداست که ما را به تفکر وا میدارد، به اندیشهای زیبا رهنمون میشود و میخواهد بهتر بیندیشیم و بیشتر بدانیم.
( در پاییز نیز چون بهار میتوان خدا را دید و ایمان را ژرفا بخشید و گوهرهای ناب را شناخت. در برگهای زرد درختان نیز نشان از معرفت کردگار است.
(ای طبیعت، تو بهترین آموزگاری و توای دنیا، بهترین مدرسهای برای فرزندان آدم. دنیا، مدرسه بزرگی است. باید بیاموزی، وقتی فصلها به تو
میآموزند.
( چه حُسن اتفاقی است، تلاقی رویش و شکوفایی تعلیم و تعلّم و بهار علم و دانش با ریزش برگهای زرد و کهنه! این همه، فصلی از درسهای پاییز است. تلاش کن، امیدوار باش، دوباره سبز و تازه شو و بیندیش.
( خورشید، هر روز صبح به قلب آسمان میآید و در نهایت مهربانی و در اوج محبت، انوار طلاییاش را بر سر ما میبارد. تو نگاه میکنی، گرم میشوی و همه جا را روشن میبینی. او میتابد و برایش توفیری ندارد که اینک پاییز است و طبیعت خشک؟ یا بهار است و همه جا سبز و زمان ِخندیدن غنچه؟ او در این پاییز هم به مهربانی میاندیشد، به اینکه بتواند قلبی را شاد کند و لبی را بخنداند تو نیز مهربان باش، چون خورشید فروزان باش و پاییزان را به فال نیک بگیر.
( پرنده، بالهایش را میگشاید. حتی اگر بداند عمرش کوتاه خواهد بود، هرگز از پرواز ناامید نمیشود. او در ریزش برگها و در سمفونی رنگها نیز پرواز را تجربه میکند. پرنده، پاییز را هم دوست میدارد، حتی اگر فکر کند، شاید با گذر نسیمی از جنس پاییز لانهاش ویران شود. باز هم به پاییز و همه صفاتش عشق میورزد، چون میداند پاییزان نیز یکی از نعمتهای بیکران یزدان پاک است. تو نیز در همه حال پرواز را بیاموز و در آسمان قلبت خدا را در آغوش بگیر. پاییز هم خواهد رفت.
( پشت پنجره صبح، رو به باغچه کوچک حیاط خانهمان ایستادهام و در حالی که فنجان چای داغ مینوشم، گوش جان به صدای گنجشکها سپردهام که در لابهلای درختان خشکیده پاییز، نغمهسرایی میکنند. با
خودم میگویم، درختان گیسوان خود را به دست باد پاییزی سپردهاند، اما همچنان نبض زندگی میزند و ما باید به صبح، به زندگی، به آفتاب، حتی به ابرهای پاییزی، سلام کنیم.
( انگار کسی با انگشتان ظریفش دارد به شیشه پنجره اتاقم میزند. از خواب بر میخیزم، به سمت پنجره میروم. آری! این قطرههای باران است که بر شیشه اتاقم میخورد و مثل تیک تاک ساعت، مرا برای روزی دیگر و زندگی دوباره از خواب بیدار میکند. باران پاییزی، همچنان میبارد و موسیقی دلانگیزش مرا به ژرفای خیال میبرد؛ خیالی سرشار از طراوت و زندگی. من چتر خویش را میبندم. آهستهآهسته از لحظههای خیس باران عبور میکنم تا در صبحی دیگر شکفته شوم.
( چشمها را باید شست. پاییز را جور دیگر باید دید. پاییز فقط فصل خزان برگها نیست. در پاییز هم میتوان شکوفا شد. وقتی در صبح پاییزی، آهنگ زندگی را مینوازیم، میتوانیم زیر چتر باران به حس شکفتن برسیم. کوچه بارانخورده پاییز ما را به میهمانی صبحی باطراوت دعوت میکند. ما اگر کمی متفاوتتر به این فصل هزار رنگ نگاه کنیم، میتوانیم صبحی نو، سرشار از نشاط و شادابی را برای خود به ارمغان بیاوریم.
( آسمان ابری است و زیباست درک پاییز در زیر نمنمک باران. با خزان بساز! پاییز هم زیباست.
( پاییز آمده تا بین آب و آتش میانجیگری کند تا بتوانیم زمستان پر از سکوت را با همهمه تابستان مبدل سازیم.
( پاییز حکایت از درختی پربار دارد که میوهها و برگش روزی بر اوج بودند و امروز سر بر خاک گذاشتند و پوششی بر تن آن نیست، جز شولای عریانی!
( پاییز آمده است. پنجره را باز کن. بگذار ابریشم معطر باران، خود را به نفسهایت برساند! به زندگی سلام کن!
( هوا ابری است و آسمان، خورشید خود را پنهان کرده است، اما اگر خوشبین باشی، با نظاره بر هر برگ زرد میتوانی به اندازه همه برگهای درختان، خورشید را در دستان زمین ببینی.
( خزان آمده تا تو را با ترنم باران آشنا سازد. گوشهایت را خوب باز کن! سر کلاس درس پاییز، حواست به ریزش برگها باشد!
( بر قامت خزان، باد زیباترین ساز است؛ عریانی، زیباترین پوشش و باران، زیباترین تسلا و همراهی! آغوشت را بر نگاه بیرنگ باران باز کن!
( به پاییز ننگر که اکنون دست خالی و بیبار است. بذرهای امید زیادی در دامان این خاموش خفته است، تا ارمغانی باشد برای شما در بهار!
( پاییز است، فصل ِزردی برگ، فصل ِرقص بادهای وحشی، فصل چیرهدستی نقاشان بینظیر!
( پاییز است؛ هنوز پرندگان امید دارند که خستگی راه از تن بشویند. حشره خوشحال است که در پرتو برگهای خشک هم میشود پنهان شد. بوی برگ و گل سنگ هنوز هم زیباست!
( برگهای سبز درختان پاییزی میریزند، فنا میشوند یا به زبانی دیگر، خود را فدا میکنند تا درختان، جانی دیگر بگیرند و دوباره در بهاری دیگر
متولد شوند.
( رنگ از رخ مهتاب پریده، اما بر رخ زمین، زمانه پنجه اندیشههای رنگارنگ کشیده است! یال اسب باد در دستان ابرها خوش نشسته است تا با هم بسرایند، سرود طربانگیز باران را!
( آرامآرام سرما از راه میرسد، اما ذهن باغچه از خاطرات سبز هیچگاه تهی نمیشود. حس باغچه هیچگاه سخاوت خورشید را از یاد نخواهد برد و در بهاری دیگر بر محبتهای او چشم دارد!
( موهبتی است قدوم رنگین پاییز. کاش باد، اسبش را هر چه زدوتر زین کند. اوراق دفتر باغچه برای همآغوشی با زمین لحظهشماری میکنند!
( نسیم، دست نوازشش را بر صورت زمین میکشد، که گفته غروب پاییز، غمگین است و درختش بیبر، از برای هر صبح، با نشست هر شبنم، هر درخت این فصل میوهای از نور به دامن دارد!
( پاییز که میشود؛ یعنی به ریزش برگ درختان با دیده عبرت نگاه کن. بدیهایت را از شاخساران وجودت، فرو بریز!
( پاییز فصل رنگهاست. بغض فروخوردهاش، گاه گاه میشکند و دلتنگیهایش را باران میشنود.
( گویی پاییز، غریبانهترین شعر زمین را با خود مرور میکند، اما در بیتهای آخرش میرسد به امید آمدن بهار.
( پاییز، فصل غوغای رنگهاست. به پاییز باید نگریست و در شکوه خلقت پروردگار، سجده شکر به جای آورد. وقتی سبزی درختان به سرخی و زردی میگراید و باد، خشکی برگهای پاییزی را به فرشی
رنگارنگ بر روی زمین تبدیل میکند، شاخههای پاییزی در غروب یک روز پر رمز و راز، جلوهای خاص از منظره پاییز را به تماشا میگذارند و اگر عابری هستیم و از کنار این همه زیبایی میگذریم و مفتون این همه اعجاز هستیم، قدری تأمل کنیم و بیندیشیم، خالق روزگار چه هنرمندانه نقش این نگارستان را به نمایش گذاشته و این همه زیبایی را به رخ جهانیان کشیده است.
( صبح پاییزیت رو با یه نفس عمیق شروع کن. برو زیر سقف بیکران طبیعت، قطرههای بارون، دل آسمونو میشکافه و فرود میآد رو گونههات. چشماتو بیدریغ پر کن از شکوه خیالانگیز رنگهای پاییزی. دستاتو باز کن، صداتو رها کن و بگو خدایا شکر.
( مهر یعنی مهربانی. پاییز به تو میگوید: دوباره نو شو... کهنهها باید بروند. سبکبال و آزاد باش. تو برای جوانه زدن فرصت داری.
( میدونم گاهی کم میآری، گاهی خسته میشی و ناامید، اما اگه چارفصل بودن روزگارو باور کنی، دیگه بیتابی نداری، دلی که باور کرده این دنیا، پاییز و بهارش، سبزی و خزونش، بهم آمیختهاس، نه از باد خزون دلش میلرزه، نه نوبرونههای تابستونی مغرورش میکنه. تو چار فصل سال، آروم و امیدوار، راهشو میره، چون میدونه بهار حقیقی جای دیگهاس. پس لبخند بزن و زندگی کن، بیتوقع.
از پاییز بیاموزیم
زیر فصل ها
درس مهرورزی
درس توجه به داشتهها
درس نگرش معنوی به برگریزان درختان
درس دلنبستن به تعلقات
درس تکامل بخشی
درس پویایی
درس عاقبتاندیشی
درس تواضع و تسلیم
درس آماده شدن برای تولد دوباره در بهار
درس مهرورزی
( همچون باران پاییزی که گرد و غبار از کوچه و خیابان را میشوید و طراوت را به زمین هدیه میکند، به روی یکدیگر لبخند بزنیم و در برخورد با دیگران، گشادهرو و خوشرو باشیم که روی خوش، کلید ارتباط صمیمی با دیگران است. برگهای خشک پاییزی، روح طبیعت را کمی خشن کردهاند، اما ما باید به سمت افکار مثبت پیش برویم و از رفتارهای خشک دوری کنیم تا جامعهای سراسر مهربانی و پر از نشاط داشته باشیم.
( برگهای پاییزی هنوزم نمیخوان خزونو باور کنن. بوتههای مجاور درخت، سر به ریز و آروم نشستن و متعجبند از این همه غرور! عبور رهگذرا رو به برگای زرد یاد آور میشن، اما برگای پریدهرنگ، زردی شونو به حساب قیمتیتر شدن میذارن. صدای گامهای حادثه از دور
میآد، نزدیک و نزدیکتر. بوتهها منعطفند و حادثه رو رد میکنن، اما برگهای خشک با صدایی دلخراش میشکنند و خرد میشن.
( پاییز اومده که بگه: لحظهها مثل برگ و بادند. لحظهها سریع میگذرن. فرصتهات رو از دست نده. گرهگشا باش و محبت کن و با همه وجودت دیگران رو دوست داشته باش!
( پاییز، نه فصل غم و نه فصل دلتنگی است. پاییز فصل مهر است؛ مهری که به مهربانی ختم میشود و معنایش از نو متولد شدن است. کهنهها باید بروند. بادی باید بوزد تا غمها را به دستش سپرد و سبکبال و آزاد شد و این وقت جوانهزدن است. فرصتی برای دوباره رشد کردن و به زندگی دل بستن است. پاییز، شاعرانه زیبایی است که از هر طرف به گوش میرسد. تنها کافی است پنجره را باز کنیم و این همه عطر و بوی پاییز و نوای شاعرانه را در لحظههایمان جا بدهیم. شاید بشود گوشهای از زیباییهای پاییز را درون قابی به نظاره گذاشت، اما برای پاییزی شدن باید قدم زدن روی برگهای خشکیده را زیر باران لمس کرد.
( برگهای خشک پاییزی در زیر پای عابران، خشخش میکنند و درختان، دیگر آن لطافت و سبزی را در نگاهشان ندارند. با این همه، پاییز و پس از آن زمستان میروند و دوباره بهار به خانههامان، رنگ و بوی تازهای میدهد. ما نیز باید از طبیعت درس بگیریم و با رفتارهای نیکو و خوش، به شادی روح هم کمک رسانیم. گشادهرویی سبب ارتباط بهتر و صمیمیتر میشود و رفتارهای خشک و خشن، به روابط انسانی ما آسیبهای زیادی می رساند.
( پاییز، فصل ریزش برگهاست؛ برگهای رنگارنگی که یکی پس از دیگری از شاخه درختان جدا میشوند و خود را به دست سرنوشت میدهند. کاش کمی هم در تأمل این ریزش بیندیشیم. آیا این ریزش برگها شبیه ریزش گناهان نیست؟ تاکنون شده پاییزی باشیم و بخواهیم سبکبال از بار گناهان، دوباره به جوانه زدن و پاک ماندن فکر کنیم و اشتباهات و غمها و ناراحتیهایمان را به دست باد بسپاریم و کمی بیپیرایهتر زندگی کنیم؟ پاییزی بودن به معنای خزان گناهانمان نیز است. از سنگینی بار گناهانمان بکاهیم و در انتظار بهار، به فردایی روشنتر بنگریم.
( پاییز به غیر از خشکی و بیبرگی و خزان، شروعی به نام مهر هم دارد. پاییز با مهر آغاز میشود؛ ماه مهربانی، ماه خورشید. پس میتوانیم مهر و مهربانی را از پاییز بیاموزیم و برای دوباره نو شدن، کهنهها را دور بریزیم و برای با هم بودن و قدر یکدیگر را دانستن، به مهربانی ماه مهر باشیم. هنوز هم برای جوانه زدن فرصت هست، برای دوستی ناب و شروعی تازه، اگر کمی از خودخواهیهایمان بکاهیم و سادهدل و یکرنگ باشیم و در پناه یکرنگی و صمیمیت، دوستی را معنا بخشیم.
( درختان در بهار خواستنیتر و درخشانترند و به پاییز که میرسند، طراوت خود را به خشکی میسپارند. منظره روزی پاییزی، منظره درختان بیبرگ و شاخههای خشکی است که زوزه باد در آنها میپیچد و کلاغی، آواز غریبی سر میدهد. تاکنون شده در پس رفتارها و روابطمان، به پاییزی خشک و بیبرگی برسیم که آسمانش ابری و گرفته است و هیچ امیدی به آمدن بهار
در آن نباشد؟ حرفهایی که روزی بوی محبت میدادند، سرد شدهاند و غروری که جای مهربانی را پر کردهاند، حال چهطور میتوانند بهاری باشند، وقتی پاییزی سرد و خشک را میسازند؟ پس دیگر امیدی به جوانه زدن هم نیست؟ کافی است به اندازه جوانهای، مهربانی را بیاموزیم تا رشد کند، قد بکشد و سبزی به بار آورد.
( قاصدکها در هوا به پرواز در آمدهاند و نوید فصلی رؤیایی را میدهند؛ فصلی با ابرهای تیره، درختان جادو شده در رنگها و باران، شاعری آتشی افروخته و در میان این همه هیاهو، شعر میبافد؛ رهگذری چتر بر دست اغوای این همه رؤیا میشود و پاییز در میان درختان و کوچ پرندگان، سر میکشد تا جلوهگر تمام آنچه هست باشد. میتوان در میان کوهساران، در نقطهای دنج از گوشه کویر، نظارهگر تلألو ناب لحظههای پاییزی بود و به خدا نزدیکتر شد و ایمان را ژرفا بخشید و خداوند چهقدر نزدیک است و چهقدر نشانههای معرفتش در دسترسند. در نگارستان رنگها، در شکوه ابرها، چتر از سر برداریم، خیس از باران خدایی شویم و مهربانتر زندگی کنیم.
( چهقدر آسان به پایان کوچه تابستان رسیدیم و اکنون بیمحابا در وسط خشخش برگها، عبور پاییز را میشود لمس کرد. اعجاز خورشید در پشت ابرها، پیدا و پنهان میشود و این رسم روزهای نیمبند پاییز است. هرچه هست، در حضور سیال پاییز خلاصه میشود. نشانههای پاییز بیدرنگ، در حرکت ابرهای گاه و بیگاه خزان متبلور میشود و آدمی را به تفکر و تأمل وا میدارد. پاییز، نشانه مهرورزیدن است. پاییز با حرکت
تند ابرها مهربان است. ما هم مهربان باشیم.
( برگهای زردی که گاه و بیگاه روی شانه زمین میافتد، حقیقت زندگی پاییز است. کافی است در ابتدای کوچهای طولانی بایستیم و به درختانی که کنار یکدیگر قد کشیده و به آسمان رسیدهاند، نگاه کنیم. آنگاه پی به یکی از نشانههای پاییز خواهیم برد. شاید وقت آن رسیده است که به ریزش برگها نیز علاوه بر اندیشمندانه نگریستن، مهربانانه نظر کنیم.
( هیچ فصلی بیش از پاییز، انسان را به تفکر وانمیدارد. مرگ زمین و از میان رفتن سرسبزی و شادابی طبیعت، یکی از نشانههای پاییز است که هیچ گریزی از آن نیست و سرنوشت حتمی طبیعت است، اما به راستی هر کدام از فصلها، با آمدن و رفتنشان، حرفی تازه دارند و آن تفکر در فلسفه وجودی آنهاست. اینکه ما در نشانههای پاییز بیندیشم که درس امسال پاییز، در کلاس کدامیک از نشانههایش پنهان شده است؟ در کلاس برگ؟ باران؟ ابر؟ باد؟ مهربانی؟
( کلاس درس پاییز همه جا گسترده شده. کافی است با مدادی از جنس اندیشه، روی برگهای خشک درخت، ادبیات پاییز را تکرار کنیم تا به هیجان ذهن خلاق درخت، پی ببریم. پاییز، نماد اندیشهورزی است و این را میشود از حضور رنگهای بیشمار، روی برگهای درختان دید. فرمانروای فصلها، پاییز، در اتاق اناری شکلش، برای رهگذران کوچه خزان، صد دانه اندیشه کنار گذاشته است. باید دانهها را از پوست جدا کرد تا حرفهای نگفتهاش آشکار شود. پاییز، عمق نگاه نافذ و مهربان
انگور به داربست روی دیوار حیاط است که اندیشیدن را از ساکنان خانه طلب میکند. ما نیز چنین باشیم.
( ابرهای پاییزی، یکی پس از دیگری از صفحه آسمان محو میشوند و جای خود را به ابرهای تازه با شکل و شمایل متفاوت میدهند. ممکن است این ابرها بارانزا باشند یا نباشند، اما آنچه مهم است، این است که ابرهای پاییزی در سفر خود لحظهای درنگ نمیکنند و از آسمان منطقهای که از آن یک بار گذشتند، دیگر نخواهند گذشت. ابرهای پاییزی میآموزند که باید همواره حرکتی رو به جلو داشت و از فرصتها استفاده کرد؛ فرصتهایی که گاه برای رسیدن به آن باید فصلها را پشت سر گذاشت، فرصتهایی از جنس محبت و مهربانی.
درس توجه به داشتهها
( دستهایم چون درخت پاییزی، از مادیات خالی است، اما خوشحالم از اینکه ثروتی عظیم در میان ِقلب و روحم خانه دارد که همانا عشق به خداوند بلندمرتبه است.
( آدمی چون درخت، وقت تولد چون نهالی است که با رشد در مسیر درست، دارای برگ و بار میشود که اگر خود را از توفانهای بیراهه بازنگه دارد، روز به روز پربرگ و بارتر از دیروز شاهدرختی میشود که بر سرش تاج سیب فردوس برین خواهند گذاشت و اینچنین به ثروتی خدادادی بزرگ میرسد که تندباد هم نمیتواند بیبرگ و بارش کند.
( اگر نهال آدمی بیآب و بیمسیر رها شود، چون درخت بیبرگ پاییز،
فقر بیبرگ و باری او را از عزت خواهد انداخت. لرزان از هر سوز و سرمایی خواهد سوخت. این پاییز هم اگر به سوی آفتاب برگردد، بهار میشود. ای انسان، نمیخواهی به سوی خدایت بازگردی؟
( لحظههای معنوی، روح انسان را پالایش میدهند و آدمی را از آسیبهای اجتماعی و فردی در امان نگاه میدارد. پاییز آمده است و درختان، برگریزان خویش را آغاز کردهاند و شاخههایشان تهی از برگ و بار میشود. انسان نیز اگر دستهای جانش، خالی از ایمان به خداوند و فضیلتهای انسانی باشد، روحی فقیر خواهد داشت و فقر معنوی، او را به سراشیب سقوط و ابتذال میکشاند. درخت وجودمان را با اتصال به آسمان پربارتر گردانیم.
( نیاید روزی قُلک دلم از محبت و مهر خدایی تُهی شود و من بمانم و وجودی بیروح، مانند درخت پاییززدهای که به بهاران هیچ امیدی نداشته باشد.
( خدای من، گناهانم را بریز، همچنانکه برگ درختان به امرت فرومیریزند و وجودم را از عشقت سرشار کن، تا لبخندی همیشگی، در سراسرِ روح و جسم من حاکم شود.
( دلم را خزانی از جنس اندوه فراگرفته، اما دلخوشم به اینکه بهار ایمان به خداوند بزرگ، همواره در وجودم خانه دارد و من امیدم در گروی همین ایمان است، چون درختی که خزان بر او سایه دارد، اما او به کَرَم خداوند بزرگ امیدوار است.
( زمانی که برای لحظهای نگرانی به جانم میافتد، مثل درختان پاییزی با
تلنگُری به خود میآیم، چون به خاطر میآورم که با همه وجودم به خدا نیازمندم.
( من میان برگهای پاییزان، یک دنیا عظمت و بزرگی خدا را نظارهگر هستم و خوب میدانم، خدایم مرا که اشرف مخلوقاتم، دوست میدارد و من نیز باید در نهایتِ تواضع، سپاسگزار بزرگیاش باشم.
( پاییز، فصل بیبرگی و برگریزان، از راه رسیده است و ما باید در این تابلوی خزانی، تأمل کنیم و بیندیشیم. اگر برای ذخیره معنوی خویش، کاری نکنیم و زندگیمان خالی از پرتوهای روحانگیز معنویت باشد، جانمان جادههای کمال و انسانیت را درک نخواهد کرد و چنین انسانی همیشه خسته و مأیوس خواهد بود. آیههای خداوند را سرلوحه کتاب زندگیمان سازیم تا روحی سرشار از امید و طراوت داشته باشیم.
( تمام زیبایی درختان به ثمره رنگرنگ آنهاست، به برگهای جوانشان که آفتاب آنها را کامل میکند. به برگهایی است که نسیمی آرام، سمفونی فصل را راه میاندازد. پاییز، فقیرانه و ساکت ایستاده است. برگی ندارد که نسیمی از آن خشنود شود.
درس نگرش معنوی به برگریزان درختان
( پاییز، فصل برگریزان درختانی است که روزی سرسبز و پرمیوه بودند و اینک خود را برای خواب زمستانی آماده میکنند، تا دگربار در بهاری دیگر رونقبخش حیات باشند. پاییز، فصل آموختن و تأمل و اندیشه و استفاده مناسب از تمام لحظات زندگی است. از پاییز بیاموزیم و برای تولدی دوباره
آماده شویم!
( دلش سیاه شده است، آسمان. گویی میخواهد بار دیگر اشک بریزد. آخر با همه سیاهیاش میداند این گریه چهقدر روحش را آبی میکند و وقتی لابهلای اشکهایش، فریاد بخشش میزند و دلش ابری سفید میشود و بعد این گریستن، اگر بنگری، وجودش به کمانی از هفت رنگ آرامش و راحتی نقاشی میشود. آری، وقتی دلت پاک شود، اینچنین زیبا میشوی.
( زمانی که نگاهم اوج میگیرد و در فضای پاییزی روی شاخههای درختان میلغزد و میبینم چگونه، دانه دانه برگها به رقص باد، زمین میریزند و به تکاپو میافتند، آنگاه به مرور زمانی بَس اندک از بین میروند. خوب میدانم که خدای بزرگ در نهایت مهربانی به لطف خویش مرا در نهایت بزرگی میبخشد و میدانم من نیز اگر بخواهم و به فرمان ِپروردگارم توبه پیش بگیرم، گناهانم خواهد ریخت و بخشوده خواهم شد.
( بینهایت، بینظیر است، زمانی که پاییز، آرامآرام در کوچه باغ طبیعت قدم برمیدارد و به پروازِ نسیمی، برگهای خشک را از شاخهها میچیند و نوید بهاری سبز را به آنها میدهد. کاش من نیز به درجهای برسم که گناهانم بریزد و به فضایی سبز و عارفانه برسم.
( راه که میروی، هر قدم که برمیداری، شعری آشنا زیر گامهایت حس میکنی، ترانهای دلنشین و زیبا که برگها برای طبیعت زمزمه میکنند و خوشحالند از اینکه چند صباحی بعد، جایشان را به سرسبزی خواهند داد.
( پاییز که میآید، باغ جامهای رنگارنگ به تن میکند و بیهیچ مقاومتی،
خویش را به دست بادِ پاییزی میسپارد و گاهی داراییاش را به باد میدهد. کاش هرگاه که دستهایم را رو به آسمان بلند میکنم، خدایم گناهانم را بریزد.
( چهقدر بزرگ است و بخشنده، خدایی که بارها گفته: «صد بار اگر توبه شکستی، بازآ» و من چهقدر خوشبختم که چنین خدایی دارم؛ بینظیر و یگانه! خدایا گناهان مرا شبیه برگهای خشک درختان، با نسیم مغفرتت فرو بریز.
( «برگ برگِ گل به رقصِ باد ریخت»، اما چه زیبا زرد شد، همه آن چتر شادابی که درخت در نهایت استواریاش به سر گرفته بود و به آن میبالید و باز هم میخندید. انگار کسی همه گناهانش ریخته باشد.
( هرگاه نزدیک است پایم بلغزد، دلم میلرزد، چون میترسم از خدایی که همه دلم از آنِ اوست، اما امیدوارم به بخشش و کرمش که چون پاییز، گناهانم بر تنم خشک شود و بیوقفه بریزد.
( کوچه باغ دلم، چون پاییزان طبیعت، میل به دور شدن از زشتی و خشکی دارد و دوست دارد که همه آنچه بد و ناپسند است، از او دور شود تا به تازگی و نویی برسد. پاییزان میتوان آغاز ریزش گناهان، در پسِ توبهای دلنشین باشد.
( من از آنچه میبینم، میآموزم و از آنچه میشنوم، درس میگیرم و آرزو دارم، فصل ریزش برگها، فصل ریزش گناهانم باشد.
( فصل پاییز، انتظار برای نو شدن را به ما میآموزد و آموختن و آزموده شدن را در هر لحظه گوشزد میکند. پاییز به تعبیری بهاری است که عاشق
شده است و عشق و محبت را به دوستدارانش هدیه میدهد. ارمغان این فصل، با زیباییهای منحصر به فردش، هزاران درس و پیام ارزندهای برای خودآگاهی و خداشناسی است که بیدریغ نثار انسانها میکند.
درس دلنبستن به تعلقات
( آدما مثل درخت میمونن. هر درختی برگ مخصوصی داره؛ یعنی هر شخصی تعلقات خاصی داره. بعضیا رو زود میشه خشکوند، ولی بعضیا شیره جونتو میگیره.
( زرد شدن برگ درخت و سرانجام افتادن روی خاک، یعنی همه تعلقات را باید زرد و خشک کرد؛ همه تعلقاتی که بین ما و خدا فاصله انداخته.
( افتادن برگ و نمایان شدن وجود درخت؛ یعنی باید یکرنگ بود و ظاهر و باطن رو اونجوری که هست، نشون داد.
( حتی تو سختترین شرایط (سرما) و وقتی که شاید بعضی چیزا، کج کار کنن(کج تابیدن نور خورشید که گرمای کمتری داره)، ولی درخت با ریختن برگهای خودش میخواد نور بیشتری به زمین برسه.
( برای سرمایی که تو زمستون میآد، باید تمرین داشت و مقدمهچینی کرد و برای سختیها آماده شد. اگه پیشبینی نکنی و مقدمه نچینی، وقتی یههو هوا سرد بشه، مثل شاخههای درختان خشک میشن؟
( رنگ از رخسار برگ پریده بود و داشت رنگهای تازهای را که پاییز به او هدیه داده بود، تماشا میکرد. تا چند وقت پیش، درخت به برگهای سبزش مینازید و دلبستگی ویژهای به آنها داشت، اما اکنون پاییز،
برگهای شاد و سبز را از او گرفته و فکرش را مشغول کرده است. پاییز برای درخت، تلنگرها شدن از چنگ دلمشغولیها و دلبستگیهاست.
( یاکریم روی شانه خشکیده درخت نشسته بود و به برگهایی که آرامآرام دست درخت را رها میکردند و در جوی آب میافتادند، خیره شده بود. هرازگاه هم صدایش را در گلویش میانداخت و نوایی سر میداد. انگار با تکتک برگهایی که باد پاییزی از تن شاخه جدا میکرد، خداحافظی میکرد. تا چند وقت پیش، در لابهلای همین برگها بود که یاکریم و جوجههایش زندگی خرمی را سپری میکردند، اما اکنون پاییز تمام دلبستگیهای پیشین او را به دست باد سپرده است و یاکریم به این میاندیشد که شاید او نیز باید خود را به باد پاییز بسپارد و به فکر روزهای دوباره گرم بهار باشد.
( همیشه پاییز همراه با خود حس دیگهای میآره. با اینکه طبیعت رو به خشکیدگی و مرگ میره، اما این خاموشی برای من همواره نویدبخش یه زندگی دیگه بوده. این زندگی در دل پاییز جریان داره و با فروافتادن هر برگ، تکرار میشه و اون دل نبستن به پایداریهای زندگیه؛ چرا که با وزیدن باد پاییزی، ممکنه هر لحظه برگها فرو بریزن.
( گاهی وقتها، عادتهای ناپسند جزو اخلاق روزمره ما میشود و در بسیاری از مناسبتهای اجتماعی برای شخصیت ما ایجاد دردسر میکند. داشتم به این فکر میکردم که شاید همواره به دنبال راهی برای رهایی از این عادتهای نکوهیده بودهایم، اما عزم و اراده لازم را برای برطرف کردن آن نداشتهایم. درختها نیز شاید شبیه آدمها باشند و گاهی وقتها میخواهند از دست برگهایی که قدری آنها را زشت کردهاند، رها شوند. بنابراین، منتظر پاییز میشوند تا با وزش هر نسیم، یکی از همان برگها را
به دست باد بسپارند. فرارسیدن خزان، همیشه این نکته را برای ما تکرار میکند که شاید درختها در پی تغییر دلبستگیهایشان هستند که اینگونه شیفته پاییزند.
( جایی نوشته بود: «سخت دلبسته پاییزم/ شاید سر مهر بیایی». این نوشته کوتاه، فکر مرا مشغول کرد؛ زیرا نویسنده خود را دلبسته پاییز خطاب کرده است، در حالی که هرگونه که به پاییز نگاه کنیم، این فصل نماد ترک دلبستگیهاست و نشانههای آن را میشود در برگهایی جست که هر ثانیه از شاخه رها میشوند.
( چه ساده برگهایش را در آغوش باد رها میکرد. انگار نه انگار که عزیز کردههای بهار و نازپرودههای تابستانش هستند. درخت کهنسال سر کوچه را میگویم که هر سال با وزش نخستین باد پاییزی، اندوختهاش را در تلاطم باد رها میکند و خود در گوشهای میایستد و چرخ خوردن برگها را مینگرد. درخت، آسان دل میکَنَد از آنچه به آن دلبسته بوده و این درس هر سال تکرار میشود.
( جدایی برایش خیلی سخت بود. به هم عادت کرده بودند و میتوانستند دوستان خوبی برای هم باشند، اما وقت رفتن بود و این را میشد از چشمان خورشید که در پشت ابرهای متراکم، پیدا و پنهان میشد، فهمید. درخت، چند ماهی بود که با دوستان سبز و باطراوتش انس گرفته بود و به زیبایی و سبزینگی آنها مینازید، اما اکنون وقت سفر بود و برگها باید سبزی خود را به زردی خزان ودیعه میدادند. با وجود این، درخت امتحانش را خوب پس داد، آزمونی که هر سال تکرار میشود و او باید از برگهایی که به آنها وابسته شده است، دل بکند. پاییز، فصل دلنبستنها و دلکندنهای طبیعت
است.
( با وزش هر باد، برگهای بیشماری در کف خیابان روان میشد. با خودم اندیشیدم که برگهای طلایی، ترد و ظریف، چه آسان دستهایشان را از دست شاخه رها کرده و دل به باد سپردهاند.
( برگهای پاییزی در آخرین فرودشان نیز برای ما درسهای بیشماری را به ارمغان میآورند. درس دل کندن و دل نبستن به روزمرهگیها، درس رها کردن وابستگیهای پوچ و درس ترک تعلقات. پاییز برای برگها، نوید آزادی و رهایی را میآورد و برگها میروند تا در آغوش باد، رهاییشان را جشن بگیرند.
( فکرش را بکن، همه جا را برگهای زرد و خشک فرا گرفته است. سنگفرش پیادهرو هر لحظه در زیر گامهایت میشکند و این صدای خرد شدن برگهای تکیده و خشکیده درختان است که با هر گامی که بر میداریم، صدایش به گوش میرسد. شاید پاییز تکرار مکرر همین صداها باشد، اما برای من پاییز، رنگ شکستن برگهای خشکیده نیست، بلکه پاییز، فصل دل کندن از دلبستگیها و رسیدن به آغوش رها و توفانی باد است.
( پاییز به سرزمین بهشت آمده است و درختان، آرام آرام در خواب فرومیروند. روزهای آتی پیامآور وزش بادهایی است که در پیشان، ابرهای بارانزا میآورند، اما شاید برای برگ که دلبستگی و تعلق خاطری به درخت پیدا کرده است، فصل خوشایندی نباشد. برگها باید آرامآرام از روی شاخهها بر زمین بیفتند و دل به تقدیر خویش بسپارند، اما نباید این را از خاطر ببرند که رفتن و دل نبستن، شاید بهترین گزینه باشد، در فصلی
که ریشهها اسیر مرگ میشوند. پاییز، فصل آخرین سلام برگ است، به درخت؛ فصل دل کندن از آفتاب طلایی تابستان.
باد و بارش تگرگ/ آخرین سلام برگ/ ریشهها اسیر مرگ
( برگها آرام از شاخه بر زمین میافتند و دل به وزش بادهایی میدهند که هر لحظه صورت درخت را سرخ میکند. شاید برگها برای آنکه اسیر هجوم نابهنگام پاییز نشوند، دل از شاخهها کنده و سر به پیادهروها، کوچهها، خیابانها و جویها گذاشتهاند. شاید اینگونه باشد که زاغ آن را از روی شاخه فریاد میزند و به گوش ما میرساند.
( برای برگ تنها چیزی که مهم است، ماندن روی شاخه است، اما پاییز با آمدنش در گوش برگها، رفتن را زمزمه میکند؛ رفتنی که بازگشتی در آن نیست و رنگ و بوی دل کندن و ترک کردن میدهد؛ رفتنی که هر ثانیهاش، یعنی دور شدن از آنچه بودن با او آرزویت است. پاییز، صدای خرد شدن و شکستن دلبستگیهای برگ، در زیر پای رهگذران است.
( چشمانش خیس اشک بود، اما باید پا روی دلش میگذاشت و به وعدهاش وفا میکرد. روز اول که روی شاخه سبز شد، درخت به او گفت: «یادت باشد، با وزش اولین باد پاییزی، زمان جدایی من و تو فرا میرسد». اکنون نخستین باد پاییزی وزیده بود و ابرهای سیاه و تیره، قطرههای اشکگون باران را بر گونه برگ باریده بودند. برگ، به میعادگاه پاییز رسیده بود و باید از آنچه به آن تعلق خاطر پیدا کرده بود، دل میکَند. دل کندنی که هم برای برگ و هم برای درخت سخت بود، اما جزء جداییناپذیر چرخه زندگی به شمار میآمد. این یعنی دل کندنها و ترک
تعلقهای برگ، باید هر سال تکرار شود تا انسانها نیز از آن بیاموزند و دلبستگیهایشان را پشت دیوار فصلهای زندگی رها کنند.
درس تکامل بخشی
( پاییز، حرکت فصلهاست، به سمت تعالی شکوه طبیعت، آنگاه که اعجاز رنگها زیبایی بیکران پاییز را چند برابر میکند و جلوهای از زندگی را به نمایش میگذارد. کافی است در جادوی این همه زیبایی گم شویم و قدمزنان در جاده زندگی، به سمت آنچه در بهار کاشته و در تابستان نظارهگر بزرگ شدنش بودهایم، برویم. اکنون پاییز است، فصل برداشت، فصل به تکامل رسیدن خواستههایمان، فصلی که در آن میتوانیم هر آنچه از زندگی انتظار داشتهایم، به باور برسانیم و با کولهباری از تجربه، راهی جادهای شویم که انتهایش پیروزی و موفقیت است.
( پاییز، یکی دیگر از باشکوهترین جلوهگری خداوند در جهان است. صاحبدلان با دیدن این همه زیباییهای سحرانگیز، از قدرت و عظمت خداوند آگاه میشوند و به لطف خالق بیمثال پی میبرند.
( مجموعه این رنگهای متنوع و زیباییهای بیبدیل پاییز، آدمی را به تعقل و تفکر و تحول فرا میخواند و به انسان یادآوری میکند، با چشم بصیرت به طبیعت بنگرد و دگرگون شود.
( پاییز، آموزگار درس تکامل است، تکامل و تحول و دگرگونی در جهت رشد انسان؛ درسی که به انسان میآموزد، هدفمند زندگی کند و برای بهبودی زندگیاش بکوشد و از نعمتهایی که دارد، بهخوبی بهره
ببرد و با عشق و امید، زیباییهای زندگی را ببیند و به آن عشق ورزد.
مهدی سهیلی، شاعر معاصر میگوید:
زندگی زیباست، کو چشمیکه زیبایی ببیند؟
کو دلآرایی که در هستی، دلآرایی ببیند؟
صبحها، تاج طلا را بر ستیغ کوه یابد
شب، گل الماس را بر سقف مینایی ببیند
ریخت ساقی، بادههای گونه گون درجام هستی
غافل آن کو سکر را درباده پیمایی ببیند
( چتری به دست، راهی کوچههای پاییزی میشویم، بارانی که بوی پاییز را به همراه دارد و خاطرات روزهایی که هرگز از یاد نمیروند، به آسمان بنگریم ابرهای خاکستری غزلهای شعر را میبارند و ما زمزمهکنان در ترنم این همه شاعرانه، گم میشویم. طبیعت، رنگها، آسمان و باران، همه دست به دست هم دادهاند تا پاییزی بسازند که در قاب جادویی چشمانمان تا ابد باقی بماند. پاییز، فصل جاودانهها و نماد تکامل و رسیدن به خواستههایی است که فصلها و ماهها به خاطرشان کوشید و به بار رساندهایم و اکنون که به آن دست یافتهایم، میخواهیم جاودانهاش سازیم، بذری که در بهار دل خاک را شکافت، امروز با هزاران امید و آرزو، درخت کهنسالی است که میشود از آن تکیهگاهی ساخت، در برابر باد و توفان.
( وقتی نقطهای، نقطه آغاز است، از همان ابتدا به تکامل میاندیشیم؛
چرا که راهی را انتخاب کردهایم که سخت و طولانی است، اما شیرینی به ثمر رسیدن خواستههایمان آن را ساده میکند. پاییز، فصل جادوی رنگهاست؛ فصل رسیدن به آنچه انتظارش را میکشیدهایم. حال میشود روی نیمکتی در گوشه دنج پارکی، تکیه زد و به تماشای حاصل یک عمر نشست. پاییز، تجربه زندگی است که خامی و ناپختگی جوانی را در خود حل میکند و به روزگاری میاندیشد که امروز حاصل دسترنجش، کوله باری از تجربه و رسیدن به قلههای موفقیت است.
( چرخه طبیعت، با آمدن پاییز کامل میشود و این را میشود از رنگ و روی درختانی فهمید که تا چند وقت پیش از شادابی و طراوت، در پوست خود نمیگنجیدند. پاییز، چرخش زندگی را در طبیعت کامل میکند و با آمدنش، نوید خوابی آرام و لذتبخش را به زمین میدهد؛ خوابی که اگر نباشد، انگار چیزی گم شده است. جوانههای بهار در سبزینه تابستان رنگ میبازد و پاییز که میشود، رنگینکمان رنگهاست که روی زمین گسترده میشود.
( انگار همین دیروز بود که شاخههای درخت توی باغچه رخت نو به تن کرده بودن و داشتن به اهالی خونه، عید رو تبریک میگفتن. انگار همین چند ساعت پیش بود که تابستان، چتر سبز و آفتابیشو رو سر درخت پهن کرده بود. همه این روزها و ساعتها، به سرعت سر کشیدن یه لیوان شربت آبلیمو گذشت و حالا نوبت پاییز شده تا با حرفهایی که باد در گوش درخت زمزمه میکند، فصلی از زندگی رقم بخورد. حرفهای باد میتونه به درخت توی باغچه دلداری بده و بگه به خاطر از
دست دادن برگهات، ناراحت نباش، چون این بخشی از زندگی توست که باید با پشت سر گذاشتن آن به کمال برسی.
( حرفهای تازه باد، در گوش ماهیهای توی حوض زمزمه میشد. شمشادها رنگ به رو نداشتند و پرستوها دستهدسته به سمت خورشید در پرواز بودند. همه چیز در وزش باد خلاصه میشد. انگار باد نوید کوچ را در گوش طبیعت زمزمه کرده بود. خشخش برگها، با هر وزشی به گوش میرسید. سبزهها طلایی شده بودند و در جشنواره برگهایی که آسیمه، سر روی شانه آنها میگذاشتند، رنگینکمانی از رنگ را میساختند. همه چیز در مشق پاییز خلاصه میشد. همه چیز، حتی کمال و تکامل بهار و تابستان. پاییز مظهر رسیدن به خودباوری طبیعت است.
( قطار فصلها به پاییز رسیده است. از ایستگاه پاییز که عبور کنیم، دیگر برگی، حتی زرد روی شاخه نخواهد ماند. جوانههای بهاری که با تلنگر شبنمهای صبحگاهی، دست و صورت خود را شستوشو میدادند، در بلوغ تابستان به بار نشستند و اکنون با آمدن پاییز، چرخ زندگی را تمام و کمال گرداندهاند؛ چرخی که فقط پاییز آن را تکمیل میکند، نه چیز دیگری. پاییز، گذرگاه رد شدن از زندگی کوتاهی است؛ گذرگاهی که با عبور از آن میتوان امید داشت به خوشبختی زمستان سپیدپوش رسید و بهار را دوباره در تلنگر نیلوفری آسمان به درختان هدیه داد.
( سپید، سبز و حالا طلایی. رنگ شاخههای درخت رو براتون گفتم. شاید تعجب کنید! مگه میشه شاخه درخت، سپید باشه. یا نه طلایی هم میشه رنگ شاخه درخت؟ عجله نکنید! براتون توضیح میدم. ننه سرما که رخت سپید و
پنبهایشو روی شاخه پهن کنه، درختای پیر و جوون هم شاخههاشون به دست سپیدی زمستون میسپرن تا از یکنواختی در بیاد. بهار هم که تکلیفش معلومه، سبز... سبز... سبز. همه جا با آمدن بهار رونق میگیره و این رنگ سبزه که از بهار تا تابستان زینتبخش شاخههای درختانه، اما بریم سراغ رنگ طلایی. پاییز از همون ابتدا به برگها قول طلایی شدن میده. بهشون میگه اگر با من همراه کوچههای کاهگلی مهر و آبان و آذر بشید، برگهای سبزتون رو به طلا تبدیل میکنم؛ طلای ناب پاییز، برای رسیدن به تکامل و تکمیل شدن چرخه طبیعت.
( صبح پاییز است و تو که از خانه بیرون میزنی، نسیم خنک پس از باران نیمهشب، میخورد به صورتت و طراوت صبحدم را با تمام وجود حس میکنی. فکر کن همه اینها را یک مِه رقیق صبحگاهی کامل کند. بعد هم کلی پیادهرو هست، با برگهای نمزده هزار رنگ که پاهایت را صدا میزنند، برای قدم زدن و صدای خشخش برگها. پاهایت خیس شدهاند و تو هنوز دوست داری ادامه بدهی، این راه را، اگر یک رفیق همگامت شود.
( باران پاییزی، شیشههای غبارآلود را شسته و هوا را از هرگونه آلودگی پاک کرده است. باد میوزد و صدای خشخش برگها در زیر پای عابران، موسیقی دیگری است در هیاهوی ماشین و دود و ازدحام آدمها. پاییز آمده است، با مهر و آبان و آذرش و هر بامداد، تابلوی زیبای دیگری از رنگ و صدا، پیش چشمانمان تصویر میکند. برگها میریزند و زمین در اندیشه
تولدی دیگر، به میهمانی باران و رنگ، به زندگی دعوتمان میکند.
( پاییزِ رنگارنگ، برگی زرین از طبیعت زیبا و تابلویی زیباتر از قدرتِ پروردگار است. آنچنان که هرگاه به نظارهاش مینشینی، چشمانت عاشقانه خدایت را ستایش میگوید که اینچنین یک برگ با چند رنگ مزیّن میشود.
( شاید برگی خشک، مرا میخواند تا ببینم و بشنوم که چگونه تمامِ طبیعت به تسخیر باد پاییزی در آمده است.
( پاییز است. باران میبارد و خاک، بوی نَمش را به هوا میپراکند و من با نفسی عمیق همه را به سلولهایم میرسانم و تازه میشوم.
( راستی تو این روز پاییزی قشنگ، چه قصد و ارادهای کردین؟ به طبیعت که نگاه کنیم، نگاهی از سر تدبر، انگار در جای جای اون، سکوتی حاکم شده. بیاین در این سکوت دلانگیز، به آفرینش الهی فکر کنیم و قدم به قدم، خودمون رو به خدا نزدیکتر کنیم.
( دوست داری خودت را به دست پاییز بسپاری و گاهی دلت میخواهد، خودت چون برگ پاییزی، سبکبال پرواز کنی و به اوجِ آسمان برسی و بهتر و بیشتر، زیباییهای پاییز را درک کنی؟
( زردی خورشید، قرمزی آتش، قهوهای تنه درخت و نارنجی گلهای بهار، در قلبِ پاییز نهفته است تا تو به قلبت رجوع کنی و بدانی چهقدر میتوانی یکرنگ باشی و عاشقانه خدایت را بپرستی.
( آهای بید، خوشا به حالت! که با نوازش باد پاییزی، به آرامش میرسی و ضربان ِقلبِ برگهایت را موسیقی رسیدن به بهار میدانی، پاییزت مبارک، چرا که تواضعت بیشتر رنگ میگیرد و وجودت زیباتر میشود.
( پاییز، مرور خاطرههاس؛ خاطرههایی که شاید رنگ کهنگی گرفته باشن، ولی با اومدن هر پاییز جانی دوباره میگیرن.
( پاییز مرگ طبیعت نیست! پاییز است که تولد دوباره طبیعت است، نه بهار که اگر برگی نمیافتاد، برگی جایگزینش نمیشد که اگر انسانی نمیرد، نوزادی متولد نخواهد شد که این رسم خلقت است !ای کاش انسانها مانند طبیعت، مرگی اینچنین زیبا و باجلال داشته باشند.
( باید اولین و مهمترین درس را از پاییز بیاموزیم که میگوید بعد از هر زرد شدنی، سبزی و شکوفا شدن در راه است، به شرطی که قدر خود را بدانیم.
( میگذرد و با تمام توان در لابهلای برگهای چروکیده و ترد درختان فوت میکند. یکباره همه برگها به آسمان پخش میشوند و با فروکش کردن عصیان باد، بر زمین مینشینند. هوهوی ترسناک باد، گاه وبیگاه در عطش درختان مینشیند و برگهای نازک نارنجی پاییز را شتابان به گوشهای پرتاب میکند. این رسم پاییز است که حتی برگهای زرد و رنجور هم توان گریز از آن را ندارند و دستمایه نقشآفرینی او میشوند.
( پنجره را که میگشایی، نوازش سرد باد را بر گونه برگهای نیمبند روی درخت حس میکنی؛ نوازشی که حتی تا عمق گونههای تو هم نفوذ میکند و خبر از صبحی پاییزی دارد. هر قدر هم که سرد باشد و بخواهی پنجره را ببندی، باز هم تلنگر آفتاب رنگ و رو رفته پاییز، مانع میشود تا چشم از زیباییهای آن برداری. رسم پاییز، شیفتگی است و آن را حتی میشود در نجوای مواج باد نیز شنید؛ نجوایی که پیوسته در گوش
شاخهها، سرود ریزش برگها را میخواند و گستره سنگفرش حیاط را رنگارنگ میکند.
( اوج هنر، رنگ است؛ تابلوی بکری که هر روز صبح در کنار کوچه پاییز، عرضه میشود؛ تبلور طرحهای نابی که هر لحظه با وزشی جدید در هم میآمیزند و در قاب چشمان عابران مینشینند. نقاش چیرهدست طبیعت، در بوم پاییز، هر روز صبح و هر لحظه، طرحی دیگر میزند تا جلوهای از قدرت خویش را به چشم مردم کوچه پاییز نشان دهد. آنها نیز طرح رنگ پاییز را در قاب خالی تاقچه احساس میگذارند تا شاید زندگی خاکستریشان رنگی به وسعت پاییز گیرد.
( در جِرم تکیده و فرسوده درخت در پای باغچه چروکیده، لشکری از برگهای ترد و رنگارنگ آرام نشستهاند و به انحنای چشمان خورشید مینگرند. هر روز صبح، در تلاطم ریزش باد، شمار دیگری از برگها، رنگ جنون میگیرند و با واکنش شاخه بر زمین میافتند. افتادنشان، تکرار زندگی است، اما کلیشهای نیست! هر برگ، افسون خود را دارد و با ریزشی ویژه خود، در آغوش خاک آرام میگیرد. لحظه لبخند زمین، دیدنی است و لحظه طلایی شدن سبز برگهای درخت، دیدنیتر! انگار خورشید تمام توانش را گذاشته است تا میلیونها برگ را با لباسی طلایی، به میهمانی خاک فرستد.
( قدری کنار پنجره صبح درنگ کن. پاییز با تمام زیباییهایش تو را به باغ رنگها فرا میخواند. میشود در لذت طلایی شدن برگها زندگی را یافت. آنگاه در مشرق سردترین طلوع خورشید تابیدن را فراگرفت.
زندگی فرصتی است برای رسیدن به آنچه در هر صبح تکرار میشود. زندگی رسیدن به خوشبختی است، در اوج دگرگونی درخت.
( پسرک، با بوم نقاشی در دست راه افتاد تا برود کنار حوض کوچک خانه مادربزرگ بنشیند. آنجا هم برای خودش صفایی دارد، وقتی باد برگهای رنگارنگ درخت چتری کنار حیاط را بر روی آب حوض تکانده باشد. بکرترین طرحی که میشود از حیاط خانه مادربزرگ بر روی بوم نقاشی کشید، همین طرح است. پسرک با شوقی وصفناشدنی آمده است تا تصویر امروز خانه قدیمی، اما باصفای مادربزرگ را در قابی سپید، جاودانه کند. امروز فرصت دوباره طلایی شدن برگهای پاییز است و خورشید بهانه خوبی است، برای طلایی شدن برگها و رهایی از قیدوبند شاخه تکیده و فرسوده درخت.
( مرگِ برگ هم در کوچه تماشایی است. شاید برای خیلی از ما، نام بردن از این واژه دشوار باشد، اما واقعیت زندگی در مرگ خلاصه میشود و پاییز نیز جلوهای از این شکوه آفرینش است. کوچ پرستوها و بارش نمنم باران در تلاوت صبحگاهی درخت جان میگیرد و در گستره دستان باد به اوج میرسد. اکنون زمان ریزش برگهای زرد و خشکی است که دیگر توان بر شاخه ماندن را ندارند. زایش پاییز از نوعی دیگر است و این متفاوت بودن در رنگهای پاییز خلاصه میشود. پاییز، زمان خودنمایی رنگهای برگ است، بر روی زمین و صدای خشخش تردی که گامها، آن را به گوش هدیه میکند.
( کوچه بنبست پاییز، امروز در قلمرو برگهاست و آنها پیش چشم
درخت، روی زمین، در هوهوی گاه و بیگاه زمین جولان میدهند. آنقدر معرکه رنگآمیزی شده که در کوتاهترین زمان، چشمانت را میگیرند. حتی اگر نخواهی، باز هم شیفته رنگارنگی آنها خواهی شد. جادوی پاییز در میان برگهای خزانزده، پنهان شده است. کافی است قدری کنار درختی که این روزها رمقی برایش نمانده، درنگ کنیم تا محو رویش رنگدانههای بکر پاییز، بر روی آن شویم.
( کوچه خوشبخت پاییز را باد رنگآمیزی میکند تا آفتاب رنگ و رو رفته این روزها، دلش برای آمدن به آن کوچه تنگ شود و هر روز صبح، با شوق بیشتری سر از دیوار پشت کوچه بنبست بیرون آورد. هرچند گاهی وقتها، مشتی ابر به میهمانی خانه پاییز میآیند و بازار آفتابِ کم جان ِخزان را کساد میکنند. با این حال این خورشید است که در طلسم رنگی ریزش برگهای ارغوانی، زرد، نیلی، قهوهای، سرخ و نارنجی، جولان میدهد و بر زیباییهای پاییز میافزاید.
( نیمکت چوبی کلاس، طعم دوباره زنگ انشا گرفته است و معلم با خطی خوش، روی تابلوی کلاس مینویسد: «پاییز را توصیف کنید». بچهها قلم به دست، بر روی کاغذ مینویسند. وقت تمام میشود. معلم برگهها را جمع میکند. عینکش را روی بینیاش جابهجا میکند و مشغول خواندن نوشتههای بچهها میشود. این تجربه چندین ساله معلم است. برای همین هر سال پاییز را از دریچه دیگری میبیند؛ زیرا دانشآموزانش هر کدام با نگاه خود به پاییز مینگرند. شاید این همان کشف و شهودی است که پاییز در خود پنهان کرده و معلم انشا به خوبی به راز آن پی برده است و آن را در دل بچهها و در میان قلم
آنها میجوید.
( نم باران هم که باشی، باز بر روی پرهای ظریف گنجشکها آزاردهنده خواهی بود. این روزها میشود در پشت پنجرههای دودی خانهها، گنجشکهایی را تصور کرد که از سردی هوا به دنبال پناهگاه میگردند. پاییز با فرش طلاییاش، گسترده شده و در باغچه عادت، رنگهای بکر دیگری پاشیده است. تلنگر باد به شاخهها، تصویر آفرین ِسنگفرش خیابانها میگردد و این شوق مورچهها را برای رفتن به خانههای زیر زمینیشان بیشتر میکند. پاییز با تمام زیباییهای ذاتیاش، گسترده شده است تا قدری در کنار اجاق گرم و آتشینش، به فکر روزهای برگریز دیگری باشیم.
( رسم پاییز، رسم تجلی رنگهاست؛ رنگهایی که در عبور سرد باد، بر روی برگها مینشینند و کرانه خیابان را متحول میکنند. موسیقی باد که در گوش درختها میپیچید، آنها دست رد به سینه برگهای رنگارنگ میزنند و این آغازی است برای ازدحام رنگها بر روی زمین. پاییز، عادت طبیعت است، برای عابرانی که زیر پایشان خشخش برگها را نمیشنوند، اما همین عادت فرصتی دوباره است، برای آنهایی که میخواهند در سمفونی رنگهای پاییزی، ساز زندگی را از نو بنوازند.
( انگار همین دیروز بود که کنار باغچه بزرگمان نشسته بودم. ظهرهای پاییز، بوی لیمو شیرین میدهد؛ بوی پرتغالهای سبزی که وقتی بویشان در هوا پخش میشود؛ خاطرات کودکی زنده میشود.
( این روزا، جادهها تزیین شدن، برای قدم زدن ما. فرش هزار رنگ پ
اییزی پهن شده، برای گامهای ما که به دیدار پادشاه فصلها بریم.
( ستارگان پاییزی مانند برگهای گریزان از آسمان فرار کردهاند، گویی ابرهای سیاه و سفیدش همانند راهزنان، ستارگان را از دل کهکشان ربودهاند.
( پاییز مهربان! یکی از این قاصدکهای خوشخبرت را بگو درون گوشم اندکی نجوا کند، شاید صدای مهربانترین خدا را در ازدحام این همه دیوارهای سنگینی بتوانم بشنوم.
( طبیعت، پوست میاندازد و بوی طراوت و پاکیزگی به خود میگیرد. طراوت در ذات پاییز است. پاییز، طراوت را با باران، با نسیم به ارمغان میآورد. پاییز، با آن رنگهای الوان، با دمیدن روح به زندگی، پیامآور شادی بسیار بزرگ دیگری است.
( مرگ برگ هم در کوچه تماشایی است. شاید برای خیلی از ما نام بردن از این واژه دشوار باشد، اما واقعیت زندگی در مرگ خلاصه میشود و پاییز نیز جلوهای از این شکوه آفرینش است. کوچ پرستوها و بارش نمنم باران در تلاوت صبحگاهی درخت، جان میگیرد و در گستره دستان باد به اوج میرسد. اکنون زمان ریزش برگهای زرد و خشکی است که دیگر توان بر شاخه ماندن را ندارند. زایش پاییز از نوعی دیگر است و این متفاوت بودن در رنگهای پاییز، خلاصه میشود. پاییز زمان خودنمایی رنگهای برگ است، بر روی زمین و صدای خشخش تردی که گامها آن را به گوش هدیه میکند.
( تبسم خورشید این روزها دلنشینتر از قبل شده است، گویا لبخند
طلاییاش به برگ درختان نیز سرایت کرده و آنها را لباسی از زرورق پوشانده است. هر چه بیشتر میاندیشی، تناسبی بین حالوهوای این روزهای خورشید و درختان، پیدا نمیکنی. آخر آفتاب توان تابستانیاش را از دست داده، اما گویا همین ضعیف شدنش، باعث شده تا درختان با او انس بیشتری بگیرند و برگهای سبزشان را به دست وی بسپارند تا خورشید کیمیاگری کند و آنها را طلای نابی برای فصل خزان قرار دهد. جلوه خورشید بر سر شاخههای تقریباً بدون برگ درختان، چیرهدستی نقاش بزرگ طبیعت را به نمایش گذاشته است و زندگی، هر روز در قاب شیشهای کوچه مردم خوشبخت، همانند تلنگر دلنشین باد، بر روی برگهای نیمه جان، جاری است.
( تصویرگر پاییز در انتهای کوچه تابستان نشسته و منتظراست تا جوان چالاک تابستان، کولهبارش را جمع کند تا پاییز نقش او را در جاده بیانتهای طبیعت، در حالی که دستش را در جیبش کرده و آرام قدم میزند، نقاشی کند. پاییز فسونگر، صفحه نقاشی زمین است. هر بار بکرترین تصویرها را در قاب کوچه باغچه طرح میزند و آنگاه با رنگآمیزی نابی هر آنچه را نقش زده، جان میبخشد. پاییز حضور هارمونی رنگهاست و تو میتوانی دنیایی از رنگ را بر روی شاخه درختی کوچک ببینی.
( باید آهسته قدم برداشت. این روزها برگهای زیبای درختان، خوابشان را کنار خیابانها و در پیادهروها آوردهاند. اگر پایت را محکم روی زمین بگذاری، ممکن است چند تای آنها زیرِدست و پایت خرد شوند و صدای شکستنشان، تا گوشهایت بالا بیاید. پاییز که میرسد، برگها کمی نازک نارنجی میشوند و این یعنی باید مراقبشان باشی تا یک وقت ناراحت و
دلخور نشوند. پاییز در پیادهروی زندگی، آرام جای گرفته است و هر روز به برگهای طلایی آن افزوده میشود. اگر به انتهای حسی که پاییز آن را تکثیر میکند، برسی، دیگر هیچ جای نگرانی نیست؛ زیرا زیبایی پاییز را در لابهلای هزار رنگ پاییز یافتهای و با تمام وجود عاشقش شدهای.
درس پویایی
( پاییز، مدرسه زندگی است؛ مدرسهای با هزاران درخت تماشایی. پاییز به ما تلاش، شادابی و امید میآموزد. پاییز فرصت رویش مجدد را به ما نشان میدهد. درختان پاییز آموزگاران مهربان مدرسه پاییزند. تلاش درختان برای نمایش دادن حکمتهای آفرینش برگ و باد، قابل تقدیر است.
( بوی خاک نمناک حسابی توی فضا پیچیده. از هر خونهای، یکییکی، بچههای قد و نیم قد بیرون میرن و با کولههایی از جنس مداد و دفتر و کتاب، راهی مدرسه میشن. وقتی به نشاط و انگیزه این بچهها نگاه کنیم میفهمیم انگار پاییز روح زندگی و تلاش رو در رگها دمیده و برای بچههای پر شور و نشاطی که این روزها از بین برگهای خشک و مچاله شده، راه مدرسه را پیدا میکنند، پاییز سرآغاز تلاشی وصفناپذیر.
( طبیعت در این روزها، رنگی به رخسار نداره و طراوت و شادابی خودش رو از دست داده، اما شور و نشاط بچههایی که به مدرسه میرن، کوچهها رو از ازدحام لبخند سرشار کرده. انگار پاییز فصل بچههای کاروتلاش و تحصیله؛ تلاشی که ابتدای اون در پاییزه. به زبون سادهتر،
بذر و نهال این تلاش در پاییز کاشته میشه و آخر بهار، درست وقتی بهارنارنجها به بار نشستن، تلاش بچهها هم به ثمر میشینه.
( هنوز آب توی حوض خونه مادربزرگ رو میشه سرِ صبح، روی صورت پاشید و از ته دل، آخیش گفت. هنوز ماهیهای قرمز و نقرهای که توی حوض، آروم و قرار ندارن رو میشه به صبحانه دست اول مهمون کرد، اون هم با خمیر کنار نونهای تافتون که داغیشون صورت رو سرِ کیف میآره. هنوز اولین بارون نباریده تا بچهها از سینهکش کوچهها راهی مدرسه بشن و خودشون رو از دست ناودونهای کوتاه و بلندی که از پشت بوم هر خونه، به کوچه سرازیر شده، نجات بدن. هنوز هیچ اتفاقی برای لونه یاکریم زیر چهار طاقی نیفتاده. با این حال همه آماده شدن تا پاییز رو به ریشه درخت همت و تلاش پیوند بزنن. این مشق اول پاییزه که بچه مدرسهایها از همون روز اول، صد بار از روش مینویسن. تلاش، تلاش، تلاش. پاییز نماد آغاز تلاشی دوباره برای عبور از کوچههای سرد و خیس فصل است.
( پاییز با عطر باران و نوازش بادهایش آمده است. پرندگان برای ساختن زندگی دیگری، به دورها مهاجرت میکنند و در هر گوشه و کنار خاک، مورچهها را میبینی که چگونه مصمم و امیدوار برای ذخیره زمستانی خویش تلاش میکنند و انسان که اشرف مخلوقات خداوند است، باید به این فصل برگریز، به عنوان فرصتی دیگر برای تکاپو و تلاش بنگرد و از هر لحظه آن برای بهبود زندگی و جامعهاش، بهره گیرد.
( برگ کوچک، خشک و بیروح در آغوش پاییز، در میانِ انبوهی از برگهای بزرگ خزانزده در تلاش است تا خودش را برهاند و با نسیم
پاییز همراه شود. همین که میخواهد تکانی بخورد، برگهای بزرگتر مانعش میشوند، اما او میخواهد برود و در نهایت پشتکار، موفق میشود و با نسیم پرواز میکند. او هرگز از تلاش دست نمیکشد، مانند مورچهای کوچک که برای پاییز و زمستانش آذوقه جمع میکند و گاهی چندین بار دانهاش را که زمین میافتد و او هزار بار برمیدارد، تو نیز برای رسیدن به هدفت تلاش کن تا خداوندِ فصلها نگهدارت باشد.
( آهسته برای «زندگی کردن» قدم بردار. اگر در پاییز، تسلیم شوی، امکان شکوفایی بهار و باروری را از کف دادهای! زندگی را فقط با فصلهای دشوار نبین. در راههای سخت، پایدار باش و بکوش لحظههای بهتر، بالاخره از راه میرسند!
( دوباره بوی مدرسه میآید، برای اینکه روح خودت را تعالی بدهی و هر سال که مهر میآید، تلاش کنی که نه فقط شماره کلاست، بلکه با کوشش، روحت را نیز ارتقا دهی.
( گوش کن! باران میبارد و دانهدانه انباشته میشود، برای آنکه تلاشی باشد برای حیات دوباره هستی. باران میبارد و دانهدانه میشوراند، برای آنکه تلاشی باشد برای پاک شدن خاک زمین خسته.
( باران میبارد و دانهدانه میچکد برای آنکه تلاشی باشد برای آموزش راحت گریستن آدمکهای مغرور. پاییز شروع دوباره تلاشی است که باید از لابهلای صبحهای مهآلودش در کوچههای صبح زردش دوید تا به حیاط پچپچکنان مدرسه رسید. ماه مهرش بوی کیف مدرسه میدهد. بوی چوب مدادی را میدهد که باید بنویسد و سیاه کند و با کوشش خود روحی را
سفید کند. دوباره پاییز است، فصل دوباره آغازیدن برای بالا رفتن از نردبان کلاسها، تا رسیدن به بالای کاج بلند موفقیت.
( خزان طبیعت با باران برگ و رنگ فرا رسیده است. جنگل و درخت و پرنده و رود، شکل دیگری از زندگی را به تماشا گذاشتهاند و هر کدام در این چرخه همیشگی و هدفمند، در تکاپو و تلاشند. کودکان، کیفهای مدرسه در دست، به جستوجوی دانش میروند و ساختن آیندهای درخشان را در سر دارند. پاییز آمده است و با نشانههای زیبای خویش، ما را به تفکر، تأمل و تلاش فرا میخواند.
( تابستان با همه شور و زیبایی و گرمایی که داشت، تمام شد و به فصل پاییز رسیدیم؛ فصلی که برگریزان درختهاست و باغها خالی از برگ و بار میشوند و چهره طبیعت، زرد و رنگپریده میشود. با این حال، پاییز فصل آغاز آموختن و به مدرسه و دانشگاه رفتن است. پاییز تداعیگر برگ و درخت و کتاب است که از یک خانوادهاند، چون کتابها همه در درختها ریشه دارند. نیمکتها هم از درخت ساخته میشوند، پس درختها حق بزرگی به گردن دانشآموزان و دانشجویان دارند. شاید سعدی هم به همین دلیل به درخت نگاه میکند و میگوید:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار ججججججج
هر ورقش دفتری است، معرفت کردگار
( چاییاش را نصفه هورت میکشد و دواندوان از پلههای آهنی متصل به ایوان، به سوی در حیاط میدود. کسی نداند فکر میکند حسابی دیرش شده که اینقدر عجله دارد. مادر مثل همیشه با لقمه بزرگی از نان و پنیر، دنبالش تا
انتهای ایوان میآید و میگوید: «صبر کن...»، اما او گوشش بدهکار نیست. میخواهد زودتر به مدرسه برسد. انگار از همین ابتدا، سنگ بنای کار را محکم گذاشته و عزم خود را جزم کرده تا با کوششی پیوسته، به وظیفهاش که همان درس خواندن است، عمل کند. او از پاییز درسی مهم آموخته و آن درسِ کوشش است. پاییز در تفکر او نمادی از استقامت ریشهها و پایداری اندیشههاست.
( پیرمرد با دستهای چروکیده و پینهبسته، همراه با عطش زمینهای تازه شخمخورده، صبح زود راهی میشود. همه میدانند کجا میرود. در طول مسیر، هیچ کس حرف اضافهای با او نمیزند. هر کس میشناسدش، فقط به گفتن سلام اکتفا میکند. پیرمرد مصممتر از همیشه با بیلی که نصف آن از روی شانههایش به سمت عقب رفته، به سمت زمینش میرود. پاییز برای او فرصت دوبارهای برای تلاش است. او به سمت سرنوشت میرود تا با کوشش و همت، از پاییز، زمینی حاصلخیز به دست آورد. پاییز برای او مرگ زمین نیست، بلکه فرصت دوباره کاشتن و اندوختن است و او این را سالهاست که از روی عادت، تجربه کرده است.
( یک صبح پاییزی و یک خیابان شلوغ، صدای بوق ماشینها و رفت و آمد آدمها. درختان خزان شده پاییز و برگهای خشکیده آنها در کف خیابانها و پیادهروهای شهر، همه و همه حال و هوایی دیگر به روزهای زندگی بخشیده است که به ما میگوید، زندگی مثل خون در شریان لحظهها جریان دارد. صدای خشخش برگها زیر پای عابران، تلنگری برای ماست تا فرصتهای زندگی را دریابیم، قبل از آنکه خزان شوند.
درس عاقبتاندیشی
( پاییز را دوست دارم.
پاییز فصل هزاران رنگ است.
پاییز میگوید، کهنگیها را باید دور ریخت،
باید دوراندیش بود.
( پاییز به من آموخت باید نو شد نو دید نو خواند و نو نوشت...
پاییز به یادم میآورد.
برای دیدن گلها در بهار باید انتظار کشید.
پاییز میآموزد
حتی عریان هم میتوان در برابر سرما توفان
باد
باران ایستاد
پاییز به من آموخت تا عاقبتاندیشتر از پنجره دنیا
به زندگی نگاه کنم.
( پاییز ایمان دارد که بهار در راه است. پاییز باور دارد بهار نو میآید، نوتر از قبل پاییز ایمان دارد که عاقبت دنیا نو خواهد شد. پاییز به ما میگوید، راه رسیدن به همه کامیابیها درست اندیشیدن است.
( پاییز، قاب چوبی قدیمی است که روی دیوار خانه، سالها جا خوش کرده و درختانی زرد و نارنجی و جادهای بیانتها، پر از برگهای خشکیده و عابری که صدای خشخش گامهایش سالهاست طنین روزهای گذرای عمر است. پاییز، نقش دلانگیز روزگاری است که میشود ساعتها محو
زیبایی قابی بر روی دیوار شد. پاییز همه آن چیزی است که فصلها به انتظارش نشستیم و اکنون فصل جمع کردن اندوختههایمان است. خزان درختان، نشان از شروع زمستانی سرد است. پس میتوان فارغ از روزمرهگیها به دنبال توشهای بود، برای رسیدن به آرامش فردا و یادمان باشد این ما هستیم که با کولهباری از تجربه به پاییز رسیدهایم، نه خامی بهار را داریم و نه پرشور مثل تابستانیم. افتاده و سر به زیر، همچون فصل هزاران رنگیم.
( پاییز که میشود، ظاهر همه چیز رنگوبویی دیگر به خود میگیرد. غوغای رنگها در عطر و بوی خاک و باران به هم میآمیزد و تلاش برای برداشت هر آنچه کاشتهایم، آغاز میشود. پاییز، مقدمهای بر زمستان سرد است. پس باید از همین روزها به فکر آذوقه زمستانمان باشیم. آستینها را باید بالا زد و با همت و با غیرت، تنبلی و کاهلی را کنار بگذاریم و با امید به خدا و لطف بیکرانش، ساده و بیریا، تلاش را آغاز کنیم. ما میتوانیم در خزان فصلها، به شکوفایی بهاران برسیم، اگر که بر سستی و بیرمقی فائق آییم.
( پاییز، فصل زندگی در دشتها و صحراست. پاییز، بوی زندگی در روستا را میدهد. آنگاه که برداشت طلایی شاخههای گندم، زینتبخش صحرای بیکران میشود و خوشهها، خرمنخرمن برکت خدا در زیر آسمان آبی میشوند، چه منظره زیبایی است. در غروب روزی پاییزی، نظارهگر این همه درخشندگی و بیمانندی بودن. و این حاصل دسترنج کسانی است که دانهای را به خوشه و خوشهها را به خرمن و خرمنها
تبدیل کردهاند که این خود زندگی است. ما بهاران و تابستانهای زیادی را از سر میگذرانیم، سرخوش و جوان و پرغرور، اما این رسیدن به پاییز است که حاصل به بار نشستن تلاشمان را نمایان میسازد و این را میشود از برق نگاه همه کسانی که کاشتههایشان را برداشت میکنند، فهمید.
( برگهای زرد و سرخ و نارنجی، فرشی میشوند در کوچه باغهای پاییزی... صدای قار قار کلاغان و خورشید رنگ پریده، نقشی دیگر از این منظره زیبا هستند... اما شاید دیدن موری که توشهای را با خود حمل میکند در کنار این همه شکوه، تجلی دوبارهای باشد که طبیعت به رخ میکشد... تلاش برای گذراندن یک زمستان طولانی و زنده ماندن برای رسیدن به آغاز... به بهار... پس باید خستگیها را به جان خرید و دست از تلاش بر نداشت چرا که از پس هر زمستان سردی، بهاری سبز خودنمایی میکند و ما به آن بهار میاندیشیم و با تلاش و کوشش امروز، به روشنایی و امید فردا دل میبندیم، که شاید در این بین یاد گرفتن از موری نحیف که کولهباری از آینده بر دوش میکشد کاری باشد سخت، اما باید آموخت، مستانه غرور و نخوت امروز شدن، به زمستان فردا ختم میشود که هرگز بهاری به خود نخواهد دید...
( پاییز فرا رسیده و آسمان مملو از پرندگانی است که به سفر میاندیشند و با کوچ، راهی سرزمینهایی دیگر شدهاند و اینجا در این صحرای پاییزی، سالخورده مردی، تکیه بر درختی، نظارهگر پاییزی دیگر است و دستهای پینه بستهاش، نشان از سالها کار و زحمت دارد، اما او هرگز از تلاش بازنخواهد ایستاد و این بار هم با گذر از زمستان به بهار
خواهد رسید. پاییز او پاییزی است، پر از تلاش برای برداشت از هر آنچه در بهار کاشته و در تابستان آبیاری کرده و چه زیبا خواهد بود، اگر ما نیز در این پاییزِ هزاران رنگ، به فکر توشهای برای فردایی دیگر باشیم.
درس تواضع و تسلیم
( برگهای پاییزی، آموزگاران خوبی برای من و شما هستند که بیاموزیم در برابر خدا سر تسلیم فروبیاوریم. هر برگی که میافتد، درسی است از درسهای تواضع و فراموشی خودنماییها و غرورها.
( پاییز، مدرسه سلوک است. میشود با نگاهی نو، از پاییز تواضع را آموخت. هر برگی که میافتد، اشارهای کوچک است که من و شما دست از غرورمان برداریم و در برابر خدا و خلق خدا متواضعانه برخورد کنیم.
( شکوه بهار، به همه جانداران نیروی تازگی میبخشد. درختان شکوفه میزنند و سبزی نمایان میشود و جهان از رخوت زمستان، به زندگی در بهاران میرسد و این یعنی سرمست شدن از نعمتهای بیهمتای خداوند و این همه زیبایی و طراوت، آنقدر محصورمان میکند که گاهی به فراموشی میسپاریم که روزها، گذرا هستند. بهاری که این همه اغواگر است، میگذرد و بعد از تابستان، به روزهای پاییز نزدیک میشود؛ پاییزی که خالص و ناب و نه در پی غرور و نخوت است. در پاییز، خبری از آن همه غرور بهارانه نیست. کمی متواضعتر و کمی افتادهتر، همچون برگهای پاییزی باید بود.
( تکبر و غرور بیجا، انسان را به سراشیبی سقوط میکشاند و بیشترین آسیب را متوجه انسان متکبر میکند. فرد متکبر و خودبزرگبین، نقاط ضعف خود را نمیبیند و دوستانش را آزردهخاطر میکند و اینگونه هر روز تنهاتر میشود. انسان باید همچون درخت که هر چه پربارتر، سربهزیرتر است، از تواناییهایش در جهت خدمت به خلق خدا و همنوعانش، بهره گیرد و امتیازاتش، باعث غرور بیجا و تکبر او نگردد که تکبر و خودپسندی، انسانها را به دره نیستی و تنهایی میکشاند.
( تو فکر و خیالای خودت غرقی و با سرعت و محکم، پاهاتو به زمین میکوبی و میری، که صدایی میشنوی. اطراف رو نگاه میکنی. کسی نیست. ناگاه متوجه برگای خشک زیر پات میشی. آره، پاییز اومده. برگایی که تا همین چند روز پیش، سرمست روی شاخهها تکون میخوردن، حالا خشک و رنجور، پیادهرو را پوشوندن و با عبور هر عابری، نالهشون بلند میشه؛ نالهای که برای ما هشداره که بهار جوونی موندنی نیست.
( اگر بخواهی بگویی من! اگر دلت بخواهد به همه هستی بگویی که من، فقط من، پاییز میشوی! که وقتی بهار بود، گویی فقط شکوه و زیبایی خودش، پر و بال به این دنیا داده بود، اما یادش رفت همه داراییاش را مدیون آفتاب است.
( روزی صبح، بادِ پاییزی آمد و چنگ انداخت به همه شاخهها. حال درخت اینچنین بیپروبال مأمن کلاغان سیاه شده است. همه برگهای
خشک زیر پایت انگار میگویند: حواست باشد مبادا روحت پاییز شود.
( هان! چه شد احساس کردی چون نگریستی طلا شدهای، حال باید بگریی که به شاخهای تنها ماندهای؟ گوشوارههای زردت میریزد و وقتی صدای ریز ریز زر، زیر پا میپیچد، بیدار میشوی، اما ای درخت، سرت را باز بالا نگه دار و با آواز باد بخند، که بهار که بیاید، آفتاب دوباره طلاییات میکند.
( به درختان پاییزی نگاه کن! غافل شدن از ضعفهای خویشتن و بها دادن بسیار به امتیازهای مادی و معنوی و نادیده گرفتن دیگران، به تکبر میانجامد و تکبر، پلی پوسیده است که هر انسان متکبری را به قعر رودخانه انزوا میافکند. خداوند در قرآن کریم میفرماید: «وَلاَ تَمْشِ فِی الارْضِ مَرَحاً؛ و روی زمین با غرور راه نروید». از این آیه اینگونه استنباط میشود که حتی راه رفتن با غرور نیز پسندیده نیست و نتایج خوبی ندارد.
( تنه پیر درخت، استوار ایستاده و شاخ و برگها و میوهها رو، رو شونههاش نگاه داشته. آخه ریشههاش تو زمینه و با هر بادی، نمیلرزه. هر بار که چشم میندازه به انبوه میوهها و برگهای شاداب، لبخندی از رضایت میزنه، اما برگهای سرمست که بوسههای نسیم بهاری همه چی رو از یادشون برده، گاه و بیگاه با خندههاشون، طعنه میزنن و شادابیشونو به رخ تنه پیر میکشن، اینکه میتونن از اون بالا منظرههایی رو ببینن که اون قادر نیست.
( حالا پاییز از راه رسیده و برگهای پریده رنگ، ریختن پای درخت. تنه همچنان استوار و صبور ایستاده و منتظر بهاره تا برگها و میوههایی تازه، مهمون شونههاش بشه و برگای پاییزی در گوش هم پچپچ میکنن و
ریشههای تنه پیر رو به هم نشون میدن، اما گاهی دیره.
( سالها از روزگار عمرمان میگذرد. آیا تا به حال شده در روزی از روزهای پاییز کمی توقف کنیم و به پاییز بیندیشیم، به فصل زیبایی که حرفهای زیادی دارد. همه ما روزی به پاییز خواهیم رسید؛ روزی که دیگر خبری از برگهای سبز و میوههای انبوه نیست. آن همه شادابی و جوانی هم به تجربه روزهای زندگی مبدل شده و حال ما ماندهایم و پاییز و زمستانی که در پیش داریم. راستی چه شد آن همه غرور و رخوت، برگهای سبز و شکوفههای رنگینی که روزی مایه مباهاتمان بود. اکنون کجاست؟ای کاش وقتی سرخوش از جوانی هستیم، کمی هم به روزگارانی که قرار است بیاید و دیگر حرفی از گذشته نیست، فکر کنیم. سرمستی بهاران دمی نپاید.
( به قله آرزوها رسیدن، همیشه شیرین است و شادی را برایمان به ارمغان میآورد و گاه آنقدر سرمست این همه خوشی میشویم، که از یاد میبریم زندگی از پس هر فرازی، فرودی هم دارد و پاییز، بهترین دریچه برای دیدن واقعیتهاست. درختان افراشته و پر برگ تابستان، در مقابل باد و توفان سر خم کرده و عاری از داشتههایشان، تکیدگی را تجربه میکنند و اگر محبت خورشید و عطر و بوی نسیم بهاری نباشد نه جان دوبارهای بر کالبد درختان مینشیند و نه زندگی دوبارهای شکل میگیرد. چه خوب میشد اگر میدانستیم همه آنچه داریم، از لطف خالق عزیزی است که مهربانیاش را بر ما ارزانی داشته است.
( وقتی با بهار نعمتهای خدا بر ما ارزانی میشود و در تابستان به اوج
خواستههایمان میرسیم، باید مراقب باشیم اگر کولهبارمان پر از تجربه و دانش و ثروت و قدرت است، به همان اندازه هم باید بر تواضع و فروتنی مان بیفزاییم؛ چرا که درخت هر چهقدر پربارتر، افتادهتر است، اما اگر قرار باشد چیزهایی را که خداوند به ما لطف و عطا کرده، وسیلهای برای تکبر و غرورمان در مقابل دیگران قرار دهیم، باید بدانیم، همه چیز همیشگی نیست و زندگی خیلی زود به پاییز خواهد رسید.
( ما میآموزیم از همه آنچه آموختهایم، به دیگران نیز بیاموزیم و از همه آنچه داریم، به دیگران هم بدهیم، اما قدرت بخشنده بودن، آنچنانکه میاندیشیم، ساده نیست. باید به دور از خودخواهی و تکبر، کمی هم به فکر دیگران بود. طبیعت با تمام فخر و زیباییاش میتواند درسهای بزرگی به ما بدهد که برای یاد گرفتنش فقط کمی بیشتر باید تأمل کنیم. به راستی، کدامین درخت پرغرور سرمست به روزهای سبزی میاندیشد که روزی پاییزی فرا خواهد رسید که از آن همه طراوت خشکی، برگهای زردی را به جا میگذارد که زیر پای عابران خرد شده و از بین برود و شاخههایی که پربار از به ثمر نشستن درختان بودند، حال به تلاطم بادی خم شده و میشکنند. هرگاه قدرت و شهرت سرمستمان کرد، به روزگاری که خواهد گذشت هم بیندیشیم.
( پاییز، فصل خزان درختان و برگهایی است که آرامآرام از شاخهها جدا میشوند و تنها عابری میخواهد تا نظارهگر هر آنچه در پاییز به نمایش گذاشته میشود، باشد و اگر بر حسب تصادف، روزی روزگاری،
در نقش عابری به پاییز نگریستیم، در همه آنچه میگذرد تأمل کنیم. پاییز غیر از جادوی رنگها و شعر و باران، درسهای دیگری هم دارد. کمی از نخوت و تکبر و غرورمان کم کنیم و بیاموزیم چیزی که مایه فخر هر کسی است، فراتر از پول و مادیات اوست، برای چیزی مغرور باشیم که بر ارزشهای درونیمان میافزاید.
( فصلها باید بگذرند. دانهها باید جوانه بزنند، رشد کنند، به ثمر بنشینند و برای دوباره زنده شدن، دمی بیاسایند. و فصل رؤیایی پاییز، شروع آرامشی است که بعد از روزگاری تلاش فرا میرسد. اینک باید به فکر اندوختهها بود، تا از هر آنچه کاشتهایم، به درستی برداشت کنیم. پاییز درس بزرگی است، برای آنانکه تأمل میکنند در نشانههای پاییز، از مناظر زیبا و بدیع گرفته تا تلاش جانوران برای حیاتی دوباره در بهار و همهوهمه تلاش نامیده میشود و برای گذر از زمستان، امیدی را در دل ایجاد میکند که خود نشانهای است، نشانه عظمت و بزرگی خالق عالم که باید در مقابلش سر تعظیم و فروتنی را خم کرد.
( پاییز، سمفونی رنگهاست. وقتی شاعرانه روی زمین، فرش زیبایی میگستراند و زیبایی را به رخ زمین میکشد، این همه نقشونگار در پس زمینه پاییز نشان از خلقتی بیهمتاست و زندگی در شکوه خود به فصلی میرسد که رؤیای نقاشی است که قلم به دست گرفته و پاییز را به نمایش میگذارد. برای از پاییز آموختن باید در لابهلای روزهای پاییزی قدم زد و عطر طراوت هوای نم خورده از باران را در میان تار و پود جان، قسمت کرد و برای دوباره سبز شدن و دوباره تن به تازگی دادن، باید از زمستان
گذشت و پاییز، توشه راه این سفر است.
( صدای زوزه باد از هر طرف به گوش میرسد و آسمان در همرفته و درختان در تلاطم، سرنوشت خود را به باد میسپارند. باد میوزد، باران میبارد و پاییز معنا میگیرد. باد میوزد و برگهای خشک درختان را از شاخه جدا میکند تا درختان در شروع زمستانی طولانی، کمی بیاسایند. کاش لحظهای، حتی در لحظه توفان به آفرینش و خلقت خدا بیندیشیم و باور کنیم، همین شروع وزش باد و جابهجایی ابرها و رقص برگها در آسمان، نکتهای قابل تأمل است که نمیتوان از آن بیتفاوت گذشت؛ چرا که طبیعت بزرگترین آموزگار دنیاست برای فرزندان آدم. پس باید بیاموزیم، وقتی فصلها به ما میآموزند.
درس آماده شدن برای تولد دوباره در بهار
( صبح که از خواب بر میخیزم، سرشار از طراوت صبحگاهی، قدم در کوچههای زندگی میگذارم تا روزی دیگر را شروع کنم. در هوای بارانی پاییز، نفسی عمیق میکشم تا حس تازگی در وجودم شکوفا شود. از کوچههای هزار رنگ پاییز عبور میکنم. صدای خشخش برگها جان دلم را مینوازد و مرا آماده میسازد برای روزی نو و زندگی دوباره. برگهای خشکیده پاییز به ما میگوید، همیشه باید امیدوار زیست؛ چرا که در پس هر خزانی، رویشی دوباره است.
( صدای رعد و برق پاییزی دلتو میلرزونه. قطرههای بارون بیتابانه
خودشونو میکوبن به شیشه، انگار صدات میزنن تا پنجره رو باز کنی. باهات حرف دارن. این همه راهو از آسمون اومدن و برات پیام آوردن. اگه خودتو بین دیوارهای خونه محصور کنی و نری به استقبالشون، بیانصافیه. برو زیر آسمون، دستاتو باز کن و مسافرای مهربونو به آغوش بکش و با دقت به نغمههاشون گوش بسپار.
( ساز باران پاییزی، همراه با سرود برق و باد، تو گوشت زمزمه میکنه. برای رسیدن رویش و بهار، باید روزای بارونی رو هم سپری کنی. باید مقابل صدای رعد نلرزی و صبور باشی تا ابرها سایهشونو از آسمونت کم کنن. برای طلوع خورشید آرزوهات، باید مقاومت کنی، مثل درختای پاییزی.
( باغِ پاییززده در پسِ هزار رنگ از هزار نعمت خدایم پنهان شده. تمام گذشتهاش را کنار گذاشته و به آن میاندیشد که حال و آیندهاش را بسازد. او به روزهایی تازه امیدوار است؛ روزهایی که تولدی نو را برایش به ارمغان خواهد آورد و تولدی از جنس بهار ارزانیاش خواهد کرد.
( نهالِ کوچکِ باغ، چون دیگر همسایگانش، خویش را به دستِ تقدیر سپرده؛ چرا که او هم به تازگی و نو شدن ایمان دارد. او هم میداند تولدی دوباره میتواند لحظاتی سرشار از امید باشد.
( پاییز!ای آهنگِ دلنشینِ طبیعت!ای نبضِ رنگهای بیهمتا در نهایت شور و دلدادگی! بیا... بیا و با حضورت عطر امید را به سراسر دنیای زیبا ببر و بر قلب طبیعت بنویس که همیشه امید به روزی بهتر، جانی تازهتر میبخشد.
( کوچهباغ دلم را از هر چه خشکی و فرسودگی است، میزدایم، تا چون باغچه کوچکِ مادربزرگ، برای روزهایی سبز و روشن آماده شود تا خورشید مهربانی در نهایت قدرت بر بوتههای گل سرخش بتابد و غنچههای زیبای عشق را در دامنِ پُر مِهر بهار به او ارزانی کند.
( پاییز زیبا از راه رسیده طبیعت دگرگون شده و درختان برای دوباره نو شدن در تکاپو هستند. برگهای خشکیده را از خود جدا میکنند و از زیر بار کهنگی سر باز میزنند و حال ما میتوانیم در طبیعت وجودمان، کنکاشی دوباره داشته باشیم و خمودگی و رخوت را از جان و دلمان پاک کنیم و در پاییز طبیعت وجودمان، خستگیها و دلمردگیها را به باد بسپاریم و سبکبال از سنگینی غصهها، در انتظار بهاری تازه باشیم. ریزش این همه خمودگی، جانی دوباره به لحظههای زندگیمان میبخشد و باز میتوانیم همچون نهالی زودرس، احساس جوانی و شادابی کنیم.
( میرود، رفتنی که پُر از هیاهوست، دلکندنی که در تپشِ ثانیههایش بغضی شیرین نهفته است، میرود تا در آیندهای نزدیک، با هزار هزار امید و تازگی و آرزو بازگردد و شعر دلنشین بهار را در گوش طبیعت زمزمه کند. برگ را میگویم، همان که با اراده خداوند بزرگ، به رقصِ باد از شاخه جدا میشود و در فریاد بیصدای خویش میگوید که خواهد آمد. فردایی دگر در قالبِ برگی جدید و در موسم بهارانی زیبا، بر قلبِ طبیعت قدم میگذارد.
( من پاییز را در لابهلای رنگهایش دیدم که به آینده لبخند میزد و میرفت تا با شکوهی خاص همه طبیعت را آماده کند تا با اندکی خشکی و از خودگذشتگی، به انتظار تازگی، لحظهها را سپری کند و در نهایت
محبت و دلدادگی، بهاران را به آغوش بکشد.
( زمین! در میان ذرات ریز خاک، رنگینکمان ِطبیعت را نظاره کن؛ رنگینکمان ِزیبایی با ترکیب رنگهایی خاص آمده تا بگوید پیامآور تولدی دوباره است و نویدبخش روزهای سبز. خداوند عالم، پاییز را با جامهای به رنگ زرد، سرخ، نارنجی، قهوهای، طوسی، به ما ارزانی داشته تا ببینیم طبیعت چه زیبا میرود تا به خیابان بهار برسد، میرود تا کوچه گلهای یاس در پلاک عشق ثبت کند و در طبق ایثار، به نمایش بگذارد تا خلق بداند، خدا بزرگتر و بخشندهتر از آن است که تصور کنیم.
( من به اندازه خندیدن خورشید به خود میبالم، چهقدر خوب که من انسانم و در این صبح که سرشار از نشاط و شادی است، پُر از ثانیههای امیدم. من به اندازه باغچه که بیبرگ رها و شاد است، میخندم. چه زیبا و چه شیرین است که تو لبریز محبت باشی و چو خورشید، پلی بین خزان و بهار بزنی. روزهایت سرشار از لحظههای زیبای پاییزی و قلبت همنشین گلهای بهاری.
( درخت سیب مادربزرگ، هستیاش را به باد داد، بیآنکه لبی به شکایت بگشاید و بیآنکه قطرهای اشک بر چشمانش سایه افکند؛ چرا که او نیز چون من به آمدن بهار دلخوش است. پاییز که میآید، با مهربانی از او استقبال میکند تا عریانیاش را نظاره کند و تهیدستیاش را بستاید، چون خوب میداند بهار نزدیک است.
( سلام دوست من! چه زیبا آمدهای که بهارانم باشی. چه شیرین قدم برداشتی که به لحظههایم جانی تازه ببخشی. میدانم گرچه بهاری، اما با پاییز بیگانه نیستی و برایت صبح و شب توفیر ندارد. همیشه شادی میهمان چشمان
زیبایت است و امید خانهنشین دلت. اینجا پاییزان طبیعت است و ما امیدوار.
( دوستم میگفت: وقتی دلم میگیرد، به پاییز فکر میکنم، به پاییز که چگونه همه خویش را در طبیعت جا میگذارد و با چشمانی اشکبار میرود و میدانم چهقدر امیدوار است که بهاری در پیش است، بهاری رنگارنگ با تبسم شیرین یک غنچه که از پَسِ برگ به قطرات باران لبخند میزند.
( شاخه خشکیده تاکِ قد کشیده به دیوار آجری تکیه زده و در نهایت انتظار، به جاده زمان خیره مانده است تا از آن دوردست، قامتِ بلند بهار با پیراهنی سبز نمایان شود و یک دنیا نشاط، به قلب مهربانش ارزانی کند. او هم به تولدی دوباره ایمان دارد.
( ابرهای سیاه، با یک دنیا باران بر درختان باغ سایه گسترانیدهاند تا قامتِ پاییززده را با برکت لایزال خداوند بشویند و جوانههای امید را در قامتِ ترکخوردهشان بنشانند. ابرهای پاییزی، راه را برای آمدن بهار دلنشینتر میکنند.
( رنگی تازه بر قامت طبیعت نشسته. همهجا را سکوت فرا گرفته است و گاهی با آوای غمانگیز کلاغی سیاه، سکوتِ باغ در هم میشکند و با زوزه خفیفِ باد، برگی به پرواز درمیآید. گاه دوباره به زمین مینشیند و گاه میرود تا به بهاران خوشآمد گوید و فرشی از چمنزار سبز برایش بگستراند و به همه کسانی که ثانیهشمارِ آمدن ِبهارند، مژده وصل دهد.
( پاییزان!... بمان تا من در میان قلبِ مهربان و زیبایت، گلی همیشهبهار به یادگار بگذارم، تا همیشه وقتی به تولد بهاران رسیدی، مرا هم یاد کنی.
( پاییز، موسم خزان زندگی طبیعت است، اما سرآغاز فرصتی است که
آسمان ببارد و زمین نفسی تازه کند و این تغییرات و باد و برگهای رقصان، در آسمان و زمین، همه میگذرند. درختان دمی میآسایند و برای بهار و سرسبزی دوباره، خود را آماده میکنند. فقط اندک زمانی میخواهد، قدر یک فرصت پاییزی، تا زمستان را از سر بگذرانند و باز به بهار برسند، و این زیباست، وقتی دوباره شاخههای خشکیده جوانه میزنند و آن همه خزان به بهار تبدیل میشود. حال میتوان از پسِ شکوفههای بهاری، تاریخ گذرای پاییزی رؤیایی را نگریست.
( در کوچه پس کوچههای باغهای پاییزی، درختانی را میبینیم که منظره زیبایی از قاب جادویی پاییز را به نظاره گذاشتهاند. مست این همه طراوت خاص پاییز با عطر خاک باران خورده شدن، هر رهگذری را شیفته خود میکند. پاییز، آشنایی گذراست، اما یاد و خاطرهاش تا بهار پابرجاست. پاییز برگهای آفتاب خورده تابستانی را میتکاند تا پس از خوابی زمستانی، جوانههای تازه و نورس را به عرصه نمایش بگذارد، بهاری که از پس افق پاییز، نمایان است و همه این امید، کلید عبور از زمستان میشود.
( شاعری شعر میبافد. شیشهها، نمزده از باران و کوچهها، دلگیرند. رهگذری از میان این همه زیبایی عبور میکند؛ رهگذری که بهار با طراوت و تابستان پرشور را سپری کرده و به پاییز فصل هزار رنگ رسیده و حال، در این پاییز بیهمتا، با کولهباری از تجربههای دیروز، به آیندهای زیبا چشم دوخته. پاییز حاصل جمع سالهای گذشته عمری است که از شور و هیجان جوانی گذشته و اکنون به میانسالی رسیده و حال فصل برداشت چیزی است که کاشته شده؛ فصل دروکردن داشتهها و به بار نشستن آرزوها. عدهای میاندیشند که پاییز فصل خمودگی و بیحاصلی است. چه خیال باطلی، وقتی
با دنیایی از تجربه به پاییز رسیدهای و میدانی بعد از زمستانی سخت، امید به بهاری دوباره است.
( آفتاب بیرمق پاییز و قاصدکهایی که خبر پاییز را با خود به همراه دارند، حیاط خانه پدری را با حس و حالی غریب پر کردهاند و این زندگی است که به نقطه پاییزی خود رسیده، پربار از سالهای جوانی و امیدوار به سالهای آینده. اکنون شیطنت کودکانه بهار و جوانی پرشور تابستان به پایان رسیده و روزهای میانسالی پاییز از راه رسیده تا تمام این تجربهها جمع گردد و پیری خوشآتیهای در زمستان بسازد. هر روز از روزهای عمر ما، شور و شعفی خاص در خود دارد و تجربه گذشتن از همه این سفرها، سالهای زندگیمان را میسازد.
( بهار کودکی و تابستان جوانیمان را پشت سر گذاشتهایم و حال به پاییز میانسالی رسیدهایم و برای شروع رسیدن به دوره سالمندی، ناامید نمیشویم، چون بهاری دوباره در راه است. فصل پاییز، فصل بهرهمندی از تجربیاتی است که پشت سر گذاشتهایم و با شروع دوباره بهار، پربارتر از قبل به زندگی مینگریم و این زندگی ادامه مییابد تا پرندگان کوچ کنند، صدای کلاغان در میان درختان پاییزی بپیچد تا باز بهار، کائنات را به جنبش وا دارد و روح زندگی را در سراسر خلقت بدمد و این همه زندگی است و پاییز فصل آماده شدن طبیعت برای تولدی دیگر است و این یعنی در پسِ هر ناامیدی، کورسوی امید هست برای تولدی دوباره.
( باد میوزد، توفان میشود. باد و باران، درختان را در هم میکوبند و برگهای خشکیده از شاخهها جدا میشوند و شاخههای لخت برجا
میمانند. آسمان ابری پاییز و فضای حزنانگیز پاییزی، فرصت مناسبی است که کمی درباره آنچه بر زندگیمان گذشته، بیندیشیم. چه بر زندگی ما گذشته، چه اندوختهایم و حال در این فصل خزان، برای زمستان خود چه داریم؟! آیا همانند شاخههای تکیده پاییزی، بیدفاع و تنها ایستادهایم و هیچ امید به روشنایی فردا نداریم یا میدانیم آنچه کاشتهایم، اسیر عصیان باد پاییزی نخواهد شد و روزی در بهاری دوباره به بار خواهد نشست.
( وقتی بهار را به سرمستی بگذرانیم و تابستان به فکر فراغت باشیم، با دستان تهی به پاییز میرسیم، بدون هیچ توشهای برای فردا. آنقدر بیبار و بیثمریم که با کوچکترین بادی نابود میشویم و خود را به سرنوشت میسپاریم، غافل از اینکه ما برای زندگی کردن بهجز ظواهر به چیز دیگری هم نیاز داریم که فارغ از زیباییهای زودگذر دنیاست. به پاییز رسیدن با دست خالی؛ یعنی تن به خزان دادن، اما وقتی کولهبارمان پر از توشه آخرت باشد، آنگاه هرگز هراسی از توفان نخواهیم داشت و مطمئن هستیم که به خزان نمینشینیم.
( بهار، جوانه نورسی است که از خاک تیره سر میکشد و به آفتاب و آسمان آبی چشم میدوزد و برای قد کشیدن به این دنیا، زندگی را تمرین میکند. روزهای بهاری میگذرد و جوانه، نهالی میشود برافراشته، تا تابستان برسد و برگ و باری به خود بگیرد و به ثمر بنشیند و پر از غرور، روزهای جوانی خود را سپری میکند و حال با وزش باد و رقص برگهای رنگارنگ در آسمان، پاییز، فصل میانسالی، فصل تجربههای زندگی و فصل به بار نشستن اندوختهها فرا میرسد. حال باید از دیروز
توشهای ساخت، برای فردا و با انبوه تجربههای امروز، پلی به سوی بهار ساخت تا زمستان سرد و طولانی را نیرومند و تندرست، به پایان رساند.
( جوانی، سرور لحظههایی است که سرشار از غرور و شادمانی هستیم، اما بهاران جوانی هم روزگاری میگذرد و پاییزی دلفریب را به همراه دارد. وقتی قدم به پاییز میگذاریم و بر روی نیمکتی نظارهگر روزگار میشویم، باید باور کنیم به پاییز رسیدهایم؛ پاییزی که از خود حرفها و پندارهای زیادی را برجا میگذارد و این گذر عمر و رسیدن به روزهای پر تجربه است که پاییز و همه زیباییهایش را در چشم ما خواستنیتر میکند. اگر که قدرت دیدن این همه شکوه و تجلی را داشته باشیم و غرور و تکبرمان مانع از درک پاییزیمان نشود، شاید دیدن مناظر پاییزی به ما بیاموزد که زندگی و تمام زیباییها و زرق و برقش، آن چنانکه میاندیشیم، پایدار نیستند و پس از همه بهارها و تابستانها، پاییزی هم وجود دارد که باید با همه وجود درک کرد.
( زمین میچرخد و ما را به سومین فصل زیبای سال میهمان میکند. پاییز آمده است، با برگریزان و موسیقی باد، و رنگهای زیبایش را به دیوارهای دنیا پاشیده است. پاییز، جشنواره رنگهاست. قرمز و زرد و نارنجیاش، چهره کوچه و خیابان را زیبا کرده و بوی باران و صدای دلانگیزش گوش شهر را آکنده از سمفونی کرده است. پاییز فصل زیبای رنگها، نشانه دیگری از قدرت خداوند متعال است.
( فصل جدا شدن برگها از درختان، یه فرصت قشنگه تا یادمون باشه، همه چی تو این عالم حساب و کتابی داره. یادمون باشه شکرگزار خالقی باشیم که تو هر مرحله از تغییرات آب و هوایی، حکمتهایی رو در نظر
گرفته.
( یک لحظه درنگ کنیم. اینجا پاییز است، فصل کوچ پرندگان، فصل اعجاز رنگها، فصل بیتابی باد، فصل باران. قدری بیاساییم و بنگریم، در این همه سکوت، در این همه غوغا. حال در این رسیدن به پاییز، ما چه داریم و چه با خود آورده و چه اندوختهایم؟ مست از روزگاران بهاران به تابستان پا گذاشتهایم و اینک میخواهیم با کولهباری از ایام گذشته، به پاییز برسیم. پس حال میشود در اینجا در کنار این رود و این درختان زرد پاییزی، دمی آرامش را معنا کرد و این حکایت شبیه حکایتی است از آخرت، وقتی دنیای اغواگر را طی میکنیم و سرمست از داشتههایمان هستیم. آیا میاندیشیم بعد از این دوران، روزگار دیگری هم هست؟
( پاییز فصل تشکر از خداییه که چشم ما رو به این همه زیبایی فوقالعاده باز کرده. سبحان الله از این همه فراز و فرودهای آفرینش، از این تنوع رنگها، از این حضور پررنگ زیبایی.
ردپای پاییز در کوچه باغ ادب فارسی
عبور ابر از آسمان باغ، در پاییز تماشایی است. اگر باد، سرعتش را قدری به ابرها قرض بدهد؛ هر ثانیه ابرهای تازهتری بر فراز آسمان باغ جلوهگر خواهند شد و چه بسا تصاویر خیالی زیبایی را نیز در ذهن ایجاد کنند. پاییز، فصل خیالپردازیهای شاعرانه طبیعت است. زمان در تسخیر جریان سیال ذهن باد است و عبور طلایی رنگ برگها را میشود در پیشاپیش پیادهرو، به تماشا نشست. صحبت از پاییز و زیباییهای پیدا و ناپیدای آن شد. بد نیست اشعار پاییزی را در این لحظههایی طلایی رنگ پاییزی، تقدیم حضورتان کنیم.
( پاییز است و بارانهای گاه و بیگاه و تلاطم برگ، که در زیر پای درخت خرد میشود. گاه پیش میآید که نمنم باران شبانگاهی، صبحگاه پاییزیمان را به بکرترین و باشکوهترین صبح تبدیل میکند. حال که سخن از باران شد، بگذارید شعری از شادروان قیصر امینپور برای شما بخوانم. امینپور سروده است:
دیشب باران، قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچپچ کرد
چک
چک
چک
چک
چکار با پنجره داشت؟!
( گاهی وقتها، فصلها بهانه خوبی هستند تا سراغ دیوان شاعران برویم. هر شاعری برای هر یک از فصلهای سال، با توجه به جهانبینیاش شعری سروده است. درست همانند شهریار که وقتی سراغ شعرهای او میرویم و خزانیههای او را میخوانیم، با بیتهایی روبهرو میشویم که در تصویرآفرینی، بینظیرند. مانند غزلی که برای این لحظه از فصل پاییز، از دیوان استاد شهریار برای شما انتخاب کردهام.
شب است و باغ گلستان خزان رؤیاخیز
بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز
به گوشوار دلاویز ماه من نرسد
ستاره گرچه به گوش فلک شود آویز
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
گشوده پرده پاییز خاطرات انگیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گویی باز
بهار عشق و شباب است این شب پاییز
عروس گل که به نازش به حجله آوردند
به عشوه بازدهندش به باد، رخت و جهیز
خزان خمار غمش هست و ساغر گل زرد
بهار سبز کجا وین شراب سحر آمیز
خزان صحیفه پایان دفتر عمر است
به این صحیفه رسید است دفتر تا نیز
به سینمای خزان ماجرای خود دیدم
شباب با چه شتابی به اسب زد مهمیز
( پاییز همواره دلنشین است، اگرچه شاید برخی به آن نگاه دیگری داشته باشند. با وجود این، هر سال که میگذرد و پاییز عبورش را تکرار میکند، خاطرههای شیرین و شاید تلخش در ذهن ما مرور میشود. کسانی که دفتر خاطرات دارند و اتفاقهای روزانهشان را ثبت میکنند، وقتی فرصتی به دست میآورند و خاطرات گذشته را از روی همان دفتر مرور میکنند، لبخند رضایتبخشی بر روی لبانشان مینشیند. این حس، حس مشترکی است بین ما. منظورم از «ما»، همان کسانی است که خاطرات روزانه خود را هر طور شده، ثبت میکنند. صحبت از پاییز و خاطرههای پاییزی شد. به یاد شعری از شاعری افتادم که بخشهایی از آن را برایتان میخوانم:
پاییز برگریز
هنگامه کرده است.
با برگ برگ هرچه درخت است و نونهال
با شاخههای نازک و با ساقههای ترد
با قامت نحیف نهالان تازه سال
بیداد کرده است.
پاییز برگریز
در سالروز آمدنش، هر سال
در کوچه کوچه خاطره ذهنم
یاد شکوهمند تو را زنده میکند
( پاییز با لشکر انبوهش وارد طبیعت شده است و هر لحظه با تلنگر برگی از شاخه بر زمین میافتد. گویا پاییز عزمش را جزم کرده تا باغ را تاراج کند. پس باد را پیش قراولِ دستبرد خویش کرده و هر لحظه با افسونی تازه از دیوار کاهگلی و کوتاه باغ، بالا میرود. برگها شاخه را فراموش کردهاند و اکنون وقت آن رسیده است تا به آرام گرفتن بر روی زمین بیندیشند. حرفهای پاییزی به میان آمد. به یاد قصیدهای از شهریار افتادم که شنیدنش خالی از لطف نیست:
خزان است و هنگامه برگریز
شگفتا از این باد هنگامهخیز
ربایند افرشتگان رنگ و بوی
بدان جادوییها که آرند نیز
عروس گل از شو گرفته طلاق
عجوزش به سر کوفت رخت و جهیز
ز سنجاق باران و شلاق باد
بود نازکان را گریزا گریز
زمین گویی از اشک عاشق گل است
که پای پریچهرگان خورد لیز
درختان چو پای گریزی نماند
گشودند با باد دست ستیز
فرو ریخت جلاد باد خزان
جوانان باغ از دم تیغ تیز
شهیدان نهادند پهلو به خاک
به سودای نوروز و آن رستخیز
پراکند در باغ سلطان گل
خدم رفت و خیر غلام و کنیز
گشودند زاغان به تاراج دست
نماند از بساط چمن هیچ چیز
نه بر گردن سرو طوق سمن
نه در گوش مو گوشواره مویز
زر و زیور از خود بریزد چمن
که دنیا پس از گل نیرزد پشیز
بنالد به تابوت گل گردباد
بگردد به گرد چمن خاکریز
حرم بانوی بید مجنون نگر
که گیسو کند در عزای عزیز
ز ساز درختان به مضراب باد
چه آهنگها وا شود ناله خیز
به سیر طبیعت برو شهریار
که ذوقی نینگیزدت پشت میز
نگاه عارفانه به پاییز
( برای کسی که عارفانه به هستی مینگرد و دارای بصیرت است، پاییز همان اندازه جذاب و زیباست که بهار. چنین کسی به همان اندازه که با دیدن بهار، لذت میبرد و شاد میشود، با دیدن درختان خزانزده و برهنه از برگهای سبز و خیرهکننده شاد میشود و لذت میبرد. او پاییز را شکل دیگری از جلوه خدا میداند و جلوههای خدا نیز به هر شکل و صورتی که باشند، برای او زیبا و جذابند. به همین دلیل، شاعران عارفی چون «صائب تبریزی»، خزان را نیز مایه واشدن گره از دلهای پریشان میدانند
و برگهای زرینی را که در این فصل از شاخههای درختان جدا شده، به پای درختان میریزند و به زرافشانی کریمانه فصل پاییز تعبیر میکنند. از نگاه «صائب»، احسان خزان، میتواند بیش از احسان بهار به ما و جهان هستی باشد. به این دو غزل صائب در این باره توجه کنیم:
شاخ(1)چون دست کریمان شد زرافشان از خزان
در زر خالص زمین گردید پنهان از خزان
در درختان همچو نخل طور، آتش درگرفت
جامعه فانوس شد دیوار بستان از خزان
آب اگر در نوبهاران میچکید از روی باغ
میچکد آتش ز رخسار گلستان از خزان
آفتاب نوبهاران گر به زودی رو نهاد
شد ز هر برگ اختر سعدی(2)فروزان از خزان
گرچه با دست نگارین عقده نتوان باز کرد
صد گره واشد ز دلهای پریشان از خزان
چون پریزاد، ابرها بال و پر رحمت گشود
بوستان شد شهر زرین سلیمان از خزان
از بهاران چند روزی گرچه برگ عیش یافت
شد زمین را پر ز برگ عیش، دامان از خزان
خاک مُظلم کز تُرشرویی چو سیم قلب بود(1)
چون زر خوش سکه شد یک روی خندان از خزان
برگها از بس به رغبت دست افشانی کنند
سرو نزدیک است گردد پایکوبان از خزان
میبرد چون پاکبازان دل ز مردم بیشتر
گرچه شد جمعیت بستان پریشان از خزان
وقت بیبرگی چو بلبل، چون فراموشش کنم؟
من که دیدم از بهاران بیش، احسان از خزان
از فنا پروا نباشد مردم بیبرگ را
برگ گردد چون چراغ صبح، لرزان از خزان
انقلابی در دل آزاد ما چون سرو نیست
باغبان گردید اگر دلسردِ بستان از خزان
نیست با سوداییان فصل بهاران سازگار
میشود صائب دِماغ(2)من به سامان از خزان(3)
خاک را دامان پر زر میکند فصل خزان
بادها را کیمیاگر میکند فصل خزان
شاخساران را به رنگ عود برمیآورد
برگها را صندل(4)میکند فصل خزان
طوطیان سبزپوش عالَم ایجاد را
حُلّهُ طاووس در بر میکند فصل خزان
از رخ زرین، بساط خاک را در یک نفس
آسمان پر ز اختر میکند فصل خزان
میپرد چون نامه اعمال، برگ از شاخسار
باغ را صحرای محشر میکند فصل خزان
رتبه ریزش بوَد بالاتر از اندوختن
از بهاران جلوه خوشتر میکند فصل خزان
برگ را چون میوههای پخته میریزد به خاک
پای خوابآلود را پر میکند فصل خزان
بوسه بر دستش، که از نقش و نگار دلفریب
برگها را دست دلبر میکند فصل خزان
گرچه از دست زرافشانش زمین کان طلاست
خرقه صدپاره در بر میکند فصل خزان
از رخ چون زعفران، چین جبین خاک را
خنده رو چون سکه زر میکند فصل خزان
در کهنسالی، عیار فکرها روشنتر است
آبها را پاک گوهر میکند فصل خزان
میکَنَد از پیکر بستان لباس عاریت
برگپوشان را قلندر میکند فصل خزان
بر امید خطّ پاکی از جهان رنگ و بر
هرچه دارد خرج دفتر میکند فصل خزان
میزند بتخانه گلزار را بر یکدگر
کار ابراهیم آزر میکند فصل خزان
برگها را میکند در کف زدن بیاختیار
چون سماع بیخودی(1)سر میکند فصل خزان
گر چنین از آه سرد آتش زند در بوستان
عندلیبان(2)را سمندر(3)میکند فصل خزان
از برات عیش، صائب دامن آفاق
با پریشانی توانگر میکند فصل خزان(4)
پادشاه فصلها پاییز
( خیلی از شاعرها فصل محبوبشان پاییز است. دیدن آن چهره نزار و رنگ پریده طبیعت، که روزی آکنده از خرمی و سرسبزی بود و اکنون همه آنها را از دست داده است و قدم زدن در دشتهای خاموش و بیآوازش، که روزی پر از نغمههای دلانگیز هزاردستان و بلبلان و چکاوکها بوده و اکنون در سکوتی غمناک فرورفته، به آنها حس غریبی میبخشد
که قادر به بازگوییاش نیستند. آنها در این فصل، چون پاییز، اندوهگین میشوند و در اندوه «بیبرگی» و «بیجامگی» درختان و طبیعت پاییز، گاهی شعر میسرایند؛ اشعاری که در عین گیرایی و همنفسی با پاییز، هنوز تا بازگویی ژرفای تراژدی فصل پاییز، فاصله دارد.
به دو نمونه از اشعار مهدی اخوان ثالث، در این باره اشاره میکنیم. البته اخوان ثالث، در عین حال «باغ بیبرگی» را زیبا میداند و پاییز را پادشاه فصلها نام مینهد:
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بیبرگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامهاش شولای عریانیست.
ور جز اینش جامهای باید،
یافته بس شعله زر تارِ پودش باد.
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمیخواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان، چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمیتابد، ور به رویش برگ لبخندی نمیروید؛
باغ بیبرگی، که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردون سای اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک میگوید.
باغ بیبرگی،
خندهاش خونیست اشکآمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.
پادشاه فصلها پاییز.(1)
( پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
آنک، بر آن چنار جوان، آنک،
خالی فتاده لانه آن لکلک.
او رفت و رفت غلغل غلیانش،
پوشیده پاک، پیکر عریانش.
سر زی(2)سپهر کردن ِغمگینش.
تن باوقار شستن شیرینش.
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
رفتند مرغکان طلایی بال.
از سردی و سکوت سیه جستند،
وز بید و کاج و سرو نظر بستند.
رفتند سوی نخل، به سوی گرمی؛
و آن نغمههای پاک و بلورین رفت.
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
اینک، بر این کناره دشت، اینک،
این کوره راه ساکت بیرهرو.
آنک، بر آن کمرکش کوه، آنک،
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت،
از یاد روزگار فراموشت.
پاییز جان! چه سرد، چه دردآلود.
چون تو نیز تنها ماندستی.
ای فصل فصلهای نگارینم،
سردِ سکوتِ خود را بسراییم،
پاییزم!ای قناری غمگینم!.(1)
نگاه عبرتآمیز به پاییز
( شاعران بزرگ، پاییز را نمادِ زودگذر بودن سرسبزیها و شادابیها و فصل عبرتها دانستهاند. آنان از این حادثه آموختند، روزگار هر آنچه از شکوه و طراوت و شکفتگی که به آدمی داده است، به زودی از او میستاند همانگونه که دست تقدیر، آنچه از خرمی که در بهار به طبیعت داده بود، در پاییز از او میستاند و تو در فصل پاییز، وقتی به برجستهترین و انبوهترین گونه نباتات، یعنی درختان مینگری، آنها را بیبرگ و تهیدست و برهنه میبینی که اکنون از آن همه پوشش
1) باغ بیبرگی، (یادنامه مهدی اخوان ثالث)، به اهتمام: مرتضی کاخی، صص 462 و 463.
رنگارنگ و لباسهای خوشنقش، هیچ اثری به جا نمانده و تو را شفاف و بیپرده، به افول زیباییها و زودگذر بودن جاذبهها پند میدهد و با زبان بیزبانی از غرور و خودشیفتگی باز میدارد.
این حقیقت را پروین اعتصامی در مناظرهای میان «درخت و برگ» اینگونه به نظم در آورده است:
شنیدستم که وقت برگریزان
شد از باد خزان، برگی گریزان
میان شاخهها خود را نهان داشت
رخ از تقدیر پنهان چون توان داشت
به خود گفتا: کز این شاخ تنومند
قضایم هیچ گه نتواند افکند
سَمومِ فتنه کرد آهنگ تاراج
ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج
قبای سرخ گل دادند بر باد
ز مرغان چمن برخاست فریاد
ز بُن برکَند گردون بس درختان
سیه گشت اختر بس نیک بختان
به یغما رفت گیتی را جوانی
که را بود این سعادت جاودانی؟
ز نرگس دل، ز نسرین سرشکستند
ز قمری پا و بلبل پر شکستند
برفت از روی رونق، بوستان را
چه دولت بیگلستان باغبان را؟
به خود هر شاخهای لرزید ناگاه
فتاد آن برگ مسکین بر سر راه
از آن افتادنِ بیگه برآشفت
نهان با شاخک پژمان چنین گفت
که: پروردی مرا روزی در آغوش
به روز سختیام کردی فراموش
به خاک افتادنم روزی چرا بود؟
نه آخر دایهام باد صبا بود؟
هنوز از شُکر نیکیهات شادم
چرا بیموجبی دادی به بادم؟
گمان میکردمای یارِ دلارای!
که از سعی تو باشم پای بر جای
چرا پژمرده گشت این چهر شاداب؟
چه شد کز من گرفتی رونق و آب؟
کنون بگسستیم پیوند یاری
ز خورشید و ز باران بهاری
دمی کز باد فروردین شکفتم
به دامان تو روزی چند خفتم
نسیمی دلکشم آهسته بنشاند
مرا بر تن، حریر سبز پوشاند
نویدی داد هر مرغی ز کارم
گهرها کرد هر ابری نثارم
گرفتم، داشتم فرخنده نامی
چه حاصل؟ زیستم صبحی و شامی
بگفتا: بس نماند برگ بر شاخ
حوادث را بوَد سر پنجه گستاخ
چو مانَد شبروِ ایام بیدار
نه مست اندر امان باشد، نه هشیار
تو از تیر سپهر ارباختی رنگ
مرا نیز افکند دستِ جهان سنگ
نخواهد ماند کس دائم به یک حال
گل پارین نخواهد رُست امسال
ندارد عهد گیتی استواری
چه خواهی کرد غیر از سازگاری؟
تو هم چون نقطه، درمانی در این کار
که چون میگردد این فیروزه پرگار؟
نه تنها بر تو زد گردون شبیخون
مرا نیز از دل و دامن چکد خون
جهانی سوخت ز آسیب تگرگی
چه غم کز شاخکی افتاد برگی؟
بساط باغ را بیگل صفا نیست
تو برگی، برگ را چندان بها نیست
چو گل یک هفته ماند و لاله یک روز
نزیبد چون تویی را ناله و سوز
مرا از خویشتن برتر مپندار
تو بشکستی، مرا بشکست بازار
کجا گردن فرازد شاخساری؟
که بر سر نیستش برگی و باری ج
نماند بر بلندی هیچ خودخواه
در اُفتد چون تو روزی بر گذرگاه(1)
پروین اعتصامیدر قصیدهای دیگر در این باره چنین میسراید:
بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش
که: بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت
جواب داد که: ما زود رفتنی بودیم
چرا که زود فسرد آن گُلی که زود شکست
کنون شکسته و هنگام شام، خاک رهم
تو خود مرا سحر از طرفِ باغ خواهی رُفت
غم شکستگیم نیست، زان که دایه دهر
به روز طفلیم از روزگار پیری گفت
ز نزدِ زندگی ایمن مشو که طاسک بخت
هزار طاق پدید آرد از پی یک جفت
به جُرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ
هزار قرن در آغوش خاک باید خفت(2)
نمادهای پاییزی
( شاعران زبردست در ادبیات غنی پارسی، برای هر فصلی اشعاری را موسوم با ویژگیهای برجسته هر فصل دارند. خزانیهها از جمله اشعاری هستند که در وصف پاییز سروده میشوند. در این باره، شهریار خزانیه زیبایی دارد که به تصویرگری بینظیر پاییز میپردازد:
شب است و باغ گلستان خزان رؤیاخیز
بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز
به گوشوار دلاویز ماه من نرسد
ستاره گرچه به گوش فلک شود آویز
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
گشوده پرده پاییز خاطرات انگیز
( پاییز، مظهر حقایقی است که با قهر و ابتلا میتواند سازگار باشد. در مثنوی معنوی به چند مورد از این مظاهر و نمادها اشاره شده است:
پاییز، مظهر قبض دل
( قلب انسان مجلای تجلیات لطف و قهرالهی واقع میشود. زمانی به بسط و شادی و سرور میرسد و گاهی نیز قبض و گرفتگی و اندوه و غم بر آن عارض میگردد. مولانا از بسط و شادی درون به بهار و از قبض و اندوه قلبی به پاییز تعبیر کرده است:
آن بهاران، لطف شحنه کبریاست
وان خزان تخویف و تهدید خداست
پس مجاهد را زمانی بسط دل
یک زمانی قبض و درد و غش و غل(1)
بهار، نماد رستاخیز و پاییز، نماد دنیا
( در آیات قرآن، قیامت بارها به بهار تشبیه شده است. بدیهی است خار که از برگهای معانی و حقایق بیبهره است، در برابر بهار رستاخیز رسوا مـیشود. ازاینرو، خار برهنه از معانی، همیشه طالب دنیاست، اما گلهای سوسن و یاسمن، طالب و منتظر بهارند. در خزان، گلزارها و درختان، برهنه از برگ و بارند و خارها که چه در پاییز و چه در بهار برگ و زیبایی ندارند، خود را با آنها برابر میدانند. دنیاطلبان در خزان دنیا خویشتن را
1) جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتردوم، 2959-2960.
با اولیاءالله مقایسه میکنند و چه بسا اهلالله را به حقارت بنگرند. ازاینرو، اهل دنیا رستاخیز را نیز خرابه دنیا انگارند.
برگ یک گل چون ندارد خار او
شد بهاران دشمن اسرار او
و آنکه سر تا پا گل است و سوسن است
پس بهار او را دو چشم روشن است
خار بی معنی خزان خواهد، خزان
تا زند پهلوی خود با گلستان
تا بپوشد حسن آن و ننگ این
تا نبینی رنگ آن و رنگ این
پس خزان او را بهارست و حیات
یک نماید سنگ و یاقوت زکات(1)
پاییز، مظهر پیری و بهار، نماد و مظهر جوانی
( تعبیر پیری به پاییز و بهار به جوانی در ادبیات، شایع است. مولانا پاییز را به پیرزنی تشبیه کرده که آیینهای در دست گرفته و سرگرم آراستن خویش است.
چون عروسی خواست رفتن آن خریف(2)
موی ابرو پاک کرد آن مستخیف
پیش رو آیینه بگرفت آن عجوز
تا بیاراید رخ و رخسار و پوز
پاییز، نماد مرگ و نابودی
( در اندیشه مولانا، پاییز در موارد بسیاری به معنای مرگ و نابودی است. وی به طور مشخص در بیت 772 در دفتر ششم مثنوی میگوید:
یاد صنعت فرضتر یا یاد مرگ
مرگ مانند خزان، تو اصل برگ
چرا مرگ، تأویل پاییز است؟ به عبارت دیگر، چه مناسبتی میان مرگ و پاییز وجود دارد؟
مولانا به این پرسش پاسخهای گوناگونی داده است. از جمله میفرماید که خزان که میرسد، هزاران شاخه و برگ رو به نیستی مینهند.
در خزان آن صدهزاران شاخ و برگ
در هزیمت رفته در دریای مرگ
بهار، کدخدای مشیت الهی است که امر میکند خزانی که زیباییها را خورده است، بار دیگر آن رابه زمین باز آورد:
باز فرمان آید از سالار ده(1)
مر عدم را کآنچه خوردی باز ده
آنچه خوردی، واده ای مرگ سیاه
از نبات و دارو و برگ و گیاه
این نوع استدلال برخاسته از متون دینی به ویژه قرآن کریم است. خداوند در سوره اعراف، آیه 57 میفرماید: «و اوست خدایی که بادها را میفرستد که نویددهنده رحمت خویش است تا چون ابری گرانبها به بالا برکشد و ما آن را به زمینی مرده و بیگیاه میرانیم و از آن آب فرومیریزیم و بدان سبب میوههای گوناگون از درخت برون میآوریم. ما همچنان مردگان را از گور بر میانگیزیم، مگر شما بدین نشان به یاد رستاخیز افتید».
مولوی در مثنوی معنوی، پاییز را نماد مرگ معنوی میداند و در این باره بر این باور است که: «هرچه جسم از توشه و آذوقه و لذایذ مادی بهرهمند شود، روح دچار ضعف و پیری و مرگ میگردد».
1) سالار ده: کنایه از بهار است.
تن چو با برگ است روز و شب از آن
شاخ جان در برگریز است و خزان
برگ تن، بیبرگی جان است زود
این بباید کاستن، آن را فزود(1)
در اندیشه مولانا نسبتی معکوس میان فربه شدن جسم با لاغری روح است. هرچه از جیره جسم کاسته شود، بر جیره روح افزوده میگردد. دلیل دیگر تمثیل مرگ به پاییز، آن است که مرگ، اسباب و اعتبارات و آرزوها و وابستگیهای وجود آدمی است.
قاطع الاسباب و لشکرهای مرگ
همچو دی آید به قطع شاخ و برگ(2)
پاییز، نماد بدکاران
اهمیت همنشینی با خوبان و پرهیز از همنشینی با بدکاران، از اصول مهم مکتب مولوی است. وی همنشینی با خوبان را همسخنی با بهار و معاشرت با بدکاران را جفت شدن با پاییز تعبیر کرده است:
ای خنک زشتی که خوبش شد حریف
وای گلرویی که جفتش شد خریف(3)
پاییز، نماد ابتلائات و ریاضات سالک
یکی از تشبیهاتی که در مثنوی به کار برده شده، تشبیه ریاضات و ابتلائات سالک به پاییز است. البته این معنا از پاییز، با مبنای مولانا، که
صفات قهریه را پاییز نامیده است، مناسبت دارد. چون ابتلائات مظهر اسمای جلال و قهر الهی است، در نزد مولانا اندوههایی که سالک دچار آن میشود، سازنده روح است و مصیبت در ایجاد قدرت ابتکار و ابداع در انسان عامل بسیار مهمی است. وی در تمثیلی بسیار زیبا، گلهای شقایق را ترسیم میکند که به شکوفههای تازه اجازه رشد نمیدهند. از نظر مولانا، سالکی که در عرض تجلیات خوفیه و قهر و عظمت حق تعالی واقع میشود، افکار ناشایست همچون شقایقهای کهنه ریخته میشود و پس از آن شکوفههای نو در درخت روح سالک میروید.
در خزان و باد خوف حق گریز
آن شقایقهای پارین را بریز
این شقایق منع نواُشکوفههاست
که درخت دل برای آن نَماست(1)
اندوههای عالی همچون پاییز خانه دل را از اغیار میزداید تا جا برای شادیها باز شود.
میفشاند برگ زر وز شاخ دل
تا بروید برگ سبز و متصل
میکند بیخ سرور کهنه را
تا خرامد ذوق نو از ماورا(2)
پاییز، رمز هواهای نفسانی
در حدیث آمده است: «بپرهیزید از سرمای پاییز که در آغاز میرسد و روی آورید به سرمای بهاری که در آغاز سال آغاز مـیشود؛ زیرا سرما در دو حالت آن میکند که با درختان میکند، در آغاز میسوزاند و در پایان میرویاند».(3)
مولانا در تفسیری معنوی درباره این حدیث چنین سروده است:
گفت پیغمبر ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران، زنهار
ز آنکه با جان شما آن میکند
کان بهاران با درختان میکند
لیک بگریزید از سرد خزان
کان کند کو کرد، باغ و رزان(1)
اهل ظاهر، به فهم حدیث نائل نیامده و تصور کردهاند مراد از باد بهاری و پاییزی، طبیعت مادی است.
راویان این را به ظاهر بردهاند
هم بر آن صورت قناعت کردهاند
بیخبر بودند از جان آن گروه
کوه را دیده ندیده کان به کوه(2)
از نظر مولانا، سخن رسول الله صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ناظر به نکته عمیقی است که چکیده نظر وی آن است که مراد از باد بهاری، عقل و جان و منظور از باد پاییزی، هوای نفس است.
آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عین بهار است و بقاست
مر تورا عقلی است جزوی درنهان
کامل العقلی بجو اندر جهان(3)
روزگار همیشه بر یک مدار و چرخ نمیگردد و در پس هر ثانیه و دقیقهای ممکن است لحظههای خوب یا شاید ناخوشایند وجود داشته باشد. مهم این است که ما از زندگی لذت ببریم. به گفته شهریار:
فلک همیشه به کام یکی نمیگردد
که آسیای طبیعت به نوبت است، ای دوست
بیا که پرده پاییزِ خاطراتانگیز
گشودهاند و عجب لوح عبرت است،ای دوست(1)
شاعران، همیشه دورههای مختلف زندگی را در ادبیات پارسی، به بهار، تابستان، پاییز و زمستان تشبیه کردهاند. همواره پاییز با برگریز درختان همراه است و طبیعتاً از دید برخی افراد طبیعت، سرسبزی، شادابی و زیبایی خود را از دست میدهد. فخرالدین اسعد گرگانی، از شاعران داستانسرای قرن پنجم، جوانی و میانسالی را به بهار و پاییز تشبیه کرده است؛ تشبیهی که در آن واقعیتی آشکار نهفته است.
کنون عمرم به پاییزان رسیده است
بهار نیکویی از من رمیده است
پاییز، فصل زیبایی است و بسیاری از شاعران و نویسندگان از آن برای سرودن و نگارش مضمونهایی که به آن میاندیشند بهره گرفتهاند. اما نزد برخی دیگر، پاییز نماد نیستی و نابودی طبیعت است. انگار پاییز درست برابر با مرگ، ایستاده است و این دو واژه به هم نان قرض میدهند. فردوسی، شاهنامهسرای نامی ایران، در بیتی مرگ را به باد پاییزی تشبیه کرده است که انسانها را همانند برگ از روی درخت، بر زمین میاندازد.
نیابد کسی چاره از چنگ مرگ
چو باد خزان است و ما همچو برگ
(فردوسی)
غم، لحظههای ناب زندگی را ویران میکند و شادی، حتی اگر در یک صبح پاییزی همراه ما شود، میتواند امید و انرژی را برای ما به ارمغان
1) 5.دیوان، ج1، ص 124.
بیاورد. دم غنیمت شماری و استفاده از فرصتهایی که مثل برق و باد میگذرند، همواره در ادبیات فارسی مطرح بوده است. در این میان، خزان و باد پاییزی راهزن عمر گل هستند و برگ عیشی برای خوش باشی گل باقی نمیگذارند. برای همین حافظ در بیتی سروده است:
می بیاور که ننازد به گل باغ جهان
هر که غارتگری باد خزانی دانست(1)
عبور ثانیهها به چشم نمیآیند، اما همواره وجود دارند. توقف نکردن و ایستا نبودن از ویژگیهای عمر است. بنابراین، حضور شادیها و غمها ناگزیر است. گردش فصلها نیز در گذر سال و ماه برای ما حضوری تکراری دارند، اما شاید این حضور تکراری برای دیگر پدیدهها آموزنده باشد. همین که پرستو دل به بهار نمیبندد و از آن کوچ میکند، بیانگر این نکته است که باید از ساکنان فصلها آموخت، آموخت و به آن عمل کرد؛ زیرا هر بهاری به دنبال خود پاییزی دارد و قطعاً هر پاییزی جای خود را به رُستنها و رویشها خواهد داد. مهم این است که فریب فصلها را نخوریم و در آن متوقف نشویم. در این باره حافظ شیرازی سروده است:
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد(2)
این روزها هر جا که صحبت از فصل پاییز و ریزش برگها و نسیم خنک میشود، ناخودآگاه به یاد این مسمط از منوچهری دامغانی میافتیم:
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست
باد خنک از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
گویی به مَثَل پیرهن رنگرزانست
دهقان به تعجب سر انگشت گزانست
کاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار
قیصر امین پور در شعری به نام «خزان دل»، حالات روحی خودش را با مقایسه فصل پاییز چنین توصیف کرده است:
گرفتهتر ز خزان دلم خزانی نیست
ستارهبارتر از چشمم، آسمانی نیست
به حجم تنگدلیهای آفتابی من
مدار حوصله هیچ کهکشانی نیست
یادداشتهای روزانه
پاییز، یعنی باید به استقبال باران رفت و از شور و نشاط و امید، تازه شد.
پاییز، یعنی زندگی مدام در حال تغییر و دگرگونی است و این درس دیگری است از طبیعتی که خداوند به ودیعه در اختیارمان گذاشته است.
با پاییز برگریز به تحول و دگرگونی خویش بیندیشیم و هر روز نوتر از پیش باشیم.
روزی دیگر و تأملی دیگر در خزان طبیعت.
پاییز، فصل برگریزان است؛ فصل موسیقی باد و شرشر باران. با پاییز همقدم شویم، با درخت و پرنده و باد، با جشنواره رنگها و نمنم باران و بیاموزیم همچون طبیعت خداوند پویا باشیم و به سوی کمال و روشنی، جاری شویم. پاییز چه زیبا ما را به میهمانی خویش فرا خوانده است.
صبحت را با توکل آغاز کن وخوب همه جا را ببین. نسیم سرد پاییزی
عجولتر از همه از راه میرسد و تو اولین آثار ورود باشکوه پاییز را حس میکنی.
باز هم با شروع صبحی دیگر، آسمان در نهایتِ مهربانی خورشید طلایی را در آغوش گرفت تا او گرمابخش زمین و زمینیان باشد و برگهای رنگارنگِ پاییزی را نوازش کند و به قلبِ طبیعت پاییززده، مهر و امید هدیه کند.
من با صدای مؤذنی که عاشقانه تسبیحگوی پروردگار عالمیان است، چشم میگشایم؛ در صبحی دلانگیز که هر جنبندهای حمد خدا را میگوید و نسیم پاییزی نظارهگر این همه شکوه است. در این فصل که زیباییاش بینهایت است و عجایبش بیحد، قلب و وجودم را از عشق لایتناهی خدایم لبریز میکنم و عاشقانه فریاد میزنم: پاییزت و همه نشانههایت را میبینم و کاش تو نیز چون همیشه با من مهربان باشی.
خورشید! من چشمانم را میگشایم و به شکرانه فرصتی دیگر برای زندگی، در این صبح زیبای پاییزی، چون تو لبریز از مهربانی و عطوفت، برای ساختن لحظههایی زیباتر میکوشم.
روزی دیگر آغاز میشود و تو در میان لحظهها، به دنبال بهترینش میگردی. گاه آنقدر سرگرم یافتن بهترین فرصت میشوی که نخواسته همه فرصتها را از دست میدهی! پاییز را دریاب و تمام ثانیههایش را به خاطر بسپار. همین حالا همان فرصت طلایی است. برگ هم لحظههای پاییزیاش را عاشقانه میستاید.
در این صبح پاییزی که کوچه را فرشی از برگهای رنگارنگ مزیّن کرده، با توکل بر پروردگار و با امید به لحظههایی بهتر، گام بردار و
موسیقی دلنشین پاییز را از اعماق برگهای خشکیده بشنوی.
در این صبح که پروردگار به تو فرصتی دوباره بخشیده و در نهایت مهربانی، همراهیات میکند، تو نیز محبت را از هیچکس دریغ نکن و چون بوته گل سرخ که نظارهگر رفتن همه زیباییاش است، به بهاری دلنشین امیدوار باش.
دیروز اشکی غریب میهمان چشمانم بود و غمی بیخبر قلبم را احاطه کرد، اما هرگز اجازه نخواهم داد که دستخوش ثانیههای گذاران باشم. من در این لحظات آغازین صبح پاییزی، چون طبیعت خزانزده به استقبال همه لحظههای همیشه سبز میروم.
در این صبح که خورشید قامت پُرغرورش را به آغوش آبیِ آسمان سپرده و با انوار طلاییاش، برگهای زرد و قهوهای را مینوازد، برایت بهترینها را آرزو میکنم، چون تو بهترینی.
صبح پاییز که میشود، دلم میخواهد پیش از آنکه خورشید به قلب آسمان پرواز کند، روی آبی لحظههایم پَر باز کنم و آرام زمزمه کنم: مرا در پشت دیوار غفلت تنها مگذارید... من با ساقههای خشکیده درختان نیز مهربانم... من بهار و پاییز و تابستان و زمستان را خیلی دوست میدارم و با هیچیک بیگانه نیستم، پاییزان مبارک.
بادِ پاییز آرام و در نهایت عشق به اذن خداوند، دانهدانه برگها را از شاخه جدا میکند و به دست سرنوشت میسپارد، اما من تا به حال نتوانستم لمس کنم و با تمام وجودم به آن درجه از ادراک برسم که چرا هرگز نمیکوشد تا از خودش مقاومتی نشان دهد؟!. شاید او دوست
صمیمی امید باشد.
وقتی از قاب پنجره برگی را میبینی که به رقصِ بادِ پاییز به زمین میافتد، وقتی نهال کوچک را نظارهگری که در اوج جوانی، با پاییز همراه میشود. حس میکنی چهقدر مهربانی نزدیک است.
لحظهها آمدهاند تا کنارت باشند. همهشان پاییزیاند و از تبار طبیعت طلایی و سرخ، تا تو چهقدر... قدر خزان بشناسی و آرزومند بهار باشی.
وقتی با آغاز یک روز پاییزی، گنجشک کوچکی را میبینم که در میان شاخههای خشک بیقرار، بالهایش را به هم میزند تا بیشتر اوج بگیرد... همه وجودم پرواز میشود... من در نهایت توکل و با یک دنیا امید پَر باز میکنم.
صبح پاییزی! مرا در احاطه صبر و مقاومت خویش قرار ده. امید را با من همراه کن تا در مسیر خشخشِ برگهایت به آرزوهایم برسم.
ببین... در این صبح پاییزی، خورشید و ابر کنار همند، یکی نور میبارد و یکی باران. تو چه میکنی؟ چون خورشید و ابر مقصدت پیداست یا چون برگِ پاییزی اسیر سرنوشت و تقدیری. برخیز که لحظه گذران است، برخیز با پاییز همراه شو تا در کوچهِ باغِ زندگی برگریزان را نیز تجربه کنی.
سلام... من در صبحی زیبا... یادت میکنم تا همه لحظههایت چون روز باشد و همه روزهایت زیبایی تابلویِ هزار رنگ پاییز. من تو را به عشق و مهربانی دعوت میکنم تا در چشمان خزانزده باغِ امید وصال را نظارهگر باشی.
من در میان شعلههای زیبای خورشید تو را میبینم که با شور و حرارتی بیمثال لحظههایت را برای رسیدن به بهار آماده میکنی، تو همانی که گاه پاییز به تو غبطه میخورد، چون بخشندهتر از اویی.
حس میکنی زنگها در خشخش ناآرام برگهای زرد، زیر قدمهایت به صدا در میآید. سرت را به عقب بر میگردانی و میگویی: یعنی به همین سرعت گذشت؟ آن روزهای بلند و لجوج تابستان که تا دل آخرین ۲۴ ساعت روز پیش آمده بود، به همین سادگی دل کندند؟
از صدای آواز دستهجمعی پرندگان که به سمت گرمسیر میروند، به شعف میآیم و زیبایی زندگی در نظرم دوچندان میشود. پاییز، سرود شاد زیستن را در جانم مکرر میکند و شعر همدلی و صمیمیت را با نمنم دلانگیز بارانش به سرودن ایستاده است. در چنین صبح دلپذیری، تلاش و پویایی برای کسب روزی مفهوم مبارکی دارد.
خورشید میدرخشد و به درختان با برگهای طلایی و نارنجیشان سلام میگوید. پاییز با دامنی پر از برگ و باران از راه رسیده و مژده نشاط و بهروزی برایمان آورده است. باران که میبارد، تو گویی کلمات سپید رویش است که آسمان بر سر و رویمان میباراند و خاک را از این همه طراوت مترنم میکند. پاییز را با تمام زیباییهایش در خانه جانمان پذیرا باشیم.
نگاه کن که خداوند چه زیبا و هنرمندانه پاییز را آفریده است. هر کجا را که چشم بچرخانی، نشانهای میبینی از قدرت لایزال خداوند و کلمهای که دفتر پاییز را رسا و شیوا تحریر کرده است. درخت و پرنده و باد، هر
کدام نتی از موسیقی پاییز را مینویسند و این ملودی شورانگیز ما را به زیستنی لبریز از مهر و همدلی و پویایی دعوت میکند.
باز هم زیبایی بیکران پاییز توفیقی شد تا لحظههای ماندگاری را با یاد دوستی قدیمی و امید به همراهی همیشگی در کنار هم سپری کنیم، پاییز هزاران رنگ و جلوه، ما را باز به نام میخواند.
هوای صبحگاه، از ترنم باران شبانگاه پاییزی، پر از طراوت و تازگی است. برگهای خیس از باران فرش رنگارنگی هستند، بر زیر پای عابران و این همه شکوه و زیبایی، حاصل لحظهای درنگ در پاییز است.
صبح روزی پاییز، پر از عطر و طعم باران و طراوت است. کافی است پنجره را به سوی این همه زیبایی باز کنیم و چشم به رؤیای خوش منظرهای بیندازیم که در وهم و خیال نمیگنجد.
ابرها، مهربانانه آسمان را پوشاندهاند و نمنم باران حکایت از روز زیبای پاییزی دارد و چه زیباست در این میان، همدل و همراه، در کنار هم زندگی را آغاز کنیم.
نگریستن از روی مهر، زیبایی رخوتانگیز پاییزی را تجلی میکند که عاشقانه باد، برگ درختان را به رقص وامیدارد و این همه شکوه طبیعت در خزان فصلها نمایان است.
خورشید رنگ پریده پاییز، با نگاه مهربانش، زندگی را بیدار میکند و این سرآغاز تکاپویی دوباره است برای باز متولد شدن و باز زندگی کردن.
هوا آفتابی است، گاهی هم ابری. آسمان مملو از پرندگانی است که پاییز را فصل کوچ میدانند و زندگی در میان غوغای رنگها و عشوه
طبیعت، از خواب بیدار میشود.
با طلوع، به زندگی فرصت شکوهی دوباره میدهیم. دنیای پاییزی پر از رنگهایی است که میتوان در میانشان معنای با هم بودن و به هم مهر ورزیدن را پیدا کرد.
این همه اعجاز در فصل بیمانند پاییز، نشان از خلقت پروردگاری است که جهان باشکوه را پهنه زندگی ما آدمیان قرار داد تا شکر و سپاسش گوییم.
در صبح روزی پاییزی میشود از دریچه پنجره به نظاره دنیای رنگارنگ بیرون نشست و برای کسب روزی حلال، امیدوارانه گام برداشت.
پاییز، موسم خزانزدگی طبیعت است، اما سرآغاز فرصتی است که آسمان ببارد و زمین نفس تازه کند.
پنجرهها را بگشایید و دستههای منظم پرندگان را ببینیم که در این هوای مطبوع پاییزی به قصد ساختن آشیانهای تازه در نقطه دیگری از این زمین زیبا در پروازند. به آنها سلام بگوییم که اینچنین زیبا آسمان شهر را آراستهاند و با نغمههای دلانگیزشان همراه شویم.
هر گوشه این خاک، در این فصل زیبای رنگها، ما را به حرکت و تلاش و نشاط میخواند. صدای هوشربای باران به طراوت و تازگی دعوتمان میکند و این باران برگ و رنگ، بشارتی تازه است برای تغییر و ادامه حیات، پاییز سرآغاز زندگی دیگری است.
پاییز، سومین فصل زیبای خداوند از راه رسیده و این صبح دلانگیز ما را
به نشاط و همدلی فرا میخواند. زمین در چرخش پیوستهاش ما را به سمفونی رنگها رسانده است و شور زندگی را باد در گوشهایمان نجوا میکند، دست در دست درختان پاییزی، در جادههای پویایی و تلاش قدم بگذاریم.
پنجرهها را باز کنیم و به نظاره این صبح پرنشاط پاییزی بایستیم. در این فصل پر از برگ و رنگ و زیبایی به یکرنگی و همدلی بیندیشیم و امروز را با امید و شور برای کسب روزی حلال و یاری رساندن به هموطنان خویش، با یاد خداوند بزرگ و استعانت از او آغاز کنیم.
یک صبح پاییزی دیگر از راه رسیده. خیابان پر از هیاهوی دانشآموزان است و آسمان را صدای کوچ دستهجمعی پرندگان احاطه کرده است. انسان و طبیعت، دست در دست هم به تلاشی زیبا برخاستهاند و زمین پویاتر از همیشه مسیر زندگی را طی میکنند. پاییز، فصل زیبای حرکت و تلاش است.
پنجرهها را باز میکنم و به آفتاب پاییزی که پرتوهایش را بر کوه و دشت و خیابان گسترانده است، سلام میدهم. درختان با برگهای زرد و نارنجیشان، همچنان نمادهای زنده طبیعتند و ما را به کوششی دوباره برای زندگی دعوت میکنند، به تماشای زیباییهای پاییز، میهمان طبیعت شویم.
خیابان به تابلویی زیبا از رنگ بدل شده است و پاییز با دامن نارنجی و طلاییاش، به ما سلام میگوید. در این روز دلپذیر پاییزی، پرنشاط و امیدوار از خانه بیرون میآیم و برای کسب روزی حلال از خداوند مدد میگیرم و با پاییز و جشنواره باشکوه رنگهایش همراه میشویم.
باد میوزد و نمنم باران، غبار از رخ پنجرهها میشوید. پاییز آمده است و کوچه و خیابان را با مناظر بدیعش زیبا کرده است، با برگریزان و بارانش و با چترهای رنگارنگ عابران و موسیقی مداوم خشخش برگها. از این همه طراوت و تغییر در طبیعت، درس یگانگی و مهربانی و تلاش بیاموزیم و به آبادانی میهن خویش بیندیشیم.
پاییز قلم مویش را در دست گرفته و به نقاشی خیابان برخاسته است. ما نیز باید با روحیهای پر از نشاط و طراوت برای تأمین معاش خود به تلاش و پویایی برخیزیم و روح امید و اراده را بیش از پیش در خود بیدار کنیم، صبح پاییزی پر از نشاط و شورتان بهخیر!
باران زیبای پاییزی، نمنم بر خاک میبارد و کوچه و خیابان را پر از عطر زندگی میکند. پاییز به جشنواره رنگ و برگش، دعوتمان کرده است و با هیاهوی زیبای پرندگان که به نواحی گرمسیر میروند، به حرکت و تلاش فرامیخواند ما را و به لحظههای آرام و شاد و روزهایی نو، بشارتمان میدهد.
در این صبح درخشان پاییزی، با توکل به خداوند متعال برمیخیزیم و با نیرویی مضاعف برای کسب روزی حلال از او مدد میخواهیم. پاییز با تابلوهای زیبایش ما را به سمت چشماندازهایی شگفتانگیز میبرد و با نشانههای زیبایش، درس تلاش و مهربانی و نشاط میآموزدمان.
پاییز را گرمای نفس اویی که رو در رویت نشسته است و تو بازی رنگها را در عمق چشمهایش تماشا میکنی، زیبا میکند.
پاییز را حضور همدلی که وقت وزش باد سوزناک ژاکتت را بر شانهاش میاندازی، دلچسب میکند و من این پاییز را دوست دارم.
صورت گریان شیشههای پاییزی به راحتی شسته میشود، مثل غصههای کوچک و بزرگ زندگی که با آمدن موفقیتی دوباره، خداحافظی میکنند.
پاییز بوی کلافهای رنگ به رنگ را میدهد که مادری مهربان برای زمستان کوچک و بزرگ خانه، سر هم میبافد.
کلافهایی که بوی محبت و عاطفه میدهد و بوی گرما در اوج سرما از آن به آسمان بلند است.
امروزم را در انتظار فردایم سپری میکنم؛ چرا که امیدوارم هر روز زندگیام بهتر از دیروز باشد، حتی اگر پاییز میهمان لحظههایم باشد!
باور کنیم! زندگی فرصتی است برای رسیدن به آنچه در هر صبح تکرار میشود. زندگی رسیدن به خوشبختی است در اوج دگرگونی درخت.
ای روز! با تمامِ روشنی بیا و چراغ راهم باش. لحظهها و ثانیههایم را در مسیر توفان قرار نده، بگذار باد پاییزی آرامآرام با آنها همراه شود تا از نظم پنهان نشوند.
خورشید بخند و با خندههای شادمانهات، دلم را به وجد آور تا در دقایق پاییزیام، زیباتر شوند و من هر لحظه امیدوارتر.
آسمان دلم آفتابی است و من فریفته این روشنیِ روزم؛ چرا که راهم را میبینم و میشناسم همراهم را. خداوند همسفر جاده پاییزی من است.
مسیر آرام و همه پیچها، همنشین آرامش، و مقصد، بهار عبادت است.
کوچههای خاطراتم را از لحظههای نابی پر میکنم که پاییز صدرنشین ثانیههاست و به من میآموزد، گذشت را و یاد میدهد مهربانی را.
برخیز، قدم بردار، کولهبار خستگیهایت را زمین بگذار و چون درخت در پاییز، سبکبال برای رسیدن به هدفت تلاش کن.
دلم را با تو همراه میکنم. حرفهایم امیدبخش است و مطمئن باش که تکیهگاهت خواهم بود، دوست خوبم. پاییز را با تمام وجود بپذیر؛ چرا که با بوی باران، خونی تازه در رگهایت جریان میگیرد.
برگ پاییزی را ببین و بنگر چگونه بیهیچ ارادهای، در مسیر تندباد قرار گرفته و بیآنکه بخواهد سرگردان است. از او بیاموز تا در مسیر زندگی بلاتکلیف نباشی.
رودخانه در مسیرش به سنگی بزرگ برخورد میکند، اما هرگز از ادامه مسیر باز نمیماند. در این روز زیبای پاییزی، چون رود، جاری باش تا به دریای آرزوهایت برسی.
باران میبارد، باد میوزد و برگ میرقصد، چه نظم دلانگیزی دارد جهان آفرینش. پاییز، تابلویی دیگر از طبیعت است که من گاه در عجبش میمانم. شوق به زندگی در تمام لحظههایش جریان دارد.
شکوه شعر پاییزی در آغاز روزی خوب نمایان میشود. من با دلی سرشار از امید و صبر، به درخت آرزوهایم تکیه دادهام تا در بهار، به بار نشستن شکوفههایش را نظاره کنم.
چه صمیمی و نزدیک است، نسبت برگ با درخت، درخت با باد و باد با پاییز و چه صمیمیتر است، دوستیِ من با تو که پاک و بیریاست.
آرام باش و امیدوار، چون باد پاییزی. صبور باش و پُربار، چون درخت در پاییز و رها باش و آزاده، چون برگ در آغوش نسیم؛ صبح بهخیر.
نقش زیبای ترانههای باد را ببین. برگ زرد پاییز را به وجد میآورد و شوقی در او ایجاد میکند، چنانکه چون پرنده به پرواز میآید، تو نیز عاشقانه پرواز را تجربه کن.
تو میان ثانیههای گذران به دنبال چه هستی؟ من در این صبح دلانگیز پاییز، تولد خورشید را شاهد بودم و دیدم چگونه در نهایت مهربانی به همگان نور میبخشد. تو نیز میتوانی چون او بخشنده باشی.
تازگی و طراوت با شروع یک روز پاییزی احساس میشود، هماندم که صبح پدیدار میشود و ثانیهشمار زمان مرا به تلاش برای بهتر بودن دعوت میکند.
نفسهایم به گرمای خورشید صبحگاه پاییز، از سینهام بیرون میآیند و در نهایت امیدواری، گذران عمر را گوشزد میشوند. دوست دارم لحظههایم سرشار از عمری باعزت باشند.
بیا... آرامآرام گام بردار؛ چرا که برگهای به زمین افتاده پاییز، شعر آزادگی سر دادهاند. آرام بیا تا طلوع خورشید، واژههای زیبای برگها را به خاطر بسپاری.
طلوع خورشید و تابش نور آفتاب، برگهای طلایی را نوازش میکند و به من یادآور میشود که عمر نیز پاییزی دارد که بس نزدیک است،
لحظهها را دریاب!
آسمان شب، رخت بربست و رفت و چه زیبا و عاشقانه نور خورشید سینه پر مهر آن را شکافت. صبحدم با صدای پرندههای مهاجر در ذهن بیتاب پاییز نقش میبندد. پس برخیز و در هر گام، نام نیکت را یادگاری بگذار.
دلت را از هرچه غم است، پاک میکنم و لبت را میهمان شکوفههای لبخند میسازم، اگر در همه ثانیهها همراهم باشی و صبح پاییزیات را به نسیم بهاری امید بسپاری.
هر اشعهای که از خورشید به من میرسد، نوری از لطف لایزال خدای فصلهای زیباست؛ فصلهایی که با ویژگیهای خاص دلنشین دلهای عاشق است. فصل پاییزت را بهترین خاطره قلبت قرار ده تا صبحت، همیشه روشن باشد.
یاد خدا، آرامش قلبم را به ارمغان میآورد و من تسبیحگوی قدرت اویم؛ همو که چادر شب را به دامن پر نور روز تبدیل میکند و روز را آغازی برای تلاش قرار میدهد؛ روزگار پاییزیات پُربار.
شک ندارم در این صبح زیبای پاییز، نسیم آرامآرام میوزد تا شاخههای نیمهعریان را بیدار کند و نوید روزهای سبز را به آنها بدهد. من همیشه به آنچه در انتظارم است، خوشبینم؛ چرا که همیشه توکلم به خداست.
آه که دلتنگیام بینهایت است و تنهاییام، بیکرانه. خورشید بتاب تا بتوانم دلتنگیهایم و تنهاییهایم را با برگهای از شاخه جدا افتاده، قسمت کنم.
تو میان لحظههای صبح، راهی باز کن تا مسیرت تا شب طولانی شود؛
چرا که زمان بیشتری داشته باشی تا کارهایت را با دقت بیشتری انجام دهی. پاییز هم فرصتی است، بس کوتاه. زمستان و پس از آن بهار در راهند.
آغازین ساعات صبح است و من با وجودی آرام و قلبی امیدوار برای تلاش بیشتر و بهتر، گام برمیدارم. با برگ پاییزی همراه میشوم، با این تفاوت که من مسافری هستم، با مقصدی مشخص.
میتوانم با اندکی صبر و با دنیای توکل به خدا، ثانیهثانیه عمرم را به تسخیر درآورم، چون باد پاییزی که به همه برگهای خشکیده حکم میراند.
چشمانم را که باز کردم، پرنده خواب، پروازکنان میرفت و نگاهم روی بالهای باصلابتش سُر میخورد و به پرهای کوچکی میرسد که کمکش بودند تا راحتتر بپرد. پرواز پاییزی پرنده، مرا به بیکرانه آسمان برد، همانجا که خدایم نگهبان من است. روزم را با یادش و لحظههایم را با نامش زینت میبخشم.
زرد، قرمز، نارنجی، قهوهای، بَه که چه مدادرنگی زیبایی دارد این پاییز، اما من همیشه قلب یکرنگ را میپسندم؛ قلبی که از ریا به دور و چون پاییز، صبور و مقاوم است.
صبحدم در دفتر خاطرات پاییز خواهد ماند که درخت همه هستیاش را به او بخشید؛ چرا که ریشهاش در خاک بود و قلبش امیدوار.
شکوه برگریزان در شروع صبح پاییزان، نشانی از توانایی خداوند
است. خداوند همیشه یارتان باد.
اکنون که با نوازش نور آفتاب در این صبح پاییزی چشم گشودم و خداوند روزی دیگر در دفتر عمرم قرار داد، تلاش میکنم امروزم شبیه هیچ روزی از روزهایم نباشد، آن وقت آرامش را در آغوش میگیرم.
هرگز خستگی را نمیپذیرم؛ چرا که تا رسیدن به سرمنزل مقصود راه بسیار است. سنگفرش پیادهرو میهمان دنیایی از برگهاست؛ برگهایی که با باران پاییزیتر میشوند و مقصودشان گذشت از خویش است و رسیدن به بهار!
پاییز که میشود، یعنی بیرون که میروی، کت و کلاهت را ببر، یعنی هر روز منتظر باران باش.
پاییز آمده است، پنجره را باز کن، بگذار ابریشم معطر باران، خود را به نفسهایت برساند!
هوا ابری است و آسمان خورشید خود را پنهان کرده است، اما اگر خوشبین باشی، با نظاره بر هر برگ زرد میتوانی به اندازه همه برگهای درختان خورشید را در دستان زمین ببینی.
خزان آمده تا تو را با ترنم باران آشنا سازد. گوشهایت را خوب باز کن!
بر قامت خزان، باد زیباترین ساز است، عریانی، زیباترین پوشش و باران، زیباترین تسلا و همراهی! آغوشت را بر نگاه بیرنگ باران بگشا!
به پاییز ننگر که اکنون دست خالی و بیبار است. بذرهای امید زیادی در دامان این خاموش خفته است! تا ارمغانی باشد برای شما در بهار!
پاییز است، فصلِ زردی برگ، فصلِ رقص بادهای وحشی، فصل چیرهدستی نقاشان بینظیر!
پاییز است، هنوز پرندگان امیدوارند که خستگی راه از تن بشویند. حشره خوشحال است که در پرتوی برگها خشک هم میشود پنهان شد. بوی برگ و گل و سنگ، هنوز هم زیباست!
آرامآرام سرما از راه میرسد، اما ذهن باغچه از خاطرات سبز، هیچگاه تهی نمیشود، حس باغچه هیچگاه سخاوت خورشید را از یاد نخواهد برد و در بهاری دیگر بر محبتهای او چشم دارد!
موهبتی است قدوم رنگین پاییز بر دیدگان زمین. کاش باد اسبش را هر چه زدوتر زین کند. اوراق دفتر باغچه برای همزیستی با زمین لحظهشماری میکنند!
بگذار نسیم دست نوازشش را بر صورت زمین بکشد که گفته غروب پاییز غمگین است و درختش بیبر، از برای هر صبح، با نشست هر شبنم، هر درخت این فصل میوهای از نور به دامن دارد.
از پاییز میآموزم که در نهایت زیبایی رنگها در اوجِ یکرنگی، همه طبیعت را به فروتنی دعوت میکند. من به این همه صفای وجودش غبطه میخورم.
کتابنامه
( قرآن کریم.
( نهج البلاغه.
بلخی، جلالالدین محمد، مثنوی معنوی، تهران، امیرکبیر، 1357.
تاجدینی، علی، فرهنگ نمادها و نشانهها در اندیشه مولانا، تهران، سروش، 1383.
فروزانفر، بدیع الزمان، احادیث مثنوی، تهران، امیرکبیر، 1361.
قهرمان، محمد، دیوان صائب تبریزی، تهران، علمیـ فرهنگی، 1371.
کاخی، مرتضی، یادنامه اخوان ثالث، تهران، 1380.