ghaemiyeh.com
سرشناسه : سقلاطونی، مریم، ۱۳۵۴ - ، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : و خدایی که در این نزدیکی است: خداشناسی در شعر کودک و نوجوان ... / مریم سقلاطونی.
مشخصات نشر : قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۹۶ ص.
فروست : مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ ۱۱۷۴.
شابک : ۱۰۰۰۰ ریال : 978-964-514-063-0
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴ -- مجموعهها
موضوع : خدا-- شعر
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : PIR۴۱۹۰/س۷۶و۳ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲۰۸
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۰۷۶۱۳
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام...
به نام او که زیباترین کلمه در کتاب هستی است.
او که خدای زیباییهاست...
او که همیشه هست...
«... و خدایی که در این نزدیکی است»، دفتر شعر شاعران امروز با موضوع خداشناسی است. این دفتر مجموعهای گردآوری شده از شعر شاعران در مجلههای «سلام بچهها»، «پوپک»، «قاصدک»، «سروش نوجوان»، «سفید» مجموعه شعرهای چاپ شده است. با سپاس فراوان از شاعران گرانقدری که ما را در تنظیم این مجموعه یاری کردهاند، این دفتر به تمام برنامهسازان گروه کودک و نوجوان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تقدیم میشود.
آذر 1386
مریم سقلاطونی
... و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شببوها
پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب
روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبلهام، یک گل سرخ
جانمازم، چشمه
مُهرم، نور
دشت، سجاده من
... من نمازم را وقتی میخوانم
که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را
پی «تکبیرة الاحرام» علف میخوانم
پی «قد قامت» موج
کعبهام بر لب آب
کعبهام زیر اقاقیهاست
کعبهام مثل نسیم، میرود باغ به باغ،
میرود شهر به شهر
«حجرالاسودِ» من روشنیِ باغچه است...
سلام بید، سبز است
سلام رود، آبی است
سلام گرم خورشید
بلند و آفتابی است
سلام ابر خیس است
سلام ماه، روشن
سلام چشمه شاد است
بیشه خنده من
سلام مرغ حق، حق
سلام باد، هوهو
سلام غنچه مخفی است
میان خنده او
خدای روشنیها
خدای مهر و لبخند
تمام جنگل از دور
سلام میفرستد
برای خدا نامه خواهم نوشت
صمیمیتر از بوی باران و خاک
نسیم دعا عطر این نامه را
سحر میبرد سوی آن خوب و پاک
خدایا! ببین اولِ نامهام
گل نام خوب تو کرده طلوع
چه شهد خوشی در گل نام توست
همان شهد شیرین «شین» شروع
... تو بودی و اصلاً نبودیم ما
تو ما را صدا کردی و ما شدیم
در آغاز، ما قطره بودیم و تو
به ما لطف کردی و دریا شدیم
... تویی ناشر هرچه خوبی خدا
که مهر و صفا منتشر میکنی
تو امضا نداری، ولی هرچه را
«به نام خدا» منتشر میکنی
خدایا! من و بچههای محل
همیشه به شوق تو پر میزنیم
همه دستهجمعی - سبکبال و شاد
به مسجد - به باغ تو - سر میزنیم
سعدی شیرین سخن
گفت: به فصل بهار
«برگ درختان سبز
با خط رخشان سبز
هر ورقش، دفتری است
معرفت کردگار»
معرفت کردگار
دیدن این عالم است
زنده بیدار باش
چشم خریدار باش
خوب، جهان را ببین
هرچه ببینی، کم است
بر ورق سبز برگ
خط خدا را بخوان
زمزمه آفتاب
نغمه شیرین آب
نشر دلانگیز خاک
شعر هوا را بخوان
«برگ درختان سبز
در نظر هوشیار»
آینه رازهاست
جلوه روی خداست
«هر ورقش، دفتری است
معرفت کردگار»
صبح یعنی یاکریم
یاکریمی روی سیم
یاکریمی مهربان
دوست با یاس و نسیم
صبح یعنی آفتاب
در میان حوض آب
خنده ماهی به نور
یک سلام و یک جواب
صبح یعنی دست باز
لحظه راز و نیاز
اشکهای مادرم
توی باغ جانماز
صبح، خوب و باصفاست
بهترین وقت دعاست
دوست دارم صبح را
صبح، لبخند خداست
پیرزن گفت: چرخ نخریسی
مثل چرخ عظیم این دنیاست
گردش این، به دست لاغر من
آن، به دست خدای بیهمتاست
اگر از کار خویش وا مانَد
دستهای ضعیف و لاغر من
در همان لحظه، چرخ نخریسی
ایستد، باز مانَد از رفتن
از توانایی دو دست من است
اینکه این چرخ و دوک میگردد
چون خدای بزرگ و یکتا هست
چرخ زیبای این جهان چرخد
چشمهها در زمزمه
رودها در شستوشو
موجها در همهمه
جویها در جستوجو
باغ در حال قیام
کوه در حال رکوع
آفتاب و ماهتاب
در غروب و در طلوع
سنگ، پیشانی به خاک
ابر، سر بر آسمان
مثل گنبد خم شده
قامت رنگینکمان
ابر در حال سفر
آسمان غرق سکوت
بر سر گلدستهها
بال مرغان در قنوت
کاسه شبنم به دست
لاله میگیرد وضو
بیدها گرم نماز
بادها در های و هو
سرو سر خم میکند
غنچه لب وا میکند
در میان شاخهها
باد غوغا میکند
شاخهها گل میکنند
لحظه سبز دعا
دستها پل میزنند
بین دلها و خدا
هر چیز این دنیای زیبا
شعر خداوند بزرگ است
شعری که هر مصراع و بیتش
مانند یک پند بزرگ است
شعر خدا را میتوان خواند
در رعد و برق و برف و باران
در آسمان صاف و آبی
در آب پاک چشمهساران
شعر خدا را میتوان خواند
در آب و خاک و باد و آتش
هنگام شب در چهره ماه
با آفتاب گرم و دلکش
شعر کتاب آفرینش
زیباترین شعر جهان است
شعری که خوشآهنگ و زیباست
شعری که موزون و روان است
خنده سبز شاخهها از تو
بارش باشکوه بارانی
طعم لبخند غنچهها از تو
راز زیبایی بهارانی
سبزی جنگل از ترنم توست
آبی آب را بهانه تویی
در خیال کویر تفتیده
رقص زیبای رودخانه تویی
از تو جاری است زندگی چون رود
آفتاب از وجود تو روشن
دانه با دست مهربانِ تو باز
میشود خوشه، میشود خرمن
رمز زیباییِ زمینی تو
راز شادابیِ جهانی تو
زندگی با حضور تو آبی است
تا ابد آبیِ جهانی تو
چه حکمتی است در ابر
چه حکمتی است در باد
که هر دو را خداوند
برای ما فرستاد
چه راز سر به مهری است
میان کوه و دریا
که فکر کشف آنها
کلافه کرده ما را
جهان هنوز جز روز
به شب نیاز دارد
زمین هنوز در خود
هزار راز دارد
برای کشف آنها
در ابتدای راهیم
هزار سال مانده
که ما به خود بیاییم
با حضور آفتاب مهربان
زندگی در شهر جاری میشود
در میان تار و پود زندگی
هر کسی مشغول کاری میشود
صبح با آن دستخط عالیاش
مینویسد «بای» بسم اللّه... را
صبح یعنی زندگی آغاز شد
باز هم با عطر خوشبوی
خدا
او که در اینجا و آنجا پیش ماست
او که یک نقشش پَرِ طاووسهاست
خالق هفت آسمان و این زمین
صاحب مرجان اقیانوسهاست
بیخدا، پیدا شده گم میشود
با خدا، گمگشته پیدا میشود
قفلِ سخت مشکلات زندگی
با کلید یاد او وا میشود
دردهای لاعلاج و بیدوا
با خدا یکباره درمان میشود
با خدا، مشکلترینِ کارها
مثل آب خوردن آسان میشود
قلبهای ما مجله است
سردبیر خوب آن تویی
صاحب امتیاز نشر آن
تا همیشه زمان تویی
حرفهای تو صمیمیاند
دلپذیر و خوب و خواندنی
از سرودههای ناب توست
این مجله خوب و ماندنی
برگ برگ این مجله را
هر که عاشقانه خوانده است
در کنار تو نشسته است
تا همیشه با تو مانده است
برگ اشتراک دادهای
آمدم که مشترک شوم
توی صفحه نیایشش
پر ز رقص شاپرک شوم
ای خدای همیشه هستی
دلم از عشق توست نورانی
تو همانی، همان که میدانم
من همینم، همین که میدانی
هرچه دارم، به لطف تو دارم
ای کریمی که آشنای منی
کیستم؟ بنده ضعیف تواَم
کیستی؟ مهربان خدای منی
تو مرا خواندهای به خوبیها
با نمازی که دلنواز من است
دست خالی به سویت آمدهام
دستهایم پل نیاز من است
مست موسیقی صدای توییم
گوش هستی پر از ترانه توست
هرچه زیبایی و فریبایی
اثر طبع شاعرانه توست
مهربانتر اما به ما هستی
مهربانتر ز هر کسی با ما
میتوان ساده با تو صحبت کرد
میتوان لحظه لحظه گفت: خدا
آسمان، نقرهای رنگ و زیباست
من پر از بوی گلهای یاسم
میچکد از دو چشمم نم اشک
بوی شبنم گرفته لباسم
تا دوباره ستاره بچینم
از دل روشن کهکشانها
باز هم دستهای دعایم
قد کشیده است تا آسمانها
ای خدا! مثل شاخه بلند است
دستهایم به سویت دوباره
دستهای پر از خواهشم را
پر کن از چکههای ستاره
ای خدا، آسمان دل من
ابری است و ستاره ندارد
تو کمک کن که یک بار دیگر
بر دل من ستاره ببارد
دریدم پردههای آسمان را
شکستم شیشه عمر زمان را
پریدم با پر و بالِ خیالی
به بالاتر، به یک دنیای عالی
بریدم دل از این دنیای خاکی
نهادم پا به شهر نور و پاکی
گذشتم از کنار کهکشانها
رسیدم تا جهان بینشانها
به هر جا رفتم، آثار تو دیدم
به هر سو، بانگ نامت را شنیدم
چو پایین آمدم از اوج افلاک
نشستم باز هم بر پهنه خاک
تو را در خاک هم دیدم که هستی
تو را ای خالق دنیای هستی
به مادر گفتم: آخر این خدا کیست
که هم در خانه ما هست و هم نیست
تو گفتی: مهربانتر از خدا نیست
دمی از بندگان خود جدا نیست
... به من آهسته مادر گفت: فرزند
خدا را در دل خود جوی یک چند
خدا در بوی و رنگ گل نهان است
بهار و باغ و گل از او نشان است
خدا در پاکی و نیکی است فرزند
بُوَد در روشناییها خداوند
بارها تو را میان آسمان
دیدهام، بزرگ و خوب و مهربان
من همیشه با تو حرف میزنم
چون خودِ تو گفتهای: «مرا بخوان»
ابر وقتی از تو حرف میزند
بید زرد، سبز رنگ میشود
وقتی آب، شعر حفظ میکند
من دلم دوباره تنگ میشود
باز توی دفترم برای تو
یک امید، یک بهار میکشم
روی پلههای رنگرفتهمان
مینشینم، انتظار میکشم
بعد لحظهای خیال میکنم
روبهروی من، تو ایستادهای
گوش کردهای به حرفهای من
خواهش مرا جواب دادهای
... فکر میکنم بدون یاد تو
قلبها سیاه و زشت میشوند
در دلم همیشه ذکر خیر توست
با تو خانهها بهشت میشوند
ترجمه: مجید عمیق
آه، مثل درخت
بگذار به سوی تو قد بکشم
و ریشههایم به سوی تو رشد کنند
بگذار برگهایم تکان بخورند
با هر آهی که هوا میکشد
و شاخههایم
با تو سرزنده و شاداب باشند
هر برگ من دعاگوی توست
و پوشیده از آتشی به رنگ سبز است
و همه از آن توست
...
من همیشه به یاد تو خواهم بود
رنگ تنهایی تو را دارد
لحظههای غروب پاییزی
مثل باران، ترانه خود را
روی دستان خاک میریزی
این دقایق بدون تو انگار
پیچ و خمهای مبهم و سردند
چشمهایم چهقدر کمسویند
دستهایم دوباره یخ کردند
شب که با آسمان و ماه و نسیم
خلوتی پاک و بیریا دارم
دوست دارم دل غریبم را
به دلت عاشقانه بسپارم
از میان سکوت غمبارم
غربتم را بیا نظاره بکن
باز هم این شب سیاه مرا
با حضورت پر از ستاره بکن
دلم که تنگ میشود
بهانهگیر و بیقرار
تو را نشانه میرود
تو ای طراوت بهار
تویی که گفتهای اگر
دلت سیاه و سنگ شد
مرا بخوان که میشود
به نام من قشنگ شد
درخت و ابر و باد را
صدا زدم به نام تو
و ماه را صدا زدم
به نام نقرهفام تو
نسیم نام تو مرا
پر از ترانه کرده است
دل بهانهگیر من
تو را بهانه کرده است
خشک و بیثمر بودم
ابر را نشانم داد
با دو دست بارانی
آمد و تکانم داد
من، سکوت و خاموشی
او، طراوت و خنده
من، تکیده و ناچیز
او، بزرگ و بخشنده
با اشارههای او
من شدم زمینی سبز
لحظه لحظه پیدا شد
در تنم، جنینی سبز
برگ و بار میگیرم
از سخاوتش حالا
من، زمین سرسبزم
او، خدای بارانها
دستم نرسید تا بچینم باران
یک فصل ستاره در نگاهم رویید
دستی به دلم پولک مهتاب آویخت
احساس و امید روی قلبم پاشید
انگار دلم رنگ کبوترها شد
پرواز برایم اندکی معنا شد
از قاب دریچهها سفر کردم من
خورشید میان قلب شب پیدا شد
بارید به دستهای خشکم باران
شبنم به غبار گونههایم لغزید
تصویر نگاهم از فرشته پر شد
از یاد خدا عجیب قلبم لرزید
من خیس شدم از گل و نور و ایمان
از چهرهام آشفتگی و غم کوچید
قلبم پرِ روشنایی و پاکی شد
آن لحظه که لبخند خدا میبارید
ترجمه: حنانه ظاهری
خداوند، مادر را شگفتانگیز آفرید
مادری که هرگز پیر نمیشود
خدا به او لبخندی از آفتاب بخشید
و قلبش را
از طلای ناب ساخت
در چشمان او
تلألؤ ستارگان درخشان
و در گونههایش
روزهای روشن را نهاد
خداوند
مادری شگفتانگیز آفرید
و این مادر عزیز را
به من داد
در پیش چشمانم کتابی است
با یک جهان تصویر زیبا
تصویر باغ و دشت و جنگل
تصویر رود و کوه و دریا
در پیش چشمانم کتابی است
با صد هزاران نقش و صد رنگ
نقش گل و برگ و شکوفه
نقش درخت و چشمه و سنگ
تصویر پاک زندگانی
در واژههایش میزند موج
هر جا که میافتد نگاهم
از خاک تا خورشید تا اوج
هر نقطه آن یک ستارهست
هر حرف آن یک کهکشان است
هر سطر آن یک دشت و دریاست
هر صفحهاش یک آسمان است
یک جای آن نقش زمستان
یک جای آن نقش بهار است
این نقشها نقش جهان است
این دفتر پروردگار است
کولهپشتیات کجاست؟
کفشِ کوه و کیسه خواب
باد گیر و قمقمه
یک کمی غذا و آب
راه، خاک، خستگی
دره، تنگه، چشمه، رود
قله، آرزو، امید
سنگ و صخره و صعود
بچهها! در این سفر
کوله را سبک کنید
توشه مهم ماست
مهربانی و امید
بچهها! خدا خودش
سرگروه ما شده
میرویم و راهمان
از زمین جدا شده
آخرین پناهگاه
روی قله خداست
راستی فرشتهها!
قله خدا کجاست؟
...
پیش از اینها شنیده بودم من
شب به دیوی سیاه میماند
مینشیند بر اسب تاریکی
بعد مرگ غروب میراند
یک شب از پنجره، نگاهم را
سوی دنیای شب رها کردم
ماه تابنده را که میخندید
با نگاهی به خانه آوردم
خواستم تا برای من گوید
راز تاریکی دل شب را
خندهای کرد و رفت از خانه
لحظهای بعد باز شد پیدا
با خودش او برای من آورد
صد گل پرفروغ و نورانی
خانه ساکت و سیاه ما
شد ز گلهای شب، چراغانی
خنده سر دادم و به خود گفتم
روز و شب هر دو خوب و یکسان است
روز اگر روشن است از خورشید
شب، ز ماه و ستاره تابان است
روز و شب با هر آنچه در آنهاست
هدیه کردگار بیهمتاست
هر دو خوبند و مهربان؛ زیرا
هرچه را آفریده او، زیباست
دستی گُلِ خورشید را چید
از باغ این دنیای زیبا
گلهای پاک روشنایی
رفت از میان باغ دنیا
دستی دگر بذر ستاره
بر کشتزار آسمان ریخت
آنگاه در نزدیک آنها
دستی دگر فانوس آویخت
دست کدامین باغبانی
باغ جهان را اینچنین کرد
خورشید را چید و به جایش
صدها هزاران غنچه آورد؟
فانوس شبها را که آویخت
بر کشتزار آسمانها
میدانم آن دست خدا بود
دست خداوند توانا
چشمه، تند راه میرود
کوه ایستاده سربلند
آب حرف میزند زلال
سنگها سکوت کردهاند
چشمه با سر و صدای خود
پای کوه گشت میزند
بعد هم قدم قدمزنان
یک سری به دشت میزند
کوه ما ولی هنوز هم
در سکوت خود نشسته است
زیر بار سنگهای سخت
غصهدار و دلشکسته است
کوه دردمند از دلش
دارد آب نشت میکند
چشمه بیخیال درد کوه
توی دشت گشت میزند
آسمان هنوز آبی است
ابر پارهای دارد
توی آسمان هر کس
تکستارهای دارد
برگ، کاملاً سبز است
باز هم بهاری هست
گرچه در قفس اما
نغمه قناری هست
ظلم همچنان تلخ است
عدل باز شیرین است
دوستی پر از شادی است
قهر باز غمگین است
باز بچهها هستند
چشم آشنایی هست
در بهار تقویمم
باز برگهایی هست
... باز هم خدایی هست
لحظه دعایی هست
سجدههای طولانی
لطف ربّنایی هست
ریشه همچنان در آب
از بهار میگوید
من چرا نرویم چون
گل هنوز میروید
آه باران چرا نمیباری؟
خاک تب کرد، چشمهها خشکید
دسته داغدار لک لکها
بیصدا از کنار ما کوچید
در نگاه غریب گنجشکان
شاخهای سبز و تازه مهمان نیست
لانهها روی شاخه پژمردند
باغ دیگر ترانهباران نیست
سینه غنچهها ترک خورده
ابرها پس چرا نمیبارید؟
مثل آواز چشمهها شرشر
به دل تنگ ما نمیبارید
خاک، دلتنگ بوی باران است
باد، آشفته و پریشان است
سروها رو به قبله خم شدهاند
باغ غرق نماز باران است
راز راه
رفتن است
راز رودخانه
پل
راز آسمان
ستاره است
راز خاک
گل
راز اشکها
چکیدن است
راز جوی
آب
راز بالها
پریدن است
راز صبح
آفتاب
رازهای واقعی
رازهای برملاست
مثل روز
روشن است
راز این جهان، خداست
گاهی آنقدر به آسمان و رود و چشمه
فکر میکنم
که میرسم به اینکه
رود میشوم
چشمه میشوم
ستاره میشوم
گاهی آنقدر خیال میکنم
که میشوم پرنده
میشوم درخت
میروم شبیه رودها میان دشت
میشوم فرشته
میروم به آسمان
میرسم به تو
به تو که لحظه لحظه تنگ میشود
دلت برای ما...
برای رودها و چشمهها
برای باغها
ستارهها
پرندهها
ترجمه: مصطفی رحماندوست
هنوز مزرعهها گل داشت
و در کشتزارها - اینجا و آنجا -
دانههایی مانده بود که پرستوها را سیر کرد
اما پرستوها کوچ کردند
پرستوها از گلهای دوستداشتنی دل کندند
و به دانههای خوب و خوردن هم فکر نکردند
یکی در گوش آنها گفت:
«پرواز کنید، زمستان نزدیک است»
آن صدا
صدای خدا بود
که هوای پرستوها را داشت
و در هزاران کیلومتر آن طرفتر
باز هم برای پرستوها دانه و گل آفریده بود
پرستوها کوچ کردند
به آنجا که زمستانی در راه نداشت
و سفره باز خدا
پرستوها را به میهمانی میخواند
به شاخ و برگ هر گیاه مرده
خدا هوای زندگی دمیده
به پای هر درخت پیر و کهنه
خطی زلال از آب و گل کشیده
خدا همیشه میدهد به صحرا
هوای خیس و رویش دوباره
و میدهد به دست آسمانها
پرندههای روشن ستاره
خدا به کوچهها نسیم داده
که پر شود در آن هوای تازه
خدا به بچهها نشاط داده
شود صدایشان صدای تازه
خدا به گوش هر کسی چنین گفت
به قلبها: که شاد و مهربان باش
به پنجره: به روشنی تو وا شو
به چشمها: تو مثل آسمان باش
به آفتاب: بتاب بر دل خاک
به آسمان: نسیم را رها کن
به هر پرنده گفت: بال وا کن
بیا و لحظهای مرا صدا کن
به نام خداوند دلهای آبی
خداوند این مردم آفتابی
خداوند پاکی که همتا ندارد
خدایی که اینجا و آنجا ندارد
خدایا! نگاهم بکن تا برویم
توانم بده تا که نامت بگویم
کمک کن که از سنگ چیزی بفهمم
و از یک دلِ تنگ چیزی بفهمم
مرا غرق در لحظههای دعا کن
مرا ای همه مهربانی صدا کن
خدایا! مرا ساکن آسمان کن
مرا عابر کوچه کهکشان کن
چنان کن که در من دوبیتی بروید
زبانم برای درختان بگوید
مرا آشنا با غم دیگران کن
خدایا! همانی که خواهی، همان کن
ترجمه: حنانه ظاهری
میترسم
و میپذیرم که بزرگترین اشتباهم است
اما آن هنگام که کسی دوستیاش را نشان میدهد
با تمام وجود میمیرم
هیچ کس دیگر را نمیخواهم
که دوستیاش را با من قسمت کند
تنها و تنها
کسی را میخواهم که
سهم من باشد
او که از هرچه بیشتر دوستم دارد
همواره همراهم است
برایش مهم نیست
درباره من چه میگویند
او مرا به سوی خود میخواند و من در او گم میشوم
در سایهسار او
در پناه او
که مهم نیست کجاست
مرا به خودم پیوند میزند
و تا همیشه، تا همیشه با من میماند
آسمان
پردهای است
پردهای آویخته از پنجره
و خدا
پشت سر ابرها
غرق تماشای ماست
آن طرف آسمان
پنجرههایی غریب
این طرف
بوی درختان سیب
و خدا
خیره به دنیای ماست
میشود
پر میگشود
رفت به آن سوی درختان سیب
آن طرف ابرها
آن طرفِ پنجرهها جای ماست
زندگانی
برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشههاست
ریشهای هرگز اسیر باد نیست
زندگانی پیچک است
انتهایش میرسد پیش خدا
باید آن را سبز کرد
باید آن را آب داد
شادمان با آبپاش لحظهها
خوب یادم هست یک روز قشنگ
صبحدم گلهای مریم باز شد
ما به استقبال گلها آمدیم
لحظههای تازگی آغاز شد
خانهمان پر بود از گلهای یاس
مادر من روبهروشان ایستاد
گیج بودم، مادرم لبخند زد
عطر گلها را برایم شرح داد
در تمام راهرو پیچیده بود
بوی مریم، بوی دریا، بوی ماه
بود دریا، انتهای پنجره
خواهرم میگفت: آنجا را نگاه!
پیش چشمانداز دریا، باغچه
غوطهور در آفتاب فصل بود
مادرم غرق تماشای درخت
خواهرم با شوق، شعری میسرود
بعدها میگفت مادر آن همه
یادگار سال باران بودهاند
ماه، مریم، یاس، دریا، پنجره
میوههای عطر ایمان بودهاند
ساعت پژمردن یاس سپید
مادرم آرام و تنها میگریست
آه مادر! چشمهای خیس تو
باز هم دلواپس ایمان کیست؟
با پدر به کوه آمدم...
جمعه؛ ساعت چهار عصر
کوه ایستاده است
زیر آسمان سرش خم است
کوه
باشکوه
سر به زانوان خاکی زمین گذاشته
کوه
در سجود
کوه
در رکوع
کوه
عاشقانه با تو حرف میزند
روی قلهام...
درست ساعت شش غروب
درست زیر آسمان
درست روبهروی دشتها، چنارها، پرندهها
آه!
روی قله
دشتهای سبز تو چهقدر دیدنی است
چهقدر باشکوه
کوه
چهقدر باشکوه
دشت
چهقدر باشکوه
رود...
خدا یعنی که والشمس ضحیها
خدا یعنی قسم بر آسمانها
خدا یعنی که یک عالم ستاره
چکیده روی دست کهکشانها
خدا یعنی که یک گل با اجازه
کنار خانه پروانه رویید
خدا یعنی برای خاطر گل
دوباره چشمهای از سنگ جوشید
خدا یعنی پرستوها قشنگند
خدا یعنی که دریا هست آبی
خدا یعنی برای پرسش شب
همیشه یک جواب آفتابی
خدا یعنی که ماهی ضرب در آب
خدا یعنی که جمع بال و پرواز
خدا یعنی که پایان پرستو
خدا یعنی که هر چیزی از آغاز
خدا یعنی سجود قطره بر خاک
خدا یعنی رکوع برگ در باد
خدا یعنی تشهدهای باران
همان وقتی که گل را آب میداد
خدا یعنی که والیّل اِذا یَسر
خدا یعنی که حتی مطلع الفجر
خدا یعنی لَهُ ما فی السموات
خدا یعنی خدا... یعنی...
آن طرف
در کلاس درس آسمان
چند تا ستاره میز اولند
چند تا ستاره میز آخرند
چند تا ستاره غایبند
چند تا ستاره حاضرند
این طرف
در کلاس چشم من
چند تا ستاره میز اولند
چند تا ستاره میز آخرند
چند تا ستاره غایبند
چند تا ستاره حاضرند
باز هم خدا نشسته است
و برای ما ستاره نصف کرده است
چند تا ستاره مال آسمان
چند تا ستاره مال چشم من
قطعه قطعه شد زمین
بعد خلقت خدا
داده شد به هر کسی
سهم هر کسی جدا
جای جای سبز باغ
سهم هر پرنده شد
دشت خشک و بیعلف
خانه خزنده شد
بیشه سهم شیر شد
سهم جغد، روی کوه
جای قوش، آسمان
آسمان پرشکوه
روستا و شهر شد
سهم ما از این زمین
جای ما در این میان
خوب بود و بهترین
...
سهم ما که کم نبود
پس چرا کلک زدیم
بر تمام سهمها
زود ناخنک زدیم
شبنم از اوست، آفتاب از اوست
آتش و باد و خاک و آب از اوست
در دل باغ و کهکشان هر شب
شاخه روشن شهاب از اوست
گریه ابر و خنده خورشید
نورباران ماهتاب از اوست
سبزی و زردی بهار و خزان
رنگ و بوی گل و گلاب از اوست
بیم و امید و مژده دیدار
آیه و سوره و کتاب از اوست
روی دفتر اگر چه نام من است
همه شعرهای ناب از اوست
من الان چند روز است
که هستم توی فکرت
چه عیبی دارد اینکه
کنی یک لحظه صحبت
خدای این همه حرف
خدای مهربانم
کمک کن تا دلیلِ
سکوتت را بدانم
صدای تو برایم
بهار رنگ رنگ است
برای حرفهایت
دل من تنگ تنگ است
خدایا! یک کمی هم
به فکر این دلم باش
سکوتت هم قشنگ است
خدای من ولی کاش...
دلم در اوج تیرگی
هزار چشمه نور شد
تمام خاطرات سبز
به یاد تو مرور شد
تویی که دشت و باغ را
پرندهزار کردهای
و قلب کوچک مرا
پر از بهار کردهای
درخت ما به اذن تو
هزار رنگ میشود
هوا پر از شمیم گل
زمین قشنگ میشود
خدای مهربان من
به من کمی نگاه کن
بیا شب مرا پر از
ترانههای ماه کن
شب که میرسد دلم
آسمان پرستاره میشود
میوزد نسیمی آشنا و باز
ابر تیره دلم
پاره پاره میشود
ماه و عشق پاک و بیریای من
از میان برق خنده ستارهها
طلوع میکنند
امشب ای خدا، خدا، خدای من!
آسمانم از سرود روشنی لبالب است
من دلم بدون شک
خانه خدای خلوت شب است
آفتاب عصر جمعه است
آفتاب داغ تیر ماه
من شبیه شاپرک
دور خانه تو چرخ میزنم
چرخ میزنم
مثل شاپرک به گِرد شاخه گلی
بوی خانه تو میبرد
دل مرا به آسمان
میپرم... عاشقانه میپرم
چرخ میزنم... عاشقانه چرخ میزنم
زیر بارش فرشتهها
خیس میشود پَرم
مینشینم و سکوت میکنم
چهقدر شاپرک!
چهقدر شاپرک!
به دیدن تو آمدند
از تمام نقطه جهان
تو از شکاف صخرهها
به من نگاه میکنی
و با اشارهای مرا
گل و گیاه میکنی
تو میوزی چه مهربان
و من درخت میشوم
تو اخم میکنی و من
چو سنگ سخت میشوم
و سروها بلند و سبز
به من سلام میکنند
و سبزهها برای من
همه قیام میکنند
...
تو کیستی؟ پرندهای
به روی شانههای من
همیشه با منی، تویی
خدای من، خدای من
اگر نگاه خیرهای
به دشت و باغ میکنم
درون هرچه هست و نیست
تو را سراغ میکنم
درون این درختها
و سبزهها، گیاهها
و زردها و سرخها
سفیدها، سیاهها
نگاه میکنم بر آب
و دست میدهم به او
و مثل قطره میروم
میان قلب او فرو
دلم به جستوجوی تو
به هرچه سر کشیده است
خودت بپرس از این دلم
که جز خودت چه دیده است
تویی تمام هرچه هست
تویی تمام هرچه نیست
تمام هست و نیستها
درون قلب من یکی است
همیشه کسی هست
کسی که تو را دوست دارد
و در اوج تنهایی تو
قدم میگذارد
همیشه کسی هست
کسی که بزرگ است و ساده
کسی که گل زندگی را
به هر شاخه داده
همیشه کسی هست
کسی تازهتر از نسیم و شکوفه
پر از رنگ
پر از بو
کسی آسمانی
که دریاست آیینه کوچک او
همیشه کسی هست
کسی که تو را دوست دارد
و در اوج تنهایی
قدم میگذارد
کجای جهان خانه دارد خدا
کجا میرود شب
کجا میرود صبح؟
گل میخک آهسته از باد پرسید:
وَ باد وزان خندهای کرد و در گوش گل گفت:
خدا
در دل تو
دل من
دل کوه و دریا
دل دشت
خدا در دل آسمانها
خدا در تمام جهان خانه دارد
خدا لحظهای از من و تو
جدا نیست...
ای خدایی که چشمههای روان
از دل خاک از تو میجوشد
در بهاران، زمین تشنه ما
جامه سبز از تو میپوشد
ای خداوند دشتهای وسیع
ای خداوند کوههای بلند
صاحب بیرقیبِ بود و نبود
ای خداوند گریه و لبخند
از تو چشمان آب میگرید
از تو لبهای باغ میخندد
غنچه تازه روی دست بهار
از تو مثل چراغ میخندد
غرش رعد از تو میگوید
جنبش برگها گواه تو است
مثل یک بوته در میان کویر
دل من تشنه نگاه تو است
از نگاه تو پر شکوفه شود
شاخه نازک نهال دلم
تو که پیوسته با دلم خوبی
آفرین بر تو! خوش به حال دلم!
بوسه مهتاب امشب
بر لب گلها نشسته
خواب ناز جیرجیرک
توی تنهایی شکسته
بقچه حرف دلش را
لای گلها باز کرده
خواب یاس و غنچهها را
او پر از آواز کرده
قاصدکهای دعایش
رو به سوی آسمان است
او تمام حرفهایش
با خدای مهربان است
بر نگاه او خداوند
میزند لبخند زیبا
میشود لبریز از نور
جیرجیرک بین گلها
باز هم در باد، بید
مو پریشان کرده است
باز هم مهتاب را
باغ مهمان کرده است
اطلسیهای قشنگ
پای دیوار حیاط
کفزنان کردند پهن
سفره شور و نشاط
بادها در های و هوی
ابرها در جنب و جوش
آسمان، مهتابپاش
بوتهها آیینهپوش
خاک، در غوغای رنگ
غرق آواز خدا
باز هستی پر شده است
از گل و نور و صدا
اگر من سؤالم
جوابم تو هستی
و در آسمانها
شهابم تو هستی
بدون تو از من
نه نامی، نه یادی
نه بر لب، سرودی
نه تصنیف شادی
جهان بیتو هرگز
قراری ندارد
زمین بیتو اصلاً
بهاری ندارد
جهان بیتو یعنی
شبی بیستاره
دل بی تو یعنی
دلی پاره پاره
تو دادی به آدم
گل و نور و هستی
«نبودم، تو بودی
نباشم، تو هستی»
آن زمان که آفتاب
میشود غم غروب
فکر میکنم به تو
ای خدا، خدای خوب
فکر میکنم تو را
باید از نماز خواست
هر نیاز خویش را
از تو بینیاز خواست
باز، باز میکنم
جانماز بسته را
میدهم به دست تو
دستهای خسته را
چون پرنده میشوم
با قنوت دستها
میشوم پر از نماز
میشوم پر از دعا
صبح و ظهر و عصر و شب
میزنم تو را صدا
هدیه میکنی به من
لحظههای پاک را
من چه هستم؟ برگ و شاخه
تو چه هستی؟ جان و ریشه
هرچه هستی، هرچه باشی
دوستت دارم همیشه
تو اگر بر من نتابی
چشمهایم سو ندارد
بیتو گل انگار سنگ است
حال و رنگ و بو ندارد
تو اگر بر من نباری
وای از پژمردگیها
سخت میگیرد دل من
میشوم تنهای تنها
با دلم پیوند داری
چون زمین با روح و ریشه
هرچه هستی، هرچه باشی
دوستت دارم همیشه
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند زیبایی و عطر و رنگ
خداوند پروانههای قشنگ
خداوند باران و نُقل تگرگ
نفسهای باد و تپشهای برگ
خدایی که لبریز آرامش است
طرفدار سرسبزی و دانش است
خدایی که از بوی گل بهتر است
و از نور و باران صمیمیتر است
خدای صمیمی، خدای سلام
خدای غزل، قصه ناتمام
خدایا! به ما مهربانی بده
دلی ساده و آسمانی بده
...
دلی مثل گلخانه دوستی
پر از عطر و پروانه دوستی
آن پرندهام که تو
بال دادهای مرا
تا شوم در آسمان
گرم و شادمان، رها
من دلم برای تو
تنگ میشود خدا
شاد میشوم ولی
تا که میکنم دعا
من گلم پر از دعا
دست من به سوی تو
سبز و تازه میشوم
با نسیم بوی تو
ای خدا! به ما بده
قلب خوب و مهربان
گرم مثل آفتاب
پاک مثل آسمان
ابرهای زیبا
رازهایی دارند
وقتی از آن بالا
بر زمین میبارند
راز آنها این است
ریختن با امید
باز بالا رفتن
با نگاه خورشید
راز ما آدمها
مثل راز آنهاست
زندگی روی زمین
پر زدن سوی خداست
سحر شد دوباره پدر
برای نماز ایستاد
سبکبال پرواز کرد
و با ابرها دست داد
سحر شد لبان پدر
معطر به هر آیه شد
در آن اوجها با خدا
پدر باز همسایه شد
سوی آسمان دست برد
پر از التماس و نیاز
من و مادرم را کمی
دعا کرد بعد از نماز
تمام دلش را پدر
برای خدا هدیه کرد
خدا را قسم داد و باز
دعا خواند و هی گریه کرد
«مدد کن که دلهای ما
شود پاک مانند آب
خدایا! کمک کن شود
دعاهای ما مستجاب»
دو دستم خشک و خالی
شبیه خاک صحرا
نگاهم سرد و تاریک
دلم تنهای تنها
دو چشمم را که بستم
فقط دیدم سیاهی
ندیدم توی قلبم
نه خورشیدی، نه ماهی
ولی یک شب قناری
از او در گوش من خواند
از او که نام و یادش
دلم را زنده گرداند
دلم را صبح فردا
به رنگ یاس کردم
خدا را آن زمان بود
که من احساس کردم
در آسمان بیکران
ستارگان نشستهاند
چه خوشه خوشهاند
چه دسته دستهاند
به باغ آسمان رها
چو غنچهها رمیدهاند
چه نقشهای گونهگون
بر آسمان کشیدهاند
کدام دست باهنر
کشیده این ستارگان
کشیده است و میکشد
ستارگان بر آسمان
چو باغ آسمان ما
پر از جوانه میشود
دلم ز نغمههای شب
پر از ترانه میشود
نشستهام به یاد تو
تو ای خدای مهربان
چه خوب آفریدهای
بر آسمان ستارگان
ای خدای ستارههای قشنگ
ای خدای جهان رنگارنگ
ای که ناهید را تو آوردی
ماه و خورشید را تو آوردی
این همه کوه و تپه و دریا
این درختان پر گل و زیبا
بال زیبا برای پروانه
از برای پرندگان لانه
شادی و بازی و توانایی
چشم ما را برای بینایی
برف و باران و گرمی و سردی
همه را ای خدا تو آوردی
آنچه را از تو خواستم، دادی
دل ما را تو پر کن از شادی
من آرزو دارم که روزی
مثل پدر قرآن بخوانم
در گوشهای بنشینم آرام
از قصههای آن بخوانم
من خوب میدانم که قرآن
از هدیههای آسمان است
هر حرف زیبایی که دارد
حرف خدای مهربان است
قرآن برایم مثل باغی است
باغی پر از گلهای خوشبو
باید همیشه دوست باشم
مانند یک پروانه با او
من خواهری دارم که مثل گل قشنگ است
مثل عروسک، کوچک و خوش آب و رنگ است
وقتی به خانه میرسم، پَر میکشد پَر
تا خانه آغوش من، مثل کبوتر
میبوسمش، میبوسد او من را، نه یک بار
ده بار، نه... صد بار، نه! بسیار بسیار
شیرینزبانیهای او دل میبرد، دل
ریز است، اما تیز و شیطان، مثل فلفل
او بلبل آوازهخوان خانه ماست
لبخند او شیرینترین لبخند دنیاست
من خواهرم را مثل گلها دوست دارم
این هدیه خوب خدا را دوست دارم
یک جوانه کوچک
زیر خاک میخندید
در دل زمین، رازی
مثل دود میپیچید
در دل زمین، غنچه
مثل راز، پنهان بود
رازهای سربسته
در دلش فراوان بود
باد، باد بازیگوش
مشت غنچه را وا کرد
راز خاک را در باغ
بوته بوته افشا کرد
کاشکی ورق میزد
باد، دفتر گل را
کاشکی کسی میخواند
راز چشم بلبل را
کاشکی کنار گل
چند لحظه میماندیم
این کتاب زیبا را
صفحه صفحه میخواندیم
تو آواز باران
تو احساس دانه
تو را دید باید
کمی شاعرانه
تو چون آسمان
در این رود، جاری
تو را میسراید
نسیم و قناری
تو را میتوان چون
گل و سبزه بو کرد
چه راحت چه ساده
به سوی تو رو کرد
ببین دستهامان
همان شاخه هستند
دعاهایمان گل
گل روی دستند
ببین این همه گل
برایت شکفته
بهار این قدر گل
ندیده، نگفته
خدایا! تو یک شب
به ما نیز رو کن
گل دست ما را
بچین، خوب بو کن
در ابرهای خیس و بارانی
صد حرف و صد آهنگ و آواز است
در شرشر آن ناودان پیر
صد قصه و صد شعر و صد راز است
آوازهای بیشماری هست
در چک چک موسیقی باران
میدانی آیا رازهایی هست
در قامت سبز سپیداران
در جیک جیک گرم گنجشکان
حتماً صدای دیگری هم هست
در اوج پرواز کبوترها
هم شادی و هم شور و هم غم هست
در سنگها هم حرفهایی هست
باید نشست و گوش کرد و دید
باید گذشت از ظاهر هر سنگ
و حرف او را از دلش نوشید
در چشمه و در کوه و در دره
در آسمان و در زمین و دشت
باید به دنبال پیامی بود
باید به دنبال صدایی گشت
حتماً شهاب آسمانی هم
در سینه خود حرفها دارد
باید شنید آوازهایش را
شاید پیامی از خدا دارد
چشمان خود را بعد از این، دیگر
یک طور دیگر بر جهان وا کن
بهتر ببین و خوبتر بشنو
خود را در آب و خاک پیدا کن
ای خدا! ای خدای پاک و بزرگ
ای خدا! ای خدای بیهمتا
ای خداوند آسمان و زمین
ای خداوند دره و دریا
از تو دارد توان جنبیدن
پر و بال پرندگان قشنگ
مرغ و مرغابی و کبوترها
همه جا گونهگونه رنگارنگ
جسم من، قلب و جان و هستی من
اثری روشن از خدایی توست
زین جهت سعی و کوششم شب و روز
همه در راه آشنایی توست
من فقط بنده و مطیع تواَم
ای خداوند قادر و دانا
از ره لطف و مهربانی خود
تو به من راه راستی بنما
تو، سرآغاز نوری
تو، سرانجام دنیا
دانش دانه در خاک
رویش سبز گلها
آبی آسمانها
از نگاهت چکیده
دستهای تو گل را
توی گلدان کشیده
لهجه خوب بلبل
روح سبز بهاری
اشک شیرین انگور
خون سرخ اناری
ای شروع اقاقی
ای سرآغاز باران
قبله آبی آب
آفریننده نان
من نباشم، تو هستی
من نبودم، تو بودی
خواستی تا که باشم
بودنم را سرودی
ای سلام دوباره
ای صدای همیشه
اول و آخرینی
ای خدای همیشه
به نام خدا غنچهای باز شد
نگاه قشنگش پر از راز شد
اقاقی به او تکهای سایه داد
نوک بلبلی غرق آواز شد
دو بال طلاییّ زنبورها
پر از موج موسیقی و ساز شد
به رقص آمد از عطر او شاپرک
خیالش پر از شوق پرواز شد
به نام خدا، غنچه لبخند زد
و با شبنمی صورتش باز شد
به نام خدای بزرگ
که پروانه را آفرید
به روی دو تا بال او
خط و خال زیبا کشید
به نام خدایی که او
به خورشید گفته بتاب
گل و سبزه را ناز کن
زمین را پر از آفتاب
خدایی که با دست او
لب غنچهها باز شد
نوک زرد بلبل از او
پر از شعر و آواز شد
خدایی که پرواز را
به گنجشک آموخته
لباسی هم از جنس پر
برای تنش دوخته
خدایی که با یاد او
دلم میشود مهربان
خدایی که در هر کجاست
زمین، توی دل، آسمان
به گنجشک و قناری
سرودن یاد دادی
و موی شاخهها را
به دست باد دادی
به گل گفتی بخندد
و به چشمه بجوشد
و دنیا در بهاران
لباس نو بپوشد
تو از لبخند گلها
به یاد من میآیی
ولی من دوست دارم
بدانم تو کجایی
دلم میخواهد امروز
تو را حتماً ببینم
و از باغ نگاهت
هزاران گل بچینم
تا هر کجا که رفتم
دیدم تو را در آنجا
در کوه و دشت و دریا
در باغهای زیبا
تا هر کجا که رفتم
تا هر کجا رسیدم
از هر گل قشنگی
نام تو را شنیدم
تا هر کجا که رفتم
دیدم که دست خورشید
از عشق تو به دنیا
پاشیده نور امید
تا هر کجا که رفتم
دیدم نشانی از تو
هر چیز این جهان داشت
راز نهانی از تو
تا هر کجا که رفتم
دیدم تو را خدایا
پس هرچه هست، از توست
آه ای خدای یکتا
خستهام از دست مادر
خستهام از دست بابا
توی این خانه کسی نیست
بشنود حرف دلم را
مادر و بابا همیشه
صبح تا شب فکر کارند
مثل اینکه توی خانه
هیچ فرزندی ندارند
خسته هستم چون که اصلاً
هیچ کس در فکر من نیست
هیچ فرقی هم ندارد
پیش آنها صفر یا بیست
گرچه تنها و غریبم
گرچه قلب من شکسته
یک نفر اما همیشه
توی قلب من نشسته
یک نفر که دوست دارد
بشنود حرف دلم را
او خدای مهربان است
میکند حل، مشکلم را
ببین پروانهها را
که بالی شاد دارند
شبیه باغ هستند
پر از نقش و نگارند
چکیده رنگهایی
به روی بال آنها
کشیده دستهایی
بر آنها خال زیبا
رفیق غنچه و گل
همین پروانههایند
خدا زیباست، آنها
همه شکل خدایند
ای درختان تناور
من شما را دوست دارم
مثل شالیزار تشنه
رودها را دوست دارم
مثل گلهای بهاری
دوستم با ابر و باران
دوست دارم دشتها را
مثل آب چشمهساران
چون پرستوهای وحشی
آسمان را دوست دارم
در شب تاریک و خلوت
اختران را دوست دارم
ای خداوند توانا!
که جهان را آفریدی
رودها را، دشتها را
آسمان را آفریدی
خدا، خدای مهربان
خدای خوب و آشنا
خدای ماهتاب و شب
خدای این ستارهها
کسی که بال میدهد
به این پرندهها تویی
کسی که باز میکند
زبان جوجه را تویی
کسی که میکند کمک
به بچهها خدا تویی
خدای خوب و مهربان
امید بچهها تویی
خداوندا تو دادی
به من مامان و بابا
و من هم دوست دارم
تو را مانند آنها
تو را من دوست دارم
خودت میدانی حتماً
ولی ای کاش میشد
که میدیدم تو را من
همیشه هدیههایی
برایت میخریدم
و با شادی بسیار
به سویت میدویدم
نمیبینم تو را من
کجا هستی خدایا
برایت میفرستم
دعاهای خودم را
خدای مهربانم
خدای چشمه و سنگ
خدای شادی و غم
خدای آرزوها
خدای هر دل تنگ
همیشه نام خوبت
جواب هر سؤالی است
نگاه کن خدایا
دلم شبیه باغی است
که از شکوفه خالی است
دو دست من بلند است
به سوی تو دوباره
خدای من کمک کن
شود دل من امشب
پر از گل و ستاره
شش دانه قاشق
شش دانه بشقاب
نان و نمکدان
یک کاسه آب
دیگی پر از آش
یک شام ساده
در دور سفره
یک خانواده
با مهربانی
با هم نشستند
در سینه، شادی
بر چهره، لبخند
گفتند: اول
نام خدا را
خوردند با هم
نان و غذا را
یک سفره خوب
یک شام دلخواه
بعد از غذا هم
الحمدللّه
مهربانتر از مادر
مهربانتر از بابا
مهربانتر از آبی
با تمام ماهیها
مهربانتر از گلها
با دو بال پروانه
مهربانتر از باران
با درخت و با دانه
مهربانتر از خورشید
با گل و زمینی تو
تو خدا، خدا هستی
مهربانترینی تو
دست چپ
دست راست
دست کیست؟
دست ماست
در یکی
آفتاب
در یکی
ماهتاب
این یکی
از طلاست
سکهای
پربهاست
آن یکی
نقرهای است
سکهها
مال کیست؟
سکهها
هر دو تا
هدیهای است
از خدا
در خندههای گرم خورشید
در گریههای سرد باران
در دشتها و سبزهزاران
در رودها و کوهساران
در صبحهای روشن از نور
در آسمان پرستاره
در هر طلوع و هر غروبی
در ابرهای پاره پاره
در گوشه هر باغ و گلشن
در بوسه پروانه بر گل
در برگهای سبز و زیبا
در چهچه پرشور بلبل
در هر کجا میبینمش من
در هرچه پاک و خوب و زیباست
این مهربان جاودانی
پروردگار خوب و یکتاست
سنجاقک زیبا
پر زد لب جویی
تا باز بشوید
دست و سر و رویی
چشمش به گل افتاد
گل وا شد و خندید
سنجاقک خوشحال
بالی زد و رقصید
با خنده به او گفت:
«ای گل چه قشنگی!
به به که چه بویی!
به به که چه رنگی!»
اما گل زیبا
این رنگ تو از چیست
این عطر دلانگیز
در جان تو از کیست؟
گل گفت: «تو را کی
این صورت و جان داد
ای دوست به ما هم
این جلوه همان داد»
آقابالایی، علیرضا 84
آمیغی، فائزه 24
ابراهیمی (شاهد)،جعفر13،20، 32،78
اریلی، پت 28
اعلاء، محسن 52
اکرمی، طاهره 59
امینپور، قیصر 12، 76
باباجانی، علی 39، 68
بکتاش، غلامرضا 47
پاکآیین، پدرام 42
پوروهاب، محمود 56، 63، 67، 77
خادمی، مطهره 27، 51
دولتآبادی، پروین 21
راج، باب41
راد، رابعه 35، 89
ربانی جویباری، محسن 14
رحماندوست، مصطفی 34،75،79،91
رهنما، سارا 25
رهنما، شاهین 7، 15، 33، 61
سپاهی یونسی، عباسعلی 40
سپهری، سهراب 5
سراج، فریدون 50، 83
سقلاطونی، مریم 37، 45، 53، 57
شعباننژاد، افسانه 74، 92
شعبانی، اسداللّه 72، 93
صالحی، آتوسا 22
طهوری، مهدی 44
عزیزی، محمد 8، 10، 16
علویفرد، یحیی 17، 48
علیاکبرسلطان، ناصر 95
فِریمن، جان 23
کشاورز، ناصر 55، 82
کیانوش، محمود 9
لطفاللّه، داوود 43، 62، 69، 86
متقی، تقی 18، 60
مرادی، مهدی 26
مزینانی، محمدکاظم 54
ملامحمدی، مجید 81
ملکی، بیوک 31
موسوی گرمارودی، علی 73
مهرپرور، ملیحه 80
میرت تیهی، مارتین 38
میرزایی، محمدرضا 85
نصرتی، علیاصغر 29، 58، 87
نظر آهاری، عرفان 30، 36، 46
نوری، نوشین 71
نیکخواه آزاد، وحید 11
نیکطلب، بابک 49
وظیفهشناس، شراره 94
هاشمی، سید سعید 19، 70، 90
هنرجو، حمید 88