ghaemiyeh.com
سرشناسه:شُبَیری (حسینی) زنجانی75، سید موسی،۱۳۰۶
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج فقه آیت الله العظمی سید موسی شُبَیری (حسینی) زنجانی93-92 سید موسی شُبَیری (حسینی) زنجانی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج فقه
موضوع: مروری بر برخی از مباحث ناتمام گذشته
در بحثهای گذشته یک نواقصی بود که در این چند روز به آنها اشاره خواهیم کرد.
عنوان بحث در این بود که اگر کسی چیزی را به عقد فاسد قبض کرده باشد، ملکیتی نسبت به آن ندارد و ضامن هم هست.
مرحوم آقای شهیدی یک توضیحی راجع به عبارت شیخ داده و یک اشکالی هم وارد کرده بودند که ما اشکال ایشان را درست بیان نکرده بودیم.
توضیح ایشان راجع به عبارت این بود که مقبوض به عقد فاسد دو صورت دارد که یک صورتش در اینجا مورد بحث میباشد.
گاهی عقد فاسد است، ولی شخص آن عقد را کالعدم به حساب آورده و با قبض و اقباضِ معاطاتی میخواهد عقد را اجراء بکند که در این صورت اشکالی وجود ندارد و آنچه قبض شده است، مُمَلّک اوست و ضمان تلف هم در کار نیست.
مورد بحث ما در صورتی است که عقد جاری شده باشد و شخص بخواهد به عنوان وفا به این عقد فاسد، قبض و اقباض بکند. در این صورت چیزی که قبض شده است، مُمَلَّک نیست و ضمان هم وجود دارد.
البته اینکه موضوع بحث این صورت دوم است، امری روشن است و اگر ایشان هم توضیح نمیدادند، تقریباً اشخاص این را میفهمیدند. این شبیه به این است که بگویند: اگر کسی مالی را غصب بکند و بعد به دیگری بفروشد، ضامن است و مراد این است که مال را غصب کرده و هنوز از مالک اصلی نخریده، به دیگری بفروشد. این قیود از خود عبائر استفاده میشود و نیازی به توضیح ندارد.
و اما بحث دیگر در اشکالی است که ایشان به شیخ کردهاند و ما قبلاً این اشکال را درست بیان نکردیم. شیخ میفرماید که اگر شخص به عقد فاسد چیزی را قبض بکند، مالک نیست. شیخ راجع به اینکه چرا مالک نیست، توضیحی نداده است و ظاهر این است که این مطلب واضح است و احتیاجی به توضیح ندارد. مرحوم آقاسید علی قزوینی هم - که از اعاظم شاگردان شیخ است - راجع به این مطلب میگوید که «قضایا قیاساتها معها» و احتیاج به توضیح ندارد.
مرحوم آقای شهیدی به کلام شیخ اشکال کرده و این مطلب را اختیار میکند که مالک نشدن در عقد فاسد واضح نیست و میتوانیم بگوییم که بنای عقلاء عبارت از این است که ملکیت حاصل میشود.
ما در ابتداء تصور میکردیم که مرحوم شهیدی میخواهد بگوید که فرض فساد به این صورت است که به مجرد عقد، ملکیت نیامده است، اما بعداً بعد القبض ملکیت حاصل میشود و این منافاتی با فرض فساد ندارد و اینطور نیست که اگر از همان اول ملکیت حاصل نشد، بگوییم عقد فاسد است و الا در عقد صرف و سلم هم - که بعد القبض ملکیت میآید - باید قائل به فساد شویم. ولی ایشان این را نمیخواهد بگوید، بلکه مقصود ایشان این است که معنای فساد این است که اگر نقل و انتقال با عقد حاصل نشده باشد، مانعی ندارد که بگوییم خود قبض و اقباضی که وفاءً للعقد واقع میشود، سبب نقل و انتقال باشد. هر چند که با عقد ملکیت حاصل نشده است، ولی چون طرفین راضی به نقل و انتقال هستند، موجب حصول ملکیت میشود و این مثل صرف و سلم نیست، زیرا در صرف و سلم خود عقد تأثیر دارد، منتهی اثرش بعد از قبض و اقباض ظاهر میشود. یا طبق عقیدهی شیخ که در ایام خیار ملکیت نمیآید و بعد از زوال خیار، عقد ملکیت میآورد. پس در همهی این موارد عقد فاسد نیست، زیرا بالأخره عقد ملکیت آورده است، منتهی دیرتر از زمان خودش.
فرمایش مرحوم شهید غیر از این موارد است و نظر ایشان این است که عقد ملکیت نیاورده است، ولی قبض و اقباضی که وفاءً للعقد - نه به عنوان معاطاة - واقع شده است، نقش در حصول ملکیت دارد و لو اینکه خود عقد هیچ تأثیری نداشته باشد. ادعای ایشان این است که بنای عقلاء بر این مطلب قائم است که اگر شخص از ملک خودش با رضایت رفع ید کرده باشد - و لو به عنوان وفای به عقد سابق - همین در نقل و انتقال و حصول ملکیت کفایت میکند. پس طبق فرمایش ایشان عقد فاسد است، در عین حال ملکیت هم حاصل میباشد.
اشکال اول فرمایش ایشان این است که در فرض مسئله که قبض و اقباض جنبهی معاطاتی هم ندارد، طرفین به جهت اینکه قبلاً عقدی واقع شده است، قبض و اقباض را انجام میدهند و در خیلی از مواقع هم یکی از طرفین شاید پشیمان شده باشد، اما به جهت اینکه قبلاً عقدی واقع شده است، وفاءً للعقد قبض یا اقباض را انجام میدهد. آیا در این صورت که قبض و اقباض به جهت عقد سابق واقع میشود، ما میتوانیم رضایت طرفین را احراز بکنیم؟!
آیا اگر طرفین عقد سابق را باطل بدانند، باز هم اقدام به قبض و اقباض خواهند کرد؟!
پس اولاً در خیلی از مواقع رضایت وجود ندارد و ثانیاً اگر بگوییم که رضایت مطلقه هم وجود دارد و چه عقد فاسد باشد و چه صحیح، طرفین رضایت به انتقال دارند، باز بحث در این خواهد بود که آیا صِرف رضایت در معاوضات کفایت میکند، یا نه؟
اگر ما در معاوضات، صِرف رضایت را کافی بدانیم، شاید بتوانیم در اینجا هم قائل به حصول ملکیت شویم، اما ما مکرر عرض کردیم که آیا اگر شخصی خانهی شخص دیگری را بدون اجازهی مالک به قیمت بالا بفروشد، یا بدون اطلاع زن، او را به عقد کسی در بیاورد، هر چند اگر بشنوند، راضی بر آن باشند، عقدی واقع میشود؟!
در معاوضات محتاج انشاء هستیم و فرض مسئله هم این است که انشاء اول فاسد است و انشاء دوم هم واقع نشده است و تنها رضایت طرفین وجود دارد و صرف رضایت کفایت نمیکند.
پس بنابراین فرمایش مرحوم شهیدی از دو جهت اشکال دارد: یکی اینکه رضایت در نقل و انتقال کفایت نمیکند و جهت دیگر هم این است که در خیلی از مواقع رضایت در قبض و اقباض مبنی بر این است که عقدی واقع شده است، والا اگر بدانند که عقد فاسد است، رضایتی در قبض و اقباض نخواهد بود. پس این اشکال ایشان بر شیخ وارد نیست.
و اما اشکالی که ما به شیخ همراه با قدری توضیح عرض میکردیم عبارت از این است که فرض مسئله فساد عقد است و معنای فساد این است که مقصود طرفین - که عبارت از بیع است - واقع نشده باشد، اما چه مانعی دارد که ملکیت با عنوان دیگری همچون هبه یا صلح و امثال آن واقع شده باشد؟! پس صرف اینکه بیع فاسد باشد، دلیل بر عدم حصول ملکیت نمیباشد و طبق فرض بیعی در کار نیست، ولی این اخص از مدعی است، زیرا نبود بیع اخص از این است که ملکیت از راه دیگری مانند هبه یا صلح حاصل شده باشد.
البته ممکن است که مراد شیخ این باشد که انشاء دیگری غیر از بیع در کار نیست و اگر بخواهد امور دیگری همچون هبه یا صلح واقع شود، نیاز به انشاء دارد و چون انشاء دیگری در مورد بحث مفروض نیست، پس ملکیتی هم حاصل نشده است و چون این مقدمات واضح بوده است، شیخ نخواسته است که توضیحی بدهد.
بحث دیگری که عرض کردیم عبارت از این بود که راجع به سند روایت «علی الید ما أخذت..» در یک جایی چاپ شده بود و شاید هم ما به نحو سبق لسان یا سهو بیان، گفته باشیم این روایت - که راوی آن سمرة بن جندب است - در صحیح بخاری و مسلم و کتابهای دیگر وارد شده است، در حالی که صحیح این است که این روایت در صحاح دیگر غیر از مسلم و بخاری وارده شده است و عدهی کثیری از معاریف قدمای عامه آن را روایت کردهاند. خلاصه اینکه این روایت را بخاری و مسلم نقل نکردهاند و به احتمال قوی علت این عدم نقل، اشکال در راوی نیست، چون بخاری و مسلم در جاهای دیگر از سمرة روایت میکنند، بلکه شاید به این جهت این روایت را نقل نکردهاند که این شبهه وجود دارد که آیا حسن بصری مرسلاً این روایت را از سمرة نقل کرده است، یا نقل او مسند بوده است. این مسئله یک قدری بین محدثین عامه مورد بحث است.
البته سمره از اخبث خبثاء است و به هیچ وجه آدم قابل اعتمادی نبوده است همانطوری که علماء ما ذکر کردهاند.
اما راجع به مفاد «علی الید» عرض کردیم که به دو گونه میتوانیم این روایت را معنی بکنیم: یک معنای رایج عبارت از این است که «ذوالید» مسئول و عهدهدار آن چیزی است که اخذ کرده است. حال یا از باب مجاز در حذف است که از ید، ذوالید اراده شده است، یا اینکه بگوییم: ید کنایه است، مانند عبارت «أعتق رقبة» که رقبة را به معنای انسان ندانیم، بلکه رقبه به همان معنای خودش باشد، منتهی چون رقبه از اعضای رئیسه است، کنایه از انسان باشد و وقتی گفته میشود: گردن را آزاد کن، یعنی انسان را آزاد کن.
البته در معنای «أعتق رقبة» بعضی هم گفتهاند که کأن طنابی به گردن شخص قرار دارد که او را به این طرف و آن طرف میکشاند و معنای عبارت این است که این طناب را از گردن او بردار و گردنش را آزاد بکن که این هم کنایه از آزاد کردن او خواهد بود.
خلاصه اینکه در روایت «علی الید ما أخذت حتی تؤدیه» ید کنایهی عرفی است و مراد ذوالید است و در هر صورت چه به نحو مجاز در حذف و چه به نحو کنایه، مقصود عبارت از این است که شخص مسئول و عهدهدار آن چیزی است که أخذ کرده است.
و اما معنای دیگری که مرحوم آقای بروجردی میفرمود، عبارت از این است که مقصود عهدهداری ذوالید نیست، بلکه مراد خود ید است به این معنی که آنچه که گرفته شده است روی دست قرار دارد مثل اینکه گفته میشود: زید علی السطح، و آن چیز معدوم نشده است و صاحب آن تا وقتی که هست، میتواند آن را از روی دست بگیرد.
حال روایت را به هر کدام از این دو معنی بگیریم، یک اشکال مشترکی وجود خواهد داشت که عبارت از این است که ظاهر «تؤدی» که در ذیل روایت وارد شده است، این است که شخص نفس مأخوذ را تأدیه بکند، زیرا چه «تؤدیه» باشد و چه «تؤدی» در هر صورت مفعول فعل، ضمیری است که به قبل برگشت میکند و ظاهر این است که باید همان چیزی که أخذ شده است، أداء شود و أداء کردن مثل یا قیمت را نمیتوانیم از مصادیق حقیقی أداء بدانیم، بلکه معنای مجازی أداء بوده و صحت سلب دارد.
البته میتوانیم صدر روایت را توسعه داده و بگوییم که صورت تلف را هم شامل میشود و مانعی ندارد که عندالتلف هم شخص عهدهدار باشد و یا بر اساس فرمایش آقای بروجردی بعدالتلف هم بالای دست بودن به صورت اعتباری وجود داشته باشد، اما با این بیان یک نحوه تنافی با ذیل روایت وجود خواهد داشت که تأدیه را به عین آن چیزی اضافه کرده است. به عبارت دیگر بر اساس اقتضاء اطلاق صدر روایت، حتی بعد از تلف هم مسئولیت و روی دست قرار گرفتن وجود خواهد داشت، اما بر اساس ذیل روایت این مسئولیت فقط تا زمانی است که عین آن چیز وجود داشته باشد و لذا شامل بعدالتلف نخواهد شد.
البته این یک بحثی است که مرحوم آقای داماد و مرحوم آقای حکیم به آن پرداختهاند که در صورت تنافی بین صدر و ذیل، آیا روایت اجمال پیدا میکند، یا ما باید اخذ به ظهور صدر کرده و از ظهور ذیل رفع ید بکنیم؟
مرحوم آقای داماد در مثل «إن غسلته فی المرکن فمرتین فان غسلته فی ماء جار فمرّة واحدة» میفرمود که باید مفهوم صدر را اخذ بکنیم و از مفهوم ذیل رفع ید کنیم. مفهوم صدر میگوید که اگر آب قلیل و امثال آن نشد، کأن تعدد نمیخواهد، اما مفهوم ذیل میگوید که اگر جاری نشد، تعدد میخواهد، پس بنابراین نسبت به کرّ و امثال آن بین صدر و ذیل تنافی وجود دارد، ولی ما باید مفهوم صدر را بگیریم و از ظهور ذیل رفع ید بکنیم. مرحوم داماد قائل به این مطلب بودند.
مرحوم آقای حکیم هم در یک جایی از کتابهایش قائل به این قول بودند، اما در یک جای دیگر بر این مطلب اشکال کردهاند که نمیشود قائل به این قول شد.
بنده احتمال میدهم که شیخ انصاری هم همین مسلک را اختیار کرده باشد و در روایت «علی الید ما أخذت» هم اطلاق صدر را شامل دانسته و قهراً مراد از تأدیه هم به حسب مرتبه، ذی مراتب خواهد بود.
البته به عقیدهی ما اگر صدر استقرار پیدا کرده و یک جملهی کامل شده باشد و بعداً به دنبال آن انسان بخواهد مطالب دیگری بیان بکند، میتواند ظهور قبل را ذاتاً منشأ تصرف در ظهور ذیل بدانیم، مثلاً وقتی گفته میشود که شیخ عبدالرحیم تهرانی فلان مطلب را گفت و بعد هم گفته میشود که کسی به شیخ عرض کرد که فلان مطلب این چنین است، در اینجا میفهمیم که مراد از شیخ، همان شیخی است که قبلاً ذکر شده است، نه شیخ علی وجه الاطلاق. اما در صورتی که مجرد از این صدر باشد، انسان با شنیدن کلمهی شیخ به شیخ مرتضی انصاری یا شیخ طوسی منتقل میشود.
این یک تفاهمی است که اگر کلام اول نص هم نباشد، بلکه ظهور در یک مطلبی داشته باشد و آن مطلب به صورت کامل بیان شده و بعد مطلب دیگری بیان بشود، عرف میفهمد که این مطلب هم مطابق همان ظهور قبلی اراده شده است. اما در صورتی که هنوز جمله تمام نشده وظهور منعقد نگردیده است مثل «علی الید ما أخذت حتی تؤدیه» ما چگونه میتوانیم در ذیل عبارت تصرف بکنیم؟! در مثال «إن غسلته فی المرکن مرتین فان غسلته فی ماء جار فمرّة واحدة» هر کدام از دو قسمت را میتوانیم جلو بیاندازیم و از نظر مفهوم هر قسمت جدای از قسمت دیگر است و مانند ما نحن فیه نیست.
و لذا در روایت «علی الید ما أخذت..» تمامیت فرمایش شیخ مبتنی بر این است که بتوانیم ظهور صدر را بر ظهور ذیل مقدم بداریم، در حالی که به نظر ما به جهت عدم استقرار کلام اول، تقدم ظهور صدر بر ظهور ذیل صحیح نیست و در نتیجه روایت اجمال دارد.
موضوع: وجوب ردّ مقبوض به بیع فاسد
یکی از احکام متفرع بر قبض مبیع در عقد فاسد، وجوب ردّ مقبوض به صاحب آن میباشد. شیخ میفرماید که در این مسئله بر اساس این فرض که تصرف در عین مقبوضه جایز نباشد، بلاخلاف وجوب ردّ ثابت است.
در ادامه ایشان میفرماید که «یلوح» از محقق اردبیلی که تصرف در عین مقبوض به عقد فاسد جایز نیست و ردّ آن واجب میباشد. بعد هم میفرمایند که صریح تذکرة و منقول از جامع المقاصد این است که علاوه بر اینکه ردّ واجب است، مؤونهی ردّ هم به گردن شخص قابض است و اطلاق کلام این دو بزرگوار اقتضاء میکند که بین قلیل و کثیر فرق نباشد، مگر اینکه ما بخواهیم جلوی این اطلاق را با ادلهی «لاضرر» بگیریم.
البته یک اشکال ظاهری و شبههی بدوی در اینجا به نظر میرسد و آن عبارت از این است که «لاضرر» بین قلیل و کثیر فرق نمیگذارد و در صدق ضرر فرقی بین قلیل و کثیر وجود ندارد و اینطور نیست که شرط «لاضرر» عبارت از این باشد که کثیر باشد تا منفی شود، بلکه ضرر قلیل هم همان حکم را دارد و قلت و کثرت در صدق ضرر دخالتی ندارد، نه در موضوعش و نه در حکمش.
مرحوم آقا سید محمد کاظم این شبهه را بیان کرده است که البته این شبهه ابتداءً به ذهن هر کسی میآید، ولی مرحوم آخوند در جواب این شبهه میفرمایند که «لاضرر» بر ادلهی اوّلی حکومت دارد، ولی گاهی اگر موضوع یک شیء طبعاً ضرری است، «لاضرر» را تخصیص میزند و در اینجا چون ردّ به حسب معمول فیالجمله ضرری در آن هست و مطلق ضرر - جزئی و کلی - بر خلاف طبیعت وجوب ردّ است، پس مراد از ضرر در «لاضرر» ضرر معتنیبه است و بر همین اساس ممکن است که بین قلیل و کثیر در خصوص مورد فرق بگذاریم و به وسیلهی «لاضرر» کثیر را بردایم و قلیل باقی باشد. این بیان مرحوم آخوند است و بیان خوبی هم هست و برای توجیه کلام شیخ همین مقدار از بیان مرحوم آخوند کفایت میکند. پس ایشان (شیخ) میفرمایند که اگر تصرف حرام شد، بلا خلافٍ وجوب ردّ هم هست. حال باید ببینیم که آیا تصرف حرام است یا نه؟ این یک بحثی است که بعداً میآید.
اما یک مطلب عبارت از این است که ببینیم که «لاضرر» در کثیر هم جاری است یا نه؟ ممکن است بگوییم که اگر ضرر کثیر شد، «لاضرر» جاری نیست و بنا بر اینکه تصرف حرام است، واجب است که شخص حکم شرعی را امتثال بکند مانند کسی که مالی را غصب کرده باشد و واجب است که آن را ردّ بکند. و اینطور نیست که بگوییم «لاضرر» در اینجا حکومت دارد و وجوب ردّ را بر میدارد. و اما اگر به حدّ حرج برسد، «لاحرج» تکلیفات وجوبی و تحریمی را - علی البحث - بر میدارد، اما اگر به حدّ حرج نرسد، ولو اینکه ضرر، ضرر کثیر باشد، باید شخص در امتثال حکم شرعی ضرر را متحمل بشود. مثلاً در باب حج میگویند که شخص مستطیع هر چند اموال خود را ارزان بفروشد یا چیزی را گران بخرد، باید مقدمات سفر را فراهم بکند و اگر به حدّ حرج نرسد، تکلیف است و باید همین کار را بکند ولو اینکه در این کار ضرر باشد، ولی چون تکلیف شخص است، باید به تکلیفش عمل بکند.
پرسش: آیا کثیر در اینجا، ضرر کثیر و مؤنه کثیر است یا اینکه مؤنهی غیر متعارف و بیشتر از حدّ معمول است؟
پاسخ: ما میگوییم کثیر بیشتر از حدّ معمول هم باشد و هر طور که معنی بکنید.
پرسش: ... ممکن است یک جنسی حجمی داشته باشد که ردّ کردن آن هزینهی کمتری داشته باشد.
پاسخ: آنچه که ما عرض میکنیم عبارت از این است که لازمهی طبعش نباشد، ولی بالأخره باید شخص تکلیف شرعی خودش را امتثال بکند و چون در گرفتن آن عین معصیت کرده است، باید چوبش را هم بخورد و مثل غاصب است که باید عین را به صاحبش ردّ نماید.
پرسش: در ما نحن فیه که خلاف شرع نکرده است.
پاسخ: آن یک بحث دیگری است و بحث ما در فرض حرمت تصرف است و اینکه آیا حرام است یا نه، آن یک بحث دیگری است. فعلاً بنا بر عدم جواز تصرف است.
و اما بحث دیگر در این است که دلیل حرمت تصرف چیست تا بر فرض آن بگوییم که ردّ واجب است و مؤونه هم بر عهده اوست.
ایشان میفرمایند: بر اساس روایت «لا یجوز لأحد أن یتصرّف فی مال غیره إلّا بإذنه»، شارع تصرف در مال دیگری را حرام کرده است و بنابراین چون هنوز ملکیت برای شخص حاصل نشده است و این مال، مال دیگری است، حق تصرف در آن را ندارد.
ایشان میفرماید: ممکن است کسی در صدق تصرف نسبت به امساکِ عین مقبوضه تأمل داشته باشد و بگوید که معلوم نیست که امساک آناًما تصرف به حساب بیاید که بر اساس روایت «لایجوز..» حرام باشد، ولی روایت دیگری داریم که موضوع را محقق میکند و طبق مفاد آن، افعال متعلق به اموال دیگران بدون طیب نفسشان جایز نیست که عبارت روایت این است: «لا یحل مال امرئ الّا عن طیب نفسه». امساک هم یکی از افعال متعلق به مال دیگری است و این جایز نیست. پس برای حرمت امساک به این روایت تمسک میکنیم.
مرحوم آخوند میفرمایند که مصداق بودن مورد مسئله نسبت به روایت «لایحل..» امری واضح نیست و باز هم جای تأمل دارد و اینطور نیست که طبق فرمایش شیخ جای تأمل نداشته باشد و شاید هم بتوان گفت که روشن است که موضوع روایت «لا یحل مال امرئ» هم عبارت از تصرف است و بیش از تصرف از آن استفاده نمیشود.
شیخ میخواهد از روایت «لایحل..» معنای اوسع از تصرف را استفاده کرده و بگوید که این روایت شامل تمام افعال متعلق به مال دیگری میشود، چه تصرف بر آن صدق بکند و چه تصرف بر آن صدق نکند، اما مرحوم آخوند میفرماید که معلوم نیست که دلالت روایت «لایحل..» بر موضوع مورد بحث خیلی روشنتر از روایت قبلی باشد.
مرحوم آقای شهیدی هم در حاشیه میگوید که انتفاع از ملک دیگری اشکالی ندارد و آنچه که حرام است، تصرف در ملک دیگری است، نه انتفاع از ملک دیگری مثل استظلال از دیوار کسی یا شمّ عطر باغ دیگری و یا استفاده از نور چراغ دیگری و امثال آن و آنچه که محل اشکال و حرام است، تصرف در ملک دیگری است و ما نمیتوانیم قائل به حرمت اوسع از تصرف شده و هر انتفاعی را حرام بدانیم.
البته مقصود شیخ این نیست که هر انتفاعی از ملک دیگری حرام باشد، بلکه ایشان قائل به یک معنای بین بین است، زیرا هم بر اساس بنای عقلاء و هم سائر ادله انتفاع از ملک دیگری اشکالی ندارد، اما در مواردی مثل اینکه ملک دیگری در اختیار شخص قرار بگیرد و اثبات ید به ملک دیگری شود ولو اینکه عرفاً تصرف صدق نکند، محل اشکال میتواند باشد. مثلاً گاهی پولی در اختیار شخص قرار گرفته و از او خواسته میشود که از آن نگهداری بکند و نفس همین نگهداری پول فعلی است که به آن مال تعلق گرفته است و اگر این کار بدون اجازهی شخص باشد - مگر اینکه به صورت احسانی باشد که بحث دیگری است - هر چند شخص هیچ انتفاعی هم نبرده است، ولی اثبات ید کرده و این کار بدون اجازه مالک حرام است و لزومی ندارد که حتماً تصرفی بکند و صرف همین اثبات ید خلاف شرع و حرام است و جایز نمیباشد. پس بنابراین این فرمایش شیخ با عدم حرمت انتفاع بدون تصرف و بدون اثبات ید، منافاتی ندارد.
پس در مورد بحث هم چون نگهداری و امساک مال دیگری، اثبات ید بر آن است، اگر به صورت احسانی نباشد، طبق روایت «لایحل..» حرام خواهد بود.
پرسش: انتفاع بستگی به نوع جنس دارد و الان در موزهها هم برهمین اساس از مردم پول میگیرند.
پاسخ: اشکالی ندارد و ممکن است استفاده از یک شیء به همین صورت باشد و اخیراً هم حقوقی مثل حق الطبع و امثال آن جعل شده است، مثلاً یک خطاط خط بسیار ممتازی مینویسد که شاید در گذشته برخی انتفاعات از آن جایز بود، اما امروز آن انتفاعات جایز نباشد مثل چاپ کردن و امثال آن و قوانین خاص به خود را دارد. ولی اینطور نیست که یک قانون عام داشته باشیم که همهی انتفاعات را حرام کرده باشد و چنین اصلی نداریم که بگوید: انتفاع از ملک دیگری جایز نیست، هر چند که تصرف در ملک دیگری و به فرمایش شیخ، اثبات ید بر ملک دیگری جزء ممنوعات باشد.
تا اینجا بحث در این بود که آیا تصرف یا اثبات ید مصداق روایت «لایجوز..» یا روایت «لایحل..» میباشد یا نه، ولی بحث دیگری که روشن نیست، عبارت از این است که آیا در اینجا اذنی علی وجه الاطلاق در کار نیست؟! آیا طیب نفس علی وجه الاطلاق در کار نیست؟! میتوانیم قائل به وجود اذن یا طیب نفس بشویم یا نه؟
اگر معطی و مالک علم به فساد عقد نداشته باشد و منشأ تحویل دادن عین این باشد که وفا به عقد بکند، در این صورت هر چند یک رضایت فعلی وجود دارد، اما گرفتن عین جایز نیست و عرف عقلاء هم در خیلی از موارد رضایت معلق، گرفتن عین را جایز نمیدانند. کأن عقلاء در اینجا یک قیدی را در نظر میگیرند که رضایت مقید به صحت عقد است و وقتی شخص مقابل میداند که عقد صحیح نیست، قبض برای او جایز نمیباشد.
اما در جایی که خود معطی و مالک میداند که شرعاً معامله باطل است، ولی میگوید که ما عرفاً یک قراری بستهایم و مطابق عرف عمل میکنیم و عین را به طرف مقابل تسلیط میکند، چطور میتوانیم بر اساس «الا عن طیب نفسه» یا «الا بإذن مالکه» بگوییم که تصرف دیگری حرام است؟! مالک عالماً به بطلان شرعی معامله، این عین را در اختیار دیگر قرار داده است. کسی هم او را تحت فشار قرار نداده است. باید ببینیم که این مورد چه حکمی دارد. آیا در این مورد هم میتوانیم به این دو روایت تمسک بکنیم؟
شیخ در اینجا میفرمایند که چون اذن شخص به عنوان مالکیت بوده است و او را به حساب اینکه مالک است، مأذون کرده و شارع هم این مالکیت را قبول نکرده است، این إذن هم بیاثر خواهد بود، پس بنابراین تصرف جایز نیست، زیرا شرع این ملکیت را تأیید نکرده است.
این بیان شیخ بود، اما اولاً گاهی صغرویاً ممکن است که قصد شخص این نباشد که تشریعی بکند و معاملهای را که شرع صحیح نمیداند، صحیح بداند، بلکه شخص مقید به قوانین عرفی باشد و از جهت عرفی طرف مقابل را مالک بداند و إذن او هم بر اساس همین تملیک عرفی باشد. چنین إذنی هیچ اشکالی ندارد، البته اگر إذن به گونهای بود که طرف مقابل را مالک شرعی بداند، خلاف شرع است.
البته به نظر ما در نقل و انتقالها احتیاج به انشاء داریم و طیب نفس کفایت نمیکند، اما در اصل جواز تصرف نیازی به انشاء نداریم و طیب نفس کفایت میکند. البته شیخ در بحث فضولی این موضوع را مطرح کرده و بحث را به این طرف و آنطرف کشانده است که آیا ملاک إذن است یا طیب نفس. پس بنابراین به نظر ما در تصرفاتی که احتیاج به انشاء ندارد، اگر انسان رضایت مالک را احراز بکند، اشکالی نخواهد بود و در مورد بحث ما هم بر اساس این مبنی تصرفاتی که نیاز به انشاء ندارد، جایز خواهد بود.
اشکال اول مبتنی بر این است که شخص نمیخواهد تشریع بکند و قصد وفا به قانون عرف را دارد، اما اشکال دوم مبتنی بر این است که آیا إذن موضوعیت دارد یا نه و خلاصه اینکه این فرمایش شیخ برای ما روشن نیست.
موضوع: بررسی اشکالات مرحوم آخوند بر شیخ
شیخ برای حرمت امساک ابتداء به روایات حرمت تصرف استدلال کرده و بعد هم میفرماید که اگر کسی مناقشه بکند که به امساک تصرف گفته نمیشود، به روایت «لا یحلّ مال امرئ الّا عن طیب نفسه» تمسک میکنیم و این اشکال وارد نخواهد بود.
مرحوم آخوند در اینجا میفرماید که مناقشه در این روایت دوم خیلی روشنتر از مناقشه در روایت اول است. مناقشه در روایت اول عبارت از این بود که نمیدانیم امساک تصرف است یا نه و تصرف بودن آن ثابت نیست، ولی مناقشه در روایت دوم - که شیخ با تمسک به آن میخواهد مطلب را اثبات بکند - روشنتر است و چیزی زائد بر تصرف از این روایت استفاده نمیشود.
اشکال مرحوم آخوند بر شیخ این است که آنچه ما از روایت «لا یحلّ مال امرئ» میفهمیم و ادلهی خارجی هم هست، عبارت از این است که تصرف در ملک غیر جایز نیست، اما انتفاع از ملک غیر اشکال ندارد و موارد فراوانی هست که انسان از ملک دیگری منتفع میشود و هیچ مشکلی هم وجود ندارد.
این فرمایش مرحوم آخوند بود، اما این اشکال ایشان وارد نیست، زیرا بالوجدان روایت «لا یحلّ مال امرئ الّا عن طیب نفسه» شامل اثبات ید بر ملک دیگری میشود، ولی شامل مواردی که اثبات ید نیست و صِرف انتفاع از ملک دیگری است، مانند نظر کردن به ملک دیگری، استظلال از ملک دیگری، استشمام بوی خوش باغ دیگری و امثال آن، نمیشود. پس بنابراین اینطور نیست که بگوییم: مناقشه در این روایت روشنتر از مناقشه در روایت اول است و اگر کسی در روایت اول اشکال بکند، به طریق اولی میتواند در استدلال به این روایت اشکال بکند، زیرا این تعبیر عادی است که بگویند: یک چیزی را امانت نگه دار، ولی تصرف در آن نکن. تصرف یک معنای خاصی در مقابل امساک است، هر چند ممکن است که گاهی تصرف به یک معنای وسیعی گرفته بشود که حتی شامل امساک هم بشود و خلاصه اینکه چه تصرف بر امساک صدق بکند و چه نکند، عرف از روایت «لا یحلّ مال امرئ الّا عن طیب نفسه» اینطور میفهمد که انسان حق ندارد بدون رضایت کسی مال او را نگه دارد و این فهم عرفی قابل انکار نیست.
پرسش: ممکن است فرمایش مرحوم آخوند این باشد که در اینجا به نحو عام که مقصود نیست، چون انتفاع جایز است و لذا روایت مجمل میشود.
پاسخ: روایت اجمال ندارد و انتفاعاتی که گفته شد، از افعال نیست، ولی امساک یک فعلی است که روی مال قرار میگیرد. بیان شیخ این است که تمام افعال متعلق به ملک دیگری حرام است و امساک هم یکی از این افعال است. این فرمایش ایشان مطلب درستی است.
پرسش: ... پاسخ: عرف در این مطلب تردیدی ندارد که این قسم از افعال حرام است، چه تصرف بر آنها صدق بکند، یا صدق نکند، ولی انتفاعاتی هم هست که عرف آنها را جایز میداند، بخلاف امساک که یک نحوه اثبات ید و استیلایی در آن وجود دارد.
فرمایش دیگر مرحوم آخوند عبارت از این است که وجوب ردّ از حرمت تصرف استفاده نمیشود، زیرا اگر در اینجا ضدّین به گونهای بودند که قسم سومی نداشتند، «لاثالث لهما» بود، میتوانستیم وجوب ردّ را استفاده بکنیم، ولی ضدین در اینجا به گونهای هستند که قسم ثالثی هم وجود دارد، «ثالث لهما» هستند، به این صورت که یا باید ردّ بکند، یا باید امساک بکند و یا بین این دو را انتخاب بکند که عبارت از تخلیه است. تخلیه به این معنی است که شخص رفع منع بکند و اگر مالک بخواهد مال خودش را بردارد، مشکلی نداشته باشد.
پس بنابراین طبق فرمایش ایشان ما وقتی میتوانیم وجوب ردّ را استفاده بکنیم که «ضدین لاثالث لهما» باشد و چون امساک حرام است، در نتیجه بالملازمه وجوب ردّ ثابت میشود، اما در صورتی که بگوییم قسم سومی هم وجود دارد که عبارت از تخلیه است، میتوانیم بگوییم که تخلیه کفایت میکند و ردّ لازم نیست. البته مرحوم آخوند بعد از این اشکال تعبیر به «فأفهم» میکند که اشکال متناسب با «فأفهم» این است که بگوییم هر چند در اینجا عقلاً ملازمه وجود دارد، ولی با «لاخلاف» شیخ مطلب تمام میشود.
البته این مطلب، اشکال اساسی بر فرمایش مرحوم آخوند نخواهد بود و اشکال عمده بر فرمایش ایشان عبارت از این است که مرحوم آخوند در اینجا دو اشکال بیان کرده است، ولی به هیچ وجه تعدد اشکال در فرمایش ایشان وجود ندارد، زیرا ایشان در اشکال اول امساک را به معنای تخلیه گرفتهاند.
مرحوم آخوند در اشکال اول در این مطلب مناقشه داشتند که آیا «لایحل» شامل امساک هم میشود یا نه؟
گاهی امساک به این صورت است که منع از مالک شده و از دسترسی او به مالش جلوگیری میگردد که این صورت یک غصبِ کامل به حساب میآید.
فرض مسئله در اشکال اول مرحوم آخوند عبارت از تخلیه است که شخص بدون اجازهی مالک، مال او را نگهداری میکند، ولی ممانعتی از دسترسی مالک به مالش ندارد و اگر ایشان دلالت «لایحل» بر صورت تخلیه را انکار کرده است، دیگر جایی برای اشکال بعدی وجود ندارد و اشکال دوم وارد نخواهد بود.
پس این اشکال به فرمایش دوم مرحوم آخوند وارد است، اما این اشکال متناسب با «فأفهم» ایشان نیست.
بحث دیگر اینکه یک تعبیری در مکاسب شیخ هست که ایشان میفرمایند: ادله حرمت این مورد (امساک) را میگیرد و اگر کسی بگوید که چون مالک بالاختیار ملک خودش را به طرف مقابل - که مشتری است - دفع کرده است، پس بنابراین این دفع مال با اذن و طیب نفس مالک بوده و اشکالی ندارد، میگوییم که این دفع مال با إذن مالک نبوده است.
ایشان میفرمایند: «و أمّا توهّم أنّ هذا بإذنه حیث إنّه دفعه باختیاره، فمندفع بأنّه إنّما ملّکه إیّاه عوضاً، فإذا انتفت صفة العوضیّة باعتبار عدم سلامة العوض له شرعاً، و المفروض أنّ کونه علی وجه الملکیّة المجانیّة ممّا لم ینشئها المالک، و کونه مالاً للمالک و أمانة فی یده أیضاً ممّا لم یؤذن فیه».
در این عبارت اگر «فإذا» را به صورت شرطیه بخوانیم، مشکل عبارت از این خواهد بود که جوابی برای این شرط ذکر نشده است و در برخی از حواشی هم ذکر شده است که در اینجا سقطی واقع شده است، ولی به نظر میرسد که اگر ما به جای «فإذا»، «فإذاً» بخوانیم، مشکل حل خواهد شد.
شیخ میفرماید: «و أمّا توهّم أنّ هذا بإذنه حیث إنّه دفعه باختیاره، فمندفع بأنّه إنّما ملّکه إیّاه عوضاً» و در ادامه هم میفرماید: «فإذاً انتفت صفة العوضیّة»، که دیگر صفت عوضیت منتفی شده است، زیرا شارع به عنوان عوض شرعی قبول نکرده است و خلاصه اینکه «إذا» در اینجا شرطیه نیست، تا مشکل جزاء پیش بیاید.
بحث دیگر راجع به فرمایش شیخ است که ایشان قائل به تحریم امساک حتی به نحو تخلیه است و لذا ردّ عین را واجب میداند، ولی بعد میفرمایند که از مبسوط ظاهر میشود که اشکال ندارد و از کلام ابن ادریس هم استفاده میشود که اصحاب امساک مقبوض به عقد فاسد را جایز میدانند و اشکالی در آن نمیکنند.
در عبارتی که قبلاً شیخ نقل کرده، میگوید که اصحاب میگویند که مقبوض به عقد فاسد به منزلهی مغصوب است، الا اینکه در مقبوض به عقد فاسد، معصیتی در کار نیست و از نظر معصیت تنزیل در کار نیست.
ابن ادریس عدم عصیان را به اصحاب نسبت داده است، ولی شیخ میفرماید که این نسبت ثابت نیست، البته ایشان وجهی برای عدم صحت این نسبت ذکر نمیکنند که آیا در جایی مطلبی بر خلاف این مطلب پیدا کرده است یا چیزی پیدا نکرده است. آنچه که ایشان به آن اشاره کرده است، راجع به محقق اردبیلی است که فرمود: «یلوح من مجمع الفائده» که ایشان امساک مقبوض به عقد فاسد را حرام بداند که البته ایشان به حرمت تصرف اشاره کرده بودند.
خلاصه اینکه شیخ در مقابل فرمایش ابن ادریس، بیانی نکرده است و بعید است که شیخ موردی را پیدا کرده باشد ولی ذکر نکرده باشد.
البته شاید نظر شیخ این باشد که معمولاً این آقایان بر اساس ذوق عرفی خودشان، یا بنای عقلاء و امثال آن دعوای اجماع میکنند و مقصودشان این است که نمیشود بر خلاف این مطلب فتوی بدهند، نه اینکه تمام فتاوی را فحص کرده و به اجماع رسیده باشند، مثل اجماعات سید مرتضی که بر اساس قواعد و جهات دیگر میباشد و لذا تعبیر شیخ این است که این نسبت به اصحاب ثابت نیست.
مرحوم آقای شهیدی میگوید که اصلاً عبارت دلالت ندارد بر اینکه اصحاب چنین قائلند.
بنده یک طوری عرض میکنم، ولی نمیدانم که آیا ایشان هم همینطور میخواهد بگوید یا نه. یک چیزی را که با استثناء میگوییم مورد اتفاق است، یک مرتبه معنایش این است که مورد اتفاق هم ثبوت حکم در باقی تحت الاستثناء است و نفی حکم از مورد استثناء. مثلاً وقتی گفته میشود: اتفق الاصحاب که همهی علماء احترامشان واجب است، الا فساق، یعنی علماء اتفاق پیدا کردند هم بر این استثناء و هم بر باقی تحت الاستثناء.
یک طور دیگر عبارت از این است که بگوییم: متعلق اجماع عبارت از شیء خارج شدهی مورد اتفاق است، یعنی وجوب احترام عالمی که فاسق نباشد، مورد اتفاق است، اما نسبت به فاسد اتفاقی نیست و اتفاق به عدم استفاده نمیشود.
پس اینطور نیست که دو حکم داشته باشم، هم باقی تحت الاستثناء مورد اتفاق باشد و هم خود استثناء مورد اتفاق باشد.
اگر این تعبیر دوم را بپذیریم، قهراً ما نمیتوانیم بگوییم که غیر مورد استثناء هم مورد اتفاق است، زیرا ممکن است خلافی باشد، یا مشهور باشد، ولی محل اتفاق نباشد.
ولی آیا عبارت ایشان این صلاحیت را دارد که بگوییم: موضوع را قبل از اثبات حکم مضیق بکنیم و بعد حکم را روی مضیق ببریم؟ یا اینکه از اول دو حکم وجود دارد، یک حکم به طور کلی است و بعد هم گفته است که این حکم استثناء دارد. در عبارت سرائر به این مطلب هم اشاره نکرده است که استثناء از إثم باشد. شکل عبارت ایشان این است که اصحاب گفتهاند که مقبوض به عقد فاسد به منزلهی غصب است الا اینکه در غصب معصیت هم هست، ولی در اینجا معصیت ندارد. معنای این تعبیر این است که اصحاب قائل به دو حکم شدهاند، نه اینکه بر باقی تحت الاستثناء اتفاقی کرده باشند. این مطلب ظهور قوی دارد و هر کسی نگاه بکند، همینطور میفهمد که عقیدهی اصحاب اینطور بوده است که مقبوض به عقد فاسد در بقیهی احکام حکم غصب را دارد، ولی نسبت به این حکم استثناء شده است. این اعتقاد اصحاب است. این فرمایش ابن ادریس است، ولی اینکه ابن ادریس اشتباه کرده است یا نه، حرف دیگری است. ابن ادریس میگوید که اصحاب قائل به این هستند که مقبوض به عقد فاسد در همه چیز شبیه به غصب است، بجز معصیت که شبیه به آن نیست و مقول قول اصحاب است.
موضوع: بررسی دلائل وجوب ردّ عین مقبوض به عقد فاسد
شیخ فرمود که ظاهراً بنا بر حرمت تصرف در مقبوض به عقد فاسد، بدون خلاف ردّ واجب است.
بنای عقلاء بر وجوب ردّ، به عنوان یک دلیل عام در همه موارد مقبوض به عقد فاسد مسلم نیست و فقط در بعضی از موارد وجوب ردّ روشن است. مثلاً اگر در عقد فاسد، مشتری بدون اعطای بایع، عین مبیع را قبض بکند، باید آن را ردّ بکند، ولی در بعضی از موارد اینطور نیست و خود بایع بدون اینکه علم به فساد عقد داشته باشد، مبیع را به مشتری طبق قراری که بستهاند، وفائاً للقرار اقباض میکند و مشتری هم با جهل به فساد بیع، آن را قبول میکند. در چنین فرضی قطع نظر از لاخلافی که ایشان تعبیر کرده است، دلیلی بر وجوب ردّ و پرداخت هزینههای ردّ توسط مشتری وجود ندارد. در این مورد دو اشتباه منشأ این اقباض شده است: یکی اشتباه بایع در تسلیم مبیع و دیگری هم اشتباه مشتری در قبول آن است. اگر مشتری علم به فساد و بطلان معامله داشت، راضی به این نمیشد که مبیع در تحت اختیار او قرار بگیرد. هم بایع جاهل به فساد معامله بوده است و هم مشتری و در چنین موردی مشتری به نحو تخلیه نباید مانع از دسترسی بایع به مبیع گردد و بیشتر از این لازم نیست و اینطور نیست که لزوم ردّ و تأمین مخارج ردّ بر عهده مشتری باشد. حال که بایع اشتباه کرده و مبیع را به مشتری تسلیم کرده است، باید مخارج برگشت مبیع را مشتری بپردازد؟! بنای عقلاء بر چنین چیزی قائم نیست و شیخ هم بنای عقلاء را ادعاء نمیکند، بلکه ادعای بلاخلاف بودن میکند.
شیخ میفرماید: خلافی نیست که اگر تصرف حرام باشد، ردّ هم واجب است و معنای ردّ هم اخص از تخلیه است به این معنی که باید مشتری مقبوض را به بایع اقباض بکند. چنین چیزی از بنای عقلاء استفاده نمیشود و شیخ ادعای عدم خلاف میکند که در صورت حرمت تصرف، وجوب ردّ هم خواهد بود.
باید ابتداء کبرویاً ببینیم که آیا عدم الخلاف حجت است؟ و آیا عدم الخلاف هم یکی از ادله میباشد؟ اجماع یکی از ادلهی احکام است، ولی عدم الخلاف غیر از اجماع است و به این معنی است که اگر مثلاً دو نفر مسئله را عنوان کرده باشند، خلافی در کار نباشد. در اجماع باید معمول اشخاص مسئله را مطرح کرده و به آن فتوی داده باشند تا بگوییم که این مسئله مورد اتفاق است، اما اگر چند نفر مسئلهای را عنوان کرده و به آن فتوی داده باشند، اجماع گفته نمیشود، بلکه تعبیر به بلاخلاف میشود.
دلیلی بر حجیت لاخلاف نداریم و اگر بالاتر از این بگوییم که اجماع وجود دارد، باز هم اجماع بر امر تعلیقی خواهد بود. یک مرتبه اینطور است که اجماع بر وجوب ردّ قائم است و یک مرتبه هم اجماع معلق بر این است که تصرف حرام باشد، در حالی که مطلبی راجع به حرمت یا عدم حرمت تصرف بیان نشده است.
ابن ادریس هم میگوید که اصحاب قائل به این هستند که تصرف حرام نیست، ظاهر کلام شیخ طوسی هم این است که تصرف حرام نیست و خلاصه اینکه در اینجا یک اجماع تعلیقی وجود دارد.
از طرف دیگر اجماع تعلیقی نمیتواند کاشف از این باشد که به نحو تعلیقی از معصوم حکم مسئله اینطور بیان شده است که اگر تصرف حرام باشد، ردّ هم واجب است. چنین چیزی را نمیتوانیم از اجماع تعلیقی کشف بکنیم، پس بنابراین اصل وجوب ثابت نیست تا هزینه و مخارج برگشت بر عهدهی او باشد.
بنده قبلاً به صورت سهوی یک مطلبی را عرض کردم که امروز آن را اصلاح میکنم و آن مطلب عبارت از این است که شیخ فرمود: بر اساس قاعدهی «لاضرر» اگر ردّ مقبوض نیاز به مخارج زیاد داشته باشد، لازم نیست که مشتری آن را برگرداند. ما قبلاً عرض کردیم که گاهی برای امتثال حکم شرع لازم است که مخارج زیادی انجام بشود و «لاضرر» هم شامل چنین مواردی نمیشود مثل اینکه طبق فتوای آقایان اگر کسی استطاعت برای حج داشت و برای انجام این واجب لازم بود که اموالش را ارزان بفروشد، یا بعضی از لوازم سفر را گران بخرد، بر او لازم است که این کار را بکند هر چند که متحمل ضرر هم بشود و «لاضرر» هم شامل اینجا نمیشود.
وقتی شخص به استطاعت رسید، باید مقدمات سفر را فراهم بکند هر چند که نیاز به مخارج زیاد باشد و متحمل ضرر هم بشود، البته اگر توأم با حرج شد، استطاعت نخواهد بود، ولی اگر شخص پولدار بود و با فروش ارزان قسمتی از املاکش یا خریدن گران برخی از لوازم سفر، مشکلی برای زندگیاش ایجاد نمیشود، عرفاً استطاعت بر او صدق میکند و مطابق فتوای علماء باید این کار را انجام بدهد و چون شخص در مقام امتثال حکم شرعی است، «لاضرر» شامل آن نمیشود و اینطور نیست که «لاضرر» فقط ناظر به این باشد که باید به احکامی عمل کرد که مجانی است.
برای نماز خواندن باید لباسی تهیه کرد، آبی برای وضوء فراهم کرد و خلاصه اینکه اینطور نیست که بگوییم اینگونه موارد تخصیص دلیل «لاضرر» است، بلکه متفاهم از «لاضرر» عبارت این است که حقوق افراد نسبت به دیگران تا حدّی نیست که طرف مقابل متضرر بشود و شرع الزام به این معنی میکند که اشخاص باید به حقوقشان برسند، ولی مرز حقوق در حدّی است که ضرری به طرف مقابل نخورد.
پس بنابراین چیزی که راجع به حقوق اشخاص باشد، با حدّ «لاضرر» محدود میشود، اما راجع به حقوقی که مربوط به اشخاص نیست و مربوط به شارع مقدس و خداوند متعال است، چنین مرزهایی وجود ندارد.
بحث ما در این بود که مثلاً شخص مال کسی را حراماً قبض کرده است یا اینکه علم به بطلان معامله داشته است و به طور کلی هم دلیل بر تحریم تصرف و قبض نداریم، بلکه دلیل بر حرمت تصرف در جایی است که حراماً قبض کرده است و میداند که طرف مقابل متوجه بطلان معامله نیست و بر فرض بطلان هم راضی به اقباض نمیشد و چون تخیل صحت داشته است، این عین را اقباض میکند و الا اگر علم به فساد معامله داشت، اقباض نمیکرد، ولی مشتری میداند که معامله باطل است. در این صورت مشتری با قبض آن شیء خلاف شرع کرده است و با علم به بطلان معامله نباید آن را قبض میکرد.
قبلاً ما با قیاس به مسئله حج و امثال آن میگفتیم که هر چند ردّ مقبوض مخارجی داشته باشد، ولی واجب است که مشتری با تحمل هزینهی ردّ، آن را به صاحبش برگرداند، همانطوری که در مسئلهی حج باید شخص مستطیع مخارج سفر را فراهم بکند، هر چند در این کار متحمل ضرر و زیانی بشود، ولی این مطلبی که ما گفتیم، اشتباه است و نمیتوانیم مورد بحث را به مسائلی همچون حج و امثال آن قیاس بکنیم.
در اینجا شارع میگوید که با علم به بطلان معامله نباید آن عین را قبض میکردی و اشتباه کردی و حال باید آن را ردّ کنی و مخارجش را بر شخص تحمیل میکند، ولی «لاضرر» میگوید که مرز حقوق مردم تا حدّی است که شخص متضرر نشود و در اینجا چون شخص متضرر میشود، «لاضرر» وجوب ردّ را بر میدارد.
البته «لاضرر» در برخی از مواردی که ضرر متوجه شخص است، وجوب را بر نمیدارد مثل اینکه شخص مستطیع برای فراهم کردن مقدمات حج، چیزی را ارزان بفروشد، یا چیزی را گران بخرد و در اینگونه موارد که شخص خودش اقدام بر ضرر مالی کرده است، «لاضرر» حاکم نیست. ( البته راجع به ضرر جانی و عرضی مباحثی وجود دارد که مربوط به جاهای دیگر است) پس بنابراین اگر خود شخص اقدام به ضرر بکند و چیزی را گران بخرد، یا ارزان بفروشد، «لاضرر» نمیگوید که این معامله باطل است. در مواردی که شارع مقدس برای امتثال امر خودش امر به کاری میکند، باید شخص اقدام به آن کار بکند، هر چند لازم باشد که چیزی را ارزان بفروشد، یا چیزی را ارزان بخرد، یا مرکبی تهیه بکند و خلاصه اینکه باید مقدماتش را فراهم بکند، که در این نوع موارد «لاضرر» حاکم نیست، بخلاف مواردی که ضرری از طرف مقابل میخواهد به او برسد که «لاضرر» اینگونه موارد را بر میدارد، ولی در مواردی مثل حج و امثال آن چون شخص به جهت امتثال حکم شرعی اقدام کرده است و طرف مقابل او را اجبار بر خریدن یا فروختن نمیکند، بلکه شخص مجبور است برای امتثال تکلیف شرعی اقدام به این ضرر بکند و این ضرر مُقدَمعلی است و اشکالی هم ندارد، ولی در مورد بحث ما که شخص عالماً یا جاهلاً اقدام به ضرر خودش نکرده است، مقتضای حقوق افراد این است که از ناحیهی وجوب ردّ نباید ضرر غیر معفو متوجه او بشود و چون ضرر مُقدَم علیه نیست، ادلهی «لاضرر» شامل آن نخواهد شد.
پرسش: ... پاسخ: اگر شرع گفته باشد که برای حکم من متحمل ضرر شو، اشکالی ندارد، اما نسبت به حقوق طرفهای مقابل تا حدّی است که طرف مقابل متضرر نشود. به عبارت دیگر گاهی برای امتثال حکم الهی لازم است که انسان متحمل ضرری بشود و این مسئله ربطی که به حقوق مردم ندارد و در جایی که ضرری متوجه کسی بشود، طبق «لاضرر» حق طرف مقابل دارای حدّ و مرز است و تا جایی عمل ما جایز است که طرف مقابل به ضرر نیفتد.
پرسش: در این مسئله هم طرف مقابل ضرر میکند.
پاسخ: فرض ما این است که خود بایع اقباض کرده و مشتری هم گرفته و هر دو اشتباه کردهاند و لازم است که عین مقبوض به او بازگردانده شود، اما این وجوب ردّ تا جایی است که ضرری به مشتری وارد نشود که لازم باشد هزینههای برگرداندن آن عین را هم متحمل بشود و «لاضرر» میگوید رعایت حقوق دیگران تا حدّی است که شخص به ضرر نیفتد.
پرسش: غصب هم همین طور است؟ اگر من را انسان غصب بکند و مالک به جای دوری رفته باشد، چطور است؟
پاسخ: در غصب دلیل مخصوصی داریم و غاصب علت تامه برای خروج عین از تسلط مالک شده است و باید جبران بکند، اما در جایی مثل ما نحن فیه که علیت تامه نیست و به طرفین نسبت داده شده است، دلیلی نداریم که احکام غصب را بار بکنیم.
پرسش: بالأخره وجوب ردّ در اینجا هم یکی از احکام خداست مثل وجوب حج و امثال آن.
پاسخ: اگر حکم الهی مستقیم به خداوند تعلق داشته باشد، باید شخص اقدام به امتثال آن امر بکند و «لاضرر» شامل آن نمیشود، اما اگر حکم الهی برای رعایت حقوق دیگران باشد، این رعایت حقوق دیگران تا حدّی نیست که اشخاص را به ضرر بیاندازد.
پرسش: آیا در اینجا که من میخواهم مال خودم را به کسی بدهم، قاعده «لاضرر» اصلاً معنی دارد یا ندارد؟
پاسخ: قاعده «لاضرر» مُقدَم علیه را نمیگیرد که خود شخص اقدام به خریدن گران یا فروختن ارزان کرده باشد.
پرسش: ... پاسخ: میگویم مُقدَم علیه را نمیگیرد و غیر مُقدَم علیه را میگیرد. و اما در مواردی که خود شخص اقدام نکرده است و اگر علم به بطلان معامله داشت، عین را به مشتری اقباض نمیکرد و به جهت بیاطلاعی این کار را انجام داده، این موارد را «لاضرر» نمیگیرد، بخلاف جایی که خود اشخاص اقدام کرده باشند.
پرسش: در حج هم شخص اقدام نمیکند، بلکه شارع گفته است که این کارها را انجام بدهد.
پاسخ: به خاطر حکم شرعی اقدام کرده است. اما «لاضرر» میگوید که حقوق اشخاص محدود است و شارع چنین دستوری نمیدهد که ما به خاطر رعایت حقوق دیگری متحمل ضرر بشویم. اما برخی از اوامر الهی ربطی به مردم ندارد و باید ملکفین آنها را انجام بدهند، هر چند که ضرری هم متوجه انسان بشود.
در جایی که مربوط به حقوق دیگران است و مثلاً مالی از کسی تلف شده است، باید جبران بشود و اگر در هر دو طرف هم ضرر وجود داشته باشد، باید اهم و مهم در نظر گرفته بشود و باید به «اقل ضرراً» اکتفاء بشود، ولی در اجرای حکم خود شارع مسئلهی «اقل ضرراً» مطرح نمیباشد.
پرسش: پس ملاک حق الله و حق الناس بودن است نه اقدام.
پاسخ: بله ما هم همین را میگوییم.
موضوع: اثبات ضمان منافع مستوفاة در مقبوض به عقد فاسد
«الثالث أنّه لو کان للعین المبتاعة منفعة استوفاها المشتری قبل الردّ، کان علیه عوضها علی المشهور، بل ظاهر ما تقدّم من السرائر، من کونه بمنزلة المغصوب الاتّفاق علی الحکم. و یدلّ علیه: عموم قوله علیه السلام: لایحلّ مال امرئٍ مسلم إلّا عن طیب نفسه، بناءً علی صدق المال علی المنفعة، و لذا یجعل ثمناً فی البیع و صداقاً فی النکاح. خلافاً للوسیلة، فنفی الضمان؛ محتجّاً بأنّ الخراج بالضمان کما فی النبویّ المرسل».
یکی از فروع مسئله مقبوض به عقد فاسد این است که اگر کسی از منافع این مقبوض را استیفاء کرد، غیر از اینکه وظیفه ردّ کردن آن را دارد، نسبت به منافع مستوفاة هم ضامن است و باید قیمتش را بپردازد.
این مطلب ثبوت ضمان نسبت به منافع مستوفاة، بین امامیه مشهور است و بجز ابن حمزه مخالفی در این مسئله ذکر نشده است.
ابن حمزه میگوید که لازم نیست قیمت منافع مستوفاة را بپردازد و استناد به روایت «الخراج بالضمان» میکند، به این تقریب که چون خودش ضامن عین است، اقتضای ضمان عین، این است که دیگر ضامن منافع مستوفاة نباشد.
شیخ اینطور تعبیر میکند که شهرت را میتوانیم از کلام ابن ادریس در سرائر استفاده بکنیم و ظاهر کلام ایشان اجماعی است که میگوید: «عند اصحابنا...»، در نزد اصحاب ما این مسئله به منزله مغصوب است، الا اینکه معصیتی در اینجا وجود ندارد، بخلاف مسئله غصب. در مغصوب هم نسبت به عینش ضمان وجود دارد و هم نسبت به منافعش و مقبوض به عقد فاسد هم که در همه جهات به غیر معصیت، شبیه به غصب است، همینطور خواهد بود. پس ظاهر کلام ایشان که استثناء را به طور کلی بیان کرده و تعبیر به «اصحابنا» کرده، این است که ضمان منفعت هم کأن اجماعی است و همه اصحاب قائل به این مطلب هستند.
پس بنابراین این مسئله مشهور یا مورد اتفاق بین امامیه است و مخالف هم فقط ابن حمزه در وسیله است که به فرمایش شیخ، به روایت نبوی مرسل استدلال کرده است.
البته اینکه تعبیر به «النبوی المرسل» شده است، به این معنی است که در نزد امامیه به طور مرسل نقل شده است، ولی در نزد عامه به طور عادی مستفیض یا متواتر از عروه از عایشه از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است.
این روایت از جهت مبنای عامه قابل استناد است، ولی بر اساس مبنای ما تمام نیست و در نزد امامیه این روایت را ابن ابی جمهور احسائی در عوالی اللئالی مرسلاً نقل کرده است.
البته بنده به کتاب عوالی اللئالی مراجعه نکردم، ولی حدس میزنم که این روایت جزء روایاتی باشد که ایشان از کتب علامه برداشته است. در این کتاب فصلی وجود دارد که از کتب علامه، کتب فخرالمحققین، کتب شهید، چیزهایی که در کتب فقهی مرسلاً نقل شده، آورده شده است و چون این روایات در کتب عامه واقع شده است، دیگر سندش را ذکر نکردهاند و به صورت ارسال نقل کردهاند و الا اصل این روایات مسند است، هر چند که این مسند بودن بر اساس مبنای ما تمام نیست.
آقای عسکری راجع به عایشه کتابی با عنوان «العائشه فی سطورٍ» نوشته است که یک فصلی از این کتاب راجع به این است که روایاتی که از عایشه نقل شده است، چه قیمتی دارد.
خلاصه اینکه نقل عوالی اللئالی هم به همین روایات عایشه برگشت میکند و به هر حال چون مشهور بین عامه بوده است، در بسیاری از مواقع در کتب سلف امامیه، همین مشهورات بین عامه مورد قبول واقع میشده است و ابن حمزه هم بر اساس این اشتهار بین عامه، این روایت را قبول کرده و به آن استدلال نموده است.
شیخ وجه استدلال ابن حمزه به این روایت را اینطور بیان میکند که اگر کسی یک شیئی را تقبل کرده باشد و نسبت به خسارت آن ملتزم کرده باشد، همانطوری که در صورت صحت، خسارت آن شیء با او خواهد بود و منفعتش هم برای خود اوست، در فاسدش هم همینطور است و این اقدام در فاسد هم هست ولو اینکه ملکیت عین وجود ندارد و چون شخص به قصد مجانیت این شیء را تسلیم او کرده و شخص ضامن اصل مال است، قهراً منافع مال او خواهد بود و باید خسارت عین را بپردازد. این تقریب شیخ نسبت به کلام ابن حمزه است.
شیخ در استدلال برای قول مشهور به جز اجماع منقولی که ظاهر از کلام ابن ادریس است، به روایت «لایحلّ مال امرئٍ مسلم إلّا عن طیب نفسه» تمسک کرده و بعد از اثبات ضمان نسبت به منافع مستوفاة، کلام ابن حمزه را نقل و درباره آن بحث میکند.
شیخ راجع به دلیل ابن حمزه که استناد به روایت «الخراج بالضمان» کرده است، میفرماید که این روایت مربوط به جایی است که ضمان اختیاری باشد، چون ممکن است که ما کلمه ضمان را به معنای اسم مصدری معنی کنیم، یعنی چیزی که به عهدهاش آمده و ممکن هم هست که به معنای مصدری بگیریم که عبارت از فعل شخص است.
شیخ در تفسیر کلام ابن حمزه هم ضمان را به معنای مصدری گرفته است، به این معنی که شخص یک عینی را تقبل کرده است و خراج آن هم به صورت مجانی مال طرف مقابل خواهد بود و روایات به طور کلی معنای اسم مصدری را ردّ کرده است و بعداً راجع به آن بحث خواهد شد که این مسئله که شخص بدون اقدام، ضامن بشود، از جهت روایت به طور کلی مردود است و این معنی مراد نیست.
شیخ میفرمایند مراد این است که اگر خود شخص یک چیزی را تقبل کرده باشد، خراج مال هم متعلق به کسی است که ضرر متوجه او شده است. این یک اصلی است که از روایات و موارد مختلف استفاده میشود که اگر در صورت اقدام ضرری متوجه شخص بشود، منافع آن هم مال کسی است که ضرر متوجه او شده است.
ایشان میفرمایند که در موارد مختلفی مانند رهن و امثال آن اینطور است که اگر عین مرهونه در نزد کسی قرار گرفته باشد و قیمت آن زیاد بشود، ازدیاد قیمت متعلق به صاحب مال است، همانطوری که اگر این عین تلف بشود، از کیسه مالک خارج شده است، نه از کیسه راهن. (اگر راهن تعدی و تفریط نکرده باشد و عین مرهونه تلف بشود، راهن امین است)
در برخی از موارد دیگر هم همینطور است که اگر شخص اقدام کرده و چیزی را خریده باشد و قیمتش بالا برود یا تنزل پیدا بکند، در هر دو صورت متوجه همان کسی است که اقدام کرده است.
شیخ میفرمایند که این اصل ثابت است، ولی این اصل ثابت را در مسئله مورد بحث نمیشود پیاده کرد، زیرا ایشان قبلاً در بحث «ما لا یضمن» میفرمودند که ضمانی که راجع به عین است، ضمان مثل و قیمت است، نه ضمان مسمی و ضمان مثل و قیمتی که در آنجا بود، به جهت اقدام طرفین نیامده است، بلکه شارع مقدس «قهراً علی المالک» این ضمان را اثبات کرده است و در اینجا هم طبق تفسیری که ما کردیم، طرفین نسبت به ضمان مثل و قیمت اقدام نکردهاند، بلکه اقدام به ضمان مسمی است و در نتیجه این قسمت منطبق بر معنایی که ما کردیم نخواهد بود.
در اینجا یک مطالبی هست که آقایان قبلی هم فرمودهاند و ما با یک تفاوتهای مختصری آنها را عرض میکنیم.
شیخ برای اثبات ضمانِ منافع به «لا یحلّ مال امرئٍ مسلم إلّا عن طیب نفسه» استدلال کرده و بعد هم میفرمایند که این استدلال بنا بر این است که مال بر منافع صدق بکند: «بناءً علی صدق المال علی المنافع». مبنای مطلب هم این است که ثمن مبیع یا صداق میتواند منفعت باشد و بنابراین این روایت شامل مسئله مورد بحث هم خواهد بود.
اشکال روشنی که در این فرمایش ایشان هست، عبارت از این است که ثمن قرار گرفتن منفعت در بیع، یا صداق قرار گرفتن منفعت، بر اساس اصطلاحی است که بین فقهاء وجود دارد که در این موارد باید یک چیز ارزشمندی قرار بگیرد، چه در ثمن بیع و چه در صداق و درست نیست که یک چیزی بیارزشی را ثمن بیع یا صداق قرار بدهیم، اما «مال» در روایت «لا یحلّ مال امرئٍ مسلم» به معنای اصطلاحی فقهاء نیست، بلکه «مال» در اینجا به معنای عرفی است و بدون شک میتوانیم عملی از اعمال را ثمن بیع یا مهر قرار بدهیم، زیرا مالیت و ارزش دارد، اما عرفاً به کسی که میتواند کارهای زیادی انجام بدهد، گفته نمیشود که فلان کس کثیر المال است و در عرف به چنین چیزی مال گفته نمیشود.
اگر شیخ در استدلال بخواهد به کلمات لغوی استناد بکند، این کلمات به حسب نوع تفسیرهایی که میکنند، نوعاً اعم از مفسَّر است و خود شیخ نسبت به کلام مصباح که گفت: «مبادلة مالٍ بمال»، میفرمایند که در مثمن مطلق چیز با ارزش کفایت نمیکند و باید مثمن از اعیان باشد. پس همانطور که مثمن در تفسیر کلام مصباح، اعم از آن چیزی است که شرعاً معتبر است، ممکن است کلمه «مال» در این روایت هم اعم از آن چیزی باشد که در شرع معتبر است. پس نمیتوانیم بگوییم که «کلما صدق علیه المال» و اگر این مطلب درست است، چرا خود شیخ در مثمن قائل به این مطلب نشدهاند.
پس بنابراین مال در این روایت را نمیتوانیم به معنای اصطلاحی بگیریم، بلکه این روایت مطابق با معنای لغوی است و بر اساس مبنای خود شیخ نمیتوانیم به این روایت تمسک بکنیم.
اشکال دیگری که آقایان هم ایراد کردهاند، عبارت از این است که کلمهی «حلیت» مربوط به احکام تکلیفیه است و خود شیخ هم در بحث «أحل الله البیع» میفرمود که بعضیها گفتهاند که این حلیت، حلیت وضعیه است و صحت معامله از «أحل الله البیع» استفاده میشود و چنین چیزی مشکل است که ما حکم وضعی را اراده کنیم.
ما سابقاً عرض میکردیم که در بعضی چیزها، عرف هم مساعد معنای وضعی است، مثل تعبیر به جواز و امثال آن که وقتی مثلاً گفته میشود: جاز المعامله، یعنی معامله عبور کرده و درست است. جواز اینطور است، ولی اینکه حلال و حرام را به معنای صحت و فساد بگیریم، عرف مساعد چنین چیزی نیست.
لذا شیخ هم در آنجا میفرمایند که مشکل است ما «حلیت» را به معنای وضعی بگیریم، ولی در اینجا به معنای وضعی گرفته و این اختیار ایشان در اینجا خلاف ظاهر اختیار شیخ در آنجاست.
پس «حلیت» بر اساس مبنای خود شیخ به معنای حکم تکلیفی است، ولی ما به معنای تکلیفی نمیگیریم، بلکه به معنای وضعی میگیریم و مکرر هم عرض کردیم که در امثال «أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهیمَةُ اْلأَنْعامِ» یا «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ» که آقایان قائل به تقدیر خوردن و مباشرت و امثال آن شدهاند، ما قائل به تقدیر نیستیم و حرمت در اینجا به معنای لغوی و قرانی عبارت از محروم شدن است که گاهی متعلقش افعال است و گاهی هم اعیان و حرمان به خود ذوات تعلق میگیرد و چیزی هم در تقدیر نیست. وقتی حرمت به افعال تعلق بگیرد، به این معنی است که شخص از این فعل محروم است و در عالم اعتبار یعنی این کار حرام است، ولی وقتی حرمت به اعیان تعلق میگیرد، به حسب هر شیء منافع متناسب با آن شیء مورد نظر است، مثلاً اگر گفتند: «حرمان الزوجة من العقار»، یعنی دیگر حق سکنی ندارد و نمیتواند استفاده سکنایی بکند، یا وقتی گفته میشود: حرمان از فلان غذا، یعنی شخص نمیتواند آن را بخورد و اکل و شربش جایز نیست، یا حرمان از زن، عبارت از این است نمیتواند تمتعهای مباشرتی بکند. پس بنابراین «کلّ بحسبه».
پس معنای وضعی در باب حرمت به معنای محروم شدن از یک شیء است و چنین حرمتی به بچه هم تعلق میگیرد که حرمت تکلیفی هم ندارد، ولی به این معنی است که اگر بزرگ و قادر شد و تمکن پیدا کرد، شارع میگوید که اجازه این کار را ندارد و خلاصه اینکه مراد از حرمان در اینجا، محرومیت شأنی است.
پس ما میتوانیم بگوییم که تحریم به معنای وضع استعمال شده است، ولی این معنای وضعی غیر از ضمان است و اینطور نیست که بگوییم اگر شیء تلف شد، باید عین آن را بدهد و در عبارت «محروم شدن» چنین چیزی نخوابیده است و حکم وضعی را نمیشود از هر شیئی انتزاع کرد. حکم وضعی شأنیت یک امور تکلیفیه است و امور تکلیفیه امور فعلی است، ولی این شأنی است.
پس بنابراین اگر ما قائل به حکم وضعی هم بشویم، (که به نظر ما اشکالی ندارد و از تعلقات مختلفی که هست، وضعی بودن استفاده میشود، زیرا حکم تکلیفی به افعال تعلق میگیرد نه به ذوات) باز هم ضمان اثبات نخواهد شد، زیرا این حکم وضعی منشأش ضمان نیست، بلکه منشأش چیز دیگری است و در نتیجه نمیتوانیم با این روایت ضمان را اثبات بکنیم.
موضوع: بررسی روایت «الخراج بالضمان»
مرحوم آقای نائینی - طبق تقریراتی که آقای آملی نوشتهاند - روایت «الخراج بالضمان» را تصحیح کرده و میفرمایند که راوی این روایت عبادة بن صامت است که از اجلاء بوده و روایاتش متقن است.
در بحث «لاضرر» هم مرحوم آقای شریعت مدح مفصلی از عباده کرده است، زیرا او راوی «لاضرر» هم هست و اینطور از ایشان تعریف کرده که خیلی از روایاتش با روایات امامیه در باب قضایای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مطابق است و شخصی است که از نظر روایات متقن است و بعد هم یک مؤیداتی برای تصحیح ایشان نقل میکند.
ولی این اشتباه فاحش است و ظاهراً خود ایشان (مرحوم نائینی) به روایت «الخراج بالضمان» مراجعه نکرده و همین که دیده آقای شریعت در بحث «لاضرر» فرموده که عباده قضایای پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم را به صورت جمع شده روایت کرده است، خیال کرده که ایشان تمام قضایا را روایت کرده است، در حالی که اینطور نیست و فقط قضایایی که اطلاع داشته است را نقل کرده است و این روایت از قضایایی که ایشان نقل کرده نمیباشد.
طریق این روایت به عایشه بر میگردد و عروه این روایت را از عایشه نقل نموده است.
البته ممکن است که یک اشکالی به آقای نائینی بشود که قابل دفع است و این اشکال عبارت از این است که بر فرض هم راوی این روایت عباده باشد، هر چند این شخص آدم سالمی است و در خود او عیبی نیست، اما طریق روایت از طرق عامه نقل شده و باید تصحیح بشود و صرف نقل عباده برای تصحیح روایت کفایت نمیکند.
به این اشکال میتوانیم اینطور جواب بدهیم که این روایت به طرق بسیار زیاد نقل شده است، منتهی راوی آن عایشه است و اگر این طرقی که نقل شده است، به عباده منتهی میشد، انسان به صدور روایت از عباده مطمئن میشد و در خود عباده هم که اشکالی وجود ندارد، پس قهراً روایت معتبر میشد، منتهی بحث ما این است که «ثبت العرض ثم انقش» و اصلاً این روایت را عباده نقل نکرده است تا به وسیله آن حکم بکنیم و راوی این روایت عایشه است و طرق روایت هم منتهی به عایشه میشود.
و اما سؤال این است که چرا آقایان به این روایت اعتماد کردهاند؟ شاید علت اعتماد آقایان این باشد که این مسئله جزء موارد مورد تسلّم نزد عامه بوده و قضات عامه مانند شریح قاضی و امثال او به آن تمسک کردهاند، آقایان دیگری مانند ابوحنیفه هم که کمتر روایتی را معتبر میدانسته، به این روایت تمسک کردهاند. روایات نادری در نزد ابوحنیفه ثابت است و همه آنها مورد تسلّم در نزد عامه هستند.
از طرف دیگر معنای «الخراج بالضمان» از نظر روایات ما هم مورد تأیید میباشد، منتهی اینکه این روایت به درد بحث ما میخورد یا نه، بحث دیگری است.
پرسش: آیا قابل استناد میشود؟
پاسخ: اگر مطلبی باشد که مورد قبول بود و ردّ نشده باشد، میشود قائل به آن شد و معنایش یک معنایی است که ثابت و درست است، ولی نتیجهای برای بحث ما ندارد.
خلاصه اینکه مشهور قائل به ضمان منافع مستوفاة در عقد فاسد شدهاند و تنها کسی که از امامیه خلاف مشهور فتوی داده، ابن حمزه در وسیله است. کلام ابن حمزه را دو گونه میشود تفسیر کرد، که در یک صورت یک نحوه اشکال دارد و در صورت دیگرش هم یک نحوه دیگری. البته شیخ انصاری کلام ابن حمزه را یکطوری توجیه میکند.
در «الخراج بالضمان» سه احتمال وجود دارد که مرحوم شهیدی احتمال چهارمی را هم ذکر کرده و احتمال چهارم ایشان این است که خراج همانطوری که لغویین هم گفتهاند، آن محصولاتی است که از زمین به دست میآید، به زمینهایی هم که در دولت اسلامی از آنها مالیات گرفته میشود، اراضی خراجیه گفته میشود به این معنی که این زمینها دارای منافع است مانند مالکین زمینها که حق خود از منافع زمین را میگرفتند.
اصل معنای متبادر ابتدایی خراج این است، ولی این روایت به قرینه شأن نزولی که دارد، مربوط به این معنی نیست و علاوه بر این با قطع نظر از شأن نزول، «الخراج بالضمان» یک معنای محصلی ندارد.
مرحوم شهیدی میفرماید که مقدار خراج مطابق با تضمین و تعهدی است که دارند، ولی بحث در این است که این تعهد، تعهد مالک است، یا تعهد عامل دولت است؟ خراج دائر مدار تعهد مالک نیست و چه مالک تعهد داشته باشد یا نداشته باشد، حکومت خراج را از او میگیرد و گرفتن مالیات ربطی به تعهد او ندارد. این تقریباً شبیه «ضرورة بشرط المحمول» است و مقداری که گرفته میشود، همان مقداری است که عامل حکومت میگوید.
لذا با توجه به شأن نزول روایت بعید است که حضرت این معنی را اراده کرده باشد. شأن نزول روایت عبارت از این است که شخصی غلامی را به دیگری فروخته است و بعد معلوم شد که این غلام معیوب بوده است و مشتری بدون اطلاع این غلام را خریده است و بعد از اینکه علم به عیب پیدا کرده است، آن را به فروشنده ردّ کرده است. حضرت در اینجا میفرماید که مشتری حق ردّ دارد. مالک هم عرض میکند که مشتری در این مدت از این غلام استفاده کرده و از منافع آن بهره برده است که حضرت میفرماید: «الخراج بالضمان»، یعنی چون در اینجا التزام به مالکیت او بوده است، منافع هم به دنبال همین التزام مال خود مشتری بوده و در حقیقت مشتری از ملک خودش استفاده کرده است. و اینطور نیست که بگوییم باید علی حده پول این منافع را هم باید به مالک بدهد. این مورد روایت است و ربطی به اراضی خراجیه ندارد.
ابن حمزه از این روایت - با تفسیری که شیخ کرده است - اینطور استفاده کرده است که منافع مستوفاة ضمان ندارد. شیخ میفرماید که مراد این است که اگر کسی ملتزم به چیزی شده باشد و چیزی را به ذمه و عهده کشیده باشد، نتیجهاش عبارت از این است که اگر عقد صحیح شد، نسبت به منافع لازم نیست که پول علی حدهای بپردازد. شخص تعهد کرده است که در مقابل ملکی که از مالک گرفته است، پولی به او بدهد و این تعهد و قرارداد هم صحیح بوده است و دیگر نسبت به منافع لازم نیست که پول علی حدهای بپردازد. در عقد صحیح اینطور است، اما در عقد فاسد هم چون ضمان، ضمان واقعی است، نه ضمان انشائی، باز هم شخص در مقابل منافع لازم نیست که چیزی بپردازد و همانطور که در عقد صحیح نسبت به اصل ضمان هست، ولی نسبت به منافع ضمان نیست، در فاسد هم چون ضمان واقعی است، نه انشائی، اطلاق این جمله اقتضاء میکند که منافع متعلق به شخص ضامن باشد و لازم نیست که در برابر استفاده از منافع چیزی به مالک بدهد.
این تقریب را شیخ در اینجا مطرح کرده است، ولی بعداً بین صحیح و فاسد فرق گذاشته و این معنی را ردّ میکند. در عقد صحیح شخص در مقابل مالک شدن عین، تعهد کرده است که عوض را به مالک بدهد و دیگر لازم نیست که نسبت به منافع هم پول علی حدهای بپردازد و همان ضمان کفایت میکند که منافع استقلالی برای ضمان نداشته باشد. اما ضمانی که در عقد فاسد وجود دارد، ضمان مسمی نیست، در حالی که ضمان در عقد صحیح، ضمان مسمی است و لذا در مقابل این ضمان مسمی، منافع استقلالی ندارد، اما ضمانی که در عقد فاسد وجود دارد، ضمان مثل و قیمت است و شخص هم نسبت به ضمان مثل و قیمت اقدامی نکرده است و آن معنای مُقدَم علیه که مورد امضاء شرع مقدس است، ضمان واقعی است و روایت «الخراج بالضمان» هم حکم میکند که دیگر نسبت به منفعت ضمانی وجود ندارد، اما ضمان واقعی غیر مُقدَم علیه که در فاسد هست، ارتباطی به این روایت پیدا نمیکند.
شیخ در تفسیر اول میفرماید که اگر بگوییم ضمان واقعی اعم از مُقدَم علیه و غیر مُقدَم علیه است، که در صحیح اقدام شده و در فاسد اقدام نشده است، با این تفسیر باید حرف ابوحنیفه را بپذیریم. در صحیحه ابیولاد اینطور وارد شده است که شخصی قاطری را غصب کرده و از منافع آن استفاده کرده است و ابوحنیفه اینطور فتوی داده است که چون شخص ضامن اصل است، دیگر لازم نیست نسبت به منافع پولی بپردازد. حضرت میفرمایند که «مثل هذا القضاء و شبهه تحبس السّماء مائها و تمنع الارض برکاتها»، اینطور فتاوی چنین نتایجی دارد و حکم صحیح این است که هم در اصل عین ضمان وجود دارد و در تصرفاتش. حضرت در این روایت شدیداً نظر ابوحنیفه را ردّ میکند.
یا از بعضی روایات دیگر هم استفاده میشود که نسبت به منافع هم ضمان وجود دارد، مثل روایتی که راجع به منافع جاریه مسروقه وارد شده است که نسبت به انتفاعاتی که از آن برده شده است هم ضمان را اثبات میکند.
پس بنابراین همه اینها قرینه بر این است که نظر ابوحنیفه مبنی بر اینکه ضمان واقعی اعم از مقدم علیه و غیر مقدم علیه باشد، از نظر شرع مردود است.
خلاصه اگر مراد از این روایت، حرف ابوحنیفه باشد، با روایات ردّ میشود و اگر هم مراد تفسیر شیخ باشد که در مقدمعلیه ضمان باشد، همانطوری هم که قبلاً گفتیم، اقدام به ضمان مسمی است، نه به ضمان مثل و قیمت و در عقد صحیح ضمان مسمی هست، در حالی که در عقد فاسد ضمان مثل و قیمت وجود دارد که آن هم مورد اقدام نیست. این فرمایشی است که شیخ دارد.
خلاصه اینکه از مجموع مطالبی که آقایان در بیان محتملات «الخراج بالضمان» ذکر کردهاند، اینطور استفاده میشود که سه معنی برای «الخراج بالضمان» وجود دارد. یک معنی عبارت از این است که ما ضمان را به معنای اسم مصدری بدانیم که عبارت از «عهده آمدن» باشد و اعم از این است که خود شخص این را به عهده خودش گذاشته است، یا بدون اقدام شخص، شارع مقدس بر عهدهی او گذاشته است.
این معنایی است که ابوحنیفه قائل به آن شده است و روایات هم این معنی را ردّ میکند.
یک معنی هم عبارت از این است که به معنای مصدری بدانیم و مراد از ضمان این باشد که کسی ملتزم به چیزی شده و آن را در ذمه خودش قرار داده باشد و دیگر نسبت به منافع آن تعهد علی حدهای در کار نیست.
شیخ این معنی را اختیار کرده و معنای قبلی را قبول ندارد، ولی بیان نمیکند که چرا علی وجه الاطلاق معنای قبلی را قبول ندارد.
به نظر میرسد که علت ردّ معنای اول عبارت از این باشد که اگر قائل به این معنی بشویم، مطابق قول ابوحنیفه باید قائل به این بشویم که در صورت استفاده غاصب از منافع عین مغصوب، هیچ ضمانی وجود ندارد و فقط باید عین مال مغصوب را به مالک آن تحویل بدهد که خود ابن حمزه هم به چنین چیزی قائل نیست و فقط در بیع فاسد قائل به عدم ضمان نسبت به منافع مستوفاة است، نه در چنین مواردی.
پس این مطلب شاهد بر این است که مراد از روایت عبارت از این است که اگر کسی نسبت به چیزی تعهدی کرده باشد و غصبی هم در کار نباشد و این تعهد مورد امضای شارع باشد، منافع آن چیز هم مال اوست و این مطلب از روایات متعدد هم استفاده میشود. اگر در باب رهن مثلاً ملک کسی ترقی پیدا بکند، یا تنزل پیدا بکند، مربوط به مالک است، نه مرتهنی که رهن را قبول کرده است.
امام میفرمایند: همانطوری که اگر قیمتش ترقی کند، به نفع مرتهن نیست و مربوط به مالک است، خسارت هم مال صاحب مال است. روایات مختلفی راجع به این مطلب وجود دارد.
پس مراد عبارت از این است که اگر شخص اقدام به ضمان و تعهدی کرده باشد و این تعهد قابل امضاء باشد، منفعت آن شیء مربوط به خود ضامن است. ایشان این معنی را اختیار کرده است.
نسبت به آن روایتی هم که در طرق عامه هست و شخص غلام معیوب را بعد از استیفاء منافع ردّ کرده بود، ایشان میفرماید که طرفین اقدام کردهاند که این غلام مال مشتری باشد و به تناسب حکم و موضوع استفاده میشود که شرع هم این اقدام را ردّ نکرده است و این اقدام مورد امضاء شرع بوده و قهراً مشتری استفاده مشروعی در ملک خود کرده است و در صورت ردّ کردن غلام نسبت به منافعی که استفاده کرده است، ضمانی وجود ندارد، زیرا غلام را ناقص نکرده است که دیه آن را بدهد و فقط از او کار کشیده و از منافع آن استفاده کرده است.
پس خلاصه اینکه از شأن نزول روایت و ملاحظه تناسب حکم و موضوع و بر اساس بنای کلی عقلایی اگر شخص از ملک دیگری استفاده کرده باشد، نسبت به منافعی که برده است، ضامن است. بنای عقلاء بر این است که اگر کسی از ملک خودش استفاده بکند، اشکالی ندارد، اما اگر از ملک دیگری انتفاعی ببرد، نسبت به منافعی که برده است، ضمان ثابت است.
شیخ در اینجا یک اشکال کلی کرده، ولی به آن جواب نمیدهد، هر چند که در ادامه تعبیر به «فتأمل» میکند.
شیخ میفرماید نسبت به این معنایی که ما بیان کردیم که اگر شخص نسبت به عینی از اعیان اقدامی کرده باشد و تعهدی بر ذمه خود قرار داده باشد و این تعهد مورد امضاء شرع هم باشد، منافع آن متعلق به اوست و نسبت به این منافع ضامن نیست، نسبت به این معنی یک نقضی وارد میشود که عبارت از عاریه مضمونه است. در عاریه مضمونه شخص اقدام به ضمان کرده است و شرع هم آن را امضاء نموده است و مقتضای این معنایی که گفتیم عبارت از این است که در عاریه مضمونه، خراج - که عبارت از منافع است - مال مشتری باشد، در حالی که منافع مال او نیست و این یک نقضی است که بر این تفسیر وارد است.
البته شیخ بعد از بیان این نقض، تعبیر به «فتأمل» میکند که ممکن است این «فتأمل» را چند جور معنی بکنیم. یک احتمال این است که این «فتأمل» اشاره به این باشد که معلوم نیست خراج منحصر به منافع باشد، بلکه انتفاع هم داخل در خراج است، یعنی لازم نیست که ملکیت منفعت وجود داشته باشد و همه اختیارات متعلق به او باشد و حتی مالک هم کنار برود، بلکه انتفاعاتی که از یک شیء برده میشود یا منافعی را که شخص استفاده میکند هم تابع خود عین است، پس در نتیجه طبق «الخراج بالضمان» به جهت تعهدی که کرده است، میتواند انتفاع ببرد.
پرسش: ... پاسخ: خلاصه فرمایش ایشان عبارت از این است که چه مالک منفعت باشد و چه مالک انتفاع، روایت شامل همه میشود.
یک احتمال هم این است که بگوییم مراد از ضمان در «الخراج بالضمان» تعهد مشروط نیست، بلکه مراد تعهد مطلق است. در باب بیع شخص علی وجه الاطلاق چیزی را بر ذمه خودش قرار میدهد. پس اگر التزام بیعی شد و شارع هم این بیع را امضاء کرد، منفعت مال کسی است که این التزام را دارد، ولی در باب عاریه چیزی به گردن شخص به صورت بالفعل نیامده است، بلکه اگر عین تلف شد، آن وقت است که باید انسان جبران بکند و ظاهر عبارت «الخراج بالضمان» این است که باید ضمان فعلی وجود داشته باشد مثل بیع و امثال آن و مواردی مثل عاریه و امثال آن از مورد بحث خارج هستند و خلاصه اینکه مراد از ضمان، ضمان بالفعل است، نه ضمان معلقاً علی التلف و شاید «فتأمل» اشاره به این باشد که این نقض وارد نیست.
موضوع: بررسی برخی از نظرات شیخ در ضمان منافع مستوفاة
قبلاً عرض کردیم که شیخ میفرماید که بر منافع هم مالیت صدق میکند، ولی ایشان بیان نکرده است که به چه اعتبار بر منافع هم مالیت صدق میکند و همین قدر بیان فرمودهاند که منافع ثمن در بیع و مهر در نکاح قرار میگیرد.
ما حدس میزنیم که ایشان بر اساس نقلی که در ابتدای کتاب بیع از مصباح فرموده بودند که «البیع مبادلة مالٍ بمال» میفرمایند که بر منفعت هم مالیت صدق میکند، زیرا ایشان در خیلی مواقع به عبارت مصباح استشهاد میفرماید.
ما هم عرض کردیم که آنچه که از کلام لغویین میتوانیم معتبر بدانیم، این است که جامع افراد باشد، اما مانع اغیار بودن از کلمات آنها استفاده نمیشود. معمول لغویها «سعدانه» را به عنوان مثال بیان میکنند که «سعدانه نبتٌ»، ولی مطلق «نبت» که «سعدانه» نیست. لغوی احیاناً موارد استعمال کلمه را بیان میکند که شامل استعمالات مجازی هم هست و لذا اگر هدف ما فهم معنای حقیقی یک شیء باشد، مشکل است که بتوانیم از کلمات لغویین آن را به دست بیاوریم، زیرا آنها مطلق استعمال را ذکر میکنند و استعمالاتی که در اثر تشبیه و امثال آن واقع شده است هم مورد اشاره قرار میگیرد.
ما کلام شیخ را اینطور توجیه میکردیم که ایشان مالیت منافع را از مصباح استفاده کرده و بعد هم عرض میکردیم که این دلیل بر مطلب نیست، اما اگر ایشان از مصباح هم استفاده کرده باشد، اشکال ما به شیخ وارد نخواهد بود، زیرا اگر گفته شود: «السعدانه نبتٌ» و نبت بودن یک چیز برای ما ثابت شود، نمیتوانیم بگوییم که پس بنابراین این نبت سعدانه است، ولی اگر سعدانه بودن یک شیء ثابت شد، میتوانیم احکام نبت را بر آن بار بکنیم. اگر قول لغوی را معتبر بدانیم، از «السعدانه نبت» میتوانیم نبت بودن را استفاده بکنیم و آنچه که لغوی ذکر میکند امکان دارد که اعم از واقع باشد، ولی ثبوت اعم مُثبِت اخص نیست، در حالی که ثبوت اخص مُثبِت اعم است.
اگر اینطور گفته شده بود که چون به منافع مال گفته میشود، بنابراین هر جایی که مبادله مال به مال شد، بیع هم محقق است، در این صورت ممکن بود که اینطور اشکال بشود که معلوم نیست تفسیر به مساوی باشد، شاید تفسیر به اعم باشد، ولی اگر در جایی بیع محقق شد، میتوانیم بگوییم که طرفینش مال است.
این اشکال بر شیخ مطرح بود که اگر بر منفعت مال صدق میکند، چرا در مثمَن منفعت کفایت نمیکند؟ این اشکال وارد نیست، زیرا طبق فرمایش ایشان مالیت در طرفین معتبر است، اما اینطور نیست که بگوییم مالیت در طرفین کفایت میکند و طبق فرمایش شیخ در مثمَن علاوه بر مالیت، معتبر است که عین هم باشد.
پس بنابراین اعتبار مالیت در طرفین بیع را از همین تفسیر به اعم میتوانیم استفاده بکنیم و از طرف دیگر هم بلااشکال در بیع یا نکاح منافع میتواند ثمن یا مهر قرار بگیرد و بلااشکال این مطلب صحیح است.
پس میتوانیم بگوییم که اعتبار مالیت از عبارت مصباح استفاده میشود و صحت ثمن قرار گرفت منافع در بیع یا مهر قرار گرفتن منافع یا اعمال بالاجماع یا بالاتفاق ثابت است یا به نصّ لغویین یا به اتفاق فقهاء.
پس بنابراین در مورد بحث میتوانیم به روایت «لا یحلّ مال امرئ مسلم الا عن طیب نفسه» استدلال بکنیم و شیخ هم همین مطلب را میخواهد بفرماید. ولی ممکن است که ما این اشکال را عرض بکنیم که با توجه به اینکه ایشان به مهر هم اشاره کرده است، پیداست که به کلمات لغویین و امثال آن کاری ندارد، زیرا ایشان شاهدی از کلمات لغویین نیاورده است و تسلّم فقهاء به روایات و امثال آن مورد بحث است و حتی ایشان به اینکه عمل و فعل مهر قرار میگیرد، خواسته است که تمسک بکند.
پس بنابراین به منافع و اعمال هم مال گفته میشود و شیخ هم همین مطلب را میخواهد استفاده بکند، منتهی ممکن است که ما اشکال را به نحو دیگری بیان بکنیم و آن عبارت از این است که در نزد علماء مسلّم است که مالیت معتبر در ثمن و مهریه یک اصطلاحی از فقهاء است و به چیزی اطلاق میشود که مورد رغبات اشخاص است و اشخاص به دنبال آن میروند و این یک اصطلاحی است که به فقهاء تعلق دارد، اما مال لغوی مانند «وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» به معنای املاک است. در معانی لغوی مثلاً به دریای مدیترانه یا فلان زمینها و امثال آن تعبیر به اموال زیاد نمیکنند، بلکه اموال به معنای املاک است و در اصطلاح قرآن و روایات هم بر همین معنی اطلاق شده است.
و خلاصه اینکه مال در اصطلاح فقهاء به معنای «ما یرغب الیه و یرغب الی تحصیله» آمده است و بعضیها هم اینطور تعبیر میکنند که «ما یبدل بإزائه المال»، ولی این تفسیر، تفسیر خوبی نیست، زیرا خود مال در تفسیر مال آورده شده است. پس آنچه در تعبیر و تفسیر متأخرین بیان شده است، عبارت از این است که مال چیزی است که «یرغب الیه» است و این تفسیر درستی است، ولی نباید ما این تفسیر و این اصطلاح را بر روایت تحمیل بکنیم.
شیخ از این تسلّم علماء که مالیت را معتبر میدانند، استفاده کرده است که بنابراین مال بر منافع صدق میکند.
مطلب دیگری که قابل ملاحظه است و ما دیروز توضیح ندادیم عبارت از این است که شیخ کلام ابن حمزه در وسیله را اینطور توجیه میکند که فرمایش ابن حمزه این است که شخص در معاملات صحیح یا فاسد اقدام بر ضمان کرده است و ضمان مُقدَم علیه اقتضاء میکند که خراج مال او باشد. شیخ کلام ابن حمزه را اینطور معنی کرده و بعد هم اشکال میکند که در صحیح ضمان مسمی مورد اقدام قرار گرفته است و ضمانش، ضمان مسمی است، ولی در فاسد هر چند که اقدام به ضمان شده است، ولی ضمانی که خارجاً و ثبوتاً بر عهده شخص است، ضمان مثل و قیمت است که نسبت به آن اقدامی نشده است. جامعِ اقدام واقع شده است، ولی ضمانی که در فاسد ثبوتاً واقع شده و مورد عنایت شرع است، ضمان مثل و قیمت است.
شیخ ابتداء کلام ابن حمزه را تفسیر میکند و بعد هم میفرماید که اگر مراد همان ضمان واقعی مورد نظر ابوحنیفه باشد، همان روایات که قول ابوحنیفه را ردّ میکند، این قول را هم ردّ خواهد کرد و احتیاجی به بیان ما نیست.
البته اگر ما به وسیله مراجعه بکنیم، میبینیم که ایشان هم حرف ابوحنیفه را میزند و تعبیر ایشان این است که این شخص ضامن است، نه اینکه اقدام به ضمان کرده باشد، «لأنه لو تلف کان من ماله»، یعنی اگر عین تلف شد، خسارت بر قابضی که این عین را گرفته است، وارد است، ولو اینکه عقد فاسد باشد و تلف از کیسه او میرود و خراج و منافع عین هم متعلق به او میباشد.
ایشان این طور تفسیر کرده است که همان حرف ابوحنیفه است و اشکال بر آن وارد است.
شیخ ابتداء نخواسته است که کلام ایشان را خیلی سست بیان بکند و با قاعده اقدام کلام ایشان را توجیه کرده است، همان قاعده اقدامی که سابقین هم راجع به مسئله «ما یضمن به صحیحه یضمن بفاسده» میگفتند و شیخ هم در آنجا بر کلام آنها اشکال کرد و در اینجا هم قاعده اقدام را بیان کرده و همان اشکال را بیان میفرمایند.
مطلب دیگر این است که اصل اتکاء شیخ در مسئله «ما یضمن به صحیحه یضمن بفاسده» بر قاعده ید است و ایشان میخواست بگوید که قاعده ید مال اعیان است، مقصود از عبارت «علی الید ما اخذت»، اعیانی است که انسان اخذ میکند و قاعده ید نسبت به منافع و اعمال جاری نیست. حال باید ببینیم که نسبت به منافع ما باید چطور اثبات ضمان بکنیم.
ایشان برای اثبات ضمان در منافع به دو دلیل اشاره فرمودهاند: اول دلیل احترام به مال مسلم و دوم هم دلیل «لاضرار فی الاسلام». بعد هم در بیان احترام مال مسلم به چند مورد اشاره میفرمایند که همه آنها مبیِّن احترام است و اینطور نیست که به صورت جداگانه دلیل بر مطلب باشند. یکی از عباراتی که ایشان بیان فرمودهاند، عبارت «لا یحلّ مال امرئ مسلم الا عن طیب نفسه» است که معنایش احترام به مال مسلم است، عبارت دیگر «حرمة مال المسلم کحرمة دمه» و عبارت سوم هم «لا یذهبُ حق احد» است که همه اینها اشاره به احترامی است که مال اشخاص دارد و همه اینها مصداق برای احترام مال مسلم است و هر یک جداگانه و مستقل از هم نیست و لذا ایشان بعداً ذکر میفرمایند که دلیل مسئله دو قاعده است: قاعده احترام و قاعده «لاضرار».
البته بعضی از متأخرین اینها را از هم جدا کردهاند که به نظر میرسد که همه اینها به معنای همان احترامی است که شیخ به آن قائل است و محصَّل همه این موارد همان احترام مال مسلم است. بعضیها خونشان مباح است و احترام ندارد، بعضیها هم اموالشان احترام ندارد و میشود غصب کرد، ولی مسلمان این طور نیست و احترام دارد.
از احترام مال مسلم هم - که لسان همه ادله دلالت بر آن دارد - میتوانیم ضمان را استفاده بکنیم. این فرمایش شیخ است، حال چه درست باشد و چه نادرست.
ما قبلاً عرض میکردیم که چه «لایحلّ» و امثال آن را تکلیفی بگیریم و چه وضعی، نمیتوانیم یک حکم وضعی را از آن انتزاع بکنیم. اگر وضعی هم بگیریم، به گونهای نیست که بتوانیم یک حکم وضعی دیگر را از آن انتزاع بکنیم و وضعیی است که از احکام تکلیفیه انتزاع میشود، منتهی با وجود قیود و شرایطی. فعلیت حکم وضعی از فعلیت حکم تکلیفی جداست.
این عرض ما بود، ولی در عین حال میتوانیم یک مطلبی را بگوییم که شاید نظر شیخ هم همین باشد که «لایحل» نمیخواهد مستقیماً بگوید که شخص ضامن است، بلکه در اینجا یک مقدمه مطویهای وجود دارد که با اثبات ملزوم، لازم را بر آن مترتب میکند. به عبارت دیگر بنای عقلاء بر این است که اگر مال کسی احترام نداشت، یا خونش احترام نداشت، لازم نیست که کسی مال یا خون او را جبران بکند و اگر مالش از بین رفت، نیازی به جبران نیست.
اما اگر مال کسی احترام داشت و اشخاص دیگر حق داشتند که در این مال تصرف بکنند، در صورتی که این مال از بین برود، بر اساس بنای عقلاء باید این خسارت جبران بشود. شیخ هم در اینجا با احترام مال مسلم، ملزوم را اثبات میکند و بعد هم از این مقدمه لازم را استفاده میفرماید و این مطلب را به وضوحش واگذار کرده و متعرض آن نشده است. شیخ ظاهراً اینطور استدلال میکند که وقتی مال کسی احترام داشت، کسی حق ندارد به او ظلم بکند و اگر مال او تلف شد، بر اساس بنای عقلاء باید جبران بشود.
پرسش: اگر این طور باشد ممکن است ما بگوییم که احترام مال اقتضاء میکند که اگر کسی منفعتش را هم از بین برد، ضمان داشته باشد و دیگر احتیاجی به اثبات منفعت مال نیست و این راحتتر است.
پاسخ: بله، آن هم اشکالی ندارد.
مطلبی که برای ما حل نشد، عبارت از این است که شیخ در «ما یضمن» میگوید که ما دو قاعده داریم که با هر دو میشود ضمان منافع یا اعمال اثبات بشود: یکی عبارت از قانون احترام است و دیگری هم عبارت از «لاضرر و لاضرار» است، ولی در بحثی که در اینجا راجع به منافع مستوفاة میفرمایند، یک مطلب را ذکر کرده است.
آقایان دیگر امور متعددی را ذکر میکنند، بخصوص مرحوم ایروانی چهار پنج مورد را ذکر کرده است که عبارت از روایت «لایحل»، «لاضرر و لاضرار»، قاعده اتلاف، قاعده ید و امثال آن است. ایشان این چند مورد را ذکر کرده و راجع به آنها بحث کرده است، ولی شیخ در اینجا فقط یک مورد را ذکر کرده است و آن هم احترام مال و دم است که از «لایحل مال امرئ» استفاده میشود. شیخ در اینجا قاعده ید را ذکر نکرده است، زیرا طبق فرمایش ایشان قاعده ید مربوط به اعیان است.
البته میشود به ایشان این اشکال را عرض بکنیم که اگر بخواهیم معنای حقیقی «علی الید ما أخذت» را در نظر بگیریم، اخذ منافع صحت سلب دارد و نمیشود منفعت در دست انسان قرار بگیرد، مثل اینکه جواهر در دست انسان قرار میگیرد، اما منافع علی نحو الحقیقة در دست انسان قرار نمیگیرد، اما چون مقصود از «علی الید ما أخذت» معنای کنایی است، نه معنای حقیقی، میتوانیم معنای آن را تعمیم بدهیم که سلطه بر عین باشد، یا به تبع عین، سلطه بر منافع باشد.
شیخ در اینجا اتلاف را هم ذکر نکرده است، زیرا ایشان میخواهد در اینجا احکامی را بر مال بار بکند و در روایات هم قاعده «من اتلف» وجود ندارد و بعضی از فقهاء این تعبیر را بکار بردهاند که نباید آن را معیار قرار بدهیم و خلاصه ایشان اصلاً اسمی از اتلاف نمیبرد. مرحوم آقا سید محمد کاظم و بعضی دیگر این قاعده اتلاف را پیش کشیدهاند.
منتهی مشکل این است که ایشان در «ما یضمن» به «لاضرر» تمسک کرده است، ولی در اینجا تمسک نمیکند و البته یک اشکالی به این تمسک وجود دارد که شاید شیخ بعدها متوجه این اشکال شده و دیگر در اینجا ذکر نکرده است.
اشکالی که در تمسک به «لاضرر» وجود دارد، عبارت از این است که این مسئله مورد اتفاق است و هم از نظر نصوص و هم از نظر فتاوی روشن است که اگر کسی کار بکند، پول به دست میآورد و باید خمسش را بدهد، یا اگر خانهاش را اجاره داد و پول اجاره را گرفت، باید خمسش را بدهد و این مطلب مسلم است که خمس به منافع و غنیمت باید تعلق بگیرد، ولی اگر کسی در یک معامله نه ضرر کرده باشد و نه نفعی برده باشد، متعلَّق خمس نیست و اینطور نیست که به صرف ضرر نکردن، خمس بر او لازم باشد. حال اگر شخصی کسی را استخدام بکند و پولش را ندهد، معنایش این است که او را ذیمنفعت نکرده است، بخلاف جایی که به جان یا مال او ضرر بزند که در اینجا «لاضرر» صدق میکند، اما اینکه کسی را ذیمنفعت نکند که متعلق خمس بشود، این داخل در اضرار نیست.
در اینجا هم ضرری وجود ندارد، بلکه یک چیزی را از دست داده و چیز دیگری جایگزین آن شده است که معادل آن است.
پرسش: ... پاسخ: اگر عمل به نصف قیمت هم شد، باز هم منفعت است و باید به عنوان منافع خمس بدهد، اگر خانه را به نصف ارزش اجاره بدهد، باید خمس آن را بدهد، (البته غیر استهلاک را میگویم).
خلاصه شیخ در اینجا اسمی از «لاضرر» نبرده است. در آنجا هم به صورت قاطع نمیگوید و اینطور تعبیر میکند که «اللهم الا أن یستدل» و چون شاید روشن نیست، در اینجا هم اسمی نبرده است، ولی سؤالی که برای ما وجود دارد، عبارت از این است که ایشان در آنجا «لایحل» را هم داخل در «اللهم الا أن یستدل» ذکر کرده است، ولی در اینجا ذکر کرده، بخلاف «لاضرر» که در اینجا به آن اشاره نکرده است و این کار ایشان یک قدری جای تأمل دارد.
موضوع: تمسک به قاعده اتلاف در ضمان منافع مستوفاة - اثبات ضمان در منافع غیر مستوفاة
عدهای از آقایان راجع به ضمان منافع مستوفاة به قاعده اتلاف تمسک کردهاند.
مرحوم آقای ایروانی میفرمایند که اتلاف به معنای تضییع مال است و اینکه شخص مال را به گونهای ضایع کند که قابل استفاده برای هیچ کسی نباشد، اما اگر کسی مال دیگری را غصباً تصاحب کرده و استفاده کند، تضییع و تلف بر آن صدق نمیکند، تلف این است که مال، بدون استفاده اشخاص از بین برود و این مورد بحث ما مصداق برای قاعده اتلاف نیست. در نتیجه ما نمیتوانیم برای اثبات ضمان منافع مستوفاة به قاعده اتلاف تمسک بکنیم.
این اشکالی است که ایشان بر استدلال به قاعده اتلاف بیان کرده است، ولی جواب این اشکال خیلی روشن است، زیرا راجع به «من اتلف» روایتی نداریم تا بحث کنیم که آیا بر مواردی که کسی از منافع مال دیگری استفاده کرده، تلف صدق میکند یا نه.
آقایان این قاعده را از موارد مختلف اصطیاد کردهاند که اگر انسان مال کسی را از بین ببرد، ضامن آن است.
شیخ انصاری در همین مسائل، مسئله اتلاف را پیش میآورد و ما باید بررسی بکنیم که این قاعده از چه مواردی اصطیاد شده است و آیا فقط شامل مواردی میشود که مال کسی تضییع شده باشد، یا مواردی را هم که مال کسی از بین نرفته و فقط از منافع او استفاده شده است هم میشود؟
یکی از مواردی که این قاعده از آن اصطیاد شده، روایتی است که راجع به غذایی است که از بین میرود و حضرت میفرماید که این غذا را بخور و پولش را به صاحبش بده.
حال اگر این کلام (من اتلف) درست باشد، هر چند که بر موارد استیفای منافع صدق حقیقی نمیکند، ولی مقصود از این قاعده یک معنایی است که بر استیفای منافع هم صادق است، به این معنی که از بین بردن مال مردم موجب ضمان است و ثبوت ضمان به جهت از بین بردن حق طرف مقابل است که باید جبران بشود. تناسب حکم و موضوع، خصوصیت تضییع شدن را نمیفهمد و اعم از این است که خود شخص استفاده بکند یا آن را ضایع بکند.
البته ممکن است که بین تضییع و موارد دیگر فرقی وجود داشته باشد، ولی از نظر حق طرف مقابل، تفاوتی ندارد که شما استفاده کرده باشد، یا هیچ کسی استفاده نکرده باشد و از بین رفته باشد. متفاهم عرفی اینطور است و اشکال مرحوم ایروانی بر استدلال به این قاعده وارد نیست تا بحث از صدق اتلاف بر مورد استیفاء منافع بشود.
پرسش: ... پاسخ: یا اصل ذات است یا منافع و هر چه که باشد، اگر شخص آنها را ببرد، ضامن است، هم بر اساس بنای عقلاء و هم شرعاً اینطور است که شیخ هم بعداً به روایات استدلال کرده است.
ما قبلاً عرض کردیم که «لاضرر» شامل مواردی که نفعی حاصل نشده باشد، نمیشود، ولی بعد از تأمل به نظرمان آمد که اینطور نیست و اگر وجود یک شیئی به انسان برسد، میتوانیم بگوییم که نفعی رسیده و اگر مقابلش را بگیرند، میتوانیم بگوییم که ضرر متوجه انسان شده است.
یک مرتبه من پولی به زید نمیدهم، مقتضی و زمینه هم وجود ندارد و من پولی به زید نمیدهم. در اینجا گفته نمیشود که من به زید ضرر زدم، زیرا مقتضی وجود ندارد، اما اگر قرار است که شهریهای به زید بدهند و من به شهریهدهنده بگویم که به زید شهریه نده، در اینجا «إنک رجل مضار» که در روایت «لاضرر» وارد شده، بر من صدق خواهد کرد، زیرا اگر من این حرف را نمیزدم، طبعاً این شهریه به او داده میشد و مقتضی برای رسیدن نفع به او موجود بود.
یا اگر کسی ملکی دارد که از آب باران یا آب رودخانه استفاده میکند و شخص دیگری کار بکند که ملک او از آب باران یا رودخانه کمتر استفاده بکند، با توجه به اینکه مقتضی برای استفاده او موجود بوده است، این کار نوعی ضرر زدن به او محسوب میشود، زیرا اقتضاءً و طبعاً این استفاده وجود داشته است و این شخص مقابل این اقتضاء را گرفته است.
خلاصه اینکه اگر مقتضی وجود نداشته باشد، صدق ضرر نمیکند، اما در صورت وجود اقتضاء، اگر انسان در برابر تأثیر مقتضی ایجاد مانع بکند، ضرر عرفی بر آن صدق میکند.
از بزرگانی همچون مرحوم آقا سید محمد کاظم هم نقل شده که اگر شخص موجب تعطیلی کسب کسی شود، یا کاسب را زندانی بکند، عرفاً به او ضرر زده است و محکوم به ضمان است.
پرسش:... پاسخ: «لاضرر» شامل نفعی که اقتضاء نداشته باشد، نمیشود، اما نفعی که طبعاً وجود دارد و حاصل میشود، اگر کسی ایجاد مانع بکند، صدق ضرر بر آن میکند.
پرسش: اگر کسی مغازهای دارد و شخص دیگری در کنار مغازه او مغازهای دایر بکند و از سود او کم بشود، چطور است؟
پاسخ: این از موارد تزاحم است و احکام تزاحم را دارد و هر چند اصل ضرر ثابت است، ولی بعضی ضررها اشکال ندارد، یا از باب تزاحم یا از جهات دیگر.
پرسش:... پاسخ: اگر قبلاً وضعش خوب بود، الان تنزل کرده، یا اینکه حیثیت کسی را پایین بیاورند، مال طبعی یک کسی را پایین بیاورند، در این موارد هم عرفاً ضرر صدق میکند.
پرسش: ... روایتی در باب «لاضرر» وجود دارد که راجع به آسیابی است که شخص در مسیر رودخانه قرار بدهد، آن هم ظاهراً از همین باب است. پاسخ: بله، ایجاد مانع در چیزی است که طبعاً این طور بوده است.
خلاصه اینکه بحث اصلی در صغری این است که آیا در این مسئله ضرر وجود دارد یا نه؟ که بر خلاف عرایض دیروز، به نظر میرسد که ضرر وجود دارد.
پرسش: حضرتعالی به خمس تشبیه کردید و فرمودید که در خمس موضوع نفع یا فایده است، ظاهراً موضوع فایده است و هر فایدهای که به دست افراد بیاید، خمس دارد، اما در نفع ...
پاسخ: فایده باشد، همان بحث در هم فایده هست. آقایان اینطور میگویند که منافاتی ندارد که هم منفعت گیرش آمده باشد و هم در ترک آن هم ضرر متوجه او باشد.
پرسش: فایده با نفع چه فرقی دارد؟ پاسخ: فرقی ندارد.
پرسش: بعضی فرق میگذارند. پاسخ: نه آقا، فایدهای نصیبش شده یا نفعی عایدش نشده است. هر دو یکی است.
و اما راجع به کلام ابن حمزه، شیخ توجیهی بیان فرمودند، ولی بعضیها خواستهاند این قول را ردّ بکنند که شیخ این ردّها را قبول نمیکند.
یکی از این ردّها عبارت از این است که در جاریه مسروقه اثبات ضمان منافع شده است، منافعی مانند شیر و چیزهای دیگر، ولی شیخ میفرمایند که این ردّ بر کلام ابن حمزه درست نیست، زیرا حکم ابن حمزه به عدم ضمان در جایی است که مالک قرار بسته و تعهدی کرده باشد و مطابق با تعهد مالک، ضمانی در کار نیست، زیرا بر اساس تعهد مالک تصرفات مجانی است و ثمن در مقابل خود عین واقع است و خلاصه بحث در جایی است که مالک این کار را کرده باشد، ولی مورد روایت جاریه مسروقه - که شما به عنوان نقض بیان میکنید - در جایی است که غاصبی جاریه را دزدیده و به دیگری فروخته است که ایشان هم در آنجا قائل به ضمان برای مشتری است و نمیشود با این روایت کلام ابن حمزه را ردّ کنید.
پس ایشان میفرمایند که ردّ ضعیف است و غیر از ردّی که ما قبلاً کردیم، این ردّ، ردّ درستی نیست.
ضعیفتر از این ردّ، ردّی است که به وسیله صحیحه ابیولاد انجام شده است. بعضیهای دیگر برای ردّ کلام ابن حمزه به صحیحه ابیولاد تمسک کردهاند که در آنجا حکم به ضمان منافع شده است در مقابل قول ابوحنیفه که قائل به این بوده که شخص ضامن منافع نیست و فقط ضامن عین است.
روایت راجع به قاطری است که از آن استفاده غیر مجاز شده است و حضرت میفرمایند که علاوه بر اینکه شخص ضامن خود قاطر است، نسبت به منافعی هم که استیفاء کرده است، ضامن میباشد.
شیخ میفرماید که استدلال به این روایت برای ردّ کلام ابن حمزه اضعف از ردّ قبلی است که استدلال به روایت جاریه مسروقه شده بود، زیرا در جاریه مغصوبه، تصرف مشتری تصرف غاصبانه نبود، زیرا بایع جاریه را غصب کرده و به مشتری فروخته بود، بدون اینکه مشتری علم به غصب داشته باشد و بر اساس قاعده ید عمل کرده و جاریه را از بایع خریداری کرده بود و این امکان وجود دارد که شخصی بگوید: این مورد با آنچه که ابن حمزه قائل به آن است، حکم واحد دارد، زیرا در هر دو مشتری معذور بوده و از منافع عین استفاده کرده است، منتهی در یکی مالک فروخته و اشتباهاً عین به مشتری اقباض شده است و در دیگری هم غاصب جاریه مغصوبه را به مشتری فروخته و در اینجا هم مشتری معذور بوده است و علی ایّ تقدیر تصرف مشتری، تصرف غاصبانه نبوده است و ممکن است که بگوییم: هر دو از باب واحد است، هر چند که شیخ میفرماید که این دو مورد از باب واحد نیست.
اما مورد صحیحه ابیولاد جایی است که تصرف مشتری، تصرف غاصبانه است و این مورد را نمیتوانیم به دو مورد قبلی ملحق بکنیم و این مسئله مورد اتفاق و تسلّم است که در تصرف غاصبانه، هم نسبت به عین و هم نسبت به منافع مستوفاة ضمان ثابت است، حتی نسبت به منافع غیر مستوفاة هم ضمان شخص غاصب ضامن است.
پس بنابراین استدلال به این روایت، اضعف از استدلال قبلی است.
پرسش: ممکن است اضعف بودن به این جهت باشد که آنجا معامله انجام شده بوده که عینها ردّ بدل شده و منفعت یک چیزی است که به تبع آنها نقل و انتقال بشود باز هم آنجا ضامن است، ولی در صحیحه ابی ولاد از اول طرف اجاره کرده و معاملهاش را براساس اینکه منافع این بغل در اختیار طرف باشد و ضامن باشد قرار گرفته است. شاید اولویتش از این جهت باشد که وقتی بغل را کرایه کرده است، عنایت به خود منافع بوده است که تضمینش کرده است.
پاسخ: نه منافع یک روزه را در مقابل پول تضمین کرده است و بقیهاش اصلاً داخل در قرار نبوده است. شخص یک مدتی معینی را اجاره کرده و باقی مدت جزء قرارداد نبوده و تصرف غاصبانه بوده است.
پرسش: غصب عین بوده است؟ پاسخ: هم غصب عین بوده و هم غصب منافع.
خب این بحث تمام است و اجمالاً مسلم این است که بنای عقلاء بر این است که بر فرض بطلان عقد، اگر مالک راضی به تصرف مجانی است، ضمانی در کار نیست، اما اگر یک چنین رضایتی وجود ندارد و به خاطر جهل به بطلان این عین را در اختیار طرف قرار داده باشد و طرف مقابل هم بر اساس جهالت از آن استفاده کرده باشد، احترام مال مسلمان اقتضاء میکند که عوضش را جبران بکند.
پرسش: ... پاسخ: غاصب نبوده، ولی ضامن است، زیرا ضمان متوقف بر غصب نیست و اگر غفلتاً انسان مال مردم را تلف کند، پیش خداوند معذور است، ولی باید آنچه تلف کرده است را جبران کند. بنای عقلاء هم بر این است و در ثبوت ضمان لازم نیست که انسان حتماً غاصب هم باشد.
پس بنابراین هم بنای عقلاء و هم ادله احترام اقتضاء میکند که ضمان ثابت باشد.
پرسش: ادله احترام مربوط به مال مسلم است، ولی این بنای عقلاء عام است. پاسخ: مسلم هم به طور کلی است و شامل همه کسانی میشود که اموالشان احترام دارد و اختصاص به مسلم ندارد و بعضی از طوایف کفار را هم شامل میشود.
پرسش: رافع ضمان یا تبرع واقعی است، یا بیان لفظی که ظهور در مجانیت داشته باشد.
پاسخ: بله همین است والا باید کسی که تصرف کرده است، جبران بکند.
بحث بعدی عبارت از این است که اگر کسی تصرف نکرده باشد، ولی عین را پیش خودش نگه داشته باشد، آیا در اینجا نسبت به منافع، ضمانی ثابت است یا نه؟
مثلاً شخصی خانهاش را به دیگری فروخته است و خیال میکرده است که این معامله صحیح است، طرف مقابل هم خانه را نگه داشته و هیچ تصرفی در آن نکرده است، آیا در اینجا مشتری نسبت به منافعی که از دست رفته است، ضامن است یا نه؟ بالأخره این خانه اگر اجاره داده میشد، منفعتی نصیب مالک آن میشد و بحث در این است که در اینگونه موارد که منافع غیر مستوفاة است و مشتری مالک خانه نشده و از منافع هم استفاده نکرده است، آیا ضمانی ثابت است یا نه؟
شیخ میفرمایند: مشهور در بین امامیه عبارت از ضمان است. عبارتی هم که ابن ادریس ذکر کرده، ظاهرش اجماع بر این مطلب است. ابن ادریس میگوید: عند اصحابنا غیر از مسئله گناه، در بقیه موارد مانند غاصب میماند و هر حکمی که در غصب ثابت است، در اینجا هم هست. پس بنابراین اگر کسی یک سال این خانه را بدون اینکه مالکش شده باشد، نگه داشت، علاوه بر اینکه ضامن عین خانه است، نسبت به منافع آن هم ضامن است و هم باید خانه را به مالکش برگرداند و هم بابت اینکه یکسال این خانه را معطل کرده و اجارهای نصیب مالک نشده است، پول منفعت خانه را هم باید بدهد. ابن ادریس میفرماید که غیر از گناه در همه جهات اصحابنا قائل به این هستند که حکم غصب را دارد. «اصحابنا» ظهور در اجماع دارد و اگر دلالت بر اجماع هم نکند، لااقل بر شهرت معتنیبه دلالت خواهد داشت. این را ایشان میفرمایند.
شیخ در بیان دلیل این مسئله میفرماید که در اینجا دو دلیل داریم: یک دلیل عبارت از «علی الید» است و شخصی که معامله کرده و عین را تحویل گرفته، به تبع قبض عین، منافع را هم قبض کرده است و چون منافع مال به حساب میآید، هم «علی الید» و هم ادله احترام اقتضاء میکند که ضمان ثابت باشد.
و اما شاهد بر این مطلب که با قبض عین، منافع هم مقبوضیت پیدا میکند، این است که در سَلَم - که انسان به نحو استقبالی چیزی را میفروشد - برای صحت معامله باید ثمن حالی باشد و اگر ثمن خدمت جاریه قرار داده بشود، قبض ثمن به این است که خود جاریه در اختیار فروشنده قرار بگیرد و قبض جاریه، قبض خدمت جاریه هم هست. یا مثلاً اگر ثمن منفعت یک خانه باشد، تحویل ثمن با تحویل عین محقق میشود و خود خانه را باید در اختیار طرف قرار بدهد تا معامله صحیح باشد.
پس بنابراین استلاء ید نسبت به منافع هم هست و وقتی که منافع تحتالید قرار میگیرد، مسئله ضمان هم ثابت میشود. این تقریبی است که شیخ میفرماید و در ادامه هم قاعده احترام عمل مسلم را مورد اشاره قرار داده و میفرماید که اگر یک عینی برای مدت طولانی در دست کسی قرار داشته باشد و هر چند از منافع آن استیفاء نکرده باشد، باید جبران بکند و اگر این کار را نکند، خلاف اقتضاء احترام است.
البته ایشان در ادامه میفرمایند که نه قاعده ید و نه ادله احترام، هیچکدام شامل این مورد نمیشود و درست است که قبض عین، قبض منافع است، ولی در روایت «علی الید» تعبیر به قبض نشده، بلکه کلمه «أخذ» بیان شده است و «أخذ» به معنای گرفتن یک چیز جوهری است و اگر در معنای «قبض» قائل به توسعه شدیم، ملازم این نیست که در «أخذ» هم قائل به توسعه بشویم و از طرف دیگر اگر بخواهیم که «أخذ» را کنایه از مطلق استیلاء بگیریم، مشکل است یک چنین چیزی را بتوانیم اثبات بکنیم.
و اما راجع به قاعده احترام هم میفرمایند که همین قدر که شخص در مال او تصرف نکند، احترام صدق میکند، هر چند اگر تصرف کرده و قیمتش را ندهد، خلاف احترام است، اما همین مقدار که این عین در نزد او بوده، بدون اینکه تصرفی در آن بکند، خلاف شرع نکرده است تا ادله غصب و امثال آن شامل مورد بشود و ادله احترام اقتضاء نمیکند که اگر بخاطر اشتباه مالک و اشتباه مشتری این عین در نزد او مانده باشد، لازم باشد که مشتری منافع غیر مستوفاة را جبران بکند و ضامن باشد.
بعد هم ایشان یک شواهدی دیگری بر این مطلب بیان میفرمایند و در ادامه هم یک عدولی میکنند که بماند برای فردا.
موضوع: بررسی ادله ثبوت ضمان در منافع غیر مستوفاة
شیخ بعد از نقل کلام مشهور در ثبوت ضمان نسبت به منافع مستوفاة، ادله این قول را ذکر کرده و بعد هم این ادله را ردّ میکند، ولی بدون اینکه وجهی بیان بفرماید، اینطور ادامه میدهد که لکنَّ الانصاف این است که ما در این مسئله توقف بکنیم. بعد هم کلامی از تذکر را نقل کرده و مطابق قول مشهور، مایل به ضمان میشود.
یکی از ادلهای که مشهور در اثبات ضمان منافع غیر مستوفاة به آن تمسک کردهاند، «علی الید» است که شیخ به این استدلال اشکال کرده و میفرماید: «أخذ» نسبت به عین صدق میکند، ولی بر منافع صدق نمیکند تا ضمان بیاورد.
دلیل دیگری که مشهور به آن تمسک کردهاند، عبارت از قاعده احترام است. ایشان میفرماید که اگر شخص از مال طرف مقابل منتفع شده باشد، قاعده احترام اقتضاء میکند که به جهت استیفاء منفعت ضامن باشد، ولی در اینجا منفعتی استیفاء نشده و صدمهای بر مال زده نشده است و مال هم به صاحبش برگردانده شده و لذا این قاعده هم نمیتواند دلیل بر ضمان باشد.
حتی ممکن است که با قاعده «ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده» هم بتوانیم حکم به عدم ضمان بکنیم، زیرا به طور کلی پولی که پرداخت میشود، در مقابل عین است و منافع حیث تعلیلی است و علت برای مرغوبیت عین میتواند باشد و اینطور نیست که ثمن بین عین و منافع تقسیط بشود و مثلاً اگر شخص خانهای را به صد میلیون خریده باشد، پنجاه میلیون برای عین خانه و پنجاه میلیون هم برای منافع خانه پرداخت کرده باشد. شخص خانه را خریده است، منتهی منافع منشأ بالا رفتن قیمت خانه است، پس بنابراین ثمن در مقابل منافع قرار نمیگیرد و منافع مجانی است و در نتیجه قاعده «لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده» اقتضاء میکند که ضمانی در منافع وجود نداشته باشد.
بعد ایشان میگویند که شاید این اشکال وارد شود که در منافع مستوفاة هم پول در مقابل منافع قرار نگرفته، در حالی که شما در منافع مستوفاة حکم به ضمان کردهاید، اما این اشکال وارد نیست، زیرا قاعده «لا یضمن» راجع به تلف است، نه راجع به اتلاف و منافع مستوفاة مصداق برای اتلاف است، در حالی که منافع غیر مستوفاة مصداق برای تلف است و لذا این اشکال وارد نیست.
بعد هم ایشان میفرمایند که در روایتی که راجع به جاریه مسروقه است، نسبت به خود جاریه و منافعی که استیفاء شده است از قبیل لبن و خدمت جاریه، اثبات ضمان شده است، ولی نسبت به منافع غیر مستوفاة سکوت شده و چون روایت در مقام بیان است، این سکوت دلالت بر نفی ضمان نسبت به غیر مذکورات دارد.
یا در صحیحه محمد بن قیس میفرماید که «یأخذ الجاریة و ابنها» و نسبت به منافع غیر مستوفاة چیزی نمیفرماید و این طور چیزها دلیل بر عدم ضمان است.
البته بعداً ایشان میفرمایند که انصاف این است که ما همانند بعضیها، در این مسئله توقف بکنیم، حال یا به طور مطلق توقف کنیم یا در صورتی که جاهلاً باشد، توقف بکنیم والا اگر صاحب مال با علم به فساد عین را در اختیار طرف گذاشته باشد، بگوییم که توقفی در کار نیست و به طور بتّی عدم ضمان ثابت است.
البته شیخ در اینجا بیان نمیکند که چرا انصاف در این مسئله این است که توقف بکنیم. شاید جهت توقف در اینجا این باشد که مواردی را که ایشان ردّ کرد، اگر از جهت عرفی و وجدانی مورد بررسی قرار بدهیم، نتوانیم به صورت بتّی حکم به آن بکنیم. مثلاً ایشان میفرماید که «أخذ» با «قبض» فرق دارد و در منافع «أخذ» صدق نمیکند، در حالی که به حسب معمول، اشخاص معمولی این دو را از باب واحد بدانند. حتی «قبض» هم نسبت به منافع معنای مجازی است و وقتی «قبض» گفته میشود، اینطور نیست که شخص چیزی را در مشت خودش گرفته باشد و خلاصه چه «قبض» بگوییم و چه «أخذ» بگوییم، در معنای مجازی استعمال شده است. وقتی نسبت به خانهای گفته میشود که «علی الید ما أخذت»، معنای کنایی مورد نظر است و مراد این است که انسان استیلاء بر خانه پیدا کرده است.
پس بنابراین نفی شمول «علی الید» نسبت به مورد بحث، با عدم صدق «أخذ» بر منافع، مطلب روشنی نیست.
یا مطلب دیگری که ایشان راجع به قاعده احترام فرمودند و اینکه این قاعده فقط شامل منافعی است که استیفاء شده، نه منافع غیر مستوفاة، این مطلب ایشان هم خیلی روشن نیست و مثلاً اگر کسی درب یک خانهای را به مدت یک سال ببندد، خلاف احترام نیست و نباید چیزی به مالک داده شود؟
خلاصه اینکه این مطلب روشنی نیست که بگوییم: اگر از منافع استفاده کرده باشد، خلاف احترام است و ضمان ثابت است، ولی اگر استیفاء منافع نشده باشد، خلاف احترام نیست و شخص ضامن نمیباشد.
و اما بحث دیگری که ایشان فرمودند مبنی بر اینکه چون پول در مقابل عین قرار گرفته، نه در مقابل منافع، پس ضمانی نسبت به منافع ثابت نیست، این فرمایش ایشان هم روشن نیست، زیرا منشأ «لا یضمن» عبارت از اقدام شخص است و چون شخص اقدام کرده است که عین ملک طرف مقابل بشود، منافع هم مال او خواهد شد، اما وقتی که خود عین از جانب شارع امضاء نشد و عقد فاسد بود، چطور بگوییم که منافع هم هیچ؟!
و اما راجع به روایت جاریه مسروقه که گفته شد: خدمت و لبن جاریه ذکر شده است، ولی انتفائات غیر مستوفاة مورد اشاره قرار نگرفته است و با توجه به اینکه روایت در مقام بیان موارد ضمان است، میتوان نتیجه گرفت که ضمانی در کار نیست، این مطلب هم درست نیست ولو اینکه ظاهر ابتدائیاش این است که در این مقام است، زیرا ممکن است که بگوییم همه این موارد مقدمهای برای تصرف بالمعنی الاعم است که خود ایشان میفرماید حتی امساک هم تصرف است و ضمان دارد.
و اما مطلب در صحیحه محمد بن قیس خیلی روشنتر است، زیرا میفرماید: «أن یأخذ الجاریة و ابنها»، و هیچ اسمی از حتی منافع مستوفاة هم نمیبرد و حال آنکه ما ضمان در منافع مستوفاة را قبول کردهایم و راجع به غیر مستوفاة بحث میکنیم.
لذا بعضی از ادلهای که ایشان بیان کرده است، اصلاً درست نیست و بعضی هم عرفاً روشن نیست مانند قاعده احترام و امثال آن و بر همین اساس شیخ قائل به توقف در مسئله شده است.
شیخ در ادامه مطلبی از تذکره نقل کرده و میفرمایند که ظاهر کلام تذکره حکم به ضمان منافع غیر مستوفاة است. بعداً تقریباً با تعبیر قریب به صراحت از ابن ادریس نقل دعوای اجماع بر ثبوت ضمان در منافع غیر مستوفاة میکند. در ادامه هم شیخ میفرماید که بنابراین قول به ضمان «لایخلو من قوة» است و خالی از قوت نیست که ما قائل به ضمان بشویم.
مرحوم آقای نائینی در اینجا یک قلت و أن قلتهایی بیان نمود و بعد از اشکال به شیخ، از ایشان دفاع میکند.
اشکال ایشان به شیخ عبارت از این است که وقتی شیخ اجماع منقول را حجت نمیداند، چطور ممکن است که به اجماع منقول تمسک کرده و بگوید: «لایخلو من قوة»؟! بعد هم ایشان در مقام دفاع از شیخ میفرماید که نظر شیخ عدم حجیت اجماع منقول ناظر به این است که اجماع حکم خبر واحد را ندارد و از جهت تعبدی نمیتوانیم آن را به منزله خبر واحد بدانیم، ولی در اینجا از نقل قول علامه و ابن ادریس روشن میشود که فقهاء قائل به یک قاعده ثابتهای هستند که منشأ حکم به ضمان در مسئله است و برای کشف این قاعده کلام علامه و ابن ادریس کفایت میکند. پس این اشکال لیس بشیءٍ.
عرض ما این است که این اشکال کل شیءٍ است و این جواب لیس بشیءٍ میباشد. این چه جوابی است که ایشان به اشکال خودشان دادهاند؟!
اشکالی که در عدم حجیت اجماع منقول و در عدم شمول ادله حجیت خبر واحد نسبت به اجماع منقول وجود دارد، عبارت از این است که یکی از شرائط حجیت خبر این است که أخبار عن حسٍ باشد، اما ادله حجیت خبر واحد شامل إخبار عن حدسٍ نمیشود. در مواردی که وجود خطا نادر باشد مثل محسوسات، إخبار حجیت دارد و بنای عقلاء هم در أخذ به این مطلب است، اما در اموری که اجتهادی است و احتمال خطا در آن زیاد است، چنین بنایی وجود ندارد. حتی اگر در محسوسات هم ناقل ضابط نباشد و خطایش زیاد باشد، خبر او هم متَّبع نخواهد بود. پس بنابراین معیار در حجیت، عبارت از ندرت خطاست.
در اجماع منقول ادعاهای زیاد شده است و معلوم نیست که چقدر از این اجماعات مطابق با واقع است و اینکه آیا منقول این اجماعات با محصلشان یکی است یا نه؟ در بسیاری از موارد اجماع بر اساس وجود مبنایی است که طبق کبریات بر موارد دیگر تطبیق واقع میشود و این اعتبار ندارد و در مسئله مورد بحث هم ادعای اجماع نسبت به وجود قاعدهای ثابته در بین فقهاء چنین موقعیتی را دارد و نظر همه فقهاء دیده نشده است تا آرائشان به دست آورده شود، و لذا نمیشود از وجود یک عده موارد، حدس بزنیم که دیگران هم همین حرفها را زدهاند. در این امور حدسی فرقی وجود ندارد که دعوای اجماع نسبت به یک قاعده باشد یا نسبت به یک فرعی از فروع و هر دو حدسی است و اینطور نیست که در یکی حدسی باشد و در دیگری حسی.
پس بنابراین اشکال ایشان به شیخ به این صورت دفع نمیشود، ولی مطلبی که به ذهن بنده میآید و قبلاً هم مکرر عرض کردم، عبارت از این است که مسلک شیخ در باب انسداد و انفتاح خیلی مضطرب است. شیخ در یک جا انسدادی است و در جای دیگر انفتاحی و کلام ایشان مختلف است. در خیلی از جاهای مکاسب بر اساس مبنای انسداد مشی میکند و شما میبینید که در یک مطلبی که شهرت بر آن قائم است، اجماع منقول هم هست و برخی مقربات دیگر هم وجود دارد و ایشان با در نظر گرفتن مجموع این امور و بر اساس انسداد، مطابق آن چیزی که در اصول به عنوان ظن خاص آن را ردّ کرده است، فتوی میدهد و طبق مشی ایشان همین اجماع منقول به ضمیمه برخی قرائن دیگر طبق انسداد کفایت میکند.
پرسش: اجماع منقول که مدرکی ندارد.
پاسخ: شیخ در رسائل حرفهایی زده و ابطال کرده است، ولی در عین حالی که در رسائل آن حرفها را زده است، در بسیاری از جاهای مکاسب اگر اجماع منقول با امور دیگر مؤَیَّد شد، طبق مشی انسدادی فتوی میدهد و همین مقدار در حصول مقدمات انسداد کفایت میکند. درست است که به عنوان ظن خاص به همان بیانی که در رسائل شده است، حجیتی ندارد، ولی به عنوان انسداد حجیت دارد. البته اینکه این مقدمات تمام است یا نه، بماند.
کلام علامه ظاهر در ثبوت ضمان است، و باید بینیم که اگر کسی غفلتاً خانه کسی را گرفت و یک سال هم حبس کرد، با توجه به اینکه اگر این خانه اجاره داده میشد، منافعی داشت، آیا عقلاء قائل به عدم ضمان هستند؟ مشهور قائل به ضمان است، دعوای اجماع هم در مسئله وجود دارد و به نظر میرسد که قول به ضمان منافع غیر مستوفاة اقوی باشد.
پرسش: بیع غاصب مثل همین است؟
پاسخ: آن هم همین است. ضمان در بعضی از صور روشن است و ما در «علی الید» در برخی از صور راجع به عین هم اشکال میکردیم، ولی در جایی که هم اشتباه مالک و هم اشتباه مشتری منشأ این قبض شده است، قهراً در چنین موردی اگر مشتری علم به فساد معامله پیدا بکند و بفهمد که اشتباه کرده، یقیناً ضمان هست و تردیدی در آن نیست، ولی اگر تا آخر هیچ کدام نفهمند و این اشتباه انتساب به هر دو داشته باشد، روشن نیست که بگوییم بر اساس بنای عقلاء ضمان وجود دارد، حتی اگر عین هم تلف شده باشد. ما قبلاً نسبت به اتلاف میگفتیم که اگر مالک اشتباهاً چیزی را در اختیار مشتری گذاشت و او هم اشتباهاً گرفت و دزدی آمد و این مال را برد، در این صورت «علی الید» شامل این مورد نیست و بنای عقلاء قائم بر ثبوت ضمان در چنین موردی نیست و خلاصه اینکه ممکن است که بگوییم در صورت جهل طرفین، ضمانی در کار نیست.
و اما علامه در تذکره میفرمایند: «إن منافع الاموال من العبید و الثیاب و العقار و غیرها مضمونة بالتفویت و الفوات»، اگر شخص اتلاف کرده باشد یا استیفای منفعت کرده باشد، یا حتی اگر استیفایی هم نکرده باشد و منفعت خودبخود تلف شده باشد، ضامن است.
«مضمونة بالتفویت و الفوات تحت الید العادیة». ایشان میفرمایند: «عادیه» را دو گونه میشود معنی کرد: یک صورت این است که «عادیه» به معنای ید غاصبه باشد که در این صورت ارتباطی به بحث ما نخواهد داشت، چون در باب غصب یقینی است که منافع هم مضمون است، ولی ایشان میفرمایند که ظاهراً «عادیه» در مقابل حق است، یعنی ید متجاوز باشد و تجاوز اعم از این است که شخص عالماً تجاوز کرده باشد که عبارت از غصب است، یا جاهلاً تجاوز کرده باشد که شامل غصب نمیشود. اطلاق کلام تعدی عبارت جایی است که شخص زاید بر حق خودش یک کاری کرده است و لازم نیست که این کار حتماً عمدی باشد یا عنوان غصب بر آن صدق بکند و لذا ایشان میفرماید که کلمه «عادیه» در مقابل حقه است که شخص بیش از حقش کاری را کرده است و این اعم از غصب است.
ایشان در ادامه یکی از مثالهای روشن را بیان کرده و میفرماید: «فلو غصب عبدا او جاریة او ثوبا او عقارا او حیوانا مملوکا ضمن منافعه سواء اتلفها بان استعملها او فاتت تحت یده بان بقیت فی یده مدة و لایستعملها»، مقصود منافع غیر مستوفاة است که مضمون است.
«عند علمائنا اجمع و لا یبعد أن یراد ب-(الید العادیة) مقابل الید الحقّة، فیشمل ید المشتری فی ما نحن فیه»، غصب نیست، «خصوصاً مع علمه»، مشتری میداند که این عقد باطل است، «سیّما مع جهل البائع به»، خصوصاً در جایی که بایع جاهل است و این مشتری عالم است. شامل همه این موارد میشود.
«و أظهر منه ما فی السرائر» دلالت کلام سرائر بر کلام علماء در این باب، اظهر از کلام علامه است. در کلام علامه اول «عادیه» بیان شده است، ولی بعد در تفریع، مثال به غصب زده شده است که قدری ظهور کلام ایشان را ضعیف کرده است، ولی ظهور کلام سرائر بیشتر است.
«و أظهر منه ما فی السرائر فی آخر باب الإجارة: من الاتّفاق أیضاً علی ضمان منافع المغصوب الفائتة»، در سرائر در باب غصب میفرماید که اتفاق و اجماع بر این است که در غصب منافع غیر مستوفاة ضمان وجود دارد.
«مع قوله فی باب البیع: إنّ البیع الفاسد عند أصحابنا بمنزلة الشیء المغصوب إلّا فی ارتفاع الإثم عن إمساکه»، نسبت به ید غاصبه حکم به ضمان و دعوای اجماع کرده است، در بیع فاسد هم که بجز استثنای «إثم» بقیه چیزها را مانند غصب دانسته است و این تعبیر ایشان خیلی روشنتر از کلام علامه در اثبات ضمان در مورد بحث ما میباشد.
بنابراین ایشان میفرمایند که قول به ضمان خالی از قوت نیست منتهی از ظاهر صحیحه ابیولاد استفاده میشود که در منافع غیر مستوفاة ضمان نیست. مثلاً شخص 15 روز بغل را بدون اجازه مالک برده است و در تمام این 15 روز که از این بغل استفاده نکرده است و لااقل شبها استراحت میکرده است..
پرسش: قیمت منافع چطوری باید حساب بشود؟ پاسخ: میگویند اجاره این چقدر میشود؟ ایشان میگوید مثلاً باید دید که رفتن از کوفه تا بغداد و برگشتن چقدر طول میکشد و اگر مثلاً هفت روز طول بکشد و در این 15روز هم که به طور دائم حرکت نمیکند و برخی مواقع هم استراحت میکند و باید به همان مقدار هفت هشت روز قیمت منافع را بدهد و بیشتر از آن هم لازم نیست.
ایشان میفرماید که طبق این صحیحه در باب غصب هم ضمان منافع غیر مستوفاة لازم نخواهد بود، در حالی که ما کسی را ندیدیم که به این مطلب عمل بکند و قهراً باید این روایت را کنار گذاشت. پس خلاصه اینکه عقیده ایشان قول به ضمان است و میفرمایند که «لا یخلو عن قوّة».
موضوع: خلاصه مباحث ضمان در مقبوض به عقد فاسد- ضمان مثلی
محصل مباحث گذشته این بود که در مقبوض به عقد فاسد، اگر علم به رضایت طرفین در فرض فساد باشد، هر چند که شارع مقدس ملکیت را امضاء نکرده باشد، ضمانی در کار نیست.
اما در صورتی که شخص عین را به خیال اینکه ملک طرف است، در اختیار او گذاشته باشد و اگر علم به فساد داشت این عین را در اختیار او قرار نمیداد، در این صورت اگر مشتری بدون اقباض مالک عین را قبض کرده باشد، اگر دزدی آمد و عین را برد، ضامن است، اما در صورتی که مالک اشتباهاً عین را اقباض کرده باشد و مشتری هم اشتباهاً عین را قبض کرده باشد و بدون اینکه مشتری تصرفی بکند، دزد عین مقبوضه را ببرد، یا در اثر زلزله عین تلف بشود، نمیتوانیم در این صورت اثبات ضمان بکنیم و عرف مساعد ضمان در این صورت نیست، زیرا مشتری خودش عین را قبض نکرده و مالک بر اساس جهل عین را به او اقباض کرده و او هم جهلاً قبول کرده است بدون اینکه تصرفی در عین کرده باشد. بنای عقلاء هم در این صورت قائم بر ثبوت ضمان نیست و اقلاً قدر مسلم این است که ضمان در اینجا ثابت نیست.
اما در صورتی که مشتری جهلاً بعد از قبض، استیفای منافع بکند و از عین مقبوضه منتفع بشود و اگر مالک هم علم به فساد معامله داشت، این عین را اختیار مشتری نمیگذاشت، در اینجا هر چند مشتری معصیت نکرده است، ولی بحث در ثبوت ضمان است.
از روایات جاریه مسروقه استفاده میشود که شخص ضامن منافعی است که استیفاء کرده است مانند خدمت جاریه، شیردادن او و امثال آن. شهرت قوی هم در این مسئله وجود دارد و فقط ابن حمزه در وسیله بر اساس روایت «الخراج بالضمان» نظر به خلاف این قول داده است که در قبلاً گذشت که این استدلال ایشان تمام نیست.
در این صورت بحث در این نیست که مشتری عین را قبض کرده باشد، زیرا در صورت قبض مشتری حتی نسبت به منافع غیر مستوفاة هم ضامن است.
بحث در صورتی است که مالک عین را اقباض کرده و مشتری هم قبول کرده و طرفین در صورت علم به فساد معامله، راضی به تصرف نیستند. باید ببینیم که این صورت چه حکمی دارد.
شیخ بر اساس کلام علامه و شهرت، تمایل به ضمان پیدا کرده است. علامه در تذکره دعوای اجماع کرده است و شهرت هم که مسلم است. لذا شیخ قول به ضمان را اختیار کرده و تعبیر به «لا یخلو من قوة» نموده است.
اجماع منقول را که قرار شد به عنوان ظن خاص حجت نباشد و اگر هم قرار بر حجیت آن بود، از باب ظن انسدادی حجت است. در ظن انسدادی هم اقلاً باید شواهدی بر خلاف آن وجود نداشته باشد و یک ظن قابل اعتنایی در کار باشد.
بر اساس برخی از روایاتی هم که شیخ به آنها استدلال کرده است، ضمان ثابت نیست که یکی از این روایات صحیحه محمد بن قیس است که میفرماید: «الحکم أن یأخذ الجاریة و ابنها»، یکی هم روایات جاریه مسروقه است که در این روایات هم اشارهای به ضمان نشده و همین سکوت علامت این است که در منافع غیر مستوفاة ضمان ثابت نیست.
البته بهتر بود که شیخ صحیحه محمد بن قیس را ذکر نمیکرد، زیرا در این صحیحه نه ضمان مستوفاة وجود دارد و نه ضمان غیر مستوفاة. در این روایت میفرماید: «الحکم أن یأخذ الجاریة و ابنها» و اشاره به موارد دیگر وجود ندارد.
البته در روایات جاریه مسروقه به خدمت جاریه و شیردادن او اشاره شده است و شخص نسبت به اینها ضامن است، ولی در صحیحه محمد بن قیس حتی به منافع مستوفاة هم اشاره نشده است.
به ذهنم میرسد که «إبن» را در مقابل منافع گرفته باشد و اگر اینطور باشد، ممکن است که در مقابل منافع مستوفاة باشد، ممکن هم هست که در برابر مطلق منافع (اعم از مستوفاة فائته) باشد و گرفتن «إبن» در قبال همه اینها باشد.
پرسش: ... پاسخ: در نتیجه ما میخواهیم بگوییم ظاهر روایات این است که در منافع غیر مستوفاة ضمان وجود ندارد و بنای عقلاء هم در این صورت که اشتباه طرفینی است، ثابت بر ضمان نیست. البته اگر مشتری اشتباه کرده و عین را قبض نموده باشد، میتوانیم بگوییم که ضامن است، اما اگر اشتباه طرفینی باشد و استفاده خارجی هم نشده باشد، بنای عقلاء بر ضمان ثابت نیست و لذا به نظر میرسد که ضمانی در کار نباشد.
پرسش: آیا در جاریه فرض منافع غیر مستوفاة وجود دارد؟
پاسخ: بله، به این معنی که میتوانسته از او استفاده بکند، ولی استفاده نکرده است. به طور متعارف جاریه منافعی دارد که در اینجا اسمی از آنها برده نشده است و این فرض هم به این صورت است که جاریه در نزد شخص نگهداری شود، بدون اینکه هیچ کاری به او ارجاع داده شود، یا مثل حیوانی که انسان هیچ استفادهای از آن نکرده باشد که در این صورت منافعش تفویت شده است. حضرت در اینجا قائل به تفصیل نشده است که آیا از تمام منافع او استفاده شده است یا نه و از همین عدم تفصیل استفاده میشود که همان استیفائی که کرده است، کافی در ثبوت ضمان است.
این بحث تمام شد.
بحث بعدی عبارت از مسئله مثلی و قیمی است. شیخ میفرمایند که «لاخلاف» در اینکه اگر مثلی تلف شد، باید شخص مثل را تحویل بدهد و تنها مخالف در این مسئله ظاهر کلام ابن جنید است.
کلام ابن جنید را هم علامه در مختلف نقل کرده و هم شهید اول در غایة المراد، منتهی ظاهراً غایة المراد نقل به معنی کرده و خلاصه کلام ابن جنید را نقل کرده است، ولی از تعبیر مفصل علامه پیداست که ایشان عین عبارت ابن جنید را نقل میکند.
علامه در مسئله ادعای اتفاق میکند که واجب است مثل داده بشود، ولی بعد میفرماید که ظاهر این است که ابن جنید مخالف با دیگران است، هر چند که کلام ایشان را توجیه میکند، اما شیخ تعبیر به ظاهر میکند و اسمی از نحوه توجیه کلام ابن جنید نمیبرد و به صورت مختصر میفرماید که به حسب ظاهر کلام ابن جنید مخالف بقیه است.
عبارت علامه اینطور است: «قال ابن الجنید: فان استهلک الغاصب العین المغصوبة کان ضامناً لها لصاحبها، إمّا أرفعُ قیمة کانت لها منذ یوم غصبها الی أن هلکت، أو المثل لها إن اختار صاحبها ذلک». یعنی غاصبی غصب کرده و بعد هم عین تلف شده است، ابن جنید میفرماید که یا باید «أعلی القیم» از زمان غصب تا زمان تلف را بدهد، یا مثلش را اگر صاحبش اختیار بکند. این عبارت ایشان است.
اطلاق این کلام اقتضاء میکند که چه در مثلی و چه در قیمی حکم اینطور باشد، زیرا ایشان اسمی از قیمی و مثل نبرده است و به طور کلی حکم را بیان کرده است و شاید بتوانیم بگوییم که با توجه به «أو اختار المثل»، قدر متیقن مثلی است، زیرا در قیمی اختیار مثل یک قدری مشکل است، اما در مثلی خیلی روشنتر میباشد. خلاصه اینکه اطلاق این عبارت شامل هر دو میشود.
پس بنابراین ایشان میفرماید که یا باید «أعلی القیم» را بدهد و یا اگر مالک اختیار بکند، مثل را بدهد. از این عبارت پیداست که دادن «أعلی القیم» در مثلی جایز است و تعیّنی ندارد که شخص حتماً مثل را بدهد.
این عبارت ابن جنید را به دو گونه میشود تأویل کرد تا مخالف مشهور نباشد: یک تأویل عبارت از بیانی است که شهید اول فرمودهاند. شهید اول عبارت ابن جنید را اینطور خلاصه کرده است که «إن تلف المغصوب دفع قیمته او مثله إن رضی صاحبه»، در عبارت شهید به جای «إن إختار صاحبه»، تعبیر به «إن رضی» شده است. شهید میپذیرد که ظاهر کلام ابن جنید بر خلاف اتفاق دیگران است، اما در توجیه کلام ایشان میفرماید که ممکن است مراد از کلام ابن جنید، فقط قیمی باشد، نه مطلق قیمی و مثلی و در صورتی که شخص قیمی را غصب بکند، یا باید قیمتش را بپردازد و یا در صورت رضایت صاحبش، مثلش را به او بدهد. البته خود ایشان میفرمایند که این مسئله در قیمی مورد بحث است که آیا در قیمی میشود مثل را داد یا نه؟ مشهور میگویند که در قیمی، قیمت تعیّن دارد، ولی محقق در بعضی از کلماتش در شرایع، میفرماید که در قیمی هم باید مثل داده بشود. خلاصه به تأویل شهید میتوانیم بگوییم که مراد از کلام ابن جنید این است که در مغصوب قیمی، اگر مالک راضی به مثل شد، غاصب میتواند مثل را به صاحب مال بدهد.
این توجیه شهید نسبت به کلام ابن جنید است که با این توجیه کلام ایشان مخالف مشهور نخواهد بود و بحث راجع به قیمی خواهد بود.
توجیه دیگر کلام ابن جنید به این صورت است که بگوییم شخص مخیر بین احد الامرین است و «أو» در عبارت ایشان برای تخییر است و طبق این عبارت اگر مالک طرف مقابل را مخیر بین پرداخت «أعلی القیم» و مثل بکند، طرف مقابل هم با توجه به رضایت مالک میتواند یکی از این دو را اختیار بکند و دیگران هم میگویند که اگر صاحب مال راضی به یکی از این دو باشد، هر کدام که داده شود، کافی است، ولی اگر صاحب مال راضی نشد، تکلیف چیست؟ این امکان وجود دارد که مالک راضی به یکی از این دو نشود و در چنین صورتی مشهور قائل به مثلی هستند و مثلی تعیّن دارد، ولی تکلیف بر اساس کلام ابن جنید روشن نیست.
خلاصه اینکه اگر اینطور هم معنی بکنیم، کلام ایشان خلاف مشهور نخواهد شد و قابل تطبیق بر نظر مشهور خواهد بود، ولی معلوم است که این توجیه خلاف ظاهر است، زیرا تکلیف در صورت عدم رضایت مالک بیان نشده است و این مسئله مورد اجمال است که در صورت عدم رضایت مالک، شخص چه تکلیفی دارد. آیا مطلقاً تخییر وجود دارد، یا اصلاً تخییر نیست، یا در یکی تخییر است و در دیگری تعیین؟ خلاصه این عبارت با این تأویل اجمال دارد و چیزی از آن در نمیآید.
پس اینکه بگوییم مراد از کلام ایشان تخییر است، خلاف ظاهر است و علامه هم میفرماید که این عبارت مشعر بر این است که احد الامرین واجب است و بنده اینطور تصور میکنم که مراد از مشعر بودن بر وجوب احد الامرین، وجوب تعیینی است و اگر صاحب مال بگوید: مثل را بده، حتماً باید مثل داده شود، چه قیمی باشد و چه مثلی. اگر شخص بخواهد «أعلی القیم» را بدهد، چه مالک راضی باشد و چه راضی نباشد، چون قیمتش بیشتر از خود عین مغصوبه است، احسانی است و همین کفایت میکند، اما اگر شخص بخواهد مثل را بدهد، باید مالک راضی باشد.
علامه میخواهد بگوید که ظاهرش تعیّن احدهماست، نه علی نحو التخییر، یعنی اگر صاحبش گفت: مثل را بده، باید مثل را بدهد و اگر صاحب مال کاری نداشت، «أعلی القیم» تعیّن دارد و شخص باید آن رابدهد. علامه میفرماید که ظاهرش عبارت از این است، ولی میشود معنای دیگری هم برای این عبارت بیان کرد.
به هر حال ظاهر عبارت ابن جنید بر خلاف نظر مشهور است که در مثلی قائل به تعیّن مثل هستند.
پس خلاصه حمل بر تخییر و امثال آن، یا حمل بر خصوص قیمی کردن، خلاف ظاهر کلام ایشان است ولذا شیخ هم میفرمایند که ظاهر کلام ایشان مخالف مشهور است، شهید اول هم همینطور فرموده است، علامه هم همین را فرموده است، منتهی علامه تعبیر به «یشعر» کرده است که تقریباً به معنای «یظهر» است و هر دو یک اصطلاح میباشند.
پس در این مسئله بجز ابن جنید مخالفی وجود ندارد.
بحث بعدی در معنای مثلی است.
در کلمات عدهای از بزرگان از جمله شیخ و ابن زهره و ابن ادریس و محقق و علامه و تلمیذ محقق - که عبارت از فاضل آبی در کاشف الرموز است - مثلی اینطور تفسیر شده است که: مثلی چیزی اس که بعضی از اجزاء آن با بعضی از اجزاء دیگرش متساوی القیمة باشند. مثلاً یک مقدار گندم در اینجا وجود دارد که عنوان حقیقت گندم بر آن صدق میکند، یک مقدار گندم هم در جای دیگر وجود دارد که اینها از جهت قیمت متساوی هستند.
ابتداءً به نظر میرسد که یک اجمال و ایهامی در این کلام باشد به این صورت که به اقتضاء این عبارت بین کم و زیاد مثلی از جهت قیمت فرقی وجود نداشته باشد، مثلاً یک خروار گندم در اینجاست، دو خروار هم در آنجاست و حقیقت گندم بر هر دو صدق میکند و این دو با هم متساوی القیمة هستند، در حالی که در مثلی چنین چیزی نیست و همانهایی که مثال زدهاند، بین کم و زیاد مثلی از نظر قیمت قائل به فرق شدهاند.
ایشان در توجیه این اجمال میفرمایند که مقصود از تساوی قیمت این است که قیمت بالنسبة بین اجزاء مساوی باشد، مثلاً اگر یک قسمت صد برابر قسمت دیگر بود، قیمتش هم به همین نسبت صد برابر باشد، اگر دو برابر بود، قیمتش هم دو برابر باشد و..
اما جواهرات و امثال آن مثلی نیست و این طور نیست که قیمت یک مثقال جواهر دو برابر قمیت نیم مثقال جواهر باشد. یا اینطور نیست که قمیت الماس یک مثقالی دو برابر قیمت الماس نیم مثقالی باشد. گاهی اوقات با نصف شدن الماس، قیمت آن به یک صدم تنزل پیدا میکند و خلاصه اینکه اینها مثلی نیستند و قیمیاند.
موضوع: تعریف مثلی - اصلی اولی در مثلی و قیمی
برای «مثلی» تعاریف زیادی بیان شده است، ولی آنچه که از «مثلی» مرتکز میباشد، عبارت از جنسی است که در صورت تلف شدنش، به حسب نوع، تهیه مماثل آن مشکل نباشد، ولی در صورتی که مماثلِ آن جنس نادر باشد و تهیه آن مشکل باشد، به آن «قیمی» گفته میشود. آنچه که ارتکازاً به نظر میرسد، عبارت از این مطلب است. مثلاً کتابهای خطی - که از اشیاء نادر بوده و تهیه مشابه آن مشکل است - قیمی به حساب میآید، اما کتابهای چاپی که مماثل آن فراوان است و میتوان مشابه آن را تهیه کرد، مثلی میباشد.
بنابراین اگر کسی کتاب خطی را تلف بکند، با توجه به اینکه پیدا کردن مشابه آن بسیار مشکل است، باید قیمت آن را محاسبه و به صاحبش بپردازد.
این ظاهر کلمات است و همانطور که نوشتهاند، کلمه مثلی و قیمی به این عنوان در جایی از کتاب و سنت و امثال آن واقع نشده است. البته در کتاب کلمه «مثل» واقع شده است که بعداً هم به آن تمسک خواهد شد، ولی تعبیر به «مثلی» با وجود یاء نسبت که بر یک گروه از کالاها اطلاق شود، وجود ندارد.
در این مسئله اجماع یا شبیه اجماع وجود دارد و مخالفت ابن جنید هم خیلی مضر به این اجماعات نیست، ولی چون در تفسیر مثلی اختلاف وجود دارد، اگر بخواهیم اجماعی ثابت بشود، به فرمایش شیخ باید اول مصادیق مورد بررسی قرار بگیرد تا ببینیم که چه چیزهایی مورد اتفاق است.
با توجه به اینکه هر کس بر اساس ارتکازات خود به تفسیر مثلی پرداخته است و نسبت به این تفسیرات هم نقض و ابرام وجود دارد، با قطع نظر از بررسی مصادیق نمیتوانیم اجماعی ثابت بکنیم.
برخی از موارد مورد تردید اشخاص است، برخی هم مورد اختلاف است و انسان باید به آنچه که مورد اتفاق است، اخذ بکند و اینکه در موارد مشکوکه آیا شخص مخیر است یا نه، بحث مفصل دیگری است، ولی بحث ما در اینجا عبارت از این است که آیا اجماع به طور کلی حجت است یا نه؟
آنگونه که از بیان مرحوم آقای بروجردی رضوان الله علیه استفاده میشود، عبارت از این است که اگر یک اتفاقی در اصول مسائل باشد که متلقاة از من سبق تا زمان معصوم باشد، در این صورت این اجماع حجت است و حتی اگر شهرت هم به این صورت باشد، معتبر است. به عبارت دیگر اگر انسان بفهمد که یک مسئله اصلی، نه فرعی، در زمان معصوم مطرح و مورد قبول اصحاب بوده است یا شهرت قوی بر این مطلب بوده است، از این مطلب میتوانیم امضاء و تقریر شارع و معصوم و حجیت این اجماع یا شهرت را استفاده بکنیم.
ولی در فروع مسائل اینطور نیست که به مرور زمان و تدریجاً عنوان و مورد بحث قرار گرفته است و نمیتوانیم اتصال این فروعات به زمان معصوم را درست بکنیم. و اما قاعده لطف و امثال آن هم مورد قبول علمای متأخر نمیباشد و خلاصه اینکه عمده در حجیت اجماع این است که به تقریر معصوم برسیم و در مسائل تفریعی مشکل است که ما بگوییم این مسئله فرعی از ابتدای زمان معصوم مطرح بوده است.
البته بعضی از فروعات در روایات وارد شده است و انسان میتواند بفهمد که این فرع مورد قبول معصوم بوده است یا نه، اما نسبت به عنوان شدن برخی از فروع شک داریم و در روایات هم اسمی از آنها برده نشده است و لذا نمیتوانیم در چنین مسائل و فروعی اتفاق اصحاب در زمان معصوم را کشف بکنیم، یا شهرت معتنیبه بین اصحاب در زمان معصوم را کشف بکنیم.
لذا شیخ با چند بیان میفرماید که اصل اولی در اشیاء مثلی بودن است و بنا بر بنای عقلاء، در صورت امکان حتی قیمیات هم باید مثلی باشد. البته ایشان در ادامه میفرمایند که فتوایی مطابق این مطلب وجود ندارد و ما نباید چنین چیزی را بگوییم و هر چند که بر اساس دلیل ابتدایی باید همه چیز را مثلی حساب کنیم، ولی قائلین به قیمی، همان قیمت را کافی میدانند.
پس بنابراین با توجه به اینکه اجماعات نسبت به فروع متأخر بوده و در کتب اصلی به آن اشاره نشده است، به نظر میرسد که باید طبق قواعد عمل بشود، مگر اینکه روایتی در مسئله وجود داشته باشد که این قاعده را تخصیص بزند یا نفی بکند.
پرسش: ... پاسخ: بحث ما ربطی به شهرت روایی و فتوایی ندارد، بعضی از اشخاص از روایت یک چیزی فهمیدهاند و برخی دیگر هم - که در اقلیت هستند - چیزی دیگری فهمیدهاند و لازم نیست که شهرت روایی هم باشد و ربطی به شهرت روایی ندارد و مربوط به کیفیت استنباط اشخاص است، اکثریت یک طور استنباط کردهاند، اقلیت هم طور دیگری استنباط کردهاند، حال اینکه منشأ استنباط اکثریت روایت است، یا شهرت روایی است یا بنای عقلاء است یا چیزی دیگر، ربطی به بحث ما ندارد.
پس بنابراین در صورتی که شک در این مطلب داشته باشیم که باید مثل داده شود یا قیمت، باید ببینیم که طبعاً قاعده چه چیزی را اقتضاء میکند و نمیتوانیم با اجماع تمسک کنیم.
در قیمیات، آنچه که انسان میفهمد این است که اگر یک شیء قیمی مانند یک نسخه خطی قدیمی تلف شد، چون مشابه آن نادر است، در صورتی که شخص ضامن یک نسخه مانند همان نسخه تلف شده را داشته باشد و مالک نسخه تلف شده هم همان را مطالبه بکند، طبق بنای عقلاء باید همان نسخه را به او بدهد و نمیتواند بگوید که پولش را به تو میدهم و صاحب نسخه تلف شده حق دارد که آن نسخه دوم را مطالبه بکند، زیرا مشکلی در تهیه کردن مثل در اینجا وجود ندارد، ولی اینکه نسخه خطی قیمی بوده است، نه مثلی.
پرسش: ... اگر صاحب نسخه تلف شده، یک خصوصیت خاصی را ادعاء کرده و مثلاً بگوید: این نسخه من به دست شخص خاصی تبرک شده بود، چطور است؟
پاسخ: دیگر در آن صورت مشابه نخواهد داشت و به ملاحظه تبرک بودن یک قیمت بالایی هم خواهد داشت مثل چیزی که به دست معصوم تبرک شده باشد که موجب بالا رفتن قیمت آن چیز میشود.
ما میگوییم که اگر یک شیئی مشابه داشت، ولو اینکه از نظر جنس نادر باشد، شخص میتواند مثل را مطالبه بکند، هر چند که قیمی باشد و به ندرت پیدا میشود، ولی الان تهیه کردنش مشکل ندارد و باید همان مثل بدهد.
پرسش: اگر مالک قیمش را خیلی زیاد بگوید چطور است؟
پاسخ: اگر مشابه و مماثل داشت و تهیه کردنش مشکل نبود، باید همان را بدهد و این مقدم بر قیمت است.
خلاصه اینکه شیخ در اصل کلی مسئله، دو بیان دارند: یک بیان عبارت از این است که اگر کسی چیزی را تلف کرد، وظیفهاش جبران آن شیء است و باید اقرب به تالف را تهیه بکند، تا آن شیء جبران شود و قهراً مثل در مالیت و جنس نسبت به قیمت، اقرب به تالف است. پس بنابراین جبران علی وجه الاطلاق - که عرف هم به آن تکیه میکند - عبارت از این است که به سراغ آنچه که به تالف نزدیکتر است برویم، نه آنچه ابعد از تالف است و قهراً اگر تالف قیمی هم باشد، در صورتی که تهیه مثل مشکل نباشد، باید همان مثل را تحویل بدهد.
شاهد بر اینکه تعبدی در این مسئله وجود ندارد و تعیین نوع ضمانات به عرف متعارف واگذار شده است، این است که در روایات معصومین علیهم السلام هیچ اشارهای به دادن قیمت یا مثل نشده است و این موضوع به خود مردم واگذار گردیده است و پیداست که احتیاجی هم به تعیین مثل یا قیمت در ضمانان نبوده است و مردم خودشان میدانند که به چه شکلی باید جبران بکنند.
قهراً در صورت بودن اقرب به تالف، همان مقدم است و در نتیجه مثل بر قیمت مقدم خواهد بود. این فرمایش شیخ است.
مطلب دیگر استدلال شیخ طوسی به آیه فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ است. ایشان میفرماید که مفاد آیه اعتداء این است که اگر کسی ظلمی به شما کرد و مثلاً مال شما را از بین برد - که یکی از مصادیق ظلم است - شما هم مثل همان چیزی را که اعتداء شده را باید بگیرید.
شیخ طوسی میفرماید که در مثلیات، جنسی را باید داد که شبیه به «ما اعتدی» باشد و در قیمیها هم چیزی را که از نظر قیمت شبیه به آن باشد. ایشان به این مطلب استدلال کرده و میفرماید که ما از آیه میتوانیم فرق بین مثلی و قیمی را استفاده بکنیم.
بعد هم ایشان میفرمایند که بعضی به استدلال به آیه فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ اشکال کرده و گفتهاند که معنای این آیه عبارت از این است که شما نباید از حدّ تجاوز بکنید و اگر قصاص میکنید، به همان مقدار معین شده قصاص بکنید و از حدّ تجاوز نکنید. مراد از «بمثل ما اعتدی» مقابل «تجاوز عن الحدّ» است و نمیتوانیم بر ما به ازاء جنس یا از جنس دیگر بودن را از این آیه استفاده بکنیم.
آیه میفرماید که شما نباید از حدّ قبلی تجاوز بکنید و لو اینکه جنس آنچه میدهید، غیر از جنس تلف شده باشد و اگر مثلاً کسی خانه کسی را تلف کرد و زمینی هم داشت که ارزشش معادل آن خانه بود، اشکالی ندارد که این زمین به جای آن خانه داده شود، هر چند که جنس این دو یکی نباشد و خلاصه اینکه از این آیه استفاده نمیشود که حتماً باید جنس همان شیء داده شود و اگر عرفاً تجاوز بر آن گفته نشود، کفایت میکند.
بنابراین اگر مشابه هم نبود، ولی از نظر قیمت همان مقدار بود، در مقام تدارک کفایت میکند و شیخ هم بعداً میفرماید که «فیه نظر» و وارد بحثهای دیگر میشود.
آقایان این مسئله را بررسی کنند که اگر ما شک در تعیّن مثل یا قیمت داشتیم، چه تکلیفی داریم؟ آیا تخییر است، یا تعیین است؟
بحث دیگر هم این است که قاعده اولیه در اینجا چیست که باید مورد بحث و بررسی قرار بگیرد.
موضوع: حکم شک در مثلی و قیمی
بحث در حکم موردی است که شک در مثلی بودن یا قیمی بودن تالف داشته باشیم.
شیخ در این مسئله تصوری دارد که بعضی دیگر مانند مرحوم آقا سید محمد کاظم، این تصور را نکردهاند. شیخ مسئله را ثلاثی الاحتمال قرار داده است، به این صورت که انسان شک در این دارد که آیا تکلیف او تعییناً ادای مثل است، یا تعییناً ادای قیمت است، یا اینکه مخیر بین ادای قیمت و مثل است.
شیخ اینطور تصور فرموده است، ولی مرحوم سید و بعضی دیگر از آقایان در کتابهایی که نوشتهاند، مسئله را ثنائی الاحتمال فرض کردهاند به این صورت که یا تعیّن مثل است و یا تعیّن قیمت.
البته مناسب این بود که هم بر فرض ثلاثی و هم بر فرض ثنائی مسئله مورد بحث قرار بگیرد، زیرا ممکن است که کسی مردد بین سه احتمال باشد و احتمال تخییر را هم بدهد، ولی در نزد شخص دیگری احتمال تخییر مندفع باشد و در نظرش تخییری در کار نباشد و تردید شخص بین تعیّن مثل و تعیّن قیمت باشد.
مرحوم آخوند در حاشیه نسبت به هر دو جهت بحث کرده است.
اما علت اینکه شیخ مسئله را ثلاثی الاحتمال مورد بحث قرار داده و بعضی از آقایان توجه به این نکته نکردهاند، این است که منشأ این احتمالات، اختلاف اقوال است و بر اساس اختلاف در اقوال احتمالات مختلف مطرح میشود.
شهید اول در غایة المرام میفرمایند که در مثلی لازم است که مثلش داده شود و در قیمی هم مشهور قائل به این هستند که قیمت داده شود، اما بعضیها میگویند که در قیمی هم اگر مثل داده شود، کفایت میکند و شخص در قیمی مخیر بین قیمت و مثل است. خلاصه اینکه ایشان میفرمایند که علی قولِ شخص در قیمی مخیر بین مثل و قیمت است.
به تعبیر مرحوم آخوند ممکن است که اینطور به نظر آید که در قیمی ادای قیمت از باب ارفاق است، والا اصل اولی طبق قواعد اقتضاء میکند که مثل داده بشود، منتهی چون تهیهی مثل در قیمیات سخت است، شارع ارفاق کرده و گفته است که شخص میتواند قیمت تالف را بدهد.
اصل کلی در باب حرج هم عبارت از این است که نسبت به ترک حرج رخصت وجود دارد، نه اینکه الزام به این مطلب باشد که حتماً باید شخص امر حرجی را ترک بکند و در نتیجه اگر شخص مرتکب امر حرجی بشود، هیچ اشکالی وجود نخواهد داشت. مثلاً اگر شخص بخواهد در زمستان با آب سرد وضو بگیرد، هر چند این کار حرجی است، ولی اشکالی ندارد و چه بسا شاید این کار حرجی ثواب هم داشته باشد.
البته آقای نائینی مدعی است که اجتناب از حرج عزیمة است و لازم است که انسان از امر حرجی اجتناب بکند، ولی نوعاً آقایان در امر حرجی قائل به رخصة هستند، نه اینکه اجتناب از امر حرجی عزیمة و فرض و واجب باشد.
به هر حال یکی از احتمالات در این مسئله - که قائل هم دارد و شهید اول هم ذکر کرده - احتمال تخییر است و ما باید ببینیم که در اینجا کدام یک از این سه احتمال تکلیف ماست.
سید در حاشیه میفرمایند که در ضمان ید و سایر ضمانها دو احتمال وجود دارد: یک احتمال این است که عین آن چیزی که تلف شده است، بر عهدهی شخص میآید، منتهی در عالم اعتبار و خود عین به صورت اعتباری بر عهدهی شخص میآید، [1](1)یک احتمال هم این است که بگوییم: عین به عهده نمیآید، بلکه همان چیزی که وسیله برای جبران عین تالف است، به گردن شخص میآید.
سید میفرمایند [2] (2)که اگر عین به گردن شخص بیاید، باید بر اساس قاعدهی اشتغال یقین پیدا بکند که آن عین از گردن او ساقط شده است و قهراً در اینجا باید شخص مطابق احتیاط عمل بکند و احتیاط اقتضاء میکند که شخص آنچه که مرضی مالک است را انجام بدهد و او را راضی بکند.
1) . ایشان این قسمتی را که ما عرض کردیم، ندارد، ولی شیخ در اولِ بحث ضمان وقتی «لایضمن» را شروع میکند، میفرماید که با «علی الید» همین به عهدهی شخص میآید، اگر دین باشد، به عهده میآید، اگر عین هم باشد، به عهدهی شخص میآید و خلاصه اینکه خود آن چیزی را که اخذ کرده است، به عهدهی شخص میاید.
2) ایشان هم در اینجا ثنائی فرض کرده، نه ثلاثی
اما بنا بر این احتمال که عین مأخوذ به گردن انسان نمیآید، بلکه مثل یا قیمت بر گردن انسان میآید، بر اساس قاعدهی علم اجمالی و وجود متباینین، باید احتیاط رعایت شود.
ایشان بنا بر این احتمال که عین بر عهدهی شخص ضامن باشد، فرمود که در صورت شک در خروج عین از عهده، طبق اقتضاء قاعدهی اشتغال باید شخص احتیاط بکند، ولی استصحاب هم اقتضاء میکند که عین بر عهدهی شخص باقی باشد.
به عقیدهی ما استصحاب بر اصلِ مخالف، حکومت دارد، اما در جایی که اصل، موافق با استصحاب باشد، اشکالی در جریان هر دو وجود ندارد و میتوانیم هر دو را جاری کنیم.
استصحاب بر اصول غیر تنزیلی مخالف مثل قاعدهی برائت و امثال آن حکومت دارد، اما اگر اصل، موافق با استصحاب باشد، اشکالی در جریان هر دو وجود نخواهد داشت. ما قبلاً هم عرض کردیم که استصحاب طهارت نسبت به قاعدهی طهارت حاکم و محکوم نیستند، بلکه هر دو جاری هستند، بخلاف استصحاب نجاست و قاعدهی طهارت که نسبت بین این دو نسبت حاکم و محکوم است و استصحاب نجاست بر قاعدهی طهارت مقدم است. حالت سابقه نجس بوده است و الان نمیدانم که نجاست زایل شده است یا نه؟ اینجا جای جریان استصحاب بقای نجاست است، نه قاعدهی طهارت. این در جایی است که استصحاب و اصل مخالف هم باشند، اما در جایی که هر دو موافق هم هستند، هر دو جاری میشود. این مطالب مکرر مطرح شده است و لزومی ندارد که بیش از این به آن بپردازیم.
خلاصه سید اینطور میفرمایند و یک بحث دیگر در این است که آیا در جایی که نمیدانیم عهدهی انسان از چیزی فارغ شده است یا نه، قاعدهی اشتغال جاری میشود یا نه؟ قاعدهی اشتغال که که جریانش در صورت شک در سقوط است، آیا در اینجا جاری میشود یا نه؟
سید میفرماید که بر این اساس که یک چیزی در عهدهی شخص است، قاعدهی اشتغال حکم میکند که انسان باید ما فی العهده را ساقط بکند و اگر استحصاب هم حجت نباشد، این قاعده، یک قاعدهی عقلی است که انسان باید چیزی را که در عهدهاش قرار گرفته است را زمین بگذارد.
شیخ هم ابتداء برائت را جاری میکند، ولی بعد قائل به جریان احتیاط میشود.
طبق فرمایش شیخ، مسئله دائر مدار بین تعیین و تخییر است که آیا من مخیّر بین احد الشیئین هستم، یا یکی از این دو معیناً بر عهدهی من میباشد.
شیخ دوران را بین تعیین و تخییر قرار داده و ابتداء میفرماید که باید برائت را جاری بکنیم، ولی بعد قائل به جریان اشتغال میشود. مبنای ایشان در اصول هم اشتغال است.
بحث در این است که وقتی مبنای شیخ عبارت از این است که خود عین به ذمهی شخص میآید، چرا سراغ دوران بین تعیین و تخییر رفته و نفرموده است که این عین به ذمهی شخص آمده و وقتی چیزی به عهدهی انسان آمده است، باید به حکم عقل آن را خالی کند.
سید این تعبیر را فرموده است، ولی شیخ به آن اشاره نکرده است و شاید علتش عبارت از این باشد که مبنای شیخ این است که امر وضعی، منتزع از احکام تکلیفیه است. عهدهداری که امری از اموری وضعی است، منتزع از وجوب ادای مثل یا قیمت یا خود عین است، منتهی اگر شخص شرایط تکلیف را داشت، قدرت داشت، بالغ بود و سایر شرایط تکلیف را داشت، آن را اداء میکند. پس بنابراین از یک امر تعلیقی تکلیفی، حکم وضعی انتزاع میشود و چون اینطور شد، در نتیجه اصل مسئله به مطلب برگشت میکند که در دوران امر بین تخییر و تعیین، برائتی بشویم یا احتیاطی. لذا شیخ بر اساس عهدهداری بحث نمیکند و همین مطلب را میگوید که آیا شخص مخیر است، یا معین؟ بعد هم میفرماید که ما برائتی میشویم. شیخ در ابتداء برائت را تقریب میکند و ظاهراً در تعبیر ایشان یک مسامحهای وجود دارد، زیرا ایشان میفرماید: در صورت شک در اشتغال ذمه به مقدار زائد بر آنچه که شخص اختیار کرده است، اصل بر عدم اشتغال ذمه و برائت است.
معنای این فرمایش ایشان عبارت از این است که ایشان مسئله را به صورت اقل و اکثر فرض کرده است و آن مقداری که شخص اداء کرده است، مفروض و واجب بوده است و نسبت به مقدار اضافه شک دارد که واجب است یا نه که جریان برائت، قائل به عدم اشتغال ذمه نسبت به مقدار زائد میشویم.
این معنای فرمایش ایشان است، در حالی که مفروض کلام این چنین نیست و احتمال دارد آنچه که شخص به طرف مقابل تحویل داده است، مباین با مطلوب باشد، نه اینکه آنچه تحویل داده شده است، مقداری از مطلوب باشد و در مقدار زائد برائت را جاری بکنیم.
البته میتوانیم فرمایش شیخ را اینطور توجیه بکنیم که به طور کلی در دوران امر بین تعیین و تخییر یک بحثی وجود دارد که اصلش ناشی از این است که خود تخییر را به چه معنایی بگیریم.
وقتی گفته میشود که واجب، مخیر بین این شیء و آن شیء است، سه نظریه در معنای تخییر وجود دارد: یک نظریه عبارت از این است که تخییر همان واجب تعیینی مشروط باشد. یک واجب، واجب تعیینی است و شخص باید آن را بجا بیاورد که به چنین واجبی، واجب تعیینی گفته میشود. یک نوع دیگر از واجب، واجبی است که اگر عِدل آن را بجا نیاوردی، باید این را بجا بیاوری و این واجب تخییری است، به این معنی که این امر، واجب است به شرط ترک طرف دیگر. این واجب، واجب تخییری خواهد بود.
به این تعریف واجب تخییری این اشکال عقلی را کردهاند که اگر واجب تخییری به واجب مشروط برگردد، در صورت بجا آوردن هر دو، عمل واجب بجا آورده نشده است، زیرا شرط واجب، عبارت از ترک دیگری بوده است که این شرط حاصل نشده است. یا اگر هیچکدام را بجا نیاوردیم، باید دو عقاب وجود داشته باشد، چون شرط وجوبِ هر دو، حاصل شده است و هر دو واجب، فعلی شده و ما با دو حکم فعلی مخالفت کردهایم که در نتیجه دو عقاب متوجه ما خواهد شد، در حالی که در ترک واجب تخییری فقط یک عقاب وجود دارد و با بجا آوردن هر دو کار، امتثال حاصل شده است. بنابراین ما نمیتوانیم به نحو واجب مشروط قائل به تخییر بشویم.
مرحوم آخوند در بیان معنای تخییر میفرماید که هر دو امر واجب است، هم این واجب است، هم آن واجب است، منتهی ما دو گونه واجب داریم: یک نحوه واجب به این صورت است که فقط با اتیان آن تکلیف ساقط میشود، یک نحوهی واجب هم به این صورت است که بدون اتیان آن و با اتیان بدل هم تکلیف ساقط میشود. پس ما دو سنخ وجوب داریم، نه اینکه به نحو واجب مشروط باشد تا آن اشکالات وارد گردد. نحوهی وجوب در تخییر به گونهای است که به بدل هم اکتفاء میتوان کرد. مرحوم آخوند قائل به این است که سنخ وجوب در تخییری با سنخ وجوب در تعیینی مباین است.
یک معنای ثالثی هم بیان شده است که ظاهراً آقای خوئی هم همین معنی را انتخاب کرده است. این معنی عبارت از این است که مأموربه جامع بین دو شیء است و حصول این مأموربه گاهی به حصول هر دو طرف است و گاهی هم به وجود یک طرف و بالأخره این جامع حاصل میشود و حصولش هم یک ثواب دارد که مربوط به جامع میباشد.
پرسش: منظورتان از جامع احدهماست؟
پاسخ: بله، احد الشیئین یک جامعی است که دو مصداق دارد: یک مصداقش این است و مصداق دیگرش هم آن است.
و اگر شخص هیچکدام را انجام نداد، جامع را ترک کرده است و با ترک این واجب، یک عقاب متوجه او خواهد بود.
اگر هر دو را هم بجا آورد، واجب را اتیان کرده است و آن اشکال واجب مشروط در اینجا وارد نخواهد بود.
در تقریب اول شیخ که راجع به وجوب و عدم وجوب زائد بر مختار شخص بود، این احتمال وجود دارد که ایشان میخواهد ادعاء بکند که جامع قدر بین تخییر و تعیین قدر مشترک است و مازادش هم مشکوک میباشد و در اینجا هم شخص قصد کرده است که جامع را بجا بیاورد و نسبت به خصوصیت مشکوک هم اقتضاء قاعدهی برائت در اقل و اکثر این است که مقدار مشکوک غیرمنجز است، بخلاف جامع که معلوم و منجز است.
آقای نائینی در اینجا مطلبی دارند که آقای خوئی هم آن را عنوان کرده است، در حالی که احدی به این مطلب قائل نشده است و احتمال چنین چیزی هم وجود ندارد.
ایشان فرموده است که در ضمانات، شخص ضامن مالیت شیء است. مالیت شیء به معنای ارزش شیء است. به عبارت دیگر وقتی یک شیء تلف شد، شخص ضامن مالیت و ارزش آن شیء است و ارزش آن شیء به عهدهی شخص ضامن است.
احدی به این معنایی که ایشان میفرمایند، قائل نشده است، مثلاً اگر انسان فرش یک دهاتی و شخص بیسواد را تلف کرده باشد، آیا میتواند برای جبران آن یک جواهر به ارزش آن فرش را به او بدهد؟! آیا ضامن میتواند بگوید که این جواهر را برای جبران فرشی که تلف شده است، قبول کن و مالک هم حق نداشته باشد که قبول نکند؟!
هیچ کس قائل به چنین چیزی نشده است و ضامن باید قیمت یا مثل آن را بدهد و اینطور نیست که برای جبران شیء تلف شده هر چه که دلش بخواهد به مالک بدهد.
آقای نائینی خیلی روی این مطلب بحث کرده و به این طرف و آن طرف زده است، در حالی که چنین چیزی در کار نیست و اگر بگوییم که شخص ضامن مالیت اشیاء است، مراد نقدین است. آقای خوئی هم این مطلب را ردّ کرده است، ولی اصلاً جایی برای عنوان کردن این مطلب وجود ندارد.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: حکم شک در مثی و قیمی (دوران امر بین تخییر و تعیین)
اگر تصور تخییر به نحو واجب مشروط در مقابل واجب تعیینی باشد، قهراً در اینجا که امر مشتبه بین تعیین و تخییر است، چون امر مشروط به ترک دیگری است، اگر تعیین را انتخاب بکند، امر دارد، اما در صورتی که دومی را بجا بیاورد، امر نداریم و جریان اصل برائت بر اساس این مبنی، خیلی ساده است مثل جایی که ابتداءً نمیدانیم تکلیفی وجود دارد یا نه. مثلاً ما نمیدانیم که امر به اکرام زید علی نحو التعیین است، یا امر به اکرام زید با ترک اکرام عمرو است. ما نمیدانیم که امر به اکرام زید، امر تخییری است یا امر تعیینی. در صورتی که امر علی نحو التخییر باشد، واجب مشروط است و در صورتی که امر علی نحو التعیین باشد، واجب مطلق است. اگر واجب مشروط به ترک اکرام عمرو باشد و ما عمرو را اکرام بکنیم، امری در کار نیست و نسبت به زید هم نمیدانیم که آیا امر تعیینی دارد یا نه و چون ابتداءً نمیدانیم که زید امر دارد یا نه، اصل برائت را جاری میکنیم. به عبارت دیگر اینجایی که نمیدانیم امر تعیینی است یا تخییری، مانند شک ابتدائی است، زیرا اگر امر تخییری باشد، زیرا امر مشروط به ترک عِدل دیگر است، در شک نسبت به امر تعیینی هم مانند مصادیق غیر اقل و اکثر برائت جاری میشود.
و اما بر اساس مبنای مرحوم آخوند که میفرماید واجب مشروط نیست، واجب تعیینی هم نیست، بلکه هر کدام از طرفین یک سنخی از وجوب هستند و اگر شخص یکی از این دو را بجا آورد، دیگری ساقط میشود و اینطور نیست که امر به جامع تعلق گرفته باشد یا واجب مشروط باشد، بر اساس این مبنی اگر ما شک کردیم که به نحو واجب تعیینی است یا نه نحو واجب تخییری، اصل وجوب بر ذمهی شخص قطعی است و فقط نمیدانیم که آیا با اکرام به یکی از زید و عمرو، وجوب ساقط میشود، یا به نحو تعیین است. در نتیجه شک ما در این است که آیا با اکرام عمرو، امری که متوجه زید شده است، ساقط میشود یا نه؟ امر متوجه اکرام زید شده است، اما شک داریم که سقوط این امر به چه نحوی میباشد.
مقتضای اصل در شک در سقوط عبارت از اشتغال است نه برائت. البته اختلاف در انظار موجب اختلاف در نتایج میشود، ولی ممکن است کسی بگوید که منشأ شک در سقوط، شک در ثبوت است و اگر نسبت به شک در ثبوت اصلی جاری نشد، آن وقت میتوانیم قاعدهی اشتغال را جاری کرده و بگوییم که باید شخص احتیاط بکند، اما در اینجا شک ما در این است که امر تعیینی است یا تخییری و این را هم میدانیم که امر تعیینی یک نحوه تضیّق خاصی دارد که در امر تخییری چنین تضیّقی وجود ندارد و حدیث رفع هم هر چیزی را که ضیق و کلفت است را بر میدارد و بر همین اساس با توجه به اینکه امر تعیینی یک کلفت و ضیق زائدی دارد، حدیث رفع آن را بر میدارد. پس بنابراین اگر کسی قائل به این باشد که حدیث رفع تضییق را بر میدارد، أی تضییقٍ کان، این تضییق را هم بر میدارد و قهراً منشأ شک در سقوط، شک در ثبوت خواهد بود که با حدیث رفع میگوییم که چنین تضییقی به حکم شرع در کار نیست و قهراً تکلیف ساقط میشود و لازمهی رفع تضییق عبارت از سقوط است.
پرسش: ... پاسخ: امر قطعاً متوجه به هر دو شده است، ولی نمیدانیم که این امر، امر تعیینی است - که ضیق دارد - یا امر تخییری است که این ضیق را ندارد و ما میگوییم که آن ضیق برداشته شده است.
پرسش: ما بعد از بجا آوردن عدل تخییر شک کردیم که آیا این امر تخییری یا تعیینی؟
پاسخ: نه، از اول نمیدانیم که تعیینی است یا تخییری و بنابراین ضیق برداشته میشود و مشکلی وجود ندارد.
مطلب دیگر عبارت از این است که ما دیروز یک اشتباهی کردیم و منشأ این اشتباه هم کلام شهید اول در غایة المراد بود. غیر از مرحوم آخوند، سایر آقایان در حاشیه بحث کردهاند که در اینجا مسئلهی دوران امر بین متباینین است و مسئلهی تعیین و تخییر در اینجا اصلاً مطرح نیست و بعد هم به شیخ اشکال کردهاند که چرا ایشان در اینجا مسئلهی تعیین و تخییر را آورده است؟!
ما عرض کردیم که از کلام غایة المراد اینطور استفاده میشود که این مسئله خلافی است و بعضیها بر خلاف مشهور قائل به این هستند که در قیمیات، شخص مخیر بین مثل و قیمت است و هم میتواند مثل را بدهد و هم میتواند قیمت را بدهد.
مرحوم آخوند هم البته میفرمایند که یک تصوری در باب قیمیات هست که دادن قیمت از باب ارفاق است والا اگر کسی مثل را بدهد، مجزی است و شاید بهتر هم همین باشد که مثل را بدهد که قهراً با این حساب احتمال تخییر در مسئله میآید که نمیدانیم مثل تعیّن دارد، یا قیمت.
منتهی ما دیروز بجز مرحوم آخوند به غایة المراد هم این قول را نسبت دادیم که کلام شهید اول برای ما مفهوم درستی ندارد. ایشان عبارت ابنجنید را اینطور نقل میکند که «إن تلف المغصوب دفع قیمته أو مثله إن رضی صاحبه»، بعد هم خودش میفرماید که «و لعلّه یرید به القیمی»، یعنی در این مسئله که راجع به مغصوب تلف شده است، مقصود ظاهراً مغصوبِ قیمی است.
در ادامه هم میفرماید که «فإنّ فی ضمانه بالمثل خلافاً و ظاهر مذهب الشیخ المحقّق فی بعض المواضع ضمانه بالمثل و المشهور خلافه».
ما از این عبارت ایشان اینطور استفاده کرده بودیم که بعضیها در باب قیمی قائل به این هستند که مثل هم میشود داد و این عبارت «ضمانه بالمثل» را حمل بر مطلب خلاف مشهور میکردیم، ولی بعد متوجه شدیم که اصلاً فرمایش شهید اول برای ما غیر قابل مفهوم است، زیرا ایشان میخواهد بگوید که با توجیه و حملی که ما نسبت به کلام ابنجنید داریم، یک قول غیر مشهوری در قیمی پیدا میشود، ولی اینطور که ایشان کلام ابن جنید را معنی میکند، عین قول مشهور است!
تعبیر ایشان این است که در قیمی، انسان باید یا قیمت را بدهد و یا در صورتی که صاحب مال راضی شد، میتواند مثل را هم بدهد. اگر مراد این باشد، مشهور هم قائل به همین مطلب هستند و همانهایی که در قیمی قائل به قیمت هستند، در صورت رضایت مالک نسبت به مثل، هیچ کدام نمیگویند که خلاف شرعی انجام شده است. همهی مشهور قائل به این مطلب هستند و اختلافی در اینجا وجود ندارد. حال ما نمیدانیم که ایشان چطور این مطلب را به عنوان یک قول غیر مشهور تلقی کرده و اینطور فرموده است؟!
خلاصه اینکه توجیه عبارت ایشان یک قدری مشکل است. البته علامه حلی عین عبارت را نقل کرده است و در عین عبارت یک معنای محصّلی وجود دارد.
پس بنابراین در این مسئله احتمالاتی وجود دارد که یکی از این احتمالات تخییر ضامن است، ولی مراد شیخ از تخییر در اینجا غیر از آن چیزی است که علامه در مختلف از ابنجنید نقل کرده و بعد هم خودش نظر داده است.
علامه در مختلف کلام ابن جنید را اینطور نقل میکند: «قال ابن الجنید: فان استهلک الغاصب العین المغصوبة کان ضامناً لها لصاحبها، إمّا أرفع قیمة کانت لها منذ یوم غصبها الی أن هلکت، أو المثل لها إن اختار صاحبها ذلک».
علامه بعد از نقل کلام ابن جنید میفرماید: «و هذا یشعر بإیجاب أحد الأمرین فی المثلی».
عبارت ابن جنید را سه گونه میتوانیم معنی کنیم: یک معنی عبارت از این است که شخص یا باید «أعلی القیم» را بدهد، یا مثل را در صورتی که صاحب مال مثل را اختیار بکند. یعنی اگر صاحب مال تخییر ضامن را اختیار کرد و مختار صاحب مال این بود که ضامن احد الامرین را بدهد، در این صورت جایز است که ضامن یکی از این دو را انجام بدهد و انتخاب هر کدام از دو امر وابسته به اختیار ضامن است. از این معنی اختیار ضامن استفاده میشود، منتهی در یک صورت هم مالک میگوید: مثل را به من بده و تهیهی مثل هم برای ضامن مشکل است و در عین حالی که میتواند با زحمت مثل را تهیه بکند، «أعلیالقیم» را به مالک بدهد.
این عبارت با این معنی به بحث ما مرتبط میشود.
یک معنای دیگر عبارت از این است که مراد تنویع است، نه تخییر و احتمالاً علامه هم اینطور فهمیده است. به عبارت دیگر اگر مالک مثل را تقاضا کرد، وظیفهی ضامن عبارت از دادن مثل است و در غیر این صورت باید قیمت داده شود. البته ایشان تفسیری به خصوص قیمی نکرده است و در مثلی یا قیمی امر مربوط به مالک است و اگر مالک مطالبهی مثل بکند، ضامن باید مثل را تهیه بکند و اگر مطالبه نکند، باید «أعلی القیم» را بدهد و این «أو» در اینجا تخییری نیست، تنویعی است.
یک معنای دیگر، عبارت از این است که بگوییم: «أو المثل لها إن اختار صاحبها ذلک» به این معنی است که جایز است شخص «أعلی القیم» را بدهد و عِدل دیگر هم عبارت از این است که صاحب مال، مثل را بخواهد که در این صورت جواز پیدا میشود، نه اینکه تعیّن پیدا بکند و به عبارت دیگر اگر صاحب مال مثل را خواست، دادن مثل هم جایز میشود. «أعلی القیم» هم برای او جایز است.
خلاصه اینکه از عبارت ایشان ممکن است تخییر استفاده بشود، ولی تخییری که شیخ میخواهد ادعا کند، تخییر مطلق است، نه تخییر در فرض اینکه صاحب مال مثل را اختیار کرده باشد.
پس بنابراین ما قائلی بر تخییر در فرض اختیار مثل پیدا نکردیم.
شیخ انصاری اشاره به اقوال نمیکند و بالذات میفرماید که احتمالاتی در کار هست. بحث ایشان در این است که لولا الاجماع، چه حکمی در این مسئله خواهد بود. البته ممکن است که کسی بگوید: من صغرای اجماع را قبول ندارم. حال بحث در این است اجماع تحقق پیدا کرده باشد یا نکرده باشد، این مسئله چه حکمی دارد؟ ایشان وارد نقل خلاف نمیشود و به این فرضی وارد بحث میشود که اگر اجماعی در کار نباشد، ادله در اینجا چه چیزی را اقتضاء میکند؟
اگر ما باشیم و ادله، همین است که شیخ میفرماید و یک طورش عبارت از این است که در قیمی و مثلی، باید مثل داده شود. حتی در قیمی هم باید مثل داده شود، منتهی چون تهیه مثل در باب قیمی مشکل است و حرجی است، شارع الزام به دادن مثل نکرده است.
قبلاً هم عرض کردیم که در باب حرج دو نظریه وجود دارد: یک نظریه عبارت از این است که در صورت حرجی شدن، جایز نیست انسان خودش را به حرج بیاندازد، نظر دیگر هم این است که لازم نیست خودش را به حرج بیاندازد، اما اگر خودش را به حرج انداخت، خیلی هم خوب هست.
شاید آقای نائینی از آیهی شریفهی یُریدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُریدُ بِکُمُ الْعُسْرَ تعیّن یسر را استفاده کرده باشد که خداوند ارادهی یسر به شما کرده و از شما یسر را میخواهد.
قهراً در اینجا این مسئله مطرح میشود که اگر ما شک در مثلی یا قیمی بودن داشتیم، کدام یک از نظرات درست است، قهراً دوران بین تعیین و تخییر میشود.
همهی این بحثها لولاالاجماع است و احتمال تخییر در این صورت، احتمال خیلی بجایی است که مرحوم آخوند هم نظرش همین است که ایشان میفرمایند.
ممکن است کسی بگوید که تعیین قیمت در قیمی از باب ارفاق است و طبق آنچه که ما عرض کردیم، به جهت وجود حرج نسبت به تهیهی مثل، ارفاقاً مجاز به قیمت میباشد. دیگر تعیین از این استفاده نمیشود و مراد عبارت از این است.
پس بنابراین شیخ اول مطلب را فرض کرده و میفرماید که ممکن است ما قائل به برائت بشویم، یا از باب اقل و اکثر که قبلاً عرض کردیم، یا از غیر باب اقل و اکثر که در متعارف شکی که انسان ابتداءً میکند، برائت جاری میشود، زیرا اگر تخییر به معنای واجب مشروط باشد، امر ساقط است و اصل برائت را جاری میکنیم.
شیخ میفرماید اینکه اصل اقتضاء برائت میکند، در صورتی است که اجماعی در کار نباشد، «لولاالاجماع»، ولی در فرض وجود اجماع باید بگوییم که مالک هر کدام را انتخاب کرد، ضامن باید همان را تسلیم بکند، زیرا دوران بین متباینین است و یا تعییناً باید مثل را بدهد یا باید تعییناً قیمت را بدهد و برای اینکه ذمهاش بری بشود، باید احتیاط بکند و طبق رضای مالک عمل بکند.
این طبق قاعدهی اصولی بود. علاوه بر این ایشان میفرماید که قاعدهی «علی الید» اقتضای اشتغال در اینجا میکند، زیرا «علی الید» میگوید که شیء مأخوذ در عهدهی شخص است و او عهدهدار این عین است و سقوط این عهدهداری به حکم عقل یا شرع به دادن قدر متیقن است و در این صورت عهدهداری او ساقط خواهد شد، ولی در صورتی که قدر متیقن را - که آن چیزی است که طرف راضی به آن است - نداد و یک فرد دیگری را داد، در این صورت نمیدانیم که وقتی با تلف شدن عین، «علی الید» نسبت به قدر متیقن تخصیص خورده است، آیا تخصیص زائد بر قدر متیقن هم خورده است و مازاد بر تخصیص نسبت به قدر متیقن، تخصیص دیگری هم خورده است یا نه؟
«علی الید ما اخذت» ابتداءً میگفت که شخص باید عین را اداء بکند و در صورت تلف با توجه به اینکه امکان برگرداندن عین وجود ندارد، قهراً عموم «علی الید» به قدر متیقن تخصیص خورده است و نسبت به زائد بر قدر متیقن شک داریم که تخصیصی خورده است یا نه و بر این اساس ایشان میفرمایند که باید طبق قاعدهی اشتغال قائل به احتیاط شویم و لازم است که ضامن طبق نظر مالک عمل بکند.
بعد ایشان میفرماید که این بحث بر فرض وجود اجماع بر ابطال تخییر ضامن است، در ادامه هم میفرماید که ممکن است که بگوییم: ما از ابتداء هم احتیاج به اجماع نداشته باشیم و بگوییم که در دوران امر بین تعیین وتخییر، تعیین مقدم بر تخییر است.
ایشان در رسائل هم در دوران بین تعیین و تخییر، تعیین را ترجیح داده و احتیاط را لازم دانسته است.
موضوع: حکم شک در مثلی و قیمی
بحثهای دیروز در احتمال تخییر ضامن بین مثل و قیمت بود. اگر امر دائر بین تعیین و تخییر شد، بحث کلی اصولی این بود که باید برائتی باشیم یا اشتغالی.
ما در میان اقوال، قول صریح بر تخییر پیدا نکردیم و فقط همین عبارت ابنجنید است که بنابر یکی از سه احتمال موجود، دلالت بر تخییر دارد. البته این احتمال در قول ایشان، احتمال ضعیفی است و ناظر به این معنی است که شخص ضامن احدالامرین، یا أعلی القیم و یا مثل است، منتهی به این شرط که مالک او را مخیّر بین این دو امر قرار داده باشد.
پس بنابراین قول به تخییر بر اساس یکی از احتمالاتی است که در عبارت ابنجنید وجود دارد و عبارت از این است مالک ضامن را مخیّر بین این دو قرار داده باشد و ما در میان اقوال کسی را پیدا نکردیم که ابتداءً قائل به این باشد که چنین تخییری برای ضامن وجود داشته باشد، ولی این احتمال، ثبوتاً یک معنای محتملی است و در صورت نبود اجماعی که متصل به زمان معصوم باشد، میتوان آن را در نظر گرفت. اما در صورتی که اجماع متصل به زمان معصوم بر خلاف این احتمال باشد، در نتیجه این احتمال دفع میشود.
حال ما بر اساس اینکه این احتمال مندفع است - که آقایان محشیین هم بر همین مبنی بحث کردهاند - و احتمال تخییر وجود ندارد، بلکه شخص ضامن احدالامرین علی نحو التعیین است، باید بررسی کنیم که آیا ضامن مثل است یا قیمت و خلاصه اینکه مکلف در اینجا چه تکلیفی دارد؟
در ابتدای امر آنچه که به نظر میرسد، عبارت از این است که در دوران امر بین متباینین و تردد مکلفبه بین امرین، شخص باید احتیاط بکند و مثلاً اگر یکی از دو اناء نجس بود، باید احتیاط کرده و از هر دو اجتناب کند. این طبق قاعدهی اولی است، منتهی مرحوم سید در عروه و برخی آقایان دیگر میفرمایند که در امور مالی، بنای فقهاء بر احتیاط نیست، مثلاً اگر دو چیز نزد زید بود که یکی از آنها مال عمرو است و نمیداند کدام یکی از این دو مال عمرو است، اقتضاء احتیاط این است که هر دو را به عمرو بدهد، اما آقایان میفرمایند که چه چنین چیزی لازم نیست، حال یا به دلیل اجماع، به این معنی که هر چند اصل اولی در اینجا احتیاط است، ولی این اصل بالاجماع مندفع است، یا اینکه بگوییم: در عین حالی که وظیفهی اولی در اینجا احتیاط است، ولی «لاضرر» میگوید که لازم نیست شما متضرر بشوید و خلاصه اینکه قهراً موافقت قطعیه با اجماع یا «لاضرر» مندفع است.
آقای خوئی در اینجا میفرمایند که وجه تخییر مالک در اینجا - با اینکه مسئلهی دوران امر بین المتباینین است - عبارت از این است که با اجماع یا «لاضرر» موافقت قطعیه برداشته میشود و موافقت احتمالیه هم با هر کدام از مثل و قیمت حاصل میشود.
بعضیهای دیگر هم میگویند که اگر با اجماع احتیاط ضامن مرتفع بشود، ما به قاعدهی اشتغال عمل میکنیم و قهراً در اینجا تخییر برای مالک خواهد بود، نه ضامن.
بعد آقای خوئی میفرمایند که اگر قرار شد در اینجا احتیاط نباشد، امر منحصر در این نیست که یا برائتی باشیم یا اشتغالی، بلکه ممکن است که قائل به شق ثالث یا رابعی بشویم، مثل اینکه مشکل با قرعه حل بشود و یا اینکه قائل به صلح قهری بشویم که طرفین ملزم به مصالحه باشند و معمولاً در صلحهای قهری اطراف شبهه را تنصیف میکنند که در اینجا نصف از مثل باشد، نصف هم از قیمت.
پس بنابراین اینطور نیست که بگوییم امر مردد بین برائت و اشتغال، یا تخییر مالک و تخییر ضامن است.
البته ایشان در ادامه میفرمایند که اگر احتیاط مندفع شد و ما شک در مثل و قیمت داشتیم، به دو دلیل باید مثل را اختیار بکنیم و مثل معیَّن است: یکی «علیالید» و دیگری بنای عقلاء. «علیالید» حکم میکند شیئی که تحویل داده میشود، باید با همان خصوصیاتش تحویل داده شود از جهت جنس و مالیت و بنابراین تا ممکن است، باید خصوصیات جنسی که ضامن به مالک میدهد، منطبق بر خصوصیات تالف باشد.
و اما قطع نظر از دلیل شرعی، بنای عقلاء بر این است که ضامن باید در حد امکان شیء را بجنسه و نوعه و صنفه به مالک تحویل بدهد.
این فرمایشی است که آقای خوئی در حول و حوش این مسئله بیان فرمودهاند، ولی در قسمتهای مختلف کلام ایشان جای بحث وجود دارد.
یک از این بحثها عبارت از این است که اجماع یا «لاضرر» میگوید که لازم نیست ضامن هم مثل را بدهد و هم قیمت را و اجماع بر عدم لزوم این کار است، ولی اینکه ضامن رضایت مالک را جلب کرده و بر اساس نظر او بخواهد عمل بکند، هیچ اجماعی بر خلاف این کار وجود ندارد. میتوانیم بگوییم که هر چند لازم نیست ضامن هم مثل را بدهد و هم قیمت را، ولی وظیفهی او عبارت از این است که مالک را راضی کرده و طبق اختیار او عمل بکند و نه اجماعی بر خلاف این مطلب وجود دارد و نه «لاضرر» آن را نفی میکند.
البته ممکن است که مالک با انتخاب یکی از اینها ضرر کرده باشد، ولی این ضرر با اختیار خودش بوده است و مشکل «لاضرر» در اینجا پیدا نمیشود. اگر تخییر به مالک داده شود، اشتغال هم اقتضاء میکند که شخص وظیفهی ردّ عین را داشته باشد و همین که مالک را راضی کرده باشد، کفایت میکند.
پس بنابراین طبیعت قضیه عبارت از این است که ضامن مسئله را به مالک ارجاع بدهد و او هر کدام از مثل یا قیمت را اختیار کرد، همان را به او تحویل بدهد.
اشکال شیخ عبارت از این است که همانطوری که ضامن نمیداند کدام یک از این دو را باید به مالک تحویل بدهد و مطلب محل اشکال است، مالک هم اگر بخواهد هر یک از این دو را انتخاب بکند، با اینکه نمیداند کدام یک حق اوست، باز هم مسئله مشکل خواهد بود، مثل اینکه زید نمیداند این مالی که هست، مال خود اوست یا متعلق به عمرو است و نمیداند کدام یک از این دو را انتخاب بکند. در این نوع مشکلات معمولاً حکم به صلح قهری داده میشود و باید نصف از این مال با نصف از مال دیگر به عمرو داده بشود، یا اینکه با قرعه مشکل حل میشود. پس طبق فرمایش شیخ، مشکل تخییر نسبت به هر دو طرف ضامن و مالک، وجود دارد.
البته اگر بخواهیم ابتداءً قائل به تخییر مالک یا ضامن بشویم، این اشکال پیدا خواهد شد که چنین اختیاری از کجا آمده است؟! و مسئلهی صلح و قرعه و امثال آن پیش میآید، ولی اگر بر اساس قاعدهی اشتغال بگوییم که ضامن باید به مالک بگوید که هر کدام را شما اختیار کردید، من حرفی ندارم، مشکل و محذوری وجود نخواهد داشت. وظیفهی ضامن این است که اشتغال یقینی را رفع بکند و رفع این اشتغال هم در این است که ضامن به مالک اختیار انتخاب مثل و قیمت را بدهد و بر اساس انتخاب مالک، ذمهی خود را فارغ بکند. پس بنابراین این اشکالی که ایشان فرمودند، پیش نخواهد آمد تا ما به سراغ صلح قهری و یا قرعه برویم.
پرسش: شیخ میگوید که مقتضای قاعده اشتغال ردّ مثل است نه تخییر!
پاسخ: نه، آن یک بیان دیگری غیر از قاعده اشتغال است که نمیدانیم مثل است یا قیمت است که ایشان مثل را اختیار کرده است. آقای خوئی هم به دو دلیل علی الید و بنای عقلاء استناد کرده است و بحث قاعدهی اشتغال نیست.
قاعدهی اشتغال اقتضاء میکند که ضامن مالک را راضی بکند، ولی اگر این کار را نکند، یا قرعه است و یا صلح قهری، اما طبیعی قضیه عبارت از این است که یکی از مثل و قیمت را اختیار بکند و این کار مشکلی نیست.
اما اینکه آقای خوئی میفرمایند که «علی الید» اقتضای مثل میکند، خیلی از ایشان عجیب است، زیرا ایشان کمی قبل از این چند بار به این مطلب تصریح کرده است که حتی اگر «علی الید» را هم بپذیریم و به آن اشکال نکنیم، (ایشان علی الید را ضعیف میداند و عمل مشهور را هم در اعتبار آن بی فایده میداند) از «علی الید» ضمان مثل استفاده نمیشود. ایشان از نظر دلالت «علی الید»، مکرر با شیخ موافقت کرده و میفرماید که «علی الید» راجع به ردّ عین است و نسبت به منافع قابل أخذ نیست و از ذیلش استفاده میشود که راجع به منافع نیست.
ایشان منکر قاعدهی ید است و میفرماید که ید اصل ضمان را ثابت میکند، نه اینکه ضمان مثل را اثبات بکند به این معنی که با این قاعده اصل ضمان ثابت میشود، اما اوصاف ضمان - مانند مثل بودن ضمان - از این قاعده استفاده نمیشود.
خلاصه اینکه وقتی ایشان دلالت قاعده را انکار میکند، چطور در مشتبه میفرماید که به اقتضای «علی الید» باید مثل را بدهد؟! این خیلی عجیب است.
و اما نسبت به بنای عقلاء هم باید بگوییم که بر فرض که این بنا را بپذیریم که علی نحو العام هم در مثلی و هم در قیمی باید مثل داده شود، (هر چند که نمیشود این بنا را اثبات کرد) ولی شرع مقدس در قیمیات این بناء را ردع کرده است و به این عام تا جایی تمسک میشود بکنیم که تخصیص نباشد و هر جا که تخصیص ثابت شد، از عام رفع ید میکنیم. پس بنابراین عام اولی مثل را اقتضاء میکند، ولی با دلیل شرعی موارد قیمی از تحت عام خارج شده است و قهراً اگر در موردی شک کردیم که مخصص است یا نه، تمسک به عام، تمسک در شبهه مصداقی خواهد بود.
این یک نظریه بود، نظریهی دیگری که خود آقای خوئی میفرمایند عبارت از جریان استصحاب عدم ازلی است. ایشان میفرمایند که این مخصص قبل از وجودش که تخصیص نخورده بود، بعد از وجودش نمیدانیم که آیا مخصص عام واقع شده است یا نه؟ در اینجا استصحاب عدم ازلی را جاری میکنیم. روش ایشان این است.
بنابراین ولو شرع در قیمیات فرموده که باید قیمت داده شود، ولی در جایی که مورد شک است، عدم ثبوت قیمت را به صورت استصحاب عدم ازلی جاری میکنیم.
البته ما استصحاب عدم ازلی را درست نمیدانیم، زیرا خلاف عرف است، ولی اگر این استصحاب را هم درست بدانیم، عرض ما این است که ایشان عمومات لفظی مانند «علی الید» و «لا یحلّ مال امرئ» و «من اتلف مال الغیر» را منکر شده است و اما در بنای عقلاء هم که شرع با آن موافقت کرده است، عام و خاصی وجود ندارد و در نتیجه نمیدانیم که موضوع قیمی است یا مثلی و همچنین نمیدانیم که استصحاب عدم ازلی روی قیمی و غیر قیمی رفته است، یا روی مثلی و غیر مثلی و میتوانیم مثلیت را هم با عدم ازلی نفی کنیم و خلاصه اینکه لفظی در کار نیست که بر اساس آن مثلی یا قیمی را موضوع قرار بدهیم و خلاصه اینکه تفاوت بین مثلی و قیمی از جهت حکم شرع است و الا بر اساس بنای عقلاء کلی است و این شرع است که به دو قسمت تقسیم کرده است.
پس بنابراین بر فرض صحت استصحاب عدم ازلی، در اینجا نمیدانیم که این استصحاب به قیمی و غیر قیمی میخورد یا به مثلی و غیر مثلی و در نتیجه نمیشود به آن تمسک کرد.
خلاصه اینکه آقای خوئی با تمسک به این وجوه در مورد مشکوک، حکم به دادن مثل میکند، ولی این وجوه، وجوه تامی نیست و میشود مقتضای قاعده را به این شکل بیان کرد که باید ضامن مثل را بدهد، زیرا مثل اقرب به ادای شیء است و اما کفایت قیمت در اینجا از باب اجماع یا قاعدهی حرج است، به این معنی که اگر در قیمیات هم دادن مثل واجب باشد، موجب حرج است. پس بنابراین قاعدهی مقتضی و مانع اقتضاء میکند که ما مثل را بدهیم، زیرا نزدیکتر به تالف است و در درجهی اول باید این کار را کرد، منتهی گاهی این اقرب در بعضی از موارد حرجی است و شارع در اثر تزاحم این دو، یکی را رفع کرده است. حال اگر ما شک کردیم که عنوان مزاحم ملاک هست یا نه، اصل اولی عقلائی این است که به طرفی که ملاک مسلَّم دارد، اخذ شود و در اینجا هم در درجهی اول حق این است که مثل داده شود. به عبارت دیگر در اینجا نمیدانیم که آیا این مورد هم حرجی است یا نه و ملاک حرج مشکوک است، اصل عقلائی حاکم بر این است که به ملاک ثابت، که اقربیت به تالف است، اخذ بکنیم.
مثلاً غیبت و ایذای مردم حرام است، ولی گاهی این افعال حرام با یک مصلحتی تزاحم پیدا میکند و در موردی که ما شک در پیدایش این مصلحت داشته باشیم که تزاحم با حرمت غیبت و ایذای مؤمن داشته باشد، در اینجا باید به همان ملاک ثابت حرمت اخذ بکنیم.
پس بنابراین در مواردی که مثلی و قیمی مشکوک است، شخص باید مثل را به مالک اداء بکند.
موضوع: حکم بالا رفتن قیمت مثل
یکی از فروع مسئله این است که اگر مثلی که شخص ضامن است، به چند برابر قیمت پیدا بشود، آیا لازم است که آن را تهیه و به مالک بدهد، یا نه؟
علامه در قواعد نسبت به این مسئله اظهار تردید کرده است که آیا لازم است مِثل را بخرد ولو به أضعاف قیمت یا نه؟ ولی در تذکره این مسئله را عنوان و دو وجه برای آن ذکر فرموده است: یک وجه این است که باید شخص مثل را به هر قیمتی بخرد و به مالک بدهد، وجه دیگر هم عبارت از این است که لازم نیست مثل را تهیه بکند و اگر قیمت یوم التلف را بدهد، کفایت میکند. البته عامه هم مثل شافعی این مسئله را عنوان کردهاند.
شیخ میفرماید: مناسب است که یک فرع دیگری را هم در اینجا ذکر کنیم و آن عبارت از این است که گاهی بالا رفتن قیمت در اثر قیمت سوقیه است و به عبارت دیگر در اثر احتیاج مردم یا کم بودن جنس، قیمت بازار بالا رفته است و گاهی هم بالا رفتن قیمت در اثر قیمت سوقیه نیست.
در قسم اول ممکن است که جنس زیاد باشد، ولی به جهت احتیاج مردم، قیمت بالا رفته باشد و در گذشته به جهت اینکه خیلی مورد احتیاج نبوده است، ارزش چندانی نداشته است، یا اینکه به جهت کم شدن جنس، قیمت بالا رفته باشد.
شیخ میفرماید که در قسم اول خلافی نیست که باید مثل را تهیه و به صاحبش ردّ کند و در کتاب خلاف، تعبیر به «بلاخلافٍ» شده و در مبسوط هم دعوای اجماع شده است.
البته در حاشیه نوشته شده است که در اکثر نسخ، این مطلب مبسوط ذکر نشده است، منتهی امکان دارد که گاهی چیزهایی بر نسخهی اول تجدید نظر و اضافه شده باشد و یا اینکه شاید بعضیها دیدهاند که این مطلب در مبسوط وجود دارد و آن را در حاشیه اضافه کردهاند. خلاصه اینکه شیخ در مبسوط دعوای اجماع میکند که بالاتر از«بلاخلاف» است. البته ممکن است که ابتداءً به ذهن بیاید که فرض ترقی سوقیه روشن نیست و عبارت نقل شده صراحتی در این مطلب ندارد، ولی هم در خلاف و هم در مبسوط در ذیل این بیان، مطلبی وجود دارد که کالصریح در این است که شیخ طوسی در این مسئله ناظر به اختلاف زمان بوده است، زیرا ایشان میفرماید که گاهی مثلی است و باید ضامن مثل را تهیه کند و گاهی هم قیمی است و باید «أعلی القیم» از زمان غصب تا زمان تلف را در نظر بگیرد. با توجه به این مطلب میتوانیم بگوییم که شیخ در هر دو کتاب بالا و پایین رفتن قیمت را ملاحظه کرده است و قهراً با وجود این ذیل، مطلب بالا مانند صریح در این خواهد بود که باید شخص به هر قیمتی مثل را تهیه و به مالک بدهد. در اینجا مسئلهی «أعلی القیم» مطرح نیست و باید شخص مثل را به هر قیمتی تهیه و به صاحبش بدهد و مثل تبدیل به قیمت نمیشود.
این تقریباً کالصریح است، منتهی یک مطلب دیگری که در اینجا هست، عبارت از این است که مورد کلام شیخ در خلاف و مبسوط، غاصب است، نه مقبوض به عقد فاسد. کسی که شیئی را غصب کرده است و بعد هم آن شیء تلف شده است، باید به هر قیمتی مثل را به مالک بدهد، زیرا غاصب «یؤخذ بأشق الاحوال» و به جهت غصبی که کرده است، باید کتکش را هم بخورد، ولی مورد بحث ما در فروع مسئلهی مقبوض به عقد فاسد است، نه راجع به غصب. شیخ انصاری کلام خلاف و مبسوط را به عنوان «بلاخلاف» و دعوای اجماع برای مقبوض به عقد فاسد بیان کرده است، در حالی که کلام خلاف و مبسوط راجع به غصب است، نه مقبوض به عقد فاسد.
به نظر میرسد که ایشان با استناد به کلام ابن ادریس اینطور نتیجهگیری کرده باشد. قبلاً عرض کردیم که ابن ادریس میگوید که مقبوض به عقد فاسد، بجز گناه در همهی احکام شبیه به غصب است و ایشان هم از همین مطلب ابن ادریس میخواهند ادعاء بکنند که اینجا هم حکم غصب را دارد.
یک احتمال دیگر هم عبارت از این است که ایشان با توجه به اجماع به عدم فصل، اینطور تعبیر کرده باشند. کأن نظر ایشان این است که فصلی بین غصب و مقبوض به عقد فاسد نیست.
پس بنابراین یا ایشان به اجماع منقول ابن ادریس اعتماد کرده است که این اعتماد ایشان بر اجماع منقول، منافاتی با ابطال حجیت اجماع منقول در رسائل ندارد، زیرا ممکن است که ایشان بر اساس انسداد قائل به حجیت اجماع منقول شده باشد، در حالی که در رسائل به عنوان ظنّ خاص آن را نفی کرده است، نه به عنوان ظن مطلق.
البته به نظر میرسد که این ادعای شیخ، چه بر اساس عدم قول به فصل و چه بر اساس اعتماد بر اجماع منقول، تمام نباشد و علامه هم در تذکره نسبت به جایی که ترقی قیمت حاصل شده است، دو وجه ذکر میفرماید: یکی از این دو وجه عبارت از این است که بگوییم: همانطوری که اگر کسی مال کسی را غصب کرد و قیمت آن مال بالا رفت، باید متحمل ضرر شده و آن شیء را تهیه و به مالکش بدهد، در این صورت هم که ملک طرف در دست او تلف شده است، باید مثل را ردّ بکند، حتی اگر این کار خرج زاید داشته باشد. به عبارت دیگر همانطوری که باید شخص عین را ردّ بکند، ولو اینکه خرج داشته باشد، در اینجا هم باید مثل را ردّ بکند، هر چند که در ردّ آن متحمل خرج زاید بشود. این وجه لزوم تهیه مثل است. علامه در ادامه میفرماید که ممکن است ما بین عین و مثل فرق بگذاریم، زیرا در غصب خلاف کرده و ملک دیگری را برداشته است و باید کتکش را هم بخورد، اما در مثل، غصبی صورت نگرفته است و تعدی راجع به عین است، نه مثل و بنابراین ممکن است که ما بین صورت تعدی و غیر تعدی فرق بگذاریم.
این فرمایش ایشان است و ما هم از این فرمایش ایشان یک تفصیلی را در مسئله استفاده میکنیم که بیربط هم نیست و آن تفصیل این است که در صورتی که مثل بر گردن شخص آمد، اگر فوراً آن را ردّ بکند، دیگر تعدی در کار نخواهد بود، اما اگر در ردّ مثل مماطله کرد تا اینکه بعد از چند سال قیمت بالا رفت، تعدّی شمرده میشود.
به هر حال این اشکالی که ایشان علی وجه الاطلاق ذکر کرده است، وارد است، ولی چیزی که از این بیان ایشان استفاده میشود، عبارت از این است که بین صورت تعدی و غیر تعدّی ممکن است فرق بگذاریم، بنابراین بین غصب - که صورت تعدی است - و مقبوض به عقد فاسد - که صورت غیر تعدی است - ممکن است فرق وجود داشته باشد و نمیتوانیم در این مسئله دعوای اجماع کرده و بگوییم که حتماً چنین است. خلاصه اینکه این شبهه وجود دارد.
پس بنابراین یک صورت فرمایش شیخ این است که قیمت عین مغصوبه به هر علتی (احتیاج بیشتر مردم، یا کم شدن جنس) بالا رفته است و طبق فرمایش ایشان «بلاخلاف» یا اجماعاً باید مثل را تهیه کرده و به مالک تحویل بدهد.
مطلب دیگری که شیخ در اینجا اضافه میفرماید این است که حتی آقایان گفتهاند که اگر چیزی مدتی در دست ضامن بود و قیمت آن پایین آمد، وظیفهی ضامن ردّ مثل است و لازم نیست که پایین آمدن قیمت را هم جبران بکند. اگر ضامن همان مثل با قیمت پایین را تحویل مالک بدهد، دیگر اشتغال ذمه نخواهد داشت.
ایشان میفرمایند اگر در تنزل قیمت که احتمالاً ضامن یک ضرری به مالک زده است، یعنی اگر آن شیء در دست مالک بود، چه بسا مالک میفروخت و متضرر نمیشد، در جایی هم که شخص غصب کرده و قطعاً مالک هیچ نقشی در ضرر ضامن ندارد و ضرر او ناشی از اقدام خود اوست، بالأولویة ضمانی در کار نخواهد بود و ضامن باید مثل را به مالک تحویل بدهد، زیرا مالک هیچگونه تقصیری در بالا رفتن ملکش نداشته است و همانطوری که اگر عین مال بود، باید تحویل مالک میشد، در صورت نبود عین هم شخص باید مثلی را که در ذمهی اوست، به مالک تحویل بدهد. خلاصه اینکه وقتی محتمل الضرر ضمان نیاورد، آنجایی هم که قطعاً ضرر از ناحیهی مالک نیست، بالأولویة ضمانی نخواهد بود.
پس بنابراین طبق فرمایش شیخ تکلیف این صورت روشن است، اما صورت دیگر جایی است که منشأ بالا رفتن قیمت، ترقی سوقیه نباشد.
پرسش: ... پاسخ: بالأخره این احتمال وجود داشته است که اگر در دست مالک بود و این شخص غصب نمیکرد، ممکن بود او بفروشد و این مشکل برای او پیش نیاید، اما در جایی که قیمت بالا رفته است، مالک که او را وادار به غصب نکرده است و خودش این کار را کرده و باید هزینهی آن را هم متحمل بشود.
پرسش: ... پاسخ: فتوی بر مثل است و طبق قاعده هم همینطور است، زیرا مثل اقرب به واقع است.
و اما در صورتی که بالا رفتن قیمت، بر اساس ترقی قیمت سوقیه نباشد و مثلاً شخصی بر اساس دشمنی یا انتقام یا هر دلیل دیگری بخواهد مثل را به قیمت بالاتر بفروشد، باید ببینیم که آیا وظیفهی شخص خریدن مثل و تحویل به مالک است یا نه؟
گاهی اوقات شخص حاضر است که به دیگران به قیمت پایینتر بدهد، ولی حاضر نیست به او به قیمت پایینتر بدهد و گاهی اوقات به دیگران هم به قیمت پایینتر نمیدهد، ولی کسی هم حاضر نیست از او بخرد و قیمت پیشنهادی او بیشتر از قیمتی است که رغبات مردم به آن تعلق میگیرد، زیرا قیمت واقعی بر اساس میزان رغبات مردم تعیین میشود. خلاصه اینکه بالارفتن قیمت بر اساس قیمت سوقیه نیست و باید ببینیم که این صورت چه حکمی دارد. آیا باید شخص این مثل را به هر قیمتی تهیه و به مالک بدهد یا نه؟
ایشان میفرمایند که علامه در این مسئله تردید کرده است و با توجه به اینکه شخص در تهیهی این مثل متضرر میشود، باید ببینیم که این صورت چه حکمی دارد.
علامه در تذکره دو وجه ذکر کرده است و در قواعد هم میگوید که در این صورت تردد وجود دارد. منشأ تردد هم عبارت از این است که اگر شخص بخواهد چیزی را که قیمتش مثلاً یک تومان است، به ده تومان بخرد، ضرر به شمار میآید و میتوانیم بگوییم که این ضرر به وسیلهی «لاضرر» برداشته میشود، یا اینکه بگوییم اگر یک چیزی فقط پیش یک نفر یافت شود، حکم معدوم را دارد مثل اینکه در هَدی و کفاره هم اگر نادر باشند، تهیهی آنها لازم نیست، یعنی اگر به جهت ندرت، در تهیهی آنها به مشکل برخورد بکند، حکم عدم را دارد.
البته اینکه ایشان این مطلب را به صورت اصل مسلم گرفته است که در فرض ندرت هدی یا کفاره، تهیهی آنها لازم نیست، مسئلهی ثابتی نیست و ظاهراً نظر متأخرین - خیال میکنم که قول صحیح هم همین باشد - بر این مطلب است که مراد از «لاضرر» در روایات، ضررهایی است که به حقوق اشخاص ارتباط پیدا میکند، به این معنی که انسان حق ندارد کاری بکند که اشخاص دیگر متضرر بشوند و خلاصه اینکه حقوق اشخاص محدود است و نباید ضرر به آنها وارد بشود، اما در حقوقی که به خداوند مربوط است، چنین چیزی وجود ندارد و هر قدر که لازم باشد، باید انسان خرج بکند، تا اوامر الهی را امتثال بکند، مثل اینکه شخص مستطیع برای انجام اعمال حج باید مقدمات آن را فراهم بکند، هر چند که برای این کار لازم باشد زمینی را ارزان بفروشد، یا کالایی را گران بخرد، یا اینکه نمازگزار برای وضو گرفتن لازم باشد که آبی خریداری بکند و امثال آن.
پس بنابراین تحمل چنین ضررهایی که مربوط به حقوق مستقیم شرعی است و برای امتثال حکم شرعی خداست، اشکالی ندارد و «لاضرر» شامل آنجا نمیشود، هر چند که حقوق مردم هم امر شرعی است، ولی امر شرعی مستقیم نیست.
خلاصه اینکه ایشان کأن میخواهند به صورت ندرت هدی و کفاره استشهاد بفرمایند که به نظر ما این مورد شاهدی بر مطلب مورد بحث نیست.
بنابراین وجه اول این است که بگوییم بر اساس «لاضرر» تهیه مثل و تحویل آن به مالک لازم نیست، ولی وجه دیگر عبارت از این است که بگوییم تهیه مثل و تحویل آن به مالک لازم است.
مرحوم آخوند در اینجا بیان خوب و قابل ملاحظهای دارد. ایشان میفرمایند که نمیتوانیم مالک را از ملک خودش ممنوع بکنیم. مالک در اینجا طبعاً نسبت به مثل ملکیت دارد و چطور شما میخواهید که او را از ملک خودش منع بکنید و اگر بگویید که مالک نسبت به مثل حقی ندارد، متضرر کردن مالک است، کما اینکه اگر او را از مطالبهی عین مالش منع بکنید، ضرر نسبت به اوست.
پس بنابراین در اینجا احد الضررین است، اگر مالک از مطالبهی مثل ممنوع باشد، ضرر به مالک است، از طرف دیگر هم اگر ضامن بخواهد پول بیشتری برای تهیهی مثل بدهد، متضرر میشود، پس چون دو ضرر وجود دارد، «لاضرر» در اینجا جریان پیدا نمیکند و باید طبق قاعدهی اولیه ملک دیگری را به او تحویل داد و باید انسان «بمثل ما اعتدی» مال دیگری را به او تحویل بدهد.
لذا ایشان میفرمایند که در اینجا بر اساس تعارض ضررین، «لاضرر» تساقط میکند و قهراً باید سراغ اصل اولی برویم که ضمان مثل را اثبات میکند.
موضوع: حکم بالا رفتن قیمت مثل - مطالبه مثل در مکانهای مختلف
در مقبوض به عقد فاسد، اگر تهیهی مثل ممکن نباشد مگر به قیمت بالایی که مالک مثل میخواهد، در این صورت آیا بر ضامن واجب است که متحمل ضرر شده و آن را تهیه و به مالک تحویل دهد یا نه؟
دو وجه در این مسئله وجود دارد: وجه اول عبارت از عدم لزوم تهیه مثل است به این جهت که حقوق افراد تا جایی مورد قبول شرع مطهر است که موجب ضرر به فرد دیگر نشود و اگر ضامن در اینجا بخواهد مثل را تهیه کرده و به مالک تحویل بدهد، باید چند برابر قیمت را بپردازد و به ضرر بیافتد.
شارع میفرماید که ما چنین حقی برای اشخاص قائل نیستیم که موجب ضرر طرف مقابل بشود. بنابراین تهیه مثل لازم نیست و دادن قیمت کفایت میکند. و اما شیخ میفرماید که اقوی وجه دوم است که شخص باید مثل را تهیه بکند و به مالک بدهد و کأنَّ عموم نص و فتوی - که دال بر تهیهی مثل است - شامل اینجا هم میشود و لو اینکه موجب ضرر ضامن باشد.
بحث ما در این است که با «لاضرر» چکار بکنیم؟
در وجه اول روشن است که از باب «لاضرر» لزوم تهیه مثل نفی شده است، ولی در وجه دوم در صورت ضرر، نص و فتوایی در کار نیست و نمیدانیم که شیخ چرا به این عموم تمسک کرده است؟!
قبلاً عرض کردیم که مرحوم آخوند میفرماید: «لاضرر» در جایی جریان دارد که ضرر یک طرفه باشد و شرع در چنین صورتی این ضرر را تحمیل نمیکند، اما در صورتی که ضرر طرفینی باشد، طبق فرمایش مرحوم آخوند، «لاضرر» از کار میافتد و کأنّ اصلاً ضرری در کار نبوده است.
در مورد بحث ما هم اگر مالک از مثل منع شود، با توجه به اینکه مثل حق اوست، متضرر خواهد شد. از طرف دیگر هم اگر خرید مثل با قیمت بالا بر ضامن لازم باشد، ضامن متضرر خواهد شد، فلذا با توجه به اینکه ضرر در مورد بحث طرفینی است، «لاضرر» از کار میافتد و باید به دلیل اولی مراجعه بشود.
البته یک اشکالی در اینجا هست که مرحوم آخوند هم به آن توجه کرده است و آن اشکال عبارت از این است که مالک از کجا چنین حقی نسبت به مطالبهی مثل پیدا کرده است؟! شرعاً ممکن است که بگوییم: مالک در این مورد حقی نسبت به مطالبهی ثمن ندارد و حقش همان قیمت است و این مورد از موارد تمسک به عام در شبههی مصداقیه میباشد و به عبارت دیگر بحث در تخصیص عام نیست، بلکه بحث در ثبوت خود عام است که آیا مالک حق مطالبهی بیشتر از قیمت را دارد یا نه؟ تا بعد بگوییم که نمیتوان مالک را از حقش محروم کرد و این کار ضرر نسبت به اوست. پس قهراً میتوان در اینجا این اشکال را وارد کرد که «لاضرر» نسبت به مالک جاری نیست.
بعد ایشان میفرمایند که مراد از «لاضرر» ضرر عرفی است و اگر عرف قائل به حقی برای موضوعی شد، ادلهی «لاضرر» شامل آن موضوع خواهد شد. در اینجا هم عرف برای مالک قائل به حق است و مالک در صورت وجود عین، عینش را مطالبه میکند و در صورت نبود عین، مثل را مطالبه میکند. فرض مسئله هم بر این است که مثل موجود است و ضامن باید آن را تهیه و با مالک تحویل بدهد.
ما قبلاً هم گفتیم که گاهی موضوع احکام، عرف است و مثلاً در «أحل الله البیع» بیع عرفی مراد است و شارع هم آن حلال و امضاء کرده است. و گاهی هم این احتمال وجود دارد - ما هم قائل به همین احتمال هستیم - که در احکامی مانند «أحل الله البیع» مراد بیع شرعی باشد و موضوع همان چیزی باشد که در اعتبار شرع وجود دارد، منتهی اگر عرف چیزی را اعتبار کرد، ولی شرع آن را ردع کرد، در این صورت چون موضوع، موضوع شرعی است، حکم بر این موضوع بار نمیشود، اما اگر شرع اعتبار عرفی را ردع نکرد، معلوم میشود که آن اعتبار هم داخل در موضوع شرعی است.
در اینجا ایشان میفرماید که چون مالک عرفاً حق دارد که عین یا مثل مالش را مطالبه بکند و ضامن هم متمکن از تحویل آن است، قهراً ردع شارع از این حق، تخصیص نسبت به این موضوع عرفی است و باید موضوع عرفی متبع باشد، مگر اینکه خلاف آن ثابت بشود و در اینجا چیزی بر خلاف این موضوع عرفی ثابت نشده است. در نتیجه با توجه به عدم ثبوت ردع شارع، ضرر واقعی محقق است و بنابراین هم در جانب مالک و هم در جانب ضامن ضرر محقق است و هر دو ساقط میشوند.
این فرمایش ایشان بود، ولی بحث ما در این است که آیا وجداناً هم همینطور است؟
اولاً صغرویاً ما این مطلب را قبول نداریم که عرف حتی نسبت به عین برای مالک قائل به چنین حقی باشد، زیرا اگر مالک اشتباهاً اقباض کرده باشد و طرف مقابل هم اشتباهاً قبض کرده باشد، در صورتی که شخص هیچ کوتاهی نکرده باشد و بدون تعدی و تفریط آن شیء تلف بشود، عرف قائل به حقی برای مالک نخواهد بود.
در ثانی اگر هم بپذیریم که عرف در اینجا قائل به حقی برای مالک است، بحث در این خواهد بود که وقتی شارع میگوید که شما باید مال مردم را ردّ بکنید، معنایش این است که آنچه را که من مال میدانم، موضوع این حکم است و هر حکمی که بر موضوعی حمل میشود، بر اساس اعتبارات فرق میکند.
ظواهر ادله عبارت از این است که موضوع بر اساس اعتبار و میزان شرع است نه بر اساس اعتبار عرف و از ابتداء هم شرع میزان است و اگر شرع موردی را ردع کرد، آن مورد تخصصاً از موضوع خارج است، برخلاف تصور اول که گفته شد: حکم بر موضوع عرفی حمل شده است و اگر شارع ردعی بکند، آن مورد تخصیصاً خارج شده است.
پس بنابراین مالک از ابتداء استحقاق شرعی ندارد تا بگوییم: با عدم تحویل مثل به او از حقش محروم شده و متضرر گردیده است، زیرا حق در جایی است که اضرار به غیر نباشد. بنابراین در اینجا تعارض حقین وجود ندارد تا منتهی به تعارض ضررین شود، بلکه فقط ضرر نسبت به یک طرف ثابت است و مالک هر چند عرفاً حقی دارد، ولی شرعاً حقی برای او ثابت نیست.
و اما بحث دیگر در این است که بر فرض تعارض ضررین، چرا باید هر دو ساقط بشوند؟!
اگر واحد معین بدون مرجح ترجیح داده شود، درست نیست، اما در صورتی که یک مرجح عرفی وجود داشته باشد، ولو اینکه این مرجح احتمالی باشد، میتوانیم قائل به ترجیح بشویم.
گویا در زکات فطره این سؤال مطرح شده است که آیا میشود به جای جنس، قیمتش را بدهند؟ حضرت میفرمایند که میشود و خیلی هم بهتر است، زیرا فقیر آزاد است که هر چه خواست بخرد و تهیه بکند و دیگر مشکلی نیست و پول اصلح است از اینکه جنسی به فقیر داده بشود.
خلاصه اینکه در مسئلهی مورد بحث ممکن است که ضامن پول تالف را داشته باشد، ولی اگر بخواهد مثل را تهیه بکند، ده برابر ضرر بکند.
در اینجا این احتمال هست که شارع حساب بکند و بگوید: به تو یک ضرر مختصری وارد میشود، ولی به دیگری ضرر زیادتری میرسد و باید تو این ضرر جزئی را تحمل بکنی. بنابراین در اینجا ترجیح یک طرف از این بابت وجود دارد که بگوییم: «لاضرر» نسبت به طرفی که ضرری بیشتری به او وارد میشود، فعلیت پیدا کرده است و نسبت به طرفی که ضرر کمتری به او میرسد، فعلیت ندارد.
آقایان هم در جایی که تزاحم ضررین است، قائل به اقل ضرراً میباشند و اینطور نیست که به طور کلی هر دو ساقط بشوند.
بنابراین به نظر میرسد که طبق قاعده نباید مثل را در این صورت به ضامن تحمیل کرد. البته فرد ظاهر مسئله ضامن غیر غاصب و ضامنی است که جهل طرفین منشأ قبض شده باشد، والا اگر ضامن حدوثاً بداند که معامله باطل است، ولی مالک نداند، از مصادیق غصب حدوثی خواهد بود. و یا اگر طرفین از ابتداء علم به فساد معامله نداشتند، ولی بعداً علم پیدا بکنند، باید عین را به مالکش برگرداند و در صورتی که عین را پیش خود نگه دارد، از مصادیق غصب بقائی خواهد بود.
فرض روشن مسئله عبارت از این است که حدوثاً و بقاءً عنوان غاصب بر شخص صدق نکند و به نظر میرسد که در این صورت تحمیل کردن تهیه مثل با قیمت بالا به ضامن اجحاف در حق اوست و شارع با «لاضرر» این ضرر را بر میدارد و در این مطلب حرفی نیست.
بعد شیخ مسئلهی دیگری را عنوان میکند که آیا مالک همانطوری که هر وقت بخواهد میتواند از ضامن مطالبه بکند، از جهت مکان هم همینطور است، و میتواند در هر مکانی از ضامن مطالبه بکند، چه مکان اولی باشد که شخص غصب کرده یا قبض کرده یا تلف شده، یا مکان دیگری باشد؟
عدهای به این مطلب فتوی دادهاند که مالک میتواند در هر مکانی از ضامن مطالبه بکند و در بعضی از جاها بالصراحة به این مطلب اشاره شده است و در بعضی جاها هم اطلاق کلام دلالت بر این مطلب دارد، مانند خلاف و سرائر و امثال آن، ولی به نظر میرسد که این قول، خیلی درست نباشد، زیرا جهل طرفین منشأ این اقباض و قبض شده است و این قبض بر اساس تعدی واقع نشده است و لذا اگر مالک بخواهد در کشور دیگری مال خود را از ضامن طلب بکند، شاید آن جنس در آن کشور به چند برابر قیمت کشور خودش باشد و در اینجا باید ضامن متحمل ضرر بشود، در حالی که منشأ این اشتباه جهل هر دو طرف بوده است، بدون اینکه تعدی یا تفریطی از جانب ضامن انجام شده باشد.
پس بنابراین در اینجا که اشتباه طرفینی است و هر دو طرف در این اشتباه نقش داشتهاند، اگر بخواهیم یک چنین حقی را برای مالک قائل بشویم، درست نیست و نه ظهور اطلاقات چنین چیزی را اقتضاء میکند و نه میتوانیم چنین چیزی را به اصحاب نسبت بدهیم. به عبارت دیگر ما نمیتوانیم چنین موردی را از تحت «لاضرر» خارج بدانیم و در این فرضها نمیتوانیم به اجماع و اتفاق اصحاب تمسک بکنیم.
خلاصه باید در این موارد مصداق شرعی تحقق ضرر را در نظر بگیریم و به نظر میرسد که نمیتوانیم به طور مطلق حکم بکنیم و در بعضی مصادیق ضرر محقق است که با «لاضرر» برداشته میشود و در بعضی موارد هم ضرری وجود ندارد.
موضوع: پرداخت قیمت در صورت تعذر مثلی
اگر مثلی متعذر شد، واجب است ضامن قیمت عین تالف را بپردازد. حال باید ببینیم که دلیل برای این حکم چیست؟
دلیل اول عبارت از این است که اگر بگوییم مالک فقط حق مطالبهی عین مال خودش را دارد و در صورت تلف شدن عین، هیچگونه حقی نسبت به مشابه و مثل آن عین ندارد، عرفاً چنین چیزی ظلم به مالک است، ولی اگر بگوییم که در صورت تلف شدن عین، بر ضامن واجب است که مثل را بدهد و چون مثل مقدور نیست، تکلیف متوجه به مثل نیست و قهراً واجب است که قیمت را بپردازد.
و اما دلیل دوم آیهی فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ میباشد. تعبیر به مثل در این آیه برای بیان منتهای اعتداء است، نه اینکه بگوییم: اول و آخر اعتداء فقط مثل است و کمتر از مثل ممنوع باشد.
آنچه از این آیه پیداست، عبارت از این است که میفرماید: شما حق ندارید که از مقابله به مثل بالاتر بروید، اما نسبت به پایینتر از مثل هیچگونه نفیی ندارد.
پس مفاد آیهی کریمه عبارت از این است که اجازهی اعتداء به شما داده میشود، ولی مرزی که نباید از آن تجاوز کنید، مثل است. اطلاق قضیه اقتضاء میکند که به کمتر از مثل میشود اکتفاء کرد. پس مراد از آیه این است، نه اینکه فقط باید به مثل اکتفاء کرد.
در ما نحن فیه هم اگر کسی قیمت را بپردازد، از حدّ تجاوز نکرده است و فوقش این است که آن چیزی که ابتدائاً مطلوب بوده است، به دست نیامده است و به کمتر تنزل شده است. تنزل اشکالی ندارد، بخلاف ترقی که محل اشکال است. پس بنابراین دادن قیمت واجب است.
بعد هم ایشان میفرمایند که وجوب دادن قیمت در صورتی است که مالک مطالبه بکند، ولی اگر مالک مطالبه نکند، ضامن نمیتواند او را مجبور به پذیرفتن قیمت بکند و مالک میتواند صبر بکند تا مثل به دست آمده و به او تحویل داده شود.
ایشان میفرماید علت اینکه ضامن نمیتواند مالک را الزام به قبول قیمت بکند، عبارت از این است که ما دلیلی نداریم که در صورت تعذر، مثل به قیمت تبدیل شده باشد، بلکه با وجود تعذّر هم مثل در ذمهی شخص است و هر وقت تعذر رفع شد و تمکن حاصل شد، باید مثل را به مالک بدهد.
بعد ایشان از تذکره و ایضاح فخرالمحققیین هم همین مطلب را استفاده میکنند که به مجرد تعذّر، ما فی الذمه از مثل به قیمت تبدیل نمیشود و این مطلب را شاهد میآورند که در این دو کتاب به این مسئله اشاره شده است که اگر کسی یک چیزی را غصب کرد، باید جبران بکند و مالک حق دارد که قیمت را قبول نکند و صبر بکند تا ضامن مثل را به دست آورده و به او ردّ بکند. این مطلب هم در تذکره وجود دارد و هم در ایضاح.
مرحوم ایروانی در همین مرحله اول - که گفتیم در صورت تلف عین، حق مالک مطالبهی مثل است - اشکال کرده است که بنای عقلاء در صورت تلف عین، بر این است که ضامن بدهکار قیمت است، نه مثل، زیرا نسبت بین مثل و قیمت عامین من وجه است ممکن است مثل را بدهد، ولی قیمت پایین آمده باشد و ممکن هم هست که قیمت را بدهد که غیر از مثل است.
ایشان میگوید که بنای عقلاء عبارت از این است که شخص بدهکار قیمت است قاعدهی اولی عبارت از دادن قیمت است، منتهی به وسیلهی اجماع میگوییم که اگر شخص نسبت به مثل متعذر نشده و متمکن از دادن مثل است، مثل مقدم بر قیمت است.
البته به نظر میرسد که قاعدهی اولی - در صورت نبود اجماع - عبارت از ملاحظهی هر دو (مثل و قیمت) باشد.
در صورتی که قیمت شیء تغییر نکرده است و مثل هم دارد، آقای ایروانی ادعا میکند که طبق قاعدهی عقلائی دادن قیمت کفایت میکند، ولی به نظر میرسد که اینطور نباشد و اگر کسی کتاب مرا تلف کرد، من میتوانم در صورت عدم تعذر مثل، بگویم که کتاب مرا تلف کردی، حال برو نظیرش را تهیه کن و پولش را هم نمیخواهم، نظیر همین کتاب را میخواهم.
البته اگر تهیهی مثل تعذر داشت، بحث دیگری است، ولی در صورت عدم تعذر، وجداناً مالک میتواند مثل را مطالبه بکند و از گرفتن قیمت خودداری بکند، بخلاف مرحوم ایروانی که میگوید: بنای عقلاء عبارت از این است که قیمت آن کتاب را به مالکش بدهد. خلاصه اینکه این فرمایش ایشان مورد قبول ما نیست.
عرض دیگر ما هم نسبت به شیخ این است که در اینجا تعذر عمری فرض نشده است و اینطور نیست که یک شیء الی الابد متعذر باشد فعلاً متعذر است. شیخ میفرماید که اگر مالک مطالبه کرد، ضامن باید قیمت را بپردازد، ولی این مطلب به نظر ما روشن نیست و اگر مثل فعلاً متعذر باشد، ولی مثلاً یک ماه دیگر تهیهی آن ممکن باشد، ظلم به مالک به حساب نمیآید، زیرا از نظر جنس، مثل اقرب به تالف است، ولی الان تهیهی آن متعذر است و خیلی بعید است که بگوییم تأخیر در تحویل مثل ظلم به اوست و باید فوراً جواب مطالبهی او داده شود، هر چند با چیزی که شبیه به تالف نباشد!
پرسش:... پاسخ: آنچه که اقرب به تالف است، عبارت از مثل است و اگر به طور حق مالک از بین برود، ظلم به مالک است، ولی این مطلب خیلی واضح نیست که اگر تهیهی قیمت یا مثل بر ضامن سخت باشد و بخواهد مدتی بعد آن را تهیه و مالک تحویل بدهد، ظلم به او باشد و همانطور که شخص میتواند بجای دادن قیمت، عین مال را با تأخیر بدهد، نسبت به دادن مثل هم همینطور است.
پرسش: ... پاسخ: اینکه شیخ تأخیر در دادن قیمت به جهت تهیه مثل را ظلم به مالک دانسته است، مطلب روشنی نیست و جای تأمل دارد که آیا این ظلم است یا نه؟ بنده عرض میکنم که هم در دادن عین و هم در دادن مثل ممکن است که بگوییم: تأخیر در تحویل عین و یا مثل جایز است.
پرسش: تأخیرش هم ظلم است.
پاسخ: فشار آوردن مالک هم ظلم است، زیرا غیر چیزی را که اقرب به عین است، مطالبه میکند. ابتداء باید اثبات بشود که حق عقلائی است تا بعد ظلم بودنش ثابت بشود. خیلی روشن نیست که مالک چنین حقی داشته باشد تا بگوییم عدم رعایت آن ظلم است.
پرسش: آیا فرض بر این است که از طرف مالک ضرورتی برای به دست آوردن مثل یا قیمت وجود ندارد؟
پاسخ: یکی از فروض مسئله هم عبارت از همین است.
پرسش:... پاسخ: ایشان صورت ضرورت را فرض نکرده است و مسئله به طور کلی مطرح شده است و شیخ حتی این عقیده را اختیار کرد که در صورت داشتن هزینهی مضاعف هم باید شخص عین مال را تهیه و به مالک بدهد و با توجه به این مطالب ما نمیتوانیم ضامن را ملزم به پرداخت قیمت بکنیم و مسئله خیلی روشن نیست.
شیخ میفرماید: اینکه ما میگوییم بر ضامن واجب است که قیمت را بدهد، در صورتی است که مالک مطالبه کرده باشد، اما در صورتی که مالک مطالبه نکرده باشد، دلیلی بر وجوب دادن قیمت و کفایت قیمت نداریم. ممکن است که مالک منتظر بماند تا مثل تهیه و به او تحویل شود، همانطوری که وقتی تحویل عین فعلاً ممکن نباشد، مالک هم مطالبهی پول نمیکند، صبر میکند تا عین مالش را به دست بیاورد و نمیتوانیم به قیمت مال اکتفاء بکنیم، در صورت تلف عین هم مثل به ذمهی شخص میآید و اگر ضامن مثل را در وقت دیگر میتواند اداء بکند، مالک هم تا آن زمان صبر میکند تا مثل را به دست بیاورد، نمیتوانیم او را ملزم به گرفتن قیمت بکنیم.
ایشان این مطلب را فرموده و بعد از بیان چند شاهد، این مطلب را به عنوان مؤید بیان میفرماید که در باب قرض اکثریت قائل به این هستند که در جبران قرض، قیمت یوم المطالبه معیار است، نه یوم التعذر. علت این امر هم عبارت از این است که در هنگام تعذر مثل سقوط نمیکند تا دین شخص تبدیل به قیمت بشود و بگوییم قیمت یوم التعذر ملاک است. مثل در ذمهی شخص هست و قهراً وقتی شخص مطالبه میکند، اگر مثل بود، به او تحویل داده میشود و در غیر اینصورت قیمت را باید تحویل بدهد و کاری به یوم التعذر نداریم.
اکثریت قائل به این معنی شدهاند و البته ایشان میفرماید که بعضی از این اکثر، به جای یوم المطالبه، تعبیر به یوم الدفع کردهاند و بعد هم تعبیر به «فلیتأمل» فرمودهاند.
ما مکرر عرض کردیم که در موارد مربوط به «فلیتأمل» و امثال آن باید چیزی در نظر گرفته باشد که اشکال اساسی به حساب نیاید و ضرر معتنیبه به مطلب نزند. بر این اساس مناسب با تعبیر «فلیتأمل» ایشان باید بگوییم که اگر مراد از «یوم الدفع»، دفع تکوینی خارجی باشد، جدای از یوم المطالبه خواهد بود و سه مرحله ثابت خواهد بود: یوم التعذر، یوم المطالبه و یوم دفع خارجی، به این معنی که گاهی مالک مطالبه میکند، ولی شخص مماطله میکند و یک یا دو ماه دفع را به تأخیر میاندازد که در اینجا یوم الدفع جدای از یوم المطالبه میباشد. ظاهر ابتدایی عبارتهای شیخ هم بر همین معنی دلالت دارد و قهراً یوم الدفع به این معنی غیر از یوم المطالبه است.
اما در صورتی که مراد از یوم الدفع، دفع اعتباری به معنای وجوب الدفع باشد، میتوانیم با یوم المطالبه یکی بدانیم. به عبارت دیگر مقصود از یوم الدفع، روزی است که مالک مطالبه میکند و بر شخص لازم است که نسبت به دفع مثل یا قیمت به او مبادرت بورزد.
عبارةٌ اخرای «فلیتأمل» هم شاید همین معنی باشد که معلوم نیست کسانی که تعبیر به یوم الدفع کردهاند، مطلبی بر خلاف اکثریت گفته باشند و یا اینکه بگوییم مقصود از «فلیتأمل» شاید این باشد که اگر این بعض که تعبیر به یوم الدفع کردهاند، مقصودشان دفع خارجی باشد، باز هم در میزان نبودن یوم التعذر با اکثریت مشترک خواهند بود، زیرا شیخ میفرماید که یوم التعذر میزان نیست تا بگوییم قیمت روی آن رفته است و اکثریت یوم المطالبه گفتهاند و بعضی دیگر هم یوم الدفع خارجی را معیار قرار دادهاند. پس بنابراین اکثریت یوم التعذر را معیار قرار ندادهاند.
این وجوهی بود که متناسب با «فلیتأمل» است، ولی یک مطلب دیگری را میتوانیم در اینجا ادعا بکنیم که در شأن «فلیتأمل» نیست و اصل مطلب را خراب میکند و آن عبارت از این است که چه مانعی دارد ما بگوییم به مجرد تعذر مثل، طبیعی قیمت بر ذمهی شخص میآید و شخص بدهکار قیمت خواهد بود و مصداق پرداخت قیمت ممکن است یوم الدفع باشد، ممکن هم هست یوم المطالبه باشد، ولی خلاصه اینکه به مجرد تعذر مثل، تبدیل به قیمت شده است.
البته این وجه متناسب با «فلیتأمل» نیست و اصل مطلب را خراب میکند و با مطالبی هم که شیخ بعداً بیان میکند سنخیت ندارد.
مرحوم شهیدی هم یک وجهی برای «فلیتأمل» بیان کرده است که خیلی بعید است نظر شیخ به آن باشد. وجه ایشان هم عبارت از این است که بگوییم: مراد از «قیمته یوم المطالبه» این است که بگوییم در یوم المطالبه، قیمت بر گردن شخص میآید، نه اینکه قیمت یوم المطالبه مراد باشد. البته این خیلی خلاف ظاهر است.
موضوع: پرداخت قیمت در صورت تعذر مثل - قیمت یوم التعذر یا یوم المطالبه؟
عرض کردیم که شیخ فرمود: اگر در مالک در قیمی متعذر المثل تقاضای قیمت بکند، واجب است که ضامن قیمت را به مالک دفع بکند و اگر این کار با نکند، ظلم به مالک کرده است. عرض ما این بود که معلوم نیست عدم اجابت مالک ظلم باشد. بنده به مطالب مرحوم آخوند مراجعه کردم و دیدم که ایشان به طور مفصل در این باره بحث کرده است. ایشان در ابتداء میفرماید که میشود در ظلم بودن عدم اجابت مالک اشکال کرد، زیرا خداوند متعال در آیه (فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ) مثل را الزام کرده است، ولی دلیلی بر این مطلب نداریم که در اثر تعذّر، مثل تبدیل به قیمت شود. قهراً با توجه به اینکه دلیلی بر تبدیل مثل به قیمت در صورت تعذر نداریم، ممکن است بگوییم که در صورت امکان و مطالبهی مالک، باید مثل را به صورت فوری بدهد، اما در صورتی که با فوریت مقدور نبود، باید اعتدای به مثل را برای بعد بگذارد. دلیلی ندارد که در صورت تعذّر مثل، ضامن را الزام به قیمت بدهیم.
بعد هم ایشان میفرمایند که تحقیق بر خلاف این مطلب است و مقتضای ادله این است که شخص، ضامن مثل و قیمت نیست و خود عین تالف یا متعذر بر عهدهی شخص میآید. وقتی هم که شخص نسبت به خود عین عهدهدار شد، این عهدهداری شئونی دارد و یکی از این شئون عبارت از این است که اگر شخص متمکن از ردّ خود عین است، اسقاط عهدهاش با ردّ خود عین است، ولی اگر نمیتواند خود عین را رد کند، ولی عین موجود است، باید بدل حیلوله در اختیار مالک بگذارد، زیرا هنوز عین تلف نشده است، ولی مالک میخواهد در آن تصرف بکند و باید یک چیزی در اختیار او باشد تا در آن تصرف بکند. و اما اگر عین تلف شده بود، در صورت امکان باید مثل را در اختیار مالک قرار بدهد، و اگر مثل مقدور نبود، باید قیمت را در اختیار او قرار بدهد.
پس بنابراین اصلاً مثل بر عهده و ذمهی ضامن نیامده است و شخص عهدهدار عین است و رها کردن عهده در صورت تلف عین و عدم امکان تهیه مثل، در صورت مطالبهی مالک، به این است که قیمت را به او بپردازد.
این فرمایش ایشان است و در ادامه هم میفرمایند که بلکه میتوانیم بگوییم که اگر مثل هم به عهدهی شخص آمده باشد و مالک مطالبه بکند و تهیهی مثل مقدور نباشد، باید قیمت را به مالک بپردازد و لزومی ندارد که صبر کند تا وقتی که بتواند مثل را پیدا بکند، زیرا در باب ضمان نفیاً و اثباتاً حدیث و روایتی در کار نیست و مائیم و بنای عقلاء و باید مطابق بنای عقلاء حکم بکنیم و با توجه به اینکه حدیث و روایتی در کار نیست، این بنای عقلاء ممضای شرع خواهد بود و همانطور که در صورت وجود عین، قائل به بدل حیلوله هستید و باید به جای عین بدل حیلوله به مالک داده شود، در اینجا هم که مثل بر عهدهی شخص است، ولی امکان تهیهی آن وجود ندارد، میتوانیم قائل به بدله حیلوله بشویم که عبارت از قیمت است.
پس بنابراین اگر او مطالبه کرد به عنوان بدل حیلوله عین، یا بدل حیلوله مثل باید شخص بپردازد. این را ایشان میفرمایند.
البته ما قبلاً مکرر عرض کردهایم که در جایی که شخص غصب کرده باشد، بنای عقلاء بر این است که هر چه مالک مطالبه کند، عین یا مثل یا قیمت، باید به او داده شود و مطابق با مطالبهی او انجام شود، اما در جایی که بر اساس جهل طرفین قبض و اقباضی شده باشد، نمیتوانیم بگوییم که بنای عقلاء بر این مطلب است و مشکل است که ما به چنین چیزی قائل بشویم.
به هر حال ایشان میفرماید که اگر مالک مطالبه کرد، باید عمل بشود و اگر هم مطالبه نکرد، لزوم تحویلی در کار نیست.
البته باید به این عبارت یک توضیحی اضافه بشود که اینطور نیست که دین طلبکار فقط با مطالبه لازم الاداء باشد و اینهایی که میگویند: مطالبه شرط در اداء دین است، خیلی امور دیگر هم به منزلهی مطالبه است و لو اینکه مطالبهی خارجی محقق نشده باشد. اگر کسی بدهکار به کسی باشد، وظیفه دارد که دین خود را اداء بکند، منتهی در بعضی از موارد، مالک راضی به تأخیر است و ما علم به رضای مالک داریم، یا مالک انشاء رضای تأخیر میکند که در این صورت اداء دین لازم نیست، اما در برخی موارد، طلبکار راضی به تأخیر نیست، ولی خجالت میکشد مطالبه بکند و بدهکار هم میداند که او راضی نیست. در این صورت بدهکار نمیتواند به بهانهی عدم مطالبه، اداء دین را به تأخیر بیاندازد.
پس بنابراین بعضی از امور هم در حکم مطالبه است مثل اینکه مالک نسبت به عدم پرداخت دین کراهت داشته باشد و همین مقدار در حرمت عدم ایفاء دین کفایت میکند.
خلاصه اینکه ایشان میفرمایند که اگر مالک مطالبه نکرد، وجوب اداء ندارد و قهراً وجوب قبولی هم در کار نخواهد بود و ضامن نمیتواند بگوید من میخواهم زودتر ذمهام را فارغ بکنم و لذا بخواهد قیمت را به مالک تحویل بدهد و او هم حتماً آن را قبول بکند. چنین چیزی در کار نیست و مالک الزامی به قبول کردن قیمت ندارد. ممکن است مالک بگوید: من تا پیدا شدن مثل صبر میکنم و زمانی که مثل پیدا شد، همان مثل را به من تحویل بده.
علت این امر هم عبارت از این است که مثل بر عهدهی ضامن آمده است و با تعذّر مثل تبدّل به قیمت پیدا نمیکند تا شخص بخواهد ذمهاش را با پرداخت قیمت فارغ بکند، بلکه با تعذّر مثل، باز هم مثل بر عهدهی ضامن است و حتی به فرمایش مرحوم آخوند، خود عین در عهدهی اوست و حال که نمیتواند عین یا مثل را اداء بکند، نمیتواند مالک را الزام به گرفتن قیمت بکند. این فرمایش ایشان است و قاعده هم همین است.
بعد هم ایشان میفرمایند که علامه و فخر المحققین هم قائل به همین مطلب شدهاند و بعد هم یک مؤید دیگری بیان میکنند که در باب قرض اکثر قائل به این هستند که باید قیمت یوم المطالبه باشد، منتهی بعضی تعبیر به یوم الدفع کردهاند.
ایشان میفرماید که از این تعابیر استفاده میشود که یوم التعذر میزان نیست که به نفس تعذّر مثل تبدیل به قیمت شده باشد. پس بنابراین این تعبیر اکثر مؤید این مطلب است که با تعذّر مثل، تبدّل به قیمت حاصل نشده است.
بعد هم ایشان تعبیر به «فلیتأمل» میکنند که شاید اشاره به این باشد که قول اکثر جزء ادله نیست و هر چند اکثر قائل به این مطلب هستند، اما عدهای هم قائل به خلاف این قول هستند. البته اگر مشهور بود و در طرف مقابلش ندرت قرار داشت، بنا بر انسداد میتوانستیم قائل به حجیت شهرت بشویم، اما صرف اینکه اکثر قائل به چیزی باشند، دلیل بر مطلب نخواهد بود و فقط میتواند تأیید برای مطلب باشد.
اگر شیخ هم قائل به انسداد باشد، اینطور نیست که اگر قدری دلیل از حد وسط عبور کرد، حجت باشد، بلکه باید ظنّ یک قدری بیشتر از معمول باشد و نسبت به طرف مقابلش بچربد تا حجت باشد. لذا بیان قول اکثر در این باب، از جهت تأیید خوب است.
البته ما عرض کردیم که چند تصور دیگر هم برای «فلیتأمل» وجود دارد و یکی از این تصورات عبارت از این است که بگوییم: تعبیر یوم الدفع که برخی به کار بردهاند، به همان معنای یوم المطالبه است و مراد از یوم الدفع روزی است که واجب است شخص دفع بکند که همان یوم المطالبه است.
وجه دیگری هم میتوانیم برای «فلیتأمل» تصور کنیم و آن عبارت از این است که شیخ میفرماید اداء مثل یا قیمت قبل از مطالبه واجب نیست، ولی وقتی مالک مطالبه کرد، شخص باید قیمت را بپردازد. عین عبارت ایشان اینطور است: «و یؤیّد ما ذکرنا أنّ المحکیّ عن الأکثر فی باب القرض: أنّ المعتبر فی المثل المتعذّر قیمته یوم المطالبة».
این عبارت را دو گونه میتوانیم معنی کنیم: یک معنی عبارت از این است که بگوییم قید «یوم المطالبه» قید برای قیمت است و قهراً معنی اینطور خواهد بود که قیمت یوم التعذر ملاک نیست، بلکه قیمت یوم المطالبه ملاک است و از این مطلب کشف میکنیم که به مجرد تعذّر، مثل به قیمت تبدّل پیدا نکرده است. این عبارت ایشان اشعار اولی و یک نحوه ظهور فیالجملهای در این معنی دارد.
یک معنای دیگری عبارت از این است که بگوییم: «یوم المطالبه» در اینجا قید قیمت نیست و مراد این است که طبق فرمایش شیخ اگر قیمت را هنگام مطالبه نخواهد بدهد، ظلم است و زمانی که مالک مطالبه کرد، باید قیمت را به او پرداخت بکند و نباید بگوید که منتظر بماند تا مثل فراهم شده و به او تحویل داده شود. در روز مطالبه، لازم است که ضامن قیمت را بپردازد. حال اینکه قیمت چه زمانی را بپردازد، بحث دیگری است که قیمت یوم التعذر ملاک باشد یا قیمت یوم المطالبه؟ ممکن است که یوم التعذر مثل به قیمت تبدّل پیدا کرده باشد، منتهی چون مالک مطالبه نکرده است، تا روز مطالبه الزامی به پرداخت آن نبوده است، ولی حال که مطالبه کرده است، باید قیمت یوم التعذر به او پرداخت شود. با این معنی میتوانیم بگوییم که از روز تعذر، مثل به قیمت تبدل پیدا کرده است و این کلمهی «یوم المطالبه» قید برای قیمت نیست. به عبارت دیگر آن چیزی که لازم است، عبارت از این است که شخص عند المطالبه قیمت را به مالک بدهد، اما اینکه قیمت چه زمانی ملاک است، ممکن است قیمت روز تعذر ملاک باشد و ممکن هم هست که قیمت روز مطالبه ملاک باشد و لذا شیخ تعبیر به «فلیتأمل» فرموده است به این معنی که معلوم نیست ما از این قول اکثر بتوانیم عدم تبدل مثل به قیمت از روز تعذر را اثبات بکنیم.
در ادامه هم ایشان راجع به وجوهی که در این مسئله هست، بحث نموده و میفرمایند: مشهور بین علماء این است که میزان در قیمت، همان وقتی است که میخواهد به مالک دفع بکند و باید شخص ببیند که ارزش عین در زمان دفع چقدر است و همان را به مالک بپردازد، چه بگوییم که بر ذمهی شخص عین آمده و میخواهد قیمتش را بپردازد، یا بر ذمهی او مثل آمده و میخواهد قیمتش را بپردازد. پس بنابراین میزان قیمت یوم الدفع است و علت این مطلب هم روشن است، زیرا تبدّل به قیمت واقع نشده است و ذمهی شخص به تعبیر شیخ مشغول به مثل است، منتهی ممکن است مسقط این ذمه، خود مثل باشد و ممکن هم هست که با نبودن مثل، قیمت جایگزین آن بشود و شخص ضامن باید همان قیمتی که یوم الدفع جایگزین ادای مثل شده است را به مالک بپردازد.
این بنابر قول مشهور است، ولی از حلّی و علامه در باب قرض تحریر و از مسالک نقل شده است که قیمت یوم التعذر میزان است. در بیان دلیل این قول هم فرمودهاند که چون مثل ممکن نیست، قهراً مثل تبدّل به قیمت پیدا میکند و زمانی که مالک مطالبه میکند، باید قیمتی را که با تبدّ مثل، به ذمهی شخص آمده است را بپردازد.
شیخ میفرماید که باید ببینیم که مراد از اینکه قیمت به ذمهی شخص آمده است، چیست. آیا از اول مثل به قیمت تبدیل شده است یا اینکه شخص برای اسقاط ما فی الذمه باید قیمت را بپردازد؟ ما دلیلی بر این مطلب نداریم که ما فی الذمهی شخص قیمت باشد و به تعبیر آخوند آنچه در ذمهی شخص است، خود عین است و به تعبیر شیخ هم آنچه در ذمهی شخص است، مثل است نه قیمت و وجهی ندارد که ما بگوییم: قیمت بر عهدهی شخص آمده باشد.
اگر در زمان تعذر مالک مطالبه بکند و او هم بخواهد قیمت را بپردازد، قیمت یوم التعذر کافی است، ولی در خیلی از موارد تعذر، وقتی مالک مطالبه میکند، شخص در پرداخت قیمت مماطله میکند و چه دلیلی داریم که بگوییم در زمان اداء باید قیمت یوم التعذر را در نظر بگیرد؟!
اسقاط ما فی الذمه عبارت از این است که شخص باید ببیند در زمان اداء دین چه چیزی اقرب به ما فی الذمهی اوست و همان را بپردازد و لذا مسقط ما فی الذمه به حسب زمان متبدّل میشود. ما دلیلی نداریم که بگوییم مسقط ما فی الذمه در اول ازمنه با مسقط در آخر ازمنه یک چیز است و قهراً بخواهیم یوم التعذر را در نظر بگیریم.
بعد ایشان میفرماید که اگر آن دو دلیلی که راجع به اینکه در قیمیات باید قیمت را بپردازد را بپذیریم، شاید بتوانیم بگوییم که در اینجا هم میزان در قیمت، یوم الدفع است. یکی از آن دو دلیل عبارت از آیهی (فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ) بود که شیخ میفرمایند: انصاف این است که یک چنین استفادهای از این آیه نمیتوانیم داشته باشیم و در مثلی و قیمی، مثل ثابت است. البته اینکه قیمت برای اسقاط ما فی الذمه کفایت میکند، بحث دیگری است، ولی ظاهر آیه این است که مثل به ذمهی شخص میآید.
پس بنابراین اگر این آیه را دلیل بر این بدانیم که در مثلیات مثل و در قیمیات قیمت را بپردازیم و از طرف دیگر بنای عقلاء را هم بر این مطلب ثابت بدانیم، میتوانیم احکام قیمی را بار کرده و قیمت یوم التعذر را معیار بدانیم، ولی ما این دو دلیل را نپذیرفتیم و آن توجیهی را هم که قبلاً ذکر کردیم برای اینکه وظیفه قیمت بوده است، مردود است و بنابراین کلام حلّی و علامه در تحریر و مسالک مردود است.
بحث بعدی در احتمالات مختلف در مسئله است، مثل اینکه آیا تعذر همیشگی است یا نه و امثال آن که مرحوم سید محمد کاظم پانزده احتمال در حاشیه برای این مسئله نوشته است که آقایان مراجعه بفرمایند.
موضوع: تعیین قیمت در صورت تعذر مثلی
شیخ به طور مفصل احتمالات مختلف را ذکر کرده است که ما امروز نمیتوانیم آنها را مورد بحث قرار بدهیم و به طور مختصر به موضوعی که اصل بحثها از آن ناشی شده است، میپردازیم.
در قواعد علامه عباراتی بیان شده است که شرّاح قواعد نسبت به تفسیر آن اختلاف نظر دارند.
یکی از شرحهای قواعد، کتاب ایضاح فخرالمحققین است، یکی دیگر از شارحین قواعد، سید عمید الدین است که همشیرهزادهی علامه است. یکی دیگر از شرحهای قواعد، کتاب جامع المقاصد محقق کرکی است.
قبل از خواندن عبارت قواعد لازم است که این مقدمه را بیان بکنیم که چون شیخ مباحث مقبوض به عقد فاسد را بجز مسئلهی حرمت، با بحث مغصوب یکی دانسته است، لذا مباحثی که در بحث مغصوب مطرح شده است، در مقبوض به عقد فاسد هم خواهد آمد و لذا شیخ کلام علامه در کتاب الغصب را ذکر و در اطراف آن بحث کرده است.
عبارت قواعد این است: «لو تلف المثلی فی ید الغاصب و المثل موجود فلم یغرمه حتی فقد، ففی القیمة المعتبرة احتمالات». اگر شخص یک مثلی مانند گندم را غصب و آن را تلف بکند و توان تهیه مثل و تحویل به مالک را داشته باشد، ولی بعداً از تهیهی مثل متعذر شود، قهراً باید قیمت را بدهد تا ذمهاش فارغ شود، ولی در اینکه چه قیمتی را باید بدهد، پنج احتمال وجود دارد.
احتمال پنجم عبارت از این است که قیمت زمان اداء را در نظر بگیرد و «أعلی القیم» و امثال آن مطرح نیست، بلکه قیمت زمان اداء در نظر گرفته میشود. خیلیها بر اساس «علی الید» قائل به این احتمال شده و میگویند که غاصب شیئی را غصب کرده است و آن شیء در عهدهی اوست و به تعبیر آقای بروجردی روی دست آن شخص قرار گرفته است و اگر بخواهد دستش را از آن شیء آزاد بکند، باید ارزش آن شیء در زمان برداشتن از روی دست را به مالک بدهد، تا آن شیء از ذمهی او ساقط شود. بنابراین قیمت یوم الاداء معیار است.
این پنجمین احتمالی است که علامه بیان کرده است، ولی چهار احتمال دیگر هم در مسئله وجود دارد که در هر چهار احتمال شخص باید «أعلی القیم» را به مالک بدهد. چون قیمتها بالا و پایین میرود، باید همهی قیمتها را بررسی کرده و بالاترین قیمت را اداء بکند. در اینجا جمع بین القیمتین نیست و باید «أعلی القیم» را پرداخت بکند.
البته در این چهار احتمال که «أعلی القیم» معیار است، در سه احتمالش مبدأ یوم الغصب است و باید از روز غصب، بالاترین قیمت در نظر گرفته شود. و اما در این سه احتمالی که مبدأ در آنها یوم الغصب است، در یک احتمال منتهی یوم التلف است و شخص باید از روز غصب تا روز تلف را بررسی و بالاترین قیمت را به مالک بدهد.
در یک احتمال هم منتهی زمان أعواز مثل است و در احتمال دیگر هم یوم الاداء منتهی میباشد و خلاصه اینکه در این سه قسم، مبدأ یوم الغصب بود، اما در یک احتمال دیگر «أعلی القیم» از زمان یوم التلف تا یوم الإعواز مثل معیار میباشد. (1)
برای بررسی این بحث اقلاً باید به سه کتاب مراجعه شود: کتاب مکاسب، ایضاح علامه فخرالمحققین و جامع المقاصد محقق کرکی. حال من عبارت قواعد را میخوانم:
«لو تلف المثلی فی ید الغاصب، و المثل موجود فلم یغرمه حتی فقد ففی القیمة المعتبرة احتمالات».
1) [1] پس بنابراین پنج احتمال به این شرح است:أعلی القیم از زمان غصب تا یوم التلف-علی القیم از زمان غصب تا إعواز مثل-أعلی القیم از زمان غصب تا یوم الاداء-أعلی القیم اززمان یوم التلف تا إعواز مثل-قیمت یوم الاداء
با توجه به اینکه مثل متعذر شده است، شخص برای فراغ ذمه باید قیمت را به مالک بدهد.
احتمال اول این است که بالاترین قیمت از روز غصب تا روز تلف در نظر گرفته شود: «أقصی قیمته من یوم الغصب إلی التلف». در این احتمال کمترین زمان از جهت منتهی در نظر گرفته شده است.
«و لا اعتبار بزیادة قیمة الامثال»، در این احتمال زمان تلف عین، منتهای زمانی است که در نظر گرفته شده است و دیگر زمان اداء و تعذر مطرح نیست.
احتمال دیگر هم عبارت از این است که بالاترین قیمت از زمان غصب تا وقت أعواز در نظر گرفته شود: «أقصی القیم من وقت الغصب إلی الإعواز». در این احتمال قدری طول زمان بیشتر از احتمال قبلی است.
احتمال سوم هم عبارت از این است که «أعلی القیم» از زمان غصب تا یوم الاداء به مالک پرداخت شود: «أقصی القیم من وقت الغصب إلی وقت دفع القیمة».
در این سه احتمال مبدأ یوم الغصب است، ولی در احتمال چهارم مبدأ یوم التلف و منتهی یوم الإعواز است: «أقصی قیمته من وقت التلف المغصوب إلی الإعواز».
احتمال پنجم هم عبارت از این بود که قیمت یوم الأداء پرداخت شود.
پس بنابراین اینها وجوهی است که در مسئله وجود دارد و ما باید ببینیم که به کدام یک از اینها قائل بشویم. مختار شیخ عبارت از این است که مثل تا وقت اداء در ذمهی شخص است و نسبت به مثل مدیون وضعی است و زمانی که عین تلف شده است، او هم مدیون به مثل شده است و تعذر مثل هم ما فی الذمه را به قیمت تبدیل نمیکند و خلاصه اینکه شخص تا آخر مدیون به مثل است، منتهی وقتی شخص خود مثل را نمیتواند تحویل بدهد، برای اسقاط ما فی الذمه باید قیمت را بدهد.
مرحوم آخوند هم به شکل دیگری این فرمایش را فرمودهاند. ایشان میفرماید که شخص تا آخر عهدهدار عین است و تفاوتی نمیکند که مسقط این ما فی الذمه مثل باشد یا قیمت و در هر صورت، دین وضعی شخص نسبت به عین است و فقط تکلیف در اسقاط آن مختلف میشود و به عبارت دیگر شخص از نظر وضعی تا زمان اداء، عهدهدار عین است، ولی نحوهی اسقاط این دین مختلف است، گاهی به مثل و گاهی هم به قیمت است.
در مقابل این دو نظریه، انظار دیگری هم وجود دارد که عبارت از این است که با تعذر مثل، شخص عهدهدار قیمت میشود و بحث بعدی در این خواهد بود که چه قیمتی را باید در نظر گرفت.
عبارات شیخ در اینجا خیلی مندمج است و نیاز به تأمل دارد و در برخی از عبارت هم تکلفاتی وجود دارد که باید آنها را درست بکنیم.
یک مطلب کلی هم عبارت از این است که آیا حکم وضعی - همانند نظر شیخ - منتزع از احکام تکلیفیه است، چه اینکه وجود فعلی داشته باشد یا وجود تعلیقی که اگر مثلاً عین تلف شد، مثل یا قیمت واجب باشد.
یا اینکه بگوییم انتزاعی در کار نیست، بلکه موضوعاتی وجود دارند که احکام آنها بعداً تحقق پیدا میکند و احکام مربوط به ضامن است به این معنی که اگر ضامن تمکن پیدا کرد، باید ذمهی خودش را با مثل یا قیمت اسقاط بکند و احکامی بر ضمان مترتب شده است. این هم نظر مرحوم آخوند است.
فعلاً ما به این بحث نمیپردازیم و در اصول این بحثها شده است.
وقتی شخص ضامن شد، مقتضای این ضمان فعلی در زمان وجود عین عبارت از این است که این ضمان مستتبع یک حکم فعلی است، حال یا منشأ انتزاع آن حکم فعلی است، یا حکم برای این موضوع است و در هر صورت باید شخص در مثلیات، مثل را بدهد تا ذمهاش فارغ بشود.
شخص قبل از تلف این ضمان را دارد و فعلیت این امر تعلیقی قبل از ضمان است و بعد از اینکه عین تلف شد، مثل بر عهدهی شخص میآید. ضمان مثل هم عبارت از این است که در صورت تلف مثل، باید قیمت آن را به مالک بپردازد و یا اینکه بگوییم: یکی از احکام ضمان عین، وجوب ادای مثل بود، یا اینکه بر اساس مبنای شیخ بگوییم که منشأ انتزاعش وجوب ادای مثل است و با تلف عین، شخص عهدهدار مثل است.
شیخ میفرماید که معنای ضمان تنها ادای خودش نیست و یک امر انتزاعی است. مثلاً در ضمان عین، در صورت تلف باید مثل داده شود و در ضمان مثل هم در صورت تعذر باید قیمت به مالک داده شود. یا اینکه بگوییم موضوع برای چنین احکامی است.
پرسش: ... پاسخ: شخص اول ضامن عین بوده و بعد تبدیل میشود به ضمان مثل.
پرسش: اینجا مثل باید متعذر باشد. تلف در مثل معنی ندارد.
پاسخ: مراد ما از تلف همین است و تعذر حکم تلف را دارد و مراد از تلف اعم از این است که شیء از بین رفته باشد، یا تعذر در تهیهی آن باشد.
خلاصه در این مسئله به غیر از این پنج احتمالی که علامه داده است، احتمالات دیگری هم وجود دارد که شیخ آنها را ذکر و مورد بحث قرار میدهد.
موضوع: بررسی احتمالات مختلف در تعذر مثلی
بحث در این بود که اگر یک شیء مثلی بعد از مدتی نایاب شد، چه باید کرد و آیا باید قیمت آن را داد یا نه؟
در این مسئله احتمالاتی ذکر شده است و شیخ میفرماید که در این مسئله احتمالات زیادی وجود دارد که اکثر آن را علامه در قواعد ذکر کرده است و شیخ بعد از ذکر این احتمالات و وجه آنها، سه احتمال دیگر هم بر آنها اضافه میکند. ایشان هشت احتمال ذکر کرده و میفرماید که اکثر این احتمالات در قواعد ذکر شده است، منتهی فخرالمحققین در ایضاح یکی از اینها را اختیار کرده و بعضی از شافعیه هم احتمال دیگری را اختیار کردهاند.
آنچه که از شافعیه در تذکره نقل شده است، ده احتمال است که در نتیجه قواعد نصف احتمالات را ذکر کرده است، نه اکثر احتمالات را. قهراً یا شیخ با عجله نگاه کرده و تعبیر به اکثر فرموده است، یا اینکه آن دو احتمال بیش از هشت احتمال را ضعیف دانسته و به آنها اعتناء نکرده و قابل ذکر ندانسته است و تعبیر به هشت احتمال نموده است.
فرض مسئله هم عبارت از این است که شخص یک شیء مثلی را من غیر استحقاق قبض کرده است، چنانچه در باب غصب هم عنوان شد و بعد در در مرحلهی دوم این شیء تلف شده و مثل به ذمهی شخص آمده است.
بعد از مدتی مثل نایاب شده است و نمیدانیم که آیا قیمت آن بر ذمهی شخص آمده است یا نه و حال شخص که میخواهد دین خود را اداء بکند، چه چیزی را باید اداء بکند؟
در اینجا چهار مرحله وجود دارد: قیمت یوم الغصب، قیمت قوم التلف، قیمت یوم الاعواز یا قیمت یوم الاداء. این چهار مرحله در اینجا وجود دارد. علامه در قواعد از این چهار قسم فقط قیمت یوم الاداء را ذکر کرده و آن سه قسم دیگر را ذکر نکرده، ولی شیخ آن سه قسم را هم ذکر کرده است.
یکی از پنج صورتی را که علامه ذکر کرده است، همین یوم اداء است و چهار صورتش هم اعلی القیم است، منتهی اعلی القیم هم صور مختلفی دارد: از وقت غصب تا وقت تلف، از وقت غصب تا وقت اعواز، از وقت غصب تا وقت اداء است. این سه مرحله میباشد، یکی دیگر هم وقت تلف عین تا وقت اعواز یا اداء است. (الان یادم نیست که تا کدام یک میباشد)
شیخ هشت صورت را ذکر میفرماید که پنج صورت را علامه ذکر کرده است و سه صورت را هم خود ایشان اضافه فرموده و به مبانی هر یک اشاره مینمایند.
مرحوم سید هم در حاشیه، احتمالات را به پانزده صورت رسانده است و بنده تصور میکنم با توجه به بعضی مقدماتی که قبلاً نوشتهاند، منشأ اضافه شدن احتمالات جدید، عبارت از این است که ایشان چهار صورتی را که تک تک بوده است، به پنچ صورت رسانده است و قهراً مرکبش را هم در نظر گرفته و چهار صورت دیگر هم تصور نموده است. در نتیجه علاوه بر آنچه که شافعیه گفتهاند، پنچ صورت دیگر هم بر احتمالات اضافه شده است.
یکی از چیزهایی که ایشان جزء محتملات آورده است، عبارت از این است که شخص ملزم به اداء قیمت یومالمطالبه باشد. یومالمطالبه یک روزی است که ممکن است بر یکی از این چهار صورت منطبق بشود، ممکن هم هست که بر هیچ کدام منطبق نباشد و در وسط این امور باشد. پس این صورتها قابل تصویر است و قهراً عدد احتمالات بالا میرود.
و اما آن ده صورتی که شافعیه تصور کردهاند، شاید عبارت از این باشد که تک تک هر کدام را ملاحظه بکنیم که چهار صورت میشود و اگر هم قرار باشد که أعلیالقیم را حساب بکنیم، سه صورتش در جایی است که مبدأ عبارت از یومالغصب باشد. گاهی هم أعلیالقیم از یومالتلف تا یومالإعواز محاسبه میشود، گاهی هم از یومالتلف تا یومالأداء و گاهی هم از یومالإعواز تا یومالأداء و خلاصه اینکه احتمالات به ده صورت میرسد و سید هم که یومالمطالبه را اضافه فرموده و احتمالات را بالا برده است.
حال ما عبارت مکاسب را میخوانیم، زیرا یک اندماجاتی در آن وجود دارد و یک تعبیراتی هست که خیلی مطلب را مشکل کرده است و نیاز دارد که توضیحاتی داده شود.
شیخ میفرمایند: بنا بر مسلکی که ما اختیار کردیم که مثل عند الاعواز به قیمت تبدیل نمیشود و تا آخر یوم الاداء در ذمه شخص قرار دارد، منتهی اداء قیمت مسقط این ما فی الذمه است، بنابر این مسلک وقتی عین تلف شد، مثل بر ذمهی شخص آمده است و این مثل تا زمان اداء در ذمهی او باقی است و شخص باید جوابگوی این مثل باشد و قهراً جوابگویی این مثل عبارت از این است که این مثل هر قیمتی دارد، همان قیمتش را بپردازد و همان قیمت یومالاداء را به مالک بپردازد. این مختار شیخ در این مسئله است.
غیر از این احتمال، احتمالات دیگر در مسئله وجود دارد که ایشان میفرمایند گاهی ما قائل به این میشویم که مثل تا وقت إعواز بر ذمهی شخص است، ولی اگر مثل اعواز پیدا کرد، قیمت بر ذمهی او خواهد آمد، بر خلاف مختار خود ایشان که معتقد به این است که مثل تا آخر بر ذمهی شخص است و بر خلاف مختار سید و مرحوم آخوند که قائل به این هستند که عین در عهدهی شخص قرار دارد.
خلاصه بر اساس این احتمال، بعد از إعواز قیمت به ذمهی شخص میآید، ولی قبلش مثل بر ذمهی او قرار گرفته بود. این مثلی که بر ذمهی شخص است، دو گونه قابل تصویر است: یک صورت عبارت از این است که بگوییم: درست است که قیمت بعدالأعواز بر عهدهی شخص آمده است، ولی از همان وقتی که عین تلف شده و مثل بر گردن او آمده است، این مثل قیمی است.
برای توضیح این مطلب باید بگوییم که مراد ما از قیمی در اینجا آن تفسیری نیست که قبلاً هم به آن اشاره شد مبنی بر اینکه قیمی چیزی است که افرادش کمیاب باشد و پیدا کردنش مشکل، بلکه مراد ما از قیمی در اینجا عبارت از چیزی است که اگر تلف بشود، باید قیمت آن پرداخته بشود و بنابر این تفسیر مثلاً گندم تا زمانی که تلف نشده است، مثلی است، زیرا در صورت تلف مثل آن بر عهدهی او میآید، ولی بعد از تلف شدن گندم، وقتی مثل بر گردن شخص میآید، این مثل قیمی است، زیرا اگر مثل تلف شود یعنی إعواز پیدا بکند، قیمت بر ذمهی شخص خواهد آمد.
بنابراین بر اساس این مسلک، مثلی به مجرد تلف شدن عین، قیمی میشود، به این معنی که مثل بر گردن اوست، ولی این مثل صفت قیمی دارد.
این یک صورت بود، اما صورت دیگر عبارت از این است که بگوییم: بعد از إعواز انقلاب حاصل میشود و از اول قیمیت اعتبار میگردد، یعنی حتی همان وقتی هم که تلف نشده بود و شیء در دست شخص غاصب بود، در عالم اعتبار انقلاب پیدا میکند و باید قیمت آن داده شود.
در بیع فضولی - که بعداً بحث خواهیم کرد - تصورات مختلفی وجود دارد که یکی از این احتمالات انقلاب است به این معنی که اینطور اعتبار بشود که از اول چنین بوده است، نه اینکه تبدّل حاصل شده باشد. و کأن از اول قیمی بوده است.
این هم تصور دوم در این احتمال است که بگوییم بعد از اینکه اعواز شد، اینطور اعتبار میکنیم که شخص از اولی که غصب کرده است، این شیء قیمی شده است و کأن قیمت بر عهدهاش آمده است.
بنابر تصور اول - که بعد از تلف قیمی شده باشد - از إعواز به بعد قیمت به ذمهی شخص آمده است، ولی قیمی بودن از اول تلف العین حاصل شده است، منتهی موصوف به قیمی بودن تا مدتی مثل است و مدتی هم قیمت.
ایشان میفرماید که بنابر این تصور احتمالاتی در مسئله وجود خواهد داشت. یک مرتبه ما قائل به این هستیم که میزان در قیمی ایام التلف است که در این صورت باید قیمت یوم التلف را در نظر بگیریم، کما اینکه حلی در سرائر و علامه در تحریر به همین مطلب قائل شدهاند که ملاک در قیمی یوم التلف است. بر اساس این نظر چون صفت قیمی بودن بعد از تلف عین حاصل شده است و نایاب شدن مثل هم إعواز و تلف مثل است، اگر ما بخواهیم یوم التلف را در نظر بگیریم، باید یوم الإعواز در در نظر بگیریم.
ایشان میفرماید: «فإن جعلنا الاعتبار فی القیمی بیوم التلف کما هو أحد الأقوال کان المتعین قیمة المثل یوم الإعواز». باید روز تلف مثلی را در نظر بگیریم و روز تلف مثلی همان وقتی است که إعواز پیدا کرده است و خلاصه اگر مختار ما در قیمی عبارت از این باشد که قیمت یوم التلف را بدهیم، در اینجا باید وقت إعواز را ملاک قرار بدهیم که وقت تلف مثلی است.
«کما صرح به فی السرائر فی البیع الفاسد و التحریر فی باب القرض لأنه یوم تلف القیمی»، یعنی قیمی به این اصطلاح و علامه این را ذکر نکرده است.
«و إن جعلنا الاعتبار فیه بزمان الضمان». اما در صورتی که ملاک زمانی است که شخص ضامن شده است، نه وقت تلف، باید زمان تلف العین را در نظر بگیریم که مثلی با عنوان قیمی بر عهدهی شخص آمده است و هر چند اشتغال ذمه با تلف شدن عین بر مثل شده است، ولی این مثل موصوف به صفت قیمی بودن میباشد. پس بنابراین اگر ما بخواهیم زمان ضمان را در نظر بگیریم، باید یوم تلف العین را ملاک قرار بدهیم.
اکثریت در باب ضمان قائل به این هستند که یوم الغصب ملاک است و بعداً هم بحثش خواهد آمد که بر این مدعی به صحیحهی ابیولاد هم استدلال شده است که «قیمة بغل یوم خالفته». البته این بحث علی المبنی است و اکثر قائل به این مطلب هستند.
این هم یک فرض بود که این دو فرض را علامه ذکر نکرده است.
احتمال دیگری که علامه به عنوان احتمال دوم آن را قواعد بیان فرموده است، عبارت از این است که أعلیالقیم را از وقت ضمان قیمت - که وقت تلف العین است - تا وقت إعواز در نظر بگیریم.
و اما اگر ما انقلابی شدیم و گفتیم که از همان وقتی که عین به دست شخص آمده است، اعتبار میشود و باید معاملهی قیمی با آن بکنیم، در این صورت میزان یوم الغصب خواهد بود. علامه این احتمال را هم ذکر نکرده است.
البته اگر قائل به انقلاب هم شده و بگوییم که از اول قیمی است، باید اعلی القیم از وقت غصب تا وقت تلف العین را در نظر بگیریم که این اولین احتمالی است که علامه در قواعد ذکر کرده است.
پس بنابراین از این احتمالاتی که ذکر کردیم، سه صورت در قواعد نبود، ولی صور دیگر در قواعد بود.
یک فرض دیگر این است که بگوییم مشترک بین عین و مثل قیمی شده است. در بعضی جاها دیدم که این عبارت را خوب معنی نکردهاند. مقصود از مشترک در اینجا مالیت نیست، بلکه یک جامعی است که هم بر عین و هم بر مثل منطبق میشود.
گاهی احکامی که بر جامع میرود، در اثر انحلال جامع، از آن عبور کرده و بر روی افراد آن میرود و گاهی هم حکم از جامع تعدی نکرده و بر مصادیقش حمل نمیشود. در اینجا که ایشان میفرماید مشترک بین عین و مثل، مراد جامعی است که حکم از آن عبور و بر افرادش حمل میشود. البته میتوانیم جامع هم معنی نکرده و بگوییم که هم عین و هم مثل هر دو قیمی شده است و خلاصه اگر جامعی هم در کار باشد، به گونهای است که حکم از آن عبور و به افرادش رسیده است، یا بگوییم که اشتراک معنوی است و مصادیق این اشتراک معنوی قیمیت دارد، یا بگوییم که عین و مثل در این جهت با هم مشترکند که هر دو انقلاب به قیمیت پیدا کردهاند، یعنی هم عین و هم مثل هر دو به قیمت تبدیل شدهاند. بالأخره برای اداء قیمت هم عین و هم مثل باید در نظر گرفته شود و چون تداخل هم میکنند، قهراً باید أعلی القیم را از مثل و قیمت در نظر گرفت.
«و إن قلنا إن المشترک بین العین و المثل صار قیمیّاً، جاء احتمال الاعتبار بالأعلی من یوم الضمان إلی یوم تعذّر المثل؛ لاستمرار الضمان فیما قبله من الزمان، إمّا للعین و إمّا للمثل».
میگوید تا زمان اعواز یک مدتی عین بر عهدهی شخص بوده است، یک مدتی هم مثل و بعد هم تبدیل به قیمت میشود. ما باید آن مدتی که عین در عهدهی طرف بوده یا آن مدتی که مثل در عهدهی طرف بوده است، هر دو را حساب بکنیم و حساب مدت عین و مدت مثل تا وقت اعواز است، زیرا از آنجا به بعد دیگر تبدیل به قیمت میشود و اعلای از اینهاست.
پرسش: ... پاسخ: میدانم، من حین الغصب ادامه پیدا کند.
یک مرتبه این است که ما بگوییم هم اول زمان غصب را حساب میکنیم که اول زمان تلف العین است و هم اول زمان مثل را حساب میکنیم که تلف المثل است و ما میزان یوم الضمان را حساب بکنیم و ببینیم اعلای اینها کدام است، این اشکالی ندارد، ولی ظاهر این تعبیر این است که از حین غصب تا تلف اگر بالا رفته باشد، آن را هم باید حساب کنیم و این وجهی ندارد، زیرا اگر ما بخواهیم آخر را حساب کنیم، چرا تا یوم تلف گفته است و اگر بگوییم مراد از یوم التلف، یعنی تلف المثل - که صورت اعواز است - دیگر این احتمال، ثالث الاحتمالاتی که ایشان میفرماید، نخواهد بود.
پرسش: ... مرحوم شیخ میفرمایند در بحث قیمیمات اگر فتویمان بین غصب و تلف بود، در بحثی که عین تلف شده و بعد هم اعواز مثل شده است، باید فتوی بدهیم به اینکه از اول غصب تا اعواز باشد.
پاسخ: نه ایشان میگوید چیزی که در قواعد ذکر کرده هو التلف مناسب است. این چه مناسبتی دارد؟! ما فعلاً این عبارت را نفهمیدیم چی هست!
در اینجایی که باید هر دو را ملاحظه کرد، هم جوابگوی تلف العین شد و هم جوابگوی تلف المثل، یک احتمال وجود دارد که بگوییم از اول یوم الغصب تا یوم الأداء ملاک است. در این عبارت یک کلمهای وجود دارد که بعضی خواستهاند بگویند که این کلمه غلط است، ولی خیلی معلوم نیست که این تعبیر غلط باشد.
تعبیر «یوم دفع المثل» را دو گونه میشود معنی کرد: یکی عبارت از این است که بگوییم: دفع مثل عند التعذر با ادای قیمت است و الان که مثل متعذر شده و ما میخواهیم جوابگوی این مثل باشیم، باید قیمتش را بپردازیم و این مرتبهای از مراتب دفع است که با اداء القیمة دفع المثل شده است.
معنای دیگر عبارت از این است که بگوییم: مراد از دفع المثل این است که شخص آن را از ذمهی خود اسقاط کرد. مثل در ذمهی شخص بود و با دادن قیمت آن را از ذمهی خود دفع کرد و خودش را خلاص کرد.
علی ای تقدیر مراد از دفع المثل در اینجا همان دفع القیمة است و این تعبیر غلط نیست، هر چند اگر تعبیر به دفع القیمة میشد، خیلی بهتر بود.
«و وجّهه فی محکیّ التذکرة و الإیضاح: بأنّ المثل لا یسقط بالإعواز». این یک احتمال دیگر است که ما نباید یوم الاعواز را در نظر بگیریم، بلکه باید تا یوم الاداء مورد نظر قرار بگیرد.
«قالا: أ لا تری أنّه لو صبر المالک إلی وجدان المثل، استحقّه؟ فالمصیر إلی القیمة عند تغریمها. و القیمة الواجبة علی الغاصب أعلی القیم». این احتمال هم یکی از وجوه مسئله است که بحثهای اساسیاش بماند برای بعد.
موضوع: بررسی احتمالات مختلف در صورت تعذر مثل
در مسئلهی مورد بحث، گاهی بحث کبروی است که باید قیمت پرداخته شود و باید اول غصب، اول تلف، تعذر مثل، زمان اداء، یا موقعی که شخص مطالبه میکند و یا أعلیالقیم که اقسام مختلفی دارد در نظر گرفته بشود و خلاصه این بحث کبروی است که بعداً بحثش میآید.
بحثی که ما در اینجا داریم، بحث صغروی این کبریات است که بنا بر آن مبانی - که بعداً مطرح میشود - ما باید قائل به چه فرعی بشویم؟
دیروز بنده در معنای عبارت یک غفلتی کردم که امروز به آن اشاره میکنیم.
ایشان فرمودند که اگر ما قائل به این مطلب بشویم که بعد از إعذار مثل، خود تالف قیمی میشود، دو احتمال در کار خواهد بود: یک احتمال این است که اولِ ضمان را - که همان وقت غصب است - در نظر بگیریم، احتمال دیگر هم این است که بر اساس مبنایمان در قیمی، أعلی القیم از زمان غصب تا وقت تلف را در نظر بگیریم.
«و إن قلنا إن التالف انقلب قیمیاً احتمل الاعتبار بیوم الغصب کما فی القیمی المغصوب». این یک احتمال است و احتمال دیگر هم عبارت از این است که بعد از اینکه قائل به این شدیم که به نحو انقلاب قیمیت حاصل شده است، میزان در قیمی هم «الاعلی من الغصب الی یوم التلف» میباشد و ما هم در اینجا این احتمال را در نظر بگیریم.
این یک احتمالی است که قبلاً ذکر کرد و احتمال دیگر هم عبارت از این است که ما فقط تالف را در نظر نگیریم، بلکه هم تالف و هم مثل را در نظر بگیریم و قهراً در این صورت باید از زمان غصب - که ضمان متوجه او شده است - تا زمان أعواز مثل را در نظر بگیریم و با توجه به اینکه جامع بین مثل و عین متعذّر شده است، تبدیل به قیمت شده است.
سومین احتمالی که در قواعد به آن اشاره شده است، همین احتمال است که بگوییم: میزان أعلی القیم از زمان غصب تا زمان تعذر مثل است.
بعد هم ایشان میفرمایند که اگر بگوییم که معیار در قیمی از اول غصب تا یوم تلف است، اقتضاء میکند که تلف جامع با نظر به هر دو فردش را ملاحظه بکنیم و به عبارت دیگر تلف نسبت به جامع با أعواز حاصل میشود، زیرا هم عین از بین رفته است و با أعواز هم مثل تلف شده است و بنابراین تلف نسبت به جامع بین عین و مثل صدق میکند.
خلاصه اینکه اگر ما قائل به این شدیم که أعلیالقیم از زمان غصب تا تلف معیار است، باید تا وقت أعواز مثل را در نظر بگیریم.
احتمال اول این بود که خود عین را در نظر بگیریم و تلف العین معیار باشد. در احتمال دوم هم عین را باید در نظر بگیریم و هم مثل را و تلف الجامع که مشترک بین مثل و عین است، معیار میباشد و این تلف با إعواز مثل محقق میشود.
البته باید به این نکته توجه داشت که مبنای هر دو احتمال بر این است که معیار در قیمی، حد أعلای از غصب تا یوم التلف باشد، منتهی این مبنی را دو گونه میتوانیم ملاحظه بکنیم: گاهی خود تالف را در نظر میگیریم و گاهی هم عین تالف و هم مثل را در نظر میگیریم و قهراً در این دو صورت نتیجه مختلف خواهد بود.
در عبارت ایشان یک جملهی معترضه وجود دارد که اگر بین دو خط قرار میگرفت، بهتر بود و موجب اشتباه نمیشد.
عبارت ایشان این است که «و إن قلنا: إن المشترک بین العین و المثل صار قیمیاً جاء احتمال الاعتبار بالأعلی: من یوم الضمان الی یوم تعذر المثل، لاستمرار الضمان فیما قبله من الزمان: إما للعین، و إما للمثل». بعد هم یک عبارتی است که آن را نمیخوانیم و بهتر بود که بین دو خط آورده میشد و بعد هم ایشان میفرماید که «و هذا ذکره فی القواعد ثالث الاحتمالات»، یعنی اینکه ما باید از زمان غصب تا زمان تعذر مثل را در نظر بگیریم، در قواعد به عنوان احتمال ثالث عنوان شده است. این «هذا» در عبارت ایشان به مطلب قبلی برگشت میکند، اما اینکه این تعبیر اخیر در بین دو خط قرار نگرفته است، انسان را به اشتباه میاندازد که «هذا» اشاره به همین مطلب اخیر باشد و ما هم دیروز غفلت کردیم.
عبارت ایشان این است که «و إما للمثل فهو مناسب لضمان الأعلی: من حین الغصب الی التلف. و هذا ذکره فی القواعد ثالث الاحتمالات». دیروز ما این «هذا» را به مطلب اخیر میزدیم، در حالی که این جمله معترضه است و «هذا» به اول مطلب اشاره میکند که باید تا یوم الضمان باشد.
ثالث الاحتمالات در قواعد همین است که یوم التعذر میزان باشد و تلف الجامع در جایی است که هر دو مصداق جامع (عین و مثل) از بین رفته باشد و بنابراین در این مبنی که ضمان أعلی از حین الغصب تا تلف معیار باشد، ممکن است که تلف جامع را در نظر بگیریم که عبارت از تلف عین و مثل میباشد.
یک احتمال دیگر هم عبارت از این است که بگوییم بر اساس همین مبنی که أعلی القیم از غصب تا یوم التلف را بدانیم، یوم الاداء میزان است و بگوییم که یوم الدفع میزان است و علت این مطلب همانطور که علامه در تذکره و فخرالمحققین در ایضاح ذکر کردهاند، عبارت از این است که إعواز مثل را موجب سقوط مثل ندانیم و بگوییم که در صورت إعواز مثل تلف نشده است و در نتیجه ساقط هم نشده است و زمانی که شخص بخواهد آن را اداء بکند، از عهدهی او ساقط میشود. شاهد بر عدم سقوط این است که هر چند مثل متعذر است و إعواز مثل ثابت است، ولی در صورتی که بعداً پیدا میشود، مالک تا زمان ردّ إعواز صبر میکند تا مثل را به دست بیاورد.
پس بنابراین یک احتمال عبارت از این است که بگوییم مثل تلف نشده است و إعواز به معنای انعدام نیست که اصلاً وجود خارجی نداشته باشد، بلکه إعواز به معنای این است که آن شیء فراهم نیست و در نتیجه أعلی القیم از زمان غصب تا وقت اداء در نظر گرفته میشود.
بعد هم ایشان یک عبارتی دارد که «و حاصله أن وجوب دفع قیمة المثل..»، حال که ما باید هم عین و هم مثل را در نظر بگیریم، تا مادامی که مثل تلف نشده است، هر مقدار که قیمت مثل بالا برود، باید آن را در نظر بگیریم، هر مقدار هم که عین بالا رفته است، باید در نظر بگیریم.
پس حاصل این مطلب این است که «أن وجوب دفع قیمة المثل یعتبر من زمن وجوبه أو وجوب مبدلها». در این عبارت ایشان خیال میکنم که بجای «أو» باید «و» باشد به این معنی که ما باید از زمان وجوب خود مثل و مُبدَل مثل - که عبارت از عین است - را در نظر بگیریم و تمام این مدت منظور میباشد و قهراً اگر بخواهیم أعلی القیم را بپردازیم، نتیجه این خواهد بود که ما باید در زمان اداء، أعلی القیم را در نظر بگیریم.
پس هم باید از زمان وجوب خود مثل باید در نظر گرفته شود و هم تا آخر زمان عین باید در نظر گرفته شود. بنابراین مراد از این عبارت ایشان این است.
مرحوم شهیدی میفرماید که «أو» در اینجا «إلی» است، ولی مسلم است که مراد از «أو» در اینجا «إلی» نیست و مراد «و» است و الف زیاد شده است، یعنی باید هم مدت مثل را در نظر بگیریم و هم مدت عین را و بالاترین از زمان غصب تا زمان اداء را باید در نظر بگیریم.
بعد هم ایشان تعبیر به «فأفهم» فرمودهاند که قبلاً هم عرض کردیم که باید «فأفهم» را طوری معنی کنیم که اساس مطلب خراب نشود و در اینجا هم شاید بتوان گفت که «فأفهم» اشاره به این است که مقتضای توجیهی که در تذکره و ایضاح برای أعلی القیم بیان شده است، عبارت از این است که اگر تا آخر تعذر باشد و دیگر مثل پیدا نشود و اصلاً به کلی منقطع بشود، در اینجا میزان یوم التعذر خواهد بود، نه یوم الأداء.
إعواز به این معنی است که مثل نایاب است و دیگر پیدا نمیشود، ولی در زمانهای بعدی فراهم میشود، یا انسان به جاهای دیگر مسافرت میکند و در آنجا پیدا میشود و در این صورت است که مالک میتواند تا وقت پیدا شدن مثل صبر کرده و بگوید مثل را به من تحویل بده.
و اما اگر مثل دیگر دست یافتنی نباشد، کأن منعدم است و دیگر یوم الاداء میزان نخواهد بود، بلکه همان یوم تعذر معیار خواهد بود.
«فأفهم» میگوید که لزومی ندارد ما این توجیه را بیان بکنیم، بلکه باید بگوییم که مثل در ذمهی طرف است و مسقطش هم قیمت است و لو اینکه تا آخر منعدم باشد، نه اینکه مثل از اول تبدیل به قیمت شده باشد تا بگوییم چه ارزشی را باید در نظر گرفت.
و اما بحث دیگر اینکه بنده به تذکره مراجعه کردم که ده احتمال در آنجا بیان شده است و بعضی از شافعیها هم بحثهای خیلی طولانی در این احتمالات کردهاند که ما نمیتوانیم آنها را ذکر کنیم.
دو مطلب در اینجا به ابوحنیفه نسبت داده شده است، یکی از این دو وجه، وجه تاسع است که میگوید: «و قال ابو حنیفة: الاعتبار بقیمة یوم المطالبة و القبض». یوم المطالبه همان روزی است که مالک مطالبه میکند و قهراً ادای قیمت تکلیفاً واجب میشود. ایشان میگوید که ما هم یومالمطالبه را در نظر بگیریم و هم یومالغصب را: «قال ابو حنیفة: الاعتبار بقیمة یوم المطالبة و القبض».
بعد هم علامه میفرمایند که «و هو الوجه عندی». ایشان میخواهد بفرماید که اول باید قیمت یوم المطالبه را در نظر بگیریم و بعد هم قیمت الان را که میخواهد قبض و اقباض بشود، در نظر میگیرد و أعلای بین این دو را مورد نظر قرار میدهیم.
البته مراد علامه از عبارت «و هو الوجه عندی» روشن نیست و نمیدانیم که آیا مراد ایشان همین مطلبی بود که ما بیان کردیم، یا مراد ایشان اشاره به قبض است، به این معنی که مراد ایشان یوم القبض میباشد.
شیخ در ادامه طرح بحث را عوض کرده و میفرمایند که آنچه از اطلاقات علماء استفاده میشود، عبارت از این است که تعذّر مثل موجب سقوط مثل نیست و ذمهی شخص وضعاً اشتغال به مثل دارد، منتهی وقتی مطالبه واقع شد، وجوب اداء و مسقط ذمه با قیمت است. تبدیلی در کار نیست که بگوییم: مثل به قیمت تبدیل شده است و قیمت به ذمهی شخص آمده است. این چیزی است که از اطلاقات کلمات علماء استفاده میشود، ولی خود ایشان میفرمایند که طبق آن معنایی که ما قائل به آن هستیم که وقتی شخصی چیزی را غصب میکند، اول عهدهدار عین است و باید عین را به مالکش تحویل بدهد و اگر مالک مطالبه بکند، نمیتواند از ادای عین تخطی بکند، اما اگر عین تلف شد، باید اقرب به تالف را به مالک بدهد که مثل یا قیمت به گردن شخص میآید.
در این مسئله روایتی وجود ندارد و ائمه علیهم السلام هم به بنای عقلاء اکتفاء کردهاند و بنای عقلاء هم بر این است که اگر عین موجود بود و مالک آن را مطالبه کرد، باید عین را به او تحویل بدهد. در صورتی هم که عین موجود نباشد، هر چه که به تالف نزدیکتر است، باید به او داده شود و چنانچه مثل متعذر نباشد، باید مثل را به مالک بدهد، اما اگر از اول مثلی در کار نبود، یا بعداً از بین رفت یا متعذر یا متعسر شد، آنچه که اقرب به تالف است و شخص باید آن را به مالک تحویل بدهد، قیمت است.
بعد ایشان میفرمایند که بر اساس مختار ما شیوهی بحث عوض میشود.
قبلاً عرض کردیم که سرائر تعبیر کرده بود که «قیمة المثل یوم الإعواز» معیار است که ایشان در تقریب کلام سرائر فرمودند که مثل قیمی بوده است و در یوم الإعواز تلف شده است، زیرا با تلف شدن عین، عنوان قیمی بودن بر مثل منطبق گردیده است و با إعواز مثل قیمت بر عهده خواهد آمد. این تقریب اولی بود که ایشان بر کلام ابن ادریس بیان فرموده بودند.
منتهی الان میفرماید که ما قیمة المثل را در نظر نمیگیریم که بگوییم مثل قیمی شده بود و با إعواز قهراً باید قیمت آن را در نظر بگیریم، بلکه قیمت خود عین را در نظر گرفته و میگوییم که چون خود تالف را نمیتوانیم اداء بکنیم، مثلش را هم نمیتوانیم اداء بکنیم، باید قیمتش را اداء بکنیم. در نتیجه باید قیمت ادای همان تالف را در زمانی که التالف القیمی بر آن صدق میکند، در نظر بگیریم.
قبلاً تالف بوده است، ولی القیمی بر آن صدق نمیکرد، ولی الان که إعواز حاصل پیدا شده است، التالف القیمی محقق شده است یعنی تالفی که باید قیمت آن را بپردازیم.
در اینجا تقریب مطلب عوض شده است. در تقریب اول مثل مراعات شده بود، ولی در این تقریب خود عین و تالف مراعات شده است. البته این در صورتی است که بگوییم اگر عنوان التالف القیمی صدق کرد، باید آن را میزان قرار بدهیم، اما اگر «أعلی القیم» را در نظر بگیریم با توجه به اینکه انقلاب حاصل شده است و از اول غصب قیمیت را اعتبار کردیم، باید از اول زمان غصب تا زمان إعواز را حساب و أعلی القیم را در نظر بگیریم.
«و لو قلنا بضمان القیمی بأعلی القیم من حین الغصب إلی حین التلف کما علیه جماعة من القدماء توّجه ضمانه فیما نحن فیه بأعلی القیم من حین الغصب إلی زمان الإعواز».
علت اینکه باید أعلی القیم را در نظر گرفت، این است که شخص فقط در دو صورت ضامن ارتفاعات سوقیه نیست: یکی عبارت از این است که خود عین مغصوب را ردّ بکند که هر چند قیمت عین بالا یا پایین رفته باشد، ضمانی ندارد و یکی هم اداء مثل است که قائم مقام اداء العین است، اما در صورتی که اداء العین یا اداء المثل متعذر شده باشد، باید ارتفاعات سوقیه را هم در نظر بگیرد و قهراً در اینجا اداء عین یا مثل که ضمانِ ارتفاعات را اسقاط میکرد، در کار نیست و باید شخص أعلی القیم را در نظر بگیرد و بنابراین از اول غصب تا وقت تعذر هر مقدار که قیمت بالا رفته است را باید در نظر گرفته و به مالک پرداخت بکند.
موضوع: احتمالات مختلف در صورت تعذر مثل
ایشان میفرمایند که اگر ما در باب قیمی، اعلی القیم را در نظر بگیریم، بر اساس ملاکی که در مورد بحث ما گفته میشود، باید از اول غصب تا موقع إعواز را در نظر بگیریم، ولو اینکه در قیمی أعلی القیم تا وقت تلف در نظر گرفته شده است، زیرا در آنجا أعواز مطرح نیست، ولی مقتضای آن دلیلی که در باب قیمی به آن اتخاذ شده است، این است که در مورد بحث بگوییم که أعلی القیم از زمان غصب تا زمان إعواز باشد.
علت این مطلب عبارت از این است که ما میگوییم: شخص در شیئی که غصب کرده است، نه تنها ضامن خود شیء است، ضامن ارتفاع قیمت هم هست، منتهی ضمان ارتفاع در قیمی در صورتی است که اداء عین نشده باشد، ولی اگر اداء عین بشود، دیگر ضمان نسبت به ارتفاع قیمت استقرار پیدا نمیکند. به عبارت دیگر در صورتی که عین تلف بشود، شخص باید قیمت عین را به اضافهی قیمتی که بالا رفته است، پرداخت کند، اما در صورتی که قبل از تلف، خود عین اداء شود، ارتفاع قیمت مستقر نخواهد شد.
این در باب قیمی بود، اما در باب مثلی هم شخص در ابتداء مسئول عین است، ولی بعد از تلف شدن عین، مسئول مثل میشود. در اینجا ما میگوییم که شخص ضامن اضافهی قیمت عین است، منتهی اگر دو چیز به مالک داده شود، ضمان نسبت به ارتفاع قیمت، استقرار پیدا نمیکند: یکی عبارت از این است که در مثلی هم خود عین را ردّ بکند، که در این صورت همانطور که ردّ عین در قیمی موجب سقوط ضمان میشد، در اینجا هم ردّ عین موجب سقوط عین و عدم استقرار ارتفاع قیمت میشود. مثلاً اگر شخص یک پارچهای را غصب بکند، اگر عین پارچه را به مالک بدهد، عین از ذمهی او ساقط شده و ارتفاع قیمت هم استقرار پیدا نمیکند، همچنین اگر مثل در ذمهی شخص باشد، با دادن مثل، ضمان نسبت به ارتفاع قیمت پارچه قبل از تلف از بین رفته و استقرار پیدا نمیکند.
پس بنابراین در مثلی، برای استقرار ضمان نسبت به ارتفاع قیمت هم باید عین تلف شده باشد و هم مثل که در صورت تلف شدن هر دو آن ارتفاع قیمت قبل از تلف استقرار پیدا میکند و شخص نسبت به آن ضامن خواهد بود.
و اما بحث بعدی در این است که اگر مثل بر ذمهی شخص بیاید، ترقی یا تنزل قیمت این مثل چه حکمی خواهد داشت؟ در اینجا باید ببینیم که آیا ضمان نسبت به ارتفاع قیمت مثل استقرار پیدا میکند یا نه.
در اینجا دو مبنی وجود دارد، یک مبنی این است که بگوییم با نفس تعذّر، مثل از ذمه ساقط میشود و بنابراین ما باید ارتفاع قیمت مثل تا زمان إعذار را در نظر بگیریم و ضمان نسبت به این ارتفاع قیمت استقرار پیدا میکند و قهراً هم شخص نسبت به مثل ضامن است و هم نسبت به ارتفاع قیمت آن.
مبنای دوم عبارت از این است که بگوییم در صورت تلف شدن عین، مثل به ذمهی شخص میآید، ولی اگر مثل متعذر الایفاء شد، این تعذر، مثل را از ذمه ساقط نمیکند، منتهی مسقط این مثلی که در ذمهی طرف میباشد، عبارت از پرداخت قیمت است. به عبارت دیگر ما فی الذمه از مثل به قیمت تبدیل نمیشود و خود مثل در ذمهی شخص است، منتهی چیزی که این مثل را از ذمهی شخص ساقط میکند، عبارت از قیمت است. بر اساس این مبنا باید بگوییم که ارتفاع قیمت مثل تا زمان اداء مثل باید در نظر گرفته بشود، پس در نتیجه باید ارتفاع قیمت از زمان غصب تا زمان دفع القیمة در نظر گرفته شود، زیرا عین ارتفاع پیدا کرده است و مسقط آن - که اداء عین یا مثل است - محقق نشده است و باید أعلی القیم تا زمان اداء مورد نظر قرار بگیرد. محکی از ایضاح هم همین مطلب است و خود شیخ هم میفرماید که اگر ما قائل به ضمان ارتفاع قیمت در مثلی بشویم به شرطی که اداء العین و اداء المثل واقع نشده باشد، اوجه احتمالات همین احتمال میباشد.
آنچه که گفتیم، محصّل فرمایش ایشان بود، منتهی از جهت عبارت مناسب است که یک جهاتی توضیح داده بشود.
ایشان اول میفرمایند که «أن المناسب لإطلاق کلامهم لضمان المثل فی المثلی هو أنه مع تعذر المثل لا یسقط المثل عن الذمة غایة الأمر یجب إسقاطه مع مطالبة المالک فالعبرة بما هو إسقاط حین الفعل فلا عبرة بالقیمة إلا یوم الإسقاط و تفریغ الذمة».
ایشان در اینجا قائل به یک تفریعی است که ما فقط باید یوم الدفع را در نظر بگیریم، در حالی که ایشان اوجه احتمالات را اینطور بیان فرموده است که باید أعلی القیم را از زمان غصب تا زمان اداء در نظر بگیریم و بحث در این است که چگونه باید بین این دو فرمایش ایشان جمع کرد؟!
به نظر میرسد که منظور ایشان این است که کسانی که قائل به این شدهاند که با تعذّر، مثل در ذمه به قیمت تبدیل نمیشود و نسبت به ارتفاع قیمت هم متعرض نشدهاند، از کلامشان اینطور استظهار میشود که فقط یوم الاداء را میخواهند در نظر بگیرند و فرمایش ایشان عبارت از این است که در این صورت اگر بخواهیم أعلی القیم را در نظر بگیریم، باید تصریح بکنیم و الا به صرف اینکه بگوییم مثل در ذمّهی شخص قرار دارد، چنین چیزی ثابت نمیشود.
در ابتداء بر عهدهی شخص عین بوده و بعد از تلف شدن عین، شخص عهدهدار مثل شده است و هیچ تصریحی هم به این مطلب نشده است که ارتفاع قیمتها هم باید تضمین بشود و قهراً آنچه مناسب با این شرایط است، یوم الأداء است، نه أعلی القیم و در نظر گرفتن أعلی القیم احتیاج به تصریح دارد.
پس بنابراین بین این دو مطلبی که ایشان بیان فرموده است، منافاتی وجود ندارد.
مطلب دوم این است که ایشان میفرماید: «لو قلنا بضمان القیمی بأعلی القیم من حین الغصب إلی حین التلف - کما علیه جماعة من القدماء - توّجه ضمانه فیما نحن فیه بأعلی القیم من حین الغصب إلی زمان الإعواز»، به این معنی که اگر ما أعلی القیم از زمان غصب تا زمان تلف را معیار قرار بدهیم، باید زمان إعواز را در نظر بگیریم. این تعبیر ایشان در اینجاست، (و بعد هم دو قسم میکند) در حالی که خود ایشان بعداً میفرمایند که باید أعلی القیم من حین الغصب الی حین الدفع را در نظر بگیریم و خود ایشان هم همین قول را اختیار کرده است.
ایشان مسئله را دو قسم کرده است که یک قسمش عبارت از این بود که ما تا زمان إعواز را در نظر گرفته و بگوییم که إعواز تلف است و دیگر ذمّه مشغول نیست و باید أعلی القیم تا زمان إعواز را در نظر بگیریم. در بالا هم همین تعبیر را فرمودهاند که «فإن قلنا إن تعذر المثل یسقط المثل کما أن تلف العین یسقط العین توّجه القول بضمان القیمة من زمان الغصب إلی زمان الإعواز».
پس در اول هم الی زمان الإعواز را ذکر کرده بود، اینجا هم الی زمان الإعواز را ذکر کره است، در حالی که آنچه را که ایشان بعداً ذکر کرده است، مربوط به یک قسم میشود که عبارت از جایی است که به وسیلهی إعواز ذمه از مثل ساقط شده و تبدیل به قیمت شده باشد.
این موردی را که الان ایشان میخواهد بیان کند، مَقسم برای هر دو قسم قرار داده است، چه ساقط شده باشد و چه ساقط نشده باشد و به نظر میرسد که تعبیر«إلی زمان الإعواز» که ایشان بعداً ذکر میفرماید، دارای مفهوم است، یعنی بنا بر اینکه به وسیلهی مثل ساقط شود، تا زمان إعواز ضمان وجود دارد و بعد هم این ضمان نیست، اما در اینجا که مشترک بین هر دو فرض گرفته است، منطوق مراد است، یعنی تا زمان إعواز بنا بر هر دو مبنی ضمان هست، ولی نسبت به بعد از زمان إعواز، بر یک مبنی ضمان هست و بر مبنای دیگر نیست.
پس بنابراین در اینجا نمیتوانیم مفهومگیری بکنیم و فقط باید به منطوق قضیه توجه بکنیم، به این معنی که تا زمان إعواز ضمان هست، اما اینکه بعد از این هم ضمان هست یا نه، بنا بر یک قول باز هم ارتفاع قیمت مطرح است، ولی بنا بر قول دیگر مطرح نیست.
یک قدری تعبیرات در اینجا اندماج دارد و وقتی شیخ میخواهد مطلبی را خلاصه بکند، گاهی تلخیص ایشان فهم مطلب را مشکل میکند.
پس بنابراین ایشان بر اساس اینکه در قیمیات قائل به أعلی القیم باشیم، در اینجا هم أعلی القیم از زمان غصب تا زمان اداء را تقویت کرده است و تمام ارتفاعاتی که برای موجود عین و معدوم عین پیدا میشود، باید حساب بشود و بالاترین قیمت در نظر گرفته بشود. در نتیجه بر اساس مبنای شیخ - اشتغال ذمه به مثل بعد از تلف شدن عین - فرقی بین این دو نیست و هر دو حکم واحد دارند.
البته علامه در اینجا یک بحثی دارد و اینطور تعبیر میفرماید که «لو تلف المثلی و المثل موجود ثم اعوز»، یعنی به مجرد تلف شدن عین، إعواز المثل حاصل نشده است، بلکه مدتی مثل بر ذمهی شخص بوده است و اقدام نکرده تا اینکه إعواز حاصل شده است.
از این تعبیر ایشان که فرموده است : «و المثل موجود ثم اعوز» اینطور استفاده میشود که اگر بعد از تلف عین، مثل موجود نباشد، آن احتمالات خمسهای که ایشان ذکر کرده بود، هیچکدام در اینجا جاری نخواهد بود.
صاحب جامع المقاصد در اینجا میفرماید که در اینجا قیمت یوم التلف متعین میشود، زیرا در اینجا دیگر مثل بر گردن شخص نمیآید و باید عین را در نظر گرفت و اگر شخص در همان زمان تلف عین مطالبه بکند، باید قیمتش به او پرداخت شود و بنابراین باید قیمت یوم التلف داده بشود.
«عن جامع المقاصد أنه یتعین حینئذ قیمة یوم التلف و لعله لعدم تنجز التکلیف بالمثل علیه فی وقت من الأوقات».
در اینجا مثل به ذمهی شخص نیامده است و باید قیمت همان عین را بدهد و حکم قیمی را پیدا میکند و اگر قائل به أعلی القیم نشدیم و قیمت یوم التلف را معیار قرار دادیم، در اینجا باید قیمت یوم التلف عین را در نظر بگیریم، نه إعواز را.
شیخ میفرمایند که این مطلب درست نیست و میشود در فرمایش ایشان اینطور خدشه کرد که خود صاحب جامع المقاصد تعذر مثل را موجب سقوط مثل نمیداند و اگر تعذر موجب سقوط مثل نباشد، معلوم میشود که تمکن شرط استدامهی ذمّه نیست و در استدامه لازم نیست که شخص تمکن هم داشته باشد و مثل در ذمهی اوست، منتهی قیمت مسقط ما فی الذمه میباشد. بر اساس این مبنی - که ایشان هم قائل به آن است - چه مانعی دارد که بگوییم حدوثاً هم همینطور باشد و با عدم تمکن، اشتغال ذمه به مثل حادث بشود، همچنانکه در استدامهی اشتغال ذمه به مثل، تمکن شرط نیست؟ درست است که تکلیف ما در صورت نبودن عین، به اداءالقیمة است، ولی این منافاتی ندارد که بگوییم اشتغال ذمه متوجه مثل است و هم حدوثاً و هم استدامةً تمکن شرط در اشتغال ذمه نمیباشد و حدوث و بقاء حکم واحد را دارد.
پس اینطور نیست که شما بگویید: ما دیگر نباید مثل و اداءالمثل را در نظر بگیریم و باید یوم التلف خود عین را در نظر بگیریم و همانطوری که در استدامه تمکن را شرط نمیدانیم در حدوث اشتغال هم تمکن شرط نیست و خلاصه اینکه این تفریع ایشان، تفریع درستی نیست.
البته بعد خود شیخ یک توجیهی برای فرمایش صاحب مقاصد بیان کرده است که یک قسمت از این توجیه را در اول عبارتش آورده است که اگر در دنباله میآورد، مناسبتر بود.
ایشان میگوید که ممکن است ما این مطلب را اینطور توجیه بکنیم که عقلاً اشکالی در این نیست که انسان از اداء یک شیئی عاجز باشد، ولی در ذمهی او باشد و اثر این ما فی الذمه این است که با بدلش اسقاط میشود. چنین اعتباری لغو نیست و اشکال عقلی ندارد. یکی از این موارد هم - که البته ایشان بیان نکرده است - در جایی است که شخص فوت کرده است و حج بر ذمهاش هست. در اینجا یک کسی نیابت میکند که از طرف او حج بجا بیاورد. این شخصی که مرده است، تمکن از اداء حج ندارد و نمیتواند حج را اداء بکند، ولی این حج در ذمهی او هست و این در ذمه بودن لغو نیست و همین اعتبار مصحح این است که شخص دیگری از جانب او نیابت بکند و حج را بجا بیاورد، با اینکه او مرده است و بعد از مردن تکلیفی ندارد، ولی حکم وضعی در ذمهای او باقی است. در نتیجه ورثه یا اشخاص دیگر باید ذمهی این میت را افراغ بکنند.
خلاصه اینکه اشکال عقلی در چنین موردی وجود ندارد، ولی ادلهای که دلالت بر این دارند که در صورت نبود عین، باید مثل را داد و اقرب به تالف را در نظر گرفت، بیشتر از صورت قدرت را نمیگیرد و ممکن است که در این صورت فرق بگذاریم که اگر شخص از اول قادر بر مثل بوده است، مثل بر ذمهی او میآید و عقلاً و عرفاً هم هیچ مانعی ندارد که مثل بر ذمهی شخص بیاید و اگر ما شک در این داشتیم که عجز طاری مسقط است یا نه، چون دلیلی بر مسقط بودن نداریم، اشتغال ذمه را استصحاب کرده و به آن اخذ مینماییم.
پس ممکن است که ما بگوییم دلیلی بر ثبوت مثل بر ذمه در صورت عجز ابتدایی نداریم، ولی در صورت عجز طاری، اقتضاء استصحاب بقاء اشتغال است. ممکن است که ما به این تفاوت قائل بشویم و این توجیه را برای کلام صاحب مقاصد بیان بکنیم.
پرسش: این توجیه بنابراین است که حکم را وضعی بگیریم، ولی عبارت شیخ این است که وجوب مشروط به تمکن است.
پاسخ: وجوبی که در اینجا مطرح است، وجوب وضعی است.
البته بعضیها به محقق کرکی اشکال دیگری وارد کرده و میگویند که اگر طبق فرمایش شما در صورتی که شخص قدرت به اداء مثل پیدا نکند، مثل تنجز پیدا نمیکند، مقتضای این بیان شما این است که تنجز دائر مدار تمکن باشد و بنابراین در صورتی که مثل در ابتداء متعذر باشد، ولی بعد از مدتی به دست بیاید، بر اساس فرمایش شما نباید تهیه و تحویل مثل لازم باشد، در حالی که کسی قائل به این معنی نشده است. خلاصه اینکه این نقض به ایشان وارد شده است که اگر شما تمکن را شرط تنجز بدانید، در صورت تمکن بعدی به تهیهی مثل، نباید اداء مثل واجب باشد، زیرا مثل با تعذر ابتدائی تنجز پیدا نکرده است و کسی قائل به این معنی نیست. پس بنابراین معلوم میشود که عجز مسقط مثل نیست.
البته بعد ایشان میفرمایند که «و فیه تأمل»، به این معنی که ممکن است بگوییم: عجز مادامی که شخص عاجز است، مانع اشتغال ذمه است، ولی بعد که عجز برطرف شد و شخص به مثل دسترسی داشت، اشتغال ذمه پیدا میکند و قیمت استمرار پیدا نمیکند و همانطوری که در بعضی جاها شرط استمرار ضمان عبارت از این است که عین و مثل داده نشده باشد، در اینجا هم میگوییم که شرط استقرار ضمان قیمت در صورتی است که مثل پیدا نشده باشد و در صورت پیدا شدن مثل، ضمان قیمت از بین میرود و خود ضمان مثل میآید. «فلیتأمل» این را میگوید.
بعد ایشان به بحث دیگری میپردازد که میزان و معیار برای إعواز مثل چیست که فردا آن را مورد بحث قرار میدهیم.
موضوع: بیان معنای إعواز - قیمتگذاری
این إعوازی که بر اساس آن مسائلی مطرح شد، باید ببینیم که مراد از این إعواز چیست.
در تذکره میفرمایند که مراد از إعواز این است که آن شیء در بلد و اطراف بلد پیدا نشود و این معنای إعواز است.
در مسالک هم یک اضافهای بر این بیان کرده و میفرماید که در بلد و اطراف بلد مثلش پیدا نشود و عادتاً هم نقلش به پیش شخص و تحویل گرفتنش غیر عادی باشد.
در باب سلم هم میگویند که إعواز به این است که عادتاً و به حسب معمول متعارف انتقال شیء به آن بلدی که شخص در آنجاست، ممکن نباشد.
جامع المقاصد هم تعریفی برای إعواز نکرده و گفته است که إعواز عرفی است و آن را محدود به اینکه میزان بلد یا اطراف بلد باشد، نکرده است.
بعد هم شیخ میفرمایند که اگر دلیل خارج در کار نباشد، باید بگوییم که إعواز اصلاً حکمی ندارد. وقتی شخص به صورت غصب یا غیر غصب، ضامن مال دیگری است، باید هر طوری که باشد، این مال را به مضمون له برساند ولو اینکه آن را به اضعاف مضاعف تهیه کرده و به او برساند. طبق قاعدهی اولی، إعواز موضوع حکم نیست، ولی چون دعوای اجماع در این مسئله هست که عند الاعواز، ایصال «معوض» به مالک لزومی ندارد، لذا باید از مقتضای قاعده قطع نظر بکنیم.
بعد هم ایشان اینطور تعبیر میکنند که بعضی از مجمعین تعبیر به إعواز کردهاند، بعضی هم تعبیر به تعذر. إعواز به معنای کمیابی و تعذر هم به معنی نایابی است و چون هر دو بر خلاف قاعده است، ما باید اکتفاء به اخص کرده و کمتر رفع ید از قاعده بکنیم.
معنای متعذر این نیست که تا روز قیامت پیدا نشود، بلکه فعلاً پیدا نمیشود و تا مدتها بعد متعذر است مثل اینکه فلان میوه تا رسیدن فصلش پیدا نمیشود و باید فصلش برسد تا به دست بیاید و بالإخره تعذر یک معنایی است که دیرتر از إعواز حاصل میشود و چون مسئلهی ما بر خلاف قاعده است در اینجا به صورت تعذر اقتصار میکنیم.
حال تعبیر به إعواز باشد، یا تعبیر به تعذر باشد، ایشان میفرماید: در بعضی از روایاتی که سلم در صورت تعذر یا إعواز تبدیل به قیمت میشود، اینطور تعبیر شده است که اگر شخص مالک قدرت بر تحویل مسلمفیه به مشتری را نداشت، مشتری این حق را پیدا میکند که معامله را فسخ کند، یا صبر بکند تا وقتی که آن شیء به دست مالک بیاید و او هم به مشتری تحویل بدهد.
ایشان میفرماید: مراد از «لایقدر» این نیست که آن شیء در تمام عالم در هیچ کجا پیدا نشود، مراد عجز عقلی نیست که در هیچ بلدی پیدا نشود، بلکه مراد این است که شخص قادر نیست در جاهایی که با آنها سر و کار دارد - مثل بلد و اطراف آن - جنس را به مشتری تحویل بدهد. در اینجا مشتری اختیار فسخ یا صبر را خواهد داشت.
بعد هم ایشان میفرمایند: بنا بر این تفسیری که ما بیان کردیم، همان تفسیری که علامه کرده است، معیار خواهد بود که شیء در بلد و اطراف آن پیدا نشود. عبارتی هم که در روایات وارد شده است، مناسب با تفسیری است که علامه از إعواز بیان فرموده است.
این فرمایش ایشان است، ولی به نظر میرسد آن چیزی که تحت قاعده است، عبارت از حرج است، به عبارت دیگر معیار در إعواز، حرج است و در باب سلف و سلم هم اگر تحویل دادن جنس حرجی باشد، مشتری حق فسخ یا صبر خواهد داشت. قهراً اگر شخص بتواند در هر جایی جنس را به مشتری تحویل بدهد و حرجی در کار نباشد، اشکالی در معامله نخواهد بود و مشتری حق فسخ نخواهد داشت و در زمان گذشته هم برای بعضیها تهیه جنس از غیر بلد و اطراف آن حرجی نبوده است و اینطور نبوده است که به طور عمومی غیر بلد و اطراف آن حرجی باشد.
و خلاصه اینکه چرا ما «لمیقدر» را در روایات وارده راجع به سلم، تفسیر به بلد و اطراف آن بکنیم، بلکه مراد از «لمیقدر» این است که تهیهی آن برای شخص حرجی باشد و حتی ممکن است که تهیهی یک شیء در بلد و اطراف آن هم برای شخص حرجی باشد، ولی برای شخص دیگری حرجی نباشد. پس بنابراین معیار در إعواز حرجی بودن است، نه آن تفسیراتی که بیان شده است.
شاید هم مقصود محقق کرکی - که معیار را عرف دانسته است - همین باشد که موارد حرج و عدم قدرت مختلف است و مقصود از حرج، چیزی است که قابل تحمل نیست و به حسب اطلاقات عرفی به آن عدم التمکن گفته میشود. در باب حج هم میگویند که فشار مازاد بر اصل طبیعت معیار است و در نتیجه ما باید در اینجا عرف را معیار قرار بدهیم و مراد از «لمیقدر» و امثال آن، قدرت عقلی نیست و حرج مراد است.
پرسش: اگر مالک مطالبه بکند و او هم الان قدرت تحویل ندارد، بلکه یک ماه طول میکشد، در این صورت چه حکمی دارد؟
پاسخ: باید مالک صبر کند و ضامن هم فعالیت بکند تا در اولین زمان ممکن آن شیء را تحویل بدهد، البته در صورتی که حرجی نباشد.
پرسش:... پاسخ: اگر مثل را توانست بدهد، مثل و الّا قیمت را باید بدهد.
پرسش:... پاسخ: قاعده عبارت از این است که مالک نمیتواند بر او فشار بیاورد، هر چند میتواند حق خودش را اسقاط بکند، که البته فیه کلامٌ، والّا شخص ضامن این است که مال او را ردّ بکند، اگر نشد، باید بدل آن را به او ردّ بکند. معیار در نشدن هم به این است که حرجی باشد.
البته نسبت به ضرر بین غصب و عقد فاسد باید فرق بگذاریم، به عبارت دیگر غاصب باید متحمل ضرر بشود، زیرا خودش این مال را غصب کرده است و «لاضرر» و امثال آن شامل اینجا نمیشود، اما در مقبوض به عقد فاسد که طرفین مرتکب اشتباه شدهاند و هم مقبض و هم قابض هر دو اشتباه کردهاند، وجه معتنیبهی ندارد که بگوییم هر ضرری را باید قابض متحمل بشود و ممکن است که أقلُّ ضرراً در اینجا معیار باشد.
یک بحث دیگری که در اینجا هست، عبارت از این است که اگر قرار شد قیمت مثل پرداخت شود، این مثل را که معدوم شده است، باید چطور قیمتگذاری بکنیم؟ آیا باید قیمت لحظهی تحویل را در نظر بگیریم؟
مثلاً شخصی یک چیزی را در وقتی غصب کرده است که در آن وقت قیمت این شیء خیلی گران بوده است، مانند میوه که در اول و آخر فصلش به جهت کم بودن خیلی گران است، در این صورت باید قیمت چه زمانی در نظر گرفته شود؟ آیا قیمت هر وقتی که مالک مطالبه میکند باید در نظر گرفته شود، یا باید متوسط قیمت را در نظر بگیریم؟ مثلاً در یک زمان قیمت آن شیء یک تومان بوده است و در زمان دیگر قیمتش ده تومان بوده است و ما باید مثلاً پنج تومان را در نظر بگیریم. کدام یک از اینها معیار در تقویم و ارزشگذاری است؟
ایشان میفرمایند که ظاهر عبارت از این است که همان وقتی که شخص مطالبه میکند، اگر خود خود شیء موجود است باید خودش را تحویل بدهد و اگر خود شیء موجود نیست، باید قیمتش را بدهد. البته ایشان میفرمایند که در بعضی از فروض این حکم عقلائی نیست مثل اینکه در تابستان که آب خیلی نادر است، یک مَلِکی آب را در مقابل چند دِه مهم بخواهد معاوضه بکند. قیمتگذاری در چنین فروضی که بر خلاف متعارف است، عقلائی نیست و متعارف اشخاص چنین چیزی را در ازای این قیمت نمیخرند.
پرسش: مگر ملاک قیمت سوقیه نیست؟
پاسخ: آن شخص میگوید که من کاری ندارم که مردم به چه قیمتی حاضرند بخرند، ولی من در ازای چنین چیزی میفروشم.
پس بنابراین نمیتوانیم چنین صوری را معیار تعیین قیمت قرار بدهیم، ولی میتوانیم بر اساس قیمت متعارفی که مردم حاضرند به آن قیمت بخرند، قیمت را محاسبه بکنیم.
پرسش: درغاصب هم همین طور است؟
پاسخ: در غاصب هم همینطور است و درست است که او خلاف شرع کرده است، ولی لازم نیست که تمام اموالش را بفروشد تا مغصوب را به مالک تحویل بدهد.
یک بحث دیگری که ایشان به آن پرداخته است و فردا به صورت مفصل مورد بحث قرار میدهیم، عبارت از این است که شیخ از مبسوط کلامی را نقل کرده است که به نظر میرسد بر خلاف مبسوط باشد و باید بنده با دقت عبارتها را بررسی بکنم تا مسئله روشن شود.
بحت عبارت از این است که ایشان میفرماید یکی از مواردی که مورد بحث است که از مصادیق تعذر مثل است یا نه، این مسئله است که شخص مثلاً آب را در زمان و مکانی که آن آب ارزشمند بوده است، غصب کرده یا ضامن شده است و بخواهد در جایی که مالیت ندارد مانند کنار فرات یا شط آب آن را به مالکش تحویل بدهد.
ایشان میفرماید باید این مسئله را بررسی بکنیم که آیا این تعذر مثل است تا تبدیل به قیمت شود، یا تعذر مثل نیست و همان آبی که در ذمهی اوست را باید به مالکش بدهد و با این کار ذمهاش فارغ میشود؟
نظر ایشان عبارت از این است که اقوی بلکه متعین این است که این نوع موارد حکم تعذّر را دارد و این قول را به اصحاب هم نسبت داده است. ایشان میفرماید که شخص ضامن یک شیء قیمتدار است، نه ضامن یک شیئی که هیچ ارزشی ندارد و بنای عقلاء هم چنین چیزی را قبول نمیکند و برای رفع ضمان باید قیمت آب در همان موقعیتی که تلف شده است در نظر گرفته شده و به مالکش پرداخت شود.
البته ایشان یک احتمالی هم میدهند که بسیار بعید است و آن احتمال عبارت از این است که رفع ضمان با پرداخت قیمت پایینترین مرحلهی مالیت - که در این مثال عبارت از مکان قبل از شط و فرات است - حاصل بشود.
مثلاً اگر ارزش یک چیزی در بیابان صد هزار تومان بوده است، در اینجا یک تومان است و این احتمال بر حسب بنای عقلاء خیلی بعید است که بگوییم جبران آن خسارتی که به مالک در بیابان وارد شده است، با پرداخت این یک تومان باشد و چه بسا مالک برای تهیهی چیزی که از او تلف شده است، صد هزار تومان هم هزینه کرده باشد و اگر بخواهیم آن خسارتی که به او وارد شده است را با یک تومان جبران بکنیم، احتمال بسیار بعیدی است.
موضوع: بررسی نقل کلام مبسوط توسط شیخ - پیدا شدن مثل بعد از دادن قیمت
کلامی که شیخ از مبسوط نقل کرده است، فی الجمله موافق با مبسوط است، ولی در خیلی از قسمتهای حساس و مهمش مخالف با مبسوط است. ظاهر کلام شیخ این است که مستقیماً از مبسوط نقل کرده است و تعبیر به محکی نفرموده است، ولی به هر حال بین نقل ایشان و کلام مبسوط فرق معتنیبه و اساسی وجود دارد.
حال بنده عبارت مبسوط را میخوانم تا شما ملاحظه بکنید که چقدر با نقل شیخ فرق دارد، البته شیخ تلخیصاتی کرده است که خیلی دخالت در مطلب نداشته و اشکالی ندارد، ولی بعضی از موارد تلخیص نیست و نقل عبارت است. شیخ طوسی در مبسوط چاپ موسسه نشر اسلامی جامعه مدرسین جلد دوم صفحه 493 میفرماید: «إذا غصب منه مالاً مثلاً بمصر فلقیه بمکة فطالبه به، لم یخل من أحد أمرین إما أن یکون لنقله مؤنة أو لا مؤنة لنقله، فان لم یکن لنقله مؤنة کالأثمان فله مطالبته به سواء کان الصرف فی البلدین متفقا أو مختلفا». شخصی نقدین را غصب کرده است و حمل نقدین از شهری به شهر دیگر، به صورت معمول هزینه ندارد. ایشان میفرماید که مالک در شهر دیگر میتواند نقدین را مطالبه بکند.
«سواء کان الصرف فی البلدین متفقاً أو مختلفاً لأنه لا مؤنة فی نقله فی العادة، و الذهب لا یقوم بغیره، و الفضة لا یقوم بغیرها، إذا کانا مضروبین».
ایشان میفرماید که فرقی ندارد که صرف در هر دو بلد یک گونه باشد مثل اینکه یک طلا در برابر ده نقره باشد، یا اینکه متفاوت باشد، مثل اینکه در یک شهر یک طلا در برابر ده نقره باشد و در شهر دیگر یک طلا در برابر هشت نقره باشد.
شخص میتواند در اینجا که نقل نقدین خرج ندارد و ترقی قیمت هم مطرح نیست، مال خود را مطالبه بکند. ترقی قیمت در اینها مطرح نیست، زیرا چیزهای دیگر را با اینها تقویم و ارزشگذاری میکنند و با چیزهای دیگر نمیتوانیم اینها را ارزشگذاری بکنیم. بنابراین شخص در مکه میتواند مال خود را مطالبه بکند و غاصب هم پیغام بدهد که پول مغصوب را برای او بیاورند.
«و إن کان لنقله مؤنة لم یخل من أحد أمرین: إما أن یکون له مثل، أو لا مثل له، فان کان له مثل کالحبوب و الأدهان نظرت، فان کانت القیمتان فی البلدین سواء، کان له مطالبته بالمثل، لأنه لاضرر علیه فی ذلک».
و اما در جایی که نقل مال خرج دارد، با توجه به اینکه مطالبهی عین هزینه دارد، مالک حق دارد که مثل را مطالبه بکند. فرض مسئله هم این است که تفاوت قیمت در دو بلد وجود ندارد.
«و إن کانت القیمتان مختلفتین، فالحکم فیما له مثل و فیما لا مثل له سواء». به احتمال زیاد قبل از این قسمت، یک قسمتی از عبارت ساقط شده است، البته مطلبش معلوم است، زیرا حکم مختلف القیمة هم در مثلی و هم در قیمی ذکر شده است، ولی حکم متحدالقیمة قیمی ذکر نشده است، هر چند که حکم مسئله معلوم است و ما هم در دنبالهی مطلب نوشتهایم که «و فیما لا مثل له کان له مطالبته بالقیمة»، زیرا ضرری متوجه غاصب نمیشود و قمتش هم در هر دو شهر یکسان است، در نتیجه میتواند قیمت را مطالبه بکند.
و اما در صورتی که نقل شیء مؤونه دارد و در دو شهر اختلاف قیمت وجود دارد، ایشان میفرمایند که قیمی و مثلی حکم واحد را دارد: «فالحکم فیما له مثل و فیما لا مثل له سواء، فللمغصوب منه إما أن یأخذ من الغاصب بمکة قیمته بمصر، و إما أن یدع حتی یستوفی ذلک منه بمصر لأن فی النقل مؤنة و القیمة مختلفة»، مالک نمیتواند او را الزام به دادن مثل یا قیمت مکه بکند.
«فلیس له أن یطالبه بالفضل، فان صبر فلا کلام». مالک میگوید: صبر میکنم و وقتی به مثل رسیدم، آن را میگیرم.
«و إن أخذ القیمة ملکها المغصوب منه»، اگر مالک قیمت را بگیرد، مالک قیمت میشود، ولی اینطور نیست که غاصب با دادن این پول مالک مغصوب بشود.
«و لم یملک الغاصب ما غصب، لأن أخذ القیمة لأجل الحیلولة»، غاصب مالک نمیشود، زیرا دادن قیمت بخاطر حیلوله بوده است و در بدل حیلوله مالک نسبت به قیمتی که به او داده شده است، مالک میشود، ولی غاصب مالک مغصوب نمیشود.
«لأن أخذ القیمة لأجل الحیلولة لا بدلاً عن المغصوب کما لو غصب عبداً فأبق فأخذنا منه قیمته فإن القیمة تُملک منه و لا یملک الغاصب العبد»، مالک در اینجا موقتاً مالک میشود، ولی غاصب مالک عبد نمیشود.
این عبارت مبسوط بود و شما ملاحظه بفرمایید که چقدر تفاوتهای اساسی بین کلام مبسوط و نقل شیخ وجود دارد. اولاً فرض تلف نشده است، زیرا از صدر مسئله تا اینجا که ما خواندیم، صوری مطرح شده است که عین تلف نشده است و فقط نقل آن از یک شهر تا شهر دیگر هزینه دارد، البته بعداً یک فرضی مطرح میشود که شاید بتوانیم از آن صورت، حکم بعد از تلف را استفاده بکنیم که میفرماید: «فإن عاد إلی مصر و الشیء قائم بحاله انتقض ملکه عن القیمة التی أخذها و عاد إلی عین ماله کما قلناه فی العبد الآبق».
از مفهوم این عبارت استفاده میشود که اگر شخص به مصر برگشت و دید که عین تلف شده است، همان چیزی را که در مکه از غاصب گرفته است، ملک او میشود و ملکیت استقرار پیدا میکند.
شیخ اینطور از مبسوط نقل میکند که اگر تحمیل ضرری بر غاصب نباشد، باید در مکان المطالبه بدهد و اگر ضرری برای غاصب داشته باشد، باید در مکان التلف بدهد، در حالی که این فرمایش شیخ منطبق بر کلام مبسوط نیست.
مطلب دوم هم عبارت از این است که کلام مبسوط اعم از مثلی و قیمی فرض شده است، در حالی که مسئلهی مورد بحث شیخ حکم تلف المثلی است.
خلاصه اینکه موضوع کلام شیخ با موضوع کلام مبسوط متفاوت است و نمیدانیم که شیخ چطور چنین نقلی را از کلام مبسوط نموده است؟!
بنده به بعضی از حاشیهها هم مراجعه کردم تا ببینم که آنها متعرض این مطلب شدهاند یا نه و دیدم که آنها هم متعرض این اشکال نشده و بر اساس همین کلام شیخ بحث کردهاند، در حالی که کلام مبسوط ربطی به کلام شیخ ندارد.
و اما اینکه گفته شده است: «الغاصب یؤخذ بأشقّ الأحوال»، من نمیدانم این عبارت، تعبیر فقهاء است یا نه، ولی طبق قاعدهی اولی باید بگوییم که مغصوبمنه به مقدار جبران حقش حق دارد و زائد بر جبران حقش را نمیتواند به طرف مقابل تحمیل بکند و حتی اگر جبران مستلزم ضرر باشد، باید اقل ضررین را در نظر بگیریم. این چیزی است که از کلام مبسوط هم استفاده میشود. از ادلهی «لاضرر» هم استفاده میشود که ضرر نسبت به حقوق الهی محدودیتی ندارد و هر دستوری که خداوند داد، هر چند با خرج کردن مال باید آن کار را انجام بدهد و «لاضرر» ناظر به این موارد نیست، ولی نسبت به حقوق اشخاص باید بگونهای باشد که به طرف مقابل ضرری وارد نشود و اگر به هر دو طرف ضرر وارد بشود، باید ببینیم که کدام ضرر بیشتر است.
بر همین اساس مبسوط میفرماید که اگر شخص چیزی را در مصر مثلاً غصب بکند و مالک در مکه آن را مطالبه بکند و نقل آن عین تا مکه خرج زیادی داشته باشد، مالک باید صبر بکند تا او به مصر برگردد و یا قیمت مصر را از غاصب بگیرد و خلاصه اینکه نمیتواند ضرری بر غاصب تحمیل بکند.
بنابراین کلام شیخ با کلام مبسوط موافق نیست و شاید ایشان از جای دیگر این عبارت را برداشت کرده است که آنها تسامح در نقل کردهاند.
پرسش: کتاب الغصب مبسوط است؟
پاسخ: بله، عین عبارت کتاب الغصب است. شیخ هم به عین عبارت اشاره کرده است. ابن براج هم در مهذب این مطلب را آورده است و عبائر همان عبائر مبسوط است، منتهی قبلش یک عبارت «یقبض ذلک» دارد.
البته در مهذب با اینکه مصححش کاملاً فاضل بوده است، یک نکتهای رعایت نشده و غلط آورده شده است، زیرا در عبارت «کان له مطالبته بالمثل»، بجای «بالمثل» کلمهی «بالنقل» آورده شده است. با این تعبیر، معنای عبارت اینطور خواهد شد که با اینکه نقلِ عین خرج دارد، مالک میتواند عین را مطالبه کرده و بگوید: عین را نقل کن و به من تحویل بده!
در این عبارت «بالمثل» تصحیف به «بالنقل» شده است، ولی باقی عبارت، عین عبارت مبسوط است و پیداست که همان کلام مبسوط به اینجا منتقل شده است.
شیخ در فرع بعدی میفرماید: «لو دفع القیمة فی المثلی المتعذر مثله ثم تمکن من المثل»
گفتیم که اگر مثل متعذر شد، شخص قیمت را به مالک دفع میکند و مراد از تعذّر هم این نیست که تا ابد آن مثل پیدا نشود، بلکه امکان دارد که بعداً به دست بیاید. حال که بعد از تحویل قیمت، مثل پیدا شد، چه حکمی در مسئله وجود دارد؟ آیا آن قیمتی که شخص پرداخت کرده است، کالعدم به حساب میآید و باید شخص مثل را به مالک بدهد؟
ایشان در این مسئله سه احتمال داده است که اختلاف مبنی در این جهات دخالت دارد.
یکی از احتمالات - که مختار شیخ هم هست - عبارت از این است که مثل با تعذّر ساقط نمیشود، منتهی اگر مالک صبر نمیکند و مطالبه میکند، باید شخص قیمت را به او بدهد و با دادن قیمت، مثل از ذمهی او ساقط میشود.
ایشان میفرماید که بر اساس این مبنایی که گفته شد، چون سقوط ما فی الذمه بر اساس رضایت مالک بوده است، دیگر نیاز به عود مثل نیست. به عبارت دیگر مثل در ذمهی شخص بوده است و با رضایت مالک به غیر جنس، آنچه که بر ذمهی او بوده است، تبدیل به قیمت شده است و نیازی به دادن دوبارهی مثل نیست.
احتمال دیگر عبارت از این است که شخص مطالبه نکرده باشد و شخص مثلاً پول را به حساب مالک ریخته باشد.
احتمال سوم هم عبارت از این است که اصلاً مثل به قیمت تبدیل شده باشد، البته در عبارت ایشان به نظر میرسد که یک نحوه تناقض وجود داشته باشد. ایشان میفرماید: «لو دفع القیمة فی المثلی المتعذر مثله ثم تمکن من المثل، فالظاهر عدم عود المثل فی ذمته، وفاقا للعلامة رحمه الله و من تأخر عنه ممن تعرض للمسألة، لأن المثل کان دیناً فی الذمة سقط بأداء عوضه مع التراضی».
شخص استبداداً ادای عوض نکرده است که مثلاً پول را به حساب مالک ریخته باشد، بلکه بر اساس توافق با مالک قیمت را پرداخته است و لذا نیازی به عود نیست، «فلا یعود»، مثل اینکه اگر حتی مثل موجود بود و هیچ تعذّری هم در کار نبود و طرفین راضی به قیمت شوند، موجب سقوط ما فی الذمه خواهد بود.
«هذا علی المختار، من عدم سقوط المثل عن الذمة بالإعواز، و أما علی القول بسقوطه و انقلابه قیمیاً».
این در صورتی است که ما قائل به عدم سقوط مثل از ذمه شویم، اما در صورتی که قائل به انقلاب مثل به قیمت شویم، اینجا اولی به سقوط خواهد بود، «فإن قلنا: بأنَّ المغصوب انقلب قیمیاً عند تعذر مثله، فأولی بالسقوط»، شخص خود ما فی الذمه را اداء کرده است.
«فأولی بالسقوط لأن المدفوع نفس ما فی الذمة. وإن قلنا: بأن المثل بتعذره - النازل منزلة التلف - صار قیمیاً».
وقتی مثل متعذّر شده است، باید قیمتش را بپردازد و چه مالک راضی باشد و چه نباشد، مسقط ما فی الذمه همین قیمت قرار داده شده است.
«وإن قلنا: بأن المثل بتعذره - النازل منزلة التلف - صار قیمیاً». اینجا به معنای تبدل - که قبلاً گفته شد - نیست، بلکه واجب است که قیمت را بدهد و ربطی به رضایت مالک ندارد و اگر قیمت را داد، کفایت میکند و موجب سقوط است.
«احتمل وجوب المثل عند وجوده، لأن القیمة حینئذ بدل الحیلولة عن المثل». با توجه به اینکه قیمت از باب بدل الحیلوله به مالک داده شده است، اگر خود ملک موجود بود، احتمال دارد که بگوییم آن پولی که داده شده است، برگردانده شود و مثل به مالک تحویل داده شود، زیرا سقوط در اینجا به معنای تبدّل به قیمت نیست و فقط ادای قیمت واجب است و ربطی هم به رضایت مالک ندارد.
خلاصه اینکه ایشان میفرماید: مثل از ذمه خارج نشده است، ولی وظیفهی شخص این بوده است که از باب بدل حیلوله، قیمت را به مالک بپردازد، ولی حال که مثل پیدا شده است، باید پول به غاصب برگردانده شود و عین مال به مالک تحویل داده شود.
این بحث دیگر تمام است.
موضوع: پیدا شدن مثل بعد از دفع قیمت
فرعی که روز چهارشنبه مطرح شد، قدری ناقص و غیر مطلوب مورد بحث قرار گرفت و لذا امروز همان فرع را مورد بحث قرار میدهیم.
مسئله این است که بعد از تعذر مثل و دفع قیمت به مالک، مثل متیسر شده است که بحث در این است که آیا در این صورت مثل دوباره به ذمهی غاصب عود میکند یا نه؟
این اصل مسئله است که مقسم برای سه مبنی قرار داده شده است و شیخ بر اساس هر سه مبنی این مسئله را مورد بحث قرار میدهد.
اصل مقسم عبارت از این است که قیمتی به مالک داده شده است که شرعاً هم پرداخت آن مجاز بوده است. حال بر اساس مبنای شیخ با یک شرایطی مصداق پرداخت مجاز واقع خواهد شد، اما بر اساس مبانی دیگر - که بعداً ذکر میشود - احتیاج به تراضی طرفین ندارد.
شیخ میفرماید که مثل با تنزّل به قیمت از ذمهی غاصب ساقط نمیشود و مالک هم مالک ما فی الذمهی اوست، یعنی مالک مثل است. بر اساس این مبنی زمانی این مثل شرعاً مجاز میشود که بر اساس توافق طرفین باشد، زیرا مالک، مالک مثل است و اگر بخواهیم مثل را به غیرش تبدیل بکنیم، طبق قاعده باید بر اساس توافق طرفین باشد و اینکه مالک خصوصیت عین را ساقط بکند، به تنهایی کفایت نمیکند، زیرا مالک میتواند خصوصیت را اسقاط بکند، ولی نمیتواند آن را تحمیل بکند. مالک میتواند قائل به توسعه شده و بگوید که من مالک مثل هستم، ولی لزومی ندارد که حتماً مثل را بدهی و اگر قیمت را هم پرداختی یا چیزهای دیگری هم دادی که از نظر مالیت مساوی با مثل بود، کفایت میکند، ولی نمیتواند طرف مقابل را ملزم به دادن قیمت یا چیز دیگری بکند.
گاهی اوقات دادن قیمت برای شخص سختتر از دادن مثل است و از این توسعهی که مالک داده است، استفاده نمیکند.
پس شرط مصداق بودن برای جواز دفع بر اساس مبنای شیخ، تراضی طرفین است و هر دو باید راضی باشند تا مُجاز باشد.
البته بعضی از آقایان میگویند که صورت تراضی مورد بحث نیست، ولی مقسم عبارت از این است که قیمت به صورت مُجاز دفع شده است، منتهی بر اساس مبنای شیخ شرط مجاز بودن تراضی طرفین است، ولی بر اساس مبنای دیگران تراضی کالعدم است و بود و نبودش تفاوتی ندارد.
این بر اساس مبنای شیخ بود، اما بر اساس دو مبنای دیگر مثل از ذمه ساقط شده است. یک صورت عبارت از این است که بگوییم این قیمتی که به مالک دفع شده است، بدل از عین تالف است، به عبارت دیگر عین دو بدل طولی دارد: یکی مثل است که متعذر میباشد، بدل دیگر هم قیمت است که در طول مثل قرار دارد.
یک مبنای دیگر هم عبارت از این است که قیمت بدل طولی برای عین تالف نیست، بلکه قیمت مثل است و به عبارت دیگر بدل البدل میباشد.
اگر قائل به این شدیم که مثل و قیمت هر دو بدل عین تالف هستند، دفع قیمت در صورت تعذرِ مثل، موجب سقوط دائمی مثل از ذمهی شخص خواهد شد، زیرا بر اساس مبنای شیخ، عین تالف مادامی بر ذمهی شخص قرار دارد که تلف نشده باشد، ولی اگر تلف شد، دیگر نمیتواند در ذمه قرار بگیرد و قهراً آن چیزی که بدل از آن قرار گرفته است، بدلیت دائمی خواهد داشت. پس قهراً بر اساس مبنای شیخ دیگر نمیتواند عود بکند و در صورتی که دفع قیمت را بدل از عین تالف و مغصوب بدانیم، دیگر کار تمام است.
اما در صورتی که دفع قیمت بدل از مثل متعذر باشد، مادامی که مثل متعذر است، قیمت بدل از مثل است و اگر تعذر مثل رفع شد، شخص باید مثل را به مالک تحویل بدهد و دیگر قیمت جایگزین آن نخواهد بود.
مرحوم آقای ایروانی در اینجا میگوید که فرض اول - که عبارت از تراضی طرفین است - اصلاً در اینجا جا ندارد که بیان بشود، زیرا اگر ما قائل به این باشیم که طرفین با رضایت معاملهای را انجام بدهند، بر اساس مسلک همه چنین چیزی کفایت میکند.
ولی عرض ما این است که اینطور نیست که در صورت تراضی طرفین بر مسلک همه کفایت بکند، زیرا بر اساس مبنای اول - که مسلک شیخ است - میگفتیم که مثل بر ذمهی شخص است و فقط با رضایت طرفین ساقط میشود، ولی اگر کسی قائل به مبنای اخیر بود که مثل مادامی در ذمهی شخص هست که خود عین در دسترس نباشد، مثلِ بدل حیلوله و زمانی که خود عین در دسترس قرار گرفت، باید همان عین را تحویل بدهد، حال اگر طرفین بر اساس مبنای سوم مبادله و معاوضه بکنند، این معاوضه باطل خواهد بود، زیرا فرض این است که نفس التعذر منشأ سقوط است و اگر طرفین بدون اعتناء به این سقوط و به عنوان اینکه شخص هنوز مالک مثل است، معامله کردند، این معامله باطل و کالعدم خواهد بود. در نتیجه اگر مثل بعداً پیدا شد، باید مثل را تحویل بدهد و خلاصه اینکه اینطور نیست که اگر تراضی طرفین باشد، بر اساس همهی مسلکها، معامله صحیح باشد، بلکه در چنین فرضی معامله باطل و کالعدم میباشد و قهراً مانند بدلِ حیلوله خواهد بود.
البته ایشان میفرماید که در اینجا یک اشکالی پیش میآید به این عبارت که اگر ما قائل به سقوط مثل از ذمه بشویم، دو گونه میتوانیم این مسئله را تصور بکنیم: یک صورت عبارت از این است که قیمتی که بر عهدهی شخص آمده است، دائمی است و صورت دیگر هم این است که مادامی است. به عبارت دیگر سقوط مثل یا دائمی است و یا مادامی. بحث عبارت از این است که شیخ دو عبارت دارد که مشکل است بر اینها تطبیق بشود: یکی اینکه ایشان در ذیل بحث از سقوط مثل و ملکیت قیمت، فرض سوم را تشبیه به بدل حیلوله نموده است. در بدل حیلوله آن مالی که در دسترس غاصب نیست تا به مالک بدهد، از ملکیت مالک خارج نمیشود و عین همان مال به مالک تعلق دارد، منتهی به جهت اینکه در دسترس نیست، به طور موقت چیز دیگری را به مالک تملیک میکند، ولی بعداً که آن شیء به دست آمد، قیمتی که به مالک داده شده است، به ملک غاصب بر میگردد و غاصب هم باید آن شیء را به مالک تحویل بدهد.
در فرض بدل حیلوله ملک از ملکیت مالک خارج و ساقط نمیشود، ولی در اینجا حکم به سقوط مثل شده است و با سقوط مثل، قیمت بر ذمهی غاصب قرار گرفته است. پس بنابراین تطبیق فرض مورد بحث با این عبارت شیخ محل اشکال است.
مطلب دوم ایشان عبارت از این است که وقتی در صورت اول که بر اساس مبنای شیخ معاوضهای انجام شده است و عود و فسخ دوباره معنی ندارد، خیاری هم برای فسخ قرار داده نشده است، در فرض دوم به طریق اولی نیازی به عود و فسخ نخواهد بود، زیرا در این فرض که دفع قیمت بدل از عین تالف است و با غاصب با دادن قیمت ما فی الذمه را تحویل داده است. ظاهر عبارت این است که در فرض سوم چنین چیزی نیست و عین ما فی الذمه تحویل داده نشده است، در حالی که هر دو صورت مشترک در این هستند که چه قیمت دائمی باشد و چه موقت، این قیمت عین ما فی الذمه است، نه بدل ما فی الذمه، زیرا با سقوط مثل، قیمت بر عهدهی شخص آمده است و لذا در هر دو صورت عین ما فی الذمه داده شده است.
خلاصه اینکه عبارت در اینجا یک قدری مشکل است و از این دو جهت اشکال پیدا میکند، ولی ممکن است که ما بگوییم: ذمهی انسان هم اشتغال تکلیفی پیدا میکند مانند نفس وجوب و امثال آن و هم اشتغال وضعی پیدا میکند مانند دیون و امثال آن و هر دو اشتغال ذمه به شمار میآیند. منتهی شرایطی که برای اشتغال ذمه نسبت به تکالیف وجود دارد، در باب وضع نیست، مانند شرط عقل و قدرت و بلوغ و اختیار و امثال آن که در اشتغال ذمه به تکلیف شرط میباشند.
ولی اشتغال وضعی این شرایط را ندارد و چه شخص مثلاً قدرت داشته باشد، یا نداشته باشد، ذمهی او اشتغال وضعی پیدا خواهد کرد و این اشتغال لغو نیست و دارای آثاری هم هست مثل اینکه بچه در عین حالی که هنوز مکلف نشده است، مدیون میشود و یا شخص مرده به جهت اینکه نماز، روزه یا حجش را به جا نیاورده است، مدیون است و هر چند فاقد قدرت است، ولی ذمهاش به نحو وضعی مشغول است.
پس بنابراین ما دو نوع اشتغال ذمه داریم و اینکه ایشان در فرض دوم و سوم فرض سقوط کرده است، مقصودشان سقوط وضعی نیست که مثل تبدیل به چیز دیگری شده باشد، بلکه مالک هنوز هم بر اساس مبنای شیخ مالک مثل است.
منتهی هر چند که در فرض اول دادن غیر مثل نیاز به تراضی طرفین دارد، ولی در فرض دوم و سوم احتیاجی به تراضی طرفین نیست و حکم شرعی لزومی است مثل بدل حیلوله که وظیفه دارد آن را بپردازد.
پس بنابراین در فرض دوم و سوم رضایت طرفین شرط نیست و وظیفهی اولی عبارت از این است که شخص قیمت را بپردازد، ولی ذمهاش نسبت به مثل اشتغال وضعی دارد، هر چند که به عنوان تکلیف وظیفه دارد که قیمت را به مالک بپردازد. هر چند مالک میتواند ببخشد و این اختیارات بحث دیگری است.
پس واجب اولی عبارت از این است که شخص قیمت را بپردازد و حکمی که به سقوط شده است، سقوط جنبهی تکلیفی است که دیگر این الزام وجود ندارد، ولی اشتغال ذمهی وضعی نسبت به مثل باقی است و از همین جهت مثال به بدل حیلوله زده شده است. منتهی این اشتغال تکلیفی هم گاهی مادامی است که مثل متعذر باشد و گاهی هم مستدام و همیشگی است. این عبارت ایشان را میتوانیم اینطور معنی بکنیم.
منتهی ما میتوانیم به شیخ دو عرض داشته باشیم: عرض اولی عبارت از چیزی است که قبلاً هم به آن اشاره کردیم که ایشان بعد از تلف میفرمایند که ذمهی شخص نسبت به عین عهدهدار نیست، ولی خیلیها به این مطلب قائل هستند و ممکن است که ما هم قائل به این شویم که عهدهداری هست و هیچ مانعی نیست که بگوییم خود همان عین تالف در عهدهی شخص باشد که مرحوم آخوند و عدهای دیگر هم قائل به این مطلب هستند.
مطلب دیگر هم عبارت از این است که ما اگر قائل به این معنی نشدیم و با شیخ موافقت کردیم، باز عرض دیگری خواهیم داشت به این معنی که ایشان در فرض دوم که قیمت، بدلالتالف است نه بدلالمثل، میفرماید که سقوط دائمی حاصل میشود، ولی ممکن است که ما بگوییم: در اینجا مثل بدل درجهی اول طولی است و قیمت مادامی بر ذمهی شخص است که مثل نباشد و هر زمانی که مثل پیدا شد به جهت اینکه در بدل بودن مقدم بر قیمت است، بدلیت قیمت از بین میرود، مثل اینکه وقتی آب پیدا شد، دیگر بدلیت تیمم از بین میرود. پس هر چند هر دو بدل از عین هستند، ولی چون بدلیت مثل مقدم بر بدلیت قیمت است، با بودن مثل نوبت به قیمت نخواهد رسید.
خلاصه اینکه دلیلی بر قائل شدن به تفاوت بین این دو صورت وجود ندارد که بگوییم در صورت دوم سقوط دائمی است، ولی در صورت سوم سقوط مادامی. این عرض ما نسبت به ایشان بود.
موضوع: مروری بر بحث گذشته - وجوب دفع قیمت در قیمیات
مناسب است که مختصری از عرایض دیروزمان را دوباره عرض کنیم، زیرا یک جزئیاتی از بحث باقی مانده است.
بحث در این بود که اگر بعد از تعذر مثل در مثلیات، قیمت پرداخت شود و بعداً مثل پیدا بشود، آیا پرداخت قیمت مجزی است یا نه؟
شیخ میفرمایند که سه مبنی در اینجا وجود دارد: یکی از این مبانی عبارت از این است که تعذر مثل موجب سقوط ما فی الذمه نمیشود و مثل در ذمهی شخص جنبهی دینیت و وضعی دارد و آنچه که لازم الاداء است، مثل است و باید صبر بکند تا موقعی که قدرت پیدا کرده و مثل را تحویل بدهد. این مبنای شیخ است، منتهی اگر مالک راضی به قیمت شد، یک بحث دیگری است و مالک حتی میتواند اسقاط کرده و به طور کلی ابراء نماید.
این مبنای اول بود و روشن است که صحت این صورت مشروط به توافق بر اداء قیمت میباشد و در صورت حصول این شرط، اجزاء قهری است.
دو مبنای دیگر هم در مسئله وجود دارد که در هر دو از نظر تکلیفی، ما فی الذمه از مثل ساقط شده است. ما قبلاً عرض کردیم که گاهی اشتغال ذمه وضعی است و گاهی هم تکلیفی، ولی این دو صورت در امر مشترکند که در هر دو ما فی الذمه از نظر تکلیفی ساقط شده است و وظیفهشان عبارت از قیمت است و در نتیجه احتیاجی به استجازه از مالک نیست، زیرا آنچه که تکلیفاً لازم است، قیمت است و به مالک هم هیچ ارتباطی ندارد.
منتهی یک فرقی بین این دو قسم وجود دارد که در یک قسم قیمت بدل از تالف است و تکلیفاً بر شخص لازم است که قیمت را به عنوان بدل تالف بدهد و در قسم دیگر قیمت بدل از تالف نیست، بلکه بدل از مثل است و به عبارت دیگر بدل البدل است.
در قسم اول مثل و قیمت هر دو بدل از تالف هستند، منتهی در طول هم، ولی در قسم دوم قیمت بدل از مثل است، نه تالف.
خلاصه اینکه در هر دو قسم تکلیفاً باید قیمت داده شود، ولی این تفاوت بین این دو قسم وجود دارد که در صورت اول - که قیمت بدل از تالف است - دیگر مبدلٌمنه قابل عود نیست، زیرا تلف شده است و صلاحیت عود را ندارد، بخلاف قسم دوم که مبدلٌمنه صلاحیت عود را داراست.
بنابراین در فرض اول - که قیمت بدل از تالف باشد - هم سقوط تکلیف هست و هم سقوط وضع، زیرا مبدلمنه قابل عود نیست و جهتی برای ثبوت وضع وجود ندارد، پس قهراً در بدل العین، هم وضع و هم تکلیف متوجه قیمت است، اما در صورتی که قیمت بدل المثل باشد، صرفاً تکلیف ساقط شده است، ولی مالک، نسبت به مثل ملکیت دارد.
بنابراین با این توضیحاتی که داده شد، اشکالاتی که بر عبارت وارد شده بود، روشن خواهد شد، زیرا این اشکال بر عبارت وارد شده بود که چطور در قسمی که قیمت بدل العین است، ما فی الذمه ساقط است و پرداخت قیمت مجزی است؟ با بیانی که شد، حل این اشکال عبارت از این است که در این قسم شخص همان دینی را که بر عهده داشته است را اداء کرده است و جهتی ندارد که مجزی نباشد، اما در صورت دوم مالک وضعاً مالک مثل است، ولی چون مثل در دسترس نبوده است، فعلاً مکلف به دادن قیمت است و این درست همان بدل حیلوله است؛ شخص مالک عین است، ولی به جهت عدم دسترسی به عین، قیمتی بدل از آن مقرر میشود تا مادامی که دسترسی به عین پیدا بشود و بعد از دسترسی به عین باید آن را تحویل بدهد. در این قسم هم ثبوت تکلیف نسبت به دفع قیمت تا مادامی است که به مثل دسترسی پیدا کرده و آن را به مالک تحویل بدهد.
بحث راجع به قیمی است و دعوای اتفاق بر این مطلب شده است که در قیمی، عین مضمون به قیمت است نه به مثل. بر این مطلب ادعای اتفاق شده است، ولی در این حاشیه نوشتهاند که ما به چنین ادعائی دست پیدا نکردیم. بنده هم به صورت کامل مراجعه نکردم تا ببینم که مدعی بر اتفاق هست یا نه، زیرا خیلی احتیاجی به این بحث نداریم، ولی در حاشیه اینطور نوشتهاند که چنین اتفاقی پیدا نشده است.
البته در کتاب مناهل سید مجاهد دعوای لاخلاف شده است، نه دعوای اتفاق. سید مجاهد استاد شیخ بوده است و خیلی اوقات شیخ اطلاعاتی را از این کتاب برداشت کرده است. اگر شیخ این مطلب را هم از کتاب مناهل برداشت کرده است، دچار مسامحه شده است، زیرا در مناهل ادعای لاخلاف شده است و قاعده هم این بود که ایشان تعبیر به لاخلاف میکردند.
در هر صورت تعبیر به لاخلاف شده است که در قیمیات باید قیمت پرداخته شود. بعد هم ایشان میفرمایند که ادعای نفی خلاف شده است، ولی از اسکافی نقل خلاف شده است و همچنین از شیخ طوسی و محقق در کتابالقرض نقل شده است که با این مطلب مخالفت کرده و گفتهاند که در قیمی هم عین مضمون به مثل است حتی در صورت تعذر. به عبارت دیگر حتی در صورتی که مثل متعذر باشد، ذمهی شخص به مثل اشتغال پیدا میکند، - همانطور که شیخ هم قبلاً تصور فرمودند - ولی به جهت تعذر در زمان دفع باید قیمت را بدهد، نه اینکه از اول مستقیماً ذمه اشتغال به قیمت پیدا کرده باشد.
خلاصه اینکه از این سه بزرگوار نقل شده است که در قیمی هم مثل بر عهدهی شخص میآید. البته عبارتی که از ابن جنید در اسکافی نقل شده است، هیچ گونه ظهوری در مخالفت ندارد، بلکه عبارت ایشان ظهور بسیار قوی بر خلافش دارد.
تعبیر عبارت از این است که «إن تلف المغصوب وجب دفع قیمته أو مثله إن رضی به صاحبه».
اولاً آقایان گفتهاند که مراد از مغصوب در «إن تلف المغصوب» مغصوب قیمی است، ولی ما نمیدانیم که از کجا چنین برداشتی کردهاند؟ شاید از عبارتهای قبلی چنین برداشت کردهاند که بحث راجع به قیمی است و این عبارت را هم حمل بر قیمت نمودهاند.
بعد هم مراد از «إن رضی صاحبه» را اینطور بیان کردهاند که اگر مالک راضی به مثل باشد و در صورت رضایت مالک به مثل، دادن مثل تعین پیدا میکند و حتماً باید شخص مثل را بدهد و ملزم به دادن مثل است. معنای این تعبیر این خواهد بود که اگر رضایت مالک اختصاص به مثل نداشته باشد، شخص میتواند قیمت را هم بدهد، اما در صورتی که رضایت مالک اختصاص به مثل داشته باشد، حتماً باید مثل به او تحویل داده بشود. به عبارت دیگر، در این صورت تعین مثل در قیمی خواهد بود، در حالی که این نوع تعبیر خیلی متکلفانه است.
معنای دیگر این تعبیر ایشان هم شاید این باشد که ضامن مخیر بین مثل و قیمت است، منتهی شرط این تخییر عبارت از این است که مالک راضی به این تخییر باشد و شخص در این صورت مجاز است که هر کدام از این دو را به مالک بدهد. (حال با این معنی اگر شخص اجازه نداد، نسبت به تکلیف سکوت محقق خواهد بود)
در اصول یک بحثی است که اگر شرط و قیدی بعد از دو جمله واقع بشود، آیا این قید مرتبط به قسمت اخیر خواهد بود یا به هر دو جمله مربوط خواهد بود؟
در ما نحن فیه هم اگر قید «إن رضی صاحبه» به هر دو بخورد، معنایش این خواهد بود که تخییر منوط به اجازهی مالک است و اما اگر مالک اجازه نداد، نمیدانیم که شخص مکلف به قیمت است یا مثل؟ و چیزی از عبارت به دست نمیآید.
یا اینکه بگوییم این قید به قسمت آخر - که عبارت از مثل است - میخورد و معنای عبارت اینطور خواهد بود که وظیفهی شخص این است که قیمت را بپردازد، مگر اینکه مالک بگوید: اگر مثل را هم بدهی، ما قبول میکنیم و راضی به این کار هستیم. قدر متیقن هم همین است و قید ارتباطی به سابق ندارد، ولی از شیخ و محقق در کتاب القرض نقل شده است که باید مثل پرداخته بشود. محقق ولو اینکه قبلاً یک فتوایی داده است، ولی پرداخت مثل را هم استحسان کرده و گفته است که این کار، کار حسنی است و اگر مخالفی باشد، تنها شیخ در کتاب القرض است.
پس در قیمیات باید قیمت داده شود و اخبار کثیرهای راجع به این موضوع هست که سید در حاشیه عدهای از این روایات را آورده است که در برخی از آنها تصریح به این شده است که در قیمیات باید قیمت داده بشود.
شیخ در ادامه میفرمایند که چون روایات کثیره در این باب هست، دیگر احتیاجی نیست که به دو روایتی که برخی به آن استناد کردهاند، تمسک نماییم تا محل برخی مناقشات و تأملات باشد.
ایشان میفرماید که مدرک وجوب دفع قیمت در قیمیات منحصر به این دو روایت نیست تا دچار مناقشات و تأملات بشویم.
یکی از این دو روایت، صحیحهی ابیولاد است که در آن تعبیر به قیمت شده است، نه مثل: «قیمة بغل یوم خالفته».
در استناد به این روایت اینطور مناقشه شده است که روایت راجع به کسی است که قاطری را استیجار کرده و برخلاف استیجار، استفاده از قاطر را طول داده است که حضرت میفرماید: «قیمة بغلٍ» و مراد از «بغلٍ» در اینجا بغل خارجی نیست، بلکه مراد بغل کلی است و مراد از «قیمة بغلٍ» قیمةالمثل است، نه ضمان خود عین که مستقیم بگوید شخص ضامن قیمت میشود و قهراً شخص ضامن مثل است و اگر اداء کردن مثل مشکل شد، قیمت مثل را به مالک میدهد و این روایت دلالت بر ضمان قیمت ندارد.
خلاصه اینکه برخی اینطور مناقشه کرده و گفتهاند که روایت دلالت بر وجوب مثل حتی در قیمیات دارد. البته اینکه این مناقشه صحیح است یا نه، بحثش بعداً خواهد آمد، اما نکتهی قابل توجه این است که ما احتیاج نداریم که به این روایت تمسک بکنیم تا این مناقشات و تأملات را در پی داشته باشد و بخواهیم در صدد دفاع از آن بر بیاییم.
روایت دوم هم عبارت از این است که شخص قسمتی از یک عبد را آزاد بکند که قهراً این کار منشأ آزادی عبد شده و موجب تلف شدن ملکیت شریک نسبت به سهم خود از عبد خواهد بود. در این صورت شخص باید قیمت سهم شریک را به او بپردازد، زیرا این کار او موجب تلف شدن ملکیت او نسبت به عبد شده است.
بعضی به این روایت استدلال کردهاند که چون در قیمیاتی مثل عبد، حضرت فرموده است «قُوِّم علیه» و شخص باید قیمت و پول قسمتی را که مال شریک اوست به او بپردازد، اینطور برداشت میشود که در قیمیات شخص ضامن قیمت است.
ممکن است که نسبت به استدلال به این روایت هم کسی اینطور خدشه وارد بکند که وقتی شخص با آزاد کردن سهم خود از عبد، موجب تلف شدن ملکیت شریک نسبت به سهم خودش شده است، آنچه به ذمهی او آمده است، مماثل و نظیر همان نصف است و باید آن نصف را تحصیل کرده و به شریک تحویل بدهد، اما چون پیدا کردن نصف عبد کار سخت و نادری است، به قیمت تبدیل شده است و در نتیجه منافاتی ندارد که بگوییم در قیمیات هم ضمان به مثل است.
این دو روایتی است که برخی به آن استدلال کردهاند، ولی محل مناقشه و تأمل است و لذا شیخ میفرماید که ما احتیاجی نداریم که به این دو روایت استدلال بکنیم تا دچار این مناقشات شده و در صدد دفاع بر بیاییم. روایات کثیرهای در این مسئله وجود دارد که دلالت بر ثبوت مستقیم قیمت در قیمیات دارد.
بعد هم ایشان میفرمایند که علاوه بر این روایات، بنای عقلاء بر این است که در قیمیات ابتداءً قیمت بر ذمهی شخص قرار بگیرد و در مثلیات هم مثل. البته در ادامه میفرمایند که این وجوب دفع قیمت در قیمیات طبق قواعد عرفی در جایی است که مثل تیسّر پیدا نکرده باشد و در غالب موارد هم در قیمیات تیسّر مثل نیست و لذا تبدیل به قیمت میشود و بلکه ممکن است که بگوییم اطلاقات روایاتی هم که در این مسئله وارد شده است، مُنزَل به همان صورت غالب متعارف است که مثل تیسر پیدا نکرده است، نه به صورت غیر متعارفی که احیاناً و ندرتاً مثل پیدا میشود.
البته یک مطلبی هست که آقایان میگویند: اطلاقات منصرف به متعارف نیست، ولی در بعضی موارد مدعی میشوند که انصراف بر متعارف وجود دارد.
بنده خیال میکنم علت اینکه در بعضی جاها - مثل همین مسئلهی مورد بحث - ادعای انصراف به متعارف وجود دارد، عبارت از این است که حکم بنای عقلاء در اینجا بر متعارف افراد است و اطلاق هم منطبق بر بنای عقلاء است و ظهور در اطلاق پیدا نمیکند، زیرا اگر این اطلاقات در اطلاق خود ظهور داشته باشند و بخواهند که بنای عقلاء را تخطئه نموده و شامل افراد غیر متعارف هم بشوند، باید تصریح به این مطلب شده باشد و الا در صورت عدم تصریح، اطلاقات بیشتر از متعارف را شامل نمیشود، اما در یک اطلاقی که تعبد محض است و هیچ سابقهای ندارد، این اطلاق شامل تمام موارد متعارف و غیر متعارف خواهد شد.
خلاصه این مطلبی است که ایشان میفرمایند که طبق قاعده در جایی که مثل تیسر ندارد، قیمت مستقیماً به گردن شخص میآید، نه اینکه اول مثل بر عهدهی او آمده و بعد این قیمت بدل المثل باشد، بلکه خود قیمت مستقیماً بر گردن شخص میآید، ولی در مواردی که تیسر مثل باشد، نه از بنای عقلاء و نه از روایات نمیتوانیم وجوب دفع قیمت را استفاده بکنیم.
البته ایشان در ادامه میفرمایند که مدرک وجوب دفع قیمت اجماع است، نه بنای عقلاء و اطلاقات روایات و اجماع هم قائم بر این است که حتی با تیسر مثل باید قیمت داده بشود.
البته ایشان در ادامه میفرمایند که اگر اجماع بر موارد تیسر مثل هم باشد، شامل تمام موارد تیسر نخواهد بود، زیرا هر چند از کلمات مجمعین اینطور استفاده میشود که در موارد معمولی تیسر، قیمت داده میشود، ولی گاهی یک چیزی فراهم میشود که من کل جهةٍ مثل برای تالف است و اگر بخواهیم بگوییم که در این موارد هم مثل کفایت نمیکند و دفع قیمت واجب است، چنین اطلاقی به این شکل در کلمات مجمعین نیست.
به طور مثال اگر عمرو گندم زید را تلف کرده است و حال موقعیتی فراهم شده است که از همان مزرعه گندمی فراهم کرده و به زید بدهد، اگر بگوییم که این گندم کفایت نمیکند و باید قیمتش را بدهد، اگر هم ما قائل به وجوب دفع قیمت باشیم، در چنین صورتی نمیتوانیم قائل به لزوم دفع قیمت باشیم.
این فرمایش ایشان است، ولی تعجب از مرحوم سید در حاشیه است که میفرماید: شما که گفتید اجماع شامل صورت تیسر مثل هم میشود، چطور بعداً چنین استدراکی کردهاید و این چه استدراکی است؟! کأن تناقض بین صدر و ذیل وجود دارد!
سید اینطور میگوید، ولی شیخ نمیخواهد اصل تیسر را انکار بکند، بلکه دعوای اجماع کرده و بر اساس مسلک مجمعین اینطور فرموده است که اگر در یک موردی مثلی فراهم شود که من کل جهةٍ مماثل با تالف باشد، نمیتوانیم بگوییم که در این صورت هم دفع قیمت لازم است، بلکه دادن این مثل کفایت میکند، خصوصاً بر اساس برخی ادله که به آن استدلال کردهاند مثل آیه «فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ» و امثال اینها. خب حالا بحثهای اصلیاش فردا باید بحث بشود.
موضوع: بررسی روایات دال بر وجوب دفع قیمت در قیمی
شیخ میفرمایند راجع به وجوب دفع قیمت در قیمیات روایات کثیرهای وارد شده است و مرحوم سید هم عدهای از این روایات را ذکر کرده است.
یک بحث کلی دربارهی این روایات وجود دارد، اما علاوه بر این بحث کلی، نسبت به دو روایت بحث اختصاصی هم وجود دارد.
بحثی که مشترک بین همهی روایات است، عبارت از این است که در این روایات امر به قیمت شده است، ولی شیخ میفرماید که در این موارد ممکن است که اصل ما فی الذمهی شخص مثل باشد، ولی به جهت تعذر یا تعسر مثل، قیمت بدل از آن قرار گرفته است. پس بنابراین امر به قیمت علامت تبدیل مثل به قیمت و سقوط مثل از ذمه نمیباشد.
شیخ قبلاً هم این بحث را مطرح کرده است و مختار ایشان هم عبارت از این است که با تعذر مثل، وضعاً و تکلیفاً این مثل از ذمهی شخص سقوط پیدا نمیکند، پس نه وضعاً ساقط میشود و نه تکلیفاً و ممکن است که تا وقت رفع تعذر، دفع قیمت به مالک واجب باشد، ولی با رضایت طرفین مثل تبدیل به قیمت میشود.
پس بنابراین این روایاتی که بر دفع قیمت به مالک وارد شده است، چگونه میتواند دلیل بر این باشد که آنچه مستقیماً بر ذمهی شخص میآید، قیمت است نه مثل؟! به عبارت دیگر در این روایت یک مطلب عامی بیان شده است و دلالتی بر مدعی ندارد.
البته به این اشکال کلی شاید بتوانیم اینطور جواب بدهیم که اگر اطلاق این روایات نسبت به صورت تیسر مثل را بپذیریم، به این معنی که حتی در صورت تیسر مثل هم حکم به قیمت شده است، اگر چنین اطلاقی را بپذیریم، میتوانیم بگوییم که این روایات علامت بر این است که مثل بر ذمهی شخص نیامده است تا قیمت بدل از آن باشد، بلکه از ابتداء قیمت بر ذمهی شخص آمده است.
البته شیخ این احتمال را بعید نمیداند که این روایات در جایی است که نسبت به مثل تعسر وجود داشته باشد و در صورت تیسر باید شخص خود مثل را به مالک بدهد، نه قیمت را.
اگر چنین احتمالی را بپذیریم، مشکل است که به این روایات برای اثبات وجوب دفع قیمت در قیمیات استدلال بکنیم.
برای روشن شدن اینکه اطلاق این روایت شامل صورت تیسر مثل هم هست یا نه، محتاج این هستیم که روایات را خوانده و مورد بررسی قرار بدهیم تا ببینیم که چنین اطلاقی نسبت به صورت تیسر وجود دارد یا نه.
بحث دیگر هم عبارت از این است که آیا امر به قیمت دلیل بر تعیّن قیمت است، یا دلیل بر رخصت نسبت به دادن قیمت است؟ البته رخصت اعم از تعیّن و عدم تعیّن است، نه اینکه رخصت به معنای عدم تعیّن باشد، بلکه به معنای جواز است.
ما مکرر این مطلب را عرض کردهایم که اگر امر نسبت به یک چیزی سادهای تعلق گرفته باشد، دلالت بر تعیّن متعلق امر نمیکند، زیرا محتمل است که امر به غیر این مورد هم تعلق گرفته باشد، ولی به جهت ساده بودن و عملیتر بودن این مورد امر به آن تعلق گرفته است و چنین چیزی متعارف است. پس بنابراین چنین امری دلالت بر تعین ندارد، البته این امکان هم هست که تعیّن وجود داشته باشد، ولی ظهور این امر بر چنین چیزی دلالت ندارد، مثلاً اگر در جواب کسی که میپرسد: در تقلید ما چکار بکنیم؟ گفته شود: از آن آقایی که به فرانسه تبعید شده است (اشاره به آقای خمینی رضوان الله تعالی علیه)، تقلید کنید، چنین امری ظهور در تعیین دارد. اما اگر در جواب چنین سؤالی گفته شود: از همان آقایی که بغل دستتان است، تقلید کنید، چنین امری دلالت بر تعیین ندارد و لزومی ندارد که شما حتماً از این آقا تقلید کنید و میتوانید از اشخاص دیگر هم تقلید بکنید. در این مورد دوم برای اینکه مشکل تقلید طرف مقابل حل بشود، به یک مورد ساده امر شده است و چنین امری ظهور در تعیین ندارد.
بنابراین اگر در قیمیاتی که تعیین مثل مشکل است، گفته شود که باید قیمت بدهید، این امر دلالت بر عدم کفایت مثل نمیکند و چنین ظهوری وجود ندارد. و لذا اینطور نیست که اگر شما با زحمت مثل را تهیه کرده و به مالک تحویل دادید، کفایت نکند.
خلاصه اینکه باید روایات را بررسی بکنیم و شاید بهتر این باشد که در ضمن بررسی روایات راجع به تعیین زمان قیمت، این مطلب هم مورد بررسی قرار بگیرد.
در این مسئله دو روایت وجود دارد که دربارهی آنها بحث اختصاصی وجود دارد. یکی از این دو روایت، روایت علی بن جعفر است که از حضرت موسی بن جعفر (سلام الله علیه) راجع به لقطه سؤال میکند. در این روایت آمده است: «عَنِ الرَّجُلِ یُصِیبُ الْفِضَّةَفَیُعَرِّفُهَا سَنَةً ثُمَّ یَتَصَدَّقُ بِهَا، فَیَأْتِی صَاحِبُهَا، مَا حَالُ الَّذِی تَصَدَّقَ بِهَا، وَ لِمَنِ الْأَجْرُ، هَلْ عَلَیْهِ أَنْ یَرُدَّهَا عَلَی صَاحِبِهَا قِیمَتَهَا؟ قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامَ: هُوَ ضَامِنٌ لَهَا وَ الْأَجْرُ لَهُ، إِلَّا أَنْ یَرْضَی صَاحِبُهَا فَیَدَعَهَا وَ الْأَجْرُ لَهُ».
شخصی لقطهای پیدا کرده است و وظیفه دارد که یک سال آن را معرفی بکند و بعد از گذشت تعریف در مدت یک سال، مالک آن پیدا نشده است و او هم لقطه را صدقه داده است، ولی بعد از گذشت یک سال و صدقه دادن، صاحبش پیدا شده است، اینجا چه حکمی وجود دارد؟ آیا باید شخص قیمت این لقطه را به صاحبش بدهد؟ در این صورت اجر صدقه به چه کسی تعلق خواهد داشت؟
حضرت در جواب این سؤال میفرمایند که این شخص ضامن است و باید بپردازد و در صورت پرداختن آن، اجر هم مال پردازنده است.
اما در صورتی که صاحب مال صدقه را قبول کرده و آن را امضاء نمود، قهراً اجرش هم مال امضاء کننده خواهد بود.
سؤال سائل این است که «عَلَیْهِ أَنْ یَرُدَّهَا عَلَی صَاحِبِهَا قِیمَتَهَا؟ قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامَ: هُوَ ضَامِنٌ لَهَا وَ الْأَجْرُ لَهُ». حضرت تعبیر نکرده است که «هو علیه قیمته»، بلکه میفرمایند: «ضامنٌ لها».
ممکن است کسی بگوید که تعبیر به «ضامن لها» به جای «علیه قیمتها» شاید به این جهت باشد که امکان دارد لقطه قیمی باشد و امکان هم دارد که مثلی باشد و لذا حضرت میفرماید که شخص ضامن است و اشاره به قیمت یا مثل نمیکند.
پرسش: در عبارت «ضامن لها» ضمیر به کجا برمیگردد؟
پاسخ: به لقطة.
پرسش: ... پاسخ: بله، ضمان لقطه است. میگوید: لقیط این لقطه را به دیگری داده است، آیا ضامن است؟ حضرت میفرماید که ضامن است «والاجر له».
پرسش: آیا ممکن است ضمیر را به قیمت بزنیم؟
پاسخ: روشن نیست و حضرت تعبیر به «نعم» نمیکند و ممکن است که بر اساس سؤال سائل به لقطه بخورد. ممکن است که لقیط مثلی باشد، ممکن هم هست که قیمی باشد. البته میتوانیم بگوییم که در مثلی هم قیمت را باید داد و این ضمیر هم به قیمت بخورد، ولی این مسئله مورد بحث است که آیا در مثلی هم میتوان قیمت داد یا نه. و خلاصه اینکه ظهور این روایت در اثبات قیمت مشکل است.
روایت دیگر، روایت سکونی است که «أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامَ سُئِلَ عَنْ سُفْرَةٍ وُجِدَتْ فِی الطَّرِیقِ مَطْرُوحَةً کَثِیرٍ لَحْمُهَا وَ خُبْزُهَا وَ بَیْضُهَا وَ جُبُنُّهَا وَ فِیهَا سِکِّینٌ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامَ یُقَوَّمُ مَا فِیهَا ثُمَّ یُؤْکَلُ لِأَنَّهُ یَفْسُدُ وَ لَیْسَ لَهُ بَقَاءٌ». بعد هم در ذیل اینطور وارد شده است که «فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهَا غَرِمُوا لَهُ الثَّمَنَ». البته یک مطلب دیگری هم در ذیل هست که خیلی ارتباطی به بحث ما ندارد.
این روایت میگوید که اگر صاحبش آمد، باید ثمن به او داده شود و بر شخص پرداخت قیمت تعیین شده است. البته ما عرض کردیم که تعیین قیمت در چیزهای ساده دلیل بر تعیّن نیست، هر چند از آن جواز پرداخت قیمت استفاده میشود. لکن بحث در این است که این چیزهایی که در روایت به آن اشاره شده است، مثل بیض و امثال آن، آیا مثلی است یا قیمی؟ بنده گمان میکنم که بیض مثلی باشد.
پرسش: ظاهراً پخته است.
پاسخ: پختهاش هم همینطور است، زیرا وقتی خودش مثلی باشد، پختنش کار دشواری نیست و عسر و حرجی در آن نیست. نان هم همینطور است و آیا نان قیمی است و تهیه کردن مثلش مشکل است؟ و خلاصه اینکه اینها خیلی معلوم نیست. لحم هم همینطور است و خلاصه اینکه در این موارد حضرت فرموده است که باید ثمنش را در نظر گرفته و به صاحبش بدهند و به نظر میرسد که هر چند شاید اینها را مثلی بدانیم، ولی ضبط خصوصیات و مقدارشان کار مشکلی است، ولی میشود قیمتش را همانجا در نظر گرفت و بعد همان را به صاحبش پرداخت کرد، اما اینکه بخواهند عین خصوصیات آنها را ضبط کنند، کار دشواری است. علاوه بر این در اینگونه موارد رضایت مالک بیشتر به دریافت قیمت است تا مثل و اینکه بخواهند چند کیلو گوشت را در منزلش به او بدهند، معلوم نیست خیلی مورد رضایت او باشد. خلاصه اینکه در خیلی از موارد طبیعی قضیه این است که قیمت تعیین شده و بعد به مالک داده شود و مشکل است که به این روایات حکم به تعیین قیمت بکنیم.
البته کامل روایات را بعداً میخوانیم.
ایشان میفرمایند: اگر ما بودیم و روایات و بنای عقلاء، میگفتیم که در مواردی از مثل میشود عدول کرد که مثل متعسر یا متعذر باشد، اما اگر تهیهی مثل متیسر باشد، طبق بنای عقلاء و روایات نمیتوانیم بگوییم که از مثل صرف نظر شده و تبدیل به قیمت بشود.
اگر ما دلیلی راجع به این مسئله داشته باشیم، اجماع است، هر چند شیخ و محقق مخالفت کردهاند و خیلی روشن نیست که این اجماع چگونه باشد، ولی مدرک در لزوم دفع قیمت در قیمیات اجماع است.
بعد شیخ دو مثال برای قیمیاتی که دادن مثل متیسر باشد، بیان فرموده است. یک مثال عبارت از این است که یک کسی عبدی را فروخته است و عبد هم با توجه به اینکه پیدا کردنش سخت است، از قیمیات به حساب میآید و خلاصه این شخص عبد کلی را با یک اوصاف معین به شخص دیگری فروخته است. فروشنده مطابق با این اوصاف یک عبدی دارد که خریدار عبد او را تلف میکند. در اینجا خریدار به جهت این اتلاف، اشتغال ذمه به مثل پیدا میکند. از طرف دیگر فروشنده هم باید عبدی را که فروخته است، با همین اوصاف به خریدار تحویل بدهد. پس بنابراین فروشنده یک عبد مانند همین عبدی که تلف شده است، به خریدار بدهکار است و خریدار هم به جهت اتلافی که کرده است، بدهکار عبد به فروشنده است. ممکن است کسی در اینجا بگوید که تهاتر حاصل میشود و این دو به هم در میشوند و دیگر هیچ کدام از دیگری طلبی ندارد و فروشنده مالک آن پولی میشود که از خریدار گرفته است، ولی به نظر بنده به احتمال قوی میتوانیم بگوییم که تهاتر حاصل نمیشود و فقط در بعضی از صور تهاتر حاصل میشود. در اینجا هم چون شخص متلِف یک عبدی با خصوصیات عبدی که تلف شده است، از فروشنده طلب دارد، از طرف دیگر به جهت اتلافی که کرده است، ضامن عبد است و میتواند به فروشنده بگوید که عبدی که من از تو طلب دارم، در مقابل همین چیزی که من ضامن هستم باشد. در اینجا تهاتر میکند و دیگر هیچ کدام از دیگری چیزی طلبکار نمیشوند.
در این صورت تهاتر درست است، اما اگر هر دو یا یکی از این دو بگویند که من الان نمیخواهم مبادله بکنم و بماند برای یک وقت دیگر یا تا زمانی که قیمت بالا برود و بعد حساب بکنیم، در این صورت ممکن است بگوییم که تهاتر واقع نمیشود.
این مثالی که بیان شد، مثال خوبی برای کلام شیخ است که شخص نسبت به دادن مثل تیسر دارد، ولی چون دعوای اجماع در مسئله شده است، میگوییم که لزومی به تحویل مثل نیست و هر کدام میتوانند به حق خودشان مبادله نکرده و بگویند که بماند تا وقتی که قیمت بالا برود یا فرد دیگری پیدا بشود. خلاصه اینکه این مثال، مثال روشن و خوبی برای کلام شیخ است، مع ذلک اجماع بر این است که دادن مثل در اینجا که متیسر است، لازم نیست و وظیفه عبارت از قیمت است.
پرسش: تهاتر کلاً قهری نیست؟
پاسخ: اینجا معلوم نیست قهری باشد و وجهی هم ندارد، زیرا در جایی قهری است که مثل «بیع دین علی من هو علیه» است که تهاترش قهری است. در اینجا هم اگر بخواهند مصالحه کنند میشود مثل «بیع دین علی من هو علیه» باشد، اما اگر مصالحهای نباشد، وجهی برای تهاتر قهری وجود ندارد و خیلی دلیل متقنی بر آن نداریم.
پرسش: ... پاسخ:در باب تهاتر در بیشتر موارد اشخاص خودشان راضی هستند و مصالحهی طبیعی حاصل است، ولی اگر نخواستند که مصالحه کنند، معلوم نیست که تهاتر حاصل بشود.
مثال دیگر عبارت از این است که شخص یک ذراع از صد ذراع را تلف بکند و شخص میتواند از همین صاحب مال - که مال او را تلف کرده است - باقی مانده پارچه یا به مقدار یک ذراع بخرد و بعد همان چیزی را که خریده است از بابت یک ذراعی که تلف کرده است به طرف تحویل بدهد و قهراً باید با دادن این یک ذراع ذمهاش فارغ شده باشد، ولی وظیفه عبارت از این است که قیمت یک ذراع را به مالک بپردازد با اینکه تیسر از مثل دارد، ولی بالاجماع باید قیمت آن یک ذراع پارچهی تلف شده را به مالک بپردازد.
موضوع: در قیمی، چه زمانی میزان در دفع قیمت است؟ یوم التلف، یوم الغصب،...
بحث در این است که وقتی در قیمی، قیمت بر عهدهی شخص میآید، قیمت چه زمانی را باید بدهد؟
شیخ میفرمایند که طبق قاعده باید بگوییم که قیمت یوم التلف معیار است، زیرا معنای ضمان عبارت از این است که اگر چیزی تلف شد، شخص موظف به تدارک آن باشد. لذا باید قیمت یوم التلف را در نظر بگیریم.
بعد هم در ادامه میفرمایند: اگر در غصب حکم دیگری برای غاصب ثابت شد، مثلاً یوم الغصب میزان در قیمت شد، این استثنائی بر خلاف قاعده است و ما باید در مقبوض به عقد فاسد همان یوم التلف را معیار قرار بدهیم. اما در صورتی که کلام ابن ادریس بپذیریم که مقبوض به عقد فاسد در تمام احکام مانند مغصوب است، قهراً در مورد هم ملحق به مغصوب خواهد شد و باید بگوییم که بر خلاف قاعده، یوم التلف معیار نیست.
بعد شیخ از این حرف عدول کرده و میفرماید: ممکن است که ما بگوییم اگر در مغصوب هم حکم به غیر یوم التلف بشود، بر خلاف قاعده نیست و قاعده اقتضای یوم التلف نمیکند ولو اینکه ابتداءً و به تصور بدوی این به نظر میرسد که در ضمان طبق قاعده یوم التلف میزان باشد، ولی با توجه به یک نکتهای ما میتوانیم بگوییم که این مطلب درست نیست و آن نکته این است که ظاهر صحیحهی ابوولاد عبارت از این است که در مغصوب، معیار یوم الغصب است و قیمت یوم الغصب بر عهدهی غاصب میآید. قیمت یوم الغصب هم گاهی با قیمت یوم التلف اختلاف فاحشی پیدا میکند و گاهی ممکن است کمتر باشد و گاهی هم ممکن است که بیشتر باشد.
و اما در صورتی که قیمت یوم التلف بیشتر و چند برابر قیمت یوم الغصب بود، اگر معیار را یوم الغصب بدانیم، معنایش عبارت از این خواهد بود که تدارک عین تالف در بعضی از صور بر غاصب لازم نباشد، در حالی که به اتفاق شرع و عرف وظیفهی غاصب تدارک است .
و خلاصه اینکه اگر از ظاهر روایت ابوولاد و امثال آن ثابت شد که در غصب میزان قیمت یوم الغصب است، باید بگوییم که غاصب در اینجا استثناء شده است و در این مورد تدارک بر او لازم نیست و اما در مقبوض به عقد فاسد باید شخص تدارک بکند و قیمت یوم التلف را بدهد! و چون این بر خلاف ضرورت و مسلمات است، بنابراین تفسیر ضمان به اینکه معیار در تدارک، قیمت یوم التلف باشد، تفسیر درستی نیست.
این فرمایش شیخ است، ولی ممکن است کسی در فرمایش ایشان اینطور مناقشه کند که ظاهر روایت صحیحهی ابی ولاد عبارت از یوم الغصب است، ولی آیا ما در تمام فروض باید یوم الغصب را معیار قرار بدهیم؟ چه اینکه مساوی با یوم التلف باشد، یا کمتر باشد یا بیشتر باشد، آیا در همهی فروض باید یوم الغصب را معیار قرار بدهیم؟
اطلاق روایت این مطلب را اقتضاء میکند، ولی صراحت در آن ندارد و ممکن است که بگوییم مفروض صحیحهی ابی ولاد - که یوم الغصب را معیار قرار داده است - در صورتی است که قیمت یوم التلف بیشتر از یوم الغصب نباشد، حال یا مساوی و یا کمتر از آن باشد و اگر اینطور باشد، ممکن است که بگوییم در مغصوب هم اگر یوم التلف بیشتر از یوم الغصب شد، باید یوم التلف را در نظر بگیریم، ولی اگر یوم التلف کمتر یا مساوی با یوم الغصب بود، همان یوم الغصب را باید در نظر بگیریم و اشکالی ندارد که در این صورت مغصوب با مقبوض به عقد فاسد تفاوت داشته باشد و استثناء بشود و بگوییم که در مقبوض به عقد فاسد اگر قیمت یوم التلف کمتر بود، باید همان را بدهد، اما در غصب اگر قیمت یوم التلف کمتر از یوم الغصب بود، باید قیمت یوم الغصب را بدهد.
پس بنابراین بر اساس تفسیر اول ایشان ما در مسئلهی ضمان، میزان را یوم التلف قرار میدهیم و صحیحهی ابیولاد را هم حمل بر صورتی میکنیم که قیمت یوم التلف بیشتر از یوم الغصب نباشد.
خلاصه اینکه این نتیجهگیری ایشان خیلی روشن نیست.
حال باید روایات مسئله را مورد بررسی قرار بدهیم.
یکی از روایاتی که خیلی جالب و شیرین است، همین روایتی است که امروز همهی آن را میخوانیم و بحثش ممکن است برای فردا بماند.
بسم الله الرحمن الرحیم «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی وَلَّادٍ الْحَنَّاطِ».
این روایت، روایت صحیح اعلی است و همهی رواتش معتبر هستند.
«قَالَ اکْتَرَیْتُ بَغْلًا إِلَی قَصْرِ ابْنِ هُبَیْرَةَ». قصر ابن هبیره مکانی نزدیک کوفه است. اینجا قصر ابن هبیره مثل قصرشیرین نام یک بلدی بوده است و شاید در ابتداء قصری در آنجا بوده است. این شخص میگوید من قاطری را تا قصر ابن هبیره اجاره کردم که بروم و برگردم و شاید رفت و برگشتش بیشتر از یک روز نمیشده است. «ذَاهِباً وَ جَائِیاً بِکَذَا وَ کَذَا وَ خَرَجْتُ فِی طَلَبِ غَرِیمٍ لِی»، این شخص یک بدهکاری داشته و به سراغ بدهکار برای وصول طلبش رفته است. «فَلَمَّا صِرْتُ قُرْبَ قَنْطَرَةِ الْکُوفَةِ»، وقتی نزدیک همان پل کوفه شد، «خُبِّرْتُ أَنَّ صَاحِبِی تَوَجَّهَ إِلَی النِّیلِ»، متوجه میشود که شخص بدهکار در قصر ابن هبیره نیست و به نیل - که یکی از دهات تابع کوفه است - رفته است. «خُبِّرْتُ أَنَّ صَاحِبِی تَوَجَّهَ إِلَی النِّیلِ فَتَوَجَّهْتُ نَحْوَ النِّیلِ فَلَمَّا أَتَیْتُ النِّیلَ خُبِّرْتُ أَنَّ صَاحِبِی تَوَجَّهَ إِلَی بَغْدَادَ فَاتَّبَعْتُهُ»، من هم به بغداد رفتم. «وَ ظَفِرْتُ بِهِ وَ فَرَغْتُ مِمَّا بَیْنِی وَ بَیْنَهُ وَ رَجَعْنَا إِلَی الْکُوفَةِ وَ کَانَ ذَهَابِی وَ مَجِیئِی خَمْسَةَ عَشَرَ یَوْماً فَأَخْبَرْتُ صَاحِبَ الْبَغْلِ بِعُذْرِی»، خلاصه شخص را یافتیم و سفرم طول کشید. «وَ أَرَدْتُ أَنْ أَتَحَلَّلَ مِنْهُ مِمَّا صَنَعْتُ وَ أُرْضِیَهُ فَبَذَلْتُ لَهُ خَمْسَةَ عَشَرَ دِرْهَماً فَأَبَی أَنْ یَقْبَلَ فَتَرَاضَیْنَا بِأَبِی حَنِیفَةَ»، چون ابوحنیفه فقیه و ملای کوفه بوده است، طرفین - که یکی سنی و دیگری شیعه بوده است - حاضر شدند به ابوحنیفه مراجعه و هر چه او گفت بپذیرند.
«فَتَرَاضَیْنَا بِأَبِی حَنِیفَةَ فَأَخْبَرْتُهُ بِالْقِصَّةِ وَ أَخْبَرَهُ الرَّجُلُ»، هر دو نفر مطلب را به ابوحنیفه گفتند، «فَقَالَ لِی وَ مَا صَنَعْتَ بِالْبَغْلِ»، سؤال کرد: آیا قاطر هست یا تلف شده است؟ «فَقُلْتُ قَدْ دَفَعْتُهُ إِلَیْهِ سَلِیماً»، گفتم: بدون هیچ ناقصی به طور کامل تحویلش دادم.
صاحب قاطر هم گفت: بله، سالم تحویل داده است، ولی بعد از پانزده روز آن را به من سالم تحویل داده است.
«قَالَ نَعَمْ بَعْدَ خَمْسَةَ عَشَرَ یَوْماً فَقَالَ مَا تُرِیدُ مِنَ الرَّجُلِ»، ابوحنیفه به سنی گفت که تو از این شخص چه میخواهی؟ «قَالَ: أُرِیدُ کِری بَغْلِی، فَقَدْ حَبَسَهُ عَلَیَّ خَمْسَةَ عَشَرَ یَوْماً»، پانزده روز قاطرم را برده است و در دست من نبوده است. «فَقَالَ: مَا أَری لَکَ حَقّاً»، من یک چنین حقی برای تو نمیبینیم، «لِأَنَّهُ اکْتَرَاهُ إِلی قَصْرِ ابْنِ هُبَیْرَةَ، فَخَالفَ وَ رَکِبَهُ إِلَی النِّیلِ وَإِلی بَغْدَادَ، فَضَمِنَ قِیمَةَ الْبَغْلِ»، اگر تجاوز نکرده بود، چون امین بود، در صورت تلف شدن قاطر ضامن نبود و از کیسهی صاحب مال خارج میشد، ولی چون تجاوز کرده بود و امین نبود، در صورت تلف شدن ضامن است و از کیسهی مستأجر خارج میشود و قهراً ضمان عین با ضمان منافع جمع نمیشود و نمیشود به او بگوییم که چون چند روز این قاطر را حبس کردی و منافع آن قابل استیفاء بوده است و در این چند روز تو آنها را از بین بردی، ضامن منافع آن هم هستی، «الخراج بالضمان» منافع در مقابل ضمان عین است و این رفیق تو چون ضامن عین بوده است، بنابراین در برابر این پانزده روزی که قاطر را برده است، هیچ چیزی بر او لازم نیست.
ابوحنیفه گفت که «فَضَمِنَ قِیمَةَ الْبَغْلِ»، او ضامن قیمت شده است و آن کرایه و اجرتی که برای استفاده از قاطر در این پانزده روز بوده است، ساقط میشود.
«فَضَمِنَ قِیمَةَ الْبَغْلِ، وَ سَقَطَ الْکِری، فَلَمَّا رَدَّ الْبَغْلَ سَلِیماً وَ قَبَضْتَهُ، لَمْ یَلْزَمْهُ الْکِری. قَالَ: فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ، وَ جَعَلَ صَاحِبُ الْبَغْلِ یَسْتَرْجِعُ»، مرد سنی بعد از خروج از نزد ابوحنیفه میگفت: «إنا لله و إنا الیه راجعون» و خلاصه خیلی از این فتوای ابوحنیفه ناراحت بود.
این شخص میگوید: «فَرَحِمْتُهُ مِمَّا أَفْتی بِهِ أَبُو حَنِیفَةَ، فَأَعْطَیْتُهُ شَیْئاً»، یک چیزی به او دادم و «وَ تَحَلَّلْتُ مِنْهُ» حلیت هم از او اخذ کردم، البته بر اساس فتوای ابوحنیفه نباید چیزی به او میدادم و خود او هم راضی به این شده بود که به ابوحنیفه مراجعه بکنیم، ولی من تفضلاً یک پولی به او دادم. البته بیان نشده است که آن پول چه مقدار بوده است، پانزده درهم بوده است، یا بیشتر و یا کمتر؟
«فَحَجَجْتُ تِلْکَ السَّنَةَ»، میگوید آن سال من به مکه رفتیم، «فَأَخْبَرْتُ أَبَا عَبْدِ الله عَلَیْهِ السَّلَامَ بِمَا أَفْتی بِهِ أَبُو حَنِیفَةَ، فَقَالَ: فِی مِثْلِ هَذَا الْقَضَاءِ وَ شِبْهِهِ تَحْبِسُ السَّمَاءُ مَاءَهَا وَ تَمْنَعُ الْأَرْضُ بَرَکَتَهَا»، حضرت فرمود: این طور فتاوای جائرانه و ظالمانه، منشأ میشود که خدا نعمتش را از جامعه بگیرد ولو اینکه یک نفر آن کار را انجام داده باشد. «لاتُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً». کل جامعه مبتلا به یک مشکلی میشود. «قَالَ فَقُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامَ فَمَا تَرَی أَنْتَ قَالَ أَرَی لَهُ عَلَیْکَ مِثْلَ کِرَاءِ بَغْلٍ ذَاهِباً مِنَ الْکُوفَةِ إِلَی النِّیلِ وَ مِثْلَ کِرَاءِ بَغْلٍ رَاکِباً مِنَ النِّیلِ إِلَی بَغْدَادَ»، حضرت فرمود: باید کرایهی از کوفه تا نیل، از نیل تا بغداد و از بغداد تا کوفه را به او بدهی.
«فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی قَدْ عَلَفْتُهُ بِدَرَاهِمَ فَلِی عَلَیْهِ عَلَفُهُ فَقَالَ لَا لِأَنّکَ غَاصِبٌ»، آن دراهم کفایت نمیکند. «فَقُلْتُ أَرَأَیْتَ لَوْ عَطِبَ الْبَغْلُ».
خلاصه استشهادی که راجع به این روایت است، عبارت از تعبیری است که بعداً میآید که میگوید: «قیمة بغلٍ یومَ خالفته» یا «قیمة بغلِ یومَ خالفته». بغل را هم با تنوین میشود خواند و هم بدون تنوین.
استدلالی که به این عبارت برای میزان بودن یوم الغصب شده است، عبارت از این است که بگوییم: «قیمة بغلِ یومَ خالفته»، بغل بالاضافه خوانده بشود و بگوییم قیمة اضافه شده به بغل و قیمتِ مضاف به بغل هم ثانیاً اضافه به یوم شده است.
در اینجا قیمة دو مضافالیه پیدا میکند، یکبار اضافه به بغل شده است، یک بار هم این قیمة مضاف به بغل، به یوم اضافه شده است، ولی شیخ میخواهد بفرماید که قیمة به بغل اضافه شده است، ولی به یوم اضافه نشده است.
به عبارت دیگر قیمتی که به وسیلهی بغل تخصص پیدا کرده است، به یوم اضافه شده است.
مرحوم آقای خوئی در اینجا یک مثالی زده است که یک قدری مضحک هم هست. مثال ایشان عبارت از این است که فرض کنید یک کسی تخم مرغی داشته است و حال آن را گم کرده و سؤال میکند که تخم مرغ من کجاست؟ ایشان میفرماید: در اینجا تخم به مرغ اضافه شده است، ولی مرغ به من اضافه نشده است، زیرا ممکن است شخص هیچ مرغی نداشته باشد که بخواهد بگوید: تخمِ مرغِ من کجاست؟ بلکه در این مثال تخم به مرغ اضافه شده و تخصص پیدا کرده است، زیرا تخمهای مختلفی وجود دارد، تخم مرغ، تخم کبوتر و امثال آن، ولی در اینجا تخم با اضافه به مرغ تخصص پیدا کرده است و بعداً در مرحلهی بعد، این تخمی که با اضافه به مرغ تخصص یافته است، به «من» اضافه شده است. به عبارت دیگر در اینجا تتابع اضافات نیست که تخم به مرغ و مرغ هم به من اضافه شده باشد، بلکه مضاف بعد از تخصص، اضافهی ثانوی پیدا کرده است.
این مثال را ایشان بیان کرده و در صدد تصویر کلان شیخ برآمده است، ولی ممکن است بگوییم که چنین چیزی عرفی نیست و انسان وجداناً وقتی به اینگونه موارد توجه میکند، میبیند که معنای اضافی در امثال «تخم مرغ» منسلخ شده است و عربها به آن «بیضه» میگویند و در زبان ترکی هم به آن «یومورتا» گفته میشود و خلاصه اینکه این مثال یک معنای بسیطی است نه معنای مرکب اضافی و این معنای بسیط به کلمهی بعدی اضافه شده است.
موضوع: بررسی صحیحهی ابی ولاد
ابوولاد میگوید که به حج مشرف شدم و خدمت حضرت رفته و جریان را خدمت ایشان عرض کردم. حضرت فرمود که شما باید سه تا کرایه به صاحب بغل بدهید: «قَالَ أَرَی لَهُ عَلَیْکَ مِثْلَ کِرَاءِ بَغْلٍ ذَاهِباً مِنَ الْکُوفَةِ إِلَی النِّیلِ».
چون سه مقصد داشتهای، باید نسبت به تعدد مقاصد، کرایهی متعدد به او بدهی. یک مقصد نیل بوده، یک مقصد بغداد بوده و یک مقصد هم کوفه بوده است. «أَرَی لَهُ عَلَیْکَ مِثْلَ کِرَاءِ بَغْلٍ ذَاهِباً مِنَ الْکُوفَةِ إِلَی النِّیلِ وَ مِثْلَ کِرَاءِ بَغْلٍ رَاکِباً مِنَ النِّیلِ إِلَی بَغْدَادَ وَ مِثْلَ کِرَاءِ بَغْلٍ مِنْ بَغْدَادَ إِلَی الْکُوفَةِ».
وافی این «بغلٍ»ها را «البغل» نقل کرده است. تهذیب و استبصار هم دو مورد را «بغلِ» نقل کرده و آخری را «البغل» آورده است. به احتمال قوی ذکر الف و لام در اینجا اجتهادی است، هر چند که «بغلٍ» هم اشکالی ندارد، زیرا صفت بغل به قرینهی مقام محذوف خواهد بود، یعنی بغلی که تو اجاره کردی و در اجارهی تو قرار گرفته است. مراد این است، نه یک بغل کلی در عالم وجود دارد. به جهت اینکه احتمال چنین توهمی بوده است، این الف و لام را در اینجا اضافه کردهاند. به هر حال مراد از «بغلٍ» همین بغلی است که در اجارهی شخص قرار گرفته است.
«وَ مِثْلَ کِرَاءِ بَغْلٍ مِنْ بَغْدَادَ إِلَی الْکُوفَةِ تُوَفِّیهِ إِیَّاهُ قَالَ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی قَدْ عَلَفْتُهُ بِدَرَاهِمَ».
به حضرت عرض میکند که من چند درهم برای این بغل علف خریده و به او خوراندهام، آیا صاحب بغل باید قیمت این علفها را به من بدهد؟ حضرت میفرمایند: نه، «فَقَالَ لَا لِأَنَّکَ غَاصِبٌ»، زیرا تو با اجازهی او این کارها را نکردهای، پس مال او را غصب کردهای.
بعد هم یک سؤالی میکند که مربوط به حکم ابوحنیفه است که اگر بغل هلاک شد و مُرد، «لو عطب»، آیا لازم نیست که من قیمتش را به صاحبش بپردازم؟
حضرت میفرمایند: چرا باید بپردازی، «قَالَ نَعَمْ قِیمَةُ بَغْلٍ یَوْمَ خَالَفْتَهُ». (البته در معنای این قسمت روایت اختلافی وجود دارد) حضرت میفرمایند که لازم است قیمت بغل را در روز مخالفت بدهی.
«قُلْتُ فَإِنْ أَصَابَ الْبَغْلَ کَسْرٌ أَوْ دَبَرٌ أَوْ غَمْزٌ»، اگر بغل نمرده باشد، ولی شکستی بر او وارد شده باشد، پشت یا پایش شکسته باشد و لنگ شده باشد، در اینجا تکلیف چیست؟
حضرت میفرمایند که قیمت بین صحیح و معیب را در آن روزی که ردّ میکنی باید به او بدهی.
«قُلْتُ فَمَنْ یَعْرِفُ ذَلِکَ». شناخت این متوقف بر این است که ببینیم قیمت آن اول چه مقدار بوده است. الان میشود فهمید که چقدر میارزد، ولی اینکه قبلاً چه مقدار میارزیده است، این را از کجا بشناسیم؟
حضرت میفرمایند: خودتان میتوانید بشناسید. او ذوالید است و اگر اختلاف داشتید، ذوالید منکر حرف توست و باید قسم بخورد یا شاهد بیاورد.
از این فرمایش حضرت استفاده میشود که منکر هم میتواند قسم بخورد و هم میتواند شاهد بیاورد.
«قُلْتُ فَمَنْ یَعْرِفُ ذَلِکَ قَالَ أَنْتَ وَ هُوَ إِمَّا أَنْ یَحْلِفَ هُوَ عَلَی الْقِیمَةِ»، اول مال اوست، ولی اگر او به تو ردّ کرد و تو قسم خوردی، او ملزم است، «فَإِنْ رَدَّ الْیَمِینَ عَلَیْکَ فَحَلَفْتَ عَلَی الْقِیمَةِ لَزِمَهُ ذَلِکَ».
او دو راه برای اثبات حرفش دارد: یک قسم و دیگری هم شاهد، «أَوْ یَأْتِیَ صَاحِبُ الْبَغْلِ بِشُهُودٍ یَشْهَدُونَ أَنَّ قِیمَةَ الْبَغْلِ حِینَ أَکْرَی کَذَا وَ کَذَا فَیَلْزَمَکَ»، و در این صورت باید تو بپذیری.
«قُلْتُ إِنِّی کُنْتُ أَعْطَیْتُهُ دَرَاهِمَ وَ رَضِیَ بِهَا وَ حَلَّلَنِی»، عرض کردم که برای رضایت او دراهمی به او دادم و او هم مرا تحلیل کرد، حضرت فرمود: رضایت او بر اساس فتوای باطل و جائرانه و ظالمانه ابوحنیفه بوده است، تو برو و فتوای مرا برای او نقل کن، اگر باز هم تو را تحلیل کرد، دیگر ذمهی تو بریء خواهد بود و الا باید این سه کرایه را به او بدهی، «فَقَالَ إِنَّمَا رَضِیَ بِهَا وَ حَلَّلَکَ حِینَ قَضَی عَلَیْهِ أَبُو حَنِیفَةَ بِالْجَوْرِ وَ الظُّلْمِ وَ لَکِنِ ارْجِعْ إِلَیْهِ فَأَخْبِرْهُ بِمَا أَفْتَیْتُکَ بِهِ فَإِنْ جَعَلَکَ فِی حِلٍّ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ فَلَا شَیْءَ عَلَیْکَ بَعْدَ ذَلِکَ قَالَ أَبُو وَلَّادٍ فَلَمَّا انْصَرَفْتُ مِنْ وَجْهِی ذَلِکَ».
بعد از مواجههای که با حضرت داشتم و منصرف شدم، به مکاری برخورد کردم، «فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا أَفْتَانِی بِهِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامَ وَ قُلْتُ لَهُ قُلْ مَا شِئْتَ حَتَّی أُعْطِیَکَهُ»، به او گفتم: هر چه دلت میخواهد بگو تا من به تو بدهم، «فَقَالَ قَدْ حَبَّبْتَ إِلَیَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ». (در اینجا تعبیر به علیهما السلام شده است و این زیادی است، زیرا رسم سنیها اینطور نبوده است که چنین تعبیراتی بکنند، در تهذیب و استبصار هم چنین تعبیری نشده است، الا اینکه در بعضی از نسخههای استبصار یا تهذیب اشخاص اضافه کردهاند)
«حَبَّبْتَ إِلَیَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِما السَّلَامَ وَ وَقَعَ فِی قَلْبِی لَهُ التَّفْضِیلُ»، یک مقام بالایی در قلب برای حضرت قرار گرفت. «وَ أَنْتَ فِی حِلٍّ وَ إِنْ أَحْبَبْتَ أَنْ أَرُدَّ عَلَیْکَ الَّذِی أَخَذْتُ مِنْکَ»، اگر بخواهی آن دراهمی را هم که به من دادی به تو پس میدهم! من تو را حلال کردم و تو بدهکار من نیستی.
در بحث امروز به مقداری که زمان باشد، مناسب است که به دو سه قسمت این روایت اشاره داشته باشیم.
یکی عبارت «قیمة بغلٍ یومش خالفته» میباشد که شیخ تعبیر میکند وجه استشهاد از دو راه است: یکی عبارت از این است که قیمة اضافه به بغل شده باشد و بعد از تخصص پیدا کردن به وسیلهی اضافه، دوباره به یوم اضافه شده باشد و علت اینکه بغل را با الف و لام ذکر نکرده است، به همین جهت است که در اضافه باید الف ولام بیافتد.
ما دیروز هم عرض کردیم که این احتمالی که ایشان داده است، بعید است، ولی بر اساس این احتمال قهراً باید قیمت بغل در یوم المخالفة را در نظر بگیریم.
این در جایی است که عبارت را این طوری بخوانیم: «قیمة بغلِ یومٍ خالفته»، که بغل اضافه به یوم شده باشد، اما میتوانیم عبارت را اینطور هم بخوانیم: «قیمة بغلٍ یومَ خالفته» که «یومَ خالفته» ظرف برای شیء اضافه شده باشد، نه مضافالیه.
شیخ در اینجا تعبیری دارد که شاید بهتر بود اینطور تعبیر نمیکردند. ایشان میفرماید که در این صورت که «یوم خالفته» را ظرف قرار بدهیم، این ظرف برای اختصاص است و مراد از اختصاص هم این است که مانند مصدری که به معنای مفعول است، در اینجا هم آن شیء تخصص به خصوصیت ظرف پیدا کرده است.
پرسش: ظاهراً چون ظرف باید به فعل متعلق باشد، ایشان میخواهد که یک معنای فعلی مصدری را در نظر بگیرد.
پاسخ: ایشان میخواهد بگوید که «قیمة بغل»، معنای مخصوصی است و در این روز معیار میباشد.
به هر حال شیخ بر هر دو احتمال میفرماید که از اینها استظهار میشود که قیمت یوم المخالفة و یوم الغصب معیار میباشد.
عدهای از اعلام از جمله صاحب جواهر و صاحب مستند و برخی دیگر هم گفتهاند که این روایت هیچ ارتباطی به مسئلهی ترقی قیمت سوقیه ندارد، بلکه مقصود از روایت این است که همان روزی که شخص مخالفت کرده است، ضامن میباشد، منتهی به نحو واجب معلق به این معنی که وجوب بعد از تلف فعلیت پیدا میکند. شخص از حضرت سؤال میکند: «أَ لَیْسَ کَانَ یَلْزَمُنِی؟» حضرت هم میفرماید: «نَعَمْ»، یعنی: «یلزمُکَ قیمة بغل یوم خالفته»، منتهی معنای «یوم خالفته» عبارت از این است که ضمان از روز مخالفت است، ولی این وجوب علی فرض التلف و استقبالی است. پس بنابراین این عبارت اشاره به ضمان دارد و این ضمان از یک امر وجوبی تعلیقی منتزع شده است که ظرف اداء آن بعداً میباشد به این معنی که الان به گردن شخص این وظیفه آمده است که بعد از تلف شدن شیء باید آن را جبران بکند، ولی این روایت به چگونگی جبران اشارهای ندارد.
شیخ میفرماید که این مطلب درست نیست، زیرا شخص میدانسته است که ضامن است و نمیخواهد از حضرت سؤال بکند که ضامن هست یا نیست.
البته بنده یک مطلبی را میخواهم عرض کنم که در کلمات شیخ به آن اشاره نشده است و عبارت از این است که ممکن است بگوییم که عبارت: «أَ لَیْسَ کَانَ یَلْزَمُنِی» استفهام انکاری است، مانند آیات: «أَ لَیْسَ اللّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ» و «أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ» که در این صورت سائل تردیدی در مسئله ندارد و بخاطر مشکلی که برایش پیش آمده است، این سؤال را مطرح کرده است. مشکل هم شاید عبارت از این باشد که ابوحنیفه یک حرف غلط و جائرانهای زده است که چون قاطر تلف نشده است، لازم نیست بابت منافعی که استیفاء کردهای، چیزی را بپردازی، ولی اگر تلف میشد، ضامن بودی. پس حال که تلف نشده است، منافعی که استیفاء شده است، مجانی است. این فتوای ابوحنیفه خیلی جائرانه است و بر اساس بنای عقلاء هم این زورگویی محض است. پس بنابراین سؤال از مطلبی نیست که بطلانش برای او فطری و روشن است، بلکه بحث در این است که اگر تلف شده باشد، آیا باید بین قیمت بدل و چیزهای دیگر جمع بکند یا نه؟
در بحث تجری صاحب فصول میفرماید که اگر تجری مصادف با معصیت واقعی شد، «تداخل عقابهما».
شیخ در اینجا راجع به معنای تداخل بحث میکند و مرحوم آقا شیخ محمد رضا مسجد شاهی هم در وقایه میفرماید که یکی از امور عرفی عبارت از این است که اگر یک شیئی مقدماتی داشته باشد و بدون این مقدمات حاصل نمیشود، در صورتی که این مقدمات مستقل باشند، موضوع حکم قرار میگیرند و ممکن است برای این مقدمه هم جریمه یا ثواب قرار داده شود، ولی در صورتی که مقدمه مستقل نباشد، تمام جرائم و ارزشها روی ذیالمقدمه خواهد رفت و به مقدمه مربوط نخواهد بود.
ایشان میفرمایند: کسی که میخواهد زنا بکند، در مقدمهی این کار، ملامسه و امثال آن قرار دارد و بدون اینها زنا واقع نمیشود و اگر بین این دو تفکیک بشود، خود این مقدمات هم موضوع اثر خواهد بود، اما اگر جنبهی مقدمیت پیدا بکند و زنا واقع بشود، عقاب متوجه زنا خواهد شد. بعد هم ایشان میفرمایند که اگر معصیت واقع شد، عقاب روی معصیت واقع میشود و نسبت به مقدمات حساب علی حده باز نمیشود، اما در صورتی که معصیت واقع نشود، مقدمات مورد عقاب خواهد بود.
در اینجا هم اگر تلفی حاصل نشد، فطرت میگوید که باید جبران بشود و حکم به عدم جبران ظالمانه است، ولی اگر تلف هم شد، سؤال عبارت از این خواهد بود که آیا باید بین قیمت بدل و چیزهای جمع بشود یا نه؟
شاید بتوان گفت که جمع محل تأمل میباشد و «الخراج بالضمان» هم میگوید که اگر بر شخص واجب شد که یک شیئی را بدهد، چیزهای دیگر مانند منافع و امثال آن مندک میشود.
پس بنابراین حضرت در صدد اثبات اصل ضمان نیست و از عبارت پیداست که مقصود معلوم کردن یک مجهولی است و اگر طبق فرمایش صاحب جواهر و صاحب مستند بگوییم که این عبارت اصل ضمان را اثبات میکند، فایدهای بر این کلام مترتب نخواهد بود، زیرا اصل ضمان روشن است.
خلاصه اینکه شیخ میفرماید: این عبارت با معنایی که صاحب جواهر و صاحب مستند بیان کردهاند، متناسب نیست.
پرسش: حضرت در این عبارت با «نعم» تأیید فرمودند یا تکذیب؟ در استعمالات عرفی و روایات به صورت فراوان «نعم» در جواب «ألیس» برای اثبات مطلب قبلی بکار رفته است، مثل اینکه وقتی در جواب: «ألیس زید عالماً؟» گفته میشود: «نعم»، به این معنی است که زید عالم است.
پاسخ: فرق «بلی» و «نعم» همین است که «بلی» همان مذکور را تقریر میکند. در اینجا هم استفهام انکاری است.
خلاصه اینکه شیخ میخواهد بفرماید که این معنایی که بیان شده است، معنای لاطائلی است، زیرا ثبوت ضمان برای سائل روشن بوده است و لذا نمیتوانیم بگوییم که حضرت به سؤال شخص جواب نداده و بدون وجه یک اطالهی لفظی انجام داده است.
پس بنابراین طبق فرمایش شیخ، این روایت ناظر به قیمت سوقیه است و یوم الغصب میزان است، ولی بحثهای مفصلی در اینجا وجود دارد و مرحوم آقا شیخ عبدالکریم هم معنای خوبی را بیان فرموده است که بعد از دههی محرم به آنها خواهیم پرداخت.
موضوع: ادامه بررسی صحیحهی ابی ولاد
بحث راجع به این بود که از صحیحه ابیولاد چه چیزی استفاده میشود. شیخ میفرماید که از دو قسمت این صحیحه استفاده میشود که میزان در ضمان قیمی، یوم الغصب است. حضرت در جواب این سؤال که: «أ لیس کان یلزمنی ذلک» فرمودند: «نعم قیمة بغلٍ یومَ خالفته» یا «قیمة بغلِ یومٍ خالفته» و قبلاً به این مطلب اشاره کردیم که از این تعبیر استفاده میشود که میزان قیمت یوم الغصب است.
عدهای از علماء هم گفتهاند که از این روایت فقط این مطلب استفاده میشود که شخص از روزی که تصرف غاصبانه کرده است، ضامن است و اما نسبت به اینکه قیمت چه زمانی باید پرداخت شود، ساکت است. صاحب جواهر و امثال ایشان قائل به این مطلب شدهاند.
ایشان (شیخ) میفرمایند که این حرف، حرف نادرستی است، زیرا لسان روایت با این مطلب سازگار نیست که شخص عند المخالفة صرفاً ضامن باشد، چون اینطور تعبیر شده است که «لو عطب البغل أو نفق أیلزمه ذلک»، یعنی اگر یک چنین اتفاقی افتاد، آیا واجب است که قیمتش را بپردازد یا نه؟
در اینجا یک قضیهی شرطیهای ذکر شده است و «یلزمه» عبارت از وجوب است که مشروط به این شرط است که تلف شده باشد و شخص باید قیمت آن را بپردازد. در اینجا واجب معلق نشده است و نمیخواهد بگوید که واجب امر تعلیقی است یا نه، زیرا این بر خلاف ظاهر عبارت است. البته اگر اینطور تعبیر شده بود که «أیلزمه لو تلف»، ممکن بود که مراد واجب معلق باشد، ولی نمیتوانیم بگوییم که یک شیء وجوب داشته باشد، ولی واجب ماضی باشد.
در عبارت «لو تلف أو نفق أیلزمه ذلک»، «یلزمه» را قبل فرض نکرده است تا وجوبش متقدم و متعلقش متأخر باشد، بلکه این عبارت میگوید که چنین حادثهای واقع شده است و اگر بخواهیم بگوییم که قبلاً باید این کار را بکند، خیلی بر خلاف ظاهر است و به یک معنی محال است و شیخ میفرماید که چنین چیزی غیر م ممکن است که وجوب متأخر باشد، ولی واجب متقدم.
این عبارت «لو نفق أو تلف» ظهور قوی در این مطلب دارد که وجوبش بعد از تلف شدن میآید و واجب نمیتواند متقدم بر آن باشد، پس بنابراین «یوم خالفته» قید وجوب است، نه قید واجب که بعضی مانند صاحب جواهر قائل به آن شدهاند.
در اینجا دو مطلب در ردّ کلام صاحب جواهر و اشخاص دیگر بیان شده است، یکی عبارت از همین است که صاحب جواهر قائل به این شده است که «یوم خالفته» ظرف واجب نیست، بلکه ظرف وجوب است که عبارةٌ اخرای ضمان میباشد، ولی نسبت به اینکه قیمت چه زمانی باید پرداخت شود، عبارت ساکت است. شیخ میفرماید که از ترکیب عبارت چنین چیزی استفاده نمیشود، زیرا عبارت اینطور است که «لو عطب البغل أو نفق ألیس کان یلزمنی ذلک؟، قال: نعم»، یعنی: «لو عطب البغل أو نفق یلزمه القیمة عند مخالفته»، به این معنی که لازم قیمت یوم الغصب که روز مخالفت است، پرداخت شود و نمیتوانیم بگوییم که عبارت صرفاً اصل ضمان را ثابت میکند و متعرض این مطلب نیست که قیمت چه وقتی را باید شخص بدهد.
مطلب دوم در ردّ قول صاحب جواهر عبارت از این است که استفهام در «ألیس یلزمنی ذلک؟»، استفهام حقیقی نیست، بلکه استفهام انکاری است و معنای آن عبارت از این است که گوینده میداند ضمان بر او لازم است، «یلزمه ذلک»، ولی این استفهام را مقدمه قرار داده برای فهمیدن یک امر مجهولی دیگری از امام.
دو احتمال در این امر مجهول وجود دارد: یکی عبارت از این است که بگوییم شخص به طور قطعی میداند که ضامن است، ولی نمیداند که بین این ضمان و ضمان منافع چطور جمع بکند و این سؤال را مقدمه قرار داده است که پی به این امر مجهول ببرد و این تناقض برای او حل بشود.
این احتمال در کار نیست، زیرا قبلاً این حرف باطل از جانب ابوحنیفه بیان شده است و حضرت هم به شدت با آن برخورد کرده است، ولی احتمال دیگری که در کار است، عبارت از این است که بگوییم: اصل ضمان برای شخص قطعی و مسلم بوده است، اما اینکه قیمت چه زمانی باید در نظر گرفته شود، مجهول میباشد و لذا این استفهام انکاری مقدمه برای فهمیدن این مطلب است و معنی ندارد که بگوییم حضرت دوباره اصل ثبوت ضمان را برای سائل تکرار کرده و به مطلب جدیدی اشاره نفرموده است.
خلاصه اینکه شیخ میفرماید: اینکه بخواهیم «یوم المخالفة» را اشاره به ثبوت اصل ضمان قرار بدهیم، مطلب درستی نیست.
و اما مطلب دیگری که ایشان میفرمایند از این روایت استفاده میشود، عبارت از این است که شخص سؤال میکند: چه کسی باید قیمت صحیح و معیوب را تشخیص بدهد؟ حضرت میفرماید که شما خودتان و در صورت اختلاف یا صاحب بغل نسبت به ما به التفاوت قسم بخورد و اگر هم قسم نخورد، دو شاهد عادل نسبت به تعیین ما به التفاوت بیاورد و شهادت بدهند که در «یوم الاکتراء» قیمت این بغل فلان مقدار بوده است.
البته این مطلب مسلم است که میزان در تعیین قیمت، یوم الاکتراء نیست و مسلم بودن این مطلب قرینه بر این است که مراد از یوم الاکتراء همان یوم المخالفة و یوم الغصب است، زیرا در فرض سؤال یوم الغصب و یوم الاکتراء تقریباً یکی است، زیرا گاهی شخص مرکبی را برای راههای دور مانند رفتن به مکه و امثال آن کرایه میدهد که چند روز قبل باید مقدمات سفر تهیه بشود و گاهی هم برای راههای نزدیک که در فرض سؤال هم شخص بغل را برای رفتن به یک محل نزدیک (قصر ابن هبیره) کرایه کرده است و یوم الخروج و یوم الغصب تقریباً یکی است و اگر تفاوتی هم بین آنها باشد، چند ساعت بیشتر نبوده است. پس بنابراین یقین داریم که معیار یوم الاکتراء نیست.
بنابراین روایت از این ناحیه هم دلالت میکند که معیار برای تقویم قیمت، یوم المخالفه است.
البته بعد هم یک شبههای مطرح میشود که درست است که با وجود قرائن مشخص شد که معیار یوم المخالفة است، ولی یک جملهای در روایت وجود دارد که توهم مخالفت با این معنی از آن استظهار میشود. این جمله عبارت از این است که وقتی حیوان معیوب شد، باید ما به التفاوت آن با صحیح پرداخت شود و معیار هم یوم الردّ است و این مطلب با معیار بودن یوم المخالفة و یوم الغصب ظاهراً سازگار نیست.
ایشان (شیخ) میفرماید که در تصور بدوی این جمله را سه گونه میتوانیم معنی بکنیم که یکی از این سه معنی صحیح میباشد.
یک معنی عبارت از این است که «یوم ترده علیه» را قید و ظرف برای قیمت بدانیم به این معنی که «قیمة ما بین الصحیح والمعیب قیمة یوم الردّ» و این معنی کاملاً مخالف با این است که معیار را قیمت یوم الغصب قرار بدهیم.
یک معنی هم عبارت از این است که بگوییم: مقصود از این جمله این است که عیب را در زمان ردّ در نظر بگیریم و الان که میخواهیم این حیوان را به صاحبش تحویل بدهیم، در نظر بگیریم که به چه شکل و حالتی است، زیرا گاهی حیوان به صورت تدریجی ضعیف میشود و در هنگام ردّ خیلی ضعیف شده است و باید زمان ردّ را در نظر بگیریم که عیب تا مقداری پیشرفت کرده است و خلاصه اینکه عبارت «یوم ترده الیه» قید برای عیب باشد. در این معنی ما کاری به قیمت سوقیه نداریم که چه زمانی در نظر گرفته بشود، بلکه بحث در این است که حیوان در زمان ردّ تا میزان معیوب شده است و ممکن است که قیمت سوقیه یوم الغصب یا یوم التلف یا حتی یوم الردّ باشد.
البته ایشان میفرماید که گاهی عیب و صدمهی زیادی به حیوان وارد میشود، ولی به تدریج معالجه شده و در زمان ردّ عیبش کم میشود، ولی اینطور نیست که بگوییم نسبت به عیب زمان ردّ در نظر گرفته میشود و فتوی هم بر خلاف این مطلب است و مطابق فتوی اگر حیوان را سالم ردّ بکند، ضمانی که به نسبت به عیب مستقر شده است، از بین نمیرود و شخص نسبت به مقدار صدمهای که قبلاً بر حیوان وارد شده است، ضامن است.
پس بنابراین اگر ما بخواهیم عبارت «یوم ترده الیه» را قید برای عیب بگیریم، محل اشکال خواهد بود و این معنی هم درست نیست.
معنای اول که «یوم ترده» را قید برای قیمت بگیریم، طبق فرمایش شیخ خلاف اجماع است، زیرا اجماع قائم بر این است که یوم الرّد معیار نیست و در تقویم قیمت ضمانات یا یوم الغصب و یا یوم التلف میزان است و طبق ادعای ایشان اگر بخواهیم یوم الرد را معیار قرار بدهیم، خلاف اجماع است.
پس بنابراین این کلمه «یوم ترده علیه» ظرف برای وجوب است، به این معنی که شما نه تنها موظفید که بغل را ردّ بکنید، بلکه باید ما به التفاوت صحیح و معیوب را هم به صاحبش بپردازید، اما این روایت نسبت به تعیین قیمت در یک زمان خاص اجمال دارد و عبارت «قیمة بغلٍ یوم خالفته» این اجمال را تبیین میکند و مبین این مطلب است.
پس بنابراین هیچ تعارضی در این روایت وجود ندارد و تعارض در جایی است که «یوم ترده» قید برای قیمت باشد که این قسمت به قیمت یوم الرد و قسمت قبلی به قیمت یوم الغصب اشاره خواهد داشت که منافات با هم پیدا خواهند کرد، ولی با توجه به اینکه این احتمال خلاف اجماع است و احتمال دوم هم باطل است، قهراً تعین در معنای سوم خواهد داشت که هیچ منافاتی با قسمت قبلی عبارت ندارد.
البته اگر معنای دوم هم باطل نبود، باز هم هیچ منافاتی بین این دو قسمت از روایت وجود نداشت.
بعد هم ایشان فقه الحدیث را اینطور معنی میفرماید که عبارت «قیمة ما بین الصحة و العیب» را دو گونه میتوانیم معنی بکنیم که یکی از این دو باطل و دیگری صحیح میباشد. معنای اول این است که بگوییم حد وسط بین قیمت صحیح و معیوب را در نظر گرفته و به صاحبش بپردازیم، مثلاً اگر قیمت صحیح پنجاه میلیون و قیمت معیوب سی میلیون است، ما چهل میلیون به صاحبش بپردازیم. این حرف، حرف باطلی است و مراد از عبارت این معنی نیست.
و اما معنای دوم عبارت از این است که تفریق بین دو قیمت صحیح و معیوب در نظر گرفته شده و به صاحبش پرداخته شود که در فرض مثال باید بغل به صاحبش داده شده و در کنار آن هم مبلغ بیست میلیون ما به التفاوت صحیح و معیوب به او پرداخت شود.
ایشان در توضیح این مطلب میفرماید که «و المراد بقیمة ما بین الصحة و العیب قیمة التفاوت بین الصحة و العیب»، نه اینکه حدّ وسط بین معیب و صحیح در نظر گرفته شود.
موضوع: بررسی صحیحه ابوولاد (عدول شیخ(ره) از یوم الغصب به یوم التلف)
شیخ از دو قسمت عبارت صحیحه ابیولاد استفاده کرد که معیار در تعیین قیمت، وقت مخالفت و غصب است، ولی بعد از این معنی عدول کرده و دو وجه برای این عدول ذکر میکند. مقتضای یک وجه عبارت از این است که روایت نسبت به تعیین قیمت ساکت است، همانگونه که صاحب جواهر و امثال ایشان تعبیر میکردند که روایت فقط در مقام تعیین ضمان است و نظری نسبت به تعیین قیمت ندارد.
وجه دومی که ایشان ذکر میفرماید عبارت از این است که روایت درست در نقطهی مقابل استظهار قبلی - معیار بودن قیمت یوم المخالفه - یوم التلف را معیار در تعیین قیمت قرار داده است.
ایشان در بیان وجه اول میفرماید که از این روایت قید بودن یوم المخالفة استفاده نمیشود، زیرا چنین استفادهای در فرض این است که قیمت سوقیهی حیوان در مدتی که شخص برده و برگردانده است، تفاوت کرده باشد که در این صورت میتوانیم از روایت استفاده بکنیم که میزان قیمت یوم المخالفة است، ولی یک قاطر در شرایط آن زمان - که ارتباطات به شکل امروزه نبوده است - بعید است که چنین تنزل و یا ترقی معتنیبهی پیدا کرده باشد و لذا از عبارت «قیمة بغل یوم خالفته» بالاضافة یا بالظرفیة نمیتوانیم استفاده بکنیم که این قید در مقابل یوم التلف یا یوم الاداء است، منتهی یک مسئلهای پیش میآید که اگر در این پانزده روز تفاوت قیمتی وجود ندارد و قید یوم المخالفة هیچ دخالتی ندارد، چرا در روایت تعبیر به «قیمة بغلٍ یوم خالفته» شده است؟
البته استفادهی این مطلب از قید، مبتنی بر این نیست که قائل به مفهوم باشیم و حتی اگر منکر مفهوم هم باشیم، مطلب از این قید استفاده میشود.
مفهوم آنطوری که مرحوم آخوند و دیگران گفتهاند، عبارت از انتفاء سنخ الحکم است و مفهوم به این معنی است که اگر حکمی روی یک موضوعی رفته باشد، ذاتاً آن حکم مصادیقی دارد که فقط روی این موضوع یا با این شرط یا قید حمل شده است، ولی مصادیق دیگری هم برای محمول وجود دارد. به عبارت دیگر در بین تمام مصادیق، فقط مصداقی که با شرط یا وصف یا لقب - اگر قائل به مفهوم لقب باشیم - بیان شده است، مورد استفاده قرار میگیرد، نه مصادیق دیگر. این معنای مفهوم مورد بحث است، ولی اگر در جایی، شخصِ حکمی که بر موضوعی حمل شده است، قابل تکرر و تعدد نباشد، دیگر هیئت جمله دارای مفهوم نخواهد بود.
به عبارت دیگر شخصِ حکمی که بر موضوع حمل شده است، دو مصداق ندارد تا بگوییم با هیئت و امثال آن مفهوم را استفاده میکنیم، مثل وقف و یا اینکه گفته شود: زید مالک این خانه است، که در اینجا زید مفهوم ندارد و خود کلمهی زید مفهوم لقب است، نه وصف یا شرط و لذا اگر گفته شود: زید مالک خانه است، چون دو نفر نمیتوانند در عرض هم مالک کل خانه باشند، لذا همین اثبات مالکیت برای زید، اقتضاء میکند که عمرو مالک نباشد.
یا در جایی که مثلاً چیزی برای طلاب وقف شده است، لازمهی همین وقف عبارت از این است که کس دیگری حقی نداشته باشد و در این گونه موارد مفهومی وجود ندارد.
حال در این روایت که تعبیر به «قیمة بغلٍ یوم خالفته» شده است، چه قائل به مفهوم باشیم و چه قائل نباشیم، نفس همین الزام اقتضاء میکند که وظیفهی انسان دادن قیمت یوم مخالفة باشد به این معنی که واجب است قیمت یوم مخالفة را بدهید، نه قیمت سایر اوقات را.
ولی بحث در این است که با توجه به یکسان بودن قیمت در این مدت پانزده روز، این شبهه پیش میآید که چرا در روایت این قید ذکر شده است؟ اگر اختلاف قیمتی در این مدت وجود نداشته است، مناسب بود که حضرت میفرمود: شما ضامن قیمت این بغل هستی و لزومی به ذکر این قید نبود. و لذا از ذکر این قید پیداست که خصوصیتی در ذکر آن وجود دارد.
شیخ در جواب این شبهه میفرماید که بیان این قید در فرض عدم تفاوت قیمت در پانزده روز به این علت بوده است که هر چند در این مدت قیمت تفاوتی پیدا نکرده است، ولی از زمانی که قاطرچی قاطر را خریده است تا الان به صورت متعارف تفاوت قیمت حاصل میشود و گاهی مثلاً پنچ سال قبل این قاطر را خریده است که تا به طور معمول و متعارف تفاوت قیمت زیادی در این مدت حاصل میگردد.
پس بنابراین مقصود از عبارت «قیمة بغلٍ یوم خالفته» این است که هر چند در مدت مخالفت (پانزده روز) قیمت ثابت مانده است، ولی نباید قیمت حیوان در زمانی که خریداری شده است را در نظر گرفت. این روایت میگوید که خیلی از عوام خیال میکنند که وظیفهی آنها در اینگونه موارد پرداخت قیمت خرید است، در حالی که قیمت یوم الشراء بغل معیار نیست، بلکه باید شخص قیمت یوم المخالفة - که همین مدت پانزده روز است - را بپردازد.
پس بنابراین طبق فرمایش شیخ، از این روایت فرض اختلاف قیم بین یوم الغصب و یوم التلف و یوم الاداء استفاده نمیشود. البته ایشان بعد از بیان این مطلب قلت و إن قلتهایی بیان میفرمایند که پرداختن به آنها قدری طول میکشد.
این بیان وجه اول ایشان بود که طبق آن روایت نسبت به مورد بحث ما ساکت خواهد بود.
وجه دومی که ایشان بیان میفرماید عبارت از این است که یک اشکالی به این روایت وارد میشود که اقتضاء حل این اشکال عبارت از این است که بگوییم: یوم التلف معیار در تعیین قیمت است، نه یوم الغصب و روایت هم ناظر به صورت متعارف است که قیمت به حسب ازمنه یکسان است و هم ناظر به صورت غیر متعارف است که اختلاف قیم وجود دارد.
این فرمایش ایشان درست در نقطهی مقابل آن دو دلیلی است که طبق آنها معیار یوم الغصب و یوم المخالفة است.
وجه دومی که ایشان بیان میفرماید، عبارت از این است که روایت بعد از اثبات ضمان برای شخص، به سؤال ابوولاد اشاره میکند که اگر پای حیوان شکست یا پشتش زخمی شد، تکلیف چیست و شخص ضامن چه چیزی است؟ حضرت در جواب میفرماید که علاوه بر اینکه باید حیوان ناقص را ردّ بکند، تفاوت ما بین معیب و صحیح را هم باید در نظر گرفته و آن را به صاحب حیوان ردّ بکند.
ابوولاد سؤال میکند که مقدار این ما به التفاوت را از کجا تشخیص بدهیم؟ چه کسی این را تشخیص بدهد، من مشخِّص باشم یا قاطرچی؟
حضرت میفرمایند که هر دو مشخِّص باشید، گاهی مشخِّص قاطرچی است و گاهی هم مشخِّص تو هستی. حضرت برای مثال دو صورت را بیان میفرماید، هر چند که صور منحصر به این دو نیست و فقط برای اینکه فیالجمله جواب داده شود، به این دو صورت اشاره فرمودهاند.
حضرت در ابتداء میفرماید که با قَسَم قیمت ما به التفاوت تشخیص داده شود و حل و فصل این مسئله با قسم باشد، حال یا قاطرچی به مقدار ما به التفاوت قسم میخورد که بر تو لازم خواهد بود که علاوه بر دادن قاطر، آن مقدار را هم به او بدهی و یا اینکه اگر او حاضر به قسم خوردن نبود، تو قسم بخور که در این صورت قاطرچی باید ادعاء تو را بپذیرد.
و اما صورت دیگر این است که مشکل با بیّنه و شهود حل و فصل شود و اگر قاطرچی باید برای تعیین مقدار ما به التفاوت شهودی را بیاورد.
البته اینکه در این مسئله هم به حلف و قسم و هم به بینه و شهود اشاره شده است، بر خلاف قواعد قضاء است، زیرا قواعد قضاء عبارت از این است که منکر باید قسم بخورد نه مدعی و در اینجا که اختلاف در زیاده و کم بودن قیمت است و نظر قاطرچی به مقدار بیشتر است، اصل با ابوولاد است که نظر به مقدار کمتر دارد و لذا باید ابوولاد قسم بخورد نه قاطرچی، در حالی که روایت میفرماید: قاطرچی باید قسم بخورد.
نکته دوم هم عبارت از این است که بر فرض اینکه وظیفهی قاطرچی قسم خوردن باشد، طبق قانون قضاء باید طرف مقابل بیّنه بیاورد و قاعدهی مطلب عبارت از این است، نه اینکه بگوییم قاطرچی هم قسم بخورد و هم بیّنه بیاورد.
پس بنابراین این اشکال در روایت وجود دارد و حلّ این اشکال عبارت از این است که طبق نظر مشهور بگوییم که میزان در باب قیم و ضمانات، یوم التلف است. به عبارت دیگر وقتی روایت میفرماید که یا بیّنه بیاورد و یا قسم بخورد، ناظر به دو صورت است که گاهی طرفین در قیمت زمانی که بغل کرایه شده است، اختلافی ندارند و فقط اختلاف در این است که بعد از آن آیا ما به التفاوت کمتر شده است یا نه و به طور مثال ابوولاد میگوید: ما به التفاوت اگر در ابتداء ده میلیون بوده است، بعداً پنچ میلیون شده است، ولی قاطرچی میگوید که کم نشده و همان ده میلیون است. در این صورت اقتضاء اصل عبارت از این است که ما به التفاوت تغییر نکرده باشد و لذا قاطرچی باید قسم بخورد و در صورت قسم خوردن، حق با اوست و قهراً اگر قاطرچی قسم نخورد، ابوولاد قسم میخورد و این مطلب مطابق قانون قضاء است.
و اما صورت دیگر که باید قاطرچی بیّنه بیاورد، عبارت از این است که قیمت در مدت پانزده روز ثابت بوده و تغییری نکرده است، ولی اختلاف در مقدار وصف صحت و ارزش آن است که به طور مثال قاطرچی میگوید: ارزش قاطر پنجاه میلیون بوده و ارزش وصف صحت آن هم بیست میلیون بوده است و این بیست میلیون در این پانزده روز ثابت بوده است، ولی ابوولاد میگوید که ارزش قاطر سی میلیون و ارزش وصف صحت آن ده میلیون بوده و این ده میلیون در این پانزده روز ثابت بوده است. خلاصه اینکه قاطرچی میگوید ارزش وصف صحت بیست میلیون بوده و ثابت مانده است، ابوولاد هم میگوید که ارزش وصف صحت ده میلیون بوده و ثابت مانده است.
در این صورت قاطرچی که مدعی بیست میلیون است، باید شاهد و بیّنه بیاورد و قسم هم مال ابوولاد است و حضرت صور مختلف قضائی مسئله را بیان فرموده است که گاهی قاطرچی مدعی و گاهی هم منکر میباشد. البته صور دیگری هم برای این مسئله قابل تصویر است.
با توجه به مطالبی که بیان شد، شیخ میفرماید که اگر ما قائل به این باشیم یوم التلف میزان است، مشکل روایت با قانون قضاء حل خواهد شد و قواعد قضاء بر این روایت تطبیق خواهد کرد، ولی اگر یوم الغصب را معیار قرار بدهیم، این مشکل حل نخواهد شد. البته بحث مفصل این مسئله بماند برای شنبه.
موضوع: بررسی صحیحهی ابوولاد (تأیید قول مشهور بر معیار بودن یوم التلف)
شیخ برای تأیید قول مشهور - که یوم التلف را معیار قرار میدهند - میفرمایند: طبق قانون قضاء شبههای در حل روایت خواهد بود که اگر قائل به معیار بودن یوم المخالفة و یوم الغصب بشویم، حلش مشکل خواهد بود. به عبارت دیگر قانون قضاء اقتضاء میکند که قسم مال منکر و بیّنه مال مدعی باشد، در حالی که در این روایت هر دو برای یک نفر اثبات شده است و ابتداءً حق حلف برای مالک (قاطرچی) است و بیّنه هم برای اوست. حل این مشکل هم بر اساس مسلک مشهور - که یوم التلف را معیار میدانند - خواهد بود، هر چند که بر اساس یوم الغصب و یوم المخالفة هم میتوانیم این اشکال را حل بکنیم، ولی حل آن مستبعد و بعید خواهد بود.
«أو» در روایت برای تنویع
و اما علی کل تقدیر، چه یوم التلف را معیار قرار بدهیم و چه یوم المخالفة را، باید «أو» را در روایت برای تنویع بدانیم، زیرا گاهی «أو» در مقام تخییر است و گاهی هم در مقام تنویع و علامه در اینطور تعبیر کرده است که «الطهارة هی الغَسل بالماء أو المسح بالتراب»، که در یکجا «الغَسل بالماء» است، در یکجا هم «مسح بالتراب» است و «أو» در اینجا برای اختلاف موردین است، نه اینکه انسان مخیر بین وضو گرفتن و تیمم باشد. در این روایت هم «أو» برای بیان تنویع است و اگر «أو» را در اینجا برای تنویع بدانیم، بر اساس قول مشهور - یوم التلف - میتوانیم اشکال را حل کرده و بگوییم که در یکجا قاطرچی مدعی است و طبق نظر شارع باید بیّنه بیاورد و در یکجا هم منکر است که باید قسم بخورد.
در نتیجه از ذکر این دو مثال نسبت به قاطرچی، حکم طرف مقابلش (ابوولاد) هم استفاده میشود و در فرضی که قاطرچی مدعی است، طرف مقابلش منکر خواهد بود و در فرضی هم که او منکر است، طرف مقابلش هم مدعی خواهد بود، منتهی در این روایت حضرت یک طرف را ذکر کرده و تکلیف طرف مقابل از آن فهمیده میشود.
حضرت میفرمایند که اگر طرفین در حالت سابقه اختلافی ندارند و در زمان تلف - که موضوع غرامت است - ابوولاد ادعای نقص میکند، در اینجا ابوولاد مدعی است و استصحاب میگوید که کم نشده است و باید به حالت سابقه اخذ کرد.
عدم اختلاف نسبت به کم و زیاد شدن قیمت
و اما در صورتی که نسبت به کم و زیاد شدن اختلافی وجود نداشته باشد و قیمت در پانزده روز تفاوت نکرده باشد - که به ادعای شیخ معمول موارد هم همینطور است - بلکه اختلاف در این است که قیمت اولیه آیا طبق ادعای قاطرچی، قیمت بالایی بوده است یا نه؟ در این فرض هم قاطرچی مدعی زیادی است و باید بینه بیاورد.
اگر یوم المخالفة معیار باشد
این بنا بر این فرض بود که یوم التلف را معیار بدانیم، اما در صورتی که یوم المخالفة را معیار بدانیم، باید بگوییم که یک فرض عبارت از این است که قبل از یوم المخالفة نسبت به قیمت توافق دارند، منتهی ابوولاد مدعی است که از آن قیمت پایین آمده است، ولی قاطرچی میگوید که پایین نیامده است. در اینجا قاطرچی منکر است، زیرا حرفش مطابق با اصل است و باید قسم بخورد و در طرف مقابل هم ابوولاد مدعی است و باید بینه بیاورد.
طرفین نسبت به زمان متأخر از یوم المخالفة توافق دارند، ولی مالک میگوید که در یوم المخالفة هم همین مقدار ما بعد مخالفة است، ابوولاد هم میگوید که یوم المخالفة کمتر از این مقدار است. در این صورت قاطرچی مدعی زیاده و ابوولاد هم منکر زیاده است و با توجه به اینکه استصحاب قهقری را جایز نمیدانند، نمیتوانیم توافق در زمان متأخر را نسبت به ما قبلش جاری بکنیم تا حرف مالک - که ادعای تساوی میکند - درست باشد. در نتیجه وقتی استصحاب در کار نبود، باید به اصل برائت رجوع بکنیم که حرف ابوولاد مطابق با اصل برائت است و طرف مقابل (قاطرچی) باید بینه بیاورد.
ایشان میفرمایند که بر اساس قول به یوم التلف میتوانیم این صورت را در نظر بگیریم، ولی این صورت، صورت بعیدی است. در فرض اول - که یوم التلف معیار بود - متعارف است که وقتی شخص میخواهد قاطری را تهیه بکند، متوجه قیمت آن باشد و یا به وسیلهی اشخاص دیگر نسبت به آن اطلاق پیدا کرده باشد و در مرحلهی بعد نسبت به کم شدن قیمت آن اختلاف پیدا شده باشد، ولی اینکه شخص قبل از تهیه قاطر، نسبت به آن قاطر سابقه داشته باشد و قیمتش را بداند، فرض خیلی نادری است.
پس بنابراین با اینکه «أو» را به معنای تنویع بگیریم، هر دو صورت قابل فرض و تصور است، هم یوم التلف و هم یوم المخالفة، ولی یک فرض بعید است.
البته از کلام شیخ استفاده میشود که این مطلب به حدّی نیست که به درجهی دلیل برسد و تفاوت بین این دو صورت به مقدار تأیید چربیدن یکی از دو فرض کفایت میکند و لذا شیخ نسبت به نظریهی مشهور تعبیر به «یدلّ علیه» نکرده، بلکه تعبیر به «یؤید ذلک» میکند.
علت تفاوت یوم المخالفة با یوم التلف در کلام شیخ
این فرمایش شیخ بود، ولی یکی از بحثهایی که در اینجا قابل طرح است، عبارت از این است که چرا بیان شیخ در فرض یوم المخالفة نسبت به فرض یوم التلف تغییر کرده است؟ طبق قاعده باید بیان ایشان در هر دو فرض یکسان باشد، در حالی که در فرض دوم بیان ایشان تغییر کرده است. تعبیر ایشان در فرض یوم التلف عبارت از این بود که حالت سابقه مسلم است و اختلاف در این است که آیا بعداً تغییر کرده است یا نه؟ قهراً در اینجا اصل با کسی است که میگوید: قیمت تغییر پیدا نکرده است.
قیمت ثابت اما اختلاف در حالت سابقه
صورت دیگر هم این بود که مسلم است که در این پانزده روز تغییری واقع نشده است، ولی اختلاف در حالت سابقه است. در این صورت هم اصل با کسی است که قائل به کمتر باشد، زیرا استصحابی در کار نیست که حالت سابقه را برای ما روشن بکند و لذا حالت سابقه مشکوک خواهد ماند.
در فرض یوم المخالفة هم بجا بود که ایشان به همین شکل تعبیر میفرمود که یک مرتبه قبل از یوم المخالفة قیمت معلوم است، ولی نمیدانیم که در یوم المخالفة آن قیمت به هم خورده است یا نه که در این صورت حالت سابقه را استصحاب میکنیم و یک مرتبه هم عبارت از این است که تغییر قیمت واقع نشده است و چون در این صورت استصحابی در کار نیست، به اصل برائت تمسک میکنیم.
عرض ما این است که چرا شیخ در فرض دوم، مطلب را تغییر داده و یقینی بودن در حالت لاحقه را مثال زده است؟!
احتمال اول:
احتمال میدهیم که شیخ در اینجا خواسته است که تبرعاً یک مطلب اضافهای را اثبات بکند، زیرا مقصود از توافقی که گفته میشود، توافق در هر زمانی نیست، زیرا اگر در زمان سابق توافق داشته باشیم، میتوانیم با «لا تنقض» استصحاب را جاری کنیم، اما اگر توافق در زمان لاحق باشد، نمیتوانیم نسبت به زمان سابق استصحاب قهقری را جاری بکنیم. پس بنابراین ایشان تبرعاً یک مثالی را بیان کرده و به دفع اشکال نسبت به بعضی از فروض هم اشاره فرموده است.
احتمال دوم:
احتمال دیگر هم عبارت از این است که بگوییم ایشان با تغییر مثال میخواهد بگوید که آنچه در فرض اول بیان شد، یکی از مثالهای مسئله است، ولی مثال منحصر به آن نیست و مثالهای دیگری هم در این مسئله وجود دارد، زیرا صورتهای مختلفی در این مسئله وجود دارد که حکم واحدی دارند، ولی شیخ به یکی از این صورتها اشاره فرموده است، مثلاً نسبت به حالت سابقه سه صورت قابل تصور است:
· یکی اینکه طرفین هر دو موافق باشند و اختلافی در بین نباشد؛
· دوم اینکه طرفین نسبت به حالت سابقه مخالف هم باشند؛
· سوم هم اینکه یکی نظری داشته باشد، اما دیگری بگوید: من نمیدانم که آیا حرف تو درست است یا نه؟ در اینجا شخص نظر مخالف نمیدهد، ولی موافق طرف مقابل هم نیست. البته حکم مسئله در صورتی که نظر طرف مقابل را امضاء نمیکند، با صورتی که نظر مخالف دارد، واحد است و حکم این دو صورت با هم فرقی ندارد.
حالت بقاء حیوان
در مسئلهی بقاء حیوان هم گاهی طرفین متوافق در بقاء هستند، گاهی هم متوافق در عدم بقاء و گاهی هم یکی حکم به بقاء میکند، دیگری هم نظر مخالف دارد یا مردد است و یا اینکه هر دو شک در بقاء دارند.
خلاصه اینکه صور مختلفی در مسئله وجود دارد، ولی در تمام صور معیار عبارت از این است که اگر حالت سابقه ثابت شد و طرفین نسبت به حالت سابقه حرفی نداشتند، اصل با کسی است که قائل به حالت سابقه باشد. و اما در صوَری که حالت سابقه ثابت نبود، اصل با کسی است که منکر زیاده باشد.
بنابراین شیخ در اینجا میخواسته است که از هر کدام از این صورتهای مختلف یک مثالی برای افهام ذکر بکند.
فرض تغییر قیمت در مدت پانزده روز
و اما مطلب دیگری که در فرمایشات شیخ وجود دارد، عبارت از این است که ایشان فرض تغییر قیمت در مدت پانزده روز را نادر فرض کرده است، در حالی که این مطلب خیلی ثابت نیست و امروزه هم شاهد این هستیم که مثلاً قیمت ماشین به جهت تقاضا، در شبهای جمعه نسبت به شبهای دیگر گرانتر است و در قاطر هم همینطور بوده است، زیرا مثلاً در ایام حج و عمره که مردم قصد مسافرت به مکه را میکردند، قیمت آن نسبت به ایام دیگر کاملاً تفاوت میکند و قیمت قاطر و امثال آن به حسب زمانی ذاتی و بالذات تفاوت میکند و چنین چیزی نادر نخواهد بود. البته میتوانیم بگوییم که چنین تغییراتی کمتر اتفاق میافتد، ولی اینطور نیست که این نوع موارد نادر باشد.
عدم تفاوت من حیث الذات، تفاوت به حسب مکان
مطلب دوم هم عبارت از این است که اگر هم فرض بکنیم که من حیث الذات در این مدت زمان تفاوتی واقع نشده باشد، ولی به حسب مکان تفاوت قیمت وجود خواهد داشت و قهراً زمان تلف با زمان اداء مخالفت بالعرض خواهند داشت، زیرا بر اساس اختلاف امکنه، قیمتها متفاوت خواهد بود. مثلاً اگر یک شخصی از یک کشور به کشور دیگری برود، هر چند اگر در کشور خودش بود در این مدت پانزده روز تفاوت قیمتی واقع نمیشد، اما چون از کشورش به کشور دیگری رفته است، این اختلاف مکان موجب تفاوت قیمت شده است.
پس خلاصه اینطور نیست که قیمت قاطر مثلاً در کوفه و بغداد در یک زمان به یک مقدار باشد و امروزه هم گاهاً قیمت اشیاء در زمان واحد بین قم و تهران - که حکم یک محله را دارند - متفاوت است، تا برسد به زمانی که بین بغداد و کوفه چند روز راه بوده است. پس بنابراین به حسب امکنه قیمت اشیاء متفاوت خواهد بود و مورد سؤال هم عبارت از این بوده است که شخص با قاطر امکنهی مختلفی را سیر کرده است و قهراً اینطور نیست که بگوییم تفاوت قیمت در این مدت پانزده روز امر نادری است و قیمت در تمام این مدت یکسان باقی میماند.
پرسش: ...پاسخ: شیخ میفرمود که قیمت در پانزده روز تفاوت نمیکند، ولی ما عرض میکنیم که تفاوت میکند.
قیمت بغل در یوم المخالفة یا قیمت ما به التفاوت
مطلب دیگر هم عبارت از این است که یک مشکلی، هم در روایت و هم در فرمایش شیخ وجود دارد که آیا مقصود از قیمت، قیمت بغل در یوم المخالفة است یا قیمت ما به التفاوت؟
در روایت ابتداء حکم تلف شدن بغل را بیان میفرماید و بعد هم شخص میگوید که حیوان تلف نشده است، بلکه شل شده، لنگ شده یا پشتش زخم شده است، در این صورت چه باید کرد؟ حضرت میفرماید که باید ثابت شود که قیمت یوم الاداء چقدر است و زمانی که شخص سؤال میکند که چه کسی باید آن را تعیین بکند، حضرت میفرماید که خودتان باید آن را تعیین بکنید. در اینجا باید قیمت وصف صحت - که در ضمانات حکم جزء را دارد - باید تعیین شود و توافق داشتن یا نداشتن به قیمت خود بغل ملاک نیست، بلکه باید ما به التفاوت بین معیب و صحیح تعیین بشود و در حقیقت قیمت وصف صحت نسبت به قیمت بغل عامین من وجه است و هیچ ارتباطی به هم ندارند. مثلاً فرض کنید که کسی پیکان نو کسی را غصب کرده و سپس آن را کهنه کرده و یا چیزی از آن را خراب کرده است و حال میخواهد به صاحبش تحویل بدهد. در اینجا علاوه بر اینکه باید ماشین را به صاحبش تحویل بدهد، نسبت به صحت مفقود هم ضامن است، در حالی که طرفین نسبت به قیمت پیکان نه در ابتداء و نه بعداً اختلافی ندارند و هر دو نسبت به قیمت آن توافق دارند و نسبت به ضربه و عیبی هم که به ماشین وارده شده است، توافق دارند، اما نسبت به وصف صحت آن اختلاف پیدا شده است، یکی میگوید که خسارت بیشتر است و دیگری هم میگوید که خسارت کمتر است.
در اینجا طرفین با اینکه نسبت به قیمت خود ماشین و عیبی که به آن وارد شده است، اختلافی ندارند، اما نسبت به وصف صحت آن و قیمت سوقیهی ماشین خراب شده اختلاف وجود دارد و چنین چیزی هم طبیعی است و آنچه روشن است عبارت از این است که شخص باید علاوه بر تحویل دادن قاطر، قیمت وصف صحت تلف شده را هم به صاحبش بپردازد و بینه و جریان استصحاب نسبت به وصف صحت است.
منتهی در روایت و فرمایش شیخ اینطور تعبیر شده است که شهود باید نسبت به قیمت قاطر شهادت بدهند و به نظر میرسد که یک چنین شبههای در روایت وجود دارد که باید ببینیم آیا معنای دیگری هم برای روایت وجود دارد یا نه؟
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: بررسی برخی ابهامات در صحیحهی ابوولاد
اشکال صحیحهی ابوولاد به چند روش حل شده است که فرمایش شیخ در حل این اشکال عبارت از این است که بگوییم در اینجا اشاره به دو صورت شده است: در یک صورت که حالت سابقه معلوم است و اختلاف قیمت مربوط به لاحق است، اصل با قاطرچی است و حرف او مطابق با حالت سابقه است و طرف مقابل (ابوولاد) میگوید که حالت سابقه تغییر پیدا کرده است که در این صورت اصل با مالک بغل است، ولی در صورت دوم که به طور مسلم قیمت بغل تغییر پیدا نکرده است و اختلاف در قیمت قاطر است که آیا طبق گفتهی صاحب بغل زیادتر است یا طبق گفتهی ابوولاد کمتر است، در این صورت اصل مطابق با حرف ابوولاد خواهد بود، زیرا در اینجا استصحاب جاری نیست و محل جریان اصل برائت است و اقتضاء اصل برائت هم این است که قیمت کمتر باشد.
طبق فرمایش شیخ اگر ما قائل به این باشیم که معیار در قیمت یوم التلف است، مطلب روشنتر خواهد بود، ولی اگر یوم الغصب و یوم المخالفة را معیار بدانیم، ابعد و قدری غیر روشن خواهد بود.
البته به نظر میرسد که این فرمایش شیخ خیلی بعید باشد، زیرا ابوولاد در مقام سؤال از این مطلب است که چگونه قیمت تشخیص داده شود و اگر کسی به تنویع اشاره نکند، انسان نمیتواند تشخیص بدهد که این فرمایش حضرت اشاره به دو صورت است. البته درست است که «أو» ابتداءً هم برای تنویع بکار برده میشود و هم برای تخییر، ولی در مواردی که سؤالی مطرح میشود، متناسب این است که جواب مطابق با سؤال باشد و لذا این مطلب بر خلاف بلاغت است که در جواب کسی که چیزی را نمیداند، به صورت گنگ جواب داده شود و این خیلی بر خلاف ظاهر است و آن معنایی که شیخ آن را انکار کرد، از این توجیه ایشان خیلی بهتر است که بگوییم مراد این است که در مواردی که مطلب مسلم نیست، حکم متوجه صاحب مال میشود، زیرا او اطلاع بیشتری نسبت به مسئله دارد و به صورت طبیعی مردم هم با قطع نظر از قوانین قضاء همین کار را میکنند و با همین کار منازعه فیصله پیدا میکند.
بنابراین این روایت مطابق امور متعارف و معمولی است که به شخص میگویند: تو قسم بخور، اگر او گفت که من حاضر نیستم قسم بخورم، به طرف مقابل میگویند که قسم بخورد، اگر هم مالک قسم نخورد و شاهدی بر حرف خودش آورد، باز هم متبع است. خلاصه اینکه این روایت بر اساس قرارداد معمولی بین اشخاص است که طرفین راضی میشوند، نه قوانین الزامی قضاء که محل اشکال باشد.
پس در نتیجه اگر روایت را اینطور معنی بکنیم که ناظر به قوانین عرفی متداول بین مردم برای حل منازعات است، بهتر از آن معنایی است که شیخ فرموده است ولو اینکه شیخ این معنی را بعید دانسته و توجیه خودش را بهتر دانسته است.
جواب دیگری که طبق فرمایش شیخ انصاری از شیخ طوسی نقل شده است، عبارت از این است که بگوییم: قانون، قانون قضاء است، ولی این مورد حیوان (دابة) استثناء شده است یا دابّهی مغصوبه استثناء شده است و این مورد استثنائی بر قانون کلی قضاء است. البته شیخ انصاری میفرماید که این جواب ابعد از دو جواب قبلی است.
البته گاهی کلی، کلی ریاضی است و قابل تخصیص نیست، گاهی هم یک فطریاتی راجع به اشخاص است که عام آبی از تخصیص است، ولی موردی که در روایت واقع شده است، مربوط به عرف متعارف است که شرع هم آن را امضاء کرده است و این مورد استثنائی از قانون کلی قضاء است که عرف هم معمولاً این کار را میکند.
شیخ این توجیه را ابعد میداند که قانون کلی قضاء دربارهی حیوان یا حیوان مغصوبه یا تمام مغصوبها استثناء شده باشد. البته به نظر میرسد که حیوان یا حیوان مغصوب درستتر باشد. البته مرحوم شهیدی میگوید که استثناء مربوط به مطلق مغصوب یا دابهی مغصوبه است، ولی عبارت شیخ مردد بین دابهی مغصوبه و مطلق دابه میباشد، ولی به نظر ما آنچه که عبارت استفاده میشود، عبارت از این است که استثناء مربوط به دابّه علی وجه الاطلاق یا دابّهی مغصوبه باشد. این جواب شیخ طوسی است و چندان هم بعید نیست و با توجه به اینکه مفاد روایت هم صحیحه است، ما میتوانیم به همین معنی اخذ بکنیم. البته اینکه این توجیه مقدم باشد یا توجیه دوم - که حمل بر حل و فصل عرفی بود - بنده نمیتوانم ادعاء مقدم بودن یکی را بر دیگری بکنم، ولی اینکه شیخ انصاری این توجیه را ابعد الثلاثه دانسته است، قابل قبول نیست و به نظر ما این توجیه از توجیه شیخ انصاری بهتر است.
البته بعضی گفتهاند که این توجیه سوم منحصر به شیخ طوسی نیست و شیخ مفید هم قائل به این استثناء است. بعضی هم گفتهاند که علامه در تحریر این قول را به اکثر نسبت داده است، ولی ما به کتاب مقنعه مراجعه کردیم و این مسئله را پیدا نکردیم. البته ایشان در کتاب الاجاره مسئله دابه را عنوان کرده است که اگر شخصی از حدّ معین تجاوز بکند، ضامن است، ولی به مسئلهی اختلاف اشاره نفرموده است. خلاصه اینکه این مسئله در کتاب الاجارهی مقنعه نبود، ولی نمیدانم که در جاهای دیگر مقنعه وجود دارد یا نه.
در تحریر هم درست به نقطهی مقابل این مطلب اشاره شده است و ابتداء عبارت شیخ را میخوانیم، بعد هم به عبارت تحریر میپردازیم.
آدرسی که ما میدهیم از کتاب نهایهی سه جلدی است که همراه با نکت چاپ شده است. بنده نهایهای را که دانشپژوه تصحیح کرده است، ندارم و این نهایهای که با نکت چاپ شده است، خیلی غلط و سقط دارد و لذا چون من همین نهایه را دارم، از همین نهایه میخوانم. در کتاب نهایه جلد دوم صد 281 راجع به کسی که از مقدار اجاره تجاوز و تعدی کرده است، میفرماید:
«فإن اختلفا فی الثّمن، کان علی صاحبها البیّنة»، باید صاحب بغل بیّنه اقامه کند. «فإن لم تکن له بیّنة، کان القول قوله مع یمینه»، قسم میخورد. «فإن لم یحلف، و ردّ الیمین علی المستأجر منه». به نظر ما این «منه» به احتمال قوی زائد است و معنی عبارت از این است که صاحب بغل به مستأجر ردّ بکند «لزمه الیمین». البته اگر در اینجا یک قرینهای - که بعداً عبارتش را میخوانم - نبود، به صیغهی معلوم میگفتیم: «علی المستأجِر منه»، یعنی کسی که حیوان را صاحبش استیجار کرده است و قهراً با این تعبیر معنی درست خواهد بود، ولی در یک سطر بعد «مستأجَر منه» به صیغهی مجهول بکار رفته است که یک نحوه قرینهی فیالجملهای بر مجهول بودن عبارت در اینجا و زائده بودن «منه» خواهد بود.
پس بنابراین شیخ میفرمایند: صاحب حیوان باید بیّنه بیاورد و اگر بیّنه نشد، اصل با اوست و قسم میخورد و اگر از قسم امتناع کرد، قسم را به غاصب متعدی ردّ میکند، «علی المستأجر». در این صورت اگر او قسم خورد، ملزم به آن است، چه راضی باشد و چه راضی نباشد و باید حرف او را قبول بکند، «ردّ الیمین علی المستأجر منه لزمه الیمین، أو یصطلحان علی شیء»، یا اینکه طرفین صلح میکنند که مطلب دیگری است، ولی اگر حاضر به صلح نشدند، الزاماً باید مطابق با قانون قضاء عمل بکنند که ذکر شد.
بعد هم در ادامه میفرماید که «و الحکم فیما سوی الدّابة فیما یقع الخلف فیه بین المستأجر و المستأجر منه، کانت البیّنة علی المدّعی و الیمین علی المدعی علیه»، یعنی این مطلبی که ما گفتیم، مخصوص حیوان است، ولی در غیر حیوان حکم، همان حکم کلی است که «البیّنة علی المدعی و الیمین علی من أنکر».
البته یک ابهام و اجمالی در اینجا وجود دارد که آیا مقصود از فرمایش ایشان مطلق حیوان است، یا حیوان مغصوب که مورد روایت بوده است. (مطلق مغصوب مراد نیست)
این فرمایش شیخ طوسی بود و عرض کردیم که شیخ انصاری دو اشکال مطرح کرده بود که مسئلهی مورد بحث بر خلاف قوانین قضاء میباشد، ولی در نکتِ نهایه چندین مسئله هست که در تمام این مسائل شیخ بر خلاف قانون رایج قضاء حکم کرده و صاحب مال را - که معمولاً همه مدعی میدانند - منکر فرض کرده است. ایشان در باب ودیعه و عاریه و غصب و اجاره - که دیگران همه صاحب مال را مدعی میدانند - اصل را موافق مالک دانسته است. در اینجا هم این بحث وجود دارد که چطور در این روایت اصل موافق با مالک دانسته شده است؟
محقق ولو اینکه خودش قبول نداشته است، ولی همهی اینها را توجیه کرده است و یک معنای صناعی قابل ملاحظهای در موافق بودن اصل با صاحب مال را بیان کرده است
حال ما عبارت تحریر را میخوانیم و بعد هم مواردی را که ایشان توجیه کرده است را مورد اشاره قرار میدهیم.
در تحریر جلد سوم صد 130 چاپ جدید میفرماید: «إذا تعدّی المستأجر فی العین، ضمنها وقت العدوان، ولو اختلفا فی القیمة»، که این قسمت مورد بحث ماست، «فالقول قول المستأجر مع یمینه». ایشان در اینجا نمیگوید: «قول المالک» و میگوید که اصل با مستأجر است و لذا قول، قول است و باید قسم بخورد.
«و قیل: قول المالک إن کانت دابّةً، والوجه الأوّل»، قیلی گفته شده است که اگر دابّه باشد، استثناء شده است.
من نمیدانم که چطور این تعبیر ایشان را حمل بر شهرت کردهاند؟! ایشان حتی این قول را تضعیف هم کرده است و قول اصلی را این دانسته است که اصل با مستأجر است و این قول را به نحو قیل بیان کرده است.
در برخی موارد هم بین صاحب مال و طرف مقابل این اختلاف وجود دارد که صاحب مال میگوید: این ودیعهای است که من پیش تو گذاشتم، آن کسی که هم مال تحت ید اوست، میگوید که این مال رهن در دست من است. شیخ میفرماید که اصل در اینجا با مالک است و این مطلب روشن است.
محقق میفرماید که در این مسئله کسی که مال در تحت ید اوست، معترف به این مطلب است که این مال، مال او نیست و حق امساک آن برای اوست و این حق امساک ازلی نیست و بعداً حادث شده است و شخص مدعی حق امساک است و طرف مقابل هم منکر رهن و حق امساک اوست و اصل هم با منکر رهن است.
ایشان میگوید که لازم نیست در اینجا ودیعه را اثبات بکنیم تا تعارض اصلین حاصل بشود، بلکه اصل این است که طرف مقابل حق امساک نداشته باشد و این مطلب روشن است، ولی در نکت راجع به مسئلهی مورد بحث ما میگوید: «إنما کانت الیمین علیه»، چرا یمین بر مالک بغل است و او باید قسم بخورد؟ «لأنه ینکر ما یدعی الضامن من کونه قیمة لها کما قلناه فی باب الودیعة و العاریة و الرهن» ایشان طبق قاعده میگوید که شیخ به روایت تمسک کرده است، «والشیخ احتج هنا بما رواه أبوولاد»، ولی خود ایشان میگوید که ابوولاد مدعی است و صاحب بغل منکر است، ولی ما نمیدانیم که چطور این مدعی است و صاحب بغل منکر؟
ایشان این مطلب را هم در باب غصب و هم در باب عاریه ذکر کرده و میگوید: اگر کسی چیزی را غصب کرده باشد، ضامن خود عین است و چون طبق فرض مسئله، الان نمیتواند عین را ردّ بکند، باید قیمت را بدهد، ولی چون ما فی الذمه عین است نه قیمت، شک میکنیم که با دادن قیمت، عین از ذمهی ابوولاد ساقط میشود یا نه؟ در اینجا اصل عدم سقوط است.
فرق بین اصل برائت و قاعدهی اشتغال این است که اصل برائت در جایی است که شک در ثبوت باشد، ولی اصل اشتغال در جایی است که شک در سقوط باشد. در موارد ضمان قیمت هم، اگر شک در اقل و اکثر باشد، بخصوص در اقل و اکثر استقلالی، قدر متیقن بر ذمهی شخص آمده است و اختلاف در مازاد از آن مقدار است. در اینجا یک طرف میگوید که ذمهی تو مثلاً به این ده تومان مازاد اشتغال پیدا کرده است، طرف مقابل هم میگوید که ذمهی من اشتغال به این ده تومان پیدا نکرده است. در اینجا اگر ما قائل به ضمان قیمت باشیم، شک در ثبوت است، اما اگر بگوییم که عین مغصوب در ذمهی شخص است - که متأخرین هم قائل به این قول هستند - اگر با دادن قیمت شک داشته باشیم که از ذمهی شخص ساقط شده است یا نه، مورد قاعدهی اشتغال خواهد بود. لذا در اینجا هم چون خود عین بر ذمهی شخص آمده است نه قیمت، محل جریان قاعدهی اشتغال خواهد بود.
این فرمایش ایشان است، ولی بعد میفرماید که ما کلام شیخ را توجیه کردیم، ولی اولی عبارت از این است که اصل با طرف مقابل است. البته ایشان بیان نمیکند که آیا در شک در محصل هم عقیدهی ایشان بر جریان برائت است یا نه؟ البته مختار ایشان عبارت از این است که قیمت به ذمهی طرف میآید و شخص عند العجز ضامن قیمت است. قیمت هم اقل و اکثر استقلالی است و لذا محل جریان برائت است.
موضوع: بیان شیخ عبدالکریم راجع به صحیحهی ابوولاد
راجع به صحیحه ابوولاد مرحوم آقای شیخ عبدالکریم معنایی بیان فرموده است که بنده تقریرات درس ایشان را ندیدهام، ولی آقای والد از ایشان در یک جایی این مطلب را نقل کرده است که ایشان بر خلاف معمول فرمایش آقایان در عبارت «قیمة بغلٍ یومَ خالفته»، احتمالی را بیان فرمودهاند که چیزی بر خلاف قواعد از آن استفاده نمیشود.
فرمایش ایشان عبارت از این است که مراد از «قیمة بغلِ یومٍ خالفته» این است که شخص قاطر را غصب کرده و بعد از مدتی که از آن استفاده کرده است، این کار او منجر به مرگ قاطر شده است، طبعاً به حسب معمول اگر از یک حیوانی زیاد کار بکشند، لاغر شده و منجر به مرگش میشود. در اینجا هم روایت میگوید که شما باید بغل سالمی را که غصب کردهاید را در نظر بگیرید و از نظر اوصاف باید ببینید این بغلی که تلف شده است، در یوم المخالفة چه خصوصیتی داشته است، اما راجع به اینکه قیمت وقت مخالفت یا وقت تلف یا یوم الاداء یا أعلی القیم معیار باشد، در روایت هیچ اشارهای به آن نشده است.
البته ولو اینکه مشهور قائل به یوم التلف است، ولی روایت اشاره به این مطلب دارد که این حیوان در زمانی که تحویل گرفتید، سالم بود و حال که تلف شده است، باید خسارتش را بدهید و شما ضامن آن هستید و قهراً این مطلب به اقوال مختلفی که راجع به قیمت سوقیه و ملاحظه زمان یا مکان خاص وجود دارد، ارتباطی نخواهد داشت.
این معنایی که ایشان بیان کرده است، معنای قابل ملاحظهای است که چندان بعید هم نیست، البته آقای خوئی در ضمن بیانش نسبت به این معنی تعبیر به خلاف ظاهر کرده و ردّ شده است، ولی در این معنی چنان خلاف ظاهری وجود ندارد که انسان نسبت به آن استیحاش بکند.
پس بنابراین هم به نحو توصیف صحیح است که شخص بگوید: باید قیمت بغل سالم پرداخته شود و هم به نحو اضافهی به روز، هر دو معنی صحیح میباشد.
ایشان میفرمایند که یک بحث در این مطلب است که در این ضمانات، طبق قاعده باید قائل به چه چیزی باشیم؟
قبلاً ما عرض کردیم و ایشان هم میفرمایند که طبق قاعده باید قیمت یوم الاداء معیار باشد، یعنی اگر خود حیوان وجود داشت، باید آن را به صاحبش اداء بکند و عهدهداریاش از بین میرود، ولی حالا که خود حیوان نیست، باید عوضش را بدهد و طبیعت قضیه عبارت از این است که وقتی خود حیوان نیست، باید بدل آن به صاحبش داده شود و لذا یوم الاداء معیار است و طبق قاعده دلیلی بر معیار بودن یوم الغصب وجود ندارد.
در ادامه ایشان میفرمایند که در مقبوض به عقد فاسد - که غصب نیست، ولی فاسد است - یوم قبض با یوم غصب حکم واحد را دارد و خلاصه اینکه طبق قاعده یوم الاداء معیار است، مگر اینکه دلیلی بر اثبات یوم الغصب قائم شده باشد.
البته ایشان میفرماید با توجه به اینکه در صورت تعذر مثل در قیمیات، ضامن میتواند مالک را مجبور به قبول قیمت بکند، این مطلب استفاده میشود که قیمت به عهدهی شخص آمده است و در این صورت احتیاجی نیست که شخص تا زمان اداء بماند تا قیمت آن زمان را به مالک بپردازد. هر چند اگر بگوییم که تا زمان اداء، خود عین در عهدهی ضامن است، قیمت یوم الاداء در نظر گرفته میشود، اما به توجه به اینکه ما گفتیم در صورت تعذر مثل در قیمیات، قیمت به ذمهی شخص میآید و ضامن میتواند مالک را الزام به گرفتن پول بکند، لزومی ندارد که تا زمان اداء صبر بکند، پس بنابراین یوم الأداء معیار نمیباشد.
البته قبلاً ایشان راجع به الزام مالک نسبت به گرفتن قیمت در صورت تعذر مثل، بین مثلی و قیمی فرق میگذارد و در مثل قائل به این است که شخص نمیتواند مالک را اجبار به گرفتن قیمت بکند و مالک میتواند تا زمان پیدا شدن مثل صبر بکند، ولی در قیمی میتواند مالک را الزام به گرفتن قیمت بکند و مالک چنین حقی ندارد که از گرفتن آن امتناع کرده و بگوید که تا پیدا شدن مثل صبر میکنم. و خلاصه اینکه مالک در قیمی نمیتواند ضامن را ملزم به دادن مثل بکند، دلیلی هم که برای این مطلب بیان شده است، عبارت از این است که اشتغال ذمهی شخص برای یک مدتی، موجب ضرر است و «لاضرر» این را بر میدارد.
این فرمایش ایشان است، ولی آیا این مطلب قابل قبول است که بگوییم در مثلی مالک میتواند صبر بکند، اما در قیمی مالک چنین حقی ندارد و ملزم به گرفتن قیمت است؟! دلیل ایشان هم برای این مطلب «لاضرر» است، ولی آیا چنین تضرری در اینجا وجود دارد؟ ما که نمیفهمیم چه تضرری در اینجا وجود دارد!
البته اگر مسئله به گونهای باشد که در صورت مشغول ماندن ذمّه شخص، بدهی خود بخود از ذمّه خارج بشود، اینجا ممکن است که بگوییم که از مصادیق ضرر است، ولی در جایی که باید بدهی پرداخت شود، چه حالا و چه بعد و بالأخره باید این پول داده شود، ما نمیفهمیم که چطور موجب ضرر است و چطور ادلهی ضرر چنین موردی را شامل میشود!
به هر حال ایشان به این معنی تمسک میکنند که از اشتغال ذمه به قیمت در صورت تعذر مثل، اینطور استفاده میشود که معیار یوم الأداء نیست، زیرا معیار بودن یوم الأداء متوقف بر این است که خود عین در ذمّه باشد و در صورت تعذر آن به قیمت مبدل شده است.
بعد هم ایشان یوم التلف را انتخاب کرده و اینطور تعبیر میفرمایند: «أمّا القول بوجوب أداء قیمة یوم التلف فهو وإن کان علی القاعدة و یقتضیه طبع الضمان»، که همان یوم الاداء است، «لأنّ العهدة مشغولة بالعین ما دامت موجودة و إذا تلفت فلا بدّ من إقامة شیء مقامها یجعلها کأنّها لم تتلف و هو القیمة فی الفرض، فزمان الانتقال إلی القیمة هو زمان التلف».
ایشان میفرمایند که انتقال به قیمت، در همان زمان تلف است و بنابراین در این زمان انتقال، قیمت به ذمهی شخص آمده است.
البته این بیان ایشان خیلی روشن نیست و قبلاً هم اینطور بیان کردند که مقتضای قاعده این است که یوم الأداء معیار باشد و در زمان تعذر مثل، چون قیمی است، قیمت به ذمهی شخص میآید. اگر این مطلب درست باشد، بین یوم التلف و یوم تعذر مثل فاصله وجود دارد و چطور است که اگر قائل به یوم الاداء نشدیم، قائل به انتقال در زمان تعذر عین باشیم و چرا ما در اینجا بگوییم که در زمان تعذر عین، انتقال به قیمت پیدا شده است؟!
ایشان میفرمایند چون به هر دلیلی عین نمیتواند در ذمه باشد، بنابراین باید یوم التلف را معیار قرار بدهیم. عرض ما این است که شما همان یوم التعذر را معیار قرار بدهید. ایشان در اینجا هیچ بیانی هم ندارند و شاید به این جهت باشد که شهید ثانی در یک جایی میفرماید که در صورت تعدد اقوال در یک مسئله، نمیتوانیم ادعای اجماع مرکب بکنیم که برگشت به اجماع بسیط بکند و خلاصه اینکه در اینطور مسائل نمیشود ادعاء اجماع مرکب کرد.
پس بنابراین اگر ما در ابتداء گفتیم که مقتضای قاعده این است که یوم الأداء معیار باشد، در اینجا هم باید یوم تعذر مثل را معیار بدانیم، نه یوم تعذر اداء عین را که همان یوم تلف است. ایشان در اینجا میفرمایند که قیمت از همان زمان تلف - که عین متعذر شده است - بر عهدهی شخص میآید، ولی دلیلی برای این ادعاء بیان نکردهاند و این صرف یک ادعاء است.
میفرماید: «لأنّ العهدة مشغولة بالعین ما دامت موجودة». چرا بگوییم: «ما دامت موجودة»؟ بلکه میشود گفت: «مشغولة بالعین ما دام لم یتعذر مثله».
«لأنّ العهدة مشغولة بالعین ما دامت موجودة و إذا تلفت فلابدّ من إقامة شیء مقامها یجعلها کأنّها لم تتلف و هو القیمة فی الفرض، فزمان الانتقال إلی القیمة هو زمان التلف». چه مانعی دارد که بگوییم: قیمت هم متحول است، به این معنی که ضامن باید مالیت تالف را بپردازد و امروز مالیت آن فلان مقدار است، فردا مالیتش بیشتر شده و پس فردا هم بیشتر از قبل شده است و لذا نمیشود بگوییم که فقط مالیت در زمان حدوث معیار است و تا آخر هم باید همین مقدار از مالیت میزان باشد. و خلاصه اینکه بر فرض اینکه در زمان تلف شدن عین، ذمه تبدیل به قیمت شده باشد، چه لزومی دارد که ما قائل به یک قیمت ثابت لایتغیر باشیم و ایشان برای این مطلب بیانی نفرمودهاند، ولی چنین نتیجهای گرفتهاند و این درست برای ما روشن نیست.
به هر حال ایشان میفرماید که اقتضاء دلیل اولی معیار بودن یوم الأداء است و حال که بر اساس بعضی از مباحثی که ذکر کردیم، نمیتوانیم یوم الأداء را معیار قرار بدهیم، یوم التلف میزان است و طبق قاعده، قیمت زمان تلف بر عهدهی شخص میآید.
البته مفاد روایت صحیحهی ابی ولاد چیز دیگری است و ایشان این صحیحه را نقل کرده است و راجع به این صحیحه بعضی مانند صاحب جواهر و برخی دیگر، گفتهاند که این صحیحه فقط مثبت ضمان است، به این معنی که اگر کسی چیزی را غصب کرد، ضامن است، اما نسبت به اینکه قیمت چه زمانی را باید به صاحبش بپردازد، سکوت دارد. در این روایت شخص سؤال میکند که اگر بغل تلف شد، باید قیمتی به مالکش پرداخته شود؟ حضرت هم در جواب میفرماید که «نعم قیمة بغلٍ یوم خالفته» یا «قیمة بغلِ یومٍ خالفته». صاحب جواهر و برخی دیگر میفرمایند که حضرت در مقام تعیین قیمت در زمان خاصی نیست و این «نعم» دلالت بر تعیین لزوم قیمت دارد، نه بر متعلق لزوم قیمت که عبارت از تعیین زمان قیمت باشد. به عبارت دیگر این روایت لزوم قیمت را بیان میکند و میخواهد بگوید که شخص غاصب ضامن است و باید قیمت مغصوب را به صاحبش بپردازد، اما نسبت به تعیین زمان قیمت سکوت دارد و باید بر اساس اقتضاء قواعد مشی بکنیم.
شیخ در جواب این فرمایش صاحب جواهر میفرماید که اصل ضمان برای سائل مشخص و روشن بوده است و به دنبال این بوده است که بداند ضامن چه قیمتی است.
آقای خوئی هم در تأیید نظر شیخ و ردّ نظر صاحب جواهر به دو دلیل اشاره میفرماید: دلیل اولی که ایشان بیان میکند، همان دلیلی است که شیخ انصاری ذکر کرده است که ثبوت ضمان برای ابوولاد واضح بوده است و اصلاً این مطلب از واضحات بوده و ابوولاد از یک امر واضح سؤال نمیکند.
البته بین تعبیر آقای خویی و شیخ انصاری تفاوتی وجود دارد. آقای خوئی میفرمایند که این مطلب، مطلب واضحی است و ابوولاد هم یکی از عقلاء است و علم به این مطلب دارد، ولی از عبارت شیخ اینطور استفاده میشود که این مطلب، برای ابوولاد واضح و روشن بوده است نه اینکه برای همه کس روشن باشد.
اشکال دیگری که بر کلام جواهر وارد شده، عبارت از این است که «أنّ مقتضی تعلّق الظرف بقوله: نعم»، یعنی اگر ما نعم را به الزام بزنیم و بگوییم که عبارت «قیمة یوم خالفته» به الزام میخورد، معنایش عبارت از این خواهد بود که شخص باید همان روزی که مخالفت کرده است، قیمت بغل را بپردازد، در حالی که هیچ کس قائل به این معنی نشده است که قبل از تلف، اداء قیمت لزوم داشته باشد. و خلاصه طبق فرمایش صاحب جواهر باید به یک معنایی قائل شوی که احدی قائل به آن نشده است.
البته این اشکال وارد نیست، زیرا اینها مدعی این مطلب هستند که وجوب حالی است، ولی واجب استقبالی است به نحو واجب معلق و به عبارت دیگر ذمهی شخص از زمان مخالفت مشغول به اداء قیمت است در صورتی که عین تلف بشود. این اشکال بر این اساس است که هم وجوب و هم واجب حالی باشد که ظرف وجوب و ظرف واجب مقارن با هم باشند، ولی اینها تصریح به این معنی دارند که ظرف واجب مؤخر از ظرف وجوب است. عجیبتر از این اشکالی که آقای خوئی به حرف این آقایان بیان کرده است - که وارد هم نیست - این مطلب است که خود ایشان در این روایت این مطلب را اختیار کرده است که ظرف وجوب قبل از ظرف واجب است و ظرف واجب بعد از ظرف وجوب است!
در روایت سؤال شده است که اگر کسری واقع شد، شخص چه باید بکند؟ حضرت هم میفرمایند که در یوم الأداء، ما به التفاوت را در نظر بگیرد. در اینجا شیخ تعبیر میکند که عبارت «علیک قیمة ما بین الصحّة والعیب یوم تردّه علیه»، میخواهد بگوید که یوم الرد واجب مراد است، ولی آقای خوئی میفرماید که این حرف درست نیست، «لأنّ لزوم القیمة لیس فی یوم الردّ بل وجوبها ثابت من أوّل یوم من المخالفة»، یعنی این وجوب ردّ از همان اول ثابت است.
خلاصه اینکه آقای خوئی در همانجا هم بین وجوب و واجب فرق گذاشته است، در حالی که در اینجا به آقایان اینطور اشکال میکند که اگر شما نعم را به وجوب بزنید، لازم میآید که واجبتان هم همان وقت باشد! خلاصه اینکه به نظر میرسد که این اشکال تمام نباشد.
موضوع: بررسی صحیحه ابوولاد (بررسی قضایای شرطیه)
راجع به قضایای شرطیه توضیحی وجود دارد که مرتبط به بحث ماست و شاید برای بعضیها فایده داشته باشد.
قضایای شرطیه که از مقدم و تالی و اوات شرط مانند (إن) و امثال آن تشکیل شده است، یا إخبار از ملازمه بین مقدم و تالی است و یا انشاء ملازمه. وجود مقدم و تالی هم مفروض است و ملازمه بین وجود خارجی مقدم و وجود خارجی تالی است.
اما اگر بگوییم که تالی حقیقتاً موجود است، ولی مقدم فرضی است، این خلاف ظاهر قضایای شرطیه است، زیرا ظاهر قضایای شرطیه عبارت از این است که هر دو فرضی است، مثلاً اگر گفتند: «إن طلعت الشمس فالنهار موجود»، عند التکلم، هر دو فرض شده است و بین وجود حقیقی طلوع شمس و وجود نهار ملازمهای بیان شده است.
بر همین اساس اگر گفته شد که «إن جاء زید فاکرمه»، اقتضاء میکند که مجیء زید (مقدم) و وجوب اکرام (تالی) هر دو فرضی باشد و معنای این قضیهی شرطیه این نیست که در هنگام تکلم تالی محقق و مقدمش فرضی است، بلکه هر دو فرضی است، منتهی با اینکه شیخ این ظهور قضایای شرطیه را قبول کرده است که مقدم و تالی هر دو فرضی است، این معنای ظاهری ابتدائی قضیهی شرطیه را به قضیهی حملیه برگردانده و میفرماید: معنای عبارت «إن جاء زید فاکرمه»، عبارت از این است که وجوب اکرام الان موجود است، منتهی موضوعش فرضی است، نه اینکه هم وجوب اکرام و هم آمدن زید هر دو فرضی باشد. خلاصه اینکه ایشان این قضیهی شرطیه را به یک قضیهی حملیه برگشت داده و میفرماید که وجوب الان بالفعل هست، ولی متعلق وجوب یک امر فرضی است و اکرام علی تقدیر المجیء است. شیخ قائل به این مطلب است و میفرماید چون ما نمیتوانیم به ظاهر ابتدایی اخذ کنیم، از باب ناچاری اینطور تفسیر میکنیم.
ایشان در باب تعلیقِ راجع به معاملات میفرماید که هر چند تعلیق انشاء نمیشود و انشاء بالفعل محقق میشود، ولی تعلیق مُنشأ در باب اوامر و معاملات کثیر است.
مرحوم سید به ایشان اینطور اشکال میکند که وقتی مبنای شما در اوامر عبارت از این بود که خود مُنشأ - که عبارت از وجوب است - قابل تعلیق نیست و متعلق وجوب آن امر تعلیقی است، چطور در اینجا میگویید که تعلیق مُنشأ در باب اوامر کثیر است؟!
ما عرض کردیم که سید به این نکته توجه نکرده است که بحث شیخ در مثل «إن جاء زید فاکرمه» بود که وجوب به وسیله هیئت جعل شده است و ایشان میفرمود که هیئت قابل تعلیق نیست. البته اینکه این مطلب درست است یا نه، مطلب دیگری است، ولی خلاصه اینکه فرمایش شیخ در آنجا عبارت از این بود هیئت قابل تعلیق نیست، در حالی که مرحوم آخوند میفرمایند که هیئت هم قابل تعلیق است. اما اینکه شیخ در اینجا میفرماید: در اوامر تعلیق مُنشأ کثیر و زیاد است، امر منحصر به این نیست که به وسیلهی هئیت باشد، بلکه گاهی به وسیلهی معانی اسمیه مستقل اداء میشود، مانند: «کتب علیکم الصیام»، یا «وجب علیکم» یا «لزم علیکم» و امثال اینها. پس اینکه شیخ میفرماید در اوامر، تعلیق مُنشأ زیاد است، راجع به اوامری است که استقلالاً با معانی اسمیه جعل شده است.
پس بنابراین در قضایای شرطیهای که مقدم و تالی دارد و تالی آن هم وجوب ثابت شده با هیئت نیست، همان معنایی که در قضایای شرطیه وجود دارد - که هر دو فرضی است - استفاده میشود و هر زمان که شرط حاصل شد، مشروط هم - که عبارت از جزاء است - همان وقت حاصل خواهد شد. بر اساس مبنای مورد اتفاق باید همین مطلب را بیان کرد.
در این روایت مورد بحث هم شخص سؤال میکند که «لو تلف» مثلاً آن مبیع (بغل) «أو نفق»، آیا وجوب قیمت نیست؟ حضرت در جواب میفرماید که «نعم». در این قضیهی شرطیه، شرط عبارت از وقت تلف است، جزاء هم عبارت از وجوب اداء قیمت در وقت تلف است و با توجه به اینکه با جملهی استقلالی «هل یلزم ذلک» این مطلب بیان شده است، نه با هیئت، ظاهر سؤال عبارت از این است که اگر تلف وجود حقیقی پیدا کرد، لزوم اداء قیمت هم در همان وقت است. این ظاهری است که شیخ و دیگران همه آن را قبول دارند.
پس بنابراین وجوبی که در این روایت بیان شده است، وجوب اداء قیمت بعد التلف است، ولی این معنی درست نیست که بگوییم: عبارت «نعم، قیمة بغلٍ یومَ خالفته»، اشاره به وجوب اداء قیمت در وقت مخالفت دارد، با اینکه مقتضای قضیهی شرطیه عبارت از این است که وجوب عندالتلف باشد و قید «یوم المخالفة» به وجوب بخورد، نه به قیمت، ولی با توجه به اینکه اینکه با این معنی صدر و ذیل بر یکدیگر تطبیق نمیکنند، باید این قید را به قیمت بزنیم و معنی عبارت از این میشود که در زمانی که بغل تلف بشود، تکلیفِ وجوب اداء قیمت متوجه شخص میشود و باید قیمت یوم المخالفة را حساب بکند.
پس بنابراین فرمایش صاحب جواهر مبنی بر اینکه این قید به خود وجوب میخورد و با «نعم» این مطلب تصدیق شده است، درست نیست.
آنچه که بیان شد، تقریبی بر صحت مختار شیخ بود که قید به قیمت میخورد، نه به هیئت.
البته این عرض ما تقریر مرحوم آقای شیخ عبدالکریم را - که قید را به بغل میزد - ردّ نمیکند، بلکه این عرض ما ردّ کلام صاحب جواهر است که شیخ هم در صدد ردّ کلام ایشان بود.
این مطلب مشتهر است که «بلی» همیشه بعد از جملهی نفی میآید، ولی «نعم» هم بعد از جملهی نفی میآید و هم بعد از جملهی اثبات.
غیر از این تفاوت یک تفاوت اساسی دیگر هم وجود دارد و آن عبارت از این است که «بلی» بعد از جملهی نفی، برای تصدیق منفی است، نه تصدیق نفی، مثلاً وقتی آیه میفرماید: (أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی)، در اینجا «بلی» منفی را - که عبارت از ربّ بودن است - تصدیق میکند، یعنی: بله تو ربّ مایی، نه اینکه «بلی» نفی ربوبیت را تصدیق بکند.
ولی «نعم» جملهی ما قبلش را تصدیق میکند و اگر جمله اثباتی باشد، اثبات را و اگر سلبی باشد، سلب را تصدیق میکند. و لذا اینطور گفتهاند که اگر در این آیه به جای «بلی» از کلمهی «نعم» استفاده شده بود، معنی عبارت از این بود که: بله، تو ربّ ما نیستی! زیرا «أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ» جملهی منفی است و تصدیق این جملهی منفی کفر است.
این معنی در تفاوت «بلی» و «نعم» مشتهر است و بنده هم قدری راجع به این مطلب جستجو کردم، ولی در کتابهای تفسیری ما چیزی راجع به این مطلب پیدا نکردم، ولی در میان سنیها، مصباح المنیر از نیلی این مطلب را نقل کرده است و در السنه هم مطلب مشتهری است.
حال با توجه به این مطلب مشتهر، ممکن است کسی اینطور بگوید (1)که چون سؤال به نحو واجب مشروط واقع شده است، حضرت با «نعم» این واجب مشروط را انکار کرده است و انکار واجب مشروط ممکن است به معنای اثبات واجب معلق باشد، به این معنی که وجوب بعداً واقع نمیشود، بلکه وجوب قیمت از اول بوده است، و به عبارت دیگر این «نعم» به معنی نفی واجب مشروط است که اینطور نیست که واجب و وجوب هر دو بعداً باشد، بلکه وجوب متقدم است و واجب متأخر.
طبق این مسلک حرف صاحب جواهر باطل نخواهد بود که وجوب فعلی و واجب متأخر باشد، ولی آنطور که آقایان در اینجا تحقیق و تصدیق کردهاند، «نعم» در اینجا مثل «بلی» معنی شده است، زیرا در موارد لا تعد و لا تحصی «نعم» به معنای «بلی» استفاده شده و در جملات منفی برای تصدیق منفی (نه تصدیق نفی) استفاده شده است.
پس بنابراین بر اساس این تقریبی که ما کردیم، روایت به نحو واجب مشروط خواهد بود و در نتیجه وجوب متأخر است و باید «یوم المخالفة» را قید برای قیمت بگیریم، نه قید برای وجوب الاداء.
البته میشود از این تقریب به این نحو جواب داد که درست است که «نعم» بر اساس مبنایی که آقایان با آن روایت را معنی کردهاند، تصدیق منفی است و متحد المعنی با «بلی» است، (اقلاً در اینجا متحد المعنی است) ولی حتی در خود بلی - که تصدیق منفی مسلم است - گاهی انسان جملهای را بیان میکند که لازمهاش تصدیق مطلب ذکر شده است و با دلالت التزامی تصدیق حاصل میگردد. مثلاً وقتی سؤال میشود که آیا از زید میشود تقلید کرد؟ در جواب گفته میشود که از هر مجتهدی میشود تقلید کرد. این جواب تصدیق جواز تقلید از زید است، منتهی با معنای التزامی و به عبارت دیگر وقتی تقلید از همهی مجتهدی جایز شد، تقلید از زید هم جایز خواهد بود. پس در این صورت تصدیق منفی به وسیلهی دلالت التزامی حاصل شده است و تصدیق چه با دلالت مطابقی و چه با دلالت التزامی یا تضمنی واقع میشود و کفایت هم میکند.
و لذا لازمهی واجب معلق، وجود یک واجب مشروط است، در حالی که لازمهی واجب مشروط وجوئد وجوب معلق نیست. بنابراین منافاتی ندارد که بگوییم: عبارت «یوم خالفته» به وجوب میخورد و نتیجهاش یک واجب تعلیقی است و لازمهی وجوب تعلیقی واجب مشروط است، ولی عکس این مطلب درست نیست و اگر کسی وجوب متأخر را قبول بکند، لزومی ندارد که وجوب متقدم را هم قبول بکند.
پرسش: یعنی از یوم المخالفة یک واجب معلقی بر عهدهی شخص است؟
پاسخ: قبلاً به نحو تعلیق واجب شده است و زمانی که حاصل میشود، به نحو تنجیز میشود و سائل از واجب منجر سؤال کرده است که حضرت با بیان واجب معلق، آن را امضاء کرده است.
بنابراین ما با این مطلب ما نمیتوانیم نظر صاحب جواهر را رد بکنیم و خلاصه اینکه اگر قائل به این شویم که«نعم» بر خلاف «بلی» برای تصدیق همان مطلب است، لازمهی این تصدیق عبارت از تکذیب واجب معلق نخواهد بود و ممکن است که هم واجب معلق باشد و هم این تصدیق در جای خودش باشد. در نتیجه اگر ما معنای «نعم» را هم بر خلاف معنای «بلی» بدانیم، باز هم نمیشود که حرف صاحب جواهر را ردّ بکنیم و وجوب معلق قبلاً هست و این «نعم» هم واجب مشروطی را که بعد حاصل شده را ابطال میکند.
بنابراین چه بر اساس مبنای مرحوم آقا شیخ عبدالکریم - که یوم المخالفة به بغل بخورد - و چه قائل به واجب تعلیقی باشیم، نمیتوانیم به مورد بحث - قیمت یوم المخالفة - استدلال بکنیم و این اشکال تا اینجا منجر است.
آقای خوئی فرمایشی دارند که به یک معنی موجب تعجب است و به معنای دیگر موجب تعجب نیست. معنایی که موجب تعجب است، عبارت از این است که ایشان کلام روشن شیخ را بر خلاف ظاهرش تفسیر کرده و اشکال بر آن وارد نموده است! و اما جهت عدم تعجب عبارت از این است که یکی از آفات ذکاء و سرعت انتقال شدید، این است که اشخاص بر اساس سرعت انتقالی که دارند، به کلمات دیگران خیلی توجه نمیکنند و به صورت سطحی نگاه کرده و ردّ میشوند.
آقای خوئی و آقای آقا سید محمد باقر صدر هر دو از نظر ذکاء فوقالعاده بودند و با اندکی تأمل به معنی منتقل میشدند.
یک آقایی میگفت که به آقای بهشتی گفتم: چرا شما در استفتای آقای خوئی شرکت میکنید؟! ایشان جواب داده بودند که ایشان در هر مسئلهی مشکلی با یک تأمل جزئی منتقل به معنی میشوند و من از این سرعت انتقال ایشان استفاده میکنم.
آقای صدر هم از نظر سرعت انتقال خیلی فوقالعاده بود و خیلی در کلمات قوم تأمل نمیکرد.
در اینجا هم اگر کسی تأمل فیالجملهای در فرمایش شیخ داشته باشد، مقصود ایشان را میفهمد، ولی آقای خوئی کلام ایشان را طور دیگری معنی کرده و بر آن ایراد وارد کرده است.
شیخ میفرماید که «أو» در روایت به معنای تنویع است و حلف و بینه برای یک نفر اثبات شده است و اگر ما قائل به معیار بودن یوم التلف در تعیین قیمت باشیم، میتوانیم مشکل را حل بکنیم، ولی اگر یوم المخالفة را معیار قرار بدهیم، میشود حل کرد، ولی بر وجهی که بعیدتر از وجه قبلی است. وجه قبلی را هم شیخ از سر ناچاری بیان کرده است، ولی میفرماید که این بهترین وجه از وجوه ثلاثه است.
طبق فرمایش شیخ اگر طرفین قیمت قبل از تلف را میدانند، ولی ابوولاد میگوید که موقع تلف قیمت سوقیه کمتر شده است و مالک هم میگوید که قیمت پایین نیامده است، در اینجا اصل با مالک است، اما اگر هر دو اتفاق بر این داشته باشند که قیمت تغییری نکرده است، ولی اختلاف نسبت به قیمت اولیه وجود داشته باشد، در اینجا اصل برائت با ابوولاد است که قاطرچی مدعی زیادی است و باید بینه بیاورد.
این فرمایش شیخ است و اگر مختار ما یوم المخالفة هم باشد، باید عین همین تصوری را که در یوم التلف بود، در آنجا هم داشته باشیم و بگوییم که اگر اختلاف در کم شدن قیمت سوقیه باشد، استصحاب و اصل مطابق با مدعی همان مقدار زیادهی سابق است و اگر هم قیمت تغییری نکرده باشد، کسی که مدعی زیاد بودن قیمت اولیه است، باید بینه بیاورد و اصل موافق با طرف مقابل اوست.
بنابراین همان تعبیری که در معیار بودن یوم التلف بیان شده است، باید در اینجا هم آورده شود، ولی شیخ این کار را نکرده و برای اثبات مختار خودش یک نکتهای را اضافه فرموده است که موجب این اشتباه برای برخی شده است و آن نکته این است که شیخ به طور ضمنی خواسته است که استصحاب قهقرایی را در عین اتحاد قضیه متیقنه و مشکوکه ابطال فرماید و به عبارت دیگر به این نکته اشاره کرده است که صرف اتحاد قضیه متیقنه و مشکوکه در استصحاب کفایت نمیکند و استصحاب قهقرا در اینجا صحیح نیست و باید به اصل دیگری مانند اصل برائت رجوع شود. پس بنابراین در صورت معیار بودن یوم المخالفة، قاطرچی مدعی بیشتر است و باید بینه بیاورد و این کلامی است که شیخ ذکر کرده است و بنا بر هر دو تقریب (یوم التلف - یوم المخالفة) میشود این مطلب را تصور کرد، منتهی اگر یوم المخالفة را معیار قرار بدهیم، ابعد از یوم التلف خواهد بود، زیرا اتحاد قیمت در یوم کراء خیلی بعید نیست، اما اینکه کسی قبل از کراء سابقهی قاطر را داشته باشد و هر دو بر قیمت آن توافق داشته باشند، چنین چیزی کمتر اتفاق میافتد و لذا ایشان با توجیه اشکال با معیار بودن یوم المخالفة را ابعد دانسته است.
ولی آقای خوئی اینطور تصور کرده است که شیخ کأن دو مثال برای حلف زده است و اصلاً راجع به بینه کاری نداشته است و بعد هم اشکال کرده است که مثال دوم ایشان برای حلف کفایت نمیکند!
در حالی که اگر کسی اندکی تأمل بکند، مراد شیخ را خواهد فهمید. مرحوم ایروانی هم تقریباً چنین ایرادی بر شیخ وارد کرده است و کأن میخواهد بفرماید که هر دو مثال ناظر به صورت حلف است، در حالی که فرمایش ایشان صریح در این است که هر دو صورت را شامل میشود.
موضوع: برخی مباحث راجع به صحیحه ابوولاد
در عرایض دیروزمان یک مطلبی یک مقدار مجمل بیان شد که امروز توضیح مختصری راجع به آن میدهیم. آن مطلب عبارت از این است که کلمهی «نعم» در روایت ابوولاد حتماً مفادش با «بلی» یکی است و حتی اگر هم بپذیریم که معنای «نعم» بر خلاف «بلی» تصدیق نفی است، ولی در مورد این روایت حتماً برای تصدیق منفی است و با «بلی» معنای واحدی دارد. علتش هم عبارت از این است که اگر بخواهیم «نعم» را به معنای تصدیق نفی بگیریم، معنایش این خواهد بود که وقتی در روایت اینطور سؤال شده است که «ألیس لو تلف أو نفق یلزمه ذلک؟» تصدیق «لیس» خواهد بود و به این معنی خواهد بود که در اینجا اصلاً ضمانی وجود ندارد، در حالی که در صدر روایت اثبات ضمان شده است و با این معنی صدر و ذیل با هم منافات خواهند داشت و اما اگر مراد این باشد که در زمان متأخر ضمان ندارد، ولی در زمان قبل ضمان دارد، این هم درست نخواهد بود، زیرا اگر عبارت «قیمة بغلٍ یوم خالفته» بخواهد بگوید که در آن موقع باید بدهد و ظرف واجب هم همان وقت است، این بدیهی البطلان است، همانطوری که آقای خوئی هم فرمودند و هر واجب معلقی ملازم با واجب مشروط بعدی است و اگر گفتیم: «إن جاء زید اکرمه»، وقتی مجیء زید فعلیت پیدا کرد، وجوب اکرام هم به نحو منجز میآید و قابل تفکیک نیست، بلکه تفکیک از یک طرف است و ممکن است که متأخراً واجب منجز فعلی باشد، ولی هیچ جعل وجوبی از جانب شارع نسبت به متقدم در کار نباشد.
بنابراین اگر ما واجب مشروط بعدی را نفی کردیم، نمیتوانیم واجب معلق قبل را نفی کنیم، زیرا این کار مثل این است که یک شیئی را نفی کنیم، ولی لازمش را اثبات بکنیم. لازمهی بودن واجب معلق این است که واجب منجز و واجب مشروط بعدی هم باشد و قهراً به طور مسلم در اینجا «نعم» به معنای «بلی» است، هر چند که در جاهای دیگر اتحاد معنای این دو کلمه را بپذیریم یا نپذیریم. پس حتماً «نعم» در اینجا به معنای «بلی» است.
عرض دیگر ما هم عبارت از این است که آقای خوئی راجع به این روایت این قول را اختیار کرده است که باب غصب از قانون قضائی معروف استثناء است و این مطلب هیچ استبعادی ندارد، زیرا معروف هم هست که «الغاصب یؤخذ باشق الاحوال» و با توجه به اینکه اشق الاحوال متوجه غاصب باشد، هر دو (حلف و..) به صاحب مال داده شده است.
ایشان قائل به این مطلب شده است، ولی این فرمایش ایشان درست در نقطهی مقابل فرمایش قبلی ایشان است. ایشان در بحث اثبات ضمان در بیع فاسد این روایت را آورده و میگوید که اگر ضمان برای غاصب ثابت شد، با توجه به اینکه فرقی بین غصب و عقد فاسد ضمانی وجود ندارد و ضمان غاصب با ضمان جاهل یکی است، بالاولویة القطعیة در غیر غاصب هم همین حکم خواهد بود، ولی در اینجا ایشان میفرماید که این از خصوصیات غاصب است و شارع میخواهد که او را گوشمالی بدهد و فشار بیشتری بر او وارد بشود.
خلاصه اینکه این دو فرمایش ایشان با هم جور در نمیآید. این بیانی هم که ایشان بالاولویة القطعیه از حکم غاصب تعدی به غیر غاصب کرده است، بیان ضعیفی است، هر چند که بیان دیگر ایشان راجع به سختگیری بر غاصب قابل قبولتر از بیان قبلی ایشان است.
ایشان میفرمایند که اگر قیمت خود دابّه (نه دابّه معیوبه به جهت فقدان صفت صحت) در زمان تلف ترقی کرده باشد و به جهت زمان یا مکان مخصوصی قیمت بالا برود و چنین چیزی هم امکان دارد مثل ماشینهایی که در مواقع زیارتی به جهت احتیاج و بالارفتن تقاضا گرانتر اجاره داده میشوند و یا هدیی که در ایام حج به چند برابر قیمت فروخته میشود، در این صورت شارع در باب غاصب گفته است که باید همان قیمت یوم المخالفة را در نظر گرفت و همان کفایت میکند و شارع قمیت پایین را قبول کرده است و بالاولویة القطعیة در غیر غاصب هم رعایت حال ضامن و ارفاق نسبت به او لازم است. ایشان در آنجا میفرمایند که بنابراین ما از غاصب به غیر غاصب تعدی کرده و میگوییم که در مورد بحث هم - که مقبوض به عقد فاسد است - معیار یوم المخالفة است.
این فرمایش ایشان است، ولی این اولویت قطعیهای که ایشان فرموده است، درست نیست، زیرا اگر مورد روایت منحصر به این بود که قیمت بین تلف و بعد التلف ترقی بکند، یا اکثر موارد اینطور بود، ممکن بود که این مطلب را بگوییم، ولی چنین چیزی به ندرت اتفاق میافتد، بخصوص در مورد این روایت که به فرمودهی شیخ در این مدت پانزده روز معمولاً تفاوت قیمتی حاصل نمیشود و آقای خوئی هم در کلماتشان به این مطلب تصریح کردهاند که قیمت کمتر تفاوت میکند.
ما میگوییم که چون در نوع موارد چنین ترقیای در کار نیست و در بیشتر موارد یا متعارف موارد، قیمت یوم المخالفة با قیمت اوقات دیگر یکی است، شارع نوع موارد را حساب کرده و قهراً ما نمیتوانیم با اولویت قطعیه به سایر موارد تعدی بکنیم. اگر حکم شارع نسبت به خصوص آن مورد بود که بعد از مخالفت ترقی قیمت حاصل شده است، میتوانستیم بگوییم که شارع نسبت به غاصب ارفاق کرده است و همان قیمت یوم المخالفة را - که کمتر است - کافی دانسته و فرمایش ایشان بر این فرض درست بود.
عرض دیگر ما عبارت از این است که شیخ از بعضی (1)نقل کرده که این مسئلهی خاصی که در روایت ابوولاد وارد شده است، مخصوص به دابّه است و در غیر دابّه باید طبق قوانین قضائی عمل بشود. شیخ در اینجا تعبیر میکند که این مسئله مخصوص به دابّه مغصوبه است، «أو مطلقاً». این «مطلقاً» را دو گونه میتوانیم معنی بکنیم: یک مرتبه این است که دابهی مغصوبه یا مطلق الدابّه باشد و یک مرتبه هم این است که دابّهی مغصوبه یا مطلق المغصوب باشد که اگر مطلق المغصوب مراد باشد، با فرمایش آقای خوئی یکی میشود. مرحوم شهیدی هم همین معنی را اختیار کرده و میگوید که مقصود شیخ انصاری از «أو مطلقاً» مطلق المغصوب است، نه مطلق الدابّه.
ابتداءً و در تصور بدوی اینطور به نظر میرسد که این تفسیر تمام نباشد، التبه نمیخواهم بگوییم که بطلانش نصوصیت دارد، ولی ابتداءً مظنون عبارت از این است که وقتی اطلاقی بیان میشود، قیدی را که به لفظ قبلی خورده است، حذف میشود. مثلاً اگر گفته شد که شما باید از مجتهد عادل تقلید بکنید و بعد هم گفته شده که «مطلقاً»، ظاهر این عبارت این است که قید عدالت برداشته شده است. یا اگر گفته شود که قول ثقهی عادل در أخذ روایات متبع است، بل مطلقاً، ظاهر ابتدائی این عبارت این است که اولی مقید و دومی قید است، ولی احیاناً ممکن است که قید قبلاً ذکر شده باشد و مقید بعد ذکر شده باشد مثل اینکه گفته شود: عادل مجتهد تقلیدش صحیح است، یعنی اگر مجتهد عادل نشد، تقلید از او صحیح نیست.
پس بنابراین گاهی قید قبل از مقید ذکر میشود، ولی آنچه ابتداءً به نظر میرسد، عبارت از این است که متقدم مقید و متأخر قید است، مگر اینکه قرینه بر خلاف باشد.
در نتیجه با توجه به اینکه در روایت قبلاً دابّه ذکر شده است و مغصوبه به عنوان صفت آن بیان شده است، اطلاق بعدی به معنای برداشتن قید مغصوبه خواهد بود و ابتداءً به نظر میآید که مطلق الدابه مراد از «مطلقاً» باشد.
این تصور بدوی است، منتهی نصوصیتی ندارد، ولی عبارتِ شیخ نصّ در این مطلب بوده و میفرماید که این حکم مخصوص دابّه است.
پس بنابراین این حکم مخصوص دابه است و شیخ هم که نظرش خصوص دابّهی مغصوبه است، از دابّه نمیخواهد به مغصوبات تعدی بکند. در نتیجه یا مطلق الدابه یا دابّهی مغصوب مراد است و در اقوال مختلفی که وجود دارد ما به نظری که مطابق نظر آقای خوئی، مطلق مغصوب را در نظر گرفته باشد، برخورد نکردیم.
پرسش: آیا احتمال نمیدهید در روایت، دابّه خصوصیت نداشته باشد، بحث اجاره و ضمانات اینجا خصوصیت داشته باشد در بحث غصب؟
پاسخ: احتمال دارد که خصوصیت نداشته باشد، احتمال هم دارد که خصوصیت داشته باشد. شیخ انصاری میگوید که اصلاً کأن امکان ندارد که خصوصیت داشته باشد، ولی شما میگویید که احتمال دارد خصوصیت داشته باشد یا نداشته باشد و قطعاً این احتمال وجود دارد.
بحث در این است که اگر احتمال خصوصیت وجود نداشته باشد، ما باید قواعد عامه را حفظ کنیم و قواعد را تخصیص نزنیم.
پرسش: آقای خوئی به مطلق مغصوب قائل نیستند، بلکه میگویند که خصوص دابّه مغصوبه یا مطلق قیمی مغصوب.
پاسخ: مطلق قیمی مغصوب. این عبارت با کلام خود ایشان جور در نمیآید. آقای خوئی میفرمایند: چون غاصب «یؤخذ باشق الاحوال»، ممکن است اختصاص به خصوص مغصوب داشته باشد.
پرسش: ... پاسخ: ایشان میگوید که چون اشق الاحوال بودن، از احکام خاصهی مغصوب است، ممکن است اختصاص داشته باشد. این عبارتی است که ایشان در اینجا دارند:
«ففی المقام أیضاً نخصّصه»، ایشان میگوید که این قانون جزء قواعد عقلیه نیست.
«نخصّصه بالروایة و نقول فی خصوص الغاصب بسماع البیّنة و الیمین کلیهما من المالک و له أن یأخذ بکلّ منهما فی المحاکمة جزاءً للغاصب، لأنّه یؤخذ بأشقّ الأحوال و إن لم یکن روایة». این احتمال در این روایت است که از باب اشق الاحوال - که فقهاء گفتهاند - این فشار بر غاصب آورده شده باشد.
ما دیروز که بیرون میرفتیم بعضی از آقایان یک احتمالی دادند که احتمال قابل ملاحظهای است. البته یک سؤالی مطرح شد که به دنبال آن بنده یک زیاداتی میخواهم عرض بکنم که کاملاً قابل توجه است.
آن احتمال این است که در عبارت «أو یأتی صاحب البغل بشهود» ممکن است که «تأتی» باشد و چنین تصحیفاتی به خصوص در نقطه خیلی طبیعی است و خیلی از علماء اصلاً نقطه نمینوشتند مثل شیخ بهایی که در اجازاتی که داده است، این مطلب روشن است و خیلی موقع هم در اثر مرور زمان نقطهها پاک میشود و خلاصه اینکه خیلی اهتمام به نقطه نبوده است. تصحیف دو نقطهی بالا و پایین هم خیلی شایع بوده است و در صورت پاک شدن نقطهها، هر کس مطابق سلیقهی خودش نقطهها را میگذاشته است. مثلاً تصحیف قال به فال و خلاصه اینکه این احتمال وجود دارد که «یأتی» در این عبارت «تأتی» باشد. «أتی» هم معلوم میآید و هم مجهول وابوالعلاء هم دربارهی سید مرتضی این شعر را گفته است، هر چند که به حسب بعضی از نسخی اختلاف در تعبیر آن وجود دارد، ولی طبق آنچه من شنیدهام، میگوید:
أتیته لرأیت الناس فی رجل
والدهر فی ساعة والأرض فی دار (1)
مثل اینکه همه دنیا در یک فرد و در یک منزل خلاصه شده است. در اینجا «أتیته» مفعول برداشته است.
اگر در روایت هم «تأتی» بخوانیم، معنی اینطور خواهد بود که حضرت خطاب به اوولاد کرده و میفرماید: او قسم بخورد و تو باید مطابق قسم او عمل کنی و یا اینکه تو یک شاهدی پیش او ببری و قهراً بردن شاهد به نفع تو میشود.
پرسش:این مطلب با باء جور در نمیآید.
پاسخ: اگر باء را به معنای معیت بگیریم، چرا جور در نیاید؟! مثلاً گفته شود که أتیت فلان چیز با چیزی که همراهم بود. باید ببینیم که آیا باء معیت میشود یا نه. البته بنده نمیخواهم بپذیرم، ولی اگر این احتمال مراد باشد و این معنی درست باشد که حضرت به ابوولاد بفرماید که شاهد را تو بیاور و مناقشاتی که نسبت به برخی قسمتهای دیگر روایت هست، نباشد، مسئله حل خواهد شد. محقق حلی هم میفرماید که حلف برای مالک است که منکر است، زیرا این مسئله داخل در شک در محصل است و در شک در محصل باید احتیاط کرد و چون مالک بیشتر میخواهد، باید احتیاط کرد و بیشتر را به او داد.
البته باید این کلام را هم اضافه کنم که در باب شک در محصل ممکن است اینطور بگویم - کما اینکه بعضیها هم گفتهاند و بر اساس برخی از مبانی هم درست است - که اگر محصلات شرعی باشد و ما نمیدانیم شرع برای سقوط آن ما فی الذمّهی واجب، مسقط را مضیق قرار داده یا موسع، با حدیث رفع و امثال آن این تضییق را بر میداریم و قهراً محصل اوسع میشود و به وسیلهی همین اوسع شدن، اکثر ساقط میشود و باید همان اقل داده شود.
پس بنابراین اگر ما به شبههی حکمیهی ذاتی شک کنیم که شارع اقل را لازم کرده است یا اکثر را، ممکن است کسی بگوید که در اینجا اقل کفایت میکند، ولو ما فی الذمه خود عین است، ولی شارع میگوید که برای سقوط ما فی الذمه همان کمتر کافی است، ولی این در جایی است که محصل، محصل شرعی باشد، در حالی که مورد بحث ما عبارت از جایی است که اختلاف در قیمت سوقیه و ارزش دابه است و امام هم میفرماید که اگر راجع به این موضوع اختلاف شد، باید قسم بخورند یا شاهد بیاورند، در حالی که در شبهات حکمیه بحث قسم مطرح نیست.
این مورد مثل جایی است که بگویند: لباس خونی را بشویید و من نمیدانم که با چه مقدار آب این خون از لباس زایل میشود، با یک مدّ آب یا بیشتر یا کمتر؟ یا اینکه وقتی انسان میخواهد غسل بکند، نمیداند که این غسل با یک مدّ آب محقق میشود یا محقق نمیشود. در اینگونه موارد که محصلات عرفیهی غیر شرعیه است، نمیتوانیم اکتفاء به اقل بکنیم و یقیناً باید احتیاط کرد.
پس مشکل حلف را محقق حلّی حل کرده است، منتهی بر این مبنی که عین به عهده شخص بیاید نه قیمت. البته ممکن است که محقق این مبنی را قبول نکرده باشد، ولی بر اساس مبنای آقایان و قاعدهی «علی الید» و امثال آن که میگوید خود عین بر ذمهی شخص میآید، این مشکل را حل کرده است. در اینجا ما نمیدانیم که آیا ما فی الذمه ساقط میشود یا نه، شبهه هم شبههی موضوعیه است و مشکل حل میشود. مشکل راجع به این بود که سائل سؤال نکرده از محقق که محقق هم جواب بدهد، این هم اینطور جواب داده میشود که «یأتی» را «تأتی» بخوانیم و بیّنه را راجع به غاصب قرار بدهیم که در این صورت مشکل حل میشود. البته بعضی جاهای عبارت با احتمال «تأتی» منافات دارد.
پرسش:... پاسخ: ممکن است که کسی بگوید: «لزمک» قرینه بر این است که مراد «یأتی» است، به این معنی که اگر او شاهد آورد، تو باید قیمت را بپردازی و بالأخره اینکه باید حرف او را بپردازی. البته این هم دلیل نمیشود که «یأتی» صحیح باشد، زیرا در هر سه صورت پول را باید ابوولاد بدهد، منتهی این پول کم و زیاد دارد و در یک فرض باید پول زیاد بدهد و در فرض دیگر باید پول کم را بدهد و خلاصه اینکه در همهی موارد باید ابوولاد پول را بدهد و عبارت «لزمک» شاهد بر این نمیتواند باشد که ما این احتمال را نفی بکنیم و احتمال «تأتی»، احتمال قابل ملاحظهای میشود برای اینکه ما قواعد عامه را تخصیص نزده و قاعدهی قضاء را در این روایت حل کنیم.
منتهی مطلبی که در این روایت مبعِّد این احتمال است، عبارت از این است که مطابق با قاعدهی قضاء، شخص باید شهود را پیش قاضی ببرد نه پیش طرف مقابل خودش. در اینجا روایت میفرماید که «أو یأتی صاحب البغل» و اگر «تأتی» صحیح باشد، باید بگوید که «تأتی القاضی»، یعنی با شاهدش پیش قاضی برود، نه اینکه پیش طرف مقابل برود. بنابراین این مطلب قرینه بر این است که «یأتی» صحیح است. أتی لازم هم هست و به صیغه یأتی هم هست پس بنابراین این تصور هم تمام نیست.
موضوع: برداشت شهید ثانی از صحیحهی ابوولاد (معیار بودن أعلی القیم)
شهید ثانی در کتاب الغصب مسالک و روضه (شرح لمعه) از روایت ابوولاد استفاده کردهاست که در بین یوم المخالفة و یوم التلف، میزان اعلی القیم است.
بحث ما عبارت از این است که ایشان این مطلب را از کجا استفاده کرده است؟ شیخ میفرماید که من به کسی که وجه صحیحی برای این مطلب ذکر کرده باشد، برخورد نکردم. شهید ثانی هم وجهی برای این قول ذکر نکرده است. البته شهید ثانی برای میزان بودن أعلی القیم وجوهی را ذکر کرده است، ولی بعداً آن وجوه را ردّ کرده است، ولی در عین حال میفرماید که صحیحهی ابوولاد دلالت بر این دارد که میزان أعلی القیم است و در شرح لمعه هم اینطور تعبیر میفرماید که اقوی عبارت از أعلی القیم است و لو اینکه اگر روایت نبود، معیار یوم التلف بود.
شیخ هم میفرماید که ایشان وجه خاصی برای استفادهی این قول از روایت بیان نکرده است و کس دیگری هم چنین وجهی را بیان نکرده است. البته ممکن است بعضی از عبائر موجب توهم این معنی باشد مثل اینکه در روایت وقتی سؤال میشود که اگر کسری متوجه حیوان شد، وظیفه چیست؟ حضرت میفرماید: ما به التفاوت بین صحیح و معیب را باید زمانی که ردّ میکند، در نظر بگیرد. ممکن است اینجا بگویند که باید ما به التفاوت بین صحیح و معیب در زمانی که قیمت بالا میرود، باید در نظر گرفته شود و در این صورت است که ما به التفاوتی وجود دارد و بر همین اساس تعبیر شده است که باید ما به التفاوت داده شود. و در نتیجه از این عبارت استفاده بکنیم که باید شخص ما به التفاوت صحیح و معیب را در زمان ترقی قیمت بپردازد.
البته این استفادهی خیلی ضعیفی از روایت است، زیرا اگر این عبارت اطلاق داشته باشد، با توجه به اینکه میدانیم اطلاق عبارت به این معنی نیست که به نحو عام استغراقی همهی ایام را در نظر گرفت، قهراً مراد قدر مشترک بین تمام ایام خواهد بود و قدر مشترک هم کمترین مقدار است و در نتیجه پرداختن کمترین مقدار و أنقص القیم واجب خواهد بود، نه اینکه أعلی القیم را معیار قرار بدهیم.
اگر هم اطلاق در روایت را به نحو استغراقی ندانیم، بلکه به نحو علی البدل بدانیم و معنی عبارت از این باشد که باید یکی از ایام را در نظر گرفت، در اینجا هم أقل و أنقص کفایت خواهد کرد، منتهی فرق بین این فرض با فرض اول عبارت از این است که در فرض اول واجب عبارت از أقل است و مازاد از آن، زائد بر واجب است، ولی در این فرض، (علی البدل) پرداختن یکی از افراد طبیعت مُجزی است و هر فردی که داده شود، همان مصداق طبیعت خواهد بود.
این مطلب را بنده قبلاً هم عرض کردم که اگر مولی به عبدش بگوید: ده تومان به فقیر بده، اینطور نیست که دادن زائد بر آن جایز نباشد و فرض هم عبارت از این است که مأمورٌبه لابشرط است و زیاده دادن ممنوع نیست که در اینجا عبد ده تومان را با مقدار زیادی به فقیر داده است.
اما در صورتی که مولی بگوید: یک پولی به فقیر بده، ده تومان هم مصداق پول است، بیست تومان هم مصداق پول است و اگر بیست تومان را به فقیر بدهد، مع زیادةٍ نیست، بلکه این بیست تومان یکی از مصادیق پول است.
پس بنابراین چه استغراقی بگیریم و چه به نحو علی البدل، هیچ کدام اقتضاء نمیکند که أعلی القیم معیار باشد.
البته بنده این احتمال را میدهم که با توجه به این سؤال سائل که میپرسد: «لو عطب البغل أو نفق أ لیس کان یلزمنی؟»، ظاهر ابتدایی «یلزمنی» با در نظر گرفتن این نکته که وجوب به قیمت میخورد نه به عین، عبارت از این است که باید شخص قیمت همان وقتی را که وجوب بر عهدهی او آمده است را بپردازد.
اگر در نظر آقایان باشد، در باب استصحاب اگر شخص یقین داشته باشد، ولی بعد شک پیدا بکند، باید طبق یقینش عمل بکند و در آنجا این بحث مطرح بود که آیا این استصحاب است، یا قاعدهی یقین؟
در قاعدهی یقین، متعلق یقین و شک حتی من حیث الزمان واحد است، مثل اینکه در فلان وقت من زید را عادل یا ملّا میدانستم، ولی بعداً شک پیدا کردم که آیا مطالبی که در آن مجلس بیان کرده است، تصادفی بوده است یا واقعاً با سواد و ملّا بوده است؟ در اینجا شک من نسبت به همان یقینی که قبلاً داشتم، حاصل شده است. در اینجا اگر ما قاعدهی یقین را صحیح بدانیم، معنایش عبارت از این خواهد بود که وقتی به چیزی یقین داشتید، طبق همان یقین قبلی خود عمل کنید و احتمال خطاء ندهید.
این معنای قاعدهی یقین است. در این قاعده متیقن و مشکوک عین هم است و قضیهی متیقنه و مشکوکه واحد است، حتی من حیث الزمان.
ولی استصحاب عبارت از این است که مثلاً من مدتها با زید محشور بودم و او را عادل و مجتهد میدانستم، ولی سنّ او بالا رفته است و روز به روز تنزل کرده و الان شک دارم که آیا از اجتهاد افتاده است یا نه؟ در اینجا شک ما نسبت به آنچه مورد یقین بوده، حاصل نشده است، بلکه میدانیم که آن یقینمان درست بوده است، ولی نسبت به این زمان شک پیدا شده است.
برای اینکه «لا تنقض الیقین بالشک» در استصحاب صدق بکند، باید قضیهی متیقنه و مشکوکه، منهای زمان، اتحاد داشته باشند، ولی در قاعدهی یقین حتی من حیث الزمان هم متیقن و مشکوک اتحاد دارند.
شیخ و آقایان دیگر در اینجا میگویند که اگر شخصی بدون ذکر قید، بگوید: من یقین دارم که زید مجتهد است، به این معنی است که همین الان یقین دارد و ظرف متیقن حال است و اختلاف ظرف متیقن با ظرف یقین خلاف اطلاق دلیل است، چه متقدمش و چه متأخرش خلاف اطلاق دلیل است.
یا وقتی گفته میشود: من الان در اجتهاد زید شک میکنم، اطلاق اقتضاء میکند که در این زمان شک میکنم.
پس قهراً اتحاد قضیهی متیقنه و مشکوکه منهای زمان، مراد است و این بحث یک مقدمه برای مطلب بود.
پرسش:... پاسخ: چه در شک و چه در یقین، اطلاق دلالت بر اتحاد ظرف یقین و متعلق یقین و شک و متعلق شک دارد. وقتی انسان میگوید که من فلان کار را دوست دارم، به این معناست که الان دوست دارم. در اراده و وجوب و امثال آن هم همینطور است و اگر قیدی آورده نشود، ظرف اراده و وجوب با ظرف متعلقشان یکی خواهد بود. این یک مطلب کلی است.
سائل سؤال کرد که «لو عطب البغل أو نفق أ لیس کان یلزمنی؟»، حضرت فرمود: «نعم» که «نعم» هم همان حکم «بلی» را دارد.
در اینجا اگر حضرت به همین بیان اکتفاء میکرد و هیچ قیدی بیان نمیشد، شخص مکلف بود که قیمتِ همان زمان را بپردازد که حیوان تلف شده است، ولی امام (علیه السلام) میفرماید: بله، درست است، ولی باید «یوم خالفته» را بدهد. فرمایش حضرت به منزلهی یک استدراکی است که این حرف، حرف درستی است، ولی باید «یومَ خالفته» در نظر گرفته بشود.
به نظر میرسد که ظهور اولی فرمایش حضرت این است که شخص باید یوم التلف را در نظر بگیرد و برای اینکه این مطلب با «یوم خالفته» تناقضی نداشته باشد، باید اینطور معنی بکنیم که شخص تمام ایام مخالفت از اول تا آخر را در نظر بگیرد و در نتیجه همان موقع تلف واجب میشود، نه اینکه اختصاصی به قیمت آن زمان وجود داشته باشد. قیمت آن زمان هست، ولی این از اول یوم المخالفة تا یوم التلف ادامه دارد. پس بنابراین بشرط لا نیست.
پرسش: یعنی در واقع این طوری تعبیر کنیم که «یومَ خالفته» یوم حدوث مخالفت نیست؟
پاسخ: همین را میگویم، بنده میگویم این عبارت قرینه بر این است که اختصاصی به یوم حدوث نیست و کأن حضرت میفرماید که این مطلب درست است، ولی انحصار به آن ندارد و حدوث تنها نیست، بلکه باید این مدت را از اول در نظر بگیریم.
این یک وجهی است که بعید نیست شهید ثانی نظرش این باشد، ولی من خیال میکنم که «یوم خالفته» یا قید برای قیمت است، یا قید برای خود بغل، یعنی بغلِ یوم المخالفة که مرحوم آقا شیخ عبدالکریم این مطلب را میفرمایند.
شیخ هم یک مطلبی را فرموده است، ولی خودش یک معنای دیگری تفسیر کرده و میفرماید: در این مدت پانزده روز، تفاوت سوقیه کمتر اتفاق میافتد و روایت ناظر به این معنی نیست که فقهاء مطرح کردهاند که باید تفاوت بازاری را در نظر گرفت. شیخ میفرماید: پس بنابراین عبارت «یوم المخالفة» در مقابل یوم الاشتراء است، به این معنی که گاهی در میان عوام اینطور است که وقتی بغل تلف میشود، قاطرچی یقهی شخص را میگیرد که من این بغل را به این قیمت خریده بودم و شما باید همان پولی را که من قبلاً دادهام، به من بپردازی!
این فرمایش شیخ است، ولی بنده تصور نمیکنم که حتی عوام هم قائل به این معنی باشند که اگر شخصی مثلاً بیست سال پیش چیزی را خریده باشد و بعد قیمتها تنزل پیدا کرده باشد، مالک بتواند همان پول قبلی را طلب بکند. توهم این مطلب هم توهم ضعیفی است و شیخ از باب مجبور بودن اینطور معنی کرده است.
به نظر بنده اگر نخواهیم قیمت سوقیه و امثال آن را در نظر بگیریم، مراد از این عبارت این خواهد بود که شخص باید اوصاف بغل در زمان صحتش در نظر بگیرد و اگر به مرور زمان این بغل تدریجاً ضعیف شده و تلف شده است، نمیتواند قیمت حیوان ضعیف شده را در نظر گرفته و به مالک بدهد، بلکه باید بغل را در همان زمان صحت و با همان اوصاف در نظر گرفته و قیمتش را به قاطرچی بپردازد. حضرت میفرماید که قیمت تالف حین التلف معیار نیست و باید ببینید که چه حالاتی بر تالف گذشته است تا تلف شده و باید همان اوصاف کمال و صحت را در نظر گرفت. این فرمایش حضرت هیچ ارتباطی به مسئلهی سوقیه و امثال آن ندارد.
فرمایش مرحوم آقا شیخ عبدالکریم هم همین مطلب است که ببینید چه حیوانی را گرفته بودید و بغل سالم را در نظر بگیرید. در فرمایش ایشان قید به خود بغل خورده است، ولی ما قید را به بغل نمیزنیم، بلکه به «قیمة البغل» میزنیم. پس حضرت میفرماید که «قیمة البغل» را باید در موقع سلامتی در نظر بگیری که همان موقعی است که آن را از قاطرچی گرفتی.
قهراً با هر کدام از این دو تفسیر، روایت دلالت معیار بودن یکی از قیمتهای سوقیه - که مورد بحث ماست - نخواهد داشت.
موضوع: بررسی قید «یوم المخالفة» و وجوه ذکر شده برای قول به أعلی القیم
دیروز عرض کردیم که اگر فرمایش شیخ را بپذیریم که قیمت سوقیه در این مدت پانزده روز تغییر پیدا نکرده است، باید قید «یوم المخالفة» را در مقابل یوم اشتراء در نظر بگیریم، به این معنی که با این قید از یوم الاشتراء احتراز شده است، نه اینکه بگوییم در این مدت پانزده روز بین قیمت یوم التلف و یوم الغصب فرق گذاشته شده باشد.
ما هم تصوری را عرض کردیم که مرحوم آقا شیخ عبدالکریم هم به شکل دیگری این مطلب را بیان فرموده است. عرض ما این بود که مراد از بیان قید «یوم المخالفة» این است که هر چند در این مدت پانزده روز قیمت سوقیه تفاوتی نکرده است، ولی از یک جهت دیگر تفاوت فاحشی بین زمان غصب و زمان تلف وجود دارد و این تفاوت فاحش این است که به حسب متعارف حیوان تدریجاً ضعیف شده و بعد تلف میشود و روایت در مقام بیان این مطلب است که شما باید قیمت بغل را در زمانی که سالم بوده است، بپردازید، نه زمانی که ضعیف شده و در معرض تلف واقع شده است. وقتی شما حیوان را غصب کردید، حیوان سالم بوده است، ولی تدریجاً این حیوان ضعیف و سپس تلف شده است و لازم است که قیمت حیوان در زمان سالم بودن در نظر گرفته بشود، نه زمانی که ضعیف شده و در معرض تلف واقع گردیده است.
این تصوری که ما عرض کردیم، تصور متعارفی است، ولی فرضی که شیخ در نظر گرفته است که ما «یوم المخالفة» را در مقابل «یوم الاشتراء» بدانیم، فرض متعارفی نیست، زیرا شیخ میفرماید اگر قیمت بغل از یوم الاشتراء تا یوم الغصب تنزل کرده باشد، باید قیمت یوم الغصب را در نظر گرفت، در حالی که چنین تنزلی متعارف نیست، بخلاف تنزل بین یوم الغصب و یوم التلف که تنزل متعارفی است و چنین چیزی از جهت عرفی اظهر و أولی است.
شهید ثانی قائل به أعلی القیم شده است و ما هم وجهی برای فرمایش ایشان بیان کردیم، هر چند که خود ما این وجه را قبول نداریم. بعضی هم برای أعلی القیم تقریبی بیان کردهاند که شهید ثانی آن تقریب را ردّ میکند و مربوط به صحیحهی ابوولاد هم نیست. این تقریب عبارت از این است که وقتی شخص حیوان را غصب کرده و تجاوز غاصبانه میکند، در تمام ایام غصب ضامن این حیوان بوده است و یکی از این ایام هم عبارت از همان موقعی است که ترقی قیمت واقع شده است. در نتیجه شخص در زمان ارتفاع قیمت ضامن خواهد بود که بالاترین قیمت است و در نتیجه شخص باید أعلی القیم را به مالک بپردازد.
بحث در این است که معنای ضامن بودن در این حالت عبارت از این است که اگر حیوان تلف شد، باید قیمت همین وقت تلف در نظر گرفته شده و به مالک پرداخته شود. ضمان در زمان ارتفاع قیمت مشروط به این است که حیوان در همین زمان تلف بشود. فرض مسئله هم این است که اگر حیوان در این زمان تلف بشود، باید قیمت همین زمان در نظر گرفته بشود. همانطور که اگر شخص بعداً حیوان را سالم برگرداند، شما نمیگویید که در یک زمانی ارتفاع قیمت پیدا کرده و شخص نسبت به ترقی قیمت ضامن است، بلکه شخص ضامن خود عین است.
سؤال ما عبارت از این است که چطور با وجود فرض این حکم استقرار پیدا میکند؟!
البته ممکن است کسی بگوید که به صورت مسلم و مقطوع و اجماعی، اگر شخص عین مال را بدهد، ضامن ارتفاع قیمت نیست، ولی نسبت به پرداخت قیمت، اجماعی در کار نیست و در نتیجه مقدار زیادی به شرط تلف شدن مال، استقرار پیدا میکند. به عبارت دیگر اجماع بر این است که در صورت دادن عین، نسبت به ارتفاع قیمت ضمانی در کار نیست، ولی نسبت به صورت تلف که باید قیمت داده شود، اجماعی در کار نیست و در نتیجه مقدار زیادی به نحو شرط متأخر استقرار پیدا میکند که عبارت از أعلی القیم است.
شیخ میفرماید که درست است که اجماع بر خلاف نیست، ولی دلیلی هم بر دادن مقدار زیادی نداریم. درست است که ما بالاجماع حکم به نفی زیادی نمیکنیم، ولی دلیلی هم بر اثبات این زیادی نداریم. وقتی چیزی مردد بین اقل و اکثر شد، باید مقدار اکثر اثبات شود و در صورت نبود دلیل، وجهی برای اثبات اکثر و أعلی القیم نخواهیم داشت. اصل برائت هم نافی زیادی است و باید در مقابل این اصل دلیل اجتهادی آورده شود که در اینجا وجود ندارد.
این فرمایش شیخ است و بعد هم در ادامه میفرمایند که محقق کرکی در مقابل اصل برائت این دلیل را ذکر کرده است که شخص در زمانی که ارتفاع قیمت حاصل شده است، مال را به صاحبش تحویل نداده است و صاحب مال از این جهت متضرر شده است و ما با «لاضرر» حکم میکنیم که باید این ضرر صاحب مال جبران بشود و در نتیجه علاوه بر قیمت مشترک بین ازمنه، مقدار زیادی هم باید به او داده شود.
البته شیخ و صاحب جواهر بر این مطلب اشکال کردهاند. شیخ در اینجا میفرماید که«و فیه نظرٌ»، بعضی از متأخرین هم اینطور اشکال کردهاند که اگر بخواهیم «لاضرر» را در دادن قیمت در نظر بگیریم، باید نسبت به عین هم همین مطلب را در نظر بگیریم، در حالی که در تحویل عین چنین چیزی مطرح نیست و از کلمات قوم هم استفاده میشود که بین این دو نباید فرقی وجود داشته باشد. پس اینطور نیست که بگوییم در تحویل عین هم ضرر حاصل شده است، ولی این مورد جزء مستثنیات است. بحث دیگر هم عبارت از این است که مسئلهی ارتفاع قیمت اصلاً ضرر محسوب نمیشود، زیرا در صورت تحویل دادن عین مال، کسری نسبت به ملک شخص واقع نشده است و این ضرر به حساب نمیآید. آن چیزی هم که بدل از عین است، باید همین حکم را داشته باشد و در آن هم نباید ضرر به حساب بیاید. به عبارت دیگر، اگر ادلهی «لاضرر» به هر دلیلی شامل عین نشود، شامل بدل آن هم نباید بشود و به حسب تفاهم عرفی باید هر دو حکم واحد داشته باشند و خلاصه اینکه در تنزل و ترقی قیمت ضرر وجود ندارد و به حسب متفاهم عرفی اگر در یکی از این دو ضرر تجویز شده باشد، بدلش هم همان حکم را خواهد داشت و عرفاً تفاوتی بین آنها وجود ندارد. این فرمایش شیخ بود.
البته در برخی از مراتب مسلماً ضرر محقق است، مثل اینکه شخص یخ یا نان را در وقتی که مردم احتیاج شدید به آن دارند و حیاتشان وابسته به آن است و در زمان قحطی بگیرد و بخواهد بعد از زمان قحطی و در زمان عادی به مالکش تحویل بدهد که به طور مسلم، عرفاً این کار جبران شمرده نمیشود. پس در این گونه موارد به صور مسلم ضرر محقق است، بخلاف مورد بحث ما که در مدت پانزده روز قیمت سوقیه تفاوتی فیالجملهی کرده باشد و نباید ما بین موارد مختلف قیاس بکنیم. در خیار غبن هم میگویند که اگر به مقدار مختصر باشد، قابل تسامح است، ولی در غبنهای کلی اینطور نیست.
بنای عقلاء هم بر این مطلب است که در مواردی که غبن یسیر باشد، خیار غبن ثابت نیست، ولی در صورت غبن معتنیبه، غبن ثابت است.
پرسش: یعنی میفرمایید لا ضرر از این موارد انصراف دارد؟
پاسخ: «لاضرر» یک چیز جدید و تأسیسی نیست. عرف هم ضررهای مختصر را کأن ضرر نمیداند و میگوید: این موارد اصلاً چیزی نیست که تو بخواهی مثلاً معامله را به هم بزنی. به نظر ما در برخی موارد صدق ضرر روشن است مثل اینکه دولت بخواهد مثلاً ارزش پول هزار تومانی را صد تومان قرار بدهد و بلااشکال اشخاص صاحب پول در این صورت ضرر میکنند و اگر دولت بدون در نظر گرفتن مصالح بخواهد کاری بکند که ارزش پولهای مردم پایین بیاید، صدق میکند که«إنک رجلٌ مضارٌ». پس اینطور نیست که در مسئلهی صدق ضرر مالیت اصلاً مطرح نباشد، ولی در این مورد بحث، ما نمیتوانیم با «لاضرر» مالیت را اثبات بکنیم.
موارد صدق میکند این طور نیست که مالیت هیچ اصلاً مطرح نباشد در مسئله صدق ضرر و اینها ولی در این موارد مورد بحث ما که هست مالیتها را نمیشود ما به وسیله لا ضرر اثبات کنیم.
پرسش: اگر طرف بگوید موقعی که از من غصب کردی، من میخواستم بفروشم، چطور است؟
پاسخ: فرض مسئله، این فرض نادر نیست و این مفروضات خارج از بحث است.
پرسش:... پاسخ: نمیتوانیم با این فرض که اگر شخص میفروخت، به قیمت بالاتر میفروخت، بگوییم که شخص باید أعلی القیم را بدهد و با این فرض ضرر را اثبات بکنیم. البته اگر فروختن فعلیت داشت و شخص مانع از فروختن او شد و بعد هم قیمت پایین آمد، بعید نیست که عرف این موارد را ضرر به حساب بیاورد.
پس بنابراین این وجه را هم تمام نمیدانند.
پرسش: شما بالأخره لا ضرر را قبول کردید؟
پاسخ: ما میگوییم که با فرض غیر واقع نمیتوانیم مصداق «لاضرر» درست بکنیم و قدر مسلم عبارت از این است که در جزئیات مختصر صدق ضرر خیلی روشن نیست و لذا در خیار غبن هم میگویند که نسبت به موارد مختصر ثابت نیست. پس بر اساس موارد فرضی نمیتوانیم ضرر را ثابت بکنیم.
پرسش: خیار غبن که دلیلش الزاماً لا ضرر نیست شرط ارتکازی و چیزهای دیگر است.
... پاسخ: نه، بالأخره نه «لاضرر» هست و نه شرط ارتکازی.
پرسش: فرمودید که «لاضرر» یک مسئله عقلائی است و عقلای عالم هم در ضمانات با تفاوت یسیر شخص را ضامن میدانند.
پاسخ: اگر هم این مطلب را بپذیریم که با مقدار یسیر ضامن است، ولی بحث ما عبارت از این است که با صِرف فرض نمیتوانیم ضرر را ثابت کرده و بگوییم که اگر شخص میفروخت، یک قیمت بالایی نصیبش میشد و حال که نفروخته است، ضرر کرده است.
مثلاً اگر انسان در مغازهی یک کاسب را ببندد و فردا قیمت اجناس مغازه پایین بیاید، ممکن است گفته شود که این کار منشأ ضرر به او شده است، در حالی که شخص دخالتی در پایین یا بالا رفتن قیمت نداشته است و بر این فرض که اگر میفروخت، قیمت بالاتر نصیبش میشد، نمیتوانیم وجداناً اضرار را ثابت بدانیم.
بعد شیخ میفرمایند که ما میتوانیم از راه دیگری أعلی القیم را ثابت بدانیم، نه از باب ضمان تمام ایام که بگوییم نفس الضمان أعلی القیم را اقتضاء میکند که شهید ثانی هم این مطلب را قبول نکرده و ردّ فرموده است.
فرمایش شیخ عبارت از این است که یکی از چیزهایی که لازم است شخص اداء بکند، بدل حیلوله است. وقتی یک شیئی هنوز تلف نشده است، ولی شخص بین مال و مالکش به گونهای حائل شده است که مالک دسترسی به مالش ندارد، در اینجا وظیفه عبارت از این است که بدل مال را به مالک بدهد. مالک در عین احتیاج، دسترسی به مالش ندارد و باید شخص بدل مال را به او بدهد و زمانی هم که ترقی قیمت حاصل شده باشد و شخص هم موظف به دادن بدل است، بدلش عبارت از أعلی القیم خواهد بود و این شخص باید أعلی القیم را به مالک بپردازد.
شیخ این وجه را برای قول به أعلی القیم با بیان طولانی ذکر فرموده است، ولی خیلی این بیان ایشان روشن نیست و در آخر هم تعبیر به «فتأمل» فرموده است و ظاهراً خود ایشان هم معتقد به أعلی القیم نیست و قبلاً هم یوم التلف را معیار قرار داده بود و صرفاً در اینجا ایشان یک فرضیهای برای این قول بیان کرده است و حق مطلب هم عبارت از این است که طبق قاعده، حیلوله در جایی است که عین موجود، ولی دسترسی به آن مقدور نیست، نه اینکه دسترسی الی الابد نه برای مالک و نه برای غاصب مقدور نباشد. پس بدل حیلوله در جایی است که مثلاً برای مدت یک یا دو سال عین در دسترس مالک نیست و مالک هم مطالبه میکند که در اینجا وظیفهی شخص عبارت از بدل حیلوله است که در صورت ترقی قیمت، عبارت از أعلی القیم باشد.
موضوع: مقتضای اصل در تعیین معیار زمانی پرداخت قیمت
یک بحثی شیخ در اینجا دارد که قبل از ایشان ابن ادریس هم به این بحث پرداخته است و آن عبارت از این است که اگر به جهت اجمال نص یا تعارض نصین نتوانستیم معیار در تعیین قیمت سوقیه را از ادلهی اجتهادی به دست بیاوریم، مقتضای اصل چه خواهد بود؟
ابن ادریس میفرماید که مقتضای اصل در اینجا اشتغال است و اشتغال یقینی، برائت یقینی میخواهد و قهراً باید أعلی القیم پرداخت شود تا ذمهی شخص فارغ بشود.
به عقیدهی شیخ أعلی القیم از زمان حدوث غصب تا وقت تلف محاسبه میشود و ایشان احتمال معیار بودن بعد از تلف را نفی میکند. ما هم فرض را بر این میگیریم که بعد از تلف منفی باشد.
ابن ادریس قائل به این است که مقتضای اصل در اینجا اشتغال است و قاعدهی اشتغال اقتضاء میکند که برای یقین به برائت، باید مقدار اکثر را بجا بیاوریم.
جواب این قول بر اساس مسلک متأخرین خیلی روشن است و شیخ هم به آن اشاره فرموده و میگوید: درست است که اشتغال یقینی، برائت یقینی میخواهد، ولی بحث ما در این مسئله عبارت از این است که ما به چه مقدار اشتغال ذمه داریم. در اینجا ما نمیدانیم که مثلاً باید از بابت قاطر چهل میلیون بپردازیم یا پنجاه میلیون؟ مبلغ ده میلیون در اینجا مشکوک است و اقل و اکثر ارتباطی هم نیست که جای مناقشه و بحث باشد، بلکه اقل و اکثر استقلالی است مانند دیون که شخص نمیداند چه مقدار باید بدهد. بنابراین قاعدهی اشتغال در اینجا جاری نیست، بلکه اصل برائت نسبت به مقدار مازاد جاری میگردد.
این تقریبی است که شیخ بیان و ردّ کرده است، ولی در ادامه تقریب دیگری اختیار میکند که دیگر آن را ردّ نمیکند و مثل اینکه مختار ایشان هم عبارت از همین است. این تقریب شیخ عبارت از این است که حکم تکلیفی در اینجا عبارت از برائت است، ولی حکم وضعی عبارت از ضمان شخص غاصب است و همان زمانی که شخص بغل را غصب میکند، ضامن است ولو اینکه تکلیف به ادای قیمت بعداً میآید، ولی از همان زمان حدوث غصب، ضمان میآید و این ضمان هم یک حکم وضعی است. در اینجا ما شک میکنیم که آیا با دادن قیمت کمتر این ضمان ساقط میشود یا نه؟ استصحاب بقای ضمان را جاری میکنیم.
شیخ ضمان را حکمی از احکام دانسته و در این مسئله آن را استصحاب میکند.
قبلاً عرض کردیم که محقق هم میگوید: وقتی شخص عین را غصب کرد، خود عین بر ذمهی شخص میآید و ما در این مسئله نمیدانیم که با دادن قیمت کمتر، آیا این عینی که در ذمهی شخص است، ساقط شده است یا نه؟ بقای عین در ذمه را استصحاب کرده و طبق اقتضای آن قیمت بیشتر را میپردازیم.
البته در مسئلهی ضمانات در باب قیم سه نظریه وجود دارد: یک نظر عبارت از این است که در قیمی، قیمت و در مثلی، مثل به ذمهی شخص میآید.
نظر دیگر عبارت از این است که در مثلی و قیمی، مثل به ذمهی میآید، منتهی در قیمی، مثل با قیمت ساقط میشود، ولی در مثلی تا مثل داده نشود، ساقط نمیشود و در این نظریه اختلاف در مسقط است هر چند که در هر دو مثل به ذمه میآید.
یک نظر دیگر هم عبارت از همان چیزی است که از محقق نقل کردیم که خود عین در ذمهی شخص است، منتهی فرق در مسقط آن است.
به هر حال چه مثل را در ذمه بدانیم و چه عین را، اگر شک در سقوط داشته باشیم، هم مقتضای قاعدهی اشتغال، برائت یقینی است و هم استصحاب اقتضاء میکند که مثل یا عین از ذمه ساقط نشده باشد، زیرا در اینجا حالت سابق یقینی است و شک در سقوط آن داریم.
البته در اینجا یک بحثی وجود دارد که هم نسبت به قاعدهی اشتغال و هم نسبت به استصحاب قابل طرح هست و آن عبارت از این است که در شک در محصل، معمول آقایان میگویند که باید اکثر داده شود تا یقین به سقوط ذمهی شخص از امر بسیطی که اشتغال به آن پیدا کرده است، بشود. مثلاً شخص مأمور به اکرام زید است، ولی محصل اکرام مردد بین اقل و اکثر است. اکرام یک امر بسیطی است، منتهی محصلش میتواند امر مرکبی باشد و مثلاً شخص باید دو یا چند کار انجام بدهد تا مصداق اکرام محقق شود. در اینجا اقل و اکثر نسبت به محصل است و بیشتر آقایان میگویند که در اینجا اشتغال جاری است نه برائت، ولی برخی هم بین محصلات فرق گذاشته و میگویند که بین محصل شرعی و غیر شرعی تفاوت وجود دارد. در جایی که محصل شرعی است، مجرای قاعدهی اشتغال است و امر ساقط نمیشود مگر با یقین به سقوط ذمه. مثلاً احترام زید لازم است، ولی من نمیدانم که با یک عمل تنها، زید مورد احترام واقع میشود یا باید چیز دیگری هم به آن اضافه بشود؟ در اینجا حتماً باید شخص عمل اضافه را هم بجا بیاورد تا یقین به سقوط پیدا بکند.
ولی اگر محصل از محصلات شرعی باشد، ممکن است بگوییم که در محصل، همان مقدار اقل - که کمتر و سادهتر است - کفایت میکند. مثلاً دستور وارد شده است که اگر چیزی نجس شد، انسان باید آن را بشوید، یا اگر شخصی محدث شد، باید غسل بکند. اگر شک ما در این باشد که این مقدار آب جرم نجاست را زایل میکند یا نه و یا شک داشته باشیم که آیا با یک مدّ آب میشود غسل کرد یا نه، در اینجا چون شک ما در یک امر خارجی است، نه شرعی، بلاتردید باید احتیاط بکنیم یقین به این پیدا بکنیم که آب - مثلاً - تمام بدن را گرفته است، یا جرم نجاست زایل شده است. ولی اگر شک داشته باشیم که در مزیل نجاست، تعدد (که مربوط به شرع است) معتبر است یا نه، ممکن است کسی بگوید که ما در این گونه موارد برائتی بشویم.
البته در باب حدیث رفع بین شیخ و آخوند اختلاف وجود دارد و برخی با شیخ موافقاند، برخی هم با آخوند. شیخ میفرماید که حدیث رفع فقط راجع به حکم تکلیفی، مؤاخذه را بر میدارد و ایشان قائل به رفع حکم وضعی نیست، ولی مرحوم آخوند قائل به رفع عموم آثار - وضعی و تکلیفی - است.
اگر ما قائل به این شدیم که حدیث رفع هم تکلیف و هم وضع را بر میدارد، در مورد بحث که نمیدانیم شرطیت برای ازالهی نجاست، مرکب از دو جزء است یا یک جزء، با حدیث رفع میگوییم که مقدار مازاد دخالتی در شرطیت ندارد و اگر کسی مقدار کم را هم بجا بیاورد، شرط زوال نجاست حاصل شده و امتثال محقق گردیده است.
جریان استصحاب هم در اینجا مبتنی بر مسلک مشهور است که در شبهات حکمیه استصحاب را جاری میدانند، زیرا بحث ما در اینجا راجع به اختلاف در قیمت سوقیه نیست، (کما اینکه بین قاطرچی و ابوولاد اختلاف در قیمت سوقیه مطرح شده بود) بلکه اختلاف در تعیین معیار زمانی پرداخت قیمت است که قیمت کدام زمان شرعاً معتبر است و این اختلاف، اختلاف حکمی است و قهراً اگر کسی در شبهات حکمیه استصحاب را جاری نداند، نمیتواند در اینجا استصحاب را جاری بکند.
اگر شیخ در اینجا استصحاب را جاری دانسته است، به این جهت است که ایشان در شبهات حکمیه استصحاب را جاری میداند. شیخ در اینجا قائل به جریان اصل برائت نیست و به استصحاب تمسک میکند، نه به قاعدهی اشتغال. جریان استصحاب در اینجا هم متوقف بر این است که در شبهات حکمیه استصحاب را جاری بدانیم.
آقای خوئی استصحاب را در شبهات حکمیه جاری نمیداند، هر چند در اینجا بحثی راجع به آن نکرده است. مختار ما هم عدم جریان استصحاب در شبهات حکمیه است و لذا در اینجا استصحاب جاری نیست، ولی قاعدهی اشتغال تمام است و با توجه به اینکه ما حدیث رفع را نسبت به شبهات وضعیه تمام نمیدانیم، میگوییم که ذمهی شخص مشغول بوده و باید برائت یقینی حاصل شود.
البته اگر خود موضوع را استصحاب بکنیم، دیگر این شبهه هم پیش نمیآید و حتی بر اساس مسلک خود شیخ هم با بودن اصل موضوعی، اصل حکمی هم جاری میشود. البته برخی میگویند که اصل موضوعی حاکم است ولو اینکه موافق با اصل حکمی باشد و اصل حکمی جاری نمیشود، ولی به نظر ما اگر اصل موضوعی موافق با اصل حکمی بود، هر دو جاری میشوند.
پرسش: ... پاسخ: من میگویم که مسئولیت متوجه عین است، ولی میخواهیم بدانیم که مسقط شرعی این عین چیست؟ شک داریم که مسقط شرعی مضیق است یا موسع؟ حدیث رفع تضییق را بر میدارد و میگوییم که مسقط شرعی موصع است و با همان مقدار کمتر هم اداء میشود.
بنابراین با این مقدمات و شامل بودن حدیث رفع نسبت به احکام وضعیه، میتوانیم بگوییم که در محصلات شرعیه قاعدهی اشتغال کنار میرود.
شک در بقاء عین یا مثل در ذمه مسبب از این است که آیا این مسقط شرطیت دارد یا نه؟ در اینجا اصلی که میگوید: این مسقط شرطیت ندارد، حکومت بر اصل مسببی پیدا کرده و میگوید که شرعاً عین یا مثل از ذمهی تو ساقط شده است.
پرسش: بحث ما این است که شک میکنیم که این اقل شأنیت بدلیت را دارد یا باید اکثر بدل بشود.
پاسخ: ما شک میکنیم که آنچه شارع بدل قرار داده، مضیق است یا موسع؟ برای مسقط مضیق شرط است یا موسع؟ همانطوری که گاهی راجع به حکم تکلیفی، نمیدانیم که موضوع فلان حکم تکلیفی مضیق است یا موسع؟ که با اصل برائت قائل به توسعه میشویم. در اینجا هم همینطور است و عمدهی بحث عبارت از این است که آیا حدیث رفع شرطیت نسبت به وضع را رفع میکند یا فقط راجع توسعه و تضییق تکالیف است؟
پرسش: اگر ما حدیث را اختصاص به تکالیف هم بدهیم، برخی از تکالیفی هستند که این وضعها از آنها انتزاع شده است، مثلاً ما شک داریم که یک بار آب ریختن پاک میکند یا دو بار آب ریختن؟ در اینجا در واقع شک ما در این است که آیا این نمازی که با لباسی که یک بار شسته شده است، صحیح است یا نه؟ برائت میگوید که مانعی ندارد که با این لباس نماز خوانده شود.
پاسخ: برائت عقلی این را نمیگوید. یک چیزی بر ذمهی شخص قرار گرفته است و ما نمیدانیم که ما فی الذمه با فلان کار ساقط شده است یا نه؟ در اینجا باید مسقط متیقن تحویل داد.
اگر شرطیت را به وسیله حدیث رفع برداشتیم و گفتیم که شرطِ مسقط نیست، سقوط پیدا خواهد کرد. شک ما هم در بقای ضمان یا بقای عین در ذمه هم مسبب از شرطیت زائد یک شیء برای سقوط است. شیخ هم مکرر بیان کرده است که اگر شک ما مسبب از شک در چیز دیگری بود، حکومت درست میشود به عکس مرحوم آخوند که نظرش بر خلاف نظر شیخ است.
شیخ میفرماید اگر مثلاً عنب قبلاً وصف عنبیت داشته است، ولی الان وصف زبیبیت گرفته است و بر فرض هم که عرف متعارف این دو را یک موجود بداند، نه دو موجود، اگر قبلاً عنب غلیان پیدا میکرد، حرام بود، حال هم که غلیان پیدا کرده است، ما این استصحاب تعلیقی را جاری میکنیم و این استصحاب تعلیقی بر استصحاب عدم حرمتی که قبل از غلیان داشته است، حکومت پیدا میکند. شیخ میفرماید که با استصحاب میگوییم که همان امر تعلیقی که قبلاً بوده است، الان هم موجود است. قبلاً اینطور بود که «إذا غلی ینجس»، الان هم که غلیان هست، باید حکم به نجاست بکنیم.
مرحوم آخوند میفرمایند که برای حکومت باید ترتب بین دلیل حاکم و محکوم، شرعی باشد و به عبارت دیگر باید شرع بگوید که اگر امر تعلیقی شد، آن شیء هم از بین رفته است، ولی در اینجا ترتب بین امر تعلیقی «العنب إذا غلی ینجس» و امر تنجیزی پاک بودن، ترتب عقلی است و ادلهی استصحاب شامل این موارد نمیشود.
شیخ به این مطلب مرحوم آخوند عنایتی ندارد و ترتب شرعی را لازم نمیداند و اگر ترتب عقلی هم باشد، کافی میداند، مثلاً در «إن جاء زید فأکرمه»، اگر زید آمد، وجوب اکرام دارد. استصحاب تنجیزی میگوید که زید قبلاً وجوب اکرام نداشت، الان هم که آمده است، باز هم وجوب اکرام ندارد، ولی استصحاب تعلیقی میگوید که اگر قبلاً زید میآمد، وجوب اکرام داشت و ما این امر تعلیقی را استصحاب کرده و حکم به بقای آن میکنیم و در نتیجه باید اکرامش کرد.
شیخ میگوید که ما این استصحاب تعلیقی را جاری میکنیم و از آن استصحاب تنجیزی قبلی رفع ید میکنیم و لو اینکه ترتب شرعی هم وجود ندارد، ولی شیخ قائل به این مطلب است و به صورت مکرر در جاهای دیگر بیان کرده است، هر چند که مرحوم آخوند ترتب شرعی را لازم میداند.
به نظر ما در چیزهایی که عرف بین آنها ملازمه میبیند، نیاز به ترتب شرعی نیست. در اصل مثبت اشکالی که مطرح بود، عبارت از این بود که ادلهی تنزیل دلالت بر این نداشت که وجود تنزیلی یک شیء با یک شیء دیگر تلازم داشته باشد، هر چند که وجود خارجی آن دو با هم ملازم باشند و لذا ادلهی تنزیلی شامل مواردی که ملازمه با وسائط درست شده باشد و از آثار شرعیه نباشد، نمیشود، ولی جعل بعضی چیزها اعم از واقع و ظاهر است و اینطور نیست که فقط وجود واقعی آنها متلازم با یکدیگر باشد، بلکه وجود تنزیلی آن دو شیء هم با هم متلازم هستند، مثل فوقیت که ملازم با تحتیت یک شیء دیگر است، یا ابوت زید که ملازم با بنوت عمرو است که پسر اوست. در این گونه موارد که ملازمه اعم از واقع و ظاهر است، دیگر مشکل مثبتیت وجود ندارد.
در مسئله استصحاب تعلیقی هم چون وجود تعلیقی شیء (چه تعلیقی حقیقی و چه تنزیلی) ملازمه با نفی آن امر تنجیزی دارد و این ملازمه هم اعم از وجود واقعی و وجود ظاهری شیء است، اصل سببی رفع شک کرده و حکومت پیدا میکند. مثلاً اگر من نمیدانم که زید به جهت حصول یک حالتی، باز هم وجوب احترام شرعی دارد یا نه، اگر شرع مطهر گفته است که شما موظفید حالت سابقه را اجراء کنید، وجوب احترام ثابت است و شک در اینکه قبلاً احترام او واجب نبوده است، مرتفع میشود.
تقدم اصل سببی بر اصل مسببی
چون ما بحث اصول نداریم، مناسب است که گاهی به بعضی از مباحث اصولی بپردازیم.
یک برهان لمّی داریم و یک برهان إنّی. گاهی انسان از علت پی به معلول میبرد و گاهی هم از معلول پی به علت میبرد. مثلاً از زیاد شدن نبض شخص، وجود عفونت یا تب کشف میشود و از روی علائم، ذی العلامة کشف میشود. گاهی هم انسان از علت پی به معلول میبرد و هر دو شکل وجود دارد.
در اصل سببی و مسببی هم باید ببینیم که آیا مراد تسبُّب شک است یا تسبُّب مشکوک؟
اگر مراد تسبب شک باشد، هر دو صورت ممکن است و گاهی شک در معلول سبب شک در علت میشود، گاهی هم عکس این مطلب است. اما اگر مراد تسبب مشکوک باشد، دو مشکوک خواهیم داشت که یکی از این دو علت برای دیگری است.
پس بنابراین در تقدم اصل سببی بر اصل مسببی، باید ببینیم که آیا میزان تسبُّب شک است، یا تسبُّب مشکوک؟
به نظر میرسد که در امور متعارف تسبُّب مشکوک میزان باشد، به عبارت دیگر وقتی انسان در یک موضوع و یک حکمی شک دارد، استصحاب موضوع نسبت به حکم رفع شک میکند، زیرا موضوع نسبت به حکم، مانند علت نسبت به معلول است.
در امور متعارف اینطور است که یک مشکوک علت برای مشکوک دیگر است و اصل جاری در مشکوکی که علت است، مقدم بر اصل جاری در معلول آن است.
بنابراین طبق مسلک آقایان در متساویها، ولو اینکه هر دو حکم واحد داشته باشند، ولی اصل سببی حاکم بر اصل مسببی خواهد بود. این بحثها در برخی جاهای دیگر هم ثمراتی دارد.
البته ما قائل به این مطلب نیستیم و میگوییم که اگر اصل سببی و مسببی موافق یکدیگر باشند، هر دو جاری میشود، ولی در صورتی که مخالف یکدیگر باشند، یکی مقدم بر دیگری است.
آقایان در اینگونه امور میگویند که باید شرط ترتب داشته باشد و این ترتب هم شرعی باشد، نه عقلی، ولی در برخی موارد دیگر تسبُّب شک میزان است و دو مشکوک، متحد با یکدیگر هستند و اینطور نیست که یکی علت برای دیگری باشد، بلکه با یکدیگر اتحاد دارند، ولی شک در یکی از این دو علت برای شک در دیگری است.
در اینجا اگر با اصل، رفع شک از یکی شد، از دیگری هم رفع شک میشود، مثل اینکه در جایی هم امر تعلیقی ثابت باشد و هم معلقعلیه ثابت باشد که این عین وجود معلِّق است. مثلاً زید اعلم بود، ولی راجع به یک مسئله فتوایی نداشت، حال که سنّش بالا رفته است و شرایط به گونهای شده است که او به قوت سابق نیست، اگر نسبت به آن مسئله فتوایی از زید صادر بشود، بحث در این خواهد بود که آیا آن حجیت فتوی در اینجا هم هست یا نه؟ مثل اینکه زید قبلاً نسبت به نماز جمعه فتوایی نداشت، ولی اگر استخراج میکرد، فتوی داشت و قطعاً هم آن فتوی حجت بود، ولی حال که علمیتش پایین آمده است و مثلاً به وجوب نماز جمعه فتوی داده است، استصحاب تعلیقی میگوید: اگر زید در سابق فتوی میداد، حجت بود و وجوب آن برای من منجز بود، الان هم این قضیهی تعلیقیه باقی است و اگر فتوی بدهد، منجز است.
در این مثال امر تعلیقی همراه با وجود معلقعلیه (فتوی) و ثبوت معلق است که عبارت از تنجز وجوب برای من است. مجموع این دو چیز عین ثبوت تنجز خود شیء است، همانطور که در موضوعات مرکبه یک جزء با وجدان و یک جزء با اصل یا هر دو جزء با اصل و یا هر دو جزء با وجدان اثبات میشود. بنابراین چون هر دو جزء موجود است، این وجود مجموع، عین وجود موضوع است، نه جدای از وجود موضوع. اگر فتوای سابق زید منجز بود، اگر الان هم فتوی بدهد، منجز است و فرض هم عبارت از این است که فتوی داده و این عین تنجیز فتوی است.
در اینجا که ما میخواهیم استصحاب بکنیم و گاهی حتی بر خلاف حالت سابقه نتیجه بگیریم، لازم نیست که مستصحب ما نسبت به یک مستصحب دیگر ترتب داشته باشد تا ما یک چپزی را تقدیم بکنیم. در عین حالی که نتیجه عین ثبوت مقدم و ثبوت صغری و کبری است، ولی علم به مقدمتین علت برای علم به نتیجه است.
حال اگر اصلی آمد و مقدمتین را اثبات کرد، تعبداً اثبات رفع شک از تالی میکند. در اینجا این اصل، حاکم بر اصلی است که نسبت به نتیجه جاری میشود. در اینجا نباید بگوییم که ترتب بین نتیجه و مقدمتین، ترتب شرعی یا غیر شرعی است، تعبد به دو مقدمه نیازی به واسطه ندارد تا مثل خیلی جاهای دیگر که واسطه میخورد، مثبت باشد و نتوانیم با آن چیزی را اثبات بکنیم.
هم وجود خارجی این دو مقدمه با نتیجه یکی است و تعبد به این هم تعبد به نتیجه است، پس بنابراین استصحاب تعلیقی مثبت نیست.
اگر ما گفتیم که فتوای سابق زید تنجز دارد و در صورتی که فتوی به وجوب نماز جمعه میداد، نماز جمعه بر من واجب بود، الان هم اگر فتوی بدهد، نماز جمعه بر من واجب است. فرض ما هم عبارت از این است که فتوی داده است. پس خلاصه اینطور نیست که نتوانیم با تعبد نتیجه را اثبات بکنیم و این مورد مانند حیات داشتن زید و روییدن ریش او یا برخی ملازمات دیگر نیست که مثبت باشد، بلکه در اینجا ثبوت مقدمتین عین ثبوت نتیجه است. اگر هم عین ندانید، ثبوتشان ملازم با ثبوت نتیجه خواهد بود. بخلاف موارد مثبت که هر چند وجود خارجی آنها ملازمه دارد، ولی ممکن است که وجود تنزیلی و تعبدیشان ملازمه نداشته باشد و نمیشود از وجود خارجی به وجود تنزیلی ملازمه را اثبات بکنیم. قهراً این مورد از موارد مثبت نخواهد بود، هر چند که مرحوم آخوند مثبت میداند، ولی بر خلاف نظر ایشان علاوه بر اینکه در اینجا اصل جریان دارد، نسبت به اصل دیگر حکومت هم پیدا میکند. به عبارت دیگر اصل دوم در اینجا میگوید که قبلاً این فتوای وجوب نماز جمعه بر من واجب نبود، چون مفتیِ من راجع به این مسئله فتوی نداده بود، الان هم همینطور است، ولی این اصل با اصل قبلی تعارض نمیکند، بلکه اصل قبلی حکومت بر این اصل دارد، زیرا منشأ شک در تنجز عبارت از این است که آن خصوصیت سابق در زید باقی است یا نه. در اینجا شک ما در یک امر تنجزی، مسبب از این است که امر تعلیقی سابق الان هم فعلیت دارد یا نه و لذا استصحاب امر تعلیقی حکومت پیدا میکند که شیخ هم همین مطلب را میفرماید و به نظر هم میرسد که حق با شیخ است و اشکالی از جهت مثبت بودن وجود ندارد و حکومت هم درست است، بر خلاف نظر مرحوم آخوند.
عرض دیگر ما هم عبارت از این است که اگر مثلاً مولی امر به احترام زید کرده باشد، وجوب احترام زید ثابت است و معمول احترامها هم محول به عرف است، ولی اگر این احترام از مجعولات شرعی باشد مانند نماز و امثال آن که شرع باید امضاءً یا تأسیساً آن را تعیین بکند، در این صورت اگر شک در محصل پیدا کردیم و ندانستیم که محصل این اکرام یک جزء است یا دو جزء و دیدن تنها در احترام زید کفایت میکند یا باید از او استقبال هم بکنیم؟ در این صورت ممکن است که بنا بر عدم اختصاص حدیث رفع به مؤاخذه و حکم تکلیفی، و شمول امور وضعیه، اصل برائت را نسبت به جزئیت استقبال در محصل اکرام جاری بدانیم.
در اینجا ما وجداناً میدانیم که اکرام عبارت از دیدن زید است، شارع هم تعبداً استقبال را - که جزء دوم است - رفع کرده است و میگوید که من آن را جزء نمیدانم. در اینجا هم فرقی نمیکند که انسان بالوجدان بداند چیزی جزء نیست، یا بالتعبد بداند که جزء نیست و در هر دو صورت حکم به ثبوت یک جزء، مساوق با اکرام است. وقتی ثابت شد که استقبال جزء محصل نیست، معنایش عبارت از این است که با این دیدن، شخص مکرم به حساب میآید و این اصل نسبت به استصحاب بقای عدم اکرام، حکومت پیدا میکند. خلاصه اینکه اگر موضوع چه بالوجدان و چه بالاصل محقق شده باشد، در هر دو صورت کفایت میکند، هر چند در صورتی که یک جزء بالوجدان و یک جزء بالاصل محقق شده باشد، نتیجه تعبدی خواهد بود، زیرا نتیجه اخص مقدمتین میباشد.
پس بنا بر اینکه ما ادلهی حدیث رفع را نسبت به احکام وضعیه توسعه بدهیم، میتوانیم در محصلات شرعی بگوییم که برائت یا استصحاب، هر کدام که بود، جاری است و نسبت به اصل مخالف هم حکومت پیدا میکند. مثلاً اگر شک کردیم که برای طهارت یک مرتبه شستن کافی است، یا دو مرتبه لازم است، اگر اصلی اثبات بکند که در مطهِّر یک مرتبه کافی است، این اصل حکومت بر استصحاب عدم طهارت خواهد داشت.
بنابراین ما در شک محصل، بر خلاف نظر شیخ که با استصحاب اثبات ضمان کرده و اصل برائت را جاری ندانسته است، میتوانیم بگوییم که در محصلات شرعی استصحاب یا برائت جاری میشود و نسبت به اصل مخالف هم حکومت پیدا میکند.
پرسش: ... پاسخ: این حکومت بر اساس دو مبنای رایج است که ما قائل به آن نیستیم، یکی از این دو مبنی عبارت از این است که حدیث رفع عموم آثار را بر دارد، دیگری هم عبارت از این است که حدیث رفع اختصاص به شبهات موضوعیه ندارد و شامل شبهات حکمیه هم باشد که ما قائل به هیچکدام نیستیم. پس بنابراین این بحث ما بر اساس مبنای رایج است که در نتیجه حکومت درست میشود.
این خلاصهی عرض ما بود که دیروز هم این مباحث خیلی به هم ریخته و مشوش و مخلوط مطرح گردید.
پرسش: اگر نه حدیث رفع داشتیم و نه استصحاب در صورت شک چه باید بکنیم؟
پاسخ: اگر آنها جاری نبودند، قاعدهی اشتغال جاری است.
دیروز ما استصحاب بقای ضمان را مقابل با استصحاب در عهده بودن شخص گرفتیم که این تقابل به یک معنی صحیح است، ولی به یک معنایی که از کلمات دیروز ما استفاده میشد، صحیح نیست.
ضمان یک امر تعلیقی است به این معنی که «لو تلف وجب قیمته» و از مفهوم ضمان وجوب قیمت عند التلف انتزاع میشود. در اینجا میگوییم که این امر تعلیقی الان وجود دارد و شخص ضامن است، اما در عهده بودن عین، به یک معنی غیر از ضمان است و میشود بین این دو فرق گذاشت، نه اینکه بگوییم: یکی موضوع و دیگری حکم است کما اینکه از بحث دیروز ما کأن این مطلب استفاده میشود.
به عبارت دیگر مفهوم بر عهده بودن اوسع از این امر تعلیقی است، زیرا در عهده بودن به این معناست که اگر موجود بود، باید حفظش بکند و اگر رضایت طرف احراز نشد، باید آن را ردّ بکند و اگر هم تلف شد، باید قیمتش را بپردازد.
مجموعهی این امور از عهدهدار بودن و از «علی الید» استفاده میشود، ولی ضمان عبارت از این است که «لو تلف یجب قیمته».
با این معنایی که بیان شد، یکی از اینها اوسع از دیگری است و دیگری هم مضیق است، نه اینکه بگوییم: یکی موضوعی و دیگری حکمی است و یکی رتبةً بر دیگری تقدم دارد. این محصل عرائض ما در اینجاست.
روایات دیگری هم در مسئله وجود دارد که باید مورد بررسی قرار بدهیم. از صحیحهی ابوولاد هم غیر از ضمان قیمت، چیز دیگری استفاده نمیشود و هر چند ضمان قیمت از جهت اوصاف استفاده میشود، اما از این جهت که قیمت چه زمانی باید داده شود، از این صحیحه استفاده نمیشود و روایت ناظر به این مطلب نیست و باید از جاهای دیگر این مطلب را استفاده کرد. حال اگر از جاهای دیگر هم این مطلب استفاده نشود، به نظر ما - بر خلاف نظریه شیخ - وفاقاً به نظر آقای بروجردی (البته نمیدانم فتوایش هم این بود یا نه؟) و به نظرم سید هم قائل به این است، باید یوم الاداء را معیار قرار بدهیم، زیرا اگر انسان خود شیئی که در عهدهاش بوده را بدهد، ذمهاش فارغ میشود، ولی اگر خود شیء داده نمیشود، باید به جای آن پولش را بدهد که با دادن پول ذمهی شخص برئ میشود و قهراً چون در یوم الدفع به جای شیء پولش را میدهد، باید همین زمان را معیار در قیمت قرار بدهد و اگر دلیلی بر خلاف این مطلب نبود، باید همین را معیار قرار بدهیم.
پرسش: گاهی اوقات معیار بودن یوم الاداء موجب ضرر است.
پاسخ: هر حکمی نسبت به عین وجود دارد، در بدل هم همان حکم جاری است و طبق بنای عقلاء بین عین و بدل العین - که عبارت از پول است - فرقی وجود ندارد.
اگر بالاجماع یا از جای دیگری ثابت شد که مقدار بیشتر از عین لازم نیست، بدلش هم همان حکم را دارد و حکم هر دو واحد است، منتهی در خیلی از موارد مسئله به صورت «اگر» است، به این معنی که اگر در دستش بود، مثلاً فلان کار را میکرد یا میفروخت، ولی از بنای عقلاء در چنین مواردی استفاده نمیشود که چیز اضافهای به شخص داده شود، مگر در جایی که مثلاً شخص مانع از کاسبی کسی بشود و جلوی دکان او را بگیرد. به نظرم سید هم در این باره میفرماید که اگر کسی دکان کسی را برای مدتی بست، از مصادیق ضرر است، نه اینکه از مصادیق عدم النفع باشد. دکان شخص یک ماه تعطیل شده است و این خسارت به او شمرده میشود، ولی در مواردی مثل صحیحهی ابوولاد که شخص قصد فروش قاطرش را نداشته است، نسبت به مقدار تنزل قیمت ضمانی نمیآید.
پرسش: شروع یوم الضمان از چه زمانی است؟
پاسخ: یوم الضمان از اول روز غصب است که شخص از همان وقت غصب، ضامن میشود.
بررسی برخی روایات برای تعیین معیار زمان قیمت
راجع به مسئلهی ضمانات روایاتی وارد شده است که باید ببینیم نسبت به تعیین زمان قیمت، چه چیزی از این روایات استفاده میشود.
یکی از این روایات، روایت عبدالرحمن بن ابی عبدالله است که اینطور وارد شده است: «قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ قَوْمٍ وَرِثُوا عَبْداً جَمِیعاً فَأَعْتَقَ بَعْضُهُمْ نَصِیبَهُ مِنْهُ کَیْفَ یُصْنَعُ بِالَّذِی أَعْتَقَ نَصِیبَهُ مِنْهُ هَلْ یُؤْخَذُ بِمَا بَقِیَ قَالَ نَعَمْ یُؤْخَذُ بِمَا بَقِیَ مِنْهُ بِقِیمَتِهِ یَوْمَ أَعْتَقَ».
در باب عبید و اماء یک مسئلهای هست که اگر کسی مالک قسمتی از یک عبد یا امه باشد و سهم خود را آزاد بکند، کل عبد یا امه آزاد میشود، ولی این شخص باید حصهی شریکش را بپردازد، زیرا سبب اتلاف ظاهری سهم او شده و نسبت به آن ضامن است.
شخص در اینجا سؤال میکند که آیا در اینجا شخصی که سهم خود را آزاد کرده است، نسبت به حصهی شریکش ضامن است؟ حضرت در جواب میفرماید که بله، «یُؤْخَذُ بِمَا بَقِیَ مِنْهُ بِقِیمَتِهِ یَوْمَ أَعْتَقَ»، یعنی باید قیمت یوم التلف محاسبه شده و به طرف مقابل پرداخت شود.
این روایت، از روایاتی است که دلالت میزان بودن یوم التلف دارد.
دلالت این روایت خوب است و در سندش هم دو طریق وجود دارد: یک طریق عبارت از این است: «الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ»، که تمام سند خوب است و فقط نسبت به معلُی توثیقی وارد نشده است. مراد از حسن بن علی هم، حسن بن علی بن وشاء است که از اجلاء و ثقات است.
منتهی یک نکتهای که هست، عبارت از این است که سند «الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ»، در اسانید به طور مکرر وارد شده است و منشأ این تکرار هم این است که همه از یک کتاب نقل کردهاند و طریقشان منتهی به یک کتاب بوده که از صاحب کتاب اجازه نقل گرفته شده است و یا سماع یا جهات دیگر موجب این تکرار شده است. خلاصه اگر روایتی مأخوذ از کتاب باشد، به طور متکرر روایت میشود که در اینجا از کتاب حسن بن علی وشاء نقل شده است.
مراد از حسن بن علی هم، حسن بن علی وشاء است که از ابان بن عثمان نقل کرده است. در یک جا حسن بن علی الفضال آورده شده است که غلط است و یا «بن فضالش» زیادی است و این بحث را ما در بعضی از حواشی مطرح کردهایم.
پس بنابراین چون این سند از کتاب أخذ شده است و کتاب هم طریق صحیحی دارد، از این جهت اشکالی وارد نیست.
یک طریق دیگری هم در تهذیب و استبصار وارد شده است، منتهی عبارت «بِقِیمَتِهِ یَوْمَ أَعْتَقَ» - که مورد بحث ماست - در آنها آورده نشده است.
در این طریق «حسین بن سعید عن القاسم عن ابان» قرار گرفته است، که اگر فی الجمله اشکالی در آن وجود داشته باشد، راجع به قاسم است که مراد از او قاسم بن محمد جوهری است که حسین بن سعید از او نقل میکند و توثیقی نسبت به این قاسم وارد نشده است. البته بعضی مانند آقای خوئی گفتهاند که ابن ابی عمیر و صفوان از او روایت کردهاند و هر دو در کتب اربعه هست، منتهی طبق نظر ایشان، این مسئله موجب وثاقت طرف نمیشود و در نتیجه ایشان میگوید که قاسم بن محمد ثقه نیست.
البته ما این مبنی را قبول داریم که این مسئله موجب اثبات وثاقت راوی میشود، ولی در این مورد میگوییم که هر دو موردی که ابن ابی عمیر و صفوان روایت کردهاند، محل اشکال است.
در جایی که صفوان نقل کرده است، تعبیر صحیح «صفوان عن القاسم بن محمد» نیست، بلکه نقل صحیح به صورت معطوف بود و اینطور است که «و القاسم بن محمد»، پس در اینجا صفوان از قاسم بن محمد نقل روایت نکرده است.
در جایی هم که ابن ابی عمیر روایت کرده است، باز هم محل اشکال است، زیرا بر اسانید دیگر قابل تطبیق نیست و مسئلهی تحریف خیلی قوی است.
پس بنابراین از ناحیهی نقل ابن ابی عمیر و صفوان نمیتوانیم ثقه بودن قاسم بن محمد را استفاده بکنیم، ولی از این جهت که حسین بن سعید که از اجلاء محدثین و شیخِ احمد بن محمد بن عیسی است و خیلی مورد قبول است، کتاب او را روایت کرده است، احمد بن محمد بن عیسی هم به وسیلهی حسین بن سعید این کتاب را نقل کرده است و علماء دیگر هم روایات زیادی از او دارند، از این جهت میشود ایشان را توثیق کرد و اینطور نیست که اشخاصی مانند حسین بن سعید کتاب اشخاص مجهول و اهل جعل را بخواهند نقل بکنند، هر چند ممکن است که کسانی مانند برقی - در عین ثقه بودن - به جهت نوع سلیقهی حدیثیاش از اشخاص ضعیف نقل روایت بکنند، «یروی عن الضعفاء و یعتمد المراسیل»، ولی نسبت به اشخاصی مانند حسین بن سعید چنین نقطهی ضعف حدیثی وجود دارد و با نقل او میتوانیم توثیق را استفاده بکنیم، منتهی با توجه به اینکه در طریق او عبارت نقل شده توسط کلینی وجود ندارد، نمیشود به این روایت برای مورد بحث استناد کرد.
روایت دیگری عبارت از این است که «عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ مَمْلُوکَةٍ أَتَتْ قَوْماً فَزَعَمَتْ أَنَّهَا حُرَّةٌ فَتَزَوَّجَهَا رَجُلٌ مِنْهُمْ فَأَوْلَدَهَا وَلَداً ثُمَّ إِنَّ مَوْلَاهَا أَتَاهُمْ...».
یک مملوکهای پیش جماعتی رفته و به آنها گفته است که من آزادم و مردی با او ازدواج کرده و صاحب فرزندی شده است. (یکی از معانی شایع برای «زعمت» معنی «قالت» بوده است)
بعداً مالک اصلی اقامهی بینه کرده میکند که این زن مملوک من بوده است و زن هم به این مطلب اقرار میکند. حضرت در اینجا میفرماید که این زن و بچهاش به مولایش داده میشود و شخصی که با آن زن نکاح کرده است، قیمت بچه را به صاحب مملوکه پرداخته و بچه را از او میگیرد. در چاپ تهذیب تعبیر به «تصیر» شده است که غلط است و صحیحش «یصیر» میباشد.
در اینجا تعبیر شده است که «بِقِیمَتِهِ یَوْمَ یَصِیرُ إِلَیْهِ»، یعنی باید قیمت روزی که بچه به پدرش داده میشود، پرداخت شود. البته مسئلهی مورد بحث ما از این عبارت استفاده نمیشود.
و اما سند این روایت اینطور است که «الْبَزَوْفَرِیُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ سَمَاعَةَ».
بزوفر بر وزن سفرجل است و نکتهی دیگر اینکه یک سقطی در این سند واقع شده و حسن بن محبوب در عبارت «احمد بن محمد عن ابی ایوب» سقط شده است، البته بین احمد بن محمد و ابی ایوب بعضی واسطههای دیگری هم هست، ولی در این روایات که طرف دیگرش هم سماعه باشد، اینطور است. حسن بن محبوب از اجلاء است و حرفی در او نیست. احمد بن محمد هم، احمد بن محمد بن عیسی است که در او هم اشکالی نیست.
نسبت به بزوفری هم باید این نکته را تذکر بدهیم که سه تا بزوفری داریم: یکی حسین بن علی بن سفیان بزوفری است، دیگری پسرش محمد و سومی هم ابن عمّ حسین، احمد بن جعفر بن سفیان بزوفری است.
حسین و ابن عمّ او صاحب کتاب هستند و مکرر از آنها نقل شده است و مراد از بزوفری در این روایت، یکی از این دو میباشد و شاید هم بتوانیم بگوییم که حسین اشهر و مهمتر از ابن عمّش است و جزء اجلاء و ثقات میباشد و در این روایت هم بخصوص میتوانیم بگوییم که مراد از بزوفری، حسین است، زیرا او کتابی راجع به احکام العبید دارد که این روایت هم مربوط به همین بحث است.
مراد از سماعه هم هر کسی باشد، ثقه است.
پرسش: در تأیید فرمایش شما باید بگوییم که شیخ روایات متعددی از حسین بن علی بن سفیان بزوفری دارد که همهاش مربوط به احکام عبید و اماء است.
پاسخ: بله چون ایشان این کتاب را دارد، این روایت هم میتواند مربوط به او باشد.
پس بنابراین دلالت این روایت بر مورد بحث ما محل اشکال است و نمیشود به آن استناد کرد و لو اینکه در روایت اشاره به این مطلب شده است که باید شخص قیمت زمان تحویل را بپردازد، زیرا روایت ناظر به قیمت سوقیه نیست که ما بخواهیم که میزان در تفاوت قیمت سوقیه را اثبات بکنیم.
این روایت راجع به این است که شخصی اشتباهاً مباشرت کرده و بچهای به دنیا آمده است وچون پدر حرّ بوده است، با توجه به اینکه بچه ولد زنا نیست و ولد شبهه است، از زمان تولد یا خیال میکنم از زمان ولوج حرّ میشود. (1)
روایت میگوید که در تقویم و ارزشگذاری بچه باید زمان تحویل را در نظر گرفت، نه زمانی که در شکم مادر بوده و یا تازه به دنیا آمده بود، زیرا قیمت بچه در زمان تحویل ازدیاد پیدا کرده است و باید همان زمان را در قیمت محاسبه و در نظر گرفت و خلاصه اینکه این روایت از این ناحیه دلالتی بر مورد بحث ما ندارد.
پرسش: آیا این روایت مربوط به تلف است؟
پاسخ: اینجا حکم تلف را دارد و کأن به منزلهی این است که ضرری به ملک او زده است. کأنّ شخص صلاحیت این را داشته است که چیزی به دست بیاورد و با این کار از ملک او خارج و به ملک دیگری تبدیل شده است.
پرسش: ضمان منفعت مستوفاة است.
پاسخ: نه، کأن اینجا شخص اقتضای ملکیت داشته است و این ملکیت به دیگری منتقل شده است و لذا طرف مقابل ضامن است. و خلاصه این روایت دلیل بر مورد بحث نیست.
پرسش: آیا این تعبیر روایت دربارهی این نیست که اگر شخص پول را ندهد، بچه نزد مولی باقی میماند؟
پاسخ: ممکن است که گرو باشد و در بعضی از روایتهای دیگر هم به این مطلب اشاره شده است و در ابتدای این روایت هم میفرماید به دست مولی بدهد و بعد هم میگوید که ردّ بکند. در روایت محمد بن قیس هم این مطلب هست، در یک روایت دیگری هم که راجع به فضولی است، آنجا هم همینطور است و به عنوان گرو ذکر شده است.
بررسی روایات دال بر معیار بودن یوم التلف
در روایت سماعه اینطور وارد شده است که «عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ مَمْلُوکَةٍ أَتَتْ قَوْماً فَزَعَمَتْ أَنَّهَا حُرَّةٌ فَتَزَوَّجَهَا رَجُلٌ مِنْهُمْ فَأَوْلَدَهَا وَلَداً».
یک زن مملوکه پیش قومی رفته و ادعاء کرده بود که من حرّه هستم و با یکی از آنها ازدواج کرده بود. بعد هم صاحب فرزند شده است.
«ثُمَّ إِنَّ مَوْلَاهَا أَتَاهُمْ فَأَقَامَ عِنْدَهُمُ الْبَیِّنَةَ أَنَّهَا مَمْلُوکَةٌ وَ أَقَرَّتِ الْجَارِیَةُ بِذَلِکَ فَقَالَ تُدْفَعُ إِلَی مَوْلَاهَا هِیَ وَ وَلَدُهَا».
هم جاریه و هم فرزندش را به مولی میدهند، منتهی آن فرزند حرّ شده است، زیرا کسی که با آن کنیز مباشرت کرده است، حرّ بوده و قهراً بچه هم حرّ میشود، ولی حضرت میفرماید که مولی این بچه را گرو نگه میدارد، تا آن مردی که با کنیز تزویج کرده است، قیمت بچه را به او بدهد.
«تُدْفَعُ إِلَی مَوْلَاهَا هِیَ وَ وَلَدُهَا وَ عَلَی مَوْلَاهَا أَنْ یَدْفَعَ وَلَدَهَا إِلَی أَبِیهِ بِقِیمَتِهِ یَوْمَ یَصِیرُ إِلَیْهِ».
معنای یوم الاداء - که ما تعبیر میکنیم - عبارت از زمانی که شخص میخواهد قیمت را بدهد و در این زمان ارزش آن شیء را در نظر گرفته و مطابق آن را به طرف بدهد.
در اینجا یک مرتبه ممکن است که مراد همان روزی باشد که شخص ولد را به پدرش تحویل میدهد و در حقیقت این مثل یوم التلف است که قیمت او در نظر گرفته شده است، ولی ممکن است کسی بگوید که اطلاق این روایت اقتضاء میکند که ولو شخص بخواهد قیمت را دیر بدهد، ولی معیار عبارت از یوم دفع قیمت نیست، بلکه معیار یومی است که این بچه از اختیار مالکِ جاریه خارج شده و پیش پدرش رفته است. این مطلب مؤید میزان بودن یوم التلف است که بین فقهاء هم مشهور است.
روایت دیگر عبارت از این است که: «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ یُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام».
ما این أسناد را معتبر میدانیم ولو اینکه در مورد اسماعیل بن مرار توثیق صریحی وجود ندارد، ولی کتب یونس معمولاً به وسیله همین شخص به ما رسیده و مورد قبول هم قرار گرفته است، حال یا جهت قبول این بوده که از کتب مشهور بوده و به همین جهت هم از ناحیهی اسماعیل بن مرار اشکالی وارد نشده است، یا اینکه خود اسماعیل بن مرار تضعیف نشده و مورد توثیق فقهاء بوده و از قدیم به روایاتش اخذ شده است.
به هر حال روایتی که با این طریق به یونس میرسد که به جهت تکرر سند معلوم میشود که از کتاب یونس نقل شده است، به خاطر اسماعیل بن مرار محل اشکال نمیباشد.
«عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ رِجَالٍ اشْتَرَکُوا فِی أَمَةٍ فَائْتَمَنُوا بَعْضَهُمْ عَلَی أَنْ تَکُونَ الْأَمَةُ عِنْدَهُ». عدهای بالشرکة امهای را خریده و یکی از خودشان را امین دانسته و جاریه را در نزد او گذاشتند که حفظش کند.
«عَلَی أَنْ تَکُونَ الْأَمَةُ عِنْدَهُ فَوَطِئَهَا». این شخص هم خیانت کرده و با این امه مباشرت کرده است.
«قَالَ یُدْرَأُ عَنْهُ». چون این وطی محرم بوده و برای او جایز نبوده است، در اینجا حضرت میفرماید که باید حدّ زنا بر او جاری شود و به مقداری که مالک بوده است، از تازیانهاش کم میشود و به مقدار سهم شرکاء باید تازیانه بخورد.
«قَالَ یُدْرَأُ عَنْهُ مِنَ الْحَدِّ بِقَدْرِ مَا لَهُ فِیهَا مِنَ النَّقْدِ وَ یُضْرَبُ بِقَدْرِ مَا لَیْسَ لَهُ فِیهَا وَ تُقَوَّمُ الْأَمَةُ عَلَیْهِ». باید این شخص قیمت امه را به شرکائش بپردازد و کأن این امه دیگر قابل استفاده برای آنها نیست و این شخص باید قیمتش را به آنها بپردازد. حال بحث در این است که قیمت چه زمانی را باید بپردازد؟
«وَ تُقَوَّمُ الْأَمَةُ عَلَیْهِ بِقِیمَةٍ وَ یُلْزَمُهَا». حتماً باید این شخص قیمت را به شرکاء بپردازد.
«وَ إِنْ کَانَتِ الْقِیمَةُ أَقَلَّ مِنَ الثَّمَنِ الَّذِی اشْتُرِیَتْ بِهِ الْجَارِیَةُ أُلْزِمَ ثَمَنَهَا الْأَوَّلَ». باید دید که وقتی اینها امه را خریدند، ارزشش چقدر بوده است و اگر قیمتش از قیمت روز بالاتر بوده است، باید همان قیمت زمان خرید را به شرکاء بدهد.
«وَ إِنْ کَانَ قِیمَتُهَا فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ الَّذِی قُوِّمَتْ فِیهِ أَکْثَرَ مِنْ ثَمَنِهَا». اگر بعداً قیمت بالا رفته باشد و بیش از زمانی باشد که امه خریداری شده است، باید این ثمن اخیر را به شرکاء بپردازد.
«أُلْزِمَ ذَلِکَ الثَّمَنَ وَ هُوَ صَاغِرٌ». خلاصه اینکه باید با ذلت این پول داده شود، زیرا چنین غلطی کرده و این جاریه را برای خودش فراش قرار داده است و نباید چنین کاری میکرد.
البته در اینجا یوم المخالفة - که زمان وطی است - معیار قرار داده نشده است و در حقیقت همین یوم المخالفة به منزلهی تلف میباشد، زیرا شخص با این کار موجب فساد شده است و خلاصه اینکه در اینجا یوم المخالفة - که با یوم التلف یکی است - معیار قرار داده نشده است، بلکه روزی که اینها متوجه این کار شدهاند، یا روزی که حاکم حکم کرده است، معیار قرار داده شده است. شاید هم بگوییم که معیار أعلی القیم بین زمان اشتراء و این زمان قرار داده شده است.
این مطلب بر خلاف آن چیزی است که تا حال راجع به قیمی گفته شده است و این یک امر استثنائی است و با آنچه گفته شده است، تطبیق نمیکند.
پرسش: شخص این پول را برای چه باید بدهد؟
پاسخ: کأن با این کاری که انجام داده است، دیگر این جاریه برای آنها قابل استفاده نیست و ظاهر روایت این است که باید قیمت جاریه را بپردازد.
پرسش: ذات ولد شده؟
پاسخ: نمیدانم. صحبت ولد نیست، بلکه خلاف شرع کرده است و چون او را امین قرار داده بودند، نباید این کار را میکرد. دادن این پول هم یا به این جهت است که دیگر قابل استفاده برای دیگران نیست، یا اینکه حضرت میفرماید: این شخص جنایت کرده است و این کار او کأن به منزلهی از بین بردن و تلف به شمار میآید.
حال هر چه که باشد، این روایت بر خلاف قاعده است که شخص أعلی القیمتین بین زمان اشتراء و این زمان را بخواهد بپردازد.
روایت دیگر عبارت از این است که: «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فِی رَجُلٍ أَعْطَی رَجُلًا وَرِقاً فِی وَصِیفٍ إِلَی أَجَلٍ مُسَمًّی».
شخص به یک کسی درهمی داده است، (ورق عبارت از درهم است) تا برای او بچه غلامی را به نحو سلف خریداری بکند که در یک زمان مسمی آن بچه غلام را تهیه و به خریدار تحویل بدهد.
«فَقَالَ لَهُ صَاحِبُهُ لَا نَجِدُ لَکَ وَصِیفاً». این رفیقش هم میگوید که من یک غلامی با این خصوصیاتی که تو از من سلفاً خریدی، نمیتوانم تهیه بکنم.
«خُذْ مِنِّی قِیمَةَ وَصِیفِکَ الْیَوْمَ وَرِقاً». بایع میگوید که ببین غلامی که با آن خصوصیات از من خریدی، امروز چقدر است تا من قیمت امروزش را به تو بدهم.
«قَالَ فَقَالَ لَا یَأْخُذُ إِلَّا وَصِیفَهُ»، حضرت میفرمایند که این شخص حق ندارد قیمت غلام را به حسب آن روزی که تعذر پیدا کرده است، بگیرد. یا باید صبر بکند تا غلام بچه با همان خصوصیاتی که قید شده است، پیدا بشود، یا معامله باطل حساب میشود و باید همان پولی را که داده است، پس بگیرد.
«قَالَ فَقَالَ لَا یَأْخُذُ إِلَّا وَصِیفَهُ أَوْ وَرِقَهُ الَّذِی أَعْطَاهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ لَا یَزْدَادُ عَلَیْهِ شَیْئاً». نباید چیزی اضافه بکند.
این روایت هم دلیل بر چیزی نیست، زیرا میگوید: یا باطل است و آنچه گرفته است را باید پس بدهد، یا خریدار صبر بکند تا بچه غلام پیدا بشود. پس بنابراین این روایت هم مربوط به بحث ما نیست.
پرسش: مفادش این است که تعهد مبیع باعث تبدیل به قیمت نمیشود.
پاسخ: تبدیل نمیشود و ظاهر روایت این است که شخص میتواند معامله را فسخ کرده و قیمت اول را بگیرد، یا اینکه صبر بکند. پس تعذر در آن مقدار زمان تعیین شده، باعث ثبوت خیار فسخ برای شخص میشود.
پرسش: ربا میشود؟
پاسخ: کاری به این مطلب نداریم. بالأخره این روایت ربطی به مورد بحث ما ندارد.
پس بنابراین سند این روایت درست است، ولی دلالتی به بحث ما ندارد.
«عَلِیٌّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام». این روایت هم صحیح است.
«قَالَ مَنْ کَانَ شَرِیکاً فِی عَبْدٍ أَوْ أَمَةٍ قَلِیلٍ أَوْ کَثِیرٍ فَأَعْتَقَ حِصَّتَهُ». روایت مربوط به جایی است که شخص در عبد یا امه شریک دارد و حصهی خودش را عتق میکند.
روایات در این باب مختلف است، در بعضی از روایات اینطور وارد شده است که اگر شخص سهم خودش را عتق بکند، به مجرد این عتق، حصهی شرکاء هم منعتق میشود و شخص باید حصهی آنها را جبران بکند، ولی در بعضی روایات دیگر - مانند همین روایت - انعتاقی در کار نیست، بلکه این شخص باید بقیهی سهم عبد را از شرکاء خریده و او را آزاد بکند. بالأخره اگر کسی سهم خودش را عتق بکند، باقی هم بر عهدهی او خواهد بود.
«مَنْ کَانَ شَرِیکاً فِی عَبْدٍ أَوْ أَمَةٍ قَلِیلٍ أَوْ کَثِیرٍ فَأَعْتَقَ حِصَّتَهُ وَ لَهُ سَعَةٌ». این شخص پول دارد و میتواند سهم شرکاء را بخرد.
«فَلْیَشْتَرِهِ مِنْ صَاحِبِهِ». باید باقی سهم را از رفقایش بخرد.
«فَیُعْتِقَهُ کُلَّهُ». همهاش را آزاد کند.
«وَ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ سَعَةٌ مِنْ مَالٍ». اگر هم شخص معتق پولی ندارد، عبد نسبت به سهم او آزاد میشود و خود عبد بعد از اینکه آزاد شد، باید به مقدار حصهی آزادش کار کرده و خودش را به صورت کامل آزاد کند. بالأخره نباید این عبد نصفه کاره بماند.
«وَ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ سَعَةٌ مِنْ مَالٍ نُظِرَ قِیمَتُهُ یَوْمَ أُعْتِقَ». در اینجا که عبد به مقدار سهم معتق آزاد میشود، در حقیقت شرکاء دیگر هم باید سهم خودشان را بفروشند و کأنّ دیگر اختیار این عبد از دست آنها خارج شده است و این حکم تلف را دارد. منتهی در اینجا که معتق پولی ندارد و خود عبد باید کار کرده و باقی سهم شرکاء را بخرد، چه قیمتی را باید در نظر گرفت؟
ایشان میگوید باید قیمت همان زمانی که این عبد آزاد گردیده و به منزلهی تلف شده است را در نظر گرفت، نه قیمت یوم الاداء یا قیمت یوم اشتراء.
این روایت از روایاتی است که مناسب با معیار بودن یوم التلف است.
«نُظِرَ قِیمَتُهُ یَوْمَ أُعْتِقَ ثُمَّ یَسْعَی الْعَبْدُ بِحِسَابِ مَا بَقِیَ حَتَّی یُعْتَقَ». این عبد با مقداری که آزاد شده است، کار کرده و خودش را به طور کامل آزاد میکند. شرکاء هم ملزم به فروش سهم خود هستند و نباید این عبد به صورت مُبَعَّض باقی بماند.
پس بنابراین این روایت مناسب با معیار بودن یوم التلف است.
«ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی الْوَرْدِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ رَجُلٍ قَتَلَ عَبْداً خَطَأً قَالَ عَلَیْهِ قِیمَتُهُ». شخص باید قیمت این عبد را بپردازد. البته در این طور موارد قتل خطائی، شرعاً کأنّ نباید بیشتر از ده هزار درهم برای عبد قیمت گذاری شود.
«وَ لَا یُجَاوَزُ بِقِیمَتِهِ عَشَرَةَ آلَافِ دِرْهَمٍ». یا مقدار ده هزار دهم، یا کمتر از آن، هر مقدار که شد، باید شخص قاتل آن را بپردازد.
«قُلْتُ وَ مَنْ یُقَوِّمُهُ وَ هُوَ مَیِّتٌ». چه کسی در حالی که او مرده است، برای او قیمت تعیین بکند و چطور قیمت این عبد در حالی که مرده است، تشخیص داده شود؟
«قَالَ إِنْ کَانَ لِمَوْلَاهُ شُهُودٌ». حضرت میفرماید که اگر مولای این عبد شهودی دارد که بگویند: این عبد در زمانی که کشته شده است، چنین ارزشی داشته است و ما حاضر به خرید آن به این قیمت بودیم، طبق نظر شهود عمل میشود.
«قَالَ إِنْ کَانَ لِمَوْلَاهُ شُهُودٌ أَنَّ قِیمَتَهُ یَوْمَ قَتَلَهُ کَذَا وَ کَذَا أُخِذَ بِهَا قَاتِلُهُ». یعنی به همان قیمت یوم القتل - که همان یوم التلف است - اخذ میشود، نه به قیمت یوم الاداء که شخص میخواهد قیمت عبد را بدهد.
این روایت، برای معیار بودن یوم التلف، روایت خوبی است و در سند آن هم هیچ اشکالی وجود ندارد و اگر هم اشکالی باشد، راجع به ابی الورد است.
«ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی الْوَرْدِ». همانطوری که آقای خوئی هم گفتهاند، شش نفر از ابیالورد روایت کردهاند که پنج نفر از آنها از ثقات اجلاء هستند، نه اینکه فقط ثقهی متعارف باشند، بلکه از بزرگانی هستند که با عظمت از آنها یاد شده است، یکی هم حسن بن محبوب است که جرحی دربارهی او وارد نشده است.
کسانی که از ابیالورد روایت کردهاند، یکی ابوایوب خراز است، دیگری علی بن رئاب است، دیگری مالک بن عطیه و دیگری هم هشام بن سالم است و یک شخص دیگری هم هست و خلاصه اینکه همهی اینها از اجلاء اصحاب هستند و فقط نسبت به یکی از کسانی که از او روایت کردهاند، توثیقی وارد نشده است، منتهی اگر اصحاب اجماع را کافی بدانیم، حسن بن محبوب هم توثیق خواهد داشت.
خلاصه اینکه اینها مثل برقی و پدرش نیستند که «یروی عن الضعفاء و یعتمد المراسیل» باشند و به نظر میآید که در کتب اربعه هم روایتش را آورده و نقلی هم دربارهاش نشده نکردهاند و این علامت اعتماد است و میشود روایت او را پذیرفت. هم در تهذیب وارد شده است، هم در فقیه و هم در سائر کتب.
روایت «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ» هم بماند برای بعد.
بررسی دلالت روایات بر معیار بودن یوم التلف
«عَلِیٌّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام».
این سند صحیح هست و اشکالی نیست. ابراهیم بن هاشم هم که در سند قرار گرفته است، بر اساس مسلک متأخرین صحیح است و اشکالی ندارد.
«عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَضَی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فِی عَبْدٍ کَانَ بَیْنَ رَجُلَیْنِ». دو نفر در یک عبدی شریک بودند.
«فَحَرَّرَ أَحَدُهُمَا نَصِیبَهُ وَ هُوَ صَغِیرٌ». یکی از اینها در حال صغر نصیب خودش را آزاد میکند. البته بنده به مسائل عتق مراجعه نکردم، ولی در بعضی از امور روایاتی وارد شده و بعضی هم فتوی دادهاند که استثناءً عمل صغیر در برخی موارد صحیح است. در بعضی از روایات وارد شده است که اگر شخص ده ساله زنش را طلاق بدهد، طلاق صحیح است. بعضی هم به همین مطلب فتوی دادهاند. شاید برخی از قدماء هم قائل به همین نظر بودهاند.
البته بنده جزئیات را نمیدانم، ولی به احتمال قوی این مورد هم جزء همان روایاتی باشد که عدهای به آن عمل کردهاند.
خلاصه اینکه دو نفر در مالکیت یک عبدی شریک هستند و یکی از مالکها صغیر است که حصهی خودش را آزاد میکند. طبعاً این شخص اگر کبیر بود، به حسب بعضی از تعابیر باید پول بقیهاش را به شریکش بدهد، زیرا عتق او منشأ انعتاق عبد شده است. البته بعضی از روایات دیگر دلالت بر لزوم انعتاق ندارد، بلکه دلالت بر این دارد که وقتی شخص سهم خودش را آزاد کرد، لازم است که سهم شریکش را بخرد و آزاد بکند. هر چند شاید بتوانیم روایتهای انعتاق را با روایات لزوم عتق اینطور جمع بکنیم که بر شخص لازم است عبد را خریده و آزاد بکند تا انعتاق حاصل بشود.
حال در اینجا که شخص صغیر سهم خودش را آزاد کرده است و از طرفی هم نمیتواند سهم شریکش را خریده و عبد را آزاد کند، زیرا هر چند عمل صبی در برخی از امور مثل طلاق و عتق استثناء خورده و صحیح دانسته شده است، ولی بلااشکال بیع و شراء صبی صحیح نیست و این مطلب مورد اتفاق است و از قرآن هم استفاده میشود، ولی با توجه به لزوم انعتاق عبد و تکلیف شخص نسبت به خرید سهم شریکش، باید صبر کنند تا این صغیر بزرگ شده و عبد را آزاد بکند.
در روایت اینطور وارد شده است که: «فِی عَبْدٍ کَانَ بَیْنَ رَجُلَیْنِ فَحَرَّرَ أَحَدُهُمَا نَصِیبَهُ وَ هُوَ صَغِیرٌ وَ أَمْسَکَ الْآخَرُ نِصْفَهُ حَتَّی کَبِرَ الَّذِی حَرَّرَ نِصْفَهُ». صغیر بزرگ شدهد و صلاحیت خرید سهم شریکش را دارد.
«قَالَ یُقَوَّمُ قِیمَةَ یَوْمَ حَرَّرَ الْأَوَّلُ». وقتی که صغیر سهم خودش را آزاد کرد، در حقیقت عبد از بین رفته است که در بعضی از روایات هم تعبیر به انعتاق شده است. روایت میگوید که کأنّ از همان موقعی که او عبد را تحریر میکند، شریک او هیچ کاری نمیتواند بکند و نمیتواند سهم خودش را بفروشد و این مورد تقریباً حکم تلف را دارد و شخص موظف است که سهم شریکش را به قیمت زمانی که تحریر کرده است، بخرد و او را آزاد بکند.
این روایت از روایاتی است که مناسب با معیار بودن قیمت یوم التلف میباشد.
پرسش: در ادامهی این روایت دارد که: «و أمر المحرِّر أن یسعی». محرر باید یسعی، یا عبد یسعی؟
پاسخ: نه، «و أمر المحرِّر أن یسعی فی نصفه».
پرسش: نمیشود «محرَّر» خواند تا مطابق با روایتی باشد که میگفت: عبد باید سعی بکند؟
پاسخ: نه، اگر قرار بود که عبد سعی کند، دیگری لازم نبود که صغیر بزرگ شود و میتوانست از همان زمان تحریر اول سعی بکند.
باید خود محرِّر سعی بکند، «أمر المحرِّر أن یسعی فی نصفه الذی لم یحرر حتی یقضیه».
بنابراین در این عبارت حتماً باید «محرِّر» بخوانیم نه «محرَّر» و در این مطلب حرفی نیست.
خلاصه اینکه این هم از روایاتی است که مناسب با یوم التلف است.
روایات دیگری هم در این مسئله وجود دارد که به نظر ما ارتباطی به بحث ما ندارد و به آنها نمیپردازیم.
پرسش: در اینجا یوم الغصب و یوم التلف یک روز است و غصب و تلف با هم اتفاق میافتد.
پاسخ: غصب نیست، اتلاف است. طبق قاعده ممکن است که کسی بگوید: میزان یوم الاداء است و هر چند که الان تلف کرده است، ولی وقتی میخواهد پولش را بدهد، قیمت همان وقت را حساب کرده و به مالک میدهد. به نظرم مرحوم سید هم همین نظر را داشته باشد، ولی این روایت این نظر را ردّ کرده و میگوید که شخص باید قیمت وقت تلف را بپردازد.
روایات دیگری هم در این باب هست که راجع به این مطلب است که اگر کسی مرتکب قتل شد، باید قیمت یوم القتل را بدهد و بالا رفتن یا پایین آمدن قیمت معیار نیست و قاتل باید قیمت یوم القتل را بدهد. روایات کثیری در این باب وارد شده است مانند روایت ابی الورد و روایات دیگر.
در یکی از این روایات وارد شده است که اگر شخصی خطاءً کسی را کشت، باید ثمن مقتول را بپردازد. ظاهر ابتدائی این روایت عبارت از این است که آنچه به ذمهی شخص میآید، ثمن است، نه عین یا مثل تالف. البته ممکن است که کسی در این ظهور مناقشه بکند، ولی این روایت ظهور در این دارد که قیمت تالف به ذمهی شخص میآید و هر چند قید یوم التلف در روایت وارد نشده است، ولی ممکن است کسی بگوید که با توجه به اینکه قیمت بر ذمهی شخص آمده است، باید قیمت یوم التلف را بدهد.
خلاصه اینکه نسبت به صحیحهی ابیولاد عرض کردیم که معلوم نیست این روایت راجع به قیمت سوقیه باشد. بعضی از روایات بعدی هم مناسب با یوم التلف بود. «علی الید» و امثال آن را هم که ما تمام نمیدانستیم و سندش که درست نبود، دلالتش هم بر مورد بحث ثابت نبود.
بنابراین اگر ما باشیم و این روایات و فتوای فقهاء، به نظر میرسد که یوم التلف اقوی باشد و هم شهرت بر معیار بودن یوم التلف است و هم بعضی از روایات مناسب با یوم التلف است. و شهرت هم بر یوم التلف است.
شیخ انصاری در این مسئله بیشتر از سه احتمال نداده است. احتمال اول این است که یوم الغصب - که همان یوم الضمان است - معیار باشد، احتمال دوم عبارت از این است که یوم التلف معیار باشد و احتمال سوم هم این است که أعلی القیم از یوم الضمان تا یوم التلف را میزان قرار بدهیم.
شیخ در برخی از کلماتش یوم الغصب را میزان قرار داده و به صورت بتّی فتوی به آن داده است. ایشان قبل از نقل صحیحه میفرماید که متقضای قواعد اولی عبارت از این است که ما یوم التلف را معیار قرار بدهیم، ولی چون صحیحهی ابیولاد یوم الغصب را میزان قرار داده است، ما باید از یوم التلف صرف نظر کرده و بگوییم که یوم الغصب میزان است.
خلاصه اینکه ایشان وقتی وارد صحیحه میشوند، یوم الغصب را معیار قرار میدهد و نه تنها نسبت به مغصوب، بلکه راجع به مسئلهی مقبوض به عقد فاسد هم همین معیار را قرار میدهد، اما بعد از این نظر عدول کرده و یوم التلف را اختیار میفرماید که مشهور هم قائل به همین هستند.
شیخ قول به یوم التلف را موجب حل مشکل در یک طرف بودن یمین و شاهد بیان میفرمایند، ولی بعد تقریبی میکنند که طبق آن میزان أعلی القیم است، در عین حالی که ایشان به بدل حیلوله هم اشاره فرموده است.
ایشان میفرماید که باید أعلی القیم از زمان غصب تا زمان تلف در نظر گرفته شود، زیرا مختار ایشان این است که بعد از تلف نه مثل به عهدهی شخص میآید و نه عین، بلکه قیمت به عهدهی شخص میآید و در نتیجه از یوم التلف تجاوز نمیشود و أعلی القیم از زمان غصب تا زمان تلف در نظر گرفته میشود و بالا و پایین رفتن قیمت بعد از زمان تلف هیچ نقشی در تعیین قیمت پرداختی به مالک ندارد.
البته این قسمت فرمایش ایشان ممکن است محل مناقشه باشد، زیرا اگر مقدار معینی بر عهدهی شخص آمده باشد، ممکن است که بگوییم این مقدار معینی که به ذمهی شخص آمده است، بالا و پایین نمیشود، ولی در صورتی که عین و مثل بر ذمهی شخص نیامده باشد، امکان دارد که طبیعی قیمت بر ذمهی شخص آمده باشد به این معنی که مالیت بر عهدهی شخص آمده باشد واین مالیت به اختلاف ازمنه تفاوت میکند، گاهی کم میشود و گاهی هم زیاد میشود. مثلاً اگر گفته شد که اکرام زید واجب است، این اکرام در یک زمانی به یک شکلی است و در زمان دیگر به شکل دیگری است، یا در یک مکانی به یک شکلی و در مکان دیگر به شکل دیگری است و خلاصه اینکه لازم نیست این اکرام فقط بر روی یک مصداق واحد ادامه پیدا بکند.
در اینجا هم قیمت به حسب ازمنه و امکنه تفاوت میکند، پس لازمهی ثبوت قیمت بر ذمهی شخص این نیست که زیاد و کم نشود و بلکه ظاهرش عبارت از این است که مراد طبیعی قیمت باشد نه یک قیمت خاصی که در زمانی خاصی تعیین شده است.
پس بنا بر این مطالبی که شیخ ذکر کرده است، مختار ایشان خیلی روشن نیست، ولی احتمال مظنون عبارت از این است که شیخ قائل به قول مشهور (میزان بودن یوم التلف) شده است، زیرا یوم الغصب را در ابتداء بیان کرده و بعداً از آن عدول کرده و یوم التلف را معیار قرار داده است. ایشان با قطع نظر از حدیث هم أعلی القیم را معیار قرار داده است، هر چند که یک «فتأمل» هم بیان کرده است که شاید اشاره به این باشد که این مطلبی که ما گفتیم، بدون در نظر گرفتن حدیث بود و تقریبی بود که آقایان بیان کردهاند، ولی اقتضاء حدیث عبارت از این است که ما یوم التلف را معیار قرار بدهیم که مطابق با نظر مشهور است.
خلاصه اینکه بعید نیست که بگوییم روی هم رفته نظر شیخ به معیار بودن یوم التلف است و به نظر ما هم قول أقرب عبارت از یوم التلف است، چنانچه مشهور هم قائل به همین قول شدهاند و اگر انسدادی هم بشویم، مناسب است که قائل به این قول بشویم و لذا این قول تقویت میشود.
فرع دیگری که شیخ عنوان کرده است، عبارت از این است که این مباحثی که بحث شد، راجع به صورت تلف عین مأخوذ بود، ولی بعضی موارد حکم تلف را دارد مثل اینکه چیزی در دریا انداخته شود یا دزدیده شود که این فروض حکم تلف را دارد و باید ببینیم که از نظر سعه و ضیق چه مواردی ملحق به تلف است و حکم تلف را دارد.
موضوع: بررسی حکم تعذر وصول عین
بحث قبلی در این بود که در مقبض به عقد فاسد، اگر عین تلف شد، شخص باید مثل یا قیمت را بپردازد و اختلاف در این بود که قیمت چه یومی را باید بپردازد.
شیخ در ادامه میفرماید که تعذر وصول هم حکم تلف عین را دارد و هر چند در این مورد عین تلف نشده است و موجود است، ولی وصول به آن متعذر است، مثل جایی که دزد عین را برده است، یا در دریا غرق شده است، یا گم شده و یا مثل عبدی که فرار کرده و معلوم نیست که در کجاست.
از ادلهای که در این موارد بخصوص اثبات ضمان کرده است، استفاده میشود که مسئلهی ضمان اختصاص به تلف عین خارجی ندارد و اینگونه موارد هم که دسترسی به عین مقبوض نیست، حکم تلف خارجی را دارد.
بحث در این است که آیا شرط الحاق این موارد به تلف، عبارت از این است که شخص مأیوس از وصول به عین باشد، یا امیدی به وجدان آن نداشته باشد، یا اینکه اوسع از اینهاست و در صورتی که بعد از مدتی زیادی پیدا میشود، ولی موجب ضرر مالک است و یا حتی اگر مدت قصیر هم موجب ضرر او باشد، ضمان ثابت است و شخص موظف به پرداخت قیمت است؟
همهی اینها احتمالاتی است که ایشان در این مسئله ذکر فرمودهاند. البته ایشان به عنوان تردید بین احتمالات، در یک احتمال تعبیر به یأس از وصول نموده و در احتمال دیگر هم تعبیر به ناامیدی از وجدان عین کرده است، ولی فرقی بین این دو احتمال وجود ندارد و هر دو عبارةٌ اخرای دیگری است. فرمایش ایشان عبارت از این است که: «هل یقیّد ذلک بما إذا حصل الیأس من الوصول إلیه، أو بعدم رجاء وجدانه».
ظاهراً این دو تعبیر به این جهت است که ایشان قبلاً مثالهایی زده است که در دو مثال یأس از وصول وجود دارد و در دو مثال دیگر هم ناامیدی از وجدان.
گاهی مسئلهی ضیاع و اباق مطرح است، مثلاً اگر شخصی به عقد فاسد چیزی را قبض کرده باشد و بعد آن شیء گم بشود، ضیاع واقع شده است و یا در جایی که عبدی به عقد فاسد قبض شده و بعد فرار کرده است و شخص نمیداند که در کجاست، یأس از پیدا شدن او وجود دارد و شخص نمیداند که آیا بعداً پیدا میشود یا نه؟ بر این موارد ضیاع و اباق اطلاق میشود، اما در جایی که دزدی عین را برده است و هر چند انسان محل آن شیء را میداند، ولی نمیتواند آن را از دزد بگیرد و یا مثل اینکه چیزی در دریا غرق شده است که انسان با علم به مکان آن، دسترسی به آن ندارد. در این موارد یأس از وصول صدق میکند.
و خلاصه اینکه هر چند معنای یأس از وصول و عدم وجدان یکی است، ولی چون ایشان چهار مثال زده است، دو مثال برای یأس از وصول و دو مثال هم برای عدم رجاء وجدان.
پرسش: ... پاسخ: هیچ فرقی بین این دو کلمه وجود ندارد و باید متعلق آنها را عوض کرد و ظاهراً مراد همین است.
پرسش: آیا میشود یکی از این دو را ظنّ به عدم معنی کنیم؟
پاسخ: معنای عدم رجاء عبارت از این است که من امید ندارم، نه اینکه ظن به عدم دارم. البته در ابتداء به ذهنم رسیده بود که رجاء را به معنای ظنّ بگیریم، ولی چون دیدم که تعبیر به کلمهی «عدم» شده است، روشن شد که به معنای «ما أظن» نمیباشد.
به هر حال این تعبیرات در این مسئله وجود دارد و ایشان میفرماید که تمام ادلهای که در این موارد اثبات ضمان کرده است، مربوط به جایی است که یأس از وصول یا عدم رجاء وجود داشه باشد، ولی از کلمات بزرگان اینطور استفاده میشود که این مسئله به صورت مضیق نیست که وجوب اداء قیمت متوقف بر رسیدن به حدّ یأس باشد.
ایشان میفرماید: فقهاء هم این مطلب را فرمودهاند که اگر شخصی یک تختهای را غصب کرد و در کشتی خودش به کار برد، در صورتی که مالک مطالبه بکند، وظیفهی او عبارت از این است که این تخته را کَنده و به صاحبش بدهد. اما در صورتی که مالک در وسط دریا این تخته را مطالبه بکند، در صورت وجود خطر یا ضرر برای غیر غاصب، کندن تخته جایز نیست
پس بنابراین معلوم میشود که معیار در اثبات ضمان، یأس از وصول به عین نیست، زیرا در این مثال وصول به عین قطعی است و حتی مدتش هم مدت کوتاهی است، ولی مع ذلک فقهاء در اینجا فرمودهاند که در صورت مطالبه، باید شخص قیمت را بپردازد.
ایشان این مطلب را ذکر کرده و در ادامه میفرماید: یک چیزی مؤید این نظر دومی است که برخی فقهاء قائل به آن شدهاند و آن عبارت از این است که جمع بین الحقین بشود، به این معنی که اگر مالک عین را مطالبه کرد، بر غاصب لازم است که قیمت آن را بدهد، ولی وقتی کشتی به ساحل رسید، مالک میتواند عین مال را مطالبه بکند و شخص هم پولی را که داده است، پس بگیرد. این جمع بین الحقین است و مالک هم متضرر نمیشود.
طبق این نظر باید شخص قیمت مال را بدهد، ولی ملکیت مالک نسبت به عین زایل نشده است و این مورد مثل بدله حیلوله است، زیرا مالک به مال خودش دسترسی ندارد و برای متضرر نشدن او، به طور موقت چیزی به او داده میشود و بعد از اینکه دسترسی به عین حاصل شد، میتواند عین را مطالبه بکند.
ایشان اینطور بین ادله جمع کرده است.
آنچه که در این موارد به نظر میرسد، عبارت از این است که وقتی شخص مالک عین است، طبعاً حق مطالبهی عین خودش را دارد، و نسبت به غیر عین حقی ندارد و برای اثبات حق او نسبت به غیر عین باید دلیل دیگری مانند بنای عقلاء و امثال آن وجود داشته باشد. در بعضی از موارد دیگر هم دسترسی به عین نیست و به جهت عدم ضرر، باید بدل داده شود.
به نظر ما وجهی برای تبدیل به قیمت وجود ندارد و شخص مالک عین است و غاصب موظف به تحویل عین به مالک است و لو اینکه این کار با تأخیر انجام شود و شخص عاجز از دادن عین به مالکش باشد. منتهی با توجه به اینکه منشأ این عجز غصب اولی شخص غاصب است و اگر این غصب واقع نمیشد، عجزی هم در کار نبود، باید غاصب علاوه بر اینکه عین را به مالکش تحویل میدهد، ضرر او را هم جبران بکند. برای جبران ضرر لزومی ندارد که کل قیمت شیء را در اختیار مالک قرار بدهد و گاهی مثلاً شخص عبای کسی را غصب میکند و او هم به جهت سرما عبایی را به قیمت گرانتر میخرد و با توجه به اینکه شخص به سبب غصب عبا مجبور به خرید عبای گرانتر شده است، با تحویل عبا به مالک ضرر او جبران نمیشود و باید شخص غاصب علاوه بر دادن عبا، ضرر او را هم جبران بکند. مثلاً اگر مالک به جهت غصب عبایش ده تومان ضرر کرده است، باید غاصب عبای او را به همراه این ده تومان به او پس بدهد، نه اینکه در ابتداء قیمت کل عبا را به او بپردازد و بعد در هنگام دادن عبا به مالک، تبدل حاصل بشود.
پس اینطور نیست که با مطالبهی عین از جانب مالک، این شخص کل قیمت را در اختیار او قرار بدهد، بلکه باید ضرری که به مالک رسیده است را جبران بکند و در صورت وصول به عین، خود عین را هم به مالکش تحویل بدهد.
به نظر میرسد که این نظر عرفیتر از این باشد که بگوییم: کل قیمت تهیه و به مالک داده شود و بعد از اینکه عین به او تحویل داده شد، قیمت از او گرفته شود.
پرسش: شاید قصد مالک خرید و فروش بوده است و مثلاً قصد داشته است که این تخته را به یک نجاری در اطراف ساحل بدهد و هدفش مالی بوده است، نه عینی.
پاسخ: کاری به هدفش نداریم. او مالک عین است و اگر هیچ ضرری به او متوجه نشده باشد، هیچ حقی ندارد. بحث ما در ضرر است و شخص غاصب در صورت مطالبه، باید ضرر مالک را جبران بکند.
پرسش: همین الان هم در کشتی میتواند بفروشد؟
پاسخ: کاری به این مطلب ندارم، بنده میگویم که وظیفهی او عبارت از دادن عین است، نه اینکه موظف به پرداخت کل قیمت باشد و بعداً هم تبدیل به عین بشود. اگر هم ضرری متوجه مالک شده باشد، شخص موظف به جبران آن است و ما دلیلی بر حق مالک نسبت به غیر عین نداریم و فقط شخص نسبت به جبران ضرری که متوجه مالک شده است، وظیفه دارد.
پرسش: مالک کل سرمایه را میخواهد.
پاسخ: شخص نسبت به ملک خودش حق دارد و هنوز او مالک عین است و چرا باید مطالبهی او از عین به چیز دیگری منتقل بشود؟! با این بیانی هم که ما کردیم، ضرری متوجه مالک نخواهد شد.
پرسش: ... پاسخ: سلطنت مالک نسبت به عینش محدود نیست و اینطور نیست که اوسع از عین باشد و اگر هم به غیر عین تبدیل بشود، به جهت ضرر است و الا وجهی برای تبدیل وجود ندارد و ما دلیلی نداریم که در اینجا دو سلطنت برای مالک قائل باشیم، هم سلطنت به عین مالش و هم سلطنت نسبت به کل قیمت عین.
البته طبق «لاضرر» باید ضرر او جبران بشود و جبران ضرر هم به این صورت است که هم عین مال را به مالکش بدهد و هم در وقت تحویل مال، ضرری را هم که به او رسیده است را جبران بکند.
پرسش: یعنی ضرری که از تأخیر تأدیه عین است؟
پاسخ: بله، ضرری که از تأدیه عین به مالک رسیده است را باید جبران کند، منتهی اینکه ما هم کل قیمت را به او بدهیم و هم عین را تأدیه بکنیم، دلیلی معتنیبهی بر این مطلب نداریم.
موضوع: عدم اشتراط تعذر در مطالبهی قیمت - فرق بین تعذر و تلف - ملکیت مالک نسبت به بدل
«ثمّ الظاهر عدم اعتبار التعذّر المسقط للتکلیف، بل لو کان ممکناً بحیث یجب علیه السعی فی مقدّماته لم یسقط القیمة زمان السعی».
ایشان میفرمایند که تعذر اداء شرط در مطالبهی قیمت نیست و اینکه مالک میتواند قیمت را مطالبه بکند، شرطش این نیست که شخص نتواند ولو با زمان متأخر عین را تحویل مالک بدهد، بلکه اگر هم میتواند در یک وقت دیگر و زمان متأخر عین را به مالک تحویل بدهد، مالک میتواند قیمت را مطالبه بکند.
پس بنابراین ایشان میفرمایند که تعذر شرط در مطالبهی قیمت نیست، ولی در ادامه میفرمایند که ظاهر کلمات بعضیها این است که خواستهاند تعذر را ملاک در مطالبهی قیمت قرار بدهند.
ایشان میفرمایند: شاید وجه این کسانی که خواستهاند تعذر را ملاک قرار بدهند، عبارت از این باشد که «الناس مسلطون» حق مالک را نسبت به ملک خودش اثبات میکند، در حالی که قیمت ملک او نیست، بلکه بدل ملک اوست و ما در اینجا دلیلی برای انتقال از ملک به بدلش نداریم.
البته اگر اداء عین متعذر شد، طبق بنای عقلاء و مقتضای ضمان، باید چیزی جایگزین اداء دین شود، ولی در مورد بحث ما - عدم تعذر - چنین بنایی وجود ندارد، زیرا شخص میتواند خود عین را هر چند در زمان متأخر به مالک تحویل بدهد و لذا اینطور نیست که بگوییم: حتماً در صورت مطالبهی قیمت از جانب مالک، شخص ملزم به دادن قیمت است. گاهی هم تهیه کردن پول برای انسان مشکل است و اینطور نیست که بگوییم: شخص باید از هر راهی که شده، قیمت را تهیه و به مالک بدهد.
خلاصه اینکه این آقایان میگویند که ما دلیلی برای تعدی از عین به قیمت نداریم.
بعد هم یک «فتأمل» بیان شده است که دو احتمال در آن وجود دارد: احتمال اول که تقریباً شبیه به تکرار ما تقدم است، عبارت از این است که بگوییم: درست است که حق مالک متعلق به خود عین است، ولی در برخی موارد اگر مالک تا رسیدن زمان تحویل عین صبر بکند، موجب تضرر اوست و «لاضرر» در اینجا بر ادلهی اولیه حکومت پیدا میکند و در نتیجه باید شخص در صورت مطالبهی مالک، قیمت را به او بپردازد.
احتمال دیگر هم که به جهت اینکه قبلاً ذکر نشده است، احتمال ضعیفی است، عبارت از این است که بگوییم: حق مالک متعلق به عین است، ولی یکی از شؤون عین عبارت از این است که اگر مالک مطالبه کرد، لازم است که شخص چیزی را که مالیت و قیمت آن را دارد، تحویل مالک بدهد.
در کتاب رسائل هم این مطلب بیان شده است که ابن زهره در تمسک به آیهی (وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ) میگوید: مراد از رجز، اعیان نجس است نه متنجسات، ولی یکی از شؤون اجتناب از اعیان نجس عبارت از این است که انسان از ملاقی آنها هم اجتناب بکند.
در اینجا هم از شؤون حق داشتن و سلطنت داشتن به عین، این است که مالک در صورت لزوم بتواند بدل آن را - که عبارت از قیمت است - مطالبه بکند و این با «الناس مسلطون» منافاتی ندارد که راجع به خود ملک است.
البته این مطلب ادعاء است، ولی مسئلهی ضرر قابل توجه است و باید در اینجا با پرداخت قیمت، نسبت به مالک رفع ضرر بشود.
پرسش: ... پاسخ: مثلاً اگر بگویند که باید زید را اکرام بکنید، از شؤون احترام زید این است که اگر پسری هم دارد، پسرش را هم باید مورد احترام قرار داد.
نظر استاد پیرامون فتأمل
البته ما این احتمال را در «فتأمل» قبول نکردیم، زیرا عرفاً اینطور نیست و این مطلب صرفاً یک ادعاء است که بگوییم یکی از شؤون سلطنت بر عین عبارت از این باشد که مالک بتواند قیمت عین را مطالبه بکند. اینطور نیست که اگر مالک قیمت را مطالبه بکند، بر شخص لازم باشد که به هر صورتی قیمت را تهیه کرده و به مالک بدهد. مالک عین را از شخص طلب دارد و باید عین خودش را مطالبه بکند و اثبات چنین شأنی یک ادعای محض است و دلیلی بر اثبات چنین شأنی در این مقام نیاوردهاند.
البته در اکرام و امثال آن عرف چنین شأنی را اثبات میکند، ولی در اینجا نمیتوانیم چنین شأنی را برای سلطنت بر عین اثبات بکنیم و ما نمیتوانیم هر مثالی را به جای دیگر سرایت بدهیم.
«فتأمل» در جایی گفته میشود که مسئله واضح نباشد و از آقای والد شنیدم (احتمالاً ایشان هم از کس دیگری نقل میکرد) که میفرمود: تعبیر به «فأفهم» و «فتأمل» نباید اشاره به یک معنای اساسی و محکمی باشد، بلکه اشاره به یک جزئیاتی است که خیلی مهم نیست و یا در اصل مطلب ممکن است که کسی تردیدی داشته باشد.
پرسش:آیا «فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ» این موارد را شامل نمیشود؟ آیا «فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ» اطلاقی نسبت به این موارد ندارد که اقتضاء کند اگر شخص نمیتواند عین را تحویل بدهد، باید صبر کند؟
پاسخ: اگر تأخیر موجب ضرر به مالک باشد، میتواند مطالبه بکند، ولی اگر ضرری در کار نباشد، نمیتواند مطالبه بکند.
حکم مواردی که مالی مغصوب بوده یا ید ضمانی نسبت به مالی وجود داشته باشد
مطلب دیگری را هم که ما عرض کردیم، عبارت از این بود که اگر شخص چیزی را غصب کرده باشد، یا ید ضمانی نسبت به آن داشته باشد و تحویل عین به مالک با تأخیر باشد، لازم نیست که کل قیمت عین را به مالک بدهد و دلیلی بر این مطلب نداریم، مثلاً اگر یک خانهای برای چند ماه مسلوب المنفعة شد، به همین مقدار که مسلوب المنفعة شده است، باید ضرر آن به مالک داده شود و جبران خسارت بشود و شخص موظف نیست که در صورت مطالبهی مال، قیمت کل خانه را در اختیار مالک قرار بدهد، بلکه باید مدت زمانی که این خانه مسلوب المنفعة شده است را در نظر گرفته و به مالک بپردازد.
پرسش:... پاسخ: ما مقدار تعیین نمیکنیم، بلکه میگوییم باید ضرر مالک جبران بشود.
پرسش: ضرر شخص ملاک است یا نوع؟
پاسخ: در اینجا شخص متضرر میشود و باید این ضرر جبران بشود.
پرسش: باید ضرری که قبلاً واقع شده است، جبران بشود، یا ضرر نسبت به آینده هم باید جبران شود؟ یا شخص میتواند خرده خرده ضرر مالک را جبران بکند؟
پاسخ: لازم نیست همهی اجزاء ضرر را به صورت فوری رفع بکند و اگر با تحویل تدریجی هم ضرر او رفع بشود، اشکالی ندارد. پس بنابراین نتیجه این شد که لازم نیست شخص کل قیمت را به مالک تحویل بدهد.
البته ایشان میفرمایند که ممکن است مراد آنهایی که تعذر را ذکر کردهاند، بر خلاف آنچه ما استظهار کردهایم، نباشد و مراد آنها از تعذر عبارت از این باشد که بالفعل تحویل دادن عین متعذر باشد که در این صورت مالک میتواند قیمت را مطالبه بکند و این نحوه تعذر شرط باشد.
تفاوت بین تعذر و تلف
در ادامه هم شیخ میفرماید که بین تعذر و تلف در یک جهتی تفاوت وجود دارد و آن عبارت از این است که اگر عین تلف شده باشد، دیگر عین ملک مالک نیست و قیمت بر ذمهی غاصب یا ضامن میآید و شخص بدهکار قیمت است.
مطلب دیگر هم این است که بدهی جزء ایقاعات است نه جزء عقود و لذا اگر شخص بخواهد بدهیاش را بپردازد، رضایت مالک شرط نیست و مالک نمیتواند بگوید که من حاضر به گرفتن بدهی نیستم و میخواهم ذمهی تو نسبت به این بدهی اشتغال داشته باشد، بلکه بدهکار حتی بدون رضایت مالک هم میتواند بدهی خودش را مثلاً به حساب او واریز بکند و ذمهی خودش را از برئ بکند.
در صورت تلف شدن عین، شخص موظف به اداء قیمت است و بدهکار میتواند اقدام به دادن بدهی کرده و ذمهاش را خلاص بکند و مالک نمیتواند تأخیر پرداخت بدهی را به او تحمیل بکند.
و اما در صورت تعذر عین، مالک حق مطالبه دارد و میتواند ملک خودش را مطالبه کرده و بگوید: همین الان قیمتش را به من بده. حال به جهت رفع ضرر یا جهت دیگر میتواند قیمت عین را مطالبه بکند، ولی در صورت که ضامن بخواهد قیمت را بپردازد، مالک ملزم به گرفتن قیمت نیست و میتواند صبر کرده و بگوید که من قیمت را به تو تحمیل نمیکنم و هر وقت که عین مال را به دست آوردی، به من تحویل بده.
پس از این جهت مورد تلف با تعذر متفاوت است و اینطور نیست که طبق بیان بعضی از محشین بگوییم که بین این دو تفاوتی وجود ندارد. در مورد تلف شخص بدهکار قیمت است و میتواند هر چه زودتر از بدهی خودش خلاص شود، ولی در صورت تعذر - که قیمت بدل از عین است - باید دلیل بدلیت را مورد بررسی قرار بدهیم و عقلاء هم بین این دو مورد فرق میگذارند که شخصی بخواهد دین خودش را اداء بکند یا اینکه بخواهد بدل و جایگزین آن را انجام بدهد.
البته اگر در این مورد حدیث یا دلیل خاصی وجود داشته باشد، بحث دیگری خواهد بود.
پرسش: «لاضرر» هم از باب رخصت است نه باب عزیمت. پاسخ: بله.
بعد هم ایشان میفرمایند که شیخ در مبسوط قاعدهی تسلط را ذکر کرده است و بر این اساس شخص میتواند بگوید: من میخواهم اصل مال خودم را تحویل بگیرم، نه آنچه را که شما به عنوان جایگزین به من میخواهید بدهید. «الناس مسلطون» میگوید که انسان به خود مالش مسلط است و در اینجا هم شخص میگوید که مال من را بعداً تحویل بده و الان نمیخواهم.
در ادامه شیخ میفرماید: همانطوری که تعذر ردّ عین در حکم تلف است، خارج شدن عین از قیمت هم حکم تلف را دارد، ولو اینکه عین مال از ملکیت شخص خارج نشده باشد. مثلاً گاهی در برخی از امور اعتباری یک برگهی کاغذی از جانب دولت ارزشی دارد که این ارزش بعداً ساقط میشود و آن کاغذ دیگر هیچ ارزشی ندارد. این مورد حکم تلف را دارد و باید شخص قیمت و ارزش قبلی آن را بپردازد.
یا مثلاً یخ در تابستان و در هوای خیلی گرم ارزش حیاتی دارد و شخص این یخ را غصب بکند و بعد با هواپیما حرکت کرده و به نقاط سردسیر برود و بخواهد در آنجا یخ را به مالکش تحویل بدهد. در اینجا این یخ مالیتی ندارد و حکم تلف را دارد و باید قیمت یخ در آن زمانی که غصب کرده یا ضامن شده است را بپردازد.
پرسش: مفروض مسئله عبارت از این است که کلاً از قیمت افتاده باشد یا قیمتش کم شده باشد؟
پاسخ: کم شدن قیمت سبب نمیشود که حکم تلف را پیدا بکند، بلکه باید طوری باشد که عرفاً ارزشی برای آن عین قائل نباشند.
پرسش: اگر به «لاضرر» تمسک بشود، هر دو صورت را شامل میشود؟
پاسخ: این بحث در جایی است که عین به کلی از کار افتاده باشد.
مالکیت مالک از بدل
بحث دیگر عبارت از این است که آیا مالک این بدل را مالک میشود یا نه؟
ایشان میفرماید که ظاهر اجماع و ظاهر تعبیر به اینکه بدل به عنوان غرامت داده میشود، اقتضاء میکند که شخص نسبت به بدل ملکیت پیدا کرده باشد. تصریح به خلاف در این مسئله هم نشده است.
شیخ در ادامه متذکر این نکته میشود که اگر این دو جهت (اجماع و عنوان غرامت) نبود، معلوم نبود که بتوانیم ملکیت شخص را ثابت بکنیم، هر چند که همهی تصرفات برای او جایز و مباح باشد. به عبارت دیگر مالک اصلی فقط نسبت به عین مغصوب ملکیت دارد، منتهی به جهت حیلوله تصرفاتش در این چیزی که به او داده شده است، جایز است و اگر اجماع و ظهور کلمهی غرامت نبود، طبق قاعده میتوانستیم این احتمال را بدهیم که ملکیت او نسبت به بدل ثابت نمیشود.
مرحوم محقق قمی رضوان الله علیه هم در جواب بعضی از مسائلش همین معنی را تقویت کرده یا ترجیح داده است که شخص مالکِ ملک خودش است و نسبت به بدل هم جواز تصرفات را دارد. شهید ثانی هم یک احتمالی میدهد که یا همین مطلب است یا قدری اوسع از این مطلب است که بحثش را بعداً مطرح خواهیم کرد.
موضوع: اشکال جمع عوض و معوض - ملکیت مالک نسبت به مبذول
ایشان میفرمایند که اگر ظهور اجماع و دلیل غرامت نبود، ما این احتمال را میدادیم که دادن قیمت به مالک اصلی تملیک نباشد، بلکه اباحه باشد که میرزای قمی هم در بعضی از مسائلش جزم به این معنی کرده است.
ظاهر اینکه باید شخص به مالک غرامت بدهد، عبارت از این است که طرف مالک این غرامت میشود و متفاهم عرفی از غرامت این مطلب است و اگر مراد خلاف این مطلب باشد، نیاز به قرینه خواهد بود.
ایشان در ادامه میفرمایند که علی ایّ تقدیر اگر بگوییم که مالک اصلی، هم مالک عین مغصوب است و هم بر اساس اجماع و ظهور غرامت، مالک بدل عین است، شبههی جمع بین عوض و معوّض پیش خواهد آمد.
محقق ثانی و شهید ثانی هم فرمودهاند که نمیشود هم مالک عین مغصوب باشد و هم مالک بدل باشد، زیرا جمع بین عوض و معوّض خواهد بود.
البته ایشان میفرمایند که این شبهه درست نیست، زیرا جمع بین عوض و معوّض در جایی است که این بدل عوض از مبدلٌمنه باشد و اگر انسان بخواهد هر دو را بدهد، جمع بین عوض و معوض خواهد شد و نه تنها خلاف ظاهر است، بلکه این جمع محال است. به عبارت دیگر کبرویاً جمع بین عوض و معوض محال است، ولی صغرویاً این بدلی که داده میشود، عوض نیست، بلکه غرامت است.
گاهی انسان به خاطر خلاف یا غصبی که کرده است، باید کفاره یا غرامت بدهد و ممکن است که مقدار این کفاره به اندازهی قیمت عین مغصوب باشد و این از موارد جمع بین عوض و معوّض نیست، بلکه کفارهی خلافی است که انجام داده است.
در ما نحن فیه هم چون دست مالک از عین خودش کوتاه شده است، شارع میگوید که باید به مقدار قیمت آن عین به مالکش داده شود و این جمع بین عوض و معوّض نیست که بگوییم محال است.
این فرمایش ایشان بود، ولی شهید ثانی در اینجا تعبیری میفرمایند که محل اشکال است. شهید میفرمایند: «لا یخلو من إشکال من حیث اجتماع العوض والمعوّض علی ملک المالک من دون دلیل واضح». اینکه شخص هم مالک عین باشد و هم مالک بدل آن، جمع بین عوض و معوض بوده و محل اشکال است.
ظاهر تعبیر ایشان این است که جمع بین عوض و معوض محال نیست، منتهی چون ما دلیلی بر اثبات جمع بین عوض و معوض در اینجا نداریم، محل اشکال خواهد بود و ما نباید قائل به این مطلب بشویم، و الا اگر دلیلی داشتیم، میگفتیم که جمع بین عوض و معوض شده است.
بعضیها اشکال کردهاند که جمع بین عوض و معوض اشکال عقلی دارد و جایگزینی در جایی است که اصل مال از بین رفته باشد و اثبات جایگزین در صورتی که اصل مال از بین نرفته باشد، تناقض و محال عقلی است.
البته به نظر میرسد که مقصود شهید ثانی از عبارت: «من دون دلیل واضح» این باشد که هر چند به حسب ظاهر در اینجا جمع بین عوض و معوّض میشود، ولی ممکن است که دلیلی قائم شود و این مورد را از جمع بین عوض و معوض بودن خارج بکند. به عبارت دیگر صغرویاً این مسئله در ظاهر مصداق برای جمع عوض و معوض است، ولی ممکن است دلیلی قائم شده و این صغری را از کبرای کلیِ جمع عوض و معوض - که محال است - خارج بکند و بگوییم که غرامت یا چیز دیگری است.
شهید ثانی - که به حسب ظاهر میفرمایند: شخص نمیتواند مالک هر دو بشود - در ادامه دو توجیه برای اینکه جمع بین عوض و معوض نباشد، بیان میکند: یکی عبارت از این است که وقتی غاصب بدل را به مالک اصلی داد، مبدلٌمنه هم از ملک مالک اصلی خارج شده و به صورت ملکیت متزلزل داخل در ملک غاصب میگردد. یعنی در زمان تعذر - که عین به دست مالک اصلی نرسیده است - ملکها تبادل پیدا میکند.
تصور دیگر هم این است که شخص مالک بدل نشود، بلکه جواز تصرف داشته باشد و این تصور تقریباً نزدیک به فرمایش میرزای قمی است. البته میرزای قمی صریحاً بیان میکند که شخص حتی جواز تصرفات متوقف بر ملک را هم دارد، ولی ایشان میفرماید که جواز تصرف دارد و به صریحاً به تصرفات متوقف بر ملک اشاره نمیکند.
پس بنا بر این توجیه تبادل ملکیت حاصل نشده است، ولی مالک اصلی اباحهی تصرف دارد و با این تصور هم اشکال جمع عوض و معوض از بین خواهد رفت.
البته عرض بنده این است که میتوانیم کلمهی معوض را هم در اینجا ذکر بکنیم، ولی اشکال جمع عوض و معوض هم وجود نداشته باشد. به عبارت دیگر اگر این قیمت عوض از آن شیء متعذر باشد، جمع بین عوض و معوض خواهد شد، ولی اگر این قیمت عوض برای منافعی باشد که از دست مالک رفته است و دیگر تمکن استیفای آن منافع را ندارد، در اینجا جمع بین عوض و معوض نخواهد شد و در حقیقت یک چیزی فوت شده است و مالک اصلی نمیتواند استیفای منافع بکند و به همین جهت باید چیزی جایگزین آن بشود که عبارت از همین قیمت است.
پرسش: در نتیجه باید مقدار ضرر مالک اصلی در نظر گرفته بشود.
پاسخ: باید عرفاً ببینیم که چه مقدار خسارت بر او وارد شده است تا همان مقدار جبران بشود، اما لزومی ندارد که کل قیمت عین داده شود.
ایشان در ادامه میفرمایند که مقتضای تدارک عبارت از این است که اگر عین تلف شد یا در حکم تلف قرار گرفت مثل اینکه در دریا افتاد و به هیچ وجه امکان دسترسی به آن برای مالک نبود، در اینجا چیزی که به مالک بذل شده است، به ملکیت او در میآید.
این در جایی است که تلف حقیقی یا حکمی واقع شده باشد، ولی اگر اینطور نبود و تعذر دسترسی به عین بود و یا حتی به عقیدهی شیخ، بدون اینکه تعذری باشد، مالک مطالبه کرده باشد و او هم چیزی به مالک بذل کرده باشد، مقتضای تدارک به صورت مستقیم این نیست که شخص مالک این مبذول بشود، بلکه مالک بر عین مبذول سلطنت دارد، منتهی چون سلطنت، سلطنت مطلقه است و حتی تصرفات متوقف بر ملک را هم شامل میشود، کأنّ لازمهی چنین سلطنتی ملکیت طرف مقابل است.
این فرمایش ایشان است و به حسب ظاهر این اشکال بر فرمایش ایشان وارد است که خود ایشان در باب معاطاة بحث مفصلی کرده و میفرماید که لازمهی اباحهی تصرفات حتی المتوقفة علی الملک عبارت از ملکیت است، ولی ملکیت آناًما قبل التصرف حاصل میشود. این فرمایش ایشان در معاطاة است، ولی در اینجا بحث در این است که از همان اولی که عین مبذول تحت ید مالک اصلی قرار گرفته است، ملکیت حاصل میشود و خلاصه اینکه در اینجا ملازمه بین اباحه جمیع تصرفات و ملکیت اثبات شده است، در حالی که این فرمایش ایشان در اینجا با آنچه که در معاطاة بیان فرمودهاند، نمیسازد.
البته شیخ بعداً یک عبارتی دارد که از آن استفاده میشود که این حرفی که در اینجا زده میشود، منافاتی با آنچه در معاطاة گفته شد، ندارد. شیخ میفرماید که ملکیت مبذول حاصل میشود، ولی اینکه از چه زمانی این ملکیت حاصل میشود، بحثی است که در باب معاطاة مورد بررسی قرار گرفته است.
البته ظاهر تعبیر اول ایشان که فرمود: «لمّا کانت السلطنة المطلقة المتدارکة للسلطنة الفائتة متوقّفة علی الملک؛ لتوقّف بعض التصرّفات علیها، وجب ملکیّته للمبذول تحقیقاً لمعنی التدارک و الخروج عن العهدة»، عبارت از این است که از زمان غصب ملکیت مبذول حاصل میشود، نه عند التصرف. و اما اینکه ایشان در ذیل مطلب را به بحث قبلی احاله داده است، نوعی تخالف با ظهور اولی دارد.
خلاصه اینکه ایشان در تعبیر اولی میفرماید که: «وجب ملکیته للمبدول»، ولی در ذیل عبارت احاله به بحث قبلی میدهند و اگر بخواهیم بگوییم که «ملکیة المبذول» مشروط به «إن تصرّف» است و آن هم نه مطلق تصرف، بلکه تصرفات متوقفه بر ملک، خیلی خلاف ظاهر است.
البته ممکن است که ما ذیل عبارت ایشان را طوری معنی کنیم که منافاتی با صدر عبارت و بحث ایشان در معاطاة پیدا نشود. این بیان عبارت از این است که بگوییم: شیخ در معاطاة میفرماید که بین اباحهی تصرفات حتی التصرفات المتوقفة علی الملک و ملکیت شخص از اول، ملازمهی عقلی وجود ندارد، ولی ملازمهی عرفی ثابت است، یعنی اگر در عرف بگویند که این شیء در دست شما باشد و میتوانی هر کاری با آن بکنی، بفروشی، آزاد کنی و یا هر تصرف دیگری انجام بدهی، متفاهم عرفی عبارت از تملیک خواهد بود.
هر چند بین عقلاً ملازمهی عقلی وجود ندارد، ولی عرف از اباحهی جمیع تصرفات ملکیت را میفهمد.
پس طبق فرمایش ایشان همانطوری که در معاطاة به حسب عقل ملازمهای نبود، بلکه ملازمه بر حسب عرف بود، در اینجا هم مالک به صورت مستقیم بر اساس تدارک مالک نمیشود، ولی به طور غیر مستقیم و بر اساس تفاهم عرفی ملکیت استفاده میشود.
طبق این بیان، منافاتی در صدر و ذیل فرمایش ایشان نخواهد بود.
موضوع: تعذر مطلق یا محدود (تفسیر کلام شیخ) - ملکیت بدل مبذول
در مسئلهی تعذر عین که آیا تعذر مطلق است، یا اعم از مطلق و محدود، در مکاسب تعبیری شده است که ما قبلاً تفسیری برای آن ذکر کردیم و امروز هم تفسیر دیگری بیان میکنیم که شاید این تفسیر ارجح از تفسیر سابق باشد.
تعبیر اول ایشان عبارت از این است که تعذر وصول حکم تلف را دارد، ولی بعد تعبیری دارد که آیا یأس از وصول هم معتبر است یا نه؟
وقتی صدر و ذیل عبارت ایشان را با هم جمع میکنیم، میبینیم که مراد از تعذر وصول، مهملهی تعذر وصول است، یعنی تعبیر ایشان اعم از این است که تعذر وصول مطلق باشد یا در مدت محدودی باشد و به عبارت دیگر این تعذر وصول به نحو اهمال اراده شده است. بعد هم در این مطلب بحث میکنیم که آیا این مهمله به نحو مطلقه معیار است، یا لازم نیست به نحو مطلقه باشد و اگر محدود هم باشد، کفایت میکند؟
از اینکه بعد از بیان تعذر وصول، یأس از وصول بیان شده است، معلوم میشود که تعذر وصول مهمله است و بعد این بحث مطرح میشود که آیا این مهمله مطلقه است یا غیر مطلقه.
ما قبلاً عبارت ایشان را اینطور تفسیر کردیم که یأس از وصول ناظر به برخی مصادیقی است که در روایات سابق بیان شده است مانند سرقت و امثال آن که شخص میداند این شیء در نزد چه کسی است و گم نشده است، ولی دسترسی به آن ندارد یا اینکه چیزی در دریا غرق شده است و دسترسی به آن نیست.
اما عدم وجدان عبارت از موضع ضیاع است که مثلاً چیزی گم شده است یا عبدی فرار کرده است و نمیدانیم کجا رفته است.
ما قبلاً فرمایش ایشان را اینطور تفسیر میکردیم که مسئله راجع به دو قسم است و آن چهار مثالی را هم که در روایات وارد شده است، بر همین مطلب حمل میکردیم.
تعبیر شیخ این است که: «و هل یقید ذلک بما إذا حصل الیأس من الوصول إلیه أو بعدم رجاء وجدانه أو یشمل ما لو علم وجدانه فی مدة طویلة».
ایشان وقتی مقابلش را ذکر میکند، اسمی از یأس نبرده و اینطور تعبیر نمیکند که: «الیأس من الوصول إلیه فی مدة طویلة»، بلکه فقط مثال وجدان را میزند، با اینکه اگر مراد ایشان این دو فرض باشد، باید در ذیل مطلب هم این دو فرض را ذکر بکند که آیا یأس از وصول و عدم وجدان مطلق هستند یا در مدت محدود (طویل یا أعم از طویل و قصیر)، در حالی که ایشان اینطور تعبیر نکرده است و به عبارت «ما لو علم وجدانه» اقتصار کرده است.
معمولاً نسبت به چیزی که احتمالش موهوم باشد، تعبیر به مرجوّ نمیکنند، بلکه مرجوّ یا عبارت از امر مظنون است، یا اگر هم مظنون نباشد، اعم از مظنون و مشکوک است و متعارفاً نسبت به یک امر موهوم تعبیر به مرجوّ نمیکنند.
ممکن است که دو امر متناقضین نباشند، بلکه ضدین لهما ثالث باشند و ما در خیلی از جاها از این نوع موارد داریم، مثلاً گفته میشود: گمان میکنم که فلان مطلب اینطور است، یا گمان نمیکنم چنین باشد. کسی که شاک باشد، اینطور تعبیر نمیکند و کأنّ گمان نمیکنم ظن به عدم و گمان میکنم هم ظن به وجود است.
این دو گمان، ضدین لهما ثالث هستند و اثبات و نفی در اینجا حکم نقیضین را ندارد، یا وقتی گفته میشود: استخاره خوب است، یا استخاره خوب نیست، حد وسطی هم وجود دارد که بین اینهاست. یک چنین تعبیراتی وجود دارد.
مقصود از رجاء
پس بنابراین عرض ما این است که رجاء شامل احتمال موهوم نمیشود و یا نسبت به مظنون است یا اعم از مظنون و مشکوک میباشد، ولی امید نداشتن عبارةٌ اخرای یأس است و هر چند با این دو معاملهی نقیضین نمیکنند و شق ثالث هم پیدا میشود که عبارت از امر موهوم است، ولی این موهوم خیلی قوی نیست و فیالجمله از شک پایینتر است.
خلاصه اینکه امید نداشتن عبارةٌ اخرای از یأس است و به صرف اینکه احتمال ثبوت چیزی از حد وسط کمتر باشد، امید نداشتن اطلاق نمیشود.
بر این اساس ما میگفتیم که ما نباید اینطور توجیه بکنیم، ولی بعد متوجه شدیم که عدم رجاء وجدان و یأس از وصول هر دو معنای واحد دارد و کلمهی وجدان به این معنی نیست که چیزی گم شده باشد و بعداً پیدا شود. مثلاً انسان واجد اوصاف خودش است و در لغت هم واجد بودن اختصاص به این ندارد که انسان گمشدهای را پیدا بکند، بلکه اگر انسان صفتی را از دست هم نداده باشد، کلمهی وجدان بر داشتن آن صفت اطلاق میگردد. گاهی دو چیز حد وسطی ندارند، ولی اگر قرینهای باشد، در همان معنای حدّ وسط هم استعمال واقع میشود، مثل اینکه شخص بگوید: من گمان ندارم، شک دارم، که وجود قرینه مراد از گمان نداشتن را روشن میکند و این نوع استعمال اشکالی ندارد.
در مورد بحث ما هم در مقابل یأس قرینه ذکر شده است که عبارت از این است که گاهی تعذر یأسآور است و یا پیدا شدنش موهوم یا مثلاً مشکوک است و مرجوّ نیست و ایشان یکی از اینها را اختیار کرده است.
این یک تفسیری برای کلام شیخ بود، ولی نمیدانم چرا عبارات ایشان اینقدر مندمج است که کلمه به کلمه نیاز به تفسیر دارد.
بحث از ملکیت مالک از عین مبذول یا جواز تصرف فقط
بحث دیگر ایشان عبارت از این است که آیا عین مبذوله ملک مالک میشود یا فقط جواز تصرف برای او وجود دارد؟ اگر قائل به هر کدام از این دو مسلک هم بشویم، قائل به خروج عین متعذر از ملک مالک نیستیم.
ملکیت مالک از بدل
«و علی أیّ تقدیر: فلا ینبغی الإشکال فی بقاء العین المضمونة علی ملک مالکها، إنّما الکلام فی البدل المبذول، و لا کلام أیضاً فی وجوب الحکم بالإباحة و بالسلطنة المطلقة علیها، و بعد ذلک ...».
بنابراین ایشان میفرماید که نسبت به بقاء عین مضمونه در ملک مالک نباید اشکالی کرد و نسبت به بدل مبذول هم در جواز تصرف یا سلطنت مطلقه شکی وجود ندارد، بلکه بحث در این است که آیا این بدل به ملک مالک در میآید یا نه؟
«إنّما الکلام فی البدل المبذول، و لا کلام أیضاً فی وجوب الحکم بالإباحة و بالسلطنة المطلقة علیها». در اینکه سلطنت مطلقه هم وجود دارد، حرفی نیست.
در پاورقی این عبارت اینطور تصحیح شده است که «علیه» درست است و ضمیر به بدل بر میگردد و باید مذکر باشد و وجهی برای مؤنث بودن ضمیر وجود ندارد، ولی به نظر میرسد که احتیاجی به این تصحیح نیست و مراد از «علیها» «علی التصرفات» است، یعنی: «بالسلطنة المطلقة علی التصرفات»، به این معنی که شخص سلطنت مطلقه بر همهی تصرفات را دارد و هم جواز تصرف و هم اطلاق تصرف برای او ثابت است و حرفی در آن نیست، منتهی بحث در این است که آیا مالک هم میشود یا نه؟
بعضیها «علیها» را تصحیح کرده و حکم به غلط بودن آن نمودهاند، ولی نیازی به این تصحیح نیست.
«و لا کلام أیضاً فی وجوب الحکم بالإباحة و بالسلطنة المطلقة علیها، و بعد ذلک فیرجع محصّل الکلام حینئذٍ إلی أنّ إباحة جمیع التصرّفات حتّی المتوقّفة علی الملک هل تستلزم الملک من حین الإباحة»، که برهاناً مستلزم چنین چیزی نیست. «أو یکفی فیه حصوله من حین التصرّف؟» که برهاناً و بالدقة العقلیه این احتمال دوم هست.
البته ممکن است بالتفاهم العرفیة کسی بگوید که اینطور استفاده میشود که از اول چنین چیزی وجود داشته باشد.
بعد هم ایشان میفرماید که: «و قد تقدّم فی المعاطاة بیان ذلک».
در عبارت سابق هم اینطور تعبیر فرمودند که: «نعم لما کانت السلطنة المطلقة المتدارکة للسلطنة الفائتة متوقفة علی الملک لتوقف بعض التصرفات علیها وجب ملکیته للمبذول تحقیقا لمعنی التدارک و الخروج عن العهدة».
ظاهر این عبارت هم این است که قائل به ملکیت از اول بشویم و صدر و ذیل با این جمع میشود.
بحث دیگر ایشان عبارت از این است که بحث ملکیت بدل یا سلطنت مطلقه در جایی است که تمام تصرفات یا معظم تصرفات متعذر باشد که در این صورت بحث در این خواهد بود که آیا ملکیت بدل برای مالک خواهد بود یا سلطنت مطلقه.
اما در صورتی که بعضی از تصرفات از دست رفته باشد که نقشی در مالیت ندارد و عرفاً مالیت از بین نرفته باشد، مقتضای قانون تدارک این نخواهد بود که ملکیتی برای مالک حاصل شود.
عبارت ایشان اینطور است: «إن تحقق ملکیة البدل أو السلطنة المطلقة علیه مع بقاء العین علی ملک مالکها إنما هو مع فوات معظم الانتفاعات به بحیث یعد بذل البدل غرامة و تدارکاً». جمع بین غرامت و تدارک شمرده میشود.
«أما لو لم یفت إلا بعض ما لیس به قوام الملکیة فالتدارک لا یقتضی ملکه و لا السلطنة المطلقة علی البدل».
در اینجا تعبیر به «بعض ما لیس به قوام الملکیة» شده است، ولی در صفحهی بعد تعبیر به «قوام مالیّتها» شده است و بعضی از آقایان در اینجا قائل به این شدهاند که سبق قلم واقع شده است و باید ایشان تعبیر به «ما لیس به قوام المالیة» میفرمودند.
البته به نظر میرسد که بهتر بود که تعبیر به «قوام المالیة» بشود، ولی اگر تعبیر به «قوام الملکیة» هم باشد، میتوانیم بگوییم که ملکیت طرف مقابل مساوق با مالیت است، زیرا چیزی که ارزش مالی ندارد، قابل انتقال نیست و مراد از «قوام الملکیة» یعنی قوام ملکیت خود غاصب که بخواهد مالک بشود، البته این توجیه خیلی خلاف ظاهر است و بهتر است که اعتراف به سبق قلم بکنیم.
بعد هم یک ذیلی بیان شده است که باید ببینیم با مبنای خود شیخ هماهنگ است یا نه؟
ایشان میفرماید: «و لو فرض حکم الشارع بوجوب غرامة قیمته حینئذٍ لم یبعد انکشاف ذلک عن انتقال العین إلی الغارم».
طبعاً در جایی که معظم انتفاعات از دست مالک خارج نشده است، مقتضای قانون تدارک این نیست که به عنوان غرامت کل قیمت به مالک پرداخته شود.
البته اگر از خارج دلیل دیگری مانند روایت وجود داشته باشد که شارع مقدس در چنین موردی حکم به پرداخت کل غرامت کرده باشد، بعید نیست که کاشف از مالکیت مالک نسبت به آن غرامت باشد.
البته به جای تعبیر به «انکشاف» باید تعبیر به «کشف» میشد که این هم سهو قلم است.
بحث ما در اینجا عبارت از این است که ایشان قبلاً در حل مشکل جمع بین عوض و معوض فرمودند که لازمهی غرامت عبارت از این نیست که عین غرامت داده شده به ملک مالک منتقل شده باشد تا جمع بین عوض و معوض پیش بیاید، ولی در اینجا میفرمایند که اگر غرامتی داده شد، لازمهاش انتقال ملکیت آن به مالک است!
بین این دو فتوای ایشان به حسب ظاهر تنافی وجود دارد و باید ببینیم که چطور باید بین این دو نظر ایشان جمع کرد.
موضوع: کلام شیخ در معاوضه بودن یا نبودن غرامت و جمع بین این دو کلام
در کلام شیخ دو عبارت وجود دارد که ممکن است اینطور توهم بشود که بین این دو یک نحوه تهافتی وجود دارد.
ایشان در بحث سابق فرمودند که وقتی حقیقتاً و عرفاً تلف واقع نشده باشد، ولی سلطنت مالک به طور کلی یا به صورت معظم که حکم کلی را داشته باشد، نسبت به عین از او گرفته شده باشد، غاصب باید تمام قیمت را به مالک بپردازد و در عین حال غاصب نسبت به عین مغصوب ملکیتی پیدا نمیکند و این عین در ملکیت مالک اصلی باقی میماند و پرداخت تمام القیمة به مالک معاوضه به شمار نمیآید تا اشکال جمع بین عوض و معوض پیش بیاید، بلکه این غرامت است و هیچ دلیلی بر زوال ملکیت مالک نسبت به عین مسلوب المنفعة وجود ندارد.
این فرمایش ایشان در بحث سابق بود، ولی در اینجا ایشان میفرماید که اگر همهی منافع یا معظم منافع از سلطنت مالک خارج نشده باشد، بلکه بعضی از منافع از سلطنت او خارج شده باشد، طبق قاعده نباید کل قیمت پرداخته شود، بلکه باید به میزان سلطنتی که از دست مالک رفته است، جبران خسارت بشود، ولی اگر شارع مقدس حکم به پرداخت کل قیمت عین بکند، ما میگوییم که عین از ملکیت مالک خارج شده و بین عین مقبوض و پولی که پرداخت شده است، معاوضهای واقع گردیده است.
بحث در این است که چرا ایشان در بحث سابق میفرماید که معاوضهای در کار نیست، بلکه پرداخت قیمت از باب غرامت است نه معاوضه، ولی در اینجا میفرماید که غرامت به صورت معاوضه واقع شده است؟!
ایشان اینطور تعبیر میکند که «علی ایّ حال»، یعنی قائل به هر کدام از این دو مسلک که باشیم، چه بگوییم که مالک سلطنت مطلقه به بدل پیدا میکند و چه بگوییم که ملکیت پیدا میکند، ملکیت عین به ضامن منتقل نمیشود.
«و علی أی حال، فلا ینتقل العین إلی الضامن، فهی غرامة لا تَلازمَ فیها بین خروج المبذول عن ملکه و دخول العین فی ملکه»، یعنی اینطور نیست که شخص ضامن بگوید: مبذول از ملک من خارج شده و در مقابلش باید عین متعلق به مالک در ملکیت من داخل بشود.
ایشان میفرماید: «و لیست معاوضة لیلزم الجمع بین العوض و المعوض، فالمبذول هنا کالمبذول مع تلف العین فی عدم البدل له»، این مورد مثل جایی است که عین تلف شده باشد که هر چند ضامن پولی به صاحب عین میدهد، ولی چیزی نصیب ضامن نمیشود.
پس بنابراین شیخ در این تعبیری که سابقاً فرمودهاند، پرداخت قیمت را از باب غرامت میداند، نه اینکه معاوضهای واقع شده باشد.
بعد هم میفرماید: «ثم إنه قد تحصل مما ذکرنا: أن تحقق ملکیة البدل أو السلطنة المطلقة علیه مع بقاء العین علی ملک مالکها.. (که ما قائل به این مطلب هستیم) ..إنما هو مع فوات معظم الانتفاعات به، بحیث یعد بذل البدل غرامة و تدارکاً»، پرداخت کل قیمت از باب غرامت و تدارک است.
«أما لو لم یفت إلا بعض ما لیس به قوام الملکیة.. (به جای الملکیة، بگوییم: المالیة) .. فالتدارک لایقتضی ملکه و لا السلطنة المطلقة علی البدل»، چون بعضی از منافع از دست مالک رفته است، به همان مقداری که از دستش رفته است، باید تدارک بشود و سلطنة مطلقه بر تمام قیمت وجود ندارد.
«ولو فرض حکم الشارع بوجوب غرامة قیمته حینئذ»، در این فرضی که بعضی از منافع از اختیار مالک رفته است، «لم یبعد انکشاف ذلک..(انکشاف سهو القلم است و باید تعبیر به کشف بشود).. عن انتقال العین الی الغارم»، این غرامت کاشف از این است که عین منتقل به غارم شده و معاوضه واقع شده است.
«ولذا استظهر غیر واحد أن الغارم لقیمة الحیوان الذی وطأه یملکه»، اگر کسی با حیوانی وطی بکند، باید تمام قیمت آن حیوان را به صاحبش بپردازد و از همین پرداخت کل قیمت کشف کردهاند که شخص مالک حیوان میشود.
خلاصه اینکه بحث ما در این بود که چطور است که غرامت در یک جا معاوضه است و در جای دیگر معاوضه نیست؟! در تعبیر اول میفرماید: «غرامة و لیست معاوضة»، ولی در اینجا میفرماید: «غرامة و معاوضة»!
جمع بین دو کلام
جمع بین این دو کلام ایشان عبارت از این است که غرامت به دلالت مطابقی والتزامی به معنای معاوضه نیست، بلکه معنای غرامت عبارت از این است که ضرر مالیتی که متوجه مالک شده است، جبران بشود. در جایی که کل مالیت از بین رفته باشد، جبران آن به این است که کل قیمت پرداخته شود و پرداخت کل قیمت در اینجا ملازم با این نیست که عین از ملک مالکش خارج شده باشد، بلکه ملک تعلق به مالک دارد، ولی چون تمام المالیة از دستش رفته است، با دادن کل قیمت به عنوان غرامت، ضرر او جبران میشود. ما در مقابل استصحاب حالت سابقه، دلیلی بر خروج عین از ملکیت مالک نداریم و مقتضای قاعده و استصحاب عبارت از این است که ملکیت مالک نسبت به عین باقی است و ضرر او هم با پرداخت قیمت جبران میشود.
اما در جایی که بعضالمنافع از بین رفته است، ظاهر مقتضای طبع غرامت - که عبارت از جبران مالیت است - این است که این ضرر جبران بشود و جبرانش هم به این نیست که کل قیمت به او داده شود و اگر لازم باشد که کل قیمت به مالک پرداخته شود، کاشف از این است که عین از ملکیت مالک خارج شده است و در حقیقت پرداخت کل قیمت معاوضه با عین است و در خصوص این مورد، پرداخت غرامت معاوضه با عین خواهد بود، ولی در مورد دیگر غرامت از باب مالیتی است که از دست رفته است.
در فرض دومی که ایشان مطرح کرده است، با توجه به اینکه بعضی از منافع از دست رفته است، نباید کل قیمت به مالک پرداخت شود و لذا پرداخت کل قیمت کاشف از این است که دیگر عین در ملک مالک باقی نیست.
پس بنابراین از پرداخت کل قیمت به صورت انّی کشف میکنیم که عین از ملک مالک خارج گردیده و معاوضه بین عین و قیمت واقع شده است.
این جمع بین این دو فرمایش ایشان است و منافاتی بین این دو بیان ایشان وجود ندارد.
پرسش: در جایی که جمیع تصرفات از بین رفته است، غرامت قیمت ملک است یا قیمت تصرفات از دست رفته؟
پاسخ: باید غرامت مالیتی را که از دست مالک رفته است را بدهد و جبران بکند. شخص موظف به این کار است و فرض بر این است که هیچ مالیتی در دست مالک نمانده است و جبرانش هم به این است که همهی قیمت را به او بدهد.
در مورد بحث هم اگر شارع نفرموده بود که کل قیمت داده شود، ما میگفتیم که باید مقدار مالیتی که از دست رفته است، جبران بشود، نه اینکه کل قیمت به مالک داده شود، ولی چون شارع فرموده است که تمام پول و قیمت به او داده شود، کشف میکنیم که معاوضه واقع شده است و عین هم از ملک مالک خارج گردیده است. بنابراین بین این دو صورتی که ایشان بیان فرموده است، منافاتی وجود ندارد.
موضوع: حکم ملکیت عین تالف در صورت پرداخت بدل به مالک (بررسی صور مختلف)
بحث در این است که وقتی ضامن چیزی را به مضمونله بذل میکند، آیا عینی که در ملک طرف مقابل بوده است به ملک ضامن منتقل میشود یا نه؟
پرسش: آیا بحث در بدل حیلوله است؟
پاسخ: بحث کلی است و عبارت از این است که موارد بذل صور مختلفی دارد و باید ببینیم که در این صور مختلف آیا بعد از اعطاء بذل از جانب ضامن، عین از ملکیت مالک خارج میشود یا نه؟
شیخ صور مختلفی را مورد بحث قرار داده است و چهار یا پنج صورت در کلمات شیخ مطرح شده است.
یک صورت عبارت از این است که عین تلف حقیقی شده و ضامن هم برای جبران آن بذل مال کرده باشد. ابتدائاً ممکن است اینطور به نظر برسد که در کلمات شیخ در این فرض یک نحوه تهافتی وجود دارد، زیرا ظاهر بعضی از کلمات ایشان عبارت از این است که شیء تالف حقیقتاً و عقلاً از ملکیت مالک خارج میشود و اینطور تعبیر میفرماید که خسارت وارده بر مالک اقسام مختلفی دارد، «ثم إن الذهاب إن کان علی وجه التلف الحقیقی، أو العرفی المخرِج للعین عن قابلیة الملکیة عرفاً، وجب قیام مقابله من ماله مقامه فی الملکیة».
ظاهر این تعبیر ایشان این است که اگر تلف حقیقی شد، عقلاً قابلیت ملکیت وجود ندارد و اگر هم تلف عرفی واقع شد، عرفاً قابلیت ملکیت وجود ندارد. از این عبارت ایشان اینطور استفاده میشود.
در یک جای دیگر ایشان صریحاً میفرماید که در شیء تالف، عرفاً مالکیت برای مالک نیست. تعبیر ایشان در اواسط صفحهی 264 اینطور است که: «لا یخفی أن العین علی التقدیر الأول»، که صورت تلف حقیقی است، «خارجٌ عن الملکیة عرفاً». در این عبارت ایشان تعبیر به «عرفاً» کرده است.
در ابتدای بحث ضمان هم ایشان یک مطلبی دارد که ممکن است اینطور به نظر بیاید که نه عقلاً از ملکیت شخص خارج شده است و نه عرفاً و هنوز ملکیت وجود دارد. ایشان در آنجا برای اثبات ضمان به «علی الید ما أخذت حتی تؤدی» تمسک فرموده و بعد هم این اشکال را بیان کرده است که مراد از «علی» که در اینجا وارد شده است، عبارت از حکم تکلیفی است، ولی حکم تکلیفی در جایی است که حکم به فعلی از افعال تعلق گرفته باشد، اما در جایی که به عینی از اعیان تعلق گرفته باشد، حکم تکلیفی نیست و خود عین بر عهدهی شخص میآید. عهدهداری هم به این است که بعد از تلف شدن عین، ضامن آن خواهد بود.
طبق فرمایش ایشان خود عین بر عهدهی شخص میآید و ظاهر «علی الید» هم همین است، زیرا ظاهر عبارت این است که شخص نسبت به همان چیزی که أخذ کرده است، مسئول است، نه به مثل یا قیمت آن و اگر اینطور در تقدیر بگیریم که «علی الید مثل ما أخذت» یا «قیمة ما أخذت»، خلاف ظاهر خواهد بود.
خلاصه اینکه در ابتدای امر اینطور به نظر میرسد که بین این سه فرمایش ایشان یک نحو تهافتی وجود دارد، ولی میتوانیم بگوییم که منافاتی بین این کلمات ایشان وجود ندارد، هر چند که در یک مورد باید مرتکب یک خلاف ظاهر فیالجملهای بشویم.
اینکه ایشان در اول بحث ضمان از «علی الید» عهدهداری شخص را اثبات میکند، به معنی اثبات ملکیت برای مالک اصلی نیست که ظرفش عهدهی طرف مقابل باشد و ممکن است اینطور بگوییم که شخص بعد از تلف شدن عین، مسئول است و عهدهداری به معنای مسئولیت شخص نسبت به شیء تالف است. پس بنابراین از فرمایش ایشان چنین استفادهای نمیشود که شیء تالف مالکی داشته باشد و ممکن است عقیدهی ایشان - کما اینکه از عبائر دیگر هم استفاده میشود - اینطور باشد که بعد از تلف کسی مالک تالف نیست و در نتیجه عهدهداری حکمی از احکام وضعی خواهد بود به این معنی که ذمهی شخص به مثل یا قیمت شیء تالف اشتغال پیدا کرده است و هیچ ملکیتی هم نسبت به شیء تالف اثبات نمیشود.
پس بنابراین بین اثبات عهدهداری و سلب مالکیت نسبت به شیء تالف منافاتی وجود ندارد و هیچ مانعی وجود ندارد که یک حکم و اعتبار وضعی موضوع برای یک اعتبار وضعی دیگر باشد و لازم نیست که مستقیم به تکلیف بخورد و در اینجا هم عهدهداری یک اعتبار وضعی و یک مسئولیتی است که اثر آن اشتغال ذمّهی شخص به مثل یا قیمت خواهد بود و هیچ منافاتی در اینجا وجود ندارد.
در آنجایی هم که ایشان فرموده است که عرفاً صلاحیت مالکیت وجود ندارد، کأن ظاهرش این است که عقلاً اشکالی ندارد، ولی عرف برای معدوم اعتبار مالکیت نمیکند.
در عبارت دیگر هم میفرماید: «إن کان علی وجه التلف الحقیقی، أو العرفی المخرِج للعین عن قابلیة الملکیة عرفا»، ممکن است مراد این باشد که تالف حقیقی و تالف غیر حقیقی، هر دو در این امر مشترکند که عرفاً مالکیتی برای شیء نیست، به عبارت دیگر چه اینکه شیء به صورت حقیقی نابود شده باشد و چه مثلاً در دریا افتاده باشد و از دسترس انتفاع خارج شده باشد، در هر دو صورت عرف قائل به مالکیت نیست و هر دو صورت در این امر مشترکند.
خلاصه اینکه میتوانیم اینطور بین کلمات شیخ جمع بکنیم.
این صورتی که گذشت راجع به تلف حقیقی بود، اما صورت دیگر عبارت از این است که شیء به صورت حقیقی تلف نشده است، بلکه مثلاً یک شیء با ارزشی در دریا افتاده است و سلطنت مالک نسبت به آن به کلی مسلوب شده است و مالک نمیتواند استفادهی تکوینی یا تشریعی از آن بکند. اگر این شیء در دسترس مالک بود، میتوانست از آثار تکوینی آن بهرهمند بشود، یا از آثار تشریعی آن استفاده کرده و مثلاً آن را به شخصی بفروشد و در این حالت کسی مشتری این شیء نخواهد بود.
پس بنابراین سلطنت مالک نسبت به این شیء به کلی زایل شده است و در این فرض باید یک چیزی که ارزشش معادل آن چیزی غرق شده است، تحویل مالک بشود، ولی مقتضای مالکیت مالک نسبت به این شیء عبارت از این نیست که ملکیت او نسبت به شیء تالف عرفی از بین رفته باشد.
البته ما قبلاً هم عرض کردیم که در خیلی مواقع شیخ به جای «مالیت» تعبیر به «مالکیت» کرده است و دو احتمال در اینجا وجود دارد: یک احتمال عبارت از این است که سبق قلم شده و به جای «مالیت» تعبیر به «مالکیت» شده است، زیرا از بیانات صریح شیخ در جاهای دیگر نظر شیخ روشن است، یک احتمال دیگری هم که هست، عبارت از این است که بگوییم: «مالیت» و «مالکیت» از نظر کتابت خیلی شبیه به هم است و با توجه به اینکه چشم شیخ بسیار ضعیف بوده است، خط شیخ را درست نخواندهاند و موارد زیادی که در نسخ «مالکیت» ثبت شده است، همان «مالیت» است و نسبت به خط شیخ اشتباه شده است.
خلاصه اینکه اگر چیزی مثلاً در دریا غرق شده باشد، عرف برای آن قائل به مالیت نیست و مالک خارجاً سلطنتی نسبت به آن ندارد و کسی هم حاضر به خریدن چنین چیزی نیست و بحث در این است که آیا چنین چیزی که عرف برای آن مالیتی قائل نیست، از ملکیت مالک خارج میشود یا نه؟
شیخ میفرماید: اگر فرضاً یک جواهری در دریا افتاده باشد و هیچ کس هم حاضر به خریدن آن نباشد، باید شخص ضامن مثل یا قیمت آن را به مالک بپردازد، ولی لازمهی این مطلب این نیست که آن جواهری که از دسترس مالک خارج شده است، از ملکیت او هم خارج شده و به ملکیت ضامن منتقل شده باشد یا اینکه از ملکیت مالک خارج شده و جزء مباحات قرار گرفته باشد و خلاصه اینکه چنین ملازمهای در کار نیست. این جواهر سابقاً ملک مالک بوده است و الان هم دلیلی بر خروج آن از ملکیت مالک نداریم.
پس طبق فرمایش ایشان شخص مالک هم مالک بدلی است که ضامن به او بذل کرده است و هم ملکیت او نسبت به عین اصلی که در از سلطنتش خارج شده است، باقی است.
شیخ در جواب اشکال جمع شدن بین عوض و معوض هم میفرماید که در اینجا معاوضه واقع نشده است که این اشکال وارد بشود، بلکه پرداخت بدل از باب غرامت صدمهای است که به مالک وارد شده است و شخص ضامن از باب بدل حیلوله باید مثل یا قیمت را به مالک بپردازد و مالک هم مالک غرامت میشود، منتهی اگر عین بر خلاف متعارف تصادفاً پیدا شد، بدل هم به ضامن عود میکند.
پرسش:... پاسخ: ملکیت مالک نسبت به بدل مبذول متزلزل بوده است و چون ملک شخص از دسترسش خارج شده است، این بدل به او تحویل داده شده است و حال که عین پیدا شده است، بدل مبذول به طرف مقابل پس داده میشود.
یک صورت هم عبارت از این است که بعضالمنافع از دست مالک خارج شده باشد، نه کلالمنافع که در این صورت لازم نیست که شخص تدارک تمام القیمة یا مثل را بکند، بلکه باید به مقداری که به مالک صدمه وارد شده است را جبران بکند.
پرسش:... پاسخ: در این صورت تمام سلطنت مالک نسبت به عین گرفته نشده است، بلکه بعضی از منافع عین از سلطنت او خارج شده است و باید به همان میزانی که از سلطنت او خارج شده است، جبران بشود. هیچ وقت عرف قائل به این نمیشود که اگر یک ضرر و صدمهی مختصری به شخص وارد شد، برای جبران ضرر او، یک شیء چند میلیاردی در اختیار او گذاشته بشود، بلکه باید به همان مقداری که صدمه وارد شده است، جبران بشود.
خلاصه اینکه ایشان در اینجا میفرمایند که طبق قاعده اگر عینی به مالک مبذول شد، ملکیتی برای ضامن نسبت به عین تالف حاصل نمیشود.
این طبق قاعده است، ولی اگر شرع مقدس در یک موردی که بعضالمنافع از بین رفته است، بفرماید که کل قیمت یا مثل باید به مالک پرداخت شود، معلوم میشود که معاوضهای در اینجا واقع شده است، زیرا چنین چیزی اقتضاء پرداخت غرامت نیست و با توجه به اینکه شارع اختیاردار کل است، معاوضه قرار داده و میگوید که چون به مالک ضربه زدی و او نمیتواند منفعت کل را استیفاء بکند، باید مثل یا قیمت آن شیء را به مالک بپردازی و آن شیء ناقص هم مال تو باشد.
ایشان میفرماید اگر شرع در این فرض چنین حکمی بکند، بعید نیست که اینطور استفاده بکنیم که معاوضهای واقع شده است، زیرا متقضای غرامت چنین چیزی نیست. بعد هم ایشان به عنوان مثال به روایات بهیمهی موطوئه اشاره میفرمایند که نمیشود در همان مکان و شهر آن را به فروش رساند و باید برای فروش به شهر دیگری برده شود و قهراً دست مالک فی الجمله نسبت به انتفاع از این بهیمه قطع شده است و شرع مقدس هم میگوید که باید تمام قیمت یا مثل به مالکش پرداخته شود.
طبق فرمایش ایشان از این بیان شارع - که بر خلاف قاعده است - اینطور استفاده میشود که مسئلهی غرامت نیست، بلکه مسئلهی معاوضه است.
این هم یک صورت بود، اما صورت دیگر عبارت از این است که شارع به کلی ملکیت را اسقاط کرده باشد، نه اینکه استیفاء بعضالمنافع یا کلالمنافع از دست رفته باشد، بلکه اصل ملکیت سلب شده است، مثل شراب و امثال آن که شخص ملکیتی ندارد، هر چند حق اولویت برای او ثابت است و اگر شک بکنیم که در اینجا اولویتی هست یا نه، بحثش بعداً خواهد آمد.
البته فرمایش ایشان راجع به جایی که با عدم دسترسی به بعض المنافع، شارع حکم به دادن تمام قیمت یا مثل کرده باشد و ما استفادهی معاوضه از این مطلب بکنیم، این فرمایش طبق مبنای خود شیخ صحیح است، زیرا ایشان قائل به این است که ما میتوانیم از حکم موضوع را تعیین بکنیم. مثلاً اگر گفته شد: «اکرم العلماء»، همهی علماء واجب الاحترام هستند، از طرف دیگر حکم زید هم برای ما روشن است که احترام ندارد، ولی نمیدانیم که عدم احترام زید به این جهت است که عالم نیست که تخصصاً خارج است یا اینکه زید از مصادیق موضوع عالم است، ولی احترام ندارد و تخصیصاً از عموم «اکرم العلماء» خارج است؟ آیا از این حکم میتوانیم تشخیص بدهیم که زید از مصادیق عالم نیست و بگوییم که اصل عدم تخصیص چیزی را اقتضاء میکند یا نه؟
به عبارت دیگر اینطور بگوییم که: «کل عالم یجب اکرامه» و طبق قاعده عکس نقیض آن هم عبارت از این خواهد بود که: «ما لایجب اکرامه فلیس بعالم» و در نتیجه «زید لیس بعالم». البته در اینجا حکم زید چه به صورت تخصیص و چه به صورت تخصص روشن است، ولی اثر این نتیجهگیری در جاهای دیگر ظاهر میشود که زید را جزء علماء بدانیم یا ندانیم.
شیخ میفرماید که که ما عکس نقیض کشف میکنیم که زید مصداق برای عالم نیست و طبق مبنای ایشان در صورتی که مالک از سلطنت بر بعض المنافع محروم شده و شارع هم حکم به دادن تمام قیمت یا مثل داده است، اینطور استفاده میشود که معاوضه واقع شده است، نه اینکه از باب غرامت پرداخت مثل یا قیمت لازم باشد.
پس این فرمایش ایشان بر اساس مبنای خودشان صحیح است، ولی بر اساس مبنای مرحوم آخوند و امثال ایشان که میگویند نمیتوانیم از حکم موضوع را تشخیص بدهیم، این استفادهی ایشان صحیح نخواهد بود.
البته در جایی که دو زید داشته باشیم، یکی عالم و دیگری جاهل و شک داشته باشیم که «اکرم العلماء» شامل این زید هم شده است یا نه، اصالة العموم میگوید که شما مراد را عمومی فرض بکنید و قهراً میگوییم که «اکرم العلماء» شامل این زید هم شده است، ولی در جایی که میدانیم «اکرم العلماء» شامل زید نشده است و نمیدانیم که زید عالم است تا جاهل، دیگر هیچ شکی نداریم که «أکرم العلماء» در توسعه و تضییق شامل این مورد نمیشود، منتهی اینکه آیا تخصصاً شامل نمیشود یا تخصیصاً، یک اصل عقلائی بر این مطلب نداریم.
این هم بیان مرحوم آخوند است و خلاصه اینکه این فرمایش شیخ به اختلاف مبنی فرق میکند.
موضوع: حکم ملکیت عین در صورت پرداخت بدل (بررسی صور مختلف)
شیخ برای مواردی که تمامالقیمة به عنوان بدل به مضمونله داده میشود، چند صورت ذکر کرده است که در غیر یک صورت، طبق فرمایش ایشان شخصِ مضمونله هم مالک بدل است و هم مالک عینی است که از تسلط او خارج شده است. طبق فرمایش شیخ در صورتی که تلف حقیقی واقع شده و عین به کلی از بین رفته باشد، عرفاً مالکیت قابل تصور نیست و در مقابل این عین، شخص مالک بدل میشود.
دربارهی کلمهی «عرفاً» دیروز مباحثی مطرح کردیم و یک احتمال دیگری که به نظر بنده میرسد، عبارت از این است که بگوییم: عرفاً در مقابل عقلاً نیست و به عبارت دیگر در بعضی از امور مانند تلف یک مصداق ثبوتی و تکوینی محض وجود دارد و یک مصداق فرضی و اعتباری که گاهی مصداق تکوینی و حقیقی محقق میشود و گاهی هم مصداق تنزیلی اعتبار میشود، ولی در برخی امور اینطور نیست و واقعیت آنها منوط به قرارداد عقلاست و در نتیجه مصداق عرفی و حقیقی آنها یکی خواهد بود. ملکیت از اموری است که مصداق واقعی ندارد و در مکاسب هم همینطور اعتبار شده است، هر چند که در فلسفه و جاهای دیگر شاید به معنای دیگری در نظر گرفته بشود، ولی تحقق ملکیت مصطلح در فقه به واسطهی اعتبار است. بنابراین اگر عرف کسی را مالک نداند، معنایش این است که اعتبار عقلائی ندارد و شیخ هم در اینجا میخواهد بفرماید که عرف برای شیء معدوم اعتبار ملکیت نمیکند. خلاصه اینکه امر اعتباری نسبت به معدوم وجود ندارد.
یک صورت دیگری که شیخ مورد بحث قرار داده است، عبارت از جایی است که طبعاً طرف مالک کل قیمت مضمون نیست، ولی شرع مقدس حکم به مالکیت کل بدل نموده است مثل مسئلهی بهیمهی موطوئه که اگر حکم شرع نبود، طبعاً نباید الزامی به پرداخت کل قیمت وجود داشته باشد، ولی طبق حکم شرع باید تمام قیمت به طرف مقابل پرداخته شود.
در این صورت شیخ میفرماید که بعید نیست از این حکم شرع استفاده بکنیم که معاوضهای واقع شده است و پرداخت کل قیمت از باب دادن غرامت به مالک نیست. به عبارت دیگر بین این حیوان موطوئه و آن بدلی که به مالک داده میشود، طبق حکم شرع معاوضهای واقع شده است.
ما دیروز هم عرض کردیم که این فرمایش ایشان مبتنی بر مبنایی است که خود شیخ به آن قائل است و آن مبنی عبارت از این است که ما بتوانیم از حکم، موضوعش را تشخیص بدهیم و در دوران امر بین تخصیص و تخصص که مراد از عام روشن است، ولی نمیدانیم این مورد از مصادیق عام است یا نه، از نفی حکم نسبت به مورد، نفی مصداقیت را کشف بکنیم.
طبق مبنای شیخ این مطلب صحیح است، ولی مرحوم آخوند قائل به این مبنی نیست.
یک صورت هم عبارت از این است که عین تلف نشده و خارجاً موجود است، منتهی از دسترسی مالک به کلی خارج شده است و به طور کلی مالک از استفاده بردن از آن مأیوس است، مثل اینکه یک چیزی در دریا افتاده باشد و از اختیار مالک خارج شده باشد که در این صورت باید کل قیمت به مالک پرداخته شود و در عین حال آن چیزی هم که از دسترس مالک خارج شده، از ملکیتش خارج نشده است.
بر این حکم این اشکال هم وارد نمیشود که جمع بین عوض و معوض شده است، زیرا این تمام القیمتی که به مالک داده میشود بجای سلطنت مفقودهی مالک نسبت به مالش میباشد و باید مطابق آن سلطنتی که از بین رفته است، به او داده شود.
پس بنابراین دادن کل قیمت به مالک از باب معاوضه نیست تا اشکال جمع بین عوض و معوض پیش بیاید، بلکه دادن تمام قیمت از باب بدل حیلوله است که بر اساس بنای عقلاء در صورتی که سلطنت مالک نسبت به مالش به کلی از بین رفته باشد، باید این زوال سلطنت با دادن بدل حیلوله جبران بشود.
البته اگر سلطنت مالک برای مدت کوتاهی از بین رفته باشد، استحقاق الکل پیدا نمیشود، ولی اگر سلطنت به کلی از بین رفته باشد، عقلاء در مقابل این سلطنت مفقوده یک عوضی قرار میدهند. از طرف دیگر آن عینی هم از دسترس مالک خارج شده است، از ملکیت او خارج نمیشود و ملکیت او بر جای خود باقی است.
این هم یک صورتی است که شیخ بیان فرموده است.
صورت دیگری را هم که شیخ بیان میفرماید، عبارت از این است که عین بهویّته باقی نمانده است یا اینکه صفتی که ارزش شیء بر اساس آن بوده است، زایل گردیده و آن شیء از قیمت افتاده است یا اینکه عین تکه تکه شده و اجزائش هم از بین رفته و فقط جزئی که ارزشی ندارد، باقی مانده است و در نتیجه مالیتی برای شیء باقی نمانده است.
شیخ در این صورت میفرماید که باید تمام قیمت به مالک پرداخته شود و آن چیزی هم که مالیتش را از دست داده و فقط جزء بیارزشی از آن باقی مانده است، ملک مالک اصلی میباشد.
ایشان میفرماید در نتیجه اگر کسی بدون توجه به غصبی بودن آب، شروع به وضو گرفتن کرد و قبل از مسح کشیدن متوجه غصبی بودن آب شد، قطرات آبی که در اجزاء بدن او وجود دارد، غصبی است و از ملک مالکش خارج نشده است و اگر شخص بخواهد مسح بکند، باید از مالک اجازه بگیرد. بنابراین هم باید پول آبی که از بین رفته را به مالک بدهد و هم باید نسبت به آن قطرهی آبی که در اجزاء بدنش باقی مانده برای مسح کردن اجازه بگیرد.
این فتوای شیخ است و در مسائل مشابه این مسئله هم همینطور است مانند نخ غصبی که در لباس به کار رفته است و اگر مالک بگوید: این نخ را از لباست بیرون بیاور، باید شخص امتثال بکند و اگر در آوردن نخ موجب تلف آن بشود یا از قیمت بیافتد، باید شخصی که غصب کرده است، این نقصان را جبران بکند و هر چند این نخی که در لباس بکار رفته است، مالیتی ندارد، ولی ملکیت آن باقی است و اقتضای ملکیت هم همین است.
بعد هم شیخ میفرماید که علامه حلی، محقق ثانی و شهید ثانی هم قائل به همین مطلب شدهاند و مخالف در این مسئله محقق اردبیلی است که صاحب جواهر هم قول محقق اردبیلی را پسندیده و اختیار کرده است.
در اینجا ما نسبت به فرمایش شیخ یک عرضی داریم که فرمایش ایشان به یک معنی قابل مناقشه است و به یک معنی هم قابل مناقشه نخواهد بود. شیخ فرمود که اگر قطرهی آبی در بدن شخص متوضئ باقی مانده باشد، از مالیت خارج شده است، ولی عرض ما این است که ایشان بر چه اساسی میفرماید که قطرهی آب از مالیت خارج شده است؟!
اگر معیار مالیت این باشد که به حسب معمول و متعارف قیمتی برای این شیء تعیین بشود و اشخاص رغبت به آن داشته باشند، به این معنی مالیتی وجود نخواهد داشت، ولی اگر بگوییم که نفی مالیت در جایی است که به هیچ نحو ارزشی برای شیء ثابت نباشد، نمیتوانیم در این مورد نفی مالیت بکنیم.
حتی مواردی که ایشان برای نفی مالیت مثال زده است، در همان موارد هم به یک معنی مالیت وجود دارد، مثلاً یک شخصی به بنده یک صفحه نامهی بد خط و خیلی بیربطی نوشته است و نویسندهی نامه هم فوت کرده است. در این صورت اگر نویسنده از این موضوع مطلع شود که یادگاری پدرش در نزد من است، شاید حاضر باشد پول گزافی برای خریدن این نامه از بنده پرداخت بکند و این کار هم سفهی نیست و علائق اشخاص مختلف است و موضوع یک امر طبیعی است که شخص نسبت به محبوبش ارادت داشته باشد. این نامه نسبت به این شخص مالیت دارد و در نتیجه بیعش هم صحیح خواهد بود و اشکالی هم ندارد.
این قطرهی آبی هم که در بدن شخص قرار دارد، در صورتی که وضوی شخص متوقف بر همین قطره است و در صورت اجازه دادن مالک وضویش صحیح میشود، برای این شخص ارزش و مالیت دارد و همانطوری که آب را برای وضو گرفتن میخرد، خریدن این قطرات هم صحیح میباشد.
پس بنابراین مالیتی که به معنای ارزش داشتن است، امری نسبی است مثل اینکه شخصی کلیدی را گم کرده است که یک فلز کوچکی است یا اینکه حل شدن مشکل شخصی با بدست آوردن یک شماره باشد، در حالی که این شماره به درد هیچ کس دیگری نمیخورد. در این گونه موارد شخص میتواند بگوید: من فلان مبلغ پول میگیرم و آن شماره را به تو میدهم، یا اینکه فلان مبلغ میگیرم و جای کلید را به تو میگویم. یا اینکه یک دعای خاصی وجود داشته باشد که به درد هیچ کس نمیخورد و فقط برای یک نفر حیاتی است که در این صورت این دعا برای او ارزش و مالیت دارد هر چند هیچ کس دیگر حاضر به پرداخت پول در برابر آن نباشد.
پس ظاهراً اگر ما مالیت را به یک معنای خاصی تفسیر نکنیم، این قطرهی آب و امثال آن نسبت به این شخص مالیت و نسبت به مالکش هم ملکیت دارد.
پرسش: اشکال شما این است که میفرمایید هر جایی که میگویند مالیت ندارد مالیت دارد؟ یا اینکه ... پاسخ: نه نمیگویم اینجا را دارم میگویم گاهی الان محل ابتلای کسی نیامده اینجایی که محل ابتلاست من میگویم مالیت دارد نه هر جایی نه من این را عرض میکنم میگویم موردی است آمده چطور است حالا بیع و چیزی که فاقد مالیت است میگوید صحیح نیست الان میخواهد بفروشد این را به طرف معامله میخواهد ... اینجاها ما میگوییم که صحیح است احتیاج دارد به هر دلیلی احتیاج دارد میخواهد چیز کند معالجه شخص، معالجهاش با همین است به درد دیگری هم نمیخورد به هر قیمتی هست میخواهد بخرد.
پرسش: بحث، بحث لفظی است؟
پاسخ: عرض بنده این است که اگر مراد از مالیت این باشد که یک چیزی به حسب معمول و متعارف مورد رغبت اشخاص باشد، بحث لفظی خواهد بود، ولی ظاهر کلمهی «مالیت» عبارت از این است که یک چیزی ارزش داشته باشد و عرض ما هم این است که ارزش یک امر نسبی است و گاهی یک چیزی برای بعضی افراد ارزش دارد، ولی برای بعضی دیگر هیچ ارزشی ندارد.
شیخ در اینجا یک تعبیر هم دارد که ملکیت مالک نسبت به قطره و تمام القیمة جمع بین عوض و معوض نیست، زیرا عوض عبارت از آن صفت مفقوده است و این شیء بدون داشتن این صفت ارزشی ندارد و این اجزاء مثلاً با داشتن صفت اتصال واجد ارزش بودن و بدون این صفت دیگر قیمتی ندارد و در حقیقت این پولی که به مالک داده میشود، در برابر آن صفتی است که از بین رفته است و شیء فاقد این صفت هیچ ارزشی ندارد و خلاصه اینکه این پول در مقابل صفت مفقوده داده میشود نه در مقابل عینی که در خارج موجود است و اگر تلف هم بشود، قیمتی ندارد و هیچ دلیلی بر انتقال این شیء به ملکیت ضامن وجود ندارد. پس بنابراین طبق فرمایش شیخ در اینجا جمع بین قیمت کامل و عین موجود واقع نشده است.
در این مسئله مخالفی غیر از محقق اردبیلی و صاحب جواهر وجود ندارد که وجه معتنیبهی هم ذکر نکردهاند.
صورت دیگری که شیخ بیان فرموده است، عبارت از موردی است که شارع نفی مالیت کرده و به طور کلی فرموده است که این شیء مالیت ندارد مثل خمر که شارع از آن نفی مالیت کرده است. بنابراین اگر کسی سرکهی کسی را غصب کرد و این سرکه در دست او تبدیل به خمر شد، مالک اصلی نسبت به این خمر ملکیتی ندارد، ولی حق اولویت نسبت به این شیء متعلق به مالک اصلی است و اگر کسی بخواهد از این خمر استفاده بکند، مالک اصلی میتواند مانع از این کار بشود. درست است که مبادله و خرید و فروش آن جایز نیست، ولی عند الاضطرار برای بعضی جهات میشود از شراب استفاده کرد. گاهی مالیدن شراب برای تسکین دادن دردهای خیلی حارّ به کار برده میشود و هر چند نمیشود در برابر آن پولی از کسی دریافت کرد، ولی بدون اجازهی مالک اصلی نمیشود از همین چیزی که مالیت آن نفی شده است، عندالاضطرار استفاده کرد.
پرسش: این سرکه به واسطهی شراب شدن از ملکیت خارج نشده است، از مالیت افتاده است.
پاسخ: از ملکیت هم خارج شده است و ملک مالک هم نیست و نمیشود آن را فروخت.
پرسش: آیا شما رابطه ملک و مال را مساوی میدانید؟
پاسخ: نه مساوی نمیدانیم، بلکه در اینجا میگوییم که نه ملک است و نه مال.
البته در اینجا بد نیست که ذکر خیری هم از یک آقایی بکنیم. برای بنده نقل کردند که بعضی از دکترها خیلی به منزل حاج آقا رضای زنجانی میرفتند و در یک مجلسی صحبت از شراب کهنهی هفت ساله شده بود. دکترها گفته بودند که این شرابها پیدا نمیشود، ولی مرحوم حاج آقا رضا گفته بود که من دارم. آنها خیلی تعجب کرده بودند و ایشان فرموده بود که شما میخورید و ندارید، ولی من نمیخورم و دارم و این تفاوت بین من و شماست. علتش هم این است که یک وقتی من وصی یکی از اشراف شدم و برای رسیدگی به اموالش به خانهاش رفته بودم. در آنجا بطریهای شراب را دیدم و برای اینکه ورثه از این شرابها استفاده نکنند، گفتم که این شرابها نصیب من باشد و الان هفت سال از آن تاریخ گذشته و این شرابها هفت ساله شده است!
در این مسئله دو فرع وجود دارد: یکی اینکه اگر خل تبدیل به خمر بشود، حق اولویت برای مالک آن وجود دارد یا نه؟ یک بحث دیگر هم عبارت از این است که اگر غاصبی خل را غصب کرد و در دست او این خل تبدیل به خمر شد، باید قیمت معادل ارزش خل را به مالکش بپردازد و بحث در این خواهد بود که با پرداخت قیمت خل، این اولویت برای مالک باقی میماند یا به طور کلی زایل میشود و یا این اولویت به ضامن منتقل میشود؟
این بحث بماند برای فردا انشاء الله.
بحث در حکم این مسئله است که شخصی خل مالک را برده است و این خل در منزل او تبدیل به خمر شده است و شرع هم از این خمر ملکیت و مالیت را سلب کرده است. در اینجا باید شخص قیمت خل را به صورت کامل به مالک اصلی بپردازد، ولی بحث ما در این است اگر شخص این خل را غصب نکرده بود، مالک اصلی نسبت به این خمر اولویت داشت، ولی حال که این خل غصب شده و در منزل غاصب تبدیل به خمر شده و کل قیمت هم به مالک پرداخته شده است، باید ببینیم که آیا اولویت مالک هنوز هم باقی است یا اینکه هیچ کسی اولویتی نسبت به این خمر ندارد و یا اینکه این اولویت به ضامن منتقل شده است؟
البته ما در اینجا دو بحث داریم: یک بحث عبارت از این است که آیا در صورتی که ذاتاً خل به خمر تبدیل بشود، اولویتی برای مالک نسبت به این خمر وجود دارد یا نه؟ بحث دیگر عبارت از این است که اگر برای مالک اولویتی وجود داشته باشد، آیا این اولویت حتی بعد الغصب و پرداخت کل قیمت خل به او باز هم باقی است یا نه؟
ظاهر کلام شیخ عبارت از این است که میخواهد قسم دوم را مورد بحث قرار بدهد و تعبیرش این است که آیا اولویت باقی است یا نه و با استصحاب، بقای این اولویت را اثبات میکند.
این ظاهر ابتدایی فرمایش ایشان است، ولی با یک توجیه دیگری میشود فرمایش ایشان را مربوط به اصل مسئله (ثبوت ملکیت برای مالک) هم دانست.
دلیل شیخ برای بقای اولویت مالک اصلی استصحاب است. شیخ میفرماید: قبلاً اولویتی بوده است و الان نمیدانیم که آیا این اولویت زایل شده است یا نه و استصحاب بقای اولویت میکنیم.
شیخ در ادامه یک اشکالی را بیان کرده و جواب آن را میدهد. اشکالی که ایشان بیان کرده است، عبارت از این است که در استصحاب بقای موضوع شرط است و اسراء حکمٍ من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر، استصحاب نیست. اگر ما نسبت به یک موضوعی شک کنیم که حکمش باقی است یا نه، در این صورت با استصحاب ثابت میکنیم که همان حکمی که برای این موضوع قبلاً ثابت بوده است، الان هم ثابت است مثلاً زید واجب الاکرام بوده است و اما شک میکنیم که آیا این وجوب اکرام نسبت به زید زایل شده است یا نه، که با استصحاب وجوب اکرام را برای زید ثابت میکنیم، اما مقتضای استصحاب در اینجا این نیست که وجوب اکرام برای عمرو ثابت بشود.
در مسئلهی بقای اولویت یا وجوب ردّ هم باید حکم را با استصحاب برای همان موضوع اثبات بکنیم. موضوع اولویت عبارت از ملک سابق است و در صورت بودن آن ملک، اولویت هم وجود دارد، ولی حال که با تبدیل خل به خمر آن ملکیت زایل شده است، دیگر وجهی برای جریان استصحاب وجود ندارد.
این اشکالی است که شیخ بیان فرموده است و بعد هم در جواب میفرماید: ممکن است بگوییم که در اینجا میشود استصحاب را جاری بدانیم، زیرا ما باید موضوع را از عرف بگیریم و عرفاً هم در اینجا موضوع اختلافی پیدا نکرده است و همان موضوع سابق وجود دارد و لذا از ناحیهی اسراء حکم من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر، اشکالی وجود ندارد.
شیخ بعد از این جواب یک شاهدی هم آورده و میفرماید که اگر همین خمر دوباره تبدیل به خل شود، همان مالک اصلی مالک این خل خواهد بود و این شاهد بر این است که اولویت مالک اصلی همچنان باقی است.
این فرمایشی که شیخ دارد بعد هم شاهد میآورند که اگر همین خمر دوباره تبدیل شد به خل همان مالک اصلی مالک همان شیء است حالا ما هر دو مسئله را، هم اصل مسئله را هم راجع به بقای اولویت بحث کنیم ببینیم چی هست. در اینکه حالا کسی غصبی نشده مسئله اولی.. شخصی که مالک عین هست اولویت نسبت به آن عین هم در او هست، این احق از دیگران است، مقدم بر دیگران است یک اولویتی برایش هست حالا بحث در این است آن وقت اگر ما شک کردیم این اولویت باقی است یا نه، ببینیم حکمش چی هست.. این اولویت به یک معنی که انسان شک میکند او عبارت از این است که ما نمیدانیم که آیا قبلاً غیر از اینکه شخص مالک است و الان ملکیت به وسیله خمر شدن زایل شده از شخص، قبلاً آیا یک عنوان عامی در آنجا بوده که یعنی شخص قبلاً خب میتوانسته دیگری را اجازه ندهد که آن را بردارد، یک چنین حقی قبلاً داشته یا اینکه دیگری را بتواند مانع بشود به عنوان جامع که اوسع از ملکیت است.. آنی که لازمه ملکیت است که خب میتواند مالک بشود آیا یک معنای اعمی قبلاً یک عنوان عامی قبلاً بوده و آن عنوان عام شخص نمیداند زایل شده یا نه؟ این اگر شک ما در این جهت باشد که آن اولویتی که قبلاً ثابت است همان اولویتی که
به تبع ملک است که حدوثاً و بقاءً دائر مدار ملک است، چنین اولویتی قبلاً بوده و این اولویت زایل شده و بعد از زوال ملکیت یک اولویت دیگری حادث میشود که اسم آن را میگذاریم «حق» نه ملکیت. یا نه قبلاً اولویت اعم از اینکه مالک باشد یا مالک نباشد یک معنای جامعی برای شخص بوده با زوال ملکیت.. آن اگر ثابت باشد آن زایل نشده اگر شک ما عبارت از این باشد که قبلاً آیا یک اولویت جامعی اوسع از خود ملکیت برای شخص ثابت است یا اولویتی که با ملکیت توأم است این استصحاب ما استصحاب کلی قسم ثانی میشود که یقیناً اولویتی بوده حق ممانعت دیگران برایش بوده منتهی این حق آیا محدود به زمان مالکیت طرف است یا محدودیتی ندارد؟ خب این استصحابی میشود حالا کلی هم در این مورد ممکن است بگوییم کلی هم نیست مثل استصحاب فرد طویل و فرد قصیر که خود فرد را داریم استصحاب میکنیم میگوییم یک اولویتی ثابت بوده نمیداند آن اولویت عمرش طولانی است یا عمرش کوتاه است؟ اگر از شؤون خود ملکیت باشد این با رفتن ملکیت از بین میرود، اما اگر نه یک چیزی وسیعتر است باقی است. این میشود همان استصحاب فردی که در باب استصحاب کلی هم گاهی همان فرد خارجی را شخص استصحاب میکند میگوید آن موجودی که الان حیوانی که مردد ما بین حیوانی که مقطوع البقاء است یا مشکوک البقاء است، اثر مال کلی مسئله نیست انسان نذر میکند آن شیئی را که قبلاً بوده آن حیوانی که بوده اگر الان باقی باشد یک چیزی را مثلاً من تصدق بدهم فرض کنید. همان را میتواند استصحاب کند یا نه؟ این استصحاب فردی است که در طول و قصر عمرش ما شک میکنیم انسان استصحاب جاری میکند و مشکل هم ندارد این هم اگر شک ما این طور است. اما اگر شک ما در این است که بگوییم نه حقی که حق اولویت شخص دارد مسلم از شؤون خود ملکیت است ملکیت که رفت آن چیز طبعی از بین میرود اگر حقی باشد بعداً حادث میشود مستقلاً. نه اینکه آن حق تبعی است که زایل است این موقع اگر ما شک کنیم این استصحاب شبیه کلی قسم ثالث میشود که با زوال فردی آیا فرد دیگری موجود شده یا نه؟ اینجا دیگر چون آن فرد فرض این است که مقطوع الزوال است منتهی آیا کلیاش آیا زایل شده یا نه؟ خب معمولاً استصحاب را جاری نمیکنند این میشود از صغریات مسئله. چیزی که هست نسبت به آن مسئلهای را که ببینیم آیا اولویت که مالک داشته حالا که غاصب آمده غصب کرده آیا اولویت زایل میشود بعد از اینکه قیمت را ضامن پرداخته به مالک آیا این اولویت که حالا یا حادث میشود حالا ما اثبات کردیم که نه خود مالک اولویتی دارد به وسیله استصحاب گفتیم خود مالک اولویتی داشت ولی در مسئلهای که غاصب غصب کرده آیا این اولویت باقی است یا باقی نیست اینجا بحث میآید که خب این اولویتی که مالک داشته اگر به عنوان مالکیت باشد چون مالک بود اولویتی داشته چون قبلاً مالک بوده اولویتی حالا برایش یا حادث میشود یا یک اولویتی بوده آن هم باقی میماند ولی چون قبلاً مالک بوده آن چنین اولویتی چون قبلاً مالک بوده. ولی در مسئله چیز ... حالا ما میخواهیم این اولویتی را که او دارد میخواهیم ببینیم که آیا باز همان اولویت باقی است یا وقتی کل قیمت را پرداخت دیگر اولویت از بین میرود همه یکسان میشوند نسبت به این عین یا مال همان ضامن میشود که قیمت را پرداخته؟ خب اینجا آیا میتوانیم استصحاب بگوییم این اولویت بالأخره مالک قبل از اینکه آن غصب کند بله اگر غصب نمیکرد و این تبدیل میشد به این شیء اولویتی مالک داشته حالا یا حادث بوده یا باقی بوده یا هر چی بوده حالا که غصب کرده ما نمیدانیم این اولویت علی تقدیر غصبی که الان محقق شده باز اولویت باقی است یا نه ما استصحاب کنیم؟ که خب شبهه این مطلب باقی است که مالک یک چنین اولویتی، مالک قبلی چون عنوان مالکیت قبل داشته چنین اولویتی هم برایش ثابت است. آن وقت الان مالکیت از این زایل شده موضوع اگر مالکیت باشد ما بگوییم استصحاب هم نمیتوانیم جاری کنیم برای اینکه استصحاب حکم من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر که شیخ میفرمایند که ممکن است ما جوابی را بدهیم بگوییم که موضوع را باید از عرف اخذ کرد. اینجا را اگر ملاحظه کرده باشدید مرحوم ایروانی خیلی مطلب را یک طوری میخواهد اشکال کند که مثل اینکه ارتباطی به کلام شیخ اصلاً ندارد ما این را توضیح بدهیم تا بعد معلوم بشود این اولویت آیا حق اولویتی که مالک داشته ولو فرضی علی الفرض آیا منتقل میشود یا باقی است یا چطور است؟ شیخ راجع به اینکه موضوع را از کجا باید اخذ کنیم سه نظریهای ذکر میکند یکی ایشان میفرمایند که بگوییم موضوع استصحاب را ما باید از عقل اخذ کنیم ایشان میفرمایند اگر ما این را بخواهیم بگوییم باید استصحابات موجودیه هیچکدام از اینها استصحاب جاری نباشد. زید دیروز زنده بود الان نمیدانیم زنده هست یا نه خب همه میگویند استصحاب جاری است اگر موضوع استصحاب را از عقل بگیریم بگوییم علت اینکه زید دیروز زنده بود یک شرایط و مقدماتی داشت که به وسیله آن عنوان حیات بر او منطبق بود الان که ما شک میکنیم هست یا نه آن شرایط مقدمات ما دیگر الان اگر با احراز اینکه همان شرایط و مقدماتی که قبل بوده الان هم موجود است اگر این باشد خب انسان یقین پیدا میکند زنده است لابد بعضی از مقدماتی که قبلاً قطعاً موجود بوده خود آنها مشکوک است آن وقت پس استصحاب بگوییم احراز موضوع باید بکنیم تا چیز بشود خب در باب استصحاب حیات عقلاً ما نمیتوانیم آن چیزی که دخالت دارد در حیات بودن او را بگوییم وجداناً قطعاً میدانیم الان هم موجود است آن وقت شک میکنیم آیا زنده است یا نه؟ اینجا شک شیخ میفرمایند که موضوعی که اخذ میکند یک موضوع هست و یک محمول قضیه حملیه این دو گونه موضوع و محمول میشود یک مرتبه میگویم الماء المتغیر نجسٌ، متغیر موضوع است محمولش هم عبارت از نجاست است حالا تغیّر زایل شده ما میخواهیم ببینیم این آب پاک است یا نجس
است؟ موضوع را اگر از دلیل بخواهیم بگیریم میگوییم موضوع دلیل الماء المتغیر بود الان الماء المتغیر به این صدق نمیکند اگر ما بعد از زوال تغیّر بخواهیم نجاست را اثبات کنیم اسراء حکمٍ من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر است این صورت بگوییم استصحاب جاری نیست ولی الماء إذا تغیّر ینجس، اگر گفتند موضوع ماء است محمول ینجس است آن هم شرط ترتب محمول روی این موضوع است این موقع ماء اگر باقی ماند موضوع باقی مانده شک میکنیم محمول روی موضوعی که قبلاً مترتب بود الان هم مترتب است یا نه؟ استصحاب جاری میکنیم که بنا بر اینکه موضوع را ما از دلیل بگیریم باید بین این دوتا مثال فرق بگذاریم. المسافر حکمه کذا یا المکلف إذا سافر کذا، با هم فرق کند در جریان استصحاب ... اینها. این هم یک تصور. تصور ثالث این است که نه فرقی ما بین این دو تا نمیکند چه الماء المتغیر ینجس باشد چه الماء إذا تغیّر ینجس باشد هر دو از اینها استصحاب جاری است و اسراء حکمٍ من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر نیست درست است در عناوین دلیل متغیّر اخذ شده فرض کنید در آن صورت. و الان این عنوان موجود نیست ولی عرف عنوان را حیث تعلیلی میداند میگوید تغییر آب یک منشأی میشود که این آب را مورد تنفر قرار میدهد تنفر ما از عنوان نیست از معنون است یعنی از همین آب انسان نفرت پیدا میکند از تغییر نفرت نیست از شیء متغیّر نفرت پیدا میکند منتهی تغییر حیثیت تعلیلی است مثل اینکه آتش علت میشود یک آبی را گرم میکند موصوف به گرمی خود آب است آن وقت منتهی بالذات یعنی علتی میخواهد که این چیز بشود آن آتش علت میشود که این خود آب صفت گرمی به خود بگیرد و موضوع خود آب است. اینجا هم خود آب موضوع برای نجاست است علتش منتهی تغیّر است. شخصی عالم بوده علمش زایل شده وجوب اکرام داشته ما نمیدانیم این وجوب اکرام حدوثاً و بقاءً دائر مدار علم شخص است که علمش زایل شد دیگر احترامش هم زایل بشود یا حدوثش کافی است برای حکم؟ عرف اینجا میفهمد که آنکه ما احترام میکنیم احترام علم نیست این احترام به عالم است این زید را ما احترام میکنیم منتهی علم وسیله میشود مثل آتشی که حرارت میدهد به خود آب، علم احترام میدهد به ذوالعلم، صاحب علم عرف این طوری میفهمد آن وقت بنابراین عنوان هم اگر زایل شد ما شک کردیم حدوثاً و بقاءً دخالت دارد یا نه؟ ما میگوییم استصحاب جاری است و اسراء حکمٍ من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر نیست. این تصور است که شیخ خودش مختارش سوم است البته این را من اضافه کنم این بحثهایی را که ما میکنیم روی بحث مشهور بحث میکنیم والا ما که در شبهات حکمیه میگوییم استصحاب جاری نیست آن دیگر این بحثها نمیآید چون اینها موضوع شبهه موضوعیه نیست شبهه حکمیه است ببینیم این حکم بعد زوال مثلاً تغیّر یا بعد از بعضی از عناوین دیگر آیا بعد از غصب و امثال اینها چنین حکمی هست نیست؟ این طور موارد. ما علی المسلک القوم داریم عرض میکنیم. شیخ میفرمایند که اینجا ما موضوع را از عرف میگیریم و عرف فرق نمیگذارد قهراً در چیز هم ما میگوییم همین شیء تبدیل شدهای که عنوانش عوض شده این بالأخره چیز اولویتی داشته ما این اولویت را نمیدانیم ادامه دارد یا نه بعد از غصب غاصب؟ ما استصحاب جاری میکنیم که شیخ این را مختارش عبارت از همین داشت اولویت است. این چیزی است که حالا ممکن است اینجا چیزی که ما میتوانیم عرض کنیم یکی دو تا از اشیاء است که ممکن است ما بگوییم استصحاب مورد شبهه است. حالا چی میخواستم عرض کنم الان از ذهنم رفت. بله نه یکی این است که استصحاب بشود جاری بشود ولو موضوع را از عرف هم اسراء حکمٍ من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر بداند بگوییم استصحاب جاری است و ممکن هم هست عکسش ما بگوییم، بگوییم استصحاب جاری نیست علی کل تقدیر هر دو طورش را میشود بیان کرد. یک بیان عبارت از این است که ما موضوع درست است موضوع را ما باید از عرف اخذ کنیم عرف آیا آن عنوان مأخوذ را حیثیت تعلیلی میداند و او را علت میداند که مستقیم محمول روی آن ذات خارجی میرود؟ این یک صورت است، یک صورت دیگر خود عرف متعارف هم میگوید آن محمول مال همان عنوان عام است اگر آن ذات خارجی ما این محمول را حکم میکنیم بالعرض این حکم را پیدا میکند حیثیت تعلیلی نیست حیثیت تقییدی است به اصطلاح قوم. ما ممکن است بگوییم چه حیث تعلیلی باشد چه حیث تقییدی باشد استصحاب جاری میشود برای خاطر اینکه عالم بگوییم بما أنه عالم خود نفس عنوان عالم واجب الاکرام است فرض کنید اگر بگوییم. زید وجوب اکرامش بالعرض است خارجاً این طور نیست حالا اگر فرض هم بالعرض باشد خب ما یک شیئی را شک میکنیم برای اینکه این ذات خارجی که بالعرض احترام داشت آیا ... نه بالعرض اگر باشد دیگر آن تصویر نمیشود که با زوال خود آن شیء باز هم باشد. نه این اشکال نمیآید.
خب بحث این است که اگر ما گفتیم که این عناوین عرف حیث تعلیلی میداند و میگوید این عنوان علت میشود برای اینکه به آن ذات خارجی این محمول را، موضوع چنین محمولی قرار بگیرد زید یک حکمی، اولویتی برایش ثابت بود بگوییم الان هم اولویتی برایش ثابت است این را اگر با این تقریب بگوییم که میشود بگوییم عرف عنوان را چیز میداند حیث تعلیلی میداند نه تقییدی. ولی اشکال قضیه این است که یک مرتبه این خمری که سابقه خل دارد در دست خود مالک خمر شده و حالا شخص میخواهد این را از او غصب کند را از او بگیرد او حق اولویت دارد حالا میخواهد بگیرد این یک مرتبه این مسئله بود خب ما بگوییم آن استصحاب اولویتی این ذات داشت زید این اولویت را داشت الان هم موجود است الان هم میتواند جلوگیری کند ولو کسی غصب کرده باشد از دستش برده باشد میتواند از آن یقه غاصب را بگیرد و حقی خلاصه به غاصب پیدا میکند یک مرتبه این طور است مفروض کلام این نیست
مفروض کلام این است که غاصب موقعی که غصب کرده خل بوده - مفروض کلام شیخ و اینها - بعد تبدیل شده به خمر و این قیمت خل را پرداخته میخواهیم ببینیم بر اینکه آن اولویت برای مالک باقی مانده یا نه؟ اینجا قبلاً مالک مالکیت داشته نه اولویت. آن وقت اگر اولویت از قبیل کلی قسم ثانی باشد که بگوییم ما نمیدانیم مالک قبلاً اولویت داشته اولویت به طبع ملکیت داشته یا اولویت اوسع از ملکیت داشته آن موقع اشکالی ندارد ما استصحاب اولویت مالک را میکنیم میگوییم استصحاب حالا فرد طویل و قصیر است که اشکالی ندارد اما اگر مختار این باشد که اولویتی که برای مالک میشود به طبع خود ملک است ملکیت که زایل شد اگر اولویتی باشد اولویت حادث است اولویت مستقل حادث، نه اولویت تبعی باقی است مستقل است این موقع ما نمیتوانیم استصحاب حالت سابقه را جاری کنیم بله به یک معنی شاید بشود گفت که آن درست نیست. فعلاً آن را نمیشود جاری کرد اولویت سابق این مبتنی است بر اینکه ما یک اولویت جامعی اوسع از مالکیت برای مالک اثبات کنیم و این تقریبش را ممکن است این طوری بگوییم، بگوییم اگر ما شک بکنیم که آیا یک اولویتی اوسع از ملکیت بوده این یک احتمال است یک احتمال هست که نه اولویت هم همان اولویت تبعی است که با ملکیت زایل میشود اگر باشد بعداً حادث میشود خب اگر ما شک کردیم پس معنایش این است که آن اولویت قبلی آیا اولویت تبعی بوده که دوام نداشته باشد یا اولویت بالاصالة بوده که آن دوام داشته باشد؟ خب این استصحاب میتوانیم جاری کنیم برای همین اولویت بگوییم قبلاً اولویت داشته نمیدانیم آیا این اولویت مدتش کوتاه بوده یا نبوده؟
پرسش: اولویت تبعی که حتماً هست...
پاسخ: نه مالکیتی ندارد مالکیتش که زایل شده.
پرسش: نه قبلاً ...
پاسخ: میدانم من میگویم آنکه فعلاً ما استصحاب برای مالک میخواهیم بکنیم مالک یقیناً آن اولویت را اگر ما گفتیم یک اولویتی است که بعداً حادث شده باید اگر یقین داشتیم خب هیچ وجهی برای استصحاب نیست ولی چون ما احتمال میدهیم مالک قبل از غصب همان در ایام خل بودن یک اولویت جامعی برای او بوده که تبعی نبوده استقلالی بوده اوسع بوده از آن ملکیت خودش، چون احتمال میدهیم آن را ما نمیدانیم زایل شده یا نه؟
پرسش: عرض من این هست که یک اولویت تبعی قبلاً حتماً بوده به تبع ملک احتمال میدهیم یک اولویت دیگری هم بوده ...
پاسخ: نه آن تبعی نیست آن اولویتی که هست این هست این است که یعنی میتواند جلوی چیز را بگیرد میتواند مانع بشود این یک معنای جامعی است به یک معنی این از شؤون ملکیت است یا نه از شؤون اختصاص ملکیتی ندارد این شخص چیزی که الان ملکیتش زایل شده حتی الان هم هست حادث نمیشود از اول بوده این را احتمال میدهیم دوتا چیز نیست نه اینکه احتمال بگوییم یکی بالتبع است یکی بالاصالة اگر باشد یا بالتبع است ... یا اگر بالاصالة هست شخصی که مالک است دو تا عنوان برایش هست خب ادامه پیدا میکند این چیز را که بعد از ملکیت هم باقی است شک اگر بکنیم شک در بقای همان عنوان میکنیم استصحاب را جاری میکنیم.
پرسش: در حیازات مثل حالا در موات این طوری است اول یک اولویتی حادث میشود بعدش یک دانه ملکیت در حیازات دیگر هم این طوری هست که اول یک اولویتی حادث شود بعد ملکیت حادث شود که بگوییم ما یک اولویتی مستقل از ملکیت در یک موارد داریم در جایی هم که شخص خریده فقط ملکیت است اولویتش به تبع ملکیت است شبهه بشود شبهه مصداقیه نه شبهه حکمیه یعنی در مواردی که اگر شخص انگور را از بیابان کَنده باشد این اول اولویت برایش حاصل بشود بعد ملک اگر خریده باشد ملکیت برایش حاصل بشود ...
پاسخ: نه ما میگوییم همان وقتی که شخص ... بحث عبارت از این است که آن وقتی که شخص مالک شده ما قبل را کار نداریم که اول قصد تملک نداشته بعد قصد تملک نه آن موقعی که تملک پیدا میکند اولویتی هم هست آیا آن اولویت، اولویتی است که به زوال آن زائل میشود یا اولویتی است که به زوال او زائل نمیشود این را ما میگوییم اگر این را گفتیم این خود همان استصحاب اولویت را میتوانیم بکنیم بله بدانیم که یک اولویتی هست به زوال ملکیت زائل میشود منتهی احتمالاً اولویتی بعد حادث میشود آن را نمیشود جاری کرد ولی یک چنین علمی نداریم روی این جهت میشود استصحاب را جاری کرد. دیگر بحث این تمام است.
موضوع: بررسی ادلهی ثبوت حق اولویت (استصحاب - بنای عقلاء)
گاهی الفاظی ذکر میشود یا ما الفاظی را ذکر میکنیم که معانی مختلفی دارد و مراد از این الفاظ خلط میشود. بنده میخواهم قدری راجع به اولویت تبعی و غیر تبعی - که قبلاً به آن اشاره کردیم - یک توضیحی بدهم.
دیروز عرض کردیم که در جریان استصحاب بقای موضوع شرط است و طبق نظریهی شیخ باید موضوع را از عرف اخذ بکنیم نه از دلیل. نظریهی آقای خوئی بر این است که موضوع را باید از دلیل اخذ بکنیم و ایشان در صدد ردّ کلام شیخ میباشد.
شیخ از ابتداء متوجه مسئله است و میگوید که موضوع حرمت تصرف در غیر، عبارت از ملکیت غیر است و نمیتوانیم استصحاب را جاری بکنیم مگر اینکه ما موضوع استصحاب را از عرف اخذ بکنیم و موضوع را ذات بدانیم که در این صورت شرط بقای موضوع برای جریان استصحاب محقق خو اهد بود.
شیخ از ابتداء به این مطلب اشاره کرده است که اگر ما موضوع را از دلیل اخذ بکنیم، استصحاب جاری نخواهد بود، ولی اگر از عرف اخذ بکنیم، استصحاب جاری خواهد بود و مختار شیخ هم عبارت از همین است که موضوع را باید از عرف اخذ کرد، ولی آقای خوئی راجع به این اختلاف مبنی بحثی نکرده است و فقط فرموده است که موضوع در اینجا ملکیت غیر است و با رفتن این موضوع جایی برای جریان استصحاب نخواهد بود.
عرض بنده این است که گاهی در مقام ثبوت وقتی یک چیزی موضوع حکم قرار میگیرد، با یک شیء دیگری متحد است و به عبارت دیگر موضوع دو عنوانی است و یک عنوان - که موضوع واقعی حکم است - با یک شیء دیگری متحد است و حکمی که برای احد المتحدین است، نسبت به متحد دیگر هم نسبت داده میشود. البته در اصطلاح منطقیین یا فلاسفه میگویند که این نسبت دادن بالعرض است.
بنابراین اگر ملکیت موضوع برای حرمت تصرف میباشد، قهراً این ملکیت با ذات آن شیء خارجی متحد است و عنوان ملکیت بر همین ذات خارجی منطبق میباشد و اگر حکم واقعاً برای موضوع حقیقی - که عبارت از ملکیت است - ثابت شده باشد، بالمجاز (مجاز منطقی) هم به متحد این موضوع - که عبارت از ذات است - نسبت داده میشود، منتهی این نسبت مادامی است که عنوانی که ذاتاً موضوع است، موجود باشد. خلاصه اینکه در این مسئله حرمت تصرف محمول برای ملکیت است، ولی حرمت تصرف به ذات هم عرضاً نسبت داده میشود و این نسبت حدوثاً و بقاءً دائر مدار همان موضوع واقعی خواهد بود و در صورت رفتن آن موضوع حقیقی، این عنوان هم خواهد رفت.
گاهی هم موضوع متخذ در دلیل، موضوع نفس الامری نیست، بلکه علت برای ثبوت حکم نسبت به ذات خارجی است، مثلاً آتش آب را گرم میکند، ولی چیزی که موصوف به گرما میشود، همان آب است، ولی آتش علت برای اتصاف آب به حرارت است. البته در بعضی جاها این اتصاف حدوثاً و بقاءً دائر مدار وجود علت است و در صورت رفتن علت، بقاءً این شیء دیگر متصف به این صفت نخواهد بود مثل اینکه برق علت برای روشن بودن شهر است و حدوثاً و بقاءً روشنایی شهر دائر مدار بودن برق است و با زوال این علت، قهراً معلول هم حدوثاً و بقاءً موجود نخواهد بود، ولی گاهی علت حدوثی یک چیزی است و علت بقائی هم چیزی دیگری است و ممکن است با رفتن علت حدوثی، علت بقائی اتصاف شیء به آن صفت را نگه دارد، مثل اینکه با تمام شدن یک شمع، شمع تازهای روشن شود و هر چند حدوث روشنایی با شمع اول بوده است، ولی شمع دوم علت برای بقای روشنایی خواهد بود.
بنابراین اگر شیئی در موضوع اخذ شده باشد، ولی عرف آن عنوان مأخوذ در لسان دلیل را حیثیت تعلیلی بداند و حکم را به ذات خارجی نسبت بدهد، حتی با زوال آن عنوان، میتوانیم استصحاب را جاری بکنیم. البته اگر دلیلی داشتیم که ثبوت حکم برای موضوع حدوثاً و بقاءً دائر مدار این علت است، با رفتن این علت، موضوع هم زائل خواهد شد، ولی اگر دلیلی بر این مطلب نداشتیم، موضوع باقی است و میتوانیم استصحاب را جاری بدانیم.
گاهی حتی با رفتن علت، انسان یقین به بقای موضوع دارد و گاهی هم انسان شک میکند که با رفتن علت، موضوع هم رفته است یا علت دیگری نسبت به بقاء موضوع وجود دارد.
اگر انسان شک بکند، میتواند استصحاب بکند و هیچ اشکالی وجود ندارد.
بنابراین درست است که جواز تصرف در متعارف امور به اعتبار مالک بودن شخص است، ولی ممکن است بقای این امر معلول خصوص ملکیت نباشد و این حکم به جهت دیگری بقاء داشته باشد و بعد از زوال ملکیت هم همچنان ادامه پیدا بکند. در نتیجه اگر حرمت تصرف حدوثاً و بقاءً دائر مدار عنوان مأخوذ در موضوع باشد، با رفتن این عنوان، موضوع هم زائل خواهد شد و جایی برای استصحاب نخواهد بود، اما در صورتی که عنوان حیثیت تعلیلی باشد، با توجه به اینکه امکان دارد علت بقاء غیر از علت حدوث باشد، استصحاب جاری خواهد بود.
پس بنابراین اگر شک داشته باشیم که آیا عنوان مأخوذ در موضوع، موضوع واقعی حکم است یا اینکه آن عنوان علت اتصاف ذات خارجی است و نسبت حکم به آن عرضی است، در این صورت قهراً ما نمیدانیم که آیا این شیء خارجی که این وصف را دارد، آیا بالعرض موصوف به این وصف است که با زوال ملکیت، آن حرمت هم زایل میشود، یا اینکه این شیء خارجی بالذات این صفت را دارد و در موضوع بودن اتحاد با چیزی دیگری ندارد. در این صورت میتوانیم استصحاب را جاری بکنیم.
البته برای جریان استصحاب در اینجا نیاز به دو این دارد که ما قائل به دو مبنی باشیم: یک مبنی اینکه استصحاب را در شبهات حکمیه جاری بدانیم و اگر مانند آقای خویی قائل به این مطلب نباشیم، نمیتوانیم در اینجا استصحاب را جاری بدانیم. مبنای دوم هم عبارت از این است که در شک در مقتضی هم استصحاب را جاری بدانیم، ولی اگر مانند شیخ قائل به جریان استصحاب در شک در مقتضی نباشیم، نمیتوانیم استصحاب را جاری بدانیم. البته بعید نیست که نظر شیخ بر این باشد که عرف متعارف در اینجا این عنوان را واسطه در ثبوت و علت میداند و اگر علت شد، جریان استصحاب اشکالی ندارد.
آقای خویی راجع به استصحابِ حق اولویت در جایی که رفع ملکیت شده است، میفرماید که نمیتوانیم استصحاب را جاری بکنیم، زیرا موضوعِ حرمت عبارت از ملکیت است و اگر استصحاب بکنیم، اسراء حکم من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر خواهد شد، ولی در ادامه میفرمایند که هر چند استصحاب جاری نیست، ولی ما دلیل دیگری برای ثبوت حق اولویت داریم که عبارت از بنای عقلاء است و اگر مثلاً یک گوسفندی بمیرد، اینطور نیست که میتهی آن جزء مباحات اصلی بشود و همه نسبت به آن متساوی باشند، بلکه طبق بنای عقلاء مالک اصلی یک اولویتی به این گوسفند مرده دارد. البته شارع مقدس سلب ملکیت کرده است، ولی عقلاء در چنین مواردی قائل به حق اولویت هستند. شاهد بر این مطلب هم عبارت از این است که اگر این گوسفند به اذن الهی زنده شود، همه میگویند که این گوسفند مال صاحب اصلی است و کسی در این مطلب شک نمیکند و اینطور نیست که بگویند حال که زنده شده است، جزء مباحات اصلی است و همه در انتفاع از آن متساوی هستند.
البته اگر ما بخواهیم یک قیدی به فرض مسئله اضافه بکنیم، باید بگوییم که فرض ما در جایی است که این حیوان زنده شده در تحت حیازت شخص قرار نگرفته باشد، زیرا اگر این حیوانی که قبلاً ملک شخص بوده است و بعد مرده در تحت حیازت و سلطنت او باشد، در صورت مباح بودن هم ممکن است بگوییم که به وسیلهی حیازت، ملک شخص میشود.
پس بنابراین فرض ما در جایی است که حیوان مرده تحت حیازت شخص نباشد و بعد از زنده شدن آن، عرف و بنای عقلاء این حیوان را متعلق به مالک اصلی بداند و برای همه مباح نداند.
در این صورت این مطلب شاهد برای اثبات حق اولویت برای مالک اصلی خواهد بود و اصل این مطلب هم از شیخ است، ولی آقای خوئی یک قدری به این مطلب پر و بال داده و میفرماید که با بنای عقلاء حق اولویت را برای مالک اصلی اثبات میکنیم، نه با استصحاب.
آقای خویی در ادامه میفرماید که استاد محقق ما (یعنی مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی) در این استدلال شیخ برای اثبات حق اولویت مناقشه کرده است، ولی ایشان این مناقشهی مرحوم اصفهانی را قبول نمیکند.
مرحوم اصفهانی میفرماید که ادله «أوفوا بالعقود» یا غیر «أوفوا بالعقود» مقتضی ثبوت ملکیت برای شیئی است که عقد بر آن واقع شده یا حیازت شده است و مادامی که مانعی نباشد، این مقتضی فعلیت پیدا میکند، ولی در صورتی که مانعی باشد، مقتضی فعلیت پیدا نخواهد کرد، اما با توجه به اینکه مانع حینیه است، با رفتن مانع، متقضی اثر خودش را گذاشته و فعلی خواهد شد.
در اینجا چیزی را که شخص حیازت کرده است یا با «أوفوا بالعقود» مالک - مثلاً - خل شده و بعد هم این خل تبدیل به خمر شده است، اگر شارع سلب ملکیت نکرده بود، باز ما میگفتیم که حتی در خمریت هم مال مالک است، زیرا «أوفوا بالعقود» نمیگوید که آن موضوعی که عقد روی آن رفته است، با همان اوصاف حین العقد موضوع حکم است و اگر آن اوصاف دوام پیدا بکند، حکم هم دوام پیدا خواهد کرد، اینطور نیست، بلکه «أوفوا بالعقود» میخواهد بگوید که وقتی شما مالک یک شیئی میشوید، آثار ملکیت را روی آن بار بکنید، (البته ایشان این بیان را به طور مستقیم ندارد، ولی ممکن است که مراد ایشان این باشد). یا اگر گفتند که فلان چیز با ملاقات خون نجس میشود، این دلیل ناظر به اینکه تا چه زمانی این نجاست باقی است، ندارد، بلکه اصل نجس شدن آن شیء را
اثبات میکند، منتهی خاصیت نجاستی که بر شیء عارض میشود، عبارت از این است که تا شسته نشود، خود بخود باقی خواهد بود و این خاصیت خود معلول است که بقای ذاتی دارد.
ایشان میتواند بگوید که بعد از امضاء شرع یا عرف متعارف بر ملکیت شخص نسبت به چیزی و وجود مقتضی ملکیت، از شؤون مالکیت این است که اگر انقلاباتی در آن شیء پیدا شد، هر چند شارع هیچ بیانی ندارد، ولی مقتضای ملکیت این است که در تمام تبدلات، این شیء ملک شخص است و از ملکیت او خارج نمیشود. به عبارت دیگر نفس مقتضای ملکیت این است که در تمام تبدلات شخص مالک باشد و «أوفوا بالعقود» هم میگوید که شما ترتیب اثر ملکیت را بار کنید. البته بعضی از ملکیتها از اول محدود است و برای آنها حدّی تعیین شده است، مثل اجاره که ملکیت منافع برای زمان محدودی تعیین شده است، ولی مقتضای ملکیت غیر محدود عبارت از این است که در تمام قلب و انقلاباتی که واقع میشود، این اقتضاء باقی است. بنابراین اگر به وسیلهی حکم شرع یا عرف در حالی از حالات مانعی پیدا شد و مقتضی فعلیت پیدا نکرد و مانع بعد از مدتی از بین رفت، باید مقتضی اثر خودش را بکند و باز هم ملکیت برای شخص ثابت خواهد بود و لزومی ندارد که در مسئلهی مورد بحث با استناد به چنین شاهدی ما قائل به وجود حق اولویت بشویم، بلکه در اینجا این خل ملک شخص بوده است و با انقلاب به خمر مانعی نسبت به مقتضی ملکیت پیدا شده است که با رفع این مانع و خل شدن خمر، مقتضی اثر خودش را ظاهر کرده و فعلی خواهد شد و در نتیجه آنچه شیخ بیان کرده است، نمیتواند شاهدی برای ثبوت حق اولویت باشد، بلکه خاصیت ملکیت این است که در تمام انقلابات چنین حکمی داشته باشد، مگر اینکه شرع مقدس در حالی از حالات آن را نفی بکند.
این ادعای مرحوم شیخ محمد حسین اصفهانی است.
مرحوم آقای خویی دو اشکال به ادعای ایشان کرده و میفرماید که کلماتی مانند مقتضی و مانع اصطلاحاتی است که انسان را از اصل بحث دور میکند و ما باید این الفاظ را کنار بگذاریم و مدرک حرف را مورد بررسی قرار بدهیم که از کجا این معنی استفاده شده است و ببینیم که آیا بدون حق اولویت هم باز شخص میتواند مالک بشود یا نه؟
ایشان میفرمایند: ما از «أوفوا بالعقود» - که یک دلیل عامی است - اثبات ملکیت را استفاده میکنیم، ولی وقتی بعد از مدتی ملکیت زایل شد و شارع شخص را مالک ندانست، چطور طبق ادعای ایشان میتوانیم دوباره اثبات ملکیت بکنیم. شارع حکم را بر موضوع ملکیت ثابت کرده بود، بعد هم که ملکیت زائل شده است و دلیلی برای اثبات ملکیت مماثل بعدی نداریم و «أوفوا بالعقود» هم بر اثبات چنین ملک مماثلی دلالت ندارد.
این خلّی که بعد از خمر شدن، پیدا شده است، مماثل آن خلّی است که عقد بر روی آن واقع شده بود و این خلّ فرد دیگری غیر از خلّ قبل از خمریت است و ما چطور میتوانیم با «أوفوا بالعقود» روی چنین فردی حکم را ثابت بکنیم؟
این یک اشکال و اشکال دوم هم اینکه اگر ما بر فرض این خلّ بعد از خمریت را مماثل ندانیم، بلکه این خلّ را عین خلّ قبلی بدانیم، اثبات عموم ازمانی برای «أوفوا بالعقود» به این معنی که این عموم در تمام ازمنه حتی بعد از زمان خروج خل از ملکیت شخص باشد، اثبات چنین عمومی محل اشکال خواهد بود. نهایت مطلب این است که «أوفوا بالعقود» دلالت بر استمرار حکم داشته باشد، ولی وقتی این استمرار به هم خورد، دلیلی بر ثبوت این استمرار دوباره نداریم و نمیتوانیم چند مصداق برای استمرار قرار بدهیم واین مطلب درست نیست.
پس آقای خویی از دو جهت به فرمایش استاد خودش اشکال وارد میکند، ولی به نظر میرسد که این اشکالهای ایشان تمام نباشد، هر چند ممکن است که ما هم با آقای خویی موافق باشیم، ولی تقریب اشکالی ایشان به نظر ما درست نیست، زیرا ایشان میفرماید که اگر خمر دوباره به خلّ تبدیل شود، این خلّ فرد دیگری است و غیر از آن خلّ قبلی است که عقد بر آن واقع شده است، ولی عرف متعارف حتی در صورت عدم بیان شرع این مطلب را میفهمد که با وجود تمام انقلاباتی که در ملک اولی پیدا میشود، باز هم شخص مالک ذات شیء است و اگر دلیلی بر نفی ملکیت نبود، اقتضای ملکیت اولی همین بود و مردن یا خمر شدن دلیلی بر نفی ملکیت نیست و شما چه خلّ بعدی را مماثل بدانید و چه عین همان خل اولی در هر دو صورت طبق فهم عرف این قلب و انقلابات و اشکال مختلفی که در تبدّل فردی به فردی یا جنسی به جنسی واقع میشود، مانع از تمسک به «أوفوا بالعقود» نیست و طبق فرمایش مرحوم اصفهانی حتی اگر این خلّ غیر از آن خلّ اول باشد، باز هم خاصیت ملکیت عبارت از این است که با همهی این انقلابات از ملکیت شخص خارج نمیشود.
موضوع: بررسی اشکالات مرحوم خویی به قول مرحوم اصفهانی در نفی اولویت
بحث دیروز در این بود که این مطلب مسلم است که اگر یک عینی از ملکیت شخص خارج شد و بعد همان عین به اذن الهی حدوث پیدا کرد، مثل اینکه یک حیوانی بعد از مرگ حیات پیدا کرد، در این صورت بلااشکال این حیوان ملک صاحب اصلیاش خواهد بود. یا اگر خلّی به خمر تبدیل شد و بعد این خمر دوباره به خلّ تبدیل شد، بنای همهی عقلاء بر این است که این خلّ ملک صاحب اصلی آن است. به این مطلب استشهاد شده است که بنابراین در زمانی که این خلّ تبدیل به خمر شده است، یک اولویتی برای مالک اصلی وجود دارد و خاصیت این اولویت این است که در صورت تبدیل خمر به خلّ، ملکیت شخص دوباره حادث میشود.
این استدلالی است که در کلام شیخ بیان شده است و مرحوم آقای خویی هم این مطلب را تقویت کرده است، ولی مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی این مطلب را قبول نکرده و میفرماید که بدون توسط حق اولویت، خود ملکیت اقتضاء میکند که اگر در برههای از زمان این شیء از ملکیت مالک خارج شد و بعد دوباره مانع ملکیت زایل شد، همان ملکیت خواهد آمد و هیچ فرقی هم ندارد که حالت لاحق را مماثل حالت سابق بدانیم، یا عین همان حالت سابق و یا مباین با حالت سابق و خلاصه اینکه هیچ منافاتی با وجود تماثل یا تباین پیش نخواهد آمد و خود ملکیت اصلی اینطور اقتضاء میکند که یک ملکیت ثانوی به موجود جدید تعلق بگیرد.
این فرمایش مرحوم آقا شیخ محمد حسین است و بحث اصلی در این است که آیا یک حق اولویتی باید در بین باشد تا بعداً یک چنین ملکیتی حاصل شود یا اینکه هیچ احتیاجی به توسط حق اولویت نداریم و بدون توسط این حق هم ملکیت ثانوی ثابت خواهد شد؟
ممکن است که مرحوم آقا شیخ محمد حسین برای نظر خود این مطلب را شاهد بیاورد که اگر ملک اولی شخص دود شد و از بین رفت و خداوند متعال دوباره این شیء معدوم را به حالت اولی برگرداند، در این صورت عرف همان مالک اولی را مالک این شیء میداند، در حالی که حق اولویتی در اینجا متوسط نشده است و اصلاً موجودی در کار نبوده است تا حق اولویت برای آن اثبات شود. و ممکن است کسی بگوید که این حکم، حکمی از احکام ملکیت است که عقلاء آن را میفهمند و عموماتی مثل «أوفوا بالعقود» هم میگوید که شما برای این شخص ترتیب اثر ملکیت بکنید و آثار ملکیت به دنبالش میآید. پس بنابراین ما نمیتوانیم اثبات بکنیم که در این بین چیزی به نام اولویت در وسط قرار گرفته است.
این ادعای مرحوم آقا شیخ محمد حسین است و به نظر ما اگر اشکال آقای خویی وارد هم باشد، فعلاً به نظر ما میشود به اشکال ایشان جواب داد.
اشکال دیگری که آقای خویی کردهاند عبارت از این است که اگر این خلّی که بعد از خمریت حادث شده است، عین همان خلّ اولی باشد و موضوع ثانوی عین همان موضوع مبادله شده باشد، باز هم عموم «أوفوا بالعقود» و امثال آن حکم را بر ملکیت مستمر ثابت میکند و در حقیقت این حکم برای شیء فروخته شده اثبات میشود. در نتیجه این ملک مستمر قطعه قطعه نیست که یک استمرار چند روزه و بعد هم یک استمرار چند روزهی دیگر داشته باشد، بلکه استمرار الی الابد است و یک مصداق بیشتر ندارد و آن یک مصداق هم خلّی است که به خمر تبدیل شده است و چنین استمراری راجع به خلّی که بعد از خمریت حاصل شده است، وجود ندارد.
پس بنابراین اگر این خلّ بعد از خمریت را عین همان خلّ سابق هم بدانیم، باز هم نمیتوانیم عموم «أوفوا بالعقود» و امثال آن را ناظر به خلّ بعد از خمریت بدانیم و باید با همان بنای عقلائی که ما مدعی آن هستیم این مطلب را اثبات بکنیم.
این اشکال دومی است که ایشان بیان فرمودهاند و کأن نظر ایشان این است که استمرار عمومات تا قبل از تبدّل خلّ به خمر است و این عمومات ملکیت را برای شخص تا زمان تبدل خلّ به خمر اثبات میکند و در نتیجه ایشان منکر شمول عمومات نسبت به بعد از تبدیل خمر به خلّ میباشند.
این فرمایش ایشان است، ولی به نظر میرسد که اگر بخواهیم اینطور بگوییم که اثبات ملکیت با عمومات تا زمانی است که خلّ تبدیل به خمر نشده است، باید بگوییم که این عمومات حتی متکفل قبل از تبدّل به خمر هم نیست، زیرا اثبات حکم ملکیت طبق فرمایش ایشان مادامی خواهد بود، یعنی مادام کونه خلاً، این حکم ثابت است و زمانی که خلّ از بین رفت، دیگر حکمی نخواهد بود. پس بنابراین اگر مفاد آیه این باشد که این قراری که شما برای ملکیت بستید، همیشگی است و ادامه دارد، باید بگوییم که این مورد اصلاً خارج شده است نه اینکه بگوییم: این مورد داخل است و نسبت به تبدّل بعدی دلیلی نداریم.
ولی وجداناً انسان میفهمد که نسبت به اولی دلیل داریم و اگر هم بحثی باشد، نسبت به بعدی است و نکتهی اینکه در عین حالی که استمرار هم استفاده میشود، باز هم نسبت به اولی دلیل داریم، شاید از این بابت باشد که در همهی علت و معلولهایی که در جاهایی
بکار رفته است، در مفاد استعمالی لفظ استمراری نخوابیده است و مثلاً اینطور گفته شده است که این شیء ایجاد نجاست میکند و هر چیزی که با آن برخورد بکند، متنجس میشود یا فرض کنید اگر به کسی گلوله اصابت بکند، میمیرد. در این موارد فقط به نجاست یا مردن اشاره شده است، اما اینکه این نجاست تا چه زمانی استمرار پیدا میکند یا این مردن تا کی ادامه دارد، هیچکدام داخل در مفاد مستقیم دلیل نیست. دلیل به اصل حدوث اشاره میکند، منتهی موجوداتی که حادث میشوند، به حسب طبع خودشان گاهی اقتضای دوام دارند و گاهی هم اقتضای دوام ندارند و خلاصه این اقتضائات ارتباطی به مفاد قضیهی لفظیهای که اثبات علیت میکند، ندارند. به عبارت دیگر در این موارد ما استمرار را از خاصیت خود معلوم میفهمیم و در صورتی که ملکیت بدون حدّ برای شیئی ثابت شد، نه ملکیتی مثل اجاره که در آن حد تعیین شده است، در این موارد خاصیت ملکیت این است که ادامه پیدا میکند واگر در برههای از زمان هم سلب ملکیت شد، دوباره همان ملکیت حادث میشود.
پس بنابراین ما به عموم مستقیم تمسک نمیکنیم، تا شما بگویید مفاد عموم چند استمرار را اثبات نمیکند. سخن ما این است که عموم اثبات ملکیت میکند و خاصیت ملکیت این است که ادامه پیدا میکند و اگر در برههای از زمان هم سلب ملکیت شد، باز دوباره میتواند این ملکیت حادث شود.
آقای خویی هم همین مطلب را با استناد به بنای عقلاء اثبات کرده و میفرماید که اگر کسی مالک چیزی شد، بعد از زوال این ملکیت به حکم شارع، یک اولویتی برای او باقی است، ولی مرحوم آقا شیخ محمد حسین میگوید که احتیاجی به توسط اولویت نداریم و خاصیت خود ملکیت این است که بدون توسط چیزی مانند اولویت، خودش اقتضاء میکند که بعد از زوال ملکیت، باز هم ملکیت ادامه پیدا بکند.
البته ایشان هم به همان بنای عقلاء استناد میفرماید، ولی آقای خویی میفرماید که چون اولویت توسط پیدا کرده است، این ملکیت حادث میشود. پس بنابراین طبق فرمایش مرحوم اصفهانی نیازی به توسط حق اولویت نداریم و خاصیت ملکیت همین است، زیرا متقضی موجود است و طبعاً اقتضای دوام دارد و بعد از زوال مانع، اثر مقتضی ظاهر خواهد پرسش: ... پاسخ: بحث عبارت از این است که آیا ملکیت شخص نسبت به خلّی که بعد از خمریت حادث شده است، شاهد برای توسط حق اولویت در بین است یا نه؟ مرحوم اصفهانی ادعا میکند که برای ثبوت ملکیت ثانوی، نیازی به توسط حق اولویت نداریم و لازم هم نیست که بگوییم: عمومات دو مصداق ندارد، زیرا عام فقط اثبات ملکیت میکند و خاصیت ملکیت بر اساس بنای عقلاء عبارت از این است که چنین حکمی داشته باشد.
آقای خویی میفرماید که بعد از تبدیل خلّ به خمر، ملکیت به اولویت تبدیل میشود و خاصیت وجود اولویت این است که اگر بعداً خلّ مماثلی حادث شد، چنین حکمی داشته باشد. خلاصه اینکه عمده بحث در این است که آیا برای اثبات ملکیت ثانوی احتیاجی به توسط اولویت داریم یا نه.
ممکن است که کسی بگوید: اگر یک چیزی نابود شد و دوباره اعادهی عرفی شد، (ممکن است که عقلاً بگویند چنین چیزی محال است) خاصیت ملکیت این است که آن شیء اعاده شده، ملک مالک اصلی باشد.
اما در صورتی که آن شیء نابود نشده باشد، بلکه شارع ملکیت آن را سلب کرده باشد، اگر هیچ اولویتی برای مالک اصلی قائل نباشیم، در صورت زوال مانع ملکیت، این شیء از مباحات اصلی خواهد بود و عرف مساعد بر این نیست که یک اولویتی برای مالک اصلی وجود داشته باشد، بلکه هیچگونه حقی راجع به این مباح در کار نیست و هر کسی میتواند آن را حیازت بکند. خلاصه اینکه ممکن است در اینجا انسان بگوید که اگر هیچ حقی برای مالک اصلی وجود نداشته باشد، عرف ملکیتی برای مالک اصلی اثبات نمیکند و از همین کشف میکنیم که یک اولویتی برای مالک اصلی در بین واقع است و شیخ انصاری قائل به این مطلب است. آقای خویی هم قدری مفصلتر به این مطلب پرداخته است. بنابراین ممکن است که این مطلب را بگوییم و نمیتوانیم چنین چیزی را نفی بکنیم.
پرسش: ... پاسخ: آقای خویی میگوید که اگر هیچ اولویتی در کار نباشد، چطور میتوانیم ملکیت بعدی را اثبات بکنیم؟! بنابراین معلوم میشود که شرع قائل به یک اولویتی است و اگر این خمر مباح اصلی باشد و هیچ کسی حقی در آن نداشته باشد، چرا بعد از تبدیل شدن به خلّ ملک مالک اصلی باشد؟
پرسش: آیا کسی میتواند اینطور تعبیر بکند که املاک عرفیه، املاک شرعیه است، مگر اینکه ردعی از جانب شارع وارد شده باشد. ردع نسبت به زمان خمریتش وارد شده است، ولی نسبت به زمانی که بعداً تبدیل به خلّ شده، ردعی وارد نشده است؟
پاسخ: اگر هم شارع ردع به این معنی کرده باشد، میگوید که هیچ حقی برای مالک اصلی در بین نیست.
پرسش: ... پاسخ: معنای نفی حق کردن، عبارت از این است که اگر شخص دیگری غیر از مالک اصلی هم بخواهد، بتواند خمر را تبدیل به خل بکند.
پرسش: ملازمه ندارد.
پاسخ: وقتی مالک اصلی هیچ تقدمی بر دیگری ندارد، مثل مباحات اصلی خواهد بود و شخص دیگر باید بتوان خمر را تبدیل به خل بکند، ولی اینکه بگوییم غیر مالک نمیتواند این کار را بکند و این از اختصاصات مالک است، کاشف از این است که یک حقی از حقوق برای مالک وجود دارد.
موضوع: بیع صبی
یک مقداری از بحث مقبوض به عقد فاسد مانده است که بعداً به نحو اجمال مورد بحث قرار میدهیم.
بحث امروز راجع به مسئلهی بلوغ است. شیخ میفرمایند که مشهور بین امامیه طبق آنچه که در دروس و کفایهی سبزواری آمده است، عبارت از این است که عقد نابالغ باطل است.
در غنیه هم نسبت به این مسئله ادعای اجماع شده است. در کنز العرفان هم چیزی شبیه به اجماع بیان شده و تعبیر به «اصحابنا» شده است.
البته از کلمات بزرگانی قبل از اینها هم استفاده بطلان میشود، مثل شیخ طوسی که در بحث اقرار میفرماید: اقرار صبی باطل است به این دلیل که حدیث رفع قلم دلالت بر این دارد که حکمی برای عمل صبی نیست. از این تعلیل ایشان که در باب اقرار بیان شده است، میتوانیم استفاده بکنیم که حکمی برای عمل صبی در هیچ جایی دیگری مثل بیع و اجاره و امثال آن وجود ندارد. از ابن ادریس هم این تعلیل نقل شده است.
خلاصه اینکه در کتب سابقین چه در باب بیع و چه در بابهای دیگری تعلیلاتی بیان شده است که از آنها اینطور استفاده میشود که عقد صبی باطل است.
ما برخی از این عبائر را نقل میکنیم تا ببینیم که آیا این عبائر اطلاق دارد یا اینکه اگر عمل صبی با إذن ولی باشد باطل نیست؟
«المشهور - کما عن الدروس و الکفایة -: بطلان عقد الصبی، بل عن الغنیة: الإجماع علیه و إن أجاز الولی». این عبارت غنیه است.
در کلمات قوم «إجازه» به دو معنی اطلاق شده است: به یک معنی اجازه در مقابل ردّ است و به عبارت دیگر قبول کردن نسبت به چیزی است که واقع شده است. گاهی هم إجازه به معنای اظهار توافق با چیزی است، اعم از اینکه آن شیء موجود باشد یا در آینده موجود شود (سیوجد).
در اجازههای روایتی هم همین معنای دوم مراد است، به این معنی که شخص مأذون در روایت کردن است.
در کلام غنیه که فرموده است: «و إن أجاز الولی»، قرینهای وجود دارد که مراد از اجازه در مقابل ردّ است نه اینکه إجازه به معنای إذن باشد، زیرا صاحب غنیه میفرماید: یکی از شرایط صحت بیع این است که شخص برای بیع ولایت داشته باشد، و بعد هم در تفریع به این مسئله میفرماید: بنابراین عقد غیر مالک و یا عقد صبی جایزی نیست، زیرا اینها ولایتی بر شیء ندارند و هر چند که ولی اجازه بدهد، «و إن اجاز الولی»، بعد هم دعوای اجماع میکنند.
این اجازهای که در کلام ایشان آمده است، نمیتواند به معنای إذن باشد، زیرا دربارهی صبی ممکن است کسی بگوید: اگر هم ولی إذن به بیع داده باشد، باز هم عقد او باطل است، اما راجع به عقد غیر مالک اگر مالک إذن داده باشد، بلااشکال بیع صحیح است و إذن مالک کفایت میکند. پس با توجه به اینکه دلیل ایشان مشترکاً برای این دو مورد بیان شده است و برای هر دو مورد به حدیث رفع و اجماع و بعضی جهات دیگر تمسک شده است و هر دو به مناط واحد باطل میباشد، نمیتوانیم إجازه را به معنای إذن بگیریم، زیرا بلااشکال در بیع غیر مالک إذن کفایت میکند، ولی اگر إجازه را در مقابل ردّ بگیریم، صحت معاملهی غیر مالک مبتنی بر بحث فضولی خواهد بود.
بنابراین چون حکم بطلان هر دو مورد به مناط واحد است، باید در عبارت: «و إن أجاز الولی»، إجازه را در مقابل ردّ بگیریم، یعنی فضولی هم صحیح نیست، نه به معنای إذن.
پرسش: نسبت به عبارت «و إن أجاز الولی» باید بگوییم که ولی را فقط برای صبی به کار میبردند و برای مالک به کار نمیبردند.
پاسخ: مراد از ولی عبارت از این است که شخص ولایت بر آن شیء داشته باشد و ولی بودن اختصاصی به صبی ندارد. یکی از شرایط عقد هم عبارت از این است که شخص ولایت بر آن داشته باشد و لذا چون غیر مالک ولایت بر عقد ندارد، عقدش باطل است. معنای ولی در اینجا، ولایت بر عقد است، نه ولایت بر عاقد. بنابراین ولایت نداشتن بر عقد مشترک بین این دو مورد است و هر دو به یک مناط واحد باطل میباشند.
خلاصه اینکه از این عبارت ایشان اینطور استفاده میشود که این إجازه در مقابل ردّ است، نه به معنای إذن.
«و فی کنز العرفان: نسبة عدم صحة عقد الصبی إلی أصحابنا، و ظاهره إرادة التعمیم لصورة إذن الولی».
به نظر ما عبارت کنز العرفان در برخی مطالبی که شیخ استفاده کرده است، ظهور ندارد. مثلاً یک مورد عبارت از این است که شخص بالغ و ولیّ همهی کارها را انجام میدهد، منتهی به صبی میگوید که صیغهی عقد را تو بخوان. از عبارت کنز العرفان بطلان چنین عقدی استفاده نمیشود. هر چند مختار شیخ عبارت از این است که همهی این صور باطل است و صبی مسلوب العبارة است، ولی بطلان این مورد از عبارت کنز العرفان استفاده نمیشود.
و خلاصه استفادهی بطلان این مورد از عبارت کنز العرفان جای تردید دارد و حتی ممکن است که کسی چنین استفادهای را انکار بکند.
در کنز العرفان راجع به آیهی (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ ...) میگوید: «اختلف فی معنی ابتلائهم»، یعنی اختلاف در این هست که چطور اینها را امتحان کنیم؟ «قال أصحابنا و الشافعیّ و مالک هو تتبع أحواله فی ضبط أمواله و حسن تصرّفه بأن یکل إلیه مقدّمات البیع لکن العقد لو وقع منه کان باطلاً»، یعنی امتحان اینها به این است که مقدمات بیع در اختیار آنها گذاشته بشود تا خبرویت آنها با انجام شرایط و مقدمات بیع روشن شود.
به عبارت دیگر مقدمات بیع به آنها سپرده شود، ولی ذیالمقدمه را که عبارت از «بعت» و «اشتریت» است، خود اشخاص انجام دهند و این ایکال مقدمات به آنها برای معلوم شدن میزان رشد آنهاست تا وقتی بعداً مکلف شدند، بلافاصله اموالشان در اختیارشان قرار بگیرد و تمام امور عقد را خودشان انجام بدهند.
بنابراین مورد کلام ایشان عبارت از جایی است که مقدمات عقد به آنها سپرده شود تا آشنایی آنها به شرایط و مقدمات عقد روشن شود، ولی اگر بخواهند تمام مراحل عقد از اول تا آخر را خودشان انجام دهند، صحیح نیست.
این چیزی است که از عبارت ایشان استفاده میشود، ولی ما نمیتوانیم از تعبیر ایشان اینطور استفاده بکنیم که اگر ولیّ تمام امور را خودش انجام بدهد و فقط آخر کار را - که عبارت از صیغه است - به صبی واگذار کند، عقد باطل باشد. عبارت ایشان ظهور در چنین چیزی ندارد که صبی را مسلوب العبارة بدانیم.
پرسش: رضایت ولی در اینجا حاصل شده است.
پاسخ: رضایت ولی کفایت نمیکند و به این مطلب تصریح میکند که عاقد هم باید خود ولیّ باشد. اگر ولیّ إذن هم داده باشد که خود صبی عقد را انجام بدهد، باز هم عقد صبی باطل است.
خلاصه اینکه عبارت کنز العرفان در حکمی که شیخ استفاده کرده است، ظهور ندارد.
پرسش: صبی در اینجا به عنوان آلت «بعت» و «اشتریت» است.
پاسخ: شیخ میگوید این مورد باطل است. ایشان میفرماید: اگر کسی همهی کارها را خودش انجام داد و صبی فقط صیغهی عقد را بخواند، عقد صحیح نیست و صبیّ مثل دیوانه مسلوب العبارة است.
«قال أصحابنا و الشافعیّ و مالک»، مراد از ابتلاء چیست؟ «هو تتبع أحواله فی ضبط أمواله» مراد از ابتلاء این است که آیا صبیّ اموال را خوب ضبط میکند و نمیگذارد که دست دزد به آنها برسد یا نه؟
«و حسن تصرّفه بأن یکل إلیه مقدّمات البیع»، از این امور ابتلاء معلوم میشود.
«لکن العقد لو وقع منه کان باطلاً»، اگر همراه با انجام این مقدمات بخواهد عقد را هم انجام بدهد، عقدش باطل است.
این عبارت ایشان دلالت بر این ندارد که اگر ولیّ تمام کارها را انجام بدهد و فقط صیغه را به صبیّ واگذار کند، عقد باطل باشد. از این تعبیر مسلوب العبارة بودن صبیّ استفاده نمیشود. شیخ به صورت مطلق قائل به بطلان عقد صبی است، چه تمام امور عقد بر عهدهی صبی باشد و چه اینکه همهی کارها را ولی او انجام داده و فقط صیغه بر عهدهی او باشد.
«و ظاهره ارادة التعمیم بصورة اذن الولی»، در یک صورت که ولی صبی را وادار به انجام مقدمات عقد کرده و إذن به انجام عقد هم داده است، در این صورت اگر عقد از صبی واقع بشود، باطل است، «لو وقع منه کان باطلا». از این عبارت صریحاً بطلان عقد استفاده میشود، هر چند که ولی إذن هم داده باشد.
«و عن التذکرة: أن الصغیر محجور علیه بالنص و الإجماع - سواء کان ممیزا أو لا - فی جمیع التصرفات إلا ما استثنی»، ایشان بر محجوریت صبی دعوای اجماع میکند، منتهی مستثنیاتی هم ذکر میکند.
البته ایشان میفرمایند که در مقدار مستثنیات اختلاف وجود دارد، ولی اصلی کلی در مسئلهی صبی عبارت از محجوریت است و این مطلب مورد اجماع است و حرفی در آن نیست.
«أن الصغیر محجور علیه بالنص و الإجماع - سواء کان ممیزا أو لا - فی جمیع التصرفات إلا ما استثنی کعباداته»، یعنی عبادات صبی صحیح هست. البته بعضیها عبادات صبی را تمرینی دانسته و صحیح نمیدانند.
«و إسلامه»، که صحیح است. «و إحرامه» به طور مسلم احرام صبی درست است. «و تدبیره»، به این معنی که صبی به مملوک خودش بگوید: «أنت حرّ بعد وفاتی»، البته صحت این مورد محل خلاف است.
وصیت صبیّ هم محل خلاف است. در صحت ایصال هدیه هم که صبی هدیه را برای مُهدی الیه میبرد و واسطه برای ایصال میشود، اختلافی وجود ندارد.
پرسش: به اعتبار اینکه شرط هدیه قبض باشد؟
پاسخ: ایشان میگوید این در ایصال هدیه کفایت میکند.
یا مثلاً اگر یک کسی در بزند و یک بچهای در را برای او باز کرده و بگوید: بفرمایید داخل، در إذن دخول کفایت میکند.
پس بنابراین در این مستثنیات هم اختلاف وجود دارد، «علی خلافٍ فی ذلک»، ولی طبق دعوای اجماعی که علامه کرده است، اصل مسئلهی محجوریت صبی مورد اتفاق است و اختلافی در آن وجود ندارد.
البته ایشان راجع به استثنای هدیه و إذن در دخول دار یک بحثی را مطرح کرده است که شیخ از این عبارت ایشان مسلوب العبارة بودن صبی را استفاده کرده است و این استفادهی شیخ محل بحث است.
موضوع: مسلوب العبارة بودن صبی به صورت مطلق یا در برخی موارد؟
شیخ میفرمایند: از کلمات بزرگان اینطور استفاده میشود که شهرت بر بطلان عقد صبی است، ولو اینکه همهی کارها را ولیّ انجام داده باشد و صبی فقط انشاء کرده باشد.
کلماتی که ایشان نقل کرده است، از غنیه، تذکره و کنز العرفان میباشد که ایشان از همهی این عبارات استفاده کرده است که حتی به نحو انشاء هم عقد صبی باطل است و صحیح نیست.
در تذکره اینطور بیان شده است که تمام تصرفات صبی ممنوع است و به عبارت دیگر صبیّ از کل تصرفات محجور است.
ممکن است در اینجا این شبهه به نظر برسد که عبارت تذکره شامل صورتی که صبیّ فقط نقش انشاء کننده دارد، نمیشود، زیرا اساس کار در دست ولیّ اوست و صبی فقط انشاء را انجام میدهد.
پس بنابراین ممکن است کسی بگوید که این عبارت علامه در تذکره و دعوای اجماعی که ایشان نسبت به منع تصرفات صبی بیان فرموده است، شامل جایی که صبیّ صرفاً فقط انشاء را انجام میدهد، نمیشود.
به بیان دیگر انشاء صبیّ به منزلهی آلت است و ادلهی منع تصرفات صبی شامل جایی که صبی فقط انشاء میکند، نمیشود.
در باب خیارات هم اگر کسی فقط نقش انشاء کننده را داشته باشد، خیار برای او ثابت نخواهد بود، بلکه حق خیار متعلق به کسی است که اساس کار در دست اوست و چنین کسی میتواند معامله را به هم بزند.
خلاصه اینکه میتوانیم بگوییم که در موردی که صبی فقط نقش انشاء کننده را دارد، به توجه به اینکه فعل او به منزلهی آلت است، ادلهی منع تصرفات شامل این مورد نمیشود و یا اینکه بگوییم: آقایان در خیلی جاها میگویند که سبب اقوی از مباشر است و درست است که انشاء توسط صبی واقع شده است و جزء اخیر علت تامه، عبارت از کسی است که انشاء را انجام داده است، ولی در بعضی جاها میگویند که سبب اقوی از مباشر است، زیرا اساس کار در دست کسی است که موجد سبب است و نقش کسی که فقط جنبهی انشائی دارد، در مقابل سبب، ضعیف است. بنابراین حکم منع تصرفات صبی، شامل جایی که صبی مباشر است و اساس کار در دست ولیّ است، نمیشود.
این شبههای است که نسبت به اطلاق یا عموم عبارت تذکره برای موردی که شیخ استفاده کرده است، وجود دارد.
شیخ در ادامه میفرماید که عموم ادلهی منع تصرفات حتی شامل صِرف انشاء صبی هم میشود، زیرا علامه بعد از دعوای اجماع بر منع جمیع تصرفات صبی، عدهای از امور را استثناء کرده است. استثناء اخراج حکمی یک شیئی است که داخل در موضوع مستثنیمنه است و به عبارت دیگر این شیء موضوعاً داخل است، ولی حکماً خارج است.
یکی از استثنائاتی که علامه ذکر کرده است، عبارت از این است که شخص هدیه را به وسیلهی صبی برای شخص ثالثی بفرستد. مورد دیگر هم عبارت از این است که صبی درب خانه را باز کرده و إذن در دخول بدهد.
شیخ میفرماید: نقش صبی در این دو مورد نقش اساسی نیست، زیرا هدیه را حتی با حیوان هم میشود ایصال کرد و یا باد هوا هم میتواند همان نقش را داشته باشد، زیرا غرض این است که هدیه به مُهدیالیه واصل بشود. پس آنچه که اعتبار دارد، عبارت از این است که ایصال به شخص ثالث حاصل شود. با اینکه نقش صبی در این مورد نقش بسیار ضعیفی است و حتی حیوان یا باد و امثال آن هم میتواند این نقش را ایفاء بکند، باز هم این مورد را جزء استثنائات ذکر کرده است.
در مسئلهی إذن دخول هم صبی نقشی در مقام ثبوت ندارد و همین مقدار نقش دارد که إذن او کاشف از رضایت صاحبخانه است، در عین حال که در این مورد هم صبی نقش مهمی ندارد، ولی جزء مستثنیات تصرف قرار داده شده است.
پس بنابراین معلوم میشود که در کلام تذکره از تصرف یک معنای وسیعی اراده شده است، هر چند که ابتداءً خلاف ظاهر است، ولی مواردی که حتی حیوان یا باد هوا هم میتواند آن نقش را داشته باشد، تصرف شمرده شده است.
شیخ میفرماید که بنابراین ما بالفحوی و بالاولویة استفاده میکنیم که شارع هر فعلی از افعال صبی را کالعدم به حساب میآورد و بالاولویة استفاده میشود که حتی لازم نیست تصرف صبی فعل باشد تا داخل در مستثنیمنه باشد و حتی اگر تصرف به نحوی باشد که نتیجهی عمل باشد، باز هم باید شخص بالغ باشد و از صبی پذیرفته نیست و قهراً به طریق اولی نسبت به انشاء - که فعلی از افعال است و شخص نقش ثبوتی و واقعی در تحقق بیع و شراء دارد - تصرف صبی ممنوع خواهد بود.
بنابراین طبق فرمایش شیخ این صورت هم مورد اجماع علامه خواهد بود.
در غنیه هم تعبیر میکند که عقد صبی باطل است، «و إن أجاز المالک».
همانطوری که قبلاً هم عرض کردیم، ایشان میفرمایند که نسبت به «إجازه» دو اطلاق در کلمات بزرگان وجود دارد: در یک اطلاق به معنای تنفیذ عمل واقع شده است، مثل إجازه و ردّی که در باب فضولی مطرح میشود و إجازه به معنای تنفیذ ما وقع است در مقابل ردّ ما وقع. در اطلاق دیگر هم إجازه به معنای إذن است مثل إجازهی روایتی که به اشخاص داده شده و گفته میشود: «أجزت لک أن تروی عنّی». در این اطلاق إجازه به معنای إذن در ایقاع است نه تنفیذ ما وقع.
شیخ میفرماید: این اجازهای که در کلام ابن زهره در غنیه واقع شده است (و إن أجاز الولیّ)، به معنای تنفیذ نیست تا شما بگویید که شامل مسئلهی مورد بحث ما نمیشود و مفید بودن إذن ولی برای بیع را نفی نمیکند و اگر ولیّ إذن بدهد، کفایت میکند. بلکه ما میگوییم که اگر إذن ولی هم باشد، باز هم انشاء صبی کالعدم است.
ایشان میفرمایند که مراد از اجازه، اجازهای که در باب فضولی مطرح میشود، نیست و اگر حتی ولی هم إذن داده باشد، باز هم عقد صبی باطل است و إذن ولی فایدهای ندارد.
دلیل ایشان هم عبارت از این است که ابن زهره برای استدلال به قول مختارش به حدیث رفع قلم تمسک کرده است و حدیث رفع قلم میگوید که کتابت نمیشود و اطلاق و عموم این دلیل شامل إذن و عدم إذن ولی میباشد. بنابراین صورتی که انشاء از صبی واقع شده است هم داخل در معقد اجماع خواهد بود.
عبارت کنزالعرفان را دیروز خواندیم و شیخ میفرماید که عبارت ایشان ظاهر در شمول إذن است.
ایشان میفرماید که ظهور کالصریح عبارت کنزالعرفان عبارت از این است که شما مقدمات کار را به دست آنها بدهید تا نسبت به مشتری مناسب، قیمت مناسب، نقد و نسیه و امثال آن امتحان بشوند، ولی عقدی که آنها انجام بدهند، باطل است و این مربوط به مورد إذن است، زیرا ولیّ إذن میدهد که صبی تمام مقدمات و کارها را انجام بدهد، منتهی انشاءش را خود ولی انجام میدهد و این کالصریح در این مطلب است که حتی اگر إذن ولی هم باشد، فایدهای در صحت عقد صبی ندارد. این نتیجهای که شیخ استفاده کرده و بعد هم در ادامه میفرماید: بنابراین اجماع صریح در کلام ابن زهره و علامه حلّی در تذکره و ظاهر الاجماع - که تعبیر به «اصحابنا» شده است - در کنز العرفان بر این است که إذن ولیّ هم در تصحیح بیع صبی فایده ندارد.
این فرمایش شیخ است.
دیروز ما راجع به عبارت غنیه یک مطلبی را گفتیم که اصل آن درست است، ولی بیان صحیح آن به این شکل است که در عبارت «و إن أجاز الولیّ» با توجه به ملاحظهی مجموع دو کلام ابن زهره معلوم میشود که مراد از «أجازه» همان أجازه در تنفیذ عقد است، نه إذن در ایجاد.
ایشان در بیان شروط بیع میفرماید: «و أما شروطه فعلی ضربین: أحدهما شرائط صحة انعقاده، و الثانی شرائط لزومه. فالضرب الأول»، که شرایط صحت انعقاد است، «ثبوت الولایة فی المعقود علیه» و اینکه عقد مقدور باشد و امثال آن که همه از شرائط صحت عقد است.
ایشان در ادامه میفرمایند که اگر اشخاصی فاقد این شرائط باشند، عقد آنها محکوم به صحت نیست، «اشترطنا ثبوت الولایة احترازاً من بیع من لیس بمالک للمبیع، و لا فی حکم المالک له»، یعنی اگر شخص نه مالک حقیقی باشد و نه در حکم مالک (مالک حکمی)، عقدش باطل خواهد بود. در ادامه هم کسانی که حکم مالک را دارند مورد اشاره قرار میگیرد.
«احترازاً من بیع من لیس بمالک للمبیع، و لا فی حکم المالک له ... فإنه لاینعقد و إن أجازه المالک، بدلیل الإجماع الماضی ذکره، و لأن صحة انعقاده حکم شرعی یفتقر ثبوته إلی دلیل شرعی»، ثبوت احکام شرعی نیاز به دلیل دارد.
«و لیس فی الشرع ما یدل علی ثبوت ذلک هاهنا».
پس بنابراین اگر کسی نه مالک باشد و نه در حکم مالک، عقدش درست نیست و از ادلهی صحت بیع مانند: «أوفوا بالعقود» و امثال آن خارج شده است.
«و یخرج علی ذلک أیضا بیع من لیس بکامل العقل و شراؤه، فإنه لا ینعقد و إن أجازه الولی، بدلیل ما قدمناه من الإجماع، و نفی الدلیل الشرعی علی انعقاده». این هم یکی از مواردی است که از تحت ادلهی صحت بیع خارج است.
ایشان در آنجا هم در مقابل سنیها دلیلی میآورد، در اینجا هم در مقابل سنیها دلیل میآورد که استدلال ایشان در اینجا عین همان استدلالی است که در آنجا آوردهاند.
در اینجا میفرمایند که: «و إن أجاز الولیّ»، در آنجا هم گفته است که: «و إن أجاز المالک». در آنجا مالک ولیّ عقد است و در اینجا هم پدر یا جدّ ولایت بر عقد دارند.
اگر انسان در این دو تعبیر ایشان دقت کند، میفهمد که خیلی مستبعد است که اجازه در آنجا به یک معنی و در اینجا به یک معنای دیگر باشد و حتی ایشان به این مطلب هم اشاره کرده و میفرماید: «بدلیل ما قدمناه من الإجماع، و نفی الدلیل الشرعی»، یعنی همین مطلب در آنجا بوده است و خیلی مستبعد است که هر کدام از اینها به یک معنی باشد.
مرحوم شهیدی میفرمایند که مراد از عبارت: «لیس بکامل العقل و شراؤه»، عبارت از غیر ممیز است، زیرا خیلی از ممیزها کمال عقل دارند، بنابراین این فرمایش ایشان راجع به موضوع بحث ما - که بطلان عقد صبی ممیز است - فایدهای ندارد و دلیل بر بطلان عقد صبی غیر ممیز است.
این هم فرمایش ایشان است، ولی مطلب اینطور نیست، زیرا انسان از استدلالی که بیان شده است، میفهمد که مراد غیر بالغ است، نه غیر ممیز. در استدلال ایشان اینطور آمده است که: «و یحتج علی المخالف بما رووه من قوله صلی الله علیه و آله و سلم: رفع القلم عن ثلاثة عن الصبی حتی یبلغ». این روایت میگوید که از صبی قبل از بلوغ رفع قلم شده است و از این استدلال ایشان روشن میشود که بحث راجع به صبی غیر بالغ است و روایت دلالت بر بطلان عقد او میکند. در روایت تعبیر به: «حتی یتمیز» نشده است، بلکه تعبیر به: «حتی یبلغ» شده است و همین قرینه بر این است که مراد از کمال عقل - کما اینکه در موارد بسیاری بکار رفته است - در بلوغ استعمال شده است، نه در تمییز، منتهی معمولاً شارع مقدس برای تکالیف الزامی یک حدّ سنی معین کرده است که به حسب معمول عقل کامل شده و صلاحیت دریافت دستورات الزامی را پیدا میکند و شارع در مواردی که قابل تشکیک است، حدّ متعارف را در نظر میگیرد و مراد از کمال عقل هم به حسب نوع همان بلوغ است که بالأخره شخص صلاحیت دریافت دستورات الزامی را پیدا میکند.
عرض ما راجع به عبارت غنیه این است که آنچه شیخ از عبارت ایشان استفاده کرده است که «أجازه المالک» به معنای «أذن له المالک» باشد و در نتیجه انشاء صبی صحیح نباشد، این استفادهی ایشان به نظر ما درست نیست و چنین چیزی استفاده نمیشود تا بگوییم که حتی با إذن ولی هم انشاء صبی باطل است.
عرض ما راجع به عبارت علامه این است که آیا واقعاً علامه میخواهد بگوید که اگر از یک صبی فعلی سر نزد، بلکه صفتی از اوصاف در او محقق شد، باز هم منشأ اثر نخواهد بود؟! به عبارت دیگر اگر صبی نقش فاعلیت نداشت و فقط نقش صفیت داشت، باید غیر از موارد استثناء را از او نفی بکنیم؟! قطعاً مراد علامه چنین چیزی نیست.
شیخ از کلام علامه بالفحوی استفاده کرده است که مطلق افعال ارادی صبی و بالاتر و اوسع از آن مثل فعل غیر ارادی و یا حتی صفتی که در او محقق میشود، همهی اینها بلافائده و بلااثر و منفی است، مگر آن مواردی که استثناء شده است.
این فرمایش شیخ است، ولی انسان وجداناً میفهمد که اینطور نیست و اگر مثلاً طفلی در رسیدن آب به یک لباس نجس نقش و جنبهی مقدمی محض داشته باشد و آن عین زائل شود، بلااشکال این عمل او منفی نیست. اگر این کار توسط باد یا حیوان هم واقع شود، باز هم همینطور خواهد بود. پس بنابراین ما نمیتوانیم از استثنائی که در کلام علامه ذکر شده است، نتیجه بگیریم که همهی این افعال و صفات صبی منفی است و التزام به چنین معنایی صحیح نمیباشد.
مطلبی که شیخ به آن توجه نداده است، عبارت از این است که در باب هدیه نفس ایصال به مُهدیالیه کفایت نمیکند و باید مُهدیالیه رضایت مُهدی را احراز بکند و اگر مثلاً باد هوا یک چیزی را از منزل مُهدی به منزل مُهدیالیه پرتاب کرد، او نمیتواند بدون احراز رضایت مُهدی در این چیز تصرف بکند.
علامه میخواهد بفرماید که قول صبی غیر از این چند موردی که ذکر شده است، حجیت ندارد و در اینجا «یُؤوَّل علی أخباره» و این چند صورت استثناء شده است. ولی از این کلام ایشان نمیتوانیم استفاده بکنیم که انشاء صبی - که مورد بحث ماست - حجیتی ندارد.
بنابراین حکم ظاهری پذیرفتن نسبت به این دو مورد ثابت است، ولی در جاهای دیگر این حکم ظاهری نسبت به اخبار صبی - که از مصادیق تصرف است - پذیرفته نمیشود، ولی اگر شخص بالغ باشد و جنبهی عدالت و وثاقتش موجود باشد، أخبارش پذیرفته میشود.
در مورد أذن دخول دار هم، قول بچه جنبهی کاشفیت دارد که در این مورد اخبارش استثناءً پذیرفته میشود، زیرا در این دو مورد اطمینان وجود دارد، برخلاف موارد دیگر که معمولاً اطمینانی در کار نیست و لذا این دو مورد استثناء شده و موارد دیگر نفی گردیده است.
بنابراین این عبارات ارتباطی به مورد بحث ما ندارد و نتیجهگیری شیخ هم درست نمیباشد و نه در کلام غنیه دلالتی بر مسلوب العبارة بودن صبی در مورد بحث ما دارد و نه در عبارت علامه و دعوای اجماع ایشان چنین دلالتی وجود دارد.
عبارت کنزالعرفان را هم که دیروز بررسی کردیم که راجع به این بود که مقدمات کار به بچه واگذار میشود، ولی اگر بچه بخواهد انشاء عقد بکند و در حقیقت همهی کارها به دست او سپرده شود، عقد صحیح نخواهد بود. کنزالعرفان راجع به جایی است که ولی همهی کارها را انجام میدهد و فقط به بچه میگوید که تو صیغهی عقد را بخوان.
و خلاصه اینکه از عبارت ایشان و استنادشان به «اصحابنا» اینطور استفاده نمیشود که اگر همهی کارها را ولی انجام بدهد و فقط انشاء به صبی واگذار شود، عقد صبی باطل باشد.
پس بنابراین استفادهی ایشان از این عبارات ثلاث برای مسلوب العبارة بودن صبی در صورتی که فقط انشاء به عهدهی او باشد، صحیح نیست و چنین بطلانی از این عبارات استفاده نمیشود.
موضوع: بررسی ادلهی بطلان عقد صبی (صورت انشاء تنها)
عمده دلیلی که شیخ برای بطلان عقد صبی به آن تمسک کرده است، اجماع است. البته ادلهی دیگری هم ذکر شده است که آنها را هم مورد بحث قرار میدهیم.
عرض کردیم که مدرک شیخ برای اثبات مدعایش، اجماع غنیه، اجماع تذکره و تعبیر «اصحابنا» در کنزالعرفان میباشد.
ما عرض کردیم که از این اجماعات بطلان صورتی که نقش صبی صرفاً انشاء معامله است، استفاده نمیشود و نمیتوانیم بگوییم که چنین موردی مورد اتفاق میباشد.
شیخ از عبارت غنیه این مقدار استفاده کرده است که اگر ولیّ هم إذن داده باشد، باز هم عقد صبی باطل است و إذن ولی کفایت نمیکند. ایشان کلمهی «أجازه» را به معنایی که شامل إذن باشد، حمل کرده و میگوید که اگر ولی هم أجازه بدهد، «و إن أجاز الولی»، باز هم معامله باطل است. به عبارت دیگر، اگر ولیّ هم إذن بدهد، باز هم فایده ندارد. دلیل ایشان برای این مطلب حدیث رفع قلم است که برای صبی چیزی نوشته نمیشود و اطلاق این حدیث دلالت بر این میکند که چه أذن ولی باشد و چه نباشد، معامله باطل خواهد بود.
این روایت راجع به مؤاخذه و جهات دیگر هم اطلاق دارد و بلااشکال گناهی برای صبی نوشته نمیشود. ابتداءً هم به نظر میرسد که هیچ فرقی بین بودن و نبودن إذن ولی وجود نداشته باشد و چون اینطور است، شیخ هم میگوید: بنابراین اجازه در اینجا به معنای تنفیذ العقد نیست تا شما بگویید که در صورت إذن ولی، دلالت بر بطلان نمیکند و چون ایشان در کبیر هم فضولی را صحیح نمیداند، اینجا هم حکم فضولی را باطل میکند.
پس طبق فرمایش شیخ مقصود این نیست که در این مورد هم معاملهی فضولی را بکنیم، بلکه مقصود این است که حتی انشاء صبی را هم باید باطل بدانیم و چون ایشان تمسک به حدیث رفع قلم کرده است، از عبارت «أجاز الولی» استفاده میشود که انشاء صبی هم باطل است.
این فرمایش شیخ است، ولی ما در عبارت قبلی خواندیم که «و إن أجاز المالک» و یک شرط کلی ذکر شده است که باید کسی که عقد را میخواند، ولایت بر عقد داشته باشد و عقد کسی که ولایت بر عقد ندارد، صحیح نیست. شش دسته هستند که در حکم مالکاند و اگر کسی نه مالک باشد و نه داخل در این شش دسته باشد که حکم مالک را دارند، ولایت بر عقد ندارد و در عبارت «و إن أجاز المالک»، بلااشکال «إجازه» شامل «إذن» نیست، زیرا اگر مالک إذن بدهد، اصلاً معامله فضولی نخواهد بود.
پس بنابراین با این شرط که ولایت بر عقد لازم است، دو چیز از موارد محل ابتلای ما را اخراج میکند: یکی عبارت از این است که شخص نه مالک است و نه حکم مالک را دارد و دیگری هم عبارت از صبیّ است که او هم ولایت بر عقد ندارد، «و إن أجاز الصبیّ».
پس در عبارت قبیل تعبیر به «و إن أجاز المالک» فرموده و دلیل بر مطلب را اجماع و نبود دلیل بر صحت معامله ذکر میکند، در اینجا هم میفرماید که همان چیزی که قبلاً ذکر کردیم که عبارت از اجماع و نبود دلیل برصحت است، در اینجا هم هست، «و إن أجاز الولی».
با توجه به اینکه ایشان به ما سبق هم اشاره کرده است، خیلی مستبعد است که بگوییم: هر کدام از «أجاز» ها به معنی است، لذا به نظر میرسد که أجازه نسبت به مالک به معنای أجازهی لاحق و تنفید است و نسبت به صبی هم به معنای تنفیذ است نه به معنای إذن.
البته اینکه ایشان برای اثبات اینکه مراد از أجازه معنای مقابل ردّ نیست، بلکه مراد أذن است، به حدیث رفع قلم تمسک کرده است، استدلال خود ایشان نیست، بلکه دلیل ایشان بر این مطلب همان اجماع و عدم الدلیل است. ایشان میگوید: «نحتج» یا «یحتج علی المخالف»، یعنی با حدیث رفع قلم برای مخالف احتجاج میکنیم. خلاصه اینکه معلوم نیست که ایشان حدیث رفع قلم را قبول داشته باشد و این حدیث سند صحیحی هم ندارد و در این مسئله هم نه در بحث مالک و نه در بحث صبی به عنوان دلیل ذکر نکرده است، بلکه تمسک به این حدیث در مقابل مخالف و برای الزام مسلَّم است و نمیتوانیم از بیان این حدیث استفاده بکنیم که امامیه به این حدیث تمسک کردهاند و خلاصه اینکه این حدیث دلالت بر مورد بحث ما ندارد و معلوم هم نیست که ایشان آن را قبول داشته باشد.
اگر هم بگوییم که ایشان این مطلب را قبول دارد و به عنوانی برهانی بیان کرده است، نه به عنوان جدل و الزام مسلَّم، باز هم باید ببنیم که آیا همان همان مطلبی که اجماع بر آن شده است، همان معنایی است که ایشان در اینجا قبول میکند یا نه؟
بنابراین اگر اینطور استظهار بکنیم که مراد از إجازه تنفیذ عقد است، نه إذن در عقد، عبارت غنیه دلیل بر بطلان صورتی که صِرف انشاء با صبی است، نخواهد بود.
و اما عبارت علامه هم خیلی مشکل است که شامل بطلان صورتی بشود که ولی همه کاره است و به صبی میگوید: فقط انشاء را تو بجا بیاور.
و اما نسبت به عبارت کنزالعرفان هم باید بگوییم که شیخ این عبارت را به عنوان تأیید ذکر کرده است و شاید علت اینکه ایشان به عنوان تأیید آورده است، این باشد که روشن نیست که تعبیر «اصحابنا» منحصر در اجماع باشد و لذا شیخ این عبارت را به عنوان تأیید ذکر میکند.
پس بنابراین غیر از اینکه اختصاصِ تعبیر «اصحابنا» به اجماع روشن نیست، عبارت ایشان شامل مورد بحث ما نمیشود. تعبیر کنزالعرفان این است که ولیّ، مقدمات عقد و همهی کارها را برای امتحان به دست صبی میدهد، اما انشاء را خود او انجام میدهد.
در این صورت اگر انشاء هم به بقیهی کارها منضم بشود، در حقیقت کل کار در دست صبیّ خواهد بود، و این عقد حتی با اجازهی ولیّ هم درست نمیشود، ولی اگر معظم امور در دست ولیّ باشد و فقط اجازهی انشاء به صبیّ داده شود، از عبارت کنزالعرفان استفاده نمیشود که چنین اجازهای بیفایده باشد و به درد نخورد.
پس بنابراین اجماع بر تمام موارد - که حتی انشاء را هم شامل بشود - ثابت نیست که شیخ بخواهد چنین چیزی را استفاده بکند، بخصوص اینکه خیلی نادر است که در غنیه مطلبی ذکر بشود و ادعای اجماع بر آن نشده باشد و به طور قطع این اجماعاتی که در غنیه هست، اجماع مورد نظر ما نیست، بلکه ایشان بر اساس قواعد و کلیات، مسئلهی مورد بحث را مورد اتفاق دانسته و منطبق بر نتایج کرده و نسبت به نتایج دعوای اجماع کرده است.
پس بنابراین حتی اگر اجماع منقول را هم حجت بدانیم، این اجماعاتی که در غنیه ذکر شده است، قابل تمسک نیست و اگر هم مراد از اجماعات غنیه، اجماع مورد نظر ما باشد، باز هم اشتباه است، زیرا نظر اکثریت بر خلاف آن میباشد.
البته خود شیخ هم در دعوای اجماع مناقشه کرده و میفرماید که در این مسئله مخالفینی وجود دارد. علامه که دعوای اجماع کرده است، در جای دیگر تعبیر دارد که از آن استفاده میشود که این مسئله اجماعی نیست. تعبیر ایشان اینطور است که: «و یظهر من التذکرة عدم ثبوت الإجماع عنده»، یعنی از همان تذکرهای که دعوای اجماع کرده است، معلوم میشود که این حکم این مسئله برای او ثابت نیست، «حیث قال: و هل یصح بیع الممیز و شراؤه؟ الوجه عندی: أنه لا یصح».
با توجه به اینکه ایشان تعبیر به «الوجه عندی: أنه لا یصح» فرموده است، معلوم میشود که مسئله اجماعی نیست و اگر این مسئله اجماعی بود، تعبیر به «الوجه عندی» نمیکرد.
البته باید این نکته را هم توضیح بدهیم که مراد از عبارت: «هل یصح بیع الممیز و شراؤه؟» این است که آیا بیع و شراء ممیز با إذن ولی صحیح است یا نه، والا نسبت به صورتی که إذن ولی وجود نداشته باشد، ظاهراً هیچ اختلافی در عدم استقلال صبی (ممیز یا غیر ممیز) وجود ندارد.
پس بنابراین مراد از عبارت: «هل یصح بیع الممیز و شراؤه؟»، صورتی است که با إذن ولی باشد. البته شیخ این عبارت را از تذکره نقل کرده است، ولی ما قبل از تذکره به مبسوط مراجعه کردیم و در آنجا عبارتی هست که از آن استفاده میشود که مسئله اجماعی نیست.
در مبسوط بعد از اینکه افراد محجور علیهم (صبی، مجنون، سفیه) را ذکر میکند، تعبیر میکند که اگر شخص محجور علیه تزویج یا بیع و شراء بکند، چه حکمی دارد؟
ایشان میفرماید: «و أما إذا تزوج بغیر إذن ولیه فنکاحه باطل، و إن تزوج بإذنه صح النکاح»، یعنی اگر محجور علیه بدون إذن ولیّ نکاح کند، نکاحش باطل و اگر با إذن ولی نکاح بکند، نکاحش صحیح است. ایشان نسبت به نکاح بین مأذون و غیر مأذون تفصیل قائل شده است.
و اما راجع به بین محجور میفرماید: «و البیع إن کان بغیر إذن ولیه لم یصح، و إن کان بإذنه قیل فیه: وجهان: أحدهما: یصح کالنکاح، و الثانی: لا یصح و هو الأقوی».
از این عبارت ایشان اینطور استفاده میشود که دو وجه در مسئله وجود دارد که ایشان قول به عدم صحت را اقوی دانسته است. پس بنابراین شیخ طوسی مسئله را اجماعی فرض نکرده است و حتی در جایی هم که انشاء تنها برای صبی نیست، بلکه ولیّ به صبی إذن داده و او را وکیل کرده است که تمام کارهای معامله را انجام بدهد، باز هم مسئله اجماعی نیست و جای بحث و تأمل دارد.
پرسش: بحث اصحاب است یا اعم از شیعه و سنی است؟
پاسخ: چه أعم باشد و چه خصوص شیعه، تعبیر به «و هو الاقوی» دلالت بر این مطلب میکند که مسئله اجماعی نیست.
پرسش: ...
پاسخ: در جایی که اجماع شیعه باشد، تعبیر به «هو الاقوی» نمیکنند. حتی اگر فرض کنید که «قیل: فیه وجهان» اشاره به قول سنیها باشد، باز هم در مسائل اجماعی تعبیر به «أقوی» نمیشود. خلاصه اینکه این مطلب مسلم است که تعبیر به «أقوی» در مبسوط یا تعبیر به «هو الوجه» در تذکره دلالت بر این دارد که مسئله اجماعی نیست، ولو اینکه بگوییم: «قیل» اشاره به قول عامه است و عمدهی عرض ما عبارت از این است که کلمه «أقوی» دلالت بر این دارد که ایشان مسئله را اجماعی فرض نکرده است.
بنابراین هم شیخ و هم علامه و امثال ایشان این مسئله را اجماعی و مسلَّم ندانستهاند.
شیخ هم در اینجا تعبیراتی دارد که بد نیست آن تعبیرات را بخوانیم. ایشان عبائری را از اشخاص مختلف نقل میکند که در این مسئله تردید کرده یا فتوی دادهاند. البته بعضی از این اشخاص از متأخرین هستند. از فخرالمحققین نقل شده که ایشان انشاء صبی با إذن ولی را صحیح دانسته است، ولی شیخ میفرماید که ما این مطلب را پیدا نکردیم.
محقق ثانی هم میفرماید که این مسئله مبتنی بر این است که اموال و افعال صبیّ را شرعی بدانیم یا تمرینی. پس طبق فرمایش ایشان این مسئله از مصادیق آن مسئلهی کلی است که برخی - از جمله متأخرین - قائل به شرعیت شدهاند.
مختلف هم از قاضی عبارتی نقل کرده است که ایشان بیع و شراء صبی با إذن ولیّ را صحیح دانسته است.
بنده به مهذب قاضی مراجعه کردم و دیدم که همینطور است و ایشان فتوی به صحت داده است. قاضی ابن براج در جلد دوم مهذب صفحهی 19 میگوید: «عبد مأذون للتجارة و صبی مأذون للتجارة». یعنی اگر عبد با إذن مولی مضاربه کرد، عمل او مانند حرّی که مستقل است، صحیح میباشد. صبیّ هم همینطور است و هر چند این بحث در باب مزارعه است، ولی ظاهر تعبیر «المأذون للتجازة»، عبارت از این است که کأن إذن در هر تجارتی تأثیر دارد. بحث ایشان در صفحهی 20 راجع به صبیّی است که زمینی را خریده و بعد از اینکه این زمین را خریده است، ولیّ به او میگوید که تو حق تصرف در این زمین را نداری. این صبیّ به حرف مالک گوش نداده و با یک شخصی مزارعهای را انجام میدهد. در این مسئله که تخم و بذر و امثال آن مال عامل است، ایشان میفرماید که این مزارعه باطل است و محصول زمین هم مال عامل است، منتهی باید عامل خسارتی را که به زمین وارد شده است را به مالک بپردازد.
از این فرمایش ایشان استفاده میشود که خرید زمین توسط صبیّ صحیح بوده است، ولی مزارعه به جهت عدم إذن مالک باطل میباشد.
پس خلاصه اینکه ایشان میفرماید: این مطالب هست، «و بالجملة فالمسألة لا تخلو عن إشکال و إن أطنب بعض المعاصرین فی توضیحه حتی ألحقه بالبدیهیات فی ظاهر کلامه».
این فرمایش ایشان اشاره به حماسهی صاحب جواهر است که در خیلی مواقع هم همینطور بوده است. ایشان میفرماید که مسئله مشکل است و اینطور نیست که با وجود این همه مخالف قائل به فرمایش صاحب جواهر بشویم.
البته ایشان در ادامه با تعبیر به «فالانصاف» میفرماید که انصاف این است که مانند صاحب جواهر نمیتوانیم بگوییم که این مسئله جزء بدیهیات است، ولی از آنطرف هم نمیتوانیم بگوییم که شهرت مسلم و اجماع منقول قائم بر این است که انشاء صبیّ حتی با إذن ولی هم باطل است.
ایشان در ادامه غیر از تقریبی که قبلاً راجع به عبارت تذکره بیان کردند، یک تقریب دیگری برای صورت إذن بیان میفرماید. این تعبیر ایشان عبارت از این است که تذکره احرام صبی را جزء مستثنیات قرار داده است، در حالی که احرام صبی باید با إذن ولی باشد و از این نوع بیان علامه استفاده میشود که مراد ایشان صورت إذن ولی میباشد.
البته این شبهه در اینجا مطرح است که اگر به عروه مراجعه کنیم، میبینیم که احرام مشروط به إذن ولی نمیباشد و اگر صبی ممیز بدون إذن ولی محرم شود، إحرامش صحیح است.
ما نمیدانیم که چطور شیخ در اینجا این شاهد را آورده است؟! البته بنده این احتمال را میدهم که شیخ بر اساس نظر علامه - که إذن را در احرام شرط میداند - این مطلب را بیان فرموده است. این مسئله خلافی است و علامه در احرام إذن ولی را شرط میداند. با توجه به این مبنی، از استثنائی که علامه کرده است، معلوم میشود که مستثنیمنه ایشان صورت إذن ولی است و افعال صبی با وجود إذن ولی، در جاهای دیگر باطل و در اینجا صحیح است.
پرسش: مراد از إذن تجارت در این بحثها یک معاملهی خاص است، یا إذن کلی به تجارت؟ مثلاً وقتی إذن تجارت به بچه داده شد، برای هر معاملهای کافی است، یا فقط إذن به آن معاملهی بخصوص است؟
پاسخ: فرقی ندارد.
پرسش: یعنی إذن تجارت به طور کلی کفایت میکند؟
پاسخ: بله، اشکالی ندارد که با زید معامله بکند یا با عمرو و شخص مختار است و فرق بین مصادیق مختلف وجود ندارد.
پرسش: ...
پاسخ: اینجا هم مثل ملک مالک است که اشخاص دیگر حق تصرف در ملک مالک را ندارند، ولی اگر مالک کسی را وکیل بکند، تصرف او اشکالی نخواهد داشت.
خلاصه اینکه ایشان میفرماید که مسئله مربوط به صورت إذن است. بعد هم دوباره به این بحث میپردازد که آیا شهرتی در این مسئله وجود دارد یا نه؟
موضوع: استدلال به روایات برای بطلان صبی
راجع به بطلان عقد صبی به ادلهای استدلال شده است که یکی از آنها اجماع است که بحثش گذشت، یکی هم عبارت از روایات است که در اینجا دو روایت نقل شده است که از آنها بطلان عقد صبی استفاده میشود.
بحثی در این دو روایت وجود ندارد و ما فقط عباراتشان را میخوانیم تا به موارد دیگری که محل بحث است، برسیم.
یکی از این دو روایت، روایت حمزة بن حمران است که اینطور وارد شده است: «عن مولانا الباقر علیه السلام: إن الجاریة إذا زوجت و دخل بها و لها تسع سنین ذهب عنها الیتم، و دفع إلیها مالها، و جاز أمرها فی الشراء، و الغلام لا یجوز أمره فی البیع و الشراء و لا یخرج عن الیتم حتی یبلغ خمس عشرة سنة».
اگر دختری که نه سال دارد، ازدواج کرده و مدخولبها بشود، از یتیم بودن خارج میشود و مالش را هم باید به او بدهیم. از این روایت استفاده میشود که اگر چنین چیزی نباشد، این دو حکم (خروج از یتیم بودن و دریافت مال) ثابت نخواهد بود.
در صدر روایت اینطور وارد شده است که: «إذا زوجت و دخل بها» و ظاهراً تزویج و دخول بما هو موضوعیتی ندارد و ذکر این دو امر مقدمه برای یک مطلبی است که شرعاً دخالت دارد و آن عبارت از رشد است، زیرا کمتر اتفاق میافتد که دختر قبل از رسیدن به نه سال، رشد مالی داشته باشد و این تعبیر کنایه از این است که اگر نه سال و رشید بود، مالش به او داده میشود. پس بنابراین از این روایت استفاده میشود که اگر کمتر از نه سال بود، مالش به او داده نمیشود. «دفع الیها مالها و جاز أمرها فی الشراء».
البته در غلام مسئلهی ازدواج و امثال آن ذکر نشده است و تعبیر کلیتر است و اگر غلام به پانزده سال رسید، آنوقت از یتم خارج میشود و بیع و شرائش صحیح است. این یک روایت بود.
روایت دیگر هم روایت ابن سنان است که: «متی یجوز أمر الیتیم؟ قال: حتی یبلغ أشده. قال: ما أشده؟ قال: احتلامه». عقد او زمانی نافذ است که کمال عقل پیدا کرده باشد و قبل از آن نافذ نیست. بعد هم در بیان «یبلغ أشده» میگوید که وقتی شخص محتلم بشود - که معمولش عبارت از پانزده سالگی است - کمال عقل پیدا میشود.
روایات دیگری هم در این مسئله وجود دارد که به آن استدلال شده است.
شیخ میفرماید که این استدلالات برای مختارکافی نیست، زیرا معنای «جاز أمره» عبارت از این است که مستقلاً و بدون احتیاج به إذن کسی امرش نافذ است، ولی از این عبارت استفاده نمیشود که حتی انشاء هم نمیتواند انجام بدهد و مسلوبالعبارة است یا حتی بالاتر از این، همهی امور را خودش انجام بدهد، ولی با إذن ولی. خلاصه اینکه این عبارت چنین صورتی را نفی نمیکند، بلکه آنچه که با این تعبیر اثبات میشود، عبارت از این است که شخص استقلال ندارد و در این مسئله بحثی نیست.
بعد ایشان در ادامه میفرمایند: یکی از چیزهایی که شاهد بر این مطلب است، استثناء «إلا أن یکون سفیهاً» میباشد، زیرا اگر مراد از «جاز أمره» استقلال نباشد، این استثناء درست نیست. به عبارت دیگر اگر مراد از جواز امر، استقلال باشد، این معنی درست است که بگوییم: شخص بالغ استقلال دارد، مگر اینکه رشد مالی نداشته باشد، اما اگر مراد مسلوب العبارة بودن باشد، این استثناء درست نخواهد بود، زیرا نه تنها سفیه مسلوبالعبارة نیست، بلکه عقد او با إذن ولیاش صحیح است.
پس بنابراین از استثنائی که شده است، معلوم میشود که مراد از جواز أمر، عبارت از استقلال است.
پرسش: مراد از إذن در اینجا، إذن شخصی است نه إذن کلی برای معامله.
پاسخ: اگر إذن شخصی هم باشد، باز هم از این استثناء استفاده میشود که اگر شخص سفیه بود، عقد او جایز نیست و خلاصه اینکه اگر کلمهی «جواز أمر» به معنای استقلال باشد، میتوانیم سفیه را استثناء بکنیم، ولی اگر به معنای مسلوبالعبارة باشد، استثناء سفیه درست نیست.
بحث عمدهای که شیخ خیلی آن را دنبال کرده است، حدیث رفع قلم است. از قدیم خیلیها برای بطلان عقد صبی و سایر معاملات و عبادات او به حدیث رفع قلم استدلال کردهاند. به عبارت دیگر طبق دلالت این حدیث، قلم از صبی برداشته شده است و اعمال او کالعدم میباشد و این کنایه از این است که حکمی برای صبی وجود ندارد و معنای آن هم عبارت از مسلوبالعبارة بودن است.
حتی در کلمات خیلی از قدماء از حدیث رفع اینطور استفاده شده است که: «لا حکم لعبارته»، یعنی عبارت او حکمی ندارد. معنای نداشتن حکم همان مسلوبالعبارة بودن است.
شیخ میفرماید که بر این استدلال چندین اشکال وارد است. البته ایشان راجع به سند روایت بحثی نمیکند و اصولاً شیخ در کتابش کمتر بحث سندی دارد و خیلی هم متخصص رجال نبوده است و نوعاً شهرت و امثال آن را کافی میدانسته است.
از زمان سید مرتضی تا قرنهای مختلف، تا زمان شهید اول و شهید ثانی و بعد از ایشان عموماً به این مطلب استدلال کردهاند و من الان دقیق یادم نیست که آیا کسی در استدلال به این حدیث مناقشه کرده است یا نه، ولی از قدیم این روایت برای اشخاص مختلف مورد استدلال قرار گرفته است و احتمالاً اشخاصی مثل ابن ابی عقیل و ابن جنید هم حکم به بطلان عقد صبی کردهاند. علامه هم دلیل بطلان عقد صبی را همین روایت رفع قلم ذکر میکند و محتمل هم هست که آنها هم به همین روایت استدلال کرده باشند یا اینکه علامه استدلال را برای آنها بیان کرده باشد و این مطلب روشن نیست، ولی حرفی در این نیست که اشخاص مختلف و متعددی به این حدیث استدلال کردهاند.
عمدهی بحث ما هم راجع به دلالت این حدیث است. شیخ میفرماید که دلالت این حدیث به وجوهی تمام نیست. یک وجه عبارت از این است که این روایت در مقام نفی حکم نیست و نمیخواهد بگوید که برای بیع صبی حکمی نیست، بلکه در مقام نفی مؤاخذهی صبی است، به این معنی که اگر فعل یا ترکی از صبی واقع شد، برای او مؤاخذه نیست. پس بنابراین مراد از این حدیث نفی مؤاخذه از صبی است، نه اینکه بگوییم: بیع صبی حکمی ندارد و مسلوبالعبارة و کالعدم است.
شیخ میفرمایند: بر همین اساس - البته این بحث مبنایی است - ما عبادات صبی را شرعی میدانیم نه تمرینی و مطابق قول مشهور احکام عبادتِ صحیح بر عبادت صبی بار میشود و مثلاً اگر یک صبی در نماز جماعت واسطه در اتصال باشد، اگر از سایر جهات اشکالی وجود نداشته باشد، از این جهت وساطت در اتصال او اشکالی ندارد و صبابت او مانع در اتصال نیست. مشهور هم عبادات صبی را صحیح میدانند و بنابراین بر اساس مبنای مشهور و مبنایی که ما قائل به آن هستیم، نمیتوانیم بگوییم که طبق این روایت برای صبی جعل حکم نشده است.
وجه دومی که ایشان بیان میفرمایند، عبارت از این است که اگر هم قبول بکنیم که این حدیث در مقام نفی حکم از صبی است، ولی حکم منفی از صبی، حکم تکلیفی است و این روایت الزام را از صبی نفی میکند به این معنی که صبی نسبت به فعل واجبات و ترک محرمات ملزم نیست، اما نسبت به نفی حکم وضعی دلالتی در این حدیث وجود ندارد. مثلاً اگر صبی خوابید، جنب نمیشود؟! چنین چیزی در این روایت نیست و به طور فرض اگر شخص مرد، ارث او به شخص صبی نمیرسد و صبی مالک نمیشود؟!
پس بنابراین این روایت ظهوری در نفی حکم وضعی ندارد.
اشکال دیگر هم عبارت از این است که سلّمنا که حدیث رفع قلم میگوید: مادامی که شخص صبی است، هیچ حکمی دربارهی او نوشته نمیشود، ولی بحث در این است که آیا کار صبی موضوع حکم بالغین هم نمیشود؟! این حدیث این را نمیتواند نفی بکند مثل اینکه اگر بچه در قنداقش ادرار کرد، بالغین نسبت به ادرار او تکلیف دارند و «إجتنب عن النجس» شامل بالغین میشود. ما نمیتوانیم بگوییم که چون بچه ادرار کرده است، بالغین تکلیفی ندارند و این روایت هم موضوع بودن کار صبی برای تکلیف بالغین را نفی نمیکند.
مثلاً اگر همهی کارهای عقد را ولیّ انجام دارد و صبی - که تکلیفاً و وضعاً هیچ کاره است - با امر ولیّ انشاء عقد کرد، میتوانیم از این روایت استفاده بکنیم که این عقد باطل است؟!
شیخ این اشکالات ثلاثه را برای تمسک به این روایت ذکر کرده است.
نسبت به اشکال اول ایشان ممکن است بگوییم که حق هم همین است که روایت در مقام جعل حکم نیست، یعنی مراد از روایت نفی جعل حکم نیست، ولی استدلال شیخ بر شرعیت عبادات صبی طبق نظر مشهور قابل قبول نیست و مرحوم ایروانی هم به این مطلب اشاره کرده است، ولی نمیدانیم که شیخ چطور این مطلب را فرموده است!
همانطوری که شیخ و دیگران گفتهاند، حدیث رفع چیزی را که به ضرر شخص است و سنگینی دارد، بر میدارد و خود ایشان هم تعبیر به ثبت پاداش نکرده است که در اینجا از این حدیث برای شرعیت عبادت صبی استفاده بفرماید. به عبارت دیگر «وضع الشیء» به معنای تحمیل کردن یک چیزی بر گردن و ذمه شخص است، مثل این بیان که: «کتب علیکم الصیام»، یعنی روزه به ذمّهی شما قرار گرفته است، اما معنای برداشتن یک شیء عبارت از این است که یک چیز سنگین برداشته شود و الزامی در کار نباشد، اما دلالتی راجع به جعل حکم به نحو استحباب ندارد و چنین چیزی را نمیتوانیم استفاده بکنیم.
پس بنابراین اگر کسی قائل به نفی حکم هم باشد، ناظر به نفی حکم سنگین است، نه حکمی که نفع شخص در آن است. در نتیجه وجه اول ایشان درست نیست. البته اینکه ذاتاً این روایت در مقام نفی مؤاخذه است یا نفی حکم، بحث دیگری است. بیان روایت این است که «رفع القلم عن الثلاثة» و یکی از این سه نفر نائم است تا زمانی که بیدار شود. منتهی بحث در این است که برداشتن مؤاخذه از نائم اشکالی ندارد، زیرا ممکن است که نائم قبلاً یک تکلیفی داشته است و مثلاً شارع مقدس دستور داده است که نخوابد، هر چند که در هنگام خواب تکلیفی بر او نیست، ولی به جهت تکلیف قبلی نسبت به فعل یا ترک مؤاخذه میشود، مثلاً نماز شخص به علت خوابیدن ترک شده و باید عقاب بشود و رفع این مؤاخذه اشکالی ندارد، ولی نسبت به شخص نائم تکلیفی وجود ندارد. ظاهر دلیل عبارت از این است که شخص در حین نوم تکلیفی ندارد، ولی این برداشتن تکلیف در جایی است که وضع تکلیف ممکن باشد و شارع ارفاقاً این تکلیف را بردارد، ولی در جایی که شخص نائم است و توجه تکلیف به او مستحیل است، رفع تکلیف معنی ندارد، چه رفع به معنای رفع شیء ثابتی باشد که قبلاً بوده است و چه به معنای دفع باشد. بنابراین رفع تکلیف به هر یک از این دو معنی در جایی است که امکان وضع وجود داشته باشد و در اینجا اصلاً امکان جعل وجود ندارد تا رفع بشود.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: مباحثی راجع به مشتق در اصطلاح منطق و اصول
راجع به مشتق بین علمای ما این اختلاف وجود دارد که آیا مشتق حدوثاً و بقاءً ملازم با مبدأ اشتقاق است، یا فقط حدوثش ملازم با مبدأ اشتقاق است و بقائش وسیعتر از آن است.
اکثریت قائل به این هستند که حدوث و بقاء مشتق ملازم با مبدأ اشتقاق است و در نتیجه اگر مبدأ زایل شود، مفهوم اشتقاقی هم زایل میگردد.
البته این مطلب مورد اتفاق است که تا مبدأ اشتقاق تحقق پیدا نکرده و حادث نشده باشد، مشتق تحقق پیدا نمیکند.
هیچ یک از اصولیین قائل به این نیستند که اگر زید بعداً علم پیدا میکند، الان صفت عالمیت برای او ثابت باشد.
ما در منطق اینطور میخواندیم که اگر مبدأ اشتقاق در یکی از ازمنهی ثلاثه وجود داشته باشد، حکم ثابت خواهد بود و به اصطلاح منطقیها فعلی خواهد بود، در مقابل اینکه چیزی ثبوت خارجی ندارد، ولی امکان ثبوت وجود خارجی را دارد.
شیخ الرئیس میگوید که مبدأ اشتقاق باید در احد ازمنهی ثلاثه ثابت باشد، تا حکم صحیح باشد.
در مقابل نظر ایشان، فارابی میگوید که امکان ثبوت مبدأ اشتقاق، برای ثبوت حکم کفایت میکند.
اینطور به نظر بنده میآمد که این مطلب بر خلاف نظریهی اصولیهاست، زیرا اصولیین قائل به ثبوت مبدأ اشتقاق در احد ازمنهی ثلاثه نیستند و چنین چیزی را برای تحقق مفهوم اشتقاقی کافی نمیدانند، منتهی نسبت به اینکه آیا مفهوم اشتقاقی بعد از زوال مبدأ اشتقاق هم باقی است یا نه، اختلاف نظر دارند.
ممکن بود چنین توهمی بشود که حرف منطقیها مخالف حرف اصولیهاست، ولی حق مطلب این است که حرف منطقیها مطابق با معنایی است که محققین و بیشتر علمای ما قبول کرده و اینطور گفتهاند که مفهوم اشتقاقی حدوثاً و بقاءً ملازم با مبدأ اشتقاق است. نظر منطقیها این نیست که اگر کسی سال دیگر یا ده سال دیگر مجتهد میشود، همین الان هم مفهومی اشتقاقی بر او صدق بکند، بلکه آنها هم حدوثاً و بقاءً مفهوم اشتقاقی با مبدأ اشتقاقی یکی میدانند.
اگر یادتان باشد، آقایان اینطور میگویند که: «کل کاتب متحرک الاصابع بالضرورة مادام کاتباً لا دائماً». از این بیان معلوم میشود که اگر مبدأ کتابت زایل شد، دیگر عنوان کتابت بر شخص صدق نخواهد کرد، بلکه «مادام کاتباً»، بر او عنوان کتابت صدق میکند.
پس بنابراین طبق نظر منطقیها هم برای ثبوت حکم، ثبوت مبدأ اشتقاق در احد ازمنهی ثلاثه کافی نیست.
البته آنچه که مورد اختلاف بین منطقیهاست، مطلب دیگری است که به بحث ما ربطی ندارد.
حرف منطقیها عبارت از این است که قضیه از موضوع و محمول تشکیل شده است و خود موضوع عنوانی دارد که بر معنون خودش منطبق است. حکم هم بر موضوع حمل شده است. بحث در این است که ذات موضوع که محمول بر آن حمل شده است، ذاتی است که در احد ازمنهی ثلاثه متصف به صفت محمول است، یا ذاتی است که امکان اتصاف به این صفت در احد ازمنهی ثلاثه را دارد؟
منطقیها نمیگویند که با ثبوت مبدأ اشتقاق در احد ازمنهی ثلاثه، عنوان اشتقاقی هم تحقق پیدا میکند، منتهی بحث در این است که اگر گفته شد: «کل کاتبٍ متحرک الاصابع»، صورتی که زید در احد ازمنهی ثلاثه عنوان کاتبیت به خود گرفت، عنوان تحرک اصابع هم به خود میگیرد.
ادعای منطقیها عبارت از این است که مقتضای قضایا این نیست که معنای مشتق در تمام ازمنه موجود باشد و اگر حکمی بر موضوعی حمل شد، اینطور نیست که در لحظهی تکلم هم موضوع واجد آن حکم باشد و چه وقت تکلم و چه قبل از تکلم و چه بعد از تکلم، امکان دارد که حکم بر موضوع حمل شده باشد.
تصور اولیهی من این بود که منطقیها میگویند که اگر ذات موضوع در یکی از ازمنهی ثلاثه متصف به عنوانی شد، الان هم آن محمول بر موضوع حمل خواهد شد. این مطلب کاملاً بدیهیالبطلان است، زیرا معنای چنین چیزی عبارت از این است که اگر یک بچهای به دنیا آمد که بعداً مجتهد خواهد شد، باید احکام مجتهد را از همین لحظهی تولد بر او حمل بکنیم مثل جواز تقلید و امثال آن.
منطقیین نمیگویند که اگر ذاتی متصف به وصفی در احد ازمنهی ثلاثه شد، در حال نطق هم محمول بر او حمل میشود، مثل اینکه اگر کسی در یکی از ازمنه اجتهاد برای او پیدا شود، در حال تکلم بگوییم که جواز تقلید برای او ثابت است. منطقیها چنین ادعائی نمی
کنند، بلکه آنها میگویند که اگر ذات موضوع در احد ازمنهی ثلاثه متصف به وصف شد، محمول هم در همان زمان بر موضوع حمل میشود.
البته درستی یا نادرستی این مطلب بحث دیگری است که آیا در صورت حمل محمول عندالاطلاق باید ثبوت محمول را به احد ازمنهی ثلاثه حمل بکنیم، یا اینکه عندالاطلاق زمان نطق را میزان قرار بدهیم؟
حق در این مسئله هم عبارت از این است که اگر یک محمولی را حمل کردیم، در صورت نبود قرینه بر خلاف، زمان نطق در نظر گرفته میشود، مثلاً اگر بگوییم که: زید عالم است، یعنی زید الان عالم است نه اینکه در احد ازمنهی ثلاثه عالم است. یا اگر گفته شود که: زید قائم است، یعنی زید همین الان قائم است. در استصحاب هم وقتی میگویند که: یقین به عدالت زید داریم، متعلق عدالت همین حالا است، نه زمان سابق یا لاحق.
علی ای تقدیر منطقیین قائل به این مطلب نادرست نیستند که اگر ذاتی در احد ازمنهی ثلاثه موصوف به عنوانی شد، در زمان نطق هم محمول برایش ثابت باشد.
بنابراین با توجه به آنچه گفته شد، در مسئلهی مورد بحث ما اگر کسی بگوید: انسان در حال خواب حق ندارد کسی را بکشد، قبل از خواب شخص مکلف است که طوری نخوابد که مثلاً غلطیده و یک بچهای را تلف بکند، ولی تکلیف برای زمان خواب محال و مستحیل است.
بنابراین شخص نسبت به زمان خواب نمیتواند مکلف باشد، ولی نسبت به قبل از خواب میتواند مکلف باشد و اگر وظیفهی شخص این باشد که در اثر خوابیدن نمازش ترک نشود، در صورت خوابیدن و ترک نماز، خلاف شرع کرده است.
پس بنابراین اگر گفته شد: بر یک کسی وضع شده است که فلان کار را بکند، ظاهرش عبارت از این است که خود حکم - که عبارت از وجوب است - بعد میآید، نه این وجوب از قبل هست، ولی واجبش متأخر از آن است.
شیخ انصاری هم در باب اختلافی که با صاحب فصول دارد، این مطلب را قبول کرده است ظاهر دلیل - اگر دلیلی بر خلافش نباشد - عبارت از این است که اگر یک چیزی را موضوع قرار دادند و ظرف عمل بعد باشد، خود حکم هم بعداً میآید، مثلاً اگر گفتند که مجتهد وظیفه دارد که فلان کار را بکند، معنایش عبارت از این است که این حکم بعد از مجتهد شدن او میآید، نه اینکه از زمان بچگی موظف به چنین چیزی باشد و اگر بخواهیم این وظیفه را برای او از زمان بچگی اثبات بکنیم، نیاز به دلیل خاص داریم.
بنابراین اگر ما بگوییم که مراد از حدیث رفع قلم عبارت از این است که از سه نفر تکلیف برداشته شده است: از صبی و دیوانه و نائم، وضع تکلیف نسبت به صبی محال نیست، زیرا صبی بودن از زمان ولادت تا یک دقیقه مانده به بلوغ صدق میکند و شارع میتواند بر کسی که قبل از بلوغ است هم وضع تکلیف بکند و یا آن را بردارد. دیوانه هم همینطور است و اینطور نیست که دیوانه متوجه هیچ چیزی نشود، بلکه در خیلی از مواقع بعضیها دیوانه را میترسانند و او هم عقبنشینی میکند، ولی نسبت به نائم وضع تکلیف صحیح نیست و در نتیجه رفع قلم هم نسبت به او بیمعنی خواهد بود، زیرا رفع قلم در جایی است که مقتضی برای وضع تکلیف باشد، ولی شارع ارفاقاً رفع کرده باشد. برای نائم اصلاً مقتضی وضع وجود ندارد و بنابراین رفع تکلیف نسبت به نائم درست نیست، ولی اگر بگوییم که مراد رفع مؤاخذه برای غیر نائم قبل از رسیدن به حدّ خواب است، درست خواهد بود. مثلاً اگر به شخص اینطور تکلیف بکنند که نباید نمازت به وسیلهی نوم از بین برود و ترک بشود، در صورت خوابیدن، مؤاخذه خواهد شد و در نظر گرفتن مؤاخذه در اینجا اشکال عقلی ندارد، ولی اگر ظاهر دلیل را حفظ بکنیم و بگوییم که مراد رفع تکلیف برای نائم است، اشکال عقلی وجود خواهد داشت.
لذا شیخ انصاری اینطور تعبیر میکند که ظاهر دلیل عبارت از رفع مؤاخذه است نه رفع حکم.
البته نقض ایشان مبنی بر اینکه اگر اینطور معنی نکنیم، باید بگوییم که عبادات صبی مشروعیتی ندارد، درست نیست، ولی اصل مطلب ایشان درست است و ظاهر دلیل رفع حکم نیست. البته اینکه مراد رفع مؤاخذه یا معانی دیگر است، یک بحث دیگری است.
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: بررسی احادیثی با مضمون حدیث رفع قلم
راجع به حدیث رفع قلم و احادیث دیگری که مرتبط با این حدیث است، در باب خمس به صورت مفصل بحث کردیم. در اینجا هم به برخی از آن ابحاث به مقدار درس امروز اشاره میکنیم.
در مباحث فقهی اولیه از علمایی مانند ابن ابی عقیل، ابن جنید، شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی و بعد از ایشان به این حدیث در ابواب مختلف از صلاة تا دیات و قصاص تمسک کردهاند. حتی اشخاصی مانند ابن ادریس هم که خبر واحد عادل را حجت نمیدانند هم به این حدیث استدلال کردهاند.
شیخ مفید هم ظاهراً از کسانی است که خبر واحد را حجت نمیداند، ولی ایشان هم به این حدیث تمسک کرده است. از تمسک همهی فقهاء به این حدیث اینطور استفاده میشود که این روایت مؤید به روایات دیگری در مسئله است که از مجموع آنها تسلّم بین طائفه استفاده میشود.
در برخی از مباحث ابن ادریس دیدم که ایشان به حدیث رفع تمسک کرده و میفرماید: «الحدیث مجمع علیه» و دعوای اجماع بر عمل به این حدیث میکند.
در این مسئله روایات دیگری وجود دارد که با ضمیمه شدن آن روایات، اطمینان حاصل میشود که مضمون حدیث رفع قلم از معصوم صادر شده است. البته اگر نسبت به صدور خود این روایت هم اطمینان برای ما حاصل نشود، ولی با ضمیمه شدن روایات دیگر، صدور مضمون این روایت از معصوم برای ما ثابت میشود.
حدیث رفع قلم طبق سندی که ما داریم، در چند جا مثل خصال و دعائم و ارشاد شیخ مفید نقل شده است. البته آن روایتی را که ما در بحث خمس معنی کردیم، ظاهراً عبارت سند اشتباه معنی شده است.
سند روایت این است که: «فی الخصال حدّثنا الحسن بن محمد [بن] السّکونیّ»، البته بنده مراجعه نکردم که ببینم «بن» هم دارد یا نه، «المزکّی بالکوفة». در بحث خمس ما این عبارت را اینطور معنی کردیم که این شخص کسی بوده است که اهالی کوفه او را تزکیه کرده و در آن محیط به وثاقت شناخته شده است، ولی به احتمال قوی «بالکوفة» ظرف برای «حدثنا» است، یعنی «حدّثنا الحسن بن محمد [بن] السّکونیّ المزکّی بالکوفة»، به عبارت دیگر: «حدّثنا بالکوفة». پس بنابراین «بالکوفة» به «حدثنا» میخورد و ظرف برای آن است نه اینکه قید برای «مزکی» بوده و کوفیین او را تزکیه کرده باشند.
کلمهی «مزکی» را هم میتوانیم به دو گونه بخوانیم: هم میتوانیم به صورت «مزکَّی» و هم به صورت «مزکِی» بخوانیم. گاهی اوقات کسانی هستند که در محاکم قضائی تزکیه شدهاند و قول آنها مورد قبول واقع میشود. گاهی اوقات هم اشخاصی در محاکم هستند که شأن تزکیهی اشخاص را دارند.
جدّ پدری ما مرحوم آقا سید عنایتالله از شاگردان مرحوم آخوند قربانعلی زنجانی بوده که محکمه قضائی خیلی مهم داشته است، ایشان هم مسلم العدالة و مزکِی بوده و راجع به عدالت اشخاص شهادت میداده است.
بنابراین عبارت «المزکی» را دو گونه میتوانیم بخوانیم و ظاهراً صدوق از این شخص در کوفه سماع حدیث کرده است، زیرا صدوق برای أخذ حدیث به اماکن مختلف شدّ رحال میکرده است.
مظنون عبارت از این است که این شخص سنی باشد و این تعابیر قضائی هم در بین سنیها معمول بوده است.
بنابراین «حدثنا» این شخص، «قال حدّثنا محمّد بن عبداللّه الحضرمیّ»، که او هم توثیق نشده است و ظاهراً هم امامی نیست، «قال حدّثنا إبراهیم ابن أبی معاویة»، او هم سنی است و در کتب سنیها آمده است، «قال حدّثنا أبی عن الأعمش عن أبی ظبیان»، غیر از اعمش دیگران در نزد ما ثابت نیستند.
البته اگر سنیها - علی اختلاف مشاربهم - همه شخصی را توثیق کرده باشند و از ناحیهی علمای ما هم معارضی نباشد، شاید بشود روایتش را پذیرفت، ولی این مطلب ثابت نیست که سنیها بالاتفاق این اشخاص را توثیق کرده باشند و این امکان هم هست که توثیق برخی از سنیها بر اساس مسلکهایی باشد که ما آن مسلکها را قبول نداریم.
تعبیر روایت اینطور است که: «عن أبی ظبیان قال أتی عمر بامرأة مجنونة قد فجرت، فأمر عمر برجمها فمرّوا بها علیّ بن أبی طالب علیه السلام فقال ما هذه فقالوا مجنون قد فجرت فأمر بها عمر أن ترجم فقال لا تعجلوا». امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: عجله نکنید!
«فأتی عمر فقال أما علمت أنّ القلم رفع عن ثلاثة عن الصّبیّ حتّی یحتلم و عن المجنون حتّی یفیق و عن النّائم حتّی یستیقظ؟». این عبارت خصال هست.
در دعائم الاسلام این روایت اینطور نقل شده است: «أنّه بلغه عن عمر انّه أمر بمجنونة زنت لترجم»، عمر دستور رجم این زن را به اتهام زنا صادر کرد، «فأتاه علیّ علیه السلام فقال أما علمت انّ اللّه رفع القلم عن ثلاثة عن النّائم حتّی یستیقظ و عن المجنون حتّی یفیق و عن الصّغیر حتّی یکبر». البته تعبیر «عن الصّغیر حتّی یحتلم» یک قدری عوض شده است.
«عن الصّغیر حتّی یکبر و هذه مجنونة قد رفع اللّه عنها القلم فأطلقها عمر»، عمر زن را آزاد کرد و دید که اشتباه فاحشی کرده است. این هم نقل دعائم است.
«و فی ارشاد المفید رحمه الله روی أنّ مجنونة علی عهد عمر فجر بها رجل فقامت البیّنة علیها بذلک فأمر عمر بجلدها الحدّ فمرّ بها أمیر المؤمنین علیه السلام فقال ما بال مجنونة آل فلان تقتل»، این زن را میبردندکه بر او اجرای حدّ کنند. در راه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) با آنها برخورد کرده و فرمود: این دیوانهی فلان قبیله است و به چه علتی میخواهند او را بکشند؟ «فقیل له إنّ رجلًا فجر بها و هرب»، شخص زانی فرار کرده و مزنیّبها مانده است. از این عبارت معلوم میشود که اکراهی در بین نبوده است، زیرا از ناحیهی کراهت بحثی نشده است.
«و قامت البیّنة علیها» زانی فرار کرده و این زن هم کأنّ قبول کرده است که مختار بوده و بیّنه هم بر او قائم شده است.«فأمر عمر بجلدها».
نقل مفید با نقل دعائم و خصال تفاوت دارد. در آن دو نقل وارد شده است که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) پیش عمر رفته و به او اعتراض کرد و عمر هم دستور داد آن زن آزاد شود، ولی در نقل مفید اینطور وارد شده است که: «فقال لهم ردّوها إلیه»، حضرت فرمود که این زن را پیش عمر بفرستید و بگویید که: «أما علمت أنّ هذه مجنونة آل فلان و أنّ النّبیّ صلی الله علیه و آله قال رفع القلم عن المجنون حتّی یفیق أنّها مغلوبة علی عقلها و نفسها فردّت الی عمر و قیل له ما قال أمیر المؤمنین علیه السلام فقال فرّج اللّه عنه»، یعنی «فرج الله عن امیرالمؤمنین (علیهالسلام)»، عمر چنین دعایی کرده است.
بعد هم در ادامه دارد که: «لقد کدت أن أهلک فی جلدها فدرأ عنها الحدّ».
یکی از ابوابی که در کتاب الغدیر مرحوم امینی آمده است، «نوادر الاثر فی علم عمر» است که در آن اشتباهات عمر بیان شده است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم در خطبهی شقشقیه به کثرت اشتباهات عمر اشاره کرده وخطای او را زیاد دانسته است.
خلاصه اینکه در «نوادر الاثر فی علم عمر» این مسئله به صورت مفصل بحث شده است.
به هر حال راجع به خطاهای قضائی عمر و عدم صلاحیت علمی او، از طرق مختلف عامه روایاتی وارد شده است.
بنابراین هیچ کدام از این اسنادی که ذکر شده است، قابل پذیرش نیست، ولی در عین حال علماء این حدیث را پذیرفتهاند. علت این امر هم عبارت از این است که روایتهای دیگری به همین مضمون وارد شده است که برخی از آنها صحیح و برخی برای تأیید خوب است. بنابراین از مجموع این روایات اطمینان به صدور مضمون این حدیث حاصل میشود.
پرسش:...
پاسخ: یک مطلبی که در این روایت هست، عبارت از این است که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) متذکر خطای عمر شده است و این مطلب مدحی برای حضرت و دلیلی بر بیسوادی و بیاطلاعی عمر است و سنیها بر اساس موازین خود خیلی حاضر به نقل چنین روایاتی نیستند، ولی مع ذلک چون مسئله روشن است، این روایت را نقل کردهاند.
علمای ما هم مثل ابن ادریس و امثال ایشان به همین جهت به طور بتّی این روایت را نقل کردهاند.
پرسش: این روایت در منابع اهل سنّت هم آمده است؟
پاسخ: به طور مفصل و به اسانید مختلف آمده است که در کتاب الغدیر به آنها اشاره شده است. برخی از طرق نقل این روایت در کتب عامه عبارت از ابو داود در سنن، ابن ماجه در سنن، حاکم در مستدرک، بیهقی در سنن کبری، ابن اثیر در جامع الاصول که از همهی اینها اطمینان به ثبوت مفاد حدیث حاصل میشود. بعلاوه این قضیه (دستور به رجم مجنونه) در کتاب اختصاص در مباحثات مؤمنالطاق با ابوحنیفه هم آمده است. طریقش هم یعقوب بن یزید بغدادی عن محمد بن ابیعمیر است. ما اسناد دیگر این قضیه و مشابهاتش را به طور مفصل ذکر کردهایم.
در روایت مرسلهی زراره اینطور وارد شده است که: «علی بن إبراهیم، عن محمد بن عیسی، عن یونس، عن بعض أصحابه، عن زرارة قال: سألت أبا جعفر علیهالسلام عن المستضعف فقال: فهم الصبیان، و من کان من الرجال و النساء علی مثل عقول الصبیان مرفوع عنهم القلم». أبی جعفر علیهالسلام این مطلب را فرموده است و بر اساس مبنای مشهور در بین علماء - که مراسیل اصحاب اجماع را حجت میدانند - و توثیق شدن علی بن ابراهیم و محمد بن عیسی، نقل مرسل یونس حجت خواهد بود و بر اساس مبنای مشهور مشکلی در سند این روایت نیست.
البته ما این مطلب را برای صحت سند کافی نمیدانیم، ولی این حدیث با سه طریق دیگر هم نقل شده است که این طرق معتبر، بلکه صحیح میباشد.
یک حدیث در معانی الاخبار است که: «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ وَ فَضَالَةَ بْنِ أَیُّوبَ جَمِیعاً عَنْ مُوسَی بْنِ بَکْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ ... وَ الصِّبْیَانُ وَ مَنْ کَانَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ عَلَی مِثْلِ عُقُولِ الصِّبْیَانِ مَرْفُوعٌ عَنْهُمُ الْقَلَمُ».
روایت زراره در اینجا به صورت مسند نقل شده است و در این سند هم دو چیز مورد بحث بود که ما سابقاً گفتیم که این دو اشکالی ندارد. یکی از این دو مورد حسین بن حسن ابان است و دیگری هم موسی بن بکر که ما قبلاً هم گفتیم که اشکالی راجع به این دو مورد وجود ندارد.
به طرق مختلف دیگر هم این روایت به صورت مسند نقل شده است. یکی از این نقلها عبارت از این است که: «یحیی بن ابی عمران عن یونس بن عبدالرحمن عن حماد بن عثمان عن ابن طیار»، که عبارت از حمزة بن محمد طیار است، «عن ابی جعفر (علیه السلام) قال سألته عن المستضعف فقال: ... فهم الصبیان، و من کان من الرجال و النساء علی مثل عقول الصبیان و من رفع عنهم القلم».
از مجموع این روایات اعتبار سند حدیث رفع قلم استفاده میشود.
یک روایت هم روایت ابی البختری است که ربیب حضرت صادق سلام الله علیه بوده است و ما گفتیم که ابی البختری تضعیف شده است، ولی ظاهر عبارت نجاشی این است که کتابی که او از امام صادق (علیهالسلام) نقل کرده است، معتمد است.
پرسش: بعضی ابوالبختری را کذاب شمردهاند.
پاسخ: بله، گفتهاند که کذاب است، ولی در عین حالی که دروغگوست، مشایخ این کتاب او را نقل کردهاند.
پرسش: از کجا بفهمیم که روایت محل بحث ما از این کتاب است؟
پاسخ: اگر شخص کذّاب باشد، دلیلی وجود ندارد که اشخاص از او نقل حدیث بکنند و همین نقل روایت قرینه بر این است که از کتاب امام صادق علیهالسلام نقل شده است والا چنین چیزی متعارف نیست که از شخص کذّاب نقل حدیث بکنند.
این روایت هم هست که: «عن جعفر، عن أبیه، عن علی علیهم السلام أنه کان یقول فی المجنون و المعتوه الذی لا یفیق، و الصبی الذی لم یبلغ: عمدهما خطاء تحمله العاقلة، و قد رفع عنهما القلم».
چند روایت دیگر هم در این باب وجود دارد مثل روایت عمار ساباطی و روایت سلیمان بن حفص - که ما این روایت را قبول نداریم - و با مراجعه به مجموع این روایات میتوانیم بگوییم که این روایت از نظر سند اشکالی ندارد و باید از جهت دلالت مورد بحث قرار بگیرد.
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: بررسی معانی محتمل در حدیث رفع
در تصور ابتدائی حدیث رفع قلم احتمالاتی وجود دارد که یکی از آنها عبارت از این است که مرفوع عبارت از مؤاخذه باشد، یک احتمال هم این است که مرفوع عبارت از اعمال اشخاص باشد. البته چون رفع میخواهد امر سنگینی را بردارد، مراد اعمال ناصالح و سیئات اشخاص است. این دو اطلاق هر دو در عرف متعارف به کار برده میشود مثل اینکه گاهی گفته میشود: برای فلان کس زندان یا شلاق یا تبعید نوشته شده است که اینها از مصادیق «مؤاخذه» میباشند. گاهی هم گفته میشود که در نامهی اعمال شخص ایذاء و ترک صلاة و امثال آن نوشته شده است که مراد از اینها اعمال سیئه است که اعم از فعل و ترک میباشد.
این دو احتمال موجود در حدیث رفع قلم بود. یک احتمال دیگر هم عبارت از این است که مراد رفع حکم باشد به این معنی که در شرع احکامی وجود دارد که اگر شخص متصف به صبی شد، این حکم از او برداشته میشود.
گاهی اوقات احکام شرع روی افعالی است که اشخاص انجام میدهند و موضوع احکام، فعل شخص است اعم از اینکه فعل اختیاری باشد یا غیر اختیاری مثل ضمانات که اگر انسان یک کاری را انجام بدهد، ضمان برای او ثابت میشود، چه مختار باشد و چه غیر مختار. موضوع بعضی از احکام هم فعل اختیاری و ارادی است نه مطلق الفعل و این احتمال هم وجود دارد که حدیث رفع ناظر به این باشد که اگر اراده به وسیلهی اکراه است یا به وسیلهی خطایی است که ممکن بود قبلاً جلوی این خطا گرفته شود یا مانند بچه و دیوانه که ارادهشان ضعیف است، در تمام این موارد که از مصادیق مخفی و ضعیف اراده است، شارع تفضلاً و عنایتاً مؤاخذه یا حکم وضع و امثال آن را برداشته است.
البته یک احتمال هم عبارت از این است که اگر خصوص حکم مؤاخذه برداشته بشود، نه هر حکمی که مترتب بر امر ارادی شده باشد.
این محتملات ابتدایی دربارهی حدیث رفع است.
یک مطلب کلی هم در اینجا وجود دارد که در باب عام مخصص هم مورد بحث قرار گرفته است و در کفایه هم مطرح شده و شیخ هم به طور احتمال در باب حدیث رفع ذکر کرده است.
شیخ در باب حدیث رفع تسعه میفرماید: در این حدیث باید یک چیزی را در تقدیر بگیریم که مقدر ما یا مؤاخذه یا جمیع آثار یا اثر ظاهر نسبت به هر یک میباشد.
شیخ میفرماید که این احتمالات در حدیث رفع تسعه وجود دارد.
در باب عام مخصص هم نسبت به تمسک به عام بعد از تخصیص نظراتی وجود دارد. به عبارت دیگر کأنَّ معنای حقیقی عام، در عام مخصَّص اراده نشده است و ما باید از عام، معنای مجازی را اراده بکنیم. (البته سابقین این مطلب را میگفتند) در نتیجه وقتی معنای حقیقی مراد نشد، ما باید به اقرب مجازات تنزل بکنیم و اگر یک فردی از تحت عام خارج شد، مجبوریم که مراد از عام را غیر این فرد بدانیم و اگر بخواهیم بدون دلیل دو فرد را از تحت عام خارج کنیم، اقرب المجازات را - که عبارت از خروج یک فرد است - کنار زدهایم و چیزی را که بعیدتر است انتخاب کردهایم.
بنابراین اگر یک حکمی برای علماء ثابت شد و یک عالم از تحت این عام خارج شد، با توجه به اینکه نمیتوانیم معنای حقیقی را اراده بکنیم، ناچاراً باید به 999 نفر أخذ بکنیم نه به مثلاً 998 نفر.
این نظریهی بعضی از سابقین است که بعد از تخصیص از باب اقرب المجازات به ما بقی تمسک میکنیم.
البته به فرمایش مرحوم آخوند، اقربیت خارجی در اینطور مسائل معیار نیست و اگر معنای حقیقی مراد نشد، باید ببینیم که به حسب استعمالات چه چیزی شایعتر است. مثلاً اگر گفته شد که جمعیت فلان شهر یک میلیون نفر است، میدانیم که جمعیت یک میلیون به معنای حقیقی نیست. آیا در اینجا باید یک میلیون را حمل بر یک نفر کمتر یا یک نفر بیشتر از یک میلیون بکنیم؟ وجداناً میدانیم که مقصود از یک میلیون، یک دانه بیشتر یا کمتر از یک میلیون نیست و اگر معنای حقیقی یک میلیون مراد نبود، یک میلیون عرفی که به معنای تقریبی و حدودی است، مراد خواهد بود.
پس بنابراین مراد استغراق عرفی است و یکی و دو تا هیچ تفاوتی با هم ندارند.
البته مرحوم آخوند و امثال ایشان این راه را طی نکردهاند، بلکه فرمایش ایشان عبارت از این است که لفظ در معنای خودش استعمال شده است و در موارد تخصیص هم همینطور است، منتهی طبق اصل اولی ارادهی استعمالی با ارادهی جدی یکی است و اصل عقلائی
هم میگوید که انسان نسبت به مواردی که اختلاف بین این دو اراده ثابت نشده است، رفع ید میکند. به عبارت دیگر اینطور نیست که کاشفیت و اماره بودن نسبت به یک فرد، بهتر از دو یا سه نفر باشد، بلکه از نظر کاشفیت مساوی هستند، ولی اصل عقلائی بر این است که اگر طبق قانون گفتند که به همه احترام بگذارید و دلیلی بر خروج یک فرد قائم شد، شخص حق ندارد که نسبت با فرد دیگر هم معاملهی مشکوک بکند و باید طبق اصل تطابق ارادهی استعمالی و جدی نسبت به خروج فرد دیگر رفع ید بکند، زیرا حفظ این اصل برای نظم انسان و نظم اجتماع ضروری است و اینطور نیست که همهی اصول بر مناط کاشفیت باشند، بلکه گاهی اینطور است که اگر به این اصول اعتناء نشود، سنگ روی سنگ بند نمیشود و تکلیف انسان مشخص نخواهد بود که آیا به این فرد هم احترام بکند یا نکند؟!
در باب حدیث رفع قلم آقای خویی این معنی را اختیار کرده است که مراد رفع حکم است. ایشان میفرماید که طبق این روایت کل احکام تضییقی از صبی برداشته شده و هیچ فرقی بین حکم و غیر حکم، بین تکلیف و وضع و بین مترتب بر فعل اختیاری و غیر اختیاری وجود ندارد و حتی احکامی هم که مربوط به فعل نیست، بلکه مربوط به جایی است که شخص متصف به وصفی از اوصاف شود، این احکام هم برداشته شده است.
خلاصه اینکه ایشان خیلی معنای وسیعی در نظر گرفته است و به نظر میرسد که این فرمایش ایشان بر اساس همان مسلکی است که قدماء قائل به آن بودند که اگر معنای حقیقی مراد نبود، باید اقرب المجازات را در نظر بگیریم.
مثلاً اگر صبی هیچ اختیاری در ملکیت یک چیزی نداشت، مثل اینکه شخصی نذر کرد که چیزی را به ملکیت صبی در بیاورد، مشمول آیهی (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ) خواهد بود، ولی ایشان میفرماید که حدیث رفع قلم این تکلیف را از او بر میدارد و خلاصه اینکه ایشان به این توسعه قائل است و یک «إن قلت» و «قلت»هایی هم در این باب انجام میدهند.
ولی عرض ما این است که اگر شما از محیط درس و بحث و مدرسه خارج شوید و به میان اشخاص معمولی بروید، میبینید که آنها از رفع قلم چنین معنای وسیعی استفاده نمیکنند.
به نظر ما از سه احتمالی هم که شیخ ذکر فرموده است، احتمال رفع عموم آثار درست نیست، زیرا در تشبیهات و استعارات هم اگر یک چیزی را به چیز دیگر تشبیه کردند، به این معنی نیست که در جمیع وجود شبه مانند هم باشند، بلکه مراد شباهت در اثر ظاهر است مثل اینکه وقتی کسی را به شیر تشبیه میکنند، مراد شباهت در شجاعت است نه خصوصیات دیگری که در شیر وجود دارد. یا اگر گفته شد که فلان کس حاتم طائی است، سخاوت حاتم فهمیده میشود و خلاصه اینکه انسان در این موارد میفهمد که مراد تشبیه در اثر ظاهر است نه در جمیع آثار.
آقای خویی با توجه به اینکه قائل به عموم آثار شده است، راجع به مسئلهی ضمان بچه میفرماید که اگر قرار باشد که حدیث رفع تمام آثار را بردارد، یکی از آثار ضمان بچه است و باید بگوییم که طبق این حدیث ضمان هم از بچه رفع شده است، در حالی که چنین چیزی نیست و خیلی هم بعید است که این مورد تخصیص خورده باشد. ایشان در جواب این مسئله میفرماید که ضمان بچه تخصیص نمیخورد، بلکه در معنای حدیث چیزی درج شده است که قهراً این مورد به صورت تخصصی از تحت عام خارج خواهد بود. بعضی از سابقین نسبت به بعضی از موارد قائل به تخصیص حدیث رفع قلم شدهاند، ولی ایشان میفرماید که در اینجا اصلاً تخصیصی وجود ندارد، بلکه این مورد تخصصاً خارج است، زیرا حدیث رفع تسعه و حدیث رفع قلم یک حکم امتنانی بر امت است و اقتضای امتنان بر امت این نیست که اگر بچه چیزی را تلف کرد، ضامن آن نباشد. هر چند رفع قلم نسبت به خود بچه امتنان بر اوست، ولی امتنان به امت نیست. پس بنابراین با توجه به اینکه حدیث رفع در مقام امتنان بر امت است، این مورد تخصصاً خارج است و از این جهت این حدیث شامل ضمان بچه نمیشود.
در این فرمایش ایشان دو مناقشه و تأمل وجود دارد: یکی عبارت از این است که طبق معنای رفع که به معنای برداشتن یک چیز سنگین و تحمیل شده بر شخص است، کاری به حسنات و امثال آن ندارد، بلکه راجع به مؤاخذه و عقاب و احکام وضعی است و آنچه که از حدیث رفع استفاده میشود، عبارت از این است که که این رفع قلم و امتنان نسبت به خود صبی است، نه امتنان بر امت.
البته شاید بشود در حدیث رفع تسعه قائل به این بشویم که این حدیث در مقام امتنان بر امت است - که آن هم جای تأمل دارد و فیه کلام - ولی ما دلیلی بر این مطلب نداریم که حدیث رفع قلم در مقام امتنان بر دیگران باشد، بلکه این حدیث در مقام امتنان بر خود صبی است. مثلاً یک بچهای خیلی شلوغ و اذیتکن بود، مقتضای امتنان بر امت این است که بگوییم: نباید این بچه چنین رفتاری داشته باشد، در حالی که ما میگوییم: طبق این حدیث اگر بچه خطا کرد، مؤاخذه نمیشود و مؤاخذه از او برداشته شده است و این به معنای امتنان بر بچه است نه امتنان بر دیگران.
حال اگر ما این معنی را هم قبول کردیم که حدیث رفع نه تنها راجع به امتنان بر صبی است، بلکه ناظر به امتنان بر دیگران هم هست و امتنان بر صبی نباید مزاحم با حق دیگران باشد، در مواردی مثل خمس صبی شما چه خواهید گفت؟! چرا شما میگویید که خمس از صبی برداشته میشود؟! به عبارت دیگر برداشتن خمس از صبی، بر خلاف امتنان بر ارباب خمس است و اگر در این مسئله امتنان بر بچه در نظر گرفته بشود، ترک امتنان نسبت به ارباب خمس خواهد شد. خلاصه اینکه عرض ما نسبت به فرمایش ایشان این است که شما خمس را بر اساس حدیث، رفع میکنید، ولی ضمان را رفع نمیکنید و ما نمیفهمیم که چه فرقی بین این دو مورد وجود دارد!
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: تمسک به روایت رفع قلم برای بطلان انشاء صبی
مطلبی را که از آقای خویی نقل کردیم، منحصر به ایشان نیست و از بزرگان سابق هم شبیه این مطلب منتهی نه در بحث خمس، بلکه در بحث زکات نقل شده است.
فرمایش ایشان عبارت از این بود که اگر شخصی متصف به صفتی مانند صباوة بشود، اقتضاء چنین چیزی این است که مانع از فعلیت تکلیف بشود. ایشان قائل به این مطلب شده است و عدهای از بزرگان سابق هم در باب زکات قائل به این مطلب شده و میگویند که خارجاً برای صبی زکات واجب نیست و همین حدیث رفع قلم را هم دلیل بر عدم وجوب دانستهاند. این بزرگان عبارتند از: ناصریات، خلاف، معتبر، نهایة الاحکام، غایة المراد شهید اول، تنقیح فاضل مقداد، تذکره، در زکات فطره. البته غنیه هم به این حدیث برای عامه استدلال کرده است.
پرسش: زکات فطره؟
پاسخ: بله.
پرسش: ...
پاسخ: خیلیها به این حدیث برای برداشتن زکات فطره از صبی تمسک کردهاند. البته دادن زکات فطره وظیفهی ولیّ است، ولی عقیدهی عدهای بر این است که زکات فطره مربوط به خود شخص است و اولاً باید ذمهاش را بریّ بکند، فلذا اگر شخص سید باشد، این بحث مطرح شده است آیا باید معیل را در نظر گرفت، یا عیال را؟ به عبارت دیگر آیا اصل حکم مربوط به عیالات است یا مربوط به معیل؟
البته اگر عیالات هم مدیون باشند، باید این دین را معیل اداء بکند. خلاصه اینکه این مطلب مورد بحث قرار گرفته است و این بزرگان با تمسک به ادله، گفتهاند که زکات بر گردن او نمیآید.
این مطلب توسط این بزرگان بیان شده است، ولی به نظر میرسد که التزام به چنین چیزی مشکل باشد که بگوییم: تمام احکامی که به جهت فعلی از افعال یا اتصاف به وصفی از اوصاف، متوجه شخص کبیر است، از صبیّ برداشته شده است و چنین احکامی ارفاقاً برای او ثابت نمیباشد.
اگر بخواهیم به چنین چیزی ملتزم بشویم، باید بگوییم که اگر صبیّ جنب شد، با توجه به اینکه عوامل جنابت ربطی به فعل شخص ندارد و حتی در برخی موارد دخول بالاختیار نیست، در تمام این موارد باید ملتزم به این بشویم که شخص جنب نشده است و «رفع القلم» این حکم را برداشته است!
یا همانطوری که در خود همین روایت هم بیان شده است، باید بگوییم که اگر در اثر خروج منی، نائم جنب شد، حکم جنابت - که از احکام شرعی است - بار نمیشود!
یا اگر بچهای در جای خودش ادار کرد یا با شیء نجسی ملاقات کرد، نجس نمیشود!
ما نمیتوانیم به چنین چیزی ملتزم بشویم که این روایت در مقام بیان این دستور عام است که تمام احکام تکلیفی و وضعی که موضوعشان فعل یا وصفی در شخص است، برداشته شده است.
البته عذر علمای سابق در قائل شدن به چنین چیزی موجه است، زیرا آنها مجبور بودند که در علوم مختلفی مانند فقه و کلام و رجال و امور دیگر صرف وقت بکنند و از طرفی هم هر چند در اوائل کار تراکم آراء و افکار کم بود، ولی در دورههای متأخر افزایش پیدا کرده است.
پرسش: ...
پاسخ: پس بنابراین ما نمیتوانیم به چنین عمومی ملتزم شده و قائل به تخصیص احکام وضعیه و موارد دیگر بشویم.
یک مطلب دیگر هم عبارت از این است که در کلمات خیلی از بزرگان مانند مختلف و منتهی وذکری و جامع المقاصد و بلکه در خلاف، وجوب قضاء نسبت به مجنون نفی شده است و با توجه به اینکه سیاق هر دو یکی است و جنون و صبی حکم واحد دارند، قضاء از صبی هم برداشته میشود و اگر به چنین چیزی قائل بشویم باید بگوییم که در شخص کبیر هم اگر خواب بماند و نمازش را نخواند، قضاء بر او هم واجب نباشد، زیرا همهی این موارد در یک سیاق بیان شده است.
شیخ طوسی راجع به صوم مجنون قائل به عدم وجوب قضاء شده است و طبق این فرمایش ایشان اگر شخص بدون نیت خوابید و بعد از پایان روز بیدار شد، باید بگوییم که صومش قضاء ندارد.
خلاصه باید به چنین اموری ملتزم بشویم، در حالی که بلااشکال نمیتوانیم به چنین چیزهایی ملتزم بشویم. در کلمات خیلی از بزرگان هم این مطلب بیان شده است که حدیث رفع میگوید: در افعال و اقوال صبی حکمی وجود ندارد، «لاحکم له» و اینطور استفاده میشود که هر چیزی که موضوعش فعل است، اعم از اینکه اختیاری یا غیراختیاری باشد، حکم ندارد.
عدهای کثیری این مطلب را گفتهاند و با توجه به این بیان باید بگوییم که قضا هم - که مربوط به فعل غیراختیاری است - نخواهد بود که این مطلب خیلی مستبعد است.
چیزی که استبعاد ندارد و ممکن است کسی به آن قائل بشود، عبارت از این است که بگوییم: احکامی که بر فعل اختیاری بار شده است، با توجه به ضعیف بودن اختیار صبی، از او برداشته شده است و قهراً بر این اساس معاملات صبی با توجه به ضعف اختیارش صحیح نیست و نظیر مکرَه است که دارای اختیار ضعیف است.
بنابراین شارع مقدس در مواردی مانند صبی و مکره که اختیارشان ضعیف است، آن اثر را بار نکرده است و این مطلب خیلی مستبعد نیست، هر چند در همین مطلب هم باید یک تخصیصاتی قائل شد و در مواردی که مثلاً عن اختیارٍ جزء مبطلات نماز است مانند تکلم، باید بگوییم که اگر صبی مرتکب چنین کارهایی شد، نمازش باطل نمیشود.
پرسش: ...
پاسخ: باید مواردی مثل تعمد اکل در باب صوم و در باب حج و امثال آن هم همین مطلب را بگوییم.
یک مطلبی که از بیان آن غفلت کردم این است که روایاتی که به مضمون: «عمد الصبی خطاء» وارد شده است، مؤید این مطلب دانسته شده است که اختیار صبی، لااختیار در نظر گرفته شده است و احکام عمد بر آنها بار نمیشود، ولی باید در امور اختیاری که حکم برای صبی ثابت شده است، باید قائل به تخصیص شده و بگوییم که همهی اینها یک قانونی است که موارد پیش پا افتاده - که جلوی چشم اشخاص است - جزء آن نیست.
البته «عمد الصبی خطاء» مربوط به خصوص باب قصاص و دیات و امثال آنهاست که راجع به مؤاخذه است و اگر ما در موارد دیگر ملتزم به این مطلب بشویم، باید موارد کثیری را تخصیص بزنیم. اگر چنین چیزی هم به عرف متعارف القاء بشود، اینطور برداشت میکند که نباید او را مؤاخذه یا تعقیبش کرد و با توجه به اینکه هنوز عقل و سنّش به حدّ نرسیده است، مرفوع القلم است.
پس بنابراین آنچه که ما میتوانیم از این روایت ثابت بکنیم، عبارت از این است که احکام تکلیفیه الزامات از صبی برداشته شده است الا موارد نادری که استثناء شده و محل خلاف هم هست مثل شخص مراهق که میخواهد ساتر عورت بشود. بعضیها نسبت به اینگونه موارد گفتهاند که تخصیص خورده است و تکلیف برداشته نشده است، اما قائل شدن به تخصیص نسبت به مواردی مثل نماز و روزه و حج و امثال آن که از امور درجهی اول و مورد توجه اشخاص است، بسیار بسیار بعید است.
پس بنابراین از این روایت رفع احکام وضعیه استفاده نمیشود و در باب ضمانات هم گفتیم که اگر قائل به رفع احکام وضعیه بشویم، با اثبات ضمان این قول نقض میشود.
آقای خویی هم فرمود که برداشته شدن ضمان صبی منت بر امت نیست و عرض ما هم این بود که حدیث رفع قلم امتنان به خود صبی است و در خیلی مواقع صبی شیطان و شرور است و شارع مؤاخذه را از او برداشته است و چیزی را که مقتضی مؤاخذه است را اثبات نمیکند. و خلاصه اینکه معیار در امتنان، امتنان بر صبی است و شارع بر صبی منت گذاشته است نه بر امت.
پس بنابراین از این روایت بیش از رفع حکم تکلیفی استفاده نمیشود. این از جهت امور خارجیاش بود، اما باید ببینیم که اصل استعمال این کلام به چه اعتبار بوده است؟ آیا مستقیماً رفع حکم کرده است، یا یک موضوعی را رفع کرده است که نتیجهاش عبارت از رفع حکم است؟
آنچه که روشن است، در روایات کتابت اعمال استعمال شده است و در نامهی عمل شخص، اعمال سیئه نوشته میشود که با توجه به این روایت میتوانیم بگوییم که این سیئه در نامه عمل صبی نوشته نمیشود. این یک احتمال است.
احتمال دیگر این است که بگوییم: برای کبیر زندان و جهنم و شلاق و امثال آن نوشته میشود، ولی برای صبی چنین چیزهایی نوشته نمیشود که مراد رفع مؤاخذه است.
یک احتمال هم عبارت از این است که بگوییم حکم تکلیفی برای صبی نوشته نمیشود که البته بکار بردن کلمهی قلم برای حکم تکلیفی خیلی روشن نیست که بگوییم: خداوند متعال با قلم - به هر معنایی که باشد - فلان قانون را مینویسد مانند «کتب علیکم الصیام». یا اینکه بگوییم ملائکهای که وسائط هستند، با قلم مینویسند.
پس بنابراین آنچه که ثابت است، عبارت از این است که اعمال اشخاص توسط ملائکه با قلم نوشته میشود و به نظر هم میرسد که همین معنی اقرب باشد که بگوییم: سیئاتی که طبعاً سیئه است و اگر از بزرگترها صادر شود، در نامهی عملشان ثبت میشود، این سیئات در نامهی عمل صبی ثبت نمیشود. اگر دروغ گفته است، غیبت کرده است، مرتکب زنا شده و امثال آن، در نامهی عمل او ثبت نمیشود و این احتمال اقوی از سایر احتمالات است. لازمهی ثبت نشدن سئیهی صبی هم اخبار از گذشت و عفو است. البته خود عفو ملازمه با نفی الحکم ندارد، ولی اخبار به عفو، عرفاً با نفی الحکم ملازمه دارد، زیرا اگر به شخصی بگویند که ما گناهی برایت نمینویسیم، ولی بعد برای او قانونی وضع کنند، به حسب معمول نقض غرض است و شکاندن همان قانون است ولذا از اخبار به عفو بالملازمة العرفیة نفی الحکم فهمیده میشود.
پرسش: مؤاخذه دنیوی؟
پاسخ: همه مؤاخذات برداشته میشود.
پرسش: ...
پاسخ: اگر عمل در دفتر اعمال ثبت نشد، استفاده میشود که مؤاخذه نیست و کأنّ این عمل نسبت به مؤاخذه کالعدم فرض شده است، نه اینکه نسبت به جمیع آثار اینطور باشد و خلاصه اگر مؤاخذه نفی شد، شلاق و حبس و امثال آن برداشته میشود، زیرا موضوع این احکام عبارت از چیزی است که ثبت شده باشد.
اکثریت قریب به اتفاق سابقین میفرمایند که عقد صبی و حتی انشاءاش باطل است و فعل اختیاری او کالعدم است، زیرا انشاء یک فعل اختیاری است و ایشان هم این فعل را کالعدم دانستهاند.
البته به نظر ما این مقدار هم استفاده نمیشود که حتی انشاء صبی هم باطل باشد و ما باید برای بطلان انشاء صبی حتی با إذن ولیّ مستقل، به سراغ ادلهی دیگر برویم. این قسمت تقریباً بحث دیگر ندارد.
موضوع: بررسی اعتبار رشد و بلوغ در تسلیم مال یتیم
راجع به آیهی ابتلاء: (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ) (النساء, 6) که بلوغ را معتبر دانسته است، مرحوم آقای خمینی(قدس سرّه) به صورت مفصل بحث کرده است که ما امروز اصل مسئله را مورد بحث قرار میدهیم و برخی توضیحات و اضافات آن برای فردا میماند.
ایشان میفرمایند: نسبت به ذکر کلمهی «حتی» در آیه شریفه (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ) احتمالاتی وجود دارد. ایشان قبل از ذکر این محتملات، چهار تصور در باب بلوغ و رشد - که هر دو در آیه ذکر شده است - وجود دارد. البته به نظر میرسد که یکی از این چهار تصوری که ایشان بیان کرده است، سبق قلم است و نباید ایشان این صورت را بیان میفرمودند و بعداً هم در محتملات هیچ صحبتی از آن نمیکنند.
ایشان ابتداء میفرماید که امکان دارد موضوع حکم، رشد باشد یا موضوع حکم، بلوغ باشد، یا موضوع حکم، مجموع الامرین باشد که راجع به رفع حجر باید هر دو با هم جمع بشود که شخص از محجوریت خارج بشود و یا اینکه بگوییم: موضوع رفع حجر، احد لامرین است.
البته به نظر میرسد که موضوع بودن خصوص بلوغ، سبق قلم است، زیرا اگر اینطور باشد، معنایش عبارت از این است که رشد هیچ نقشی ندارد و دلیلی برای ذکر آن در آیهی شریفه وجود نخواهد داشت، پس بنابراین این صورت محتمل نیست. ایشان هم صحبتی راجع به این احتمال که موضوع فقط عبارت از بلوغ بوده و رشد هیچ کاره باشد، نمیکنند و در محتملاتی که ذکر میکنند، به این جهت اشاره نکردهاند، چون احتمالش در کار نیست.
پرسش: ثبوتاً محتمل است؟
پاسخ: ثبوتاً محتمل نیست و چنین چیزی معنی ندارد و جای تأمل بدوی هم در آن وجود ندارد.
طبق فرمایش ایشان، یک احتمال در ذکر «حتی» در آیهی (حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ) عبارت از این است که زمان مدخول هم داخل در زمان موضوع حکم باشد مثل اینکه وقتی گفته میشود: «أکلت السمکة حتی رأسها»، یک احتمال این است که حتی رأس او هم خورده شده است. طبق این معنی دیگر رشد محدود به زمان خاصی نیست و چه قبل از بلوغ و چه بعد از بلوغ، اگر رشدی برای شخص حاصل شد، ولیّ او وظیفه دارد که مال طفل را - که حفظ کرده است - در اختیار خودش بگذارد. بنابراین تمام مدت قبل از بلوغ تا بعد از بلوغ مدت زمان ابتلاء و امتحان است.
بنابراین نتیجهی این بیان عبارت از این است که ملاک رفع حجر، رشد است و دیگر زمان در اینجا مطرح نیست، منتهی ظرف امتحان هم قبل از بلوغ و هم بعد از بلوغ هیچ محدودیتی ندارد و هر وقت که شخص را امتحان بکنند، صحیح است.
این یک احتمالی است که ایشان در ابتداء ذکر کرده و بعد هم یک اشکالی در اینجا پیش میآید که ایشان آن را دفع میکنند. اشکال عبارت از این است که در «أکلت السمکة حتی رأسها»، ما بعد «حتی» جزئی از خود مدخول است و به عبارت دیگر، سمکه اجزائی دارد مثل سر و غیر آن که شخص در این مثال میگوید که من این جزء را هم خوردم، ولی در مسئلهی مورد بحث ما موضوع ابتلاء، یتیم است و آیه میفرماید که شما یتیم را امتحان کنید و یُتم هم به حسب روایات تا زمانی است که شخص به زمان بلوغ نرسیده باشد و با رسیدن به زمان بلوغ دیگر یُتم صدق نمیکند و زمان بلوغ مباین با زمان یُتم شخص است و ما چگونه مثال: «أکلت السمک حتی رأسها» را بر محل بحث منطبق بکنیم؟!
ایشان در جواب این اشکال میفرماید: درست است که دیگر بر شخصی که بالغ شده است، یُتم صدق نمیکند، ولی به نحو مجاز شایع نسبت به زمان اوائل بلوغ هم یتیم استعمال میشود. به عبارت دیگر، درست است که به یک شخص پنجاه ساله یتیم نمیگویند، ولی به نحو مجاز شایع به کسی که تازه بالغ شده است، یتیم گفته میشود و به این اعتبار ما میتوانیم کلمهی «حتی» را استعمال بکنیم.
پرسش: آیا به عنوان استصحاب هم میشود؟
پاسخ: نه آقا! صحبت استصحاب نیست. بحث ما در حکم واقعی است، نه در مسئلهی مشتبه.
مطلبی که ما به جواب ایشان اضافه میکنیم، عبارت از این است که اگر در لسان شارع اینطور وارد شده است که بعد از بلوغ یتمی نیست، این محدودیت دو گونه است: گاهی تحدید موضوعی است و گاهی هم تحدید حکمی است.
گاهی مفهوم یک لفظ مشکک است و مرز این مفهوم مشخص نیست که شرع یا قانون یک مرزی برای آن تعیین میکند، مثلاً شهرداری یک مرزی برای شهر تعیین میکند که این تحدیدات از نوع تحدیدات موضوعی است، یعنی مفهوم شهر یک مفهوم مشککی است
که مرزهایش به حسب عرف، درست مشخص نیست. یا وقتی که مقدار بُعد سفر برای صلاة مسافر مشخص نیست، شرع مرزی را برای آن قرار میدهد که اگر شخص مثلاً چهار فرسخ مسافرت کرد، نمازش شکسته خواهد بود. این تحدیدات از موارد تحدیدات موضوعی است.
گاهی هم تحدیدات شرعی از نوع تحدیدات موضوعی نیست، بلکه شارع میخواهد یک حکمی را بر موضوع خاصی حمل بکند مثل اینکه در باب سفر میگوید: یکی از شرایط شکسته شدن نماز عبارت از این است که سفر شخص حلال باشد. این مورد از موارد تحدیدات حکمی است.
به هر حال اگر شارع یک تحدیدی کرده باشد و به نحو تحدید موضوعی یا به نحو تحدید حکمی گفته باشد که بعد از بلوغ یتمی نیست، باید ببینیم که آیا عرف هم قائل به چنین تضییق و محدودیتی هست یا نه؟ محدودیت احکام شرع هم تدریجی است و به عبارت دیگر تدریجاً محدودیت پیدا میکند.
حال باید ببینیم که آیا یتیمی که در آیه استعمال شده است، به مفهوم عرفی استعمال شده است یا نه؟ اگر به معنای عرفی استعمال نشده باشد، ممکن است که بگوییم: گاهی مجازاً به معنای دیگری استعمال شده است، ولی میتوانیم بگوییم که یتیم در این آیه به مفهوم عرفی استعمال شده است که حتی به دختر ده سالهای که پدر ندارد هم یتیم اطلاق میشود و این اطلاق مجازی هم نیست و صحت سلب هم ندارد، منتهی شرع یک محدودیت حکمی یا موضوعی برای او قرار داده است. پس بنابراین محتمل است که آیه به همان معنای عرفی خودش باشد که چنین محدودیتی در کار نیست و در نتیجه در اوائل بلوغ هم عنوان یتم زائل نشده است. این هم یک احتمال است.
احتمال دیگری که قدری با مطلوب مرحوم آقای خمینی(قدس سرّه) بهتر سازگار است، عبارت از این است که گاهی حکمی بر یک شیء متصف حمل میشود و بعد از زوال آن وصف هم، باز همان حکم جاری بر آن شیء است. منطقیها هم میگویند که: «کل کاتب متحرک الاصابع بالضرورة مادام کاتباً لا دائماً» و اینطور قید میزند که ممکن است حکم روی یک شیئی برود ولو بعد از زوال. در چنین مواردی موضوع حکم، ذات است و حدوث عنوان دخالت در ثبوت حکم دارد، ولی بعد از زوال این عنوان هم حکم ثابت است، مثلاً اینطور بگوییم که حکم شخص یتیم ولو بعد از زوال یتماش، باز هم باقی است. چنین احتمالی اشکال ندارد و معنای حقیقی هم اراده شده است.
بنابراین موضوع حکم، میتواند ذات موضوع باشد و وصف حدوثاً دخالت در ثبوت حکم داشته باشد، نه حدوثاً و بقاءً. قهراً با این معنی مجازیت تحقق پیدا نمیکند و مدخول هم داخل خواهد بود. این احتمال، از احتمالاتی است که موجب دفع اشکال فوق الذکر میشود.
پرسش: در مورد تعداد حج پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) هم روایات مختلفی هست.
پاسخ: در آنجا هم همینطور است و ما سابقاً هم عرض کردیم که جمع بین این روایات مختلف عبارت از این است که بگوییم: ذات پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) که فرزند عبدالله است، بیست حج بجا آورده است، ولی با وصف پیغمبری ده حج بجا آورده است. این جمعی است که ما قبلاً عرض کردیم و امر متعارفی هم هست.
نتیجهی این وجه عبارت از این خواهد بود که ملاک واحد عبارت از رشد است و قبل و بعد بلوغ ظرف امتحان است و امتحان در این زمان وسیع واقع میشود. بنابراین اگر رشد حاصل شده بود، اختیار مال به او داده میشود.
احتمال دیگر عبارت از این است که «حتی» غائی باشد و مدخولش خارج از این حکم شامل باشد. به عبارت دیگر شما باید امتحان بکنید و این امتحان محدود به حدّ بلوغ است و وقوع امتحان باید در زمان صغر باشد و در وقت کبر، امتحانی در کار نیست.
البته باید نسبت به احتمال قبلی و احتمال بعدی که ذکر شده است، یک توضیحی بدهیم که اشتباه پیش نیاید. این توضیح عبارت از این است که این وقت وسیعی که برای ابتلاء ذکر شده است، لازم نیست که به نحو استیعاب باشد و انسان از اولین وقتی که احتمال رشد میدهد، پشت سر هم شروع به ابتلاء بکند، اینطور نیست، بلکه به نحو لازم است که شخص به نحو علی البدل ابتلاء بکند به این معنی که باید امتحان در این محدوده واقع بشود نه اینکه به نحو استیعاب باشد. مراد از آیهی: (أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلی غَسَقِ اللَّیْلِ) (الإسراء, 78) هم عبارت از این نیست که شخص مرتب و پشت سر هم نماز بخواند، بلکه مراد این است که باید در این محدوده نماز خوانده شود. وجوب نماز به نحو علی البدل است و باید در این ظرف زمانی محقق بشود.
پس بنابراین در این دو فرضی که ذکر شده است، وجوب به نحو علی البدل است، منتهی در فرض اول، زمان وسیع و غیر محدود است، ولی در دومی زمان محدود به ایام صغر است که باید امتحان در این ایام واقع بشود.
و اما نسبت به لزوم امتحان بعد از بلوغ، دو احتمال وجود دارد: یک احتمال عبارت از این است که بعد از بلوغ دیگر نیازی به امتحان نیست، حتی اگر قطع به عدم رشد داشته باشیم و ما بعد از بلوغ باید مال را به صاحبش تحویل بدهیم.
احتمال دوم عبارت از این است که بگوییم: شارع بلوغ را اماره برای رشد قرار داده است و لذا با توجه به این بلوغ اماره بر رشد است، بعد از بلوغ دیگر نیازی به امتحان نیست، ولی اگر بعد از بلوغ قطع به عدم رشد شخص پیدا کردیم، نمیتوانیم مال را به او تحویل بدهیم، زیرا بلوغ که بین قبل و بعد قرار گرفته است، از جهت اماره بودن بر رشد است، ولی در صورتی که ما بعد از بلوغ هم قطع به عدم رشد داشته باشیم، نمیتوانیم مال را به شخص تحویل بدهیم، زیرا اماره تخلف پیدا کرده است و دلالتی بر رشد ندارد.
بنابراین در اینجا این دو احتمال هست که آیا حتی با علم به خلاف بعد از بلوغ، باید مال را به صاحبش داد و احد الامرین (رشد یا بلوغ) ثبوتاً ملاک است و هر کدام که باشند، کفایت میکند، یا اینکه بلوغ به عنوان اماریت بر رشد در نظر گرفته شده است و در صورتی که علم به عدم رشد داشته باشیم، بلوغ موجب رفع حجر نخواهد شد.
ایشان در ابتداء ثبوتاً این دو احتمال را میدهند، ولی بعد در ادامه احتمال اماریّت بلوغ را ردّ کرده و میفرمایند: اماره بودن در جایی محتمل است که بین دو شیء ملازمهی خارجی یا ملازمهی غالبی وجود داشته باشد، ولی بین رشد و رسیدن به حدّ بلوغ نه ملازمهی دائمی وجود دارد و نه ملازمهی غالبی. پس بنابراین به مناط اماریت بلوغ نمیتوانیم رفع محجوریت بکنیم و باید خود بلوغ بماهو موضوع برای رفع حجر باشد.
ما هم این مطلب را به فرمایش ایشان اضافه میکنیم که در موارد مثل دختر نه ساله، حتماً اماریتی بر رشد وجود ندارد و اگر نسبت به شخص پانزده ساله شبههای هم وجود داشته باشد، بدون شک در نه ساله بودن دختر، هیچ اماریتی بر رشد وجود ندارد.
خلاصه اینکه ایشان احتمال دوم را انتخاب کرده و هر کدام از رشد و بلوغ را به صورت مستقل موجب رفع حجر میدانند.
احتمال ثالث عبارت از این است که «حتی» غائی باشد، منتهی مراد ثبوت حکم به نحو علی البدل نیست مانند: (أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلی غَسَقِ اللَّیْلِ)، بلکه مثل: «سر من البصرة الی الکوفة» است که به این معنی نیست که شما در این محدوده یک سیری بکنید، بلکه معنای این عبارت این است که باید شما در تمام مدت سر کنید. وقتی گفته میشود که دستتان را تا مرافق بشوید، معنایش این نیست که در این محدوده یک قسمتی از دست باید شسته شود، بلکه باید شستن به صورتی استیعابی باشد.
طبق این احتمال وظیفهی اولیاء عبارت از این است که از زمانی که احتمال رشد میدهند، باید شخص را امتحان کنند و کارها را به دست او بدهد و در معاملاتی که انجام میدهد، مراقب او باشند که چگونه این معاملات را انجام میدهد. بنابراین باید به صورت استیعابی و استمراری تا زمان بلوغ این کار انجام بشود. قهراً مال شخص با وجود دو قید به او داده میشود: یکی اینکه رشید باشد و در تمام مدت باید ابتلاء بشود و یکی اینکه بالغ باشد و تا شخص بالغ نشده است، مالش به او تسلیم نمیشود. این احتمال عبارت از موضوع بودن مجموع الامرین است.
و اما علت اینکه باید ولیّ به نحو استیعاب یتیم را قبل از بلوغ امتحان کند، برای رعایت احتیاطی است که در اموال یتامی وجود دارد و نباید کسی اموال آنها را حیازت بکند. گاهی اوقات یک عنوان ثانوی موجب صدور حکمی میشود و لذا برای اینکه مبادا مال رشید کامل و بالغ در دست شخص بماند، باید ولیّ از اول زمانی که امکان رشد هست، تحقیق بکند تا قهراً وقتی یتیم بالغ شد، با احراز رشد، مال را به او تحویل بدهد. اگر ولیّ قبل از بلوغ تحقیق نکرده باشد، ممکن است ثبوتاً موجب نگه داشتن مال یتیم بشود و لذا میگوید که به نحو مستوعب از اولین زمانی که احتمال رشد میدهد، او را امتحان بکند.
پرسش: آیا مراد از احتمال سوم این است که بعد از تشخیص رشد هم باید امتحان ادامه داشته باشد؟
پاسخ: رشد هم دارای مراتب است و شاید مراد ایشان این است که وجوب ابتلاء به نحو علی البدل نیست که هر جا دلتان خواست، حتی یک روز مانده به بلوغ امتحان کنید و به عبارت دیگر این روایت میفرماید که شما باید شروع به امتحان بکنید و ممکن است انسان در یک معامله متوجه رشد شخص نشود، ولی در صد معامله پی به رشد او ببرد. اما چیزی که هست، قبل از بلوغ مال به او تحویل داده نمیشود و امتحانش هم به نحو مستوعب است و این خود رشد هم دارای مراتبی است و خلاصه اینکه علی أی تقدیر این فرض با دو فرض دیگر فرق دارد و نتیجهی این فرض عبارت از این است که هم بلوغ و هم رشد، هر دو شرط در تحویل مال است.
پرسش: بعد از بلوغ اگر رشد نداشت چی؟
پاسخ: مال به او داده نمیشود و باید مجموع الامرین وجود داشته باشد. آیه هم میفرماید: (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ). (النساء, 6)
یک احتمال دیگر هم بیان شده است که نتیجهاش با این احتمال یکی است، ولی کیفیت استعمالش فرق دارد. طبق این احتمال، «حتی إذا» غائی نیست، بلکه تعلیلی است و معنایش عبارت از این است که شما باید امتحان بکنید و علت این امتحان کردن هم عبارت از این است که اگر رشد او احراز شد و بالغ شد، دیگر معطل نمانید و زودتر تکلیف خودتان را انجام بدهید.
«حتی» برای تعلیل است و «إذا» هم شرطیه است. در این تصور هم نتیجه عبارت از این است که مجموع الامرین معتبر است و هم باید بلوغ باشد و هم رشد، منتهی کیفیت استعمال با فرض قبلی متفاوت است که در اینجا «حتی» تعلیلی است و در فرض قبلی غائی.
این محتملات اربعه بود که باید مورد بررسی قرار گرفته و احتمال صحیح معین گردد.
موضوع: بررسی احتمالات در آیهی ابتلاء
عرض شد که میفرمایند: در آیهی ابتلاء بدویاً چهار احتمال به نظر میآید و باید بررسی کنیم که کدام یک از این احتمالات ارجح است.
یک احتمال عبارت از این بود که «حتی إذا» مثل «أکلت السمکة حتی رأسها» باشد که در نتیجه امتحان محدود به زمان قبل از بلوغ نیست، بلکه مقدمه برای إحراز رشد است. بنابراین در صحت معاملات صبی یک شرط معتبر است که عبارت از رشد میباشد و هر وقت این شرط احراز شد، چه قبل از بلوغ و چه بعد از بلوغ، باید اموالش را تحویل داد و اگر إحراز نشد، باید اموالش را حفظ کرد.
احتمال دوم عبارت از این بود که احدالامرین میزان باشد و اگر قبل از بلوغ رشد پیدا کرد، برای رفع حجر کافی است و اگر هم بالغ شد، خود بلوغ برای رفع حجر کفایت میکند و خلاصه اینکه رشد و بلوغ هر کدام به تنهایی میتوانند منشأ ارتفاع حجر صبی باشند و باید اموالش به او تحویل داده شود.
احتمال سوم - که ایشان آن را تقویت کرده است - عبارت از مجموعالامرین است که باید تا زمان بلوغ شخص را امتحان کرد و اگر احراز رشد شد، قهراً اعطاء بعد از بلوغ خواهد بود. پس طبق این احتمال هم باید رشد حاصل شده باشد و هم بلوغ و مجموعالامرین معتبر است که این احتمال مختار خود ایشان است و شاید بیشتر اشخاص هم قائل به همین باشند.
در یک احتمال دیگر هم نتیجه مجموعالامرین است، ولی در بعضی از خصوصیات با احتمال قبلی متفاوت است و نحوهی استعمالش با احتمال سوم فرق میکند. در این احتمال «حتی إذا» غائی نیست، در حالی که در احتمال دوم و سوم، غائی بود، منتهی در آنها نتیجه مختلف بود، ولی در این احتمال چهارم، «حتی إذا» در مقام تعلیل و شرط است. کأنّ آیه میفرماید که شما آنها را امتحان کنید، برای اینکه اگر بالغ شدند و با امتحان شما هم رشدشان احراز شده بود، با تحقق این دو شرط و خروجشان از یتیم بودن، اموالشان را به آنها تحویل بدهید.
این احتمال چهارم منقول از سید بحرالعلوم است و صاحب جواهر هم همین احتمال را اختیار کرده و میفرماید: وجه این احتمال عبارت از این است که به حسب غالب «حتی إذا» در شرط استعمال میشود، نه در معنای غائی که در احتمالات دیگر بود. و خیلی نادر است که در غیر این معنی استعمال بشود و اگر بخواهیم در اینجا به معنای غائی بگیریم، معنایش عبارت از این خواهد بود که باید شما تحقیق بکنید و اگر قبل از بلوغ برای شما استیناس رشد شد، اموالشان را به آنها بدهید و اگر استیناس رشد نشد، هر چند این ایتام بالغ شوند ولو اینکه بعداً هم رشید بشوند، چون ما قبل از بلوغ استیناس رشد نکردهایم، به حجر خودشان باقی هستند، زیرا طبق این معنی، شرط اعطاء عبارت از احراز رشد قبل از بلوغ است و جایز نیست که ما اموال را به فاقد شرط بدهیم و در نتیجه اگر «حتی إذا» به معنای غائی باشد، مقتضی این است که اگر قبل از بلوغ إحراز رشد نشد، مجاز به تحویل اموال نباشیم، (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا)، خواه بعداً رشید بشود یا نشود.
پس طبق فرمایش صاحب جواهر اگر «حتی إذا» را به معنای غائی بگیریم، باید قائل به چنین چیزی بشویم که نمیشود ملتزم به آن شد و این اشکال پیش خواهد آمد.
بعد مرحوم آقای خمینی (قدس سرّه) میفرمایند: اگر هم این مطلب را بپذیریم که استعمال اکثر «حتی إذا» در معنای شرطی است، ولی ظهور عرفی «حتی» در معنای غائی را نمیشود انکار کرد.
یک مطلبی را هم که باید به آن اشاره کنیم، عبارت از این است که ایشان بعد از ذکر احتمالات، از غنیةالطالب (تقریرات درس مرحوم آقای نائینی) دو وجه برای معتبر بودن مجموعالامرین ذکر میکنند که در یکی از این دو اصلاً وجهی ذکر نشده است، اشکال وجه دوم هم روشن است.
در فرمایشان ایشان به دو آیهی (وَ آتُوا الْیَتامی أَمْوالَهُمْ) (النساء, 2) (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ) (النساء, 5) اشاره شده است که در آنها اسمی از بلوغ برده نشده است.
ایشان میفرماید که از این دو آیه میفهمیم که دو چیز معتبر است: بلوغ و رشد، در حالی که در این دو آیه اسمی از بلوغ برده نشده است و نمیدانیم که چطور این مطلب را از این دو آیه استفاده کردهاند؟! شاید تقریرات درست نبوده است و الا این دو آیه هیچ ارتباطی به اعتبار بلوغ ندارد.
پس آنچه که قابل بحث است، همین استدلال صاحب جواهر است که ایشان هم به طور مفصل به آن پرداخته است.
ایشان در جواب اشکال صاحب جواهر میفرماید که اگر هم بپذیریم که استعمال «حتی إذا» در معنای غائی نادر است و معمولاً شرطی است، ولی ظهور آن در این مورد در معنای غائی قابل انکار نیست و شاید در خیلی از جاهای دیگر در معنای شرطی استعمال شده باشد، ولی در اینجا ظهور در معنای غائی دارد.
البته استعمال «حتی» در معنای غائی خلاف ظاهر است و قرینهای هم در کلام نیست. احتمال دیگر هم - که عبارت از این بود که تحقیق علی البدل باشد - خلاف ظاهر است و اگر گفته شود که این کار در این قطعهی زمانی یا مکانی انجام بشود، ظهور در استمرار دارد و ارادهی معنای علی البدل خلاف ظاهر است. بخصوص اینکه یک جملهی شرطیه، خودش جزاء برای یک شرط باشد، احتمال بعیدی است و ظاهر عبارت از همان احتمال سومی است که ما گفتیم. اگر اشکال صاحب جواهر هم وارد باشد، مشترک الورود خواهد بود و چه معنای صاحب جواهر را اراده بکنیم و چه احتمال سوم را، در هر دو صورت این اشکال وارد خواهد بود. خلاصه اینکه ایشان به طور مفصل به این بحث پرداخته است.
یک مطلبی را هم که ما قبلاً عرض نکردیم، عبارت از این است که ایشان در محتملاتی که ذکر میکردند، در احتمال دوم فرمودند که «حتی إذا» علت غائی است و نتیجهی غائی بودن هم عبارت از این است که احدالامرین کفایت میکند و استمرار امتحان هم مراد نیست، بلکه اصل امتحان لازم است. ایشان از این تقریب، احدالامرین را استظهار کرده و میفرماید که اگر برای قبل و بعد بلوغ رشد را معیار بدانیم، باید بلوغ را اماره برای رشد بدانیم. پس بنابراین باید بلوغ را موضوع مستقل برای رشد قرار بدهیم.
عرض ما در اینجا عبارت از این است که ایشان در استدلال برای اماره نبودن بلوغ بر رشد فرمودند که برای اماره بودن لازم است که ملازمهی دائمی یا غالبی بین دو شیء وجود داشته باشد و ممکن است که ثبوتاً ارتباط بین این دو دائمی باشد و مقنن اماره قرار داده باشد و یا اگر هم دائمی نیست، غالبی باشد و قهراً انطباق یک امر غالبی بر مورد خاص بر اساس ظنّ معتنیبهی خواهد بود، اما در اینجا چون نه غلبهای در کار است و نه ارتباط دائمی هست، بنابراین بلوغ صلاحیت اماره بودن برای رشد را ندارد.
بحث ما عبارت از این است که آیا در امارات، انطباق اماره در هر مصداقی باید مظنون باشد یا نه؟ مثلاً در قول عادل باید انطباق بر هر فرد فرد عادل مظنون باشد مثل اطمینان که شرط در آن انطباق بر تمام افراد است؟
میدانیم که چنین چیزی نیست و انطباق محتمل است و نه تنها اطمینان نمیخواهد، بلکه ظنّ هم نمیخواهد و حتی گاهی ظنّ بر خلاف هم هست. آقای خویی در برخی موارد مثل رؤیت هلال مدعی شده است که با اطمینان به خلاف هم میتوانیم به اماره أخذ کنیم و با اینکه همه میگویند: ما هلال را ندیدهایم، ولی میتوانیم أخذ به اماره بکنیم و ادلهی حجیت اماره شامل اینجا هم میشود.
البته ما به این مقدار قائل نیستیم، ولی لزومی هم ندارد که برای انسان ظنّ یا ظنّ معتنیبهی حاصل شود و این نکته قابل انکار نیست که غالب بالغین سفیه نیستند. البته اینکه این غلبه در اولین ساعات یا روزهای بلوغ موجود نباشد، مانع از أخذ به این اماره نمیشود، زیرا اطمینان به خلاف هم نداریم و اینطور نیست که رشید بودن شخص در اول بلوغ خیلی نادر باشد و چنین ندرتی در کار نیست، منتهی غلبه وجود ندارد و نیازی هم به غلبه نداریم و لازم هم نیست که در هر فرد فردش احتمال غالب ظنّی خیلی سطح بالا باشد و خلاصه اینکه نمیتوانیم این مطلب را انکار بکنیم که بیشتر بالغین رشید هستند و سفیه نیستند.
بنابراین اگر انسان اطمینان به سفاهت شخص نداشته باشد، اشکالی ندارد که شارع بلوغ را اماره بر رشد او قرار داده و بگوید که این را هم ملحق به بقیه بکنید و اموالش را به او ردّ کنید.
عرض دوم ما هم عبارت از این است که اگر هم بلوغ را اماره بر رشد ندانیم، چه مانعی دارد که اصل بدانیم، زیرا حکم ظاهری منحصر به اماره نیست. مثلاً اگر نمیدانیم که زید سفیه است یا رشید، بر اساس اصل بگوییم که رشید است و ممکن است که در بعضی از موارد برای حفظ مصلحت نظام و امثال آن اصولی وجود داشته باشد و امر دائر مدار این نباشد که حتماً اطمینان یا یقین پیدا بشود.
در اینجا هم اصل اولی عبارت از این است که مال شخص به او تحویل داده بشود، مگر اینکه مانعی إحراز بشود و نیازی به عنوان کاشفیت نیست. به عبارت دیگر نفس ملکیت و عقل و امثال آن مقتضی است و شاید جنون جزء موانع باشد، ولی کسی که دیوانه نیست و نماز و روزه و سایر تکالیف بر او واجب است، دلیلی بر تحویل ندادن مالش نداریم.
البته اگر انسان بداند که در صورت تحویل مال، او مالش را از بین میبرد، باید مال او نگهداری شود تا ایناس الرشد حاصل شود، ولی در غیر این صورت با توجه به اینکه در کثیری از موارد بین قبل از بلوغ و بعد از بلوغ تفاوتی وجود دارد، این تفاوت منشأ این میشود که اصل بعد از بلوغ عبارت از رشد باشد. از طرف دیگر اصل در قبل از بلوغ هم عدم رشد میباشد و لذا قبل از بلوغ باید مال او نگه داشته شود تا احراز رشد بشود، ولی بعد از بلوغ نیازی به احراز رشد نیست و بالاخره تفاوت بین قبل و بعد بلوغ امری معمولی است و شارع همانطوری که در تکالیف بین قبل و بعد بلوغ تفاوت قائل شده است، اصل در این دو زمان هم متفاوت خواهد بود.
بنابراین اینطور نیست که نیازی به تحقیق نباشد و با قطع به سفاهت بعد از بلوغ هم با توجه به آیهی شریفهی (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ)، احسان اقتضاء میکند که مال آنها نگه داشته شود. (از کلمهی «أموالکم» مراد «أموالهم» است)
مرحوم آقای خمینی(رضوان الله علیه) در بیان احتمالات مفصلترین بحث را انجام داده و بعد از ردّ کردن اشکالات صاحب جواهر، احتمال مختار خودشان را استظهار میکنند.
البته ایشان راجع به اینکه از عبارت «حتی إذا» شرطی بودن استظهار نمیشود، بلکه این تعبیر ظهور در معنای غائی دارد، بیان خاصی ندارد، در حالی که کثرت استعمال در شرط را پذیرفتهاند و اگر چنین چیزی را پذیرفته باشند، باید برای ظهور در معنای غائی قرینهی خارجی وجود داشته باشد و در صورت نبود چنین قرینهای، ظهور لفظ در همان معنایی است که کثرت استعمال در آن دارد. پس بنابراین برای ظهور در معنای غائی باید یک قرینهی خاصی وجود داشته باشد که لفظ را از معنای کثیرالاستعمالش منصرف بکند.
البته من تا آخر کلام ایشان مراجعه نکردم، ولی در مباحث ایشان بیانی راجع به این مطلب پیدا نکردم که چطور با وجود این کثرت استعمال، چنین ظهوری وجود دارد؟!
و اما راجع به اصل مطلب که کثرت استعمال در معنای شرطی است، بنده با مراجعه به آیات قرآن نزدیک به سی، چهل مورد پیدا کردم که «حتی إذا» در معنای شرطی استعمال شده است و در باب نکاح هم ذکر کردیم. و فقط یک یا دو مورد بود که به معنای غائی استعمال شده است که در آنها هم میتوانیم به معنای شرطی بگیریم و در معنای غائی قطعیت ندارد.
خلاصه اینکه برای چنین استظهاری نیازی به یک قرینهی محکمی داریم تا از کثرت استعمال رفع ید بکنیم.
موضوع: شرطی یا غائی بودن «حتی» در آیهی ابتلاء
صاحب جواهر در آیهی ابتلاء این احتمال را دادهاند که «حتی إذا» ابتدائیه و شرطیه باشد، زیرا غیر شرطیه نادر و شرطیه شایع است.
آقای خمینی(قدس سرّه) فرمود که اگر هم ما این مطلب را قبول بکنیم، ولی ظهور آیه در معنای غیر شرطی است و لذا ما باید بر اساس فهم عرف متعارف حکم بکنیم. در ثانی اگر هم بپذیریم که غیر شرطی نادر است، «حتی» به معنای شرطی هم نادر است و به عبارت دیگر شما برای فرار از ارتکاب امر نادر، اینطور تفسیر کردید، ولی «حتی» غیر غائی هم نادر است. ایشان با تعبیر به «ایضاً» به این مطلب اشاره کرده است.
پرسش:...
پاسخ: تعبیر ایشان عبارت از این است که کلمهی «حتی» به معنای شرط هم نادر است و شما با دوران امر بین احدالنادرین، نمیتوانید بر مختار خودتان استدلال بکنید.
البته درست است که به حسب معمول «حتی»های غیر مقرون به «إذا» غیر شرطی است و اقتران «حتی» به «إذا» هم نادر است، ولی باید ببینیم که این اقتران نادری که در قرآن محقق شده است را چطور باید تفسیر بکنیم؟ در «حتی إذا» یک تفسیر نادر و یک تفسیر هم شایع است و ما باید به معنای شایعش تفسیر بکنیم و ما مقصود ایشان از این اشکال را نفهمیدیم.
خلاصه اینکه ایشان در تمسک به قرینه مناقشه فرموده است.
صاحب جواهر غیر از اینکه غلبه را در معنای شرطی دانسته، دو اشکال هم بر تفسیر به معنای غیر شرطی بیان کرده است: یک اشکال عبارت از این است که مقتضای غائی بودن «حتی» عبارت از این است که حکم شامل ما بعد نشود، در حالی که ما در اینجا نمیتوانیم ملتزم به انقطاع ابتلاء با بلوغ بشویم.
لازم است که بنده در اینجا این توضیح را عرض بکنم که یک بحث کلی عبارت از این است که آیا مدخول «إلی» داخل در حکم ما قبل است یا نه و آیا حکم در مدخولش هم ثابت است یا اینکه ما بعد خارج از حکم است؟ در این مسئله اختلاف وجود دارد، ولی این اختلاف در امثال این موارد وجود ندارد.
به عقیدهی ما اگر قرینهای وجود نداشته باشد، خود «إلی» اجمال دارد و اگر مثلاً شما بخواهید ملکی را محدود بکنید، میگویید که تا آن دیوار حدّ ملک ماست و یا تعبیر به «إلی» میکنید - که معنای حرفی است - و یا تعبیر به «حدّ» میکنید - که معنای اسمی مستقل است - و خلاصه اینکه حدّ تعیین میکنید و وجداناً گاهی حدود داخل است و گاهی هم حدود خارج است. به عبارت دیگر گاهی دیوار داخل در ملک است و گاهی هم دیوار متعلق به همسایه و خارج از ملک است و فقط انسان با آن دیوار حدّ ملک خودش را تعیین میکند و خلاصه اینکه ظهوری در هیچکدام وجود ندارد و قابل وجهین است. منتهی گاهی قرائنی پیدا میشود که یک طرفش را اثبات میکند که حدّ داخل یا خارج است و این مطلب بر اساس قرینه اثبات میشود، ولی در هر دو حال، حدّ، حدّ است و باید سه صورت وجود داشته باشد، تا مورد بحث قرار بگیرد، ولی اگر در جایی دو صورت بیشتر نبود مثل قبل بلوغ و بعد بلوغ، در صورت داخل بودن ما بعد بلوغ، حدّی وجود ندارد و معنایش عبارت از این است که حکم محدود نیست. بالأخره در این مطلب حرفی نیست که «إلی» حدّ را تعیین میکند و اگر گفته شده بود که شما تا ساعت اول بلوغ باید تحقیق بکنید، حدّ به حساب میآمد، ولی در اینجا خود بلوغ شده است و اگر بخواهیم خود بلوغ را هم داخل در حکم قرار بدهیم، معنایش این خواهد بود که اصلاً حدّی در کار نیست و چنین چیزی با کلمهی «إلی» سازگار نیست.
صاحب جواهر در ادامه میفرماید که اگر «حتی إذا» را به معنای غائی تفسیر بکنید، معنی عبارت از این خواهد بود که باید تا زمان بلوغ تحقیق بکنید و خود بلوغ دیگر داخل در حکم نخواهد بود و نتیجه عبارت از این خواهد شد که اگر کسی تا حدّ بلوغ تحقیق کرد و چیزی دستگیرش نشد، دیگر تحقیق منقطع میشود و ابتلاء منحصر به زمان قبل از بلوغ خواهد بود و در کبیرها اصلاً بحث ابتلاء مطرح نخواهد بود، در حالی که ما نمیتوانیم به چنین چیزی ملتزم بشویم.
اشکال دوم ایشان این است که نتیجهی تفسیر به معنای غائی، عبارت از این است که اگر کسی قبل از بلوغ تحقیق کرد و استیناس رشد نکرد، دیگر بعد از بلوغ لازم نیست یا جایز نیست که مال را در اختیار مالکش قرار بدهد ولو اینکه قطع به رشد او داشته باشد، زیرا طبق این تفسیر، شرط تحویل مال به مالکش عبارت از این است که قبل از بلوغ استیناس رشد شده باشد و چون قبل از بلوغ چنین
چیزی محقق نشده است، به جهت فقدان این شرط، حکم هم جاری نخواهد بود. بنابراین رشد بعد از بلوغ به درد نمیخورد و واجب نیست که ما مال را به صاحبش تحویل بدهیم، زیرا قبل از بلوغ از او استناس رشد نشده است. طبق تفسیر آقایان باید ملتزم به چنین چیزی بشویم، در حالی که چنین التزامی صحیح نیست.
این دو اشکالی است که ایشان بیان فرمودهاند.
مرحوم آقای خمینی(قدس سرّه) میفرمایند که یکی از این دو اشکال مشترک الورود است و با جواب ما در دفع اشکال، استدلال ایشان از بین میرود و اگر هم دفاع ما را نپذیرند، این اشکال بر بیان خودشان هم وارد خواهد بود. بنابراین یا حرف هر دو طرف محل اشکال خواهد بود، یا اینکه از این ناحیه در هیچکدام اشکالی نخواهد بود و اگر مستشکل بخواهد حرف خودش را پا بر جا بکند، باید توجیه ما را بپذیرد و اگر این توجیه را بپذیرد، استدلالش از بین خواهد رفت.
ایشان میفرمایند: بدون تردید نکتهای که از قرآن استفاده میشود، عبارت از این است که لزوم تحقیق در صباوت به این جهت است که ببینید آیا شخص رشید است یا نیست تا در صورت رفع ثبوتی حجر، ملک او در دست شما نباشد. برای احتراز این معنی، دستور داده شده است که قبل از بلوغ تحقیق بکنید تا در همان اولین لحظهای که شخص به حدّ بلوغ رسید، در صورت رشد او، مالش را تسلیم بکنید.
این فلسفهای است که انسان از تعبیر قرآن میفهمد و همین مطلب اقتضاء میکند که همان علتی که موجب تحقیق قبل از بلوغ بوده است، بعد از بلوغ هم وجود داشته باشد و در صورتی که انسان بعد از بلوغ شک بکند که شخص رشید است یا نه، بر اساس همان نکتهی مذکور، باید تحقیق بکند که آیا رشد حاصل شده است یا نه و در صورت تحقق رشد، مالش را به او تسلیم بکند.
پس بنابراین درست است که ظهور مواردی که «إلی» و «حتی» بکار برده شده است، عبارت از این است که مفهوم وجود داشته باشد و دلالت بر حدّ بکند، ولی گاهی قرینهای پیدا میشود که با وجود آن، مفهوم غایت، لامفهوم میشود. در اینجا هم چنین قرینهای وجود دارد.
ایشان در ادامه میفرمایند که بر این اساس این اشکال صاحب جواهر وارد نیست که تفسیر به غائی دلالت بر انقطاع بکند و بعد از بلوغ خبری از ابتلاء نباشد. و اگر هم این مطلب درست نباشد، اشکال بر خود ایشان هم وارد خواهد بود، زیرا اگر هم قائل به معنای غائی نشویم و به معنای شرطی بدانیم، باید به این نکته توجه بکنیم که در اینجا موضوع عبارت از «یتامی» است و آیه میفرماید: (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی) و با توجه به این که شخص بعد از بلوغ از موضوع «یتامی» خارج میشود، شما به چه دلیلی خواهید گفت که دربارهی او ابتلاء انجام بشود؟ در این صورت شما هم مجبور خواهید بود که بگویید: همان مناطی که در یتامی موجب تحقیق بود، در غیر یتامی هم هست و همان مطلبی را خواهید گفت که ما در رفع اشکال بیان کردیم. پس بنابراین اگر لازمهی کلام ما انقطاع باشد، لازمهی کلام شما هم انقطاع خواهد بود، زیرا حکم روی یتامی رفته است.
عرض ما نسبت به فرمایش آقای خمینی(قدس سرّه) این است که مفهوم نداشتن «إلی» یا «حتی» و امثال آنها در جایی است که منطوقش مورد تأمل باشد و یک خصوصیتی در منطوق باشد که موجب عدم پیدایش مفهوم شود مثلاً وقتی میگوییم که از اول تابستان تا آخرش باید درس خوانده شود، مفهوم چنین جملهای عبارت از این نیست که لازم نیست قبل از تابستان درس خوانده بشود، زیرا با توجه به اینکه درس خواندن در این قسمت از سال مورد تردید بوده است، چنین جملهای بیان شده است.
پس بنابراین اگر خصوصیتی در قطعهای از زمان نباشد، مفهوم ثابت خواهد بود و الا لغو لازم میآید و اگر خصوصیتی برای تحقیق در قبل و بعد بلوغ نبود، قاعدهاش این بود که اینطور گفته بشود از اول یتم موظف به امتحان باشیم و هر وقتی که رشد حاصل شد، مالش را به او تسلیم بکنیم و لزومی بر محدود شدن به بلوغ نبود و چنین استمراری از غیر محدود هم استفاده میشد و جهتی برای بیان جمله به صورت غائی نبود.
خلاصه اینکه چنین اشکالی نسبت به فرمایش ایشان به نظر میرسد و اما اینکه ایشان میفرمایند که حکم روی «یتامی» رفته است و یتیم به وصف یتیم نمیتواند بالغ باشد، باید عرض کنیم که در اینجا از یتیم ذات اراده شده است. به عبارت دیگر در اینجا ذاتی که اتصاف به یتم پیدا کرده است، مورد نظر است و اگر برای او بلوغ و رشد حاصل شد، مالش را به او تسلیم بکنید و با توجه به این مطلب، حکم محدودیتی به حال یتم ندارد و روی ذات رفته است و این ذات است که اتصاف به بلوغ و صغر پیدا میکند نه اینکه ذات بقید الیتم شامل دو صورت صغر و کبر باشد. و لذا این اشکال هم وارد نیست.
و اما اشکال دیگر صاحب جواهر عبارت از این بود که اگر« حتی» را غائی بدانیم، لازمهاش عبارت از این است که اگر در حال صغر استیناس رشد نشد، بعد از بلوغ هم هر چند قطع به رشد داشته باشیم، تسلیم مال واجب یا جایز نباشد، در حالی که کسی ملتزم به این مطلب نشده است.
ایشان (مرحوم آقای خمینی) در جواب این اشکال میفرمایند که از آن بیاناتی که قبلاً ما قبول کردیم، جواب این اشکال روشن میشود و بیشتر از این بیانی نمیفرمایند که چطور جواب اشکال داده میشود.
موضوع: شرطیت رشد و بلوغ در تحویل مال یتیم
موضوع ابتلاء موقعی محقق میشود که شخص در تحقق آن چیزی که ابتلاء مقدمهی آن است، شک داشته باشد. پس بنا بر اینکه در آیه، ابتلاء مقدمه برای ایناس رشد است، وقتی وجود ابتلاء هست که شک در ایناس رشد وجود داشته باشد و با یقین به تحققش، ابتلاء معنی ندارد، البته با یقین به خلاف امتحان ممکن است.
گاهی برای اینکه کسی تجربهای پیدا بکند یا صنعتی یاد بگیرید یا خطی را بیاموزد، از او خواسته میشود که تدریجاً عملی را بجا بیاورد تا اشتباهش را بیان کنند و این امتحان کردن موجب رسیدن او به هدف گردد و همهی اینها مقدمه برای حصول آن هدف است، ولی اگر ذی المقدمه حاصل بود و قطع به حصول هدف داشتیم، دیگر امتحان کردن معنی ندارد.
البته اگر بدانیم که مثلاً خوشنویس است، ولی ندانیم که در چه درجهای قرار دارد، در این صورت امتحان نسبت به مورد اشکالی ندارد.
بنابراین ابتلاء نسبت به کسی است که یقین به رشد او نداشته باشیم و روی این جهت به نظر میرسد که با توجه به اینکه در غایت ابتلاء دو تصویر وجود داشت: یکی ابتلاء و تحقیق تا بلوغ و دیگری هم تا زمان حصول رشد، قول دوم درستتر باشد که بگوییم: تحقیق و ابتلاء تا زمانی است که یقین به رشد یا ایناس رشد حاصل شود. (البته ممکن است که ایناس رشد را اعم از یقین هم بدانیم که بحث دیگری است) پس بنابراین هر وقت که یقین به حصول غایت محقق شد، دیگر معنایی برای ابتلاء وجود نخواهد داشت و همانجا ابتلاء تمام میشود.
قبلاً ما یک چیزی را عرض کردیم که اشتباه بود. ما قبلاً در یکی از چهار وجهی که بیان شد، گفتیم که ابتلاء علی البدل است نه به نحو استیعاب. این مطلبی که گفتیم، اشتباه بود، زیرا ابتلاء به نحو استیعاب است، نه علی البدل و مثل (لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلی غَسَقِ اللَّیْلِ) نبود که انسان ابتلاء را برای آخر وقت بگذارد و در آن زمان ببیند که رشید شده است یا نه، بلکه باید شخص نابالغ و صغیر را، حتی اگر هم قطع به عدم رشدش داشته باشد، از ابتدا امتحان بکند تا کم کم تجربه پیدا بکند و آمادهی گرفتن مالش بشود. پس بنابراین این امتحان و ابتلاء باید به نحو مستدام ادامه داشته باشد، تا شخص نابالغ کمکم پخته شود و ثبوتاً و اثباتاً هم زودتر به نتیجه برسد. به عبارت دیگر با این ابتلاء و امتحان مستدام، هم خود رشد زودتر حاصل میشود و هم استیناس رشد و شخص نابالغ به صورت متصل با معاملات و امثال آن آشنا میشود. البته با توجه به اینکه زمان بلوغ غایت قرار گرفته است، این اتصال تا زمان حصول یقین به رشد یا ایناس رشد، ادامه پیدا میکند و در صورت حصول یقین یا ایناس رشد، دیگر تمام میشود. پس بنابراین ابتلاء به نحو علی البدل نیست و باید متصل باشد تا زمانی که موضوع از بین برود. موضوع ابتلاء هم شخص غیر قاطع است و اگر شخص قاطع شد، دیگر موضوع ابتلاء از بین رفته است و قبل از حصول قطع باید ادامه پیدا بکند تا زمانی که به حدّ بلوغ برسد.
پرسش: باید امتحان از وقتی باشد که احتمال رشد در آنجا باشد والا اینکه از کودکی امتحان بکنند که درست نیست.
پاسخ: نه، اگر بخواهند یک چیزی را تدریجاً به کسی یاد بدهند، از اول شروع میکنند و شخص آرام آرام آشنایی پیدا میکند تا خُبره شود. مثلاً اگر بخواهند به کسی آشپزی یاد بدهند، کمکم و به تدریج اشتباهاتش را به او یاد میدهند.
پرسش: آیا معنای کلمهی ابتلاء با معنای کلمهی تمرین یکی است؟ گاهی به کسی تمرین داده میشود و گاهی هم شخص نسبت به دانستن یک کاری آزمایش و امتحان میشود.
پاسخ: این ابتلاء برای این است که بفهمند در زمانی که شرعاً باید مال را به او تحویل بدهند، صلاحیت پیدا کرده است یا نه. فلسفه و نکتهی این کار هم معلوم است، زیرا هم اثباتاً رشد شخص فهمیده میشود و هم ثبوتاً با این کار ایجاد رشد میشود.
از این مطلب اینطور استفاده میشود که اگر شارع مال سفیه را به او نمیدهد، از جهت وجود تزاحم بین جهات مختلف است والا قصد شارع بر این است که هر کسی به مال خودش برسد و لذا اگر رشید کردن صغیر در اختیار انسان باشد، باید مقدمات رشد او را فراهم بکند و تدریجاً مسائل را به او یاد بدهد تا آماده برای گرفتن ملک خودش بشود. خلاصه اینکه اینطور نیست که تحویل مال یک واجب مشروط باشد، بلکه اگر رفع سفاهت مقدور باشد، باید نسبت به آن اقدام بکند.
پرسش: آیا در حین ابتلاء، شارع معامله را امضاء کرده است؟
پاسخ: اینکه شارع امضاء کرده است یا نه، بحث دیگری است که بعداً میآید، ولی وظیفهی ولیّ عبارت از این است که او را وادار به معامله بکند تا آماده برای دریافت ملک خودش بشود.
پرسش: ...
پاسخ: به نظر ما تصور وجه سوم هم اشکال دارد. در هر کدام از صوری که ذکر شده است، مادامی که موضوع باقی است، ادامه هم لازم است، منتهی در صورت سوم تصریح به استدامه شده است، ولی در صورت دوم تصریح به استدامه نیست، اما در هر دو صورت مادام کونه موضوعاً، استدامه لازم است. خلاصه اینکه در تصور وجه سوم اشکال وجود دارد.
پرسش: ...
پاسخ: سومی اصلاً درست نیست. عرض ما این هست که اصلاً این احتمال سوم قابل طرح نیست و آنچه که قابل طرح است، وجه اول و دوم و چهارم است و وجه صحیح هم عبارت از وجه چهارم است.
صاحب جواهر راجع به غائی بودن دو اشکال وارد کرده است: اشکال اول عبارت از این است که مقتضای غائی بودن، انقطاع ابتلاء به مجرد بلوغ است، در حالی که نمیتوانیم به چنین چیزی ملتزم بشویم. اشکال دوم هم عبارت از این است که اگر قائل به غائی بودن «حتی إذا» بشویم، باید بگوییم که اگر شخصی بزرگ و بالغ و رشید شد، ولی در زمان کودکی ایناس رشد از او نشده باشد، (یا به این جهت که تحقیق نشده یا تحقیق و ابتلاء شده و ایناس رشد نشده است) در این صورت در عین قطعی بودن رشد، با توجه به اینکه در زمان کودکی از او ایناس رشد نشده است، تحویل مال به او منتفی میشود، زیرا قضیه شرطیه است و با نبود شرط، جزاء هم منتفی میشود و آیه هم میفرماید که: (إِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا).
و اما راجع به اشکال اول صاحب جواهر باید بگوییم که اگر نظر خود ایشان را انتخاب بکنیم که «حتی» تعلیلی است و «إذا» شرطی، اشکالی وجود نخواهد داشت و انقطاع هم حاصل نمیشود، زیرا طبق این معنی آیه میفرماید که یتامی را آزمایش بکنید و علت آزمایش هم عبارت از این است که اگر ایناس رشد شد، مال به صاحبش ردّ بشود.
البته در باب اوامر این بحث مطرح است که آیا اوامر ظهور در فوریت دارد یا متعلق به طبیعت است و در نتیجه اقتضاء میکند که فوریت نداشته باشد. در اینجا هم مراد از ردّ مال این نیست که ولو قبل از مُردن شخص، مال او را تسلیم بکنند و ردّ مال در هر زمانی از ازمنه که واقع شد، اشکالی نداشته باشد، بلکه مراد این است که اگر ایناس رشد شد و از هر زمانی که این دو شرط محقق شد، باید به صورت فوری مال به صاحبش داده بشود، زیرا قرینهی مقام عبارت از این است که مال دیگری را نمیشود بدون جهت نگه داشت و باید به صورت فوری مال را به صاحبش داد و این علت این است که در موقع صباوت باید ابتلاء بشود و به صورت منصوص العلة ذکر شده است که باید این کار بشود و امتحان و ابتلاء تا زمان بزرگ شدن به تأخیر نیفتد. ما هم عرض کردیم که مقطوع الخلاف و سفهی قطعی، حتی ایجاد امتحان هم لازم است، زیرا مقصود این است که مال به مالکش برسد و رفع منع بشود.
بنابراین ولو دستور ابتلاء در زمان صغر داده شده است، ولی این دستور منصوص العلة در این است که باید در اولین زمان ممکن ابتلاء واقع بشود و قهراً از این مطلب اینطور استفاده میشود که این دستور محدود به زمان معینی نیست و این هدف باید همیشه تعقیب بشود چه در حال صغر و چه در حال کبر.
پرسش: ...
پاسخ: سفه جزء موانع است و ندادن مال در صورت سفه از باب تزاحم است والا نظر شارع بر این است که ملک هر کس به دستش برسد و نسبت به سفیه هم اولیاء باید تلاش بکنند که رشد پیدا کرده و مالش را تحویل بگیرد.
پرسش: با این مطالبی که میفرمایید، (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی)دلالت بر وجوب میکند.
پاسخ: بله، ما میگوییم که ردّ مال واجب است. البته با مبنای صاحب جواهر وجوب ردّ نمیآید. به نظر ما هم ردّ واجب است و هم باید مقدمات ردّ فراهم بشود.
اما در دو وجهی که «حتی» غائی قرار داده شده است، قاعدهاش این بود که اینطور تعبیر بشود: شما یتامی را امتحان بکنید و هر وقتی که درک کردید که به حدّ رشد رسیده است، مال را به او اداء بکنید و لازم نبود که بچه به وصف بچگی باقی بماند و میشد اینطور تعبیر بشود که شما بچه را امتحان بکنید تا وقتی که از سفاهت بیرون بیاید و لو اینکه در سنین بالا از سفاهت خارج شود و دیگر وجهی برای بیان غایت وجود نداشت.
لذا به نظر ما اشکال اول صاحب جواهر به غائی بودن، درست است.
و اما اشکال دوم ایشان وارد نیست و در تصویر دوم هم خیلی روشن است، زیرا قضیهی شرطیه میگوید: (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ) و مراد این است که اگر شخص را در حال صغر امتحان کردید و ایناس رشد شد، وجه دوم عبارت از این است که باید در همان حال صغر مال را به او تحویل داد. بنابراین اگر در حال صغر امتحان نشد، یا امتحان شد و ایناس رشد نشد، این قضیهی شرطیه هیچ ربطی به نفی تسلیم در حالت کبر ندارد.
به عبارت دیگر، در حالت صغر دو حالت وجود دارد و جزاء هم عبارت از دادن مال در حالت صغر است و شرط این جزاء هم عبارت از این است که در اثر امتحان، استیناس رشد شده باشد. پس اگر در حال صغر استیناس رشد نشد، لازم نیست یا واجب نیست (حالا هر طور که
معنی بکنیم) که مال به شخص تحویل داده بشود، اما این قضیه ناظر نسبت به بعد صغر نیست که در نتیجه بگوییم: حجر شخص با عدم استیناس رشد الی الابد باقی است.
منتهی مفاد این قضیه عبارت از این است که بعد از صغر دیگر امتحان لازم نیست که چند صورت پیدا میکند: یک صورت عبارت از این است که بگوییم در حالت کبر اصلاً تحویل داده نشود که این صورت حالت کبر بدتر از حالت صغر خواهد بود که در نتیجه این احتمال وجود ندارد.
احتمال دیگر عبارت از این است که در حالت کبر چه استیناس رشد شده باشد و چه نشده باشد و چه قطع به عدم رشد باشد، در هر صورت مال به شخص تحویل داده بشود.
راجع به این احتمال ما عرض کردیم که از مذاق شرع و قاعده استفاده میشود که این احتمال هم درست نیست، زیرا آیه میفرماید که: (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ) و زمانی که ما قطع به سفیه بودن شخص داریم، نمیتوانیم طبق مذاق شرع، مال را به او تحویل بدهیم.پس این احتمال هم درست نیست.
بنابراین در حالت کبر ما باید اینطور قائل به تفصیل بشویم که اگر یقین به سفیه بودن شخص داریم، باید مال را نگه بداریم و دادن مال واجب نیست، اما اگر یقین به سفاهتش نداریم، همین که به حدّ بلوغ رسید، حال شارع یا بلوغ را اماره قرار داده است یا به عنوان اصل عقلائیِ مقتضی و مانع است یا اصل تعبدی شرعی است، در هر صورت شارع گفته است که وقتی به حدّ بلوغ رسید، با او معاملهی محجور نکنید.
پس مراد از وجه دوم عبارت از این است و طبق این وجه وارد نبودن اشکال صاحب جواهر روشن است.
معنای ثالث هم عبارت از این بود که اگر ابتلاء تا حدّ بلوغ ادامه پیدا کرد و رشد شخص احراز شد، باید مال را به او بدهید و تحویل فوری مال متوقف بر این است که این شرطش حاصل بشود. اما در صورتی که این شرط حاصل نبود، لازم نیست که در اول زمان بلوغ مال به شخص تحویل داده بشود و هر وقت که شرط حاصل شد، تحویل داده بشود و معنای این وجه هم عبارت از این نیست که اگر در حال صغر شرط حاصل نشد و بعداً حاصل شد، دادن مال لازم نباشد و تکلیف سقوط پیدا بکند.
پس بنابراین طبق این وجه هم اشکال صاحب جواهر وارد نخواهد بود.
البته آقای خمینی (قدس سرّه) فرموده است که این مطلب از بیاناتی که ما ذکر کردیم، واضح میشود، منتهی یک مقداری احتیاج به توضیح بود که ما عرض کردیم. صاحب جواهر تالی را به یک معنای وسیعی در نظر گرفته است و شرطش را هم ایناس صغر دانسته است، در حالی که تالی به این معنای وسیعی که ایشان در نظر گرفته است، نیست.
به نظر ما از آیهی شریفه استفاده میشود که هم بلوغ و هم رشد هر دو معتبر است و باید آیه را به همان معنایی که صاحب جواهر بیان میکند، در نظر بگیریم. البته یک بحثهای مفصل دیگری هم در اینجا وجود دارد.
پرسش:...
پاسخ: آیه میگوید: اگر بالغ و رشید شد، (فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ).
پرسش: ...
پاسخ: میگوید: علت اینکه باید در حال صغر تحقیق بکنیم، عبارت از این است که دو شرط در اینجا وجود دارد و امکان حصول این دو شرط در اول ازمنه باید داده بشود.
البته در مطالب ایشان (آقای خمینی (قدس سرّه)) بحث مفصلی وجود دارد که در جای دیگر چنین تفصیلی نیست و آقایان مراجعه بکنند.
موضوع: مقدمه بودن ابتلاء برای احراز رشد یا احراز بلوغ؟
بحثی دیگری که ایشان میفرمایند، عبارت از این است که این ابتلائی که امر به آن شده است، مقدمه برای احراز رشد است یا مقدمه برای احراز بلوغ؟
رفع حجر دو شرط دارد و باید ببینیم که در این آیه شارع برای احراز کدام یک از این شروط، دستور به ابتلاء داده است؟
یک احتمال ابتداءً وجود دارد که دستور به امتحان برای کشف بلوغ باشد. ایشان هم میفرمایند که ما برای آیهی ابتلاء معانی مختلفی بیان کردیم و چهار احتمال در معنای آیه ذکر شد.
با توجه به اینکه احتمال اول محدودیتی ندارد و قبل بلوغ و بعد بلوغ فرقی با هم ندارند، دیگر در اینجا مطرح نمیشود.
بحث در سه احتمال دیگر است که در دو احتمال «حتی» غائی بود و در احتمال دیگر هم «حتی» تعلیلی و در مقام شرط بود. ما باید راجع به این سه احتمال بحث بکنیم.
ایشان میفرمایند که اگر «حتی» را غائی بدانیم، مقدمه بودن امتحان برای کشف بلوغ، استحالهی عقلی دارد، زیرا تقیید کاشف به منکشف یا غائی بودن منکشف نسبت به کاشف استحالهی عقلی دارد، چون که متقضای تقیید یا غائیت عبارت از احراز قید است و احراز قید هم نقطهی مقابل با ابتلاء است. ابتلاء برای کشف مجهول است و وقتی موضوع را قید میزنند، با احراز موضوع، دیگر مجهولی نداریم تا کشف بشود. پس بنابراین مقدمه بودن ابتلاء برای کشف بلوغ مستحیل است.
و اما بنا بر قول صاحب جواهر - که «حتی» را شرطی میداند - ایشان میفرماید که مقدمه بودن تحقیق و امتحان برای کشف بلوغ، اشکال عقلی ندارد، ولی یک اشکال استظهاری وجود خواهد داشت.
ایشان میفرمایند که در (حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاح) تفریع بر ابتلاء شده است و اگر ابتلاء مقدمه برای کشف بلوغ است، باید کشف بلوغ تالی قرار داده میشد، نه خود بلوغ. به عبارت دیگر مقام ثبوت بلوغ، نمیتواند متفرع بر ابتلاء باشد، بلکه کشف بلوغ متفرع بر ابتلاء و امتحان است و در آیهی شریفه هم «علم» درج نشده است و خود بلوغ جزاء قرار داده شده است. بنابراین این خلاف ظاهر است که بگوییم: این ابتلائی که در اینجا واقع شده است، مقدمه برای کشف بلوغ است، اما اگر ابتلاء را مقدمه برای کشف رشد بدانیم، درست خواهد بود و خلاف ظاهر هم نمیشود، زیرا تعبیر به (آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا) شده است که در نتیجهی ابتلاء، برای شما کشف رشد حاصل میگردد و ظاهر جمله عبارت از این است که ابتلاء مقدمه برای کشف رشد است، نه مقدمه برای کشف بلوغ.
این فرمایش ایشان بود، ولی بحث در این است که آیا ظاهر عرفی متعیّن در همین معنایی است که ایشان فرمودند، یا اینکه عرف به هر دو شکل استعمال میکند؟
گاهی اینطور گفته میشود که تحقیق کنید و اگر زید اعلم بود و عدالتش را هم احراز کردید، تقلید از او صحیح یا واجب است. در اینجا هم تعبیر به این میشود که اگر اعلمیت زید یقینی شد و هم اینطور تعبیر میشود که اگر زید اعلم بود و خیلی متعارف است که در مواردی که علم جزء موضوع است، حکم بر خود شیء برده میشود مثل همین تعبیراتی که بیان شد و در الفاظ و تعابیر سابقین هم در موارد متعددی که احکام بر موضوعات معلومه بار شده است، در لفظ بر ذات شیء حمل شده است، در حالی که خود ذات چنین حکمی ندارد و باید منکشف بشود تا حکم برایش ثابت بشود. مثلاً گفته میشود که ایذاء دیگران تالی فاسد دارد و موجب استحقاق جهنم است، در حالی که خود ایذاء موجب استحقاق جهنم نیست، بلکه اگر ایذاء از روی علم باشد، اینطور است و در اینجا حکم بر روی موضوع به همراه قید علم بار شده است، ولی این قید ذکر نشده و حکم در ظاهر بر خود ذات حمل شده است و چنین چیزی در موضوعات خیلی شایع است.
پس بنابراین چنین تعبیراتی خلاف ظاهر نیست و در استعمالات شایع و رایج است. در نتیجه این بیان ایشان نمیتواند دلیل برای نفی احتمال مقدمه بودن ابتلاء برای بلوغ باشد.
البته در این مسئله یک عبارتی از علی بن ابراهیم در تفسیرش وجود دارد که ممکن است بر اساس آن بگوییم که ابتلاء در آیه مقدمه برای کشف بلوغ است.
عبارت ایشان این است که «قال فی قوله جل و عز «وابتلوا الیتامی، من کان فی یده مال بعض الیتامی فلایجوز له أن یعطیه حتّی یبلغ النّکاح و یحتلم، فإذا احتلم و وجب علیه الحدود و إقامة الفرائض، و لایکون مضیّعا و لا شارب خمر و لا زانیا، فإذا أنس منه الرّشد دفع إلیه المال و یشهد علیه فإذا کانوا لایعلمون أنه قد بلغ، فلیمتحن بریح إبطه أو نبت عانته و إذا کان ذلک فقد بلغ، فیَدفع» یا «فیُدفع إلیه ماله إذا کان رشیداً».
تعبیر ایشان این است که اگر نسبت به بلوغ شک کردیم، راه امتحانش عبارت از انبات شعر یا ریح ابط شخص است و از اینها بلوغ او معلوم میشود.
در بعضی از کتب این عبارت را روایت ابی الجارود از ابی جعفر علیهالسلام دانستهاند، ولی این مطلب درست نیست.
یک احتمال دیگر هم این است که این عبارت، روایت از حضرت صادق علیهالسلام به طریق ابی بصیر یا شخص دیگری باشد.
احتمال ثالث برای کسی که قدری با تفسیر علی بن ابراهیم آشنا باشد، متعیّناً این است که این عبارت کلام خود علی بن ابراهیم است و ایشان از کلمهی «قال» برای بیان مطالب خودش استفاده میکند. آقای خمینی(قدس سرّه) هم همین احتمال را ترجیح داده است، منتهی تعبیر ایشان این است که در کتابها در خیلی از مواقع شخص از خودش تعبیر به «قال» میکند مثل ابنمالک که میگوید: قال محمدٌ هو بن مالک، و این تعبیر، رایجی است.
اگر کسی به روش علی بن ابراهیم آشنا باشد، تردیدی نمیکند که این عبارت مال خود علی بن ابراهیم است و روش ایشان در تفسیر عبارت از این است که اول قطعه قطعه عبارتهای قرآن و تفسیرش را ذکر میکند و بعد هم اگر روایتی باشد، آن را بیان میکند. در اینجا هم اول راجع به یک قطعهی دیگری از آیه مطلبی بیان کرده و حدیثی آورده است و راجع به قسمتهای مختلف چند حدیث بیان کرده است، ولی در این قسمت هیچ حدیثی آورده نشده است و تعبیر به «قال» کرده است و این عبارت متعلق به خود علی بن ابراهیم است. البته امکان دارد که این تعبیر متعلق به علی بن ابراهیم نبوده و از قبیل «قال محمد هو بن مالک» نباشد، چون تفسیر علی بن ابراهیم مجموعهای از تفاسیر متعدد است و شخص دیگری - که علی المظنون علی بن حاتم قزوینی است - آن را از تفاسیر مختلف جمعآوری کرده است.
به هر حال این عبارت ایشان، روایت نیست و آقای خمینی(قدس سرّه) هم میفرمایند بر فرض اینکه این عبارت روایت باشد، باز هم صراحتی در این مطلب ندارد که امتحان برای کشف بلوغ باشد، زیرا ممکن است که امتحان برای این باشد که رشدش را بفهمید و یک موضوع دیگر هم عبارت از این باشد که بلوغ معتبر است.
بنابراین امام یا علی بن ابراهیم در این عبارت میخواهد راههای کشف بلوغ را بیان کند، همانطوری که در جنگها و امثال آن هم از عانه و امثال آن کشف بلوغ میکردند و در نتیجه این عبارت یک اضافه بیانی است که هیچ ارتباطی به ابتلاء مذکور در آیه ندارد و دلیل بر مطلب مورد بحث نیست.
بعد ایشان یک جملهای بیان میفرمایند که بنده معنای آن را نفهمیدم و به همین جهت نمیتوانم درست بیان بکنم. ایشان میفرمایند که اصلاً این عبارت نمیتواند دلیل بر مقدمه بودن امتحان نسبت به کشف بلوغ باشد و اینطور تعبیر میکنند: «لا اشکال فیها بان الامتحان المذکور هو الابتلاء فی الآیة بل یمکن أن یقال إنّ مورد الامتحان هو الجهل بالمنکشف»، شخص باید نداند تا امتحان بکند. «فالآیة لو کانت متعرّضة لامتحان البلوغ، لابدّ من فرض جهل المخاطب بالبلوغ، فلایتناسب معه قوله علیه السلام: «فإذا کانوا لایعلمون»»، اگر امتحان مقدمه برای کشف بلوغ باشد، باید مخاطب جهل به بلوغ داشته باشد، «فلا یتناسب معه قوله علیهالسلام: «فإذا کانوا لایعلمون..» فیظهر منه أنّ الابتلاء لکشف المجهول و هو الرشد».
ایشان در ذیل عبارتشان کاشفیت ابتلاء نسبت به بلوغ را تقریباً مستحیل دانسته است و بنده این قسمت از بیان ایشان را نفهمیدم و راجع به دو احتمال غائی بودن «حتی» هم بحث مفصلی وجود دارد که بعداً مطرح خواهیم کرد.
موضوع: ابتلاء برای احراز رشد یا بلوغ؟
بحث در این بود که ابتلائی که مأمور به است، برای امتحان تشخیص رشد ایتام است یا امتحان تشخیص بلوغ آنها؟ زیرا در اینجا دو شرط وجود دارد و احراز هر دو لازم است و آیهی شریفه دستور به امتحان داده است، منتهی نمیدانیم که این دستور مربوط به رشد است یا بلوغ؟
آقای خمینی(رضوان الله علیه) میفرمایند که راجع به (حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ) چند احتمال داده شده است که دو احتمال آن عبارت از این بود که «حتی» غائی باشد. ایشان میفرماید که اگر «حتی» را غائی بدانیم، مقدمه بودن امتحان برای تشخیص بلوغ، عقلاً مستحیل خواهد بود و حتماً باید امتحان را مقدمه برای تشخیص رشد بدانیم.
بیان فرمایش ایشان یک خرده پیچیده است و امکان دارد که انسان را به اشتباه بیاندازد. ایشان میفرماید که بر اساس مسلک غائی بودن «حتی»، عقلاً مقدمه بودن امتحان برای تشخیص بلوغ مستحیل خواهد بود، اما اگر «حتی» را شرطی بدانیم، عقلاً هیچ اشکالی در ارتباط امتحان به تشخیص بلوغ وجود نخواهد داشت، هر چند خلاف ظاهر خواهد بود.
در ابتداء باید ما فرمایش ایشان را توضیح بدهیم و بعد ببینیم که آیا بیان ایشان جای مناقشه و تأمل دارد یا نه.
بیان فرمایش ایشان عبارت از این است که اگر ابتلاء را برای تشخیص بلوغ و عدم بلوغ بدانیم و بگوییم که نظر شارع بر این است که اگر امارهای بر بلوغ حاصل شد و ایناس رشد هم بود، مال یتیم را به خودش دفع بکنید، در این صورت اماره کاشف از ذی الاماره خواهد بود و کاشف نمیتواند مقیّد به منکشف باشد لا وجوداً و لا عدماً. به عبارت دیگر نمیتوانیم چیزی را مفروض الوجود فرض کرده و چیزی را علامت برای آن قرار بدهیم. مثلاً نمیشود بگوییم که نبض گرفتن در صورتی دلالت بر تب میکند که تب وجود داشته باشد یا بگوییم که نبض گرفتن در صورتی دلالت بر تب دارد که تب وجود نداشته باشد. در هر صورت تقیید کاشف به وجود یا عدم منکشف محال است، زیرا احراز قطعی وجود یا عدم یک چیزی با اماره قرار دادن چیزی بر آن منافات دارد. به عبارت دیگر اگر بگوییم که فلان چیز کاشف است به فرض اینکه انسان قطع به وجود یا عدم منکشف داشته باشیم. در اینجا انسان باید هم قطع به وجود یا عدم منکشف داشته باشد و هم ظنّ به وجود آن و این مستحیل است.
در آیهی شریفه هم طبق دو احتمالی که ذکر شد، بلوغ نکاح، غایت قرار داده شده است و غایت خارج از مغیی است، پس بنابراین نبود بلوغ قید برای دستور ابتلاء است و اگر ما نبود بلوغ را احراز کردیم، چطور شارع میگوید که با احراز نبود بلوغ، من تحقیق و امتحان را اماره بر وجود آن قرار میدهم و چنین چیزی محال است.
پس بنابراین نمیتوانیم بر اساس احتمال غائی بودن «حتی»، ابتلاء را مقدمه برای کشف بلوغ بدانیم.
پرسش: قید اماریت است.
پاسخ: میدانم، چنین چیزی محال است که شارع بگوید: در فرض نبود بلوغ، شما شخص را امتحان بکنید که بلوغ هست یا نیست. این مستحیل است و در این مقدار از فرمایش ایشان هیچ اشکالی وجود ندارد، منتهی ما در اینجا دو نکته نسبت به فرمایش ایشان عرض میکنیم:
یک نکته عبارت از این است که در صورتی مقید شدن کاشف به وجود یا عدم منکشف محال است که ظرف هر دو یکی باشد، اما اگر ظرف کاشف یک وقتی باشد و ظرف منکشف وقت دیگری، هیچ اشکالی در تقیید کاشف به منکشف وجود نخواهد داشت. مثلاً بر اساس یک اماراتی کشف میشود که چند روز دیگر برف میآید و هوا سرد میشود و چنین چیزی اشکال ندارد. آنچه که محل اشکال است در صورتی که ظرف کاشف و منکشف یکی باشد و بخواهیم کاشف را مقید به بود یا نبود منکشف بکنیم و چنین چیزی مستحیل است.
در اینجا هم ممکن است شارع برای تشخیص اینکه شخص فردا یا ده روز دیگر بالغ میشود، امارهای قرار داده باشد که بر اساس آن کشف بکنیم که ده روز دیگر مثلاً شخص بالغ میشود. چنین چیزی استحاله ندارد، زیرا ظرف منکشف با ظرف کاشف دو ظرف است و گاهی ظرف منکشف متأخر است و گاهی هم ظرف کاشف متأخر است و هر دو صورت امکان دارد.
پس بنابراین چنین چیزی امکان دارد، هر چند که خلاف ظاهر است و ظاهر مطلب عبارت از این است که ابتلاء در اینجا برای این است که انسان بفهمد در همان زمان ابتلاء آیا شخص بالغ است یا نه، نه اینکه ابتلاء کاشف از آتیه باشد.
ایشان بین دو صورت قائل به تفکیک شده و فرمودند که در صورت غائی بودن، استحالهی عقلی وجود دارد، ولی بر اساس شرطی بودن، خلاف ظاهر است.
نکتهی دومی که باید عرض بکنیم، عبارت از این است که ایشان فرمود: ظاهر (حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ) عبارت از این است که خود بلوغ غایت قرار گرفته است، ولی ما دیروز هم عرض کردیم که در خیلی از موارد حکم در واقع بر روی موضوع بشرط العلم رفته است، مانند ایذاء مؤمن، دروغ و امثال آن، در حالی که در تعبیرات رایج عرفی، حکم به خود این موضوعات حمل شده است. به عبارت دیگر، إیذاء مؤمن در صورتی موجب استحقاق جهنم است که از روی علم باشد. دروغ و امثال آن هم همینطور است و حکم در واقع به صورت مطلق نیست، ولی در تعبیرات رایج این احکام بر روی خود موضوعات حمل شده است.
در آیهی (حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ) هم ممکن است که مراد این باشد که اگر شما تشخیص دادید که آنها به حدّ بلوغ رسیدهاند، اموالشان را به آنها بدهید و اگر اینطور باشد، مقتضای غائیت عبارت از این است که «عدم العلم» قید باشد و معنایش اینطور خواهد شد که اگر شما نمیدانید که این شخص بالغ شده است یا نه، شارع امارهای قرار داده است و بروید و تحقیق بکنید تا بلوغ را تشخیص بدهید.
پس بنابراین اگر خود بلوغ قید برای کاشف بود، در صورت یکی بودن زمان کاشف و منکشف، استحالهی عقلی وجود داشت، ولی در صورتی که «عدم العلم» را غایت و قید و برای کاشف باشد، هیچ اشکالی نخواهد بود و لازمهی اماریت هم همین است که انسان چیزی را نمیداند و برای او علامت و کاشفی قرار میدهند و در این صورت هیچ استحالهای وجود نخواهد داشت.
این بحث در صورتی بود که ما «حتی» را غائی بدانیم، ولی صاحب جواهر این احتمال را اختیار کرده است که «إذا» را شرطی و «حتی» را تعلیلی بدانیم.
ایشان نسبت به نظر صاحب جواهر فرمودند که با این فرض هم اگر امتحان را مقدمه برای تشخیص بلوغ بدانیم، خلاف ظاهر خواهد بود، زیرا مقدمه عبارت از ابتلاء خواهد بود و تالی هم بلوغ نکاح، نه علم به بلوغ نکاح، در حالی که بین ابتلاء و نفس بلوغ نکاح در مقام ثبوت هیچ ترتبی وجود ندارد. التبه اگر مراد از بلوغ در آیه، علم به بلوغ باشد، تحقیق و امتحان مقدمه برای آن خواهد بود و این علم مترتب بر تحقیق میباشد و همین مطلب قرینه بر این است که ابتلاء در آیه مقدمه برای بلوغ نیست، بلکه مقدمه برای رشد است و ارتباط بین امتحان و رشد کاملاً ارتباط صحیحی است و تحقیق و امتحان مقدمه برای تشخیص رشد است که در آیهی شریفه هم تعبیر به ایناس رشد شده است که همان تشخیص رشد است. پس با توجه به اینکه آیه تعبیر به رشد واقعی نکرده است، بلکه تعبیر به ایناس رشد کرده است، ارتباط تحقیق و امتحان با تشخیص و ایناس رشد کاملاً محفوظ و صحیح میباشد، اما ارتباطی بین تحقیق و نفس بلوغ وجود ندارد.
بنابراین ایشان فرمودند که اگر قائل به نظر صاحب جواهر هم بشویم، مقدمه بودن تحقیق برای بلوغ خلاف ظاهر میباشد، ولی عرض ما این است که نه تنها چنین چیزی خلاف ظاهر نیست، بلکه خیلی هم متعارف است مثل اینکه گفته میشود: تحقیق بکنید که آیا زید آمده است یا نه و اگر آمده بود، فلان حرف را به او بزنید. این تعبیر، تعبیر عرفی است و هیچگونه خلاف ظاهری در آن نیست. ظهورات در جایی است که طرف مقابلش اصلاً قابل اعتناء عرف نباشد، نه مثل این موارد که در عرف متداول و رایج میباشد.
بنابراین مقدمه بودن تحقیق برای بلوغ نه بر فرض اول و نه بر فرض دوم در مقام ثبوت هیچ اشکالی ندارد، منتهی باید مقام اثبات را مورد بررسی قرار بدهیم که بر کدامیک دلالت دارد. بعضیها در مقام اثبات به عبارت تفسیر علی بن ابراهیم استناد کرده و ابتلاء را مقدمه برای بلوغ دانستهاند.
ما عرض کردیم که این عبارت ایشان حدیث نیست و کلام خود علی بن ابراهیم است و علاوه بر این معلوم هم نیست که این عبارت تفسیر ابتلاء در آیه باشد و شاید اشاره به مطلب دیگری باشد و در خیلی از مواقع هم امام علیهالسلام مطلبی را به صورت تبرعی بیان میفرمایند.
در نتیجه این روایت یا کلام مفسر (که کلام مفسر درست است) نسبت به مطلب مورد بحث ما اجمال دارد و چیزی از آن کشف نمیگردد و به نظر ما یک نحوه اجمالی در این آیه وجود دارد.
پرسش: اگر در «ابتلاء» معنای تمرین و آموزش خوابیده باشد، میتوانیم مقدمه بودن برای رشد را استفاده بکنیم، به این معنی که بچه را امتحان بکنید تا به حدّ رشد برسد.
پاسخ: نه معلوم نیست این طور باشد. ابتلاء به معنای امتحان است و اینکه انسان تحقیق و رسیدگی بکند که مطلبی را کشف بکنید و این امتحان میتواند مقدمه برای هر دو باشد.
پرسش: در ریشه ابتلاء، معنای کهنه کردن شیء وجود دارد.
پاسخ: وجود یک نحوه تناسب در استعمال کافی است و ابتلاء در اینجا به معنای تحقیق و امتحان است.
پرسش: آیا میشود به اظهار خود فرد اکتفاء کرد؟
پاسخ: مراد از ابتلاء در اینجا عبارت از این است که باید او را آزمایش بکنید و نمیتوانیم به صرف گفتن او اکتفاء بکنیم. علی أی تقدیر از این آیه چیزی استفاده نمیشود که چه چیزی را باید کشف بکنیم.
پرسش: ...
پاسخ: آیه میفرماید که شما آزمایش بکنید، ولی معلوم نیست که چه چیزی را باید با آزمایش بدست بیاوریم، رشد را یا بلوغ را؟ بنابراین نسبت به این مطلب اجمال دارد.
پرسش: شاید با توجه به اینکه ظاهر «إذا» برای آینده است، مراد از آیه این باشد که اگر در آینده بالغ میشوند، آنها را امتحان بکنید و بر این اساس مربوط به رشد خواهد بود.
پاسخ: مانعی ندارد که به هر دو بخورد و معنی عبارت از این خواهد بود که اگر بعداً این دو صفتی که بودنشان لازم است، حاصل بود و در اثر امتحان برای شما منکشف شد، مال را به صاحبش بدهید.
پرسش: این عباراتی که میفرمایید مربوط به تفسیر علی بن ابراهیم هست، آیا میشود مطمئن شد که مال خود علی بن ابراهیم است یا از تفسیرهای دیگری است که میفرمایید با هم مخلوط شده است؟
پاسخ: قبل از مواردی که مخلوط شده است، اسمش نوشته است و تعبیر به قال ابوالجارود شده است. یک قدری قبل از آن هم این عبارت آمده است که: قال علی بن ابراهیم و یک قسمتی بعد هم تعبیر به قال شده است و یک قدری قبلش هم اسمی از علی بن ابراهیم برده نشده است.
ایشان یک تحقیقی در اینجا دارند که صاحب جواهر هم به آن اشاره کرده است، منتهی یک نحوه تفاوتی بین این دو تحقیق وجود دارد و ثمرات زیادی هم بر آن مترتب است.
ایشان میفرماید: اینکه به اولیاء دستور داده شده است که مال را به ایتام بدهند، این وجوب دفع مال، بما هوهو واجب نیست، بلکه این حکم از احکام رفع حجر و معلول آن است. ایشان از تناسب حکم و موضوع و ظهور و مقرون شدن آیه (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ)، اینطور استظهار میفرماید که امر به دفع مال، به جهت مرتفع شدن حجر است و اگر کسی محجور نباشد، کسی حق ندارد مال مالک را نگه دارد و باید مال را تسلیم مالک بکند.
پس بنابراین این وجوب دفع مال، معلوم رفع حجر از یتیم است.
صاحب جواهر هم این مطلب را به شکل دیگری بیان کرده و میفرماید: وجوب دفع مال کنایه از رفع الحجر است. به عبارت دیگر ذکر لازم و ارادهی ملزوم است و کأنّ از اول میخواهد بگوید که شخص بالغ رشید دیگر محجور نیست.
بین این دو بیان یک قدری تفاوت وجود دارد و طبق فرمایش صاحب جواهر کأنّ اینطور است که بالغ رشید محجور نیست، ولی بیان ایشان این بود که مراد از جمله این است که مال را به یتیم اداء بکنید، ولی علتش عبارت از این است که او دیگر محجور نیست مثل اینکه وقتی گفته میشود که: «أکرم زیداً»، علتش این است که «لأنّه عالم». پس طبق فرمایش ایشان کنایه نیست، بلکه علت و معلول است و میخواهد وجه و نکتهی مسئله را بیان کند. ایشان میفرمایند که هم از تناسب حکم و موضوع و هم مقرون شدن به (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ) و امثال اینها استظهار میشود که علت دفع مال، رفع حجر از یتیم است.
نسبت به این استظهاری که ایشان میفرمایند، یک ثمرات و فروعی متفرع است که بعضی از آنها را صریحاً بیان کردهاند و بعضی هم از سیاق مطلب معلوم میشود.
یکی از ثمرات این استظهار عبارت از این است که اگر شخص بالغ و رشید مال را تحویل نگیرد و بگوید که مال پیش ولی باقی بماند، دفع مال به او لزومی نداشته باشد، در حالی اطلاق قضیه اقتضاء میکند که در صورت وجوب دفع، گفتهی شخص بالغ و رشید معیار نباشد و باید حتماً مال به او تحویل داده بشود، ولی اگر بیان حکم وجوب دفع مال به جهت رفع حجر از شخص بالغ رشید باشد، در صورت رضایت او، باقی ماندن مال در دست ولیّ اشکالی نخواهد داشت. و وجوب دفع مال منزّل به صورت متعارف خواهد شد که اشخاص راضی نیستند مالشان در دست کسی باقی بماند و متمایل به این هستند که خودشان از مالشان استفاده بکنند.
یکی از فروعات دیگر هم - که اول به نظر ما آمد - عبارت از این است که مطابق تعبیر آیه باید بگوییم که بعد از حصول این دو شرط، شما مأمورید که مال را به بالغ رشید تحویل بدهید و این آیه مربوط به تحویل مال است، اما دلالتی نسبت به عدم صحت عمل صبی ندارد و در اینجا شارع مقدس میگوید که اگر این دو شرط حاصل نبود، مال را به او تحویل ندهید، ولی از این آیه نمیتوانیم اینطور استفاده بکنیم که معاملات او هم باطل است.
و اما طبق بیانی که ایشان دارند، این احتمال دفع میشود، زیرا شارع دو صورت قرار داده و در یک فرض میگوید که مال را تحویل بدهید و در صورت دیگر میگوید که تحویل ندهید، زیرا وقتی رفع مانع شده باشد و حجر صبی رفع شده باشد، شما باید مال را به او تحویل بدهید، اما قبل از حصول این دو شرط، حجر مرتفع نشده است و چون محجور است، تصرفاتش هم نافذ نیست و اینکه صبی بتواند به صورت مستقل هر کاری بکند و نافذ باشد، خلاف حجر است.
پس بنابراین به تناسب حکم و موضوع و یا از صدر آیه و امثال آن استفاده میشود که وقتی با حصول این دو شرط، رفع حجر میشود، در نتیجه قبل از حصول این دو شرط حجری در کار هست که مانع از نافذ بودن تصرفات صبی میباشد.
پرسش: آیا این معنی وابسته به این نیست که کلمه دفع به معنای دفع خارجی باشد یا دفع به معنای در اختیار قرار دادن باشد؟
پاسخ: از تناسبات حکم و موضوع این مطلب استفاده میشود.
پرسش: ...
پاسخ: معامله خارجی دفع نیست. مقصود بنده این است که طبق این تحقیقی که بیان شد، معاملات صبی فاقد رشد و بلوغ مشکل دارد و نافذ نیست، زیرا هنوز محجور است.
خلاصه اینکه یک ثمراتی مترتب بر این تحقیق است که بر کلام صاحب جواهر هم - که کنایه گرفته است - همین ثمرات مترتب میشود.
البته باید بررسی بکنیم که این مطالب تمام است یا نه؟
موضوع: ثمرات معلوم بودن وجوب دفع مال نسبت به رفع حجر
ایشان از دو وجه، این مطلب را استفاده کردند که وجوب دفع مال به بالغ رشید، معلول رفع حجر از اوست: یکی اینکه از تناسب حکم و موضوع این مطلب استفاده شده است که وجوب اداء معلول رفع حجر باشد و دیگری هم قرار گرفتن (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ) قبل از آیهی وجوب دفع است که از آن اینطور استفاده میشود که ندادن مال به یتیم، بخاطر حجر او بوده است و حال که این مشکل مرتفع شده است، شما باید مال را به او بپردازید.
ایشان این دو وجه را ذکر کرده و ثمراتی هم بر آن مترتب میفرمایند که دیروز به آنها اشاره کردیم و امروز هم با یک اضافاتی به آنها میپردازیم. خیلی از این ثمرات در خود کتاب به عنوان ثمره ذکر شده است، بعضی هم به عنوان ثمره ذکر نشده است، ولی معلوم است که متفرع بر این مطلب میباشد.
یکی از این ثمرات عبارت از این است که اگر مالک بالغ رشید به ولیّ قبلی إذن بدهد که مال پیش او بماند و رضایت به این مطلب داشته باشد، دیگر نمیتوانیم بگوییم که اطلاق «إدفعوا» اقتضاء میکند که حتماً مال به او دفع بشود، چه إذن داده باشد و چه إذن نداده باشد.
مثل اینکه اگر کسی به شما بگوید: من را بکُش! شما میگویید که شرع اجازهی چنین کاری را به من نداده است، هر چند که تو رضایت به این کار داری. در اینجا هم با توجه به اینکه بر اساس قرائنی، «إدفعوا» معلول رفع حجر است، اگر حجر از شخص رفع شد، او مختار و بالغ و عاقل است و میتواند بگوید که این مال من پیش تو امانت باشد و اگر احتیاج پیدا کردم از تو میگیرم. چنین چیزی هیچ محذوری ندارد.
ثمرهی دیگر عبارت از این است که وقتی وجوب دفع، معلول رفع حجر باشد، جواز تصرف هم برای شخص بالغ شرعی ثابت خواهد شد و فقط اینطور نیست که پس از گرفتن مالش، آن را حفظ بکند، بلکه به مناط رفع حجر، حکم جواز تصرف هم برای او ثابت خواهد شد.
ثمرهی سوم هم عبارت از این است که امر بعد الحظر ظهور در وجوب ندارد و بیشتر از ترخیص چیزی استفاده نمیشود، مثل آیهی (إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا)، ولی در اینجا آقایان میگویند که «إدفعوا» ظهور در وجوب دارد، زیرا با توجه به اینکه وجوب دفع، معلول رفع حجر است، در حقیقت «إدفعوا» به این معنی است که با حصول دو شرط بلوغ و رشد معلوم میشود که شخص دیگر محجور نیست و کسی حق ندارد که مال دیگری را بدون اجازهی او نگه دارد و قهراً دفع مال به مالک واجب و لازم میشود. پس بنابراین در اینجا معلولیت وجوب دفع از رفع حجر، قرینه بر وجوب اداء خواهد بود ولو اینکه در موارد دیگر امر بعد الحظر ظهور در وجوب نداشته باشد.
ثمرهی چهارم - که در کتاب هم به آن اشاره شده است - عبارت از این است که اگر یکی از این دو قید یا هر دو حاصل نشدند و این دو شرط مجموعاً وجود خارجی پیدا نکردند، (با ارتفاع یکی از دو شرط هم مجموع مرتفع میشود) دفع مال به شخص واجب نخواهد بود، ولی آیا دادن مال هم حرام خواهد بود یا نه؟ در جایی که یک وجوبی صرفاً معلق به یک شرطی باشد، آنچه که از مفهوم این وجوبِ معلق استفاده میشود، این است که در صورت فقدان شرط، وجوبی در کار نیست، اما چیزی راجع به حرمت استفاده نمیشود، ولی در اینجا چون علت وجوب دفع، رفع حجر میباشد، در نتیجه اگر این دو شرط احراز نشود، حجر ثابت است و انسان حق ندارد که با وجود حجر، مال را به او بدهد و دفع مال در این صورت حرام خواهد بود.
پس بنابراین این مطلب هم استفاده میشود و دیگر احتیاجی نیست که در این باره بحث بکنیم که مفهوم وجوب دفع، حرمت اداء است یا جواز و رخص اداء.
ثمرهی پنجم - که مهمتر از سایر ثمرات است - راجع به این است که اگر وجوب دفع بما هو هو معلق به یک چیزی بود و ارتباطی به مسئلهی حجر نداشت، میگفتیم که هر چند قبل از بلوغ و رشد نباید مال را به صبی دفع کرد، اما معاملاتی که او انجام میدهد، صحیح است، اما در صورتی که وجوب دفع را معلول رفع حجر بدانیم، نمیتوانیم بدون حصول دو شرط رشد و بلوغ، معاملات صبی را صحیح بدانیم و اینطور استفاده میشود که معاملات او باطل است و حجر علت مشترکهی بطلان معاملات صبی است، چه مال در دست ولیّ باشد و چه مال در دست خود او باشد.
این پنج مورد از ثمرات علیت رفع حجر در وجوب دفع بود.
اولین نکتهای که ما باید به آن اشاره بکنیم، عبارت از این است که آیا ما میتوانیم از این قرائن اصل حجر صبی را استفاده بکنیم یا نه؟
در آیه، بالدلالة المطابقی هیچ دلالتی بر اصل موضوع حجر وجود ندارد و مسئلهی آیه عبارت از وجوب دفع مال است، ولی باید ببینیم که آیا میتوانیم از آیه مسئلهی حجر صبی را استفاده بکنیم یا نه. در آیه به دو قید اشاره شده است: مسئلهی رشد و مسئلهی بلوغ. ما از
مسئلهی رشد میتوانیم این معنی را استفاده بکنیم، زیرا آیه میفرماید: وقتی صبی رشد پیدا کرد و بالغ شد، مال را به او بدهید و قبل از حصول این دو شرط مال را به او ندهید. علت اعتبار رشد برای دفع مال، عبارت از این است که وقتی صبی رشد ندارد، نفع و ضرر خودش را نمیفهمد و شارع مقدس به حسب متفاهم عرفی، این قانون را برای حفظ مال او قرار داده است، زیرا او نمیداند چه چیزی در معامله به صلاح اوست و با چه کسی باید معامله بکند و چگونه باید معامله بکند. پس بنابراین چون صبی رشد معاملی ندارد، شارع برای حفظ مال او میفرماید که باید مال در دست ولیّ باشد و اگر شارع معاملات صبی را تنفیذ بکند، همان مشکل ضیاع مال حاصل میشود و با توجه به اینکه شارع هم نمیخواهد مال صبی ضایع شود، بنابراین معاملات او را امضاء نمیکند. پس بنابراین از بیان قید رشد، میتوانیم چنین چیزی را استفاده بکنیم.
پرسش: از (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ) هم همین مطلب استفاده میشود؟
پاسخ: بله.
به تناسب بحث یک مطلبی هم از مرحوم والد برای شما نقل میکنم. ایشان در «الکلام» در مسئلهی افراط و تفریط میفرماید که راجع به استفاده از ادله، روایات و آیات و امثال آنها سه روش وجود دارد: بعضی به صورت افراطی و غیر متعارف از منصوص تعدی میکنند، بعضیها هم بر همان لفظ جمود دارند و از مفاد مطابقی و وضعی لفظ تعدی نمیکنند، بعضی هم حدّ متوسط را رعایت میکنند و بر اساس تفاهم عرفی از ادله برداشت میکنند. مثلاً یک وقت عرف از «رجل شک بین الثلاثة و الاربعة» اینطور میفهمد که مثال است و میتواند به موارد دیگر تعدّی کرد و یک وقت هم مثال بودن را نمیفهمد که در این صورت نباید از مورد مسئله تعدّی کرد.
اینکه انسان بر اساس سلیقهی شخصی فلسفهتراشی غیر متعارف بکند، انحراف است، از طرف دیگر هم نباید تفریط کرد، مثل اینکه نسبت به آیه (فَلا تَقُلْ لَهُما أُفّ) بگوییم که آیه میفرماید: «أف» نگو، ولی نمیگوید که بالاتر از «أف» نگو! و ما اقتصار به مورد آیه میکنیم! این هم تفریط است، بلکه باید حدّ معتدل را رعایت بکنیم.
ایشان میفرماید که اگر حدّ اعتدال را رعایت نکنیم، مثل آن نوکر حرفشنو میشود که اربابش به او دستور داد که سجاده را پهن بکند و او هم سجاده را برای آقای پهن میکند و بعد از نماز وقتی آقا به همراه نوکرش به منزل بر میگردد، به نوکر میگوید: سجاده چطور شد و چرا نیاوردی؟ نوکر هم در جواب میگوید: شما فقط گفتید: سجاده را پهن کند و نفرمودید که سجاده را با خودت بیاور! آقا به او میگوید: برو ببین سجاده را دزد نبرده است! نوکر هم رفته و بر میگردد و به آقا میگوید: رفتم و دیدم که سجاده در آنجاست و دزد آن را نبرده است! آقا به او میگوید: پس برو و آن را بیاور. وقتی نوکر برای بار دوم میرود، میبیند که دزد سجاده را برده است!
خلاصه اینکه بعضی از تفاهمات، تناسبات و قرائن متعارف عرف به گونهای است که اگر انسان تعدی نکند، انحراف است. برای نمونه در همین مثال «إدفعوا» انسان میفهمد اگر وجوب دفع بعد از حصول رشد و بلوغ است، به این جهت است که مال او محفوظ بماند و در نتیجه اگر رشد حاصل نشده باشد، نباید مال را به او تحویل داد و در اینجا حفاظت از مال صبی، علت مشترکه بین صورتی است که مال در دست ولیّ است و صورتی که مال در دست مالک است و این تفاهمات عرفی را باید فهمید و نباید جمود به خرج داد.
ما اینطور استفاده میکنیم که اگر مال در دست مالک غیر رشید هم باشد، شرعاً معاملات او ممضی نیست.
البته گاهی صبی به رشد رسیده است و حتی در برخی موارد بهتر از افراد کبیر مصالح را درک میکند، اما چون به بلوغ نرسیده است، شارع میگوید که نباید مال را به او دفع بکنید و باید ببینیم که فلسفه و نکتهای که شرع به ملاحظهی آن از دفع مال نسبت به رشید غیر بالغ منع کرده است، چیست؟
برای این منع ممکن است که دو وجه را بیان کنیم: یکی عبارت از این است که اصل نظر شرع بر این است که مال به سفیه داده نشود تا به مرحلهی رشد برسد و اضافه کردن بلوغ هم به این جهت بوده است که فقدان رشد بیشتر در بچههای نابالغ شایع است و حکمتاً این مسئله را تعمیم داده و میفرماید: هر چند بچه رشید شده است، ولی چون نوعاً افراد نابالغ غیر رشید هستند، شارع حکم را به تمام نابالغها تعمیم و توسعه داده است.
البته همانطور که مرحوم آقای داماد میفرمود، حکمت مخصص نیست و لذا تمام موارد نابالغ را میگیرد، ولی معمم هست و این حکمت شامل بالغی هم که سفیه باشد، میشود، علاوه بر اینکه اطلاق (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ)هم شامل میباشد.
پس بنابراین عدم دفع مال به نابالغ و غیر رشید، هر دو به ملاحظهی رشد است و شارع در هر دو این مطلب را در نظر گرفته و فرموده است که مال را به او ندهید و قهراً شیوع ضرر در معاملات صبی مشترک میشود و حتی اگر مال در دست ولیّ هم باشد، معاملات صبی باطل خواهد بود.
این بیان بر این اساس بود که اصل مسئله را عبارت از رشد بدانیم که در هر دو مورد توسعه پیدا کرده است، اما اگر بگوییم که فرق بین بچه و بزرگ به جهت مسئلهی رشد نیست و یک حساب دیگری در کار است، شاید بتوانیم اینطور بگوییم که در خیلی از مواقع شخص علم به چیزی دارد، ولی مرتکب چیزی میشود که به ضرر اوست، مانند افراد تریاکی و هروئینی که در عین علم به ضرر، آنها را استعمال میکنند، زیرا در وجودشان شهوات و قوای دیگری وجود دارد که غالب بر آنها میشود و ارادهی این افراد در مقابل آن قوا ضعیف میشود و نمیتوانند خودشان را تعدیل بکنند.
در اینجا هم ممکن است بگوییم که هر چند بچه رشد پیدا کرده و قدرت تشخیص خوب را دارد، ولی در مقابل شهوات بازی و امثال آن ضعیف است و به همین جهت شارع مقدس برای اینکه مال او ضایع نشود و خرابکاری پیش نیاید، مال را در اختیار او نمیگذارد.
بنابراین نکتهی دوم در عدم دفع مال به رشید غیر بالغ ممکن است عبارت از این باشد که اگر مال را به دست او بدهیم، شاید پولهایی که به دستش رسیده را مطابق شهوات خودش خرج موارد بیربط بکند، اما در دست ولیّ مال او محفوظ میماند. به عبارت دیگر درست که رشید غیر بالغ علم به مصالح خودش دارد و سفاهتی هم در او وجود ندارد، ولی ممکن است که بر اساس شهوات مال خودش را ضایع بکند.
بنابراین در اینجا وجهی ندارد که بگوییم: محجور است و معاملاتش باطل است و شارع برای حفظ امثال اینها این مطلب را بیان کرده است. قهراً اگر اینطور باشد، ما نمیتوانیم اثبات حجر بکنیم و آیهی قبل هم راجع به سفهاء بود و قبلاً چیزی راجع به بالغ نفرموده است. بر همین اساس ممکن است که ما بگوییم: نفس دادن مال به دست طفل جایز نیست و لو اینکه رشید باشد.
پرسش: یک قول سومی هم ممکن است در اینجا بگوییم که بچه توانایی دفع مزاحم را ندارد.
پاسخ: آن هم یک بحثی است و ممکن است بگوییم که در معاملات زور او نمیرسد و لذا میفرمایدکه اموال را در دست او قرار ندهید، زیرا تلف میشود و از بین میرود.
بنابراین ما نمیتوانیم از صورت دفع مال تعدی کرده و بگوییم: صورتی که دفع مال هم نشده است، معاملاتش باطل است و استقلال ندارد و امثال اینها، بلکه ممکن است استقلال داشته باشد.
پرسش: پس طبق فرمایش شما طفل میتواند فقط بیع کلی بکند؟
پاسخ: نه، ما میگوییم که از آیه چنین چیزی استفاده نمیشود. ما هنوز حکم نکردهایم و باید روایات مسئله و جهات دیگر را مورد بررسی قرار بدهیم.
بحث دیگر ما دربارهی این فرمایش ایشان است که مفهوم قضیهی وجوب دفع، عدم وجوب دفع یا حرمت دفع است و این مسئله احتیاجی به بحث ندارد.
این فرمایش ایشان منوط به این است مانند صاحب جواهر و ایشان بپذیریم که مقتضای قضیهی شرطیه عبارت از این است که اگر این خصوصیات در صبی بود، محجور نیست و مفهوم آن هم عبارت از این خواهد بود که در صورت نبود این خصوصیات، شخص محجور میباشد.
بحث ما عبارت از این است که در آیهی شریفهی (آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا) به خود رشد اشاره نکرده است، بلکه به تشخیص رشد اشاره شده است و باید ببینیم آیا تشخیص رشد در مقام ثبوت دخالتی دارد یا نه؟ به عبارت دیگر اگر شخص، بالغ و رشید باشد، ولی رشد او را تشخیص نداده باشند، این عدم تشخیص در مقام حجر واقعی دخالتی دارد یا نه؟
اگر اینطور باشد، استفادهای که ایشان کرده است، احتیاجی به بحث ندارد و درست است و مطلب عبارت از این خواهد بود که اگر شخص بالغ شد و ولیّ هم تشخیص داد که او رشید شده است، محجور نیست و مفهوم این مطلب هم عبارت از این خواهد بود که اگر چنین تشخیصی داده نشد، شخص محجور است و دادن مال هم به محجور جایز نمیباشد. بنابراین چون محجوریت استفاده میشود، حرمت دفع مال هم به دنبال آن میآید.
ولی به حسب متفاهم عرفی در غالب موارد، علم را طریق میدانند و موضوعیتی برای آن قائل نیستند. مثلاً اگر به عرف متعارف القاء بکنند که یک مالکی رشید شده و سنّش هم به حد بلوغ رسیده است، اما ولیّ او نتوانسته تشخیص رشد او را بدهد، واقعاً شارع مقدس او را ممنوع از تصرف خواهد کرد؟ البته ولیّ باید طبق تشخیص و علم خودش عمل بکند، ولی آیا واقعاً چنین کسی ممنوع از تصرفات در مالش خواهد بود؟!
به نظر میرسد که عرف متعارف قائل به چنین چیزی نباشد و علم در اینجا طریق برای ثبوت است و بنابراین آیه در مقام بیان وظیفهی فعلیهی خود ولیّ است و اگر او درک کرد که صبی به حدّ بلوغ رسیده است و رشد هم حاصل بود، وظیفه دارد که مال را به او دفع بکند. پس اگر کسی واجد این شروط شد، باید مال به او داده بشود. به عبارت دیگر اگر احراز رشد و بلوغ شد، عدم الحجر هم احراز میشود و اگر یکی از این دو قید نبود، احراز سلب حجر نخواهد شد.
حال باید ببینیم که اگر احراز سلب حجر نشد، تکلیف چیست؟ در چنین صورتی باید از جای دیگر این مطلب را استفاده بکنیم که مثلاً بر اساس قاعدهی مقتضی و مانع باید مال را به مالک بدهد، یا بر اساس استصحاب بقای حجر، حکم به عدم وجوب دفع بکنیم؟ یا اینکه بگوییم: عمومات حکم میکند که مال به مالکش داده شود و به عنوان استثناء بعضی از محجورین خارج شده است و ما نمیدانیم که در اینجا حجر باقی است یا نه و تمسک به عام در استصحاب حکم مخصص یا تمسک به عموم خواهد بود و خلاصه اینکه این بحثها پیش میآید و وقتی که تالی قضیه احراز عدم الحجر است، مفهومش عبارت از عدم الاحراز میشود، نه احراز العدم و قهراً برای محجور بودن یا محجور نبودن، محتاج برخی مباحث خواهیم بود.
خلاصه درس: اشکال: چرا در آیهی ابتلاء رشد مقید به ایناس شده است ولی بلوغ مقید به آن نشده است؟! اگر مقصود بیان حکم واقعی باشد علم نه در رشد دخالت دارد و نه در بلوغ و اگر مراد بیان وظیفهی ظاهری باشد علم هم در بلوغ دخالت دارد و هم در رشد.
پاسخ : بلوغ مفهوم مشکک نمیباشد بر خلاف رشد لذا برخی مصادیق آن روشن و برخی از مصادیق آن خفی میباشد لذا بعید نیست که شارع مصداقی از آن را که ظاهر برای متعارف افراد است به طوری که اگر بدان توجه کنند آن را بدون هیچ دقت و تأملی مییابند موضوع حکم قرار داده است. از این بیان روشن میشود که اگر چنین مرتبه از رشد احراز نگردید حجر مرتفع نشده و دفع مال حرام خواهد بود. لذا تفریع حرمت دفع بر معلول بودن وجوب دفع برای رفع حجر - آن طور که از مرحوم امام ره نقل گردید - تمام میباشد.در ادامه حضرت استاد دام ظله به تکرار بحثی که در جلسه قبل ذکر کرده بودند میپردازند و آن اینکه آیا بلوغ و رشد در رفع حجر دخیل میباشند یا نه؟ طبق نظر ایشان، تنها رشد دخالت در رفع حجر دارد.
بررسی دلالت ایناس رشد و بلوغ بر رفع حجر
به ملاحظه بحثهای گذشته، با توجه به اینکه ما از بعضی از عرائضمان عدول کردیم، میخواستم یک توضیحی عرض بکنم.
در آیهی کریمه میفرماید: (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا)، که نسبت به بلوغ نکاح، قید علم در آیه درج نشده است، ولی نسبت به رشد، این قید درج شده است. با توجه به این مطلب، این سؤال پیش میآید که اگر آیه در مقام بیان حکم واقعی مسئله است، حکم واقعی دائر مدار رشد و بلوغ است، چه اینکه کسی علم به آنها داشته باشد و یا چنین علمی نداشته باشد. به عبارت دیگر، رشید بالغ محجور نیست و علم اشخاص در مقام ثبوت این قضیه دخالتی ندارد.
و اما اگر آیه در این مقام است که اولیاء در چه شرایطی این کار را اجراء بکنند، باید دو شرط بلوغ و رشد احراز شود و باید نسبت به هر دو قید علم درج بشود و در صورتی که اولیاء این دو شرط را احراز کردند که شخص بالغ و رشید شده است، مال را به او دفع میکنند.
خلاصه اینکه این سؤال مطرح میشود که اگر آیه در مقام ثبوت باشد، نیازی به ذکر قید در رشد نبود و اگر هم در مقام اجراء این کار توسط اولیاء است، باید در هر دو قید علم درج میشد.
بنده به کتب تفسیر مراجعه نکردم که ببینم متعرض این مطلب شدهاند یا نه، ولی با توجه به اینکه این مطلب دخالت در بحثهای قبلی ما دارد، آنچه که به ذهنم رسید، عبارت از این است که در برخی از مفاهیم، مرز تحقق مصادیقش روشن است و در برخی دیگر هم نسبت به مرز تحقق مصادیقش ابهاماتی وجود دارد و برخی از اشخاص میگویند که مصداق حاصل شده است و برخی هم میگویند که مصداق حاصل نشده است. به عبارت دیگر، برخی از مفاهیم قابل تشکیک است و مصادیق مخفی و مصادیق روشن دارد که متفاوت از یکدیگر هستند.
مفهوم بلوغ - که مثلاً رسیدن به سنّ پانزده سالگی است - قابل تشکیک نیست و اینطور نیست که مصادیق مشکک داشته باشد، ولی رشد از مفاهیمی است که قابل تشکیک است و مراتب مخفی و مراتب ظاهر دارد. اگر شخص از صد معامله یک معامله را درست انجام بدهد، رشید نیست، ولی در بین حداقل و حداکثر یک مراتبی وجود دارد که خفی است و یکی میگوید: رشید شده و دیگری میگوید: رشید نشده، و یک مراتبی هم وجود دارد که ظهور در رشد دارد. مثلاً در موضوع سپیده زدن، یکی به هوا نگاه میکند و میگوید: الان سپیده زد و یکی هم میگوید: سپیده نزده است، ولی برخی از مصادیق خیلی روشن است و همه نسبت به آن توافق دارند و ممکن است که بگوییم: در اینگونه موارد - که مفاهیم قابل تشکیک میباشد - حکم در مقام ثبوت بر مصادیق ظاهر حمل شده است و مثلاً متعارف اشخاص با نگاه کردن مطمئن بشوند که سپیده زده است، یا متعارف اشخاص مطمئن بشوند که این شخص رشید شده است. پس بنابراین این احتمال هست که این مرتبه از علم متعارف، در مقام ثبوت حکم دخالت داشته باشد و بعید نیست که اینطور باشد.
یا در یک نمونهی دیگر میگوید که بچه آنقدر شیر بخورد که استخوانش محکم بشود که در اینجا هم حکم در مقام ثبوت نسبت به مصادیق روشن و ظاهر ثابت است که شخص به مرحلهای رسیده باشد که همه این مطلب را درک بکنند.
یا در مورد دیگر گفته میشود که اگر نجاست با آب ملاقات کرد و تأثیرش بر آب ظاهر شد، چنین حکمی برای آن ثابت است و هر ملاقاتی در حدّ خودش تأثیری دارد، ولی برخی از مراتب تأثیر مخفی و برخی هم ظاهر است که حکم نسبت به موارد ظاهر ثابت شده است.
در اینجا هم بعید نیست که بگوییم: میزان در رشد و عدم رشد، عبارت از این است که رشد شخص به حدّی برسد که برای متعارف اشخاص روشن باشد و احتیاجی به دقت وجود نداشته باشد و اگر به شخص نگاه بکنند، بگویند که این شخص رشید است.
پرسش:...
پاسخ: آیه شریفه اینطور تعبیر میکند: (آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا)، و ایناس به معنای دیدن و کنایه از دیدن است، مثل اینکه آدم یک چیزی را ببیند و آن چیز برایش محسوس باشد. این مطلب غیر از مواردی است که انسان برای فهم آنها باید خیلی دقت بکند.
در این آیهی شریفه، ایناس، کنایه از این است که مطلب خیلی واضح و ظاهر باشد، مثل اینکه حضرت میفرماید: «لا أعبد رباً لم أره»، به این معنی که کأنّ من خدا را میبینم و این بیان، کنایه از این است که مطلب خیلی واضحِ واضح است.
پس بنابراین به نظر میرسد که معیار برای رشد، درصدی باید باشد که واضح و روشن باشد و اگر شخص به این حدّ از رشد رسید، حکم برای او ثابت خواهد بود.
پرسش: ...
پاسخ: البته ممکن است که خود اولیاء امور جهل به رشد شخص داشته باشند، ولی همهی مردم میدانند که او به رشد رسیده است و این مطلب برای همه واضح و روشن است.
پس بنابراین علم اولیاء امور دخالتی در مقام ثبوت ندارد، هر چند این علم در وظیفهی ظاهری خودشان دخالت دارد، ولی موضوع حکم واقعی عبارت از این است که شخص به حدّی رسیده باشد که رشدش ظاهر باشد و معیار ثبوت حکم همین است.
خلاصه اینکه آیهی شریفه نسبت به بلوغ چنین چیزی را قید نکرده است، زیرا بلوغ مفهوم مشککی ندارد، ولی راجع به رشد میفرماید که اگر حدّی رسید که رشدش مشهود و متعارف بود، حکم ثابت خواهد بود.
مثلاً در روایات وارد شده است که اگر تو صدای اذان را شنیدی یا دیوار شهر را دیدی، نمازت شکسته است، که در این موارد گوش یا چشم شخص موضوعیتی ندارد، بلکه این عبارات کنایه از این است که اگر تو آدم متعارفی بودی و گوشات متعارف بود یا چشمات متعارف بود و اذان را شنیدی یا دیوار را دیدی، چنین حکمی برایت در مقام ثبوت، ثابت خواهد بود. البته اگر خود شخص بخواهد حکم را اجراء بکند، باید این مقام ثبوت را احراز بکند.
ما قبلاً میگفتیم که مفهوم این آیه عبارت از عدم وجوب الدفع یا حرمة الدفع است و این مطلب قابل بحث است، ولی آقای خمینی(قدس سرّه) میفرمود که قابل بحث نیست، ولی با توجه به این تفسیری که بیان شد، دیگر بحثی در این مطلب نیست، زیرا تالی قضیه معرفی حق سلب حجر میباشد، یعنی با این دو قیدی که ذکر شده است، حجر سلب میشد و اگر یکی از این دو قید یا هر دو وجود نداشت، حجر موجود است و در صورت بودن حجر، نباید مال به او دفع بشود و این مطلب روشن است. پس طبق این بیان، حدّ سلب حجر عبارت از این است که رشد شخص، ظهور پیدا بکند، نه اینکه علم شخصی نسبت به آن حاصل گردد تا بگوییم که این مطلب بر خلاف ظاهر است که در مقام ثبوت علم شخص مدخلیتی داشته باشد. خلاصه اینکه معیار در ثبوت حکم، ظهور رشد صبی است و اگر چنین ظهوری حاصل نشد، شخص محجور است و نباید مال به او دفع بشود.
پس بنابراین بحث در اینکه آیا مفهوم آیا نفی وجوب است یا حرمت دفع، مندفع میباشد.
البته نسبت به اصل مسئله نظر ما همان چیزی است که قبلاً عرض کردیم و دوباره آن را تکرار میکنیم که آیه میخواهد بگوید که شخص نابالغ غیر رشید، محجور است و اگر شخص رشید نشد و مصالحش را تشخیص نمیدهد، به هر سنّی هم که رسیده باشد، باز هم محجور است و بالا و پایین هم ندارد و شارع این وظیفه را برای اولیاء تعیین کرده است که مالی را در تحت سرپرستی آنهاست، به سفهاء ندهند. (جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیامًا)، خداوند اولیاء را سرپرست قرار داده است و اضافهی «اموال» به «کم» اضافهی ولایتی است نه اضافهی مالکیت، به این معنی که خداوند شما را سرپرست و حافظ این اموال قرار داده است و قبل از ایناس رشد و بلوغ نباید به آنها تحویل بدهید.
خلاصه اینکه اصلِ فلسفه نسبت به نابالغ و غیر رشید، این وجه مشترک است که شارع به اولیاء میگوید: برای حفظ اموال ایتام، اموالشان را در اختیار آنها قرار ندهید و این فلسفه در نابالغ و غیر رشید مشترک است، ولی نسبت به غیر رشید نه تنها دادن مال به او موجب ضایع شدن اموالش میشود و طبق ملاکِ حفظ مال، نباید اموالش را به او دفع کرد، بلکه حتی اگر مال هم به او داده نشود و در دست ولیّ باشد، اما اجازهی معامله به او داده شود و شارع هم این معامله را تنفیذ بکند، این کار هم موجب تضییع مال او خواهد شد و از آیهی کریمه اینطور استفاده میشود که خداوند متعال نسبت به حفظ اموال ایتام عنایت دارد و لذا بر این اساس ولو اینکه معنای مطابقی آیه راجع به دفع مال به ایتام است، ولی با توجه به عنایت شارع به حفظ اموالِ ایتام، معاملات آنها هم، حتی بدون اینکه مال در اختیار آنها قرار بگیرد، درست نبوده و نافذ نخواهد بود.
این مطلب راجع به رشد بود، ولی راجع به بلوغ این احتمال وجود دارد که حکمتاً اصل فلسفه عبارت از همان رشد باشد و همین که این مطلب به دنبال سفاهت ذکر شده که (لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیامًا)، ممکن است که فیالجمله اشعاری به این مطلب داشته باشد که حتی شرط بلوغ هم به این جهت است که نباید مال به سفیه داده شود و با توجه به اینکه سفاهت در صغار شایع است، لذا شارع همان ملاکی را که در سفیه قطعی وجود دارد، در مواردی هم که سفاهت شایع است، آورده است. پس بنابراین شارع حکمتاً ملاک سفیه را نسبت به نابالغ هم توسعه داده است و چه اینکه مال در دست ولیّ باشد و چه اینکه در دست مالک، حکم مشترک است و معاملات او نباید نافذ باشد.
البته این احتمال متعین نیست و احتمال دیگر عبارت از این است که در نابالغ دو ویژگی وجود دارد که به همین جهت متفاوت از بالغ است. یکی از این دو ویژگی - همانطوری که قبلاً تذکر دادیم - عبارت از این است که نابالغ نیروی جسمی لازم برای حفظ مال خودش را ندارد و اگر مال در اختیار او قرار بگیرد، شاید یک کسی به زور و خیلی ساده این مال را از او بگیرد، اما اگر این مال در دست ولیّ باقی بماند یا شخص به سنّ بلوغ رسیده باشد، گرفتن مال مشکلتر باشد.
ویژگی دیگر هم عبارت از این است که حتی اگر هم شخص نابالغ، رشید شده باشد، ولی نابالغ ارادهی ضعیفی دارد و هر چند میتواند معاملات صحیحی انجام بدهد، ولی به جهت ضعف اراده، شارع میگوید که مال را در اختیار او قرار ندهید، ولی معاملات او - با توجه به وجود رشد - صحیح است.
پس بنابراین با توجه به این احتمال دوم، مشکل است که از آیه استفاده بکنیم که بلوغ در رفع حجر دخالتی داشته باشد.
پرسش: این معنایی که میفرمایید در معنای رشد نیست؟
پاسخ: نه در رشد اینطور نیست.
پرسش:...
پاسخ: بچه در مقابل هوای نفس ضعیف است هر چند که تشخیص نفع و ضرر خودش را بدهد، مثل کسی که مبتلا به زنا و منکرات و حرام شرعی است و این کارها را هم حرام میداند و اگر کسی این کارها را - که از واضحات است - حرام نداند، ارتداد پیدا میکند، زیرا این امور از ضروریات است و خیلی روشن است.
پرسش: ...
پاسخ: بنده میگویم که علم همیشه جلوی منکرات را نمیگیرد و امور دیگری هم در فعل منکرات تأثیر دارد و در بچه هوی و هوسهایی وجود دارد که در آدمهای بزرگ یک قدری تعدیل شده است و ممکن است که این امر موجب فرق گذاشتن بین بالغ و نابالغ بشود.
خلاصه درس : استدلال به روایات «عمد الصبی خطأ» برای مسلوب العبارة بودن صبی: این روایات دو طایفهاند : (اول) دلالت دارند بر اینکه : عمد الصبی خطأ تحمله العاقلة. (دوم) تنها دلالت دارند بر اینکه: عمد الصبی خطأ. استدلال به طایفهی اول مبتنی است بر قول به تقدم ظهور صدر بر ظهور ذیل در فرض تنافی. اشکال کبروی: عدم تمامیت مبنا . اشکال صغروی: عدم جریان این مبنا در مقام چرا که مستلزم استخدام بوده که امری خلاف فهم عرفی میباشد. اشکال بر طایفه دوم : این طایفه مطلق بوده و باید حمل بر طایفه اول که مقید است گردد. پاسخ مرحوم خوئی ره: از آنجا که هر دو طایفه مثبت میباشند لذا این حمل ناتمام است. این پاسخ نیاز به توضیح دارد و آن اینکه: تنافی در صورتی است که عام بدلی باشد نه شمولی و در مقام عام شمولی است. اشکال مرحوم خوئی ره بر استدلال: اطلاق طایفه دوم ناتمام است به جهت مانع و عدم مقتضی.
بررسی دلالت روایات بر حجر صبی
از آیهی شریفه نسبت به حجر صبی نتوانستیم چیزی استفاده کنیم. از حدیث رفع قلم هم نسبت به این مطلب چیزی استفاده نشد.
از روایاتی هم که در ابتداء خوانده شد، هر چند حجر صبی استفاده میشود، ولی به نحوی نیست که بگوییم شخص صبی مسلوب العبارة باشد.
بعضی روایات دیگری هم هست که عدهای خواستهاند از این روایات مسلوب العبارة بودن صبی را استفاده بکنند. یکی از این روایات احادیثی است که میگوید: عمد و خطاء صبی یکی است و حکم واحد دارد.
در این دسته از روایاتی که حکم عمد و خطاء صبی را یکی میداند، به دنبال بعضی از این روایات به این مطلب اشاره شده است که اگر صبی خطاءً قتلی کرد، دیه بر عهدهی عاقله است، «تحمله العاقلة». (عاقله بعضی از خویشاوندان پدری شخص است که در کتاب الدیات تفصیلش ذکر شده است)
روایاتی که در آنها به این ذیل اشاره شده است، عبارتند از روایت موثقه اسحاق بن عمار، روایت جعفریات و روایت دعائم الاسلام.
و اما در روایت صحیحهی محمد بن مسلم به این ذیل اشاره نشده است و اینطور تعبیر شده است که: «عمد الصبی و خطائه واحد».
این روایت هر چند به خاطر وجود ابراهیم بن هاشم در سندش، نزد قدماء حسنه بوده است، ولی با توجه به اینکه متأخرین روایت ابراهیم بن هاشم را صحیح میدانند، طبق تحقیق آنها اگر از جهت دیگر اشکالی در آن نباشد، حکم به صحت آن میکنند.
خلاصه اینکه این روایت مذیل به ذیل: «تحمله العاقلة» نمیباشد و اینطور تعبیر کرده است که عمد و خطاء صبی یکی است.
تقریر وجه استدلال به این روایات عبارت از این است که انشاء خطائی مثل لاانشاء است و اگر انسان خطاءً عقدی را انشاء کرد، محکوم به بطلان است و از ناحیهی شمول خطاء نسبت به انشاء هیچ تردیدی وجود ندارد و طبق این روایات هیچ اثری بر انشاء خطائی مترتب نیست، منتهی ممکن است کسی اینطور اشکال بکند که با توجه به مذیل بودن برخی از این روایات به ذیلی که بیان شد، نتوانیم استفادهی عام بکنیم.
تقریب استفادهی عام عبارت از این است که بگوییم: در صدر روایت قیدی وجود ندارد و تعبیر «عمد الصبی خطاء» مقید به قتل خطائی و امثال آن نیست.
البته در ذیل این روایات تعبیر به «تحمله العاقله» شده است که مربوط به قتل خطائی است و اشاره به این مطلب است که باید عاقلهی صبی، دیه را پرداخت نمایند.
در اینجا یک بحثی وجود دارد که اگر بین صدر یک دلیل با ظهور ذیل آن تنافی وجود داشت، چه باید بکنیم؟
خیلیها از جمله آقای حکیم و مرحوم آقای داماد تصریح کردهاند که اگر اختلافی بین صدر و ذیل پیدا شد، باید اخذ به ظهور صدر بکنیم و ذیل را هم بر اساس مبنای مستفاد از صدر، معنی کنیم. (البته آقای حکیم در یک جای دیگر قائل به خلاف این مطلب شده است)
مثلاً اینطور تعبیر شده است که: «إن غسلته فی المرکن فمرتین و ان غسلته فی الماء الجاری فمرة واحدة» یا «مرة»، یعنی اگر در طشت یک چیزی را بشویید، باید دو مرتبه بشویید، ولی اگر در آب جاری بشوید، یک مرتبه کافی است.
در این عبارت مفهوم صدر اقتضاء میکند که در غیر مرکن، چه کر باشد، چه باران باشد و چه آب جاری، تعدد لازم نیست، ولی تعبیر «إن غسلته فی الماء الجاری فمرة» که در ذیل وارد شده است، اقتضاء میکند که در ماء جاری یک مرتبه و در غیر ماء جاری تعدد لازم باشد. پس بنابراین نسبت به آبی که نه در مرکن باشد و نه ماء جاری، بین مفهوم صدر و مفهوم ذیل تنافی وجود دارد.
مفهوم صدر میگوید که در این موارد (مثل آب باران و آب کر) تعدد معتبر نیست، ولی مفهوم ذیل میگوید که تعدد معتبر است.
در اینجا میفرمایند که ما به مفهوم صدر اخذ کرده و حکم میکنیم که جاری هم یکی از مصادیق مواردی است که تعدد در آنها معتبر نیست و هیچ خصوصیتی در ماء جاری وجود ندارد و در ماء کر و باران و امثال آن هم یک مرتبه کفایت میکند.
پس بنابراین اگر در تنافی بین صدر و ذیل، به ظهور صدر اخذ بکنیم، در نتیجه تعبیر «عمد الصبی خطاء» اختصاص به جنایات نخواهد داشت و یک حکم عام خواهد بود.
البته روایت صحیحهی محمد بن مسلم مبتنی بر این بحث نیست، بلکه اشاره به معنای کلی: «عمد الصبی و خطائه واحد» دارد و در نتیجه اگر صبی عمداً انشائی بکند، به منزلهی انشاء خطائی خواهد بود و همان حکمی که در انشاء خطائی شخص بالغ وجود دارد، در اینجا هم همان حکم جاری خواهد بود. پس بنابراین عمد و خطای صبی یکی است و عمد صبی هم مانند خطای بالغین میباشد.
بنابراین در این روایت بحث تنافی صدر و ذیل وجود ندارد و به طور کلی انشاء صبی باطل است.
البته ما روایاتی را که مذیل به ذیل است، هم کبرویاً تمام نمیدانیم و هم بین این مورد و جاهای دیگر فرق وجود دارد.
و اما کبرویاً به نظر ما اگر بین صدر و ذیل یک شیئی منافات وجود داشته باشد، هیچ ظهوری نسبت به هیچکدام وجود ندارد و لفظ مجمل خواهد بود. البته اگر بعد از اینکه لفظ ظهور در چیزی پیدا کرده باشد، یک چیز دیگری ذکر بشود، همان انعقاد ظهور اول منشأ تصرف در ذیل خواهد بود، ولی در جملاتی که متصل به هم هستند، اصلاً ظهوری منعقد نمیشود و به تعبیر صاحب معالم: «للمتکلم أن یُلحق بکلامه ما شاء من اللواحق» و تا زمانی که کلام تمام نشده است، هیچ ظهوری مستقر نمیشود و در اینجا هم که بعد از تمام شدن کلام، بین صدر و ذیل منافات وجود دارد، هیچکدام از طرفین ظهور نخواهد داشت و لفظ مجمل خواهد بود و تقدیم و تأخیر هر کدام از طرفین هم نقشی در اخذ به ظهور آنها ندارد و گاهی شخص یکی از طرفین را مقدم و دیگری را مؤخر میکند و گاهی هم بر عکس است و در هر دو صورت به نظر ما اجمال وجود خواهد داشت.
این یک بحث کلی در مسئله بود که در صورت تنافی بین صدر و ذیل، ما قائل به ظهور صدر یا ذیل نیستیم.
بحث دیگر هم عبارت از این است که حتی اگر هم در مثل «إن غسلته فی المرکن فمرتین و ان غسلته فی الماء الجاری فمرة» قائل به ظهور صدر بشویم، در مورد بحث ما، چنین چیزی درست نخواهد بود، زیرا اگر در مورد بحث به چنین چیزی قائل بشویم، با توجه به کلی بودن صدر عبارت، باید برگشت ضمیر «تحمله العاقلة» به ماقبل را به نحو استخدام بگیریم، در حالی که اصل صحیح بودن استخدام به نظر ما محل تأمل است و جواز چنین کاری برای ما جا نیفتاده است.
آقایان برای استخدام، این مثال را میزنند که آیه در ابتداء میفرماید: (وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ)، که مطلقات اعم از بائن و رجعی میباشند و همه باید سه مرتبه عده نگه دارند، ولی در ادامه میفرماید که: (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ)، یعنی شوهرهایشان صلاحیت دارند که به آنها رجوع کرده و آنها را ردّ بکنند. مراد از ضمیر «هنَّ» در «بعولتهن» زنانی هستند که به طلاق رجعی مطلقه شدهاند و اینها قسم خاصی از مطلقات هستند.
آقایان برای استخدام این مثال را زدهاند، ولی به نظر ما در اینجا استخدامی در کار نیست و از ابتداء هم مطلقات متعارف معمول در نظر گرفته شده است و متعارف معمول هم عبارت از طلاقهای رجعی است و طلاقهای خلعی و مباراتی و امثال آن کم میباشد.
قرینهی بر اینکه در این آیه، مطلقات متعارف اراده شده است، نه کل مطلقات علی وجه الاطلاق، عبارت از این است که مطلقات غیر مدخوله عده ندارند و نمیتوانیم در این آیه مطلقات را علی وجه الاطلاق در نظر بگیریم، پس بنابراین مراد از آیه، مطلقات متعارف معمول خواهد بود.
بنابراین در این آیه از ابتداء مطلقات متعارف - که رجعی هستند - اراده شده است و ضمیر «هنَّ» هم به همان مطلقاتی که قبلاً اراده شده است، رجوع میکند.
پس بنابراین چنین چیزی صحیح نیست که بگوییم: زید فلان حرف را زد و مراد زید بن بکر باشد و بعد هم بگوییم: او فلان کار را کرد و مراد از «او»، زید بن عمرو باشد. چنین استعمالی، متعارف نیست.
پرسش: در آیهی (فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ)، مرجع ضمیر با خودش فرق میکند.
پاسخ: اینطور نیست و آیه میفرماید که اگر کسی ماه را دید، آن ماه را روزه بگیرد و هیچ منافاتی بین ضمیر و مرجعش وجود ندارد.
پرسش: مراد از ماه اول، هلال است.
پاسخ: نه، مراد هلال نیست، بلکه اگر کسی شاهد شهر است، باید آن ماه را روزه بگیرد، نه اینکه اگر هلال ماه را دید، روزه بگیرد و این مطلب خیلی روشن است. به عبارت دیگر اگر کسی ماه رمضان را درک کرد، باید روزهی ماه رمضان را بگیرد.
خلاصه اینکه به نظر ما استخدام خیلی غیر عرفی است و اگر هم در مواردی میبینید که ظاهراً ضمیر به غیر مرجعش برگشت میکند، از ابتداء همان معنایی که ضمیر به آن برگشت میکند، اراده شده است، نه اینکه مرجع ضمیر به یک معنایی و ضمیر به معنای دیگری استعمال شده باشد و چنین کاری خیلی غیر عرفی است و اینطور نیست که اگر آقایان یک چیزی را گفتند، دیگر نتوانیم نسبت به آن انتقادی بیان بکنیم.
یکی از مشکلات ما این است که در اوایل سنّ یک درسهای خوانده میشود، در حالی که قدرت ردّ و نقد آنها وجود ندارد و برخی مطالب یاد گرفته شده و حفظ میشود و به عنوان اصول موضوعه در نظر گرفته شده و فروع بر اساس آن تنظیم میگردد، اما در صورتی که از اول مایهی علمی وجود داشته باشد، چنین مطالبی جزء اصول موضوعه تلقی نمیشود.
پس بنابراین اینطور نیست که اگر کسی بر خلاف یک مطلبی که اساتید میگویند، نظری بدهد، از شهر بیرونش کنند.
خلاصه اینکه اگر بخواهیم در این روایاتی که مذیل به ذیل است، قائل به استخدام بشویم، اگر هم نگوییم که عرفی نیست، ولی خیلی خیلی مستبعد است.
بنابراین نمیتوانیم به روایاتی که راجع به جنایات است، اخذ بکنیم.
پرسش: ضمیر «تحمله» به چه چیزی برمیگردد؟
پاسخ: با توجه به اینکه بحث راجع به باب جنایت است، ضمیر هم به باب جنایات برگشت میکند و کأنّ میخواهد بگوید که عمد الصبی در باب جنایات حکم خطاء را دارد و باید دیهاش را کس دیگری بدهد.
پرسش: آیا میتوانیم بگوییم که صدر روایت اشاره به قاعدهی کلی است که در ذیل روایت بر باب جنایات تطبیق شده است؟
پاسخ: باید ضمیر به قسم خاصی برگشت بکند و از اول باید باب جنایات را در نظر بگیریم و روایت میفرماید که عمد الصبی خطاءٌ، به این معنی که قصاص ندارد و باید دیه پرداخت شود و از اول هم مراد این است که: «عمد الصبی بمنزلة الخطاء فی ثبوت الدیة و تحمله العاقلة».
عرض ما این است که از ابتداء موضوع بحث مضیق به باب دیه است و ظهوری نسبت به امر عام و کلی وجود ندارد.
پس بنابراین این روایات ظهوری نسبت به امر عامل ندارد، ولی نسبت به روایت صحیحهی محمد بن مسلم - که مذیل نیست - آقای خوئی یک بیانی دارند که به آن اشاره خواهیم کرد.
البته ایشان به این مطلب هم اشاره کرده است که در اینجا نگویید که با توجه به وجود روایات مذیل، این روایت هم تضیق پیدا میکند و مسئلهی حمل مطلق بر مقید اقتضاء میکند که در اینجا مطلق از اطلاقش بیافتد.
ایشان میفرماید که چنین اشکالی درست نیست و در کلمات بعضی از فقهاء و اصولیین هم اینطور وارد شده است که اگر هر دو مثبتین باشند، مطلق بر مقید حمل نمیشود و این کلام هم ناقص است و در برخی از مواردی هم که مثبتین هستند، مطلق بر مقید حمل میشود مثل موردی که شخص ظهار کرده و حضرت به حسب یک روایت میفرماید که «أعتق رقبة» و در روایت دیگری هم در جواب همین سؤال میفرماید که: «أعتق رقبة مؤمنة»، که در اینجا منطوق یکی اثبات تخییر و منطوق دیگری اثبات تعیین میکند و یا باید از ظهور اطلاقی اول صرف نظر بکنیم و یا از ظهور تعیینی روایت دوم صرف نظر بکنیم و بگوییم که تعیین یک فرد از باب افضل افراد است و این مسئله مورد اختلاف است و بیشتر علماء در اینجا مطلق را بر مقید حمل میکنند و بعضی هم از ظهور تعیینیت رفع ید کرده و اطلاق را حفظ میکنند.
البته این بحث در جایی است که عامها بدلی باشند، ولی اگر عامها شمولی باشند، حتی اگر هم مثبتین باشند، باز هم منافاتی وجود نخواهد داشت تا بخواهیم مطلق را حمل بر مقید بکنیم. مثلاً اگر گفته شد: «اکرم الفقهاء» و در دلیل دیگری هم گفته شد که: «أکرم العلماء»، منطوق این دو دلیل منافاتی با هم ندارند و هم فقهاء واجب الاحترام هستند و اگر منافاتی وجود داشته باشد، مربوط به مفهوم است که آن بحث دیگری است و ارتباطی به بحث حمل مطلق بر مقید ندارد، زیرا این بحث مربوط به معانی منطوقی است و حتی اشخاصی هم که قائل به مفهوم نیستند، در مواردی مثل «رقبة» و «رقبة مومنة» مطلق را بر مقید حمل کردهاند.
در جایی هم که مثلاً گفته شده است: «أکرم زیداً العالم»، که حتماً مفهوم ندارد، (هیچ کس قائل به مفهوم لقب نیست) و در جای دیگر هم گفته شده است: «أکرم العلماء»، با توجه به اینکه بین منطوقها منافاتی وجود ندارد، بحث حمل مطلق هم مطرح نخواهد بود.
در مسئلهی مورد بحث ما هم که میفرماید: «عمد الصبی و خطائه واحد» عام شمولی است و عام بدلی نیست تا بگوییم که منطوقها با یکدیگر منافات پیدا میکنند و در عام شمولی حکم شامل همهی افراد میشود از جمله همین فردی که به طور خاص به آن تصریح شده است.
در نتیجه ما به صحیحهی محمد بن مسلم - که مذیل نیست - أخذ کرده و حکم به بطلان انشاء صبی میکنیم.
آقای خوئی میفرمایند که یک اشکال عبارت از اشکال أخذ به اطلاق است و اشکال دیگر هم عبارت از این است که در اینجا نسبت به أخذ به اطلاق مانع وجود دارد، «لوجود المانع و لعدم المقتضی».
ایشان میفرماید که اگر حتی مقتضی برای أخذ اطلاق وجود داشته باشد، به جهت وجود مانع، ما نمیتوانیم أخذ به اطلاق بکنیم، زیرا اگر قائل به اطلاق بشویم، باید بگوییم که اگر صبی در نماز عمداً غیر ارکان را ترک بکند، با توجه به اینکه عمد او مانند خطاء دیگران است، نماز درست است، یا اگر خطاءً روزهاش را بخورد، روزهاش صحیح است و با توجه به اینکه عمد صبی مانند خطاء دیگران است، اگر صبی عمداً روزهاش را بخورد، روزهی او صحیح است، در حالی که کسی قائل به مطلب نیست. خلاصه اینکه اگر قائل به اطلاق شویم، باید به اشباه و نظائر این موارد قائل بشویم، در حالی که این مطلب بر خلاف مسلمات است و هیچ یک از فقهاء ملتزم به این معنی نشده است.
این اشکال از جهت وجود مانع بود، اما اشکال از جهت مقتضی این است که ظاهر کلام عبارت از این است که میخواهد اثری برای خطاء و اثری برای عمد قائل بشود که این اثر عمد و خطاء منشأ اثر باشد و خطاء در هیچ جا منشأ اثر نیست، مگر در باب جنایات. البته در باب نماز هم اگر کسی خطاء غیر رکنی را بجا بیاورد، شارع میگوید که باید شخص سجدهی سهو را بجا بیاورد، منتهی با توجه به اینکه در باب نماز و امثال آن الزام به انجام این کار هست، همین قرینه بر این است که مربوط به بالغین است و ارتباطی به صبی ندارد و منحصراً اثری که ارتباط به صبی دارد، در باب دیات است و با توجه به این مطلب روایت از ابتداء به باب دیات تضیّق پیدا میکند.
موضوع: بررسی استدلال به روایت «عمد الصبی و خطأه واحد» برای بطلان عقد صبی
خلاصه درس
استاد در ابتداء دو اشکال آقای خویی (وجود مانع و عدم مقتضی) بر استدلال به روایت «عمد الصبی و خطأه واحد» را مطرح نموده و جواب هر دو را بیان میفرمایند، منتهی ایشان اشکال مرحوم آخوند را بیان فرموده و قبول مینمایند.
ایشان در ادامه برای تأیید فرمایش آخوند به حمل اوامر منزوحات بئر بر استحباب استشهاد کرده و وجود قرینهی عام را به عنوان علت چنین حملی بیان مینمایند. ایشان در ادامه به فرمایش شیخ راجع به استدلال به جهات دیگر روایت و علیت یا معلولیت رفع قلم نسبت به فقره عمد الصبی خطا در روایت و به دو اشکال مطرح شده و پاسخ آن اشاره میکنند.
دو اشکال آقای خویی بر استدلال به حدیث «عمد الصبی و خطأه واحد»
برای بطلان معاملات صبیّ به حدیث «عَمْدُ الصَّبِیِّ وَ خَطَأُهُ وَاحِدٌ» استدلال شده بود که مرحوم آقای خویی دو اشکال نسبت به این استدلال بیان فرمودند: یک اشکال عبارت از وجود مانع بود و اشکال دیگر هم نبود مقتضی.
اشکال اول: وجود مانع
وجود مانع از این جهت که ما نمیتوانیم به این عموم تمسک بکنیم، زیرا موارد بسیاری از مسلمات فقه بر خلاف این عموم، حکم خطأ و عمد صبی واحد نمیباشد، از جمله اینکه اگر صبی خطأً غذایی خورده باشد، روزهاش باطل نیست، ولی اگر عمداً غذایی خورده باشد، روزهی او باطل است.
اگر حکم عمد و خطأ صبی یکی باشد، به این معناست که اکل و شرب عمدی او موجب بطلان روزهاش نشود، یا ترک عمدی واجبات غیر رکنی نماز موجب بطلان نماز او نشود، در حالی که اینطور نیست و هیچ فقیهی قائل به این معنی نشده است.
در نتیجه معلوم میشود که روایت «عمد الصبی خطأ» یک معنایی دارد که شامل این موارد نمیشود.
اشکال دوم: عدم مقتضی
اشکال دوم ایشان که عبارت از عدم المقتضی است، قبلاً توسط آقای نایینی و مرحوم آخوند در حاشیهی مکاسب مطرح گردیده است.
این اشکال عبارت از این است که حکم «عمد الصبی خطأ» فقط ناظر به باب جنایات و قتل است که در این باب بین عمد و خطأ تفاوت وجود دارد.
البته آقای خویی این قسمت را هم اضافه کرده است که در سجدهی سهو هم بین خطاء و عمد فرق وجود دارد و انجام سهوی برخی از امور موجب سجدهی سهو میشود، در حالی که انجام عمدی همین امور، مبطل نماز خواهد بود.
هر چند این مورد هم در فقه وجود دارد، ولی با توجه به اینکه در این مورد به حسب روایات وجوب تکلیفی وجود دارد، اطلاقش شامل صبیّ نمیشود و مربوط به مکلف میباشد.
بنابراین موردی که مربوط به صبیّ میباشد، همین باب جنایات و قتل است و بر این اساس این روایت ارتباطی به باب معاملات پیدا نمیکند، زیرا خطاء در معاملات، موضوع برای یک حکم خاصی نیست و در نتیجه روایت شامل باب معاملات نخواهد بود.
نقد اشکال اول
نسبت به فرمایش مرحوم آقای خویی باید عرض کنیم که آنچه ایشان به عنوان مانع در تمسک به روایت بیان فرمودند، مانعیتی ندارد، زیرا اصل ظهور عموم روایت نسبت به غیر امور مضیّقه محل شبهه و تأمل است و خطاء در این روایت مثل خطاء در آیهی (لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسینا أَوْ أَخْطَأْنا) نیست که بگوییم: اگر بچه خطاء کرد، حکمی ندارد.
پس بنابراین اگر هم نگوییم که این روایت انصراف به امور مضیّقه دارد، خیلی هم روشن نیست که شامل غیر مضیّقات بشود و اگر هم بگوییم که در این روایت اطلاقی وجود دارد، ظهوری نسبت به مواردی مثل روزه و نماز مستحبی و امثال آن ندارد و با مسلمات و قطعیاتی که در فقه وجود دارد، این موارد خارج میشود.
پس بنابراین نمیتوانیم «عمد الصبی خطأ» را منحصر به قتل خطائی کرده و چون نمیتوانیم به عموم أخذ بکنیم، روایت را مضیّق به خصوص قتل نماییم.
اشکال مرحوم آخوند
البته ایشان از مرحوم آخوند در اینجا این اشکال را بیان فرمودهاند که ظاهر روایت این است که هر دو (عمد و خطاء) باید موضوع حکمی باشند و چنین چیزی مخصوص باب جنایات و قتل است.
این فرمایش ایشان، فرمایش درستی است، زیرا در باب استصحاب اینطور میگویند که مستصحب ما یا باید حکم مجعول شرعی باشد و یا باید موضوع حکم شرعی باشد که اثبات یا نفی میشود و با اثبات موضوع، حکم شرعی هم اثبات میشود و با نفی موضوع، حکم شرعی هم نفی میگردد که بلاواسطه این حکم شرعی نفی یا اثبات میشود.
اما در صورتی که مستصحب ما نفیاً یا اثباتاً موضوع حکمی شرعی نباشد، بلکه لازم آن عبارت از موضوع حکم شرعی باشد، بحث اصل مثبت مطرح خواهد بود و شمولیت نسبت به اینگونه موارد نخواهد داشت و در اینجا هم چنین چیزی خلاف ظاهر ادله است.
اگر تعبیر روایت اینطور بود که: «عمد الصبی کلا عمد»، معنایش این بود که اثر عمد الصبیّ منفیّ است و اشکالی وجود نداشت، ولی در روایت تعبیر به «عمد الصبی خطأ» شده است که «خطأ» ضد «عمد» است، آن هم ضدی که «له ثالث» است.
گاهی انسان یک کاری را عمداً بجا میآورد و گاهی هم عمداً بجا نمیآورد که در این صورت هم گاهی خطاءً بجا میآورد و گاهی هم اصلاً بجا نمیآورد.
اگر تعبیر روایت اینطور بود که «عمد الصبی کلا عمد» نفی حکم درست بود، ولی شرع تعبیر به ضدّی کرده است که «له ثالث» است و نباید نفی حکم به نفی موضوع باشد، بلکه باید خود خطاء موضوع یک حکمی باشد و خطاء هم در باب قتل و جنایات موضوع حکم است.
خلاصه اینکه این اشکال وارد است و نمیتوانیم به این روایت برای بطلان عقد صبی تمسک بکنیم.
ذکر یک نمونه بر وجود قرینهی عام (حمل اوامر منزوحات بئر بر استحباب)
علاوه بر این ما سابقاً هم مکرر عرض کردیم که آقایان اوامر موجود در باب منزوحات بئر را حمل بر استحباب میکنند. علت این کار با وجود اینکه در این باب اوامر زیادی وارد شده، عبارت از این است که در این مورد مقادیر مختلفی ذکر شده است که دو گونه میشود با این موضوع برخورد کرد:
یک راه این است که واجب را اقل مصادیق بدانیم و باقی موارد را حمل بر استحباب بکنیم، که آقایان این راه را انتخاب نکردهاند و حتی اقل مصادیق را هم حمل بر استحباب نمودهاند.
راه دیگر هم عبارت از این است که بگوییم: بسیار بعید است که در تمامی این موارد متعدد، قرینهی خاص دال بر ارادهی خلاف ظاهر، وجود داشته باشد، بلکه از موارد متعدد و مختلف اینطور استفاده میشود که یک قرینهی عامی وجود دارد که شامل همهی موارد میشود و لذا بر این اساس، تمامی اوامر منزوحات بئر را حمل بر استحباب کردهاند.
در بحث ما نیز چنین چیزی مستبعد است که بگوییم: مفاد «عمد الصبی خطأ» عبارت از این است که در همه جا حکم عمد صبی با خطاء یکی است و بعد هم عبارت: «تحمله العاقلة» این حکم را برای خصوص دیهی قتل خطائی ثابت بکند و در موارد دیگر هم باز قرینهی خاص بر خلاف ظاهر باشد. خلاصه اینکه چنین چیزی بسیار بعید است و باید یک قرینهی عام نسبت به همهی موارد وجود داشته باشد تا حکم را مضیّق به باب قتل خطاء بکند.
این همان مطلبی است که مرحوم آخوند استظهار کرده است و فرمایش مرحوم آخوند مؤید این معنی است که ما باید یک قرینهی عام در نظر بگیریم که قهراً روایت را مضیّق به باب قتل و جنایت بکند نه اینکه در هر موردی قرینهی خاص وجود داشته باشد.
بنابراین نمیشود برای بطلان عقد صبی به این روایت تمسک کرد.
استدلال شیخ به جهات دیگر روایت برای بطلان عقد صبی
البته این اشکالی بود که مرحوم آخوند بیان کرده است، ولی شیخ میفرماید: قطع نظر از کلمهی «عمد الصبی خطأ»، از برخی دیگر از کلمات این دسته از روایات میتوانیم بطلان عقد صبی را استفاده بکنیم.
فرمایش شیخ عبارت از این است که هر چند تعبیر: «تحمله العاقلة» دلیل بر مدعی نیست، ولی این عبارت مقرون به یک جهتی شده است که میتوانیم برای بطلان عقد صبی به آن استدلال بکنیم.
ایشان قبلاً فرمود که حدیث رفع قلم نمیتواند دلیل بر بطلان عقد معاملی صبی باشد، ولی در اینجا میفرماید که بعضی از روایات «عمد الصبیّ خطأ» مذیّل به «رفع عنه القلم» شده است که وجود این ذیل دلالت بر این دارد که در این روایت بطلان عقد صبی اراده شده است. اگر این جملات مقرون به هم نبودند، همان اشکال قبلی مطرح بود که حدیث «رفع عنه القلم» دلالت بر بطلان عقد صبی نمیکند و نمیتوانیم به این روایت برای بطلان عقد صبی أخذ بکنیم و ظاهر آن حدیث عبارت از این بود که عقوبتهای دنیایی و اخروی از صبی برداشته شده است و نه او را کتک میزنند و نه به جهنم میبرند، ولی در اینجا با توجه به اینکه سه جمله در کنار هم آمده است و اینطور تعبیر شده است که: «عمد الصبی خطأ، تحمله العاقلة، و رفع عنه القلم» این اقتران جملهی «رفع عنه القلم» با دو جملهی قبلی دلیل بر این است که معاملات صبی باطل است.
بیان این استدلال عبارت از این است که این جملاتی که با هم ذکر شده است، مرتبط به هم میباشد و باید بین جملهی «رفع عنه القلم» و دو جملهی قبلی یک نحوه ارتباطی وجود داشته باشد که هر سه در کنار هم بیان شدهاند. (1)
پرسش: اگر تحریف باشد، شاید بهتر بود که تعبیر به «ارتباطهما» میشد.
پاسخ: نه، هیچ اشکالی در تعبیر به «ارتباطها» وجود ندارد.
علیّت رفع قلم در روایت
مرحوم شیخ میفرماید که این ارتباط این است که این فقره، علت برای حکم قبلی است و به عبارت دیگر رفع قلم اقتضاء میکند که قصاص - که حکم عامد است - از صبی برداشته شود، یا دیه در مال خودش - که حکم قتل شبه عمد است - از او برداشته شود و البته با توجه به اینکه مال مردم تلف شده است، باید جبران شود و جبرانش هم با عاقله است.
پس بنابراین رفع قلم با وساطت رفع قصاص و رفع دیه در مال صبی، به اثبات دیه بر عاقله ارتباط پیدا میکند، زیرا در اینجا دو چیز نفی مطلق شده است و چنین چیزی بدون جایگزین نمیشود و بر عهدهی عاقله است که جبران بکند.
خلاصه اینکه طبق این معنی، رفع قلم علت مستقیم نسبت به رفع قصاص و رفع دیه در مال صبی است و علت بالواسطه نسبت به جملهی «تحمله العاقلة».
معلول بودن رفع قلم در روایت
معنای دیگر عبارت از این است که «رفع عنه القلم» را معلول «عمد الصبی خطأ» بدانیم، زیرا حکم شرعی اثباتاً و نفیاً تابع مصالح نفس الامری است و چون ارادهی صبیّ یا مجنون ضعیف است، متناسب با این مقام این است که نسبت به آنها حکمی وجود نداشته باشد و به عبارت دیگر چون عمد صبیّ، عمد ضعیفی است، لذا قلم از آن برداشته شده است و خلاصه اینکه طبق این معنی، رفع قلم، معلول از «عمد الصبی خطأ» میباشد و با این جمله علت رفع حکم بیان شده است.
شیخ میفرماید که «عمد الصبی خطأ» علت برای رفع قلم از صبی است، زیرا عمد صبی، عمد ضعیفی است و شارع بر این اساس قلم را از او برداشته است.
این فرمایش شیخ بود، ولی آقای نایینی - برخلاف نظر شیخ - میفرماید که حکم شارع به رفع قلم از صبی، علت برای «عمد الصبی خطأ» میباشد.
البته فرمایش شیخ صحیح است و نظر آقای نایینی بر خلاف ظاهر است.
رفع قلم، موجب رفع قصاص و رفع دیه از مال صبی
به هر حال چه به نحو علیّت و چه به نحو معلولیت، آنچه که به طور مستقیم استفاده میشود، رفع قصاص و رفع دیه در مال صبی است، زیرا اگر حدیث رفع را علت بگیریم، علت بلاواسطه برای رفع قصاص و رفع دیه در مال صبی خواهد بود و اگر هم رفع قلم را معلول «عمد الصبی خطأ» بگیریم، در صورتی که عمد صبی خطاء شمرده شود، احکام عمد و شبه عمد بر آن بار نخواهد شد.
پس بنابراین طبق هر کدام از این دو معنی (علیت و معلولیت)، نفی قصاص و نفی دیه از این روایت استفاده میشود. طبق این روایت، رفع قلم اقتضاء میکند که نه تنها عقوبت شلاق و امثال آن برای صبی ثابت نباشد، بلکه حتی نسبت به مال او هم تضییقی وجود ندارد و لازم نیست که دیه از مال او أخذ بشود، «لا یؤخذ بالصبی»، یعنی کار صبی موجب نمیشود که مالی بر عهدهی او بیاید.
حال با توجه به آنچه که گفته شد، اگر صبی معاملهای انجام بدهد، اطلاق این روایت اقتضاء میکند که چیزی بر عهدهی او نیاید. حتی اگر ولیّ هم إذن به معامله داده باشد، باز هم مسئولیتی متوجه صبیّ نخواهد بود.
پس بنابراین از این مطلب به صورت إنّی کشف میکنیم که معاملهی صبی، معاملهی باطل است و چیزی بر عهدهی او نمیآید و حتی صیغهی تنها هم با اجازهی ولیّ فایده ندارد.
بیان یک شبهه
ایشان به این بیان بر بطلان عقد صبی استدلال کرده و در ادامه میفرماید که ممکن است در اینجا این شبهه مطرح باشد که اگر حدیث رفع قلم علت برای امری باشد که لازمهی آن، ثبوت دیه بر عاقله است و در نتیجه بگوییم که به اقتضاء دلیل حدیث رفع قلم، دیه در مال صبی نیست، باید ملتزم به این معنی شویم که اگر بچهای مال دیگری را تلف کرد، نباید اشتغال ذمّه پیدا بکند و طبق روایت نه تنها کتک و عقابهای دنیوی و اخروی برداشته شده است، اشتغال ذمّه هم - که یک امر تضییقی است - رفع خواهد شد، در حالی که کسی ملتزم به این معنی نشده است و این مطلب جزء مسلمات است که اگر بچهای مال کسی را تلف کرد، اشتغال ذمّه پیدا میکند و ضمان برای او ثابت است.
جواب شیخ به شبهه
ایشان در جواب این شبهه میفرمایند که خالی از بُعد نیست اگر اینطور گفته شود که اگر کسی جنایت بکند و طرف مقابل را بُکُشد، شرع در اینجا یک حکم تضییقی قرار داده است که این حکم تضییقی در جنایتی که به نفس شده است، با حدیث رفع قلم برداشته میشود و لازم نیست که مال یا جانی در مقابل این کار پرداخته شود، ولی اگر صبیّ مال کسی را تلف کرده باشد، باید فشار بیشتری بر او وارد شود و یا اینکه از مالش این خسارت جبران بشود.
پس بنابراین شیخ میفرماید که خالی از بعد نیست اگر ما بین این دو مورد قائل به تفکیک بشویم.
اشکال دوم
البته امکان دارد در اینجا این اشکال مطرح بشود که التزام به چنین چیزی محذور دارد و موجب این میشود که این روایت از عموم خود بیافتد و فقط مربوط به باب دیات و جنایت باشد و ربطی به موضوع بحث ما نداشته باشد.
جواب شیخ
ایشان در جواب این اشکال هم میفرمایند که این اشکال به ما وارد نیست، زیرا ما در این روایت قائل به دو معنی شدیم و رفع قلم را منحصر در علیت نکردیم و لذا اگر در معنای علیت محذوری وجود داشته باشد، میتوانیم به معنای معلولیت بگیریم که هیچ محذوری نخواهد داشت و ما با أخذ به ظاهر اطلاقی لفظ، حکم به بطلان عقد صبی مینماییم.
موضوع: بررسی ادلهی بطلان عقد صبی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی ادلهی بطلان عقد صبی میپردازند. ایشان دلالت آیهی «ابتلاء» بر مدعی را تمام ندانسته و در ادامه سه اشکال شیخ بر دلالت حدیث «رفع قلم» را بیان میفرمایند. طبق فرمایش استاد، شیخ دلالت حدیث «عمد الصبی خطأ» را بر مدعی با دو احتمال علیت یا معلولیت رفع قلم نسبت به سایر فقرات روایت تمام دانسته است.
قول به تفصیل معاملات صبی در امور مهمه و امور جزئی، آخرین بحثی است که در این جلسه به صورت اجمالی مورد اشاره قرار گرفته و بحث مفصل به جلسهی بعدی موکول گردیده است.
به نظر ما دلالت آیهی کریمهی ابتلاء بر اثبات حجر صبی روشن نیست.
اشکالات شیخ بر دلالت حدیث رفع قلم
نسبت به دلالت حدیث رفع هم شیخ سه اشکال بیان فرموده است:
یکی اینکه مفاد رفع قلم مؤاخذه است، نه رفع حکم.
دوم اینکه اگر هم مفاد این حدیث را رفع حکم بدانیم، مراد رفع حکم تکلیفی است، نه رفع حکم وضعی.
اشکال سوم هم این است که اگر هم بگوییم که حدیث رفع قلم، حکم وضعی را برمی دارد، ولی نمیتواند اثبات بکند که هیچ کسی موضوع حکم نباشد یعنی هر چند خود صبیّ لاتکلیفاً و لاوضعاً حکمی ندارد، ولی ممکن است که عمل صبی موضوع برای بالغین یا موضوع برای خودش وقتی به حدّ بلوغ رسید، باشد.
پس بنابراین طبق فرمایش شیخ نمیتوانیم با حدیث رفع قلم، بطلان عقد صبی را اثبات بکنیم.
نظر استاد راجع به دلالت حدیث رفع قلم
آنچه که به نظر ما میرسد، این است که رفع قلم در این حدیث به این معنی است که سیئات اعمال صبی نوشته نمیشود و بیشتر از این را نمیتوانیم اثبات بکنیم. به عبارت دیگر اظهر احتمالات این است که ملائکهای که کاتبین اعمال اشخاص هستند، سیئات صبی را کتابت نمیکنند و قهراً طبق این معنی، این روایت مربوط به بحث ما نخواهد بود.
اختصاص حدیث «عمده خطأ» به باب جنایات
حدیث «عمده خطاء» هم همانطوری که مرحوم آخوند فرمودند، عام نیست و فقط مربوط به باب جنایات و قتل است و لذا شامل مورد بحث ما نمیشود.
این اشکالاتی است که در این عمومات وارد شده است، منتهی شیخ دلالت حدیث «عمد الصبی خطاء» را تمام میداند. ایشان این استفاده را از این روایت کرده است که هر چند حدیث رفع قلم به تنهایی مجمل بود و دلالت بر مختار نداشت، ولی واقع شدن رفع قلم در ذیل حدیث «عمد الصبی خطأ»، میتواند دلیل بر مورد بحث ما باشد.
رفع قلم علت برای رفع قصاص و رفع دیه
طبق فرمایش مر حوم شیخ، عبارت رفع عنه القلم باید با عبارات ما قبل مرتبط باشد و این ارتباط هم یا نحو علیت است، به این معنی که رفع قلم، علت برای قصاص نشدن صبیّ - که حکم عامد است - و رفع دیه - که حکم شبه عمد است - از مال اوست و البته با توجه به اینکه اگر در خارج ضرری نسبت به طرف مقابل واقع شده است، جبران لازم دارد، باید عاقله این ضرر را جبران نماید. پس بنابراین رفع قلم در درجهی اول علت برای رفع قصاص و رفع دیه از مال صبی است و با واسطه هم علت برای جبران عاقله است.
رفع قلم معلول «عمد الصبی خطأ»
همچنین طبق فرمایش مرحوم شیخ احتمال دیگر این است که رفع عنه القلم معلول «عمد الصبی خطأ» باشد، یعنی با توجه به اینکه قصد صبی ضعیف است، از جانب شرع، مانند عدم قصد در نظر گرفته شده است. پس در امور قصدی و عمدی، قصد و عمد صبی کالعدم و ک-«لاقصد» است.
بنابراین با توجه به اینکه در صحت معاملات قصد لازم است و بدون قصد معاملات صحیح نمیباشد، اگر در یک معاملهای، صبی فقط صیغه را انشاء بکند، با توجه به لزوم قصد در صیغه، این صیغه صحیح نیست و در نتیجه در تمام مراحل معاملات که قصد در آنها معتبر است، عمل صبی مرفوع و کالعدم است.
رفع قلم شامل ضمانات نمیشود
البته در مواردی که از باب ضمانات باشد که جنبهی قصدی ندارند، رفع قلم نمیشود و طبق قاعدهی اولیه اثبات ضمان میگردد.
اشکال و جواب شیخ در احتمال علیت رفع قلم
شیخ فرمود که اگر ارتباط بین رفع قلم و ماقبل را به نحو علیت بدانیم، نباید هیچ مالی بر گردن صبی باشد و اگر اینطور باشد، باید در صورت اتلاف، ضمانی هم وجود نداشته باشد، در حالی که کسی ملتزم به این معنی نشده است.
ایشان در جواب این اشکال میفرماید که اگر ارتباط به نحو علیت موجب پیدایش این اشکال شود، احتمال دیگر - که معلولیت رفع قلم نسبت به «عمد الصبی خطاء» است - تعیّن پیدا میکند و طبق این معنی ما اثبات میکنیم که هر چیزی که قصد در آن دخالت دارد، مرفوع از صبیّ است و به عبارت دیگر، قصد صبیّ ک-«لاقصد» میباشد و طبق این احتمال دیگر آن اشکال مطرح نخواهد بود.
نقد استاد بر فرمایش شیخ
این محصل فرمایش شیخ بود، منتهی عرض ما این است که چه لزومی دارد ما عبارت رفع عنه القلم را مرتبط به ما قبلش بدانیم؟! آنچه که لازم است، عبارت از این است که اگر قبلاً موضوع و حکمی بیان شد، باید حکم بعدی به موضوع قبلی مرتبط باشد، اما لزومی ندارد که حتماً حکم بعدی با حکم قبلی مرتبط باشد.
ممکن است یک موضوعی دارای احکام متعدد باشد و هیچ کدام از این احکام مرتبط به هم نباشند مثل اینکه شخص، مکلف به حج و روزه شده باشد، در حالی که هیچ ارتباطی بین حج و روزه وجود ندارد، ولی هر دو مربوط به یک موضوع است که عبارت از شخص مکلف است.
در مورد بحث هم، ما دلیلی نداریم که بگوییم: حتماً عبارت رفع عنه القلم یا به نحو علیت یا نحو معلولیت مرتبط با دو جملهی قبلی است و در نتیجه قصاص و دیه مرفوعاند یا اینکه احکامی که مترتب بر قصد است، مرفوع میباشند.
شیخ در عین حالی که حدیث رفع قلم را ذاتاً به معنای رفع مؤاخذه گرفته و دالّ بر مورد بحث نمیداند، ولی اقتران این حدیث به روایت «عمد الصبی خطأ» و «تحمله العاقلة» را قرینه بر استدلال بر قول مختار دانسته است.
عرض ما این است که چه الزامی داریم که بگوییم: حتماً بین این چند جمله ارتباطی علّی یا معلولی وجود دارد؟ ممکن است اینطور بگوییم که عمد صبی خطاست و در نتیجه با توجه به اینکه عمد صبی، حکم خطاء را دارد، باید عاقله دیهی او را بپردازد، «تحمله العاقلة»، و از طرف دیگر هم چون صبی است، رفع قلم از او شده است و قصاص هم نمیشود.
پس بنابراین «رُفع عنه القلم» چیزی غیر از مؤاخذه را اثبات نمیکند و دلالتی بر بطلان امور قصدی در صبی ندارد. رفع قلم میگوید که صبیّ قصاص نمیشود. «عمد الصبی خطأ» هم میگوید که باید دیه را عاقله بدهد و این دو حکم مربوط به موضوع صبی است، ولی ما دلیلی نداریم که بگوییم: یکی از این حکمها علت برای دیگری و یکی هم معلول حکم دیگر است.
پرسش: گاهی روایت در مقام بیان احکام صبی است که در آن صورت همهی احکام صبی ذکر میشود و ربطی بین آنها نیست، ولی اینجا دو حکم از احکام صبی بیان شده است پس باید ارتباطی بین آنها باشد.
پاسخ: این حدیث میفرماید که اگر صبی جنایتی کرد، کشته نمیشود. حدیث رفع قلم مؤاخذات را برمیدارد که در نتیجه صبی قصاص نمیشود. قسمت دیگر روایت هم میگوید: دیه را باید عاقله بپردازد. در چنین استعمالاتی هیچ قبحی وجود ندارد تا ما ملزم به این بشویم که حتماً یکی از فقرات روایت را علت برای دیگری بدانیم.
پرسش: ارتباط به نحو تشبیه کافی است به این معنی که روایت میگوید: صبی عقاب و قصاص ندارد و دیه هم بر او لازم نیست. همین مقدار ارتباط کفایت میکند.
پاسخ: اشکالی ندارد. ارتباط به این مقدار که هر دو حکم برای یک موضوع خاص باشند، کفایت میکند، ولی لزومی ندارد که یکی را علت برای دیگری بدانیم.
پرسش: مثل اینکه بگوییم: زید خوش خط است، سنّش هم 20 سال است که موضوع هر دو حکم یکی است.
پاسخ: روایت در موضوع جنایت میخواهد علت قصاص نشدن صبی را بیان بکند و همین مقدار کفایت میکند و نیازی به این نیست که جملات مختلف روایت به نحو علیت یا معلولیت ارتباط به هم داشته باشند.
خلاصه اینکه طبق فرمایش شیخ همهی اعمال قصدی صبی کالعدم است و احکام قصدی از صبی مرتفع میباشد. بنابراین نه تنها صبی مستقلّ در معاملات نیست، بلکه معاملات او با إذن ولیّ هم صحیح نمیباشد و چنین حقی ندارد. حتی اگر ولیّ در معامله همه کاره باشد و صبیّ فقط صیغهی عقد را اجزاء بکند، انشاء او صحیح نمیباشد.
ایشان در ادامه میفرماید که اگر قصد صبی کالعدم شد، دیگر فرقی نمیکند که معاملات صبی در امور خطیره باشد یا در امور یسیره و تمام اعمال صبی کالعدم خواهد بود.
قول به تفصیل بین معاملات (حکومت «لاحرج» بر عمومات)
شیخ در ادامه میفرماید که بعضی گفتهاند که این ادله، شامل معاملات صبی در امور جزئی نمیشود مثل اینکه بچهها گاهی یک دانه شکلات میخرند یا میفروشند، زیرا دلیل «لاحرج» حاکم بر این عمومات میباشد و به وسیلهی «لاحرج» حکم میکنیم که اینطور معاملات باطل نیست.
ردّ شیخ بر قول به تفصیل با نفی حرج
شیخ میفرماید که این مطلب درست نیست و دلیل «لاحرج» صغرویاً شامل مورد بحث ما نمیشود، زیرا در اینجا حرج را دو گونه میتوانیم معنی بکنیم:
یک معنای حرج عبارت از این است که اگر اولیاء بخواهند در امورات جزئی خودشان مباشر در انجام معاملات باشند، به حرج میافتند.
معنای دیگر حرج هم این است که بگوییم: حرج برای همهی مردم حاصل میشود، به این معنی که گاهی بچهها در دکانها نشسته و معاملات جزئی را انجام میدهند و اگر بگوییم که باید مردم از این نوع معاملات اجتناب بکنند، موجب حرج و سختی برای همهی مردم خواهد بود.
شیخ میفرماید که حرج به هر دو معنی ممنوع است و اینطور نیست که اگر از معاملات بچهها در امور جزئی منع شود، زندگی اولیاء یا مردم به سختی بیافتد و ما نمیتوانیم قائل به تفصیل بین معاملات شده و عقد صبی در موارد جزئی را صحیح دانسته و در موارد مهم باطل بدانیم.
عمل صبی به منزلهی آلت معامله
بعضیها که در اینجا قائل به تفصیل شدهاند، معاملات صبی را به منزلهی آلت به حساب آوردهاند و در حقیقت معامله توسط شخص کبیر انجام میشود، منتهی این معامله گاهی به وسیلهی کتابت است، گاهی با لفظ است که هر دو آلت برای انجام معامله هستند و گاهی هم به وسیلهی عمل طفل است و عرفاً این عمل طفل جنبهی آلیت برای معاملهی شخص کبیر را دارد.
این یک بحثی است که باید آقایان ملاحظه بفرمایید تا بعداً به طور مفصل مورد بررسی قرار بگیرد.
موضوع: بررسی نظریات مختلف در بطلان عقد صبی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی نظریات مختلف در محجوریت صبی نسبت به معاملات غیر یسیره میپردازند. ایشان در ابتداء نظر مرحوم فیض مبنی بر حرجی بودن عدم صحت عقد صبی در معاملا ت یسیره را مطرح کرده و جواب مرحوم شیخ بر نفی حرج را بیان میفرمایند. شیخ همچنین روایت سکونی را مورد بررسی قرار داده و تأیید این روایت نسبت به نظر مرحوم فیض را ردّ مینماید. در ادامه هم نظر مرحوم صاحب ریاض مبنی بر صحت معاملات صبی در صورت آلی بودن طرح شده و اشکال شیخ نسبت به تمسک ایشان به سیره بیان میگردد.
بررسی نظریهی فیض در صحت معاملات صبی (تمسک به «لاحرج»)
نسبت به بعضی از فروعِ بحثِ محجوریت صبی، نظریات مختلفی ذکر شده است. یکی از این نظریات، نظریهی فیض است که میفرماید: در معاملات یسیره (کوچک)، معاملهی صبیّ اشکالی ندارد، زیرا طبق عادت و سیره، امور یسیره به بچهها واگذار شده است و با توجه به اینکه منع معاملات صبی در اینگونه امور موجب حرج است، شارع چنین حرجی را تحمیل نمیکند.
نقد شیخ بر نظریهی فیض
شیخ میفرماید که حرج در اینجا به دو معنی قابل تصور است که نبودن حرج بر اساس هر دو معنی واضح است. یک تصور حرج این است که اگر اولیاء، بچهها را در مغازههایشان نگذارند، خودشان به حرج میافتند و تصور دوم حرج اینگونه است که بعد از بناء مردم به قرار دادن بچهها در مغازههایشان برای خرید و فروش اشیا حفیر، برای مردم در تجنب از این معاملات، حرج پدید میآید. البته مرحوم شیخ میفرماید که دلیلی بر وجود حرج نداریم، زیرا مراد از حرج، حرج نوعی است پس هر چند ممکن است که احیاناً و استنثناءً یک شخصی به حرج بیافتد، ولی نمیتوانیم با توجه به امور شخصی، حکم صادر بکنیم، بلکه حرج در جایی ثابت است که نوع اولیاء یا نوع مردم دچار مشکل بشوند و وجداناً هم میدانیم که اینطور نیست.
البته اگر در یک مورد خاصی حرج وجود داشته باشد، ممکن است که حکم تکلیفی در آن مورد برداشته شود که حساب این بحث جداست، ولی اینطور نیست که اگر بچهها در مغازه ننشینند، عموم اولیاء یا عموم ملت به حرج بیافتند، زیرا معمول کارها در دست بچههای نابالغ نیست و اگر ملت از معامله با بچهها اجتناب بکنند، دچار مشکل نمیشوند.
با توجه به اینکه شیخ این مطلب را امری واضح و روشن میداند، هیچ بحثی راجع به آن نمیکند و مثل «عهدتها علی مدعیها» با آن برخورد میکند.
پرسش: اگر معاملات بچهها صحیح نباشد، باید از اموال کسانی که با بچهها معامله میکنند، پرهیز بکنیم و این کار سختی است. پس حرج لازم میآید.
پاسخ: بنده میخواهم بگویم که کثیر معاملاتی که در بازار واقع میشود، توسط بچهها واقع نمیشود تا با منع معاملات آنها، حرج حاصل بشود، بلکه بیشتر معاملات توسط بزرگترها انجام میشود.
البته ممکن است که در یک برههای از زمان، اشخاصی که مبالات ندارند، یک کاری انجام بدهند که عمومی بشود مثل کار کردن زنها که در زمان ما مشکل ایجاد کرده و کارها را از دست مردها گرفته است. گاهی ممکن است که یک چنین چیزی باشد، ولی بحث ما در اینجا عبارت از این است که آیا اگر فتوی بر عدم صحت معاملهی بچهها صادر بشود، (کما اینکه چنین فتوایی هم صادر شده است) مشکلی ایجاد میشود؟ آیا در صورتی که مردم از معامله با بچهها اجتناب بکنند، از جانب شرع حرجی بر مردم تحمیل شده است؟
باید بگوییم که چنین چیزی نیست و حرجی هم بر مردم تحمیل نشده است و شیخ هم با توجه به اینکه این مطلب را واضح میداند، این بحث را دنبال نکرده است.
پس بنابراین «لاحرج» در اینجا نمیتواند چنین حکمی را اثبات بکند و اینطور نیست که بر اساس «لاحرج» فتوی دادن به عدم صحت معاملات صبیّ، مردم را به حرج بیاندازد.
بررسی روایت سکونی
شیخ در ادامه میفرماید که سکونی یک روایتی دارد که ممکن است این توهم را ایجاد بکند که معاملهی صبیّ فیالجمله صحیح میباشد.
در این روایت اینطور وارد شده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) از معاملهی صبیّی که «لایحسن الصناعة» نهی کرده است و علت این نهی را هم اینطور بیان فرموده است که چون بچه دارای تمییز نیست و از طرف دیگر هم صنعتی بلد نیست تا از صنعتش چیزی به دست بیاورد و تهیه بکند، میرود و دزدی میکند و در نتیجه باید از معامله کردن با چنین بچههایی اجتناب کرد. از مفهوم این روایت اینطور استفاده میشود که اگر بچهای «یُحسن الصناعة» بود، (1)و لو اینکه بچه است، کسب او اشکالی ندارد و نهی از آن نشده است.
پس بنابراین این روایت فیالجمله دلیل بر عدم اشتراط بلوغ در معاملات است و در موارد دیگری هم که شارع بلوغ را شرط در صحت معاملات دانسته است، بخاطر این است که ممکن است دزدی بکند والا کأنّ ذاتاً اشکالی در معاملات بچه نیست پس از این روایت اینطور استفاده میشود که معاملات بچه فیالجملة صحیح میباشد.
یا اینطور بگوییم که از عبارت «لایحسن الصناعة» اینطور استفاده میشود که در امور یسیره و مختصر که از دستش بر میآید و توان انجام آنها را دارد، معاملات او اشکالی ندارد و میتوانیم امور را به او ایکال بکنیم، ولی در مواردی که صناعت آنها را نمیداند تا پولی به دست بیاورد، دست به دزدی میزند و معاملاتش هم صحیح نیست.
خلاصه اینکه ممکن است این روایت چنین توهمی را ایجاد بکند که مؤید کلام فیض باشد.
ردّ شیخ بر توهم تأیید نظر فیض با روایت سکونی
شیخ راجع به این روایت میفرماید که مراد از کسب در اینجا معنای مصدری نیست تا معنای روایت عبارت از این باشد که بچه نباید چنین کسبی بکند و مفهومش هم عبارت از این باشد که در بعضی جاها نهی واقع نشده است، بلکه کسب در این روایت به معنای «کسب شده» و آن مالی است که بچه به دست آورده است، زیرا مالکیت بچه مشکلی ندارد و گاهی اگر لقطه را بیابد، مالک میشود یا اگر ولیّ، بچه را وادار به کاری کرد، بچه میتواند مالک پول شود.
خلاصه اینکه اگر بچه مالک چیزی شد، در صورتی که ولیّ یا کسی که مأذون از جانب ولیّ است، بخواهد مثلاً پول بچه را قرض بگیرد، شرع مقدس در اینجا میفرماید که در چنین مواردی مناسب این است که اشخاص اجتناب بکنند، زیرا این مال در معرضیّت این قرار دارد که مال حقیقی او نباشد و لذا در این موارد نهی کراهتی تنزیهی شده است، هر چند که شرع به حسب ظاهر بچه را مالک میداند، ولی بهتر است که از این ملک اجتناب بشود.
پس بنابراین این روایت هیچ ارتباطی به صحت معاملات صبیّ ندارد.
پرسش: آیا کراهت در این روایت روشن است؟
پاسخ: گمان میکنم در روایات دیگری هم به این شکل نهی شده باشد. نحوه تعلیل هم اشعار به این دارد که ممکن است بچه این مال را دزدیده باشد و از طرف دیگر در روایت صحیحه هم داریم که ید حجت است و در روایت دیگری هم داریم که: «لعله عبد قهر فبیع».
پرسش: ...
پاسخ: در روایت میفرماید که ممکن است دزدیده باشد و نمیگوید که چنین چیزی غلبه دارد.
پرسش:...
پاسخ: روایت میگوید که در معرضیت چنین چیزی است و ممکن است که این مال را دزدیده باشد مانند همان روایت که میفرماید: «قهر فبیع» و از نحوه تعلیل استفاده میشود که حکم کراهتی است.
پرسش:بالأخره این روایت طبق فرمایش شیخ راجع به چه چیزی صحبت میکند و به چه کسی تکلیف میکند؟
پاسخ: ایشان میگوید که این روایت راجع به صحت معاملات بچه نیست، بلکه بحث در مالی است که بچه به دست آورده است و باید از این مال اجتناب بشود. ممکن است که بچه این مال را از التقاط به دست آورده باشد، یا ولیّ او را وادار به کاری کرده باشد و در این مواردی که معامله نیست، قهراً یک پولی به دست بچه میرسد و استفاده کردن از چنین پولی کراهت دارد.
پرسش: همین پول ممکن است دزدی باشد؟
پاسخ: ممکن است که بعضی از معاملات دزدی باشد، ممکن هم هست که واقعاً مالک باشد. خلاصه اینکه شرع به حسب ظاهر او را مالک میداند و این پول مال بچه است، ولی روایت میگوید که معامله به این پولها کراهت دارد.
بررسی نظریه صاحب ریاض (صحت معاملات صبی در صورت آلی بودن)
شیخ در ادامه یک قول دیگری را از «سید مشایخنا فی الریاض» نقل میکند. آنچه که ما در احوالات شیخ انصاری خواندهایم، عبارت از این است که مقصود از «سید مشایخنا» سید مجاهد، پسر صاحب ریاض است و طبق معروف شیخ، صاحب ریاض را درک نکرده است، البته درک صاحب ریاض اشکال عقلی ندارد، زیرا شیخ در زمان فوت صاحب ریاض هفده ساله بوده است.
گاهی اوقات هم تعبیر «شیخنا» و «مشایخنا» به اشخاصی اطلاق میشود که شخص آنها را درک نکرده است، ولی با توجه به اینکه از نوابغ قرن بودهاند، اینطور تعبیر میشود مثل تعبیر شیخ به «شیخنا البهائی» در حالی که ایشان عصر شیخ بهایی را درک نکرده است. خلاصه اینکه اگر تعبیر مربوط به خود شخص نباشد، بلکه مراد شیخ اصحاب باشد و شخص هم زمان او را درک نکرده باشد، باید طرف مورد اشاره یک استثنائی در قرون باشد مانند سید مرتضی که به او سید علی وجه الاطلاق گفته میشود یا به شیخ طوسی علی وجه الاطلاق شیخ گفته میشود یا به شیخ مرتضی انصاری اطلاق شیخ میشود. خلاصه اینکه باید نابغهی قرون باشد تا چنین تعبیری بشود، در حالی که صاحب ریاض در این حدّ نبوده است و این تعبیر ایشان برای ما روشن نیست، ولی بر اساس ظاهر عبارت باید بگوییم که صاحب ریاض هم جزء اساتید شیخ بوده است، هر چند در جایی این مسئله نوشته نشده است وشاید هم شیخ در اوایل نوجوانی و اواخر عمر صاحب ریاض، ایشان را فیالجمله درک کرده باشد.
به هر حال ایشان این قول را از صاحب ریاض نقل میکنند که معاملات بچه اگر به شکل معاملهی آلی باشد، اشکالی ندارد. به عبارت دیگر کأنّ معامله را خود ولیّ انجام میدهد و بچه هم مثل آلتی است که معامله به وسیلهی او واقع میشود و در خیلی مواقع حتی حیوان واسطه برای انجام یک کاری میشود و در اینجا هم با توجه به اینکه بچه هیچ استقلالی ندارد و فقط جنبهی الیت دارد، معاملهی او اشکالی ندارد، ولی گاهی بچه جنبهی آلیت ندارد و بالا و پایین کردن معامله هم با خود اوست.
صاحب ریاض برای این مدعای خود به سیره تمسک کرده است و با توجه به اینکه سیره در معاملات صبیّ تا این مقدار را - که صبی هیچ نقشی ندارد - محل اشکال نمیداند، حکم به صحت معاملات بچه در این حالت کرده است.
ردّ نظریه صاحب ریاض (عدم اعتبار سیره)
شیخ میفرماید که این فرمایش صاحب ریاض و تمسکشان به سیره درست نیست، زیرا این سیره هم جزء سیرههای فاسد میباشد و نباید به آن اعتناء نمود. شیخ مطلقاً به نظائر این سیرهها اشکال میکند مثل اینکه فقهاء فتوی به عدم صحت معاملهی معاطاتی کردهاند، ولی سیره با چنین معاملهای، معاملهی ملکیت میکند و پیداست که چنین سیرهای از روی عدم مبالات است.
گاهی شخص به طور مستقیم سیرهی زمان معصوم و تقریر معصوم را درک میکند که در اعتبار چنین سیرهای هیچ حرفی نیست، ولی سیرههایی که در زمان ما وجود دارد، اگر علماء بر خلاف آنها فتوی داده باشند، قابل اعتناء نخواهند بود و نمیتوانیم بگوییم که چنین سیرهای از زمان معصوم وجود داشته است و معصوم هم آن را تقریر کرده است، بلکه چنین سیرههای از سر بیمبالاتی است و در جامعه چنین سیرههایی پیدا میشود و روش جامعه اینطور است و خیلی از این موارد منطبق بر جریان دینی نیست.
خلاصه اینکه شیخ میفرماید که اینچنین سیرهای که فتاوی و اجماعات علماء بر خلاف آن است، مورد اعتناء نمیباشد و از روی عدم مبالات است. ایشان در ادامه میفرماید که مؤید این مطلب عبارت از این است که در برخی موارد، حتی خود صاحب ریاض هم قبول دارد که آن معاملات صحیح نیست مثل اینکه در سیره بین ممیز و غیرممیز فرق گذاشته نمیشود، یا حتی در غیر ممیزها هم برخی ارادهی ضعیفی دارند، بر خلاف برخی دیگر که اینطور نیستند و مردم متعارف معمول، خیلی پایبند به دقائق حکم شرعی نیستند و عدم اجتناب آنها هم از این جهت است و حتی اعمالشان بر خلاف حکم فقهاء میباشد.
پس بنابراین طبق فرمایش شیخ، این سیرهها، سیرههایی نیست که کاشف از رضایت معصوم باشد و اتصال به زمان معصوم داشته باشد.
شیخ در ادامه میفرماید که علاوه بر آنچه گفته شد، اگر ما بخواهیم که ملتزم به سیره شویم، باید فقهاء فتوی را عوض بکنند و به شکل دیگری فتوی بدهند، زیرا سیره به حسب سنین اشخاص و موضوعات، متفاوت است و گاهی سیره، امور جزئی مثل خرید سبزی و امثال آن را برای بچهها صحیح میداند و به بچهها پول داده میشود که مثلاً سبزی و امثال آن را بخرند کما اینکه در زنجان ما اینطور بود که سبزیها به صورت بستهبندی و مشخص برای فروش آماده بود. در برخی جاها سابقاً تخممرغ به عنوان ثمن معامله بود و خرید با تخم مرغ با توجه به مشخص بودن آن، توسط بچهها معمول بود و حتی بچهی هشت ساله هم میتوانست این کار را انجام بدهد. یا اینکه بچهی هشت ساله میتواند گوشت و نان بخرد و امثال این موارد.
اما در امور مهم مثل اینکه یک خرید یا فروش یک دِه، حتی سنین اولیه بلوغ را هم کافی نمیدانند و باید شخص در معاملات از تجربهی کافی برخوردار باشد و یا در موارد بالاتر که تبحر بیشتری نیاز دارد و باید شخص در سیاست تجربه داشته باشد و خلاصه اینکه این تفاوتها در سیره وجود دارد و این خیلی بعید است که صاحب ریاض به چنین تفاوتی در معاملات قائل باشد و در نتیجه این نظریه هم درست نیست و اما نظریهی بعدی، متعلق به کاشف الغطاء است که فردا بحثش را میکنیم.
موضوع: بررسی نظر کاشف الغطاء و اشکالات وارده بر آن در معاملات صبیّ
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بررسی قول مرحوم کاشف الغطاء راجع به تصحیح معاملات صبی پرداخته و سپس توضیحات مرحوم شیخ اسدالله شوشتری را در ادامه بیان میفرمایند. اساس ادعای آنها که بر معاطاتی بودن معاملات صبی و کفایت رضایت در نقل و انتقال و اباحهی تصرف است، از جانب شیخ مورد خدشه قرار میگیرد، ولی استاد ردّ کلی نظر کاشف الغطاء از جانب شیخ را نمیپذیرند، بلکه برخی صور معاملات صبی را محل اشکال میدانند.
بررسی نظر کاشف الغطاء در تصحیح معاملات صبی
یکی از راههای تصحیح معاملات صبی، تصحیحی است که مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء بیان فرموده است.
ایشان میفرماید که در ابتداء اباحهی تصرف واقع میشود و به دنبال آن هم تملک حاصل میگردد.
طبق فرمایش ایشان وقتی اولیاء یک صبیّ غیربالغ را در مغازهی خودشان قرار میدهند - مخصوصاً نسبت به محقرات - دلالت بر این دارد که راضی به نقل و انتقال و یا اقلاً راضی به اباحهی تصرف میباشند. در اباحهی علی وجه الاطلاق هم یکی از تصرفات این است که شخص تملک بکند و این تملک هم مقدماتی دارد که نسبت به این مقدمات هم إذن وجود دارد.
خلاصه اینکه از این عمل اولیاء استفاده میشود که نسبت به مقدمات انتقال ملکی هم - که یکی از آنها ایجاب و قبول است - اجازه داده شده است و بر این اساس، کسی که خریدار چیزی از اطفال است، بر اساس اباحهای که در أخذ دارد، میتواند از جانب ولیّ ایجاب کرده و مستقیماً هم، از جانب خودش قبول نماید. به عبارت دیگر ایشان ادعاء کرده که نفس أخذ شیء، وکالتاً به منزلهی ایجاب و اصالتاً به منزلهی قبول میباشد، یعنی فرض بر این است که تمام تصرفات حتی تصرفات مالکانه برای آخذ جایز دانسته شده است و تصرف مالکانه هم، نیاز به انشاء دارد، پس قهراً به توکیل در ایجاب برگشت میکند و قابل هم که خود اوست. در نتیجه وکالتاً موجب و اصالتاً قابل است.
توضیحات شیخ اسدالله شوشتری بر نظر کاشف الغطاء
مرحوم شیخ اسدالله شوشتری داماد و شاگرد مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء همین مطلب را خیلی مفصل بیان کرده است و بیان ایشان این است که آنچه در معاطاة معتبر است، این است که طرفین راضی به نقل و انتقال بشوند. در اینجا هم سپرده شدن دکّان به بچهها، کاشف از این است که اولیاء راضی به این هستند که خریداران، مالک این چیزی که بچهها میفروشند، بشوند. خریداران هم که مستقلاً رضایت نسبت به این نقل و انتقال دارند و در صحت معاملهی معاطاتی نفس رضایت طرفین کفایت میکند.
بعد هم ایشان میفرماید: این صورت بیعی که صبیّ انجام میدهد، نقشی ندارد، بلکه این رضایت طرفین است که مؤثر در نقل و انتقال میباشد، خصوصاً در امور محقّرات که مطلب خیلی سادهتر و واضحتر میباشد. شاید در برخی امور مهم بنای عقلاء نفس رضایت را کافی نداند، ولی در محقرات خیلی روشن است که نفس رضایت طرفین کفایت میکند.
ایشان در ادامه میفرماید که وقتی بچهها درب منزل را باز کرده و مهمان را تعارف به دخول بیت میکنند، طبق فرمایش آقایان داخل شدن مهمان به خانه جایز است و اشکالی ندارد، زیرا به حسب ظنّ متعارفِ غالب، این بچه خودسر در را باز نکرده است و با رضایت صاحبخانه این کار را انجام داده است که در نتیجه جواز ورود در خانه پیدا میشود.
یا اینکه وقتی هدیه از جانب مُهدی به وسیلهی بچهی نابالغ فرستاده میشود، مُهدی الیه هم آن را گرفته و تصرف مالکانه میکند.
ایشان میفرماید که وقتی بردن هدیه و دادن إذن دخول در بیت، برای تصرفات مُهدیالیه و دخول بیت کفایت میکند و ملاک در این کفایت، فعل بچه بما هو، موضوعٌ برای حکم شرعی نیست، بلکه کاشف از رضایت ولیّ است پس به طریق اولی در مورد بحث ما قرار گرفتن بچهها در دکان، کاشف از رضای ولیّ است و این رضایت برای تصحیح معامله کفایت مینماید.
سپس فرموده مرحوم علامه هم این مطلب را ذکر کرده است و علمای سلف هم این کار را جایز دانستهاند.
پس بنا بر تسامح در امور، نفس رضا در این امور - محقرات و حتی در غیر محقرات - کفایت میکند.
البته برای این اولویت وجوهی بیان شده است. از جمله مرحوم شهیدی وجوهی را ذکر فرموده است.
یکی از این وجوه این است که در هدیه قید محقرات ذکر نشده است، بلکه ارسال مطلق هدایا توسط بچه جایز است و برای تملک و تصرف طرف مقابل کفایت میکند، زیرا ملاک در جواز تصرفات، کشف رضایت ولیّ است و بعد از کشف رضایت ولیّ، فرقی بین کم و زیاد وجود ندارد. قهراً وقتی در هدیه قید محقر و غیر محقر ذکر نشده است، در ما نحن فیه - که در امور محقر است - به طریق اولی قرار گرفتن بچهها در دکان کفایت میکند.
وجه دیگر هم این است که در هدیه ملکیت حاصل میشود، ولی در ما نحن فیه ما به دنبال اثبات اباحهی تصرف هستیم و بالطبع شرایط اباحه خیلی سادهتر از شرایط ملکیت است و اگر ملکیت به این شکل حاصل شود، بطریق اولی اباحهی تصرف هم حاصل میشود.
وجه دیگر این است که وقتی شخصی بچهای را در مغازه میگذارد، احتمال عدم رضایت ولیّ، خیلی بعید است زیرا معمولاً اینطور نیست که یک بچه خودسرانه در مغازه علی رؤوس الاشهاد، مشغول به معامله باشد و دلالت این مورد بر رضایت مالک، اقوی از دلالت جایی است که بچهی نابالغ را برای دادن هدیه فرستاده باشند.
پس بنابراین در جایی که کاشفیت اقوی است (مثل ما نحن فیه)، بالاولویة نسبت به جایی که کاشفیت اقوی نیست، دلالت بر رضایت ولیّ میکند.
بنابراین همهی اینها مقدمه برای این است که در مسائل معاملی، بچه نقش ایجادی ندارد و نقش او به منزلهی إعداد بعضی از مقدمات معامله است کما اینکه گاهی اوقات حتی حیوان چنین نقشی را ایفاء میکند.
به عبارت دیگر کار اصلی را خود ولیّ انجام میدهد، ولی فعل صبی کاشف از ثبوت است و گاهی این کاشف ذیشعور است، گاهی هم غیر ذیشعور است و از هر چیزی که رضایت کشف بشود، کفایت میکند.
اشکالات شیخ بر فرمایش کاشف الغطاء (عدم کفایت رضایت تنها در نقل و انتقال)
شیخ نسبت به این فرمایش ایشان اشکالاتی وارد کرده و میفرماید: ما قبلاً این مطلب را بیان کردیم که حتی اگر ولیّ هم إذن داده باشد، کفایت در تصرفات بچه نمیکند و تصرفات او نافذ نخواهد بود.
تفصیل استاد راجع به کفایت رضایت (ملک صبی یا ملک ولیّ)
البته این مطلب برای ما ثابت نشد و ما قائل به این معنی نیستیم، ولی آنچه که برای ما ثابت است، عبارت از این است که اطلاق کلام کاشف الغطاء نسبت به برخی از فروض محل اشکال است، زیرا وقتی کسی دکانی را باز کرده و بچه در آن معامله میکند، ممکن است که این اموال، اموال ولیّ باشد، ممکن هم هست که مال خود صبی باشد، در حالی که ایشان تفصیلی در اینجا بیان نکرده است و از آیهی شریفه هم اینطور استفاده کردیم که اگر صبی بلوغ و رشد پیدا کرد، ولی میتواند اموالش را به او تحویل بدهد و در غیر اینصورت دفع مال به او صحیح نیست. یعنی حتی اگر ولی با رضایت هم بخواهد دفع مال به صبی بکند، باز هم قرآن میفرماید که چنین کاری درست نیست و باید صبی رشد و بلوغ پیدا بکند، تا دفع مال به او صورت بگیرد.
پس بنابراین از نظر ادله ما قائل به صحت این صورت نیستیم، هر چند که شیخ به طور کلی میفرماید که اگر حتی ولیّ مال خودش را هم بخواهد با رضایت در اختیار طفل بگذارد که او معامله بکند، باز هم کافی نیست.
البته ما از ادلهی قبلی، دلیل معتنیبهی راجع به این نظر نتوانستیم پیدا بکنیم، ولی شیخ و بعضی دیگر نسبت به این نظر ادعای اجماع کردهاند، ولی چنین چیزی برای ما ثابت نیست.
پس اینکه رضایت مالک مصحح معاملهی صبی باشد و انشاء او را تصحیح بکند، مطلب درستی نیست، حال یا مطلقاً درست نیست، یا در بعضی از صور درست نیست.
شیخ میفرماید که مراد ایشان این نیست که معاملهی صبیّ عن رضاءٍ صحیح است، بلکه این معامله جنبهی کاشفیت از رضایت ولیّ دارد و این فعل صبیّ کاشف از این رضایت است.
البته ایشان هم همین مطلب را میگوید، منتهی قائل به این است که چون این معامله، معاملهی معاطاتی است، رضایت در آن کفایت میکند.
شیخ میفرماید که اگر هم این معامله را معاطاتی بدانیم، باز هم ثابت نیست که در معاطاة مطلق رضا کافی باشد، بلکه مسلم و روشن است که هر نقل و انتقالی نیاز به انشاء دارد. منتهی اگر احیاناً در برخی موارد، بدون انشاء نقل و انتقالی واقع بشود، به صورت عام صحیح نیست که صرف رضایت بدون انشاء، کفایت در نقل و انتقال بکند.
مثلاً ما قبلاً هم این را عرض کردیم که وجداناً اگر کسی خانهی دیگری را بدون اطلاع او به دهها برابر قیمت بفروشد، هرچند قطعاً مالک خانه نسبت به این معامله رضایت خواهد داشت، ولی معلوم نیست صرف رضایت مالک به این معامله موجب نقل و انتقال شده باشد و معامله فضولی نباشد. انسان وجداناً میفهمد که در چنین مواردی رضایت تنها، کفایت در نقل و انتقال نمیکند. و تا زمانی که مالک نگوید که: «بارک اللّه فی صفقة یمینک» و معامله را تأیید نکند، طرف مقابل مالک نمیشود و عقلاء هم این شخص را به صرف رضایت، مالک نمیدانند.
همچنین در باب نکاح هم این بحث را مطرح کردیم که اگر کسی برای دیگری یک زن مناسب با مهریه کم و خوشقیافه و خوشاخلاق بگیرد - که قطعاً شخص راضی به این کار است - آیا این عقد ازدواج واقع میشود؟
بنابراین بنای عقلاء بر این نیست که در نقل و انتقالات معاملی به علم به رضایت کفایت بکنند و لذا ایشان میفرمایند که مراضات را کافی نمیدانیم و اگر هم در بعضی از موارد مراضات کفایت بکند، مثل نقل و انتقالاتی که در حمام و امثال آن انجام میشود که شخص غسل کرده و یک پولی را در صندوق حمام بگذارد، ممکن است بگوییم که در این موارد به حسب عرف و متعارف نقل و انتقال واقع میشود و هم حمامی، صاحب پول میشود و هم غسل شخص صحیح است، ولی چنین چیزی عمومیت ندارد که مراضات کفایت در نقل و انتقال بکند، بخصوص در برخی موارد مثل فروش خانه و امثال آن که مراضات تنها کفایت نمیکند.
اشکال شیخ راجع به کفایت إذن ولیّ
ایشان در ادامه راجع به کفایت إذن میفرماید: اگر این إذن نسبت به شخص معین و شناخته شدهای صادر بشود، مثل اینکه ولیّ إجازه دهد که صبی ملک خودش یا ملک ولیّ را عاریه بدهد یا آن را هدیه دهد و معارٌله یا مُهدیالیه شخص معینی است ممکن است بگوییم که کاشف از رضایت اوست و کفایت میکند، و اشکالی در آن نیست، اما اگر إذن نسبت به اشخاصی باشد که شناخته شده و معین نیستند و قرار است که صبیّ بعداً با آنها معامله بکند، طبق حکم عقلائی ما نمیتوانیم چنین حکمی عامی را در اینگونه موارد ثابت بدانیم.
موضوع: بررسی نظر کاشف الغطاء و شاگردش در صحت معاملات صبی
خلاصه درس:
استاد در ابتداء در ادامهی بررسی نظریهی کاشف الغطاء و شاگردش، به بحث کفایت رضایت در صحت معاملات میپردازد. ایشان در ادامه ردّ شیخ بر این نظریه را مطرح نموده و خود نیز تعبیر شیخ در اینجا را تعبیری همراه با تسامح دانسته و به برخی از اشکالات شیخ پاسخ میدهند.
آخرین موضوع بحث این جلسه، بررسی مطالبی است که در حاشیهی ایروانی مطرح شده است که در ابتداء بحث عدم اعتبار بلوغ در صحت معاملات مورد بررسی قرار میگیرد و سپس دو اشکال مرحوم ایروانی بر تمسک به عمومات در این مسئله مطرح و به آنها پاسخ داده میشود.
بررسی نظریهی کاشف الغطاء و شیخ اسدالله شوشتری (کفایت رضایت و..)
یکی از معاملات جاری که کاشف الغطاء آن را تصحیح کرده است و شاگرد و دامادش شیخ اسدالله شوشتری هم به طور مفصل به آن پرداخته است، عبارت از موردی است که خود اولیاء یک چیزی را به صبیّ میدهند تا او معامله بکند، یا صبیّ را در مغازه برای معاملات مینشانند. در این صورت خود ولیّ در حقیقت راضی به حصول معاوضه بین مال خودش یا مال طفل با مال دیگران است و به عبارت دیگر در حقیقت خود ولیّ معاوضه را انجام میدهد و هم رضایت وجود دارد و هم انشاء.
اگر ما رضایت تنها را در معاملات کافی بدانیم که این مسئله روشن خواهد بود، اگر هم رضایت تنها را کافی ندانیم و انشاء را معتبر بدانیم، طبق فرمایش ایشان، إذن مالک یا ولیّ به آخذ مال از صبیّ برای تملک، منحلّ به إذن در ایجاب از طرف او میباشد. قبول هم که از طرف خود آخذ واقع میشود و در نتیجه هم ایجاب و هم قبول، هر دو حاصل میگردد و احکام ملکیت هم بار میشود.
این مُحصّل فرمایش ایشان بود.
ردّ شیخ بر نظریه کاشف الغطاء و نقد استاد بر فرمایش شیخ
شیخ در ردّ بیان این دو بزرگوار یک تعبیری دارد که تعبیر ایشان خالی از مسامحه نیست.
شیخ میفرماید که شما میگویید: در این مورد انشاء وجود دارد و مالک اصلی یا ولیّ به آخذ این إذن را داده و او را وکیل کرده است که ایجاب از جانب او خوانده شود، در حالی که مفروض این است که چنین إذنی وجود ندارد.
شیخ در اینجا اینطور تعبیر کرده است که: «و المفروض انتفائه»، در حالی که معلوم نیست چنین چیزی در کجا فرض شده است.
بهتر بود که ایشان این اشکال را مطرح میکردند که وجداناً آنچه که هست، عبارت از این است که ولیّ، صبیّ را وادار به معامله کرده است و بچه با إذن ولیّ معامله میکند و این مطلب وجدانی است، ولی اینکه ولیّ شخص آخذ را وکیل برای خواندن ایجاب کرده باشد، چنین چیزی بر خلاف وجدان است.
اگر شیخ این تعبیر را میکرد، تعبیر درستی بود، ولی ایشان میفرماید: «و المفروض انتفائه» و منکر چنین فرضی میباشد، در حالی که این تعبیر مسامحه است و در این مورد إذن وجود دارد.
تعبیر شیخ در ردّ کلام کاشف الغطاء این است که: «أولا: أن تولی وظیفة الغائب - و هو من أذِنَ للصغیر - إن کان بإذن منه، فالمفروض انتفاؤه، و إن کان بمجرد العلم برضاه، فالاکتفاء به فی الخروج عن موضوع الفضولی مشکل، بل ممنوع».
یعنی غائب - که عبارت از ولیّ یا مالک اصلی است - به صغیر إذن در معامله داده است و در حقیقت مشتری متولی وظیفهی او در انجام ایجاب است. قبول را هم که مشتری بالاصالة انجام میدهد و اگر انشاء ایجاب با إذن ولیّ یا مالک اصلی باشد، مفروض نبود چنین إذنی است.
شیخ وجود چنین إذنی را صغرویاً منکر شده و میفرماید که وجداناً چنین صغرایی در کار نیست. ایشان در ادامه میفرماید که اگر هم بخواهیم بگوییم که مالک یا ولیّ، رضایت به این معامله و نقل و انتقال دارند و بنابراین معامله فضولی نیست و قهراً احتیاجی به اجازهی لاحق هم نبوده و همین رضایت کافی است، این مطلب هم مبتنی بر این است که ما انشاء را در نقل و انتقال معتبر ندانیم، در حالی که معلوم نیست اینطور باشد، بلکه چنین چیزی معلوم العدم میباشد.
البته شیخ در بحث فضولی به این مطلب پرداخته است و خیلی نظر ایشان روشن نیست و گاهی رضایت را کافی دانسته است و گاهی هم کافی ندانسته است. در معاطاة هم همینطور است، گاهی رضایت را کافی دانسته و گاهی هم کافی ندانسته است و خلاصه اینکه نظر ایشان در بحث فضولی و معاطاة راجع به این مطلب خیلی روشن نیست، ولی فعلاً ایشان در اینجا کفایت رضایت را منع و ردّ کرده و میفرماید که کبرای مسئله هم تمام نیست.
یک چیزی که در مسائل انشاء ایشان (1)بیان کرده است، عبارت از این است که نفس دادن مال به دست صبیّ، انشاء أذن است، به این معنی که من به انجام این نقل و انتقال و معامله راضی هستم. اگر هم انشاء را در نقل و انتقال معتبر بدانیم، همین کار به منزلهی انشاء خواهد بود و ولو اینکه هیچ عملی از مالک اصلی صادر نشده است و فقط رضایت باطنی وجود دارد.
ما قبلاً هم عرض کردیم که در معاملات و امثال آن چنین چیزی کفایت نمیکند و حتماً باید انشاء وجود داشته باشد. مثلاً اگر کسی به صورت فضولی، خانهی دیگری را به قیمت گرانی بفروشد، یا یک چیزی را به قیمت ارزان برای او بخرد، بدون اینکه شخص اطلاعی داشته باشد یا پیشنهادی کرده باشد، طبق بنای عقلاء چنین معاملهای صحیح نمیباشد.
طبق تقریبی که شیخ از فرمایش کاشف الغطاء دارد، در این مورد فقط رضایت محض نیست، بلکه وقتی ولیّ این مال را در اختیار صبیّ میگذارد، إذن عملی داده است و همین إذن عملی کفایت میکند. بعد هم مثالهایی نقل شده است، از جمله فرمایش علامه در باب هبه و ودیعه و نظائر آنها که وقتی ولیّ امر میکند که این کار را بکن یا این مال را به فلان شخص بده، در واقع إذن عملی به حساب میآید و لازم نیست که حتماً از لفظ «أذنت» استفاده شده باشد. در مورد بحث ما هم اعطاء مال به طفل و وادار کردن او به انجام معامله، إذن عملی و انشاء به شمار میآید و همین مقدار کفایت در صحت معامله و نقل و انتقال میکند.
اشکال شیخ (لزوم معلوم بودن متعلق إذن)
شیخ میفرماید که بین این مواردی که ذکر شد و مورد بحث ما تفاوت وجود دارد، زیرا اگر انشاء و إذن نسبت به شخص معینی باشد و مثلاً ولیّ بگوید که این هبه یا ودیعه را به فلان کس بده، اشکالی ندارد، اما در صورتی که نسبت به شخص مجهولی واقع بشود، حتی اگر إذن را هم انشاء قولی یا فعلی بدانیم، محل اشکال خواهد بود و دلیلی بر اعتبار چنین انشائی نسبت به شخص مجهول نداریم.
پرسش: نسبت به مجهول به عنوان بیع نمیشود ولی به عنوان جعاله اشکالی ندارد.
پاسخ: طبق فرمایش شیخ، اگر طرفین بخواهند نقل و انتقالی واقع بشود، باید شخص معلوم باشد.
جواب استاد به اشکال شیخ (إذنهای عام)
البته یک إذنهای عامّی وجود دارد که ممکن است با انشاء لفظی یا انشاء قولی واقع شده باشد مثل اینکه إذن در خوردن آب به صورت عام داده شود، در حالی که إذن به شخص معینی داده نشده است و هم کسانی که آب میخورند و هم کسانی که آب نمیخورند، همه مأذون در خوردن آب هستند، منتهی کسی که از این آب استفاده میکند، معلوم نیست و خلاصه اینکه در چنین مواردی إذن عام داده شده است و هیچ غرری هم وجود ندارد و چه به نحو معاوضی (1)و چه به نحو غیر معاوضی چنین مواردی وجود دارد و در بنای عقلاء هم معلوم بودن کسانی که استفاده میکنند، معتبر نیست.
خلاصه اینکه شیخ راجع به إذن میفرماید: اگر هم قبول بکنیم که إذن در مورد بحث، به منزلهی انشاء است، ولی چون إذن به مجهول تعلق گرفته است، فایدهای ندارد و حتماً باید إذن به معلوم تعلق بگیرد و مأذونله معین باشد. عرض ما هم عبارت از این بود که در مورد بحث، مانند مثالهایی که زده شد، مأذونله معلوم است و به عبارت دیگر همهی اشخاص مأذونله هستند، منتهی آن کسی که استفاده میکند، معلوم نیست.
بنابراین شیخ با این بحثها کلام شیخ جعفر کاشف الغطاء و شیخ اسدالله تستری را ردّ کرده است.
بررسی نظریهی مرحوم ایروانی (عدم اعتبار بلوغ و..)
بنده خیلی به حاشیهی مرحوم ایروانی مراجعه نمیکنم به این جهت که ایشان خیلی اشکال میکند و سلیقهی ما با این روش سازگار نیست، ولی در این مورد بحث، ایشان یک مطالبی دارد که خیلی دور از اذهان نیست ولو اینکه به نظر ما تمام نیست.
ایشان میفرماید که اصولاً ما هیچ احتیاجی به مباحث سیره و تصحیح معامله نسبت به محقرات و یا تصحیح مواردی که با إذن ولی بوده است، نداریم، زیرا از ادله استفاده میشود که در صحت معاملات، تنها رشد معتبر است و غیر از رشد چیز دیگری معتبر نیست و هیچ اجماعی هم در کار نیست و اگر هم کفایت رشد را قبول نکنیم، همین صبیّ مأذون باشد، کفایت میکند و اگر ولی إذن داده باشد ولو اینکه بعد از إذن، صبیّ مستقل در انجام معامله باشد و همهی کارها را - أعم از صیغه و امثال آن - خودش انجام بدهد، کفایت میکند.
پرسش: بلوغ را به عنوان تعبد بپذیریم؟
پاسخ: ایشان میگوید که اصلاً بلوغ معتبر نیست و هیچ کدام از ادله، اعتبار بلوغ را اثبات نمیکند. طبق فرمایش ایشان تمسک آقایان به آیهی شریفه اشتباه است و از این آیه فقط اعتبار رشد استفاده میگردد. ایشان از چهار وجهی که برای آیه ذکر شده بود، فقط یکی از وجوه را اختیار کرده و طبق آن حکم به اعتبار رشد تنها نموده است. ایشان اصلاً معنای صاحب جواهر را - که اعتبار بلوغ و ایناس رشد بود - اصلاً عنوان نکرده است. کأنّ ایشان آیه را به معنای غائی گرفته و میگوید که طبق آیهی شریفه اشخاص موظفند که در زمان طفولیت طفل، دربارهی رشد یا عدم رشد او تحقیق بکنند. اگر در این مدت رشد طفل روشن شد، مالش را به او بدهند و هیچ قید دیگری هم وجود ندارد. و اما اینکه امتحان طفل محدود تا زمان بلوغ شده است، به این جهت است که شارع مقدس بزرگ شدن را اماره برای رشد قرار داده است و خود بزرگ شدن، اماره بر رشد اوست، ولی تا زمانی که شخص بزرگ نشده است، چون اماره بر رشد او وجود ندارد، باید تحقیق بشود.
خلاصه اینکه ایشان آیه را اینطور معنی کرده است و وجه اول را (کفایت رشد تنها) از وجوه اربعه انتخاب کرده است.
البته بحث راجع به وجوه اربعه گذشت و ما عرض کردیم که با فحصی که در آیات قرآن کردیم و طبق نظر صاحب جواهر، «حتی إذا» به معنای غائی نیست، بلکه به معنای علت شرطی است و طبق این نظر، فرمایش مرحوم ایروانی تمام نیست.
اشکال اول مرحوم ایروانی نسبت به تمسک به عمومات برای بطلان عقد صبی
مطلب دیگری که ایشان بیان کرده است، این است که در روایات «عمد الصبی» یک اشکال کلی وجود دارد که در حدیث «رفع قلم» و همهی ادلهای که برای بطلان عقد صبی به آنها استدلال شده است هم این اشکال مشترک الورود است.
ایشان میگوید: تعبدهای شرع باید راجع به موضوعاتی باشد که بلاواسطه حکم صریحی داشته باشند و مثلاً وقتی شارع میگوید که انشاء صبی ک- «لا انشاء» است، انشاء بلاواسطه موضوع احکام نیست، بلکه موضوع احکام، بیع صبی است و چون بدون انشاء بیعی حاصل نمیشود، با واسطه موضوع برای حکم شرعی خواهد بود.
طبق فرمایش ایشان قهراً این عمومات یا حدیث رفع قلم یا روایات «عمد الصبی خطأ» ناظر به احکامی است که اثباتاً یا نفیاً به طور مستقیم و بلاواسطه بر موضوع حمل میشود.
این مطلبی است که در باب اصل مثبت هم مطرح گردیده است.
این اشکال ایشان وارد نیست، زیرا اگر یک چیزی از مجعولات شرع و از شؤون شارع نباشد، این فرمایش ایشان درست خواهد بود و باید شیء یا مجعول باشد و یا اثر بلاواسطهی مجعول باشد، ولی بحث در اینکه فلان چیز صحیح است یا باطل است، اگر این امر از مواردی باشد که باید شرع تعیین بکند، هیچ اشکالی ندارد.
البته گاهی حکم راجع به یک امر تکوینی خارجی و غیر مجعول است که چنین اموری مربوط به شرع نیست، ولی تعیین شرایط صحت بیع یا تعداد شروط صحت بیع مربوط به شارع است و آقایان هم در رسالهها به این موارد پرداختهاند. در قرآن هم مثلاً بلوغ در صحت بیع شرط دانسته شده است و چنین اموری خلاف شارعیت شارع و خارج از شؤون او نیست.
شرع امضاءً یا تأسیساً، إذن و انشاء را در تحقق بیع شرعی - که دارای احکام معینی است - معتبر میداند و میگوید که در صورت وجود این شرایط، بیع صحیح است و در غیر این صورت، باطل است. پس بنابراین اصل مثبت در این سببیت و شرطیتی که جزء امور جعلی است، وجود ندارد و چنین استعمالاتی هم خلاف ظاهر نمیباشد.
روایتی هم که استصحاب جاری کرده است، طهارت را اثبات میکند، منتهی طهارت هم یک امر شرعی است که یک امر شرعی دیگر بر این امر شرعی مترتب میشود. وقتی شرط صحت موجود است، خود صحت هم موجود میشود و یک حکم تکلیفی هم بر آن بار میگردد.
بنابراین اینطور نیست که بگوییم این ادله و عمومات جزء مثبتات است و نمیشود به آنها استدلال کرد. البته اگر یک امری مستقیماً از مجعولات شرعی نباشد، بلکه به وسیلهی یک امر تکوینی پیدا شده باشد، محل اشکال خواهد بود.
خلاصه اینکه این اشکال ایشان نسبت به تمسک به عمومات و ادلهی «رفع قلم» و «عمد الصبی» و امثال آن، وارد نیست.
اشکال دوم مرحوم ایروانی و جواب استاد
اشکال دوم ایشان عبارت از این است که روایت «عمد الصبی خطأ» اگر مذیّل به عبارت «تحمله العاقلة» نبود، شاید دلالت بر مورد بحث داشت و معنایش عبارت از این بود که عمد صبی ک- «لاعمد» است و از این مطلب هم استفاده میشد که انشاءش هم
ک-«لاانشاء» است، منتهی چون در ادامهی روایت تعبیر به «تحمله العاقلة» شده است، روایت محصور به باب جنایات شده است و نمیتوانیم به این روایت برای مورد بحث استدلال بکنیم.
ولی در جملهی «عمده و خطائه واحد» که مذیل به ذیل «تحمله العاقلة» نیست، یک خصوصیتی وجود دارد که با روایتهای مذیل فرق دارد.
البته روایاتی هم که مذیّل نیست، از ابتداء مخصوص به باب جنایت میشود، زیرا روایت میگوید که: «عمده و خطائه واحد» و معنای این عبارت این است که عمد حکمی دارد و خطاء هم حکمی دارد که در بالغ، حکم این دو مختلف است، ولی در صبی حکم این دو اتحاد دارد. معنای روایت این نیست که خطاء، حکم عمد را دارد، بلکه عمد، حکم خطاء را دارد و طبق این معنی، روایت مذیّل هم مخصوص باب جنایت خواهد بود.
ایشان بین دو مورد فرق میگذارد، ولی ما سابق هم عرض کردیم که فرقی بین این دو مورد وجود ندارد و طبق فرمایش مرحوم آخوند، همان اشکالی که در «عمد الصبی خطأ» هست، در «عمد الصبی و خطائه واحد» هم همان اشکال وجود دارد، زیرا روایت نمیگوید که: «عمد الصبی کلا عمد» و خطاء نقیض عمد نیست، بلکه خطاء، ضدی است که «له ثالث». باید خود خطاء بما انّه خطاءٌ، اثری داشته باشد و اگر خطاء نقیض عمد بود، همان نفی موضوع بود، ولی چون نقیض نیست، باید اثر داشته باشد و خطاء منحصراً در باب جنایات دارای اثر میباشد.
ایشان میگوید که اگر ذیل روایت نبود، میتوانستیم از روایت استفادهی کلی را بکنیم، ولی اینطور نیست و اشکال بر هر دو وارد میباشد. خلاصه اینکه ایشان یک عباراتی دارد که برای ما روشن نیست.
موضوع: بررسی روایات حجر صبی و جمع بین آنها
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی روایات حجر صبی طبق فرمایشات مرحوم آقای خمینی قدس سره میپردازد. این روایات به چهار دسته تقسیم میشود که طبق هر کدام از این چهار دسته، بلوغ، رشد، احد الامرین یا مجموع الامرین معیار میباشد. جمع بین دستهی اول و دوم و سوم، یا بین اول و دوم و چهارم، طبق فرمایش مرحوم آقای خمینی قدس سره واضح و روشن میباشد، ولی جمع بین دستهی سوم و چهارم مشکل میباشد که ایشان دستهی چهارم (مجموع الامرین) را با توجه به صراحت و موافقت با قرآن اختیار مینماید.
بررسی روایات حجر صبی
خیلی از آقایان راجع به روایات حجر صبی در کتاب البیع بحث نکردهاند. شیخ هم به این بحث نپرداخته است، ولی مرحوم آقای خمینی قدس سره راجع به این روایات بحث مفصلی کرده است و ما هم طبق بحث ایشان این روایات را مورد بررسی قرار میدهیم که این بحث چند روزی طول خواهد کشید.
تقسیم روایات به چهار دسته
ایشان میفرمایند: راجع به این بحث، روایات به چهار دسته تقسیم میشود که در هر دسته از این روایات، یکی از امور ذیل معیار قرار گفته است:
·بلوغ
·رشد
·احدالامرین (یا رشد یا بلوغ)
·مجموع الامرین (هم رشد و هم بلوغ)
حال ما باید ببینیم که چطور میتوانیم بین این روایات جمع بکنیم. امروز ما این روایات و بخشی از بحث ایشان راجع به جمع بین این روایات را مورد بررسی قرار میدهیم و بقیهی بحث هم برای جلسات بعدی بماند.
دسته اول (معیار بودن بلوغ)
ایشان میفرماید: «و هی علی طوائف: منها: ما دلّت علی جواز أمر الصغیر إذا صار بالغاً، و لم تتعرّض للرشد، کروایة حمران، عن أبی جعفر (علیه السّلام) فی حدیث قال: إنّ الجاریة لیست مثل الغلام، إنّ الجاریة إذا تزوّجت و دخل بها و لها تسع سنین، ذهب عنها الیتم، و دفع إلیها مالها، و جاز أمرها فی الشراء و البیع، و أُقیمت علیها الحدود التامّة، و أُخذت لها و بها».
اگر جاریه به حدّی برسد که صلاحیت تزویج را داشته باشد و شرعاً هم دخول او جایز باشد، (1)«ذهب عنها الیتم»، یعنی عنوان «یُتم» بر او صادق نخواهد بود. «و دفع إلیها مالها، و جاز أمرها فی الشراء و البیع»، چنین شخصی استقلال پیدا میکند و حدود تامه و حدودی که شرع برای بالغین تعیین کرده است، بر او اجراء میشود. مراد از حدود غیر تامّه، دستوراتی است که راجع به تأدیب و تعزیر بچهها وارد شده است، ولی حدود تام مربوط به اولیاء نیست و از جانب شرع تعیین شده است که در اینجا با توجه به اینکه دختر به نه سالگی رسیده و بالغ شده است، این حدود بر او اجراء میگردد.
بنابراین طبق این روایت، معاملهی چنین کسی صحیح است و میشود پول معامله را از او مطالبه کرد یا اینکه به دیگری گفته شود که پول او را بدهد، «و أُخذت لها و بها»، یعنی هم خودش مأخوذٌ بها شده و از او پول گرفته میشود و هم به نفع او پول گرفته شده و به او داده میشود. خلاصه اینکه این شخص استقلال پیدا کرده است.
در این روایت، معیار رفع حجر صبی، بلوغ قرار داده شده است و بلوغ دختر هم به نه سالگی اوست، ولی بلوغ پسر متفاوت از دختر است. «و الغلام لا یجوز أمره فی الشراء و البیع، و لا یخرج عن الیتم حتّی یبلغ خمس عشرة سنة، أو یحتلم، أو یشعر، أو ینبت قبل ذلک»، علائم بلوغ پسر یا احتلام است، یا پانزده سالگی اوست و یا روئیدن مو قبل از این دو است؛ «و قریب منها غیرها». پس بنابراین در اینجا میزان در رفع حجر صبی، بلوغ قرار داده شده است، منتهی بلوغ پسر از جهت سن پانزده سال است و بلوغ دختر هم نه سال است و بین این دو اختلاف مقدار وجود دارد.
دستهی دوم (معیار بودن رشد)
در دستهی دیگری از روایات، رشد معیار قرار داده شده است، «و منها: ما دلّت علی جواز أمر الرشید کروایة أصبغ بن نُباتة، عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام): أنّه قضی أن یحجر علی الغلام المفسد حتّی یعقل». حضرت دستور داده است که اگر غلامی در معاملات به رشد نرسیده است، نباید اولیاء او را آزاد بگذارند.
از این روایت هم استفاده میشود که معیار در رفع حجر صبیّ، رشد است و معاملات او قبل از رشد ممنوع است و در صورتی که صبیّ «یعقل» شد و رشد پیدا کرد، دیگر این ممنوعیت وجود نخواهد داشت. بنابراین طبق این روایت، سنّ مطرح نیست.
«و ظاهرها أنّ الحجر یرتفع بالرشد، والغلام الرشید غیر محجور علیه، والظاهر أنّه من أحکامه الکلّیة، لا قضیّة شخصیّة».
در این روایت، قضاوت امیر المؤمنین (علیه السلام) نسبت به غلام، قضیهی شخصی نیست تا غلام معهود معین کذائی مراد باشد، بلکه ایشان به طور کلی میفرماید که باید پول به دست غلام غیر رشید داده نشود. اگر حضرت تعبیر به: «غلامٍ مفسد» کرده بود، نمیتوانستیم این استفادهی کلی را از این روایت داشته باشیم، ولی با توجه به اینکه قضاوت راجع به جنس غلام است، ظاهر روایت عبارت از این است که این دستور به صور کلی و عام صادر شده است.
پس بنابراین طبق این روایت، معیار رفع حجر صبی، رشد میباشد.
دستهی سوم (کفایت احد الامرین)
«و منها: ما دلّت علی کفایة أحد الأمرین فی جواز أمره»، یعنی هر کدام از بلوغ یا رشد حاصل شود، صبیّ از حجر بیرون میآید.
«کصحیحة العیص بن القاسم، عن أبی عبد اللّه (علیه السّلام) قال: سألته عن الیتیمة متی یدفع إلیها مالها؟ قال إذا علمتَ أنّها لا تفسد و لا تضیّع»، اگر اینطور بود، مالش به او داده میشود.
«فسألته: إن کانت قد زوّجت»، یعنی اگر به حدّی رسیده باشد که تزویج کرده باشد، چه حکمی دارد؟
اصل تزویج از زمان ولادت هم واقع میشود، ولی تزویج همراه با مباشرت، زمانی است که دختر به حدّ بلوغ رسیده باشد.
«فسألته: إن کانت قد زوّجت فقال إذا زوّجت فقد انقطع ملک الوصی عنها»، یعنی اگر به حدّ تزویج و مباشرت رسید، مستقل میشود و ولایتی که وصیّ نسبت به مال او دارد، قطع میشود.
«فإنّ الظاهر أنّ المزوّجة تنقطع عنها الولایة و تستقلّ فی أمرها، و التزویج کنایة عن البلوغ حدّ النکاح». موضوعیتی برای نفس تزویج وجود ندارد و تزویج کنایه از شأنیت زواج و مباشرت است. پس بنابراین از ذیل روایت استفاده میشود که اگر صبیّ به حدّ بلوغ رسید، از حجر خارج شده است و در صدر روایت هم میگوید که اگر صبیّ رشد داشت، از حجر خارج شده است و در نتیجه احد الامرین برای رفع حجر کفایت میکند.
«إذ لا دخالة للزواج الفعلیّ فی الحکم، و لیس کنایة عن الرشد؛ لأنّ الرشیدة قد ذکر حکمها». اینطور نیست که بگوییم: با توجه به اینکه معمولاً کسانی که به حدّ ازدواج میرسند، برخوردار از رشد هستند، پس تزویج در اینجا کنایه از رشد است، زیرا حکم رشد قبلاً بیان شده است و تزویج در اینجا کنایه از بلوغ است.
«و الظاهر أنّ الرشد تمام الموضوع، و کذا بلوغ النکاح»، یعنی هر کدام به تنهایی، معیار برای رفع حجر است. پس احد الامرین در رفع حجر کافی است.
دستهی چهارم (معیار بودن مجموع الامرین)
«و منها: ما دلّت علی أنّهما دخیلان فی الموضوع و کلاً منهما جزؤه»، یعنی هم رشد و هم بلوغ دخالت در موضوع دارند.
«کصحیحة هشام، عن أبی عبد اللّه (علیه السّلام) قال انقطاع یتم الیتیم بالاحتلام، و هو أشدّه». انقطاع یُتم با احتلام است و نوعاً احتلام را اینطور معنی میکنند که: «بلغ مبلغ الرجال»، یعنی شخص مرد شده باشد و به حدّی رسیده باشد که دیگر او را مرد به حساب بیاورند. در این صورت یُتم از او منقطع شده است، ولی صرف اینکه صبیّ مرد شده است، کفایت نمیکند، بلکه باید رشد مالی هم پیدا کرده باشد و تا زمانی که شخص بالغ رشد مالی پیدا نکرده است، وظیفهی ولیّ این است که مال را امساک بکند و به دست او ندهد، «و إن احتلم و لم یؤنس منه رشده و کان سفیهاً أو ضعیفاً، فلیمسک عنه ولیّه ماله».
پس معلوم میشود که صبیّ هم باید به حدّ مردها برسد و هم باید رشید شده باشد.
«و روایة أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه (علیه السّلام) قال: سألته عن یتیم قد قرأ القرآن، و لیس بعقله بأس، و له مال علی ید رجل، فأراد الذی عنده المال أن یعمل به مضاربة». مالِ طفل در دست کسی هست و این شخص میخواهد که با این مال یتیم مضاربه بکند.
«فأذن له الغلام» غلام هم اذن به این کار داده است، آیا شخص میتواند با این اذن مضاربه بکند؟
«فقال: لایصلح له أن یعمل به حتّی یحتلم و یُدفع إلیه مالُه» یا «یَدفع الیه مالَه». تا زمانی که یتیم به حدّ مردها نرسیده باشد، اذن او فایده ندارد.
پس بنابراین از این روایت استفاده میشود که نه تنها مال یتیم به دست او داده نمیشود، بلکه اذن او هم برای اینکه ولیّ بخواهد با این مال مضاربه بکند، فایده ندارد.
بحث قبلی ما در این بود که آیهی شریفه، دادن مال را به دست بچه نهی کرده است، ولی آیا با بودن مال در دست ولیّ، معاملاتش با إذن صبیّ صحیح نخواهد بود؟ از این روایت استفاده میشود که برای مؤثر بودن اجازه، باید شخص بالغ شده باشد.
«لایصلح له أن یعمل به حتّی یحتلم و یدفع إلیه ماله، و إن احتلم و لم یکن له عقل، لم یُدفع إلیه شیء أبداً». اگر به سن بلوغ رسیده باشد، ولی رشد نداشته باشد، باز هم مال به او داده نمیشود. پس بنابراین دو چیز معتبر است: یکی رشد و دیگر هم بلوغ.
بعد هم ایشان میفرمایند که ظاهر این است که مراد از عقل، داشتن رشد و درک معاملی است، نه عقل در مقابل جنون.
طریق جمع بین روایات
پس بنابراین در این مسئله این چهار دسته روایات وارد شده است و باید ببینیم که چطور میشود بین این روایات جمع کرد.
جمع بین دستهی اول و دوم و سوم (حمل مطلق بر مقید)
ایشان میفرماید که جمع بین روایات اول و دوم و سوم، یا اول و دوم و چهار واضح است، ولی حساب دستهی سوم و چهارم از بقیه جداست و جمع بین این دو دسته، متفاوت از سایر جمعهاست.
ایشان میفرمایند که جمع بین دستهی اول و دوم و سوم، یا اول و دوم و چهارم واضح است، زیرا بر اساس قانون حمل مطلب بر مقیّد، مطلقات را حمل بر مقیّد میکنیم. یک دسته میگوید که رشد معیار است و نسبت به بلوغ اطلاق دارد، یک دسته هم میگوید که بلوغ معیار است و نسبت به رشد اطلاق دارد و دلیل چهارم این دو دسته را تقیید میکند. پس بنابراین ایشان میفرماید که جمع بین این سه دسته روایات روشن است و توضیحی هم راجع به نحوهی جمع بیان نمیفرمایند، ولی اجمالاً به این مطلب اشاره مینمایند که این مطلب واضح و روشن است.
در دستهی اول بلوغ، در دستهی دوم رشد و در دستهی سوم احد الامرین معتبر دانسته شده است که ابتداءً بین دستهی اول و دوم یک نحوه تهافتی وجود دارد و عامّین من وجه هستند مثل اینکه گفته میشود: «أکرم العلماء» و از طرف دیگر گفته میشود که: «لا تکرم الفساق» که در موردی که هر دو عنوان باشد، تعارض پیدا میشود و نسبت به مادهی اجتماع اجمال پیدا میشود.
یک دسته از روایات میگوید که بلوغ معیار است و رشد معتبر نیست و در روایات دستهی دوم هم فقط رشد معیار قرار گرفته است مقتضای اطلاقش این است که اگر بالغ هم باشد، تا رشد حاصل نشده است، محجوریت شخص باقی است.
بنابراین نسبت به بالغ غیر رشید به اقتضای صدر - که مطلق بلوغ را کافی میداند - باید بگوییم که از حجر خارج شده است، ولی طبق روایات دستهی دوم که مطلق غیر رشید را محجور میداند ولو اینکه بالغ باشد، باید بگوییم که بالغ غیر رشید از حجر خارج نشده است. خلاصه اینکه این دو دلیل با هم تنافی پیدا میکنند و جمعی بین این دو نیست، ولی به وسیلهی دلیل سوم بین این دو دلیل جمع میکنیم.
در این روایت میفرماید که: «إذا علمت أنّها لا تفسد و لا تضیّع»، یعنی اگر رشد حاصل شد، مال به او دفع میشود. بعد هم شخص سؤال میکند که اگر شخص رشد پیدا نکرده، ولی تزویج کرده باشد، چطور است؟ حضرت میفرماید که اگر تزویج هم کرده باشد، استقلال پیدا میکند و دیگر وصی حقی ندارد و ولایت وصیّ منقطع میگردد.
پس بنابراین در مجمع عنوانینِ دلیل اول و دلیل دوم (بالغ غیر رشید)، تعارض پیدا شده و اجمال حاصل میگردد، ولی از این روایت استفاده میشود که حجر از بالغ غیر رشید رفع شده است، زیرا فرض مسئله عبارت از بالغ غیر رشید است و حکم رشید قبلاً بیان شده است و عبارت: «زوجت» هم کنایه از بلوغ میباشد.
پس بنابراین تعارض حاصل در مجمع عنوانین (بالغ غیر رشید) با دلیل ثالث حل میشود.
جمع بین دستهی اول و دوم و چهارم (حمل مطلق بر مقید)
جمع بین دستهی اول و دوم و چهارم هم که روشن است و دلیل چهارم هر دو دلیل را تقیید میکند. به عبارت دیگر، اطلاق بلوغ و اطلاق رشد با دلیل چهارم تقیید میگردد.
جمع بین دستهی سوم و چهارم (احد الامرین یا مجموع الامرین)
مشکل در صورتی است که بخواهیم بین دستهی سوم و چهارم جمع بکنیم. دستهی سوم (صحیحهی عیص بن قاسم) میگوید که احد الامرین معیار است، ولی دستهی چهارم (صحیحه هشام و ابیبصیر و..) میگوید که مجموع الامرین معتبر میباشد.
جمع با «أو» یا جمع با «و»؟
اگر در خاطر آقایان باشد، در اصول این بحث مطرح بود که اگر یک دلیل بگوید: «إذا خفی الأذان فقصر»، دلیل دیگر هم بگوید که: «إذا خفی الجدران فقصر»، در این صورت طبق تعبیر بعضی از بزرگان یا باید با «أو» و یا با «و» بین این دو دلیل جمع بکنیم.
اگر جمع با «و» باشد، حصول هر دو برای قصر لازم است، ولی اگر جمع با «أو» باشد، حصول یکی از این دو در قصر کفایت میکند.
ترجیح دستهی چهارم بر دستهی سوم (صریح در مقابل ظاهر)
در اینجا هم ایشان میفرماید که جمع بین دلیل ثالث و رابع مشکل است و ما نمیدانیم که با «أو» جمع بکنیم یا با «و». البته ایشان در ادامه معیار بودن مجموع الامرین را اختیار میفرمایند، زیرا طبق فرمایش ایشان روایات دستهی چهارم صریح است، ولی روایات دستهی سوم که جمع با «أو» است، ظاهر است و ما به وسیلهی صریح از ظهور رفع ید میکنیم.
موافقت دستهی چهارم با قرآن (اعتبار رشد و بلوغ)
علاوه بر آنچه که گفته شد، اگر روایات دستهی سوم هم صریح بود، باز هم با توجه به اینکه با بر خلاف ظاهر آیه است، در صورت تعارض بین دستهی سوم و چهارم، ما به روایاتی که موافق قرآن باشد، أخذ میکنیم و در اینجا هم روایاتی که دلالت بر مجموع الامرین میکند، موافق با آیهی قرآن است که هم بلوغ و هم رشد را معتبر دانسته است.
این فرمایشات ایشان بود، ولی راجع به طریق جمع بین یک یک روایات، بحثهایی وجود دارد که بعداً به آنها خواهیم پرداخت.
موضوع: جمع بین روایات مختلف در حجر یا استقلال صبی
خلاصه درس: استاد در این جلسه به ادامه بررسی جمع بین چهار دسته روایات در باب حجر یا استقلال صبی میپردازد. مشکل اصلی جمع بین روایات احدالامرین و مجموعالامرین است که ایشان با ردّ راه حل مرحوم آقای خمینی1 (تمسک به نصّ در مقابل ظهور)، راه حل خود را بیان میفرمایند. (اظهریت روایات مجموع الامرین نسبت به روایات احدالامرین).
ایشان در پایان به بررسی برخی از روایات مسئله و بیان معنای یتیم و برخی موارد دیگر در روایت میپردازند.
روایات مختلف انقطاع حجر صبی
قبلاً عرض کردیم که راجع به انقطاع حجر یا استقلال یتیم، چهار دسته روایات وجود دارد، یک دسته بلوغ را معیار برای استقلال یتیم میداند، یک دسته رشد را، یک دسته احدالامرین را و یک دسته هم مجموعالامرین را معیار میداند.
جمع بین چهار دسته روایات
جمع بین روایاتی که بلوغ یا رشد یا احدالامرین را معیار میدانند، ساده و روشن است. همچنین جمع بین روایاتی که بلوغ یا رشد یا مجموعالامرین را معیار میدانند نیز دشوار نیست، ولی اگر بخواهیم بین روایاتی که احدالامرین را معیار میدانند و روایاتی که مجموعالامرین را معیار میدانند، جمع بکنیم، خالی از اشکال نخواهد بود.
ایشان (مرحوم آقای خمینی 1) جمع بین دستهی اول و دوم و سوم یا بین اول و دوم و چهارم را ساده و روشن فرض کرده و میفرمایند که بر اساس قانون مطلق و مقیّد، در اینجا مطلق را بر مقیّد حمل مینماییم، مثلاً در جمع بین بلوغ، رشد و مجموعالامرین، اطلاق ملاک بودن بلوغ اقتضاء میکند که بالغ مستقل باشد، رشید باشد یا غیر رشید، اطلاق روایات رشد هم میگوید که رشید، چه بالغ باشد و چه غیر بالغ، مستقل است، روایات مجموعالامرین اطلاق هر دو را تقیید نموده و میگوید که باید هر دو شرط بلوغ و رشد موجود باشد، تا استقلال حاصل شود.
در جمع بین روایات بلوغ و رشد با روایات احدالامرین هم اطلاق روایات بلوغ اقتضاء میکند که اگر یتیم به حدّ بلوغ نرسیده است، استقلال نداشته باشد، هر چند که رشد هم پیدا کرده باشد. اطلاق روایات رشد هم اقتضاء میکند که اگر رشد حاصل شده باشد، استقلال هم تحقق می یابد، هر چند که شخص به سنّ بلوغ نرسیده باشد . که اطلاق این دو دلیل با یکدیگر تنافی دارد، ولی روایات احدالامرین اخصّ از این دو دلیل است و هر دو را تخصیص زده و میگوید که احدالامرین برای حصول استقلال کافی است.
راه حلّ مرحوم آقای خمینی 1برای مشکل جمع بین روایات احدالامرین و مجموع الامرین
ایشان در ادامه میفرماید که روش حلّ این مشکل این است که بگوییم: مفاد روایات مجموعالامرین صریح و نصّ است، ولی روایات احدالامرین ظاهر در مفاد خودش میباشد و ما به وسیلهی نصّ، تصرف در ظاهر کرده و مشکل را حل مینماییم.
راه حل استاد برای رفع مشکل جمع بین این دو دسته روایات
می گوییم: راجع به این روایات توضیحاتی وجود دارد که ممکن است بر اساس آنها نحوهی بحث و جمع بین روایات فرق کند.
ایشان میفرماید که روایات مجموعالامرین نصّ است، ولی چنین نصوصیّتی وجود ندارد . دراین روایت آمده است که اگر یتیم واجد دو شرط بلوغ و رشد نبود، «فلیمسک عنه ولیه ماله» و در اینجا حمل کردن امر (فلیمسک) بر استحباب مؤکد، خلاف ظاهر است، نه خلاف نص.
روایات احدالامرین را هم میتوانیم به گونهای معنی کنیم که مفادش مجموعالامرین باشد (چنانچه خواهد آمد) ولی این معنی هم خلاف ظاهر خواهد بود.
خلاصه اینکه در مفاد هیچکدام از این دو دسته روایات نصوصیّتی وجود ندارد، هر چند ممکن است که در روایات احدالامرین چنین تخیّلی پیدا بشود، ولی اینطور نیست و هر دو دسته، ظاهر در مفاد خود میباشند و ما باید نحوهی جمع بین این دو ظهور را مورد بررسی قرار بدهیم.
البته بعید نیست که نتیجه جمع بین این دو ظهور به همان نحوی باشد که ایشان نمودهاند. به عبارت دیگر روایات مجموعالامرین اظهر از روایات احدالامرین میباشد پس مقدم می شود.
بررسی مجدد روایات (بررسی معنای یتیم)
حال ما این روایتها را دوباره میخوانیم تا بیشتر مورد بررسی قرار بدهیم.
از روایاتی که برای شرطیت احدالامرین به آن تمسک شده :«سألته عن الیتیمة متی یدفع إلیها مالها قال: إذا علمت أنها لاتفسد و لاتضیع».
ممکن است کسی اینطور تخیل بکند که این روایت دال بر احدالامرین نیست، بلکه در صبیّ رشید نصوصیّت دارد، زیرا اگر یتیمه بالغ شود، یُ-تمش زایل میشود، بنابراین موضوع این روایت نابالغ رشید است پس طبق نصّ صریح این روایت، رشد تنها بدون بلوغ در استقلال شخص کفایت میکند.
در جواب این تخیّل باید بگوییم که اولاً معلوم نیست در شرع مقدس برای یتیم وضع خاصی بر خلاف لغت، شده باشد و معنای رایج لغوی یتیم هم کسی است که پدر نداشته باشد، أعم از اینکه بالغ باشد یا بالغ نباشد و حتی یک شخص نودساله هم بیپدر و یتیم به شمار میآید.
اگر هم در آیهی شریفهی: )وَآتُوا الْیَتامی أَمْوالَهُمْ( یتیم را به معنای کسی که نه سال یا پانزده سالش تمام نشده، بگیریم، با آن معنای شرطیت و غائیتی که ما از آیه استظهار کردیم، منافات پیدا میکند. بنابراین یتیم در این آیه به همان معنای عرفی استعمال شده است و در نتیجه این معنی با وجود یا عدم بلوغ شرعی – که بعداً مورد اشاره قرار گرفته است- سازگار خواهد بود.
به عبارت دیگر طبق بیان این آیه اگر یتیم، بالغ و رشید باشد، باید اموالش به او داده بشود و نمیتوانیم از ابتدا صدر آیه را مقیّد به شرایطی بکنیم که بعداً بیان میشود.
اگر بخواهیم یتیم را از ابتداء مقیّد بکنیم، مثل این است که اول بگوییم: مجتهد نمیتواند فتوی بدهد و حق چنین کاری ندارد، بعد هم بگوییم که مجتهدی که فراموشی بر او عارض شده و اجتهادش زایل شده است، نمیتواند فتوی بدهد. ما نمیتوانیم موضوع را با دلیل منفصل تقیید بکنیم، بلکه به واسطهی دلیل متصل میتوانیم آن را تقیید بزنیم، مثل اینکه بگوییم: مجتهد اگر دچار فراموشی شده و اجتهادش از بین برود، نباید فتوی بدهد و چنین فتوایی خلاف شرع میباشد.
خلاصه اینکه عرف با دلیل منفصل،موضوع را تقیید نمیکند و تقیید با دلیل متصل را جایز میداند.
پس بنابراین ما دلیلی نداریم که بگوییم: مراد از یتیم کسی است که به حدّ بلوغ نرسیده باشد.
ثانیا اگر هم فرض را بر این بگیریم که یتیمه به معنای کسی است که نابالغ است، باز هم هیچ اشکالی ندارد که شخص سؤال بکند چه زمانی نماز بر این بچهی پنچ ساله واجب میشود؟ در جواب هم به او گفته بشود که مثلاً چهار سال دیگر نماز بر او واجب میشود.
بنابراین میتوانیم یتیمه را به همان معنای سنّ پایین در نظر بگیریم و با قید متصل: «متی یدفع» حکم را حمل بر صورتی بکنیم که از بچه از یُتم خارج شده باشد. به عبارت دیگر در اینجا ذاتِ بچه اراده شده است واین بچهای که پنج سال دارد، بعد از چهار سال، این عنوان پنج ساله بر او صدق نخواهد کرد.
در این روایت هم اینطور بیان شده است که: «سألته عن الیتیمة متی یدفع إلیها مالها؟»، بچهای که هنوز به نه سالگی نرسیده است، کی باید مالش را به او بدهند؟ حضرت هم در جواب این سؤال میفرماید: وقتی که او به حدّی رسیده باشد که تو علم به رشدش داشته باشی.
به طور متعارف هم اشخاص بعد از بلوغ، رشد پیدا میکنند نه قبل از بلوغ و اگر هم اطلاقی در این روایت وجود داشته باشد، اطلاق ضعیفی است.
بنابراین چه معنای عام و چه معنای خاص را در نظر بگیریم، به صورت متعارف، حصول رشد بعد از بلوغ میباشد و کمتر انسان یقین به رشد قبل از نه سالگی پیدا میکند و در نتیجه طبق حمل معمول و متعارف، باید معنای مجموعالامرین را در نظر بگیریم که شخص بالغ شده و رشدش هم محرز گردیده است.
پرسش: از یک جهت دیگر ممکن است این طور بگوییم که بعید نیست منشأ سؤال «متی یدفع الیها مالها»، آیهی قرآن باشد که میفرماید: )حَتی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ( و در واقع سؤال از معنای )آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا( میباشد.
پاسخ: آن هم یک احتمالی است. البته ممکن است اینطور استظهار بکنیم که آیه میخواهد بگوید مدت امتحان تا زمان بلوغ است.
در ادامه روایت به سؤالی که در اینجا ممکن است مطرح شود پرداخته است که روایت در ابتداء میفرماید: اگر یقین به رشدش داشته باشید، مالش را به او دفع کنید، ولی در صورتی که یقین به صلاحیت او نداشتیم، ولی دختر ازدواج کرده است، چه باید کرد؟ حضرت ازدواج را مثل غالب موارد، اماره یا اصل بر رشد و بلوغ قرار داده و می فرمایند اذا زوجت فقد انقطع ملک الوصی عنها. هیچ اشکالی در این اماره بودن هم وارد نیست، ولی کنایه بودن تزویج نسبت به بلوغ در عرف متعارف نیست و هیچ وقت در استعمالات عرفی، تزویج را کنایه از بالغ شدن شخص نمیگیرند مثل اینکه وقتی گفته میشود: فلان کس کثیرالرماد است، از ابتداء مقصود این است که او شخص سخاوتمندی است در حالی که اصلاً در خانهی او خاکستری وجود ندارد .
پرسش: در آیهی )حَتی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ( عبارت «بلغوا» را به این معنی گرفتهاند که شخص میتواند نکاح بکند. آیا میتوانیم در این روایت هم عبارت: «تزوجت» را مثل «بلغوا النکاح» در آیه بدانیم؟
پاسخ: مراد از آیه این است که شخص به حدّ نکاح و ازدواج رسیده باشد، ولی در روایت اینطور وارد شده است که: «تزوجت»، یعنی تزویج کرده است و خیلی بعید است که این تعبیر، کنایه از بلوغ باشد و بعد از سؤال هم گیر بکنیم. حضرت میفرماید که نفس ازدواج میتواند کافی باشد.
احتمال دیگر در روایت (سرپرستی شوهر نسبت به اموال یتیم)
مطلب دیگری که باید بیان بکنیم، این است که اگر ادلهی خارجی نداشتیم و ما بودیم و این روایت، میتوانستیم تعبیر «قد زوجت» را اینطور معنی بکنیم که حضرت میفرماید: اگر علم به رشد یتیم داشتید، همین کفایت در دفع مال به او میکند، ولی اگر علم به رشدش نداشتید، ولی ازدواج کرده بود، مسئولیت وصی از او منقطع می شود (و شوهرش ادارهی مال او را به عهده میگیرد و حافظ مال او خواهد بود) زیرا تا وقتی که یتیم بود، وصیّ این مسئولیت را بر عهده داشت، ولی حالا که ازدواج کرده است، سرپرست دیگری پیدا کرده است و ولایت وصیّ از او قطع میشود.
خلاصه اینکه اگر ما دلیلهای خارجی نداشتیم، این معنی هم محتمل بود، زیرا در این روایت نمیفرماید که یتیم مستقل میشود، مثل عبارت روایت دیگر که میفرمود: «جاز امرها فی الشراء و البیع»، یک چنین لسانی در این
روایت وجود ندارد، بلکه حضرت میفرماید که ولایت وصیّ از این یتیم قطع میگردد و ممکن است که مقصود از بیان حضرت این باشد که از این بعد که ازدواج کرده است، باید شوهرش مال او را حفظ بکند.
این احتمال در این روایت وجود دارد، ولی با توجه به اینکه هیچ شاهد خارجی و هیچ فتوایی مطابق این معنی وجود ندارد، نمیتوانیم چنین معنایی را در نظر بگیریم، هر چند که ذاتاً در این روایت احتمال چنین معنایی وجود دارد.
پرسش: در سوال آمده است متی یدفع الیها مالها پس مراد دادن مال به خود اوست
پاسخ: در اینجا مراد ذات بچه است، مثل اینکه سؤال میشود، چه زمانی نماز بر این بچه واجب میشود؟ در جواب هم گفته میشود که وقتی نه سالش تمام شد. در اینجا ضمیر به ذات رجوع میکند و مراد ذات بچه است و سؤال اینطور است که این ذاتی که چنین صفتی دارد، در چه شرایطی مکلف به این وجوب میگردد؟ در جواب هم گفته میشود که مثلاً چهار سال دیگر و در ادامه این حکم با حفظ شرایط بار نمیشود، بلکه ذات بچه موضوع حکم میباشد.
واما روایتی که مربوط به دسته اول است: «الجاریة إذا تزوجت، و دخل بها و لها تسع سنین ذهب عنها الیتم، و دفع إلیها مالها، و جاز أمرها فی الشراء و البیع».
در این روایت قید تزویج و مدخوله بودن بیان شده است و کنایه بودن چنین قیودی از بلوغ متعارف نیست و ظاهر روایت هم این است که تزویج و دخول به حسب متعارف به صرف محرمیّت و امثال آن نیست و اگر اینطور باشد، بعید نیست که ولو جمعاً بین الادله بگوییم که آوردن این قید، ظهور در دخالت آن دارد و چنین چیزی قابل انکار نیست و در نتیجه ما میگوییم که شارع ازدواج و دخول را اماره برای رشد قرار داده است وشرط دیگرش هم عبارت از سنّ است پس منافاتی بین این روایت و روایت مجموعالامرین پیدا نخواهد شد.
البته در ذیل روایت درباره غلام، اسمی از رشد برده نشده است، شاید عدم ذکر رشد به این خاطر باشد که نفس پانزده سالگی اماره برای رشد است، یا اینکه اصالةالرشد در این سنین وجود دارد.
طبق این معنی باید بگوییم که اگر دختر رشد پیدا کرد و نه ساله شد، مستقل میشود، ولی پسر در پانزده سالگی مستقل میشود و این بدین معنی نیست که قید رشد در او معتبر نیست، بلکه تفاوت بین دختر و پسر در همین سنّ پانزده سالگی است و لذا طبق این معنی منافاتی هم بین صدر و ذیل روایت وجود نخواهد داشت.
البته روایت دیگری هم که در آن تعبیر به «حتی یعقل» شده است، اطلاق ندارد که بحثش بماند برای بعد انشاء الله.
موضوع: جمع بین روایات حجر صبی و بررسی مضامین برخی از این روایات
خلاصه درس:
استاد در این جلسه در ادامه بحث قبلی به جمع بین روایات مختلف در باب حجر صبی میپردازند و روشهای مختلف جمع بین این روایات را بیان میفرمایند که مروری بر مطالب مطرح شده در جلسهی قبلی با اضافه کردن برخی مطالب جدید است. ایشان در ادامه استظهار آقای خوئی راجع به روایت «إذا زوجت فقد انقطع عنه ملک الوصی» و نظر خود راجع به این استظهار را بیان میفرمایند. استاد در آخر جلسه موضوع استثناءات بعد از انصراف و منقطع یا متصل بودن این نوع استثناء را مورد بررسی قرار میدهند.
نبود اطلاق در روایت اعتبار بلوغ یا رشد
به نظر میرسد این روایاتی که به آنها استدلال شده است که اطلاقشان اقتضاء میکند که بلوغ یا رشد کفایت برای رفع حجر میکند، هیچکدام از این روایات اطلاق ندارد، زیرا وقتی گفته میشود که اگر لباس کسی متنجس شد، نمازش درست نیست، معنایش این نیست که برای صحت صلاة فقط یک شرط وجود دارد و آن هم طهارت لباس است. به عبارت دیگر از این بیان انحصار شرطیت صحت نماز در طهارت لباس استفاده نمیشود، بلکه فقط شرطیت طهارت در صحت نماز استفاده میشود.
وقتی گفته میشود که تا شخص بالغ نشده باشد، معاملهاش صحیح نیست، به این معنی نیست که در صحت معامله فقط همین یک شرط وجود دارد، بلکه این تعبیر فقط دلالت بر شرطیت مطلقه دارد، نه بر انحصار شرط و شروط مختلف دیگری هم در صحت معاملات وجود دارد.
معنای این تعبیر این است که کسی خیال نکند که اگر شخص به حدّ رشد رسید و مراهق بود، معاملاتش صحیح است، بلکه شرط صحت معاملات عبارت از این است که شخص بعد از اینکه واجد رشد شد، به حدّ پانزده سالگی هم رسیده باشد. خلاصه اینکه این عبارت برای ابطال این تخیل میباشد و دلالت بر شرطیت مطلقهی بلوغ در صحت معاملات دارد، نه انحصار شرط در رسیدن به حدّ بلوغ.
یا وقتی امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید که تا وقتی شخص سفاهت دارد، محجور است، به این معنی نیست که علت حجر منحصر در سفاهت است و چیزی دیگری موجب پیدایش حجر نیست.
عدم تعارض روایات بلوغ یا رشد با روایات مجموع الامرین
لذا این روایات هیچ تعارضی با روایات مجموعالامرین ندارند و در این روایات فقط شرطیت مطلقهی بیان شده است و هیچ دلالتی در این روایات بر انحصار شرطیت نیست تا با روایات مجموعالامرین منافات داشته باشند.
پرسش:... پاسخ: این روایات میخواهد بگوید که کسی خیال نکند که لزومی ندارد شخص به پانزده سالگی برسد، بلکه شرط صحت معاملات عبارت از این است که شخص به سنّ پانزده سالگی برسد، هر چند شرایط صحت منحصر در این مطلب نیست و ممکن است که بعد از پانزده سالگی یک شرایط دیگری هم در صحت معاملات معتبر باشد مثل غرری نبودن و سایر جهات دیگر.
پرسش:... پاسخ: این روایات با روایات مجموعالامرین منافاتی ندارد، ولی روایات احدالامرین با روایات مجموعالامرین منافات دارد و باید ببینیم که چطور میتوانیم بین این دو دسته روایات جمع بکنیم.
پرسش: لسان صدر روایت -که راجع به جاریه است- اینطور نیست و فقط قسمتی که مربوط به غلام است، اینطور است.
پاسخ: عرض بنده راجع به صدر روایت نیست، منتهی نسبت به صدر هم باید بگوییم که مواردی که عرفاً یا به حسب معمول جنبهی رشد دارد، تکلیفش روشن است.
استظهار آقای خوئی نسبت به روایت «إذا زوجت فقد انقطع...»
مطلب دوم عبارت از این است که ما دیروز راجع به عبارت «إِذَا زُوِّجَتْ فَقَدِ انْقَطَعَ مُلْکُ الْوَصِیِّ عَنْهَا« (1)، این احتمال را دادیم که مقصود عبارت از این باشد که وقتی یتیمه ازدواج کرد، سرپرستی او به شوهرش منتقل میگردد و این احتمال، احتمال بعیدی نیست، زیرا در صحیحهی ابن سنان هم اینطور وارد شده است که: «لَیْسَ لِلْمَرْأَةِ مَعَ زَوْجِهَا أَمْرٌ فِی عِتْقٍ وَ لَا صَدَقَةٍ وَ لَا تَدْبِیرٍ وَ لَا هِبَةٍ وَ لَا نَذْرٍ فِی مَالِهَا إِلَّا بِإِذْنِ زَوْجِهَا إِلَّا فِی حجٍ او زَکَاةٍ أَوْ بِرِّ وَالِدَیْهَا أَوْ صِلَةِ قَرَابَتِهَا« (2)
آقای خوئی از این روایت استظهاری کرده است که قدری با استظهار ما تفاوت دارد.
ایشان عبارت «إِلَّا فِی زَکَاةٍ أَوْ بِرِّ» را اینطور معنی کرده است که تصرفات زن در عتق و صدقه و امثال آن نافذ نیست و فقط در حج و زکات و برّ والدین و قرابت نافذ است و این یک کبرای کلی است که تصرفات زن در موارد مورد اشاره نافذ نیست، ولی در حج و زکات و امثال آن استثناء شده است.
تفاوت استظهار استاد با استظهار آقای خوئی
ایشان اینطور تعبیر کرده است، ولی به نظر ما نمیتوانیم عبارت را اینطور مطلق در نظر بگیریم و مطلق بیان کردن، درست نیست. اگر زن بخواهد تصرفات مجانی بکند، نافذ نیست، ولی اطلاق روایت شامل تصرفات معاوضی نمیشود، زیرا گاهی معاوضه به نفع او میباشد.
پس بنابراین طبق مفاد این روایت، تصرفات زن در تمام موارد غیر معاوضی بجز حج و زکات و امثال آن، نافذ نیست، ولی این روایت شامل مطلق تصرفات نمیباشد.
از کلام آقای خوئی اینطور استفاده میشود که روایت مطلق تصرفات (معاوضی و غیر معاوضی) را باطل میداند بجز مواردی که استثناء شده است، ولی چنین چیزی نه از مستثنیمنه و نه از استثناء استفاده نمیشود.
علی ای تقدیر در روایت وارد نشده است که زن بعد از ازدواج مشکلی ندارد و صاحب اختیار تام است، بلکه ملک وصی از او قطع گردیده است و ممکن است این مطلب اشاره به نقش شوهر باشد.
آقای خوئی استفادهی کلی کرده است، ولی به نظر ما روایت فقط شامل تصرفات غیر معاوضی است (1)و شاید به همین جهت است که در روایت نفرموده است: «جاز أمرها فی البیع و الشراء».
طریق جمع بین روایات مجموع الامرین با روایات احد الامرین
به هر حال طبق جمعی که ما بیان کردیم، روایت بلوغ و رشد و مجموعالامرین اصلاً با یکدیگر تنافی ندارند و فقط جمع بین روایات احدالامرین و مجموعالامرین محل اشکال میباشد. یک راه حل این مشکل عبارت از این بود که بگوییم: روایات مجموعالامرین نص و روایات احدالامرین ظاهر است و بر این اساس مجموعالامرین را بر احدالامرین ترجیح میدهیم، ولی ما عرض کردیم که چنین نصوصیتی وجود ندارد و هر دو دسته ظهور در مفاد خودشان دارند، منتهی ظهور مجموعالامرین اقوی از ظهور احدالامرین است، زیرا وقتی روایت راجع به یتیمه میگوید: «إذا علمت أنها لا تفسد و لا تضیع»، متعارف مواردی که انسان علم به صحت معاملات او پیدا میکند، در جایی است که او به سنّ بلوغ رسیده باشد و بسیار نادر است که انسان قبل از رسیدن او به حدّ بلوغ، علم به صحیح بودن معاملاتش پیدا بکند.
فوقش این است که اطلاق روایت شامل این فرض نادر هم بشود که در این صورت برای جمع بین ادله، دلیل مجموعالامرین- که اقوی است- این فرض نادر را خارج میکند و اگر دختر هفت هشت ساله رشدی داشته باشد، کفایت نمیکند و این جمع، یک جمع طبیعی عرفی است.
پرسش:... پاسخ: بنده میگویم که اگر قائل به این اطلاق هم بشویم، با توجه به ضعیف بودن اطلاق، این جمع طبیعی و عرفی است.
خلاصه اینکه اگر عبارت «انقطع ملک الوصی» را به معنایی که ما گفتیم هم نگیریم، باز هم معمول و متعارف این است که کسی ازدواج میکند که سنّش به نه سال رسیده باشد و ازدواج کسانی که کمتر از نه سال داشته باشند، خیلی کم است. البته گاهی برای محرمیت چنین ازدواجهایی واقع میشود، ولی متعارف ازدواجها بعد از سن نه سالگی است و در نتیجه ما برای جمع بین ادله، فرد نادر را خارج میکنیم و این تصرف، تصرفی طبیعی است.
پرسش: در واقع تقیید نمیکنیم، بلکه با تزویج، حکم ظاهری به تحقق موضوع میکنیم.
پاسخ: حکم ظاهری برای شخص بالغ، عبارت از فرض بلوغ است. حال چه اصل بدانیم و چه اماره، در هر صورت اشکالی ندارد.
پرسش: طبق فرمایش شما، ازدواج علامت رشد است یا بلوغ؟
پاسخ: هم علامت رشد است و هم علامت بلوغ و در متعارف ازدواجها هر دو وجود دارد، منتهی در اینجا برای اثبات بلوغ بیان نشده است، بلکه برای اثبات رشد است و در ابتدای روایت گفت که باید علم به رشد داشته باشی و در این قسمت روایت هم میگوید که ازدواج اماره بر رشد است.
بررسی روایت ابی بصیر
یکی از روایاتی که راجع به استقلال نقل شده است، روایت ابی بصیر عن ابی عبدالله (علیه السلام) است که: «قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ یَتِیمٍ» (1)، که هر دو را شرط میکند و بعد هم میگوید که اگر رشد نداشته باشد، «لَمْ یُدْفَعْ إِلَیْهِ شَیْءٌ أَبَداً«.
این روایت نصّ در مطلب نیست، ولی ظهور بسیار قویی دارد که دادن مال به او صحیح نبوده و حرام است، نه اینکه کراهت شدید داشته باشد.
اگر در مقابل این روایت، یک نص ثابتی وجود داشت، میتوانستیم در این روایت تصرف بکنیم، ولی با توجه به اینکه در مقابل این روایت، ظهورات ضعیفی وجود دارد، بین روایات جمع میکنیم.
تسامح در ذکر روایت ابی بصیر
به نظر بنده نقل روایت ابیبصیر در اینجا به نحو تسامح است، زیرا این روایت مرسله و ضعیف السند است و با توجه به اینکه همین روایت در کافی هم به سند موثق نقل شده است، بهتر بود که ایشان یا روایت کافی را نقل میکرد و یا اینکه هر دو را با هم ذکر میکرد.
سند روایت در آنجا عبارت از این است: «حُمَیْدُ بْنُ زِیَادٍ عَنِ الْحَسَنِ»، که مقصود حسن بن محمد بن سماعة است، «عن جعفر بن سماعة» که هر سه پشت سر هم ثقهاند، «عن داوود بن سرحان» که امامی و ثقه است، «عن ابی عبدالله (علیه السلام)».
حکم معاملات صبی در صورت إذن ولی
این مرحله از بحث تمام شد. بحث دیگر عبارت از این است که آیا میتوانیم از روایت عدم نفوذ معاملات صبی حتی در صورت إذن ولی را استفاده بکنیم یا نه؟
با توجه به روایاتی که در مسئله ذکر شد، خیلی روشن است که اگر صبی رشد نداشته باشد، حتی در صورت إذن ولی، معاملاتش صحیح نخواهد بود. آیهی قرآن هم خیلی واضح میفرماید که: Pوَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَO و بعد هم میگوید که اگر بلوغ و رشد را احراز کردید، باید اموالشا را به آنها تحویل بدهید. آیه میفرماید که اگر شخص بالغ باشد، ولی برخوردار از رشد نبوده و سفیه باشد، نباید مال را به او بدهید. با توجه به اینکه نفس دادن، إذن به شمار میآید، میتوانیم اینطور استفاده بکنیم که حتی با إذن هم عمل صبی تصحیح نمیشود و دادن مال به او درست نیست.
پس این مطلب روشن است که با نبود رشد، حتی در صورت بلوغ هم معاملات صبی درست نیست.
بحث در جایی است که شخص به سن بلوغ نرسیده است، اما رشد او إحراز گردیده و ولی هم به او إجازه معامله داده باشد. در این صورت باید ببینیم که آیا با وجود این إجازه، باز هم معاملات او باطل است یا نه؟
شیخ انصاری میفرمایند که از عبارت: «لایجوز امره» استفاده میشود که حتی اگر إذن هم داشته باشد، اطلاق یا عموم عبارت اقتضاء میکند که در صورت إذن هم جایز نباشد، زیرا یکی از مواردی که ثابت است و همه قائل به آن شدهاند، عبارت از این است که استثناء دلیل بر عموم است و استعمال هم من غیر تأوّلٍ و عنایةٍ، علامت حقیقت است که مرحوم آخوند هم به این مطلب اشاره فرموده است.
ایشان میفرماید که اطلاق یا عموم «لایجوز» اقتضاء میکند که حتی بإذن الولی هم معاملات او صحیح نباشد و با توجه به اینکه تعبیر به «الا بإذن الولی» نشده است، محجوریت و ممنوعیت مطلقه را استفاده میکنیم و حتی در صورت إذن ولی هم معاملات او صحیح نمیباشد.
برخی از موارد انصراف اطلاقات و عمومات
این فرمایش ایشان است، ولی بنده قبلاً هم عرض کردم که در یک جلسهی یکی از آقایان صاحب نظر گفت: میتوانیم اینطور ادعاء بکنیم که عمومات و مطلقات از شروطی که مخالف کتاب است یا محرّم حلال و یا محلّل حرام است، انصراف دارد. شخص دیگری گفت که اگر اینطور بگوییم، باید استثناءهای وارده در روایات را منقطع بگیریم، زیرا اگر بنا باشد که از ابتداء دائرهی دلیل را شامل مورد استثناء نگیریم، این استثناءها منقطع میشود.
آن شخص نتوانست جواب این سؤال را بدهد، ولی ما بعداً متوجه شدیم که این اشکال وارد نیست، زیرا استثناء دلالت بر این دارد که مستثنیمنه از جهت وضع عام است و من غیر تأولٍ أو علی نحو الحقیقة میتوانیم استثناء بکنیم، ولی استثناء جلوی انصراف را نمیگیرد و در خیلی مواقع لفظ طبعاً انصراف دارد، ولی برای تأکید یا روشن شدن مسئله، مفهوم عام وضعی را أخذ کرده و از آن استثناء میکنند. مثلاً در قرآن اینطور وارد شده است که: «فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَریضًا أَوْ عَلی سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّامٍ أُخَرَ»، در رسالههای عملی هم این مطلب بیان شده است که آدم مریض باید در زمان دیگری روزهاش را بگیرد. مریض در اینجا به تناسب حکم و موضوع انصراف به مرضی دارد که روزه برای آن ضرر داشته باشد، ولی در اینجا اینطور تعبیر شده است که آدم مریض مستثنی است، مگر اینکه روزه برایش ضرری نداشته باشد. استثناء در اینجا، استثناء منقطع نیست، زیرا کلمهی مریض وضعاً حتی شامل مریضی که روزه برایش ضرر ندارد هم میشود، و اگر استثناء نکنید، این مطلب بالانصراف استفاده میشود.
در این روایت هم میگوید که اگر شرایط را داشت، «جاز امرها فی الشراء و البیع» و خود ایشان هم از همین عبارت استقلال را استفاده کردند و ما هم میگوییم که اگر بلوغ و رشد حاصل شد (تزویج و دخول هم علامت رشد است)، «جاز امرها فی البیع و الشراء» و از این عبارت استفاده میکنیم که استقلال دارد و در ادامه هم میفرماید که اگر اینطور نشد، «لم یجز امرها»، یعنی آن استقلالی که مستفاد از عبارت قبلی بود، در اینجا نخواهد بود. مثل اینکه وقتی گفته میشود: لازم نیست مریض روزه بگیرد، غیر از مریضی است که روزه برایش ضرر ندارد و مستثنی است و مراد از مریض، مریضی است که روزه گرفته برای او ضرر دارد.
پس بنابراین به نظر میرسد که به حسب متعارف عرف، همانطور که از «جاز امره» استقلال فهمیده میشود، «لم یجز امره» هم میگوید که شخص تا به پانزده سالگی نرسیده باشد، استقلال ندارد.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
خلاصهای از مباحث گذشته
خلاصه درس:
استاد در این جلسه خلاصهای از مباحث قبلی را با کمی اضافات و بیانات جدید مطرح میفرمایند. ایشان در ابتداء دلالت روایت ابوبصیر بر بیفایده بودن إذن ولیّ در صحت معاملات صبی را مورد اشاره قرار داده و سپس حکم معاملات صبی در صورت اجازه و امضاء ولیّ را مورد بررسی قرار داده و مشابهات بین این بحث و بحث بیع فضولی را بیان میفرمایند.
ایشان در ادامه به بیان فرق بین حکم صبیّ رشید و سفیه پرداخته و در آخر هم حکم صورتی که فقط صیغه از جانب صبیّ اجراء شده باشد را بیان میفرمایند.
امروز خلاصهی مباحث گذشته را بیان میکنیم تا بحث تمام بشود. محصَّل آنچه که تا به حال عرض کردیم، عبارت از این است که صبیّ یا غر رشید محجور است. البته ما این احتمال را دادیم که عدم جواز دفع مال به صبیّ یا غیر رشید، أعم از این است که معاملههای آنها نافذ نباشد.
دلالت روایت ابوبصیر بر بیفایده بودن إذن ولی
منتهی یکی از روایاتی که در این مسئله مطرح شده است، روایت ابی بصیر است که از آن استفاده میشود که معاملهی صبیّ حتی اگر مال هم به او دفع نشود و در دست ولیّ باشد، نافذ نیست و إذن ولیّ فایدهای ندارد و باید شخص بالغ شود تا معاملهی او اثر داشته باشد.
راجع به این روایت ما عرض کردیم که روایتی که در کتاب النکاح ذکر شده است، مرسله و ضعیف السند است، ولی کلینی بعد از نقل این روایت مرسله، میفرماید که یک طریق دیگری هم برای این روایت نقل شده است که عبارت از طریق ثقات واقفه است و داود بن سرحان امامی ثقه، مانند ابوبصیر این روایت را نقل کرده است.
بنابراین طبق مفاد روایت داود بن سرحان- که مؤید به روایت ابوبصیر است- اگر مال در دست ولیّ هم باشد، باز هم محجوریت صبیّ ثابت است.
حکم معاملهی صبیّ در صورت إجازهی ولیّ
مرحلهی دوم عبارت از این است که بگوییم: درست است که صبیّ محجور است و استقلال ندارد و فعلش علیت تامه برای نفوذ و صحت ندارد، ولی باید ببینیم که اگر صبیّ همهی کارهای معامله را انجام بدهد، إجازهی بعدی ولیّ کفایت میکند یا نه؟
به نظر میرسد که جهات مختلفی نسبت به محل اشکال بودن کفایت إجازه وجود دارد: یکی از این جهات، روایت «عمد الصبی خطأ» است که طبق این روایت صبیّ یک کار خطأی انجام داده و إجازهی ولیّ هم فایده ندارد. حدیث رفع قلم هم همینطور است و روایت «لا یجوز امره قبل أن یحتلم» هم، جواز معاملهی صبیّ را حتی در صورت إجازه نفی میکند. وجه دیگر محل اشکال بودن کفایت إجازه، عبارت از این است که ما فضولی را طبق قاعده ندانیم و اگر هیچکدام از وجوه ذکر شده را قبول نکنیم، این مطلب مورد بحث قرار خواهد گرفت که آیا فضولی با إجازه تصحیح میشود و طبق قاعده است یا نه؟ اگر ما فضولی را طبق قاعده ندانیم، این مسئله هم مانند فضولی باطل خواهد بود. منتهی اگر ما فضولی را صحیح بدانیم – کما اینکه بعداً این بحث خواهد آمد- در صورتی که همهی کارهای معامله را خود بچه یا بزرگ غیر رشید انجام داده باشد، با این حسابی که ما عرض میکنیم، این معامله تصحیح میشود.
پرسش:... پاسخ: مقصود ما از إجازه در اینجا، إذن نیست، بلکه عبارت از این است که ولیّ بعد از معامله، آن را صحیح بداند.
پرسش: آیا در اجازه باید همهی شرایط معامله رعایت بشود؟
پاسخ: بله، معتبر است و باید ولیّ، مصلحت شخص و سایر شرایط را ملاحظه بکند. ولیّ بچه معامله را ملاحظه میکند و اگر درست انجام داده باشد، ولو اینکه رشد نداشته باشد، آن را تصحیح میکند و به قول شاعر:
گاه باشد که طفلک نادان
به غلط بر هدف زند تیری
پس بنابراین اگر ولیّ، معاملهی صبی را بررسی کرده و بدون اشکال ببیند و آن را امضاء بکند، نمیتوانیم صحت آن را انکار بکنیم. از ادله اینطور استفاده میشود که دادن إذن به غیر رشید جایز نیست، زیرا آیه میفرماید که مالتان را به سفهاء ندهید و انسان این مطلب را میفهمد که سفیه مال را خراب میکند. نسبت به غیر رشید از آیهی لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ اینطور استفاده میشود که اگر آیه میفرماید: مال را در اختیار او نگذارید، با اینکه در اختیار گذاشتن مال إذن عملی است، معلوم میشود که این إذن فایده ندارد و درست نیست.
پرسش: اگر اجازه نسبت به معامله خاصه صحیح است، إذن نسبت به معاملهی خاصه هم میتواند صحیح باشد.
پاسخ: إذن در معاملهی خاصه هم فایده ندارد، زیرا غیر رشید یا صبیّ علم به معامله ندارد و باید خودش تمام مقدمات را انجام بدهد، ولی در اجازه اینطور نیست و ولیّ بعد از اینکه معاملهی او را بررسی کرد، اجازه میدهد. بنابراین إذن نسبت به غیر رشید صحیح نیست.
پرسش: آیهی لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ حکم مولوی هست؟
پاسخ: مولوی هم هست، ارشادی هم هست. از این آیه بطلان استفاده میشود، ولی گاهی هم ممکن است که دادن مال به سفیه منشأ تلف خارجی تکوینی و تصاحب مال از جانب دیگران شده و حرمت نفسی و تکلیفی هم پیدا بکند، اما فعلاً بحث در بطلان است.
بنابراین إذن دادن به سفیه و همهکاره کردن او جایز نیست، ولی نسبت به صبیّ رشید، طبق قاعده اگر دلیل خاصی نبود، میگفتیم که اصلاً بلوغ معتبر نیست و صبیّ رشید استقلال کامل دارد، ولی اگر دلالت آیه هم تمام نباشد، از روایاتی مانند روایت داود بن سرحان اینطور میفهمیم که صبیّ رشید استقلال کامل ندارد، ولی اگر مولا إذن داده باشد، دلیلی بر بطلان معاملات او نداریم.
اگر عمومات و اطلاقات را هم به اطلاق لفظی یا مقامی تصحیح بکنیم، اقتضاء میکند که معاملاتی که دلیل بر بطلانشان نداریم را (مانند همین صورت إذن ولیّ) صحیح بدانیم.
نقش اصلی امضاء مالک در بیع فضولی و ولیّ در مسئلهی مورد بحث
پرسش: در روایت داود بن سرحان اینطور تعبیر شده است که اگر ولیّ بخواهد معاملهای انجام بدهد، إذن صبی فایده ندارد. مورد بحث ما بر عکس این مسئله است و حکمش روشنتر است. به عبارت دیگر مورد بحث ما در جایی است که همهی کارها را بچه انجام میدهد و فقط إذن از جانب ولیّ است، ولی روایت به عکس این مورد اشاره نموده و میفرماید که اگر همهی کارها را ولیّ انجام بدهد و صبیّ فقط إذن بدهد، معامله باطل میباشد و قهراً بطلان مورد بحث ما روشنتر میباشد.
پاسخ: چنین ملازمهای وجود ندارد و در فضولی هم میگویند که همهکاره کسی است که امضاء میکند و خیلی از آقایانی که فضولی را تصحیح میکنند و قائل به نقل هستند، میگویند که کار بعد از امضاء انجام میشود. در اینجا هم ولیّ کار صبیّ را دیده و درست دانسته و امضاء میکند. پس بنابراین چنین ملازمهای وجود ندارد، مثلاً خبر فاسق خیلی ارزشی ندارد، ولی اگر یک عادلی آن را امضاء کرده باشد، نمیتوانیم بگوییم که قول این عادل قبول نیست و حتماً باید یک چیزی به آن ضمیمه بشود. خلاصه اینکه چنین ملازمهای وجود ندارد.
فرق بین حکم صبیّ رشید با سفیه
بنابراین به نظر میرسد که باید بین صبیّ رشید و سفیه فرق بگذاریم و فوقش این است که اگر صبیّ رشید کاری انجام داد، باید از ناحیهی مولا امضاء محقق بشود و تقریباً نقش اصلی متعلق به همین امضای مولاست و کأنّ در اعتبار عقلاء، او این کار را انجام داده است و عمل صبیّ رشید مانند عمل دیوانه یا نائم نیست که طبق عرف متعارف مسلوب العبارة میباشند و خلاصه اینکه به نظر میرسد که در این مورد اشکالی وجود نداشته باشد.
پرسش: اگر ولیّ إذن مطلق بدهد که هر کاری خواست بکند، چطور است؟
پاسخ: آن هم همین طور است و ما هم اگر دلیل نداشتیم، میخواستیم همین إذن مطلق را بگوییم. مرحوم ایروانی هم میگوید که از آیهی قرآن چیزی بیشتر از رشد استفاده نمیشود و فرقی ندارد که شخص پانزده ساله باشد یا چهارده ساله. اگر ما دلیل خاص نداشتیم، همینطور بود و اشکالی نداشت که إذن مطلق را در نظر بگیریم و شخص رشید خیلی بهتر از افراد دیگر مصالحش را تشخیص میدهد و ولیّ میتواند او را اختیاردار امورش قرار بدهد.
این محصل بیاناتی بود که راجع به این مسئله بحث شده است.
حکم اجراء صیغه توسط صبی
یک صورت هم عبارت از این است که نقش بچه فقط این باشد که صیغه را اجراء بکند و همهی کارها را خود ولیّ انجام بدهد.
شیخ در این مسئله به وجوهی تمسک کرده است. ایشان گاهی به حدیث رفع استناد کرده است، گاهی به حدیث «عمد الصبی خطأ» و گاهی هم به اجماع. البته به قرینهی نبود استثناء در « لم یجز امره» میتوانیم بگوییم که در این صورت هم- که صبیّ فقط صیغه را انجام میدهد- معامله باطل است و حکم این مسئله هم مانند حکم مجنون یا نائم خواهد بود که اگر این دو عقدی را اجراء بکنند، عقدشان باطل خواهد بود.
پرسش: آیا صبیّ که عقد را اجراء میکند، قصد انشاء هم لازم دارد.
پاسخ: قصد انشاء هم کرده است. خلاصه اینکه اگر ما با حدیث رفع قلم استناد بکنیم، باید بگوییم که صبیّ مسلوب العبارة است و معاملهاش هم باطل میباشد و اگر هم به حدیث «عمد الصبی خطأ» تمسک بکنیم، باید این انشاء راکالعدم بگیریم و اگر هم به «لم یجز امره» استناد بکنیم، باید بگوییم که قهراً حال که استثناء نشده است، باید به عام تمسک بکنیم. خلاصه اینکه اگر بخواهیم به این وجوه تمسک بکنیم، در نتیجه باید این مورد و مواردی که به نحو توکیل است یا إذن است را صحیح ندانیم.
البته مقتضای قاعده این است که چون دلیلی بر سلب عبارت او نداریم، نمیتوانیم این عمل صبیّ را باطل بدانیم و اگر هم فرضاً در استقلال او اشکال کرده و بگوییم که معاملهی استقلالی او جایز نیست، در اینجا که همهی کارها را ولیّ انجام میدهد و صبیّ فقط صیغه را اجراء میکند، نمیتوانیم قائل به بطلان بشویم.
خلاصهای از مباحث گذشته
خلاصه درس:
استاد در این جلسه خلاصهای از مباحث قبلی را با کمی اضافات و بیانات جدید مطرح میفرمایند. ایشان در ابتداء دلالت روایت ابوبصیر بر بیفایده بودن إذن ولیّ در صحت معاملات صبی را مورد اشاره قرار داده و سپس حکم معاملات صبی در صورت اجازه و امضاء ولیّ را مورد بررسی قرار داده و مشابهات بین این بحث و بحث بیع فضولی را بیان میفرمایند.
ایشان در ادامه به بیان فرق بین حکم صبیّ رشید و سفیه پرداخته و در آخر هم حکم صورتی که فقط صیغه از جانب صبیّ اجراء شده باشد را بیان میفرمایند.
امروز خلاصهی مباحث گذشته را بیان میکنیم تا بحث تمام بشود. محصَّل آنچه که تا به حال عرض کردیم، عبارت از این است که صبیّ یا غر رشید محجور است. البته ما این احتمال را دادیم که عدم جواز دفع مال به صبیّ یا غیر رشید، أعم از این است که معاملههای آنها نافذ نباشد.
دلالت روایت ابوبصیر بر بیفایده بودن إذن ولی
منتهی یکی از روایاتی که در این مسئله مطرح شده است، روایت ابی بصیر است که از آن استفاده میشود که معاملهی صبیّ حتی اگر مال هم به او دفع نشود و در دست ولیّ باشد، نافذ نیست و إذن ولیّ فایدهای ندارد و باید شخص بالغ شود تا معاملهی او اثر داشته باشد.
راجع به این روایت ما عرض کردیم که روایتی که در کتاب النکاح ذکر شده است، مرسله و ضعیف السند است، ولی کلینی بعد از نقل این روایت مرسله، میفرماید که یک طریق دیگری هم برای این روایت نقل شده است که عبارت از طریق ثقات واقفه است و داود بن سرحان امامی ثقه، مانند ابوبصیر این روایت را نقل کرده است.
بنابراین طبق مفاد روایت داود بن سرحان- که مؤید به روایت ابوبصیر است- اگر مال در دست ولیّ هم باشد، باز هم محجوریت صبیّ ثابت است.
حکم معاملهی صبیّ در صورت إجازهی ولیّ
مرحلهی دوم عبارت از این است که بگوییم: درست است که صبیّ محجور است و استقلال ندارد و فعلش علیت تامه برای نفوذ و صحت ندارد، ولی باید ببینیم که اگر صبیّ همهی کارهای معامله را انجام بدهد، إجازهی بعدی ولیّ کفایت میکند یا نه؟
به نظر میرسد که جهات مختلفی نسبت به محل اشکال بودن کفایت إجازه وجود دارد: یکی از این جهات، روایت «عمد الصبی خطأ» است که طبق این روایت صبیّ یک کار خطأی انجام داده و إجازهی ولیّ هم فایده ندارد. حدیث رفع قلم هم همینطور است و روایت «لا یجوز امره قبل أن یحتلم» هم، جواز معاملهی صبیّ را حتی در صورت إجازه نفی میکند. وجه دیگر محل اشکال بودن کفایت إجازه، عبارت از این است که ما فضولی را طبق قاعده ندانیم و اگر هیچکدام از وجوه ذکر شده را قبول نکنیم، این مطلب مورد بحث قرار خواهد گرفت که آیا فضولی با إجازه تصحیح میشود و طبق قاعده است یا نه؟ اگر ما فضولی را طبق قاعده ندانیم، این مسئله هم مانند فضولی باطل خواهد بود. منتهی اگر ما فضولی را صحیح بدانیم – کما اینکه بعداً این بحث خواهد آمد- در صورتی که همهی کارهای معامله را خود بچه یا بزرگ غیر رشید انجام داده باشد، با این حسابی که ما عرض میکنیم، این معامله تصحیح میشود.
پرسش:... پاسخ: مقصود ما از إجازه در اینجا، إذن نیست، بلکه عبارت از این است که ولیّ بعد از معامله، آن را صحیح بداند.
پرسش: آیا در اجازه باید همهی شرایط معامله رعایت بشود؟
پاسخ: بله، معتبر است و باید ولیّ، مصلحت شخص و سایر شرایط را ملاحظه بکند. ولیّ بچه معامله را ملاحظه میکند و اگر درست انجام داده باشد، ولو اینکه رشد نداشته باشد، آن را تصحیح میکند و به قول شاعر:
گاه باشد که طفلک نادان
به غلط بر هدف زند تیری
پس بنابراین اگر ولیّ، معاملهی صبی را بررسی کرده و بدون اشکال ببیند و آن را امضاء بکند، نمیتوانیم صحت آن را انکار بکنیم. از ادله اینطور استفاده میشود که دادن إذن به غیر رشید جایز نیست، زیرا آیه میفرماید که مالتان را به سفهاء ندهید و انسان این مطلب را میفهمد که سفیه مال را خراب میکند. نسبت به غیر رشید از آیهی لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ اینطور استفاده میشود که اگر آیه میفرماید: مال را در اختیار او نگذارید، با اینکه در اختیار گذاشتن مال إذن عملی است، معلوم میشود که این إذن فایده ندارد و درست نیست.
پرسش: اگر اجازه نسبت به معامله خاصه صحیح است، إذن نسبت به معاملهی خاصه هم میتواند صحیح باشد.
پاسخ: إذن در معاملهی خاصه هم فایده ندارد، زیرا غیر رشید یا صبیّ علم به معامله ندارد و باید خودش تمام مقدمات را انجام بدهد، ولی در اجازه اینطور نیست و ولیّ بعد از اینکه معاملهی او را بررسی کرد، اجازه میدهد. بنابراین إذن نسبت به غیر رشید صحیح نیست.
پرسش: آیهی لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ حکم مولوی هست؟
پاسخ: مولوی هم هست، ارشادی هم هست. از این آیه بطلان استفاده میشود، ولی گاهی هم ممکن است که دادن مال به سفیه منشأ تلف خارجی تکوینی و تصاحب مال از جانب دیگران شده و حرمت نفسی و تکلیفی هم پیدا بکند، اما فعلاً بحث در بطلان است.
بنابراین إذن دادن به سفیه و همهکاره کردن او جایز نیست، ولی نسبت به صبیّ رشید، طبق قاعده اگر دلیل خاصی نبود، میگفتیم که اصلاً بلوغ معتبر نیست و صبیّ رشید استقلال کامل دارد، ولی اگر دلالت آیه هم تمام نباشد، از روایاتی مانند روایت داود بن سرحان اینطور میفهمیم که صبیّ رشید استقلال کامل ندارد، ولی اگر مولا إذن داده باشد، دلیلی بر بطلان معاملات او نداریم.
اگر عمومات و اطلاقات را هم به اطلاق لفظی یا مقامی تصحیح بکنیم، اقتضاء میکند که معاملاتی که دلیل بر بطلانشان نداریم را (مانند همین صورت إذن ولیّ) صحیح بدانیم.
نقش اصلی امضاء مالک در بیع فضولی و ولیّ در مسئلهی مورد بحث
پرسش: در روایت داود بن سرحان اینطور تعبیر شده است که اگر ولیّ بخواهد معاملهای انجام بدهد، إذن صبی فایده ندارد. مورد بحث ما بر عکس این مسئله است و حکمش روشنتر است. به عبارت دیگر مورد بحث ما در جایی است که همهی کارها را بچه انجام میدهد و فقط إذن از جانب ولیّ است، ولی روایت به عکس این مورد اشاره نموده و میفرماید که اگر همهی کارها را ولیّ انجام بدهد و صبیّ فقط إذن بدهد، معامله باطل میباشد و قهراً بطلان مورد بحث ما روشنتر میباشد.
پاسخ: چنین ملازمهای وجود ندارد و در فضولی هم میگویند که همهکاره کسی است که امضاء میکند و خیلی از آقایانی که فضولی را تصحیح میکنند و قائل به نقل هستند، میگویند که کار بعد از امضاء انجام میشود. در اینجا هم ولیّ کار صبیّ را دیده و درست دانسته و امضاء میکند. پس بنابراین چنین ملازمهای وجود ندارد، مثلاً خبر فاسق خیلی ارزشی ندارد، ولی اگر یک عادلی آن را امضاء کرده باشد، نمیتوانیم بگوییم که قول این عادل قبول نیست و حتماً باید یک چیزی به آن ضمیمه بشود. خلاصه اینکه چنین ملازمهای وجود ندارد.
فرق بین حکم صبیّ رشید با سفیه
بنابراین به نظر میرسد که باید بین صبیّ رشید و سفیه فرق بگذاریم و فوقش این است که اگر صبیّ رشید کاری انجام داد، باید از ناحیهی مولا امضاء محقق بشود و تقریباً نقش اصلی متعلق به همین امضای مولاست و کأنّ در اعتبار عقلاء، او این کار را انجام داده است و عمل صبیّ رشید مانند عمل دیوانه یا نائم نیست که طبق عرف متعارف مسلوب العبارة میباشند و خلاصه اینکه به نظر میرسد که در این مورد اشکالی وجود نداشته باشد.
پرسش: اگر ولیّ إذن مطلق بدهد که هر کاری خواست بکند، چطور است؟
پاسخ: آن هم همین طور است و ما هم اگر دلیل نداشتیم، میخواستیم همین إذن مطلق را بگوییم. مرحوم ایروانی هم میگوید که از آیهی قرآن چیزی بیشتر از رشد استفاده نمیشود و فرقی ندارد که شخص پانزده ساله باشد یا چهارده ساله. اگر ما دلیل خاص نداشتیم، همینطور بود و اشکالی نداشت که إذن مطلق را در نظر بگیریم و شخص رشید خیلی بهتر از افراد دیگر مصالحش را تشخیص میدهد و ولیّ میتواند او را اختیاردار امورش قرار بدهد.
این محصل بیاناتی بود که راجع به این مسئله بحث شده است.
حکم اجراء صیغه توسط صبی
یک صورت هم عبارت از این است که نقش بچه فقط این باشد که صیغه را اجراء بکند و همهی کارها را خود ولیّ انجام بدهد.
شیخ در این مسئله به وجوهی تمسک کرده است. ایشان گاهی به حدیث رفع استناد کرده است، گاهی به حدیث «عمد الصبی خطأ» و گاهی هم به اجماع. البته به قرینهی نبود استثناء در « لم یجز امره» میتوانیم بگوییم که در این صورت هم- که صبیّ فقط صیغه را انجام میدهد- معامله باطل است و حکم این مسئله هم مانند حکم مجنون یا نائم خواهد بود که اگر این دو عقدی را اجراء بکنند، عقدشان باطل خواهد بود.
پرسش: آیا صبیّ که عقد را اجراء میکند، قصد انشاء هم لازم دارد.
پاسخ: قصد انشاء هم کرده است. خلاصه اینکه اگر ما با حدیث رفع قلم استناد بکنیم، باید بگوییم که صبیّ مسلوب العبارة است و معاملهاش هم باطل میباشد و اگر هم به حدیث «عمد الصبی خطأ» تمسک بکنیم، باید این انشاء راکالعدم بگیریم و اگر هم به «لم یجز امره» استناد بکنیم، باید بگوییم که قهراً حال که استثناء نشده است، باید به عام تمسک بکنیم. خلاصه اینکه اگر بخواهیم به این وجوه تمسک بکنیم، در نتیجه باید این مورد و مواردی که به نحو توکیل است یا إذن است را صحیح ندانیم.
البته مقتضای قاعده این است که چون دلیلی بر سلب عبارت او نداریم، نمیتوانیم این عمل صبیّ را باطل بدانیم و اگر هم فرضاً در استقلال او اشکال کرده و بگوییم که معاملهی استقلالی او جایز نیست، در اینجا که همهی کارها را ولیّ انجام میدهد و صبیّ فقط صیغه را اجراء میکند، نمیتوانیم قائل به بطلان بشویم.
موضوع: علائم بلوغ در کلمات فقهاء
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی کلمات فقهاء در باب علائم بلوغ میپردازند که برخی از آنها عبارتند از: فرمایش شیخ طوسی در تبیان، بیان مرحوم طبرسی در مجمع البیان، عبارات ابوالفتوح در روض الجنان، عبارات خلاف و مبسوط، شرایع، مختصرالنافع، کشف الرموز و ..
قول مشهور در سن بلوغ
مشهورِ بسیار قوی راجع به سن بلوغ پسر، پانزده سال و راجع به دختر نه سال است. البته علائم دیگری برای بلوغ هم هست که باید جداگانه بحث بشود. با توجه به اینکه رسیدگی به اقوال و روایات مسئله طول میکشد، مقداری از اقوال علماء را -که در دسترس من بود- میخوانم و جمع بین روایات بماند برای هفته دیگر.
بررسی عبارت تبیان و مجمع البیان
در تبیان عبارتی هست که عین آن عبارت به استثنای یک کلمه در مجمع البیان هم وارد شده است.در کتاب تبیان در ذیل آیهی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ اینطور وارد شده است که: «معناه حتی یبلغوا الحد الذی یقدر علی مجامعة النساء و ینزل و لیس المراد الاحتلام» (1)، یعنی شخص محتلم نشده است، ولی اگر مباشرت بکند، انزال هم واقع میشود، یا مثلا با دیدن بعضی از مناظر، تحریک شده و انزال واقع میشود، ولی مراد، احتلام درخواب نیست.
پس اجمالاً این معنی منکشف میشود که یکی از علائم بلوغ این است که منی از شخص خارج بشود.
1) التبیان فی تفسیر القرآن، الشیخ الطوسی، ج3، ص116.
«قال اصحابنا (1)حدّ البلوغ إما بلوغ النکاح (2)أو الانبات فی العانة، أو کمال خمس عشرة سنة». (3)
عین همین عبارت در مجمع البیان هم آمده است، منتهی عبارت «فی العانة» ساقط شده و فقط تعبیر به «أو الانبات» شده است. (4)
انصراف «إنبات» به روئیدن مو در عانه
ما قبلاً در روایت حمران هم به این مطلب اشاره کردیم در صورت اطلاق شاید یک نحوه انصرافی وجود داشته باشد که مراد از انبات، روئیدن مو در عانه است و قهراً عبارت: «یشعر أو ینت»، ذکر خاص بعد از عام خواهد بودومراد از «یشعر» روئیدن مو در صورت خواهد بود. البته بعضی هم گفتهاند که خود این مطلب موضوعیتی ندارد، ولی ریش درآور دن علامت رسیدن شخص به حدّ مردان است و خلاف این مطلب خیلی نادر است.
فرمایش ابوالفتوح در روض الجنان
ابوالفتوح در روضالجنان میگوید که بعضی علائم بلوغ، مشترک بین رجال و نساء است که یکی از آنها انزال است. تعبیر ایشان اینطور است که: «هر که انزال آب منی بود او را، او بالغ بود». (5)در این مورد بین مرد و زن فرق وجود ندارد.
ایشان در ادامه اینطور تعبیر میکند که: «دیگر سال است». از این عبارت ایشان، ابتداءً اینطور به نظر میآید که سال مشترک بین زن و مرد باشد، ولی اینطور نیست که هر دو در مقدار یکی باشند، از اد امهی مطلب معلوم میشود که اشتراک در اصل سال است، نه در مقدار آن.
«دیگر سال است. مذهب اهل البیت آن است که: چون پانزده ساله شود، بالغ باشد ... علامت دیگر آن انبات است، و آن، آن بود که موی بر آرد به زهار اگر مرد بود و اگر زن ... و دلیل بر آن که انبات بلوغ باشد، حدیث عطیّة القرظیّ از سعد معاذ». و درادامه روایت را نقل میکند.
البته این بحث وجود دارد که آیا خود انبات حد بلوغ است، یا إنبات علامت بلوغ است یعنی ممکن است که بلوغ قبلاً حاصل شده باشد و إنبات کاشف از ثبوت آن باشد، نه اینکه خود إنبات حدّ برای بلوغ باشد.
اینها موارد مشترک بین زن و مرد بود، ولی دو علامت اختصاص به زن دارد: «أما تخصیص زنان به حیض باشد یا به سنی مخصوص، سنّ در زنان به نزدیک اهل البیت نه سال باشد».
بنابراین تبیان و مجمع البیان و روض الجنان تقریباً ادعای اجماع دارند که مذهب اهل بیت اینطور است. تعبیر ابوالفتوح که بیان شد، مجمع و تبیان هم تعبیر به «اصحابنا» کردهاند.
فرمایش شیخ در خلاف و مبسوط
در کتاب خلاف هم اینطور وارد شده است که: «الإنبات دلیل علی بلوغ المسلمین و المشرکین». ایشان انبات را مطلق گذاشته است، ولی بعداً اینطور استدلال میکنند که برای کشف بلوغ در جنگها به عانه نگاه میکردند و اگر کافر بود، گردن شخص را میزدند. بنابراین مراد از انبات در اینجا، انبات در عانه است.
«الإنبات دلیل علی بلوغ المسلمین و المشرکین دلیلنا: إجماع الفرقة و أخبارهم».
ایشان در ادامه تعبیر میکند که «یراعی فی حد البلوغ فی الذکور، بالسّنّ خمس عشرة سنة و فی الإناث تسع سنین. دلیلنا: إجماع الفرقة و أخبارهم قد أوردناها فی الکتاب الکبیر»، یعنی ما در کتاب تهذیب روایات این مسئله را آوردهایم.
شیخ در مبسوط هم میفرماید: «الإنبات (1)فإنه دلالة علی البلوغ»، انبات دلیل بر بلوغ است، «و یحکم معه بحکم البالغین و فی الناس من قال: إنه بلوغ»، بعضی از سنیها همین را بلوغ دانستهاند، ولی به نظر ما، انبات دلیل بر بلوغ است، نه نفس البلوغ
ایشان در ادامه میفرمایند که: «لا خلاف أن إنبات اللحیة لایحکم بمجرده بالبلوغ، و کذلک سائر الشعور، و فی الناس من قال: إنه عَلَمٌ علی البلوغ، و هو الأولی لأنه لم تجر العادة بخروج لحیة من غیر بلوغ»، ایشان علامت بودن لحیه را هم قبول کرده است، زیرا درآوردن لحیه در غیر بالغ، غیر عادی است وقهراً احکام بلوغ با ریش و امثال آن هم بار میشود.
«و أما السن فحده فی الذکور خمسة عشر سنة، و فی الإناث تسع سنین، و روی عشر سنین» ایشان نسبت به این قسمت أخیر خیلی با قاطعیت حرف نمیزند و کأنّ حدیثی هم با این مضمون داریم، ولی اصحاب به آن اعتناء نکرده و از آن اعراض کردهاند.
کلام صاحب غنیه
در کتاب الغنیة هم اینطور وارد شده است که: «و البلوغ یکون بأحد خمسة أشیاء: السّن، و ظهور المنی و الحیض و الحلم و الإنبات، بدلیل إجماع الطائفة. و حد السن فی الغلام خمس عشرة سنة، و فی الجاریة تسع سنین، بدلیل الإجماع المشار إلیه».
عین این عبارت غنیه، در اصباح کیذری هم هست، منتهی این استدلال به اجماع – که در دو عبارت غنیه بود- در اصباح نیست، . سابقاً تصور میشد که این اصباح چاپ شده متعلق به یکی از معاصرین (1)شیخ طوسی است، ولی بعد قرائنی پیدا شد که از غنیه مطلب نقل میکند و در خیلی جاها هم عین عبارت غنیه را بدون نقل أخذ کرده و تعبیر مینماید.
بیان شرایع
در کتاب الشرایع هم اینطور وارد شده است که: «یعلم بلوغه بإنبات الشعر الخشن علی العانة سواء کان مسلما أو مشرکا و خروج المنی الذی یکون منه الولد من الموضع المعتاد کیف کان و یشترک فی هذین الذکور و الإناث و بالسّن و هو بلوغ خمس عشرة سنة للذکر و فی أخری إذا بلغ عشرا و کان بصیراً أو بلغ خمسة أشبار جازت وصیته و اقتص منه و أقیمت علیه الحدود التامّه و الأنثی بتسع. أما الحمل و الحیض فلیسا بلوغا فی حق النساء بل قد یکونان دلیلاً علی سبق البلوغ».
در یک روایت دیگر هم این چند چیز نسبت به حدود کامله، جواز وصیت و قصاص بیان شده است، ولی اینکه اینها علامت بلوغ نسبت به همهی مراحل حتی معاملات باشند، خیلی روشن نیست.
تعبیر مختصر النافع
در کتاب مختصر النافع هم اینطور بیان شده است که: «البلوغ و هو یعلم بإنبات الشعر الخشن علی العانة أو خروج المنی الذی منه الولد من الموضع المعتاد و یشترک فی هذین الذکور و الإناث أو السنی و هو بلوغ خمس عشرة سنة و فی روایة، من ثلاث عشرة إلی أربع عشرة»، گاهی شخص سیزده ساله یا چهارده ساله بالغ میشود.«و فی روایة أخری، بلوغ عشرة»، شخص در ده سالگی بالغ میشود. «و فی الأنثی بلوغ تسع»، در اناث اختلافی نقل نشده است.
عبارت جامع یحیی بن سعید
در جامع یحیی بن سعید هم اینطور آمده است که: «و قد بینا فیما سبق ما هو بلوغ و هو إنبات العانة ما یفتقر الی الحلق»، ایشان اینطور تعبیر کرده است، ولی دیگران تعبیر به إنبات شعر خشن کردهاند. البته کلمهی خشن هم دلالت بر این دارد که مو به مقداری روئیده است که احتیاج به حلق و تراشیدن دارد.
«و هو إنبات العانة ما یفتقر الی الحلق و الاحتلام فی الرجل و المرأة، و الحیض و الحمل و بلوغ تسع سنین فی المرأة، و فی الرجل خمس عشر سنة. و قیل الحمل دلالة علی البلوغ»، یعنی خودش حدّ بلوغ نیست، بلکه دلیل بر بلوغ است.«لأنها لاتحمل حتی تحیض (1)و اللحیة لیست بلوغاً، و قیل إنها دلالة علیه». کأنّ صاحب جامع میگوید که نه بلوغ است و نه دلیل بر بلوغ. سنیها هم مثل ابوحنیفه در بعضی جاها قائل به این مطلب هستند و نه بلوغ میدانند و نه دلیل بر بلوغ. البته بعضیهایشان هم میگویند که دلیل بر بلوغ است.
عبارت کشف الرموز فاضل آبی
درکشف الرموز فاضل آبی هم اینطور وارد شده است که: «البلوغ عندنا إنبات شعر العانة، و الاحتلام، أو السّنّ، و فی کمیته خلاف». مقدار سنّ محل اختلاف است.«و العمل علی أنّه خمس عشر سنة». یعنی فتوای اصحاب یا فتوای من بر این است. البته ظاهر فرمایش ایشان عبارت از این است که عمل شخص خودش مراد نیست، بلکه مقصود ایشان این است این روایت، معمولٌبه اصحاب است.یعنی ممکن است که اختلاف نادری در کار باشد و گاهی هم فتاوای نادری وجود داشته باشد، ولی عمل مشهور به پانزده سال است.ممکن است به روایات هم بخورد چون در ذیلش روایات هم وارد شده است.
«و لعلّ ما وردت بدون ذلک من الروایات محمولة علی ما إذا احتلم، أو أنبت فی تلک السنة»، یعنی اگر در برخی روایات دوازده سالگی یا سیزده سالگی معیار قرار داده شده است، از این باب است که علائم دیگر در او پیدا میشود و اگر هیچ کدام از علائم دیگر نباشد، پانزده سالگی معیار است.
«فانّا نشاهد من احتلم فی اثنی عشرة، و ثلاث عشر سنة و سنذکرها فی کتاب الوصیة». این روایات را ذکر میکنیم و خلاصه اینکه این روایات با روایت دیگر منافات ندارد و در صورت نبودن سائر علائم، پانزده سالگی معیار میباشد.
اینها برخی از عبائری بود که در این مسئله نوشته شده است و تعابیر قدماء و متأخرین در این مسئله زیاد است و باید ببینیم که شهرت در این مسئله تا چه حدّی است وآیا قول مخالف قابل اعتناء است یا نه و انشاء الله روایات مسئله را در جلسهی بعدی بررسی میکنیم.
موضوع: بررسی روایات تعیین حدّ بلوغ
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی تعدادی ازروایات تعیین حدّ بلوغ میپردازند.ابتدا روایت حمران را قرائت کرده و اشکال سندی این روایت را به جهت عبدالعزیز عبدی و حمزة بن حمران طرح نموده به پاسخ آن می پردازند. در ادامه، روایت یزیدالکناسی، روایت طلحة بن زید و روایت جعفریات را از جهت دلالی و سندی بررسی می نمایند
بررسی روایات تعیین حدّ بلوغ
بنای ما بر این است که در ابتداء روایات را بخوانیم و بعد هم اقوال را مطرح کنیم و ببینیم که چه مقدار از آنها بر خلاف اجماع و معرضٌعنه است.
این روایاتی که خوانده میشود، در جلد اول کتاب جامعالاحادیث وارد شده است.
روایت حمران
«مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ الْعَبْدِیِّ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ حُمْرَانَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام قُلْتُ لَهُ: مَتَی یَجِبُ عَلَی الْغُلَامِ أَنْ یُؤْخَذَ بِالْحُدُودِ التَّامَّةِ وَ تُقَامَ عَلَیْهِ وَ یُؤْخَذَ بِهَا فَقَالَ: إِذَا خَرَجَ عَنْهُ الْیُتْمُ وَ أَدْرَکَ قُلْتُ: فَلِذَلِکَ حَدٌّ یُعْرَفُ بِهِ فَقَالَ: إِذَا احْتَلَمَ أَوْ بَلَغَ خَمْسَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ أَشْعَرَ أَوْ أَنْبَتَ قَبْلَ ذَلِکَ أُقِیمَتْ عَلَیْهِ الْحُدُودُ التَّامَّةُ وَ أُخِذَ بِهَا وَ أُخِذَتْ لَهُ». در ادامه هم نسبت به فرق بین جاریه و غلام سؤال میشود.
اشکالی سندی در روایت به خا طر عبدالعزیز عبدی و حمزة بن حمران
درسند این روایت دو نفر مورد بحث اند: یکی عبدالعزیز عبدی و دیگری، حمزة بن حمران، ولی نسبت به باقی افراد بحثی وجود ندارد و در اعتبارشان حرفی نیست.
مقبول بودن روایات عبدالعزیز
نجاشی درباره عبدالعزیز عبدی میگوید: «ضعیفٌ»، ولی اگر کسی روایت حسن بن محبوب را – که از اصحاب اجماع است- از عبدالعزیز عبدی علامت اعتبار روایت بداند، حتی بر فرض ضعیف بودن او، این روایت خاص به جهت محفوف بودن به قرائن، معتبر خواهد بود.
پرسش: این فرمایش شما بر اساس این مقدمه است که حسن بن محبوب راهم از اصحاب اجماع بدانیم.
پاسخ: حاجی نوری او را هم از اصحاب اجماع بیان کرده است.
پس بنابراین بر اساس این مبنی اشکالی در نقل عبدالعزیز عبدی نخواهد بود، ولی ما این مبنی را تمام نمیدانیم و نقل اصحاب اجماع را بما هو برای اعتبار روایت کافی نمیدانیم.
البته میشود این روایت و نظائر آن را ازجهت دیگری معتبر بدانیم زیرا نجاشی در عین حالی که تعبیر به «ضعیفٌ ذکره ابن نوح » کرده است (احتمال میدهیم که درکتاب اوکه استدراک بر کتاب ابن عقدة درباره راویانی است که از حضرت صادق علیه السلام روایت میکنند، اسم عبدالعزیز عبدی هم باشد) ولی در ادامه اینطور تعبیر نموده که: «له کتاب یرویه جماعة،اخبرنا ... عن الحسن بن محبوب عن عبد العزیز بکتابه». حسن بن محبوب کتاب او را نقل کرده است و اینطور نیست که فقط همین یک روایت را نقل کرده باشد.
این مطلب متداول است که نجاشی در مواردی مثلاً میگوید: «ضعیفٌ» ولی «له کتابٌ معتمد». ممکن است بعضی از روایات یک راوی راجع به مباحثی مانند فضائل و مثالب و امثال آن که خیلی احساسی بوده و معتبر نباشد، ولی روایاتی فقهی او معتبر و مصدر عمل باشد.
ظاهراً از اینکه حسن بن محبوب کتاب عبدالعزیز را نقل کرده، استفاده میشود که کتاب او معتمد است و تنها هم او نقل نکرده، بلکه جماعتی این کتاب را نقل کردهاند و هر چند ممکن است که برخی روایات او راجع به مسائل اعتقادی و امثال آن به جهت تسامحش، متّبع نباشد، ولی روایات فقهی او مصدر عمل و معتبر میباشد.
در بعضی دیگر نیز همینطور است برای مثال، فاضل دربندی از اتقیاءِ علماء بوده و حتی خودش را از شیخ، بالاتر میدانسته است، البته در فقه و اصول در حدّ شیخ نبوده است، ولی جامعتر از شیخ بوده ولی کتاب اسرار الشهادة را نوشته است که هیچ مورد قبول نیست. البته در وثاقت ایشان حرفی نیست و روایات فقهی او متبع است، ولی در برخی مواردی که خیلی محل تسامح است مانند مراثی و امثال آن و اشخاص زود اعتقاد پیدا میکنند، مانند همین کتاب اسرارالشهادة، مورد قبول واقع نشده است.
خلاصه به نظر میرسد با توجه به اینکه کتاب عبدالعزیز عبدی را حسن بن محبوب و جماعت دیگری روایت کردهاند، کتابش معتمد است.
پرسش: چطور میشود اثبات کرد که این روایت در کتابش بوده است؟
پاسخ: همین که حسن بن محبوب روایات زیادی را از عبدالعزیز نقل کرده است و تکرر نقل روایت از او، علامت این است که از کتاب او أخذ کرده است. بنابراین به نظر میرسد که از جهت عبدالعزیز مشکلی در سند روایت نباشد.
معتبر بودن روایت حمزة بن حمران
و اما راجع به حمزة بن حمران اینطور نقل شده است که: «حمزة بن حمران له کتاب یرویه عدة من أصحابنا». مراد از «عدة من اصحابنا» در این عبارت، یکی صفوان بن یحیی است که کتاب او را نقل کرده است، و دیگری هم ابن ابی عمیر است که صدوق در مشیخة از طریق ابن ابی عمیر، از حمزة بن حمران نقل کرده است. بنابراین در نقل از او اشکالی وجود ندارد، ولی آقای خوئی این نقلها را کافی ندانسته و روایت را قبول نکرده است، ولی ما کافی میدانیم.
بررسی دلالت روایت
روایت این است که از حضرت سؤال میکند: «مَتَی یَجِبُ عَلَی الْغُلَامِ أَنْ یُؤْخَذَ بِالْحُدُودِ التَّامَّةِ؟». بچه قبل از بلوغ، مشمول حدود ناقص قرار میگیرد که همان تعزیر است و بعد از اینکه به حدّ بلوغ رسید، حدود ناقص تبدیل به حدّ تام میشود. در این روایت از حضرت سؤال میکند که شخص چه زمانی بالغ میشود تا حدود تامّه و تکالیف الزامی بر او واقع شود؟ «مَتَی یَجِبُ عَلَی الْغُلَامِ أَنْ یُؤْخَذَ بِالْحُدُودِ التَّامَّةِ وَ تُقَامَ عَلَیْهِ وَ یُؤْخَذَ بِهَا فَقَالَ: إِذَا خَرَجَ عَنْهُ الْیُتْمُ وَ أَدْرَکَ»، حضرت میفرماید که وقتی مرد بشود و به حدّ مردها برسد، به حدّ تامّ أخذ میشود. روای سؤال میکند که آیا شرع برای مرد شدن حدّی تعیین کرده است؟ «قُلْتُ فَلِذَلِکَ حَدٌّ یُعْرَفُ بِهِ؟»، آیا حدّی مشخص شده است که با آن مرد بودن شناخته بشود؟ «فَقَالَ إِذَا احْتَلَمَ أَوْ بَلَغَ خَمْسَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ أَشْعَرَ أَوْ أَنْبَتَ قَبْلَ ذَلِکَ أُقِیمَتْ عَلَیْهِ الْحُدُودُ التَّامَّةُ وَ أُخِذَ بِهَا وَ أُخِذَتْ لَهُ».
انصراف «إنبات» به موی عانه
در این قسمت روایت تعبیر به احتلم و اشعر و انبت شده است که به صیغه باب افعال است. در آخر روایت هم همین افعال به صورت مضارع دوباره بیان گردیده و تعبیر به یحتلم و یُشعر و یُنبت شده است. ما از این نحوه تکرار مطمئن میشویم که موضوع نسخه بدل و امثال آن (قبلاً به آن اشاره شد) در اینجا نمیتواند مطرح باشد .بلکه طبق مفاد روایت یزید کُناسی (1)، احتمالاتی که ما قبلاً میدادیم، مندفع میباشد در روایت یزید کناسی اینطور تعبیر کرده است که: «أشعر فی وجهه أو أنبت فی عانته». به هر حال چه تعبیر به «أشعر» و چه تعبیر به «یشعر» بکنیم، مربوط به موی ظاهر است و تعبیر «أنبت» هم مربوط به موی مخفی و باطن میباشد.
ما قبلاً راجع به «أنبت» فی الجمله این احتمال را میدادیم که این لفظ در اثر کثرت استعمال در موارد عدیده برای بلوغ، انصراف به موی عانه داشته باشد. شیخ طوسی هم در تبیان میگوید که: «أنبت فی عانته»، مجمعالبیان هم عین عبارت شیخ را آورده است، ولی قید «فی عانته» را ذکر نکرده است و لفظ «انبات» در اثر کثرت استعمال در تعیین بلوغ، یک نحوه انصرافی به موی عانه دارد.
لفظ «أشعر» هم اگر ذاتاً ظهور یا انصرافی به موی ظاهر نداشته باشد، ولی معمولاً وقتی گفته میشود: فلانی، مو در آورده است، به نظر میرسد که مردم موی او را میبینند و احتیاجی به اثبات سند ندارد و ممکن است بگوییم که استعمال این لفظ در مقام معرفی،یک نحوه انصرافی به موی ظاهر دارد و بخصوص اگر «أنبت» را منصرف در موی عانه بدانیم، با توجه به ذکر خاص بعد از عام، مراد از عام هم مصداق دیگرش-که عبارت از موی ظاهر است- خواهد بود.
پرسش: از أنبت برای لحیه هم استفاده میکنند.
پاسخ: بنده نمیگویم که برای موارد دیگر استفاده نمیشود، بلکه عرض ما این است که وقتی در مقام معرفی استفاده شده است، با توجه به اینکه هیچ قیدی ذکر نشده است مانند تعبیر مجمعالبیان، ممکن است بگوییم که در این مورد، یک نحوه انصرافی نسبت به موی عانه وجود دارد و به هر حال روایت کناسی با تعبیر به «أشعر فی وجهه و أنبت فی عانته» این مسئله را حل نموده است.
پرسش: در یک روایت دیگری هم، این چهار عنوان ذکر شده و اینطور تعبیر شده است که: «إِذَا أَدْرَکَ أَوْ بَلَغَ خَمْسَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ یُشْعِرُ فِی وَجْهِهِ أَوْ یُنْبِتُ فِی عَانَتِهِ».
پاسخ: بله، این مسئله برای ما روشن شد که مراد از إشعار و إنبات چیست.
حدّ بلوغ زن
«قُلْتُ فَالْجَارِیَةُ مَتَی یَجِبُ عَلَیْهَا الْحُدُودُ التَّامَّةُ وَ تؤخذ بِهَا وَ تؤخذ لَهَا قَالَ إِنَّ الْجَارِیَةَ لَیْسَتْ مِثْلَ الْغُلَامِ إِنَّ الْجَارِیَةَ إِذَا تَزَوَّجَتْ وَ دُخِلَ بِهَا وَ لَهَا تِسْعُ سِنِینَ ذَهَبَ عَنْهَا الْیُتْمُ وَ دُفِعَ إِلَیْهَا مَالُهَا وَ جَازَ أَمْرُهَا فِی الشِّرَاءِ وَ الْبَیْعِ وَ أُقِیمَتْ عَلَیْهَا الْحُدُودُ التَّامَّةُ ُ وَ أُخِذَ لهَا وَ أُخِذَتْ بها».
میفرماید که وقتی نه ساله شده باشد و رشد هم پیدا کرده باشد، این احکام بر او جاری خواهد بود.
حدّ بلوغ مرد
«وَ الْغُلَامُ لَا یَجُوزُ أَمْرُهُ فِی الشِّرَاءِ وَ الْبَیْعِ وَ لَا یَخْرُجُ عنَ الْیُتْمِ حَتَّی یَبْلُغَ خَمْسَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ یَحْتَلِمَ أَوْ یُشْعِرَ أَوْ یُنْبِتَ قَبْلَ ذَلِکَ». در این عبارات به همان تعابیر قبلی اشاره شده است و فقط صیغهی افعال تغییر کرده است.
روایت یزید الکناسی
«محمد بن یحیی عن احمد بن محمد»، که مراد ابن عیسی است و فرضاً اگر ابن خالد هم باشد، هر دو ثقهاند، «عن احمد بن محمد عن ابن محبوب»، مراد حسن بن محبوب است، «عن ابی ایوب الخزاز»، البته خراز صحیح است.همهی اینها ثقاتاند، «عن یزید الکناسی عن ابی جعفر (علیه السلام)»، راجع به یزید کناسی بعداً بحث خواهیم کرد که آیا مراد برید کناسی است و در اینجا تصحیف واقع شده است یا نه شخص دیگری است؟
«قال: الْجَارِیَةُ إِذَا بَلَغَتْ تِسْعَ سِنِینَ ذَهَبَ عَنْهَا الْیُتْمُ وَ زُوِّجَتْ»، البته مراد از «زُوِّجَتْ» این است که مباشرت و امثال آن وجود داشته باشد که معمولاً این امورد در تزویج هست و الا قبل از نه سال هم تزویج صحیح است.
«وَأُقِیمَتْ عَلَیْهَا الْحُدُودُ التَّامَّةُ عَلَیْهَا وَ لَهَا»، هم بر علیه او حدود واقع میشود و هم نسبت به برخی از حدود اختیار دارد که ببخشید یا تبدیل به دیه بکند.
«قَالَ قُلْتُ الْغُلَامُ إِذَا زَوَّجَهُ أَبُوهُ وَ دَخَلَ بِأَهْلِهِ وَ هُوَ غَیْرُ مُدْرِکٍ»، اگر شخص هنوز به حدّ بلوغ نرسیده باشد، ولی زن گرفته و مباشرت هم کرده باشد، آیا حدود بر او واقع میشود؟ «أَتُقَامُ عَلَیْهِ الْحُدُودُ وَ هُوَ عَلَی تِلْکَ الْحَالِ؟ قَالَ فَقَالَ أَمَّا الْحُدُودُ الْکَامِلَةُ الَّتِی یُؤْخَذُ بِهَا الرِّجَالُ فَلَا وَ لَکِنْ یُجْلَدُ فِی الْحُدُودِ کُلِّهَا عَلَی مَبْلَغِ سِنِّهِ»، موارد مختلف، در مقدار کم و زیادش فرق میکند. «فَیُؤْخَذُ بِذَلِکَ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَمْسَ عَشْرَةَ سَنَةً»، به این، ما بین این دو زمان أخذ میشود. «وَ لَاتَبْطُلُ حُدُودُ اللَّهِ فِی خَلْقِهِ وَ لَا تَبْطُلُ حُقُوقُ الْمُسْلِمِینَ بَیْنَهُمْ»، اینطور نیست که مطلق حدود در حق او تعطیل شده و اجراء نشود، بلکه حدّ ناقص با تعزیر و امثال آن واقع میشود.
روایت طلحة بن زید
«محمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن عیسی عن محمد بن یحیی»، محمد بن یحیی خزاز است، «عن طلحة بن زیدعن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: إِنَّ أَوْلَادَ الْمُسْلِمِینَ هُمْ مَوْسُومُونَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ شَافِعٌ وَ مُشَفَّعٌ»، بچههای مسلمین هم شفاعت میکنند و هم خداوند شفاعت آنها را قبول میکند.
در بعضی از روایات راجع به سقط و امثال آن هم وارد شده است که در روز قیامت، بچهها در کنار درب بهشت میایستند و میگویند که ما وارد بهشت نمیشویم مگر اینکه پدر و مادر ما هم وارد بهشت بشوند.
«فَإِذَا بَلَغُوا اثْنَتَیْ عَشْرَةَ سَنَةً کَانَتْ لَهُمُ الْحَسَنَاتُ»، حسنات برایشان ثبت میشود، «فَإِذَا بَلَغُوا الْحُلُم کُتِبَتْ عَلَیْهِمُ السَّیِّئَاتُ»، این تعبیر کنایه از رسیدن به حدّ مردی است.
«کَانَتْ لَهُمُ الْحَسَنَاتُ»، علی القاعده ممکن است در سنین مختلف هم حسنه نوشته بشود، ولی شاید مراد این باشد که کمال حسنات و حسنات کامل در سن مثلاً دوازده سالگی نوشته میشود.
بتری بودن طلحة بن زید و تصحیح روایت با نقل در توحید صدوق
البته روایت طلحة بن زید با توجه به اینکه بتری است و توثیق هم نشده است، خیلی مهم نیست، بتریه گروهی از زیدیهایی هستند که هر چند سنّی هستند، ولی امیر المؤمنین (علیه السلام) را افضل خلائق بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) میدانند،ولی میگویند که خلافت از حقوقی است که میشود به دیگری واگذار کرد و امیرمؤمنان (علیه السلام) هم با توجه به مصلحت مسلمین این امر را به ابوبکر و خلفای بعد از او تفویض کرده است ولذا تصدّی خلافت از جانب آنها را شرعی میدانند. خیلی از محدثین سنی دوران ائمه از بتری بودهاند وشاید ابوحنیفه هم جزء همینها باشد.
ولی طریق دیگر روایت، توحید صدوق است که به واسطهی محمد بن سنان روایت شده و اشکالی در طریق آن نیست،
روایت جعفریات
«الجعفریات بإسناده عن علی علیه السلام قال: تجب الصلاة علی الصبی إذا عقل و الصوم إذا أطاق». در روایتهای متعددی تعبیر به «تجب» و امثال آن شده است که به معنای «تثبت» میباشد، یعنی ولو شخص به حدّ الزام نرسیده است و در صورت ترک این کار عقاب نمیشود، ولی قبل از بلوغ تأکید شده است که بچهها را وادار به این کارها بکنید تا برایشان عادی بشود و اگر به حدّ بلوغ رسیدند، واجبشان را به آسانی بجا بیاورند.
در این روایت هم میفرماید که اگر صبی صاحب درک شد و تمییز پیدا کرد، نماز به نحوِ آدابی برایش ثابت میشود و اولیاء هم باید او را وادار به روزه بکنند تا قدرت برای گرفتن روزه در سنّ بلوغ پیدا بکند.
«تجب الصلاة علی الصبی إذا عقل و الصوم إذا أطاق و الشهادة و الحدود إذا احتلم». برای مقبول شدن شهادت هم باید به حدّ بلوغ برسد و حدود تامه هم بر او اجراء میشود. اگر در روایات حدّ به صورت مطلق بیان بشود، عبارت از حدود کامله است و ارادهی حدود ناقص نیاز به قرینه دارد.
مراد از احتلام هم در عبارت: «إذا احتلم» به احتمال قوی، این است که شخص به حدّ مردها برسد.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: نقد و بررسی برخی از مباحث گذشته
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی برخی از اشکالات مباحث گذشته میپردازند. در ابتداء هر چند احتمال اشتباه مرحوم آقای خمینی u در انتساب روایت را به راوی باواسطه (ابیالحسین الخادم) نه راوی بدون واسطه (ابن سنان) به خاطر مراجعه به وسائل میدانند ولی اشکال را به خاطر عدم مراجعه به مصدر اصلی (خصال) پابرجا می دانند. سپس درباره صحیحه دانستن این روایت،دربحث از وثاقت ابیالحسین الخادم به ابحاث پیرامون آدم بن متوکل و آدم بیاع اللؤلؤ پرداخته، نظر مرحوم آقای خوئی نسبت به اتحاد این دو عنوان (طبق نظرمرحوم نجاشی که ذیل یک عنوان آورده و خلافاً للشیخ که ذیل دو عنوان آورده) مفصلا بیان می نمایند ودر عین حالی که تمام قرائن آقای خوئی را رد میفرمایند، ولی نظر نجاشی را از باب صراحت بر نظر شیخ مقدم میدارند. همچنین به خاطر ذکر لقب خادم در روایت، استاد این احتمال را تقویت میفرمایند که این لقب متعلق به فرزند آدم بن متوکل بیاع اللؤلؤ باشدنه متعلق به خود او چنانچه مرحوم آقای خوئی میگویند .آخرین بحث این جلسه هم اشاره به ارجحیت ذکر موثقهی داود بن سرحان نسبت به ذکر مرسلهی ابیبصیر است که در مباحثی قبلی مورد استفاده قرار گرفته است.
.........................................................................................................................
در بحثهای گذشته ما یک مناقشاتی نسبت به مطالب مرحوم آقای خمینی uکردیم که برخی آقایان در قبال عرایض ما دفاعیات قابل ملاحظهای ذکر کردند که احتیاج به توضیح دارد.
مرحوم آقای حاج شیخ میفرموده است که بعضیها میگویند: حرف مرد یکی است، ولی من میگویم که حرف مرد دوتاست و هر جا که انسان پی به بطلان سخنش برد، باید برگردد.
بررسی انتساب روایت به ابیالحسین خادم
راجع به روایتی که ایشان تعبیرکرده بود روایت ابوالحسین خادم عن ابی عبدالله (علیه السلام)، ما عرضکردیم که این روایت با واسطهی عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله (علیه السلام) است پس باید گفت روایت ابن سنان نه روایت ابوالحسین خادم، در خصال، ابوالحسین خادم با ابن سنان واسطه نقل نموده ولی وسائل بیواسطه نقل کرده است وظاهر ا ایشان به همین نقل وسائل اکتفاء نموده و مراجعه به اصل نشده است. اقتضاء دقت بیشتر این بود که به اصل هم مراجعه بشود، زیرا صاحب وسائل کثیرالکتابة بوده است . اگر بخواهیم کتابهای او را روی هم بگذاریم، شاید چندین متر کتاب باشد . ایشان چند مرتبه وسائل را نوشته است وکتب مختلف را استنساخ کرده، به این جهت اشتباه و سقط در وسائل زیاد است و بهتر این است که انسان اکتفاء به وسائل نکند و به مصادر هم مراجعه نماید.
پس اگر تسامحی شده باشد، تسامح فیالجمله است و تسامح ما هم از این جهت است که به وسائل مراجعه نکرده و به جامعالاحادیث اکتفاء نمودیم که در آنجا هم این روایت از خصال نقل شده است.
بررسی ثقه بودن ابیالحسین خادم
مطلب دوم این است که ایشان از این روایت به صحیحه تعبیر نموده اند لذا اشکال نمودیم که که چرا ایشان از این روایت تعبیر به صحیحه میکند؟ اگر ما مطابق مشهور تعبیر به صحیحه میکنیم، به این جهت است که این روایت را بزنطی از ابی الحسین الخادم روایت کرده است و عقیدهی ما این است که مشایخ بزنطی امامی مذهب و ثقات هستند ولی چرا ایشان که این مسلک را قبول ندارند، تعبیر به صحیحه کرده است؟بعضی در دفاع از ایشان گفتند شاید به این جهت است که ایشان، ابیالحسین خادم را ثقه میداند لذا باید بررسی کنیم که آیا ابیالحسین خادم ثقه است یا نه؟
آقای خوئی در دو جلد از کتاب معجم الرجال بحثی دارد که ما به آن نپرداختیم، ولی مناسب است که این بحث را مطرح بکنیم. ایشان بر اساس مباحثی که در این دو جلد ذکر کردهاند، ابیالحسین خادم را ثقه دانسته و در نتیجه، صحیحه بودن روایت را درست میدانند. البته باید این فرمایش ایشان را بررسی بکنیم که تمام است یا نه؟
اختلاف بین شیخ و نجاشی راجع به آدم بن متوکل و آدم بیاع اللؤلؤ
شیخ طوسی در فهرست با دو عنوان چنین ذکر کردهاست: یکی «آدم بن المتوکل له کتاب» و دیگری «آدم بیّاع اللؤلؤ له کتاب» و برای هر کدام از این دو هم، طریقی غیر از طریق دیگر ذکر کرده است. ولی نجاشی این دو را یکی گرفته و برای او یک طریق ذکر کرده است. نجاشی میگوید: «آدم بن المتوکل ابوالحسین بیاع اللؤلؤ کوفی ثقه ...له اصل رواه عنه جماعه» و راوی این کتاب هم شخصی به نام عبیس است.
مبعِّدات نظر شیخ در کلام آقای خوئی (همراه با نقد و بررسی استاد)
مرحوم آقای خوئی کلام نجاشی را بر کلام شیخ ترجیح داده و میفرماید که نسبت به کلام شیخ چهار مبعِّد وجود دارد. یکی از این مبعِّدها این است که نجاشی آدم بن متوکل را به بیاع اللولو وصف نموده و این تصریح به این است که آدم بیاع اللولو همان آدم بن متوکل است. مبعِّد دیگراین است که شیخ در فهرست به دو عنوان ذکر کرده است، ولی در رجال فقط بیّاعاللؤلؤ را ذکر کرده است واشارهای به متوکل ننموده است کأنَّ اگر دو نفر بودند، باید دومی را هم ذکر میفرمود. مبعِّد دیگر هم این است که در فهرست، درطریق شیخ به بیاعاللؤلؤ، قاسم بن اسماعیل قرشی عن ابیمحمد عن آدم بیاعاللؤلؤ است و در بعضی از نسخ، ابیمحمد تفسیر به عبیس شده است و با توجه به اینکه راوی کتاب آدم بن متوکل چنانچه نجاشی ذکر نموده عبیس است، این مطلب قرینه و نشانهی وحدت این دو است. قرینهی دیگر این است که نام آدم از نامهای متداول مانند حسن و حسین و احمد و محمد و علی نیست، بلکه این نام بسیار کم است به گونه ای که مسمای به این نام در جمیع طبقات عدد قلیلی هستند پس خیلی مستبعد است که دو نفر به این نام در یک طبقه وجود داشته باشند که حرفه هر دو یکی باشد و راوی هر دو هم یکی باشد.
آقای خوئی میفرماید : مبعد اول «عدم ذکره غیر الکوفی فی رجاله» است یعنی شیخ در رجالش غیر از آدم بیاع اللؤلؤ الکوفی، از شخص دیگری نام نبرده است، زیرا شیخ در رجال در بیان اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) میگوید که آدم بیاع اللؤلؤ الکوفی از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) است. پس بنابراین هر دو آدم یکی است.
عرض ما این است که اگر هر دو یکی هستند، چرا شیخ هیچ اسمی از ابنالمتوکل نیاورده است؟! اگر هر دو یکی بودند، باید شیخ اینطور تعبیر میکرد: «آدم بن المتوکل بیاع اللؤلؤ الکوفی من اصحاب الصادق (علیه السلام)». عدم ذکر آدم بن متوکل به این معنی نیست که چنین شخصی وجود خارجی ندارد، بلکه شیخ مطالب کتاب رجال – از جمله اصحاب حضرت صادق (علیهالسلام)- را از کتابهای معینی مانند رجال ابنعقده و امثال آن برداشت کرده است و در آن کتابها هم اسمی از ابنالمتوکل برده نشده است و در سرتاسر روایات هم یک جا نامی از ابنالمتوکل نداریم.
آقای خوئی هم به این مطلب تصریح کرده است و ما هم به غیر از کتب مصدر آقای خوئی، به کتابهای دیگر هم مراجعه کردیم و نامی از ابنالمتوکل پیدا نکردیم، البته این به این معنی نیست که چنین شخصی وجود خارجی نداشته است، شیخ هم میفرماید که: «له کتابٌ»، ولی خیلی دم دست نیست. زمانی هم که شیخ کتاب رجالش را مینوشته است، در مصادری که مورد بررسی قرار داده است، به نام ابنالمتوکل برخورد نکرده است ولذا در کتابش نام او را ننوشته است. پس بنابراین نمیتوانیم به جهت نوشته نشدن نام او در رجال شیخ، بگوییم که این دو نفر یکی هستند.
آقای خوئی در بیان مبعِّد دوم میفرماید: «2- أن راوی کتاب ابن المتوکل هو عبیس کما فی النجاشی، و راوی کتاب بیاع اللؤلؤ فی الفهرست هو عبیس أیضاً علی ما فی بعض النسخ».
ایشان میفرماید که در بعضی از نسخهها راوی کتاب بیاعاللؤلؤ هم عبیس است، در حالی که ما نسخههای معتبر را مقابله کردیم، ولی در هیچکدام به عبیس اشاره نشده است.
در نسخهای که در نجف چاپ شده است، نوشته شده است که در بعضی از نسخ، ابی محمد تفسیر به عبیس شده است. از این مطلب پیداست که این تفسیر مربوط به اشخاص است و جزء اصل کتاب نیست، در حالی که کنیهی عبیس ابوالفضل است، نه ابومحمد و ما نمیدانیم که به چه مناسبت ابومحمد را تفسیر به عبیس کردهاند. شاید اینها خیال کردهاند که چون نجاشی عبیس را راوی کتاب او میداند، پس بنابراین ابومحمد هم همان عبیس است.
البته در حاشیهی چاپ نجف این مطلب را هم نوشته است که بعضیها مراد از ابومحمد را عباس بن عیسی الغاضری دانستهاند، زیرا کنیهی او هم ابومحمد است، ولی ننوشتهاند که قاسم بن اسماعیل از او روایت بکند.
ولی احتمال قوی این است که کلمهی «عن» در اینجا زائد باشد و سند صحیح عبارت از این باشد که قاسم بن اسماعیل ابی محمد، زیرا کنیهی قاسم بن اسماعیل، ابیمحمد است، زیرا خیلی بعید است که عنوان ابیمحمد به اندازهای معروف باشد که در سند به صورت مطلق و بدون مشخِّص ذکر بشود، ولی زائد بودن کلمهی «عن» امر بعیدی نیست، بلکه احتمال اقوی همین است که «عن» زیادی باشد.
و اما اگر کلمهی «عن» را زیادی ندانیم، بعید نیست که مراد از ابیمحمد، جعفر بن بشیر باشد، زیرا کنیهی جعفر بن بشیر هم ابیمحمد است و قاسم بن اسماعیل قرشی هم از او روایت میکند، منتهی اصل این مطلب خیلی بعید است که ابیمحمد به صورت مطلق ذکر شده باشد و به جهت معروف بودن، معرفی نشده باشد، چنین چیزی در جاهای دیگر سابقه ندارد.
پرسش: مؤید این مطلب این است که شیخ سندهای حمید را با یک واسطه نقل میکند.
پاسخ: بله، آن هم مؤید است.
خلاصه اینکه ایشان این مطلب را به عنوان مؤید اتحاد دو عنوان ذکر کردند که در بعضی از نسخ، ابومحمد تفسیر به عبیس شده است، در حالی که ما نمیتوانیم برای بعید بودن قول شیخ به چنین چیزی کفایت بکنیم. علاوه بر این، در هیچکدام از نسخههای معتبر چنین چیزی بیان نشده است و در یک نسخه هم که چنین تفسیری نوشته شده است، اشتباه است، زیرا کنیهی عبیس ابوالفضل است. اصلا این صحیح نیست که تعبیر به ابیمحمد شده باشد و بعد هم خود شخص مراد از آن را بیان کرده باشد، بلکه بعداً کس دیگری این تفسیر را ذکر کرده است و معلوم است که این تفسیر از متأخرین است.
مبعّد چهارمی که ایشان بیان میکند، مبتنی بر مطالب قبلی است و اگر مطالبی را که قبلاً ذکر کردهاند، درست نباشد، این مطلب هم درست نخواهد بود. مثلاً به چه دلیل ایشان میگوید که هر دو شخص از یک طبقه هستند؟ درست است که بیاع اللؤلؤ از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) است، ولی آدم بن متوکل از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) ذکر نشده است پس ایشان به چه دلیل میگویند که هر دو از طبقه واحدهاند؟! علاوه بر این، ایشان از کجا میفرماید که: «کان الراوی عنهما واحداً»؟ این مطلب ایشان وقتی درست است که عبیس راوی هر دو باشد، در حالی که روشن شد که اینطور نیست. مطلبی دیگری که ایشان بیان فرموده، این است که هر دو حرفهی واحد دارند.که این هم بر اساس اتحاد دو عنوان صحیح است نه انکه شاهد جداگانه ای باشد خلاصه اینکه فرمایش ایشان بر اساس یک فروضی است که محل بحث است
تقدم نظر نجاشی به جهت صراحت
البته مظنون ما، فیالجمله این است که کلام نجاشی مقدم باشد، البته نه از این بابت که ما هم مثل مامقانی بگوییم که هیچ غلط و اشتباهی از او ندیدهایم، بلکه از این جهت که کلام نجاشی بر خلاف کلام شیخ، صریح در وحدت است.
بعضیها میگویند که در تمام رجال نجاشی، بیشتر از یک یا دو مورد اشتباه وجود ندارد، ولی این حرف کاملاً ناتمام است و در خیلی از موارد، کلام شیخ صحیحتر از کلام نجاشی است با اینکه نجاشی بعد از شیخ کتابش را نوشته است. البته کتاب نجاشی از این جهت که متَرجمین زیادی در آن نوشته شده است و کتب و اشخاص را بیشتر دنبال کرده است، ارزش بالایی دارد و این ویژگیها قابل انکار نیست، ولی تقدم رجال ایشان بر رجال شیخ خیلی روشن نیست.
بنابراین به نظر ما احتمال تقدم نظر نجاشی بر نظر شیخ در اینجا بالاتر است، زیرا کلام نجاشی صریح در وحدت است و به صورت روشن ابنالمتوکل و بیاعاللؤلؤ را یکی دانسته است، ولی شیخ به طریق یکی از مشایخش به آدم بن متوکل رسیده و میگوید که: «له کتابٌ» و به یک طریق دیگر هم به آدم بیاعاللؤلؤ رسیده و باز هم میگوید که: «له کتابٌ». به عبارت دیگر، با توجه به اینکه ایشان به دو طریق، کتاب را نقل کرده است، دو عنوان ذکر کرده است و خیلی صریح نیست که عقیدهی ایشان بر دو نفر بودن این دو عنوان باشد. البته اگر وحدت این دو برایش کشف شده بود، هر دو را با هم ذکر میکرد، ولی چنین چیزی برای شیخ کشف نشده است و در حقیقت مثل عدمالعلم است که یکی میگوید: من تحقیق کردم و دیگری هم میگوید که من تحقیق نکردم وتضادی هم در کلام شیخ وجود ندارد،میتوانیم بگوییم که هر کدام در جای خودش صحیح است و خلاصه اینکه کلام شیخ یک نحوه اشارهی غیر صریحی به تعدد دو عنوان دارد و آقای خوئی هم به این مطلب اشاره کرده است، البته نه اینکه این مطلب را به عنوان مرجِّح قرار بدهد.
بنابراین به نظر میآید که احتمال کلام نجاشی اقرب از کلام شیخ باشد.
بیان آقای خوئی راجع به ذکر لقب خادم در روایت
بحث دیگر این است که در روایت ابیالحسین الخادم بیاعاللؤلؤ، اسمی از راوی برده نشده است و فقط تعبیر به خادم شده است، در حالی که نه برای آدم بن متوکل و نه برای بیاعاللؤلؤ، عنوان خادم ذکر نشده است
آقای خوئی میفرمایند «والظاهر أن هذا هو آدم بن المتوکل، فإنه هو المکنی بأبی الحسین، و یلقَّب ببیاع اللؤلؤ، و روی عن عبد الله بن سنان أیضا فی غیر مورد من الروایات». ابیالحسین خادم، همان آدم بن المتوکل بیاع اللؤلؤ است، زیرا کنیهاش ابوالحسین است، حرفهاش هم بیاع اللؤلؤ است و روایات زیادی هم از عبدالله بن سنان نقل میکند.
البته راجع به این فرمایش ایشان که آدم بن متوکل روایات زیادی نقل کرده است، باید بگوییم که حتی یک روایت هم به عنوان آدم بن متوکل وجود ندارد و حتی خود ایشان هم در بحث از آدم بن متوکل میگوید که با این عنوان در کتب اربعه و غیر آن روایتی وجود ندارد، منتهی چون ایشان آدم بن متوکل را با بیاعاللؤلؤ یکی دانسته است، قائل به این مطلب شده است. بنابراین این فرمایش ایشان مبتنی بر مبنای قبلی ایشان است که ما آن را قبول نکردیم.
همچنین آقای خوئی میفرماید: «و روی عن عبد الله بن سنان أیضا فی غیر مورد من الروایات»، ولی فقط همین روایتی که قبلاً ایشان ذکر کرده است، از او نقل شده است که به عنوان «آدم بیاعاللؤلؤ عن عبدالله بن سنان» است، در حالی که در این روایت هم، اسمی از راوی برده نشده است. از طرفی لقب خادم را هم هیچکدام از رجالیها، نه شیخ و نه نجاشی برای آدم ذکر نکردهاند پس حتی به وجود یک روایت هم نمیتوانیم مطمئن بشویم.
ما احتمال میدهیم که ابیالحسین خادم پسر بیاعاللؤلؤ باشد، زیرا در خیلی مواقع اینطور بوده است که بعد از مرگ پدر، پسرش حرفهی او را دنبال میکرده و کنیهی پدر هم به پسر منتقل میشده است. این احتمال هم وجود دارد و خلاصه اینکه مطلب خیلی روشن نیست و ما نمیتوانیم به صورت بتّی و قطعی،ابیالحسین خادم بیاعاللؤلؤ را توثیق بکنیم، زیرا توثیق متوقف بر این است که دو عنوان را مانند نجاشی یک شخص بدانیم، ولی اگر این دو عنوان را دو شخص بدانیم، نمیتوانیم چنین توثیقی بکنیم. نجاشی چون هر دو را یکی دانسته است، توثیقی هم ذکر نموده است، ولی اگر ما این دو عنوان را دو شخص بدانیم، ممکن است که مثلاً آدم بن متوکل ثقه باشد و بیاعاللؤلؤ مهمل باشد و ممکن است که بیاعاللؤلؤ ثقه بوده و ابنالمتوکل مهمل باشد. پس بنابراین، این توثیق مبتنی بر فرض وحدت میباشد.
پرسش: شیخ که توثیق نکرده است؟
پاسخ: بله، شیخ توثیق نکرده است و توثیق نجاشی هم مبتنی بر اثبات وحدت دو عنوان است. بنابراین اثبات ثقه بودن ابی الحسین خادم مشکل خواهد بود و علی أی تقدیر به احتمال قوی، مرحوم آقای خمینی u هم مثل آقای خوئی این دو عنوان را واحد دانسته و قائل به توثیق شدهاند و بالأخره امکان دارد که کسی این مبنی را بپذیرد یا نپذیرد و خلاصه اینکه این کلام خالی از وجه نیست.
ارجحیت ذکر روایت داود بن سرحان بر ذکر روایت ابیبصیر
بحث دیگری که ما قبلاً داشتیم راجع به این بود که ایشان (مرحوم آقای خمینی u) روایت ابیبصیر را در مسائل قبلی ذکر کرده است، در حالی که راجع به مسئلهی مورد بحث، روایت موثقی داریم که خود کلینی هم نقل کرده است و از داود بن سرحان میباشد که از ثقات واقفه است و بهتر بود که بجای روایت ابیبصیر- که مرسله است- این روایت ذکر میشد.
یکی از آقایان متذکر شد که هر چند روایت ابیبصیر به طریق کلینی مرسله است، ولی در طریقی که صدوق در فقیه ذکر کرده است، مسند است و راوی آن هم ابنابیعمیر است.
البته ممکن است که بنا بر سلیقهی ما روایات ابیبصیر از این جهت که ابنابیعمیر نقل میکند، معتبر باشد، ولی با توجه به اینکه ابنابیعمیر از طریق مثنی بن راشد نقل میکند و مثنی بن راشد هم توثیق نشده است، بر اساس نظر مشهور این روایت اشکال پیدا میکند، ولی روایت داود بن سرحان موثقه است و هیچ حرفی در آن نیست.
خود آقای خمینی u هم مقید به این است که صحاح را تصحیح بکند و آنچه که ثابت نشده است را توثیق نکند و لذا بر اساس نظر خود ایشان هم بهتر بود که بجای روایت ابیبصیر، روایت داود بن سرحان ذکر میشد. البته اینکه ایشان راجع به این روایت تعبیر به صحیح یا معتبر نکرده است، یا به جهت وجود مثنی بن راشد است که وثاقتش ثابت نشده است و یا بخاطر این است که شاید مراد از ابیبصیر، اسدی باشد که علامه او را توثیق نکرده است و خلاصه اینکه ایشان عمداً تعبیر به صحیحه یا معتبر نکرده است.
پس بنابراین بهتر بود که به جای روایت ابی بصیر، روایت داود بن سرحان را که از طریق ثقات واقفه است میآورد.
علی أی تقدیر این تنبیه خوبی بود و این اشکال به ما وارد بود که ما قدری در مراجعه به کتب مسامحه کرده بودیم.
موضوع: بررسی روایات بلوغ
خلاصه درس:
استاد در ابتداء در ادامه بررسی روایاتی که پانزده سالگی را سن بلوغ دانسته اند، روایت یزیدالکناسی را بتفصیله می خوانند، سپس به روایاتی که سن بلوغ را سیزده سالگی دانسته می پردازند . ایشان پس از ذکر روشن فقهی مرحوم بروجردی در نقل به معنی بودن بسیاری از روایات متعدد، روایت عبدالله بن سنان که به طرق گوناگون درکتب مختلف نقل شده را قرائت ولی آن را یک روایت که نقل به معنا شده، می دانند ودر نهایت می فرمایند این که در روایت صحیح معیار بلوغ را سیزده سالگی دانسته باشد مطلب مسلمی است لذا باید به نحوه جمع بین روایات پرداخت .
روایت یزید الکناسی
همهی روایات بلوغ در جلد اول جامع الاحادیث وارد شده است، ولی روایت یزید کناسی- که روایت مفصلی است- تقطیع شده است و شاید این تقطیع قبلاً توسط احمد بن محمد بن عیسی واقع شده است که کلینی هم در کافی تقطیع شدهاش را نقل کرده است. مفصل این روایت در جلد 25 جامعالاحادیث (ص 195، ح 10) از تهذیب نقل گردیده است و راجع به باب نکاح میباشد، ولی ما قطعاتی را که مربوط به بحث است، میخوانیم.
«قلت فان زوجها أبوها و لمتبلغ تسع سنین فبلغها ذلک فسکتت و لم تأب ذلک». سکوت در باب باکره علامت رضاست. در اینجا هم شخص سکوت کرده است، ولی به سن بلوغ (نه سالگی) نرسیده است.
«فسکتت و لم تأب ذلک»، إباء نکرده است، «أیجوز علیها...»، آیا این عقد لازم است و زن نمیتواند مخالفت بکند؟
«قال:لیس یجوز علیها رضی فی نفسها ولایجوز لها تأبی، و لا سخط فی نفسها حتی تستکمل تسع سنین»، یعنی قبل از رسیدن به نه سالگی، رضایت و سخطش حکمی ندارد و باید به نه سالگی برسد تا موضوع این احکام قرار بگیرد.
«وإذا بلغت تسع سنین جاز لها القول فی نفسها بالرضا والتأبی و جاز علیها بعد ذلک»، رضا و سخط او بعد از سن نه سالگی موضوع احکام واقع میشود، «وإن لمتکن أدرکت مُدرک النساء»، یعنی اگر هم حیض ندیده باشد، همین نه سالگی نسبت به این مطلب کفایت میکند که رضا وسخطش متبع باشد و لزوم بیاورد.
«قلت أفیقام علیها الحدود و تؤخذ بها و هی فی تلک الحال، وانما لها تسع سنین ولم تدرک مُدرک النساء فی الحیض»، به آن حدّ نرسیده که حیض ببیند، ولی نه سالش تمام شده است، «قالنعم تؤخذ بها»، بله، حدود هم بر او اقامه میشود. «إذا دخلت علی زوجها ولها تسع سنین ذهب عنها الیتم، ودفع إلیها مالها، وأقیمت الحدود التامة علیها»، حدّی که بر او جاری میشود به صورت تعزیر نیست، بلکه همان حدّی است که بر زنهای رسمی جاری میگردد.
«وأقیمت الحدود التامة علیها و لها، قلت فالغلام یجری فی ذلک مجری الجاریة»، آیا غلام هم با رسیدن به نه سالگی همینطور است؟
«فقالیا أبا خالد (1)إن الغلام إذا زوجه أبوه ولم یُدرک کان له الخیار إذا أدرک وبلغ خمس عشرة سنة، أو یشعر فی وجهه، أو ینبت فی عانته قبل ذلک»، اگر به حدّ بلوغ سنی (پانزده سال) رسید، یا شَعر در صورتش روئید، یا إنبات در عانهاش واقع شد، اختیار اثبات یا ردّ را دارد، یعنی در این صورت استقلال دارد که قبول یا ردّ بکند. دختر در نه سالگی این حکم را داشت، پس هم در پانزده سالگی چنین حکمی را دارد.
راجع به مرد هم همان سؤالی که راجع به زن مطرح شده بود، پرسیده میشود که: «أتقام علیه الحدود و هو فی تلک الحال؟» حضرت هم میفرمایند که: «أما الحدود الکاملة التی یؤخذ بها الرجل فلا، ولکن یجلد فی الحدود کلها علی قدر مبلغ سنِّه، فیؤخذ بذلک ما بینه و بین خمس عشرة سنة فلاتبطل حدود الله فی خلقه، ولاتبطل حقوق المسلمین بینهم».
این قسمت به صورت خلاصه در جلد اول هم آورده شده است، ولی در اینجا به صورت مفصل بیان شده است، ولی ما یک قسمتهایی از آن را نخواندیم، زیرا مربوط به بحث ما نیست.
پس بنابراین اینها روایاتی است که معیار بلوغ در مرد را پانزده سال و در زن نه سال میداند، ولی در مقابل اینها، روایات دیگری هم هست که آنها را هم میخوانیم.
روایت ابن سنان به نقل از تفسیرعیاشی
در باب دوازدهم جامعالاحادیث (ج 1، ص 221، ح 6 ) در بحث اشتراط التکلیف بالبلوغ از تفسیر عیاشی اینطور نقل میفرماید: «عن عبد الله بن سنان عن أبی عبد الله علیه السلام قال سأله أبی و انا حاضر».
یک نکتهی رجالی
در رجال شیخ یک تعبیری وجود دارد که ممکن است اشخاص را به اشتباه بیاندازد، ولی مراد ایشان روشن است. تعبیر ایشان این است که «سنان ابوعبدالله بن سنان»، یعنی سنان پدر عبدالله بن سنان است و چون عبدالله بن سنان معروف بوده است، پدرش را با او معرفی کرده، ولی بعضیها خیال میکنند که ابوعبدالله کنیهی سنان است و در نتیجه مراد سنان بن سنان خواهد بود. خلاصه اینکه مراد از این عبارت این است که سنان پدر عبدالله بن سنان میباشد، نه اینکه «ابوعبدالله» کنیهی سنان باشد.
اشتباهی در تصحیح کتاب مجمع الفائده
به عنوان جملهی معترضه، عرض کنم که کتاب مجمع الفائدهی محقق اردبیلی را که تصحیح و تحقیق کرده و چاپ کردهاند، خیلی هم زحمت کشیدهاند، زیرا این کتاب، کتاب مشکلی است. ولی در یک قسمت از این کتاب در سند یک روایت که اینطور آمده است: «لم یذکر ابو محمد» آقایان در پاورقی این عبارت نوشتهاند که ما هر چه گشتیم، در این طبقه کسی را که چنین کنیهای داشته باشد پیدا نکردیم، در حالی که مراد از «ابومحمد» پدر محمد است، نه کنیهی «ابومحمد» و ایشان میخواهد بگوید که چون پدر محمد در این سند ذکر نشده است و نمیدانیم فرزند عیسی یا فرزند خالد یا فرزند فرد ثالث یا رابع است، به جهت اشتراک نمیتوانیم به این روایت عمل بکنیم. این آقایان که خیلی هم زحمت کشیدهاند، متوجه این نکته نشدهاند.
ادامهی بررسی روایت عیاشی
«سأله أبی و انا حاضر عن الیتیم متی یجوز امره؟ فقالحین یبلغ أشده». پدر یک سؤالی کرده و امام هم به او جوابی داده است، بعد، پسر-که خود عبدالله است- سؤالات دیگری مطرح کرده است.
«قلت: و ما أشده؟»، مراد از «یبلغ أشده» این است که وقتی قوی بشود، ولی چه زمانی باید او را قوی حساب بکنیم؟ این مفهوم قابل تشکیک است و ما نمیدانیم مراد از آن چیست و چه مرتبهای را باید در نظر بگیریم.
«قلت: و ما أشده؟ قال الاحتلام، قلت: قد یکون الغلام ابن ثمانی عشرة سنة لایحتلم أو أقل أو أکثر»، یعنی گاهی شخص به هجده سال - با کم و زیادش- هم میرسد، ولی هنوز محتلم نشده است، آیا این شخص به حد بلوغ و حدّ «أشده» -که معیار است - نرسیده است؟
حضرت میفرمایند: «إذا بلغ ثلث عشرة سنة کتب له الحسن و کتب علیه السئ»، یعنی حَسَن و سیّئ برای او نوشته میشود. «و جاز امره الا ان یکون سفیهاً أو ضعیفاً». ظاهر این عبارت این است که سیزده سال برای عقوبت و امثال آن کفایت میکند و معیار سیزده سالگی است.
بیان یک توجیه برای روایت
البته میتوانیم این روایت را فیالجمله اینطور توجیه بکنیم که به حسب روایات مسلَّم، مرحلهی کاملی که در حَسَن برای رجال مینویسند، برای سیزده ساله هم نوشته میشود و او هم در این جهت مانند رجال است، والا اصل کتابت حسن، بر اساس روایات متکثره اختصاص به سیزده سالگی ندارد. واما راجع به کتابت سیّئ هم باید بگوییم که امکان دارد مراد این باشد که مکروه فیالجمله برای او نوشته میشود و اگر سیزده ساله کاری که از آن نهی شده را انجام دهد، یک مرحلهای از سیّئ برای او نوشته میشود و لو اینکه به صورت کراهت باشد.
پس کتابت حسن و سیّئ به این معنی است که مرحلهای از حسن و مرحلهای از سیّئ برای او نوشته میشود، نه اینکه به معنای اصلالطبیعة باشد و خلاصه اینکه نوشته شدن سیّئ موجب پایین آمدن قبولی اعمال او خواهد شد.
پرسش: در ادامه تعبیر به «و جاز أمره» شده است که با این توجیه سازگار نیست.
پاسخ: اشکال شما وارد است و این توجیه با ذیلش مشکل پیدا میکند. البته ما توجیههای دیگری هم راجع به این روایت داشتیم، ولی این توجیه به ذهنم آمده بود که بیان کردم، ولی اشکال شما وارد است.
پرسش: شاید جواز امر به جمیع مراتبش نباشد.
پاسخ: در ادامهی روایت میگوید: «الا أن یکون سفیها أو ضعیفاً» پس مراد جواز امری است که برای رجال ثابت است، «جاز امره» یعنی استقلال داشته باشد.
روش فقهی مرحوم بروجردی راجع به نقل معنی در روایات
راجع به این روایت ابن سنان عرض می کنیم که مرحوم آقای بروجردی در فقه یک سلیقهای داشت که خیلی مورد اهمیت بود، ولی مورد توجه سابقین واقع نشده بود. ایشان میفرمود که اکثر این روایات نقل به معنی است. البته طبق عرض بنده، در خطبهها و ادعیه و امثال آن اصل الفاظ نقل شده است، ولی در موارد معمولی و سؤال و جوابهایی که واقع شده است، نقل به معنی شده است . گاهی اشخاص راجع به یک موضوع، روایات متعددی نقل میکنند که تفاوتهایی در بین آنها وجود دارد، در حالی که همهی اینها یک روایت بوده است و هر کدام با سلیقهی خودشان آن را نقل کردهاند. در این نوع روایات راجع به یک موضوع از یک امام، بدون اینکه اشاره شود که قبلاً هم چنین سؤالی مطرح شده است، به صورت متعدد و مختلف نقل روایت شده است پس اینطور استفاده میشود که اشخاص به صورت نقل به معنی روایت کردهاند.
روایت عبدالله بن سنان به نقل از خصال
«خصال: حدثنا أبی رض قال حدثنا سعد بن عبد الله عن أحمد بن محمد بن عیسی عن أحمد بن محمد بن أبی نصر البزنطی عن أبی الحسین الخادم بیاع اللؤلؤ عن عبد الله بن سنان». ما أبی الحسین الخادم بیاع اللؤلؤ را به این جهت که بزنطی از او روایت میکند، ثقه میدانیم و اشکال نسبت به وجود او در سند نمیکنیم. بحثهای دیروز ما راجع به ابیالحسین الخادم، بدون در نظر گرفتن این نکته بود که روایت بزنطی – طبق مشهور- برای تصحیح روایت کفایت میکند و بر اساس عقیدهی ما و فرمایش شیخ طوسی، روایت بزنطی علاوه بر اعتبار روایت، وثاقت مرویعنه را هم اثبات میکند. پس بنابراین بر اساس مبنای ما و مبنای مشهور، این روایت معتبر است. البته آقای خوئی هم به این طریق این روایت را معتبر دانسته است که ابیالحسین الخادم را با آدم بن متوکل توثیق شده، یکی دانسته است.
«عن عبد الله بن سنان عن أبی عبد الله علیه السلام قال سأله أبی وانا حاضر عن الیتیم متی یجوز امره؟» عین همان تعبیر است. «قال حتی یبلغ أشده، قال و ما أشده؟ قالالاحتلام قال قلت قد یکون . . .».
یکی بودن روایات متعدد
در چند کتاب و با اسناد مختلف این روایت عبدالله بن سنان ذکر شده است البته همهی این موارد یک روایت است که با کمی تفاوت نقل شده و گاهی هم تقطیع شده است. این روایتی که در خصال نقل شده است، با مرسلهی عیاشی به حسب ظاهر یک تفاوتی دارد که در روایت عیاشی، سؤال اول را سنان، پدر عبدالله بن سنان پرسیده و امام هم جواب داده است و در ادامه هم خود عبدالله سؤالاتی کرده است ولی ظهور اولی در روایت خصال این است که دو سؤال اول متعلق به پدر است و سؤال بعدی هم از جانب پسر میباشد. البته میتوانیم بین این دو روایت اینطور جمع بکنیم که فقط سؤال اول مال پدر است و بقیهی سؤالها متعلق به پسر است. عبارت روایت خصال اینطور است که: «عن عبد الله بن سنان عن أبی عبد الله علیه السلام قال: سأله أبی وانا حاضر عن الیتیم متی یجوز امره؟ قال: حتی یبلغ أشده، قال: و ما أشده؟ قالالاحتلام». ابتداً به نظر میرسد که فاعل قال در عبارت «قال: و ما اشده» همان فاعل سأله باشد، یعنی پدر من سؤال کرد و حضرت اینطور جواب داد و بعد دوباره پدر من چنین گفت وحضرت هم جواب او را اینطور داد و بعد سؤال سوم از جانب خود عبدالله بن سنان پرسیده میشود که: «قال قلت قد یکون. . ». این چیزی است که ابتداءً به نظر میرسد، ولی بر خلاف ظاهر میتوانیم سؤال دوم و سوم را متعلق به عبدالله بدانیم و بگوییم که سؤالات عبدالله از سؤال دوم شروع شده است. به عبارت دیگر در ابتداء پدرم سؤال کرد: «متی یجوز امره؟» حضرت هم جواب داد: «حتی یبلغ أشده» و در ادامهی روایت بیاع اللؤلؤ نقل میکند که عبدالله بن سنان اینطور گفته است و فاعل «قال» عبدالله بن سنان است. وقتی بیاعاللؤلؤ از عبدالله بن سنان از ابیعبدالله علیه السلام نقل میکند، میگوید: قال، و فاعل این قال عبدالله بن سنان است. بعد از اینکه از قول عبدالله بن سنان، سؤال پدرش مطرح میشود، دوباره در سؤال دوم، قال به خود عبدالله بن سنان برگشت میکند. البته این معنی بر خلاف ظاهر است، ولی عبارت عیاشی نص در این است که سؤال دوم مال عبدالله بن سنان است، زیرا تعبیر به: «قال: قلت» شده است.
پرسش: درخصال بلغ ثلاث عشره سنه آورده نشده و اگر این در عبارت نباشد، ربطی به روایت به نقل از تفسیر عیاشی پیدا نمیکند؟
پاسخ: ممکن است از نسخه افتاده باشد وممکن هم هست که آنهای دیگر زیادی باشد. هر دو احتمال هست. بالأخره یک سقط یا اضافهای واقع شده است.
پرسش: صدوق گاهی خلاف نظرش را تلخیص میکند.
پاسخ: نه، این بر خلاف نظرش نیست چون در باب سیزده ذکر کرده است و سیزده را نقل نکرده است
پرسش: این احتمال هست که شیءدر نقل خصال، همان سیّئ در نقلهای دیگر باشد؟
پاسخ: هم شیء میتواند باشد و هم سیّئ، ولی اگر شیء هم باشد، با وجود کلمهی «علیه» همان معنای سیّئ بودن استفاده میشود.
پرسش: ممکن است شیء کنایه از تکلیف باشد.
پاسخ: اشکالی ندارد و تکلیف لزومی بر گردن شخص میآید و خلاصه اینکه چه شیء باشد و چه سیّئ باشد، به درد مورد بحث ما میخورد. البته اگر قید سیزده سالگی وجود داشته باشد، استفاده میشود که شخص در سیزده سالگی مکلف میشود.
روایت دیگر ابن سنان
روایت بعدی روایت احمد بن عُمَر الحلبی است که موثقه میباشد. علی بن الحسن فضال از دو برادرش محمد و احمد ابنی الحسن و آنها هم «عن ابیهما حسن بن علی بن فضال عن أحمد بن عمر الحلبی عن عبدالله بن سنان عن أبی عبد الله علیه السلام قال سئل أبی وانا حاضر». در اینجا سئل بدون الف نوشته شده است که سُئِل خوانده میشود. «سئل أبی وانا حاضر عن قوله الله عز وجلحتی إذا بلغ أشده، قال الاحتلامقال فقال یحتلم فی ست عشرة و سبع عشرة سنة ونحوها فقال». طبق نقل بعضی از نسخ، در وسط این روایت چیزی وجود دارد که لزومی به ذکر آن نیست.
حضرت میفرمایند: «لا»، یعنی شانزده ساله و هفده ساله و امثال آنها حکمی ندارند و معیار نیست، بلکه «إذا اتت علیه ثلث عشرة سنة کتبت له الحسنات وکتبت علیه السیئات و جاز امره الا ان یکون سفیهاً أو ضعیفاً».
در این روایت به این موضوع اشاره میشود که گاهی شخص در سنّ هفده یا هجده سالگی محتلم میشود و حضرت میفرماید که این معیار نیست. خلاصه اینکه راویان مختلف بر اساس حافظهشان به اشکال متفاوت تعبیر کردهاند، ولی پیداست که تمام این روایتها، یک روایت بیشتر نیست.
«فقال وما السفیه؟»، در این روایت این قسمت اضافه شده است، «فقالالذی یشتری الدرهم باضعافه»، یعنی رشد معاملی ندارد، «قال وما الضعیف؟ قالالأبله»، یعنی خُل است.
صحیحهی عبدالله بن سنان
روایت دیگر هم، از عبدالله بن سنان است که صحیحه است و ظاهراً همین روایت است
«عدة من أصحابنا عن أحمد بن محمد بن عیسی عن الحسن بن علی الوشاء عن عبد الله بن سنان عن أبی عبد الله علیه السلام قال إذا بلغ الغلام أشده ثلث عشرة سنة و دخل فی الأربع عشرة سنة وجب علیه ما وجب علی المحتلمین أحتلم أو لم یحتلم و کتبت علیه السیئات وکتبت له الحسنات وجاز له کل شئ الا ان یکون سفیهاً أو ضعیفاً». از شکل این روایت هم پیداست که این روایت هم همان روایت قبلی است.
پرسش: اینجا میگوید که اگر شخص سیزده ساله شد، حکم محتلمین را دارد و به عبارت دیگر حکم مال محتلم است، ولی نسبت به این سیزده ساله توسعه داده میشود.
پاسخ: نه، اینطور نیست، چون احتلام یکی از علائم بلوغ است و در جاهای دیگر هم ذکر شده است و سؤال اول هم از همین علامت بوده است، ولی تقطیع شده است و بعداً این سؤال مطرح شده است که اگر کسی محتلم نمیشود یا دیر محتلم میشود، چه حکمی دارد؟ که حضرت در جواب این سؤال میفرماید: رسیدن به این سنّ کفایت میکند.
خصال همین روایت را با این سند نقل کرده است: «أبی عن محمد بن یحیی العطار عن أحمد بن محمد بن عیسی عن حسن بن علی الوشاء عن عبد الله بن سنان عن أبی عبد الله علیه السلام مثله الا ان فیه: وجاز له کل شئ من ماله». این تعبیر «جاز له کل شیء» در نقل فقیه و کافی و تهذیب هست، ولی خصال کلمهی «من ماله» را اضافه دارد.
نقل دیگری از روایت عبدالله بن سنان
تفسیر عیاشی از عبدالله بن سنان روایت کرده است. «قال قلت لأبی عبد الله علیه السلام متی یدفع إلی الغلام ماله قالإذا بلغ و أؤنس منه رشد ولم یکن سفیهاً ولا ضعیفاًقال قلت فان منهم من یبلغ خمس عشرة سنة وست عشرة سنة ولم یبلغ قال إذا بلغ ثلث عشرة سنة جاز أمره الا ان یکون سفیهاً أو ضعیفاًقال قلت وما السفیه والضعیف قالالسفیه شارب الخمر والضعیف الذی یأخذ واحداً باثنین».
از همهی این روایات پیداست که یک روایت بودهاند و در روایت سیزدهم این باب هم همینطور است که : «حمید بن زیاد عن الحسن بن سماعة عن جعفر بن سماعة عن آدم بیاع اللؤلؤ عن عبد الله بن سنان»، که یکی از افراد سند خصال، آدم بیاع اللؤلؤ بود، «عن أبی عبد الله علیه السلام قال إذا بلغ الغلام ثلث عشرة سنة».
این روایت تأیید میکند که آدم بیاع اللؤلؤ با ابی الحسین خادم بیاع اللؤلؤ یک نفر میباشد، چون هر دو روایت تقریباً راجع به یک موضوع نقل شده است. البته آقای خوئی اینطور تعبیر کردهاند که این راوی فی غیر واحدٍ من الروایات، نقل حدیث کرده است، ولی ما در حاشیه نوشته بودیم که بیشتر از یک روایت از او نقل نشده است، ولی مضمون همین یک روایت به دو صورت نقل شده است و این مؤید وحدت آدم بن متوکل با ابیالحسین الخادم بیاعاللؤلؤ، میباشد.
«عن عبدالله بن سنان عن أبی عبد الله علیه السلام قال إذا بلغ الغلام ثلث عشرة سنة کتبت له الحسنة وکتبت علیه السیئة وعوقب وإذا بلغت الجاریة تسع سنین فکذلک وذلک انها تحیض لتسع سنین»، یعنی زن در نه سالگی اینطور است و بعد هم یک تعلیلی برای مطلب ذکر شده است.
خلاصه اینکه این روایاتی که ذکر شد، به احتمال قوی یک روایت بیشتر نیست و همان روایت عبدالله بن سنان است، که در بعضی طرق به طریق صحیح روایت شده است.
پرسش: تفسیر مختلف از ضعیف و سفیه خدشهای به وحدت روایت نمیزند؟
پاسخ: گاهی اشتباهاتی رخ میدهد و در تقدم و تأخر عبارات سهو واقع میشود.
پرسش: احتمال دارد که راوی بین روایات خلط کرده و توضیحات راجع به سفیه را از روایات دیگر آورده باشد.
خلاصه اینکه این روایت سیزده سال به سند صحیح به ما رسیده است و این مطلب مسلّم است، منتهی معلوم نیست که روایت متعدد و بیشتر از یک روایت باشد.
موضوع: بررسی روایات بلوغ
خلاصه درس:
استاد در این جلسه هم به ادامهی بررسی روایات بلوغ پرداخته، در ابتداء روایت عمارساباطی را نقل میفرماید که معیار بلوغ در مرد و زن را سیزده سالگی دانسته است. روایت بعدی روایت ابوحمزهی ثمالی است که معایر بلوغ در مرد را سیزده یا چهارده سالگی میداند. در ادامه روایت سلیمان بن حفص مروزوی مطرح میگردد که معیار بلوغ در مرد را هشت سالگی میداند. عدم وثاقت سلیمان و مخالفت بسیاری از روایات او با مسلمات فقهی از دیگر مباحثی است که مورد اشارهی استاد قرار گرفته است. سپس روایت حسن بن راشد را می خوانند و در آخر وجه جمعی بین روایات سیزده سال و پانزده سال ارائه نموده و قرینهای هم بر این جمع بیان میکنند. استاد با نظر به روایات مختلف، شهرت بسیار قوی و اجماعات فراوان، معیار در بلوغ را پانزده سالگی دانسته و باقی اقوال در سنّ بلوغ را مورد قبول نمیدانند.
موثقه عمار ساباطی (سیزده سالگی در مرد و زن)
«محمد بن علی بن محبوب عن محمد بن الحسین»، که مراد محمد بن حسین بن ابی الخطاب است، «عن الحسن بن علی»، یا حسن بن علی وشاء است یا حسن بن علی بن فضال است، البته به احتمال قوی حسن بن علی بن فضال میباشد، زیرا بقیه سند هم فطحیاند. «عن عمرو بن سعید عن مصدق بن صدقة عن عمار الساباطی». سند این روایت موثقه است و درست است که بقیهی روات فطحی هستند، ولی ثقهاند. «عن أبی عبد الله علیه السلام قال سألته عن الغلام متی تجب علیه الصلاة قالإذا أتی علیه ثلث عشرة سنة، فان احتلم قبل ذلک فقد وجبت علیه الصلاة و جری علیه القلم و الجاریة مثل ذلک إن أتی لها ثلث عشرة سنة أو حاضت قبل ذلک». در جاریه بجای احتلام، حیض قرار گرفته است، «فقد وجبت علیها الصلاة و جری علیها القلم». این روایت نسبت به سن بلوغ پسر و دختر، مخالف روایتهای دیگر است.
روایت ابوحمزه ثمالی (سیزده سالگی یا چهارده سالگی در مرد)
«محمد بن الحسن الصفار عن السندی بن الربیع عن یحیی بن المبارک عن عبد الله بن جبلة عن عاصم بن حُمید عن أبی حمزة الثمالی عن أبی جعفر علیه السلام قال قلت له جعلت فداک فی کم تجری الاحکام علی الصبیان؟ قال فی ثلث عشرة سنة وأربع عشرة سنة قلت فان لم یحتلم فیها؟ قال وإن لم یحتلم».
این روایت هم بر خلاف روایات پانزده سال است، منتهی علامه از جهات عدیده در سند این روایت اشکال کرده است، ولی این روایت بیتأثیر در تفسیر روایت قبلی نیست.
روایت ابن ابی عمیر
«الخصال حدثنا أبی (ره) قال حدثنا علی بن إبراهیم بن هاشم عن أبیه عن محمد بن أبی عمیر عن غیر واحد عن أبی عبدالله علیه السلام».
ما مشایخ ابن ابی عمیر را ثقه میدانیم، ولی اگر ثقه هم نمیدانستیم، بر اساس مبنای مشهور-که روایت ابنابیعمیر را دلیل بر وثاقت مروی عنه نمیدانند، ولی روایت را معتبر میدانند- باز هم روایت را معتبر میدانستیم. اگر این را هم نگوییم، تعبیر به «عن غیر واحد» در سند روایت، دلالت بر تأکید و استحکام مطلب میکند، یعنی این مسئله مسلّم بوده و اینطور نبوده است که فقط یک یا دو نفر آن را روایت کرده باشند.به نظر ما در هر جایی که تعبیر به «عن غیر واحدٍ» شده باشد، روایت را معتبر میکند ولو اینکه آن واحدها را نشناسیم.
روایت سلیمان بن حفص مروزی (هشت سالگی برای مرد، نه سالگی برای زن)
«محمد بن أحمد بن یحیی عن محمد بن عیسی عن سلیمان بن حفص المروزی عن الرجل علیه السلام». مراد از رجل، حضرت هادی (علیه السلام) است، سلیمان بن حفص مروزی از اصحاب حضرت هادی (علیهالسلام) است. در خیلی از روایات، کلمهی «عن رجلٍ» کنایه از حضرت هادی (علیهالسلام) میباشد.
«قال إذا تم للغلام ثمان سنین فجائز امره و قد وجبت علیه الفرائض و الحدود»، برای پسر هشت ساله چنین حکمی بیان شده است، «وإذا تم للجاریة تسع سنین فکذلک».
تفسیر شیخ
شیخ این روایت را معنی کرده و در جاری شدن حدود میفرماید که اگر بچه چندین مرتبه سرقت بکند، حدّ بر او جاری شده و دستش قطع میگردد. البته ایشان راجع به عبارت «جایزٌ امره» و عبارت «و قد وجبت علیه الفرائض» بحثی نکرده است.
عدم وثاقت سلیمان و مخالفت روایاتش با مسلمات فقهی
البته ما سابقاً هم عرض کردیم که سیلمان بن حفص مروزی توثیق نشده است . او چهارده روایت در کتب اربعه دارد که هشت مورد از این روایات بر خلاف مسلّمات دیگر است. مثلاً یک روایتش راجع به مسافرت است که در آن حد سفر چهار فرسخ بیان شده و دو فرسخ برای رفتن و دو فرسخ برای برگشتن در نظر گرفته شده است، یا در روایت دیگری از ایشان برای عمرهی تمتع هم طواف نساء بیان شده است، یا اینکه مقدار صاع، پنج مدّ معین شده است و امثال این موارد که از امور شاذ و غیر متعارف میباشد.
تعجب از اعتماد آقای خوئی به روایت سلیمان
تعجب ما از آقای خوئی است که چطور به این روایت اعتماد میکند و بر اساس واقع شدنش در کاملالزیارات، روایات سلیمان بن حفص را قبول میکند، در حالی که روایت سلیمان در باب صوم هم نسبت به کفارهی مخیره، حکم به معیّنه نموده است و خلاصه اینکه از این موارد غیرمتعارف در روایات او وجود دارد و این روایت هم در مانحنفیه قابل استناد نمیباشد.
روایت حسن بن راشد (هشت سالگی در مرد، هفت سالگی در زن)
«علی بن الحسن عن العبدی عن الحسن بن راشد عن الحسن العسکری علیه السلام». در بعضی از نسخ به جای «عبدی» تعبیر به «عبیدی» شده است که آن هم صحیح میباشد، زیرا علی بن حسن از محمد بن عیسی بن عبید هم به طور کثیر نقل میکند و او هم از حسن بن راشد و او هم از حضرت عسکری (علیه السلام) نقل مینماید.
«قال إذا بلغ الغلام ثمان سنین فجائز أمره فی ماله وقد وجب علیه الفرائض والحدود وإذا تم للجاریة سبع سنین فکذلک» در بعضی از نسخ «تسع سنین» دارد. این روایت هم مثل روایت سلیمان بن حفص مروزی خیلی غیر متعارف است.
جمع بین روایات سیزده و پانزده سالگی
برای روایات سیزده سال، برخی از علماء اینطور جمع کردهاند که این روایات منزَّل به این است که غیر از سنّ پانزدهسالگی، اگر احتلام یا انبات عانه در سیزدهسالگی هم حاصل شده باشد، علامت بلوغ خواهد بود. مؤید این مطلب هم این است که در برخی روایات وارد شده است که: «قال فی ثلث عشرة سنة وأربع عشرة سنة»، یعنی در سیزده و چهارده سالگی اینطور است، در حالی که بین اقل و اکثر تخییر نمیشود و قهراً مراد از این روایت این خواهد بود که بلوغ گاهی با سیزده سال و گاهی هم با چهارده سال حاصل میشود و معلوم میشود که سنّ در اینجا به چیز دیگری ارجاع داده شده است. به عبارت دیگر، گاهی ممکن است که احتلام یا انبات در سیزده سالگی و گاهی هم ممکن است که در چهارده سالگی حاصل بشود و حصول احتلام یا إنبات در کمتر از این سنّ نادر است. پس این روایت قرینه است که مراد از سیزدهسالگی در روایات ذکر شده، این است که به حسب معمول متعارف، اقل سنّ حصول احتلام یا إنبات سیزده سالگی است و اینطور میتوانیم بین این روایات و روایات تعیین پانزده سالگی جمع بکنیم. خلاصه اینکه در روایاتی که پانزده سالگی تعیین شده است، نفس پانزدهسالگی مراد است، ولی گاهی در کمتر از آن هم – مثلاً در سیزده یا چهارده سالگی- با امور دیگری مانند احتلام و إنبات، بلوغ حاصل میگردد. فاضل آبی در کشفالرموز هم بین روایات سیزده و پانزده اینطور جمع کرده است و این جمع خوبی است.
پرسش: ذیل روایت سیزده و چهارده تعبیر به «و إن لم یحتلم» شده است. پاسخ: ما فقط احتلام را ذکر نکردیم و إنبات هم هست. در جایی که احتلام نیست، ممکن است که إنبات ضمیمه بشود و گاهی هم در این سنین هم احتلام هست و هم إنبات.
بررسی یک احتمال در نوشتن حسن و سیء برای سیزده ساله
احتمال دیگری را هم که دیروز بیان کردیم، این بود که وقتی روایت میگوید: در سیزده سالگی «کُتب له الحسن و کتب علیه السئ»، با اینکه کتابت حسن در سیزده سالگی خصوصیتی ندارد، معلوم میشود که مراد نوشتن بعضی از مراتب حسن است و این سیزده سالگی یک نقشی در کتابت مرتبهای از حسن دارد که قبل از آن، کتابت این مرتبه وجود نداشته است. و همینطور راجع به «کتب علیه السئ (1)» هم میتوانیم اینطور بگوییم . البته ولو اطلاق جواز امر اقتضاء میکند که شخص مستقل باشد و نیازی به إذن ولی نداشته باشد، ولی در اینجا جواز امر به صورت فیالجمله است و معاملات شخص در این سنّ با إذن ولی تصحیح میشود، اما طبق روایات دیگر، اگر به سنّ پانزده سالگی رسید، دیگر احتیاجی به إذن ولی هم نخواهد داشت. البته در سفیه و امثال آن، حتی با إذن ولیّ هم معامله تصحیح نمیشود، زیرا ولیّ نمیتواند به سفیه اجازه بدهد که هر کاری خواست، انجام بدهد.
پرسش: آیا در سیزده سالگی خصوصیتی وجود دارد و مثلاً إذن ولی در دوازده سالگی موجب تصحیح نمیشود؟
پاسخ: این مطلب تعبّدی است . البته این خلاف ظاهر است، ولی برای جمع بین ادله، ناچاریم قائل به آن بشویم.
مرحوم آقای حاجشیخ به نقل آقای اراکی میفرموده است که جمع بین روایات مثل افتادن از پشت بام است که دست یا پا یا عضو دیگری از او شکسته میشود و جمع بین روایات هم به صورت معمول و متعارف و صافِ صاف نیست.
شهرت قوی و اجماعات فراوان بر معیار بودن پانزده سالگی
این روایاتی بود که در این باب وارد شده است، ولی علاوه بر این روایات، شهرت بسیار قوی و ادعاهای اجماع فراوانی بر معتبر بودن پانزده سالگی وجود دارد و در بین قدماء فقط ابنجنید مخالف این قول و قائل به سیزده سال بوده است. بعضی هم سیزده یا چهارده سالگی را بیان کردهاند که همین توجیه روایت در کلام آنها هم جاری خواهد بود. در میان متأخرین هم مرحوم محقق اردبیلی و اتباع او راجع به پسر قائل به سیزده سال بودهاند.
ردّ روایات هشت سالگی
پرسش: روایت هشت سال چطور است؟
پاسخ: کسی قائل به معیار بودن هشت سالگی در مرد نشده است و این قول مطرود است و شاید اشتباهی در نوشتن روایت رخ داده باشد یا اینکه حمل به موارد خاصه مانند صدقه، عتق و امثال آن بکنیم که روایات دیگری هم به این مضمون وارد شده است و عدهای هم فتوی به آن دادهاند و در میان قدماء هم خلاف شهرت نیست، ولی دلالتی بر بلوغ ندارد.
پرسش: این موارد معمولاً در ده ساله است.
پاسخ: نه، در هشت ساله هم هست و بعضی ده سال و بعضی هم هشت سال را معیار قرار دادهاند.
این مباحثی که بیان شد، راجع به بلوغ پسر بود، ولی راجع به بلوغ دختر، موثقهی عمار ساباطی وارد شده است که طبق آن، معیار در بلوغ دختر را سیزده سال است. روایات عمار ساباطی معمولاً محل اشکال میباشد وکمتر نقلی از او وارد شده است که صاف و راستا باشد. البته اگر هیچ اشکالی هم ذاتاً در روایات او وجود نداشته باشد، چون شیخ طوسی در عُده میفرماید که روایات غیرامامیه در صورتی پذیرفته میشود که بر خلاف روایات امامیه و بر خلاف فتاوای امامیه نباشد و این روایت عمار ساباطی- که ناظر به تساوی مرد و زن در سنّ بلوغ است- بر خلاف تمام روایات امامیه و فتاوای آنهاست، قابل عمل نیست.
اقسام روایات جاریه (نه سالگی، ده سالگی و سیزده سالگی)
پرسش: روایات جاریه را دیگر نمیخوانید؟
پاسخ: نه، نوعاً روایات جاریه ناظر به نه سال است و فقط یک روایت عشره داریم که آقایان هم بعد از فتوی دادن به نه سال، گفتهاند که: «و روی عشرة» و آن قدرها فتوایی به این روایت ندادهاند. نسبت به سیزده سال هم فقط روایت عمار ساباطی وارد شده است که بحثش گذشت.
پرسش: در بین اهل سنت هم این اختلافات هست؟
پاسخ: در اهل سنت تساوی بین زن و مرد هست، منتهی اینکه در چه سنّی با هم تساوی دارند، در پانزده سالگی یا سیزده سالگی، درست در خاطرم نیست.
موضوع: روییدن موی صورت، نشانهی بلوغ
خلاصه درس:
استاد در این جلسه درادامهیِ بحثِ نشانههای بلوغ، به بحث روییدن موی (بر عانه وصورت) پرداخته، نشانه بلوغ بودن انبات مو بر عانه را مسلم دانسته و برای اثبات علامت بلوغ بودن روئیدن مو بر صورت، به روایت یزید کناسی تمسک میفرمایند. با توجه به توثیق نشدن یزید کناسی، برای اعتبار روایت ایشان دو راه مطرح میکنند: یکی اینکه اجلاء اصحاب امام صادق (علیه السلام) و کتب اربعه روایات او را نقل کردهاند و این دلالت بر اعتبار روایت او میکند، دوم هم این است که بگوییم: یزید کناسی با یزید ابوخالد قماط، متحد است و توثیق قماط دلیل بر توثیق یزید کناسی خواهد بود. استاد تعبیر به برید را غلط دانسته و در ادامه علت ذکر نشدن موی صورت در کلام برخی از فقهاء را این میدانند که موی عانه معمولاً قبل از صورت میروید و دیگر احتیاجی به ذکر روییدن موی صورت نبوده است.
روییدن موی صورت، نشانهی بلوغ
بحث ما راجع به إنبات بود. یکی از چیزهایی که بلوغ با آن ثابت میشود، إنبات شعر بر عانه است. این مطلب تقریباً بین علمای ما مسلّم است، ولی آنچه که مورد بحث است و شهرت مسلّم بر آن وجود ندارد، این است که آیا روییدن مو بر غیر عانه، مانند صورت یا سایر قسمتهای بدن هم علامت بلوغ است یا نه؟
پرسش: آیا روییدن مو بر عانه موضوعیت دارد، یا علامت بلوغ است؟
پاسخ: روییدن مو بر عانه موضوعیت دارد.
پرسش: امروزه خوردن برخی از خوراکیها که مواد شیمیایی دارند، موجب این میشود که مو زودتر بروید.
پاسخ: عوامل غیر عادی که در زمان معصوم (علیهالسلام) نبوده، محل شبهه است، ولی بحث ما در جایی است که به طور طبیعی مو بر اعضای بدن بروید.
قید خشن در روییدن موی عانه
البته گفتهاند که موی عانه باید خشن باشد و موهای ریز در خیلی از موارد زودتر از بلوغ حاصل میشود. بلوغ جزء الفاظی نیست که شرع جعل کرده باشد، بلکه بلوغ به این معنی است که شخص دیگر بچه نیست و مرد شده است، منتهی حتی در عرف هم مرز خیلی ثابت و روشنی برای آن وجود ندارد و لذا شرع یک حدّی برای آن تعیین کرده است. در نتیجه مواردی که خیلی روشن و واضح است که جزء مصادیق عرفیه آن نیست، خارج خواهد بود و احکام بلوغ بر آنها بار نمیشود و ما نمیتوانیم بگوییم که با وجود این موهای ریز در سنین پایین، تعبداً بلوغ ثابت میشود، زیرا به صورت روشن، عرف چنین شخصی را بالغ ندانسته و به هیچ معنایی او را بزرگ و مرد نمیداند.
پس بنابراین با توجه به این مسئله، آقایان قید خشن را ذکر کردهاند و و این قید جزء مواردی است که صلاحیت علامت بودن برای بلوغ را دارد، نه اینکه روییدن مو به هر مقداری صلاحیت برای چنین چیزی را داشته باشد.
نشانه بودن روییدن موی صورت
بحث دیگر این است که آیا روییدن مو در صورت هم میتواند علامت بلوغ باشد یا نه؟ از روایت یزید کناسی که تعبیر به یُشعر فی وجهه، أو ینُبت فی عانته، کرده است، اینطور استفاده میشود که روییدن مو در صورت هم حکم روییدن مو در عانه را دارد.
دو راه برای اعتبار روایت یزید کناسی (نقل اجلاء از ایشان- وحدت یزید کناسی و یزید قماط)
البته به عنوان یزید کناسی توثیقی در کتب رجال (نجاشی، شیخ و..) وارد نشده است، منتهی برای معتبر دانستن این روایت دو راه وجود دارد: یک راه این است که بگوییم: یزید کناسی جزء مشایخ و اجلاء شیعه بوده است و افراد مهمی مثل ابیایوب خراز، علی بن رئاب، هشام بن سالم، جمیل بن صالح از او روایاتی نقل کردهاند و رسم این بزرگان اینطور نبوده است که از ضعاف نقل حدیث بکنند، بر خلاف برقی و پدرش که به جهت نوع سلیقهای که داشتهاند، علیرغم ثقه بودن، از ضعاف هم أخذ حدیث کردهاند. خلاصه اینکه روایات یزید کناسی در کتب معتبر حدیث، مانند کتب اربعه وارد شده است و همین امر دلالت بر اعتبار روایت او میکند.
راه دیگر معتبر دانستن روایت یزید کناسی، این است که بگوییم خود یزید کناسی توثیق شده است. مجلسی هم در کتاب مرآةالعقول در یک جایی روایت او را صحیحه دانسته است و منشأ صحیح دانستن هم این است که کنیهی یزید کناسی، ابوخالد است و حضرت هم در این روایت او را با «یا أباخالد» خطاب میکند و به نظر میرسد که یزید کناسی با یزید ابوخالد القماط-که نجاشی او را توثیق کرده است- یکی باشد.
اگر بتوانیم اتحاد این دو را اثبات بکنیم، توثیق یکی از این دو، توثیق دیگری هم خواهد بود. برای اتحاد این دو شواهدی از جهات مختلف وجود دارد. یکی از این شواهد این است که اسم یزید بر خلاف اسمائی مانند علی، محمد، حسن و حسین، بسیار کم بوده است و ابوخالد هم از کنیههای شایع نیست و از جهت دیگر، یزید ابوخالد قماط کوفی بوده است و کناسه هم اسم یکی از محلات کوفه است و خلاصه اینکه هر دو کوفی هستند. جهت دیگر هم این است که هر دو صاحب کتاب و مؤلف هستند. جهت دیگر هم این است که هر دو از اصحاب امام صادق و امام باقر(علیهماالسلام) میباشند و عدهای از اجلاء اصحاب امام صادق (علیهالسلام) از او نقل روایت کردهاند مانند هشام بن سالم، جمیل بن صالح، ابوایوب خراز، علی بن رئاب. البته آقای خوئی حسن بن محبوب را هم ذکر کرده است، ولی من در حاشیه اینطور نوشتهام که در نسخهی اصلی روایت، حسن بن محبوب از یزید کناسی نقل میکند (مطابق فرمایش آقای خوئی)، ولی طبقهی حسن بن محبوب اقتضاء میکند که با واسطه روایت را از یزید کناسی نقل بکند و واسطهی او هم ابوایوب خراز است و سقطی در روایت واقع شده است.
خلاصه اینکه عدهای از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) از هر دو عنوان( هم از یزید کناسی و هم از ابوخالد قماط) روایت کردهاند و از ابوخالد قماط هم کسانی مانند: علی بن عقبه، یحیی بن عمران حلبی، درست بن ابی منصور واسطی و برخی دیگر روایت کردهاند.
ممکن است یک شخص به دو عنوان شناخته شده باشد و گاهی به یک عنوان و گاهی هم به عنوان دیگر از او تعبیر بشود، مثل اینکه گاهی از صدوق تعبیر به محمد بن علی شده است، گاهی تعبیر به ابنبابویه و گاهی هم تعبیر به صدوق شده است و از اینگونه تعبیرات مختلف وجود دارد. قهراً خیلی بعید است که با وجود اینهمه مشخصات مشابه و مشترک، بگوییم که این دو متحد نمیباشند.
پرسش: کسی یزید کناسی را به عنوان صاحب کتاب ذکر نکرده است.
پاسخ: بنده به شک افتادم و احتمالاً فقط قماط صاحب کتاب باشد.
آقای خوئی هم این جهت را برای اتحاد این دو عنوان ذکر کرده است که نجاشی یزید ابوخالد القماط را ذکر کرده است، ولی شیخ در رجال،یزید ابوخالد الکناسی را ذکر کرده و اگر اینها دو نفر بودند، طبق قاعده باید هر دو ذکر میشدند و این هم یک شاهد دیگر بر اتحاد این دو عنوان است.
غلط بودن تعبیر به برید کناسی
پرسش: در بعضی از نسخ برید کناسی ذکر شده است.
پاسخ: تعبیر صحیح همان یزید است و در بعضی از نسخههای مغلوط و ضعیف تعبیر به برید شده است و حتی از برخی از سنیها مثل دارقطنی و ابنعقده هم اینطور نقل شده است که برید کناسی یکی از مشایخ شیعه میباشد. منشأ این اشتباه هم عبارت از این اس-ت که به نقطهها خیلی توجه نمیشده است و قهراً تصحیف در نقاط، زیاد واقع میشده است. بنابراین در نسخ معتبر، تعبیر به یزید کناسی شده است و خلاصه اینکه با توجه به مجموع اموری که ذکر شد، انسان مطمئن میشود که این دو، یک نفر هستند و توثیق یکی، دلیل بر وثاقت دیگری است.
البته من به عنوان ابوخالد القماط مراجعه کردم و دیدم که بعضی از افراد طبقهی متأخر از اصحاب امام صادق (علیهالسلام) مانند صفوان و محمد بن سنان از او نقل کردهاند، در حالی که کسی از طبقهی متأخر از یزید کناسی نقل نکرده است، ولی این مطلب ضرری به وحدت این دو عنوان نمیزند و لزومی ندارد که همهی روات یزید ابوخالد با همهی روات یزید کناسی یکی باشند و همین که چند نفر از اجلاء اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) از هر دو روایت کردهاند، مؤید وحدت این دو نفر است. پس احتمال وحدت زیاد است و وثاقت یزید کناسی از این طریق ثابت میشود و اگر هم وحدت بین این دو را هم نپذیریم، با همان راه اول ( إکثار نقل اجلاء و کتب معتبره از ایشان) اعتبار این روایت برای ما ثابت خواهد بود.
بنابراین با توجه به این روایت میتوانیم بگوییم که اگر مو در صورت هم روییده باشد، کافی است، البته عدهای از علماء به این مطلب تصریح کردهاند.
پرسش: آیا روایت حمران هم به این ضمیمه میشود؟
پاسخ: بله، روایت حمران هم روایت کناسی را تایید میکند.
چرا برخی از علماء موی صورت را ذکر نکردهاند؟
البته عدهای از علماء روییدن مو در صورت را ذکر نکردهاند و نکتهاش این است که مو در عانه زودتر از صورت میروید و معمولاً روییدن موی ریش و سبیل، بعد از روییدن موی عانه است و بر همین اساس اکثر علماء به روییدن موی عانه اقتصار کردهاند. و اما اینکه در بعضی از روایات فقط به إنبات مو (در عانه) اشاره شده و در برخی دیگر هر دو ذکر شده است، در حالی که تحدید به أقل و اکثر معنی ندارد، به این جهت است که اگر خود شخص بخواهد علم به مکلف بودنش پیدا بکند، از طریق روییدن مو در عانه است، ولی اگر دیگران بخواهند علم به تکلیف او پیدا بکنند، دسترسی به عانه ندارند و با روییدن مو در صورت پی به مکلف شدن شخص میبرند. و لذا در بعضی از روایات بجز روییدن مو در عانه، یک علامت دیگری هم ذکر شده است که این علامت، دلیل بر سبق علامت قبلی است و منافاتی در ذکر این دو علامت وجود ندارد و به عبارت دیگر، تحدید ثبوتی با أقل (موی عانه) و تحدید اثباتی هم با أکثر(موی صورت) میباشد.
روییدن موی صورت قبل از روییدن موی عانه
پرسش: اگر إنبات عانه نشده باشد، ولی در صورت مو در آمده باشد، چطور است؟
پاسخ: ممکن هم هست که ندرتاً موی عانه در نیامده باشد، ولی موی صورت در آمده باشد و باز هم ذکر هر دو علامت، لغو نخواهد بود، مثل اینکه میبینیم که در کنار ذکر سنّ برای حدّ بلوغ، به حیض هم اشاره شده است و این به این جهت است که گاهی اشخاص سنّ را بلد نیستند و حدّ آن را نمیدانند و از حیض علم به بلوغ حاصل میکنند، ولو اینکه حدّ أقل بلوغ، ثبوتاً سنّ است، ولی به جهت مخفی بودن سنّ، از طریق حیض اثباتاً پی به بلوغ شخص میبریم و تباین اثباتی کفایت برای علامت بودن هر دو میکند.
موضوع: قصد بایع نسبت به مدلول لفظ (شرایط صحت بیع)
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به یکی دیگر از شرایط صحت عقد که عبارت از قصد بایع نسبت به مدلول لفظ است، میپردازند. ایشان فرمایش شیخ را در نقل کلام شیخ اسدالله شوشتری نسبت به لزوم تعیین بایع یا مشتری، بیان نموده و توضیح مرحوم سید راجع به این عبارت را مطرح و ردّ مینمایند. ایشان در ادامه احتمال مرحوم شهیدی را در فرق بین عبارت « فی بیع واحد» و عبارت «فی بیوع متعدده» بیان کرده و بجز قسمت اخیر فرمایش ایشان، بقیه فرمایش ایشان را میپذیرند. استاد در ادامه احتمال خود را بیان نموده و به یک نکتهی ادبیاتی در این عبارت اشاره میفرمایند. ایشان سپس از یک اشکال راجع به تقسیم با معنایی که خود بیان کردهاند، جواب داده و در ادامهی بیان کلام مرحوم شوشتری به بحث لزوم تعیین بایع یا مشتری در صورت عدم انصراف و ادلهی آن از جهت سلبی و اثباتی میپردازند.
شرایط صحت بیع (قصد بایع نسبت به مدلول لفظ)
یکی از شرایط صحت بیع، قصد بایع نسبت به مدلول لفظ است. راجع به بحث قصد، شهیدثانی یک فرمایشی دارد و شیخ هم قدری آن بحث را دنبال کرده است که ما بعداً به این بحث خواهیم پرداخت، ولی شیخ از بعض المحققین- که مراد آقا شیخ اسدالله شوشتری است- کلام مفصلی نقل کرده است که احتیاج به توضیح دارد و ما آن را میخوانیم.
مرحوم سید در حاشیه، مطالبی دارند که به نظر میرسد منطبق بر کلام ایشان نباشد، ولی فرمایشات مرحوم شهیدی فیالجمله بر برخی از موارد کلام ایشان منطبق است.
بررسی کلام شیخ اسدالله شوشتری در لزوم تعیین بایع یا مشتری
اکنون، این عبارت را با توضیحاتی که به ذهنم میآید، برای شما میخوانم. ایشان میفرماید: «و اعلم أنه ذکر بعض المحققین ممن عاصرناه (1)کلاما فی هذا المقام فی أنه هل یعتبر تعیین المالکین الذین یتحقق النقل أو الانتقال بالنسبة إلیهما أم لا؟»، یعنی آیا تعیین معتبر است و اگر تعیین نکرد، معامله باطل میشود؟ ایشان این بحث را عنوان کرده است.
«و ذکر أن فی المسألة أوجهاً و أقوالاً و أن المسألة فی غایة الإشکال و أنه قد اضطربت فیها کلمات الأصحاب قدس الله أرواحهم فی تضاعیف أبواب الفقه ثم قال و تحقیق المسألة أنه إن توقف تعین المالک علی التعیین حال العقد لتعدد وجه وقوعه الممکن شرعاً اعتبر تعیینه فی النیة أو مع التلفظ به أیضا»، گاهی اوقات احتیاجی به تعیین نیست و ثبوتاً تعیّن وجود دارد، مثل اینکه شخص بگوید: من این منزل را میفروشم، بدون اینکه تعیین بکند که این خانه مال چه کسی است و از طرف چه کسی میخواهد خانه را بفروشد، ولی ثبوتاً این منزل متعلق به زید است و تعیّن ثبوتی دارد. در چنین موردی نیاز به تعیین خاصی نداریم که شخص بگوید: من این خانه را از طرف زید میفروشم.
گاهی هم اینطور نیست و تعیّن ثبوتی وجود ندارد، بلکه با تعیین، تعیّن حاصل میشود، مثل اینکه شخص از جانب دو نفر نسبت به چیزی وکیل باشد و اگر بخواهد معامله تعیّن پیدا بکند، حتماً باید تعیین بکند و عقدی که انجام میگیرد، با تعیین او مشخّص میشود. البته ایشان در اینجا عبائری دارد که باید ببینیم مقصود ایشان از این عبائر چیست.
«کبیع الوکیل و الولی العاقد عن اثنین فی بیع واحد و الوکیل عنهما و الولی علیهما فی البیوع المتعددة فیجب أن یعین من یقع له البیع أو الشراء»، در چنین صورتی باید تعیین بکند.
نقد بیان مرحوم سید در فرق بین «فی بیع واحد» و «فی بیوع متعدده»
مرحوم سید در بیان فرق بین صورت «فی بیعٍ واحد» و صورت «فی بیوع متعدد»، عبارت را به گونهای معنی کرده است که مطمئناً معنای ایشان صحیح نیست.
ایشان میگوید که در یک صورت مالک شخص را وکیل میکند که مثلاً این کتاب را بفروش و این شخص هم از دو نفر وکالت دارد و اگر
بخواهد بیع نسبت به هر کدام از این دو نفر واقع بشود، باید تعیین بکند و درغیر این صورت، باطل خواهد بود. گاهی هم اینطور است که مالک میگوید: یک کتاب از این کتابها را بفروش یا بخر و شخص هم از دو نفر وکالت در شراء یا بیع دارد و بعد هم یک چیزی را به صورت کلی میخرد یا میفروشد و با توجه به اینکه خصوصیتی نسبت به کتاب معینی نبوده است، بیوع متعدده خواهد بود.
بیان مرحوم شهیدی در فرق بین «فی بیع واحد» و « فی بیوع متعدده»
منتهی پیداست که معنایی که ایشان بیان کرده است، درست نیست و ما این عبارت را دو گونه میتوانیم معنی بکنیم. مرحوم شهیدی معنایی بیان کرده است که بد نیست، ولی ایشان یک قیودی آورده است که لزومی برای بیان آن قیود نبود. ایشان میفرماید که گاهی شخص از دو نفر وکالت یا ولایت دارد یا از یکی ولایت و از دیگری وکالت دارد (1)و در یک بیع واحد، تعیین نمیکند که طرف ایجاب از جانب کدامیک و طرف قبول از جانب کدامیک باشد، مثل اینکه شخص از زید وکالت در خرید یا فروش دارد و از عمرو هم همینطور وکالت مطلقه دارد و یک چیزی را در مقابل وجهی بفروشد، بدون اینکه تعیین بکند که مال زید را میفروشم یا مال عمرو را و تعیّن ثبوتی وجود ندارد، یا اینکه شخص از جانب طرفین وکالت در شراء و بیع دارد و یک خروار گندم را سیصد هزار تومان میفروشد بدون اینکه تعیین بکند گندم کدام یک از دو موکل خود را میفروشد. در این معامله قهراً یکی فروشنده و دیگری خریدار است، ولی این شخص که صلاحیت خرید و فروش از جانب هر دو طرف را دارد، فروشنده وخریدار را تعیین نکرده است و این معامله فایده ندارد و این بیع واحد که از جانب دو طرف واقع میشود، احتیاج به تعیین دارد.
گاهی هم شخص بیع واحد انجام نمیدهد، بلکه اول مثلاً یک خروار گندم به شخصی میفروشد، بعد هم یک خروار جو به شخص اول یا به شخص دیگری میفروشد، ولی نه در بیع اول تعیین میکند که برای کدام یک از موکلها فروخته است و نه در بیع دوم، منتهی این بیوع متعدد بر اساس وکالتی است که از موکلها دارد. در این صورت هم باید تعیین بشود که آن گندمی که فروخته مال زید بوده است یا عمرو و همینطور در بیع دوم، جُوِ فروخته شده مال زید بوده است یا عمرو.
نقد استاد بر بیان مرحوم شهیدی
البته ایشان در ادامه میفرماید که در عقد اول و عقد دوم باید معین بکند که مثلاً این یک خروار گندم را در مقابل چه مقدار پول معین فروخته است، ولی لزومی به این قید نیست و شخص از جانب هر دو وکالت دارد و میتواند در مقابل هر مقدار پول عقد را انجام بدهد و لزومی به تعیین مقدار پول نیست. مثالی که ایشان زده است، عبارت از این است که یک خروار گندم را امروز بفروشد و یک خروار گندم هم فردا بفروشد، ولی مثال فروختن یک خروار گندم و یک خروار جو روشنتر است. ایشان اینطور مثال زده است که شخص یک خروار گندم را در مقابل یک پولی الان میفروشد و فردا هم یک خروار دیگر در مقابل همان مقدار پول میفروشد، ولی مثال مختلفی که ما بیان کردیم، روشنتر و بهتر است که شخص اول گندم فروخته و بعد جو فروخته است و پولهایش هم مختلف بوده است، ولی تعیین نکرده است که گندم را برای کدام موکل و جو را برای کدام موکل فروخته است، ولی معامله را بر اساس وکالتی که داشته است، انجام داده است. پس بنابراین در این صورت هم باید تعیین بکند که هر کدام از دو معامله را برای کدامیک انجام داده است و تعیین بعدی هم به درد نمیخورد.
پرسش: ...
پاسخ: آنچه که مسلماً اشکال دارد و حتماً تعیین در آن معتبر است، در جایی است که معامله در دو امر مخالف هم باشد، ولی ممکن است که مورد معامله در هر دو عقد از جهاتی متحد باشد و شخص بگوید که صحیح است و بحث آن را بعداً خواهیم داشت، ولی به هر حال طبق مثالی که ما زدیم (صورت اختلاف) احتیاج به تعیین مسلم است و لزومی ندارد که مثال ایشان را بیان بکنیم.
پرسش: فرق بین یک معامله و دو معامله در چیست؟ وقتی که در یک معامله گفتیم: عقد باطل است، در دو معامله هم همینطور خواهد بود و چه فرقی بین این دو وجود دارد؟
پاسخ: نه، ممکن است صحیح باشد و بعداً راجع به این مطلب بحث میکنیم.
ایشان میفرماید که «کبیع الوکیل و الولی العاقد عن اثنین فی بیع واحد و الوکیل عنهما و الولی علیهما فی البیوع المتعددة» و با قرینه عبارت «العاقد عن اثنین» را در ذیل هم درج میکند و معنی اینطور میشود که: «و الوکیل عنهما و الولی عنهما العاقد عن اثنین فی البیوع المتعددة».
احتمال استاد در بیان فرق بین «فی بیع واحد» و « فی بیوع متعدده»
احتمال دیگری که در معنای عبارت میتوانیم بدهیم، عبارت از این است که «فی بیع واحد و فی البیوع المتعددة» را ظرف برای تعیین بدانیم، به این معنی که هم در بیع واحد و هم در بیوع متعدده باید مالک و امثال آن تعیین بشود. به عبارت دیگر وقتی کسی وکیل یا ولیّ در عقد از هر دو طرف است، باید مالک یا خریدار را تعیین بکند و الا معامله باطل و لغو است. البته در اینجا لازم نیست که حتماً معامله برای دو نفر باشد، بلکه مراد این است که شخص وکالت یا ولایت از جانب دو طرف دارد و وکیل عن إثنین یا ولیّ علی الاثنین است.
تعدّی ولیّ با «عن» از باب تغلیب یا تنازع
منتهی یک مطلبی که باید به آن اشاره بکنیم، عبارت از این است که هم طبق احتمالی که مرحوم شهیدی داده است و هم طبق احتمالی که ما گفتیم، باید به این نکته اشاره بکنیم که هر چند در عبارت «بیع الوکیل عن إثنین» تعدّی با «عن» صحیح است ولی طبق قاعده باید در عبارت «بیع الولیّ عن إثنین»، تعدّی با «علی» واقع میشد، ولی این استعمال از باب تغلیب اشکالی ندارد و گاهی دو چیز مختلف اگر هر یک به تنهایی استعمال بشوند، به یک شکلی خواهند بود، ولی وقتی با هم ذکر میشوند، از باب تغلیب، یکی بر دیگری غلبه میکند.
پرسش: اگر از باب تنازع العاملین فی معمولٍ واحدٍ، بدانیم، بهتر است، زیرا در صورت تنازع به یکیشان تعلق میگیرد و دیگری مقدر است.
پاسخ: فرقی نمیکند که از باب تغلیب یا از باب تنازع این اشکال را حل بکنیم و بالأخره این استعمال صحیح است. در تعبیری هم که ایشان میکند که «العاقد عن اثنین» همینطور است و وکیل از طرف موکل عقد را انجام میدهد، اما ولیّ نیابت از جانب مولیعلیه ندارد، بلکه عقد را للمولیعلیه انجام میدهد و تعدّی با «لام» است نه با «عن». پس بنابراین چه از باب تنازع و چه از باب تغلیب، در هر دو عبارت باید مشکل را حلّ بکنیم.
جواب از یک اشکال
«یجب التعیین فی بیع واحد و فی البیوع المتعددة»، یعنی هم در عقد واحد و هم در بیوع متعدد تعیین لازم است. البته در اینجا امکان دارد این سؤال مطرح بشود که اگر این دو حکم واحد دارند، چه لزومی به بیان این تقسیمبندی بود؟ و تقسیمبندی در جایی است که توهم اختلاف وجود داشته باشد و الا اگر بخواهیم که اینطور تقسیم بکنیم که اگر یک بیع بود، چنین حکمی دارد و اگر دو بیع بود، چنین حکمی دارد و اگر سه بیع بود، چنین حکمی دارد، تا روز قیامت هم میتوانیم تقسیم بکنیم. و خلاصه اینکه در تقسیم باید یک جهت احتمال تفاوتی وجود داشته باشد، تا تقسیم صحیح باشد.
ولی شاید در جواب این سؤال اینطور بگوییم که این تقسیم در مقابل این توهم است که شاید شخص تصور بکند که اگر یک مرتبه تعیین واقع شد، برای موارد دیگر هم کفایت میکند، ولی طبق این تقسیم، یک بار تعیین کردن برای موارد دیگر کفایت نمیکند و باید برای هر مرتبه جداگانه تعیین انجام بشود و لذا در این تقسیم هر دو مورد را ذکر کرده است تا چنین توهمی واقع نشود.
لزوم تعیین در صورت عدم انصراف
بعد در ادامه میفرمایند که «فیجب أن یعین من یقع له البیع أو الشراء من نفسه أو غیره». گاهی شخص میگوید من این یک خروار گندم را فروختم، که هم میتواند در ذمهی خودش سلفاً بفروشد و هم میتواند در ذمهی موکل خودش بفروشد. ایشان میفرماید که اگر انصرافی وجود نداشته باشد، ابهام تنها کفایت نمیکند و باید حتماً تعیین بشود که بیع یا شراء از جانب چه کسی واقع میشود، «من نفسه أو غیره» و باید بایع را از مشتری تمییز کند، «و أن یمیز البائع من المشتری إذا أمکن الوصفان فی کل منهما». قبلاً عرض کردم که گاهی تعیّن ثبوتی وجود دارد و با توجه به وجود عین خارجی شخص مثلاً میگوید: این خانه را فروختم که در اینجا با توجه به وکالتی که از مالک دارد، بایع معین است و نیازی به ذکر نام مالک نیست و همان تعیّن ثبوتی کفایت میکند، ولی اگر دو نفر صلاحیت بایع بودن و مشتری بودن را داشته باشند، قهراً باید تعیین بشود که کدامشان بایع و کدامشان مشتری است.
پرسش: در عین شخصی هم امکان دارد که بایع و مشتری معین نباشد، مثل اینکه بگوید: این دو را جابجا کردم و تعیین نکند که کدام طرف بایع و کدام طرف مشتری هستند.
پاسخ: در اینجا شخص از طرف زید وکالت در بیع و از طرف عمرو هم وکالت در اشتراء دارد و در این مورد است که تعیّن ثبوتی وجود دارد.
«فإذا عین جهة خاصة تعینت و إن أطلق»، اگر تعیین نکرد، «فإن کانت هناک جهة ینصرف إلیها الإطلاق کان کالتعیین کما لو دار الأمر بین نفسه و غیره إذا لم یقصد الإبهام أو التعیین بعد العقد»، وقتی که شخص میگوید: یک خروار گندم فروختم، ولو اینکه بالتفصیل بیان نکرده است که برای چه کسی فروخته است، ولی بالارتکاز معین است که مال خودش را فروخته و بر ذمهی خودش قرار داده است. در عقد دائم و منقطع هم همینطور است و عقد دائم احتیاجی به قصد ندارد، بلکه عقد ارتکازاً به صورت دائم واقع میشود و اگر بخواهد به صورت انقطاعی واقع شود، احتیاج به قصد دارد. در نماز هم همینطور است و جماعت نیاز به قصد دارد، ولی فرادی خود بخود و بالارتکاز واقع میشود. خلاصه اینکه در خیلی از موارد نسبت به شخص خاصی انصراف وجود دارد، مگر اینکه شخص از ابتدا نظر ابهامی داشته باشد و عقد را مبهم قرار بدهد تا بعداً تعیّن پیدا بکند.
«فإن کانت هناک جهة ینصرف إلیها الإطلاق کان کالتعیین کما لو دار الأمر بین نفسه و غیره إذا لم یقصد الإبهام أو التعیین بعد العقد»، یعنی عقد خودبخود منصرف به آن جهت میشود.
پس بنابراین اگر جهت انصرافی بود، منصرف به آن خواهد بود، ولی اگر نه انصرافی در کار باشد و نه خود شخص تعیین بکند، لغو خواهد بود، «فإن کانت هناک جهة ینصرف إلیها الإطلاق کان کالتعیین و إلا وقع لاغیاً».
بعد هم ایشان میفرمایند که این مطلب از اختصاصات باب بیع نیست، بلکه کل عقود همین جهت را دارند، «هذا جارٍ فی سائر العقود من النکاح و غیره».
بیان دو دلیل بر عقد اثباتی (مثمر بودن تعیین) و عقد سلبی (بطلان عقد در صورت عدم تعیین)
ایشان دو دلیل بر این مطلب ادعا میکنند: یک دلیل راجع به عقد اثباتی است که تعیین مثمر و مفید است و لزومی به وجود لفظ نیست و نفس نیت هم تعیین میآورد، دلیل دیگر هم راجع به عقد سلبی است که بدون تعیین، عقد باطل و لغو است. خلاصه اینکه ایشان هم راجع به عقد اثباتی (مثمر بودن تعیین) و هم راجع به عقد سلبی (بطلان عقد بدون تعیین)، دلیل آورده است.
البته مرحوم سید و مرحوم شهیدی در اینجا فرمایشات ایشان را به گونهی دیگری بیان کردهاند، ولی بنده فرمایش ایشان را اینطور معنی میکنم.
ایشان میفرماید: «و الدلیل علی اشتراط التعیین»، به این معنی که قهراً بدون تعیین، معامله باطل بوده و «عند عدمه العدم» باشد.
«و لزوم متابعته فی هذا القسم»، یعنی هر طوری که شخص نیت کرد، ما باید متابعیت بکنیم و با نفس نیت او، تعیّن حاصل میشود.
ایشان در بیان دلیل برای این دو قسم میفرماید: اگر بدون تعیین معامله را باطل ندانسته و صحیح بدانیم، به این معنی است که اگر مثلاً شخصی یک خروار گندم را در مقابل یک پولی فروخته باشد، بدون اینکه تعیین بکند مال زید را فروخته یا مال عمرو را، در این صورت گندم فروخته شده است و در مقابل آن، یکی از این دو قهراً باید مالک این پول بشود، ولی با توجه به معیّن نبودن مالک گندم فروخته شده، این پول هم مملوک شده است، ولی مالک معیّنی ندارد و این موضوع معقولی نیست و بنای عقلاء هم بر تصویرش نیست و لذا در صحت معامله، ثبوتاً تعیین معتبر است. این راجع به عقد سلبی بود.
اما راجع به اینکه چرا تعیین -ولو بدون لفظ- مؤثر و مثمر است، ایشان میفرماید که اگر قرار باشد تعیین کفایت نکند، ما باید در همهی معاملات حکم به بطلان بکنیم، زیرا در خیلی از موارد، شخص چیزی را برای خودش یا برای احدالموکلین میخرد یا میفروشد، ولی فقط نیت کرده و لفظی ذکر نمیکند و اگر نیت تنها را مؤثر و مثمر ندانیم، باید در همهی این معاملات قائل به بطلان شویم، در حالی که بنای عقلاء و اجماع قائم بر صحت این نوع معاملات است و اگر کسی یک خروار گندم را برای خودش یا برای یکی از موکلینش بفروشد، نفس نیت در تعیین کافی است و نیاز به ذکر لفظ نمیباشد.
پس بنابراین هم عقد سلبی درست است -که بدون تعیین عقد باطل است- و هم عقد اثباتی درست است -که با تعیین معامله صحیح است- زیرا اجماع بر صحت آن وجود دارد.
«و الدلیل علی اشتراط التعیین»، که بدون تعیین معامله باطل باشد، «و لزوم متابعته فی هذا القسم»، یعنی تعیّن ثبوتی وجود ندارد و شخص با نیّت تعیین میکند و ما هم باید آثار تعیّن را بر آن بار کنیم.
«أنه لولا ذلک لزم بقاء الملک بلا مالک معین فی نفس الأمر»، این راجع به قسم اول است که در این صورت ملک بدون مالک خواهد بود و چنین چیزی معقول نیست و لذا بدون تعیین معامله باطل است.
«و أن لایحصل الجزم بشیء من العقود التی لمیتعین فیه العوضان»، اگر عوضان کلی باشد و شخص هم لفظی برای تعیین نیاورده باشد، اگر نیت را کافی ندانیم، باید همهی این معاملات را باطل بدانیم. «و فساد ذلک ظاهر».
موضوع: نقش تعیین در صحت یا بطلان عقد
خلاصه درس:
استاد در ابتداء مجدداً به تفسیر مرحوم شهیدی راجع به عبارت مرحوم شوشتری پرداخته و تأییداتی بر این تفسیر از ذیل عبارت بیان میفرمایند. بحث بعدی مورد اشاره در این جلسه، پرداختن به معیّن بودن نیّت در مقام اثبات و معیِّن بودن نیّت لاحق است که ایشان قائل به عدم ضرورت تعیّن در امور اعتباری شده و صرف لغو نبودن را کافی در مقام اعتبار میدانند. در ضمن استاد برای تأیید عدم لزوم تعیّن، به روایات نکاح هم اشاره میفرمایند. بحث دیگری که در این جلسه مطرح میگردد، حکم عقد فضولی در صورت عدم تعیین میباشد و آخرین بحث هم راجع به این مسئله است که اگر تعیّن در مقام ثبوت وجود داشته باشد، ولی شخص انشاء را به صورت مبهم یا بر خلاف واقع جاری بکند، سه نظریه مطرح میباشد که نظریهی اقوی عبارت از این است که در صورت تصریح به خلاف، معامله باطل بوده و در غیر این صورت صحیح میباشد.
تقریر تفسیر مرحوم شهیدی نسبت به عبارت مرحوم شوشتری
مرحوم شهیدی عبارت شیخ اسدالله شوشتری را یکطوری معنی کرده بود، ما هم طور دیگری معنی کردیم، ولی معنای ایشان بهتر از معنایی است که ما بیان کردیم.
مرحوم شهیدی دو فرض بیان کرده است که ذیل عبارت هم فرمایش ایشان را تأیید میکند.
فرض اول ایشان عبارت از این است که بیع و شرائی واقع شده است، منتهی بایع و مشتری مشخص نیستند، مثل اینکه شخص از جانب دو نفر وکیل است، یا بر دو نفر ولایت دارد و یا از جانب یکی وکیل بوده و بر دیگری ولایت دارد و بیع و شرائی هم واقع شده است، ولی بایع و مشتری مشخص نیستند.
فرض دوم هم این است که مشتری مشخص است، ولی بایع مردد بین دو شخص است و نمیدانیم که مثلاً زید بایع است یا عمرو.
دو مثالی که در ذیل عبارت بیان شده است، همین دو فرض مرحوم شهیدی را تأیید میکند که در فرض اول بیع و شرائی واقع شده است، ولی نمیدانیم کدامیک بایع و کدامیک مشتری است، زیرا شخص از هر دو طرف وکالت دارد، یا ولایت بر هر دو دارد، یا از یک طرف وکالت و بر یک طرف ولایت دارد و علی ایّ حال در این بیع و شراء، بایع و مشتری مشخص نیست. پس بنابراین دو مثالی که در ذیل عبارت بیان شده است، مؤید معنایی است که ایشان بیان نموده است.
معیِّن بودن نیّت در مقام اثبات
بحث دیگر ما راجع به عبارت: «والدلیل علی اشتراط التعیین و لزوم متابعته فی هذا القسم» میباشد. دیروز عرض کردیم که در این عبارت دو مطلب عنوان شده است: یکی راجع به شرطیت تعیین در صحت و دیگری هم راجع به مفید بودن تعیین میباشد. در اینجا دو موضوع و دو ادعاء وجود دارد که برای هر یک دلیلی بیان شده است، نه اینکه یک ادعاء باشد و ادلهی متعددی برای آن بیان شده باشد.
امروز هم همان عرض دیروز را میخواهیم تأیید بکنیم، ولی با این تفاوت که در معیِّن بودن نیت، بحثی نیست و این مطلب مسلم است که ولو تلفظ خارجی نباشد، نفس نیّت ثبوتاً معیِّن است و مبهم را از ابهامش خارج میکند، منتهی بحث در این است که در مقام اثبات از کجا دلیل بیاوریم که شخص چنین نیتی کرده است. عبارت «لزوم متابعته فی هذا القسم»، اشاره به این مطلب دارد که وقتی لفظ ذکر نشده باشد، معامله قابل تفسیر به متعدّد خواهد بود، ولی اگر خود شخص بگوید که من چنین نیّتی کردم، سخن او متَّبع است و الا اگر سخن او را نپذیریم، در بسیاری از کلیات که با نیّت تعیین میشوند، با مشکل مواجه خواهیم شد و چنین چیزی بر خلاف مسلمات میباشد.
به عبارت دیگر، مراد ایشان بیان طریق اثبات قضیه است، نه بیان طریق ثبوت قضیه، زیرا این مطلب مفروض است که نیت ثبوتاً مؤثر در تعیین است و در مقام اثبات هم سخن شخص متَّبع است و در غیر این صورت در بسیاری از موارد دچار مشکل خواهیم شد.
پرسش: ضمیر «متابعته» به متکلم رجوع میکند؟
پاسخ: بله.
معیِّن بودن نیّت لاحق
یک مطلبی هم به عنوان متمِّمِ این مطلبی که بیان شد، ذکر کردهاند که یک شیء علی کلیّته نمیتواند مبهم باشد، ولی ممکن است بگوییم که نیّت بعدی، این شیء مبهم را از اشتراک بیرون میآورد. مثلاً وقتی شخص آیهی «بسم الله الرحمن الرحیم» را بدون نیّت سورهی خاص و فقط به عنوان یک آیه از قرآن بخواند، طبق نظر آقایان جزئیت متوقف بر نیّت است و شخص باید سوره را از ابتداء با نیت بخواند و خواندن این آیه بدون نیت، فایدهای ندارد، ولی ما عرض کردیم که ممکن است یک چیزی مشترک باشد، اما با ذیل خود از اشتراک خارج بشود، برای مثال، کلمهی «اگر» در بسیاری از موارد شعر و نثر بکار برده میشود و در صورتی که به تنهایی استعمال بشود، اشتراک به موارد متعددی دارد، ولی اگر بعد از این کلمه، عبارت: «ز باغ رعیت ملک خورد سیبی» گفته شود، این کلمه، جزئی از این شعر سعدی میشود. در باب نیت هم چنین بحثی میتواند مطرح باشد که اگر بعد از عقد شخص نیت بکند، آیا این نیّت معیِّن خواهد بود یا نه؟
پرسش: اگر نیت هم کرده باشد، ولی بعداً چیز دیگری بیاورد، مقیِّد است.
پاسخ: بله، اگر بعداً یک چیزی را تغییر بدهد، جزئیت پیدا میکند.
پس بنابراین همانطوری که در غیر نیت، اگر یک شیئی قبلاً جزء یک چیزی بوده و بعدا تغییر پیدا میکند، یا صلاحیت جزئیت برای دو چیزی بوده و بعدا تعیّن پیدا میکند، در باب نیّت هم ممکن است کسی همین ادعاء را بکند.
ایشان در این عبارت اشکال ثبوتی نکرده است. اشکال ثبوتی این است که بدون نیّت و خود بخود یک امر مبهم برای احدهما واقع بشود. اشکال ایشان در اینجا اثباتی است که آیا با نیّت لاحق، آن ابهام قبلی از بین میرود و مبهم در یکی از این دو تعیّن پیدا میکند یا نه؟ ایشان گفته است که ما دلیلی از بنای عقلاء نداریم و عرف از ظهور اطلاقات چنین چیزی را نمیفهمد و اطلاقات ظاهر در همان معنای متعارف است که از اول نیّت تعیین شده باشد، نه اینکه در ابتداء بلا نیّت باشد و بعداً نیت تعیین شده باشد. خلاصه اینکه ایشان اشکال اثباتی میکند که دلیل محکمی بر معیِّن بودن نیّت بعدی نداریم.
عدم ضرورت تعیّن در امور اعتباری
البته به نظر ما این معنای ثبوتی که میگویند: بدون نیّت شخص نمیتواند مالک واحد لا بعین باشد، تمام نیست، زیرا در امور اعتباری توسعههایی وجود دارد که در امور تکوینی نیست و امور اعتباری خیلی سهل است. برای نمونه این مطلب جزء مسلمات است که اگر کافری هشت زن داشته باشد و بعد مسلمان بشود، چهار زن از این هشت زن، از حبالهی زوجیت او خارج میشوند و چهار تا باقی میمانند و باید خود شخص تعیین بکند که کدامیک از اینها زن او هستند. در اینجا تعیّن با تعیین بعدی حاصل میشود و این مسئله خیلی روشن است. در صورتی هم که شخص قبل از تعیین چهار زن، بمیرد، باز هم شما میگویید که چهار نفر از اینها زن او هستند و چهار نفر دیگر زن او نیستند در اینجا قبل از تعیین، همین لابشرط زن اوست. خلاصه اینکه در امور اعتباری باید لغو نباشد و همین کافی است.
تأیید عدم لزوم تعیّن با روایات باب نکاح
در روایات باب نکاح هم این مسئله هست که شخص زنی را برای خودش عقد کرده است، وکیل او هم زن دیگری را برای او عقد کرده است و یا مثلاً دو وکیل در زمان واحد، هر کدام زنی را برای او عقد کردهاند که حضرت میفرماید: یکی از اینها زن اوست و باید بعداً خودش تعیین بکند، ولی بالفعل زن اوست و حکم به زن بودن شده است و لذا شخص نمیتواند با خواهر آنها ازدواج بکند و یا اگر چهارمین زن باشد، نمیتواند زن پنجم بگیرد. پس بنابراین این احکام هست و در این اعتبار، لغو نیست. در نتیجه ما نمیتوانیم به طور قطعی و مسلم بگوییم که عقد نسبت به واحد لابعین صحیح نیست. البته اگر این اعتبار اثری نداشته باشد و لغو باشد، این حرف درست است، ولی اگر اثری داشته باشد، امر اعتباری خواهد بود. پس این مطلبی که ایشان میفرمایند، قدر مسلم نیست. تا جایی هم که بنده اوایل کلام شیخ را دیدهام، ایشان ظاهراً وارد این بحث نشده و این قسمتها را عنوان نکرده و کأنّ این مطلب را قبول نموده است.
حکم فضولی بدون تعیین
مرحوم شوشتری بعد از این بیاناتی که میفرمایند، یک تفریعی بر این مسئله زده و میفرمایند: اگر کسی فضولتاً یک عقدی را برای غیر، بدون تعیین انجام بدهد، درست است یا نه؟
پرسش: آیا اصل ملک بلا مالک مشکلی دارد؟ مثل اینکه ارثی به حمل رسیده است و بگوییم که این ارث الان مالک ندارد و نه بچه واقعاً مالک آن است و نه کس دیگری و این مالک میماند تا تکلیفش روشن بشود.
پاسخ: آنچه که به نظر ما اشکال ندارد، عبارت از این است که یک شیئی مملوک باشد، ولی مالک معینی نداشته باشد والا مباحات و امثال آن هم مالک معین ندارند. ایشان میگوید که فرض بر این است که یک شیئی با عقد، ملک کسی شده است و اعتباراً انشاء ملکیت برای احدهما واقع شده است و الا نسبت به چیزی که مباح است و مالکی ندارد، مانند همهی مباحات، حرفی نیست.
پرسش: یعنی لازمهی صحت، مالکیت است.
پاسخ: بله، ایشان میگوید که نمیشود یک چیزی مملوک باشد، منتهی مالکش معیّن نباشد.
ایشان میفرمایند که اگر فضولی یک چیزی را برای غیر در ذمه خرید، آیا احکام فضولی بار میشود یا نه؟ گاهی شخص فضولتاً تعیین میکند که این شیء را برای زید خریدم یا زید را مالک قرار دادم و ثمنش را هم در ذمهی او قرار دادم. اگر بعداً زید این عقد را اجازه کرد، عقد صحیح است و اشکالی در آن نیست، ولی اگر فضولی تعیین نکند که این شیء را برای چه کسی خریده است، مثل اینکه بگوید: من این شیء را برای زید یا عمرو و یا برای یکی از این دو فضولتاً خریدم یا ثمن را در ذمهی یکی از این دو قرار دادم، یا یک نقل و انتقالی برای یک مالکی قرار دادم، در اینجا حتی اگر فضولی را هم صحیح بدانیم، اجازهی بعدی زید یا مالک دیگر، کفایت نمیکند و چنین فضولیّی صحیح نمیباشد و چه خود فضولی بعداً تعیین بکند و چه مجیز تعیین بکند، در هیچ صورتی این عقد فایده ندارد و به درد نمیخورد.
«و علی هذا فلو اشتری الفضولی لغیره فی الذمة فإن عین ذلک الغیر تعین و وقف علی إجازته سواء تلفظ بذلک أم نواه»، هیچ فرقی بین این دو صورت وجود ندارد. «و إن أبهم مع قصد الغیر بطل»، چون تعیین نشده است، باطل است. «و لا یتوقف إلی أن یوجد له مجیز»، صحت این عقد فضولی متوقف بر پیدا شدن مجیز و حصول تعیّن با نیّت او نیست.
البته قبلاً هم عرض کردم که این صورتهایی که با تعیینهای لاحق درست نمیشود، اشکال اثباتی است نه ثبوتی و بنای عقلاء بر صحت آن قائم نیست و عمومات هم شامل چنین مواردی نمیشوند.
انشاء مبهم یا بر خلاف واقع در صورت تعیّن در مقام ثبوت (سه نظریه)
ایشان یک صفحه قبل اینطور فرمود که: « تحقیق المسألة أنه إن توقف تعین المالک علی التعیین حال العقد»، و در اینجا هم میفرماید که: «إلی أن قال و إن لم یتوقف تعین المالک»، یعنی تعیّن مالک متوقف بر تعیین نیست ومالک ثبوتاً معیّن است، ولی انشاء به صورت مبهم یا بر خلاف واقع انجام شده است. باید ببینیم که در اینجا چنین انشائی صحیح است یا نه؟ مثلاً ملک، ملک زید است، ولی شخص عقد را برای أعم از زید و عمرو جاری بکند یا در عین حالی که ملک برای زید است، انشاء را برای عمرو جاری بکند، باید ببینیم که این مسئله چه حکمی دارد.
ایشان در اینجا سه نظریه ذکر میکنند: یک نظریه عبارت از این است که بگوییم: عقد در همهی صور باطل است و حتماً باید یا به صورت صریح یا به صورت انصرافی، تعیین واقع بشود و یا بالنصوصیة و یا با ظهور این تعیین انجام بشود.
نظریهی دوم عبارت از این است که بگوییم: عقد صحیح است و نیازی هم به تعیین نیست، حتی اگر انشاء بر خلاف واقع هم انجام شده باشد، باز هم عقد بر روی واقع میرود و این قید مخالف لغو میشود. مثلاً اگر ملک، برای زید باشد و شخص عقد را برای عمرو جاری بکند، این عقد برای زید- که مالک حقیقی است- واقع میشود.
نظریهی سوم هم این است که بین تصریح به خلاف و عدم تصریح به خلاف فرق بگذاریم و بگوییم که اگر شخص تصریح به خلاف کرده باشد، عقد باطل است، ولی در صورتی که تصریح به خلاف نکرده باشد، عقد خود به خود برای زید واقع میشود
این سه احتمال در مسئله وجود دارد، منتهی اقوی الاحتمالات نظریهی سوم است که در آن بین تصریح و عدم تصریح به خلاف، فرق گذاشته شده است.
در جایی که عقد را برای زید تعیین کرده باشد، ولی ثبوتاً عمرو مالک باشد، بین انشاء و مقام ثبوت تدافع حاصل شده و عقد باطل خواهد بود، ولی در این صورت که تصریح به خلاف نشده است، تدافعی در کار نیست و نفس تعیّن کفایت میکند، مثل اینکه شخص میگوید: این خانه را به فلان مبلغ به تو میفروشم و این خانه یا برای خودش بوده و یا برای زید بوده واز او وکالت داشته است، ولی اسمی از زید نبرده است و طبق نظریهی دوم، این عقد صحیح است. پس بنابراین این قول، اقوای احتمالات است. احتمال اوسط هم عبارت از این است که بگوییم: عقد در هر دو صورت صحیح بوده واین انشاء لغو میباشد.
البته آنچه که اشبه به اصول و قواعد و مطابق آنهاست، عبارت از این است که تعیّن قلبی یا خارجی کفایت نکند و حتماً باید یا انشاء یا تلفظی باشد تا عقد صحیح باشد. اقتضاء استصحاب این است که عقد بدون قیود باطل باشد، احتیاط در اموال و امثال آن هم اقتضاء میکند که این عقد صحیح نباشد و خلاصه اینکه مقتضای این اصول کلی عبارت از این است که عقد در هر دو صورت صحیح نباشد، ولی اقوی عبارت از همان قول سوم است که در آن بین تصریح و عدم تصریح به خلاف، فرق گذاشته شده است.
مرحوم شهیدی نسبت به عبارت «أوسطها الوسط» اشکال کرده و میفرماید که این تعبیر تناقض است، زیرا ایشان قول سوم را اقوی دانسته است و بعد هم از قول دوم تعبیر به أوسط میفرماید.
این اشکال ایشان خیلی ضعیف است، زیرا اگر اوسط را در اینجا از قبیل «خیرالامور اوسطها» بدانیم که به این معنی است که از انسان از جاده به این طرف و آنطرف انحراف پیدا نکند، اشکال ایشان وارد بوده و بین اقوی و اوسط تنافی وجود خواهد داشت، ولی أوسط در اینجا به این معنی نیست، بلکه مقصود از أوسط این است که قوت قول اول بسیار ضعیف است، قول سوم هم که اقوی است، در نتیجه قول دوم اوسط نسبت به ضعیف و اقوی خواهد بود. مراد ایشان این است قول دوم بین بین است و از نظر قوت در حدّ وسط قرار دارد، نه اینکه أوسط را به معنای عدم انحراف از جاده به راست و چپ بدانیم تا با أقوی تناقض حاصل بشود.
موضوع: ادامه بررسی کلام شیخ اسدالله شوشتری (اعتبار قصد در بیع)
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به ادامه بررسی مسئلهی لزوم یا عدم لزوم تعیین مالکین در حال عقد در صورتی که تعین مالک بر تعیین توقف نداشته باشد، توسط مرحوم شوشتری پرداخته، نظریه های سه گانه در آن را بیان نموده، نظریه ی سوم را أقوی (نه احوط )دانسته وضمن توضیح بعضی تصحیفهای واقع در برخی عبارات مرحوم شوشتری، حکم بیع درمثالهای مختلف و صور متفاوت را بر اساس نظریهی حدّ وسط (عدم لزوم تعیین مطلقا )مورد بررسی قرار میدهند.
سه نظریه در متعیّن بنفسه
مرحوم تستری موضوع بحث لزوم یا عدم لزوم تعیین مالکین در حال عقد را به دو قسم تقسیم کرده است که در یک قسم باید عاقد،مالک را تعیین کند و در قسم دیگر، متعیّن بنفسه میباشد و احتیاج به تعیین ندارد. راجع به حکم متعیّن بنفسه هم سه نظریه ذکر شد که طبق یک نظریه مطلقاً احتیاج به تعیین داریم و طبق نظریهی دوم مطلقاً (حتی در صورتی که تصریح به خلاف هم شده باشد) احتیاجی به تعیین نداریم پس اگر در نیت یا لفظ،قصد خلاف واقع بشود، لغو خواهد بود و ضرری به وقوع عقد برای مالک حقیقی نمیرساند. نظریهی سوم هم قول به تفصیل بود که اگر تصریح بر خلاف واقع شده باشد، انشاء به کلی باطل است و نقل و انتقال حتی نسبت به مالک حقیقی هم واقع نمیشود، ولی اگر تصریح به خلاف نشده باشد، عقد واقع میشود. البته بعداً این مطلب را توضیح داده میشود که اگر بدون تصریح، فقط نیت قلبی کرده باشد، مضر نیست و عقد برای مالک واقعی واقع میشود و آن نیت،لغو و کالعدم خواهد بود.
اقوی بودن قول به تفصیل (تصریح و عدم تصریح به خلاف)
طبق عبارتی که شیخ از مرحوم تستری نقل کرده است، از میان این سه نظریه، قول اخیر اقوی از سایر اقوال شمرده شده است. در قول أخیر بین تصریح و عدم تصریح به خلاف، تفصیل واقع شده است و اگر تصریح بر خلاف واقع شده باشد، عقد باطل بوده و اگر تصریح به خلاف نشده باشد، عقد و انشاء صحیح خواهد بود.
در حاشیهی کتاب اینطور نقل شده است که: «فی المصدر احوطها»، یعنی قول به تفصیل «أحوط» اقوال میباشد که به جای «أقوی» تعبیر به «أحوط» شده است.
ولی می گوییم شیخ انصاری اهل شوشتر و با شیخ اسدالله همشهری بوده است و نسخهی معتبری از کتاب شیخ اسدالله در دست او بوده است و در نسخهی شیخ بر خلاف نسخهی چاپی، تعبیر به «أقویها» شده است. البته این احتمال هم وجود دارد که اصل عبارت مرحوم تستری «أحوط» بوده است، ولی بر اساس تصحیح قیاسی، مبدَّل به «أقوی» شده باشد، زیرا قول به احتیاط این نیست که قائل به تفصیل بشویم، بلکه قول به احتیاط، این است که تعیّن واقعی کافی نبوده و تعیین لازم باشد. به هر صورت، تعبیر صحیح، تعبیر به «أقوی» میباشد.
قول به عدم لزوم تعیین، اوسط اقوال
و اما در عبارت ایشان نسبت به نظریهی عدم لزوم تعیین، تعبیر به «أوسطها» شده است، به این معنی که قول به تفصیل در میان این سه قول، أقوی است، قول اول هم که میگفت: تعیین لازم است حتی در صورتی که تعیّن واقعی وجود داشته باشد، قول ضعیفی است، ولی قول به اینکه تعیین لازم نیست، از جهت قوت، حد وسط بین ضعیف و أقوی بوده و لذا از آن تعبیر به «أوسطها» شده است.
مرحوم سید راجع به تعبیر «أوسطها» میفرمایند که این تعبیر با «أقویها» تنافی دارد. ظاهراً مرحوم سید،اوسط را به معنای عدم انحراف از جادهی مستقیم گرفته است که در معنی با «أقوی» یکی خواهد بود، ولی مقصود مرحوم تستری از «أوسطها» همان چیزی است که ما بیان کردیم که این قول از حیث قوت در حدّ وسط قرار دارد، نه مثل قول اول ضعیف است و نه مثل قول أخیر أقوی است، بلکه در حد وسط و بینبین قرار دارد.
بررسی تصحیف در عبارت مرحوم شوشتری
فروض بعدی هم راجع به مواردی است که شخص از روی جهل، عقدی را انجام داده باشد.
البته ایشان به این نکته هم اشاره میفرماید که بحث ما در تعیین، أعم از این است که تعیّن عینی خارجی وجود داشته باشد، یا اینکه شخص مالیّتی را در ذمهی کسی قرار بدهد و در اینگونه موارد هم گاهی انسان بر خلاف ذمهای که قرار داده شده است، عقد را اجراء میکند.
عبارت ایشان این است: «و فی حکم التعیین ما إذا عیّن المال بکونه فی ذمة زید مثلاً».
این عبارت «فی حکم التعیین»، مصحَّف است و مرحوم شهیدی هم عبارت صحیح را «فی حکم المعین» دانسته و «ما إذا» را هم جابجا کرده و «إذا ما» را صحیح دانسته است، زیرا هیچ کدام از نسخی که در دست میباشد، اینطور نقل نکرده است و احتمال قوی این است که در اینجا هم تصحیح قیاسی واقع شده باشد.
البته احتمال دیگری وجود داردکه عبارت درست «و فی حکم التعیّن» بوده و تصحیف رخ داده است، به این معنی که در این فرض تعیّن ذاتی وجود دارد و احتیاجی به تعیین ندارد. با این احتمال معنای عبارت ایشان اینطور خواهد بود که اگر شخص مال را در ذمهی شخصی تعیین بکند، مانند جایی است که تعیّن ذاتی وجود دارد یعنی حکم این صورت هم مانند حکم موردی خواهد بود که تعیّن ذاتی حاصل میباشد.
در بین احتمالات تصحیف، این احتمال اخیر اقرب به واقع است.
حکم صور مختلف بیع بر اساس نظریهی حدّ وسط
بحث ایشان در این قسمت بر اساس نظریهی حدّ وسطی که قبلاً ذکر کرده است، میباشد. نظریهی حدّ وسط این بود که اگر در عقد تصریح به خلاف واقع هم بشود، عقد صحیح است، منتهی قید خلاف واقع،الغاء شده و قسمت صحیحش أخذ میگردد.
در ادامه ایشان شروع به بیان مثالهای مختلف کرده و میفرماید: یک مالی متعلق به یک شخصی است، ولی خیال میکند که این مال متعلق به موکل اوست که از طرف او هم وکالت برای عقد دارد. این شخص مال را از طرف موکلش به یک قیمتی میفروشد. سپس میفرماید که چون این شخص هنگام فروش این مال اشتباه کرده و به نیت اینکه مال برای موکلش است،آن را فروخته، آن نیت باطل است، ولی چون مال متعلق به خود اوست و قصد معاوضه هم داشته است، ثمن برای خود او واقع میشود نه برای موکلش.
«وعلی الأوسط»، یعنی بنا بر نظریهی وسط که قبلاً ذکر شد، «لو باع مال نفسه عن الغیر وقع عنه»، اگر مال خودش را به نیت مال غیر بفروشد، این بیع برای خودش واقع میشود، «و لغا قصد کونه عن الغیر».
پرسش: حتی اگر تصریح کرده باشد؟
پاسخ: فرقی نمیکند. کلمهی «عنه» به معنای تصریح است و وجود همین کلمه، قرینه بر این است که شخص فقط در دلش نیت نکرده است، بلکه تصریح هم کرده و در انشائش هم آورده است که این مال را از طرف فلان کس میفروشد.
«و لو باع مال زید عن عمرو» مال، متعلق به زید بوده میباشد، ولی شخص میگوید: این مال را از طرف عمرو در مقابل این ثمن، میفروشم. در این صورت این تصریح لغو است، ولی معامله به صورت صحیح واقع میشود.
البته همهی این موارد بر اساس نظریهی اول و نظریهی أخیر باطل است، زیرا در تمام این مواردی که ذکر شد، تصریح به خلاف شده است و فقط بر اساس نظریهی وسط این معاملات صحیح است و باید به آنها ترتیب اثر داد.
«و لو باع مال زید عن عمرو فإن کان وکیلاً عن زید صح عنه و إلا وقف علی إجازته»، اگر از جانب زید وکیل نباشد، فضولی میشود و این معامله به درد عمرو نمیخورد، چون مال، مال او نیست، بلکه مال زید است، منتهی اگر شخص از جانب زید وکالت داشته باشد، برای او واقع میشود، ولی اگر وکالت نداشته باشد، فضولی است و باید بعداً زید اجازه بدهد.
«و لو اشتری لنفسه بمال فی ذمة زید»، اگر برای خودش چیزی را مثلاً به یک دینار بخرد، منتهی بگوید که این یک دینار در ذمهی زید است. در این صورت اگر از جانب زید وکیل نباشد، اشتغال ذمهی زید الغاء و اسقاط میشود، زیرا شخص وکالتی از جانب زید ندارد و این اشتغال ذمه لغو و باطل است، ولی قهراً برای خودش واقع میشود.
«و لو اشتری لنفسه بمال فی ذمة زید فإن لم یکن وکیلاً عن زید»، چون از جانب زید وکیل نیست، این بیع صلاحیت واقع شدن برای زید را ندارد، ولی صلاحیت وقوع برای خودش را دارد پس قید مربوط به زید الغاء شده و در ذمهی خود شخص قرار میگیرد و اصل معامله صحیح خواهد بود.
«فإن لم یکن وکیلاً عن زید وقع عنه و تعلق المال بذمته لا عن زید»، در اینجا نمیشود بگوییم که این بیع برای زید به نحو فضولی واقع میشود تا بیع با اجازهی او تصحیح بشود، بلکه بیع غیر فضولی برای خود شخص واقع میشود و آن قسمت مربوط به زید باطل و لغو شده و به بقیهاش اخذ میشود، «لا عن زید لیقف علی إجازته» زیرا شخص از جانب زید وکالت ندارد و ظاهر دلیل این است که معامله به صورت فضولی نیست، بلکه همین الان واقع میشود و با توجه به اینکه شخص از جانب زید وکالت ندارد، نسبت به ذمهی زید فعلیتی حاصل نمیشود، ولی خود شخص صلاحیت این را دارد که بیع برای او واقع بشود و قهراً آن قسمت مربوط به زید لغو خواهد بود، ولی دلیلی بر بطلان وقوع بیع نسبت به خود شخص وجود ندارد و باید به آن أخذ بکنیم و وجود قسمتهای نادرست خللی به اصل بیع وارد نمیکند.
البته خود ما در خیلی از این مسائلی که مطرح شده است، شبهه داریم و بنده فقط عبارت ایشان را بیان میکنم.
بحث دیگر در جایی است که شخص از جانب زید وکالت دارد که در این صورت اگر شخص لنفسه نگوید، بیع برای زید واقع میشود، اگر هم فی ذمة زیدٍ نگوید و فقط بیع را در مقابل فلان مقدار قرار بدهد، برای خودش واقع میشود، ولی در صورتی که بین لنفسه و فی ذمة زیدٍ جمع کرده باشد، باید ببینیم که چه حکمی خواهد داشت؟
در اینجا سه نظریه مطرح شده است و بعد هم وجه این نظریات بیان گردیده است. یک نظریه این است که بگوییم: این بیع به جهت تدافع، باطل است و برای هیچکدام واقع نمیشود. نظریهی دیگر این است که بگوییم: این بیع برای خود شخص واقع میشود و قید «فی ذمة زیدٍ» الغاء میگردد. نظریه سوم هم این است که بیع بر اساس وکالتی که وجود دارد، برای زید واقع شده است و قید «لنفسه» هم ملغی میشود. بعد هم در ادامه وجوه این نظریات ذکر شده است.
اشکال استاد به برخی فروض ذکر شده
مطلبی که لازم بود در اینجا ذکر شود و به آن پرداخته نشده است، این است که در این مورد اجمال وجود دارد و با چنین مالی باید معاملهی مال مردد بین الشخصین بکنیم. در اینجا معاملهای انجام شده و نقل و انتقالی واقع گردیده است، ولی نمیدانیم برای زید واقع شده است یا برای خود شخص و هیچکدام هم بر دیگری ترجیح ندارند. نباید در اینجا حکم به بطلان بکنیم. در فرض اولی که ایشان بیان کرده است، حکم به بطلان شده است، در حالی که این مورد از مواردی است که اجمال در آن هست و حکم مال مردد بین الشخصین را دارد. در این مورد چهار مال وجود دارد که مردد بین شخصین است، هم مالهای اول و هم مالهای بعدی -که انتقالی است- مردد در این است که متعلق به کدامیک از این دو باشد و قهراً اگر بدانیم که یکی از اینها صحیح است، ولی ندانیم که کدامیک صحیح میباشد، ممکن است که این بحث مربوط به بحث مال مشترک بین شخصین باشد که در آن اختلاف اقوال وجود دارد که برخی قائل به قرعه هستند و برخی هم قائل به تنصیف که بحثش در جای خودش مطرح است. ممکن هم هست که شک در این باشد که آیا هر دو باطل هستند، «کلاهما باطلٌ» یا یکی از اینها معیناً صحیح است، ولی ما علم به آن نداریم، یا اینکه یکی از اینها ثبوتاً لابعین صحیح است، ولی ما نمیدانیم تعیین در کدام است. یک صورت هم این است که اصلاً ثبوتش تعیّن ندارد و ما بعداً باید تعیین بکنیم. خلاصه اینکه همهی این صورتها قابل تصویر است، در حالی که در اینجا فقط یک گونه تصویر شده که حکم به بطلان کلیهما بکنید و این مطلب روشن نیست.
دلالت بنای عقلاء بر بطلان عقد برای هر دو
البته ممکن است کسی اینطور ادعاء بکند که طبق بنای عقلاء در اینگونه امور هر دو باطل میباشند و عقلاء در چنین اموری حکم به صحت نمیکنند و هر چند اشکال عقلی در صحت واحد لابعین وجود ندارد و ثبوتاً چنین چیزی محتمل است، ولی صحت این نوع موارد عقلائی نیست و لذا ایشان هم بر اساس تدافع حکم به بطلان کلیهما کرده است.
موضوع: بررسی برخی از فروض مذکور در کلام مرحوم شوشتری و مناقشه در کلام شیخ
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی برخی از فروض و امثله در کلام مرحوم شوشتری پرداخته و به تفاوتهای دقیق در این فروض و اختلاف احکام امثلهی مختلف اشاره میفرمایند. ایشان در ادامه به بحث تفاوت احکام تقیید و توصیف پرداخته و به اختلاف بین امور تکوینی و امور اعتباری در تقیید و توصیف اشاره میفرمایند. استاد در ادامه عبارت شیخ راجع به لزوم ملکیت قبل از معامله را تبیین نموده و مورد مناقشه قرار میدهند. آخرین بحث این جلسه راجع به معنای عبارت «لابیع الا فی ملک» میباشد که مورد بحث و بررسی قرار میگیرد.
بررسی برخی از فروض در کلام مرحوم شوشتری
در کلام شیخ اسدالله فروضی ذکر شد که در یکی از این فروض (هم لنفسه و هم فی ذمة زید) سه احتمال وجود داشت.
یکی از فروضی که در کلام ایشان ذکر شده بود، عبارت از این بود که شخص یک چیزی را برای خودش میخرد در مقابل یک چیزی که در ذمهی زید میباشد. در این فرض شخص خیال میکند که از زید طلبی دارد و ما فی الذمهی زید مال اوست و آن را در مقابل چیزی که میخرد، قرار میدهد، در حالی که شخص مالک ما فی الذمهی زید نیست، بلکه مالک ما فی الذمهی عمرو است. گفتیم که در این صورت معامله صحیح بوده و روی ثمن واقعی قرار میگیرد، زیرا ثمن معامله مشخص است، هر چند که در تطبیق آن اشتباه شده است.
فرض دیگر هم -که سه احتمال در آن بیان شد- عبارت از این است که شخص از جانب زید وکالت داشته باشد و بین قید «لنفسه» و قید «فی ذمة زید» جمع کرده باشد. یکی از احتمالاتی که در این صورت بیان شده است، عبارت از این است که قید «لنفسه» را باطل دانسته و الغاء بکنیم و معامله هم برای زید – که موکل است- واقع بشود، زیرا معامله روی ثمن قرار میگیرد و در فروض قبلی هم گفتیم که اگر ثمن مشخص باشد، ولی در تعیین مالک اشتباه شده باشد، معامله روی همان ثمن واقعی قرار میگیرد و در اینجا هم ثمن در ذمهی زید تعیین شده است و قهراً قید «لنفسه» که میخواهد مالک را تعیین بکند، الغاء میشود، زیرا تعیین مالک جزء ارکان عقد نیست و در نتیجه معامله برای موکل واقع میشود.
این صورت مانند همان صورتی است که شخص خیال بکند که ملک زید متعلق به اوست و آن ملک را برای خودش معامله بکند، در حالی که مالک واقعی زید است. در این صورت هم معامله برای زید واقع میشود.
پس بنابراین در این فرضی هم که بیان کردیم، این وجه را تقریب کردهاند که معامله برای موکل واقع شده و قید «لنفسه» الغاء میگردد.
البته این دو وجهی که ذکر شد، متفاوت از یکدیگرند و مطلب به این روشنی نیست، زیرا در یکی از این دو فرض، چه معامله و قراردادی باشد و چه نباشد، مالکِ ثمن خارجی، معیّن است و شخص به خیال اینکه خودش مالک آن شیء معین است، آن را ثمن قرار میدهد، در حالی که این شیء یک مالک واقعی دارد. معامله هم عبارت از معاوضه بین المالکین است و هر چند شخص خیال کرده است که خودش مالک است و حتی أنشاء و نیّت هم کرده است، ولی این أنشاء برای خودش ملغی است.
یا اینکه شخص به خیال اینکه از زید طلبکار است، با ذمهی زید معاملهای انجام میدهد، در حالی که از زید طلبکار نیست، بلکه از عمرو طلبکار است و مالک ما فی الذمهی عمرو است. در این صورت هم معامله درست است و روی ملک واقعی قرار میگیرد.
خلاصه اینکه قبل از معامله، این شیء مالک واقعی دارد، البته ممکن است که این شیء عین باشد و ممکن هم هست که دین باشد که در هر دو صورت مالک واقعی نسبت به عین یا دین وجود دارد.
ولی در فرض مورد بحث ما قبل از معامله، مالک واقعی وجود ندارد و شخص با وکالتی که از زید دارد، میخواهد که با انجام این معامله، ذمهی او را مشغول کرده و ملکیت درست بکند. در این صورت اشتغال ذمهی زید و حصول ملکیت برای او، متوقف بر صحت معامله است، برخلاف فرض قبلی که شخص مالک واقعی است و این ملکیت متوقف بر صحت معامله نیست و قهراً چون معاوضه، معاوضهی حقیقی است، انشاء هم بر روی همان معامله قرار میگیرد، ولی در این فرض شخص از جانب زید وکالت مطلقه دارد و اشتغال ذمهی زید هم متوقف بر صحت این قراردادی است که انجام میشود.
ممکن است که کسی نسبت به این فرض بگوید که صحت این قرارداد روشن نیست تا برای زید ملکیت حاصل بشود و باید اول صحت قرارداد را اثبات بکنیم و بعد هم بگوییم که زید مالک واقعی است، تا قهراً معامله منطبق بر مالک واقعی بشود.
این وجه تفاوت بین این دو وجه میباشد.
پرسش: ...
پاسخ: اگر شخص زید را بدهکار بداند، در حالی که عمرو بدهکار است، اشکالی وجود ندارد و معامله هم صحیح است، زیرا قبل از معامله یک مالک حقیقی وجود دارد و ذمهی عمرو مشغول است و وجود مالک حقیقی مبتنی بر این معامله نیست، بلکه یک کسی مدیون است، منتهی شخص خیال میکرده است که زید مدیون است، در حالی که عمرو مدیون بوده است. قهراً این معامله به جای زید، بر عمرو منطبق میشود و درست هم هست، زیرا معامله واقعی است، ولی در جایی که اصلاً دین و ملکیتی در کار نبوده است و بناست که با همین معامله ملکیتی حاصل بشود که متوقف بر صحت معامله است، مطلب به روشنی فرض قبلی نیست.
پرسش: یعنی در واقع دو گونه تصویر داریم: گاهی مالک مردد میشود، گاهی هم مملوک مردد میشود.
پاسخ: نه، بنده میگویم که گاهی قبل از معامله، یک ملکیت و مالکیتی موجود است و انسان در معامله اشتباه میکند که این اشتباه الغاء شده و معامله واقع میشود، ولی گاهی قبل از معامله، اصلاً هیچ مالک و مملوکی در کار نیست و تازه با این معامله، ملکیت حاصل خواهد شد که ثبوت ملکیت در این صورت متوقف بر صحت معامله است.
تفاوت بین تقیید و توصیف
یک مطلب کلی باید راجع به این امثلهای که در اینجا بیان شده است، متذکر بشویم که در عروه هم این مسئله خیلی وجود دارد. این مطلب عبارت از این است که گاهی ذکر یک شیء به نحو تقیید است و گاهی هم شخص از باب خطاء در تطبیق یک توصیفی ذکر نموده است. اگر ذکر شیء به نحو تقیید باشد، با توجه به اینکه رضایت و امور دیگر بر روی این قید واقع شده است، در صورت فقدان این قید، معامله باطل خواهد بود، ولی اگر ذکر یک شیء از باب خطاء در تطبیق باشد و شخص اشتباهاً چیزی را توصیف کرده باشد، معامله باطل نخواهد بود.
مثلاً در باب جماعت آقایان میگویند که اگر کسی به اعتقاد اینکه امام جماعت زید است، اقتداء بکند، ولی بعداً معلوم شود که امام جماعت عمرو بوده است و هر دو هم عادل باشند، در این صورت نماز جماعت صحیح است، ولی اگر امام بودن زید به نحو تقیید باشد، به این معنی که محرّک این شخص برای اقتداء، امام بودن زید باشد و بعداً معلوم بشود که شخص دیگری امام جماعت بوده است، در این صورت آقایان میگویند که جماعت باطل است، زیرا این جماعت مقید به یک قیدی بوده است که آن قید در اینجا وجود ندارد.
یا اینکه شخص به زید اقتداء میکند به این وصف که او 60 ساله است، ولی بعداً معلوم میشود که زید مثلاً 65 ساله است. در این صورت هم این اشتباه هیچ ضرری به جماعت نمیرساند، زیرا 60 ساله بودن قیدِ نیت نیست، بلکه وصف منوی است و تخلف وصف منوی هم اگر قید نباشد، مضر نیست. در جایی هم که اقتداء به امام حاضر میکند به این اعتقاد که اسم او زید است، ولی بعداً معلوم میشود که اسم او زید نبوده است که در این صورت هم تخلف از توصیف منوی اشکالی بر جماعت وارد نمیکند. اما در صورتی که منوی اصلی او خود زید باشد، ولی بعداً معلوم بشود که زید امام نیست، جماعت او باطل میشود.
البته آقای خوئی یا آقای میلانی میگویند که این امور جزئی قابل تقیید نیست و اگر قابل تقیید نباشد، همهی فروضش خطاء در تطبیق است و قهراً جماعت صحیح خواهد، ولی به نظر ما این فرمایش تمام نیست، زیرا در امور تکوینی میتوانیم بگوییم که امر دائر مدار واقع است و هر مقدار هم که توصیف واقع بشود، واقع را تغییر نخواهد داد و هر قدر هم که ما بگوییم: اگر زید باشد، من ضارب هستم، ولی اگر عمرو باشد، من ضارب نیستم، نقشی در ضارب بودن من نخواهد داشت وبالأخره زید یا عمرو مضروب واقع شده است.
فرق بین امور تکوینی و اعتباری
پس بنابراین در امور تکوینی، توصیف شخص دخالتی ندارد، ولی در امور اعتباری مثل جماعت که از امور قصدی است، اینطور نیست و شخص بدون اعتبار و قصد نمیتواند جماعت را محقق بکند، زیرا ممکن است که دو نفر با همدیگر نماز بخوانند بدون اینکه یکی از آنها به دیگری اقتداء بکند و فقط اعمالشان مطابق هم واقع میشود. چنین صورتی جماعت به حساب نمیآید و برای تحقق جماعت، حتماً باید قصد یک عمل وحدانی -که در شرع منشأ و موضوع احکامی قرار گرفته است- محقق بشود تا جماعت صحیح باشد و این نیت در تحقق جماعت معتبر است.
پس بنابراین در امور تکوینی و غیر قصدی نمیتوانیم قید بزنیم و امر دائر مدار واقع میباشد، ولی امور قصدی دائر مدار این است که شخص چگونه قصد بکند و خلاصه اینکه در خیلی جاها تقیید وجود دارد.
در فروضی هم که ذکر شد، شخص به خیال اینکه این مال متعلق به زید است و او هم از جانب زید وکالت دارد، مبادرت به انجام این معامله نموده است، ولی اگر میدانست که این مال متعلق به خود اوست، شاید راضی به این معامله نمیشد. به عبارت دیگر، شخص با وجود همان خصوصیات تخیّلی راضی به این معامله شده است، ولی در صورت فقدان آن خصوصیات تخیّلی، راضی به این معامله نیست. خلاصه اینکه گاهی رضا مقید به این است که معامله از جانب موکلش انجام شود نه از جانب خودش و باید بین این موارد فرق گذاشت.
پرسش: یعنی ما سه گونه میتوانیم تصویر بکنیم: یکی به نحو تقیید، یکی به نحو اشتراط و یکی هم به نحو وصف که اگر به نحو اشتراط باشد، از باب تعدد مطلوب خواهد بود.
پاسخ: بله، عرض بنده هم همین است که قید به یک نحوی است، اشتراط هم به نحو دیگری است که طبق تحقیق دو التزام در آن وجود دارد و گاهی هم توصیف محض است که خطاء در تطبیق حاصل شده است و هیچ اثر خارجی ندارد.
بنابراین الغاء توصیفهای تخیّلی و تصحیح معاملات مبتنی بر این است که ذکر شیء به نحو قید نباشد وإلا اگر به نحو تقیید باشد، در صورت مخالفت با قید، معامله واقع نمیشود.
فرمایش شیخ راجع به لزوم ملکیت قبل از معامله
شیخ بعد از نقل کلام شوشتری یک فرمایشی دارد که ما برای ما قابل فهم نیست. ایشان میفرمایند که: «مقتضی المعاوضة و المبادلة دخول کل من العوضین فی ملک مالک الآخر و إلا لم یکن کل منهما عوضاً و بدلاً». معنای این فرمایش ایشان این است که قبل از معامله، هر کدام از عوضین مالک دارند و ملک این طرف به آن طرف منتقل میشود، ملک آن طرف هم به این طرف منتقل میگردد.
معنای عبارت: «ملک مالکٍ آخر»، عبارت از این است که عوض و معوض هر دو مالک دارد و با معاوضه مالکها جابجا میشود. عبارت: «مالکٍ آخر» صریح در این است که عوض و معوض هر دو مالک دارد، منتهی به وسیلهی معاوضه ملکیتها جابجا میگردد.
ردّ استاد بر فرمایش شیخ
در برخی از معاملات این مطلب درست است مثل اینکه طرفین مالک عین مشخصی هستند و با معامله ملکیت این عینها جابجا میشود، یا هر دو از کسی طلب دارند و معاوضهای بین این دو کلی واقع میشود و در هر دو مثالی که ذکر شد، طرفین قبل از معامله مالک بودهاند، ولی گاهی اینطور نیست مثل اینکه شخصی یک خروار گندم در مقابل 300 هزار تومان به زید بفروشد، در حالی که نه او یک خروار گندم دارد و نه زید چنین پولی دارد و معامله هم صحیح است. در این مورد اصلاً مالکی در کار نیست و طرفین به وسیلهی معامله میخواهند دیگری را مالک بکنند.
یا گاهی ملکیت یکی از طرفین از قبل وجود داشته است، ولی ملکیت طرف مقابل بعد از معامله حادث میشود و در همهی این موارد معامله صحیح است، ولی اگر ما معاوضه را طبق فرمایش شیخ تفسیر بکنیم، باید اینگونه مواردی که قبل از معامله ملکیتی نبوده است را باطل بدانیم.
آنچه که از معنای معاوضه استفاده میشود، عبارت از این است که یا جابجا شدن ملکین است، یا مالک قرار دادن طرف مقابل است مثل اینکه انسان ملکی نداشته باشد، ولی در اثر مدیون قرار دادن خودش، دیگری را مالک قرار بدهد و طرف مقابل هم همینطور او را مالک قرار بدهد. بر اینگونه موارد معامله و معاوضه صدق میکند. در تعریف بیع هم اینطور آمده است که تملیک غیر بعوضٍ میباشد و لازم نیست که طرفین قبل از معامله مالک باشند و همین قدر یکی از طرفین دیگری را مالک به ما فیالذمهی خودش قرار بدهد، کفایت در صحت معامله میکند. از طرف دیگر هم نمیتوانیم ملتزم به این مطلب بشویم که با توجه به اینکه شخص میتواند به مقدار لایتناهی خودش را مدیون بکند، پس مالک میلیاردها پول در ذمهی خودش میباشد، بلکه قبل از معامله هیچ چیزی در ذمهی او نیست و بعد از معامله نسبت به ما فی الذمهی او ملکیت حاصل میگردد.
پرسش: ذاتاً عقلاء شخص را مالک ما فی الذمهشان نمیدانند.
پاسخ: اینطور نیست که اگر من میتوانم دیگری را نسبت به ذمهی خودم مالک بکنم، پس مالک مقدار لایتناهی در ذمهی خود باشم و بخواهم با معامله یکی از این ملکها را به طرف مقابل منتقل بکنم، بلکه انسان مالک چیزی در ذمهی خودش نیست و با انجام معامله ابتداءً طرف مقابل را مالک بر ذمهی خودش قرار میدهد.
بیان مقصود از عبارت : «لابیع الا فی ملک»
پرسش: اگر ملکیت آناًمّا برای شخص تصور نشود، با توجه به «لا بیع الا فی ملک» چگونه معاملهی او تصحیح میشود؟
پاسخ: عبارت «لابیع الا فی ملک» نمیخواهد بگویید همهی شما مالک خیلی چیزها هستید و بنابراین مستطیع هستید و باید زکات بدهید و امثال آن، بلکه این عبارت در مقابل این است که انسان بخواهد مال مردم را غصب کرده و بفروشد، یا اینکه بخواهد عین معیّنی را قبل از خریدن، به دیگری بفروشد. «لابیع الا فی ملک» میگوید که این نوع بیعها واقع نمیشود و باید شخص مالک یک شیء باشد تا بتواند آن را بفروشد.
یا اینکه بگوییم: «لا بیع الا فی ملک» ناظر به این است که باید انسان یک نحوه سلطنتی داشته باشد تا بتواند بیع انجام بدهد و خلاصه اینکه وجداناً هیچ عاقلی حکم نمیکند که اگر شخص میتواند خودش را مدیون بکند، به همان مقدار مالک است و در نتیجه طبق فرمایش شیخ، یا باید بگوییم که این گونه بیعها (ما فی الذمة) باطل است، زیرا شخص قبل از معامله، مالک چیزی در ذمه نیست و یا اینکه باید بگوییم که انسان مالک خیلی چیزها در ذمهی خودش میباشد.
پس بنابراین مراد از «لا بیع الا فی ملک» این نیست که بگوییم: حتماً باید قبل از معامله شخص مالک باشد.
خلاصه اینکه به نظر ما در این تعبیر شیخ یک قدری مسامحه وجود دارد و تعبیر صحیح، همان تعبیری است که شیخ در جاهای دیگر کرده است که بیع، تملیک بعوضٍ میباشد و انسان میتواند دیگری را در مقابل عوض مالک بکند و در این مواردی هم که خودش را مدیون میکند، در حقیقت طرف مقابل را مالک ما فیالذمهی خودش میگرداند. این نوع تملیک، اعتبار عقلائی دارد، بر خلاف اینکه شخص بخواهد خودش را مالک ما فیالذمهی خودش قرار بدهد که چنین چیزی از جانب عقلاء نمیباشد.
موضوع: تفسیر برخی از آیات قرآن
خلاصه درس:
استاد در این جلسه با توجه به پایان سال و آغاز تعطیلات سال جدید، از پرداختن به بحث جدید خودداری کرده و به تفسیر برخی از آیات میپردازند.
یکی از آیاتی که در این جلسه مورد بحث قرار میگیرد، آیات ابتدایی سوره مزمل است که راجع به وجوب شبزندهداری پیغمبر(صلی الله علیه و اله) میباشد. ایشان با توجه به روایتی که در تفسیر این آیه وارد شده است، استثناء اول را استثناء فردی و سایر استثنائات را استثناء جزئی دانسته و اینطور معنی میکنند که قیام شب برای حضرت واجب است بجز در برخی شبها که محذوراتی مانند مریضی و جنگ و امثال آن وجود داشته باشد و مقدار قیام شب هم نصف یا کمتر از نصف یا بیشتر از نصف میباشد.
آیهی دیگری که در این جلسه مورد بحث قرار گرفته است، آیات اول سورهی فتح است که سنیها آن را دلیل بر گناه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در گذشته دانستهاند، ولی طبق بیان حضرت استاد این آیات دلالت بر این دارد که فتح مکه موجب این شد که دشمنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر تهمتهایی که به ایشان میزدند، سرپوش گذاشته و سکوت اختیار بکنند.
با توجه به اینکه اگر وارد بحث جدید بشویم، خیلی از مطالب ناقص میماند و باید دوباره تکرار شود، در این جلسه برخی از مباحث تفسیری را فیالجمله مطرح میکنیم.
در فهم معنای برخی از آیات اشکالاتی وجود دارد که در ترجمهها حل نشده است. البته بنده به تفاسیر مراجعه نکردم، ولی در چند ترجمهای که دیدم، این اشکالات حل نشده است.
تفسیر آیات ابتدایی سورهی مزمل (وجوب قیام لیل برای پیامبر«ص»)
یکی از این آیات عبارت از این است:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ(۱ قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلاً(۲) نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً(۳) أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً(٤)) اینجا کلمه نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً(۳ أَوْ زِدْ عَلَیْهِ).
در این آیات بعد از «قلیلاً» سه چیز ذکر شده است که نمیدانیم آیا تفسیر قلیل و بیان مصادیق آن است یا تفسیر مقدار باقی مانده بعد از استثناء است که در هر دو صورت اشکالاتی به نظر میآید.
این مواردی که بعد از «قلیلاً» ذکر شده است را نمیتوانیم تفسیر برای قلیل بدانیم، زیرا قلیل عبارت از کمتر از نصف است و به نصف قلیل اطلاق نمیشود کما اینکه به طریق اولی به بیشتر از نصف قلیل گفته نمیشود و در نتیجه نمیتوانیم این موارد ذکر شده را بیان مصادیق قلیل بدانیم.
اگر هم این موارد ذکر شده را تفسیر مقدار باقی مانده بعد از استثناء بدانیم، باز هم اشکال حل نخواهد شد، زیرا تخصیص اکثر و حتی تخصیص مساوی درست نیست و باید مقداری که بعد از استثناء باقی میماند، بیش از نصف باشد. طبق این معنی باید بگوییم که مصادیق مقدار باقی مانده بعد از استثناء یا نصف اسست یا کمتر از نصف است، أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً و خلاصه اینکه طبق هر کدام از این تفاسیر مشکل حلّ نخواهد شد و ترجمههایی هم که من دیدم، به صورت تحتاللفظی انجام شده است.
این آیات را دو گونه میتوان معنی کرد که احتیاج به برخی مقدمات دارد.
یکی از این مقدمات عبارت از این است که گاهی در امور تخییری برای بیان عدل از «أو» استفاده نمیشود و اینطور تعبیر میشود: این، این، این، و چنین تعبیری هم صحیح میباشد.
مقدمهی دیگر هم عبارت از این است که بگوییم آیهی قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلاً تقریباً عبارة اخرای از این است که گفته شود به نحو استغراق عرفی همهی شب را بپا خیز مگر یک مختصر و یک جزئی از آن را و کأن عرفاً اینطور گفته شود که کل شب را بپا خیز.
با توجه به مقدماتی که بیان شد، اگر ما إِلَّا قَلِیلاً به معنای اکثریت قریب به اتفاق بگیریم، قهراً پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) به اختلاف شبها از جهت کوتاه و بلندی یا وجود موانع، به یکی از این چهار چیز مأمور میشود و مأمورٌبه پیامبر یکی از این چهار مصداق خواهد بود یا به نحو تخییر و یا به نحو تنویع در اختلاف شبها.
یکی از این مصادیق اکثریت قریب به اتفاق است که از آن تعبیر به قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلاً شده است، مصداق دیگر هم عبارت از نصف است، یکی هم یک مقدار کمتر از نصف است و دیگری هم بیشتر از نصف است و خلاصه اینکه برای نماز شبی که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به آن أمر شده است، چهار مصداق وجود دارد و اشکالی هم در این معنی نخواهد بود.
البته این معنی از چند جهت خلاف ظاهر است: یکی اینکه اگر کلمهی «أو» اصلاً ذکر نشده بود، مشکلی در این معنی نبود، اما در اینجا در چند مورد «أو» ذکر شده است و اگر بخواهیم اینطور معنی بکنیم، خلاف ظاهر خواهد بود.
خلاف ظاهر دوم هم عبارت از این است که در عبارت أَوْ زِدْ عَلَیْهِ زیادی به یک اندازهی خاصی محدود نیست و در بعضی از ترجمهها هم این عبارت اشتباهاً به «کمی بیشتر» معنی شده است و این معنی درست نیست، بر خلاف عبارت أَوِ انقُصْ که به معنای «کمی کمتر» میباشد و بر موردی که خیلی کمتر از نصف باشد، اطلاق نمیگردد. اگر اینطور باشد، عبارت أَوْ زِدْ عَلَیْهِ خیلی بیشتر از نصف مانند 90 درصد را هم شامل خواهد بود، در حالی که قسیم شیء نباید مقسم آن باشد و طبق این معنایی که بیان شد، أَوْ زِدْ عَلَیْهِ -که قسیم است- یکی از مصادیق مقسم خواهد بود و این بر خلاف ظاهر است.
معنای دیگری که در بعضی از روایات وارد شده است و به نظرم خلاف ظاهر هم نیست، عبارت از این است که بگوییم: یک شیء هم افراد دارد و هم اجزاء. برای مثال، شب هم افرادی دارد مثل شب اول ماه، شب دوم ماه و امثال آن و هم اجزائی دارد مثل اول شب، وسط شب و آخر شب. استثناء هم میتواند استثناء فردی از یک شیء باشد و هم میتواند استثناء جزئی باشد. مثلاً آیهی «إن الناس لفی خسر إلا الذین آمنوا»، استثناء فردی است به این معنی که بعضی از مصادیق انسان در خسر نیستند. گاهی هم مثلاً گفته میشود: اینجا را جارو کن به استثناء آن قسمت، یا گفته میشود: این شیء ملک زید است به استثناء آن قسمت کذائی، که در این موارد استثناء جزئی است.
در این آیات هم در ابتداء اینطور تعبیر شده است که: قُمِ اللَّیْلَ، یعنی شما وظیفه دارید که در شب بپا خیزید و در ادامه هم میفرماید که مگر در مواردی که محذورات خارجی مانند حرج و ضرر و جنگ و امثال آن وجود داشته باشد. بنابراین اصل اولی، غیر از موارد قلیل، بر این است که نماز شب وظیفهی شماست و استثناء هم یک استثناء فردی است به این معنی که به استثناء مواردی که محذوری باشد، در بقیهی موارد نماز شب بر شما واجب است.
مطلب دیگر هم عبارت از این است که قرآن میفرماید: در مواردی که نماز شب واجب است، لازم نیست که تمام شب نماز خوانده بشود، بلکه نصف شب یا کمتر از نصف یا بیشتر از نصف کفایت میکند. در بیشتر از نصف هم حدّی وجود ندارد.
پس بنابراین استثناء اول، استثناء فردی است، زیرا اشاره به جنس لیل شده است و در بقیه هم استثناء جزئی است.
این معنی، معنای معقولی است و روایتی هم به این مضمون وارد شده است، ولی بنده در ترجمهها ندیدم که به این معنی پرداخته شده باشد.
پرسش: آیا نصف لیل از اول شب حساب میشود یا از زمان خواب؟
پاسخ: از زمانی که لیل صدق میکند، باید به حساب آورده بشود.
پرسش: ضمیر علیه در أَوْ زِدْ عَلَیْهِ به قلیل برمیگردد؟
پاسخ: نه، یعنی از نصف بیشتر.
پرسش: علی بن ابراهیم به قلیل برگردانده و گفته است: «زد علیه، أی زد علی القلیل قلیلا».
پاسخ: نه آقا، اینطور حرف زدن معمول نیست که گفته شود: بر کم زیاد بکن و اینطور حرفها گفته نمیشود.
پرسش: با توجه به اینکه کلمه «لیل» اسم جنس جمعی است، استثناء قلیلاً به اعتبار شبهای متعدد مناسبتر است.
پاسخ: بله، همینطور است و اشکالی ندارد.
پرسش: آیا این تکلیفی که بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) بوده است، از اول شب محسوب میشده؟
پاسخ: بله از مجموع حساب میشده است.
پرسش: یعنی اگر حضرت تا نصف شب بیدار بودند، کفایت میکرده است؟
پاسخ: بله این کافی بوده است.
پرسش: ولی عبارت قُمِ اللَّیْلَ قرینه بر این است که باید از زمان خواب حساب بشود.
پاسخ: نه، عبارت قُمِ اللَّیْلَ به این معنی است که ایشان از اول بپا خیزد و نباید بخوابد و نمازهای واجبش هم – که عبارت از نماز مغرب و عشاء است- جزء آن میباشد.
پرسش: قرینهی دیگری هم وجود دارد که در بعضی شبها بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) واجب نباشد؟
پاسخ: قاعدتاً در بعضی شبها به واسطهی مریضی و جنگ و امثال آن واجب نبوده است و این از احکام عقلی است و اشکالی ندارد.
تفسیر آیات ابتدایی سوره فتح
خلاصه اینکه این روایت مساعد این تفسیر است.
آیهی دیگری که به تفسیر آن میپردازیم، این آیه است: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً (۱ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ).
سنیها میگویند که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) هم گناه میکرده است و آیهی شریفهی لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ هم دلالت بر این مطلب میکئد، ولی اشکالی که سنیها باید به آن جواب بدهند، این است که اگر آیه دلالت بر این معنی میکند، چه ارتباطی بین فتح و غفران وجود دارد؟! ذیل باید با صدر مرتبط باشد و آمرزیده شدن گناه یا باید نتیجه یا غایت فتح باشد. لام در لِیَغْفِرَ چه لام نتیجه باشد و چه لام غایت، در هر دو صورت باید مرتبط به فتح باشد، در حالی که چنین ارتباطی وجود ندارد و غفران گناه نه نتیجهی فتح است و نه علت غایی فتح.
معنای صحیح عبارت از این است که گاهی اشخاص مخالفینی پیدا میکنند که در هنگام ضعف به آنها حمله میکنند، ولی بعد از اینکه آنها نیرو گرفته و قوی شدند، دیگر مأیوس شده و حملات را بیفایده میبینند و در نتیجه در مقابل آنها سکوت میکنند.
«مِغفَر» به معنای سرپوش است و خداوند متعال در این آیه میفرماید که بعد از فتح، مخالفین از حملاتی که به حضرت داشتند، ناامید شده و نسبت به آن اذیتها و توهینهایی که به پیغمبر میکردند، سکوت اختیار میکنند. قبلاً تعبیراتی مانند ساحر و مجنون راجع به پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به کار میبردند، ولی حال که فتح واقع شده است، دیگر از این تعابیر استفاده نخواهند کرد و بر روی آن ذنب اجتماعی که راجع به ایشان بوده است، سرپوش خواهند گذاشت و ایشان دیگر در جامع گنهکار شمرده نخواهد شد.
اگر آیه را اینطور معنی بکنیم، حرف سنیها هم ردّ خواهد شد.
موضوع: لزوم تعیین مالک در عوضین
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بیان وجوه ذکر شده در فرمایش شیخ اسدالله شوشتری راجع به لزوم یا عدم لزوم تعیین مالک عوضین پرداخته و در ادامه آنها را مورد نقد و بررسی قرار میدهند. ایشان با توجه به اختلاف نسخ در تعبیر به «أحوطها الأخیر» یا «أقواها الأخیر» توجیهات مربوط به هر یک از این دو تعبیر را بیان میفرمایند. استاد در ادامه به مختار شیخ در مسئله - که عبارت از وجه دوم است - اشاره فرموده و اشکال شیخ بر مرحوم شوشتری را بیان نموده و به آن پاسخ میدهند. بحث دیگری که در این جلسه مطرح گردیده است، راجع به لزوم تعیین مالک در موارد کلی است که نظر شیخ مورد نقد و بررسی قرار گرفته و نحوه تصور ملکیت جامع توسط استاد مورد اشاره قرار میگیرد. در آخر هم حکم مسئلهی بیع مال در برابر رسیدن ثمن به دیگری و نظرات شیخ اسدلله و شیخ بیان میگردد.
وجوه بیان شده در لزوم و عدم لزوم تعیین مالک در بیان شیخ شوشتری
مرحوم شیخ اسداله شوشتری - که شیخ از او به بعض المحققین تعبیر میکند و واقعاً هم محقق بوده است - راجع به لزوم تعیین مالک در معامله بیان مفصل دارد که قسمتی از آن مورد بحث قرار گرفت.
ایشان میفرماید که اگر قبل از بیع، خود عوضین معیّن بودند و تعیّن خارجی داشتند، آیا لازم است که در هنگام بیع هم تعیین بشوند؟ در اینجا سه وجه ذکر میکند: یک وجه عبارت از این است که بگوییم: تعیین مطلقاً لازم است، چه با نیت و چه نیت همراه با تلفظ و نیّت تنها هم کافی میباشد.
وجه دوم عبارت از این است که بگوییم: تعیین مطلقاً لازم نیست و اگر بدون تعیین بیع را انجام بدهیم، اشکالی ندارد و بیع صحیح است و حتی تعیین خلاف هم مضرّ نیست.
احتمال سوم عبارت از این است که قائل به تفصیل شده و بگوییم: اگر تعیین بر خلاف شد، بیع باطل است، ولی در صورت سکوت، معامله صحیح میباشد.
این سه احتمالی است که ایشان بیان فرمودهاند و شیخ هم در مکاسب از این سه احتمال اینطور تعبیر کرده است: «أقواها الأخیر و أوسطها الوسط و أشبهها للأصول و القواعد الأول» (1)
وجه سوم، أقوی یا أحوط؟
البته در نقلی که از کتاب مقابس شیخ اسدالله شده است، به جای «أقواها الأخیر» تعبیر به «أحوطها الأخیر» شده است.
1) کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص398.
بنا بر اینکه عبارت «أقواها الأخیر» درست باشد، معنی اینطور خواهد بود که قول أخیر - تفصیل بین تصریح و عدم تصریح به خلاف - أقوی است و قول أول هم - لزوم تعیین با لفظ یا بدون لفظ - اشبه به اقتضای قواعد میباشد، زیرا استصحاب اقتضاء میکند که انتقال تا متیقن نباشد، واقع نشود، اقتضای احتیاط هم این است که انسان به قدر متیقّن أخذ بکند و به عدم تعیین اکتفاء نکند. وجه دوم هم از نظر قوت و ضعف، در حد وسط قرار دارد به این معنی که نه قوت قول أخیر را دارد و به اندازهی قول اول ضعیف است و در حد وسط قرار دارد.
ولی اگر تعبیر به «أحوطها» درست باشد، عبارت «أوسطها الوسط» به این معنی خواهد بود که قول حق و وجهی که در جادهی اعتدال است و به این طرف و آن طرف انحراف پیدا نکرده و دچار افراط و تفریط نشده است، همین وجه دوم است که اصلاً تعیین معتبر نباشد. مؤید این معنی هم این است که ایشان در فروعی که بعداً ذکر میکند، بر اساس همین معنی بحث میکند و سایر وجود را ذکر نمیکند و همین مطلب مؤید این است که مختار ایشان همین وجه میباشد.
طبق این معنی مراد از «أحوطها» هم نسبی خواهد بود و أحوط بودن نسبت به وجهی است که حتی با نیّت خلاف هم معامله صحیح دانسته شده است. خلاصه اینکه در این عبارت از جهت معیّن نبود نسخهی صحیح، یک اندماجی وجود دارد و باید هر کدام از این دو تعبیر را به یک صورتی توجیه کرد، ولی ایشان بر اساس فرض عدم اعتبار نیت بحثهایی کرده و مثالهایی زده است.
مختار شیخ در مسئله
شیخ بعد از اینکه کلام ایشان را بتمامه نقل میکند، میفرماید: از این وجوه ثلاثهای که ذکر شد، قول صحیح عبارت از همان حدّ وسط است که در معامله تعیین معتبر نباشد. شیخ در ادامه یک بیانی دارد و کأن میخواهد معنایی بالاتر از حدّ وسطی که شیخ اسدالله ذکر کرده است، بیان بفرماید.
شیخ اسدالله حدّ وسط را اینطور ذکر کرده است که اگر قبل از عقد تعیّن ثبوتی وجود داشت و معیّن بود که یکی از این عوضین مال زید و دیگری مال عمرو است، دیگر در معامله نیازی به تعیین نیست، ولی در صورتی که تعیّن ثبوتی وجود نداشته باشد، باید در معامله تعیین بشود و در صورت تعیین نشدن، معامله باطل میشود.
فرمایش شیخ راجع به حقیقت معاوضه
شیخ میفرماید که یک بحث کلی وجود دارد که در جایی که قصد معاوضه شده باشد، قوام این معاوضه به جابجا شدن عوضین است به این معنی که وقتی معوض از ملک شخصی خارج میشود، عوض هم به همان محل خروج بیاید و این معنای معاوضه و مبادله است و الا اگر یک شیئی از یک جا خارج بشود، ولی شیء دیگر به جای دیگری داخل بشود، معاوضه و مبادله نخواهد بود. بنابراین در جایی که عوضین معیّن هستند، قصد خلاف بیخود و لغو خواهد بود و چون قصد معاوضه وجود دارد، معاوضه مطابق همان چیزی که هست، واقع میشود.
این در صورتی است که عوضین قبل از بیع تعیّن ثبوتی داشته باشند، اما در صورتی که تعیّن ثبوتی نباشد و مثلاً بخواهیم یک شیء ذمهای مانند یک خروار گندم ذمهای را به فلان مقدار پول ذمهای بفروشیم، لازم است که اینطور تعیین بشود که یک خروار گندم در عهدهی خودم یا در عهدهی زید را به مثلاً دویست هزار تومان پول درعهدهی عمرو فروختم.
اشکال شیخ به شوشتری
شیخ میفرماید که باید اینطور تعیین بشود و معنای تعیین این نیست که اگر بخواهند ملک دیگری را معاوضه بکنند، زائد بر ملکیت، معتبر باشد که ما مالک را هم تعیین بکنیم، چنین چیزی معتبر نیست، بلکه تعیّنِ موضوع چنین چیزی را اقتضاء میکند و معاوضهی ملک دیگری حتی در صورتی که تعیّن ثبوتی ندارد، بجز صیغه و شرایطی که وجود دارد، نیاز به نیت دیگری غیر از نیت بیع و شراء ندارد و لزوم نیت و تعیین در صورت عدم تعیّن ثبوتی برای تحقق موضوع است.
ظاهر کلام شیخ این است که ایشان یک نحوه اعتراضی به شیخ اسدالله دارند، زیرا فرمایش شیخ اسدالله عبارت از این است که در بعضی جاها تعیین معتبر است و در بعضی جاها معتبر نیست، ولی معلوم نیست که شیخ اسدالله بخواهد مطلبی غیر از فرمایش شیخ گفته و قائل به این باشد که در عقد باید یک نیت علی حده هم وجود داشته باشد.
نقد استاد بر فرمایش شیخ راجع به معاوضه
پرسش: اصل فرمایش شیخ چطور است؟
پاسخ: البته اصل فرمایش ایشان که بگوییم در بیع و معاوضه چنین معنای وجود دارد، مطلب واضحی نیست و سابقاً هم عرض کردیم که اگر انسان در مقابل پولی که میدهد، یک لباسی برای بچهاش بخرد و بگوید که این لباس را برای بچهام میخرم، هیچ اشکالی ندارد. در چنین موردی کأن شیخ میفرماید که بچه نفع لباس را میبرد و ملکیت برای خود شخص است، ولی لزومی ندارد که قائل به این معنی بشویم. اگر هم معنای معاوضه را اینطور بدانیم، لزومی ندارد که ما بیع را معاوضه بدانیم. انسان خیلی روشن میگوید که من این لباس را برای بچهام میخرم و با همین قصد میکند که این لباس در مقابل پولی که میدهد، ملک بچه باشد و اگر معاوضه را آنطور که شیخ فرموده بدانیم، دلیلی ندارد که بیع را چنین معاوضهای بدانیم. خلاصه اینکه اینطور بیعها به نظر ما اشکالی ندارد و صحیح میباشد، ولی شیخ این مطلب را مسلم میداند که باید چنین جابجایی انجام شود و در غیر این صورت بیع را معقول نمیداند.
پرسش: اگر ما بدانیم که یک شخصی ذمهاش بدهکار است، ولی ندانیم که به زید بدهکار است یا به عمرو و مالک ذمه را ندانیم، چطور است؟
پاسخ: اشکالی ندارد و ایشان تعیّن ثبوتی را لازم میداند.
لزوم تعیین مالک در کلی
بحث دیگر عبارت از این است که آیا در ملکیت کلی هم تعیین لازم است یا نه؟ ظاهر عبارت ایشان این است که بدون تعیین نمیشود و باید معیّن بشود که مثلاً یک خروار گندم ملک زید شد در ذمهی عمرو و آن پول هم ملک عمرو شد در ذمهی زید و باید اینطور تعیین بشود و اگر به صورت واحد لا بعین و واحد مردد باشد، درست نخواهد بود.
بحث ما در این است که چرا درست نباشد، در حالی که وقتی مثلاً در زکات میگویند: جهت مالک است، معنایش این است که کلی فقیر مالک است و شخص معینی مالک نیست. چه اشکالی دارد که ما در مالک، جامع را اعتبار بکنیم؟
در واجب کفایی هم قول اصح عبارت از همین است که امر به جامع تعلق گرفته است و هیچ اشکالی ندارد که در اینجا هم مالک، جامع باشد، به این معنی که اگر کلی بین دو نفر بود، مالک، جامع بین این دو نفر باشد و اینطور هم نیست که عرف مساعد بر این مطلب نباشد.
پرسش: آیا جامع با فرد مردد یکی است؟
پاسخ: مراد احدهمایی است که هر کدام از اینها مصداق برای اوست و فرقی نمیکند که اسمش را چه چیزی بگذاریم.
بنده این احتمال را میدهم که شاید مراد شیخ لزوم تعیین جامع نباشد، بلکه فرمایش ایشان راجع به مهمل باشد، زیرا در جامع یک نحوه تعیینی وجود دارد و احدهما مالکند و به عبارت دیگر جهت مالک است.
در بحث زوجیت و امثال آن هم همینطور است و در مواردی که چهار نفر از هشت نفر زوجهی شخص است یا یکی از دو خواهر زن اوست،
این مطلب قابل تصویر است و اشکالی هم ندارد.
بنده احتمال میدهم که فرمایش شیخ راجع به مهمل است که شخص حتی به این هم فکر نکرده است که مالک، جامع باشد که منطبق بر دو فرد است یا نه و عرف هم در چنین مواردی که مهمل است، هر چند ممکن است که اشکالی عقلی وجود نداشته باشد، ولی قائل به صحت نیست و چنین معاملهای را که نه جامع مالک است و نه اشخاص، صحیح نمیداند.
نقل کلام شیخ در مسئله
«و أما ما ذکره من الوجوه الثلاثة فیما إذا کان العوضان معینین فالمقصود إذا کان هی المعاوضة الحقیقیة التی قد عرفت أن من لوازمها العقلیة دخول العوض فی ملک مالک المعوض تحقیقا لمفهوم العوضیة و البدلیة فلا حاجة إلی تعیین من ینقل عنهما و إلیهما العوضان» (1).
ایشان میفرمایند که اگر قصد معاوضهی حقیقیه داشتند، لازم نیست که تعیین بشود و اگر قصد معاوضه حقیقیه نداشتند، باطل است.
«و إذا لم تقصد المعاوضة الحقیقیة فالبیع غیر منعقد فإن جعل العوض من عین مال غیر المخاطب الذی ملکه المعوض فقال ملکتک فرسی هذا بحمار عمرو» (2)، یعنی ثمن را حمار مخاطب قرار نمیدهد، بلکه حمار عمرو قرار میدهد، «فإن جعل العوض من عین مال غیر المخاطب الذی ملّکه المعوض فقال ملکتک فرسی هذا بحمار عمرو فقال المخاطب قبلت» (3)، در اینجا بیع برای مخاطب واقع نمیشود، منتهی نسبت به وقوع بیع برای عمرو به صورت فضولی بعداً بحث خواهد شد که اگر عمرو بعداً نسبت به این معامله اجازه داد، صحیح خواهد بود. «لم یقع البیع لخصوص المخاطب لعدم مفهوم المعاوضة معه و فی وقوعه اشتراء فضولیاً لعمرو کلام یأتی» (4)
حکم فروش مال در برابر رسیدن ثمن به دیگری
یکی از مثالهایی که ایشان در آنجا دارد عبارت از این است که: «من باع مال نفسه عن غیره»، یعنی مال خودش را فروخته است که ثمن به غیر برسد. ایشان میفرماید: شکی در این نیست که این معامله برای غیر واقع نمیشود و ثمن به غیر نمیرسد، منتهی نسبت به اینکه آیا در این صورت که مال خودش را فروخته است که ثمن به دیگری تعلق بگیرد، آیا بیع برای خودش واقع میشود یا نه، شیخ اسدالله به نحو بتّی و مسلم حکم میکند که برای خودش واقع میشود، ولی شیخ هم بعد از اینکه قدری به این طرف و آن طرف میزند، در آخر همان حرف را استظهار کرده و میگوید: درست است که در این صورت، بیع برای عمرو واقع نشده و ثمن به او نمیرسد، ولی علی الاقوی ثمن داخل ملک خود شخص میشود.
موضوع: حکم بیع مال خود برای غیر و عکس آن
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به مسئله بیع مال خود برای غیر و عکس آن در بیان مرحوم شوشتری و مرحوم شیخ اشاره فرموده و مختار این دو بزرگوار در مسئله را بیان میفرمایند. ایشان در ادامه به نقد استدلال شیخ مبنی بر نامعقول بودن اینگونه معاملات پرداخته و بر فرض پذیرش این استدلال، اشکال دیگری بر فرمایش این دو بزرگوار وارد میفرمایند. استاد در ادامه به نقل عبارت شیخ پرداخته و برخی فروض صحت این نوع معاملات با وجود اجازهی لاحق، در فرمایش شیخ را بیان میفرمایند.
حکم بیع مال خود برای غیر و بیع مال غیر برای خود
یکی از مثالهایی که محقق شوشتری برای مسئلهی تعیین بر خلاف مالک حقیقی ذکر کرده، این است که انسان مال خودش را از طرف دیگری فروخته و بگوید: این خانه را برای زید به فلان قیمت میفروشم که ثمن داخل در ملک زید بشود.
مختار مرحوم شوشتری و شیخ در مسئله
محقق شوشتری راجع به حکم این مسئله به طور بتّی میفرماید که این بیع برای زید واقع نمیشود، ولی برای خودش واقع میگردد، ولی شیخ نسبت به عدم وقوع بیع برای زید به طور بتّی تعبیر نموده و نسبت به وقوع بیع برای خود شخص استظهار کرده و به نحو ظاهر تعبیر کرده است.
استدلال شیخ بر مختار (نامعقول بودن اینطور معاملات)
بعد هم ایشان در استدلال بر عدم وقوع بیع برای دیگری، میفرماید: اینکه مالی از ملک شخصی خارج بشود، ولی ثمنش داخل در ملک دیگری بشود، امری غیر معقول است و برای یک امر غیر معقول هم قصد متمشی نمیشود.
بنابراین این معامله نمیتواند برای دیگری واقع بشود. در صورتی هم که بر عکس این مسئله، شخص خانهی دیگری را برای خودش بفروشد تا ثمن داخل در ملکش بشود، باز هم نمیشود و بیع در هر دو مسئله به مناط واحد درست نمیباشد.
البته ایشان بعداً میفرماید که در بعضی از فروض معامله واقع میشود، ولی مناط وقوع معامله به این جهت نیست که عقد برای خودش قرار گرفته است، بلکه به یک ملاک دیگری است که بعداً ذکر میفرماید.
نقد استاد بر استدلال شیخ (معقول بودن اینطور معاملات)
و اما راجع به این فرمایش ایشان که معامله را نامعقول دانستند، ما قبلاً هم عرض کردیم که دلیلی بر نامعقول بودن اینطور معاملات نداریم که اگر شخص چیزی را برای دیگر بفروشد تا ثمن داخل در ملک دیگری بشود، چنین بیعی نامعقول باشد.
اشکال دوم استاد (بیان حکم مسئله علی وجه الاطلاق)
بر فرض هم که این فرمایش ایشان را قبول بکنیم، باز هم یک نقصی در کلام ایشان وجود دارد، زیرا در کلام شیخ و شوشتری در مسئلهی «من باع ملک نفسه لغیره یا غیره لنفسه»، قید «عالماً بالموضوع والحکم» فرض نشده است و چون چنین چیزی فرض نشده است، بنابراین حکم هر دو صورت یک گونه در نظر گرفته شده است، در حالی که گاهی شخص به تخیّل اینکه این ملک مال زید است، میخواهد فضولتاً از جانب زید معامله بکند و در چنین صورتی قصد متمشی میشود و هیچ محذوری هم وجود ندارد، منتهی بحث فضولی و اجازه و امثال آن، بحثی است که بعداً میآید.
بنابراین نباید حکم این مسئله علی وجه الاطلاق بیان بشود کما اینکه هم محقق شوشتری و هم شیخ به طول مطلق بیان کردهاند.
پرسش: طبق مبنای حضرت عالی آیا رضایت نفر سوم شرط است؟ در هر صورت این بیع، فضولی میشود و دخول ثمن در ملک او بدون رضایت نمیشود.
پاسخ: کاری به فضولی نداریم، عرض ما این است که در این مسئله، قصد معقول است، بر خلاف ایشان که میفرماید معقول نیست.
پرسش: آیا رضایت نفر سوم هم شرط است؟
پاسخ: بله، آن شرط دیگری است و باید شخص راضی باشد و اگر هم راضی نبود، فضولی میشود و اجازهی بعدی کفایت میکند. فرمایش ایشان این است که فضولی هم نیست و معامله باطل است، زیرا قصد در اینجا معقول نیست.
پس بنابراین این تعلیلی که ایشان بیان کرده است، علی وجه الاطلاق درست نیست و فقط شامل صورتی است که شخص عالم به موضوع باشد.
نقل عبارت شیخ
«و أما ما ذکره من مثال من باع مال نفسه عن غیره فلا إشکال فی عدم وقوعه عن غیره و الظاهر وقوعه عن البائع» (1)، یعنی عن نفسه واقع میشود. «و لغویة قصده عن الغیر». ایشان برای این لغویت اینطور تعلیل میآورند که: «لأنه أمر غیر معقول لایتحقق القصد إلیه حقیقة و هو معنی لغویته» (2)، یعنی نمیتواند قصد حقیقی متمشی بشود و لذا در عکس این مسئله هم که «باع مال غیره عن نفسه وقع للغیر مع إجازته کما سیجیء و لایقع عن نفسه أبداً» (3)، در این مسئله هم بیع برای خودش واقع نمیشود، بلکه به صورت فضولی برای دیگری واقع میشود.
صحت برخی از صور با اجازهی لاحق
بعد هم ایشان برای «لا یقع عن نفسه ابداً» (4)این توضیح را بیان میفرمایند که در بعضی از صور برای خودش واقع میشود مثل اینکه شخص ملک دیگری را برای خودش بفروشد و بعداً از او بخرد. در این صورت با اجازهی بعدی این بیع تصحیح میشود و این بحث بعداً خواهد آمد.
ایشان میفرماید که این صورت قابل تصویر است، ولی صحت آن از این جهت نیست که این شیء را در ابتداء برای خودش فروخته و قصد کرده که ثمن داخل در ملک خودش بشود، بلکه این شیء را بدون اجازه برای دیگری هم فروخته بود، با این اجازهی لاحق (طبق نظر کسی که قائل به تصحیح اجازهی لاحق است) بیع صحیح میشود و خلاصه اینکه صحت این مسئله از این جهت نیست که این معامله را برای خودش و لنفسه انجام داده است، بلکه صحتش از بابت اجازهی لاحق میباشد.
موضوع: حکم فروش مال خود برای غیر و فروش مال خود به فرض اینکه مال دیگری است
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به حکم فروش مال خود برای غیر و نقد و بررسی نظر شیخ میپردازد. در ادامه فرض دیگری که مورد بحث قرار میگیرد، صورتی است که شخص مال خود را به اعتقاد اینکه مال دیگری است، بفروشد. شیخ در این صورت قائل به صحت معامله شده و توصیف غلط را منشأ بطلان معامله نمیداند، ولی استاد در این صورت قائل به تفصیل شده و در صورت رضایت مالک حقیقی به اصل معامله، آن را صحیح دانسته و در غیر این صورت باطل میداند. صورت دیگری که مورد بحث قرار گرفته است، موردی است که انسان مال خود را با فرض ملکیت دیگری (تشریعاً) بفروشد. شیخ در اینجا هم ثمن را متعلق به مالک حقیقی دانسته و توصیف زائد را لغو میداند. استاد در ادامهی بحث امروز به نظر مرحوم سید اشاره میفرماید که حکم مسئله در این دو صورت را به جهت وجود تنافی و تضاد در انشاء و واقعیت، بطلان بیان فرموده است. استاد در ادامه به بررسی نظر ایشان پرداخته و در آخر آن را ردّ مینمایند. پس بنابراین در این سه فرضی که بیان شد، استاد در هر سه صورت معامله را تصحیح نموده است، منتهی در فرضی که شخص اشتباهاً دیگری را مالک دانسته است، قائل به تفصیل شده و در صورت رضایت مالک حقیقی، معامله را صحیح میداند.
حکم فروش مال خود برای غیر
بحث در این مسئله بود که شخص مثلاً خانهی خودش را میفروشد در مقابل اینکه ثمن آن داخل در ملک غیر بشود.
مختار شیخ
شیخ راجع به این مسئله میفرماید که چنین معاملهای بیع و معاوضه نیست، زیرا در معاوضه باید ثمن و مثمن با یکدیگر جابجا بشوند و اگر این خانه از ملک کسی خارج شود و ثمن آن به ملک دیگری منتقل بشود، چنین کاری معاوضه به حساب نمیآید و بیع به این شکل هم صحیح نمیباشد.
راجع به این فرمایش ایشان ما دیروز عرض کردیم که چنین چیزی خیلی روشن نیست.
حکم فروش مال خود، به تصور اینکه مال دیگری است
فرض دیگر عبارت از این است که شخص قصد معاوضه و جابجایی ثمن و مثمن را میکند، منتهی خانهی خودش را به تصور اینکه خانهی زید است، میفروشد تا در نتیجه ثمن به زید منتقل بشود. در این فرض شخص زید را مالک دانسته و خانه را میفروشد تا ثمن به ملک او داخل بشود.
پرسش: آیا در این صورت معامله به صورت فضولی است یا باید از اول اجازه داشته باشد؟
پاسخ: چه اجازه داشته باشد و چه فضولی باشد، بلااشکال این معامله و نقل و انتقال برای زید واقع نمیشود و ثمن داخل در ملک زید نمیشود، زیرا خانه مال زید نبوده است و تفاوتی هم نمیکند که زید به این معامله راضی بوده و اجازه داده باشد یا نه.
بحث ما در این است که آیا این ثمن و عوضی که تعیین شده است، داخل در ملک بایع - که مالک حقیقی خانه است - میشود یا نه؟ در اینجا که شخص خانه را به اعتقاد ملکیت زید فروخته است، (چه به صورت فضولی و چه با اجازهی قبلی) آیا با توجه به اینکه لفظاً یا اعتقاداً بخاطر جهل به واقعیت، چنین توصیفی شده است، معاوضه و جابجایی بین مثمن و ثمن برای بایع - که مالک حقیقی است - واقع میشود یا نه؟
مختار شیخ در مسئله
شیخ در این مسئله قائل به صحت شده و میفرماید که این مبادله برای مالک حقیقی واقع میشود، زیرا شخص به صورت درست انشاء را انجام داده و نیت مبادله و جابجایی کرده است و توصیف غلطی هم که لفظاً یا اعتقاداً واقع شده و صفت مملوکیت برای زید در نظر گرفته شده است، لغو میباشد.
نظر استاد در مسئله (قول به تفصیل)
عرض ما این است که آیا این انشاء برای نقل و انتقال کفایت میکند یا نه؟ شاید اگر شخص میدانست که این خانه ملک خود اوست، راضی به این معامله نمیشد و به تصور اینکه این خانه مال زید است، یا فضولتاً یا با اجازهی قبلی مثل وکالت و امثال آن، چنین انشائی را انجام داده است.
پس بنابراین ما دلیلی بر صحت چنین معاملهای به صرف وجود انشاء نداریم. البته اگر شخص راضی به این معامله باشد، با توجه به تحقق انشاء، اشتباه لفظی یا اعتقادی او باطل و لغو خواهد بود، ولی به صرف انشاء نمیتوانیم حکم به صحت معامله بکنیم.
پس بنابراین در این صورت به صرف انشاء نمیتوانیم به طور کلی قائل به صحت معامله و وقوع نقل و انتقال بشویم.
فروش مال خود با فرض اینکه مال دیگری است (تشریعاً)
یک صورت دیگر هم عبارت از این است که شخص میداند این خانه، ملک خود اوست، ولی لفظاً تشریعاً میگوید که این ملکی که مال زید
است را به عمرو میفروشم.
در چنین صورتی، پیداست که ثمن، ملک زید نمیشود، ولی بحث در این است که آیا شخص فروشنده که مالک حقیقی خانه است، مالک ثمن میشود یا نه؟
مختار شیخ در مسئله
از کلام شیخ اینطور استفاده میشود که در این صورت، ثمن، ملک خود فروشنده میشود، منتهی آن توصیفی که کرده است، یک توصیف یا تشریع لغوی میباشد.
در این صورت با توجه به اینکه قصد معامله و معاوضه بین ثمن و مثمن جدّی است، معامله صحیح بوده و ثمن داخل در ملک مالک حقیقی میشود و توصیف و تشریعی هم که واقع شده است، لغو و بیهوده خواهد بود.
نظر مرحوم سید در این دو مسئله (بطلان به جهت تضاد)
مرحوم سید میفرماید: (1)در این دو صورتی که بیان شد، آنچه ذکر میشود متفاوت از واقعیت است و شخص دو شیء متضاد را نیت و انشاء کرده است و قهراً به جهت این تخالفی که وجود دارد، معامله باطل بوده و وجهی برای صحت آن وجود ندارد.
ردّ استاد بر نظر مرحوم سید
این ادعای ایشان است، ولی به نظر میرسد که فرمایش ایشان تمام نباشد، زیرا نیت واقعی به جابجایی ملکین تعلق گرفته است و اگر هم صفتی برای ملک، اعتقاداً یا تشریعاً، بیان شده باشد، واقعیت ندارد. مثلاً وقتی شخص میگوید: من این خانهای که دارای فلان صفت است را در مقابل فلان مبلغ به تو فروختم، نبود صفت منشأ بطلان معامله نمیشود. البته اگر صفت به نحو اشتراط در معامله بیان شده باشد نه توصیف، در صورت فقدان صفت، معامله باطل خواهد بود که آن بحث دیگری است.
پرسش: ...
پاسخ: عرض بنده این است که نیت واقعی شخص به جابجا شدن مثمن و ثمن تعلق گرفته است، منتهی به اعتقاد غلط یا تشریع، اینطور اظهار کرده است که این شیء واجد فلان صفت است. در اینجا منویّ شخص، خروج خانه از ملک مالک واقعی و داخل شدن در ملک دیگری بوده است.
تفاوت بین توصیف و اشتراط (تقیید)
پرسش: چرا در اینجا وصف بگیریم، در حالی که این توصیف در واقع قید است؟
پاسخ: نمیتواند قید باشد، مگر اینکه به نحو اشتراط باشد که انسان شرط بکند که در این فرض میفروشم و در فرض دیگر نمیفروشم. در این صورت که قید رجوع به شرطیت بکند، معامله از جهت شرطیت باطل خواهد بود، زیرا که اشتراط، تعلیق معامله بر شرط است و در صورت نبود شرط، معامله باطل خواهد بود. در این مسئله فرض ما بر این است که از موارد توصیف است نه اشتراط و بر همین اساس این توصیف اشتباهی یا تشریعی اشکالی به اصل معامله وارد نخواهد بود. مثلاً وقتی شخص فرض کرده است که این خانه مال زید است، در حالی که میداند مال زید نیست، چنین فرضی هیچ اثری ندارد، زیرا نیتِ انتقال خانه به دیگری را کرده است و این فرضِ بیربط، هیچ اثری بر صحت معامله و نقل و انتقال ملکین نخواهد داشت.
پرسش: اینکه آقایان میگویند که «اذا تعارض الوصفان..» چطور است؟
پاسخ: در آن موارد ممکن است که نیت واقعی اینطور نباشد، ولی در این صوری که ذکر شد، فرض بر این است که شخص ملک واقعی خودش را میخواهد معاوضه بکند، ولی اینطور فرض کرده است که مالک آن شیء، شخص دیگری است. بحث ما هم در این بود که این فرضِ غلط، اشتباهاً یا تشریعاً، مؤثر در حصول تضادّ و بطلان معامله نیست.
در صورتی که شخص، ملک خودش را به دیگری بفروشد، ولی فرض بکند که ملک زید است، باز هم مبادلهی حقیقی با شیء دیگر واقع میشود و معنایی ندارد که ثمن به زید منتقل بشود. تنافی و تضادّی هم در کار نیست و نقل و انتقال بین ملکین واقع میشود. پس بنابراین به نظر میرسد که در این فرضی که شخص علم به این دارد که این شییء ملک خود اوست و رضایت به معامله دارد، معامله صحیح باشد، ولی در فرض اول که اعتقاد به این دارد که ملک دیگری است، باید به تفصیل ببینیم که اگر مالک حقیقی این شیء را مال خودش میدانست، باز هم راضی به چنین معاملهای بود یا نه؟
پرسش: ...
پاسخ: در فرض اول نیت شخص مبادله بوده است، ولی یک توصیف غلطی کرده است که این توصیف غلط اشکالی به اصل معامله وارد نمیکند.
شیخ در این صورت قائل به جابجایی است و عرض ما هم عبارت از این است که در این صورت، توصیف غلط هیچ تأثیری نسبت به انشاء ندارد و اشکالی نمیرساند و در صورت رضایت شخص، معامله صحیح میباشد.
پس بنابراین به نظر میرسد که این اشکال سید وارد نباشد، منتهی در فرض اول - که شخص جاهل به واقعیت بوده و اعتقاد به ملکیت دیگری داشته است - باید قائل به تفصیل شده و بگوییم که اگر شخص راضی به معامله شد، صحیح و در غیر این صورت معامله باطل خواهد بود.
موضوع: حکم نماز بعد از طواف مستحبی
خلاصه درس:
با توجه به کسالت استاد در این جلسه یک فرعی فقهی راجع به لزوم یا عدم لزوم نماز بعد از طواف مستحبی مورد بحث قرار گرفته است. ایشان ظهور ابتدایی روایات را در ارتباطی بودن طواف و نماز بعدی آن میدانند، ولی در ادامه برای عدم لزوم نماز در طواف مستحبی به استدلال برخی به عکس نقیض اشاره میفرمایند. استاد در ادامهی بحث، اختلاف بین شیخ و مرحوم آخوند راجع به تمسک به عکس نقیض را مورد بررسی قرار داده و در آخر قول آخوند مبنی بر عدم صحت تمسک به عکس نقیض را اختیار میفرمایند. ایشان در آخر هم فرمایش مرحوم داماد راجع به سیرهی علمای رجال در کشف عدالت و سایر آثار را مورد بررسی قرار داده و دو اشکال بر فرمایش ایشان بیان میفرمایند.
چند روزی است که بنده دچار ضعف و بیحالی شدهام و برای اینکه درس تعطیل نباشد، امروز راجع به یک فرعی که سؤال شده است، بحث خواهیم کرد.
حکم خواندن نماز بعد از طواف مستحبی
سؤال شده بود که آیا در طواف مستحبی، لازم است که انسان نماز بعدی را هم انجام بدهد یا نه؟
ظهور ابتدایی روایات (عدم صحت طواف مستحبی بدون نماز)
ظواهر روایت دلالت بر این دارد که طواف مستحبی و نماز بعدی آن به صورت ارتباطی است و طواف بدون صلاة صحیح نیست.
استدلال به عکس نقیض برای صحت طواف بدون نماز
ظواهر ابتدایی روایات اینطور است، ولی عرض بنده این است که در روایات صحیح اینطور وارد شده است که وقتی شخص طواف میکند، باید با طهارت باشد و تعلیلی هم که برای این موضوع بیان شده است، عبارت از این است که: «فإنّ فیه الصلاة» و ما با تمسک به عکس نقیض میتوانیم در این مسئله اینطور نتیجهگیری بکنیم که در طواف مستحبی نماز لازم نیست.
جدای از درستی و نادرستی، این بحث کلی وجود دارد که برای اثبات مطلب میتوانیم به عکس نقیض تمسک بکنیم. روایات متعددی داریم که طهارت را در باب طواف معتبر میداند، بخاطر اینکه در طواف نماز وجود دارد: «لإنّ فیه الصلاة». این عبارت به این معنی است که «ما فیه الصلاة یعتبر فیه الطهارة». از عکس نقیض این عبارت اینطور استفاده میشود که در طواف مستحبی نماز وجود ندارد، چون طهارت در آن لازم نیست.
وقتی میگوییم: کل انسان حیوانٌ، با عکس نقیض اینطور استفاده میشود که: «ما لا یکون حیواناً لا یکون انساناً».
پس بنابراین روایات دلالت بر این دارند که: «ما فیه الصلاة یعتبر فیه الطهارة» و چون این مطلب ثابت است که در طوافِ مستحبی طهارت معتبر نیست، (1)پس در طواف مستحبی نماز وجود ندارد. به عبارت دیگر با توجه به اینکه هر چیزی که نماز داشته باشد، طهارت از حدث اصغر و اکبر در آن معتبر است، در نتیجه در اینجا که طهارت معتبر نیست، بنابراین نمازی هم در آن وجود ندارد و طواف مستحبی با استفاده از عکس نقیض بدون صلاة هم صحیح است.
اختلاف شیخ و مرحوم آخوند در تمسک به عکس نقیض
این نتیجهگیری با استدلال به عکس نقیض بود، ولی اصل تمسک به عکس نقیض مورد اختلاف بین شیخ انصاری و مرحوم آخوند است. مثلاً اگر گفته شود که: اکرم العلماء و بدانیم که زید واجب الاکرام نیست، آیا میتوانیم اینطور نتیجه بگیریم که پس زید عالم نیست؟ در اینجا مشخص است که زید وجود اکرام ندارد، ولی نمیدانیم که زید عالم است و وجوب اکرام ندارد، یا جاهل است و وجوب اکرام ندارد؟ به عبارت دیگر نمیدانیم که اکرم العلماء نسبت به زید تخصیص خورده است یا زید تخصصاً خارج از آن است؟
البته به این نکته هم باید توجه داشته باشیم که اگر آقایان در دوران امر بین تخصیص و تخصص، تخصص را بر تخصیص ترجیح میداند، مربوط به موردی است که مراد از عام مشخص نباشد و ما مثلاً دو زید داشته باشیم که یکی عالم و دیگری جاهل است و لاتکرم زیداً هم وارد شده است که در اینجا نمیدانیم مراد از زید، زید جاهل است که تخصصاً خارج از أکرم العلماء است، یا مراد زید عالم است که از أکرم العلماء تخصیص خورده است؟ بنابراین نمیدانیم که مراد جدّی از أکرم العلماء شامل زید عالم هم شده است یا نه؟ در چنین موردی هم شیخ و هم مرحوم آخوند میفرمایند که باید تمسک به أصالة العموم کرده و بگوییم که زید عالم باید مورد احترام باشد.
اما در صورتی که ارادهی جدی مطابق با ارادهی استعمالی است و میدانیم که زید چه عالم باشد و چه جاهل وجوب اکرام ندارد و برای ما روشن و قطعی است که ارادهی جدّی در أکرم العلماء شامل زید نشده است، مسئله مورد اختلاف میباشد که آیا میتوانیم برای اینکه أکرم العلماء را تخصیص نزنیم، حکم به جاهلیت زید بکنیم و احکام جاهل در موارد دیگر را بر او بار بکنیم یا نه؟
فرمایش شیخ
شیخ میفرماید که وقتی دلیلی میگوید: «کل عالم یجب اکرامه»، عکس نقیض آن عبارت از این است که: «ما لایجب اکرامه فلیس بعالم»، یعنی کسی که اکرامش واجب نیست، عالم نیست و در این مسئله هم ما میدانیم که زید وجوب اکرام ندارد و با تمسک به عکس نقیض میگوییم که زید عالم نیست و در موارد دیگر احکام جاهل بودن را بر او حمل میکنیم.
فرمایش مرحوم آخوند
مرحوم آخوند میفرمایند که در قضایای برهانی - که یقینی است - عکس نقیضش هم یقینی است، در امور ظنّی هم عکس نقیضش ظنّی است، در امور مشکوک و موهوم هم عکس نقیض مطابق خود قضیه است.
در مواردی برهانی که عکس نقیضش هم مطابق با اصل قضیه، یقینی است، حجیّت یقین جعلی نیست و نیاز به دلیل دیگری مانند قرآن و روایات و بنای عقلاء ندارد و قهراً وقتی ما به اصل قضیه أخذ میکنیم به عکس نقیض آن هم میتوانیم أخذ بکنیم، ولی در عموماتی که قابل تخصیص است، عکس نقیضش ظنّی خواهد بود و حجیّت دلیل ظنّی نیازمند یک دلیل عقلی وبنای عقلاء یا یک دلیل تعبدی شرعی است.
مرحوم آخوند میفرمایند که هیچ یک از ادلهی أصالة العموم دلالت بر اعتبار عکس نقیض آن نمیکند و مثلاً بنای عقلاء فقط بر اعتبار خود أصالة العموم دلالت میکند و اگر مثلاً گفته شود: اکرم العلماء، و انسان در یک موردی شک بکند که آیا أصالة العموم شامل اینجا هم هست یا نه، طبق بنای عقلاء به این اصل تمسک میکنیم، زیرا اگر أصالة العموم حجت نباشد، لغویتِ جعل لازم میآید و طبق قانون عقلاء تا تخصیص ثابت نشده است، انسان عذری برای مخالفت با أصالة العموم نخواهد داشت و اگر این اصل حجت نباشد، سنگ روی سنگ بند نخواهد شد و هیچ قانونی - بجز قواعد ریاضی - قابل اجراء نخواهد بود.
بنابراین در جایی که مراد از عموم برای ما معلوم نباشد، میتوانیم به أصالة العموم تمسک کرده و تکلیف شخص را روشن بکنیم، ولی در جایی که تکلیف روشن است و از دلیل: لا تکرم زیداً، میدانیم که یقیناً این فرد احترام ندارد، ولی نمیدانیم که عالم است یا جاهل، نمیتوانیم با أخذ به بنای عقلاء بگوییم که چون این شخص احترام ندارد، پس در نتیجه جاهل است که وجوب اکرام ندارد و در موارد دیگر احکام جاهل را بر او بار بکنیم.
استدلال به حجیت مثبتات أماره (بیان دو مقدمه)
البته اگر مثبتات امارات را حجت بدانیم، در اینجا هم میتوانیم بگوییم که أصالة العموم أماره بر این است که ما به مفاد آن ظنّ پیدا بکنیم و عکس نقیض هم از مثبتات آن بوده و حجت میباشد. پس بنابراین لازمهی حجیت مثبتات امارات این خواهد بود که این ظنّ هم حجیّت داشته باشد و در نتیجه در مسئلهی مورد بحث بگوییم که زید عالم نیست و خلاصه اینکه از حکم عدم وجوب إکرام، موضوع جاهل بودن زید را تشخیص بدهیم.
مقدمه اول (حجیت مثبتات أمارات علی وجه الاطلاق)
این ادعاء مبتنی بر دو مقدمه میباشد: یکی عبارت از این است که به طور کلی مثبتات أمارات را حجت بدانیم، چنانچه شیخ انصاری همین نظر را دارد و مثبتات أمارات را به طور کلی حجت میداند.
البته مرحوم حاج آقا رضا همدانی و مرحوم آقای خویی میفرمایند که دلیلی بر حجیت مثبتات هر أمارهای نداریم و در هر موردی از أمارات، باید دلیل حجیت آن را بررسی بکنیم. دلیل حجیت برخی از أمارات اقتضاء میکند که مثبتش هم حجیت باشد و در دلیل برخی دیگر از أمارات چنین اقتضائی وجود ندارد. خلاصه اینکه این دو بزرگوار در این مسئله قائل به تفصیل هستند.
مقدمه دوم (أصاله العموم أماره است نه اصل)
ما اگر هم در این بحث با شیخ موافق شده و بگوییم که در حجیت مثبتات أمارات هیچ تفصیلی در کار نیست، باز هم بحث دیگری مطرح
خواهد بود که آیا أصالة العموم أماره است یا أصلی از أصول عقلایی است؟
اینکه ما أخذ به عامّ میکنیم، آیا از باب ظنّ به مفاد آن است یا أصالة العموم أصلی از اصول عقلایی است و اگر حتی ظنّ هم نداشته باشیم، باز هم باید به این قانون أخذ بکنیم مانند أصالة الحقیقة در جایی که نمیدانیم آیا معنای حقیقی اراده شده است یا نه.
نظر استاد (أصاله العموم أماره نیست)
به نظر ما أقوی عبارت از این است که حجیت أصالة العموم از باب ظنّ و أماره بودن نیست و در خیلی موارد هم نوع مردم ظنّ پیدا نمیکنند، بلکه این أصل، یکی از أصول معتبر است و قهراً نسبت به شک در اراده، این أصل جاری و متبع است، ولی اگر شک در مراد نداشته باشیم، بلکه بخواهیم از مثبتات این اصل استفاده بکنیم، دلیلی بر حجیت مثبتات أصل نداریم.
تمسک مرحوم داماد به سیرهی رجالیها در کشف عدالت
مرحوم آقای داماد با شیخ انصاری موافق بود و میفرمود در رجال مثلاً برای اثبات عادل بودن یا نبودن و برای اثبات امامی بودن یا نبودن زید به آثاری و احکامی که مترتب بر عدالت یا امامی بودن است، استدلال میکنند و از بودن این آثار و احکام ایمان و مذهب شخص را کشف میکنند.
مثلاً اگر امام در جایی شهادت زید را قبول کرده باشد، از این اثر کشف میکنند که بنابراین زید عادل است یا اگر امام بر کسی رحمت فرستاد و امثال آن، شیعه بودن شخص را کشف میکنند و در تمام این موارد از اثر پی به مؤثر برده میشود و از حکم، موضوع را کشف میکنند. به عبارت دیگر، قوام علم رجال به کشف موضوعات به وسیلهی احکام و آثار مترتب بر آن موضوعات میباشد. خلاصه اینکه نظر ایشان این بوده است که تمسک به عکس نقیض صحیح است و در این موارد ما میتوانیم به آن أخذ بکنیم.
دو اشکال استاد بر فرمایش مرحوم داماد
این ادعای ایشان است، ولی به نظر میرسد که دو اشکال بر این مطلب وارد باشد:
اشکال اول
اولاً آن مواردی که استدلال به آنها شده است، مواردی است که ولو یقین وجود ندارد، ولی انسان اطمینان به عدم دارد وصرف ظنّ نیست و اینطور نیست که اگر مثلاً شهادت زید را قبول کرد، بگوییم که استثناء خورده باشد و اگر مثل استثنائات ذوالشهادتین بود، برای ما آشکار میشد، «لوکان لبان». و نسبت به بعضی موارد هر چند انسان قطع مثل ریاضی ندارد، ولی مطمئن است و اینطور هم نیست که استثنائی واقع شده باشد.
اشکال دوم
ثانیاً اگر هم نگوییم که در این موارد اطمینان وجود دارد، این نوع استدلالها از باب انسداد صغیر خواهد بود. مثلاً نجاشی بعد از دویست یا سیصد سال چطور قول راوی را معتبر بداند؟! در اینجا با دلیل انسداد صغیر میگوییم که جعل حکم اقتضاء میکند که یک توسعهای در خود موضوع یا طریق اثبات آن وجود داشته باشد. وقتی شارع میگوید: «إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا» (1)، یعنی شما نسبت به خبر فاسق تحقیق کنید، آیا این خطاب منحصر به عدهی معدودی است که در زمان نزول قرآن بودهاند، یا ما هم مخاطب این آیه هستیم؟ بلااشکال ما هم مخاطب دستور قرآن برای همیشه هستیم و همهی ما تا به امروز و کسانی که بعد خواهند آمد، مخاطب این آیه هستیم. حال با توجه به این مطلب، شخص چطور اطمینان یا یقین به عدالت راویان پیدا بکند؟! وقتی فواصل زمانی بین نقلها واقع میشود، اشتباهات زیادی حاصل شده و مطلب مخفیتر میگردد، ولی این خطاب برای ما هم حجت است و باید به آن أخذ بکنیم. از طرف دیگر هم گفتیم که آیات قرآن نسبت به ما لغو نیست و ما هم مخاطب این آیات هستیم و لذا از جعل این حکم کشف میکنیم که یا عدالت به آن سختی نیست (کما اینکه حاج آقا حسین قمی میگفته است که من عدالت یک نفر و نیم را إحراز کردم)، یا اینکه طریق أحراز عدالت به آن سختی نیست و خلاصه اینکه یک توسعهای در خود موضوع یا طریق اثبات آن واقع شده است.
1) حجرات/سوره49، آیه6.
بنابراین میگوییم: قول رجالی حجت هست، ولی نتیجهی حجیت قول رجالی این نیست که هر جا ما عکس نقیضی دیدیم، از آن نتیجهگیری بکنیم.
پرسش:...
پاسخ: ما در انسداد کبیر هم به همین قائلیم و در موارد بسیاری به ظواهر ادله تمسک میشود، در حالی که ظواهر اطمینانی نیست و خلاصه در همه جا میتوانیم حجیت مطلق ظنّ را اثبات بکنیم، ولی اگر به طور کلی قائل به انسداد کبیر هم نشویم، در برخی موارد ادلهای وجود دارد که میتوانیم به آنها أخذ بکنیم.
بنابراین به نظر ما حق با مرحوم آخوند است و در جایی که شک در مراد نداریم، نمیتوانیم به عکس نقیض تمسک بکنیم.
پرسش:...
پاسخ: مثبتات أماره علی وجه الاطلاق حجت نیست و باید به اصول دیگری مانند برائت و احتیاط و اشتغال مراجعه بشود.
موضوع: ظهور خطاب بایع در خصوصیت طرف مقابل
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بحث جدید ظهور خطاب بایع در خصوصیت پرداخته و دو نظریهی بیان شده در فرمایش شیخ را مطرح میفرمایند. در ادامه مختار شیخ مبنی بر ظهور خطاب در خصوصیت طرف مقابل مورد اشاره قرار گرفته و کلام علامه - که موافق نظر شیخ است - مورد اشاره قرار میگیرد.
استاد در ادامه به دو وجه فارق بین باب نکاح و بیع در فرمایش مرحوم شوشتری و ردّ شیخ بر این وجه میپردازند. ایشان در آخر ردّ شیخ بر مرحوم شوشتری را نپذیرفته و کلام شوشتری را در برخی از موارد محل اشکال، موافق نظر شیخ میدانند.
بودن یا نبودن خصوصیت در خطاب بایع
بحثهای گذشته راجع به تعیین بایع نسبت به «من یبیع له» و تعیین مشتری نسبت به «من یشتری له» بود، ولی بحث شیخ در اینجا راجع به این است که اگر بایع با کلمهی خطاب مشتری را تعیین بکند، از این تعیین او خصوصیت استفاده میشود یا نه؟ مثلاً اگر بایع بگوید: ملّکتک هذا العین، یا به صورت ذمهای بگوید: ملّکتک فلان مقدار گندم را، آیا با خطاب و اختصاصی که واقع شده است، طرف مقابل مخصوص به ملکیت مبیع میشود مگر اینکه قرینهای بر خلاف باشد، یا اینکه هیچ خصوصیتی در این خطاب وجود ندارد و ممکن است که طرف مقابل وکیل یا ولیّ در اشتراء باشد و ملکیت به موکل یا مولیعلیه او منتقل بشود، یا فضولی باشد که نیاز به اجازهی بعدی خواهد داشت؟
خلاصه اینکه بحث در این است که آیا با چنین خطابی، نسبت به طرف مقابل خصوصیتی در ملکیت حاصل میشود یا اینکه چنین چیزی استفاده نمیشود و اگر خصوص او مراد باشد، باید بایع تصریح به این مطلب کرده و بگوید که من به دیگری تملیک نمیکنم.
بیان دو احتمال در مسئله
یک احتمال در اینجا عبارت از این است که بگوییم: چنین خطاب و تخصیصی دلالت بر اختصاص نمیکند و بر چیزی بیشتر از اشتراء طرف مقابل، دلالتی ندارد، حال چه مشتری أصالة باشد، چه وکالةً باشد، چه ولایةً و چه به صورت فضولی و خلاصه اینکه ظواهر ادله اقتضای عدم اختصاص میکند، الّا ما خرج بالدلیل که در برخی موارد مانند باب نکاح و وقت و وصیت و امثال آن قرائنی بر اختصاص وجود دارد مثل باب نکاح (أنکحتک) که خطاب، ظهور در اختصاص دارد نه اینکه این خطاب با لحاظ وکالت از جانب دیگری باشد که در نتیجه زوجیت هم برای دیگری ثابت بشود.
یا وقتی در وقف خاص گفته میشود: «وقفت علیک»، ظاهرش عبارت از این است که موقوفعلیه همان کسی است که مورد خطاب قرار گرفته است. یا وقتی در وصیت گفته میشود: «أوصیت لک»، ظاهرش این است که موصیله همان کسی است که مورد خطاب واقع شده است، یا در وقتی در هبه گفته میشود: «وهبت لک کذا»، ظاهرش این است که هبه به مخاطب تعلق گرفته است، نه اینکه او وکیل برای دیگری بوده باشد.
پس بنابراین یک احتمال عبارت از این است که بگوییم: خطاب، ظهور در اختصاص دارد، مگر در برخی موارد مثل بیع و اجاره و امثال آن که قرینهای بر خلاف وجود داشته باشد. احتمال دیگر هم این است که بگوییم: خطاب ظهور در اختصاص ندارد.
مختار شیخ
ایشان این دو نظر را ذکر کرده و میفرمایند: از ظاهر خطابات عرفی، اختصاص استفاده میشود، مگر اینکه قرینهای بر خلاف وجود داشته باشد مانند بیع و امثال آن و نوعاً نظر بایع ردّ و بدل بین شیئین است و تفاوتی نمیکند که مورد خطاب مالک شیء باشد، یا کسی دیگری مالک بوده و این شخص وکیل او باشد. خلاصه اینکه نوعاً در مثل بیوع و اجارات و امثال آنها، خصوص مورد خطاب دخالتی ندارد و اگر مثلاً «بعت» گفته میشود، خصوصیتی در مورد خطاب ندارد.
پس بنابراین طبق فرمایش ایشان، ظهور ابتدایی در این است که در انشائات خصوصیت خطاب دخالت داشته باشد، مگر در بیع و اجاره و
امثال آن که اشخاص نظر خصوصی ندارند و اگر مثلاً کسی بگوید: این شیء را من به این قیمت فروختم، نظر به خصوصیت خطاب ندارد و فرقی نمیکند که خریدن طرف مقابل نیابتی باشد، ولایتی باشد، فضولی باشد یا برای خودش اشتراء بکند.
لزوم تنصیص، بر اساس قول به نبود خصوصیت
بعد هم ایشان میفرمایند که اگر ما قول دوم را اختیار کرده و بگوییم که خطاب، ظهور در خصوصیت ندارد، در صورت ارادهی خصوصیت، باید تنصیص بر آن کرده و به مخاطب بگوییم: من با این انشاء نمیخواهم دیگری را مالک بکنم، بلکه قصدم این است که ملکیت را به شخص تو بدهم.
نقل عبارت علامه
بعد هم عبارتی از علامه را نقل کرده و میفرمایند: از کلام علامه استفاده میشود که ایشان قائل به ظهور خطاب در اختصاص شده است، هر چند که در غیر موردش مانند بیع (و به نظرم اجاره)، قائل به این ظهور شده است.
ایشان میفرماید: اختصاص در مواردی مثل بیع و اجاره و امثال آن خلاف اجماع و سیره است و در این موارد اختصاصی در کار نیست، ولی از کلام علامه استفاده میشود که ایشان هم ظهور خطاب در اختصاص را قبول کرده، هر چند که به موارد استثناء توجه ننموده است و خلاصه اینکه نظر ایشان در اصل نظریه موافق نظر ماست، منتهی ما یک استثنائی بیان کردهایم که ایشان از آن غفلت کرده است.
پرسش: در اجاره، آیا مراد اجیر شدن افراد است، یا اجاره اموال؟
پاسخ: مراد اجارهی اموال است والّا در شخص اجیر، خصوصیت وجود دارد.
پرسش: آیا در بیع بین صیغه ملّکتک و بعتک فرقی نیست؟
پاسخ: ایشان میگوید: «ملّکتک» کالصریح در مطلب است، ولی «بعتک» ظاهر در مطلب است. البته درستی یا نادرستی این مطلب بعداً مورد بحث قرار خواهد گرفت.
وجود فرق بین نکاح و بیع در فرمایش مرحوم شوشتری
مرحوم شیخ اسداله شوشتری در بیان فرق بین نکاح و بیع و امثال آن میفرماید که در نکاح خصوصیت میزان است، ولی در بیع و امثال آن خصوصیتی مطرح نیست و دو وجه فارق بین این دو، عبارت از این است که اولاً در باب نکاح، زوجین مثل عوضین عقود، رکن میباشند و هر خصوصیتی در ارکان ذکر شد، باید همان خصوصیت محفوظ باشد و نمیتوانیم از آن تعدّی بکنیم. وقتی زن میگوید: «زوجتک»، اینطور نیست که در طرف مقابل خصوصیتی نباشد، بلکه این خصوصیت از مواردی است که «یختلف الاغراض به» و باید به ظهور این خصوصیت أخذ بکنیم.
ولی در باب بیع اینطور نیست که طرف مقابل خصوصیتی داشته و جزء ارکان باشد، بلکه عوضین جزء ارکان میباشند، اما مالک جزء ارکان نیست و بنابراین اگر خطابی ذکر بشود، خصوصیتی از آن استفاده نمیشود.
بیان وجه دوم
وجه دوم عبارت از این است که وقتی زن میگوید: «زوجتک»، میخواهد خود را زن طرف مقابلی که مورد خطاب است، قرار بدهد و بر وکیل و ولیّ و فضولی، صدق شوهر نمیکند. به عبارت دیگر زن میگوید: من تو را شوهر خودم قرار دادم و قهراً در اینجا خطاب اختصاص به طرف مقابل پیدا میکند، ولی در مثل بعت و اشتریت اینطور نیست و ممکن است مشتری اصیل باشد، وکیل باشد، ولی باشد و یا فضولی باشد و مفهومی که در کلمهی بعت و اشتریت وجود دارد، دلالت بر اختصاص ملکیت به طرف مقابل ندارد.
ردّ شیخ بر وجوه مرحوم شوشتری
شیخ میفرمایند که هیچ کدام از این دو وجه صحیح نیست. اما راجع به مطلب اول ایشان که فرمود: در نکاح، زوجین مثل عوضین در باب عقد میباشند و باید خصوصیت ذکر شده مراعات شود، باید بگوییم که فرمایش ایشان این مطلب را اثبات میکند که در باب نکاح چنین خصوصیتی مطرح است، ولی هیچ جهتی راجع به حکم غیر نکاح بیان نمیشود. ایشان برای وجود خصوصیت در طرف نکاح، اینطور دلیل آورده است که طرفین مانند عوضین در عقد میباشند، ولی نسبت به جایی که طرفین به منزلهی عوضین نیستند، دلیلی بر نبود خصوصیت نیاورده است.
ثانیاً ایشان میگوید که در غیر باب نکاح خصوصیت مطرح نیست، در حالی که این مطلب درست نیست و در خیلی جاها مانند وقف، وصیت، وکالت، هبه و امثال آن چنین خصوصیتی وجود دارد.
پس بنابراین دو اشکال متوجه دلیل اول ایشان میباشد.
و اما نسبت به وجه دوم ایشان هم باید بگوییم که همانطوری که فخرالمحقیین و غیر ایشان بیان کردهاند، معنای «بعتک کذا» عبارت از
«ملکتک بعوضٍ» میباشد و همانطوری که در باب نکاح بر وکیل و ولیّ و فضولی و امثال آن، زوجیت صدق نمیکند، در اینجا هم مالکیت بر وکیل و ولی و فضولی و امثال آن صدق نمیکند.
بنابراین این استدلال دوم ایشان هم برای فرق بین دو مورد تمام نیست.
فرمایش شیخ در فرق بین دو مقام (بودن و نبودن خصوصیت در خطاب)
بعد خود ایشان میفرمایند که برای بیان وجه فرق بین این دو مقام باید اینطور بگوییم که در بیع و امثال آن منظور شخص عبارت از این است که یک مال و پولی ردّ و بدل بشود و نظری نسبت به خصوصیت طرف وجود ندارد، مثلاً نانوا میخواهد که نانش را بفروشد و پولی به دست بیاورد و فرقی نمیکند که خریدار خود طرف مقابل باشد یا شخص دیگری و همین عدم نظر به خصوصیت طرف مقابل، قرینه بر این است که مشتری اعم از این است که مالک یا ولی یا وکیل و یا فضولی باشد، زیرا در اینجا غرض روشن است، اما در موارد دیگر مانند نکاح و غیر نکاح، چنین قرینهای وجود ندارد و لذا ظهور نسبت به خصویت مورد خطاب وجود دارد.
نقد استاد بر ردّ شیخ
عرض ما در اینجا این است که اولاً در تعبیر فخرالمحققین به اینکه در لغت عرب اینطور است، یک تسامحی وجود دارد و در این بحثهای کلی، هیچ فرقی بین عرب و عجم وجود ندارد و حتی برخی از الفاظی که مورد ابتلای عموم است، حتماً در سایر لغات مرادفاتی دارد مثل آب و نان و خانه و میوه و امثال آن. کلمهی «فروختم» در فارسی هم از این نوع موارد است که در عربی به آن «بعت» و در ترکی «ساتدم» گفته میشود. در لغات دیگر هم همینطور است و نباید اینطور مباحث را مخصوص یک لغت خاصی قرار بدهیم، بلکه باید تبادر را نظر گرفته و بگوییم: وقتی شخص میگوید که من این نان را به شما به این قیمت میفروشم، معنای این عبارت چیست. آیا معنای این جمله این است که شخص طرف مقابل را میخواهد مالک قرار بدهد؟ و اگر موارد دیگر مثل وکیل و ولیّ و نوکر و امثال آن باشد، مجازاً بکار رفته است؟
این به نظر میرسد که در این موارد هیج قرینهای بکار نرفته است و طرف مقابل مشتری در نظر گرفته شده است و شاید حتی خود فروشندهی نان هم مثلاً مالک نبوده و فقط ترازودار نانوایی باشد و طبق فرمایش آخوند هم وقتی استعمال «من غیر تأوّلٍ» باشد، علامت حقیقت است.
در این موارد هم انسان میفهمد که این خرید و فروش «من غیر تأوّلٍ» و بنابراین این اشکال ایشان بر مرحوم شوشتری وارد نباشد.
و اما راجع به اشکال اول شیخ بر مرحوم شوشتری هم باید بگوییم که ایشان نمیخواهد در وجود اختصاص، بین نکاح و غیر نکاح فرق گذاشته و بگوید که در غیر نکاح همیشه خصوصیت مطرح نیست، تا آن اشکالات بر فرمایش ایشان وارد باشد. ایشان میخواهد بگوید که در باب نکاح غرض به خصوص طرف تعلق گرفته است، ولی در بیع و شبهه اینطور نیست و مراد ایشان از شبهه، همین مواردی است که شیخ بیان کرده است و خلاصه اینکه این اشکال هم بر محقق شوشتری وارد نیست و ایشان هم در اینجا میخواهد حرف شیخ را بیان بکند.
موضوع: حجیت مثبت أمارات
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بحث اصولی حجیت مثبتات أماره میپردازند. ایشان در ابتداء نظر شیخ و آخوند را مورد اشاره قرار داده و تفصیل مرحوم حاج آقا رضا و مرحوم خویی در حجیت مثبتات خبر واحد و عدم حجیت مثبتات بقیه امارات را مطرح میفرمایند. سپس دو تقریب برای این تفصیل ذکر نموده، اشکالات هر دو را بیان مینمایند. البته در ادامه برای حجیت مثبتات خبر به بحث تمسک به ملاک حجیت خبر میپردازند و بنابر بعضی مبانی دون بعض الاخر، میفرمایند لوازم خبر حجیت میگردد. همچنین نقض آقای خوئی بر شیخ مطرح و از جانب استاد ردّ میگردد. در آخر مختار استاد مبنی بر حجیت مثبت أماره به واسطهی ملاک حجیت آن، مورد اشاره قرار میگیرد.
حجیت مثبت اماره
امروز بحث اصولی سابق را ادامه میدهیم و وارد بحث جدید نمیشویم. البته ما بحث اصولی نمیکنیم، ولی گاهی اوقات به جهت تناسب، به برخی از مباحث اصولی میپردازیم.
بحث راجع به مثبتات امارات بود که شیخ بر خلاف آخوند، آن را معتبر میداند. البته شاید بتوانیم بگوییم که مرحوم آخوند هم این مثبتات را معتبر میداند، ولی مرحوم حاج آقا رضا و مرحوم آقای خوئی قائل به تفصیل شدهاند.
تفصیل مرحوم حاج آقا رضا و آقای خوئی در حجیت مثبت اماره
مرحوم حاج آقا رضا و بعد از ایشان هم آقای خوئی میفرمایند که اگر اماره خبر واحد باشد، مثبتش حجت است. کتب این دو بزرگوار در دست من نبود که ببینم چه تقریبی برای این نظر بیان کردهاند، ولی برای حجیت مثبتات خبر واحد، دو گونه میتوانیم تقریب بکنیم:
تقریب اول برای حجیت مثبتات خبر
تقریب اول این است که بگوییم: إخبار از ملزوم، إخبار از لازم هم هست و زمانی که ادلهی صدّق العادل میگوید که شما إخبار عادل را بپذیرید، در حقیقت مقتضای اطلاق این دلیل، این است که باید هم إخبار از ملزوم و هم إخبار از لازم پذیرفته شود.
البته این تقریب، تصوری است که به ذهن بنده آمده است و نمیدانم که آیا این دو بزرگوار هم همینطور تقریب کردهاند یا نه. علی ایّ حال، این تقریب تمام نیست، زیرا در بسیاری از موارد شخص متوجه ملازمات اخبار خود نیست، مانند برخی از مسائل ریاضی که ملازماتی دارد، ولی این ملازمات بعد از بیان مقدمات برهانی به دست میآید، مانند قضیهی فیثاغورث یا شکل عروض که سابقین در هندسه به آن اشاره میکردند. یا مثلاً این قضیه که اگر یک ضلع مستطیل یک متر و ضلع دیگرش چهار متر باشد، حتماً وتر آن پنج متر خواهد بود.
این مسئله شاید برای خیلیها مخفی باشد، ولی حدود صد برهان - که هر کدام دارای چندین مقدمه است - بر اثبات این مطلب بیان شده است.
بنابراین اگر کسی خبر از چیزی میدهد، ممکن است که خود مخبر متوجه لوازم خبر خود نباشد. یا به جهت اینکه این لوازم نیاز به فکر دارد و یا اینکه نیاز به فکر ندارد، ولی شخص در لحظهی خبر دادن متوجه آن نیست.
قهراً إخبار از ملزوم، إخبار از لازم نخواهد بود و چنین ملازمهای در بین نیست.
تقریب دوم برای حجیت مثبتات خبر
تقریب دوم این است که بگوییم: إخبار از ملزوم، إخبار از لازم نیست، ولی دلیل صدق العادل میگوید که شما با خبر عادل معاملهی صدق بکنید و اقتضاء این معامله این است که لازمش را هم بر آن مترتب بکنیم که اگر لازم را بر ملزوم مترتب نکنیم، در حقیقت به ملزوم هم ترتیب اثر ندادهایم.
به عبارت دیگر اگر واقعاً عادل راستگوست، ما باید به لازم سخن او هم ترتیب اثر بدهیم و نباید بین ملزوم و لازم قائل به تفکیک بشویم. البته شاید خود شخص هم متوجه این ملازمه نباشد، ولی شارع به ما اینطور دستور داده است که سخن او را راست بدانیم مثل اینکه اگر معصوم حرفی زد، باید با آن معاملهی صدق بکنیم و فرقی نمیکند که قائل به علم فعلی معصوم هم باشیم، یا بگوییم: إن شاء علم، یعنی هر وقت اراده بکنند، علم پیدا میکنند. در این صورت وقتی با خبر مطابقی او، به جهت عصمت، معاملهی صدق میکنیم، باید به ملازم آن هم ترتیب اثر بدهیم. در خبر واحد هم که بر اساس تعبّد باید به آن ترتیب اثر داده و معاملهی صدق بکنیم، به لازم آن هم باید أخذ بنماییم. بنابراین در باب خبر واحد باید به لوازم آن ترتیب اثر بدهیم، ولی دلیلی بر حجیت لوازم امارات دیگر نداریم.
دلالت ملاک حجیت خبر واحد بر حجیت مثبت آن
این دلیلی است که برای قول به تفصیل در مثبتات أماره بیان شده است، ولی ممکن است که ما با ملاک حجیت خبر واحد به لوازم آن تعدی بکنیم. به عبارت دیگر هر چند ممکن است که خود ادلهی حجیت خبر واحد شامل لوازم نشود، ولی ما با ملاک حجیت خبر واحد به آنها تعدّی نماییم.
سابقاً ما عرض کردیم که گاهی زراره یک حرفی میزند، محمد بن مسلم هم حرف دیگری میزند و ما قول ثالث را نفی میکنیم، مثلاً زراره میگوید: نماز قصر است، محمد بن مسلم هم میگوید: نماز تمام است و ما قول ثالث را نفی کرده و میگوییم: تخییری در کار نیست و حکم مسئله یکی از این دو است، منتهی نمیدانیم که کدام است و قهراً با این مسئله معاملهی معلوم بالاجمال میشود و باید احتیاط بکنیم.
ما قبلاً در این باره صحبت کردیم که نفی ثالث از باب حجیت خبر واحد نیست و نمیتوانیم از ادلهی حجیت خبر واحد چنین چیزی را استفاده بکنیم، بلکه از ملاک حجیت خبر واحد، چنین چیزی را استفاده میکنیم. ملاک حجیت خبر واحد این است که شارع مقدس 99٪ را معتبر قرار داده است و بر همین اساس گفته است که خبر زراره را بپذیرید چون 99٪ مطابق واقع است، محمد بن مسلم هم همینطور است و فرض ما بر این است که شارع هر دو را حجت قرار داده است. نسبت به نفی ثالث هم ما برهاناً میگفتیم که حتماً همین مقدار احتمال 99٪ در آن وجود دارد و لذا با ملاک حجیت، ثالث را نفی میکنیم.
اقسام حجیت (طریقیت، موضوعیت و هر دو)
البته باید به این نکته توجه داشته باشیم که گاهی یک اماره به مناط طریقیت محضه حجت شده است. مثلاً پذیرفتن قول عادل به این جهت باشد که قولش غالبا مطابق با واقع است و احتیاط هم صلاح نیست، زیرا اگر انسان بخواهد در همه جا احتیاط بکند، همهی کارها بر زمین میماند و لذا از احتیاط کلی رفع ید شده و به ظنون اکتفاء میشود. گاهی هم حجیت بر اساس سببیت و موضوعیت است و چون یک مصلحتی در عمل کردن به آن شی هست، حجت قرار گرفته است مثل اینکه بگوییم: حجیت قول عادل به این جهت است که شارع میخواهد عدالت را ترویج بکند، همانطوری که باید به عالم به جهت ترویج علمش احترام گذاشت، در اینجا هم حجیت قول عادل برای ترویج عدالت اوست نه به مناط طریقیت قولش.
پس بنابراین گاهی موضوعیت، گاهی طریقیت و گاهی هم هر دو وجود دارد، مثل اینکه در باب شرایط تقلید اینطور گفته میشود که مقلَّد باید مجتهد باشد که این اجتهاد طریقیت دارد، ولی این طریقیتش کافی نیست، زیرا درست است که از غیر مجتهد نمیشود تقلید کرد، ولی اگر مجتهد عدالت نداشته باشد، از او نمیشود تقلید کرد و شارع نمیخواهد غیر عادل را ترویج بکند، زیرا این کار مفسده دارد و به همین جهت قیود دیگری علاوه بر اجتهاد در مقلَّد، به نحو موضوعیت اخذ شده است.
عدم حجیت لوازم خبر بنابر بعضی مبانی
حال بحث این است که اگر یک شیای به مناط طریقیتِ محضه اعتبار شده باشد، مثل حجیت خبر که در روایات اینطور است که اگر راوی، فاسق و بیدین و غیر امامی هم باشد، در صورت صادق القول بودن، باید به خبر او أخذ بکنیم، چون حجیت خبر واحد به مناط طریقیت محضه است، آیا در این صورت که ملاک حجیت، طریقیت محض است و حتی تلفیقی از طریقیت و موضوعیت هم نیست، این حجیت اقتضاء میکند که لازمش هم حجت باشد و برای حجیت لوازم میتوانیم به این ملاک اکتفاء بکنیم یا نه؟
در جواب این سؤال باید عرض کنیم که چنین ملازمهای وجود ندارد، زیرا گاهی حجیت بر اساس طریقیت محضه از باب انسداد صغیر است و چون در اینجا راه رسیدن به علم منسد بوده و به علم یا ظن اطمینانی نمیتوانیم عمل بکنیم و اگر علم و اطمینان را معیار قرار بدهیم، به جهت ندرت، لغویتِ جعل لازم میآید.
بنابراین بر اساس انسداد صغیر از جعل حکم کشف میکنیم که مثلاً طریقیت به میزان 60٪ هم در خبر واحد کافی باشد، ولی این انسداد صغیر در لازم خبر وجود ندارد یعنی ممکن است که شارع در لازم، طریقیت را کافی ندانسته باشد چون جعل حکم در آنجا اینطور نیست که اگر به مطلق ظنّ عمل نکنیم، مشکل پیش بیاید پس حتماً باید یقین یا اطمینان پیدا بشود.
خلاصه اینکه نمیتوانیم از خبر واحد به لازمش تعدی بکنیم، زیرا هر چند چیزی که طریق بر ملزوم است، طریق بر لازم هم هست و اگر نسبت طریقیت به ملزوم 60% است، نسبت به لازم هم 60% است، ولی چون در ملزوم انسداد صغیر وجود دارد در حالی که در لازم اینطور نیست، یکی از اینها (ملزوم) معتبر میدانیم، ولی دیگری را (لازم) معتبر نمیدانیم.
عدم ملازمه در حجیت بین لازم وملزوم به جهت وجود مانع
البته گاهی هم ممکن است که در هیچکدام انسدادی وجود نداشته باشد، ولی عدم اعتبار لازم، به جهت وجود مانع درآن باشد، مثل اینکه لازمهی یک شیء عبارت از قاتل بودن فردی باشد. شارع ممکن است در مسئلهی قتل به 60% و 70% اکتفاء نکند و مقدار ظن را برای اثبات قتل کافی نداند و مبغوضیت قصاص نسبت به غیر قاتل به حدّی باشد که شارع این مقدار ظنّ را برای آن کافی نداند. فلذا در اینگونه موارد هم نمیتوانیم از ملزوم به لازم تعدی کنیم.
ملازمه بین مدلول مطابقی و التزامی
البته ممکن است در صورتی که لازم ملزوم، هم در طریقیت و هم در مسئلهی انسداد و عدم انسداد، مثل هم باشند و هیچ مانعی هم در کار نباشد، از ملزوم به لازم تعدی نماییم که در این مسئله اینطور نیست.
به عبارت دیگر در بحث حجیت مثبتِ اماره باید بگوییم که اگر مناط طریقیت محض باشد، اقتضاء میکند که حکمی که بالتزام ثابت میشود همان حکم بالمطابقة را داشته باشد، ولی اگر در جایی بالمطابقة مثلاً 70% بود و حجیتی نداشت، نمیتوانیم بگوییم که بالالتزامش حجت است. حال اگر دلالت مطابقی در لازم به درد نخورد، در بالملازمه هم به درد نمیخورد مثل اینکه وقتی قول زن در باب شهادت حجت بود، نمیتوانیم بگوییم که مثلاً در باب هلال هم قولش حجت است، زیرا اینها دو موضوع جدا از هم هستند.
نقض مرحوم خوئی بر شیخ
مرحوم آقای خوئی قائل به تفصیل شده و میفرماید که در غیر باب إخبار، در هیچ جای دیگر مثبتاتِ امارات حجت نیست. ایشان مثالی میزند که در آن، ظن به وقت لازمه ظن به قبله است (ظنّ به قبله، طول و عرض جغرافیایی را روشن میکند) و می فرماید هر چند این ظنّ به قبله حجت است، ولی لازمهی آن که ظنّ به وقت است، حجیتی ندارد و هیچ کسی حجیت ظن به قبله را برای حجیت ظن به وقت کافی نمیداند. ایشان از این نتیجهگیری میکند که مثبتات اماره در غیر إخبار، حجت نیست.
ردّ استاد بر نقض مرحوم خویی
ما عرض میکردیم که اگر کسی مثبتات امارات را حجت میداند، از این جهت است که التزام را به منزلهی بالمطابقة دانسته است پس در جایی که ظنّ، بالمطابقة حجیتی نداشته باشد، قائل به حجیت مثبتات آن نمیباشد.
بلی اگر یک موضوعی بالمطابقة حجت باشد، لازمهی آن هم حجت میباشد، در حالی که در مثالی که مرحوم آقای خوئی زده است، در باب وقت، ظنّ حجت نیست، ولی در باب قبله حجت است و با این مثال نمیتوانیم فرمایش شیخ در حجیت مثبت اماره را نقض بکنیم.
پس بنابراین یا خود دلیل یا مناط آن اقتضاء میکند که معنای التزامی مانند معنای مطابقی باشد و در صورتی که معنای مطابقی یک شی حجت نباشد، معنای التزامی آن هم حجت نخواهد بود، مثلاً در جایی که از ظنّ به یک امر فرعی، ظنّ به یک اصل اعتقادی برای انسان حاصل بشود، قائل به حجیت مثبت اماره نمیخواهد بگوید که این ظنّ اعتقادی هم کفایت میکند و حجت است، قائل به حجیت مثبت اماره میگوید که التزامی به منزلهی مطابقی است و چون خود مطابقی کافی نیست، این هم کافی نخواهد بود.
خلاصه اینکه در کلام آقای خوئی خلطی واقع شده است، زیرا ایشان برای حجت نبودن مثبت مثال به موردی زده است که در معنای بالمطابقه آن هم ظنّ کفایت نمیکند، در حالی که شیخ چنین چیزی را ادعاء نکرده است.
مختار استاد در مسئله
پس به نظر میرسد که اگر مناط حجیت، طریقیت محض باشد و مانعی هم در کار نباشد، اگر هم اطلاق دلیل شامل حجیت مثبت نباشد، مناط دلیل بر حجیت آن دلالت خواهد نمود، ولی این حجیت در باب اصل نیست، بلکه فقط در باب اماره اینطور میباشد.
موضوع: فرق بین بیع و نکاح در خصوصیت خطاب- شرطیت اختیار در صحت بیع
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بین فارقی که مرحوم شوشتری بین باب نکاح و بیع نسبت به خصوصیت خطاب بیان کردهاند، اشاره کرده و در ادامه اشکال شیخ بر این بیان را مطرح میفرمایند. ایشان در ادامه به وجه فارقی که خود شیخ بیان کرده اشاره نموده و آن را مورد نقد و بررسی قرار میدهند.
بحث بعدی راجع به شرطیت اختیار در صحت بیع میباشد که استاد در ابتداء به تبیین معنای اختیار پرداخته و آن را در مقابل أکراه میدانند نه در مقابل جبر، زیرا تمام افعالی که از انسان صادر میشود، از روی اختیار (در مقابل جبر) است و اختیار به این معنی در بیع مکره هم وجود دارد.
استاد در بیان ادلهی مسئله، به اجماع و آیهی شریفهی (تجارة عن تراض) (1)اشاره فرموده و نحوه استدلال و اشکالات موجود در استدلال را بیان کرده و به دو بیان برای حل اشکال اشاره میفرماید که مختار ایشان احتمال دوم مبنی بر دلالت آیه نسبت به شرطیت رضایت طبیعی در بیع میباشد.
فرق بین نکاح و بیع در بیان مرحوم شوشتری
مرحوم شیخ اسدالله شوشتری بین نکاح و بیع و امثال آن اینطور فرق گذاشته بود که در بیع، طرف مقابل بایع، مشتری است و طرف مقابل مشتری هم بایع است و زمانی که تعبیر به «بعتک» میشود، أعم از این است که خریدار خود طرف مقابل باشد، یا او وکیل، ولیّ یا فضولی از جانب شخص دیگری باشد، بخلاف نکاح که اینطور نیست.
اشکال شیخ بر فرمایش مرحوم شوشتری
شیخ هم فرمود که اینطور نیست و کما اینکه فخر المحققین و دیگران گفتهاند، بیع به معنای تملیک و مالک قرار دادن طرف مقابل است و بلاتردید وکیلِ از جانب شخص دیگر یا ولیّ بر شخص دیگر یا فضولی مشتری هستند، ولی مالک نمیباشد. پس بنابراین وقتی معنای «بعتک»، عبارت از «ملکتک» باشد، فارقی که شیخ اسدالله شوشتری بیان کرده است، صحیح نخواهد بود.
فرق بین نکاح و بیع در فرمایش شیخ
البته خود ایشان بعداً میفرمایند که وجداناً آدم میبیند بین نکاح و بیع و امثال آن فرق وجود دارد، منتهی باید ببینیم که فرقش در چه جهتی است.
1) نساء/سوره4، آیه29.
ایشان میفرمایند که بایع در بیع به طرف مقابل تملیک میکند، ولی بخصوص او تملیک نمیکند، بلکه به این اعتبار تملیک میکند که یا خود او مالک باشد، یا موکلِ او مالک باشد، یا مولیعلیه او مالک باشد و یا کسی که از جانب او فضولی انجام داده است، مالک باشد. به عبارت دیگر هر چند که بایع طرف مقابل را مورد خطاب قرار میدهد، ولی تملیک أعم از این است که مشتری أصیل باشد یا غیر أصیل. ولی در زوجیت اینطور نیست و اگر زن میگوید: من تو را زوج خودم قرار دادم، به این اعتبار است که طرف مقابل أصیل باشد و نسبت به موکل یا مولیعلیه صدق نمیکند.
احتمالات موجود در «فتأمل» شیخ
بعد هم ایشان یک فتأملی دارد که ممکن است به مطلبی که بعداً بیان میفرماید ارتباط داشته باشد و ممکن هم هست که برای رفع توهمی باشد که الان بیان میکنیم.
عدم منافات بین عام بودن خطاب در بیع و دلالت اصل بر أصیل بودن مخاطب در باب تنازع
ایشان میفرماید که بعت و اشتریت اختصاص به مخاطب اصیل ندارد و غالباً أعم از أصیل و غیر أصیل مراد میباشد، ولی در باب تنازع اگر شخص بگوید: من این مال را برای خودم نخریدم، بلکه وکیل یا ولی بودم یا فضولتاً این کار را کردم، این ادعاء از او شنیده نمیشود و بین این دو مطلب نباید تخیل منافات بشود، زیرا هر کدام از این دو مطلب در جای خود صحیح میباشد.
ممکن است که بگوییم: غالباً اشخاص برای خودشان خرید میکنند و ممکن هم هست که بگوییم: و لو چنین چیزی غلبه ندارد، ولی اصل اقتضاء میکند که خرید برای خود شخص باشد، زیرا خرید برای غیر، احتیاج به قصد دارد، بر خلاف خرید برای خودش که احتیاج به قصد ندارد و در صورتی که شخص نیت وکالت یا ولایت برای دیگری نکند، خرید برای خودش واقع میشود. در باب فرادی و جماعت هم همینطور است، زیرا نماز فرادی نیاز به قصد فرادی ندارد، ولی اگر شخص بخواهد جماعت بخواند، نیاز به نیت جماعت دارد و اگر نیت نکند، خود بخود نماز فرادی میشود.
در باب بیع هم اگر شخص ادعاء بکند که من أصیل نبودم و برای شخص دیگری این شیء را خریدم، اقتضای اصل عبارت از این است که شخص أصیل باشد و لذا در باب تنازع اگر ادعاء بکند که أصیل نبوده است، از او پذیرفته نمیشود.
البته غرض بایع ردّ و بدل ثمن و مثمن است و خصوصیت مخاطب برای او مطرح نیست و رضایتش مطلق است و اگر از او بپرسند که اگر مشتری اصیل نباشد، باز هم راضی به این معامله هستی یا نه؟ معمولاً و غالباً رضایت دارد و لذا از کلمهی «تو» در عبارت «به تو فروختم» خصوصیت أصیل بودن طرف مقابل استفاده نمیشود و اینطور نیست که رضایت و انشاء او نسبت به خصوص أصیل وارد شده باشد.
پس بنابراین هر چند ممکن است که خارجاً، در 60% موارد، مشتری أصیل باشد، ولی أصالت در رضایت بایع دخالتی ندارد و نظر او به ردّ و بدل بین ثمن و مثمن میباشد.
خلاصه اینکه منافاتی بین این دو امر وجود ندارد و نباید تخیل منافات بشود و شاید فتأمل ایشان هم اشاره به ردّ این توهم باشد.
احتمال دیگری در «فتأمل» شیخ
شاید هم این فتأمل اشاره به این مطلبی باشد که ایشان بعداً بیان میفرماید. ایشان میفرماید که این مطلبی که ما در باب بیع و اجاره و امثال آن گفتیم، در باب نکاح نه علی نحو الحقیقة و نه علی نحو المجاز صحیح نمیباشد.
به عبارت دیگر در باب نکاح، حتی اگر هم شخص، قرینهی اثبات مجازیت را اظهار بکند، باز هم زوجیت بالوکالة صحیح نخواهد بود و زوجیت به نحو مجازیت صحت سلب دارد. خلاصه اینکه ایشان راجع به نکاح میفرماید که غیر اصیل نمیتواند زوج برای شخص باشد، نه حقیقةً و نه مجازاً.
این فرمایش ایشان است، ولی ممکن است کسی بگوید که در باب ملکیت هم همینطور است و در صورت وکالت شخص از جانب شخص دیگر، آن شخص نه علی نحو الحقیقة مالک است و نه علی نحو المجاز و با وجود قرینه و در هیچکدام از این دو صورت، مثلاً خانه ملک زید آن شخص نمیشود. بنابراین همان معنایی که در باب نکاح است، در باب بیع هم همانطور است.
البته ممکن هم هست که کسی اینطور بگوید که در باب بیع به جهت اینکه وکیل سلطه دارد و کأن اختیار دار است، ادعای مجاز صحیح است، ولی در باب نکاح ادعای مجازیت صحیح نمیباشد و خلاصه اینکه بین این دو مقام تفاوت وجود دارد.
ممکن هم هست که بگوییم: در باب بیع شخص بالقرینة الغالبة و بالمجاز میگوید که من این شیء را به تو یا موکلت تملیک کردم و من خصوصیتی را در نظر نگرفتهام. البته این مجاز به نحو مجاز در حذف است، نه مجاز در کلمه. ولی در باب نکاح حتی به نحو مجاز در حذف هم این کلمات استعمال نمیشود که مقصود این باشد که موکل طرف مقابل را شوهر قرار داده باشد.
خلاصه اینکه این فتأمل ناظر به این إن قلت و قلتها و تأملاتی است که در این مسئله وجود دارد و تقریباً این بحث دیگر تمام شد.
شرطیت اختیار در بیع (معنای اختیار در شرایط صحت بیع)
بحث بعدی راجع به شرطیت اختیار در بیع است. ایشان میفرمایند که مراد از اختیار، اختیار در مقابل جبر نیست که موضوع بحث کلامی و فلسفی است، بلکه مراد از اختیار در اینجا یک معنای دیگری است. اختیار در اینجا در مقابل اکراه است و شرطیت اختیار در بیع به این معنی است که اگر کسی برای انجام یک بیعی مکره شده باشد، این بیع باطل است.
اگر اختیار را در مقابل جبر بدانیم، شرطیت آن در بیع بیمعنی خواهد بود، زیرا در عقد به معنای سببی، مکره و غیر مکره هر دو با اختیار عقد را انجام میدهند، زیرا صدور فعل از اشخاص، همیشه اختیاری است و حتی کسی هم که در انجام یک عقدی مکره باشد، باز هم این کار به صورت اختیاری از او سر میزند.
پس بنابراین آن چیزی که در صحت بیع شرط است و در شخص مکره وجود ندارد، رضایت به مضمون عقد و مالک شدن طرف مقابل است. گاهی اوقات شخص از سر ناچاری راضی به انشاء عقد میشود، ولی راضی به این نیست که طرف مقابل مالک بشود.
انسان مکره راضی به مضمون انشاء نیست و مراد از اختیار هم در اینجا این است که انسان وقتی عقدی را اجراء میکند، نسبت به مضمون آن طیب نفس داشته باشد و وجود چنین چیزی شرط صحت بیع است.
پرسش: یعنی عقد جبری اصلاً تصور ندارد؟
پاسخ: نه، عرض میکنم که عقد، فعل اختیاری است و معنای مکره این نیست که یک کاری بکنند که از دهان شخص یک لفظی صادر بشود که دلالت بر بیع بکند. مراد این نیست.
پرسش: یعنی میفرمایید که بطلان بیع جبری واضح است؟
پاسخ: بنده عرض میکنم که اختیار در مقابل اکراه است و مقصود از اکراه این نیست که یک کاری بکنند که شخص بدون اراده یک صدایی از دهانش بیرون بیاید.
پرسش: لفظ که در عقد معتبر نیست.
پاسخ: فرقی نمیکند که لفظ باشد یا چیز دیگر، بنده میگویم که باید شخص اراده برای ایجاد داشته باشد.
پرسش: فرض کنید که انگشت کسی را به زور پای یک ورقه بزنند.
پاسخ: این اصلاً عقد و قرارداد نیست، بلکه در قرارداد چه از روی اکراه و چه از روی اختیار، باید شخص اراده داشته باشد و بحث ما هم در این است که این فعل ارادی کفایت در صحت عقد نمیکند و اختیار در اینجا اخص از فعل ارادی میباشد.
پرسش: ممکن است که شخص به سبب عوامل غیر طبیعی مجبور به معامله بشود، مثل اینکه محسور شده باشد.
پاسخ: اگر اینطور باشد، عقد صادر نشده است، ولی گاهی شخص با اراده عقد را انجام داده است.
آقای بروجردی میفرمودند که حتی حیوان هم فاعل بالارادة است، ولی مختار نیست و بعد عقلی ندارد تا این طرف و آن طرف را بسنجد و مصلحت را در نظر بگیرد.
گاهی شخص به این جهت که اگر ایجاب و قبول نکند، مشکلاتی مانند کشته شدن برای او پیش میآید، رضایت به ایجاد سبب پیدا میکند، ولی همین شخص راضی به مسبب نیست.
اختیاری که شرطیت آن در بیع، مورد بحث قرار میگیرد، رضایت نسبت به سبب نیست، بلکه رضایت نسبت به مسبب است، یعنی شخص باید نسبت به مضمون معامله رضایت داشته باشد.
ادلهی شرطیت اختیار (اجماع، آیه)
ایشان در ادامه ادلهی مسئله را نقل کرده و میفرمایند: یکی از از ادله، اجماع بر این است که چنین اختیاری در صحت بیع شرط است و عمل مکره باطل میباشد.
استدلال به آیه شریفه (تجاره عن تراض)
دلیل دوم عبارت از آیهی شریفه (إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) (1)میباشد.
بحث در این است که چطور میتوانیم به این آیه استدلال بکنیم، در حالی که این آیه ظهور در این دارد که تجارت یک معنای سببی است نه مسببی؟
تجارت عبارت از همان فعلی است که شخص انجام میدهد، مثل بیع و شراء و همهی اینها فعلی از افعال شخص میباشند، نه اثر فعل او مثل مالک شدن یا نشدن طرف مقابل.
1) نساء/سوره4، آیه29.
به عبارت دیگر، به عملی که خود شخص انجام میدهد، بیع و شراء و تجارت گفته میشود و ظاهر آیهی(إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) عبارت از این است که خود تجارت - که یک معنای سببی است - باید معلول از رضایت شخص باشد. بحث ما در این مسئله راجع به بطلان بیع مکره است، در حالی که رضایت به معنای سببی در بیع مکره هم وجود دارد!
راجع به این معنی باید عرض بکنیم که اگر مراد از آیهی شریفهی (تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) (1)، فعل اختیاری در مقابل جبر باشد، نه اختیار در مقابل اکراه، لازمهی آن لغویت خواهد بود، زیرا وقتی شخص تجارت میکند، حتماً این تجارت همراه با رضایت است و وقتی فعلی از او سر زده است، رضایت هم با این فعل هست و در این صورت قید «عن تراضٍ» شبیه به لغو خواهد بود.
پرسش: آیا میتوانیم این طور تعبیر بکنیم که ظاهر قید، احترازیت است و در مواردی که رضایت نیست، تجارت تحقق پیدا نمیکند؟
پاسخ: در این صورت، آوردن قید، لغو خواهد بود و برای اینکه چنین لغویت پیش نیاید، باید بگوییم که مراد عبارت از این است که باید شخص در تجارت، به غیر از اینکه به نفس عمل راضی است، به مضمون بیع هم راضی باشد.
احتمال دیگر هم عبارت از این است که بگوییم: مراد از رضایت در اینجا، رضایت طبیعی است، به این معنی که باید شخص نسبت به معامله رضایت طبیعی داشته باشد، نه اینکه بعد از مقدمات و کسر و انکسار، در آخر راضی به معامله شده باشد. قهراً در مواردی که مسبوق به کراهت و ناراحتی است و انسان راضی به انجام معامله نبوده است، ولی بعداً مجبور به انجام این معامله شده است، با توجه به نبود رضایت طبیعی، معامله باطل خواهد بود و بر این فعلی که شخص به عنوان ثانوی و بعد از کسر و انکسار راضی به آن شده است، عدم رضایت (طبیعی) صدق میکند.
1) نساء/سوره4، آیه29.
پس بنابراین طبق این احتمال، تجارتی که شخص انجام میدهد، نباید بر او تحمیل شده باشد و خود شخص بالطبع باید راضی به این کار باشد و طبق این معنی در باب اضطرار انسان رضایت طبیعی ندارد.
البه طبق این معنی باید بگوییم که حصری که در اینجا وجود دارد، حصر اضافی در مقابل مکره میباشد و در حقیقت اشاره به بنای عقلاء است، زیرا از آیهی شریفه تأسیس استفاده نمیشود، بلکه آیه در مقام امضاء بنای عقلاء بوده و میفرماید که وقتی انسان میخواهد چیزی را بفروشد، نباید کسی بر او فشاری وارد بکند و باید این معامله با رضایت طبیعی شخص نسبت به مضمون معامله انجام بشود.
پرسش: آیه در مقایسه با این نیست که نباید طرف مقابل این شخص در تحت فشار قرار بدهد؟
پاسخ: فرقی ندارد و هر کدام از طرفین اگر بخواهند از راه باطل چیزی را بخورند، ممنوع است. باطل عرفی هم عبارت از بیع مکره است نه مضطر و خلاصه اینکه به نظر من احتمال دوم اقوی است که باید در تجارت رضایت طبیعی وجود داشته باشد.
موضوع: بررسی صحت بیع در صورت أکراه به حق
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به فرمایش صاحب عروه در حاشیه مکاسب راجع به اشتراط قصد مدلول در صحت بیع مکره به حق میپردازند. نظر استاد بر این است که اشتراط رضایت مربوط به من له الولایة میباشد و از دستور شارع در موارد أکراه به حق مانند أکراه محتکر، این اصل استفاده میشود که مباشر واجد قصد و ارادهی استعمالی میباشد. ایشان در ادامهی جلسه قیاس این مسئله به مسئلهی إقرار را نادرست دانسته و به نقد و بررسی تفصیلی آن میپردازند.
فرمایش صاحب عروه (صحت بیع در صورت اکراه به حق)
مرحوم سید صاحب عروه در حاشیه مکاسب قبل از ورود به بحث شیخ یک مقدمهای بیان کرده است. ایشان میفرمایند که اشتراط رضا در صحت بیع و بطلان عقد مکره در جایی است که اکراه به حق نباشد، ولی اگر اکراه بحقٍ باشد، مانند اینکه حاکم محتکر را مجبور به فروختن مالش بکند، در اینجا اگر سایر شرایط وجود داشته باشد، بیع صحیح میباشد و فقدان رضایت مشکلی در صحت بیع ایجاد نخواهد کرد.
یا مثلاً در نجاعه اگر شخصی در حال مردن از گرسنگی است و کسی که نان دارد، حاضر به فروختن نان به او نیست، حاکم میتواند او را مجبور به فروختن بکند و در صورت نبود حاکم، مؤمنین و حتی فساق میتوانند چنین کاری بکنند و حتی مشتری هم میتواند او را مجبور به فروش بکند و در همهی این صور عقد صحیح است، ولی اگر اکراه به حق نباشد، به جهت فقدان رضا، عقد باطل خواهد بود.
فرمایش استاد (اشتراط رضایت، مربوط به ولی است نه مباشر)
البته راجع به فرمایش ایشان باید بگوییم که به نظر میرسد این شرطیت رضایت نسبت به مباشر مکره نیست، بلکه رضایت مربوط به هر کسی است که ولایت بر عقد دارد و هم در بیع و هم در موارد دیگری مثل نکاح، اگر شخصی که میخواهد معامله یا ازدواج بکند، دیگری را اجبار به انجام عقد بکند و او هم علیرغم میل باطنی به زور و اجبار عقد را انجام بدهد، هر چند شخص اجبار کننده عصیان کرده است، ولی با توجه به اینکه رضایت او معیار است، عقد صحیح خواهد بود.
در موضوع احتکار و امثال آن هم هر چند مالک بالمباشرة عقد را انجام میدهد، ولی ولایت با حاکم شرع است و رضایت او شرط صحت عقد میباشد و در صورتی که حاکم را مجبور به چنین حکمی کرده باشند، عقد باطل خواهد بود.
پس بنابراین این استثنایی که ایشان در اشتراط رضا بیان میفرمایند، درست نیست، منتهی در هر موردی رضایت کسی که ولایت دارد، معتبر است، نه رضایت کسی که مباشر در انجام عقد میباشد. مثلاً اگر ولیّ بچه رضایت نسبت به عقد داشته باشد، کفایت میکند و میزان در اشتراط رضایت هم عبارت از همین است.
اشتراط قصد مدلول در صورت اکراه بحق
بعد هم ایشان وارد بحث در این مسئله میشوند که در مواردی که اکراه شخص بحقٍ میباشد، برای صحت عقد، باید بجز شرط رضا، سایر شرایط وجود داشته باشد و به عبارت دیگر، هر چند شرطیت رضا ساقط شده است، ولی وجود سایر شرایط ضروری است و یکی از شرایط صحت عقد هم عبارت از این است که شخص قاصد مدلول عقد باشد و اگر مدلول و معنای عقد را اراده و قصد نکرده باشد، صرف تلفظ کفایت نمیکند. بعد هم میفرمایند که قصدِ متعلَّق باید إحراز بشود.
اختیاری بودن عقد، کاشف از قصد مدلول
ایشان در ادامه یک مطلبی را ادعاء میکنند که ما مقصود ایشان را خوب نمیفهمیم! ادعاء ایشان عبارت از این است که اگر شخص مکره نباشد، انجام اختیاری عقد، کاشف از این است که قصد و اراده نسبت به مدلول هم وجود دارد، ولی در صورتی که شخص را حاکم اکراه کرده باشد، کاشف از قصد مدلول وجود ندارد و ما باید قصد و ارادهی مدلول را کشف و إحراز بکنیم تا عقد صحیح باشد، ولی در غیر مکره نیازی به کشف و إحراز نداریم و نفس اختیاری بودن عقد، کاشف از اراده و قصد مدلول میباشد.
قیاس به باب إقرار
بعد هم ایشان میفرمایند که این مسئله نظیر اقرار است و همانطور که اگر کسی را مکره به إقرار کرده باشند، چون کاشف از اراده ندارد، إقرارش معتبر نخواهد بود، ولی اگر شخص مکره در إقرار نباشد، به جهت اینکه کاشف از وجود قصد است، إقرار صحیح خواهد بود و ما حکم به صحت میکنیم.
ردّ قیاس توسط استاد
ایشان اینطور ادعاء میکند، ولی به نظر میرسد که آن مطلبی که ایشان از باب إقرار شاهد آوردهاند، اصلاً هیچ ارتباطی به بحث ما در اینجا راجع به کشف قصد مدلول ندارد، زیرا در إقرار حتی اگر قطع به این هم داشته باشیم که مقر، مدلول را اراده کرده است، ولی اقراری کاشف است که بدانیم شخص معتقد به مدلول إقرار است و میگویند که انسان چه داعی دارد به دروغ، به ضرر خودش إقرار بکند و لذا إقرار کاشفیت نوعیه دارد و فرق بین مکره و غیر مکره در باب إقرار از این باب است که اگر شخص مکره به إقرار شده باشد، کاشف از اعتقاد مقر به مدلول لفظ نخواهد بود و چه بسا شخص مجبور به این إقرار شده باشد، مثلاً وقتی از شخص میپرسند که شیعه هستی یا سنی؟ به جهت خطر قتل، بگوید که سنی هستم و امثال این موارد.
خلاصه اینکه إقرار شخص مکره کاشف از اعتقاد او به مدلول إقرارش نیست، ولی بحث ما در اینجا دربارهی اعتقاد به مضمون عقد نیست، بلکه بحث در استعمال لفظ در معنای مراد است و میخواهیم بدانیم که وقتی شخص را اکراه بر بیع میکنند، کاشف از استعمال لفظ در مدلول نداریم؟ بحث ما در اینجا راجع به تفاوت ارادهی استعمالی در مکره و غیر مکره است. خلاصه اینکه مکره نبودن شخص، کاشف از قصد مدلول نخواهد بود، زیرا در بعضی از فروض در مکره و غیر مکره، کاشف از ارادهی استعمالی وجود ندارد، مثل اینکه کسی که عربی نمیداند، اجباراً یا اختیاراً کلمهی «بعت» را استعمال بکند. در اینجا چون شخص معنای این کلمه را نمیداند، چه مختاراً و چه اکراهاً در هیچ صورت شاهدی بر قصد مدلول وجود ندارد و بین مختار و غیر مختار در عدم کاشفیت، فرقی وجود ندارد.
البته مفروض کلام ما عبارت از این است که شخص معنای کلام خودش را میداند، ولی مثلاً از سوی حاکم شرع اجبار بر فروش شده است، در حالی که راضی به این کار نیست. در اینجا ممکن است کسی اینطور ادعاء بکند که هر چند بر اساس غلبه در این گونه موارد، کشف قصد مدلول استعمالی میشود، ولی چون شخص رضایت به وقوع این عقد ندارد، شارع آن را امضاء نمیکند، ولی قیاس این بحث به باب إقرار و امثال آن درست نیست، زیرا ملاک باب إقرار چیز دیگری است و بحث در آنجا راجع به ارادهی استعمالی نیست، بلکه بحث در باب إقرار راجع به این است که آیا مقرّ معتقد به مضمون کلام است یا نه؟ و در صورتی که شخص با زور إقرار کرده باشد، لفظ او کاشفیتی ندارد، ولی اگر در صورتی که مختار باشد، لفظ او کاشفیت از اعتقاد به مضمون کلامش دارد.
در ما نحن فیه بحث در این است که وقتی شخص را مجبور بر انجام عقد میکنند و مثلاً حاکم شرع میگوید که تو خانهات را بفروش، و او هم از سر ناچاری میگوید: خانه را فروختم، آیا از لفظ متعارف اینطور استفاده میشود که در معنای خودش استعمال شده است؟
خلاصه اینکه ایشان این بحث را به صورت مفصل ذکر کرده و میفرماید که بعضی اینطور گفتهاند که در مواردی مثل احتکار و امثال آن که اکراه به حق واقع شده است، چون قصد مدلول از کسی که مباشر انجام عقد است، إحراز نمیشود، لذا باید حاکم شرع مستقیماً خودش عقد را انجام بدهد و مباشر در انجام صیغه باشد، زیرا ما طریقی برای إحراز قصد مدلول نداریم.
ایشان در ادامهی بحث یک مطلبی که تقریباً در نقطهی مقابل است، ذکر کرده و میفرماید: اینکه در روایات وارد شده است که باید محتکر را امر به فروش به قیمت عادلانه کرد، به صورتی حمل میشود که علم به این داشته باشیم که مالک با ارادهی استعمالی مدلول را قصد کرده باشد، زیرا در غیر این صورت ما راهی برای کشف ارادهی استعمالی و قصد مدلول نداریم.
عرض ما این است که اگر شما راه کشف متعارف ارادهی استعمالی هم نداشته باشید، نباید ادلهی اکراه را به یک صورت نادری که کالعدم است، حمل بکنید!
خلاصه اینکه ما این فرمایشات ایشان را نمیفهمیم و به نظر میرسد که رضایت مباشر در هیچ کجا شرط نباشد، نه اینکه بگوییم در مواردی مثل احتکار اشتراط رضایت استثناء شده است، بلکه معیار رضایت کسی است که ولایت در عقد دارد و میزان اختیار و إکراه اوست، نه اختیار و إکراه مباشر عقد.
البته باید شخص ارادهی استعمالی کرده باشد و به صورت متعارف، مکره و غیر مکره، در امور شخصی ارادهی استعمالی دارند و غیر این موارد نادر است و بر فرض هم این مطلب را قبول نکنیم و بگوییم که در مکره کاشفیتی از قصد مدلول وجود ندارد، همین که شارع دستور به أجبار داده است، أصلی از أصول است که باید آن را پذیرفت.
ظنّ قوی ما عبارت از این است که اشخاص متعارفاً این طور قصد میکنند و اگر هم فرض بکنیم که در موارد أکراه، بالارادة الاستعمالیة قصد نمیشود، دستور شارع کفایت میکند و لازم نیست که ما قصد مدلول را إحراز بکنیم و به همین دلیل را بر اطلاق آن حمل میکنیم. البته در صورتی که قطع به این داشته باشیم که بالارادة الاستعمالیة، معنای بیع اراده نشده است، عقد واقع نمیشود، ولی چنین مواردی به ندرت وجود دارد که انسان چنین قطعی حاصل بکند.
پرسش: آیا در این صورت باید او را إجبار به قصد بکنند؟
پاسخ: قصد در دل انسان است و در این صورت - که علم به خلاف هست - باید خود حاکم متصدی انجام عقد بشود. خلاصه اینکه هر چند حصول چنین قطعی نادر است، ولی اگر حاکم مثلاً به علم باطن بداند که شخص قصد معنی نمیکند، باید خود حاکم متصدی انجام عقد بشود.
پرسش: در جایی که شخص لفظ را در معنی استعمال کرده، ولی اراده جدّیاش مشخص نیست، آیا باید تطابق مراد جدّی با استعمالی را ثابت کرد؟
پاسخ: بحث در اراده استعمالی است، ولی مسئلهی تطابق مربوط به أصالة العموم است و مسئلهی دیگری است. ما میگوییم که مواردی که مکره قصد نکرده باشد، نادر است. اگر هم این ندرت را قبول نکنیم، از دستور شارع به فروش إجباری، معلوم میشود که لزومی ندارد ما قصد او را إحراز بکنیم و أصل قصد مدلول در اینجا متَّبع است مانند أصل عدم خطاء که أصلی از أصول عقلائی در محسوسات است. به عبارت دیگر طبق بیان شارع، وقتی شخص عالم به لغت است و لفظ را هم از روی اراده بیان کرده است، نه اینکه از دهانش پریده باشد، أصل عبارت از این است که همان ارادهی استعمالی را اراده کرده است هر چند که راضی به أصل عقد نمیباشد و رضایت مباشر معتبر نیست، بلکه در چنین مواردی رضایت حاکم کافی است واصل عمل هم به او تعلق دارد که یا مستقیم یا به دستور او واقع میگردد.
پرسش: اگر حاکم ولایت بر عقد دارد، دستور بدهد؟ معنای دستور دادن، عبارت از این است که حاکم نمیتواند مستقیم انجام بدهد و ولایت ندارد.
پاسخ: در بعضی جاها مصلحت اقتضاء میکند که با واسطه انجام بدهد.
پرسش: ...
پاسخ: البته ارادهی استعمالی باید واسطه داشته باشد و اگر لفظ در معنای دیگری استعمال شده باشد، قطعاً فایده ندارد، حتی اگر حاکم آن استعمال کرده باشد. عرض بنده این است که گاهی مصلحت اقتضاء میکند که شخص کار را مستقیم انجام بدهد وگاهی هم مصلحت اقتضاء میکند که غیر مستقیم انجام بدهد.
گاهی هم مالک حقیقی کسی را إجبار به این میکند که ملک او را به کسی بفروشد و هر چند شخص در اینجا با تحمیل این کار، خلاف شرع کرده است، ولی چون رضایت مالک وجود دارد، عقد صحیح میباشد و میزان رضایت ولیّ است.
پرسش: آیا دلیلی بر ولایت حاکم شرع داریم؟
پاسخ: میگویند که حاکم شرع در احتکار ولایت دارد و فرض مسئله هم در جایی است که حاکم شرع ولایت داشته باشد و اگر چنین ولایتی وجود نداشته باشد، واسطه هم فایده نخواهد داشت و در خود روایت هم به محتکر دستور میدهد که مالش را بفروشد و عمدهی بحث عبارت از این است که میزان رضایت مباشر نیست، بلکه میزان «من له الولایة» است و چنین استثنائی که ایشان بیان فرموده است، وجود ندارد.
پرسش: ...
پاسخ: بنده عرض میکنم که در همهی این مواردی که بیان شد، ملاک عبارت از این است که چون شخص ولایت دارد، چه در حاکم و در چه در غیر حاکم، رضایت او کفایت میکند، منتهی در جایی که مالک حقیقی دیگری را مجبور به انجام بیع کرده است، مرتکب خلاف شرع شده است، ولی عقد صحیح است. در جایی هم که برای حاکم وظیفهای تعیین شده است، أعم از این است که بالمباشرة یا بالتسویب آن را انجام بدهد و در مواردی مثل طلاق هم همینطور است که گاهی حاکم دستور به طلاق میدهد و اگر شخص انجام نداد، خود حاکم متصدی انجام آن میشود.
بنابراین میزان و معیار رضایت من له الولایة است، منتهی در یک جایی بالتسویب است و در یک جایی هم أعم است.
تعبیر ایشان عبارت از این است که:
«ربّما یستشکل فی صحة معاملته مع عدم العلم بقصد المدلول و إرادة الوقوع حیث إنّ الکاشف عن الإرادة إنّما هو اللفظ و ظهوره إنّما ینعقد إذا کان المتکلّم مختارا لا فی مثل المقام الذی هو مجبور علی ذلک فینحصر الحکم بصحّته فی ما لو علم قصده و إرادته و أنّ المفقود لیس إلّا الرضا و لذا لا اعتبار بإقرار من کان مکرهاً و إن أغمضنا عن أدلّة الإکراه فإن السرّ فیه عدم کونه کاشفاً عن الواقع بإرادته و لا یشمله قوله ع إقرار العقلاء».
این فرمایش ایشان است، ولی مسئلهی إقرار ارتباطی به کشف ارادهی استعمالی شخص ندارد، بلکه اگر در باب إقرار قطع به ارادهی استعمالی هم داشته باشیم، باید کشف از اعتقاد مقرّ به مضمون کلامش بکنیم. خلاصه اینکه در فرمایش ایشان بین این دو مسئله خلط شده است.
موضوع: مناقشات مرحوم ایروانی در ادلهی شیخ بر بطلان عقد مکره
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بیان برخی از مناقشات مرحوم ایروانی بر ادلهی شیخ بر بطلان عقد مکره و جواب این مناقشات میپردازند. نخست مناقشهی ایروانی بر استدلال به آیهی (لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل..) (1)مبنی بر اجمال آیه و لزوم رجوع به عمومات مطرح میگردد. استاد در ردّ این مناقشه به بیان تفصیلی معنای «إلا» در آیه و تعیین نوع استثناء (متصل یا منقطع) پرداخته و در آخر هم رضایت در آیه را به معنای رضایت طبعی و شأنی تفسیر مینمایند.
1) نساء/سوره4، آیه29.
دومین مناقشهی مرحوم ایروانی در استدلال به روایت «لایحل مال امرئ مسلم إلا عن طیب نفسه» میباشد که استاد با پذیرفتن اشکال مرسله بودن و أخص بودن روایت از مدعی، اشکال مرحوم ایروانی مبنی بر تمسک به عام در شبهه مصداقی را مطرح کرده و جواب شیخ به این اشکال را بیان میفرمایند.
مناقشات مرحوم ایروانی در ادلهی شیخ بر بطلان عقد مکره
مرحوم ایروانی در تمام ادلهای که شیخ برای بطلان عقد مکره آورد است، مناقشه کرده است.
مناقشه در استدلال به آیه: (لاتأکلوا..)
ایشان راجع به آیه شریفهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) (1)میفرمایند که مفهوم رضایت غیر از مفهوم طیف نفس است. در موارد اکراه، هر چند که طیب نفس نیست، ولی رضایت هست و شخص مکره در اثر فشاری که از جانب مکرِه به او وارد شده است، راضی به عمل میگردد و یا اینکه دفع اکراه متوقف بر انجام آن عمل است. به عبارت دیگر، گاهی شخص در ابتداء طیب نفس نسبت به انجام کاری ندارد و تا آخر هم طیب نفس پیدا نمیکند، ولی رضایت به انجام آن کار دارد، مثلاً به شخص میگویند که باید پایت را قطع بکنی و اگر این کار را نکنی، خواهی مرد. در اینجا شخص راضی به این میشود که پایش را ببرند، اما نسبت به این کار طیب نفس ندارد.
ایشان میفرمایند که طبق بیان آیه، تجارت باید عن تراضٍ باشد و لزومی ندارد که عن طیب نفسٍ واقع بشود و لذا در مواردی که اکراه واقع شده است، در فعل مکرَه «تجارة عن تراضٍ» موجود میباشد.
1) نساء/سوره4، آیه29.
اجمال در آیه و لزوم رجوع به عمومات و اطلاقات
البته طبق فرمایش ایشان دو قسمت در این آیه وجود دارد که منشأ اجمال آیه است و با پیدا شدن اجمال، به سراغ ادلهی دیگری مانند اطلاقات و عمومات «أوفوا بالعقود»، «المؤمنین عند شروطهم»، «أحل الله البیع» و امثال آن میرویم.
یکی از این دو قسمتی که منشأ اجمال است، عبارت از این است که اکل مال به باطل جایز نیست، قسمت دیگر هم این است که «تجارة عن تراض» جایز است. عقد مکرَه، هم مصداق باطل عرفی است و هم مصداق «تجارة عن تراض».
به عبارت دیگر، با توجه به اینکه عقد مکرَه از مصادیق باطل است، مشمول آیهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ) خواهد بود و از طرف دیگر هم با توجه به فرقی که ما بین رضایت و طیب نفس گذاشتیم، عقد مکرَه مصداق برای «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» خواهد بود و قهراً آیه اجمال پیدا میکند و باید به ادلهی دیگر رجوع بکنیم.
اشکال استاد بر مناقشهی ایروانی و بیان معنای «إلا» در آیه
سؤال ما از ایشان این است که استثنای در این آیه متصل است یا منقطع؟ به هر حال «إلا» در اینجا برای یکی از این دو استثناء بکار رفته است و نمیتوانیم بگوییم که اصلاً به هیچ نحو استثنائی در این آیه نیست.
البته اگر کلمهی «إلا» در اینجا نبود و ابتداءً آیه فرموده بود که: أکل مال بباطل، حرام است و تجارة عن تراض، جایز است، بنا بر عقیدهی ایشان، عقد مکرَه مجمع عنوانین میشد و انسان مردّد میشد که این مورد، تحت کدام عنوان داخل است، مثل اینکه بگویند: احترام علماء واجب است و احترام به فساق هم منهی است و زید هم مجمع عنوانین باشد که انسان در حکمِ زید گیر میکند.
به هر حال اگر اینطور بود، فرمایش ایشان درست بود، ولی در آیه کلمهی «إلا» بیان شده است و این استثناء یا متصل است و یا منقطع.
اگر استثناء را متصل بدانیم، به این نحو است که گاهی کسی میگوید: ای اشخاص! به مردم زورگویی نکنید، آبروی مردم را نریزید، این کارها حرام است. در اینجا هدف شخص بیان حرمت این افعال نیست، زیرا طرف مقابل هم میداند که این کارها حرام است، بلکه میخواهد بگوید که این کارهای شما زورگویی و اجحاف به مردم است.
مثلاً یکی مطالبی که در آیهی شریفهی (إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا) (1)ذکر شده است، این است که آیه در مقام افهام فسق ولید است و نباید مسلمانان به سخن چنین فاسقی اعتناء بکنند. شاید مسلمانان هم میدانستند که نباید به سخن فاسق و دروغگو اعتناء بکنند، ولی آیه میخواهد به آنها بفهماند که این شخصی که برای شما خبر آورده است، فاسق است و نباید شما بدون مطالعه سخن او قبول بکنید.
بنا بر اینکه استثناء را متصل بگیریم، آیهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ) (2)میخواهد بگوید که این کارهایی که شما انجام میدهید، کارهای باطلی است و متفاهم عرفی از این جملهی نهی، یک جملهی إخباری است که این اعمال شما، اموال باطلی است مگر اینکه «تجارة عن تراض» باشد و این مورد استثناء شده است و بجز این مورد، بقیهی کارهای شما، کارهای باطلی است. اگر استثناء را متصل بگیریم، اینطور خواهد بود.
صورت دیگر این است که استثناء را منقطع بدانیم که طبق فرمایش مرحوم شعرانی، استثنائات منقطع قرآن در موارد مختلف، یکی از موارد فصاحت این کتاب نورانی است.
در این نوع از استثناء، کلمهی «إلا» به معنای «فقط» استعمال شده است و طبق این تفسیر، معنای آیهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ) (1)این خواهد بود: شما به راه باطل نروید و فقط شما مجاز به «تجارة عن تراض» هستید.
در عبارت «ما جائنی القوم الا حماراً» هم «إلا» به معنای «فقط» استعمال شده است و معنی عبارت از این است که اشخاص نیامدند و فقط یک حمار آمد. استعمال استثناء به صورت منقطع، خیلی شایع است و زیاد استعمال میشود.
به هر حال، باید استثناء وارد شده در این آیه به یکی از این دو صورت باشد و چه استثناء را منقطع بدانیم و چه متصل، اینطور استفاده میشود که «تجارة عن تراض» جایز است، زیرا معنای آیه یا این است که موارد دیگر باطل است و «تجارة عن تراض» باطل نیست و یا اینکه شما از أکل مال بباطل نهی شدهاید و تنها چیزی که جایز است، عبارت از «تجارة عن تراض» میباشد.
پس بنابراین چه استثناء متصل باشد و چه منقطع، در هر دو صورت، نتیجه عبارت از این است که شارع عقد مکره را مصداق باطل نگرفته است، زیرا «تجارة عن تراض» علی وجه الاطلاق بیان شده است.
این فرمایش ایشان بود، ولی اگر این مطلب درست باشد که بگوییم: معنای «تجارة عن تراض» این است که عقد مکره، علی وجه الاطلاق باطل نیست و یا علی وجه الاطلاق جایز است، اگر اینطور باشد، تعارض بین صدر و ذیل وجود خواهد داشت، در حالی که هیچ تناسبی ندارد که آیه اینطور بیان کرده باشد و حتماً بین صدر و ذیل آیه، تعارضی نیست.
1) نساء/سوره4، آیه29.
پرسش: ...پاسخ: من میگویم که اگر مجمع عنوانین باشد، اینطور است، ولی بنده قائل به مجمع عنوانین نیستم.
پرسش: طبق مبنای ایشان اگر مجمع عنوانین باشد، صحت را چگونه اثبات میکند؟
پاسخ: ایشان میگوید مجمل است و به عمومات دیگر رجوع میکنیم، ولی عرض بنده این است که اجمالی وجود ندارد.
پرسش: ...پاسخ: ایشان طبق معنای که بیان شد، میگوید که بر اساس (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ)، عقد مکره مصداق باطل نیست، مگر اینکه بگوییم: تمام چیزها مصداق باطل است، مگر «تجارة عن تراض» که مصداق باطل نیست و قهراً طبق این معنی، میشود در جایی که هر دو عنوان منطبق است، به اطلاقش تمسک کرد.
شارع مقدس در اینجا میگوید که من این مورد را باطل نمیدانم، مثل اکل مارّه که شارع آن را مصداق باطل نداده و حکم به عدم اشکال أکل مارّه کرده است. اگر اینطور معنی بکنیم، نتیجه این خواهد بود که شارع «تجارة عن تراض» را مصداق باطل ندانسته و جایز میداند.
مراد از رضایت در آیه، رضایت شأنی و طبعی است
البته ما قبلاً هم عرض کردیم که در موارد إکراه هم رضایت بالفعل نسبت به عقد وجود دارد و راجع به آیهی شریفه هم عرض کردیم که یا مراد از رضایت، رضایت شأنی است - که در بسیاری از موارد هم استعمال میشود - و یا مراد رضایت فعلی است. اگر رضایت را به معنای فعلی بدانیم، با توجه به اینکه در هر تجارتی این نوع از رضایت وجود دارد، این سؤال مطرح خواهد بود که چرا در آیهی شریفهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» تجارت را مقدی به رضایت کرده است؟ قطعاً وجود این قید در آیه لغو نیست و از طرفی هم لازمهی تجارت عبارت از این است که انسان نسبت به فعلی که انجام میدهد، به عنوان ثانوی، رضایت فعلی داشته باشد، در نتیجه بیان این قید در آیه، قرینه بر این است که مراد رضایت طبعی اولیه است که در بسیاری از موارد، همین شخصی که به عنوان ثانوی رضایت دارد، به عنوان اولی طبعی، نسبت به این کار رضایت ندارد. مثل اینکه شخصی میگوید: من راضی به این کار نبودم، ولی با فشار طرف مقابل راضی به این کار شدم. این نوع تعابیر، تعابیر عرفی است و مراد از آن عبارت از این است که شخص رضایت طبعی ندارد.
خلاصه اینکه یا مراد از رضایت در آیه، رضایت طبعی است و یا مراد این است که اگر انسان راضی به مضمون عقد شد، شارع هم امضاء کرده است و اگر راضی نشد، امضای شارع هم وجود ندارد.
بیان یک شبهه طبق مبنای ایشان
مطلب دیگر عبارت از این است که اگر بگوییم: أکل مال بباطل جایز نیست و فقط «تجارة عن تراض» جایز است، یا بگوییم که در آیه دو قاعده بیان شده است: یکی عدم جواز أکل مال بباطل و دیگری هم جایز بودن «تجارة عن تراض». کما اینکه ایشان اینطور معنی کرده است و
قهراً طبق این معنی نه استثناء متصل است و نه استثناء منقطع و این معنی اصلاً تطبیق بر آیه نیست. حال اگر این معنی را بپذیریم، طبق مبنای ایشان یک شبههای وارد خواهد شد.
این شبهه عبارت از این است که برای مثال، آیا از «لا صلاة الّا بطهور» میتوانیم استفاده بکنیم که وجود طهارت برای نماز کافی است؟ یا اینکه این عبارت ناظر به عقد سلبی قضیه است، به این معنی که نماز بدون طهارت باطل است، اما مطلبی راجع به غیر طهارت از سایر شرایط نماز استفاده نمیشود.
در مسئلهی مورد بحث هم از آیهی (الّا أن تکون تجارة عن تراض) استفاده میشود که غیر «تجارة عن تراض» ممنوع و منهی است، ولی این آیه ناظر به سایر شرایط تجارت نیست و نمیتوانیم اینطور استفاده بکنیم که «تجارة عن تراض» مطلقا جایز است.
البته از نهیی که در «لاتأکلوا اموالکم بالباطل» وارد شده است، میتوانیم اینطور استفاده بکنیم که أکل مال بباطل مطلقاً ممنوع و منهی است. به عبارت دیگر، «تجارة عن تراض» فیالجمله دلالت بر این دارد که باید تجارت با رضایت باشد، ولی شرایط دیگر در جای خودش محفوظ است، بر خلاف «لاتأکلوا اموالکم بینکم بالباطل» که علی وجه الاطلاق، أکل مال بباطل را ممنوع کرده است و عرف متعارف هم میفهمد که این قسمت از آیه إبای از تخصیص دارد و اینطور نیست که قرآن بگوید: اگر کاری باطل و غیر حق بود، در برخی موارد شما میتوانید آن را انجام بدهید و لسان قرآن اینطور نیست. حتی در أکل ماره هم یک مصالح کلیهی دینی وجود دارد که ممکن است اشخاص متوجه آن نباشند و شرع مطهر این کار را باطل نمیداند.
پس بنابراین ما نمیتوانیم أکل مال بباطل را تخصیص زده و گیر بکنیم و خلاصه اینکه بیان ایشان از جهاتی محل اشکال بوده و تمام نیست و دلالت آیه بر عدم صحت مواردی که «تجارة عن تراض» نباشد، تام است.
آنچه بیان شد، مناقشهی مرحوم ایروانی در دلالت آیهی (لاتأکلوا...) بود.
مناقشه در استدلال به روایت «لایحل مال امرئ مسلم إلا عن طیب نفسه»
مناقشهی دیگر ایشان راجع به روایت «لا یحل مال امرئ مسلم الّا عن طیب نفسه» میباشد.
اشکال اول: مرسله بودن
دو اشکال بر استدلال به این روایت وارد است: یکی اینکه این روایت به صورت مرسله، در کتاب عوالی اللئالی نقل شده است و سند درستی ندارد. البته شیخ هم این روایت را از باب تأیید سایر ادله ذکر میکند و اکتفاء به روایت عوالی اللئالی نمیکند؛ زیرا ایشان در جای دیگر میفرماید که اشخاصی که اهل طعن در سند روایت نیستند هم این کتاب را قبول ندارند، مثل صاحب حدائق و خلاصه اینکه أخباریها هم این کتاب را قبول ندارد، چه برسد به اصولیها.
اشکال دوم: أخص بودن دلیل از مدعی
اشکال دیگر عبارت از این است که این دلیل، اخص از مدعاست، زیرا بحث بیع و امثال آن فقط راجع به مسلمانها نیست و به صورت کلی، شامل مسلمان و غیر مسلمان میشود. بنابراین روایت «لایحل مال امرئ مسلم الّا عن طیب نفسه»، اخص از مدعاست.
اشکال مرحوم ایروانی (تمسک به عام در شبهه مصداقیه)
اشکال دیگری که مرحوم ایروانی بیان کرده است، عبارت از این است که وقتی انسان بخواهد بعد از وقوع عقد مکره، در مال او (مسلم) تصرف بکند، ابتداء باید موضوع ثابت باشد، تا حکم «لایحل» روی آن بیاید، در حالی که بحث ما در این است که آیا با عقد مکره، این مال به ملکیت شخص در میآید یا نه؟ اگر عقد مکره صحیح باشد، مال او شده است، ولی اگر صحیح نباشد، موضوع ثابت نشده است تا حکم «لایحل» روی آن بیاید.
بنابراین تمسک به این روایت در مورد بحث، تمسک به عام در شبههی مصداقی خود عام است، مثل اینکه گفته بشود: «أکرم العلماء» و ما ندانیم که آیا زید عالم است یا نه، و بخواهیم با تمسک به «أکرم العلماء» حکم زید را روشن بکنیم. در مورد بحث ما عقد مکرهی واقع شده است و نمیدانیم که این شیء مال او شده است یا هنوز هم مال دیگری است؟ با توجه به این مطلب، ما نمیتوانیم به این روایت تمسک بکنیم، زیرا حکم «لایحل» در این روایت، در جایی وارد است که موضوع (مال مسلم) ثابت شده باشد.
نقد استاد بر اشکال مرحوم ایروانی
این اشکالی که ایشان در اینجا ذکر میکند، راجع به «تجارة عن تراض» هم این اشکال را مطرح کرده است و در آنجا به این اشکال جواب داده است و همان جواب ایشان در اینجا هم قابل طرح است و تعجب ما از این است که چطور ایشان این جواب را در آنجا بیان کرده، ولی در اینجا مطرح ننموده است!
جواب شیخ انصاری بر اشکال
شیخ انصاری یک مطلبی راجع به این اشکال بیان فرموده است که اصل مطلب هم متعلق به خود شیخ است. ایشان میفرماید: نفس همین که انسان بخواهد چیزی را با «بعت» و «اشتریت» از ملک دیگری خارج بکند، تصرف ممنوع است و طبق بیان «لایحل مال امرئ مسلم» یا (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ)، این تصرف باطل است.
در عقد مکره، شما میخواهید کاری بکنید که یک چیزی از ملک او خارج بشود و چنین تصرفی در ملک دیگری، بدون اجازهی او تصرفی ممنوع و باطل است. پس بنابراین، مراد از منع تصرف در مال مسلم، این معنی است، نه اینکه بعد از وقوع عقد، تصرف در ملک او ممنوع باشد.
به عبارت دیگر، مراد از أکل مال بباطل و «لایحل مال امرئ..» این است که تملک مال مسلم و خارج کردن مال از ملک او با عقد أکراهی، حلال نیست و باطل است.
مرحوم ایروانی در بحث راجع به «إلا أن تکون تجارة عن تراض» میگوید که چنین اشکالی وارد نیست، ولی جای تعجب دارد که چند خط بعد، راجع به روایت «لایحل مال امرئ..» این اشکال را دوباره ایراد کرده است، بدون اینکه به جواب اشاره بکند!
پرسش: آیا نفس همان بیع را حرام میداند؟
پاسخ: بله، اگر بدون رضایت مالک، بخواهیم با گفتن: «بعت» مال او را از ملکش خارج بکنیم، حرام است.
پرسش: ...
پاسخ: میخواهم بگویم که صحت عقدِ مکره مورد خلاف است و ایشان میگوید که ما احتمال میدهیم که عقد مکره صحیح باشد و اگر صحیح شد، مال دیگری نیست تا اکل مال بباطل باشد و لذا «لایحل مال امرئ مسلم» هم در اینجا وارد نخواهد بود، زیرا این مال، به دیگری تعلق ندارد، بلکه مال خود اوست.
شیخ انصاری در اینجا اینطور جواب داده است که همین إخراج یک شیء از ملک دیگری بدون «تجارة عن تراض» تصرف باطل بوده و جایز نمیباشد. مرحوم ایروانی هم همین جواب را قبلاً بیان کرده، ولی در اینجا به آن اشاره نفرموده است.
«قوله قدس سره إلّا أن تکون تجارة عن تراض: لا یقال إنّ الآیة واردة فی موضوع مال الغیر و أنّه یحرم أکل ما هو مال الغیر حال الأکل مع عدم التّجارة عن تراض و هذا فی المقام أوّل الکلام فلعلّ المال انتقل بعقد المکره إلی الأکل فإنّه یقال: الظّاهر أنّ الأکل فی الآیة کنایة عن التملّک و التّصاحب بقرینة استثناء التجارة عن تراض فهی فی مقام بیان الأسباب المملکة و النّاقلة و أن أیّا منها ناقل و أیّا غیر ناقل فالآیة تکون دلیلاً علی عدم حصول النقل بشیء من الأسباب الباطلة العرفیّة و من جملتها عقد المکره».
ایشان میفرماید که خود آیهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ) (1)ظهور در تملک ندارد و ما به قرینهی «تجارة عن تراض» تملک را میفهمیم، زیرا مراد از أکل عبارت از خوردن میوه و امثال آن است و اگر «تجارة عن تراض» نبود، «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» اختصاص به خوردن ماء و أکل وشرب پیدا میکرد.
1) نساء/سوره4، آیه29.
البته به نظر ما اگر «تجارة عن تراض» هم نبود، کنایه بودن أکل از تملک فهمیده میشد، مثل اینکه وقتی گفته میشود: فلان کس مال مردم را خورد، به این معنی نیست که میوهها و غذاهای آنها را خورده است، بلکه به معنای تملک اموال آنهاست.
پرسش: آیا صِرف صیغهی عقد خواندن هم حرمت تکلیفی دارد؟
پاسخ: منع میتواند شامل هر دو جا هم بشود، منتهی در بعضی از موارد باید به عرف مراجعه شود. مثلاً راجع به خوردن میوهها یا معاملات باید ببینیم که عرف چه نظری دارد و طبق همان باید ترتیب اثر داده شود، و به عبارت دیگر «کل شیء بحسبه».
پس بنابراین این آیه دلالتش تمام است و این اشکال هم وارد نیست.
موضوع: نقد و بررسی استدلال به حدیث رفع برای بطلان عقد مکره
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی استدلال به حدیث رفع برای بطلان عقد مکره میپردازند. ایشان به برخی مسامحات در تعابیر شیخ اشاره فرمودهاند که یکی از آنها استناد حدیث رفع سته به پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم است و تسامح دیگر، نقل نکردن روایات ثلاثه و اربعه در حدیث رفع است. ایشان در ادامه به وجه اختلاف تعداد عناوین در روایات مختلف حدیث رفع (ثلاثه - اربعه - سته - تسعه) اشاره نموده و به بررسی مختار شیخ در حدیث رفع میپردازند. روایت حلف به طلاق و عتاق و.. و فرمایش آقا شیخ ابوالقاسم کبیر قمی و بحث در ظهور حدیث رفع از موضوعات دیگری است که در این جلسه مورد بحث قرار میگیرد.
استدلال به حدیث رفع برای بطلان عقد مکره
یکی از ادلهی بطلان عقد مکره، حدیث رفع است که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) وارد شده است.
برخی مسامحات در تعابیر شیخ ( استناد حدیث رفع سته به پیامبر«ص»)
البته شیخ در بیان معنای این روایت، تعبیری دارد که به نظر میرسد مسامحه باشد، زیرا ایشان میگوید: «الخبر المتفق بین المسلمین عنه (صلی الله علیه و آله و سلّم)»، که به حسب ظاهر مراد پیغمبر (صلی الله علیه و آله) است و اینطور نقل شده است که: «رفع عن امتی تسعة» یا «ستة».
این فرمایش ایشان است، در حالی که روایت ستة نبوی نیست، بلکه از حضرت صادق (سلام الله علیه) روایت شده است و روایت تسعه از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است و در این تعبیر ایشان، یک نحوه تسامحی وجود دارد.
تسامح دوم شیخ (نقل نکردن روایات ثلاثه و اربعه)
تسامح دیگر ایشان، این است که روایاتی که در این مسئله وارد شده است، ثلاثة و رابعة و ستة و تسعة، میباشد، در حالی که ایشان ثلاثة و اربعة را نقل نکرده است و در همهی این روایات، «ما استکرهوا علیه» مورد استشهاد قرار گرفته است. این هم یک تسامح دیگری است که در فرمایش ایشان وجود دارد.
پرسش: در روایت ستة تعبیر امتی دارد؟
پاسخ: نه، عبارتش این است: «احمد بن محمد بن عیسی فی نوادره»، که اشتباه است و مال حسین بن سعید، «عن إسماعیل الجعفی عن أبی عبد الله علیه السلام قال: سمعته یقول: وضع عن هذه الأمة ستُّ خصال» (1).
1) تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشّریعة شیخ حر عاملی، ج16، ص237
حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند: «وضع عن هذه الامة ستُّ خصال» (1)و خلاصه اینکه در تعبیر شیخ مسامحه واقع شده است.
جمع بین روایات مختلف حدیث رفع
ابهام دیگری که در این روایات وجود دارد، که عدد مذکور در این روایات، مختلف است و عدد سه، چهار، شش و نه ذکر شده است و به حسب ظاهر روایات با هم تنافی دارند.
ممکن است نسبت به روایاتی که از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است، بگوییم که با توجه به بیان تدریجی احکام الهی در زمان ایشان، این موارد هم بر اساس مصالحی، متدرجاً بیان شده است.
در بین این روایات، یک روایتی هست که قدری مضمونش مشکل است. در این روایت وارد شده است که: «عن رِبعی عن أبی عبد الله علیه السلام»، که در همین کتاب حسین بن سعید است، «قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم عفی عن أمتی ثلاث: الخطأ و النسیان و الاستکراه.. قال أبو عبدالله علیه السلام و هنا رابعة و هی ما لایطیقون». با توجه به اینکه در این روایت فرمایش پیغمبر ناقص بیان شده است، خیلی احتیاج به توجیه دارد.
البته ما سابقاً هم عرض کردیم که کلمات فقهاء و روایات در بیان مواقیت، متفاوت است و برخی پنج تا، برخی شش تا و برخی ده تا ذکر کردهاند و این اختلاف هم از باب اختلاف نظر فقهاء نیست، بلکه بستگی به این دارد که مقسم را چه چیزی در نظر گرفته باشند. گاهی در روایات، اشخاص بالغ، مقسم قرار گرفتهاند که مواقیت پنج تا خواهد بود، گاهی مقسم أعم از بالغ و غیر بالغ است که شش تا خواهد بود و اگر هم مقسم أعم از مختار و مضطر و مکلف و غیر مکلف باشد، مواقیت ده تا خواهد بود.
1) تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشّریعة شیخ حر عاملی، ج16، ص237
در مسئلهی مورد بحث هم، پیامبر جهاتی را که بیشتر محل ابتلاء بوده است، بیان کرده که عبارت از سه مورد است، ولی امام صادق (علیهالسلام) با لحاظ عام، چهار مورد را بیان کرده است و اگر هم مقسم را عامتر بدانیم، به شش مورد و نُه مورد هم خواهد رسید و خلاصه اینکه باید ببینیم چه چیزی مقسم واقع شده است.
مختار شیخ در حدیث رفع
مختار شیخ در حدیث رفع، این بود که ظهور کلمهی رفع شیء در رفع مؤاخذه است و در رفع حکم وضعی ظهور ندارد. بحث ما هم در اینجا راجع به این است که بیع بدون اختیار باطل است و یکی از شرایط صحت، اختیار است و با این معنایی که شیخ اختیار کرده است، چطور میتوانیم برای اشتراط اختیار در صحت بیع به این روایت استدلال بکنیم؟!
ایشان میفرمایند که صحیحه بزنظی در محاسن برقی اینطور وارد شده است: «عن الرجل یستکره علی الیمین فیحلف بالطلاق و العتاق و صدقة ما یملک، أیلزمه ذلک؟»، (1)حضرت میفرمایند: نه، زیرا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرموده است که: «رفع عن امتی...». به نظرم در این روایت به سه مورد اشاره شده است.
روایت حلف به طلاق و عتاق و..
ایشان میفرمایند که و لو حلف به طلاق و عتاق و امثال آنها در نظر شیعه شرعاً باطل است، (2)ولی استشهاد امام (علیهالسلام) بدون آوردن ضمیمه، دلالت بر این دارد که نفس استکراه، بدون ضمیمهی امر دیگر، کفایت میکند.
مراد از حلف به طلاق این نیست که شخص بگوید: قسم بخدا من زنم را طلاق میدهم، بلکه مقصود این است که شخص در کلام خودش برای اثبات یک مطلب یا یک شیئی، به مورد مهمی مانند طلاق و عتاق و صدقهی اموالش را ذکر بکند، مثل اینکه بگوید: اگر حرف من دروغ بود، زنم مطلقه باشد. یا همهی عبید و اماء من آزاد باشند یا اموال من صدقه باشد. این موارد، از مصادیق حلف به طلاق و عتق و صدقه است.
ایشان میفرماید: درست است که این موارد ذاتاً باطل است، ولی استشهاد امام (علیهالسلام) دلالت بر این دارد که استدلال به کراهت برای بطلان، احتیاج به ضمیمه کردن چیز دیگری ندارد.
به عبارت دیگر در صورتی هم که ما با سنیها در صحت اختیاری این امور، موافق باشیم، ولی در صورت استکراه، باید همه بطلان را بپذیرند، مثل اینکه حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) راجع به فدک، تمسک به ارث کرده و میفرمایند که اگر شما قبول ندارید که فدک هدیهای از جانب پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) به من بوده است، باید این مطلب را بپذیرید که من اولاد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) هستم و فدک بالارث به من رسیده است.
گاهی اوقات استدلال از باب الزام به مسلم جدلی است و سنیها مثلاً قائل به خصوصیتی در «رفع ما استکرهوا علیه» هستند که غیر از معنایی است که شیعه به آن قائل است و ممکن است که فرمایش حضرت از باب جدل و الزام به مسلم باشد، ولی سنیها در این مورد قائل به خصوصیتی نیستند که حضرت بخواهد جدلاً استدلال به یک مطلبی بفرماید. خلاصه اینکه این استدلال برای اثبات عموم آثار مفید نیست.
شیخ یک تعبیر دیگری هم دارد که شاید آن هم مسامحه باشد. ایشان میفرماید: این روایت دلیل بر این است که حدیث رفع اختصاص به مؤاخذهی اخروی ندارد. به نظر میرسد که معنای ظاهری که شیخ قبلاً در فرائد قبول کرده و بعد به وسیلهی این روایت در آن دچار اشکال شده بود، این بود که حدیث رفع، رفع مؤاخذه میکند و به نظرم قید اخروی در آن وجود نداشت.
اگر هم ما در حدیث رفع، قائل به رفع عموم آثار نباشیم، ولی این مقدار را نمیشود انکار کرد که مواردی مانند حدود و تعزیرات و قصاص و امثال آن با حدیث رفع برداشته میشود.
پس بنابراین در تعبیر ایشان یک قدری تسامح وجود دارد و ممکن هم هست که اگر مؤاخذه را أعم از دنیوی و اخروی گرفتیم، دیگر نشود برای مورد بحث به این روایت استدلال کرد، زیرا اگر زن شخص از او جدا بشود، عبید و إمائش آزاد شوند و تمام اموالش صدقه بشود، همین بزرگترین مؤاخذهی دنیوی برای اوست. پس بنابراین نمیتوانیم از این روایت کشف بکنیم که در صورت نبود اختیار، بیع باطل است و یا اگر نماز را استکراها خواند، باطل است و باید دوباره بخواند. خلاصه اینکه واقع شدن همین اموری که در روایت ذکر شده است، جریمه و مؤاخذهی بزرگی است.
فرمایش آقا شیخ ابوالقاسم کبیر قمی
مطلب دیگر این است که آقای والد در حاشیهی دُرر از مرحوم آقای شیخ عبدالکریم یک فرمایشی را نقل کرده بودند که مرحوم آقای مصلحی هم به واسطهی پدرش از آقاشیخ ابوالقاسم کبیر قمی در درس نقل کرده است. معلوم میشود که شیخ عبدالکریم در درسی که آقای والد
حضور داشته است، به اینکه این مطلب فرمایش شیخ ابوالقاسم است، تصریح نکرده است، ولی با توجه به اینکه آقای اراکی از ابتداء پیش ایشان بوده است، میدانسته است که این حرف آقا شیخ ابوالقاسم است.
علی ایّ حال، ایشان میگوید که خود حلف به طلاق و عتاق و امثال آن، خلاف شرع است. در روایات هم پرسیده شده است که آیا این کار جایز است یا نه و اینطور جواب داده شده است که اگر از ترس سلطان و شلاق و امثال آن باشد، اشکالی ندارد. پس شخص که سؤال میکند: «أیلزمه ذلک؟»، یعنی آیا گناه کرده است و عذاب اخروی دارد؟ حضرت میفرمایند که عذاب اخروی ندارد و حدیث رفع اینها را برمیدارد.
پرسش: این حدیث را هر طور معنی بکنیم، با حدیث رفع تسعة دو معنای مختلف خواهد داشت و اصلاً یکی از دلائل سه تا و نُه تا همین است که در یکی مثلاً مؤاخذه برداشته میشود و در یکی مثلاً أعم از مؤاخذه و غیر مؤاخذه است.
پاسخ: نه، بعید است که این طور باشد. گاهی مثلاً در خود روایت میگوید که چهارتاست و آیهی شریفه را هم شاهد میآورد و کأنّ مقصود این است که آنچه در قرآن است، عبارت از همین است، ولی خیلی بعید است که این اختلافها از این باب باشد که در یکی مؤاخذه و در دیگری أعم از آن مراد باشد.
ظهور حدیث رفع ( اثر ظاهر- مؤاخذه- عموم آثار)
به نظر میرسد که اگر حدیث رفع را ذاتاً أعم از حکم وضعی ندانیم، کما اینکه نظر ما هم، همین است، نمیتوانیم برای مورد بحث به آن استدلال بکنیم.
اگر به عوام مردم بگویند که این امور از شما برداشته شده است، ظهور در رفع مؤاخذات نسبت به این امور دارد، ولی نسبت به موارد مانند صحت و بطلان نماز و امثال آن دلالتی ندارد.
پرسش: میفرمایید اکراه به وجوب را برداشته؟
پاسخ: نه، در این موارد انسان میفهمد که یا مراد این است که در نامهی عمل او نوشته نمیشود و یا این اکه برای او راجع به این موضوع سختگیری نمیشود.
خلاصه اینکه این حدیث، ظهور در صحت عمل ندارد و نمیتوانیم دائماً مواردی مثل نماز فاقد ارکان و امثال آن را تخصیص بزنیم. به طور مثال اگر انسان اکراه به خوردن روزه بشود، یا اکراه به ترک ارکان حج بشود، بگوییم هر جند طبق این روایت صحیح است ولی تخصیص خورده است و این خیلی خلاف ظاهر است.
بنده قبلاً هم عرض کردم که وقتی کسی را به رستم تشبیه میکنند، متبادر این است که در صفت شجاعت و قوت تشبیه کردهاند، یا اگر کسی را به حاتم تشبیه میکنند، در سخاء است و اگر هم کسی را به علامه تشبیه میکنند، در علم است و اگر بگویند که فلانی مثل یوسف است، مقصود تشبیه در جمال است.
خلاصه اینکه در تمام این تعابیر که شیخ نسبت به ظهور حدیث رفع در اثر ظاهر یا خصوص مؤاخذه یا عموم آثار بحث میفرماید، بلااشکال در تفاهمات عرفی، عموم آثار نمیتواند مقصود باشد و اثر بارزی که در اذهان وجود دارد، در نظر گرفته میشود، نه اینکه ما عموم آثار را در نظر بگیریم - کما اینکه کفایه و آقای نائینی قائل به آن شدهاند - و بعد هم مصادیقی پیدا کرده و در نقضها گیر کرده و به این طرف و آن طرف بزنیم.
موضوع: بررسی ادلهی بطلان عقد مکره (آیه، روایت، اجماع و بنای عقلاء)
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بیان مرحوم ایروانی در فرق بین تمسک به آیه «لا تأکلوا..» و عدم تمسک به روایت «لا یحل..» برای بطلان عقد مکره میپردازند. ایشان تقریب مرحوم ایروانی در بیان فرق بین این دو را تمام ندانسته و خود به بیان تقریبی در این باب میپردازند. استاد در ادامه به بحث تعلق حلیت و حرمت به افعال و ذوات و عدم نیاز به تقدیر اشاره فرموده و تقریب مرحوم ایروانی در استدلال به آیه را مورد نقد قرار داده و تقریب خودشان را بیان میفرمایند. بحث بعدی، تمسک به اجماع و بررسی مدرکی بودن آن و همچنین تمسک به بنای عقلاء است که در بیان شیخ وارد نشده است. استاد در انتهاء به صورت اجمالی به بحث فارق بین عقد مکره و عقد مضطر اشاره نموده و بحث تفصیلی را به روزهای آینده موکول میفرمایند.
فرق بین آیهی: «لا تأکلوا..» و روایت «لا یحل مال ..» در تمسک برای بطلان عقد مکره
مرحوم ایروانی بین آیه شریفه (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ) (1)و روایت «لا یحل مال امرئ مسلم الّا عن طیب نفسه» اینطور فرق گذاشته بود که برای بطلان عقد مکره میشود به آیه تمسک کرد، ولی به روایت نمیشود تمسک کرد.
تقریب استاد برای بیان فرق بین آیه و روایت، در کلام مرحوم ایروانی
1) نساء/سوره4، آیه29.
ما به این فرمایش ایشان اعتراض کردیم و بنده تصور میکنم که تقریب ایشان در بیان این فرق یک قدری ناقص است و ما باید اینطور تقریب میکنیم (1)که در روایت «لا یحل مال امرئ مسلم الّا عن طیب نفسه»، موضوع حلیت و حرمت، افعال است و با توجه به اینکه «مال» در روایت «لا یحل مال امرئ مسلم الّا عن طیب نفسه»، فعل نیست، باید در اینجا اینطور تقدیر بگیریم که: تصرفات در ملک دیگری بدون اجازهی او جایز نیست. تصرفات هم یک چیزی است که به ملک دیگری اضافه شده است و اگر یک شیئی را به شیء دیگری اضافه بکنیم، طبق ظهور ابتدایی و بدون وجود قرینه، باید آن شیء را مفروض الوجود بگیریم و بعد این شیء را مضاف به آن قرار بدهیم و بعد هم اگر حکمی وجود داشت، بر آن بار بکنیم.
بنابراین اگر حرمت به تصرفات در ملک دیگری تعلق گرفته باشد، باید ابتداءً ملک دیگری را مفروض الوجود فرض بکنیم و بعد بگوییم که تصرف بدون إذن او حلال نیست. در نتیجه اگر شک کردیم که با عقد مکره، ملکیتی حاصل شده است یا نه، شک در این خواهد بود که تصرف ما در این ملک، تصرف در ملک خود شخص است یا تصرف در ملک اجنبی؟ قهراً در این صورت، شبهه مصداقیه میشود و نمیتوانیم به عام تمسک بکنیم.
البته در آیهی کریمهی (إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) اینطور فرض شده است که یک شیئی قبلاً ملک دیگری بوده است و آیه میخواهد بگوید که در چه صورت استفاده از آن جایز است و در چه صورت جایز نیست.
آیهی (تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) میخواهد بگوید که اگر ملک دیگری را بخواهی تملک کنی، باید تجارت با تراضی باشد و بدون «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» نمیشود تملک کرد.
پس بنابراین، سبب مُمَلِّک ملک دیگری به ملک انسان، منحصر به «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» است و غیر از معتبر نیست و از همین مطلب، بطلان عقد مکره استفاده میشود.
تعلق حلیت و حرمت به افعال و ذوات و عدم نیاز به تقدیر
طبق این بیان میتوانیم بین تمسک به آیه و تمسک به روایت فرق بگذاریم، ولی ما مکرر عرض کردیم که حلیت و حرمت و امثال آن، به افعال و ذوات هم متعلق میشوند و هیچ احتیاجی هم به تقدیر نداریم.
حرمت عبارت از این است که انسان از یک شیئی محروم باشد و محروم بودن از فعل به این معنی است که انسان نتواند آن را انجام بدهد، مثلاً وقتی گفته میشود: «حرمت علیکم غناء، کذب، غیبة»، یعنی شما از انجام این کارها محرومید و هر چند شاید هوی و هوستان اقتضاء بکند که این کارها را انجام بدهید، ولی شما از انجام این کارها محرومید.
محروم از ذات هم عبارت از این است که انسان از استفادهی آن محروم باشد و قهراً این محرومیت به تناسب امور مختلف میشود. وقتی زن از عقار محروم است، به این معنی است که از تملک محروم است و یا اگر کسی از خانه محروم باشد، مراد محروم بودن از سکنای خانه است. محروم شدن از غذا، به معنای محرومیت از أکل آن و محرومیت از زن به معنای محروم شدن از تمتع اوست.
پس بنابراین محرومیت به تناسب امور مختلف، متفاوت است و تقدیری هم در کار نیست، منتهی موضوعات مختلف از یکدیگرند و بر همین اساس در هر موضوعی معنای خاصی وجود خواهد داشت، مثلاً استطاعت عبارت از این است که یک شیئی در اختیار شخص قرار بگیرد. اگر استطاعت به فعل تعلق گرفت، عبارت از این است که آن فعل در اختیار انسان است، ولی گاهی هم استطاعت به عینی از أعیان تعلق گرفت، مثل تعلق استطاعت به سبیل در آیهی شریفهی: (وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبیلاً)، که «سبیلاً» مفعول استطاع است، به این معنی که باید مال و زاد و راحله در اختیار شخص باشد و در اختیار بودن شیء هم گاهی بلاواسطه است، مثل خود افعال و گاهی هم با واسطه است، مثل ذوات که وقتی مثلاً گفته میشود: رفتن به پشتبام در اختیار من است، مقصود با واسطهی نردبان و امثال آن است.
خلاصه اینکه در روایت «لا یحل مال امرئ مسلم الا عن طیب نفسه»، لزومی به تقدیر فعل نیست، بلکه این روایت میگوید: شیئی که الان ملک دیگری است، شما از آن محرومید، مگر اینکه تجارتی بکنید و به وسیلهی تجارت، حرمان شما رفع میشود.
بنابراین لازم نیست که ما اینطور فرض کنیم که این شیء الان ملک دیگری است و میخواهیم ببینیم که آیا میتوانیم از آن استفاده بکنیم یا نه، و در نتیجه شما بگویید که شبههی مصداقی خود عام است و نمیدانیم که الان این شیء مال شخص است یا دیگری و در نتیجه نمیتوانیم به عام تمسک بکنیم.
ما میگوییم که مورد روایت عبارت از این است که شما از مال دیگری محروم هستید و نمیتوانید آن را حیازت بکنید، مگر اینکه تجارتی بکنید و به وسیلهی تجارت، آن شیئ به ملک شما داخل بشود.
پرسش: اگر تقدیر هم بخواهیم بگیریم، لازمهاش این نیست که تصرف.. و بالأخره اشکال حضرتعالی فقط در این جهت است که منظور تصرف نیست، بلکه تملک هم هست.
پاسخ: مراد تملک است، ولی اگر بخواهیم تصرف هم بگیریم، موضوع را یک معنای وسیعی گرفته و میگوییم که انسان بدون طیب نفس نمیتواند از مال دیگری منتفع بشود و اگر هم چیزی در تقدیر بگیریم، یک معنایی مطلق از تملک و غیر تملک و امثال آن در تقدیر میگیریم.
نقد و بررسی تقریب مرحوم ایروانی در استدلال به آیهی «لا تأکلوا..»
ایشان راجع به آیهی شریفه میفرمایند که أکل مال، کنایه از تملک است و از این آیهی شریفه اینطور استفاده میشود که فقط «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» جزء اسباب ناقله است و در نتیجه چون در شخص مکره سببِ نقل وجود ندارد، بنابراین تصرفات در این مال حرام است.
به نظر ما این استفادهای که ایشان کردهاند، تمام نیست، زیرا آیهی شریفه مستقیماً متعرض حکم وضعی نیست، زیرا این آیه نمیفرماید که شما به غیر از سبب تجارت، مالک نمیشوید. آیه میفرماید که برای شما تصرف حرام است، أکل حرام است. ایشان میفرماید که أکل کنایه از تصاحب است، ولی عرض ما این است که آیا حرمت تصاحب دلالت بر این میکند که ملکیتی هم حاصل نشود، تا شما نتیجه بگیرید که نقل و انتقالی هم در کار نیست؟!
حیازت یکی از مملکات است، ولی اگر در حیازت کردن، خطر کشته شدن و امثال آن باشد، مثل اینکه اگر من جواهری را از دریا غوص بکنم، یا طلایی را از معدن استخراج بکنم، در معرض قتل قرار بگیرم، در این صورت حیازت حرام خواهد بود، ولی اگر کسی با وجود چنین خطری، حیازت بکند و آن شیء را تصاحب بکند، هر چند کار حرامی کرده است، آیا مالک هم نمیشود؟!
به عبارت دیگر، آیا به جهت خلاف شرع بودن این کار، حکم وضعی ملکیت حاصل نمیشود؟! مثلاً وقتی در روز جمعه برای نماز جمعه ندا میشود، نباید بیع و شراء کرد و این کار حرام است، زیرا آیه میفرماید: «وَ ذَرُوا الْبَیْعَ»، ولی اگر کسی مرتکب این خلاف شرع شد و معاملهای انجام داد، نقل و انتقال هم واقع نمیشود؟! چه ملازمهای بین این دو وجود دارد؟!
ایشان در اینجا میگوید که نقل و انتقال بدون «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» واقع نمیشود، زیرا أکل مال در (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ)، کنایه از تملک است و در نتیجه تصاحب و تملک خلاف شرع است، ولی عرض ما به ایشان عبارت از این است که آیا تصاحب نقش تملیکی برای انسان نمیتواند داشته باشد؟
ایشان اینطور استفاده کرده است که سبب نقل و انتقال منحصر به «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» است و اگر کسی بخواهد همینطوری مال دیگری را تصاحب بکند، مالک نمیشود، در حالی که در بسیاری از موارد اینطور نیست و مثلاً اگر کسی بخواهد اموالی را که احترام ندارد، مانند مال غیر مسلمانها، تصاحب بکند، هر چند خطرات و مشکلاتی دارد که به جهت وجود این خطرات، این کار خلاف شرع است، ولی اگر کسی مرتکب این خلاف شرع شد و این نوع اموال را تصاحب کرد، ملک او میشود.
خلاصه اینکه ایشان از حرمت تملک، عدم حصول ملکیت را استفاده کرده است، ولی این تقریب ایشان تمام نیست.
تقریب استاد در استدلال به آیه برای بطلان عقد مکره
ولی ما میتوانیم استدلال به آیه را به این شکل تقریب بکنیم که آیهی: (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) میخواهد بگوید که نمیشود در ملک دیگری تصرف کرد، مگر به وسیلهی «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» و شما هیچ تصرفی أعم از تملک و سکنی و امثال آن نمیتوانید بکنید، مگر اینکه به وسیلهی «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» باشد. در نتیجه عقد مکره، عقدی باطل خواهد بود، زیرا به شکلی که در آیه بیان شده است، واقع نشده است.
پرسش: در برخی روایات، مثلاً تعلیلاتی وارد شده است که: «لا یتکلم الرجل فی صلاة» و این موارد حمل بر ارشاد نسبت به مانعیت کلام نسبت به صلاة شده است. شاید ایشان در اینجا میخواهد بگوید که نهی از أکل، ارشاد به مانعیت است، یعنی شخص مالک نمیشود، مگر..
پاسخ: دلیلی بر این نداریم که ارشاد بگیریم، زیرا ارشاد به این معنی است که جملهی انشائی برگشت به یک جملهی خبریه بکند و دلیلی بر برگشت انشاء به جملهی خبریه نداریم. آیه ظاهر در این معنی است که أکل اموال مردم، پیش خداوند عقاب دارد و با توجه به این تقریبی که بیان شد، به نظر میرسد که استدلال به این آیه تمام باشد.
استدلال به روایت هم تمام است و خلاصه اینکه شیخ به هر دو استدلال کرده است و هر دو استدلال شیخ هم تمام است.
بررسی تمسک به اجماع در مسئله
ایشان راجع به استدلال شیخ به اجماع، همین اشکال رایج در دست بودن مدارک را ایراد کرده است که مکرر عرض کردهایم که این اشکال تمام نیست؛ زیرا ما باید این مطلب را إحراز بکنیم که آیا حرمت عقد مکره تا زمان معصوم اتصال داشته است یا نه و اگر کسی اتصال این اجماع به زمان معصوم را إحراز نکند، قهراً اجماع حجیتی نخواهد داشت، ولی اگر اتصال این إجماع را إحراز بکنیم، روی این جهت میتوانیم بگوییم که عقد مکره صحیح نیست و باطل است. این مسئله از اصول مسائل است و درکتب قدیم از اول بوده است و هیچ نقل خلافی هم در مسئله وارد نشده است و به تعبیر آقای بروجردی: از اصول متلقات است و یداً بید به دست ما رسیده است، و از فروعاتی نیست که بعداً عنوانش وارد شده باشد، بلکه از ابتداء به جهت احتیاجات کلی اشخاص، در متون قدیمی وارد شده است و نقل خلافی هم نبوده است و با در نظر گرفتن این موارد، ما کشف میکنیم که از زمان معصوم عقد مکره را باطل میدانستهاند. پس بنابراین با توجه به این جهت، ما میگوییم که استدلال به اجماع در اینجا صحیح است، هر چند که شاید برخی به مدارک ضعیفی در این مسئله استدلال کرده باشند و خلاصه اینکه این استدلالات ضرری به تمسک به اجماع نمیزند.
تمسک به بنای عقلاء بر بطلان عقد مکره
البته شیخ به این دلیل اشاره نکرده است، ولی بنای عقلاء هم بطلان عقد مکره است و اگر کسی را به زور وادار به انجام عقدی بکنند، این عقد صحیح نیست و این مطلب اختصاصی به مذهب خاصی ندارد و حتی اگر کسی مذهبی هم نداشته باشد، چنین عقدی را صحیح نمیداند و بنای همهی عقلاء بر بطلان چنین عقدهایی است.
فارق بین عقد مکره و عقد مضطر
یک بحث نسبتاً مفصلی راجع به بیان فارق بین عقد مکره و عقد مضطره وجود دارد. آقایان اجماعاً یا به ادلهی مختلف میگویند که عقد مکره باطل است، ولی عقد مضطر صحیح است. بحث ما در این است که فارق بین این دو مورد چیست و چرا عقد مکره باطل و عقد مضطر صحیح است؟
اگر مراد از رضایت در آیهی (إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ)، رضایت به عنوان اولی باشد، در هیچکدام از این دو مورد (مکره و مضطر)، چنین رضایتی وجود ندارد و در هر دو صورت، شخص با فشار راضی شده است و طیب نفس در هیچکدام وجود ندارد و عوامل دیگر منشأ این عقد شده است، مثل اینکه شخص بخواهد برای نجات بچهی مریض خود، خانهی مورد علاقهاش را بفروشد. بنابراین هم در اکراه و هم در اضطرار، صبر بر مکروه محقق است.
اگر هم ما رضایت را در آیه أعم از رضایت به عنوان اولی و ثانوی بدانیم، که قهراً با صبر بر مکروه هم سازگار خواهد بود، باز هم این نوع رضایت در هر دو وجود دارد و خلاصه باید ببینیم که فارق بین این دو چیست؟
در اینجا شیخ و مرحوم آقا سید محمدکاظم بیانی دارند و آقای بروجردی هم کلام شیخ را بیان میکند که تفصیل این بحث را انشاءالله فردا بیان میکنیم.
موضوع: وجه فارق بین عقد مضطر و عقد مکره
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به ادامهی بررسی وجه فارق بین عقد مضطر و عقد مکره پرداخته و در ابتداء نظر شیخ در این مسئله را بیان میفرمایند. سپس فرمایش سید یزدی در حاشیه مکاسب راجع به تفاوت مضطر و مکره در جریان و عدم جریان حدیث رفع مورد بررسی قرار میگیرد.
استاد در ادامه فرمایش شیخ را مورد نقد قرار داده و لزوم رضایت ثانوی در صورت اضطرار را محل اشکال بیان میفرمایند. ایشان در ادامه به بیان فرمایش مرحوم بروجردی پرداخته و به مختار خود در این مسئله مبنی بر نسبت عامین من وجه اضطرار و اکراه با رضایت ثانوی و در نتیجه قول به تفصیل اشاره میفرمایند. استاد در انتهای بحث، معیار در صحت و بطلان هر یک از عقد مضطر و مکره را تنها حصول و عدم حصول رضایت ثانوی بیان میفرمایند.
فرمایش شیخ: فرق بین مضطر و مکره، در استقلال است
شیخ بین مکره و مضطر فرق گذاشته و میفرماید: شخص مضطر در تصمیمی که میگیرد، مستقل است و مثلاً خانهاش را برای نجات فرزندش میفروشد، زیرا با آزادی فکر، میبیند که مصلحت در این است که این خانه را برای نجات فرزندش بفروشد. اما شخص مکره استقلال و آزادی فکر ندارد و باید اراده و نظر مکِره را تأمین بکند.
در جایی که خود شخص استقلال و آزادی فکر دارد، طیب نفس هم دارد، ولی در جایی که آزادی ندارد و باید ارادهی دیگری را عملی بکند، طیب نفس هم ندارد. قهراً ادلهی طیب نفس، مانند آیهی (تجارة عن تراضٍ)، عمل را مضطر را تصحیح میکند، ولی در مکره اینطور نیست.
این فرمایش ایشان بود.
سید یزدی: فرق بین مضطر و مکره، جریان و عدم جریان حدیث رفع است
مرحوم سید یزدی در حاشیه میفرماید که هم در مکره و هم در مضطر، شخص مستقل است و هر دو نسبت به وجود استقلال مشترک میباشند، زیرا در هر دو مورد، شخص با فکر و عقل خودش، کسر و انکسار کرده و یک طرف را اختیار مینماید و به عبارت دیگر، طیب نفس به عنوان ثانوی برای هر دو حاصل است. پس بنابراین فرق گذاشتن به استقلال و عدم استقلال، درست نمیباشد.
سید در ادامه، در بیان فارق بین این دو که موجب صحت عقد مضطر و عدم صحت عقد مکره میشود، میفرماید: فرق بین این دو عبارت از این است که حدیث رفع نسبت به عقد مکره جاری شده و آن را ابطال میکند، ولی نسبت به عقد مضطر دلیلی نداریم. در اینجا هر چند ادلهی اولیه مانند: «تجارة عن تراض» دلالت بر صحت عقد مکره میکند، ولی حدیث رفع بر این ادله حکومت داشته و عقد مکره را ابطال مینماید.
ایشان این اشکال را مطرح کرده است که حدیث رفع نُه چیز را برداشته است که یکی از آنها «ما استکرهوا علیه» و دیگری هم «ما اضطروا عنه» میباشد و خلاصه اینکه نمیتوانیم با حدیث رفع بین اکراه و اضطرار فرق بگذاریم، زیرا این حدیث نسبت به هر دو وارد شده است.
بعد هم در جواب این اشکال میفرماید: درست است که در حدیث رفع هر دو رفع شدهاند، ولی سیاق حدیث همانطوری که شیخ و دیگران گفتهاند، دلالت بر یک حکم امتنانی نسبت به امت اسلام دارد و اقتضاء امتنان این است که عقد مکره رفع بشود، ولی رفع عقد مضطر و بطلان آن، خلاف امتنان است. پس بنابراین حدیث رفع نسبت به عقد مکره جاری است، ولی نسبت به مضطر جاری نیست و اقتضاء عموم «تجارة عن تراض» عبارت از این است که رضایت در مورد اضطرار کفایت میکند.
این هم فرمایش ایشان بود.
نقد استاد بر فرمایش شیخ
شیخ انصاری دو فرمایش داشت: یکی عبارت از این بود که در عقد مضطر بر خلاف عقد مکره، استقلال وجود دارد، فرمایش دیگر ایشان هم این بود که در مضطر طیب نفس وجود دارد، ولی در صورت إکراه چنین چیزی وجود ندارد و لذا عقد مکره باطل است.
البته وقتی شخص آزاد نیست و باید ارادهی دیگری را اجراء بکند، مستقل نیست، بر خلاف سید که میفرماید در هر دو مورد اضطرار و إکراه، استقلال وجود دارد، ولی شیخ میفرماید که استقلال چیزی نیست که با بحث لفظی بتوانیم آن را در جایی اثبات بکنیم و در موردی که شخص مکره است، استقلالی ندارد و ارادهی او تابع ارادهی دیگری است، ولی در صورت اضطرار، شخص مضطر در انجام عقد مستقل است.
بنابراین اشکال بر شیخ در فرق گذاشتن بین اضطرار و إکراه نسبت به استقلال و عدم استقلال وارد نیست، ولی بحث ما در این قسمت فرمایش شیخ است که در مورد اضطرار، بر خلاف إکراه، رضایت و طیب و نفس را ثابت دانسته است.
گاهی اوقات انسان دو مطلوب دارد، ولی یکی از این دو مهم و دیگری أهم است و شخص بخاطر دست یافتن به أهم، از مهم صرف نظر میکند، ولی از این کار خود ناراحت و ناراضی است و حتی در برخی موارد برای از دست دادن مطلوب و محبوب مهم خود گریه هم میکند.
یا در برخی موارد برای حفظ کشور و جلوگیری از هجوم دشمن از بچهها استفاده کردهاند که امری ناگوار برای آنها بوده است و در جهاد هم حکم به کشتن آنها شده است. در چنین مواردی قطعاً اشخاصی که از روی اضطرار این کارها را میکنند، ناراحت هستند، و لو اینکه این کارها برای از دست ندادن أهم انجام شده است و عقل هم حکم میکند که این کارها را بکنند، ولی انجام این کارها با ناراحتی و صبر بر مکروه بوده است و خلاصه اینکه در خیلی موارد اضطرار، رضایت و طیب نفسی وجود ندارد.
البته در جایی هم که شخص استقلال و آزادی ندارد، باز هم این کراهت روحی وجود دارد و به عبارت دیگر، هر دو مورد مشترک در عدم رضایت هستند، منتهی ملاک ناراحتی متفاوت است، در یک مورد این ناراحتی به جهت سلب آزادی است و در مورد دیگر هم به جهت دیگری این ناراحتی حاصل شده است.
پس بنابراین این فرمایش شیخ محل اشکال است که بگوییم: ادلهی طیب نفس، صحت عقد مضطر و بطلان عقد مکره را اقتضاء میکند.
فرمایش مرحوم بروجردی
مرحوم آقای بروجردی میفرمودند: هیچکدام از مکره و مضطر، طبعاً رضایت به عنوان اولی ندارند، ولی بر اساس کسر و انکساری که برای دفع افسد به فاسد میشود، رضایت ثانوی برای آنها حاصل میشود و تصمیم به انجام عقد میگیرند، ولی دفعِ افسد به فاسد در صورت اضطرار با صورت اکراه، فرق دارد. در باب مضطر شخص میبیند که برای حل مشکل خودش، باید مرتکب آن فعل اضطراری بشود، مثلاً برای رهایی از مرگ، باید پای خودش را قطع بکند، یا برای نجات بچهاش باید خانهاش را بفروشد. در باب اضطرار اینطور است، ولی در باب إکراه، آن چیزی که مشکل را حل میکند، صورت معامله است و مثلاً اگر شخص خانهاش را در دفترخانه به نام مکرِه ثبت بکند، مشکل برطرف میشود و همین صورت معامله مشکل مکرِه را رفع میکند و نیازی به نقل و انتقال خارجی نیست. در مورد إکراه، شخص حتی به عنوان ثانوی هم راضی به این نیست که این خانه به ملک مکرِه منتقل بشود و فقط رضایت او به انجام صورت معامله تعلق گرفته است.
بنابراین فارق بین صورت اضطرار و إکراه، عبارت از این است که در صورت اضطرار، شخص به حقیقت معامله راضی است، ولی در باب إکراه راضی به چنین چیزی نیست و فقط راضی به انجام صورت معامله شده است.
فرمایش استاد (نسبت عامین من وجه با رضایت ثانوی در هر دو مورد)
این هم فرمایش آقای بروجردی در بیان فارق بین این دو صورت بود، ولی به نظر میرسد که هم در اکراه و هم در اضطرار، نسبت این دو با طیب نفس و رضایت ثانوی، عامین من وجه است. به عبارت دیگر، گاهی ممکن است که در صورت إکراه، شخص رضایت حقیقی به انجام عقد داشته باشد و در باب اضطرار هم ممکن است که شخص مضطر، رضایت حقیقی به انجام این کار نداشته باشد.
برای مثال، ممکن است کسی را بر طلاق زن مورد علاقهاش إکراه کرده باشند و او هم به صورت طبیعی رضایت به این کار نداشته باشد، ولی با توجه به اینکه اگر قلباً او راضی به این کار نشود، این زن مبتلا به زنای محصنه میشود، واقعاً راضی به این میشود که این طلاق واقع بشود تا چنین مشکلی برای او پیش نیاید. (به نظرم این مثال را مرحوم آقا شیخ عبدالکریم زده است)
پرسش: آیا دلیلی بر بطلان طلاق به این صورت داریم؟
پاسخ: آن یک بحث دیگری است، فعلاً بحث ما در فارق بین صورت إکراه و اضطرار است.
پرسش: ...
پاسخ: ایشان میگوید که در صورت إکراه، رضایتی در کار نیست، ولی عرض ما این است که گاهی در صورت إکراه هم رضایت حقیقی وجود دارد، ولو اینکه جهت دیگری منشأ حصول این رضایت شده باشد.
یا مثلاً شخصی به زنش میگوید که اگر بخواهی تو را طلاق بدهم، باید تمام اموالت را به من بفروشی یا هبه کنی! زن هم برای اینکه از دست شوهرش خلاص بشود، هیچ راهی جز این کار ندارد و با توجه به این مطلب، رضایت ثانوی به فروش یا هبه پیدا میکند و این رضایت هم باید واقعی باشد، زیرا اگر انتقال شرعی تحقق پیدا نکند، طلاق خودش هم باطل خواهد بود و لذا به این نقل و انتقال شرعی به عنوان ثانوی، راضی میشود. خلاصه اینکه ممکن است در باب إکراه هم رضایت ثانوی وجود داشته باشد.
و اما در باب اضطرار هم گاهی مثلاً منزل خودش را میفروشد، ولی رضایت به نقل و انتقال خارجی ندارد، به این معنی که فقط به دنبال این است که برای رفع مشکل خودش، از هر راهی که میتواند، پولی به دست بیاورد، ولی اصلاً رضایت به این ندارد که این نقل و انتقال خارجی واقع بشود.
در خیلی مواقع شخص تا حدّی گرفتار میشود که حتی اگر پولی هم در دست او به صورت امانت باشد، از آن برای رفع گرفتای خودش مانند درمان بیماری فرزندش و امثال آن استفاده میکند. گاهی اوقات شرعاً هم این کار برای او جایز است که برای نجات جان فرزندش حتی پول امانتی را هم خرج بکند.
در اینجا هم ممکن است که شخص راضی به فروش خانهاش نباشد، ولی برای اینکه پولی را برای رفع مشکلش به دست بیاورد، صورت معامله را انجام میدهد و بعداً هم میگوید که من رضایت به نقل و انتقال حقیقی نداشتم و فقط به دنبال این بودم که به هر وسیلهی برای نجات جان فرزندم پولی تهیه بکنم.
بنابراین نسبت هر دو موردِ إکراه و اضطرار با رضایت ثانوی، عامین من وجه است و ما نمیتوانیم با تمسک به رضایت حکم به صحت یکی و بطلان دیگری بدهیم.
قول به تفصیل (مختار استاد)
البته بعید نیست که در مسئلهی طلاق إکراهی که شخص به جهت واقع نشدن زن در گناه، رضایت ثانوی پیدا میکند، کسی بگوید: حدیث رفع - که طبق فرمایش سید در مقام امتنان است - در چنین موردی صحت طلاق را اقتضاء میکند و خلاصه اینکه ممکن است که ما در باب مکره هم قائل به تفصیل شده و بگوییم که در برخی موارد، اقتضاءِ امتنان حدیث رفع، صحت عقد است و در برخی موارد هم اینطور نیست.
در صورت اضطرار هم اینطور نیست که به طور کلی بگوییم که معاملهی شخص مضطر صحیح است، بلکه در آنجا هم باید قائل به تفصیل بشویم و در مواردی که شخص واقعاً راضی به عقد نبوده است و انجام صورت معامله، فقط مقدمه برای به دست آوردن پول بوده است، حکم به بطلان و در سایر موارد حکم به صحت عقد بکنیم.
بنابراین باید در صورت اضطرار و إکراه قائل به تفصیل شد، ولی آقایان به طور کلی عقد مضطر را صحیح و عقد مکره را باطل دانستهاند. البته نقص در بیان است و اگر از خود آقایان هم میپرسیدند، آنها هم همین مطلب را بیان میفرمودند، منتهی به چنین فروضی توجه نشده است و به طور کلی حکم به صحت عقد مضطر و بطلان عقد مکره داده شده است.
معیار در صحت و بطلان حصول رضایت ثانوی است
پرسش: بالأخره تفاوت موضوع در چیست؟
پاسخ: هیچ تفاوت و فرقی وجود ندارد و اگر شخص به عنوان ثانوی راضی به عقد و معامله شد، چه در مکره و چه در مضطر، عقد صحیح است و اگر هم رضایت ثانوی حاصل نباشد، عقد باطل است.
پرسش: فرق معنای مکره و مضطر در چیست؟
پاسخ: فرق بین این دو خیلی روشن است. اگر دیگری، انسان را اجبار کرده باشد، شخص مکره است، ولی در صورتی که شرایط خارج انسان را مجبور به انجام کاری بکند، مثل تهیه کردن پول برای رفع یک مشکل، در این صورت، اضطرار صدق میکند و کسی به انسان نمیگوید که باید خانهات را بفروشی، بلکه خود او برای رفع گرفتاری خودش، مجبور به این کار شده است.
موضوع: تفصیل مشهور بین مضطر و مکره بر اساس موارد شایع- شرطیت عدم امکان تفصی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه در بیان خلاصهی فرمایشات قبلی، متذکر این نکته میشوند که تفصیل مشهور بین مضطر و مکره و فرق گذاشتن بین این دو، بر اساس متعارف موارد بوده است، والا صِرف اضطرار یا اکراه هیچ دلالتی بر رضایت یا عدم رضایت حقیقی نسبت به معامله ندارد. ایشان در ادامه وارد بحث جدید شده و شرطیت عدم امکان تفصی در بطلان عقد مکره را مورد بررسی قرار میدهند. استاد فرمایش شیخ راجع به امکان تفصی با توریه را بررسی نموده و در آخر هم به ذکر چند نکته راجع به توریه میپردازند.
تفصیل مشهور بین مضطر و مکره، بر اساس متعارف موارد است
محصل عرائض دیروز ما این بود که گاهی شخص مکره به حقیقت معامله راضی است و گاهی هم شخص مضطر به حقیقت معامله راضی نیست و شاید این آقایانی که بین مضطر و مکره قائل به تفصیل شدهاند، متعارف موارد را در نظر گرفتهاند که نوعاً وقتی شخص بر اساس اضطرار مثلاً خانهاش را برای نجات فرزندش ارزانتر میفروشد، به نیت به دست آوردن مال دیگری این کار را نمیکند، بلکه در نوع موارد، رضایت به معامله دارد. در باب إکراه هم نوعاً اشخاص به حقیقت معامله راضی نیستند و خلاصه اینکه کسانی که قائل به تفصیل بین مضطر و مکره شدهاند، فروض شایع را در نظر گرفته و چنین حکمی دادهاند و این تفاوت فقط در شیوع و عدم شیوع است، نه اینکه به نحو قاعدهی کلیه، رضایت منحصر به یکی از این دو بوده باشد.
پرسش: این مطلب از کجا مشخص میشود که رضایت حقیقی بوده است یا نه؟
پاسخ: ثبوت این مطلب کار سختی نیست و خود انسان میفهمد که آیا واقعاً راضی به این معامله بوده است یا اینکه فقط به دنبال این بوده است که پولی را از شخص گرفته و بدهکار به او باشد. وقتی شخص خانهاش را میفروشد، این مطلب را حسّ میکند که ملکش را فروخته است یا پولی از طرف مقابل گرفته و بدهکار اوست. البته در متعارف موارد شخص مضطر راضی به حقیقت معامله است و ما فقط تصور این فرض را بیان میکنیم.
بنای عقلاء بر فرق بین مضطر و مکره، بر اساس موارد متعارف است
پرسش: قطع نظر از این بیان در فارق بین مکره و مضطر، آیا میتوانیم با توجه به شرطیت رضایت در بنای عقلاء، اینطور بگوییم که بنای عقلاء بین مکره و مضطر فرق میگذارد؟
پاسخ: بنای عقلاء با توجه به شیوع مسئله است و چون در مضطر، شیوع در این است که شخص به حقیقت معامله راضی است و در مکره شیوع بر عدم رضایت است، بنای عقلاء قائل به فرق بین این دو شده است، ولی اگر إحراز کنیم که در هر دو مورد، شخص به حقیقت معامله راضی است، یا إحراز کنیم که در هیچکدام رضایت به حقیقت معامله وجود ندارد، بنای عقلاء هم فرقی بین این دو نخواهد گذاشت. بنابراین بنای عقلاء با توجه به موارد متعارف چنین فرقی گذاشته است.
شرطیت عدم امکان تفصی در بطلان عقد مکره
بحث دیگر عبارت از این است که آیا در مسئلهی حکم إکراه، عدم امکان تفصی شرطیت دارد یا نه؟ البته این بحث راجع به تحقق موضوع إکراه نیست، بلکه بحث در این است که اگر انسان بتواند از راه دیگری از إکره تفصی پیدا بکند، ولی این کار را نکند، باز هم عقد إکراهی او باطل خواهد بود یا اینکه عقد صحیح خواهد بود؟
مثلاً کسی شخصی را تهدید میکند که اگر ملکت را نفروشی، به تو آسیب خواهم رساند و این شخص هم میتواند به نحو توریه این عقد را إجراء بکند و قصد واقعیاش هم فروش ملکش نباشد، ولی این کار را نکرده و ملکش را میفروشد، بحث در این خواهد بود که با توجه به امکان تفصی برای شخصِ مکره، آیا این عقد باطل است و أحکام باطل بر آن بار میشود یا نه؟
یا در برخی موارد شخص نیازی هم به توریه ندارد و میتواند با توسل به شخص زورمندی، خودش را از دست تهدیدکننده حفظ بکند، بدون اینکه ضرر جانی، مالی یا عرضی برای او حاصل بشود، ولی این کار را نمیکند و عقد را انجام میدهد و ما باید ببینیم که آیا این عقد باطل است و احکام باطل بر آن بار میشود یا نه؟
فرمایش شیخ راجع به امکان تفصی با توریه
راجع به توریه ایشان میفرمایند که از نصوص و اجماعات و کلمات بزرگان اینطور استفاده میشود که اگر انسان میتواند توریه بکند، ولی این کار نکرده و مبادرت بر بیع نماید، حکم مکره را دارد و عقدش باطل خواهد بود.
ذکر چند نکته راجع به توریه
البته چون وقت گذشته است، من فقط چند نکته راجع به توریه ذکر میکنم.
مرحوم سید میفرماید که توریه اصلاً خودش کذب است و احکام کذب بر آن بار میشود، ولی به نظر میرسد که حتی اگر هم در بعضی از موارد توریه مفسدهی کذب را داشته باشد، یا احیاناً در برخی موارد کذب بر آن صدق بکند، ولی در بعضی از موارد کذب به حساب نمیآید و قباحت عرفی هم ندارد.
مرحوم والد ما میفرمود که شخصی پیش من آمده و گفت: بنده میخواهم برای نماز و روزه کسانی را اجیر بکنم و شما أفراد مورد اطمینان را برای این کار تعیین بفرمایید. من هم در دفتر نوشتم، ولی او دست در جیبش کرده و گفت که من پول همراه خودم نیاوردهام و شما از طرف خودتان بدهید تا من بعداً این پول را به شما بدهم!
من هم اشخاصی را برای این کار تعیین کرده و از جانب خودم پول آنها را پرداخت کردم، ولی از آن شخص خبری نشد و اینطور فهمیدم که قصد دادن این پول را ندارد. بعد از مدتی به او نامه نوشته و گفتم: اگر شما تا فلان وقت این پول را نفرستید، من به وظیفهی خودم عمل خواهم کرد! بعد از رسیدن این نامه به دست او، فوراً آن پول را برای من فرستاد.
ایشان میفرمود: وظیفهی من سکوت بود و کار دیگری هم از دستم بر نمیآمد و نمیخواستم او را به محکمه یا زندان بکشانم.
روشن است که این توریهای که ایشان کرده بود، دروغ به حساب نمیآید و ایشان واقعاً اینطور قصد کرده بود که به وظیفهی خودش عمل بکند.
البته ایشان با رفقاء خیلی شوخی داشتند و در یک مورد دیگر هم میفرمود که اول وقت بود و یکی از رفقاء از من پرسید که قبله کدام طرف است؟ من هم در جواب گفتم: از این طرف نماز بخوان! آن شخص نمازش را خواند و بعد دید که باقی رفقاء درست به طرف نقطهی مقابل نماز میخوانند! ایشان رو به من کرده و گفت: آدم مقدس و دروغ!
من گفتم: من به شما نگفتم که قبله از این طرف است، من فقط اینطور انشاء کردم که به این طرف نماز بخوان!
خلاصه اینکه این طور موارد توریه است، ولی دروغ نیست و قباحت عرفی هم ندارد و مفسدهی دروغ را هم ندارد.
البته شاید برخی از توریهها موضوعاً دروغ باشد و هر چند شاید با بعضی از قرائن در یک معنای دیگری استعمال بشود، ولی گاهی بدون قرینه، نصوصیت عرفی پیدا میکند و نمیشود معنای دیگری را اراده کرد که در این گونه موارد دروغ حساب بشود، ولی مواردی که ما ذکر کردیم، دروغ حساب نمیشود و قباحت دروغ را هم ندارد.
موضوع: بررسی شرطیت عدم امکان تفصی در إکراه
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بیان تعریف إکراه در فرمایش شیخ انصاری و شیخ طوسی پرداخته و دو اشکال بر این تعریف بیان میفرمایند. ایشان در ادامه به بحث شرطیت عدم امکان تفصی در إکراه و تقسیم بحث به دو صورت: تفصی با توریه و غیر توریه پرداخته و ادلهی مسئله را بیان میفرمایند. یکی از روایاتی که مورد اشاره قرار میگیرد، روایت توریه عمار است که مورد اشاره شیخ قرار گرفته است. روایت دیگر هم روایت عبدالله بن سنان است که استاد به بررسی سندی و متنی آن میپردازند. درآخر هم مؤیدی از شیخ در عدم شرطیت قید عدم امکان تفصی با غیر توریه بیان شده و در ادامه فرق بین توریه و غیر توریه مورد بررسی قرار میگیرد.
تعریف اکراه در فرمایش شیخ انصاری و شیخ طوسی
طبق تفسیری که شیخ انصاری به تبع شیخ طوسی و دیگران کرده است، اکراه عبارت از این است از طرف مقابل الزامی بر شخص وارد شده و وعیدی هم به او داده شود که مثلاً اگر این کار را نکنی، چه بر سر تو میآوریم! شخص هم علم یا ظنّ به این داشته باشد که اگر به مورد الزام عمل نکند، ضرر معتنیبهی نسبت به مال، جان یا عرض او وارد خواهد شد.
نقد استاد بر تعریف شیخ
این تفسیری است که شیخ انصاری بیان کرده و بعد هم از شیخ طوسی و دیگران نقل کرده است، ولی به نظر میرسد که یک قسمت از این تعریف به طور مسلم مورد اشکال است، یک قسمت دیگرش هم بعید نیست که اشکال داشته باشد.
اشکال اول: عدم اشتراط علم و ظن به خطر
و اما راجع به این قسمت تعریف ایشان که فرمودند: شخص باید علم یا طنّ به خطر داشته باشد، باید عرض کنیم که چنین چیزی در إکراه شرط نیست، زیرا در صورتی که کسی بگوید: اگر این کار را بجا نیاوری، تو را میکشم، و این شخص هم در عملی شدن این تهدید شک متساویالطرفین داشته باشد، آیا در اینجا إکراه صدق نمیکند؟! حتی اگر احتمال قتل کمتر از نصف هم باشد، بلااشکال مکره خواهد بود و اگر این شخص به حرف مکرِه و تهدیدکننده گوش بدهد، خلاف شرع نکرده است و وظیفهاش هم عبارت از همین است.
بنابراین معیار عبارت از این است که عرف متعارف این طور موارد را لازم الاجتناب میدانند و چنین مواردی مورد اهتمام عرف است. و اگر کسی به خاطر 50 یا 40 درصد شبههی قتل، از انجام کاری امتناع بکند، عقلاء هم عذر او را میپذیرند.
اشکال دوم: عدم اشتراط اقتران به وعید
بحث دوم در این است که آیا اقتران به وعید، شرط در تحقق إکراه است یا نه؟ مثلاً اگر شخص قلدری دستور بدهد که باید این کار را بکنی و انسان میداند که اگر به حرف او گوش ندهد، او را به قتل میرساند، با توجه به عدم اقتران به وعید، آیا ادلهی إکراه این صورت را نمیگیرد؟
در چنین موردی یقیناً حکم إکراه وجود دارد، نسبت به موضوع هم بعید نیست که بگوییم: موضوعاً هم چنین شخصی مکره میباشد. خلاصه اینکه در هر چیزی که عذر عرفی وجود داشته باشد، إکراه صدق میکند و فرقی نمیکند که منشأ تهدید، فعلی باشد یا شأنی. مثلاً در زمان جنگ، اگر کسی از دستور صدام برای رفتن به جبهه خودداری میکرد، همانجا خود و خانوادهاش را میکشتند و به نظر میرسد که چنین موردی از مصادیق مکره باشد، هر چند که تهدید فعلی هم وجود نداشته باشد.
پرسش: موضوعی که مورد تهدید واقع میشود، در چه حدّی باید باشد؟ مثلاً اگر زن به شوهرش بگوید که فلان چیز را بخر و در صورت نخریدن هم بداخلاقی بکند، آیا این مورد از مصادیق إکراه محسوب میشود؟
پاسخ: معیار هر چیزی است که عذر عرفی داشته باشد و خلاصه اینکه هر چیزی إعذار نیست. بداخلاقی هم دارای مراتبی است و اگر به مقداری باشد که عرف متعارف او را معذور بدارند، صدق مکره بر او میکند.
شرطیت عدم امکان تفصی در إکراه
بحث بعدی در این است که آیا شرط در إکراه - که رافع حکم و مبطل عقد است - عبارت از این است که امکان تفصی و راه نجاتی غیر از عمل کردن به امر مکرِه وجود نداشته باشد؟
فرمایش شیخ در تفصی به توریه
شیخ بحث را به دو صورت تقسیم کرده و میفرماید: یک مرتبه راه تفصی با توریه است، به این صورت که شخص به گونهای حرف بزند که آمر خیال بکند به دستور او عمل کرده است که عدم امکان این نوع از تفصی، در جریان حکم مکره شرط نیست. به عبارت دیگر برای جریان حکم مکرَه، لازم نیست که حتماً شخص نتواند به وسیلهی توریه از انجام دستور مکرِه فرار بکند.
ادلهی عدم اشتراط قید عدم امکان تفصی
ایشان در بیان عدم اشتراط این قید، میفرماید که نصوص، فتاوی، شهرت قوم، اجماع منقول و روایات عام، دلالت بر این دارند که حکم مکره به صورت عام برداشته شده است. حتی روایات خاصی هم که در باب عتق و طلاق و امثال آن وارد شده است را هم نمیتوانیم به خصوص صورتی که اشخاص جهل یا نسیان به توریه داشتهاند حمل بکنیم و حمل کردن این روایات به خصوص این صورت بعیدٌ جداً.
دخول حکمی و موضوعی در مکره، در صورت امکان تفصی با توریه
پس بنابراین از نظر حکمی، مکره اعم از صورتی است که امکان تفصی وجود داشته باشد یا چنین امکانی وجود نداشته باشد و در هر دو صورت از عمل مکره، رفع حکم شده است، چه اینکه حکم تکلیفی رفع شده باشد و چه حکم وضعی.
ایشان در ادامه میفرمایند: علاوه بر این که چنین موردی، حکم مکره را دارد، میتوانیم بگوییم که اگر شخص امکان تفصی با توریه را داشته باشد، موضوعاً هم داخل در مصادیق مکره میباشد. ایشان چنین ادعائی میکنند.
استبعاد حمل توریه بر صورت عجز در فرمایش شیخ (روایت توریه عمار)
یک مطلبی که باید به آن اشاره بکنیم، عبارت از این است که شیخ راجع به توریه میفرماید: حمل کردن توریه به صورت عجر و امثال آن بعیدٌ جداً. ایشان میفرماید که بعضی از روایات در مواردی است که توریه برای شخص مقدور بوده است، ولی اشارهای به روایت نمیفرمایند.
فرمایش مرحوم سید در این باره
مرحوم سید از فرمایش شیخ اینطور استظهار میکند که این روایت، روایت راجع به عمار است که ابوینش مکره به کفر و سبّ پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) شدند، ولی حاضر به این کار نشده و کشته شدند، ولی عمار حرف آنها را گوش کرده و نجات پیدا کرد و بعد به خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) رسید که حضرت راجع به این کار او فرمود: اگر بعداً هم در چنین شرایطی قرار گرفته، باز هم همین کار را انجام بده.
در این مورد کأنّ عمار توریه را میدانسته است، ولی شارع او را الزام به توریه نکرده است.
توجیه فرمایش شیخ
اگر مقصود شیخ اشاره به این مورد باشد، باید با یک نحوه توجیهی این مطلب را درست بکنیم، زیرا ما از کجا بدانیم که عمار میدانسته توریه بکند؟! شاید مراد ایشان این بوده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) میتوانسته است که توریه را یادش بدهد، زیرا بعداً جملهای هست که حضرت میتوانسته توریه را یادش بدهد، ولی برای اینکه این مبغوض مولا تحقق پیدا نکند، به او یاد نداده است. پس بنابراین معلوم میشود که هر چند امکان توریه بوده است، ولی عند التمکن هم چنین کاری لازم نبوده است و فرقی بین متمکن و غیر متمکن وجود ندارد، زیرا حکم هر دو صورت مشترک است و لذا شارع توریه را به او یاد نداده است. در نتیجه معلوم میشود که هر چند با توریه مشکل حل میشود، ولی لازم نیست توریه بشود. باید مراد شیخ چنین چیزی باشد و این روایت مربوط به این مطلب میباشد.
امکان تفصی با غیر توریه
اما اگر کسی تمکن از غیر توریه دارد و میتواند برای تفصی از إکراه، کار دیگری غیر از توریه انجام بدهد مثل اینکه برای نجات از دست مکرِه، متوسل به شخص قدرتمندی بشود، ولی این کار را انجام ندهد، آیا مکره بر او صدق میکند یا نه؟
مختار شیخ
ایشان در ابتداء میفرمایند که بعید نیست از بعضی از روایات و امثال آن استفاده بکنیم که در این صورت هم شخص مکره است، هر چند امکان تفصی به غیر توریه برای او وجود داشته باشد.
بررسی سند و دلالت روایت عبدالله بن سنان
یکی از این روایات، روایت عبدالله بن سنان است. این روایت در کتاب الأیمان کافی در باب «مَا لَا یَلْزَمُ مِنَ الْأَیْمَانِ وَ النُّذُورِ» به عنوان حدیث 16 و حدیث 17 نقل شده است. این دو حدیث، یک حدیث است و فقط یک تفاوت جزئی در متن آنها وجود دارد، منتهی راویانش مختلف میباشد.
در حدیث 16 اینطور وارد شده است: «محمد بن یحیی عن محمد بن الحسین عن موسی بن سعدان»، مقصود موسی بن سعدان حناط است، «عن علی بن القاسم» مراد علی بن قاسم حضرمی معروف به بطل به معنای پهلوان است که او هم از عبدالله بن سنان اینطور روایت کرده است که حضرت فرمود: «لا یمین فی غضب و لا فی قطیعة رحم و لا فی جبر و لا فی إکراه» (1).
1) وسائل الشیعه شیخ حر عاملی، ج23، ص221، ابواب کتاب الایمان، ب11، ح11، ط آل البیت.
سند روایت 17 عبارت از این است: «علی بن ابراهیم عن محمد بن علی» که مراد، محمد بن علی کوفی ابو سمینه است و در جاهای دیگر هم از آنها نقل میشود، «عن موسی بن سعدان»، راوی از موسی بن سعدان، محمد بن علی کوفی ابو سمینه است که ضعیف بوده است، «عن موسی بن سعدان عن عبدالله بن قاسم عن عبدالله بن سنان».
اختلاف سند این دو روایت، در دو راوی اول است که در روایت 17 عبارت از علی بن ابراهیم عن محمد بن علی است که مراد ابوسمینه است، ولی در روایت 16 محمد بن یحیی عن محمد بن الحسین است که مراد محمد بن الحسین ابوالخطاب است که ثقه میباشد.
در متن روایت 17 اینطور وارد شده است: «لا یمین فی غضب و لا فی قطیعة رحم و لا فی اجبار و لا فی إکراه» (1)که به جای جبر، تعبیر به اجبار تعبیر شده است. بعد هم عبدالله بن سنان از حضرت سؤال میکند که فرق جبر یا اجبار و اکراه در چیست؟ حضرت میفرمایند که اجبار از ناحیه سلطان است، ولی جبر از ناحیه زن و مادر و پدر میباشد.
روایت راجع به موردی است که شخص قسمی خورده است و زن میخواهد حِنث یمین بکند. در اینجا این شخص میتواند بدون توریه با دادن مقداری پول، زن را راضی بکند یا کسی را وادار کند که پدر و مادرش را راضی بکنند و چنین چیزی امکان دارد، ولی مع ذلک حضرت این چنین مواردی را جزء «لایمین» و از مصادیق إکراه به حساب آورده است.
1) وسائل الشیعه شیخ حر عاملی، ج23، ص221، ابواب کتاب الایمان، ب11، ح11، ط آل البیت.
بنابراین طبق این روایت، هر چند تحصیل رضایت زن یا پدر و مادر به یک نحوی ولو با واسطه مقدور است، ولی مع ذلک امام (علیه السلام) میفرماید: «لاإکراه»، و عمل کردن به درخواست پدر و مادر بر خلاف یمین، خلاف شرع نیست و کفاره هم ندارد.
پرسش: اگر آنها اکراه کنند و این شخص مجبور به قسم خوردن بشود، چطور است؟
پاسخ: ظاهر «لا اکراه فی قطیعة رحم»، عبارت از این است که شخص قسم خورده است به قطع رحم. سیاق، قسم خوردن به قطیعهی رحم را اقتضاء میکند و مراد در اینجا حنث است. شخص قسم خورده است که مثلاً پیش پدر و مادرش نرود، ولی میتواند بدون اشکال این قسم را بشکند و کفاره هم ندارد.
ذکر مؤید برای عدم شرطیتِ قید عدم امکان تفصی با غیر توریه
بعد هم ایشان در ادامه یک مؤیدی بر این مطلب ذکر میکنند که اگر تمکن به غیر توریه هم وجود داشته باشد، باز هم داخل در إکراه خواهد بود. مؤیدی که ایشان ذکر میکند، عبارت از این است که اگر ما بگوییم: با وجود امکان تفصی با غیر توریه شخص مکره نخواهد بود، باید در صورت امکان توریه هم بگوییم که مکره نیست، زیرا هر دو دارای این ملاک واحد هستند که اگر شخص از انجام کاری که به دستور داده شده است، امتناع بکند، وحشت دارد که به خطر بیافتد و فرقی ندارد که این خطر با توریه رفع بشود یا با غیر توریه.
اگر هم کسی بگوید که درست است هر دو مورد، از نظر موضوعی مثل هم هستند و در هیچکدام از این دو مورد، با وجود امکان تفصی، کراهت نیست، نه در جایی که امکان تفصی با توریه هست و نه در جایی که امکان تفصی با غیر توریه هست، ولی در باب توریه تعبداً حکم إکراه بار شده است، ایشان در جواب چنین بیانی تعبیر به «کما تری» میفرمایند، یعنی به تصور بدوی چنین چیزی درست نمیآید که بگوییم: آنچه در کلمات فقهاء راجع به وجود إکراه در صورت امکان توریه بیان شده است، الحاق حکمی است نه الحاق موضوعی.
عدول شیخ از یکی بودن ملاک توریه و غیر توریه
و لذا ایشان این مطلب را به عنوان دلیل بیان نکرده است، بلکه تعبیر به «یؤید» نموده است و بعد هم با کلمهی «إنصاف» از این تصور ابتدایی عدول کرده و میفرماید: انصاف عبارت از این است که میشود بین این دو مورد اینطور فرق گذاشت که اگر قدرت بر تفصی وجود داشته باشد، هیچکدام از این دو مورد، إکراه نخواهد بود، زیرا إکراه عبارت از این است که امتناع از مورد الزام، برای شخص خطر داشته باشد و در صورتی که شخص راه تفصی داشته باشد، امتناع خطر ندارد و قهراً با وجود امکان تفصی، موضوعاً از تحت إکراه خارج خواهند بود.
منتهی در صورتی که شخص قدرت بر توریه داشته باشد، از عموم کلمات فقهاء و موارد خاص روایات اینطور استفاده میشود که شارع مقدس نخواسته است که اشخاص توریه بکنند، زیرا توریه نزدیک به دروغ است، بلکه نظر شارع بر این است که حتی اگر امکان تفصی با توریه وجود داشته باشد، مانعی وجود ندارد که به مورد الزام عمل بکنید.
بنابراین مطلبی که قبلاً ایشان با تعبیر به «کما تری» ردّ میفرمایند، در اینجا با استناد به روایات خاص و عموم کلمات فقهاء میپذیرند و به عبارت دیگر به حسب روایات، هر چند توریه امکان داشته باشد، ولی با توجه به اینکه توریه قریب به دروغ است، شارع اجازه داده است که انسان به مورد إکراه عمل بکند، ولی در غیر توریه چنین اجازهای نداده است.
بیان فرق دیگر بین توریه و غیر توریه
پس بنابراین ایشان در بیان فرق بین تفصی به توریه و غیر توریه فرمودند که با توجه به فتاوای کثیر و امثال آن به جهت نزدیک بودن توریه به دروغ - برخلاف غیر توریه - إلحاق حکمی به إکراه وجود دارد، ولی در ادامه برای بیان فرق بین این دو مورد، تقریب روشنتری را بیان میکنند.
این تقریب ایشان عبارت از این است که بگوییم: اصلاً موضوعاً بین توریه و غیر توریه فرق وجود دارد، زیرا در صورت امکان تفصی با غیر توریه، شخص مکره نیست، ولی در صورت امکان تفصی با توریه، شخص مکره است.
ایشان میفرمایند: تفسیری که برای اکراه بیان شده است، عبارت از این است که الزام همراه با تهدید نسبت به شخصی شده باشد که علم یا ظنّ به این داشته باشد که اگر آن کار را انجام ندهد، به خطر خواهد افتاد و ضرری بر او واقع خواهد گردید.
شیخ میفرماید: (1)آنچه که ثبوتاً واقع قضیه است، این است که منشأ ضرر به شخص عبارت از این است که به اعتقاد مکرِه، شخص با او مخالفت کرده باشد و حتی اگر هم توریه یا راههای دیگر طی شده باشد، ولی اعتقاد مکرِه این باشد که این شخص با او مخالفت کرده است، خطر متوجه او خواهد بود و خلاصه اینکه وجود خطر دائر مدار امتناع واقعی نیست، بلکه دائر مدار اعتقاد مکرِه به امتناع شخص است و اگر مکرِه اعتقاد به این داشته باشد که شخص امتناع نکرده است، عقابی متوجه او نخواهد بود.
پس بنابراین در باب توریه اگر مکرِه بفهمد که شخص با او مخالفت کرده است، او را به اشدّ مراتب تنبیه میکند، ولی در غیر توریه اینطور نیست و مکرَه دیگری را برای رفع إکراه واسطه قرار داده است و حتی اگر هم مکرِه علم پیدا بکند که او قصد امتناع دارد، مع ذلک این مخالفت، خطری برای مکرَه ندارد و خلاصه اینکه در تفصی با توریه، خطر اعتقادیِ مکرِه وجود دارد، ولی در تفصی به غیر توریه، خطر اعتقادی مکرِه وجود ندارد. البته ایشان بعد از بیان این فرق، تعبیر به «فإفهم» نموده است که بماند برای بعد.
موضوع: بررسی سند روایت عبدالله بن سنان- صدق إکراه با وجود قدرت بر توریه
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بررسی اشکالات موجود در دو سند ذکر شده برای روایت عبدالله بن سنان پرداخته وسپس دو راه برای تصحیح سند این روایت بیان میفرمایند. ایشان در ادامه فرمایش شیخ را در بیان اقسام إکراه مطرح نموده و سپس شبههی أخص بودن حدیث رفع از مدعی را با جواب آن ایراد میفرمایند. بحث بعدی راجع به فرمایش شیخ در تحقق إکراه با وجود قدرت بر توریه میباشد که استاد آن را مورد نقد قرار داده و در انتهاء هم دلیل دیگری از شیخ برای این مدعی مطرح بیان نموده و ردّ میفرمایند.
بررسی سند روایت عبدالله بن سنان
در روایت عبدالله بن سنان به یک طریق دو نفر در سند قرار گرفته است که جای بحث دارد و به طریق دیگر هم سه نفر در سند قرار گرفته است که ضعف یکی از آنها مسلم است.
یکی از طریقهای کافی اینطور آمده است: «محمد بن یحیی عن محمد الحسین»، که تا اینجا اشکالی در سند وجود ندارد، «عن موسی بن سعدان عن علی بن القاسم». این دو نفر مورد بحث است. «عن عبد الله بن سنان»، که بحثی در او نیست.
سند دیگرش هم عبارت از این است: «علی بن ابراهیم عن محمد بن علی»، که مراد محمد بن علی ابو سمینه است که ضعیف است و مورد بحث هم نیست و بقیهی سند هم با طریق قبلی مشترک است.
نجاشی دربارهی موسی بن سعدان اینطور تعبیر میکند: «ضعیفٌ فی الحدیث» و دربارهی علی بن قاسم هم میگوید: «کذابٌ غال روی عن الغلاة لا خیر فیه لا یعتد به» (1). مراد از علی بن قاسم، علی بن قاسم حضرمی معروف به بطل است، زیرا در جاهای دیگر از راوی و مرویعنه با مشخِّص مواردی ذکر شده است که دلالت بر این دارد که مراد همین شخص است.
خلاصه اینکه نجاشی چنین تعبیراتی دربارهی اینها بکار برده است، ولی شیخ در هیچکدام از این دو مورد بیانی ندارد و فقط به تعبیر «له کتابٌ» اکتفاء کرده و هیچ تضعیف یا توثیقی هم نکرده است.
راه اول در تصحیح سند روایت
1) رجال نجاشی، ج1، ص226.
البته از طرفی هم میبینیم که راوی از موسی بن قاسم، کسی مانند محمد بن حسین بین ابی الخطاب است که از اجلاء روات میباشد و یک قدری بعید است که با وجود اتصال به چنین کسی و علم به ضعیفالحدیث بودن او، کتابش را روایت کرده باشند.
به نظر میرسد که آنها اعتقادی به این فرمایش نجاشی - که به محکمی بیان شده است - نداشتهاند و فرمایشات نجاشی هم در بسیاری از مواقع، مطابق با کتابی است که منسوب به ابنغضائری بوده است. ابنغضائری متن شناسی میکرده و معمولاً روایات غلاة را جرح میکرده است. با توجه به این مطلب، ممکن است بگوییم که مراد نجاشی از تعبیر به ضعیف الحدیث بودند، عبارت از این باشد که احادیث ضعیف و حرفهای باطل غلاة را نقل میکرده است، نه اینکه ضعیف بودن راجع به شخص خودش باشد.
همین علی بن قاسم حضرمی - که نجاشی تعبیر به ضعیف الحدیث بودن او کرده است - عدهای از بزرگان کتاب او را روایت کردهاند و کسی مانند محمد بن الحسین ابی الخطاب، هم کتاب موسی بن قاسم و هم کتاب علی بن قاسم (راوی و مرویعنه) را روایت کرده است.
خلاصه اینکه بزرگان زیادی کتاب علی بن قاسم را روایت کردهاند و بر این اساس ما میگوییم که رمی نجاشی نسبت به ایشان از باب «یروی عن الغلاة» است و به جهت اینکه ایشان مطالب بیاساسی را نقل میکرده و کأن معتقدشان این مطالب بوده، نجاشی هم ایشان را مورد جرح قرار داده است.
راه دوم در تصحیح سند روایت
این یک راه برای تصحیح روایت بود. راه دیگر برای تصحیح روایت هم عبارت از این است که بگوییم: این سند «محمد بن یحیی عن محمد بن الحسین...» تا عبدالله بن سنان، خیلی مکرر در روایات وارد شده است و منشأ این تکرار هم عبارت از این است که این سند به کتاب است و یکی از طرق کتاب عبارت از این سند است و کتاب عبدالله بن سنان هم از کتب مشهوره است و لذا به نظر میرسد که بتوانیم سند این روایت را تصحیح بکنیم.
پرسش: ممکن است کلینی از کتاب موسی بن سعدان گرفته باشد و موسی بن سعدان هم از کتاب عبدالله بن سنان گرفته باشد.
پاسخ: یعنی در عین حالی که کتاب عبدالله بن سنان مشهور بوده و همه از آن نقل میکردند، بگوییم که کلینی به آن مراجعه نکرده باشد؟!
پرسش: ...
پاسخ: بله، این یک اشکالی است که بگوییم: در نقل کلینی، طریق به کتاب عبدالله بن سنان نیست و شاید این ایراد وجود داشته باشد.
به هر حال از اینکه شیخ دربارهی هیچکدام از این دو نفر (علی بن قاسم حضرمی و موسی بن سعدان) چیزی بیان نکرده است، کشف میکنیم که فرمایش نجاشی اشاره به نقل مطالبی از غلاة و امثال آن میباشد و إلا خیلی بعید به نظر میرسد که یک راوی معروف به دروغگویی باشد و شیخ حتی جرح فیالجملهای هم دربارهی او ذکر نکند.
خلاصه ممکن است که بر این اساس ما هم علی بن قاسم و هم موسی بن سعدان را توثیق بکنیم.
فرمایش شیخ در ذکر اقسام إکراه
نکتهی دیگری که باید به آن اشاره بکنیم، عبارت از این است که شیخ بعد از بیان فرق بین تفصی با توریه و تفصی با سایر امور، میفرماید که ما یک توضیحی میدهیم و آن عبارت از این است که إکراه دو جور اطلاق میشود: گاهی در موارد ضرورت إکراه اطلاق میشود، منتهی ضرورتی که با فشار شخصی بر انسان وارد شده باشد و به تعبیر یک روایت «جبر» و به تعبر روایت دیگر«أجبار» برای او حاصل شده باشد و مکرَه هم قدرت دفاعی ندارد تا به دیگران متوسل شده و إکراه را از خودش رفع بکند. یک إکراه هم به معنای طیب نفس نداشته است ولو اینکه شخص با توسل به دیگران، قدرت دفاعی و رفع إکراه را هم داشته باشد، ولی بر اساس جهاتی به دیگران متوسل نشده و بیع را با عدم طیب نفس انجام میدهد.
ایشان میفرماید که إکراه به معنای جبر، مسوق محرمات است و اگر مکرِه بر انسان خوردن شراب را تحمیل بکند و او هم بتواند از دیگران برای دفع إکراه کمک بگیرد، باید کمک بگیرد و این نوع از إکراه مجوز ارتکاب حرام نیست.
البته در معاملات اگر کاری مانند فروختن خانه بر انسان تحمیل بشود و مکرَه هم بتواند با توسل به دیگران این إکراه را دفع بکند، ولی به دلائلی مانند اشتغال به مطالعه یا عبادت نخواهد از دیگران کمک بگیرد و خانه را با عدم طیب نفس بفروشد، این بیع، بیع مکرَه بوده و باطل میباشد، بخلاف مواردی مثل شرب خمر که حتی اگر مشغول به عبادت هم باشد، باید عبادت را کنار گذاشته و برای رفع إکراه متوسل به دیگران بشود. خلاصه اینکه بین محرمات و معاملات چنین فرقی وجود دارد.
شبهه در اخص بودن حدیث رفع از مدعی
مطلب دیگری که باید عرض کنم، عبارت از این است که ایشان برای بطلان عقد مکرَه به حدیث رفع تمسک کرده است. اشکالی که در این استدلال وجود دارد، عبارت از این است که حدیث رفع اخص از مدعاست، زیرا إکراهی که در حدیث رفع به آن اشاره شده است، اضطرار هم به دنبالش وجود دارد و حتی خود شیخ هم تصریح میفرماید که إکراه راجع به محرمات است و مجوزش هم وجود ضرورتی است که از ناحیهی شخص دیگری حاصل شده باشد، نه اینکه خود شخص مثلاً مریض شده باشد.
ایشان میخواهد بطلان عقد مکره را اثبات بکند و آنچه که در عقد مکره معتبر است، عبارت از عدم طیب نفس است، در حالی که این دلیل (حدیث رفع) راجع به إکراهی است که همراه با اضطرار باشد و طبق حدیث رفع تسعه، چنین عقدی باطل است.
پس بنابراین با حدیث رفع میتوانیم بطلان صورت ضرورت را استفاده بکنیم، ولی برای بطلان صورتی که طیب نفس وجود ندارد، نمیتوانیم به این حدیث تمسک بکنیم.
رفع شبهه
این شبههای است که ممکن است در کلام شیخ بیاید، ولی ممکن است که ما در رفع این شبهه بگوییم که سایر ادلهای هم که شیخ ذکر میکند مانند طلاق مکره، عتق مکره و امثال آن هم اخص از مدعاست، منتهی به ضمیمه عدم الفصل دلالت بر مدعی میکند.
در اینجا هم طبق نظر ایشان، با حدیث رفع، حکم تکلیفی و وضعی در صورتی که إکراه به حدّ ضرورت رسیده باشد، برداشته میشود. وقتی طبق نظر ایشان حکم وضعی در این صورت برداشته میشود، با ضمیمه کردن عدم قول به فصل، این حدیث شامل صورت غیر اضطرار هم میشود.
البته در حکم تکلیفی بین صورت اضطرار وغیر اضطرار فرق وجود دارد، ولی نسبت به حکم وضعی، با عدم قول به فصل حکم میکنیم که دلیل شامل صورت غیر اضطرار هم میشود و لذا بر اساس عدم قول به فصل، دلیل اخص از مدعی نخواهد بود.
فرمایش شیخ راجع به تحقق إکراه با وجود قدرت بر توریه
بحث دیگر ایشان عبارت از این بود که از روایات، فتوای مشهور، اجماع منقول و امثال آن اینطور استفاده میکنیم که اگر قدرت بر توریه هم وجود داشته باشد، باز هم إکراهِ مبطلِ معامله، محقق خواهد بود، زیرا خیلی بعید است که موارد وارده در روایات را بر صورت جهل یا نسیان نسبت به توریه حمل بکنیم.
نقد استاد بر فرمایش شیخ
البته اگر حمل بر فرد نادر باشد، خیلی بعید که ما مطلقات و عمومات را حمل بر فرد نادر بکنیم، ولی در بسیاری از تحمیلاتی که انجام میشود، غالب مردم اصلاً متوجه این موضوع نیستند که یکی از راههای فرار از إکراه توریه است و فرق بین توریه و دروغ را نمیدانند و اگر هم ما طلبهها متوجه این مطلب هستیم، به جهت مباحث مفصلی است که در کتابها راجع به توریه و کذب بیان شده است.
پس بنابراین غالب مردم عادی متوجبه مسئله توریه و شکل انجام آن نیستند و در بسیاری از موارد نمیتوانند چنین چیزی را تصور بکنند و قهراً در غالب موارد، اصلاً توریه برای شخص مقدور نیست و خلاصه این فرمایش ایشان که حمل بر صورت جهل و نسیان را بعید دانسته، درست نیست.
استدلالی از شیخ برای صدق إکراه با قدرت بر توریه
دلیل دیگری که ایشان برای صدق عرفی إکراه در صورت قدرت بر توریه آورده است، (1)عبارت از این است که طبق تفسیری که شیخ طوسی و دیگران کردند، إکراه عبارت از تحمیلی است که از ناحیهی شخصی وارد شده باشد و مکرَه هم بداند یا ظنّ داشته باشد که اگر از انجام این کار امتناع کرده و به حرف مکرِه گوش نکند، خطری متوجه او خواهد بود. شیخ میفرماید که توجه ضرر مربوط به واقع قضیه خارجاً نیست، بلکه توجه ضرر بستگی به اعتقاد خود مکرِه دارد و دائر مدار واقع نیست. ایشان از این تفسیر اینطور نتیجه میگیرد که وقتی معیار عبارت از امتناع واقعی نیست، بلکه ملاک در توجه ضرر، اعتقاد مکرِه به امتناع شخص مکرَه میباشد، در مورد کسی هم که قدرت بر توریه دارد، مکرِه اینطور تخیل میکند که اگر او امتناع بکند، مثلاً پدرش را در میآورم. در اینجا هر چند شخص قدرت بر توریه دارد، ولی میزان اعتقاد مکرِه است که خیال میکند طرف مقابل نمیتواند در مقابلش بایستد و مخالفت بکند و قهراً چنین اعتقادی برای صدق عنوان إکراه کفایت میکند.
نقد استاد بر استدلال ذکر شده
شیخ بعد از ذکر این دلیل، تعبیر به «فافهم» میکند و عرض ما هم این است که بین دو مورد خلط شده است، زیرا در بعضی از موارد به صورت یقینی، معیار نظر شخص مکرِه است و مثلاً اگر مکرِه با تهدید امر کند که شما باید فرشتان را به زید بفروشید، انسان هم زورش به او نرسد، إکراه صدق میکند، ولی گاهی خود مکرِه در تطبیق زید اشتباه کرده و خیال میکند که مثلاً عمرو، زید است. در چنین موردی اگر شخص به زید واقعی نفروشد، خطری متوجه او نخواهد شد، ولی در فروش فرش به زید تخیلی - که همان عمرو است - مکره است. پس بنابراین فروش فرش در این مورد عن طیب نفسٍ است و هیچ إکراهی وجود ندارد، بخلاف فروختن به عمرو که عن إکراهٍ است و در صورت امتناع خطر متوجه او خواهد شد.
در مسئلهی توریه هم اگر مکرِه پی به توریه ببرد، ضرر متوجه او خواهد بود، ولی چون نمیفهمد که شخص میخواهد توریه بکند، هیچ ضرری متوجه مکرَه نیست.
پس بنابراین چون در بعضی موارد ما میدانیم که واقع ملاک نیست، بلکه ملاک عبارت از تطبیقی است که مکرِه کرده است، نسبت به تطبیق مکرِه (مثل اینکه عمرو را زید دانسته باشد) إکراه وجود دارد، منتهی در جایی که شخص قدرت بر توریه دارد و مکرِه هم توجهی به این مطلب ندارد که تهدیدش بیفایده است و طرف مقابل راه دیگری برای فرار دارد، در چنین صورتی، هیچ ضرری متوجه شخص نیست تا إکراه صدق بکند.
خلاصه اینکه شیخ با تعبیر به «فافهم» میخواهد بگوید آنچه بیان شد، دلیل بر صدق إکراه در جایی که قدرت توریه باشد، نیست.
موضوع: بررسی ارتباط بین إکراه در معاملات با إکراه در محرمات
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بیان فرق إکراه در معاملات و إکراه رافع تکلیف در بیان شیخ پرداخته و ظهور إکراه را در دفع ضرر بیان میفرمایند. سپس استناد شیخ به روایت عبدالله بن سنان برای رفع حکم تکلیفی و وضعی مورد بررسی قرار میگیرد که استاد با بیان دو معنای روایت، این روایت را مختص به باب قَسَم دانسته و به بحث معاملات بیارتباط میدانند.
بحث بعدی راجع به نسبت عموم وخصوص مطلق بین إکراه در محرمات و إکراه در معاملات و همچنین نسبت عموم و خصوص من وجه بین مناط رفع تکلیف و مناط رفع وضع است که نظر شیخ توسط استاد، مورد بررسی و نقد قرار میگیرد.
فرق بین إکراه در معاملات و إکراه مجوز محرمات در بیان شیخ
شیخ بین اکراه در معاملات و اکراهی که مجوز محرمات است، فرق گذاشته و میفرماید: إکراهِ مجوز محرمات، در جایی است که چارهای جز ارتکاب محرم نباشد و راه فرار برای مکرَه مسدود باشد که در این صورت محرم از حرمتش میافتد، ولی اگر شخص بتواند با توسل به اشخاص دیگر، مکرِه را از خودش دفع بکند، ارتکاب حرام مانند شرب خمر جایز نمیباشد.
ولی در باب معاملات، ملاک ضرورت و اضطرار نیست، بلکه اگر شخص قدرت بر دفع أکراه داشته باشد، ولی به خاطر منفعتی مانند مطالعه و عبادت و امثال آن، أکراه را از خودش دفع نکند و با عدم طیب نفس، معامله را انجام بدهد، این معامله باطل خواهد بود.
شیخ برای این مورد این مثال را بیان کرده است که شخص مشغول مطالعه یا عبادت است و وقت خلوتی را برای این کار انتخاب کرده است و در همین اثناء یک کسی به او فشار میآورد که باید مثلاً قالیات را بفروشی! این شخص هم قدرت دفع شرّ مکرِه را با توسل به نوکر و خدم و حشم خودش دارد، ولی برای این کار باید مطالعه یا عبادت خود را رها کرده و به بیرون منزل برود. در اینجا اگر از خانه خارج نشده و بدون طیب نفس معامله را انجام بدهد، معاملهاش باطل خواهد بود.
ولی در شرب خمر اینطور نیست و اگر إکراه بر شرب خمر بشود، اگر توان دفع مکرِه را دارد، باید از مطالعه و عبادتش رفع ید کرده و با توسل به نوکر و خدم وحشم خود، إکراه را دفع کرده و از شرب خمر امتناع بکند. پس بنابراین طبق فرمایش ایشان، بین إکراه در معاملات و إکراه در محرمات این فرق وجود دارد.
ظهور إکراه در دفع ضرر
ایشان در ادامه میفرمایند که ظاهر إکراه عبارت از همان دفع ضرر است و حدیث رفع تسعه هم به معنای رفع ضرر است که مراد ضرری است که قابل تحمل نباشد و در چنین موردی شخص مجاز برای ارتکاب محرم است، ولی نسبت به معاملات مراد رفع ضرر نیست.
دلالت روایت عبدالله بن سنان بر رفع حکم تکلیفی و وضعی
و آنچه که در روایت عبدالله بن سنان وارد شده است، هم راجع به جبر رافع حکم و هم راجع به إکراه رافع حکم است. ایشان میفرمایند که جبر نسبت به احکام تکلیفی است و إکراه هم راجع به حکم وضعی در معاملات و امثال آن است.
نقد استاد (عدم ارتباط روایت به بحث معاملات)
البته روایت عبدالله بن سنان ربطی به بحث معامله ندارد، زیرا در این روایت میفرماید که: «لا یمین فی قطیعة رحم و لا فی اجبار و لاإکراه» (1)یا «ولا فی جبر و لا إکراه» و این روایت را دو گونه میتوانیم معنی بکنیم که مراد یکی از این دو معنی است.
معنای اول روایت
یک معنی عبارت از این است که اگر کسی قسم به قطع رحم (قطیعة رحم) خورده باشد، یمین او باطل است یا اگر سلطان، پدر و مادر و یا زن شخصی را اجبار و إکراه بر قسم خوردن کرده باشند، این قسم ک- «لاقسم» است و عبارت «لایمین» اشاره به این مطلب است.
معنای دوم روایت
معنای دیگر روایت عبارت از این است که شخصی قسمی خورده است و اگر پدر و مادر یا زن بخواهند او را مجبور به حنث یمین بکنند، اشکالی ندارد.
1) کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص313.
معنای دوم ظاهراً درست نیست
البته معنای دوم ظاهراً درست نباشد، زیرا اگر پدر و مادر و یا زن بخواهند کسی را بر کار حرامی الزام بکنند، اطاعت از آنها لازم نیست، «لاطاعة لمخلوقٍ فی معصیة الخالق» (1)اگر یمین غیر از قطیعة رحم و امثال آن بوده و به صورت صحیح واقع شده باشد، در صورت دستور پدر و مادر بر حنث یمین، اطاعت از آنها بر شخص لازم نیست، «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق».
بنابراین ما نمیتوانیم اینطور معنی بکنیم، بلکه مراد از روایت قَسَمی است که پدر و مادر یا زن، انسان را الزام کرده باشند که طبق روایت، این قَسَم، ک-«لاقسم» است و حکمی ندارد و از ابتداء منعقد نشده و صحیح نمیباشد و لذا اگر انسان با آن مخالفت بکند، اشکالی ندارد.
اختصاص روایت به مورد قَسَم
این روایت راجع به عدم اعتبار قسم است و ارتباطی به بحث معامله ندارد و در مقام بیان یک قانون کلی راجع به إکراه هم نیست تا شامل بحث إکراه در معاملات و غیر معاملات بشود، مثل اینکه اگر کسی مکره به تکلم در نماز، یا پشت به قبله نماز خواندن، یا بیوضو نماز خواندن شد، بگوییم این إکراهها ک-«لاإکراه» است و کارهای خلافی که انجام شده است، ک-«لاخلاف» میباشد.
پس بنابراین این روایت در مقام بیان چنین قانون کلی نیست که اثر وضعی معاملات و عقود و ایقاعات و غیر اینها را رفع بکند، بلکه طبق قواعد باید آثار وضعی مترتب بشود. مثلاً اگر کسی در نماز بول بکند، اثر این کار، باطل شدن نماز اوست و اینطور نیست که بگوییم اگر إکراه بر این کار شد، نمازش باطل نیست. در موارد دیگر هم اینطور نیست.
1) وسائل شیعه شیخ حر عاملی، ج16، ص155، باب11، ح10، ط آل البیت.
بنابراین این روایت اختصاص به یمینی دارد که به زور بر گردن شخص گذاشته شده باشد و طبق مفاد این روایت، این یمین اثر و حکم شرعی ندارد. خلاصه اینکه این روایت اختصاص به این مورد دارد و در مقام بیان این قانون کلی نیست که هر فردی از أفراد إکراه، منشأ اثر شرعی نباشد.
توجیه فرمایش شیخ در تمسک به روایت عبدالله بن سنان
از لحن شیخ اینطور استفاده میشود که کأن از این روایت اینطور استفاده میشود که غیر از إکراه در باب محرمات، در باب عقود و ایقاعات هم إکراه وجود دارد.
البته شاید شیخ در اینجا فقط در مقام بیان این مطلب است که إکراه دو استعمال دارد و به همین جهت به این روایت تمسک کرده تا بگوید که گاهی إکراه برای دفع ضرر است وگاهی هم برای دفع ضرر نیست، بلکه برای دفع چیزهای دیگری است که محلل محرمات نیست، ولی ممکن است در یک حکم وضعی تأثیر داشته باشد.
خلاصه اینکه شاید ایشان به این جهت به این روایت تمسک کرده است، نه اینکه در مقصود ایشان عبارت از این باشد که هر فعلی که عن اکراهٍ واقع شد، ک-«لاإکراه» است و غیر از مسئلهی تحریم، بقیه از نظر وضعی کالعدم حساب بشود. شیخ نمیخواهد این مطلب را بگوید، بلکه فقط برای دو قسم إکراه مثال بیان کرده است.
پرسش: شاید در بحث معاملات، چون بحثها عقلائی هست، عقلاء یک إکراهی را دخیل در بطلان معامله بدانند و به تبع آن، شرعاً هم معامله باطل باشد، اما نسبت به شرع یک چنین خصوصیتی نیست. یعنی إکراه در معاملات، با إکراه در احکام تکلیفی فرق بکند.
پاسخ: بله، فرق دارد، ولی بحث ما عبارت از این است که این روایت مربوط به معامله نیست، بلکه راجع به یک حکم وضعی است و چطور ما در اینجا بگوییم که معاملات بالمعنی الأعم مراد است؟! ما نمیتوانیم بگوییم که معاملات بالمعنی الاعم مراد است و عقود و ایقاعات و عبادات و همه را داخل بدانیم و حکمی وضعی آنها را از این روایت استفاده بکنیم.
پرسش: در ادله تقیه و امثال آن که شخص به خاطر تقیهی خوفی، وضو میگیرد و وضویش هم باطل است، آیا نمازش هم باطل است؟
پاسخ: اگر دلیل خارج نداشت، ما میگفتیم که باطل است، ولی این مسئله مورد اختلاف است که آیا عمل تقیهای مجزی است یا نه؟ این مسئله بستگی به ادلهی خاص خودش دارد، والا عمومات اقتضاء صحت وضعی این کارها را نمیکند و اینطور نیست که بگوییم: کأنّ کاری که بخاطر تقیه انجام شده است، کالعدم باشد.
خلاصه باید کلام شیخ را فقط اینطور توجیه بکنیم که ایشان در مقام بیان این مطلب است که إکراه بر دو قسم است و یک قسم آن راجع به مجوز محرمات است که أخص از إکراهی است که در باب عقود و ایقاعات وجود دارد و فیالجمله راجع به این دو قسم إکراه، روایتی هم وجود دارد. منتهی مناط إکراه در عقود و ایقاعات، نبود طیب نفس است و در صورتی که در عقود و ایقاعات طیب نفس نباشد، باطل خواهد بود، ولی میزان در إکراه محرمات، دفع ضرر است. این فرمایش ایشان است.
نسبت بین إکراه در محرمات و إکراه در معاملات
ایشان در ادامه، فرمایشاتی دارند که بنده مقصودشان را نفهمیدم و نتوانستم توجیهی برای بیان ایشان پیدا بکنم.
ایشان میفرمایند که اگر إکراه بخواهد رافع تحریم محرمات باشد، باید به حدّ إجبار برسد و إکراه رافع صحت معامله هم نداشتن طیب نفس است و نبود طیب نفس هم مصداقاً اوسع از صورت اجبار است و هم در صورت اجبار، شخص طیب نفس ندارد و هم در غیر صورت اجبار، در خیلی مواقع، طیب نفس وجود ندارد. پس بنابراین نبود نبود طیب نفس اوسع از إجبار است و إجبار هم أخص از طیب نفس است.
شیخ بعد از اشاره به این مطلب، بیانی دارد که برای ما مفهوم نبوده و قابل توجیه هم نیست. ایشان میفرمایند که إکراه رافع تحریم نسبت به إکراه مبطل عقود و ایقاعات، أخص مطلق است، زیرا افراد اجبار کمتر از عدم طیب نفس است، ولی اگر این قید را برداشته و مناط ابطال عقود و ایقاعات و مناط تجویز تحریم را در نظر بگیریم، نسبتشان عموم و خصوص من وجه میشود، نه عموم و خصوص مطلق.
به عبارت دیگر، اگر قید إکراه را در نظر بگیریم، إکراه رافع تکلیف نسبت به إکراه رافع وضع، أخص مطلق خواهد بود، اما اگر قید إکراه را کنار بگذاریم، نسبت بین آنچه که رافع تکلیف است با آنچه که رافع وضع است، عموم و خصوص من وجه خواهد بود.
نقد استاد بر فرمایش شیخ در نسبت بین رافع تکلیف و رافع وضع
این نسبتی که ایشان بیان فرموده است، از یک طرف روشن است، ولی طرف دیگرش برای ما روشن نیست، مگر اینکه فرمایش ایشان را توجیه بکنیم.
به بیان دیگر، ممکن است یک چیزی رافع تکلیف باشد، ولی رافع وضع نباشد و به صحت معامله ضرری نزند، مثل اینکه اگر کسی در وقت النداء مجبور به انجام بیع شود، یا إکراهی هم در کار نباشد و شخص مضطر به انجام بیع شده باشد، حرمت این بیع از او برداشته میشود، ولی صحت وضعی معامله در جای خودش باقی است.
در چنین موردی که أکراهی هم در کار نیست، حرمت به وسیله اضطرار برداشته میشود و شخص مرتکب خلاف شرعی نشده است، ولی صحت معامله در جای خود باقی است.
این فرمایش ایشان از اینطرف درست است، ولی صورتی که حرمت رفع نشده باشد و فقط رفع صحت شده باشد، برای ما روشن نیست. به این معنی که مناط رفع حکم وضعی وجود داشته باشد، ولی مناط رفع حکم تکلیفی وجود نداشته باشد و حرمت رفع نشده باشد. در این فرض ما میخواهیم که معامله را باطل فرض کنیم در حالی که تحریم هم برداشته نشده باشد. به عبارت دیگر، رافع حکم وضعی هست، ولی رافع حرمت تکلیفی نیست و تصور اینکه در جایی مناط بطلان معامله بدون وجود إکراه، وجود داشته باشد، برای ما روشن نیست.
پرسش: چرا بدون إکراه؟
پاسخ: زیرا فرض مسئله عبارت از این است که من غیرِ ملاحظةِ إکراه باشد.
پرسش: ...
پاسخ: اگر عدم طیب نفس به وسیله اضطرار باشد، هیچ اشکال ندارد، چون به وسیلهی إکراه است و با وجود إکراه معاملی و عدم طیب نفس، حکم به بطلانش میشود.
توجیه فرمایش شیخ
بنده احتمال میدهم نظر ایشان عبارت از این باشد که در فرض اول، با ملاحظهی إکراه رفع تکلیف و أکراه رافع وضع، نسبت بین این دو أخص مطلق خواهد بود، ولی اگر در فرض دوم، هر دو ملاحظه نشده باشند، ولی ملاحظهی یکی از این دو ممکن باشد، مثل اینکه إکراه راجع به معاملات ملاحظه شده باشد، ولی إکراه راجع به تکلیف ملاحظه نشده باشد، در این صورت نسبت بین این دو عموم و خصوص من وجه خواهد بود، وإلا اگر بگوییم که نه إکراه معاملی و نه إکراه تکلیفی، هیچکدام ملاحظه نشده باشند، تصور نسبت عامین من وجه مشکل خواهد بود.
بررسی استشهاد شیخ برای اثبات نسبت عامین من وجه
شیخ در ادامه یک فرمایشی دارد که این فرمایش به هیچ وجه برای ما مفهوم نیست.
ایشان میفرمایند که بدون تردید و به طور مسلم اگر کسی را إکراه بر انجام یکی از دو حرام بکنند و از نظر تحریم هیچکدام بر دیگری ترجیح نداشته باشد، هر کدام از این دو حرام را که انجام دهد، خلاف شرع نکرده است و تحریم از عمل او برداشته شده است، ولی در باب معاملات اگر کسی را مثلاً إکره بر طلاق دادن یکی از زوجتین بکنند و او هم یکی از این دو را انتخاب کرده و طلاق بدهد، علامه حکم به صحت طلاق در اینجا کرده است، زیرا شخص با طیب نفس یکی از زوجتین خود را انتخاب کرده است و چون مناط در صحت ایقاع، طیب نفس است، قهراً حکم به صحت میشود.
ولی در غیر باب طلاق و امثال آن که انتخاب برای دفع ضرر است و شخص باید بالأخره یکی از این دو کار را انجام بدهد، اینطور نیست و کار دیگری هم نمیتواند بکند.
شیخ این مسئله را شاهد برای نسبت عامین من وجه بین مناط رفع حکم تکلیفی و مناط رفع حکم وضعی، آورده است.
نقد فرمایش شیخ
این شاهد، اگر هم درست باشد، شاهد بر این است که با ملاحظهی إکراه، نسبت عامین من وجه در اینجا ثابت میباشد، زیرا ایشان میفرمایند که نسبت بین إکراه رافع تکلیف و إکراه رافع وضع، عموم و خصوص مطلق است، ولی در مثالی که بیان میکنند، إکراه رافع تکلیف و إکراه رافع وضع عامین وجه میباشند، زیرا در این فرضی که ایشان بیان کرده است، إکراه رافع تکلیف محقق شده است، ولی إکراه رافع وضع محقق نشده است و این مثال برای أخص بودن است و این عکس نتیجهای است که ایشان میخواهند بگیرند و نفهمیدیم که ایشان برای چه چیزی شاهد آورده است و مراد ایشان در اینجا چیست؟!
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به تبیین فرمایش شیخ در إکراه به أحد الشیئین پرداخته و نظر شیخ را مبنی بر بطلان عقد در صورت إکراه به احد الشیئین بیان میفرمایند. ایشان در ادامه تعلق إکراه به ماهیت و نه شخص خارجی را مورد بررسی قرار میدهند.
مسئلهی بعدی راجع به إکراه تخییری بین بیع و ایفاء مال مستحق و همچنین إکراه تخییری بین بیع و ایفاء مال غیر مستحق است. مسئلهی إکراه به نحو واجب کفائی هم مشابه همین مسئله بیان میشود.
آخرین بحث جلسه هم راجع به إکراه مالک به توکیل است که طبق فرمایش شیخ، وکالت باطل بوده، ولی عقد صحیح بوده و به صورت فضولی واقع شده و صحت آن منوط به اجازهی مالک خواهد بود.
بیان فرمایش شیخ در اکراه به أحد الشیئین
دیروز عبارتی از شیخ راجع به إکراه به أحدالشیئین نقل کردیم که مراد ایشان برای ما روشن نبود، ولی در آن فرض ایشان نمیخواهد بفرماید که أکراهی در کار نیست، بلکه مقصود ایشان عبارت از این است که شخص بلااشکال، نسبت به جامع - که احدهماست - مورد إکراه قرار گرفته است. وقتی شخص مکره بر این است که یکی از این دو بیع را انجام بدهد، جامع مورد إکراه قرار گرفته است، ولی خصوصیت خارجی مورد إکراه قرار نگرفته است و تردیدی هم در این دو مطلب وجود ندارد.
حال اگر ما أکراه به جامع را ملاحظه نکنیم و خصوصیت را در نظر بگیریم، با توجه به اینکه این خصوصیت از روی اختیار واقع شده است، عقد صحیح است، زیرا در این صورت، شخص عمل خاصی را انجام داده است که مورد إکراه نیست و در نتیجه عمل صحیح خواهد بود.
بنابراین با توجه به اینکه اجتناب از ضرر منشأ ارتکاب حرام شده است، حکم تکلیفی مرتفع شده و گناهی وجود نخواهد داشت، ولی نسبت به صحت عمل، چون جامع ملاحظه نشده و خصوصیت شیء در نظر گرفته شده است، عمل صحیح خواهد بود.
پس بنابراین، ایشان میفرمایند که اگر ما إکراه بر جامع را ملاحظه نکنیم، ملاک، رفع حرمت تکلیفی و صحت حکم وضعی را اقتضاء خواهد کرد.
البته این مسئله اختلافی است و بعضیها در باب صحت و فساد، عملی را که شخص انجام میدهد، مورد ملاحظه قرار داده و قائل به صحت عقد شدهاند، مانند علامه که میفرماید: شخص عملی را که انجام میدهد، به اختیار خودش انجام میدهد و دلیلی بر بطلان این عقد نداریم. البته با توجه به اینکه عمل برای فرار از ضرر بوده است، عقاب برداشته میشود و حدیث رفع هم شامل مورد شده و تحریم را رفع مینماید، اما با توجه به اینکه شخص با اراده و اختیار معامله را انجام داده است، دلیلی بر بطلان عقد او نداریم.
خلاصه اینکه این فرمایش شیخ با فرمایشات دیگرشان تناقضی ندارد و خود ایشان میفرمایند که ما برای صحت و فساد، باید جنبهی إکراه را ملاحظه بکنیم و اگر این جنبه را ملاحظه نکرده و فقط ملاک را در نظر بگیریم، نسبت بین این دو عموم و خصوص من وجه خواهد شد و این فرمایش ایشان با نسبت عموم و خصوص مطلقی که خود ایشان قائل به هستند، منافاتی ندارد.
نظر شیخ: بطلان عقد در صورت إکراه به احدالشیئین
ایشان در ادامه میفرمایند که حق در این مسئله، همان طوری که اکثریت قائل به آن شدهاند، عبارت از بطلان عقد است، زیرا عنوان إکراه در این نوع موارد، هم لغةً و هم عرفاً محقق است و در تحقق إکراه لازم نیست که همان وجود خارجی که تحقق پیدا کرده است، مورد إکراه باشد، بلکه اگر کلی هم مورد إکراه قرار بگیرد، إکراه به فعل محقق شده است.
تعلق إکراه به ماهیت کلی، نه شخص خارجی
بعد هم ایشان میفرمایند که اصلاً هیچ وقت إکراهِ به شخص خارجی، محقق نمیشود، زیرا عنوان إکراه به ماهیت کلی متعلق میشود و بعد از آن است که وجود تشخص پیدا کرده و شخصی میشود.
پس بنابراین اگر ما در موردی که إکراه به احدالشیئین تعلق گرفته است، کلی را در نظر نگیریم، در هیچ کجای دیگر هم نباید إکراه را در نظر بگیریم، زیرا وجود خارجی که مورد إکراه قرار نمیگیرد و اگر قرار باشد که کلی را هم در نظر نگیریم، هیچ مصداقی برای إکراه وجود نخواهد داشت.
پس شیخ میفرمایند که حق با مشهور است که اگر إکراه جبری، یا إجباری به احد الشیئین شد، هم حرمت تکلیفی و هم صحت وضعی برداشته میشود.
پرسش: این مطلب در صورتی است که هر دو حرام یا هر دو معامله واجب باشند، ولی اگر إکراه به ارتکاب حرام یا انجام یک معامله باشد، چطور است؟
پاسخ: بعداً ایشان آنها را بیان میفرمایند و این موضوع ما در جایی است که هر دو مصداق کلی منشأ اثر باشد، نه اینکه یکی از مصادیق منشأ اثر باشد، ولی مصداق دیگر منشأ اثر نباشد.
بنابراین اگر إکراه به کلی تعلق بگیرد، هر کدام از مصداقها محقق بشود، عقد باطل است.
بعد هم ایشان میفرماید که اگر أثر فقط به یکی از مصادیق کلی بار بود، مثل اینکه کسی إکراه به شرب بشود، یا شرب ماء و یا شرب خمر، در اینجا هر چند شرب مورد إکراه است، ولی ادلهی إکراه شامل اینجا نشده و حرمت شرب خمر را رفع نمیکند، زیرا فقط یکی از مصادیق شرب - که عبارت از شرب خمر است - دارای أثر است و قهراً أثر بر جامع بار نمیشود و إکراه هم به جامع تعلق گرفته است.
پس بنابراین در چنین مسئلهای حرمت شرب خمر درجای خودش باقی است و حدیث رفع هم جاری نمیباشد. در نتیجه آن إجبار و إکراهی که منشأ رفع حکم تکلیفی است، در اینجا وجود ندارد.
در برخی موارد دیگر هم به جهت تعلق إکراه به جامع، حکم وضعی رفع نمیشود تا معامله باطل باشد. مثل اینکه کسی را إکراه بر انجام بیع صحیح و بیع ربوی کرده باشند و او هم بیع صحیح را انجام بدهد که در این صورت بیع او باطل نخواهد بود، زیرا آن مصداقی که منشأ اثر بطلان است، بیع ربوی است و شخص هم به خصوص چنین بیعی إکراه نشده است، بلکه به جامع إکراه شده که جامع هم منشأ اثر تحریمی یا بطلانی نمیباشد.
بنابراین اگر کسی در این فرض، بیع صحیح را انجام بدهد، إکراهی در کار نیست و بیعش هم صحیح میباشد، زیرا جامع بین بیع صحیح و ربوی منشأ اثر نمیباشد.
پرسش: بنابر بطلان بیع ربوی یا بنا بر حرمتش؟ اگر با حرمت باشد، جزئی از إکراه میشود.
پاسخ: إکراه کرده است که یکی از این دو کار را بکنیم.
پرسش: شاید اصلاً قصد بیع ندارد و کلاً نمیخواهد این مال را بفروشد.
پاسخ: باید یکی از این دو بیع را انجام بدهد و ملزم به انجام یکی از این دو است. اگر در این صورت، شخص بیع صحیح را با طیب نفس انجام دهد، هیچ اشکالی ندارد.
پرسش: این بنابر بطلان درست است، اما بنا بر حرمت اینطور نیست.
پاسخ: فرض مسئله عبارت از این است که یکی از این دو باطل است، ولی دیگری باطل نیست.
پرسش: این فرع قبلی در صورتی هست که طرف بداند که مثلاً بیع فاسد است، اما اگر کسی نمیداند که آن بیع فاسد است و واقعاً فاسد باشد، چطور است؟
پاسخ: بله، فرض مسئله در صورتی است که فسادش معلوم باشد و شخص به بیع صحیح راضی شده است.
صحت بیع در صورت امر به انجام بیع یا ایفاء مال به مستحق
ایشان در ادامه میفرمایند که اگر کسی را إکراه کنند که یا باید فلان مال را بفروشی، یا فلان مال را به کسی که استحقاقش را دارد، ایفاء کرده و به وظیفهات نسبت به او عمل نمایی و خلاصه اینکه ملزم به انجام یکی از این دو کار هستی و شخص مکره هم بیع را انجام بدهد، در این صورت بیع او صحیح خواهد بود، زیرا إکراه به جامع تعلق گرفته است و جامع هم منشأ اثر نیست، بلکه یکی از دو مصداقش منشأ اثر است و لذا ادلهی إکراه شامل این مورد نمیشود و بیع او صحیح خواهد بود.
آیا در ایفاء مال مستحق، قصد شرط است؟
من یک چیزی در اینجا به نظرم میآید که آیا در ایفاء مالی مستحق، قصد شرط است یا نه؟ و اگر کسی عن کرهٍ مال مستحق را ایفاء کرد، ذمهاش بریء میشود یا نه؟
به عبارت دیگر اگر مالی که دیگری مستحق آن بود، بدون قصد و اختیار به او برسد، او مالک میشود یا نه؟
پرسش: عین مال یا کلی؟
پاسخ: بنده همین را میخواهم بگویم که اگر عینِ مال در اختیار کسی که مستحق است، قرار بگیرد، شخص مالک میشود، اما بحث در این است که اگر کلی، عن کرهٍ در اختیار مستحق قرار بگیرد، آن طرف مالک میشود یا نه؟ آیا شرط ملکیت مستحق این است که دادنش عن اختیارٍ باشد یا نه؟
خلاصه اینکه این مطلب خیلی روشن نیست که اگر من حاضر نیستم طلب خودم را بپردازم و اصلاً قصد این کار را ندارم، ولی طلبکار به زور طلب خودش را از من بگیرد، یا شخص دیگری مرا وادار به پرداخت آن بکند، مستحق، مالک این مال میشود یا نه؟
پرسش: اختیار تطبیق با او است دیگر؟
پاسخ: میدانم. بنده میگویم که اگر کسی به بدهکار تحمیل کرد که طلبش را بپردازد و او هم به زور این کار را کرد، طلبکار مالک این مال میشود.
پرسش: یعنی در صورتی که شخص بگوید: این گندم خاص را به من بده، بدهکار نمیتواند منع کند؟
پاسخ: آن بحث دیگری است، زیرا طلبکار استحقاق این مال خاص را ندارد.
ظاهر این مسئله، عبارت از این است که شخص استحقاق به خود شیء داشته است و خلاصه ما این مطلب را خوب نفهمیدیم که چطور میشود!
البته نسبت به عین مال، مسئله خیلی روشن است و بحث در جایی است که طلبکار، بدهکار را الزام به پرداخت بدهی بکند، درحالی که او قصد دادن بدهی خودش را ندارد.
پرسش: ارتباط این مسئله با مورد بحث در چیست؟
پاسخ: ایشان میفرماید که این مسئله از مصادیق و مواردی است که اثر ندارد، ولی ما میگوییم که این مسئله از مصادیق، اثر نداشتن نیست.
پرسش: ایشان میخواهد بگوید که شخص مالک میشود، ولی آن بیعی که واقع شده است، صحت ندارد.
پاسخ: ایشان این مثال را برای این زده است که اگر إکراه به خصوص این بود، ادلهی إکراه شامل آن میشود، ولی در اینجا چون إکراه به خصوص این نیست، مشمول ادلهی إکراه نیست.
پرسش: بیع یا ایفاء؟
پاسخ: ایشان میگوید که إکراه به خصوص این نیست، تا منشأ اثر بشود و منشأ اثر یکی از اینهاست، ولی عرض بنده این است که اصلاً ایفاء مستحق اثری ندارد تا بگویند که ادلهی إکراه شامل شده و ابطال میکند. مثال بودن این مسئله یک قدری محل تأمل است.
إکراه تخییری بر بیع یا دادن مال غیر مستحق
«لو أکرهه علی بیع مالٍ أو أداء مالٍ غیر مستحقّ..» (1).
مکره میگوید: یا باید خانهات را بفروشی و یا باید فلان مقدار پول بدهی! در این مسئله ایشان میفرماید که ادلهی إکراه شامل اینجا میشود، زیرا إکراه نسبت به دادن مال غیر مستحقی تعلق گرفته است و اگر شخص این بیع را انجام بدهد، بیع باطل است، زیرا در این مسئله خود جامع منشأ اثر میباشد و اگر شخص مال دیگری را بفروشد، ضرر أخروی دارد و اگر هم بخواهد مال خودش را بفروشد، ضرر دنیوی دارد و بالأخره شخص اقدام به فرار از احدالضررین میکند و ادلهی رفع إکراه شامل اینجا هم میشود.
1) کتاب المکاسب شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص321.
در جایی هم که شخص إکراه بر این شده است که یا خانهاش را بفروشد و یا شرب خمر بکند، همینطور است و ادلهی رفع إکراه شامل آنجا هم میشود، زیرا اگر خانه را نفروشد، باید شرب خمر کرده و گرفتار عقاب کذائی بشود و ضرر آن بیشتر از ضرر فروش خانه خواهد بود و در چنین صورتی هم اگر بیع را انجام بدهد، بیع باطل میباشد.
إکراه به نحو واجب کفائی مانند إکراه به نحو واجب تخییری
بعد هم ایشان میفرمایند که اگر دو نفر إکراه بر انجام کاری بشوند، به نحو واجب کفائی خواهد بود که مثل واجب تخییری است که شخص را مکلف به انجام یکی از دو کار کرده باشند.
پس بنابراین در واجب کفائی هم مانند واجب تخییری اگر هیچکدام این کار را انجام ندهند، ضرر متوجه آنها خواهد شد و خلاصه اینکه جامع بین احدهما ملزم به انجام این کار شده است.
إکراه مالک به توکیل غیر
تا به حال بحث در این بود که خود مالک را إکراه بر انجام کاری بکنند، ولی اگر مالک را إکراه بر عقد نکنند، بلکه او را إکراه بر این کنند که شخص دیگری را وکیل در فروختن خانه بکند، ایشان راجع به این مسئله میفرمایند که چون عقدی که وکیل انجام میدهد، إکراهی نیست، بنابراین با توجه به نبود إکراه و بودن قصد و سایر شرایط، مانند سایر موارد إکراه معامله باطل نیست، ولی با توجه به اینکه توکیل از روی إکراه انجام شده است، این وکالت باطل است و عقدی که انجام میشود، فضولی خواهد بود که در صورت اجازهی بعدی مالک، صحیح و در غیر اینصورت باطل خواهد بود، بر خلاف عقد مکره که حین الإکراه حکم به بطلان آن شده است.
پرسش: ...
پاسخ: در این صورت عقد فضولی است، ولی در موارد قبلی فضولی نبود.
موضوع: بررسی احکام صور مختلف إکراه مالک و إکراه عاقد
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداءً به برخی صور إکراه مالک مانند اکراه به عقد یا اکراه به توکیل عاقد و احکام آن میپردازند. بحث بعدی راجع به إکراه عاقد با وجود رضایت مالک میباشد که فرمایش صاحب مسالک در این مسئله مورد نقد و بررسی قرار میگیرد. اشکالی که بر این نظر مطرح شده است، حکومت حدیث رفع بر ادلهی رضایت میباشد که شیخ به این اشکال جواب داده و اطلاق حدیث رفع را نمیپذیرد. مؤید شیخ بر عدم اطلاق حدیث رفع، حکم مشهور به صحت عقد مالک مکره، بعد از رضایت اوست.
بعد از فراغت از صحت عقد عاقد مکره با رضایت مالک، در مقام ثبوت، نوبت به بحث در مقام اثباتِ وجود قصد در عاقد میرسد که اثبات چنین قصدی در عاقد مکره از نظر شیخ محل اشکال است که دو جواب برای حل این مشکل از جانب استاد مورد اشاره قرار میگیرد.
صور إکراه مالک (إکراه به عقد، إکراه به توکیل عاقد)
شیخ فرمودند که گاهی مالک را إکراه میکنند که عقدی را بخواند و مالک خودش هم عاقد است که فروع قبلی راجع به این مسئله بود.
گاهی هم مالک مکره است، ولی عاقد مکره نیست، مثل اینکه مالک را إکراه کنند که به عاقد وکالت بدهد تا او عقد را انجام بدهد. در این صورت فرمودند که مالک در فعل تسبیبی خودش مکرَه است، ولی نسبت به عاقد إکراهی در کار نیست ولذا وکالت باطل است، چون فرض بر این است که عن اکراهٍ واقع شده است، ولی با توجه به اینکه عاقد باختیارٍ عقد را انجام میدهد، ادلهی إکراه شامل او نیست.
منتهی چون وکالت باطل است و اگر کسی بدون وکالت از مالک، یا با وکالت باطل - که حکم نبود وکالت را دارد - ملک دیگری را بفروشد، داخل در عقد فضولی خواهد بود، این مسئله هم از باب فضولی خواهد بود که برای صحت نیاز به اجازهی مالک دارد.
به هر حال آن قصدی که در مباشر معتبر است، در این مورد وجود دارد و حرفی در آن نیست، ولی با توجه به فضولی بودن، نیاز به رضایت مالک دارد و اگر مالک رضایت به این عقد پیدا بکند، کفایت خواهد کرد.
إکراه عاقد با وجود رضایت مالک
بعد هم ایشان نسبت به موردی که عاقد را إکراه به عقد کرده باشند، ولی خود مالک راضی به عقد باشد، میفرمایند که صحت این مسئله روشنتر از صورتی است که مالک در ابتداء مکره بوده و بعد راضی به عقد شده است، زیرا آنچه که در عقد عاقد معتبر است، عبارت از این است که صلاحیت برای عقد داشته باشد و این شخص هم چنین صلاحیتی را دارد و اشکال إکراه هم عبارت از این است که مالک رضایت ندارد، ولی در اینجا فرض بر این است که مالک هم راضی است و لذا اشکالی وجود ندارد.
نقل مطلبی از مسالک درباره إکراه عاقد با رضایت مالک
بعد هم ایشان از مسالک مطلبی را نقل میکنند که یک نحوه ابهامی در آن وجود دارد. مسالک در موردی که به عاقد إکراه شده باشد، با توجه به مکرَه بودن عقد، این احتمال را داده است که این عقد ساقط باشد، مانند عقد مجنون که هر چند با إجازهی مالک واقع شده باشد، ولی این إجازه فایده ندارد، زیرا عمل مباشرِ عقد (مجنون)، حکمی ندارد.
بنابراین همانطور که رضایت و عدم رضایت مسبب در دیوانه فرقی در بطلان معاملهی او ندارد، در اینجا هم چون عقد از روی إکراه است، ادلهی إکراه این عمل إکراهی را اسقاط میکند و قهراً رضایت مالک هم فایدهای ندارد.
ایشان در ابتداء این احتمال را داده است، ولی در ادامه این مطلب را تقویت کرده است که عقد مجنون با این مسئله فرق دارد و در عقد مجنون، رضایت و إجازهی مالک، عقد را تصحیح نمیکند، ولی در عقد عاقد مکره، رضایت مالک، عقد را تصحیح میکند.
شیخ عبارت مسالک را اینطور نقل میکند: «احتَمل فی المسالک عدم الصحّة؛ نظراً إلی أنّ الإکراه یُسقِط حکم اللفظ، کما لو أمر المجنونَ بالطلاق فطلّقها، ثمّ قال: و الفرق بینهما أنّ عبارة المجنون مسلوبة، بخلاف المکرَه فإنّ عبارته مسلوبة لعارضِ تخلّفِ القصد، فإذا کان الآمر قاصداً لم یقدح إکراه المأمور» (1).
ایشان میفرماید که عبارت مجنون مسلوب است و کأنّ قصد مجنون ک-«لاقصد» است.
«بخلاف المکرَه فإنّ عبارته مسلوبة لعارضِ تخلّفِ القصد»، ولی عبارت مکره به جهت تخلف قصد مسلوب است و این سلب عبارت به جهت عارض شدن تخلف قصد است، بر خلاف عقد مجنون که بالذات باطل است و عقدش ک-«لاعقد» شمرده میشود و اصلاً در اعتبار عقلاء، مجنون شأنیت انشاء عقد را ندارد مثل شخصی که در خواب چیزی بگوید.
عقلاء مجنون و طفل غیر ممیز را کالعدم به حساب میآورند، ولی سلب عبارت در عاقد مکره، عرضی است، نه اینکه ذاتاً صلاحیت و شأنیت عقد را نداشته باشد.
1) کتاب المکاسب شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص322.
پس بنابراین طبق فرمایش ایشان، ساقط بودن عقد مجنون به جهت عدم صلاحیت ذاتی است، ولی در عقد مکره، صلاحیت ذاتی وجود دارد، ولی در صورتی که مقرون به رضایت مالک نباشد، این شأنیت برای انجام عقد، به فعلیت نمیرسد، اما در صورتی که طبق فرض، رضایت مالک وجود داشته باشد، با توجه به وجود شأنیت عقد در عاقد و وجود شرط فعلیتش - که عبارت از رضایت و قصد مالک است - عقد ساقط نخواهد بود.
«فإنّ عبارته مسلوبة لعارضِ تخلّفِ القصد»، یعنی:«لعارضِ تخلّفِ قصد المالک» نه تخلف قصد عاقد که در نتیجه ک-«لا قصد» حساب بشود.
«فإذا کان الآمر قاصداً لم یقدح إکراه المأمور»، در مجنون ذاتاً صلاحیت برای انجام عقد وجود ندارد و مسلوب العبارة است، ولی در إکراه به جهت عدم رضایت مالک، سلب عبارت شده است، اما در صورتی که مالک راضی باشد، سلب عبارت عرضی هم وجود نخواهد داشت، ذاتاً هم شأنیت انجام عقد وجود دارد.
خلاصه، مراد این است «و هو حسن»، یعنی همان مطلبی که خود شیخ فرموده است، ایشان هم همان را میفرمایند.
مطلب دیگری از مسالک (إکراه وکیل به طلاق دادن زن موکل)
یک مطلب دیگری که صاحب مسالک بیان کرده است، عبارت از این است که وکیل شخصی را إکراه کنند که مثلاً زن موکل را طلاق بدهد، ولی خود موکل بر این کار إکراه نشده باشد، که شهید ثانی در این مسئله دو وجه بیان کرده است: یک وجه عبارت از این است که موکل موافقت کرده و إجازه به این کار داده است و در قهراً این طلاق صحیح خواهد بود، وجه دوم هم عبارت از این است که چون از مباشر سلب اختیار شده است، با ادلهی إکراه، ما حکم به بطلان مینماییم.
البته این فرض، عین فرض قبلی است و تفاوتی در این دو مسئله وجود ندارد و قهراً اگر ادله إکراه شامل این مورد بشود، فرض قبلی را هم شامل خواهد شد و بالأخره فرقی بین این دو مسئله وجود ندارد.
پرسش: وکالت شامل یک چنین مواردی میشود؟
پاسخ: فرض مسئله بر این است که مالک راضی است و إکراه نسبت به وکیل بوده و از ناحیهی مالک مشکلی وجود ندارد.
پرسش: اگر هم مالک راضی باشد، مانند عقد فضولی باید إجازه را انشاء بکند.
پاسخ: نه، همین رضایت مالک کافی است و در وکالتش هم حرفی وجود ندارد.
پرسش: ...
پاسخ: شخص وکالت مطلب از موکلش دارد که در هر جایی که جایز است و شرع اجازه داده است، عمل بکند و اشکالی ندارد. اگر هم در چنین مواردی علم به رضایت را هم کافی ندانیم، در این فرض باز هم اشکالی نخواهد بود، زیرا فرض مسئله بر این است که وکیل از جانب موکل إجازه داشته است.
صحت عقد در صورت إکراه عاقد توسط مالک و غیر مالک
ایشان یک بحثی را شروع کرده و میفرمایند که طبق ادله «تجارة عن تراض»، میتوانیم بگوییم که در هر دو فرضی که ذکر شد، هم مالک رضایت دارد و هم عاقد مسلوب العبارة نیست و لذا عقد در هر دو صورت صحیح میباشد.
فرع قبلی عبارت از این بود که خود مالک یک شخص عادی را الزام و إکراه بر انجام بیع کرده باشد که طبعاً عاقد راضی به این کار نیست مثل اینکه شخصی به دیگری بگوید: زن مرا طلاق بده، و او را ملزم به این کار بکند. در این صورت عاقد رضایت به این کار ندارد، ولی مکره بر انجام این کار است.
ایشان میفرمایند که اگر مالک مکره نباشد و فقط عاقد مکره باشد، عقد صحیح است.
حکومت حدیث رفع بر «تجارة عن تراض»
بعضیها شاید این شبهه را بیان بکنند که هر چند مالک عقد را بالتسبیب انجام داده است و لزومی بر انجام فعل به صورت مباشرت نیست و انجام فعل بالتسبیب کافی است و در هر دو فرضِ إکراه از جانب مالک، و إکراه از جانب غیر مالک، مالک راضی به این عقد است، ولی باید به این نکته توجه بکنیم که علاوه بر ادلهی تجارت مانند «تجارة عن تراض»، ما حدیث رفعِ إکراه را هم داریم که میفرماید: «رفع ما استکرهوا علیه».
فرمایش سید در حاشیهی مکاسب
ما سابقاً هم عرض کردیم که مرحوم سید در حاشیه راجع به مکره و مضطر میفرماید که هم دلیل «تجارة عن تراض» را داریم و هم حدیث رفع را، ولی حدیث رفع بر ادله «تجارة عن تراض» حکومت پیدا میکند. ایشان نسبت به مکره، حکم به بطلان کرده است، ولی نسبت به مضطر به جهت اینکه خلاف امتنان است، حکم به بطلان نکرده است.
پرسش: در حاشیهی مکاسب فرموده است؟
پاسخ: بله در حاشیه مکاسب.
ایشان در بیان فارق بین اینها میگوید که در هر دو «تجارة عن تراض» هست، رضایت هست و شخص به عنوان ثانوی راضی شده است، منتهی با حکومت ادلهی حدیث رفع و امتنانی بودن، بین این دو فرق میگذاریم.
جواب شیخ بر اشکال حکومت
در اینجا هم بعضیها میگویند: درست است که در این دو فرض رضایت مالک وجود دارد، ولی حدیث رفع بطلان را اثبات میکند.
ایشان میفرمایند که: «و ربما یستدل علی فساد العقد فی هذین الفرعین بما دل علی رفع حکم الإکراه و فیه ما سیجیء من أنه إنما یرفع حکما ثابتا علی المکره لو لا الإکراه و لا أثر للعقد هنا بالنسبة إلی المتکلم به لو لا الإکراه» (1).
یعنی حدیث رفع، حکمی را که برای مکره، در صورت عدم إکراه بود، بر میدارد. مثلاً اگر مکره در صورت نبود إکراه، وظیفهای داشت، توسط این حدیث برداشته میشود. مثل اینکه در صورت نبود إکراه، شرب خمر حرام است، ولی چون شخص إکراه به شرب خمر شده است، حکم حرمت برداشته میشود.
در عقود هم اگر إکراهی در کار نباشد، أثر عقد - که عبارت از نقل و انتقال است - حاصل میشود، ولی با وجود إکراه، این اثر توسط حدیث رفع، نسبت به مالکِ مکره برداشته شده است.
و اما در فروضِ مورد بحث ما، برای مکره - که همان عاقد است - اصلاً اثری وجود ندارد، زیرا او ملکیتی ندارد و اگر اثری هم باشد، برای مالک خواهد بود.
ادله إکراه ناظر به برداشتن حکم تکلیفی یا وضعی مکره است و چون مالک در فروض ذکر شده، مکره نیست فلذا این ادلهی شامل مورد بحث ما نخواهد بود و قهراً وجهی برای بطلان عقد وجود ندارد.
بیان مؤیدی بر عدم اطلاق ادلهی إکراه
بعد ایشان میفرمایند که ادلهی إکراه، اطلاق ندارد و اینطور نیست که این ادله هر عقدی را ک-«لاعقد» حساب بکند و مؤید این مطلب هم عبارت از این است که اگر مالک یک عقدی را از روی إکراه انجام بدهد و بعداً راضی به آن عقد بشود، مشهور حکم به صحت این عقد دادهاند.
1) کتاب المکاسب شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص322.
اگر در این فرض، عقد را ک-«لاعقد» حساب میکردیم، دیگر وجهی برای صحت این معامله وجود نداشت، زیرا عقد که بعداً منقلب نمیشود و عقد دیگری هم انجام نشده است و فقط یک عقد واقع شده است و اگر آن هم کالعدم بود، وجهی برای صحت معامله نبود. اگر ادلهی إکراه مطلق بود و هیچ قید و شرطی نداشت، نباید عقد بعداً با رضایت مالک صحیح باشد و از حکم مشهور به صحت در این صورت، کشف میکنیم که دلیل إکراه، مبطل هر عقدی نمیباشد.
اشکال شیخ در إثبات وجود قصد عاقد
یک بحث دیگری که ایشان به آن اشاره میفرمایند، عبارت از این است که تکلیف مالک روشن است و خود مالک میداند که آیا عن قصدٍ عقد کرده است یا لا عن قصدٍ و اگر بعداً هم رضایت به عقد لاحق شد، عقدش تصحیح خواهد شد، اما بحث در این است که ما نسبت به إثبات قصد واقعی عاقد، چه راهی داریم؟
باید به این نکته توجه داشته باشیم که اگر عاقد، بدون قصد واقعی و لغواً بخواهد عقد را انجام بدهد، عقد صحیح نخواهد بود ولو اینکه مالک راضی به آن باشد. یا اگر عاقد توریه کرده و لفظ را در معنای دیگری اراده کرده باشد، باز هم عقد صحیح نخواهد بود.
خلاصه اینکه اگر هم ثبوتاً بگوییم که با رضایت مالک و إکراه عاقد، عقد صحیح است، باز هم اشکال در مقام اثبات وجود قصد عاقد حل نخواهد شد.
جواب به اشکال شیخ
شیخ این اشکال را میفرمایند که در جواب این اشکال، دو مطلب را میتوانیم بیان بکنیم: یکی اینکه فرض مسئله عبارت از این است که اشکالی از ناحیهی قصد عاقد وجود ندارد و فقط بحث ما در إکراه عاقد است و به عبارت دیگر، اشکالی در مقام اثبات وجود ندارد و فقط بحث در مقام ثبوت است. قهراً این اشکال مربوط به مسئلهی مورد بحث ما نیست که شهید ثانی آن را عنوان کرده است و فرض بر این است که شخص عاقد، انسان معتبری است و خودش هم میگوید که قصد جدّی در عقد داشته و توریه نکرده است.
علاوه بر آنچه گفته شد، میتوانیم بگوییم که اشکالی إثباتی هم در این مسئله وجود ندارد، زیرا بنای عقلاء هم در مختار و هم در مکره بر این است که عن قصدٍ واقع شده و توریهای در کار نمیباشد.
بنابراین میشود دو جواب به این اشکال داد: یکی اینکه فرض مسئله در این است که از ناحیهی عاقد، اشکالی إثباتی وجود ندارد و علاوه بر این ممکن است بگوییم که همانطوری که در شخص مختار، اصل عقلائی بر عدم اعتناء به احتمال توریه و امثال آن است، در شخص مکره هم همینطور است و به احتمال عدم قصد و احتمال توریه توجهی نمیشود و افراد إکراه عادی ظهور در این داد که لفظ در معنای خودش استعمال شده است و توریهای در کار نیست. به هر حال ممکن است که یک چنین اصل عقلائی را ادعاء کرده و بگوییم: هم در مختار و هم در مکره، این اصل عقلائی وجود دارد.
بعد هم ایشان یک فتأملی بیان کرده است که فردا به وجه آن اشاره میکنیم.
موضوع: حکم فروش ضمیمه با مورد إکراهی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بیان تعریف إکراهِ مورد بحث در مسئله و موارد صدق آن اشاره میفرمایند. ایشان در ادامه حکم بیع در صورتی که إکراه جزء العلة باشد را بیان کرده و احتمالات سه گانهی:
بطلان هر دو عقد از جهت جزءالعلة بودن
بطلان عقد از جهت علیت تامه نسبت به واحد بلاعین
مرجح بودن انتخاب مکرَه
را بیان میفرمایند که قول مختار ایشان بطلان هر دو عقد به یکی از دو مناط ذکر شده میباشد. البته ایشان قائل به تفصیل شده و در صورت حصول رضایت ثانوی، بیع را صحیح میدانند.
مسئلهی دیگری که در این جلسه مورد بحث قرار گرفته است، فروش شیء معین و مورد إکراه با ضمیمه شدن چیز دیگری است که مورد إکراه قرار نگرفته است که عقد نسبت به مورد إکراه باطل و نسبت به ضمیمه صحیح میباشد.
«و لو أکرهه علی بیع واحد غیر معین من عبدین فباعهما أو باع نصف أحدهما ففی التذکرة إشکال. أقول أما بیع العبدین فإن کان تدریجاً فالظاهر وقوع الأول مکرهاً دون الثانی مع احتمال الرجوع إلیه فی التعیین سواءٌ ادعی العکس أم لا و لو باعهما دفعة احتملت صحة الجمیع لأنه خلاف المکره علیه و الظاهر أنه لم یقع شیء منهما عن إکراه و بطلان الجمیع لوقوع أحدهما مکرهاً علیه و لا ترجیح و الأول أقوی» (1).
1) کتاب المکاسب شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص324.
تعریف موضوع إکراه و موارد صدق آن
در ابتداء باید به این نکته اشاره بکنیم که به صرف اینکه شخصی، نسبت به انجام عملی، شخص دیگری را الزام و توعید بکند، صرف چنین چیزی إکراه مورد بحث ما نیست، زیرا گاهی خود شخص هم مایل به انجام کاری است و شخص دیگری هم او را إکراه به انجام آن میکند که در این صورت إکراه مورد بحث ما محقق نخواهد بود، مثل اینکه کسی میگوید: این عبدت را به فلان قیمت بفروش در حالی که خود مالک هم مایل به انجام این معامله است. در این صورت بیع صحیح خواهد بود، زیرا وادار کردن مالک به فروش عبد هر چند همراه با إکراه و تهدید است، ولی مالک با طیب نفس عبد خود را میفروشد و چنین فرضی داخل در إکراه مورد بحث ما نخواهد بود.
یا مثل اینکه شخصی مالک دو عبد را إکراه میکند که باید یکی از دو عبد خودت را بفروشی و مالک هم عبدی را که میل به فروشش دارد، میفروشد. در این صورت هم أکراه محقق نیست، زیرا این شخص، إکراه و إلزام و تهدید به چیزی که مکروهش باشد، نشده است.
حکم بیع در صورتی که إکراه، جزء العلة باشد
مورد بحث ما در این فرع، عبارت از این است که مالک حاضر به فروش هیچکدام از دو عبد خود نیست، ولی مکرِه او را تهدید میکند که باید یکی از این دو عبد را بفروشی. مالک به جهت تهدید مکرِه، ملزم به این است که یکی از دو عبد خودش را بفروشد، ولی کارش به گونهای است که اگر یکی از این دو عبد را بفروشد، عبد دیگر برای او فایدهای نخواهد داشت و بلکه دردسرساز هم خواهد بود و لذا این تهدیدِ مکرِه منشأ این میشود که مالک هر دو عبد خودش را بفروشد.
البته گاهی دفعةً هر دو عبد را میفروشد و گاهی هم به صورت تدریجی میفروشد که در هر دو صورت، منشأش تهدید مکرِه به فروش عبد واحد بوده است.
احتمال اول: بطلان هر دو عقد از حیث جزء العله بودن
یک احتمال در این مسئله عبارت از این است که بگوییم: عقد هر دو عبد باطل است، چه به صورت دفعی فروخته شده باشد و چه به صورت تدریجی، زیرا تهدید مکرِه منشأ فروختن این دو عبد شده است و هر چند تهدید جزء العلة است و جزء دیگر هم یک امر خارجی است، ولی اگر این تهدید نبود، مالک حاضر به فروش هیچکدام از این دو عبد نبود و لذا این تهدید برای بطلان هر دو عقد کفایت میکند.
احتمال دوم: بطلان هر دو عقد از حیث علیت تامه در واحد بلاعین
احتمال دیگر هم عبارت از این است که بگوییم: برای بطلان عقد، باید تهدید علت تامه باشد و جزءالعلة بودن کفایت در بطلان عقد نمیکند. در اینجا هم تهدید نسبت به واحد لابعین، علت تامه است و علت دیگری هم نسبت به واحد لابعین در کار نیست و چیزی هم ضمیمه نشده است. اگر هم بخواهیم واحد لابعین را نسبت به هر کدام از این دو عقد در نظر بگیریم، ترجیح بلامرجح خواهد بود و لذا شارع مقدس
میگوید با توجه به اینکه علت تامه نسبت به احدهما وجود دارد و تعیین یکی از این دو هم ترجیح بلامرجح خواهد بود، در نتیجه هیچکدام از این دو عقد صحیح نیست و هر دو باطل میباشند.
البته این تصور در جایی است که ما بگوییم: صحةُ احدهما لابعین و بطلانُ احدهما لابعین، صحیح نباشد، زیرا ما سابقاً هم عرض کردیم چنین چیزی اشکال ثبوتی ندارد که مثلاً در جایی که شخص میگوید: إحدی زوجتی طالق، یکی از اینها صحیح و یکی باطل باشد.
مشابهات این مطلب هم وجود دارد مثل اینکه شخصی هشت زن داشته و بعداً مسلمان شده است که چهار زن از حبالهی او خارج میشود و چهار تا باقی میماند و چنین چیزی اشکال ثبوتی ندارد.
البته درست است که از چهار زن موجود نمیتواند تمتع ببرد، ولی بعضی از آثار صحت این چهار زن وجود دارد، مثل اینکه نمیتواند زن پنجم بگیرد یا نمیتواند خواهر یکی از اینها را بگیرد. پس بنابراین ثبوتاً چنین چیزی قابل تصویر است.
در بعضی از روایات هم وارد شده است که خود شخص و وکیل او، یا دو وکیل (الان در یادم نیست) در زمان واحد دو خواهر را برای موکل عقد میکنند و روایت میفرماید که یکی از اینها صحیح و یکی باطل است، منتهی شخص مخیر است که یکی از اینها را انتخاب بکند. به عبارت دیگر، طبق این روایت یکی از این دو به صورت واحد بلابعین، محکوم به صحت است و چنین چیزی اشکال ثبوتی ندارد، ولی بحث در این است که اگر دلیل خاصی وجود نداشته باشد، عقلاء واحد لابعین را در این موارد صحیح نمیدانند و با توجه به اینکه ترجیح بلامرجح هم جایز نیست، در نتیجه باید حکم به بطلان هر دو داد.
احتمال سوم: مرجِّح، انتخاب شخص مکرَه است
تصور دیگر عبارت از این است که مرجح، انتخاب خود همین شخصِ مکرَه باشد و با انتخاب او تعیّن حاصل میگردد. به عبارت دیگر طبق این احتمال میگوییم که اختیار واحد لابعین، با خود شخص مکره است و هر کدام را که او انتخاب کرد، چه در جایی که هر دو عقد دفعةً واقع شده و چه در جایی که به صورت تدریجی واقع شده است، با اختیار مکره، تعیُّن حاصل میگردد.
پس بنابراین طبق این احتمال، واحد لابعین باطل است و شخص مکرَه هر کدام را که خواست، اختیار میکند و اینطور نیست که اصلاً چنین چیزی قابل تصویر نباشد، کما اینکه بعضی اشکال کردهاند که عبارت: «مع احتمال الرجوع إلیه فی التعیین»، در فرمایش شیخ، قابل تصویر نیست.
نقد استاد بر فرمایش شیخ (عدم ذکر احتمال سوم در صورت دفعی بودن هر دو عقد)
البته شیخ در صورت دفعی، دو احتمال داده است که عبارت از صحت کلیهما و بطلان کلیهما است و به احتمال صحت احدهما و التخییر فی الترجیح، اشاره نفرموده است و قاعدهاش این بود که به این احتمال هم اشاره میفرمود.
مختار استاد (بطلان کلیهما)
پس بنابراین به نظر ما هر دو معامله باطل خواهد بود، یا به این مناط که تهدید جزءالعلة است و یا به این مناط که تهدید علت تامه برای بطلان واحد لابعین است و چون تعیینش بلامرجح است، در نتیجه هر دو باطل خواهد بود. و ما راجع به اینکه اختیار مکرَه مرجح باشد، دلیلی نداریم و اگر دلیل خاصی از روایات و امثال آن داشتیم، میتوانستیم قائل به آن بشویم، ولی بنای عقلاء در چنین صورتی بر بطلان هر دو عقد است.
صحت هر دو عقد در صورت حصول رضایت
بنابراین اقرب بطلان کلیهماست، منتهی این بطلان کلیهما در فرضی است که شخص مکرَه به واقعِ معامله و نقل و انتقال خارجی راضی نشده باشد، ولی اگر این شخص مکرَه هر چند در ابتدای امر رضایت طبعی به نقل و انتقال ندارد، ولی بعداً مثلاً به این جهت که پول طرف مقابل در دست او امانت نباشد، یا جهات دیگر، راضی به معامله بشود، در این صورت به نظر میرسد که هر دو عقد صحیح باشد و هیچ فرقی هم بین دفعی و تدریجی وجود نخواهد داشت.
پرسش: ...
پاسخ: میگویم که ابتداءً راضی نبود، ولی خودش راضی میشود، زیرا با خودش میگوید: اگر این عبد مالک طرف مقابل نشود، پولی هم که از او به من میرسد، ملک من نمیشود و برای من سودی ندارد و نمیتوانم از آن استفاده بکنیم و لذا راضی به انجام معامله میشود، و وجود امتنان در حدیث رفع هم اقتضاء میکند که رافع صحت این معامله نباشد و قهراً با وجود رضایت بالفعل، عقد صحیح خواهد بود.
پرسش: میشود تصرفش در این مال به عنوان تقاص باشد.
پاسخ: خیلی موقع اصلاً شخص متوجه تقاص نیست و خلاصه شاید یک جهاتی وجود داشته باشد که موجب حصول رضایت حقیقی شخص مکرَه به نقل و انتقال خارجی بشود. پس بنابراین به نظر میرسد که ما باید به چنین تفصیلی قائل بشویم.
فروش شیء معین از روی إکراه با ضمیمه کردن چیز دیگر
«و لو أکره علی بیع معین فضم إلیه غیره و باعهما دفعة فالأقوی الصحة فی غیر ما أکره علیه» (1).
شخص به یک عقد معیّنی تکلیف شده است، ولی او اکتفاء به این عقد نکرده و چیز دیگری هم به آن ضمیمه کرده و عقد را انجام داده و هر دو را فروخته است. در این مسئله چرا شخص شیء دیگر را ضمیمه کرده است؟ برای اینکه بودن یکی از این دو برای او فایده نداشته و کفایت گذران امورش را نمیکرده است و نگهداری یکی از این دو برای او موجب دردسر بوده است. فلذا دیگری را هم به ضمیمه به اولی نموده و فروخته است.
در اینجا إکراه در سلسلهی علل قرار گرفته است و علت تامه برای فروش ضمیمه نیست، بلکه جزءالعلة است.
در اینجا ظواهر ادله اقتضاء میکند که اگر إکراه به نحو علت تامه باشد، موجب بطلان عقد بشود، ولی با توجه به اینکه در اینجا إکره نسبت به فروش ضمیمه علت تامه نیست، فقط بیع نسبت به چیزی که مورد إکراه قرار گرفته است، باطل خواهد بود. در این صورت هیچ إکراهی نسبت به ضمیمه وجود ندارد و ترجیح بلامرجحی هم در کار نیست و در نتیجه فقط آنچه مورد إکراه قرار گرفته است، باطل خواهد بود و إقوی عبارت از این است که عقد دومی صحیح است.
تعبیر ایشان به «أقوی» به این جهت است که یک احتمالی هم در اینجا وجود دارد و آن احتمال عبارت از این است که اگر إکراه به شیء معین در اینجا نبود، شخص حاضر به فروش این ضمیمه با طیب و رضایت اولیه نبود و إکراه او منشأ این شده است که رضایت ثانوی به فروش این ضمیمه حاصل بشود و صحت این عقد خالی از شبهه نیست، ولی ایشان این شبهه را قوی ندانسته و میفرماید: چون الان راضی به این عقد شده و میگوید که این دومی هم به درد من نمیخورد، به جهت وجود رضایت واقعی، بیعش صحیح است و اقوی عبارت از صحت معامله است، هر چند احتمال بطلانی هم در کار هست.
1) کتاب المکاسب شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص324.
پرسش: در اینجا دیگر نسبت به دومی مشکلی وجود ندارد و میتواند مورد إکراهی را پس داده و ضمیمه را نگه داشت؟
پاسخ: بله، مشکلی نیست.
موضوع: تعیین محدودهی طواف
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به موضوع تعیین محدودهی طواف در حج میپردازند. ایشان در ابتداء نظر قدماء و متأخرین در این مسئله را متذکر شده و ترجیح بر اساس مخالفت عامه، شهرت یا موافقت کتاب در تعارض روایات این مسئله را مورد بررسی قرار میدهند.
در بررسی روایت این مسئله، ابتداء روایت محمد بن مسلم از نظر سند و دلالت مورد بررسی قرار میگیرد. استاد در ادامه به اقسام روایات کتاب کافی در ابواب اعتقادات، مستحبات، فروعات فقهی و امثال آن پرداخته و احکام و شرایط هر یک را بیان میفرمایند.
در ادامهی بحث، تعارض روایت محمد بن مسلم و صحیحهی حلبی مورد بررسی قرار گرفته و به ظهور تعبیر «لاأحب» در کراهت اشاره میگردد. استاد در ادامه، نظر خود راجع به عدم ظهور امر در وجوب و نهی در حرمت را مطرح نموده و حکم به اطاعت عبد از اوامر و نواهی مولی را، از ناحیهی عقل و عقلاء بیان میفرمایند. ایشان در انتهای جلسه، به جمع دلالی دو روایت وارده در موضوع بحث میپردازند.
امروز هم جزء روزهایی است که ما مطالعه نکردیم و برای اینکه بحث تعطیل نباشد، موضوع دیگری را مورد بحث قرار میدهیم.
محدودهی طواف
یکی از مسائلی که خیلی پرسیده میشود و محل ابتلاء هم هست، عبارت از این است که آیا رعایت حد فاصلهی 12 متری بیت تا مقام ابراهیم (علیه السلام) در طواف واجب است یا نه؟
سنیها رعایت این فاصله را شرط نمیدانند، ولی مشهور بین امامیه شرطیت رعایت این فاصله است و عمدهی بحث راجع به این مسئله، مربوط به بررسی روایات مسئله است.
بحث دیگر هم عبارت از این است که بر فرضِ محدودیت طواف به این حدّ، آیا در سمت حجر اسماعیل (علیه السلام) باید این حدّ را از دیوار بیت حساب بکنیم که در نتیجه مثلاً سه متر باقی میماند، یا باید این محدوده را از دیوار حجر حساب بکنیم که در نتیجه، محدودهی مطاف در همهی جوانب یک مقدار باشد؟
این دو بحث محل ابتلاء همهی حاجیهاست.
بررسی نظر قدماء و متأخرین در مسئله
راجع به محدودیت طواف به این محدوده، خیلی روشن نیست که بین قدماء شهرت علی وجه الاطلاقی وجود داشته باشد که طرف مقابل آن نادر باشد، بلکه نظر أکثریت علی وجه الاطلاق بر محدودیت طواف به این حدّ میباشد.
بنابراین چنین شهرتی در بین قدماء نیست، زیرا برخی از قدماء اصلاً متعرض این بحث نشدهاند، حتی بعضی از قدماء هم در مقام بیان بودهاند، ولی متعرض این مطلب نشدهاند.
البته عدهی کثیری هم متعرض این مطلب شدهاند. متأخرین هم که تقریباً به طور مسلم قائل به محدودیت شدهاند.
مرجح بودن مخالفت عامه در تعارض بین روایات مسئله ( بر خلاف شهرت که مرجح نیست)
اگر بین روایات مسئله تعارض وجود داشته باشد، ما نمیتوانیم این شهرتی را که طرف مقابلش نادر نیست، مرجح قرار بدهیم و حکم به تضییق بکنیم، ولی به جهت مخالفت عامه، میتوانیم طرف تضییق را ترجیح داده و قائل به تضییق بشویم، زیرا تضییق بر خلاف عامه است.
مرجح نبودن موافقت کتاب در تعارض روایات مسئله
و اما اینکه بگوییم: چون در کتاب، قیدی برای حج ذکر نشده است، بنابراین قول به توسعه موافق کتاب است، درست نیست، زیرا هیچ کدام از آیات قرآن در مقام بیان قیود و شرایط و امثال آن نیست تا بخواهیم با موافقت کتاب یک طرف تعارض را ترجیح بدهیم. (1)و به عبارت دیگر، آیات قرآن نه در مقام بیان است و نه اطلاق ذاتی دارد. اطلاق مقامی هم متوقف بر این است که دلیلی بر خلافش وجود نداشته باشد و خلاصه اینکه آنچه مرجح است، یا باید ظهور وضعی داشته باشد، یا ظهور اطلاقی که هیچکدام در اینجا وجود ندارد. پس بنابراین اینطور نیست که آیات قرآن در مقام بیان شرایط نماز یا شرایط روزه یا شرایط حج و امثال آن باشد.
جواز تمسک به موافقت کتاب در صورتی که آیه در مقام بیان باشد
البته در بحث محرمات نکاح که تعبیر به: «أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ» (2)شده است، آیه در مقام بیان است و میشود به آن تمسک کرد و اگر یک روایتی دلالت بر تحلیل، روایت دیگری هم دلالت بر تحریم داشت، آیهی: (أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ) قرینه بر تحلیل است.
بررسی روایات مسئله
عمدهی بحث عبارت از این است که روایت را ما چطور در نظر بگیریم.
بررسی دلالت و سند روایت محمد بن مسلم
دو روایت در این مسئله وجود دارد: یکی روایت محمد بن مسلم است که در کافی وارد شده است و صریح، بلکه «أصرح ما یمکن» در تضییق است و شاید از اول تا آخر کتاب حج، یک روایت به این صراحت در مدول خودش وجود نداشته باشد. در این روایت در چندین سطر مرتب حکم به تضییق و بطلان کرده و میفرماید که غیر از این صحیح نیست.
از نظر دلالتی هیچ اشکالی در این روایت وجود ندارد، ولی ممکن است اشکال سندی در آن وجود داشته باشد، زیرا در سند این روایت، یاسین ضریر وجود دارد که مهمل است و هیچ توثیقی در کتب راجع به او وجود ندارد.
به نظر ما از کلام کلینی استفاده میشود که ایشان این روایت را صحیح میداند و با توجه به اینکه کلینی میفرماید: ما روایاتی را که از ناحیهی ثقات وارد شده است، میآوریم، استفاده میکنیم که آنها این راوی را ثقه میدانند.
از جهت عمل اصحاب هم باید بگوییم که هیچ کس جرحِ سندی به این روایت نکرده است و اکثر آقایان أخذ به آن کرده و اشکالی در سندش وارد نکردهاند.
پرسش: فی الاخبار الصحیحة عن الصادقین (علیهما السلام) ...
پاسخ: بله، میگوید: فی اخبار الصحیحة عن الصادقین (علیهما السلام). صحیحه هم در این تعبیر به معنای معتبر است و ما هم مکرر عرض کردیم که أخبار صحیحه، أخباری است که معتبر و قابل استناد باشد.
تقسیم بندی روایات کتاب کافی
البته ما نمیگوییم که هر چه در کافی است، قابل استناد است و باید راجع به روایات کافی یک توضیحی را بیان بکنیم که قبلاً هم به این مطلب اشاره کردهایم.
برخی از روایات کلینی در باب توحید و امثال آن است. با توجه به اینکه باب توحید از امور عقلی است و حتی روایت صحیح و ثقه هم به درد نمیخورد، لذا روایاتی که ایشان در این باب نقل میکند، مؤیَّد به حکم عقل بوده و با عقل نظری موافق میباشد.
برخی از روایات کافی در باب اخلاقیات است که مؤید به عقل عملی میباشد و قهراً نقل یک روایت در این باب، الزاماً علامت اعتماد به وثاقت راوی نیست.
در کتاب الحجة هم با توجه به اینکه مربوط به مسائل اعتقادی است، حتی خبر واحد ثقه هم کفایت نمیکند و از مجموعهی روایات استفاده میشود که مثلاً علم امام علیه السلام ما فوق علم بشری است، یا امام علیه السلام علم غیب دارد.
در باب مستحبات هم با توجه به اینکه خیلیها قائل به تسامح در ادلهی سنن هستند، روایاتی که اگر در ابواب دیگر وارد شده بود، قابل اعتماد نبود، در این باب مورد اعتماد قرار گرفته و أخذ به آن شده است و لذا میبینیم که گاهی ایشان کتاب کسانی را که تضعیف شدهاند را در کافی آورده است مانند مطالبی که راجع به ثواب إنا أنزلنا وارد شده است .
پرسش: مقصود کتاب حسن بن عباس بن حریش است؟
پاسخ: بله، کتاب اوست.
گاهی هم روایات در باب اعتقادات نیست، بلکه جزء فروع است و روایت صحیح دیگری در همین موضوع وارد شده است و این روایت هم از باب تأیید به آن ضمیمه شده است.
اما اگر یک روایتی راجع به اعتقادات نباشد، راجع به مستحبات نباشد، از باب تأیید هم وارد نشده باشد و هیچ شاهد خارجی هم بر آن وجود نداشته باشد، نقل روایت توسط کلینی، علامت این است که ایشان روایت را صحیح دانسته و نقل کرده است. علمای دیگر هم علی اختلاف مشایخهم، همه به این روایت أخذ کردهاند و شاید فقط صدوق به جهت ترجیح روایت دیگر، به آن أخذ نکرده باشد. محقق اردبیلی هم نسبت به این روایت تأمل دارد، ولی بقیهی علماء همه أخذ به این روایت کردهاند و در اینجا فقط یک روایت است که در سندش یاسین ضریر قرار دارد و در موارد دیگری هم یاسین ضریر در سندشان قرار دارد (چهارده - پانزده مورد)، روایت مأمور بها میباشد و لذا از نظر سند نباید در این روایت اشکال بکنیم و دلالتش هم که صریحِ صریح میباشد و حرفی در آن نیست.
تعارض روایت محمد بن مسلم با صحیحه حلبی
منتهی در مقابل این روایت، صحیحه حلبی قرار دارد که در سند آن هیچ گونه شبههای در کار نیست، زیرا صدوق به طریق خودش - که طریق بسیار صحیحی است - این روایت را از ابان بن عثمان نقل کرده است. او هم از محمد بن علی حلبی نقل کرده که هر دو از ثقاتاند.
در این روایت حلبی میگوید: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنِ الطَّوَافِ خَلْفَ الْمَقَامِ قَالَ مَا أُحِبُّ ذَلِکَ وَ مَا أَرَی بِهِ بَأْساً فَلَا تَفْعَلْهُ إِلَّا أَنْ لَا تَجِدَ مِنْهُ بُدّاً» (1).
ظهور «لاأحب» در کراهت
تقریب بدوی مطلب به حسب آنچه که ما از جاهای دیگر هم استظهار میکنیم، عبارت از این است که «لااحب» ظاهر در کراهت شیء است، بر خلاف آقای خوئی که قائل به معنای أعم از کراهت و حرمت میباشد.
البته یک مطلبی که من نکتهاش را درست متوجه نشدهام، عبارت از این است که گاهی چیزی به شکل نقیضین است، ولی از نظر مفاد عرفی ضدین لهما ثالث میشود، مثلاً «أظن» ظنّ به مفاد مطلب است و «لاأظن» هم ظن به عدم است و در صورتی که شک مساوی الطرفین باشد، متعارفاً نه «أظن» گفته میشود و نه «ما أظن» گفته میشود.
استخاره هم گاهی خوب و گاهی بد است، ولی به حدّ وسط نه خوب گفته میشود و نه بد، ولی شکل، شکل نقیض است. در «أحب ذلک» و «لاأحب ذلک» هم گاهی هیچ طرف نمیچربد، ولی صورت، صورت نقیضین است.
به هر حال معنای عرفی «لاأحب» عبارت از این است که شخص از کاری خوشش نیاید و گاهی به چیزی که متساوی الطرفین باشد، اطلاق میشود که لفظش عین نقیضین است، ولی از جهت عرفی ضدین لهما ثالث میباشد.
1) وسائل شیعه شیخ حر عاملی، ج13، ص351، ابواب طواف، باب28، ح2، ط آل البیت.
پس به نظر ما «لاأحب» ظاهر در کراهت شیء است، ولی آقای خوئی مدعی این است که «لاأحب» به معنای أعم از کراهت و تحریم میباشد.
البته در مواردی از آیات قرآن مثل آیهی (لا یُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاّ مَنْ ظُلِمَ)، (1)و برخی آیات دیگر، «لاأحب» در حرام (غیبت و امثال آن) بکار رفته است، ولی مع ذلک به نظر میرسد که «لاأحب» ظهور در کراهت دارد نه تحریم و ممکن است بگوییم که این آیه در مقام بیان «من ظُلم» است و نمیخواهد حرمت غیبت را بیان بکند. آیه میفرماید: «بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ»، یعنی اگر آدم مظلوم شد، میتواند جهاراً دفاع کند، داد بزند، فریاد بزند، از اشخاص دیگر کمک بگیرد و اصلاً این کار مطلوب است.
پس بنابراین در چنین مواردی، «لاأحب» منافاتی با تحریم غیبت ندارد، چون شارع در مقام بیان حکم غیبت نیست، ولی اگر شارع در مقام بیان تحذیر از چیزی باشد و عنوان حرمت را ذکر نکنند و بگوید که این کار، کار خوبی نیست و مطلب را شُل بکند، خلاف حکمت است، زیرا مقام، مقام بعث و زجر است و باید طرف مقابل را تحریک به فعل یا ترک چیزی کرد و اگر بیان به حدّ وجوب نباشد و با استحقاق هم سازگار باشد، خلاف حکمت حکیم است. لذا از این تعبیرات، کراهت استفاده میشود و در جایی هم که تعبیر به «أحب» شده باشد، استحباب استفاده میشود.
این را ما قبلاً هم عرض کردیم که اگر منزل کسی مثلاً در آمریکا باشد، برای بیان دوری آن، اینطور تعبیر نمیکنند که منزل او از منزل زید - که مثلاً در قم است - دورتر است. البته دورتر بودن منزل او از منزل زید درست است، ولی هیچکس در مقام بیان دوری، اینطور تعبیر نمیکند و حکمت بیان اقتضاء میکند که قیودی ذکر شود و حدّی تعیین بشود که به حدّ استحباب یا حدّ کراهت، مشترک معنوی را مضیق بکند.
1) نساء/سوره4، آیه148.
به هر حال، تقریب به صحت در تعبیر به «لاأحب» در روایت: «مَا أُحِبُّ ذَلِکَ وَ مَا أَرَی بِهِ بَأْساً فَلَا تَفْعَلْهُ إِلَّا أَنْ لَا تَجِدَ مِنْهُ بُدّاً»، (1)عبارت از این است که «لااحب» ظاهر در کراهت است، نه حرمت و عبارت «مَا أَرَی بِهِ بَأْساً» هم شبیه به نص در این مطلب میباشد.
و اما عبارت: «فَلَا تَفْعَلْهُ إِلَّا أَنْ لَا تَجِدَ مِنْهُ بُدّاً» هم با ظهور «لاأحب» در کراهت، منافاتی ندارد، زیرا وجود فاء تفریع در این جمله، دلالت بر این دارد که وقتی این مطلب را فهمیدی، بنابراین، این کار را نکن! و خلاصه اینکه فاء تفریع ظهور در این دارد که ما بعد آن، فرع بر مطلبی میباشد که قبلاً بیان شده است.
عدم ظهور امر در وجوب و نهی در حرمت
این اولاً و ثانیاً عقیدهی ما در اوامر و نواهی بر این است که نه امر وضعاً و اطلاقاً دلالت بر وجوب میکند و نه نهی وضعاً و اطلاقاً دلالت بر تحریم میکند. (البته اطلاق مقامی و لفظی یک بحث دیگری است)
در هر لغتی انسان میبیند که شخص گاهی احتیاج به چیزی دارد که گاهی این احتیاج به حد لزوم رسیده است و گاهی به حدّ لزوم نرسیده است و در هر صورت شخص مباشرتاً احتیاج خود را برآورده میکند و مثلاً برای رفع تشنگی، میرود و آب میخورد که گاهی شخص عطش شدید دارد و خوردن آب به حدّ الزام رسیده است، ولی گاهی اینطور نیست و به حدّ الزام نرسیده است.
1) وسائل شیعه شیخ حر عاملی، ج13، ص351، ابواب طواف، باب28، ح2، ط آل البیت.
شخص گاهی برای رفع احتیاج مباشرتاً اقدام میکند، گاهی هم با تسبیب میخواهد کار خود را انجام بدهد و به شخص دیگری میگوید: آقا! آن آب را برای من بیاور! در اینجا هم که شخص با تسبیب احتیاج خود را برآورده میکند، باز هم گاهی در حدّ الزام است و گاهی اینطور نیست و به حدّ الزام نرسیده است.
پس بنابراین با توجه به آنچه گفته شد، آیا اگر شخصی به نوکرش بگوید: آن آب را بیاور، باید بگوییم که این کلام برای حدّ الزام وضع شده است؟! یا باید بگوییم که این امر بالتسبیب، قائم مقام حرکت خود شخص است و همانطوری که حرکت خود شخص أعم از حد الزام و غیر الزام است، در صورت تسبیب هم همینطور است.
آن چیزی که انسان از زمان خردسالی از لغت یاد گرفته است، عبارت از این است که امر و نهی هم مانند حرکت خود شخص است و به عبارت دیگر، قائم مقام و جایگزین حرکت شخص میباشد و اینطور نیست که بگوییم: واضعین، امر یا نهی را برای مواردی که به حدّ الزام رسیده است، وضع کردهاند.
پس بنابراین عبارت «لاتفعله» أعم از این است که به حدّ الزام رسیده باشد یا نه و گاهی شخص میگوید: این کار را نکن و این خواستهی او به حدّ الزام رسیده است، گاهی هم اینطور نیست و به حدّ الزام نرسیده است، ولی از انجام این کار خوشش نمیآید.
خلاصه اینکه این تعبیر أعم از حد الزام است، منتهی بر اساس قانون عقلائی بین عبید و موالی، اگر مولی درخواستی از عبد خود داشته باشد، عبد در ترک آن درخواست، نمیتواند عذر بیاورد که من احتمال دادم که این درخواست الزامی نباشد، بلکه اگر عبد بخواهد با درخواست مولی مخالفت بکند، باید الزامی نبودن این درخواست، برای او ثابت بشود.
البته این مطلبی که بیان شد، مربوط به ظهور لفظی نیست، بلکه حکم عقل یا عقلائی است مثل اینکه اگر شخص بخواهد در ملک دیگری تصرف بکند، باید رضایت مالک را إحراز بکند و خلاصه اینکه اگر مولی درخواستی از عبد داشت، برای ترک درخواست مولی، عبد باید بیتفاوتی مولی و الزامی نبودن درخواستش را إحراز بکند.
بنابراین عبارت «فَلَا تَفْعَلْهُ إِلَّا أَنْ لَا تَجِدَ مِنْهُ بُدّاً» با ظهور مطالب قبلی نمیتواند معارضه کند و چیزهای دیگر بر حکم عقلی در امر و نهی ورود پیدا میکند. در نتیجه این روایت ظاهر در جواز خواهد بود و با توجه به اینکه روایت محمد بن مسلم - که یاسین ضریر در سندش بود - صریح در مطلب است، با آن صراحت از این ظهور رفع ید میکنیم. علاوه بر این، روایت محمد بن مسلم مخالف عامه است، ولی این روایت موافق عامه است.
البته موافق عامه بودن صحیحه حلبی جای شبهه دارد، زیرا نمیدانیم که آیا عامه قائل به رجحانی در این مطلب هستند یا نه؟ و اگر عامه قائل به رجحانی در این حدّ نباشد، از نظر مخالفت عامه نمیتوانیم ترجیحی قرار بدهیم و باید جمع دلالی کنیم.
جمع دلالی بین دو روایت
جمع دلالی اقتضاء میکند که تصرف در تعبیر کرده و بگوییم که مراد از عبارت: «مَا أَرَی بِهِ بَأْساً»، این است که هر چند حج باطل نمیشود، ولی کفاره ندارد، زیرا در روایات هست که در طواف غیر مورد، هم شبههی ابطال حج هست و هم کفاره دارد، ولی در اینجا میگوید که این کار لغو و باطل است، ولی کفارهای ندارد و فقط یک زحمت بیمزدی است و انسان چه داعی دارد که چنین کاری را انجام بدهد؟!
البته این بحث مفصل است، ولی ما به طور اجمال به آن اشاره کردیم.
پرسش: بقیهاش را فردا تکمیل میفرمایید؟
پاسخ: نه.
موضوع: تعیین حد مطاف
خلاصه درس:
استاد در این جلسه هم در ادامهی بحث قبلی به بررسی روایات تعیین حد مطاف میپردازند. ایشان دلالت روایت حلبی بر توسعه یا تضیق را مورد بررسی قرار میدهند و در ادامه، فرمایش مرحوم آخوند در عبادات مکروهه را مطرح نموده و روشی را برای تصحیح عبادات مکروهه بیان میفرمایند.
بحث بعدی راجع به تعیین مطاف در جانب حجر اسماعیل است که استاد با بیان روایتی در این باره، حد مطاف در طرف حجر اسماعیل را 12 متر از دیوارهی حجر بیان میفرمایند.
دلالت روایت بر توسعه یا تضیق؟
راجع به تقریب توسعهی مطاف عرض کردیم که از عبارت: «لا احب ذلک» اینطور استظهار میشود که تضییق تعیّنی ندارد، ولی گذشتن از حدّ ذکر شده (12متر) هم خوب نیست. عبارت: «و لا اری به بأسا» هم دالّ بر توسعه میباشد.
در ذیل روایت هم تعبیر به «لاتفعله» شده است که گفتیم: دلالت اوامر و نواهی بر الزام، دلالت وضعی وضعی نیست، بلکه بر اساس حکم عقل و عقلاء، اوامر و نواهی لازم المراعاة است، البته تا زمانی که ظاهر یا صریحی بر خلاف آن وارد نشده باشد.
البته با یک تقریبی - که درست در نقطهی مقابل تقریب سابق است - از این روایت اینطور استفاده میشود که حدّ مطاف مضیق است. این تقریب این است که ظاهر ابتدائی «لا احب ذلک»، بدون وجود قرینهای بر خلاف، عبارت از این است که شارع نمیخواهد - ولو به نحو کراهت - چنین چیزی واقع بشود و وجودش را بر عدم ترجیح میدهد.
گاهی وجود یک شیء بر عدمش میچربد و رجحان دارد، گاهی هم چنین رجحانی وجود دارد، منتهی یک مصداق، نسبت به مصادیق دیگر مرجوح و مفضول است.
در این صورت که وجود بر عدم رجحان دارد، ولی نسبت به مصادیق دیگر مفضول است، در عبادات میشود آن را بجا آورد، منتهی ثوابش از موارد دیگر کمتر خواهد بود.
در صورتی هم که وجود یک شیء بر عدم دآن مرجوح باشد، نه نسبت به مصادیق دیگر، یا صورتی که وجود و عدمش مساوی باشد و هیچ رجحانی در بین نباشد، وقوع چنین مواردی در توصلیات اشکال ندارد، ولی در امور عبادی، حتماً باید وجود بر عدم ترجیح داشته باشد و در جایی که وجود بر عدم ترجیح نداشته و مرجوح باشد، یا نسبت بین وجود و عدم مساوی باشد، عبادت نمیتواند به صورت قربی واقع بشود و فرقی هم ندارد که هیچکدام از وجود و عدم خاصیتی نداشته باشند، یا اینکه هر دو به صورت متساوی دارای خاصیت باشند.
مثلاً اگر بارانی به ملک زید (مولا) میبارد و شخص میتواند کاری بکند که این باران به طرفی ببارد که کمتر نصیب زمین مولا بشود و یا کاری بکند که باران بیشتر منعطف به ملک مولا بشود، در این صورت نمیتواند برای این کار خود قصد تقرب بکند، زیرا چه عملی انجام بدهد و چه عملی انجام ندهد، این باران به ملک مولا میبارد، منتهی با این کاری که میکند، باران کمتر یا بیشتری به ملک مولا میرسد و خلاصه اینکه شخص نمیتواند بگوید که با عمل من، باران به فلان قسمت ملک تو بارید و یک چنین ثمرهای بار شد. بنابراین این کار قرب نمیآورد و قرب در جایی حاصل میشود که شق ثالثی هم در کار باشد مثل اینکه اصل باریدن باران به ملک مولا در اختیار شخص باشد و او هم کاری بکند که باران کمتری بر ملک او ببارد.
در این صورت است که قصد تقرب واقع شده و میتواند عبادت باشد.
بر این اساس، نماز در حمام هم میتواند صحیح باشد، زیرا هر چند این نماز نسبت به مصادیق متعارف نماز، مرجوح است، ولی شخص میتوانست اصلاً نماز نخواند و حال که در حمام نماز خوانده است، چنین عملی قرب دارد، منتهی قرب این عمل، از متوسط کمتر است.
چنین مواردی قرب دارد، ولی در صورتی که دو شیئ نقیضین باشند، نه ضدین له ثالث، مثل اینکه نخواندن مطلوب شارع باشد، در خواندن هم مصلحت کمتری وجود داشته باشد، اینجا انسان نمیتواند این کمتر را قربةً الی الله انجام بدهد، زیرا مصلحت ضروریالثبوت است و من کاری کردهام که مصلحت کمتری حاصل بشود و لذا نمیتوانم قصد تقرب بکنم.
فرمایش مرحوم آخوند در عبادات مکروهه
بر همین اساس است که مرحوم آخوند در عبادات مکروهه تصریح کردهاند که بعضی از مصادیقش، ترجیح فردی بر فرد دیگر است، مثل نمازی که در حمام خوانده میشود و درست هم هست، ولی در مسئلهی روزه گرفتن روز عاشورا میفرمایند: درست است که به این روزه نهی تعلق گرفته است و ظاهر ابتدایی نهی هم عبارت از این است که این کار مطلوب شارع نیست، ولی گاهی نهی به این مناط وارد میشود که منهیعنه مصلحت دارد، ولی با توجه به اینکه مصلحتش نسبت به فرد دیگر، کمتر است، مورد نهی واقع شده است.
در این مسئله هم اینطور نیست که روزهی یوم العاشوراء مبغوضیتی داشته باشد، بلکه صوم یوم عاشوراء مصلحت دارد، ولی ترک این صوم هم مصلحت دارد و خلاصه اینکه مصلحت ترک، بر مصلحت فعل میچربد. بنابراین اگر کسی این روزه را بجا بیاورد، صحیح است، ولی بهتر این است که چنین روزهای را بجا نیاورد.
خلاصه اینکه ایشان با این بیان این مشکل را حل فرموده است که وقتی نهیی به صوم یوم عاشوراء وارده شده است، به این جهت بوده است که ترک صوم در این روز، بر فعلش ترجیح دارد، مثل برخی موارد دیگر مانند نماز خواند در حمام، که یک مصداق بر مصادیق دیگر ترجیح دارد.
البته عرض ما این بود که اگر ترجیح فعل بر ترک، به صورت نقیضین بود، ضرویالثبوت است و لذا شخص نمیتواند چیزی را که در اختیار او نیست، قربةً الی الله انجام بدهد و تنها چیزی که در اختیار شخص است، عبارت از این است که فعل را با مصلحت کمتری بجا بیاورد.
البته ما میگفتیم که این مسئله به این صورت قابل تصویر است که دلیلی شبیه به نص، بر صحت مثلاً صوم روز عاشوراء وجود داشته باشیم، ولی اگر به صورت نقیضین باشد، نمیتوانیم بگوییم که روزهی قربی مصلحت دارد، ترک روزهی قربی هم مصلحت دارد و چنین چیزی صحیح نخواهد بود.
روشی برای تصحیح عبادات مکروهه
بنابراین اگر به صورت نقیضین باشد که ترک روزهی قربی عبارت از این باشد که یا انسان اصلاً روزه نگیرد و یا روزه بگیرد و قصد قربت نداشته باشد، قابل تصحیح نخواهد بود.
ولی اگر بگوییم که چهار صورت داریم:
1- روزه گرفتن با قصد قربت
2- روزه گرفتن بدون قصد قربت
3- ترک روزه با قصد قربت
4- ترک روزه بدون قصد قربت
دو صورت: گرفتن روزه با قصد قربت، و ترک روزه با قصد قربت، ذیصلاح میباشند، اما دو صورت دیگر که عبارت از روزه گرفتن یا ترک آن، بدون قصد قربت است، واجد مصلحت نمیباشد و قهراً در آن دو صورتی که مصلحت وجود دارد، مصلحت روزه گرفتن با قصد قربت، کمتر از مصلحت ترک روزه با قصد قربت است و اگر انسان روزه را با قصد قربت ترک بکند، ثوابش بیشتر است و خلاصه اینکه اگر این چهار صورت را در نظر بگیریم، عبادی بودن قابل تصویر خواهد بود و مسئله از حالت نقیضین به حالت ضدّین مبدل خواهد شد که یک عدم مقید و یک وجود مقید خواهیم داشت. خلاصه اینکه چنین چیزی قابل تصویر است.
در روایت هم که وارد شده: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنِ الطَّوَافِ خَلْفَ الْمَقَامِ قَالَ مَا أُحِبُّ ذَلِکَ» (1)، ظاهر «لااحب» عبارت از این است که شارع اصلش را نمیخواهد، نه اینکه ترجیح فرد بر فرد دیگری را نخواهد. شارع میگوید که چنین کاری نکن و طوافت را در خلف مقام انجام نده. ظاهر این عبارت، نفی اصل این کار است، نه اینکه بخواهد فردی را نسبت به فرد دیگری نفی بکند. قهراً نقیض صلاة خلف مقام مطلوب شرع است و ضدین نیست که با یک فرد دیگری مقایسه شده باشد.
بر اساس آنچه بیان شد، لازمهی «مَا أُحِبُّ ذَلِکَ» که کراهت به حساب آمده است، بطلان در عبادات خواهد بود. البته اگر در معاملات بود، اشکالی نداشت، ولی چون بحث راجع به عبادات است، و عبارت «مَا أُحِبُّ ذَلِکَ» هم ظهور در نقیضین دارد، نه اینکه در مقام مقایسه با فرد دیگری باشد، چنین بیانی مقتضی تضیق و بطلان خواهد بود.
تبیین عبارت «ما أری به بأساً»
و أما راجع به جملهی «مَا أَرَی بِهِ بَأْساً» هم باید بگوییم که در یک روایتی (روایت علی بن یقطین) اینطور وارد شده است که زنی در منی تقصیر نکرده بود و به مکه رفته و طوافین و سعی را انجام داده و بعد متوجه این شده بود که تقصیر نکرده است. از حضرت راجع به این مسئله، سؤال میکند. حضرت میفرماید که: «لا أری به بأسا» یا «لا حرج»، یعنی باید برود و در منی تقصیر کرده و بعد به مکه برگشته و طوافینش را إعاده بکند. در اینجا باید طوافین و سعی را إعاده بکند.
1) وسائل شیعه شیخ حر عاملی، ج13، ص351، ابواب طواف، باب28، ح2، ط آل البیت.
باید به این نکته توجه داشته باشیم که طواف در غیر مورد، نه تنها باطل است، بلکه تبعاتی مانند کفاره هم دارد و در بعضی روایات هم شبههی ابطال حج وجود دارد. حضرت در اینجا با تعبیر به «لا أری به بأسا» میخواهد بفرماید که بأسی نیست، کفارهای ندارد و هر چند طواف خلف المقام، باطل و لغو است، ولی اثر عقوبتی هم ندارد و به عبارت دیگر، این کار نه ثواب دارد و نه عقاب و قهراً اگر انسان مجبور نشود، نباید این کار لغو و بیهوده را انجام بدهد.
بنابراین خود همین روایت، دال بر تضیق خواهد بود، نه اینکه دلالت بر توسعه داشته باشد، کما اینکه برای توسعه به این روایت استدلال شده است. قهراً با توجه به این مطلب، نمیدانیم صدوق که این روایت را نقل کرده است، تضیقی است یا توسعهای؟
ردّ استاد بر تقریب روایت به تضیق
به هر حال چنین تقریبی در این روایت بیان شده است که نتیجهی آن تضیق خواهد بود، ولی این تقریب درست نیست، زیرا اگر جهلاً یک عملی واقع شده باشد مانند همین زنی که در روایت علی بن یقطین، ندانسته تقصیر را ترک کرده و به مکه رفته است، در اینجا سؤال از این است که آیا این عمل تبعاتی دارد یا نه؟ حضرت در جواب این سؤال میفرماید که مشکلی ندارد و باید دوباره بعد از تقصیر در منی، طوافین و سعی را إعاده بکند و حجش خراب نشده و کفارهای هم ندارد.
در چنین صورتی «لابأس» میتواند اشاره به صحت حج و نفی تبعاتی مانند کفاره باشد، ولی اگر سؤال از ایقاع یک عملی باشد و شخص بخواهد کاری را انجام بدهد، تعبیر به: «ما أری به بأساً»، دلالت بر مشروعیت آن عمل خواهد داشت.
اطلاق هم اقتضاء میکند که روایت در مقام ایقاع باشد و ظهور روایت هم در این است که سؤال شخص راجع به این مطلب است که آیا طواف خلف المقام مشروع است یا نه؟
بنابراین اگر سؤال در مقام ایقاع باشد، تعبیر به «ما أری به بأسا» به معنای مشروعیت آن کار است و در نیتجه روایت ظاهر در این خواهد بود که طواف خلف المقام اشکالی ندارد، منتهی کار خوبی نیست و اگر انسان به جهت همراهی با سنیها مجبور به این کار بشود، اشکالی ندارد و الا یک کار لغو و بیهودهای است.
پس بنابراین در ظهور این روایت نسبت به بطلان این عمل حرفی نیست.
پرسش: اگر سؤال از ایقاع هم باشد، «لا احب ذلک» میگوید کار خوبی نیست؟
پاسخ: اگر سؤال از ایقاع باشد، مراد از عبارت «لا احب ذلک» ترجیح فرد است. ظاهر سؤال در روایت: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنِ الطَّوَافِ خَلْفَ الْمَقَامِ»، سؤال از ایقاع است و مراد حضرت هم در جواب این سؤال، عبارت از ترجیح فرد است، یعنی اگر میخواهی طواف انجام بدهی، طواف حسابی انجام بده!
پرسش: اگر اینجا بگویند: «لا احب ذلک»، ولی کفاره ندارد، چطور است؟
پاسخ: اگر اینطور گفته بود، اشکالی نداشت، ولی در اینجا به دنبال «لااحب ذلک» نگفته است که کفاره ندارد و سؤال در اینجا از این است که طواف خلف المقام چطور است؟ ظاهر فرمایش حضرت هم عبارت از این است که اشکالی ندارد.
پرسش:...
پاسخ: میگوید که بأسی در آن نیست، نه بأس اخروی دارد و نه بأس دنیوی و ظاهر روایت عبارت از این است.
و اما دیروز ما عرض کردیم که روایت حلبی موافق عامه و روایت محمد بن مسلم مخالف عامه است و ما به روایت محمد بن مسلم به جهت مخالفت با عامه أخذ میکنیم، ولی این مطلب درست نیست، زیرا بنده بعید میدانم که عامه اصلاً یک چنین مسئلهای داشته باشند که یک نحوه حزازت و کراهتی نسبت به محدودیت طواف بین المقام و البیت قائل شده باشند ولو اینکه به نحو تنزیهی باشد و بنده گمان نمیکنم که عامه یک چنین چیزی داشته باشند. بنابراین هم روایت حلبی مخالف عامه است و هم روایت محمد بن مسلم مخالف عامه است و قهراً باید بین این دو روایت جمع دلالی بکنیم.
به نظر ما روایت محمد بن مسلم قابل توجیه نیست و صریح در مطلب است، ولی روایت حلبی صریح نیست، بلکه ظاهر در توسعه است و ما جمعاً بین این دو دلیل، حکم به تضییق میکنیم، منتهی در صورتی که چارهای وجود نداشته باشد، اشکالی در توسعه نخواهد بود.
تعیین حدّ طواف در قسمت حجر اسماعیل علیه السلام
بحث بعدی راجع به این است که در قسمت حجر اسماعیل (علیه السلام)، حد را دیوار حجر قرار بدهیم، یا دیوار بیت؟
ابتداءً من این روایت را بخوانم: «سَأَلْتُهُ عَنْ حَدِّ الطَّوَافِ بِالْبَیْتِ الَّذِی مَنْ خَرَجَ مِنْهُ لَمْ یَکُنْ طَائِفاً بِالْبَیْتِ، قَالَ کَانَ النَّاسُ عَلَی عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) یَطُوفُونَ بِالْبَیْتِ وَ الْمَقَامِ»، (1)چون مقام متصل بوده و قهراً اشخاص وقتی طواف میکردند، هم طواف بالبیت بوده و هم طوف بالمقام و دور هر دو میچرخیدند.
«وَ أَنْتُمُ الْیَوْمَ تَطُوفُونَ مَا بَیْنَ الْمَقَامِ وَ بَیْنَ الْبَیْتِ فَکَانَ الْحَدُّ مَوْضِعَ الْمَقَامِ الْیَوْمَ فَمَنْ جَازَهُ فَلَیْسَ بِطَائِفٍ وَ الْحَدُّ قَبْلَ الْیَوْمِ وَ الْیَوْمَ وَاحِدٌ قَدْرَ مَا بَیْنَ الْمَقَامِ وَ بَیْنَ الْبَیْتِ مِنْ نَوَاحِی الْبَیْتِ کُلِّهَا فَمَنْ طَافَ فَتَبَاعَدَ مِنْ نَوَاحِیهِ أَبْعَدَ مِنْ مِقْدَارِ ذَلککَ کَانَ طَائِفاً بِغَیْرِ الْبَیْتِ بِمَنْزِلَةِ مَنْ طَافَ بِالْمَسْجِدِ لِأَنَّهُ طَافَ فِی غَیْرِ حَدٍّ وَ لَا طَوَافَ لَهُ» (2)
در اینجا «حدّ» دو اطلاق دارد: یک مرتبه اطلاق به مرز شده است و یک مرتبه هم اطلاق به محدود شده است. در آنجایی که میفرماید: «فَکَانَ الْحَدُّ مَوْضِعَ الْمَقَامِ»، به معنای مرز است و در آنجایی که میگوید که حدّ «مَا بَیْنَ الْمَقَامِ وَ بَیْنَ الْبَیْتِ» است، مقصود از حدّ، محدود است و مرز مراد نیست.
حال باید ببینیم که «مَا بَیْنَ الْمَقَامِ وَ بَیْنَ الْبَیْتِ» چقدر است؟ متر کردیم و دوازده متر شد و خوب بود که رسالهها بیست و شش ذراع و نیمی را نمینوشتند، زیرا ذراعها متفاوت است و بهتر این است که طول این محدوده با متر مشخص بشود و مطلبی هم نیست که در روایت وارد شده باشد، تا برای حفظ روایت، آن را محفوظ نگه بدارند.
به هر حال میگوید: «وَ الْحَدُّ ... قَدْرَ مَا بَیْنَ الْمَقَامِ وَ بَیْنَ الْبَیْتِ». قدرش چقدر است؟ متر کردیم و دوازده متر شد. روایت میگوید که این دوازده متر در تمام جوانب بیت باید مراعات شود، «مِنْ نَوَاحِی الْبَیْتِ کُلِّهَا».
اگر ما دلیلی از خارج نداشتیم که نمیتوانیم از حجر ردّ بشویم، میگفتیم که این دوازده متر از بیت، حتی در طرف حجر اسماعیل هم باید مراعات شود، ولی با توجه به اینکه ما دلیلی داریم که از داخل حجر نمیشود ردّ شد و از طرف دیگر هم این روایت میگوید که مقدار محدودهی طواف، دوازده متر در تمام جوانب بیت است و استثنایی هم بیان نشده است، انسان میفهمد که در قسمتهایی که مانعی وجود داشته باشد مانند طرف حجر اسماعیل، باید این محدوده را از حجر به حساب بیاوریم، نه از خود بیت.
مثلاً اگر بگویند که وظیفهی شما این است که در فاصلهی صد متری دور منزل زید قدم بزنی و یک طرف منزل او را آب گرفته باشد، در قسمتی که آب گرفته است، باید محدوده را از مانع محاسبه بکنیم، نه از خود خانه.
این مطلب ظاهر کالصریح است که مقدار «مَا بَیْنَ الْمَقَامِ وَ بَیْنَ الْبَیْتِ مِنْ نَوَاحِی الْبَیْتِ کُلِّهَا» در طرف حجر اسماعیل باید از دیوارهی حجر محاسبه بشود، زیرا شرع مقدس عبور از حجر را جایز ندانسته است.
موضوع: إکراه به فروش احد الشیئین و فروش هر دو (تدریجی/ دفعی)
خلاصه درس:
استاد در این جلسه مسئلهی إکراه به احد العقدین و فروش تدریجی هر دو را مورد بحث و بررسی قرار میدهند. ایشان در ابتداء دو احتمال در فرمایش شیخ راجع به این مسئله را به این ترتیب بیان میفرمایند: 1- بطلان بیع اول و صحت بیع دوم 2- تعیین بیع صحیح و باطل از جانب بایع.
در ادامهی بحث عدم امکان تصور احتمال دوم در نظر ابتدایی مورد بررسی قرار گرفته و چند توجیه برای این احتمال مورد اشاره قرار میگیرد.
بحث بعدی هم راجع به حکم این مسئله در صورتی است که مکره به صورت دفعی اقدام به فروش هر دو شیئی مکره و غیر مکره کرده باشد که نظریات مختلف در مسئله مورد بررسی قرار گرفته و استاد در آخر قول به بطلان هر دو معامله را بر اساس حکم عقلائی اختیار میفرمایند.
أکراه به احدالعقدین و فروش تدریجی هر دو
نظر شیخ (دو احتمال: صحت بیع دوم – تعیین از جانب بایع)
شیخ راجع به صورتی که شخص به احدالعقدین إکراه شده باشد، فرمود که اگر شخص هر دو عقد را به صورت تدریجی انجام دهد، ظاهراً بیع اول، إکراهی و باطل است، ولی بیع دوم صحیح میباشد. البته این احتمال هم هست که بگوییم: برای تعیین عقد إکراهی و عقد از روی رضایت، باید به بایع مراجعه بشود و هر کدام را که بایع تعیین کرد، إکراهی و دیگری عن رضیً خواهد بود.
عدم امکان تصور احتمال دوم (ظهور بدوی)
البته ظاهر بدوی عبارت از این است که احتمال دوم، قابل تصویر نباشد و اصلاً جایی برای این احتمال وجود نداشته باشد، زیرا شخص از ابتداء راضی به فروش هیچکدام نبوده و با توجه به اینکه نسبت به فروش یکی از این دو إکراه شده و دیگری هم به تنهایی برای او فایدهای نداشته است، مجبور به فروش هر دو شده است. بنابراین منشأ هر دو عقد، إکراه است و مکرِه به فروش یکی از این دو شیء قانع بوده است و خطر مکرِه هم با فروش احدالشیئین از شخص رفع شده است و در عقد دوم، دیگر احتمال خطر وجود ندارد و در نتیجه چطور چنین احتمالی وجود داشته باشد که اگر از شخص مکرَه نسبت به ماهیت این دو عقد سؤال بشود، بگوید: عقد دوم از روی إکراه واقع شده است؟! در اینجا قطعاً واحد لابعین، با تحقق بیع اول، صدق میکند و خطر مکرِه از او رفع شده است.
بیان چند توجیه در امکان احتمال دوم
توجیه اول: مهمل بودن واحد لابعین (خلاف ظاهر)
چند توجیه در امکان احتمال دوم میتوانیم بیان بکنیم:
یک توجیه عبارت از این است که بگوییم: واحد لابعین ظهور در این دارد که مورد إکراه مطلق است و دو فرد دارد و شخص مکرَه هر کدام از این دو را انجام بدهد، امتثال امر مکرِه را کرده است و بر اساس این ظهور، اگر وقوع دو بیع به صورت تدریجی باشد، قهراً با بیع اول، إکراه رفع میشود و بیع دوم از روی رضایت خواهد بود و شیخ هم میفرماید که ظاهر عبارت از همین است، ولی ممکن است قائل به این خلاف ظاهر بشویم که واحد غیر معین، مطلق نیست، بلکه مهمل است و در خیلی از موارد، لفظ به صورت کلی گفته میشود و نمیدانیم که آیا از این کلی، همهی مصادیق مراد است؟ یا فیالجمله مراد است؟ البته گاهی مراد روشن نیست، ولی گاهی هم روشن است که مصادیق فیالجمله مراد است و تمام مصادیق مراد نیست.
در اینجا هم این احتمال وجود دارد که بگوییم: مکرِه در مقام بیان این مطلب نیست که هر کدام از این دو را فروختی، من قانع میشوم، بلکه نظر مکرِه بر این است که این دو را با هم نباید داشته باشی و احتمال دارد به نحو اطلاق باشد که با وقوع هر کدام قانع شود و ممکن هم هست که مهمل باشد.
با توجه به این احتمال، ممکن است بایع بگوید که من از جملهی مکرِه، اطلاق را نفهمیدم، بلکه إهمال را فهمیدم و احتمال میدهم که با انجام بیع اولی، قانع نشده باشد.
در چنین صورتی اگر از او بپرسند که آیا مکرِه، از انجام بیع اولی، قانع شده است؟ احتمال دارد که بگوید: بله! میدانم که قانع شده است که قهراً اولی عن إکراهٍ و دومی عن رضیً خواهد بود، ولی این امکان هم هست که در جواب سؤال ما بگوید: نمیدانم که مکره از انجام بیع اولی قانع شده است یا نه و از کلام مکرِه همین قدر فهمیدم که نمیخواهد این دو شیء را با هم داشته باشم، ولی این احتمال را هم میدهم که اگر شیء دوم را نگه بدارم، برای من مشکل داشته باشد و نظر مکرِه به فروش دومی باشد که مثلاً آن را تصاحب بکند.
البته این احتمال بر خلاف ظاهر است و ظهور تهدید مکرِه در اطلاق است و لذا شیخ هم میفرماید که ظاهر عبارت از این است که با بیع اول، رفع إکراه شده باشد و بیع دوم از روی رضایت باشد، ولی این احتمال هم وجود دارد، هر چند که بر خلاف ظاهر میباشد.
پرسش: لازمه این حرف این است که به مکرِه شود.
پاسخ: نه، ممکن است، مکرَه بگوید: من مطمئن بودم که تهدید مکرِه به نحو اطلاق بوده و قهراً بیع اول إکراهی و بیع دوم عن رضیً خواهد بود و ممکن هم هست که بگوید: من از کلام مکرِه، اطلاقی نفهمیدم و تهدید او برایم مهمل بود.
پرسش: ظاهر کلام شیخ این است که احتمال دارد اولی عن إکراهٍ نباشد، بلکه دومی عن إکراهٍ باشد.
پاسخ: میفرماید که مهمل است و اگر مهمل شد، امکان دارد که توجه مکرِه به فروش دومی بوده باشد.
پرسش: علی أی تقدیر نسبت به اولی رضایت ندارد؟
پاسخ: ممکن است نسبت به بیع اولی رضایت داشته باشد و زمانی که تهدیدِ مکرِه، برای شخص مهمل باشد، این احتمال را میدهد که نظر مکرِه به فروش شیء دوم باشد و لذا بیع اول برای شخص از روی رضایت خواهد بود.
توجیه دوم: احتمال رضایت شخص به بیع اول
توجیه دیگر، عبارت از این است که در فرضِ مسئلهی کلی إکراه، قبلا عرض کردیم که اگر إکراه به احدهما تعلق گرفته باشد و فروش یکی از این دو شیء، مورد رضایت خود شخص هم باشد، یا اینکه مکرِه، مالک را الزام به فروش شیئی بکند که خود مالک هم علاقه به فروش آن دارد، در این موارد، إکراه وجود ندارد.
خلاصه اینکه إکراه عبارت از فشاری است که از ناحیهی شخصی با انشاء وارد میشود و شخص بر خلاف مطلوب اولی خود، مضطر به انجام این کار شود، اما اگر کاری را بر انسان تحمیل بکنند که خود شخص هم علاقه به انجام داشته باشد، إکراه صدق نمیکند.
پس بنابراین إکراه عبارت از این است که شخص ملزم، مضطر باشد و این اضطرار به وسیلهی إکراه برای شخص حاصل شده است.
پرسش: میفرمایید که اینجا هم مثل اضطرار است و در اضطرار هم همین طور است؟ یعنی اگر مثلاً شخص قصد انجام گناهی را داشته و حال مضطر به انجام آن شده است، تحت عنوان مضطر قرار نمیگیرد؟
پاسخ: چرا، تحت عنوان مضطر قرار میگیرد.
پرسش: میفرمایید اینجا إکراه نیست.
پاسخ: من میگویم که اضطرار با إکراه فرق دارد. در گناه، اضطرار و إکراه هر دو واحد است، ولی در باب بیع مضطر، آقایان میگویند که صحیح است. البته ما میگفتیم که فرقی ندارد، ولی آقایان میگویند که بیع مضطر صحیح و بیع مکره باطل است.
پس بنابراین فرض بر این است که شخص إکراه بر انجام احدهما شده و باید حتماً یکی از این دو را انجام بدهد، ولی ممکن است که این إکراه به غیر آن موردی که خود شخص راضی به فروش آن است، تعلق گرفته باشد. شخص مالک به فروش یکی از این دو شیء راضی و به فروش دیگری رضایت نداشته است و مکرِه هم با علم به این مطلب، میگوید: حتماً باید غیر از موردی که راضی هستی را بفروشی! در چنین فرضی امکان دارد که مالک، نسبت به بیع اول راضی و نسبت به بیع دوم مکرَه باشد و یا ممکن است که به فروش دومی راضی بوده و بیع اولی از روی إکراه واقع شده باشد و لذا باید برای تعیین بیع إکراهی و بیع غیر إکراهی به بایع مراجعه بکنیم.
البته این فرض، فرضی غیر ظاهر است، زیرا ظاهر فرض سؤال - که در تذکره عنوان شده است - عبارت از این است که شخص نسبت به فروش هر دو مورد کراهت دارد و الزام مکرِه منشأ شده که از سر ناچاری هر دو را بفروشد.
پس بنابراین، ظاهر مسئله عبارت از این است که هر دو عن کراهةٍ بوده است و با بیع اولی رفع خطر شده و دومی هم - که عن رضیً بوده است - مانند اولی است.
یک خلاف ظاهر دیگر، عبارت از این است که ثبوتاً إکراه به احدهما واقع شده است، ولی معیار ثبوت نیست، بلکه معیار عبارت از تشخیص بایع است. إکراه ثبوتی به احدهما به صورت غیر معین بوده است، ولی بایع خیال میکرده که معیناً إکراه کرده است.
ظاهر عبارت از این است که شخص بایع مطابق إکراه عمل کرده است و قهراً بیع اولی عن کرهٍ و بیع دوم عن رضیً خواهد بود، ولی بر خلاف ظاهر ممکن است که شخص اشتباهاً خیال کرده باشد که إکراه به احدهما المعین - مثلاً بیع دوم - تعلق گرفته باشد که با مراجعه به بایع این مطلب روشن بشود.
این هم یک احتمال دیگری است که شیخ برای توجیه احتمال دوم بیان فرموده و آن را خلاف ظاهر دانسته است.
پرسش: وقتی شخص ادعا میکند که من خلاف ظاهر را فهمیدم، آیا قولش قبول میشود؟
پاسخ: ایشان میگوید که این احتمال وجود دارد که خلاف ظاهر شده باشد.
پرسش: ...
پاسخ: شیخ در استدلال به خلاف ظاهر، میفرماید که این احتمال وجود دارد که شخص تصور کرده باشد که مورد إکراه فرد معینی باشد و برای تعیین این مطلب باید به بایع مراجعه بشود.
پرسش: مثلاً ما لم یعلم الا من قِبله.
پاسخ: مثلاً بگوییم: با اینکه ظاهری در کار است، ولی مکرَه بگوید که من خلاف ظاهر را فهمیدم و خلاصه اینکه این احتمالاتی است که شیخ هم میفرماید که بر خلاف ظاهر است و ظاهر، عبارت از این است که بیع اول، عن کرةٍ و دومی، عن رضیً واقع شده است.
حکم مسئله در صورت فروش دفعی
مباحثی که گذشت، راجع به صورتی بود که فروش این دو شیء به صورت تدریجی واقع شده باشد، ولی اگر فروش هر دو، به صورت دفعی واقع بشود، باید ببینیم که چه حکمی پیدا میکند.
در این فرض، یک واحد لابعین به صورت کلی، مورد إکراه است، یک واحد لابعین هم به صورت کلی، مورد رضایت است. البته این رضایت از روی اضطرار است و إکراهی نسبت به آن وجود ندارد و باید ببینیم حکم این دو فردی که کنار هم قرار گرفتهاند، چگونه است؟
اگر رضایت حاصل بشود و لو اینکه شخص، مضطر به انجام معامله بشود و إکراه هم منشأ این اضطرار شده باشد، طبق نظر آقایان، این معامله صحیح خواهد بود، مثل اینکه اگر شخص مکرِه پولی از شخصی مطالبه بکند و او هم این پول را نداشته باشد و برای رفع این إکراه خانهاش را از روی اضطرار بفروشد. در اینجا مورد اضطرار و مورد إکراه مباین هم هستند و فروش خانه که مورد اضطرار است، غیر از پرداخت فلان مبلغ پول است که مورد إکراه قرار گرفته است. شخص در اینجا برای رفع إکراه، خانهاش را میفروشد و پول آن را به مکرِه میدهد. آقایان میگویند که بیع صحیح است. در اینجا مورد اضطرار و مورد إکراه مباین هم هستند و ادلهی إکراه شامل چنین موردی نمیشود.
ولی در جایی که مورد اضطرار و إکراه مباین هم نباشند و إکراه به احدهما (جامع) واقع شده و انسان میتواند با اختیار یکی از این دو را انتخاب بکند، اگر شیء دیگر را هم بخواهد اضطراراً بفروشد، میگویند که ادلهی إکراه شامل این مورد میشود.
به هر حال میشود اینطور بگوییم که ادلهی إکراه شامل صورتی که مورد اضطرار و مورد إکراه مباین باشند، نمیشود، ولی در فرضی که هر دو با هم واقع شده و موضوع إکراه و اضطرار یکی است، ادلهی إکراه حکم به بطلان میکند، مثل جایی که شخص، یک مصداق خارجی را میخواهد انجام بدهد و با اینکه این کار از روی اختیار است، ولی باطل است.
میشود اینطور گفت و یا اینکه این فرض را هم به صورت مباین تصور بکنیم. به عبارت دیگر، اینطور بگوییم که واحد لابعین، مورد إکراه است، واحد لابعین زاید - که مباین با مورد إکراه است - مورد إکراه نیست و شخص با عقد واحد هر دو را انجام داده است، مثل اینکه شخص تعییناً بر فروش عبد معینی إکراه شده بود و او هم عبد دیگری را به آن ضمیمه کرده و میفروشد. در اینجا مکره و غیر مکره هر دو به عقد واحد واقع شده است.
در مسئلهی ما نحن فیه هم واحد لابعین مکره، با واحد لابعین غیر مکره، هر دو با هم به عقد واحد واقع شده است. در اینجا هم میتوانیم بگوییم که عقد نسبت به واحد لابعین صحیح و نسبت واحد لابعین باطل است.
البته امکان این احتمال در صورتی است که ما بتوانیم چنین عقدی را تصور بکنیم که نسبت به یکی صحیح و نسبت به دیگری باطل باشد. قبلاً هم عرض کردیم که چنین چیزی ثبوتاً اشکال ندارد مثال هم به شخص کافری زدیم که هشت زن دارد و بعد از اینکه اسلام میآورد، چهار زن از حبالهی نکاح او خارج شده و چهار زن به صورت لابعین باقی میماند و نمیتواند زن خامسه یا خواهر یکی از اینها را بگیرد.
پرسش: لازم نیست که صحیح باشد، لازم است رفع إکراه کند.
پاسخ: من میخواهم بگویم که ممکن است یکی از اینها به صورت واحد لابعین به جهت اینکه إکراهی نیست، صحیح بوده و واحد لابعین دیگر به جهت إکراهی بودن، باطل باشد. در نتیجه واحد لابعین غیر متعین، ملک شخص باشد و واحد لابعین غیر متعین، خارج از ملک او باشد که اصلاً تعیّن ثبوتی هم وجود ندارد.
پرسش: خریدار به نحو وحدت مطلوب هر دو را با همدیگر خریداری کرده است.
پاسخ: میدانم، بحث ما عبارت از این است که در جایی که معین باشد، میگوییم که یکی صحیح و دیگری باطل است. اگر غیر معین را هم تثبیت کردیم، آنجا هم میگوییم که نسبت به واحد لابعین صحیح و نسبت به واحد لابعین باطل است. در اینجا باید بگوییم که یکی صحیح و دیگری باطل است، ولی شیخ اصلاً چنین تصوری را نکرده است.
البته اگر بگوییم که چنین تصوری عقلائی نیست و هر چند ثبوتاً اشکالی ندارد، ولی اگر دلیل خاصی بود، مثل مواردی که وارد شده است، ما این مورد را هم قبول میکردیم، ولی اینجا دلیل خاصی نیست و عقلاءً به حسب متعارف چنین تصوری را صحیح نمیدانند و اگر هم بخواهیم واحد لابعین را بر یکی از این دو منطبق بکنیم، ترجیح بلامرجح است، باید حکم به بطلان هر دو بکنیم.
پرسش: اگر عقلائی هم نباشد، رضایت مکرِه کفایت میکند.
پاسخ: راضی باشد یا نباشد، نمیتواند به نحو واحد لابعین یکی از اینها صحیح قرار بگیرد، و اگر شخص به إکراه مجبور شد، باید هر دو باطل باشد و عقلاء یک چنین چیزی را تصویر نمیکنند که در عقد واحد، یکی صحیح و دیگری باطل باشد و اگر بخواهیم قائل به بطلان یکی از این دو بشویم، ترجیح بلامرجح خواهد بود. در نتیجه برای تعیین مرجح باید به خود بایع مراجعه بکنیم که کدام یک از این دو واحد لابعین را از روی رضایت و کدام یک را از باب فشار فروخته است.
خلاصه اینکه اینها وجود محتملهای است که در این مسئله وجود دارد.
پرسش: از مکرِه بپرسیم.
پاسخ: چنین چیزی بعید است و این مسئله مربوط به خود بایع است.
موضوع: أکراه به فروش کل و اقدام به فروش بعض- طلاق إکراهی با نیت طلاق
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به این مسئله میپردازند که شخص، إکراه به فروش کل شده است، ولی اقدام به فروش نصف کرده است. در این مسئله فروضی متصور است که حکم هر یک جداگانه بیان شده است.
فرع بعدی که در این جلسه مورد بحث قرار میگیرد، فرعی است که علامه در تحریر به آن اشاره کرده است و عبارت از این است که شخص مکره به طلاق شده، ولی نیت طلاق هم کرده است که اقوال بزرگانی مانند: علامه حلی، شهید ثانی، صاحب مدارک و شیخ، به بطلان یا صحت طلاق، مورد بررسی قرار گرفته و مطرح میگردد.
فروش نصف در برابر إکراه به فروش کل
بحث در این مسئله است که کسی را به فروش منزلش - مثلاً - إکراه کردهاند و مالک هم نصف این منزل را میفروشد، حال باید ببینیم که آیا این شخص نسبت به این نصفی که فروخته است، مکرَه به حساب میآید و معامله نسبت به نصف باطل است یا مکرَه نیست و قهراً معامله هم باطل نمیباشد؟
فروض مسئله/ فرض اول
در این مسئله فروضی وجود دارد که شیخ به برخی از این فروض اشاره کرده است.
گاهی شخص نصف را به این جهت میفروشد که شاید مکرِه با فروش نصف قانع شده و رفع توعید و تهدید بشود. در این صورت بلااشکال این معاملهای که واقع شده است، از روی إکراه میباشد.
البته این فرض به این مطلب برگشت میکند که إکراه نسبت به نصف یقینی و نسبت به نصف دیگر، مشکوک میباشد، زیرا طبق تفسیری که قبلاً بیان شده بود، إکراه عبارت از إلزام شخص به امر مکروهی است که انسان ظن به خطر در صورت مخالفت داشته باشد و در این صورت شخص میداند که اگر هیچ چیزی را نفروشد، خطر متوجه او خواهد بود، ولی اگر نصف را بفروشد، این احتمال وجود دارد که خطری در کار نباشد.
بنابراین وجود خطر نسبت به نصف ثابت است، ولی نسبت به کل ثابت نیست، هر چند نسبت به نصف دیگر هم احتمال خطر وجود دارد و بعداً معلوم میشود که آیا مکرِه فروش نصف را قبول میکند را نه.
خلاصه اینکه در این فرضی که بیان شد، بلاتردید نسبت به نصفی که واقع شده است، إکراه وجود دارد و تکلیف نصف دیگر هم بعداً روشن میشود.
فرض دوم
صورت دیگری که شیخ ذکر نکرده است، عبارت از این است که احتمال قناعت مکرِه به نصف وجود ندارد، ولی با فروش نصف، او تهدیدش را کم میکند و هر چند در صورت عدم فروش کل، خطرات سطح بالایی متوجه او میشد، ولی با فروش نصف این خطر و تهدید کم و قابل تحمل برای شخص میشود. به هر حال این امکان وجود دارد که شخص تحمل خطر و تهدید زیاد را نداشته باشد، ولی تحمل تهدید کم را داشته باشد.
در این فرض هم فروش نصف عن کرهٍ میباشد، زیرا اگر مکرِه تهدید نمیکرد، این شخص حتی بعض را هم نمیفروخت و بالأخره همین فروش بعض هم بخاطر تهدید او واقع شده است.
فرض سوم
البته اگر فرض بر این باشد که فروختن نصف هیچ نقشی در قانع شدن مکرِه و کم شدن تهدیدش نداشته باشد و شخص هم با علم به عدم تأثیر، نصف مال را بفروشد، این فروش عن کرهٍ نخواهد بود و ممکن است که شخص خانه یا زمینش را با رضایت فروخته باشد و در این فرض پیداست که شخص با طیب نفس، این نصف را فروخته است و مکرِه هیچ دخالتی در این کار نداشته است، زیرا فروش نصف و غیر نصف، از نظر خطرِ مکرِه، حکم واحد را دارند. پس بنابراین معلوم میشود که شخص این نصف را از روی رضایت فروخته است و هیچ إکراهی در معامله وجود ندارد.
فرض چهارم: فروش کل با احتمال کفایت فروش نصف
فرض بعدی عبارت از این است که شخص احتمال میدهد که مکرِه به فروش نصف قانع بشود، ولی کل را میفروشد. در این فرض هم باید ببینیم که آیا نسبت به نصف، مکرَه بوده و نسبت به نصف دیگر مکرَه نمیباشد؟ آیا اینجا هم مثل جایی است که شخص به فروش احدالعبدین إکراه شده، ولی او هر دو عبد را میفروشد؟
صورت اول در این فرض
در این فرض دو صورت وجود دارد: یکی صورت عبارت از این است که باقی ماندن نصف برای او دردسر داشته باشد و درست است که احتمال میدهد که مکرَه به فروش نصف قانع بشود، ولی باقی ماندن نصف دیگر برای او دردسر دارد و قهراً کلش را میفروشد. این صورت داخل در همان مسئلهی قبلی است که شخص نسبت به فروش یک عبد إکراه شده بود، ولی هر دو عبد را میفروشد.
صورت دوم در این فرض
اما صورت دوم عبارت از این است که باقی ماندن نصف دیگر برای شخص دردسری ندارد، ولی باز هم شخص کل را میفروشد و پیداست که در این صورت نسبت به فروش کل اصلا کراهتی در کار نیست و کأن خودش مایل به فروش بوده است.
پرسش: بر فرض هم که شخص راضی به فروش بقیه باشد، رضایتش بالفعل نیست و بر فرض فروش نصف، راضی به فروش بقیه میباشد.
پاسخ: ولو فروش عن کرهٍ واقع شده است، ولی بالأخره راضی میشود و شخص میگوید: نگه داشتن این نصف چه فایدهای دارد؟ و به همین جهت راضی به فروش آن میشود و اشکالی هم ندارد.
طلاق إکراهی با نیت طلاق
شیخ قبلاً وعده داده بود که یک فرعی را بعداً بحث خواهیم کرد و آن فرعی است که علامه در تحریر عنوان کرده است. فرع تحریر عبارت از این است که کسی را إکراه به طلاق میکنند و او هم با نیت طلاق میدهد. علامه میفرماید: اقرب این است که این طلاق صحیح است. شهید ثانی میفرماید که احتمال بطلان این مسئله وجود دارد و هر چند ایشان بطلان را به صورت احتمالی ذکر کرده است، ولی کأن متمایل به بطلان میباشد.
شهید میفرماید که میتوانیم بگوییم که این طلاق باطل است، زیرا لفظ «طلقت» به جهت إکراهی بودن، ک-«لالفظ» و بیاثر میباشد، زیرا به جهت إکراهی بودن حکم عدم پیدا کرده است. نیت محض هم جدایی نمیآورد و خلاصه اینکه لفظ به جهت إکراه از اعتبار ساقط شده و نیت هم برای جدایی کافی نیست، پس بنابراین هر چند ایشان بطلان را به صورت احتمالی ذکر میکند، ولی با بیان این وجه، کأنّ متمایل به طرف بطلان است.
شهید ثانی این وجه را برای بطلان بیان کرده است و صاحب مدارک هم - که نوه شهید ثانی است - همین مطلب را تقویت کرده و اینطور تعبیر میکند: در نهایة المرام - که مال شهید ثانی است - فرموده است که در این مسئله قولی بر إکراه و بطلان وجود دارد. بعد هم برای این نقل قول، دلیل نص و اجماع بر بطلان عقد مکره را بیان نموده است. این وجه برای بطلان ذکر شده است، ولی برای قول مقابل وجهی بیان نشده است.
ایشان در مقابل نظر علامه، قول به بطلان را اختیار کرده است، ولی بعد در عین حالی که وجهی برای بطلان بیان کرده است، ولی میفرماید که این مسئله محل اشکال است. البته در ادامه اینطور تعبیر میفرمایند که از بعض أجله - که میگویند مراد محقق شوشتری است - نقل شده است که در یک صورت قطعاً إکراه نیست و در غیر این صورت، احتمال إکراه و تردید وجود دارد.
گاهی آن چیزی که خطر را رفع میکند، نفس تلفظ «طلقت» میباشد و لو اینکه نیت طلاقی هم وجود نداشته باشد. در این صورت حتماً إکراهی در کار نیست، زیرا شخص مکره به تلفظ «طلقت» بوده است و گفتن این لفظ، آن إکراه رفع میشده است، ولی چه إلزامی داشت که شخص نیت طلاق هم بکند؟!
قهراً اگر در این صورت نیت طلاق هم کرده باشد، از روی رضایت بوده وهیچ إکراهی محقق نیست.
البته این مطلب در صورتی است که بدانیم غیر از تلفظ هیچ چیزی دیگری برای رفع خطر إکراه لازم نبوده است، ولی اگر شخص ظنّ پیدا بکند یا احتمال بدهد که لفظ تنها کفایت نمیکند، بحث دیگری خواهد بود. به عبارت دیگر، هر چند مکرِه به صورت طلاق قانع است، ولی گاهی شخص برای اینکه مثلاً طرف مقابل مبتلای به زنا نشود، قصد طلاق را هم میکند و شرعاً هم چنین چیزی در اختیار اوست که از زنا جلوگیری بکند و اگر در اینجا نیت طلاق نکند، طرف مقابل مبتلا به زنا خواهد شد، هر چند که همان صورت ظاهر طلاق برای رفعِ خطر مکرِه کافی است و او کاری به باطن لفظ «طلقت» ندارد.
خلاصه اینکه شخص یا ظناً یا احتمالاً خودش را ملزم به نیت طلاق میبیند، حال یا برای رعایت مکرِه یا برای رعایت جهات دیگر و در چنین فرضی جایی برای احتمال إکراه وجود دارد.
این فرمایشی است که ایشان نقل میکند. بعد هم شیخ از صاحب جواهر مطلبی را نقل کرده و کلام ایشان و کلام محقق تستری را ردّ میکند و در ادامه اینطور تعبیر میفرماید که ولو در اینجا شخص به جهت رفع إکراه مکرِه یا جهات دیگر، ملزم به نیت شده است، ولی این
اضطراری است که به تبع إکراه حاصل شده است و شخص خودش را مضطر برای نیت واقعی طلاق میبیند. آقایان هم در اضطراری که به تبیع إکراه حاصل شده است، قائل به صحت هستند مثل جایی که شخص مکرَه به پرداخت پول شده است و برای تهیهی پول و رفع خطر مکرِه، اقدام به فروش اضطراری خانهی خودش میکند که طبق نظر آقایان این بیع باطل صحیح است واشکالی ندارد.
در این مسئله هم هر چند شخص به سبب إکراه مضطر به نیت طلاق شده است، ولی این عمل اضطراری مانند بیع اضطراری صحیح میباشد و دلیلی بر بطلان آن وجود ندارد.
البته ممکن است کسی بین این دو مورد فرق گذاشته و بگوید: در مثال فروش خانه از روی اضطرار، مورد اضطرار و مورد إکراه مباین هم بودند، ولی در اینجا که شخص مکره به طلاق شده است، تباینی بین مورد اضطرار و مورد إکراه وجود ندارد و شخص مکره به طلاق شده است، نه مکره به اجرای صیغهی طلاق. قهراً بگوییم که ادلهی إکراه برخلاف آنجا، شامل این مسئله میشود و طلاق باطل میباشد.
ولی به نظر میرسد که امتنان اقتضاء میکند که وقتی شخص واقعاً راضی به این کار شده است، شارع هم آن را امضاء میکند و حدیث رفع و امثال آن هم ناظر به مقام امتنان است و اقتضاء امتنان در اینجا هم عبارت از این است که با توجه به رضایت شخص و وجود نیت، طلاق صحیح باشد. بنابراین به نظر میرسد که وجود إکراه در این مسئله، اشکالی به صحت طلاق وارد نمیکند.
نکتهی دیگری که میخواستم به آن اشاره بکنم، عبارت از این است که صاحب مدارک در استدلال به بطلان طلاق میفرماید که بالنص والاجماع، صیغهی طلاق به وسیلهی ادلهی إکراه باطل است و نیت تنها هم کافی نیست، ولی شهید ثانی به نص و اجماع اشاره نفرموده است. ایشان میگوید که به وسیلهی أکراه، صیغه باطل است و نیت تنها هم کافی نیست.
بحث ما در این است که ما چطور با نص و اجماع بگوییم که این طلاق باطل است؟!
برای بطلان صیغه یا باید به حدیث رفع تمسک بکنیم، یا به ادلهای که وجود رضایت را معتبر میدانند. از جهت رضایت که در اینجا مشکلی وجود ندارد و شخص راضی به انجام این کار شده است و هر چند این کار برای شخص سخت بوده است، ولی بالأخره راضی به این کار شده است و چه دلیلی دارد که ما این طلاق را باطل بدانیم؟!
پس بنابراین ادلهی رضایت شامل این مسئله نمیشود. در حدیث رفع هم اگر عموم آثار را در تقدیر بگیریم، باز هم به عموم آثار به حدّی نیست که اسباب را از سببیت بیاندازد. بنابراین اینطور نیست که حدیث رفع همه چیزی را کالعدم قرار بدهد، زیرا اگر اینطور بود، باید ارتکاب إکراهی مبطلان صوم، روزه را باطل نمیکرد مثل اینکه اگر إکراهاً جماع میکرد، یا إکراهاً غذا میخورد یا ارتماس میکرد، روزهاش صحیح بود، در حالی که اینطور نیست.
در نماز هم همینطور اگر حدثی إکراهی از او خارج میشد، نباید نماز را باطل بدانیم و امثال این موارد.
بنابراین حدیث رفع، اسباب را از سببیت ساقط نمیکند و اینطور نیست اگر کسی مثلاً إکراهاً بول بکند، بگوییم که نجاست - که حکم وضعی - واقع نمیشود. یا اگر کسی را إکراه به جماع کردند، بگوییم که محدث نمیشود و غسل به گردنش نمیآید.
بنابراین این مطلب مسلم است که اسباب به وسیلهی إکراه از سببیت نمیافتند.
در این مسئله هم هر چند لفظ «طلقت» از روی إکراه گفته شده است، ولی شخص راضی به طلاق است و گاهی هم در طلاق، عربی گفتن برای شخص سخت است و به زور باید حتماً به عربی تلفظ بکند، ولی میخواهد زنش را طلاق بدهد و راضی به این کار است، منتهی سبب را عن کرهٍ انجام داده است و خلاصه اینکه وجهی ندارد که بطلان این طلاق، به نص یا دعوای اجماع تمسک بشود. و اگر هم در حدیث رفع قائل به رفع عموم آثار هم بشویم، باز هم این عموم آثار به قدری تعمیم ندارد که شامل این امورات هم بشود و به نظر میرسد که این استدلال تمام نباشد.
موضوع: اقوال مختلف در حکم طلاق إکراهی با وجود نیت طلاق
خلاصه درس:
استاد در ابتدای این جلسه کلام صاحب جواهر در نقل فرمایش شهید از مسالک را بیان نموده و نقدی بر آن وارد میفرمایند. در ادامه هم فرمایش محقق شوشتری نسبت به صحت طلاق إکراهی با وجود نیت طلاق، مطرح گردیده و فرمایش شیخ در ردّ آن بیان میگردد.
در ادامه هم اقسام إکراه بر اطلاق و احکام آنها در فرمایش شیخ، یک به یک مطرح گردیده و احکام هر یک بیان میشود.
نقل فرمایش شهید از مسالک توسط صاحب جواهر
«ثم إن بعضَ المعاصرین ذکر الفرع عن المسالک و بناه علی أنّ المکره لا قصد له أصلا، فردّه بثبوت القصد للمکره و جزم بوقوع الطلاق المذکور مکرهاً علیه» (1)
بعضِ معاصرین - که گفتهاند صاحب جواهر است - همین مطلب علامه در تحریر را از مسالک نقل کرده و وجه کلام شهید ثانی بر بطلان طلاق را این طور بیان کرده که مکره اصلاً قصدی ندارد و قهراً احتمال بطلان و عدم وقوعِ طلاقِ مکرَه، به جهت فقدان قصد، تقویت میشود.
نقدی بر فرمایش صاحب جواهر
ایشان میفرمایند که این تعبیر: «لا قصد له اصلاً» ناتمام است و هیچ کس نگفته است که مکره هیچ قصدی ندارد. آنهایی هم که گفتهاند: مکرَه قاصدِ مدلول لفظ نیست، نمیخواهند بگویند که لفظ در معنی استعمال نشده است، بلکه مقصودشان این است که شخص مکره به نقل و انتقال خارجی راضی نیست و قصد ترتب اثر خارجی را ندارد والا هیچ کس منکر استعمال لفظ در معنای انشائیاش نیست.
شهید ثانی هم نمیخواهد این مطلب را انکار بکند و خود ایشان مکره و فضولی را در این مورد شریک دانسته و میگوید: فضولی هم قاصد نیست، با اینکه فضولی با اجازه تصحیح میشود و حال آنکه اگر لفظ در معنایی استعمال نشده باشد، با اجازه تصحیح نمیشود!
1) کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص326.
بنابراین، این اشکال به صاحب جواهر وارد است که ایشان مراد قائلین به بطلان را درست تفسیر نکرده است و آنها چیز دیگری میگویند.
فرمایش محقق شوشتری در صحت طلاق
بعد هم در ادامه، بعضی از ادلهای که محقق تستری بیان کرده است، مورد اشاره قرار میگیرد که اگر شخص یا به إکراه مکرِه یا به جهات خارج دیگر، خود را فقط ملزم به تلفظ طلاق بداند و به بیش از این ملزَم نداند، در صورتی که طلاق را با نیت انجام بدهد، قهراً طلاقش بلااشکال صحیح است و هیچ جای تأملی در صحت آن وجود ندارد. ایشان قائل به این فرض هستند.
ردّ فرمایش محقق شوشتری
البته اگر ما خروج از إکراه و صحت معامله را منحصر در جایی بدانیم که شخص قادر بر توریه باشد، ولی توریه نکرده و عقد یا ایقاع را انجام بدهد، حرف دیگری است، ولی خود ایشان قبلاً این مطلب را تحقیق کرد که اگر کسی قدرت بر توریه داشت، ولی بدون توریه عقد را انجام داد، این عقد، عقدِ مکرَه به حساب میآید نه عقدِ مختار و در نتیجه چنین عقدی، إکراهی و باطل خواهد بود.
ایشان (شیخ) میفرمایند که اگر این مطلب درست باشد، در جایی هم که شخص میتواند به وسیلهی توریه تفصی پیدا بکند، باید مکره به حساب نیاید، بلکه مختار در نظر گرفته شود، با اینکه از روایات و فتاوای باب طلاق و عتق مکره، استفاده میشود که عجز از توریه شرط در مکره بودن و بطلان طلاق و عتق نیست.
مسئلهی مورد بحث ما هم - که شخص لفظ را بدون قصد طلاق یا با قصد آن بکار میبرد - شبیه به توریه است و اگر شما در توریه قدرت بر توریه را شرط در صحت عقد ندانید، در اینجا هم همینطور خواهد بود.
بیان فرق بین تفصی با توریه و تفصی با غیر توریه
در سابق میخواستم یک توضیحی عرض بکنم. ایشان در بین تفصی با توریه و تفصی با شیء دیگر فرق گذاشته و فرمود: در توریه إکراه محقق نیست، زیرا بنا بر عقیدهی مکرِه، شخصِ مکرَه امتثال امر کرده است و میزان هم اعتقاد مکرِه است و او هم متوجه نیست که این شخص توریه کرده و خیال میکند که توریه نکرده و الزام او را امتثال کرده است. ولی اگر شخص بتواند به وسیلهی امری به غیر از توریه، مانند متوسل شدن به کسی برای دفع شرِّ مکرِه، این کار را نکند، عقد او عن إکراهٍ نخواهد بود.
ایشان این فرق را بین توریه و غیر توریه بیان کرد، ولی در اینجا تخیّل نشود که چطور توریه و غیر توریه را از باب واحد به شمار آورده است. مسئلهی مورد بحث ما با توریه حکم واحد را دارد، یعنی همانطوری که اگر شخص توریه بکند، مکرِه خیال میکند که حرف او امتثال شده است، اگر هم توریه در کار نباشد و فقط القاء لفظ بدون قصد معنی شده باشد، باز هم مکرِه خیال میکند که امر او امتثال شده است.
به عبارت دیگر، همان وجهی که شیخ برای توریه ذکر کرده است که منافاتی با إکراه ندارد، در این مسئله هم همان وجه میآید.
بنابراین ایشان میفرماید که اگر شما در اینجا قائل به صحت معامله بشوید، باید در توریه هم عدم توان تفصی از توریه را شرط تحقق إکراه بدانید، در حالی که اینطور نیست.
اقسام إکراه بر طلاق و احکام آنها
ایشان بعد از بیان این مطلب، أقسامی را برای مسئله تصور کرده و به این مطلب می پردازند که کلام تحریر و ما بعد التحریر مانند: مسالک و صاحب مدارک و غایة المرام را به کدام قسم باید حمل کرد.
قسم اول: عدم مدخلیت إکراه در طلاق
ایشان شروع به بیان اقسام متصوره در باب إکراه کرده و میفرمایند: گاهی شخص إکراه بر طلاق میشود و بعد هم طلاق واقع میگردد، ولی إکراه، در وقوع این فعل دخیل نبوده است و خود شخص مایل به این بوده که زنش را طلاق بدهد. در این صورت، مکرِه به همان چیزی دستور داده است که خود شخص هم متمایل به انجام آن بوده است.
اینجا ایشان میفرمایند که بلااشکال چنین طلاقی صحیح است و این صورت را نمیشود مورد کلام آقایان قرار داد.
به عبارت دیگر، وقتی علامه در صحت طلاقِ مکره، تعبیر به «اقرب» میکند (به این معنی که احتمال خلافش هم هست)، یا وقتی شهید ثانی احتمال بطلان را تقویت کرده و وجهی هم برای آن ذکر مینماید، یا وقتی صاحب مدارک بعد از ذکر وجه، به وجود نص و اجماع در مسئله اشاره میکند، ولی در عین حال مسئله را محل اشکال میداند، بدون شک و شبهه، تمام این فرمایشات راجع به صورتی نیست که خود شخص هم متمایل به انجام طلاق باشد.
تسامحی در فرمایش شیخ
یک تسامحی در این عبارت شیخ واقع شده است، زیرا ایشان در تفسیر إکراه فرمودند که إکراه، تهدید و إلزام شخص به انجام کاری است که شخص طیب نفس به فعل آن ندارد.
اگر ایشان إکراه را انشاء الزام به یک مطلبی، مقروناً به ایعاد میدانست، طبق این تفسیر، این صورت هم جزء مصادیق إکراه بود، ولی ایشان در تعریف إکراه، مبغوض بودن و مکروه بودن آن مطلب برای شخص در وقت الزام را هم در نظر گرفته است و لذا در چنین موردی که انجام این کار مطلوب و مورد رضایت شخص است، إکراه صدق نمیکند.
پس بنابراین طبق تفسیری که ایشان قبلاً ذکر کرده است - و تفسیر صحیح هم همان است - نباید این قسم را از اقسام إکراه بیان میفرمود.
مناقشه در فرمایش شیخ
حال اگر ما از این تسامح بگذریم و بگوییم که حتی اگر آن شیء مطلوب شخص هم باشد، باز هم در صورت انشاءِ الزام، مقرون به ایعاد، باز هم إکراه صدق میکند و «لامناقشة فی التسمیة»، ولی نسبت به تعبیر دیگرِ ایشان که فرمود: «لایکون له دخل فی الفعل اصلاً»، باید عرض بکنیم که این فرمایش ایشان تمام نیست.
تمام نبودن این فرمایش به این جهت است که وقتی دو علت به صورت مستقل، صلاحیت شأنی برای علیت داشته باشند، یعنی هم تهدید و إکراه شأناً صلاحیت علیت دارد و هم میلِ قلبی خود شخص، چنین صلاحیتی دارد، در این صورت که هر دو علت در یک جا اجتماع پیدا بکنند، علتهای مستقل از تمام العلة بودن خارج شده و جزء العلة میشوند.
مثلاً در باب نماز، قصد ریا و قصد الهی، گاهی داعیین مستقلین هستند وگاهی هم جزء الداعی میشوند. در اینجا هم دو علت داریم که شأنیت استقلال دارند، هم إلزام مقرون به تهدید چنین صلاحیتی دارد و هم میل قلبی خود شخص، و هر دو علت، صلاحیت برای علیت را دارند، ولی وقتی در یک جا جمع میشوند، با توجه به اینکه دو علت مستقل نمیتوانند بر یک معلول فعلیت پیدا بکنند، جزء العلة میشوند.
پس بنابراین تعبیر به «لا دخل له اصلاً» خالی از تسامح نیست.
قسم دوم: علیت مشترک إکراه و میل قلبی
صورت دیگر عبارت از این است که هیچ کدام به تنهایی شأنیت استقلالی نداشته باشند، نه میل قلبی شخص، صلاحیت استقلالی دارد و نه الزام مقرون به تهدید چنین صلاحیتی دارد و باید هر دو با هم ضمیمه بشوند، تا این کار انجام شود.
به عبارت دیگر، اگر میل خود شخص نباشد، به إکراه مکرِه توجهی نمیکرد و زنش را طلاق نمیداد و همچنین اگر إکراهی در کار نبود، باز هم در عین وجود میل شخصی، این کار را انجام نمیداد.
شیخ در اینجا میفرمایند که با توجه به اینکه اگر میل خود شخص به طلاق نبود، میتوانست جواب ردّ به إکراه مکرِه بدهد، ولی به جهت طیب نفس و میل باطنی، إکراه را ردّ نکرده و زنش را طلاق داده است، شکی نیست که إکراه تحقق پیدا نکرده و طلاق صحیح میباشد و صورت هم مورد کلام علامه و سایر بزرگان نمیباشد.
برخی صور دیگر در إکراه به طلاق
شیخ در ادامه، صور دیگری را بیان نموده و میفرماید که این صور مورد شبهه است و شاید نظر علامه و سایر بزرگان به این صور بوده است. البته خود ایشان نظر صریحی نسبت به این صور بیان نمیفرماید.
در یک قسمت بیان ایشان نه صریح است و نه ظاهر، ولی در یک قسمت دیگر، شاید بیمیل به یک نظریه نباشد.
اقدام مکرَه به عمل به خاطر دفع ضرر از مکرِه
ایشان میفرماید که گاهی شخص مکرَه، عمل را به خاطر الزام مکرِه انجام میدهد و همین تهدید و الزام او سبب انجام این عمل شده است، ولی ضرر متوجه به خود مکرَه نیست، بلکه به این جهت که ضرری به مکرِه نرسد، این شخص اقدام به انجام این کار کرده است. ایشان اینطور مثال میزند که پدری رفته و زن گرفته است. پسرش او را تهدید کرده و به او میگوید: باید این زن را طلاق بدهی و اگر این کار را نکنی،
یا تو را میکشم و یا خودم را میکشم! در اینجا پدر میداند که این پسر قدرت کشتن او را ندارد، ولی به این جهت که اقدام به خودکشی نکند، تسلیم خواستهی او شده و زنش را طلاق میدهد. در اینجا مکرَه (پدر) به خاطر دفع ضرر از مکرِه (پسر)، این کار را انجام میدهد.
یا اینکه پسر قدرت کشتن پدرش را دارد و پدر خوف این را دارد که اگر پسرش او را بکشد، دیگران از باب قصاص و امثال آن این پسر را بکشند و جان او به خطر بیافتد. در اینجا پدر که مکرَه است، به خاطر دفع ضرر از مکرِه، تسلیم او شده و زنش را طلاق میدهد.
این یک صورت از صور إکراه است و ایشان راجع به این صورت میفرمایند: شمول ادلهی إکراه نسبت به این مورد که ضرر متوجه مکرَه نیست و اقدام مکرَه به عمل، به جهت دفع ضرر از مکرِه میباشد، جای شبهه دارد.
تسامح در تعبیر شیخ
ایشان در اینجا یک تعبیری دارد که عبارت را برای شما میخوانم: «و إن کان الداعی هو الإکراه، فإمّا أن یکون الفعل لا من جهة التخلّص عن الضرر المتوعّد به» (1)، یعنی انجام این کار به جهت خلاصی از ضرری که متوجه مکرَه باشد، نیست. کأن ایشان میخواهد بگوید که خودکشی پسر یا کشتن پدر و فراهم شدن زمینهی کشتن شدن پسر جزاءً، اینها از اقسام توعید نیست.
ایشان توعید را ضرر متوجه شده به خود مکرَه دانسته و میگوید که در چنین صوری، هر چند إکراه وجود دارد، ولی اصلاً توعیدی در کار نیست. خلاصه اینکه طبق فرمایش ایشان، اگر ضرری متوجه به غیر مکرَه شود، توعید نخواهد بود.
قبلاً ایشان در تعریف إکراه فرموده بود که برای صدق إکراه، باید توعید وجود داشته باشد، ولی این صوری که برای إکراه بیان میفرمایند، از مصادیق توعید نمیباشد، مع ذلک این صور را از اقسام مکرَه ذکر میفرمایند!
خلاصه اینکه چنین تسامحی در فرمایش ایشان وجود دارد و بحث دیگر هم عبارت از این است که طبق فرمایش ایشان، ضرر مستقیم باید متوجه خود مکرَه باشد، در حالی که چنین چیزی معیار و میزان در إکراه نیست، بلکه گاهی ضرر متوجه مال شخص است و یا مثل این صوری که بیان شد، ضرر متوجه فرزند شخص مکرَه است و در خیلی موارد، بچهی کسی را گروگان میگیرند و از او مطالبهی پول میکنند و تهدید میکنند که اگر این پول به آنها نرسد، بچه را میکشند. آیا اگر شخصی در معرض ضرر مالی قرار بگیرد، إکراه و ضرر به خودش است، ولی اگر بچهاش کشته بشود، ضرری به او وارد نمیشود؟!
1) کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص327.
شیخ این صوری که پدر به خاطر دفع ضرر از فرزندش، مکره به انجام کاری میشود را از مصادیق ضرر به او ندانسته است. ما نمیدانیم که چطور ایشان کلمات بزرگان را بر این صور توجیه میفرمایند؟! در حالی که به طور مسلم، مقصود بزرگان این صورتها نمیباشد.
خلاصه اینکه ایشان در این صور میفرمایند که جای شبهه است، ولی انصافش این است که هیچ جای شبههای در این موارد نیست و اگر تهدید بچه به خودکشی، منشأ انجام کاری بشود، هیچ شبههای در صدق إکراه وجود ندارد.
اقدام به کاری به جهت دفع ضرر اخروی
صورت دیگری که ایشان ملحق کرده است، عبارت از این است که اقدام به انجام کار، به جهت ضرر متوجه به مکرَه نیست، بلکه برای اینکه ضرر اخروی دفع بشود، شخص طلاق را انجام میدهد. مثلاً کسی میگوید: زنت را طلاق بده، و هیچ تهدید و خطری هم در کار نیست و اگر طلاق ندهد، کسی او را نمیکشد، ولی ممکن است که یک مشکل اخروی برای شخص پیدا بشود، مثل اینکه اگر زنش را طلاق ندهد، مورد تجاوز قرار بگیرد و این شخص هم ارفاقاً تسلیم شده و زنش را طلاق میدهد. یا برای اینکه این زن مرتکب زنا نشود، شفقةً بر او یا شفقةً بر مکرِه، او را طلاق بدهد، مثل اینکه مکرِه بچهاش باشد و ممکن است که این بچه به این زن تجاوز بکند و او نمیخواهد که بچهاش به زنا بیافتد.
ایشان میگوید که اینها هم از مواردی است که شمول ادلهی إکراه، مورد شبهه است و ممکن است که کلاً کلام آقایان راجع به این مورد باشد. این هم دو صورت بود.
صورت عدم توجه مکرَه به راه فرار
یک صورت دیگر هم این است که شخصِ مکرَه، متوجه راه فرار نیست و نمیداند که شخص میتواند در صورت إکراه، قصد معامله نکند و فقط قصد انشاء داشته باشد، بدون اینکه ترتب اثر خارجی را قصد کرده باشد. در عقد فضولی، غاصب و امثال آن هم فقط قصد انشاء هست، بدون اینکه قصد ترتب اثر خارجی وجود داشته باشد.
خیلی از عوام که مورد إکراه واقع میشوند، متوجه نیستند که یک راه فراری وجود دارد و میتوانند درعقد، قصد جدّی نداشته باشند و ترتب اثر را در نظر نگیرند. در چنین مواردی، اشخاص به خاطر جهل به وجود راه فرار، به سبب إکراه، قصد ترتب اثر میکنند.
صورت جهل به حکم شرعی
صورت دیگر هم عبارت از این است که شخص، حکم شرعی مسئله را بلد نیست و خیال میکند که اگر مکرَه به این انشاء بشود، شرع این منشأ را واقعی دانسته و مورد ترتیب اثر قرار میدهد.
بنابراین در این صورت شخص جاهل محض به مسئله است و یا اینکه صاحب نظر است و نظرش مؤدی به این است که در صورت إکراه هم عقد صحیح باشد، مانند بعضی از سنیها که قائل به این مطلب هستند. قهراً در اینجا، با تحقق إکراه، شخص نسبت به ترتب اثر، قصد جدی میکند و «طلَّق ناویاً».
این دو صورت هم جای شبهه دارد که اقرب صحت یا بطلان باشد و چنین صوری میتواند مورد نظر کلمات علامه و سایر بزرگان باشد.
البته ایشان میفرماید که این دو فرض، نسبت به سایر فروض، یکقدری نزدیکتر به صدق إکراه است، زیرا در این دو مورد، تهدید و صدمه و امثال آن متوجه خود مکرَه است، ولی در مواردی قبلی، متوجه خود مکرَه نبود.
شیخ در این موارد، فتوای صریح نداده و میفرماید که ما باید مورد کلمات بزرگان را در یکی از این دو صورت بدانیم.
موضوع: بررسی برخی فروض عقد مکره در بیان شیخ
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی دو فرض إکراه به طلاق در فرمایش شیخ پرداخته و نقدی بر فرمایش ایشان بیان میفرمایند. ایشان در ادامهی بحث به اختلاف قدماء در رفع عموم آثار یا رفع مؤاخذ در حدیث رفع پرداخته و مختار خود در این مسئله را تبیین مینمایند. در ادامهی بحث، برخی دیگر از صور إکراه و احکام آنها مطرح گردیده و مورد نقد و بررسی قرار میگیرد.
بحث بعدی راجع به صورتی است که مکرَه بعد از عقد راضی به معامله بشود که نظر شیخ و مشهور مبنی بر صحت چنین عقدی مطرح گردیده و مورد نقد و بررسی قرار میگیرد.
بررسی دو فرض إکراه به طلاق در فرمایش شیخ
شیخ برای إکراه شش فرض را تصور کرده و میفرمایند که دو فرض از این شش فرض، نمیتواند مورد بحث وکلام علامه در تحریر، شهید ثانی در مسالک و صاحب مدارک در نهایة المرام، باشد، بلکه چهار مورد دیگر میتواند مورد بحث این علمای اعلام باشد که در صحت طلاق عقد مکره، مسئله را به طور جزم بیان نکردهاند.
یکی از دو صورتی که طبق فرمایش ایشان، حتماً مورد بحث این بزرگواران نیست، عبارت از این است که شخص نسبت حصول اثر شرعی، طیب نفس و میل باطنی دارد، منتهی نسبت به انجام لفظ مکرَه شده است.
ایشان راجع به این صورت میفرمایند که چنین طلاقی یقیناً صحیح است و نمیتواند مورد بحث قرار بگیرد.
فرض دوم هم عبارت از این بود که إکره جزء سبب باشد. در فرض قبلی، إکراه علت تامه بود و صلاحیت این را داشته به صورت مستقل، علت تامه باشد، ولی در فرض دوم، چنین صلاحیتی را ندارد، بلکه جزء العلة است.
خلاصه اینکه ایشان میفرمایند که تردیدی در صحت این دو صورت وجود ندارد و لذا نمیتواند مورد بحث علمای اعلام قرار بگیرد.
نقد فرمایش شیخ
البته به نظر میرسد که مطلب اینطور که ایشان فرض کردهاند درست و مسلم نیست، زیرا شهید ثانی در استدلال برای مختارش - که عبارت از بطلان طلاق است - میفرماید که حدیث رفع لفظ را اعتبار میاندازد و این لفظ را ک-«لالفظ» میکند. نیت تنها هم که فایدهای ندارد و در نتیجه طلاق باطل خواهد بود.
البته در اینکه مطلق لفظ با حدیث رفع برداشته شود، محل تأمل است، ولی فرمایش ایشان یک مطلبی است که مشابه آن را دیگران هم گفتهاند که حدیث رفع اختصاص به مؤاخذه و امثال آن ندارد و آثار وضعیهی شیء را هم بر میدارد.
پس بنابراین با توجه به اینکه خود لفظ و انشاء در صحت طلاق دخالت دارد، با رفع آثار آن توسط حدیث رفع طلاق باطل خواهد بود و اینطور نیست که صحت طلاق در این فرض مسلم باشد.
اختلاف قدماء در رفع عموم آثار یا مؤاخذه
آقای خویی در باب خمس میفرمایند که دادن خمس بر صبی واجب نیست و از مال صبی خمس برداشته نمیشود. ایشان برای این مسئله به حدیث رفع تمسک کرده و میگویند: حدیث رفع عموم آثار و حتی این گونه موارد را هم برمیدارد.
بحث در رفعِ عموم آثار یا مؤاخذه از قدیم هم مطرح بوده است و من قبلاً هم که به کتب سابقین نگاه میکردم، در بعضی جاها بحث مبتنی بر این شده بود که عموم آثار رفع شده باشد یا چیز دیگری.
البته درستی یا نادرستی رفع عموم آثار بحث دیگری است، ولی این موضوع از سابق هم مورد بحث قرار گرفته است.
به عقیدهی ما در صورت إکراه، با حدیث رفع نمیتوانیم حکم وضعی را از بین برده و سببیت طبیعی را سلب بکنیم و نمیشود در فقه به چنین چیزی ملتزم بود و التزام به چنین چیزی خلاف ارتکاز متشرعه است و از طرف دیگر هم عموم حدیث رفع اقتضاء میکند که سببیت لفظ در طلاق سلب شده و طلاق باطل باشد.
خلاصه اینکه در این فرض هم، مسئله مورد تردید خواهد بود و نمیتوانیم طبق فرمایش شیخ، این مسئله را خارج از مورد بحث أعلام ثلاثه بدانیم.
تردید شیخ در صورتی که ضرر متوجه خود مکرِه باشد
ایشان چهار صورت را ذکر کرده و مورد تردید قرار داده است و کأنّ کلمات این بزرگان میتواند ناظر به این صور باشد. یکی از این صور عبارت از این بود که ضرری متوجه مکرِه باشد، نه متوجه مکرَه. ایشان برای این صورت مثال به بچهای زده است که پدرش را تهدید میکند که اگر زنت را طلاق ندهی، یا تو را میکشم و یا خودکشی میکنم. البته قدرت کشتن پدر را ندارد، یا اگر هم چنین قدرتی دارد، مکرَه اهمیتی به آن نمیدهد و فقط برای او حفظ جان مکرِه مهم است. در این صورت ضرر متوجه خود مکرِه است که طبق فرمایش شیخ این مورد در شمول ادلهی إکراه مورد تردید میباشد.
نظر استاد
ما عرض کردیم: همانطوری که اگر شخصی پدرش را تهدید بکند که اگر زنت را طلاق ندهی، من برادرم را - که پسر توست - خواهم کشت و ادلهی إکراه شامل این مورد خواهد شد، در صورتی هم که تهدید به خودکشی بکند در حالی که زندگی او هم مورد علاقهی پدر است، جای تردید نیست که ادلهی إکراه شامل این مورد هم خواهد شد. بنابراین حکم هر دو صورت یکی خواهد بود و نمیتوانیم بگوییم که ادلهی إکراه شامل این مورد نمیشود.
صورت حصول رضایت حقیقی بر اساس شفقت دینی
و اما فرض دوم عبارت از این بود که شخص بر اساس شفقت دینی، حقیقةً راضی به طلاق واقعی میشود، تا زنش را از حبالهی نکاح بیرون بیاورد و پسرش یا خود زن یا دیگران به گناه عظیمی مبتلا نشوند.
در این صورت، شخص حقیقةً راضی به این کار شده است و اقتضاءِ امتنانِ حدیث رفع هم، صحت چنین طلاقی است و عموم ادلهی إکراه هم ناظر به بطلان چنین صورتی نخواهد بود.
صورت رضایت به طلاق به جهت غفلت از راه نجات از تهدید مکرِه
دو صورت دیگر هم ذکر شده است که یکی از این صور عبارت از این است که شخص از راه نجات از تهدید مکرِه غفلت کرده و بدونِ قصد تخلص و رهایی واقعی، انشاءِ طلاق کرده باشد. در چنین صورتی که شخص غفلت کرده است و با انشاء، قصد جدا شدن زن از خودش را نموده است، با توجه به عدم رضایت طبعی، محل تردید است که آیا این رضایتی که منشأ آن غفلت شخص بوده است، برای صحت طلاق کفایت میکند یا نه؟ ممکن است که بگوییم: خصوص این صورت جای تأمل و بحث دارد.
تعلیل شهید ثانی در بطلان طلاق عبارت از این است که نیت شخص فایده ندارد و اگر هم لفظ عن کرهٍ واقع شده باشد، طلاق باطل خواهد بود، ولی این صورت عن غفلةٍ واقع شده است و این وجه علت برای بطلان نمیشود.
البته ممکن است که قول صاحب مدارک و تحریر را - که قول به صحت طلاق را اقرب دانستهاند - درست بدانیم، زیرا بالأخره شخص قصد طلاق کرده است، هر چند که منشأ این قصد، اشتباه او باشد و گاهی اشخاص به خاطر بعضی از اشتباهات، زن خودشان را طلاق میدهند که اگر دچار این اشتباه نمیشدند، اقدام به طلاق نمیکردند. مثلاً شخص خیال میکند که زنش به او خیانت کرده است، در حالی که اینطور نبوده است و همین اشتباه منشأ این میشود که زنش را طلاق بدهد. این طلاق صحیح است ولو اینکه منشأ آن یک اشتباه است و اگر این اشتباه را نمیکرد، یک چنین طلاقی واقع نمیشد.
خلاصه اینکه این بیان میتواند وجهی برای کلام علامه و صاحب مدارک باشد، ولی نمیتواند وجهی برای کلام شهید باشد.
انشاء طلاق با جهالت به عدم کفایت آن
فرض دیگر عبارت از این است که شخص خیال کرده که اثر شرعی انشاء تنها با قصد طلاق، جدایی زن از او خواهد بود و در این صورت باید بینیم که آیا چنین انشائی برای طلاق کافی است یا نه؟
ایشان میگوید که ممکن است کلام این أعلام ثلاثه راجع به این فرض سوم باشد که جای تردید هم دارد.
فرمایش شیخ: تلازم بین قصد ملزوم و قصد لازم
ایشان میفرماید که اگر کسی با اعتقاد به سببیت، قصد سبب بکند، قصد مسبب هم کرده است. بنابراین در این فرض که شخص قصد سبب کرده است، قصد مسبب هم - که عبارت از جدایی است - واقع شده است، منتهی بحث در این خواهد بود که آیا چنین قصدی کافی است یا کافی نیست؟ این مسئله جای تردید دارد.
نقد استاد بر فرمایش شیخ
این فرمایش ایشان است، ولی ما عرض میکنیم که چنین ملازمهای وجود ندارد که اگر کسی ملزومی را قصد کرد، لازمش را هم قصد کرده باشد. به عبارت دیگر، لازم مقصود شخص نیست، بلکه معلوم شخص است و این قابل تصویر است.
ایشان ادعا میکند که اگر کسی علم به ترتب یک اثری برای یک شیئی داشته باشد، آن اثر مقصود شخص هم میشود، در حالی که اینطور نیست و مثلاً اگر کسی برای بهبه! یا ماشاءالله گفتن مردم به جبهه برود یا برای کسب امتیازات دنیوی این کار را انجام بدهد و هیچ جنبهی الهی نداشته باشد و علم به این داشته باشد که با رفتن او دشمن عقبنشینی میکند و این عقب نشینی مترتب بر رفتن او باشد، آیا در اینجا قصد قربت صدق میکند؟!
در امور عبادی که نیاز به قصد قربت دارد، اگر شخص هیچ قصد خدایی نداشته باشد، ولی بداند که با این کار او مطلوب خدا حاصل میشود، آیا چون در اینجا شخص علم به ترتب اثر دارد، قصد هم میآید؟!
باب علم و قصد جدای از هم است، ولی ایشان قصد ملزوم را قصد لازم میداند، در حالی که هیچ ملازمهای بین این دو قصد وجود ندارد. خلاصه اینکه ما نمیتوانیم در این مطلب با فرمایش شیخ موافقت بکنیم.
احتمال رجوع قول علامه به صورت حصول رضایت ثانوی
قبلاً به صورت کلی عرض کردیم که اگر برای شخص رضایت واقعی به انشاء طلاق حاصل بشود به نحوی که از عدم وقوع آن ناراحت بشود و لو اینکه مقدمات این طلاق عن کرهٍ بوده و در وقوع این کار إکراه دخالت داشته است، در این صورت که شخص نمیخواهد مثلاً آن زن مرتکب گناه شود و واقعاً راضی به وقوع طلاق شده و قصد حقیقی و واقعی هم میکند، طبق قاعده باید این طلاق صحیح باشد و حدیث رفع با توجه به اینکه در مقام امتنان است، شامل این مورد نمیگردد.
بعید هم نیست که کلام علامه راجع به همین مورد باشد که شخص حقیقةً راضی به انجام طلاق شده است، ولی در مبادی آن إکراه قرار گرفته است و قول صحیح این است که حدیث رفع شامل این مورد نمیشود، زیرا قید این حدیث عبارت از این است که امتنانی باشد، ولی این صحت جای تأمل هم دارد.
لذا ایشان اینطور تعبیر میکند که تصور بدوی و ابتدایی عبارت از این است که در اینجا إکراه واقع شده است و اگر إکراهی در کار نبود، شخص این عمل را انجام نمیداد و با توجه به اینکه رضایت اولیه به این کار نداشته است، صحت این طلاق جای تأمل دارد، ولی قول أقرب عبارت از این است که اگر مذاق شرع و عرف را در نظر بگیریم، متوجه میشویم که این نوع امور صحیح است و شخص واقعاً رضایت حقیقی به انجام طلاق پیدا کرده است. بحث راجع به این مسئله دیگر تمام است.
صحت عقد مکرَه در صورت رضایت بعدی
شیخ میفرماید که مشهور بین متأخرین عبارت از این است که اگر مکره بعداً به همان چیزی که از روی إکراه صادر شده بود، راضی شد، عقد صحیح است. البته ریاض به تبع صاحب حدائق، دعوای اتفاق کرده است و بنده نمیدانم که مراد از «اتفاقهم» اتفاق متأخرین است یا اتفاق اصحاب؟
بالأخره تعبیر شیخ این است که مشهور بین متأخرین عبارت از این است که با رضایتِ متأخر مکرَه، عقد صحیح میشود، زیرا عقد مکرَه، عقد است و اینطور نیست که صرف لفظ و صوت و لغو باشد و ادلهی «أوفوا بالعقود» شامل آن میشود، منتهی عقد احتیاج به رضایت دارد که آن هم بعداً حاصل شده است.
گاهی انسان علم به یک لغتی ندارد و متوجه مفهوم لفظ نمیشود و فقط صوت و لفظ بکار برده میشود، ولی در مواردی که إکراه شده است، شخص علم به لغت دارد، منتهی انشائی که از جانب او واقع شده است، به واسطهی فشار و تهدید مکرِه بوده است. پس بنابراین در این گونه موارد، عقد از روی إکراه واقع شده است و «أوفوا بالعقود» شامل آن میشود، منتهی رضایت در کار نیست که فرض مسئله هم عبارت از این است که رضایت بعداً حاصل شده است.
آیا اقتران به رضا، از شرایط صحت عقد است؟
و اما به اعتقاد ایشان، دلیلی بر اشتراط اقتران به رضا در صحت عقد نداریم و اطلاقات ادلهی «أوفوا بالعقود» و «تجارة عن تراض» و «المؤمنون عند شروطهم» شامل عقد إکراهی میشود و این اطلاقات شرطیت اقتران به رضا در صحت عقد را نفی میکند.
ایشان میفرماید: این مطلب ضعیفی است که بگوییم: عقد عبارت از انشائی است که مقترن به رضا باشد، زیرا اگر کسی قائل به شرطیت اقتران رضا در عقد باشد، باید فضولی را هم باطل بداند. کأنّ بعضی از کسانی که قائل به این شدهاند که تحقق عقد با اقتران به رضاست، فضولی را هم صحیح دانستهاند، در حالی که اگر کسی فضولی را صحیح بداند، نباید بگوید که عقد مکرَه به خاطر عدم اقتران به رضا، باطل است.
پس بنابراین این فرضیه، فرضیهی باطلی است. البته احتمال دیگر این بود که این اقتران، شرط ظاهری باشد و ما اشتراط اقتران را از خارج استفاده بکنیم و این مطلب در پاورقی از صاحب جواهر نقل شده است. البته نمیدانم آیا خود صاحب جواهر هم در آنجا این مطلب را بیان کرده است یا نه، ولی بعضیها برای این احتمال به آیهی «تجارة عن تراض» استدلال کردهاند و ممکن است که نظر صاحب جواهر هم عبارت از همین باشد و بررسی این مطلب بحث دیگری است که باید به آن بپردازیم.
خلاصه اینکه شیخ میفرماید که این فرضیه از همهی فرضیهها ضعیفتر میباشد.
اشتراط رضایت عاقد در هنگام عقد؟
یک مطلب دیگر این است که بگوییم آن چیزی که شرط صحت عقد است، عبارت از این است که عاقد در هنگام عقد، رضایت داشته باشد، در حالی که در عقد مکرَه، عاقد رضایتی به عقد ندارد و با توجه به عدم اقتران رضایت عاقد، این عقد صحیح نیست.
برای این مطلب هم وجهی وجود ندارد، زیرا پیداست که خطاب «أوفوا بالعقود» و امثال آن نسبت به مالکین است و دلیلی بر اقتران رضایت غیر مالک (عاقد) در عقد وجود ندارد. ممکن است که ما بگوییم با توجه به آیهی «تجارة عن تراض» و امثال آن، رضایت شخص مالک لازم است، ولی اقتران رضایت غیر مالک در عقد معتبر نیست و هیچ وجهی برای این قول وجود ندارد.
صحت عقد مکره با وجود رضایت لاحق
بعد هم ایشان میفرمایند که مشهور بین متأخرین، صحت عقد مکره، در صورت رضای لاحق میباشد. ایشان میفرماید که غیر از این اشتهاری که در مسئله وجود دارد، مؤید این قول، فحوای عقد فضولی است و کسی که عقد فضولی را صحیح میداند، به طریق اولی باید عقد مکرَه را هم صحیح بداند، زیرا در عقد فضولی رضایت مالک در حین عقد و انشاء، در کار نیست، زیرا مالک انشاء نکرده است، بلکه شخص دیگری انشاء را انجام داده و مالک آن را امضاء کرده است. به عبارت دیگر، در عقد فضولی، مالک انشاء دیگران را قبول میکند، نه اینکه انشاء و عقد جدیدی واقع بشود.
به هر حال در عقد فضولی، در حین عقد رضایت مالک وجود ندارد و مالک انشاء شخص دیگری را قبول کرده و امضاء میکند، ولی درمسئلهی إکراه، خود مالک انشاء کرده است و به طریق اولی در مورد اکراه - که خود مالک انشاء را انجام میدهد - باید قائل به صحت بشویم. در عقد فضولی، خود مالک انشاء را انجام نمیدهد، ولی با امضاء بعدی او، عقد صحیح است و به طریق اولی در عقد مکره که انشاء توسط خود مالک انجام میشود، رضایت لاحق مصحح عقد خواهد بود.
امر مشترک بین عقد فضولی و عقد مکره در این مسئله، طیب نفس و رضایت لاحق مالک است، ولی در فضولی انشاء مالک وجود ندارد، بر خلاف عقد مکره که انشاء مالک هست و در نتیجه به طریق اولی باید در این مسئله قائل به صحت عقد بشویم.
نقد استاد بر استدلال شیخ به فحوای عقد فضولی
ایشان به این اولویت تمسک میکنند، ولی این مطلب خیلی روشن نیست، زیرا در خیلی مواقع قراردادهایی نوشته میشود که یک آقایی نوشتهی دیگران را امضاء میکند. غالب قراردادهایی که رؤسا مینویسند به همین شکل است که عبارت را دیگران مینویسند و رئیس ففقط پای آن را امضاء میکند. در این گونه موارد، همان امضائی که زده میشود را انشاء میدانند و اینطور نیست که بخواهیم از فحوای امضاء مالک در عقد فضولی، صحت عقد مکره را استفاده بکنیم و خلاصه اینکه نمیتوانیم بگوییم که انشاء مال دیگران است و بر این امضاء حکم انشاء بار نمیشود و این مطلب خیلی روشن نیست که چنین چیزی را از فحوای عقد فضولی استفاده بکنیم.
موضوع: حکم عقد مکره با رضایت بعدی
خلاصه درس:
استاد در این جلسه فرمایش شیخ در صحت عقد مکره با رضایت بعدی را مورد اشاره قرار داده و یک اشکال و جواب در فرمایش ایشان را بیان میفرمایند. ایشان در ادامه مؤید عقد فضولی بر صحت این عقد را مورد نقد و بررسی قرار داده و بر خلاف شیخ، مؤید بودن آن را نمیپذیرند. بحث بعدی راجع به تمسک شیخ به اطلاقات برای تصحیح این عقد است که اشکالات وارد و جوابهای آنها مورد بررسی قرار میگیرد.
فرمایش شیخ در صحت عقد مکره با رضایت بعدی
بحث راجع به عقدِ مکرهی بود که بعداً به این عقد إکراهی راضی شده باشد که آیا چنین عقدی را صحیح بدانیم یا نه؟
شیخ میفرماید که اطلاقات ادله اقتضاء میکند که چنین عقدی صحیح باشد، زیرا عرفاً در عقد بودن آن تردیدی نیست، منتهی علاوه بر صدق عقد، رضایت مالک هم شرط است که فرض ما در این مسئله این است که مالک بعداً راضی شده است. چیزی که در اینجا مفقود است، اقتران رضا به عقد است که اشتراط آن هم با اطلاقات ادله نفی میشود.
این خلاصهی فرمایش ایشان در این مسئله بود و در ادامه هم برای تأیید صحت عقدِ مکره با رضایت بعدی، به فحوای صحت عقد فضولی استناد میفرمایند.
شیخ میفرماید: با فحوای عقد فضولی به طریق اولویت میتوانیم بگوییم که عقد مکره هم با رضایت بعدی، صحیح میباشد، زیرا هر دو در رضایت مالک و صدق عقد، مشترک میباشند، منتهی در عقد مکره، عقد توسط خود مالک انجام شده است و هر چند رضایت مالک در کار نیست، ولی مقتضی - که عبارت از انشاء مالک است - موجود است، بدون اینکه شرط صحت (رضایت مالک) وجود داشته باشد، اما در عقد فضولی، مقتضی هم وجود ندارد و کسی غیر از مالک عقد را انجام داده است. قهراً وقتی در عقد فضولی که عقد توسط شخص دیگری واقع شده است، رضایت بعدی کفایت میکند، به طریق اولی در عقد مکره - که مقتضی هم وجود دارد - رضایت بعدی کفایت در صحت عقد خواهد کرد.
بیان یک اشکال و جواب در فرمایش شیخ
البته شیخ در ادامه به یک اشکال نسبت به مؤید بودن عقد فضولی اشاره کرده و به آن جواب میدهند.
اشکال عبارت از این است که در عقد فضولی با قبول مالک، انشاء ملکیت میشود و مالک از روی رضایت این انشاء را انجام میدهد، ولی در عقد مکره، مالک از روی رضایت انشاء نکرده است و در نتیجه ما نمیتوانیم قائل به اولویت در این مسئله بشویم.
ایشان در جواب این اشکال میفرمایند که قبول مالک در عقد فضولی، انشاء نیست، بلکه رضایت به عقدی است که قبلاً انشاء شده است و خلاصه اینکه رضایت بعدی به انشاء قبلی، در هر دو مسئله وجود دارد و اگر هم کسی بگوید که قبولِ مالک در فضولی، انشاء است، باید بگوییم که رضایت لاحق در هر دو مسئله انشاء است، هم در فضولی و هم در مکره و اینطور نیست که در یکی انشاء باشد و در یکی انشاء نباشد.
نقد استاد بر فرمایش جلسهی قبلی و تأیید فرمایش شیخ
بنده اول میخواستم بگوییم که بین فضولی و مکره فرق وجود دارد، ولی بعد دیدم که فرمایش شیخ درست است و قبول مالک در فضولی، مثل امضاء رؤسای ادارات بعد از تنظیم قرارداد نیست، زیرا عرف این نوع امضاءها را انشاء به حساب میآورد، ولی قبول و رضایت مالک در عقد فضولی اینطور نیست و وجداناً قبول مالک، توافق نسبت به قراردادی است که قبلاً واقع شده است.
نقد استاد بر مؤید بودن عقد فضولی
خلاصه اینکه شیخ یک چنین اولویتی را در عقد مکره، نسبت به عقد فضولی ادعا کرده است، ولی انصاف این است که چنین اولویتی وجود ندارد، زیرا در نوع موارد عقد فضولی، در هنگام عقد، عدم رضایت مالک إحراز نشده است یا إحراز رضایت مالک شده است، ولی استجازه از او نشده است.
بنابراین در غالب موارد فضولی، اینطور نیست که عدم رضایت مالک إحراز شده باشد و مع ذلک یک چنین عقدی واقع بشود. حال اگر ما دلیلی بر صحت عقد فضولی - که در غالب موارد اینطور نیست - پیدا بکنیم، نمیتوانیم این صحت را به مواردی که عدم رضایت مالک إحراز شده است، تعمیم بدهیم و بالأولویة عقد مکره با رضایت بعدی را صحیح بدانیم.
خلاصه اینکه چنین اولویتی در کار نیست و فحوای عقد فضولی، مؤید صحت عقد مکره نخواهد بود. البته اگر هم این فحوی را تمام ندانیم، باز هم شیخ برای تصحیح عقد مکره ملحوق به الرضا، به اطلاقات ادله تمسک فرموده است.
اشکال بر تمسک شیخ به اطلاقات
یکی از اشکالات عمده در تمسک شیخ به اطلاقات ادلهی «أوفوا بالعقود» و امثال آن، عبارت از این است که این اطلاقات با آیهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) (1)، تخصیص خورده است و طبق آیهی شریفه، عقدی أکل مال به باطل نیست و
صحیح میباشد که در وقت تجارت، از روی رضا صادر شده باشد و «تجارةً عن تراضٍ» باشد. ظاهر «عن تراضٍ» کالصریح در این مطلب است که باید وقوع تجارت از روی رضایت باشد و الحاق رضایت، رضایت «عن تراضٍ» نیست، بلکه رضایتی است که به تجارت ملحق شده است، «یلحقه الرضا» و قهراً این عقد، «صدر عن رضا» نخواهد بود.
1) نساء/سوره4، آیه29.
بنابراین این اشکال نسبت به تمسک ایشان به اطلاقات وجود دارد که آیهی شریفهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ)، اطلاقات ادلهی «أوفوا العقود» و «أحل الله البیع» و «المؤمنون عند شروطهم» و امثال ذلک را تخصیص میزند.
اشکال دوم بر تصحیح عقد مکره با رضایت بعدی
اشکال دوم هم عبارت از این است که طبق حدیث رفع، هر عقدی که از روی إکراه واقع شده باشد، از صفحهی وجود برداشته شده است و کأنّ اصلاً چنین عقدی واقع نشده است و بنابراین نقل و انتقالی تحقق پیدا نکرده است که بخواهیم با اطلاقات ادله آن را تصحیح بکنیم.
در عقد هازل هم همینطور است و اگر شخص هازل لفظ را در معنی استعمال بکند، با توجه به عدم رضایت مالک به نقل و انتقال، این عقد با اینکه لفظ در معنی انشاء شده است، ولی باطل خواهد بود و رضایت بعدی هم فایدهای ندارد. به عبارت دیگر، عقد هازل ک-«لاعقد» است، هر چند که انشاء هم واقع شده باشد.
بنابراین بطلان عقد هازل هم مؤید این مطلب است که اگر در هنگام عقد، رضایت به نقل و انتقال وجود نداشته باشد، رضایت بعدی فایدهای ندارد و عقد را تصحیح نمیکند. پس بطلان عقد هازل هم مؤید بطلان عقد مکره با رضایت لاحق میباشد.
اینها وجوهی است که برای بطلان عقد مکره ملحوق به الرضا، بیان شده است.
ردّ شیخ بر اشکالات وارده
رفع اشکال تخصیص
شیخ میفرماید: این وجوهی که بیان شد، درست نیست، زیرا اولاً مخصص بودن آیهی شریفهی «تجارة عن تراض»، درست نیست، زیرا بطلان عقد مکره، یا به وسیلهی حصر از این آیه استفاده میشود، یا به وسیلهی قیدِ «تجارة عن تراض».
اگر بطلان را از باب حصر بدانیم، به این معنی خواهد بود که چون این عقد، «لم یصدر عن رضایةٍ»، پس باطل است، اگر هم بخواهیم به وسیلهی قید، این بطلان را استفاده بکنیم، به این معنی خواهد بود که عقد صحیح، عقدی است که از روی رضایت باشد و در صورت فقدان این قید، عقد باطل خواهد بود. (البته در این صورت باید مفهوم قید را شبیه مفهوم وصف بدانیم، زیرا قید هم کأنّ یک صفتی برای مقید میباشد)
ایشان میفرماید که تمسک به مفهوم حصر برای بطلان عقد مکره درست نیست و اصلاً در اینجا حصری وجود ندارد، زیرا اگر استثناء متصل بود، میتوانستیم از این آیه انحصار را استفاده بکنیم و آنچه که خارج از عام قبلی است، مورد انحصار میشد، ولی استثناء مذکور در این آیه، استثناء منقطع غیر مفرغ است، زیرا «تجارة عن تراض» از مصادیقِ اکل مال به باطل نیست تا استثناء متصل باشد.
البته یک اشکالی راجع به آوردن کلمهی «غیر مفرغ» در فرمایش ایشان وجود دارد و ممکن است از عبارت ایشان اینطور توهم بشود که کأنّ استثنای منقطع دو گونه است: منقطع مفرغ و منقطع غیر مفرغ، در حالی که استثنای مفرغ، همان استثنای متصلی است که مستثنیمنه در آن مقدر بوده و ذکر نشده است، نه اینکه استثنای منقطع باشد.
برای رفع این توهم، میتوانیم این تعبیر ایشان را به دو گونه معنی بکنیم: یک معنی عبارت از این است که «غیر مفرغ» را خبر بعد از خبر بدانیم، یعنی این استثناء منقطع است و استثناء مفرغ هم نیست که استثناء متصلی باشد که مستثنیمنه آن مقدر است. پس این کلمه، قید برای خبر نیست، بلکه خبر بعد از خبر است و در عبارت ایشان، دو خبر ذکر شده است، یعنی «منقطعٌ» و «لیس بمفرغ» و با این بیان، قهراً اشکال ذکر شده وارد نخواهد بود.
معنای دوم عبارت از این است که بگوییم: این قید، قید توضیحی است نه قید احترازی که منقطع را به دو قسم تقسیم بکند. این قید، صفت قرار گرفته است، ولی صفت توضیحی است، نه صفت احترازی.
به هر حال، طبق فرمایش ایشان، چون استثناء آیه منقطع است، نمیتوانیم حصر را از آن استفاده بکنیم.
و اما در صورتی که با تمسک به مفهوم قید (که جنبهی وصفی پیدا میکند ولو اینکه صفت اشتقاقی نداشته باشد) بخواهیم بطلان عقد مکره را استفاده بکنیم، ایشان میفرماید: اگر هم ما قائل به مفهوم وصف بشویم، (1)در جایی که وصف واردِ مورد غالب نیست، وصف قید احترازی شده و مفهوم پیدا میکند، اما در جایی که وارد مورد غالب است مثل آیهی (وَ رَبائِبُکُمُ اللاّتی فی حُجُورِکُمْ) (2)، که قید «فی حُجُورِکُمْ» وارد مورد غالب است و ربائب زن مدخوله، چه در پیش خود زوج باشند و چه پیش زوج نباشند، مطلقاً حرام ابد برای زوج میباشند. در این آیه قید «فی حجورکم» به این جهت آورده شده است که غالب ربیبهها در حجور شوهر میباشند و این نوع قیدها احترازی نبوده و مفهومی ندارند. خلاصه اینکه طبق فرمایش شیخ، اگر هم قائل به مفهوم وصف بشویم، در مواردی که قید وارد مورد غالب است، چنین مفهومی وجود ندارد.
مناقشه در فرمایش شیخ
به نظر میرسد که این دو فرمایش شیخ محل مناقشه باشد، زیرا از تمام استثناءهای منقطعی که در آیات قرآن آمده است، استفادهی حصر میشود و «إلّا» در این موارد به معنای فقط است.
در آیهی (لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ) هم میفرماید که اموالتان را با این راههای باطل نخورید، این چه حرکات و اقداماتی است که شما میکنید؟! این کارها را نکنید! فقط آن کاری که شما مجاز به انجام آن هستید، عبارت از «تجارة عن تراض» میباشد.
اگر انسان به آیات مختلف توجه بکند، بالوجدان همین مطلب را میفهمد و در امثال عبارت «ما جائنی القوم الّا حماراً» هم اینطور میفهمد که هچیکدام از افراد نیامدند و «إلا» به معنای فقط میباشد و حصر هم از آن استفاده میشود. بنابراین در خیلی از آیات قرآن استثناء منقطع وجود دارد و در مقام حصر هم میباشد.
مطلب دومی که ایشان فرمودند، عبارت از این بود که اگر قید واردِ مورد غالب باشد، مفهوم ندارد، ولی این فرمایش ایشان هم درست نیست، زیرا اگر یک قیدی هیچ دخالتی در حکم نداشته باشد و به صرف اکثریت و غالب موضوعات آورده شود، خلاف بلاغت است.
گاهی اوقات قید برای توضیح یک مطلبی است و یک صفتی را که غالب است، به عنوان توضیح فیالجملهی یک ابهامی بیان میکنند، مثلاً وقتی گفته میشود حکم اهل علمِ عمامه به سر اینطور است، مراد بیان حکم مطلق طلبههاست، ولی قید «عمامه به سر» برای این است که بگوید: مراد از اهل علم، دانشگاهیها نیستند، هر چند که آنها هم اهل علم و طالب علماند، ولی با توجه به اینکه غالب اهل علم عمامه دارند، این قید برای توضیح موضوع حکم بیان شده است.
گاهی هم آوردن قید برای بیان حکمتِ جعل است، کما اینکه آیهی شریفهی (وَ رَبائِبُکُمُ اللاّتی فی حُجُورِکُمْ) در مقام بیان این مطلب است که «ربائب» به منزلهی اولاد خودتان هستند و اصلاً در دامن شما بزرگ شدهاند و کأنّ یکی از بچههای خودتان هستند.
خلاصه اینکه آوردن قید «فی حجورکم» در اینجا، برای بیان حکمت جعل حکم است.
بنابراین گاهی آوردن صفت غالب برای توضیح است و گاهی هم برای بیان حکمت جعل، ولی اگر صفت غالب برای هیچ کدام از این دو آورده نشود، مثل اینکه بگویند: اهل علم ایرانی چنین حکمی دارند، در حالی که ایرانی بودن هیچ دخالتی در حکم نداشته باشد و برای توضیح مطلبی هم ذکر نشده باشد، این نوع قید آوردن لغو خواهد بود.
خلاصه اینکه شیخ میفرماید: بیان قید «تجارة عن تراضٍ» به این جهت است که غالب تجارتها از روی رضایت است، بدون اینکه این قید دخالتی در حکم داشته باشد، ولی این فرمایش ایشان غیر عرفی است.
پرسش: آیا جهت اینکه وصف مفهوم ندارد، درست است؟
پاسخ: ما میتوانیم یک مفهوم فیالجمله را از وصف استفاده بکنیم و با همین مفهوم فیالجمله اطلاقات را با عدم قول به فصل، یک تقیید کلی بکنیم و بالأخره این مفهوم فیالجمله میتواند جلوی اطلاقات را بگیرد.
پرسش: آیا بیان قید «عن تراض» در این آیه برای توضیح موضوع یا بیان حکمت حکم نیست؟
پاسخ: نه برای هیچکدام از این دو نیست.
پرسش:در «رَبائِبُکُمُ» چطور تشخیص بدهیم که قید برای بیان حکمت است نه برای بیان علت؟ شاید آنجا هم قید برای حکم باشد.
پاسخ: ثابت و مسلم است که قید حکم نیست و این مطلب از مسلمات و اجماعیات است.
پرسش: از بیرون دلیل میآورید؟
پرسش:...
پاسخ: راجع به این مسئله از خارج ثابت شده است که این قید، علت برای حکم نیست و نکتهی بیان این قید بیان حکمت جعل این حکم است و اگر این نکته نبود، ما میفهمیدیم که حکم دائر مدار این قید است.
اشکال شیخ بر تمسک به حدیث رفع برای بطلان عقد مکره با رضایت بعدی
و اما نسبت به تمسک به حدیث رفع برای بطلان عقد مکره با رضایت بعدی، ایشان دو اشکال بیان میکند: یکی عبارت از این است که حدیث رفع برای برداشتن مؤاخذه است و آن الزامات و فشارهایی که بر شخص وجود دارد، با این حدیث برداشته میشود.
اینکه ایشان تعبیر به مؤاخذه کرده است، ابتداءً یکی از این دو معنی محتمل است:
یک معنی عبارت از این است که در ایشان در مقابل کسانی که به حدیث رفع برای بطلان تمسک کردهاند، میفرماید که از این روایت بیشتر از رفع مؤاخذه استفاده نمیشود و این مطلب منافات با این ندارد که یک روایتی در محاسن برقی و امثال آن اقتضاء بکند که احیاناً این حدیث، حکم وضعی را هم بردارد. خلاصه اینکه ایشان در اینجا میخواهد بفرماید که اگر ما باشیم و حدیث رفع، بیشتر از رفع مؤاخذه استفاده نمیشود.
معنای دوم هم عبارت از این است که بگوییم: مراد ایشان این است که حتی با ملاحظهی روایت محاسن برقی، (که روایت اختصاص به مؤاخذه پیدا نمیکند و ایشان هم قائل به توسعه شدهاند) باز هم نمیتوانیم به حدیث رفع برای ابطال عقد مکره با رضایت بعدی، تمسک بکنیم، زیرا اگر خصوص عمل مؤاخذه نداشته باشد، ولی نتیجهی آن عبارت از این باشد که یک مؤاخذه و فشاری بر شخص وارد شود، باز هم حدیث رفع، چنین مؤاخذهای را رفع میکند مثل اینکه اگر شخص مکره به طلاق بشود، هر چند خود طلاق دادن مؤاخذه ندارد، ولی اگر شخص بخواهد با این زن مباشرت بکند، مؤاخذه میشود و حدیث رفع این را برداشته و میگوید: چون عملی که انجام شده است، عن اکراهٍ بوده است و این إکراه منشأ این شده است که یک تضییقی برای شخص حاصل شود، حدیث رفع آن را بر میدارد.
خلاصه اینکه در مواردی که چیزی بر علیه مکره باشد و موجب فشار بر او بشود، حدیث رفع آن را بر میدارد، ولی در ما نحنفیه اینطور نیست و شخص مکره بعداً راضی به عقد شده است. اگر شخص رضایت نداشته باشد، صحت معامله بر خلاف حدیث رفع است، ولی فرض مسئله این است که رضایت حاصل شده است و امر ثقیلی وجود ندارد تا به وسیلهی حدیث رفع برداشته شود و با حصول رضایت، این معامله بر له شخص میباشد.
پس حتی اگر ما روایات محاسن را هم در نظر بگیریم، باز هم در این مسئله نمیتوانیم حکم به بطلان بکنیم.
نکتهی دوم هم عبارت از این است که حتی اگر هم ما حدیث رفع را مختص به مؤاخذه ندانیم و شامل حکم وضعی هم بدانیم، باز هم تمسک به حدیث رفع برای بطلان، محل اشکال خواهد بود که در جلسهی بعدی به آن خواهیم پرداخت.
موضوع: تمسک به حدیث رفع برای بطلان عقد مکره ملحوق به الرضا
تمسک به عام در صورت شک در تخصیص زائد
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء نقد شیخ بر تمسک به حدیث رفع برای بطلان عقد مکره ملحوق به الرضا را مطرح نموده و جوانب مختلف این بحث را مورد بررسی قرار میدهند.
بحث بعدی این بحث کلی اصولی است که آیا در صورت یقین به تخصیص اول و شک در تخصیص زائد، میتوانیم به عام تمسک بکنیم یا نه؟ استاد ابتداء نظر شیخ و سپس نظر آخوند در این مسئله را مطرح نموده و مورد بررسی قرار میدهند.
نقد شیخ بر تمسک به حدیث رفع برای بطلان عقد مکره ملحوق به الرضا
شیخ میفرماید که برای بطلان عقد مکره ملحوق به الرضا، نمیتوانیم به حدیث رفع استدلال بکنیم، زیرا اولاً حدیث رفع مؤاخذه را بر میدارد و شامل این مورد نمیشود، ثانیاً هم اگر حدیث رفع را توسعه داده و بگوییم که سببیت اسباب را هم رفع میکند، باز هم شامل این مورد نخواهد شد، زیرا حدیث رفع حکمی را بر میدارد که در صورت نبود إکراه، آن حکم شرعاً ثابت باشد و مثلاً اگر در صورت نبود إکراه، بیع سببیت تامه برای نقل و انتقال داشت، با حدیث رفع این حکم مرفوع یا مندفع میشود، ولی در اینجا که إکراه ملحوق به رضایت است، ما قائل به سببیت تامه برای بیع نیستیم تا این حکم با حدیث رفع برداشته شود.
البته ما قائل به توسعه در حدیث رفع نیستیم، زیرا اگر واجبات را در مورد بررسی قرار بدهیم، میبینیم که اگر اجزاء آنها از روی إکراه تحقق پیدا بکند، آن واجب صحیح نخواهد بود، مثلاً اگر انسان اجزاء و شرایط نماز را از روی إکراه انجام ندهد، نمازش صحیح نخواهد بود. در روزه و حج و امثال آن هم همینطور است و یا اگر کسی از روی إکراه مباشرت کرد، نمیتوانیم بگوییم که چنین شخصی محدث نشده است یا اگر از روی إکراه بول کرد، نمیتوانیم بگوییم که نجس نمیشود. و خلاصه اینکه اگر قائل به توسعه در حدیث رفع شده و بگوییم که سببیت اسباب هم با إکراه برداشته میشود، خلاف وجدان است و طبق این نظر، فقه جدید لازم میآید.
البته شیخ علی التسلیم میفرمایند که اگر ما چنین چیزی را هم قبول بکنیم، باز هم در این مسئله نمیتوانیم به حدیث رفع تمسک بکنیم، زیرا حدیث رفع حکمی را که لولا الإکراه شرعاً ثابت است را بر میدارد و آن حکم را رفع یا دفع مینماید، ولی در این مسئله ما قائل به سببیت مستقله و تامه برای بیع نسبت به نقل و انتقال نیستیم، تا با حدیث رفع بخواهیم این حکم را برداریم، زیرا در این مسئله که بیع ملحوق به رضایت است، انشاء جزء العلة است و جزء دیگرش هم رضایت است که بعداً میآید و با آمدن آن، معامله را تصحیح میکنیم. بنابراین با تمسک به حدیث رفع نمیتوانیم بیع ملحوق به الرضا را ابطال بکنیم.
نظر استاد راجع به فرمایش شیخ
این فرمایش شیخ است، ولی وجداناً مطلب اینطور نیست و اگر گفته شود: الحائض لا صلاة له، نمازش نماز نیست، متفاهم عرفی عبارت از این است که آن نمازی که برای تکلیف میخواند، نه تمام موضوع است و نه جزء موضوع است. مثلاً اگر حائض نماز بخواند و یک دعایی هم بخواهد بکند، این را نفی نمیکند و ممکن است در اینجا به نحو جزء موضوع نمازش صحیح باشد.
انسان از حدیث رفع میفهمد که وقتی عقدش ک-«لا عقد» است، آن اثری که برای عقد لولا الاکراه هست، مترتب بر عقد نمیشود و باید کالعدم فرض بشود.
خلاصه اینکه شیخ میفرمایند که حدیث رفع، بیع ملحوق به الرضا را ابطال نمیکند، ولی در ادامه هم میفرمایند که ممکن است بگوییم: درست است که حدیث رفع این عقد را ابطال نمیکند، ولی حکم به صحت هم نمیکند و عمومات ادلهی صحت بیع، به عقد مکره تخصیص خورده است و اگر إکراهی نبود، نقل و انتقال حاصل میشود، ولی اگر إکراه بود، نقل و انتقال واقع نمیشود.
و حال بعد از این تخصیص چه تکلیفی هست؟ در اینجا به وسیلهی خود بیع نقل و انتقال واقع نمیشود، ولی اگر چیزی دیگری به بیع ضمیمه بشود (به نحو جزء سبب)، آیا نقل و انتقال حاصل میشود یا نه؟
عمومات نسبت به این مطلب ساکت است و بعد از این تخصیص، یک تخصیص زائدی در کار نیست. عمومات ساکت است و اثبات و نفیی ندارد و در صورت نبود اثبات و نفی، اصالة الفساد در باب بیع جاری خواهد بود.
البته جریان اصالة الفساد راجع به موضوع است، ولی اگر در شبهات حکمیه، شک در تخصیص کردیم، به عمومات تمسک میکنیم و بین شبهات موضوعیه و حکمیه فرق وجود دارد.
خلاصه اینکه در جایی که عام تخصیص خورده است، اگر شک داشته باشیم که تخصیص دیگری هم خورده است یا نه، دیگر اصالة العمومی در کار نیست و نمیتوانیم به عام تمسک بکنیم و باید به اصالة الفساد تمسک بکنیم.
البته اصالة الفسادی که شیخ میگوید، بر اساس مبنایی که استصحاب در شبهات حکمیه جاری دانسته و بگوییم: قبلاً نقل و انتقالی نبود، حال نمیدانیم به وسیلهی این بیع نقل و انتقال حاصل شده است یا نه؟ و عدم انتقال را استصحاب بکنیم.
یا بر اساس این مبنی باید اصالة الفساد را جاری بدانیم، یا بر اساس این قانون عقلائی که وقتی چیزی قبلاً ملک کسی بوده است، باید ثابت بشود که از ملک او خارج شده است، چه در شبهات حکمیه و چه در شبهات موضوعیه. بنای عقلاء در خروج یک چیزی از ملک دیگری، به احتمال ترتیب اثر نمیدهند. پس بنابراین طبق این قانون عقلاء، اگر هم استصحاب را در شبهات حکمیه جاری ندانیم، باز هم میتوانیم به اصالة الفساد تمسک بکنیم.
خلاصه اینکه شیخ در اینجا با اصالة الفساد حکم به بطلان عقد مکره ملحوق به الرضا مینماید.
تمسک به عام در صورت شک در تخصیص زائد
البته یک بحثی کلی در اصول وجود دارد که آیا بعد از تخصیص عام، در صورت شک در تخصیص زائد، میتوانیم به عام تمسک بکنیم یا نه؟
بین شیخ و محقق کرکی در بحث خیار غبن این بحث واقع شده است که اگر شخصی مغبون شد، آیا خیار غبن فوری است یا به صورت تراخی است و بعداً هم میتواند آن را اعمال بکند؟
بعضیها در این بحث به اصالة العموم تمسک کرده و میگویند که خیار غبن فوری است و زمان اول به وسیلهی دلیل خارجِ وجوب وفاء به عقد خارج شده است، ولی نمیدانیم که زمان بعد هم خارج شده است یا نه؟که در اینجا به اصالة العموم تمسک میکنیم.
بعضیهای دیگر در این مسئله به استصحاب تمسک کرده و گفتهاند که در زمان اول عقد لزوم نداشته است و به وسیلهی غبن نمیدانیم که آیا دوام دارد یا نه؟ در اینجا بقای جواز فسخ را استصحاب میکنیم.
فرمایش شیخ
شیخ در این بحث میفرمایند که اگر متکلّم هر زمانی را جدا جدا ملاحظه کرده است و زمان در استعمال متکلّم به صورت جدا جدا لحاظ شده است، در صورتی که یک زمان تخصیص خورده باشد و شک در تخصیص زمان دیگر داشته باشیم، ما به عام تمسک میکنیم و این مسئله مثل این است که گفته شود: اکرم العلماء و زید از این عام خارج شده باشد و ندانیم که عمرو هم خارج شده است یا نه؟
در اینجا هم هر زمانی یک مصداقی برای عام است و اگر یک زمان از تحت عام خارج شد، در صورت شک در خروج فرد دیگر، میتوانیم به عام تمسک بکنیم.
پس طبق فرمایش شیخ، اگر متکلم زمان را به صورت جدا جدا در نظر بگیرید، اینطور است، ولی گاهی متکلم زمان را به عنوان یک یک امر وُحدانی در نظر میگیرد نه اینکه هر قسمت از آن را یک فرد لحاظ کرده باشد و مثل این خواهد بود که گفته شود: «أکرم العلماء دائما». در اینجا یک حکم مستمری روی افراد آورده شده است و هر قطعهای از زمان یک مصداق فرض نشده است. در این صورت، این حکم مستمر با خروج یکدانه تخصیص میخورد و فرقی ندارد که یک روز خارج شده باشد، ده روز خارج شده باشد و یا در تمام اوقات خارج شده باشد و همهی اینها یک تخصیص است.
در نتیجه ایشان میفرمایند که این عمومات زمان را جدا جدا و به عنوان افراد مختلف در نظر نگرفته است. دلیل «أوفوا بالعقود» میگوید که شما باید در تمام ازمنه طبق این عقد عمل بکنید و افراد مختلفی به اختلاف زمان فرض نکرده است. پس بنابراین اگر یک زمانی خارج شد، ما نمیتوانیم به عام تمسک بکنیم و اینجا جای جریان استصحاب خواهد بود و استصحاب هم عدم انتقال را اقتضاء میکند.
فرمایش آخوند
این فرمایش شیخ است، ولی مرحوم آخوند میفرمایند که ما در این گونه موارد که یقین به تخصیص یک دانه و شک در تخصیص زائد داریم، تخصیص عموم افرادی یقینی نیست و آنچه که حتماً واقع شده است، نسبت به اطلاق أزمانی است. «أکرم العلماء» به صورت عام میگوید: همه علماء باید احترام بشوند. زید، عمرو، بکر و امثال آنها همه از مصادیق عام افرادیاند. در این مثال، اطلاق ازمانی هم دلالت بر این میکند که این حکم اختصاص به یک زمانی دون زمانی ندارد و باید در همه زمانها احترام واقع بشود.
ما در اینجا عموم افرادی را حفظ کرده و میگوییم: تمام افراد مثل زید، عمرو و بکر و.. همه وجوب احترام دارند، منتهی از اطلاق ازمانی به وسیله دلیل خارج رفع ید کرده و میگوییم: چون دلیل خارج داریم، این احترام در تمام ازمنه لازم نیست. پس بنابراین آن عموم افرادی را حفظ میکنیم و از اطلاق ازمانی رفع ید میکنیم.
بنابراین اطلاق عام «أوفوا بالعقود» اینطور اقتضاء میکند که از همان وقتی که عقد واقع شده، أوفوا هم باشد. ما به وسیلهی دلیل خارجی که اثبات خیار کرده است، میگوییم از اول عقد أوفوا نیامده است، ولی زمانی که رفع إکراه شد، مانعی ندارد که «أوفوا بالعقود» شامل این مورد بشود.
در باب معاطاة هم همین مطلب بود که ممکن است بگوییم: وقتی ملزِمات معاطاة میآید، «أوفوا بالعقود» به عموم افرادی شامل میشود، منتهی از اطلاق رفع ید کرده و میگوییم: از آن وقتی که دلیلی بر خلافش نیست، شامل است.
نقد استاد بر فرمایش آخوند
این فرمایش ایشان است، ولی وجداناً فرقی بین تصرف در عموم افرادی و تصرف در اطلاق زمانی نیست و هر دو یک نحوه تصرف است و اگر مبنای ما در رفع ید از اطلاق، مبنای شیخ بود که برای اخذ به اطلاق باید تا ظرف عمل منتظر بنشینیم و بعد اخذ به اطلاق بکنیم، اصالة العموم بر اصالة الاطلاق ورود پیدا میکند، زیرا موضوع را از بین میبرد، ولی طبق نظر مرحوم آخوند - که نظر صحیحی هم هست - وقتی کسی سؤالی میپرسد و انسان میخواهد جوابش را بدهد، در مقام تخاطب باید تمام قیود ذکر شود و نباید منتظر ظرف عمل باشیم.
باید کسی که در مقام بیان جواب سؤالی سائلی است، تمام قیود لازم را ذکر بکند و در این صورت اصالة العموم و اصالةالاطلاق در عرضِ هم قرار میگیرند و هیچکدام بر دیگری ورود پیدا نمیکند.
پس ما با این فرمایش مرحوم آخوند که به اصالة العموم اخذ کرده و از اطلاق رفع ید بکنیم، موافق نیستیم.
پرسش: این بحثی که میفرمایید مبتنی بر این است که ما «أوفوا بالعقود» را عام بدانیم و الا اگر بگوییم جمع محلی به الف و لام هم اطلاق است ...
پاسخ: بله.
موضوع: حکومت حدیث رفع بر ادله- ناقلیت یا کاشفیت رضایت متأخر
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به فرمایش شیخ راجع به حکومت حدیث رفع بر ادلهی اولیه در باب عقد مکره ملحوق به الرضا پرداخته و مناقشات ایشان راجع به این موضوع را، مورد بررسی قرار میدهد.
بحث بعدی راجع به این است که رضایت متأخر در عقد مکره، جنبهی ناقلیت دارد یا کاشفیت. ایشان نظر شیخ نسبت به ناقلیتِ رضایت متأخر و ادلهی آن را مطرح نموده و مورد نقد و بررسی قرار میدهند.
حکومت حدیث رفع بر ادلهی اولیه
شیخ فرمودند که بعد از اینکه ادلهی حدیث رفع بر ادلهی اولیه حکومت پیدا کرد و ما گفتیم که در عقد مکره، به مجرد عقد نقل و انتقالی حاصل نمیشود، قهراً دلیلی نداریم که بعداً به وسیلهی رضا، نقل و انتقالی حاصل بشود و مقتضای اصالة الفساد هم عبارت از این است که با رضای لاحق، نقل وانتقالی حاصل نشود.
ایشان در ادامه میفرمایند که اللهم الا أن یقال که بگوییم: حکومت حدیث رفع بر ادلهی اولیه درست نیست.
معنای حکومت این است که اگر مقتضای ادلهی اولیه عبارت از یک حکم شرعی باشد، دلیل حاکم میگوید که اگر فلان خصوصیت وجود داشته باشد، چنین حکمی موجود نیست.
مثلاً دلیل «لا شک لکثیر الشک» نسبت به ادلهی اولیه حکومت پیدا میکند. اگر شخص کثیرالشک نباشد، مقتضای ادلهی اولیه عبارت از اطلاقات و قیودی است که به این اطلاقات خورده است و اگر این دلیل حاکم نبود، کثیرالشک هم مانند بقیه بود و همان احکامی که در بقیه هست، راجع به او هم ثابت بود، ولی این دلیل میگوید که اگر شخص کثیرالشک شد، اطلاقات، قیود، شرایط و احکامی که در بقیه ثابت است، در اینجا وجود نخواهد داشت.
در این مسئله هم ادلهی «أوفوا بالعقود» و «المؤمنون عند شروطهم» و «أحل الله البیع» اطلاقاتی دارند و غیر از این حدیث رفع، یک قیودی به وسیلهی روایات به این اطلاقات وارد شده است. حدیث رفع میگوید که به وسیلهی إکراه، حکمی که برای این موارد ثابت است، برداشته میشود.
مقتضای قاعده در عقود (ردّ حکومت حدیث رفع)
در اینجا ایشان میفرمایند که ما قطع نظر از حدیث رفع، از ادلهی عقلی و نقلی و آیه، مطالبی را استفاده میکنیم.
یکی از مطالب، عبارت از این است که اگر مالک رضایت به عقد نداشته باشد، چنین عقدی ممنوع است و اطلاقات ادله به وسیلهی احکام عقل و نقل به این مقدار تقیید میشود که باید در معامله رضایت وجود داشته باشد، أعم از اینکه رضایت سابق باشد، یا ملحوق.
پس بنابراین عقل و نقل بیشتر از این مقدار، اطلاقات را تقیید نمیکند و قهراً مقتضای قاعده عبارت از این خواهد بود که عقد مکره در صورت الحاق رضایت، صحیح باشد، زیرا ادلهی إکراه حکمی را که بر عنوان مکره بار شده است را بر نمیدارد و در اینجا به وسیلهی اطلاقات و تقیید و امثال آن میفهمیم که إکراه در چنین عقدی که ملحوق به رضاست، جزء موضوع است و لذا اگر إکراه جزء موضوع باشد، ما نمیتوانیم با حدیث رفع این حکم را برداریم، زیرا حدیث رفع، حکمی را که به عنوان إکراه ثابت شده باشد را نمیتواند رفع بکند و در این مسئله هم إکراه، جزء موضوع است و در نتیجه حدیث رفع نمیتواند حاکم بر ادلهی اولیه باشد.
تأمل شیخ در فرمایش قبلی خود
البته ایشان بعداً از «اللهم إلا أن یقال»، برگشته و به یک مطلبی اشاره میفرمایند که مطلب درستی هم هست. فرمایش ایشان این است که اگر ادله متعرض خصوص این فرض (عقد مکره ملحوق به رضا) شده و با إثبات جزئیت إکراه، حکم به صحت آن کرده بود، میتوانستیم بگوییم که حدیث رفع حاکم بر این فرض نمیشود و نمیتواند حکم این صورت را رفع بکند، ولی ادله بعد از تقییدی که ما ملاحظه میکنیم، أعم از صورت جزئیت إکراه و الحاق رضایت بعدی و صورتی است که اصلاً إکراهی در کار نیست.
بنابراین ادله أعم است و باید با اطلاق جزئیت را اثبات بکنیم، نه اینکه نسبت به خصوص این فرض، آیه یا روایتی وارد شده باشد. بالاطلاق دو فرد وجود دارد: یک فرد عبارت از إکراه ملحوق به رضات، یکی هم موردی است که اصلاً إکراهی وجود نداشته باشد.
حدیث رفع میگوید که یکی از این دو مورد صحیح است و آن صورتی است که انسان از اول رضایت به عقد داشته باشد و حکم مورد دیگر را رفع مینماید، زیرا دلیل اولی نسبت به قید إکراه و رضا، لابشرط است و حدیث رفع صورت عقد إکراهی را رفع کرده و اطلاق را منحصر به صورتی مینماید که از اول رضایت وجود داشته باشد.
البته درست است که جزئیت إکراه، حکم عقلی است و بعد از اینکه حکم روی مجموع رفت، جزئیت به حکم عقل انتزاع میشود، ولی حکم عقل هم تابع حکم شرع است و هیچ مانعی ندارد که حدیث رفع در آن تصرف کرده و حکم عقلی از بین برود.
در این مسئله، جزئیتی که برای إکراهِ ملحوق به الرضا، ثابت میشود، جزئیتی است که از اطلاق ادلهی صحت بعد از تقیید استفاده کردهایم، نه اینکه این ادله صریح در اثبات جزئیت باشند و وقتی اطلاق ادله، حکم به این میکند که مجموع کراهت ملحوق به الرضا، علت تام برای نقل و انتقال است، جزئیت إکراه از این اطلاقات استفاده میشود، نه از نصوص. حدیث رفع هم در این اطلاقات تصرف کرده و میگوید که صورت إکراهی صحیح نیست.
این فرمایش ایشان در اینجا بود.
پرسش: اگر حدیث رفع در بعضی موارد حاکم نباشد، آیا نمیتواند معارض با بعضی از ادله باشد؟ مثلاً در اینجا بگوییم که حدیث رفع در مورد إکراه با سایر ادله تعارض دارد.
پاسخ: آن بحث دیگری است و باید در وقت دیگری به آن بپردازیم. مرحوم آقای داماد - بر خلاف نظریه شیخ - میفرمود: ممکن است که حدیث رفع در یک جایی حکومت داشته باشد و متعرض یک چیز دیگری هم شده باشد.
خود شیخ هم میفرماید که «لاحرج» هم حکومت به ادلهی اولیه دارد و هم بعضی از مواردی که بعنوانه حرجی است را بر میدارد. لازم نیست که مفاد حاکم فقط حکومت و تفسیر باشد، بلکه ممکن است که هم جنبهی تفسیری داشته باشد و هم غیر مورد تفسیر را هم شامل بشود.
ایشان راجع به وضو که باید به صورت «الأعلی فالأعلی» باشد، میفرماید: با حدیث «لاحرج» ما وضو را تخصیص زده و میگوییم که از شرایط وضو این نیست که «الأعلی فالأعلی» به صورت دقیق باشد و اگر هم شارع وضوی حرجی را جعل کرده باشد، شیخ میفرماید که «لاحرج» این قسم را رفع میکند.
پس بنابراین «لاحرج» هم میتواند نسبت به بعضی از مطلقاتی که دو حالت دارد، تفسیر به حالت غیر حرجی بکند و هم معارض با دلیلی باشد که به عنوان حرجی یک موضوعی را اثبات میکند.
البته شیخ در حدیث رفع و امثال آن میگوید که ادله شامل مواردی که به عنوان خطاء حکم جعل شده است، نمیشود، زیرا باید ادله لابشرط باشند تا شامل این موارد هم بشوند. بنابراین اشکال ایشان وارد است.
بالأخره ایشان میفرمایند که این جزئیت، عقلی است و چه ما قائل به کشف یا نقل باشیم، فرقی نمیکند و هیچ اشکالی ندارد که ما با حدیث رفع، این حکم عقلی را برداریم و بگوییم که در صورتی که إکراه ملحوق به رضا باشد، عقد صحیح نیست، زیرا موضوع حکم صحت، دو مصداق دارد: یکی عقدی است که از اول همراه با رضایت باشد و دیگری هم عقدی است که با إکراه واقع شده، ولی رضایت به آن ملحق گردیده است و حدیث رفع حکم این قسم دوم را بر میدارد که قهراً جزئیت هم برداشته میشود و هیچ اشکالی هم در کار نیست. فتأمل ایشان اشاره به این مطلب است.
رضایت متأخر ناقل است یا کاشف؟
بحث بعدی راجع به این مطلب است که رضای متأخر ناقل است یا کاشف؟
ایشان میفرمایند که طبق قاعده، رضایت متأخر ناقل است و استصحاب نقل را اقتضاء میکند، زیرا عقدی واقع شده است و ما نمیدانیم که آیا نقل و انتقالی هم واقع شده است یا نه؟
بنا بر قول به کشف، نقل و انتقال از همان اول واقع میشود، ولی بنا بر قول به نقل، از ابتداء واقع نمیشود، بلکه بعداً نقل و انتقال واقع میشود.
استصحاب میگوید: قبلاً نقل و انتقالی نبوده است و حال نمیدانیم که آیا به وسیله این عقد، نقل و انتقال واقع شده است یا نه؟ حالت سابقه را استصحاب کرده و میگوییم: نقل و انتقال واقع نشده است.
البته جریان استصحاب در اینجا بر این مبنی است که استصحاب را در شبهات حکمیه جاری بدانیم.
بعضی هم مثل صاحب ریاض گفتهاند که استصحاب در اینجا جاری نیست و مقتضای عمومات و ادلهی اجتهادی، عبارت از کشف است، زیرا شخص در هنگام عقد طرف مقابل را مالک قرار میدهد. در اینجا هم که مکره از روی إکراه عقد را انشاء کرده است و بعداً هم به مفاد این عقد راضی میشود. مفاد عقد برای زمان تکلم و انشاء است و قهراً رضایت بعدی به نحو شرط متأخر منشأ میشود که ما کشف بکنیم که نقل و انتقال از اول واقع شده است، زیرا مُنشأ ما از اول بوده است و شخص هم به همان مُنشأ رضایت پیدا میکند.
البته شیخ میفرماید که این مطلب درست نیست و طبق قاعده، نقل درست است، نه کشف. هر چند ایشان میفرماید که ما به جهت نصوص خاصه و امثال آن، قائل به کشف شدیم، ولی مقتضای قاعده، عبارت از نقل است.
پرسش: ایشان در باب فضولی قائل به کشف شدند؟
پاسخ: بله، ایشان در باب فضولی میفرمایند که بر اساس قائل به کشف شدیم، ولی در باب فضولی هم قاعده اقتضاء میکند که نقل باشد نه کشف. در اینجا هم دلیلی برای خروج از این قاعده نداریم.
بعد ایشان راجع به جریان استصحاب و حکم به نقل میفرمایند: در عقد، مُنشأ عبارت از نقل فیالحال نیست، بلکه مُنشأ اصل النقل است، منتهی در هر موردی باید ببینیم که دلیل چه چیزی را اقتضاء میکند. به عبارت دیگر، وقوع اصل النقل در حال یا آینده، تابع دلیل است و در خود
انشاء، قید فی الحال وجود ندارد. شاهد بر این مطلب هم عبارت از این است که در مواردی مثل صرف و سلم - که قبض در آن معتبر است - طبق نظر همه، عقد صحیح است و به عقیدهی شیخ، در امور خیاری ملکیت قبل از سقوط خیار نمیآید و همه این عقدها را صحیح میدانند. گاهی اوقات هم بین ایجاب و قبول فاصله میافتد و تا قبول واقع نشود، به صرف انشاء ملکیت نمیآید و قائلین به کشف هم در این موارد قائل به کشف نیستند، بلکه قائل به نقل هستند.
خلاصه اینکه در صرف و سلم و امثال آن یا در هبه، ملکیت بعد از قبض میآید، یا در امور خیاری بر مبنای شیخ، ملکیت بعد از سقوط خیار میآید، ولی این معاملات را همه صحیح میدانند. اگر بنا بود که مُنشأ ظرف انشاء باشد، در مواردی که بین ایجاب و قبول فاصله افتاده یا مثل صرف و سلم و امثال آن که شرع آنها را قبول و امضاء کرده است، حکم شرع بر انشاء تطبیق نمیکرد.
بنابراین علت صحت عقد در مواردی که ذکر شد، عبارت از این است که مُنشأ، اصل النقل است و تعیین زمان نقل را باید از ادلهی خارج استفاده بکنیم. در برخی موارد، ادله میگوید که تا قبول نکنید، نقل و انتقال فعلیت پیدا نمیکند، در برخی موارد تا قبض نکنید، فعلیت پیدا نمیکند، در برخی موارد تا خیارات ساقط نشود، فعلیت پیدا نمیکند و خلاصه اینکه کیفیت نقل و انتقال را باید از دلیل خارج استفاده بکنیم.
در اینجا هم استصحاب میگوید: تا رضایت حاصل نشود، نقل و انتقال فعلیت پیدا نمیکند، زیرا دلیل اجتهادی و عامی که مقدم بر استصحاب باشد، نداریم.
پرسش: آیا مقتضای قاعده این نیست که ببینیم شخص رضایت به چه چیزی داده است؟
پاسخ: اجازه بدهید که من باقی مطلب را بگویم.
این فرمایش شیخ است، ولی ما میخواهیم ببینیم که وجداناً مسئله چیست؟ آیا وقتی من میگویم: من تو را مالک کردم، مقصودم این است که تو مالک بشوی و لو بعد از وفات من؟!
ایشان میگوید که هیچ قید و زمانی در مُنشأ مطرح نیست و فقط اصل مُنشأ عبارت از این است که طرف مقابل مالک بشود.
آیا مطلب اینطور است که ایشان میفرماید؟! مسلماً اینطور نیست و میتوانیم بگوییم که ارتکازات عبارت از این است که مُنشأ عبارت از حصول ملکیت در آن زمانی است که عندالعقلاء یا عندالشرع ملکیت حاصل میشود و در همان زمان طرف مقابل مالک میشود.
پس بالارتکاز یک چنین قیدی در اینجا وجود دارد و اینطور نیست که مُنشأ اصل ملکیت باشد و لو اینکه حصول آن الی الابد طول بکشد.
پس یک چنین قید ارتکازی در مسئله وجود دارد که گاهی حصول این قید با قبول است و گاهی هم با رضاست.
پرسش: در صرف و سلم اگر کسی اصلاً حکم را نمیداند یا منکر حکم شرع است، باز هم همینطور است؟
پاسخ: نه، آنها محل اشکال است.
خلاصه اینکه اینها ارتکازی است و با ارتکاز درست میشود، مگر اینکه تعدد مطلوب باشد وإلا اگر وحدت مطلوب باشد به این معنی که باید نقل و انتقال در همین لحظه باشد و من راضی به لحظهی بعدی نیستم، عقد نمیتواند صحیح و مورد امضاء شرع باشد، مگر اینکه یک تعبدی یا چیزی مثل «ما قصد لم یقع» واقع شده باشد.
موضوع: اشتراط إذن مولا در صحت عقد عبد
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به موضوع اشتراط إذن مولا در صحت عقدِ عبد پرداخته و ادلهی این مسئله را مورد بررسی قرار میدهد. یکی از ادلهی این مسئله آیهی (ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوکًا لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ) میباشد که استاد اشکالات وارد بر استدلال به این آیه و جوابهای آن را مورد بررسی قرار میدهند.
ایشان در ادامه به روایت مورد استدلال در این مسئله پرداخته و دو روایت صحیحهی زراره و موثقهی ابن بکیر را مورد بررسی قرار میدهند.
اشتراط إذن مولا در صحت عقد عبد
مسائل عبد محل ابتلاء نیست، ولی چون مطالب علمی دارد، اشکالی ندارد که ما یکی دو روز راجع به آن بحث بکنیم. البته ما وارد بحثهای مفصل نمیشویم.
یکی از شروط متعاقدین عبارت از این است که اگر شخص عبد است، از طرف مالک مأذون در عقدش باشد.
شیخ میفرماید: فرقی ندارد که این عبد بخواهد عقدی را بر مال معین یا ذمهای خود انجام بدهد، یا برای دیگران انجام بدهد و در همهی موارد، شرط صحت عقد، إذن مولاست و باید از مولا إذن بگیرد.
اشکالات بدوی در استدلال به آیه
دلیل این مطلب آیهی شریفهی (ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوکًا لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ) (1)و روایاتی است که در این باره وارد شده است.
البته در استدلال به این آیه، این اشکال بدوی به نظر میرسد که اگر راجع به کسی بگویند: هیچ کاری از دست او بر نمیآید، معنایش عجز تکوینی است نه عجز تشریعی. به عبارت دیگر، مفاد ظاهر عرفی این تعبیر، عبارت از این است که هیچ قدرت خارجی برای عمل ندارد، در حالی که مورد استدلال ما راجع به این است که عبد از نظر شرعی مجاز به انجام عقد بدون إذن مولا نیست.
پس بنابراین ظاهر آیه و مفروض سؤالی که در آن بیان شده است، راجع به عبد بیعرضهای است که هیچ کاری از دستش بر نمیآید و علاوه بر این، در خیلی از موارد، ظهور قیود در احترازی بودن است، نه در توضیحی بودن و در این آیه هم اگر قیدِ «لایقدر» احترازی باشد، فرض آیه عبارت از قسمی خاصی از عبد خواهد بود که «لا یقدر تشریعاً علی شیء»، در حالی که بحث ما راجع به کل عباد است و تعبیر آیه اینطور نیست که «لا یقدر علی شیء کل العبید».
1) نحل/سوره16، آیه75.
یک مشکل دیگری هم که در استدلال به آیه وجود دارد، عبارت از این است که در روایت به همین آیه برای عجز تشریعی مطلق عبید استدلال شده است و ظاهر استدلال هم این نیست که حضرت با علم باطن به حقائق قرآن استدلال کرده باشد، بلکه حضرت کأنّ به طرف مقابل میفرمایند: مطلب اینطور است و تو خودت هم این مطلب را میفهمی.
حل اشکالات
یک نکتهای در اینجا وجود دارد که با توجه به این نکته، هر دو اشکال دفع میگردد.
در تعبیر «عَبْدًا مَمْلُوکًا» باید ببینیم که آیا این «مملوکاً» قید است؟ یعنی ما دو دسته عبد داریم: یک دسته عبد مملوک و دستهی دیگر، عبد غیر مملوکاند؟ اگر این قید صلاحیت قید بودن را داشت و میتوانست برای احتراز باشد، آن دو اشکال وارد بود، ولی «مملوکاً» قید احترازی نیست، بلکه میخواهد طبیعی عبد را مثال زده و آن توصیف کرده و توضیح بدهد، نه اینکه بخواهد به قسم خاصی از عبد اشاره داشته باشد.
آیه میفرماید که عبد، مملوک است و اختیاری از خودش ندارد و اگر طبیعی عبد مراد باشد، قهراً «لایقدر» نمیتواند اشاره به قدرت تکوینی باشد و همین که مراد از عبد، طبیعی عبد باشد، نه قسم خاصی از آن، قرینه بر این است که قدرت تشریعی مراد است نه قدرت تکوینی.
با توجه به این نکته، استدلال روایت هم کاملاً منطبق بر ظهور آیه خواهد بود.
استدلال به روایات
در این مسئله دو روایت وجود دارد. البته بنده خیلی به منابع روایی مراجعه نکردم، زیرا همین دو روایت کفایت میکند.
صحیحهی زراره
یکی از این دو روایت، روایتی است که صدوق به واسطهی طریق خودش به ابن اذینه، از زرارة نقل میکند که زراره هم تعبیر به «عن ابیجعفر و ابیعبدالله (علیهما السلام)» کرده است.
طریق صدوق به ابن اذینه کاملاً طریق صحیحی هست و هیچ شبههای در آن نیست. صدوق به وسیلهی پدرش از سعد بن عبدالله اشعری، از احمد بن محمد بن عیسی اشعری، او هم از محمد بن ابی عمیر نقل میکند و خلاصه اینکه این طریق، خیلی طریق معتبر و خوبی است.
در این روایت اینطور وارد شده است که:
«المملوک لا یجوز نکاحه و لا طلاقه إلّا بإذن سیّده. قلت: فإن کان السیّد زوَّجه، بید مَن الطلاق؟» (1)
حضرت میفرماید: نکاح و طلاق مملوک منوط به إذن سیّدش است و او بدون اذن سیدش چنین حقی ندارد.
در ادامه این سؤال مطرح میشود که سید تزویجش کرده است و کأنّ میخواهد که این دو با هم باشند، خودش که نمیتواند طلاق بدهد، پس چه کسی طلاق بدهد؟
حضرت میفرمایند: همان سیدی که تزویج کرده است، گاهی ممکن است دوام ازدواج را صلاح نداند و بخواهد او را طلاق بدهد و بعد هم به آیه «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ» استدلال نموده و میفرماید: آیا طلاق شیء نیست؟
در این آیه به قسم خاصی اشاره نشده و این مطلب به طور کلی بیان شده است که «لایَقْدِرُ عَلیشَیْءٍ» و به نکاح یا طلاق یا عقد و امثال آن به طور خاص اشاره نشده است. طبق فرمایش حضرت، طلاق هم یک شیئی است که بدون إذن مولا انجام آن جایز نیست.
فرمایش مرحوم آخوند
مرحوم آخوند در حاشیهشان - بر خلاف نظریهی شیخ - میفرمایند که ظاهر این آیه مربوط به کاری است که عبد بخواهد راجع به خودش انجام بدهد، مثل نکاح و طلاق و امثال آن و طبق ظهور «لایقدر»، قدرت چنین کاری را ندارد، ولی این آیه ناظر به موردی نیست که با إذن دیگران بخواهد کاری را انجام بدهد.
پس بنابراین از این آیه استفاده نمیشود که صِرف انشاء عبد هم صحیح نیست و او مسلوب العبارة است و صلاحیت انشاء را ندارد و حتی با اجازهی غیر هم عقدش باطل باشد. چنین چیزی از آیه استفاده نمیشود.
ایشان در ادامه میفرمایند که اگر قائل به ظهور هم نشویم، قدر متیقن در این محدوده است و اگر هم کسی قدر متیقن را هم قبول نکرده و بگوید که ظهور در اطلاق دارد، ظهور ادلهی مطلقهای مانند «أوفوا بالعقود» و امثال آن، اظهر از اطلاقی است که در اینجا وجود دارد.
شاید ایشان این آیه شریفه را هم در نظر گرفته باشد که: (ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوکًا لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًا وَ جَهْرًا هَلْ یَسْتَوُونَ) (1)، به این معنی که این دو با هم یکی نیستند.
آیا کسی که سراً و علانیةً میتواند هر کاری راجع به اموال خودش انجام بدهد، با کسی که دستش بسته است و نمیتواند این کارها را انجام بدهد، یکی هستند؟ مسلّم است که این با هم فرق دارند و کأنّ این آیه شخص را نسبت به کارهای خودش در دو صورت مورد مقایسه قرار داده است.
1) نحل/سوره16، آیه75.
پرسش: مضمون این آیه در آیهی دیگر هم هست، ولی ادامهاش فرق میکند، در آن آیه میفرماید: (وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُما أَبْکَمُ لایَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ وَ هُوَ کَلُّ عَلی مَوْلاهُ أَیْنَما یُوَجِّهْهُ لا یَأْتِ بِخَیْرٍ). (1)
پاسخ: باشد، آن خیری که میآورد، برای خودش نیست، برای دیگری است.
پرسش: میفرمایند: «أَیْنَما یُوَجِّهْهُ لا یَأْتِ بِخَیْرٍ»، مولا او را میفرستد، ولی «لا یقدر».
پاسخ: میدانم، شاید مراد از «لا یَأْتِ بِخَیْرٍ» یک قسم خاصی باشد، ولی ما گفتیم که طبیعی عبد «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ» است، اما ایشان میگوید که «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ» راجع به کارهای خودش است، حال باید ببینیم که آیا وجداناً طلاق شیء نیست کما اینکه در روایت هم به آن اشاره شده است؟!
حضرت در روایت به اطلاق شیء تمسک کرده و میفرماید که آیا طلاق شیء نیست؟! یا طلاق شیء است، ولی اگر عبد بدون إذن مولا، کارهای دیگران را انجام بدهد وکارچاقکنی بکند، شیء نیست؟! آیا شیء فقط مربوط به کارهای خود عبد است؟!
به نظر میرسد که مراد از آیه همان فرمایش شیخ باشد که تعبیر «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ»، به این معنی است که عبد هیچ کاره است هم نسبت به کارهای خودش و هم نسبت به کارهای دیگران.
طبق فرمایش شیخ ظاهر آیه عبارت از این همین است که عبد هیچ کاره است، که با ضمیمه شدن روایت، صریحِ صریح در این معنی میشود.
ایشان میفرمایند که ظاهر قدرت نداشتن بر شیء، عبارت از این است که استقلال ندارد تا بتواند روی پای خودش بایستد، در روایت هم کارهای او با إذن صحیح دانسته شده است و تصریح به این معنی شده است.
1) نحل/سوره16، آیه76.
در دیگر هم - که روایت ابن بکیر است - اجازه مصحح دانسته شده است. البته شیخ مدعی این معنی است که خود آیهی شریفه منهای روایات، دلالت بر عدم استقلال عبد میکند.
تعبیر ایشان این است که اگر کسی برای انجام دادن کارهایش، باید به دیگری متوسل بشود، چنین شخصی توان و قدرت ندارد و به او قادر گفته نمیشود.
البته این فرمایش ایشان محل اشکال است، زیرا لازم نیست برای صدق قدرت، حتماً قدرت بلاواسطه باشد و در تکالیف هم بلاواسطه بودن در قدرت شرط نیست، زیرا اگر کسی با واسطه قدرت انجام تکلیفی را داشته باشد و آن را بجا نیاورد، معذور در ترک تکلیف نخواهد بود.
مثلاً اگر کسی قدرت رفتن به مکه را با واسطه داشته باشد، به این معنی که برای رفتن به مکه نیاز باشد به فلان اداره مراجعه کند یا از یک جایی اجازه بگیرد و امثال آن، بر چنین کسی مستطیع و قادر صدق میکند، هر چند که این قدرت با واسطه باشد و قدرت فقط منحصر در این نیست که شخص از هیچ کس استمداد نکند.
پرسش: در این صورت مسئلهی استقلال نسبت به مولاست یا نسبت به دیگران؟ یعنی وقتی میگوید «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ»، بدون اجازه مولای خودش کاری نمیتواند انجام بدهد؟
پاسخ: اگر در جایی شرط بود که اذن مولا را تهیه کند، باید باید قید و شرط واجب را انجام بدهد و اینطور نیست که اگر کسی برای انجام کاری توسل به دیگری کرد، بگوییم: قدرت بر این شیء ندارد و خلاصه اینکه در صدق قدرت، بلاواسطه بودن شرط نیست.
پرسش: اگر به طور تکوینی باشد این طور است؟
پاسخ: نه، در تشریعی هم همین طور است. میگویم که اگر کاری به جهت نداشتن مقدمات، ممنوع است، باید شخص مقدماتش را درست بکند، مثلاً اگر به جهت وضو نداشتن، نماز برای شخص ممنوع باشد، باید وضو بگیرد و نمازش را به واسطهی وضو بخواند.
پرسش: جوابی که شما در اشکالات قبل به مراد بودن طبیعی عبد دادید، پاسخ این مطلب هم هست.
پاسخ: شیخ اینطور بیان میکند که اگر کسی برای انجام کاری لازم باشد به دیگری متوسل بشود، این شخص قادر بر این کار نیست، «إذ المحتاج إلی غیره فی فعلٍ غیرُ قادرٍ علیه» (1). ایشان نباید اینطور تعبیر بفرماید.
پس بنابراین طبق این روایت، با إذن مولا تصحیح میشود.
پرسش: در ذیل روایت، اصلاً اجازهی طلاق به عبد داده نشده است که عبد اذن بخواهد، زیرا در ذیل روایت اینطور وارد شده است که عبد نمیتواند و حق چنین کاری ندارد.
پاسخ: «لا یجوز نکاحه و لا طلاقه إلا بإذن سیده».
پرسش: اگر میخواهد طلاق بدهد باید اذن بگیرد، اما اگر نمیخواهد طلاق بدهد، آیا مولا میتواند بجایش طلاق بدهد یا نه؟ یعنی آیا اختیار زن داشتن او را دارد یا ندارد؟ ذیل روایت میگوید که عبد هیچ اختیاری ندارد و اختیار به ید مولاست. یعنی اگر هم عبد نمیخواهد طلاق بدهد، ولی مولا میتواند بجایش طلاق بدهد یا نه؟
پاسخ: یعنی ذیل روایت میگوید که عبد نمیتواند از او استیذان کند؟ بنده نفهمیدیم شما چه میخواهید بگویید.
شیخ راجع به اذن میفرمایند که اذن در اینجا اعم از اجازه است و شامل اذن سابق و اجازه لاحق میباشد.
البته در روایت ابن بکیر عن ابی عبدالله (علیه السلام)، اینطور وارد شده است که حکم بن عتیبه، ابراهیم نخعی و اصحابِ اینها گفتهاند که به هیچ نحو، حتی با اجازهی مولا هم صحیح نیست، زیرا عقد فاسد بوده است و چطور باید مولا به عقد فاسد اجازه بدهد؟
حضرت هم میفرمایند که شارع مقدس برای رعایت حال مولا چنین اجازهای نداده است، ولی اگر خود مولا موافقت بکند، چرا باید چنین عقدی باطل باشد؟! حضرت میفرمایند که اگر مولا موافقت کرد، عقد صحیح میباشد و خلاصه اینکه در این روایت حضرت بالصراحة فرموده است که عقدِ عبد با اجازهی مولا تصحیح میشود.
روایت ابن بکیر موثقه است، ولی روایت زراره صحیحه است و خیلی صحیحهی مهمی هم هست.
منتهی بحث در این است که آیا ما میتوانیم إذن را به حدّی توسعه بدهیم که شامل إجازه هم بشود و اگر عقد انجام شد و بعداً إجازه تحقق پیدا کرد، به این إجازه، إذن گفته میشود؟
البته اگر ایشان تعبیر به «إذن در ترتیب آثار» کرده بود، ممکن بود بگوییم که إجازه بعدی هم إذن به حساب میآید. إذن باید برای یک شیء متأخر باشد، نه برای متقدم، ولی در اینجا إذن برای خود طلاق است، نه برای آثار بعدی و امثال آن.
خلاصه اینکه شیخ اینطور میفرماید، ولی این توجیه درست نیست و أعم بودن إذن متوقف بر این توجیه هم نیست، زیرا وقتی گفته میشود: جاز إمره، یعنی دیگر مطلب تمام است و حالت منتظره وجود ندارد.
در اینجا هم اگر مولا إذن داد، مطلب تمام است و حالت منتظره وجود ندارد، ولی اگر إذن نداد، مطلب تمام نیست و خلاصه اینکه با إجازهی لاحق درست میشود و روایت چنین چیزی را نفی نمیکند و خلاصه اینکه بین روایت زراره و ابن بکیر منافاتی وجود ندارد.
موضوع: بررسی استدلال به آیه «لا یقدر علی شیء» برای عدم جواز عقد عبد
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به بررسی اشکالات وارده بر استدلال به آیه شریفهی (لا یقدر علی شیء) برای عدم جواز عقد عبد و جواب این اشکالات میپردازند که به صورت تفصیلی، توضیحی یا احترازی بودن، قید «مملوکاً» و اشتراک لفظی کلمهی عبد را، مورد بررسی قرار میدهند.
بررسی اشکالات استدلال به آیه
بر بعضی از عرائضی که دیروز راجع به آیه عرض کردیم، اشکالاتی وارد است که بعضی از آقایان به آن اشاره کردند و بنده برای شما بیان میکنم.
«مملوکاً» قید توضیحی است یا احترازی؟
یکی از این اشکالات عبارت از این است که ما دیروز راجع به آیهی (ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوکًا)، (1)عرض کردیم که عبارت «مملوکاً» صفت توضیحی است نه قید احترازی، در حالی که اشکالی ندارد این عبارت را قید احترازی بدانیم، زیرا کلمهی «عبد» مشترک بین مخلوق خدا و انسانی است که مملوک شخص باشد.
اشتراک لفظی عبد
مرحوم والد ما هم از تفسیر ابوالفتوح نقل میکرد که لفظ «عبد» مشترک بین معنیین است و دلیل بر اثبات اشتراک در لغت هم (که یک بحث اصولی است) عبارت از این است که جمعِ عبد به یک معنی، عباد میشود و به یک معنی عبید. عبد در مقابل معبود، به عباد جمع بسته میشود، ولی عبد در مقابل مالک، به عبید جمع بسته میشود.
1) نحل/سوره16، آیه75.
خداوند هم معبود است و هم مالک و لذا به مخلوقات هم عباد الله گفته میشود در مقابل معبود و هم عبید گفته میشود در مقابل مالک و اینطور هم تعبیر شده است که: «عُبَیدُک ببابک»، زیرا خداوند سید و مالک است. ولی راجع به مالکی که خودش مخلوق باشد، تعبیر به «عباد زیدٍ» نمیشود، زیرا زید معبود نیست، بلکه مالک است و باید تعبیر به «عبید زیدٍ» بشود.
خلاصه اینکه لفظ «عبد» مشترک لفظی بین این دو معنی است و در این آیه هم «عبد» به معنای مخلوق است، مثل اینکه در آیهی دیگر میفرماید: (سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ)، (1)و عبد به معنای انسانی که مخلوق است، استعمال شده است.
بنابراین اگر کلمهی «عبد» به معنای انسانی که مخلوق است، بکار برده شده باشد، کلمهی «مملوکاً» صلاحیت قید احترازی را خواهد داشت و معنی عبارت از این خواهد بود: بندهای از بندگان خدا که صفت مملوکیت را هم دارد، مثل اینکه انسان بگوید: مسلمانِ شیعهی اثنیعشری.
پس بنابراین لزومی ندارد که مملوکیت را با عبد یکی دانسته و کلمهی «مملوکاً» را قید توضیحی بدانیم، بلکه ممکن است که مراد قید احترازی باشد.
این یک جهت بود. جهت دیگر هم عبارت از این است که اگر ما «مملوکاً» را قید احترازی بدانیم، اثبات حکم تشریعیِ «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْء» برای مطلق عبد و مملوک مشکل خواهد شد.
اگر هم فرض کنیم که عبد در این آیه به معنای غلام است و کلمهی مملوکاً هم - که در ادامه ذکر شده است - به عنوان توضیح و تفسیراً للمراد ذکر شده نه تقییداً للفظ، باز هم استفادهی حکم تشریعی برای مطلق غلامها مشکل خواهد بود.
1) اسراء/سوره17، آیه1.
گاهی مثلاً بعد از ذکر لفظ شیخ، تعبیر به صاحب مکاسب میشود، تا به مخاطب فهمانده شود که مراد از شیخ، شیخ طوسی نیست، یا گاهی تعبیر به صاحب نهایه میشود، تا به مخاطب فهمانده شود که مراد از شیخ، شیخ انصاری نیست. در این گونه موارد، با توجه به اینکه لفظ مشترک است، کلمهی بعدی توضیح و تفسیر مراد است، نه تقیید آن.
اگر فرض را اینطور بگیریم، در ابتداء یک لفظی ذکر شده و بعد تفسیر شده و بعد هم یک قیدی برای آن ذکر میشود مثل اینکه گفته شود: میتوان از امامی اثنیعشری عادل تقلید کرد. در این مثال ابتداءً لفظ «امامی» به وسیلهی لفظ «اثنیعشری» تفسیر شده است و بعد هم با کلمهی «عادل» مقید شده است.
در ما نحن فیه هم میتوانیم بگوییم که «مملوکاً» تفسیر و توضیح برای عبد است و میخواهد بگوید که مراد از «عبد» در آیه، انسان مخلوق نیست، بلکه مراد شخصی است که در ملک دیگری است و عبارت «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْء» هم در ادامه برای تقیید ذکر شده است و خداوند اینها را به عنوان مثال بیان فرموده است و در نتیجه ما نمیتوانیم از این آیه یک حکم تشریعی را برای مطلق افراد غلامها و عبید استفاده بکنیم.
جواب استاد بر اشکالات وارده
خلاصه اینکه این اشکال بر استدلال به آیه مطرح گردیده است، ولی انصاف قضیه عبارت از این است که اگر انسان به آیهی بعد - که متصل به این آیه است - نگاه بکند و هر دو آیه را با معنای متفاهم عرفی در نظر بگیرد، این اشکالات دفع خواهد شد.
در آیهی بعد میفرماید: (وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُما أَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ) (1)که باید ببینیم به حسب متفاهم عرفی، جملهی «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْ»، قید برای أبکم است یا خبر بعد از خبر؟
به عبارت دیگر، آیا معنای آیه عبارت از این است که یکی از این دو شخص، أبکمی است که «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ» یا معنای آیه عبارت از این است که یکی از این دو لال است و هیچ چیز هم سرش نمیشود؟
با اندکی تأمل، پیداست که «لا یقدر علی شیء» خبر بعد از خبر است، نه اینکه قید برای أبکم باشد. عرف از این نوع تعابیر، رابطهی علت و معلولی را میفهمد، به این معنی که شخص لال است و در نتیجه، هیچ چیز سرش نمیشود. بنابراین این تعبیر، خبر بعد از خبر است به عنوان علت و معلول میباشد.
با توجه به این آیه، در آیهی (ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوکًا لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ) هم همینطور فهمیده میشود، منتهی کلمهی «مملوکاً» جایگزین کلمهی «أبکم» میباشد. یعنی شخص مملوک است و نتیجهی مملوکیت عبارت از این است که قدرت بر هیچ چیزی ندارد.
با توجه به آنچه بیان شد، باید ببینیم که آیا مملوکیت علت برای عجز طبیعی و تکوینی شخص است و اگر کسی مملوک شد، تکویناً هیچ قدرتی نخواهد داشت؟
پیداست که اینطور نیست و همین مطلب قرینه بر این است که مراد از جملهی «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْء» قدرت تشریعی است، نه تکوینی، به این معنی که غلام تشریعاً هیچ قدرتی ندارد و متفاهم عرفی با توجه به سیاق آیه، همان مطلبی است که ما میخواهیم آن را إثبات بکنیم که جملهی «لایقدر..» خبر بعد از خبر به عنوان علت و معلول میباشد و این نتیجه، همان چیزی است که از روایت هم استفاده شده است.
این مطلبی بود که متمم بحث دیروز ما بود.
پرسش: ممکن است اینطور بگوییم که چه خصوصیتی برای ذکر عبد به معنایی که در مقابل معبود است، وجود دارد و عبد به این معنی چه دخالتی در این حکمی دارد که میخواهد مترتب بر آن بشود؟ میشود اینطور گفت که عبد به معنای مخلوق خدا که در مقابل معبود است، هیچ دخالتی در این حکم ندارد، در حالی که عبدیت باید در این تمثیل دخالت داشته باشد.
پرسش: شارع به یک غلامی مثال زده است که هیچ قدرتی ندارد و اگر هم علت و معلول نباشد، به غلام بیخاصیتی مثال زده است.
پرسش: عرض بنده این است که منهای آیهی بعدی که تعبیر به «أبکم» نموده است، با خود این آیه هم میتوانیم جواب اشکالات را اینطور بدهیم که اگر عبد در مقابل معبود باشد، هیچ خصوصیتی در حکم بیان شده ندارد و ذاتاً از خود آیه میتوانیم جواب این اشکالات را بدهیم.
پاسخ: مراد آیه عبارت از این است که یکی از این دو، عبدی است که هیچ قدرتی ندارد و اسباب زحمت مالکش هم هست. گاهی اوقات یک شخصی تمکن ندارد و خودش مشکل دارد، ولی گاهی نه تنها تمکن ندارد، بلکه برای دیگری هم مشکلساز است. در اینجا هم آیه میفرماید: این اصنامی که هیچ خاصیتی ندارند، به جهت عبادت و امثال آن، برای دیگران هم مشکلساز هستند.
خلاصه اینکه مجموعاً انسان با اندکی تأمل در آیه و روایت، این معنی را استفاده میکند که عقد برای عبد جایز نیست، زیرا «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْء».
موضوع: تفسیر فضولی- حکم رضایت مالک بدون إذن
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به مقصود شیخ از عدم صحت عقد فضولی پرداخته و سپس به تفسیر فضولی در کلام شهید اول و بعضی از عامه و تسامحات موجود در آن اشاره میفرمایند. بحث بعدی راجع به این است که فضولی صفت برای عاقد است، نه عقد، ولی شیخ در عین حالی که بکار بردن این صفت برای عقد را تسامح دانسته، ولی خود دچار این تسامح شده است.
استاد در ادامه به اختلاف تعبیر شیخ به «یشمل» و «یؤمی» راجع به عقد باکره رشیده و توجیه آن میپردازند. بحث بعدی هم راجع به این است که آیا در صورت علم عاقد به رضایت مالک، باز هم شخص فضولی خواهد بود یا نه؟ شیخ سه وجه در فضولی بودن این عقد بیان کرده و در آخر با در نظر گرفتن کلمات قوم، اقتضاء ادله را فضولی نبودن چنین عقدی میداند. ایشان قائل به بالاتر از این شده و حتی در صورت رضایت واقعی مالک و عدم اطلاع عاقد بر این رضایت، باز هم عقد را طبق اقتضاء ادله، صحیح میدانند. در آخر این جلسه، استاد به تقریب مرحوم داماد در استدلال شیخ به آیهی «أوفوا بالعقود» برای کفایت رضایت واقعی پرداخته و آن را ردّ میفرمایند.
مقصود شیخ از عدم صحت عقد فضولی
شیخ میفرماید: یکی از شرایط متعاقدین این است که عاقد یا مالک باشد، یا مأذون از مالک باشد و یا مأذون از شرع باشد و اگر هیچکدام از این سه نبود - مثل فضولی - آن عقد صحیح نیست.
ایشان ابتداء تعبیر به «عدم صحت» نموده و سپس تعبیر خودشان را که یک نحوه اجمال و ابهامی دارد، تفسیر مینمایند، مانند کلام علامه که بعداً تفسیر نمودهاند.
ایشان میفرمایند: موقوف بودن عقد فضولی بر إجازه، منافاتی با نفی صحت آن ندارد، زیرا مراد از صحتی که ما میگوییم، عبارت از لزوم است و نفی صحت در عقد فضولی، به معنای نفی لزوم است.
البته ایشان بر خلاف لزومی که در مقابل صحت بکار برده میشود که یک شرایط لزوم داریم و یک شرایط صحت، در اینجا کلمهی «لزوم» را در یک معنایی اراده میکنند که با قول مشهور بر صحت عقد فضولی، منافاتی نداشته باشد.
ایشان میفرمایند که مراد از لزوم، لزومی نیست که در بحث فقه در مقابل صحت مطرح شده و همانطوری که صحت شرایطی دارد، لزوم هم شرایطی دارد، بلکه مراد از لزوم، چیزی است که لاینفک باشد.
طبق این بیان ایشان، اگر عقدی بخواهد صحیح به معنای «لاینفک» باشد، باید یکی از این سه چیز را داشته باشد: یا عاقد مالک باشد، یا مأذون از مالک باشد و یا مأذون از جانب شرع باشد، مثل اشخاصی که شارع برای آنها ولایتی قرار داده است.
بنابراین مراد از صحت در اینجا لزوم است و مراد از لازم هم چیزی است که لاینفک است و حالت منتظره ندارد. قهراً با توجه به اینکه عقد فضولی حالت منتظره دارد و باید اجازه به آن متصل بشود، صحیح به این معنی نخواهد بود.
کلام علامه حلی هم که مالک بودن یا مأذون بودن را از شرایط صحت عقد قرار داده و در نتیجه فضولی را فاقد شرط و اجازه را مصحح آن دانسته است، بر همین معنی حمل میگردد.
صاحب جامع المقاصد بر ایشان اشکال کرده است که چرا شما ملکیت یا إذن مالک یا إذن شارع را شرط صحت عقد دانستهاید و در نتیجه عقد فضولی را موقوف بر إجازه دانستهاید؟ این تفریع شما درست نیست.
شیخ میفرماید: اینطور که ما صحت را معنی کردیم، شاید بتوان گفت که تفریع علامه هم صحیح است.
البته این اشکال وارد است که چرا از عبارتی استفاده بشود که احتیاج به توضیح و توجیه داشته باشد؟!
در هر صورت بحث در حکم عقد فضولی است.
تفسیر فضولی در بیان شهید اول و بعض العامه
در این مسئله اقوالی وجود دارد که بعداً به آنها اشاره خواهد شد، ولی راجع به فضولی تفاسیر متفاوتی نقل شده است. شهید اول یک تفسیری کرده است، بعضی از عامه هم یک تفسیری بیان کردهاند.
تسامح در کلام شهید
البته فرصت نشد که بنده کتاب شهید اول را نگاه بکنم، ولی طبق نقل شیخ (1)، تفسیر ایشان عبارت از این است که: «و المراد بالفضولی کما ذکره الشهید قدس سرّه هو الکامل غیر المالک للتصرف و لو کان غاصباً و فی کلام بعض العامة أنه العاقد بلا إذن من یحتاج إلی إذنه».
اگر در نقل فرمایش شهید، قصوری از ناحیهی شیخ نباشد، این تفسیر، تفسیر درستی نیست، زیرا طبق این بیان همهی ما فضولی هستیم، به این جهت که ما مالک تصرف در ملک غیر نیستیم. کامل در اینجا به معنای بالغ و عاقل است و همهی ما هم کامل هستیم و مالک تصرف در ملک غیر نیستیم.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الانصاری، ط الحدیثة، ج3، ص346.
برای صحت این بیان، حتماً باید قید «العاقد الذی..» ذکر شود و به صِرف اینکه شخص کامل باشد و مالک تصرف در ملک غیر نباشد، فضولی صدق نمیکند.
فضولی صفت برای عاقدی است که دارای این خصوصیات باشد و اشکال این تفسیر در این است که قید «عاقد» در آن درج نشده است. خلاصه اینکه این نقل شیخ خالی از مسامحه نیست.
البته در تفسیری که از عامه نقل شده است، قید «عاقد» ذکر شده و اینطور تعبیر گردیده است که: «أنه العاقد بلا إذن من یحتاج إلی إذنه»، یعنی فضولی عاقدی است که فاقدِ اذن کسی باشد که عقد محتاج به اذن اوست. این تعریف خوبی است.
نسبت به تعبیر «غیر المالک للتصرف» هم باید اینطور تعبیر بشود که «غیر المالک للتصرف فی ملک الغیر» یا «فی ملک نفسه»، یعنی شخص مالک تصرف در ملک دیگری، یا در ملک خودش نیست.
یک اشکال دیگری هم بر طبق مختار شیخ، بر این تعریف وارد است و شیخ طبق مختار خودش نباید این تعریف را بپذیرد، در حالی که ایشان ظاهراً این تعریف را پذیرفته و اینطور تعبیر کرده است که: «و المراد بالفضولی - کما ذکره الشهید - هو الکامل غیر المالک ...». البته این مطلب را بعداً عرض میکنیم.
فضولی صفت برای عاقد است، نه عقد
ایشان در ادامه میفرمایند: «و قد یوصف به نفس العقد»، یعنی گاهی خود عقد توصیف به فضولی شده و اینطور تعبیر میشود: «العقد الفضولی»، که در این تعبیر، «الفضولی» صفت برای عقد است، نه اینکه عقد اضافه به فضولی شده و مراد از فضولی شخص عاقد باشد.
خلاصه اینکه گاهی تعبیر به «عقد الفضولی» یا تعبیر به «بیع الفضولی» میشود که این تعابیر تسامحی است، زیرا فضولی خود شخص است نه اینکه اسم برای عقد باشد.
بنده به لغت هم مراجعه کرده و دیدم که فضولی اسم برای شخص است، نه اسم برای عقد. فضول یعنی زیادی و در اینجا عبارت از این است که انسان زیادی بر برنامهی معمولی خود، ملک دیگری، یا ملک خودش را - که متعلق حق دیگری است - بخواهد بفروشد. در اینجا فضولی شخصی است که منسوب به این کار بوده و این کار را انجام داده است، مثل اینکه به کسی که عمل شجاعت یا سخاوت دارد، شجاعی یا سخائی گفته میشود.
خلاصه اینکه معنای صحیح و غیر تسامحی فضولی، عبارت از این است که به خود شخص گفته بشود، نه به عقد او.
تسامح شیخ در توصیف عقد به فضولی
البته نکتهی جالب این است که خود شیخ به فاصلهی دو سطر مرتکب این تسامح شده و میگوید: مراد از فضولی، تنها راجع به کسی که غیر مالک در تصرف نسبت به ملک غیر است، نمیباشد، بلکه اگر در ملک خودش هم تصرف بکند، در حالی که حق دیگری متعلق به آن است، باز هم به آن فضولی گفته میشود.
ایشان میفرماید: «و کیف کان، فیشمل العقد الصادر من الباکرة الرشیدة بدون إذن الولی»، یعنی اگر باکرهی رشیده نسبت به خودش عقدی را انجام بدهد، با توجه به اینکه پدرش نسبت به او حق دارد، فضولی شامل این مورد میباشد.
در مالک هم همینطور است: «و من المالک إذا لم یملک التصرّف؛ لتعلّق حقّ الغیر بالمال».
ایشان میگوید: به این موارد هم فضولی گفته میشود. در ادامه هم میفرماید: «کما یومئ إلیه استدلالهم لفساد الفضولی».
ایشان در این عبارت، تعبیر به «لفساد الفضولی» کرده است و روشن است که مراد از فاسد بودن فضولی، فاسد بودن شخص عاقد نیست، بلکه مراد از فضولی در اینجا، عقد است و مقصود از «فساد الفضولی» هم، فساد عقد میباشد.
خلاصه اینکه ایشان به فاصلهی دو سطر، کلمهی فضولی را به صورت تسامحی به عقد اطلاق کرده است، نه به عاقد.
ذکر یک نکته در تعبیر شیخ (تعبیر به یشمل - یؤمی)
نکتهی دیگر عبارت از این است که ایشان در اینجا بر خلاف تعبیر قبلی (یشمل)، تعبیر به «یومئ إلیه» کرده است، به این معنی که فضولی أعم از این است که شخص عاقد در ملک دیگری تصرف بکند یا در ملک خودش تصرف بکند، در حالی که متعلق حق دیگری است.
ایشان میفرماید: «کما یومئ إلیه استدلالهم لفساد الفضولی بما دلّ علی المنع من نکاح الباکرة بغیر إذن ولیّها».
یعنی اگر کسی ملک خودش را در رهن دیگری گذاشته باشد و بخواهد در آن تصرف بکند، فضولی خواهد بود، یا اگر شخص سفیه و غیر رشید بخواهد در ملک خودش تصرف بکند، فضولی خواهد بود یا اگر عبد و أمه بخواهند بدون إذن مولا تصرف بکنند، فضولی خواهد بود و امثال این موارد که اگر شخص بخواهد در مال خودش یا در نفس خودش تصرف بکند، در حالی که متعلق حق دیگری است، فضولی خواهد بود.
شیخ در عبارت قبلی میفرماید: «یشمل العقد الصادر من الباکرة»، ولی در اینجا تعبیر به «ایماء» مینماید. ایشان در تعبیر قبلی به صورت بتّی تعبیر به «یشمل» میفرماید، ولی در اینجا به صورت بتّی تعبیر نکرده و میفرماید: «یؤمی الیه».
علت این تفاوت تعبیر ایشان، این است که طبق تفسیری که ایشان از شهید نقل کرده است، (1)غیر مالک للتصرف، حتی شامل تصرف در ملک خود شخص، در صورت تعلق حق دیگری هم خواهد بود و لذا در تعبیر اول به صورت بتّی، شمول فضولی نسبت به عقد باکره بدون إذن ولی، ذکر شده است، ولی ممکن است کسی تصرف عاقد در نفس خودش با تعلق حق دیگری را موضوعاً فضولی نداند، بلکه حکم فضولی را برای آن ثابت بداند که وقتی چنین موردی حکم فضولی داشته باشد، به طریق اولی تصرف در ملک غیر هم فضولی خواهد بود و بر همین اساس ایشان در عبارت دوم، تعبیر به «یؤمی» نموده است.
خلاصه اینکه ایشان میخواهد تصرف در ملک و نفس خود را موضوعاً داخل در فضولی بداند، ولی ممکن است کسی بگوید: این مورد موضوعاً داخل در فضولی نیست، ولی حکم فضولی را دارد و با توجه به اینکه دخول موضوعی این مورد در فضولی قطعی نیست، تعبیر به «یؤمی» شده است و چون ایشان میخواهد موضوعاً داخل در فضولی بکند، بر اساس این شبههای که ممکن است در اولویت آن راجع به الحاق موضوعی وجود داشته باشد، اینطور تعبیر کرده است.
پرسش: این روایتی که منع کرده است، دلالتش بر صحت فضولی با إذن بعدی، بیشتر از ایماء است.
پاسخ: طبق فرمایش شیخ، از این استدلال معلوم میشود که این مورد هم داخل در بحث فضولی است.
پرسش: ...
پاسخ: از استدلال آقایان به روایت منع، معلوم میشود که این مورد هم یک نوع فضولی است.
آیا عقد با علم به رضایت مالک، فضولی است؟
بحث بعدی - که مهم است - عبارت از این است که اگر إذن مالک در کار نباشد، ولی شخصی که عقد میکند، علم به رضایت مالک داشته باشد، آیا چنین عقدی فضولی است یا نه؟
ایشان میفرمایند: ظاهر کلمات قوم و ظاهر این کلامی که از شهید اول و بعض العامه نقل کردیم، عبارت از این است که چنین عاقدی که إذن از مالک ندارد، ولی علم به رضایت او دارد هم فضولی است و فضولی شامل این مورد هم میباشد.
سه وجه شیخ در فضولی بودن این عقد
ایشان برای فضولی بودن این مورد، سه وجه بیان کرده است که بعضی از این وجوه مشترک با کلام عامه است، ولی عمدهی فرمایشات ایشان مطابق با کلام امامیه میباشد.
وجه اول
یکی از این وجوه عبارت از این است که شهید در تفسیر فضولی فرموده است که: «هو الکامل غیر المالک للتصرف»، در حالی که علم به رضایت مالک، برای انسان جواز تصرف میآورد نه ملکیت تصرف و به عبارت دیگر، جواز تصرف غیر از مالک تصرف است. ملکیت یک معنایی أخص از جواز تصرف است. در مباحات همه میتوانند تصرف بکنند، ولی مالک تصرف نیستند. مالک تصرف عبارت از کسی است که بتواند جلوی تصرف دیگری را بگیرد.
بنابراین اگر کسی علم به رضایت مالک داشته باشد، هر چند تصرف برای او جایز است، ولی مالک تصرف نیست، بلکه مالک تصرف، خود شخصِ مالک است و قهراً چنین عاقدی فضولی خواهد بود.
بر اساس تفسیر بعض العامه هم چنین موردی داخل در فضولی خواهد بود، زیرا در این تفسیر هم قید «العاقد بلاإذن» ذکر شده است و در این مورد هم فرض بر این است که هیچ إذنی از مالک وجود ندارد، بلکه علم به رضایت مالک هست.
وجه دوم
وجه دوم هم عبارت از این است که طبق تفسیر امامیه و عامه، یکی از شرایط صحت عقد، عبارت از این است که عاقد یا مالک باشد، یا مأذون از مالک و یا ولیّ باشد که مأذون از شارع است.
در هر دو تفسیر، تعبیر به «إذن» شده است و این تعبیر مؤید این است که این مورد به جهت نبود إذن، فضولی خواهد بود، هر چند که علم به رضایت مالک وجود داشته باشد.
خود شیخ هم اینطور تعبیر کرده بود که: «و من شروط المتعاقدین: أن یکونا مالِکَین أو مأذونَین من المالک أو الشارع» (1)
البته ایشان این مطلب را بعداً قبول نمیکند، ولی این تعبیر را بکار برده است و فرمایش بعدی ایشان قرینه بر توجیه کلامشان خواهد بود، اما ظاهر کلمات قوم، با توجه به نبود عبارت دیگری در کلماتشان، مؤید این مطلب است که در صورت نبود إذن، فضولی صدق خواهد کرد، هر چند که علم به رضایت مالک وجود داشته باشد.
1) کتاب المکاسب، للشیخ الانصاری، ط الحدیثة، ج3، ص345.
وجه سوم
توجیه سوم عبارت از این است که فقهاء برای صحت عقد فضولی به روایت عروه بارقی استدلال کردهاند.
روایت عروه بارقی عبارت از این است که پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) یک دینار به عروه داده و فرمود: برو و یک شاة برای ما تهیه کن.
او هم رفت و به جای یک شاة، دو شاة تهیه کرده و یکی را به یک دینار فروخت و آن یک شاة را به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) آورده و یک دینار را هم به ایشان داد.
پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) فرمود: «بارک الله فی صفقة یمینک».
ایشان میفرماید: فقهای ما برای صحت بیع فضولی به این روایت استدلال کردهاند. در این روایت، عروه بارقی عالم به این مطلب بوده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) راضی به این کار است، نه اینکه عصیاناً این کار را کرده باشد. حضرت هم فرموده است که: «بارک الله فی صفقة یمینک».
اگر کار عروه خلاف شرع بود، پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) او را نهی از منکر کرده و میفرمود: چرا مرتکب این خلاف شرع شدی؟!
حضرت تعبیر به «بارک الله فی صفقة یمینک» کرده است و با اینکه عروه عالم به رضایت پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) داشته و نه تنها پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) راضی بوده است، بلکه طرف مقابل هم راضی بوده است، والا پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) خلاف شرع را که تأیید نمیکرد.
پس بنابراین با وجود علم عروه به رضایت حضرت، این آقایان برای صحت فضولی به این روایت استدلال کردهاند و از این استدلال معلوم میشود که اینها إذن را معتبر میدانند و علم به رضایت مالک کفایت نمیکند.
شیخ: اقتضاء ادله کفایت رضایت واقعی است
اینها وجوهی است که شیخ ذکر میکند که ظاهراً مراد قوم از فضولی، شامل صورت علم به رضا هم میشود، ولی ایشان در ادامه میفرماید که اگر این کلمات قوم را کنار بگذاریم و ما باشیم و ادله، چنین شخص فضولی محتاج به اجازه نیست.
ایشان میفرماید: نه تنها علم به رضا کفایت میکند، بلکه اگر رضای واقعی هم وجود داشته باشد و شخص عاقد بدون علم به رضایت مالک، غصباً این عقد را انجام داده باشد، وظیفهی مالک این است که با آن عمل فضولی، معاملهی لزوم بکند.
شیخ میفرماید: ادله اینطور اقتضاء میکند که اگر رضایت واقعی مالک وجود داشته باشد، هر چند عاقد مطلع بر این رضایت نباشد، عقد صحیح باشد و همین رضایت واقعی مصحح عقد خواهد بود و مالک باید با این معامله ترتیب اثر صحت بکند و احتیاجی به اجازهی بعدی نیست.
دلیل بر این ادعای شیخ، آیهی «أوفوا بالعقود» و آیهی «تجارة عن تراض» و روایت «لا یحل مال امرئ مسلم الا عن طیب نفسه» میباشد. البته میتوانیم آیهی «أحل الله البیع» و روایت «المؤمنون عند شروطهم» را هم به موارد فوق اضافه کنیم.
از تمام این ادله استفاده میشود که با وجود رضایت مالک، عقد صحیح باشد. طبق آیهی: «تجارة عن تراض» با وجود رضایت، عقد صحیح است. طبق روایت: «لا یحل مال امرئ مسلم الا عن طیب نفسه»، با وجود «طیب نفس مالک» عقد صحیح است و همین کفایت برای صحت معامله میکند.
تقریب استدلال شیخ به «أوفوا بالعقود» برای کفایت رضایت واقعی
حال باید ببینیم که مراد شیخ از استدلال به «أوفوا بالعقود» چیست؟
مرحوم آقای داماد قائل به مطلبی بود که شاید هم میخواست کلام شیخ را طبق این معنی بیان بکند. ایشان میفرمود که «أوفوا بالعقود»، تنها خطاب به خود مالکین نیست، بلکه خطاب به کل اشخاص است.
«أوفوا بالعقود» میگوید که همه وظیفه دارند به عقودی که اشخاص انجام میدهند، ترتیب اثر بدهند، منتهی یک قیودی در عقود معتبر است و آنچه که مسلم است این عقود نباید بدون رضایت مالک باشد که در صورت عدم رضایت مالک، عقد فایده نخواهد داشت. بنابراین آن مقداری که دلیل بر تقییدِ ترتیب اثر دادن به عقود وجود دارد، رضایت مالک است و در آیهی «تجارة عن تراض» یا روایت «لا یحل مال امرئ مسلم الا عن طیب نفسه» هم رضایت و طیب نفس مالک معتبر دانسته شده است و بیشتر از این معتبر نیست.
ایشان هم به اطلاق یا عموم «أوفوا بالعقود» تمسک کرده و حکم میکند که رضایت مالک در صحت عقد کفایت میکند.
این یک تقریب در استدلال شیخ به «أوفوا بالعقود» بود، ولی این مطلب درست نیست، زیرا متفاهم از این تعبیر، این است که: ای اشخاص! باید وفا به عقد کنید!
کلمهی «وفا» عبارت از این است که انسان به تعهدی که کرده است، عمل بکند و به ترتیب اثر دادن به انشائات دیگری، وفا گفته نمیشود.
پس بنابراین عرفاً وفا به معنای عمل به تعهد خود شخص است و به ترتیب اثر دادن به تعهدات دیگران وفا گفته نمیشود.
خلاصه اینکه این تقریب درست نیست و تقریب دیگری در اینجا ممکن است که جلسهی بعد بیان میکنیم
موضوع: استدلالات وارده برای کفایت رضایت مالک در صحت عقد
خلاصه درس:
استاد در این جلسه به استدلال شیخ برای کفایت رضایت واقعی در عقد و خارج شدن این مورد از مصادیق عقد فضولی میپردازند. ایشان در ابتداء استدلال شیخ به آیهی «أوفوا بالعقود» و تقریبهای مختلف در استدلال به این آیه را بررسی نموده و در آخر معنای مختار خویش را بیان میفرمایند.
بحث بعدی راجع به وجوه تقریب استدلال شیخ به آیه «تجارة عن تراض» و اشکالات وارده بر این تقریبها میباشد.
تمسک به «أحل الله البیع»، «لا یحل مال المرئ مسلم» و «المؤمنون عند شروطهم» در ادامهی این جلسه مورد بررسی و نقد استاد قرار میگیرد که استاد دلالت هیچکدام از ادله یاد شده بر کفایت رضایت مالک در صحت عقد را نمیپذیرند.
استدلال شیخ برای کفایت رضایت واقعی در عقد (خروج از فضولی بودن)
شیخ علم به رضای مالک، بدون اذن و انشاء را کافی میداند و برای خروج این مورد از فضولی بودن، وجوهی ذکر میفرماید. ایشان دو آیه از آیات قرآن و به برخی روایات و مطالب فقهاء اشاره فرمودهاند.
استدلال به «أوفوا بالعقود»
یکی از آیاتی که ایشان ذکر کرده است، آیهی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» است.
تقریب اول
این آیه را دو گونه میتوان تقریب کرد: یک تقریب عبارت از این است که باید به تمام عقود ترتیب اثر داد، چه عقد خود شخص و چه عقد دیگری، منتهی صورتی که مالک راضی نباشد، از تحت این عام خارج است و بقیهی موارد داخل در آن میباشد.
راجع به این تقریب عرض کردیم که «وفا» عبارت از عملی کردن تعهد و التزام خود شخص است، ولی اگر شخص دیگری انشاء کرده باشد، به ترتیب اثر دادن به انشاء دیگری، «وفا» گفته نمیشود.
بنابراین وفای به عهد، عبارت از این است که شخص به تعهد خودش عمل بکند، ولی به ترتیب اثر دادن نسبت به انشاء دیگری، وفا گفته نمیشود.
خلاصه اینکه کلمهی «وفا» تضیُّق پیدا کرده است و ناظر به عقد غیر عاقد نیست و در نتیجه این تقریب محل اشکال است.
تقریب دوم
تقریب دوم هم عبارت از این است که بگوییم: مراد از «أوفوا بالعقود» همان «أوفوا بعقودکم» میباشد که طبق این معنی، انسان نسبت به عقد مخاطب هم امر به وفا شده است.
البته این تقریب هم محل اشکال است، زیرا اگر انسان به انشاء زید و عمرو و امثال آنها ترتیب اثر ندهد، خلاف وفا نیست و ترتیب اثر دادن به انشاء دیگران هم وفای به عهد نمیباشد، بلکه «وفا» یک معنای خاصی است که شامل این گونه موارد نمیشود. بنابراین این تقریب هم درست نیست.
متفاهم عرفی از آیه
قطع نظر از جهاتی که بیان شد، سابقاً هم ما عرض کردیم که متفاهم عرفی از «أوفوا بالعقود» یک مطلب تعبدی مانند نماز و روزه و حج و امثال آن نیست، بلکه طبق حکم عقل عملی، انسان باید به چیزی که تعهد کرده است، وفا بکند، چه به حدّ لزوم رسیده باشد یا نرسیده باشد و همین کار مطلوب شرع مقدس است و اینطور نیست که «أوفوا بالعقود» در مقابل حکم عقل عملی، معنای اوسعی آورده باشد.
بنابراین متفاهم عرفی از این آیه، همان امر رایج در عرف است و اینطور نیست که «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» بگوید که شما هر قراری گذاشتید، حتی قرار بر جنایت، باید به آن وفا بکنید.
بیان چند معنی در آیهی «أوفوا بالعقود»
بنابراین همانطور که سابقاً هم عرض کردیم، یکی از این دو معنی از این آیه فهمیده میشود: یا الف و لام «العقود» الف و لام عهد است، یعنی به قراری که درعالم ذر و عهد الست با خداوند بستید، وفا بکنید و گوش به حرف شیطان ندهید و تابع او نشوید و روشن است که این قرار شامل جنایت و امثال آن نمیشود.
معنای محتمل دوم هم عبارت از این است که طبق آیهی بعد که میفرماید: (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهیمَةُ اْلأَنْعامِ) (1)، این آیهی «أوفوا بالعقود» میفرماید که شما مثل یهودیها از خودتان تشریع نکنید و در تشریع امور از شیطان اطاعت نکنید، بلکه حلال خدا را حلال و حرامش را حرام بدانید.
پس بنابراین طبق هیچکدام از این دو معنی، این آیه ارتباطی به بحث ما پیدا نمیکند.
البته این احتمال هم هست که بگوییم: مقصود از «أوفوا بالعقود»، این معنای عقلائی است که باید به چیزی که مشروع است، التزام داشت. بنابراین اگر مشروعیت یک شیئی ثابت شد و انسان متعهد به آن شد، باید به تعهد خودش عمل بکند.
طبق این معنی، مشروعیت کار باید از جای دیگر ثابت بشود و در صورتی که شخص ملتزم به آن کار شد، باید به التزامش عمل بکند و به عبارت دیگر، التزام بما هو المشروع میباشد.
1) مائده/سوره5، آیه1.
در نتیجه اگر ما در مشروعیت یک کاری شک بکنیم، نمیتوانیم به «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» تمسک کنیم و اول باید مشروعیت کار از جای دیگر ثابت شده باشد، تا ما در صورت تعهد به انجام آن، ملتزم به این کار باشیم.
خلاصه اینکه اگر عقود، اعم از امور الهی و غیر الهی بود، میشد به «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» تمسک کرد، ولی اگر مقصود از عقود، ما هو المشروع باشد، در صورت شک در مشروعیت یک کار، نمیتوانیم تمسک به آیه بکنیم.
در اینجا هم که نمیدانیم اگر شخصی با علم به رضایت مالک یا وجود رضایت واقعی مالک، عقدی را انجام بدهد، این عقد نافذ است یا نه، نمیتوانیم به «أوفوا بالعقود» تمسک بکنیم.
پرسش: عقلاء که بیشتر از مشروعیت بین خودشان چیز دیگری را نمیخواهند.
پاسخ: این طور نیست و اگر به هر چیزی خطاب کردند، عبارت از امر واقعی است، یعنی آنها میگویند به آن چیزی که واقعاً مشروع است، وفا بکنید.
پرسش: ...
پاسخ: عقلاء هم میگویند: به چیزی که مشروع است باید وفا کرد، منتهی باید ببینیم که مصادیق ما هو المشروع چیست؟
البته اگر شرع مصادیق عقلائی را ردع نکند، همین موارد هم مصداق برای ما هو المشروع خواهد بود.
خلاصه اینکه عقلاء هم میگویند: انسان باید به چیزی که مجاز است، ملتزم بشود، منتهی خودشان را طریق میدانند.
پرسش: ...
پاسخ: شیخ بیانی راجع به ثبوت کفایت رضا یا علم به رضا نزد عقلاء و خروج این قسم از فضولیت نکرده است. خارجاً هم ثابت نیست که با نفس رضای واقعی نقل و انتقال حاصل بشود. خطاباتی مثل «أحل الله البیع» و امثال اینها را هم ما نسبت به امور عقلائی نمیدانیم، بلکه این خطابات را مربوط به امور واقعی میدانیم، منتهی اگر امور عقلائی را شرع ردع نکرده باشد، میگوییم که امر شرعی واقعی با امر عقلائی یکی است.
عدم کفایت رضایت واقعی در وقوع عقد
همهی اشخاص میدانند که اگر کسی خانهی شخص دیگری را به قیمت اضعاف مضاعف بفروشد، بدون شک مالک خانه راضی به این کار است، ولی اگر کسی بدون اطلاع مالک این کار را بکند، آیا عقلاء میگویند که بدون تحقق انشاء و به صرف رضایت مالک، نقل و انتقالی حاصل شده است؟!
یا اگر کسی یک زن صاحب جمال و اخلاق نیکو را برای کسی عقد بکند، در حالی که هر کسی راضی به داشتن چنین زنی است، آیا با این کار شخص و به صرف رضایت، عقد ازدواج واقع میشود؟!
پرسش: رضایت تقدیری است یا رضایت فعلی؟
پاسخ: اگر بالفعل هم باشد، به صرف تصور نقل و انتقال حاصل نمیشود یا آن زن همسر این شخص نمیشود و مسلَّم است که اینطور نیست و در ازدواج و طلاق، نفس رضای واقعی کفایت نمیکند و این مطلب وجدانی است. پس بنابراین نمیتوانیم به «أوفوا بالعقود» تمسک بکنیم.
تقریب تمسک به آیهی «تجارة عن تراض»
تمسک به آیهی (الاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ) (1)را هم دو جور میشود تقریب کرد:
یک تقریب عبارت از این است که بگوییم: مراد شیخ از تمسک به این آیه این است که در قرآن رضایت مالک را شرط در تجارت دانسته است و در مورد بحث ما هم، تجارت و رضایت مالک، هر دو وجود دارد. بنابراین از این آیه استفاده میشود که هر عقدی مقترن به طیب نفس مالک باشد، صحیح میباشد و آیه صحت آن را امضاء میکند.
1) نساء/سوره4، آیه29.
اشکال به تقریب اول
این تقریب وجداناً از چند جهت اشکال دارد: یک اشکال این است که ظاهر «عن تراض» عبارت از این است که تجارت معلول رضایت باشد و کلمهی «عن» برای علیّت است و به صرف اقتران تجارت به رضا، چنین تعبیری نمیشود. به عبارت دیگر، ظهور عبارت «عن تراض» در این است که تجارت از روی رضا واقع بشود و رضایت علت برای عقد باشد.
اگر کسی عقدی را به صورت فضولی انجام بدهد و ثبوتاً هم مالک راضی به این عقد باشد، بدون اینکه عاقد مطلع باشد، آیا این عقد معلول رضایت است و از سر رضایت واقع شده است؟! روشن است که در صورتی که عاقد توجهی به رضایت مالک نداشته باشد، هیچ علیت و معلولیتی در کار نیست.
شیخ به طور کلی حکم میکند که حتی علم به رضایت هم لازم نیست و رضایت واقعی برای نقل و انتقال کافی است و شخص مالک در صورت رضایت واقعی، باید به تجارت دیگری ترتیب اثر بدهد. این فرمایش ایشان است، ولی این مطلب با کلمهی «عن» درست نمیشود.
ثانیاً اگر هم بگوییم که در خیلی از موارد به حسب متعارف، همان رضایت واقعی از طرق علم عاقد به رضایت واقعی است و خود رضایت واقعی در سلسلهی عللِ علم عاقد به رضایت است و عاقد بعد از حصول این عمل، تجارتی انجام میدهد و در نتیجه این تجارت «عن تراض» خواهد بود، باز باید به این نکته توجه بکنیم که تفاهم عرفی از چنین تعبیری چیست؟
اگر بگویند که زید عن ارادةٍ فلان کار را انجام داد، به این معنی است که عن ارادهی خودش این کار را انجام داده است، نه عن ارادهی دیگری. در اینجا هم ظهور عبارت «عن تراضٍ» و وقوع تجارت عن رضایةٍ در این است که رضایت شخص فاعل علت برای وقوع تجارت شده است، نه اینکه رضایت فرد دیگری منشأ این تجارت شده باشد.
بنابراین از این آیه استفاده نمیشود که اگر عاقد روی ملک دیگری با رضایت مالک عقد بکند، نقل و انتقال حاصل شده و عقد صحیح باشد.
تقریب دوم
تقریب دوم در تمسک به این آیه عبارت از این است که بگوییم: عبارت «تجارة عن تراضٍ» مربوط به عاقد است نه مالک و اگر عقدی بر اساس رضایت تاجر (عاقد) واقع شود، اطلاق آیه شامل صورت رضایت و عدم رضایت مالک میشود.
در اینجا هم وقتی شخص عاقد با رضایت احداث تجارت کرده است و هیچ کس بر او فشاری نیاورده است و خودش اختیاراً این کار را انجام داده و اطلاق آیه اقتضاء میکند که شامل صورت رضایت و عدم رضایت مالک باشد، منتهی به وسیلهی دلیل خارج یا با ارتکاز این اطلاق را به صورت رضایت مالک تقیید میکنیم. بیشتر از این هم دلیلی بر تقیید مطلق نداریم و قهراً این اطلاق شامل هر دو صورت بودن و نبودن انشاء خواهد بود. خلاصه اینکه با این تقریب میتوانیم به این آیه تمسک بکنیم.
اشکال به تقریب دوم
اشکالی که به این تقریب وارد است، عبارت از این است که چه جهتی برای رضایت عاقد وجود دارد که در آیه به آن اشاره بشود؟! رضایت عاقدی که مالک نیست، چه خصوصیتی دارد که در آیه درج بشود؟!
همین نبود خصوصیت در رضایت عاقد غیر مالک، قرینه بر این است که فرض این آیه راجع به صورتی است که عاقد خود شخص مالک باشد و در صورت رضایت عاقد - که همان مالک است - عقد صحیح میباشد، ولی در صورتی که عاقد، غیر مالک باشد، نمیتوانیم به این آیه تمسک بکنیم.
پس بنابراین این آیه هم دلیل بر فرمایش شیخ نیست.
پرسش: اگر بگوییم که تجارت یک امری است که در اعتبار عقلاء بقاء دارد و آن بقاءش مستند مالک است، چطور خواهد بود؟
پاسخ: اگر هم اینطور باشد، خود عقد استناد ایجاد نمیکند، بلکه اضافه پیدا کردن به مالک، نیاز به انشاء دارد و بعضی چیزها هم عرفاً حکم انشاء را دارد.
پرسش: انشاء اذن کافی است.
پاسخ: بله، اگر اذن باشد کافی است و حرفی در آن نیست، ولی مفروض مسئله عبارت از این است که انشاء اذن نشده است.
تمسک به «أحل الله البیع»
آیهی دیگری که شیخ ذکر نکرده است، ولی بعضیهای دیگر آن را ذکر کردهاند، آیهی: (أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ) (1)است. این آیه میفرماید: خداوند بیع را حلال کرده است و به این مقدار میتوانیم این آیه را قید بزنیم که مالک رضایت به بیع داشته باشد، چه انشاء کرده باشد و چه انشاء نکرده باشد.
نقد استاد بر استدلال به آیه
البته آن چیزی که از این آیه به نظر میرسد و ما میفهمیم، عبارت از این است که این آیه در مقابل اشخاصی بیان شده است که ربای قرضی را مثل معاملهی نقد و نسیه دانسته و آن را حلال میدانستند. در زمانی که این آیه نازل شده است، ربای قرضی متداول بوده است و اشخاص وقتی قرض میداند، قرضهایشان ربوی بود و حرفشان این بود که قرض ربوی با معاملهای که بین نقد و نسیهی آن تفاوت وجود دارد، فرقی ندارد. در معاملهی نقد و نسیه هم زمان را در نظر گرفته و مقداری بر قیمت اضافه میکنند و در ربا هم همینطور است و چون شخص قرض گیرنده بالفعل قدرت خرید پیدا میکند، با محاسبهی زمان، مقداری بر مبلغ قرض داده شده اضافه میگردد.
1) بقره/سوره2، آیه275.
این اشخاص میگفتند که: «إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا»، یعنی هر دو مثل هماند، ولی قرآن میفرماید که اینطور نیست و بین این دو فرق وجود دارد و آن خداوندی که باید تشریع بکند و مصالح کلی عالم را میداند، «یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»، نقد و نسیه را حلال و ربای قرضی را حرام کرده است.
پس بنابراین آیهی «أحل الله البیع» در مقام بیان فرق بین این دو قسم است که یکی شرعاً حلال و دیگری شرعاً حرام است و طبق فرمایش قرآن، نباید این دو را از باب واحد دانست، آیه در مقام بیان این مطلب است، نه اینکه بخواهد هر بیعی را صحیح دانسته و تمام قیود را نفی بکند و ما قیود مختلف شرعی بیع را یک به یک از خارج استفاده کرده باشیم. بنابراین به این آیه هم نمیتوانیم استدلال بکنیم.
تمسک به «لایحل مال امرئ مسلم..»
دلیل دیگری که به آن تمسک شده است، عبارت «لا یحل مال امرئ مسلم» و در بعضی جاها دارد که «الا عن طیب نفسه».
مرحوم سید و برخی دیگر از عبارت «الا عن طیب نفسه» معنای شرطیت و عقد سلبی را استفاده کردهاند، به این معنی که بدون طیب نفس، عقد صحیح نیست، اما با وجود طیب نفس، عقد صحیح است و شرط دیگری هم در کار نیست.
اشکال استاد
البته از این عبارت، این مطلب استفاده نمیشود، برای اینکه اگر مثلاً گفته شود: «لا صلاة الا بطهور» یا «لا صلاة الا بفاتحة الکتاب»، معنای این تعابیر، عبارت از این است که اگر طهور یا فاتحة الکتاب نباشد، نماز باطل است، ولی این عبارتها دلیل بر این نیست که هیچ قید و شرط دیگری در کار نباشد. پس به این دلیل هم نمیشود تمسک کرد. مرحوم آقای خوئی در اینجا یک بیانی دارند که بعداً عرض میکنیم.
استدلال به «المؤمنون عند شروطهم»
در بعضی جاها هم به «المؤمنون عند شروطهم» استدلال شده است، به این تقریب که شرط، شامل التزامات ابتدایی مانند بیع و شراء و امثال آن هم بشود و این معاملات را به صورت الزام و التزام معنی کرده و نوعی شرط بدانیم و اجماعی هم در کار نباشد که در این صورت، «المؤمنون عند شروطهم» هم یکی از ادله خواهد بود، منتهی همان بحثی که در «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» عرض شد، در «المؤمنون عند شروطهم» هم میآید.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»
موضوع: تمسک شیخ به روایت «لایحل» و عروه بارقی در خروج عقد از فضولی با علم به رضا
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به تمسک شیخ به روایت «لایحل..» برای کفایت رضایت در خروج عقد از فضولی و مناقشهی مرحوم آقای بر استدلال شیخ میپردازند. ایشان در ادامه، مناقشهی آقای خوئی را نپذیرفته و نقد خود بر تمسک شیخ را بیان میفرمایند.
روایت دیگری که شیخ برای مختار خود به آن تمسک کرده است، روایت عروه بارقی است که طبق نظر استاد عروه بارقی و عرفه ازدی یک نفر میباشند و این روایت، هم از جهت دلالت و هم از جهت سند محل اشکال میباشد.
استاد در ادامه اشکال آقای خوئی بر تقریب استدلال شیخ به روایت عروه را بیان و ردّ نموده و غیر وارد دانسته است.
تمسک شیخ به «لایحل مال امرئ..» برای کفایت رضایت در خروج عقد از فضولی
یکی از ادلهای که شیخ برای کفایت رضایت مالک در خروج عقد از فضولی بودن به آن استدلال کرده است، روایت «لا یحل مال امرئ مسلم الّا عن طیب نفسه» (1)میباشد.
مناقشهی مرحوم آقای خوئی در استدلال شیخ
آقای خوئی میفرمایند که این روایت، دلیل بر مطلب نیست، زیرا ما در اصول در ردّ کلام ابوحنیفه که دلالت استثناء و «الّا» را بر حصر مستدلاً به عباراتی مانند «لا صلاة الّا بفاتحة الکتاب» «لا صلاة الّا بطهور»، منکر شده است، اینطور جواب دادهایم که این مواردی که ایشان بیان کرده است، استثنای حقیقی نیست و «إلا» در این عبارات در معنای حقیقی خودش استعمال نشده است و اگر «إلا» در معنای حقیقی خودش استعمال بشود، دلالت بر حصر میکند.
معنای حقیقی استثناء عبارت از دو چیز است: یک عقد سلبی و یک عقد اثباتی و استثناء مجموع این دو چیز است، مثلاً عبارت «جاء القوم الا زیداً»، از یک عقد اثباتی و یک عقد سلبی تشکیل شده است.
در مواردی که نفی الحقیقة شده است مثل «لا صلاة الا بفاتحة الکتاب» و امثال آن، استثناء در معنای حقیقی خودش - که مشتمل بر اثبات و نفی باشد - استعمال نشده است، بلکه نفی حقیقت در این موارد فقط به جنبهی سلبی قضیه ناظر است، نه مجموع اثبات و سلب و به عبارةٍ اخری، استثناء در این گونه موارد در مقام شرطیت است و خاصیت شرط هم عبارت از این است که عند فقدان الشرط، مشروط هم منعدم میباشد، ولی ناظر به مقام سببیت نیست که عند وجدانه، مشروط هم موجود باشد.
خلاصه اینکه این استثنائاتی که در نفی الحقیقة استعمال شده است، ناظر به مقام سلب است و «إلا» در چنین مواردی در معنای حقیقی خودش استعمال نشده است، زیرا معنای حقیقی آن مجموع نفی و اثبات میباشد.
بنابراین نفی حقیقت و استثناء در چنین مواردی به این معنی است که اگر فاتحة الکتاب یا طهور نباشد، نماز نیست، ولی این نوع استثناءها به این معنی نیست که با بودن فاتحة الکتاب یا طهور، نماز درست بشود. پس این موارد ناظر به این مقام نیست، تا اشکال ابوحنیفه وارد باشد و ممکن است که برای نماز بودن، شرایط و اجزاء دیگری هم وجود داشته باشد.
بنابراین روایت «لا یحل مال امرئ مسلم الّا عن طیب نفسه» فقط ناظر به عقد سلبی قضیه است که اگر طیب نفس وجود نداشته باشد، علیتی نیست، ولی ناظر به این مقام نیست که وجود طیب نفس کفایت در تحقق عقد بکند و ممکن است که إذن هم معتبر باشد. این فرمایش آقای خوئی بود.
مسامحهای در فرمایش آقای خوئی
البته یک مسامحهای هم در تعبیر هست که در تقریبی که ایشان میکند، عبارت را «لا صلاة الّا طهور» و «لاصلاة الا فاتحة الکتاب» معنی کرده است، نه «الّا بطهور» و «الّا بفاتحة الکتاب»، یعنی عبارت را اینطور معنی نمیکند که: صلاتی نیست إلا اینکه مقترن به فاتحة الکتاب یا متقرن به طهور باشد. به عبارت دیگر، معنای روایت این است که نمازی نیست مگر اینکه واجد فاتحة الکتاب یا واجد طهور باشد، ولی ایشان اینطور معنی نکرده است. البته شاید این تسامح از جانب مقرر باشد، ولی راجع به اصل فرمایش ایشان باید بگوییم که اینطور که ایشان به ابوحنیفه جواب داده است، به نظر ما با این تقریب حرف ابوحنیفه را قبول کرده است، نه اینکه جواب اشکال او را داده باشد!
پس بنابراین به نظر ما، تقریب ایشان، قبولِ نظر ابوحنیفه است، نه ردّ قول او، زیرا وجداناً در تعابیری مثل «لاصلاة الا بطهور» و «لاصلاة بفاتحة الکتاب»، مجازیتی در کار نیست و مرحوم آخوند هم به صورت مکرر به این مطلب اشاره کرده است که اگر استعمال من غیر تأولٍ باشد، علامت حقیقت است و بالوجدان در این عبارات استثناء در معنای حقیقی استعمال شده است، نه معنای مجازی ادعایی.
ادعای ابوحنیفه هم عبارت از این است که چون در این عبارات استثناء و «إلا» در معنای حقیقیاش استعمال شده است، پس بنابراین استثناء و «إلا» دلالت بر حصر ندارد.
آقای خوئی میفرماید که استثناء در این موارد، در معنای حقیقی استعمال نشده است، بلکه در معنای مجازی استعمال شده و فقط ناظر به عقد سلبی است، ولی اگر ناظر به عقد سلبی باشد، باید اصلاً فیالجمله هم عقد اثباتی را اثبات نکند.
مثلاً شما ادعاء میکنید که اجتماع نقیضین در اعتباریات اشکالی ندارد، من هم میگویم که اینطور نیست، بلکه اجتماع نقیضین موجود نیست، الا فی الاعتباریات. شما از این جملهی من چه چیزی میفهمید؟ علت ذکر قید اعتباریات در اینجا عبارت از این است که این مورد محلّ توهم بوده است و شما خیال میکردید که در اعتباریات، اجتماع نقیضین جایز است و لذا در عقد سلبی، این خصوصیت مورد اشاره قرار گرفته است و خلاصه اینکه برخی اوقات در عقد اثباتی یا سلبی، آوردن قید بخاطر این است که مورد قید، محل شبهه و تردید میباشد، هر چند که حکم کلی بوده و اثبات یا نفی قضیه به صورت کلی میباشد. قهراً آوردن قید در این صورت لغو نخواهد بود و ما میگوییم که اجتماع نقیضین در اعتباریات جایز نیست.
خلاصه اینکه آنچه به نظر میرسد، عبارت از این است که معنای «لا صلاة الا بفاتحة الکتاب» عبارت از این است که صلاة وجود ندارد الا آن صلاتی که مشتمل بر فاتحة الکتاب است، ولی از این جمله استفاده نمیشود که تمام نمازهایی که مشتمل بر فاتحة الکتاباند، صلاة باشند. قهراً از این جمله استفاده میشود که مصداقی برای صلاة داریم که خصوصیتش این است که مشتمل بر فاتحة الکتاب است و این عبارت صرفاً یک عقد سلبی نیست، منتهی اینطور نیست که تمام مصادیقی که مشتمل بر فاتحة الکتاب هستند، صلاة باشند.
ابوحنیفه اینطور خیال کرده است که اگر کسی قائل به استثناء شد، مفادش این خواهد بود که تمام صلاةهایی که مشتمل بر فاتحة الکتاب هستند، نماز باشند، یا تمام نمازهایی که مشتمل بر طهور باشند، نماز باشند، ولی اینطور نیست و جواب حقیقی ابوحنیفه عبارت از این است که ما از این عبارات به نحو کلی نمیتوانیم چیزی استفاده بکنیم و ممکن اجزاء شرایط دیگری هم معتبر باشد و تنها این شرط یا جزء کفایت نکند.
استدلال شیخ به روایت
شیخ میفرماید که اگر معیار در فضولی نبود، إذن بود، چرا شارع تعبیر به إذن نکرده و گفته است که رضا معتبر است و از اینکه در مقام بیان شرط تعبیر به رضا شده است، معلوم میشود که شرط عبارت از رضاست و چیز دیگری معتبر نیست. کلمات فقهاء هم منافاتی با این مطلب ندارد، زیرا آنها هم اینطور تعبیر کردهاند که «الشرایط کلها حاصلة الا رضا المالک» و همین حصول رضایت مالک، کفایت در خروج از فضولی بودن میکند.
نقد تمسک شیخ به روایت
البته این مطلبی که شیخ میفرماید، درست نیست و ما نمیتوانیم از این روایت اینطور استفاده بکنیم که إذن شرط نیست، بلکه رضا کفایت میکند، زیرا اولاً نسبت بین شرطیت رضا و شرطیت إذن عامین من وجه است و ممکن است در یک موردی رضا باشد، ولی إذنی در کار نباشد و یا در موردی إذن عن کرهٍ باشد، ولی رضایتی در کار نباشد. بنابراین اگر دلیلی گفته که عقد بدون رضا باطل است، ممکن است که عقد بدون إذن هم باطل باشد و خلاصه اینکه هم احتیاج به کاشف داشته باشیم و هم احتیاج به رضا و در اینجا هم ممکن است هم شرطیت رضا باشد و هم شرطیت إذن و شرطیت هر دو وجود داشته باشد.
البته این تعبیری که شیخ ذکر کرد که «الشرایط کلها حاصلة الا رضا المالک» در مقام بیان حصر شرایط است و از آن استفاده میشود که دیگر اذن شرط نیست، ولی این تعبیر که فقط شرطیت رضا را بیان کرده است، نمیتواند دلیل بر مدعای شیخ باشد و هم رضا شرط است و هم إذن شرط است.
بنابراین با تمسک به این روایت - برخلاف نظر شیخ - نمیتوانیم شرطیت إذن را نفی کنیم.
ثانیاً اگر هم نسبت بین إذن و رضا را عموم و خصوص مطلق هم بدانیم، باز هم نفی أعم دلیل بر عدم شرطیت أخص نخواهد بود.
مثلاً در باب نکاح فرض کنید که در مقام واقع هم ایمان معتبر باشد و هم اسلام که ارتباط این دو عموم وخصوص مطلق است، یعنی در نکاح، شخص باید مؤمن باشد و لازمهی ایمان هم عبارت از این است که اسلام هم داشته باشد، ولی در برخی موارد شخص کافری عقد را اجراء کرده است و برای نفی صحت این عقد، به عنوان أعم (اسلام) اشاره میشود و برای نفی صحت عقد، نفی اسلام کفایت میکند، ولی نفی اسلام دلیلی بر نفی شرطیت ایمان در عقد نیست.
در مسئلهی عبادات هم همینطور است و مشهور قائل به این هستند که ایمان هم در عبادات معتبر است، ولی برای نفی صحت عمل کافر، گاهی تمسک به نفی اسلام (أعم) میشود، ولی این مطلب منافاتی با شرطیت أخص (ایمان) ندارد.
خلاصه اینکه از این روایت عدم اعتبار إذن وکاشف انشائی استفاده نمیشود.
تمسک شیخ به حدیث عروه بارقی
یکی دیگر از روایاتی که شیخ برای مختار خودش به آن استدلال کرده است، حدیث عروه بارقی است.
یکی بودن عروه بارقی و عرفه ازدی
یک مطلبی که ارتباط به اصل مطلب ندارد، عبارت از این است که در بعضی از کتب صحابی یا تاریخی، همین قصه راجع به عرفه ازدی نوشته شده است. عرفهی ازدی و عروه بارقی یک نفرند، زیرا بارقی یک بطنی از قبیلهی ازد بوده است و قبیلهی ازد، یک قبیلهی وسیعی بوده که یکی از انشعاباتش همین بارقیها هستند و از این جهت بین این دو نام منافاتی وجود ندارد.
و اما عرفه و عروه هم در کتابت تصحیف شده است و نمیدانیم که صحیحش عروه است یا عرفه و فرصت نشد که بنده این مطلب را بررسی بکنم و به هر حال فرقی بین این دو وجود ندارد.
در این حدیث، پیغمبر9یک دینار به عروه داده و فرمود: برو یک گوسفند برای من تهیه کن. او هم رفت و به جای یک گوسفند، دو گوسفند تهیه کرد و بعد یکی از این دو را به یک دینار فروخت و یک گوسفند را با یک دیناری که پیغمبر9 به او داده بود، تحویل حضرت داد.
پیغمبر9 هم فرمود: «بارک الله فی صفقة یمینک»، که هم گوسفند را تهیه کردی و هم یک دینار را پس دادی.
شیخ به این حدیث اینطور استدلال کرده است که عروه بارقی دو کار انجام داده است: یکی اینکه دو گوسفند خریده و ممکن است کسی بگوید که این عقد او فضولی نبوده است، زیرا مقصود حضرت از «شاةً» لابشرط نسبت به وحدت و تعدد بوده است، یعنی برای ما گوسفند بخر! حال یکی باشد، دو تا باشد، یا بیشتر و خلاصه اینکه طبق این معنی، عقد عروه فضولی نخواهد بود.
این فرمایش شیخ است، ولی ظاهر کلام حضرت عبارت از این بوده است که عروه یک گوسفند بخرد و دو گوسفند مصداق برای دستور حضرت نبوده است.
به هر صورت، طبق فرمایش اگر «شاةً» را لابشرط نسبت به وحدت و تعدد بدانیم، خریدن دو گوسفند توسط عروه فضولی نخواهد بود، ولی در صورت عدم کفایت علم به رضا، فروختن یکی از این دو گوسفند فضولی خواهد بود و اگر هم کلام حضرت را لابشرط بدانیم، باز هم شامل این عقد نخواهد بود، ولی عروه علم به رضای حضرت داشته و با این علم به رضا هم، ملکیت حاصل شده است.
طبق فرمایش شیخ، اگر این عقد فضولی بود، ملکیتی حاصل نمیشد و قبض و اقباض هم درست نبود، زیرا هر چند در فضولی انشاء اشکالی ندارد و خلاف شرع نیست، ولی قبض و اقباض جایز نیست.
بنابراین از اینکه حضرت «بارک الله» فرموده و نهی از منکر نکرده است، استفاده میشود که عروه خلافی نکرده است و عقد او فضولی نبوده است، والا اگر عقد او فضولی بود، بجز انشاء، حق تصرف خارجی نداشت.
اشکال در تمسک شیخ به حدیث عروه
یک اشکالی که در تمسک به این روایت وارد شده است، عبارت از این است که برخی به طور احتمال و برخی به صورت منجَّز گفتهاند که عروه بارقی یک فرد عادی نبوده، بلکه وکیل خرج حضرت بوده است و اختیار مطلق در خرید و فروش داشته است و بنده در جایی دیدم که «رُوی» اینکه خادم حضرت بوده و اختیار این کارها را داشته است. و لذا در اینجا هم صلاح دانسته است که به دلیل ارزان بودن، بجای یک گوسفند، دو تا بخرد و بعد هم زمینه برای فروش یکی از این دو فراهم شده و او هم این کار را کرده است.
خلاصه اینکه عروه مأذون بوده است و در این صورت ارتباطی به بحث ما نخواهد داشت، زیرا بحث ما در این است که شخص بدون اینکه وکالت و إذن عامی داشته باشد، با علم به رضایت بخواهد عقدی را انجام بدهد.
این اشکال در تمسک به به حدیث عروه بارقی وارد است و لذا این حدیث هم دلیل بر مدعای ایشان نخواهد بود.
پرسش: حتی احتمال وکیل بودن عروه هم برای دلیل نبودن روایت کافی است.
پاسخ: بله، احتمال هم کافی است و نمیشود به این حدیث استدلال کرد.
اشکال سندی روایت
سند این روایت هم سند درستی نیست و ما دلیلی بر صحت سند آن نداریم، مگر اینکه استناد اصحاب به این روایت، قرینه بر صحت آن باشد. به هر حال اگر سند را هم اینطور درست بکنیم، دلالت حدیث بر مطلب تمام نیست.
اشکال آقای خوئی بر تقریب شیخ
شیخ میفرماید که عقد عروه فضولی نیست، زیرا اگر فضولی بود، حق تصرف خارجی و قبض و اقباض را نداشت. آقای خوئی میفرمایند که تصرف خارجی و قبض و اقباض در اینجا با فضولی بودن منافاتی ندارد، زیرا اگر هم بگوییم که علم به رضا کافی نیست و این عقد فضولی است و قبل از اجازه ملکیت حاصل نمیشود، این مطلب منافات با تصرفات خارجی ندارد، زیرا در تصرفات خارجی علم به رضا کافی است و این مسئله غیر از بحث نقل و انتقال است که نیاز به اجازه دارد.
ردّ فرمایش آقای خوئی
البته گویا آقای خوئی تقریب شیخ را ملاحظه نکرده است، زیرا شیخ بیانی دارد که طبق آن بیان، اشکال آقای خوئی وارد نخواهد بود.
ایشان میفرماید که عروه این دو گوسفند را خریده و بعد یکی را فروخته و خدمت حضرت رسیده و حضرت هم به او بارک الله فرموده است و ثبوتاً چهار تصور در این مسئله وجود دارد:
یک تصور عبارت از این است که عروه خلاف شرع کرده باشد و حضرت هم نه تنها به او اعتراضی نکرده، بلکه او را تشویق هم نموده است، که این احتمال مندفع است.
احتمال دیگر عبارت از این است که عروه میدانسته که پیغمبر9 اجازه میکند و بگوییم که این اجازهی لاحق کشف میکند که از اول ملکیت حاصل بوده است. این احتمال هم مربوط به بحث ما نخواهد بود، زیرا بحث ما راجع به موردی است که انسان علم به رضا دارد و بر همین اساس عقدی را انجام میدهد و مالک هم بعداً انشاء اجازهای ندارد، ولی طبق این احتمال، عاقد میداند که مالک بعداً اجازه خواهد کرد و علی القول بالکشف، از ابتدایی وقوع عقد، ملکیت حاصل میشود و شرط عقد فضولی - که عبارت از اجازه است - حاصل میباشد.
این احتمال هم مندفع است،، زیرا ما بعداً بیان میکنیم که قول به کشف باطل است که بگوییم از اول به نحو شرط متأخر کشف از حصول ملکیت شده باشد.
احتمال سوم هم عبارت از این است که علم به رضا کفایت کند و مملِّک باشد که شیخ هم میخواهد همین را بگوید.
احتمال چهارم هم عبارت از این است که عروه علم به این داشته است که همین الان پیغمبر9 راضی است، نه اینکه بعداً راضی بشود و مشتری گوسفند هم علم به فضولی بودن معامله و عدم حصول ملکیت داشته است، ولی راضی به این بوده است که این گوسفند را در نزد خود امانت نگه دارد تا او برود و اجازهی حضرت را بگیرد.
شیخ میفرماید که این فرض خیلی بعید است که مشتری عالم به فضولیت باشد و گوسفند را به عنوان امانت نگهداری بکند.
بنابراین با توجه به اینکه دو احتمال نخست مندفع میباشند و این احتمال هم بعید است، احتمال سوم - که عبارت از حصول ملکیت با علم به رضاست - متعیَّن خواهد بود.
خلاصه اینکه آقای خوئی اصلاً توجه به کیفیت استدلال ایشان نکرده است.
موضوع: کفایت طیب نفس در عقود - عدم جریان فضولی در ایقاعات
خلاصه درس:
استاد در این جلسه ابتداء به بررسی تمسک شیخ به روایات علم مالک به نکاح عبد برای کفایت طیب نفس و تمسک برخی دیگر به روایات سکوت باکره میپردازند.
ایشان روایات دستهی اول را مؤید فرمایش شیخ و ردّ بر کلام آقای خویی دانسته و جواب آقای خویی را ناتمام بر میشمارند.
البته استاد دو اشکال بر فرمایش شیخ بیان میفرمایند که یکی از این دو اشکال توسط خود شیخ بیان شده و ناظر به فرق بین باب عبد و سایر موارد است و اشکال دوم هم عبارت از این است که لازمهی فرمایش شیخ، الغاء خصوصیت در إذن و کفایت رضایت در إجازه میباشد.
استاد روایات سکوت باکره را هم بیارتباط به مورد بحث دانسته و آن را أخص از مدعی بر میشمارند.
بحث بعدی راجع به جریان فضولی در ایقاعات است که نخست ادعای اجماع شهید اول بر عدم جریان فضولی مطرح گردیده و مخالفت یک روایت صحیح السند با آن مورد بررسی قرار میگیرد. البته استاد دلالت این روایت بر جریان فضولی در طلاق را ناتمام دانسته و ملتزم به پذیرفتن ادلهی دیگر مانند اجماع میشوند.
تمسک به روایات علم مالک به نکاح عبد در کفایت طیب نفس در معامله
یکی از چیزهایی که به آن برای کفایت طیب نفس مالک و یا کسی که ذیحق است، در صحت معامله و خروج از فضولی بودن، استدلال شده است، مطلبی است که از روایات علم مالک به نکاح عبد و سکوت او استفاده شده است.
در این روایات انشاء خارجی وجود ندارد و سکوت مالک به منزلهی امضاء میباشد و مالک متوجه نکاح عبد شده و نسبت به آن طیب نفس دارد و سکوت او، امضاء و اقرار به حساب میآید، پس بنابراین در باب فضولی انشاء معتبر نیست.
تمسک به روایات کفایت سکوت باکره
دلیل دیگری که به آن استدلال شده است (البته شیخ به این دلیل اشاره نفرموده است)، سکوت باکره در مقابل پیشنهاد ازدواج است که همین مقدار برای صحت نکاح کفایت میکند و نکاح را از فضولی بودن خارج میکند.
بنابراین در عقد انشاء خارجی لازم نیست و رضایت مالک یا ذی حق کفایت میکند.
تأیید فرمایش شیخ با مثال اول و ردّ کلام خویی
شیخ مثال اول را بیان فرموده و آقای خویی هم به مثال دوم اشاره نموده است، ولی اگر فرمایش شیخ راجع به مثال اول درست باشد، فرمایش آقای خویی مردود خواهد بود، زیرا لازمهی علم مولا به وقوع نکاح و سکوت او - که به منزلهی اقرار است - عبارت از این نیست که عبد هم این مطلب را فهمیده باشد که مولا اطلاع پیدا کرده و سکوت نموده است.
در این مثال، عقدی توسط عبد انجام شده است، ولی کاشف خارجی از رضایت مولا وجود ندارد. به عبارت دیگر، در فرض مورد کلام شیخ، هیچ کاشفی از رضایت مولا وجود ندارد و خود مولا متوجه وقوع عقد شده و نسبت به آن سکوت کرده است.
در چنین فرضی ممکن است که خود عبد نسبت به توجه مولا به عقد و سکوت او، هیچ التفاتی نداشته باشد، یا دیگران متوجه اطلاع مولا بر عقد و سکوت او نباشند، ولی در مقام واقع، اطلاع بر عقد و سکوت او، امضاء عقد به حساب میآید و این عین ادعاء شیخ است که اگر در عقد فضولی، مالک اطلاع و رضایت بر عقد داشته باشد، هر چند که عاقد مطلع بر رضایت او نباشد، باید مالک به این عقد ترتیب اثر واقع را بدهد.
ناتمام بودن جواب آقای خویی
آقای خویی راجع به این مطلب، اینطور جواب میدهند که در این مورد کاشفیت عرفیه وجود دارد و ممکن است اینطور ادعاء بشود که رضایت مولا کأنّ إذن است و عقد را از فضولی بودن بیرون میبرد. البته این جواب ایشان تمام نیست و کلام شیخ را نسبت به فرضی که بیان کرده است، ردّ نمیکند.
بیان دو مطلب راجع به فرمایش شیخ (فرض اول)
ولی در اینجا دو مطلب وجود دارد که یکی از این دو را خود شیخ تصدیق نموده است و دیگری را هم ما عرض میکنیم.
فرق بین باب عبد و سایر موارد
مطلب اول عبارت از این است که ممکن است در خروج از فضولی بودن، بین موردی که شخص کاری را راجع به نفس یا ملک خودش انجام میدهد و دیگری هم راجع به نفس و ملک او حقی دارند، و موردی که اینطور نیست و شخص در ملک دیگری تصرف میکند، فرق وجود داشته باشد.
به عبارت دیگر، گاهی مثلِ نکاح عبد، کاری که شخص انجام میدهد، راجع به نفس خودش یا ملک خودش میباشد، هر چند که دیگری هم نسبت به آن حقی دارند، ولی گاهی اوقات اینطور نیست و شخص در ملک دیگری تصرف مینماید.
شیخ این احتمال را میدهد که بین این دو مورد فرق وجود داشته باشد و در فرض اول نیازی به انشاء خارجی نبوده و صرف رضایت صاحب حق، کافی باشد، ولی در موارد دیگر اینطور نباشد.
طبق فرمایش شیخ راجع به نکاح عبد میتوانیم بگوییم که رضایت مالک، کافی است، زیرا ملاک بطلان عقد در باب عبد، عصیان مولاست و با رضایت مولا این ملاک رفع میشود و لذا ایشان میفرماید که ممکن است بین این فرض و موارد دیگر فضولی که شخص میخواهد در مال دیگری تصرف بکند، یا حتی مواری که نسبت به مال خودش با وجود حق دیگری، تصرف بکند، مانند راهنی که در عین مرتهنه تصرف میکند، فرق گذاشته بشود.
فرمایش شیخ فقط راجع به عبد مولاست، ولی راجع به موارد دیگر، حتی در جایی که شخص نسبت به نفس خود یا مال خودش با وجود حق دیگری، تصرفی بکند، چیزی ندارد.
خلاصه اینکه خود شیخ به صورت فی الجمله به مسئله عبد تصریح کرده است و ما هم اگر این مطلب را قبول بکنیم، ممکن است که قائل به تفصیل شده و فرمایش ایشان را در مسئلهی عبد قبول کرده و در موارد دیگر نپذیریم.
لازمه قول شیخ: الغاء خصوصیت در إذن و کفایت رضایت در إجازه!
مطلب دیگر عبارت از این است که اگر در إذن، اطلاع مالک و سکوت او را کافی بدانیم، باید با الغاء خصوصیت، در إجازه هم علم مالک و سکوت او را کافی بدانیم، در حالی که چنین چیزی روشن نیست و این مطلب مثل این است که ضمان ما لم یجب را به جهت ضمانتی که بعداً واقع میشود، جایز بدانیم.
گاهی اوقات یک نوشتهای را پیش انسان میآورند تا او امضاء بکند، ولی در برخی اوقات اینطور نیست و شخصی میگوید: اگر زید چنین کاری بکند، من خوشم میآید و قبولش دارم. آیا در این صورت دوم هم مانند صورت اول میتوانیم إذن شخص را استفاده بکنیم؟! این مطلب خیلی روشن نیست تا ما بخواهیم به آن استدلال بکنیم.
پرسش: این کلام شما در صورتی که علم لاحق باشد، درست است، اما اگر علم مقارن با عقد باشد، چطور است؟
پاسخ: فعلاً موضوع بحث ما علم لاحق است.
پرسش:...
پاسخ: اگر علم مقارن باشد، ما نمیدانیم که آیا کافی است یا کافی نیست. فرض علم مقارن خیلی نادر است، زیرا اکثر موارد اینطور نیست و بحث ما عبارت از این است که یک چیزی قبلاً بوده است که بعداً مورد غفلت واقع شده و زایل گردیده است. در اینجا بحث ما در این است که آیا این رضایت قبلی مثل انشاء إذن است و اگر مالک بعد از عقد رضایت خود را انکار کرده و بگوید: من راضی نیستیم، رضایت قبلی کفایت میکند یا نه؟ آیا رضایت قبلی به منزلهی إذن است و کفایت میکند؟ مشکل است که ما چنین استفادهای بکنیم.
بیارتباطی مسئلهی سکوت باکره به مورد بحث
راجع به سکوت باکره قبل از عقد هم برخی گفتهاند که این سکوت، کأنّ إذن در عقد است و ممکن است بگوییم که این مسئله با مورد بحث ما فرق دارد، زیرا مورد بحث ما عبارت از این است که مالک واقعاً و ثبوتاً نسبت به تصرف در ملکش رضایت دارد، یا ما هم علم به رضایتش پیدا کردهایم، یا متعارف اشخاص هم به رضایت او علم پیدا کردهاند، منتهی خود مالک قدرت فهماندن رضایتش را نداشته است و عملی از او صادر نشده است که کاشف از رضایت او باشد، ولی علم به رضایت او وجود داشته است یا به تعبیر شیخ، رضایت واقعی هم کفایت میکند.
این مسئلهی مورد بحث ماست که شیخ رضایت واقعی را کافی میداند، ولی در مسئلهی سکوت باکره ممکن است بگوییم که سکوت او إذن به حساب میآید، زیرا گاهی شخص مختار برای افهام رضایت خود از یک امر وجودی استفاده میکند و گاهی هم با ترک انجام آن و سکوت، رضایت خود را افهام میکند. در اینجا شخص مختار قدرت این را دارد که سکوت خود را شکسته و ابراز نارضایتی بکند، ولی با سکوت رضایت خود را افهام مینماید و معنای این سکوت، عبارت از رضایت اوست. در اعتبار عقلاء هم چنین چیزی کفایت میکند، بر خلاف جایی که شخص اختیار ندارد و عدم صدور یک عمل خارجی، حکم إذن را ندارد و چنین چیزی محل اشکال است.
پس بنابراین ما نمیتوانیم از مسئلهی سکوت باکره به مورد بحث خودمان تعدّی نماییم، زیرا عرف متعارف با توجه به اینکه «بله» گفتن برای باکره سابقاً سخت بوده است، سکوت او را به منزلهی «بله» دانسته است و خلاصه اینکه این مورد را نمیتوانیم به مورد بحث خودمان قیاس بکنیم.
خلاصه اینکه رضایت ثبوتی بدون وجود فعل یا ترک کاشف از رضا، کفایت نمیکند و با این ادله نمیتوانیم عدم اعتبار انشاء در فضولی و کفایت رضایت تنها را اثبات بکنیم.
پرسش: یعنی شما میفرمایید که اگر کشف عرفی وجود داشته باشد، اذن است؟
پاسخ: باید عملی از او با اختیار صادر بشود که در این صورت إذن به حساب میآید.
روایت سکوت باکره، أخص از مدعاست
البته مطلب دیگر هم عبارت از این است که این روایت أخص از مدعاست، زیرا مراد شیخ از رضایت، رضایت بالفعل نیست که شخص الان متوجه چنین امری شده و راضی باشد، بلکه مراد، أعم از رضایت بالفعل و رضایت قریب به فعلیت است، به این معنی که اگر شخص تصور بکند، بگوید که اشکالی ندارد.
شیخ در مسئله عروه بارقی هم میفرماید که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) راضی بوده و علم به رضا را قبول کرده است. شیخ از کجا علم به رضای پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) را قبول کرده است؟
این مطلب روشن است که مراد شیخ این نبوده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) علم فعلی به تمام ماکان و مایکون داشته است. البته اگر هم قائل به علم فعلی ائمه (علیهم السلام) بشویم، باز هم عمل خارجی آنها بر اساس علم فعلیشان نبوده است. قرآن هم در آیهی (لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ ما مَسَّنِیَ السُّوءُ) (1)و امثال آن، علم فعلی را منکر میشود.
البته از ادلهی دیگر این مطلب ثابت است که «إن شاؤوا علموا»، منتهی اگر هم چنین علمی ثابت باشد، طبق آن عمل نمیکردند.
بنابراین مراد شیخ عبارت از این است که قرائن احوال دلالت بر این میکند که اگر مالک موضوع را تصور بکند، امضاء میکند.
خلاصه اینکه این مدعای شیخ است و ما با روایت سکوت باکره که موضوع را شنیده، تصور کرده و با سکوت خود امضاء نموده است، نمیتوانیم بر این مدعی استدلال بکنیم، زیرا این روایت أخص از مدعاست.
1) اعراف/سوره7، آیه188.
در مسئلهی عبد هم همینطور است و ما نمیتوانیم از این مسئله به صورتی که إذن تقدیری وجود دارد، تعدی بکنیم و آن مورد را هم به این مسئله الحاق نماییم.
پرسش: یک تفاوت دیگر هم عبارت از این است که معمولاً در دختر به جهت خجالت کشیدن، مانع متعارف از ابراز رضایت وجود دارد و شارع چنین موردی را قبول کرده است و ما نمیتوانیم به موارد دیگر تعدّی بکنیم.
پاسخ: این هم یک مطلبی است، ولی در تعابیری که وارد شده است، این سکوت، إقرار و امضاء دانسته شده است، نه اینکه تعبدی از جانب شارع باشد.
پرسش: در تعابیر باب نکاح باکره اینطور وارد شده است که: «صماتها رضاها»، نه اینکه «إذنها».
پاسخ: مراد از «رضاها» رضا نیست، بلکه کاشف از رضاست.
پرسش: ...
پاسخ: مراد از «رضاها» این است که احراز رضا شده است و سکوت کاشف از رضاست نه اینکه نفس رضای ثبوتی باشد.
جریان فضولی در ایقاعات
بحث بعدی راجع به جریان فضولی در ایقاعات است.
ادعای اجماع شهید اول بر عدم جریان
شهید اول در غایة المراد فرموده است که اجماع بر این است که فضولی در ایقاعات جاری نیست. البته اجماع بر عدم جریان فضولی در تمام ایقاعات به طور کلی جاری نیست و معمولاً میگویند که چنین چیزی ثابت نیست.
مرحوم سید و امثال ایشان هم میگویند که این مسئله در باب عتق و طلاق اجماعی است، ولی در جای دیگر ثابت نیست.
البته برای اثبات عدم جریان فضولی در ایقاعات نمیشود به یک اجماع منقول اکتفاء کرد و هر چند شهید اول در یک جایی ادعای اجماع کرده است، ولی در کلمات دیگران صحبتی از این مسئله نشده است.
البته ممکن است کسی اجماع در این مسئله را اینطور معنی بکند که از قدیم در میان شیعه و سنی مسئلهی فضولی مطرح بوده است و همیشه این مسئله در باب عقود مطرح گردیده است و هیچگاه در موضوعاتی مانند طلاق و عتاق و ابراء و امثال آن مطرح نشده است، زیرا محل اشکال بودن آن مفروغ عنه بوده و بر همین اساس اصلاً طرح نگردیده است.
شاید شهید اول با سکوتی که راجع به این مسئله است، این اجماع را استفاده کرده است، زیرا صحت طلاق فضولی و امثال آن مسئلهی روشنی نبوده است تا از سکوت چنین چیزی استفاده بشود، پس قهراً این سکوت دلالت بر این دارد که محل اشکال بودن این مسئله، مفروغ عنه است. البته کشف این مطلب بستگی به اطمینان اشخاص دارد.
مخالفت روایت با اجماع
منتهی برخی گفتهاند که این مطلبِ اجماعی، بر خلاف روایت است، زیرا ما روایت صحیح السندی داریم که صدوق و امثال ایشان آن را نقل کردهاند و گمان میکنم به احتمال قوی که فقهای دیگر هم قائل به آن شدهاند و این روایت راجع به طفل ده سالهای است که ولیّ برای او زنی گرفته و او آن زن را با وجود شرایط دیگر، طلاق میدهد. در این روایت میفرماید که باید این زن نگه داشته شود تا زمانی که طفل به سنّ تکلیف برسد و اگر بعد رسیدن به سنّ تکلیف، این پسر طلاق را امضاء کرد، طلاق واقع میشود، والا طلاق واقع نشده و زن او خواهد بود، منتهی با توجه به اینکه زن مرده است، باید قسم بخورد که این زوجیت بخاطر ارث بردن از آن زن نیست.
ناتمام بودن دلالت روایت بر جریان فضولی در طلاق
پس بنابراین ظاهراً طبق این روایت، فضولی در باب طلاق صحیح است، ولی ما نمیتوانیم چنین چیزی را استفاده بکنیم، زیرا اولاً این مورد راجع به خود شخص است، نه راجع به طلاق دادن دیگری و ممکن است کسی بین این دو مورد قائل به تفکیک بشود و علاوه بر این در این روایت حق کس دیگری در کار نیست و ملازمهای بین این مورد و جایی که حق دیگری یا ملک دیگری در کار است، وجود ندارد.
این روایت اشاره به این دارد که این طفل واجد صلاحیت برای این کار نیست و اگر صلاحیت پیدا کرد و این کار را امضاء نمود، کفایت میکند و شارع مقدس هم این را کافی دانسته است و ما از این روایت نمیتوانیم استفاده بکنیم که اگر شخصی نسبت به حق دیگری فضولی کرد، امضاء ذی حق کفایت بکند.
پس بنابراین اگر دلیلی، اجماعی راجع به طلاق و عتق و یا ایقاعات دیگر وجود داشته باشد، باید پذیرفت.
این مطلب تمام است.
این را کافی دانسته ما نمیتوانیم از این استفاده کنیم امضاء اشخاصی که حق نداشته حق مال دیگران بوده حالا آن ذی حق اگر امضاء کرد کفایت بکند برای چیز ما نمیتوانیم استفاده کنیم پس اگر دلیلی اجماعی چیزی در کار باشد راجع به طلاق و عتق و یا چیزهای دیگری در باب ایقاعات باید پذیرفت.. خب دیگر مطلب تمام است.
از آقایان خواهش میکنم که اگر ما نسبت به آنها بدهی داریم، اسقاط بکنند و ما هم قول میدهیم که اگر حیاتی بود و به مشهد مشرف شدیم، برای آنها دعا بکنیم. ماه رمضان هم در پیش است و از همهی آقایان التماس دعا دارم و انشاء الله مشمول دعای آقایان باشم.